آزادي معنوي - شهيد مطهري

نام كتاب : آزادى معنوى

مؤ لف : استاد شهيد آيت الله مطهرى

فهرست مطالب
فصل اول : آزادى معنوى
آزادى معنوى (1)
كلمه مولا
معنى آزادى
اقسام آزادى
آزادى اجتماعى در قرآن
آزادى معنوى
وابستگى آزادى اجتماعى به آزادى معنوى
آزاد مرد واقعى
آزادى معنوى (2)
انسان ، يك موجود مركب
بردگى نسبت به انسانهاى ديگر
بردگى مال و ثروت
من انسانى و من حيوانى
قضاوت انسان درباره خود
ملامت وجدان
مجازات انسان خودش را
آزادى معنوى ، بزرگترين برنامه انبياء
فصل دوم : توبه (1)
تحليل توبه از نظر روانى
انسان ، يك شخص مركب
شرايط پيدايش توبه
يادى از مرحوم حاج ميرزا على آقا شيرازى
نصيحت على عليه السلام
حديث قدسى
تائب صحراى كربلا
توبه (2)
مهلت توبه
توبه از نظر على عليه السلام
ركن اول توبه : ندامت و پشيمانى
ركن دوم : تصميم به عدم بازگشت
شرط اول توبه : بازگرداندن حقوق مردم
شرط دوم : اداى حقوق الهى
شرط اول كمال توبه
شرط دوم كمال توبه
دو تعبير قرآن
كار مختص انبياء و اولياء
توبه بشر حافى
توبه ابولبابه
توبه زهير بن القين
فصل سوم : عبادت و دعا (1)
كلمه احياء
روح عبادت ، ياد خدا
حديثى از امام صادق عليه السلام
اولين درجه ربوبيت : تسلط بر نفس
دومين درجه : مالك خاطرات نفس بودن
حضور قلب امام سجاد در حال نماز
تقوا
درجات بالاتر
عبادت و دعا(2)
نزديك شدن حقيقى
نزديك شدن مجازى
معنى قرب به خدا
اولين اثر عبادت ، تسلط بر خود
سخن ابن سينا
تسلط بر قوه خيال
تعبير پيغمبر اكرم از دل
بى نياز روح از بدن
قدرت بر تصرف در بدن
قدرت بر تصرف دنياى بيرون
على عليه السلام در بستر شهادت
عبادت و دعا (3)
نمونه اى از افراط در عبادت
افراط در توجه به مسائل اجتماعى
على عليه السلام ، نمونه كامل اسلام
چهره يك جامعه اسلامى
سبك شمردن نماز
وضوى على عليه السلام
سبك شمردن ساير عبادات
عبادت ودعا (4)
ايمان ، پشتوانه اخلاق و عدالت
معنى عصمت
توام بودن نماز با امور ديگران :
1. نظافت
2. حقوق اجتماعى
3. جهت شناسى
4. انضباط وقت
5. ضبط احساسات
6. طماءنينه
7. اعلام صلح و صفا با همه بندگان صالح خدا
تاثير كلمه الله اكبر
مسؤوليت ما نسبت به نماز خواندن خاندان خود
نماز اباعبدالله در صحراى كربلا
فصل چهارم : هجرت و جهاد
هجرت و جهاد(1)
تعريف هجرت
برداشت غلط برخى متصوفه
هدف و نيت در جهد اسلامى
طالب علم ، مهاجر الى الله
امام حسين عليه السلام ، مهاجر و مجاهد
هجرت و جهاد(2)
هجرت از گناهان
جهاد با نفس
تفسير انحرافى
نيت جدى بر هجرت و جهاد
رؤياى يكى از علماى بزرگ
هجرت و جهاد(3)
ستايش سفر در اسلام
برترى علماى سفر كرده
مهاجرت از عادات
درگيرى با موانع
فصل پنجم : بزرگوارى و بزرگوارى روح
بزرگى و بزرگوارى روح
همت بزرگ در راه دانش
همت بزرگ در جمع كردن ثروت
همت بلند در مسير جاه طلبى و مقام
بزرگوارى
سخن پيامبر صلى الله عليه و آله
سخنان على عليه السلام
خسارت تعليمات متصوفه
سخنان امام حسين عليه السلام
فصل ششم : ايمان به غيب
ايمان به غيب
معنى غيب
راه ايمان آوردن به غيب
معنى ايمان به غيب
داستان آيه الله بروجردى و رفتن به مشهد
بدبينى نسبت به آينده جهان در ميان روشنفكران
آينده روشن از نظر دين
فصل هفتم : معيار انسانيت چيست ؟
معيار انسانيت چيست ؟
انسان كامل و انسان ناقص
نظريات مختلف درباره معيار انسانيت :
1 - علم
2 - خلق و خوى
انساندوستى
3 - اراده
4 - آزادى
5 - مسؤوليت و تكليف
6 - زيبايى
فصل هشتم : مكتب انسانيت
مكتب انسانيت
سقوط انسانيت از مقام خود در قرون اخير
ظهور دوباره انسانيت و تناقض پديد آمده
صلح كل
تفاوت اساسى انسان با حيوان
دين انسانيت اگوست كنت
اختيار و مسؤوليت انسان
سعادت و لذت انسان
تناقض در مكاتب اصالت انسان
رابطه اصالت انسان با خدا
فصل اول : آزادى معنوى
آزادى معنوى (1)
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين بارى الخلايق اجمعين و الصلاه و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على اله الطيبين الطاهرين المعصومين .
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيئنا و بينكم الا نعبد الا الله و لانشرك به شيئنا و لا يتخذ بعضنا بعضا از بابا من دون الله . (1)
در مرحله سوم درباره وابستگى اين دو نوع آزادى به يكديگر يعنى درباره اينكه آيا مثلا آزادى معنوى بدون آزادى اجتماعى ميسر هست يا نه ، و بالعكس آيا آزادى اجتماعى بدون آزادى معنوى ميسر هست يا نه ، و بيشتر در قسمت دوم بحث مى كنيم ، يعنى وابستگى آزادى اجتماعى به آزادى معنوى
كلمه مولا
در مقدمه سخنم مطلبى را به مناسبت امروز كه روز ولادت مولاى متقيان على عليه السلام است و من به همين مناسبت اين بحث را انتخاب كردم ، عرض مى كنم از جمله كلماتى كه ما زياد درباره وجود مقدس ايشان استعمال مى كنيم كلمه مولا است : مولاى متقيان ، مولى الموالى و گاهى مولا به طور مطلق ، مولا چنين فرمود به قول مولا چنين اين كلمه را اول بار شخص مقدس رسول اكرم درباره على عليه السلام در آن جمله معروف كه شيعه و سنى درباره آن اتفاق نظر دارند اطلاق كرد، فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه (2) آن كه من مولاى او هستم ، اين على (كه من دست او را بلند كرده ام ) مولاى اوست . بگذريم از اينكه در قرآن هم آيه اى هست كه اين كلمه در آن به كار رفته و در تفسير آن وارد شده مقصود على عليه السلام است ، آنجا كه مى فرمايد: فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المومنين (3) ولى اين جمله اى كه عرض كردم نص ‍ صريح رسول اكرم است .
كلمه مولا يعنى چه ؟ امشب نمى خواهم درباره كلمه مولا زياد صحبت كنم . همين قدر اجمالا عرض مى كنم كه مفهوم اصلى اين كلمه قرب و دنو است . در مورد دو چيز كه پهلوى يكديگر و متصل به يكديگر باشند، كلمه ولا يا ولى يا كلمه مولا به كار برده مى شود و لهذا غالبا در دو معنى متضاد به كار مى رود. مثلا به خداوند اطلاق مولا نسبت به بندگان شده است و بالعكس ، به آقا هم اطلاق شده و به غلام هم گفته مى شود يكى از معانى كلمه مولا كه مقصودم همين است ، معتق يعنى آزاد كننده است . به كسى كه آزاد مى شود معتق مى گويند. كلمه مولا، هم به معتق اطلاق شده است و هم به معتق يعنى هم به آزادكننده مولا مى گويند، هم به آزاد شده .
اينكه رسول اكرم فرمودند: من كنت مولاه فهذا على مولاه مقصود چيست ؟ مقصود كداميك از معانى مولا است ؟ من نمى خواهم بگويم كه چه معانى از نظر عقيده خودم در اينجا درست است ولى به مناسبت بحثم عرض مى كنم ملاى رومى همين حديث را در مثنوى آورده و يك ذوقى به خرج داده است و از كلمه مولا يعنى معتق يعنى آزادى بخش را گرفته است . ظاهرا در دفتر ششم مثنوى است . داستان معروفى دارد، داستان قاضى خيانتكار و زن ، كه قاضى مى خواهد در صندوق مخفى بشود او را مخفى مى كنند و به دوش حمال مى دهند بعد قاضى به آن حمال التماس مى كند كه هر چه مى خواهى به تو مى دهم ، تو برو و معاون مرا خبر كن تا بيايد اين صندوق را بخرد معاون او را خبر مى كنند، مى آيد صندوق را مى خرد و او را آزاد مى كند بعد ملا از اينجا گريز مى زند، مى گويد: همه ما در صندوق شهوات تن زندانى شهوات تن زندانى هستيم ولى خودمان نمى دانيم احتياج به آزاد كننده اى داريم كه ما را از اين صندوق شهوات نفس و بدن نجات بخشد، انبياء و مرسلين آزادكننده و نجات بخش هستند. سپس مى گويد:
زين سبب پيغمبر با اجتهاد
نام خود وان على مولا نهاد
گفت هر كس را منم مولا و دوست
ابن عم من على مولاى اوست
كيست مولا، آن كه آزادت كند
بند رقيت ز پايت بر كند
اين واقعا يك حقيقتى است ، يعنى قطع نظر از اينكه معنى جمله من كنت مولاه فهذا على مولاه همين باشد يا نباشد، يعنى پيغمبر كه خودش و على را مولا نام نهاد به اعتبار آزادبخشى بود يا نبود، اين خود حقيقتى است كه هر پيغمبر بر حقى براى آزاد كردن مردم آمده است و خاصيت هر امام بر حقى همين جهت بوده است .
معنى آزادى
حال ببينيم معنى آزادى چيست . اين آزادى و آزادگى كه مى گويند يعنى چه ؟ آزادى يكى از لوازم حيات و تكامل است ، يعنى يكى از نيازمنديهاى موجود زنده آزادى است . فرق نمى كند كه موجود زنده از نوع گياه باشد يا از نوع انسان ، هر حال نيازمند به آزادى است . منتها آزادى گياه متناسب با ساختمان آن است ، آزادى حيوان طور ديگرى است ، انسان به آزاديهاى ديگرى ماوراى آزاديهاى گياه و حيوان نياز دارد. هر موجود زنده خاصيتش ‍ اين است كه رشد مى كند، تكامل ندارند، نيازمند به آزادى هم نيستند. اصلا آزادى براى جمادات مفهوم ندارد. ولى گياه بايد آزاد باشد. موجودات زنده براى رشد و تكامل به سه چيز نياز دارند:
1. تربيت 2. امنيت 3. آزادى
تربيت عبارت است از يك سلسله عوامل كه موجودات زنده براى رشدشان به آنها احتياج دارند. مثلا يك گياه براى رشد و نموش به آب و خاك احتياج دارد به نور و حرارت احتياج دارند يك حيوان احتياج به غذا دارد و يك انسان تمام احتياجات گياه و حيوان را دارد، بعلاوه يك سلسله احتياجات انسانى كه همه آنها در كلمه تعليم و تربيت جمع است اين عوامل به منزله غذاهايى است كه بايد به يك موجود زنده برسد تا رشد بكند باور نكنيد كه يك موجود زنده بتواند بدون غذا رشد بكند قوه غاذيه يكى از لوازم زندگى موجود زنده است .
دومين چيزى كه موجود زنده به آن احتياج دارد امنيت است امنيت يعنى چه ؟ يعنى موجود زنده چيزى را در اختيار دارد، حيات دارد، لوازم و وسايل حيات را هم دارد، بايد امنيت داشته باشد تا آنچه را دارد از او نگيرند، يعنى از ناحيه يك دشمن ، از ناحيه يك قوه خارجى ، آنچه دارد از او سلب نشود. انسان هم به تعليم و تربيت احتياج دارد و هم به امنيت ، يعنى جان دارد جانش را از او نگيرند، ثروت دارد ثروتش را از او نگيرند، سلامت دارد سلامتش را از او نگيرند، آنچه را دارد از او نگيرند.
سومين چيزى كه هر موجود زنده اى به آن احتياج دارد آزادى است . آزادى يعنى چه ؟ يعنى جلوى راهش را نگيرند پيش رويش مانع ايجاد نكنند. ممكن است يك موجود زنده امنيت داشته باشد، عوامل رشد هم داشته باشد ولى در عين حال موانع جلوى رشدش را بگيرد، مثلا يك درخت وقتى مى خواهد رشد بكند بايد جلويش فضاى بازى باشد اگر شما نهالى را در زمين بكاريد در حالى كه بالاى آن يك سقف بزرگى باشد. ولو اين نهال نهال چنار باشد امكان رشد براى آن نيست هر موجود زنده اى كه مى خواهد راه رشد و تكامل را طى كند، يكى از احتياجاتش آزادى است پس آزادى يعنى چه ؟ يعنى نبودن مانع ، انسانهاى آزاد انسانهايى هستند كه با موانعى كه در جلوى رشد و تكاملشان هست مبارزه مى كنند، انسانهايى هستند كه تن به وجود مانع نمى دهند، اين هم تعريف مختصرى از آزادى .
اقسام آزادى
انسان كه يك موجود خاصى است و زندگى او زندگى اجتماعى است و علاوه بر اين در زندگى فردى خود موجود تكامل يافته اى است و يا گياه و حيوان بسيار تفاوت دارد، گذشته از آزاديهايى كه گياهان و حيوانات به آنها نيازمندند يك سلسله نيازمنديهاى ديگرى هم دارد كه ما آنها را به دو قسم منقسم مى كنيم يك نوع آزادى اجتماعى است . آزادى اجتماعى يعنى چه ؟ يعنى بشر بايد در اجتماع از ناحيه ساير افراد اجتماع آزادى داشته باشد، ديگران مانعى در راه رشد و تكامل او نباشند، او را محبوس نكنند، به حالت يك زندانى درنياورند كه جلوى فعاليتش گرفته شود، ديگران او را استثمار نكنند، استخدام نكنند، استعباد نكنند، يعنى تمام قواى فكرى و جسمى او را در جهت منافع خودشان به كار نگيرند، اين را مى گويند آزادى اجتماعى خود آزادى اجتماعى است كه انسان از ناحيه افراد ديگر آزاد باشد.
يكى از گرفتاريهاى زندگى بشر در طول تاريخ همين بوده است كه افرادى نيرومند و قدرتمند از قدرت خودشان سوء استفاده كرده و افراد ديگرى را در خدمت خودشان گرفته اند، آنها را به منزله برده خودشان قرار داده اند و ميوه وجود آنان را كه بايد متعلق به خودشان باشد به نفع خود چيده اند.
مى دانيد كلمه استثمار يعنى چه ؟ يعنى چيدن ميوه ديگرى . هر كسى وجودش مثل يك درخت پرميوه است . ميوه درخت وجود هر كسى يعنى محصول كار و فكرش ، محصول فعاليتش ، محصول ارزشش بايد مال خودش باشد. وقتى كه افرادى كارى مى كنند كه محصول درخت وجود ديگران را به خودشان تعلق مى دهند و ميوه هاى وجود آنها را مى چينند، مى گويند اين فرد فرد ديگر را استثمار كرده است يكى از گرفتاريهاى بشر در طول تاريخش همين بوده است كه فردى فرد ديگر را، قومى قوم ديگر را استثمار مى كرده به بردگى خود مى كشيده است يا حداقل براى اينكه ميدان براى خودش باز باشد ميدان را از او مى گرفته است ، او را استثمار نمى كرده ، ولى ميدان را از او گرفته است مثلا فرض كنيد زمينى بوده است متعلق به دو نفر، هر دو از زمين استفاده مى كرده اند، آن كه قويتر و نيرومندتر بوده ، براى اينكه ميدان خودش وسيعتر باشد زمين ديگرى را از او مى گرفته و او را از زمين بيرون مى كرده است ، و يا او را هم با زمين در خدمت خود مى گرفته كه اين اسارت و بردگى نام دارد.
آزادى اجتماعى در قرآن
در نص قرآن مجيد، يكى از هدفهايى كه انبياء داشته اند اين بوده است كه به بشر آزادى اجتماعى بدهند، يعنى افراد را از اسارت و بندگى يكديگر نجات بدهند. قرآن كتاب عجيبى است ! بعضى از معانى و مفاهيم است كه در يك عصر به اصطلاح گل مى كند، زنده مى شود اوج مى گيرد ولى در عصرهاى ديگر اگر نگاه بكنيد آنقدر اوج نداشته است در بعضى از عصرها مى بينيم كه برخى از كلمات ، بحق اوج مى گيرد وقتى به قرآن مراجعه مى كنيم . مى بينيم چقدر در قرآن اين كلمه اوج دارد، و اين عجيب است يكى از حماسه هاى قرآنى ، همين موضوع آزادى اجتماعى است . من خيال نمى كنم كه شما بتوانيد جمله اى زنده تر و موجدارتر از جمله اى كه در اين مورد در قرآن هست پيدا كنيد، شما در هيچ زمانى پيدا نخواهيد كرد، در قرن هيجدهم ، نه در قرن نوزدهم و نه در قرن بيستم در اين قرنهايى كه شعار فلاسفه آزادى بشر بوده است و آزادى بيش از اندازه زبانزد مردم بوده و شعار واقع شده است . شما جمله اى پيدا بكنيد زنده تر و موجدارتر از اين جمله اى كه قرآن دارد:
قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بيننكم الا نعبد الا الله و لانشرك به شيئا و لايتخد بعضنا بعضا اربابا من دون الله . (4)
اى پيغمبر! به اين كسانى كه مدعى پيروى از يك كتاب آسمانى گذشته هستند، به اين يهوديها، به اين مسيحى ها، به اين زرتشتيها - و حتى شايد به اين صابئيها كه در قرآن اسمشان آمده است - و به همه ملتهايى كه پيرو يك كتاب قديم آسمانى هستند اين طور بگو: بياييد همه ما جمع شويم دور يك كلمه ، زير يك پرچم آن پرچم چيست ؟ دو جمله بيشتر ندارد. يك جمله اش ‍ اين است : الا نعبد الا الله و لانشرك به شيئا در مقام پرستش ، جز خداى يگانه چيزى را پرستش نكنيم ، نه مسيح را بپرستيم نه غير مسيح را و نه اهرمن را پرستش كنيم ، جز خدا هيچ موجودى را پرستش ‍ نكنيم .
جمله دوم : و لا يتخذ بعضنا بعضا از بابا من دون الله اينكه هيچ كدام از ما ديگرى را بنده و برده خودش نداند و هيچ كس هم يك نفر ديگر را ارباب و آقاى خودش نداند. يعنى نظام آقايى و نوكرى ملغى ، نظام استثمار، مستثمر و مستثمر ملغى ، نظام لامساوات ملغى ، هيچ كس حق استثمار و استعباد ديگرى را نداشته باشد.
تنها اين آيه نيست آياتى كه در قرآن در اين زمينه هست زياد است چون مى خواهم عرايضم را به طور فشرده عرض كنم ، بعضى را مى گويم :
قرآن از زبان موسى عليه السلام نقل مى كند كه وقتى با فرعون مباحثه مى كرد و فرعون به او گفت : الم نربك فينا و ليدا و لبثت فينا من عمرك سنين و فعلت فعلتك التى فعلت و انت من الكافرين (5) موسى به او گفت : و تلك نعمة تمنها على آن عبدت بنى اسرائيل (6) فرعون به موسى گفت : تو همان كسى هستى كه در خانه ما بزرگ شدى ، سر سفره ما بزرگ شدى ، تو همان كسى هستى كه وقتى بزرگ شدى آن جنايت را انجام دادى (به تعبير فرعون )، آن آدم را كشتى مى خواست منت بر سرش ‍ بگذارد كه در خانه ما بزرگ شده اى ، سر سفره ما بزرگ شده اى موسى به او گفت : اين هم شد حرف ؟! من در خانه تو بزرگ شدم ، حالا كه در خانه تو بزرگ شده ام ، در مقابل اينكه تو قوم من را برده و بنده خودت قرار داده اى سكوت كنم ؟ من آمده ام كه اين بردگان را نجات بدهم .
مرحوم آيه الله نائينى در كتاب تنزيه الامة مى گويد: همه مى دانند كه قوم موسى ، اولاد يعقوب ، هرگز فرعون را مثل قبطيها پرستش نكردند ولى در عين حال چون فرعون آنها را مانند برده خودش استخدام كرده بود، قرآن اين را با كلمه تعبيد از زبان موسى نقل مى كند.
يكى از مقاصد انبياء به طور كلى و به طور قطع اين است كه آزادى اجتماعى را تامين كنند و با انواع بندگى ها و بردگيهاى اجتماعى و سلب آزاديهايى كه در اجتماع هست مبارزه كنند. دنياى امروز هم آزادى اجتماعى را يكى از مقدسات خودش مى شمارد اگر مقدمه اعلاميه جهانى حقوق بشر را خوانده باشيد، اين را مى فهميد، در آنجا مى گويد: علة العلل تمام جنگها، خونريزيها و بدبختيها كه در دنيا وجود دارد اين است كه افراد بشر به آزادى ديگران احترام نمى گزارند.
آيا منطق انبياء تا اينجا با منطق امروز توافق است ؟ آيا آزادى مقدس است ؟ بله مقدس است و بسيار هم مقدس است پيغمبر اكرم جمله اى دارد كه مى گويند متواتر هم هست ، فرمود: اذا بلغ بنوابى العاص ثلاثين اتخدوا عبادالله خولا و مال الله دولا و دين الله دخلا (7) پيغمبر اكرم هميشه از امويها بيم داشت و از آينده آنها بر امت نگران بود. فرمود: اولاد ابى العاص اگر به سى نفر برسند، بندگان خدا را بنده خود و مال خدا را مال خود حساب كه آزادى اجتماعى مقدس است .
آزادى معنوى
اما نوع ديگر آزادى ، آزادى معنوى است . تفاوتى كه ميان مكتب انبياء و مكتبهاى بشرى هست در اين است كه پيغمبران آمده اند تا علاوه بر آزادى اجتماعى به بشر آزادى معنوى بدهند، و آزادى معنوى است كه بيشتر از هر چيز ديگر ارزش دارد تنها آزادى اجتماعى مقدس نيست ، بلكه آزادى معنوى هم مقدس است و آزادى اجتماعى بدون آزادى معنوى ميسر و عملى نيست . و اين است درد امروز جامعه بشرى كه بشر امروز مى خواهد آزادى معنوى ميسر و عملى نيست و اين است درد امروز جامعه بشرى كه بشر امروز نمى تواند، قدرتش را ندارد، چون آزادى معنوى را جز از طريق نبوت ، انبياء، دين ، ايمان و كتابهاى آسمانى نمى توان تامين كرد.
حال ببينيم آزادى معنوى يعنى چه . انسان يك موجود مركب و داراى قوا و غرايز گوناگونى است در وجود انسان هزاران قوه نيرومند هست . انسان شهوت دارد، غضب دارد حرص و طمع دارد، جاه طلبى و افزون طلبى دارد. در مقابل ، عقل دارد، فطرت دارد، وجدان اخلاقى دارد انسان از نظر معنا، از نظر باطن و از نظر روح خودش ممكن است يك آدم آزاد باشد و ممكن هم هست يك آدم برده و بنده باشد، يعنى ممكن است انسان بنده حرص ‍ خودش باشد، اسير شهوت خودش باشد، اسير خشم خودش باشد، اسير افزون طلبى خودش باشد و ممكن است از همه اينها آزاد باشد گفت :
فاش مى گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
ممكن است انسانى باشد كه همان طور كه از نظر اجتماعى آزادمرد است ، زير بار ذلت نمى رود، زير بار بردگى نمى رود و آزادى خودش را در اجتماع حفظ مى كند، از نظر اخلاق و معنويت هم آزادى خود را حفظ كرده باشد، يعنى وجدان و عقل خودش را آزاد نگه داشته باشد. اين آزادى همان است كه در زبان دين تزكيه نفس و تقوا گفته مى شود.
وابستگى آزادى اجتماعى به آزادى معنوى
آيا ممكن است بشر آزادى اجتماعى داشته باشد ولى آزادى معنوى نداشته باشد؟ يعنى بشر اسير شهوت و خشم و حرص و آز خودش باشد ولى در عين حال آزادى ديگران را محترم بشمارد؟
امروز عملا مى گويند: بله . عملا مى خواهند بشر برده حرص و آز و شهوت و خشم خودش باشد، اسير نفس اماره خودش باشد و در عين حال چنين بشرى كه اسيرى خودش است ، آزادى اجتماعى را محترم بشمارد. اين يكى از نمونه هاى كوسه و ريش پهن است . يكى از تضادهاى اجتماع امروز بشر همين است . به قول منطقيين يك سبر و تقسيمى مى كنيم :
بشر دوران قديم آزادى را محترم نمى شمرد. آزادى را پايمال مى كرد. بسيار خوب ، چرا پايمال مى كرد؟ آيا چون نادان بود آزادى ديگران را سلب مى كرد و همينكه بشر دانا شد ديگر كافى است كه آزادى ديگران را محترم بشمارد؟ مثلا در بيماريها روبرو مى شد، از داورى مخصوصى كه تعيين كرده بود هيچ نتيجه نمى گرفت ولى امروز كه دانا شده ، كافى است كه آن طرز معالجه را دور بريزد و معالجه جديد را جاى آن بياورد. ما مى خواهيم ببينيم آيا بشر قديم كه آزادى ديگران را سلب مى كرد از اين جهت بود كه نمى توانست ؟ از روى نادانى آزادى را سلب مى كرد؟ خير، نادانى و دانش ‍ در او تاثيرى نداشت ، از روى دانش سلب مى كرد، به خاطر اينكه سود خودش را تشخيص مى داد. آيا بشر قديم كه آزادى و حقوق ديگران را محترم نمى شمرد از اين جهت بود كه قوانينش اين طور وضع شده بود، كه تا قانون را عوض كرديم ديگر تمام بشود؟ مانند قوانين قرار دادى كه بشر مى گذارد؛ مثلا در آمريكا بگويند قانون بردگى ملغى ، همينكه گفتند قانون بردگى ملغى ، ديگر واقعا بردگى ملغى شد؟ يا شكل و فرمش عوض شد، محتوا همان محتواست ؟ آيا علت اينكه بشر قديم آزادى و حقوق را محترم نمى شمرد طرز تفكر فلسفى اش بود؟ هيچ كدام از اينها نبود، فقط يك چيز و آن منفعت طلبى بود.
بشر قديم به حكم طبيعت فردى خودش منفعت طلب بود، سود طلب بود، از هر وسيله اى مى خواست به نفع خودش استفاده كند. يكى از وسايل ، افراد بشر بودند. همان طورى كه از چوب و سنگ و آهن و گوسفند و گاو و اسب و قاطر مى خواست به نفع خودش استفاده كند، از انسان هم مى خواست استفاده كند. آن وقتى كه درختى را مى كاشت يا مى بريد، چيزى كه درباره اش فكر نمى كرد خود آن درخت بود، فقط درباره خودش ‍ فكر مى كرد. گوسفند را اگر چاق مى كرد و آن وقتى كه سرش را مى بريد چه منظورى داشت ؟ جز منافع خودش چيزى را در نظر نمى گرفت . همين طور افراد ديگر را اگر برده مى گرفت و بنده خودش مى كرد. اگر حقوقشان را سلب مى كرد، به خاطر منفعت طلبى خودش بود. پس آن علتى كه در دوران گذشته بشر را وادار مى كرد به سلب آزادى اجتماعى و پايمال كردن حقوق اجتماعى ديگران ، حس منفعت طلبى او بوده است و بس . حس ‍ منفعت طلبى بشر امروز چطور؟ هست يا نيست ؟ بله هست ، آن كه فرقى نكرده است . دهان بشر امروز براى بلعيدن ، اگر بيشتر از دهان بشر ديروز باز نباشد كمتر باز نيست .
نه علم توانسته است جلوى آز را بگيرد نه تغيير قوانين . تنها كارى كه كرده است اين است كه شكل و فرم قضيه را عوض نموده است ، محتوا همان محتواست ؛ يك روپوش ، يك زرورق روى آن مى گذارد. بشر قديم يك موجود صريح بود، هنوز به حد نفاق و دورويى نرسيده بود. فرعون مردم را استعباد مى كرد، رسما هم مى گفت : و قومهما لنا عابدون (8) موسى چه مى گويى ؟ اينها بندگان ما هستند، بردگان ما هستند. ديگر يك روپوش روى استثمار و استعباد خودش نمى گذاشت . اما بشر امروز به نام جهان آزاد و دفاع از صلح و آزادى ، تمام سلب آزاديها، سلب حقوقها، بندگيها و بردگيها را دارد، چرا؟ چون آزادى معنوى ندارد، چون در ناحيه روح خودش آزاد نيست ، چون تقوا ندارد.
على عليه السلام جمله اى دارد كه مانند همه جمله هاى ايشان با ارزش ‍ است ؛ راجع به تقواست كه به نظر بعضيها ديگر خيلى كهنه شده است ! مى فرمايد: ان تقوى الله مفتاح سداد و خيرة معاد و عتق من كل ملكة و نجاه من كل هلكة (9) تقواى الهى كليد هر راه راستى است . بدون تقوا انسان به راه راست نمى رود، راه خود را كج مى كند. بدون تقوا انسان اندوخته اى براى آخرت ندارد. بدون تقوا بشر آزادى ندارد: و عتق من كل ملكة تقواست كه بشر را از هر رقيتى آزاد مى كند.
آزاد مرد واقعى
بشر بايد در ناحيه وجود خودش ، در ناحيه روح خودش آزاد بشود تا بتواند به ديگران آزادى بدهد. لهذا آزاد مرد واقعى جهان كيست ؟ على بن ابى طالب يا افرادى كه از طراز على بن ابى طالب و يا تربيت شده دبستان او باشند، چون اينها افرادى هستند كه در درجه اول از اسارت نفس خودشان نجات پيدا كرده اند.
على عليه السلام مى فرمايد:
اءاقنع من نفسى بان يقال اميرالمؤ منين ؟ (10)
و كيف اظلم احدا لنفس يسرع الى البلى قفولها و يطول فى الثرى حلولها. (11)
آن كس مى تواند واقعا آزاد و آزادى بخش باشد كه هميشه مانند على است و يا لااقل پيرو اوست ؛ از نفس و روح خودش حساب بكشد، تنها در محراب عبادت دست به محاسن شريفش بگيرد و بگويد: يا دنيا! غرى غيرى (12) اى زرد و سفيد دنيا، اى طلا و نقره دنيا! برو غير على را فريب بده ، من تو را سه طلاقه كرده ام . آن كسى واقعا و نه از روى نفاق و دورويى ، براى حقوق و آزادى مردم احترام قائل است كه در دلش ، در ضميرش ، در وجدانش يك نداى آسمانى است و او را دعوت مى كند. آن وقت شما مى بينيد كه يك همچون كسى كه آن تقوا را دارد، آن معنويت را دار، آن خدا ترسى را دارد، وقتى كه حاكم بر مردم مى شود و مردم محكوم او هستند، چيزى را كه احساس نمى كند همين حاكم و محكومى است . مردم روى سوابق ذهنى خودشان مى خواهند از او حريم بگيرند ؛ مى گويد حريم نگيريد، با من باشيد. وقتى كه براى جنگ صفين مى رفت يا از آن برمى گشت ، به شهر انبار - كه الان يكى از شهرهاى عراق است و از شهرهاى قديم ايران بوده است - رسيد. ايرانيان آنجا بودند. عده اى از كدخداها، دهدارها، بزرگان به استقبال خليفه آمده بودند. به خيال خودشان على عليه السلام را جانشين سلاطين ساسانى مى دانستند. وقتى كه به ايشان رسيدند. در جلوى مركب امام شروع كردند به دويدن . على عليه السلام صدايشان كرد، فرمود: چرا اين كار را مى كنيد؟ گفتند: آقا! اين يك احترامى است كه ما به بزرگان خودمان ، به سلاطين خودمان مى گزاريم .
امام عليه السلام فرمود: نه ، اين كار، را نكنيد. اين كار، شما را پست و ذليل مى كند، شما را خوار مى كند. چرا خودتان را در مقابل من كه خليفه تان هستم خوار و ذليل مى كنيد؟ من هم مانند يكى از شما هستم . تازه شما با اين كارتان به من خوبى نكرديد بلكه بدى كرديد ؛ با اين كارتان ممكن است يك وقت خداى ناكرده غرورى در من پيدا شود و واقعا خودم را برتر از شما حساب كنم .
اين را مى گويند يك آزاد مرد، كسى كه آزادى معنوى دارد، كسى كه نداى قرآن را پذيرفته است : الا نعبد الا الله جز خدا هيچ چيزى را، هيچ كسى را، هيچ قدرتى را، هيچ نيرويى را پرستش نكنيم ؛ نه انسانى را، نه سنگى را، نه حجرى را، نه مدرى را، نه آسمان را، نه زمين را، نه هواى نفس را، نه خشم را، نه شهوت را، نه حرص و آز را و نه جاه طلبى را، فقط خدا را بپرستيم . آن وقت او مى تواند آزادى معنوى بدهد.
خطابه اى دارد مولا على عليه السلام كه من قسمتى از آن را برايتان مى خوانم ، ببينيد واقعا كسى كه آزاد مرد معنوى است چه روحى دارد! شما مى توانيد يك چنين روحى در دنيا پيدا كنيد؟ اگر پيدا كرديد، به من نشان بدهيد.
خطبه خيلى مفصل است ، راجع به به حقوق والى بر مردم و حقوق مردم بر والى است .
مسائلى دارد كه حضرت بحث مى كند، بعد در ذيل آن جملاتى دارد. (ببينيد، اينها را كه مى گويد؟ خود والى و حاكم است كه به مردم مى گويد. در دنياى ما حداكثر اين است كه ديگران به مردم مى گويند با حاكمهاى خودتان اينطور نباشيد، آزاد مرد باشيد. على عليه السلام مى گويد با من كه حاكم هستم اين گونه نباشيد، آزاد مرد باشيد.) لا تكلمونى بما تكلم به الجبابرة مبادا آن اصطلاحاتى را كه در مقابل جباران به كار مى بريد كه خودتان را كوچك مى كنيد، ذليل مى كنيد، خاك پا مى كنيد و او را بالا مى بريد، به عرش مى رسانيد، براى من به كار ببريد.
نه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى
تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان زند
مبادا با من اين گونه حرف بزنيد، ابدا. با من همان طور كه با ديگران حرف مى زنيد، صحبت كنيد. و لا تتحفظوا منى بما يتحفظ به عند اهل البادرة و اگر ديديد احيانا من عصبانى و ناراحت شدم ، حرف تندى زدم ، خودتان را نبازيد، مردانه انتقاد خودتان را به من بگوييد، از من حريم نگيريد. و لاتخالطونى بالمصانعة با بارى به هر جهت ، هر چه شما بفرماييد صحيح است ، هر كارى كه شما مى كنيد درست است (اين را مى گويند مصانعه و سازش ) با من رفتار نكنيد. هرگز با من به شكل سازشكارها معاشرت نكنيد. و لا تظنوا بى استثقالا فى حق قيل لى گمان نكنيد كه اگر حقى را در مقابل من بگوييد، يعنى اگر عليه من كلمه اى بگوييد كه حق است ، بر من سنگين خواهد آمد. به حق از من انتقاد كنيد، ابدا بر من سنگين و دشوار نخواهد بود، با كمال خوشرويى از مشا مى پذيرم . و لا التماس اعظام لنفسى اى كسانى كه من حاكم و خليفه تان هستم و شما رعيت من هستيد، خيال نكنيد كه من از شما اين خواهش را دارم كه از من تمجيد و تعظيم كنيد، از من تملق بگوييد، مرا ستايش كنيد، ابدا.
بعد يك قاعده كلى را ذكر مى كند: فانه من استثقل الحق آن يقال له او العدل آن يعرض عليه كان العمل بهما اثقل عليه يعنى آن آدمى كه وقتى حق را به او مى گويى دشوارش مى آيد و ناراحت مى شود كه چرا حق را گفتى ، عمل كردن حق براى او سخت تر است .
كريستن سن مى نويسد: انوشيروان عده اى را به عنوان مشورت جمع كرده بود و با آنها درباره مساله اى مشورت مى كرد. عقيده خودش را گفت ، همه گفتند هر چه شما بفرماييد همان درست است . يكى از دبيران ، بيچاره گول خورد، خيال كرد واقعا جلسه ، جلسه مشورت اس و او هم حق دارد رايش ‍ را بگويد.گفت اجازه بفرماييد من نظرم را بگويم . نظرش را گفت ، عيبهاى نظر انوشيروان را هم بيان كرد. انوشيروان گفت : اى بى ادب ! اى جسور! و بلافاصله دستور داد كه مجازاتش كنند. قلمدانهايى را كه آنجا بود در حضور سايرين آنقدر به سرش كوبيدند تا مرد.
آن كه حق را سنگين مى شمرد كه به او گفته شود و اگر به او بگويند كه به عدالت رفتار كن ، بر او سخت است ، قطعا بدانيد كه عمل به حق و عدالت خيلى برايش سخت تر است .
و در آخر خواهش مى كند: فلا تكفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل (13) اى اصحاب من ، ياران من ايها الناس ! از شما خواهش مى كنم كه هرگز از سخن حق و انتقاد حق و از اينكه مشورت خودتان را به من بگوييد نسبت به من مضايقه نكنيد.
اين نمونه اى كامل از مردى است كه از نظر معنوى آزاد است و در مقام حكومت بدين گونه به ديگران آزادى اجتماعى مى دهد.
خدايا تو را قسم مى دهيم به حقيقت على بن ابى طالب عليه السلام كه ما را از پيروان واقعى على قرار بده .
آزادى معنوى (2)
و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم . (14)
در هفته گذشته عرض كردم كه مجموع عرايض ما در مبحث آزادى معنوى مشتمل بر سه قسمت است ؛ يكى اينكه معنى آزادى چيست . دوم اينكه آزادى بر دو قسم است : آزادى معنوى و آزادى اجتماعى . مرحله سوم وابستگى اين دو نوع آزادى به يكديگر و مخصوصا وابستگى آزادى اجتماعى به آزادى معنوى است . امشب مى خواهم عرايض خودم را اختصاص بدهم به خود آزادى معنوى كه اساسا آزادى معنوى يعنى چه و آيا ضرورتى دارد كه بشر آزادى معنوى داشته باشد يا نداشته باشد؟ و مخصوصا من اين مساله را از اين جهت بيشتر مورد توجه قرار مى دهم كه امروز توجه به آزادى معنوى بسيار كم شده است و همين خود يكى از علل نابسامانيهاى امروز است . بسيارى خيال مى كنند كه اين مسائل ديگر منسوخ شده است ، در صورتى كه بر عكس در عصر امروز نياز بشر به آزادى معنوى از اعصار گذشته اگر بيشتر نباشد كمتر نيست .
آزادى معنوى يعنى چه ؟ آزادى هميشه دو طرف مى خواهد به طورى كه چيزى از قيد چيز ديگر آزاد باشد. در آزادى معنوى ، انسان از چه مى خواهد آزاد باشد؟ جواب اين است كه آزادى معنوى برخلاف آزادى اجتماعى ، آزادى انسان خودش از خودش است . آزادى اجتماعى آزادى انسان است از قيد و اسارت افراد ديگر، ولى آزادى معنوى نوع خاصى از آزادى است و در واقع آزادى انسان است از قيد و اسارت خودش . قهرا اين سوال پيش ‍ مى آيد كه مگر انسان مى تواند در قيد و اسارت خودش باشد؟ مگر يك چيز مى تواند خودش ، هم برده باشد و هم برده گير، هم اسير باشد و هم اسير كننده ، مگر چنين چيزى ممكن است ؟ جواب اين است : بله ممكن است . در مورد ديگر اگر ممكن نباشد، فى المثل اگر در حيوانات بردگى معنوى و متقابلا آزادى معنوى معنى و امكان ندارد، در انسان ، اين موجود عجيب ، اينكه انسان خود برده و اسير خود باشد و يا خود آزاد از خود باشد. معنى دارد. چون ممكن است ؟
انسان ، يك موجود مركب
اين از آن جهت است كه انسان در ميان موجودات ديگر يك شخصيت مركب است و يك حقيقت است . اين مطلب را كه انسان يك شخصيت و موجود مركب است ، اديان و فلسفه ها تاييد كرده اند، علما و حتى روانشناسها تاييد كرده اند، و مطلبى است غير قابل ترديد.
ابتدا تعبير قرآنى و تعبير حديثى مطلب را عرض مى كنم . شما در قرآن مى بينيد كه درباره خلقت انسان (اختصاصا درباره انسان ) چنين مى فرمايد: فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعواله ساجدين (15) . به فرشتگان مى گويد: وقتى كه خلقت اين موجود را تكميل كردم و از روح خود چيزى در او دميدم ، بر او سجده بريد. مى گويد اين موجود يك موجود خاكى است ، من او را از خاك مى آفرينم ، يك موجود طبيعى و مادى است . ولى همين موجود آفريده شده از آب و خاك ، همين موجودى كه داراى جسم و جسدى است مانند حيوانهاى ديگر، و نفخت فيه من روحى از روح خودم چيزى در او مى دمم . لازم نيست كه ما معناى روح خدا را بفهميم كه نفخه الهى و آنچه خدا او را روح خود ناميده است چيست . اجمالا مى دانيم كه در اين موجود خاكى يك چيز ديگرى هم غير خاكى وجود دارد. حديث معروفى است ، پيغمبر اكرم فرمود: خداوند فرشتگان را آفريد و در سرشت آنها تنها عقل را نهاد، حيوانات را آفريد و در سرشت آنها تنها شهوت را نهاد، انسان را آفريد و در سرشت او هم عقل را نهاد و هم شهوت را كه مولوى همين را به صورت شعر در آورده است .
گفت پيغمبر كه خلاق مجيد
خلق عالم را سه گون آفريد
بعد مى گويد كه يك گروه فرشتگان ، يك گروه حيوانات و يك گروه هم انسانها.
حالا ممكن است ما بخواهيم اين را با يك زبان ساده ترى بفهميم . واقعا ما خودمان قطع نظر از مطالب و مسائلى كه در قرآن مجيد آمده است ، در حديث آمده است ، عرفا بالخصوص در اين زمينه اظهار نظر كرده اند، علماى روانشناسى تاييد كرده اند، قطع نظر از همه اينها مى خواهيم با يك زبان ساده اى اين مساله آزادى معنوى را بفهميم . ما مطلب را از يك مطلبى كه هر كسى مى تواند احساس بكند، شروع مى كنيم و آن اين است :
بردگى نسبت به انسانهاى ديگر
بدون شك ما در زندگى خودمان احتياج داريم به خوراك و هر چه بهتر بهتر، احتياج داريم به پوشاك و هر چه عاليتر و بهتر، احتياج داريم به مسكن و هر چه مجللتر بهتر. همين طور احتياج داريم به زن و فرزند، احتياج داريم به تجملات زياد زندگى ، و به پول و ماديات علاقه مند هستيم . اما در يك جا ما سر يك دوراهى قرار مى گيريم . احساس مى كنيم كه اينجا يا بايد شرافت و عزت و سيادت و آقايى خودمان را حفظ كنيم ولى با فقر بسازيم ، نام بخوريم ولى نان خشك و خالى ، لباس بپوشيم لباس ژنده ، خانه داشته باشيم خانه تنگ و كوچك و محقر، پول نداشته و در مضيقه باشيم و يا از عزت و آقايى و سيادت خودمان صرف نظر بكنيم . تن به يك ذلت بدهيم ، بن به خدمت بدهيم . آن وقت تمام نعمتهاى مادرى براى ما فراهم مى شود. مى بينيم بسيارى از افراد مردم اساسا حاضر نيستند تن به ذلت بدهند ولو به قيمت اينكه ماديات زندگى شان خيلى زياد شود البته بعضيها حاضر مى شوند تن به اين ذلت مى دهند ولى در عين حال همين آدم در عمق وجدانش احساس يك سرشكستگى مى كند.
سعدى در گلستان مى گويد: دو برادر بودند، يكى توانگر و ديگرى درويش ، توانگر به قول او - در خدمت ديوان بود، خدمتگزار بود، ولى آن درويش ‍ يك آدم كارگر بود و به تعبير سعدى از زور بازوى خودش نان مى خورد مى گويد برادر توانگر يك روز به برادر درويش گفت : برادر! تو چرا خدمت نمى كنى تا از اين مشقت برهى ؟ تو هم بيا مثل من در خدمت ديوان تا از اين رنج و زحمت و مشقت ، از اين كارگرى ، از اين هيزم شكنى ، از اين كارهاى بسيار سخت رهايى يابى . مى گويد برادر درويش جواب داد: تو چرا كار نمى كنى تا از دلت خدمت برهى ؟ تو به من مى گويى تو چرا خدمت نمى كنى تا از اين رنج و مشقت كار برهى ، من به تو مى گويم تو چرا كار نمى كنى ، متحمل رنج و مشقت نمى شوى تا از ذلت خدمت برهى ؟ او خدمت را با آنهمه مال و ثروت و توانايى كه دارد (ولى چون خدمت است چون سلب آزادى است ، چون خم شدن پيش غير است ) ذلت تشخيص ‍ مى دهد بعد مى گويد خردمندان گفته اند كه نان خود خوردن و نشستن ، به كه كمر زرين بستن و در خدمت ديگرى ايستادن :
به دست آهن تفته كردن خمير
به از دست بر سينه پيش امير
در اين زمينه خودتان ممكن است مطالب زيادى بدانيد من مى خواهم شما اين را از جنبه روانشناسى تحليل بكنيد. اين چه حسى است در بشر كه رنج و زحمت و مشقت و كاركردن و هيزم شكنى و فقر و مسكنت و همه اينها را ترجيح مى دهد بر اينكه دست به سينه پيش كسى مانند خود بايستد؟ اسم اين را هم اسارت مى گذارد، مى گويد من حاضر نيستم برده ديگرى بشوم ، در صورتى كه اين ، بردگى مادى نيست يعنى واقعا نيروى او استخدام نمى شود، فقط روحش استخدام مى شود، بدنش كه استخدام نمى شود. اين يك نوع بردگى است ، راست هم هست ، بردگى است اما بردگى اى است كه تن انسان برده نشده است لكن روح انسان واقعا برده شده است . رباعى اى است منسوب به على عليه السلام ، يعنى در آن ديوان معروف است ، مى فرمايد:
كد كد العبد آن احببت آن تصبح حرا
و اقطع الامال من مال بنى آدم طرا
لا تقل ذا مكسب يزرى فقصد الناس ازرى
انت ما اشتغنيت عن غيرك اعلى الناس قدرا
مى فرمايد: اگر دلت مى خواهد آزاد زندگى كنى ، مثل بندگان و بردگان زخمت بكش ، كار كن ، رنج بكش و چشم از مال فرزندان آدم (عموما، هر كه مى خواهد باشد، ولو حاتم طائى باشد) ببند. يعنى نمى گويم چشم طمع از مال مردم پست و دنى ببند، حتى چشم طمع ببند از مال مردم سخى با جود و كرم مثل حاتم طائى . بعد مى گويد بعضى از افراد وقتى برخى از شغلها به آنها پيشنهاد مى شود، مى گويند اين شغل دون شان من است . پست است ، مثلا مى گويى كارگرى كن ، بيل بزن ، مى گويد اين كار پستى است ، حمالى كن ، مى گويد پست است . مى فرمايد: هر كارى ، هر چه هم كه تو آن را پست گمان كنى ، پست تر از اينكه دست طمعت پيش ديگرى دراز باشد نيست . لاتقل ذا مكسب يزرى فقصد الناس ازرى چيزى از اين پست تر نيست كه تو به قصد مردم بروى ، به اين قصد بروى كه از مردم چيزى بگيرى .
انت ما اشتغنيت عن غيرك اعلى الناس قدرا تو همين مقدار كه از ديگران بى نياز باشى ، از همه مردم برتر هستى .
به نظرم در سخنان حاحظ بود ديدم يا يكى ديگر از علماى اهل تسنن كه اهل ادب است (حاحظ خودش فوق العاده مرد بليغى است و انصافا مرد سخن است و فوق العاده براى مقام سخن على عليه السلام احترام قائل است و حرفهاى عجيبى هم مى زند) مى گويد: در ميان سخنان على عليه السلام نه سخن است كه در دنيا نظير ندارد. از ميان آن نه سخن سه سخنش مربوط به بحث ماست . اميرالمومنين مى فرمايد:
احتج الى من شئت تكن اسيره . استغن عن من شئت تكن نظيره ، احسن الى من شئت تكن امير (16)
يعنى نيازمند هر كسى مى خواهى باش ، اما بدان اگر نيازمند كسى شدى تو برده او هستى ، بى نياز باش از هر كه دلت مى خواهد، مثل او هستى ، نيكى كن به هر كه دلت مى خواهد، تو امير او هستى . پس نيازمند به افراد ديگر نوعى رقيت و بردگى است ، اما چه جور بردگى است ؟ بردگى تن است ؟ نه ، بردگى روح است ، بردگى معنوى است .
در اين زمينه چقدر سخنان خوب گفته اند و متاسفانه امروز اين بحثها كمتر گفته مى شود، البته به يك جهاتى كه چون مسائل ديگرى مطرح است و انسان مى خواهد درباره آنها بحث بكند، بحثهاى اخلاقى كمتر گفته مى شود و حال آنكه اينها زياد هم بايد گفته شود.
على عليه السلام مى فرمايد: الطمع رق موبد (17) طمع ، بردگى هميشگى است يعنى از بردگى بدتر، طمع داشتن است ، كه باز هم در اين زمينه مطالب و مسائل زياد است .
بنابراين شما مى توانيد بفهميد كه غير از بردگى تن يك بردگى ديگر هم هست ، در عين اينكه تن انسان آزاد است . در آن مثلى كه سعدى در مورد دو برادر توانگر و درويش گفت ، آن برادر توانگر امكانات مادى اش فوق العاده بيشتر از آن برادر درويش است ، تن او از تن اين خيلى آزادتر است . تن اين كه بيچاره هميشه لگدكوب كارها و زحمتهاست . اما روح اين از او آزادتر است . پس اينجا شما اجمالا مى توانيد بفهميد كه نوعى بردگى ديگر هم هست كه آن ، بردگى تن نيست . نوعى آزادى ديگر هم هست كه آزادى تن نيست .
بردگى مال و ثروت
از اين يك درجه بالاتر بياييد. يك نوع ديگر بردگى و آزادى هست كه مربوط به مال و ثروت است تمام علماى اخلاق ، بشر را از اينكه برده مال و بنده ثروت باشد بر حذر داشته اند، تحت همين عنوان كه اى انسان ! بنده و برده مال دنيا نباش ، باز جمله اى دارد على عليه السلام مى فرمايد: الدنيا دار ممر لا دار مقر دنيا براى بشر گذشتنگاه است نه قرارگاه . بعد مى فرمايد: و الناس فيها رجلان مردم در دنيا دو صنف مى شوند: رجل باع نفسه فيها فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها (18) مردم كه در اين بازار دنيا، در اين گذشتنگاه دنيا مى آيند دو دسته اند. بعضى مى آيند خودشان را مى فروشند، برده مى كنند و مى روند. بعضى ديگر مى آيند خودشان را مى خرند، آزاد مى كنند و مى روند.
بشر باز اين را هم احساس مى كند كه نسبت به مال و ثروت دنيا دو حال مى تواند داشته باشد: مى تواند بنده و اسير و در قيد مال باشد و مى تواند آزاد باشد، گفت :
بند بگسل ، باش آزاد اى پسر
چند باشى بند سيم و بند زر
بشر مى گويد من همان طور كه نبايد بنده و برده امثال خودم باشد (نه تنم بنده و برده امثال خودم باشد و نه روحم )، نبايد روحم بنده و اسير مال دنيا باشد در همين جاست كه انسان به يك نكته عاليترى بر مى خورد، مى گويد اصلا بندگى مال دنيا يعنى چه ؟ مگر مال دنيا قدرت دارد كه انسان را بنده خودش بكند؟! مال دنيا يعنى ثروت . ثروت يعنى چه ؟ يعنى طلا، نقره ، خانه ، ملك ، زمين و اين جور چيزها. مگر اينها قدرت دارند كه برده گيرى كنند؟! من انسانم ، زنده ام ، آن جماد است ، مرده است . مگر جماد و مرده قدرت دارد كه يك زنده را برده خودش بكند؟! نه . پس حقيقت مطلب چيست ؟
حقيقت مطلب اين است كه آنجا هم كه انسان فكر مى كند بنده و برده دنياست ، بنده مال و ثروت است ، واقعا بنده مال و ثروت نيست . بنده خصايص روحى خودش است ، بنده حيوانيت خودش است ، بنده حرص ‍ است يعنى خودش خودش را برده گرفته است و الا پول كه نمى تواند انسان را بنده بكند، زمين كه قدرت ندارد انسان را برده بكند، گوسفند كه پول نمى تواند انسان را بنده بكند، زمين كه قدرت ندارد انسان را برده بكند، گوسفند كه قدرت ندارد انسان را برده بكند ماشين كه قدرت ندارد، جماد است اصلا جماد نمى تواند در وجود انسان تصرف بكند وقتى انسان خوب مساله را مى شكافد مى بيند اين خودش است كه خودش را برده كرده است مى بيند يك قوه اى است در خودش به نام حرص ، قوه اى است به نام طمع ، قوه اى است به نام شهوت ، قوه اى است به نام خشم ، اين شهوت است كه او را برده كرده است ، اين حشم است كه او را برده كرده است ، اين حرص ‍ است كه او را برده كرده است ، اين طمع است كه او را برده كرده است ، اين هواى نفس است كه او را برده كرده است . افرايت من اتخذ الهه هواه (19) قرآن مى گويد: آيا ديدى آن كسى را كه هواى نفس خودش ‍ را خداى خودش قرار داده است . بنده هواى نفس شده است ؟
اينجا بشر به حقيقت مطلب پى مى برد، مى بيند مال و ثروت دنيا در حد ذات خودش مذمتى ندارد، اگر گفته اند از مال دنيا بترس كه تو را برده نگيرد و بنده خودش نكند، مال و ثروت نمى تواند مرا بنده بكند، اين خود من هستم كه خودم را بنده و برده مى كنم . مى گويد پس خودم را از قيد صفات نفسانى پليد آزاد مى كنم ، آن وقت مى بينم كه مال دنيا در خدمت است نه من در خدمت مال دنيا. آن وقت مقام وجودى خودش را مى فهمد، اين معنا را مى فهمد كه قرآن مى گويد: هو الذى خلق لكم ما فى الارض ‍ جميعا (20) اوست خدايى كه آنچه در اين زمين است براى شما آفريد، مى بيند پس مال و ثروت بنده و برده من است ، او در خدمت من است نه من در خدمت او، پس ديگرى بخل يعنى چه ؟ افزون طلبى به خاطر افزون طلبى يعنى چه ؟
بله ، انسان خودش اسير خودش مى شود، خودش برده و بنده خودش ‍ مى شود انسان دو مقام دارد، دو درجه دارد: درجه دانى ، درجه حيوانى ، و درجه عالى ، درجه انسانى ، پيغمبران آمده اند كه آزادى معنوى بشر را حفظ كنند يعنى چه ؟ يعنى نگذارند شرافت انسان ، انسانيت انسان ، عقل و وجدان انسان ، اسير شهوت انسان بشود. اسير خشم انسان بشود، اسير منفعت طلبى انسان بشود اين معنى آزادى معنوى است هر وقت شما ديديد بر خشم خودتان مسلط هستيد نه خشم شما بر شما مسلط است ، شما آزاديد هر وقت ديديد شما بر شهوت خودتان مسلط هستيد نه خشم شما بر شما مسلط است ، شما آزاديد هر وقت ديديد شما بر شهوت خودتان مسلط هستيد نه شهوت بر شما بر شما، هر وقت شما ديديد يك در آمد غير مشروع در مقابل شما قرار گرفت و اين نفس شما اشتياق دارد مى گويد اين درآمد را بگير، اما ايمان و وجدان و عقل شما حكم مى كند كه اين نامشروع است ، نگير و بر اين ميل نفسانى خودتان غالب شديد، بدانيد شما از نظر معنوى واقعا انسان آزادى هستيد، اگر شما ديديد يك زن نامحرم دارد مى رود و حس شهوت شما. شما را تحريك مى كند به چشم چرانى و تعقيب كردن ، ولى يك وجدانى بر وجود شما حاكم است كه شما را منع مى كند و تا فرمان مى دهد فرمانش را اطاعت مى كنيد بدانيد شما آزادمرد هستيد اما اگر ديديد تا چشم يك چيزى را مى خواهد مى دويد دنبالش ، شكم يك چيزى را مى خواهد مى دويد دنبالش ، شما اسيريد، برده و بنده هستيد.
من انسانى و من حيوانى
انسان يك موجود مركب است . اين حقيقت را نبايد فراموش كرد كه در انسان واقعا دو من حاكم است : يك من انسانى و يك من حيوانى ، كه من حقيقتى انسان آن من انسانى است . و چقدر مولوى اين مساله تضاد درونى انسان را عالى در آن داستان معروف مجنون و شتر سروده است ! انسان واقعا مظهر اصل تضاد است در هيچ موجودى به اندازه انسان ، اين تضاد و ضديت درونى و داخلى حكومت نمى كند. داستان را اين جور آورده است كه مجنون به قصد اينكه برود به منزل ليلى ، شترى را سوار بود و مى رفت و از قضا آن شتر كره اى داشت ، بچه اى داشت شير خوار، مجنون براى اينكه بتواند اين حيوان را تند براند و در بين راه معطل كره او نشود، كره را در خانه حبس كرد و در را بست . خود شتر را تنها سوار شد و رفت . عشق ليلى ، مجنون را پر كرده بود. جز درباره ليلى نمى انديشيد اما از طرف ديگر، شتر هم حواسش شش دانگ دنبال كره اش بود و جز درباره كره خودش ‍ نمى انديشيد كره در اين منزل است و ليلى در آن منزل ، اين در مبدا و آن در مقصد. مجنون تا وقتى توجه داشت به راندن مركب ، مى رفت . در اين بينها حواسش متوجه معشوق مى شود، مهار شتر از دستش رها مى گرديد. شتر وقتى مى ديد مهارش شل شده ، آرام بر مى گشت به طرف منزل يك وقت مجنون متوجه حال خودش مى شد، مى ديد دو مرتبه به همان منزل اول رسيده ، بر مى گرداند، باز شروع مى كرد به رفتن . مدتى مى رفت دوباره تا از خود بى خود مى شد، حيوان بر مى گشت ، چند بار اين عمل تكرار شد:
همچو مجنون در تنازع با شتر
گه شتر چربيد و گه مجنون حر
ميل مجنون پس سوى ليلى روان
ميل ناقه از پى طفلش دوان
تا آنجا كه مى گويد مجنون خودش را به زمين انداخت .
گفت اى ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد پس همره نالايقيم
بعد گريز خودش را مى زند، مى گويد:
جان گشاده سوى بالا بالها
تن زده اندر زمين چنگالها
در انسان دو تمايل وجود دارد: يكى تمايل روح انسان و ديگر تمايل تن انسان .
ميل جان اندر ترقى و شرف
ميل تن در كسب اسباب و علف
اگر مى خواهى جان و روحت آزاد باشد نمى توانى شكم پرست باشى ، نمى توانى زن پرست باشى و روحت آزاد باشد، پول پرست باشى و روحت آزاد باشد و در واقع نمى توانى شهوت پرست باشى ، خشم پرست باشى ، پس اگر مى خواهى واقعا آزاد باشى ، روحت را بايد آزاد بكنى .
چقدر در همين زمينه ما بيانات عجيبى داريم ! حديثى ديدم در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روزى رفتند در ميان اصحاب صفه (21) يكى از آنها گفت : يا رسول الله ! من در نفس ‍ خودم اين حالت را احساس مى كنم كه اصلا تمام دنيا و مافيها در نظرم من بى قيمت است . الان در نظر من طلا و سنگ يكى است ، يعنى هيچ كدام از اينها نمى تواند مرا به سوى خودش بكشد. نمى خواهد بگويد كه استفاده من از طلا و از سنگ يك جور است ، بلكه قدرت طلا و قدرت سنگ در اينكه من را به سوى خودش بكشاند يكى است . رسول اكرم نگاهى به او كرد و فرمود: اذا انت صرت حرا حالا من مى توانم به تو بگويم كه مرد آزادى هستى . پس واقعا آزادى معنوى خودش يك حقيقتى است .
قضاوت انسان درباره خود
حالا يك سلسله دلايل ديگرى ، باز دلايل وجدانى ذكر بكنيم راجع به اينكه واقعا شخصيت انسان يك شخصيت مركب است و واقعا انسان از نظر معنوى مى تواند آزاد باشد و مى تواند برده باشد. خداوند تبارك و تعالى اين قدرت و توانايى را به بشر داده است كه خودش مى تواند قاضى خودش ‍ باشد در اجتماع هميشه قاضى غير از مدعى و مدعى عليه است يك نفر مدعى مى شود، يك نفر ديگر مدعى عليه . هر دو نفرشان مى روند پيش قاضى ، و قاضى بايد به عدالت ميان مدعى و مدعى عليه حكم كند. البته مدعى يك نفر است ، مدعى عليه يك نفر ديگر و قاضى يك نفر سوم هيچ فكر كرده ايد كه چطور است كه انسان مى تواند خودش مدعى خودش باشد و قهرا خودش هم مدعى عليه خودش باشد و هم خودش قاضى خودش ‍ مدعى خودش باشد و قهرا خودش هم مدعى عليه خودش باشد و هم خودش قاضى خودش باشد. يعنى خودش حكم صادر كند؟ انصاف يعنى چه ؟ مى گويند فلان كس آدم باانصافى است ، يعنى چه ؟ اصلا آدم با انصاف يعنى آدمى كه در مسائل مربوط به خود مى تواند بى طرفانه درباره خودش ‍ قضاوت كند و احيانا در جايى كه خودش مقصر است حكم عليه خودش ‍ صادر كند اين چگونه است ؟! اين جز اينكه شخصيت واقعى انسان مركب باشد چيز ديگرى نيست . چقدر انصافها در دنيا سراغ داريد كه مى بينيد يك نفر در مورد خودش انصاف مى دهد، ديگرى را بر خودش ترجيح مى دهد، اقرار مى كند كه حق با ديگرى است ، فضيلت با ديگرى است .
مرحوم سيد حسين كوه كمرى از بزرگان اكابر علما و از مراجع تقليد زمان خودشان بودند. آذربايجانى هم هستند. ايشان عموى مرحوم آيه الله حجت كوه كمرى - كه در زمان ما و استاد ما بودند و ما در خدمت ايشان درس خوانده ايم - بودند كه ايشان هم مرد بزرگوارى بودند جريان عجيبى از زندگى اين مرد بزرگ نقل مى كنند و آن اين است كه ايشان در نجف حوزه درسى داشتند در زمان صاحب جواهر و بعد از صاحب جواهر، شيخ انصارى (اعلى الله مقامه ) در آن وقت هنوز شهرتى نداشت ، مخصوصا كه ايشان در نجف هم زياد اقامت نكرده بود، مدت كمى در نجف بود، بعد آمد به سياحت به اين معنا كه شهرهاى ايران را مى گشت ، هر جا عالم مبرزى مى ديد، مدتى مى ماند و از خدمت او استفاده مى كرد. مدتى در مشهد ماند، مدت بيشترى در اصفهان و مدت زيادترى در كاشان كه مرحوم نراقى در آنجا بود شه سال ايشان در كاشان بود بعد كه برگشته بود براستى مرد مبرزى بود و مى گويند مرحوم شيخ انصارى هيكل كوچكى داشته و چشمهاى ايشان هم مقدارى بهم خوردگى داشته است (تراخمى بود مثل بسيارى از مردم خوزستان ، چون ايشان خوزستانى بودند) همچنين خيلى مرد زاهد پيشه اى بود و لباسهاى ژنده و مندرسى مى پوشيد، عمامه مثلا كهنه و اين جورها، دو سه تا شاگرد هم بيشتر نداشت . در مسجدى تدريس مى كرد از قضا مرحوم آقا سيد حسين هم در همان مسجد تدريش مى كرد، ولى درسهايشان اين جور بود كه اول شيخ مى آمد تدريس مى كرد، آن كه تمام مى شد آقا سيد حسين مى آمد تدريس مى كرد يك روز مرحوم آقا سيد حسين وارد مسجد مى شود از بازديدى بر مى گشت ، ديد ديگر فرصت نيست كه برود خانه و دو مرتبه برگردد هنوز حدود يك ساعت به درس ‍ مانده بود، گفت مى رويم در مسجد مى نشينيم تا موقع درس بشود و شاگردان بيايند رفت ديد يك شيخ به اصطلاح ما جلنبرى هم آن گوشه نشسته ، براى دو سه نفر تدريس مى كند او هم همان كنار نشست ولى صدايش را مى شنيد حرفهايش را گوش كرد، ديد خيلى پخته دارد تدريس ‍ مى كند و رسما استفاده مى كند. حالا آقا سيد حسين عالم متبحر معروف قريب المرجعيت و او يك مرد مجهولى كه آقا سيد حسين تا امروز وى را اساسا نمى شناخته است . فرداى آن روز گفت حالا امروز هم كمى زودتر بروم ببينم چگونه است . آيا واقعا همين طور است ؟ فردا عمدا يك ساعت زودتر رفت . باز يك كنارى نشست ، گوش كرد، ديد تشخيص همان است كه ديروز بود، راستى اين مرد، مرد ملاى فاضلى است و از خودش فاضلتر، گفت يك روز ديگر هم امتحان مى كنيم يك روز ديگر هم همين كار را كرد برايش صددرصد ثابت شد كه اين مرد نامعروف مجهول از خودش عالمتر است و خودش از او مى تواند استفاده كند بعد رفت نشست شاگردانش كه آمدند هنوز آن درس تمام نشده بود گفت : شاگردان ! من امروز حرف تازه اى براى شما دارم . خود من هم از او استفاده مى كنم . اگر راستش را بخواهيد، من و شما همه با همديگر بايد برويم پاى درس او خودش از جا بلند شد و تمام شاگردان هم يكجا رفتند به درس او.
اين انصاف چيست در بشر؟ صددرصد قيام عليه منافع خود است . از آن ساعت آقا سيد حسين جزء شاگردان شيخ انصارى شد، يعنى يك مرجعيت را (مى دانيد مرجعيت اگر انسان از جنبه دنيايى حساب كند بسيار مقام عالى اى است ) اين جور از خودش سلب كرد و عملا به ديگرى تفويض نمود. آيا نفس اين آدم احساس نمى كرد آقايى چيست ؟ مدرس ‍ بودن چيست ؟ احترام چيست ؟ مسلم او هم مثل ما از احترام خوشش ‍ مى آمد، او هم مثل ما از سيادت و آقايى خوشش مى آمد، او هم مثل ما از رياست و مرجعيت خوشش مى آمد، نه اينكه خوشش نمى آمد. اما اين مرد يك روح عالى متعالى آزادى داشت كه توانست درباره خودش و آن شخص ‍ قضاوت كند و عليه خودش حكم صادر كند. اين است معنى اين كه انسان شخصيت مركبى دارد.
ملامت وجدان
انسان گناه مرتكب مى شود، بعد خودش را ملامت مى كند. اين ملامت وجدان يعنى چه ؟ اين عذاب وجدان كه هم شنيده ايد يعنى چه ؟ دولتهاى استعمارى افرادى را طورى تربيت مى كنند كه وجدان در اينها بميرد. در عين حال موقعش كه مى شود، وجدانى كه خيال مى كنند مرده است ، باز يك چراغ كوچكى در آن روشن و زنده است . خلبان هيروشيما را اصلا براى يك چنان جنايتى تربيت كرده بودند ولى وقتى كه رفت بمب خودش را انداخت و بعد هم نگاه كرد به شهرى كه در آتش مى سوخت و ديد مردم بى گناه ، پيرمرد و پيرزن ، بچه كوچك ، افرادى كه اساسا در ميدان جنگ وارد نشده اند دارند چه جور در ميان آتش دست و پا مى زنند، از همان ساعت حالش بهم خورد بعد در آمريكا آمدند از او استقبال كردند، تجليل كردند، تشويق كردند اما جلوى عذاب وجدان او را نتوانستند بگيرند كم كم همان آدم به خاطر عذاب وجدان ديوانه شد، بردنش دارالمجانين .
قرآن هم مى گويد: لا اقسم بالنفس اللوامة (22) خدا در انسان نفس لوامه آفريده ، انسان خودش واعظ خودش مى شود. اميرالمومنين مى فرمايد: من لم يجعل الله له واعظا من نفسه لم ينفعه موعظه غيره يعنى هر كسى كه خداوند در درونش براى او واعظى از خودش براى خودش قرار ندهد، موعظه ديگران بنشينى و بهره ببرى ، اشتباه مى كنى اول بايد در درون خودت واعظى ايجاد كنى ، وجدان خودت را زنده كنى ، آن وقت از موعظه واعظ بيرونى هم استفاده مى كنى . انسان خودش خودش را موعظه مى كند، خودش خودش را ملامت مى كند، خودش عليه خودش حكم صادر مى كند و قضاوت مى كند. انسان خودش ‍ را محاسبه مى كند جزء دستورهاى عجيب مسلم دينى ما محاسبه النفس ‍ است ، مى گويد از خودتان حساب بكشيد: حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا (متاسفانه اين حرفها فراموش شده ) از خودتان حساب بكشيد و انسان مى تواند از خودش حساب بكشد و بايد از خودش حساب بشد. و زنوا انفسكم قبل ان توزنوا (23) خودتان را وزن كنيد، بسنجيد قبل از آنكه شما و اعمال شما را در قيامت بسنجند، وزن كنند. انسان ، خودش خودش را وزن مى كند، مى سنجد، خودش از خودش ‍ حساب مى كشد. انسان خودش را مجازات مى كند.
همه اينها دليل بر اين است كه انسان شخصيت مركبى دارد. اين شخصيت مركب ، قسمت عالى دارد كه قسمت انسانى اوست و قسمت دانى دارد كه قسمت حيوانى اوست . آزادى معنوى يعنى قسمت عالى و انسانى انسان از قسمت حيوانى و شهوانى او آزاد باشد.
مجازات انسان خودش را
گفتيم انسان خودش را مجازات مى كند: يادم افتاد تعبيرى از اميرالمومنين على عليه السلام : مردى مى آيد خدمت اميرالمومنين ، استغفار مى كند، توبه مى كند يعنى صيغه استغفار را جارى مى كند. او مثل بسيارى از ما خيال مى كرد كه توبه كردن يعنى گفتن استغفرالله ربى و اتوب اليه . اميرالمومنين با يك شدتى به او فرموده : ثكلتك امك اتدرى ما الاستغفار؟ الاستغفار درجه العليين (24) يعنى خدا مرگت بدهد، مادرت به عزايت بنشيند! اصلا تو مى دانى استغفار يعنى چه كه مى گويى : استغفر الله ربى و اتوب اليه ؟ حقيقت استغفار را مى دانى چيست ؟ استغفار درجه مردمان بلند مرتبه است . اصلا خود توبه ، محكوم كردن خود است . بعد حضرت فرمود: استغفار چند اصل دارد، دو ركن دارد، دو شرط قبول و دو شرط كمال و مجموعا شش اصل كه حال من برايتان عرض ‍ مى كنم .
فرمود: اولين ركن استغفار اين است كه انسان واقعا از گذشته تيره و سياه خودش پشيمان باشد.
دوم ، تصميم بگيرد كه در آينده آن گناه گذشته را مرتكب نشود.
سوم اينكه اگر حقوق مردم را بر عهده و ذمه دارد ادا كند.
چهارم اينكه اگر فرايض الهى را ترك كرده است جبران كند، قضا كند. تا اينجا محل شاهد من نيست و محل شاهد من در آن دو تاى آخر است . فرمود: پنجم اينكه اگر مى خواهى توبه تو، توبه اصيلى باشد، توبه اساسى و واقعى باشد، بايد به سراغ اين گوشتهايى كه از معصيت و در معصيت روييده است بروى ، آنچنان با غصه ها و اندوه ها و توبه ها آنها را آب كنى كه پوست بدنت به استخوان بدنت بچسبد.
ششم ، اين تنى كه عادت كرده است معصيت كند و لذتى جز لذت معصيت نچشيده است ، مدتى بايد رنج طاعت را به آن بچشانى .
آيا بشرهايى هم بوده اند كه اين جور توبه كنند؟ بله . امروز است كه ديگر توبه كردن منسوخ شده و ما يادمان رفته كه توبه اى هم بايد بكنيم !
مرحوم آخوند ملا حسينقلى همدانى از علماى بزرگ اخلاق و سير و سلوك در اعصار اخير بوده است ، شاگرد مرحوم ميرزاى شيرازى (اعلى الله مقامه ) و شيخ انصارى بوده و خود ميرزاى بزرگ براى ايشان احترام زيادى قائل بوده است . يكى از اكابر علما و بزرگان شاگرادان ايشان نوشته است مردى آمد خدمت مرحوم آخوند و ايشان او را توبه داد. بعد از چند روز كه اين آدم توبه كرده آمد، اصلا نمى توانستيم او را بشناسيم به اين سرعت ، اين آدم تمام گوشتهاى بدنش آب شده بود. من اين را از جنبه روانشاسى دارم عرض مى كنم ، من مى گويم اين چيست در بشر؟! آخوند ملا حسينقلى همدانى نه شلاق داشت ، نه سرنيزه ، نه توپى نه تشرى ، فقط يك نيروى ارشاد داشت ، يك نيروى معنويت داشت ، با وجدان و دل اين آدم سرو كار داشت . اين چه وجدان نهفته اى در آن آدم بود كه او را زنده كرد و آنچنان عليه خودش و عليه شهوات بدنى اش و عليه اين گوشتهايى كه از معصيت روييده است برانگيخت كه بعد از چند روز كه او را ديدند گفتند ما او را نمى شناختيم ، اينچنين لاغر شده بود.
آزادى معنوى ، بزرگترين برنامه انبياء
بزرگترين برنامه انبياء آزادى معنوى است ، اصلا تزكيه نفس يعنى آزادى معنوى قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (25). و بزرگترين خسران عصر ما اين است كه همواره مى گويند آزادى ، اما جز از آزادى اجتماعى سخن نمى گويند، از آزادى معنوى ديگر حرفى نمى زنند و به همين دليل به آزادى اجتماعى هم نمى رسند. در عصر ما يك جنايت بزرگ كه به صورت فلسفه و سيستمهاى فلسفى مطرح شده است اين است كه اساسا درباره انسان ، شخصيت انسانى و شرافت معنوى انسان هيچ بحث نمى كنند، نفخت فيه من روحى فراموش شده است ، مى گويند اصلا چنين چيزى وجود ندارد، انسان يك موجود دو طبقه اى نيست كه طبقه عالى و طبقه دانى داشته باشد، اصلا انسان يا يك حيوان هيچ فرق نيم كند، يك حيوان است ، زندگى تنازع بقاست و جز تنازع بقا چيز ديگرى نيست ، يعنى زندگى جز تلاش كردن هر فرد براى خود و جنگيدن براى منافع خود چيز ديگرى نيست ! مى دانيد اين جمله چقدر به بشريت ضربه وارد كرده است ؟! مى گويند زندگى جز جنگ و ميدان جنگ چيز ديگرى نيست . بلكه جمله اى مى گويند كه بعضى هم خيال مى كنند كه خيلى حرف درستى است ، مى گويند: حق گرفتنى است نه دادنى . حق ، هم گرفتنى است و هم دادنى .
اصلا اين جمله كه حق را فقط بايد گرفت و كسى به تو نمى دهد، ضمنا تشويق به اين است كه تو حق را بايد بگيرى نه اينكه حق را بايد بدهى ، صاحب حق بايد بيايد، اگر توانست به زور از تو بگيرد، اگر نتوانست كه نتوانست . اما پيغمبران نيامدند اين حرف را بزنند. پيغمبران گفتند حق ، هم گرفتنى است و هم دادنى ، يعنى مظلوم را، پايمال شده را توصيه كردند به اينكه برو حق را بگير، و از آن طرف ظالم را وادار كردند عليه خودش قيام كند كه حق را بدهد، و در اين كار خودشان هم كامياب و موفق شدند. دعا مى كنم :
خدايا از تو مى خواهيم به حق آن آزادمردان واقعى كه آزادى معنوى را در درجه اول داشتند، به ما توفيق عنايت كنى كه از نفس اماره خودمان آزاد شويم .
خدايا به ما آزادى معنوى عنايت كن ، آزادى اجتماعى عنايت كن ، خير دنيا و آخرت به همه ما كرامت بفرما
خدايا ما را به حقايق اسلام آشنا بفرما، حاجات مشروعه همه ما را برآور.
خدايا اموات همه ما را ببخش و بيامرز.
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات
فصل دوم : توبه (1)
و ذاالنون اذ ذهب مغاضبا فظن آن لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين . فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤ منين . (26)
بحث ما درباره عبادت و دعا بود. در دو شب گذشته عرض كردم كه عبادت و عبوديت اگر به شكل صحيحى صورت بگيرد، خواه ناخواه مستلزم تقرب واقعى انسان به ذات اقدس الهى است ، انسان به واسطه عبوديت بدون اينكه شائبه مجازى در كار باشد، به خدا نزديك مى شود و به عبارت ديگر عبوديت سلوك است ، حركت است ، رفتن به سوى پروردگار است .
امشب مى خواهم درباره اولين منزل سلوك بحث كنم ، اولين نقطه اى كه اگر انسان بخواهد به سوى پروردگارش سلوك كند و به مقام قرب پروردگار نايل گردد بايد از اين منزل و از اين مرحله و از اين نقطه شروع كند، و آن چيزى كه براى ما مورد احتياج است همين است يعنى براى ما كه قدمى به آن سو بر نداشته ايم ، بحث درباره منازل عالى سالكان سودى ندارد. ما اگر مرد عمل باشيم ، بايد ببينيم اولين منزل قرب و سلوك به سوى پروردگار كدام منزل است ، كدام مرحله است و ما عبوديت و عبادت خودمان را از كجا شروع كنيم .
اولين منزل سلوك به خداوند، منزل توبه است امشب مى خواهم بحث خودم را در اطراف توبه ادامه بدهم .
تحليل توبه از نظر روانى
توبه يعنى چه ؟ توبه از نظر روانى براى انسان چه حالتى است و از نظر معنوى براى انسان چه اثرى دارد؟ در نظر بسيارى از ما توبه يك امر بسيار ساده اى است ، هيچ وقت به اين فكر نيفتاده ايم كه توبه را از نظر روانى تحليل كنيم . اساسا توبه يكى از مشخصات انسان نسبت به حيوانات است . يعنى انسان بسيارى مميزات و مشخصات و كمالات و استعدادهاى عالى دارد كه هيچ كدام از آنها در حيوانات وجود ندارد، يكى از اين استعدادهاى عالى در انسان ، همين مساله توبه است . توبه به معنى و مفهومى كه ان شاء الله براى شما شرح مى دهم ، اين نيست كه ما لفظ استغفرالله ربى و اتوب اليه را به زبان جارى كنيم ، از مقوله لفظ نيست . توبه يك حالت روانى و روحى و بلكه يك انقلاب روحى در انسان است كه لفظ استغفرالله ربى و اتوب اليه بيان اين حالت است نه خود اين حالت ، نه خود توبه ، مثل بسيارى از چيزهاى ديگر كه در آنها لفظ خودش ‍ آن حقيقت نيست بلكه مبين آن حقيقت است اينكه ما روزى چندين بار مى گوييم استغفرالله ربى و اتوب اليه نبايد خيال كنيم كه روزى چند بار توبه مى كنيم . ما اگر روزى يك بار توبه واقعى بكنيم ، مسلما مراحل و منازلى از قرب به پروردگار را تحصيل مى كنيم .
مقدمه اى مى خواهم عرض كنم ، توجه بفرماييد. تفاوتى ميان جمادات و نباتات و حيوانات وجود دارد و آن اين است كه جمادات اين استعداد را ندارند كه در مسيرى كه حركت مى كنند، خودشان از درون خودشان تغيير مسير و تغيير جهت بدهند، مثل حركتى كه زمين به دور خورشيد يا به دور خودش دارد يا حركاتى كه همه ستارگان در مدار خودشان دارند يا حركت سنگى كه از ارتفاع رها مى شود و به طرف زمين مى آيد. اين مسلم و قطعى است ، يعنى سنگى كه از ارتفاع رها مى شود و به طرف زمين مى آيد. اين مسلم و قطعى است ، يعنى سنگى را كه شما رها مى كنيد و در يك مسير معين حركت مى كند، در همان مسير و در همان جهت به حركت خودش ‍ ادامه مى دهد تغيير مسير و تغيير جهت از ناحيه درون اين سنگ امكان پذير نيست . عاملى بايد از خارج پيدا بشود تا مسير اين سنگ و اين جماد را تغيير دهد، حال اين عامل مى خواهد مجسم باشد و يا از قبيل يك موج باشد. مثلا آپولو يا لونا را كه به فضا مى فرستند، از درون خودش هرگز تغيير مسير نمى دهد مگر اينكه از خارج هدايتش كنند كه تغيير مسير بدهد ولى موجودات زنده از قبيل نباتات و حيوانات ، اين استعداد را دارند كه از درون خودشان تغيير مسير بدهند، يعنى اگر به شرايطى برخورد كنند كه با ادامه حيات آنها سازگار نباشد تغيير مسير مى دهند.
اما در مورد حيوانات بسيار واضح است . مثلا يك گوسفند يا يك كبوتر و يا حتى يك مگس وقتى حركت مى كند، همين قدر كه با يك مشكل مواجه مى شود، فورا مسير خودش را تغيير مى دهد و حتى ممكن است يك گردش ‍ صد و هشتاد درجه اى هم بكند يعنى درست در خلاف جهت حركت اولى خودش حركت كند.
حتى نباتات هم اين طور هستند، يعنى گياهان هم در يك شرايط و حدود معين از درون خودشان خود را هدايت مى كنند، مسير خود را تغيير مى دهند. ريشه يك درخت كه در زير زمين حركت مى كند و به سويى مى رود، اگر به صخره اى برخورد كند (حالا رسيده يا نرسيده ) خودش ‍ مسيرش را عوض مى كند. همين قدر كه بفهمد كه جاى رفتن نيست و راهى ندارد، مسيرش را تغيير مى دهد.
توبه براى انسان تغيير مسير دادن است اما نه تغيير مسير دادن ساده از قبيل تغيير مسيرى كه گياه مى دهد و يا تغيير مسيرى كه حيوان مى دهد، بلكه يك نوع تغيير مسيرى كه مخصوص خود انسان است و از نظر روانى و روحى كاملا ارزش تحليل و بررسى و رسيدگى دارد.
توبه عبارت است از يك نوع انقلاب درونى ، نوعى قيام ، نوعى انقلاب از ناحيه خود انسان عليه خود انسان ، اين جهت از مختصات انسان است ، گياه تغيير مسير مى دهد ولى عليه خودش قيام نمى كند، نمى تواند قيام كند، اين استعداد را ندارد همان طورى كه ميان گياه و جماد اين تفاوت هست كه جماد از درون خود براى بقاى خويش تغيير مسير نمى دهد و اين استعداد شگفت در نبات هست (در حيوان هم هست )، در انسان استعداد شگفت انگيزترى هست و آن اينكه از درون خودش بر عليه خودش قيام مى كند، واقعا قيام مى كند، عليه خودش انقلاب مى كند، واقعا انقلاب مى كند و قيام و انقلاب از دو موجود مختلف و متباين مانعى ندارد، مثلا در كشورى عده اى زمام امور را در دست دارند، بعد عده ديگرى عليه آنان قيام و انقلاب مى كنند. اين مانعى ندارد، آنها افراد و اشخاصى هستند و اينها افراد و اشخاص ديگرى ، آنها به اينها ظلم و ستم كرده اند، اينها را ناراضى و عاصى كرده اند، سبب عصيان و انقلاب اينها شده اند، يكمرتبه اينها انقلاب مى كنند و زمام كار را از دست طرف مقابل مى گيرند و خودشان در جاى آنها قرار مى گيرند. اين مانعى ندارد ولى اينكه در داخل وجود يك شخص قيام و انقلاب بشود، انسان خودش عليه خودش قيام كند، چگونه است ؟ مگر مى شود يك شخص خودش عليه خودش قيام كند؟ بله مى شود.
انسان ، يك شخص مركب
علتش اين است كه انسان بر خلاف آنچه خودش خيال مى كند، يك شخص ‍ نيست . يك شخص واحد است اما يك شخص مركب نه بسيط، يعنى ما كه اينجا نشسته ايم (به همان تعبيرى كه در حديث آمده است ) يك جماد اينجا نشسته است ، يك گياه هم اينجا نشسته است ، يك حيوان شهوانى هم اينجا نشسته است و يك فرشته هم در همين حال اينجا نشسته است ، يعنى يك انسان به قول شعرا طرفه معجونى است كه همه خصايص در وجود او جمع است . گاهى آن حيوان شهوانى - كه مظهر آن را خوك مى دانند - اين خوكى كه در وجود انسان هست ، زمام امور را به دست مى گيرد و مجال به آن درنده و شيطان و فرشته نمى دهد. يكمرتبه در ناحيه يكى از اينها عليه او قيام مى شود. تمام اوضاع بهم مى خورد و يك حكومت جديد بر وجود انسان حاكم مى گردد. انسان گنهكار آن انسانى است كه حيوان وجودش بر وجودش مسلط است يا شيطان وجودش بر او مسلط است يا آن درنده وجودش بر او مسلط است ، يك فرشتگانى ، يك قواى عالى هم در وجود او محبوس و گرفتار هستند.
توبه يعنى آن قيام درونى ، اينكه مقامات عالى وجود انسان عليه مقامات دانى وجود او كه زمام امور اين كشور داخلى را در دست گرفته اند. يكمرتبه انقلاب مى كنند، همه اينها را مى گيرند. اين حالت و شكل است كه در حيوان و نبات وجود ندارد. همان طور كه عكسش هم هست ، يعنى گاهى مقامات دانى وجود انسان عليه مقامات عالى وجود او قيام و انقلاب مى كنند، آنها را مى گيرند و به زندان مى اندازند و زمام امور اين كشور را در دست مى گيرند.
اگر تجربه كرده باشيد، افرادى هستند كه فن تربيت را نمى دانند، نمى دانند در تربيت ، تمام قوايى كه در وجود انسان هست حكمت و مصلحتى دارند. اگر در ما غرايز شهوانى هست . لغو و عبث نيست . ما بايد اين غرايز شهوانى را در حد احتياج طبيعى اشباع كنيم ، يك حدى دارند، يك حقى دارند، يك حظى دارند، حظ اينها را به اندازه خودشان بايد بدهيم .
مثل اين است كه شما اسبى يا سگى در خانه تان داشته باشيد. اگر اين اسب را براى سوارى يا اين سگ را براى پاسبانى مى خواهيد. اين اسب يا سگ احتياج به خوراك دارد، خوراكش را بايد بدهى . حالا يك آدمهاى كج سليقه اى پيدا مى شوند كه به خودشان يا به بچه شان كه تحت كفالت تربيتشان است ، فشار مى آورند. بچه احتياج به بازى دارد و خود اين احتياج به بازى يك از حكمتهاى پروردگار است . يك مقدار انرژى در وجود كودك ذخيره است كه او فقط به وسيله بازى مى تواند اين انرژى را دفع كند. بچه غريزه اى دارد براى بازى كردن . حالا انسان اشخاصى را مى بيند كه مى گويند مى خواهم بچه ام را تربيت كنم . خوب ، چطور مى خواهى تربيت كنى ؟ نمى گذارد بچه پنچ يا شش ساله برود با بچه ها بازى كند. هر مجلسى كه خودش مى رود بچه را هم مى برد براى اينكه تربيت بشود، جلوى خنده او را مى گيرد. جلوى خوراك او را مى گيرد، يا يك افرادى پيدا مى شوند (ما ديده ايم ) كه چون خود او معمم است ، يك عبا و عمامه و نعلين تهيه مى كند، بچه هشت ساله را عمامه سرش مى گذارد، عبا به دوشش مى اندازد و همراه خودش اين طرف و آن طرف مى برد بچه بزرگ مى شود در حالى كه احتياجات طبيعى وجودش برآورده نشده است . همواره به او گفته اند خدا، قيامت ، آتش جهنم . تا در سنين بيست و چند سالگى ، اين قواى ذخيره شده ، اين شهوتها و تمايلات اشباع نشده يكمرتبه زنجير را پاره مى كند. اين بچه اى كه شما مى ديديد در اثر تلقين پدر در دوازده سالگى نمازش بيست دقيقه طول مى كشيد، نماز شب مى خواند، دعا مى خواند، يكمرتبه مى بينيد در بيست و پنج سالگى يك فاسق و فاجرى از آب در مى آيد كه آن سرش ناپيداست . چرا؟ براى اينكه شما به بهانه مقامات عاليه روح ، ساير غرايز او را سركوب كرده ايد. البته در غرايز بچه خدا بوده است ، قيامت و عبادت بوده است ، اما شما اين غريزه خدا و عبادت و اينها را در حالى در اين بچه تقويت كرده ايد، به زندان انداخته ايد، حق و حظ آنها را نداده ايد، سهم آنها را نداده ايد، دنبال فرصتى مى گردند، در يك فرصتى كه برايشان پيش مى آيد، در يك وقت كه بچه فيلمى را تماشا كند و يا در مجلسى با يك زن جوان آشنا بشود، همان كافى است كه اين نيروهاى ذخيره شده سركوب شده ، يكمرتبه زنجيرها را پاره كند و بكلى تمام آن ساختمانى را كه پدر در وجود او به غلط ساخته است ويران سازد. درست مثل باروتى كه منفجر بشود، منفجر مى شود. توبه ، درست عكس اين قضيه است . آدمى كه گناه و معصيت مى كند و غرق در شهوات و درندگى است ، وقتى كه فرشته وجودش را اينقدر آزار داد و اشباع نكرد، يكمرتبه فاجعه اى به وجود مى آيد.
آخر من و تو هم انسانيم ، ما يك دهان نداريم ، اشتباه مى كنى كه خيال مى كنى يك دهان دارى و از همين يك دهان بايد به تو غذا برسد، صدها دهان دارى (عشق را پانصد سر است و هر سرى ...) پانصد سر تو دارى ، پانصد دهان تو دارى . از همه اينها بايد به تو غذا برسد. يكى از اين دهانهاى تو دهان عبادت است . تو بايد روح خودت را به عبادت كردن راضى كنى ، يعنى اين حق و حظ را بايد به او بدهى ، تو يك موجود ملكوتى صفات هستى ، بايد پرواز كنى به سوى آن عالم ، وقتى اين فرشته را زندانى مى كنى ، آيا مى دانى بعد چه عوارض و ناراحتيهاى زيادى دارد؟ يك وقت شما مى بينيد يك جوان مرفه ، جوانى كه همه وسايل برايش فراهم بوده است ، به بهانه كوچك خودكشى مى كند همه مى گويند نمى دانيم چرا خودكشى كرد. اى آقا! اين موضوع كه خيلى كوچك بود! چرا خودكشى كرد؟! نمى داند كه در وجود او نيروهاى مقدسى زندانى بوده ، آن نيروهاى مقدس ‍ از اين زندگى رنج مى برده اند، طاقت نمى آورده اند، در نتيجه طغيانى به آن شكل به وجود آمده است . گاهى مى بينيد شخصى همه چيز دارد و ناراحت است و رنج مى برد. گفت :
آن يكى در كنج زندان مست و شاد
وان دگر در باغ ، ترش و بى مراد
مى بينى در باغ و بوستان زندگى مى كند. همه وسايل زندگى برايش فراهم است . اما ناراحت است ، خوش نيست و از زندگى ناراضى است .
راه لذت از درون دان نز برون
احمقى دان جستن از قصر و حصون
براى اينكه يك لذتهايى هم هست كه از درون انسان بايد به او برسد نه از بيرون ، و آنها لذتهاى معنوى انسان است .
پس توبه عبارت است از عكس العمل نشان دادن مقامات عالى و مقدس ‍ روح انسان عليه مقامات دانى و پست و حيوانى انسان . توبه عبارت است از قيام و انقلاب مقدس قواى فرشته صفت انسان عليه قواى بهيمى صفت و شيطانى صفت انسان . اين ماهيت توبه است . حالا چطور مى شود كه اين حالت بازگشت و ندامت و پشيمانى براى انسان پيدا مى شود؟
شرايط پيدايش توبه
اولا اين را بدانيد كه اگر در وجود انسان كارى بشود كه آن عناصر مقدس ‍ وجود انسان بكلى از كار بيفتد، يك زنجيرهاى بسيار نيرومندى به آنها بسته شده باشد كه نتوانند آزاد بشوند، ديگر انسان توفيق توبه پيدا نمى كند ولى همان طورى كه در يك كشور آن وقت انقلاب مى شود كه عده اى (ولو كم ) عناصر پاك در ميان مردم آن كشور باقى مانده باشند، در وجود انسان هم اگر عناصر مقدس و پاكى فى الجمله باقى باشند، در وجود انسان هم اگر عناصر مقدس و پاكى فى الجمله باقى باشند. انسان توفيق توبه پيدا مى كند والا هرگز توفيق توبه پيدا نمى كند. حالا در شرايطى انسان بازگشت مى كند، پشيمان مى شود، و اگر خدا را بشناسد به سوى خدا توبه مى كند و اگر خدا را نشناسد حالت ديگرى پيدا مى كند. احيانا جنون و ديوانگى پيدا مى كند، وضع ديگرى پيش مى آيد؟
گفتيم توبه عكس العمل است . شما توپى را به دست مى گيريد و به زمين مى زنيد. توپ از زمين بلند مى شود. زدن شما يعنى حركت توپ از زمين كه با نيروى شما صورت مى گيرد، عمل شماست و بلند شدن توپ از زمين عكس العملى است كه در اثر خوردن توپ به زمين پيدا مى شود. پس آن عمل است و اين عكس العمل ، آن فعل است و اين به اصطلاح اعراب امروز رد الفعل ، آن كنش است و اين واكنش . توپ را كه شما به زمين مى زنيد چقدر بالا مى رود؟ از يك طرف بستگى دارد به مقدار نيرويى كه در آن فعل به كار مى رود يعنى شدت ضربه شما، و از طرف ديگر بستگى دارد به چگونگى سطح زمين ، هر دو مقدار زمين سفت تر و صافتر باشد و صلابت بيشترى داشته باشد، عكس العمل بيشتر مى شود. پس ميزان عكس العمل از يك طرف بستگى دارد به شدت عمل شدت عمل شما و از طرف ديگر به صلابت و صافى آن سطحى كه توپ به آن برخورد مى كند.
عكس العمل نشان دادن روح انسان در مقابل معاصى نيز بستگى به دو چيز دارد: از يك طرف بستگى دارد به شدت عمل يعنى شدت معصيت ، شدت ضربه اى كه مقامات دانى روح شما بر مقامات عالى روحتان وارد مى كند هر چه معصيت انسان كمتر و كوچكتر باشد، عكس العمل كمترى در روح ايجاد مى كند و هر چه معصيت بزرگتر باشد، عكس العمل بيشترى به وجود مى آورد. لهذا افرادى كه بسيار شقى و قسى القلب هستند. در عين اينكه شقى و قسى القلب اند اگر جنايتشان خيلى بزرگ و فاحش باشد، همانها را هم مى بينيد كه روحشان عكس العمل نشان مى دهد شما مى بينيد خلبان آمريكائى كه مى رود آن بمب را روى هيروشيما مى اندازد، بعد كه بر مى گردد و يك نگاهى به اثر عمل خودش مى كند، مى بيند يك شهر را به آتش كشيده است ، پير و جوان ، زن و مرد، كوچك و بزرگ دارند در يك جهنم سوزان مى سوزند. از همان جا وجدانش به جنبش مى آيد، حركت مى كند، ملامتش مى كند (در صورتى كه چنين كسانى را از ميان قسى القلب ها انتخاب مى كنند) بر مى گردد به كشور خودش ، از او استقبال مى كنند، گل به گردنش مى اندازند، درجه اش را بالا مى برند، حقوقش را زياد مى كنند، عكسش را در روزنامه ها مى اندازند، تشويقش مى كنند اما خيانت آنقدر عظيم بوده است ، معصيت آنقدر بزرگ بوده است كه وجدان چنين قسى القلبى را هم بيدار مى كند، يعنى آنقدر ضربه بر روح شديد است كه در چنين زمينه روحى آدم قسى القلبى هم باز عكس العمل پيدا مى شود همين آدم در مجالس كه مى نشيند تبسم مى كند، نقل مى كند چنين كردم و چنان ، اما وقتى كه خود خلوت مى كند، خودش با خودش است ، در بستر مى خواهد بخوابد، يكمرتبه آن منظره در نظرش مجسم مى شود: اى واى ، اين من بودم كه چنين جنايتى كردم ؟! اى واى ، چه جنايت بزرگى مرتكب شدم ! در نتيجه ، همين آدم ديوانه مى شود و كارش به تيمارستان مى كشد، چرا؟ چون جنايت خيلى بزرگ بوده است .
بسر بن ارطاه ، يكى از سرداران معاويه ، بسيار مرد قسى القلب و عجيبى است . يكى از سياستهايى كه معاويه براى مضطر و بيچاره كردن على عليه السلام انتخاب كرده بود اين بود كه يك مرد جانى نظير بسر يا سفيان غامدى را در راس يك سپاه مى فرستاد داخل مرزهاى على بن ابى طالب و مى گفت ديگر به بى گناه و با گناه نگاه نكنيد (نظير همين كارى كه امروز اسرائيل با كشورهاى اسلامى انجام مى دهد)، براى مستاصل كردن اينها برويد شبيخون بزنيد، به آتش بكشيد، با گناه و بى گناه را بكشيد، به صغير و كبير رحم نكنيد، مالشان را ببريد. اين كار را مى كردند يك مرتبه همين بسر بن ارطاة را فرستاد. او رفت . اين طرف رفت ، آن طرف رفت ، وارد يمن شد، جنايتهاى زيادى كرد، از جمله توانست بر بچه هاى عبدالله بن عباس بن عبداالمطلب پسر عموى اميرالمومنين كه والى يمن بود دست يابد. دو تا بچه صغير بى گناه را گير آورد، گردن آنها را زد. چون جنايت خيلى بزرگ بود كم كم وجدان همين آدم قسى القلب هم بيدار شد، بعد دچار عذاب وجدان شد، مى خوابيد، در خواب اين جنايت خودش را مى ديد راه مى رفت ، در جلوى چشمش اين دو طفل ، اين دو كودك بى گناه مجسم بودند و ساير جنايتهايش ، كم كم كارش به جنون كشيد و ديوانه شد. يك اسب چوبى سوار مى شد، يك شمشير چوبى هم به دست مى گرفت و در خيابانها مى دويد و شلاق مى زد. بچه ها هم دورش را مى گرفتند و هو هو مى كردند.
گفتيم عامل دوم عكس العمل نشان دادن روح انسان اين است كه سطحى كه ضربه بر آن وارد مى شود صاف باشد، صلابت و استحكام داشته باشد يعنى آن وجدان انسانى ، آن فطرت انسانى ، آن ايمان شخص مستحكم و قوى باشد. در اين صورت ولو ضربه كم باشد، عكس العمل نسبتا زياد است . و لهذا شما مى بينيد گناهان كوچك ، صغائر گناهان و حتى اعمالى كه مكروه است و گناه شمرده نمى شود در وجود مردم با ايمان ، مردمى كه روح محكمى دارند و آن فرشته معنوى ، آن ايمانشان ، آن وجدان معنويشان استحكام دارد، محكوم است و عكس العمل ايجاد مى كند، اعمالى كه من و شما روزى صد تايش را مرتكب مى شويم و هيچ احساس نمى كنيد كه يك عملى انجام داده ايم پاكان ، يك عمل مكروه كه انجام مى دهند، روحشان مضطرب مى شود و مرتب پشت سر يكديگر توبه و استغفار مى كنند.
يادى از مرحوم حاج ميرزا على آقا شيرازى
يك مرد بسيار بسيار بزرگ از نظر معنويت كه من سال گذشته هم در ماه مبارك رمضان از اين استاد بزرگ خودم ياد كردم ، مرحوم حاج ميرزا على آقاى شيرازى اصفهانى رضوان الله عليه است كه يكى از بزرگترين اهل معنايى است كه من در عمر خودم ديده ام . يك شب ايشان در قم مهمان ما بودند و ما هم به تبع به منزل يكى از فضلاى قم دعوت شديم . بعضى از اهل ذوق و ادب و شعر نيز در آنجا بودند. در آن شب فهميدم كه اين مرد چقدر اهل شعر و ادب است و چقدر بهترين شعرها را در عربى و فارسى مى شناسد! ديگران شعرهايى مى خواندند البته شعرهاى خيلى عادى ، شعرهاى سعدى ، حافظ و... ايشان هم مى خواند و مى گفت اين شعر از آن شعر بهتر است ، اين مضمون را اين بهتر گفته است ، كى چنين گفته و... شعر خواندن آنهم اينجور شعرها كه گناه نيست ، اما در شب شعر خواندن مكروه است . خدا مى داند وقتى آمديم بيرون ، اين آدم به شدت داشت مى لرزيد، گفت : من اينقدر تصميم مى گيرم كه شب شعر نخوانم آخرش جلوى خودم را نمى توانم بگيرم ، مرتب استغفرالله ربى و اتوب اليه مى گفت ، مثل كسى كه معصيت بسيار بزرگى مرتكب شده است . العياذ بالله اگر ما شراب خورده بوديم ، اينقدر مضطرب نمى شديم كه اين مرد به واسطه يك عمل مكروه مضطرب شده بود.
اين جور اشخاص چون محبوب خدا هستند از ناحيه خدا يك نوع مجازاتهايى دارند كه ما و شما ارزش و لياقت آن جور مجازاتها را نداريم . هر شب اين مرد اقلا از دو ساعت به طلوع صبح بيدار بود و من معنى شب زنده دارى را آنجا فهميدم ، معنى شب مردان خدا روز جهان افروز است را آنجا فهميدم ، معنى عبادت و خداشناسى را آنجا فهميدم ، معنى استغفار را آنجا فهميدم ، معنى حال و مجذوب شدن به خدا را آنجا فهميدم . آن شب اين مرد وقتى بيدار شد كه اذان صبح بود. خدا مجازاتش كرد تا بيدار شد ما را بيدار كرد، گفت : فلانى ! اثر شعرهاى ديشب بود! روحى كه چنين ايمان مستحكمى دارد، يك چنين ضربه كوچكى ضربه كوچكى هم كه بر آن وارد مى شود يعنى يك چنين حمله كوچكى هم كه از مقامات دانى آن بر مقامات عالى اش وارد مى شود، آن مقامات عالى عكس العمل نشان مى دهند، ناراحتى نشان مى دهند، حتى مجازات نشان مى دهند كه ببين ! مجازات نمى ماند! آدمى كه در شب مرتب شعر بخواند، دو ساعت وقت خودش را صرف شعر خواندن كند، لايق دو ساعت مناجات كردن با خداى متعال نيست .
مثال ديگرى برايتان عرض كنم : اگر شما آينه بسيار صافى را بعد از پاكيزه كردن ، در فضاى بسيار صافى كه خوشتان مى آيد در آن تنفس كنيد، روى يك ميز بگذارند، بعد از مدتى مى بينيد روى آن گرد نشسته است . اين گرد را شما قبلا احساس نمى كرديد، روى ميز هم احساس نمى كنيد، روى ديوار هم احساس نمى كنيد. هر چه ديوار كثيف تر بشود. اثر و لكه سياهى را كمتر نشان مى دهد تا جايى كه اگر سياه و قير اندود باشد دود چراغ موشى هم به آن برسد اثرش ظاهر نمى شود. پيغمبر اكرم در هيچ مجلسى نمى نشست مگر آنكه بيست و پنج بار استغفار مى كرد. مى فرمود: انه ليغان على قلبى و انى لاستغفرالله كل يوم سبعين مره (27). (اينها چيست ؟ اصلا ما چه مى گوييم و چه مى فهميم ؟!) مى گفت : بر روى دلم آثار كدورت احساس مى كنم و روزى هفتاد بار براى رفع اين كدورتها استغفار مى كنم . آن كدورتها چيست ؟ آن كدورتها براى ما آينه است ، براى ما نورانيت است ، براى او كدورت است . او وقتى كه با ما حرف مى زند ولو حرفش را براى خدا مى زند، ولو خدا را در آينه وجود ما مى بيند، باز از نظر او اين كدورت است .
ام سلمه و ديگران گفته اند كه در يكى دو ماه مانده به وفات حضرت ، ديديم كه هيچ جا بر نمى خاست و نمى نشست و عملى انجام نمى داد مگر اينكه مى گفت : سبحان الله و استغفرالله ربى و اتوب اليه ، اين ديگر يك ذكر جديد بودام سلمه مى گويد عرض كردم : يا رسول الله ! چرا اينقدر اخيرا زياد استغفار مى كنيد؟ فرمود: اين طور به من امر شده است ، نعيت الى نفسى ، بعد فهميديم كه آخرين سوره اى كه بر وجود مقدسش نازل شده سوره نصر است . اين سوره كه نازل شد پيغمبر اكرم احساس كرد كه اعلام مردن است يعنى تو ديگر وقتت تمام شده است ، بايد بروى ، سوره مباركه اين است : اذا جاء نصر الله و الفتح . و رايت الناس يدخلون فى دين الله افواجا. فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان توابا (28) (اين قرآن چقدر لذيذ است ! چقدر زيباست ! آدم حظ مى كند كه اينها را به زبان خودش جارى كند) اى پيغمبر! آنجا كه يارى پروردگار بيايد، آنجا كه ديگر يارى اش آمد و تو را بر مخالفين پيروز كرد، آنجا كه فتح شهر يعنى فتح مكه نصيب تو شد، پس از اينكه ديدى مردم فوج فوج به دين اسلام وارد مى شوند فسبح بحمد ربك پروردگار خودت را تسبيح و تحميد كن و استغفار نما كه او توبه پذير است . چه رابطه اى است ميان آن مقدمه و اين موخره ؟ چرا پس از پيروزى و فتح و پس از اينكه مردم فوج فوج داخل اسلام مى شوند، تسبيح كن ؟ يعنى ماموريتت پايان يافت ، تمام شد (اين آخرين سوره اى است كه بر پيغمبر اكرم نازل شده است ، حتى از آيه اليوم اكملت لكم دينكم (29) و آيه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك (30) كه درباره اميرالمؤ منين على عليه السلام است هم ديرتر نازل شده است ) تو ديگر وظيفه ات را انجام داده اى ، پس تسبيح كن ، پيغمبر احساس كرد كه يعنى ديگر تمام شد، بعد از اين در فكر خود باش ، اين بود كه آنا فآنا تسبيح و استغفار مى كرد.
ولى ما بدبختها دلمان حكم همان ديوار قيراندود را دارد، مرتب گناه پشت سر گناه ، معصيت پشت سر معصيت ، و هيچ گونه عكس العملى در روح ما ايجاد نمى شود. من نمى دانم اين فرشته هاى روح ما كجا و چقدر حبس ‍ شده اند، چه زنجيرهايى به دست و پاى اينها بسته شده است كه دل ما تكان نمى خورد، نمى لرزد؟!
اولين منزل عبوديت ، توبه است . اگر در روح خودتان تكانى ديديد، اگر ندامتى ديديد اگر احساس پشيمانى ديديد، اگر گذشته خودتان را سياه و تيره ديديد، اگر احساس كرديد راهى كه تاكنون مى رفته ايد خطا بوده است ، سراشيبى بوده است ، و با خود گفتيد بايد برگردم رو به سر بالايى ، رو به خدا، شما به اولين منزل عبوديت و عبادت و اولين منزل سلوك رسيده ايد و مى توانيد از آنجا شروع كنيد، و اگر نه ، نه .
نصيحت على عليه السلام
شخصى آمد خدمت مولاى متقيان على عليه السلام و گفت : يا اميرالمومنين ! مرا نصيحت كن . على عليه السلام نصايح زيادى كرد. دو جمله اولش را برايتان عرض مى كنم . فرمود: لا تكن ممن يرجوا الاخرة بغير عمل و يرجى التوبة بطول الامل ، يقول فى الدنيا بقول الزاهدين و يعمل فيها بعمل الراغبين (31). همين دو جمله فعلا ما را بس . فرمود: نصيحت من به تو اينكه از آن كسان مباش كه اميد به آخرت دارد اما مى خواهد بدون عمل به آخرت برسد، مثل همه ما.
ما مى گوييم حب على بن ابى طالب كافى است . تازه حب ما حب حقيقى نيست ، اگر حب حقيقى بود عمل هم پشت سرش بود. مى گوييم همين وابستگى ظاهرى كافى است ! خيال مى كنيم على عليه السلام از كسانى است كه احتياج دارد، و اگر افرادى انتساب دروغين هم داشته باشند ديگر بسيار خوب ، ما عجالتا سياهى لشكر مى خواهيم . سياهى لشكر هم كافى است ! ما خيال مى كنيم يك گريه دروغين بر امام حسين كافى است . ولى اميرالمومنين فرمود اينها دروغ است اگر حب على بن ابى طالب تو را به عمل كشاند، بدان حب تو صادق و راستين است . اگر گريه بر حسين بن على بن ابى طالب تو را به عمل كشاند، بدان حب تو صادق و راستين است . اگر گريه بر حسين بن على تو را به سوى عمل كشاند، بدان حب تو صادق و راستين است . اگر گريه تو راستين است . اگر نه ، فريب شيطان است . جمله دوم و يرجى التوبة بطول الامل اى مرد! از آن كسان مباش كه احساس نياز به توبه را در وجود خدا دارند اما هميشه مى گويند دير نمى شود، وقت باقى است .
برادر! اگر على بيايد و من هم برويم خدمتش و بگوييم آقاجان ! ما را نصيحت كن ، چنين جمله اى به ما مى گويد: لا تكن ممن يرجوا الاخرة بغير عمل و يرجى التوبه بطول الامل تا كى بگوييم آقا دير نمى شود، حالا وقت باقى است ؟! تا هنوز جوان هستيم مى گوييم اى آقا! جوان بيست ساله كه ديگر وقت توبه كردنش نيست . عجيب اين است كه بعضى افراد پير و كهنسال وقتى يك جوان را مى بينند كه متوجه عبادت است و به گناه خودش توجه دارد و حال توبه و ندامت است ، مى گويند: اى آقا! تو جوانى ، هنوز وقت اين حرفهاى براى تو نرسيده . اتفاقا جوانى بهترين وقتش است . يك شاخه تا وقتى كه هنوز تازه است ، آمادگى بيشترى براى راست شدن دارد، هر چه بزرگتر و خشكتر بشود، آمادگى اش كمتر مى شود، بعلاوه ، چه كسى به اين جوان قول داده كه او پا به سن بگذارد، ميانه مرد بشود، از ميانه مردى بگذرد و پير بشود؟ تا جوانيم مى گوييم جوانيم . در ميانه مردى هم كه مى گوييم حالا وقت داريم ، توبه وقتش پيرى است ، وقتى كه پير شديم . از همه كارها افتاديم و همه قدرتها از ما گرفته شد، آن وقت توبه مى كنيم . نمى دانيم كه اشتباه كرده ايم ، آن وقت اتفاقا هيچ توبه نمى كنيم ، آن وقت ديگر حال توبه برايمان نمى ماند، آنقدر در زير بار معاصى كمر ما خم شده است كه دل ما ديگر حاضر براى توبه كردن نيست ، دل يك جوان آماده تر است براى توبه كردن تا دل پير. چه خوب مى گويد مولوى :
خاربن در قوت و برخاستن
خاركن در سستى و در كاستن
مثلى مى آورد. مى گويد شخصى خارى را در سر راه مردم كاشته بود. اين خار بزرگ شد. گفتند: آقا بيا اين خار را بكن . گفت : دير نمى شود، بوته خارى است كنده مى شود. دوباره گفتند: باز گفت : دير نمى شود، حال مى كنيم ، يك سال ديگر مى كنيم ! سال بعد بوته خار بزرگتر شد ولى خاركن چطور؟ پيرتر شده . گفتند: بيا بكن . گفت دير نمى شود، بعد مى كنيم سال به سال بوته خار بيشتر رشد مى كرد. بيشتر ريشه مى دوانيد، تنه اش كلفت تر، خارهايش تيزتر و خطرش بيشتر مى شد اما خاركن پيرتر و از نيرويش كاسته مى شد:
خار بن در قوت و برخاستن
خار كن در سستى و در كاستن
مى خواهد بگويد اين ملكات رذيله ، اخلاق فاسد، روز به روز در وجود تو مثل آن بوته خار بيشتر رشد مى كند، بيشتر ريشه مى دواند، تنه اش كلفت تر، خارهايش تيزتر و خطرش بزرگتر مى شود، ولى تو خودت روز به روز پيرتر مى شوى و از نيرويت ، از آن نيروهاى مقدس تو كاسته مى شود. وقتى كه جوان هستى ، مثل يك آدم قوى و نيرومندى هستى كه مى خواهد يك نهال را بكند، به سرعت مى كنى ، ريشه اش را هم مى كنى مى اندازى دور اما وقتى كه پير شدى ، مثل يك آدم سست قوه اى هستى كه مى خواهد يك درخت قوى را با دست خودش بكند، هر چه زور مى زند درخت از ريشه در نمى آيد.
به خدا قسم يك روزش يك روز است ، يك ساعتش يك ساعت است ، يك شب را اگر به تاخير بيندازيم اشتباه مى كنيم ! نگوييد فردا شب بيست و سوم ماه رمضان است ، يكى از ليالى قدر است و براى توبه بهتر است ، نه همين امشب از فردا شب بهتر است ، همين ساعت از يك ساعت بعد بهتر است ، هر لحظه از لحظه بعدش بهتر است . عبادت بدون توبه قبول نيست ، اول بايد توبه كرد. گفت : شستويى كن و آنگه به خرابات خرام اول بايد شستشو كرد، بعد وارد آن محل پاك و پاكيزه شد. ما تا توبه نكنيم ، چه عبادتى مى كنيم ؟! ما توبه نمى كنيم و روزه مى گيريم ! توبه نمى كنيم و نماز مى خوانيم ! توبه نمى كنيم و به حج مى رويم ! توبه نمى كنيم و قرآن مى خوانيم ! توبه نمى كنيم و ذكر مى گوييم ! توبه نمى كنيم و در مجالس ذكر شركت مى كنيم ! به خدا قسم اگر شما يك توبه بكنيد تا پاك بشويد و بعد يك شبانه روز با حالت توبه و پاكى نماز بخوانيد، همان يك شبانه روز به اندازه ده سال شما را جلو مى برد و به مقام قرب پروردگار مى رساند. سوراخ دعا را گم كرده ايم ، راهش را بلد نيستيم .
شخصى آمد خدمت اميرالمومنين على عليه السلام استغفار كرد. او هم مثل ما خيال مى كرد توبه كردن ، گفتن استغفار الله ربى و اتوب اليه است و اگر غين اش را هم خيلى غليظ بگوييم ديگر توبه ما خيلى بهتر است ! على عليه السلام فهميد اين بدبخت چقدر گمراه است . كم اتفاق مى افتد كه او اين جور حدت به خرج بدهد و با لحن تندى سخن بگويد ولى اينجا با لحن تندى سخن گفت ، فرمود: ثكلتك امك ، اتدرى ما الاستغفار؟ الاستغفار درجه العليين اين خدا مرگت بدهد، اى مادرت به عزايت بنشيند! آيا تو مى دانى استغفار چيست ؟ استغفار درجه مردان بلندمرتبه است . استغفار، حالت توبه و يك حالت مقدس است ، يك جو مقدس و پاك است . شما حالت توبه را پيدا بكنيد، واقعا توبه بكنيد، بعد خودتان را در يك جو و فضاى مقدس مى بينيد، احساس مى كنيد كه لطف و عنايت الهى بر روح شما سايه افكنده است ، احساس مى كنيد گروهى از فرشتگان دور شما را گرفته اند، پاك مى شويد، چون در حالت توبه انسان خودبينى را از دست مى دهد، خود را ملامت مى كند و گناهان خويش را در نظر مى گيرد.
در اسلام گفته اند اگر مى خواهى توبه كنى لازم نيست بروى پيش كشيش ، پيش آخوند و گناه را به او بگويى ، گناه را به خداى خودت بگو، چرا گناه را نزد يك بشر اقرار و اعتراف مى كنى ؟ نزد خداى غفار الذنوب خودت اقرار كن . قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لاتفنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا (32) اين نداى خداست ، اى بندگان اسرافكار من ، اى بندگان گنهكار من ، اى بندگان معصيتكار من ، اى بندگان من كه بر خودتان ظلم كرده ايد، از رحمت من نااميد مباشيد، بياييد به سوى من ، من مى پذيرم ، قبول مى كنم ، در جو و فضاى توبه وارد بشويد.
حديث قدسى
اين حديث قدسى چقدر عالى توبه را توصيف مى كند: انين المذنبين احب الى من تسبيح المسبحين خداى تبارك و تعالى ، اين رحمت مطلقه و كامله فرمود: نامه گنهكاران در نزد من محبوبتر است از تسبيح تسبيح كنندگان برويد به درگاه خداى خودتان ناله كنيد فكر كنيد تا گناهان به يادتان بيايد به كسى نگوييد، اقرار به گناه پيش ديگران گناه است ، ولى در دل خودتان (خودتان كه مى دانيد خودتان قاضى و مواخذ وجود خودتان باشدى ) گناهانتان را در نظر بگيريد بعد اين گناهان را ببريد پيش ذات پروردگار، تقصيرهاى خودتان را بگوييد، ناله كنيد، تضرع كنيد، طلب مغفرت كنيد، طلب شستشو كنيد. خدا شما را مى آمرزد، روح شما را پاك و پاكيزه مى كند به دل شما صفا عنايت مى كند، لطف خودش را شامل حال شما مى كند و از آن پس يك لذتى ، يك حالتى در شما ايجاد مى شود كه شيرينى عبادت را در ذائقه خودتان احساس مى كنيد، گناهان و لذات گناهان در نظر شما كوچك مى شود، ديگر رغبت نمى كنيد كه برويد فلان فيلم شهوانى را ببينيد، رغبت نمى كنيد كه به ناموس مردم نگاه كنيد، رغبت نمى كنيد كه غيبت كنيد، دروغ بگوييد يا به مردم تهمت بزنيد، مى بينيد اصلا همه رغبتتان به كارهاى پاك و خوب است .
بعد على عليه السلام شش شرط براى استغفار ذكر كرد كه دو تايش ركن توبه است ، دوتايش شرط قبول توبه و دوتاى ديگرش شرط كمال توبه ان شاء الله فردا شب اين حديث را براى شما شرح مى دهم .
شما مى بينيد آن پاكترين پاكان لذتشان در اين بوده كه با خداى خودشان سخن بگويند: همواره از تقصير و كوتاهى خودشان ، از گناه خودشان - كه گناه آنها به نسبت ما ترك اولى است و از ترك اولى هم يك درجه بالاتر است - سخن بگويند (حسنات الابرار سيئات المقربين ) دعاى ابوحمزه را بخوانيد، ببينيد على بن الحسين با خداى خودش چگونه حرف مى زند، چه جور ناله مى كند! (انين المذنبين احب الى من تسبيح المسبحين ) اين دعاى ابوحمزه ناله على بن الحسين است ، اندكى با اين ناله بنده پاك خدا آشنا بشويم . اينها لذتشان در اين بود كه وقتى با خداى خودشان حرف مى زنند همواره از نيستى خودشان ، از فقر خودشان ، از احتياج و نياز خودشان ، از كوتاهى كردن هاى خودشان بگويند. همواره مى گويند خدايا آنچه از من است كوتاهى است و آنچه از توست رحمت و لطف است . مولاى مولاى اذا رايت ذنوبى فزعت و اذا رايت كرمك طمعت (33) از على بن الحسين است : خداى من ، مولاى من ، آقاى من ! چشمم كه به گناهان خودم مى افتد، خوف و فزع و ترس مرا فرا مى گيرد اما يك نظر كه به تو مى كنم ، رحمت تو را كه مى بينم ، رجا و اميد در دل من پيدا مى شود، من هميشه در ميان خوف و رجا هستم ، به يك چشم به خودم نگاه مى كنم خوف مرا مى گيرد، به چشم ديگر به تو نگاه مى كنم رجا بر من غالب مى شود. بله ، آنها چنين بودند. دو كلمه هم ذكر مصيبت براى شما بكنم .
در عصر تاسوعا لشكر عمر سعد طبق دستور عبيدالله زياد حمله كردند. همين شبانه مى خواهند با حسين عليه السلام بجنگند. حسين به وسيله برادرش ابوالفضل العباس از اينها مى خواهد كه يك شب را مهلت بدهند. مى گويد: برادر جان ! به اينها بگو همين امشب را به ما مهلت بدهند، من فردا مى جنگم . من اهل تسليم نيستم . مى جنگم اما يك امشب را به ما مهلت بدهند (وقت غروب بود) بعد براى اينكه گمان نكنند كه حسين مى خواهد دفع الوقت كند، اين جمله را گفت : برادر! خدا خودش مى داند كه من مناجات با او را دوست دارم . من مى خواهم امشب را به عنوان شب آخر عمرم با خداى خودم مناجات با او را دوست دارم من مى خواهم امشب را به عنوان شب آخر عمرم با خداى خودم مناجات كنم و شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم .
آن شب عاشورا اگر بدانيد چه شبى بود! معراج بود، يك دنيا شادى و بهجت و مسرت حكمفرما بود. در آن شب خودشان را پاكيزه مى كردند، حتى موهاى بدنشان را مى ستردند. خيمه اى بود به نام خيمه تنظيف ، كسى داخل خيمه بود، دو نفر ديگر بيرون خيمه ايستاده و نوبت گرفته بودند، يكى از آنها - كه ظاهرا برير است - با ديگرى شوخى و مزاح مى كرد آن ديگرى به او گفت : امشب شب مزاح نيست . گفت : اساسا من اهل مزاح نيستم ولى امشب شب مزاح است ! وقتى كه ديگران آمدند اين توابين و مستغفرين را ديدند، مى دانيد درباره شان چه گفتند؟ پس از آنكه از كنار خيمه هاى حسين گذشتند، گفتند (دشمن اين حرف را مى گويد): لهم دوى كدوى النحل مابين راكع و ساجد (34) مثل اينكه انسان را كنار كندوى زنبور عسل گذشته باشد صداى زمزمه زنبورها چگونه بلند است ؟ صداى زمزمه حسين و اصحابش به ذكر و دعا و نياز و استغفار اين گونه بلند بود.
حسين عليه السلام مى گويد: من امشب را مى خواهم شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم (مى خواهد شب معراج خودش قرار بدهد)، آن وقت آيا ما نيازى به توبه نداريم ؟! آنها نياز دارند و ما نيازى نداريم ؟! بله ، آن شب را حسين بن على با اين وضع بسر برد، با اين حال عبادت بسر برد، به كارهاى خود و اهل بيتش رسيدگى كرد و در آن شب بود كه آن خطابه غرا را براى اصحاب خودش قرائت كرد.
تائب صحراى كربلا
از يك تائب در صحراى كربلا برايتان نام ببرم و عرض آخر من باشد: يك توبه مقبول ، يك توبه بسيار بسيار جدى كربلا توبه حر بن يزيد رياحى است . حر، مرد شجاع و نيرومندى است . اولين بار كه عبيدالله زياد مى خواهد هزار سوار براى مقابله با حسين به على بفرستد، او را انتخاب مى كند. او به اهل بيت پيغمبر ظلم و ستم كرده است . گفتم وقتى كه جنايت بزرگ شد، وجدان انسان (اگر وجدان نيمه زنده اى هم باشد) عكس العمل نشان مى دهد. حال ببينيد عكس العمل نشان دادن مقامات عالى روح در مقابل مقامات دانى چگونه است ؟ راوى مى گويد حر بن يزيد را لشكر عمر سعد ديدم در حالى كه مثل بيد مى لرزيد، تعجب كردم . رفتم جلو، گفتم : حر! من تو را مرد بسيار شجاعى مى دانستم و اگر از من پرسيدند: اشجع مردم كوفه كيست ، من از تو نمى گذشتم ، تو چطور ترسيده اى ؟ لرزه به اندامت افتاده است . گفت : اشتباه مى كنى ، من از جنگ نمى ترسم . از چه مى ترسى ؟ من خودم را در سر دو راهى بهشت و جهنم مى بينم ، خودم را ميان بهشت و جهنم مخير مى بينم ، نمى دانم چه كنم . اين راه را بگيرم يا آن راه را؟ اما عاقبت ، راه بهشت را گرفت . آرام آرام اسب خودش را كنار زد به طورى كه كسى نفهميد كه چه مقصود و هدفى دارد. همينكه رسيد به نقطه اى كه ديگر نمى توانستند جلويش را بگيرند، يك مرتبه به اسب خودش شلاق زد، آمد به طرف خيمه حسين بن على ، نوشته اند سپر خودش را وارونه كرد به علامت اينكه من براى جنگ نيامده ام براى امان آمده ام . خودش را مى رساند به آقا ابا عبدالله ، سلام عرض مى كند. اولين جمله اش اين است : هل ترى لى من توبه ؟ (35) آيا توبه اين سگ عاصى قبول است ؟ فرمود: بله ، البته قبول است . كرم حسينى را ببينيد! نفرمود آقا اين چه توبه اى است ؟! حالا كه ما را به اين بدبختى نشانده اى ، آمده اى توبه مى كنى ؟ ولى حسين اين جور فكر نمى كند. حسين همواره دنبال هدايت مردم است اگر بعد از آنكه تمام جوانانش هم كشته شدند، لشكريان عمر سعد توبه مى كردند، مى گفت توبه همه تان را قبول مى كنم ، به دليل اينكه يزيد بن معاويه بعد از حادثه كربلا به على بن الحسين عليه السلام مى گويد: آيا اگر من توبه كنم قبول مى شود؟ فرمود: بله ، تو اگر واقعا توبه كنى قبول مى شود، ولى او توبه نكرد. حر به حسين عليه السلام گفت : آقا! اجازه بده من بروم به ميدان ، جان خودم را فداى شما كنم . فرمود: تو مهمان ما هستى ، از اسب بيا پايين ، چند لحظه اى اينجا باش ، عرض ‍ كردم : آقا! اگر اجازه بدهيد من بروم بهتر است اين مرد خجالت مى كشيد، شرم داشت ، چرا؟ چون با خودش زمزمه مى كرد كه خدايا من همان گنهكارى هستم كه براى اولين بار دل اولياى تو را لرزاندم ، بچه هاى پيغمبر تو را مرعوب كردم . چرا اين مرد حاضر نشد در كنار حسين بن على بنشيند؟ چون انديشيد كه در حالى كه من اينجا نشسته ام ، نكند يكى از بچه هاى حسين بيايد و چشمش به من بيفتد و من غرق در شرمندگى و خجالت بشوم .
و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين .
با سمك العظيم الاعظم ، الاعز الاجل الاكرم يا الله ... اللهم اقض حوائجنا و اكف مهماتنا و اشف مرضانا و ارحم موتانا و اد ديوننا و وسع فى ارزاقنا و اجعل عاقبه امورنا خيرا و وفقنا لما تحب و ترضى .
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات
توبه (2)
ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين . (36)
بحث ما در شب گذشته درباره توبه بود. عرض كرديم كه توبه اولين منزل اهل سلوك و اهل عبادت و عبوديت است . اگر كسى آهنگ تقرب نزد پروردگار را داشته باشد. براى اينكه خود را آماده كند بايد از گذشته سياه و تيره خود بازگردد و توبه كند.
وعده كردم كه توضيحى را كه وجود مقدس على عليه السلام درباره توبه داده است و در آن ، حقيقت و شرايط و مرحله كمال توبه را توجيه كرده است . براى شما بيان كنم . مقدمتا قبل از اينكه بيان حضرت را در اين زمينه عرض كنم به يك سوال جواب مى دهم . آن سوال اين است : توبه چه وقت از انسان قبول مى شود، وقت توبه چه موقع است ؟ يعنى تا چه وقت انسان مهلت توبه دارد؟
مهلت توبه
انسان تا در اين دنيا هست و رشته حياتش باقى است و تا وقتى كه مرگ مستقيما به او روى نياورده است ، مهلت براى توبه كردن دارد. تنها در وقتى كه انسان در چنگال مرگ گرفتار است و هيچ اميدى به نجات ندارد، توبه مورد قبول واقع نمى شود. آن ساعات و لحظات آخر كه در تعبيرات حديثى ساعت معاينه ناميده شده است . (يعنى لحظه اى كه انسان مرگ را و جهان ديگر را معاينه مى كند، به چشم مى بيند، در عين اينكه هنوز زنده است ، دنياى ديگر را در مقابل خود حاضر مى بيند) قبل از آن لحظه ، توبه انسان قبول است ولى در آن لحظه توبه مقبول نيست . همچنان كه در عالم آخرت هم توبه معنى ندارد به انسان در آنجا حال توبه پيدا مى كند و نه فرضا اگر بخواهد توبه كند - كه قطعا توبه واقعى نخواهد بود و فقط يك عمل ظاهرى است - توبه او پذيرفته است . اما چرا در اين مورد اين طور است ؟ چون جواب دادن به اين سوال مكمل عرايض ديشب من است ، از اين جهت اين بحث را امشب مطرح كردم .
اما اينكه چرا توبه در لحظه معاينه قبول نيست ؟ قرآن تصريح مى كند كه : فلما راوا باسنا قالوا امنا بالله وحده و كفرنا بما كنا به مشركين . (37) يعنى همينكه انتقام ما را ديدند مى خواهند توبه كنند و توبه شان را نمى پذيريم . در ساعتى كه آن انتقام ما رسيد، اظهار ايمان كردن و اظهار توبه كردن فايده ندارد، چرا؟ براى اينكه توبه تنها پشيمانى و بازگشت نيست ، يعنى اگر انسان تحت هر عاملى فقط از راه كج خود بازگردد، اين توبه شمرده نمى شود. توبه آن وقت است كه يك انقلاب درونى در وجود انسان پيدا مى شود، يعنى نيروهاى شهوانى و غضبى و شيطانى انسان عليه تبهكاريهاى او قيام كنند و زمام مملكت وجود انسان را در دست بگيرند. اين معناى توبه است توبه يعنى انقلاب درونى انسان .
انسان وقتى به مرحله اى مى رسد كه احساس مى كند در چنگال مرگ گرفتار است و عذاب الهى را مى بيند، بديهى است كه در آنجا اظهار ايمان مى كند. اما اين اظهار ايمان ، انقلاب مقدس درونى نيست . قرآن در مورد فرعون مى گويد: حتى اذا ادركه الغرق قال امنت انه لا اله الا الذى امنت به بنوا اسرائيل (38) فرعون تا در دنياست و باد دنيا به تنش مى خورد، فرعونى مى كند، با هيچ استدلالى قانع نمى شود، هيچ نصيحت و موعظه اى را نمى پذيرد، بين سحره و موسى معارضه درست مى كند. خود سحره ايمان مى آورند و او بيشتر طغيان مى كند درصدد كشتن موسى و قومش بر مى آيد، آنها را تعقيب مى كند. هنگامى كه در دريا غرق مى شود، آب او را قرار مى گيرد و خود را در لحظات آخر عمر مى بيند و يقين مى كند كه ديگر راه نجات ندارد مى گويد: امنت انه لا اله الا الذى امنت به بنوا اسرائيل نه ، من ديگر به خداى موسى ايمان آوردم . اينجا ديگر قبول نمى شود. خدا چرا قبول نمى كند؟ مگر خدا بخل مى ورزد؟ نه ، توبه باشد قبول مى كند اين توبه نيست . توبه يعنى انقلاب مقدس درونى . اين ، انقلاب مقدس درونى نيست . آدمى كه در قعر دريا آب تمام اطرافش را گرفته و به هر طرف كه نگاه مى كند آب مى بيند و در اين حال اظهار توبه مى كند وجدانش منقلب نشده است ، فطرتش زنده نشده است ، خودش عليه خودش قيام نكرده است ، بلكه حالا كه خودش را مضطر و بيچاره مى بيند، از روى اضطرار اظهار تسليم مى كند. لهذا به او مى گويند: الان و قد عصيت قبل (39) چرا يك ساعت پيش كه آزاد بودى اين حرف را نزدى ؟ اگر يك ساعت پيش در حالى كه آزاد بودى اين حرف را مى گفتى ، معلوم بود كه در درون تو انقلاب مقدس پيدا شده ، اما حالا كه اين حرف را مى زنى اين ، انقلاب مقدس نيست . اضطرار و بيچارگى است . كدام جانى از جانيهاى دنياست كه در آن لحظه اى كه گرفتار عدالت مى شود اظهار پشيمانى نكند؟ ولى اين پشيمانى نيست ، اصلاح نيست ، علامت به صلاح آمدن نيست . اگر جانى قبل از گرفتار شدن ، خودش از درون منقلب شد و در حالى كه امكان جنايت برايش بود دست از جنايت برداشت ، اين اسمش ‍ توبه و بازگشت واقعى است . پس علت اينكه در لحظات آخر، در حال معاينه آن دنيا توبه انسان مقبول نيست ، اين است كه توبه نيست نه اينكه توبه هست و مقبول نيست ، اصلا توبه نيست .
اما اينكه چرا توبه انسان در دنياى ديگر قبول نيست ؟ جواب اين سوال اولا از همان جواب اول روشن شد، چون در آن دنيا هم انسان همه چيز را معاينه كرده و مى بيند در آنجا هم وقتى كه ادعاى توبه مى كند و مى گويد خدايا پشيمانم ، آن اظهار پشيمانى انقلاب مقدس درونى نيست ، انقلاب آزاد نيست . ثانيا انسان همينكه از اين دنيا رفت ، مى دانيد در حكم چيست ؟ در حكم ميوه اى است كه روى يك درخت بوده و پس از آنكه رسيده است يا به صورت كال و نيم رس (به هر شكلى )، از درخت جدا شده و افتاده است ميوه تا روى درخت است تابع نظام درخت است ، اگر رشد مى كند از طريق درخت رشد مى كند، اگر آب به آن مى رسد از طريق ريشه هاى درخت است ، اگر ماده غذايى به آن مى رسد از طريق درخت مى رسد، اگر از هوا استفاده مى كند از طريق درخت استفاده مى كند، اگر طعمش شيرين مى شود به دليل فعل و انفعالى است كه در درخت صورت مى گيرد، اگر رنگش تغيير مى كند باز به وسيله درخت است ، همينكه ميوه از درخت افتاد، تمام امكاناتى كه براى آن موجود بود از بين مى رود تا ساعتى قبل كه مثلا سيبى كه روى زمين افتاده است در روى درخت به صورت نيم رس و كال بود، اين امكان وجود داشت كه رسيده شود، يك مرحله جلو بيايد، رنگش تغيير كند، حجمش بيشتر شود، طعمش مطبوع تر شود، شيرين تر شود، معطرتر شود ولى همينكه از درخت افتاد، تمام امكانات از بين مى رود، يعنى آخرين فعليتش ، آخرين حالتش در همان لحظه اى است كه از درخت مى افتد.
انسان ميوه درخت طبيعت است ، ميوه درخت دنياست . تمام امكاناتى كه براى ما انسانها موجود است ، در طبيعت و در دنيا موجود است براى ما خوب شدن در دنيا امكان دارد وسائل بد شدن و بدتر شدن هم باز در دنيا موجود است . ما كه در اين دنيا هستيم . روى درخت طبيعت و دنيا هستيم ميوه اين درخت هستيم .
اين جهان همچون درخت است اى گرام
ما بر آن چون ميوه هاى نيم خام
تا ما روى درخت طبيعت هستيم ، همه امكانات برايمان هست ، اگر عبادت كنيم ، مثل ميوه اى كه مى رسد رسيده مى شويم ، اگر گناه كنيم ، مانند ميوه اى كه آفت زده مى شود آفت زده مى شويم مثل اينكه كرمى يا شته اى از راه درخت به اين ميوه برسد. توبه هم يكى از امكانات است ، مثل آب و غذايى است كه از راه درخت طبيعت بايد به ما برسد لذا وقتى مرديم ديگر به ما نمى رسد، چرا؟ چون عرض كردم توبه يك انقلاب مقدس است و همه تغييرها و انقلاب ها و حركتها مال اين دنياست ، همه تغيير مسير دادنها و تغيير جهت دادنها مال اين دنياست ، بالا رفتن و پايين رفتن در اين دنياست . همينكه پا به آن دنيا گذاشتيم ، در هر حد و درجه اى كه هستيم ، در هر مسيرى كه هستيم ، به سوى هر چيزى كه هستيم در همان جا متوقف مى شويم آخرين حد فعليت تمام شده است .
يك مثال ديگر: يك طفل تا در رحم مادر است وابسته به وجود مادر است ، غذايش از ناحيه مادر است مايع و آب بدنش از وجود مادر است ، سلامت و بيمارى اش از ناحيه مادر است اما همينكه از مادر متولد شد، ديگر وابستگى اش به او تمام مى شود، يك نظام ديگر بر زندگى او حكومت مى كند و ديگر يك لحظه نمى تواند با نظام پيشين كه نظام رحم است زندگى كند. انسان پس از آنكه از اين دنيا رفت ، نظام زندگى اش بكلى تغيير مى كند و عوض مى شود و امكان ندارد كوچكترين استفاده اى از نظاماتى كه در اين دنيا هست بكند. عمل و توبه ، پيشروى و پسروى ، بالا رفتن و پايين رفتن و تغيير مسير و جهت دادن ، همه مال اين دنياست .
اين كلام على عليه السلام است : اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل (40) مى گويد: ايهاالناس ! امروز روز عمل است و روز حساب نيست . دنيا محل مجازات و رسيدن به حساب نيست . نه اينكه بخواهد بگويد هيچ مكافاتى در دنيا نيست . بعضى از احوال در دنيا مكافات است و بعضى از بدبختيهايى كه در دنيا به انسان مى رسد نتيجه عمل انسان است . اما نه خيال كنيد كه حساب هر عمل بدى را خدا در اين دنيا مى رسد و نه خيال كنيد كه هر حالت بدى كه انسان پيدا مى كند در نتيجه يك عمل گذشته اوست . اين جور نيست . بنابراين آيا اگر انسانى در اين دنيا سختى اى ديد، دليل بر بدى عمل اوست ؟ مثلا اينكه سيلى آمد و پاكستانيها را از بين برد.(41) دليل بر بدى عمل آنهاست ؟ يعنى خدا به حساب آنها در اين دنيا رسيده است ؟ نه ، اين جور نيست . درس اسلام به ما اين است : اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل دنيا دار عمل است ، دار رسيدگى و حساب كردن نيست . برعكس ، آخرت دار عمل نيست ، منحصرا دار حساب است و بس .
پس سر اينكه توبه انسان محدود است به قبل از معاينه موت و آثار آن ، و پس از آنكه انسان موت را معاينه كرد نظير فرعون ، ديگر توبه او قبول نيست . و همچنين سر اينكه در عالم آخرت توبه اى نيست ، همينها بود كه براى شما عرض كردم .
از اينها چه نتيجه اى بايد بگيريم ؟ سخن على را (اليوم عمل ) از فرصت بايد استفاده كنيم . از آن كسانى نباشيم كه توبه را تاخير مى اندازند به حساب اينكه وقت باقى است . خدا مى گويد: يعدهم و يمنيهم و مايعدهم الشيطان الا غرورا. (42) اى وعده ها كه : دير نمى شود، هنوز از عمر ما خيلى باقى است ، هنوز يك گل از صد گل ما باز نشده است ، وعده هاى شيطانى است ، فريبهاى نفس اماره است . انسان نبايد توبه را تاخير بيندازد. مقدمه من تمام شد حال وارد سخن على عليه السلام بشويم :
توبه از نظر على عليه السلام
وقتى آن شخص در حضور مبارك على عليه السلام استغفار كرد و على عليه السلام احساس كرد كه او معنى و حقيقت و اوج استغفار را نمى داند، با تعرض به او فرمود: ثكلتك امك اتدرى ما الاستغفار؟ الاستغفار درجه العليين . (43) اى خدا مرگت بدهد! اى مادرت به عزاى تو بنشيند و بگريد! تو لفظ استغفار را مى گويى ؟ اصلا مى دانى كه حقيقت استغفار چيست ؟ استغفار بگريد! تو لفظ استغفار را مى گويى ؟ اصلا مى دانى كه حقيقت استغفار چيست ؟ استغفار درجه عليين است . يعنى مردمى كه در آن درجات بالا از مقامات قرب قرار گرفته اند. بعد فرمود: استغفار و توبه يك كلمه است بر اساس شش پايه . اين شش پايه را كه على عليه السلام بيان كرده است ، علما اين طور درك كرده اند كه دو تا از اينها ركن و اساس توبه ، دو تاى ديگر شرط قبول توبه (يعنى دو تا ماهيت توبه را تشكيل مى دهند و دو تاى ديگر شرط قبول توبه ماهيت دار را) و دو تاى آخر شرط كامل شدن توبه هستند. حالا اين شش پايه چيست ؟
فرمود: اولها الندم على مامضى اولين شرط (ركن ) توبه پشيمانى و حسرت و تاسف و آتش درونى و ناراحتى است بر آنچه كه گذشته است . يعنى توبه آن وقت واقعا توبه است كه شما نگاهى به صفحه سياه اعمال گذشته خودتان بكنيد، يكمرتبه يك ندامتى يك پشيمانى زيادى ، يك تاسف و حسرت فوق العاده اى در شما ايجاد شود و دلتان آتش ‍ بگيرد كه اين چه كارى بود كه من كردم ؟! ديده ايد گاهى انسان يك كارى مى كند به خيال اينكه برايش سود دارد بعد از اينكه آن را انجام مى دهد يك وقت مى بيند كه اين كار برايش مثلا ده هزار تومان ضرر داشته است . وقتى كه مى فهمد اين كارش اشتباه بوده است ، مى گويد: آخ ! و انگشت سبابه اش ‍ را مى گزد: اى واى ! چرا من اين كار را كردم ؟! اسم اين را مى گذارند پشيمانى ، ناراحتى كه گاهى مى گويند: آقا! يك كارى كردم و الان به قدرى پشيمانم كه اثر پشيمانى ، ناراحتى ، كه گاهى مى گويند: آقا! يك كارى كردم و الان به قدرى پشيمانم كه اگر پشيمانى شاخ مى داشت من شاخ درآورده بودم ! شرط اول توبه كردن چنين پشيمانى و ندامتى است .
خداى ناخواسته لب به يك حرام مثلا شراب آلوده اى ، يكدفعه فكر مى كنى كه آخر قرآن درباره شرابخوارى چه گفته است ؟ قرآن گفته است : يا ايها الذين امنوا انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون (44) شراب ، قمار و آن كارهاى بت پرستى ، پليدى است . اگر صلاح و سعادت و رستگارى مى خواهيد، از اينها دورى بجوييد شرابخوارى با سعادت و رستگارى جور در نمى آيد. قمار در اسلام حرام است . از گناهان كبيره است . به هر شكلى كه مى خواهد باشد مسلمان قمار نمى كند.
اين چه مسلمانى اى است كه من و شما داريم و كبائر محرمات اسلامى را هم مرتكب مى شويم ؟ قرآن ديگر چقدر در مورد همين معصيت رايج ميان ما، يعنى غيبت كردن و تهمت زدن داد بكشد؟! به خدا قسم انسان از اينهمه تهمتهايى كه ميان مردم است تعجب مى كند. مى دانيد تهمت يعنى چه ؟ ما دو گناه كبيره درجه يك داريم : يكى از آنها دروغ گفتن است و ديگرى غيبت كردن گناه كبيره يعنى گناهى كه انسان به وسيله آن استحقاق جهنم را رفتن را پيدا مى كند. لا يغتب بعضكم بعضا ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا (45) مردم ! غيبت يكديگر را نكنيد آيا هيچيك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مسلمانش را در حالى كه مرده است بخورد؟! گوشت مرده چقدر تنفرآور است ، خصوصا اگر انسان مرده را بشناسد و دوستش ‍ بوده باشد. ديگر بالاتر از اين تعبير هم هست ؟ تهمت يعنى دروغ به علاوه غيبت ، يعنى دو گناه كه با همديگر توام شوند اسمش مى شود تهمت ، و چقدر در ميان ما تهمت زدن رايج است ! و بعضى از ما كه مى خواهيم مقدسى كنيم ، يك مى گويند اول حرفمان مى آوريم ، مثلا شخصى به يك نفر تهمتى زده ، مى خواهيم از گردن خودمان رد كنيم ، خيال مى كنيم كه سر خدا را هم شود كلاه گذاشت ! مى گوييم : مى گويند فلانى اين طور است . قرآن جلوى اين را هم گرفته است ، اين را هم يك گناه بزرگ شمرده است ، مى گويد: ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشة فى الذين امنوا لهم عذاب اليم (46) آنان كه دوست دارند در ميان مردم حرف زشتى درباره فرد مومنى ، افراد مومنى ، يك موسسه ايمانى شيوع پيدا كند (برايشان عذاب دردناكى است ) اگر از يك احمقى يا مغرضى يا كسى كه معلوم است كه ريشه حرفش در كجاست درباره كسى حرفى شنيديد، حق نداريد بگوييد شنيده ام ، مى گويند. خود اين مى گويندها اشاعه دادن فحشاست .
و گناهان ديگر هم همين طور. آن كه چشم چرانى مى كند، به ناموس مردم خيانت مى كند، بايد بداند كه پيغمبر فرمود: زنى العين النظر (47) زناى چشم ، چشم چرانى كردن است . (همين طور) آن كه نماز را ترك كرده ، آن كه روزه را ترك كرده است . من نمى دانم ما چه جور مسلمانهايى هستيم ؟! انسان خجالت مى كشد در ماه رمضان در اين خيابانها راه برود، علنى سيگارها را گوشه لبشان گذاشته اند و راه مى روند! يكى را مى بينى كه در ماشين نشسته و سيگار هم گوشه لبش است . هر سال هم شهربانى اعلامى مى كند كه كسى حق ندارد متعرض روزه خوارها بشود، خود شهربانى اقدام مى كند ما هم نديده ايم كه پاسبانى به يك روزه خوار تذكر بدهد. روزه خوارى علنى ، هتك حرمت اسلام است . اين عمل يعنى فحش ‍ دادن به قرآن يعنى فحش دادن به پيغمبر اسلام . اگر مى خواهى روزه بخورى برو در خانه ات بخور. اگر روزه را در خانه ات بخورى يك گناه كبيره كرده اى ولى وقتى روزه را علنى در خيابانها مى خورى ، علاوه بر اينكه روزه خوارى ، فحش هم به اسلام داده اى .
براى توبه كردن ، اول بايد يك توجهى به غيبتهاى خودمان بكنيم ، توجهى به شراب خواريهاى خودمان بكنيم ، توجهى به تهمت زدنهاى خودمان بكنيم ، توجهى به قمارهاى خودمان بكنيم ، توجهى به چشم چرانى هاى خودمان بكنيم ، خانمها توجهى به لخت بودن هايشان بكنند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من در معراج زنهايى را ديدم كه آنها را از موهايشان آويخته بودند و با تازيانه هاى آتشين مى زدند، متحير از جبرئيل پرسيدم : اينها چه كسانى هستند؟! جبرئيل گفت : زنانى از امت تو كه موهايشان را از نامحرم نمى پوشاندند. آن وقت كه بى حجابى نبود ولى پيغمبر به چشم باطن ديد. (اينها از هزار و چهارصد سال پيش در كتابها هست ) گفت : زنانى را ديدم كه از پستانهايشان آويخته بودند پستانشان را شلاق مى زدند، زنانى چنين و چنان بوده اند چه كسانى بودند؟ فرمود: به من گفتند اينها زنانى از امت تو هستند كه بدنشان را به مردم ارائه مى دهند. آخر اين چهار روز دنيا چقدر براى انسان ارزش دارد كه انسان خود را تا ابد به عذاب الهى گرفتار كند؟! به خدا قسم راست است ، به اصطلاح مولاى درزش نمى رود. آخر پرده درى تا كى ؟ عليه خدا قيام كردن تا كى ؟ به پيغمبر اسلام فحش دادن تا كى ؟ حالا فحش لفظى باشد يا كتبى . آدم چه بگويد كه در اين مملكت كتاب منتشر مى شود كه سر تا پايش فحش صريح به پيغمبر اسلام است و شماره رسمى هم پشتش خورده است ، اجازه نشر هم به آن داده اند! به خود بياييد، يك ذره فكر كنيد، غفلت تا كى ؟ الم يان للذين امنوا ان تخشع قلوبهم لذكرالله و مانزل من الحق (48) آيا نرسيده آن وقتى كه اين دلهاى ما خشوع پيدا كنند، خاشع شوند، نرم شوند براى ياد خدا و به اين قرآن حقى كه از جانب خدا نازل شده است اعتنايى بكنيم ، به تعليماتش توجهى بكنيم ؟! هى محرم بيايد، دلمان حداكثر به اين خوش باشد كه مى رويم در جلسه اى شركت مى كنيم و قطره اشكى مى ريزيم ، والله اينها كافى نيست . بايد يك فكر اساسى به حال خودمان و اسلاممان بكنيم . بچه هايمان از دست رفتند. پسرهايمان از دست رفتند، دخترهايمان از دست رفتند، جامعه مان از دست رفت ، يك فكرى بكنيم ، توبه كنيم .
ركن اول توبه : ندامت و پشيمانى
فرمود: اولش اين است كه روحت آتش بگيرد، مشتعل بشود، خودت را غرق در حسرت ببينى ، غرق در ندامت و پشيمانى ببينى . چشمت را بر روى گناهانت باز كن ، يك محاسبه الاعمالى براى خودت درست كن ، از خودت حساب بكش ، ببين روزى چند گناه كبيره مرتكب مى شوى . شيخ بهايى مى گويد:
جد تو آدم بهشتش جاى بود
قدسيان كردند بهر او سجود
يك گنه ناكرده گفتندش تمام
مذنبى مذنب ، برو بيرون خرام
تو طمع دارى كه با چندين گناه
داخل جنت شوى اى رو سياه ؟
ركن دوم : تصميم به عدم بازگشت
شرط (ركن ) دوم توبه چيست ؟ فرمود: العزم على ترك العود يك تصميم مردانه ، يك تصميم جدى كه ديگر من اين عمل ناشايست را تكرار نمى كنم . البته شما را با اين شعرى كه خواندم مايوس نكرده باشم نگوييد پس كار تمام است ، نه لاتقتطوا من رحمة الله (49) از رحمت الهى مايوس نباشيد از هر چه گناه داريد برگرديد، خدا مى پذيرد همه شرايط را ذكر كرده اند. ولى حد و اندازه براى گناه ذكر نكرده اند نگفته اند اگر گناهت به اين حد رسيد توبه ات قبول مى شود و از آن بالاتر كه شد نه ، بلكه گفته اند توبه كن قبول مى شود اما به شرط اينكه واقعا توبه كنى ، اگر آتش درونى در تو پيدا بشود، انقلاب مقدس در روح تو پيدا بشود و تصميم بر عدم عود بگيرى ، توبه تو قبول است اما به شرط اينكه تصميم تو واقعا تصميم باشد، نه اينكه بيايى اينجا پچ پچى هم با خودت بكنى و بگويى عجب وضع بدى داريم و بيرون كه رفتى فراموش كنى اين به درد نمى خورد و بدتر است . امام فرمود: كسانى كه استغفار مى كنند و باز گناه را تكرار مى كنند. استغفارشان از استغفار نكردن بدتر است چون اين مسخره كردن توبه است ، استهزاء خداست ، استهزاء توبه است .
اين دو ركن توبه است :
اول ندامت ، حسرت ، اشتعال درونى ، ناراحتى از گذشته ، پشيمانى كامل از گناه ، و دوم تصميم قاطع و جدى براى تكرار نكردن گناه . اما توبه دو شرط هم دارد:
شرط اول توبه : بازگرداندن حقوق مردم
شرط اول اين است كه حقوق مردم ، حق الناس را بايد برگردانى . خدا عادل است ، از حقوق بندگانش نمى گذرد. يعنى چه ؟ مال مردم را خورده اى ؟ بايد يا آن مال را به صاحبش برگردانى يا لااقل او را راضى كنى . از مردم غيبت كرده اى ؟ بايد استرضاء كنى ، بروى خودت را بشكنى بگويى آقا من از تو غيبت كرده ام ، خواهش مى كنم از من راضى باش .
جريانى من خودم دارم كه نمى دانم گفتنش درست است يا نه . طلبه بودم ، در ايام طلبگى هم البته كمتر از جاهاى ديگر، ولى اتفاق مى افتد كه انسان در يك مجلسى مى نشيند عده اى از اين آقا و آن آقا غيبت مى كنند. يك وقت هم مى بينى خود انسان گرفتار مى شود خدا رحمت كند مرحوم آيه الله العظمى آقاى حجت (رضوان الله عليه ) را. من يك دفعه در شرايطى قرار گرفتم و با اشخاصى محشور بودم كه اين مرد - كه حق استادى به گردن من داشت و من سالها خدمت ايشان درس خوانده بودم و حتى در درس ايشان در يك مسابقه عمومى از ايشان جايزه گرفته بودم - مورد غيبت واقع شد. يك وقت احساس كردم كه اين درست نيست ، من چرا در چنين شرايطى قرار گرفتم ؟ ايشان در يك تابستانى به حضرت عبدالعظيم تشريف آورده بودند. يك روز بعد از ظهرى بود. رفتم درب خانه ايشان را زدم ، گفتم بگوييد فلانى است . ايشان در اندرون بودند. اجازه دادند. يادم هست كه رفتم داخل . كلاهى به سرايشان بود و بر بالشتى تكيه كرده بودند (پيرمرد و مريض بود، دو سه سال قبل از فوت ايشان بود) گفتم : آقا آمده ام مطلبى را به شما عرض كنم . فرمود: چيست ؟ گفتم : من از شما غيبت كرده ام ولى البته كم ، اما غيبت نسبتا زيادى شنيده ام ، و من از اين كار پشيمانم كه چرا در جلسه اى كه از شما غيبت مى كردند حاضر شدم و شنيدم و چرا احيانا به دهان خودم هم غيبت شما آمد، و من چون تصميم دارم كه ديگر هرگز از شما غيبت نكنم و هرگز هم غيبت شما را از كسى استماع نكنم ، آمده ام به خود شما عرض كنم كه مرا ببخشيد، از من بگذريد، اين مرد با بزرگوارى اى كه داشت ، به من گفت : غيبت كردن از امثال ما دو جور است : يك وقت به شكلى است كه اهانت به اسلام است و يك وقت به شخص ما مربوط مى شود. من مى دانستم مقصود ايشان چيست . (گفتم ) نه ، من چيزى نگفتم و جسارتى نكردم كه به اسلام توهين بشود، هر چه بوده مربوط به شخص ‍ خودتان است . گفت : من گذشتم .
انسان اگر مى خواهد توبه كند بايد حقوق و ديون مردم را بپردازد. آن كسى كه زكات به او تعلق گرفته و نداده ، حق الناس به گردنش است و بايد بپردازد. آن كسى كه خمس به او تعلق گرفته و نداده . حق الناس به گردنش است و بايد بپردازد. آن كسى كه رشوه خورده است بايد به صاحبش برگرداند. هر كسى از هر راه حرامى مال به دست آورده بايد برگرداند. اگر جنايتى بر كسى وارد كرده است ، بايد او را استرضاء كند. همينطورى كه نمى توان گفت : توبه ! على عليه السلام فرمود: شرط توبه اين است كه حقوق مردم را بپردازى . مثلا مال مردم را خورده اى و حالا هيچ چيز ندارى كه بدهى و در يك شرايطى هم هستى كه به او دسترسى ندارى (مثلا او مرده است ). در اينجا استغفار كن ، برايش طلب مغفرت كن . خدا ان شاء الله او را راضى مى كند.
شرط دوم : اداى حقوق الهى
شرط دوم توبه اين است كه حقوق الهى را ادا كنى . حق الهى يعنى چه ؟ مثلا روزه حق الله است ، روزه مال خداست . روزه هايى را كه خورده اى بايد قضا كنى . نمازهايى را كه ترك كرده اى بايد قضايش را بجا بياورى . مستطيع بوده اى و حج نرفته اى ، حجت را بايد انجام بدهى . اينها شوخى نيست . در مساله حج وارد است كه اگر كسى مستطيع بشود و هيچ عذر شرعى نداشته باشد (يعنى استطاعت طبيعى داشته باشد و از نظر راه مانعى نباشد، استطاعت مالى داشته باشد و امكانات ثروتش به او اجازه بدهد، استطاعت بدنى داشته باشد و مريض نباشد كه قدرت رفتن نداشته باشد) و در عين حال به حج نرود و نرود تا بميرد، چنين كسى هنگام مردن ، مسلمان از دنيا نخواهد رفت ، فرشتگان الهى مى آيند و به او مى گويند: مت ان شئت يهوديا و ان شئت نصرانيا (50) تو كه اين ركن اسلامى را بجا نياورده اى ، حالا مخير هستى ، مى خواهى يهودى بمير، مى خواهى نصرانى بمير، تو ديگر نمى توانى مسلمان بميرى .
چطور مى شود انسان مسلمان باشد و نماز نخواند؟ يادم افتاد دو سه شب پيش كه راجع به فضيل بن عياض صحبت كردم ، بعد نامه اى به من دادند از يك خانم محترمه اى كه در آن نوشته بودند شما اگر به مستمعين خودتان احترام مى گزاريد، اين را هم در جلسه بگوييد چون گفتنش مانعى ندارد بلكه بهتر هم هست ، من مى گويم :
ايشان نوشته بود كه من فقط يك شب براى اولين بار به اينجا آمدم و شديدا تحت تاثير قرار گرفتم . تصميم گرفتم باز هم به اينجا بيايم . امشب آمده ام و شبهاى ديگر خواهم آمد. من ليسانسه علوم تربيتى هستم ، مديره هستم (حالا يادم نيست در دبستان يا دبيرستان ) شما اينهمه گفتيد فضيل بن عياض يك آيه قرآن را شنيد و منقلب شد. يا راجع به نماز و حضور قلب گفتيد. من بدبخت كه اساسا معنى قرآن را نمى فهمم چه كنم ؟ من كه معنى نماز را نمى فهمم ، حضور قلب براى من چه مفهوم و معنايى دارد؟ به زبان حال كانه نوشته كه ما كودكستان رفتيم و دبستان و دبيرستان رفتيم و دانشگاه را طى كرديم ولى قرآن را به ما ياد ندادند كه ندادند. پس شما در اينجا وسيله اى فراهم كنيد براى اينكه زبان عربى را تعليم بدهند تا حدودى كه مردم كم و بيش با معانى قرآن آشنا بشوند، با معنى نماز آشنا بشوند و لااقل بتوانند نماز را با روح بخوانند، قرآن را با روح تلاوت كنند، يك آيه قرآن كه خوانده مى شود، بفهمند.
من مى خواهم يك جواب عمومى بدهم (با مشورت رفقا). اينجا(51) هميشه اعلام كرده است و اين را از اوجب واجبات مى داند كه مسلمانها با زبان عربى آشنا بشوند. بفهمند كه در نماز چه مى گويند، قرآن خودشان را بفهمند. ولى چه بايد كرد، حرص دنيا آنچنان ما را گرفته است كه چون زبان انگليسى كليد درآمد و ماديات است . بچه هفت ساله مان را هم مى فرستيم تا زبان انگليسى ياد بگيرد. كمتر خانواده اى است كه لااقل يك نفر در آن زبان انگليسى را نداند ولى حاضر نيستيم يك كلاس عربى تشكيل بدهيم و زبان عربى را به خاطر خدا ياد بگيريم ، به خاطر نمازمان ياد بگيريم ، به خاطر قرآنمان ياد بگيريم . براى چندمين بار اعلام مى كنيم كه ما در اينجا آمادگى تشكيل دادن كلاس ، هم براى زنان و هم براى مردان را داريم . يك عده بيايند و نام نويسى كنند، خانمها در كلاس خودشان و آقايان در كلاس ‍ خودشان . اين موسسه حاضر است براى اينها به طور رايگان وسيله فراهم كند تا زبان عربى را ياد بگيرند، چون واجب است .
شرط اول كمال توبه
بعد على عليه السلام دو موضوع را فرمود كه شرط كمال توبه واقعى است . فرمود: توبه آن وقت توبه است كه اين گوشتهايى را كه در حرام رويانيده اى آب كنى ، اينها گوشت انسان نيست . يعنى چه ؟ يعنى اين گوشتهايى كه در مجالس شب نشينى در بدن آمده است ، اين هيكلى كه درست كرده اى از حرام و استخوانت از حرام است ، پوستت از حرام است ، گوشتت از حرام است ، خونت از حرام است ، بايد كوشش كنى كه اينها را آب كنى و بجاى اينها گوشتى كه از حلال روييده باشد پيدا شود. خودت را ذوب كن . حتما باور نمى كنيد.
ابوى ما نقل مى فرمودند كه مرحوم حاج ميرزا حبيب رضوى خراسانى - كه شعرهايش را حالا زياد مى شنويد و يكى از مجتهدين بزرگ خراسان و مردى عارف و فيلسوف و حكيم بوده است - هيكل خيلى بزرگى داشت و مرد بسيار چاقى بود. اين مرد در اواخر عمرش با شخصى كه اهل دل و معنا و حقيقت بوده مصادف مى شود. حاج ميرزا حبيب با آن مقامات علمى و با آن شهرت اجتماعى و با اينكه مجتهد درجه اول خراسان بود، رفت پيش ‍ اين مرد زاهد متقى و اهل معنى زانو زد. ايشان گفتند: بعد از مدتى حاج ميرزا حبيب با آن هيكل را ديدم در حالى كه كوچك شده بود. (مردم مى روند اروپا براى لاغر شدن رژيم غذايى مى گيرند!) ما ديديم هيكل حاج ميرزا حبيب در آخر عمرش كوچك شده ، آب شده . مصداق سخن على عليه السلام شد كه اين گوشتهايى را (البته من به ايشان جسارت نمى كنم و نمى گويم از راه حرام ) كه در حال غفلت روييده است ، آب كن .
شرط دوم كمال توبه
ششمين شرط را هم برايتان عرض كنم . فرمود: به اين بدن كه اينهمه لذت معصيت را چشيده است ، رنج طاعت را بچشان . از نازك نارنجى بودن بيرون بيا يا نارنجك گرى آدم بنده خدا نمى شود. اصلا انسان نمى شود، آدم نارك نارنجى انسان نيست . روزه مى گيرى سخت است ، مخصوصا چون سخت است بگير. شب مى خواهى تا صبح احيا بگيرى برايت سخت است ، مخصوصا چون سخت است اين كار را بكن . يك مدتى هم به خودت رنج و سختى بده ، خودت را تاديب كن .
دو تعبير قرآن
قرآن دو تعبير دارد كه اين دو تعبير را بعد از توبه ذكر كرده است ، يكى اينكه توبه را با تطهير توام مى كند، مثلا مى گويد: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين (52) خدا توبه كنندگان و شستشوگران را دوست مى دارد. قرآن چه مى خواهد بگويد؟ مى گويد توبه كن و با آب توبه خودت را شستشو بده ، پاك كن . چشم بينا داشته باش ، نظافت تنها به هيكل و بدن نيست . نظافت بدن را خوب درك كرده ايم . البته اين نه تنها عيب نيست كه كمال هم هست ، بايد هم درك كنيم . پيغمبر ما از نظيف ترين مردم دنيا بود. هر روز مى رويم دوش مى گيريم ، هر چند روز يك بار تمام بدن خودمان را صابون مى زنيم ، پيراهن خودمان را عوض مى كنيم . كت و شلوار خودمان را مرتب لكه گيرى مى كنيم ، چرا؟ مى خواهيم پاكيزه باشيم . آخر تو فقط همين هيكل هستى ؟! خودت را پاكيزه كن ، روحت را پاكيزه كن ، قلبت را پاكيزه كن ، دلت را پاكيزه كن . اين قلب و دل و روح را با آب توبه پاكيزه كن . ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين .
تعبير ديگر قرآن اين است كه توبه را در موارد ديگرى مقرون به كلمه اصلاح مى كند: فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله يتوب عليه ان الله غفور رحيم (53) ديشب عرض كردم كه يكى از مشخصات و خصوصيات انسان اين است كه گاهى نيمى از وجود او عليه نيم ديگر وجودش قيام مى كند، انقلاب مى كند. و عرض كردم كه اين قيام و انقلاب ، گاهى از طرف مقامات دانى وجود انسان است : شهوت قيام مى كند، غضب قيام مى كند، شيطنت قيام مى كند، وجدان قيام مى كند، دل و عمق ضمير قيام مى كند. اگر قيام از طرف مقامات نامقدس وجود انسان باشد (اينجا كه عالى و دانى مى گوييم يعنى مقدس و غير مقدس )، از طرف عناصر حيوانى باشد، نتيجه اين قيام و انقلاب ، بلبشوست ، اسمش ‍ بلواست ، ديشب مثال زدم : افرادى كه به نام قدس و زهد و تقوا از لحاظ شهوات محروميت كشيده اند و به خودشان محروميت داده اند، يكمرتبه مى بينيد كه افسار گسيخته مى شوند، يك حالت بلوا و آشوب عجيبى بر آنها حكمفرما مى شود. اسم اين جز انفجار و بلوا نيست . ولى اين بر خلاف قيام و انقلابى است كه از طرف عناصر مقدس وجود انسان ايجاد مى شود. انقلابى كه عقل در وجود انسان بكند، كودتايى كه فطرت خداشناسى و خداپرستى انسان در وجود او بكند، يك انقلاب مقدس است . انقلاب مقدس توام با اصلاح است . انقلاب مقدس آثار شوم گذشته را از بين مى برد. انقلاب مقدس قصاص مى كند. و لكم فى القصاص حياة يا اولى الالباب (54) عرض كردم كه على عليه السلام فرمود: از بدن خودت انتقام بكش ، قصاص بگير، گوشتهايى را كه از حرام روييده است آب كن ، اين همان قصاص كردن و انتقام گرفتن از شهوات نفسانى است . انقلاب وقتى كه مقدس شد، مى خواهد آثار شوم گذشته را از ميان ببرد و از ميان هم مى برد.
اين است كه قرآن اين طور تعبير مى كند: فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح آن كه توبه كند و اصلاح نمايد. اصلا، توبه يك قيام اصلاحى است و غير از اين چيزى نيست .
شب احياء است و بايد دعا كنيم و قرآن به سر بگيريم ، لذا من عرايض ‍ خودم را مختصر مى كنم . ديشب عرض كردم يكى از مشخصات انسان توبه است و عرض كردم كه تغيير مسير دادن ، تغيير جهت دادن ، از مختصات انسان نيست ، در حيوانات هم هست و حتى در گياه هم تا حدودى هست ، ولى آن تغيير مسيرى كه نامش توبه است و به معنى نوعى انقلاب مقدس درونى است ، از مختصات انسان است . اين مطلب را در نظر داشته باشيد.
كار مختص انبياء و اولياء
يكى از مختصات و مميزات انبياء نسبت به ساير رهبران بشرى اين است كه ساير رهبران بشرى كه انقلابى در اجتماع به وجود مى آورند، حداكثر موفق مى شوند گروهى ، طبقه اى يا طبقاتى از افراد بشر را عليه طبقه يا طبقاتى ديگر بر انگيزانند، دو جبهه در اجتماع به وجود بياورند و يك جبهه را عليه جبهه ديگر برانگيزانند، به اصطلاح چوب به دست اينها بدهند، اسلحه به دست اينها بدهند و وادارشان كنند كه بر سر آنها بكوبند. البته اين كار خوبى است . در كجا كار خوبى است ؟ در جايى كه يك طبقه ظالم و يك طبقه مظلوم به وجود بيايد دعوت كردن مظلوم به احقاق حق خودش يك عمل انسانى است كه در اسلام اين عمل وجود دارد. پيغمبران هم اين كار را مى كردند و مخصوصا در برنامه اسلام و تشويق و تقويت مظلوم عليه ظالم هست . از وصاياى على عليه السلام به دو فرزند بزرگوارش حسن عليه السلام و حسين عليه السلام است كه : كونا للظالم خصما و للمظلوم عونا (55) هميشه دشمن ستمگر و يار مظلوم و ستمكش ‍ عليه ستمگر باشيد.
ولى يك عمل ديگر هست كه ساير رهبران انقلاب ها در دنيا قادر به انجام آن نيستند، فقط پيغمبران قادر بوده اند، غير از آنها كسى قادر نيست و آن اين است كه خود بشر را عليه خودش برانگيزاندن يعنى كارى كنند كه بشر خودش احساس گناه كند و بعد خودش عليه خودش قيام كند، انقلاب مقدس كند، كودتا كند، كه نام آن توبه است . شما در غير انبياء يك نفر را پيدا نمى كنيد كه قدرت داشته باشد مردم را عليه تبهكاريهاى خودشان وادار به قيام و انقلاب كند. پيغمبران نه تنها مظلوم را عليه ظالم بر مى انگيختند، بلكه مى توانستند خود ظالم را عليه خودش برانگيزانند! شما اگر تاريخ اسلام را مطالعه كنيد مى بينيد اسلام ، هم مظلوم و فقير و مستضعف و به اصطلاح حقير شمرده شده را عليه آن گردن كلفت ها مثل ابوسفيان ها و ابوجهل ها برانگيخته است و آنها را با همان مستضعفين هم رديف و هم صف كرده و يك صف قرار داده است . اين ديگر فقط در قدرت انبياء و اولياء است . برانگيختن بشر عليه تبهكاريهاى خودش ، در قدرت غير انبياء و اولياء نيست .
توبه بشر حافى
امام موسى بن جعفر عليه السلام از بازار بغداد مى گذشت (مى دانيم وضع اما چطور بوده است ، باكبكبه و طنطنه و اين حرفها نبوده است ) از يك خانه اى صداى ساز و آواز و طرب و بزن و بكوب بلند بود. وقتى كه امام از جلوى آن خانه مى گذشت ، كنيزى از خانه بيرون آمده بود در حالى كه ظرف خاكروبه اى در دست داشت كه آورده بود تا مثلا مامورين شهردارى آن را ببرند امام از او پرسيد: صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟ كنيز از اين سوال تعجب كرد، گفت : معلوم است كه آزاد است . صاحب اين خانه بشر است كه يكى از رجال و شخصيتهاى معروف اين شهر است . اين چه سوالى است كه شما مى كنيد؟! حالا شايد سوال و جواب هاى ديگرى هم رد و بدل شده است كه اينها در تاريخ و حديث نوشته نشده است ولى اينقدر هست كه برگشتن اين كنيز طول كشيد وقتى كه به خانه برگشت ، صاحبخانه (بشر) از او پرسيد: چرا طول كشيد، چرا دم در معطل شدى ؟ گفت : يك آقايى آمد از اينجا رد بشود با اين نشانى و اين علائم . با من چنين گفتگو كرد، از من اين جور سوال كرد و اين جور جواب دادم ، در آن آخر كار به من گفت : بله معلوم است كه او بنده نيست و آزاد است ، اگر بنده مى بود كه اين سر و صداها اينجا بلند نبود: اين بزن و بكوب ها نبود: اين شرابخوارى ها نبود: اين عياشيها نبود. بشر تا اين جمله را شنيد و با علاماتى كه اين زن از آن مرد گفت و تعريف كرد. فهميد كه موسى بن جعفر بوده است . (حالا وادار كردن به توبه و انقلاب درونى ايجاد كردن اين است . اينها ديگر از كارهاى انبياء و اولياء است . غير انبياء و اولياء قدرت چنين كارى را ندارند). اين مرد مهلت كفش بپا كردن هم پيدا نكرد با پاى برهنه دويد دم درب . پرسيد: از كدام طرف رفت ؟ گفت : از اين طرف دويد تا به امام رسيد. خودش را به دست و پاى امام انداخت و گفت : آقا! شما راست گفتيد، من بنده هستم ، ولى حس ‍ نمى كردم كه بنده هستم . از اين ساعت مى خواهم واقعا بنده باشم . آمده ام به دست شما توبه كنم . همان جا به دست امام توبه كرد و برگشت و تمام آن بساط را از ميان برد. و از آن پس هم ديگر كفش به پايش نكرد و در بازارها و خيابانهاى بغداد با پاى برهنه راه مى رفت و به او مى گفتند: بشر حافى يعنى بشر پابرهنه . گفتند: چرا با پاى برهنه راه مى روى ؟ گفت : چون آن توفيقى كه در خدمت امام موسى به جعفر نصيب من شد در حالى بود كه پايم برهنه بود. دلم نمى خواهد كه كفش به پايم كنم مى خواهم آن هياتى را كه در آن ، توفيق نصيب من شد براى هميشه حفظ كنم .
توبه ابولبابه
بنى قريظه خيانتى به اسلام و مسلمين كردند. رسول اكرم تصميم گرفت كه كار آنان را يكسره كند. آنها گفتند: ابولبابه را پيش ما بفرست . او با هم پيمان است . ما با او مشورت مى كنيم . پيغمبر اكرم فرمود: برو. او هم رفت . با او مشورت كردند ولى در اثر يك روابط خاصى كه با يهوديان داشت ، در مشورت منافع اسلام و مسلمين را رعايت نكرد. جمله اى گفت ، اشاره اى كرد كه آن جمله و آن اشاره به نفع يهوديان بود و به ضرر مسلمين . آمد بيرون و احساس كرد كه خيانت كرده است . حالا هيچ كس هم خبر ندارد قدم كه بر مى داشت و به طرف مدينه مى آمد، اين آتش در دلش شعله ورتر مى شد. به خانه آمد ولى نه براى ديدن زن و بچه ، بلكه يك ريسمان ، با خودش ‍ برداشت و رفت به مسجد پيغمبر. خودش را با ريسمان ، محكم به يك ستون بست و گفت : خدايا! تا توبه من قبول نشود، من خودم را از اين ستون باز نخواهم كرد. فقط براى خواندن نماز يا قضاى حاجت ، دخترش مى آمد و ريسمان را باز مى كرد. مقدار مختصرى هم غذا مى خورد. مشغول التماس ‍ و تضرع بود: خدايا! غلط كردم ، گناه كردم ، خدايا به اسلام و مسلمين خيانت كردم ، خدايا به پيغمبر تو خيانت كردم . خدايا تا توبه من قبول نشود من خودم را از اين ستون باز نخواهم كرد تا بميرم . گفتند: يا رسول الله ! ابولبابه چنين كرده است ، فرمود: اگر پيش من مى آمد و اقرار مى كرد، من در نزد خدا برايش استغفار مى كردم ولى او مستقيم رفت پيش خدا و خدا خودش به او رسيدگى مى كند. من نمى دانم دو شبانه روز طول كشيد يا بيشتر، پيغمبر اكرم در خانه ام سلمه بود كه به آن حضرت وحى شد كه توبه اين مرد قبول است . پيامبر فرمود:ام سلمه ! توبه ابولبابه قبول شد.ام سلمه گفت : يا رسول الله ! اجازه مى دهيد كه من اين بشارت را به او بدهم ؟ فرمود: مانعى ندارد. اتاقهاى خانه پيغمبر هر كدام دريچه اى به سوى مسجد داشت و آنها را دور تا دور مسجد ساخته بودند.ام سلمه سرش را از دريچه بيرون آورد و گفت : ابولبابه بشارتت بدهم كه خدا توبه تو را قبول كرد. اين حرف مثل توپ در مدينه صدا كرد كه خدا توبه ابولبابه را قبول كرد. مسلمين ريختند ريسمان را از او باز كنند. گفت : نه ، كسى باز نكند. من دلم مى خواهد كه پيغمبر اكرم با دست مبارك خودشان مرا باز كنند. گفتند: يا رسول الله ! ابولبابه خواهشش اين است كه شما بياييد با دست مبارك خودتان او را باز كنيد. پيامبر آمد و باز كرد. (توبه حقيقى يعنى اين ). فرمود: ابولبابه توبه تو قبول شد. آنچنان پاك شدى كه مصداق ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين (56) شدى . الان تو حالت آن بچه اى را دارى كه از مادر متولد ميشود. ديگر لكه اى از گناه در وجود تو وجود ندارد. (كسانى كه به مدينه مشرف شده اند مى دانند كه در روى يكى از ستونهاى مسجد النبى نوشته شده است : اسطوانة التوبة يا: اسطوانة ابى لبابة . اين همان ستون است كه البته آن موقع چوبى بوده ولى محل ستونها تغيير نكرده است . اين همان استوانه اى است كه پيغمبر اكرم با دست مبارك خودشان ابولبابه را از آن باز كردند) بعد ابولبابه عرض كرد: يا رسول الله ! مى خواهم به شكرانه اين نعمت كه خدا توبه مرا پذيرفت ، تمام ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم . فرمود: اين كار را نكن ، گفت : يا رسول الله ! اجازه بدهيد دو ثلث ثروتم را به شكرانه اينكه توبه ام در راه خدا قبول شده صدقه بدهم . فرمود: نه . گفت : اجازه بدهيد نصف ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم ، فرمود: نه ، اجازه بده يك ثلث ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم ، فرمود: مانعى ندارد. اسلام است و همه حسابهايش درست ، چرا مى خواهى همه ثروتت را صدقه بدهى ، چرا مى خواهى نصف ثروتت را در راه خدا صدقه بدهى ، زن و بچه ات چه كنند؟ يك مقدار، يك ثلث را در راه خدا بده ، بقيه اش را نگه دار.(57)
مردى از دنيا رفت و پيغمبر بر او نماز خواند. بعد پرسيد: چند تا بچه دارد و چه چيزى براى آنها گذاشته است ؟ يا رسول الله ! مقدارى ثروت داشت ، اما قبل از مردن همه را در راه خدا داد. فرمود: اگر اين را قبلا به من گفته بوديد، من بر اين آدم نماز نمى خواندم ، بچه هاى گرسنه را در اجتماع رها كرده است ؟!
مى گويند اگر مى خواهى وصيت كنى كه بعد از من ثروتم را در راه خدا چنين خرج كنند، وصيت ثلث كن ، به زايد بر ثلث ، وصيت تو نافذ نيست . و حتى فتواى بعضى از علماست كه شخص مريض در آن مرضى كه منتهى به مرگش مى شود، اگر بخواهد قبل از موتش بيش از ثلث مالش را در راه خدا بدهد، چون در مرض موت اين كار را كرده است ولو نخواسته كه به عنوان وصيت بدهد و به دست خودش اين كار را كرده است ، باز هم جايز نيست ، چرا؟ چون فرمود: فقط ثلث ثروت را.
البته توبه درجات و مراتب دارد و ما نبايد مايوس شويم . من بحث توبه را مخصوصا در اين شبها عنوان كردم كه اين شبها، شبهاى دعا و عبادت و استغفار است . برادران ! در درجه اول براى خودتان طلب استغفار كنيد، طلب مغفرت كنيد. در درجه اول كوشش كنيد تا از گناهان گذشته خودتان پاك شويد. پاك شدنتان به اين است كه پشيمان شويد. به اين است كه تصميم بگيريد كه دو مرتبه تكرار نكنيد، تصميم بگيريد كه حقوق مردم را به آنها باز گردانيد، حقوق خدا را به خدا بازگردانيد. والله اگر خودتان را پاك كنيد، بعد مى بينيد كه همه دعاهايتان مستجاب مى شود شستشويى كن و آنگه به خرابات خرام توبه كنيد.
توبه زهير بن القين
ديشب داستان توبه حر بن يزيد رياحى را براى شما عرض كردم . مرد ديگرى است از اصحاب حسين بن على به نام زهير بن القين . او هم از آن توابين است ولى به شكل ديگرى .
عثمانى بود يعنى از شيعيان عثمان بود، از كسانى بود كه معتقد بود عثمان مظلوم كشته شده است و فكر مى كرد كه - العياذ بالله - على عليه السلام در اين فتنه ها دخالتى داشته است . با حضرت على خوب نبود. او از مكه به عراق بر مى گشت . اباعبدالله هم كه مى آمدند ترديد داشت كه با ايشان روبرو بشود يا نه . چون در عين حال مردى بود كه در عمق دلش مومن بود و مى دانست كه حسين فرزند پيغمبر است و چه حقى بر اين امت دارد مى ترسيد روبرو بشود و بعد امام از او تقاضايى كند و او هم آن را برنياورد و اين كار بدى است در يكى از منازل بين راه اجبارا با امام در يك جا فرود آمد، يعنى بر سر يك آب يا بر سر يك چاه فرود آمدند. امام شخصى را دنبال زهير فرستاد كه بگوييد بيايد. وقتى كه رفتند دنبال زهير، اتفاقا او با كسان و اعوان و اهل قبيله اش (او رئيس قبيله بود) در خيمه اى مشغول ناهار خوردن بود. تا فرستاده اباعبدالله آمد و گفت : يا زهير! اجب الحسين يا اجب اباعبدالله الحسين زهير رنگ از صورتش پريد و با خود گفت : آنچه كه من نمى خواستم شد نوشته اند دستش در سفره همان طور كه بود ماند، هم خودش و هم كسانش ، چون همه ناراحت شدند نه مى توانست بگويد مى آيم و نه مى توانست بگويد نمى آيم . نوشته اند: كانه على رؤ وسهم الطير زن صالحه مومنه اى داشت . متوجه قضيه شد كه زهير در جواب نماينده اباعبدالله سكوت كرده . آمد جلو و با يك ملامت عجيبى فرياد زد: زهير! خجالت نمى كشى ؟! پسر پيغمبر، فرزند زهرا تو را خواسته است . تو بايد افتخار كنى كه بروى ، ترديد دارى ؟ بلند شو! زهير بلند شود و رفت ولى با كراهت . من نمى دانم - يعنى در تاريخ نوشته نشده است و شايد هيچ كس نداند - كه در آن مدتى كه اباعبدالله با زهير ملاقات كرد، ميان آنها چه گذشت و چه گفت و چه شنيد ولى آنچه مسلم است اين است كه چهره زهير بعد از برگشتن غير از چهره زهير در وقت رفتن بود. وقتى مى رفت ، چهره اش گرفته و دژم داشت ولى وقتى كه بيرون آمد چهره اش خندان و خوشحال و شاد بود. چه انقلابى حسين در وجود او ايجاد كرد، من نمى دانم . چه چيز را به يادش آورد، من نمى دانم . ولى همين قدر مى دانم كه انقلاب مقدس در وجود زهير صورت گرفت . آمد، معطل نشد، ديدند دارد وصيت مى كند: اموالم ، ثروتم را چنين كنيد، بچه هايم را چنان . راجع به زنش وصيت كرد كه او را ببريد به خانه پدرش برسانيد، يك وصيت تمام . خودش را مجهز و آماده كرد و گفت : من رفتم . همه فهميدند كه ديگر كار زهير تمام است . مى گويند وقتى كه خواست برود، زن او آمد، دامنش را گرفت و گفت : زهير! تو رفتى و به يك مقام رفيعى نايل شدى ، جد حسين از تو شفاعت خواهد كرد، من امروز دامن تو را مى گيرم كه در قيامت جد حسين ، مادر حسين از من شفاعت كند. بعد ديگر زهير از اصحاب صف مقدم كربلا شد. وضع عجيبى بود. زن زهير نگران است كه قضيه به كجا مى انجامد. تا به او خبر رسيد كه حسين و اصحابش همه شهيد شدند و زهير هم شهيد شد. پيش خود فكر كرد كه لابد ديگران همه كفن دارند ولى زهير كفن ندارد و كسى را هم ندارد. كفنى را به وسيله يك غلام فرستاد، گفت : برو بدن زهير را كفن كن . ولى وقتى كه آن غلام آمد، وضعى را ديد كه شرم و حيا كرد كه بدن زهير را كفن كن چون ديد بدن آقاى زهير هم كفن ندارد.
لاحول و لا قوه الا بالله و صلى الله على محمد و اله الطاهرين .
خدايا عاقبت امر همه ما را ختم به خير بفرما.
خدايا توفيق توبه حقيقى ، توبه نصوح به همه ما عنايت بفرما.
خدايا به لطف و كرم خودت از گناهان ما درگذر.
خدايا ما را از اين فيض اين شبها محروم مگردان .
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات
فصل سوم : عبادت و دعا (1)
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين بارى الخلايق اجمعين و الصلاة و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على اله الطيبين و الطاهرين المعصومين ، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم :
يا ايها الذين امنوا استعينوا بالصبر و الصلوة . (58)
همان طورى كه شنيديد بنا نبود كه امشب من در اينجا سخنرانى كنم و سخنرانى من از شب آينده شروع مى شد. موضوع بحثى كه براى پنج شب آينده اعلام شده بود مساله عبادت و دعا است به مناسبت اين ماه مبارك رمضان است و ماه عبادت و دعاست و بالخصوص به مناسبت اين ايام و ليالى كه ايام و ليالى قدر است و شبها احياء است يعنى شبهايى است كه سنت است اين شبها را ما زنده بداريم . كلمه احياء يعنى زنده كردن ، و احياء اين شبها يعنى اين شبها را زنده نگه دارى كردن و شب زنده دارى كردن به اين مناسبت بنابر اين بود كه درباره عبادت و دعا صحبت كنم . مقدر چنين بود كه اين بحث از امشب شروع بشود.
كلمه احياء
من بحث خودم را از همين كلمه احياء شروع مى كنم كه عرض كردم احياء يعنى زنده كردن ، نقطه مقابل اماته كه به معنى ميراندن است . اين كلمه چنين مى رساند كه شب كه قسمتى از وقت انسان است دو حالت دارد: ممكن است شب كسى زنده باشد و ممكن است شب او مرده باشد. شب زنده آن شبى است كه انسان تمام آن شب را و يا لااقل پاسى از آن شب را با ياد خدا و با مناجات و با راز و نياز با ذات پروردگار به سر ببرد. و شب مرده آن شبى است كه انسان تمام آن شب را با غفلت و فراموشى ذات مقدس پروردگار به سر ببرد ممكن است كسى خيال كند كه اين تعبير يك تعبير مجازى است ، يك نوع تعارف است شب كه زنده و مرده ندارد، شب بالاخره شب است ، زمان است . مقدارى از زمان كه اين نيمكره زمين كه ما در روى آن زندگى مى كنيم مواجه با خورشيد نيست و نور خورشيد نمى تابد. به آن مى گويند شب ، شب به هر حال شب است ، شب نه زندگى دارد و نه مردگى .
اين سخن راست است ولى آن كسى كه مى گويد احياء، شب را زنده نگهداشتن ، مقصودش اين نيست كه اين قطعه زمان را شما زنده نگهداريد، مقصود زنده نگهداشتن خود شماست در اين قطعه از زمان .
به عبارت دقيق تر، بر خلاف آنچه كه ابتدا تصور مى شود. ما خيال مى كنيم زمان يك چيز است كه همه ما در داخل آن قرار گرفته ايم ، در صورتى كه اين جور نيست . آن زمانى كه فكر مى كنيم همه در داخل آن قرار گرفته ايم آن زمان ما نيست . زمانى كه ما روى آن حساب مى كنيم ، ساعات و دقايق و هفته ها و ماهها و سالها را حساب مى كنيم . آن زمان ما نيست زمان اين زمين است . زمان ما يك حقيقتى است متحد با وجود خود ما، جزء وجود ماست زمان ما، زمان وجود ما از خود ما منفك و جدا نيست ، چيزى كه هست ما اين زمان را كه مقدار و اندازه دارد با زمان زمين حساب مى كنيم ، با آن تطبيق مى كنيم ، بعد خيال مى كنيم زمان يك چيز است و همه ما در آن قرار گرفته ايم ، نه ، زمان من يك چيز است ، زمان شما يك چيز ديگر است يعنى مخصوص خودتان است ، همين طور كه قد شما مثلا صد و شصت سانتيمتر است اين كميت و مقدار مال شماست و قد من كه صدوهفتاد سانتيمتر است باز اين يك چيز است مخصوص من . شما يك قد و يك اندازه داريد، من هم يك قد و يك اندازه مخصوص به خود (حالا اينها برابر با يكديگر باشند يا نباشند مطلب جداگانه اى است ) شما چون وجودتان يك وجود متحرك و سيال و متغير است ، يك زمان در درون خودتان داريد. من هم يك زمان در درون خودم دارم ، آن گل هم يك زمان در درون خودش ‍ دارد، آن درخت هم يك زمان در درون خودش دارد، اين سنگ هم يك زمان در درون خودش دارد، و زمانى كه در درون هر چيزى هست عين وجود آن چيز است .
حال كه اين مطلب را دانستيم معنى احياء شب قدر را مى دانيم . زمان را زنده نگه داريم يعنى زمان خودمان را زنده نگه داريم ، هر كداممان آن زمانى را كه در درون ماست زنده نگه داريم . آن زمانى كه در درون ماست چيست ؟ آن همان خود ما هستيم . از حقيقت ما جدا نيست . پس زمان خودمان را، شب خودمان را زنده نگه داريم يعنى خودمان يك شب واقعا زنده باشيم . واقعا زنده زندگى كنيم نه اينكه مرده زندگى كنيم . در اخبار و احاديث وارد شده است كه روز قيامت ، گذشته انسان را و زمان گذشته انسان را به انسان ارائه مى دهند و انسانها مختلف مى بينند، وقتى نگاه مى كنند يك موجودى را مى بينند كه قطعاتى از آن سياه و تيره است و قطعاتى از آن سفيد و درخشان است به اختلاف يك نفر بيشتر اين قطعات را مى بيند تيره است ، ديگرى بيشتر اين قطعات را مى بيند سفيد و براق است . يكى ممكن است در تمام اينها چند نقطه سياه ببيند. همه را سفيد ببيند، و ديگرى بر عكس چند نقطه سفيد ببيند و همه را سياه ببيند. تعجب مى كند: اين چيست كه به او ارائه داده اند؟ مى گويند اين زمان توست ، اين عمر توست . آن ساعاتى كه اين زمان را، اين عمر را روشن و نورانى نگه داشته اى ، آن ساعاتى كه پروازى داشته اى ، شورى داشته اى ، عشقى داشته اى ، اين دلت به ياد خدا زنده بوده است ، آن ساعات همان ساعات درخشان نورانى است . آن ساعاتى كه در آن ساعات خدمتى كرده اى ، كار مفيدى انجام داده اى ، ساعات نورانى توست ، و اما آن ساعاتى كه در آن ساعات غافل بوده اى ، غرق در شهوات بوده اى ، بر خلاف رضاى خدا قسم برداشته اى ، آنها دوران تيرگى و تاريكى عمر توست . اين زمان توست ، اين عمر توست .
روح عبادت ، ياد خدا
روح عبادت ياد پروردگار است . روح عبادت اين است كه انسان وقتى كه عبادت مى كند، نمازى مى خواند، دعايى مى كند و هر عملى كه انجام مى دهد، دلش به ياد خداى خودش زنده باشد: و اقم الصلوة لذكرى (59). قرآن مى گويد نماز را بپا بدار، براى چه ؟ براى اينكه به ياد من باشى . و در جاى ديگر قرآن كريم مى فرمايد: ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر. (60) در اين آيه خاصيت نماز ذكر مى شود. البته نماز حقيقى ، نماز واقعى ، نمازى كه با شرايط و آداب صحيح صورت گرفته باشد. مى فرمايد اگر واقعا انسان نماز خوان باشد و نماز درست بخواند خود نماز جلو انسان را از كار زشت و منكرات مى گيرد محال است كه انسان نماز درست و مقبول بخواند و دروغگو باشد. محال است كه انسان نماز صحيح و درست بخواند و دلش به طرف غيبت كردن برود. محال است كه انسان نماز صحيح و درست باشد و شرافتش به او اجازه بدهد كه به دنبال شراب برود، دنبال فحشاء برود، دنبال هر كار زشت ديگرى برود. اين ، خاصيت نماز است كه انسان را به سوى عالم نورانيت مى كشاند.
روايتى است از امام صادق عليه السلام كه در كتاب معروف مصباح الشريعه نقل شده است . ما كتابى داريم به نام مصباح الشريعه كه بسيارى از علماى بزرگ اين كتاب را معتبر مى دانند گو اينكه بعضى از علما مثل مرحوم مجلسى چندان اين كتاب را معتبر نمى دانند به اعتبار اينكه مضامين آن يك سلسله مضامين عرفانى است . ولى كتاب معروفى است مثل حاجى نورى ، سيد بن طاووس و ديگران از اين كتاب نقل مى كنند. در اين كتاب احاديث زيادى هست مردى است به نام فضيل بن عياض ، معاصر با امام صادق عليه السلام او از معاريف است يكى از مردانى است كه دورانى از عمر خويش را به گناه و فسق و فجور و دزدى و سرقت و اين حرفها به سر برده است ، بعد يك انقلاب روحى عجيبى پيدا مى كند و تتمه عمر خودش را (نيمى از عمر خودش را) در تقوا و زهد و عبادت و در معرفت و حقيقت خواهى به سر مى برد. داستان معروف دارد او يك دزد معروفى بود سرگردنه گير و خودش داستان خودش را اين طور نقل مى كند، مى گويد: شبى خانه اى را در نظر گرفته بودم كه آن شب آن خانه را بزنم . ديوار بلندى داشت از نيمه شب گذشته بود از ديوار بالا رفتم به آن بالاى ديوار كه رسيدم و مى خواستم پايين بيايم . در يكى از خانه هاى همسايه (يا در بالاخانه ) مرد عابد و زاهد و باتقوايى ، از آن مردمى كه شبهاى خودشان را زنده نگه مى دارند. اتفاقا مشغول خواندن قرآن بود، با يك آهنگ خوش و لحن بسيار زيبايى .(61) از قضا تا رسيد بالاى ديوار مرد قارى قرآن و عابد به اين آيه رسيده بود: الم يان للذين امنوا ان تخشع قلوبهم لذكرالله و ما نزل من الحق (62) عرب بود، معنا را مى دانست . معنى آيه اين است : آيا نرسيده است آن وقتى كه دل مردم با ايمان ، دل مردمى كه ادعاى ايمان مى كنند نرم بشود براى پذيرش ياد خدا؟ قساوت قلب تا كى ؟ غفلت و بى خبرى تا كى ؟ خوابيدن تا كى ؟ حرام خوارى تا كى ؟ دروغگويى و غيبت كردن تا كى ؟ شرابخوارى و قماربازى تا كى ؟ معصيت تا كى ؟ اين صداى خداست ، مخاطبش هم ما مردم هستيم ، خدا دارد به ما مى گويد: اى بنده من ، اى مسلمان ! آن وقتى كه اين دل تو مى خواهد نرم بشود براى ياد خدا، خاضع و خاشع بشود براى ياد خدا، كى مى خواهد برسد؟ آنچنان اين مرد عابد اين آيه را خواند كه فضيل را مخاطب ساخته است ، مى گويد: فضيل ! دزدى و غارتگرى و چپاول تا كى ؟ تا آيه را شنيد، تكانى خورد. يك وقت گفت خدايا همين الان وقتش است ، و همان جا از ديوار پايين آمد، توبه اى كرد توبه نصوح ، توبه اى كه اين مرد را در رديف عباد درجه اول قرار داد. كارش به جايى رسيد كه تمام مردم در مقابل او خاضع بودند.
او مردى نبود كه به دربار هارون الرشيد برود. هارون الرشيد خيلى آرزو داشت فضيل بن عياض را ببيند ولى گفتند فضيل كه هرگز به دربار هارونى نمى آيد. هارون گفت : فضيل اگر نمى آيد ما مى رويم ، يك وقت رفت به سراغ فضيل . هارون است ، خليفه مقتدرى است كه در دنيا كم پادشاهى آمده است كه سعه ملكش به اندازه او باشد. يكى از مقتدرترين سلاطين دنياست . مردى است فاسق و فاجر مردى است كه شبها را تا صبح به شرابخواى و به زدن و رقصيدن و اين حرفها به سر برده است . آمد در حضور فضيل ، همين فضيل با چند جمله صحبت كردن (او را منقلب كرد) تمام كسانى كه آنجا بودند گفتند ديديم هارون در حضور فضيل كوچك و كوچك شد و اشكهاى او مثل باران جارى شد. نصيحت و موعظه اش ‍ مى كرد، گناهانش را يك يك براى او شمرد. يك چنين مردى است فضيل بن عياض ، او با اين حالتى كه در اين دوره پيدا كرد كه به اين درجه از تقوا و معرفت رسيد معاصر امام جعفر صادق عليه السلام است و زمان هارون يعنى زمانى موسى به جعفر عليه السلام را هم درك كرده است .
كتاب مصباح الشريعه كتابى است كه اين مرد مدعى است كه من رفتم خدمت امام صادق و مسائلى از امام سوال كردم و امام اين جوابها را به من داد. بديهى است مردى اين چنين عارف و با معرفت و با تقوا و زاهد وقتى برود نزد امام صادق ، خيلى فرق مى كند با فلان ساربان كه مثلا مساله اى از شكيات مى خواهد بپرسد و مى رود نزد امام صادق قهرا سؤ الات او در يك سطح بالاتر است و جوابهاى امام هم از جوابهايى كه به ديگران مى دهد در يك سطح بالاتر است . طبعا كتاب در يك سطح بالاترى قرار مى گيرد. مثلا امام صادق در اين كتاب اسرار وضو را بيان مى كند، اسرار نماز را بيان مى كند.
حديثى از امام صادق عليه السلام
جمله اى كه محل شاهد من است در آن كتاب است و اين جمله را شايد كم و بيش در كتابهاى عرفانى ديده باشيد. امام صادق به فضيل فرمود: يا فضيل العبودية جوهرة كنهها الربوبية (خيلى جمله عجيبى است و از يك نظر جمله زننده اى هم هست ) فضيل ! آيا تو مى دانى كه عبوديت چيست ؟ آيا مى دانى عبوديت چه گوهرى است ؟ عبوديت گوهرى است كه ظاهرش عبوديت است و كنه و نهايت و باطنش ، آخرين منزل و هدف و مقصدش ربوبيت است ممكن است بگوييد يعنى چه ؟ آيا امام جعفر صادق خواسته بفرمايد كه عبوديت اولش بندگى است و آخرش خدايى ؟ آيا مى خواهد بگويد كه يك بنده از بندگى به خدايى مى رسد؟ نه . در تعبيرات ائمه هرگز چنين تعبيراتى نمى آيد. اهل عرفان براى اينكه مردم ديگر را دست بيندازند، معانى اى كه در نظر مى گيرند با يك تعبيراتى مى گويند كه ديگران تكان بخورند و ناراحت بشوند. اين يك نوع قلقلك دادن به مردم است ، مثلا مولوى يا شبسترى چنين تعبيراتى دارند. شبسترى مى گويد:
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست
بدانستى كه دين در بت پرستى است
اين خيلى حرف عجيبى است ولى مقصود او غير از اين حرفهاست . يك مقصود صحيح دارد. با يك تعبيرى مى گويد كه به قول خودش زاهدنماها را قلقلك داده باشد، يك شعر معروفى هست كه به مولوى نسبت مى دهند، نمى دانم در مثنوى هست يا نه ، مى گويد:
از عبادت مى توان الله شد
نى توان موسى كليم الله شد
خيلى عجيب است ! مى گويد از عبادت نمى شود موسى كليم الله شد ولى از عبادت مى شود الله شد يعنى چه ؟ حال اين حديث را كه من برايتان معنى كنم معنى آن شعر هم واضح مى شود.
اصلا معنى ربوبيت يعنى تسلط، خداوندگارى ، نه خدايى . فرق است ميان خداوندگارى و خدايى . خداوندگارى يعنى صاحب بودن ، صاحب اختيار بودن در قضيه اصحاب الفيل كه ابرهه آمد و مى خواست كعبه را خراب كند و غارت مى كردند شترهاى جناب عبدالمطلب را هم كه در بيابان بود گرفته و با خودشان برده بودند. عبدالمطلب رفت نزد ابرهه قيافه و عظمت و شخصيت عبدالمطلب خيلى ابرهه را گرفت به گونه اى كه با خود فكر كرد كه اگر اين مرد بزرگ شفاعت كند و از من بخواهد كه متعرض كعبه نشوم و آن را خراب نكنم خراب نمى كنم ولى بر خلاف انتظار او عبدالمطلب وقتى كه لب به سخن گشود فقط درباره شتران خودش صحبت كرد، درباره كعبه يك هم صحبت نكرد. ابرهه تعجب كرد، گفت من تو را خيلى آدم بزرگى حساب مى كردم ، من خيال كردم تو آمده اى براى اينكه براى كعبه شفاعت كنى ، حالا مى بينم آمده اى براى شترهاى خودت شفاعت مى كنى ، او هم جواب خوبى داد. گفت : انا رب الابل و للبيت رب من خداوندگار شتران هستم و آن خانه هم از خود خداوندگارى دارد.
كلمه رب يعنى خداوندگار، صاحب . ما به خدا هم كه مى گوييم رب ، از باب اينكه خداوندگار تو صاحب حقيقى تمام عالم و تمام عالمهاست . مى گوييم : الحمدلله رب العالمين سپاس خداى را كه خداوندگار و صاحب است . صاحب تمام عالمها. پس اصل معنى رب يعنى صاحب و خداوندگار، و ربوبيت يعنى خداوندگارى نه خدايى فرق است ميان خدايى و خداوندگارى هر كسى مالك هر چيزى كه هست ، رب و خداوندگار آن چيز هم هست .
حال معنى اين حديث چيست كه امام فرمود عبوديت يك جوهره اى است كه نهايت و كنهش ربوبيت است نكته بسيار جالبى است . عبوديت ، بندگى خدا خاصيتش اين است كه هر چه انسان راه بندگى خدا را بيشتر طى كند بر تصاحب و قدرت و خداوندگارى اش افزوده مى شود، چطور؟ من در اين جلسه فقط يك موضوع كوچكش را برايتان عرض مى كنم ، فهرستى از بعضى مسائل ديگرش عرض مى كنم ولى يك موضوعش را بسط مى دهم .
اولين درجه ربوبيت : تسلط بر نفس
اولين درجه ربوبيت و خداوندگارى كه در نتيجه عبوديت پيدا مى شود اين است كه انسان رب و ملك نفس خودش مى شود، تسلط بر نفس خودش ‍ پيدا مى كند. يكى از بيچارگيهاى ما كه كاملا احساس مى كنيم اين است : زمام نفس خودمان در اختيار ما نيست اختيار خودمان را نداريم ، اختيار زبان خودمان را نداريم ، اختيار شهوات خودمان را نداريم ، اختيار شكم خودمان را نداريم ، اختيار دامن خودمان را نداريم ، اختيار چشم خودمان را نداريم ، اختيار پاى خودمان را نداريم ، و اين نهايت بدبختى است . ما مى رويم در اين خيابانها ولى اين چشم در اختيار ما نيست . ما در اختيار اين چشم هستيم . يعنى اين ما هستيم كه اين چشم دلش مى خواهد چشم چرانى كند، دلش مى خواهد به نواميس مردم نظر شهوت بكند، دل ما هم تابع اين چشم است ، گفت :
دل برود چشم چو مايل بود
دست نظر رشته كش دل بود
ما مالك زبان خودمان نيستيم . اختيار زبان خودمان را نداريم وقتى كه گرم مى شويم به حرف زدن ، به اصطلاح چانه مان گرم مى شود، نمى فهميم كه چه مى گوييم مجلس گل انداخته ، حالا كه مجلس گل انداخته است نه راز خودمان را مى توانيم نگه داريم نه راز مردم را، نمى توانيم عيب پوش مردم باشيم ، نمى توانيم از مردم غيبت نكنيم ...(63) اختيار گوش خودمان را نداريم . هرچه كه گوشمان خوشش بيايد، مثلا از غيبت خوشش مى آيد، ما هم تسليم هستيم از لهو و لعب خوشش مى آيد ما هم تسلميش هستيم . اختيار دستمان را نداريم . اختيار پاى خودمان را نداريم . اختيار غضب خودمان را نداريم مى گوييم (خود من يكى از آن اشخاص هستم ) آقا ديگر عصبانى شدم ، هر چه به دهانم آمد گفتم : عصبانى شدم يعنى چه ؟! عصبانى شدم يعنى من يك آدمى هستم كه مالك نفس خودم نيستم همين قدر كه عصبانى شدم اختيار من ديگر دست اوست ، هر چه كه به دهانم مى آيد چون عصبانى هستم مى گويم . آن ديگرى مالك شهوت خودش نيست . آيا نبايد انسان مالك نفس خودش باشد؟ اصلا تا ما مالك نفس خودمان نباشيم مى توانيم مسلمان باشيم ؟ نه مسلمان بايد مالك نفس خودش باشد.
دومين درجه : مالك خاطرات نفس بودن
تازه من تا اين درجه گفتم . يك درجه برويم بالاتر، مالك خاطرات نفس ‍ خودمان ، خاطرات ضمير خودمان (باشيم ) اين مساله را كاملا توجه بفرماييد همانهايى كه از ما كه مالك چشم خودمان هستيم مالك زبان خودمان هستيم ، مالك زبان خومان هستيم . مالك شهوت خودمان هستيم ، مالك عصبانيت خودمان هستيم ، مالك يك موضوعى نيستيم ، هيچ كدام از همينهايى كه اينجا نشسته ايم (شايد در اينجا اولياء الله باشند، من نمى دانم ) مالك خاطرات ذهنى و خاطرات نفسانى خودمان نيستيم . يعنى چه ؟ يعنى اين تداعى معانى اى كه در ذهن ما رخ مى دهد بدون اينكه اختيارش دست ما باشد. از اين شاخ مى رود به آن شاخ ، از آن شاخ مى رود به اين شاخ ... قوه خيال ما حكم يك گنجشك را دارد. گنجشك را بالاى درخت ديده ايد، مى رود بالاى اين شاخه ، فورا مى رود بالاى اين شاخه ديگر، باز مى برد بالاى شاخه ديگر، باز مى رود بالاى شاخه ديگر. قوه خيال ما دائما از اين شاخه به آن شاخه مى پرد. به ما مى گويند خواهش مى كنم ده دقيقه تمركز ذهن براى خودت ايجاد كن كه فقط درباره يك موضوع بينديشى . اگر توانستيم ؟ به ما و شما مى گويند نماز كه مى خوانى تمركز ذهن و حضور قلب داشته باش . لا صلوة الا بحضور القلب نماز بدون حضور قلب قبول نيست ، صحيح است ، يعنى به تو نمى گويند چرا نماز نخواندى ، اما قبول نيست يعنى تو را به جايى نمى برد، خاصيتى براى تو ندارد. تا گفتيم الله اكبر، اگر فرض كنيد مغازه دار هستيم مثل اين است كه قفل در مغازه مان را باز كرديم ، حمد و سوره را مى خوانيم اما دلمان در مغازه است ، دلمان در اداره است ، دلمان در فلان ملك ماست ، دلمان دنبال فلان شهوت است ، يك وقت متوجه مى شويم كه گفتيم السلام عليكم و رحمة الله و بركاته . از بس هم زياد نماز خوانده ايم قهرا عادت شده است ، اشتباه نمى كنيم ، به طور خودكار از الله اكبر تا السلام عليكم مى رويم و تمام مى كنيم بدون اينكه هيچ بفهميم ، و حال آنكه در نماز بايد حضور قلب و تمركز ذهن باشد نگوييد نشدنى است . خير، شدنى است ، خيلى هم شدنى است ، با عبوديت (العبوديه جوهرة كنهها الربوبية ) اگر شما كوشش كنيد در راه عبوديت قدم برداريد واقعا مى توانيد نمازى بخوانيد كه اگر پنج دقيقه طول مى كشد در تمام اين پنج دقيقه فقط متوجه خدا باشيد، ده دقيقه نماز مى خوانيد متوجه خدا باشيد، اصلا ذهنتان از غير خدا به هيچ چيزى منصرف نشود، نيم ساعت ، يك ساعت (به همين حال باشيد) بعد مثل بعضى از اولياء الله باشيد كه از اول شب تا صبح يكسره عبادت كنيد و ذهنتان به هيچ چيزى غير از خدا التفات پيدا نكند، آنچنان غرق بشويد كه حتى اگر بيايند بيخ گوش شما داد و فرياد هم بكنند شما نشنويد و نفهميد و متوجه نشويد اينقدر ذهن شما متمركز بشود.
حضور قلب امام سجاد در حال نماز
امام سجاد مشغول عبادت بود. يكى از بچه هاى امام از پشت بام افتاد دستش شكست زنها ريختند داد و فرياد كردند كه دست بچه شكست ، برويم شكسته بند بياوريم . رفتند شكسته بند آوردند دست بچه را بستند بچه گريه كرد، زنها ناله كردند. افراد ديگر داد و قال كردند، تمام شد. قضيه گذشت امام بعد از آنكه از عبادت فارغ شد آمد در حياط، چشمش افتاد به بچه اش ، ديد دست او را بسته اند، چطور شده است ؟ گفتند بچه از بام افتاد دستش شكست و شكسته بند آورديم ، دست او را بستيم در وقتى كه شما مشغول نماز و عبادت بوديد. امام قسم خورد كه اصلا من متوجه نشدم .
ممكن است شما بگوييد او امام زين العابدين است ، همه مردم كه امام زين العابدين نمى شوند بنده خودم در عمر خودم افرادى را ديده ام - البته نمى گويم در اين حد و درجه - كه براى من محسوس بود كه از اولى كه شروع به نماز مى كنند تا آخر نماز چنان غرق در ذكر خدا و ياد خدا مى شوند و چنان غرق در نماز مى شوند كه واقعا متوجه اطراف خودشان نيستند، و من ديده ام چنين كسانى را العبودية جوهرة كنهها الربوبية نتيجه عبوديت و بندگى و اولين اثرش اين تسلط است .
ما دو مرحله از تسلط را در اين جلسه عرض كرديم . يك درجه از تسلط كه اقل درجه تسلط است و اگر اين براى انسان پيدا نشود بايد انسان يقين داشته باشد عبادتهايش مقبول درگاه الهى نيست ، تسلط بر نفس است ، همان چيزى است كه قرآن در باب نماز مى گويد ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر نماز جلو فحشا و منكر را مى گيرد. نماز چگونه جلوى فحشا و منكر را مى گيرد؟ نماز مگر پليس است كه وقتى شما مى خواهيد برويد دنبال يك كار زشت بيايد با باتومش جلو شما را بگيرد؟ نه ، نماز عبوديت و بندگى است . نتيجه اين عبوديت و ربوبيت و تسلط است و اقل درجه تسلط، تسلط بر نفس است .
تقوا
تقوا يعنى چه ؟ يعنى خود نگهدارى . خود نگهدارى يعنى چه ؟ يعنى تسلط بر نفس . ان تقوى الله حمت اولياء الله محارمه و الزمت قلوبهم مخافته (64) على عليه السلام مى فرمايد تقواى الهى يك خاصيتش ‍ اين است كه انسان را از محرمات الهى نگهدارى مى كند. خاصيت ديگرش ‍ اين است كه خوف خدا را در دل انسان جايگزين مى سازد، قرآن در باب روزه مى گويد: يا ايها الذين امنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون (65) اين مردم با ايمان ، براى شما روزه فرض شده است همچنان كه براى پيشينيان شما فرض شده بود، چرا؟ قرآن فلسفه را هم ذكر مى كند: لعلكم تتقون براى اينكه در شما روح تقوا و ملكه تقوا پيدا بشود. ملكه تقوا يعنى چه ؟ يعنى تسلط بر نفس . تسلط بر نفس همان است كه امام صادق فرمود ربوبيت (العبوديه جوهره كنهها الربوبيه ).
پس ما اگر ماه رمضانى را گذرانديم ، شبهاى احيايى را گذرانيديم ، روزه هاى متوالى را گذرانديم ، بعد از ماه رمضان در دل خودمان احساس كرديم كه ديگر بر شهوات خودمان بيش از پيش از ماه رمضان مسلط هستيم . بر عصبانيت خودمان از سابق بيشتر مسلط هستيم . بر چشم خودمان بيشتر مسلط هستيم ، بر زبان خودمان بيشتر مسلط هستيم . بر اعضا و جوارح خودمان بيشتر مسلط هستيم و بالاخره بر نفس خودمان بيشتر مسلط هستيم و مى توانيم جلو نفس اماره را بگيريم ، اين علامت قبولى روزه ماست ، اما اگر ماه رمضانى گذشت و تمام شد، حظ ما از ماه رمضان - آن طور كه پيغمبر اكرم فرمود كه بعضى از مردم حظشان از روزه فقط گرسنگى و تشنگى است - فقط اين بوده كه يك ماه يك گرسنگيهايى و يك تشنگيهايى كشيديم (اغلب هم از بس كه سحر و افطار مى خوريم تشنه و گرسنه هم نمى شويم ولى لااقل بد حال مى شويم )، يك بد حالى در مدت اين يك ماه پيدا كرديم و در نتيجه اين بد حالى قدرت ما بر كار كردن كمتر شد و چون قدرت ما بر كار كمتر شد بعد هم آمديم روزه را متهم كرديم كه روزه هم شد كار در دنيا؟ (آن كه محصل و دانشجوست مى گويد من در تمام اين ماه رمضان قدرت درس خواندنم كم شد. آن كه اهل كار ديگرى است مى گويد قدرت فلان كار من كم شد، پس روزه بد چيزى است ) اين علامت قبول نشدن روزه ماست ، در صورتى كه اگر انسان در ماه رمضان روزه گير واقعى باشد، اگر واقعا به خودش گرسنگى بدهد، اگر همين طور كه گفته شده است سه وعده غذا را تبديل به دو وعده كند، يعنى قبلا يك صبحانه و يك ناهار و يك شام مى خورد، حالا ديگر ناهار نداشته باشد، افطارش فقط به اندازه يك صبحانه مختصر باشد، بعد هم سحر نه خيلى زياد بر معده تحميل كند بلكه يك غذاى متعارف بخورد، بعد احساس مى كند كه هم نيروى بدنى اش بر كار افزايش پيدا كرده است و هم نيروى روحى اش بر كار خير و هم نيروى روحى اش براى تسلط بر نفس ، اين حداقل عبادت است .
آيه اى در ابتداى سخنم خواندم ، اين آيه را برايتان ترجمه كنم كه مفادش ‍ همين مطلب است . قرآن و نهج البلاغه و امام جعفر صادق و امام زين العابدين هر چه كه كلمات را متفرق و به زبانهاى مختلف گفته باشند ولى وقتى كه شما نگاه مى كنيد مى بينيد همه يك حقيقت را دريافته اند و يك حقيقت را ذكر مى كنند ما در دو آيه از آيات قرآن اينچنين مى خوانيم ، يعنى در دو جا اين آيه تكرار شده است : يا ايها الذين امنوا استعينوا بالصبر و الصلوة (66) اى اهل ايمان ! از نماز و از صبر - كه به روزه تفسير شده است - كمك بگيريد. اين تعبير خيلى عجيب است ! به ما مى گويند از نماز استمداد كن ، از روزه استمداد كن ، يعنى تو نمى دانى كه اين نماز چه منبع نيرويى است ! اين روزه چه منبع نيرويى است ! اگر به شما گفتند نماز بخوانيد، شما را به يك منبع نيرو هدايت كرده اند و اگر گفته اند روزه بگيريد شما را به يك منبع نيرو هدايت كرده اند، براى اينكه بر نفس و روح خودتان مسلط بشويد نماز بخوانيد، روزه بگيريد. العبودية جوهرة كنهها الربوبية .
حال آيا اين ربوبيت و تسلط به همين جا خاتمه پيدا مى كند؟ نه ، درجات و مراتب دارد به هر درجه كه شما در مسير عبوديت جلو برويد ربوبيت پيدا مى كنيد و به اصطلاح ولايت پيدا مى كنيد يعنى تسلط پيدا مى كنيد. از اين درجه اى كه عرض كردم يك درجه بالاتر به آنجا مى رسيد كه مالك خاطرات نفس خودتان مى شويد.
درجات بالاتر
بالاتر از اين هم درجه اى هست ؟ بله ، يك انسان مستجاب الدعوه - لااقل درباره خودتان - مى شويد. حتى مى توانيد روى بدن خودتان اثر بگذاريد. اعجاز نكنيد، كرامت كنيد. در نتيجه عبوديت (جوهره كنهها الربوبيه نتيجه اش تسلط است ) آيا بالاتر از اين هم هست ؟
بله ، اما بالاتر، برا فهم ما و فكرهاى ما خيلى زياد است ، خيلى از اشخاص ‍ نمى توانند باور كنند كه انسانى در اثر عبوديت و بندگى خدا و تذلل ، در اثر اين كه صراط عبوديت را طى كرده است ، برسد به جايى كه در جهان هم بتواند تصرف كند، يعنى بتواند يك بيمارى را از راه روحى معالجه كند، يك كور مادرزاد را شفا بدهد، يك پيس را شفا بدهد (آن طور كه قرآن درباره عيسى بن مريم نقل مى كند) البته به اذن الله ، خدا به آنها چنين قدرتى داده است . اذن خدا همان قدرتى است كه خدا افاضه مى كند: و تبرى الاكمه و الابرص باذنى و اذ تخرج الموتى باذنى (67) يا در آيه ديگر: و احى الموتى باذن الله (68). اين يك درجه بالاتر است كه اكنون نمى خواهم درباره آن صحبت كنم . در جلسه بعد ان شاء الله درباره معناى قرب براى شما مطالبى عرض مى كنم اينكه ما در عبادت مى گوييم : قبه الى الله يعنى چه ؟ تقرب به خداوند يعنى چه ؟ اين معنا را ان شاء الله براى شما توضيح خواهم داد.
على از آن عبدها و بنده هايى است كه به اين خداوندگارى نائل شده است ، اما اشتباه خودبينى خيال نكنيد اين عبوديت كه نتيجه اش خداوندگارى و تسلط است ، نتيجه اش خودبينى هم هست ، ابدا، خودبينى با عبوديت سازگار نيست ، نتيجه اش غرور و منيت است ، ابدا، آن بنده اى كه بندگى كند براى ربوبيت كارش به جايى نمى رسد. عبوديت جز تذلل و خاكسارى چيز ديگرى نيست . على عليه السلام در مناجاتهاى خودش عرض مى كند: خدايا! كنى لى فخرا ان اكون لك عبدا و كفى لى عزا ان تكون لى ربا.
خدايا! اين افتخار براى من بس كه بنده تو باشم و اين عزت و شرافت براى من بس كه تو رب و خداوندگار و پروردگار من باشى . ما براى على عليه السلام خيلى مقامات قائل هستيم و بايد هم قائل باشيم . اصلا مساله ولايت كه مى گويند، بدون ولايت تكوينى - در اين حدودى كه شايد يك جلسه برايتان عرض بكنم - اساسا ولايت نيست ، اشتباه كرده اند، نفهميده اند، سواد ندارند كسانى كه منكر ولايت تكوينى شده اند و حتى ولايت تكوينى را نمى فهمند كه چيست ، يك چيز ديگر را پيش خودشان جاهلانه فرض و تصور كرده اند و همانها را هم مرتب به مردم گفته اند در كتابهايشان هم نوشته اند چون شعورشان به اين مسائل نمى رسد. آنها اساسا انسان و خدا را نمى شناسند. در اين جور مسائل اظهار نظر كردن ، فرع بر دو مساله است : اول شناختن خدا، دوم شناختن انسان و استعدادهاى درونى انسان و معنى تقرب انسان به خدا و معنى عبوديت و معنى عبادت . على كه اينچنين محبوب است به خاطر عبوديت است . چه خوب مى گويد ابو سعيد ابى الخير (يا خواجه انصارى ):
آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند
فرزند و عيال و خانمان را چه كند
ديوانه كنى (69) هر دو جهانش بخشى (70)

ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
آن كسى كه مجذوب تو مى شود چه اعتنايى به اين ربوبيتها دارد كه بخواهد منيت و غرور و تكبر پيدا كند.
ايام از يك طرف ايام و ليالى احياء است ، ايام و ليالى دعاست ، ايام و ليالى عبوديت و بندگى كردن است و از طرف ديگر ايام شهادت مولاى متقيان على عليه السلام است . ايام شهادت آن مردى كه يكى از بزرگترين بندگان خداست . بعد از پيامبر اكرم ما بنده اى به اين بندگى سراغ نداريم . تخمين زده اند در حدود چهل و پنج ساعت از ضربت خوردن على عليه السلام تا وفات و شهادتش يعنى تا آن لحظه اى كه مرغ روحش به عالم ملكوت پرواز كرد فاصله شد و به نظر من اين مدت چهل و پنج ساعت از حيرت انگيزترين دوره هاى زندگى على عليه السلام است . شخصيت على را در اين چهل و پنج ساعت انسان مى بيند. يقين و ايمان على در اين چهل و پنج ساعت بر ديگران نمايان مى شود، از نظر خود او لحظات و ساعاتى است كه جايزه خودش را گرفته است ، مسابقه را به نهايت رسانده است ، با كمال افتخار مى خواهد نزد پروردگارش برود. على چيز ديگرى است . در نهج البلاغه است ، مى فرمايد اين آيه كه نازل شد: احسب الناس يتركوا ان يقولوا امنا و هم لايفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلن الكاذبين (71) من فهميدم كه در امت اسلام فتنه ها پيدا مى شود من خيلى آرزوى شهادت داشتم . آرزو داشتم كه در احد شهيد بشوم . هفتاد نفر از مسلمين شهيد شدند وقتى كه من شهيد نشدم خيلى دلم گرفت ، ناراحت شدم ، (اين را يك جوان مى گويد در زمان جنگ احد على تقريبا يك مرد بيست و پنج ساله است . دو بچه كوچك در خانه دارد: امام حسن و امام حسين . همسرى دارد مانند صديقه طاهره ، در عين حال آنچنان آرزوى شهادت على را بى تاب كرده است كه پس از آنكه شهيد نمى شود ناراحت مى شود) پيغمبر اكرم قبلا به او وعده داده بود، هم خودش قبلا سوال كرده بود كه يا رسول الله ! آيا من چگونه از دنيا مى روم ؟ پيغمبر فرموده بود كه تو شهيد از دنيا مى روى . ولى وقتى كه ديد در احد شهيد نشد ناراحت شد رفت خدمت رسول اكرم : يا رسول الله شما به من اين طور فرموده بوديد كه خداوند شهادت را روزى من مى كند، پس چطور من در احد شهيد نشدم ؟ فرمود: على جان دير نمى شود، تو حتما شهيد اين امت خواهى بود. بعد پيغمبر يك سوال مانند از على كرد: على جانم ! بگو آن وقتى كه در بستر شهادت افتاده باشى چگونه صبر خواهى كرد؟ چه جوابى مى دهد! يا رسول الله ! آنجا كه جاى صبر نيست ، آنجا جاى بشرى است و جاى شكر و سپاسگزارى است . شما به من بفرماييد آن وقتى كه من در بستر شهادت افتاده ام چگونه خدا را شكر مى كنم .
هميشه على به دنبال اين گم گشته خودش مى رفت . اجمالا مى دانست كه اين فرق او در راه خدا شكافته خواهد شد. مى گفت خدايا آن لحظه نازنين . آن لحظه زيبا، آن لحظه پر لذت و پر بهجت چه لحظه اى خواهد بود؟ پيغمبر به على فرموده بود كه شهادت تو در ماه رمضان است و در آن ماه رمضان سال 41 هجرى على مثل اينكه قلبش احساس كرده بود كه ديگر هر چه مى خواهد واقع بشود در اين ماه رمضان واقع مى شود. بچه هاى على احساس كرده بودند كه در اين ماه رمضان على يك حالت انتظار و اضطراب و دلهره اى دارد مثل اينكه انتظار يك امر بزرگى را مى كشد روز سيزدهم رمضان است ، براى مردم خطبه و خطابه مى خواند. در وسط خطبه و خطابه چشمش افتاد به امام حسن ، حرفش را بريد، صدا زد عزيزم حسن ! از اين ماه چند روز گذشته است ؟ خيلى سوال عجيبى است . على خودش بهتر از همه مى داند كه چند روز گذشته است ، چطور از اين جوانش مى پرسد؟ عرض كرد پدر جان سيزده روز. فورا رو كرد به امام حسين : حسينم ! از اين ماه چند روز باقى مانده است ؟ (خيلى واضح است وقتى سيزده روز گذشته است هفده روز باقى مانده است ) پدر جان هفده روز باقى مانده است . دستى به محاسن كشيد، فرمود: بسيار نزديك است كه اين محاسن با خون اين سر خضاب بشود انتظار چنين ساعت و چنين روزى را داشت .
يكى از آن جمله هاى بسيار زيبا اميرالمومنين كه در خلال همين چهل و پنج ساعت ايراد كرده اين است ؛ ديگران خيلى مضطرب و ناراحت بودند، اشك مى ريختند و گريه مى كردند ولى خودش اظهار بشاشت مى كرد، فرمود: و الله ما فجاءنى من الموت وارد كرهته و لا طالع انكرته و ما كنت الا كقارب ورد و طالب وجد به خدا قسم كه اگر مردم من هيچ كراهتى ندارم . يك ذره كراهت ندارم . اين براى من يك امر نشناخته اى نبود، يك مهمان ناشناخته اى نبود، يك مهمان شناخته شده بود. بعد فرمود مى دانيد مثل من مثل كيست ؟ مثل آن عاشقى است كه به دنبال مطلوب و معشوق خودش مى رود و او را مى يابد.
مثل من مثل آن تشنه اى است كه در يك شب تاريك دنبال آب مى رود ناگهان آب را پيدا مى كند، چقدر خوشحال مى شود! گفت :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و ندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
اصحابش مى آمدند: بله يا اميرالمومنين براى شما چنين است ولى بعد از شما ما ديگر چه خاكى به سرمان بريزيم ؟ در شب نوزدهم ، بچه هاى على احساس كرده بودند كه امشب شب ديگرى ، چون حضرت يك وضع خاصى داشت ، گاهى بيرون مى آمد به آسمان نگاه مى كرد بر مى گشت ، و آن شب را هم على تا صبح نخوابيد بچه ها هر كدام به خانه خودشان رفته بودند. اميرالمومنين مصلايى دارد يعنى يك اطاقى در منزلش دارد كه در آنجا نماز مى خواند و عبادت مى كند. فرزند بزرگوارش حسن بن على عليه السلام كه به خانه خود رفته بود، قبل از طلوع صبح از خانه خودش ‍ مراجعت كرد، آمد خدمت پدر بزرگوار، رفت به مصلاى پدر، ديد على نشسته است و مشغول عبادت است . آنگاه جريانى را كه در آن شب برايش ‍ رخ داده بود براى فرزندش حسن نقل كرد، فرمود پسر جان ! ديشب من همين طور كه نشسته بودم (يعنى من ديشب نخوابيدم ، بستر نينداختم ) چشم مرا خواب گرفت . دريك لحظه و به يك سرعت عجيبى در همان عالم رويا من پيغمبر اكرم جد شما را ديدم : ملكتنى عينى و انا جالس ‍ فسنح لى رسول الله صلى الله عليه و آله چشمم بر من مسلط شد، خواب بر من مسلط شد، همان طورى كه نشسته بودم يك لحظه پيغمبر را ديدم . تا پيغمبر را ديدم فورا شكايت امت را به او عرض كردم . عرض كردم : يا رسول الله ماذا لقيت من امتك من الاود و اللدد يا رسول الله ! من از دست اين امت تو چه كشيدم و اين امت تو چقدر خون بر دل من وارد كردند! يا رسول الله از دشمنان خودم به تو بگويم ... (72)
عبادت و دعا(2)
در جلسه گذشته مقدارى راجع به عبوديت ، بندگى حق و حق پرستى و آثارى كه عبوديت براى بشر دارد صحبت كردم و حديثى را از امام صادق عليه السلام كه در مصباح الشريعه روايت شده است عنوان كردم . حديث اين بود: العبودة جوهره كنهها الربوبيه و در اطراف اين حديث توضيحاتى دادم ولى توضيحات گذشته احتياج دارد كه بيان بيشترى در اطراف آنها بكنم و ضمنا مطلبى را كه وعده دادم كه در اين جلسه صحبت كنم يعنى مساله تقرب به خداوند كه روح عبادت است ، به عرض شما مى رسانم . اول مساله تقرب را براى شما عرض مى كنم .
شما همه وقتى كه مى خواهيد عبادتى انجام بدهيد، مثلا نمازى بخوانيد، روزه اى بگيرند، حجى انجام بدهيد و يا زكاتى بدهيد، نيت مى كنيد و در نيت خودتان مى گوييد: نماز مى خوانم قربة الى الله يعنى نماز مى خوانم براى اينكه به خداى تبارك و تعالى در نزديك بشوم ، روزه مى گيرم قربة الى الله براى اينكه به خدا نزديك بشوم ، حج مى كنم قربة الى الله براى اينكه به خدا نزديك بشوم ، احسان مى كنم ، به انسانهاى ديگر خدمت مى كنم براى اينكه به خدا نزديك بشوم .
من مى خواهم اين معنى نزديك شدن به خدا را در اين جلسه براى شما توضيح بدهم كه اساسا نزديك شدن به خدا معنى دارد يا ندارد، و عبارت ديگر آيا نزديك شدن به خدا يك نزديكى حقيقى است واقعا بشر به يك وسيله عبادت و طاعت (آن عبادت و طاعت به هر شكلى مى خواهد باشد) به خدا نزديك مى شويم ، يك تعبير است ، يك مفهوم مجازى است ، چطور؟ من دو مثال براى شما عرض مى كنم ، يكى در موردى كه نزديكى شيئى با شيئى نزديكى حقيقى است و يكى در موردى كه نزديك شدن يك شى ء به شى ء ديگر يك تعبير مجازى است ، حقيقى و واقعى نيست .
نزديك شدن حقيقى
اما آن جايى كه تعبير ما از نزديك شدن ، حقيقى است : شما از اينجا مى خواهيد حركت كنيد برويد به قم . هر چه كه شما حركت مى كنيد مى گوييد من به قم دارم نزديك مى شوم و از تهران دور مى شوم . به راستى اينجا اين نزديك شدن شما به قم معنى و مفهوم دارد، يعنى يك فاصله را كم مى كنيد، بنابر اين مى گوييد من به شهر قم نزديك مى شوم . اين يك معناى نزديك شدن است . واقعا شما از تهران كه حركت مى كنيد به قم مى رويد، فاصله اى ميان شما و قم هست و تدريجا اين فاصله كم مى شود تا وقتى كه شما به قم مى رسيد، آنقدر نزديك مى شويد كه ديگر كلمه نزديكى هم تقريبا معنى ندارد يعنى شما به قم رسيده ايد و به قم واصل شده ايد اين نزديك شدن ، نزديك شدن حقيقى است .
نزديك شدن مجازى
يك نزديك شدن ديگر هم داريم كه فقط تعبير است و نزديك شدن حقيقى نيست ، چطور؟ شما يك صاحب قدرت و مقام يا يك صاحب ثروتى را در نظر بگيريد كه يك قدرت فراوان و ثروت فراوانى در اختيار اوست . آنگاه بعضى از افراد را ما مى گوييم از نزديكان فلان مقام است ، فلان شخص با فلان مقام نزديك است . از شما مى پرسند شما با فلان صاحب قدرت آيا نزديك هستيد يا نزديك نيستيد؟ مثلا مى گوييد نه ، من نزديك نيستم اما فلان كس به او خيلى نزديك است ، چطور؟ من با آن صاحب مقام و قدرت كارى دارم ، مى خواهم بروم نزديك يك آدمى كه به او نزديك باشد، او مرا به وى معرفى كند مشكل من حل شود. اين نزديك شدن چه نوع نزديك شدنى است ؟ شما اگر مى گوييد اياز به سلطان محمود نزديك بود، مقصود از اين نزديك بودن چيست ؟ يا براى هر صاحب قدرتى يك چنين چيزى را پيدا مى كنيد، مثلا مى گوييد على عليه السلام به پيغمبر نزديك بود. آيا مقصود اين است كه هميشه فاصله مكانى ميان پيغمبر و على كم بود؟ يعنى اگر مى آمدند حساب مى كردند، هميشه افراد با يك فاصله اى از پيغمبر بودند و آن كه فاصله جسمش با فاصله جسم پيغمبر از هر فاصله ديگر كمتر بود على بود؟ وقتى مى گوييد فلان شخص با فلان مقام نزديك است ، آيا مقصودتان اين است كه فاصله مكانى او كم است ؟ نه ، مقصود اين نيست . اگر اين جور باشد پس پيشخدمت در اتاق آن صاحب مقام به او نزديك نيست و حال آنكه مقصود شما اين نيست ، شما مى دانيد آن پيشخدمت به آن معنى كه شما مى گوييد به آن آدم نزديك است اساسا نزديك نيست .
پس شما به چه معنا مى گوييد نزد او نزديك و مقرب است ؟ مقصودتان اين است : در دل او، در ذهن او اين آدم يك محبوبيت و احترامى دارد كه گفته او را به زمين نمى اندازد، خواهش او را رد نمى كند، خواسته او براى او مثل خواسته خودش است ، اين قرب ، قرب معنوى است ولى قرب معنوى هم كه مى گوييم ، در واقع تعبير است ، قرب مجازى است ، يعنى خود اين با خود او، شخص اين با شخص او نزديك نيست بلكه فقط اين در ذهن و روح آن آدم يك محبوبيتى دارد، مورد عنايت و لطف اوست ، به اين جهت ما مى گوييم نزديك است .
حال معنى اينكه بنده اى به خدا نزديك مى شود؟ چيست ؟ مسلما نزديكى به معنى اول نيست ، يعنى وقتى ما مى گوييم بنده در اثر عبادت به خدا نزديك مى شود، مقصود اين نيست كه يك بنده فاصله اش با خدا كم مى شود، به اين معنا كه قبلا ميان او و خدا فاصله اى وجود داشت ، تدريجا نزديك و نزديك مى شود به گونه اى كه فاصله كم مى شود و آن مرحله اى كه در قرآن مى گويد: يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فلاماقيه كه اسم آن ملاقات پروردگار و لقاء رب است ، (تحقق مى يابد) مثل دو جسم كه به يكديگر مى رسند مثلا شما به قم مى رسيد، آدم هم به خدا مى رسد. اين جور كه معنى ندارد و قطعا مقصود اين نيست ، چرا؟ براى اينكه گذشته از دهها دليل عقلى كه در اينجا وجود دارد كه خدا با بندگان خودش فاصله ندارد و خدا مكان ندارد كه چنين فاصله اى فرض بشود، از نظر منطق قرآن و منطق اسلام هم ، يعنى منطق نقلى ، همانها كه به ما قرب و نزديكى به خدا را دستور داده اند، همانها كه زلفاى عندالله را به ما دستور داده اند، همانها كه به ما گفته اند به خدا نزديك بشويد، يكى از خدا است يكى به خدا نزديك است ، همان منطق گفته است خدا به همه موجودات نزديك است ، خدا از هيچ موجودى دور نيست : و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد (73) ما از رگ گردن انسان به انسان نزديكتريم . آيه ديگر: و و هو معكم اينما كنتم (74) هر جا كه شما باشيد خدا با شماست . خدا از هيچ موجودى دور نيست .
پس به اين معنا فاصله را كم كردن معنى ندارد، بله ، يك مطلب هست كه بعد عرض مى كنم . خدا به همه مردم متساويا نزديك است بلكه به همه اشياء متساويا نزديك است ولى اشيا متساويا به خدا نزديك نيستند. اشيا و احيانا از خدا دورند ولى خدا به همه اشياء نزديك است كه اين هم رمزى دارد، شايد بتوانم برايتان عرض كنم . به هر حال به آن معنا كه فاصله ميان دو شى باشد و ما بخواهيم در اثر عبادت فاصله اين دو شى را كم كنيم . نيست .
پس آيا معنى دوم است ؟ يعنى قرب به خداوند نظير تقرب به مقامات اجتماعى است ؟ و به عبارت ديگر تقرب به خدا يك تعبير است كه ما به كار مى بريم ؟ يك مجاز است كه استعمال مى كنيم ؟ همين طور كه در محاورات اجتماعى خودمان چنين قرارداد كرديم ، يك مطلبى كه واقعا نزديك بودن نيست ، مورد عنايت بودن ، مورد لطف بودن ، مورد توجه بودن را قرب و تقرب ناميديم . بسيارى از افراد حتى و بسيارى از علما اين جور تصور مى كنند، مى گويند معنى تقرب به پروردگار همين است كه در نتيجه ، تعبير و مجاز است اگر مى گوييم پيغمبر اكرم از همه مردم ديگر به خدا نزديكتر است يعنى از همه افراد ديگر بشر در نزد خدا را تشبيه كرده باشم . شما ممكن است چند فرزند داشته باشيد و در ميان اين چند فرزند يكى از فرزندانتان بيشتر مطابق ذوق و سليقه و ايده آل شما باشد، مى گوييد من ميان بچه هايم اين بچه ام از همه بچه هاى ديگرم به من نزديكتر است يعنى از همه آنها بيشتر مورد عنايت من است ، و الا همه بچه ها متساويا به جسم شما نزديك هستند، همه در يك خانه كنار هم مى نشينيد، احيانا آن بچه اى كه شما او را كمتر دوست داريد كنارتان مى نشيند و آن بچه اى كه او را بيشتر دوست داريد با دو متر فاصله از شما مى نشيند مى گويند معناى مقرب شدن نزد پروردگار جز اين نيست كه ما بيشتر مورد عنايت پروردگار واقع بشويم و الا اينكه ما نزديك بشويم و به طرف خدا برويم معنى ندارد. همين طور كه معنى ندارد خدا به طرف ما بيايد و خدا به ما نزديك بشود، معنى هم ندارد ما واقعا به خدا نزديك بشويم ، خدا كه به همه چيز نزديك است ، ما به خدا نزديك بشويم يعنى چه ؟
معنى قرب به خدا
آن عمده از علما كه نظرى دقيق تر و معرفت تر بيشترى دارند، مى گويند، خير، مطلب از اين قرار نيست . نزديك شدن به خدا نزديك شدن حقيقى است نه نزديك شدن مجازى و تعبيرى . واقعا انسان به خدا نزديكتر مى شود اما خيال نكنيد كه اين نزديك شدن مجازى و اين است كه يك فاصله را كم مى كنيم . صحبت فاصله در ميان نيست . پى چيست ؟ مى گويد خداى تبارك و تعالى كمال مطلق است ، وجود بى حد است ، كانون لايتناهى هستى است . او علم محض است ، عين علم است . به تعبير ميرداماد علم كله و كله العلم ، قدرة كله و كله القدرة ، حياه كله و كله الحياة ، اراده كله و كله الارادة . او كمال مطلق است ، موجودات به حسب كمالات واقعى وجودى كه كسب مى كنند به كانون و مركز و واقعيت هستى واقعا نزديك مى شوند. اين نزديك شدن نزديكى واقعى است ، جسمانى نيست ولى واقعى و حقيقى است ، مجاز و تعبير نيست ، از نوع مقرب شدن يك انسان در اجتماع در نزد يك صاحب قدرت و يا از نوع مقرب شدن يك فرزند در نزد پدر نيست كه به معنى اين است كه آثار لطفش ‍ بيشتر است ، نه واقعا پيغمبر از ما به خدا نزديكتر است ، واقعا اميرالمومنين از ما به خدا نزديكتر است و اين قرب ، قرب واقعى است و در نتيجه آنجا كه ما عبادت مى كنيم ، عبوديت انجام مى دهيم اگر واقعا عبوديت ما عبوديت باشد، ما قدم به قدم به سوى خدا (حركت مى كنيم ) باز قدم هم كه من مى گويم تعبير است ، ديگر اين كلمات اينجا درست نيست . سير بگوييم ، چون اشخاصى نظير على بن الحسين عليه السلام در اينجا تعبير كرده اند ما هم تعبير ميكنيم . امام على بن الحسين مى گويد: اللهم انى اجد سبل المطالب اليك مشرعة و مناهل الرجاء لديك مترعة و اعلم انك للراجين بموضع اجابة و للملهوفين بمرصد اغاثه تا آنجا كه مى گويد: و ان الراحل اليك قريب المسافة خدايا آن مسافرى كه به سوى تو حركت و كوچ مى كند راهش نزديك است ، راههاى خيلى دورى نبايد طى كند، مسافتش نزديك است .
يكى از آن گنجينه هاى بزرگى كه در دنياى شيعه وجود دارد اين دعاهاست . به خدا قسم گنجينه اى است از معرفت اگر ما هيچ دليل بر ديگرى نداشتيم غير از دعاهايى كه داريم ، از على بن ابى طالب عليه السلام صحيفه علويه ، از زين العابدين عليه السلام صحيفه سجاديه يا دعاهاى غير صحيفه سجاديه ، اگر ما جز دعاى كميل از على و جز دعاى ابوحمزه از على بن الحسين غير صحيفه سجاديه ، اگر ما جز دعاى كميل از على و جز دعاى ابوحمزه از على بن الحسين نداشتيم و اسلام در چهارده قرن چيز ديگرى نداشت ، همينكه توسط دو تن از شاگردهاى اسلام از آن دنياى بدويت و جهالت چنين دو اثرى ظاهر شده كافى است . آنقدر اينها اوج و رفعت دارد كه اصلا اعجاز جز اين چيزى نيست .
به هر حال ، مى گويند تقرب ، تقرب واقعى است و حقيقت است و انسان به راستى به خدا نزديك مى شود. اين نزديك شدن به خدا يعنى چه ؟ يعنى خدا كه كمال مطلق است ، ما مرتب كمالات بيشترى پيدا مى كنيم . خدا علم على الاطلاق است ، بر علم و ايمان و بصيرت ما افزوده مى شود. خدا قدرت على الاطلاق است ، بر قدرت ما افزوده مى شود. پس در مساله عبوديت (و اينكه ) بندگى كن (به قول آن شاعر بندگى كن تا كه سلطنت كنند يا به تعبير امام جعفر صادق العباده جوهره كنهها الربوبيه ) هر چه كه در اين راه عبوديت جلو بروى ، بر ربوبيت و خداوندگارى تو (نه خدايى العياذبالله ) بر صاحب بودن و تسلط و قدرت تو افزوده مى شود. عبادت راه كسب قدرت و تسلط است . حال چگونه تسلطى ؟
اين تسلط را من در پنج مرحله - و يا به يك اعتبار در شش مرحله - براى شما توضيح مى دهم اگر چه آن مراحل آخرش از حدود اين گونه جلسات زيادتر است . اما چون مراحل اول را بايد عرض كنم ناچارم به مرحله آخر هم اشاره كنم . جلسه گذشته هم قسمتى را عرض كردم .
اولين اثر عبادت ، تسلط بر خود
اولين اثر عبادت كه انسان را به خدا نزديك مى كند (تسلط بر خود است ) از اينجا شما بفهميد كدام عبادت قبول است و كدام قبول نيست . عبادت بدون اينكه انسان را به خدا نزديك كند عبادت نيست . يعنى باور نكنيد كه انسان عبادت بدون اينكه انسان را به خدا نزديك كند عبادت نيست ، يعنى باور نكنيد كه انسان عبادت كند ولى به خدا نزديك بشود و عبادتش را هم درست انجام داده باشد، چنين چيزى محال است ، عبادت مركب تقرب و نزديك شدن به خداوند است . آن وقت عبادت بنده و جنابعالى مقبول است كه ما را به خدا نزديك كند. و باور نكنيد كه انسان به خدا، اين كانون لايتناهى هستى نزديك بشود ولى بر بصيرت و ايمان و روشنايى اش افزوده نشود. بر قدرت و حيات و اراده و تسلطش افزوده نشود. اولين مرحله كه اولين نشانه است براى اينكه ما بفهميم آيا عبادت ما مورد قبول پروردگار هست يا نيست ، ارزش اجتماعى عمل ماست يعنى چه ؟ يعنى اگر ما عبادت كنيم ، اين عبادت - كه مكرر هم هست و مخصوصا درباره نماز بيشتر صدق مى كند - براى چيست ؟ براى اينكه ما هميشه يادمان باشد كه بنده هستيم و خدايى داريم گاهى افراد سوال مى كنند فايده نماز خواندن ما براى خدا چيست ؟ براى خدا چه فايده اى دارد كه من نماز بخوانم ؟ ديگرى مى گويد: شما مى گوييد من نماز بخوانم ، نزد خدا اعلام بندگى كنم ، مگر خدا نمى داند كه من بنده اش هستم كه مرتب بروم آنجا بايستم اعلام بندگى كنم ، تعظيم كنم ، چاپلوسى كنم تا خدا يادش نرود كه چنين بنده اى دارد. اگر خدا يادش برود چنين خدايى كه خدا نيست شما كه مى گوييد خدا هرگز يادش نمى رود پس عبادت كردن براى چيست ؟ خير، نماز براى اين نيست كه خدا يادش نرود چنين بنده اى دارد، نماز براى اين است كه بنده يادش ‍ نرود خدايى دارد، نماز براى اين است كه ما هميشه يادمان باشد كه بنده هستيم ، يعنى چشم بينايى در بالاى سر ما وجود دارد، در قلب ما وجود دارد، در تمام جهان وجود دارد، يادمان نرود به موجب اينكه بنده هستيم خلقت ما عبث نيست ، بنده هستيم پس تكليف و وظيفه داريم پس اينكه من نماز مى خوانم مرتب مى گويم : الله اكبر، لا حول و لا قوه الابالله ، سبحان الله و اعلام عبوديت مى كنم كه من بنده هستم ، براى اين است كه هميشه ياد خدا در دل من باشد فايده آن چيست ؟ در اين مرحله فايده اش اين است : يادمان هست كه بنده هستيم ، يادمان هست كه وظيفه داريم ، يادمان هست كه قانون خدايى در دنيا وجود دارد، به اين قانون بايد عمل بشود. يادمان بايد باشد قانون عادلانه اى وجود دارد.
سخن ابن سينا
بوعلى سينا، اين فيلسوف بزرگ اسلامى ، در پرتو اسلام يك سلسله مسائلى را طرح كرده است كه قبل از او هيچ فيلسوف ، يونانى و غير يونانى ، طرح نكرده است از جمله وارد اين مساله مى شود كه انسان مدنى بالطبع است ، بعد وارد مساله عبادت مى شود، مى گويد از نظر اجتماعى (هم از نظر اجتماعى بحث مى كند و هم از نظر غير اجتماعى ) و براى زندگى اجتماعى بشر ضرورت دارد كه خداى خودش را بشناسد و پس از شناسايى متوجه بشود كه از جانب آن خدا قانون عادلانه اى براى زندگى بشر وجود دارد و باز واجب و لازم است عبادت وجود داشت باشد، عبادت هم تكرار بشود تا هميشه انسان يادش باشد كه بنده است و خدايى دارد. وقتى كه اين تذكر و تلقين در روحش وجود داشت جلو معصيت و گناه او را مى گيرد، مى خواهد ظالم كند، نماز مى آيد جلو چشمش مجسم مى شود، مى گويد تو كه اعلام عبوديت كردى ، تو كه گفتى من رها نيستم ، (پس چرا مى خواهى ظلم كنى ؟!)(75) در اينجا چه قانونى دارد؟ مى گويد: و فرضت عليهم العبادة المروفضه بالتكرير به اين جهت عبادت واجب شده است تا در روح انسان چنين نيرويى پيدا بشود كه در اثر اين نيرو كه تجديد عهد با ايمان است دائما ايمانش تجديد بشود و اين ايمان مانع گناه كردن بشود.
اين اولين درجه تسلطى است كه انسان از ناحيه عرض كردم عبادت پيدا مى كند بر خودش اين مرحله را من در جلسه گذشته تا اندازه اى برايتان عرض كردم كه يكى از خاصيتهاى قطعى عبادت تسلط انسان بر اعضا و جوارح خودش ، تسلط انسان بر چشم خودش ، تسلط انسان بر زبان خودش ، تسلط انسان بر اعضا و جوارح خودش ، تسلط انسان بر چشم خودش ، تسلط انسان بر زبان خودش ، تسلط انسان بر گوش خودش ، تسلط انسان بر چشم خودش ، تسلط انسان بر زبان خودش ، تسلط انسان بر گوش ‍ خودش ، تسلط انسان بر دست خودش ، تسلط انسان بر پاى خودش و بر سراسر وجود خودش اگر (اين خاصت ) نباشد (آن عبادت ) عبادت نيست به نص قرآن كه ان الصلاه تنهى عن الفحشاء و المنكر (76)از اينكه العبودية جوهره كنهها الربوبيه (دريافتم كه ) اولين مرحله خداوندگارى و قدرت و تسلط و اولين نشانه نزديك شدن به كانون قدرت لايتناهى ، تسلط بر قوا، غرايز و شهوات و تمايلات نفسانى خود ما و تسلط بر اعضاى خود ماست ، خودمان بر خودمان مسلط بشويم .
اين مرحله ، مرحله عامه است كه عامه مردم هم اگر عبادت كنند، لازم نيست خيلى تمرين كرده باشند، به آن مى رسند. اينكه عرض مى كنم عامه نه اينكه خيال كنيد پس ما و شما تكليف نداريم ، نه ، تكليف بسيار مهمى است .
تسلط بر قوه خيال
از اين مرحله كه ما بگذريم ، يك مرحله بالاتر و عاليترى است و آن تسلط بر انديشه و قوه خيال است ، يعنى الان ما و شما كه اينجا نشسته ايم ، روزها حركت مى كنيم دنبال كار و كسب خودمان مى رويم ، اين جور خيال مى كنيم كه انديشه ما در اختيار ماست و اين ما خودمان هستيم كه حاكم هستيم و نمى دانيم آن كه بر ما فرمان مى راند انديشه است (اينجا مقصودم از انديشه قوه خيال است ) يعنى يك انديشه هاى پراكنده اى بر ما حاكم است . شما در يك جلسه بنشينيد، اگر توانستيد ذهن خودتان را يك ساعت روى يك موضوع بخصوص متمركز كنيد به طورى كه قوه خيال از چنگال شما فرار نكند، آن وقت معلوم مى شود كه شما بر انديشه خودتان مسلط هستيد.
نماز براى حضور قلب است . اصلا حضور قلب يعنى چه ؟ اين مساله حضور قلب خيلى تعبير عجيبى است . حضور قلب يعنى دل حاضر باشد و غايب نباشد، يعنى تو وقتى نماز مى خوانى و رويت به طرف قبله است ، حاضر غايب كن ، ببين دلت در نماز حاضر است يا غايب ؟ شما در اول نماز دلتان را حاضر غائب مى كنيد و او حاضر مى شود. دلتان هم مى خواهد حاضر باشد تا مى گوييد الله اكبر، بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمدلله رب العالمين ، يك وقت مى بينيد اين شاگرد كلاس فرار كرده ، شما درس را از اول تا آخر داده ايد ولى خود شاگرد در كلاس نبوده است وقتى كه ما نماز مى خوانيم و مى گوييم الحمدلله رب العالمين داريم به دل خودمان نفهيم مى كنيم ، به روح خودمان تلقين مى كنيم ، اما وقتى السلام عليكم و رحمه الله و بركاته گفتيم مى بينيم اين جسم ما، يعنى زبان ما، اعضا و جوارح ما، مشغول درس دادن به دل ما بوده است و شاگرد كلاس ، اين دل بوده است اما متاسفانه در اينجا وضع به گونه اى بوده كه ما درس را داده ايم ، شاگرد اول كلاس گفته حاضر و فرار كرده است و ما درس را داده ايم و هدر درس ‍ داده ايم .
به ما گفته اند حضور قلب ، دل تو در نماز حاضر باشد و غايب نباشد. در اين زمينه هم باز مطالب زيادى است ، روايتى هست از على بن موسى الرضا عليه السلام ، حديثى هست از رسول اكرم صلى الله عليه و آله ، و از علما كسى كه بهتر از همه اين مطلب را بيان كرده شيخ الرئيس بوعلى سيناست . در باب عبادت عارف مى گويد: و العباد عند العارف رياضة ما لهممه و قواه المتخيله و المتوهمه ليجرها بالتعويد عن جناب الغرور الى جناب القدس (77) (اين مضمون عين مضمون حديث است ، درسى است كه بو على سينا از پيغمبر و ائمه گرفته است ) مى گويد آدم عارف كه عبادت مى كند يك آدم دانا و شناسا وقتى كه عبادت مى كند، در عبادت بيش از هر چيزى به تمركز قوه خيال خودش اهميت ميدهد كه ذهن متوجه خدا بشود و قوه خيال هميشه حاضر باشد واز سر اين كلاس فرار نكند.
تعبير پيغمبر اكرم از دل
تعبيرى دارد پيغمبر اكرم راجع به دل ، اين جور دلهايى كه ما داريم ، اين دلهايى كه از اختيار ما بيرون است . بسيار تعبير عجيبى است ! پيغمبر اكرم مثلى ذكر مى كند، مى فرمايد: انما مثل هذا القلب كمثل ريشة فى فلاة معلقة على شجرة تقلبها الريح ظهرا البطن مثل دل انسانها، انسانهايى كه دلشان تربيت نشده است و هنوز با عبادت تمرين پيدا نكرده اند، مثل يك پر - مثلا پر مرغ - است . شما اگر يك پر را در صحرا و بيابان به يك شاخه درخت آويزان كنيد، بعد نگاه كنيد ببينيد اين پركى به يك حالت مى ايستد، مى بينيد دائما از اين رو به آن رو مى شود. يك نسيم بسيار كوچك هم بوزد كه شما احساس نسيم هم نمى كنيد، مى بينيد اين پر روى اين شاخه دارد حركت مى كند. مى گويد مثل قلب بنى آدم (كه در اينجا منظور قوه خيال است )، مثل قوه خيال كه يك جا نمى ايستد، از اين شاخه به آن شاخه مى رود و از اختيار انسان بيرون است ، مثل آن پرى است كه به شاخه اى در بيابان آويخته باشد كه ثابت نمى ماند. مولوى همين مضمون را به شعر در آورده :
گفت پيغمبر كه دل همچون پرى است
در بيابانى به دست صرصرى
آيا همه دلها اين جور است ؟ ابدا. لابد خيال مى كنيد دل على بن ابى طالب هم العياذ بالله همين جور بود. خير، اين جور نبود. نه تنها على بن ابى طالب ، بلكه شاگردهاى كوچك على بن ابى طالب هم اين جور نبودند. آيا اويس قرنى ، عمار ياسر و كميل بن زياد نخعى اين جور بودند؟ ابدا. و حتى كمتر از اينها را ما ديده ام ، در افرادى كه ما در زمان خودمان ديده ايم . از اين افراد ما زياد ديده ايم كه اينها مالك قوه خيال خودشان و مسلط بر قوه خيال خودشان هستند يعنى توانسته اند اين قدرت را در اثر عبوديت و بندگى خدا پيدا كنند كه اگر بخواهند يك ساعت متوالى ذهن را به يك نقطه متمركز كنند به طورى كه در تمام اين يك ساعت يك ذره ذهن به هيچ نقطه ديگرى توجه پيدا نكند مى توانند چنين كارى بكنند. اين خودش قدرت و تسلط است و در نتيجه نزديك شدن واقعى به خداى تبارك و تعالى پيدا مى شود. چنين چيزى ممكن است . اساسا اهميت آنها به همين است كه بر انديشه خودشان حاكمند، انديشه يعنى خيال بر آنها حكومت نمى كند. چقدر عالى مى گويد اين جور مطالب را ملاى رومى ! حديثى هست از پيغمبر اكرم كه فرمود: ينام عينى و لاينام قلبى من چشمم مى خوابد ولى دلم بيدار است ؛ بر عكس ما كه چشممان بيدار است و دلمان در خواب است . پيغمبر فرمود من چشمم كه بخوابد دلم بيدار است . مى گويد:
گفت پيغمبر كه عيناى ينام
لاينام القلب هن رب الانام
چقدر عالى است !
چشم توبيدار و دل رفته به خواب
چشم من در خواب و دل در فتح باب
حاكم انديشه ام محكوم نى
چون كه بنا حاكم آمد بر بنى (78)

مثل من و انديشه ام مثل بناست و بنا؛ آن را من ساخته ام ، انديشه و خيال مرا نساخته است .
من چو مرغ اوجم انديشه مگس
كى بود بر من مگس را دسترس
اين ، مرحله دوم (و سوم به يك اعتبار) از مراحلى است كه انسان تسلط و قدرت پيدا مى كند.
بى نياز روح از بدن
آيا مراحل ديگرى هم هست ؟ اگر چه اين مراحل از سطح فكر و تصورات ما دور است ولى به صرف اينكه دور است عذرى براى ما نمى شود كه ما اينها را نشناسيم واز اينها بى خبر بمانيم . بله ، مرحله بالاترى هم هست . (باز خيال نكنيد اين مراحل كه مى گويم ، مال امام يا پيغمبر است . تا برسد به مرحله امام و پيغمبر، خيلى مراحل است .) انسان در نتيجه تقرب به خداوند - و تقرب به خداوند در نتيجه عبوديت و اخلاص و خود را فراموش كردن و تذلل در نزد پروردگار و اطاعت محض بودن در برابر پروردگار - مى رسد به اين مرحله كه در عين اينكه بدنش نيازمند به روح است ، روحش از بدنش بى نياز مى شود، چطور؟ ما الان ، هم روحمان نباشد اين بدن ما زنده نيست ؛اگر هم اين بدن ما نباشد اين روح ما در اينجا كارى از او ساخته نيست ، نمى تواند كارى بكند. اما آيا همه انسانها همين جورند؟ هم بدنشان نيازمند به روح است و هم روحشان نيازمند به بدن ؟ يا اينكه انسانهايى در نتيجه تقرب به خدا و عبوديت پروردگار، مى رسند به اين حد كه لااقل روحشان از بدنشان بى نياز مى شود. چطور بى نياز مى شود؟ يعنى اين قدرت را پيدا مى كنند كه به اصطلاح روح را از اين بدن تخليه كنند (البته در اينجا تخليه به معنى مردن نيست )، يعنى همان استقلال روح را در مقابل بدن حفظ مى كنند.
در زمان خودمان ، هستند چنين اشخاصى كه قدرت دارند تخليه كنند، يعنى روح را از بدن منفك كنند به طورى كه خودش را مسلط بر اين بدن مى بيند. بدن خوش را مى بيند كه در اينجا مثلا مشغول عبادت است و خودش در جاى ديگر سير مى كند، افق وسيعترى را دارد مى بيند. شيخ شهاب الدين سهروردى ، معروف به شيخ اشراق عبارتى دارد، مى گويد ما حكيم را حكيم نمى شماريم مگر آن وقتى كه قدرت داشته باشد بر اينكه روح خودش را از بدنش خلع كند. ميرداماد مى گويد ما حكيم را حكيم نمى شماريم مگر در آن مرحله اى كه خلع بدن برايش ملكه شده باشد، يعنى هر وقت كه اراده كند بتواند روح خودش را از بدنش مستقل و جدا
كند.
براى ما خيل اين حرفها سنگين و زياد است . چنين چيزهايى را باور نمى كنيم ؛ حق هم داريم باور نكنيم ، براى اينكه ما خيلى از اين مراحل پرت هستيم . ولى از آن بدبينى و باور نكردنهاى خودمان كمى پايين بياييد. ما كه نرفته ايم ، ما كه راه عبوديت را همان قدم اولش را هم طى نكرده ايم تا ببينيم آيا همين مقدار اثر در عبادت خدا هست ؟ ما يك ماه اولش را هم طى نكرده ايم تا ببينيم آيا همين مقدار اثر در عبادت خدا هست ؟ ما يك ماه رمضان يك روزه درست نگرفتيم . شما همين مقدار اثر در عبادت خدا هست ؟ ما يك ماه رمضان يك روزه درست نگرفتيم . شما همين يك ماه رمضان را واقعا تجربه كنيد؛ شما همه كارها را در دنيا تجربه مى كنيد، يك ماه رمضان را تجربه كنيد و يك روزه واقعى ، همين طور كه پيغمبر اكرم فرموده است و ائمه اطهار دستور داده اند بگيريد، يعنى اولا ظاهر روزه را كه ترك كردن ماكولات و مشروبات و يك عده مسائل ديگر است عمل كنيم . اين كار را كه البته همه ما مى كنيم ، ولى آن روزه اى در حديث روزه خاص تعبير شده است آن روزه را هم بگيريم ؛ يعنى در اين يك ماه ، تنها دهان ما روزه نگيرد، زبان ما هم روزه بگيرد. در ماه رمضان كوشش كنيم كه زبان ما غيبت نكند، دروغ نگويد ولو اين دروغ برايش منافع زيادى دارد؛ زبانش ‍ افطار نكند، دروغ نگويد؛ چون روزه تنها به نخوردن نيست . پيغمبر فرمود: رب صائم لا حظ له الا الجوع و العطش اى بسا روزه دارهايى كه حظ و بهره اى ندارند جز گرسنگى و تشنگى . زبان ما بيهوده و لغو نگويد، جز حرفى كه مورد نياز زندگى دنياى ما يا آخرت ماست حرف ديگرى نزند. گوش ما غيبت نشنود، لهو و لعب نشنود، فحش نشنود؛ چشم ما به ناموس ‍ مردم خيره نشود؛ دست ما به طرف خيانت دراز نشود؛ قدم ما به طرف خيانت دراز نشود؛ قدم ما به طرف خيانت و ظلم نرود. در مقابل ، اين ماه رمضان را ماه اطعام و دلجويى و محبت و احسان و قدمت قرار بدهيم . امتحان كنيم ، يك ماه كوشش كنيم انسان باشيم ، آن وقت شما ببينيد بعد از يك ماه عبادت و عبوديت اثر خودش را مى بخشد يا نمى بخشد؛ ببينيد بعد از يك ماه همين روزه شما را عوض مى كند يا نمى كند؛ ببينيد بعد از يك ماه همين روزه به شما ربوبيت يعنى خداوندگارى و تسلط قدرت مى دهد يا نمى دهد. اگر ديديد نداد، آن مراحل بعد را انكار كنيد. اما اگر ديديد نه ، در اين يك ماه مقدار ربوبيت و خداوندگارى و تصاحب يعنى تسلط بر نفس ‍ خودتان ، غرائز و شهوات خودتان ، بر اعضا و جوارح خودتان پيدا مى كنيد پس باور كنيد كه آن مراحل ديگر هم عملى است .
قدرت بر تصرف در بدن
آيا از اين بالاتر هم هست ؟ ايا اين مركب عبوديت از اين هم بيشتر انسان را به خدا نزديك مى كند و از اين بيشتر هم به انسان قدرت و توانايى مى دهد؟ بله ، نه تنها رابطه اش (يعنى رابطه انسان با بدن خود) به اينجا منتهى مى شود كه روح از بدن مستقل شود و نياز خودش را از بدن سلب كند، مى رسد به مرحله اى كه هر تصرفى كه بخواهد در بدن خودش بكند مى كند؛ حتى اين قدرت را پيدا مى كند (مى دانم بعضى از شما اين مطلب را شايد دير باور مى كنيد) جلو حركت قلب خودش را يك ساعت بگيرد و نميرد، قدرت پيدا مى كند دو ساعت نفس نكشد و نميرد، قدرت پيدا مى كند كه با همين بدن طى الارض كند؛ بله قدرت پيدا مى كند. اين اثر عبادت است .
قدرت بر تصرف دنياى بيرون
آيا از اين هم بالاتر هم هست ؟ بله اگر شما وحشت نمى كنيد، بالاترش هم هست . آن مرحله بالاتر، آن قدرتى است كه بنده اى در اثر بندگى و عبوديت خداوند و در اثر قرب به ذات اقدس الهى در اثر نزديك شدن به كانون لايتناهى هستى مى تواند در دنياى بيرون خودش هم تصرف كند، مى تواند چوبى تبديل به اژدها كند، مى تواند قرص ماه را دو نيم كند، مى تواند. العبودية جوهرة كنهها الربوبية . اما اين مراحل از ما خيلى دور است ، ما همان مرحله خودمان را صحبت كنيم .
ما كه اينجا امشب آمده ايم نشسته ايم ، گذشته از اينكه امشب از شبهاى احياء است و بايد احياء بشود؛ ولى اين شب به يك اعتبار يك ميمنتى پيدا كرده است و به يك اعتبار يك شئامتى . اما به آن اعتبار كه شئامت است (مقدم ذكر مى كنم )، در مثل اين شبى مردى مثل على بن ابى طالب را ما از دست داده ايم . و اما ميمنت ، براى اينكه رفتن على ابن ابى طالب يك رفتن عادى نيست ، يك رفتنى است كه واقعا مبارك باد دارد؛ همين طور كه صعصعة بن صوحان عبدى در همان شب دفن اميرالمومنين وقتى كه آمد بالاى قبر اميرالمؤ منين ايستاد (او و چند نفر معدود بودند كه حضرت مجتبى سلام الله عليه از خواص نزديك حضرت امير خواسته بود بيايند) گفت چه خوب زندگى كردى و چه عالى مردى ! هم شب احياء است ، هم شبى است كه تعلق دارد به اميرالمؤ منين على عليه السلام . على نسبت به ديگران چه مزيتى دارد كه شما اينقدر شيفته على هستيد؟ على به شما چه قوم و خويشى دارد؟ هيچ . على با شما چه روابط مادى داشته است ؟ هيچ گونه روابط مادى نداشته است . مزيت و خصوصيت على چيست ؟ خصوصيت على عبوديت و بندگى در موضوع ديگرى نمى انديشد، بنده اى است كه تمام آن مراحل ربوبيت و تسلطى كه عرض كردم به حد اعلى طى كرده است ، بنده اى است كه هميشه خدا را در اعمال خودش ‍ حاضر و ناظر مى بيند.
چه عالى مى نويسد به مالك اشتر نخعى ! فرمان على به مالك اشتر كه در نهج البلاغه هست يك از معجزات اسلام است . انسان حيرت مى كند، در چهارده قرن پيش در ميان چنان قوم بدوى و وحشى يك چنين دستور العمل اجتماعى عظيم و بزرگ (صادر شود)كه انسان خيال مى كند در قرن نوزدهم و بيستم كه يك عده فلاسفه نشسته اند تنظيم كرده اند. من نمى دانم اين مردمى كه دنبال معجزه مى گردند، خيال كرده اند معجزه منحصر است به اينكه يك عصا اژدها بشود؟ آن معجزه براى عوام است . براى مردم عالم دعاى كميل و دعاى ابوحمزه ثمالى و مناجات شعبانيه معجزه است ، فرمان على به مالك اشتر معجزه است . در آنجا اين جور مى نويسد: مالك ! خيال نكن حالا كه رفته اى در كشور مصر، چون والى و مافوق اين مردم هستى و مردم را رعيت خودت مى پندارى ، بنابراين مثل يك گرگ درنده هر كارى كه دلت مى خواهد بكنى ؛ نه چنين نيست . مردم را تقسيم مى كند؛ آن كه مسلمان است برادر دينى توست و آن هم مسلمان نيست انسانى است همنوع تو. بعد در آخرش - كه شاهد كلامم اينجاست - مى فرمايد: مالك ! فانك فوقهم تو البته در بالادست رعيت خودت قرار گرفته اى ، آنها محكومند و تو حاكم ، اما و الى الامر عليك فوقك آن كسى كه اين فرمان را به تو نوشت و اين ابلاغ را براى تو صادر كرد كه من باشم ، بالا سر توست ؛ مراقب تو هستم ، اگر دست از پا خطا كنى مجازاتت مى كنم . والله فوق من ولاك (79) و ذات اقدس پروردگار در بالاى سر آن كسى است كه تو را حاكم مردم مصر كرد؛ خدا در بالا سر على است و على هميشه از خداى خودش ‍ مى ترسد مبادا دست از پا خطا كند.
(در ارتباط با) مرحله دوم كه مرحله تمركز خيال و فكر است ، ديگر چه از اين بالاتر كه على در نماز ايستد، آنچنان مستغرق در خدا و عبادت مى شود كه تيرى كه به پاى مباركش فرو رفته است و در حال عادى اگر بخواهند بيرون بياورند رنج مى برد و شايد بى تابى مى كند، در حال نماز از بدنش ‍ بيرون مى كشند و حس نمى كند. على كه على است به واسطه اين جهات است . على به مرحله اى رسيده است طى الارض و اين جور مسائل براى او آب خوردن است . شنيده ام يك آدم جاهل نادانى گفته است براى يك آدم يك مترو نيم و يا دو مترو نيمى (يعنى العياذبالله على بن ابى طالب )، براى دو متر قد آمده اند اينهمه فضائل و معجزات ساخته اند! مرده شور عقل اينها را ببرد. اينها خيال كرده اند اين جور مسائل با هيكل درست مى شود. بنابراين كسى كه قدس دو متر است او بايد يك اثر بيشترى داشته باشد. از نظر اين جور آدمها اگر معجزه اى در دنيا وجود داشته باشد مال اوج بن عنق است چون هيكلش خيل بزرگ بوده . اينها چرا نمى خواهند بشناسند؟ چرا خدا را نمى خواهند بشناسند؟ چرا تقرب به خدا را نمى خواهند بفهمند؟ چرا معنى عبوديت را نمى خواهند بفهمند؟ اگر كسى گفته ولايت تكوينى يعنى اين ، نگفته خدا كار عالم را العياذبالله به يك انسان واگذار كرده و خودش رفته گوشه اى نشسته . چنين چيزى محال است . ولايت تكوينى يعنى اصلا قدم اول عبوديت ولايت است ولى درجه به درجه .
(ولايت يعنى تسلط و قدرت ). درجه اولش اين است كه مالك اين دست مى شويد، مالك غرايز خودتان مى شويد قدم دوم ، مالك انديشه خودتان مى شويد. قدم به قدم (پيش مى رويد) تا مى رسيد به آنجا كه يك تسلطى هم بر جهان تكوين پيدا مى كنيد. ديگر اين حرفها را ندارد. اين حرفهاى منهاى بى شعورى و بى معرفتى است . ما على را به اين جهت دوست داريم و به اين جهت شيفته على هستيم كه در فطرت بشر اين موضوع نهفته است ؛ آن كه از خود بيخود شده است ، آن كه ديگر خودى در جهان او وجود ندارد، هر چه هست خداست و جز خدا چيز ديگرى در بساط او نيست .
على عليه السلام در بستر شهادت
برويم به عيادت اين بنده صالح پرودگار. امشب شب بسيار پر اضطرابى است براى فرزندان على ، براى شيعيان و دوستان على . كم و بيش بسيارى فهميده بودند كه ديگر على عليه السلام از اين ضربت مسموم نجات پيدا نخواهد كرد. همان طور كه شنيده اند على عليه السلام در جنگ خندق از عمر و بن عبدود يك ضربت سختى خورد كه بر فرق نازنين على فرود آمد و سپر على را شكست و مقدارى از فرق امام را شكافت اما به گونه اى نبود كه خطرناك باشد و در مرحله بعد امام او را به خاك افكند. آن زخم بهبود پيدا كرد. نوشته اند كه ضربت اين لعين ازل و ابد در همان نقطه وارد شد كه قبلا ضربت عمرو بن عبدود وارد شده بود. شكاف عظيمى در سر مبارك على پيدا شد. خيلى افراد باز اميدوار بودند كه على عليه السلام بهبود پيدا كند. يكى از فرزندان على ، ظاهرا دختر بزرگوارش ام كلثوم ، وقتى آمد عبور كند چشمش به عبدالرحمن بن ملجم افتاد، گفت اى لعين ازل و ابد! به كورى چشم تو اميدوارم خدا پدرم را شفا عنايت كند. لبخندى زد و گفت من اين شمشير را به هزار درهم خريده ام . شمشير بسيار كارآمدى است ، هزار درهم داده ام اين شمشير را مسموم كرده اند. من خودم مى دانم اين ضربتى كه من به پدر تو زدم اگر آن را بر همه مردم تقسيم كنند همه مردم مى ميرند، خاطرت جمع باشد. اين سخن تا حدود زيادى اميد فرزندان على را از على قطع كرد. گفتند طبيب بياوريد. مردى است به نام هانى بن عمرو سلولى . ظاهرا اين مرد - آن طور كه يك وقتى در تاريخ خوانده ام - طبيبى بوده است كه در همين دانشگاه جندى شاپور كه در ايران بوده است و مسيحيان ايران آن را اداره مى كرده اند تحصيلات طبى كرده بود و اقامتش در كوفه بود. رفتند و اين مرد را احضار كردند و آوردند تا معاينه كند و بلكه بتواند معالجه كند. نوشته اند دستور داد گوسفندى يا بزى را ذبح كردند. از ريه او رگى را بيرون كشيد، آن رگ را گرما گرم در محل زخم انداخت و مى خواست ببيند آثار اين سم چقدر است يا مى خواست بفهمد چقدر نفوذ كرده است ؛ اينها را ديگر من نمى دانم ، ولى همين قدر مى دانم كه تاريخ چنين نوشته است ، وقتى كه اين مرد از آزمايش طبى خودش فارغ شد سكوت اختيار كرد، حرفى نزد، فقط همين قدر رو كرد به اميرالمؤ منين و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ! اگر وصيتى داريد بفرماييد. اينجا بود كه ديگر اميد خاندان و كسان على و اميد شيعيان على قطع شد.
على عليه السلام كانون مهر و محبت و بعض و عداوت هر دو است . دوستانى دارد سر از پا نشناخته ، و دشمنانى دارد از آن الدالخصام . همين طور كه دشمنى مانند عبدالرحمن ملجم دارد، دوستان عجيبى هم دارد. در ظرف نزديك به دو شبانه روزى كه گذشته است ، دوستان على ولوله اى دارند، دور خانه على اجتماع كرده اند و همه اينها اجاره مى خواند از على عيادت كنند و همه مى گويند يك بار به ما اجازه بدهيد جمال مولاى خودمان را زيارت كنيم ؛ آيا ممكن است يك بار ديگر ما صداى على را بشنويم ، چهره على را ببينيم ؟ يكى از آنها اصبغ بن نباته است ، مى گويد ديدم مردم دور خانه على اجتماع كرده اند، مضطربند، گريه و ناله مى كنند، همه منتظر اجازه ورود هستند. تا ديدم امام حسن عليه السلام بيرون آمد و از طرف پدر بزرگوارش از مردم تشكر كرد كه محبت كرده اند، بعد فرمود، ايهاالناس ! وضع پدر من وضعى نيست كه شما بتوانيد با ايشان ملاقات كنيد. پدرم از شما معذرتخواهى كرده و فرموده است برويد به خانه هاى خودتان ، متفرق بشويد، چرا اينجا ايستاده ايد؟ براى من امكان ملاقات شما ميسر نيست . مردم متفرق شدند ولى من هر چه فكر كردم ديدم نمى توانم بروم ، اين پاى من يارا نمى دهد دور شوم .ايستادم ، بار ديگر امام مجتبى آمد، مرا ديد، گفت : اصبغ ! مگر نشنيدى كه من چه گفتم ؟ عرض كردم : بله شنيدم ، چرا نرفتى ؟ عرض كردم : دل من حاضر به رفتن نمى شود. دلم مى خواهد هر جور هست يك بار ديگر آقا را زيارت كنم . رفت و براى من اجازه گرفت . رفتم بر بالين اميرالمؤ منين ، ديدم يك اصابه زردى يعنى يك دستمال زردى به سر اميرالمؤ منين بسته اند. من تشخيص ندادم كه يا چهره على زردتر بود يا اين دستمال . بعضى گفته اند مقاومت بدن على در مقابل ضربت شمشير و اين مسموميت يك امر خارق العاده است ؛ على القاعده بايد على به ضرب همان شمشير از دنيا مى رفت . در اين لحظات آخر، على گاهى بى هوش مى شد، گاهى به هوش مى آمد. وقتى به هوش مى آمد با زبان مقدسش به ذكر خدا و نصيحت و موعظه جارى بود؛ چه نصايحى ، چه مواعظى ، چه سخنانى ! ديگر در آن وقت غير از اولاد على كسى كنار بستر على حاضر نبود.
ذكر مصيبت من همين يك كلمه است . اطفال على دور بستر على را گرفته اند، مى بينند آقا گاهى صحبت مى كند و گاهى از حال مى رود. يك وقت صداى على را شنيدند، مثل اينكه با كسى حرف مى زند، با فرشتگان حرف مى زند: ارفقوا ملائكة ربى بى فرشتگان پروردگارم كه براى قبض ‍ روح من آمده ايد! با من به مدارا رفتار كنيد، يكمرتبه ديدند صداى على بلند شد: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله الرفيق الاعلى الارفيق الاعلى . اينها سخنان على بود: شهادت مى دهم به وحدانيت خدا، شهادت مى دهم به رسالت پيغمبر. جان به جان آفرين تسليم كرد. فرياد شيون از خانه على بلند شد...(80)
عبادت و دعا (3)
يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا. و سبحوا بكرة و اصيلا.
ما در تعبيرات اسلامى خودمان گاهى چيزهايى مى بينيم كه براى بعضى از افراد در موضوع عبادت سؤالاتى به وجود مى آورد. مثلا در مورد نماز به ما مى گويند كه پيغمبر اكرم فرمودند (چون هم در كلمات رسول اكرم هست و در كلمات ائمه ): الصلوة عمود الدين (81) نماز عمود خيمه دين است .
يعنى اگر دين را به منزله يك خيمه بر پاشده اى بدانيم كه هم چادر دارد و هم طناب و هم حلقه و هم ميخى كه به زمين كوبيده اند و هم عمودى كه آن خيمه را بر پا نگاه داشته است ، نماز به منزله عمود اين خيمه بر پاشده است . و مخصوصا در حديث نبوى كه رسول اكرم بيان فرموده است ، همين مطلب به همين شكل كه براى شما عرض كردم توضيح داده شده است . درباره نماز وارد شده است : ان قبلت قبل ما سواها و ان ردت ماسواها (82) يعنى شرط قبولى و پذيرش ساير اعمال انسان قبولى نماز است ، به اين معنى كه اگر انسان كارهاى خيرى انجام بدهد و نماز نخواند و يا نماز بخواند اما نادرست و غير منطقى كه رد بشود، ساير كارهاى خير او هم رد مى شود. شرط قبولى ساير كارهاى خير انسان ، قبول شدن نماز اوست . در حديث ديگر است كه : الصلواة قربان كل تقى (83) نماز مايه تقرب هر انسان پرهيزكار است . باز در حديث ديگر است كه شيطان هميشه از مؤ من ناراحت و گريزان است مادامى كه مراقب و محافظ نمازش هست : و امثال اينها كه ما در اخبار و احاديث زياد داريم و حتى از خود قرآن مجيد مى توان اين مطلب را يعنى اهميت فوق العاده نماز را استنباط كرد.
سؤالى كه در اين زمينه به وجود مى آيد اين است كه گاهى از بعضى افراد شنيده مى شود كه اينهمه احاديثى كه درباره اهميت نماز هست لااقل بايد برخى از اينها ساختگى باشد، درست نباشد، احاديث صحيح و معتبر نباشد، احاديث صحيح و معتبر نباشد، كلام پيغمبر و ائمه نباشد؛ شايد اينها را در دوره هايى كه زهاد و عباد زياد شدند يعنى بازار زهد و عبادت داغ شد، ساخته اند و مخصوصا در قرنهاى دوم و سوم هجرى كه افراد پيدا شدند زاهد مسلك و خيلى افراطى در عبادت كه كارشان كم و بيش به رهبانيت كشيده شده بود.
نمونه اى از افراط در عبادت
از همان وقتهايى كه تصوف هم در دنياى اسلام پيدا شد، ما مى بينيم افرادى پيدا شدند كه تمام نيروى خودشان را صرف عبادت و نماز كردند و ساير وظايف اسلامى را فراموش نمودند. مثلا در ميان اصحاب اميرالمومنين مردى را داريم به نام ربيع بن خثيم ، همين خواجه ربيع معروف كه قبرى منسوب به او در مشهد است . حالا اين ، قبر او هست يا نه ، من يقين ندارم و اطلاعم در اين زمينه كافى نيست ولى در اينكه او را يكى از زهاد ثمانيه يعنى يكى از هشت زاهد معروف دنياى اسلام مى شمارند شكى نيست . ربيع بن خثيم اينقدر كارش به زهد و عبادت كشيده بود كه در دوران آخر عمرش (84) قبر خودش را كنده بود و گاهى مى رفت در قبر ولحدى كه خودش براى خودش كنده بود مى خوابيد و خود نصيحت و موعظه مى كرد، مى گفت : يادت نرود عاقبت بايد بيايى اينجا، تنها جمله اى كه غير از ذكر دعا از او شنيدند آن وقتى بود كه اطلاع پيدا كرد كه مردم حسين بن على فرزند عزيز پيغمبر را شهيد كرده اند: چند كلمه گفت در اظهار تاثر و تاسف از چنين حادثه اى : واى بر اين امت كه فرزند پيغمبر شان را شهيد كردند! مى گويند بعدها استغفار مى كرد كه چرا من اين چند كلمه را كه غير ذكر بود به زبان آوردم .
همين آدم در دوران اميرالمومنين على عليه السلام جزء سپاهيان ايشان بوده است . يكى روز آمد خدمت اميرالمومنين عرض كرد: يا اميرالمومنين ! انا شككنا فى هذا قتال . انا راهم كه مى گويد معلوم مى شود كه او نماينده عده اى بوده است . يا اميرالمومنين ! ما درباره اين جنگ شك و ترديد داريم ، مى ترسيم اين جنگ جنگ شرعى نباشد چرا؟ چون ما داريم با اهل قبله مى جنگيم ، ما داريم با مردمى مى جنگيم كه آنها مثل ما شهادتين مى گويند، مثل ما نماز مى خوانند، مثل ما رو به قبله مى ايستند. و از طرفى شيعه اميرالمومنين بود، نمى خواست كناره گيرى كند. گفت : اميرالمؤ منين ! خواهش مى كنم به من كارى را واگذار كنيد كه در آن شك وجود نداشته باشد، من را به جايى و دنبال ماموريتى بفرست كه در آن شك نباشد. (85)
اميرالمومنين هم فرمود: بسيار خوب ، اگر تو شك مى كنى من تو را به جاى ديگر مى فرستم . نمى دانم خودش تقاضا كرد يا ابتدائا حضرت او را به يكى از سرحدات فرستادند كه در آنجا هم باز سرباز بود. كار سربازى مى خواست انجام بدهد اما در سرحد كشور اسلامى كه اگر احيانا پاى جنگ و خونريزى به ميان آمد طرفش كفار يا بت پرستان باشند، غير مسلمانها باشند. اين نمونه اى بود از زهاد و عبادى كه در آن زمان بودند.
اين زهد و عبادت چقدر ارزش دارد؟ اين ، ارزش ندارد كه آدم در ركاب مردى مانند على باشد اما در راهى كه على دارد راهنمايى مى كند و در آنجايى كه على فرمان جهاد مى دهد، شك كند كه آيا درست است يا نادرست ، و عمل به احتياط كند، بنا را بر احتياط بگذارد. مثل اينكه مى گويند: چرا ما روزه شك دار بگيريم ؟ مى بينيد كه در ميان مردم هم اين حرف خيلى زياد است : چرا ما روزه شك دار بگيريم ، اين چه كارى است ؟ چرا جايى بجنگيم كه شك داريم ؟ مى رويم جايى كه روزه اى كه مى گيريم روزه شك دار نباشد. اين چه ارزشى دارد؟ اسلام بصيرت مى خواهد؛ هم عمل مى خواهد؛ هم عمل مى خواهد و هم بصيرت . اين آدم (خواجه ربيع ) بصيرت ندارد. در دوران ستمگرى مانند معاويه و ستمگرترى مانند يزيد بن معاويه زندگى مى كند (معاويه اى كه دين خدا را دارد زير و رو مى كند، يزيدى كه بزرگترين جنايتها را در تاريخ اسلام مرتكب مى شود و تمام زحمات پيغمبر دارد هدر مى رود)، آقا رفته يك گوشه اى انتخاب كرده ، شب و روز دائما مشغول نماز خواندن است و جز ذكر خدا كلمه ديگرى به زبانش نمى آيد، يك جمله اى هم كه به عنوان اظهار تاسف از شهادت حسين بن على عليه السلام مى گويد، بعد پشيمان مى شود كه اين حرف دنيا شد، چرا به جاى سبحان الله ، الحمدلله نگفتم ؟ چرا به جاى آن يا حى يا قيوم نگفتم ؟ چرا الله اكبر نگفتم ، لا حول ولا قوة الا باالله نگفتم ؟ اين با تعليمات اسلامى جور در نمى آيد. لا يرى الجاهل الا مفرطا او مفرطا (86) جاهل يا تند مى رود يا كند.
افراط در توجه به مسائل اجتماعى
يك عده مى گويند اصلا اين حرف كه الصلواة عمود الدين نماز پايه و عمود خيمه دين است . با تعليمات اسلامى جور نمى آيد؛ اسلام دينى است كه بيش از هر چيزى به مسائل اجتماعى اهميت مى دهد، اسلام دين ان الله يامر بالعدل و الاحسان (87) است ، اسلام دين لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط (88) است ، اسلام دين امر بمعروف و نهى از منكر است : كنتم خير امة اخرجت للناس ‍ تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر (89) اسلام دين فعاليت و عمل و كار است ، اسلام دين بزرگى است ؛ دينى كه اينهامه به اين مسائل اهميت مى دهد، چطور مى شود براى عبادات اينهمه اهميت قائل بشود؟ نه ، پس ‍ اساسا مساله عبادت در دنياى اسلام اهميت زيادى ندارد؛ برود دنبال تعليمات اخلاقى اسلام ، برو دنبال تعليمات اجتماعى اسلام ؛ مساله عبادت مال بيكارهاست ؛ آنهايى كه كار مهمترى ندارند بايد نماز بخوانند و عبادت كنند اما آدمى كه كار مهمترى دارد كه ديگر لزومى ندارد عبادت كند! اين هم فكر غلطى است و بسيار بسيار خطرناك . اسلام را همان طورى كه هست بايد شناخت .
اين را كه من عرض مى كنم به خاطر اين است كه به صورت يك بيمارى در اجتماع خودمان احساس مى كنم . با كمال تاسف الان در اجتماع ما آنهايى كه شور اسلامى دارند، اكثرشان (البته همه را عرض نمى كنم ) دو دسته هستند؛ يك دسته ربيع بن خثيمى فكر مى كنند، مثل خواجه ربيع فكر مى كنند. اسلام براى اينها عبارت است از ذكر دعا و نافله خواندن و زيارت رفتن و زيارت عاشورا خواندن . اسلام براى اينها يعنى كتاب مفاتيح و كتاب زاد المعاد. همه اسلام براى اينها در كتاب مفاتيح خلاصه شده است و غير از اين چيزى اساسا وجود ندارد. درست مثل ربيع بن خثيم فكر مى كنند؛ اصلا كارى به اصول و اركان اسلام ندارند، كارى به تربيت اسلام ندارند، به هيچ چيز اساسا كارى ندارند. عكس العمل كند روى اينها اين است كه يك طبقه ديگرى پيدا شده از تندروها كه واقعا به مسائل اجتماعى اسلام اهميت مى دهند و حساسيت هم نشان مى دهند. اين جور اشخاص از اين نظر خيلى هم با ارزش هستند، ولى برخى از همينها را من گاهى ديده ام كه مثلا مستطيع شده است اما به حج نمى رود. اين آدمى كه واقعا مسلمان است ، واقعا به اسلام علاقمند است و دلش براى اسلام مى تپد وقتى مستطيع مى شود به مكه نمى رود، اصلا برايش خيلى مهم نيست . به نمازش ‍ اهميت نمى دهد. به اينكه در مسائل بايد تقليد كرد اهميت نمى دهد، با اينكه تقليد يك امر معقولى است . معناى تقليد چيست ؟ مى گويند آقا تو بايد مسائلى مانند نماز و روزه را مستقيما خودت استنباط كنى ، يعنى اينقدر متخصص باشى كه خودت از روى تخصص استنباط بكنى يا عمل به احتياط بكنى كه كارت خيلى دشوار است ، و يا يك متخصص عدل عالم جامع الشرايط را در نظر بگير و مثل اينكه به يك طبيب متخصص مراجعه مى كنى ، مطابق نظر او رفتار كن . نمى شود كه انسان تقليد نكند، يعنى اگر تقليد نكند، خودش را بيشتر به زحمت انداخته است . يا بعضى به روزه شان اهميت نمى دهند؛ اگر رفتند مسافرت و روزه شان قضا شد، قضايش را انجام نمى دهند.
اينها هم خودشان را مسلمان كامل مى دانند، در صورتى كه نه اينها مسلمان كامل مى دانند، در صورتى كه نه اينها مسلمان كاملند و نه آنها. اسلام دينى است كه نومن ببعض و نكفر ببعض (90) بر نمى دارد. نمى شود انسان عبادت اسلام را بگيرد، و نمى شود انسان امر به معروف و نهى از منكر اسلام را بگيرد و عبادتش را رها كند. قرآن هر جا كه مى گويد اقيموا الصلوة بر نمى دارد. نمى شود انسان عبادت اسلام را بگيرد ولى اخلاق و مسائل اجتماعى اش را نگيرد، اما به معروف و نهى از منكرش را رها كند. قرآن هر جا كه مى گويد اقيموا الصلواة پشت سرش مى گويد اتوا الزكواة . اگر مى گويد اقام الصلواة پشت سرش مى گويد اتى الزكواة اگر مى گويد يقيمون الصلواة پشت سرش مى گويد يوتون الزكواة . يقيمون الصلواة مربوط به رابطه ميان بنده و خداست ، يوتون الزكواة مربوط به رابطه ميان بنده و ديگر بندگان خداست . يك نفر مسلمان هم بايد يك رابطه دائم و ثابت ميان او و خداى خودش برقرار باشد و هم يك رابطه ثابت و دائم ميان او و جامعه خودش برقرار باشد. بدون عبادت ، بدون ذكر خدا، بدون ياد خدا، بدون مناجات با حق ، بدون حضور قلب ، بدون نماز، بدون روزه نمى شود يك جامعه اسلامى ساخت و حتى خود انسان سالم نمى ماند. و همچنين بدون يك اجتماع صالح و بدون يك محيط سالم ، بدون امر به معروف و نهى از منكر، بدون رسيدگى و تعاطف و تراحم ميان افراد مسلمان نمى شود عابد خوبى بود.
على عليه السلام ، نمونه كامل اسلام
شما وقتى كه به على بن ابيطالب عليه السلام از يك نظر نگاه كنيد، مى بينيد يك عابد و اول عابد دنياست به طورى كه عبادت على ميان همه ، ضرب المثل مى شود، آنهم نه عبادتى كه فقط خم و راست بشود، بلكه عبادتى كه سراسر جذبه است ، سراسر شور است ، سراسر عشق است ، سراسر گريه و اشك است .
بعد از اينكه على از دنيا رفته است ، مردى به نام ضرار با معاويه روبرو مى شود معاويه مى داند كه او از اصحاب على است ، مى گويد: مى خواهم على را كه با او بودى برابر من توصيف كنى . خود معاويه از هر كس ديگر على شناس تر بود ولى در عين حال اين را دوست داشت ، چون در ته دلش ‍ به على ارادت داشت و حال آنكه به روى او شمشير مى كشيد. بشر يك چنين موجودى است . به على اعتقاد داشت ، همان طورى كه شيطان به آدم اعتقاد داشت . ولى در عين حال از هيچ جنايتى درباره او كوتاهى نمى كرد. ضرار يكى از مشاهدى كه على را ديده بود براى معاويه نقل كرد، گفت : در يك شبى من على را در محراب عبادتش ديدم يتململ تململ السليم و يبكى بكاء الحزين مثل آدمى كه مار او را زده باشد، در محراب عبادت از خوف خدا به خود مى پيچيد و مثل يك آدم غرق در حزن و اندوه مى گريست و اشك مى ريخت ، مرتب مى گفت آه آه از آتش جهنم . معاويه گريه اش گرفت و گريست .
همچنين معاويه در برخوردى كه با عدى بن حاتم پيدا كرد، مى خواست عدى را عليه على عليه السلام كه از دنيا رفته بود تحريك كند. به عدى گفت : اين الطرفات ؟ طريف و طرفه و طارف چطور شدند؟ (عدى سه پسر داشت به نامهاى طريف ، طرفه طارف كه هر سه در ركاب على عليه السلام شهيد شدند. معاويه مى خواست فتنه انگيزى كند، داغ جوانهايش را به يادش بياورد، بلكه بتواند از او يك كلمه عليه على عليه السلام اقرار بگيرد). عدى گفت : همه شان در صفين در ركاب على كشته شدند. گفت : على درباره تو انصاف نداد، بى انصافى كرد، بچه هاى خودش را حسن و حسين را كنار كشيد و بچه هاى تو را جلو انداخت و به كشتن داد. عدى گفت : من درباره على انصاف ندادم . اگر من انصاف مى دادم ، نبايد الان على زير خاك باشد و من زنده باشم . معاويه كه ديد تيرش به سنگ خورده است ، گفت : اى عدى ! دلم مى خواهد حقيقت را برايم درباره على بگويى . عدى ، على عليه السلام را بسيار مفصل توصيف كرد.
خود او مى گويد: آخر كار كه شد، يك وقت ديدم اشكهاى نجس معاويه به روى ريشش جارى شده است . بسيار اشك ريخت . بعد با آستين خود اشكهايش را پاك كرد و گفت : هيهات ! زمان و روزگار عقيم است كه مثل على مردى را بياورد.
ببينيد حقيقت چگونه جلوه دارد! اين از عبادت على ، اما آيا على فقط اهل محراب بود و در غير محراب جاى ديگرى پيدايش نمى شود؟
باز على را مى بينيم كه از هر نظر اجتماعى ترين فرد است ، آگاه ترين فرد به اوضاع و احوال مستمندها، بيچاره ها، مساكين و شاكيهاست . در حالى كه خليفه بود، روزها دره خودش يعنى شلاقش را روى دوشش مى انداخت و شخصا در ميان مردم گردش مى كرد و به كارهاى آنها رسيدگى مى نمود. به تجار كه مى رسيد فرياد مى كرد: الفقه ثم المتجر (91) اول برويد و مسائل تجارت ياد بگيريد، احكام شرعى اش را ياد بگيريد، بعد بياييد تجارت كنيد؛ معامله حرام نكنيد، معامله ربوى نكنيد. اگر كسى مى خواست دير به دنبال كسبش برود، على مى گفت زود پاشو برو:اغدوا الى عزكم . (92) اين مرد عابد اينچنين بود. اول بار من اين حديث را از مرحوم آيت الله العظمى بروجردى شنيدم . يك وقت مرد فقيرى ، متكدى اى آمده بود به ايشان چسپيده بود و چيزى مى خواست . ايشان به قيافه اش نگاه كرد، ديد مردى است كه مى تواند كار و كسبى بكند، گدايى برايش حرفه شده است . نصيحتش كرد. از جمله همين جمله على عليه السلام را فرمود، گفت اميرالمومنين به مردم فرياد مى كرد:اغدوا الى عزكم صبح روز به دنبال عزت و شرف خودتان برويد يعنى برويد دنبال كارتان ، كسبتان ، روزى تان ، انسان وقتى كه از خود درآمد داشته باشد و زندگى اش را خود اداره كند، عزيز است . كار و كسب عزت است ، شرافت است .
اين را مى گويند نمونه يك مسلمان واقعى . در عبادت اول عابد است . در مسند قضا كه مى نشيند، يك قاضى عادل است كه يك سر مو از عدالت منحرف نمى شود. ميدان جنگ مى رود، يك سرباز و يك فرمانده شجاع است ؛ يك فرمانده شجاع است ؛ يك فرمانده درجه اول كه خودش فرمود: من از اول جوانى جنگيده ام و در جنگ تجربه دارم . روى كرسى خطابه مى نشيند، اول خطيب است . روى كرسى تدريس مى نشيند اول معلم و مدرس است ، و در هر فضيلتى همين طور است . اين ، نمونه كامل اسلام است .
اسلام هرگزنومن ببعض و نكفر ببعض را نمى پذيرد كه بگوييم اين گوشه اسلام را قبول نداريم ولى آن گوشه اش را قبول نداريم . انحرافات در دنياى اسلام از همين جا پيدا شده و مى شود كه ما يك گوشه را بگيريم و بچسپيم ولى گوشه هاى ديگر را رها كنيم . به اين ترتيب قهرا همه را خراب و فاسد مى كنيم . همين طورى كه از روش بسيار از زاهد مسلكان ما در گذشته غلط بود، روش كسانى كه تمام اسلام را در كتاب مفتاح مثلا جستجو مى كردند، در بياض (93) و دعا جستجو مى كردند غلط بود، روش كسانى هم كه به طور كلى از دعا و عبادت و نافله و فريضه استعفا داده و فقط مى خواهند در مسائل اجتماعى اسلام بينديشند غلط است .
چهره يك جامعه اسلامى
در سوره مباركه انا فتحنا مى فرمايد:محمد رسول الله والذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم . (94) در اينجا چهره يك جامعه اسلامى ترسيم شده است و مساءله اولى كه ذكر مى كند، معيت با پيغمبر و ايمان به پيغمبر است . مرحله دوم اشداء على الكفار در مقابل بيگانگان محكم و قوى و نيرومند بودن است . پس اين خشكه مقدس هايى كه فقط پلاس مساجد هستند و هزارتايشان را يك سرباز جلو مى اندازد و صدايشان در نمى آيد، مسلمان نيستند. يكى از خاصيتهاى مسلمان و اولين خاصيتى كه قرآن كريم ذكر كرده است ، شدت ، قوت و استحكام در مقابل دشمن است . اسلام ، مسلمان سست را نمى پذيرد:ولا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤ منين (95) سستى در دين اسلام نيست . ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن مى گويد: هيچ دينى به اندازه اسلام پيروان خود را به قوت و نيرومندى دعوت نكرده است . گردن را كج كردن ، از گوشه لب آب ريختن ، يقه باز بودن ، يقه چرك بودن ، خود را به ننه من غريبم زدن ، پا را به زمين كشيدن ، عبا را به سر كشيدن ، اينها ضد اسلام است . ناله كردن ، آه كشيدن ضد اسلام است .اما بنعمة ربك فحدث . (96) خدا به تو سلامت داده ، قوت داده ، قدرت و نيرو داده . تو كه مى توانى كمرت را راست بگيرى ، چرا بيخود آه مى كشى ؟ آخر آه كشيدن يعنى يك دردى دادم ؛ خدا كه به تو درد نداده ، چرا آه مى كشى ؟ اين كفران نعمت خداست . آيا على همين طور راه مى رفت كه من و تو راه مى رويم ؟ آيا على اين جور با عبا را بر سر مى كشيد و اينطور و آن طور راه مى رفت ؟ اينها از اسلام نيستند.اشداء على الكفار در مقابل بيگانه ، شديد محكم مثل سد اسكندر، آهنين .
در ميان خودشان ، با مسلمانان چطور؟رحماء بينهم مهربان ، دوست و صميمى ، باز وقتى مى رويم سراغ مقدسهاى خودمان ، چيزى كه در وجود اينها نمى بينيم صميميت و مهربانى نسبت به ديگران است ؛ هميشه اخم كرده و عبوسند، با احدى نمى جوشند، با احدى نمى خندند، به احدى تبسم نيمى كنند، بر سر همه مردم دنيا منت دارند، اينها مسلمان نيستند، خودشان را به اسلام بسته اند. اين هم خصوصيت دوم .
آيا همين ديگر كافى است ؟ شدت در مقابل كفار و مهربانى و صميميت نسبت به مسلمين ، براى مسلمان بودن كافى است ؟ نه .تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله رضوانا (97) در عين حال همين فرد شديد در مقابل بيگانه ، و صميمى و مهربان در ميان خوديها و با مسلمانان را وقتى در محراب عبادت مى بينى ، در ركوع ، و در سجود، در حال دعا و در حال عبادت و مناجات ركعا سجدا عبادتش است ،يبتغون فضلا من الله و رضوانا دعايش است . البته نمى خواهم ميان دعا و عبادت مرز قائل بشوم . دعا و عبادت است و عبادت هم دعا، اما گاهى يك عمل صرفا دعاى خالص است يعنى عبادتى است كه فقط دعاست ولى عبادت ديگرى دعا و غير دعا در آن مخلوط است مثل نماز، و يا عبادت ديگرى اساسا دعا نيست مثل روزه .
سيماهم فى وجوههم من اثر السجود (98) آنقدر عبادت مى كند كه آثار عبادت ، آثار تقوا، آثار خداپرستى در وجناتش ، در چهره اش پيداست ؛ هر كه به او نگاه بكند در وجودش خداشناسى و ياد خدا را مى بيند، او را كه مى بيند به ياد خدا مى افتد. در حديث است (و شايد از رسول اكرم باشد) كه حواريين عيسى بن مريم از او سوال كردند:ياروح الله ! من نجالس ما باكى همنشينى كنيم ؟ فرمود:من يذكر كم الله رويته و يزيد فى علمكم منطقه و يرغبكم فى الخير عمله (99) با كسى بنشينيد كه وقتى او را مى بينيد به ياد خدا بيفتيد (در سيماى او، در وجناتش خداترسى و خداپرستى را بيابيد)، با آن كس كه علاوه بر اين يزيد فى علمكم منطقه سخن كه مى گويد از سخنش استفاده مى كنيد، بر علم شما مى افزايد.يرغبكم فى الخير عمله وقتى به عملش نگاه مى كنيد، به كار خير تشويق مى شويد. با چنين كسانى نشست و برخاست كنيد.
در دنباله آيه مى گويد:ذلك مثلهم فى التوراة و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطاه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار (100) در تورات و انجيل اينها با صفت ياد شده اند، درباره شان گفته شده است كه چنين امتى به وجود مى آيد. به اين شكل تجسم پيدا كرده و توصيف شده اند كه مثلشان مثل يك زراعت است ، مثل يك گندم است كه در زمين كشت مى شود و بعد، از زمين چون زنده است مى رويد، در آغاز برگ نازكى بيرون مى دهد ولى تدريجا اين برگ درشت تر مى شود و استحكام پيدا مى كند، آنچنانكه كم كم به صورت يك ساقه كلفت در مى آيد، بعد به شكلى در مى آيد كه روى پاى خودش مى ايستد در حالى كه قبلا برگى بود افتاده روى زمين و از خود استقلال نداشت . آنچنان رشد مى كند كه همه كشاورزان را، همه متخصصان انسان شناسى را به حيرت در مى آورد كه چه ملت رشيدى ، چه ملت بالنده اى ، چه ملت در حال رشدى ! البته ملتى كه هم اشداء على الكفار باشد، هم رحماء بينهم هم ركعا سجدا و هم يبتغون فضلا من الله و رضوانا قطعا اين جور است . حالا بگوييد چرا ما مسلمين اينقدر در حال انحطاط هستيم ؟ چرا اينقدر تو سرى خور و بدبخت هستيم ؟ اصلا كداميك از اين خصايص در ما هست ، و اين چه توقعى است ؟!
ما با اينكه صد در صد اعتراف داريم كه اسلام دين اجتماعى است و دستورات آن حالى از اين است ، ولى اينها سبب نمى شود كه ما عبادت و دعا و ارتباط با خدا را تحقير كنيم ، كوچك بشماريم ، نماز را كوچك بشماريم .
سبك شمردن نماز
يكى از گناهان ، استخفاف نماز يعنى سبك شمردن نماز است . نماز نخواندن يك گناه بزرگ است ، و نماز خواندن اما نماز را خفيف شمردن ، استخفاف كردن ، بى اهميت تلقى كردن گناه ديگرى است . پس از وفات امام صادق عليه السلام ابوبصير آمد به ام حميده تسليتى عرض كند.ام حميده گريست . ابوبصير هم كه كور بود گريست . بعدام حميده به ابوبصير گفت : ابوبصير! نبودى و لحظه آخر امام را نديدى ! جريان عجيبى رخ داد. اما در يك حالى فرو رفت كه تقريبا حال غشوه اى بود. بعد چشمهايش را باز كرد و فرمود: تمام خويشان نزديك مرا بگوييد بيايند بالاى سر من حاضر شوند. ما امر اطاعت و همه را دعوت كرديم . وقتى همه جمع شدند، امام در همان حالات كه لحظات آخر عمرش را طى مى كرد يكمرتبه چشمش را باز كرد، رو كرد به جمعيت و همين يك جمله را گفت :ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلوة (101) هرگز شفاعت ما به مردمى كه نماز را سبك بشمارند نخواهد رسيد.
اين را گفت و جان به جان آفرين تسليم كرد.
امام نفرمود كه شفاعت ما به مردمى كه نماز نمى خوانند نمى رسد؛ آن كه تكليفش خيلى روشن است ، بلكه فرمود به كسانى كه نماز را سبك مى شمارند. يعنى چه نماز را سبك مى شمارند؟ يعنى وقت و فرصت دارد، مى تواند نماز خوبى با آرامش بخواند ولى نمى خواند. نماز ظهر و عصر را تا نزديك غروب نمى خواند، نزديك غروب كه شد يك وضوى سريعى مى گيرد و بعد با عجله يك نماز مى خواند و فورا مهرش را مى گذارد آن طرف ؛ نمازى كه نه مقدمه دارد نه موخره ، نه آرامش دارد و نه حضور قلب . طورى عمل مى كند كه خوب ديگر اين هم كارى است و بايد نمازمان را هم بخوانيم . اين خفيف شمردن نماز است . اين جور نماز خواندن خيلى فرق دارد با آن نمازى كه انسان به استقبالش مى رود؛ اول ظهر كه مى شود با آرامش كامل مى رود وضو مى گيرد، وضوى با آدابى ، بعد مى آيد در مصلاى خود اذان و اقامه مى گويد و با خيال راحت و فراغ خاطر نماز مى خواند.السلام عليكم را كه گفت فورا نمى رود، مدتى بعد از نماز با آرامش قلب تعقيب مى خواند و ذكر خدا مى گويد. اين علامت اين است كه نماز در اين خانه احترام دارد.
نماز خوان هايى كه خودشان نماز را استخفاف مى كنند يعنى كوچك مى شمارند (نماز صبحشان آن دم آفتاب است ، نماز ظهر و عصرشان آن دم غروب است ، نماز مغرب و عشاشان چهار ساعت از شب گذشته است و نماز را با عجله و شتاب مى خوانند) تجربه نشان داده كه بچه هاى اينها اصلا نماز نمى خوانند. شما اگر بخواهيد واقعا نماز خوان باشيد و بچه هايتان نماز خوان باشند، نماز را محترم بشماريد. نمى گويم نماز بخوانيد؛ بالاتر از نماز خواندن ، محترم بشماريد. اولا براى خودتان در خانه يك مصلايى انتخاب كنيدمستحب هم هست يعنى در خانه نقطه اى را انتخاب كنيد كه جاى نمازتان باشد، مثل يك محراب براى خودتان درست كنيد. اگر مى توانيدهمان طورى كه پيغمبر اكرم يك مصلى داشت ، جاى نماز داشت ) يك اتاق را به عنوان مصلى انتخاب كنيد. اگر اتاق زيادى نداريد، در اتاق خودتان يك نقطه را براى نماز خواندن مشخص كنيد. يك جانماز پاك هم داشته باشيد. در محل نماز كه مى ايستيد، جانماز پاكيزه اى بگذاريد، مسواك داشته باشيد، تسبيحى براى ذكر گفتن داشته باشيد. وقتى كه وضو مى گيريد، اينقدر با عجله و شتاب نباشد.
وضوى على عليه السلام
ما ادعا مى كنيم كه شيعه على هستيم . شيعه على كه با اسم نمى شود برادر! آن كسى كه وضوى على را شرح داده است مى گويد: على ابن ابى طالب آمد و وضو بگيرد. تا دست به آب برد (آن استحباب اولى كه انسان دستش ‍ را مى شويد) گفت :بسم الله و بالله ، اللهم اجعنى من التوابين و اجعلنى من المتطهرين به نام تو و به تو، خدايا مرا از توبه كاران قرار بده ، مرا از پاكيزگان قرار بده ! در دو شب گذشته راجع به توبه بحث كردم و گفتم توبه يعنى پاكيزه كردن خود. على عليه السلام وقتى سراغ آب مى رود، چون آب مرز طهارت است به ياد توبه مى افتد. دستش را كه تميز مى كند، به ياد پاكيزه كردن روح خودش مى افتد. و به ما مى گويد وقتى با اين آب ، به اين طهور، با اين ماده اى كه خدا آن را وسيله پاكيزگى قرار داده است مواجه مى شوى ، وقتى سراغ اين ماده مى روى ، چشمت به آن مى افتد و دستت را با آن مى شويى و پاكيزه مى كنى ، بفهم كه يك پاكيزگى ديگرى هم هست و يك آب ديگرى هم هست كه آن پاكيزگى ، پاكيزگى روح است و آن آب ، آب توبه است . آن شخص مى گويد على عليه السلام دستهايش را كه شست ، روى صورتش آب ريخت و گفت : الهم بيض وجهى يوم تسود فيه الوجوه و لا تسود وجهى يوم تبيض فيه الوجوه . صورت را دارد مى شويد و بر حسب ظاهر نورانى مى كند. وقتى كه صورتش را با آب مى شويد براق مى شود ولى على كه به اين قناعت نمى كند، اسلام هم به اين قناعت نمى كند. اين خوب است و بايد هم باشد اما بايد توام با يك پاكيزگى ديگر، با يك نورانيت ديگر، با يك سفيدى چهره ديگر باشد. فرمود خدايا! چهره مرا سفيد گردان آنجا كه چهره هاى تيره و سياه مى شود (قيامت ) خدايا! آنجا كه چهره هايى سفيد مى شود چهره مرا سياه مكن ، مرا روسفيد گردان . آنجا كه افراد، روسياه و يا روسفيد مى شوند ، مرا روسياه مكن . بعد روى دست راستش آب ريخت و گفت : اللهم اعطنى كتابى بيمينى و الخلد فى الجنان بيسارى و حاسبنى حسابا يسيرا پروردگارا! در قيامت نامه عمل مرا به دست راستم بده (چون نامه عمل سعادتمندها به دست راست شان داده مى شود) خدايا! در آنجا از من آسان حساب بكش (به ياد حساب آخرت مى افتد). بعد روى دست چپش آب ريخت و گفت : اللهم لا تعطنى كتابى بشمالى و لا من وراء ظهرى و لا تجعلها مغلولة الى عنقى و اعوذبك من مقطعات النيران پروردگارا! نامه عمل مرا به دست چپم مده و نيز آن را از پشت سر به من مده (نامه عمل عده اى از پشت سر به آنها مى دهند نه از پيش رو كه آن هم رمزى دارد). خدايا! اين دست مرا مغلول و غل شده در گردنم قرار مده . خدايا! از قطعات آتش جهنم به تو پناه مى برم . مى گويد بعد ديدم مسح سر كشيد و گفت : اللهم غشنى برحمتك و بركاتك خدايا! مرا به رحمت و بركات خودت غرق كن . مسح پا را كشيد و گفت : اللهم ثبت قدمى على الصراط يوم تزل فيه الاقدام خدايا! اين دو پاى مرا به صراط ثابت بدار و ملغزان ، آن روزى كه قدمها مى لغزد اجعل سعيى فيما يرضيك عنى (102) خدايا! عمل وسعى مرا، روش و حركت مرا در راهى قرار بده كه رضاى تو در آن است . وضويى كه اينقدر با خواست و خواهش و توجه توام باشد، يك جور قبول مى شود و وضويى كه ما مى گيريم جور ديگر.
پس نماز را نبايد استخفاف كرد، نبايد سبك شمرد. نبايد انسان كوشش كند كه در نماز فقط به واجباتش قناعت كند و بگويد برويم ببينيم فتواى مرجع تقليد چيست ؛ آيا مى گويد سه تا سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله اكبر بايد گفت يا يكى هم كافى است ؟ مجتهد بايد فتوايش را بگويد. مجتهد مى گويد يكى هم كافى است ، احتياط مستحبى اين است كه سه تا گفته شود. ديگر ما نبايد بگوييم حالا كه گفته اند يكى كافى است ، ما هم يكى بيشتر نمى خوانيم . اين فراز از نماز است . ما بايد طورى باشيم كه وقتى هم مجتهد به ما مى گويد يكى واجب است و دو تاى ديگر مستحب ، بگوييم ما مغتنم مى شماريم و آن دو تاى ديگر را هم مى گوييم .
سبك شمردن ساير عبادات
روزه را هم بيايد استخفاف كرد، سبك شمرد. بعضى روزه را به شكلى مى گيرند (حالا اين شوخى است كه من مى كنم ) كه - العياذبالله - اگر من به جاى خدا بودم اصلا اين روزه اينها را قبول نمى كردم . من افرادى را سراغ دارم كه اينها در ماه رمضان تا صبح را نمى خوابند، اما به براى اينكه عبادت كنند، اول طلوع صبح كه شد نمازشان را مى خوانند و مى خوابند، چنان بيدار مى شوند كه نماز ظهر و عصر را با عجله بخوانند و بعد بنشينند سر سفره افطار آخر اين چه روزه اى شد؟! آدم شب تا صبح را نخوابد براى اينكه در حال روزه حتما خواب باشد و رنج روزه را احساس نكند. آيا اين استخفاف به روزه نيست ؟! به عقيده من مثل فحش داده به روزه است ، يعنى اى روزه ! من اينقدر از تو تنفر دارم كه مى خواهم رويت را نبينم !
ما حج مى كنيم ولى به آن استخفاف مى كنيم ؟ روزه مى گيريم و به آن استخفاف مى كنيم ، نماز مى خوانيم و به آن استخفاف مى كنيم ؟ اذان مى گوييم و به آن استخفاف مى كنيم ، حالا چطور به اذان استخفاف مى كنيم ؟ مستحب است كه مؤ ذن صيت يعنى خوش صوت باشد. همان طورى كه در قرائت قرآن ، تجويد يعنى زيبا قرائت كردن حروف ، با آهنگ زيبا خواندن قرآن كه اثر بيشترى در روح دارد سنت است ، در اذان نيز مستحب است كه مؤ ذن صيت يعنى خوش آواز باشد؛ اذان را با يك حالى بخواند كه مردم را به حال بياورد، به ياد خدا بياورد. خيلى افراد صيت هستند و مى توانند خوب اذان بگويند اما اگر به آنها بگويى آقا برو يك اذان بلند بگو، نمى گويد. چرا؟ چون خيال مى كند اين كسر شانش است ؛ من اينقدر پايين هستم كه مؤ ذن باشم ؟ آقا بايد افتخار كنى كه يك مؤ ذن باشى . على بن ابى طالب مؤ ذن بود، در همان وقتى كه خليفه بود هم مؤ ذن بود. اين استخفاف به اذان است كه يك نفر ننگش بكند كه مؤ ذن باشد يا مؤ ذن بودن را بسته به شان اشخاص بداند و بگويد من كه اعيان و اشراف هستم ، از رجال و شخصيتها هستم ، من ديگر چرا مؤ ذن باشم ؟ اينها همه استخفاف است .
پس ما هرگز نبايد به عبادت استخفاف كنيم . ما بايد مسلمان كامل و جامع باشيم . ارزش اسلام به جامعيت آن است . نه آن طور باشيم كه فقط به عبادت بچسبيم و غير آن را رها كنيم و نه مثل آن ها كه اخيرا پيدا شده اند باشيم كه اسلام را فقط به تعليمات اجتماعى اش بشناسيم و به عبادت استخفاف كنيم ، عبادت را تحقير كنيم ، ان شاء الله فردا شب كه دنباله اين بحث را عرض مى كنم . راجع به ارزش عبادت از نظر ساير وظايف اسلامى بحث مى كنم كه عبادت ، گذشته از اينكه خودش يك ركن و مركب تقرب به پروردگار است و گذشته از اينكه اقم الصلواة لذكرى (103) نماز براى ياد خدا بودن و نزديك شدن به اوست و نزديك شدن به خدا به هدف ديگرى ماوراى خود نياز ندارد، گذشته از همه اينها اگر ما عبادت را تحقير كنيم ، از ساير وظايف هم مى مانيم . عبادت قوه مجريه و ضامن اجراى ساير دستورات اسلامى است . در همين جا عرايض خودم را خاتمه مى دهم .
خدايا! تو را قسم مى دهم به حق عابدان در گاهت ، به حق آن صاحبان قرآن ، مناجاتگران پاك و خالص خودت ، ما را اهل عبادت واقعى قرار بده .
خدايا! ما را به جامعيت دين اسلام آشنا كن و ما را مسلمانى جامع گردان .
خدايا! توفيق خلوص نيت به همه ما كرامت كن .
خدايا! در اين شبهاى عزيز گناهان ما را ببخش و بيامرز، اموات همه ما را ببخش و بيامرز.
رحم الله من قراء الفاتحة مع الصلوات .
عبادت ودعا (4)
ان الصلواة تنهى تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر. (104)
در اسلام ، عبادات گذشته از اصالتى كه دارند جزء برنامه تربيتى آن هستند. توضيح اينكه اصالت داشتن عبادت به معنى اين است كه قطع نظر از هر جهتى ، قطع نظر از مسائل زندگى بشر، عبادت خودش جزء اهداف خلقت است :و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون . (105) عبادت مركبى است براى تقرب به حق و در واقع براى تكامل واقعى و وسيله چيز ديگرى باشد.
ولى در عين حال عبادات ، گذشته از اين اصالت ، مقدمه چيز ديگر هم هستند، يعنى همان طور كه عرض كردم خود برنامه تربيتى اسلامند به اين معنى كه اسلام كه مى خواهد افراد چه از نظر اخلاقى و چه از نظر اجتماعى تربيت كند، يكى از وسايلى كه براى اين كار اتخاذ كرده - و از قضا اين وسيله از هر وسيله ديگرى در اخلاق و روح بشر مؤ ثرتر و نافذتر است - عبادت است . حالا چگونه است ، اين مطلب را توضيح مى دهم .
محور مسائل اخلاقى ، خود را فراموش كردن و از خود گذشتن و از منافع خود صرف نظر كردن است . همان طور كه در سلامت بدن يك اصل هست كه به منزله مبدا و منشا همه خوبيهاست و آن مساله حميه يعنى ترك پرخورى است ، در اخلاق هم يك مساله وجود دارد كه اس اساس همه مسائل اخلاقى است و آن رهايى از خودى و رها كردن و ترك منيت است .
ايمان ، پشتوانه اخلاق و عدالت
در مسائل اجتماعى ، آن اصل كه مادر همه اصل هاست عدالت است . عدالت يعنى رعايت حقوق افراد ديگر. مشكلى كه بشر، هم در اخلاق دارد و هم در اجتماع ، از جنبه اجرايى اينهاست ؛ يعنى هيچ كس نيست كه اخلاق را نشناست و يا نداند كه عدالت تا چه اندازه ضرورت دارد. مشكل كار در مرحله اجراست . آن وقتى كه انسان مى خواهد يك اصل اخلاقى را رعايت كند مى بيند منافعش در يك طرف قرار گرفته و اخلاق در طرف ديگر، مى بيند راستگويى در يك طرف قرار گرفته و اخلاق در طرف ديگر. يا بايد دروغ بگويد، خيانت كند و سود را ببرد و يا بايد راست بگويد، امانت بوزد و از سود صرفنظر كند. اينجاست كه مى بينيم بشر كه دم از اخلاق و عدالت مى زند پاى عمل كه مى رسد ضد اخلاق و ضد عدالت عمل مى كند. آن چيزى كه پشتوانه اخلاق و عدالت است و اگر در انسان وجود پيدا كند انسان به سهولت راه اخلاق و عدالت را پيش مى گيرد و سود را كنار مى زند تنها ايمان است . چه ايمانى ؟ ايمان به خود عدالت و ايمان به خود اخلاق . چه وقت انسان به عدالت به عنوان يك امر مقدس و به اخلاق به عنوان يك امر مقدس ايمان پيدا مى كند؟ آن وقت كه به اصل و اساس ‍ تقدس يعنى خدا ايمان داشته باشد. لهذا بشر عملا به آن اندازه به عدالت پايبند است كه به خدا معتقد است . آن اندازه عملا به اخلاق پايبند است كه به خدا ايمان دارد.
مشكل عصر ما همين است . خيال مى كردند كه علم كافى است ؛ اگر ما عدالت و اخلاق را بشناسيم و به آنها عالم باشيم كافى است براى اينكه اخلاقى و عادل باشيم . ولى عمل نشان داد كه اگر علم منفك از ايمان بشود، نه تنها براى اخلاق و عدالت مفيد نيست بلكه مضر هم هست . مصداق قول سنايى مى شود كه چون دزدى با چراغ آيد، گزيده تر برد كالا. اما اگر ايمان پيدا شد، اخلاق و عدالت پابرجا مى شود اخلاق و عدالت بدون ايمان مذهبى مثل نشر اسكناس بدون پشتوانه است . ايمان مذهبى كه آمد، اخلاق و عدالت هم مى آيد. آن وقت ما مى بينيم در اسلام مساله پرسش ‍ خدا به صورت يك امر مجزا از اخلاق و عدالت قرار داده نشده است ؛ يعنى عبادت را كه اسلام دستور مى دهد، چاشنى آن را اخلاق و عدالت قرار مى دهد يا بگوييم عدالت و اخلاق را كه طرح مى كند، چاشنى آن را عبادت قرار مى دهد چون غير از اين ممكن نيست .
مثالى عرض مى كنم : شما در كجاى دنيا و در چه مكتبى از مكاتب دنيا سراغ داريد كه مجرم با پاى خودش براى مجازات بيايد؟ هميشه كار مجرم اين است كه از مجازات فرار مى كند. تنها قدرتى كه مجرم را با پاى خودش و به اختيار و اراده خودش به سوى مجازات مى كشاند قدرت ايمان است . ما وقتى به صدر اسلام نگاه مى كنيم ، نمونه هاى زيادى در اين مورد مى بينيم . (البته اينكه مى گويم در صدر اسلام ، نه اينكه در غير صدر اسلام نمونه نداريم ؛ خير، در غير صدر اسلام هم به اندازه كه ايمان بود نمونه اش هم هست ). اسلام براى مجرم مجازات معين كرده است ، مثلا شرابخوار و زنا كار و دزد مجازات معين كرده است . از طرف ديگر، در اسلام اصلى هست و آن اينكه :الحدود تدرو بالشبهات يعنى حدود با اندك شبهه اى دفع مى شود. اسلام هرگز قاضى و حاكم را مكلف نمى كند كه برود تجسس و تحقيق كند تا مجرم را پيدا كند، بكلى در دل مجرم نيرويى مى گذارد كه خودش براى مجازات بيايد. در زمان پيامبر اكرم و در زمان اميرالمومنين چه بسا اتفاق افتاده است كه كسى خودش آمده حضور پيغمبر يا امام و گفته است : يا رسول الله ! (يا اميرالمومنين ) من فلان جرم را مرتكب شده ام ، مرا مجازات كن ، من آلوده هستم مرا پاك كن .
شخصى آمد خدمت رسول اكرم و گفت : يا رسول الله ! من زنا كرده ام مرا مجازات كن . چون در اين جوز مسائل ، آن شخص چهار بار بايد اقرار كند و يك بار كافى نيست . پيغمبر مى فرمايد:لعلك قبلت شايد تو آن زن را بوسيدى و مى گويى زنا كردم (حرف به دهانش مى گذارد). اگر مى گفت بله بوسيدم ، حالا مى خواستم بگويم بوسيدن هم مثل زناست ، قضيه تمام شده بود. گفت : نه يا رسول الله ! زنا كردم .لعلك غمزت شايد تو طرف را نيشگون گرفتى (شايد بگويد بله ، بيشتر از اين نبود). گفت : نه يا رسول الله ! زنا كردم . شايد تا نزديك به حد زنا رسيده و زناى واقعى پيدا نكرده است . گفت : نه يا رسول الله ! من آلوده شده ام ، من نجس شده ام ، من آمده ام تا حد بر من جارى كنى و در همين دنيا مرا مجازات كنى كه من نمى خواهم براى دنيا ديگر بماند.
اين حديث را عرض مى كنم در كافى است (106): زنى آمد خدمت اميرالمؤ منين على عليه السلام و گفت : يا اميرالمؤ منين ! من زناى محصنه كرده ام ؛ من شوهر دار هستم ، در نبودن شوهرم زنا كرده ام و از راه زنا هم حامله شده ام ، طهرنى مرا پاكيزه كن ، من آلوده ام ، امام فرمود: يك بار اقرار كافى نيست ، بايد چهار بار اقرار كنى . (و اصلا بناى اسلام بر اين نيست كه قاضى حتى برود و تجسس كند يا به لطايف الحيل اقرار بكشد بلكه وقتى كه شخص اقرار مى كند، به يك بهانه اى ردش مى كند.) فرمود: بسيار خوب ، يك زن شوهر دار اگر زنا كند بايد رجم يعنى سنگسار شود. ما اگر تو را سنگسار كنيم ، آن وقت تكليف آن بچه اى كه در رحم دارى چه مى شود؟ بچه را كه نمى توانيم . آن زن رفت . بعد از چند ماه يك وقت ديدند آمد در حالى كه بچه اى در بغل دارد. گفت : يا اميرالمؤ منين ! طهرنى مرا پاكيزه كن . گفتى عذر من اين بچه است ، بچه بدنيا آمد (اين اقرار دوم ) فرمود: حالا اگر ما تو را سنگسار كنيم ، اين بچه چه تقصير دارد؟ او مادر مى خواهد، شير مادر مى خواهد، پرستارى مادر مى خواهد، حالا برو اين بچه به تو احتياج دارد. برگشت در حالى كه ناراحت بود. بعد از يكى دو سال آمد، بچه هم همراهش بود: يا اميرالمؤ منين ! طهرنى بچه ديگر شير نمى خورد، احتياج به شير خوردن ندارد، بزرگ شده است ، مرا پاكيزه كن . فرمود: نه ، اين بچه هنوز به مادر احتياج دارد، برو. اين دفعه كه دست بچه اش را گرفته و رفت ، اشك مى ريخت و مى گفت : خدايا! اين سومين بار است كه من آمدم پيش ‍ امام تو، پيش خليفه مسلمين تا مرا پاكيزه كند و هر نوبتى مرا به بهانه اى رد مى كند. خدايا! من اين آلودگى را نمى خواهم . من آمده ام كه مرا سنگسار كند و بدين وسيله پاك شوم . اتفاقا عمر و بن حريث كه آدم منافقى هم هست ، چشمش افتاد به اين زن در حالى كه مى گويد و مى رود. گفت : چه شده ، چه خبر است ؟ گفت : يك چنين قضيه اى دارم . گفت : بيا من حلش مى كنم ؛ بچه را بده به من ، من متكلف او مى شوم ؛ غافل از اينكه على عليه السلام نمى خواهد اقرار چهارم از او بگيرد. يك وقت ديدند اين زن با بچه و عمرو بن حريث برگشت : يا اميرالمؤ منين ! طهرنى ! من زنا كرده ام ، تكليف بچه ام هم روشن شد، اين مرد قبول كرده كه او را بزرگ كند، مرا پاكيزه كن ، اميرالمومنين ناراحت شد كه چرا قضيه را به اينجا كشيد.
اين نيروى ايمان و مذهب است كه در عمق وجدان انسان چنگ مى اندازد و انسان را تسليم عدالت و اخلاق مى كند، عبادات براى اين است كه حيات ايمانى انسان تجديد بشود، تازه بشود، طراوت پيدا كند، قوت و نيرو بگيرد، به هر اندازه كه ايمان انسان بيشتر باشد، بيشتر به ياد خداست و به هر اندازه كه انسان به ياد خدا باشد كمتر معصيت مى كند. معصيت كردن و نكردن داير مدار علم نيست ، داير مدار غفلت و تذكر است . به هر اندازه كه انسان غافل باشد يعنى خدا را فراموش كرده باشد، بيشتر معصيت مى كند و به هر اندازه كه خدا بيشتر به يادش بيايد كمتر معصيت مى كند.
معنى عصمت
شنيده ايد كه پيغمبران و ائمه معصومند. از شما مى پرسند اينكه پيغمبران يا ائمه معصومند يعنى چه ؟ مى گوييد اينها هرگز گناه نمى كنند؟ درست است ، معنايش همين است . ولى بعد از شما مى پرسند چرا گناه نمى كنند؟ اين چرا را دو جور ممكن است جواب بدهيد. يكى اينكه پيغمبران و ائمه از آن جهت معصومند و گناه نمى كنند كه خداوند به قهر و قصد مانع گناه كردنشان است ، يعنى هر وقت مى خواهند گناه كنند خداوند مانع مى شود و جلويشان را مى گيرد. اگر معنى عصمت اين باشد فضيلت و كمالى نيست . بنده و شما هم اگر اين جور باشد كه هر وقت بخواهيم معصيت كنيم يك قوه اى از خارج جلوى ما را بگيرد، مانع و مزاحم بشود و حائل ميان ما و گناه گردد، قهرا معصيت نمى كنيم ، پس آنها چه فضيلتى بر ما دارند؟ در چنين صورتى فرقشان با ما فقط اين خواهد بود كه آنها بندگانى هستند كه خدا نسبت به آنان تبعيض قائل شده است ؛ وقتى كه آنها مى خواهند معصيت كنند جلويشان را مى گيرند، ولى ما كه مى خواهيم معصيت كنيم جلوى را نمى گيرند. نه ، اشتباه است اينكه آنها معصومند به اين معنى نيست كه آنها مى خواهند معصيت كنند ولى خدا مانع مى شود! پس قضيه چيست ؟
معنى عصمت ، آن نهايت درجه ايمان است . ايمان به هر اندازه كه زيادتر باشد، خدا بيشتر به ياد انسان است . مثلا فرد بى ايمان اساسا يك روز تمام مى گذرد، يك ماه مى گذرد، اصلا چيزى كه به يادش نمى افتد خداست . اين شخص ، غافل مطلق است . بعضى از افراد اين جور هستند كه گاهى از اوقات به ياد خدا مى افتند، فكر مى كنند كه ما خدايى داريم ، اين خدا بالاى سر ماست ، خدا مى بينيد، ولى همين يك لحظه خدا در ذهنش مى آيد، بعد دو مرتبه فراموش مى كند، گويى اساسا خداى نيست . ولى بعضى از افراد كه ايمانشان بيشتر است ، گاهى در غفلتند و گاهى در حال حضور. وقتى در حال غفلتند، معصيت از آنها صادر مى شود اما وقتى كه در حال حضور هستند قهرا معصيت از آنها صادر نمى شود، چون در حالى كه توجه به خدا دارند امكان ندارد معصيت كنند(لايزنى الزانى و هو مؤ من ) (107) در حالى كه ايمان واقعا در روح انسان هست و حضور دارد، انسان معصيت نمى كند. حال اگر ايمان انسان به حد كمال رسيد به طورى كه انسان دائم الحضور شد يعنى هميشه خدا در دل او حاضر بود ، اصلا غفلت به او دست نمى دهد، هر كارى را كه مى كند در عين حال به ياد خداست . قرآن مى گويد: رجال لا تليهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله (108) مرد اين كه معامله ، خريد و فروش ، تجارت ، آنها را از ياد خدا هرگز باز نمى دارد، نمى گويد مردانى كه تجارت نمى كنند. اسلام نيامده است كه به مردم بگويد معامله نكنيد، تجارت نكنيد برعكس تشويق كرده است كه كار كنيد، كسب كنيد، معامله كنيد، تجارت كنيد مى فرمايد مردانى كه خريد فروش مى كنند، تجارت مى كنند، كسب مى كنند، مشاغل زندگى دارند ولى در حالى كه همه اينها را دارند، آنى هم از خدا غافل نيستند، پشت ترازوى عطارى و بقالى خودش است و دائما هم مشغول حرف زدن و مكالمه و جنس تحويل دادن و پول گرفتن است ، اما چيزى را كه هرگز فراموش نمى كند خداست ، خدا هميشه در ذهنش هست . اگر كسى دائم الحضور باشد، هميشه خدا در نظرش باشد، طبعا هيچ وقت گناه نمى كند. البته ما يك چنين دائم الحضورى غير از معصومين عليه السلام نداريم . معصومين يعنى كسانى كه هيچ وقت فراموش نمى كنند كه خدايى دارند.
مثالى برايتان عرض كنم : آيا هيچ براى شما اتفاق افتاده است كه دستتان را در آتش ببريد يا برويد در آتش ؟ حالا اگر تشخيص ندهيد، مساله ديگرى است . در تمام عمر يك بار هم اتفاق نمى افتد كه ما و شما اراده كنيم كه خودمان را در آتش بيندازيم مگر وقتى كه بخواهيم خودكشى كنيم . چرا؟ براى اينكه علم ما به سوزندگى آتش ، علم ما به اينكه اگر در آتش بيفتيم قطعا خواهيم مرد، يك علم يقينى است و تا آتش داريم ، هميشه جلوى ما را از اينكه خودمان را در آتش بيندازيم مى گيرد. اولياى حق به همان اندازه كه ما به سوزندگى آتش ايمان داريم ، به سوزندگى گناه ايمان دارند و لهذا آنها معصومند.
حالا كه اين مطلب معلوم شد كه معنى معصوم چيست ، مقصود از اين جمله كه عبادت جزء برنامه تربيتى اسلام است روشن مى شود. عبادت براى اين است كه انسان زود به زود به ياد خدا بيفتد و هر چه كه انسان بيشتر به ياد خدا باشد، بيشتر به اخلاق و عدالت و حقوق مى شود، و اين يك حساب بسيار بسيار روشنى است .
حال كاملا به اين موضوع توجه بفرماييد كه در اسلام چگونه دنيا و آخرت به هم آميخته است . اسلام غير از مسيحيت است . در مسيحيت حساب دنيا از حساب آخرت جداست . مسيحيت مى گويد هر يك از دنيا و آخرت به دنياى جداگانه اى تعلق دارد؛ يا اين يا آن ، اما در اسلام اين طور نيست . اسلام آخرت را در متن دنيا و دنيا را در متن آخرت قرار داده است .
توام بودن نماز با امور ديگران :
1. نظافت
2. حقوق اجتماعى
مثلا نماز، جنبه اخروى خالصش همين است كه انسان به ياد خدا باشد، خوف خدا داشته باشد. براى حضور قلب و توجه به خدا كه اينهمه آداب ضرورت ندارد؛ برو وضو بگير، شستشو كن ، خودت را پاكيزه كن . مگر براى نزد خدا رفتن . شستشو كردن تاثير دارد؟ از نظر پيش خدا رفتن تاثير ندارد كه صورت انسان شسته باشد يا نه ، ولى خداوند مى فرمايد: اذا قمتم الى الصلاة فاغلسوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق وقتى كه مى خواهى به نماز بايستى اول وضو بگير، صورتت را بشوى ، دستهايت را بشوى ، بعد مشغول نماز شو. مى بينم نظافت را با عبادت توام كرده است . و ان كنتم جنبا فاطهروا (109) اگر جنب هستى بايد تمام بدنت را شستشو دهى .اينجا نظافت مقرون به عبادت است . مى خواهى نماز بخوانى ، آن لباسى كه با آن نماز مى خوانى بايد حلال و مباح باشد. اگر يك نخ غصبى در لباس تو باشد نمازت باطل است . باز اينجا عبادت با حقوق توام مى شود. در ضمن اينكه مى گويد بايد خدا را پرستش كنى ، مى گويد حقوق را بايد محترم بشمارى . يعنى اسلام مى گويد من پرستشى را كه در آن حقوق اجتماعى محترم نباشد محترم بشمارى . يعنى اسلام مى گويد من پرستشى را كه در آن حقوق اجتماعى محترم نباشد اساسا قبول ندارم . آن يك نمازگزار وقتى مى خواهد نماز بخواند، اول فكر مى كند اين خانه اى كه من در آن هستم آيا به زور از مردم گرفته ام يا نه ؟ اگر به زور گرفته ام نمازم باطل است . پس اگر مى خواهد نماز بخواند مجبور است كه خانه اش را طورى ترتيب بدهد كه برايش حلال باشد، يعنى از صاحب اصلى اش خريده باشد و يا او را راضى نگه دارد؛ فرش زير پايش همين طور، لباسى كه به تن دارد همين طور، و حتى اگر حقوقى از فقرا به او تعلق گرفته است ، خمس يا زكات آن را بايد بدهد و اگر ندهد باز نمازش باطل است .
3. جهت شناسى
همچنين به ما مى گويند اگر مى خواهيد نماز بخوانيد بايد همه تان رو به كعبه بايستيد. كعبه كجاست ؟ اولين معبدى كه براى پرستش خدا در دنيا ساخته شده است (ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا) (110) همه تان بايد رو به اولين معبد و مسجدى كه به دست پيغمبر بزرگ خدا ابراهيم و فرزندش اسماعيل ساخته شده بايستيد. حالا چرا ما رو به آنجا بايستيم ؟ مگر خدا آنجاست ؟ مگر خدا در خانه كعبه است (العياذ بالله ) ؟ قرآن كه مى گويد: فاينما تولوا فثم وجه الله (111) رو به هر طرف بايستيد، چهره خدا اينجاست . رو به اين طرف بياستيد يا رو به آن طرف ، رو به خدا ايستاده اى . رو به بالا نگاه كنى يا رو به پايين . به طرف خدا نگاه كرده اى . پيغمبر فرمود: اگر شما را با ريسمانى تا هفتمين طبقه زمين هم فرو ببرند باز هم به سوى خدا رفته ايد، به مغرب برويد به سوى خدا رفته ايد، اينجا هم كه نشسته ايد با خدا هستيد. خدا كه جهت ندارد، پس چرا ما بايد رو به كعبه بايستيم ؟ مى گويد شما كه داريد عبادت انجام مى دهيد، در عين حال بايد يك تعليم و تربيت اجتماعى هم بگيريد. همه تان رو به يك نقطه بايستيد. اگر اين جور نباشد، يك از اين طرف بايستد يكى از آن طرف ، اين مظهر تفرق و تشتت است . اما اگر رو به يك نقطه ايستاديد، جهت شناس هستيد؛ همه مسلمين يك جهت را تعقيب مى كنند. حالا كدام نقطه را انتخاب كنيم كه اساسا بوى شرك نداشته باشد؟ مى گويد آن نقطه اى را انتخاب كن كه اگر رو به آن بايستى باز عبادت را احترام كرده اى ، رو به جايى مى ايستى كه اولين معبد است . احترام معبد، احترام عبادت است .
4. انضباط وقت
باز مى گويد عبادت كه مى خواهى بكنى ، يك وقت مشخص و معينى دارد و دقيقه اش هم حساب مى شود. وقت نماز صبح از اول طلوع صبح تا اول طلوع آفتاب است و اگر عمدا يك دقيقه قبل از طلوع صبح يا بعد از طلوع آفتاب شروع كنى ، نمازت باطل است درست نيست . بايد بين اين دو باشد نمى شود بگويى من فعلا خوابم مى آيد، الان يك ساعت به طلوع صبح مانده ، خدا كه خواب و بيدارى ندارد. مگر خدا در بين الطلوعين - العياذ بالله - لباس رسمى اش را مى پوشد و آماده قبول كردن نمازها مى شود؟ براى خدا كه تمام ساعات و همه لحظات على السويه است ، لا تاخده سنة و لا نوم ، (112) من ديشب بيدار خوابى كشيده ام ، خيلى خوابم مى آيد، مى خواهم نيم ساعت زودتر نمازم را بخوانم ! انضباط وقت را بايد بشناسى . جز در وقت خودش در وقت ديگر نبايد نماز بخوانى . آيا از نظر خدا فرق مى كند كه اين وقت يا آن وقت باشد؟ نه ، از نظر تو فرق مى كند؛ تو بايد با اين نماز تربيت شوى . اگر شب تا ساعت 2 نيمه شب هم بيدار بودى ، بايد بين الطلوعين بيدار شوى و نمازت را بخوانى و نماز ظهر و عصر هم همين طور است ؛ قبل از وقت قبول نيست . بعد از وقت هم قبول نيست . مغرب و عشا هم همينطور است .
5. ضبط احساسات
مى گوييد نماز عبادت است ، خداپرستى است ؛ خداپرستى را به اين مسائل چه كار؟ نه ، در اسلام خداپرستى به اين مسائل مربوط است . اسلام بين عبادت و پرستش و مسائل ديگر جدايى قائل نيست (ممكن است كسى بگويد) من نماز مى خوانم يك گريه اى هم وسط نماز بكنم يا به ياد قضيه اى
مى افتم ، يك چيزى مى بينم مى خندم ، چيزى نيست ! خير، نماز مظهر ضبط احساسات است . در حال نماز كه رو به يك نقطه مى ايستى بايد رو به همان نقطه باشى ، نه به اين طرف يا آن طرف كج و راست كنى ، در يك حالت خبردار بايد بايستى . خنده و گريه چطور؟ ابدا خوردن و آشاميدن چطور؟ ابدا مى گويد هيچ يك از اينها با روح عبادت منافات ندارد؛ به ياد خدا هستم ، در ضمن خنده ام مى گيرد مى خواهم بخندم ، گريه ام مى گيرد مى خواهم بگريم يا در بين نماز چيزى بخورم . خير، تو در همين مدت كم بايد تمرين كنى تا بر شكمت مسلط بشوى ، بر خنده ات مسلط بشوى ، بر گريه ات مسلط بشوى ، بر بى انضباطى خودت مسلط بشوى . اينها يك سلسله مسائل اجتماعى است ولى عبادت است ، چون عبادت در اسلام جزء برنامه تربيتى است . عبادت بدون رعايت اين اصول پذيرفته نيست .
6. طماءنينه
طمانينه چطور؟ اين هم واقعا عجيب است ! بنده در حال نماز وقتى حمد و سوره را مى خوانم همه آن شرايط را رعايت مى كنم اما خودم را تكان مى دهم ؛ يك پايم را بر مى دارم ، يك پاى ديگر را مى گذارم ، خودم را به طرف راست و چپ حركت مى دهم . مى گويد اين نماز تو باطل است . در ركوع يا سجود مرتب خودم را حركت مى دهم ، پاهايم يا دستم را حركت مى دهم . اين نماز تو باطل است . بايد با آرامش و طمانينه نماز بخوانى يعنى وقتى مى ايستى مى خواهى بگويى الله اكبر، تا بدنت قرار نگرفته است نبايد بگويى الله اكبر اگر در حال حركت بگويى الله اكبر باطل است . بايد آرام بگيرى ، بعد بگويى الله اكبر آنگاه اگر خواستى خودت را تكان بدهى تكان بده اما حرفى نزن ذكر نگو. اگر فرضا پايت درد مى كند يا عضوى ديگرى از تو ناراحت است ، سكوت كن ، راحت بگير؛ استقرار كه پيدا كردى بگو بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمد الله رب العالمين .... باز اگر وسط نماز پايت درد آمد، آرام بگير، سكوت كن ، خودت را راحت كن ، بعد دو مرتبه ادامه بده . با آرامش و طمانينه بايد باشد. هم روحت بايد طمانينه داشته باشد و هم جسمت .
7. اعلام صلح و صفا با همه بندگان صالح خدا
مى آييم سراغ ساير قسمتهاى نماز. نماز توجه به خداست . توجه به غير خدا شرك است ولى در عين حال به ما مى گويند در نماز بگو السلام علينا و على عبادالله الصالحين سلام بر ما، سلامت بر ما و بر جميع بندگان شايسته خدا. اعلام صلح و صفا با همه بندگان صالح خدا مى كنى . به قول امروزيها اعلام همزيستى مسالمت آميز با همه افراد شايسته مى كنى . در حال نماز مى گويى من با هيچ بنده شايسته اى سر جنگ ندارم چون اگر با بنده شايسته اى سر جنگ داشته باشيم ، خود ناشايسته ام . ممكن است بگوييد: السلام علينا و على عباد الله الصالحين با روح عبادت - كه حضور قلب به خداست - ارتباطى ندارد. ولى در اسلام روح و پيكر عبادت با مسائل تربيتى آميخته است . نماز ضمن اينكه مركب تقرب پروردگار است ، مكتب تربيت هم هست . با اينكه از نظر مسائل معنوى هر چه انسان خودش ‍ و ديگران را فراموش كند بهتر است ، اما از نظر اجتماعى فراموش نكردن ديگران لازم و ضرورى است .
در سوره حمد (113) كه جزء قطعى نماز است مى گوييم : اياك نعبد و اياك نستعين ، نمى گوييم اياك اعبد واياك استعين . اياك اعبد به اصطلاح متكلم وحده است ، يعنى خدايا من تنها تو را مى پرستم ، تنها از تو كمك مى گيرم . ما اين جور نمى گوييم ، مى گوييم : اياك نعبد و اياك نستعين خدايا! ما تنها تو را مى پرستيم ، خدايا! ما تنها از تو كمك و استعانت مى جوييم يعنى مى گوييم خدايا! من تنها نيستم ، من با همه مسلمانهاى ديگر هستم . ضمنا انسان وابستگى و پيوستگى خودش به جامعه اسلامى را در حال عبادت و بندگى اعلام مى كند: خدايا! من فرد نيستم ، تك نيستم ، من عضوم ، جزئى از كل و عضوى از پيكر هستم ؛ ما هستيم نه من (در دنياى اسلام من وجود ندارد، ما وجود دارد)؛ ما تنها تو را مى پرستيم ، تنها از تو كمك مى جوييم . همين طور ساير قسمتهاى نماز كه هر كدام خودش درس است ، تذكر و يادآورى است .
تاثير كلمه الله اكبر
مثلا شما كلمه الله اكبر را در نظر بگيرد. مگر انسان كيست كه در مقابل يك جريانهايى قرار بگيرد و مرعوب نشود؟ انسان ترس دارد. انسان در مقابل يك كوه عظيم كه قرار مى گيرد يا بالاى آن مى رود و پايين را نگاه مى كند، ترس او را مى گيرد. در مقابل دريا كه خودش را مى بيند، مى ترسد. وقت يك صاحب قدرت و هيبتى را مى بيند، صاحب دبدبه و كبكبه اى را مى بيند يا به حضور او مى رود ممكن است خودش را ببازد، زبانش به لكنت بيفتد چرا؟ چون مرعوب عظمت او مى شود. اين براى بشر، طبيعى است . اما گوينده الله اكبر آن كسى كه الله اكبر را به خودش تلقين كرده است ، هرگز عظمت هيچ كس و هيچ چيز او را مرعوب نمى كند، چرا؟ چون الله اكبر يعنى بزرگتر از هر چيز و بلكه بزرگتر از هر توصيف ، ذات اقدس الهى است ؛ يعنى من خدا را با عظمت مى شناسم . ديگر وقتى من خدا را به عظمت مى شناسم . ديگر وقتى من خدا را به عظمت مى شناسم ، همه چيز در مقابل من حقير است . اين كلمه الله اكبر به انسان شخصيت مى دهد، روح انسان را بزرگ مى كند. على عليه السلام مى فرمايد: عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم (114) يعنى خدا به عظمت در روح اهل حق جلوه كرده است و لهذا غير خدا هر چه هست ، در نظرشان كوچك است .
اينجا يك توضيحى برايتان عرض بكنم ، كوچكى و بزرگى يك امر نسبى است . مثلا شما كه در فضاى اين حسينيه (115) قرار گرفته ايد، اگر قبل از آنكه به اينجا بياييد در يك تالار كوچكتر از اينجا مثلا ثلث اينجا مى بوديد، اين تالار به نظرتان خيلى بزرگ مى آمد. ولى اگر بر عكس ، اول شما در تالارى باشيد كه سه برابر اينجا باشد، از آنجا كه به اينجا مى آييد، اين تالار به نظرتان خيلى كوچك مى آيد. هميشه انسان وقتى موجودى را در كنار موجود ديگر مى بيند، اگر آن موجود ديگر بزرگتر از آن باشد، آن را كوچك مى بيند و اگر كوچك تر از آن باشد، آن را بزرگ مى بيند. لهذا افرادى كه با عظمت پروردگارشان آشنا هستند و عظمت پروردگار را حس مى كنند، اصلا هر چيز ديگرى در نظرشان حقير و كوچك است ، نمى تواند بزرگ باشد، سعدى در بوستان خيلى عالى مى گويد:
بر عارفان جز خدا هيچ نيست
ره عقل جز پيچ در پيچ نيست
مى گويد عارفان غير از خدا براى هيچ شيئيت قائل نيستند و مى گويند اصلا وجود ندارد. يكى از معانى وحدت وجود همين است كه عارف وقتى خدا را به عظمت مى شناسد، ديگر اصلا نمى تواند بگويد غير از او موجودى ديگر هست ؛ مى گويد اگر وجود او است غير او هر چه هست عدم است . سعدى هم وحدت وجود را به همين معنى مى گويد، بعد مى گويد:
توان گفتن اين با حقايق شناس
ولى خرده گيرند اهل قياس
حقيقت شناسان مى فهمند كه من چه مى گويم اما افرادى كه به قول او اهل قياسند عيب مى گيرند كه وحدت وجود يعنى چه ؟!
كه پس آسمان و زمين چيستند
بنى آدم و ديو و دد كيستند
اگر غير خدا چيزى نيست ، پس زمين چيست ؟ آسمان چيست ؟ بنى آدم چيست ؟ ديو و دد چيست ؟
پسنديده پرسيدى اى هوشمند
جوابت بگويم درايت پسند
كه خورشيد و دريا و كوه فلك
پرى و آدميزاد و ديو و ملك
همه هر چه هستند از آن كمترند
كه با هستى اش نام هستى برند
مى گويد: من نمى گويم آسمان و زمين و انسان و فرشته وجود ندارد كه وقتى مى گويم خدا هست و غير خدا نيست ، تو بگويى من منكر اشياء ديگر شده ام ، نه ، وقتى او را به عظمت شناختم ، غير او هر چه مى بينم كوچكتر از اين مى بينم كه بگويم هست .
كه جايى كه درياست من چيستم
گر او هست حقا كه من نيستم
وقتى شما مى گوييد الله اكبر، اگر از عمق روح و دل بگوييد، عظمت الهى در نظرتان تجسم پيدا مى كند، وقتى كه عظمت الهى در دل شما پيدا شد، محال است كسى به نظرتان بزرگ بيايد، محال است از كسى بترسيد، در مقابل كسى خضوع و خشوع كنيد. اين است كه بندگى خدا آزادى آور است . اگر انسان خدا را به عظمت بشناسد، بنده او مى شود و لازمه بندگى خدا آزادى از غير خداست . گفت :
نشوى بنده تا نگردى حر
نتوان كرد ظرف پر را پر
چند گويى كه بندگى چه بود
بندگى جز شكندگى نبود
بندگى خدا هميشه مساوى است با آزاد شدن از غير خدا؛ چون ادراك عظمت الهى هميشه ملازم است با ادراك حقارت غير خدا، و وقتى انسان غير خدا را هر چه بود حقير و كوچك ديد، محال است حقير را از آن جهت كه حقير است بندگى كند. حقير را انسان به غلط عظيم مى بيند كه بندگى مى كند.
اذكار ديگر نماز مثل سبحان الله ، الحمد لله ، سبحان ربى العظيم و بحمده ، سبحان ربى الاعلى و بحمده و شهادت ها
هر كدام رمزى دارند.
شخصى از حضرت على عليه السلام سوال كرد: چرا ما دوبار سجده مى كنيم ؟ همين طور كه يك بار ركوع مى كنيم يك بار هم سجده كنيم . (البته مى دانيد كه سجده يك خضوع بالاتر و خشوع بيشترى از ركوع است ؛ چون سجده اين است كه انسان آن عزيزترين عضوش را - عزيزترين عضو انسان سر است ، آنجا كه مغز انسان قرار گرفته است و در سر هم عزيزترين نقطه پيشانى است - به علامت عبوديت روى پست ترين چيز يعنى خاك مى گذارد، جبين بر خاك مى سايد، اين طور در مقابل پروردگار اظهار كوچكى مى كند.) گفت : چرا ما در هر ركعت نماز دوبار سجده مى كنيم چه خصوصيتى در خال است ؟
اميرالمؤ منين اين آيه را خواند: منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها تخرجكم تارة اخرى . (116) اول كه سر بر سجده مى گذارى و بر مى دارى يعنى منها خلقناكم . همه ما از خاك آفريده شده ايم ، تمام اين پيكر ما ريشه اش خاك است ، هر چه هستيم از خاك به وجود آمده ايم . دو مرتبه سرت را به خاك بگذار، يادت بيايد كه مى ميرى و باز به خاك بر مى گردى ، دوباره سرت را از خاك بردار و يادت بيفتد كه بار ديگر از همين خاك محشور و مبعوث خواهى شد.
مسؤوليت ما نسبت به نماز خواندن خاندان خود
با ذكر يك نكته به عرايضم خاتمه مى دهم . خيلى دلم مى خواهد ما به اهميت نماز كه عمود دين است پى برده باشيم . هيچ مى دانيد كه ما مسؤ ول نماز خواندن خاندان خودمان ، يعنى زن و فرزند خودمان هستيم يا نه ؟ هر فردى از ما، هم مسؤول نماز خودش است و هم مسؤول نماز اهلش يعنى زن و بچه اش ، خطاب به پيغمبر اكرم است : و امر اهلك بالصلاة و اصطبر عليها (117) اى پيامبر! خاندان خودت را به نماز امر كن و خودت هم بر نماز صابر باش . اين اختصاص به پيامبر ندارد، همه ما به اين امر موظف هستيم .
بچه را چه بايد كرد؟ بچه ها را از كودكى بايد به نماز تمرين داد. دستور رسيده است كه به بچه از هفت سالگى نماز تمرينى ياد بدهيد. البته بچه هفت ساله نمى تواند نماز صحيح بخواند ولى صورت نماز را مى تواند بخواند.از هفت سالگى مى تواند به نماز عادت كند، چه پسر و چه دختر. يعنى همان اولى كه بچه به دبستان مى رود، بايد نماز را در دبستان به او ياد بدهند، در خانواده هم بايد به او ياد بدهند. ولى اين را توجه داشته باشيد كه ياد دادن و وادار كردن با زور نتيجه اى ندارد. كوشش كنيد كه بچه تان از اول به نماز خواندن رغبت داشته باشد و به اين كار تشويق بشود. به هر شكلى كه مى توانيد موجبات تشويق بچه تان را فراهم كنيد كه با ذوق و شوق نماز بخواند، زياد به او بارك الله بگوييد، جايزه بدهيد، اظهار محبت كنيد كه بفهمد وقتى نماز مى خواند، بر محبت شما نسبت به او افزوده مى شود، ديگر اينكه بچه را بايد در محيط مشوق نماز خواندن برد. به تجربه ثابت شده است كه اگر بچه به مسجد نرود، اگر در جمع نباشد و نماز خواند جمع را نبيند، به اين كار تشويق نمى شود، چون اصلا حضور در جمع مشوق انسان است . آدم بزرگ هم وقتى خودش را در جمع اهل عبادت مى بيند، روح عبادت بيشترى پيدا مى كند، به كه ديگر بيشتر تحت تاثير است . متاسفانه كم رفتن ما به مسجد و معابد و مجالس دينى و اينكه بچه ها
كمتر در مجالس مذهبى شركت مى كنند، سبب مى شود كه اينها از ابتدا رغبت پيدا نكنند ولى اين براى شما وظيفه است .
اما اسلام كه مى گويد بچه ات را وادار به نماز خواندن كن ، نمى گويد آقامآبانه فرمان بده ، تشر بزن ، دعوايش كن ، نه از هر وسيله اى كه مى دانيد بهتر مى شود براى تشويق او به عبادت و نماز خواندن استفاده كرد، شما بايد استفاده كنيد. بايد ما با بچه هاى خودمان برنامه مسجد رفتن داشته باشيم تا آنها با مساجد و معابد آشنا بشوند. ما خودمان كه از بچگى با مساجد و معابد آشنا بوديم ، در اين اوضاع و احوال امروز چقدر به مسجد مى رويم كه بچه هاى ما كه هفت ساله شده اند، به دبستان رفته اند و بعد به دبيرستان و بعد به دانشگاه ولى اصلا پايشان به مساجد نرسيده است - بروند. اينها قهرا از مساجد فرارى مى شوند. حالا ممكن است بگوييد وضع مسجد خراب است ، كثيف است ، يا مثلا يك روضه خوان مى آيد و حرف چنين و چنان مى زند. آنها را هم وظيفه داريم كه درست كنيم . وظيفه كه در يك جا تمام نمى شود. وضع مساجد خودمان را بايد اصلاح كنيم . پس اين را هم هرگز فراموش نكنيد كه ما وظيفه داريم نماز بخوانيم و وظيفه داريم كه خاندان خودمان را هم نماز خوان كنيم به شكلى كه به نماز راغب و تشويق بشوند، فوايد و خاصيت نماز خواندن و در حدودى كه مى توانيم فلسفه نماز خواندن را براى بچه ها بگوييم .
در آيه قرآن هست كه بعضى از اهر جهنم در حالى معذب هستند مى پرسند: ما سلككم فى سقر چه چيز شما را در اين جهنم قرار داد؟ قالوا لم نك من المصلين و لم نك نطعم المسكين ما نماز مى خوانديم ، به فقرا كمك نمى كرديم و كنا نخوض مع الخائضين (118) در هر چرندى هم وارد مى شديم ، هر جا كه ضد دين مى گفتند مى رفتيم گوش مى كرديم يا خودمان مى گفتيم ؛ نتيجه اش اين است .
از اينجا چرا نماز در اسلام اينقدر مهم است ، چرا پيغمبر مى گويد نماز عمود اين خيمه است ؟ چون اگر نماز باشد و به درستى اجرا بشود، همه چيز درست مى شود.
على عليه السلام در آخرين وصايايش - كه مكرر شنيده ايد و با جمله الله الله شروع مى شود، همان وصايايى كه وقتى تمام شد چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه جان به جان آفرين تسليم كرد - راجع به نماز فرمود: الله الله بالصلاة فانها عمود دينكم (119) خدا را، خدا را درباره نماز كه نماز استوانه خيمه دين شماست .
نماز اباعبدالله در صحراى كربلا
مى دانيد كه در روز عاشورا كشتارها اغلب بعد از ظهر صورت گرفت . يعنى تا ظهر عاشورا غالب صحابه اباعبدالله و تمام بنى هاشم و خود اباعبدالله كه بعد از همه شهيد شدند، زنده بودند، فقط در حدود سى نفر از اصحاب اباعبدالله در يك جريان تيراندازى كه به وسيله دشمن انجام شد، قبل از ظهر به خاك افتادند و شهيد شدند و الا باقى در ديگر تا ظهر عاشورا در قيد حيات بودند.
مردى از اصحاب اباعبدالله يك وقت متوجه شد كه الان اول ظهر است . آمد عرض كرد: يا اباعبدالله ! وقت نماز است و ما دلمان مى خواهد براى آخرين بار نماز جماعتى با شما بخوانيم . اباعبدالله نگاهى كرد، تصديق كرد كه وقت نماز است . مى گويند اين جمله را فرمود: ذكرت الصلاة (يا ذكرت الصلاة )اگر ذكرت باشد يعنى نماز به يادت افتاد، اگر ذكرت باشد يعنى نماز را به ياد ما آوردى ) جعلك الله من المصلين ) نماز را ياد كردى ، خدا تو را از نمازگزان قرار بدهد. مردى (كه سر به كف دست گذاشته است . يك چنين مجاهدى را امام دعا مى كند كه خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد. ببينيد نمازگزاران قرار بدهد. ببينيد نمازگزار واقعى چه مقامى دارد!)
فرمود: بله نماز مى خوانيم . همان جا در ميدان جنگ نماز خواندند، نمازى كه در اصطلاح فقه اسلامى نماز خوف ناميده مى شود. نماز خوف مثل نماز مسافر دو ركعت است نه چهار ركعت ، يعنى انسان اگر در وطن هم باشد باز بايد دو ركعت بخواند براى اينكه مجال نيست و در آنجا بايد مخفف خواند. چون اگر همه به نماز بايستند وضع دفاعى شان بهم مى خورد، سربازان موظف هستند در حال نماز، نيمى در مقابل دشمن بايستند و نيمى به امام جماعت اقتدا كنند. امام جماعت يك ركعت كه خواند صبر مى كند تا آنها ركعت ديگرشان را بخوانند. بعد آن ها مى روند پست را از رفقاى خودشان مى گيرند در حالى كه امام همين طور منتظر نشسته يا ايستاده است . سربازان ديگر مى آيند و نماز خودشان را با ركعت دوم امام مى خوانند.
ابا عبدالله چنين نماز خوفى خواند ولى وضع اباعبدالله يك وضع خاصى بود زيرا چنان از دشمن دور نبودند. لهذا آن عده اى كه مى خواستند دفاع كنند نزديك اباعبدالله ايستاده بودند و دشمن بى حياى بى شرم حتى در اين لحظه هم آنها را راحت نگذاشت . در حالى كه اباعبدالله مشغول نماز بود، دشمن شروع به تيراندازى كرد، دو نوع تيراندازى ؛ هم تير زيان كه يكى فرياد كرد: حسين ! نماز نخوان ، نماز تو فايده اى ندارد، تو بر پيشوايان زمان خودت يزيد ياغى هستى . لذا نماز تو قبول نيست ! و هم تيرهايى كه از كمانهاى معمولى شان پرتاب مى كردند. يكى از دو نفر از صحابه ابا عبدالله كه خودشان را براى ايشان سپر قرار داده بودند، روى خاك افتادند. يكى از آنها سعيد بن عبدالله حنفى به حالى افتاد كه وقتى نماز اباعبدالله تمام شد، ديگر نزديك جان دادنش بود. آقا خودشان را به بالين او رساندند. وقتى به بالين او رسيدند، او جمله عجيبى گفت . عرض كرد: يا اباعبدالله ! اوفيت ؟ آيا من حق وفا را بجا آوردم ؟ مثل اينكه هنوز فكر مى كرد كه حق حسين آنقدر بزرگ و بالاست كه اين مقدار فداكارى هم شايد كافى نباشد اين بود نماز اباعبدالله در صحراى كربلا.
ابا عبدالله در اين نماز تكبير گفت ، ذكر گفت ، سبحان الله گفت ، بحول الله و قوته اقوم و اقعد گفت ، ركوع و سجود كرد. دو سه ساعت بعد از اين نماز براى حسين عليه السلام نماز ديگرى پيش آمد، ركوع ديگرى پيش ‍ آمد، سجود ديگرى پيش آمد، به شكل ديگرى ذكر گفت : اما ركوع اباعبدالله آن وقتى بود كه تيرى به سينه مقدسش وارد و اباعبدالله مجبور شد تير را از پشت سر بيرون بياورد. آيا مى دانيد سجود اباعبدالله به چه شكلى بود؟ سجود بر پيشانى نشد، چون اباعبدالله قهرا از روى است به زمين افتاد؛ طرف راست صورتش را روى خاكهاى گرم كربلا گذاشت . ذكر اباعبدالله اين بود: بسم الله و باالله و على ملة رسول الله
ولا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين .
با سمك العظيم الاعظم ...
خدايا! عاقبت امر ما را ختم به خير بفرما. توفيق عبادت و عبوديت و بندگى خودت را به همه ما كرامت كن .
خدايا! ما را از نمازگزاران واقعى قرار بده ، نيتهاى همه ما را خالص بگردان ، ما را از شر شياطين جن و انس محفوظ بدار.
خدايا! اموات همه ما ببخش و بيامرز.
رحم الله من قراء الفاتحة مع الصلوات .
فصل چهارم : هجرت و جهاد
هجرت و جهاد(1)
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و سلم و على اله الطيبين الطاهرين و المعصومين ، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم :
و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد و قع اجره على الله . (120)
يكى از موضوعاتى كه در قرآن مجيد به آن عنايت زياد شده است و در فقه اسلامى جاى مخصوص دارد، مساله هجرت است . هجرت در نظر اغلب صرفا يك حادثه تاريخى است كه در صدر اسلام صورت گرفته است ، همان هجرتى كه رسول خدا با اصحابش از مكه به مدينه هجرت كردند و مبدا تاريخ هجرى شد. و البته اين ، حادثه بزرگى است در تاريخ اسلام و ارزش ‍ تاريخى فوق العاده دارد ولى آيا هجرت صرفا يك حادثه تاريخى است و اينهمه كه در قرآن از هجرت ياد شده است و مهاجرين در رديف مجاهدين ذكر مى شوند و مهاجرت پايه به پايه مجاهدت (الذين امنوا و هاجروا و جاهدوا) آيا همه اينها ناظر به يك واقعه خاص است ، حادثه اى مربوط به گذشته ، و ديگر امروز و به طور كلى بعد از آن دوره ، هجرت در اسلام معنى و مفهوم ندارد؟ و يا هجرت هم مانند خود ايمان است ، مانند جهاد است الذين امنوا و هاجروا و جاهدوا و همان طورى كه ايمان و جهاد اختصاص به صدر اسلام ندارند، هجرت هم اختصاص به صدر اسلام ندارد. هجرتى كه در صدر اسلام صورت گرفت ، مانند جهادهاى صدر اسلام است كه يك مصداقى است از يك حكم در اسلام . اين خودش سوالى است .
على عليه السلام در كلمات خودشان اين مساله را طرح كرده اند كه در نهج البلاغه مسطور است و ايشان صريحا مى گويند: الهجرة على حده الاول هجرت به حكم و وضع اول خودش باقى است . يعنى هجرت اختصاص به يك زمان معين و مكان معين نداشته است كه چون پيغمبر اكرم از مكه به مدينه هجرت فرمودند، پس در آن وقت وظيفه هجرت به تبع پيغمبر بر ديگران لازم واجب شد و آنها كه همراه و در خدمت ايشان به مدينه آمده بودند، مهاجر خوانده مى شدند و ديگر بعد از زمان پيغمبر، هجرت موضوع و معنى ندارد. على عليه السلام مى فرمايد نه الهجرة على حده الاول
تعريف هجرت
هجرت يعنى چه ؟ اگر بخواهيم هجرت را تعريف كنيم ، چگونه بايد تعريف كنيم ؟ هجرت يعنى دورى گزيدن ، حركت كردن ، كوچ كردن از وطن ، از يار و ديار، همه را پشت سر گذاشتن ، براى چه ؟ براى نجات ايمان . معلوم است كه چنين چيزى نمى تواند از نظر منطق اسلام محدود به يك زمان معين و به يك مكان معين باشد ولى البته شرايطى دارد. هجرت يعنى دورى گزيدن از خانمان ، و از زندگى و از همه چيز دست شستن براى نجات ايمان . پش ‍ معنايش اين است كه اگر ما در شرايطى قرار گرفته ايم كه ايمانمان در خطر است ، ايمان جامعه ما در خطر است ، اسلام ما در خطر است ، امر داير است كه ما از ميان شهر و خانه و لانه و ايمان يكى را انتخاب كنيم (يا در خانه و لانه خودمان بمانيم و ايمانمان از دست برود يا ايمان ديگران به اين وسيله از دست برود و يا نه ، براى اينكه ايمان را نجات بدهيم از خانه و لانه خود صرف نظر كنيم ) اسلام و دومى را انتخاب مى كند.
آيه اى در قرآن كريم هست كه اين آيه عذر افرادى را كه به اصطلاح امروز به جبر محيط متمسك مى شوند، مثل اغلب ما مردم امروز، (نمى پذيرد) امروز مساله جبر محيط براى بسيارى از مردم يك عذر شده است : آقا تو چرا اين جور هستى ؟ يا مثلا خانم ! تو چرا لخت بيرون مى آيى ؟ مى گويد: ديگر محيط است ، محيط اينچنين اقتضا مى كند به آن ديگرى مى گويند: تو چرا در مجالسى كه شركت در آن مجالس حرام است شركت مى كنى ؟ نشستن بر سر سفره اى كه در آن شراب نوشيده بشود، ولو براى خوردن نان حلال ، حرام است . چرا در چنين مجلسى شركت مى كنى ؟ مى گويد: اوضاع و شرايط اينجا اين چنين اقتضا مى كند، چه كنيم ، محيط فاسد است . چرا بچه هايت مى روند فيلمهاى خطرناك مى بينند؟ مى گويد: خوب ديگر، محيط است ، مگر مى شود جلويش را گرفت ؟! چرا به مسجد نمى روند؟ محيط فاسد است ! مساله جبر محيط براى عده اى يك عذر شده است .
از نظر اسلام اين عذر به هيچ وجه مسموع نيست . محيط فاسد است ، محيط اجازه نمى داد، در اين محيط بهتر از اين نمى شد عمل كرد، از نظر اسلام عذر غير مسموع است . يعنى ما در درجه اول وظيفه داريم محيط خودمان را براى يك زندگى اسلامى مساعد كنيم ولى اگر محيطى كه در آن هستيم به شكلى است كه ما قادر نيستيم آن را به شكل يك محيط اسلامى و جو خودمان را به شكل يك محيط اسلامى و جو خودمان را به شكل يك جو اسلامى در بياوريم ، و احساس كنيم كه در اين جو و محيط، ايمان خودمان ، ايمان زنمان ، ايمان ايمان بچه هايمان ، نسل آينده مان از بين مى رود، اسلام مى گويد محيط را رها كن . (رها كن ) محيط هم لزومى ندارد كه معنايش اين باشد كه انسان شهرى را رها كند به شهر ديگر برود يا كشورى را رها كند به كشور ديگر برود، بكلى در مورد محله ها هم صدق مى كند. در شهرهاى بزرگ مانند تهران ، نسبت به محله ها صدق مى كند ؛ يعنى يك محله مى تواند اسلامى باشد، جوش مى تواند جو اسلامى باشد و بچه انسان كه در آن محل بزرگ مى شود، تا حدى با آداب و تعاليم و تربيت اسلامى بزرگ مى شود. اگر ما محله را عوض كنيم ، منطقه را عوض كنيم برويم به منطقه ديگرى ، جو عوض مى شود. مثلا در بازاريها شايد اين مطلب بيشتر از ديگران صدق كند ؛ در يك محيط اسلامى زندگى مى كنند، مثلا وسط شهر، جنوب شهر، البته غير از جنوب شهر هم بسيارى از محلات جو اسلامى دارد، ولى هست در اين شهر محله ها و كوچه ها و جوهايى كه واقعا اگر انسان زن و بچه اش را به آنجا ببرد، آن همسايه هايى كه بر آنجا احاطه پيدا كرده اند، آن نبودن مسجد در آنجا، اينكه در آنجا چشم زن و بچه به يك زن و مردى كه شعائر اسلامى را رعايت كنند هرگز نمى افتد، مسجدى وجود ندارد، جلسه وعظى وجود ندارد، اسم خدايى شنيده نمى شود، اسلامى شنيده نمى شود، برعكس به هر خانه كه نگاه مى كنى ، صبح يك انسان بيرون مى آيد در حالى كه يك سگ هم دارد او را بدرقه مى كند. در اتومبيلش هم يك سگ هست ، آوازى جز آواز موسيقى و لهو و لعب در آنجا شنيده نمى شود، به انسانى جز انسانهايى كه هيچ علامتى از اسلام ندارند انسان برخورد نمى كند، (اين امور بر آنها تاثير مى گذارند). البته ممكن است در خود آن پدر و مادر چون در جوها و فضاهاى اسلامى بزرگ شده اند تاثيرى نكند ؛ آنها اگر بيست سال هم آنجا بمانند تغييرى نمى كنند يا چندان تغييرى نمى كنند، ولى بچه اى كه از دو سالگى چشم باز مى كند چنين محيطى را مى بيند، به طور قطع و يقين ديگر به صورت يك بچه مسلمان بيرون نخواهد آمد. اينجا تكليف چيست ؟
افرادى كه به چنين محله ها مى روند، اولين وظيفه اى كه دارند اين است كه اين محيط را تبديل كنند به محيط اسلامى . وقتى مى رويد آنجا و مى بينيد در اطراف آنجا مسجدى وجود ندارد، كوشش كنيد مسجد به وجود بياوريد. مسجد تنها هم كارى نمى كند، اينكه مسجدى و نماز جماعتى باشد و هر ديگرى نباشد كارى نمى كند ؛ مسجد باشد، جلسه باشد، وعظ باشد، قرائت قرآن باشد، تبليغ اسلام باشد. اگر چنين كارهايى صورت بگيرد، نه تنها انسان (با هجرت خود) تخلفى نكرده است بلكه سبب تبليغ و ترويج اسلام شده است . در قديم الايام اين حرفها نبود، شهرها كوچك بود ؛ همه شهر يك حكم را داشت ، آن سر شهر و اين سر شهر يك حكم را داشت . اما در شهرهاى بزرگى مثل تهران هر محله اش يك حكم مخصوص به خود دارد.
قرآن در اين زمينه (هجرت ) مى فرمايد: ان الذين توفهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعة فتها جروانها (121). گروهى هستند كه وقتى فرشتگان الهى براى قبض روح اينها مى آيند، وضع اين را و به اصطلاح امروز پرونده اينها را خيلى خراب مى بينند. به اينها مى گويند: شما در چه وضعى بسر مى بريد؟ چرا اينچنين ؟ چرا اينقدر سياه و تاريك ؟! آنها از اين عذرهايى كه در دنيا براى انسانها ذكر مى كنند و به خيال خودشان عذر است مى آورند: كنا مستضعفين فى الارض ما يك مردم بيچاره دست نارسى بوديم ، در يك گوشه زمين افتاده بوديم . ما كه دستمان به علم نمى رسيد، به عالم نمى رسيد، به معلم نمى رسيد. ما چه مى دانستيم اسلام چيست ، حقيقت چيست . كسى به ما چيزى نمى گفت . ما يك جايى بوديم كه دستمان به چيزى نمى رسيد، محيط ما فاسد بود، مساعد نبود. آيا فرشتگان اين عذر را قبول مى كنند و مى گويند بسيار خوب ، پس شما معذوريد، خدا هم شما را عذاب نخواهد كرد؟ آيا مى گويند اينكه محيط شما فاسد بوده تقصير شما نبوده ؟ نه ، به آنها مى گويند قالوا الم تكن ارض الله واسعة فتها جروا فيها آيا زمين خدا فراخ نبود؟ شما را بسته بودند به همين سرزمين فاسد و همين محيط فاسد؟ آيا همه جاى دنيا مانند همين محيط شما بود؟ يا بود در دنيا جايى كه اگر شما به آنجا هجرت و مسافرت و كوچ مى كرديد، محيط صددرصد مساعد بود؟ چرا اين كار را نكرديد؟ الم تكن ارض الله واسعة فتها جروا فيها آيا زمين خدا فراخ نبود؟ آيا نمى توانستيد هجرت كنيد؟ اين محيط فاسد، محيط ديگر! چرا به محيط ديگر نرفتيد؟
اين است كه در اسلام به طور كلى هجرت كردن يعنى خانه و لانه و زندگى را رها كردن ، وطن را رها كردن و به جايى رفتن كه در آنجا رفتن كه در آنجا ايمان نجات پيدا كند، يك مساله اساسى است و حكمش هم براى هميشه باقى است ؛ منسوخ نشده و اختصاص به مهاجرين صدر اول ندارد.
برداشت غلط برخى متصوفه
اما قرآن در اين آيه به مطالب را به شكلى ذكر كرده است كه براى بعضى كه به اصطلاح يك نوع تصوفهاى افراطى دارند، حتى سوء تفاهم به وجود آورده ، به اين معنى كه اصلا آيه را به طور ديگرى معنى كرده اند. آيه مى گويد: هر كس كه از خانه خودش بيرون رود در حالى كه به سوى خدا و پيامبرش كوچ كرده است ...مى گويند: درست است كه مبدا را خانه خودش ‍ ذكر مى نمايد و اين مربوط اخلاق انسان است . به سوى خدا مسافرات كردن يعنى سير و سلوك قلبى و معنوى داشتن ، مراتب اخلاص را طى كردن ، به مقامات قرب بالا رفتن . به مقامات قرب بالا رفتن احتياجى به اين ندارد كه انسان خانه و لانه اش را رها كند. انسان مى تواند زير كرسى بنشيند و در عين حال نفس خودش را تهذيب و تصفيه كند و خودش را خالص نمايد تا تقرب به ذات خدا پيدا كند؛ نماز بخواند، روزه بگيرد، دعا بخواند، كارهايى بكند كه موجب تقرب به ذات خداست . مى گويند: غايت اين سير خداست ، به سوى خدا بالا رفتن . گفت :
سلوك راه عشق از خود دهايى است
نه طى منزل و قطع مسافات
پس مقصود از اينكه قرآن مى گويد هر كسى از خانه خودش خارج بشود مهاجر به خدا و پيغمبر، مقصود از اين خانه خود خانه نفس است ؛ يعنى هر كس از خودى خارج بشود، از منيت خارج بشود، از انانيت خارج بشود، به سوى خدا هجرت كند، اجرش بر خداست . اولى اين البته غلط است ، درست نيست .
قرآن در اين آيه ، هر دو هجرت را ذكر كرده ، اعجاز بيان قرآن اين است كه ابتدا را خانه ذكر مى كند، همين خانه را نه خانه نفس را، همين لانه را، همين خانه گلى كه انسان در آن زندگى مى كند، ولى مى گويد: اى كسى كه مى خواهى از خانه اى به خانه ديگر هجرت كنى ، آقاى كه مى خواهى از شهرى به شهر ديگر هجرت كنى به نام اينكه براى ايمانم هجرت مى كنم ، آقايى كه حتى از كشورى به كشور ديگر هجرت مى كنى ! حسابش را بايد داشته باشى كه در عين اينكه از جايى به جايى ، از مكانى به مكانى مى روى ، حرفت از اين هجرت و كوچ كردن چيست ؟ هدف فقط و فقط بايد خدا باشد و بس . اگر هدف خدا نباشد، اگر از اين سر دنيا هم بروى به آن سر دنيا، اگر تمام خانمان را رها كنى ، زن و بچه و پدر و مادر و برادر و حتى لباسها را هم رها كنى ، لخت و عور بروى يك شاهى ارزش ندارد. اين بود كه پيغمبر اكرم فرمود: من كانت هجرته الى الله و رسوله فهجرته الى الله و رسوله و من كانت هجرته الى مال يصيبه اءم امراءة يصيبها فهجرته الى ما هاجر اليه (122). فرمود من مهاجر مى خواهم اما مهاجر مخلص . من فقط دنبال اين نيستم كه عده اى از مكه يا شهرهاى ديگر بيايند به دارالهجره كه مدينه است . من مى خواهم اين كارشان لله و فى الله باشد. اگر لله و فى الله نباشد ارزشى ندارد.
هدف و نيت در جهد اسلامى
جهاد اسلامى هم همين طور است . جهاد اسلامى ، صرف شمشير زدن و با دشمن اسلام جنگيدن نيست . شمشير زدن در راه خدا و به قصد رضاى خدا جهاد است و الا ممكن است كسى در صفوف مسلمين هم باشد، از سربازهاى ديگر هم بيشتر حرارت به خرج بدهد، بيشتر هم گرد و خاك كند اما اگر توى دلش را بشكافيد، مثلا شهرت ، نام ، افتخار، اسمم زياد برده شود، عكسم چاپ بشود، اسمم در تاريخ ثبت بشود يا به هدفهاى ديگر است شايد كشته نشديم . اگر كشته نشديم ، قهرمان خواهيم بود. اگر قهرمان باشيم ، پولها به ما خواهند داد، جايزه ها خواهند داد، زنان زيبا به همسرى مادر خواهند آمد. پس دنيا و آخرت هر دو را با يكديگر داريم ؛ هم رفته ايم در جهاد فى سبيل الله شركت كرده ايم و هم دنياى اينچنين داريم . نه ، البته دنيا مى رسد اما به شرط اينكه هدف تو دنيا نباشد.
ظاهرا در جنگ احد است ؛ ديدند يكى از انصار (يعنى از مسلمانان ساكن مدينه ) خيلى در اين جنگ شجاعت به خرج مى دهد و خيلى هنر كرد وافرند زيادى را به خاك انداخت . در حالى كه او روى خاكها افتاده بود و لحظات آخرش را طى مى كرد و از درد هم خيلى رنج مى كشيد، بعضى آمدند خدمت رسول اكرم و گفتند: يا رسول الله ! فلانى خيلى مجاهد خوبى بود، خيلى سرباز خوبى بود، امروز خيلى فعاليت كرد. پيغمبر التفاتى نكرد.
بار ديگر اين سخن را گفتند. باز هم پيغمبر التفاتى نكرد. اسباب تعجب شد: چرا پيغمبر به چنين سرباز فداكارى اهميت نمى دهد؟! تا اينكه يكى از مسلمين به بالين او رسيد، گفت : مرحبا، تبريك مى گويم به تو كه فى سبيل الله مجاهده كردى و الان دارى شهيد فى سبيل الله از بين مى روى . گفت : من اين حرفها سرم نمى شود، فى سبيل الله و شهيد فى سبيل الله سرم نمى شود. من ديدم مردم مدينه و مردم مكه دارند با همديگر مى جنگند؛ اين طرف مردم مدينه هستند و آن طرف مردم مكه ، تعصب وطنى و همشهرى گرى مرا وادار كرد كه چنين كنم . اين حرفها كه تو مى گويى ، من سرم نمى شود، من به خاطر تعصب وطن و تعصب ملى گرى و تعصب همشهرى گرى اين كار كردم . بعد هم چون ديد از درد رنج مى برد، گفت : من طاقت ندارم اين دردها را تحمل كنم . به زحمت از جا حركت كرد و سر شمشيرش را گذاشت روى قلبش و يك فشار داد، خودكشى هم كرد، تازه فهميدند كه چرا پيغمبر اعتنايى نكرد، چون جهاد بايد جهاد فى سبيل الله باشد، هجرت بايد هجرت فى سبيل الله باشد، يعنى هجرت ، مسافرت ظاهرى با سلوك الى الله هر دو توام باشد؛ هجرت كننده ، هم مهاجر باشد و هم عارف سالك . هر دو را اسلام با هم مى خواهد.
اين آيه ، هر دو را با يكديگر ذكر مى كند: و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله يعنى در آن واحد دو هجرت بكند: هجرت جسمى و هجرت روحى ، جسمش را شهرى به شهر ديگر منتقل بشود و روحش از مرحله انانيت و منيت به مرحله اخلاص ترقى كند و بالا برود. اينچنين مهاجرى را قرآن مى گويد: فقد وقع اجره على الله (يك تعبير خيلى عالى است ) اجر او را ديگر از خدا بخواهيد؛ عهده دار اجر او خداست . اين تعبير كه عهده دار اجر او خداست . يعنى مطلب بالاتر از اين حرفهاست كه بتوانيد تصور كنيد اجر چنين مهاجرى چه خواهد بود.
طالب علم ، مهاجر الى الله
در تفسير اين آيه كريمه ، تعميمى داده اند (شايد هم حديث داشته باشد، الان يادم نيست ) كه اين تعميم خيل بجا و مناسب است و بعيد نيست كه درست باشد (اگر حديثى باشد كه ديگر قطعا خواهيم گفت همين طور است ) و آن اينكه اين آيه شامل يك گروه ديگر هم مى شود و آن گروه ، طالبان علم هستند، طالبان علمى كه شهر وطن خودشان به شهر ديگرى ، هجرت مى كنند براى چه ؟ براى اينكه علم و معارف اسلامى بياموزند، هدفشان از اين آموزش چيست ؟ آيا نام است ؟ نه شهرت است ؟ نه افتخار است ؟ نه بالا دست ديگران بنشينند؟ نه دستشان را ببوسند؟ نه وجوهات به آنها بدهند؟ نه بلكه هدفشان فقط و فقط ارشاد و تبليغ مردم ، ازدياد ايمان خودشان و بعد ارشاد و هدايت مردم است . چنين افرادى اگر پيدا بشوند و زياد پيدا مى شوند اينها مهاجرند؛ اين غريبانى كه از وطنها و شهرهاى خودشان دور شده اند براى آموزش علم و دانش ، و هدفشان از آموزش علم و دانش رفع نيازهاى اسلامى و كار براى خداست .
حتى لزوم ندارد كه چنين انسانى فقط براى آموزش معارف خاص ‍ اسلامى رفته باشد، براى اينكه عقايد اسلامى ، تفسير، احكام اسلامى و... بياموزد. اگر كسى يك رشته ديگر را انتخاب كند و هدفش رفع يك نياز اسلامى باشد نيز مصداق اين آيه است . مثلا شخصى رشته پزشكى را انتخاب كرده است ولى چرا دنبال اين رشته رفته است ؟ براى اين احساس : جامعه اسلامى احتياج به پزشك مسلمان دارد. دنبال پزشكى رفته است نه براى اينكه جيبش را پر كند، نه براى اينكه تيتر دكترى روى اسمش بيايد، بلكه براى اينكه اين فريضه كفايى ، اين واجب كفايى دنياى اسلام را كه اسلام نياز دارد به يك عده پزشك به قدرى كه كافى باشند و مسلمين رفع نيازشان بشود و بيماريهايشان معالجه بشود. انجام دهد. چنين شخصى هم مهاجر الى الله و رسوله است . (و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه فقد وقع اجره على الله ) چنين افرادى هم اگر در خلال اين مهاجرت بميرند. برادر كوچك شهدا هستند چون مهاجر برادر كوچك مجاهد است و مجاهد برادر بزرگ مهاجر.
پس قرآن مى گويد: مهاجرانى كه از خانه خودشان خارج مى شوند و در خلال مهاجرت مرگشان فرا مى رسد، اجر اينها با خداست . و در جاى ديگر هم عرض كرده ايم كه هميشه مهاجر و مجاهد توام با يكديگر ذكر مى شوند.
حالا اگر كسى ، هم مهاجر باشد و هم مجاهد، اين ديگر اجر مضاعف دارد. از خانه و شهر خود حركت مى كند و با دشمن اسلام مى جنگد براى (123) نجات دادن ايمان جامعه . براى اينكه ايمان جامعه را نجات بدهد، چنين كارى مى كند اين كيست ؟ اين ، هم مهاجر است و هم مجاهد، هم مصداق و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله است و هم مصداق آنهمه آياتى كه راجع به جهاد فى سبيل الله داريم : ان الله اشترى من المؤ منين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون وهدا عليه حق فى التوراة و الانجيل و القران (124) چنين اشخاصى ، هم مهاجرند و هم مجاهد.
امام حسين عليه السلام ، مهاجر و مجاهد
حسين بن على سلام الله عليه در منطق قرآن ، هم مهاجر است و هم مجاهد. او خانه و شهر و ديار خود را رها كرده است و پشت سر گذاشته است همچنان كه موسى بن عمران مهاجر بود. موسى بن عمران هم شهر و ديارش را كه مصر بود پشت سر گذاشت تا به مدين رسيد، ولى او فقط مهاجر بود نه مجاهد. ابراهيم مهاجر بود: انى ذاهب الى ربى (125) شهر و ديار و وطن خودش (بابل ) را رها كرد و رفت . حسين بن على امتيازى كه دارد اين است كه هم مهاجر است و هم مجاهد. مهاجرين صدر اسلام در ابتدا كه مهاجر بودند هنوز مجاهد نبودند و دستور جهاد براى آنها نرسيده بود. آنها فقط مهاجر بودند؛ بعدها كه دستور جهاد رسيد، اين مهاجرين تبديل به مجاهدين هم شدند. اما كسى كه از روز اول ، هم مهاجر بود و هم مجاهد، وجود مقدس حسين بن على عليه السلام بود (فقد وقع اجره على الله ). پيغمبر اكرم در عالم رويا به او فرموده بود: حسينم ! مرتبه و درجه اى هست كه تو به آن مرحله و درجه نخواهى رسيد مگر از پلكان شهادت بالا بروى (مهاجرا الى الله و رسوله )
در حدود بيست و چهار روز عملا حسين بن على در حال مهاجرت بود؛ از آن روزى كه از مكه حركت كرد (روز هشتم ماه ذى الحجه ) تا روزى كه به سرزمين كربلا رسيد و آنجا باراندازش بود و خرگاه خودش را در آنجا فرود آورد. آن روزى كه از مكه حركت كرد و آن خطبه معروفى را نقل كرده اند خواند، هجرت و جهادش را توام با يكديگر ذكر كرد: خط الموت على ولد ادم مخط القادة على جيد الفتاة و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف ايها الناس ! مرگ براى فرزند آدم زينت قرار داده شده است ، آنچنانكه يك گردنبند براى يك زن جوان زينت است . مرگ ترسى ندارد، مرگ بيمى ندارد. شهادت در راه ايمان ، براى انسان تاج افتخار است . كه بر سر مى گذارد و براى مرد مانند آن گردنبندى است كه يك زن جوان به گردن خود مى آويزد؛ زينت است ، زيور است . كانى باوصالى تتقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلا ايها الناس ! الان از همين جا گويا به چشم خودم مى بينم كه در آن سرزمين ، چگونه آن گرگهاى بيابان ريخته اند و مى خواهند بند از بند من جدا كنند. رضى الله رضانا اهل البيت ما اهل بيت از خودمان رضايى نداريم ، رضاى ما رضاى اوست . هر چه او بپسندد ما آن را مى پسنديم ؛ او براى ما سلامت بپسندد سكوت مى پسنديم ، تكلم بپسندد تكلم ؛ سكون بپسندد تكلم ، بپسندد سكون ، تحرك بپسندد تحرك گفت :
قضايم اسير رضا مى پسندد
رضايم بدانچه قضا مى پسندد
چرا دست يازم چرا پاى كوبم
مرا خواجه بى دست و پا مى پسندد
در جمله آخر، هجرت خودش را اعلام مى كند: من كان فينا باذلا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا ان شاءالله (126) هر كسى كه كاملا آماده است كه خون قلبش را هديه كند (ما در اين راه يك هديه بيشتر نمى خواهيم )، هر كسى كه حاضر است با من هم آواز باشد و مانند من كه هديه ام خون قلبم است ، در اين راه چنين هديه اى براى خداى خودش بفرستد، چنين هديه اى در راه خداى خودش ‍ بدهد، چنين آمادگى دارد، آماده يك مهاجرت باشد، آماده يك كوچ و رحلت باشد كه من صبح زود كوچ خواهم كرد: فانى راحل مصبحا ان شاء الله .
عده زيادى همراه حسين بن على آمدند. در ابتدا شايد هنوز بودند افرادى كه خيال مى كردند ممكن است در سخنان حسين بن على اندكى مبالغه در كار باشد، شايد باز سلامتى در كار باشد. بين راه هم عده اى ملحق شدند، ولى حسين بن على نمى خواست عناصر ضعيفى همراهش باشند. در مواطن مختلف ، سخنانى گفت كه اصحابش را تصفيه كرد. افرادى كه چنان شايستگى نداشتند جدا شدند. خارج شدند، غربال شدند، خالصها ماندند تمام عيارها باقى ماندند. افرادى باقى ماندند كه حسين بن على درباره آنها شهادت داد كه من از ياران خودم بهتر و باوفاتر سراغ ندارم ؛ يعنى اصحاب من ! اگر امر داير بشود ميان اصحاب بدر و شما، من شما را ترجيح مى دهم ؛ اگر امر داير بشود ميان اصحاب صفين و شما، من شما را ترجيح مى دهم ؛ شما تاج سر همه شهدا هستيد.
در شب عاشورا آن وقتى كه اباعبدالله هه آنها را مرخص مى كند. مى گويد من بيعتم را برداشتم . از ناحيه دشمن به آنها اطمينان مى دهد كه كسى به شما كارى ندارد. در عين حال مى گويند: آقا ما شهادت در راه تو را انتخاب كرده ايم ؛ يك جان كه ارزشى ندارد، اى كاش هزار جان مى داشتيم و همه را در راه تو فدا مى كرديم . بداهم بذلك اخوه عباس بن على اول كسى كه چنين سخن را گفت ، برادرش ابى الفضل العباس بود، چقدر قلب مقدس اباعبدالله شاد شد از اينكه اصحابى مى بيند با خودش هماهنگ ، همفكر، هم عقيده و هم مقصد. آن وقت اباعبدالله مطالبى را براى آنها ذكر كرد، فرمود: حالا كه كار به اين مرحله رسيد، من وقايع فردا را اجمالا به شما مى گويم : حتى يك نفر از شما هم فردا زنده نخواهد ماند.
اباعبدالله در روز عاشورا افتخارى به اصحاب خودش داد، پاداشى به اصحاب خودش داد كه اين پاداش براى هميشه در تاريخ ثبت شد. رد آن لحظات آخر است . همه شهيد شده اند. ديگر مردى جز زين العابدين - كه بيمار و مريض است و در خيمه افتاده است . باقى نيست . حسين است و يك دنيا دشمن . وسط معركه تنها ايستاده است . نگاه مى كنيد، جز بدنهاى قلع و قم شده اين اصحاب كسى را نمى بيند. جمله هايى مى گويد كه معنايش اين است : من زنده اى در روى زمين جز اين بدنهاى قلع و قم شده نمى بينم . گفت :
مرده دلان اند بر روى زمين
بهر چه با مرده شوم همنشين
آنها كه در زير خاك هستند يا روى خاك افتاده اند، زنده اند. حسين بن على در حالى كه دارد استنصار مى كند و يارى مى خواهد، از تنها زنده هايى كه مى بيند كمك مى خواهد، آن زنده ها چه كسانى هستند؟ همين بندهاى قلع و قم شده . فرياد مى كشد: يا ابطال الصفا و يا فرسان لهيجاء اى شجاعان با صفا و اى مردان كارزار و اى شيران بيشه شجاعت ! قوموا عن نومتكم ايها الكرام و امنعوا عن حرم الرسول العتاة اى بزرگزادگان ! از اين خواب سنگين بپا خيزيد، حركت كنيد، مگر نمى دانيد اين دونهاى پست و كثيف قصد دارند به حرم پيغمبر حمله كنند؟ بخوابيد، بخوابيد، حق داريد، حق داريد! من مى دانم كه ميان بدنها و سرهاى مقدس ‍ شما جدايى افتاده است .
لا حول و لا قوة الا باالله و صلى الله على محمد و اله الطاهرين . باسمك العظيم الاعظم الا عز الاجل الاكرم يا الله ...
خدايا! دلهاى ما را به نور ايمان منور بگردان . قلبهاى ما را به حقايق مقدس ‍ اسلام آشنا بفرما. ما را قدردان نعمت قرآن قرار بده . قدردان نعمت اسلام قرار بده ، قدردان پيغمبر و آل او قرار بده . نيتها ما را خالص بفرما. اموات ما مشمول عنايت و رحمت خود بفرما.
و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان .
هجرت و جهاد(2)
دين مقدس اسلام از جنبه اجتماعى بر دو پايه هجرت و جهاد استوار است . قرآن كريم دو موضوع هجرت و جهاد را با تقديس خاص ياد مى كند و مهاجرين و مجاهدين را فوق العاده مى فرمايد.
هجرت يعنى براى نجات ايمان ، از خانمان و زندگى دست شستن و كنار رفتن و دور شدن و كوچ كردن و به سرزمين ايمان رفتن . ما در آيات زيادى از قرآن عبارت هاجروا و جاهدوا را مى بينيم : والذين امنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله و الذين اووا و نصروا اولئك هم المؤ منون حقا (127) مسلمين صدر اسلام دو گروه را تشكيل مى دادند: گروهى به نام مهاجرين خوانده مى شدند و گروه ديگر به نام انصار. انصار ساكنان مدينه و مهاجرين ، مسلمانان و مومنانى بودند كه براى نجات ايمان خود شهر و ديار خويش را رها كرده و به مدينه آمده بودند. هجرت نيز مانند جهاد در اسلام يك حكم نسخ نشدنى و ركنى از اركان اسلام و حكمى هميشه زنده است ، يعنى هميشه ممكن است شرايطى پيش بيايد كه وظيفه يك مسلمان هجرت باشد. براى اينكه بعضى از اشتباهات كه احيانا ممكن است در دو طرف رخ بدهد از بين برود، مطلبى را در موضوع هجرت و نيز جهاد عرض مى كنم :
هجرت از گناهان
از هجرت و همچنين از جهاد، تعبير و تفسير ديگرى هم شده است و آن اينكه از هجرت تعبير به هجرت از گناهان مى شود: المهاجر من هجر السيئات (128) مهاجر كسى است كه از گناهان هجرت كند و دورى گزيند. آيا اين تعبير و تفسير درست است يا نه ؟ مثلا كسى كه به گناهى آلوده است اگر از آن گناه دست شست ، كناره گيرى كرد و دور شد، نوعى مهاجر است چون از گناه دورى جسته است . با اين منطق همه توبه كاران دنيا مهاجر هستند چون يكمرتبه گناه و سيئه را كنار گذاشته و از آن هجرت كرده اند، نظير فضيل بن عياض و بشر حافى .
فضيل بن عياض مردى است كه در ابتدا دزد بود. بعد تحولى در او پيدا شد، تمام گناهان را كنار گذاشت ، توبه واقعى كرد و بعدها يكى از بزرگان شد نه فقط مرد باتقوايى شد، بلكه معلم و مربى عده ديگرى شد، در حالى كه قبلا يك دزد سر گردنه گيرى بود كه مردم از بيم او راحتى نداشتند. يك شب از ديوارى بالا مى رود روى ديوار مى نشيند و مى خواهد از آن پايين بيايد. اتفاقا مرد عابد و زاهدى شب زنده دارى مى كرد، نماز شب مى خواند، دعا مى خواند، قرآن مى خواند و صداى حزين قرآن خواندنش ‍ به گوش مى رسيد. ناگهان صداى قرآن خوان را شنيد كه اتفاقا به اين آيه رسيد بود: الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله (129) آيا وقت آن نرسيده است كه مدعيان ايمان ، قلبشان براى ياد خدا نرم و آرام شود؟ يعنى تا كى قساوت قلب ، تا كى تجرى و عصيان ، تا كى پشت به خدا كردن ؟ آيا وقت روبرگرداندن ، روكردن به سوى خدا نيست ؟ آيا وقت جدا شدن از گناهان نيست ؟ اين مرد كه اين جمله را روى ديوار شنيد، گويى به خود او وحى شد، گويى مخاطب شخص اوست ، همان جا گفت : خدايا! آرى ، وقتش رسيده است ، الان هم وقت آن است . از ديوار پايين آمد و بعد از آن دزدى ، شراب ، قمار، و هر چه را كه احيانا مبتلا به آن بود كنار گذاشت . از همه هجرت كرد و دورى گزيد. تا حدى كه براى او مقدور بود، اموال مردم را به صاحبانشان پس داد يا لااقل استرضاء كرد، حقوق الهى را ادا كرد، جبران مافات كرد، پس اين هم مهاجر است يعنى از سيئات و گناهان دورى گزيد.
در زمان امام موسى كاظم عليه السلام مردى در بغداد بود به نام بشر؛ از رجال و اعيان و عياشان بغداد بود. يك روز حضرت موسى بن جعفر (سلام الله عليه ) از جلوى درب خانه اين مرد مى گذشت . اتفاقا كنيزى از خانه بيرون آمده بود براى اينكه زباله هاى خانه را بيرون بريزد. در همان حال صداى تار از خانه بلند بود. معلوم بود كه ميخوارگان در آنجا مشغول ميخوارگى و خوانندگان و آوازخوانان مشغول آواز خوانى هستند. امام از آن كنيز به طعن و استهزاء پرسيد: اين خانه ، خانه كيست ؟ آيا صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟ كنيز تعجب كرد، گفت : آيا نمى دانى ؟ خانه بشر، يكى از رجال و اعيان است . او مى تواند بنده باشد؟! معلوم است كه آزاد است . فرمود آزاد است كه اين سرو صداها از خانه اش بيرون مى آيد؛ اگر بنده بود كه اوضاع اين طور نبود. امام اين جمله را فرمود و رفت . اتفاقا بشر منتظر بود كه اين كنيز برگردد. چون او دير برگشت ، از او پرسيد: چرا دير آمدى ؟ گفت : مردى كه علائم صالحان و متقيان در سيمايش بود و آثار زهد تقوا و عبادت از او پيدا بود، از جلوى درب خانه عبور مى كرد، چشمش كه به من افتاد سؤالى كرد، من هم به او جواب دادم ، گفت : جه سوالى كرد؟ گفت او پرسيد صاحب اين خانه آزاد است يا بنده ؟ من هم گفتم آزاد است . او چه گفت ! او هم گفت : بله كه آزاد است ، اگر آزاد نبود كه اين طور نبود! همين كلمه ، اين مرد را تكان داد. و گفت : كجا رفت ؟ كنيز گفت : از اين طرف رفت . بشر مجال اينكه كفش به پا كند پيدا نكرد؛ پاى برهنه دويد و خود احساس كرد كه اين مرد بايد امام موسى كاظم (سلام الله عليه ) باشد. خود را خدمت امام رساند و به دست و پاى ايشان افتاد و گفت : آقا! از اين ساعت مى خواهم بنده باشم ؛ بنده خدا باشم . اين آزادى ، آزادى شهوت است و اسارت انسانيت . من چنين آزادى اى را كه آزادى شهوت باشد، آزادى دامن باشد، آزادى تخيل باشد، آزادى جاه و مقام باشد و آن كه اسير است عقل و فطرت من باشد، نمى خواهم . مى خواهم از اين ساعت بنده خدا و از غير خدا آزاد باشم . همان لحظه به دست امام توبه كرد؛ يعنى در همان لحظه از گناهان دورى جست ، كناره گيرى كرد، تمام وسايل گناه را بدور ريخت و به گناهان پشت و به طاعت رو كرد (المهاجر من هجر السيئات ) پس اين هم مردى است مهاجر، چون از گناهان هجرت كرد.
جهاد با نفس
مانند همين تعبير در باب جهاد است : (المجاهد من جاهد نفسه ) مجاهد كسى است كه با نفس خود جهاد كند. مجاهد كسى است كه در مبارزه درونى كه هميشه در همه انسانها وجود دارد (از يك طرف نفس و از يك طرف ديگر عقل ) بتواند با نفس اماره خود، با هواهاى نفسانى خود مبارزه كند. اميرالمومنين مى فرمايد: اشجع الناس من غلب هواه شجاعترين مردم كسى است كه بر هواى نفس خود پيروز شود. شجاعت اساسى آن است .
يك روز رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مدينه عبور مى كرد. جوانان مسلمان را ديد كه سنگى را به عنوان وزنه بردارى بلند مى كنند، زور آزمايى مى كنند براى اينكه ببينند چه كسى وزنه را بهتر بلند مى كند. رسول خدا همان جا بهره بردارى كرد، فرمود: آيا مى خواهيد من قاضى و داور شما باشم . داورى كنم كه قويترين شما كداميك از شماست ؟ همه گفتند: بله يا رسول الله ، چه داورى از شما بهتر! فرمود: احتياج ندارد كه اين سنگ را بلند كنيد تا من بگويم چه كسى از همه قويتر است ، از همه شما قويتر آن كسى است كه وقتى به گناهى ميل و هوس شديد پيدا مى كند، بتواند جلوى هواى نفس خود را بگيرد. قويترين شما كسى است كه هواى نفس ، او را وادار به معصيت نكند. مجاهد كسى است كه با نفس خود مبارزه كند. شجاع آن كسى است كه از عهده نفس خويش برآيد.
داستان معروفى درباره پورياى ولى - كه يكى از پهلوانان دنياست و ورزشكاران هم او را مظهر فتوت و مردانگى و عرفان مى دانند و مرد عارف پيشه اى بوده (130) - نقل مى كنند كه يك روز به كشورى سفر مى كند تا با پهلوان درجه اول آنجا در روز معين مسابقه پهلوانى بدهد در حالى كه پشت همه پهلوانان را به خاك رسانده بود. در شب جمعه به پيرزنى بر مى خورد كه حلوا خير مى كند و از مردم هم التماس دعا دارد. پيرزن پورياى ولى را نمى شناخت ؛ جلو آمد و به او حلوا داد و گفت : حاجتى دارم ، براى من دعا كن . گفت چه حاجتى ؟ پيرزن گفت : پسر من قهرمان كشور است و قهرمان ديگرى از خارج آمده و قرار است در همين روزها با پسرم مسابقه دهد. تمام زندگى ما با همين حقوق قهرمانى پسرم اداره مى شود. اگر پسر من زمين بخورد آبروى او كه رفته است هيچ ، تمام زندگى ما تباه مى شود و من پيرزن هم از بين مى روم پورياى ولى گفت : مطمئن باش . من دعا مى كنم . اين مرد فكر كرد كه فردا چه كنم ؟ آيا اگر قويتر از آن پهلوان بودم ، او را به زمين بزنم يا نه ؟ به اينجا رسيد كه قهرمان كسى است كه با هواى نفس خود مبارزه كند. روز موعود با طرف مقابل كشتى گرفت . خود را بسيار قوى يافت و او را بسيار ضعيف ، به طورى كه مى توانست فورا پشت او را خاك برساند. ولى براى اينكه كه كسى نفهمد، مدتى با او هماوردى كرد و بعد هم طورى خودش را سست كرد كه حريف ، او را به زمين زد و روى سينه اش نشست . نوشته اند در همان وقت احساس كرد كه گويى خداى متعال قلبش را باز كرد، گويى ملكوت را با قلب خود مى بيند، چرا؟ براى اينكه يك لحظه جهاد با نفس كرد. بعد همين مرد از اولياء الله شد، چرا؟ چون الجهاد من جاهد نفسه چون اشجع الناس من غلب هواه ، چون قهرمانى اى به خرج داد بالاتر از همه قهرمانيهاى ديگر و همان طور كه پيغمبر اكرم فرمود: زورمند و قوى آن كسى نيست كه وزنه را بلند كند. بلكه آن كسى است كه در ميدان مبارزه با نفس اماره پيروز شود.
بالاتر از اين ، داستان على عليه السلام با عمرو بن عبدود است ، قهرمانى كه به او فارس يليل مى گفتند، كسى كه يك تنه با هزار نفر برابرى مى كرد. در جنگ خندق ، مسلمين يك طرف و دشمن در طرف ديگر از خندق بودند به طورى كه دشمن نمى توانست از آن عبور كند. چند نفر از كفار كه يكى از آنها عمرو بن عبدود بود، خود را به هر طريقى شده به اين طرف خندق مى رسانند. اسب خود را جولان مى دهد و فرياد مى كشد: هل من مبارزه ؟ مسلمانان كه سابقه اين مرد را مى دانستند، احدى جرات نمى كند پا به ميدان بگذارد چون مى دانستند رفتن همان و كشته شدن همان ، رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: چه كسى به ميدان اين مرد مى رود؟ احدى از جا تكان نمى خورد جز جوانى بيست و چند ساله كه على عليه السلام بود، فرمود: يا رسول الله ! من ، فرمود: نه ، بنشين ، بار ديگر اين مرد فرياد كشيد: هل من مبارزه ؟ احدى جز على عليه السلام از جا تكان نخورد. پيغمبر فرمود: على جان فعلا بنشين . دفعه سوم يا چهارم كه مبارزه طلبيد، عمر بن خطاب براى اينكه عذر مسلمانان را بخواهد گفت : يا رسول الله ! اگر كسى جواب نمى گويد عذرش خواسته است . اين شخص غولى نيست كه كسى بتواند با او برابرى كند. يك وقت در سفرى ، دزد به قافله ما حمله كرد، او يك كره شتر را به عنوان سپر روى دستش بلند كرد. يا اين غول كه يك انسان نمى تواند بجنگد. بالاخره على عليه السلام مى آيد و چنين قهرمانى را به خاك مى افكند. يعنى بزرگترين قهرمانيها، و روى سينه او مى نشيند، سر اين قهرمان را از بدن جدا كند.
او خدو انداخت بر روى على
افتخار هر نبى و هر ولى
از شدت عصبانيتى كه داشت ، آب دهان به صورت مبارك على عليه السلام انداخت . على عليه السلام از روى سينه او بلند مى شود. مدتى قدم مى زند، بعد مى آيد مى نشيند. عمرو بن عبدود مى گويد: چرا رفتى و چرا آمدى ؟ مى فرمايد: تو به صورت من آب انداختى ، احساسى كردم كه ناراحت و عصبانى شدم ترسيدم در حالى كه دارم سر تو را از بدن جدا مى كنم عصبانيت من در كارم دخالت داشته باشد و آن هواى نفس است . من تيغ از پى حق مى زنم . نمى خواهم در كارم غير خدا دخالتى داشته باشد. اين را مى گويند قهرمان ، مجاهد و شجاع .
تفسير انحرافى
پس ، تعبير ديگر از هجرت ، دورى گزيدن از شهر گناه و تعبير ديگر از جهاد، مبارزه با غول نفس است . آيا اين تعبير درست است يا نه ؟ اين تعبير به نوعى درست است ، اما تفسير انحرافى هم شده است . جمله المهاجر من هجر السيئات و نيز جمله المجاهد من جاهد نفسه را اولياء دين گفته اند، بلكه پيغمبر اكرم فرمود جهاد اكبر جهاد با نفس است . ولى اشتباه و انحراف در اين است كه بعضى به بهانه اينكه هجرت همان هجرت از گناهان و جهاد همان جهاد با نفس است ، هجرت جسمانى و ظاهرى و جهاد با دشمن خارجى را بوسيدند و كنار گذاشتند (و گفتند) به جاى آنكه در مواقعى كه لازم مى شود، خانه و زن و بچه را رها كنيم ، خويشاوندان و پدر و مادر را رها كنيم ، شهر و ديار را رها كنيم و آواره شهرهاى شويم ، در خانه مى نشينيم و گناهان را رها مى كنيم ، پى ما هم مهاجر مى شويم . ديگرى گفت : ما هم به جاى آنكه زحمت مجاهده در راه خدا با دشمنان دين را متحمل شويم ، در خانه مى نشينيم ، سر به جيب مراقبت فرو برده با نفس خود جهاد مى كنيم و از آنها هم بالاتريم ! هجرت به معنى هجرت از سيئات و جهاد به معنى جهاد با نفس را بهانه اى براى نفى هجرت و جهاد ديگر قرار دادند. اشتباه است .
اسلام دو هجرت دارد نه يك هجرت ، اسلام دو جهاد دارد نه يك جهاد. هر وقت يكى را به بهانه ديگرى نفى كرديم . از تعليمات اسلام منحرف شده ايم . اولياء دين ما (رسول اكرم ، على عليه السلام ، ائمه اطهار) مهاجر بودند به هر دو جنبه مهاجرت ، و مجاهده بودند، به هر دو جنبه مجاهدت . اساسا از نظر معنوى و روحانى هم يك درجاتى هست كه آن درجات را جز از همين پلكان نمى شود بالا رفت . امكان ندارد كه انسانى ميدان جهاد را نديده باشد ولى درجه مجاهده را پيدا كند و يا انسانى هجرت نكرده باشد ولى درجه مهاجر را پيدا كند.
روان انسان اين طور است ؛ بعضى عوامل هستند كه تا انسان كلاس آن را طى نكند آن پختگى مخصوصى را كه بايد پيدا كند، پيدا نمى كند، مثلا ازدواج از نظر اسلام از چند جنبه مقدس است . برخلاف مسيحيت كه تجرد در آن تقدس دارد، در اسلام تاهل تقدس دارد. چرا اسلام براى تاهل تقدس قائل است ؟ يكى از موارد تقدسش جنبه تربيتى روح انسان است . يك نوع پختگى و يك نوع كمال براى روح انسان هست كه جز به وسيله تاهل پيدا نمى شود. يعنى اگر يك مرد يا يك زن تا آخر عمر مجرد بماند ولو اينكه تمام عمرش را رياضت بكشد، نماز بخواند، روزه بگيرد، به مراقبه و مجاهده با نفس بگذراند، در عين حال يك نوع خامى در روح اين آدم مجرد هست و علتش اين است كه متاهل نشده است ؛ چه زن مجرد باشد چه مرد مجرد. اين است كه اسلام تاهل را سنت مى داند و يكى از جهات آن را تاثير در تربيت و پختگى روح انسان است . ممكن است بعضى اشخاص بگويند ما اگر متاهل نيستيم ولى بالاخره به حال عزوبت باقى نمى مانيم . نه ، مساله تاهل ، اختيار همسر كردن ، متعهد شدن در مقابل يك همسر و بعد متعهد بودن در مقابل فرزندان است كه روح انسان را پخته و كامل مى كند. چيز ديگر جانشينش نمى شود. عواملى كه در تربيت انسان مؤ ثر است ، هر كدام به جاى خود موثر است ؛ هيچ كدام جاى ديگرى را نمى گيرد. جهاد بانفس ‍ در جاى خود محفوظ است ، هجرت از سيئات همچنين . اما هجرت عملى چيزى است كه هجرت از سيئات جاى آن را پر نمى كند و جهاد با دشمن هم جاى جهاد با نفس را پر نمى كند.و جهاد با دشمن هم جاى جهاد با نفس ‍ را پر نمى كند. اين است كه اسلام هر دو را در كنار يكديگر قرار مى دهد.
نيت جدى بر هجرت و جهاد
اما تكليف افراد در شرايط مختلف چيست ؟ چون همه شرايط، شرايط جهاد نيست و همه شرايط، شرايط هجرت نيست . پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تكليف اشخاص را معين كرده است . فرموده است تكليف يك نفر مسلمان اين است كه در نيت جدى و قصد واقعى او هميشه چنين چيزى باشد كه اگر وظيفه اى ايجاب كرد هجرت كند، اگر وظيفه اى ايجاب كرد جهاد كند: من لم يغز و لم يحدث نفسه بغزو مات على شعبة من النفاق آن كس كه جنگ نكرده يا فكر جنگ را در مغز خود نپرورانده است ، وقتى بميرد در شعبه اى از نفاق مرده است . افرادى كه نيتشان چنين نيتى است كه اگر وظيفه ايجاب كرد هجرت و جهاد كنند، ممكن است به پايه مهاجرين و مجاهدين واقعى برسند، قرآن مى فرمايد: لايستوى القاعدون من المومنين غير اولى الضرر و المجاهدون فى سبيل الله باموالهم و انفسهم فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين درجة و كلا وعدالله الحسنى و فضل الله المجاهدين على القاعدين اجرا عظيما (131) مسلمانان ، آنها كه در راه خدا مجاهدند به مال و جانشان ، و خانه نشينانى كه (خانه نشينان متخلف را نمى گويد. آنها اصلا به حساب نمى آيند.) فقط به دليل اينكه من به الكفاية وجود دارد در خانه نشسته اند، هرگز با يكديگر برابر نيستند. قرآن ، خانه نشينانى را كه معذورند (كورند و شلند و بيمارند) ولى در نيتشان هست كه اگر اين نقص در آنها نمى بود و اين عذر را نمى داشتند، از ديگران در اين جهاد فى سبيل الله سبقت مى گرفتند، نفى نمى كند كه هم درجه مجاهدين فى سبيل الله باشند. اين مساله در جاى خود درست است .
وقتى اميرالمومنين از صفين مراجعت مى كرد، شخصى خدمت ايشان عرض كرد: يا اميرالمؤ منين ! دوست داشتم برادرم هم همراه ما و در ركاب شما بود و به فيض درك ركاب شما نائل مى شد. حضرت فرمود: بگو نيتش ‍ چيست ؟ در دلش چيست ؟ تصميمش چيست ؟ آيا اين برادر تو معذور بود و نتوانست بيايد يا نه ، معذور بود و نيامد؟ اگر معذور بود و نيامد، بهتر همان كه نيامد و اگر معذور بود و نيامد ولى دلش با ما بود، ميلش با ما بود و تصميم او اين بود كه با ما باشد، پس با ما بوده ، گفت : بله يا اميرالمؤ منين ! اين طور بود، فرمود: نه تنها برادر تو با ما بوده ، بلكه با ما بوده اند افرادى كه هنوز در رحمهاى مادرانند. بلكه با ما بوده اند افرادى كه هنوز در اصلاب پدرانند، تا دامنه قيامت اگر افرادى پيدا شوند كه واقعا از صميم قلب ، نيت و آرزويشان اين باشد كه اى كاش على را درك مى كردم و در ركاب او مى جنگيدم ، ما آنها را جزء اصحاب صفين مى شماريم .
انتظار ظهور يعنى چه ؟ افضل الاعمال انتظار الفرج (132) يعنى چه ؟ بعضى خيال مى كنند اينكه افضل اعمال انتظار فرج است ، به اين معناست كه انتظار داشته باشيم امام زمان (عجل الله تعالى فرجه ) با عده اى كه خواص ‍ اصحابش هستند يعنى سيصد و سيزده نفر و عده اى غير خواص ظهور كنند، بعد دشمنان اسلام را از روى زمين بردارند، امنيت و رفاه و آزادى كامل را برقرار كنند، آن وقت به ما بگويند بفرماييد! ما انتظار چنين فرجى را داريم و مى گوييم افضل اعمال هم انتظار فرج است ! (يعنى بگير و ببند، بده به دست من پهلوان !) نه ، انتظار فرج داشتن يعنى انتظار در ركاب امام بودن و جنگيدن و احيانا شهيد شدن ، يعنى آرزوى واقعى و حقيقى مجاهد بودن در راه حق ، نه آرزوى اينكه تو برو كارها را انجام بده ، بعد كه همه كارها انجام شد و نوبت استفاده و بهره گيرى شد آن وقت من مى آيم ! مانند قوم موسى كه اصحاب پيغمبر گفتند: يا رسول الله ! ما مانند قوم موسى نيستيم . وقتى به نزديك فلسطين كه عمالقه در آنجا بود رسيدند و ديدند يك عده مردان جنگى در آنجا هستند، گفتند: موسى ! فاذهب انت و ربك فقاتلا انا هيهنا قاعدون (133) ما اينجا نشسته ايم ، تو و خدا برويد بجنگيد، آنجا را تصفيه و از دشمن خالى كنيد، خانه را آب و جارو بزنيد؛ وقتى براى ما خبر آورديد كه هيچ خطرى نيست ، فقط بايد برويم راحت بنشينيم و از نعمتها استفاده كنيم . ما به آنجا مى آييم ! موسى گفت : پس شما چى ؟ شما هم وظيفه داريد كه دشمن را كه خانه شما را اشغال كرده است ، از خانه تان بيرون كنيد، اصحاب پيغمبر (مانند مقداد)گفتند: يا رسول الله ! ما آن حرف را نمى زنيم كه بين اسرائيل گفتند. ما مى گوييم : يا رسول الله ! شما اگر فرمان بدهيد كه خودتان را به دريا بريزيد به دريا مى ريزيم ، به آتش بزنيد به آتش مى زنيم .
انتظار فرج داشتن يعنى واقعا در نيت ما اين باشد كه در ركاب امام زمان و در خدمت ايشان دنيا را اصلاح كنيم . در زيارت اباعبدالله عليه السلام مى گوييم : يا ليتنا كنا معك فنفوز فوزا عظيما (كه براى ما يك ورد شده و به معناى آن هم توجه نمى كنيم ) يا اباعبدالله ! اى كاش ما با تو بوديم و رستگارى عظيم پيدا مى كرديم . معنايش اين است كه اى كاش ما در خدمت ، بوديم و شهيد مى شديم و از راه شهادت ، رستگارى عظيم پيدا مى كرديم . آيا اين دعاى ما از روى حقيقت است ؟ افرادى هستند كه از روى حقيقت ادعا مى كنند ولى اكثر ما كه در زيارتنامه مى خوانيم . لقلقه زبان است .
رؤياى يكى از علماى بزرگ
ابا عبدالله عليه السلام در شب عاشورا فرمود: من اصحابى بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم . يكى از علماى بزرگ شيعه گفته بود: من باور نداشتم كه اين جمله را اباعبدالله فرموده باشد به اين دليل كه با خودم فكر مى كردم اصحاب امام حسين خيلى هنر نكردند. دشمن خيلى شقاوت به خرج داد. امام حسين است ، ريحانه پيغمبر است ، امام زمان است ، فرزند على است ، فرزند زهرا است ؛ هر مسلمان عادى هم اگر امام حسين عليه السلام را در آن وضع مى ديد، او را يارى مى كرد. آنها كه يارى كردند خيلى قهرمانى به خرج ندادند، آن ها كه يارى نكردند خيلى مردم بدى بودند، اين عالم مى گويد: مثل اينكه خداى متعال مى خواست مرا از اين غفلت و جهالت و اشتباه بيرون بياورد. شبى در عالم رؤ يا ديدم كه صحنه كربلاست و من هم در خدمت اباعبدالله آمده ام اعلام آمادگى مى كنم . خدمت حضرت رفتم ، سلام كردم . گفتم : يابن رسول الله ! من براى يارى شما آمده ام ، من آمده ام جزء اصحاب شما باشم . فرمود: به موقع به تو دستور مى دهيم . وقت نماز شد (ما در كتب مقتل خوانده بوديم كه سعيد بن عبدالله حنفى و افراد ديگرى آمدند خود را سپر اباعبدالله قرار دادند تا ايشان نماز بخواند) فرمود: ما مى خواهيم نماز بخوانيم ، تو در اينجا بايست تا وقتى دشمن تير اندازى مى كند، مانع از رسيدن تير دشمن شوى . گفتم : چشم ، مى ايستم . من جلوى حضرت ايستادم . حضرت مشغول نماز شدند، يديم يك تير دارد به سرعت به طرف حضرت مى آيد. تا نزديك من شد، بى اختيار خود را خم كردم . ناگاه ديدم تير به بدن مقدس اباعبدالله اصابت كرد. در عالم رويا گفتم : استغفر الله ربى و اتوب اليه عجب كار بدى شد! ديگر نمى گذارم . دفعه دوم تيرى آمد. تا نزديك من شد خم شدم . باز به حضرت خورد! دفعه سوم و چهارم هم به همين صورت خود را خم كرد و تير به حضرت خورد! ناگهان نگاه كردم ديدم حضرت تبسمى كرد و فرمود: ما رايت اصحابا ابر و افى من اصحابى (134)اصحابى بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم پيدا نكردم . در خانه خود نشسته و مرتب مى گويد: يا ليتنا كنا معك فنفوزا فوزا عظيما اى كاش ما هم مى بوديم ، اى كاش ما هم به اين رستگارى نائل مى شديم . پاى عمل به ميان نيامده است تا معلوم شود كه در عمل هم اينچنين هستيد يا نه . اصحاب من مرد عمل بودند نه مرد حرف و زبان .
سخنم خود به خود به اينجا كشيده شد. تقريبا نزديك ظهر هم هست ، نزديك نماز اباعبدالله . در روز عاشورا بيشتر اصحاب قبل از ظهر شهيد شدند، يعنى تا ظهر عاشورا هنوز عده اى از اصحاب و همه اهل بيت و وجود مقدس اباعبدالله در قيد حيات بودند. مرحله اول شهادت اصحاب در آن تيراندازى بود كه دو صف در مقابل يكديگرى ايستادند. صف كوچك اباعبدالله با هفتاد و دو نفر بود ولى با يك روحيه شجاعانه و پرحماسه بى نظير. اباعبدالله حاضر نشد يك ذره قيافه شكست به خود بگيرد. براى هفتاد و دو نفر ميمنه و ميسره و قلب قرارداد، فرمانده قرار داد. منظم و مرتب . جناب زهير بن القين را در ميمنه اصحابش قرار مى دهد كه از آن روز به نام پرچمدار و علمدار حسين و صاحب رايت حسين بن على معروف شد. اصحاب اجازه مى خواهند جنگ را شروع كنند. مى فرمايد: نه ، تا دشمن شروع نكرده ما شروع نمى كنيم . عمر سعد در ابتدا تعللهايى كرده بود. او دلش مى خواست دين و دنيا را، خدا و خرما را با هم داشته باشد. مرتب نامه هاى مصلحتى مى نوشت تا بلكه جنگ نشود. ابن زياد جريان را نمى فهميد. نامه شديدى به او نوشت كه كار بايد يكسره شود، اگر نمى خواهى انجام دهى . به كس ديگرى كه ماموريت را به او داده ايم واگذار كن . از دنيا نمى توانست بگذرد. در امرى كه داير بين دين و دنيا بود، از دينش گذشت ! گفت : مى جنگم و امر امير را اطاعت مى كنم . در روز عاشورا مقدارى از رذالتهاى عمر سعد معلول اين بود كه فكر مى كرد ممكن است گزارشهاى گذشته به ابن زياد رسيده باشد كه عمر سعد تعلل مى ورزد و يك مقدار هواخواه حسين بوده است . لذا براى اينكه خودش را از روسياهى نزد ابن زياد بيرون بياورد، يك سلسله زذالتها كرد براى اينكه آنها را براى ابن زياد نقل كنند؛ وقتى كه دو طرف مقابل يكديگر ايستادند، به تيراندازهاى خود گفت : آماده باشيد، همه آماده شدند، اولين كسى كه تير را به كمان كرد و به طرف خيام حسينى انداخت خود او بود. (135) بعد فرياد زد: ايهاالناس ! همه نزد عبيدالله زياد شهادت بدهيد كه اول كسى كه به طرف حسين تير انداخت . من بودم .
من هر وقت به اينجا مى رسم روضه اى كه از مرحوم عالم بزرگوار، دوست بسيار عزيز و گرانبهاى ما و شما نارمكيها(136) كه حدود ده سال پيش از دست ما رفت . مرحوم آيتى (رضوان الله عليه ) شنيدم يا در كتابش خواندم ، به يادم مى آيد. اين مرد مى گفت : جنگ كربلا با يك تير شروع شد و با يك تير خاتمه يافت . با تيرى كه عمر سعد انداخت ، شروع شد، آيا مى دانيد با چه تيرى خاتمه پيدا كرد، يعنى از جنبه دو طرفى خارج شد و بعد از آن يكطرفه شد؟ اباعبدالله در وسط صحنه ايستاده بود، پس از آنكه كر و فرهاى زيادى كرده و خسته شده بود. ناگهان سنگى به پيشانى مباركش اصابت كرد. پيراهنش را بالا زد تا خون را از جبينش پاك كند كه در همان حال تير زهرآلود و سه شعبه اى به سينه مباركش وارد شد. كار مبارزه حسين عليه السلام در آنجا پايان يافت ، و ديدند حسين عليه السلام ديگر شعار جنگى نمى دهد و مخاطب او فقط خدايش است : بسم الله و بالله و على ملة رسول الله .
غرض اين است كه اولين تيرى كه رها شد، وسيله عمر سعد بود. بعد هم ديگر تير مانند باران به طرف اصحاب اباعبدالله آمد. اينها هم مردانگى كردند، يك پا را خواباندند روى زمين و پاى ديگر را بلند كردند و هر چه تير در چله داشتند انداختند و تعداد زيادى از دشمن را به خاك افكندند. عده اى از اصحاب اباعبدالله در اين تيراندازى عمومى شهيد شدند. بعد جنگ تن به تن شروع شد كه احتياج به زمان داشت . دو طرف براى جنگ تن به تن حاضر شدند. مردى از اصحاب اباعبدالله به ميدان مى رفت ، از آنها هم مى آمدند و در همه موارد هم آن روح ايمان اصحاب اباعبدالله به ميدان مى رفت ، از آنها هم مى آمدند و در همه موارد هم آن روح ايمان اصحاب اباعبدالله پيروزى مى داد. پيرمردشان اگر با يكى از آنها مى جنگيد پيروز مى شد و گاهى پنج نفر ده نفر را از ميان مى برد.
مردى از اصحاب اباعبدالله به نام عابس بن ابى شبيب شاكرى - كه خيلى شجاع بود و آن حماسه حسينى هم در روحش بود - آمد وسط ميدان ايستاد و هماورد طلبيد. كسى جرات نكرد بيايد. اين مرد ناراحت و عصبانى شد و برگشت . خود را از سر برداشت ، زره را از بدن بيرون آورد، چكمه را از پا بيرون كرد و لخت به ميدان آمد و گفت : حالا بياييد با عابس بجنگيد! باز هم جرات نكردند. بعد دست به يك عمل ناجوانمردانه زدند؛ سنگ و كلوخ و شمشير شكسته ها را به سوى اين مرد پرتاب كردند و به اين وسيله او را شهيد نمودند. جوشن ز بر گرفت كه ماهم نه ماهيم (137)
اصحاب اباعبدالله در روز عاشورا خيلى مردانگى نشان دادند، خيلى صفا و وفا نشان دادند (هم زنان و هم مردان آنها) واقعا تابلوهايى در تاريخ بشريت ساختند كه بى نظير است . اگر اين تابلوها در تاريخ فرنگيها مى بود آن وقت مى ديدند از آنها چه مى ساختند. جناب عبدالله بن عمير كلبى يكى از افرادى است كه در كربلا، هم زنش همراهش بود و هم مادرش . مرد خيلى قوى و شجاعى بود. وقتى مى خواهد به ميدان برود، زن او مانع مى شود: كجا مى روى ، من را به كى مى سپارى ؟ (تازه زفاف كرده بود) پس من چه كنم ؟ فورا مادرش آمد و گفت : پسرم ! مبادا حرف زنت را بشنوى . امروز روز امتحان توست . اگر امروز خودت را فداى حسين نكنى ، شير پستانم را به تو حلال نخواهم كرد. اين مرد بزرگ مى رود مى جنگد تا شهيد مى شود. بعد همين زن ، عمود خيمه اى را بر مى دارد و به دشمن حمله مى كند، ابا عبدالله فرياد مى كند: اين زن برگرد! خدا بر زنان جهاد را واجب نكرده است . امر آقا را اطاعت مى كند. ولى دشمن رذالت مى كند، سر اين مرد بزرگ را از بدن جدا مى كند و براى مادرش پرتاب مى كنند: بيا بچه ات را تحويل بگير! سر جوانش را بغل مى گيرد، به سينه مى چسپاند، مى بوسد: مرحبا پسرم ، آفرين پسرم ، حالا ديگر من از تو راضى شدم و شيرم را به تو حلال كردم . بعد آن را به طرف لشكر دشمن مى اندازد و مى گويد: ما چيزى را كه در راه خدا داده ايم پس نمى گيريم .
اباعبدلله يك وقت مى بيند در اين صحنه جز افرادى كه آمده اند و از او اجازه مى خواهند، يك بچه دوازه ساله است كه شمشير به كمرش بسته است ؛ آمد خدمت آقا عرض كرد، اجازه دهيد من به ميدان جنگ بروم (و خرج شاب قتل ابوه فى المعركة . اين طفل كسى است كه قبلا پدرش شهيد شده است ) فرمود: تو كودكى ، نرو، عرض كرد: اجازه دهيد ، من مى خواهم بروم ، فرمود: من مى ترسم مادرت راضى نباشد. گفت : يا اباعبدالله !امى امرتنى مادرم به من فرمان داده و گفته است بايد بروى . اگر خودت را فداى حسين نكنى از تو راضى نيستم . اين طفل آنچنان با ادب است ، آنچنان با تربيت است كه افتخارى درست كرد كه احدى درست نكرد بود. هر كسى كه به ميدان مى رفت . خودش را معرفى مى كرد. در عرب رسم خوبى بود كه افراد، خود را معرفى مى كردند و به همين جهت كه اين طفل خود را معرفى نكرد، در تاريخ مجهول مانده كه پس كداميك از اصحاب بوده است . مقاتل ، او را نشناخته اند، فقط نوشته اند: و خرج شاب قتل ابوه فى المعركة . چرا؟ آيا رجز نخواند؟ رجز خواند اما ابتكارى به خرج داد و رجز را طورى ديگر خواند؛ ابتكارى كه هيچ كسى به خرج نداده بود. اين طفل وقتى به ميدان رفت . شروع كرد به رجز خواندن ، گفت : اميرى حسين و نعم الامير ايها الناس ! من آن كسى هستم كه آقايش ‍ حسين است و براى معرفى من همين كافى است .
اميرى حسين و نعم الامير
سرور فؤ اد البشير النذير
اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المعصية و صدق النية و عرفان الحرمة و اكرمنا بالهدى و الاستقامة و سدد السنتنا بالصواب و الحكمة و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة .
خدايا دلهاى ما را به نور ايمان منور بگردان . ما را از مهاجرين و مجاهدين واقعى دين اسلام قرار بده ، مسلمانان را بر دشمنانشان در همه جبهه ها پيروز بگردان ، شر يهود عنود را بر خودشان برگردان .
خدايا مرضاى مسلمين ، مريض منظور را عاجلا شفا عنايت بفرما، اموات ما را غريق رحمت خود بفرما.
لا حول و لا قوة الا بالله و صلى الله على محمد و آله الطاهرين .
هجرت و جهاد(3)
در دو جلسه گذشته درباره دو اصل هجرت و جهاد - كه در اسلام وجود دارد و در قرآن كريم مكرر اين دو و توام با يكديگر ذكر شده اند - بحثهايى ايراد شد. بحث امروز ما متمم بحثهاى قبلى است و درباره ارزش اين دو در تربيت و تكميل روح انسان از جنبه اخلاقى و احيانا از جنبه اجتماعى صحبت مى كنيم . قبلا تعبير خاصى را كه در شكل افراطى ، از هجرت و جهاد شده است بيان كرديم و حقيقت را توضيح داديم .
ما اگر بخواهيم روح هجرت و جهاد را در همه جبهه ها، اعم از مادى و معنوى به دست مى آوريم مى بينيم هجرت يعنى جدا شدن ، خود را جدا كردن از آنچه به انسان چسپيده يا انسان خود را به آن چسپانده است ، و جهاد يعنى درگيرى ، چه جهاد با دشمن و چه جهاد با نفس .
هجرت و جهاد دو چيزى هستند كه اگر نباشند، براى انسان جز زبونى و اسارت چيزى باقى نمى ماند. يعنى انسان آن وقت به معنى حقيقى انسان است كه زبون آنچه به و احاطه پيدا كرده و به او چسپيده است يا خودش را به آن چسپانده ، نباشد و الا اگر انسان ، زبون محيط مادى و يا زبون محيط معنوى اى باشد كه در آن زيست مى كند، انسان آزاد به معنى واقعى نيست ، انسانى اسير و زبون و بيچاره است .
ستايش سفر در اسلام
اگر ما هجرتهاى ظاهرى را در نظر بگيريم . اين خود مساله اى است كه آيا براى انسان سفر بهتر است يا حضر؟ (البته مقصود اين نيست كه انسان دائم السفر باشد و هيچ وقت حضر نداشته باشد، وطن نداشته باشد) آيا براى انسان بهتر است كه هميشه در يك وطن زندگى كند و سفرى در دنيا برايش ‍ رخ ندهد يا سفر براى انسان مفيد است و سفر، خود هجرتى است ؟
در اسلام به طور كلى سفر ستوده است . اگر چه سياحت به آن معنا كه در دوران گذشته بوده به طورى كه افرادى اساسا مقر و جايگاهى نداشته از اينجا به آنجا مسافرت مى كردند (اگر تشبيه درستى باشد به اصطلاح ما نظير كولى ها) امر مطلوبى نيست ، ولى اينكه انسان در همه عمر در يك ده زندگى كند و از ده خود بيرون نيايد و يا در يك شهر زندگى كند و از آن شهر خارج نشود، در كشورى زندگى كند و به كشورهاى ديگر سفر نكند نيز روح انسان را ضعيف و زبون بار مى آورد.
اگر انسان توفيق پيدا كند كه به مسافرت برود، خصوصا با سرمايه اى علمى كه در حضر كسب كرده است (زيرا اگر انسان ، خام به سفر برود استفاده اى نخواهد كرد) و ناديده ها را ببيند و برگردد، بسيار مؤ ثر خواهد بود. آن اثرى كه سفر روى روح انسان مى گذارد، آن پختگى اى كه مسافرت و هجرت از وطن در روح انسان ايجاد مى كند، هيچ عامل ديگرى ايجاد نمى كند حتى كتاب خواندن ، اگر انسان مثلا در كشورهاى اسلامى نرود و بگويد به جاى اينكه به اينهمه كشور بروم و مطالعه كنم ، كتاب مى خوانم . به نتيجه مطلوب نخواهد رسيد. شك نيست كه كتاب خواندن خيلى مفيد است ولى كتاب خواندن هرگز جاى مسافرت را - كه تغيير جو و محيط دادن واز نزديك مشاهده كردن است - نمى گيرد. در قرآن آياتى داريم كه امر به سير در ارض ‍ كرده است : قل سيروا فى الارض (138) يا اولم يسيروا فى الارض (139) مفسرين تقريبا اتفاق نظر دارند كه مقصود، مطالعه تاريخ است ولى قرآن براى مطالعه تاريخ ، به خواندن كتابهاى تاريخى توصيه نمى كند بلكه دعوت به مطالعه آثار تاريخى مى كند كه اين صادقتر از مطالعه كتب تاريخ است ، چون سفر است و فايده سفر را همراه خود دارد. سفر چيزى است كه غير سفر جاى آن را نمى گيرد. شعرى در ديوان منسوب به اميرالمومنين على عليه السلام هست كه مى گويد:
تغرب عن الاوطان فى طلب لعلى
و سافر ففى الاسفار خمس فوائد
تفرج هم و اكتساب معيشة
و علم و آداب و صحبة ماجد (140)

سفر كن ، مثل مرغ پابسته نباش كه وقتى به پايش يك لنگه كفش مى بندند ديگر نمى تواند تكان بخورد. سفر كن ولى هدف تو از سفر، طلب علوها و برتريها يعنى طلب فضيلتها و كسب كمالها باشد. و در سفر پنج فايده نهفته است :
1 - تفرج هم و غم ، اندوهها از دلت برطرف مى شود، تفرج پيدا مى كنى . انسان تا وقتى كه در محيط است . با سوابقى كه در زندگى دارد، خاطرات هميشه براى او يادآور غم و اندوه و غصه و گرفتاريهاست . مسافرت كردن و از دروازه شهر بيرون رفتن ، به طور طبيعى همان است و غم و غصه ها در شهر ماندن همان . پس اولين فايده اش اين است كه از هم و غم ها نجات پيدا مى كنيد؛ لااقل روح انسان كه زير سنگينى غم و غصه ها لگدمال مى شود، براى مدتى آزاد مى گردد.
2 - و اكتساب معيشة . اگر باهوش باشيد مى توانيد با مسافرت كت كسب معيشت كنيد. انسان نبايد در معيشتها، در كسب درآمدها، فكرش محدود باشد به آنچه كه در محيطش وجود دارد. چه بسا كه انسان با لياقتى كه دارد، اگر پايش را از محيط خود بيرون گذاشته و به محيط برود برايش بهتر باشد، زندگى اش خيلى بهتر شود و رونق بيشترى پيدا كند.
3 - و علم . غير از كسب معيشت ، كسب علم كنيد. هر عالمى يك دنيايى است . ممكن است در شهر شما عالمهاى بزرگ و درجه اولى باشند ولى هر گلى بويى دارد. عالمى كه در شهر ديگر است ، ممكن است از يك نظر در حد عالم شهر شما نباشد ولى او هم براى خود دنيايى دارد. وقتى با دنياى او روبرو شديد، غير از دنيايى كه داشتيد با دنياى علم ديگرى نيز آشنا خواهيد شد و علوم ديگرى به دست خواهيد آورد.
4 - و آداب . همه آداب و اخلاقها آداب و اخلاقى نيست كه مردم شهر يا كشور تو مى دانند. وقتى به جاى ديگر سفر مى كنيد، با يك سلسله آداب ديگر برخورد مى كنيد و احيانا متوجه مى شويد كه برخورد و عادتهاى آنها بهتر از عادات مردم شماست ، آدابى كه مردم آنجا رعايت مى كنند بهتر از آداب مردم شماست . ممكن است يك سلسله آداب و اخلاق در مسافرت بياموزيد. لااقل مى توانيد آداب آنها را با آداب خود، مقابل يكديگر بگذاريد و مقايسه كنيد، قضاوت كنيد و آداب خوبتر را انتخاب كنيد.
5 - و صحبة ماجد. غير از مساله كسب علم ، صحبت است . صحبت يعنى همنشينى در سفر، به همنشينى با مردمان بزرگ توفيق پيدا مى كنيد. گاهى صحبت با افراد بزرگ به روح شما كمال مى دهد (نه صحبت تعليم و تعلم است بلكه منظور همنشينى با آنهاست ).
فى طلب العلى معنايش اين است كه مسافرت كنيد و هدفتان از مسافرت اين نباشد كه برويم ببينيم گرانترين هتلها را كجا مى توان پيدا كرد، بهترين غذاها را كجا مى توان خورد، فلان عياشى را كجا مى توان انجام داد و از اين قبيل . تغرب عن الاوطان فى طلب العلى در طلب فضيلتها و علوها و رقاءها و كمالها از وطن دورى كن ، و اينهاست كه در اثر هجرت از وطن نصيب شما مى شود.
برترى علماى سفر كرده
تاريخ نشان مى دهد افراد عالمى كه مخصوصا بعد از دوران پختگى به مسافرت پرداخته و برگشته اند، كمال و پختگى ديگرى داشته اند. شيخ بهايى در ميان علما امتياز خاصى دارد، مردمى جامع الاطراف و ذى فنون است . در ميان شعرا نيز سعدى شاعرى است همه جانبه كه در قسمتهاى مختلف شعر گفته است ، يعنى دايره فهم سعدى دايره وسيعى است . شعر او به حماسه و غزل عرفانى و اندرز و نوع ديگر اختصاص ندارد؛ در همه قسمتها هم در سطح عالى است . سعدى مردى است كه مدت سى سال در عمرش مسافرت كرده است . اين مرد يك عمر نود ساله كرده كه سى سال آن به تحصيل گذشته ، بعد از آن در حدود سى سال در دنيا مسافرت كرده است و سى سال ديگر دوره كمال و پختگى او بوده كه به تاليف كتابهايش پرداخته است .گلستان و بوستان همه بعد از دوران پختگى اوست . به همين دليل سعدى يك مرد نسبتا كامل و پخته اى است . در بوستان مى گويد:
در اقصاى عالم بگشتم بسى
بسر بردم ايام با هر كسى
ز هر گوشه اى توشه ام يافتم
ز هر خرمنى خوشه اى يافتم
در داستانها گلستان و بوستان جملاتى از اين قبيل مى گويد كه در جامع بعلبك بودم چنين شد، در كاشغر بودم چنان شد (بعلبك كجا و كاشغر كجا!) در كاشغر با كودكى مصادف شدم كه نحو مى خواند، به او گفتم :
طبع تو را تا هوس نحو شد طاقت و صبر از دل ما محو شد
يا گاهى مى گويد در هندوستان در سومنات بودم ، چنين شد، چه ديدم و چنان شد؛ در سفر حجاز كه مى رفتم كسى همراه ما بود كه چنان كرد. همه اينها را منعكس كرده است . شك نيست كه روح شاعر با اينها كمال مى يابد.
اين است كه شما در شعر سعدى يك نوع همه جانبگى مى بينيد، ولى در شعر حافظ چنين چيزى نيست . در اشعار مولوى نيز نوعى همه جانبگى مى توان ديد چون مولوى هم بسيار سفر كرده است ، با ملتهاى مختلف بسر برده و لذا با زبانهاى مختلف آشناست و لغات مختلف به كار برده است ، با فرهنگهاى مختلف آشنا بوده . ولى حافظ (با همه ارادتى كه ما به او داريم و واقعا مرد عارف فوق العاده اى بوده است و در غزلهاى عرفانى ، سعدى به گرد او هم نمى رسد و در اين زمينه بسيار عميق است ) يك بعدى است ، يك بعد بيشتر ندارد. او از شيراز نمى توانسته دل بكند. مى گويد:
اگر چه اصفهان آب حيات است
ولى شيراز ما از اصفهان به
يا مى گويد:
خوشا شيراز و وصف بى مثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
او آب مصلى و گلگشت مصلى و همان جايى را كه بود چسبيد و ماند، مى گويد يك بار سفر كرد و تا يزد آمد ولى آنچنان ناراحت شد كه مرتب آرزو مى كرد كه به شيراز برگردد:
اى دل خوش آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و ز پى جانان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم
اين شعر در عين حال كه عرفانى است ، بيان حال او نيز هست . توضيح بيت دوم اينكه در تاريخ و افسانه هاى قديم آمده است كه اسكندر كه به ايران آمده ، يزد را محبس خود كرد يعنى هر كسى را كه مى خواست زندانى كند، به زندان يزد مى برد و از طرفى در قديم شيراز و تخت جمشيد را ملك سليمان مى ناميدند:
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم
اگر معنى عرفانى آن را در نظر بگيريم ، مقصود از زندان سكندر، تن به عالم طبيعت و ماده ، و مقصد از ملك سليمان ، عالم معناست ، ولى در عين حال ايهام به اين معنا (آرزوى بازگشت به شيراز) هم هست .
بعد براى اينكه به يزديها برنخورد و آنها را مردم حق ناشناس جلوه نداده و خود هم مرد حق ناشناسى نباشد و همچنين اعتراف كرده باشد كه مردم يزد با او خوشرفتارى كرده اند، در شعر ديگرى از آنها ستايش مى كند:
اى صبا از ما بگو با ساكنان شهر يزد
اى سر ما حق شناسان گوى چوگان شما
و قرار بود سفرى هم به هندوستان بكند. تا كنار دريا رفت ولى آنجا گفت نه ، ما اهل دريا نيستيم . از همان جا دو مرتبه به شيراز برگشت . در همان گلگشت مصلى ماند و ديگر حاضر نشد آنجا را رها كند.
مسلما شيخ بهايى كه دنيا را گشته ، با ملايى كه پنجاه سال از دروازه نجف بيرون نيامده است خيلى فرق مى كند. او مردى است كه با همه گروهها و طوايف در دنيا سر و كار داشته است . بسيار علماى ديگر كه ما داريم همين طور بوده اند، وقتى ما تاريخ را نگاه مى كنيم مى بينيم علمايى كه زياد مسافرت كرده و با طبقات گوناگون سرو و كار داشته اند و استادهاى متنوعى در رشته هاى مختلف ديده (نظير شهيد ثانى )و در هر شهرى با مردم بوده اند، فكر بازتر و وسيعترى دارند نسبت به افرادى كه به اندازه آنها نابغه بوده اند، نبوغشان كمتر از آنها نبوده ، اخلاصشان كمتر از آنها نبوده ولى هميشه در يك محيط زيسته و از محيط خود خارج نشده اند، قهرا پختگى روح اينها برابر آنها نخواهد بود.
عرض كردم از هجرت ، تعبير معنوى هم در احاديث شده است : امهاجر من هجر السيئات ولى گفتيم بر خلاف توهم بعضيها، اين تعبير معنايش نفى هجرت ظاهرى و جسمانى نيست ، بلكه اثبات يك هجرت در سطح روحى و معنوى است . يعنى هجرت اسلامى منحصر به اين نيست كه انسان از شهر و ديار و ده و منطقه خود هجرت كند، زبون منطقه اش نباشد، اسير شهر و ده خود نباشد، اسير آب و هوايى كه در آن زيست كرده است نباشد، اسير عوامل جغرافيايى محيط خود نباشد كه خود يك نوع آزادى و نفى اسارت است ، بلكه همچنين انسان نبايد اسير خصلتها و عادتهاى روحى كه به او چسپيده است و اسير منطقه روحى كه در آن زندگى مى كند و اسير جو روحى خود باشد.
مهاجرت از عادات
انسان به يك چيزهايى عادت پيدا مى كند؛ عرف جامعه براى او يك اصل مى شود و يك عادت جسمى يا روحى براى او پيدا مى شود. عادت مثل عادت سيگار كشيدن . خيلى از افراد كه سيگار مى كشند، وقتى پزشك به آنها مى گويد: سيگار نكش ، جواب مى دهند: عادت كرده ام ، نمى توانم عادتم را ترك كنم ، ترك عادت موجب مرض است ! كه حرف مفت است . المهاجر من هجر السيئات . مرد آن است كه بتواند از آنچه كه به او چسبيده است جدا شود و هجرت كند. تو اگر از يك سيگار كشيدنى نتوانى هجرت كنى ، انسان نيستى .
مرحوم آيت الله حجت (على الله مقامه ) يك سيگارى بود كه من واقعا هنوز نظير او را نديده ام ، گاهى سيگار از سيگار قطع نمى شد، گاهى هم كه قطع مى شد طولى نمى كشيد. ايشان اكثر اوقات سيگار مى كشيد. وقتى مريض شدند، براى معالجه به تهران آمدند و در تهران اطباء گفتند چون بيمارى ريوى هم داريد بايد سيگار را ترك كنيد، ايشان ابتدا به شوخى گفته بود: من اين سينه را براى سيگار مى خواهم ؛ اگر سيگار نباشد، سينه را مى خواهم چه كنم ؟ گفتند: به هر حال برايتان خطر دارد و واقعا مضر است . فرمود: مضر است ؟ گفتند: بله ، گفت : نمى كشم . يك نمى كشم كار را تمام كرد. يك عزم و يك تصميم ، اين مرا را به صورت يك مهاجر از يك عادت قرار داد.
مى گويند مامون عادت به خاك خوردن داشت ، اطباء و ديگران را جمع كرد تا كارى كنند كه خاك خوردن را ترك كند. معجون دادند گفتند: چنين كن ، چنان كن و هر كس چيزى گفت ، فايده نبخشيد. روزى در اين زمينه صحبت مى كردند. ژنده پوشى كه دم در نشسته بود گفت : دواى اين درد نزد من است . پرسيدند: چيست ؟ گفت : عزمة من عزمات الملوك يك تصميم شاهان . به رگ غيرت مامون برخورد، گفت : راست مى گويد، و همان شد.
انسان نبايد اينقدر اسير عادات باشد. متاسفانه بايد عرض كنم كه عادات اجتماعى ، بيشتر در ميان خانمها رايج است تا آقايان ، مثلا رسم اين است كه در روز سوم و هفتم و چهلم ميت ، چنين و چنان كنند و يا در عروسى رسم اين است كه روى سر عروس قند بسايند و امثال اينها. مى گويند: رسم است ، چه مى شود كرد؟ مگر مى شود آن را زير پا گذاشت ؟! حال چه فلسفه اى دارد و چرا؟ جواب مى دهند: رسم است ديگر، رسم را كه نمى شود انجام نداد اين زبونى ، حقارت و بيچارگى . انسان نبايد اينقدر اسير عرفها باشد، آدم بايد تابع منطق باشد. البته مثل امروزيها هم نبايد اينقدر اسير عرفها باشد. آدم بايد تابع منطق باشد. البته مثل امروزيها نبايد بى جهت سنت شكن بود و گفت : من با هر چه سنت است مخالفم ! خير، من با هر چه سنت است مخالفم ! خير من با هر چه سنت است مخالفم نيستم ؛ با هر چيزى كه منطق دارد موافق و با هر چه كه منطق ندارد مخالفم . آن هم از آن طرف افتادن است .
بنابراين اسلام هجرت را در زندگى انسانها يك اصل مى داند. معنايش ‍ چيست ؟ احيا و پرورش شخصيت انسان ، مبارزه با يكى از اساسى ترين عوامل زبونى و اسارت انسان : اى انسان ! اسير محيطى كه در آن متولد شده اى نباش . اسير خشت و گل نباش . (141) انسان بايد براى خود اين مقدار آزادى و حريت و استقلال قائل باشد كه نه خود را اسير و زبون منطقه و آب و گل كند و نه اسير و زبون عادات و عرفيان و اخلاق زشتى كه محيط به او تحميل كرده است باشد. المهاجر من هجر السيئات مهاجر كسى است كه بتواند از سيدات ، بديها، پليديها، زشتيها و صفات بد جدا شود. هجرت يعنى جدا شدن از زشتيهايى كه بر انسان احاطه پيدا كرده ، آزاد كردن خود را پليديهاى مادى و معنوى كه بر انسان احاطه پيدا كرده است . پس نتيجه مى گيريم كه هجرت ، خود يك عامل تربيتى است . برويم سراغ جهاد.
درگيرى با موانع
جهاد يعنى درگيرى ، حتى در تعبير معنوى آن كه جهاد با نفس است . انسان با موانع و مشكلات روبرو مى شود. آيا انسان بايد هميشه اسير و زبون موانع باشد؟ نه ، همين طور كه انسان نبايد اسير و زبون موانع باشد؟ نه ، همين طور كه انسان نبايد اسير و زبون محيط خود باشد، اسير و زبون موانع نيز نبايد باشد: اى انسان ! تو براى اين آفريده شده اى كه به دست خود موانع را از سر راه خويش بردارى .
قبل از عبارت و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله مى فرمايد: و من يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض مراغما كثيرا و سعة هجرت كنيد؛ هر كس هجرت كند، در روى زمين مراغمها و سعه ها خواهد ديد. (142).
قرآن در اينجا تعبير عجيبى دارد. دو آيه قبل از و من يهاجر فى سبيل الله آيه مستضعفين است : ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالو الم تكن ارض الله واسعة فتهاجر فيها (143)وقتى ملائكه عده اى را قبض روح مى كنند. مى بينند پرونده آنها بسيار تاريك و سياه و پليد است . مى پرسند: چرا اين طور است ؟ جواب مى دهند: ما عده اى مردم بيچاره بوديم ، در محيطى زندگى مى كرديم كه دستمان به جايى نمى رسيد، جبر محيط اجازه نمى داد، و از اين مهملات مى بافند. ملائكه مى گويند: اينها براى انسان عذر نيست . اينها عذر يك درخت است . درخت است كه نمى تواند از جاى خود حركت كند. اگر به درختى بگوييم : چرا در كنار خيابانهاى تهران پژمرده شده اى و صورت برگهايت مثل آدمهاى ترياكى اينقدر سياه شده است ؟ مى گويد: مگر اتوبوسهاى شركت واحد را نمى بينيد كه چقدر دود مى كنند؟ تقصير اين درخت چيست ؟ واقعا تقصير درخت چيست ؟ درخت كه نمى تواند جايش ‍ را عوض كند و مثلا به بيابان برود تا برگهايش سبز و خرم شوند! اين درخت ، اين موجود، ريشه هايش به زمين وصل است ، نمى تواند خود را جدا كند.
حتى حيوانات چنين اسارتى را ندارند. ما در ميان حيوانات ، مهاجر زياد داريم : كبوترهاى مهاجر، غير كبوترهاى مهاجر، پرستوها و خيلى از حيوانات ديگر. ماهيهاى دريا مهاجرت مى كنند، مهاجرت تابستانى و زمستانى دارند. پرستوها در تابستان كه هوا گرم مى شود، به مناطق سرد مى روند و يك مهاجرت چند فرسخى مى كنند و بالعكس .
بسيارى از ماهيها در فصلهاى مختلف از يك قسمت دريا به قسمت ديگر مهاجرت مى كنند به طورى كه منطقه اى را سياه مى كنند. حيوان خود را به خاك و گل و سنگ نمى بندد. در چنين صورتى ، انسان چنين عذرى براى خود مى آورد كه وقتى از او مى پرسند: فيم كنتم چرا اينقدر كثيفى ، چرا اينقدر پليد و آلوده هستى ؟ جواب مى دهد: محيط ما فاسد بود! اينهمه سينما، زن مينى ژوپ پوش ، دكان مشروب فروشى و... جبر محيط است ! مى گويند: اين مهملات چيست ؟ آيا نمى شد از اين محيط برويد دو قدم آنطرف تر، محيط بهتر؟ (قالوا الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها) اينها مى گويند: ما در اينجا مرغم بوديم . مى خواهند بگويند ما مسلمان بوديم ، شهادتين را قبول داشتيم ولى زير دست و اسير و زبون بوديم ، محيط ما بد بود، هميشه دشمن بينى ما را به خاك مى ماليد. مى گويند: اينجا اين طور بوديد، و من يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض مراغما كثيرا وسعة هر كسى كه در راه خدا مهاجرت كند، به سرزمينى مى رسد كه آنجا سرزمين مراغمه است يعنى در آنجا با دشمن درگير مى شود؛ اگر يك دفعه دشمن بينى ات را به خاك ماليد، يك دفعه هم تو بينى دشمن را به خاك بمال ؛ يعنى درگيرى ، جهاد. و من يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض مراغما كثيرا وسعة و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله .
در تعبير معنوى مطلب هم همينطور است . بعضى عادت كرده اند كه وقتى راجع به مسائل اخلاقى به آنها تذكر داده مى شود، مى گويند: نمى شود، دروغ نگو! بالاخره انسان مجبور مى شود دروغ بگويد! به زن نامحرم نگاه نكن ! مگر مى شود آدم نگاه نكند؟ در جلسه اى گفتم : اين شعر خيام نفى انسان است ؛ افتخار نيست ، ننگ ادبيات ماست :
يارب تو جمال آن مه مهرانگيز
آراسته اى به سنبل عنبربيز
پس حكم همى كنى كه در وى منگر
اين حكم چنين بود كه كج دار و مريز
جبر است ، نمى توانم ! جبر نيست ، تو انسانيت انسان را نفى كردى ، مى گوييم : آقا در نماز حضور ذهن داشته باش . مى گويد: نمى شود! اگر نمى شد، نمى گفتند داشته باش . مراقبه ندارى ؛ اگر مراقبه كنى مى توانى در نماز حضور قلب داشته باشى . مراقبه كن ، خيال تو نيز در اختيارت قرار مى گيرد، يعنى خاطره ذهنى بدون اجازه تو ذهنت نمى آيد تا چه رسد به قسمتهاى ديگر.
حاكم انديشه ام محكوم نى
چون كه بنا حاكم آمد بر نبى
جمله خلقان سخره انديشه اند
زين سبب خسته دل و غم پيشه اند
چرا انسان بايد مسخر باشد؟ خدا انسان را مسخر هيچ موجودى قرار نداده است ؛ آنچنان آزادى و حريتى به انسان داده كه اگر بخواهد، مى تواند خود را از همه چيز آزاد كند و بر همه چيز مسلط باشد ولى درگيرى مى خواهد، انسان با خود بايد درگيرى داشته باشد؛ با هواى نفس خود، با لذت پرستى و راحت طلبى خود درگيرى داشته باشد. مسلما اگر درگيرى نداشته باشد، محكوم است . امر داير است ميان يكى از اين دو: يا درگيرى با نفس اماره و برده كردن و در اطاعت خود در آوردن آن ، يا درگير نشدن و اسير و زبون آن گرديدن . النفس آن لم تشغله شغلتك خاصيت نفس اماره اين است كه اگر تو او را وادار و مطيع خود نكنى ، او تو را مشغول و مطيع خود خواهد ساخت .
فلسفه زهد حضرت على و منطق او در فلسفه ترك دنياى خود چه بود؟ آزادى : من مغلوب باشم ؟ على عليه السلام همان طور كه نمى پسنديد در ميدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحبها باشد، به طريق اولى و صد چندان بيشتر هرگز بر خود نمى پسنديد كه مغلوب يك ميل و هواى نفس باشد. روزى حضرت از كنار دكان قصابى مى گذشت . قصاب گفت : يا اميرالمؤ منين ! (ظاهرا در دوران خلافت ايشان بوده است ) گوشتهاى بسيار خوبى آورده ام ، اگر مى خواهيد ببريد. فرمود: الان پول ندارم گفت : من صبر مى كنم . حضرت فرمود: من به شكم مى گويم صبر كند. اگر من نمى توانستم به شكم خود بگويم كه صبر كند، از تو مى خواستم كه صبر كنى ! ولى من به شكم خود مى گويم كه صبر كند، همين داستان را سعدى به شعر درآوره ، منتها از زبان يك عارف مى گويد:
ولو سئت لا هتديت الطريق الى مصفى هذا العسل و لباب هذا القمح و نسائج هذا القز من اگر بخواهم بلدم نه اينكه عقل و شعورم نمى رسد؛ مى دانم كه چگونه مى توان عاليترين لباسها، عاليترين خوراكها، آنچه را كه سلاطين دنيا براى خودشان تهيه مى كنند تهيه كرد ولكن هيهات ان يغلبنى هواى معنى اين كار اين است كه من خود را در اسارت هواى نفس خود قرار دهم ؛ نمى كنم . خطاب به دنيا مى كند در تعبيرهاى بسيار زيبايى : اليك عنى يا دنيا فحبلك على غاربك يعنى برو گم شو، قد انسللت من مخالبك و افلت من حبائلك (144) من در برابر تو آزادم ، تو چنگالهايت را به طرف من انداختى ولى من خود را از چنگالهاى تو رها كردم . تو دامهاى خود را در راه من گستردى ، ولى من خود را از اين دامها نجات دادم . من آزادم و در مقابل اين فلك و آنچه در زير قبه اين فلك است ، خود را اسير و ذليل و زبون هيچ موجودى نمى كنم . به اين مى گويند درگيرى واقعى ، جهاد با نفس .
روز يازدهم محرم يكى از سخت ترين روزهايى است كه بر اهل بيت پيغمبر گذشته است . اگر صحنه كربلا را از دو طرف يعنى از صفحه نورانى و از صفحه ظلمانى آن بنگريم . مى بينيم مثل اينكه صحنه اى است نشان دهنده سخنان آن روز ملائكه و پاسخ خداوند درباره آفرينش انسان كه اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس ‍ لك قال انى اعلم ما لا تعلمون (145) هر چه ملائكه در سرشت بشر از بديها ديدند، در كربلا ظاهر شد. و نيز آنچه خداى متعال به آنها گفت كه شما يك طرف قضيه را ديدند و طرف ديگر آن يعنى صفحه نورانى و فضيلت بشر را نديدند (تمام فضيلتهاى بشرى ) در حادثه كربلا ظاهر شد. يك چنين صحنه آزمايش عجيبى است .
اينها انواعى قساوتها كردند كه در نوع خود در دنيا يا بى نظير است يا كم نظير؛ در مجموع شايد بشود گفت بى نظير است . يكى از آنها اين است كه جوانى يا طفلى را در مقابل چشم مادرش گشتند، سر بريدند. احصاء كرده اند؛ در اين واقعه هشت نفر را به اين شكل كشتند كه سه نفر آنها بالغ و مرده ، و پنج نفر ديگر كودكانى بوده اند كه جلوى چشم مادرانشان يا سر بريده و يا قطعه قطعه شده اند، يكى از اين هشت نفر كه مادرانشان در كربلا بوده اند جناب عبدالله بن الحسين بن على بن ابى طالب است كه در ميان ما به على اصغر معروف است ، طفل شيرخواره اباعبدالله . بنابر آنچه در مقاتل معتبر هست ، شهادت اين طفل در مقابل خيمه صورت گرفته است . آقا اباعبدالله طفل را براى بوسيدن و خداحافظى در بغل گرفتند: يا اختاه ايتنى بولدى الرضيع حتى اودعه . نوشته اند در همان حالى كه اباعبدالله طفل را مى بوسيدند و مادرش نيز همان جا ايستاده بود، با اشاره پسر سعد تيرى مى آيد و گلوى اين طفل را پاره مى كند.
يكى ديگر جناب قاسم بن الحسن فرزند امام حسن است كه مادرش در كربلا شاهد شهادت فجيع او بود. ولى مادر حضرت على اكبر در كربلا نبوده است . عليرغم شهرتى كه مى گويند ليلا در كربلا بوده ، ليلا در كربلا نبوده است .
يكى ديگر از جوانانى كه در كربلا شهيد شده است و مادرش حضور داشت ، عون بن عبدالله بن جعفر فرزند جناب زينب كبرى (سلام الله عليها)است ، يعنى زينب عليهما السلام شاهد شهادت پسر بزرگوارش بود. از عبدالله بن جعفر دو پسر در كربلا بودند كه يكى از زينب و ديگرى از زن ديگر بود و هر دو شهيد شدند. بنابراين پسر زينب نيز در كربلا شهيد شده است . و يكى از آن عجايبى كه تربت بسيار بسيار عالى اين بانوى مجلله را مى رساند، اين است كه در هيچ مقتلى ننوشته اند كه زينب چه قبل و چه بعد از شهادت پسرش نامى از او برده باشد. گويى اگر مى خواست اين نام را ببرد، فكر مى كرد نوعى بى ادبى است ؛ يعنى يا اباعبدالله ! فرزند من قابل اين نيست كه فداى تو شود. مثلا در شهادت على اكبر، زينب از خيمه بيرون دويد و فرياد زد: يا اخيه و اين اخيه ! كه فريادش فضا را پر كرد، ولى هيچ ننوشته اند كه در شهادت فرزندش چنين كارى كرده باشد.
جوان ديگرى كه در كربلا شهيد شد يكى از فرزندان جناب مسلم بن عقيل و مادرش رقيه دختر على بن ابى طالب عليه السلام است . اين جوان هم در مقابل چشم مادرش شهيد شد. دو سه نفر هم از اصحاب هستند: يكى عبدالله بن عمير كلبى و ديگر آن جوانى است كه شناخته نشده كه پسر كداميك از اصحاب بوده است . اين دو هم در مقابل چشم مادرشان شهيد شدند كه در جلسه پيش درباره شان صحبت كرديم .
ديگر، يكى از جوانان اهل بيت است كه بعد از اباعبدالله به شهادت رسيد، اين طفل كه ده سال داشت در خيمه بود. وقتى ديد اوضاع دگرگون شد، از خيمه بيرون دويد. اينجا درباره او نوشته اند: خرج مذعورا حالت بهت زده اى داشت ، مثل بهت زده ها نگاه مى كرد و متحير بود كه چه شده است . ناقل نقل مى كند كه فراموش نمى كنم كه در دو گوش اين طفل گوشواره بود و مادرش نيز ايستاده بود كه يك نفر آمد و سر او را بريد.
يكى ديگر كه خيلى براى اباعبدالله جانسوز و عجيب است اينكه اباعبدالله دستور داده بودند كه اهل بيت از خيمه ها بيرون نيايند و اين دستور اطاعت مى شد. فرزندى دارد امام حسن مجتبى به نام عبدالله بن الحسن كه مادر او هم در كربلا حاضر بوده . ده ساله بود (وقتى اين طفل متولد شد پدر نداشت او در رحم مادر يا شيرخواره بود كه پدرش شهيد شد.به هر حال او پدر خود را نديده بود) و در دامن اباعبدالله بزرگ شده بودند. اين طفل در آخرين لحظات عمر اباعبدالله - كه در گودال قتلگاه افتاده و توانايى حركت نداشتند - يكمرتبه از خيمه بيرون آمد. زينب دويد و او را گرفت ولى او قوى بود، خود را از دست زينب بيرون آورد و گفت : ولله لا افارق عمى به خدا از عمويم از جدا نمى شوم . دويد و خود را در آغوش اباعبدالله انداخت . سبحان الله ! حسين چه صبر و چه قلبى دارد! اباعبدالله اين طفل را در آغوش گرفت . در همان حال مردى آمد براى اينكه به اباعبدالله شمشيرى بزند. اين طفل گفت : يا بن اللخناء تو مى خواهى عموى مرا بزنى ؟ تا شمشير را حواله كرد، اين طفل دست خود را جلو آورد و دستش ‍ بريده شد. فرياد يا عماه او بلند شد. حسين او را در آغوش گرفت و فرمود: فرزند برادر! صبر كن ، عن قريب به جد پدرت ملحق خواهى شد.

لا حول و لا قوة الا باالله و صلى الله على محمد و اله الطاهرين . باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله ...
خدايا! دلهاى ما را به نور ايمان منور بگردان . قلبهاى ما را به حقايق مقدس ‍ اسلام آشنا بفرما. ما را قدردان نعمت قرآن قرار بده . قدردان نعمت اسلام قرار بده ، قدردان پيغمبر و آل او قرار بده . نيتها ما را خالص بفرما. اموات ما مشمول عنايت و رحمت خود بفرما.
رحم الله من قراء الفاتحة مع الصلوات
فصل پنجم : بزرگوارى و بزرگوارى روح
اين سخنرانى در 17 آبان 1349 شمسى مطابق 7 شوال 1390 قمرى در حسينيه ارشاد ايراد شده است
بزرگى و بزرگوارى روح
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد الله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين ، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم :
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى (146)
در جلسه اى كه به مناسبت تولد وجود مقدس اباعبدالله الحسين در اينجا منعقد بود بحثى درباره اين مطلب كردم كه اگر كسى روح بزرگ بشود، خواه ناخواه تن او به زحمت و رنج مى افتد. تنها آن تن ها و بدنهايى كه آسايش كامل و احيانا عمر دراز، خوابهاى بسيار راحت ، خوراكهاى بسيار لذيذ و اين گونه چيزها بهرمند مى شوند كه داراى روح هاى حقير و كوچكند، اما افرادى كه روح بزرگ دارند، همين بزرگى روح آنها سبب رنج تن آنها و احيانا كوتاهى عمر آنها مى شود، سبب بيماريهاى تن آنها مى شود. درباره اين مطلب مقدارى بحث كردم ، مخصوصا شعر متنبى را خواندم كه مى گويد:
اذا كانت النفوس كبارا
تعبت فى مرادها الاجسام
امشب مى خواهم بحثى درباره بزرگى و بزرگوارى روح بكنم و فرق ميان اين دو را ذكر نمايم كه بزرگى روح يك مطلب است و بزرگوارى روح مطلب عاليترى است ؛ يعنى هر بزرگى روح ، بزرگوارى نيست . هر بزرگوارى ، بزرگى هست اما هر بزرگى ، بزرگوارى نيست . حال توضيح مطلب :
مسلما همت بزرگ نشانه روح بزرگ است و همت كوچك نشانه روح كوچك است .
همت بلند دار كه مردان روزگار
از همت بلند به جايى رسيده اند
ديگرى مى گويد:
بلبل به باغ و جغد به ويرانه تاخته است
هر كس به قدر همت خود خانه ساخته است
و اين در هر مسيرى كه انسان قرار بگيرد صادق است .
همت بزرگ در راه دانش
مثلا در مسير علم همتها فرق مى كند، يكى قانع است كه ديپلمى بگيرد و در حد يك ديپلمه معلومات داشته باشد كه بى سواد نباشد. ولى ديگرى را مى بينيد كه اساسا به هيچ حدى از علم قانع نيست ، همتش اين است كه حداكثر استفاده از عمر خودش بكند و تا آخرين لحظه عمرش از جذب و جلب و كشف مسائل علمى كوتاهى نكند. داستان معروف ابوريحان بيرونى را شنيده ايد، مردى كه محققين اعتراف دارند كه هنوز مجهول القدر است . اين مرد حكيم ، رياضيدان ، جامعه شناس و مورخ ، مرد فوق العاده اى است بعضى او را بوعلى سينا ترجيح مى دهند. البته اگر بعضى از قسمتها و نواحى را در نظر بگيريم مسلم ابوريحان بر بوعلى سينا ترجيح دارد، همين طور كه در بعضى قسمتهاى ديگر بوعلى بر ابوريحان ترجيح دارد. اين دو معاصر يكديگر هم هستند. اين مرد شيفته دانش و تحقيق و كشف جديد است . سلطان محمود بالاجبار او را احضار مى كند، مى رود ولى مانند هر مرد باهمتى از هر فرصتى استفاده مى كند. سلطان محمود هندوستان را فتح مى كند. به همراه سلطان محمود به هند مى رود. مى بيند در آنجا گنجينه اى از اطلاعات و علوم است ولى زبان سانسكريت را نمى داند. اين زبان را در پيرى به حد اعلى ياد مى گيرد. سالهاى زيادى در آنجا مطالعه مى كند، اثرى به وجود مى آورد به نام تحقيق ما للهند من مقولة مر ذولة فى العقل او مقلولة كه اين كتاب امروز يكى از منابع بسيار با ارزش هند شناسان دنياست .
در وقتى كه اين آدم در مرض موت و در حال احتضار بود، يكى از فقها - كه همسايه اش بود - اطلاع پيدا كرد كه ابوريحان در چنين حالى است . رفت به عيادتش . هوشش بجا بود تا چشمش به فقيه افتاد يك مساله فقهى (147) از باب ارث يا جاى ديگرى از او سؤال كرد. فقيه تعجب كرد و اعتراض نمود كه تو در اين وقت كه دارى مى ميرى . از من مساله مى پرسى ؟ ابوريحان جواب داد من از تو سوالى مى كنم : آيا اگر من بميرم (نه اينكه من خودم مى دانم عن قريب مى ميرم ) و بدانم بهتر است يا بميرم و ندانم ؟ گفت : بميرى و بدانى . گفت : به همين دليل مى پرسم . فقيه مى گويد بعدى از اينكه من به خانه ام رسيدم ، طولى نكشيد كه فرياد بلند شد كه ابوريحان مرد! صداى گريه بچه هايش را شنيدم . اين را مى گويند يك مرد بزرگ كه داراى يك همت بزرگ در راه دانش است .
همت بزرگ در جمع كردن ثروت
ديگرى بزرگ است مثلا در جمع كردن ثروت . مگر همتها در گردآوردن ثروت هاى متساوى است ؟ بعضى اساسا هيچ همتى در جمع كردن ثروت ندارند، هدفشان فقط اين است كه شكمشان سير بشود؛ نانى به دست بياورند ولو از راه نوكرى باشد ، ولوا از راه دريوزگى باشد، ولوا را راه تن به ذلت دادن باشد. ولى يكى مى خواهد داشته باشد، مى خواهد گرد بياورد. حال آنهايى كه همت جمع كردن ثروت را دارند، با هم مساوى هستند؟ ابدا.
برخى اساسا يك داعيه جمع كردن ثروت در وجودشان هست كه به كم قانع نيستند. اين نكته را هم عرض كنم كه گاهى بعضى از افراد بى همت به دليل اينكه عرضه ندارند، به دليل اينكه هم ندارند، به دليل اينكه مرد نيستند وقتى آدمى را مى بينند كه دنبال جمع كردن ثروت مى رود، تحقيرش ‍ مى كنند، به او مى خندند، آيات زهد را مى خوانند، دم از تقوا و زهد مى زنند، مى خواهند مغالطه كنند نه آقا! او كه دنبال جمع كردن ثروت مى رود، با همان حرص و حالت دنيا پرستى هم مى رود، او تو ضعيف همت و دون همت گداصفت بالاتر است . مذموم است . يك زاهد واقعى مى تواند او را مذمت كند كه مرد همت است مثل على ؛ مرد كار است ، مرد پيدا كردن ثروت است اما آزمند نيست ، حريص نيست ، براى خودش نگه نمى دارد، خودش را به آن پول نهمى بندد. پول را به دست مى آورد ولى براى چه ؟ براى خرج كردن ، براى كمك كردن ، اوست كه حق دارد اين را مذمت كند و بگويد: اى آزمند! اى حريص ! اى كسى كه همت دارى ، عزيمت دارى ، تصميم دارى ، تصميم دارى ، شور در وجودت هست ، نيرو در وجودت هست ، چرا نيرويت را در راه جمع كردن ثروت مصرف مى كنى ؟ چرا ثروت براى تو هدف شده است ؟ ثروت بايد براى تو وسيله باشد. اما من دون همت پست نظر كه همان مال و ثروت را با نكبت و دريوزگى از دست ديگرى مى گيرم (دست او را مى بوسم ، پاى او را مى بوسم كه يك هزارم ، يك ميليونيم ثروتش را به من بدهد) حق ندارم از او انتقاد كنم .
همت بلند در مسير جاه طلبى و مقام
يكى ديگر در مسير جاه طلبى و بزرگى و مقام مى رود. مگر در اين جهت مردم متساوى هستند؟ نه در اينكه اسكندر مرد بلند همتى بوده است نمى شود شك كرد. مردى بود كه اين داعيه در سرش پيدا شد كه تمام دنيا را در زير مهميز و فرمان خودش قرار بدهد. اسكندر از يك آدم نوكر صفتى كه اساسا حس سيادت و آقايى در او وجود ندارد، حس برترى طلبى در او وجود ندارد، همت در وجودش نيست ، خيلى بالاتر است . نادرشاه و امثال او هم همينطور. اينها را بايد گفت روحهاى بزرگ ، ولى نمى شود گفت روحهاى بزرگوار، اسكندر يك جاه طلبى بزرگ است ، يك روح بزرگ است ، يك روح بزرگ است اما روح بزرگى كه در او چه چيز رشد كرده است ؟ شاخه اى كه در اين روح رشد كرده چيست ؟ وقتى مى رويم در وجودش ، مى بينيم اين روح ، بزرگ شده است اما آن شاخه اى كه در او بزرگ شده است جاه طلبى است ، شهرت است ، نفوذ است ؛ مى خواهد بزرگترين قدرتهاى جهان باشد، مى خواهد مشهورترين كشورگشايان جهان باشد، مى خواهد مسلطترين مرد جهان باشد. چنين روحى كه بزرگ است ولى در ناحيه جاه طلبى ، تن او هم راحتى نيم بيند. مگر تن اسكندر در دنيا راحتى ديد؟ مگر اسكندر مى توانست اسكندر باشد و تنش راحتى ببيند؟
مگر نادر همان نادر ستمگر، همان نادرى كه از كله ها مناره ها مى ساخت ، همان نادرى كه چشمها را در مى آورد، همان نادرى كه يك جاه طلبى ديوانه بزرگ بود، ميتوانست نادر باشد و تنش آسايش داشته باشد؟ گاهى كفشش ‍ ده روز از پايش در نمى آمد، اصلا فرصت درآوردن نمى كرد.
نقل مى كنند كه يك شب نادر از همين دهنه زيدر از جلوى يك كاروانسرا عبور مى كرد. زمستان سختى بود. آن كاروانسرا دار مى گويد نيمه هاى شب بود كه يك وقت ديدم در كاروانسرا محكم مى زنند. تا در را باز كردم ، يك آدم قوى هيكل سوار بر اسب بسيار قوى هيكلى آمد تو فورا گفت : غذا چه دارى ؟ من چيزى غير از تخم مرغ نداشتم . گفت مقدار زيادى تخم مرغ آماده كن . من برايش آماده كردم ، پختم . گفت : نان بياور، براى اسبم هم جو بياور. همه اينها را به او دادم بعد اسبش را تيمار كرد، دست به دستها و پاها و تن او كشيد. دو ساعتى آنجا بود و يك چرتى هم زد. وقتى خواست برود، دست بر جيبش برد و يك مشت اشرفى بيرون آورد. گفت : دامنت را بگير. دامنم را گرفتم . دامنم را گرفتم . آنها را ريخت ؛ دامنم . بعد گفت الان طولى نمى كشد كه يك فوج پشت سر من مى آيد. وقتى آمد، بگو نادر گفت من رفتم فلان جا، فورا پشت سر من بياييد. مى گويد تا شنيدم نادر دستم را تكان خورد، دامن از دستم افتاد. گفت : مى روى بالاى پشت بام مى ايستى ، وقتى آمدند بگو توقف نكنند. پشت سر من بيايند. (خودش در آن دل شب ، دو ساعت قبل از فوجش حركت مى كرد) فوج شاه آمدند، من از بالا فرياد زدم : نادر فرمان داد كه اطراق بايد در فلان نقطه باشد، آنها غرغر مى كردند ولى يك نفر جرات نكرد نرود، همه رفتند.
آدم بخواهد نادر باشد ديگر نيم تواند در رختخواب پرقوه هم بخوابد، نمى تواند عاليترين غذاها را بخورد؛ بخواهد يك سيادت طلب ، يك جاه طلب ، يك رياست طلب بزرگ ولو يك ستمگر بزرگ هم باشد، تنش ‍ نمى تواند آسايش ببيند، بالاخره هم كشته مى شود و هر كس در هر رشته اى بخواهد همت بزرگ داشته باشد، روح بزرگ داشته باشد. بالاخره آسايش ‍ تن ندارد. اما هيچ يك از افرادى كه عرض كردم ، بزرگوارى روح نداشتند، روحشان بزرگ بود ولى بزرگوار نبودند.
فرق بين بزرگى و بزرگوارى چيست ؟ فرض كنيم شخصى يك عالم بزرگ باشد و فضيلت ديگرى غير از علم نداشته باشد، يعنى كسى باشد كه فقط مى خواهد يك كشف جديد كند، تحقيق جديد كند، اين يك فكر و انديشه بزرگ است ، يعنى يك اراده بزرگ و يك همت بزرگ در راه علم است . آن ديگرى يك افزون طلب بزرگ است كه هميشه دنبال ثروت مى رود و ثروت براى او هدف است ، يك شهوت بزرگ است ، يك حرص بزرگ است . ديگرى يك رقابت بزرگ است ، ديگرى يك كينه توزى بزرگ است ، ديگرى يك حسادت بزرگ است ، ديگرى يك جاه طلبى بزرگ است . تمام اينها خودپرستى هاى بزرگ هستند. هيچ يك از اينها را نمى شود بزرگوارى گفت ؛ بزرگى هست ولى بزرگوارى نيست .
بزرگوارى
مساءله اى است كه از جنبه روانى و فلسفى بسيار قابل توجه است و آن اينكه انسان در ضمير و روح و روان خودش و به تعبير قرآن در فطرت خودش غير از اين گونه بزرگيها - كه بازگشتش به خود پرستى هاى بزرگ است - يك نوع احساس بزرگى ديگرى در وجود خود مى كند كه از اين نوعها نيست ؛ آن را بايد گفت انسانيت بزرگ . و من هنوز نتوانسته ام . بفهمم كه اين آقايان ماديين ، ماترياليستها، اينها را چگونه مى توانند توجيه كنند؟ آخر اين چه احساسى است در بشر يا الاقل در بعضى از افراد بشر (البته در عموم افراد بشر هست ولى در بعضى اين چراغ يا خاموش است يا خيلى ضعيف و در بعضى ديگر كاملا روشن است ) كه گاهى در روح خودش احساس شرافت مى كند يعنى بزرگ را به صورت شرافت احساس مى كند؟ اين يك انسان بزرگ است نه يك خودپرست بزرگ . بالاتر از خودپرستى است . به خاطر احساس يك شرافت و بزرگوارى پا روى خودپرستى مى گذارد، چطور؟ اين آدم مى خواهد بزرگ باشد اما دنبال اين نيست كه بزرگتر از فلان آدم باشم ؛ فلان آدم مقدار ثروت دارد و من از او بيشتر داشته باشم ، فلان آدم فقط محكوم حكم من باشد، من امر كنم و او اطاعت كند، من از او بيشتر باشم ، فلان آدم فقط محكوم حكم من باشد، من امر كنم و او اطلاعت كند، من بايد امر باشم و او مطيع . در مقابل پليديها، براى نفس و روح خودش احساس بزرگى مى كند، مثلا انسانى اساسا روحش به او اجازه نمى دهد كه دروغ بگويد، اصلا دروغ را پستى مى داند، در روح خودش احساس علو مى كند.
آن بزرگى در مقابل كوچكى و كمى است . اين بزرگى كه به آن بزرگوارى مى گوييم در مقابل دنائت و پستى است . انسان در روح خود احساس ‍ بزرگوارى مى كند يعنى يك شرافتى را در خودش درك مى كند كه به موجب آن از دنائتها احتراز دارد. آن آدم جاه پرست براى جاه پرستى آنقدر اهميت قائل است كه مى گويد زندگى اگر هست اين است كه آدم مثل شير زندگى كند نه مثل گوسفند، يعنى بدرد نه اينكه ديگرى او را بدرد.
موسولينى ، ديكتاتور معروف ايتاليا، به يكى از دوستانش گفته بود من ترجيح مى دهم كه يك سال شير زندگى كنم تا اينكه صد سال گوسفند زندگى كنم ؛ اينكه يك سال شير باشم ، ديگران را بخورم و طعمه خودم كنم بهتر از اين است كه صد سال گوسفند باشم و آماده خورده شدن در كام يك شير باشم . اين را گفت و مرتب به دوستش يك پولى مى داد و مى گفت خواهش مى كنم كه اين جمله را تا من زنده هستم در جايى نقل نكن ، چرا؟ چون من با اين شرط مى توانم شير باشم كه مردم گوسفند باشند اما اگر مردم اين جمله را بفهمند آنها هم مى خواهند مثل موسولينى باشند، مثل من شير باشند. مثل من شير باشند. اما اگر مردم اين جمله را بفهمند آنها هم بخواهند مثل من شير باشند، ديگر من نمى توانم شير باشم . آن ها بايد گوسفند باشند كه من شير باشم در اين شخص بزرگى هست اما بزرگوارى نيست .
اما بزرگوار چگونه است ؟ بزرگوار مى خواهد همه مردم شير باشند، يعنى گوسفندى نباشد كه ديگرى طعمه اش كند. اصلا مى خواهد درندگى در دنيا وجود نداشته باشد. اين معنايش احساس بزرگوارى است ، احساس ‍ انسانيت است به تعبير قرآن احساس عزت است ، احساس كرامت نفس ‍ است . كلمه كرامت در آثار اسلامى زياد آمده است و همان مفهوم بزرگوارى را دارد.
سخن پيامبر صلى الله عليه و آله
جمله اى است از پيغمبر اكرم ، فرمود: انى بعث لاتمم مكارم الاخلاق . (148) مكرر گفته ام گاهى اين جمله را غلط ترجمه مى كنند، مى گويند پيغمبر فرمود كه من مبعوث شدم كه اخلاق نيك را تكميل كنم . نه ، اين ترجمه رسايى نيست ؛ پيغمبر بيشتر از اين گفت . اگر پيغمبر گفته باشد من مبعوث شدم كه اخلاق نيك را تكميل كنم ، چيز تازه اى نيست . هر صاحب مكتبى هر نوع اخلاقى آورده باشد، عقيده اش اين است كه اخلاق نيك همين است كه من مى گويم . آن اخلاقى آورده باشد، عقيده اش اين است كه اخلاق نيك همين است كه من مى گويم . آن اخلاقى كه اساسا دستور تدنى و پستى مى دهد هم معتقد است كه اخلاق نيك همين است . آن ديگرى مثل نيچه كه اساسا مى گويد بشر بايد تكيه اش به زور باشد، گناهى بالاتر از ضعف نيست . به ضعيف ترحم نكنيد و زير بالش را نگيريد هم مى گويد اخلاق نيك همين است كه من مى گويم . پيغمبر نه تنها فرمود اخلاق نيك ، بلكه نيكى را هم در مكتب خود تفسير كرد: من تنها نمى گويم نيك (نيك را همه مى گويند، اين كه چيز تازه اى نيست ) بعث لاتمم مكارم الاخلاق من مبعوث شدم كه اخلاقى را تكميل كنم كه در آن روح مكرمت هست ؛ يعنى اخلاق بزرگوارى ، اخلاق آقايى اما نه آقايى به معناى آن سيادتى كه بر ديگرى مسلط بشوم . بلكه آقايى اى كه روح من آقا باشد پستى ، دنائت ، دروغ ، غيبت ، از تمام صفات رذيله احتراز داشته باشد، خودش را برتر و بالاتر از اينها بداند، و در اين زمينه به قدرى ما در آثار اسلامى دارم كه الى ما شاء الله .
سخنان على عليه السلام
على عليه السلام به فرزندش امام مجتبى عليه السلام مى فرمايد: اكرم نفسك عن كل دنية و آن ساقتك الى الرغائب ، فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا پسر جانم ! روح خودت را گرامى بدار، بزرگوار بدار، برتر بدار از هر كار پستى . در مقابل هر پستى فكر كن كه روح من بالاتر از اين است كه به اين پستى آلوده بشود، گردى غبارى روى آن مى بينيد، خود به خود فورا دستمال را بر مى دارد و آن را تميز مى كند. اگر به او بگويى چرا اين كار را مى كنى ، مى گويد حيف چنين تابلوى نقاشى اى نيست كه چنين لكه سياهى در آن باشد؟!
حس مى كند كه اين تابلوى نقاشى آنقدر زيبا و عالى است كه حيف است يك لكه سياه در آن باشد، على عليه السلام مى گويد در روح خودت اين گونه احساس زيبايى كن ، احساس عظمت كن ، احساس شخصيت كن كه قطع نظر از هر مطمعى ، قطع نظر از هر خيالى ، قطع نظر از هر حاجت مادى ، اصلا خودت را بزرگتر از اين بدانى كه تن به پستى بدهى ، دروغ پيش ‍ مى آيد؟
دروغ پستى است ، دئانت است ؛ تو بزرگى ، بزرگوارى ، زيبايى ، تو انسانى ، مقام انسانيت بالاتر از اين است كه انسان حاجت خودش را از ديگرى به صورت التماس بخواهد، فرمود: التقلل و لا التوسل .(149) به كم بساز و دست پيش ديگرى دراز مكن .
مخصوصا در كلمات على عليه السلام در اين زمينه زياد است . على عليه السلام جمله عجيبى دارد، مى گويد: ما زنى غيور قط (150) يعنى هرگز يك آدم با شرف زنا نمى كند، يك آدم غيرتمند هرگز زنا نمى كند اين قطع نظر از اين است كه زنا شرعا حرام است يا حرام نيست ، قطع نظر از اين است كه آيا خدا در قيامت يك آدم زنا كار را معاقب مى كند يا نمى كند. مى فرمايد يك آدم شريف ، يك آدم غيور، آدمى كه احساس عظمت مى كند، احساس شرافت در روح خودش مى كند، هرگز زنا نمى كند.
جمله اى در نهج البلاغه است كه حماسه است و يك مسلمان با شنيدن آن بايد در روح خودش احساس حماسه كند، جريان معروف است و لابد شنيده ايد. در اولين رويارويى على عليه السلام در جنگ صفين با لشكر معاويه ،اميرالمؤ منين در نظرش اين بود كه ابتدا جنگ نكند، نامه ها مبادله بشود، سفيرها مبادله بشوند بلكه اين اختلاف حل بشود و مسلمين به روى يكديگر شمشير نكشند. معاويه و اصحابش وقتى كه آمدند، به خيال خودشان پيشدستى كردند، محل برداشتن آب از كنار فرات را اشغال نمودند و از اين راه با اصطلاح شكست بخورند. اميرالمؤ منين وقتى كه وارد شد ديد اينها دست به چنين كارى زده اند. نامه اى نوشت ، كسى را فرستاد كه اين كار را نكنيد، ما كه هنوز با يكديگر جنگ نداريم ، ما آمده ايم با هم صحبت كنيم ، سفير بفرستيم ، ملاقات كنيم بلكه خداوند ميان مسلمين اصلاح كند و جنگ صورت نگيرد، معاويه به هيچ شكل حاضر نشد، گفت ما اين فرصتى را كه داريم هرگز از دست نمى دهيم چند بار حضرت اين كار را كردند، هر چه گفتند كه - به اصطلاح ما - از خر شيطان پايين بيا. ما كه ميتوانيم با بى آبى صبر كنيم ، اگر يك يا دو روز طول بكشد و آبمان تمام بشود مجبور خواهيم شد شمشير بكشيم ولى من مى خواهم فرصتى باشد تا مذاكره كنيم ، گفت نمى شود كه نمى شود. على عليه السلام كه ديد چاره اى جز جنگ نيست . آمد براى اصحاب خودش خطابه مختصرى خواند. ببينيد اين على زاهد، اين على عابد، اين على متقى و پرهيزكار، اين على اهل شرافت انسانيت را حفظ مى كند! (بر خلاف زاهدمآبان ما) فرمود: قد استطعموكم القتال (خطابه حماسى است ) لشكريانم ، سپاهيانم ! اينها جنگ را مانند خوراك از شما مى خواهند، شمشيرها را مثل يك خوراك از شما مى خواهند، جنگ طلب شده اند، بعد فرمود: روو السيوف من الدماء ترووا من الماء حالا كه اينها چنين كردند، مى دانيد چه بايد كرد؟ لشكريان من ! تشته مانده ايد؟ يك راه بيشتر وجود ندارد: اين شمشيرهاى خودتان را از خون اين پليدها سيراب كنيد تا خودتان سيراب شويد. بعد فرمود: فالموت فى حياتكم مقهورين و الحياة فى موتكم قاهرين (من خيال نمى كنم در همه خطابه هاى حماسى ، جمله اى كوتاه به اين رسايى و مهيجى وجود داشته باشد) معنى زندگى چيست ؟ زندگى كه نان خوردن و آب نوشيدن نيست ، زندگى كه خوابيدن نيست ، زندگى كه راه رفتن نيست . اگر بميرد و پيروز باشيد، آن وقت زنده هستيد ولى اگر مغلوب دشمن باشيد و زنده باشيد، بدانيد كه مرده ايد.
اين طور على عليه السلام روح عزت و كرامت را در اصحاب خود دميد.
در اين زمينه ها جمله هاى ديگرى از اميرالمؤ منين هست كه قسمتهايى از آنها را براى شما عرض مى كنم . به طور كلى اميرالمؤ منين تمام اخلاق دنيه را روى حساب پستى نفس مى گذارد، يعنى همه اخلاق رذيله را دنائت مى داند. مثلا در باب غيبت مى گويد: الغيبة جهد العاجز (151)بيچاره ها، ناتوانها، ضعيف همت ها، پست ها غيبت مى كنند، يك مرد، يك شجاع ، يك آدمى كه احساس كرامت و شرافت در روح خودش مى كند، اگر از كسى انتقادى دارد جلوى رويش مى گويد يا حداقل جلوى رويش سكوت مى كند، حالا اينكه بعضى مداحى و تملق مى كنند مطلب ديگرى است پست سر كه مى شود، شروع مى كنند به بدگويى و غيبت كردن ، مى گويد اين منهاى همت عاجزان است ، اراده ناتوانان است ، از پستى و دنائت است ، آدمى كه احساس شرافت مى كند، غيبت نمى كند.
همچنين مى فرمايد: ازرى بنفسه من استشعر الطمع و رضى بالذل من كشف ضره و هانت عليه نفسه من امر عليها لسانه (152) آن كسى كه طمع به ديگران را شعار خود قرار داده ، خودش را كوچك و حقير كرده است ، خودش را پست تر كرده است ، يعنى آدم كه احساس عظمت مى كند، محال است كه به ديگران طمع ببندد. و آن كسى كه رنج و ناراحتى خود را براى ديگران بازگو مى كند، بايد بداند كه تن به خوارى داده است . يك آدم شريف ، آدمى كه احساس انسانيت و عزت مى كند حتى حاضر نيست رنج خود را به ديگران بگويد، رنجش را تحمل مى كند و براى ديگران بيان نمى كند.
شخصى آمد خدمت امام صادق عليه السلام شروع كرد از تنگدستى خودش گفتن كه خيلى فقير شده ام ، خيلى ناچارم و درآمدم كفاف خرجم را نمى دهد، و چنين مى كنم و چنان .
حضرت به يكى از كسانشان فرمود: برو فلان مقدار دينار تهيه كن و به او بده ، تا رفت بياورد، آن شخص گفت : آقا! من والله مقصودم اين نبود كه از شما چيزى بخواهم . فرمود: من هم نگفتم كه مقصود تو از اين حرفها اين بود كه از من چيزى مى خواهى ولى من يك نصيحت به تو مى كنم ؛ اين نصيحت از من به تو باشد كه هر بيچارگى و سختى و گرفتارى كه دارى براى مردم نقل نكن زيرا كوچك مى شوى . اسلام دوست ندارد مؤ من در نظر ديگران كوچك باشد؛ يعنى صورت خودت را با سيلى هم كه شده سرخ نگه دار، عزت خودت را حفظ كن . على هم مى گويد: و رضى بالذل من كشف ضره آن كسى كه درد خودش را، بيچارگى خودش را براى ديگران مى گويد آبرو و عزت خود را از بين مى برد. همه جا مى گويد: آقا! ما خيل بيچاره هستيم ، اوضاع ما خيلى بد است ، اوضاعمان به قول امروزيها خيلى درام است ، چنين است و چنان ، اينها را نگو. آبرو از هر چيز عزيزتر است ، عزت مؤ من از هر چيز ديگرى گرامى تر است .
و هانت عليه نفسه من امر عليها لسانه آن كسى كه هواى نفس ‍ خودش را بر خودش غلبه مى دهد، آن كسى كه تابع شهوت خودش و هواپرست است بايد بداند كه اولين اهانت را به خودش كرده ، خودش را پست كرده است . شهوت پرستى نوعى پستى است . اصلا در منطق خودش ‍ على تمام رذايل اخلاقى در يك كلمه جمع مى شود و آن پست روح است . بزرگوار نبودن است ، و تمام فضايل اخلاقى را على در يك كلمه جمع مى كند، و آن بزرگوارى روح است . در روح خودتان احساس بزرگوارى كنيد، مى بينيد راستگو هستيد، مى بينيد امين هستيد، مى بينيد با استقامت هستيد. در روح خودتان احساس بزرگوارى كنيد، مى بينيد خويشتن دار هستيد، منيع الطبع هستيد، غيبت نمى كنيد، هيچ كار پستى نمى كنيد مثلا شراب نمى خوريد چون شراب خوردن مستى مى آورد و مستى (ولو موقت باشد) عقل را از انسان مى گيرد، و در نتيجه وزن بدن و سنگينى را از بدن مى گيرد. در يك مدت موقت هم اگر انسانيت از انسان سلب شود، تبديل به يك حيوان لايشعر مى شود.
در جمله ديگر فرمود: المنية و لا لدنية (153) من بنايم بر افراط نيست : مرگ و نه پستى ؛ انسان بميرد و تن به پستى ندهد)
خسارت تعليمات متصوفه
تعليمات عرفا و متصوفه خودمان نكات برجسته و تعليمات عالى زياد دارد. ولى يكى از خسارتهاى بزرگى كه اسلام از راه تعليمات عرفا و متصوفه ديد، اين بود كه اينها تحت تاثير تعليمات مسيحيت از يك طرف تعليمات بودايى از سوى ديگر و تعليمات مانوى از طرف ديگر، در مساله مبارزه با نفس و به اصطلاح خودشان نفس كشتن و در مساله خود را فراموش كردن حساب از دستشان رد رفت . اگر اندك توجهى به تعليمات اسلام مى كردند مى ديدند اسلام طرفدار منهدم كردن نوعى خودى و زنده كردن نوع ديگر از خودى است . اسلام مى گويد خود را فراموش كن و خود را فراموش نكن . خود را سافل حيوانى را توصيه مى كند كه فراموش كنيد ولى يك تولد و ولادت ديگر در روح شما مى خواهيد، مى خواهد، مى خواهد يك خود ديگر، يك منش ديگر در وجود شما زنده شود.
شايد دوازده سال پيش يا بيشتر بود كه من متوجه اين نكته شدم و بعد هم كه اقبالنامه آقاى سيد غلامرضا سعيدى را خواندم ، ديدم كه اقبال لاهورى متوجه اين نكته شده مطلبى را تحت عنوان فلسفه خودى بيان كرده و مقصودش اين است كه خودى خودت را بازياب ، خودى انسانى خودت را بازياب .
اصلا اسلام يكى از عقوبتهاى الهى را اين مى داند كه خدا انسان را به شكلى در مى آورد كه خودش را فراموش كند: ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانسياهم انفسهم از كسانى مباشيد كه خداوند را فراموش مى كنند و در نتيجه فراموش كردن خدا، خدا آنها را معاقب مى كند. عقابش اين است كه خودشان را فراموش مى كنند. مى گويد خود اما آن خودى كه قرآن مى گويد يادت باشد چيست ؟ نمى گويد شهوتت يادت باشد، نمى گويد جاه طلبى ات يادت باشد، نمى گويد پول پرستى ات يادت باشد، مى گويد اينها را فراموش كن ، خودت يادت باشد. تو اين نيستى ، تو برتر از اين هستى ، تو يك انسانيتى هستى يك شخصيتى هستى ، يك منشى هستى كه وقتى آن منش را در خودت بيابى خودت را يكپارچه شرافت مى بينى ، آن را فراموش نكن . والا شما چه كسى را در دنيا پيدا مى كنيد كه بيش از على عليه السلام مردم را دعوت به تقوا كرده باشد؟ (اينها تامل دارد، بايد درباره اينها فكر كرد) چه كسى بيش از على مردم را دعوت به مبارزه با هواى نفس ‍ كرده است ؟ چه كسى بيش از على مردم را دعوت به ترك دنيا كرده است ؟ هيچ كس . ولى همين على در تعليمات خودش انسانها را دعوت به عزت و منش مى كند.
در دنباله همان جمله هايى كه عرض كردم خطاب به امام حسن مى فرمايد، اين جمله را دارد: و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا پسركم ! بنده انسان ديگرى مباش ، خدا تو را آزاد آفريده است ، خودت را حفظ كن ، على كه دعوت به تواضع مى كند، على كه متواضع ترين مردم دنياست ، على كه هميشه به مبارزه با هواى نفس توصيه مى كند، چطور دعوت به منيت مى كند؟ نه ، اين منيت غير از آن منيت است . اين منيتى است كه بايد محفوظ بماند، اين است كه مى گويد: ولا تكن عبد غيرك هرگز خودت را بنده ديگرى مكن ، بنده ديگرى بودن ، برده ديگرى بودن ، اظهار خاكسارى پيش بنده اى از بندگان خدا كردن ، با شرافت خدايى و عزت انسانى تو منافات دارد.
سخنان امام حسين عليه السلام
چون اين بحث را من در دنباله بحث هفته گذشته كه ميلاد امام حسين عليه السلام بود عنوان كردم ، مناسب است كه راجع به اين مطلب يعنى مساله بزرگوارى از كلمات وجود مقدس اباعبدالله الحسين - كه بحث درباره ايشان ما را به اينجا كشيد - برايتان شاهد بياورم . از حضرت امام حسين بر خلاف حضرت امير به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت ، كلمات زيادى به ما نرسيده است . از اميرالمؤ منين روايات مستند زيادى به صورت خطبه و خطابه داريم ، مخصوصا خطبه ها و خطابه هاى دوران پنج ساله خلافت . ولى از حضرت امام حسن و امام حسين عليه السلام و مخصوصا از حضرت امام حسين به واسطه آن اختناق فوق العاده اى كه در زمان امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاويه وجود داشت (كه شنيده ايد چه وضع عجيبى بود؛ كسى جرات نمى كرد به ايشان نزديك بشود و اگر سخنى شنيده بود جرات نمى كرد نقل كند) خيلى كم نقل شده است . من يك وقتى كتابهايى را كه كلمات حضرت را نقل كرده اند مطالعه مى كردم ، ديدم عجيب است با آنكه كلمات امام حسين عليه السلام آنقدر زياد نيست ولى هيچ مطلبى در كلمات ايشان به اندازه بزرگوارى به چشم نمى خورد، اصلا مثل اينكه روح حسين مساوى است با بزرگوارى ، همواره دم از بزرگوارى مى زند، حال من قسمتهايى از آنها را عرض مى كنم .
يكى از آنها همان جمله هايى است كه امام در واپسين لحظات حياتش ‍ گفت : خيلى هم شنيده ايد. پس از آنكه آن جنگها را كرده است ، حمله كرده است ، جنگ تن به تن كرده است ، فوق العاده خسته شده است و به واسطه ضربات تيرها روى زمين افتاده و خون زيادى از بدنش آمده و ديگر قدرت روى پا ايستادن ندارد، حداكثر اين است كه ميتواند خودش را روى كنده هاى زانو بلند كند و به شمشير تكيه بدهد و ديگر رمق در جودش ‍ نيست ، متوجه مى شود كه گويا مى خواهند بروند خيمه هاى حرم را غارت كنند. به هر زحمتى هست بلند مى شود و فريادش را بلند مى كند: ويلكم يا شيعة ال ابى سفيان ! اى خود فروختگان ، اى شيعيان آل ابى سفيان ، اى كسانى كه خودتان را به نوكرى اينها پست كرده ايد! واى بر شما ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فى دنياكم اگر مسلمان نباشيد، يك ذره حريت در وجود شما باشد، آزادمرد باشيد، گيرم به خدا و قيامت معتقد نيستيد ولى اين مقدار احساس ‍ شرافت در خودتان بكنيد. يك انسان شريف يك كسى كه بويى از انسانيت برده باشد دست به چنين كارى كه شما زديد نمى زند. گفتند: چه مى گويى فرزند فاطمه ؟ ما چه كارى برخلاف حريت كرديم ؟ فرمود: انا اقاتلكم و انتم تقاتلوننى و النساء ليس عليهن جناح . (154)
در خطبه هايى كه امام در بين راه خوانده است كرامت و بزرگوارى موج مى زند، از اولين خطابه اى كه در مكه خوانده است تا آخرين آنها، خطابه اى كه در مكه خوانده است چنين شروع مى شود: خط الموت على ولد آدم مخط القادة على جيد الفتاة تا آن آخر كه مى فرمايد: فمن كان فينا باذلا مهجته و موطنا على لقاء على لقاء الله نفسه فلير حل معنا فاننى راحل مصبحاان شاءالله (155) مى خواهد بگويد كه اصلا روح من به من اجازه نمى دهد كه اين اوضاع فاسد را ببينم و زنده باشم تا چه رسد كه بخواهم خودم هم جزء اينها شوم . انى لا ارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الا برما (156) من براى خودم افتخار مى دانم كه در ميان چنين جمعيتى نباشم زندگى با اين ستمگران براى من خستگى است ، ملامت است ، كسالت است ، افسردگى روح است .
در بين راه خيلى اشخاص با امام برخورد داشتند. صحبتهايى مى كردند و اغلب همان نصيحتهاى پدرانه اى مى كردند كه هر تنبلى مى كند: اى آقا! اوضاع خيلى خطرناك است ، برويد خودتان را به كشتن ندهيد. در جواب يكى از اينها فرمود: من به تو همان را مى گويم كه يكى از انصار كه در ركاب پيغمبر در جنگ شركت مى كرد، در جواب پسر عمويش كه مى خواست او را از جنگ باز دارد گفت . بعد امام اين اشعار را خواند:
سامضى و ما بالموت عار على الفتى
اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما
و راسى الرجال الصالحين بنفسه
و فارق مثبورا و خالف مجرما
فان عشت لم اندم و آن منت لم الم
كفى بك ذلا آن تعيش و ترغما (157)

خير، من مى روم ، مرگ براى يك ناجوانمرد در صورتى كه نيتش از راهى كه مى رود و در آن راه كشته مى شود حق است و مانند يك مسلمان جهاد مى كند، نه تنها ننگ نيست بلكه افتخار است . مرگى كه در راه همكارى و همراهى با صالحان است ، مرگى كه در راه مخالفت با مجرمان است افتخار است . يا من مى مانم يا من مى ميرم . يا كشته مى شوم يا زنده مى مانم . در آن راهى كه مى روم اگر زنده بمانم ، زندگى ام با افتخار است و ديگر ننگ آميز نيست . اگر هم بميرم مورد ملامت نيستم . كفى بك ذلا آن تعيش و ترغما اى كسى كه مرا منع مى كنى ! اين ذلت براى تو كافى است كه زنده بمانى و دماغت به خاك ماليده باشد. من زنده باشم و دماغم به خاك ماليده باشد؟ ابدا من زندگى را توام با سربلندى مى خواهم زندگى با سرشكستگى براى من مفهوم ندارد ما مى رويم .
باز در بين راه وقتى كه با اصحاب خودش صحبت مى كند، مكرمت و بزرگوارى و ترجيح دادن مردن با شرافت بر زندگى با ننگ شعار اوست : الا ترون آن الحق لا يعمل به و آن الباطل لايتناهى عنه ؟ نمى بينيد؟ چشمهايتان باز نيست ؟ نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود، نمى بينيد كه اينهمه فساد وجود دارد و كسى از آن نهى نمى كند؟ در چنين شرايطى ليرغب المؤ من فى لقاء الله محققا (158)مؤ من بايد مرگ را طلب كند. كرامت و شرافت را از پدرش به ارث برده وقتى به على عليه السلام خبر مى دهند كه لشكريان معاويه شهر انبار را غارت كرده اند و در ضمن گوشواره يك زن غير مسلمان (اهل ذمه ) را كه در پناه مسلمانان بود ربوده اند، در ضمن سخنانش مى گويد: به خدا قسم اگر يك مسلمان در غم چنين حادثه اى بميرد، از نظر من مورد ملامت نيست .
مى آييم روز عاشورا، مى بينيم تا آخرين حيات حسين عليه السلام مكرمت و بزرگوارى يعنى همان محور اخلاق اسلامى ، محور تربيت اسلامى در كلمات او وجود دارد. در جواب فرستاده ابن زياد مى گويد لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد من مانند يك آدم پست ، دست به دست شما نمى دهم ؛ مانند يك بنده و برده هرگز نمى آيم اقرار كنم كه من اشتباه كردم ، چنين چيزى محال است . بالاتر از اين در همان حالى كه دارد مى جنگد يعنى در حالى كه تمام اصحابش كشته شده اند، تمام نزديكان و اقاربش شهيد شده اند، كشته هاى فرزندان رشيدش را در مقابل چشمش مى بيند، برادرانش را قلم شده در مقابل چشمش مى بيند، و به چشم دل مى بيند كه تا چند ساعت ديگر مى ريزند در خيام حرمش و اهل بيتش را هم اسير مى كنند، در عين حال در همان حال كه مى جنگد شعار مى دهد، شعار حكومت سيادت و آقايى اما نه آقايى به معنى اينكه من بايد رئيس باشم و تو مرئوس (بلكه به اين معنى كه ) من آقايى هستم كه آقايى ام به من اجازه نمى دهد كه به يك صفت پست تن بدهم :
الموت الولى من ركوب العار
والعار اولى من دخوال النار (159)

اين است معنى بزرگوارى روح و اين است تفاوت بزرگان با بزرگواران . البته بزرگواران ، بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نيستند. همه بزرگواران بزرگند. اين است كه وقتى ما در مقابل اين بزرگواران مى ايستيم ، همواره از بزرگوارى شان مى گوييم نه از بزرگى منهاى بزرگوارى : اشهد انك قد اقمت الصلواة و اتيت الزكواة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر (160) ما اگر در مقابل نادر شاه بخواهيم بايستيم چه بايد بگوييم ؟ بايد از بزرگى اش بگوييم . بايد بگوييم : ما گواهى مى دهيم كه تو رفتى و هند را غارت كردى و الماس نور را برايمان آوردى ، درياى نور برايمان آوردى ، كوه نور برايمان آوردى ، اما به حسين مى گوييم كه ما شهادت مى دهيم كه تو زكات دادى نه ثروت جمع آورى كردى ، تو امر به معروف كردى نهى از منكر كردى ، تو نماز را كه اساس پيوند بنده با خداست زنده كردى ، تو در راه خدا كوشيدى نه در راه شكم خودت ، نه در راه جاه طلبى خودت ، تو يك جاه طلب بزرگ نبودى ، تو يك انتقام بزرگ نبودى ، تو يك كينه توزى بزرگ نبودى ، تو يك ثروت طلب بزرگ نبودى ، تو مجاهد فى سبيل الله بزرگ بودى ، تو كسى بودى كه خود فردى و حيوانى را فراموش كردى و آن خودى را كه تو را به خدايت پيوند مى دهد زنده كردى . اشهد انك جاهدت فى الله حق جهاد (161) ما گواهى مى دهيم كه تو كوشيدى ، جهاد كردى ولى جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلكه حق و حقيقت بود.
خدايا تو را به حقيقت حسين بن على عليه السلام قسم مى دهيم كه از آن روحى كه محور خلق اسلامى و تربيت است يعنى مكرمت و بزرگوارى ، نصيب همه ما بگردان ، پرتوى از عظمت و شرافت و آن احساسى بزرگوارى حسينى را در دلهاى همه ما بتابان .
خدايا ما مسلمان را نسبت به سرنوشت خودمان آگاه و بينا و علاقمند بگردان .
و لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آله الطاهرين .
فصل ششم : ايمان به غيب
اين سخنرانى در سال 1347 شمسى در شب نيمه شعبان و در يك منزل شخصى ايراد شده است
ايمان به غيب
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد الله رب العالمين بارى الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين ، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم :
الذين يؤ منون بالغيب و يقيمون الصلواة و مما رزقناهم ينفقون . (162)
در عرف ما اين طور معروف است كه به بعضى از افراد مى گوييم مؤ من . مى گوييم فلان كس مرد مؤ منى است . مقصود اين است كه مرد عابد و متعبدى است ؛ يعنى واجباتش را انجام مى دهد، مستحبات را هم زياد مى دهد، زيارت مى رود، نافله مى خواند، ذكر زياد مى گويد. اما درباره فرد ديگرى كه داراى اين مشخصات نيست ، مى گوييم فلان كس آدم مؤ منى يا آدم مآبى نيست . اين اصطلاح عرف است ولى يك اصطلاح هم قرآن دارد.
قرآن به بعضى از مرد مى گويد مؤ من به بعضى ديگر مى گويد كافر و غير مؤ من . مؤ من در اصلاح قرآن يعنى چه ؟ يعنى صاحب ايمان . غير مؤ من يعنى كسى كه فاقد ايمان است . ايمان يعنى چه ؟ از خود ايمان شروع كنيم ؟
ايمان مربوط به دل ، قلب و اعتقاد است و اين ، نص قرآن مجيد است . عده اى از اعراب باديه نشين آمدند خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و گفتند: امنا يا رسول الله ما ايمان آورديدم . آيه قرآن نازل شد: قالت الاعراب امنا قل لم تؤ منوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم (163) يعنى گروهى از اعراب باديه نشين آمدند نزد تو (پيغمبر) و گفتند ما ايمان آورديم . به آنها بگو: شما نگوييد ما ايمان آورديم ، بگوييد ما اسلام آورديم ، (اسلام آوردن يعنى شهادتين را به زبان آوردن ولى ايمان مربوط به قلب است ، مربوط به اعتقاد باطن است ) هنوز ايمان در دل شما مردم نفوذ نكرده است .
از اين آيه مى فهميم كه ايمان واقعى و حقيقتى است مربوط به روح انسان نه مربوط به بدن انسان ، نه مربوط به پيشانى انسان كه آثار سجده داشته باشد يا نداشته باشد و نه مربوط به زبان انسان كه متذكر خدا باشد يا نباشد، بلكه به ريشه اين امور - كه عبارت است از يك حالت قبلى و فكرى و اعتقادى - مربوط است . شما مى پرسيد: ايمان به چه ؟ بگويم به خدا؟ بگويم ايمان به صفات خداوند؟ بگويم ايمان به رسالت پيغمبر و نزول وحى بر او؟ بگويم ايمان به اينكه معادى هست ؟ بله همه اينها درست است ولى خود قرآن تمام اينها را در يك كلمه جمع كرده است كه من فقط مى خواهم آن را توضيح بدهم . آن كلمه كلمه اى است كه در اولين آيه سوره بقره به يك اعتبار و در سومين آيه آن به اعتبار و در سومين آيه آن به اعتبار ديگر ذكر شده است . در سوره بقره اين طور مى خوانيم :
بسم الله الرحمن الرحيم . الم ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين . الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلواة و مما رزقنا هم ينفقون . (164)
در عبارت الذين يومنون بالغيب آنها كه به حقايق نهانى ايمان دارند، كلمه غيب يك كلمه است به جاى چندين كلمه ؛ ايمان به خدا هست ، ايمان به صفات پروردگار يك كلمه است به جاى چندين كلمه ؛ ايمان به خدا هست ، ايمان به صفات پروردگار هست ، ايمان به دستگيريهاى نهانى و غيبى در يك شرايط معين هست . حالا كلمه غيب را تا اندازه اى كه متناسب با اين جلسه باشد شرح مى دهم ، بعد دنباله عرايضم را عرض ‍ مى كنم .
معنى غيب
غيب يعنى چه كه فرق آدم مؤ من و غير مؤ من در ايمان به غيب است ؟ عرض كردم غيب يعنى نهان ، مخفى ، پنهان ، باز مطلب حل نشد. پنهان از چه ؟ الان كه ما در اين محوطه هستيم ، پشت اين ديوار از ما پنهان است . پس اگر ما ايمان داشته باشيم كه در پشت اين ديوار چه مى گذرد ايمان به غيب است ؟ اگر الان از ما بپرسند در فاصله پانصد مترى زير اين زمين كه ما روى آن نشسته ايم چيست ؟ (مى گوييم ) نهان است ، نمى دانيم . آيا اگر بدانيم ، اين ايمان به غيب است ؟ نه . فردا از ما نهان است ؛ آيا اگر ما به قضايايى كه فردا واقع مى شوند ايمان داشته باشيم ، اگر از حالا پيشگويى كنيم و اعتقاد داشته باشيم كه فردا چه حوادثى اتفاق مى افتد، اين ايمان به غيب است ؟ نه . حتى گذشته از ما پنهان است . ايمان به گذشته غيب است ؟ نه . پس مقصود از ايمان به غيب چيست ؟ ايمان به نهان چيست ؟ نهان از چه ؟ اينجا بايد توجه بفرماييد. يك چيزهايى در اين عالم هست كه با حواس ما (حس باصره ، حس سامعه ، حس لامسه ، حس ذائقه ، و حس ‍ شامه ) قابل ادراكند. (به قول بعضى ، ما بيش از اينها حواس داريم ولى از همين نوع است .) پشت اين ديوار الان از ما مخفى است ولى براى ما اين امكان است كه با چشم خودمان آنچه را كه در پشت اين ديوار مى
گذرد ببينيم ، يعنى از چشم ما نمى تواند پنهان باشد چشم ما قادر است آن را ببيند گوش ما قادر است بشنود، يا چيزهايى كه ذائقه ما قادر است آنها را بچشد لامسه ما قادر است ببويد. اينها را مى گويم شهادت يعنى چيزهايى كه انسان با ظاهر بدنش مى تواند آنها را درك كند ما يك ادراكات پوسته اى داريم كه ابزار ان در ظاهر بدن ما تعبيه شده است و در اين حدود، حيوانات هم دارند يعنى حواسى كه ما داريم حيوانات هم دارند و احيانا در بعضى از اين حواس ، حيوانات از ما قوى تر و نيرومندتر هستند. چشم بسيارى از حيوانات از چشم انسان تيزتر است . گوش بسيارى از حيوانات از آن جمله سگ ، از گوش انسان بسيار حساس تر است . شامه بسيارى از حيوانات و از جمله مورچه ، همين مورچه ضعيف از انسان فوق العاده حساس تر است . شما اگر يك ظرف گوشت را روى طاقچه اتاق بگذاريد، اگر چشمتان نبيند به صرف اينكه وارد اتاق بشويد از روى شامه نمى توانيد بفهميد كه الان مقدارى از گوشت در اين اتاق موجود است ولى مورچه با شامه خودش بسيار دقيقتر از اينها را مى فهمد و درك مى كند. اينها را مى گويند حواس چيزهايى را كه انسان به وسيله حواس خودش بتواند درك كند، مى گويند جزء غيب نيست ، آشكار است . حوادث را من با همين حواس خودم درك مى كنم يعنى شكلى را كه فردا مى خواهد پيدا شود فردا با چشم خودم يم توانم ببينم ، آوازى را كه فردا مى خواهد بلند شود با گوش ‍ خودم مى تواند بشنوم ، غذايى را كه فردا مى خواهد تهيه شود با ذائقه خودم مى توانم بچشم . پس اين ، غيب نيست ، به اصطلاح قرآن شهادت است . پس غيب چيست ؟ غيب عبارت است از اينكه انسان اقرار و اعتراف داشته باشد كه در عالم هستى و واقعيتهاى هست كه من با پوسته بدن خودم با حواس خودم نمى توانم آنها را درك كنم ولوا اينكه اينجا حضور داشته باشم چشم من ، گوش من ، ذائقه من ، لامسه و شامه من قادر به ادراك آنها نيستند يعنى من در باره خودم اينطور قضاوت كنم كه اين حواسى كه من دارم وسايل بسيار بسيار محدودى است كه براى تماس پيدا كردن من با دنياى خارج به من داده شده است ، اصلا چشم را براى چه به من داده اند؟ براى اينكه وقتى مى خواهم با اين دنيا از راه رنگها و شكلها ارتباط پيدا كنم ، بتوانم و راه خودم را به دست آورم ، همين گوش را براى چه به من داده اند، براى اينكه امواج ديگرى است به نام اصوات كه به وسيله گوش ادراك مى شوند. لذا وقتى مى خواهم در اين دنيا كارهاى زندگى ام را انجام دهم . بايد گوش داشته باشم ، همچينين ساير حواس . اما ايا اين حواسى كه من دارم ، ابزارى است براى من كه هر چه در عالم هستى است با آنها درك كنم بطورى كه اگر چيزى را با حواس خودم درك نكنم ، قبول نداشته باشم ؟ نه اين اشتباه است . بلكه بزرگترين اشتباهى كه بشر در زندگى خودش مرتكب مى شود و شكل علمى هم به آن مى دهد، همين هست كه خيال كند كه حواسى كه به در دنيا و طبيعت داده شده است براى اين است كه هر چه را در اين دنيا است با همين حواس كشف كند بطورى كه اگر چيزى را با حواس ‍ خودش درك نكرد، آنرا نفى كند و بگويد وجود ندارد، چرا كه اگر مى بود من با دست خودم آن را لمس مى كردم ، با چشم خودم آنرا مى ديدم يا با گوش خودم آنرا مى شنيدم يا با ذائقه خودم آنرا مى چشيدم . تمام چيزهايى را كه انسان بايد به آنها ايمان داشته باشد، قرآن با كلمه غيب بيان كرده است ايمان به اينكه حقايق و واقعيتهاى هست كه از حدود حواس من بيرون است . پس با چه چيزى من وجود آنها را قبول كنم ؟ راه ديگرى به انسان نشان داده شده است دلايلى به انسان داده شده است كه از راه آنها مى تواند غيب را قبول كند. البته اين هم معلوم است كه معناى اينكه قرآن مى گويد مومنين كسانى هستند كه ايمان به غيب مى آورند اين نيست كه هر چيزى را كه به شكل امرى نهانى به ما گفتند، بگوييم ما مومنيم و آنرا قبول داريم . مثلا فلان جن گير مى آيد و مى گويد من لشكرى از جن دارم و چنين است و چنان ، چنين و چنان مى كند بگوييم : الذين يومنون بالغيب به ما گفته شده است كه به غيب ايمان داشته باشيم ، پس ما بايد به ادعاى اين جن گير هم ايمان داشته باشيم اينكه آن غيب چيست در جاهاى ديگر قرآن و غير قرآن توضيح داده شده است . نگفتم به هر ادعايى كه به صورت غيب باشد بايد ايمان باشد. بلكه نبايد منكر غيب بود منكر حقايق نهانى نبايد بود.
راه ايمان آوردن به غيب
حال اگر شما بگوييد كه انسان از چه راهى مى تواند به غيب ايمان بياورد من عرض مى كنم مراحلى دارد. اولين مرحله اش اين است كه هزاران نشانه در دنيا هست كه لااقل جلوى انكار غيب را مى گيرد، يعنى انسان را از مرحله نفى به مرحله شك وارد مى كند. امروز معلوم شده است كه در همين دنياى محسوس و ملموس ما هزاران چيز وجود دارد كه ما آنها را حس نيم كنيم ، با اين حواس خودمان حس نمى كنيم . يك مثال خيلى روشن براى شما عرض ‍ كنم :
در قديم الايام در ميان امواجى كه در فضاست ، تنها موجى را كه مى شناختند موج صوتى بود. در باب صوت و صدا از قديم ميان علما بحث بوده است . انسان حرف مى زند و ديگرى مى شنود. سنگى به سنگى مى خورد، صدايش به گوش انسان مى رسد. اين چگونه است ؟ مى گفتند اين هوايى كه شما در اينجا احساس مى كنيد و وجودش را احيانا در موقع حركت يا در وقت ديگر درك مى كنيد، مثل آب است . همين طور كه شما آب را با چشم خودتان مى بينيد كه موج بر مى دارد و وقتى سنگى را در حوض آب مى اندازيد، موج ايجاد مى كند و موجش پخش مى شود و هر چه بيشتر پخش مى گردد ضعيفتر مى شود، همين طور وقتى شما حرف مى زنيد يا دو تا سنگ به هم مى خورد در هوا موجى پيدا مى شود و اين موج وار گوش شما مى شود در آنجا دستگاهى است ، پرده اى است ، استخوان است ، اعصاب است كه به حركت در مى آيد. در نتيجه شما چيزى را ادراك مى كنيد به نام صوت ديگر بيش از اين بشر نمى توانست در باب امواج دركى باشد.
امروز از راه همين علوم حسى يعنى از راه قرائنى كه علوم حسى با دست بشر داده ، معلوم شده است كه غير از موج صوتى امواجى هست كه اساسا طرف نسبت با موج صوتى نيستند و حتى نه گوش ما و نه هيچ حسى از حواس ما قادر نيست آن امواج را درك كند ولى وجود دارند. مثل امواج الكترونيكى ، امواجى كه راديوها پخش مى كند، موج صوتى نيست . اگر به صورت موج صوتى مى بود بايد وقتى كه مثلا در تهران پخش مى شود، شايد يك ساعت و نيم يا بيشتر طول بكشد تا برسد به خراسان مى گويند اگر بنا شود موج صوتى فاصله قم و تهران يعنى بيست و چهار فرسخ را طى كند، در حدود بيست دقيقه طول مى كشد. سرعت حركت آن نسبت به موج الكترونيكى بسيار كند است . اگر مثلا من كه اينجا حرف مى زنم يك بلندگويى هم در فاصله دويست مترى ايجاد باشد كه از آنجا هم صدا بيايد و شما، هم صداى من بشنويد و هم صداى بلندگو را، در اين صورت كلمات را با فاصله مى شنويد يعنى يك كلمه را از من مى شنويد و با فاصله لحظه اى
از بلندگو مى شنويد، يعنى طول مى كشد تا موج صوتى بلند گو به شما برسد، ولى شما مى بينيد راديو كه حرف مى زند، در همان لحظه شما مى شنويد يعنى طول مى كشد تا موج صوتى بلندگو به شما برسد ولى شما مى بينيد راديو كه حرف مى زند، در همان لحظه شما مى شنويد يا وقتى با تلفن مثلا با خراسان حرف مى زنيد، مانند اين است كه در همين جا صحبت مى كنيد، به اين سرعت ، صوت به شكل موج الكترونيكى (حال با سيم يا بى سيم ) مى رود به خراسان و با همان سرعت بر مى گردد به اينجا.
مثل معروفى است ، مى گويند صداى ساعت معروف در انگلستان را مردمى كه در آن سر دنيا هستند زودتر از مردمى كه در آن ميدان هستند، مى شنوند، يعنى اگر شما در اينجا راديوى انگلستان را بگيريد، صداى آن ساعت را قبل مردمى كه در انگلستان در آن ميدان اند، مى شنويد، چرا؟ زيرا براى مردمى كه مى خواهند از طريق هوا و با موج صوتى صداى اين ساعت را بشنوند، ممكن است يك ثانيه يا دو ثانيه طول بكشد ولى براى مردمى كه صداى آنرا با موج الكترونيكى مثلا در ايران گوش مى كنند، يك ثانيه كه هيچ ، يك هزارم ثانيه شايد يك ميليونيم ثانيه هم طول نمى كشد كه اين صدا با آنها مى رسد در نتيجه شما اين صدا را از يك انگليسى كه در آنجاست ، زودتر مى شنويد. اين امواج در فضا وجود دارد، با چه حسى ما مى توانيم آنها را درك كنيم ؟ با هيچ حسى فقط با قرائن علمى ، حتى علما مى توانند طول اين امواج را بدست آورند بدون اينكه آنها را ببينند. پس اجمالا ما مى فهميم كه اين امواج وجود دارند، بسيار بسيار جاهلانه است كه انسان دايره ايمان و تصديق خودش را محدود كند و بگويد من فقط به هر چيز كه آن را مستقيما با يكى از حواس خودم درك مى كنم . ايمان دارم .
معنى ايمان به غيب
معنى الذين يومنون بالغيب چيست ؟ ايا فقط اين است كه ايمان داشته باشيم كه غيبى وجود دارد، خدايى وجود دارد وحى وجود دارد، ملائكه و فرشتگان وجود دارند، كتب آسمانى منشا غيبى دارند، معادى وجود دارد؟ يا ايمان داشته باشيم كه امام زمانى وجود دارد؟ آيا ايمان به غيب همين است و به همين جا خاتمه پيدا مى كند؟ نه ، بالاتر است ، ايمان به غيب آنوقت ايمان به غيب است كه انسان يك ايمانى هم به رابطه ميان خودش با غيب داشته باشد، ايمان داشته باشيم كه اين جور نيست كه غيبى هست جدا و ما هستيم جدا، بايد به مددهاى غيبى ايمان داشته باشيم ، شما در سوره حمد مى خوانيد اياك نعبد و اياك نستعين اى خداى نهان و پنهان ما تنها تو را پرستش مى كنيم و از تو كمك مى گيريم ، از تو مدد مى گيريم ، از تو نيرو مى خواهيم ، (اين استمداد است ) بر راهى كه مى رويم اين نيروهايى كه تو به ما داده اى به كار مى اندازيم ولى مى دانيم كه سر رشته تمام نيروها در دست توست از تو قوت مى خواهيم از تو مدد مى خواهيم از تو هدايت مى خواهيم .
شب جمعه است ؛ در دعاى كميل اينطور مى خوانيم : يا رب يا رب يا رب ، قو على خدمتك جوارحى و اشدد على الغزيمة جوانحى و هب لى الحد فى خشيتك و الدوام فى الاتصال بخدمتك پروردگارا پروردگارا پروردگارا به اعضا و جوارح من نيرو بده ولى در راه خدمت خودت ، خودتان را بنده آماده به خدمت نشان مى دهيد، از خدا استمداد مى كنيد و نيرو مى خواهيد. نه تنها براى اعضا و جوارح خودم نيرو مى خواهم ، براى دل خودم و براى عزم و تصميم خودم هم از تو نيرو مى خواهم ، خدايا به دل من عزم و تصميم بده اراده مرا محكم كن
اصلا دعا يعنى چه بسيار خوب ، ايمان دارم به غيب براى خودش ، من براى خودم ؟ نه ، نكته اى مى گويند كه حرف خوبى است ، مى گويند يكى از تفاوتهايى كه ميان فلسفه الهى و دين و مذهب است كه اين است كه فلسفه الهى البته فلسفه هاى الهى اى كه از مذهب مثل اسلام استمداد نكرده اند حداكثر به خدايى جداى از عالم ، به غيبى جداى از شهادت اعتقاد دارند، مثل يك آدم ستاره شناس كه مثلا مى گويد در منظومه شمسى ستاره اى كشف شد كه به نام نپتون ، در كهكشان چنين كشف شد. خوب ، هست كه هست ، به من چه مربوط؟ ولى در دين ، عمده آن رابطه اى است كه ميان بنده و خدا، ميان ما و جهان غيب برقرار مى شود. دين از يك طرف ما را وادار مى كند به عمل و كوشش و - به تعبير اميرالمومنين - به خدمت ، و از طرف ديگر مى گويد پيوندها و رابطه اى معنوى ميان غيب و اينجا هست ؛ تو دعا كن ، تو بخواه ، تو استمداد كن ، از يك راه نهانى كه خودت نمى دانى ، به هدف و نتيجه مى رسى . مى گويد صدقه ، يك راه نهانى كه تو نمى دانى رفع بلا مى كند. دعا كن كه البته شرايطى دارد؛ اگر دعا با آن شرايط صورت بگيرد شما از يك راه نهانى استجابتش را خواهيد گرفت . تصميم بگير، از خداوند در كارها الهام بخواه ، بعد مى بينى در موقع معين ، سر بزنگاه ، خدا به قلب تو الهامى كرد، از غيب به تو مدد مى رسد.
امداد غيبى ، حسابى دارد
البته مدد غيبى شرايطى دارد؛ معنايش اين نيست كه ما در خانه مان بنشينيم و بگوييم ، اس غيب بيا به من مدد بده !نه ، مدد غيبى ، قانون و شرايط دارد. پس عمده اين است كه ما ايمان به غيب و ايمان به مددهاى غيبى در يك شرايط معين داشته باشيم .
اصلا وحى ، خود مدد عيبى است ولى در مقياس اجتماع بشر. آنجا كه ديگر پاى علم بشر، پاى عقل بشر، پاى فعاليت بشر، آنجا كه ديگر پاى حس نمى رسد، پاى عقل و فكر نمى رسد، خداوند به وسيله يك عده به نام ((پيامبر)) بشر را هدايت و راهنمايى مى كند، از غيب مدد مى رساند. آنجا كه جاى عجز و ناتوانى بشر است ، ديگر بشر فعاليت خودش را كرده است ، كار خورش را انجام داده است ، ناتوان است و در قدرت او نيست ، جاى مدد غيبى است . قرآن درباره پيغمبر اكرم مى فرمايد: و اذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكن فغاصيحتن تنعمته اخوانا و كنتم على شفا حفره من النار فانقذكم منها (165) اى مردم ! اين نعمت خدا را فراموش نكنيد كه شما (يعنى شما مردم ، شما بشرها، شما انسانها؛ نه تنها شما عربها، بلكه همه انسانها) به يك پرتگاه بسيار خطرناكى رسيده بوديد و عن قريب سقوط قطعى مى كرديد. خداوند به وسيله اين پيغمبر شما را نجات داد، به شما آزادى ؛ داد، شما را خلاص كرد. اين ، مدد غيبى است . و چقدر براى زندگى فردى و اجتماعى انسان ، اين ايمان مفيد و نگهدارنده است !
من نمى دانم با چنين اشخاصى برخورد كرده ايد با نه ؛ من برخورد كرده ام و خودم در زندگى شخصى ام چنين تجربه هايى دارم كه انسان گاهى اين جور احساس مى كند كه اگر آن راهى را كه خدا براى او معين كرده است برود، يك تاييدهايى ، يك حمايتهاى غيبى و نهانى هست بالاتر از عقل و فهم و فكر او كه براى او كار مى كند، و چقدر يك چنين ايمانى آدم را نگه مى دارد و براى زندگى انسان مفيد است !
داستان آيه الله بروجردى و رفتن به مشهد
داستانى الان يادم افتاد، دريغ است كه آن را نگويم ، يكى دو باز ديگر هم يادم هست كه در سخنرانيها گفته ام ؛ مربوط به مرحوم آيه الله بروجردى (اعلى الله مقامه ) است . قبل از اينكه ايشان به قم بيايند، من از نزديك خدمت ايشان ارادت داشتم . بروجرد رفته بودم و در آنجا خدمتشان رسيده بودم . مردى بود در حقيقت با تقوا و به راستى موحد. نگوييد هو كس مرجع تقليد شد، البته موحد هست . توحيد هم مراتب دارد. بله ، اگر به مقياس ما و شما حساب كنيم ، مراجع تقليد درجات خيلى بالاتر از توحيد من و شما را دارند ولى وقتى كه من كى گويم موحد، يك ؛ درجه خيلى عالى را مى گويم او كسى بود كه اساسا توحيد را در زندگى خودش لمس مى كرد، يك اتكا و اعتماد عجيبى به دستگيرهاى خدا داشت . سال اولى بود كه ايشان به قم آمده بودند، تصميم گرفته بودند بروند به مشهد. مثل اينكه نذر گونه اى داشته اند. در آن وقت كه بيمار شده بودند، آن بيمارى معروف كه احتياج به جراحى پيدا كرده بودند و ايشان را به بروجرد به تهران آوردند و عمل كردند و بعد به درخواست علماى قم به قم رفتند در دلشان نذر كرده بودند كه اگر خداوند به ايشان شفا عنايت بفرمايد بروند زيارت حضرت رضا عليه السلام بعد از شش ماه كه در قم ماندند و تابستان پيش آمد، تصميم گرفتند بروند به مشهد؛ يك روز در جلسه دوستان و به اصطلاح اصحابشان طرح مى كنند كه من مى خواهم به مشهد بروم . هر كس همراه من مى آيد اعلام كند، اصحابشان عرض مى كنند: بسيار خوب به شما عرض ‍ مى كنيم يكى از اصحاب خاصشان كه هم اينكه يكى از مراجع تقليد است براى من نقل كرد كه ما دور هم نشستيم ، كنكاش كرديم ، فكر كرديم كه مصلحت نيست آقا بروند مشهد چرا؟ چون آقا را ما مى شناختيم ولى در آن زمان هنوز مردم تهران ايشان را نمى شناختند، مردم خراسان نمى شناختند و به طور كلى مردم ايران نمى شناختند. بنابراين تجليلى كه شايسته مقام اين مرد بزرگ است نمى شود بگذاريد ايشان يكى دو سال ديگر بماند، براى نذرشان هم كسى صيغه نخوانده اند كه نذر شرعى باشد. در دلشان اين نيت را كرده اند، بعد كه معروف شدند و مردم ايران ايشان را شناختند با تجليلى كه شايسته شان هست بروند. تصميم گرفتيم كه اگر دوباره فرمودند، ايشان را منصرف كنيم بعد از چند روز باز در جلسه گفته اند: از آقايان كى همراه من يم آيند؟ هر كدام از دوستانشان حرفى زندند و بهانه اى تراشيدند. يكى گفت : اى آقا! شما تازه از بيمارى برخاسته ايد آنوقت فقط اتومبيل بود و هواپيما نبود ناراحت مى شويد، ممكن است بخيه ها باز شود، ديگرى چيز ديگرى گفت ، ولى از زبان يكى از رفقا درز كرد كه چرا شما نبايد به مشهد برويد. جمله اى گفت كه آقا درك كرد اينها را مى گويند به مشهد نروند، به خاطر اين است كه مى گوييم هنوز مردم ايران شما را نمى شناسند و تجليلى كه شايسته شماست به عمل نمى آيد، آن آقا براى من نقل كرد: آقا تا اين جمله را شنيد تكانى خورد آن وقت ايشان هفتاد سالشان بود گفت : هفتاد سال از خدا عمر گرفتم و خداوند در اين مدت تفضلاتى بر من كرده است و هيچ يك از اين تفضلات تدبير نبوده است همه تقدير بوده است ، فكر من هميشه اين بوده كه ببينم وظيفه ام در راه خدا چيست . هيچ وقت فكر نكرده ام كه من در راهى كه مى روم ترقى مى كنم يا تنزل ، شخصيت پيدا مى كنم يا پيدا نمى كنم فكرم هميشه اين بوده كه وظيفه خودم را انجام بدهم . هر چه پيش آيد، تقدير الهى است زشت است در هفتاد سالگى خودم براى خودم تدبير كنم ، وقتى كه خدايى دارم وقت كه عنايت حق را دارم وقتى كه خودم را به صورت يك بنده و يك فرد مى بينم خدا هم مرا فراموش نمى كند. خير مى روم . و ديدم كه اين مرد از روزى كه فوت كرد روز به روز خداوند بر عزت او افزود آيا آيت الله بروجردى نعوذ بالله با خدا قوم و خويشى داشت كه مورد تفضل و يا عنايت حق باشد؟ ابدا امدادهاى الهى به افراد به اجتماعات و به بشريت حسابى دارد.
پيغمبر اكرم در باره مهدى موعود فرمود: پبعث فى امتى على اختلاف من اللناس و زلازل يرضى عنه ساكن السماء و ساكن الارض و يقسم المال صحاحا قالوا: و ما صحاحا يا رسول الله قال : يقسم بينهم بالسوية (166) خدا هرگز دنيا را بى صاحب نگذاشته است و بى صاحب نخواهد گذاشت ، آن وقتى كه كار دنيا مى كشد به آنجا كه واقعا بشريت در خطر است ، خدا بشريت را بوسيله يك بشر نجات مى دهد.
بدبينى نسبت به آينده جهان در ميان روشنفكران
هيچ نمى دانيد الان چگونه بدبينى اى در روشنفكران جهان نسبت به آينده بشريت پيدا شده است و هيچ مى دانيد اين بدبينى با مقياس علل و عوامل ظاهرى ، بجاست ؟ ما مسلمانها قدر اين نعمت را مى دانيم كه الان مثل مردم صد سال پيش مى گوييم زندگى بشر مثلا پانصد سال ديگر، هزار سال ديگر هم هست و شايد صد هزار سال ديگر هم باشد. پيش خودمان مى گوييم دليلى ندارد كه نباشد، دليلى ندارد كه بشريت منقرض بشود. اما امروز عده اى از به اصطلاح روشنفكران دنيا (از جمله راسل در كتاب اميدهاى نو) معتقدند كه بشريت ، دوران خودش را تمام كرده و وقت انقراضش فرا رسيده است . يكى از كسانى كه چنين بدبينى اى نسبت به آينده بشر دارد انيشتن است . او مى گويد: به احتمال قوى ، بشر با يك مهارت شگرفى خودش را نابود مى كند، چون از نظر توليد نيروهاى مخرب به جايى رسيده كه قدرت از ميان بردن بشريت را پيدا كرده است . در گذشته چنين چيزى نبود، درگذشته خطرناكترين مردم ، محبوبترين افراد اگر بزرگترين قدرتهاى وقت را هم داشت ، چكار مى توانست بكند؟ مثلا صد هزار يا پنجاه هزار نفر آدم را مى كشت . مى گفتند: سبحان الله ! ببينيد حجاج بن يوسف سى هزار آدم را كشت ! بيش از اين نمى توانست بكشد. تمدن آن عصر بيش از اين اجازه نمى داد. مگر با شمشير و با نيروى جلاد كه آى گردن اين را بزن ، آى شكم آن را سفره كن ، چقدر آدم را مى شود كشت ؟ آدم بيست سال هم كه حكومت كند، روزى سه چهار نفر را هم بكشد از سى هزار نفر كه بيشتر نمى شود، يا آن سزار، امپراتور خونخوار روم حداكثرى كه مى توانست جنايت كند چه بود؟ ابدا تازه شهرى كه آن وقت آتش مى زدند اصلا مگر مى شد به اندازه تهران باشد؟ ابدا وسايل آن روز اجازه نمى داد، شهرى به اين وسعت و عظمت مثل تهران و شهرهاى بزرگتر، مولود تمدن جديد هستند. ولى امروز تمدن بشريت به جايى رسيده است كه اگر يك سزار پيدا بشود، يك قدرت درجه اول دنيا پيدا بشود كه يك جنون آنى به كله اش ‍ بزند، تمام بشريت از بين رفته است . صدر اعظم آلمان گفت : اگر جنگ سوم جهانى رخ بدهد، ديگر غالب و مغلوبى نخواهد داشت ، تا حالا در جنگ يكى غالب بود و ديگرى مغلوب ، ولى اگر جنگ جهانى ديگرى رخ ميان قدرتهاى درجه اولى جهان صورت بگيرد غالب و مغلوبى وجود نخواهد داشت ، يعنى غالب و مغلوب هر دو از ميان مى رود، واقعا بر اساس شرايط ظاهرى ، حق با كيست ؟ حق با بدبين هاست اگر حساب كنيم كه دنيا به راستى روى انبار باروت است ، از انبار باروت هم خطرناك تر (ديگر باروت يعنى چه ؟ صدر درجه از باروت ) و از ميان رفتنش با فشار دادن چند دكمه ميسر است ، حق با آنهايى است كه به آينده دنيا بدبين اند، راستى هم روى علل ظاهرى هيچ دليلى ندارد كه بدبين نباشيم ، بايد هم بدبين باشيم . نبايد اميدوار باشيم كه بچه هاى ما يك عمر طبيعى و عادى بكنند و بچه هاى خودشان را ببينند.
امروز مى بينيم بشر به كره ماه مى رود با خود فكر مى كنيم كه كم كم آنجا سكونت مى كند و اگر جنونى به كله اش بزند، از آنجا زمين را منهدم مى كند، تنها يك چيز است و آن الهامى است كه ما از دين مى گيريم الذين يومنون بالغيب ، مى گوييم البته درگذشته براى بشريت به مقياسهاى كوچك (مقياسهاى قبيله اى ، كشورى ) مقياسهاى كمى بزرگتر (اقليمى ) از اين خطرات پيش آمده ولى جهان را صاحبى باشد خدا نام ، خداوند به يك وسيله آن را حفظ كرده است . وقتى هم كه خطر به مقياس جهانى به وجود آيد، باز لطف الهى از عالم گرفته نمى شود، چه حرف خوبى نمى زند گاندى ، مى گويد: اروپا آكنده است از جنون دروغ و نبوغ با هم ؛ نوابغشان هم مجنونند، نبوغهاى توام با جنون دارند.
آينده روشن از نظر دين
از نظر دين ، الذين يومنون بالغيب از نظر منطق خبرهايى كه از طريق دين گرفته ايم نه از روى اصول ظاهر، مى گوييم خيالمان از اين جهت كه بشريت بكلى نيست و نابود بشود راحت است . هر چه در گذشته بوده است مقدمه اى بوده براى آنچه كه در آينده پيش مى آيد. ما آينده اى پيش رو داريم كه در آن به تعبير اسلام عقلها كامل مى شود. حديث دارد كه خداوند نمى گويد امام زمان در آن دوره دست لطف خودش را بر سر بندگان مى گذارد حتى كملت عقولهم (167) و بشر عقل خودش را باز مى يابد و ديگر اين بى عقلى ها را خود به خود نمى كند. مى فرمايد: در آن دوره عمرها طولانى : و بهداشت مردم كاملتر مى شود، امنيت به طور كامل برقرار مى گردد، تصطلح فى ملكه السباع (168)درندگان با يكديگر صلح مى كنند كاسگين و جانسون (169) هم با هم صلح مى كنند و يخرج الارض ‍ افلاذكبدها (170)زمين آنقدر منابع نيرو و ذخيره دارد كه الى ما شاء الله . تازه شما به كجاى آن پى برده ايد؟! مى گوييد چهار پنج ميليارد جمعيت زياد است ؟ نه ، بيش از اينها مى تواند در خود جا دهد. زمين حداكثر نيرويى را كه دارد، گنجهاى مدفونى را كه دارد در اختيار بشر مى گذارد. آسمان بركاتش را مى بارد.
وقتى كه ما روى الهام مذهبى ، روى اين چيزها مطالعه مى كنيم و دنياى به اصطلاح روشن امروز را مى نگريم ، مى بينيم مثل ما در اين دنيا نسبت به دنيايى كه دين به ما نويد مى دهد كه در انتظار ماست خواه كه ما شخصا به آن دوره برسم يا نرسيم مثل مردمى است كه دارند از يك تونل عبور مى كنند. تونل در ذات خودش تاريك است ولى چراغ مصنوعى در آن نصب كرده اند. تازه بايد از اين تونل بيرون بيايند. وقتى كه بيرون آمدند، به يك فضاى بسيار باز و بسيار روشن كه روشنى آن طبيعى است مى رسند؛ عدالت به معنى واقعى برقرار است ، امنيت به معنى واقعى برقرار است ، آزادى به معنى واقعى برقرار است ، توحيد به حقيقت خودش طلوع مى كند و ظاهر مى شود و دنيا را روشن مى كند. اعلموا آن االله الارض بعد موتها(171) قرآن مى گويد: بدانيد كه خدا همين زمين مرده را در هنگام بهار زنده مى كند. اين آيه را در احاديث ما اين طور تفسير شده است كه اين مطلب اختصاص به زمين خاكى ندارد، زمين اجتماع بشر هم چنين است . اگر شما ديدى كه روزى فساد جهانگير شد ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس (172)اگر تمام عالم مثل فصل زمستان مرد، مايوس نشويد، نگوييد دنيا را زمستان گرفت ، ديگر دوره بهار منقضى شد. خير، بهارى خواهد آمد.
اين معنى الذين يومنون بالغيب ، ايمان به نهان و ايمان به مددهاى غيبى و نهانى است ، منتها مددها براى شخص به مقياس شخصى ، براى اجتماع كوچك به مقياس اجتماعى و براى جهان بشريت به مقياس جهانى است . حكومت واحد جهانى ، سراسر عدالت ، سراسر امنيت ، سراسر بركت ، سراسر رفاه ، سراسر آسايش ، سراسر خوبى و سراسر ترقى خواهد بود. در خاتمه عرايضم اين جملات دهاى افتتاح را كه شايد اكثر شما حفظ هستيد مى خوانم :
الهم انا نرغب اليك فى دوله كرنمه ، تعز بها الاسلام و اهله و بذب بها النفاق و اهله و تجعلنا فيها من الدعاه الى طاعتك و القاده الى سبيلك و توزقنا بهتا كرامه الدنيا و الاخره .
خدايا! تو را قسم مى دهيم به حق صاحب امشب كه ما را اهل ايمان و جزء منتظرين واقعى فرج او قرار بده . دست ما را از دامان ولاى اهل بيت و ايمان به حقانيت آنها كوتاه مفرما.
خدايا ما را به حقايق دين مقدس اسلام آشنا كن ، توفيق عمل و خلوص بيت به همه ما كرامت بفرما.
و صلى الله على محمد و آل محمد.
فصل هفتم : معيار انسانيت چيست ؟
اين سخنرانى در يكى از دانشگاههاى كشور ايراد شده و تاريخ آن مشخص ‍ نيست .
معيار انسانيت چيست ؟
گر چه وقت من خيلى گرفته است و بيش از اندازه ظرفيت و توانايى ام براى خودم كارهايى درست كرده ام يا شرايط بر من تحميل كرده است ، در عين حال وقتى دوستان از من تقاضاى بحثى در اينجا كردند چاره اى جز اين نديدم كه موافقت براى اينكه نشستن و صحبت كردن و مسايل اسلامى را با شما دانشجويان عزيز در ميان گذاشتن براتى من از مهمترين مسايل است .
ترجيح مى دهم كه مسائلى را طرح كنم كه ذهن شما را برانگيزد تا درباره آن فكر كنيد و با يكديگر به مذاكره بپردازيم . لذا بحث من بيشتر جنبه طرح و سؤ ال دارد. موضوع بحث معيار انسانيت است ، يعنى مى خواهيم بدانيم معيار و ميزان انسانيت چيست . اگر از نظر زيست شناسى فقط جسم انسان مطرح است . در آنجا بحث مى كنند كه انسان در ميان رده هاى مختلف حيوانات در چه رده اى است . مثلا پستاندار است و... بالاخره يك نوع از انواع جانداران را انسان مى نامند در مقابل انواع ديگر جانداران نظير پرندگان ، خزندگان ، چارپايان ، حشرات و غيره . با مقياس زيست شناسى ، همه افراد بشر كه بر روى زمين هستند، با دو پا راه مى روند، پهن ناخن هستند و حرف مى زنند، انسانند، و با اين معيار هيچ تفاوتى ميان انسانها رد انسانيت زيست شناسى نيست و فى المثل با مقياس زيست شناسى ، همه افراد بشر كه به روى زمين هستند، با دو پا راه مى روند، پهن ناخن هستند و حرف مى زنند، انسانند و با اين معيار، انسانند، با اين معيار هيچ تفاوتى ميان انسانها در انسانيت زيست شناسى نيست ، فى المثل با مقياس ‍ زيست شناسى و با مقياس پزشكى و حتى با مقياس روانشناسيت موسى چومبه همان مقدار انسان است كه لومومبا؛ يعنى از جنبه زيست شناسى ، از نظر يك پزشك و حتى از نظر يك روانشاس كه درباره جهازات بدنى يا جهازات روانى انسان گفتگو مى كند، بين اين دو نفر نمى توان فرقى گذاشت همچنان كه ميان امام حسين عليه السلام و يزيد نمى توان فرقى گذاشت ، هر دو از نظر زيست شناسى و پزشكى و حتى روانشناسى انسان هستند، ولى آيا انسانيت انسان ، آنچه كه شرافت و كمال انسانى ناميده مى شود، به همين است ؟
انسان كامل و انسان ناقص
در علوم انسانى مى بينيم سخن از انسان كامل و انسان ناقص است ، سخن از انسان پايين افتاده و انسان مترقى و متعالى است . آن انسانى كه از نظر علوم انسانى ، از نظر علوم اخلاقى ، از نظر علوم اجتماعى ممكن است كامل باشد و ممكن است ناقص ، قابل ستايش و تقدير و تكريم باشد و بيا به هيچ وجه قابل ستايش و تعظيم نباشد بلكه شايسته تحقير باشد، كدام انسان است ؟ معيار انسانيت چيست و در كجاست ؟ اين چگونه است كه ميان مثلا چومبه و لومومبا فرق مى گذاريم ؟ در چه چيز آنها فرق مى گذاريم ؟ چه چيز، يكى را از انسان منحط قابل نكوهش و حتى مستحق اعدام قرار داده است و ديگر را انسانى قابل ستايش ؛ با اينكه از جنبه هاى زيست شناسى اگر هر دو را كالبد شكافى كنند شبيه يكديگرند، حتى جهازات روانى شان همه شبيه يكديگر است ؛ هر دو داراى قلب و سلسله اعصاب ، كبد، كليه ، ماهيچه ها و معده و... هستند و چه بسا كه اعضاى بدن انسان قابل نكوهش از اعضاى بدن انسان متعالى بهتر كار كند. پس چه چيز در آن كه باعث تفاوت اين دو شده است ؟
اين همان مساله بسيار بسيار مهمى است كه از قديم در علوم انسانى و نيز در اديان و مذاهب مطرح بوده است . مثلا قرآن انسانهايى را برتر و بالاتر از فرشته و شايسته مسجوديت ملائك مى داند، چنانكه مى گويد: ما به فرشتگان گفتيم به آدم سجده كنيد، ولى در مورد انسانهايى نيز مى گويد چهارپايان بر اينها برترى دارند. چه مقياسها و معيارهايى است كه اين مقدار تفاوت را به وجود آورده است ؟ اين حتى به دين و مذهب هم ارتباط ندارد و حتى مساله انسان در سطحى قرار گرفته است كه با موضوع خدا هم صد در صد بستگى ندارد؛ يعنى فيلسوفان مادى جهان هم كه به خدا و دين و مذهب اعتقاد ندارند، باز مساله انسان و انسانيت و مساله انسان برتر و انسان فروتر را مطرح كرده اند. در اينجا اين سوال مطرح مى شود كه از نظر مكاتب مادى ، انسان برتر و انسان فروتر چگونه انسانهايى هستند و ملاك برترى و ملاك فروترى چيست ؟ اين سوال بود، حال ببينيم جواب چيست .
نظريات مختلف درباره معيار انسانيت :
1 - علم
آيا ما مى توانيم علم را ملاك و معيار انسانيت قرار بدهيم و بگوييم كه انسانها از نظر زيست شناسى با يكديگر مساوى هستند ولى يك چيز هست كه اكتسابى يعنى به دست آوردنى است و با آن معيار، انسانيت با غير انسانيت تفاوت مى كند؛ مرزى است ميان انسان برتر و انسان فروتر، و آن دانش ‍ است ؟ هر اندازه كه انسان آگاهى و دانش بيشترى پيدا كند، انسانتر است و هر اندازه كه از علم و دانش بى بهره تر باشد، از انسانيت بى بهره تر است . بنابراين دانش آموز كلاس اول از كسى كه هنوز به مدرسه نرفته است انسانتر است . دانش آموز كلاس دوم از دانش آموز كلاس اول انسانتر است و همين طور... در دوره دانشگاه هم دانشجويى كه سال آخر را طى مى كند از دانشجويى كه سال ما قبل آخر را طى مى كند انسانتر است . در ميان علما و دانشمندان نيز هر كدام كه معلوماتش بيشتر است انسانتر است .
آيا اينكه علم و دانش معيار انسانيت است و تنها معيار هم هست ، مى تواند مردود قبول واقع شود؟ آيا شما انسانها را بر اساس دانششان ستايش و نكوهش مى كنيد؟ ابوذر را كه شما ستايش مى كنيد آيا به دليل اين است كه دانش ابوذر از دانش شما و از دانش انسانهاى زمان خودش بيشتر بوده است ؟ اينكه معاويه مورد نكوهش و در مقابل ، ابوذر مورد ستايش ‍ شماست آيا به اين دليل است كه شما حساب كرده ايد و ديده ايد معلومات ابوذر از معاويه بيشتر است ؟ در مورد چومبه و لومومبا چطور؟ من گمان نمى كنم كه تنها علم و دانش معيار انسانيت باشد و هر كه عالمتر است انسانتر باشد. با اين مقياس بايد بگوييم كه در زمان ما انيشتين - كه از همه دانشمندان عالم شهرتش بيشتر است و واقعا هم شايد از همه دانشمندان عالم عالمتر بود - انسانترين انسانهاى زمان بوده است .
2 - خلق و خوى
نظريه ديگر اين است كه انسانيت به دانش نيست ، دانش البته شرطى است براى انسانيت . آگاهى و باخبر بودن ، روشن بودن به جهان ، به خود و به اجتماع را نمى شود نفى كرد اما اين مسلما كافى نيست . اگر هم دخالتى دارد، يكى از پايه هاى انسانيت است ، تازه در اصل پايه بودنش هم حرف است كه بعد عرض مى كنم . اين نظريه مى گويد انسانيت به خلق و خوى است نه به دانش . خلق و خوى يك مساله است آگاهى مساله ديگر. ممكن است انسان ، آگاه و دانا باشد و همه چيز را بداند ولى خلق و خوى او خلق و خوى انسانى نباشد، بلكه خلق و خوى حيوانى باشد، چطور؟ يك حيوان از نظر خلق و خوى تابع غرايزى است كه با آن غرايز آفريده شده است ، جبر غرايز بر او حكومت مى كند؛ يعنى در مقابل غريزه اش يك اراده حكم ندارد و حتى او همان غرايز خودش است و غير از غريزه چيز ديگرى نيست . اگر مى گوييم سگ حيوان درنده و در عين حال باوفاست . درندگى و وفا براى اين حيوان غريزه است . اگر مى گوييم مورچه يك حيوان حريص يا مال انديش است ، حرص يا مال انديشى براى اين حيوان يك غريزه است . جبر غريزه بر او حكومت مى كند و بس . انسانهايى در جهان هستند كه همان خلق و خوى حيوان را دارند. يا به عبارت ديگر همان خلق و خوى اولى طبيعى را دارند، خودشان را بر اساس طرح انسانى نساخته اند، خودشان را تربيت نكرده اند، انسان طبيعى هستند، يك انسان صد درصد موافق طبيعت ، انسانى كه در درون خودش محكوم طبيعت خودش است .
علم او چطور؟ علم ، آگاهى و چراغ است . او در حالى كه محكوم طبيعتش ‍ است ، چراغ علم را در دست دارد. آن وقت تفاوتش با حيوان در اين جهت مى شود كه شعاع آگاهى حيوان براى تامين غرايزش ضعيف و محدود به زمان و مكان خودش است ولى آگاهى به انسان قدرت مى دهد به طورى كه بر زمان گذشته اطلاع پيدا مى كند، زمان آينده را پيش بينى مى كند از منطقه خودش خارج مى شود و به منطقه هايى ديگر مى رود تا آنجا كه از كره خودش هم خارج مى شود و به كره ديگر مى رود.
ولى مساله خلق و خوى يك امرى ديگر است ، غير از مساله آگاهى است ، به عبارت ديگر آگاهى ، به آموزشهاى انسان ارتباط پيدا مى كند و خلق و خوى به پرورش هاى انسانى . اگر بخواهند به انسان آگاهى بدهند بايد او را تربيت كنند، عادت و پرورش دهند و اين ، يك سلسله عوامل غير از عوامل آموزش مى خواهد، به اين معنى كه عامل آموزش ، شرط پرورش هست ولى شرط لازم است نه شرط كافى .
نظريه اول كه معيار انسانيت را تنها دانش مى دانست ، خيال نمى كنم كه چندان قابل قبول باشد. بعد عرض مى كنم كه چه اشخاصى همين نظريه را دنبال كرده اند. ولى نظريه دوم كه سراغ خلق و خوى مى رود، طرفداران بيشترى دارد، اما تازه اين مساله مطرح است كه كدام خلق و خوى معيار انسانيت است ؟ در اينجا هم چند نظريه است :
انساندوستى
يكى اينكه آن خويى كه معيار انسانيت است محبت است ، انساندوستى است و مادر همه خويهاى خوب ديگر، محبت است . پس اگر كسى خلق و خوى اش بر اساس انساندوستى بود و انساندوست بود انسان است : به سرنوشت ديگران همان قدر انديشيدن كه به سرنوشت خود و بلكه به سرنوشت ديگران بيشتر از سرنوشت خود انديشيدن .در منطق دين اسم اين را ايثار مى گذرند. در كتابى نوشته بود: يك دستور كه در تمام اديان جهان يافت مى شود اين : براى ديگران همان را دوست بدار كه براى خود دوست مى دارى و براى ديگران همان را مپسند كه براى خود نمى پسندى . در احاديث ما به اين عبارت است : احبب لغيرك ما تحب لنفسك و اكره له ما تكره لها (173) براى ديگران همان را بخواه كه براى خود مى خواهى و براى او همان را نپسند كه براى خود نمى پسندى ، اين منطق ، منطق محبت است . چنانكه مى دانيد در مكتب هندو هم در مكتب مسيحيت روى كلمه محبت زياد تكيه مى شود؛ مى گويند در همه موارد محبت كنيد. اصلا غير از محبت مساله ديگرى مطرح نيست . البته در اين دو مكتب يك انحرافى هست ؛ يعنى آنها مى گويند محبت ، ولى محبتى كه آنها مى گويند نوعى تخدير است . اين هم نظريه اى است و بعد بايد درباره آن صحبت كنيم كه آيا محبت به تنهايى براى معيار انسانيت بودن كافى است يا نه ؟
گفتيم در نظريه خلق و خوى ، اولين حرفى كه در معيار انسانيت مطرح است انساندوستى است . انسان اخلاقى يا انسان بالاتر، انسان فراتر، انسانى است كه انساندوست باشد. با اين معيار يك مقدار از مشكلاتمان حل مى شود، اگر از ما بپرسند؛ ابوذر را كه شما بر معاويه ترجيح مى دهيد تبراى چه ترجيح مى دهيد؟ ديديم با معيار اول يعنى ملاك برترى را دانش و آگاهى صرف دانستن ، اين ترجيح ما جور در نمى آيد ولى با معيار دوم يك مقدار اين مساله حل مى شود. مى گوييم : معاويه انسانى بود فقط در فكر خودش و براى خودش ، و انسانهاى ديگر را براى اشباع جاه طلبى هاى خود به زور استثمار كرده بود. پس او يك موجود خودخواه ، خود پسند و خود پرست بود. ولى ابوذر بر عكس ، با اينكه همه امكانات برايش فراهم بود و همين معاويه حاضر بود بهترين شرايط زندگى را براى او فراهم كند، به خاطر اينكه معاويه حقوق مردم را پايمال كرده بود و براى اينكه به سرنوشت ديگران مى انديشيد، با همه معاويه جبار مبارزه كرد تا آنجا كه جانش را بر سر اين كار گذاشت و در تبعيدگاه ربذه در غربت جان داد. پس اينكه ما ابوذر را انسان مى دانيم و معاويه را انسان نمى دانيم بلكه يك حيوان مى دانيم . به خاطر اين است كه معاويه فقط در فكر آخور خودش بود و ابوذر در فكر انسانهاى ديگر.
ما چرا على عليه السلام را يك انسان كامل مى دانيم ؟ براى اينكه درد اجتماع را حس مى كرده ، براى اينكه من او تبديل به ما شده بد، براى اينكه خود او خودى بود كه همه انسانها را جذب مى كرد. او به صورت يك فرد مجزا از انسانهاى ديگر نبود بلكه واقعا خودش را به منزله يك عنصر، يك انگشت ، يك عصب در يك بدن احساس مى كرد كه وقتى ناراحتى اى در يك جاى بدن پيدا مى شود، اين عضو ناآرام و بى قرار مى گردد. و اصلا اين تعبيرات مال خود اوست ؛ قبل از اينكه در قرن بيستم فلسفه هاى اومانيستى اين حرفها را بياورند على عليه السلام اينها را گفته است .وقتى كه خبردار مى شود كه عامل او (فرماندارى كه از ناحيه او منصوب است ) در يك مهمانى شركت كرده است ، نامه عتاب آميزى به او مى نويسد كه در نهج البلاغه هست . حال چه مهمانى اى بوده است ؟ آيا آن فرماندار در مهمانى اى شركت كرده بود كه در سر سفره آن مشروب بوده است ؟ نه در آنجا قمار بوده ؟ نه ، در آنجا مثلا زنهايى را آورده و رقصانده بودند؟ نه در آنجا كار حرام ديگر انجام داده بودند؟ نه پس چرا آن مهمانى مورد ملامت قرار مى گيرد و نامه تند نوشته مى شود؟ مى گويد: و ما ظننت انك تجيب الى طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو. (174) گناه فرماندارش اين بوده كه بر سر سفره اى شركت كرده است كه صرفا اشرافى بوده ، يعنى طبقه اغنيا در آنجا شركت داشته و فقرا محروم بوده اند، على عليه السلام مى گويد: من باور نمى كردم كه فرماندار من ، نماينده من پاى در مجلسى بگذارد كه صرفا از اشراف تشكيل شده است . بعد راجع به خود و زندگى خودش براى آن فرماندار شرح مى دهد. درباره خود مى گويد درد مردم را از درد خودش بيشتر احساس مى كرد؛ درد آنها سبب شده بود كه اساسا درد خود را احساس نكند. سخنان على عليه السلام نشان داده كه او واقعا دانا و دانشمند و حكيم بوده است . اما على را كه اينقدر ستايش ‍ مى كنيم نه فقط به خاطر اين است كه باب علم پيغمبر بوده كه پيامبر فرمود: انا مدينه العلم و على بابها (175)بيشر از اين جهت ستايش ‍ مى كنيم كه انسان بود، اين ركن از انسانيت را داشت كه به سرنوشت انسانهاى محروم مى انديشيد، غافل نبود، درد ديگران را احساس مى كرد، چنانكه ساير اركان انسانيت را هم داشت .
3 - اراده
مكتب ديگر مى گويد: معيار انسانيت اراده است ، اراده مسلط كننده انسان بر نفس خود. به عبارت ديگر معيار انسانيت ، تسلط انسان است بر خود، بر نفس خود، بر اعصاب خود، بر غرايز خود، بر شهوات خود، به طورى كه هر كارى از انسان صادر مى شود به حكم عقل و اراده باشد نه به حكم ميل . فرق است ميان ميل و اراده . ميل در انسان يك كشش و جاذبه است ، جنبه بيرونى دارد، يك رابطه اى است بين انسان و شى خارجى كه آن شى انسان را به سوى خودش مى كشد. يا مثلا تمايل جنسى يك جاذبه است ، يك ميل است كه انسان را به سوى خودش مى كشد. حتى خواب هم همين طور است ؛ خواب انسان را به سوى خودش مى كشاند، انسان به سوى آن حالتى كه نام خواب است كشيده مى شود. ميل به جاه و مقام ، شهوت جاه و مقام ، انسان را به سوى خودش مى كشاند و امثال اينها.
ولى اراده بيشتر جنبه درونى دارد. بر عكس ميل است ، انسان را از كشش اميال آزاد مى كند يعنى اميال در اختيار انسان قرار ميدهد. هر طور كه اراده مى كند كار مى كند نه هر طور كه ميلش بكشد، تابع تصميم و فكر بودن غير از هر ميل بودن است ، نوعى تسلط بر اميال است . اگر توجه كرده باشيد علماى اخلاق ، اخلاقيون قديم ما بيشتر تكيه شان روى مساله اراده بوده است ، اراده حاكم بر ميلهاى انسان ، مى گفتند معيار و ميزان انسانيت ، اراده است . حيوان موجودى است تابع غريزه كه همان ميلها باشد ولى انسان موجودى است كه مى تواند به حكم اراده و به حكم اختيار از جبر غريزه آزاد باشد، مى تواند اراده كند كه بر هر اندازه كه انسان بر خودش مسلط نباشد، از انسانيت به دور است . درباره تسلط بر نفس اماره ، در اسلام تاكيد فراوان شده است . داستان كوچكى را در اين زمينه - كه شايد شنيده باشيد - نقل مى كنم :
نوشته اند پيغمبر اكرم در مدينه از محلى عبور مى كرد. گروهى از جوانان مشغول زور آزمايى بودند به اين ترتيب كه سنگ بزرگى را بلند مى كردند (مثل اينهايى كه هالتر بر ميدارند) تا ببينند چه كسى بهتر مى تواند آن را بلند كند. اين هم مثل همه مسابقات احتياج به داور دارد، چون گاهى دو نفر وزنه را نزديك به يكديگر بر مى دارند، وقتى پيغمبر اكرم آمد از آنجا بگذرد، جوانان گفتند هيچ داورى بهتر از پيغمبر نيست : يا رسول ! شما اينجا بايستيد و ميان ما داورى كنيد كه كداميك از ما بهتر وزنه را بلند مى كنيم ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قبول كرد، آنها مشغول شدند، آخر كار، پيغمبر فرمود: مى خواهيد بگويم از همه شما قويتر و نيرومندتر كيست ؟ بله يا رسول الله ! فرمود: از همه قويتر و نيرومندتر آن كسى است كه وقتى به خشم مى آيد، خشم بر او غلبه نكند بلكه او بر خشم خودش مسلط شود؛ و آنگاه كه از چيزى خوشش مى آيد، آن خوش آمدن او را به غير رضاى خدا نيندازد و بتواند بر رضاى خودش ، بر ميل و رغبت خودش مسلط شود. يعنى پيامبر آن زور آزمايى بدنى را فورا تحليل و تبديل به يك مسابقه روحى كرد و مساله قوت بازو را روى قوت اراده (تحليل نمود) گفت البته اين هم يك كارى است ؛ آن كه بازويش قويتر است مردتر است مردتر است اما مردى فقط به زور بازو نيست ، زور بازو يكى از نشانه هاى كوچك آن است . اساس ‍ مردى در قوت اراده است . ملاى رومى مى گويد:
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو
طالب مردى چنينم كو به كو
ما على عليه السلام را كه شير خدا مى دانيم ، مرد خدا مى دانيم ، چون در جبهه را همه مردتر بود: يكى جنبه بيرونى ، اجتماعى ميدانهاى مبارزه كه هر پهلوانى را به خاك مى افكند و از آن مهمتر جنبه درون خودش كه بر خودش ‍ مسلط بود؛ اراده اش بر هر ميلى ، بر هر شهوتى ، بر هر انديشه اى حاكم بود. اين داستان كه مولوى آن را در مثنوى آورده ، چقدر از نظر مردى و قوت اراده ، فوق العاده است ! چه تابلوى عالى و لطيفى است كه يك جوان بيست و پنج ساله ، دشمن بسيار نيرومند خودش را به خاك افكنده است ، مى رود روى سينه اش مى نشيند تا سرش را از بدن جدا كند، او به صورت على عليه السلام تف مى اندازد. طبعا على ناراحت مى شود موقتا از بريدن سر او صرف نظر مى كند. چند لحظه قدم مى زند، بعد بر مى گردد دشمن مى گويد: چرا رفتى ؟ مى گويد: براى اينكه اگر در آن حال سر تو را از بريده بودم ، به حكم خشم خودم بريده بودم نه براى انجام وظيفه ام و در راه هدفم و در راه خدا اينقدر آدم بر خودش ، بر اعصاب خودش ، بر خشم خودش ، بر رضاى خودش مسلط باشد!
اين هم يك نظر و يك معيار انسانيت است . يكى دو معيار ديگر هم براى شما عرض كنم و به عرايض خودم خاتمه بدهم :
4 - آزادى
معيار ديگر براى انسانيت انسان ، آزادى است . يعنى چه ؟ يعنى انسان آن اندازه انسان است كه هيچ جبرى را تحمل نكند، محكوم و اسير هيچ قدرتى نباشد، همه چيز را خودش آزادانه انتخاب كند. مى دانيد كه در مكتبهاى جديد روى آزادى به عنوان معيارى از معيارهاى انسانى ، بيشتر تكيه مى شود؛ يعنى به هر اندازه كه فرد بتواند آزاد زيست كند، به همان اندازه انسان است . پس آزادى معيار انسانيت است . اين نظريه چطور است ؟ آيا اين نظريه درست است يا نه ؟ اين نظريه هم مثل نظريات پيش ، هم درست است و هم نادرست ! يعنى به عنوان جزئى از انسانيت انسان ، درست است ولى به عنوان جزئى از انسانيت انسان ، درست است ولى به عنوان اينكه تمام معيار انسانيت باشد، درست نيست ، از نظر اسلام همان طور كه محبت انسانها نسبت به يكديگر تشويق و ترغيب و تقديس و به آن دعوت شده است و همان طور كه تسلط انسان بر نفس خود تقديس و به آن دعوت شده است ، حريت آزادى هم تقديس شده است .
اسلام عجيب است ! در همه اين موارد حرفش را گفته است . در نهج البلاغه در وصيتنامه اى كه على عليه السلام به فرزندش امام حسن عليه السلام نوشته اند، آمده است : اكرم نفسك عن كل دنية خودت را، جان خويش ‍ را از هر كار پستى برتر بدار؛ تن به كار پست مده كه جان تو بالاتر از كارهاى پست است . فانك لن تعتاض مما تبذل من نفسك عوضا به جاى آنچه كه از جان خودت در مقابل شهوات مى پردازى ، چيزى دريافت نمى كنى . آنچه كه از شرف خودت ، از جان خويش در ازاى يك ميل و شهوت مى پردازى ، چيزى دريافت نمى كنى . آنچه كه از جان خويش در ازاى يك ميل و شهوت مى پردازى ، عوض ندارد، تا آنجا كه مى فرمايد: و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا (176) هرگز خودت را بنده ديگرى مساز كه خدا تو را آزاد آفريده است . نمى خواهد بگويد كه خدا تنها تو كه پسر من را كه امام حسن هستى ، آزاد آفريده است بلكه تو به عنوان يك انسان را مى گويد: چون مساله خلقت است . اين هم - كه معيار انسانيت آزادى است - نظريه اى است ، چنانكه در مكتب اگزيستانسياليسم در مورد معيار انسانيت ، بيشتر روى مساله آزادى تكيه شده است .
5 - مسؤوليت و تكليف
معيار ديگر براى انسانيت ، مسؤوليت و تكليف است كه البته اين بيشتر از كانت شروع شده ، بعد هم در زمان ما روى آن خيلى تكيه كرده اند، مى گويند انسان آن كسى است كه احساس تكليف كند، در مقابل انسانهاى ديگر احساس مسؤوليت كند (اين غير از محبت است ، اشتباه نشود)، احساس ‍ كند كه مسؤول جامعه خويش است و حتى مسؤ ول خودش است ، مسؤول عائله خودش است . مساله مسؤوليت در زمان ما ادامه وسيعى پيدا كرده است ، خيل هم روى آن تكيه مى شود بحث مى شود، ولى بحث است كه ريشه هاى مسؤ وليت چيست ؟ آزادى هم همينطور است . از كجا مى شود اينها را بدست آورد؟ انسان احساس مسؤ وليت را چگونه بايد به دست آورد؟ يعنى چطور مى شود كه يك انسان احساس مسؤوليت مى كند؛ ريشه اين احساس چيست ؟ آيا با گفتن درست مى شود؟ اينكه آدم بگويد من مسؤولم ، مسؤوليت در وجدانش به وجود مى آيد؟ اين وجدان مسؤ ول را چه نيروى مى سازد؟ اين هم خودش مطلبى است .
6 - زيبايى
به يك مكتب ديگر هم اشاره كنم . اين مكتب روى زيبايى تكيه مى كند، افلاطون اخلاق را بر اساس زيبايى توصيف كرده است ، مى گويد: آن چيزى انسانى است كه زيبا باشد، مثلا عدالت را همه مكتبها مى پسندند. يك مكتب عدالت را از روى محبت مى پسندد ديگرى عدالت را از روى ميزان اخلاقى آن مى پسندد. يكى هم چون بين عدالت و آزادى خويشاوندى قائل است آن را مى پسندد. ديگرى ممكن است عدالت را با ميزان مسؤوليت بسنجد. افلاطون عدالت را با عينك زيبايى مى بيند، مى گويد: عدالت كه خوب است (چه عدالت اخلاقى در فرد و چه عدالت اجتماعى در جامعه ) به اين دليل خوب است كه منشا توازن مى شد و ايجاد زيبايى مى كند. جامعه اى كه در عدالت باشد زيباست . و همان حسن زيبايى جويى بشر است كه او از عدالتخواه كرده است . انسان اگر بخواهد انسان باشد و به خصلتهاى انسانى برسد، بايد احساس زيبايى را خود تقويت كند؛ ريشه اش
زيبايى است . البته او توجه دارد كه زيباييهاى انسانى آن زيباييهاى معنوى است . اين هم يك مكتب .
در جلسه ديگر (177) مقدارى درباره اين مكتبها قضاوت خواهيم كرد تا ببينيم بالاخره چه مى شود گفت . معيار انسانيت كداميك از اينهاست ؟ آن حرف زيست شناسى كه ديديم دست نيست ؛ با معيار انسانيت بسازيم ، ببينيم درباره معيارهاى فلسفى ، اخلاقى و مذهبى چه مى توان گفت و اسلام در اين زمينه ها چه مى گويد.
و صلى الله على محمد و اله الطاهرين .
فصل هشتم : مكتب انسانيت
اين سخنرانى در دانشكده فنى دانشگاه تهران ايراد شده و تاريخ آن مشخص نيست .
مكتب انسانيت
موضوع بحث مكتب انسانيت است . انسانى كه خود يگانه موجود كاوشگر و محقق جهانى است كه ما مى شناسيم ، هميشه خودش يكى از موضوعات بحث و تحقيق خودش بوده است ؛ يعنى پيوسته يكى از مسائل مورد بحث انسان ، خود او بوده است .
مفهوم كلمه انسانيت همواره با نوعى قدس و تعالى همراه بوده است ، چنانكه شؤ ون خاص فوق حيوان انسان نظير دانش ، عدالت ، آزادى و وجدان اخلاقى به عنوان مقدسات شناخته مى شوند. پس انسان و انسانيت اجمالا به عنوان يك امر مقدس شناخته شده و مى شود؛ يعنى با آنكه درباره بسيارى از مقدسات بشر ترديد شده و حتى برخى از آن ها مردود انكار قرار گرفته اند، ظاهرا هنوز مكتبى در جهان پيدا نشده است . كه عملا شؤ ون خاص انسانيت را، جنبه هاى ما فوق حيوانيت انسان را تحقير كند و آنها را تقديس نكند. مولوى خودمان غزل معروفى دارد كه ذكر آن مناسب است :
بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست
يعقوب وار وا اسفاها همى زنم
ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست
زين همرهان سست عنصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر
كز ديو و دد دلم و انسانم آرزوست
گفتم كه يافت مى نشود گشته ايم ما
گفت آن كه يافت مى نشود آنم آرزوست (178)

و سعدى در طيبات خودش خواسته استقبالى كرده باشد يا جوابى داده باشد؛ مى گويد:
از جان برون نيامده جانانت آرزوست
زنار نا بريده و ايمانت آرزوست
مر ديده اى و همت مردى نكرده اى
وانگاه حق سفره مردانت آرزوست
فرعون وار لاف انا الحق همى زنى
آنگاه قرب موسى عمرانت آرزوست
به هر حال قسمتى از ادبيات عمده بشر (چه ادبيات دينى و چه ادبيات غير دينى ) مساله انسانيت و تجليل از آن تشكيل مى دهد، مخصوصا در ادبيات اسلامى كه ما از آن اطلاع داريم (چه در چهره عربى و چه در چهره فارسى آن ) در اين زمينه مطالب زيادى موجود است .
سقوط انسانيت از مقام خود در قرون اخير
در قرون اخير با پيشرفت عظيمى كه علم كرد انسانيت از آن مقام قداستى كه بشر سابق براى آن قائل بود يك مرتبه سقوط كرد، سقوط بسيار بسيار خرده اى ؛ چون يك موجود هر قدر بالا رفته باشد، وقتى سقوط كند قهرا سقوطش خرده كننده تر است .
انسان درست به يك مقام نيمه خدايى رسيده بود. چقدر در ادبيات خودمان از اين مقام نيمه خدايى انسان سخن رفته است :
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
كه در اين دامگه حادثه چون افتاده ام
و حافظ مى گويد:
تو را زكنگره عرش مى زد صفير
ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
در دو سه قرن اخير اين بود انسان از اين مقام شامخ و عالى كه خود براى خود فرض كرده بود، يك مرتبه سقوط كرد، سقوط بسيار خرد كننده اى . اولين اكتشافى كه بشر كرد مساءله هياءت عالم بود كه آنچه كه سابق درباره زمين فكر مى كرد و زمين را مركز جهان مى دانست و افلاك ستارگان را سيار به دور زمين ، يكمرتبه عوض شد و زمين به صورت ستاره كوچكى درآمد كه گرد خورشيد بايد بچرخد، و تازه خود خورشيد اهميت زيادى در جهان ستارگان ندارد و آن وقت اينكه انسان مركز دايره امكان و هدف خلقت است ، سخت مورد ترديد و انكار واقع شد و ديگر كسى جرات نكرد از اين حرفها بگويد: اى مركز دايره امكان و اى مركز زبده عالم كون و مكان تو شاه و جواهر ناسوتى . خورشيد مظاهر لاهوتى . گفتند: نه ، پس آن جورها كه ما درباره انسان خيال مى كرديم ، نيست . انسان فكر مركزيت خودش در جهان را كه تواءم كرده بود با مركزيت زمين براى ستارگان و افلاك ، با اين ضربه علمى از دست داد. بعدا ضربه هاى بسيار بسيار خرده كننده ديگرى بر پيكر انسان وارد شد. يكى از آنها اين بود كه انسان خود را موجودى تقريبا آسمانى نژاد مى دانست . خليفة الله مى دانست . خود نفخه الهى مى دانست و بر اين اعتقاد بود كه روح خدا در اين كالبد دميده شده كه انسان به وجود آمده است . تحقيقات بيولوژى در مساءله تحول و تطور انواع ، يك مرتبه نسب و نژاد انسان را متصل كرد به همين حيواناتى كه انسان آنها را خيلى پست و حقير مى شمارد؛ گفت : اى انسان ! تو ميمون نژاد هستى و يا فرزا ميمون نژاد نباشى از نسل يك حيوانى مثل حيوانات ديگر و بالاخره با حيوانات هم نژاد هستى . آن جنبه به اصطلاح خدازادگى به اين شكل كه انسان گرفته شد، و اين ضربه ديگرى بود كه بر پيكره انسان و تقدس انسانى وارد شد.
يكى ديگر از آن ضربه هاى بسيار مؤ ثر، ضربه اى بود كه به سابقه و پرونده و عمليات ظاهرا درخشان انسان وارد شد. يعنى انسان وارد شد. يعنى انسان در فعاليت خودش نشان مى داد كه مى تواند فعاليتى داشته باشد پاك و منزه و خدايى كه جز عشق الهى انگيزه اى نداشته باشد، جز احسان و نيكى انگيزه اى نداشته باشد، هيچ جنبه حيوانى و عادى نداشته باشد. يكمرتبه فرضيه هايى پيدا شد و در آنها چنين وانمود گرديد كه خير، اين پرونده اى كه انسان براى خود درست كرده است . اينچنين مقدس و پاك پاكيزه ، اين جور نيست ؛ تمام عملياتى كه بشر به آنها نام دانش دوستى و دانش طلبى داده است ، نام هنر و زيبايى داده است ، نام اخلاق و وجدان داده است ، نام تسبيح و تقديس و تعالى داده است و به آنها جنبه ماوراء الطبيعى داده است ، از نوع همان فعاليتهايى است كه در حيوانات هم پيدا مى شود ولى در انسان با يك مكانيزم و شكل پيچيده ترى است . يكى گفت : سرچشمه همه اينها شكم است . سعدى ما هم گفته است : مايه عيش آدمى شكم است . ولى ديگران گفتند: نه تنها مايه عيش آدمى شكم است ، بلكه مايه فكر آدمى هم شكم است ، مايه دل آدمى هم شكم است . و بعضى ديگر، اين مقام را نيز براى انسان خيلى بالا و والا ديدند، يك مقدار پايين آمدند و گفتند: از شكم هم پايين تر!
پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان ، فعاليتهاى قابل تقديس و تمجيدى كه داشته است ، با ضربه هايى خراب شد و از ميان رفت . كم كم كار به جايى رسيد كه گفتند: اساسا بياييم اين موجود را بررسى كنيم اين موجودى كه يك روز خود را مركز عالم ، و جهان و خلقت را طفيلى خود مى دانست و در خود نمونه اى از روح الهى مى پنداشت ، اين موجودى كه براى اعمال خود احيانا قداست فوق العاده اى قائل بود، جنبه هاى مافوق حيوانى قائل بود، اصلا چيست ؟ او را چه تشكيل مى دهد؟ باز فرضيه اى بوجود آمد كه هيچ تفاوتى ميان اين موجود پر مدعا و گياهان و حتى جمادات از نظر تار و پود نيست . از نظر بافتمان ، از نظر نظم و شكل ، تفاوت هست ولى از نظر تاروپود و آن ماده اى كه اينها را به وجود آورده ، فرق نمى كنند. مثل تفاوت يك جوال با يك پارچه فاستونى است كه هر دو را از پشم بافته اند ولى جوال را با نخلهاى خيلى درشت تر و بى قواره تر و پارچه فاستونى را با نخلهاى بسيار ظريف . بله ، ميان انسان و گياه يا جماد تفاوتهايى در ظرافت و بافتمان و خيلى چيزهاى ديگر هست ولى در اصل ماده اى كه اينها را به وجود آورده ، فرقى نيست . ديگر، روح و نفخه الهى وجود ندارد، انسان يك ماشين است مثل ماشينهاى ديگر، يعنى از نوع ماشين است . البته ماشين با تفاوت مى كند. ساعتى كه در دست شما و بغل من است يك ماشين ما ماشين است ، يك اتومبيل هم يك ماشين است ، آپولو كه مى گويند پنج يا سه ميليون قطعه دارد هم يك ماشين است البته بسيار بسيار پيچيده تر و عظيم تر اما در اينكه يك ماشين است مثل همه ماشينها و جز جنبه ماشينى جنبه ديگرى ندارد، ترديدى نيست . به نظر مى رسد كه اين ، آخرين ضربه اى بود كه بر پيكر انسانيت وارد شد. ولى با همه اين حرفها، باز ارزشهاى انسانى صد در صد محكوم نشد مگر در پاره اى از فلسفه و سيستمهاى فلسفى كه مفاهيمى از قبيل صلح ، آزادى ، معنويت ، عدالت و ترحم را بكلى شوخى گرفتند.
ظهور دوباره انسانيت و تناقض پديد آمده
از اواسط قرن نوزدهم الى زماننا هذا كه در نيمه دوم قرن بيستم هستيم ، دو مرتبه انسانيت دارد ظهور مى كند، اصالتى به خودش مى گيرد؛ باز مكتبهايى در جهان پيدا مى شود به نام مكتبهاى انسانى و حتى به صورت انسان پرستى ، انسان در گذشته معبود نبود، آيت بزرگ بود، دريچه بزرگ معنويت بود. بدون شك قرآن هم براى معنويت ، شناخت خدا و ماوراء طبيعت ، انسان را از هر آيت ديگرى ، از هر دروازه ديگرى و از هر دريچه ديگرى مناسبتر مى داند: سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم . (179) آفاق را جدا ذكر مى كند، انفس را جدا، و از همين جاست كه اصطلاح آفاق و انفس در ميان عرفا و ادبا و شعرا به وجود آمده است : و فى الارض ‍ آيات للموقنين . وفى انفسكم افلا تبصرون (180) در زمين ، نشانه ها، زمينه ها دروازه ها و دريچه هايى است براى مشاهده غيب و ملكوت ، و در وجود شما بخصوص وجود را مستقلا ذكر مى كند. افلا تبصرون آيا نمى بينيد؟ يعنى چرا بصيرت نداريد؟ چرا دقت نمى كنيد؟ در خودتان دقت كنيد و بنگريد.
همين موجود كه در گذشته به عنوان يك آيت بزرگ و يك دروازه بزرگ براى عبور انسان از خود به سوى معنويت الهى و ايمان به غيب و ملكوت بود، باز موضوع واقع شد. اما اين مرتبه به شكل ديگرى موضوع واقع شد، به شكلى كه به نظر مى رسد نتوانسته است خودش را از تناقض نجات بخشد و مشكل عمده و مساله مهم اين است . يعنى بشريت از نو مى خواهد قداست و علو و شرافت خودش را بازيابد به طورى كه هدف و غايت واقع شود، هدف فعاليتهاى واقع شود ولى بدون آنكه آن معيارهاى سابق به ميان آيد، بدون آنكه جنبه خدايى و جنبه ناخدايى به او داده شود، بدون آنكه مساله هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا (181) در ميان بيايد كه خدا از روح خود يعنى يك چيزى نه از اين جهان بلكه از جهان ديگر در او دميده است ، يعنى او مظهرى از الوهيت است ؛ نه ؛ ديگر اينها به ميان نيايد و حتى در جنبه هاى محركات انسانى ، انگيزه هاى درونى و محرك انسان هم بحثى نشود، ولى در عين حال انسان و شعور انسانى امورى مقدس و محترم مى باشند.
الان هم شما مى بينيد هر كس تابع هر مكتبى هست ، مى گويد: من طرفدار صلحم ، طرفدار آزادى هستم ، بشر دوست هستم ، طرفدار عدالتم ، طرفدار حق هستم ، طرفدار حقوق بشر هستم . حتى اعلاميه حقوق بشر اصلا با اين عبارت شروع مى شود: احترام به حيثيت ذاتى بشر؛ يعنى مى خواهند براى بشر يك حيثيت ذاتى قابل احترام و تقديس قائل بشوند كه بعد تعليم و تربيت ها بر اين اساس باشد، به طورى كه بنده جنابعالى را داراى يك حيثيت ذاتى قابل احترام و قابل تقديس بدانم تا به قداست ذاتى شما ايمان پيدا كنم و به موجب اين ايمان با اينكه مى توانم به حقوق شما تجاوز كنم ، چنين نكنم و شما هم در وجود من يك چنين قداست ذاتى قائل باشيد و با اينكه مى توانيد به حقوق من تجاوز كنيد ولى آن ايمان شما به اين قداست ذاتى باعث بشود كه شما به حقوق من ، به آزادى هاى من تجاوز نكنيد، بسيار از كسانى كه طالب فلسفه بشر دوستى هستند، فلسفه اى بر غير اساس معيارهاى سابق مى خواهند. معذلك همين جاست كه اشكال عمده و مهم پيش مى آيد و تناقض بزرگ در زندگى و بلكه در فكر و منطق بشر امروز به وجود مى آيد، منطقى كه ابدا نمى تواند پايه داشته باشد.
صلح كل
گمان نمى كنم از مردم محقق دنيا باشد كسى كه انساندوستى را به آن مفهومى تشريح كند كه به آن صلح كل گويند. البته هستند در ميان افراد عامى و عادى كه تا صحبت بشريت و انساندوستى پيش مى آيد، مى گويند: آقا! همه بشرند، بنابراين در نظر ما همه بايد يك جور باشند، همه بايد به يك چشم به هم نگاه كنيم . مى گوييم ؛ ارزشهاى انسانى چطور؟ همه انسانها كه از نظر واجد بودن ارزشهاى انسانى يك جور نيستند؛ يك بشر با دانش ‍ است و يكى بى دانش (حالا ممكن است بگوييد علت بى دانشى او اين بوده كه علم در اختيارش نبوده ). يك بشر پاك و پرهيزكار است و ديگرى ناپاك و آلوده ، يكى ستمگر است و ديگرى ستمكش ، يكى خير خواه است و ديگرى بدخواه است و ديگرى بدخواه ، آيا ما بايد به حكم فلسفه بشر دوستى بگوييم اينها همه بشرند و براى ما فرق نمى كنند؟ ما براى بشر احترام قائل هستيم ؛ ديگر چكار داريم كه اين بشر با دانش است يا بى دانش ، با ايمان است يا بى ايمان ، با تقواست يا بى تقوا، نيكخواه است يا بدخواه ، مصلح است يا بدكار و مضر و مفسد! ما بايد بشر دوست و صلح كل باشيم . ديگر در نظر ما وابستگى يك بشر به هر مسلك و مكتبى نبايد فرق كند! اگر چنين بگوييم ، به بشريت خيانت كرده ايم .
از دورها مثال مى زنم ، از يك قاره ديگر و از زمان خودمان : لومومبا يك انسان بود، موسى چومبه هم يك انسان بود، يعنى از نظر زيست شناسى ، هيچ تفاوتى ميان نژاد لومبا و موسى چومبه نيست ، فرضا گروه خون موسى چومبه با گروه خون لومومبا تفاوت داشته باشد، اگر شما به يكى از اينها علاقه منديد و از ديگرى تنفر داريد، به موجب گروه خونشان نيست ، موجب ديگرى در كار است ، ولى آيا شما كه مى خواهيد يك بشر انساندوست باشيد، مى توانيد نسبت به اين دو نفر بى تفاوت باشيد و بگوييد هر دوشان انسانند؛ حالا كه انسانند چه فرق مى كند، من بايد چومبه را همان قدر دوست داشته باشم كه لومومبا را و لومومبا را همان قدر دوست داشته باشم كه چومبه را؛ و اگر بناست تنفر داشته باشيم ، بايد از هر دو به يك مقدار تنفر داشته باشيم ؟ اين طور نيست .
تفاوت اساسى انسان با حيوان
انسان يك تفاوت اساسى با حيوان دارد و آن اين است كه انسان از هر حيوانى بيشتر بالقوه است و كمتر بالفعل . يعنى چه ؟ يعنى مثلا يك اسب اسب است و بالفعل ، يعنى هر چه از اسب بودن بايد داشته باشد، دارد، مقدار كمى از اسب بودن هست كه مثلا بايد با تمرين به دست آورد. اسب يك است بالفعل به دنيا مى آيد. يك گربه بالفعل به دنيا مى آيد و همينطور ساير حيوانات . ولى انسان است كه به صورت يك موجود صد در صد بالقوه به دنيا مى آيد؛ يعنى اولى كه به دنيا مى آيد اصلا معلوم نيست كه در آينده چه مى شود، ممكن است واقعيت او در آينده واقعيت يك گرگ باشد، ممكن است واقعيت يك گوسفند باشد، در صورتى كه شكل ، شكل انسان است . همچنين ممكن است واقعيتش واقعيت يك انسان باشد. صدرالمتالهين ، فيلسوف بزرگ اسلامى و ايرانى ، اصرارى دارد روى اين مطلب كه اشتباه است كه مردم خيال مى كنند افراد انسان همه افراد يك نوعند. مى گويند: به عدد افراد انسان ، انواع انسانها وجود دارد چون انسان جنس است نه نوع . البته او يك فيلسوف است ، از نظر زيست شناسى نگاه نمى كند. از نظر يك زيست شناس كه فقط اندامها و جهازها را مى بيند، همه افراد انسان يك نوع هستند. ولى يك فيلسوف كه انسان را مطالعه مى كند و واقعيت انسان را وابسته مى داند به ملكاتش و آنچه كه انسانيت ناميده مى شود، نمى تواند باور كند كه همه افراد انسان ، افراد يك نوع هستند، مى گويد: به عدد افراد انسان ، انواع مختلف وجود دارد؛ لذا مى گوييم ارزشهاى انسان ارزشهاى بالقوه هستند. بعضى از افراد انسان به آن مقام واقعى مى رسند و بسيارى از افراد انسان اساسا به مقام انسان واقعى نمى رسند. به تعبير اميرالمؤ منين الصورة صورة انسان و القلب قلب حيوان (182) يعنى شكل ، شكل انسان است اما باطنش باطن يك حيوان درنده است ؛ يك پلنگ است ، يك خوك است ، يك شير است ، يك گرگ است . و ما اينكه باطن متناسب با ظاهر باشد يعنى واقعا انسان باشد، در همه افراد مردم نيست .
دين انسانيت اگوست كنت
گفتيم جهان دو مرتبه تا حدود زيادى به سوى مكتب انسانيت بازگشته است ؛ يعنى فلسفه هايى به نام فلسفه هاى انسانيت در جهان پيدا شده است ، و شايد از همه اينها عجيب تر دين انسانيتى است كه اگوست كنت در اواسط قرن نوزدهم تاسيس و اختراع و ابتكار كرد. اين مرد در يك بن بست عجيبى ميان عقل و فكرش از يك طرف ، و دل و وجدانش از طرف ديگر واقع شده بود. روى همين جهت چيزى را اختراع كرد به نام دين انسانيت و گفت : دين براى بشر ضرورت دارد و تمام مفاسدى كه در اجتماع ديده مى شود به اين جهت است كه دين در اجتماع سستى گرفته است . دين گذشته (كه او توجهش هميشه به مذهب كاتوليك بوده است ) صلاحيت اين را كه دين بشر امروز باشد ندارد. او دوره هاى سه گانه اى را تشخيص داده بود؛ دوره ربانى و ماوراء الطبيعى ، دوره فلسفى و تعقلى ، و دوره علمى و تحققى و مثبت (به قول خود او). گفت : مذهب كاتوليك مربوط به طرز تفكر ماوراء الصبيعى بشر بوده است . امروز ديگر عصر، عصر علم است و بشر، ديگر تفكر ماوراءالطبيعى را نمى پذيرد. دين را اختراع كرد منهاى ريشه غيبى (خيلى عجيب است : دين ، دين باشد منهاى ريشه غيبى !) ولى تمام آداب و رسوم و مناسك و شعائر و آدابى را كه در دين قبول كرد. حتى براى دين خودش كشيش قائل شده . خودش هم به عنوان يك پيامبر اما پيامبر بى خدا. و حتى گفته اند در آدابش از مذهب كاتوليك اقتباس كرده . در عين همان آداب و مناسك مذهب كاتوليك را در دين انسانيت خودش آورد. بعضى به او اعراض مى كردند، مى گفتند: ما با دينى كه ريشه الهى ندارد كارى نداريم ، تو كه مذهب كاتوليك را قبول ندارى ، ديگر چرا اين تشريفات را كه حتى ممكن است از نظر يك عالم خرافات جلوه مى كند، مى آورى ؟ تو خدا را قبول ندارى ، آداب و مناسكش را مى آورى و قبول مى كنى ؟!
ولى از يك جهت حق با او بود؛ بشر نياز به عبادت و پرستش دارد، نياز به انجام يك سلسله آداب و عادات دارد كه آنها را به مفهوم و عنوان ديگر بجا (183) بياورد. اين بود كه او دينى در ميان بشر آورد كه منهاى ريشه غيبى بود ولى به علاوه عبادت ، آداب و عادات و مناسك شعائر، و عجيب اين است كه در بعضى كتابها خواندم كه اين مرد اتباع و پيروان زيادى دارد و خانه او براى پيروانش حكم كعبه را پيدا كرده است . به طورى كه در يكى از كتابهاى عربى خواندم ، او معشوقه اى داشته است و جريان از اين قرار بوده كه شوهر آن زن به حبس ابد محكوم مى شود و بعد او عاشق آن زن مى شود و قبل از اينكه به وصال او برسد، وى مى ميرد و تا آخر عمر هم او را فراموش نمى كند. و مى گويند اساسا از همين جا از دنياى عقل رو آورد به دنياى دل و احساسات ، و بعد هم كارش منتهى شد به اينكه دين انسانيت را اختراع كند. در اين كتاب نوشته بود كه اتباع او معشوقه وى را مريم عذراى اين دين مى خوانند؛ يعنى به اندازه اى كه مسيحى ها براى مريم عذرا تقديس و احترام قائل هستند. پيروان مكتب انسانيت اگوست كنت براى معشوقه او تقديس و به اصطلاح قدسيت قائلند. ولى بعدها مساله مكتب انسانيت و به عبارت ديگر اصالت بشر، به شكلهاى ديگر مطرح شده است كه امروز شما خودتان مى بينيد و مى خوانيد و مى شنويد. چون بايد همه مطالب را در يك سخنرانى خلاصه كنم . قسمتهايى را به طور خلاصه و مختصر عرض مى كنم . در باب انسان و اصالت انسان مسائل خيلى زيادى هست . لااقل به صورت سؤ ال ، اينها را عرض مى كنم :
اختيار و مسؤوليت انسان
از جمله سوالاتى كه درباره انسان مطرح است ، مساله آزادى و اختيار انسان و مساله مسؤ وليت و رسالت انسان است . آيا واقعا انسان يك موجود آزاد و مختار است ؟ و آيا مسؤوليتى دارد؟ و آيا رسالتى دارد كه بايد آن را انجام دهد؟ البته اگر جواب را از نظر منطق اسلامى بخواهيد، بايد بگويم صد در صد. در قرآن سوره اى است به نام سوره انسان كه الدهر هم به آن مى گويند، و از اين جهت سوره انسان ناميده مى شود كه در اول اين سوره ، از انسان نام برده شده است و از اختيار و آزادى و رسالت و مسؤ وليت انسان . اين سوره با اين آيات شروع مى شود:
هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا. انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا. انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا(184)
بنابراين انسان يك موجود مجبور در مقابل دستگاه و خالق خلقت نيست . خالق خلقت از او چه خواسته است ؟ از او آزادى خواسته است ؟ او را به صورت يك موجود آزاد آفريده است ، به صورت يك موجود مسؤ ول . به صورت موجودى كه رسالتى به عهده دارد. و حتى بزرگترين تعبيرات كه ديگر شما تعبيرى از اين بالاتر نمى توانيد پيدا كنيد، تعبيرى است كه قرآن درباره انسان كرده ، مى فرمايد: خليفة الله جانشين خدا. قطعا هيچ كتابى مثل قرآن انسان را تمجيد و تقديس نكرده است ؛ مى گويد در آغاز خلقت انسان به فرشتگان به اعتراض سوال برخاستند. خدا به ايشان گفت : من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد. خداى روى زمين (وقتى مى گوييم ، نيمه خدايى ، معنايش همين است )، اين حكايت از چه مى كند؟ از استعدادهاى فراوانى كه در وجود اين موجود هست .
و علم ادم الاسماء كلها (185)ببينيد اسلام - كه خود از جنبه هاى فلسفى يك مكتب انسانيت است - براى انسان چه مقامى قائل است ! به يك صورت رمزآميز مى گويد: تمام اسم ها را دانستن . (اسم يك چيز يعنى كليد شناختن آن چيز) كليد شناختن همه چيز را ما به او تعليم كرديم . بعد فرشتگان عالم بالا را در ميدان مسابقه اين انسان آورديم . انسان از فرشتگان برنده شد. بعد به ايشان گفتيم : فرشتگان ! نگفتم من چيزهايى مى دانم كه شما نمى دانيد! شما آن طرف سكه را خوانديد، گفتيد: اين موجود چون داراى شهوت و غضب است ، خونريزى مى كند، آدمكشى و خرابكارى مى كند. ولى اين طرف سكه را نخوانده بوديد، همه اعتراف كردند كه سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا (186) خدايا اعتراف مى كنيم كه ما نمى دانيم ؛ ما فقط آنچه را كه تو به ما تعليم كنى مى دانيم . از جهالتمان بود كه آن سخن را گفتيم . آن وقت به فرشتگان گفتيم : در پيشگاه اين موجود خضوع و سجده كنيد (187) (و اذا قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس ) (188) به هر حال بزرگترين تعبير از نظر قائل بودن رسالت و آزادى اختيار براى انسان همين است كه او را خليفه و جانشين حق مى داند، مكمل وجود و هستى مى داند: من خدا كه خودم خلاقم ، قسمتى از خلاقيتم را به تو تفويض كردم ، به عهده تو گذاشتم ، تو بايستى انجام بدهى ، تو مظهر فعاليت و خلاقيت منى .
سعادت و لذت انسان
مساله ديگر درباره انسان ، مساله سعادت و لذت انسان است . اين را هم به طور اجمال و اشاره برگزار مى كنم :
انسان دنبال لذت مى رود. طبعا لذتها را از كجا بايد جستجو كرد؟ آيا لذت را از بيرون بايد جستجو كند يا از درون ، و يا هم از بيرون و هم از درون ، و به چه نسبتى ؟ بسيارى از اشخاص كه كانون لذت را بيرون از وجود خودشان جستجو مى كنند و دائما دنبال اين هستند كه به خيال خودشان از زندگى كام بگيرند، همانها هستند كه خودشان را به عنوان يك انسان نمى شناسند؛ يعنى خود را به عنوان كانون اصلى لذت و بهجت - كه از درون خود انسان بر مى خيزد - نمى شناسند. كيف را از كجا مى خواهند جستجو كند؟ از جام مى ، از كاباره .
چه خوب مى گويد ملاى رومى در داستان آن مرد كه ميخواره اى را امر به معروف و نهى از منكر مى كرد؛ خطاب به آن مرد ميخواره گفت :
اى همه هستى چه مى جويى عدم
وى همه دريا چه مى خواهى كردنم
تو خوشى و خوب و كان هر خوشى
تو چرا خود منت باده كشى
تا آنجا كه مى گويد: جوهر است انسان و چرخ او را عرض و اشعار ديگرى از اين قبيل دارد، البته اينكه اساسا تمام لذتها را از درون بايد جستجو كرد، درست نيست . شايد در بعضى اشعار مولوى اين اغراق و مبالغه باشد، مثل آنجا كه مى گويد:
راه لذت از درون دان نز برون
احمقى دان جستن از قصر و حصون
آن يكى در كنج زندان مست و شاد
وان يكى در باغ ترش و بى مراد
مقصودش رها كردن اشياء خارج نيست . مقصودش اين است كه انسان اگر لذت مى خواهد، نبايد بپندارد كه تمام لذتها را در ماديات بيرون از وجود خودش مى تواند پيدا كند. كانون اصلى لذت در وجود خودش است ، يا لااقل بايد توازنى ميان اين دو بر قرار باشد.
درباره انسان مطالب زياد ديگرى هست كه مختصرى از آن براى شما عرض ‍ مى كنم . آن مكتبى كه خودش را مكتب انسانيت مى داند، حتما بايد به يك سلسله سوالها جواب بدهد، اگر به آن سوالها جواب داد، آن وقت مى تواند مكتب انسانيت به معناى واقعى باشد.
همانطور كه عرض كردم انسان دريچه و دروازه دنياى معنويت بود. اصلا بشر از وجود خودش به دنياى معنويت پى برده . معنويت و انسانيت ، دين و انسانيت دو امر تفكيك ناپذيرند؛ يعنى يا بايد دين و انسانيت هر دو را يكجا رها كنيم يا اگر بخواهيم به يكى بچسبيم ، بايد به ديگرى هم بچسبيم ؛ نمى توانيم به دين بچسبيم و انسانيت را، قداست انسان را رها كنيم ، همچنان كه نمى توانيم به انسانيت بچسبيم و دين را رها كنيم ، اين دو با يكديگر توامند، تفكيك ناپذيرند.
تناقض در مكاتب اصالت انسان
تناقضى كه ما مدعى هستيم در مكتبهاى اصالت بشرى وجود دارد همين است . اساسش همين است كه انسانيت در گذشته سقوط كرد، البته به غلط هم سقوط كرد؛ يعنى تغيير هيات بطلميوسى نبايد سبب شود كه ما در مقام شامخ انسان از نظر اينكه هدف مسير خلقت است ، ترديد كنيم . زمين مركز جهان باشد يا نباشد، انسان هدف جهان است ؛ يعنى طبيعت در مسير تكاملى خودش به اين سو مى رود، چه انسان را يك موجود خلق الساعه بدانيم و چه او را از نسل حيوانات بدانيم . اين امر تفاوتى نمى كند در اينكه ما او را داراى روح الهى بدانيم يا ندانيم . گفتند: نفخت فيه من روحى ، او كه نگفت انسان از نژاد خدا به وجود آمده است . اگر درباره انسان مثلا مى گفت : ماده انسان را، سرشت انسان را از جهان ديگر آوردند و آن خاكى كه از جهان ديگر آوردند بود كه او را موجودى شامخ و مقدس نمود (نظريات جديد علمى مانند اصل تكامل مى توانست آن را مخدوش كند) (189) اى كسانى كه فلسفه شما فلسفه بشر دوستى است و موضوع ايمان شما بشريت است ، ما مى گوييم : آيا در انسان احساسى به نام احسان و نيكوكارى و خدمت وجود دارد يا نه ؟ اگر بگوييد به هيچ معنى وجود ندارد، دعوت بشر به انجام آنها هم غلط است مثل اينكه يك سنگ يا حيوان را دعوت كنيم ! نه چنين احساسى هست . ولى اين كه هست چيست ؟ ممكن است كسى بگويد: احساس خدمتگزارى نسبت به ديگران كه در ما هست ، يك نوع جانشين سازى است . آن وقتى كه مثلا مى بينيم يك (عده افراد ضعيف از تعليم محرومند) (190) و حس انساندوستى به خيال خودمان در ما تقويت مى شود كه برويم اينها را تعليم كنيم ، به اينها خدمت كنيم ، برويم مظلومها را نجات بدهيم ، مى گويند اگر خوب دقت كنيم مى بينيم انسان خود را به جاى آنها گذاشته ؛ اول فكر مى كند كه او را در طبقه خودش و خودش را در طبقه او بداند، بعد در نظر مى گيرد كه الان اين خودش است به جاى او، بعد همان حس خودپرستى كه از خودش بايد دفاع كند، اينجا به دفاع مظلوم بر مى خيزد و الا در انسان هيچ چيز كه اصالت داشته باشد براى اينكه از يك مظلوم دفاع كند وجود ندارد.
مكتب انسانيت بايد جواب بدهد: اولا چنين حسى وجود دارد يا نه ؟ آيا چنين شرافتى در انسان وجود دارد يا نه ؟ ما مى گوييم وجود دارد (فالهما فجورها و تقواها) (191) به حكم همان كه انسان خليفة الله ، مظهر جود و كرم الهى است . مظهر احساس است . يعنى انسان در عين اينكه خودخواه است وظيفه دارد براى حفظ بقا و حيات خودش براى خودش فعاليت كند ولى تمام هستى اش خودخواهى نيست . خير خواهى هم هست ، جهان سازى هم هست ، دنيا سازى هم هست . بشريت هم هست ، وجدان اخلاقى هم هست .
همين چندى پيش كه من در شيراز بودم ، مؤ سسه اى به نام موسسه خوشحالان را به من معرفى كردند. افرادى فقط به واسطه حس درونى و ايمانى شخصى خودشان يك مؤ سسه تشكيل داده اند و در آن عده اى از كر و لال ها را جمع كرده اند، رفتم از يكى از كلاسهاى آن بازديد كردم . واقعا براى ما كه افراد به اصطلاح نازك نارنجى هستيم . حتى يك ساعت سر آن كلاس رفتن و ديدن آنها طاقت فرساست . آدم نگاه مى كند به بچه ها كه وقتى مى خواهند يك كلمه به اشاره حرف بزنند، دهانشان را كج مى كنند، آقايى را ديدم كه سيد هم بود و اتفاقا اسمش امامزاده بود. مى ديدم كه اين آدم با چه دلسوزى اى ، با چه عشق و علاقه اى با اينكه همان جا اطلاع پيدا كردم كه حقوقى كه مى گيرد شايد از حقوق يك آموزگار هم كمتر باشد، چون آن مؤ سسه بودجه اى ندارد - سر به سر بچه هاى كر و لال مردم مى گذارد تا نوشتن را به آنها ياد بدهد. ضمنا معنى سخن را با چه زحمتى به آنها بفهماند. مثلا وقتى مى خواست بگويد: اينجا، دهانش را جورى كج و راست مى كرد كه وقتى آنها به دهان او نگاه مى كنند، بفهمند كه او مى گويد اينجا. فورا روى تخته مى نوشت اينجا و از اين جور چيزها.
اين چيست در بشر؟ اين چه حسى است در بشر؟ اين مظهر انسانيت و نمايشگر اصالت انسانيت است . به طور كلى حسن تحسين نسبت به نيكان و حس تنفر نسبت به بدان و لو اينكه در زمانهاى گذشته بوده اند، چيست ؟ وقتى كه نام شهيدان كربلا را براى ما ذكر مى كنند با آن فداكاريهايى كه انجام داده اند، در خودمان يك حس تنفر نسبت به دسته اول و يك حس اعجاب و احترام نسبت به دسته دوم پيدا مى كنيم . اين چيست ؟ آيا واقعا باز مساءله طبقه است ؛ ما فكر مى كنيم ، خودمان را در طبقه شهيدان كربلا مى بينيم و دشمنانمان را در آن دسته ديگر، و اين حس تنفر را يزيد و شمر همان حس ‍ تنفرى است كه از دشمنان خودمان داريم ولى آن را متوجه آنها مى كنيم و آن حس احترامى كه نسبت به شهيدان كربلا داريم همان تمايلى است كه به خودمان داريم و به اين صورت بيان مى كنيم ؟! اگر اين طور است ، پس آن كسى هم كه او را دشمن خودت و ستمگر نسبت به خودت حساب مى كنى ، با تو هيچ فرق ندارد چون او هم حق دارد كه مثلا از يزيد و شمر تحسين كند و به آنها احترام مى گذارد و از شهيدان كربلا تنفر داشته باشد، زيرا او هم خودش را كنار هم طبقه خود مى گذارد و به حكم همان حسى كه تو از دسته اول تنفر پيدا مى كردى و نسبت به دسته دوم تحسين و اعجاب داشتى ، او بر عكس نسبت به آن تنفر دارى تحسين دارد و نسبت به آن تو تحسين دارى تنفر دارد.
اين طور نيست . شما در اينجا از دريچه شخصى نيست ، دريچه فرد نيست ، بلكه دريچه انسانيت است و با جهان انسانيت و درياى انسانيت شما اتصال دارد (به موضوع مى نگريد). در اين نگرش ، ديگر من و تنفر نيست بلكه حقيقت در ميان است .
در آن پيوندى كه در آنجا دارى ، آن من كه نسبت به شهيدان كربلا تحسين مى كند و نسبت به دشمنان آنها تنفر دارد من شخصى نيست ، يك من كلى و نوعى است مكتب انسانيت كه براى بشريت اصالت قائل است ، بايد به اين سؤ ال جواب بدهد. اينها چيست و از كجا پيدا مى شود؟ و همچنين مسائل ديگرى از قبيل عشق صادقانه اى كه بشر به سپاسگزارى دارد.
انسان مى خواهد از كسى كه نيكى كرده سپاسگزارى كند. اين خودش ‍ مساءله اى است . وقتى كه اصالت ارزشهاى انسان پيدا شد، آن وقت مساءله خود انسان به ميان مى آيد. فقط اشاره مى كنم :
اين انسانى كه در او چنين اصالتهايى وجود دارد، آيا واقعا تار و پودش همان است كه ماترياليسم مى گويد؛ يك ماشين است ؟ يك آپولوست ؟ ماشين هر اندازه بزرگ باشد، فقط عظيم است . اگر ماشينى هزار برابر آپولو هم ساخته بشود، درباره اش چه بايد بگوييم ؟ بايد بگوييم عظيم ، شگفت انگيز، فوق العاده . اما آيا مى توانيم بگوييم شريف ؟ نه مى توانيم بگوييم مقدس ؟ نه . اگر يك ميليارد برابر آپولوى فعلى هم باشد و ميلياردها رشته و قطعات منظم داشته باشد، باز يك موجوديت عظيم ، شگفت انگيز، حيرت آور و فوق العاده است هرگز ممكن نيست به اين پايه برسد كه به آن بگوييم شريف ، مقدس ، داراى حيثيت ذاتى .
اعلاميه حقوق بشر و همچنين فيلسوفان كمونيست ، اينهائى كه طرفدار اصالت انسان به شكلهاى مختلف هستند، چگونه مى توانند دم از حيثيت و تقدس بشر بزنند بدون اينكه در وجود بشر نفخت فيه من روحى را سراغ بدهند؟ وقتى كه اصالت ارزشها برايشان مشخص شد، اصالت خود انسان برايشان مشخص مى شود. حالا آمديم به اصالت خود انسان هم رسيديم . يك سؤال ديگر را هم بايد به طور مختصر عرض كنم :
رابطه اصالت انسان با خدا
از اصالت ارزشهاى انسان ، رسيديم به اصالت خود انسان (نفخت فيه من روحى ). آيا فقط همين انسان است در اين جهان كه در ميان يك بى نهايت ظلمت است ؟ و به قول يك اروپايى در ميان يك اقيانوس زهر، تنها اين آقا تصادفا يك قطره شيرين به وجود آمده ؟ يا نه ، اين قطره شيرين نماينده اقيانوس شيرين است ، اين ذره نور نماينده نور جهان نور است ؟
اينجاست كه رابطه اصالت انسان با خدا روشن مى شود، يعنى اصلا اين دو و از هم تفكيك پذير نيستند. الله نور السموات و الارض (192). اگر گفتيد خدا خدا فقط اين نيست كه (مبداء حركت و عالم طبيعت است ) (193) محرك اول ارسطو را نمى گويم . محرك اول ارسطو غير از خداى اسلام است ، او يك موجود جدا و اجنبى از جهان است . (منظور) خداى اسلام (است ) كه : هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن . تا گفتيد خدا، يكدفعه جهان براى شما منظره ديگرى پيدا مى كند؛ براى تمام اصالتهايى كه در وجود خودتان احساس مى كنيد مفهوم و معنى پيدا مى شود، هدف پيدا مى شود؛ مى فهميد كه اگر شما يك ذره نور هستيد چون جهان از نور وجود دارد، اگر قطره شيرين هستيد براى اين است كه اقيانوس بى پايانى از شيرينى وجود دارد، پرتوى از او در جان شماست .
اسلام يك مكتب انسانى است يعنى بر اساس مقياسهاى انسانى است ، بدين معنى كه در اسلام آن چيزهايى كه مبنى بر تبعيضهاى غلط بين انسانهاست وجود ندارد؛ يعنى در اسلام اقليم وجود ندارد، نژاد وجود ندارد، خون وجود ندارد، منطقه وجود ندارد، زبان وجود ندارد. اينها ابدا در اسلام ملاك امتياز انسانها نيست . در اسلام آنچه كه ملاك امتياز انسانهاست ، همان ارزشهاى انسانى است . اسلام كه يك مكتب انسانيت است و براى انسانيت احترام قائل است ، از آن جهت براى ارزشهاى انسانى اصالت قائل است كه براى خود انسان اصالت قائل است ، و از آن جهت براى خود انسان اصالت قائل است كه براى جهان اصالت قائل است ، يعنى به خداى قادر متعالى قائل و معترف است (هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤ من المهيمن العزيز الجبار المتكبر)(194) . و از اين جهت است كه تنها مكتب انسانى كه مى تواند بر اساس يك منطق صحيح وجود داشته باشد، اسلام است و ديگر مكتب انسانيتى در جهان وجود ندارد.
و صلى الله على محمد و اله الطاهرين .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
1 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .