برنامه سلوك در نامه هاى سالكان

نام كتاب : برنامه سلوك در نامه هاى سالكان
با آثارى از عارفان وارسته : امام خمينى (ره )، بهارى ، همدانى ، حسينقلى ، همدانى ، سيد بن طاووس ، سيد احمد كربلايى ، ملكى تبريزى ، علامه حلى و... رحمهم الله
فهرست مطالب
برنامه سلوك در آثار امام خمينى قدس سره
فرازهايى از چهار نامه عرفانى : نامه (1)
حاصل برترى جوئيها
ميزان در اعمال
بايد معارف به قلب برسد
بى توجهى به ثناى ثناجويان
آفات نسيان حق
نه ماءيوس باش و نه مغرور
آفات حب دنيا
فرازهايى از چهار نامه عرفانى : نامه (2)
فرازهايى از چهار نامه عرفانى : نامه (3)
فرازهايى از چهار نامه عرفانى : نامه (4)
علم ، هم سد راه است و هم چراغ راه
منشاء عجب
آثار تدبر در قرآن
يك وصيت به همه جوانها
صراط مستقيم
لزوم كوشش در راه تهذيب
پرهيز از غرور علم و عرفان
پرهيز از انكار مقامات عارفين
پاره اى از آفات زبان
فرازهايى از كتاب چهل حديث
اصلاح نفس محال نيست
دم را غنيمت شمار
آرزوى دراز مانع از سفر به سوى خداست
سرانجام پيروى از شهوت ها
مبادرت به توبه
نخستين گام در سلوك به سوى حق تعالى
لزوم عمل به ظاهر شريعت
عزم و اراده
مشارطه ، مراقبه و محاسبه
ياد خداى متعال و نعمت هاى او
آثار به ياد حق بودن
لزوم ضبط خيال
اهميت عبادت
انديشه در شدت عذاب الهى
بهترين راه علاج مفاسد اخلاقى
بى اعتنائى به حب و بغض هاى مردم
غيرت حق تعالى
دعوت به اخلاص
عبادات ما خود از گناهان كبيره است
چه جاى اين همه عشوه و تدلل
مذمت تكبر
محبت به بندگان خدا
موعظتى براى عالمان دين
نشانه هاى عالمان وارسته
بايد محبت اهل بيت عليه السلام با عمل همراه باشد
دعا و ختام
كلمات قصار امام خمينى قدس سره در باب خودسازى و مبارزه با نفس
ايمان و ارزش هاى معنوى
تقوا ملاك برترى
اخلاص
اخلاق پسنديده
اعتماد به نفس
قناعت و ساده زيستى
توبه
حب نفس و هواهاى نفسانى
دنيا دوستى و قدرت طلبى
خودبينى و خودخواهى
عيبجويى
غفلت
ياءس و نااميدى
مفاسد و انحرافات اجتماعى
امر به معروف و نهى از منكر
نفاق و منافقين
برنامه سلوك در نامه هاى عارف كامل مولى حسينقلى همدانى قدس سره
شرح حال آيت حق مولى حسين قلى همدانى
شاگردان و آثار ملا حسين قلى همدانى
چهار دستور العمل : (1)
چهار دستور العمل : (2)
چهار دستور العمل : (3)
چهار دستور العمل : (4)
برنامه سلوك در نامه هاى عارف كامل سيد احمد طهرانى قدس سره
شرح حال آيت حق سيد احمد طهرانى
حكايت هايى درباره او:
سه دستور العمل : (1)
سه دستور العمل : (2)
سه دستور العمل : (3)
برنامه سلوك در آثار عارف كامل محمد بهارى همدانى قدس سره
شرح حال آيت حق شيخ محمد بهارى همدانى
دو دستور العمل : (1)
دو دستور العمل : (2)
آداب توبه
معانى توبه
وجوب توبه از نظر عقل و شرع
چگونگى توبه و مراحل ششگانه آن
روايتى از رسول خدا در تعليم نحوه توبه
آنچه سزاوار است تائب در حال توبه به خداى خويش عرضه بدارد
آنچه بايد پيش از ارتكاب گناه ، هنگام ارتكاب گناه و پس از آن انجام داد
آداب مراقبه
آداب رفاقت
شرايط كسى كه شايسته دوستى و رفاقت است
حقوق دوست شايسته
آداب تربيت اولاد
آداب زيارت خانه خدا
غرض از تشريع مناسك حج
جامعيت مناسك حج و فوايد گوناگون آن
آداب و رسوم زيارت خانه خدا
اول : خالص نمودن نيت
دوم : توبه و اداى حقوق مالى و غير مالى
سوم : در سفر از امور غفلت زا بپرهيزد
چهارم : بايد توشه حلال فراهم آورد و از خرج كردن در راه خدا دريغ نداشت
پنجم : لزوم رفتار خوش با همسفران
ششم : تنها به مناسك حج اكتفا نكند
هفتم : شكسته دل به سوى حريم الهى رود
هشتم : خود را و هر آنچه دارد به خدا بسپارد
نهم : بر خدا تكيه كند نه بر آنچه دارد
آداب ميقات و پس از آن
حرم امن الهى جاى رجاء و اميدوارى است
آداب طواف
آداب سعى ميان مروه و صفا و وقوف در عرفات
آداب وقوف در منى و پس از آن
آداب زيارت قبور اولياى خدا
برنامه سلوك در سفارشنامه علامه سيد بن طاووس قدس سره
سفارش هاى آيت حق رضى الدين سيد بن طاووس به فرزند گرامى اش
پرهيز از مخالطت زياد با مردم
عجز مردم از وفاى به عهد خود
برخى از زيانهاى كثرت معاشرت
بدترين معاشرت
پاسخ سيد بن طاووس به نامه پادشاه
اجمالى از سرگذشت من
نقل يك حكايت
همه در محضر خدائيم
انگيزه ات در سفر، خدا باشد
زهد معصومين از فقر نبود
سيد بن طاووس فرزند را به امام عصر عليه السلام مى سپارد
وصول پاسخ امام عصر عليه السلام
برنامه سلوك در نامه عارف كامل ميرزا جواد ملكى تبريزى قدس سره
شرح حال آيت حق ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى
دستورالعمل
برنامه سلوك در نامه هاى عالم وارسته سيد زين العابدين طباطبائى قدس سره
شرح حال عالم وارسته سيد زين الدين طباطبائى ابرقوئى قدس سره
در خواندن زيارت عاشورا
در رسيدن به مقام انسانى و قرب الهى
در مورد شفاى مريض
در كيفيت پيوستن به ملكوت اعلى
نامه (1)
نامه (2)
نامه (3)
نامه (4)
برنامه سلوك در مكتوب علامه مير سيد حسين قزوينى قدس سره
رساله اى در اخلاق و سير و سلوك
برنامه سلوك در سفارشنامه علامه حلى قدس سره
شرح حال آيت حق علامه حلى
وصيت نامه علامه حلى به فرزندش فخر المحققين
برنامه سلوك در سفارشنامه علامه ميرزا ابوالحسن شعرانى قدس سره
سفارشهايى به طالبان علوم دينى
ضرورت تقويت انگيزه هاى الهى در تحصيل
تلبيس ابليس
شيوه صحيح رفع كسالت
لزوم حسن ظن به عالمان
پرهيز از جمود انديشى
معيار گزينش يك رشته خاص در تحصيل
لزوم رعايت ترتيب در تحصيل
جايگاه علم فقه و آنچه يك فقيه بايد از آن برخودار باشد
لزوم تلاش در راه تهذيب نفس و ضرورت مراجعه به استاد در اين مهم
يك اندرز براى اهل فلسفه و كلام
برنامه سلوك در آثار امام خمينى قدس سره
فرازهايى از چهار نامه عرفانى : نامه (1)
حاصل برترى جوئيها
بسم الله الرحمن الرحيم
و اين رنج رقابت در همه اقشار هست ، از ثروتمند و قدرتمند گرفته تا طبقات ديگر، لكن هرچه بالا برود به همان اندازه درد و رنج رقابت بالا مى رود، و آنچه مايه نجات انسانها و آرامش قلوب است وارستگى و گسستگى از دنيا و تعلقات آن است كه با ذكر و ياد دائمى خداى متعال حاصل مى شود. (1)
آنان كه در صدد برتريها به هر نحو هستند، چه برترى در علوم ، حتى الهى آن ، يا در قدرت و شهرت و ثروت ، كوشش در افزايش رنج خود مى كنند.
وارستگان از قيود مادى كه خود را از اين دام ابليس تا حدودى نجات داده اند در همين دنيا در سعادت و بهشت رحمتند.
ميزان در اعمال
پسرم ! نه گوشه گيرى صوفيانه دليل پيوستن به حق است ، و نه ورود در جامعه و تشكيل حكومت ، شاهد گسستن از حق . ميزان در اعمال انگيزه هاى آنهاست .
چه بسا عابد و زاهدى كه گرفتار دام ابليس است و آن دام گستر، با آنچه مناسب او است ، چون خود بينى و خود خواهى و غرور و عجب و بزرگ بينى و تحقير خلق الله و شرك خفى و امثال آنها، او را از حق دور و به شرك مى كشاند و چه بسا متصدى امور حكومت كه با انگيزه الهى به معدن قرب حق نائل مى شود... پس ميزان عرفان و حرمان ، انگيزه است .
هر قدر انگيزه ها به نور فطرت نزديكتر باشند و از حجب ، حتى حجب نور وارسته تر، به مبداء نور وابسته ترند، تا آنجا كه سخن از وابستگى نيز كفر است .
پسرم ! از زير بار مسؤ وليت انسانى كه خدمت به حق در صورت خدمت به خلق است شانه خالى مكن ، كه تاخت و تاز شيطان در اين ميدان ، كمتر از ميدان تاخت و تاز در بين مسئولين و دست اندركاران نيست ، و دست و پا براى بدست آوردن مقام ، هر چه باشد، چه مقام معنوى و چه مادى مزن ، به عذر آن كه مى خواهم به معارف الهى نزديك شوم ، يا خدمت به عبادالله نمايم ، كه توجه به آن از شيطان است ، چه رسد كه كوشش براى به دست آوردن آن .
پسرم ! سوره مباركه حشر را مطالعه كن ، كه گنجينه هائى از معارف و تربيت در آن است ، و ارزش دارد كه انسان يك عمر در آنها تفكر كند، و از آنها به مدد الهى توشه ها بر دارد، خصوصا آيات اواخر آن از آنجا كه مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون ) (2) تا آخر سوره .
بايد معارف به قلب برسد
كوشش كن كلمه توحيد را كه بزرگترين كلمه است ، و والاترين جمله است ، از عقلت به قلبت برسانى ، كه حظ عقل همان اعتقاد جازم برهانى است ، و اين حاصل برهان اگر با مجاهدت و تلقين به قلب نرسد، فايده و اثرش ‍ ناچيز است .
چه بسا بعض از همين اصحاب برهان عقلى و استدلال فلسفى بيشتر از ديگران در دام ابليس و نفس خبيث مى باشند، (پاى استدلاليان چوبين بود)، و آنگاه اين قدم برهانى و عقلى تبديل به قدم روحانى و ايمانى مى شود كه از افق عقل به مقام قلب برسد، و قلب باور كند آنچه را استدلال اثبات عقلى كرده است .
پسرم ! مجاهده كن كه دل را به خدا بسپارى و موثرى جز او ندانى .
بى توجهى به ثناى ثناجويان
پسرم ! چه خوب است به خود تلقين كنى ، و به باور خود بياورى يك واقعيت را كه مدح مداحان و ثناى ثناجويان چه بسا كه انسان را به هلاكت برساند، و از تهذيب دور و دورتر سازد.
تاثير سوء ثناى جميل در نفس آلودده ما، مايه بدبختيها و دور افتادگى ها از پيشگاه مقدس حق - جل و علا - براى ما ضعفاء النفوس خواهد بود، و شايد عيبجويى ها و شايعه پراكنى ها براى علاج معايب نفسانى ما سودمند باشد، كه هست همچون عمل جراحى دردناك كه موجب سلامت مريض ‍ مى شود.
آنان كه با ثناهاى خود ما را از جوار حق دور مى كنند، دوستانى هستند كه با دوستى خود به ما دشمنى مى كنند و آنان كه پندارند با عيب گوئى و فحاشى و شايعه سازى به ما دشمنى مى كنند، دشمنانى هستند كه با عمل خود ما را اگر لايق باشيم ، اصلاح مى كنند، و در صورت دشمنى به ما دوستى مى نمايند. من و تو اگر اين حقيقت را باور كنيم ، و حيله هاى شيطانى و نفسانى بگذارند واقعيات را آن طور كه هستند ببينيم ، آنگاه از مدح مداحان و ثناى ثناجويان آن طور پريشان مى شويم كه امروز از عيب جوئى دشمنان و شايعه سازى بدخواهان ؛ و عيب جوئى را آن گونه استقبال مى كنيم كه امروز از مداحى ها و ياوه گوئيهاى ثناخوانان . اگر از آنچه ذكر شد به قلبت برسد، از ناملايمات و دروغ پردازيها ناراحت نمى شودى ، و آرامش ‍ قلب پيدا مى كنى ، كه ناراحتيها اكثرا از خود خواهى است . خداوند همه ما را از آن نجات مرحمت فرمايد.
آفات نسيان حق
نسيان حق موجب نسيان انفس مى شود، چه (نسيان ) به معنى فراموشى باشد يا به معنى ترك ، در هر دو معنى هشدار شكننده اى است : لازمه فراموشى حق تعالى آن است كه انسان خود را فراموش كند، يا بگويد حق تعالى او را به فراموشى از نفس خود كشاند، و در همه مراحل سابق ، صادق است . در مرحله عمل آن كس كه خدا را و حضور او - جل و علا - را فراموش كند به فراموشى از خويشتن خويش مبتلا شود يا كشيده شود، بندگى خود را فراموش كند، از مقام عبوديت به فراموشى كشيده شود و كسى كه نداند چى است ، و كى است ، و چه وظيفه دارد و چه عاقبت ؟ شيطان در او حلول نموده و به جاى خويشتن او نشسته ؛ و شيطان عامل عصيان و طغيان است و اگر به خود نيايد و به ياد حق بر نگردد و به همين حال طغيان و عصيان از اين جهان منتقل شود شايد به صورت شيطان مطرود حق تعالى درآيد. و به معنى ديگرش كه به معنى ترك باشد، دردناكتر است ، زيرا اگر ترك اطاعت حق و ترك حق موجب شود كه حق او را ترك كند و عنايات خود را از او قطع فرمايد، شك نيست كه به خذلان دنيا و آخرت منتهى مى شود، در ادعيه شريفه معصومين عليه السلام مى بينيم دعا براى عدم ايكال ما به نفس خويش تاكيد شده است ؛ چه آنان عليه السلام مى دانستند پى آمدهاى اين مصيبت را؛ و ما از آن غافل هستيم .
نه ماءيوس باش و نه مغرور
پسرم ! گناهان را، هر چند كوچك به نظرت باشند، سبك مشمار (انظر الى من عصيت ) (3) و با اين نظر، همه گناهان ، بزرگ و كبيره است . به هيچ چيز مغرور مشو و خداى تبارك و تعالى را كه همه چيز از اوست ، و اگر عنايت رحمانيش از موجودات سراسر عالم وجود لحظه اى منقطع شود اثرى ، حتى از انبياء مرسلين و ملائكه مقربين باقى نخواهد ماند، چون همه عالم جلوه رحمانيت او - جل و علا - است ، و رحمت رحمانى او - جل و علا - بطور استمرار (با كوتاهى لفظ و تدبير) مبقى نظام وجود است (و لا تكرار فى تجليه جل و علا) و گاهى تعبير شود از آن به بسط و قبض فيض على سبيل الاستمرار. در هر حال حضور او را فراموش مكن و مغرور به رحمت او مباش ، چنانكه مايوس نبايد باشى ، و مغرور به شفاعت شافعان عليه السلام مباش كه همه آنها موازين الهى دارد، و ما از آنها بى خبريم . مطالعه در ادعيه معصومين عليه السلام و سوز و گداز آنان از خوف و عذاب او سرلوحه افكار و رفتارت باشد.
هواهاى نفسانى و شيطانى نفس اماره ما را به غرور وا مى دارد و از اين راه به هلاكت مى كشاند.
آفات حب دنيا
پسرم ! هيچگاه دنبال تحصيل دنيا، اگر چه حلال او باشد، مباش كه حب دنيا، گرچه حلالش باشد، راءس همه خطايا است ، چه خود حجاب بزرگ است و انسان را ناچار به دنياى حرام مى كشاند. تو جوانى و با قدرت جوانى كه حق داده است مى توانى اولين قدم انحراف را قطع كنى و نگذارى به قدم هاى ديگر كشيده شوى كه هر قدمى ، قدم هائى در پى دارد، و هر گناهى - گرچه كوچك - به گناهان بزرگ و بزرگتر انسان را كشد، به طورى كه گناهان بسيار بزرگ در نظر انسان ناچيز آيد، بلكه گاهى اشخاص به ارتكاب بعض كبائر به يكديگر فخر مى كنند، و گاهى به واسطه شدت ظلمات و حجاب هاى دنيوى ، منكر به نظر معروف ، و معروف منكر مى گردد. (4)
فرازهايى از چهار نامه عرفانى : نامه (2)
بسم الله الرحمن الرحيم
از اين مخلوقات ميان تهى ، پوچ و هيچ ، باكى نداشته باش و چشم اميدى هرگز به آنها مبند، كه چشم داشتن به غير او شرك است و باك از غير او جل و علا و كفر.
پسرم ! تا نعمت جوانى را از دست ندادى فكر اصلاح خود باش كه در پيرى همه چيز را از دست مى دهى ، يكى از مكايد شيطان كه شايد بزرگترين آن باشد، كه پدرت بدان گرفتار بوده و هست - مگر رحمت حق تعالى دستگير او باشد - استدراج است .
در عهد نوجوانى شيطان باطن ، كه بزرگترين دشمنان اوست ، او را از فكر اصلاح خود باز مى دارد، و اميد مى دهد كه وقت زياد است ، اكنون فصل برخوردارى از جوانى است ، و هر آن و هر ساعت و هر روز كه بر انسان مى گذرد، درجه درجه او را با وعده هاى پوچ از اين فكر باز مى دارد تا ايام جوانى را از او بگيرد، و آنگاه كه جوانى رو به اتمام است ، او را به اميد اصلاح در پيرى سرخوش مى كند و در ايام پيرى نيز اين وسوسه شيطانى از او دست نكشد، و وعده توبه در آخر عمر مى دهد، و در آخر عمر و شهود موت ، حق تعالى را در نظر او مبغوض ترين موجود جلوه مى دهد كه محبوب او كه دنياست از دستش گرفته است ، اين حال اشخاصى است كه نور فطرت در آنها به كلى خاموش نشده است ، و اشخاصى هستند كه غرقاب دنيا بر آنها را از فكر اصلاح دور نگهداشته ، و غرور دنيا سرتا پاى آنان را فراگرفته است من خود چنين اشخاصى را در اهل علم اصطلاحى ديده ام و اكنون بعض آنها در قيد حياتند و اديان را هيچ و پوچ مى دانند.
پسرم ! توجه كن كه هيچ يك از ما نمى تواند مطمئن باشد كه به اين دام شيطانى نيفتد. عزيزم ! ادعيه ائمه معصومين را بخوان و ببين كه حسنات خود را سيئات مى دانند، و خود را مستحق عذاب الهى مى دانند، و به جز رحمت حق به چيزى نمى انديشند، و اهل دنيا و آخوندهاى شكم پرور اين ادعيه را تاويل مى كنند، چون حق جل و علا را نشناخته اند. (5)
فرازهايى از چهار نامه عرفانى : نامه (3)
بسم الله الرحمن الرحيم
فاطى عزيزم !
بالاخره بر من نوشتن چند سطر را تحميل كردى ، و عذر پيرى رنجورى و گرفتاريها را نپذيرفتى . اكنون از آفات پيرى و جوانى سخن را آغاز مى كنم كه من هر دو مرحله را درك كرده ، يا بگو به پايان رسانده ام ، و اكنون در سراشيبى برزخ يا دوزخ با عمال حضرت ملك الموت دست به گريبان هستم ، و فردا نامه سياهم بر من عرضه مى شود، و محاسبه عمر تباه شده ام را از خودم مى خواهند و جوابى ندارم ، جز اميد به رحمت آن كه (وسعت رحمته كل شى ء) (6)، (و لا تقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا) (7) را بر رحمه للعالمين نازل فرموده است ، گيرم مشمول اين نحو آيات كريمه شوم ، لكن عروج به حريم كبريا و صعود به جوار دوست و ورود به ضيافت الله ، كه بايد با قدم خود به آن رسيد، چه مى شود؟
در جوانى كه نشاط و توان بود با مكايد شيطان و عامل آن كه نفس اماره است ، سرگرم به مفاهيم و اصطلاحات پر زرق و برقى شدم كه نه از آنها جمعيت حاصل شد، نه حال و هيچگاه در صدد به دست آوردن روح آنها برگرداندن ظاهر آنها به باطن و ملك آنها به ملكوت برنيامدم ، و گفتم :
از قيل و قال مدرسه ام حاصلى نشد
جز حرف دلخراش پس از آن همه خروش
و چنان به عمق اصطلاحات و اعتبارات فرو رفتم و بجاى رفع حجب ، به جمع كتب پرداختم كه گوئى در كون و مكان خبرى نيست جز يك مشت ورق پاره كه به اسم علوم انسانى و معارف الهى و حقايق فلسفى طالب را كه به فطرت الله مفطور است ، از مقصد بازداشته و در حجاب اكبر فرو برده .
اسفار اربعه با طول و عرضش از سفر به سوى دوست بازم داشت ، نه از فتوحات ، فتحى حاصل و نه از فصوص الحكم ، حكمتى دست داد، چه رسد به غير آنها كه خود داستان غم انگيز دارد و چون به پيرى رسيدم ، در قر قدم آن مبتلا به استدراج شدم ، تا به كهولت و مافوق آن ، كه الان با آن دست به گريبانم (و منكم من يزد الى ارذل العمر لكيلا يعلم من بعد علم شيئا) (8) و چون دخترم از اين مرحله فرسنگ ها دورى و طمع آن را نچشيدى - كه خدايت به آن برساند، با حذف عوارض آن - از من توقع نوشتار و گفتار، آن هم نظم و نثر به هم آميخته مى كنى و ندانى كه من نه نويسنده ام و نه شاعر و نه سخن سرا. و تو اى دختر عزيزم كه غوره نشده حلوا شدى ، بدان كه يك روزى خواهى بر جوانى كه به همين سرگرمى ها يا بالاتر از آن از دستت رفت ، همچون من عقب مانده از قافله عشاق دوست خداى نخواسته بار سنگين تاسف را به دوش مى كشى ، پى از اين پير بى نوا بشنود كه اين بار را به دوش دارد و زير آن خم شده است ، به اين اصطلاحات كه دام بزرگ ابليس است ، بسنده مكن و در جستجوى او جل و علا باش . جوانى ها و عيش و نوش هاى آن بسيار زودگذر است ، كه من خود همه مراحلش را طى كردم ، و اكنون با عذاب جهنمى آن دست به گريبانم ، و شيطان درونى دست از جانم بر نمى دارد تا - پناه به خداى تعالى - آخر ضربه را بزند، ولى ياس از رحمت واسعه خداوند، خود از كبائر عظيم است و خدا نكند كه معصيت كارى مبتلا به آن شود.
گويند حجاج بن يوسف ، آن جنايت كار تاريخ ، در آخر عمرش گفته است كه خدايا مرا بيامرز گر چه مى دانم همه مى گويند نمى آمرزى ، و شافعى كه اين را شنيد گفت : اگر چنين گفته شايد. و من ندانم كه شقى توفيق چنين امرى را پيدا كرده يا نه ، و مى دانم كه از هر چه بدتر ياس است ، و تو اى دخترم ! مغرور به رحمت مباش كه غفلت از دوست كنى ، و مايوس مباش كه خسر الدنيا و الاخره شوى ، خداوندا به حق اصحاب پنج گانه كساء، احمد و فاطى و حسن و رضا (ياسر) و على را كه از دودمان رسول گرامى و وصى اويند و به اين افتخار مى كنم و مى كنند، از شرور شيطانى و هواهاى نفسانى مصون دار، در اينجا كلام من ختم شد و حجت حق بر من تمام شد. والسلام (9)
فرازهايى از چهار نامه عرفانى : نامه (4)
بسم الله الرحمن الرحيم
علم ، هم سد راه است و هم چراغ راه
دخترم ! سرگرمى به علوم حتى عرفان و توحيد اگر براى انباشتن اصطلاحات است - كه هست - و براى خود اين علوم است ، سالك را به مقصد نزديك نمى كند كه دور مى كند ( العلم هو الحجاب الاكبر)، و اگر حق جويى و عشق به او انگيزه است كه بسيار نادر است ، چراغ راه است و نور هدايت (العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاء) (10) و براى رسيدن به گوشه اى از آن تهذيب و تطهير و تزكيه لازم است ، تهذيب نفس و تطهير قلب از غير او، چه رسد به تهذيب از اخلاق ذميمه كه رهيدن از آن بسيار مجاهده مى خواهد و چه رسد به تهذيب عمل از آنچه خلاف رضاى او جل و علا است ، و مواظبت به اعمال صالحه از قبيل واجبات كه در راس است و مستحبات به قدر ميسور و به قدرى كه انسان را به عجب و خود خواهى دچار نكند
منشاء عجب
دخترم ! عجب و خود پسندى از غايت جهل به حقارت خود و عظمت خالق است . اگر اندكى به عظمت خلقت به اندازه اى كه تاكنون بشر با همه پيشرفت علم به شمه اى از آن آگاه شده است تفكر شود، حقارت خود و همه منظومه هاى شمسى و كهكشانها را ادارك مى كند و عظمت خالق آنها را اندكى مى فهمد و از عجب و خود بينى و خود پسندى خود اظهار خجلت و احساس جهالت مى نمايد. در قصه حضرت سليمان نبى الله عليه السلام مى خوانيم آنگه كه از وادى نمل مى گذرد:
(قالت نمله يا ايها النمل ادخلوا مساكنكم لا يحطمنكم سليمان و جنوده و هم لا يشعرون ) (11)
نمله ، سليمان نبى با همراهانش را به عنوان (لا يشعرون ) توصيف كند و هدهد به او مى گويد:
(احطت بما تحط به )
آثار تدبر در قرآن
من قائل بى خبر و بى عمل به دخترم مى گويم در قرآن كريم اين سرچشمه فيض الهى تدبر كن هر چند صرف خواندن آن كه نامه محبوب است به شنونده محجوب آثارى دلپذير دارد لكن تدبر در آن انسان را به مقامات بالاتر و والاتر هدايت مى كند (افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها) (12) و تا اين قفر و بندها باز نگردد و به هم نريزد، از تدبر هم آنچه نتيجه است حاصل نگردد. خداوند متعال پس از قسم عظيم مى فرمايد: (انه القرآن كريم فى كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون ) و سر حلقه آنها آنان هستند كه آيه تطهير در شاءنشان نازل گرديده .
تو نيز مايوس نباش ، كه ياس از اقفال بزرگ است ، به قدر ميسور در رفع حجب و شكستن اقفال براى رسيدن به آب زلال و سرچشمه نور كوشش ‍ كن . تا جوانى در دست تو است كوشش كن در عمل و در تهذيب قلب و در شكستن اقفال و رفع حجب ، كه هزاران جوان كه به افق ملكوت نزديكترند موفق مى شوند و يك پير موفق نمى شود.
قيد و بندها و اقفال شيطانى اگر در جوانى غفلت از آنها شود، هر روزى كه از عمر بگذرد ريشه دارتر و قوى تر شوند.
درختى كه اكنون گرفتست پاى
به نيروى شخصى برآيد ز جاى
گرش همچنان روزگارى ، هلى
به گردونش از بيخ برنگسلى (13)

از مكايد بزرگ شيطان و نفس خطرناك تر از آن ، آن است كه به انسان وعده اصلاح در آخر عمر و زمان پيرى مى دهد و تهذيب و توبه الى الله را به تعويق مى اندازد براى زمانى كه درخت فساد و شجره زقوم قوى شده و اراده و قيام به تهذيب ، ضعيف ، بلكه مرده است .
يك وصيت به همه جوانها
به تو و ساير جوانها كه طالب معرفتند وصيت مى كنم كه شما و همه موجودات جلون اويند وظهور اويند، كوشش و مجاهدت كنيد تا بارقه اى از آن را بيابيد و در آن محو شويد و از نيستى به هستى مطلق رسيد.
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويد كانا اليه راجعون .
دخترم ! دنيا و هر چه در آن است جهنم است كه باطنش در آخر سير ظاهر شود و ماوراى دنيا تا آخر مراتب بهشت است كه در آخر سير پس از خروج از حذر طبيعت ظاهر شود و ما و شما و همه يا حركت به سوى قمر جهنم مى كنيم يا به سوى بهشت و ملا اعلا.
صراط مستقيم
ما همه در صراط هستيم و صراط از متن جهنم عبور مى كند، باطنش در آن عالم ظاهر مى شود. و در اينجا هر انسانى صراطى مخصوص به خود دارد و در حال سير است يا در صراط مستقيم كه منتهى به بهشت و بالاتر و يا صراط منحرف از چپ يا منحرف به سوى راست كه هر دو به جهنم منتهى مى شوند. و ما از خداوند منان آرزوى صراط مستقيم مى كنيم : اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم كه انحراف از يك سو است و لاالضالين كه انحراف از سوى ديگر. و اين حقايق در حشر به طور عيان مشهود مى شود.
لزوم كوشش در راه تهذيب
غرورها و اميدهاى كاذب شيطانى را كنار گذار و كوشش در عمل و تهذيب و تربيت خود كن كه رحيل بسيار نزديك است و هر روز كه بگذرد و غافل باشى دير است . بازگو مكن كه تو خود چرا مهيا نيستى (انظر الى ما قال و لا تنظر الى من قال (14)) من هر چه هستم براى خودم هستم و همه نيز چنين . جهنم و بهشت هر كس نتيجه اعمال او است ، هر چه كشتيم درو مى كنيم .
پرهيز از غرور علم و عرفان
دخترم ! در رفع حجب كوش نه در جمع كتب ، گيرم كتب عرفانى و فلسفى را از بازار به منزل و از محلى به محلى انتقال دادى يا آنكه نفس خود را انبار الفاظ و اصطلاحات كردى و در مجالس و محافل آنچه در چنته داشتى عرضه كردى و حضار را فريفته معلومات خود كردى و با فريب شيطانى و نفس اماره خبيث تر از شيطان محموله خود را سنگين تر كردى و با لعبه ابليس مجلس آرا شدى و خداى نخواسته غرور علم و عرفان به سراغت آمد كه خواهد آمد، آيا با اين محموله هاى بسيار به حجب افزودى يا از حجب كاستى ؟ خداوند عزوجل براى بيدارى علماء آيه شريفه (مثل الذين حملوا التوراه ) (15)را آورده تا بدانند انباشتن علوم - گرچه علم شرايع و توحيد باشد - از حجب نمى كاهد، بلكه افزايش دهد و از حجب صغار او را به حجب كبار مى كشاند.
نمى گويم از علم و عرفان و فلسفه بگريز و با جهل عمر بگذران ، كه اين انحراف است ، مى گويم كوشش و مجاهده كن كه انگيزه ، الهى و براى دوست باشد و اگر عرضه كنى ، براى خدا و تربيت بندگان او باشد نه براى ريا و خود نمايى كه خداى نخواسته جز علماء سوء شوى كه بوى تعفنشان اهل جهنم را بيازارد. (16)
پرهيز از انكار مقامات عارفين
دخترم ! سعى كن اگر اهلش نيستى ، و نشدى ، انكار مقامات عارفين و صالحين را نكنى و معاندت با آنان را از وظايف دينى نشمرى ، بسيارى از آنچه آنان گفته اند در قرآن كريم به طور رمز و سربسته ، و در ادعيه و مناجات اهل عصمت بازتر، آمده است و چون ما جاهلان از آنها محروميم با آن به معارضه برخاستيم .
پاره اى از آفات زبان
دخترم ! آفات زياد بر سر راه است . هر عضو ظاهر و باطن ما آفت ها دارد كه هر يك حجابى است كه اگر از آن ها نگذريم به اول قدم سلوك الى الله نرسيديم . من كه خود مبتلا هستم و جسم و جانم ملعبه شيطان است به بعض آفات اين عضو كوچك و اين زبان سرخ كه سرسبز را به باد دهد و آنگاه كه ملعبه شيطان است و آلت دست او، جان و روح و فواد را تباه كند اشاره مى كنم . از اين دشمن بزرگ انسانيت و معنويت غافل مشو، گاهى كه در جلسات انس با دوستان هستى خطاهاى بزرگ اين عضو كوچك را آنقدر كه مى توانى شمارش كن و ببين با يك ساعت عمر تو كه بايد صرف جلب رضاى دوست شود چه مى كند. چه مصيبت ها به بار مى آورد كه يكى از آنها غيبت برادران و خواهران است ، ببين با آبروى چه اشخاصى بازى مى كنى و چه اسرارى را از مسلمان روى دايره مى ريزى و چه حيثياتى را خدشه دار مى كنى و چه شخصيت هائى را مى شكنى ؟ آنگاه اين جلسه شيطانى را مقياس بگير و ملاحظه كن در يك سال در همين امر پيش پا افتاده چه كردى و در پنجاه شصت سال ديگر چه خواهى كرد و چه مصيبت ها براى خود به بار خواهى آورد و در عين حال آن را كوچك مى شمارى و اين كوچك شمردن از حيله هاى ابليس است كه خداوند به لطف خود ما را همگى از آن مصون دارد.
دخترم ! نگاهى كوتاه به آنچه درباره غيبت و آزار مومنين و عيب جويى و كشف سر آنان و تهمت آنان وارد شده دلهايى را كه مهر شيطان بر آنها نخورده مى لرزاند و زندگى را بر انسان تلخ مى كند، اينك براى علاقه اى كه به تو و احمد دارم توصيه مى كنم از آفات شيطانى خصوصا آفت هاى بسيار زبان خوددارى كنيد و همت به نگهدارى آن كنيد، البته در آغاز قدرى مشكل است ، لكن با عزم و اراده و تفكر در پى آمدهاى آن آسان مى شود. (17)
والسلام على عباد الله الصالحين
12 شهر رمضان المبارك 1404
روح الله الموسوى الخمينى
فرازهايى از كتاب چهل حديث (18)
اصلاح نفس محال نيست
گمان مكن كه رذايل نفسانى و اخلاق روحى ممكن الزوال نيست . اين ها خيال خامى است كه نفس اماره و شيطان القاء مى كند و مى خواهد تو را از سلوك راه آخرت و اصلاح نفس باز دارد. انسان تا در اين دار تغير و نشاءه تبدل است ، ممكن است در تمام اوصاف و اخلاق تغيير پيدا كند، و هر چه ملكات محكم هم باشد تا در اين عالم است ، قابل زوال است . منتها به حسب اختلاف شدت و ضعف ، زحمت تصفيه تفاوت مى كند.
البته اول پيدايش صفتى در نفس ، با زحمت و رياضت كمى او را مى توان ازاله كرد. مثل نورسى كه ريشه نداونيده باشد و متمكن در زمين نشده باشد. ولى بعد از آن كه صفت ، متمكن در نفس شد، و از ملكات مستقره نفس ‍ گرديد، زوالش ممكن است ولى زحمتش زياد مى شود. درختى كه كهن سال شده و ريشه كرده ، زحمت كندنش زياد است . تو هر چه ديرتر در فكر قلع ريشه هاى مفاسد قلب و روح افتى ، ناچار زحمت و رياضتت بيش تر گردد.
اى عزيز اولا مگذار مفاسد اخلاقى يا عملى در مملكت ظاهر و باطنت وارد شود كه اين خيلى سهل تر است دفع آن تا بعد از وارد شدن و برج و بارو را گرفتن در صدد رفع و اخراج برآيى . و اگر وارد شد، هر چه ديرتر در صدد رفع برآيى ، زحمت زياد مى شود و قوه داخلى رو به نقصان مى گذارد.
شيخ جليل ما و عارف بزرگوار آقاى شاه آبادى - روحى فداه - فرمودند كه تا قواى جوانى و نشاط آن باقى است ، بهتر مى توان قيام كرد در مقابل مفاسد اخلاقى ، و خوبتر مى توان وظايف انسانيه را انجام داد. مگذاريد اين قوا از دست برود و روزگار پيرى پيش آيد كه موفق شدن در آن حال مشكل است ، و بر فرض موفق شدن ، زحمت اصلاح زياد است . پس انسان عاقل كه تفكر كرد در مفاسد چيزى ، اگر وارد در آن نيست ، گرد آن نمى گردد، و خود را آلوده نمى كند، و اگر خداى نخواسته وارد شد، هر چه زودتر در صدد اصلاح بر مى آيد و نمى گذارد ريشه كند و اگر خداى نخواسته ريشه كرد، با هر زحمت و مشقتى است ، ريشه او را مى كند كه مبادا به ثمره برزخى و آخرتى برسد، و ميوه آن را بار دهد كه اگر با آن خلق فاسد را از اين عالم كه نشاه هيوالنى و تغيرات مادى است ، منتقل شد، قلع آن از دست خود او خارج مى شود و تا (در) آخرت يا برزخ يك خلق از اخلاق نفسانى بخواهد تبديل شود، هيهات است .
در حديث است از رسول اكرم صلى الله عليه وآله كه هر يك از اهل بهشت و جهنم مخلدند در آن به واسطه نيات خود. نيات فاسده كه زاييده اخلاق رذيله است ، ممكن نيست زائل شود مگر آن منشاء آن زائل گردد.
در آن عالم ملكات به قدرى با شدت و قوت ظهور مى كند كه زوال آن يا ممكن نيست - آن وقت مخلد است در جهنم - و اگر با فشارها و سختى ها و آتش ها زائل شود، پس از قرن هاى ربوبى ، شايد زائل شود.
پس اى عاقل ! چيزى را (كه ) با يك ماه يا يك سال زحمت جزئى دنيايى با اختيار خود ممكن است اصلاح كرد، و گرفتارى هاى دنيا و آخرت را به آخر رساند، نگذار بماند و تو را هلاك كند. (19)
دم را غنيمت شمار
اى عزيز ! اى مطالعه كننده اين وراق ! عبرت كن از حال اين نويسنده كه اكنون در زير خاك و در عالم ديگر گرفتار اعمال زشت و اخلاق ناهنجار خويش است و تا فرصت داشت به بطالت و هوى و هوس ، عمر عزيز را گذراند، و آن سرمايه الهى را ضايع و باطل كرد. تو ملتفت خود باش كه نيز روزى مثل مايى و خودت نمى دانى آن چه روز است . شايد الان كه مشغول قرائتى ، باشد، اگر تعللى كنى ، فرصت از دست مى رود. اى برادر من ! اين امور را تعويق نينداز كه تعويق انداختنى نيست . چه قدر آدم هاى صحيح و سالم ، با موت ناگهانى از اين دنيا رفتند، و ندانيم عاقبت آن ها چيست ! پس ‍ فرصت را از دست مده و يك دم را غنيمت شمار كه خيلى اهميت دارد و سفر خيلى خطرناك است . دستت از اين عالم كه مزرعه آخرت است ، اگر كوتاه شد، ديگر كار گذشته است و اصلاح مفاسد نفس را نتوانى كرد. جز حسرت و حيرت و عذاب مذلت نتيجه نبرى . اولياى خدا آنى راحت نبودند، و از فكر اين سفر پرخوف و خطر بيرون نمى رفتند.
حالات على بن الحسين عليه السلام امام معصوم حيرت انگيز است . ناله هاى امير المومنين عليه السلام ولى مطلق ، بهت آور است . چه شده است كه ما اين طور غافليم ؟ كى به ما اطمينان داده جز شيطان كه كارهاى ما را از امروز به فردا مى اندازد. مى خواهد اصحاب و انصار خود را زياد كند و ما را با خلق خود و در زمزه خود و اتباع خود محشور كند. هميشه آن ملعون امور آخرت را در نظر ما سهل و آسان جلوه دهد و مار را با وعده رحمت خدا و شفاعت شافعين ، از ياد خدا و اطاعت او غافل كند. ولى افسوس كه اين اشتهاى كاذب است و از دام هاى مكر و حيله آن ملعون است . رحمت خدا الان به تو احاطه كرده ، رحمت صحت و سلامت و حيات و امنيت و هدايت و عقل و فرصت و راهنمايى اصلاح نفس . در هزاران رحمت گوناگون حق تعالى غوطه ورى (20) و استفاده از آن ها نمى كنى و اطاعت شيطان مى كنى . اگر از اين رحمت ها در اين عالم استفاده نكنى ، بدان كه در آن عالم نيز بى بهره هستى از رحمت هاى بى تناهى حق و از شفاعت شفيعان نيز محروم مانى جلوه شفاعت شافعان در اين عالم ، هدايت آنها است و در آن عالم ، باطن هدايت ، شفاعت است . تو از هدايت اگر بى بهره شدى ، از شفاعت بى بهره اى و به هر قدر هدايت شدى ، شفاعت شوى .
شفاعت رسول اكرم صلى الله عليه وآله مثل رحمت حق ، مطلق است . محل قابل بايد از او استفاده كند.
اگر خداى نخواسته شيطان با اين وسايل ، ايمان را از چنگ تو ربود، ديگر قابليت رحمت و شفاعت نخواهى داشت . بلى رحمت حق سرشار است در دو دنيا. تو اگر طالب رحمتى ، چرا از اين رحمت هاى پياپى كه در اين عالم مرحمت فرموده و بذر رحمت هاى ديگر است ، برخوردار نمى شوى . اين همه انبيا و اولياى خدا تو را دعوت كردند به خوان نعمت و مهمانخانه الهى ، نپذيرفتى ، و با يك وسوسه خناس و القاى شيطانى همه را كنار گذاشتى . محكمات كتاب خدا و متواترات احاديث انبياء و اولياء و ضروريات عقول عقلاء و براهين قطعيه حكماء را فداى خطرات شيطانى و هواهاى نفسانى كردى .
اى واى به حال من و تو از اين غفلت و كورى و كرى و جهالت . (21)
آرزوى دراز مانع از سفر به سوى خداست
پس اى عزيز ! بدان كه يك سفر طولانى در پيش است كه هده و هده آن و زاد (و) راحله آن علم و عمل نافع است و وقت سفر، معلوم نيست چه وقت است . ممكن است وقت خيل تنگ باشد و فرصت از دست برود.
انسان نمى داند چه وقت كوس رحيل مى زنند كه بايد ناچار كوچ كند. اين طول امل كه من و تو داريم كه از حب نفس و مكائى شيطان و شاهكارهاى آن ملعون است ، به طورى ما را از توجه به عالم آخرت بازداشته كه در فكر هيچ كار نيفتيم .
و اگر مخاطرات سير و موانع حركت داشته باشيم ، در صدد اصلاح آن به توبه و انابه و رجوع به حق برناييم ، و هيچ در صدد جمع زاد و راحله نباشيم ناگاه اجل موعود در رسد و ما را بى زاد و راحله و بى تهيه سفر ببرد. نه عمل صالحى داريم و نه علم نافعى ، و موونه آن عالم روى اين دو مطلب چرخ مى زند و ما هيچ يك را تهيه نكرديم . اگر عملى هم كرده باشيم ، خالص و بى غل و غش نبوده ، بلكه با هزاران موانع قبول بجا آورديم ، و اگر علمى تحصيل نموديم ، علم بى حاصل و نتيجه بوده كه خود يا لغو و باطل است و يا از موانع بزرگ راه آخرت است .
اگر اين علم و عمل ما نافع (22) بود، در ما كه سال هاى سال است . دنبال آن هستيم ، بايد تاثير واضحى كرده باشد و در اخلاق و اطوار ما تفاوتى حاصل شده باشد. چه شده است كه علم و عمل چهل پنجاه ساله ما در قلوب ما اثر ضد بخشيده و دل هاى ما را از سنگ خارا سخت تر كرده ؟
از نماز كه معراج مومنان است ما را چه حاصل شده ؟ كو آن خوف و خشيتى كه لازم علم است ؟ اگر خداى نخواسته با اين حالتى كه هستيم ما را كوچ دهند، خسارت هاى بزرگى و حسرت هاى بسيارى در پيش داريم كه زايل شدنى نيست . پس نسيان آخرت از امورى است كه اگر ولى الله اعظم امير المومنين عليه السلام بر ما بترسد از آن و از موجب آن كه طول امل است ، حق است ، زيرا كه او مى داند اين چه سفر پر خطرى است ، و انسانى كه بايد آنى راحتى نداشته باشد و در هر حال مشغول جمع زاد و راحله باشد و دقيقه اى ننشيند، اگر نسيان كرد آن عالم را و به خواب رفت و نفهميد كه چنين عالمى هم هست و چنين سيرى هم در پيش است ، چه بر سر او خواهد آمد، و به چه بدبختى هايى خواهد گرفتار شد.
خوب است قدرى در حال آن حضرت و حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله كه اشرف خليفه و معصوم از خطا و نسيان و لغزش و طغيان هستند، تفكر كنيم و بفهميم كه ما در چه حال هستيم ، و آن ها در چه حال بودند؟ علم آنها به بزرگى سفر و خطر آن ، از آن ها راحت را سلب كرده و جهل ما، نسيان در ما ايجاد كرده . حضرت ختمى مرتبت به قدرى رياضت كشيد و قيام در مقابل حق كرد كه قدم هاى مباركش ورم كرد و از طرف ذات مقدسش حق - جل جلاله - آيه نازل شد:
(طه . ما انزلنا عليك القران لتشقى .) (23)
جناب اميرالمومنين عليه السلام كه حالات و عبادات و خوفش از حق تعالى معلوم است .
پس بدان كه سفر خيلى پرخطر است و اين نسيان و فراموشى كه در ما است از مكائد نفس و شيطان است و اين اميدها و آمال طولانى و دراز از دام هاى بزرگ ابليس و از مكائد نفس است .
پس از اين خواب برخيز و تيقظ و تنبه پيدا كن . بدان كه مسافرى و دارى مقصدى . مقصد تو عالم ديگر است و تو را از اين عالم خواهى نخواهى مى برند. اگر تهيه سفر و زاد و راحله آن را ديدى ، در اين سفر درمانده نشوى و در اين سير بيچاره نشوى ، و الا فقير و بيچاره و بى نوا گردى و خواهى رفت به سوى شقاوتى كه سعادت ندارد، ذلتى كه عزت ندارد، فقرى كه غنا دنبالش نيست ، عذابى كه رحمت ندارد، آتشى كه خاموشى پيدا نكند، فشارى كه بر طرف شدن ندارد، حزن و اندوهى كه خوشحالى در پى آن نيست ، حسرت و ندامتى كه آخر ندارد.
اى عزيز! ببين مولا در دعاى كميل در مناجات با خداى تعالى چه عرض ‍ مى كند: (انت تعلم ضعفى عن قليل من بلاء الدنيا و عقوباتها) تا آن كه مى گويد: (و هذا ما لا تقوم له السموات و الارض .) اين چه عذابى است كه آسمانها و زمين طاقت آن را ندارند و براى تو تهيه شده و باز تنبه ندارى و روز به روز در نسيان و غفلت و خوابت افزوده مى شود.
هان اى دل غافل ! از خواب برخيز و مهياى سفر آخرت شو (فقد نودى فيكم بالرحيل ) (24)
صداى رحيل و بانگ كوچ بلند است . عمال حضرت عزرائيل در كارند و تو را در هر آن به سوى عالم آخرت سوق مى دهند و باز غافل و نادانى .
اللهم انى اءساءلك التجافى عن دار الغرور، و الاناله الى دار السرور و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت . (25) (26)
سرانجام پيروى از شهوت ها
گرچه مطالبى كه در اين اوراق است از امور شايعه رايجه و از مكررات بايد بشمار آورد، ولى باكى از اين نيست . تذكر نفس و تكرار حق ، امر مطلوبى است ، و از اين جهت در اذكار و اوراد و عبادات و مناسك ، تكرار مطلوب است . و نكته اصلى آن عادت دادن نفس و مرتاض نمودن آن است . پس از تكرار اى عزيز (ملول ) مشو، و بدان كه تا انسان در قيد اسارت نفس و شهوات آن است ، و سلسله هاى طولانى شهوت و غضب در گردن او است ، به هيچ يك از مقامات معنوى و روحانى نايل نمى شود، و سلطنت باطنيه نفس و اراده نافذ آن بروز و ظهور نمى كند، و مقام استقلال و عزت نفس كه از بزرگ ترين مقامات كمال روحانى است ، در انسان پيدا نمى شود. بلكه اين اسارت و رقيت ، باعث مى شود كه انسان ، سرپيچ از اطاعت نفس نباشد در هيچ حال ، و چون سلطنت نفس اماره و شيطان در باطن قوى شد، و تمام قوا سر به رقيت و طاعت آنها گذاشتند، و خضوع در پيشگاه آن ها نمودند و تسليم تام شدند، آن ها قانع به معاصى تنها نمى شوند، و كم كم از معصيت هاى كوچك ، انسان را به معاصى بزرگ و از آنها به سستى عقايد و از آن به ظلمت افكار و از آن به تنگناى جحود و از آن به بغض و دشمنى انبياء و اولياء مى كشانند. و نفس كه در تحت سلطه و رقيت آن ها است ، نتواند از آن سر پيچ نمايد. پس عاقبت امر طاعت و اسارت خيل وخيم است و به جاهاى خيلى هولناك انسان را ممكن است بكشد. انسان عاقل رؤ وف به حال خود، بايد به هر وسيله اى شده ، خود را از اين اسارت خارج كند و تا فرصت دارد و قواى او سالم است ، و حيات و صحت و جوانى برقرار است ، و قوا به كلى مسخر نشده ، در مقابل آن قيام كند. و مدتى مواظبت اوقات خويش كند و مطالعه در حالات نفس كند و حالات گذشتگان و سوء عاقبت آن ها را مداقه نمايد. و گذشتن اين چند روزه را به باطن قلب خود بفهماند، و قلب را بيدار كند و به قلب بفهماند حقيقت منقول از رسول اكرم صلى الله عليه وآله به ما كه فرمودند: (الدنيا مزرعه الاخره ) (27)
دنيا كشتگاه بازپسين است . اگر اين چند روزه كشت نكنيم و عمل صالح ننماييم ، فرصت از دست مى رود.
عالم ديگر كه فرا رسيد و موت ، حلول كرد، تمام اعمال منقطع مى شود و آمال پايمال مى گردد. و اگر خداى نخواسته با اين عبوديت از شهوات و اسارت از قيد گوناگون هواهاى نفسانيه ملك الموت در رسد، شيطان ممكن است مقصد آخر را كه ربودن ايمان است ، انجام دهد، و با ما طورى سلوك كند و به قلب ما طورى نمايش دهد كه با دشمنى حق و انبيا و اولياى او از دنيا برويم . و خدا مى داند كه در پس اين پرده ، چه بدبختى ها است و چه ظلمت و وحشت ها است .
هان اى نفس خسيس و اى دل غافل ! از خواب برخيز، و در مقابل اين دشمنى كه سال ها است تو را افسار كرده ، و در قيد اسيرى در آورده و به هر طرف مى خواهد، مى كشاند، و به هر عمل زشتى و خلق ناهنجارى دعوت مى كند و وادار مى نمايد، قيام كن ، و اين قيود را بشكن و زنجيرها را پاره كن و آزادى خواه باش و ذلت و خوارى را بر كنار گذار و طوق عبوديت حق - جل جلاله - را به گردن نه كه از هر بندگى و عبوديتى وارهى و به سلطنت مطلقه الهيه در دو عالم نايل شوى .
اى عزيز ! با آن كه اين عالم دار جزا نيست ، و محل بروز سلطنت حق نيست ، و زندان مومن است ، اگر تو از اسارت نفس بيرون آيى و به عبوديت حق گردن نهى ، و دل را موحد كنى و زنگار دو بينى را از آيينه روح بزدايى ، و قلب را به نقطه مركزيه كمال مطلق متوجه كنى ، در همين عالم ، آثار آن را به عيان مى يابى . چنان وسعتى در قلبت حاصل شود كه محل ظهور سلطنت تامه الهيه شود، و از تمام عوالم ، فسحت و سعه آن بيش تر گردد. (لايسعنى ارضى و لا سمائى ولكن يسعنى قلب عبدى المومن ) (28)
و چنان غنا در آن ظاهر گردد كه تمام ممالك باطن و ظاهر را به پشيزى نشمرى و چنان اراده ات قوى گردد كه متعلق به ملك و ملكوت نگردد و هر دو عالم را لايق خود نداند.
طيران مرغ ديدى تو ز پاى بند شهوت
بدر آى تا ببينى طيران آدميت (29)

مبادرت به توبه
بر سالك طريق نجات و هدايت ، لازم است تنبه به يك نكته مهمه ، و آن اين است كه توفيق به توبه صحيحه كامله با حفظ شرايط آن چنان چه ذكر مى شود، از امور مشكله است ، و انسان كم تر مى تواند به اين مقصد نايل شود. بلكه دخول در گناهان ، خصوصا كبائر و موبقات باعث مى شود كه انسان را از ياد توبه به كلى غافل مى كند، و اگر درخت معاصى در مزرعه دل انسانى بارمند و برومند گرديد و ريشه اش محكم شد، نتايجى بس ناهنجار دهد كه يكى از آنها است كه انسان را از توبه به كلى منصرف مى كند. و اگر گاهگاهى نيز متذكر آن شود به تسويف و امروز و فردا و اين ماه و آن ماه كار را مى گذراند و با خود مى گويد كه در آخر عمر و زمان پيرى توبه صحيحى مى كنم . غافل از آن كه اين مكر با خدا است . (و الله خير الماكرين ) (30)
گمان نكن كه پس از محكم شدن ريشه گناهان انسان بتواند توبه نمايد يا آن كه بتواند به شرايط آن قيام نمايد. پس بهار توبه ، ايام جوانى است كه بار گناهان كم تر و كدورت قلبى و ظلمت باطنى ناقص تر و شرايط توبه سهل تر و آسان تر است .
انسان در پيرى حرص و طمع حب جاه و مال و طول املش بيش تر است ، و اين مجرب است . و حديث شريف نبوى شاهد بر آن است . گيرم كه انسان بتواند در ايام پيرى قيام به اين امر كند. از كجا به پيرى برسد و اجل موعود او را در سن جوانى و در حال استغال به نافرمانى نربايد، و به او مهلت دهد؟ كمياب بودن پيران ، دليل است كه مرگ به جوانان نزديك تر است . در يك شهر پنجاه هزار نفرى ، پنجاه نفر پير هشتاد ساله ، انسان نمى بيند.
پس اى عزيز! از مكائد شيطان بترس و در حذر باش و با خداى خود مكر و حيله مكن كه پنجاه سال يا بيش تر شهوت رانى مى كنم ، و دم مرگ با كلمه استغفار جبران گذشته مى كنم . اين ها خيال خام است .
اگر در حديث ديدى يا شنيدى كه حق تعالى بر اين امت ، تفضل فرموده و توبه آن ها را تا قبل از وقت معاينه آثار مرگ يا خود آن قبول مى فرمايد، صحيح است ، ولى هيهات كه در آن وقت توبه از انسان متمشى شود. مگر توبه لفظ است ؟ قيام به امر توبه زحمت دارد. برگشت و عزم بر برگشت نكردن ، رياضات علميه و عمليه لازم دارد. والا خود به خود، انسان نادر اتفاق مى افتد كه در فكر توبه بيفتد يا موفق به آن شود، يا اگر شد بتواند به شرايط صحت و قبول آن يا به شرايط كمال آن قيام كند. چه بسا باشد كه قبل از فكر توبه يا عملى كردن آن ، اجل مهلت ندهد، و انسان را با بار معاصى سنگين و ظلمت بى پايان گناهان از اين نشاه منتق نمايد. آن وقت خدا مى داند كه به چه گرفتارى ها و بدبختى ها دچار مى شود.
جبران معاصى در آن عالم ، فرضا كه اهل نجات و عاقبت امرش سعادت باشد كار سهلى نيست . فشارها و زحمت ها و سوختن هايى در دنبال است تا انسان لايق شفاعت شود و مورد رحمت ارحم الراحمين گردد
پس اى عزيز! هر چه زودتر دامن به كمر بزن و عزم را محكم و اراده را قوى كن ، و از گناهان تا در سن جوانى هستى يا در حيات دنيايى مى باشى ، توبه كن و مگذار فرصت خدا داد از دستت برود و به تسويلات شيطانى و مكائد نفس اماره اعتنا مكن .
و نيز به يك نكته مهمه بايد توجه داشت ، و آن اين است كه شخص تائب ، پس از توبه نيز، آن صفاى باطنى روحانى و نور خالص فكرى برايش باقى نمى ماند. چنان چه صفحه كاغذى را اگر سياه كنند و باز بخواهند جلا دهند، البته به حالت جلاى اولى بر نمى گردد. يا ظرف شكسته را اگر اصلاح كنند، باز به حالت اولى مشكل است عود كند. خيلى فرق است ميانه دوستى كه در تمام عمر با صفا و خلوص با انسان رفتار كند، يا دوستى كه خيانت كند و پس از آن عذر تقصير طلب نمايد. علاوه بر آن كهكم تر كسى است كه بتواند درست قيام به وظايف توبه بنمايد.
پس انسان بايد حتى الامكان در معاصى و نافرمانى داخل نشود كه اصلاح نفس پس از افساد، از امور مشكله است . و اگر خداى نخواسته گرفتارى پيدا كرد، هرچه زودتر در صدد علاج برآيد كه هم فساد كم را زود مى شود اصلاح كرد و هم كيفيت اصلاح بهتر مى شود.
اى عزيز! با بى اعتنايى و سرسرى از اين مقام مگذر، تدبر و تفكر در حال خود و عاقبت امر خويشتن كن و به كتاب خدا و احاديث خاتم انبياء و ائمه هدى - سلام الله عليهم اجمعين - و كلمات علما امت و حكم عقل وجدانى رجوع نما، و اين باب را كه مفتاح ابواب است ، به روى خود بگشا، و در اين منزلكه عمده منازل انسانيت است ، نسبت به حال ماها، وارد شو و اهميت به آن بده و مواظبت از آن كن ، و از خداوند تبارك و تعالى توفيق حصول مطلوب بخواه و از روحانيت رسول اكرم و ائمه هدى - سلام الله عليهم اجمعين - استعانت كن و به ولى امر و ناموس دهر حضرت امام عصر - عجل الله فرجه - پناه ببر. البته آن بزرگوار دستگيرى ضعفا و بازماندگان را مى فرمايد و بيچارگان را دادرسى مى نمايد. (31)
نخستين گام در سلوك به سوى حق تعالى
بدان كه اول شرط مجاهده با نفس و حركت به جانب حق تعالى ، تفكر است ، و بعضى از علماى اخلاق آن را در بدايات در مرتبه پنجم قرار داده اند، و آن نيز در مقام خود صحيح است .
و تفكر در اين مقام عبارت است از آن كه ، انسان لااقل در هر شب و روزى مقدارى - ولو كم هم باشد - فكر كند در اين كه آيا مولاى او كه او را در اين دنيا آورده ، و تمام اسباب آسايش و راحت را از براى او فراهم كرده ، و بدن سالم و قواى صحيحه ، كه هر يك داراى منافعى است كه عقل هر كس را حيران مى كند، به او عنايت كرده ، و اين همه بسط بساط نعمت و رحمت كرده ، و از طرفى هم اين همه انبيا را فرستاده ، و كتاب نازل كرده ، و راهنمايى ها نموده ، و دعوت ها كرده است ، آيا وظيفه ما با اين مولاى مالك الملوك چيست ؟
آيا تمام اين بساط، فقط براى همين حيات حيوانى و اداره كردن شهرت است كه با تمام حيوانات شريك هستيم ، يا مقصود ديگر در كار است ؟
آيا انبيا كرام ، و اوليا معظم ، و حكماى بزرگ و علماى هر ملت كه مردم را دعوت به قانون عقل و شرع مى كردند، و آن ها را از شهوات حيوانى ، و از اين دنياى فانى پرهيز مى دادند، با آن ها دشمنى داشتند و دارند، يا راه صلاح ما بيچاره هاى فرو رفته در شهوات را مثل ما نمى دانستند؟ (32)
لزوم عمل به ظاهر شريعت
بدان كه هيچ راهى در معارف الهيه پيموده نمى شود مگر آن كه ابتدا كند انسان از ظاهر شريعت ، و تا انسان متادب به آداب شريعت حقه نشود، هيچ يك از اخلاق حسنه از براى او به حقيقت پيدا نشود، و ممكن نيست كه نور معرفت الهى در قلب او جلوه كند، و علم باطن و اسرار شريعت از براى او منكشف شود، و پس از انكشاف حقيقت ، و بروز انوار معارف در قلب نيز متادب به آداب ظاهره خواهد بود، و از اين جهت دعوى بعضى باطل است كه (به ترك ظاهر، علم باطن پيدا شود ) يا (پس از پيدايش آن به آداب ظاهره احتياج نباشد ) و اين از جهل گوينده است به مقامات عبادت و مدارج انسانيت . (33)
عزم و اراده
اى عزيز! بكوش تا صاحب عزم و داراى اراده شوى ، كه خداى نخواسته اگر بى عزم از اين دنيا هجرت كنى ، انسان صورى بى مغزى هستى كه در آن عالم به صورت انسان محشور نشوى ، زيرا كه آن عالم محل كشف باطن و ظهور سريره است . و جرات بر معاصى كم كم انسان را بى عزم مى كند، و اين جوهر شريف را از انسان مى ربايد. استاد معظم ما - دام ظلله - مى فرمودند: (بيش تر از هر چه ، گوش كردن به تغنيات سلب اراده و عزم از انسان مى كند )
پس اى برادر! از معاصى احتراز كن ، و عزم هجرت به سوى حق تعال نما، و ظاهر انسان كن ، در خود را در سلك ارباب شرايع داخل كن ، و از خداوند تبارك و تعالى در خلوات بخواه كه تو را در اين مقصد همراهى فرمايد، و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت او را شفيع قرار ده ، كه خداوند به تو عنايت فرمايد، و از تو دستگيرى نمايد در لغزش هايى كه در پيش دارى . زيرا كه انسان در ايام حيات لغزشگاه هاى بسيار دارد كه ممكن است در آن واحد به پرتگاه هلاكت چنان افتد كه ديگر نتواند از براى خود چاره بكند، بلكه در صدد چاره جويى هم برنيايد، بلكه شايد شفاعت شافعين هم شامل حال اونشود. نعوذ بالله منها. (34)
مشارطه ، مراقبه و محاسبه
از امورى كه لازم است از براى مجاهد، مشارطه و مراقبه و محاسبه است . مشارطه آن است كه در اول روز مثلا با خود شرط كند كه امروز بر خلاف فرموده خداوند تبارك و تعالى رفتار نكند. و اين مطلب را تصميم بگيرد و معلوم است كه يك روز خلاف نكردن ، امرى است خيلى سهل ، و انسان مى تواند با آسانى از عهده برآيد. تو عازم شو و شرط كن و تجربه نما و ببين چقدر سهل است . ممكن است شيطان و جنود آن ملعون ، بر تو امر را بزرگ نمايش دهند، ولى اين از تلبيسات آن ملعون است و او را از روى واقع و قلب لعن كن ، و اوهام باطله را از قلب بيرون كن ، و يك روز تجربه كن ، آن وقت تصديق خواهى كرد.
و پس از اين مشارطه ، بايد وارد مراقبه شوى و آن چنان است كه در تمام مدت شرط، متوجه عمل به آن باشى ، و خود را ملزم بدانى به عمل كردن به آن ، و اگر خداى نخواسته در دلت افتاد كه امرى را مرتكب شوى كه خلاف فرموده خدا است ، بدان كه اين از شيطان و جنود او است كه مى خواهند تو را از شرطى كه كردى باز دارند. به آن ها لعنت كن و از شر آن ها به خداوند پناه ببر، و آن خيال باطل را از دل بيرون نما، و به شيطان بگو كه من يك امروز با خود شرط كردم كه خلاف فرمان خداوند تعالى نكنم . ولى نعمت من سال هاى دراز است به من نعمت داده ، صحت و سلامت و امنيت مرحمت فرموده و لطف هايى كرده كه اگر تا ابد خدمت او كنم ، از عهده يكى از آن ها بر نمى آيم . سزاوار نيست يك شرط جزئى را وفا نكنم . اميد است ان شاء الله شيطان طرد شود و منصرف گردد، و جنود رحمان غالب آيد.
و اين مراقبه با هيچ يك از كارهاى تو از قبيل كسب و سفر و تحصيل و غيرها منافات ندارد، وبه همين حال باشى تا شب كه موقع محاسبه است ، و آن عبارت است از اين كه حساب نفس را بكشى در اين شرطى كه با خداى خود كردى كه آيا بجا آوردى ؟ و با ولى نعمت خود در اين معامله جزئى خيانت نكردى ؟
اگر درست وفا كردى ، شكر خدا كن در اين توفيق وبدان كه يك قدم پيش ‍ رفتى و مورد نظر الهى شدى ، و خداوند ان شاء الله تو را راهنمايى مى كند در پيشرفت امور دنيا و آخرت ، و كار فردا آسان تر خواهد شد. چندى به اين عمل مواظبت كن ، اميد است ملكه گردد از براى تو، به طورى كه از براى تو، كار خيلى سهل و آسان شود، بلكه آن وقت لذت مى برى از اطاعت فرمان خدا و از ترك معاصى در همين عالم ، بااين كه اينجا عالم جزا نيست لذت مى برى ، و جزاى الهى اثر مى كند و تو را ملتذ مى نمايد.
و بدان كه خداى تبارك و تعالى تكليف شاق بر تو نكرده و چيزى كه از عهده تو خارج است و در خور طاقت تو نيست ، بر تو تحميل نفرموده ، لكن شيطان و لشكر او كار را بر تو مشكل جلوه مى دهند، و اگر خداى ناخواسته در وقت محاسبه ديدى سستى و فتورى شده در شرطى كه كردى ، از خداى تعالى معذرت بخواه و بنا گذار كه فردا مردانه به عمل شرط، قيام كنى ، و به اين حال باشى تا خداى تعالى ابواب توفيق و سعادت را بر روى تو باز كند و تو را به صراط مستقيم انسانيت برساند (35)
ياد خداى متعال و نعمت هاى او
از امورى كه انسان را معاونت كامل مى نمايد در مجاهده با نفس و شيطان ، و بايد انسان سالك مجاهد خيلى مواظب آن باشد (تذكر ) است و ما اين مقام را به ذكر آن ختم مى كنيم ، با اين كه خيلى از مطالب باقى است و آن در اين مقام عبارت است از ياد خداى تعالى و نعمت هايى كه به انسان مرحمت فرموده است . بدان كه امور فطريه كه هر انسان جبله و فطره بدان حكم مى كند، احترام منعم است و هر كس در كتاب ذات خود اگر تاملى كند، مى بيند كه مسطور است كه بايد از كسى كه به انسان نعمتى داد، احترام كند. و معلوم است هر چه نعمت بزرگ تر باشد و منعم در آن انعام بى غرض تر باشد، احترامش در نظر فطرت لازم ،تر و بيش تر است . مثلا فرق واضح است در احترام بين كسى كه به شما يك اسب مى دهد و آن منظور نظرش هست ، يا كسى كه يك ده شش دانگى بدهد و در اين دادن منتى هم نگذارد. مثلا اگر دكترى شما را از كورى نجات داد، فطرتا او را احترام مى كنيد، و اگر از مرگ نجات داد بيشتر احترام مى كنيد. اكنون ملاحظه كن نعمت هاى ظاهره و باطنه كه مالك الملوك جل شانه به ما مرحمت كرده كه اگر جن و انس بخواهند يكى از آن ها را به ما بدهند نمى توانند و ما از آن غفلت داريم مثلا اين هوايى كه ما شب و روز از آن استفاده مى كنيم ، و حيات ما و همه موجودات محيط وابسته به وجود آن است كه اگر يك ربع ساعت نباشد هيچ حيوانى زنده نمى ماند چه نعمت بزرگى است ؟ كه اگر تمام جن و انس بخواهند شبيه آن را به ما بدهند، عاجزند، و همين طور قدرى متذكر شو ساير نعم الهى را، از قبيل صحت بدن و قواى ظاهره از قبيل چشم و گوش و ذوق و لمس و قواى باطنه از قبيل خيال و وهم و عقل و غير آن كه هر يك منافعى دارد كه حد ندارد. تمام اين ها را مالك الملوك به ما عنايت فرموده بدون اين كه از او بخواهيم ، و بدون اين كه به ما منتى تحميل فرمايد، و به اين ها نيز اكتفا نفرموده است ، وانبيا و پيغمبران فرستاده ، و كتبى فرو فرستاده و راه سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم را به نموده ، و هر چه محتاج به او بوديم در دنيا و آخرت به ما عنايت فرموده است ، بدون اين كه به طاعت و عبادت ما احتياجى داشته باشد، يا به حال او طاعت و معصيت ما فرقى كند، فقط از براى نفع خود ما امر و نهى فرموده .
بعد از تذكر اين نعمت ها و هزاران نعمت هاى ديگر كه حقيقتا از شمردن كليات آن تمام بشر عاجز است تا چه رسد به جزئيات آن ، آيا در فطرت شما احترام به چنين منعمى لازم است ؟ و آيا خيانت نمودن به چنين ولى نعمتى در نظر عقل چه حالى دارد؟ و نيز از امورى كه در فطرت ثبت و مسطور است ، احترام شخص بزرگ و عظيم است . اين همه احتراماتى كه مردم از اهل دنيا و ثروت مى كنند، و از سلاطين و بزرگان براى اين است كه آن ها را بزرگ و عظيم تشخيص داده اند.
آيا چه عظمتى به عظمت و بزرگى مالك الملوك است كه دنياى پست و مخلوق ناقابل او كه كوچك ترين عوالم است ، و تنگ ترين نشات است تاكنون عقل هيچ موجودى به آن نرسيده ؟ بلكه به همين منظومه شمسى خودمان كه از منظومات شمسى ديگر كوچك تر و در پيش شموس ديگر قدر محسوس ندارد، مستكشفين بزرگ دنيا اطلاع پيدا نكرده اند. آيا اين عظيم كه با يك اشاره اين همه عوالم و هزاران هزار عوالم غيبيه را خلق فرموده لازم الاحترام نيست در فطرت عقل ؟
و نيز، حاضر در كتاب فطرت لازم الاحترام است . مى بينيد كه اگر انسان از كسى خداى نكرده بدگويى كند در غيابش ، اگر حاضر شد فطرتا سكوت مى كند و از او احترام مى نمايد، و معلوم است خداى تبارك و تعالى در همه جا حاضرم و تمام ممالك وجود، در تحت نظر او اداره مى شود، بلكه همه ، نفس حضور و همه عالم ، محضر ربوبيت است .
اكنون متذكر شو اى نفس خبيث نويسنده كه چه ظلمى است بزرگ و چه گناهى است عظيم اگر معصيت چنين عظيمى را به نعمت خودش كه قواى تست در محضر مقدس خودش بنمايى .
آيا اگر داراى خردلى حيا باشى ، نبايداز خجلت آب شوى و به زمين فرو بروى ؟ پس از عزيز متذكر عظمت خداى خودت باش ، و متذكر نعمت ها و مرحمت هاى او شو، و متذكر حضور باش ، و ترك كن نافرمانى او را، و در اين جنگ بزرگ بر جنود شيطان غلبه كن ، و مملكت خود را مملكت رحمانى و حقانى كن ، و به جاى جنود شيطان ، محل اقامت لشگر حق تعالى نما، تا آن كه خداوند تبارك و تعالى تو را توفيق دهد در مجاهده مقام ديگر و در ميدان جنگ بزرگ تر كه در پيش است ، و آن جهاد نفس است در عالم باطن و مقام دوم نفس كه ان شاء الله به آن اشاره مى كنيم . و باز تذكر مى دهم كه در هر حال به خود اميدى نداشته باش كه از غير خداى تعالى از كسى كارى بر نمى آيد، و از خود حق تعالى با تضرع و زارى توفيق بخواه كه تو را در اين مجاهده ، اعانت فرمايد تا بلكه ان شاءالله غالب آيى انه ولى التوفيق . (36)
آثار به ياد حق بودن
و بدان اى عزيز! كه تذكر از محبوب و به ياد معبود بسر بردن ، نتيجه هاى بسيار براى عموم طبقات دارد. اما براى كمل و اوليا و عرفا، كه خود آن غايت آمال آن ها است و در سايه آن به وصال جمال محبوب خود رسند. هنيئالهم . و اما براى عامه و متوسطين بهترين مصلحات اخلاقى و اعمالى و ظاهرى باطنى است .
انسان اگر در جميع احوال و پيش آمدها به ياد حق تعالى باشد، و خود را در پيشگاه آن ذات مقدس حاضر ببيند، البته از امورى كه خلاف رضاى او است ، خوددارى كند و نفس را از سركشى جلوگيرى كند. اين همه مصيبات و گرفتارى به دست نفس اماره و شيطان رجيم از غفلت از ياد حق ، و عذاب و عقاب او است . غفلت از حق ، كدورت قلب را زياد كند و نفس و شيطان را بر انسان چيره كند، و مفاسد را روز افزون كند، و تذكر و ياد آورى از حق ، دل را صفا دهد و قلب را صيقلى نمايد، و جلوگاه محبوب كند، و روح را تصفيه نمايد و خالص كند و از قيد اسارت نفس انسان را براند. و حب دنيا (را كه ) منشا خطيئات و سرچشمه سيئات است از دل بيرون كند، و هم را هم واحد كند و دل را براى ورود صاحب منزل ، پاك و پاكيزه نمايد.
پس اى عزيز! در راه ذكر و ياد محبوب ، تحمل مشاق هر چه بكنى ، كم كرده اى دل را عادت بده به ياد محبوب ، بلكه به خواست خدا، صورت قلب ، صورت ذكر حق شود. و كلمه طيبه لااله الا الله صورت اخيره و كمال اقصاى نفس گردد و كه از اين زادى بهتر براى سلوك الى الله و مصلحى نيكوتر براى معايب نفس و راهبرى خوب تر در معارف الهيه يافت نشود.
پس اگر طالب كمالات صوريه و معنويه هستى و سالك طريق آخرت و مسافر و مهاجر الى الله هستى ، قلب را عادت بده به تذكر محبوب و دل را عجين كن با ياد حق تبارك و تعالى . (37)
لزوم ضبط خيال
بدان كه اول شرط از براى مجاهد در اين مقام و مقامات ديگر كه مى تواند منشا غلبه بر شيطان و جنودش شود، حفظ طاير خيال است . چون كه اين خيال مرغى است بس پرواز كن ، كه در هر آنى به شاخى خود را مى آويزد، و اين موجب بسى از بدبختى ها است . وخيال يكى از دستاويزهاى شيطان است كه انسان را به واسطه آن بيچاره كرده ، به شقاوت دعوت مى كند.
انسان مجاهد كه در صدد اصلاح خود بر آمده و مى خواهد باطن را صفايى دهد، و آن را از جنود ابليس خالى كند بايد زمام خيال را در دست گيرد، و نگذارد هر جا مى خواهد پرواز كند و مانع شود از اين كه خيال هاى فاسد باطل براى او پيش آيد، از قبيل خيال معاصى و شيطنت . هميشه خيال خود را متوجه امور شريفه كند، و اين اگر چه در اول امر قدرى مشكل به نظر مى رسد و شيطان و جنودش آن را به نظر بزرگ جلوه مى دهند، ولى با قدرى مراقبت و مواظبت ، امر سهل مى شود.
ممكن است براى تجربه ، تو نيز چندى در صدد جمع خيال باشى و مواظبت كامل از آن كنى . هر وقت مى خواهد متوجه امر پست و خسيسى شود، آن را منصرف كنى و متوجه كنى به امور ديگر، از قبيل مباحات يا امور را جحه شريفه . اگر ديدى نتيجه گرفتى ، شكر خداى تعالى كن بر اين توفيق ، واين مطلب را تعقيب كن ، شايد خداى تو به رحمت خود راهى براى تو باز كند از ملكوت ، كه هدايت شوى به صراط مستقيم انسانيت ، و كار سلوك الى الله تعالى براى تو آسان شود.
و ملتفت باش كه خيالات فاسده قبيحه و تصورات باطله از القاآت شيطان است كه مى خواهد جنود خود را در مملكت باطن تو برقرار كند، و تو كه مجاهدى با شيطان و جنودش ، و مى خواهى صفحه نفس را مملكت الهى و رحمانى كنى ، بايد مواظب كيد آن لعين باشى ، و اين اوهام بر خلاف رضاى حق تعالى را از خود دور نمايى تا ان شاء الله در اين جنگ داخلى ، اين سنگر را كه خيلى مهم است از دست شيطان و جنودش بگيرى كه اين سنگر، به منزله سر حد است . اگر اين جا غالب شدى ، اميدوار باش .
و اى عزيز! از خداى تبارك و تعالى در هر آن استعانت بجوى و استغاثه كن در درگاه معبود خود، و با عجز و الحاح عرض كن : بارالها! شيطان دشمن بزرگى است كه طمع بر انبيا و اولياى بزرگ توداشته و دارد تو خودت با اين بنده ضعيف گرفتار امانى و اوهام باطله و خيالات و خرافات عاطله ، همراهى كن كه بتواند از عهده اين دشمن قوى برآيد، و در اين ميدان جنگ با اين دشمن قوى كه سعادت و انسانيت مرا تهديد مى كند، تو خودت با من همراهى فرما كه بتوانم جنود او را از مملكت خاص تو خارج كنم و دست اين غاصب را از خانه مختص به تو كوتاه نمايم . (38)
اهميت عبادت
بدان كه فراغت براى عبادت حاصل شود به فراغت وقت براى آن و فراغت قلب و اين امر از مهمات است در باب عبادات كه حضور قلب بدون آن تحقق پيدا نكند، و عبادت بى حضور قلب (قيمتى ندارد و آنچه باعث حضور قلب شود) دو امر است : يكى فراغت وقت و قلب و ديگر فهماندن به قلب اهميت عبادت را و مقصود از فراغت وقت آن است در هر شبانه روزى براى عبادت خود وقتى را معين كند كه در آن وقت خود را موظف بداند فقط به عبادت و اشتغال ديگرى را براى خود در آن وقت قرار ندهد. انسان اگر بفهمد كه عبادت يكى از امور مهمه اى است كه از كارهاى ديگر اهميتش بيشتر، بلكه طرف نسبت با آنها نيست ، البته اوقات آن را حفظ مى كند و براى آن وقتى موظف مى كند و ما پس از اين به قدر مقدور شمه اى
از آن را بيان مى كنيم .
در هر حال انسان متعبد بايد اوقات عبادتش موظف باشد. البته اوقات نماز را كه مهمترين عبادات است بايد حفظ كند و آنها را در اوقات فضيلت بجا آورد و در آن اوقات براى خود شغل ديگرى قرار ندهد، و همان طور كه براى كسب مال و منال و براى مباحثه و مطالعه ، وقت موظف قرار مى دهد، براى اين عبادات نيز قرار دهد كه در آن وقت فارغ از امور ديگر باشد تا حضور قلب كه مغز و لب عبادات است براى او ميسور باشد. ولى اگر مثل نويسنده ، نماز را با تكلف بجا آورد و قيام به عبوديت معبود را از امور زائده بداند، البته آن را تا آخر وقت امكان تاخير مى اندازد و در وقت اتيان آن نيز بواسطه آنكه كارهاى مهمى به نظر و گمان خود، مزاحم با آن مى بيند، سر (39) و دست شكسته اتيان مى كند. البته چنين عبادتى نورانيت ندارد سهل است ، مورد غضب الهى است و چنين شخصى مستخف به صلاه و متهاون در امر آن است . به خداى تعالى پناه مى برم از خفيف شمردن نماز و مبادلات نكردن به امر آن . و از فراغت وقت مهمتر فراغت قلب است . بلكه فراغت وقت نيز مقدمه اى براى اين فراغت است و آن چنان است كه انسان در وقت اشتغال به عبادت ، خود را از اشتغالات و هموم دنيايى فارغ كند و توجه قلب را از امور متفرقه و خواطر متشتته منصرف نمايد و دل را يكسره خالى و خالص براى توجه به عبادت و مناجات با حق تعالى نمايد و تا فراغت قلب از اين امور حاصل نشود تفرغ براى او و عبادت او حاصل نشود. ولى بدبختى آن است كه ما تمام افكار متشتته و انديشه هاى متفرقه را ذخيره مى كنيم براى وقت عبادت . همين كه تكبيره الاحرام نماز را مى گوييم گويى در دكان را باز كرديم يا دفتر محاسبات را گشوديم يا كتاب مطالعه (را) مفتوح شده ، يك وقت به خود مى آييم كه به حسب عادت به سلام نماز رسيديم . حقيقتا اين عبادت فضاحت آور است و اين مناجات شرم انگيز است . عزيزم ! تو مناجات با حق را مثل تكلم با يك نفر بندگان ناچيز حساب كن . چه شده است كه اگر با يك نفر از دوستان سهل است با يك نفر از بيگانگان ، اشتغال به صحبت داشته باشى مادام كه با او مذاكره مى كنى ، از غير غافلى ، و با تمام توجه به او مشغولى ، ولى در اشتغال به مكالمه و مناجات با ولى النعم و پروردگار عالميان به كلى از او منصرف و غافلى و به ديگر امور متوجهى ؟ آيا قدر بندگان از ذات مقدس حق افزون است ؟ يا تكلم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بيشتر است ؟ آرى من و (شما) مناجات با حق را نمى دانيم چيست . تكاليف الهيه را سربار امور مى دانيم . البته امرى كه تحميل بر شخص شد و سربار زندگانى گرديد در نظر اهميت نخواهد داشت . بايد سرچشمه را اصلاح كرد و ايمان به خداوند و فرمايشات انبيا پيدا كرد تا كار اصلاح شود همه بدبختى ها از ضعف ايمان و سستى يقين است . ايمان سيد بن طاووس - رضى الله عنه - او را به جايى مى رساند كه روز اول تكليفش را عيد مى گيرد براى آنكه حق تعالى اجازه ورود مناجات به او مرحمت كرده و او را مخلع به خلعت تكليف فرموده . حقيقتا تصور كن اين چه قلبى است كه اين قدر نورانيت و صفا دارد! اگر عمل اين سيد جليل براى تو حجت نيست ، كار سيد الموحدين و اولاد معصومين او كه براى تو حجت است . نظر كن در حال آن بزرگواران و كيفيت عبادات و مناجات هاى آنها. بعضى از آنها در وقت نماز رنگ مباركشان تغيير مى كرد و پشت مباركشان مى لرزيد از خوف آنكه مبادا در امر الهى لغزشى شود با آنكه معصوم بودند و از حضرت مولى معروف است كه تيرى به پاى مباركش رفته بود كه طاقت بيرون آوردن نداشت ، در وقت اشتغال به نماز بيرون آوردند و اصلا ملتفت نشد.
عزيزم ! اين مطلب از امور ممتنه نيست . نظير آن در امور عاديه براى مردم بسيار اتفاق مى افتد. انسان در حال غلبه غضب و غلبه محبت گاهى از هر امرى غافل مى شود. يكى از دوستان موثق ما مى گفت : (وقتى با جمعى از اوباش در اصفهان منازعه كرديم . در بين اشتغال به زد و خورد مى ديدم بعضى از آنها مشت به من مى زند، نفهميدم چيست ، بعد كه فراغت حاصل شد و به خودم آمدم معلوم شد با كارد چندين زخم به من زدند كه از آثار آن تا چندى بسترى بودم ) البته نكته آن هم معلوم است . وقتى كه نفس توجه تام به يك امرى پيدا كرد از ملك بدن غافل مى شود و احساسات از كار مى افتد و همش هم واحد مى شود. ما خود در جنگ و جدال مباحثات - نعوذ بالله منها - ديديم كه اگر در مجلس هر امرى واقع شود از آن به كلى غافل هستيم . ولى افسوس كه ما به هر امرى توجه تام داريم جز به عبادت پروردگار، و از اين جهت استبعاد مى كنيم
در هر صورت فراغت قلب از غير از امور مهمه است كه انسان بايد با هر قيمت هست تحصيل آن را بكند، و طريق تحصيل آن نيز ممكن و سهل است . با قدرى مواظبت و مراقبت تحصيل مى توان كرد. بايدانسان مدتى اختيار طاير خيال را به دست گيرد و هر وقت خواست از شاخه اى به شاخه اى پرواز كند آن را حفظ كند. پس از مدتى مراقبت رام و آرام شود، توجه آن از امور متشتته منصرف شود و خير عادت او گردد - والخير عاده - و فارغ البال اشتغال به توجه به حق و عبادت او پيدا كند.
و از همه اين امور مهمتر كه بايد ديگر امور را مقدمه او دانست حضور قلب است كه روح عبادت و حقيقت آن بسته به آن است ، و بدون آن هيچ قيمتى براى عبادات نيست و قبول درگاه حق تعالى نشود. (40)
انديشه در شدت عذاب الهى
اى عزيز! در علوم عاليه ثابت شده است كه (مراتب اشتداد غير متناهى است . ) هر چه تو تصور كنى و تمام عقول تصور كنندشدت عذاب را، از آن شديدتر هم ممكن است . اگر برهان حكما را نديدى يا كشف اهل رياضت را باور ندارى ، تو كه - بحمدالله - مومنى انبيا - صلوات الله عليهم - را صادق مى دانى . تو اخبار وارده در كتب معتبر ما را كه همه علماى اماميه قبول دارند درست مى دانى . تو كه ادعيه و مناجات وارده از ائمه معصومين - سلام الله عليهم - را صحيح مى دانى
تو كه مناجات مولاى متقيان ، اميرالمومنين - سلام الله عليه - را ديدى تو كه مناجات سيد الساجدين عليه السلام را در دعاى ابوحمزه ديدى . قدرى تامل كن در مضمون آن ها قدرى تفكر نما در فقرات آن ها لازم نيست يك دعاى طولانى را يك دفعه با عجله و شتاب بخوانى و تفكر در معانيش ‍ نكنى . بنده و شما حال سيد سجاد عليه السلام را نداريم كه آن دعاى مفصل را با حال بخوانيم شبى يك ربع آن رات يك ثلث آن را با حال بخوان و تفكر كن در فقراتش ، شايد صاحب حال شوى از همه گذشته ، قدرى تفكر در قرآن كن ببين چه عذابى را وعده كرده كه اهل جهنم از مالك مى خواهندكه آن ها را بكشد. هيهات كه مرگ در كار نيست . ببين خداى تعالى مى فرمايد: (يا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله ) (41) آيا اين چه حسرتى است ؟ كه خداى تعالى با آن عظمت ، با اين تعبير ذكر مى فرمايد. تدبر كن در آيه شريفه قرآن بى تامل و تدبر از آن مگذر (يوم ترونها تذهل كل مرضعه عما ارضعت و تضع كل ذات حمل حملها وترى الناس ‍ سكارى و ما هم بسكارى و لكن عذاب الله شديد ) (42)
وصف روز قيامت را مى كند. مى فرمايد: روزى كه فراموش مى كند هر شير دهى از آنچه شير مى دهد، و مى اندازد هر آبستنى بچه خود را، ومى بينى مردم را مست ، با اين كه آن ها مست نيستند ولكن عذاب خدا سخت است .
درست تفكر كن عزيزم ! قرآن - نعوذ بالله - كتاب قصه نيست شوخى با شما نمى كند ببين چه مى فرمايد؟ اين چه عذابى است كه عزيز ما را از ياد مى برد. حامله را بى بار مى كند. آيا چه عذابى است كه خداوند تبارك و تعالى با آن عظمت ، او را وصف مى كند به شدت و جاى ديگر به عظمت چيزى را كه خداى تبارك و تعالى كه عظمت او حد و حصر ندارد و عزت و سلطنت او منتهى ندارد، توصيف به شدت و عظمت كند آيا چه خواهد بود؟ خدا مى داند عقل من و تو و فكر همه بشر از تصورش عاجز است . اگر مراجعه به اخبار و آثار اهل علم بيت عصمت و طهارت كنى و تامل در آن ها نمايى ، مى فهمى كه قضيه عذاب آن عالم ، غير از اين عذاب هايى است كه فكر كردى . قياس به عذاب اين عالم كردن ، قياس باطل غلطى است . (43)
بهترين راه علاج مفاسد اخلاقى
هان اى عزيز از خواب بيدار شو. از غفلت تنبه كن ، و دامن همت به كمر زن ، و تا وقت است فرصت را غنيمت بشمار، و تا عمر باقى است و قواى تو در تحت تصرف تو است و جوانى برقرار است و اخلاق فاسده بر تو غالب نشده ، و ملكات رذيله بر تو چيره نگرديده ، چاره اى كن و دوايى براى رفع اخلاق فاسده و قبيحه پيدا كن و راهى براى اطفا نائره شهوت و غضب پيدا نما.
بهترين علاج ها كه علما اخلاق و اهل سلوك از براى اين مفاسد اخلاقى فرموده اند اين است كه هر يك از اين ملكات زشت را كه در خود مى بينى ، در نظر بگيرى و بر خلاف آن تا چندى مردانه قيام و اقدام كنى ، و همت بگمارى برخلاف نفس تا مدتى ، و بر ضد خواهش آن رذيله رفتار كنى و از خداى تعالى در هر حال توفيق طلب كنى كه با تو اعانت كند در اين مجاهده ، مسلما بعد از مدت قليلى ، آن خلق زشت رفع شده و شيطان و جندش از اين سنگر فرار كرده ، جنود رحمانى به جاى آن ها برقرار مى شود.
مثلا يكى از ذمائم اخلاق كه اسباب هلاكت انسان است و موجب فشار قبر است ، و انسان را در دو دنيا معذب دارد، بدخلقى با اهل خانه يا همسايگان يا هم شغل ها يا اهل بازار و محله است كه اين زاييده غضب و شهوت است . اگر انسان مجاهد، مدتى در صدد برآيد كه هر وقت ناملايمى پيش ‍ آمد مى كند از براى او، و آتش غضب شعله ور مى شود، و بناى سوزاندن باطن را مى گذارد، و دعوت مى كند او را بر ناسزا گفتن و بدگويى كردن ، بر خلاف نفس اقدام كرده عاقبت بد و نتيجه زشت اين خلق را ياد بياورد و در عوض ملايمت به خرج بدهد، و در باطن ، شيطان را لعن كند و به خدا از او پناه ببرد، من به شما قول مى دهم كه اگر چنين رفتارى كنيد - بعد از چند مرتبه تكرار - آن خلق به كلى عوض شده ، و خلق نيكو در باطن مملكت شما منزل مى كند. ولى اگر مطابق ميل نفس رفتار كنيد، اولا در همين عالم ، ممكن است شما را نيست و نابود كند. پناه مى برم به خداى تعالى از غضب كه مى شود در يك آن انسان را در دو دنيا هلاك كند. خداى ناخواسته موجب قتل نفسى بشود. ممكن است انسان در حال غضب به نواميس الهيه ناسزا بگويد، چنانچه ديديم مردم را در حال غضب كه رده گفتند و مرتد شدند.
حكما فرموده اند كه (كشتى بى ناخدا كه در موج هاى سخت دريا گرفتار شود، به نجات نزديك تر است از انسان در حال غضب ) يا اگر خداى نخواسته ، اهل جدال و مرا در مباحثه علميه هستى - كما اين كه بعضى از ما طلبه ها گرفتار اين سريره زشت هستيم - مدتى بر خلاف نفس اقدام كن . در مجالس رسمى كه مشحون به علما و عوام است ، مباحثه كه پيش آمد كرد، ديدى طرف صحيح مى گويد، معترف به اشتباه خودت بشو و تصديق آن طرف رابكن . اميد است در اندك زمانى ، رفع شود اين رذيله ، خدانكند كه حرف بعضى از اهل علم و مدعى مكاشفه درست باشد. مى گويد: (براى من در يكى از مكاشفات ، كشف شد كه تخاصم اهل نار - كه خداى تعالى اطلاع مى دهد - مجادله اهل علم و حديث است ) (44)
بى اعتنائى به حب و بغض هاى مردم
پس اى عزيزم ! نام نيك را از خداوند بخواه . قلوب مردم را از صاحب قلب خواهش كن با تو باشد. تو كار را براى خدا بكن ، خداوند علاوه بر كرامت هاى اخروى و نعمت هاى آن عالم ، در همين عالم هم به تو كرامت ها مى كند تو را محبوب مى نمايد. موقعيت تو را در قلوب زياد مى كند. تو در دو دنيا سربلند مى فرمايد. ولى اگر بتوانى با مجاهده و زحمت ، قلب خود را از اين حب هم به كلى خالص نما، باطن را صفا ده تا عمل از اين جهت خالص شود، و قلب متوجه حق گردد. روح بى آلايش شود. كدورت نفس برطرف گردد. حب و بغض مردم ضعيف ، و شهرت و اسم نزد بندگان ناچيز چه فايده دارد. فرضا فايده داشته باشد، يك فايده ناچيز جزئى چنده روزه است . ممكن است اين حب ، عاقبت كار انسان را به ريا برساند، و خداى نخواسته آدم را مشرك و منافق و كافر كند. اگر در اين عالم رسوا نشود، در آن عالم در محضر عدل ربوبى پيش بندگان صالح خدا و انبيا عظام او و ملائكه مقربين رسوا شود، سرافكنده گردد بيچاره شود. رسوايى آن روز را نمى دانى چه رسوايى است . سرشكسته در ان محضر را خدا مى داند چه ظلمت ها دنبال دارد آن روز است كه به فرموده حق تعالى كافر مى گويد: اى كاش خاك بودم و ديگر فايده ندارد.
اى بيچاره ! تو به واسطه يك محبت جزئى ، يك شهرت بى فايده پيش ‍ بندگان از آن كرامت ها گذشتى . رضاى خدا را از دست دادى خود را مورد غضب خداى تعالى نمودى اعمالى را كه بايد به آن ها دار كرامت تهيه كنى ، زندگانى ابدى و فرحناكى هميشگى فراهم كنى ، و به واسطه آن ها در اعلى عليين بهشت قرارگيرى ، مبدل كردى به ظلمات شرك و نفاق ، و براى خود حسرت و ندامت و عذاب هاى شديد تهيه نمودى ، و خود را سجينى نمودى . چنانچه در حديث شريف كافى مى فرمايد حضرت امام صادق عليه السلام كه پيغمبر فرمود، كه همانا فرشته بالا مى برد كار بنده را با فرحناكى . پس چون كارهاى نيكوى او را بالا برد، خداى عزوجل مى فرمايد: قرار بدهيد اين اعمال را در سجين . همانا اين در اين اعمال فقط مرا نخواسته است . من و تو با اين حال نمى توانيم سجين را تصور كنيم ، و ديوان عمل فجار را بفهميم ، و صورت اين اعمال را كه در سجين است ببينيم يك وقت حقيقت امر را مى بينيم كه ديگر دستمان كوتاه است و چاره منقطع .
اى عزيز! بيدار شو و غفلت و مستى را از خود دور كن ، و در ميزان عقل ، بسنج اعمال خود را، قبل از آن كه در آن عالم ميزان كنند، و حساب خود را بكش قبل از آن كه از تو حساب كشند، و آينه دل را از شرك و نفاق و دورويى پاك كن ، و مگذار زنگار شرك و كفر او را طورى بگيرد كه به آتش هاى آن عالم پاك نگردد. نگذار نور فطرت ، مبدل به ظلمت كفر شود. نگذار (فطرت الله التى فطر الناس عليها) (45) ضايع گردد. اين قدر خيانت مكن بر اين امانت الهى . پاك كن آينه قلب را، تا نور جمال حق در او جلوه كند، و تو را از عالم و هرچه در او است ، بى نياز كند، و آتش محبت الهى در قلب افروخته شده ، تمام محبت ها را بسوزاند كه همه عالم را به يك لحظه آن ندهى ، و چنان لذتى ببرى از ياد خدا و ذكر آن كه تمام لذات حيوانى را بازيچه بدانى .
اگر اهل اين مقام هم نيستى و اين معانى در نظرت عجيب مى آيد، نعمت هاى الهى را در عالم ديگر كه قرآن مجيد و اخبار معصومين از آن ها اطلاع داده اند، از دست مده ، به واسطه جلب قلوب مخلوق براى شهرت چند روزه موهوم ، آن همه ثواب ها را ضايع مكن از آن همه كرامات خود را محروم مكن ، و سعادت ابدى را به شقاوت هميشگى مفروش (46)
غيرت حق تعالى
اى عزيز بيدار شو، و پنبه غفلت را از گوش برون كن ، و خواب غفلت را بر چشم خود حرام نما، و بدان كه تو را خداى تعالى براى خود آفريده است . چنان چه در حديث قدسى مى فرمايد:
(يابن آدم خلقت الاشياء لا جلك و خلقتك لاجلى .) (47)
يعنى اى پسر آدم همه چيز را براى تو آفريدم و تو را براى خود آفريدم و قلب تو را منزلگاه خود قرار داده ، تو و قلب تو، يكى از نواميس الهيه هستيد.حق تعالى غيور است نسبت به ناموس خود.اين قدر پرده درى مكن به ناموس حق تعالى ، دست درازى را روا مدار.بترس از غيرت حق تعالى كه تو را در اين عالم همچنان رسوا كند كه هر چه خواهى اصلاح كنى ، نتوانى .
تو در ملكوت خود در حضور حضرات ملائكه و انبياى عظام ، پرده ناموس ‍ الهى را پاره كنى ، و اخلاق فاضله را كه به واسطه آن ها اوليا تشبه به حق پيدا مى كنند، تسليم غير حق مى كنى و قلب خود را به دشمن حق مى دهى و شرك مى ورزى در باطن ملكوت خود. بترس از آن كه حق تعالى علاوه بر آن كه ناموس مملكت تو را پاره كند، و تو را پيش انبيا عظام و ملائكه مقربين ، مفتضح و رسوا كند، در همين عالم تو را مفتضح كند، و مبتلا كند به فضيحتى كه جبران پذير نباشد و پاره شدن عصمتى كه وصله بردار نباشد. حق تعالى (ستار) است ، ولى (غيور) هم هست . (ارحم الراحمين ) است ، ولى (اشد المعاقبين ) هم هست . ستر مى فرمايد تا وقتى از حد نگذرد. ممكن است خداى نخواسته اين كار بزرگ و اين رسوايى ناهنجار، غيرت را بر ستر غلبه دهد چنان چه در حديث شريف شنيدى
پس قدرى به خود آى ، و رجوع به خدا كن و بازگشت به سوى او نما كه خداى تعالى رحيم است و پى بهانه مى گردد براى رحمت .اگر رجوع كردى ، به غفران خود ستر مى فرمايد عيوب گذشته را و نمى گذارد كسى بر آن مطلع شود، و تو را صاحب فضيلت مى كند، و اخلاق كريمه را در تو جلوه مى دهد، و تو را مرآت صفاى خود مى فرمايد، و اراده تو را در آن عالم كار كن مى فرمايد، چنان چه اراده خود (او) در همه عالم نافذ است ، چنان چه در حديثى منقول است كه وقتى كه اهل بهشت قرار گرفتند، نامه اى از جانب حق تعالى براى آن ها مى آيد كه مضمونش اين است :
از جانب زنده پاينده اى كه نمى ميرد به سوى زنده پاينده اى كه نمى ميرد.من هر چه را مى خواهم موجود شود به او مى گويم باش . پس موجود مى شود. تو را هم امروز قرار دادم كه هر چه را مى خواهى بشود، امر كن ، مى شود.تو خود خواهى اين قدر نداشته باش . تو اراده خود را تسليم حق كن . ذات مقدس هم تو را مظهر اراده خود مى فرمايد.تو را متصرف در امور قرار مى دهد. مملكت ايجاد را در آخرت در تحت قدرت تو قرار مى دهد، و اين غير تفويض باطل است ، چنانچه در محل خود معلوم است .
هان اى عزيز! تو خود دانى ، مى خواهى اين را بپذير يا آن را، كه خداى تعالى بى نياز است از ما و همه مخلوقات و اخلاص ما و همه موجودات عالم .(48)
دعوت به اخلاص
پس اى عزيز! در كارهاى خود دقيق شو و از نفس خود در هر عملى حساب بكش و او را در برابر هر امرى ، استنطاق كن كه آيا اقدامش در خيرات و براى امور شريفه براى چيست ؟ كه مى خواهد از مسائل نماز شب سوال كند؟ يا اذكار آن را تحويل بدهد؟ مى خواهد براى خدا مساله بفهمد يا بگويد؟ يا مى خواهد خود را از اهل آن قلمداد كند؟ چرا سفر زيارتى كه رفته با هر وسيله است به مردم مى فهماند؟ حتى عددش را. چرا صدقاتى را كه در خفا مى دهد، راضى نمى شود كه كسى از او مطلع نشود؟ به هر راهى شده ، سخنى از آن به ميان آورده ، به مردم ارائه مى دهد. اگر براى خداست و مى خواهد كه مردم ديگر به او تاسى كنند، و مشمول (الدال على الخير كفاعله ) گردد. اظهارش خوب است . شكر خدا كند به اين ضمير صاف و قلب پاك . ولى ملتف باشد كه در مناظره با نفس ، گول شيطنت او را نخورده باشد، و عمل ريايى را با صورت مقدسى به خوردش ندهد. و اگر براى خدا نيست ، ترك آن اظهار كند كه اين (سمعه ) است ، و از شجره ملعونه ريا است و عمل او را خداوند منان قبول نمى فرمايد و امر مى فرمايد در سجين قرار دهند. بايد به خداى تعالى از شر مكائد نفس پناه ببريم كه مكائد آن خيلى دقيق است ولى اجمالا مى دانيم كه اعمال ما خالص نيست .
اگر بنده مخلص خداييم چرا شيطان در ما اين قدر تصرف دارد؟ با آن كه او با خداى خود عهد كرده است كه به (عبادلله المخلصين ) كار نداشته باشد و دست به ساحت قدس آن ها دراز نكند.
به قول شيخ بزرگوار ما - دام ظله - شيطان ، سگ درگاه خدا است .اگر كسى با خدا آشنا باشد، به او عوعو نكند و او را اذيت نكند.سگ در خانه ، آشنايان صاحب خانه را دنبال نكند. شيطان نمى گذارد كسى كه آشنايى به صاحب خانه ندارد، وارد خانه شود. پس اگر ديدى شيطان با تو سر و كار دارد، بدان كه كارهايت از روى اخلاص نبوده و براى حق تعالى نيست . اگر شما مخلصيد، چرا چشمه هاى حكمت از قلب شما به زبان جارى نشده ، با اين كه چهل سال است به خيال خود، قربه الى الله عمل مى كنيد. با اين كه در حديث وارد است كه كسى كه از براى خدا چهل صباح ، اخلاص ورزد، جارى گردد چشمه هاى حكمت از قلبش به زبانش (49) پس بدان اعمال ما براى خدا نيست و خودمان هم ملتفت نيستيم و درد بى درمان همين جا است . واى به حال اهل طاعت و عبادت و جمعه و جماعت و علم و ديانت كه وقتى چشم بگشايند و سلطان آخرت خيمه بر پاكند، خود را از اهل معاصى كبيره ، بلكه از اهل كفر و شرك ، بدتر ببينند و نامه اعمالشان سياه تر باشد
واى به حال كسى كه با نماز و طاعتش ، وارد جهنم شود. امان از كسى كه صورت صدقه و زكاه و صوم و صلاه او، صورت هايى باشد كه زشت تر از آن ها تصور نشود. بيچاره تو مشركى خداوند به فضل خود، موحد اهل معصيت عصيان كار را مى آمرزد ان شاء الله وليكن فرموده است كه شرك را نمى آمرزم ، اگر بى توبه از دنيا برود. (50)
عبادات ما خود از گناهان كبيره است
تمام كارهاى ما براى لذات نفسانى و براى اداره كردن بطن و فرج است . ما شكم پرست و شهوت پرستيم .
ترك لذت براى لذت بزرگ تر مى كنيم . وجهه نظر و قلبه آمال ما، راه انداختن بساط شهوات است . نماز كه معراج قرب الهى است ، ما بجا مى آوريم براى قرب به زن هاى بهشت . ربطى به تقرب حق ندارد. مربوط به اطاعت امر نيست . با رضاى خدا هزاران فرسنگ دور است .
اى بيچاره ! بى خبر از معارف الهيه كه جز اداره شهوت و غضب خود، چيز ديگر نمى فهمى . تو مقدس (مواظب ) به ذكر و ورد و مستحبات و واجبات و تارك مكروهات و محرمات متخلق به اخلاق حسنه و متجنب از سيئات اخلاق در ترازوى انصاف بگذار كارهايى را كه مى كنى از براى رسيدن به شهوات نفسانى و نشستن بر تخت هاى زمردين و هم آغوش شدن با لعبت هاى شوخ و شنگ بهشتى و پوشيدن لباس هاى حرير و استبرق و سكنا كردن در قصرهاى نيكو منظر و رسيدن به آرزوهاى نفسانى . آيا بايد اين ها را كه تمام براى خود خواهى و پرستش نفس است ، به خدا نسبت داد و پرستش حق دانست ؟ آيا شما با عمله اى كه براى مزدكار مى كند، چه فرقى داريد، كه اگر او بگويد من محض صاحب كار اين عمل را كردم او را تكذيب مى كنند؟ آيا شما دروغگو نيستيد كه مى گوييد نماز مى كنم براى تقرب به خدا؟ آيا اين نماز شما براى نزديكى به خدا است ، يا براى تقرب به زن هاى بهشت است و رسيدن به شهوات است ؟
فاش بگويم ، پيش عرفاى بالله و اولياى خدا، تمام اين عبادات ما از گناهان كبيره است . بيچاره در حضور حضرت حق جل جلاله و در محضر تمام ملائكه مقربين او، بر خلاف رضاى حق رفتار مى كنى ، و عبادتى كه معراج قرب حق است براى نفس اماره و شيطان مى كنى . آن وقت حيا نكرده ، در عبادت چندين دروغ در محضر ربوبيت و ملائكه مقربين مى گويى و چندين افترا مى زنى و منت گذارى هم مى كنى ، و عجب و تدلل هم مى نمايى و خجالت هم نمى كشى ، اين عبادت من و تو با معصيت اهل عصيان كه اشد آن ها (ريا) است ، چه فرق دارد؟ زيرا كه ريا، شرك است و بدى و بزرگى آن از جهت آن است كه عبادت را براى خدا نكردى . تمام عبادات ما شرك محض است و شائبه خلوص و اخلاق در آن نيست . بلكه رضاى خدا به طريق اشتراك هم در آن مدخليت ندارد. فقط براى شهوات و تعمير (و) اداره بطن و فرج است .
اى عزيز نمازى كه براى خاطر خواهى زن باشد - چه زن دنيايى يا بهشتى - اين نماز خدا نيست . نمازى كه براى رسيدن به آمال دنيا باشد يا آمال آخرت ، به خدا ارتباط ندارد. پس چرا اين قدر ناز و غمزه فروشى مى كنى ، و عشوه و غنج و دلال مى كنى ، به بندگان خدا به نظر حقارت نگاه مى كنى ، خود را از خاصان درگاه حق محسوب مى دارى ؟ بيچاره تو با همين نماز، مستحق عذابى و مستوب زنجير هفتاد ذراعى هستى .
پس چرا خود را طلبكار مى دانى ، و براى خود در همين طلبكارى و تدلل و عجب ، عذابى ديگر تهيه مى كنى ؟ اعمالى را كه مامورى ، بكن و متوجه باش كه از براى خدا نيست . و بدان كه خداى تعالى با تفضل و ترحم تو را به بهشت مى برد، و يك قسمت از شرك را خداى تعالى براى ضعف بندگانش ‍ به آن ها تخفيف مى دهد و به واسطه غفران و رحمتش ، پرده ستاريت به روى آن ها پوشيده است . بگذار اين پرده دريده نشود، و حجاب غفران حق به روى اين سيئات كه اسمش را عبادت گذاشتيم ، افتاده باشد، كه خداى نخواسته اگر اين ورق برگردد و ورق عدل پيش آيد، گند عبادات ما كم تر از معصيت هاى موبقه اهل معصيت نيست .(51)
چه جاى اين همه عشوه و تدلل
اى عزيز اين قدر لاف خدا مزن . اين قدر دعوى حب خدا مكن . اى عارف ، اى صوفى ، اى حكيم ، اى مجاهد، اى مرتاض ، اى فقيه ، اى مومن ، اى مقدس ، اى بيچاره هاى گرفتار، اى بدبخت هاى دچار مكايد نفس و هواى آن ، اى بيچارگان گرفتار آمال و آمانى و حب نفس ! همه بيچاره هستيد. همه از خلوص و خدا خواهى فرسنگ ها دوريد. اين قدر حسن ظن به خود نداشته باشيد. اين قدر عشوه و تدلل نكنيد. از قلوب خود بپرسيد ببينيد خدا را مى جويد يا خود خواه است ؟ موخد است و يكى طلب ، يا مشترك است ؟
پس اين عجب ها يعنى چه ؟ اين قدر به عمل باليدن چه معنى دارد؟ عملى كه فرضا تمام اجزا و شرايطش درست باشد و خالى از ريا و عجب و شرك و ساير مفسدات باشد (و) قيمتش رسيدن به شهوات بطن و فرج است چه قابليتى دارد كه اين قدر تحويل ملائكه مى دهيد؟ اين اعمال را بايد مستور از چشم ها داشت . اين اعمال از قبايح و فجايع است . بايد انسان از آن ها خجلت بكشد و ستر آن ها را كند.
خداوندا به تو پناه مى بريم ما بيچاره ها از شر شيطان و نفس اماره . تو خودت ما را از مكائد آن ها حفظ فرما به حق محمد و آله - صلى الله عليهم - (52)
مذمت تكبر
بايد وارد مجاهده با قصد خالص شد. البته آن وقت نفس اصلاح مى شود. تمام صفات نفسانيه قابل اصلاح است ، ليكن در اول امر، كمى زحمت دارد. آن هم بعد از ورود در اصلاح ، سهل و آسان مى شود. عمده به فكر تصفيه و اصلاح افتادن است و از خواب غفلت و هشيار شدن از سكر طبيعت است ، فهميدن اين كه انسان مسافر است . و هر مسافر، زاد و راحله مى خواهد. زاد و راحله انسان ، خصال خود انسان است . مركوب اين سفر پرخوف و خطر، و اين راه تاريك و باريك و صراط احد از سيف ، و ادق از شعر، همت مردانه است .نور اين طريق مظلم ، ايمان و خصال حميده است . اگر سستى كند و فتور نمايد، از اين صراط نتواند گذشت ، به رو در آتش افتد و با خاك مذلت يكسان شده ، به پرتگاه هلاكت افتد. و كسى كه از اين صراط نتواند گذشت ، از صراط آخرت نيز نتواند گذشت .
اى عزيز! همت كن و پرده جهل و نادانى را پاره كن ، و از اين ورطه هولناك خود را نجات ده . حضرت مولاى متقيان و يگانه سالك راه و راهنماى حقيقى در مسجد فرياد مى زد به طورى كه همسايه هاى مسجد مى شنيدند: (تجهزوا رحمكم الله فقد نودى فيكم بالرحيل .) (53)
هيچ تجهيزى در سفر آخرت براى شما مفيد نيفتد الا كمالات نفسانيه و تقواى قلب و اعمال صالحه و صفاى باطن . بى عيب بودن و بى غش بودن . فرضا كه اهل ايمان ناقص صورى باشى ، بايد از اين غش ها خالص شوى تا در زمره سعدا و صالحين قرارگيرى . رفع غش با آتش توبه و ندامت ، و گذاشتن نفس را در كوره عتاب و ملام ، و ذوب كردن آن را به آتش پشيمانى ، و برگشت به سوى خدا است . در اين عالم خودت را اصلاح بكن و الا در كوره عذاب الهى و (نار الله الموقده ) (54) قلبت را ذوب كنند و خدا مى داند چند قرن از قرن هاى آخرت ، اين اصلاح طول مى كشد. پاك شدن در اين عالم ، سهل و آسان است تغييرات و تبديلات در اين نشاه خيلى زود واقع مى شود، و اما در آن عالم تغيير به طور ديگرى است و زوال يك ملكه از ملكات نفس ، قرن ها طول دارد.
پس اى برادر تا عمر و جوانى و قوت و اختيار باقى است ، اصلاح نفس كن . اعتنا به اين جاه و شرفها مكن
اين اعتبارات را زير پا بگذار. تو آدم زاده اى ، صفت شيطان را از خود دور كن .ممكن است شيطان به اين رذيله از ساير رذايل بيش تر اهميت دهد، و چون اين صفت خود او است و موجب طرد او از درگاه خداى متعال ، عارف و عامى و عالم و جاهل را بخواهد هم سلك خود كند، و در آن عالم كه ملاقات كنى او را با اين رذيله گرفتار ملامت او هم بشوى . بگويد اى آدم زاده ! انبيا به تو خبر ندادند كه (به علت ) تكبر به پدر تو من مطرود درگاه حق شدم . براى تحقير مقام آدم و تعظيم مقام خود ملعون شدم . تو چرا خود را گرفتار اين رذيله كردى ؟ در آن هنگام تو بيچاره علاوه بر عذاب ها و گرفتارى ها و حسرت و ندامت هايى كه به شنيدن درست نيايد، گرفتار سرزنش اذل مخلوقات و پست ترين موجودات هم هستى . شيطان كه تكبر به خدا نكرده بود، تكبر كرد به آدم كه مخلوق حق است . گفت : (خلقتنى من نار و خلقته من طين ) (55) خود را بزرگ شمرد و آدم را كوچك . تو آدم زاده ها را كوچك شمارى و خود را بزرگ . تو نيز از اوامر خدا سرپيچى كنى . فرموده : فروتن باش ، تواضع كن با بندگان خدا. تكبر كنى ، سرافرازى نمايى . پس چرا فقط شيطان را لعن مى كنى ؟ نفس خبيث خودت را هم شريك كن در لعن . همان طور كه شريك با او در اين رذيله اى . تو از مظاهر شيطانى ، شيطان مجسمى . شايد صورت برزخى و قيامتى تو، شيطان باشد ميزان در صور آخرت ، ملكات نفس است . مانع ندارد صورت شيطان باشى ، صورت مورچه كوچك هم باشى . موازين عالم آخرت ، غير از اينجا است . (56)
محبت به بندگان خدا
عزيزم ! با بندگان خدا كه مورد رحمت و نعمت او هستند و مخلع به خلعت اسلام و ايمان اند، دوستى پيدا كن و محبت قلبى داشته باش . مبادا به محبوب حق دشمنى داشته باشى كه حق تعالى دشمن دشمن محبوب خود است ، و تو را از ساحت رحمت خود طرد مى كند. و بندگان خاص ‍ خدا در بين بندگان مخفى هستند و معلوم نيست اين دشمنى تو و هتك ستر و كشف عورت اين مومن ، برگشت به هتك ستر خدا نكند.(57)
موعظتى براى عالمان دين
و ببايد دانست كه مشكل ترين امور و سخت ترين چيزها ديندارى است در لباس اهل علم و زهد و تقوى ، حفظ قلب نمودن است در اين طريقه . و از اين جهت است كه اگر كسى در اين طبقه به وظايف خود عمل كند و با اخلاص نيت وارد اين مرحله شود و گليم خود را از آب بيرون كشد و پس از اصلاح خود به اصلاح ديگران پردازد و نگهدارى از ايتام آل رسول نمايد، چنين شخصى از زمره مقربين و سابقين بشمار آيد. چنان چه حضرت صادق عليه السلام در خصوص چهار نفر حواريين حضرت باقر عليه السلام چنين تعبير فرمود. و در (وسائل ) از (رجال كشى ) سند به ابى عبيده الحذا رساند قال : (سمعت ابا عبدالله عليه السلام يقول : زراره و محمد بن مسلم و ابوبصير و بريد من الذين قال الله تعالى : و السابقون السابقون اولئك المقربون ) (58)
و احاديث در اين مقوله بسيار است و فضيلت اهل علم بيش از آن است كه در حوصله بيان آيد، و كفايت مى كند درباره آنها حديث منقول از رسول اكرم صلى الله عليه وآله (من جاءه الموت و هو يطلب العلم ليحيى به الاسلام كان بينه و بين الانبيا درجه واحدة فى الجنه ) (59)
كسى كه بيايد او را مرگ در صورتى كه طلب كند علم براى زنده كردن سلام ، در بهشت مقام او با مقام پيغمبران يك درجه بيش فاصله ندارد
و پس از اين ان شاء الله ذكرى از فضيلت آنان پيش مى آيد و اگر خداى نخواسته از طريق خلوص بركنار شد و راه باطل پيش گرفت از علما سو كه بدترين خلق الله هستند و درباره آنها احاديث سخت و تعبيرات غريب وارد شده است به شمار آيد. و بايد اهل علم و طلاب اين راه پر خطر، اول چيزى را كه در نظر گيرند اين باشد كه اصلاح خود كنند در خلال تحصيل ، و آن را حتى الامكان بر جميع امور مقدم شمارند كه از تمام واجبات عقليه و فرائض شرعيه واجب تر و سخت تر همين امر است .
هان اى طالبان علوم و كمالات و معارف ! از خواب برخيزيد و بدانيد كه حجت خداوند بر شما تمامتر است و خداى تعالى از شما بيشتر بازخواست فرمايد، و ميزان اعمال و علوم شما با ميزان ساير بندگان خيلى فرق دارد، و صراط شما باريك تر و دقيق تر است ، و مناقشه در حساب شما بيشتر شود. واى به حال طالب علمى كه علوم در قلب او كدورت و ظلمت آورد. چنان چه ما در خود مى بينيم كه اگر چند مفهومى ناقص و پاره اى اصطلاحات بى حاصل تحصيل نموديم از طريق حق بازمانديم و شيطان و نفس بر ما مسلط شدند ، و ما را از طريق انسانيت و هدايت منصرف كردند، و حجاب بزرگ ما همين مفاهيم بى سرو پا شد، و چاره اى نيست جز پناه به ذات مقدس حق تعالى
بارالها ما معترف به تقصير و مقر به گناهيم . نه يك قدمى در راه رضاى تو برداشتيم و نه يك عبادتى و اطاعتى از روى اخلاص بجا آورديم . تو خود با لطف عميم و رحمت واسعه با ما رفتار فرما و چنانچه در اين دنيا ستر عيوب ما فرمودى در آن عالم نيز بفرما كه در آنجا نيازمنديم به ستر و غفرآن (60)
نشانه هاى عالمان وارسته
و از براى فقه و عقل - يعنى آنان كه غايت تحصيل آنها فقه در دين و ادارك حقايق است - نيز آثار و علائمى است كه عمده آنها را بيان فرمودند.
يكى آنكه : به واسطه علم در قلب آنها حزن و اندوه و انكسار وارد شود و ناچار اين انكسار و حزن براى امور زائله دنيه دنيويه نيست ، بلكه از خوف مرجع و ترس از قصور (در) وظايف عبوديت است و اين انكسار و حزن علاوه بر آنكه خود قلب را نورانى مى كند و صفا مى دهد، مبداء اصلاح نفس ‍ و منشا قيام به وظايف عبوديت و بندگى مى شود. و نور علم آرام از دل صاحبش ببرد و دل او را به حق و دار كرامت آشنا كند، و از مناجات حق تعالى لذتها برد و شبها را به بيدارى گذراند و قيام به وظيفه بندگى كند. چنان چه فرمايد: (قد تحنك فى برنسه ، و قام الليل فى حندسه ) كه جمله اول چنين نمايد كه كنايه از لزوم عبادت باشد و از علائم اين عالم ربانى آن است كه با آنكه كاملا قيام به عبوديت كند باز ترسناك باشد و نور علم او را هدايت كند به اينكه هر چه قيام به وظايف كنى باز قاصر و مقصرى و از عهده شكر نعمت و حقيقت عبادت برنيايى . پس قلبش مملو از خشيت و خوف شود، و حق درباره آنها فرموده است : (انما يخشى الله من عباده العلماء ) (61)
نور علم ، خشيت و حزن آور و صاحب آن با آنكه اقبال به شان خود در صلاح نفس دارد، از خوف مرجع آرام نگيرد و اصلاح خود را از خدا طلب كند و از اشتغال به غير حق بيمناك باشد و از اهل زمان خود گريزان باشد، و بيم آن داشته باشد كه مبادا آنها او را از طريق الى الله و سفر به عالم آخرت باز دارند، و دنيا و لذائد آن را به او جلوه دهند. پس حق تعالى چنين شخصى را تاييد فرمايد و اركان وجودش را محكم نمايد و امان به او در روز رستاخيز عنايت فرمايد. (62)
بايد محبت اهل بيت عليه السلام با عمل همراه باشد
پس اى عزيز! شيطان تو را مغرور نكند و هواهاى نفسانيه تو را گول نزند. البته انسان تنبل مبتلا به شهوات و حب دنيا و جاه و مال ، مثل نويسنده هميشه دنبال بهانه است از براى تاييد تنبلى خود، و هر چه موافق با شهوات او باشد و مويد هواهاى نفسانيه و خيالات شيطانيه او باشد اقبال به آن نمايد، و چشم و گوش خود را با آن باز كند بدون آنكه فحص از مغزاى آن نمايد يا به مقابلات و معارضات آن نظر نمايد. بيچاره گمان مى كند به مجرد دعوى تشيع و حب اهل بيت طهارت و عصمت ، جواز ارتكاب هر محرمى را خداى نخواسته داردو قلم تكليف - نعوذ بالله - از او برداشته شده . بدبخت نمى داند كه شيطان بر او تعميه كرده و در آخر عمر بيم آن است كه محبت بى مغز بى فايده نيز از دستش برود، و با كف تهى در صف نواصب اهل بيت محشور گردد. آخر دعوى محبت كسى اگر بينه نداشته باشد، پذيرفته نيست من با شما دوست باشم و محبت و اخلاص داشته باشم و برخلاف تمام مقاصد و مطلوبات شما اقدام كنم . درخت محبت ثمره و نتيجه اش عمل بر طبق آن است و اگر اين ثمره را نداشته باشد بايد دانست كه محبت نبوده ، خيال محبت بوده .
پيغمبر اكرم و اهل بيت مكرم او - صلوات الله عليهم - تمام عمر خود را صرف در بسط احكام و اخلاق و عقايد نمودند و يگانه مقصد آنها نشر احكام خدا و اصلاح و تهذيب بشر بوده و هر قتل و غارت و ذلت و اهانتى را در راه اين مقصد شريف سهل شمردند و از اقدام باز نماندند. پس محب و شيعه آنها كسى است كه در مقاصد آنها با آنها شركت كند و پيروى از آثار و اخبار آنها كند. اينكه در اخبار شريفه اقرار به لسان و عمل به اركان را از مقومات ايمان شمرده ، بيان يك سر طبيعى و سنه الله جاريه طبيعيه اوست اظهار عشق و تغزل در شان معشوق و عمل به لوازم ايمان و محبت خدا و اولياى او، (و اگر) عمل نكرد مومن نيست و محبت ندارد و اين صورت ايمان و محبت بى مغز و معنى نيز با جزئى حوادث و فى الجمله فشار از بين مى رود و صفر اليد (63) به دار جزاى اعمال منتقل شود. (64)
دعا و ختام
بار خدايا! كه قلوب اوليا را به نور محبت منور فرمودى ، و لسان عشاق جمال را از ما و من فرو بستى ، و دست فرومايگان خود خواه را از دامن كبريائى كوتاه كردى ، ما را از اين مستى غرور دنيا هشيار فرما، و از خواب سنگين طبيعت بيدار و حجابهاى غليظ و پرده هاى ضخيم خود پسندى و خود پرستى را به اشارتى پاره كن و ما را به محفل پاكان درگاه و مجلس ‍ قدس مخلصان خداخواه بار ده ، و اين ديو سيرتى و زشتخويى و درشت گويى و خود آرايى و كج نمايى را از ما بركنار فرما، و حركات و سكنات و افعال و اعمال و اول و آخر و ظاهر و باطن ما را به اخلاص و ارادت مقرون نما.
بارالها! نعم تو ابتدائى است (داد حق را قابليت شرط نيست ) و نوال تو غير متناهى ، باب رحمت و عنايتت مفتوح است و خوان نعمت بى پايانت مبسوط، دلى شوريده و حالى آشفته ، قلبى داغدار و چشمى اشكبار، سرى سودائى بى قرار، و سينه اى شرحه شرحه آتش بار مرحمت فرما، و خاتمه ما را به اخلاص به خودت و ارادت به خاصان درگاهت يعنى ديباچه دفتر وجود و خاتمه طومار غيب و شهود محمد و آل و اهل بيت مطهرش - صلوات الله عليه و عليهم اجمعين - به انجام رسان . والحمدالله اولا و اخرا و ظاهرا و باطنا. (65)
كلمات قصار امام خمينى قدس سره در باب خودسازى و مبارزه با نفس (66)
ما تا اصلاح نكنيم خودمان را، نمى توانيم كشور خودمان را اصلاح كنيم .
هر كسى از خودش بايد شروع كند، و عقايد و اخلاق و اعمالش را تطبيق با اسلام بدهد و بعد از اين كه خودش را اصلاح كرد، آن وقت دنبال اين باشد كه ديگران را اصلاح كند.
اگر بخواهيد كشور شما يك كشور مستقلى باشد كه ديگران نتوانند در آن دخالت بكنند، از خودتان بايد شروع كنيد
شما خودتان را درست كنيد، كشورتان درست مى شود
آن چيزى كه بر همه ما لازم است ابتدا كردن به نفس خودمان است ، و قانع نشدن به اين كه همان ظاهر درست بشود، و از قلبمان شروع كنيم ، (از) مغزمان شروع كنيم ، و هر روز دنبال اين باشيم كه روز دوممان بهتر از روز اولمان باشد.
از بالاترين و والاترين حوزه هايى كه لازم است به طور همگانى مورد تعليم و تعلم قرار گيرد، علوم معنوى اسلامى از قبيل علم اخلاق و تهذيب نفس و سير و سلوك الى الله (است ) - رزقنا الله و اياكم - كه جهاد اكبر مى باشد
علم و تهذيب نفس است كه انسان را به مقام انسانيت مى رساند
اين فراموشى از خود مقدمه براى كمال انسان است
قبل از اين كه اين نامه اعمال ما براى پيشگاه خدا، و قبل از اين كه آن ، براى پيشگاه امام زمان - سلام الله عليه - برسد، خودمان بايد نظر كنيم
كارى بكنيد كه وقتى از اين جا بار را بستيد، در حضور خداى تبارك و تعالى با رو سفيدى باشيد
همه مكلفيم كه تزكيه بشويم ، تا بتوانيم از نور الهى و نور قرآن استفاده كنيم
بايد خودتان را بسازيد تا بتوانيد قيام كنيد. خود ساختن به اين كه تبعيت از احكام خدا كنيد.
اگر ما خودمان را اصلاح كنيم ، قهرا آن مقصدى كه ما داريم در دنيا هم صدور پيدا مى كند
سازندگيهاى روحى مقدم بر همه سازندگيهاست ، جهاد سازندگى از خود افراد بايد شروع بشود
بسازيد! بايد بسازيم خودمان را. جديت كنيد كه اين جهاد سازندگى را از خودتان شروع كنيد. وقتى از خودتان شروع كرديد، هر كارى بكنيد، اين كارى است الهى .
بايد انقلاب باطنى بكنيم ، بايد نفوسمان هم منقلب بشود، اگر تا حالا در تحت سلطه شيطان و طاغوت بوده است ، متحول بشويم .
در نفسى كه مهذب نشده ، علم حجاب ظلمانى است .
تكليف الهى است كه اگر در دلمان هم بعضى مان از بعضى مان خوشش ‍ نمى آيد، در مقام عمل ، در مقام ذكر، در مقام تبليغ ، بر خلاف نفس خودش عمل بكند
اگر علم (بلا تهذيب ) باشد ضررش از جهل بدتر است .
آن وقتى كلام تاثير دارد كه از قلب مهذب و پاك بيرون بيايد
اين من را اگر انسان زير پا گذاشت و (او ) شد، اصلاح مى كند همه چيز را
گاهى علم توحيد انسان را به جهنم مى فرستد، گاهى علم عرفان انسان را به جهنم مى رساند، گاهى علم فقه انسان را به جهنم مى فرستد، گاهى علم اخلاق انسان را به جهنم مى فرستد، با علم درست نمى شود، تزكيه مى خواهد.
علم توحيد هم اگر براى غير خدا باشد از حجب ظلمانى است
خدا نكند انسان پيش از آن كه خود را بسازد جامعه به او روى آورد و در ميان مردم نفوذ و شخصيتى پيدا كند كه خود را مى بازد، خود را گم مى كند.
آن كس كه اتكا به خدا دارد منصور است
دستت از اين عالم - كه مزرعه آخرت است - اگر كوتاه شد، ديگر كار گذشته است و اصلاح مفاسدنفس را نتوانى كرد
من خوف اين را دارم كه آنها براى خاطر ما و شنيدن حرف ما به بهشت بروند، و ما براى خاطر اين كه خودمان مهذب نبوديم به جهنم
عيد واقعى آن وقتى است كه انسان رضاى خدا را به دست بياورد، درون خود را اصلاح كند
تا ساخته نشود يك ملت و يك جامعه ، نمى تواند به آن مقاصد عاليه اى كه دارد برسد
ايمان و ارزش هاى معنوى
اگر ايمان وارد قلب شود كارها اصلاح مى شود
ايمان به خدا نور است ، ايمان به خدا باعث مى شود كه تمام تاريكى ها از پيش پاى مومنين برداشته بشود
ايمان عبارت از اين است كه آن مسائلى را كه شما با عقلتان ادراك كرده ايد، آن مسائل را قلبتان هم به آن آگاه بشود، باورش بيايد
كسانى كه با خدا باشند، توجه به خدا و ايمان به خدا داشته باشند، خداوند آنها را از تمام ظلمت ها، از تمام تاريكى ها خارج مى كند، و به حقيقت نور مى رسند
بدان كه حقيقت علم و ايمان - كه متقوم به علم است - نور است
بدان كه ايمان نيز از كمالات روحانيه اى است كه به حقيقت نوريه آن كمتر كسى آگاه گردد. حتى خود مومنين تادر عالم دنيا و ظلمت طبيعت هستند، از نورانيت ايمان خود و كراماتى كه در پيشگاه مقدس حق براى آنها است مطلع نيستند
مبدا همه خيرات و مبدا همه ترقياتى كه براى يك مملكت است ، چه در جهت مادى ، چه در جهت معنوى ، اين است كه ايمان در كار باشد
تهديد و تطميع در كسانى اثر مى كند كه ايمان ندارند
مدعيان ايمان زيادند، لكن مومنين اند كند
اگر جنبه ايمان مردم تقويت شد، همه امور به راحتى انجام مى شود
(عدد كم ) بودن اشكال ندارد، (ايمان قوى ) بودن مهم است
آنچه ميزان سعادت است اين است كه انسان مومن باشد، و صبر داشته باشد و ديگران را به صبر وادار كند، و حق بگويد و ديگران را به حق گفتن وادار بكند
من نمى توانم باور كنم كه كسى مبادى معنوى نداشته باشد و براى مردم كوشش كند
كوشش كنيد معنويت را تقويت كنيد در بين اين ملت ، با معنويت است كه شما مى توانيد استقلال خودتان را حفظ كنيد و به مراتب كمال برسانيد
ارزش هاى معنوى ارزش هاى هميشگى هستند
همه بدبختيها از ضعف ايمان و سستى يقين است
شرافت به تقواست
خرابيهاى مادى جبرانش آسانتر از خرابيهاى معنوى است
كسانى كه براى خدا كار مى كنند، هيچ وقت باخت در آن نيست . آنهايى كه براى دنيا كار مى كنند باخت دارند، كه اگر نرسيدند، خوب باختند و عمرشان را هم هدر دادند
ما اميدمان به خداست و مايوس از خدا نيستيم ، و بر مشكلات به اميد خدا غلبه مى كنيم
من اطمينان دارم كه تا اين ملت توجه به خدا دارد، هيچ قدرتى نمى تواند به اين آسيب برساند
اگر ملت ما براى خدا و براى رضاى پيغمبر اكرم به پيش برود، تمام مقاصدش حاصل خواهد شد
گمان نكنيد كه كاخ سفيد و كرملين الان آرام نشسته اند و با وضع آرام زندگى مى كنند، آنها با اضطراب زندگى مى كنند، و اين اضطراب براى اين است كه آنها تبع شيطان هستند، و شيطان نمى گذارد كه طمانينه پيدا بشود در قلب انسان
اگر ايمان به خدا و عمل براى خدا در فعاليت هاى اجتماعى و سياسى و اقتصادى و ساير شوون زندگى بشر وارد شود، پيچيده ترين مشكلات امروزى جهان به آسانى حل مى شود
تقوا ملاك برترى
آنى كه تقوايش بيشتر است كه ترسش از خدا بيشتر است . آنى كه خدمت براى خدا مى كند، او مقدم است
همه برادر و برابرند، فقط و فقط كرامت ، در پناه تقوا، و برترى ، به اخلاق فاضله و اعمال صالحه است
آنچه اصل است تقواست ، ولى اگر همين تقوا نزد اشخاصى جاهل باشد، گاهى ضرر مى زند
اگر مجهز به علم و تقوا و شعور انقلابى - اسلامى شديد پيروزيتان حتمى است ، و اگر - خداى نكرده - در اين مرحله كوتاهى كنيد، مسئوليت آن به عهده خود شماست
ملت اگر متقى شد مى توان كه حفظ كند خودش را از همه آفاتى كه در دنيا پيش مى آيد.
اخلاص
قلب را به خلوص نيت و صدق باطن مزين نماييم و صفا دهيم
هيچ عبادتى بى نيت خالصه ، مقبول در گاه حق تعالى نيست
هيچ چيز در عبادات به اهميت نيت و تخليص آن ، نيست
خودتان را متصل كنيد به آن درياى لايزال ، و كارهايتان را كارهاى الهى كنيد توجه به احكام خداى تبارك و تعالى داشته باشيد
كمال و حسن اعمال ، به نيات و اقبال قلب و حفظ حدود است
در هر درجه كه هستى بكوش ، و اخلاص خود را زيادت كن ، و اوهان نفس و وساوس شيطان را از دل بيرون نما، البته نتيجه برايت حاصل مى شود، و راهى به حقيقت پيدا مى كنى ، و طريق هدايت براى تو باز مى شود، و خداوند تبارك و تعالى از تو دستگيرى مى فرمايد
شما روى تدبير و فكر عمل كنيد، ديگر نه از كشتن بترسيد و نه از كشته شدن عمده اين است كه قصدتان خالص باشد
كوشش كنيد قصد خودتان را خالص كنيد براى خدا، كه چه كشته بشويد و چه بكشيد شما اهل نجات هستيد.
جديت كنيد كه كارهايتان براى خدا باشد، قيامتان لله باشد.
اخلاق پسنديده
با اخلاق مردم را خاضع كنيد، و خضوع قلبى ميزان است ، و اگر بتوانيد قلب مردم را همراه خود كنيد، اين چيزى است كه پيش خداوند داوم و ثبات دارد
با بندگان خدا كه مورد رحمت و نعمت او هستند و مخلع به خلعت اسلام و ايمانند، دوستى پيدا كن و محبت قلبى داشته باش
اعتماد به نفس
ما بايد اين را بفهميم كه همه چيز هستيم ، و از هيچ كس كم نداريم .ما كه خودمان را گم كرده بوديم بايد اين (خود گم كرده ) را پيداكنيم
اتكال به نفس ، بعد از اعتماد به خداوند، منشا خيرات است
فكر اين باشيم كه خودمان شخصيت پيدا بكنيم
مقاصد وقتى كه عالى شد، زحمتهاى در راه آن مقصد بايد در نظر انسان نباشد
از هيچ قدرتى نترسيد ، وقتى خدا با شماست همه چيز باشماست
با اتكا به خدا از هيچ چيز ترسى نداريم
كسى كه خدا با اوست از هيچ قدرتى جز قدرت او هراسى ندارد
قناعت و ساده زيستى
معنويات اساس اسلام است . سعى كنيد معنويات را زياد كنيد و از تشريفات ، تا آن جا كه مقدور است بكاهيد
خود را به ساده زيستن عادت دهيد، و از تعلق قلب به مال و منال و جاه و مقام بپرهيزيد
با زندگانى اشرافى و مصرفى نمى توان ارزش هاى انسانى - اسلامى را حفظ كرد
صبر كليد ابواب سعادات و سرمنشانجات از مهالك است
صبر بليات را بر انسان آسانمى كند و مشكلات را سهل مى نمايد، و عزم و اراده را قوت مى دهد
مقصد هر چه بزرگتر باشدت رنج در راه آن هر چه زياد باشد، بايد انسان تحمل كند
اگر چنانچه استقامت كنيم مويد به تاييدات الهى هستيم
توبه
براى هر كسى ، هر كارى بكند، باز جاى توبه هست ، در توبه باز است ، رحمت خدا واسع است
توبه شرايطى دارد كه تا آن شرايط تحقق پيدا نكند، خداى تبارك و تعالى قبول نمى كند
بهار توبه ايام جوانى است كه بار گناهان كمتر ، و كدورت قبلى ناقصتر، و شرايط توبه سهلتر و آسانتر است
پشيمانى و عزم بر ترك گناه ، براى كسانى كه پنجاه سال يا هفتاد سال غيبت و دروغ مرتكب شده ، ريش خود را در گناه و معصيت سفيد كرده اند حاصل نمى شود. توبه كنيد زيرا توبه با لفظ (اتوب الى الله ) تحقق نمى يابد، بلكه ندامت و عزم بر ترك لازم است
حب نفس و هواهاى نفسانى
از هواهاى نفسانيه كه ميراث شيطان است ، بر حذر باشيم
ميزان بازماندن از حق ، متابعت هواى نفس است
اهميت امراض نفسانيه ، هزاران درجه بيشتر از امراض جسمانيه است
اگر يك در به روى خواهش بازكنى ، لابدى كه درهاى بسيارى به روى آن باز كنى
اى عزيز! بدان كه خواهش و تمناى نفس منتهى نشود به جايى ، و به آخر نرسد اشتهاى آن
هر بلايى سرانسان مى آيد، يا جامعه از دست قدرتمندان مى بيند، اين در اثر هواى نفس و خود خواهى است
شيطان باطنى انسان ، خود آدم است ، خود انسان ، آن نفسيت انسان ، آن هواهاى انسان
تمام فسادهايى كه در بشريت پيدا شده است ، از اولى كه بشريت تحقق پيدا كرده است تاكنون ، و تا آخر، منشاش همين حب نفس است
آفت انسان هواى نفس انسان است
تا در بند خويشتن خويش و هواهاى نفسانى خود باشيد، نمى توانيد (جهاد فى سبيل الله ) و دفاع از (حريم الله ) نماييد
راس همه خطاهايى كه انسان مى كند حب نفس است
آنچه كه خطر براى هر انسانى و هر متصدى امرى هست ، حب نفس است بالاترين گرفتارى ما همين گرفتارى حب نفس است ، گرفتارى حب جاه است ، گرفتارى حب شهرت است
نفس انسان بدتر از هر سركشى است ، سركشى نفس انسان را به هلاكت مى رساند.
آن كه كمر انسان را مى شكند اين است كه حب انسان به خودش ، و حب انسان به رياستش ، و حب انسان به همه چيزهايى كه موجب حب است ، انسان را برساند به آن جايى كه اگر نبى اكرم هم از او بگيرد دشمن او مى شود، و آن وقت هم كه مى فهمد خدا دارد مى گيرد دشمن او مى شود.
دنيا دوستى و قدرت طلبى
دنيا آنى است كه در ما هست ، كه ما را از مبدا كمال دور مى كند، و به نفس و نفسانيت خودمان مبتلا مى كند
هر چه توجه نفس به دنيا بيشتر گردد، به همان اندازه از توجه به حق و عالم آخرت غافل گردد
تمام مفاسد روحانى و اخلاقى و اعمالى ، از حب به دنيا، و غفلت از حق تعالى و آخرت است
علمى كه انسان را به خدا نزديك مى كند، در نفس دنيا طلب باعث دورى بيشتر از درگاه ذى الجلال مى گردد
هر چه وجهه قلب به تدبير امور و تعمير دنيابيشتر شد و علاقه افزون گرديد، غبار ذلت و مسكنت ، بر او بيشتر ريزد، و ظلمت مذلت و احتياج ، زيادتر آن را فراگيرد
اى عزيز! تو اگر عار ندارى از طلب دنيا، لااقل از مخلوق ضعيف ، كه مثل خود توست ، طلب مكن
توجه و تعلق نفس به ماديات ، انسان رااز كاروان انسانها باز مى دارد، و بيرون رفتن از تعلقات مادى و توجه به خداى تبارك و تعالى ، انسان را به مقام انسانيت مى رساند
دنياى مذموم همين است كه انسان توجه داشته باشد ولوبه يك تسبيح ، و لو به يك كتاب
توجه به زرق و برق دنيا انسان را از آن احساس انسانى اش مى برد
اگر بخواهند در ضيافت خدا وارد بشوند، به اندازه وسع خودشان ، بايد از دنيا اعراض كنند و قلبشان را از دنيا برگردانند
ثروتمندان فقرايى هستند در صورت اغنيا، و نيازمندانى هستند در لباس ‍ بى نيازان
بيرون رفتن از تعلقات مادى و توجه به خداى تبارك و تعالى ، انسان را به مقام انسانيت مى رساند
بدان كه اين عالم دنيا، براى نقص و قصور و ضعفى كه در آن است ، نه دار كرامت و جاى ثواب حق تعالى است ، و نه محل عذاب و عقاب است
ترس از مرگ براى كسانى است كه دنيا را مقر خود قرار داده ، و از قرارگاه ابدى و جوار رحمت ايزدى بى خبرند.
هر مقامى كه براى بشر حاصل مى شود، چه مقامهاى معنوى و چه مقامهاى مادى ، روزى گرفته خواهند شد، و آن روز هم نامعلوم است
كسى كه رابطه با خدا دارد شكستن ندارد. شكست مال كسى است كه آمالش دنيا باشد
آنها جان خودشان را براى اسلام و براى مصلحت كشور اسلامى فدا مى كنند، و ما سر خون آنها اين جا بنشينيم و با هم جنگ و ستيز كنيم ! اين در منطق اسلام از بزرگترين گناهان است
قدرت طلبى از هر كه باشد، از شيطان است
اين قدر دنبال اين نباشيد كه ما خانه مان چه جور است و زندگى مان چه جور است و چه ...، دنبال آن شرافت انسانى باشيد. دنبال آن معناباشيد كه شما را پيروز كرد.
امورى كه مربوط به اين عالم است گذر است ، زودگذر هم هست ، و پيروزيها و شكستها و خوشيها و ناخوشيهاى اين دنيا بيش از چند روزى و مقدار اندكى پايدار نيست
خودبينى و خودخواهى
تمام فسادهايى كه در عالم پيدا مى شود از خودخواهى پيدا مى شود
تمام مفاسدى كه در عالم واقع مى شود از اين توجه به خود است
مادامى كه انسان خودش را مى بيند، نمى تواند به آن راهى كه راه هدايت است دست پيدا بكند
هيچ شكى در اين نكنيد كه هر كه گفت (من ) اين (من ) شيطان است
بدان كه رذيله عجب از حب نفس پيدا مى شود
خود محورى : (من ، نه غير ) اين در همه نفوس هست ، مگر اين كه تهذيب بشود
چقدر انسان بايد جاهل باشد كه اين چيزها را مقام بداند و چقدر ضعيف النفس باشد كه اين حكومت را، حكومت ها را يك مقام بداند
بكوشيد تا حجاب خويت را برداريد و جمال جميل او - جل علا - را ببينيد، آنگاه است كه هر مشكلى آسان و هر رنجى و زحمتى گواراست
خودبينى ارث شيطان است
تا اين خودخواهيها در بشر هست ، اين جنگها و اين فسادها و اين ظلمها و ستمگريها هست
تا اين خودخواهيها در بشر هست ، اين جنگها و اين فسادها و اين ظلمها و ستمگريها هست
اگر - خداى نخواسته در بشر هست ، اين جنگها و اين فسادها و اين ظلمها و ستمگريها هست
اگر - خداى نخواسته - كارها با خودخواهى و غرور همراه شد، مبدا شكست انسان است
نمى شود كه انسان هم خود پرست باشد و هم خداپرست . نمى شود كه انسان هم منافع خودش را ملاحظه كند و هم منافع اسلام . بايد يكى از اين دوتا باشد
من اگر براى خودم نسبت به ساير انسان ها يك مرتبتى قائل باشم ، اين انحطاط فكرى است ، و انحطاط روحى
اگر انسان در هر امرى كه وارد مى شود، در آن امر خودخواهى را كنار بگذارد و مصلحت را ملاحظه بكند، و خدا را ملاحظه بكند، هم موفق مى شود و هم از خطراتى كه بر اين خود خواهى (مترتب ) است در امان مى ماند
نزاع مال خودخواهى است ، از نقطه نفس انسان پيدا مى شود
دو جور تعريف داريم : يك وقت اين است كه آدم تعريف مى كند، مى خواهد خودش را نشان بدهد، اين ابليس است يك وقت از خودش ‍ تعريف مى كند براى اين كه هدايت كند ديگران را، اين نفس رحمان است
هواى نفس انسان مى خواهد هر چه بشود بگويد من كرده ام ، و اين آثار خودخواهى است ، و اختلافاتى هم كه مشاهده مى شود از ضعف ايمان است
هيچ فردى نمى تواند ادعا كند كه من نقص ، هيچ ندارم . اگر كسى ادعا كرد اين را، بزرگترين نقصش همين ادعاست
غرور از پيروزيها، آفت بزرگى است كه شيطان باطنى در بندگان خدا به وجود مى آورد، تا آنان را از راه حق منحرف كند
غرور و غفلت انسان را به تباهى مى كشد
كبر از اخلاق خاصه شيطان است
هر كس جهلش بيشتر و عقلش ناقصتر است ، كبرش بيشتر است . هركس ‍ علمش بيشتر و روحش بزرگتر و صدرش منشرحتر است ، متواضعتر است
عيبجويى
و هيچ عيبى بالاتر از آن نيست كه انسان عيب خود را نفهمد و از آن غافل باشد، و با آن كه مجموعه عيوب است به عيوب ديگران بپردازد
چرا بايد عقده هاى قلبى ، انسان را منحرف كند، و هواهاى نفسانى همه چيز را كنار بگذارد و فقط عيوب را نگاه كند
اسرار مردم هر چه باشد، فاش كردن بر خلاف اسلام است
غفلت
يك لحظه از خدا غافل نباشيد. غفلت از مبدا قدرت ، انسان را به هلاكت مى رساند
ياءس و نااميدى
هيچ گاه از كارها ماءيوس نشويد، چون همه چيز يك دفعه درست نمى شود، و كارهاى بزرگ بايد به تدريج صورت گيرد.
ياءس از جنود شيطان است ، اميد از جنود خداست ، هميشه اميدوار باشيد.
مفاسد و انحرافات اجتماعى
انبيا مثل يك طبيبى بودند كه مى خواستند اصلاح كنند جامعه را.
اگر انحراف اخلاقى نباشد، هيچ يك از اين سلاح هاى جنگى به حال بشر ضرر ندارد.
آن چيزى كه دارد اين سياره ما را در سراشيبى انحطاط قرار مى دهد، انحراف اخلاقى است .
آن كه فاسد مى كند جامعه را، و دست از فسادش برنخواهد داشت ، او را بايد از جامعه جدا كرد، (1) و يك غده سرطانى است كه جامعه را فاسد مى كند. نجات معتاد نجات يك فرد نيست ، نجات اسلام است
اين وظيفه شرعى نيست كه كسى به مسلمانى اهانت كند، از برادر دينى بدگويى نمايد، اين حب دنيا و حب نفس است ، اين تلقينات شيطان است كه انسان را به اين روز سياه مى نشاند.
اذيت مسلم و آزار مومنين از بزرگترين گناهان كبيره است .
امر به معروف و نهى از منكر
امر به معروف و نهى ازمنكر بر همه ملت واجب است .
سفارش به حق ، كه امر به معروف است و نهى از منكر است ، برهمه مسلمين واجب است .
اگر يك حاكم ظالمى بر مردم مسلط شد، علماى ملت ، دانشمندان ملت بايد استنكار كنند، بايد نهى از منكر كنند.
شما و ما موظفيم كه هم در تمام امورى كه مربوط به دستگاههاى اجرايى است امر به معروف كنيم ، و اگر اشخاصى پيدا مى شوند كه خلاف مى كنند، معرفى كنيم به مقاماتى كه براى جلوگيرى مهيا هستند، و مشكلات را هم تحمل كنيم .
شما از اول اگر جلوى فساد را نگيريد، معلوم نيست كه به وضع سابق منتهى نشود.
از آنچه در نظر شرع حرام ، و آنچه برخلاف مسير ملت و كشور اسلامى ، و مخالف با حيثيت جمهورى اسلامى است ، به طور قاطع اگر جلوگيرى نشود همه مسئول مى باشند.
نفاق و منافقين
منافقها هستند كه بدتر از كفارند.
در اسلام از منافقين بيشتر تكذيب شده است ، و منافق اوضح مصاديق كفر است .
آن قدرى كه اسلام تكيه كرده است به اين كه منافقين را از بين ببرد يا اصلاحشان كند، براى كفار اين طور نيست . انسان مى داند با آدم كافر چه بكند، اما با منافقين نمى داند چه كند.
در سوره (منافقين ) ذكر مى فرمايد كيفيت منافقين را، كه اينها پيش تو اظهار ديانت مى كنند، اظهار اسلام مى كنند، لكن دروغ مى گويند، اينها مسلم نيستند، اينها منافق هستند.
آنچه ما امروز مبتلاى به آن هستيم ، و آن دسته منافقينى كه اظهار اسلام مى كنند و كمر اسلام را مى خواهند بشكنند، كار مسلمانها با اينها مشكل است ، حل مساله اينها بسيار مشكل است .
عيب بزرگ شما و هوادارانتان آن است كه نه از اسلام و قدرت معنوى آن ،
و نه از ملت مسلمان و انگيزه فداكارى او، اطلاعى داريد.
با آن كه سران منافقين در دامن آمريكا و فرانسه مشغول عياشى و خوشگذرانى هستند، مع الاسف عده اى نوجوان را با حيله و تزوير گول زده و قدرت تفكر را از آنان سلب نموده اند.
آنهايى كه اظهار اسلام مى كنند و بيمارستان را آتش مى زنند و مجروحها را سر مى برند، اينها را بشناسيد، اينها مسلم نيستند، اينها منافق هستند.
ننگتان باد اى تفاله هاى شيطان و عارتان باد اى خود فروختگان بين المللى ! كه در سوراخها خزيده و در مقابل ملتى كه در برابر قدرتها برخاسته است ،
به خرابكاريهاى جاهلانه پرداخته ايد.
گمان ندارم شما بتوانيد گروه و يا دسته اى را بيابيد كه جنايات و سفلگى شان به ابعاد اين گروهك منافقين باشد.
برنامه سلوك در نامه هاى عارف كامل مولى حسينقلى همدانى قدس سره
شرح حال آيت حق مولى حسين قلى همدانى
عارف وارسته ، حكيم فرزانه و فقيه بزرگوار ملاحسين قلى همدانى يكى از نوادر روزگار است كه در عرفان و سير و سلوك به اوج رسيده و توفيق راهبرى جمع كثيرى را به دست آورده ، استاد بى بديل دوران خود و بلكه پس از آن بوده است .
شيخ آقا بزرگ تهرانى قدس سره شرح حال او را چنين بيان مى كند: (او از اعاظم علماء و اكابر فقها شيعه و خاتمه علما اخلاق در عصر خود بوده است ، او در قريه شوند در جزين همدان در سال 1239 هجرى قمرى متولد شده ، و مقدمات را در طهران فراگرفته ، و بالاخره در دروس عالى در حوزه درس عالم اكبر شيخ عبدالحسين طهرانى مشهور به شيخ العراقين شركت نموده است . سپس به سبزوار سفر كرده ، و مدتها در آنجا اقامت گزيده ، و از درس فيلسوف معروف حاج مولى هادى سبزوارى بهره يافته و پس از آن مهاجرت به نجف اشرف نموده ، و سال هاى طولانى از درس شيخ مرتضى انصارى استفاده كرده است . و در قسمت اخلاق از آقا سيد على شوشترى استفاده نموده و شاگرد او بوده است . و بعد از فوت استادش متصدى فتوا نشد، و دنبال رياست نرفت ، بلكه در منزل نشست ، و طلاب با استعداد بدو روى آوردند، و منزل او محل اجتماع زبدگان علم و عمل شد. و شاگردان عجيبى در علم الهى و عرفان تربيت نموده ... و امام فقه و اصول را از تقريراتى كه خودش از بحث علامه انصارى نوشته بود، تدريس مى كرد. و در منزل نماز جماعت مى خواند براى خواص از مومنين و پيروانى كه آنها را تربيت نمود، و از ظلمات جهل به نور معرفت كشانيده و ايشان را با رياضات شرعيه و مجاهدات علميه از هر پستى طاهر و مطهر گردانيد، تا آنها از عبادالله الصالحين ، و از سالكين در راه خداوند شدند.) (67)
سيد محسن امين - رضوان الله عليه - كه به شاگردى او مفتخر بود، درباهر او مى نويسد: (و لم يكن فى زمانه و لا قبله بسنين و لا بعده كذلك من يماثله فى علم الاخلاق و تهذيب النفوس ) (68)
(در ميان معاصرانش نظيرى براى او در علم اخلاق و تهذيب نفوس يافت نمى شد).
محدث بزرگوار شيخ عباس قمى - رحمه الله عليه - پيرامون شخصيت با عظمت وى مى گويد:
كان من عباد الله الصالحين ، و نخبه الفقها الربانيين ؛ كان ينطق بالحكمه و الكلمه النافعه ، دائم المراقبه لربه حتى حكى انه ربما سكت فى اثناء الحث و التدريس خوفا من عروض الغفله عن الحضور و التكلم فى الله . كان على منهاج السيد ابن طاووس . (69)
(او از بندگان صالح خداوند و فقيهان برگزيده ربانى بود، سخنش حكيمانه كلامش سودمند بود، هميشه جانب پروردگارش را مراقب بود، به طورى كه حكايت شده است كه گاهى در خلال تدريس از بيم آنكه مبادا غفلتى پيش ‍ آمده و سخنى نه براى خداوند گفته شده باشد، سكوت مى نمود. او بر روش و طريقه سيد ابن طاووس بود.)
علامه طباطبايى مى گويد: (گروهى ، دسته جمعى توطئه مى كردند و روش ‍ عرفانى و الهى و توحيدى مرحوم آخوند را به باد انتقاد گرفته و در يك عريضه اى به مرحوم شربيانى - در هنگامى كه مرحوم شربيانى رياست مسلمين را داشته و رئيس مطلق وقت شمرده مى شده است - نوشتند كه ملا حسين قلى همدانى روشى صوفيانه در پيش گرفته است .
مرحوم شربيانى نامه را مطالعه فرمود و قلم را برداشته و زير نامه نوشت : (كاش خداوند مرا مثل آخوند صوفى قرار بدهد. با اين جمله آن عالم بزرگ ، كار تمام شد و دسيسه هاى آنان همه بر باد رفت .) (70)
نقل كرده اند: (آقا ميرزا جواد آقا ملكى ، يكى از شاگردان آخوند، بعد از دو سال تلمذ، خدمت استاد عرض مى كند: من در سير خود به جايى نرسيدم . آخوند در جواب از اسم و رسمش سوال مى كند، او تعجب كرده مى گويد: مرا نمى شناسيد؟ من جوادى تبريزى ملكى هستم . ايشان مى گويند: شما با فلان ملكى ها بستگى داريد؟ آقا ميرزا جواد آقا چون آنا را خوب و شايسته نمى دانسته از آنان انتقاد مى كند. آخوند همدانى در جواب مى فرمايد: هر وقت توانستى كفش آنها را كه بد مى دانى پيش پايشان جفت كنى ، من خود به سراغ تو خواهم آمد.
ميرزا جواد آقا فردا كه به درس مى رود خود را حاضر مى كند كه در محلى پائين تر از بقيه شاگردان بنشيند، تا رفته طلبه هايى كه از آن فاميل در نجف بودند و ايشان آنان را خوب نمى دانسته ، مورد محبت قرار مى دهد، تا جايى كه كفششان را پيش پاى آنها جفت مى كند. چون اين خبر به آن طايفه كه در تبريز ساكن بودند مى رسد رفع كدورت فاميلى مى شود. بعدا، آخوند او را ملاقات مى كند و مى فرمايد: دستور تازه اى نيست تو بايد حالت اصلاح شود تا از همين دستورات شرعى بهره مند شوى . ضمنا ياد آورى مى كند كه كتاب (مفتاح الفلاح ) شيخ بهائى براى عمل كردن خوب است .) (71)
شاگردان و آثار ملا حسين قلى همدانى
(او شاگردان بسيارى تربيت كرد كه هر يك آيتى عظيم از علم و عمل و اخلاق و عرفان الهى بودند.
از جمله : سيد احمد كربلائى ، و دامادش سيد ابوالقاسم اصفهانى ، و آقا سيد آغا دولت آبادى ، و شيخ باقر موسوى ، و شيخ محمد بهارى ، و شيخ باقر نجم آبادى و ميرزا جواد آغا تبريزى ، و سيد محمد سعيد حبوى ، و سيد حسن صدر، و سيد على همدانى ، و فرزندش : شيخ على و جمعى ديگر
كتبى بسيار در تقريرات دروس شيخ و غير آن از جمله قضا و شهادات و رهن و غيرها نوشته كه در كتابخانه حسينيه شوشترى ها در نجف اشرف و كتابخانه آقا ميرزا حسين نورى موجود است . و بالاخره در زيارت سيدالشهدا در كربلاى معلى در 28 شعبان سنه 1311 رحلت نمود. و شاگردش سيد محمود طالقانى در قصيده اى بر مرثيه او شعر گفت .) (72) (73)
چهار دستور العمل : (1)
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدالله رب العالمين ، و الصلوه و السلام على محمد و آل الطاهرين و لعنه الله على اعدائهم اجمعين .
مخفى نماناد بر برادران دينى كه به جز التزام به شرع شريف ، در تمام حركات و سكنات و تكليف و لحظات و غيرها راهى به قرب حضرت ملك الملوك - جل جلاله - نيست ، و به خرافات ذوقيه ، اگر چه ذوق در غير اين مقام خوب است ، كماداب الجهال و الصوفيه - خذلهم الله - جل جلاله - (يعنى همان گونه كه شيوه نادانان و متصوفه - كه خداوند خوارشان گرداند - مى باشد) راه رفتن لايوجب الا بعدا (يعنى جز دورى از خداوند گوشت بوده باشد، اگر ايمان به عصمت ائمه اطهار - صلوه الله عليهم - آورده باشد، بايد بفهمد كه از حضرت احديت دور خواهد شد؛ و هكذا (يعنى همچنين ) در كيفيت ذكر بغير ما ورد عن الساده المعصومين عليه السلام (يعنى به غير از آنچه از سروران معصوم رسيده است )، عمل نمايد. بناءاء على هذا (يعنى بنابراين ) بايد مقدم بدارد شرع شريف را، و اهتمام نمايد هر چه در شرع شريف اهتمام به آن شده ، و آنچه اين ضعيف از عقل و نقل استفاده كرده ام اين است كه اهم اشياء از براى طالب قرب ، جد و سعى تمام در ترك معصيت است ، تا اين خدمت را انجام ندهى نه ذكرت و نه فكرت به حال قلبت فايده نخواهد بخشيد، چرا كه پيشكش و خدمت كردن كسى كه با سلطان در مقام عصيان و انكار است ، بى فائده خواهد بود.
نمى دانم كدام سلطان اعظم از اين سلطان عظيم الشان است ، و كدام نقار اقبح از نقار با اوست (يعنى و كدامين ستيز زشتر از ستيز با اوست )
فافهم مما ذكرت ، ان طلبك حجه الهيه مع كونك مرتكبا للمعصيه امر فاسد جدا و كيف يخفى عليك كون المعصيه سببا للنفره و كون النفر ر مانعه الجمع معه المحبه و اذا تحقق عندك ان ترك المعصيه اول الدين و آخره ، ظاهره و باطنه . فبادر الى المجاهده و اشتغل بتمام الجد الى المراقبه ، من اول قيامك من نومك فى جميع آنائك الى نومك ، و الزام الادب فى مقدس ‍ حضرته . و اعلم انك بجميع اجزا وجودگ ذره ذره اسير قدرته ، وراع حرمه شريف حضوره ، و اعبده كانك تراه ، فان لم تكن تراه فانه يراك ، و التفت دائما الى عظمته و حقارتك ، و رفعته و دنائتك ، عزته و ذلتك ، و غناه و حاجتك ، و لا تغفل شناعه غفلتك عنه - جل جلاله - مع التفاته اليك دائما، و قم بين يديه مقام العبد الذليل الضعيف ، و تبصبص تحت قدميه بصبصته الكلب النحيف . اولا يكفيك شرفا و فخرا انه اذن لك فى ذكر اسمه العظيم بلسانك الكثيف الذى نجسته قاذوراه المعاصى .
(از آنچه بيان شد، بايد دريابى كه مطالبه حجت الهى با وجود ارتكاب گناه امرى است فاسد، و براستى چگونه بر تو پوشيده ماند كه گناه موجب نفرت و انزجار مى گردد، و انزجار با محبت جمع ناشدنى است .
حال كه دانستى ترك گناه آغاز دين و انجام آن ، ظاهر دين و باطن آن است پس به مجاهده و تلاش مبادرت ورز. و با جديت تمام ، از لحظه اى كه بر مى خيزى تا زمانى كه به خواب مى روى ، مراقب خويش باش ، و ادب را در محضر مقدس او رعايت نما. و بدان كه تو با تمام اجزا و ذرات وجودت اسير قدرت اوئى ، و احترام حضور گرامى او را رعايت نما.
چنان عبادتش كن كه گوئى او را مى بينى ، و اگر تو او را نمى بينى او توو را مى بيند هميشه متوجه باش كه او بزرگ است و تو كوچك ، او والاست و تو پست ، او عزيز است و تو ذليل ، او بى نياز است و تو نيازمند. و از زشتى غفلت از او غافل مشو كه او هميشه به تو توجه دارد. در برابر او چون بنده خوار و ناتوان قرار گير، و زير پاى او بسان سگى ناتوان چاپلوسى نما. آيا تو را از اين شرافت و افتخار بس نيست كه تو را رخصت داد تا نام با عظمتش را بر زبانى كه آلوده به گناهان است جارى سازى )
پس اى عزيز! چون اين كريم رحيم زبان تو را محزون كوه نور، يعنى ذكر اسم شريف قرار داده ، بى حيائى است مخزن سلطان را آلوده به نجاست و قاذورات شريف قرار داده ، بى حيائى است مخزن سلطان را آلوده به نجاست و قاذورات غيبت و دروغ و فحش و اذيت و غيرها من المعاصى (يعنى و گناهان ديگر) نمودن مخزن سلطان بايد محلش پر عطر و گلاب باشد، نه نجس مملو از قاذورات (يعنى نجاسات ) و بى شك چون دقت در مراقبه نكرده اى ، نمى دانى كه از جوارح سبعه (يعنى اعضاى هفتگانه ) يعنى گوش و زبان و چشم و دست و پا و بطن و فرج چه معصيت ها مى كنى ، و چه آتشها روشن مى نمائى ، و چه فسادها در دين خودت برپا مى كنى ، و چه زخم هاى منكره به سيف و سنان زبانت (يعنى شمشير و سرنيزه زبانت ) به قلبت مى زنى .
اگر نكشته باشى بسيار خوبست .
اگر بخواهم شرح اين مفاسد را بيان نمايم در كتاب نمى گنجد، در يك ورق چه مى توانم بكنم . تو كه هنوز جوارحت را از معاصى پاك نكرده اى ، چگونه منتظرى كه در شرح احوال قلبت چيزى به تو بنويسم . پس البدار، البدار الى التوبه الصادقه ثم العجل فى الجد و المراقبه . (يعنى پس بشتاب ، بشتاب به سوى توبه راستين آنگاه به سرعت به تلاش و مراقبت رو آر)
خلاصه بعد از سعى در مراقبه ، البته طالب قرب ، بيدارى و قيام سحر را اقلا يك دو ساعت به طلوع فجر مانده الى مطلع الشمس (يعنى تا زمان طلوع خورشيد) از دست ندهد، و نماز شب را با آداب و حضور قلب بجا بياور، و اگر وقتش زيادتر باشد به ذكر يا فكر يا مناجات مشغول بشود، وليكن قدر معينى از شب بايد مشغول ذكر با حضور بشود، در تمام حالاتش خالى از حزن نبوده باشد، اگر ندارد تحصيل نمايد به اسبابش . و بعد از فراغ ، تسبيح سيده نساء عليه السلام و دوازده مرتبه سوره توحيد، و ده مرتبه لااله الاالله وحده لاشريك له له الملك الى آخر، و صد مرتبه لااله الا الله و هفتاد مرتبه استغفار بخواند، و قدرى از قرآن شريف تلاوت نمايد، و دعاى معروف صباح - اعنى : يامن دلع لسان الصباح الى آحر - البته خوانده شود، و دائما با وضو باشد، و اگر بعد از هر وضو دو ركعت نماز بكند بسيار خوبست . بسيار ملتفل باشد كه به هيچوجه اذيتش به غير نرسد، و در قضاء حوايج مسلمين لاسيما (يعنى بويژه ) علما و لا سيما اتقيائهم (يعنى بويژه پرهيزكارانشان ) سعى بليغ نمايد، و در هر مجلس كه مظنه (يعنى گمان ) وقوع در معصيت است ، البته ، البته ، البته اجتناب نمايد، بلكه مجالست با اهل غفلت به غير شغل ضروره (يعنى مگر در موارد لزوم ) مضر است ، اگر چه از معصيت خالى باشد.
كثرت اشتغال به مباحات ، و شوخى بسيار كردن ، و لغو گرفتن ، و گوش به اراجيف دادن ، قلب را مى ميراند
اگر بى مراقبه مشغول به ذكر و فكر بشود بى فائده خواهد بود، اگر چه حال هم بياورد چرا كه آن حال دوام پيدا نخواهد كرد. گول حالى كه ذكر بياورد، بى مراقبه نبايد خورد زياده طاقت ندارم ، بسيار التماس دعا از همه شماها دارم . اين حقير كثيرالتقصير و المعاصى را فراموش ننمائيد و در شب جمعه صد مرتبه ، و در عصر روز جمع صد مرتبه سوره قدر بخواند، و از جمله ابواب عظيمه ايمان ، حب فى الله - جل جلاله - و بغض فى الله - جل جلاله - (يعنى مهر و كين در راه خدا) مى باشد، و قد عقدله فى الوسائل و غيرها من كتب الاخبار بابا مستقلا، فارجع اليها، لعلك تعرف عظمته و تاخذ لنفسك نصيبا منه (يعنى در كتاب وسايل و ديگر كتب روائى فصل مستقلى به اين موضوع اختصاص داده شده است ، پس به آنها مراجعه نما، تا شايد عظمت آن را دريابى ، و بهره اى از آن براى خويش ‍ برگيرى )
شكى نيست كه محبوب اول ، ذات اقدس كبريائى - جل جلاله - مى باشد، بل و كل محبه لا ترجع الى محبه فليس بشى ء قم بعده (يعنى بلكه هر محبتى كه به محبت او باز نگردد ارزشى ندارد، و پس از آن ) بايد هركس را اين سلطان عظيم الشان بيشتر دوست داشته باشد (بيشتر دوست بدارد) پس اول محبوب بعد از واجب الوجود وجود مقدس ختمى ماب - صلوه اله عليه و آله - مى باشد ثم بعده امير المومنين عليه السلام ثم الائمه المعصومين عليه السلام ثم الانبياء و الملائكه ، ثم الاوصيا، ثم العلماء و الاولياء (يعنى پس از او حضرت امير عليه السلام آنگاه امامن معصوم عليه السلام و سپس پيامبران و فرشتگان ، و بعد اوصيا و پس از ايشان دانشمندان و اوليا قرار دارند و در زمان خودش اتقاى زمانش را، لاسيما (يعنى بويژه ) اگر عالم باشد، ترجيح بدهد در محبت بركسانى كه بعد از اويند نيز در درجه ، و هكذا يتنزل (يعنى همين طور پايين برود) وليكن سعى نمايد صادق باشد در اين محبت ، مرتبه آسانى نيست اگر متفكر باشيد خواهيد فهميد كه اگر آثار محبت در حركات و سكنات ظاهر شد، مشخص ‍ مدعى اين محبت صادق است ، و الا فلا. ليكن گمان ندارم كه به كنه و لوازمش برسى ، و حقير هم بيش از اين در وسعم نيست
الحاصل لا طريق الى القرب الا بشرع شريف ، فى كل كلى و جزئى (يعنى خلاصه آنكه راهى به سوى تقرب به خداوند نيست مگر به پيروى نمودن از دين در تمام كارهاى بزرگ و كوچك ).(74)
والسلام
چهار دستور العمل : (2)
بسم الله الرحمن الرحيم
اى همبازى اطفال ! و اى حمال اثقال ! و اى محبوس چاه جاه ! و اى مسموم مار مال ! اى غريق بحر دنيا! و اى اسير همومات آمال ! مگر نشنيده اى و نخوانده اى : انما الدنيا لعب و لهو (يعنى همانا دنيا بازى و سرگرمى است ) و نشنيده اى فرموده آن حكيم غيب دان منزه از عيب و شين را كه به فرزند ارجمند خطاب كرده : بنى ان الدنيابحر عميق غرق فيها الاكثرون (يعنى فرزندم ! همانا دنيا دريائى ژرف است كه بيشترين مردم در آن غرق گشته اند) و حقير عرض مى كنم : عن تحقيق و نحن منهم (يعنى قطعا ما نيز از آن غرق شدگانيم )
و اگر بخواهى عمق درياى حكمتش را بفهمى در حقيقت لفظ (بحر عميق ) فكر نما. ببين چقدر از جواهر حكمت در اين صندوق كوچك براى متفكرين ، به عنوان هديه درج فرموده . همين قدر بدان دريا نهنگ دارد، ماهى دارد، جانورهاى عجيبه آن بسيار و مهالك غريبخ آن بى شمار، جزاير هولناكش زهره شيران را آب ، و كوههاى سهمناكش چه بسيار مردمان را ناياب نموده ، اصل وميدان اين دريا از ظلمات جهل ناشى شده است ، و در اوديه اراضى قلوب اهل غفلت جا دارد. امواج آمالش بسى كشتيهاى عمر را به باد فنا داده ، و جبال هموم و غمومش بسا پشته ها نهاده ، مارهاى معاصى مهلكه آن ، چه بسا اشخاص را به سم خود هلاك كرده ، نهنگهاى اوصاف مذمومه اش چه كسان را فرو برده ، و آب محبت تلخ و شورش چه مردمان را كور، و چه چشمها را بى نور نموده . هر كه در اين دريا غرق شد سر از گريبان نارجحيم بيرون آورده ، در عذاب اليم خواهد ماند.
آدمهاى اين دريا (نسناس )، و سياحت ايشان در اين دريا به ساحت وسواس است . راهزنانش جنود ابليس ، و اسلحه جنگشان خدعه و تلبيس ‍ است . اگر از عمق اين دريا بپرسى ، عرض خواهم كرد كه انتها ندارد، و اگر باور ندارى ، به غواصان اين دريا، يعنى اهل دنيا از اولين و آخرين نظر نما، و ببين كه همگى در آن غرق شده ، احدى به قعر آن نرسيده ، و اگر بهتر مى خواهى بفهمى ، به حال خراب خود نگاه كن و ببين كه هر قدر داشته باشى ، باز زياده از آن را طالبى ، و حرصت در جايى توقف نمى كند.
اى آقاى من ! اين دنيا چگونه مردم را به خاك سياه نشانده ، و قلوب ايشان را كه براى محبت و معرفت خلق شده ، طويله اسب و استر نموده . جوارحشان از قاذورات گنديده ، و دلهايشان آنى خضوع و خشوع نديده تو ذره اى ذوق حلاوت طاعت را نچشيده . نه در نهادشان از توبه اثرى ، و نه در اوهام تفكر نحس ايشان از خداوند - جل جلاله - خبرى . شب و روز به سيف و سنان لسان عرض و مال و عصمت مسلمانان را پاره پاره مى كنند، قلوبشان خالى از ذكر و فكر و مملو از حيله و مكر است . دست عقل را بسته ، و دست هوا را گشاده . چه زخمها از آن دست ها بر كبد دين رسيده ، و چه مصيبتها درشرع شريف برپا شده لباس خدائيان را كنده و جامه فرنگيان را پوشيده اطمعه و اشربه اسلام را بدل به زهر و زقوم نصارى ، و دهريان نموده اند. وظاى شرع را متروك و آداب كفر را مسلوك داشته اند. بازار كفر و شرك در بلادشان معمور و آباد و سوق اسلامشان مخروب و برباد.
وافضيحتاه ! عسكر كفر در بلاد وجود، منصور و مسرور، و لشكر اسلام مقتول و ماسورند.
نه ما را در عافيت كارمان فكرتى ، و نه از سياستهاى الهيه (كه ) بر امم ماضيه رسيده ، عبرتى . قضيه هايله ابابيل را شوخى و قصه فرعون و قابيل را مزاح پنداشته ايم زمينى كه قارون را با گنج بسيار فرو برد، با ماى كج و گيجها، موجود است .
جان من ! آن بادهائى كه به آنها قوم هود را تاديب نمود و فرمود، حال هم ، آن قادر حليم را مطيعند. اگر تو از اطاعت امر آن سلطان عظيم الشان جرات نموده ، سرپيچيده اى ، خاك و آب و باد و كلوخ و سنگ ، ذليل و منقاد اويند بلى ، گول صبر و حلمش را خورده اند، از حكمرانى عظيم او غافل شده ، لباس شرم و حيا را كنده ، قدم جرات را پيش گذاشته ، در حضور عزو جلالش مرتكب معصيت او شده (اند) مگر نمى بينى ! چگونه حكم محكم او در سماوات وارضين جارى است . مگر نخوانده اى كه يوم نشور، آسمانها منشور مى شود.
بلى ، چه گويم از شر آن روز پر آه و سوزى كه قلوب خافقين (يعنى شرق و غرب ) را خوفش گداخته . چگونه نشود، و دلهايشان از روزى كه زمين آن آتش سوزان و صراطش تيزتر از شمشير بران است .
عقل ها پران و اشكها ريزان است و نجومش منتشر، و مردمانش چون جراد منتشر. هولش عظيم و انبيا در اضطراب و بيم اند. اخيار مدهوش و ابرار بى هوشند. شدائدش بسيار، و محنتش بسيار است . آفتاب بالاى سر، و زمين چون كوره آهنگر بدنها در عرق غرق ، و لحوم و عظام در سوز و حرق . جهنم دورشان را گرفته ، و راه فرار برايشان بسته . ظالم شرمسار و عادل اشكبار. نامه ها پران بر يمين و يسار.
مردم در دهشت و انتظار. ملائك غلاظ شداد در تردد، و عقوبت الهيه بر مرده عصاره در تشدد
يكى از اسامى آن روز يوم الحصاه (يعنى روز شمارش ) است و ديگرى يوم التناد (يعنى روزى كه در آن فريادها بلند است ) از طرفى منادى به خنده و بشارت ندا مى كند: يا اهل الجنه اركبوا (يعنى اى بهشتيان بر نشينيد) و از جاى ديگر ندا مى كند كه : يا اهل النار اخسئوا (يعنى اى اهل آتش برويد گم شويد) و يكى را خلعت مى بخشند، و ديگرى مى كشند. طائفه اى سرمست شراب طهور، و قومى جگرهاشان قطعه قطعه از ضرايع و زقوم .
مانده ام حيران . نمى دانم از قهرش بيان كنم ، يا از مهرش بگويم اهل قهرش ‍ خاكيان و اهل مهرش افلاكيانند، يعنى اشخاصى كه خود را به افلاك نوريه رسانده اند، اعتنائى اصلا به اين افلاك ندارند، جسمشان جان و جانشان در عرش رحمان
اى به فداى قلوبى كه نور الهى - جل جلاله - در آنها تابان ، و جلالت مرتبه شان بى پايان . خود را از عالم گسسته ، و به عالم انوار پيوسته ، منور به انوار معرفت و مخلع به خلعت محبت . زهدشان پشت پا به دنيا زده ، توكلشان سر از گريبان توحيد بيرون آورده ، از خلق عالم رميده و به مقام قرب آرميده ، فكرشان نور و ذكرشان نور، و باطن و ظاهر و جسم و جان و خيال و عقل و جنان همه نور و غرق درياى نور، و باطن و ظاهر و جسم و جان و خيال و عقل و جنان همه نور وغرق درياى نور.
بس است من ناپاك كجا و مدح و وصف پاكان كجا؟ امثال ماها بايد در تدبير ترك معصيت باشيم ، اگر اصل ايمان را محكم كرده باشيم . دنيا نه چنان ما را فريب داده و كر و كور كرده است كه امثال اين مواعظ در قلوب قاسئه ما اثرى كند. همين قدر مى دانم كه تكليف مريض ، رجوع به طبيب است ، و تكليف طبيب معالجه حال ، نه مريض مطيع و نه طبيب حاذق است ، ولى اگر مريض مطيع باشد، خداوند رحيم او را لابد به طبيب حاذق خواهد رسانيد، و اگر مطيع نباشد، سكوت كردن با او اولى است . (75)
والسلام
چهار دستور العمل : (3)
بسم الله تعالى
يا سلمان ! اى از آشنايان دور! و اى بيگانگان محشور! اى انس گرفته به آواز غرور! و اى متوحش از دار السرور! گوشت را باز كن ، تا در جوش و خروشت آورند.
و اين ادويه الهى را نوش كن ، تا عقل و هوشت بخشند. اين قدر بدان كه سليمان نبى - صلى الله جل جلاله على نبينا و آله و عليه السلام - تا عسكر شوم نفس و ابليس را در وجود شريف خودش تار و مار ننمود، در حكمرانى بر انس و جن متمكن و برقار نشد. و تا جند عقل و ملك را بر حصن حصين دل مسلط نكرد، دستش به خانم الهى مزين نگرديد
خبر ندارى عساكر ملعونه شيطان چه مفسده ها در قلبت بر پا نموده ، و مطلع نيستى كه چه فتنه ها و چه آشوبها در مملكت دلت بر پا كرده اند
حب دنيا كه عمده و اركان قبيحه ايشان است ، ببين چگونه جارى كرده اند درست تامل كن ، و ببين كه به اين قانون شوم چه مصيبتها و فريادها در دين مردم بلند است .
گاهى امر مى كند كه طلب جاه كن ، تا به چاهت بيندازند و گاهى مال جمع كن ، تا گرفتار مارت كنند. و چنان به نظرت جلوه داده اند كه جاه امرى است مرغوب ، و مال چيزى است مطلوب و تو مى دانى كه طالب جاه در دنيا و آخرت به چه مرارتها خواهد افتاد و به چه نفاها و تزويرها مبتلا خواهد شد
امان از خانه هائى كه به حكم نحسش خراب مى شود، وفرياد از مالهائى كه به امر نحس او به غارت مى رود، و چه قلب هاى مظلومان را شكسته ، و چه خانمان را به نيش ظلم ، تار و پودشان را از هم گسسته زبانش دائما در فحش ‍ و غيبت واستهزا و دروغ و خودستانى و وعده و وعيد و ايذا مسلمانان و آزار مردمان ....(76) (77)
چهار دستور العمل : (4)
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين ، و صلى الله على خير خلقه محمد و آله الطاهرين
و بعد، بر طالبان نجات و سعادت ابدى مخفى نماناد كه اهل نجات دو طايف مى باشند: يك طايفه اهل يمين و طايفه ديگر مقربين اند.
و اگر طالب سعادت عمل به وظيفه اصحاب يمين ، كه عبارت از ترك معصيت باشد نمود، از آنها خواهد شد و مقربين علاوه بر آنها وظيفه ديگر دارند، كه غرض بيان آنها نيست .
اولا بايد فهميد كه اگر شخص انسانى فهميد حقارت و پستى خود را، هم بعد از آن فهميد عظمت و قدرت خضرت ملك الملوك را، البته خواهد فهميد كه جرات قدم برداشتن و اقدام به معصيت نمودن در حضور چنين سلطان عظيم الشانى در نهايت قبح و شناعت و بدبختى مى باشد.
چرا غافل است از قدرت قادرى كه اگر اراده نمايد فناى همه موجودات را، به محض اراده آن سلطان عظيم الشان ، همگى به باد فنا رفته ، ملحق به معدومات خواهد شد. اينكه مى بينى معصيت در نظرت سهل شده به جهت امورى چند است ، كه بعض آنها را ذكر مى كنم :
اولا: فكر خود را تماما متوجه به دنياى دنى كرده ، از اين جهت بالمره از نفع و ضر اخروى غافل شده اى
نمى دانى چه بسيار بسيار، منافع و سعادت ابديه از تو فوت شده و چه قدر ضررهاى بزرگ بسيار، به خود زده اى .
و ثانيا: عجز و حاجت وفقر خودت را ملتفت نيستى ، كه ذره ذره بدنت بخ خفظ كاركنان او، كه ملائكه باشند برپاست .
و ثالثا: نمى دانى كه در هر آنى از آنات ، و در هر جز از اجزا بدنت نعم غير متناهيه مرحمت از او شده و مى شود، كه به بيان و بنان ممكن نيست حصر آنها با اين حال چگونه نعمت او را در معصيت او صرف مى كنى !؟
و رابعا: چگونه غافلى از عقوبات سخت او؟ مگر نمى دانى كه ما بين مرگ و قيامت هزار غصه هست ، و آسانترين آنها تلخى جان كندن است چرا از شدائد قيامت غافلى ؟ امان از روزى كه از دهشت و وحشت او مقربين در خوف و اضطراب مى باشند چرا نباشند؟ از روزى كه زمينش و هوايش ‍ آتش ، و جهنم به اطراف خلايق محيط، و ملائك غلاظ و شداد در بگير و ببند. نيكان در وحشت و اضطراب ، و بدان در شكنجه و عذاب . آفتاب در بالاى سر، و زمين گرمتر از كوره آهنگر.
خطر حساب از يك طرف ، و دهشت صراط از يك طرف . و حال هنوز كار به جهنم نرسيده . از آتش و سلاسل و اغلال او بگويم ، يا از مار و عقربهايش ‍ بيان نمايم .
خلاصه ، اينها همه مختصر نويسى است اين فقراتى كه گفته شد از هزار يك بيان نشد. تمام سفارشهاى اين بينوا به تو، اهتمام در ترك معصيت است . اگر اين خدمت را انجام دادى آخر الامر تو را به جاهاى بلند خواهد رسانيد. البته البته در اجتناب از معصيت كوتاهى مكن ، و اگر خداى نخواسته معصيت كردى ، زود توبه نما، و دو ركعت نماز به جا آور، و بعد از نماز هفتاد مرتبه استغفار كن ، و سر به سجده بگذار، و در سجده از حضرت پروردگار عفو بخواه . اميدوارم عفو بفرمايد.
معاصى كبيره در بعض رساله عمليه ثبت شده ، ياد بگير و ترك نما. و زنهار پيرامون غيبت و دروغ و اذيت .
اقلا يك ساعت به صبح مانده بيدار شود، سجده به جا بياورد. آنچه در منهاج النجاه مرحوم ملا محسن فيض - رضوان الله جل جلاله عليه - مذكور است كافى و شافى است از براى عمل شب و روز تو. به همان نحو عمل نما، و سعى كن كه عمل و ذكرت به محض زبان نباشد، و با حضور قلب باشد، كه عمل بى حضور اصلاح قلب نمى كند، اگر چه ثواب كمى دارد. البته ، البته ! از غذاى حرام فرار كن . مخور مگر حلال غذا را كم بخور، و زياد مخور، يعنى زياده بر حاجت بينه مخور. نه چندان بخور كه تو را سنگين بكند، و از عمل باز دارد، و نه چندان كم بخور كه ضعف بياوردد، و به سبب ضعف از عبادت مانع شود، و هر قدر بتوانى روزه بگير، به شرطى كه شب ، جاى روز را پر نكنى . الحاصل غذا به قدر حاجت بدن ممدوح و زياده و كم ، هر دو مذموم . شروع كن به نماز با قلب پاك از حقد و حسد و غل و غش مسلمانان و لباس و فرش و مكان نمازت بايد مباح باشد، اگر چه مكان غير محل جبهه نجس بودنش به نجاست غير متعديه نماز را باطل نمى كند ولى نبودنش بهتر است . وبايست به نماز، ايستادن بنده در حضور مولاى جليل ، با گردن كج ، و قلب خاضع و خاشع . و بعد از فريضه صبح هفتاد مرتبه استغفار و صد مرتبه كلمه طيبه توحيد، و دعاى صباح مشهور بخوان ، و تسبيح سيده نسا را بعد از فريضه ترك مكن ، و هر روز هر قدر بتوانى ، لااقل يك جز قرآن ، با احترام و وضو و خشوع و خضوع بخوان ، و در بين خواندن حرف مزن ، مگر در مقام ضرورت و در وقت خواب شهادت را بخوان ، و آيه الكرسى ، و يك مرتبه فاتحه ، و چهار سوره توحيد و پانزده مرتبه سوره قدر، و آيه شهد الله ....بخوان و استغفار هم مناسب است و اگر بعضى از اوقات بتوانى سوره مباركه توحيد را صد مرتبه بخوانى ، بسيار خوب است و از ياد مرگ غافل مشو و دست بر گونه راست گذاشته به طرف راست با ياد خدا بخواب .
و از وصيت كردن غافل مشو و ذكر مبارك : لااله انت سبحانك انى كنت من الظالمين را هر قدر بخوانى ، و هر وقت بسيار بگو، اولا در شب و شب جمعه در هر يك صد مرتبه سوره مباركه قدر را بخوان ، و دعاى كميل را در هر شب جمعه ترك مكن ، و مناجات خمسه عشر را، حالت با هر كدام از آنها مناسب باشد، لاسيما مناجات مساكين و تابين مفتقرين و مريدين و متوسلين و معتصمين را بسيار بخوان و دعاهاى صحيفه كامله ، هر كدام در مقام مناسب ، بسيار خوب است .
و در وقت عصر هفتاد بار استغفار و يك سبحان الله العظيم ، سبحان الله و بحمده بخوان ، و استغفارات خاصه را هم بخوان ، و سجده طويل را فراموش مكن ، و قنوت طول دادن بسيار خوب است ، و همه اينها با ترك معاصى بسيار خوب است التماس دعا دارم (78)
برنامه سلوك در نامه هاى عارف كامل سيد احمد طهرانى قدس سره
شرح حال آيت حق سيد احمد طهرانى
جمال السالكين آيه الله حاج سيد احمد طهرانى كربلائى از بزرگان فقه و فلسفه و عرفان است كه در وادى سير و سلوك گام نهاده و به قله كمال بار يافته است . (او پس از رحلت حضرت آيه الله العظمى آخوند مولى حسين قلى همدانى - رضوان الله عليه - در نجف اشرف ، با عديل و همرديف خود، مرحوم حاج شيخ محمد بهارى ، در ميان سيصد تن از شاگردان آن مرحوم ، از مبرزترين شاگردان ، و از اساتيد وحيد عرفان و سير و سلوك بوده اند، و پس از مهاجرت آيه الله بهارى به همدان ، يگانه عالم اخلاق و مربى نفوس و راهنماى طالبان حقيقت در طى راه مقصود، و ورود در سبل سلام ، و ارائه طريق لقاى حضرت احديت ، و سير در معارج و مدارج كمال نفس انسانى ، و ايصال به كعبه مقصود، و حرم معبود بوده است .) (79)
علامه طباطبائى درباره ايشان مى نويسد:
(مرحوم سيد اصلا اصفهانى بوده ، ولى نشو و نماى وى در كربلاى معلى بوده و بعد از ادارك و رشد به تحصيل ادبيات پرداخته و چنانچه از انواع مراسلاتى كه به شاگردان و ارادت كيشان خويش نگاشته پيداست قلمى شيوا و بيانى معجزه آسا داشته ، پس از تكميل ادبيات وارد علوم دينيه گرديد و سرانجام به حوزه درس مرحوم آخوند ملا كاظم خراسانى -رضوان الله عليه - ملحق شده و دوره تعلم علوم ظاهرى را در تحت تربيت ايشان انجام داده ، و اخيرا در بوته تربيت و تهذيب مرحوم آيه الحق و استاد وقت ، شيخ بزرگوار، آخوند ملاحسين قلى همدانى - قدس سره العزيز - قرار گرفته و ساليان دراز در ملازمت مرحوم آخوند بوده ، و از همگنان گوى سبقت ربوده و بالاخره در صف اول و طبقه نخستين تلامذه و تربيت يافتگان ايشان مستقر گرديد، در علوم ظاهرى و باطنى مكانى مكين و مقامى امين اشغال نمود، و بعد از درگذشت مرحوم آخوند، در عتبه مقدس نجف اشرف اقامت گزيده و به درس فقه اشتغال ورزيده و در معارف الهيه وتربيت و تكميل مردم ، يد بيضا نشان مى داد. جمعى كثير از بزرگان و وارستگان به يمن تربيت و تكميل آن بزرگوار، قدم د ردائره كمال گذاشته ، پشت پاى به بساط طبيعت زده و از مكان دارالخلد و محرمان حريم قرب شدند كه از آن جمله است ، سيد اجل ، آيت حق و نادره دهر، عالم عابد، فقيه محدث ، شاعر مفلق ، سيد العلماء الربانيين مرحوم حاج ميرزا على قاضى طباطبائى تبريزى (1285 ه‍ق - 1366 ه‍ق ) كه در معارف الهيه و فقه و حديث و اخلاق استاد اين ناجيز مى باشد - رفع الله در جاته الساميه و افاض علينا من بركاته - سيد بزرگوار صاحب ترجمه در سال 1330 ه‍ق در عتبه مقدس نجف زندگى مستعار را بدرود گفت ، و روان پاكش به عالم بالا پرواز كرد. رحمه الله عليه (80)
حكايت هايى درباره او:
مرحوم آيه الله العظمى آقا سيد جمال الدين گلپايگانى قدس سره كه از زمره شاگردان آن مرحوم است ، مى گويد: (يك شب كه بر حسب معمول به مسجد سهله آمدم براى عبادت - و عادت من اين بود كه : به دستور استاد (81)، هر وقت شبها به مسجد سهله مى رفتم ، اولا نماز مغرب و عشا را به جاى مى آوردم ، و سپس اعمال وارده در مقامات مسجد را انجام مى دادم ، و پس از آن دستمالى كه در آن نان و چيزى بود، به عنوان غذا باز مى كردم ، و مقدارى مى خوردم .
آنگاه قدرى استراحت نموده ، و مى خوابيدم ، و سپس چندين ساعت به اذان صبح مانده برمى خواستم ، و مشغول نماز و دعا و ذكر و فكر مى شدم ، و در موقع اذان صبح نماز صبح را مى گزاردم ، و تا اول طلوع آفتاب به بقيه وظائف و اعمال خود ادامه مى دادم . آنگاه به نجف مراجعت مى نمودم
در آن شب كه نماز مغرب و عشا و اعمال مسجد را به جاى مى آوردم و تقريبا دو ساعت از شب مى گذشت ، همين كه نشستم ، و دستمال خود را باز كردم ، تا چيزى بخورم ، هنوز مشغول خوردن نشده بودم كه صداى مناجات و ناله اى به گوش من رسيد، و غير از من هم در اين مسجد تاريك احدى نبود.
اين صدا از ضلع شمال ، وسط ديوار مسجد، درست در مقابل و رو به روى مقام مطهر حضرت امام زمان - عجل الله تعالى فرجه - شروع شده ، و به طورى جذاب و گيرا، و توام با سوز و گداز و ناله ، و اشعار عربى و فارسى و مناجات ها، و دعاهاى عاليه المضامين بود كه به كلى حال ما را و ذهن ما را متوجه خود نمود. من نتوانستم يك لقمه از نان بخورم ، و دستمال همين طور باز مانده بود، و نتوانستم بخوابم و استراحت كنم ، ونتوانستم به نماز شب و دعا و ذكر وفكر خود بپردازم و همين طور متوجه و منصرف به سوى او بودم .
صاحب صدا ساعتى گريه و مناجات داشت ، و سپس ساكت مى شد. قدرى مى گذشت ، دوباره مشغول خواندن و درد دل كردن مى شد، باز آرام مى گرفت . و سپس ساعتى مشغول مى شد، و آرام مى گرفت . و هرگاه شروع مى كرد به خواندن ، چند قدمى جلوتر مى آمد، به طورى كه به اذان صبح كه رسيد، در مقابل مقام مطهر امام زمان - ارواحنا فداه - رسيده بود. در اين حال خطاب به حضرت نموده ، و پس از گريه طولانى ، و سوز و ناله شديدى و دلخراشى ، اين اشعار را با تخاطب و گفتگوى با آن حضرت خواند:
ما بدين در، نه پى حشمت و جاه آمده ايم
از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم
رهرو منزل عشقيم و ز سرحد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين
به گدائى به در خانه شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست
كه در اين بحر كرم ، غرق گناه آمده ايم
آبرو مى رود اى ابر خطا شوى ببار
كه به ايوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرق پشمينه بينداز كه ما
از پى قافله با آتش راه آمده ايم
و ديگر ساكت شد و هيچ نگفت ، و در تاريكى چندين ركعت نماز گذارد، تا سپيده صبح دميد. آنگاه نماز را به جاى آورده و مشغول به خود در تعقيبات ، و ذكر و فكر بود تا آفتاب دميد. آن وقت برخاست و از مسجد خارج شد. و من تمام آن شب را بيدار بودم ، و از همه كار و بار خود واماندم ، و مات و مبهوت وى بودم
چون خواستم از مسجد بيرون شوم ، از سر خدمه آنجا كه اطاقش خارج از مسجد، و در ضلع شرقى بود، پرسيدم : اين شخص كه بود؟ آيا شما او را مى شناسيد گفتند: آرى ! اين مردى است به نام سيد احمد كربلائى بعضى از شب هاى خلوت كه در مسجد كسى نيست مى آيد، و حال و وضعش هم همين طور است كه ديديد) (82)
از صاحب ترجمه نقل است كه فرموده اند: (روزى در جائى استراحت كرده بودم ، كسى مرا بيدار كرد و گفت : اگر مى خواهى نور اسفهبد يه را تماشا كنى ، از جاى برخيز. وقتى چشم گشودم ، ديدم نورى بى حد و اندازه مشرق و مغرب عالم را فرا گرفته است ) علامه طباطبايى فرموده اند: (اين همان مرحله تجلى نفس است كه بدين صورت و به كيفيت نور غير محدود، مشاهده مى شود) (83)
آيه الله حاج سيد على لواسانى از والدشان مرحوم آيه الله سيد ابوالقاسم لواسانى نقل مى كنند: (روزى از روزها كه درس تمام شد، و شاگردان شروع به رفتن كردند، و من هم برخاستم كه بروم مرحوم استاد: حاج سيد احمد فرمودند: آقاى سيد ابوالقاسم اگر كارى ندارى قدرى بنشين .
من دانستم كه ايشان كار خصوصى دارند. عرض كردم : نه كارى ندارم ، و نشستم و پس از آنكه همه رفتند، فرمودند: براى آقا ميرزا محمد تقى بنويس ! و سپس حالشان منقلب شده ، و گفتند: آه ، آه خودش گفته است ، خودش گفته است . مسلم است ، مسلم است و چنان انقلاب حال پيدا كردند كه بى حال شدند
ما پنداشتيم كه : شايد آقاى ميرزا محمد تقى درباره ايشان جمله زننده اى گفته و يا نسبتى داده است كه به ايشان رسديه كه بالنتيجه ايشان را تا اين سر حد ملول و ناراحت نموده است .
از طرفى ديگر مى دانستم كه : آقاى محمد تقى شيرازى ، شخص عادل و با ورع و متقى است ، و هيچ گاه كلمه اى كه در آن غيبت و خلاف واقع باشد نمى زند، و نيز مى دانستم كه ايشان هم كسى نيستند كه از نسبت هاى ناروا كه به او داده شود، ملول و خسته شوند. و لذا همين طور متحير شديم ، و به حال سكوت و بهت در آمديم در اين حال من براى ايشان سبيلى چاق كردم (چون مرحوم حاج سيد احمد استعمال دخانيت مى نمودند) و به ايشان دادم و عرض كردم : حالا اين شطب را بكشيد! و اين قدر ناراحت نباشيد !
مرحوم استاد شطب را كشيدند، و قدرى كه سرحال آمدند، فرمودند: اين مرد (آقاى ميرزا محمد تقى شيرازى ) احتياطات خود را به من ارجاع داده است ، و افرادى به او مراجعه كرده اند، و از او پرسيده اند كه :
اگر خداى ناكرده براى شما واقعه اى اتفاق بيفتد، ما بعد از شما از چه كسى تقليد كنيم ؟ و اينك در احتياطات شما به كه مراجعه نمائيم ؟
آقاى ميرزا محمد تقى در جواب گفته است به سيد احمد. من غير از او كسى را سراغ ندارم .
آقا سيد ابوالقاسم ! براى او بنويس كه : آقا ميرزا محمد تقى ! شما در امور دنيا حكومت داريد! اگر ديگر از اين كارها بكنيد، و كسى را ارجاع دهيد، فرداى قيامت در محضر جدم رسول خدا، كه حكومت در دست ماست ، از شما شكايت خواهم كرد، و از شما راضى نخواهم شد.) (84)
سه دستور العمل : (1)
بسم الله الرحمن الرحيم
برادر ايمانى جناب آقا فلان - سلمه الله تعالى - بداند كه اگر كسى بعد از دخول در كار و تنبه و استبصار، دست از طلب بردارد، و به حال سابق خود برگردد، يا سبب (و) وسيله تحصيل دنياى خود - العياذ بالله - قرار دهد، حال او به مراتب بدتر خواهد بود از كسى كه بالمره (يعنى اصلا) داخل در اين راه نشده باشد. زيرا كه به منزله كفر است بعد الايمان . و اين مطلب به مقتضاى وعده الهى و تجربه اهل الله ، سبب خذلان در دنيا و خسران در آخرت ، هر دو، خواهد بود.
پس اميد از آن بزرگوار چنان است كه بعد از التفات به خرابى و عيوب نفس ‍ خويش دست از اشتغال برنداشته ، و از التجاء به حضرت حق - جل و علا - سستى و تكاهل نورزد، انشاء الله حضرت حق - جل و علا - خلاصى و نجات مرحمت فرمايد در دنيا قبل از آخرت ، و حاشا از كرم او كه مايوس و نااميد فرمايد: الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشرى فى الحيوه الدنيا و فى الاخره لا تبديل لكلمات الله . (85)
هر كه درى كوبيد، و دست برنداشت ، عاقبت آن در را به روى او باز نمايند:
من دق بابا ولج ، ولج (86) و طالب حق - جل و علا را خسرانى نرسد كه :
(و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله . (87)
بلكه زودتر رسيدن به مطلوب است : كمالا مخفى (يعنى همان گونه كه روشن است ) و اگر العياذ بالله - دست برداشتنى ، اما در دنيا بعد از برگشتن ، چنان شيطان مسلط مى شود كه دردت ديگر چاره و مرهم پذير نمى شود، و اما بعد از مردن ، چنان حسرت و ندامت و غصه و افسوس دل و جانت را بسوزاند كه آتش جهنم به گردش نمى رسد:
(نار الله الموقده - التى تطلع عل الافئده - انها عليهم موصده فى عمد ممدده ) (88)
من آنچه شرط بلاغست با تو مى گويم
تو خواه از سخنم پندگير و خواه ملال
اين چند كلمه به مقتضاى (المامور معذور) به عنوان ياد بود، قلمى شد. استدعا از آن بزرگوار چنان است كه در مظان استجابت دعوات و خلوت با حضرت قاضى الحاجات ، اين رو سياه درگاه اله را فراموش نفرموده ، و ترحم بر اين مسكين و محتاج را در حيات و بعد از ممات مضايقه نفرمايند. (89)
حرره احمد الموسوى الحايرى فى شهر رمضان المبارك سنه 1327
سه دستور العمل : (2)
بسمه تعالى
زنده باد حضرت دوست ، و مرده باد هرچه غير اوست .
اى هدهد صبا به صبا مى فرستمت
بنگر كه از كجا به كجا مى فرستمت
حيف است طايرى چوتو در خاكدان دهر
زين جا به آشيان وفا مى فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
مى بينمت عيان و دعا مى فرستمت
هر صبح و شام قافله اى از دعاى خير
در صحبت شمال و صبا مى فرستمت
اى غايب از نظر كه شدى همنشين دل
مى گويمت دعا و ثنا مى فرستمت
فداى حقيقت شوم ، كه از او خبر ندارى . دستور العمل آن است كه از خود و خود رايى دست بردن . جان من به لب آمد از گفتن اينكه راه نجات و خلاص ‍ در استغراق ذكر الهى و تفكر در معرفت نفس و خودشناسى است . ذكر و فكر، خود رهنماى تو خواهد شد.
يا من اسمه دوا و ذكره شفاء (90)
دوائك فيك و لا تبصروا
ودائك منك و لا تشعر (91)

تو خود حجاب خودى حافظ، از ميان برخيز. جناب عالى در همه چيز اهتمام داريد مگر در همين يك كلمه ، پس حالا كه چنين است :
تو و تسبيح و مصلى و ره زهد و ورع
من و ميخانه و ناقوس و ره دير و كنشت
بارى ، جناب حاجى ميرزا - سلمه الله ان شاء الله - از آب و گل بيرون آمده ، و رشته معرفت نفس بدست آورده ، و آقا ميرزا...هم ماشاء الله ، خوب مشغول است به حسب ظاهر اميد پيش آمد (يعنى ترقى ) به زودى انشاء الله در او هست .
بارى نوشته بودى در تضرع و ابتهال هم چيزى بنويس ، تا اينكه توشتجات ناقص نماند. نمى دانم به اين حرف خنده كنم يا گريه . اى كاش بر دل مبارك زده مى شد، و نوشته مى شد، والا بر كاغذ خيلى زده اند و نوشته اند.
فدايت ، اين نسئله و باقى مسائل راه آخرت آموختنى نيست ، بلكه نوشيدنى است ، تضرع و ابتهال از درد و سوز دل بر مى خيزد درد پيدا كن ، آن خود تضرع و ابتهال مى آورد.
آب كم جو تشنگى آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
هرگز شنيده شده كه زن بچه مرده را گريه تعليم كنند؟ يا زن آبستن را زائيدن بياموزند؟ بلى ، نائحه (يعنى زن نوحه كننده ) را كه اجاره كنند، يا بازى زائيدن بخوانند در آورند، محتاج به تعليم و آموختن خواهد بود و از اين فرمايش سركار، علاوه بر ساير مطالب معلوم مى شود كه به ذكر و فكر نپرداخته تا آتش فراق مشتعل گردد، و همچنين در مجاهده هم كوتاهى نموده اى و مغرور شده اى ، والا مجاهده غصادقه ، علم وجدانى به قبائح اعمال و افعال و حركات و سكنات و اخلاق و ملكات مى آورد، و اينها از دنائت مرتبه نفس است كه حقيقتا جهنم روحانى است . اگر كسى خود را فعلا و حقيقتا در جهنم ديد محتاج به آموختن تضرع و ابتهال نخواهد بود: فهم و النار كمن قدراها فهم فيها معذبون (92)
و طرفه اينكه با اين همه بى التفاتى ، تعجبم كه از كجا يك مطلب خوب فهميده اى ، و آن اين است كه خريت اين حقير را خوب فهميده اى ، و به رشوه ناقص نماندن نوشتجاب ، دل مرا شاد فرموده اى با وجود اين ، باز مى گوئى كشف و شهودى برايم نشده ، و علمى به حقايق اشياء نيافته ام در اين خيال بوده باشيد. (93)
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
سه دستور العمل : (3)
بسم الله الرحمن الرحيم
طالب حضرت حق - جل و علا - را شايسته آن كه چون عزم بر خوابيدن نمايد، محاسبه اعمال و افعال و حركات و سكنات صادره از خود را از بيدا شدن شب سابق ، تا آن زمان تماما و كمالا نموده ، و از معاصى و اعمال ناشايسته واقعه از خود پشيمان شده ، و توبه حقيقى نموده ، و عزم بر آنكه ان شاء الله در ما بعد عود ننموده ، بلكه تلافى و تدارك آن را در ما بعد بنمايد.
و متذكر شود كه : النوم اخو الموت (94) و الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها. (95)
تجديد عهد به ايمان و شهادتين و عقايد حقه نموده ، و با طهارت رو به قبله (كما يجعل الميت فى قبره ) (96) به نام خدا استراحت تموده ، و به مقتضاى آيه شريفه در مقام تسليم روح خدا به حضرت دوست جل و علا بر آمده بگويد:
اين جان عاريت كه به حافظ سپرده دوست
روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم
مشغول به توجه به حضرت حق - جل و علا - و تسليم خود به او شده ، تا او را خواب بريايد و ملتفت آن باشد كه چون خواب رود، به شراشر وجودش از روح و بدن در قبضه قدرت خضرت حق - جل و علا خواهد بود، به حدى كه حتى از خود غافل و بى شعور مى شود، و اگر اعاده روح به بدن نفرمايد، موت حقيقى خواهد بود، چنان كه در آيه شريفه مى فرمايد:
فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى (97)
چه بسيار كسانى كه خوابيدند، و بيدار نشده ، تا روز قيامت سر بر نداشتند. پس اميد برگشتن به دنيا دوباره نداشته باشد، مگر به تفضل جديدى از حضرت حق - جل و علا - به گردانيدن روح او را به بدن با لسان حال و قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فيما تركت (98) بگويد. لهذا چون از خواب برخيزد، اولا: متذكر نعمت اعاده روح (كه ) به منزله حيات تازه اى است از حضرت حق - جل و علا - شده حمد و شكر الهى (را) بر اين نعمت (بجاى آورد) چنان كه فرموده : سجده شكرى بر اين نعمت - چنان كه حضرت پيغمبر فرمود - ادا نموده ، ملتفت آن شود كه چندين هزارها اين خواهش را از او درخواست نموده و به غير از: كلا آنهاكلمه هو قائلها (99) جوابى نشنيده اند. كمال مرحمت از حضرت حق - جل و علا - درباره او شد كه خواهش او را اجابت فرموده ، و او را دوباره به دنيا ارجاع فرموده .
اين حيات تازه را غنيمت شمرده و كمال همت بر آن گمارد، كه انشاء الله تعالى تجارت رابحه اى (يعنى سودمندى ) نموده كه براى دفعه ديگر كه به اين سفر رود او را مدد حيات ابدى بوده باشد.
و پوشيده نباد بر طالب حق - جل و علا - كه علاوه بر اينكه ساير اشياء و موجودات ، غير از حضرت حق - جل و علا -، در معرض فنا و زوال است ، و لهذا شايسته مطلوبيت ندارد. ممكن بما هو ممكن (يعنى موجود امكانى از آن جهت كه ممكن است ) را هيچ شيئى و هيچ موجودى نافع و مفيد نيست ، جز حضرت حق - جل و علا - چه هر آنچه فرض كنى غير او، چون ممكن است ، محتاج است من جميع الجهات به حضرت او - جل و علا - و در قبضه قدرت اوست جل و علا و لهذا هيچ موجودى غير از او، نه در زمين و نه در آسمان ، و نه در دنيا و نه در آخرت شايسته مطلوبيت براى شخص عاقل و دانا ندارد، حضرت او جل و علا و اگر فرض شود كه شخص ‍ عاقل چيزى غير از او طلب نمايد، پس بالضروره و اليقين مطلوبيت با لذات نخواهد بود، بلكه مطلوب بالغير خواهد بود، مانند مطلوبيت دين و ايمان و آخرت و محبت و معرفت او - جل و علا -، و دوستان او چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و ائمه هدى عليه السلام و عبوديت و طاعت نسبت به او و ايشان عليه السلام و رضا و تسليم و ساير اخلاق محموده و ملكات پسنديده كه محبوبيت و مطلوبيت و مفيد بودن آنها به اعتبار اضافه به حضرت اوست - جل و علا - نه با لذات و فى نفسه لهذا شايسته براى عاقل چنان است كه صرف نظر و همت طلب از جميع اشياء غير از او نموده ، و به مقتضاى : قل الله ثم ذرهم (100) همت طلب را منحصر در او نموده ، و او را بذاته و بنفسه قرار داده بگويد:
ما از تو نداريم به غير از تو تمنا
حلوا به كسى كه محبت نچشيده
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
پس غنيمتى در اين حيات تازه جز از طلب او - جل و جلاله - منظور نداشته باشد و در تمام آنات و لحظات و حركات و سكنات نظربه او - جل و علا - داشته و او را حاضر و ناظر در جميع اوقات بداند، تا وقت خوابيدن در شب آينده و هكذا و از اين بيان معلوم شد كه قبيحترين قبايح براى چنين كسى صرف همت نمودن است به مشتهيات و مستلذات و امور معاش ‍ خود، مانند بطن و فرج و غير ذلك و لذا شايسته آن است كه بالمره غفلت از امور مزبور نموده ، و به هيچ وجه التفات به امورات مذكوره ننمايد، و اگر من باب ضعف نفس قهرا التفات به امورات مذبوره بشود، چون نه از او، و نه از غير او، جز از حضرت حق جل و علا كارى بر نمى آيد، پس امورات خود را تسليم و تفويض به حضرت او - جل و علا كارى برنمى آيد
پس امورات خود را تسليم و تفويض به حضرت او - جل و علا - بنمايد
به جد و جهد چو كارى نمى رود از پيش
بكرد كار رها كرده به مصالح خويش
بر بنده بند كيست ؟ و روزى و ساير مصالح او بر عهده آقاى اوست ، و اقبح قبايح دست برداشتن او از بندگى و اهتمام او در امور خويش مى باشد. پس لازم و واجب برطالب حق ، كمال اهتمام است در طاعت و بندگى و رفتن به حضور و دربار او جل و علا، به كمال شوق و تضرع و تذلل و ابتهال . و چون توجه به حضرت او به قلب است ، و حضور او جلوه گاه او جل وجلاله قلب است ، بلكه در تمام موجودات مظهرى و مجلائى اتم و اكمل از قلب مومن براى او جل و علا نيست ، كه لا يسعنى ارضى و لا سمائى بل يسعنى قلب عبدى المومن (101)
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه فال به نام ديوانه زدند
انا عرضنا الامانه على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنا و اشفقن منها و حملها الانسان (102)
كمال اهتمام طالب بعد از توجه به حضرت حق جل و علا كه تعبير از آن به ذكر مى شود، معرفت قلب و نفس است كه تعبير مى شود به (تفكر در نفس ) كه من عرف نفسه فقد عرف ربه . (103)
و فى انفسكم افلا تبصرون (104)
و سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق (105)
لهذا طالب حق را به غير دل و دلبر كارى نيست بلى ، من باب المقدمه بر او لازم است تطهير و تنظيف قلب از انجاس و ارجاس ، كه مقصود اخلاق رذيله بوده باشد، بلكه از ما سوى حق جل و علا كه تعبير از آن مى شود به (تخليه )، و آرايش قلب و صيقل دادن آن است به اطاعات و عبادات و صفات حسنه و اخلاق كريمه ، تا قابليت ظهور حق جل و علا را بيابد كه تعبير از آن مى شود به (تجليه و تحليه )
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (106)
فدايت ، اگر عمل كنى همين قدر بس است ، و اگر عاملى نباشد، درد و عصه در دل باشد بهتر از آن است كه عبث اظهار كند و كسى گوش به درد دل او نكند اميد چنان است كه در خلوت با حبيب ، اين رو سياه درگاه اله را فراموش نكرده و اظهار شوقمندى اين رو سياه را به دربار منيع او جل و علا بنمايد (107)
حرره الجانى احمد الموسوى
برنامه سلوك در آثار عارف كامل محمد بهارى همدانى قدس سره
شرح حال آيت حق شيخ محمد بهارى همدانى
حضرت آيه الله شيخ محمد بهارى همدانى - قدس الله سره - را مبرزترين شاگرد عارف كامل آخوند ملا حسين قلى همدانى دانسته اند، كه سال هاى متمادى درك محضر او را نموده و به مراتب و درجات والائى از معرفت و شهود بار يافته است در كمال و شرف او همين بس كه مرحوم علامه طباطبائى به نقل از مرحوم ايه الله آقاى حاج ميرزا على آقا قاضى رضوان الله عليه مى فرمودند: استاد ما مرحوم آقا حاج سيد احمد كربلائى قدس ‍ سره مى فرمود: ما پيوسته در خدمت مرحوم آيه الحق آخوند ملا حسين قلى همدانى بوديم ، و آخوند صد در صد براى ما بود. ولى همين كه آقاى حاج شيخ محمد بهارى با آخوند روابط آشنائى و ارادات را پيدا نمود، و دائما در خدمت او تردد داشت ، آخوند را از ما دزديد) (108)
مرحوم سيد محسن امين درباره او مى نويسد:
(او عالمى ربانى و سالكى مراقب بود،...و داراى صفات والا و مقامات بلندى است ...) هميشه در حال مراقبت بوده و وجودش را آقار ارجمندى بود) (109)
او در 9 رمضان سال 1235 ه‍ ق در قريه بهار همدان ديده از دار فانى فروبست و به دار باقى شتافت و در جوار رحمت حق آرميد، و اينك مرقد مطهر او مزار مشتاقان است ، و معروف است كه آن مرحوم از ميهمانان خود پذيرائى مى كند (110)
دو دستور العمل : (1)
بسمه تبارك و تقدس
آنچه به جناب آقا شيخ احمد لازم است ، اين است كه تامل درستى نمايد، ببيند بنده است يا آزاد است ، خودش مى داند كه هركارى بخواهد بكند، و اگر دانست بنده است ، مولى دارد، سر خود نيست ، هر كارى بكند، و لو دستى حركت دهد از وى جهت آن سوال خواهد شد، (و او) جواب درستى بايد بگويد، پس بنابر اين بايد سعيش در تحصيل رضاى مولايش ‍ باشد، اگر چه ديگران راضى بر آن كار نباشند ابدا، و تحصيل رضاى مولاى حقيقى - جل شانه - نيست مگر در تحصيل تقوى
غرض اصلى از خلقت حاصل نخواهد شد به جز اينكه معرفت و محبت ميان عبد و مولى باشد. و تحصيل تقوى محتاج به چند چيز است كه چاره ندارد از آنها:
1 - يكى پرهيز از معاصى است ، بايد معاصى را تفصيلا ياد گيرد. هر يك را در مقام خود ترك نمايد، كه از جمله معاصى است ترك واجبات پس بايد واجبات خود را هم به مقدر وسع و ابتلا به آنها ياد گرفته ، عمل نمايد. و اين واضح است كه با معصيت ، كارى اسباب محبت و معرفت نخواهد شد، اگر اسباب عداوات نباشد، اگر شيخ احمد بگويد: من نمى توانم ترك معصيت بالمره بكنم ، لابد واقع مى شوم ، جواب اين است كه : بعد المعصيه مى توانى كه توبه كنى . كسى كه توبه كرد از گناه مثل كسى است كه نكرده . پس مايوس ‍ از اين در خانه نبايد شد، اگر چه هفتاد پيغمبر را سر بريده باشد از توبه اش ‍ ممكن است قبول باشد. مولاى او قادر است خصماى او را راضى كند از معدن جودش - جلت قدرته ....
2 - دويم اينكه مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) پرهيز از مكروهات هم داشته باشد، به مستحبات پردازد حتى المقدور (يعنى در حد توان ) چيز مكروه به نظرش نيايد، بگويد: كل مكروه جايز (يعنى انجام هر مكروهى روا مى باشد) بسا مى شود يك ترك مكروهى پيش مولا از همه چيز مقرب تر واقع خواهد بود، يا اتيان مستحب كوچكى . و اين به تامل در عرفيات ظاهر خواهد شد
3 - سيم ، ترك مباحات است در غير مقدار لزوم و ضرورت ، اگر چه شارع مقدس خيلى چيزها را مباح كرده براى اغنيا اما چون در باطن ميل ندارد بنده او مشغول به غير او باشد از امورات دنيويه ، و لذا خوب است بنده هم ، نظرا به ميل مولى ، اين مزخرفات را تماما يا بعضيها (يعنى همه و يا بخشى از آن را) ترك نمايد، اگر چه حرام نباشد ارتكاب به آنها، اقتدا بالنبيين و تاسيا بالائمه الطبيين الطاهرين (يعنى براى آنكه پيروى از پيامبران و امامان پاك نموده باشد.)
4 - چهارم ، ترك كند ما سوى الله (يعنى غير الله ) را كه در دل خود غير او را راه ندهد. چطور گفت (خواجه ):
نيست در لوح دلم جز الف قامت يار
چه كنم حرف ديگر ياد ندادم استاد
اگر جناب شيخ احمد بگويد: با اين ابتلا به معاش و زن و بچه و رفيق و دوست چطور مى شود آدم ترك ما سوى (يعنى غير او) بكند، در قلبش غير ياد او چيزى نباشد؟ اين فرض به حسب متعارف بعيد است ، شدنى نيست .
مى گوئيم : آن مقدارى كه تو بايد ترك كنى آن هر كس است كه تو را از ياد او - جل شانه نگه دارد، به آن شخصى بايد به مقدار واجب و ضرورت بيشتر محشور نباشى ، و اما هر كس كه خدا را به ياد تو بيندازد، ترك مجالست او صحيح نيست . حضرت عيسى - على نبينا و آله و عليه السلام فرمودند:
معاشرت كنيد با كسانى كه رويت آنها خدا را به ياد شما مى اندازد
الحاصل ، طالب خدا اگر صادق باشد، بايد انس خود را يواش يواش از همه چيز ببرد، و همواره در ياد او باشد، مگر اشخاصى را كه در اين جهت مطلوب به كارش بيايد، و آن هم به مقدار لازمه آن كار. پس با آنها بودن منافاتى با ياد خدا بودن ندارد،
و محبت اين اشخاص هم از فروغ محبت الهى است - جل شانه - منافات با محبت الهى ندارد.
اگر شيخ بگويد: اينها حق است ، وليكن من با اين حال نمى توانم بجا بياورم ، زيرا كه شياطين انس و جن به دور ما احاطه كرده ، متصل (يعنى پيوسته ) وسوسه مى كنند، هميشه مانعند، و ما هم كناره بالمره نمى توانيم بكشيم
امر معاش اختلال پيدا مى كند، از عهده خودمان هم بر نمى آئيم ، تا كار به كار كسى نداشته مشغول خودمان باشيم . ما كجا اين حرفها كجا؟
جواب مى گوئيم : اگر امورات آنى باشد، همين طور است كه مى گوئى ، از اين هم بزرگتر، مثل كوه بدوا (يعنى در نگاه اول ) به نظر آدم مى آيد، كوچك نيست ، ليكن اشكال در اين است كه تكليف شاق نكرده اند، امورات تدريجى است . پس همين قدر كه تدريجى شد، ديگر كار درست مى شود. مردم به تدريج باز و شاهين و ساير مرغ هاى صيدى را رام كرده ، به دست گرفته اند. پس ملخص كلام اينكه در هر مرتبه كه هستى ، آن نيم رمق كه دارى ، آن قدر را كه به سهولت مى توانى به عمل آورى ، اگر در آن مسامحه نكردى ، آن را به جا آوردى . يك چنين هم بر قوت تو مى افزايد، بلكه زياده . زيرا كه فرموده : (تو يك وجب بيا، من يك زارع )
و اگر نه ، مسامحه كردى ، آن مقدار قوتت هم در معرض زوال است . مثلا شب را تا صبح خوابيدى ، بناى بيدارى داشتى نشد، حالا كه اول صبح است ، تا ملتفت شدى پاشو، بين الطلوعين (يعنى بين طلوع فجر و طلوع خورشيد) را بيدار بودن ، اين خودش هم فيض على حده (يعنى جداگانه ) و توفيقى است از جانب حضرت اله - جل جلاله -، اين را به مسامحه بر خودت تقويت مكن . به شيطان گوش مده كه مى گويد (حالا وقت نماز صبح زياد است ، قدرى بخواب )
غرض او معلوم است . و همچنين در مجلسى نشستى خيلى لغو و بيهوده گفتى ، دلت سياه شد، اما مى توانى نيم ساعت زودتر پاشوى به تدبير و حيل ، پس اين نيم ساعت را از دست مده ، پاشو برو، و مگو چه فايده دارد، من از صبح به خرابى مشغولم باز مى توانى با اين جزئى خيلى كارها پيش ‍ ببرى ، ان شاء الله تعالى .
پس بر شيخ احمد لازم آمد عمل كردن (به ) اين ترتيب كه مى نويسم :
اولا، هر كارى دارد بايد اوقات خود را ضايع نكند، بعضى از وقت او مهمل در برود. بايد (براى ) هر چيزى وقتى قرار دهد. اوقات او منقسم گردد، وقتى را بايد وقت عبادت قرار دهد. هيچ كارى در آن وقت غير از عبادت نكند وقتى را وقت كسب و تحصيل معاش خود قرار دهد، و وقتى را (به ) رسيدگى به امور اهل عيال خود، و وقتى را براى خور و خواب خود قرار دهد. ترتيب اينها را به هم نزند، تا همه اوقات او ضايع گردد.
مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) اول شب را وقت خواب قرار دهد. بى خود ننشيند آخر شب از او فوت شود. و متذكرا او را خواب ببرد. با طهارت بخوابد. ادعيه ماثوره را بخواند. خصوص تسبيح حضرت صديقه طاهره - سلام الله عليها - را و در سيرى شكم هيچ وقت خود را جنب نكند. و پيش از صبح بيدار شود، تا بيدار شد، سجده شكرى بجا آور. اگر خودش هم بيدار نمى شود، اسباب بيدارى فراهم بياورد. بعد از بيدار شدن به اطراف آسمان نگاه كرد، به تامل چند آيه مباركه كه اول آنها (ان فى خلق السموات و الارض ) است تا (انك لا تخلف الميعاده ) (111) را بخواند. بعد تطهير كرده ، وضو گرفته ، مسواك نموده عطرى استعمال كرده ، سر سجاده خود بنشيند دعاى (الهى غارت نجوم سمائك ) را بخواند. پس شروع به نماز شب نمايد، به آن ترتيب كه فقها - رضوان الله عليهم - نوشته اند، مثل شيخ بهاء عليه الرحمه - در (مفتاح الفلاح ) و ديگران را (مصابيح ) و غيرها نوشته اند، به مقدار وقتش ملاحظه عمل تفصيل و اختصار آن را بنمايد.
الحاصل ، تا اول آفتاب را وقت عبادت قرار دهد، هيچ شغلى بجا نياورد، غير از عبادت ، كارهاى ديگر را به آن وقت نيندازد.
همه را در اذكار و اوراد مشروعه مشغول باشد. اگر هنوز اهل فكر نشده باشد، و اما اگر مرورش با ساحت فكر افتاده ، هر رشته فكرى كه در دست داشته ، در خلال اين اوقات اعمال نمايد. اگر ديد به سهولت فكر جاريست ، پى فكر برود عوض اوراد و تعقيبات . و اگر ديد فكر جامد است ، آن را ول كرده پى ذكر برود، و ملاحظه نمايد هر عملى را كه بيشتر در وى تاثير دارد، آن را برهمه اوراد مقدم دارد، چه قرائت قرآن ، چه مناجات ، چه دعا، چه ذكر، چه نماز، چه سجده .
بارى ، بعد از آن ، ترتيبات امور خانه را داده ، به مقدار ضرورت با اهل خانه محشور شده ، به بازار برود، و هركس را كه ديد غير از سلام چيزى نگويد، مشغول ذكر خودش باشد، تا وارد بازار شود ذكر مخصوصى در ورود بازار (يعنى براى هنگام ورود به بازار) وارد شده ، آن را بخواند. بساط خود را پهن نمايد. متذكرا به كار خود مشغول باشد. ذكر كردن در بازار ثواب خيلى دارد.
شخص ذاكر در بازار به منزله چراغى است در خانه ظلمانى . خود را بى خود در امور دنيويه مردم داخل نكند. مردم را دور خود جمع نكند، حتى موعظه هم نكند. بلى ، اگر منكرى ديد از كسى ، به طريق خوش اگر بتواند، آن را رفع كند. و اما اگر ديد تاثيرى نخواهد كرد، يا (اگر) گفتى بدتر مى كنند، نبايد دست بزند، كار نداشته باشد. و اوقات مخصوصه نمازها را مراعات نمايد، و مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) غالبا با طهارت باشد.
بعد از نماز صبح صد مرتبه استغفار، و صد مرتبه كلمه توحيد، و يازده مرتبه سوره توحيد، و صد مرتبه (اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم ) را ترك نكند، و استغفار خاصه بعد از نماز عصر را بخواند، با ده مرتبه سوره قدر. و مهما امكن روزه را ترك نكند، خصوص سه روز از ماه را كه پنج شنبه اول و آخر و چهارشنبه وسط هر ماه است ، اگر مزاج او مساعد باشد، و الا مراعات مزاج اولى است ، زيرا كه بدن مركوب انسان است . اگر صدمه خورد از پا مى افتد، و لذا نبايد خيلى هم به هواى آن بچرخد تا اينكه ياغى شود، كه او را ديگر اطاعت نكند (خير الامور اوسطها) (يعنى بهترين كارها، كارهايى است كه به اعتدال نزديك تر باشد) در همه چيز جارى است . افراط و تفريط هيچ كدام صحيح نيست ، در هيچ مرتبه اين است كه فرموده اند: (عليكم بالحسنه بين السيتين ) (يعنى بر شما باد به خوبى كه در ميان دو بد قرار گرفته است ) و در هر وقت از شب كه بتواند، خوب است كه يك سجده طولانى هم بجا بياورد، به قدرى كه بدن خسته شود، و ذكر مبارك آن را هم (سبحان ربى الاعلى و بحمده ) قرار دهد، و مهما امكن ، هر چه مى خواند بايد با قلب حاضر باشد. حواسش جاى ديگر نباشد، و مداومت هم بكند، عمل ملكه و عادت او شود، تا اينكه ترك نگردد
فعلا مطلب بيش از اين گنجايش ندارد. اين چند كلمه (على سبيل الاختصار) (يعنى به صورت مختصر) قلمى گرديد، و اگر مطالبى ديگر هم لازم شد، شايد بعدا نوشته شود، ان شاء الله (112)
حرره محمد البهارى الهمدانى
التماس دعا دارد در هر اوانى
دو دستور العمل : (2)
بسم الله الرحمن الرحيم
ماه كنعانى من ، مسند مصر آن تو شد
وقت آن است كه بدرود كنى زندان را
ليكن به شروط چندى :
1 - الاول ، آن كه طمع هر چيز را، لاسيما (به ويژه ) راحت نفس خود را از سر بيرون كرده باشى . غرضى نداشته باشى از حركت خود، به جز اصلاح عباد و خير خواهى مسلمين ، و تحمل جفاى مخلوق ، و الا اگر مقصود مال و جاه و عزت باشد، مقصود نمى رسد، و به مقصد نخواهيد رسيد. اگر همواره مرگ در نظرت مجسم شد، آنى غافل نشدى ، و به حقيقت قلب گفتى :
هر كه را خوابگه زد و مشتى خاك است
گوچه حاصل كه بر افلاك كشى ايوان را
يمكن (يعنى امكان دارد) اين ملكه حاصل گردد
2 - الثانى ، آن كه به تامل و مشورت كار كند. به عجله و بدو نظرى نه (فال العجول خود راى تقع على الهلكه بكثير من حيث لا يشعر مهلكه ) (يعنى زيرا كه انسان شتابكارى كه با اتكا به انديشه خويش عمل مى كند در بسيارى موارد ناآگاهانه خود را در مهلكه مى اندازد) كه اگر تمام عقلا جمع شوند، نتوانند او را خلاص كنند، (و هو واضح ) (يعنى و اين روشن است )
3 - الثالث ، اينكه بايد قوه غضبيه را تحت قوه عاقله كشيده باشد، تا غضب بى محل (يعنى بيجا) از او صادر نشود، (ضروره ان غبار الغضب يستروجه العقل يعميه ، يتحجب عن الحث بمراحل شتى ) (يعنى قطعا غبار خشم بر روى عقل پرده مى افكند و آن را كور مى گرداند، و در نتيجه حجاب هاى فراوانى ميان او و حق قرار خواهد گرفت ) و لذا بايد در آن حال متعرض كسى نشود، ولو به موعظه و حق گوئى ، تا قوه غضب ساكن گردد.
4 - الرابع ، اينكه بايد كتوم الاسرار (يعنى راز پوش ) باشد، سرخود را پنهان دارد. و مراد از (سر) آن مطلبى است كه طايفه اى آن را ندانند، كه اگر به آنها القاء كنى يا لغو باشد، يا باعث فساد عقيده آنها گردد، ولو بالمال (يعنى گرچه نه مستقيما با واسطه به آن بينجامد) و اين به حسب اشخاص و بلاد متفاوت است .
5 - الخامس ، اينكه هيچ آنى نفس خود را شفيق و ناصح نداند، بلكه او را متهم و خائن بداند، لاسيما (يعنى به ويژه ) اگر ديد در مطلبى خيلى اصرار دارد، بداند كه غرض در بين هست ، اغفال گردد.
6 - السادس ، كارهاى او بايد نظم و ترتيب داشته باشد. هر چيز را وقتى قرار دهد، تا مجال خلوت با نفس و خودپردازى را از دست ندهد. طورى باشد كه تخلف نداشته باشد. هر چيز را در محل خود بجا آورد. هر چه وقت شد نكند، (كه ) مفسده زياد دارد.
7 - السابع ، اينكه در هيچ امرى متكل به حول و قوه (خود) نباشد، (بل يكون فى جميع الاحوال متكلا على صانعه و خالقه - جل شانه -) (يعنى بلكه در تمامى احوال بر آفريننده خويش اعتماد و تكيه نمايد)
بيش از اين مجال نيست . (113)
آداب توبه
بدان اى برادر من ! اينكه توبه از معاصى ، اول طريق سالكين الى الله است ، و راس المال فائزين است ، و كليد استقامت مريدين است ، و اصل نجات است ، و به توبه نگهداشته مى شود از هلكات . و آيات و اخبار صحاح در فضل آن دارد، و كفايت مى كند در مدح آن قول اصدق الصادقين جل شانه : ان الله يحب التوابين (114)، و قول النبى صلى الله عليه و آله التائب من الذنب كمن لا ذنب له . (115)
معانى توبه
چندين معنا براى توبه شده . معناى فقاهتى آن ترك معاصى فى الحال و عزم بر ترك آنها در استقبال و تدارك آنچه كه قابل تدارك باشد. بعضى گفته اند معناى توبه خلع لباس جفا ترك آنچه مرتكب بوده ، و نشر بساط وفا و به مطلق پشيمانى هم اطلاق مى شود در كلمات .
وجوب توبه از نظر عقل و شرع
و على اى حال ، لا اشكال فى وجوبه عقلا و شرعا بلا تامل . اذلو علمت انحصار السعاده الحقيقه الابديه فى لقاء الله تعالى فى دار القرار، علمت ان المحجوب عنه شقى محترق بنار الفراق فى دار البوار و اغلظ الحجب هو حجاب اتباع الشهوات و ارتكاب السئيات ، لكونها اعرضا عن الله تعالى بمتابعه عدوه الشيطان و الهوى ، بل بعبادتهما فى الواقع ، بمفاد قوله : من اصغى الى ناطق فقد عبده و علمت ايضا ان الانصراف من طريق البعد للوصول الى القرب واجب ، و لا يتم الانصراف الا بالامور الثليه المذكور فى معنى التوبه و قد قرر فى محله الواجب عقلا و شرعا نظرا بالملازمه و وجوبه ايضا فورى .
(ترجمه : بارى در هر تقدير ترديدى در اينكه توبه به حكم عقل و شرع واجب است ، راه ندارد. چرا كه اگر كسى بداند سعادت حقيقى و جاودان تنها در لقاى خداى متعال در دارالقرار مى باشد، اذعان خواهد كرد آن كه از اين لقاء در حجاب است بدبخت مى باشد، و در منزل هلاكت با آتش فراق و جدايى از محبوب خواهد سوخت . و ضخيم ترين حجابها همانا حجاب پيروى از اميال نفسانى و ارتكاب گناهان است ، چرا كه اين امر پشت كردن به خداوند است بواسطه پيروى كردن از دشمن او، يعنى شيطان و هواى نفس ، بلكه چنين كسى در واقع شيطان و هواى نفس خويش را عبادت كرده است ، چرا كه گفته اند: (كسى كه به سخن كسى گوش فرا دهد او را عبادت كرده است ) و نيز مى دانى كه روگرداندن از طريق دورى خداوند براى رسيدن به مقام قرب الهى واجب است ، و اين انصراف تحقيق نمى پذيرد مگر بواسطه امور سه گانه كه در معناى توبه بيان شد. و در جاى خود به اثبات رسيده است كه مقدمه واجب ، به حكم عقل و شرع ، واجب است ، به خاطر ملازمه ميان حكم عقل و شرع و نيز وجوب آن فورى است )
زيرا كه همچنان كه اگر كسى سمى خورده باشد، اگر طالب صحبت بدنش ‍ است ، لازم است بر او فورى دست و پايى كند و آن سم را به قى و غيره خارج نمايد از بدن خود، اگر مسامحه كرد او را هلاك خواهد كرد دفعتا، و سمومات معاصى ايضا چنين است كه اگر مسامحه از توبه شود بسا مى شود فورا مى ميرد و ختم به شر مى گردد، نعودبالله جميع انبياء و اوليا عمده ترسشان در دار دنيا از سوء خاتمه بوده .
بارى ، فالبدار! يا اخوان الحقيقه و خلان الطريقه الى التوبه الرفيقه الانيقه قبل ان يعمل سموم الدنوب برح الايمان ما لا ينفع بعده الاحتماء و ينقطع عنه تدابير الاطباء و يعجز عن التاثير نصح العلماء و تكونوا من مصاديق قوله تعالى : و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشينا هم فهم لا يبصرون سواء عليهم انذرتهم لا يومنون . (116)
(ترجمه : پس اى برادران حقيقت و دوستان طريقت ! بشتابيد به سوى توبه استوار و آراسته ، پيش از آنكه سم هاى گناهان با روح ايمان آن كند كه ديگر معالجه در آن اثر نكند و چاره جوئيهاى پزشكان را در: راهى نباشد، و اندرز و خيرخواهى عالمان از تاثير درماند، و از مصاديق اين آيه شريفه گرديد كه مى فرمايد: (در برابر ايشان ديوارى كشيديم و در پشت سرشان ديوارى و بر چشمانشان نيز پرده اى افكنديم تا نتوانند ديد. تفاوتشان نكند، چه آنها را بترسانى و چه نترسانى ، ايمان نمى آورند)
ثم اعلم ايها الاخ الاعز، انك لا تخلوا ابدا عن المعصيه فى جوارحك من الغيبه و الاذيه و البتهان و خيانه البصر و غيرها من صنوف المعاصى و انواعها. و لو فرض فلا تخلو عن الرذايل فى نفسك و الهم بها. و ان سلمت فلا اقل من الخواطر المتعرفه المذهقه عن ذكر الله و لو سلمت فلااقل من غفله و قصور فى معرفه الله و صفات جماله و جلاله و عجائب صنيعه و افعاله ، و لاريب فى ان كل تلك منقصه فيك ، يجب الرجوع عنها، و لذا يجب التوبه عليك فى كل آن من آناتك قال اشرف المخلوقات صلى الله عليه و آله : و انه ليغان على قلبى حتى استغفر الله فى اليوم و الليليه سبعين مره فبناء على ما ذكرنا، لوتاملت حق التامل فى الجنايات الوارده عليك باختيارك و ارادتك لطار اللون من وجهك و النوم من عينك و العقل من راسك ، لكنه هيهات (ترجمه : پس اى برادران عزيز بدان كه تو هرگز و هيچگاه از گناهى چون غيبت و آزار رساندن به ديگران و بهتان زدن و خيانت چشم ، خالى نيستى . و بر فرض كه از اين قبيل گناهان مبرا باشى از صفات پست در جان خويش و اهتمام بدانها خالى نيستى . و اگر بپذيريم كه از اين رذايل نيز مبرا باشى ، لااقل به خاطرات پراكنده كه ياد خدا را از دل بيرون مى كند، مبتلا مى باشى . و بر فرض كه از اين خاطرات نيز پالوده باشى ، لااقل دچار غفلت هستى و در معرفت خدا و صفات جمال و جلال او و شگفتيهاى خلقتش و افعالش كوتاهى كرده اى و بى ترديد تمام اين امور عيب و نقصان در تو بشمار مى رود و بازگشت از آنها واجب مى باشد، و از اين رو بر تو واجب است ، در هر لحظه از لحظه هاى زندگى ات ، توبه كنى ، چنانكه گرامى ترين مخلوقات كه درود خدا بر او و آلش باد، فرمود: (بر دل من گردى از غبار مى نشيند، و در هر شبانه روز هفتاد بار از خداوند طلب مغفرت مى كنم (و بدين وسيله آن غبار را از دل خويش مى زدايم ) ) با توجه به آنچه بيان كرديم ، اگر در جنايتهايى كه با اراده و اختيار خويش بر خودت وارد نموده اى درست انديشه كنى ، رنگ از رخسارت و خواب از چشمانت و عقل از سرت خواهد پريد. اما چه بعيد است (چنين انديشه اى و چنين دلهره اى )
چگونگى توبه و مراحل ششگانه آن
بارى ، حال كه فهميدى معنى توبه را و لزوم آن را و اينكه ترك آن را اصرار مى نامند، بدانكه لااشكال (يعنى اشكالى نيست ) در اينكه خداوند جل و علا صحيح از توبه را قوبل مى فرمايد، به شرط آنكه به آب چشم بشورى كثافات معاصى را از قلب ، بعد از برانگيزاندن آتش ندم را در دل . و هر قدر تاثير آتش پشيمانى در قلب بيشتر است ، اميد بر تكفير ذنوب و علامت صدق است . چه اينكه بايد حلاوت تشهيات معاصى مبدل به تلخى ندم گردد، تا نشانه تبدل سيئات بر حسنات باشد.
آيا نشنيدى قضيه پيغمبرى را از بنى اسرائيل ، اينكه سوال نمود از حضرت بارى جل شانه قبول توبه بنده اى از بندگان را بعد از اينكه سالها جد و جهدى در عبادت نموده بود آن بنده جواب آمد: (قسم به عزت خودم اگر شفاعت كند در حق او اهل آسمانها و زمين ، توبه او را قبول نخواهم كرد، و حال آنكه حلاوت گناهى كه از آن توبه كرده در قلب اوست ) از اينجاست كه فرموده اند: (بايد گوشتهايى را كه از حرام گرفته بريزد كه آنها فاسد شده اند، و گوشت هاى صحيح را هم فاسد مى نمايند. والله المستعان .
و همچنين بايد قصدش تعلق بگيرد به ترك هر محرمى و اداى هر واجبى ، فى الحال و على الدوام فى الاستقبال الى حين الموت (يعنى در زمان حاضر و بطور مستمر در زمان آينده تا هنگام مرگ ) و تدارك كند هر چه از او فوت شده در زمان گذشته و بايد فكر را جولان دهد از حين بلوغ بلكه قبل از بلوغ هم يكى يكى حالات ماضيه را ياد بياورد و ببيند چه كرده ، با كه نشسته ، مال كه را تفريط كرده ، اعم از عمد و خطا و تكليف داشتن و نداشتن اينها را حساب نموده ، اگر صاحبانش موجود است و لو ورثه ، از آنها استحلال كند، و الا عند القدره و الاستطاعه (يعنى در صورت توانايى مالى ) مظلمه بدهد و ببيند از طاعات چه ترك كرده ، قضا نمايد، كفاره چو وارد آمده ، بدهد و جوهات ديگر از قبيل خمس و مال امام و زكات چه بر زمين مانده به صاحبانش برساند. و درست تامل نمايد مبادا كارى را فراموش كرده باشد كه تدارك بخواهد و بلا تدارك از دنيا برود، و به عذاب ابديه گرفتار گردد. الى جميع ذلك يشير قول الامير عليه السلام (يعنى به تمام آنچه بيان شد اين كلام حضرت على (ع ) اشاره دارد كه :)
و هوى (اى الاستغفار) اسم واقع على سته معان : اولها الندم على ما مضى ، و الثانى العزم على ترك العود اليه ابدا، و الثالث ان تو دى الى المخلوقين حقوقهم حتى تلقى الله املس ليس عليك تبعه ، والرابع ان تعمد الى كل فريضه عليك ضيعتها فتودى حقها، و الخامس ان تعمد الى اللحم الذى نبت على السحت فتديبه بالاحزان ، حتى تلصق الجلد بالعظم ، و ينشا بينهما لحم جديد، و السادس ان تذيق الجسم الم الطاعه كما اذقته حلاوه المعصيه ، فعند ذلك تقول ، استغفر الله . (117)
بارى ، خوب است در توبه اينكه طاعت از جنس معصيت باشد، مثلا اگر سفر معصيت كرده مبدل به سفر طاعت بنمايد، و نحو ذلك مما يطول ذكره فى الامثله (يعنى و مانند آن ، از چيزهايى كه ذكر مثال براى آن سخن را به درازا مى كشاند)
روايتى از رسول خدا در تعليم نحوه توبه
بارى ، اگر مقدمات توبه را به نهج مزبور انجام داد خوب است بعد از آن قدرى تحصيل حزن كند، ثم بعد ذلك (يعنى سپس به دنبال آن ) طريقى كه سيد بن طاووس - قدس سره العزيز - روايتى را در اين باب نقل مى كند از رسول خدا صلى الله عليه و آله آن نحو توبه كند. ما حصل روايت اين است كه بيرون آمد رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز يكشنبه دويم ذى القعده فرمود: ايها الناس كدام از شما مى خواهيد توبه كنيد؟
گفتيم : همه ما مى خواهيم توبه كنيم ، يا رسول الله . فرمودند: غسل بكنيد و وضو بگيريد، چهار ركعت نماز بخوانيد در هر ركعت حمد را يك مرتبه و (قل هو الله احد) را سه مرتبه و معوذتين (118) را يك مرتبه ، بعد از آن استغفار كنيد هفتاد مرتبه ، بعد ختم كنيد به (لا حول و لا قوه الا بالله العظيم ) در بعض نسخ آن هم هفت مرتبه بعد از آن بگوئيد: (يا عزيز يا غفار اغفرلى ذنوبى و ذنوب جميع المومنين و المومنات فانه لا يغفر الذنوب الا انت )
بعد فرمودند: نيست هيچ بنده از امت من كه اين كار را بكند مگر اينكه صدا كننده اى از آسمان صدا كند: اى بنده خدا عمل را از سر بگير كه توبه قبول است ، و گناهت آمرزيده شده و ملك ديگرى از زير عرش صدا مى كند: اى بنده مبارك باد بر تو و اهل تو و بر ذريه تو، و ندا كند منادى ديگر: اى بنده خصماء (يعنى دشمنان ) تو راضى خواهد شد روز قيامت و ندا مى كند ملك ديگرى : اى بنده مى ميرى با ايمان ، و دين از تو سلب نخواهد شد و قبر تو گشاده و منور خواهد بود و ندا مى كند ملك ديگرى : اى بنده خشنود خواهد بود پدر و مادر تو، اگر چه بر تو غضبناك بوده باشند، و پدر و مادر تو و ذريه تو بخشيده خواهد بود، و تو در وسعت رزقى در دنيا و آخرت و ندا مى كند جبرئيل (ع ): من مى آيم با ملك الموت مهربانى مى كنم با تو و صدمه نمى زند بر تو اثر مرگ ، اين است و جز اين نيست ، خارج مى شود روح تو به طريق آسانى و سهل
عرض كرديم : يا رسول الله اگر بنده اين عمل را بكند در غير ماه ذى قعده ؟ فرمودند: همان طور است كه وصف كردم . و اين است جز اين نيست تعليم كرد مرا جبرئيل اين كلمات را در ايام معراج الحديث .
آنچه سزاوار است تائب در حال توبه به خداى خويش عرضه بدارد
و سزاوار است قبل از اين عمل چيزى تصدق كند، اگر چه چيز كمى باشد، زيرا كه صدقه پنهان غضب الهى را خاموش مى كند. بعد غسل كند. صحرايى يا جاى خلوتى رود. سر خاك بنشيند. يكى يكى معاصى خود را به ياد آورد، به زبان جارى كند به اين نحو كه خدايا فلان معصيت را در فلان مكان و يا فلان زمان بجا آوردم ، در مقدس حضور تو، و تو قادر بودى مرا در آن حال نابود كنى ، حلم ورزيدى و آن وقت مرا نگرفتى . الان پشيمانم ، غلط كردم ، از من بگذر و نعم ما قيل (يعنى و شاعر نيكو سروده است ):
اگر چندى بدم سالك ميان ناجى و هالك
غلط كردم نفهميدم ، ز فعل خود پشيمانم
و هم چنين فلان كار كردم در فلان وقت . به همين تفصيل ، اين قدر بگويد تا خسته شود. بايد با حزن و گريه باشد. بعد شروع به عمل شريف مذكور بنمايد بعد از آن خواب است دعاى توبه كه در صحيفه سجاديه است ، و اولش اين است (يا من لا يصفه نعت الواصفين ) (119) را بخواند، بلكه مناجات اول از مناجات خمسه عشر را هم بخواند، و با سوز دل بگويد:
آمدم بر درگهت اينك به صد فرياد و آه
از بزرگان عفو باشد وز فرودستان گناه
و عرض كند كه من وفا به شرايط توبه ندارم ، تو را به مقربين درگاهت قسم مى دهم كه توبه مرا قبول كنى ، و مرا هم وابدارى كه در اين عزم ثابت باشم ، و گمانش هم اين باشد كه محققا توبه او قبول است ، و دعاى او مستجاب زيرا كه خداوند عالم - جل ذكره - معامله مى كند با بنده خود به مقدار حسن ظنش به خالق خود، و جمله اى از اخبار بر اين مطلب شاهد است . و اگر خدا نكرده توبه را شكست و باز مرتكب معصيت گرديد، باز توبه كند، و كسل نشود از شكستن توبه فانه ارحم من كل رحيم .
آنچه بايد پيش از ارتكاب گناه ، هنگام ارتكاب گناه و پس از آن انجام داد
بدان كه انسان سه حال دارد بالنسبه به معاصى : حالى دارد پيش از ارتكاب به معصيت ، و حالى دارد در حين عمل ، و حالى دارد بعد از عمل و احكام اين هر سه عمل مختلف است .
اما قبل از ارتكاب به عمل بايد اخبار خوف بر خودش بخواند، بلكه خودش ‍ را منصرف نمايد. بگويد به خود: شايد اين عمل را مرتكب شدى (انى لا اغفر لك ابدا) (يعنى من هرگز تو را نخواهم بخشيد) را مستحق گرديدى ، زيرا كه ميان عبد و مولا اندازه اى از مخالفت (هست ) كه تا آن حد صلاحيت عفو را دارد، و اگر از آن حد گذشت - العياذبالله - مولا او را عاق خواهد فرمود كه ديگر قابل آمرزش نيست و رحم بر او خلاف مقتضاى حكمت است در هر مصيبتى اين احتمال گذشتن از حد قائم است بايد انسان خود را بترساند تا برگردد.
و همچنين در حال معصيت بايد بيشتر خود را بترساند زيرا كه ملك الملوك جل شانه العظيم - ايستاده حاضر و ناظر، و بنده او در مقدس حضورش ‍ هتك حرمت او را مى كند، با اينكه نقاط عالم صف كشيده لشكر او هستند كه اگر اشاره فرمايد به هر نقطه ، چه زمين ، چه هوا، چه آسمان ، چه اجزا و جوارح خود انسان ، چه غير اينها كه نهايت ندارد ذكر آنها، فورا او را فانى و معدوم مى سازند. در آن حال بايد خائف و لرزان باشد. از هر جاى عمل كه برگردد خوب است
و اگر - نستجير بالله (يعنى پناه مى بريم به خدا) شهوت غالب آمد، و برنگشت ، معصيت را كرد، بعد از كردن پشيمان شد، حالا ديگر وقت خواندن اخبار رجاء است بر خود، تا اينكه شيطان ملعون او را مايوس نكند از توبه : و نگويد كار تو ديگر اصلاح پذير نيست . تو توبه را شكستى عن عمد و التفات (يعنى از روى قصد و با توجه ) ديگر چه توبه اى است مى كنى ؟ اين هم مثل آن يقين بداند كه اين از آن بدبخت است ، بلكه كليه هر خيالى كه نتيجه آن اين است كه عمل مكن ، آن خيال از شيطان است .
بايد كه بگويد: مولاى من كريم است ، خودش فرموده ياس از رحمت من از معاصى كبيره است ، چطور من به در خانه او نروم ، باز اگر رحم كند اوست كه او راحم من لا راحم له است او از كثرت جودش اسم مبارك خود را وهاب گذاشته ، و در نزد حسن ظن عبد مومن است . نديدى توبه قاتل حمزه سيدالشهدا سلام الله عليه را قبول فرمود؟ آيا به گوشت برخورده كه چطور دلجويى از (نباس ) نمود؟ آيا نشنيدى خودش فرمود: يا موسى از همه كس مى گذرم الا قاتل الحسين هيچ كس را به جز قاتل سيد الشهدا استثنا نفرموده
از اين كلمات كه دلالت دارند بر اينكه همين قدر باشد كه انسان ياغى نباشد، كه ترحم بر او قبيح باشد، او را رحمت فرا مى گيرد. خبر نبوى است كه اگر كسى هفتاد نفر پيغمبر كشته باشد، و توبه كند، توبه او قبول است پس ‍ نبايداز رحمت واسعه خداوندى جل و علا مايوس شود و تقاعد از توبه بنمايد، زيرا كه باز اگر كار درست شود، با روى به خدا كردن درست مى شود. نشنيده اى :
بازآ، باز آ هر آنچه هستى باز آ
گر كافر و گبر و بت پرستى بازآ
كاين درگه مادر گه نوميدى نيست
صد بار اگر توبه شكستى باز آ
ثم اعلم ايها الاخ العز (يعنى و اى برادر ارجمند بدان ) اينكه اين توبه كه ذكر شد به آن تفصيل ، اگر على ما هو عليه (يعنى چنانكه بايسته است ) آن را انجام دادى بى كم و زياد، به اول درجه توبه رسيده اى ، هنوز قشر است ، به مغز نرسيده چه اينكه توبه لفظ تنها نيست ، حال لازم دارد، آن حال ذو درجات (يعنى داراى مراتب گوناگون ) است جميع اخلاق حقايق را دارند، بايد انسان آن را احساس كند و آنها مطالبى هستند كه (لا يمسها الاالمطهرون ) (120) و الا حضرت آدم (ع ) يك كلمه عرض كرد (ربنا ظلمنا انفسنا...) (121) حقير هم اين را شبانه روز تكرار مى كنم . و همچنين حضرت ايوب يك كلمه عرض كرد (رب انى مسنى الضر...) (122) من هم مى گويم ، ليكن كم فرق بين الامرين (يعنى چه بسيار تفاوت است ميان آن دو) در معناى رموزات كلام و طرز حقيقت گفت و گوى آنها، دخلى به سوال و جواب من و شما ندارد
رساله را گنجايش تفصيل اين مطلب نيست . اللهم اهدنا فيمن هديت فحاصل الكلام من البدو الى الختام ، بتقرير آخر، ان السالك سبيل التقوى يجب عليه مراعاه امور (يعنى نتيجه سخن از آغاز تا انجام آن ، با بيانى ديگر، اينكه بر پوينده راه تقوى رعايت كردن امورى چند (123) لازم است ).
آداب مراقبه
ان السالك سبيل التقوى - يجب عليه مراعاه امور (يعنى بر پوينده راه تقوى رعايت كردن امورى چند لازم است :)
الاول : ترك المعاصى ، و هذا هوالذى بنى عليه قوام التقوى ، و اسس عليه اساس الاخره و الاولى ، و ما تقرب المتقربون بشى اعلى و افضل منه (يعنى نخست ترك گناهان است ، و اين همان چيزى است كه بنيان تقوى بر آن قرار دارد، و اساس دنيا و آخرت بر آن استوار مى باشد و بندگان مقرب خدا با چيزى برتر و والاتر از آن تقرب به درگاه الهى نجسته اند)
از اينجاست كه حضرت موسى (ع ) از حضرت خضر سوال مى كند كه چه كرده اى كه من مامور شده ام از تو تعلم كنم ؟ به چه چيز به اين مرتبه رسيدى ؟ فرمود: به ترك المعصيه (يعنى بواسطه ترك گناه ) پس اين را بايد انسان بزرگ بداند، و نتيجه آن هم بزرگ است . حقيقتا چقدر قبيح است از بنده ذليل كه آنا فانا (يعنى لحظه به لحظه ) مستغرق نعم الهى بوده باشد، در محضر مقدس او به مفاد قوله مع كل شى لا بالمقارنه و غير كل شى لا بالمزايله (124)و (اينما كنتم فهو معكم ) (125) مع هذا پرده حيا را از روى خود بردارد از روى جرات (و) جلالت (يعنى حماقت ) مرتكب به مناهى حضرت ملك الملوك گردد. ما اشنعه و ما اجفاه (يعنى چقدر شنيع و زشت است و چه ستمى است ). الحق سزاوار است كه چنين شخصى در سياستخانه جبار السموات و الارضين محبوس بماند، ابدالابدين ، مگر اينكه توبه كند، و دامنه رحمت واسعه او را فراگيرد.
الثانى : الاشتغال بالطاعات ، اى طاعه كانت بعد الفريضه ، ليكن بشرط الحضور (يعنى دوم پرداختن به عبادات ، هرچه باشد پس از انجام واجبات ، اما به شرط حضور قلب در عبادت ) كه روح عبادت حضور قلب است كه بى آن قلب زنده نخواهد بود، بلكه گفته شده كه عبادت بى حضور قلب يورث قساوه القلب (يعنى موجب قساوت و سنگدلى مى گردد)
اگر از اهل ذكر باشد، خوب است اوايل امر ذكرش استغفار باشد و در اواسط ذكر يونسيه ، يعنى (الا اله انت سبحانك انى كنت من الظالمين ) (126) و در آخر كلمه طيبه (لا اله الا الله ) به شرط الاستمرار، مضافا على الحضور (يعنى به شرط آنكه هميشگى باشد، علاوه بر داشتن حضور قلب )
بارى الثالث : المراقبه ، يعنى غافل از حضور حضرت حق - جل شانه - نباشد، و هذا هو السنام الاعظم ، و الرافع الى مقام المقربين ، و من كان طالبا للمحبه و المعرفه فليتمسك بهذا الحبل المتين ، و الى هذا يشير قوله (ع ) (اعبد الله كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك ) (يعنى و همين مراقبه مساله عمده و اساسى است ، و انسان را به سوى مقام بندگان مقرب الهى اوج مى دهد، و آنكه خواهان محبت و معرفت خداى سبحان است بايد به اين ريسمان مستحكم چنگ زند. و اين سخن معصوم (ع ) به همين معنا اشاره دارد كه فرمود: خداوند را چنان عبادت كن كه گويا او را مى بينى ، و اگر بدين مقام نرسيده اى كه او را ببينى ، بدان كه او تو را مى بيند)
پس همواره بايد حالش چنين باشد در باطن كه گويا در خدمت مولاى خود ايستاده ، او ملتفت به اين است .
و در اين خبر شريف نكته اى هست و آن اين است كه ملخص فقره كوتاه اشاره به اين باشد كه در مقام عبادت لازم نيست كه انسان تصوير خداى خود بكند، يا بداند كه او چيست ، تا محتاج به واسطه شود از مخلوقات ، چنانكه بعضى از جهال صوفيه مى گويند بلكه همين قدر بداند كه او جل شانه حاضر است و ناظر، هميشه بس است از براى توجه به او و ان لم يعلم انه ما هو و كيف هو، فتامل فانه دقيق نافع (يعنى اگر چه نداند كه او چيست ؟ و چگونه است ؟ در اين مطلب خوب بيانديش كه نكته اى است دقيق و سودمند)
الرابع : الحزن الدائم (يعنى چهارم اندوه هميشگى ) يا از ترس عذاب ، اگر از صالحين است ، و يا از كثرت اشتياق ، اگر از محبين است چه اينكه به محض ‍ انقطاع رشته حزن از قلب ، فيوضات معنويه منقطع گردد. و من هناحكى من لسان حال التقوى انه قال : انى لا اسكن الا فى قلب محزون (يعنى و از اينجاست كه از زبان حال تقوى حكايت شده است كه او گفت : من فقط در قلب اندوهناك منزل مى كنم ) شاهد بر مدعا قوله تعالى (انا عند المنكسره قلوبهم ) (127)
پس بدان اى عزيز من اينكه هر چه بر قلب انسان درآيد، از قبيل محسنات ، چه حزن باشد، چه فكر باشد، چه علم باشد، چه حكمت باشد، چه غير اينها، آن مثل ميهمانى است بر شخص وارد شده ، اگر قيام به وظيفه مهماندارى و اكرام ضعيف نمودى و جاى او را پاكيزه از لوث كثافات و خس ‍ و خاشاك و دفع موزيات و غيره كردى ، به كمال اعتناء بر او، باز آن مهمان ميل مى كند به آن خانه وارد شود، والا اگر اذيتش كردى ديگر مشكل است . اگر حال دارى در آن حال بايد قدر آن حال را بدانى ، و ضايعش نكنى ، و الا بعد از زايل شدن هيهات ديگر آن را دريابى . و بالجمله اگر بوئى بخواهى از آدميت بشنوى بايد مجاهده كنى كه سخت تر از جهاد با اعداست عرفا اين جهاد را موت احمر (يعنى مرگ سرخ ) مى نامند. و معناى مجاهده اين است كه اول بايد ايمان را بياورى به اينكه اعدا عدو تو (يعنى دشمن ترين دشمنان تو) نفس تو است ، كه سرمايه تو در تصرف اوست ، و متصرف در اركان وجود تو است با شياطين خارجه كه اصدقاى او و شركاى او هستند. پس بايد تو خيلى باهوش باشى ، وقتى كه صبح كنى چند كار بر تو لازم است :
الاول : المشارطه ، همچنانكه با شريك مالى خود وقتى كه مى خواهى او را پى تجارت بفرسى شرطها مى كنى ، اينجا هم بعينه بايد آن شروط ذكر شود، بل اكثر چه اينكه خيانت اين بربخت كرارا و مرارا واضح و هويدا گرديده
الثانى : المراقبه و معنى مراقبه كشيك نفس را كشيدن است ، كه مبادا اعضا و جوارح را به خلاف وادارد و عمر عزيز را كه هر آنى از آن بيش از تمام دنيا و مافيها قيمت دارد، ضايع بگرداند.
الثالث : محاسبه است ، يعنى همين كه شب شد بايد پاى حساب بنشيند، ببيند چه كار كرده ، منفعتى آورده ، و يا اينكه ضررى نموده ، لامحاله سرمايه را از دست نداده باشد، ربح گذشت او
الرابع : يا معاقبه است ، اگر منفعتى در او نياورده باشد، يا معاقبه است اگر ضررى وارد آورده باشد. معنى عقاب انداختن اوست نفس خود را به رياضات شديده شرعيه ، مثل روزه گرفتن در تابستان ، يا پياده سفر حج كردن براى كسى كه به هلاكت نمى افتد، و امثال اينها كه توسن نفس سركش ‍ را به اندك زمانى مطيع و رام گرداند. و الحاصل انه لو منعتك القساوه من التاثير فى المواعظ الشافيه ، و رايت الخسران فى نفسك يوما، فاستعن عليها بدوام التهجد و القيام و كثره الصلوه و الصيام و قله المخالطه و الكلام و صله الارحام و اللطف بالايتام ، و واظب على النياحه البكا و اقتد بابيك ادم و امك حوا و استعن بارحم الراحمين و توسل باكرم الاكرمين ، فان مصيبتك اعظم و بليتك اجسم ، و قد انقطعت عنك الحيل و زاحت عنك العلل ، فلا مذهب ، و لا مطلب ، و لا مستغاث ، و لا ملجا الا اليه تعالى ، فلعله يرحم فقرك و مسكنتك و يغيثك و يجيب دعوتك ، اذهو يجيب دعوه المضطرين اذا دعاه ، و لا يخيب رجا من امله اذا رجاه و رحمته واسعخه ، و اياديه متتابعه و لطفه عميم ، و احسانه قديم ، و ه . بمن رجاه كريم اللهم آمين .
(ترجمه : حاصل آنكه اگر قساوت قلب مانع از آن است كه اندرزها در تو اثر بگذارد، و روز خسران و نكبت در وجود خود احساس كردى از شب زنده دارى مستمر و نماز و روزه بسيار و كمى آميزش و معاشرت و كم حرف زدن و صله رحم و مهربانى با ايتام كمك بگير، و بر ناله و گريه مواظبت كن ، و به پدر و مادرت آدم و حوا اقتدا كن و از ارحم الراحمين كمك بخواه ، و به اكرم الاكرمين توسل جوى ، كه مصيبت تو بزرگترين مصيبتها و بلاى تو مهمترين بلاهاست ، كه راههاى چاره بر تو بسته شده و علل و اسباب درباره تو بى اثر مانده و ديگر چاره اى و مطلبى و فرياد رسى و پناهى جز خداى متعال نيست .
شايد خداى سبحان به فقر و بيچارگى تو رحم كند، و به فريادت رسد، و دعايت را مستجاب گرداند، كه او دعوت مضطرين را جواب مى دهد، و اميد اميدداران را نااميد نمى سازد، و رحمت او گسترده ، و نعمتهايش متواتر و لطف او عام ، و احسان او قديم است ، و او نسبت به كسى كه به سوى او اميد بندد كريم است . الهى آمين )
آداب رفاقت
چون بنا بود اشاره به كيفيت رفاقت در سفر و غيره بشود، پس بدان - ايدك الله تعالى للعمل - اينكه بايد با هر كه اراده رفاقت دارى ، بايد اغراض ‍ دنيويه از رفاقت او نداشته باشى ، زيرا كه مايوس خواهى بود بلكه مواخات (يعنى برادرى ) تو با او بايد لله فى الله (يعنى براى خدا و در راه خدا) باشد، و اخبار اهل بيت در مدح اين نحو مواخات متواتر معنوى است .
پس بعد از تحقق اين غرض آن وقت بايد امورى چند هم در آن طرف مقابل ملحوظ باشد، چه اينكه هر كسى صلاحيت اخوه فى الله (يعنى برادرى در راه خدا) را ندارد، بايد جامع صفات چندى اقلا باشد، و لذا رسول خدا (ص ) فرمودند: المزه على دين خليله فلينظر احد كم من يتخالل . (128)
شرايط كسى كه شايسته دوستى و رفاقت است
اول : اينكه بايد عاقل باشد، يعنى اندازه هر كارى را على ما هو عليه بداند، ولو به ياد گرفتن از غير باشد، زيرا كه خيرى در صحبت احمق نيست از بديهيات اوليه است كه احمق مى خواهد خيرى به تو برساند، ضرر مى رساند، چه دينى و چه دنيوى ، از روى بى شعورى و خير خواهى به اعتقاد خودش
الثانى : اينكه حسن خلق داشته باشد، مطلق عاقل بودن كافى نيست ، زيرا كه بس عاقل و زيرك هست كه يكى از دو قوه شهويه و غضبيه بر او غالب آمده از اين جهت برخلاف مدركات عقل خود مى افتد، من غير شعور مفاسد عظيمه بر او بار خواهد شد.
الثالث : اينكه از اهل تقوى و صلاح باشد، زيرا كه فاسق بعد از آنكه از مخالفت پروردگار خود - جل و علا - پروا نداشته باشد، از مخالفت تو پروا ندارد و او داير مدار هواى خودش است .
به حسب اختلاف اغراض ، هر ساعتى متلون به لونى است . شاهد بر اصل مدعا آيه شريفه : (فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوه (129) الدنيا) است مفاسد ديگر هم دارد، من جمله اين است كه معاشرت اهل فسق معاصى را در نظر شخص نستجير بالله موهون مى گرداند و الله العالم
الرابع : اهل بدعت نباشد، چه اينكه علاوه بر خوف سرايت (130) از او يا شمول عذاب و لعنت بر اين شخص ، در روايت است : (مصاحبت و مجالست با اهل بدعت نكنيد تا پيش خداى عزوجل شما هم يكى از آنها باشيد)
و هذا خطر عظيم (يعنى و اين خطر بس بزرگى است .)
الخامس : اينكه بايد حريص بر دنيا نباشد، فان مجالسته سم قاتل قهرا (چرا كه همنشينى با چنين كسى در حكم خوردن سم كشنده است ) بر تو هم سرايت خواهد كرد به سبب دزدى طبيعت . و لعل الى جميع ذلك يشير قولا مولانا الصادق عليه السلام (يعنى و شايد به تمام آنچه بيان شد اين كلام امام صادق عليه السلام اشاره دارد كه :)
(و احذر ان تواخى من ارادك بطمع او خوف او فشل او اكل او شراب و اطلب مواخاه الاتقيا و لو فى ظلمات الارض ، و ان افنيت عمرك فى طلبهم ، فان الله لم يخلق بعد النبيين على وجه الارض افضل منهم ، و ما انعم الله على العبد بمثل ما انعم الله به من التوفيق بصحبتهم . قال الله (الا خلا يومئذ بعضهم لبعض عدوا الا المتقين ) (131)
بالجمله مطلب بيش از اين نقل است ، غرض اختصار است از مامون الرشيد نقل است كه رفيق به سه نحو است :
يكى حكم غذا دارد كه انسان محتاج به اوست ، يكى حكم دوا دارد كه گاهى به او محتاج مى شود، يكى حكم مرض دارد كه هيچ وقت به او محتاج نيست ، ليكن گاهى به او مبتلا مى شود.
حقوق دوست شايسته
بارى ، اگر رفيقى متصف به صفات حميده پيدا كردى بايد قدر او را بدانى ، و او را به آسانى از دست ندهى ، مراعات حقوق او را بنمايى . بر تو چند قسم حق پيدا خواهد كرد.
اول حق مالى : بايد بذل مال در حق او بكنى ، ليكن مراتب دارد. پست ترين مراتب آن است كه او را به منزله خادم و عبد خود قرار بدهى . اگر حاجتى به مال تو به هم بست آن را روا كنى پيش از آنكه او خواهش كند. و اگر گذاردى كار به سوال رسيد تقصير كرده اى .
مرتبه دويم آن است كه او را به منزله نفس خود فرض كنى كه شريك در مال تو باشد بالسويه (يعنى به طور مساوى )
مرتبه سيم اينكه ايثار كنى مال را اگر چه خودت هم محتاج باشى . مرتبه بالاتر از اين ايثار در نفس است ، كما ان عليا (يعنى همان گونه كه على ) عليه السلام در ليله مبيت ايثار نمود (البته ) دوست هر كس به مرتبه چهارم نرسد ليكن از بذل مال نبايد كوتاهى نمايد كه در شرع مطهر به غايت مطلوب است .
روى عن مولانا امير المومنين (يعنى از امام على (ع ) روايت شده است كه :)
العشرون درهما اعطيتها اخى فى الله احب الى من ماه درهم اتصدق بها على المساكين . (132)
الثانى : اينكه حقى پيدا مى كند در بدنت ، يعنى سعى در حوائج او بكنى مثل حوائج خودت ، بل بالاتر، بدون اينكه او خواهش نمايد، با كمال بشاشت و امتنان و او را مقدم بدارى در رفع حوائج و در كرامات و زيارات و غيرها بر اقارب و اولاد او.
الثالث : حقى است او را بخصوص نسبت به زبانت ، و اين هم چند قسم است : اول اينكه ساكت باشى از معايب او، چه در حضور او، چه در غياب او، بل بايد تجاهل بكنى . اگر خواسته باشى آن شخص داراى آن وصف نباشد به طريق رافت و مهربانى نرم نرم به خورد او بدهى ، بلكه قهرا از سرش بيرون برود و همچنين از كشف اسرار او، حتى براى اخص اصدقاى خود، بايد سر او را در قلب خود نگاهدارى ، زيرا كه اظهار آن از لوم طبيعت و خبث باطن شخص است ، بل از جهل و حماقت است . قال على عليه السلام (يعنى على عليه السلام فرمود:) قلب الاحمق فى فيه و قلب العاقل فى قلبه . (133) پس حفظ اسرار، چه مال غير باشد، چه مال خودش ، از الزام لوازمات است . اين بابى است در اخلاق (كه ) بيان وافى هم نشده است ، حكم و مصالح زياد و اولاد دارد كه اين گنجايش آنها را ندارد و همچنين ساكت بايد باشد از قدح در اهل و اولاد او و اصدقاى او، بلكه از خودش نگويد، سهل است ، از ديگران هم نبايد نقل نمايد، چه اينكه تاذى اولاداز اين حاصل گردد، بعد از منقول عنه ، به خلاف مدح منقول از غير. حاصل ، بايد ساكت باشد از هر مكروهى از طبع او، مگر از شرع مطهر امر به اظهار داشته باشد در اين هنگام بدش هم بيايد ضرر ندارد، چه در واقع احسان به اوست . بالجمله شخص بايد عيبجو و عيبگو نباشد كه اين صفت فى حد نفسه از صفات مهلكه است ، و چيزى كه انسان را آرام مى كند از عيبجويى ديگرى آن است كه معايب خود را ملتفت باشد و ببيند چقدر سخت است از خودش دور كردن عيبى از عيوب ، آ وقت بداند كه ديگرى هم مثل اين مبتلاست . چه بايد كرد؟ نفس قاهر است بر انسان ، و بايد اين را هم بداند كه مبرا من كل عيب (يعنى پاك و پالوده از هر عيب ) بر فرض هم پيدا شود، آن جوهرى است كه در خزانه سلطان محفوظ و مضبوط است ، به دست ماها نمى افتد. منتهاى خوبى رفيق براى ماها آن است كه محاسن او بر مساوى او غالب باشد و نظر شخص هم بايد، چه بر رفيق چه بر ديگرى ، اين باشد كه ببيند محسناتى دارد از او ياد گيرد از روى شوق بر آن ، اگر خودش آن صفت را فاقد باشد، نه اينكه در جستجوى قبايح او باشد، كماهو من عاده المنافقين (يعنى همان گونه كه داب و عادت دورويان است ) و همچنين در زبان و قلب ، هر دو بايد ساكت باشد و سوءظن بر او نبرد، اگر محملى نتواند در عمد براى او قرار بدهد، حمل به سهو و نسيان كند، و حمل افعان غير بر فساد و كشف اسرار و معايب او نزد مردم هو الحركه الناشئه من الحقد و الحسد الباطنين لا متلاء باطنه منهما، فاذا اغتنما فرصه رشح الباطل من باطنه الى ظاهره (يعنى حركتى است كه از كينه و حسادت باطنى وى بر مى خيزد، چرا كه درون او از آنها پر شده است ، پس ‍ آنگاه كه اين كينه وحسادت فرصتى يابد از درون او به ظاهرش سرايت مى كند و آشكار مى گردد) زيرا كه :
ز كوزه همان برون تراود كه در اوست
دوم اينكه بايد از مجادله او ساكت باشد، زيرا كه مجادله در تكلمات برانگيزاننده آتش فتنه است ، علاوه بر اين مفاسد ديگر هم دارد، تفصيل آن در آداب المتعلقين شهيد رحمه الله و غيره مضبوط است .
سيم از حق متعلق باللسان ايضا چند قسم است .
اولا مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) اظهار محبت خود را نسبت به او بنمايد، چه اينكه اين (از) اسباب ثبوت اخوت است .
و ثانيا افشاى محامد او را بكند، چه در حضور، چه در غياب ، اگر چه در اخبار مدح حضورى منع است ، لكن در بعضى موارد براى الفت شايد مضر نباشد و روايت قرائن دارد كه باطلاقها منع نكرده ، و الله العالم . و متشكر بر نعم او باشد به زبان اگر حقى بر اين پيدا كرده باشد.
و ثالثا اگر حاجت به تعليم دارد از تعليم او مضايقه نكند، به نحوى كه آداب معلم بايد ملاحظه شود كه از جمله آن اين است كه اگر صاحب يك علم مخصوصى است علوم ديگر را تخطئه نكند، اگر فقيه است نگويد حكمت چه كار آيد، محشون بر شبهات باطله است . يا حكيم است ، نگويد فقه چه كار آيد، مطالب خون حيض و نفاس كجا معرفت الهى كجا؟ و هكذا تمام اين مذمتها منشا ندارد جز جهل بر آن علم ، زيرا كه هر يك از علوم را فايده اى است در محل خود، مگر اينكه شرعا بخصوص نهى داشته باشد ياد گرفتن آن .
غرض بيان اين ادب مخصوص بود و الا آداب بسيار است در محل خود زيرا كه حاجت به علم اشد از مال است .
و نصحيت كند او را و ارشاد كند به امورات دينيه ، اگر حال طلبى در او ديده باشد و تحسين كند پيش او محسنات را و تقبيح كند قبايح را، لكن مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) در خفيه او را تعليم نمايد، تا مردم به جهل او ملتفت نشوند، تا خجل نشود يا مفتضح گردد، زيرا كه از علامات فارقه ميان نصيحت و افتصاح كردن ، اعلان و اسرار است . بايد به رفق و مدارا او را بر عيوب او مطلع بگرداند، زيرا كه عيب نشان دادن از قبيل مار مهلك نشان دادن است ، اگر ديدى كسى را مارى يا عقربى مى خواهد بزند، اگر او را به رفق و لطايف حيل نشان بدهى بسيار از تو ممنون خواهد بود، و اگر متحاشيا به او گفتى صدمه از تو مى خورد، امتنان چندان ندارد. و اگر عيبى را در او مطلع شدى ، ديدى از تو مخفى مى دارد، ديگر از را اظهار مكن ، و اگر ديدى در حق تو تقصير مى كند، تحمل كن ، عفو فرما، تجاهل نما. اگر ديدى به درجه اى رسيده كه باعث قطع ميان شماست در خفا عتاب كنى اولاست از علانيه كنايه بگويى بهتر است از تصريح ، و لذا رسول خدا (ص ) اگر خلافى از كسى مى ديد مى فرمودند: ما بال اقوام (يعنى چگونه است حال اقوامى كه ) چنين و چنان مى كنند، و مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) متحمل شدن اولى از همه است ، چه اينكه به نظرم مى آيد در حديث قدسى فرموده باشند: (ما رضاى خود را در جفاى مخلوق پنهان كرده ايم . هركس طالب است رضاى ما را بايد متحمل شود جفاى خلق را)
و اگر ديدى عيب او از قبيل اصرار بر معاصى است - نعوذ بالله - قيل وجب انقطاعه (يعنى برخى گفته اند بايد با او قطع رابطه كند)، زيرا كه بنا بوده حب و بغض بينهمالله (يعنى ميان آن دو براى خدا) باشد. بعضى از بزرگان فرموده اند ن باز قطع مكن ، چه اينكه طبع انسان گاهى معوج مى شود، و گاهى به استقامت مى آيد، وانگهى الحال بيشتر احتياج به تو دارد كه دلسوزى كنى ، و دست او را بگيزى ، و به لطف او را از گودال معصيت بيرون آرى .
اجر (من احى مفسا) (134) را ببرى ، زيرا كه شرم حضور حاصل از مصاحبت مطلبى است بزرگ ، علاوه بر اين آيه شريفه (قوا انفسكم و اهليكم نارا..) (135) به اينجاها هم جارى است ، زيرا كه قرابت با تو پيدا كرده و لحمه او مثل لحمه نسب گرديده ، بدلاله قول الصادق عليه السلام فى بعض الاخبار حيث يقول (يعنى به گواهى گفتار امام صادق (ع ) در برخى روايات ، آنجا كه مى فرمايد:)
(موده يوم ميله و موده شهر قرابه ، و موده سنه رحم ماسه ، من قطعها قطعه الله ) (136)
از مجموع آنچه عرض شد معلوم مى شود كه مواخات (يعنى دوستى و برادرى با) فاسق ابتدا خوب نيست ، ليكن استدامت خوب است ، از قبيل ترك نكاح و طلاق است .
نقل است دو نفر باهم رفيق بودند، يكى مبتلا شد به مرض عشق رفيق مبتلا به ديگرى گفت ن برادر تا حال با من رفيق بودى ، حالا قلب من مبتلا به اين علت (يعنى مرض ) گرديده ، اگر خواسته باشى كه عقد اخوت را تحمل كنى من حرفى ندارم در جواب گفت : من به جهت اينكه تو مبتلا به خطيئه شده اى شما را از دست نخواهم داد. بعد بنا گذاشت كه نخورد، و نياشامد، و استراحت نكند، تا خداوند عالم رفيق او را از اين بليه خلاص گرداند چند اربعين به اين نحو مشغول شد تا او را خلاص كرد. الرابع اينكه از دعا و زيارات و قربات براى او مضايقه نداشته باشد، زيرا كه دعا به او در واقع دعا به خودش است ، چه در حيات او و چه در ممات او. حديث نبوى (ص ) است كه براى هر كس دعا كنى ملك مى گويد و لك مثل ذلك (يعنى و براى توست نظير آن ) پس نبايد از اين كار كوتاهى ورزد.
الخامس اينكه با وفا باشد كه از جمله علامات وفا آن است كه بعد از موت صديق بايد قائم به حوائج اهل و عيال و اولاد و صديق او باشد و دوستان او را اكرام نمايد. و لذا كان رسول الله يكرم عجوزا كانت تاتيه ايام خديجه (يعنى و از اين رو رسول خدا پيره زنى را كه در زمان حيات خديجه نزد او مى آمد، اكرام مى كرد.)
و همچنين از آثار وفا آنكه اگر شانش مرتفع شده و جاهش عظيم گرديده ، حالت تواضع را نسبت به او تغيير ندهد، بل به طريق سلوك اوليه باقى باشد، و من كمال الوفا ايضا الجزع من فراقه (يعنى و همچنين از كمال وفا است كه از دورى او به فغان آيد.) و اين بود كه مجتبى سلام الله عليه گريه مى كردند در حال شهادت ، از وجه آن سوال شد. فرمودند حاصلش :
(من فرقه الاحبه و هول المطلع ) (137)
السادس اينكه امر را بر او سهل بگيرد و او را به كلفت نيندازد مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد)، كه اگر توقعات فوق العاده از وى نمود هم او به خلاف مى افتد، هم اين . بل يكون القصد من محبته هو آله بالتبرك بدعائه و الاستيناس من لقائه و الاستعانه على دينه ، و التقرب اليه تعالى بتحمل اعبائه و قضا حوائجه و امثال ذلك من الامور المستحسنه شرعا (يعنى بلكه هدف از دوستى با او تبرك جستن به دعاى او، و انس با ديدار او، و استمداد از او بر دينش باشد و اينكه بواسطه تحمل كردن سختى هاى او و بر آوردن نيازهايش به خداى متعال نزديك گردد، و امورى ديگر از اين قبيل كه در شرع نيكو به شمار آمده است ) و از اينجاست كه گفته شده : (اذا وقعت الالفه (138) بطلت الكلفه (يعنى آنگاه كه دوستى و الفت برقرار شود رنج وسختى رخت بر مى بندد)
پس محصل مجموع اين كلمات آنكه بايد هميشه طرف خود را اصلاح كنى و عيب را به طرف خود ببرى ، نا بالاى ديگرى بگذارى ، و از او توقع خوبى كنى ، و خود را فراموش نمايى مرد آن است كه حياى او غالب بر شهوتش ‍ باشد، و مهربانى او بالنسبه به مردم غالب بر حسدش باشد، و عفو او غالب بر كينه اش باشد.
بارى ترسم آزرده شوى ورنه سخن بسيار است اگر موفق شدم مى نويسم كيفيت سلوك با اهل و عيال و اولاد و خدام و عبيد را انشاء الله و لو على سبيل الاختصار (اگر چه به صورت مختصر)
آداب تربيت اولاد
پس بدان اى كسى كه خداوند عالم عز شانه و جل جلاله اين نعمت اولاد را به تو ارزانى داشته ، اين امانتى است كه از جانب او به تو سپرده شده و شما را ولى نعمت او قرار داده . در اين امانت بايد خيانتى از تو بالنسبه به او سر نزند، و تفريطى در اين باب نكرده باشى ، حقى ضايع شده باشد، كه آن وقت مواخذه از تو بكند صاحب امانت كه چرا او را حفظ و ضبط نكرده اى از اول به سبب تربيتى كه من به تو دستور العمل داده بودم ، تا به من درست رد كنى ، و اجر جزيل از من بگيرى .
كيفيت تربيت اطفال آنكه اگر طفل را با حيا ديدى اين دليل بر عقل اوست ، جد و جهد بكن در تحفظ او تا مهمل نشود، زيرا كه در نفس بچه هنوز ناملايمات منتقش نشده ، ساده است ، و راى و عزيمتى از خود ندارد، صاحب مشربى نگرديده
اولا بايد او را بر آداب شرعيه ترغيب و تحريص نمايى ، و ملزم كنى او را بر سنن نبويه (ص )
و ثانيا مدح خوبان را پيش او ذكر كنى ، و اگر كار خوبى از او سر زد بسيار او را مدح كنى ، و اگر ادنى قبيحى از او سر زد او را بسيار تقبيح كنى تا دوباره مرتكب آن قبيح نگردد و مواخذه كنى او را به جهت اشتها زياد در ماكل و مشرب و ملبس و جلوه دهى پيش او احتراز از حرص در خوراك و مطلق تلدذات را و تحبيب كنى پيش او ايثار به غير را بر نفس خود در ماكل و حالى كنى به او كه اولى الناس به لباس منقش و الوان ، زنها است .
الحاصل اينكه طفل در اول امرش غالبا قبيح الافعال است ، دروغ گو است ، و دزدى كن است ، حسود اتست نمام است و لجوج است صاحب ملكات رذيله است پرخور و پرخواب و پرگو است ، ماشاالله
اولا بايد نهى كنى از مخالطه كسانى كه ضد ضول تو را از او مى شنود
و ثانيا مراقب باشى تا منقل شود از حالى به حالى ، چون هنوز ملكه او نگرديده و بهترين چيزها براى اطفال ياد دادن اوست محاسن اخبار اهل بيت عليهم السلام را و اشعارى را كه سبب تاديب او گردد، و نگذارى ممارست كند از اشعار هوائيه مشتمله بر مطالب عشق مجازى و تشبيهات ، فانها مفسده للاحداث جدا (يعنى چرا اين گونه اشعار جدا جوانان را فاسد مى كند)
محرر اوراق عرض مى نمايد چون به اسم مبارك (عشق ) رسيدم قلم از حركت افتاد و به نوشتن اين كلمات متحرك گرديد. قيل لافلاطون الحكيم : عشق ابنك قال الان تم فى الانسانيه (يعنى به افاطون حكيم گفتند كه فرزندت عاشق شده است گفت ن هم اينك انسان كاملى گشته است ).
عشق گناهى بود كه در صف محشر
منفعل است هر كه اين گناه ندارد
باز رفتيم سر مطلب . اگر ديدى نهى كردى از چيزى مخالفت كرد، توبيخ مكن او را چندان ، خصوصا اگر ديدى از تو پنهان مى كند، تعليم كن بر او غرض از خورد و خوراك هو الصحه لا اللذه . فان الاغذيه كالا دويه خلقت لتكون اوديه للصحه ، دافعه الم الجوع ، و مانعه من المرضه ، و الغرض تحقير امر الطعام عنده (يعنى همان سلامت است ، نه لذت بردن كه غذاها همانند دارو هستند، و براى آن آفريده شده اند كه داروهايى براى حفظ سلامت باشند، درد گرسنگى را بر طرف سازند و جلوى بيمارى را بگيرند، مقصود آن است كه امر خوراك را در نظر او كوچك جلوه دهى )
و خواب است عادت دهى او را به اكتفا كردن به يك رنگ از طعام و آن هم خوب است گوشت باشد زيرا كه گوشت انفع (يعنى سودمندتر) به حال طفل است ، و منع كنى او را از اطعمه گوناگون و آداب وارده درباره طعام كه فقها رضوان الله عليهم در كتب فقهيه متعرض اند كم كم به او حالى نمايى تا از بچگى به ادب شرعى غذا بجود، الى غير ذلك من الاداب الموظفه فى محلها (يعنى و ديگر آدابى كه هر كدام در جاى خود بايد انجام شود)
خوب است مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) او را به نان خالى عادت دهند، و شب را غذاى سير به او بدهند، و روز او را گرسنه بدارند، تا مادامى كه طفل است تا روز به واسطه غذا كسل نشود، محتاج به خواب گردد، بليد الفهم (يعنى كند ذهن ) شود، بلكه از خواب بين الطلوعين هم او را منع كند ليكون نافعا فى لونه و مزاجه و ذكاوته و رزقه (يعنى تا در رنگ رخسارش و مزاجش و هوشمندى و روزى اش سودمند باشد)
و على اى حال (يعنى در هر تقدير) او را از پر خوابى منع كند، چه اينكه خواب بسيار او را قبيح المنظر (يعنى زشت روى ) و بليد (يعنى كند ذهن ) مى گرداند در روز خوب است نخوابد، و نبايد او را برجاى نرم و ساير نازك كاريها عادت به حلويات و ميوه هاى خوب ندهد، مگر قدر قليلى بعض ‍ بزرگان فرموده اند اين گونه اغذيه در بدن مورث مرض مى گردند و او را نرم و لطيف عمل نياورد كه به اندك سرما و گرمايى كسل شود. خلاصه ما ذكر (يعنى آنچه بيان شد) اينكه عادت دهد او را به رياضات شاقه در جميع امور و همچنين عادت دهد او را به اكرام غير، چه پير باشد چه جوان و تعليم كند آداب مجالس را كه در مجالس مودب بنشيند، و آب دهن و دماغ نيندازد، رو به روى كسى خميازه نكشد، و خنده نكند، و پا روى پا نگذارد، تا نپرسند نگويد، و به قدر حاجت بگويد، همه را گوش باشد، الى غير ذلك و همچنين عادت دهد او را به راستگويى ، و به عدم وعده خلافى ، و قسم نخوردن نه از روى صدق و نه از روى كذب و او را به سكوت عادت بدهد به طورى كه صمت ملكه او گردد، تا اينكه در مجالس و غير مجالى حرف نزند، الا در جواب ، و استماع كند حرف بزرگ تر از خود را، و منع كند او زا از خبث كلام و سب و لعن و تغنى ، بل تعوده بخسن الكلام و جميله (يعنى بلكه او را بر كلام نيكو و زيبا عادت دهد)، و تعليم كند خدمت معلمش را و بزگ تر از او را اگر شغل اهمى خود طفل ندارد. و نگذارد اطفال ديگر را اذيت نمايد، و بترساند بلكه وادارد با آنها به رفق و مدارا راه رود، و به آنها بذل نمايد، و نگذارد از اصدقا چيزى را قبول كند، تا طماع نگردد، و نگذارد با كودكان بى ادب و بدآموز و پست فطرت افت و خيز كند مجالست موثر است و او را تحذير نمايد از دوستى دراهم و دنانير اكثر از تحذير از سباع و حيات و عقارب (يعنى بيش از ترساندن از درندگان و مارها و عقرب ها) ضروره ان حب الذهب و الفضه من المسمومات المهلكه (يعنى چرا كه دوستى طلا و نقره از سمهاى كشنده است ) و بايد بعض اوقات او را باز گرداند به بازى كردن بى ضرر تا از تعب تاديب قدرى راحت گردد، و همچنين عادتش دهد به احترام پدر و مادر و معلم و اطاعتشان ، و توقع عقل پنجاه ساله خدش را كه به تجربه ها حاصل نموده از اطفال نداشته باشد، و زياد او را اذيت و آزار ننمايد، به طريق مدارا و محبت با او پيش آيد. اينها كه عرض شد غير چيزهايى است كه در فقه مسطور است ، كه اسمش را خوب بگذارد، او را ختنه كند، عقيقه نمايد، به مكتب بگذارد، در نفقه بر او تنگ نگيرد، الى غير ذلك من الاداب الشرعيه (يعنى و ديگر آداب دينى ) بارى ، جميع آنچه عرض شد اگر چه عنوان تربيت اطفال بود، ليكن شخص ‍ بايد عاقل باشد، بداند اكثر اينها در حق خودش و ساير عيالاتش هم جارى است ، خصوصا زنها، و الله العالم .
آداب زيارت خانه خدا
بسم الله الرحمن الرحيم
و الصلوه و السلام على اشرف الانبياء و المرسلين محمد و آله الطيبين الطاهرين و بعد، فاعلم ايها الطالب للوصول الى بيت الله الحرام (يعنى اى كسى كه در طلب دستيابى به خانه خدا (و انجام مناسك حج ) مى باشى ، بدان ) اينكه حضرت احديت را جل شانه العظيم بيوتات مختلفه مى باشد يكى را كعبه ظاهرى گويند، كه تو قاصد او هستى ، و ديگرى را بيت المقدس ، و ديگرى را بيت المعمور، و ديگرى را عرش ، و هكذا تا برسد به جايى كه خانه اصلى است كه او را قلب نامند، كه اعظم از همه اين خانه هاست و لا شك و لاريب فى انه لكل بيت من البيوت لطالبه رسوم و آداب (يعنى شك و ترديدى نيست كه طالب هر يك از اين خانه ها اعملا و مناسك ويژه اى را بايد بجاى آورد )
اما معنى (خانه او) چه باشد؟ از باب تشريف است اين اضافه ، يا طور ديگر است ؟ مقصود بيان آن نيست .
غرض در اين رساله ، مخصوص به آداب كعبه ظاهرى است ، غير آن آدابى كه در مناسك مسطور است ، ضمنا شايد اشاره به آداب كعبه حقيقى هم ، فى الجمله بشود.
غرض از تشريع مناسك حج
اولا: بدان غرض از تشريع اين عمل لعل (يعنى شايد) اين باشد كه مقصود اصلى از خلقت انسان معرفه الله و الوصول الى درجه حبه و الانس به ولايمكن حصول هذين الامرين الا بتصفيه القلب (يعنى شناخت خداوند و رسيدن به درجه محبت الهى و انس به اوست ، و اين دو امر تحقق نمى يابد مگر با پالودن دل )، و آن هم ممكن نبود كه : كف النفس عن الشهوات و النقطاع من الدنيا الدنيه و ايقاعها على المشاق من العبادات ظاهريه و باطنيه (يعنى باز داشتن نفس از اميال و شهوتها، و بريدن از دنياى پست و قرار دادن نفس در سختيها از عبادات است ، خواه ظاهرى و خواه باطنى ) و از اينجا بوده كه شارع مقدس عبادات را يك نسق نگردانيده ، بلكه مختلف جعل كرده ، زيرا كه به هر يك از آنها رذيله اى از رذايل از مكلف زايل مى گردد، تا به اشتغال به آنها تصفيه تمام عيار گردد، چنانچه صدقات حقوق ماليه (و) ادا آنها قطع ميل مى كند از حطا دنيويه ، كما اينكه صوم قطع مى كند انسان را از مشتهيات نفسانيه ، و صلوه نهى مى كند از هر فحشا و منكرى و هكذا ساير عبادات
جامعيت مناسك حج و فوايد گوناگون آن
و چون حج به جميع عناوين بود، با زيادى ، چه اينكه مشتمل است بر جمله مشاق اعمال ، كه هريك بنفسه صلاحيت تصفيه نفس را دارد، مثل انفاق المال الكثير و القطع عن الاهل و الاولاد و الوطن و الحشر مع النفوس ‍ الشريره و طى المنازل البعيده ، مع الابتلاء بالعطش فى الحر الشديد فى بعض الاوان و الوقوع على اعمال غير مانوسه لا يقبلها الطباع من الرمى و الطواف و السعى و الاحرام و غير ذلك (يعنى مانند خرج كردن مال فراوان ، و جدا شدن از همسر و فرزندان و وطن ، و قرار گرفتن در كنار اشخاص ‍ شرور، و پيمودن راههاى طولانى كه گاهى همراه با دچار شدن به تشنگى در گرماى شديد است ، و قرار گرفتن در كارهاى نامانوس كه طبيعت آدمى پذيراى آن نيست ، همچون رمى و طواف و سعى و احرام و غير آن )
با اينكه داراى فضايل بسيارى است ايضا (يعنى همچنين ) از قبيل تذكر به احوال آخرت ، به رويه اصناف خلق ، و اجتماع كثير فى صقع واخد على نهج واحد، لا سيما فى الاحرام و الوقوفين (يعنى گردهمايى گروهى كثير در يك محوطه و بر يك گونه ، به ويژه در احرامو وقوف در عرفات و در منى ) و رسيدن به محل وحى و نزول ملائكه بر انبيا از آدم تا خاتم - صلوات الله عليهم اجمعين - و تشرف به محل اقدام آن بزرگواران (يعنى جاهايى كه آنها قدم گذارده اند) مضاقا بر تشرف برحرم خدا و خانه او، علاوه به حصول رقه كه مورث اصغاى قلب است به ديدن اين امكنه شريفه ، با امكنه شريفه اخرى كه رساله گنجايش تفصيل آنها را ندارد.
آداب و رسوم زيارت خانه خدا
الحاصل چون حج داراى جمله از مشاق و در فضايل (139) كثيره از اعمال بود، و رسول خدا (ص ) فرمود، مبدل كرديم رهبانيت را به جهاد و حج ، الحديث و انسان نمى رسد به اين كرامت عظمى الا به ملاحظه آداب و رسوم حقيقى آن ، و هى اموز ن
اول : خالص نمودن نيت
الاول : اينكه هر عبادتى از عبادات بايد به نيت صادقه باشد، و به قصد امتثال امر شارع بجا آورده شود، تا عبادت شود
كسى كه اراده حج دارد، اولا بايد قدرى تامل در نيت خود بنمايد هواى نفس را كنار گذارد، و بينيد غرضش از اين سفر امتثال امر الهى و رسيدن به ثواب و فرار از عقاب است و يا نه تسخير بالله غرضش تحصيل اعتبار، يا خوف از مذمت مردم ، يا تفسيق آنها، يا از ترس فقير شدن ، بنا بر اينكه معروف است هر كه ترك حج كند مبتلا به فقر خواهد شد، يا امور ديگر، از قبيل : تجارت ، و تكيف (يعنى خوش گذرانى )، و السيره (يعنى گردش ) در بلاد و غير ذلك
اگر درست تامل كند خودش مى فهمد كه قصدش چطور است ، ولو به آثار اگر معلوم گرديد كه غرض خدا نيست بايد سعى در اصلاح قصد خود نمايد. لااقل ملتفت باشد به قباحت اين عمل كه قصد حريم ملك الملوك را كرده براى اين گونه مطالب بى فايده لااقل به نحو خجالت وارد شود، نه به طرز غرور و عجب .
دوم : توبه و اداى حقوق مالى و غير مالى
الثانى : اينكه تهيه حضور ببيند از براى مجلس روحانيين ، با بجا آوردن يك توبه درستى با جميع مقدمات كه از جمله آنهاست : رد حقوق ، چه از قبيل ماليه باشد، مثل خمس و رد مظالم و كفارات و غيرها، يا از غير ماليه باشد، مثل غيبت و اذيت ، هتك عرض ، و ساير جنايات بر غير كه بايد استحلال از صاحبانش بنمايد، به آن تفاصيلى كه در محل خود مذكوراست و خوب است بعد از اين مقدمات آن عمل توبه روز يكشنبه را، كه در (منهاج العارفين ) مسطور است ، بجا بياورد، و اگر پدر با مادرى دارد، مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد)، آنها را هم از خود راضى كند، تا پاك و پاكيزه از منزل در آيد، بلكه تمام علايق خود را جمع آورى نموده ، شغل قلبى خود را از پشت سرش قطع نمايد، تا به قلب رو به خداى خود كند همچنين فرض ‍ كند كه ديگر بر نمى گردد.
پس ، بناءا على هذا (يعنى بنابر اين اساس ) بايد وصيت نام و تمامى بكند، با كار را بر وصى تنگ نگيرد، بلكه به نحو توسعه در امر ثلث خود وصيت كند كه مسلمانى بعد از فوت او در حرج نيفتد.
و مع ذلك (يعنى علاوه بر اين ) اهل و عيالش را به كفيل حقيقى واگذارد فانه خير معين و نعم الوكيل . الحاصل ، كارى كند كه اگر بر نگردد هيچ جزيى از جزئيات كار او معوق نماند، بلكه دائما بايد چنين باشد، شخص كه اطلاع تام به وقت مردم خود ندارد
سوم : در سفر از امور غفلت زا بپرهيزد
الثالث : اينكه اسباب مشغله قلبى در سفر براى خود فراهم نياورد، تا او را در حركات و سكناتش ، كه بايد به ياد محبوب خود باشد، باز دارد، چه از قبيل عيال و اولاد باشد، يا رفيق ناملايم طبع باشد، يا مال التجاره باشد، يا غير آن مقصود اين است كه خودش به دست خود اسبابى فراهم نياورد كه تمام همش در سفر مصروف آن باشد، بلكه اگر بتواند با اشخاصى همسفر شود كه تذكر ايشان بر اين غالب باشد يا هميشه اگر غفلت ورزيد آنها اين را به ياد خدا بياندازند قصه سيد بن طاووس قدس سره با همسفران معروف است .
چهارم : بايد توشه حلال فراهم آورد و از خرج كردن در راه خدا دريغ نداشت
الرابع : اينكه مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) سعى در حليت خرجى خود بنمايد و زياده بردارد، و از انفاق مضايقه ننمايد، زيرا كه انفاق در حج انفاق در راه خداست . چرا بايد انسان دلگير باشد از زيادى خرج . بهترين توشه را بردارد، و زياد بذل نمايد كه در همى از او، در احاديث اهل بيت ، عليهم السلام الله اجمعين به هفتاد درهم است .
از هذا الزهاد اعنى سيد سجاد - سلام الله عليه - وقتى كه حج مى فرمودند، از قبيل بادام و شكر و حلويات و سويق بر مى داشتند.
بارى ، از جمله سعادات شخص است اگر در اين سفر چيزى از او بشكند، يا تلف شود، يا دزد ببرد يا مصارف او زياد شود، بايد كمال ممنونيت را داشته باشد، بلكه شاد باشد، زيرا كه همه اينها بر ميزبان است ، در ديوان اعلى ثبت است ، به اضعاف مضاعف تلافى خواهد كرد. نمى بينى اگر كسى ترا به ميهمانى به خانه خود طلبيد، و در اثناى راه صدمه اى بر تو وارد آمده باشد، اگر ميزبان بتواند، مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) جبران آن را متحمل مى شود، چون كه خود طلبيده ، با اينكه لئيم است و عاجز فكيف ظنك با قدر القادرين ، و اكرم الاكرمين (يعنى پس چه گمان دارى نسبت به آنكه از همه تواناتر و از همه كريم تر است ) حاشا و كلا از كرم او كه كمتر از عرب باديه نشين باشد. نعوذبالله من سوء ظن بالخالق (يعنى به خدا پناه مى بريم از بد گمانى نسبت به آفريدگار) و صدق اين مقاله بر كسى واضح است كه ميان اعراب باديه نشين گرديده ، و ديده باشد.
پنجم : لزوم رفتار خوش با همسفران
الخامس : اينكه بايد خوش خلق باشد، و تواضع بورزد، و از رفيق و مكارى و غيره كوچكى بنمايد، و از لغو و فحش و درشتگويى و ناملايم در حذر باشد نه حسن خلق تنها آن است كه اذيتش به كسى نرسد، بلكه از جمله اخلاق حسنه آن است كه از غير تحمل اذيت بنمايد، بل نه تنها متحمل شود، بلكه در ازاى او خفض جناح كند الى ذلك يشيرقوله فى الحديث القدسى (آنچه در حديث قدسى آمده اشاره به همين مطلب دارد) كه حاصل آن اينكه رضايت خود را در جفاى مخلوق پنهان كرده ام ، هر كه در صدد رضا جويى از ماست ، بايد ايذاى غير را متحمل شود.
ششم : تنها به مناسك حج اكتفا نكند
السادس : اينكه نه تنها قصد حج كند و بس ، بلكه در اين ضمن بايد چندين عبادت را قاصد باشد، كه يكى از آنها حج است ، از قبيل زيارت قبور مطهره شهداء و اولياء و سعى در حوائج مونين ، و تعليم و تعلم احكام دينيه ، و ترويج مذهب اثنا عشريه ، و تعظيم شعائر الله ، و امر به معروف و نهى از منكر، و غير ذلك .
هفتم : شكسته دل به سوى حريم الهى رود
السابع : اسباب تجمل و تكبر براى خود فراهم نياورد، بل شكسته دل و غبار آلوده رو به حريم الهى رود، همچنان كه در مناسك هم اشاره به آن شده ، در باب احرام .
هشتم : خود را و هر آنچه دارد به خدا بسپارد
الثامن : اينكه از خانه خود حركت نكند، مگر اينكه نفس خودش را در هر چه تعلق به او دارد، امانتا به حالق خود جل شانه بسپارد، با كمال اطمينان دل از خانه بيرون رود، فانه جلت عظمته نعم الحفيظ، ونعم الوكيل ، و نعم المولى ، و نعم النصير
آدابى ديگر هم دارد، آن را در مناسك نوشته اند. بلى اهتمام تام به صدقه دادن داشته باشد، به اين معنى كه صحت خود را بخرد از خالق خود به اين وجه صدقه
نهم : بر خدا تكيه كند نه بر آنچه دارد
التاسع : اينكه اعتمادش به كيسه خود و قوه جوانى خود نباشد، بلكه در همه حال ، بالنسبه به همه چيز، بايد اعتماد او به صاحب بيت باشد، مقدمات بيش از اينهاست ، ليكن غرض تطويل در رساله نويسى نيست
در خانه اگر كس است ، يك حرف بس است
بايد تامل كند و بداند كه اين سفر جسمانى الى الله است و يك سفر ديگرى هم روحانى الى الله بايد بكند. به دنيا نيامده براى خوردن و آشاميدن ، بلكه خلق شده از براى معرفت و تكميل نفس ، آن هم سفر ديگرى است . كما اينكه در اين سفر حج زاد و راحله و همسفر و امير حاج و دليل و خدام و غيره لازم دارد، كه اگر هر كدام نباشد كار لنگ است و به منزل نخواهد رسيد، بل به هلاكت خواهد افتاد، در آن سفر هم ، بعينه به اينها محتاج است ، و الا قدم از قدم نخواهد برداشت . و اگر بدون اينها خيال كرده راه برود قطعا رو به تركستان است ، كعبه حقيقى نيست .
اما راحله او در اين سفر بدن اوست . بايد به نحو اعتدال از خدمت آن مضايقه نكند، و نه چنان شيرش كند كه جلو او را نتواند بگيرد و ياغى و طاغى شود، نه چنان گرسنگى به او بدهد كه ضعف بر او مستولى شود، از كار عبادت بازماند. خير الامور اوسطها (يعنى بهترين امور معتدل ترين آنهاست )، افراط و تفريط آن مذموم است اما زاد او اعمال خارجيه اوست ، كه تعبير از آن به تقوى مى شود، از فعل واجبات و ترك محرمات و مكروهات و اتيان به مستحبات و اصل معناى تقوا پرهيز است ، كه اول درجه آن پرهيز از محرمات است ، و در آخر درجه آن پرهيز از ما سوى الله جل جلاله و بينهما متوسطات
فحاصل الكلام اينكه هر يك از ترك محرمات و اتيان به واجبات به منزله زادى است كه هريك ، هريك را در منازل اخرويه احتياج افتد به درجات الحاجه ، كه اگر همراه خود نياورده باشى مبتلا خواهى بود تستجير بالله من هده البلوى العظيمه و اما همسفر، مومنين هستند كه به همت همديگر و اتحاد قلوب ، شخص اين منازل بعيده را طيران خواهد نمود و اليه يشير قوله عز و من قائل (يعنى و بدين مطلب اشاره دارد اين سخن خداوند كه :)
تعاونوا على البر و التقوى (140) و لعل (يعنى شايد) بدون اجتماع كار و انجام نگيرد و شايد از اين جهت رهبانيت در اين امت منع شده باشد. استاد ما رضوان الله عليه مى فرمود: خيلى كار از اتحاد قلوب ساخته گردد كه از متفرد بر نمى آيد. اهتمام تامى در اين مطلب داشت همين طورهاست . همه مفاسد زير سر اختلاف قلوب است كه شرح آن به طول انجامد.
شايد، اگر موفق شدم ، اشاره كنم كه همسفر و رفيق ، چه در حضر و چه در سفر، بايد به چه نحو باشد، و تو با او به چه نحو بايد سلوك كنى
اما امير حاج در اين سفر ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين هستند كه بايد سايه بلند پايه آن بزرگواران بر سر تو باشد، و متمسك به حبل المتين ولاى آنها باشى ، به كمال التجاء به آن خانواده عصمت و طهارت ، تا بتوانى چند قدمى راه بروى ، و الا شياطين جن و انس در قدم اول ترا خواهند ربود، مثل چاپيدن و غارت كردن عرب بدوى حجاج بى امير حاج را، كما هو واضح خصوصا هر چه به حرم نزديك شود بلى اگر خود را به حرم رسانيد ديگر ايمن است از هر خوف : و من دخله كان آمنا (141) اما هيهات كه بتواند سر خودى به آنها رسد. اين نخواهد شد، و الله العالم .
و اما دليل اين راه اگر چه ائمه طاهرين - سلام الله عليهم - ادلا على الله (يعنى راهنمايان به سوى خداوند) هستند، و دليل اند، لكنه مع ذلك ماها از آن پستى تربيت و منزلت كه داريم ، از آن بزرگوار هم اخذ فيوضات بلاوسطه نمى توانيم بكنيم ، محتاجيم در دلالات جزئيه و مفصله به علماى آخرت و اهل تقوى ، تا به يمن قدوم ايشان و به تعليم آنها درك فيوضات بنمائيم كه بى وساطت آنها درك فيض در كمال عسرت و تعذر است ، و لذا محتاج به علما هستيم ، پيش خودكار درست نمى شود.
آداب ميقات و پس از آن
بارى ، چون به ميقات رسد، لباس خود را در آورد و در ظاهر ثوب احرام بپوشد، و در باطن قصدش اين باشد كه از خودش خلع كرده لباس معصيت و كفر و رياء و نفاق را، و پوشيده ثوب طاعت و بندگى را. و همچنين ملتفت باشد كه همچنان كه در دنيا خداى خودش را به غير ثوب زى خود و عادت خود، غبار آلوده سر برهنه و پا برهنه (ملاقات كرده ) و همچنين بعد از مردن ، ملاقات خواهد كرد عمال خداى خود را به كمال ذل و انكسار و عريان .
و در حال تنظيف بايد قصدش تنظيف روح باشد از چرك معاصى و به قصد احرام هم عقد توبه صحيح ببندد، يعنى حرام كند بر خود به عزم و اراده صادقه كل چيزهايى را كه خداوند عالم حرام نموده بر او، كه ديگر بعد از مراجعت ازمكه معظمه پيرامون معاصى نگردد.
و در حين لبيك گفتن بايد ملتفت باشد كه اين اجابت ندايى است كه به اين متوجه شده
اولا قاصد باشد كه قبول كردم كل طاعتى كه از براى خداوند متعال است و ثانيا مردد باشد كه اين عمل از قبول خواهد شد يا نه قضيه سيد الساجدين سلام الله عليه را به نظر بياورد كه در احرام نمى توانستند لبيك بگويند، و غش مى كردند، از راحله خود مى افتادند. سوال مى شد، جواب مى فرمودند: مى ترسم خداى من بفرمايد: لا لبيك
و هم به نظر بياورد از اين كيفيت يوم محشر را كه تمامى مردم به اين شكل از قبر خود بيرون مى آيند، عورند، و سر برهنه ، و ازدحام آورنده بعضى در زمره مقتولين و برخى در زمره مردودين ، بعضى متنعم ، بعضى معذب بعضى متحير در امر، بعد از آنكه جميعا در ورطه اولى متردد بودند.
حرم امن الهى جاى رجاء و اميدوارى است
چون داخل حرم شود بايد حالش حال رجا و امن باشد از سخط و غضب الهى مثل حال مقصرى كه به بستخانه رسيده باشد، به مفاد آيه شريفه : (و من دخله كان آمنا) (142) جاى زيادى رجا و اميدوارى همين جاست ، چه اينكه شرف بيت عظيم و صاحب آن به راجى خود كريم ، جا دارد توسعه رحمت ، زيرا كه تو در آنجا ميهمان خاص اكرم الاكرمين هستى ، پى بهانه مى گشت كه ترا يك مرتبه در عمرت به خانه خود دعوت كرده باشد، اگر چه هميشه ميهمان او بوده ، حالا ميسر شده
حاشا و كلا از كرم او كه هرچه تو خواهش داشته باشى و از او هم برآيد مصايقه داشته باشد ما هكذا الظن به جلت عظمته (يعنى چنين گمانى به آن خدايى كه بس عظيم است ، نمى رود) اين چنين گمانى را به بعضى از اسخياى عرب نبايد برد، فضلا عن الجواد المطلق ، (يعنى چه رسد به آنكه جودش هيچ حدى ندارد) ديگر حالا بخواهى ، يا كارى كنى بدست خود كه مقتضى بذل به تو نباشد، تقصير كسى نيست ، گدايى با كاهيل نمى سازد.
بلى عيب در اينجاست كه غالب مردم كه مشرف به مكه شدند اعظم همشان اين است كه زود صورت اين اعمال را از سر وا كنند، على سبيل الاستعجال (يعنى با شتاب و عجله ) آن وقت آسوده در فكر حريد خود باشند، اما حواس به قدر (يك ) ذره پيش معنى اين اعمال باشد يا نه ، با اينكه همه حواس ميهمان بايد پيش ميزبان باشد، و چشمش به دست او، و حركات و سكناتش به ميل او، حتى روزه مندوب بى اذن او مذموم است ، چه جاى اينكه در خانه او هتك عرض او را بكنى ، و هتك عرض سلطان السلاطين اشتغال به مناهى اوست ، كدام حاجى از حجاج متعارفه كه وارد حرم الهى شود و در آيد، اقلا صد معصيت از او سر نزند، از دروغ و غيبت و اذيت به غير و سخن چينى و تعطيل حق غير و فحش به عكام و حمله دار و غيره كه ورقه گنجايش تفصيل آنها را ندارد، و الله اعلم .
آداب طواف
چون شروع به طواف نمايد بايد هيبت و عظمت و خوف و خشيت و رجا عفو ورحمت سراسر وجود او را بگيرد، اگر جوارح خارجيه نلرزد اقلا دلش ‍ بلرزد، مثل آن ملائكه كه حول عرش دائما به اين نحو طواف مى كنند، اگر بخواهد متشبه به آنها باشد، چنانكه در اخبار است .
و بايد ملتفت باشد كه طواف منحصر به طواف جسمانى نيست بلكه يك طواف ديگرى هم هست كه اصل طواف حقيقى اوست كه آن را طواف قلبش گويند به ذكر رب البيت و اصيل بودن براى اين است كه اعمال جسمانيه را امثله آنها قرار داده اند، كه انسان از اينها پى به آنها ببرد، چنانكه مضمون روايت است .
و ايضا بايد بداند كه همچنانكه بى قطع علاقه از اشغال دنيويه و زن و فرزند و غيره نمى شود به اين خانه آمد، آن كعبه حقيقى هم چنان است ، كه عمده حجب علقه است و در بوسيدن حجر و ملصق به مستجار و استلام حطيم و دامن كعبه را گرفتن بايد حال او حال مقصرى باشد كه از اذيت و داغ و كشتن فرار كرده ، به خود آن بزرگ ملتجى شده ، كه او از تقصيراتش بگذرد. اين است كه گاهى دست و پايش را مى بوسد، گاهى دامن او را مى گيرد، گاهى خود را به او مى چسباند، گاهى مثل سگ تبصبص مى كند (يعنى دم مى جنباند و تملق مى كند)، گاهى گريه مى كند، گاهى او را به اعز اشخاص ‍ پيش او قسم مى دهد، گاهى تضرع مى نمايد كه بلكه او را از اين مهلكه نجات دهد، خصوصا اگر كسى باشد كه انسان بداند غير از او ملجا و پناهى نيست ببين تا فرمان استخلاص نگرفته از خدمت او بر مى گردد؟ لا و ربت الكعبه (يعنى به خداى كعبه سوگند كه نه ) در امورات دنيويه انسان چنين است ، و اما بالنسبه به عذاب اخروى ، چون نسيه است ، هيچ در فكر اين مطالب نيست . حجاج دروغى قدرى مى روند دور كعبه ، بعد مى روند به تماشاى سنگها و بازارها و ديوارها.
آداب سعى ميان مروه و صفا و وقوف در عرفات
بارى ، چون به سعى درآيد، بايد سعيش اين باشد كه اين سعى را به منزله تردد در خانه سلطان قرار دهد، به رجاء عطا و بخشش
و اما در عرفات ، از اين ازدحام خلق و بلند كردن صداهاى خودشان به انواع تضرع و زارى و التماس به اختلاف زبانها و افتادن هر گروهى پى ائمه خودشان و نظر به شفاعت او داشتن ، حكايت محشر را ياد آورد. اينجا كمال تضرع الحال را بكند تا آنجا مبتلا نشود
و بسيارى بايد ظن قوى داشته باشد بر حصول مراداتش ، زيرا كه روز شريف موقف عظيم ، و نفوس مجتمع ، و قلوب به سوى الهى منقطع ، و دستهاى اوليا و غير هم به سوى او جل شانه بلند شده و گردنها به سوى او كشيده شده ، چشمها از خوف او گريان ، و بندها از ترس او لزران و روز روز عطيه و احسان و ابدال و اوتاد در محضر حاضر، بناى سلطان بر بخشش و انعام ، و همچنين روز خلعت پوشى صدراعظم دولت عليه عجل الله فرجه و سهل مخرجه در چنين روزى استبعاد ندارد حصول فيض با على مدارجه بالنسبه بكافه ناس و خلايق ، آيا گمان خود دارى كه سعى ترا ضايع گرداند، با اينكه منقطع شده اى از اهل و اولاد و وطن ؟ آيا رحم نمى كنند عربت تو را؟ ما هكذا الظن به و لا المعروف من فضله (يعنى چنين گمانى به او نمى رود، و از احسان او چنين چيزى بر نمى آيد) .
و از اينجاست در حديث وارد شده (من اعظم الذنوب ان يحضر العرفات و يظن انه لا يغفر له ) (143) اللهم ارزقنا چون از عرفات كوچ كند، و به حرم آيد، از اين اذن ثانوى به دخول حرم تفال زند به قبولى حجش و قريش به خداى خود و مامون بودن او از عذاب الهى .
آداب وقوف در منى و پس از آن
چون به منى رسيد، رمى جمار كند، ملتفت باشد كه روح اين عمل در باطن دور كردن شيطان است . فان كان كالخليل و الا فكا..
بارى چون حرم را وداع كند، بايد در كمال تضرع و مشوش الحال باشد، كه هر كس او را ببيند ملتفت شود كه اين شخص عزيزى را گذاشته و مى رود، مثل گذاشتن ابراهيم اسماعيل و هاجر را بناى او بر اين باشد كه او زمان تمكن باز عود به اين مكان شريف نمايد، و بايد ملتف ميزبان باشد در همه حال ، مبادا به بى ادبى او را وداع نمايد كه ديگر خوش نداشته باشد اين ميهمان ابداالاباد (تا پايان عمر جهان ) به خانه او قدم گذارد اگر چه ميزبان جل جلاله سريع الرضاست ، ليكن مراعات ادب ، مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) بايد از اين طرف بشود
اگر بتواند حتى المقدور آن بقعه هايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عبادت كرده در آنها، مثل كوههاى مكه معظمه ، به قصد تشرف از محل اقدام مباركه نه به مقصد تماشا و تفرج حاضر گردد، بلكه به قصد قربت مطلقه دو ركعت در آنجاها نماز بخواند، بلكه اگر ممكن باشد، قدرى در آنجاها زياده از متعارف توقف كند، و اگر حج اولى اوست ، البته داخل خانه شدن را ترك نكند با آن آداب ماثوره در شرع مطهر كه در كتب مسطور است
در آن حال كاتب را هم فراموش نكند، بلكه در جميع احوال مزبوره .
آداب زيارت قبور اولياى خدا
بارى ، چون قصد زيارت اولياى حقيقى سلام الله عليهم را بنمايد، اولا بايد بداند كه نفوس مقدسه طيبه طاهره چون از ابدان جسمانيه مفارقت نمود، و متصل به عالم قدس و مجردات گرديد، غلبه و احاطه ايشان به اين عالم اقوى (يعنى قويتر) گردد، و تصرفاتشان در اين نشئه بيش از سابق مى شود، و اطلاعاتشان به زائرين اتم و اكمل گردد:
(فهم احيا عند ربهم يرزقون فرحين بما اتيهم الله من فضله ) (144)
پس نسيم الطافشان و رشحات انوار آن بزرگوار بر زوار قاصدين ايشان مى رسد، خصوصا للخلص من قاصد بهم (يعنى بويژه براى آن دسته از زائران كه قصدشان خالص است ) پس خوب است زوار به قصد تجديد عهد با آنها، واعلاى كلمه ايشان ، و رغما لانف (يعنى براى به خاك ماليدن بينى ) اعداى آنها و قصد زيارت مومن خالص الايمان ، و به اميد استشفاع از براى بخشش گناهان و رجاى وصول بر فيوضات عظيمه ، رو به آن بزرگواران كند، با مراعات آن آدابى كه در كتب مزار ثبت است .
و بايد بداند كه آنها مطلع بر حركات و سكنات اين شخص ، بلكه مطلع به خطورات قلبيه اين هستند. و لذا بايد كمال سعى در تضرع و ذل انكسار بنمايد، خصوصا در حين دخول به مرقدهاى شريفه ايشان و حواس خود را به تمامه و كماله (يعنى همه حواس خويش را كاملا) جمع نمايد كه تفرقه حواس و تشتت افكار باطله به منزله پشت كردن به امام است . مبادا با كسى صحبت خارجه بكند، چه جاى اينكه در حرم مطهر نستجير بالله غيبت كند، يا گوش به غيبت دهد، و يا دروغ گويد، يا به ساير معاصى مرتكب شود، بلكه صدا هم نبايد بكند. لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى (145) در اينجا هم جارى است ، خصوصا در حرم امير سلام الله عليه كه به منزله نفس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است چهار گوشه قبر مطهر را ببوسد، و به زبان خود عرض حال كند و حاجاتش را از آن بزرگوار بخواهد، بگويد: اى بزرگ بر همه كس :
يا من بازمانده را نزد خود از وفا طلب
يا تو كه پاكدامنى مرگ من از خدا طلب
و در وقت عتبه موسى هم اين شعر مناسب است :
من ارچه هيچ نيم ، هر چه هستم آن توام
مرا مران كه سگى سر بر آستان توام
و ايمان خود را به ايشان ، بعد از عرضه ، بسپارد امانتا كه عند الحاجه (يعنى در وقت نياز) رد نمايند، و شيطان نتواند در حين مردن آن را از وى بستاند. و مصائب وارده بر آن بزرگواران را خصوصا در حرم مطهر حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام ياد بياورد يكى يكى تفصيلا و بر آنها گريه كند
اگر بتواند يك توبه درستى ، با جميع مقررات معلومه در محل خود، در خدمت امام عليه السلام بجا بياورد، و آن بزرگوار را شاهد و شفيع قرار بدهد، و بنا بگذارد عند المراجعه (يعنى هنگام بازگشت ) دهنى را كه به آن آستانه شريفه رسيده و اعضايى كه بر آن جاها ماليده شده و از بركت آنها اكتساب نور كرده و دوباره به لوث معاصى ملوث نگرداند، بلكه از لغويات و بى فايده هم اجتناب نمايد. بايد حالش با حال وقتى كه مشرف نشده بود تفاوت بين داشته باشد.
و مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) خدام و مجاورين را مراعات نمايد به عطا و بخشش و احسان ، و آنها را اكرام نمايد و در نظرش وقعى داشته باشند، هر چه از آنها جفا ببيند به شيرينى متحمل شود، بداند از كه كشيده ، و در راه كه بوده در بذل مال به آنها مضايقه نكند و مشايخ و اهل علمشان را بيشتر از همه تكريم و توقير نمايد، و در سختى و شدايد سفر از عمل خود منزجر و پشيمان نگردد. خصوصا در مقام خوف از اعدا كه خودشان فرموده اند: اما تحبون ان تخافوا فينا (146)
و استعجال در مراجعت از مشاهد مشرفه ننمايد. مهما امكن (يعنى تا آنجا كه امكان دارد) توقف كند، وسوسه خيالى كه كارم معوق مانده خانه ام تنهاست ، خرجى ندارم ، رفيق مى رود، و غير ذلك ، از آن فكرهايى كه اگر خودش تامل كند مى داند كه يا يكى از زيارتهاى مخصوصه قريب باشد، زيرا چهل يا پنجاه يا بيشتر از عمرش مراجعت شود. مادامى كه آنجا هست خيالش مى رسد كه برگشتن و آمدن ، حتى سالى يك مرتبه ، سهل كارى است ، اما نخواهد شد، تجربه شده
بارى ، باقى مانده كلام در اينكه مادامى كه در مشاهده است ، آيا زيارت امام داخل حرم زياده برود يا نه پس صبح و شام مشرف شود گفته اند بزرگان هر چه بيشتر بهتر ليكن حق در مساله تفصيل است به اطلاقه درست نيست اجمالش اين است كه با آن شرايط مقرره مزبوره در سابق ، اكثارش به غايت مطلوب است ، و به غير آن باز تفصيل ديگر دارد. ورقه را گنجايش اين مطالب نيست و الله العالم بالصواب .
برنامه سلوك در سفارشنامه علامه سيد بن طاووس قدس سره
سفارش هاى آيت حق رضى الدين سيد بن طاووس به فرزند گرامى اش (147)
پرهيز از مخالطت زياد با مردم
اى فرزند، اى محمد، و اى كسانى كه از تبار منيد، و اى ديگر مردمان از اهل من و اى برادران كه اين نوشته را خواهيد خواند - و اميدوارم خداى جل جلاله هر مراقبتى كه در نهان و آشكار اراده فرمايد به شما بياموزد - بدانيد كه رفت و آمد و مخالطت با مردم ، بيمارى و دردى سهمگين است ، و كارى است سخت كه انسان را از ياد خداى جل جلاله باز مى دارد، و امروز اين دشوارى به همانجا رسيده است كه در زمان جاهلى جريان داشت در آن روزگار مردم از اشتغال به جلالت الهى غافل بودند، و به بتان مى پرداختند. پس اى فرزند، چندانكه توانى از رفت و آمد بسيار با مردم بپرهيز كه من آزموده ام ، و ديده ام كه رفت و آمد بسيار با مردم در دين مايه بيماريهاى خطرناك است ، از جمله گرفتاريهاى آن اين است كه امر به معروف و نهى از منكر گرفتار مى آيى . پس اگر از سر راستى و اداى امانت به اين كارپردازى به يقين همه دشمن تو گردند، و به جاى آنكه به ياد رب العالمين جل جلاله باشى به دشمنى با مردم مشغول خواهى شد و اگر با آنان به نفاق و مداراپردازى ، پس آنان در مقابل مولاى تو، خدايان و الهه تو خواهند شد، و در پيشگاه الهى رسوا خواهى بود، چه او ترا مى بيند، و مى داند كه در حضرت مقدس او به استهزا پرداخته اى و به خلاف آنچه در دل دارى تظاهر مى كنى ، و بدين گونه حرمت او را سبك مى شمارى و چنين مى پندارى كه آگاهى مردم به ارزش تو مهمتر است تا آگاهى حق تعالى به تو و اگر شيطان ترا مغرور كرد، و نهاد بهيمى و جاذبه هوا و هوس و دنيا دوستى ترا فريفت ، و در دلت انداخت كه تو نمى توانى با مردم از در انكار و اختلاف در آيى ، و با آنان نبرد كنى ، به آنان بگوى كه مى توانى آنچه مى گويند نيرنگ و فريب است ، زيرا كسانى كه حرمت پروردگار ترا بشكنند، و حرمت رسول او را كه جد تست پاس ندارند، و حرمت پيشوايان معظم ترا نپايند، و اين بى حرمتى را با انجام كارهاى ناپسندى مرتكب شوند، كه حرمت مالك اولين و آخرين را و حرمت پيمبران و مرسلين را و همه عارفان را كه اولياى خداى جل و جلاله مى باشند، بشكنند و هتك ناموس دين كنند، همانا حرمت ترا نيز نمى پايند، و حرمت هيچ يك از مردمى را كه تو گرامى مى شمارى پاس ‍ نمى دارند. شاهد مثال بر اين نكته اين است كه اگر در مجلسى در مقابل مردم دستار از سر تو برگيرند، يا از روى سبك شمردن تو و اهانت به تو چيزى را به زور از تو بستانند، هرگز از آنان غفلت نمى كنى ، و چنين بهانه نمى آورى كه قدرت درگيرى با آنان را ندارى ، بلكه بسا كه به بهاى جان گرامى و هر چه كه دارى با آنان درافتى و براى انتقام از آنان هر كوششى كه در قول و فعل بتوانى بجاى آورى ، و از آنان بهر وسيله كه باشد روى برگردانى ، و عمل آنان را ناشايسته شمارى ، و از ديگران در مقابله با آنان يارى جويى . پس با اينكه مى دانى هتك حرمت مولاى تو (فاطر الخلايق و مالك المشارق و المغارب ) مانند هتك حرمت تو نيست حرمت تو در مقايسه با حرمت عظيم كبير حق تعالى هيچ است : پس چگونه رضا مى دهى كه حرم تو از حرمت او بالاتر باشد، حال آنكه غرق نعمت اويى در قبضه اختيار او مملوكى ناتوانى آيا در حضرت مقدس او گستاخى چنين اهانتى را دارى ؟
عجز مردم از وفاى به عهد خود
نيز از جمله زيانهاى معاشرت بسيار با مردم اين است كه بسا كه چنين پيش ‍ آيد كه به عهده و پيمان مردم بيش از اطمينانى كه به وعده هاى مولاى خود دارى ، اطمينان كنى ، و تو مى دانى كه ممكن است آن ان پيش از انجام دادن وعده خود بميرند، و شايد از قول خود تخلف ورزند، و به عهد خود وفا نكنند، و بسا كه ميان تو و سودى كه از پيمان آنان بايد ببرى مانعى ايجاد شود، و حوادثى روى دهد، و گرفتاريهايى ترا مشغول دارد كه از انجام عهدشان استفاده نكنى .
پس شخص خردمند و فاضل چگونه راضى مى گردد كه وعده مملوكى را كه جنايت و خيانت و نپائيدن عهد و پيمان و امانت خوى اوست ، به وعده قادر بالذات و كريم بالذات ، كه بين او و ساير مقدورات او حايلى موجود نيست ، ترجيح دهد؟
برخى از زيانهاى كثرت معاشرت
ديگر از خطرهاى مخالطت با مردم اين است كه وعيد و تهديد ايشان را از وعيدها و تهديدهاى خداى جل جلاله خطرناكتر انگارى
چنين انديشه اى بس خطرناك است ، و تهديدهاى هولناك خداى جل جلاله را كوچك مى پندارد
و بدان خطر ديگر كه در معاشرت به آن مبتلا خواهى شد انس به آنانست ، كه بيش از انس به مولاى آنان ، كه مالك دنيا و آخرت آنان است خواهد بود. همانا كه مانوس شدن به مردم و زندگى و سلامت آنان و همه آنچه از اين گونه باشد، از رحمت مولاى تو و از نعمت هاى اوست . پس چگونه روا باشد كه به ديگرى غير او انس يافت ، به بنده اى كه در اختيار حضرت حق است ، و حضرت حق سرور و مولاى اوست ، و از همه چيز او آگاه ؟
و بدان كه وقتى آدمى به معاشرت بسيار با مردم خو گرفت ، آنگاه مدح آنان را دوست مى دارد، و بدگويى از آنان را نمى پسندد، و با اين احساس ، از محبت و مذمت مولاى خود نسبت به خويشتن غافل مى گردد، و از محبت به مولاى خود وا مى ماند و از خوف و مذمتى كه حضرت بارى تعالى به علت نافرمانى درباره او روا خواهد داشت خاطرش مشغول مى گردد
ديگر از گرفتاريهاى مخالطت با مردم اين كه خداى جل جلاله و فرستاده او و جانشينان پاك او مى خواهند مخالطت و معاشرت و مصاحبت شما با ديگران بر ميزان عدل و انصاف باشد، و تقرب شما و اقبال شما در قول و احسان به آن بنا به دريافت و جلوه تقرب جستن آنان به خداى عزو جل و به فرستاده او صلى الله عليه و آله و به خاصان او باشد، و شما به ميزان رغبت آنان در طاعت خداى جل جلاله و اجراى فرمانهاى او به آنان نزديك شويد و روى آوريد.
گرفتارى ديگر كه معاشر مردم به آن دچار مى گردد، اين است كه اگر معاشران به قول يا فعل از روى دشمنى يا از سر نادانى حرمت او را پاس ‍ ندارند، چنانكه قبلا اشاره كردم ، خشم او از چنين ماجرا بيش از خشمى خواهد بود كه از مخالفت اشخاص با خداى تعالى جل جلاله و فرستاده او عارض او مى شود، و بيش از خشمى است كه از هتك حرمت به شخص او روى مى دهد شخص بايد كه در خشم و رضاى خاطر خود عدل را مراعات كند تا از آسيب حساب و سوال حق تعالى ايمنى يابد.
و ديگر از گرفتاريهاى مخالطت آن است كه تكليف انسان چنين است كه وقتى مردم به او روى مى آوند، و ثناى او مى گويند، او از روى آوردن و ثنا گويى مردم فريفته و مشغول نگردد و اگر مردم به او احسانى كردند، بيش از احسان خداى تعالى به اون يا به اندازه احسان او، به احسان مردم توجه نكند، و به آن دل نبازد، و از احسان هر احسان كننده در طول احسان او به شكر احسان خداى تعالى پردازد.
و شعل شاغل او احسان هاى فعلى و آينده خداى جل جلاله باشد، چه اگر احسان كننده اى نيز به احسان خود ادامه دهد، مدت آن بسى اندك خواهد بود ديگر از ابتلائات مخالطت با مردم ، كه به صورت عادت و شيوه زندگانى در آمده است ، كبر و خويهاى ناپسند است .
من ديده ام كه ابتلا به معاشرت ، عبادات را هم به فساد كشانيده است ، به طورى كه ديدار بيشتر برادران دينى وابسته به سود جويى دنيائى يا رفع خطر مادى مى گردد، و معاشرتها از نيات مرض آلود كمتر به سلامت رسته است ، و احوالپرسى از بيماران بر سبيل اظهار رنج و درد براى بيمار است .
گويى خداى تعالى به وسيله بيمارى به كسى ستم كرده است ، در صورتى كه وظيفه عيادت كننده از بيماران آن است كه آنان را به آن بيمارى تهنيت گويند. چه آنان يا گناهكارند، و خداى تعالى بوسيله بيمارى مى خواهد كه آنان كفاره گناهان را بپردازند، يا از زمره جنايتكاران نيستند، پس خداى تعالى بر آن است كه با آن بيماريها مقامات آنان را بالا برد، و بر درجاتشان بيفزايد. پس وقتى آن بيمار به اين نكته واقف شود، خواهد دانست كه با اين گونه رويدادها شرف يافته است . حال چنين كسى مانند كسى است كه پزشكى او را هنگام سلامت رگ زند، و خونش بگيرد تا با اين كار، بيمار از رنجورى يا از نقصى كه ممكن است بر قلب او وارد شود، برهد و ايمن گردد، يا به رنجورى دچار شود كه سعادت او را بيش از فصد حفظ مى كند. آيا فرزند آدم ك دل و خرد و زبان حالش به پليدى جنايات كردار و گفتار آلوده است ، خرسند نيست كه به وسيله بيماريها از آلودگى هاى گناه و از ناشايستگى ها، در پيشگاه پروردگار تعالى ، كه بيماريها او را از آلودگيها شستشو مى دهد و پليديها را به دست قدرت حق پاك مى گرداند - برهد؟ اى فرزند، يكى از واليان بيمارى شد، و از آن بيمارى رنج فراوان مى برد، چندانكه نزديك بود با مولاى خود معارضه كند. آن گاه به او نامه اى نوشتم ، و در آن نامه مطالبى گفتم ، كه حاصل آن چنين است : (تو مى دانى كه در صف دشمن خدا جل جلاله قرار دارى كه شيطان نام دارد، و به ساحت مقدس خداى جل جلاله از منجنيق معصى آشكارا سنگ نافرمانى پرتاب مى كنى .
پس اگر به سبب عظمت مخالفت تو پاره سنگى سبك از سنگهاى پرتابى كه كشنده نباشد، از منجنيق تو به سوى تو پرتاب شود، و به تو اصابت كند تا از روى جلالت كفاره گناهان ترا داده باشد، آيا اين حادثه احسان و اكرام است يا اهانت و انتقام )؟
اى فرزند! بسيار ديده ام كه جنازه اى را تشييع مى كنند، و بر مردگان نماز مى گذارند، و اين امر از امور بسيار بزرگ براى پند آموختن و عبرت گرفتن است ، و شايسته آن است كه بنده از دنيا و اهل دنيا و بيخبرى هاى زندگى متوجه شدائد و رنجهاى مرگ و بى ارزشى دنيا و امور آن شود، اما اين كار وسيله عوض دادن به حسابها و تقرب به اولياى آن مردگان شده است .
اما اگر شخص صالح و پرهيزگارى در گذرد، و كسى از بازماندگان او نباشد كه از راه نماز ميت تقرب جستن به او نفعى داشته باشد، تشييع كنندگان جنازه او بسى اما اگر كسى وفات كند كه از بازماندگانش اميد سودى باشد، در تشييع او حضور به هم مى رسانند، اگر چه به آزردن تشييع كنندگان و نماز گزاران قدرت نداشته باشند. در تشييع چنين كسانى جمعيت نمازگزاران بسيار ديده ام ، حتى كسانى را در تشييع و نماز ميت ديده ام كه از سود جوييى از بازماندگان متوفى بى نياز بوده اند.
بدترين معاشرت
اى محمد اى فرزند، بدان كه بدترين معاشرت ، معاشرت با گناهكاران است ، خواه از واليان باشد يا از غير آنان . اما اين معاشرت وقتى ناپسند است كه براى مخالفت با اعمال ناپسند آنان و از روى اطاعت فرمان خداى عز جلاله براى پند گفتن به آنان نباشد، چه ، خداى جل جلاله از انسان چنين مى خواهد كه آن سان كه معاشرت كند، يا دست كم از آنچه خداى جل جلاله از آن اعراض مى فرمايد، اعراض كند و از آنچه كه خداى جل جلاله از آن خشمگين است ، متنفر باشد.
و اين مقام بسى دشوار است . و به خدا سوگند كه بسيار بعيد مى دانم كه انسام چنين باشد، به ويژه اگر كسى كه با او معاشرت است صاحب مقامى باشد، يا در مورد نياز او باشد، و نياز او را بر آورده و به او خوبى كرده باشد. در اين حال چگونه او را دل با خداى جل جلاله خواهد بود تا از آن مرد صاحب مقام روى برتابد، و دل در اين كار با او همراهى كند؟ هيهات ! هيهات ! كه چنين نشود، بلكه آن صاحب مقام ، كه نيازش را برآورده است ، بيش از اصلاح كار او، دين او را به فساد مى كشاند، و به احوال او در آخرت زيان مى رساند.
روزى وزيرى نامه اى به من نوشت ، و خواستار آن شد كه به ديدار او بروم . در پاسخ به او چنين نوشتم : (من چگونه توانايى آن دارم كه در مورد نيازهاى خود و نياز فقيران و ديگر نيازمندان با تو مكاتبه كنم ، در حالى كه خداى تعالى و فرستاده او صل الله عليه و آله و سلم و پيشوايان عليهم السلام مرا مكلف فرموده اند كه از باقى ماندن تو بر كرسى فرمانروايى ، حتى تا رسيدن نامه من به تو، اكراه داشته باشم ، نيز تكليف من اين است كه آرزومند باشم تا زان پيش كه نامه من به تو رسيد از مقام خود معزول شده باشى .)
يكى از فقيهان مرا گفت : امامان - كه بر آنان درود باد - به مجلس پادشاهان و خلفا مى رفتند. در پاسخ به او مطلبى به اين مفهوم گفتم : آنان كه درود خداى بر آنان باد به مجلس شاه و خليفه وارد مى شدند، اما در دل از آنها روى گردان بودند، و باطنشان ، چنانكه خواست خداى سبحان بود، بر آنها خشمگين بود. گفتم آيا خود را چنين مى بينى كه اگر آن اشخاص نياز ترا بر آورند،، و ترا به خود نزديك كنند يا درباره تو احسان نمايند، چنان باشى كه پيشوايان با آنان بودند؟
گفت : نه ، و به مناسبت حال اقرار كرد و گفت كه : وارد شدن ضعيفان بر توانمندان مانند وارد شدن اهل كمال بر آنان نيست .
پاسخ سيد بن طاووس به نامه پادشاه
يكى از پادشاهان بزرگ دنيا بارها به من نوشت در سرايى از او ديدار كنم كه بسيارى از مردم غافل آرزوى رفتن به آنجا را داشتند. در پاسخ به او نوشتم : (در مسكنى كه اينك در آنجا ساكنى بنگر كه آيا ديوارى يا آجرى يا زمينى يا فرشى يا پرده اى يا چيزى وجود دارد كه براى خدا و رضاى او جل و جلاله در آنجا قرار داه باشى تا در آنجا خضور يابم ، و بر آن بنشينم ، و بر آن بنگرم ، و يدن آن بر من آسان باشد؟)
نيز بارها به او نوشتم : (چيزى كه در آغاز زندگانى ، ديدار پادشاهان را بر من تحميل مى كرد، اعتماد من به استخاره بود. اما اكنون ، به موهبت انوارى كه خداى جل جلاله به من عنايت فرموده است ، بر نهانى ها آگاهم ، و در چنين موارد استخاره كردن دور از صواب و مبارزه با رب الارباب است .
و اى فرزند، اى محمد، كه اميدوارم خداى جل جلاله به نيروى خدايى و انوار پروردگارى خود ترا از مخالطت با مردم بى نياز فرمايد، در پرتو آن نور بنگر كه معاشرت آنان داراى اين خطر است كه ترا از ياد خداى جل جلاله باز دارد. اين كار مقتضى آن است كه در حركات و سكنات و جامه پوشيدن و نشست و برخاست با آنان ظاهر سازى كنى ، و تصنع به كار برى ، و حرمت خداى جل جلاله و ناموس عظيم او را واگذارى ، و بر پاى داشتن ناموس ‍ آنان خاطر ترا مشغول دارد.
يكى از علماى محترم روزى به من گفت : به چه سبب همنشينى و گفتگو با ما را ترك كرده اى ، (در) حالى كه تو ما را به سوى رب العالمين مى خوانى ، و به او نزديك مى گردانى ؟ به او مطلبى گفتم كه خلاصه آن چنين است : (اگر من خويشتن را چنان نيرومند بدانم كه هر وقت با شما همنشين باشم ، و گفتگو كنم ، در حال مجالست و محادثه با شما در دل و در ضمير خود به مجالست و محادثه با خداى جل جلاله مشغول باشم ، شما نيز كاملا به حرمت حق تعالى به من توجه داشته باشيد، آنگاه مى توانم ، هر وقت كه دست دهد، با شما جليس باشم و گفتگو كنم . اما بيم من از آن است كه اگر با شما به گفتگو پردازم يا مجالست كنم ، دلم گاهى از مهر شما انباشته باشد، و از ياد خداى تعالى فارغ باشم ، حال آنكه در پيشگاه الهى قرار دارم . پس عقيده دارم اگر حق تعالى را از ربوبيت و ولايت بر كنار دانم ، و به مهر ورزى با شما پردازم ، و دل را كه نظر گاه حق تعالى و سراى معرفت اوست ، به شما كه مملوكان اوييد واگذارم ، كفر است . اما اگر با شما مجالست كنم ، و به گفتگو پردازم ، و دلم گاه با شما و گاه با حق تعالى باشد، معتقدم كه اين كار شرك است و هلاك ، زيرا شما را در دل با حق تعالى برابر نهاده ام )
اجمالى از سرگذشت من
و اى فرزند، اى محمد، بدان كه من بر آنم تا از هر كار كه از ياد پروردگار جهانها بازم دارد با خلايق قطع رابطه كنم ، و در مشهد جدت امير مومنان عليه السلام حضور يابم . در اين كار از خداى جل جلاله از روى يقين استخاره كردم . اقتضاى استخاره چنين بود كه به كلى در مسكن خود ترك معاشرت نكنم ، و تنها در اوقاتى كه اميد دارم كه در پناه جلال ربانى از ياد خدا باز نمانم ، و به سلامت مانم به آن پردازم . اما اگر ديدم كه دل كمترين توجهى به آنان دارد، بيدرنگ ترك معاشرت و گفتگو كنم . و اى فرزند، اى محمد، بدان كه از جمله گرفتاريهاى من در مخالطت با مردم اين بود كه پادشاهان مرا شناختند، و به من مهر ورزيدند، چندانكه نزديك بود سعادت اين جهانى و آن جهانى من بر باد رود، و ميان من و مالك من و صاحب نعمتهاى نهانى و آشكار، حجاب گردند. آنگاه مرا مى ديدى جامه ننگ و رسوايى در بر، در پى جاه و مقام اين سراى فريب بر آمده ام ،
و ترا به سوى هلاك و تباهى و عذاب دوزخ مى كشانم . چيزى كه مرا از خطر اقبال پادشاهان جهان و محبت آنها رهايى بخشيد، و از زهرهاى كشنده تقرب به آنها به سلامت داشت ، همانا خداى جل جلاله بود پس من آزاد شده اين مالك رحيم شفيق هستم ، و سبب آن بود كه از آغاز زندگانى در دامان جدم (ورام ) و پدرم - قدس الله ارواحهم و كمل فلاحهم بودم ، كه داعيان به سوى خدا بودند جل جلاله ، و دلبستگان او جل جلاله پس ‍ خداى تعالى مهر پيمودن راه و پيروى نشانه آنان را در دل من انداخت . من نزد آنان گرامى بودم ، با اينكه عادت معمول كودكان است كه پدر يا مادر يا استاد، آنان راتاديب كنند، اما خداى جل جلاله مرا به اين ماجرا نيازمند نفرمود.
من نوشتن و عربى را آموختم ، و علم شريعت محمدى صلى الله عليه و آله و سلم را نيز آن سان كه در پيش گفتم ، آموختم و كتابهايى در اصول دين نخواندم . يكى از مشايخ استاد من از من خواست كه به تدريس و تعليم مردم پردازم ، و در مراجعات آنان فتوى دهم ، و راه علماى پيشين را بپيمايم . آنگاه ديدم خداى جل جلاله در قرآن شريف به جدت (محمد)، آن صاحب مقام والا مى فرمايد: و لو تقول علينا بعض الاقاويل لا خدنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين . (148)
آيا مى بينى كه اين سخن از جانب پروردگار جهانها براى تهديد كسى است كه نزد او گرامى ترين موجود اولين و آخرين است ، در صورتى كه سخنى را به حق تعالى نسبت دهد!
پس آنگاه كه به اين نكته توجه كردم و از مبادرت كردن به فتوى احساس ‍ كراهت نمودم ، و ترسيدم ، و پرهيز كردم ، كه مبادا در كار فتوى قولى برخلاف گويم ، و در پى رياست افتم ، كه منظور از آن تقرب به حق تعالى نباشد پس در آغاز كار پيش از آنكه جامه قضا پوشم ، از آن امر هولناك كناره گرفتم و به راهنمايى علم ، به عمل صالح و كارهاى شايسته پرداختم .
(روايتى است از امام صادق عليه السلام كه مطلب مذكور را تاييد مى كند حضرتش فرمود: (فتوى براى كسى كه با صفاى باطن و اخلاص در عمل و ايمان كامل در همه احوال از خداوند كسب فيض نمى كند، روا نيست ، زيرا فتوى ، حكم است و حكم بدون اذن و برهان خداوند صحيح نخواهد بود، وآنكه به استناد خبر و بدون مشاهده حكم كند، جاهل بوده و مواخذه مى شود، و آن حكم گناهى است كه او مرتكب شده است ) (149)
و رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
(جسورترين شما بر فتوى ، جسارتش بر خداوند از همه بيشتر است . آيا فتوى دهنده نمى داند كه ميان خدا و بنده اش قرار گرفته ، چنين شخصى حائل ميان بهشت و جهنم است . (150)
سفيان بن عينيه مى گويد: چگونه ديگران از دانش من سود برند، در حالى كه خود از آن سودى نمى برم ؟ فتوى دادن به حلال و حرام ميان مردم شايسته كسى است كه پيرو حق و تابع پيامبرش باشد، تا فتاواى صالح را از غير صالح باز شناسد، و از همه مردم زمان و ناحيه و شهر خود با ايمان تر و عادل تر باشد.
رسول گرامى فرمود:
(ليت و لعل بايد فتوى داد، چرا كه امر فتوا بسيار عظيم است . (151)
اميرمومنان خطاب به يك قاضى فرمود: آيا ناسخ را از منسوخ باز مى شناسى ؟
- خير
آيا مقصود خداوند از مثلهاى قرآنى را يافته اى ؟
- خير
پس هم خود هلاك شدى و هم ديگران را تباه نمودى ) (152)
فتوى دهنده نيازمند آن است كه معانى قرآن ، حقايق سنن و باطن اشارتها را بداند، و از اصولى كه بر آن اجماع و يا در آن اختلاف است ، آگاه باشد، و آنگاه حسن انتخاب داشته ، واعمالش صالح باشدت و آنگاه حكمت و سپس تقوى است ، و پس از طى اين مراحل ، اگر توانست ، فتوى دهد. تا به اينجا كلام امام صادق عليه السلام بود كه از مصباح الشريعه نقل نمودى )
نقل يك حكايت
آنچه اى فرزند در راهنمايى و گشودن درهاى عنايات به تو نوشته ام ، نه از كسى آموخته بودم ، نه از كسى شنيده بودم ، بلكه گفتار مردم همه بر پايه ظاهر عبادت و صورت بخشيدن آن به مقتضاى عادت بود. سپس جماعتى نزد من آمدند و خواستند بين مردمى كه اختلاف دارند، بر عادت فقيهان و علماى گذشته زمانهاى پيشين ، داورى كنم و امور طرفين اختلاف را اصلاح نمايم . پس به آنان گفتم كه من چنين فهميده ام كه خرد من در مقام اصلاح كليه امور زندگانى من است ، اما نفس من و هوا و هس من و شيطان بر آنند تا با مشغول ساختن من به امور دنيا مرا به هلاكت رسانند، و من بين خود و نفس خود و شيطان و هوا و هوس خويشتن درصدد آن برآمدم كه به مجرد عدل داورى كنم ، و همه آنها را با عقل موافق گردانم . اما هيچ يك از آنها اين راى را صواب ندانستند و خرد به زبان حال با من گفت : روانيست كه در هلاكت خود به نادانى ، از آنها پيروى كنى . بالجمله ، من در اين زندگى دراز موفق چشمم روشن گردد، و منازعه و اختلاف آنها برطرف شود. پس كسى كه مى داند كه در مدتى دراز انجام دادن داورى ناتوان بوده است ، چگونه در امرى وارد شود كه داوريهاى بى پايان و بيشمار ويژه آن است ؟ به آنان گفتم : بنگريد و كسى را بيايد كه عقل و نفس و طبيعت و هوا و هوس او با يكديگر اتفاق داشته باشند، بر شيطان چيره و همه مانند يك دست در پى طاعت خدا و رضاى او باشند، و از امور مهمى كه بر او واجب است فارغ باشد آرى ، چنين شخصى را بيابيد، و داورى و محاكمه نزد او بريد همانا اوست كه وقتى دعوايى در محضرش طرح شود مى تواند به قطع و فص دعاوى و اصلاح اختلافات موفق گردد زيرا به چنين قدرتى مجهز است .
پس اى فرزند اى محمد، از رياست دراين امر كناره جستم و به مقتضاى داورى خردمندان ديدم كه شغل شاغل من در توجه به خداى جل جلاله و وارسى و پاكيزه نگاهداشتن نفس خويشتن است . (مرحوم سيد بن طاووس ‍ در طى چند فصل مى پردازند به بيان اينكه : پدرش او را موظف به ازدواج نمود، و او مدتى از اين امر اجتناب ورزيد. اما پس از گذشت زمانى با تمسك به استخاره او را به ازدواج دختر وزير ناصر بن مهدى در آورد. آنگاه سيد در بغداد سكونت گزيد، خليفه (مستنصر) او را موظف به پذيرفتن بعضى از پستها نمود و او امتاع ورزيد. خليفه اصرار مى ورزيد و سيد نمى پذيرفت . ميان آن دو گفتگوهائى رخ داد كه مولف به ذكر آنها مى پردازد. تا آنجا كه خليفه به عمل سيد رضى و سيد مرتضى قدس سره استناد مى كند و مولف از آن پاسخ مى گويد. سيد در دنباله كلام خود دوباره فرزندش را نصيحت مى كند و او را از وارد شدن در لهو و لعبهاى اهل دنيا و آداب و رسوم هاى پست و بدعتهاى مخالف با آئين محمدى صلى الله عليه و آله و سلم سخت بر حذر مى دارد و از وارد شدن در زمره حاكمان و شرافت دانستن آن نكوهش فراوانى مى نمايد و مى گويد: ابتلاى به جنون و برص و جذام در تمام عمر، آسان تر از ابتلاى به اين امر است . و با بيانى نيكو اين مدعا را تبيين مى كند. آنگاه مى پردازد به حكايت كناره گيرى اش از (حله ) و رفتن به مشهد اميرمومنان عليه السلام و آنگاه مشهد حسين عليه السلام و سپس (سر من راى ) تا در عزلت كامل بسر برد، كه آنجا از شهرها و آشنايانش دورتر بود، و گويا صومعه اى بود در بيابانى )
همه در محضر خدائيم
و اى محمد، اى فرزند، اساس مطلبى كه بايد در نظر داشته باشى و از كف ندهى ، آن است كه پيوسته متذكر باشى كه در پيشگاه خداى جل جلاله قرار دارى ، و او بر همه احوال تو آگاه است ، و هر چگونگى كه بر تو رود از احسانى است كه او به تو دارد، و او از آغاز آفرينش تو از خاك و انتقال تو از پدران و مادران ، چنانكه شرح دادم ، در آنچه بر تو گذشته است با بهترين شيوه ، و نثار عنايات خود، بهترين دوست تو بوده است . نيز به هنگامى كه پاى به هستى نهادى از سعادتها كه نصيب تو فرموده است ترا آگاه كرديم . نيز پيوسته با تو بوده است ، و تو پيوسته حتى پس از مرگ به مصاحبت جميل او نيازمندى . اگر او از تو روى بگرداند با تو از او روى بگردانى ، كيست كه پشتيبان تو شود؟ و اگر خويشتن را و هر آنچه را كه دارى تباه كنى ، كيست كه ترا حفظ كند؟ و اگر او را از دل بيرون كنى ، كيست كه او را به جاى پروردگار خود جل جلاله بنشانى ؟ پس من از رحمت حق تعالى مى خواهم كه دل ترا از معرفت و هيبت و رحمت خود سرشار فرمايد، و عقل و اعضاى ترا آن سان به خدمت و طاعت خود در آورد كه وقتى نشسته اى ، به ياد داشته باشى كه در پيشگاه مقدس او نشسته اى ، و هنگامى كه ايستاده اى ، متذكر باشى كه نيروى قدرت تو در راه رفتن از اوست ، و در راه رفتن چنان با ادب باشى ، و به ادب كوشى كه در حضرت ملك الملوك ، كه هيچ موجودى از او بى نياز نيست ، بايد آن سان بود. و آگاه باش كه اعضاى بدن تو سرمايه و بضاعتى است كه خداى جل جلاله به تو عنايت فرموده ، و امانتهايى است كه خداوند جل جلاله به دست تو سپرده است تا با آن براى خويشتن و آخرت خويش سوداگرى كنى . پس اگر آن را در كارى به مصرف برسانى كه براى آن آفريده نشده است ، و در اطاعات و مراقبات به كار نبرى ، يا دمى در غفلت بسر آرى ، از اين شيوه زيان به نصيب مى برى ، و بار و برى كه بهره تو مى شود آن است كه از سرور و مولاى خود دور افتى ، و در آستان او فرومايه و سبك گردى از مردم نادان يا غافل باور مكن كه مى گويند: كسى قدرت به اين كار ندارد، و گفته آنها را مگوى . آنگونه مردم به ما نيز سخنانى از اين قبيل مى گفتند، اما به خداى جل و جلاله سوگند كه ما مى دانيم كه اين گروه در اين مطلب كه گفتم به غلط مى روند و خطا مى كنند، و ما به حكم وجدان و خرد مى دانيم كه آن گونه مردم يا ملوك و بزرگان اين سراى ناپايدار با دوستان و رفيقان ، بلكه با غلامان و همسايگان و با كسانى كه از آنان اميد نفع و احسان يا جلوگيرى از خطر دارند، هر يك را به قدر مقام در نشست و برخاست و در مشهودات ادب نگاه مى دارند. پس چگونه روا باشد كه با وجود علمى كه خداى جل جلاله به ما دارد و با وجود قدرت او بر ما و احسان و با ما، ادبى كه در محضر مقدس او بجاى مى آوريم ، كمتر از آن باشد كه درباره مردمى كه از اعراض آنان باكى نداريم ، بجاى مى آوريم ؟
انگيزه ات در سفر، خدا باشد
و اى فرزند، اگر به سفرى نيازمند شدى ، بدان كه خداى جل جلاله در سفر حافظ تست ، و حافظ همه موهبتهايى كه به تو انعام كرده است . او در همه نعمتها كه به تو عنايت فرموده است ، و در سفر از آن دور مى شوى ، در وطن جانشين تو مى گردد پس ، از روى هواى نفس و آز سفر مكن ، كه اگر چنين كنى با خداى جل جلاله جنگيده باشى ، و جلالت الهى او را سبك گرفته باشى ، و زمان سفر خود را در چيزى ضايع ساخته باشى كه در سراى جاويدان ترا از آن سودى نباشد. بلكه بايد قصد تو از مسافرت آن باشد كه از خداى جل جلاله به سوى او روى كنى ، چه ، هر كجا كه باشى در آستان اويى ، و بايد كه همه كارهاى سفر و حضر خود را به او بسپارى ، و روى به او داشته باشى . اگر چنين كنى و سفر تو خدمت به او و براى اوست ، و سفر به سوى اوست ، و در حمايت و حفظ و كفايت اخلاص به او و تقرب به او مى باشى . و هر چه در چنين سفرى روى دهد به زبان حال ، جبران آن بر عهده او جل جلاله است ، كه به حكم خرد هر كس كه به سوى سلطانى عادل براى كارهاى او سفر كند در زير سايه او باشد، و در آن سفر دستاويز وى رشته پيوند اوست ، و فضل سلطان وثيقه سفر او، چه ، جبران زيانهاى اين سفر بر عهده آن سلطان است كه به مقتضاى دل خود رفتار مى كند. اگر نفس تو از چنين سفرى باز ايستد، و پيروى اهل غفلت كند، و اوقات ضايع گذارد پس ، از خداى جل جلاله يارى طلب تا به تو نيروى توفيق عطا فرمايد، و آنچه در كتاب (فتح الابواب ) در باب استخاره گفته ام ، بكار بند، كه اگر چنان كنى مسافرت تو طبق فرمان خداى جل جلاله و تعظيم قدر او خواهد بود. و از دست پشيمانى مى رهى . وقتى انسان به مجرد طبع بهيمى و بنا به شهوات خود مسافرت كند، با چارپائى كه بر آن سوار است در حركات و سكنات يكسانست .)
(آنگاه مولف بزرگوار مى پردازد به بيان آداب خوابيدن ، و آنچه در اين هنگام در محضر خداوند بايد انجام داد، و غفلت و كوتاهى را كه از وى قبل از خوابيدن سر زد، حكايت مى كند و مطالبى ديگر را يادآور مى گردد، و آنگاه مى فرمايد:)
و اگر من از خود براى تو و برادرانت چيزى از سيم و زر بر جاى نگذاشتم دل چنين يافتم كه نمى خواستند از خود براى وارثان زر و سيم بر جاى نهند، بلكه آنان را چيزى از كشتزار و ملك ارث نهادند، كه براى زندگانى ساده آنان كافى باشد. جدت محمد صلى الله عليه و آله و مولايت على عليه السلام بوده است ، و چنين يافتم كه نمى خواستند از خود براى وارثان زر و سيم بر جاى نهند، بلكه آنان را چيزى از كشتزار و ملك ارث نهادند، كه براى زندگانى ساده آنان كافى باشد. جدت محمد صلى الله عليه و آله به اسعد بن معاذ كه نزدش گرامى بود فرمود:
(اگر كارى كنى كه فرزندت پس از تو بى نياز باشد، بهتر است ، تا ناچار نشود دست نياز به سوى مردم دراز كند) من نيز پيروى آنان كردم و در كتاب (من لا يحضره الفقيه ) كه مورد اطمينان است ، ديدم كه از قول (زراره ) از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: (براى شخص پس از زندگانى چيزى آزارنده تر از مال بى صدا نيست ) مى گويد: (گفتم پس چه بايد كرد؟)
فرمود: (مال را در كار بستان و خانه بايد صرف كرد) اى فرزند! بدان كه به خداى عزو جل - سوگند كه من اين املاك مختصر را به اين نيت خريدارى كردم كه من و اين املاك و بهاى آن همه ملك خداى جل جلاله محسوب مى شويم ، و مقتضاى عقل و نقل هم چنين است كه بنده در قبال مولاى خود صاحب چيزى نيست ، و هر چه مولاى او به او واگذار كرده باشد ملك مجازى است ، و مالك حقيقى اوست ، كه آن املاك را آفريده و به او عطا كرده است . من دانستم كه اگر ملكى با اين نيت خريدارى كنم ، هر كس ‍ چيزى از آن را خرج و انفاق كند يا از آن مصرف نمايد در ديوان معامله او جل جلاله كارى به حساب مى آيد كه در زمان حيات و ممات من مورد رضاى اوست ، و نزد خداى جل جلاله براى روز مبادا و هنگام نياز ذخيره من است .
زهد معصومين از فقر نبود
و اى فرزند، اى محمد، بدان كه من عده اى را ديده ام كه چنين مى پنداشتند كه جدت (محمد صلى الله عليه و آله ) و پدرت (على عليه السلام تهيدست بوده اند، و دستشان از مال دنيا خالى بوده است . علت اين عقيده آن است كه شنيده اند آن بزرگواران غذاى خود را به گرسنگان ايثار مى كردند، و خود گرسنه بسر مى بردند، و با نهايت زهد و پرهيزگارى مى زيستند. اين مردم چنين مى پندارند كه زهد و پاك زيستن فقط با فقر و تنگدستى صورت مى بندد، نه با تمكن و ثروت اما اين پندار غلط و ناشى از بيخبرى است پيمبران عليهم السلام توانگرترين شخص بوده اند، زيرا هر چه از خدا مى خواستند به آنان عطا مى فرمود. پس از همه توانگران زمان خود توانگرتر بوده اند، و لطف الهى نيز به سبب وجود آنان بر سر ديگران سايه مى افكند و پيمبران عليهم السلام هر مال كه در دست مى داشتند به محتاجان مى دادند، و آنان را بر خود مقدم مى داشتند، و به آنچه خداى تعالى نصيب آنان مى فرمود به آن شاكر و شكيبا بودند، و زبان از طلب بر بسته از جمله عطاهاى جدت (محمد صلى الله عليه و آله ) (فدك ) و (عوالى ) است كه به ماردت فاطمه - صلوات الله عليها - بخشيد، و چنانكه (شيخ عبدالله بن حماد انصارى ) روايت كرده است عوائد (فدك ) سالانه بيست و چهار هزار دينار بوده است ، و ديگران آن را هفتاد هزار دينار گفته اند. اما در عين حال آن بزرگوار و شوهر بزرگوارش و پدر والامقامش در بخشندگى مانندى نداشته اند، و در زهد و تقوى نظيرى ، و اندكى از آن عوايد براى گذراندن ايشان با كمال گشاده دستى بس بود اما ارباب معرفت با خداى تعالى در كم و بيش گفت گويى اندازند پس تصرف آنان در مال دنيا كه عطاياى الهى است ، مانند تصرف خداى تعالى است نسبت به خود آنان . پس در مقابل اراده و مشيت الهى تسليم محضند در حقيقت در دنيا با پرهيزگارى زيست مى كنند، و از دنيا خارجند من در تاريخى كه به سال دويست و سى و هفت نوشته شده است ، آن را در آغاز كتابى كه هم اينك نزد من موجود است و شرح حالى ارزشمند در احوال (آل ابوطالب ) مى باشد، و نخستين كس از رجال روايت آن (عبيدالله بن محمد ابى محمد) است كه از پدرت على امير مومنان عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: (من با فاطمه عليه السلام ازدواج كردم (در) حالى كه جز بسترى نداشتم ، اما امروز اموالى دارم كه اگر بر همه بنى هاشم پخش ‍ كنم ، همه را بس خواهد بود.)
نيز در آن كتاب ديدم كه نوشته است : آن بزرگوار اموال خود همه را، كه در آمد آن چهل هزار دينار بود، وقف كرد، با اين حال شمشير خود را فروخت ، و هنگام فروش مى فرمود: (كيست كه شمشير مرا خريدارى كند. اگر به شام شب نيازم نبود آن را نمى فروختم )
نيز از آن كتاب است كه : روزى على امير مومنان فرمود: (چه كسى فلان شمشير را خريدارى مى كند؟ اگر بهاى ازارى داشتم آن را نمى فروختم ) و آن كتاب نقل مى كند كه در آن حال منافع املاك او كه آن را به صدقه مى داد چهل هزار دينار بود. و اى فرزند، اى محمد، به خدايى كه اينك كه اين كتاب را مى نويسم حاضر است ، و فرشتگان او گواهند، آن املاك و املاك ديگر در تصرف پدرت على بن موسى بود با اين همه در بيشتر اوقات حتى يك درهم نداشت ، زيرا منافع املاك او ديگر منافع را به مصرف عيالات خود مى رسانيد، سپس به مصرف صدقات و ايثار مى رساند، و صرف صله مى كرد، و هديه مى بخشيد بعضى بر آنان بودند كه او عليه السلام از زرهاى ذخيره انفاق مى كند اما هيهات و هيهات ! كه درباره پدرت به خطا مى انديشيده اند، و گمراه بودند، و مى بينم بسيارى از مردم حتى راجع به آنكه داراى عظيم ترين مقام و والاترين كمال و كاملترين جلال است گمراه شده اند. يعنى نسبت به خداى تعالى پروردگار جهانيان و پيمبران
تا آنجا كه خداى - جل جلاله - راجع به گروهى كه در خدمت جد (محمد صلى الله عليه و آله ) حضور داشتند و آن بزرگوار را مى ديدند مى فرمايد:
و تراهم ينظرون اليك و هم لا يبصرون . (153)
اگر همه جهان يك باره در تملك پدرت در مى آمد، در كمترين زمان از دست مى داد، اما چنانكه مشيت الهى بود به تدريج به دست ما آمد. پس اى فرزند، اى محمد، تو و برادرانت و اولاد و ذريه ات از پدران خود پيروى كنيد كه راه حق و راستى پيمودن خداوند درباره روزى موجودات در كلام مجيد خود مى فرمايد:
فو رب السما و الارض انه لحق . (154)
و در كتاب (ابراهيم بن محمد اشعرى ) كه قابل اعتماد و استناد است ، ديده ام كه از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده است كه على عليه السلام وقتى رحلت كرد هشتصد هزار درهم قرض داشت . حضرت امام حسن ملكى از اموال آن بزرگوار را به پانصد هزار درهم و زمينى از او را به سيصد هزار درهم فروخت و دين او عليه السلام را ادا كرد. علت اين دين آن بود كه آن بزرگوار چيزى از خمس را براى خود نگاه نمى داشت با همه گرفتارى شخصى و مصارف بسيار خود، همه را به مستحقان پخش ‍ مى فرمود. و در كتاب (عبداله بكير) ديدم كه ابوجعفر عليه السلام روايت كرده است كه حضرت امام حسين عليه السلام وقتى به شهادت رسيد مقروض بود و على بن حسين زين العابدين يكى از املاك پدر را فروخت به سيصد هزار درهم ، و دين او وعده هايى را كه داده بود ادا كرد من در آغاز بخش ششم در كتاب (ربيع الالباب ) قسمتى از دارايى و بخشش هاى ايشان صلوات الله عليهم را آورده ام ، آن را مطالعه كن و بنگر، اخبارى كه در آنجا آورده ام به حق و واقعيت دلالت دارد. امير مومنان عليه السلام جدت براى فرزندانى كه از حضرت فاطمه زهرا عليه السلام داشت اموالى وقف كرد و توليت آن را به عهده فرزندان خود گذاشت . پس چگونه مى پندارند آن حضرت تنگدست و تهيدست بوده است ، و خداى تعالى براى خاصان خود مالى مقدر نمى فرمايد؟ آيا خداى جل جلاله اين جهان و آن جهان را براى كسانى آفريده است كه به آنها نظر عنايت ندارد؟
و اى فرزند، وقتى شيرخوار بودى عنايت الهى لب از شير شستن را به تو الهام فرمود، بى آنكه ما ترا به آن كار واداشته باشيم . همچنين راه تعليم و گرفتن خط را در دلت انداخت . بنا براين ، به حسن توفيق تو و عنايت الهى به تو اميدوار شده ام ، و مى دانم كه مورد رافت و مهر اويى جل جلاله و اميدوارم كه شرف توفيق طاعت و بازگشت به آستانش را براى تو كامل فرمايد.
پس بر تو باد كه نوشتن كامل و زيبا را بياموزى ، چه اين كار براى داخل شدن در مقام رضاى حضرتش در سراى اقامت مدد مى كند. سپس بر تو باد كه علم عربى را خوب بياموزى ، چندان كه مانند ترا كه طالب رضاى الهى هستى مى بايد، و براى زنده نگاه داشتن سنت نبوى لازم است سپس بر تو باد آموختن تفسير آيات شريف قرآن مجيد چندان كه براى بر پا داشتن نماز، و تكاليفى كه بر عهده تست توانا گردى ، و بر تو باد كه سپس همه كتاب مجيد را براى تعظيم و تجليل مقام قرآن از بركنى .
از خداوند مى خواهم كه آموختن علم فقه را كه راه شناخت احكام شريعت و زنده داشتن سنت جدت محمد صلى الله عليه و آله است بر دلت اندازد، و توان الهام پذيرى از عنايت او را داشته باشى ، و قصد تو در اين كار فرمان بردن از خداى تعالى و پيمودن راه راست باشد، و مبادا كه در كار دين مقلد عوام الناس (155) از غلامان جدت باشى ، و براى گرفتن فتوى و استفهام مطالب دين در برابر آنها كوچكى كنى كه جز مغبون به اين كار حقير قناعت نكند. و بدان هنگامى كه كودك بودم (ورام ) (156) جدت قدس الله روحه - به من مطالبى فرمود كه معناى آن اين بود كه : اى فرزند، اگر در علم و عمل كارى وارد شدى كه خير تو در آن است به مرتبه پست آن قناعت مكن ، و مبادا كه از كسانى كه در آن كارند كمتر باشى . نيز جدت از قول (حمصى ) (157) مى فرمود: براى اماميه مفتى واقعى باقى نمانده است بلكه همه ، فتواى ديگران را حكايت مى كنند، و به تكرار باز مى گويند. در صورتى كه در آن زمان گروهى از اصناف علما بودند، و در روزگار ما كسانى نيستند كه از نظر مراتب علمى به آنان نزديك باشند اما بايد گفت كه : اينان به علت طول ايام غيبت و دور بودن از پيشوايان و رهبران دينى كه از حيث اشتغال و ادراك معانى در حفظ و پناه بارى تعالى بوده اند، معذورند كه اگر همپايه علما سلف نباشند. اما به هرحال امروز فتاوى آنان و پاسخ به مسائل مورد نياز، نقل قول علماى متقدم و ماضى است ، و اين كار بسى آسان است ، و جز مردمى مسكين و كسانى با همتى پست و بى مايه ، در اين كار ناتوان نيستند. من كه پدر توام تقريبا بيش از دو سال و نيم به اين علم مشغول نبودم ، و زان پس اگر گاهى به آن مشغول مى شدم از روى نياز نبود بلكه به منظور حسن صحبت و انس و استنباط فروع بود. كسى كه از كوتاهى زندگى با خبر است ، و مى تواند كه پس از مرگ از طرف مقامى ، هر كار او چه بزرگ چه كوچك ، مورد رسيدگى و حسابرسى قرار مى گيرد، بايد به ميزان نياز اين سفر توشه فراهم آورد.
بر تو باد كه در تحصيل فقه به كتابهاى جدت (ابو جعفر طوسى ) (158) رحمه الله عليه مراجعه كنى ، زيرا او در پيمودن راهى كه حق تعالى به او نمود، سستى و كوتاهى نورزيد.
(زيرا غالب آنچه شيخ طوسى رحمه الله عليه در كتابهاى خويش آورده ، و در آن فتوا داده است ، ماخوذ از متون احاديث اهل بيت
عليه السلام و اين امرى است واضح و روشن براى كسى كه گردن خويش را از بند تقليد ديگران رها نموده باشد و الله المستعان )
خداى جل جلاله به دست من كتابهاى بسيار در هر فن براى تو آماده فرموده است ، كه اميدوارم ترا به مولاى اين جهانى و آن جهانى نزديك گرداند.
(آنگاه كتابهايى را كه در فنون گوناگون تاليف نموده ، ذكر مى كند، و آنچه را در غالب فنون است كثير مى شمارد. علوم فراوانى راياد مى كند و به مطالعه آنها توصيه مى نمايد، و آن مقدار از هر علم را كه مهم مى نمايد تعيين مى كند، حتى كتابهائى را در علم تاريخ ، ستاره شناسى ، رمل ، كيميا و مانند آن ذكر مى كند، و تمامى آنها را به وجهى مى ستايد، و ياد آور مى گردد كه در پاره اى از علوم كتابهائى تاليف نموده است . آنگاه تاليفات فراوانش در رشته هاى گوناگون را نقل مى كند، و پس از آن مطالب سودمندى درباره عبادتهاى پنجگانه و اسرار آنها بيان مى كند، و به دنبال آن درباره غيبت امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف و انتظار فرج او، امورى را در طى فصولى بيان مى كند، و متذكر مى گردد كه مردم در ادعاى دوستى آن حضرت و انتظار فرج او صادق نبوده اند، و اين امر را با بيان مثالهائى توضيخ مى دهد، و آنگاه مى فرمايد:)
سيد بن طاووس فرزند را به امام عصر عليه السلام مى سپارد
در آن روز كه به دنيا آمدى ترا بنده مولينا مهدى عليه السلام و متعلق به او قرار دادم ، و در حوادثى كه بارها براى تو روى داده است به سايه حضرتش ‍ پناه برده ام ، و به دامان عنايتش دست زده ام و بارها آن بزرگوار را به خواب ديده ام ، به ما انعام ها فرموده و نيازهاى ترا برآورده است ، چنان كه بيان آن از قدرت من بيرون است .
پس در دوستى و مهر و وفا به آن حضرت بزرگوار، و توجه دل و تعلق خاطر، آن گونه باش كه خدا و رسول او و پدران بزرگوارش مى خواهند، و خواسته هاى حضرت او را بر نيازهاى خود مقدم دار، و من اين مقوله را در كتاب (المهمات و التتمات ) شرح داده ام
و پيش از آنكه براى خود و عزيزانت صدقه دهى ، براى حضرت او صدقه ده ، و دعا به آن وجود مقدس را بر دعاى به خود مقدم دار، و براى جلب توجه و احسان آن بزرگوار در هر كارى خير براى وفاى به حق حضرت او را برخويشتن برترى ده ، و در روزهاى دوشنبه و پنج شنبه با فروتنى و خضوع نيازهاى خود را بر حضرتش عرضه كن ، و چنانكه در پايان كتاب (المهمات ) نوشته ام وقتى به آن بزرگوار خطاب مى كنى پس از تقديم سلام زيارتى را كه به (سلام الله الكامل ) آغاز مى شود بخوان و بگو:
(يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر، و جئنا ببضاعه مزجاه ، فاوف لناالكيل و تصدق علينا ان الله يجزى المتصدقين تالله لقد اترك الله علينا و ان كنا لخاطئين يا مولينا استغفرلنا ذنوبنا انا كنا خاطئين ) و بگو: اى سيد و مولاى من ، اينها مقام برادران يوسف است با برادر و پدر خود كه پس از آن همه جنايت ، به آنان رحمت آوردند، و از گناهانشان چشم پوشيدند. پس ‍ اگر ما نزد خدا و رسول او و پدران بزگوارت و نزد تو پسنديده و مورد رضا نيستيم ، تو اى سرور ما از حضرت يوسف كه برادران خود را بخشود، و به آنان مهربانى كرد، براى بخشودن ما و رحمت آوردن به ما و ابزار حلم و كرم احق و اولايى .
وصول پاسخ امام عصر عليه السلام
(بدان كه راه شناخت پاسخ سرور و مولاى ما مهدى عليه السلام و راه دريافت اين شرف كه پروردگار به قدرت و رحمت خود براى متوسلان به آن حضرت مقرر فرموده است ، چند چيز است : از آن جمله است آنچه (محمد بن يعقوب كلينى ) در كتاب (وسائل ) از قول كسى كه نام او را نقل كرده است ، چنين بيان فرموده كه گفته است : به حضرت ابوالحسن نوشتم : مردى دوست مى دارد كه نيازهاى خود را به امام خود عرضه كند، آن چنان كه دوست مى دارد آن را به پروردگار خود عرض كند، او را چه بايد؟
در پاسخ من نوشت : (اگر نياز دارى لبهاى خود را حركت ده كه پاسخ تو خواهد رسيد)
نيز (هبه الله بن سعيد راوندى ) در كتاب (خزائج ) از (محمد بن الفرج ) روايت كرده است كه گفت : حضرت على بن محمد عليه السلام مرا فرمود كه اگر بخواهى پرسشى كنى آن رابنويس ، و در زير مصلاى خود بگذار، و ساعتى صبر كن ، سپس آن را بگشاى ، و در آن ببين . گفت : چنين كردم ، و پاسخ پرسش خود را با توقيع و امضاى حضرتش دريافت كردم . همين اشاره كوتاه ترا بس است و آن كس كه مشمول عنايات و احسان او باشد راه او به سوى او باز است )
(مولف بزرگوار در خاتمه كتاب پاره اى از وصاياى امير مومنان را كه در نهج البلاغه و غير آن آمده ، ذكر مى كند، و ما اين نوشته را با ذكر كلامى از امام صادق عليه السلام در بيان حق و باطل به پايان مى بريم . امام عليه السلام فرمود:
(با تقوى باش ، و آنگاه هر كه هستى و از هر قوم و نژادى هستى ، باش ، كه هيچ كس با تقوى مخالف نيست ، و همگان آن را دوست مى دارند. تمامى خير و رشد در تقوى است . تقوى ميزان سنجش هر علم و حكمتى ، و اساس هر طاعت مقبولى است .
تقوى آبى است جارى از چشمه معرفت به خداوند. هر رشته اى از علوم را بدان نياز است ، ولى خود به چيزى جز تصحيح معرفت به تسليم در برابر هيبت خداوندى نياز ندارد
منشا زيادت تقوى اطاع از سر لطف خداوند است بر سر بنده پس تقوى اساس هر حقى است ، و باطل تمامى چيزهائى است كه ترا از خداوند جدا مى سازد، و اين نيز مورد اتفاق همگان است ، پس از آن بپرهيز، و بى آنكه به ديگران دل ببندى ، راز خويش راتنها براى خداوند بگذار.
رسول گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: راست ترين سخنى كه عرب گفته اين كلام (لبيد) است كه :
الا كل شى ما سوى الله باطل
و كل نعيم لا محاله زائل (159)

پس با آنچه اهل صفا و تقوى بر آن اتفاق دارند همراه شو از اصول دين ، و حقانيت يقين و رضا و تسليم ، و در اختلاف مردم و سخنان آنان داخل مشو كه امر بر تو دشوار شود. و امت برگزيده اتفاق دارند بر اينكه : خداوند يكتاست و مانندى براى او نيست ، و او در حكمش عادل است ، آنچه را خواهد انجام دهد، و آنچه را اراده نمايد فرمان دهد، در هيچ يك از كارهاى او (چرا) نيست ، هيچ چيز نه در گذشته و نه در آينده جز به مشيت او تحقق نيابد، بر همه چيز تواناست ، در وعده و وعيدش صادق است ، قرآن مخلوق و كلام اوست و او پيش از كون و مكان و زمان موجود بود.
ايجاد هستى و نابود ساختن آن برايش يكسان است ، ايجاد جهان بر علم او نيفزايد، و نابودى آن از ملك او نكاهد. سلطانش عزيز و تنزيهش جليل است . پس آنچه را ناقص اين امور است نپذير. باطن خويش را پاك ساز تا بركات الهى را از نزديك دريابى و به سعادت نائل گردى (160))
اين نوشته در سال 1040 ه‍ ق پايان يافت )
و الحمدالله اولا و آخرا ظاهرا و باطنا و صلى الله على النبى و آله و سلم
برنامه سلوك در نامه عارف كامل ميرزا جواد ملكى تبريزى قدس سره
شرح حال آيت حق ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى
عارف كامل ، سالك وارسته و فقيه بزرگوار ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى - رضوان الله عليه - از شاگردان مبرز مرحوم حسين قلى همدانى است ، كه نزد او مراتب سير و سلوك را طى كرده و به مقامات والا دست يافته است و او فقه و اصول را نزد مرحوم آقا رضا همدانى و برخى از علما ديگر تلمذ نمود در سال 1320 به ايران عزيمت نمود و در قم توطن نمود، و به انجام وظيفه و ترويج دين و تربيت نفوس مستعده همت گماشت ، و سرانجام در عيد قربان سال 1343 ديده از جهان فروبست . (161)
ايشان تاليفات بسيار گرانقدرى از خود بجاى گذاشته اند. از جمله اسرار الصلوه ، (المراقبات )، (رساله لقاء الله ) كه هر كدام چند بار به زيور طبع آراسته گشته اند.
بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران ، حضرت امام خمينى - رضوان الله عليه - خود از كسانى است كه از محضر ايشان بهره برده است و به مطالعه كتابهاى او توصيه مى نموده است . (162)
يكى از شاگردان خاص ميرزا جواد آقا مى گويد:
(شبى در شاهرود خواب ديدم كه در صحرايى حضرت صاحب الامر عليه السلام با جماعتى تشريف داشتند و گويا به نماز جماعت ايستاده اند.
نزديك رفتم كه جمال مباركش را زيارت كنم و دست شريفش را ببوسم ، شيخ بزرگوارى را ديدم كه در كنار آن حضرت (قرار گرفته بود) و آثار بزرگوارى و وقار از سيمايش پيدا بود.
هنگامى كه بيدار شدم درباره آن شيخ فكر كردم و در انديشه اين معنا رفتم كه او كيست كه تا اين اندازه به امام عصر ارواح من سواه فدا مربوط و نزديك است براى يافتنش به مشهد مشرف شدم ، وى را نديدم در تهران آمدم ، به او برخورد نكردم به قم مسافرت كردم و در مدرسه فيضيه او را در يكى از حجره ها مشغول تدريس ديدم .
پرسيدم اين آقا كيست ؟ گفتند: آقاى حاج ميرزا جواد آقاى ملكى است و خدمتش رسيدم ، از من تفقد زيادى كرد و فرمود: كى آمدى ؟ گويا مرا ديده و شناخته و از قضيه آگاهند.
از آن پس ، ملازمتش را اختيار كرده و او را چنان يافتم كه ديده بودم و مى خواستم . (163)
نيز يكى از كسانى كه مرحوم ملكى را زيارت كرده و از او بهره برده مى گويد: (حاج ميرزا جواد آقا روزى پس از پايان درس ، عازم حجره يكى از طلبه ها كه در مدرسه دارالشفا بود شد و من در خدمتش بودم به حجره آن طلبه وارد شد و پس از به جاى آوردن مراسم احترام و اندكى جلوس برخاست و حجره را ترك گفت . هدف از اين ديدار را پرسيدم ، در پاسخ فرمودند: شب گذشته هنگام سحر فيوضاتى بر من افاضه شد كه فهميدم از ناحيه خودم نيست و چون توجه كردم ديدم اين آقاى طلبه به تهجد برخاستهه و در نماز شبش به من دعا مى كند و اين فيوضات اثر دعاى اوست . اين بود كه به خاطر سپاسگزارى از عنايتش به ديدارش رفتم . (164)
مرقد مطهرش در قبرستان شيخان قم همواره مزار دوستان و علاقه مندانش ‍ است ، روحش شاد و با اوليائش محشور باد.
دستورالعمل
بسم الله الرحمن الرحيم
فدايت شوم ....، در باب اعراض از جد و جهد رسميات ، و عدم وصول به واقعيات كه مرقوم شده و از اين مفلس استعلام مقدمه موصله فرموده ايد!
بى رسميت ، بنده حقيقت آنچه را كه براى سير اين عوالم ياد گرفته و بعضى نتائجش را مفصلا خدمت شريف در ابتدا خود صحبت كرده ام ، و از كثرت شوق اينكه با رفقا در همه عوالم همرنگ بشوم ،
اس و مخ آنچه از لوازم اين سير مى دانستم ، بى مضايقه عرضه داشتم ام .
حالا هم اجمال آن را به طريقه اى كه ياد گرفته ام ، مجددا اظهار مى دارم : طريق مطلوب را براى اين راه ، معرفت نفس گفتند. چون نفس انسانى تا از عالم مثال خود نگذشته ، به عالم عقلى نخواهد رسيد. و تا به عالم عقلى نرسيده حقيقت معرفت حاصل نبوده ، و به مطلوب نخواهد رسيد.
لذا به جهت اتمام اين مقصود، مرحوم مغفور - جزاه الله تعالى عنا خير جزاء المعلمين - مى فرمودند كه : بايد انسان يك مقدار زياده بر معمول ، تقليل غذا و استراحت بكند، تا جنبه حيوانيت كمتر، و روحانيت قوت بگيرد
و ميزان آن را هم چنين مى فرمودند كه : انسان اولا روز و شب زياده از دو مرتبه غذا نخورد، حتى تنقل ما بين الغذائين نكند. ثانيا هر وقت غذا مى خورد بايد مثلا يك ساعت بعد از گرسنگى بخورد، و آنقدر بخورد كه تمام سير نشود اين در كم غذا و اما كيفيتش : بايد غير از آداب معروفه ، گوشت زياد نخورد. به اين معنى كه : شب را ترك كند. و يكى هم اگر بتواند للتكليف نخورد، و لا محاله آجيل خور نباشد. اگر احيانا وقتى نفسش زياد مطالبه آجيل كرد، استخاره كند. و اگر بتواند روزه هاى سه روز هر ماه را ترك نكند.
و اما تقليل خواب ، مى فرمودند: شبانه روزى شش ساعت بخوابد. و البته در حفظ لسان ، و مجانبت اهل غفلت ، اهتمام زياد نمايد. اينها در تقليل حيوانيت كفايت مى كند
و اما تقويت روحانيت ، اولا دائما بايد هم و حزن قلبى ، به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد. ثانيا تا مى تواند ذكر و فكر را ترك نكند، كه اين دو جناح سير آسمان معرفت است .
در ذكر، عمده سفارش ، اذكار صبح و شام ، اهم آنهاست كه در اخبار وارد شده ، و اهم آنها تعقيبات صلوات ، وعمده ترين ، ذكر وقت خواب كه در اخبار ماثور است ، لاسيما متطهرا در حال ذكر خواب برود.
و شب خيزى ، مى فرمودند: زمستان ها سه ساعت ، و تابستان ها يك ساعت و نيم . و مى فرمودند كه : من در ذكر يونسيه ، يعنى در مداومت آن كه شبانه روزى ترك نشود، هر چه زيادتر توانست كردن ، اثرش زيادتر، اقل آن چهار صد مرتبه است ، خيلى اثرها ديده ام بنده خودم هم تجربه كرده ام چند نفر هم مدعى تجربه اند.
يكى هم قرآن كه خوانده مى شود به قصد هديه حضرت ختمى مرتبت صلوات الله عليه و آله خوانده شود.
و اما فكر، براى مبتدى مى فرمودند: در مرگ فكر بكن ، تا آن وقتى كه از حالش مى فهميدند كه : از مداومت اين مراتب گيج شده ، فى الجمله استعدادى پيدا كرده ، آن وقت به عالم خيالش ملتفت مى كردند، يا آنكه خود ملتفت مى شد
چند روزى همه روز و شب فكر در اين مى كند كه بفهمد هر چه خيال مى كند و مى بيند خودش است ، و از خودش خارج نيست
اگر انى را ملكه مى كرد، خودش را در عالم مثال مى ديد. يعنى حقيقت عالم مثالش را مى فهميد. و اين معنى را ملكه مى كرد. آن وقت مى فرمودند: بايد فكر را تغيير داد، و همه صورت ها و موهومات را محو كرد، و فكر در عدم كرد. و اگر انسان اين را ملكه نمايد، لابد تجلى سلطان معرفت خواهد شد.
يعنى تجلى حقيقت خود را به نوارنيت ، و بى صورت و حده . و كمال بهاء فائز آيد و اگر در حال جذبه ببيند بهتر است
بعد از آنكه راه ترقيات عوالم عاليه را پيدا كرده ، هر قدر كه سير بكند، اثرش ‍ را حاضر خواهد يافت . و به جهت ترتيب اين عوالم كه بايد انسان از اين عوالم طبيعت اول ترقى به عالم مثال نمايد، بعد به عالم ارواح و انوار حقيقه البته براهين علميه را خودتان احضر هستيد.
عجب است كه : تصريحى به اين مراتب در سجده دعاى شب نيمه شعبان ، كه اوان وصول مراسله است ، شده است ، كه مى فرمايد: سجد لك سوادى و خيالى و بياضى .
اصل معرفت آن وقت است كه هر سه فانى بشود كه : حقيقت سجده عبارت از فناء است كه : عند الفناء عن النفس بمراتبها، يحصل البقاء بالله .
رزقنا الله تعالى و جميع اخواننا بمحمد و آله الطاهرين صلوات الله عليهم
بارى ، بنده فى الجمله از عوالم دعا گوى اخوان الحمد الله بى بهره نيستم ، و دعاى وجود شريف و جمعى از اخوان را براى خود ورد شبانه قرار داده ام .
حد تكميل فكر عالم مثال كه بعد از آن وقت محو صورت است ، آن است كه يا بايد خود به خود ملتفت بشده ، عيانا حقيقت مطلب را ببيند، يا آنقدر فكر كند كه از علميت گذشته ، عيان بشود. آن وقت محو موهومات كرده در عدم فكر بكند تا آنكه از طرف حقيقت خودش تجلى بكند) انتهى .
برنامه سلوك در نامه هاى عالم وارسته سيد زين العابدين طباطبائى قدس سره
شرح حال عالم وارسته سيد زين الدين طباطبائى ابرقوئى قدس سره
فقيه بزرگوار آيه الله سيدزين الدين طباطبائى ابرقوئى - رضوان الله تعالى عليه - چهره اى است ناشناخته از تبار رسول گرامى صلى الله عليه و آله كه عمرى را در سير و سلوك و تهذيب نفس و تعليم و تربيت سپرى نمود، با گفتار و رفتار خويش مردم را به سوى حق و حقيقت هدايت ، و مشتاقان را به سوى معبود و محبوب راستين راهبرى نمود. آنچه در شرح حال آن مرحوم مى آوريم برگزيده اى است از آنچه به قلم نجل جليل آن بزرگوار سيد صادق طباطبائى به رشته تحرير در آمده و در مقدمه كتاب (ولايه المتقين )كه از جمله آثار آن مرد الهى است ، به چاپ رسيده است . اميد آن كه زندگى اين مرد وارسته الگوئى باشد براى حق پويان .
ايشان پس از فوت پدر و مادرشان ، در ابرقو، جهت تحصيل علوم قديمه به اصفهان مهاجرت مى كنند، و در سن نوجوانى در مدرسه هاى علوم دينيه ، مانند مدرسه عربان (كه اخيرا به نام مرحوم آيه الله خادمى تجديد بنا شد) و (جده )و (صدر )مشغول تحصيل مى شوند، و چون ايشان فوق العاده مهذب و باوقار و داراى محسنات اخلاقى بوده اند مورد توجه اهل بصيرت قرار مى گيرند، چرا كه ايشان از اول جوانى به رياضت و عبادت و تزكيه نفس ‍ و خودسازى مشغول و در كمال فقر و تنگدستى ، اما قانع روزگار را به سر مى بردند. و چنانچه از زبان خودشان و يا مصاحبانشان شنيده مى شد از قبل از ازدواج شبها تا صبح به رياضت و شب زنده دارى و عبادت زياد و توسل به ائمه اطهار عليه السلام در گوشه حجره و يا شبستان مسجد و درخواست شرح صدر از خداوند و رسيدن به مرتبه كمال انسانيت مشغول بوده اند.
و روزها به درس و بحث و درك حضور علما بزرگ آن زمان و تحصيل علوم از آنها (مى پرداختند) تا اينكه مورد توجه يكى از تجار بازار، كه علاقمند به روحانيت و سادات بوده ، قرار گرفته و آن تاجر محترم ، كه مدتى با رفت و آمد مراقب حالات ايشان بوده ، به توسط كسى پيشنهاد ازدواج ايشان با دختر خود را مى دهد، و بالاخره با شرايطى ، از قبيل قبول نكردن كمك مالى ، و اداممه زندگى طلبگى ، و ادامه راه خود، قبول ازدواج با صبيه خير الحاج مرحوم حاج غلامرضا موحديان عطار را مى نمايد و البته شرح اوائل ازدواج ، و صاحب اولاد شدن با تنگدستى ، و قبول نكردن اعانه از كسى مگر همان شهريه مختصر مدرسه علميه ، و صبر و شكيبائى خود و همسر ايشان زياد است ، تاجائيكه گاهى اوقات با يك سيب زمينى و يا يك هويج (زردك )بسر مى بردند، و مدتها چنين بوده و كسى حتى والدين عيال از اين وضع اطلاعى نداشته اند.
تا اينكه در يك تنگناهى بزرگ كه منجر به بى شير شدن جهت فرزند و نبودن غذا و امكانات قرار مى گيرند، لذا به خاطر عيال و طفل شيرخوار در يك توسل به حضرت بقيه الله فرجى مى رسد كه تا آخر عمر طبق خواسته خودشان در آن توسل كه روشنى باطن و كفاف معيشت بود و بعد از آن بقيه عمر به يك يسر نسبى رسيدند، و تا آخر عمر كفاف معيشت بود. و اگر سوال مى شد از چگونگى آن توسل و چگونه امورات شما مى گذرد، يا سكوت مى كردند، و يا مى گفتند خداوند به دست حضرت ولى عصر اصلاح نمود و آنچه مقدر بود شد، از قبيل اين گونه جوابها. مگر با اشاره چيزى مى گفتند براى اهل دل
توضيح آنكه تنگى معيشت ايشان به جائى مى رسد كه احساس مى كنند واجب است پولى قرض كنند. بدين منظور به سراغ شخصى مى روند. ليكن در ميان راه به او برخورد كرده و او به ايشان مى گويد: سه روز پيش شخص نا آشنائى فلان مقدار پول به من داد تا خدمت شما بياورم . مرحوم والد مى فرمايند: از سه روز پيش من به اين پول احتياج داشتم .
و اما مسافرتهاى ايشان به مشهد و پياده به كربلا رفتن و دچار راهزنان شدن و چهل روز اسير دزدان بودن ، و غارت اموال و لباس همه مسافرين مگر ايشان ، كه پس از رهائى از دست دزدان همگى بدون لباس و وسائل شبانه وارد شهر اصفهان شدند و به خانه هاشان در آمدند، و ايشان با همان لباس و پول در جيب بدون اينكه در آن مدت دزدان متعرض شده باشند، كه مورد تعجب و يا حسادت ديگران شده بود، كه شرحش مفص است .
در خواندن زيارت عاشورا
روزى كه ايشان از وصف كربلا و روز عاشورا براى دوستان تعريف مى كردند، و همچنين در اهمتى زيارت عاشوار (تكلم مى نمودند) گفتند:
در شبى كه در حجره مشغول زيارت عاشورا بودم ، در سجده شكر زيارت حالم منقلب شد، و كربلا با آن صحنه هاى روز عاشورا و امام حسين عليه السلام را ديدم ، و غش كردم ، تا نزديك به ظهر در حال غش و يا از خود بى خود بودم .
و از ايشان سوال شد چه ديديد؟ اما در جواب گويا طاقت گفتن نداشتند.
در رسيدن به مقام انسانى و قرب الهى
بعضى خواص از دوستان و ارادتمندان به ايشان وقتى اصرار مى كرد كه مرا راهنمائى كنيد جهت پيدا كردن شرح صدر و ديگر مقام انسانيت ، ايشان يا سكوت مى كردند يا در يك جمله كه مثلا بايد زحمت كشيد و يا جمله ديگر.
در يك سفر به اقليد كه دعوت شده بودند، و بنده نيز همراه ايشان بودم ، و مدت بيش از يك ماه اين سفر طول كشيد، چند نفر از مخلصان اهل ابر قو و اقليد با اصرار زياد از ايشان طلب راهنمائى نمودند. حتى يكى از آنها كه روحانى بود با قسم و گريه در خواست دستور العمل نمود، تا اينكه ايشان زمينه را مساعد ديدند و وعده دادند كه خيلى خوب ، قريب به اين مصامين ، براى شما مى گويم چيزى را كه اگر به آن عمل نموديد به سعادت ابدى و مقرب درگاه خداوند خواهيد شد. و كسى به مقام انسانى و كرامت و فضيلت و شرافت و شرح صدر نرسيد و پرده و غبار از چشم و گوش و زبانش پاك نشد مگر اينكه به رمز و اين ترياق اعظم پى برد و به دست آورد، و خلاصه چند روز در چندين جلسه در اطراف آن صحبت نمودند، و حاضرين را هر چه بيشتر مشتاق و آماده پذيرش مى كردند و در جلسه تقريبا چنين گفتند: (عمل به اين دستور، زمان و مكان خاصى ندارد بلكه در هر زمان و لحظه و هر موقعيت و در هر مكان و شرايطى كه باشى نبايد از آن غافل شوى ، و هيچ زاهد و عابد عالمى و صاحب رياضت و كرامت به مقام قرب الهى نرسيد، و قدم از قدم در راه رسيدن به مقصود نتوانست بردارد، مگر رعايت اين معجون را نمود )و وعده دادند آماده شويد فردا آن را مى گويم ، و جلسه ختم شد. در جلسه موعود همه مشتاقانه جهت پذيرش ‍ و عمل به آن آماده شدند، و سر تا پاگوش شدند، و ايشان يك سرى مطالب بلند و اثرات خوب داشتن اين كليد رمز، و خطرات نداشتن آن را بيان نمودند، و در حاليكه همه خيره شده و مبهوت بودند با صداى بلندترى چنين گفتند: (تقوى تقوى تقوى ). و بعد از يك يا چند دقيقه كه اطاق را سكوت محض حكم فرما بود اضافه كردند: (هيچ كجا هيچ چيز از دنيا و آخرت براى انسان ميسر نمى شود، و چاره نيست مگر آنكه برود در خانه ائمه اطهار صلوات الله عليهم اجمعين )و در آن جلسه و يا بعد از آن در مورد مبارزه و جهاد با نفس صحبت نموده و مثل هائى آوردند والسلام
و ديگر مخالفت شديد ايشان با دستگاه حاكمه زمان (رضاخان و محمد رضا پهلوى )كه كمتر از روحانيون آن زمان در اين حد عملا مخالفت خود را اظهار مى نمودند. و اين باب مفصلى است كه به مختصرى از آن اشاره مى شود.
ايشان شاه و عمال او را يزيد و يزيدى مى دانستند، اما نه فقط در قلب بلكه واضح ، و هر كه با ايشان نشستى داشت و مصاحب بود متوجه اين معنى مى شد. ايشان هرگز به اداره هاى دولتى قدم نگذاشتند حتى در موقع ضرورى ، و مى گفتند: من پاى ميز يزيديان نمى روم ، و اين يك ذلت است و هيهات منا الذله و هرگز در خانه يك شخث ادارى نمى رفتند و يا اگر كسى از دوستان كه ادارى بود و از ايشان دعوت مى كرد به اين شرط مى رفتند كه چيزى در منزل او نخورند، و به خوبى يادم هست كه يكى از محبانشان كه هنوز هم زنده است جهت برگزارى عقد دخترش از ايشان دعوت مى گرفت ، معظم له نمى پذيرفتند، و مى گفتند: ديگران هستند براى انجام خطبه و من معذورم اما چون با فشارى و اصرار شديد او مواجه شدند كه حتما مى خواهم شما در جلسه باشيد و خطبه را بخوانيد، فرمودند: خوب ، حالا كه شما دست بر نمى داريد و ناراحت شديد، به شرط آنكه در منزلتان چيزى تعارف نكنيد.
آن شخص گفت : قبول مى كنم ، ولى خواهش مى كنم يك چاى كه براى شما مى آورند ميل فرمائيد، و ايشان گفتند: حال كه اصرار مى كنى ترتيب آن را ميدهم كه يك چاى آنجا بياشامم ، و دستور دادند به جناب استاد حسن سلمانى كه از مخلصان درجه يك ايشان بود كه شما مقدارى قند و چاى در قورى همراه خود بياوريد، وقتى من آنجا نشستم از اين چاى يك عدد براى من بياوريد. و بالاخره او چنين شرط را پذيرفت و همين طور به اين ترتيب دعوت انجام گرفت و عمل شد و همچنين روزى در اقليد كه از ايشان دعوت مى نمودند شخصى به نوبه خود دعوت كرد و ايشان نمى پذيرفتند و او با وساطت ديگران اصرار كرد كه من ديگران را دعوت كرده ام به خاطر شما و منزل من هم بايد بيائيد گفتند خوب من از سفره شما چيزى نمى خورم به دليل آنكه حق مردم و خدا در آن است و در روز موعود از منزل ميزبان دائمى خود جناب حاج شيخ احمد مصطفوى كه محسنات اخلاقى اين مرد بزرگ زبانزد خاص و عام آن ديار بوده و هست مقدارى غذا در دستمال خود پيچيدند و زير عبا گرفتند و سر سفره آن دستمال را باز كردند و از آن غذا ميل نمودند.
و ديگر خصوصيات ايشان كه خواص از دوستان را به خود جلب نموده بود، احتياطات فوق العاده و تقواى ايشان در تمام حركات ، از لباس و خوارك و رفت و آمدها است كه بنده دو سه مورد آن را ياد آور مى شوم مثلا از بعضى خيابانها عبور نمى كردند و مى گفتند: اينجا خانه هاى مردم بوده و خراب شده و تصرف عدوانى شده است درلباس پوشيدن حتى يك دكمه كه از خارج مملكت بود استفاده نمى كردند. بعضى مهمانيهاى متعارف را نمى رفتند، وهديه هاى را نمى پذيرفتند، و مى گفتند: اينها را مردها از نظر اينكه مرسوم است و چاره اى نيست و تحميل از طرف زن هاى خودشان است انجام ميدهند، لذات استفاده از آنها حرام است .
از غذاى بازار مثل كباب و بريان نمى خوردند، و مى گفتند: شايد عابرى بوى آن غذا به مشامش خورده و دلش بخواهد، اما توانائى خريد آن را ندارد، و شايسته نيست من بخورم . در موقع خريد چيزى از مغازه از قبيل مثلا گوشت ، فروشنده در اثر علاقه خاصى كه داشت ، سعى مى كرد بهترين گوشت راتحويل دهد، و ايشان به فروشنده مى گفتند كه : عمل خلاف عدالت است ، و همان طورى كه با آن مشترى غريبه عمل مى كنى با من بايد يكسان باشد.
و اما ديگر مواردى كه دوستان را به خود جلب نموده بود از قبيل بعض پيش ‍ گوئيها، ديدن خوابها، عيادت مريض و از خداوند طلب شفاى او و شفا يافتن آن مريض كه خيلى مفصل و زياد است .
در مورد شفاى مريض
فرزند يكى از علماى بزرگ ، كه از طلاب بود، سخت مبتلا به جنون شده بود، به طورى كه مدتها با طناب دست و پاى او را بسته بودند، و از شفاى او مايوس شده بودند، و پدر او كه يكى از دوستان بود، از پدرم شديدا درخواست كرده بود كه كارى براى فرزند بيمارش بكنند بالاخره روزى را معين كردند كه جهت دعا و درخواست شفاى او از خداوند متعال به منزل ايشان روند.
در روز موعود به اتفاق چند نفر از دوستان به عيادت مريض رفتند، و آن جوان مريض را به سختى با دست و پاى بسته از محبس خود مى آورند، و ايشان به دوستان خود دستور مى دهند كه با حضور قلب و حالت توجه مشغول خواندن سوره حمد شوند، و خود ايشان دست بر سر او مى گذارند، و مشغول ذكر مى شوند، و پس از چند دقيقه آن ديوانه به خواب مى رود، و حاضرين خوشحال مى شوند كه با حواس جمع مى توان دعا را ادامه داد و پس از لحظاتى كه همه در اثر حالت پدرم به گريه افتاده و خصوصا والدين و عيال آن جوان كاملا منقلب شده بودند، در اين هنگام آن ديوانه كه در خواب بود بدنش خيس عرق مى شود، كه ناگهان ايشان دستور مى دهند، بند را از دست و پاى او باز كنند، و پدر او از اين كار ترس داشت ، كه اگر باز كنند و بيدار شود همه را اذيت مى كند، و ايشان طناب را باز مى كنند، و حاضرين با نگرانى منتظر بيدار شدن او مى شوند. اما چون بيدار مى شود. برمى خيزد و مى نشيند و نگاهى به اطراف اطاق نموده ، و سلام مى كند و از وضع خودش كه لباسهاى پاره پاره پوشيده تعجب مى كند، و فورى لباس و عبا و عامه او را مى آورند، و ايشان پهلوى او مى نشينند، و او را قانع مى كنند كه شما سخت مريض بوده ايد، و ما به عيادت شما آمده ايم ، و مطلبى نيست و ايشان مى گفتند پس از مدتى روزى به آن طلبه و پدرش ‍ برخورد مى كنند، و احوال او را مى پرسند، و آن مرد از باب مزاح مى گويد مدتى راحت بودم از ناملايمات روزگار و چيزى نمى فهميدم ، و شما موجب شديد كه باز دچار عقل شوم .
يكى از فاميل نزديك كه سحت دچار دل درد شده ، و خون از گلوى او بيرون مى آمد، و دكترها مايوس شده بودند، و دستور حركت به تهران و عمل جراحى داده بودند، براى ايشان خبر مى آورند و درخواست دعا و توسل مى كنند. و ايشان به فرزندان خود دستور مى دهند كه وضو بگيرند، و در ميان آفتاب مشغول خواندن زيارت عاشورا شوند و شفاى او را بخواهند، و خودشان نيز مشغول شدند، و پس از ساعتى ناگهان از اطاق خود بيرون آمدند و گفتند: شفا حاصل شد و برخيزيد، و به مادرم مژده مى دادند كه خداوند برادرت را شفا داد.
البته كرامات و حالات خوشى كه از والد ماجد ديده شده ، بيش از اينهاست . و مرحوم شهيد آيه الله دستغيب نيز در داستان 59 از (داستانهاى شگفت ) يكى از حالات آن مرحوم را نوشته اند. و كمتر كسى است كه مدتى با ايشان بوده باشد و كرامتى مشاهده نكرده باشد. ليكن اين مختصر، گنجايش بيش از اين ندارد.
در كيفيت پيوستن به ملكوت اعلى
آخرين سفر بنا به دعوت دوستان ، مسافرت به اقليد بود كه بيش از يك ماه به طول انجاميد روزى سخت مريض مى شوند، و پس از بهبودى به اصفهان بر مى گردند، و به يكى از دوستان ملازم خود(مرحوم مغفور استاد حسن سلمانى ) گفته بودند كه : در اقليد در عالم رويا به من گفته شد كه قرار بود از دنيا بروى ، ولى در اثر توسلات ميزبان براى مدت (فلان ) به تاخير افتاد، و استاد حسن طبق دستور ايشان بعد از فوت مطلب را فاش نمود.
خلاصه در اين مدت كه حدود دو ماهى مى شد، اعمال و رفتار ايشان حاكى از اين بود كه قصد مسافرت دارند، و كتابى نيمه تمام در دست داشتند كه مى گفتند قبل از مسافرت بايد تمام شود، و با دوستان صديق خود كه صبحهاى پنج شنبه دور ايشان جمع مى شدند، و جلسه توسل و انسى بود، صحبتهاى مرموزى مى گفتند، و پنجشنبه آخر اشارتى كه حاكى از رفتن بود نمودند، و به جناب استاد حسن گفتند: ايشان بر خلاف هفته هاى قبل ، كه روزهاى چهارشنبه به حمام مى رفتند، به اتفاق استاد حسن روز دوشنبه به حمام رفتند، و پس از برگشت از حمام ، بعد از انجام نماز ظهر و صرف ناهار دستور دادند كه آب حوض را عوض نمائيد. استاد حسن گفته بودند: آب حوض تقريبا تازه مى باشد و ايشان مى گويند، باشد لازم است تازه تر شود و پس از تعويض آب حوض ايشان به آب نگاه مى كنند، و كلماتى لذت بخش ‍ و تعريف به به چه آب تازه اى ، چه خوب آبى است و هكذا. وقتى استاد حسن خداحافظى مى كند، ايشان مى گويند: فردا صبح (سه شنبه - هشتم صفر )به اينجا بيائيد، و استاد حسن گفت : كه ساعت شمارى مى كردم كه براى صبح روز موعود، زيرا اعمال و گفتار ايشان خبر از يك واقعه مى داد.
اما صبح سه شنبه بنده طبق معمول اول آفتاب درب اطاق ايشان را باز نمودم ، و پس از سلام گفتم : پدر كارى نداريد، مى خواهم روضه بروم و از آن طرف بازار، ولى ديدم در اين لحظات ايشان در چشمان من خيره شده اند، و مى خواهند مطلبى بگويند، و بنده را به نگاه كردن آرام و پرمهر خود جلب نمودند، اما سخن نمى گفتند، و بنده با سر و زبان گفتم : پدر با من كارى داريد؟ ايشان ملايم گفتند: نه برو. گفتم : خداحافظ و ايشان جواب خداحافظى مرا دادند و از اتاق و خانه بيرون رفتم . اما چنان در فكر فرو رفتم كه نگاه ايشان غير معمولى بود، و با خود مى گفتم خوب است برگردم و به ايشان بگويم كه شما چيزى مى خواستيد بگوئيد، ولى باز به راه خود ادامه دادم ، و به مجلس سوگوارى رفتم در حالى كه لحظه اى از فكر بيرون نرفتم ، و با خود مى گفتم ظهر زودتر به منزل مى روم .
و بعد از مجلس سوگوارى به طرف بازار حركت كردم ، و درب مغازه استادم را باز نمودم ، و كمتر از ساعتى نشستم و در فكر فرو رفته بودم كه يكى از فاميل به نام (مرحوم حاج حسين اشرف خراسانى ) وارد مغازه شد، و به او سلام كردم ، و او پس از احوالپرسى بالبخند گفت : برخيز با هم يك سرى به منزلتان برويم ، كه ناگهان از جا برخواستم و رفتم عقب مغازه و با صداى بلند شروع كردم به گريه كردن ، و خودم نمى دانستم چرا گريه مى كنم ، و آقاى اشرف خراسانى عقب مغازه آمد و به من گفت : مگر من چه گفتم كه اين چنين مى كنى .
گفتم شما چيزى نگفتيد، ولى نمى دانم چرا فكرم پيش پدرم مى باشد، و نگرانم ، و با او روانه منزل شديم و در راه متصل گريه مى كردم ، تا اينكه به منزل رسيديم ، و جريان برايم آشكار شد، و دنيا پيش چشمم سياه و غم و اندوه چنان مرا فرا گرفت كه نه تنها الان ، كه بيش از سى سال از آن حادثه مى گذرد، بلكه اگر عمر طولانى هم بكنم ، هرگز آن نگاه ، و آن غم و اندوه ، و آن چهره نورانى ، و آن حالات ملكوتى و گفتار و رفتار، و آن منظره ، و آن مناجات و ذكر و زيارت عاشورا در شبها، و آن حالات مخصوص در ماه مبارك رمضان و در محرم الحرام ، و آن ذكر يا على على و يا بقيه الله گفتنشان ، و آن گفتار و نصايحشان و طرز كل و شرب و معاشرت كه همه طبق دستور، و آن صفت ترحم و سخا و بخشش ايشان هرگز فراموشم نمى شود، و از مقابل چشمانم نمى رود و از لحظه جدائى قصه طولانى جديدى است بماند كه بماند اگر فرصتى شد مفصلا خواهم نوشت آه . آه ...
خلاصه ديدم بعضى از بزرگان فاميل جمع اند، يكى گريه مى كند، ديگرى ناله اش بلند است ، آن دگر سر به زانوى غم نهاده ، خواهرانم بى تابى مى كنند، برادرم فرياد مى زند و مادرم غش كرده است .
و آقاى استاد حسن سلمانى كنار جسد پدر نشسته و چنين مى گويد: كه من طبق دستور شان خدمت ايشان آمدم ، و قدرى با هم نشستيم ، ديدم چشمان ايشان ناگهان دور مى زند، ايشان را خواباندم ، و خود ايشان به طرف قبله خوابيدند، و من كه متوحش شدم بالاى سر ايشان نشستم ، ناگهان ايشان تا كمر نيمه خيز برخاستند، و نتوانستند بايستند و در حاليكه ايشان را در بغل گرفتم ، نگاهشان به طرف بالا بود و گفتند:
(السلام عليك يا بقيه الله ) و باز (السلام على يا بقيه الله ) و خوابيدند و در حاليكه باز لبهاى ايشان باز مى شد و ذكر مى گفتند و سلام مى كردند ديدم بى حركت شدند، و گويا همه چيز تمام شد و از دنيا رفتند.
نامه (1)
خدمت مولاى معظم نور چشم مكرم آقاى سيد نورالدين مهدوى دام ظله العالى معروض مى دارد: اولا: اميد است كه لازال موفق به توفيقات و مويد به تاييدات حضرت حق و در حصن حصين و ظل ظليل ولى مطلق از كافه بليات و جميع شرور جنى و انسى مصون و محروص بوده باشيد. ان شاء الله .
و ثانيا: آنكه مواظبت تام و تمام بر آداب و سنن داشته كه به قدر پركاهى بى اعتنائى و استخفاف به خود حكيم است ، و عقلا و شرعا استخفاف به حكيم عليم و صاحب شرع مستقيم كفر است .
و ثالثا: آنكه كمال اهتمام را در رفع رذائل خلقيه داشته باشيد ان شاء الله كه خلاصى از مرتبه حيوانيت و رسيدن به مرحله انسانيت محال است ، مگر به تطهير قلب از نجاسات صفات ، زيرا كه در چاه سگ مرده است ، آب نجس و خبيث است ، و تا در قلب صفات رذيله است صاحبش پليد و خبيث است و قبيح است كه خداوند حكيم سگ خبيثى و حيوان پليدى را با همان صفات بهيميت مقام مسلمانيت به او بخشد، و محال است صدور فعل قبيح از عادل حكيم پس محال است مقام مخالفند با اساس دين و ارسال رسل و انزال كتب و با مذهب ائمه هدى عليه السلام
و رابعا: اينكه بايد دانست كه تمام صفات حسنه و ملكات پسنديده از چشمه حيات ايمان جارى و جميع خصال بهيميت و رذائل مهلكه از ظلمات بى معرفتى و معرفت و تكميل توحيد بگماريد به آن طور كه از مربيان خلق و هاديان گمراهان رسيده ، و اگر چنانچه دسترس و قوه فهميدن فرمايشات آنها را ندارد، بچسبد به ذيل دامن پاكان و بصيران و راه روان كه به توفيق حضرت حق در اين ظلمات و بحر مواج فرس همت راندند، و خود را به چشمه زلال و آب زندگانى توحيد و ولايت آل عصمت عليه السلام رسانيدند، و به دست آوردن اين اشخاص يا فرمايشات آنها هم در نهايت صعوبت است . غرض كه منشا جميع صفات حيوانيت و ملكات انسانيت ايمان و عدم ايمان است ، و اصل و معيار تمام اخلاق بلكه تمام اقوال و افعال و حركات و سكنات معرفه الله و عدم معرفت و توحيد و عدم توحيد و ولايت و عدم ولايت است .
پس در مقام استحكام اصل بايد برآيد كه اگر اصل معرفت را محكم كند تمام اخلاق نوريه كه از شعاع آن خورشيد معرفت است ، جان و دلش را روشن بلكه عالمى را گلشن مى نمايد. و اگر اصل كفر و محبت دنيا را محكم سازد تمام رذائل ظلمانيه كه از نار كفر و دود متعفن تاريك محبت دنيا متصاعد شده قلبش را، بلكه جامعه را تاريك و فاسد مى سازد.
مثلا ملاحظه بفرمائيد كه اگر كسى عقيده مند و ايمان آورده باشد كه دنيا و اهلش فانى مى شوند، و در پس امروز، فردائى هست ، و سوال و فشار قبر صدق است ، و قيامتى و حشرى در كار است ، كه آتش جهنم از يك طرف شعله ور، و بهشت با طراوت از طرفى جلوه گر، و زمين قيامت و هوايش ‍ آتش ، همه حيران گريان انبياء در اضطراب ، اخيار بيهوش ، و ابرار مدهوش ، بدان در شكنجه و عذاب ، يكى را مى كشند و يكى را مى بخشند، يكى را به ميزان حساب در آورده از او حساب مى كشند، كه فى حلالها حساب و فى حرامها عقاب .
پس با اين عقيده و مواخذه حساب ديگر چگونه حرص به جمع مال مى ورزد، حاش و كلا كه حرص و محبت مال با اين عقايد جمع نخواهد شد، و همچنين باقى صفات را بار اين قياس . حرص نسبت به معارف و چشمه آنها بسنجيد مثل كبر و حسد و عجب و ريا كه تمام آنها دائر مدار توحيد و معرفت است ، فعلا مقام گنجايش شرح و بسط آنها را ندارد. تمام عرايض بر وجه كليت و قواعد و اشارات است . تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل اگر درست تامل بفرمائيد مطالب بسيارى از اين كليات استكشاف خواهيد فرمود كه محتاج به كتب اخلاقيه نبوده باشيد.
و خامسا: دست از مرثيه خوانى بر نداريد ان شاء الله ، ولى به شرطها و شروطها كه بعضى از آنها را جسارت مى نمايم : اولا آنكه در مصيبت خوانى و نوح سرائى هتاكى ننمائيد، اگر چه در مقاتل هم نوشته باشند، بلكه در كمال ادب و با تعبيرات عزتانه و اشارات بزرگانه مردم را مستفيص فرمائيد، كه چه اشخاصى را ديدم و مى بينم كه در منابر بى پرده و هتاك وار روضه مى خوانند، همه به بيچارگى و نكبت گرفتار و در انظار بى وقر و اعتبارند.
و ثانيا آنكه غير از مقاتل معتبره از جائى ديگر نقل ننمائيد
و ثالثا تكبر ننمائيد هر جا كه وعده خواهى مى نمايندتشريف ببريد ولو خانه پيره زنى و بى نوائى و بى مستمعى بوده باشد.
و رابعا آنكه نظر به وجوهات ابدا نداشته باشيد. هر كه هر چه داده داده و نداده ، نداده . شما نظر به مولاى خود داشته خودش درست مى كند ان شاء الله
و خامسا در بالاى منبر غير از حديث و مرثيه حرف عادى نزنيد و ابدا كار به كار كسى نداشته باشيد، و اسم احدى را نبريد و كنايه و اشاره به احدى ننمائيد، و لو حديثى كه در او كنايه دار است ، نخوانيد، كه مفاسد زيادى در اين امورات است ، و اگر چنانچه از اهل منبرى بدى شنيديد تلافى ننموده ، صبر كنيد، خداوند منتقم جل شانه انتقام خواهد كشيد.
و سادسا آنكه ذكر لاحول براى قلب وسواسى در اخبار رسيده ، بعد از نماز صبح و مغرب صد مرتبه بگوئيد ولى با بسم الله و متذكر تفسير بسم الله و معنى اين ذكر شريف بوده باشيد
و به علاوه اگر چنانچه چشم به حقايق اخلاق حميده باز و قلب به نور توحيد و ولايت روشن گرديده ، تمام اين امراض معدوم خواهند شد.
والسلام
نامه (2)
پس اى عزيز! در دين خود محكم باش ، و در حوادث و آزمايش پايدارى و استقامت نما، و از وسوسه شيطان مترس ، و از حرف مردم انديشه منما، كه از مدح و ثنا هيچ كس عزيز و شريف نشد. و از طعن و استهزاى جاهلان كسى ذليل و بى قدر نگرديد. عزت و ذلت به دست حق است . مومن هيچ وقت ذليل نخواهد شد. اگر چه كارش به موئى هم برسد پاره نمى گردد. پس ‍ در بلاى حضرت حق راضى و شاكر و صابر باش ، كه در پس هر گريه آخر خنده اى است .
صبر و ظفر هو دو دوستان قديمند
در اثر صبر نوبت ظفر آيد
بگذرد اين روزگار تلخ ‌تر از زهر
بار ديگر روزگار چون شكر آيد
ان شاء الله .
فعلا ماه مبارك در پيش است و دواى هر دردى است . اميد است كه در اين ماه شريف امورات دنيوى و اخروى شما اصلاح گردد. ان شاء الله
ضمنا در سه وقت ...(165) اين سه وقت را مواظب بوده و كشكول گدائى را به در خانه كريم برده ، ان شاء الله خالى بر نمى گردد:
اول - ساعت زوال شمس كه اول ظهر است . آن وقتى كه انسان در شك است و يقين ندارد كه ظهر شده است دو ركعت نماز نافله بجاى آوريد. و بعد سر به سجده مى گذاريد و به زبان خود هر چه مى خواهى بگو و بخواه با حضور ائمه اطهار عليه السلام خصوص روز جمعه . چ
دويم - آخر ساعت روز جمعه است ، كه ده دقيقه به غروب مانده ، سلام به امام زمان (عج ) و درد دل خود را به امام عليه السلام بگويد، و بعدش توجه به خدا و دعا كند.
سيم - يك ربع ساعت به اذان صبح مانده كه وقت سحر حقيقى است . سه ركعت نماز شفع و وتر را در آن وقت خوانده و در قنوت وتر صد مرتبه استغفار كرده و دعا كند كه مستجاب است . ان شاء الله و بعد از آن به سجده رود و هر چه مى خواهد بگويد تا وقت نماز صبح . و بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب بنشيند مشغول دعا و ذكر و قرآن و هر چه مى خواهد باشد كه مشغول بوده باشد، يا زيارت جامعه . و اگر بشود در اين وقت هزار مرتبه بگويد: (ما شاء الله لا قوه الا بالله ) كه (لا حول ) نمى خواهد و ده مرتبه (سبحان الله العظيم و بحمده استغفر الله و اسئله من فضله ) و هر چه بيشتر بگويد بهتر است .
اين چند كلمه مختصر جوهر مطلب بود و هم از اسرار است . اميد است كه غنيمت شمرده و كوچكش نپنداريد.
والسلام عليكم
حرره الضعيف زين العابدين الطباطبائى
نامه (3)
عزيز الوجود!
ليله دوشنبه ماضيه تعليقه شريفه با دو صد مسرت ، قرائت از مضامين ناگوارش عالمى حزن و غصه روى داد. متذكر آن شده كه آن جناب لا زال در شكستن مزاج و انقلاب احوال و پريشانى حواس بوده و لذتى از صحت و فراغت بال و جمعى خواطر قلبى و فواد نبرده از بدو طفوليت تاكنون چنين مقدر و مقرر گشته ، (صبرا صبرا ثم صبرا صبرا ) گرچه تلخ است ولى ميوه شيرين دارد كه خداوند رحمان (جل و علا ) در آيات رحمتش به صابرين بشارت داده ، چنانكه فرموده : (و بشر الصابرين ) الخ و در آيات ديگر مدح و ستايش ايشان فرموده و در اخبار بيشمار تمجيد و تقديس از صابرين و وعده ثواب و درجات عاليات شده است .
در حديثى دارد سه چيز از سعادت مرد است : همواره بدنش به مرض و بلائى مقرون ، و دائما قلبش به حزن و اندوهى محفوف ، و دستش از مال دنيا تهى و مقصور است .
قصه ابودردا در كتب اخبار معروف و مشهور كه رسول مكرم صلى الله عليه و آله سه مطلب برايش مسئلت و خودش آمين گفت : خدايا ابودرداء دائما مبتلا به مرض و بلائى باشد، خداوند يك روز او را گرسنه و يك روز سير بدار، آلها او را با محمد و آل صلى الله عليه و آله محشور فرما.
نكته اى است در اين حديث شريف كه حشر و همنشينى با ايشان لازم دارد دو امر سابقش را كه بلا و فقر باشد.
عزيز! نابرده رنج گنج ميسر نمى شود خوشى دنيا و آخرت با هم مجتمع نخواهد شد چنانچه مولا مى فرمايد (ضرتان ) مى باشند و در روايت ديگر (حلاوه الدنيا مراره الاخره و مراره الدنيا حلاوه الاخره ) تمام كتب آسمانى و تمام انبيا و اوصيا و در كليه اخبار با علا صوت به اين معنى ندا و فرياد مى زنند كه دنيا براى اهل آخرت تلخ و ناگوار است . چنانچه تمام انبيا مرسلين و ائمه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين از هر جهت در تلخى و مرارت بلا بوده اند كما لا يخفى عليك فعليك بالصبر و الرضا.
رضا بداده بده و زجبين گره بگشا
كه بر من و تو در اختيار نگشودند
حكيم على الاطلاق و طبيب نفوس عباد در مزاج تو همچه دوائى پسنديده ، بعد از آنى كه طينت پاكت و روح و جانت را از اعلا عليين خلق فرموده بود ديد كه اگر تو در عافيت و رفاهيت بوده باشى آن طينت پاك را از دست داده و به قاذورات شهوات ملوث نموده كم كمك تبديل به كفر خواهى كرد. لذا از فرط لطف و رحمت تو را به چنين امراض مبتلا و بدين پريشانى احوال مداوا فرموده كه آن طينت طيبت و روح نورانيت محفوظ مانده و آلوده به كثافات غرور و شهوات نگشته و بدان صفت نورانيت باقى مانده تا توانددر عالم انوار همنشينى با ائمه اطهار عليه السلام نمايد و دوست داشت كه دائما با او راز سخن گوئى و در خلوت با حضرتش تضرع و زارى نمائى و از خلوص داد و فرياد زنى و فلك را از بانگ يا الله كركنى كه زير هر الله تو لبيك هاست تو نمى دانى كه مرحمت خدا (جل و علا ) با تو چه كرده و الا از شوق جسم را از جان تهى مى نمودى .
به حق خودش قسم كه يك ساعت با خلوص و با آه جانسوز با او راز و نياز نمودن بهتر است از تمام دنياو مافيها اگر چنانچه در تواريخ و سير از حالات انبيا و اوصيا مطلع شوى و در اخبار ائمه اطهار عليه السلام سيرى نمائى و در خطب پرگهر نهج البلاغه نطرى افكنى و بر احوال علما راشدين و صالحين و زاهدين مرورى فرمائى صدق قول اين حقير را مى يابى . به علاوه آنكه عمر چقدر است و مكث در دنيا مگر چه اندازه كه غصه به خود راه دهد، تا چشم برزنى مانند برق گذشته مثل خوابى ماند، چه در خواب خوشى باشد يا ناخوشى يك ساعت است بيدار مى شود مى گذرد كه شب سمور گذشت و لب تنور گذشت كو سى سال قبل ؟ كجا رفت ايام گذشته ؟ چه شد نعم و غم ؟
كجا رفتند آباء و امهات ؟ چه شدند امثال و اقران ؟ اين الفراعنه و ابنا افراعنه ؟ اين العمالقه و ابنا العمالقه اين السلاطين اين الظالمين اين المترفين ؟ هاهم رهائن القبور همه خاك و خاكشان برباد.
لاحول و لا قوه الا بالله ، قلم از دستم در رفت حال خودم هم پريشان نمى دانم كجايم و چه مى نويسم زياد مصدع گرديم ، اميد عفو است خيل معذرت مى طلبم . استغفرالله ربى و اتوب اليه .
نامه (4)
يا هو عزيز الوجود!
كريمه شريفه زيارت از عافيت و سلامتى شماها فرح و مسرت روى داد اميدوار كه از ناحيه ولى كردگار على الدوام منصور و منظور بوده باشيد.
اين شيرينى مسافرت شما به اصفهان به تلخى مفارقتش نمى ارزيد كه بعد از حركت جدائى قشون حزن و اندوه هجوم آور شدند و بر خانه قلب شكسته مستولى گرديدند اين است روش چرخ دوار و اين است گردش ‍ روزگار، جز خوردن خون جگر و صبر و تحمل بردم نيشتر چاره اى نيست و دوائى ندارد. هر كس قدم در وادى حقيقت گذارد و سر صدق به آستانه آل عصمت نهاد و به روش ايشان سير نمود و به گفتار ايشان راه پيمود ديگر غير از جفا از خلق نخواهد ديد و به غير از سمومات دهر نخواهد چشيد با آن براهينى كه دارد والسلام
پس انسان بصير و بصيرى خبير اين فتيله ها را از گوش خود بيرون كند كه توقع راحتى در دنياى دنى داشته باشد، هميشه منتظر جور و جفاى خلق و دائما مترصد ناگواريهاى چرخ بوده باشد از حنظل توقع حلاوتو از عقرب چشم داشت سلامت غلط است و ايمن بودن از شر اين دو مثل غلط اندر غلط است چنانچه مولى عليه السلام مى فرمايد كه (الدنيا و الاخره ضرتان ) پس همچنانكه دنيا و آخرت مثل دو هوو مى باشند كه با هم جمع نمى شوند و هميشه با هم دشمنى مى كنند هم چنين اهل دنيا و آخرت هم هيچ وقت با هم سلم نيستند پس اگر كسى را ديدى كه اهل دنياست يعنى طالب هاى وهو است و عاشق جاه و ثنا و رياست است ، بدان كه با تو بد است اگر چه هزار خشوع و تواضع داشته باشد گول او را مخور كه اهل دنيا با اهل آخرت از قديم تاكنون با هم ضد بودند. هر كس مى خواهد داشته باشد گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش .
پس بايد با ايشان از روى تقيه و مجاز و بردبارى معاشرت نمود تا از شر ايشان محفوظ بوده باشد. ان شاء الله كه (الدنيا جيفه و طالبها كلاب )حريصان مال و عاشقان جاه و ديوانگان عجب و ريا حقيقتا از سگان دنيا مى باشندكه شب و روز بر روى يكديگر چنگال مى زنند. طرفه اينكه بعض ‍ آنها با هم با اسم دين چنين ها مى كنند و كلهم متفقا با اهل آخرت دشمنى و ضديت مى نمايند كه يقين دارند به اينكه اگر اهل آخرت قيام نمايند اساس ‍ دنياى آنها را بهم مى زنند از همين جهت هميشه دنيا پرستان با انبيا و ائمه هدى عليه السلام و تابعان ايشان بد بودند و در مقام قتل آنها بر مى آمدند. هركس كه قربش به اينها عليه السلام بيشتر بغض اهل دنيا به آنها شديدتر اگر چه ظاهر دوستى و اخلاص مى نمايند.
غرض كه طالبان جيفه دنيا را تعبير به كلاب فرموده اند و مراد از جيفه هم مال و جاه و رياست است و مراد از اهل دنياهم اين است كه دين و آئين و خدا و رسول و ائمه عليه السلام را فداى مال و جاه نمايند نه آنكه مال و جاه نداشته باشند، اگر خدائى باشد البته صلاح است .
حال كه سگان دنيا را شناختند اميد است كه شماها از آنها نباشيد و مسلم است مريض محتاج به دوا و حكيم است
والسلام عليكم .
برنامه سلوك در مكتوب علامه مير سيد حسين قزوينى قدس سره
رساله اى در اخلاق و سير و سلوك (166)
بعد الحمد و الصلوه على النبى و الال
اين چند كلمه است كه به التماس بعضى از برادران دينى مرقوم قلم اقل عباد (حسين بن محمدابراهيم الحسينى )در خلاصه نصايح و تهذيب اخلاق مى گردد جناب احديت همگان را توفيق رفيق سازد.
بدانكه دفع صفات نفاق و تحصيل فضائل اخلاق ، بر جميع مكلفين بالانفاق از جمله فروض عينيه ، و تغافل و تهاون در رياضت و تخلق به مكارم صفات و فضائل نعات ، منشا تضييع قابليت و باعث خروج از كرامت انسانيت گرديده نفس نفيس را به بهائم ملحق خواهد گردانيد، كه (ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا )شاهد صدق مدعا مى باشد.
پس طالب حق را لازم است كه بعد از تحصيل اعتقاد به مبدء و معاد و تحصيل يقين به كتب درسى بر وفق شريعت غراى سيد المرسلين و صفوه عالمين ، متابعه لروف رحيم كه درباره ذى شان آن جناب (انك لعلى خلق عظيم )ورود يافته ، در ايام مهلت حيات متمتع ، اقوال و اطوار آن بزرگوار را شعار، و به تدريج خود را از حضيض نقصن به اوج كمال و حد تمكين و وقار به حول و قوه ملك غفار تعالى شانه برساند.
پس بر سبيل تنبيه به پاره اى از روس فضائل اشاره شود.
اول
تحصيل تقوى و پرهيزكارى در جميع فعل و ترك است كه مدام در مقام مراقبه بوده ، جناب اقدس الهى تعالى شانه را در هر حال حاضر و بر خود ناظر دانسته در مقام خوف و خشيت باوار موتمر و از نواهى منتهى بوده و در آشكار و نهان فضيلت تقوى را شعار خود ساخته ، پا اندازه شريعت غرا بيرون نگذارد و بر تقدير عروض اثم و گناه ، به استغفار و توبه و انابه و ندامت به زودى تدارك مافات نمايد. (167)
دوم
دوام ذكر حق به قلب و لسان كه لمحه اى به غفلت نگذارند و ساعت را غنيمت شمارد و به غير فايده ، ايام مهلت را از دست ندهد كه هر ساعت گوهر گرانبهايى است كه جميع دنيا و مافيها به آن برابرى نمى نمايد. (168)
سوم
توكل و واگذاشتن امور به ولى حقيقى ، و پناه بردن به جناب مقدس اوست تعالى شانه ، كه در هيچ حال به راى و تدبير خود اعتماد ننموده ، اتكال به ذات بى زوال نموده ، آنچه منعم حقيقى درباره او تقدير نمايد راضى بوده ، جناب متعال را متهم در قضا نداند و ضيق قلب و سخط اقدار را از صفحه دل بزدايد. (169)
چهارم
تمسك است به جميع شرايع دين مبين در سنت سنيه سيد المرسلين و اخذ نمودن به آن از علما دين و ورعين متقين ، كه تخلف از آن منشا ضلالت ، و اخذ به بدع و اهوا و باعث بر هلاكت است ، مانند مداومت فرائض و واجبات ، و باز داشتن نفس از منهيات ، على كرور اليالى و الايام بايد نهايت اهتمام و سعى تمام معمول داشت و به مجرد وصف طريق بدون اعمال نفس به نصيحت رفيق شفيق ، اكتفا ننموده ، و در خصوص ‍ مرغبا نوافل و مندوبات فضائل بعد ذلك بقدر جهد طاقت و فراغ و صحت در ليل و نهار سعى بسيار نموده ، از ندامت تضييع عمر گرانبها در روز عرض ‍ اكبر با حذر بود و زبان از سخن لغو و بى فايده خصوصا فحش و كذب و غنيمت و نميمه نگاهداشت و از استماع و سماع منهيات و امورات بى فايده دينيه و دنيويه با حذر بوده و جميع اعضا و جوارح را از خلاف رضاى مالك حقيقى مضبوط و محفوظ داشت . (170)
پنجم
ممارست زهد و بى رغبتى در دنيا و مافيها، و اقتصاد در معيشت به قدر بلغه از حلال و ضبط نفس از اشتغال به فضول عيش و استغنا از جميع ناس در قليل و كثير چه احتياج به ناس با مذلت حاضره و نسيان آخرت مورث ياس ‍ و موجب افلاس است . (171)
ششم
دوام ياد مرگ و مستعد بودن براى نزول فرض است كه مكرر در نصب عين خود دانسته ، لمحه اى غافل نشود كه غفلت باعث وبال دنيا و آخرت است و تهيه اسباب سفر آخرت ، از وصيت و آماده كردن كفن و غير آن از ضروريات را لازم داند كه با ترك استعداد هر چند عمر يابد مرگ او فجاه خواهد بود . (172)
هفتم
دوام محاسبه نفس است در هر صبح و شام ، پس هر گاه خيرى در اعمال خود ببيند حمد و شكر الهى را بجاى آورده و آن نعمت عظمى را از جناب مقدس او تعالى دانسته ، توفيق زيادت طلب نمايد، و هرگاه شر و بدى در اعمال خود ببيند، در توبه و انابه استعجال نموده ، به آب حسرت و ندامت صفحه دل را پاك گرداند و به تدارك اعمال نيك نفس نفيس را از آن دنيه رهاند. (173)
هشتم
مداومت بر استغفار و طلب آمرزش است در ساعات روز و شب ، خصوصا در اعصار و اسحار، چه در وصيت حضرت لقمان كه براى ولد خود فرموده مسطور است : بسيار بگو (اللهم اغفرلى ) يعنى (خدايا مرا بيامرز )پس ‍ به تحقيق كه براى جناب احديت وقتهاى چند مى باشد كه در آن وقت رد سائلى از درگاه عزت و جلالت نمى نمايد، پس دائم الاوقات بايد در دعا بود شايد دعا در ساعتى از ساعات به هدف اجابت رسد. (174)
نهم
امر به معروف و نهى از منكر است به قدر مقدور و با تحقق آداب و شرائط كه مشهور، و در كتب اسلاف مسطور است ، و هرگاه اظهار حق ممكن نشود لااقل مجالست اشرار در اختيار ننموده ، از دل بايد اطوار و رفتار ايشان را ناخوش شمرده ، مداهنه با ايشان اصلا به عمل نياورد. (175)
دهم
مساعدت و يارى نمودن برادران دينى است در امور خيريه ، و متوجه شدن برآوردن حاجت هاى ايشان است . خصوصا ذريه طيبه حضرت با رفعت خير البريه و سلاله علويه فاطميه . (176)
يازدهم
عظيم شمردن فرمان هاى الهى ، و تنظيم و تكريم علماى دين و اهل تقوى و اصحاب ورع از مومنين است كه منشر رستگارى دنيا و نجات عقبى است .(177)
دوازدهم
صبر نمودن است در جميع مواطن كه صبر به منزله سر ايمان است و راضى بودن باقدار، باعث راحت دارين است و بايد هرگز تمنى و آرزو ننمايد چيزى كه عاقبت آن را نمى داند، و دايم در هر حال شكر بوده باشد كه منشا مزيد نعمت است ، و در تعجيل فرج آل محمد صلى الله عليه و آله مكرر داعى بوده باشد. (178)
سيزدهم
اشتغال است به ممارست علوم دينيه نافعه در سلوك مسلك آخرت ، و طلب آن از اهلش ، و از ملامت احدى بيم ننمايد و در جهالت نماند. (179)
چهاردهم
اخلاص ورزيدن است در جميع اعمال كه غير حق معيار نظر نبوده ، چه ريانعوذ بالله شرك است و اجتناب از آن واجب است .(180)
پانزدهم
سعى نمودن در صله ارحام و احسان به آنها است كه منشا رفع درجات و بركت مال و طول اعمار و رضاى حضرت كردگار است هر چند سلام دادن بوده باشد هرگاه غير از آن ممكن نشود. خصوصا والدين كه حقوق ايشان بى شمار و عقوق موجب خسران و وبال است خواه در حيات و خواه در ممات (181)
شانزدهم
زيارت برادران دينى و مذاكره ايشان است در امور دين و آخرت كه از مذاكره با ايشان استعداد تام و توشه سفر پرخطر عقبى حاصل مى گردد. (182)
هفدهم
عدم توسع است در مباحات ، و عدم سختگيرى است بر نفس ، بلكه اقتصاد و ميانه روى بايد سلوك داشت . (183)
هيجدهم
معاشرت با مردم دنيا به عنوان مدارا در خور فهم و تاب عقل ايشان معامله نمودن ، و اعراض نمودن در معارف از آنچه ايشان منكر مى شمارند، و به عقل ناقص راست نمى آورند، و مزاوله حسن خلق و كظم غيظ و تواضع و رفع كبر و عجب و خود بينى و خيلا و نخوت و درخواست اصلاح اعمال خود و ايشان از درگاه احديت است و سر رشته جميع امور در اخذ به تقوى و پرهيزكارى و دوام مراقبه و نگهبانى جناب اقدس الهى تعالى شانه و توسل به اهل بيت اطهار صلوات الله عليهم فى الليل و النهار مى باشد. (184)
نوزدهم
تحصيل خوف و رجا است كه از سخط جبارى هراسان ، و از رحمت بى نهايت در مهد امن و امان بوده ، در يك مرتبه اين دو حال را نگهدارد، كه ياس و امن هر دو منشا ماثم بى شمار مى گردد مگر در دم احتضار، كه دست از جان شسته رجا رحمت بايد غالب باشد. (185)
بيستم
تحصيل عفت نفس ، با جود و سخاوت و ثبات واطمينان و مواسات اخوان و مسامحه با ايشان است . (186)
و تامل نمودن در دقائق مسطور، و رياضت نفس با مداومت ، مثمر سعادت و ارتفاع شقاوت است .
عصمنا الله و اخواننا المومنين عن هواجس الشيطان اللعين و جعلنا فى يوم الدين فى مقام الامنين آمين رب العالمين .
برنامه سلوك در سفارشنامه علامه حلى قدس سره
شرح حال آيت حق علامه حلى
علامه بزرگوار، فقيد بى بديل ، و متكلم زبردست ، جامع معقول و منقول ، حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى ، معروف به (علامه حلى ) يكى از اعجوبه هاى روزگار است . در فقه و اصول و كلام و منطق و فلسفه و رجال و غيره كتاب نوشته است در حدود صد كتاب از آثار خطى يا چاپى او شناخته شده كه بعضى از آنها (مانند تذكره الفقهاء )كافى است كه نبوغ او را نشان دهد. علامه كتب زيادى در فقه دارد كه غالب آنها مانند كتابهاى محقق حلى در زمانهاى بعد از او از طرف فقها شرح و حاشيه شده است .
كتب معروف فقهى علامه عبارت است از: ارشاد، تبصره المتعلمين ، قواعد تحرير، تذكره الفقها، مختلف الشيعه ، منتهى .
علامه اساتيد زيادى داشته است ، در فقه شاگرد دائى خود محقق حلى ، و در فلسفه و منطق شاگرد خواجه نصير الدين طوسى بوده است . فقه تسنن را نزد علماى اهل تسنن تحصيل كرده است . (187)
نقل كرده اند كه علامه در كودكى و پيش از آنكه بالغ شود، به درجه اجتهاد رسيد و مردم منتظر بودند كه به تكليف برسد تا از او تقليد نمايند. از (رياض العلما) نقل است كه علامه حلى زاهدترين و با تقواترين مردم بود.
سيد شهيد قاضى نورالله شوشترى در (مجالس المومنين ) مى گويد: (معروف است كه يكى از علما اهل سنت كه در پاره اى از رشته هاى علمى استاد علامه حلى بود، كتابى در رد مذهب شيعه نوشت و آن را بر مردم خوانده و بدين وسيله آنان را گمراه مى نمود، و از بيم آنكه مبادا كسى از علما شيعه آن را رد نمايد، كتاب را به كسى نمى داد تا از آن نسخه اى برگيرد، علامه قدس سره هميشه حيله مى انگيخت كه آن را به دست آورد، وردى بر آن بنويسد.
سرانجام علاقه استاد و شاگردى را وسيله عاريت گرفتن كتاب قرار داد. و چون آن شخصى نخواست كه يك باره دست رد بر سينه او زند، گفت سوگند ياد كرده ام كه اين كتاب را زياده از يك شب نزد كسى نگذارم علامه قدس سره نيز همين مقدار را غنيمت شمرد كتاب را بگرت و به خانه برد كه در آن شب از آن كتاب به قدر امكان نقل نمايد چون به كتابت آن مشغول شد و نيمى از شب بگذشت ، خواب بر او غلبه نمود، آنگاه حضرت صاحب الزمان عليه السلام نمودار شدند و به علامه فرمودند: كتاب را به من واگذار، و بخواب .
وقتى علامه از خواب برخاست ، آن نسخه از كرامت حضرت صاحب الامر تمام شده بود) (188)
علامه حلى قدس سره در سال 648 ه‍ ق به دنيا آمد و در سال 682 ه‍ ق ديده از جهان فرو بست .
وصيت نامه علامه حلى به فرزندش فخر المحققين
بسم الله الرحمن الرحيم
فرزندم ! خداى متعال بر طاعتش يارى ات كند، و بر انجام كار نيك و مداومت بر آن موفقت گرداند، و به آنچه دوست دارد و مى پسندد رهنمودت سازد، و به هر آنچه از خير آرزومندى رساندت ، و در دنيا و آخرت سعادتمندت گرداند، و لحظه هاى زندگى ات را با چشم روشنى همراه سازد، عمرى طولانى با سعادت و آسايش نصيب كند، و كارهايت را به اعمال صالح پايان دهد، و موجبات سعادت را روزى ات گرداند، و بركات فراوان را بر تو نازل گرداند، از ناملايمات مصونت دارد و بديها را از تو دفع نمايد.
بدان من در اين كتاب (189) عصاره فتاوا را بيان نمودم ، و رد آن با الفاظى كوتاه و عباراتى شيوا قواعد احكام اسلام را براى تو تبيين كردم ، و راه و روش ‍ استوار را روشن نمودم ، و اين در حالى است كه عمرم از پنجاه گذشته و وارد دهه ششم آن مى شوم ، كه سرور كائنات صلى الله عليه و آله فرمود: اين زمان آغاز هجوم مرگهاست ، پس اگر (عمرم در اين دهه به پايان رسيد ) و خداى متعال حكمش را بر من جارى نمود، و آنچه را سرنوشت تمامى بندگان است درباره من انفاذ فرمود، من - چنانكه خداوند بر من واجب نموده و هنگام فرارسيدن مرگ به آن امر فرموده - تو را وصيت مى كنم به ملازمه تقواى خداوند (و پرواى از او ) زيرا كه تقوا سنت پابرجا و فريضه لازم وزره نگهدار و توشه جاويدان است . تقوا سودمندترين چيزى است كه آدمى براى روزى كه چشمها در آن خيره مى ماند و هيچ ياورى وجود ندارد، مهيا مى سازد .
بر تو باد كه از فرامين الهى پيروى نموده آنچه را خداوند مى پسندد انجام ، و از آنچه نمى پسندد اجتناب نمائى و محرمات را ترك گوئى عمر خويش را در راه بدست آوردن كمالات نفسانى و كسب فضيلتهاى علمى و اوج گيرى از پستى نقصان به قله كمال سپرى نما. لحظه هاى زندگى ات را وقف انجام نيكى ها و يارى نمودن به برادران نما، بدى را با نيكى ، و نيكى را با امتنان پاسخ گو.
از همنشينى با فرومايگان و معاشرت با نادانان سخت بپرهيز كه بهره معاشت با ايشان جز خلق و خوئى پست و مذموم نيست ، بله با دانشمندان واهل فضيلت همنشين شو، كه حاصل آن آمادگى كامل براى تحصيل كمال و ملكه استنباط نادانسته هاست ، و بايد امروز تو بهتر از ديروزت باشد.
بر تو باد صبر و توكل و رضا خود را هر روز و شام به حساب كش از خداى خويش فراوان مغفرت طلب از نفرين مظلوم حذر كن خصوصا ايتام و بيوه زنان زيرا كه خداوند درباره شكستن دلهاى شكسته گذشت نمى كند.
و بر تو باد خواندن نماز شب كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تشويق و ترغيب به آن نمود و فرمود:
(من ختم له بقيام الليل ثم مات فله الجنه ) (190)
كسى كه عمرش به شب زنده دارى به پايان رسد، بهشت از آن او خواهد بود.
بر تو باد صله رحم ، كه بر عمر مى افزايد. و بر تو باد خلق نيكو، زيرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
(انكم لن تسعوا الناس بامولكم فسعو هم باخلاقكم ) (191)
(شما را توان آن نيست كه با دارائى هايتان به همه مردم احسان كنيد، پس ‍ با رفتار نيك خود آنان را خشنود سازيد)
بر تو باد نيكى با اولاد پيامبر، كه خداوند با تاكيد درباره آنان سفارش نموده و دوستى ايشان را مزد رسالت قرار داده است ، آنجا كه مى فرمايد:
(قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى ) (192)
(بگو بر اين رسالت مزدى از شما، جز دوست داشتن خويشاوندان ، نمى خواهم .)
و رسول خدا فرمود:
(انى شافع يوم القيامه لاربعه اصناف ، ولو جاووا بذنوب اهل الدنيا: (رجل ) نصر ذريتى و (رجل ) بذل ماله لذريتى عند المضيق و (رجل ) احب ذريتى باللسان و القلب ، و (رجل )سعى فى حوايج ذريتى اذا طردوا او شردوا.) (193)
(همانا روز رستاخيز چهار دسته را شفاعت مى كنم اگر چه گناهان فراوانى داشته باشند: كسى كه فرزندانم را يارى نمايد، و كسى كه در تنگنا با اموالش ‍ به اولاد من كمك نمايد، و كسى كه با زبان و دل به آنان محبت ورزد، و كسى كه براى رفع نيازهاى فرزندان تبعيد شده يا رانده شده ام ، تلاش نمايد)
و امام صادق عليه السلام فرمود:
(اذا كان يوم القيامه نادى مناد: ايها الخلائق انصتوا فان محمدا صلى الله عليه و آله يكلمكم . فينصت الخلائق . فيقوم النبى صلى الله عليه و آله و آله فيقول : يا معشر الخلائق من كانت له عندى يد او منه او معروف فليقم حتى اكافيه ؟ فيقولون : بابائنا و امهاتنا، و اى منه ، و اى يد، و اى معروف لنا؟ بل اليد و المنه و المعروف لله و لرسوله على جميع الخلايق .
فيقول : بل من آوى احدا من اهل بيتى او برهم او كساهم من عرى او اشبع جايعهم فليقم حتى اكافيه . فيقوم اناس قد فعلوا ذلك فياتى النداء من عندالله : يا محمد يا حبيبى ، قد جعلت مكافاتهم اليك فاسكنهم من الجنه حيث شئت .
فيسكنهم فى الوسيله حيث لا يحجبون عن محمد و اهل بيته صلوات الله عليهم اجمعين . (194)
(روز قيامت منادى ندا مى دهد كه : اى مردم خاموش شويد كه محمد - درود خداوند بر او وآلش - با شما سخن مى گويد: مردم ساكت مى شوند و پيامبر و آل او مى ايستند و پيامبر مى گويد:
اى مردم ! هر كس به من خدمتى نموده يا نيكى كرده و يا منتى بر من دارد، بلند شود تا پاداشش دهم .
مردم در پاسخ مى گويند: پدران و مادرانمان به فدايت چه خدمتى ، و چه منتى ؟ و چه احسانى ما نسبت به شما نموده ايم ؟ اين خدا و پيامبراند كه بر همه خلايق نيكى و احسان نموده و منت دارند.
آنگاه پيامبر مى فرمايد: آنكه يكى از اولاد مرا پناه داده ، يا نيكى نموده ، يالباس پوشانده ، يا سير نموده بايستد تا پاداشش دهم .
پس عده اى كه چنين كرده بودند بلند مى شوند، واز جانب خداوند ندا مى آيد كه :
اى محمد! اى حبيب من ! پاداش آنان را به تو واگذار نمودم . در هر كجاى فرودس كه مى خواهى سكنايشان ده .
و پيامبر آنان را در وسيله مسكن مى دهد، درجائى كه از محمد و خاندانش ‍ محجوب نباشند.
بر تو باد بزرگداشت فقيهان و احترام به دانشمندان ، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (من اكرم فقيها مسلما لقى الله يوم القيامه و هو عنه راض و من اهان فقيها مسلما لقى الله يوم القيامه و هو عليه غضبان )
(آنكه يك فقيه مسلمان را بزرگ دارد، خداوند را در روز رستاخيز در حالى كه از او خشنود است ملاقات مى نمايد، و آنكه به يك فقيه مسلمان اهانت ورزد خداوند را در روز قيامت در حالى كه از او خشمناك است ، ملاقات خواهد نمود)
نيز نگاه به چهره عالم و نظر به در خانه او و همنشينى با او را عبادت قرار داد. بر تو باد كوشش هر چه بيشتر در افزودن دانش و تفقه در دين ، كه امير مومنان عليه السلام به فرزندش فرمود: تفقه فى الدين ، فان الفقها، ورثه الانبيا و ان طالب العلم ليستغفر لهم من فى السموات و من فى الارض ، حتى الطير فى الهواء و الحوت فى البحر و ان الملائكه لتضع اجنحتها لطالب العلم رضا به .
(دين را خوب بشناس ، زيرا كه عالمان در دين وارثين پيامبران اند، و تمام موجودات آسمانى و زمينى ، حتى پرنده در هوا و ماهى در دريا، براى جوينده علم مغفرت مى طلبند، و نيز فرشتگان براى خوشنودى او بالهايشان را بر زمين مى گسترانند.)
دانش خويش را مكتوم مكن ، و از بذل آن به مستحقين دريغ مدار كه خداوند مى فرمايد:
(ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس ‍ فى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون ) (195)
(كسانى را كه دلايل روشن و هدايت كننده ما را، پس از آنكه در كتاب براى مردم بيانشان كرده ايم ، كتمان مى كنند، هم خدا لعنت مى كند و هم ديگر لعنت كنندگان )
و رسول خدا فرمود: اذا ظهر البدع فى امتى فليظهر العالم علمه ، فمن يفعل فعليه لعنه الله تعالى ) (196)
(بر عالم است كه به هنگام ظهور بدعتها در ميان امت من ، دانش خود را آشكار نمايد، و آنكه چنين نكند مورد لعنت خداوند متعال خواهد بود.)
و نيز فرمود:
(لا توتوا الحكمه غير اهلها فتظلموها، و لا تمنعوا اهلها فتظلموهم .)
(حكمت را به نااهلش ندهيد كه به آن ستم نموده ايد، و از اهلش دريغ مداريد كه به ايشان ستم ورزيده ايد)
بر تو باد تلاوت قرآن كريم ، و انديشيدن در ژرفاى معانى آن وعمل به فرامين آن از روايات و سخنان رسول گرامى پيروى كن ، و در معانى آن كاوش نما. من كتابهاى متعددى در اين باره براى تو نگاشته ام .
آنچه تاكنون گفتم درباره خودت بود، (و سودش به تو خواهد رسيد ) اما آنچه مربوط به من است و بهره اش به من خواهد رسيد (امورى چند است )
در پاره اى از اوقات برايم رحمت طلب كنى ، ثواب برخى طاعتها را به روح من اهدا نمائى از من كم ياد مكن كه با وفايان تو را بى وفا خوانند، و زياده از حد نيز از من نام مبر كه بلند همتان ناتوانت دانند، بلكه در تنهائى و به دنبال نمازهايت به ياد من باش ، وامهاى واجب و پيمان هاى لازم مرا ادا نما، و تا آنجا كه امكان دارد قبرم را زيارت نما، و قدرى قرآن بخوان ، و هر كتابى را كه نگارشش را آغاز نمودم و پيش از اتمام آن از دنيا رفتم ، به اتمام رسان ، و كاستى ها و كمبودهاى و خطاها و غفلتهائى كه در آن مى يابى اصلاح نما. اين است وصيت من به تو (197)
والله خليفتى عليه
والسلام عليك و رحمه الله و بركاته
برنامه سلوك در سفارشنامه علامه ميرزا ابوالحسن شعرانى قدس سره
سفارشهايى به طالبان علوم دينى
بسم الله الرحمن الرحيم
اين وصيتى است به برادرانم ، آن برادران طلبه علوم اسلامى و پيروان آثار سرور پيامبران صلى الله عليه و آله كه در اين كتاب (198) نظر مى كنند:
ضرورت تقويت انگيزه هاى الهى در تحصيل
بزرگترين چيزى كه بر طالب علم لازم است اينكه خود را براى خداى متعال خالص گرداند، زيرا دوست كه بنده خود را با فراهم آوردن اسباب زندگى اش توفيق مى دهد و (طى طريق ) حق را در دل بندگان خود الهام مى بخشد.
و اگر اخلاص نيت نباشد، هيچ كس جهت ارتقا در مدارج علمى ، يا بهره مند شدن از علوم خود توفيق نمى يابد، و علت آن اين است كه : آن كه علم را براى رسيدن به منافع دنيوى مى جويد، هرگاه متوجه شود كه رشته علمى خاصى در دنياى او مفيد نيست ، و بر شهرت مردمى و مقام دنيوى او نمى افزايد، آن را رها مى كند، با اينكه آموختن آن بر او لازم است و او را در فهم اسرار دين بهره مى رساند. مثلا اگر گمان كند كه علم تفسير قرآن و حديث ، شهرت و مقام دنيوى نمى آورد، آن را ترك مى گويد و به آن امورى رو مى آورد كه چنين آثارى داشته باشد.
اما اگر انگيزه در علم آموزى (وجه الله ) ، و حفظ آثار (رسول الله )، و دعوت مردم به (دين قويم ) ، و هدايت آنها به صراط مستقيم باشد، رشته و فنى را بر مى گزيند كه بزرگ ترين و كامل ترين سود آن به دين برسد، اگر چه براى خودش فايده مالى و فزونى شهرت دنيوى نياورد.
پس از جمله امورى كه بر جوينده علم لازم است (از يك سو) پارسايى و پرهيز از حرامها وامور شبه ناك ، و (از سوى ديگر) مراقبت بر عبادات است ، زيرا هيچ كس از علم بى عمل سودى نمى برد، و نفوس مردم به عالم (دنيا زده ) بى تقوا آرام نمى گيرد، بلكه به او بدگمانند و بر گفتار او اعتماد نمى كنند و در اين صورت علم او نزدش انباشته مى ماند، و كسى از آن بهره مند نمى گردد. آنگاه كه علم كسى در عمل خود او موثر نباشد و در تطهير قلب و تزكيه باطن او اثر نگذارد، پس به اينكه در ديگران موثر نيفتد سزاوارتر است .
تلبيس ابليس
چه بسا شيطان پليد در سينه طالبين علم وسوسه مى كند، و به بهانه اينكه طلب علم واجب است ، و با نوافل مقايسه نمى شود، آنان را از عبادات مستحبه باز مى دارد، در حالى كه بهانه او (سخن حقى است كه از آن باطل اراده شده است ) چرا كه كسى نمى گويد: طالب علم ، علم آموزيش را رها كند و به عبادات بپردازد بلكه مى گويم : آن اوقاتى را كه در طلب علم به كار نمى گيرد، و آن را تباه مى سازد در نوافل و مستحبات صرف كند، و سرگرمى به امور مباح و بيهوده و خواندن (آن مطالبى ) كه خير دينى و عبرت و پندى برايش ندارد، كم كند.
و بر جوينده علم لازم است كه در خلال شب و روز قرائت قرآن را ترك نگويد، و آن را به اندازه توانايى خود با تدبر و تامل در دقايق و معانيش ‍ قرائت كند، و در مواردى كه برايش روشن نيست ، به تفسير رجوع نمايد.
شيوه صحيح رفع كسالت
بر طالب علم لازم است كه لغو و بيهوده در كردار و گفتار و خواندن را ترك گويد، پس هرگاه در خود كسالت ، و در دل خستگى ، احسان كرد، به گونه اى كه او را از مسائل علمى مانع است ، آن را چنان كه در احاديث آمده ، با لطيفه هايى حكمت آميز آسودگى بخشد، و به بازيهاى گناه آلود و غفلت آور و اباطيل ، خود را مشغول نسازد، و داستانها و اشعار را، جز آنچه را كه پند و اندرز دارد، رها كند، و براى آسودگى بخشيدن به دلها، كتابهاى مناسبى را كه بر فنون گوناگون مشتمل باشند، فراهم سازد، تا با يك نواختى در كار و مطالعه ، براى خود فرسودگى نياورد، واز خمدى و فروماندگى ذهنى و كودنى در انديشه و ذوق ، خود را برهاند، زيرا خستگى دل منشا وسوسه ها و بد اخلاقى است ، و جمود ذهنى مانع هوشمندى و زيركى است .
و از بهترين كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده ، كتاب (كشكول شيخ بهايى ) و كتاب (مستطرف ) ، و كتاب (عقد الفريد) نوشته ابن عبدربه ، و كتاب (محاضرات ) نوشته راغب ، و امثال اينهاست ، و چه بسا مطالعه تاريخها و سيره ها و شرح حال علما و صلحا او را مفيد افتد.
لزوم حسن ظن به عالمان
و بر طالب علم واجب است كه به اهل علم حسن ظن داشته باشد، كه اين رمز توفيق و وسيله رستگارى است ، و بدگمانى به علما موجب شقاوت ، بلكه چه بسا منجر به كفر يا گمراهى و جهل مركب مى شود بنابراين بر سخنان آنان با عنايت كامل و تدبر راستين نظر كن ، زيرا خداى سبحان براى هر چيزى سببى قرار داده كه جوينده آن به ناچار بايد از آن راه به آن دست يابد، و از جمله اسباب علم آموزى استاد است ، كه عنايت به او جز با حسن ظن به دست نمى آيد. اين نكته اى است كه در تمام علوم شرعى و عقلى و صناعات جريان دارد. اگر شيخ ابو على سينا به ارسطو و فارابى سوء ظن داشت ، هرگز با عنايت كامل در صدد فهم كتابهاى آنان بر نمى آمد، و در حكمت و فلسفه به آن مقام بلند نائل نمى شد، و نيز اگر به جالينوس و بقراط حسن ظن نداشت ، و به نوشتجات آنها باديده تامل نمى نگريست ، به آن مقام شامخ در طبابت نمى رسيد، واگر هندسه دانان متاخر به اقليدس خوش ‍ گمان نبودند، آنچه را كه در مواجهه نخستين در نمى يافتند رد مى كردند و ديگر در آن به نحو شايسته تامل نمى كردند تا اشتباه خود را دريابند، وقهرا از آنچه استاد دريافته بود، محروم مى ماندند.
و بر اين ميزان ، اگر طالبان علوم دينى به بزرگان علما، همانند شيخ طوسى و علامه حلى و سيد مرتضى و جز اينها، حسن ظن نداشته باشند، وهر چه را كه از آنها نفهميدند، بى درنگ رد كنند، ودر آن تامل ننمايند تا به مقاصد اين اعاظم دست يابند، در اين صورت استحقاق آن را دارند كه از (حق ) در حجاب باشند، و محروم بمانند. منظور ما اين نيست كه اين بزرگان از اشتباه مصونند، بلكه مراد اين است كه با اولين نگاه تخطئه سريع آنها روا نيست .
پرهيز از جمود انديشى
و نيز بر طالب علم واجب است كه بر جمود به يك كتاب و يك روش ، به ويژه در فقه ، خو نگيرد، زيرا اين مشى در واقع نوعى تقليد است ، بسيارى از طلاب را مى بينيم كه به خاطر تقليد از آخرين تاليف كنندگان ، بر جديدترين آراء بسنده مى كنند، در حالى كه استوانه هاى علمى در خلال قرن چهارم تا دهم هجرى مى زيسته اند، و نيز برخى از طلاب درباره آراى نقل شده از ابن جنيد و ابن ابى عقيل و على بن بابويه نمى انديشند، و فتاواى آنان را قابل توجه نمى دانند، و منسوخ مى پندارند، و اين سقوط است . بايد به تمام فتاوا (و آراى بزرگان ) توجه شود.
معيار گزينش يك رشته خاص در تحصيل
بدان كه علوم شرع رشته هاى فراوان دارد، به طورى كه كمتر كسى مى تواند در همه آنها مهارت پيدا كند. بنابراين ، طالب علم شايسته است كه از آن علوم را كه به حال مردم سودمندتر است ، و آنها را نسبت به دين راغب تر و از ضلالت ، بهتر نجات مى دهد، برگزيند.
و چون ياد گرفتن و ياد دادن همه علوم اسلامى واجب كفايى است ، بنابراين ، اگر دانشمندان يك رشته فراوان بودند، و علماى رشته ديگر كم بودند، و يا اصلا نبود، بر آن دانشجويى كه استعداد اين رشته را دارد لازم است كه آن را برگزيند، هر چند مقام و منافع دنيويش در همان رشته پرجاذبه باشد، واز علائم اخلاص نيت در طلب علم همين است . از اين انتخاب فهميده مى شود كه انگيزه علم آموزى او تنها خداى سبحان است .
البته يك سرى علوم هست كه در هر رشته اى مابه آنهانيازمنديم ، همانند علم عربى ، زيرا هيچ كس ، خواه واعظ يا محدث يافقيه يا متكلم ، از آن بى نياز نيست و نيز هر طلبه اى بايد به (علم قرائت ) آگاهى داشته باشد، واگر به اطلاعات مربوط به قرائت يكى از قراء بسنده كند، و از بقيه بى اطلاع باشد، كوتاهى نموده است ، زيرا حفظ كلمات قرآن والفاظ آن واجب است ، و اين از وظايف اهل علم است ، و با اين شيوه است كه معجزه خالده باقى مى ماند. و اين مهمترين مساله (در ارتباط با قرآن كريم ) بوده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روى آن تاكيد داشته و فرمان به درس و آموزش آن داده است .
و نيز هر طلبه اى ناگزير است از سيره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و مشاهير صحابه و غزوات ، آن نكته هايى را كه پيوسته ياد مى شوند، بداند، و از احاديث پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت آن حضرت عليه السلام به مقدار قابل توجهى اطلاع داشته باشد، زيرا با نظر نمودن به اين احاديث است كه ايمان در قلب جايگزين مى شود، و يقين به صداقت آن بزرگان در نبوت و امامت پيدا مى شود، و عمده وسيله اى است كه به باطن امر (و سر و انگيزه )هر كسى كه افعال و صفات او مورد بررسى است ، آگاهى مى دهد. و بر هر جوينده علم دينى لازم است كه اصول مذهب و تمام آنچه را كه مربوط به اعتقادات مى شود، بشناسد، و در اين زمينه آن جهلى كه از عوام پذيرفتنى است ، از علما بخشودنى نيست ، زيرا عالم محتاج به بحث و تقرير و تعليم عقايد است ، و اين ممكن نيست مگر با علم تفصيلى به آن ، برعكس عوام كه به همان معرفت اجمالى بسنده مى كنند، اگر چه نتوانند مقاصد خود را بيان نمايند.
لزوم رعايت ترتيب در تحصيل
و بر هر طلبه اى واجب است كه فراگيرى اين علوم مشترك را بر آن علمى كه مى خواهد در آن تخصص و مهارت پيدا كند، مقدم بدارد، و به هيچ علمى نپردازد مگر پس از آنكه مقدمات آن را تكميل نموده باشد. بنابراين ، به تفسير و حديث نپردازد مگر بعد از آنكه در علوم عربى و مقدارى از فقه و كلام ، كامل شده باشد، و به علم كلام نپردازد مگر بعد از آنكه علم منطق را فرا گرفته و در تشخيص ادله مهارت پيدا كرده باشند.
و به سخن بعضى از محدثين اهل سنت ، همانند نورى كه مى گويد: (فراگيرى علم منطق ، به اجماع ، حرام است ) ، بى اعتنا باشد، زيرا امثال اين سخنان است كه هر عاقل انديشمندى را از دين بيرون مى برد، و اهل ديانت را در عوام و نادانان محصور مى سازد، واين همان اتهام اهل كفر به دينداران است ، كه اين محدث آنان را در خواسته و اتهامشان يارى ميدهد، زيرا نمى انديشد كه انسان با ادله و براهين است كه (به خدا و رسالت و معاد) معتقد مى شود.
جايگاه علم فقه و آنچه يك فقيه بايد از آن برخودار باشد
دشوارترين علوم فقه است ، زيرا مقدمات آن فراوان است ، و فقيه نمى تواند در فقاهت خود مهارت پيدا كند مگر آنگاه كه داراى استعداد جامع و سرشارى باشد آن گونه استعدادى كه كمتر كسى از آن بهره مند مى باشد.
كسى كه اهل بررسى است و استعدادهاى گوناگون انسانها را پى جويى نموده است ، مى داند كه بعضى از ذهنها استعداد فهميدن امور ادبى را دارند، ولى فهميدن منطق و رياضى براى آنها مشكل است ، زيرا قدرت تحليل ندارند، و نمى توانند معانى راه يافته در ذهنشان را به مقدمات و نتايج تفصيل دهند و صغرى و كبرى را از هم مشخص سازند، از اين رو علم كلام براى آنها مناسب نيست ، و در بعضى از مسائل فقه نيز در مى مانند، و علم اصول نيز براى آنها دشوار است ، و اينها بر آنچه كه به فكر و تحقيق بستگى ندارد، و با ذوق و نقل حل مى شود، بسنده مى كنند. و بعضى از افراد و اذهان آن هوشمندى را ندارند كه علائم راست و دروغ خبرها و تاريخها را دريابند، و گزارشها را جدا از نشانه هاى صدق و كذب مى نگرند، لذا نزد اينان اخبار متواتر همچون آحاد است ، و خبرهاى راجح با مرجوح برابر است . اينها افرادى سليم النفس و ساده ذهن اند كه به هرچيزى خوش ‍ باورند، و با اين حال در ميان آنها محققينى وجود دارد كه فهميدن دقيق ترين علوم و پيچيده ترين مسائل براى آنها آسان است .
و گاهى نيز يك ذهن ريزبين و كنجكاو، از ادراك لطيفه هاى ادبى زيبايى هاى كلامى ناتوان و عاجز مى باشند.
اما بر فقيه لازم است كه از آن چنان استعدادى برخوردار باشد كه همه اين امور را ادراك كند، زيرا زمينه فقه به قدرى گسترده است كه همه اين انواع ياد شده را در بردارد، برخلاف حكمت و رياضى و نحو و غير آن ، زيرا در هر يك از اين علوم ، هر كس به استعداد خاصى نيازمند است . بنابراين كسانى كه بتوانند در فقه مهارت پيدا كنند، اندك اند، هر چند كسانى كه به فقه مى پردازند، فراوان اند، برعكس ديگر علوم و نيز بايد توجه داشت كه موضوع فقه ، افعال مكلفين است ، وافعال مكلفين همه امور را دربر مى گيرد و بر هر پديده اى تعلق مى گيرد. بنابراين ، ذهن فقيه بايد در حدى از اوج شكوفايى باشد كه فهميدن اعداد و مساحتها و حساب و تواريخ و سيره ها و اخلاق مردم و عادات آنها در نقل قضايا و چگونگى اثر گذارى همين عادتها در دگرگون ساختن وقايع براى او آسان باشد، و نيز بتواند به آسانى دريابد آنچه را كه به ناهنجاريهاى روانى و مرضهاى نفسانى مردم مربوط مى شود، و خلوص نيت در عبادات ، و صرف و نحو و محاسن و نكات سخنها و لغت رات و معاملات و... و عادات مصطلح ميان تجار و چگونگى متضرر شدن آنها و سياستها و جز اينها را.
روشن است كه كمتر ذهنى مى توان يافت كه آمادگى ادراك همه آنچه را نام برديم و چيزهاى ديگرى را كه نام نبرديم ، داشته باشد. و آن كه از اين گونه استعداد جامعى برخوردار نيست ، و در عين حال به فقاهت مى پردازد، علم فقه را از شكل طبيعى اش مى اندازد، و در نتيجه گاهى آن را به فلسفه مى كشاند، وگاهى به ادبيات و گاهى به غير اين دو. هر كسى آن را به همان راهى مى برد كه ذهنيت او با آن مناسبت دارد، و باهوش و فطرت او سازگار است كه (كل ميسر لما خلق له ) : هر كس آمادگى همان چيزى را دارد كه براى آن آفريده شده است .
همچنين لازم است كه فقيه داراى حافظه اى قوى و هوشمندى و نظرى دقيق نسبت به دريافت مراد و معنى سخن باشد. اينها صفاتى است كه غالبا براى يك ذهن فراهم نمى شود و اما در فلسفه و همچنين در اصول و كلام و منطق توانايى ذهن در فن تحليل كافى است ، و در تفسير و حديث قوه حافظه و ذوق ادبى بس است و در علم رجال و تواريخ و زيركى نسبت به علائم صدق و كذب و هوشمندى نسبت به وجوه تعادل و تراجيح كفايت مى كند.
غرض من از اين اطاله سخن اين است كه : مبادا - نعوذبالله - حسد تو را وادار كند كه با اينكه آوازه فقها را در افكار و موقعيت آنها را در دلهاى مردم بزرگ مى شمارى ، آنان را ناچيز انگارى ، كه در اين صورت به لغزش دچار گشته اى ، زيرا آنان چنان كه دانستى در صفاتشان يگانه اند.
واما علومى كه احتياج مردم به آنها شديدتر و بيشتر است ، مستعدين ادراك آنها نيز فزونتراند و دسترسى به آنها آسانتر مى باشد، مانند علوم قرآن و عربى و اصول دين و معارف و مواعظ و شرح سيره ها و اخلاق و كلام و رد شبهه مخالفين . اكثر آيات قرآن در امثال اين امور است ، و گفته شده كه آيات مربوط به فقه در حدود پانصد آيه است ، در حالى كه آيات مربوط به غير فقه بيشتر از شش هزار آيه مى باشد. و اين نيست مگر از اين جهت كه احتياج مردم به آنها بيشتر است و تعليم آنها به مردم مهمتر مى باشد. بنابراين ، اندرزها و معارف همانند آب براى زندگى است ، و فقه براى آنها همانند جواهر گرانقدر و سنگهاى ارزشمند است ، و هر يك فضيلت خود را دارند.
لزوم تلاش در راه تهذيب نفس و ضرورت مراجعه به استاد در اين مهم
بايد طالب علم و تهذيب نفس خود، سرسختانه بكوشد، و خود را به اخلاق فاضله خوى دهد، و در اين زمينه تنها خواندن احاديث مربوطه كفايت نمى كند، بلكه عمده اين است كه با آنانى كه خود را مهذب ساخته اند معاشرت داشته باشد و اعمال خود را بر آنان عرضه بدارد، و بدين وسيله عيوب خود را دريابد، و راه اصلاح را از ايشان بياموزد.
مهذب ساختن نفس از رذايل اخلاقى ، از خوشنويسى تكميل ساير فنونى كه در آنها نياز به تمرين ديدن در محضر استادى پخته و ماهر است ، آسان تر نمى باشد. چگونه براى آدمى امكان دارد كه بدون نظارت و اشراف استاد به نقايص خود پى برد، و راه معالجه آن را دريابد، در حالى كه در تجارت و بنايى و طبابت ، كه بسى آسان ترند، بدون نظارت يك استاد نمى توان به عيوب و نقايص كار پى برد.
آرى ، اين نادانان از صوفيه و عوامان آنهايند كه راه را كج ساخته و امر را بر مردم تيره و تار ساخته اند، و مهمترين مقاصد شريعت را باطل نموده اند، و مردم را از بزرگ ترين علوم دينى منزجر ساخته اند، زيرا اينها هستند كه غالبا بر خود نام (مرشد) مى نهند، در حالى كه نادان و فاسق و آلوده به رذايل خلقى اند، و محبت دنيا و مقام ، آنان را وادار نموده تاادعاهايى بى اساس ‍ نمايند، تا آنجا كه عمل ناپسند آنها مردم را از تهذيب نفس اصلاح دل و اقبال بر خداى سبحان و توجه به سعادت اخروى رو گردان ساخته است ، با اين پندار كه اينها صوفى گرى است ، و در پى عرفان بودن روا نيست ، و نبايد كسى بر محور علوم صرفى گرى بگردد.
آرى ، ارشاد و استادى اين راه جز براى كاملين از علماى شريعت روا نيست ، زيرا اين كار براى غير ايشان صرفا حفظ و اصطلاحات است كه هيچ فايده اى در آن نيست و بعيد شمار كه قاضى نورالله شوشترى از آنها بوده باشد، و شيخ بهايى و پدر مرحوم مجلسى به آنها گرايش داشته باشند، زيرا اينان در علوم شريعت كامل اند، و امثال ايشان از بدعتها و خرافات گريزانند و به جاى آن ، زهد و عزلت (و خلوت با حق سبحانه ) و رياضتهاى مشروع را برگزيده اند.
يك اندرز براى اهل فلسفه و كلام
و بر فيلسوفان و متكلمان لازم است كه به ظرفيت فهم شنوندگان خود توجه كنند و با آنان در حد همان ظرفيت ادراكشان سخن گويند. اين توصيه بدين جهت است كه در اذهان آنان از لوازم و ملزومات ، چيزهايى وجود دارد كه در اذهان خواص نيست . از اين رو ممكن است از شنيدن سخنى ذهن عوام به چيزى منتقل شود كه ذهن دانشوران به آن منتقل نمى شود مثلا هرگاه براى مردم گفته شود كه (خدا براى جهان همانند بنا براى ساختمان است ) از اين سخن چنين مى فهمند كه مخلوقات در استمرار وجودشان از خدا بى نيازند، و هرگاه گفته شود (خداوند براى جهان همانند روح براى جسد است ) از آن حلول حق تعالى در اجسام را مى فهمند. تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا
و هرگاه گفته شود (ادعاده معدوم محال است ) از آن نفى معاد را مى فهمند. و هرگاه گفته شود (نياز ممكن به واجب به خاطر حدوث ممكن است نه امكان آن ) از اين جمله به اين بهانه كه قديم زمانى بى نياز از پديد آورنده است ، نفى صانع را مى فهمند.
و بر تو سزوار است كه همنشينى با مردم را، جز براى تعليم ، كم كنى ، به ويژه معاشرت با ثروتمندان و خوشگذرانان و اهل دنيا را و ترك كنى هر آنچه آخرت را از يادت مى برد، و تو را به دنيا راغب مى سازد و شايسته است كه باصالحين و اهل زهد و عبادت همراه باشى ، زيرا چنين معاشرتى ، تا حدود قابل توجهى در تهذيب نفس موثر است .
چه بسا نادانى پندارند كه در صدر اسلام ، همان گونه كه خانقاه و مرشد و ذكر و حلقه درويشى نبوده ، مجتهد و مقلد و علم اصول و نحو نيز نبوده است ، و در ميان آنها مدرسه اى وجود
نداشته است . بر اين گونه افراد وقعى منه ، كه دشمنان علم در هر زمانى فراوان اند، و در عصر ما بيشترند، زيرا اهل الحاد و نصارا حاكمند. اگر بنابر اين باشد كه هر چه در صدر اسلام نبوده در زمان ما حرام باشد پس ساختن مدرسه و آموختن نحو و صرف و حفظ اصطلاحات حديثى و تحمل و اجازه حديثى ، كه ميان محدثين متداول بوده است ، نيز حرام خواهد بود!
گمانت را به مردم و خداى سبحان خوش دار، و آخرين سفارشم پاكدامنى و پارسايى است . خداى متعال ما و شما را به رضاى خود موفق بدارد.
والسلام .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
2 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .