انسان کامل از دیدگاه عرفا

انسان کامل از دیدگاه عرفا
به قلم: دانشجوي شهيد حضرت حجت‌الاسلام والمسلمين نعمت الله پیغان(از شهدای مظلوم تاسوکی)
...................

موضوع عرفان دو مسأله است؛ 1- توحید چیست؟ 2- موحد کیست؟ به تعبیر دیگر عرفان به دو قسمت تقسیم می شود؛ عرفان نظری، که در واقع راجع به خداشناسی است و عرفان عملی که دربارۀ موحد و انسان کامل است. آنچه در این نوشتار به اجمال مورد بررسی قرار گرفته تعریف عرفان و عارف، تاریخچه اصطلاح انسان کامل از منظر عرفا، انسان کامل از دیدگاه ابن عربی، جیلی، عزیزالدین نسفی، سیر صعود و تکامل انسان، ولایت به عنوان مرتبه‌اي كامل‌تر از نبوت و سلسله مراتب اولیا و تعدادشان و در پایان کیفیت صعود انسان و مقامات و حالات عرفا می باشد.

تعریف عرفان

عرفان عبارت است از علم به حضرت حق سبحان از حیث اسما و مظاهرش و علم به احوال مبدأ و به حقایق عالم و چگونگی بازگشت آن حقایق به حقیقت واحدی که همان ذات احدی حق تعالی است و معرفت طریق سلوک و مجاهده برای رها ساختن نفس از تنگناهای قید و بند جزئیت و پیوستن به مبدأ خویش و اتصاف وی به نعت کلیت و اطلاق.[1]

تعریف عارف

شیخ الرئیس در مقام تعریف عارف میگوید: کسی که از متاع دنیا و لذات آن دوری جوید، زاهد و کسی که به انجام عبادت از نماز و روزه و امثال آن همت ورزد، عابد و کسی که ضمیر خود را از توجه به غیر بازداشته و متوجه عالم قدس کرده تا نور حق به آن بتابد، عارف نامیده میشود.[2]

تاریخچه اصطلاح انسان کامل نزد صوفیه و عرفا

در میان متصوفه اشاره به تنی چند از مشایخ که از انسان کامل سخن به میان آوردهاند ضروری است. حلاج نخستین کسی است که از انسانی که مراتب کمال را پیموده و مظهر کامل صفات عالی شده، نام برده است. او خود را نیز سالکی میدانست که به چنین مقامی نایل شده است و سرانجام جان خود را در این راه از دست داد. پس از وی، بایزید بسطامی اصطلاح «الکامل التمام» را برای انسان نمونه خود به کار برد. بعد از او محی الدین نخستین کسی است که در عرفان اسلامی اصطلاح «الانسان الکامل» را در آثار خود از جمله فتوحات مکیه و فصوص الحکم به کاربرد و درباره ویژگیهای چنین انسانی به تفصیل بحث کرد.

سپس عزیزالدین نسفی کتابي تحت عنوان «الانسان الکامل» به زبان فارسی نوشت که مشتمل بر بیست و دو رساله است. پس از نسفی افراد زیادی از صوفیه همچون شمس تبریزی، مولوی، عبدالکریم جیلی و دیگران در این باره به بحث پرداختهاند.

انسان کامل در سلسله مراتب تنزلات

قیصری در مقدمهاش بر شرح تائیه ابن فارض گفته است:

نخستین تجلی خدای سبحان بر خویشتن و نخستین اظهارش در وجود خویش که به منزله هیولای کلی است که از آن به عنوان «نَفَس رحمانی» تعبیر میشود، عبارت است از صورت عقلیهای که صورت نفس کلی از آن منشعب است، چنان که پیامبر اکرم(ص) فرمود: نخستین آفریده خدا عقل بود و در مرحله بعدی صورتهای عقول و نفوس مجرده و طبیعت اصيله از آن منشعب گشت، سپس صورتهای نفوس منطعبه و هیولای کلی اجسام نوری مثالی و عنصری، سپس در صورت عرش و كرسي، سپس صورت اجسام عنصری آسمانی و غیر آسمانی، سپس صور مرکبات از معادن و نباتات و حیوانات، تا آن که حرکت وجودي به مرحله پیدایش انسان رسید که او آخرین مرتبه از مراتب تنزلات است.

بنابراین عوالم و مراتب در وجود خارجی به قرار زیر خواهد بود:

نخست عالم عقول و نفوس مجرده که «عالم جبروت» نامیده میشود. سپس «عالم مثال مطلق» است که یکایک موجودات مجرد و غیر مجرد را در آن یک صورت مثالی است که این صورتها، با حواس باطنی ادراک می­شوند و این عالم را «عالم ملکوت» نامند. سپس «عالم مُلك» است، یعنی عرش و کرسی و آسمانها و عناصر و ترکیبات حاصل از عناصر.

این عوالم سه گانه صورتهایی هستند از آنچه در علم الهی است از اعیان ثابته، که به نام «ماهیت ممکنه» و امثال آن نامیده میشوند و آن غیب مطلق است، به خاطر اشتمالش بر حقایق غیبی همه موجودات عالم.

هر چند که انسان از لحاظ صورت ظاهری، جزء عالم ملک است اما به دلیل جامعیت و اشتمالش بر تمام حقايق جهان خارج، عالم مستقل و جداگانهای است.

با این حساب به طور کلی پنج عالم کلی و حضرات اصلی خواهیم داشت به این قرار:

عالم اعیان ثابته که عالم غیب مطلق است؛ عالم جبروت؛ عالم ملکوت؛ عالم ملک و عالم انسان کامل.

انسان که در مراتب وجودی، تنزل یافته بود نوعی صعود و ترقی را آغاز میکند. از انسان و در انسان، حرکتی تدریجي و سلوکی در مراتب وجود تا حد وصول به مبدأ اول و عله العلل جهان هستی تحقق میپذیرد. نخستین تنزل حق به صورت امکاني و وجود خلقی روح محمدی (ص) است که منشأ همه موجودات است. ترتیب صدور موجودات بر حسب رتبه از نخستین موجود عیناً مثل ترتیب معنوی آنها است، یعنی از عقل اول آغاز میشود و به خاک پایان میپذیرد و از همین پستترین و آخرین مراتب (یعنی خاک) است که وجود در شرف و ظهور و رتبت، تصاعد و ارتقا مییابد و این تصاعد و ارتقا به اولین موجود منتهی میگردد.[3]

انسان کامل از دیدگاه ابن عربی[4]

او معتقد است انسان کامل موجودی است که به وسیله او سرّ حق، به حق، ظاهر میگردد. مراد از سرّ حق نیز کمالات ذاتیه خداوند است که تنها انسان قادر است آنها را نشان دهد. چون کمالات ذاتیه خداوند در غیب مطلق بود خداوند خواست تا در عالم شهادت آنها را مشاهده کند. لذا انسان کامل را آفرید تا در آیینه وجود او خود را مشاهده کند. او در فص آدمی میگوید: «لکونه متصفاً بالوجود ویظهر به سرّه الیه»[5]

ابن عربی میگوید چون انسان کامل، مظهر جمیع اسما حق تعالی است پس خدا را باید به وسیله او شناخت یعنی با شناخت انسان کامل است که معرفت به حق پیدا میشود و خداوند نیز آیات خود را که نشانه­های وجودیش میباشد در این موجود قرار داده است. باز در فص آدمی میگوید «ثم لتعلم انه لما کان الامر علی ما قلناه من ظهوره بصورته احالنا تعالی فی العلم به علی النظر فی الحادث و ذکر انه تعالی ارانا آیاته فیه.

او در فص شیثیت آورده است: «فيتقبل الاتصاف بالأضداد کما قبل الاصل الاتصاف بذلک الجلیل و الجميل و کالظاهر و الباطن و الاول و الآخر» یعنی انسان کامل متصف به صفات گوناگون است، حتی صفات متضاد نيز در او جمعاند، از قبیل جمال و جلال، ظاهر و باطن و اول و آخر.

به خاطر انسان کامل، موجودات عالم مسخر او هستند. انسان کامل به خاطر برخورداری از اسماي الهی مي‌تواند در عالم تصرف کرده و آن را اداره نماید. در فص موسوی میگوید: «کذلک لیس شیء فی العالم الا وهو مسخر لهذا الانسان لما یعطیه حقیقة صورته»

از نظر ابن عربی انسان کامل روح عالم است و به خاطر کمالاتی که دارد همه چیز مسخر اوست. در فص موسوي آمده است: «وجعله روحا للعالم فسخر له العلو و السفل للکمال الصورة»

چون انسان سبب وجود افراد و غایت خلقت است واسطه میان حق و خلق است، به واسطه وی فیض وجود از حق تعالی به موجودات میرسد. انسان کامل به صورت در دنیاست و به باطن در آخرت. در ظاهر بر وی احکامی که به موطن دنیا تعلق دارد جاری است و در باطن قلب وی تعلق به عالم آخرت دارد. انسان کامل بر حسب سیر در ملکوت و جبروت دارای مراتب و مقامات است. وی متناسب با مقام و مرتبه وجودی خود دارای حشر و نشر است. چنین انسانی مشاهده میکند که از خویش مرده و رخت هستی به حق سپرده است. وی چیزهایی را مشاهده میکند که محجوبان هیچ گاه قادر به درک و مشاهده آنها نخواهند بود. به طور مثال انسان کامل میتواند کسی را که در قبر معذب است یا منعم، مشاهده کند. او میتواند اموات را در حال حیات برزخی مشاهده نماید.[6]

ابن عربی در رساله الغوثیه درباره مقام و مراتب انسانهای کامل میگوید: «و گفت جل جلاله که ای غوث! مرا بندگانی هست غیر انبیاي مرسلین که مطّلع نیست بر احوال ایشان هیچ کس از اهل دنیا و هیچ کس از اهل آخرت و هیچ کس از اهل جنت و هیچ کس از اهل دوزخ و نه ایشان را مالک است و نه رضوان و نه به آنچه خلق کردهام از اهل جنت و اهل نار و نه ایشان را ثواب است و نه عقاب و نه حور و نه قصور و نه غلمان. خوشا حال کسی که ایمان آورد به ایشان، اگر ایشان را شناسد. ای غوث! تو از ایشانی و از علاماتشان در دنیا آن است که جسم‌هاي ایشان سوخته است از قلت طعام و شراب و نفسهای ایشان سوخته است از شهوات و دل‌های ایشان سوخته است از خطرات و جنایات فاسده و روحهای ایشان سوخته است از خطيئات و ایشان اصحاب بقايند که سوختهاند به نور لقا.»[7]

انسان کامل، حافظ عالم است و تا زمانی که انسان کامل در این عالم است، عالم و خزائن موجود در آن محفوظ مي‌ماند و چون این انسان از این عالم گام به عرصه آخرت نهد هر چه از خزائن دنیا در آن باشد مانند کمالات و معنویات با خود به آن عالم میبرد. به بیان دیگر با انتقال این انسان از این عالم به عالم دیگر خزائن این عالم به آن عالم منتقل میشود و این هم به آن جهت است که اسرار الهی در وجود این انسان متمکن گردیده است و هرگاه وجود وی از این عالم رخت بربندد خزائن الهی نیز با او به آن عالم خواهد رفت.[8]

هر چند انسان کامل دارای مقام و مرتبهای والاست و ابن عربی او را برخودار از علو مکانی و مکانتی میداند، اما هرگز برای او علو ذاتی در نظر نمیگیرد، چرا که علو ذاتی منحصر به ذات الهی است.[9]

انسان کامل از دیدگاه جیلی

افراد نوع انسانی هم مانند یکدیگر هستند و جز تفاوتهایی که از جهات فیزیکی دارند از سایر جهات مثل هماند. هر قوه و استعدادی که تصور شود، در همگان هست، لکن برخی قوا در عدهای بالقوه است و در عدهای دیگر به فعلیت رسيده است. کسانی که همه استعدادهایشان به فعلیت رسیده است انسانهای کاملاند که همان انبیا و اولیائند. اینان خود نيز از حیث کمال یکسان نیستند و پیامبر اکرم(ص) اکمل از انبیا و اولیاي دیگر است، زیرا آن حضرت به مرتبهای از كمال رسیده و چیزهایی به دست آورده است که دیگران به دست نیاوردهاند. شاهد بر این مدعا اخلاق، احوال، افعال و برخی از اقوال آن حضرت است.

جیلی میگوید به رغم اینکه هم انبیا و اولیا انسان کاملاند، ما در کتاب خود (انسان کامل) هر جا «انسان کامل» میگوییم مرادمان خصوص پیامبر اکرم (ص) است.

انسان کامل قطب و محوری است که افلاک وجود همه برگرد او میگردند. او از ازل تا ابد یک نفر است، لکن در هر زمان به صور و شکلهای مختلفی ظهور میکند و اسم مناسب همان زمان و موقعیت را نیز دارا است.

اسم اصلیش محمد (ص) است و کنیهاش ابوالقاسم و وصفش عبدالله و لقبش شمسالدین است، اما او می­تواند در زمانهای مختلف خود را به شکلهای متفاوت و در سمتهای گوناگون قرار دهد.[10]

انسان برای شناخت خداوند هیچ راهی ندارد جز اینکه از طریق اسما و صفات الهی او را بشناسد و به او تقرب جوید. خدای متعال اسم «الله» را چون آینهای قرار داده است که هرگاه انسان حقیقتاً به آن روی آورد، خواهد فهمید که هر آن چه هست خداوند است وهیچ چیز و هیچ کس با او نیست. نیز خواهد فهمید که سمعش سمع خدا و بصرش، بصر خدا و کلامش کلام او و حیات، علم، اراده و قدرتش از خداوند است و انتساب این قوی به وی مجازی و عاریهای است و اصالتاً هم از آن خدا است که خود فرموده است: «وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ» (صافات/96). کسی که در این آینه خود را بنگرد، علم به واحدیت خداوند دست مییابد و به دنبال آن کاملاً مطیع خواست خداوند میشود و خود مظهر اسم الهی و آینه اسم خداوند میشود و به علم احدیت خداوند نیز خواهد رسید. او مقامی پیدا میکند که خداوند با غضبش غضبناک و با رضایتش راضی میشود.[11]

البته با اسم خداوند انسان فقط معرفت به ذات الهی پیدا میکند. وقتی با استعانت اسم الهی به مرتبه قدسی برسد، مکاشفه برایش رخ دهد، ذات الهی را درک خواهد کرد و میفهمد که ذات خداوند، عین ذات وی است بدون اینکه بین او و خدا اتحادي رخ دهد یا حلولی پدید آید. اما برای شناخت تفصیلی صفات خدا باید تلاشی مجدد نماید و سعی کند از طريق خود صفات خداوند به اوصاف الهی پی برد.[12]

اما انسان کامل اصالتاً و به حکم اقتضای ذاتیش اسما و صفات الهی را داراست، مثل انسان کامل، در مقابل حق (خداوند) مثل آینه است همان طور که صورت انسان در آینه قابل مشاهده است، اسما و صفات الهی نیز فقط در انسان کامل و از طریق او قابل دستیابی و مشاهده است.

انسان کامل را سه برزخ است. برزخ اول را «بدایت» گویند، که تحقق به اسما و صفات است. برزخ دوم را «توسط» گویند، که مرز بین رقیقههای انسانی یا حقیقتهای رحمانی است، که با استیفای این مشهد بر همه مکتومات و غیوب، اطلاع حاصل میکند. برزخ سوم معرفت تنوع حکمتهای امور است که توسط آن عادات و رسوم انسان در طی سیطره ملكوت قدرت برای فرد رفع میشوند که با تمکن در این مقام، او در «مقام ختام» جای میگیرد.[13]

جیلی میافزاید انسان کامل با جمیع حقایق موجود در عالم مقابله میکند. سپس به تبیین نحوه این مقابله میپردازد.[14]

انسان کامل از دیدگاه عزیزالدین نسفی:

انسان کامل از دیدگاه نسفی انسانی است که از گفتار نیک و کردار نیک و اخلاق نیک و دانش، به حد کمال برخوردار باشد. چنین انسانی هم در شریعت و طریقت کامل است و هم در حقیقت. گرچه صوفی در طلب حقیقت است ولی عموما طریقت و گاه شریعت را از نظر دور نمیدارد. شریعت را گفتار انبیا و طریقت را کردار انبیا و حقیقت را بینش انبیا میدانند. هر که سخن پیامبر(ص) را قبول داشته باشد، اهل شریعت و هر که عمل پیامبر(ص) را انجام دهد، اهل طریقت است و هر که بیند آنچه را پیامبر(ص) دیده است اهل حقیقت است.

انسان کامل را به اسامی گوناگونی یاد کردهاند؛ شیخ، پیشوا، هادی، مهدی، دانا، بالغ، کامل، مکمل، امام، خلیفه، قطب، جام جهان نما، آینه گیتی نما و گاه نیز انسان کامل را عیس گویند که مرده، زنده میکند و خضر گویند که آب حیات خورده است و سلیمان گویند که زبان مرغان میداند.[15]

انسان کامل در عالم همواره یکی است و هرگاه هم که از دنیا برود دیگری به جای وی مینشیند، تا عالم بی­دل نباشد، چرا که انسان کامل دل عالم است. انسان کامل موجودی است که همه حقایق عالم را همان گونه که هست میداند. وی هم از عالم ملک (که عامل محسوس است) با خبر است و هم از عالم ملکوت (که عالم ارواح یا عالم عقول است) و هم از عالم جبروت (که عالم ذات و صفات خداست) آگاه است. انسان کامل رسالت خود را در این میداند تا عادات و رسوم بد را از میان بردارد و قاعده نیک را در میان آنها برقرار سازد. از توحید و خداشناسی برای مردم سخن گوید و مردم را به بی بقایی دنیا آشنا سازد و از بقای آخرت افراد را آگاه سازد، نیکان را وعده بهشت دهد و بدان را از عذاب دوزخ بترساند.[16]

انسانی که میخواهد از مقام والای انسان کامل برخوردار شود، باید به سیر و سلوک بپردازد. سیر الی الله عبادت از آن است که سالک چندان سیر کند كه از هستی خود نيست شود و به هستی خدا هست شود و به خدا زنده و دانا و بینا و شنوا و گویا گردد. ای درویش! اگر چه سالک هرگز هیچ هستی نداشت، اما میپنداشت که دارد، آن پندار برخیزد و به یقین بداند که هستی خدا راست و بس. چون دانست و دید که هستی خدای راست، سیر فی الله تمام شد. اکنون ابتدای سیر فی الله است و سیر فی الله عبارت از آن است که سالک چون به هستی خدا هست شد و به خدا زنده و دانا و بینا و گویا و شنوا گشت، چندان دیگر سیر کند که اشیا را آن‌گونه که هست به تفصیل و تحقیق بداند، ببیند، چنان که هیچ چیز در ملک و ملکوت و جبروت بر وی پوشیده نماند.[17]

سالکی که میخواهد به مقصد و مقصود خود نائل شود، باید ابتدا علم شریعت را فرا گیرد و سپس به خانقاه برود و مرید شيخي شود و علم طریقت را از وی بیاموزد و با ریاضات و مجاهدات مشایخ و احوال آنها آشنا شود. سالک در مرحله بعد بايد کتاب را ترک کند و به کاری که شیخ برای او مصلحت میبیند تن در دهد. نسفی می­گوید:« اگر سالکی یک روز بلکه یک لحظه به صحت دانایی رسید و مستعد و شایسته صحبت دانا شد، بهتر از آن است که صد سال بلکه هزار سال به ریاضت و مجاهدت مشغول باشد.»[18]

در بحث سیر و سلوک باید نظری هم به ارکان شش گانه انداخت. رکن اول هادی و رهنماست. رکن دوم و محبت به هادی است، به این معنا که سالک نباید هیچ کس را به اندازه هادی و راهنمای خود دوست داشته باشد. رکن سوم فرمانبرداری است، یعنی سالک باید ترک طاعت و تقلید از همه کس حتی پدر و مادر خود کرده و فقط از فرامین هادی و دانای خود پیروی کند. رکن چهارم ترک رأی است، یعنی هیچ کاری را بر اساس رأی و اندیشه خود انجام ندهد، حتی اگر آن كار طاعت و عبادت باشد. ركن پنجم ترک اعراض و انکار است، یعنی سالک نباید بر آنچه که هادی فرمان مي‌دهد اعتراض کند، چرا که سالک در مقامی نیست که بتواند بد و خوب را تشخیص دهد. رکن ششم ثبات و دوام است،یعنی سالک باید بر اعمال و رفتاری که شرط سلوک است ثابت قدم بوده و به آنها بقا و دوام دهد.

از دیگر مسائل سیر و سلوک كه عارف باید به آن ملتزم باشد، ورود به خانقاه و چله نشینی است. چله نشینی كه مدت آن چهل روز است شرایطی دارد. نخستین شرط، حضور شیخ است، به این بیان که هر چند روز یک بار شیخ باید به خلوتگاه سالک برود تا مشکلات او را بر طرف سازد. شرط دوم این است، که در این مدت از میان مردم به دور باشد به گونهای که ذکر او به گوش هیچکس نرسد. شرط سوم آن است، که همیشه با وضو باشد و شرط چهارم صوم است، یعنی سالک باید در این مدت روزهدار باشد. شرط پنجم، کم خوردن است و شرط ششم کم گفتن است، به گونهای که در این چهل روز با هیچ کس سخن نگوید، مگر با شیخ و خادم خود. شرط هفتم کم خفتن است و شرط هشتم، خاطر شناختن است، یعنی باید خواطر چهارگانه رحمانی، ملکی، نفسانی و شیطانی را از یکدیگر باز شناسد. شرط نهم نفی خواطر است، به این بیان که باید در این مدت هر خاطری را که بخواهد فکر او را مشغول دارد نفی کند و اگر خاطری به ذهن او خطور کند یا خوابی ببیند، بايد آن را برای شیخ خود باز گوید تا شیخ به او کمک کند. شرط دهم نیز ذکر دائم است، یعنی باید بعد از ادای هر یک از نمازهای پنجگانه با صدای بلند ذکر لا اله الّا الله بگوید.[19]

آنچه در تمام مراحل سیر و سلوک برای سالک مهم است رهایی از قید و بندهاست. سالک باید به هیچ چیز دل نبدد که بر هر چه دل بندد آن چیز حجاب و بت اوست.

عروج سالک آنگاه میسر است که بتواند در بیداری، روح را از بدن خویش خارج سازد و احوالی که پس از مرگ بر وی مکشوف میشود در حال حیات بر وی آشکار گردد و بهشت و دوزخ را از هم اکنون مشاهده کند و از مرتبه علم اليقين به مرتبه حق الیقین برسد.[20]

نسفی برای انسان کامل مراتب قائل شده است و آنها را به طبقات مختلف تقسیم نموده است. از نظر وی اولیای خداوند در عالم سیصد و پنجاه و شش نفرند که همیشه در عالم بودهاند چون یکی از آنها از عالم برود دیگری به جای وی مینشیند تا از این سیصد و پنجاه و شش نفر کسی کم نشود. آنها همیشه مقیم درگاه خدا هستند و دایم به ذکر خدا مشغولاند. این سیصد و پنجاه و شش نفر به شش طبقه تقسیم میشوند: 1. سیصدتنان 2. چهل تنان 3. هفت تنان 4. پنچ تنان 5. سه تنان 6. یک تن.

این آخرین، «قطب» است و عالم به برکت وجود او برقرار میباشد و چون وی از این عالم برود، براي حفظ عالم وجود یکی از سه تنان جای وی مینشیند و یکی از پنچ تنان به مقام سه تنان میرسد و یکی از هفت تنان به مقام پنج تنان میرسد و یکی از چهل تنان به مقام هفت تنان میآید و یکی از سیصد تنان به مقام چهل تنان میرسد و یکی هم به مقام سیصد تنان نایل میشود.

نسفی درباره مقام اولیای الهی میگوید:

سیصد تنان بر دل آدماند و چهل تنان بر دل موسیاند و هفت تنان بر دل عیسیاند و پنج تنان بر دل جبرائیل­اند و سه تنان بر دل میکائیلاند و یکی بر دل اسرافیل است و سیصد و پنجاه و شش کس در تمام عالم مشترک­اند تا برکت قدم و نظر ایشان به همه عالم برسد اما مردم ایشان را نمیشناسند و ایشان چنان زندگی نکنند که مردم ایشان را بشناسند.[21]

دانش اولیای الهی به مشاهده حضرت حق حاصل میشود. ذوق ایشان نیز در لقای اوست. آنها صاحب کرامت و همت و مستجاب الدعوهاند همت‌های آنها چون دعاهایشان اثرها دارد، زیرا هر چه را از خدا بخواهند، به آنها میدهد. آنها اهل کشف و شهودند و همه حقایق عالم را میدانند.

در میان اولیای خدا سلسله مراتب است کسانی که در مرتبه بالا هستند افراد مراتب پایین را میشناسند، اما آنها که در رتبه پایین هستند افراد طبقه بالا را نمیتوانند بشناسند. اولیای خدا چون دائم به ذکر خدا و مشاهده او مشغولاند به دعوت و تربیت خلق نمیپردازند. از نظر نسفی، دعوت تربیت کار انبیا است چون انبیا بر خلاف اولیا که یک رو دارند، دو رو دارند، یک روی به سوی خدا دارند و غرق در مشاهده حقاند و روی دیگر در بندگان دارند و مشغول ارشاد آنها.

سیر صعود و تکامل انسان

ابن سینا در اشارات میگوید اولین درجه حرکات عارفین «اراده» نام دارد و آن نیرویی است که اشخاص را که به یقیین برهانی رسیدهاند و دارای ایمان استوار هستند برای رسیدن به عروه الوثقای الهی و متصل شدن به عالم قدس تحریک مینماید. درجه دوم «ریاضت» است در سه بعد؛ یکی کنار نهادن آنچه غیر از حق است و عدم پیروی از آن دیگری، اینکه نفس امارهاش را مطیع نفس مطمئنه سازد و به این وسیله همه قوای تخیل و وهم خود را از توهمات دنیوی باز دارد و متوجه امور قدسی کند. دیگر این ه اندرونش را پاکیزه و لطیف سازد تا به تنبه دست یابد.

وقتی شخص به مرحله اراده برسد و ریاضتهایی را پشت سر نهد خلسههای جذابی به او دست میدهد که در آن به نور حق اطلاع مییابد به این خلسهها و غشها «اوقات» گویند. به مرور این خلسهها در حین اشتغال به ریاضت زیاد میشود. سپس شخص به مقامی میرسد که در غیر حال ریاضت نیز گاه با دیدن یک شیء متوجه جناب قدس و حق متعال میشود و خلسه به او دست میدهد. او حالتی مییابد که به هر چیزی که می­نگرد حق را در آن میبیند. در مراحل بعد دیگر با پیدایش «وقت» و دیدن نور حق، حالت غش به او دست نمیدهد بلکه به سکینه و آرامش میرسد و بر عکس در اوقاتی که از حال دور است حیران و متأسف است. سپس نیل به حق مییابد و ضمیرش آینهای جلا یافته میشود که به واسطه آن در محضر حق قرار میگیرد و لذات عالیهاش فزونی مییابد و در این مرحله عارف نظری به حق دارد و نظری به خود دارد. پس از آن به مرتبه برتری میرسد که دیگر فقط جناب قدس را ملاحظه میکند و خود را نمیبیند و اینجاست که حقیقتاً واصل به حق شده است.

از نظر ابن عربی عارف باید برای نیل به کمال به سیر و سلوک بپردازد البته سیر و سلوک از نظر وی به معنای انتقال است. یعنی انتقال از مقامی به مقام دیگر، از اسمی به اسم دیگر و از تجلی به تجلی دیگر. برای سیر و سلوک، سالک باید در آغاز سفر خود علم فقه را فرا گیرد و به احکام شریعت عمل کند نیز باید به محاسبه نفس بپردازد و از نفوذ خواطر نکوهیده به درون خود، سخت جلوگیری کند.

ابن عربی وجود شیخ و مرشد را برای راهنمایی و دستگیری از سالک ضروری میداند و بدون وجود وی، سفر سالک را موفقیت آمیز نمیداند.

اعمالی که سالک برای قرب به حق باید انجام دهد، اعمال طریقت نام دارد. اعمال طریقت از نظر وی عبارتند از: جوع، سهر، صمت و عزلت که اعمال ظاهری نامیده میشود و صدق، توکل، صبر، عزیمت و یقین که اعمال باطنی نامیده میشوند. شرح اعمال چهار گانه ظاهری که سالک را به مقام ابدال میرساند عبارتند از:

1. صمت (خاموشی): سالک باید در همه احوال از سخنان بیهوده و عاری از حکمت دوری جوید. خاموشي بر دو قسم است: یکی خاموشی به زبان، که پرهیز از سخن گفتن با غیر خداست و دیگری خاموشی به دل، که دوري دل از یاد غير خداست. هر که به زبان خاموش شود بار او سبک میشود و هر که هم به زبان خاموش شود و هم به دل، اسرار الهی بر دل او تجلی پیدا میکند و هر که زبانش خاموش باید ولی دل او خاموش نباشد، سخنان حکیمانه بر زبان جاری خواهد ساخت و هر که نه زبانش خاموش باشد، نه دل او، مسخر و خادم شیطان است. هر کس که در همه حالات خاموشی پیشه کند و حز با خدای خویش سخن نگوید، هرگاه بخواهد سخن گوید خدا به او قوت دل میدهد و جز سخن صدق بر زبانش جاری نخواهد شد.

2. عزلت یعنی آن که سالک در همه احوال خاموشی گزیند و از صفات ناپسندیده و از آنچه موجب دلبستگی وی میشود کناره گیرد. سالک باید حتی از خانه و خانواده و یار و آشنا اگر موجب شود میان وی و خداوند حجابی قرار گیرد کناره گیری کند. عزلت ریشه و منشأ خاموشی است زیرا هر که از مردم دور باشد کسی را نمییابد تا با او سخن بگوید و به ناگزیر خاموشی گزیند. عزلت بر دو قسم است: يكي عزلتي است كه انسان به تن از ديگران دوري مي‌كند اما دلش با آنهاست، اين عزلت روندگان است. عزلت دیگر، عزلت به دل است که عزلت محققان است. در عزلت گزینی نیتها مختلف است که سه نیت آن اساسی است؛ نیت یک دسته به خاطر پرهیز از بدی مردم است، دسته دیگر به جهت شر نرساندن به مردم، از آنها دوری میکنند و دسته سوم نیز به این نیت عزلت اختيار میکنند تا از یاد خدا غافل نباشند و همواره با خدا خلوت نمایند.

به اعتقاد ابن عربی هر که ملازم عزلت باشد هم به سر وحدانیت الهی واقف میشود. هم دنیا و ذمائم آن را خواهد شناخت.

3. جوع (گرسنگی) که مقصود از آن باز داشتن جسم است از زیاده روی در خوردن آشامیدن. گرسنگی خود دو قسم است: یکی گرسنگی اقتصادی است و دیگری گرسنگی اضطراری. گرسنگی اختیاری از آن روندگان است و گرسنگی اضطراری از آن محققان. محققان اگر در مقام مؤانست باشند کم خواهند خورد و اگر در مقام هیبت باشند بیشتر خواهند خورد. اما بسیار خوردن روندگان دلیل است بر دوری ایشان از خدا و غلبه یافتن هوا و هوس بر آنها و اندک خوردن آنها دلیل است بر رشد و کمال آنها. در گرسنگی سالک نباید از حد اعتدال خارج شود زیرا گرسنگی افراطی هم عقل و هم را از بین میبرد. نیز سالک نباید به خاطر یافتن احوال، گرسنگی بکشد، مگر به دستور شیخ. چرا كه او حد و اندازه طعام را نیز معلوم میکند. بر اثر گرسنگی، احوال و مقاماتی نصیب ایشان می­شود مثل خشوع و فروتنی و دوری از افزون طلبی و نابودي خاطرههای بد.

4. سهر (بی خوابی): مقصود از آن بیداری است. بی‌خوابی نتیجه گرسنگی است، چرا که اگر شکم پر باشد خواب غلبه خواهد کرد. بی‌خوابی دو نوع است: یکی بی‌خوابی چشم و دیگری بی‌خوابی دل. بی‌خوابی دل بیدار شدن است از خوابهای غفلت و طلب مشاهدات و بی‌خوابی چشم رغبت کردن است در ماندن همت در دل از برای بی خوابی دل و اگر بیداری نباشد دل از کار میافتد، مگر آنگاه که با خفتن چشم، دل بیدار باشد.

اعمال چهارگانه فوق باید همراه با خلوت نشینی باشد. در خلوت باید سالک دل را از ریا و نیت غیر حق عاری سازد تا به حق نزدیک شود. پس از طهارت دل، سالک باید طهارت و روزه و نماز را به کار گیرد و همواره التزام به آنها داشته باشد. پس از هر مرتبه سالک باید به مقام زهد دسترسی یابد و سپس توکل پیشه کند. در ابتدای مقام توکل، بر سالک چهار کرامت پدید میآید که عبارتند از طی الارض، راه رفتن بر روی آب، اختراق هوا و اکل از کون (تسخیر عالم). پس از پیدایش این کرامات، حال سالک به مقام مبدل میشود و کرامتهای حسی نظیر آگاهی یافتن از مغیّبات گذشته و آینده و کرامات معنوی نظیر توفیق یابی بر مکارم اخلاق و اجتناب از رذائل و محافظت بر ادای واجبات و طهارت دل نصیب او میگردد. در خلوت، سالک باید همواره مشغول به ذکر خدا باشد و مراقب باشد تا خیالات فاسد به درون او راه نیابد.

بر اثر اعراض از هوا و هوسها و توجه مداوم به حق، سالک به ملأ اعلی ملحق میشود و در بحر محبت حق مستغرق مي‌شود و به آنچه خارج از عالم اجسام مشغول میشود و هرگاه بخواهد میتواند در عالم اجسام تصرف کند و اگر سالک از این مقام گذر کند رفع حجاب امکان از او میشود و با رب خود متحد میگردد و در این مرتبه است که شطحیّاتی مثل انا الحق و سبحان ربی بر زبان او جای میگیرد.[22]

سالک در خلوت نشینی خود باید معرفت بر واردات قلبی داشته باشد، چه آن که واردات گاه ملکی است و گاه شیطانی. اگر شیطانی باشد، اعضا و جوارح سالک متغیر میشود به گونهای که لرزه به اندام وی میافتد و درد و ناراحتی رخ مینماید و اگر وارد ملکی باشد در پی آن بردی (سردی) حاصل میشود و ذوقی پدید میآید چنان که پیامبر هنگام نزول وحی بدن مبارکش سرد میشد.

سالک باید در خلوت خود حتی به واردات ملکی نیز توجه نداشته باشد بلکه فقط حق را طلب کند و بس. مقصد سالک در طریقت ابن عربی وصال به حق است که البته این خود بر اثر عشق الهی که از جان صوفی زبانه میکشد به تدریج اتفاق میافتد. در سیری که صوفی دارد باید دل خود را تصفیه کند و به اخلاقیات الهی متخلق شود و نیل به مقام کمال و وصال، مستلزم به کار بستن آداب روحانی و شرعی است.

ابن عربی تمسک به آداب و احکام دین را شرط لازم برای نیل به مقام کمال میداند و ادیان آسمانی را راهی برای نیل به این مقصود.[23]

قیصری در مقدمهاش بر شرح تائیه این فارض به اثبات اصل لزوم و ضرورت نبوت برای هدایت انسانها می­پردازد. او اصل لزوم نبوت را بر اساس نیاز معرفتی انسان اثبات میکند. به این بیان که انسان ادراكش ناقص و محدود و از تحصیل معارف عالیه ناتوان است، لذا باید دست به سوی تعالیم آسمانی که با وحی و الهام به برگزیدگان بشریت عطا میگردد دراز کند. در واقع از آنجا که ساختمان وجودی انسان پیچیده است و کمالاتش محدود به حدود قوا و غرایز طبیعی و ادراک و اندیشه عقلی وی نیست. نظام آفرینش جهت هدایت وی به سوی کمالش از نیروی وحی و الهام کمک مي‌گيرد. عقل باطنی وی با تعالیم خاصی همراه شده، او را به مقصد و هدف والای هستی و زندگی‌اش آشنا ساخته، به طرف کمال سوقش میدهد. از آنجا که پای چوبین استدلالیان در مورد وصول به معرفت حق و اسما و صفات و درک حقایق مبدأ و معاد سخت ناتوان و بی تمکین است، چاره جز این نیست که دست نیاز به سوی کاملان و واصلان به مقام کشف و شهود و عیان دراز کرده و از علم انبیا و اخبار آنها و نیز از تعالیم اولیای الهی که صاحبان مقام کشف و شهودند پیروی کنند. پس برای سالک تبعیت و پیروی انبیا و اولیا واجب و ضروري است اصولاً ظهور انوار الهی و اسرار ربانی به نسبت و میزان این متابعت خواهد بود.[24]

ولایت، مرتبه‌اي كامل‌تر از نبوت

جلال الدین آشتیانی میگوید: «ولایت در اصطلاح اهل معرفت، حقیقت کلیهای است که شأنی از شؤون حق و منشأ ظهور و بروز و مبدأ تعینات و متصف به صفات ذاتیه الهیه و علت ظهور و بروز حقایق خلقیه، بلکه مبدأ تعیّن اسماي الهیه در حضرت علمیه است. ولایت نظیر وجود متجلی در جمیع حقایق است. مبدأ تعیّن آن، حضرت احدیت وجود و انتهای آن عالم ملک و شهادت است.»[25]

در مقایسه ولایت و نبوت، عرفا معتقدند انبیا در واقع، اولیای فانی در حق و باقی به حقاند، که از مقام غیب وجود و اسرار آن خبر میدهند. منشأ اطلاع آنان بر حقایق موجود و مکنون در غیب وجود، فناي ایشان در احدیت وجود است و به اعتبار بقا بعد از فنا و صحو بعد المحو بعثت مییابند و از آن حقایق خبر میدهد و منشأ اخبارشان از حقایق، جهت حق و ولایت آنهاست.

این مقام مانند مقام نبوت اکتسابی نیست، بلکه اختصاص الهی لازمِ عینِ ثابتِ ممکن است که به لامجعولیت اسما و صفات و ذات مقدسه حق غیر مجعول است، بلکه به یک اعتبار، جمیع مقامات اختصاصي و لازم لاینفک غیر مجعول ثابت ممکن است که از فیض اقدس و احدیت حاصل شده است ولی ظهور آن در عالم خلق و موطن ماده، تدریجی و متوقف بر حصول شرایط و دفع مانع است. بنابراین دایره ولایت، اوسع از دایره نبوت است. نبوت جهت ظاهر ولایت و ولایت جهت باطن نبوت است. نبوت جهت خلقی و ولایت جهت حقی است، لذا نبوت منقطع میشود، اما ولایت منقطع نمیشود.[26]

سلسله مراتب اولیاء و تعدادشان

قیصری در مقدمه شرح تائیه ابن فارض میگوید: اما در ولایت در مرحله نخست، مقام و رتبه قطبیت است، که در هر دورهای تنها یک نفر دراین قرار میگیرد که او را «غوث» میگویند، چون او پناه و فریادرس خلق است از جهت رعایت احوالاتشان؛ سپس مرتبه «امامین» است که به منزله دو وزیر پادشاهند. از این دو امام، یکی صاحب يمین است که به اذن قطب، عالم غیب و ملکوت تحت تصرف اوست و دیگری صاحب يسار است که در عالم ملک و شهادت تصرف دارد. در صورت رحلت «قطب» به جهان باقی تنها صاحب یسار است که جای او را میگیرد، زیرا او در مراتب سیر و سلوک از صاحب یمین کاملتر و بالاتر است، چرا که صاحب یمین در مراحل سير، هنوز از عالم ملکوت به عالم ملک باز نگشته است، اما صاحب یسار بازگشته و دایرهاش در سیر وجود، تکمیل شده است.

سپس مرحله چهارتنان است که به منزله چهار صحابه بزرگوارند. آنگاه مرتبه هفت تنان است. ابدال هفت‌گانه که حافظ اقاليم و مناطق هفت‌گانه روی زمین هستند که هر یک از آنان مقام قطبی اقلیم خاصی را بر عهده دارد. سپس مرتبه اولیای دهگانه که به منزله عشره مبشّرهاند. آنگاه مراتب اولیای دوازده گانه حاکم بر بروج دوازده گانه است، این بروج با تمامی لوازم و متعلقاتشان از حوادث اکوان، تحت حکومت و تصرف آن دوازده نفرند. سپس بیست تنان و چهل تناناند. از نود و نه مظاهر اسماي حسنی تا سیصد و شصت تن، و آنان برای همیشه و تا روز قیامت با این تعداد ثابت به تصرف و اداره جهان مشغولاند. البته این مراتب و تعداد ثابتاند اما افرادی که دراین مراتباند با مرگ از میان برخواسته و افراد دیگری به ترتيب درجات، جای افراد فوت شده را میگیرند، اما تعداد اولیای دیگر بر حسب ظهور و خفای تجلی الهی، زیاد یا کم مي‌گردد، سپس مرتبه زهّاد و عبّاد و صلحا است از مؤمنان ادوار مختلف تا روز قیامت.

اما برخی از صوفیه مثل سعدالدین حموی معتقدند اولیاي خدا فقط دوازده جانشین پیامبرند که آخرشان حضرت حجت(عج) است و آن 356 تن جزء ابدالند نه اولیا.

در سلسله مراتب عرفانی، همگان زیر حکم و فرمان قطباند، اما افرادی از کاملان هستند که از لحاظ رتبه معادل با قطب بوده و تنها فرقشان در این است که قطب، مقام و منصب خلافت دارد و اینان ندارند. چنین کسانی داخل در حکم قطب نبوده و معانی و اسرار الهی را مستقیماً از خدای سبحان دریافت مینمایند نه به واسطه قطب.

کیفیت صعود

صعود بر اساس سیر حبّی از نخستین درجات جهان ماده آغاز شده، از مسیر انسان به جهان تجرد راه یافته و با طیّ مدارج تجرد، به مقام اطلاق نزدیک میشود. دراین سیر، تعیّنات و تقیّدات یکی پس از دیگری میشکند. در قوس صعود (برعکس قوس نزول) به تدریج قیودات و تعیّنات کم شده، کثرتها به وحدت میگرانید.

باید توجه داشت که مسیر صعود، حوزه و عالم وجودی انسان است که «کون جامع» و «عالم صغیر» است بنابراين در جهان ماده همه پدیدهها در مسیر رسیدن به انساناند و جهان ماده به این معنا مسخر انسان است و لذا چنان که استفاده انسان از آنها غالباً مجاز و مشروع است، حفظ و حرمت وجود انسان نیز همان قدر مورد تأکید میباشد.

انسان هدف همه حرکتهای دیگر بوده و هدف از حرکت حبّی انسان، رسیدن به تجرد تام، کلیت، اطلاق محض و خداگونگی است. در این تحول پیوسته حدّی و تعیّني فدای حدّ و تعیّن دیگر میشود. این شکست متوالی حدود و قیود در جهت قوس صعودی به دو قسم انجام میپذیرد: عطایی، ناشی از محبوبیت و مجذوبیت یا کسبی، ناشی از محبیّت و سلوک.

چرخه عناصر و پیدایش گیاهان و حیوانات در انتظام و رشد آنها همه بر اساس نظام هستی و به اصطلاح بر مبنای «هدایت تکوینی» انجام میگیرد. انسان نیز همانند آنها بر این اساس پدید آمده و رشد میکند، اما تنها در انسان، قسمتی از رشد و تکامل بر اساس تلاش و کوشش خود و بر مبنای هدایت تشریعی انجام میپذیرد، یعنی تنها انسان است که قسمتی از اطلاعات خود را در اثر آگاهی، انتخاب، اراده و تلاش خود به دست میآورد و بار آگاهی، اراده و تکلیف را بر دوش دارد. البته در میان انسانها نیز کسانی هستند که همه کمالات خود را بر اساس عطا و موهبت به دست میآورند که در عرفان آنان محبوبان و مجذوبان گویند. اینها همه مدارج کمال را بدون دخالت اراده و تلاش خود طی میکنند و در سیر صعودي، آگاهی، انتخاب و تلاش شخصی آنها مؤثر نیست، اما همه انسانها چنین نیستند. عدهای دیگر تا مرحلهای از مراحل کمال را به و موهبت پیموده، در تکمیل خود از جهت ترقی به مدارج برتر نیازمند تلاش و کوششاند، اینان به اصطلاح محبان و سالكان هستند. در این گروه نیز درجات عطا و موهبت متفاوت است که همین تفاوتها منشأ آثار و شایستگیهای مختلف و متفاوت انسانها شده است.

بنابر قبول اصل «اصالت وجود» هم اوصاف و آثار، ناشی از وجود بوده و ذاتی آن خواهند بود، اما نشأت گرفتن همه آثار از وجود، به دلیل آن است که جز وجود، هیچ حقیقت اصیل دیگری وجود ندارد که منشأ آثار بوده باشد. معرفت شهودی که نوع برتری از معرفت است، در درجه برتری از وجود به دست میآید. درک معارف برتر و به اصطلاح شایستگی حمل وحی، نیازمند درجه برتری از وجود است و لذا مروجان نبوتهای خاصه باید از صاحبان مذهب نبوت عامه و یا از ائمه و اولیا باشند و مبنای مسأله خلافت همین است. تعیین خلیفه و امام جز با معرفی خلیفه و امام قبلی میسر نیست، چون مقام خلافت، یک مقام عینی و حقیقی است که با اعتبار و قرارداد مردم به وجود نمیآید، لذا باید از طرف کسانی که دارای معرفت برتری هستند معرفی شوند.[27]

جهان هستی هرگز از وجود خلیفه و امام خالی نخواهد بود. خلافت و ولایت مراتب گستردهای دارد که در رأس اين مراتب تنها یک نفر در هر دوره قرار میگیرد. با انتقال خلیفه از جهان هستی، جانشین او دارای اوصاف او میگردد و از این اتصاف آگاه میشود. تبعیت جهانیان از خلیفه، یک تبعیت تکوینی است و در مقام تشریع نیز تبعیت لازم و ضرورت.[28]

مقامات و حالات عرفاء

صوفیه مراحل خود را در سیر و سلوک از جهت دیگری به مقامات و حالات طبقهبندی کردهاند. مقام در تعريف عرفا آن است که سالک در اثر مواظبت بر آداب در آن تحقق مییابد و تا در مقام پایین کاملاً تحقق نیابد به مقام بالاتر راه پیدا نمیکند. مقامات و احوال، هر یک نشان دهنده موقعیت باطنی خاص سالک است و میزان پیشرفت و تعالي او را در سلوک بیان میکند.

احوالات و مقامات با یکدیگر فرق دارند، چون مقامات اکتسابیاند و با سعی و مجاهده و ریاضت به دست می­آیند، اما حالات کیفیاتی هستند که در اثر موهبت الهی به دست میآیند.

سراج طوسی مقامات عرفانی را هفت مقام میشمارد:

1. توبه، که بیدار شدن قلب از خواب غفلت است. در اثر این بیداری، بنده زشتیهای اعمال خود را میبیند و اراده میکند که خود را از آن زشتیها جدا کند.

2. ورع، که پرهیز از شبهات و اغراض نفسانی و چیزهایی است که احتمال حرمت در آنها داده میشود.

3. زهد، که صرف نظر کردن از منافع پست و آنی برای رسیدن به لذایذ باقی و عظیم است.

4. فقر، یعنی اینکه سالک از همه چیز جز خدای متعال بینیاز باشد و هیچ چیز را در تملک خود نداند.

5. صبر، یعنی خویشتن‌داری و تحمل شداید بدون شکایت به کسی و خرسندی و رضا به قضای الهی.

6. توکل، که سالک خود را بیواسطه به خدای متعال واگذارد و در برابر اراده او از خود ارادهای بروز ندهد.

7. رضا، که بیرون نمودن کراهت از قلب است تا جایی که جز سرور چیزی در آن باقی نماند.

اما حال عبارت است از حالتی که بدون هیچگونه تعمد و کوششی و در اثر موهبت الهی در انسان پدید می­آید. البته شایستگی این موهبت را بنده در اثر ریاضت و مجاهدت به دست میآورد. مشایخ تعداد حالات را ده دانستهاند که از این قرارند:

1. مراقبت: فراغت از محاسبه نفس و اصلاح خویش و قدم گذاردن در طریق حق، و نیکو گرداندن میانه خود و خداوند و مراعات جانب خداوند در تمام احوال را مراقبت گویند.

2.قرب: اولین مرتبه آن، قرب به انقیاد و اطاعت و صرف اوقات به عبادت است.

3.محبت: عبارت است از اطاعت محبّ از محبوب، بدون هیچگونه مخالفتی به نحوی که در قلب محب ذکری غير از محبوب نماند.

4.خوف: شلاق الهی است برای به راه آوردن کسانی که از درگاه او رمیدهاند و علامت خوف، حزن دائم است.

5. رجاء: عبارت است از امیدوار بودن سالک به فضل خدا در مواردی که بنده طاعتی را انجام میدهد و امید قبول آن را دارد، یا گناهی مرتکب شده و توبه نموده است و امید مغفرت دارد، یا دائماً دروغ گفته و امید آمرزش دارد.

6.شوق: عبارت است از نیازمندی قلبها به دیدار محبوب، و هر چه محبت بیشتر باشد، شوق دیدار افزونتر میشود.

7.انس: مرحلهای از حالات است که سالک در آن چیزی درک نمیکند و اگر در آتش افکنده شود، سوزش آتش و حرارت آن را نمیفهمد.

8.طمأنینه: آن سکون و استقراری است که در نتیجه یقین قوی حاصل میشود.

9.مشاهده: دیدار محبوب است، بدون آن که نقطه انقطاعی و یا ستری در آن فاصله بیندازد.

10. یقیین: آنگاه که حجاب برداشته شود و ملکوت رؤیت گردد، برای بنده یقین حاصل میشود و قلبش استقرار مییابد.[29]

[1] . قیصری؛ رساله توحید و نبوت و ولایت، مقدمه، فصل(1)؛ به نقل از سید یحیی یثربی، عرفان نظری، قم: بوستان کتاب، 1380، ص27.

[2] . ابن سینا؛ الاشارات و التنبیهات، با تحقیق مجتبي زارعی، قم: بوستان کتاب، 1381، ص 355.

[3] . سید یحیی یثربی؛ عرفان نظری، قم: بوستان کتاب، 1380، ص 314.

[4] . عبدالله نصری؛ سیمای انسان کامل از دیدگاه مکاتب، تهران: انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی، 1376، ص 197-199.

[5] . فصوص الحکم ابن عربی، فص آدمی.

[6] . فصوص الحکم، فص الیاس (فما من عارف بالله من حیث التجلی ...)

[7] . رسائل ابن عربي، ص39، به نقل از عبدالله نصري، پيشين، ص199.

[8] . فصوص الحکم، فص آدمی.

[9] . فصوص الحکم، فص ادريسي.

[10] . عبدالکریم بن ابراهیم الجیلی؛ الانسان الکامل فی معرفة الاواخر و الاوائل، تحقیق و تعلیق از صلاح‌بن‌محمدبن‌عويضه، بیروت: دار الکتب العلمیة، 1418، ص 207 – 210.

[11] . همان، ص 30 – 31.

[12] . همان، ص 38-40.

[13] . همان، ص 212 – 213.

[14] . همان، ص 211 – 212.

[15] . عزیزالدین نسفی، کتاب الانسان الکامل، تهران: طهوری، 1362، ص 3 – 5؛ عبدالله نصری، انسان کامل، تهران: انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی، 1367، ص 201.

[16] . عزیزالدین نسفی، پیشین ص 5 – 6.

[17] . عزیزالدین نسفی، پیشین ص 12 – 13.

[18] . همان، ص 10 – 11.

[19] . عزیزالدین نسفی، پیشین، ص 95 – 113.

[20] . همان، ص 138.

[21] . همان، ص 319.

[22] . ابن سينا، پيشين، ص359-363.

[23] . رسائل ابن عربی ص 55؛ به نقل از عبدالله نصری، سیمای انسان کامل از دیدگاه مکاتب، پيشين، ص 193 – 196.

[24] . سید یحیی یثربی؛ عرفان نظری، ص 358.

[25] . همان، ص 390.

[26] . همان، ص 393.

[27] . همان، ص411-420.

[28] . همان، ص 428 – 448.

[29] . سراج الدین طوسی؛ اللمع، ص 65- 80.

دیدگاه ها

سلام
مطالب عالی ....
متشکرم

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
5 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .