جهاد با نفس – آيت الله مظاهري - جلد 3

جهاد با نفس – جلد 3
آيت الله مظاهري

بسم الله الرحمن الرحيم
حمد و سپاس خداوندي را كه به ما نعمت ولايت ارزاني داشت، و چراغ پرفروغ امامت را روشنگر را همان گردانيد. و در ساية پربركت جمهوري مبارك اسلامي، تحت تربيت و رهبري مردي از تباعر ابراهيم(ع) از شكست بتها موفق برگشته‎؛ موسائي از طور آمده؛ مسيحي از سما باز آمده؛ يوسفي رنج زندان و هجران كشيده نداي محمدي ملكوتي «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» سرداده و حسين‌وار به قربانگاه رفته و يار و فرزند را فداي دوست كرده، قرار داد. تا در كام بلا رفتن و از نار نهراسيدن؛ دست از جهان شستن و به يار پيوستن؛ لب زنامحرم فروبستن و همكلام معشوق گشتن؛ از چاه تن برون شدن و طعم شيرين وصال چشيدن؛ از كرة‌ خاكي جدا شدن و به سوي دلدار پرواز كردن؛ در مسلخ عشق دست و پا زدن و زير بار ظلم نرفتن را به ما بياموزد.
شكر بي‌حد پروردگاري را سزاست كه باز الطاف و عنايات خاصش را شامل حالمان گرداند، و همچنان حظ وافر خدمتگزاري در بوستان محمدي(ص) را از ما دريغ ننمود و به خلعت فرمانبرداري اين آستان قدس مفتخرمان فرمود. و توفيق عرضة مجدد خدمتي الهي و بهره‌مندي از خوان پرفيض جلد 3 كتاب «جهاد با نفس» را عطا فرمود.
اكنون كه بحمدالله سومين جلد كتاب شريف «جهاد با نفس» با استعانت از الطاف بيكران خداوندي آمادة تقديم به محضر عشاق راه حق گرديده، لازم مي‌دانيم ضمن قدرداني مجدد از زحمات استاد گرانقدر حضرت آيه‌الله مظاهري حفظه‌الله؛ و همة عزيزاني كه به نحوي در تهيه و تدارك اين اثر مفيد ما را ياري نموده‌اند، از همة صاحبدلاني كه از اقصي نقاط كشور عزيزمان؛ از جمله: بعضي ياران امام زمان(ع) در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل؛ و همچنين برخي مسلمين كشورهاي خارج، كه ما را مورد لطف و تشويق قرار داده بودند تشكر و سپاسگذاري نمائيم.
اميدواريم اين جرعة زلال از مي‌ ناب ولايت، مصداق كلام عارفانة حافظ شيراز كه مي‌فرمايد:
ساقي به نور باده برافروز جام ما
ج مطرب بكوش كار جهان شد به كام ما

ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم
ج اي بي‌خبر زلذت شرب مدام‌ ما
ج
هرگز نميرد آن‌كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است برجريدة عالم دوام ما
ج
بتواند كام به عطش رسيدة عشاق را تر نموده؛ كوله‌باري شود بهر سالكان طريق نجات و آئينة تمام نمائي گردد براي عارفان تماشاگر جلوة ذات.
اما اين‌بار تقديم اين هدية مختصر به محضر مبارك مولايمان امام زمان(عج) ارواحنا له‌الفداه در حالي‌ انجام مي‌شود كه: «انجمن اسلامي معلمان» صديقترين با مخلص‌ترين و عاشق‌ترين عزيز و بار همراه خود يعني «شهيد حاج علي بيطرفان» رضوان‌الله تعالي عليه كه يكي از اركان فعال و مؤسس اين انجمن بود به عنوان ثمرة عيني و عملي اين كتاب شريف. را هم با چهره‌اي گلگون و خندان به ديدار يار فرستاده است. و اينك به پاس حرمت خون‌پاكش شمه‌اي از حالاتش را با اين بيان گسسته و قلم شكسته بازگو مي‌كند. باشد تا مشمول عنايات خاصة امام و سرورمان حضرت بقيه‌الله الاعظم عجل‌الله تعالي فرجه ‌الشريف قرار گيرد. انشاء‌الله.

«علي شهيد»
علي در شب ولادت بانوي بزرگ اسلام فاطمة زهرا(س) پا به عرصة گيتي نهاد تا حيات خويش را به پاي مباركش نثار كند. و در شب شهادت آن شهيدة مظلومه هم با نداي يا فاطمه‌الزهرا با حمايت از مكتب انسان‌ساز فرزندش حسين(ع) به آستان مقدسش باز يافت.
او كه تربيت يافتة مكتب مهدي؛ خدمتگزاري عاشق و شيفته؛ سربازي وفادار و مدافع جان بركف كيش مهدي(ع) بود، آنچنان از اين جهان خاكي بريده بود كه: آزاد از هر قيدوبندي، مصداق آية شريفة «يا ايّتها النّفس المطمئنّه… ارجعي الي‌ ربِك راضيهً مرضيّه» خشنود و سبكبار، آرام و مطمئن به سوي پروردگارش شتافت و از اين قفس تنگ دنيا و از قالب محقر تن آزادانه پرگشود و به شوق لقاي‌الله به سوي ملكوت اعلي پرواز كرد.
او كه در پست مسئوليت آموزش و پرورش بخش 2 قم عرضة خدمت مي‌كرد و در واقع عمر عزيز خود را وقف پيشرفت و تربيت نونهالان اين منطقة مستضعف نمود انساني صامت بود و بي‌تكلف، فعال بود و بي‌تظاهر، مسئول بود و متواضع، عالم بود و عامل، عابد بود و مخلص؛ پرتلاش بود و كم‌توقع، ذكر مدام و قلب مطمئنش آية «… اَلابذكرالله تطمئن القلوب» را تداعي مي‌كرد.
علي آنچنان زيست كه گوئي قول شريف نبوي «الدّنيا سجنُ المُؤمن» را تجسم عيني مي‌بخشد و كلام شيواي حق «وَمَا الحيوة الدّ‏‏‏‏ُنيا اِلاّ لَعِبٌ ولهو وَللدّارُ الآخرة خيرٌ لِلّذينَ يتّقون اَفلا تعقلون» را با تمام وجود و با نهايت تعقل، از دلي شيدا به جان شاگردان و دوستانش حك مي‌سازد؛ و پوچي و فريبندگي متاع دنيا و بقا و جاودانگي حيات آخر را با كمال صفا و سادگيش به اثبات مي‌رساند.
عاشقي كه در مكتب ولايت دلباختگي؛ و در محضر فقاهت بندگي و از درس استاد افتادگي؛ از قمر بني‌هاشم(ع) غيرت و مردانگي آموخته بود، و همة آ‎موخته‌هايش را صادقانه به پاي انقلاب نثار كرد؛ آنچنان محو و ذوب در وجود رهبر عظيم‌الشان انقلاب «خميني سترك» شده بود كه هر كلام و پيام الهيش را با جان و دل نوش مي‌كرد و كوچكترين فرمانش را آويزة گوش مي‌ساخت.
معلمي بود كه صفا و مهرباني؛ عبادت و شب‌زنده‌داري با ايستادگي و پايداري را از رسول اكرم(ص)، غيرت و شجاعت؛ ايثار و عدالت؛ تقوي و فضيلت را از مولايش علي(ع)، پشتيباني از حق و تابعيت از ولايت را از زهراي اطهر(س) و خلق حسن همراه با تسليم محض در برابر حق‌بودن را از امام حسن مجتبي(ع)، پاسداري از سنگر ولايت و امامت را با شهادت از حسين(ع) آموخته بود.
تقيد به نماز اول وقتش قول: «الّذين هم في صَلواتِهِم خاشعون، وَالَّذينَ هم عَلي صَلَواتهم يحافظون» را تجسم مي‌بخشيد. سكوت همراه با تفكرش و فرار و بيزاري از غيبتش آية شريفة «والَّذين هم عن اللغومُعرضون» را به اثبات مي‌رساند. پايمردي و ايستادگيش در حفظ دستاوردهاي انقلاب؛ نداي ملكوتي «والّذين هم لِاَماناتِهم وعَهدِهم راعون» را به ياد مي‌‎آورد. حسابگري و احتياطش در صرف بيت‌المال و محاسبة دائمي نفسش مصداق بارز «حاسبوا قبل اَن تحاسبوا» بود.
و همين صفات ارزنده‌اش بود كه استحقاق مدال عالي «اُولئِك هم الوارثون» و «الّذينَ يرثون الفردوس هم فيها خالدون» را كسب نمود.
هان اي علي! ! اي پاسدار سنگر تقوي و فضيلت؛ اي اسوه و الگوي معلمان؛ اي بسيجي پاك باخته؛ اي كسي كه مظلوميت تشيع و خصومت با دشمنان آل رسول را از بقيع؛ و عرفان را در عرفات؛ شعور را در مشعر؛ اطمينان را در مني؛ صدق و صفا را در صفا و مروه؛ و تبري از شياطين را در جمرات و حضور در محضر حق را در مسجد‌الحرام آموختي.
اي شمع فروزان و ياور مستضعفان و قوت قلب دوستان؛ چه شد كه يارانت را به اين زودي از فيض حضورت محروم ساختي!؟ و دلها را به آتش فراقت سوزاندي و چشمها را به شط اشك بدل ساختي!؟
گوارايت باد شهد شيرين شهادت (كه مدام آرزومند آن بودي مباركت باد ديدار مولايت اباعبدالله الحسين(ع) آن لحظة وصال در عمليات كربلاي 5 كه سر بر دامان يكي از ياران، اين جمله را فرمودي: «اين از عشق به توست يا سيد‌الشهداء» و به وادي عاشقان پرگشودي.
پس ما را بخوان به زيارت؛ يا شفيعمان باش در قيامت. روحش شاد و مقامش متعالي باد.
خدايا! به مظلوميت علي(ع) و كفوش فاطمة زهرا عليهاالسلام، و همة مظلومان عالم، ساية پربركت اين فرزند حسين(ع) (خميني معظم) مربي اين الگوهاي نستوه؛ زمينه‌ساز قيام مهدي صاحب‌الزمان(عج) را بر سر تمام ستمديدگان عالم مستدام بدار و ما را در پيروي از فرامينش و تحقق آرمانهاي اسلاميش و پاسداري از خون پاك شهداي عزيزمان بويژه «شيهد حاج علي بيطرفان» موفق بدار و سير در اين طريق الي‌الله را روزي و نصيبمان بفرما.
«اللّهم قتلاً في سبيلك فَوفّق لنا»
انجمن اسلامي معلمان قم
تيرماه 1366

گفتار اول:
محبت اهلبيت(ع) ] 1[
اعوذبالله من الشّيطانِ الرّجيم. بسم الله الرّحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري و احلل عقدة من لساني، يفقهوا قولي.
اميدواريم پروردگار عالم توفيق عنايت كند تا در پرتو عنايات حضرت بقيه‌الله(عج) بتوانيم بحثي را با شما عزيزان عنوان كنم و تا آخر سال اين بحث ادامه داشته باشد.
امشب چون مربوط به اباعبدالله الحسين(ع) و اهل بيت طاهرين‌عليهم‌السلام است و بلكه اين دوماه مربوط به اهل‌بيت(ع) است، بايد اظهار ارادتي به اين خانواده بكنيم. بنابراين، در اين جلسه و جلسات بعد به‌طور موقت مقداري در وظيفه‌اي كه شيعه راجع به عترت و اهل‌بيت(ع) دارد با شما صحبت مي‌كنم.
براساس آياتي از قرآن شريف، پروردگار عالم به بسياري از انبياء دستور مي‌دهد كه به مردم بگوييد ما اجر رسالت نمي‌خواهيم. در قرآن شريف راجع به انبياء فقط همين مقدار را دارد كه اجر رسالت نمي‌خواهيم؛ زحماتي كه مي‌كشيم براي خداست و پاداش آن هم با خداست. ولي راجع به پيامبراكرم(ص) مي‌فرمايد كه من اجر رسالت نمي‌خواهم؛ اجر زحمت بيست و سه‌ سالة من با خداست. خدا دستور داده است، پاداش را هم بايد او عنايت كند الا اين كه يك چيز مي‌خواهم:
«... قل لااسئلكم عليه اجراً اِلاّ المودّة في القربي» .
دوستي ذوالقربي يعني دوستي اهل‌بيت را مي‌خواهم. لذا اين آيه شريفه برخلاف آياتي كه راجع به انبياء ديگر است كه مي‌گويند ما اجر رسالت نمي‌خواهيم: «اِنْ اجري الاّ علي‌الله…» پاداش ما با خداست. مي‌گويد: پاداش مي‌خواهم، پاداش من مودت ذي‌القربي يعني دوستي اهل‌بيت است.
اين آية شريفه به خوبي به ما مي‌فهماند كه يكي از واجبات بزرگ اسلام تولي و تبري است يعني دوست داشتن اهل‌بيت و دشمن داشتن دشمنان اهل‌بيت است كه اصول نهم و دهم فروع دين ما را تشكيل مي‌دهند. جز اينكه در آية ديگري مي‌فرمايد: اين مزد رسالت هم به خودتان بر مي‌گردد: «قُل ما سَئَلْتكُمْ مِن اجرٍ فهو لَكُمْ…» اگر مي‌گويم پاداش مي‌خواهم و پاداشم محبت اهل‌بيت(ع) است نتيجه‌اش به خود شما برمي‌گردد، در واقع اين پاداش هم مال خودتان است. در آيه اول مي‌گفت كه اجر مي‌خواهم و در آيه دوم مي‌گويد: نه، اجر نمي‌خواهم؛ اگر مي‌گويم اجر مي‌خواهم اين اجر نتيجه‌اش به خود شما برمي‌گردد.
در آية ديگري تبيين مي‌كند كه چگونه برگشت پاداش رسالت به خود شماست؛ مي‌فرمايد: «قُل‎ْ ما أسئلُكُمْ عليه‌من اجرالاّ من شاء ان يتّخِذ الي ربّه سبيلاً».
اگر كسي بخواهد به خدا برسد، اگر كسي بخواهد هدف از خلقت را بدست آورد و بالاخره اگر كسي بخواهد سعادت دنيا و آخرت را پيدا كند بايد از راه اهل‌بيت(ع) پيدا كند.
هر كاري و هرچيزي راهي دارد؛ سعادتمند شدن در دنيا و آخرت راه دارد و راهش اهل‌بيت(ع) است، راهش علي(ع) و خاندان او است؛ هر كس از اين راه نرود به بيراهه رفته است و مسلم است كه سعادتمند نخواهد شد و به جايي هم نخواهد رسيد؛ اين ادعاي قرآن است.
تا اينجا نتيجه گرفتيم كه همة پيامبران در قرآن مي‌گويند: ما اجر و مزد نمي‌خواهيم «وما اجريَ الاّ عَلَي الله» ولي پيامبر ما مي‌گويد: من اجر مي‌خواهم و اجرم «مودة ذوالقربي» يعني دوستي اهل‌بيت است.
مودت يك دوستي عادي نيست؛ مودت يعني رسوخ كردن محبت در دل. اينطور دوستي را مي‌خواهم. بعد آية ديگر مي‌گويد: اگر پاداش مي‌خواهم اين پاداش به حسب ظاهر مال من است ولي در حقيقت برگشت اين پاداش بازهم به خود شماست نه مال من. در آية ديگر تبيين مي‌كند كه چگونه برگشت اين پاداش به شماست. مي‌فرمايد: براي اين‌كه اهل‌بيت(ع) راه رسيدن به سعادت و مقام قرب هستند و اگر از راه اهل‌بيت نرويد نمي‌توانيد به سعادت برسيد؛ نمي‌توانيد به خدا و مقام قرب الهي برسيد. مثل كسي‌كه به قول قرآن شريف بخواهد وارد خانه شود اما از پشت‌بام وارد شود! معلوم است كه اين راه بي‌راهه است و اگر روز اول و دوم هم بتواند اين كار سخت را بكندـ كه كار بي‌جايي است ـ اما يك وقتي هم از پشت‌بام پرت مي‌شود و بدبختي در دنيا و آخرت پيدا خواهد كرد. لذا قرآن شريف مي‌فرمايد: «ليسَ البرّ اَن تأتوا البيوت مِنْ ظهورها». خوبي اين نيست كه وقتي آدم بخواهد وارد خانه بشود از پشت‌بام وارد شود. «ولكنّ البرّ من اتّقي»، آدم خوب آن كسي است كه با تقوي باشد. بعد مي‌فرمايد: «واتوا البيوت من ابوابها»، اگر مي‌خواهيد به خانه وارد شويد، از راهش وارد شويد، از در وارد شويد، از پشت‌بام واردشدن كسي را به جايي نمي‌رساند. «… واتقوالله لعلّكم تفلحون». با تقوي باشيد يعني از راه وارد شويد، بي‌راهه نرويد براي اين‌كه خدا دوست دارد شما رستگار شويد.
اين آيه شريفه مي‌گويد كه هر كاري راهي دارد به عنوان مثال شما فرض بفرماييد انسان تشنه است، انسان تشنه بايد از راه طبيعي يعني دهان آب بخورد اگر از راه ديگر مثلاً به خودش آب تزريق كند و يا اين‌كه از راه دماغ آب بخورد طولي نمي‌كشد كه دماغ چركين مي‌شود و بالاخره نابود مي‌شود زيرا از بي‌راهه جلو آمده و معلوم است كه بي‌راهه كسي را به جايي نه مي‌رساند و به علاوه تبعات فراواني هم دارد.
رسيدن به خدا و قرآن و سعادت هم راه دارد، رسيدن به پيامبر(ص) راه دارد. خود پيامبر اكرم(ص) مي‌فرمايد: «انا مدينة العلم و عليٌ بابها».
شما اين روايت را كه ميان شيعه و سني متواتر است پهلوي اين آيه بگذاريد؛ اين آيه مي‌فرمايد: اگر بخواهي وارد خانه بشوي از در وارد شو نه از پشت‌بام و اين روايت مي‌گويد: دري كه انسان مي‌تواند از آن وارد اسلام و قرآن و علم و «قرب خدا» شود علي(ع) است، «انا مدينه العلم و عليٌ بابها».
آن آيه شريفه هم به ما مي‌فهماند: كه اگر مي‌گوييم «مودت علي» داشته باشيد براي خاطر اين است كه در راه باشي و به بي‌راهه نروي. و اگر بخواهيم از راه غير اهل‌بيت به جايي برسيم، حتماً به غير ضلالت چيزي نيست. روايت ثقلين هم به ما همين را مي‌گويد؛ روايتي كه بطور تواتر، حتي با پانصد سند از اهل‌سنت نقل شده است تا چه رسد به شيعه.
اين‌كه روايت ثقلين از پيامبر اكرم(ص) صادر شده است از بديهيات تاريخ است.
پيامبر(ص) در اين حديث مي‌فرمايد: «انّي تاركٌ فيكم الثّقلين. كتابَ‌الله وعترتي ما اِنْ تمسّكتم بهما لَنْ تضلّوا ابداً وانَّهما لَنْ يفترقاً حتّي يَرِدا عَلَيَّ الحوض.» يعني در اسلام دو پشتوانه است: يكي قرآن و ديگري اهل‌بيت(ع). و براي رسيدن به قرآن هم بايد از راه اهل‌بيت وارد شد و اگر از چهارچوب اهل‌بيت بيرون بوده و قرآن منهاي اهل‌بيت باشد ديگر نمي‌تواند كسي را سعادتمند كند. مفسر قرآن بايد اهل‌بيت باشد؛ ما اگر بخواهيم قرآن بخوانيم و تفسير كنيم بايد در اين چهارچوب باشد. اين روايت مي‌گويد كه اگر در اين چهارچوب باشد به جايي مي‌رسيم و گرنه جز گمراهي چيزي نيست.
يكي از نوابغ بزرگ را در خواب ديدند و پرسيدند كه حالت چطور است؟ گفت: «من در دنيا مي‌خواستم از راه نروم يعني مي‌خواستم بدون تمسك به اهل‌بيت(ع) راه را بپيمايم و وقتي مردم، يك پس گردني به من زدند و مرا از لب جهنم به ته آن انداختند.» البته اين خواب است و نمي‌گويم خواب حجت است اما اين خواب همان روايت ثقلين است. تنها با قرآن (ومنهاي اهل‌بيت) نمي‌شود به جائي رسيد. اگر شما بخواهيد بار را به منزل برسانيد، دو لنگه‌اش بايد مساوي باشد و الا بار به منزل نخواهد رسيد و چه بسيار افرادي را ديديم كه مي‌خواستند بدون اهل‌بيت جلو بروند، بدون پيوند با علي(ع) جلو بروند ولي چه مصيبتها كه ببار نياوردند؛ در تفسير قرآنش مصيبت دارد، در بيان احكامش به بي‌راهه و ضلالت رفته و خودش هم متوج نيست.
روايتي براي شما بخوانم تا شايد اين بحث روشن‌تر شود؛ امام صادق(ع) مي‌فرمودند: پيش من از شخصي خيلي تعريف كردند به اندازه‌اي كه من تمايل پيدا كردم كه او را ببينم. روزي در كوچه‌اي مي‌رفتم، ديدم سريك كسي خيلي شلوغ است، مردم اظهار ارادت به او جواب مسئله مي‌دهد. امام مي‌فرمايد: يك آقايي آمد پيش من و عرض كرد: يابن‌ رسول‌الله، كسي را كه شما مي‌خواستيد ببينيد اين شخص است. مي‌فرمايد: من رفتم داخل جمعيت كه او را ببينم، تا چشمش به من افتاد مردم را رها كرد و رفت. دنبالش راه افتادم تا يك جاي خلوت پيدا كنم و با او حرف بزنم و ببينم چند مرده حلاج است. ديدم رفت داخل يك مغازة ميوه‌فروشي و سر ميوه‌فروش را گرم كرد و دوتا انار از او دزديد، تعجب كردم؛ آدمي كه مشهور به زهد و تقواست چرا دزد از كار درآمد؟
امام صادق(ع) مي‌فرمايد: دنبالش كردم تا ببينم به كجا مي‌رسد. باز ديدم به يك مغازة ديگر رفت و از آنجا دو عدد نان دزديد، به همراهش رفتم ديدم داخل يك خرابه شد و دوتا نان را داد به دو فقير و دوتا انار را هم داد به دو فقير ديگر و از خرابه بيرون آمد. جلويش را گرفتم و گفتم: آقا، اين كارها كه كردي چه بود؟ زاهد و عابد و مسلمان و اين كارها؟ گفت: چه كردم؟ گفتم: من با تو بودم و ديدم كه دوتا انار و دوتا نان دزديدي و بعد هم آمدي و آنها را بين فقراء تقسيم كردي! گفت: اول بگو ببينم تو كي هستي؟ گفتم: من جعفربن محمدالصادق هستم. گفت: پسر پيغمبري و قرآن بلد نيستي؟ گفتم: چطور؟ گفت: قرآن شريف مي‌فرمايد: «مَنْ جاءَ بالحسنةِ فله عَشْرُ امثالها ومَنْ جاء بالسّيّئةِ فَلا يُجزي الاّ مِثلَها.» يعني اگر كسي يك كار خوبي انجام دهد خدا ده برابر در نامه عملش مي‌نويسد و اما اگر كار بدي بكند فقط همان در نامه عملش نوشته مي‌شود. من دوتا انار دزديدم، دوتا گناه و دوتا نان دزديدم، دوتا گناه كه روي هم چهار گناه كردم، بعد رفتم دوتا انار را صدقه دادم و بيست حسنه بدست آوردم و دوتا نان را هم صدقه دادم و بيست حسنه بدست آوردم كه روي هم چهل حسنه شد. چهار تا از اين‌ها در مقابل آن چهارگناه، سي‌وشش حسنه در نامة اعمالم نوشته شد!! امام صادق(ع) فرمودند: به او گفتم نه تنها ثواب نبردي بلكه هشت گناه هم كردي؛ چهار گناه كردي براي اين‌كه مال مردم را دزديدي و چهار گناه ديگر هم كردي براي اين‌كه بدون اجازة مردم، مال مردم را به ديگران دادي كه تصرف در مال ديگران از گناهان بزرگ است.
بعد امام صادق(ع) مي‌فرمايد: اگر بشر كج بشود، اگر بشر جاهل بشود اين چنين خواهد شد. اگر انسان تابع اهل‌بيت نباشد و در چهارچوب ولايت و تفسيري كه از قرآن و به توسط اهل‌بيت شده نباشد در اين چاه مي‌افتد؛ جهل مركب و بدبختي بر او حكمفرما مي‌شود، به بي‌راهه مي‌رود و خيال مي‌كند كه راهش بر حق است؛ گناه مي‌كند و به خيالش ثواب است.
نظير اين شخص زيادند، در ميان دانشمندان و در ميان خود ما هم زياده ديده مي‌شوند يعني خود ما هم اگر در چهارچوب ولايت كار نكنيم به همين جاها مي‌رسيم. يكي از وعاظ قمي مي‌گفت: براي خطابه و منبر به كاشان رفته بودم، آقايي پيش من آمد و مي‌خواست به من فخر بفروشد؛ جلوي من پاهايش را دراز كرد و گفت: آقا خسته شده‌ام، سه روز است كه دارم براي حضرت ابوالفضل(ع) كار مي‌كنم، تكيه مي‌بندم و چراغ درست مي‌كنم، اين سه روز كفشهايم را نكنده‌ام. به او گفتم: خوب، كفشهايت را نكندي، پس چطور وضو گرفتي؟ چگونه نماز خواندي؟ رو كرد به من و گفت: ابوالفضلي كه جواب نماز را نتواند بدهد من آن ابوالفضل را قبولش ندارم!
يك وقت بشر مي‌رسد به اينجا و به قول آن شاعر، واجب را ترك مي‌كند و مستحب را بجا مي‌آورد. بسياري از ما براي خاطر مستحب حرام بجا مي‌آوريم. آن‌كه چهارتا انار و نان مي‌دزدد، در چهارچوب ولايت كار نكرده است؛ ما هم كه ادعاي محبت اهل‌بيت را داريم اگر در چهارچوب ولايت كار نكنيم خواه ناخواه به بي‌راهه مي‌رويم. اگر ما بخواهيم در راه باشيم بايد پيروعلي(ع) باشيم. لذا «اهدنا الصراط المستقيم» به صراط علي تفسير شده است و اصلاً خود «صراط مستقيم» يعني اهل‌بيت. اين‌كه مي‌گوييم: خدايا مرا به راه مستقيم بدار يعني خدايا من در راه اهل‌بيت باشم؛ من در چهارچوب ولايت باشم.
به شما بگوييم اگر بخواهيم در چهارچوب ولايت باشيم كاري بسيار مشكل است. اين‌كه انسان خود محوري و خودفكري در مقابل قرآن و روايت نداشته باشد كار مشكلي است و خيلي مبارزه مي‌خواهد و از آن طرف هم اگر خودمحوري داشته باشد بي‌راهه است. اين‌كه پل صراط از مو باريكتر و از شمشير برنده‌تر و از آتش سوزنده‌تر است نمونه‌اش در همين دنياست يعني پيمودن راه در چهارچوب ولايت است. كنار زدن خودمحوري، خودفكري و سليقه بخرج‌دادن خيلي مشكل است.
آبان‌بن تغلب يكي از مجتهدين است تا آنجا كه امام صادق(ع) به او مي‌فرمايد: ابان، دوست مي‌دارم در مسجد بنشيني و فتوا بدهي ـ يعني اجتهادت را امضاء مي‌كنم ـ اين آقاي مجتهد يك وقتي آمد خدمت امام صادق(ع) و گفت: يابن‌رسول‌الله، اگر انگشت زني را قطع كنند چه مقدار بايد ديه بدهند؟ امام فرمودند: «ده شتر.» گفت: اگر دوتا انگشت را قطع كنند چه مقدار؟ فرمودند: «بيست شتر.» عرض كرد: اگر سه تا انگشت را قطع كنند؟ فرمومدند: «سي شتر.» عرض كرد: اگر چهارتا انگشت زني را قطع كنند چه مقدار؟ فرمودند: «بيست شتر.» ابان خيلي تعجب كرد به حدي كه جسارت كردـ از ابان بن تغلب نبايد اين‌طور حركتي سربزند اما سرزدـ گفت: يابن‌رسول‌الله؛ اين حكم را در كوفه به ما مي‌گفتند كه امام صادق اين‌طور فرموده ولي ما نمي‌پذيرفتيم، مي‌گفتيم: «هذا حكمٌ شيطاني»، اين حكم امام صادق(ع) نيست؛ اين حكم اسلام نيست؛ اين حكم شيطان است.
امام صادق(ع) متأسف شدند و فرمودند: «مهلاً مهلاً يا ابان» آهسته، آهسته، نمي‌خواهد بدوي، نمي‌خواهد از اهل‌بيت جلو بيفتي؛ آهسته، اي آبان، كجا مي‌روي؟ مي‌خواهي از چهارچوب ولايت خارج شوي و خودفكري و خودمحوري كني؟ بعد فرمودند: اين حكم رسول‌الله(ص) است و از من نيست. «السنّةُ اذا قيست محق الدين»، تو اگر بخواهي با قياس جلو بيايي و بگويي: ده تا، بيست تا، سي تا، چهل تا، اين نمي‌شود؛ اين قياس است؛ اين مال ابوحنيفه است. اگر تو مي‌خواهي حكم شرع بگويي در چهارچوب ولايت بگو، ببين چه مي‌گويند همان را بگو. روح تعبد(كه بدست آوردنش بسيار مشكل است) بايد داشته باشي.
معناي آيه شريفه كه مي‌فرمايد: «قل لااسئلكم عليه اجراً الاّ المودة في القربي» يعني موده و پيوند داشتن با اهل‌بيت و در راه اهل‌بيت بودن و روح تعبد نسبت به آنها داشتن را اگرچه كار مشكلي است ولي همه بايد داشته باشيم.
بعضي اوقات بعضي از گروهكها تفسير مي‌نويسند اما مي‌خواهند خودسرانه بروند نه اين‌كه از امام صادق(ع) پيروي كنند؛ مي‌خواهند بروند ولي نه با مرجع تقليد نه با فردي چون علامه طباطبايي ـ رحمه‌الله عليه ـ لذا از اول قرآن تا آخر قرآن كه آن آقا تفسير نوشته، به غير از ضلالت و نكبت چيزي نيست؛ همان اول كه وارد مي‌شود غيب را انكار مي‌كند: «بسم‌ الله الرحمن الرحيم. الم، ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين، الذين يؤمنون بالغيب». همه هنر اسلام در همين «الذين يُؤمنون بالغيب» است. ايمان به غيب است كه شما را به اينجا آورد؛ ايمان به غيب است كه اين انقلاب را به ثمر رساند؛ ايمان به غيب است كه انسان را از صفات رذيله دور مي‌كند؛ ايمان به غيب است كه انسان را به نماز شب وا مي‌دارد، به انفاق وا مي‌دارد. همة قرآن همين است. آن وقت اين آقا مي‌خواهد تفسير كند مي‌گويد: ايمان به غيب يعني جنگ چريكي، جنگ زيرزميني در مقابل دشمن. انسان بايد دو نحوه مبارزه بكند يكي مبارزة مسلحانه، سياسي نظامي و يكي هم مبارزة زيرزميني، جنگ چريكي، و ايمان به غيب اين است و قرآن مي‌گويد ما بايد ايمان به جنگ چريكي داشته باشيم!!
همين‌طور مي‌آيد جلوتا مي‌رسد به سورة فيل؛ سورة فيل از معجزات بزرگ قرآن است. سورة فيل از فرازهاي قرآن است كه دسته‌اي متجاوز آمدند براي اين‌كه خانة خدا را خراب كنند و اهل مكه نمي‌توانستند در مقابل آنان بايستند لذا عبدالمطلب دستور داد همه بيرون بروند. عبدالمطلب هم آمد و در مقابل خانة خدا ايستاد و گفت: خدايا، مي‌داني كه ما نمي‌توانيم با اينها مبارزه كنيم، اين خانة خودت است هر كاري كه مي‌خواهي بكني بكن. به رئيس آنها هم گفت: «انا ربّ الابل وللبيت ربٌ»، يعني من آمده‌ام شترهايم را بگيرم؛ نيامده‌ام كه بگويم خانة خدا را خراب نكن. خانه صاحب دارد. و بدين‌سان پرستوها يعني لشكر خدا آمدند.
قرآن شريف مي‌فرمايد: اين پرستوها هر كدامشان تيري از گل به نام «سجيل» به دهانشان بود، مي‌آمدند روي يكي از اين فيلها و نشانه‌گيري مي‌كردند. قرآن مي‌فرمايد: اين لشكر را مانند كاه جويده، له كردند.
خوب، اين از فرازهاي قرآن است، اين معجزة قرآن است و اتفاقاً وقتي اين سوره آمد كه چهل سال از آن واقعه مي‌گذشت و همين دليل بر آن است كه يك چيز خرافي را كه نمي‌شده پيغمبر در قرآن بياورد والا به او مي‌گفتند كه اين دروغها چيست كه مي‌گويي؟ يك امر بارز و ظاهري بود و بيش از چهل سال هم از آن نگذشته بود و اين از فرازهاي قرآن است؛ اين معجزة قرآن است و دليل بر توحيد و نبوت و قدرت حق است. اينها همه در اين سوره گنجانده شده است اما وقتي اين آقا مي‌خواهد معنا كند مي‌گويد: معناي اين سوره اين است كه فيل با نان آمدند مكه را خراب كنند، اهل مكه مثل باز ريختند بر سر آنها و آنها را نابود كردند!!
چرا اين‌طور در آمد؟ علتش خودفكري و خودمحوري و استفاده از قرآن منهاي اهل‌بيت است؛ علتش زير پاگذاشتن روايت ثقلين است؛ عمل نكردن به آية «مودّة» است.
در زندگي خودمان هم از اين چيزها فراوان است و هركسي در زندگيش مقداري فكر كند مي‌فهمد كه خودمحوري و خودفكري چه برسرش آورده است. حتي مصيبت بزرگ انقلاب ما همين داغي‌ها و خودمحوري‌هاي بعضي‌هاست و همه از اين مطلب مي‌نالند؛ رهبر عظيم‌الشأن مي‌نالد، مسئولين مي‌نالند، روحانيت مي‌نالد، رهبر مي‌نالد، … چه بايد كرد؟ اين است كه مرتباً سفارش مي‌شود كه جلو نيفتيد. به قول خود استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب كه به آن منافقين مي‌گفتند: ديگر از ما جلو نيفتيد. مي‌گفتند: در نجف پيش من آمدند، ديدم خيلي داغ برايم نهج‌البلاغه را مي‌خوانند. يادم آمد كه يك يهودي در پيش يك عالمي مسلمان شده بود، آن هم يك مسلمان خيلي داغ؛ نماز شب مي‌خواند؛ هميشه در حرم بود و كارش را رها كرده و به دنبال اين آقا و آن آقا بود. آن عالم شك مي‌كند كه چرا اينقدر داغ است حتي داغ‌تر از من؟ يك روز او را خواست و به او گفت: آقاي يهودي كي تو را مسلمان كرد؟ گفت: شما. گفت: چطور شد تو داغ‌تر از من شدي و از من جلو افتاده‌اي؟ يهودي فهميد كه نمي‌شود سر اين آقا كلاه بگذارد، فرار كرد و رفت!.
اگر انسان بخواهد جلو بيفتد و داغ رفتار كند و در چهارچوب ولايت و قرآن نباشد، ضررها دارد. لذا معناي محبت اهل‌بيت اين است كه راه، راه اهل‌بيت باشد. آنجا كه نمي‌دانيم از متخصصش بپرسيم كه آيا اين راه كه مي‌روم راه علي‌(ع) است يا نه. نه اين‌كه يك وقت برسد به اينجا كه نادعلي... بخواهد، به مشهد مي‌رود ولي در راه مشهد نماز نخواند. يادم نمي‌رود با پدرومادرم و خانواده‌ام، حدود ده سال پيش به مشهد رفتيم، در بازگشت از مشهد ديروقت رسيديم به يكي از شهرهاي مازندران؛ مسجدها بسته بود و در مهمانخانه آن شهر هم فقط يك اطاق بود. پدرم (كه خدا رحمتش كند). بسيار مقيد به نماز بود؛ وقت نماز يك تلاطم دروني پيدا مي‌كرد، ديدم او شام نمي‌خورد، مي‌خواهد نماز بخواند. به دنبال مسجد رفتم گفتند برويد بيرون. مسجد درش بسته بود آب هم نبود. مقداري آب خوراكي داشتيم آمديم در پياده‌رو وضو گرفتيم و نماز خوانديم. يك پيرمرد و يك پيرزن هم با ما نماز خواندند. اتوبوس حركت كرد و از حدود چهل نفر مسافر، فقط شش نفر نماز خواندند. از كجا مي‌آمدند؟ از مشهد!!
اينها را كه من مثال مي‌زنم براي خاطر اين است كه مي‌خواهم مطلب مورد بحث جا بيفتد و شما عزيزان يك مقداري در زندگي خودتان فرو برويد.
يك وقت ديگري من با يكي از طلاب به مشهد مي‌رفتيم، نزديك محمودآباد ديديم كه اتوبوس راهش را كج كرد و رفت به يك طرفي؛ طولي نكشيد كه شاگرد راننده آمد و گفت: مسافرها مي‌خواهند لب دريا بروند و نفري پنج تومان داده‌اند تا آنها را به دريا ببريم و شما دوتا را هم مهمان كرده‌اند و پول شما را داده‌اند. من و آن طلبه هم دريا نديده، قبول كرديم. اتوبوس در يك خيابان توقف كرد و پياده شديم، گفتند اين راه درياست، برويد. يك پاسبان متدين و روشني من و دوستم را صدا كرد و پرسيد: مي‌خواهيد لب دريا برويد؟ گفتيم: بله. يك تا كسي صدا كرد و گفت اين آقايان را به لب دريا ببر. خوب دريا نديده بوديم، رسيديم لب دريا و ديديم زن و مرد، لخت و عور درهم مي‌لولند؛ يك وضعي بود! به رانندة تاكسي گفتيم برگرد برگرد. پياده نشده برگشتيم. آمديم از تاكسي پياده شويم، آن پاسبان جلو آمد و سلام كرد و گفت: خوب من ديدم نمي‌شود شما لب دريا برويد ولي نمي‌توانستم به شما بگويم نرويد، لذا گفتم برويد ببينيد، خودتان برمي‌گرديد. از او تشكر كرديم. وضع به قدري وخيم بود كه نتوانستيم در خيابان بايستيم لذا در آن هواي گرم مجبور شديم درون ماشين بنشينيم تا حاج خانم‌ها و حاج‌آقاها بيايند، اينهايي كه دارند به مشهد مي‌روند. وقتي برگشتند ديديم كه مردها و زنهاي چادري همه توي آب رفته بودند، همه لوليده بودند ودليلش هم‌تر بودن چادر زنها و پيراهن مردها بود.
در زندگي خودمان از اين چيزها زياد است زيرا به اين آيه شريفه: «قل لااسئلكم عليه اجراً الا المودة في القربي» عمل نمي‌كنيم. راه بايد راه اهل‌بيت باشد. اهل‌بيت چه مي‌گويند؟ تمام ثوابهاي دنيا در مقابل يك گناه نمي‌تواند عرض اندام كند. شما مسئله‌دان هستيد، فقهاء مي‌گويند: اگر وارد جماعت شدي، ديدي امام در ركوع است و گفتي «الله اكبر»، آن‌گاه رفتي به ركوع و امام سر از ركوع برداشت يا اين‌كه گفتي «الله اكبر» هنوز خم نشده امام سر از ركوع برداشت، اين نماز بايد فرادي بشود يعني بايد خودت نماز را بخواني تا تمام شود. حالا اگر كسي بگويد: چرا نماز را خودم بخوانم؟ نماز را مي‌شكنم و به ركعت بعدش اقتدا مي‌كنم. مگر فقهاء در رساله‌هايشان نمي‌نويسند كه اگر 9 نفر ماموم و يك امام، يعني ده نفر يك نماز جماعت بخوانند ثوابش را به غيرخدا هيچ‌كس نمي‌داند؟ لذا اگر جن و انس نويسنده بشوند، همة درياها مركب بشود، همه چوبها قلم بشود ثواب يك ركعت آن را نمي‌توانند بنويسند. پس حالا نماز را مي‌شكنم تا اين همه ثواب را ببرم!! اما اسلام مي‌گويد: نه، نماز شكستن حرام است، گناه كبيره نيست گناه صغيره است. يك گناه است اما مي‌گويد راضي نيستم كه اين همه ثواب را به قيمت يك حرامي كه بجا مي‌آوري ببري. تمام ثوابهاي دنيا يك طرف و يك گناه طرف ديگر، اسلام مي‌گويد راضي نيستم.
زماني به شما مي‌گفتم كه يك جوان دانشگاهي در دبيرستان علوي يك يادگاري نوشته بود كه: «يكي از روزهاي سياه زندگي من آن روزي بود كه از خواب بيدار شدم و ديدم آفتاب زده و نمازم قضا شده است.» اين گفته جوان از روايت گرفته شده است. باززماني به شما گفته‌ام كه كسي خدمت امام صادق(ع) آمد و استخاره كرد كه به مسافرت برود يا نه؛ بد آمد. آن مرد پا گذاشت روي استخارة امام صادق(ع) و براي تجارت رفت. اتفاقاً تجارت خيلي خوبي از كاردرآمد و سود خوبي برد و مسافرت هم به او خيلي خوش گذشت. آمد خدمت امام صادق(ع) و عرض كرد: يابن‌رسول‌الله، استخاره بد آمده بود اما به من خيلي خوش گذشت و سود هم بردم. امام صادق(ع) تبسم كرد و فرمود: يادت مي‌آيد فلان منزل خسته بودي و خوابت برد، يك وقت بيدار شدي و ديدي نماز صبحت قضا شده است؟ـ گناه نكرده فقط نماز صبحش قضا شده، قضايش را هم خوانده ـ امام صادق(ع) فرمودند: سود تجارت كه سود تجارت است، اگر خدا دنيا و آنچه در آن است را به تو بدهد جبران آن خسارت نمي‌شود.
حالا بخواهد به مشهد برود و نماز نخواند و بگويد: انشاءالله آنجا قضايش را مي‌خوانم؛ اين‌ها هستند داغي‌ها، بي‌تفاوتي‌ها و از راه اهل‌بيت جدا شدن‌ها.
اين يك معناي «قل لااسئلكم عليه اجراً الاّ المودّة في القربي». اين آيه معناي ديگري هم دارد كه انشاءالله هفته آينده با شما صحبت مي‌كنم.
معلوم است كه بايد دو سه كلمه مصيبت هم براي شما بخوانم: امشب مي‌دانيد چه شبي است؟ شايد الآن اين‌طور شبي زينب عليهاالسلام ـ در جلسه ابن‌زياد بوده است؛ خيلي جلسة بدي بوده ننگ است براي تاريخ، روسياهي است براي افرادي‌كه در جلسه بوده‌اند. بد جلسه‌اي بوده است. سربريدة اباعبدالله الحسين(ع) در مقابل دشمن، در مقابل ابن‌زياد بود. ابن‌زياد داشت شماتت مي‌كرد و نامحرم هم اطراف جلسه را گرفته بود. دشمن اطراف جلسه را گرفته بوده مي‌گفتند، مي‌خوردند و مي‌خنديدند؛ جشن گرفته بودند. يكدفعه اهل‌بيت را، زينب و بچه‌ها را وارد كردند. نمي‌گويم چگونه وارد كردند، گفتنش صلاح نيست؛ نه مي‌شود گفت و نه مي‌شود شنيد. با وضع بدي وارد كردند. مصيبت بالاتر اين‌كه اينها را آوردند و در وسط مجلس نگاه داشتند و اجازة‌نشستن ندادند. امام سجاد(ع) زير غل و زنجير در وسط مجلس ايستاده است؛ زينب مظلومه و ام‌كلثوم و همة آل‌رسول‌الله با يك وضع دلخراشي ايستاده‌اند؛ همين دارالعماره ده سال پيش مركز حكومتي اين آل‌الله بوده است. اينها را در وسط جلسه نگاه داشتند، مثل اين‌كه ديگر زينب تاب نياورد؛ آن زينبي كه تاب همه‌چيز را آورد اما مثل اين‌كه ديگر طاقت نياورد، شايد زانوهايش لرزيده باشد ديگر نتوانست بايستد، مي‌دانست صداي ابن‌زياد در خواهد آمد اما مثل اين‌كه ديگر نتوانست روي پا بايستد؛ در ميان زنها نشست و زنها اطراف او را گرفتند تا لااقل نامحرم او را نبيند. چشم اين نامحرمها به آل‌الله بود؛ نگاه مي‌كردند، اگرچه چادر داشتند اما بالاخره وضع بدي بود. مهمتر اين‌كه زينب ديگر نمي‌خواست چشمش به سر بريدة برادرش بيفتد. گرچه عاشق برادرش بود اما عصر برادرش را ديده و ديگر حالا نمي‌خواهد سر بريده را مقابل دشمن ببيند، نشست اما آن نانجيب متوجه شد، مي‌خواست زخم‌ زبان بزندـ خدا نكند بشر كج بشودـ گفت: اين كي بود كه نشست؟ جوابش را نداند. گفت: گفتم اين كي بود نشست؟ اين كي بود؟ دفعه سوم يكي از زنهايي كه اسير بود و اطراف زينب را داشت و مي‌خواست تحريك عاطفه بكند تا شايد از راه عاطفه بتواند ابن‌زياد را خاموش بكند، گفت: اين زينب خواهر حسين(ع) است. يعني ابن‌زياد اگر او نشسته است نه براي اين‌ است كه به تو توهين بكند، آخر نمي‌تواند سربريدة برادرش را در مقابل تو ببيند، براي اين است كه نشست. اما تحريك عاطفه كجا؟ عاطفه كجا؟ يك وقت رو كرد به زينب و گفت: الحمدلله كه برادرت را كشتيم؛ الحمدلله كه شما را اسير كرديم؛ ديدي كه خدا با شما چه كرد؟ مردهايتان را كشت، سربرادرت الآن در مقابل من است، شما را اسير كرد.

گفتار دوم
محبت اهلبيت(ع) ]2[
اعوذبالله من الشّيطان الرّجيم. بسم الله الرّحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري واحلل عقدة من لساني، يفقهوا قولي.
بحث گذشته دربارة وجوب موٌدت و محبت اهل‌بيت(ع) از نظر قرآن شريف بود. حال از بعد ديگر در اين باره با شما سخن مي‌گويم.
از نظر قرآن و روايات اهل‌بيت(ع) محبت لازم و واجب است و اين محبت در روايات ما، در رديف نماز، روزه و زكات آمده است و بلكه محبت اهل‌بيت از نظر روايات، افضل از نماز و روزه و حج شمرده شده است.
مرحوم صاحب وسايل ـ عليه‌الرحمه ـ در جلد اول وسايل، اوائل كتاب بيش از سي روايت از ائمه طاهرين(ع) به اين مضمون نقل مي‌كند كه فرموده‌اند: «بنيَ الاسلام عَلي خمسٍ الصلوة والصوم و الزكوة والحج والولايه ومانُودِيَ بشيءٍ بمثل مانُودِيَ بالولايه»، اسلام بر پنج چيز پايه‌گذاري شده است كه پايه‌ها عبارتند از نماز، روزه، زكوه، حج و ولايت (يعني دوستي اهل‌بيت) و در مورد هيچ‌چيز در اسلام حتي نماز و روزه و زكوه و حج مثل ولايت سفارش نشده است و شايد در همة روايات اهل‌بيت، روايتي به اين تأكيد و با اين مضمون نداشته باشيم. ولايت در اينجا مسلماً به معني امامت كه اصل چهارم از اصول دين در نظر شيعه مي‌باشد نيست بلكه به معناي محبت و موٌدت است كه از نظر قرآن شريف به عنوان اجر رسالت قرار داده شده است: «قل لاأسْئلُكُمْ عليه اجراً الاّ المودّة في القربي» ، بگو از اجر رسالت چيزي نمي‌خواهم اما موٌدت ذوالقربي يعني دوستي اهل‌بيت را مي‌خواهم. به عبارت ديگر شيعه ولايتي دارد كه به معني امامت است و آن را از اصول دين قرار داده است، لذا به فرزندان خود مي‌آموزد كه اصول دين پنج چيز است: «توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد». عقيده ما اين است كه سرپرستي جامعه بعد از حضرت رسول اكرم(ص) از آن ائمة طاهرين(ع) است و خليفه بلافصل پيامبر اكرم(ص) اميرالمؤمنين(ع) مي‌باشد و اين از اصول دين شمرده شده است نه از فروع دين و شيعه فروع ديني دارد كه ده چيز است: نماز، روزه، خمس، زكوه، حج، جهاد، امربمعروف، نهي از منكر، تولي و تبري، كه در اينجا تولي و تبري از جملة فروع دين است.
معناي فروع دين اين است كه اصل اسلام يك چيز است و شاخ و برگهايش چيز ديگري است. لذا رواياتي كه خوانده شده، ولايت را در مقابل نماز و روزه و زكوه و حج قرارداده و فرموده است: عمده اسلام اينهاست كه اگر نباشد مسلماني شخص ناقص است و يكي از اينها ولايت است.
اين روايات نمي‌گويند كه امامت در رديف نماز است بلكه بيشتر از نماز در مورد آن سفارش شده است و اين‌كه ولايت را در رديف نماز گذاشته معلوم مي‌شود كه ولايت در اينجا به معناي امامت نيست بلكه راجع به دوستي اهل‌بيت است و اين‌كه ما بايد كاري كنيم تا محبت اهل‌بيت در دل ما رسوخ كند. و به قول قرآن شريف موٌدت و محبت اهل‌بيت را داشته باشيم. اما بحث ولايت به معناي امامت بحثي اعتقادي است و مربوط به بحث ما نيست و از اصول دين مي‌باشد لذا استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله ـ از استادشان مرحوم شاه‌آبادي نقل مي‌فرمودند كه اين رواياتي كه هست: «بُني الاسلام علي خمس»، مربوط به دوستي اهل‌بيت است نه زعامت و امامت، براي اينكه امامت براي اسلام مثل فصل براي جنس يا صورت براي هيولي است. در منطق گفته شده كه اگر جنس باشد و فصلش نباشد جنس بدون فصل پوچ است زيرا مقوٌم جنس، فصل است و همين‌طور اگر صورت نباشد ماده چيزي نيست؛ حقيقت شيء به صورت آن است نه به مادة آن. ماده و هيولي بدون صورت پوچ است. مرحوم شاه‌آبادي ـ عليه‌الرحمه ـ تشبيه كرده و فرموده بودند كه امامت براي اسلام اين خاصيت را دارد. اسلام منهاي ولايت (به معناي امامت) اسلام نيست، مثل جنس است كه فصل نداشته باشد. اسلام منهاي امامت اسلام نيست، مثل ماده‌اي است كه صورت نداشته باشد. اگر انسان حقيقت انسانيت را نداشته باشد انسان نيست. فرمودة اين دو بزرگوار از قرآن استفاده شده است.
هنوز علي(ع) به خلافت منصوب نشده بود كه آية تبليغ آمد: «يا ايّهاالرسول، بلّغ ما اُنزل اليك من ربك و اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَته…» اي پيامبر، آنچه را كه به تو گفتيم بايد در اينجا عملي شود؛ بايد اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ در اين بيابان و در اين بيابان و در اين سفر به خلافت منصوب گردد و اگر او را به خلافت منصوب نكردي «فما بلّغْتَ رسالته» هيچ كاري نكرده‌اي يعني زحمات بيست‌وسه‌ ساله‌ات هيچ است. اسلام منهاي ولايت هيچ است، مانند جنس بدون فصل و هيولاي بدون صورت است. بعد هم كه اميرالمؤمنين(ع) به خلافت منصوب شد آية اكمال نازل شد: «اَلْيَومَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينكم واَتْمَمْتُ عليكم نعمتي ورضيتُ لكم الاسلام ديناً» ، يعني براي اسلام مقول آمد و اسلام كامل شد. از آن زمان تاكنون مثل جنس تنها و ناقص بود، مقول نداشت لذا چون مقوم نداشت مرضي خدا هم نبود؛ حالا كه امامت و زعامت آمد و اميرالمؤمنين(ع) به خلافت منصوب شد، فصل و صورت آمد و اسلام كامل شد. پس مي‌توانيم بگوييم كه فرمايش رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله‌ـ ريشه قرآني دارد.
نتيجه اين‌كه بيشتر از سي‌ روايت تأكيد مي‌كند كه بايد كاري كنيد تا اهل‌بيت را دوست بداريد؛ بايد كاري كنيد كه محبت اهل‌بيت در دل شما رسوخ كند و پيدا كردن اين حالت از نماز واجب‌تر است، از روزه، حج و زكوه واجب‌تر است: «وما نُودي بشيءٍ مثل مانُوديَ بالولاية» به هيچ چيز مثل محبت اهل‌بيت در اسلام سفارش نشده است.
بحث امشب يكي اين است كه چه كسي مي‌تواند بگويد كه من ولايت و محبت اهل‌بيت را دارم و بحث ديگر اين‌كه از چه راهي مي‌توانيم محبت اهل‌بيت را بدست آوريم.
محبت خود امري قهري است اگر انسان به كسي محبت داشته باشد نمي‌تواند به او محبت نداشته باشد و برعكس آن بغض است. محبت و بغض امري قهري هستند. چه بايد كرد تا اين امر قهري بدست آيد؟ اين‌كه قرآن و روايات در اين مورد به ما سفارش مي‌كنند معلوم مي‌شود كه مقدمات ايجاد اين محبت در دست ماست والا معني نداشت به يك امر قهري تا اين اندازه سفارش شود.
اما اين‌كه چه كسي مي‌تواند بگويد من محبت اهل‌بيت را در دل دارم، جوابش اين است كه هركس متابعتش از آنها بيشتر باشد مي‌تواند ادعاي داشتن محبت اهل‌بيت را بكند و هر آن كس متابعتش از اهل‌بيت كمتر باشد نمي‌تواند محبت آنان بشمار آيد، لذا قرآن مي‌فرمايد: «اِنْ كنتم تحبّون‌ الله فاتّبعوني…» ، شما كه ادعا مي‌كنيد خدا را دوست داريد علامتش اين است كه از پيامبراكرم(ص) پيروي كنيد. اگر از او متابعت كنيد ادعاي شما درست است اما اگر متابعت نكنيد و ادعاي دوستي خدا را بكنيد اين يك ادعا بيشتر نيست.
محبت مظهر مي‌خواهد؛ اولين مظهر محبت متابعت است. اشتباه نشود، شما محبت اهل‌بيت را به‌طور ريشه‌اي داريد. بايد به پدران و مادران خود دعا كنيد كه گوشت و پوست و استخوان شما را با محبت اهل‌بيت رشد داده‌اند. مادران شما با «ياعلي» شما را به دنيا آورده‌اند؛ شما را با تربت اباعبدالله الحسين(ع) برداشته‌اند؛ در حالي‌كه براي امام حسين(ع) مي‌گريستند به شما شير داده‌اند و بالاخره با «ياعلي» بزرگ شده‌ايد، با «ياحسين» رشد كرده‌ايد. سينه‌زدنها، مجالس عزا، سياه‌پوشها، ضجه‌زدنها، در مجالس عزا شركت كردن‌ها، روضه‌خواندن‌ها، روضه‌ شنيدنها و گريه كردنها، همة اينها مظهر محبت است.
بيرون بردن اين محبت ريشه‌دار از دل كسي كار بس مشكلي است. فطرت را بايد عوض كرد تا اين محبت از بين برود. اين محبت ريشه‌اي در همه موجود است و بايد قدر اين نعمت بسيار بزرگي را كه از طرف پدران و مادران به ما ارث رسيده است بدانيم و اگر شبانه روز هم به آنها دعا كنيم حتماً يك ميليونيم خدمت آنها را هم نمي‌توانيم شكرگزاري كنيم. مخصوصاً براي شما معلمان لازم است آنچه را كه بدست ما رسيده است به عنوان امانت به نسل آينده منتقل كنيد. همة شما بايد به اين موضوع توجه داشته باشيد كه اگر خداي ناكرده يك معلمي در اين‌ باره كوتاهي كند خائن است و در امانت خيانت كرده است، در امانت كوتاهي كرده است و كسي‌كه در امانت كوتاهي كند از نظر اسلام مبغوض است؛ همان‌طور كه در ديدة بزرگان مبغوض است. اين وظيفه سنگين به عهده پدران و مادران وخصوصاً به عهدة شما معلمان است كه بايد اين لطف و نعمت بزرگ را كه از پدران و مادران به شكل ريشه‌اي براي ما ايجاد شده است به‌طور ريشه‌اي تحويل ديگران بدهيد. معلم بايد به دانش‌آموز در همان كودكي و به شكلي ريشه‌اي محبت اهل‌بيت را ياد دهد. عزاداري را بايد به او بفهماند و بفهماند كه روضه‌خواني خوب است و اگر خداي ناكرده احساسات معلمي در كلاس باعث اين شود كه مثل بعضي از نادان‌ها، جمله‌اي بگويد كه به مغز دانش‌آموز ضربه بخورد و آن محبت ريشه‌اي كه از پدر و مادر به او رسيده لطمه بخورد مسلم است كه روز قيامت حضرت زهرا ـ سلام‌الله عليهاـ جلوي او را خواهد گرفت. مثلاً معلمي در كلاس درس بگويد كه جلسات روضه فايده‌اي ندارد؛ در اين مجالس حسين(ع) را مي‌كشند و بيرون مي‌آيند. اين گفتار به دانش‌آموز ضربه مي‌زند و در مغزش اثر مي‌گذارد. او خيال مي‌كند كه هر جلسه‌اي بايد جلسة بحث و مناظره و معارف و اثبات امور باشد. خير، همان‌طور كه بايد جلسة اخلاق داشته باشيم بايد جلسه معارف داشته باشيم و در عرض آنها حتماً بايد جلسه روضه داشته باشيم. همين جلسات هفتگي كه در ميان زنان معروف است كاري بسيار عالي است. اين‌كه انتقاد مي‌كند كه «جلسات هفتگي به چه درد مي‌خورد، دو كلمه مصيبت خوانده شود و كسي گوش ندهد؛ يا اين روضه‌خوان چيزي نمي‌داند فقط امام حسين(ع) مي‌كشد…» به يقين بدانيد كه اين از الهامات شيطان است «القي الشيطان في فمه» و شما مواظب باشيد كه در كلاس از اين‌گونه سخنها نگوييد. يا اين‌كه «سياه پوشيدن يعني چه؟ اين كاري ارتجاعي است.» اين حرفها را كسي نگويد و من عقيده دارم و در يك جلسه به خانم معلمها سفارش مي‌كردم كه يكي از كارهاي خوب مي‌تواند اين باشد كه حتماً ماههاي محرم و صفر در كلاس سياه‌پوش باشند و اگر هم نمي‌خواهند در خانه سياه بپوشند در كلاس اين دوماه را حتماً سياه بپوشند و معلمان و مديران در اين دوماه خيلي مواظبت كنند كه مصيبت اباعبدالله ـ عليه‌السلام ـ را در مغز بچه‌ها جلوه بدهند، ابهت سينه‌زدنها را جلوه بدهند. اين كارها كار عشق است، مربوط به عقل هم نيست يعني ممكن است بعضي چيزها با عقل درست نيايد ولي كار، كار عقل نيست.
چند سال قبل از يكي از مراجع بزرگ در اصفهان پرسيده بودند كه قمه‌زدن چه صورت دارد؟ـ خدا رحمتش كندـ جمله خيلي زيبايي گفته بود، هم از مسئله فرار كرده و هم جواب شيواي لطيفي داده بود، گفته بود: اين كار، كار عشق است و مربوط به فقه نيست.
بحث سينه‌زدن، زنجيرزدن، پاي برهنه در خيابانها راه افتادن، ضجه‌زدن، روضه‌خواندن، گريه كردن، همه كار عشق است و مربوط به عقل نيست تا بخواهد با عقل درست بشود؛
پاي استدلاليان چو بين بود
پاي چوبين سخت بي‌تمكين بود.
ج
پاي عقل در اينجا لنگ است. ممكن است آدم عاقلي مثلاً بگويد: زنجيرزدن يعني چه؟ راه افتادن در خيابان چه نتيجه‌اي دارد؟ ممكن است بعضي از عقلها هم بپسندند اما كار، كار عقل نيست، كار عشق است. وقتي كار عشق شد بايد ببينيم عشق مي‌پسندد يا نه؛ ذوق و عرفان مي‌پسندد يا نه. لذا به آنجا مي‌رسد كه مي‌گويد: روز اول محرم به خدمت حضرت رضا(ع) رفتم و ديدم آن حضرت خيلي غمناك است. فرمودند: ريان، اگر كسي براي حسينم گريه كند، به مقداري‌كه اشكش جاري شود تمام گناهان او چه بزرگ و چه كوچك آمرزيده مي‌شود. اين روايت را نبايد با عقل سنجيد بلكه بايد با ذوق و عشق سنجيد؛ با عشق حضرت رضا(ع)، با عشق شيعه، با آن حرارت و محبتي كه حسين(ع) در دل مردم دارد با آنها بسنجيد.
فرمود: ريان، اگر كسي براي حسينم آهي بكشد بهشت بر او واجب مي‌شود. اگر كسي‌كه به ياد كربلا مي‌افتد بگويد: اي كاش در كربلا بودم، با شهداء محشور مي‌شود. بعد فرمودند: ريان، اگر مي‌خواهي با ما باشي كاري كن كه محبت ما در دلت رسوخ كند؛ وقتي محبت در دل رسوخ كند و انسان فكر و عقلش را كنار بگذارد، عشق و محبت خود را جلو مي‌آورد. مثلاً شخصي با بچه‌اش كاري انجام مي‌دهد كه اگر بخواهد همين كارها را با غير از بچة خودش انجام بدهد او را ديوانه خطاب مي‌كنند؛ مي‌گويد، مي‌خندد و بازي مي‌كند كه اگر بخواهد اين كارها در حيطة محبت نباشد عقل نمي‌پسندد، مردم نمي‌پسندند.
خلاصة سخن اين‌كه عزاداري‌ها را، گريه‌ها و ضجه‌ها و سينه‌زدنها را و دستجات را با عقل توجيه نكنيد و آنها را به وداي عشق و محبت ببريد، ببينيد آيا مظهر محبت است يا نه؟ هرجا بيشتر عزاداري شود حضرت زهراـ سلام‌الله عليهاـ آنجا را بيشتر دوست دارد.
حضرت زهراـ سلام‌الله عليهاـ را در خواب ديدند، فرمودند: آذربايجاني‌ها خوب نوحه مي‌خوانند، خوب سينه مي‌زنند. مثل آنها نوحه‌خواني كنيد.
معمولاً وقتي شعراء و روضه‌خوانها خدمت امام صادق(ع) مي‌آمدند، ايشان گرچه در محيط خفقان بودند در را مي‌بستند، پرده را مي‌انداختند و يك جلسه روضه بر پا مي‌كردند و مي‌گفتند روضه بخوانيد. آن شخص در حضور امام مي‌خواست مؤدبانه با عقل خود شعري بخواند. امام صادق(ع) مي‌فرمودند: خير، آن‌طور كه در مجالس مي‌خواني نوحه بخوان. اينجا كار عشق است كار عقل نيست تا ادب را رعايت كني و نزد من همين‌طوري شعري بخواني. نوحه بخوان. وقتي تمام مي‌شد مي‌فرمود: كم است باز هم بخوان. در ضمن صداي گريه امام و زنهاي پشت پرده بلند مي‌شد به طوري‌كه صداي گريه به بيرون مي‌رفت. حتي اگر صداي گريه پشت پرده بلند نمي‌شد امام صادق(ع) مي‌فرمود: ضجه‌ بزنيد، داد بزنيد، فرياد بزنيد.
بنابراين، شما عزيزان خيلي مواظب باشيد تا امانتي را كه در دست شماست به نسل آينده بسپاريد. تمام انقلابها از اثر همين عزاداريهاست كه ادامة خون حسين(ع) مي‌باشد؛ اينها شعار شيعه است، پيوند با حسين(ع) است، مظهر محبت است و از اثر همين عزاداري اباعبدالله الحسين(ع) است كه به دست شما و به رهبري امام زمان(عج) پرچم اسلام روي كره زمين افراشته مي‌شود. به اين مطلب يقين داشته باشيد و خيلي به آن اهميت بدهيد.
بنابراين، نمي‌خواهم بگويم آن‌كه گناه مي‌كند محبت ريشه‌اي ندارد، محبت عشقي و عرفاني ندارد. بحث ما صورتي عقلي دارد و آن اين است كه ما بايد محبت اهل‌بيت را هم از نظر عشق و هم از نظر عقل داشته باشيم. از نظر عشق محبت اهل‌بيت را داريم. از نظر ذوق و عرفان داريم. از نظر عقل هم كه قرآن مي‌فرمايد: «اِنْ كنتم تحبّون الله فاتّبعوني يُحْبِبْكُم الله» ، اين هم بايد در ما باشد و اگر در اين مرحله پاي ما لنگ باشد و اصلاً متابعت نباشد خيلي نتيجه ندارد.
آيه‌اي در قرآن است و اين آيه با روايتي كه در ذيل آن مي‌باشد انصافاً تكان‌دهنده است. تقاضا دارم اين آية شريفه هميشه در فكر شما باشد و مقداري روي آن فكر كنيد. قرآن مي‌فرمايد: «ضُربت عليهم الذّلّة و المسكنة و باؤ بغضبٍ من الله ذلك بانّهم يكفرون بايات الله و يقتلون النّبيّين بغيرالحقّ ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون» ، يعني ذلت و بدبختي بر بني‌اسرائيل و يهود زده شد. براي اين‌كه آنها آيات خدا را تكذيب كردند و به ناحق پيامبران را كشتند و علت اين امر آن بود كه گناه روي گناه، تجاوز روي تجاوز كردند و لذا قسي القلب شدند.
امام صادق(ع) در ذيل اين آيه مي‌فرمايد: «والله ما ضربوهم وما قتلوهم ولكن سمعوا احاديثهم فاضاعوها»، يعني به خدا قسم آنان پيغمبران را نكشتند، آنان پيغمبران را نزدند فقط كاري كه كردند اين بود كه گفتار پيامبران را شنيدند اما به آنها پشت پا زدند و عمل نكردند، هدف پيامبران را كشتند، گفتار پيامبران را زيرپا گذاشتند. لذا قرآن مي‌فرمايد:
پيغمبر كشي كردند.
اين آيه شريفه به ما چه مي‌گويد؟ اين آيه شريفه با تفسيري كه امام صادق(ع) كرده‌اند مي‌فرمايد: اگر كسي حسين(ع) را دوست داشته باشد اما هدف آن حضرت را زيرپا بگذارد، مثل كسي است كه در كربلا امام حسين(ع) را كشته است.
اين آية شريفه با اين روايت به ما اين چنين مي‌گويد: امام حسين(ع) براي آن شهيد شد كه نماز زنده شود زكات زنده شود، واجبات اسلام زنده شود، گناه نابود شود «اشهد انّك قد اقمتَ الصّلوة واتيتَ الزكوة وامرتَ بالمعروف و نهيتَ عن المنكر»، اگر كسي عزاداري كند و براي حسين(ع) گريه كند، محبت حسين را از نظر عشق و در وادي عرفان مسلماً داراست اما از نظر عقل و معارف اسلامي چطور؟ اين آيه شريفه مي‌فرمايد: نه، او محبت ندارد براي اين‌كه مظهر محبت از نظر عقل متابعت است. اگر به نماز و زكوه اهميت بدهد، اگر به واجبات اسلام اهميت بدهد، اگر به اجتباب از گناهاني كه در اسلام است اهميت بدهد هم از نظر عرفان و دل و هم از نظر عقل، محبتش مظهر دارد. اما اگر عزاداري او خوب است ولي نمازش خوب نيست، عزاداري او خوب است، لباس سياه‌ پوشيده اما گناه هم مي‌كند اين چنين كسي از نظر دل و عرفان و عشق محبتش مظهر دارد اما از نظر عقل مظهر ندارد و خداي نكرده ـ العياذبالله ـ يك وقت مشمول اين آيه شريفه مي‌شود؛ به او مي‌گويند تو محبت امام حسين(ع) را نداشتي. مي‌گويد: چرا، داشتم. مي‌گويند: «سَمَعُوا احاديثه فاضاعوها»، روايات امام حسين(ع) را شنيدي، هدف امام حسين(ع) را فهميدي اما به آنها عمل نكردي و به آنها پشت پا زدي. و اگر خداي نكرده اين محبت ريشه‌اي مظهر نداشته باشد قرآن شريف مي‌فرمايد كه او به جهنم مي‌رود. وقتي به جهنم رفت از او سؤال مي‌كنند تو كه محبت اهل‌بيت را داشتي، تو كه ولايت داشتي چرا به جهنم آمدي؟ «ثُمَّ لتسئلنَّ يومئذٍ عن‌النعيم». ، از او در مورد آن نعمت بزرگ سؤال مي‌كنند. مواظب باشيد. محبت ريشه‌اي و فطري، محبت به قلب، محبت در وادي عشق براي همة شما هست. اشتباه نشود، بحثي را كه با شما دارم اين است: اگر مي‌خواهيم محبتي را كه داريم مفيت باشد و بتوانيم اين محبت را با خود ببريم بايد از نظر عقل هم مظهر داشته باشد و مظهر محبت از نظر عقل متابعت است. پيروي هر كس از امام حسين(ع) بيشتر باشد محبت او بيشتر است، هركسي‌كه كمتر متابعت كند و يا اصلاً متابعت نداشته باشد، يا محبت ندارد يا نمايي از محبت است و يا محبتش كم است.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهيم صفات انسانيت، نورانيت دل، حالث تنبه، محبت اهل‌بيت در هر بعدش به همة ما عنايت بفرما.
خدايا، به عزت و جلالت رفع گرفتاري از همة مسلمانها بفرما.
همة مريضهاي اسلام را شفاي عاجل عنايت بفرما.
حوائج همة مسلمانان را برآور.
خدايا، به عزت و جلالت، به حق حسينت هرچه زودتر اين جنگ را به نفع اسلام و انقلاب خاموش بفرما.
اميد جوانهاي عزيز در جبهه را نااميد مفرما.
اين انقلاب، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، افراد در جبهة جنگ و سرحدات ايران را در پناه امام زمان(عج) از همة آفات و بليات حفظ فرما.
«و عجل اللّهم في فرج مولانا صاحب الزّمان».
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.
گفتار سوم:
محبت اهلبيت(ع) ]3[
اعوذ بالله من الشّيطان الرّجيم. بسم الله الرحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري واحلل عقدةً من لساني، يفقهوا قولي.
بحث ما به مناسبت محرم و صفر، دربارة دوستي اهل‌بيت بود. گفتم كه چند جلسه‌اي در اين‌ باره با شما صحبت مي‌كنم تا اين‌كه به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقيه‌الله ـ عجل‌الله تعالي فرجه الشريف ـ بحثي را براي امسال آماده كنم.
در جلسات قبل بيان شد كه دوستي اهل‌بيت از نظر قرآن شريف و روايات، بحث لازم و واجبي است. قرآن مي‌فرمايد كه دوستي اهل‌بيت لازم است: «قل لا اسئلكم عليه اجراً الاّ المودة في القربي». روايات هم آن را اوجب همة واجبات مي‌دانند. «بني‌ الاسلام علي خمس الصلوة و الزكوة والصّوم والحج والولاية ومانودي بشيءٍ مثل مانودي بالولاية».
اسلام واجبات زيادي دارد؛ مهمترين واجباتش 5 چيز است نماز، روزه، زكاه، حج و ولايت، و در مورد ولايت از همه واجبات بيشتر سفارش شده است. بنابراين، دوستي اهل‌بيت و به قول قرآن شريف «مودت» اهل‌بيت يعني آن دوستي كه در دل رسوخ كرده باشد لازم و واجب است.
موضوع ديگري كه در جلسه قبل بيان شد اين بود كه استفاده از اين دوستي و مودت به خود ما بر مي‌گردد زيرا اگر كسي تابع علي(ع) باشد، خواه‌ناخوه تشبه به آن حضرت پيدا مي‌كند و همين تشبه سازندگي دارد و شايد از همه‌چيز براي تهذيب نفس بهتر باشد. و اگر كسي دوستي اهل‌بيت داشته باشد، مخصوصاً آنها را شناخته باشد و بفهمد كه سعة وجودي و تسلط بر عالم هستي دارند و حاضر و ناظرند، گناه در زندگي او اتفاق نمي‌‌افتد و يا كم اتفاق مي‌افتد. در اين باره هم في‌الجمله صحبت شد.
بحث امشب ـ كه بحث مفيدي هم هست ـ اين است كه چه كنيم تا دوستي اهل‌بيت را بدست آوريم؟ راه بدست‌آوردن محبت اهل‌بيت چيست؟ چه بايد بكنيم تا دوستي اهل‌بيت در دل ما رسوخ كند، به ‌طوري‌كه بتوانيم اين محبت را به آخرت ببريم و شب اول قبر با محبت اميرالمؤمنين ـ عليه‌السلام ـ باشيم؟ اين بحث، بحث مفصل و مشكلي است اما به اندازه‌اي كه زياد خسته نشويد امشب در اين‌ باره صحبت مي‌كنم و اگر ناقص ماند، انشاءالله… در جلسه آينده هم با شما صحبت خواهم كرد.
بدست ‌‌‌آوردن محبت اهل‌بيت دو راه دارد: يكي راه عملي است و ديگري راه علمي.
راه عملي به اين معناست كه انسان از راه كار و عمل به محبت برسد و راه علمي اين است كه شناختي از اهل‌‌بيت پيدا كند و اين شناخت، او را به محبت برساند؛ و معلوم است كه راه عملي از راه علمي بهتر و مهمتر است و كاربردش هم بيشتر است. راه عملي براي رسيدن به محبت اهل‌بيت، خود از دو طريق است:
الف ـ مراوده و رابطه پيدا كردن با اهل‌بيت.
ب ـ رابطه پيدا كردن با خدا.
 الف ـ مراوده و رابطه پيدا كردن: با اهل‌بيت در محبت‌‌ها و عشقهاي مجازي مي‌گويند كه اگر كسي با ديگري زياد رفت و آمد داشته باشد محبت وي نسبت به او زياد مي‌شود؛ و اگر بخواهد سلب محبت شود، بهترين راه اين است كه رفت‌وآمد را قطع كند و بعد هم از نظر تصور و تخيل او را تصور نكند، بفكر او نباشد، و اگر فكر او آمد آن را طرد كند. و بالأخره جدايي و قطع رابطه از نظر تخيل و رفت‌وآمد موجب مي‌شود كه اين عشق مجازي به كلي متروك شود. به تجربه هم اثبات شده كه مثلاً افرادي‌كه عاشق بودند، ترك مراوده و رابطه كردند و توانستند از نظر تصور و تخيل، معشوق خود را از ذهن طرد كنند و پنج ـ شش ماه طول نكشيد كه آن عشق مجازي به كلي از بين رفت.
روانشناسها بهترين راه را براي ايجاد محبت، رابطه مي‌دانند و بهترين راه براي ترك محبت و نابودي آن هم ترك رابطه است. لذا اسلام هم راجع به مسلمانها زياد سفارش مي‌كند كه با هم رفت‌وآمد داشته باشيد تشييع جنازه كنيد؛ براي عيادت مريض ثوابهاي زيادي بيان شده؛ زيارت مؤمن مؤمن ديگر را ثواب دارد؛ هديه دادن مؤمن به مؤمن ثواب دارد. اسلام آنچه را كه موجب رابطه مي‌شود به مؤمنين سفارش كرده و برعكس، آنچه را كه موجب ترك رابطه بشود نظير غيبت كردن، تهمت زدن، نمامي و سخن‌چيني كردن، رفت‌وآمد نداشتن با يكديگر و خلاصه هرچه را كه موجب ترك رابطه مي‌شود كوبيده است.
از روايات پي مي‌بريم كه اسلام اين جمله روانشناسي را قبول دارد كه رفت‌وآمد با يكديگر موجب الفت و علاقه و محبت، و ترك مراوده موجب سلب محبت مي‌شود. وقتي اين جمله از نظر اسلام و روان‌شناسان درست باشد، مي‌توانيم راجع به محبت اهل‌بيت نتيجه بگيريم كه رفت‌وآمد در حرم مطهر ائمه طاهرين و زيارت خواندن از دور يا نزديك، موجب ارتباط و باعث ايجاد محبت است.
روايتي از امام صادق ـ سلام‌الله عليه ـ است و روايت خوبي هم هست؛ از حضرت مي‌پرسند: يابن‌ رسول‌الله چرا در قرآن مجمل وجود دارد؟ خوب بود قرآن طوري باشد كه احتياج به شما و به مفسر نباشد. چرا در قرآن عام و خاص و متشابه و مجمل وجود دارد؟ حضرت فرمودند: در قرآن متشابهات هست براي اين‌كه مردم سروكار با ما داشته باشند. برحسب ظاهر اين جمله جالب نيست؛ يعني چه؟ قرآن مجمل دارد تا مردم با اهل‌بيت سروكار داشته باشند؟ اما اگر اين روايت را مقداري باز كنيم مي‌بينيم كه از نظر عرفان و فلسفه، روايت خيلي عالي است. سروكار داشتن با ائمه‌طاهرين انسان را مي‌سازد؛ سروكار داشتن با حرمها، با زيارتهايي كه از ائمه‌طاهرين ـ عليهم‌السلام ـ است انسان را مي‌سازد مخصوصاً جذبه‌ها.
آن افرادي‌كه به مكه مشرف شده‌اند مي‌دانند كه خانه خدا جذبه خاصي دارد، يعني مثلاً انسان آخر مسجدالحرام نشسته ـ مخصوصاً اگر حالي و توجهي باشدـ مي‌بيند مثل آهنربا كه آهن را مي‌ربايد. همينطور مسجد‌الحرام (يعني‌ خانه خدا) انسان و روح انسان را مي‌ربايد. قبر مطهر پيامبراكرم(ص)، هم اين چنين است، مخصوصاً در ايواني كه به نام ايوان صفه است، انسان اگر آنجا بنشيند مي‌بيند كه جذابيت پيغمبر اكرم(ص) انسان را مي‌ربايد.
حرم حضرت رضاـ سلام‌الله عليه ـ جاذبه دارد. وقتي در گوشه‌اي مي‌نشينيد نه وقتي‌كه دور مي‌زنيد و داد و فرياد مي‌كنيد، مثلاً وقتي در مسجد بالاسر مي‌نشينيد اگر فقط به قبر حضرت رضاـ سلام‌الله عليه ـ توجه كنيد جاذبه آن حضرت را به خوبي درك مي‌كنيد؛ مخصوصاً اگر حالي و رابطه‌اي داشته باشيد و اگر در وادي عشق و ذوق و عرفان باشيد، جذبه‌هايي كه در حرم‌مطهر حضرت رضا(ع) و حضرت حسين(ع) و امثال ايشان است را به خوبي درك مي‌كنيد.
اين‌كه به ما سفارش كرده‌اند وقتي‌كه مي‌خواهيد زيارت كنيد به قبر حسين(ع) توجه كنيد يا مثلاً به جاي خلوتي مثل پشت بام برويد و توجه و رو به قبر حسين(ع) كنيد و با انگشت به آنجا اشاره كنيد و بگوييد: «السّلام عليك يا اباعبدالله، السلام عليك و رحمة‌الله و بركاته»، اين براي چيست؟ همين توجه و اشاره و رابطه با قبر حسين(ع) انسان را (اگر براستي اهلش باشد) جذب مي‌كند و اين جذبه‌هاست كه حرارت مي‌افروزند و عشق حسين و ائمه‌طاهرين(ع) در دل برافروخته مي‌شود.
اگر انسان هر صبح، با حال توجه به ائمه‌طاهرين(ع) زيارت جامعه را بخواند، چنانچه دو سه صبح انسان را جذب نكند يك سال طول نمي‌كشد كه جذبه‌اي از ائمه‌طاهرين(ع) در دل پيدا مي‌شود.
محبت ماه اول ده درجه است، ماه دوم اقلاً دوازده درجه مي‌شود. براي اين‌كه معمولاً از نظر عشق و ذوق و عرفان و روان‌شناسي اين چنين است كه رفت‌وآمدها، تخيلها، فكرها و جذبه‌ها موجب ازدياد محبت مي‌شود.
اين‌كه در مورد زيارت ائمه‌طاهرين(ع) اين مقدار ثواب مترتب است و يا در حرم مطهر حضرت رضاـ سلام‌الله عليه‌ ـ شعري است كه مي‌گويد: زيارت حضرت رضا(ع) بالاتر از 6666 حج اكبر است، شايد براي بعضي، براي عارف و عاشق حضرت رضا(ع) يك قدمش برابر 6666 حج اكبر باشد.
عايشه مي‌گويد: پيغمبر(ص) خوابيده بود كه امام حسين(ع) وارد شد؛ تا آن حضرت آمد پيامبر فرمود: اي عايشه، اين حسين در كربلا كشته مي‌شود و هركه او را زيارت كند، هر قدمي كه براي زيارتش بردارد ثواب يك حج و يك عمره دارد. عايشه مي‌گويد كه تعجب كردم و گفتم: يا رسول‌الله، ثواب يك حج و يك عمره؟ فرمودند: ثواب دو حج و دو عمره! هر چه تعجب من زيادتر مي‌شد، پيغمبر هم ثواب را بالاتر مي‌برد تا رسيد به آنجا كه فرمودند: نود حج و نود عمره! يك قدمش اين همه ثواب دارد. چرا اين‌قدر ثواب دارد؟ عمده، تحريك و تحريص است.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله ـ در خصوص همين زيارت مي‌فرمودند: «دانه مي‌ريزند تا كبوتر بگيرند». اين ثوابها و اين ترغيب‌ها و تحريصها براي اين است كه رفت‌وآمد با ائمه‌طاهرين بيشتر شود. چرا؟ براي اين‌كه جذبه‌‌‌هاي ائمه‌طاهرين ما را جذب مي‌كند، آتش محبت حسين(ع) در دل برافروخته مي‌شود و ياد اباعبدالله الحسين(ع) ما را متلاطم مي‌كند.
راجع به جلسه روضه و گريه كردن براي آقا اباعبدالله الحسين(ع) در روايات چيزهايي ديده مي‌شود كه عقل را مات مي‌كند. در همين جلسات به شما گفته بودم كه اين حرفها، كار عقل نيست و پاي عقل در اينجا لنگ است، بلكه كار عشق است. اين عارف و عاشق است كه مي‌‌تواند در عالم ملكوت سيركند. يك آدم نحوي در علوم ادبيه، يك فيزيكدان يا يك شيميست اگر بخواهد به عالم ملكوت سير كند اصلاً جاي او نيست. اين همه مصيبت كه در دنياي غرب پيدا شده تا بدانجا كه براي دنياي مادي خود، خدا را هم منكر شده‌اند از همين‌جا سرچشمه گرفته است. فكر محدود شده، وقتي فكر به اين دنيا و به عالم ماده محدود باشد معلوم است كه نمي‌تواند بالا برود. گفته‌اند: «من بكي اوابكي اوتباكا علي الحسين(ع) وجبت له‌الجنة» يعني اگر كسي براي حسين(ع) اشكي بريزد يا بگويد تا ديگران گريه كند و يا اگر گريه ندارد خود را شبيه به گريه كنندگان در آورد، بهشت بر او واجب مي‌شود. و به مضمون اين روايت، روايات زيادي داريم.
حضرت رضا(ع)، به ريان فرمودند: ريان، آهي براي حسين(ع) كشيدن، بهشت را واجب مي‌كند. ريان، گريه براي حسين(ع)ـ ولو مختصرـ تمام گناهان كوچك يا بزرگ را مي‌آمرزد.
چرا اين همه ثواب مي‌دهند؟ اين ثوابها براي گريه نيست، براي چيز ديگري است؛ براي اين است كه مي‌خواهند رابطه پيدا شود. وقتي رابطه پيدا شد، تشبه پيدا مي‌شود و وقتي تشبه پيدا شد، خواه‌ناخواه جاذبه و سازندگي پيدا مي‌شود خود را مي‌سازد و خوب ساخته مي‌شود. نظير يك سنگ معدني كه بيش از چند مثقال طلا داخل آن نيست، اگر بخواهد طلا از اين سنگ گرفته شود راهش چيست؟ اين‌كه جذبة كورة چند هزار درجه‌اي آن را بسازد.
انسان طلا دارد، انسان جرثومة عجيبي است؛ به قول اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه‌ـ: «تو خيال مي‌كني يك جثه كوچكي هستي؟ فقط سر و دست و پا و چشم داري؟ نه، عالم هستي در تو نهفته است؛ تو آني‌كه اگر خود را بشناسي، اگر جذبه‌ها ترا بگيرند، اگر بتواني پرواز كني به جايي مي‌رسي كه بجز خدا نداند. ملك نمي‌داند كه پرواز توچه مقدار است چه رسد كه حيوان بخواهد پروازت را بفهمد. نه، پرواز بالا است. كدورتها بايد از بين بروند، چگونه؟ كورة چند هزار درجه‌اي مي‌خواهد.
بهترين كوره‌ها براي ساختن انسان جذبه‌هايي است كه از اميرالمؤمنين(ع) و حسين(ع) و اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ مي‌آيد و اين جذبه‌ها از جلسه روضه مي‌آيد؛ جلسات روضه جذبه دارند.
در تاريخ اگر مطالعه كنيد مي‌بينيد كه وقتي امام صادق(ع) شاعري مانند كميت، دعبل خزاعي را پيدا مي‌كردند، يك جلسه تشكيل مي‌دادند و اگر خفقان نبود اصحاب را جمع مي‌كردند و جلسه روضه برپا مي‌كردند و از شاعر مي‌خواستند كه شعر بخواند، بعد گريه مي‌كردند. آنها خجالت مي‌كشيدند كه در حضور امام صادق(ع) شعر را با آواز بخوانند و شعر را ساده مي‌خواندند. امام مي‌فرمود: سوزناك و با آواز بخوانيد تا گريه كنند. وقتي شعر تمام مي‌شد مي‌فرمودند: بازهم بخوان. چرا؟ در اين مورد اتفاقاً يك روايت و دو روايت و ده روايت نداريم؛ در بارة حضرت سجاد(ع)، حضرت باقر(ع)، امام صادق(ع)، امام موسي كاظم(ع)، حضرت رضا(ع) و حضرت ولي‌عصرـ عجل‌الله تعالي فرجه الشريف ـ هم داريم و سفارش هم فرموده‌اند. علت اين است كه اين جلسات گرچه كوچك باشند رابطه هستند، جذبه دارند، تشبه مي‌دهند، نظير كوره كه سنگ معدني را مي‌سازد انسان را مي‌سازند كدورتهاي انسان را مي‌برند و طلايش را نمايان مي‌سازد.
بنابراين، بهترين راه براي اين‌كه انسان راهي مودتي و محبتي نسبت به اهل‌بيت پيدا كند، رفت‌وآمد با ائمه‌طاهرين است. رفت‌وآمد با ائمه‌اطهار يعني برقراركردن رابطه. لذا از همه شما تقاضا دارم بعد از نماز يك زيارت ولو مختصر بخوانيد.
در ميان شيعه مرسوم شده كه زيارت حضرت رضا(ع) را مي‌خوانند زيرا ما در پناه حضرت رضا(ع) هستيم؛ زيارت امام حسين(ع) مي‌خوانند، براي اين‌كه در اين مورد زياد سفارش شده؛ زيارت امام زمان(عج) مي‌خوانند، براي اين‌كه الآن ولي نعمت و واسطه فيض هستند. همه براي برقراري رابطه است و انسان با خواندن اين زيارات، هر صبح كه مي‌خواهد از خانه خارج شود، رابطه برقرار مي‌كند.
اگر مي‌توانيد، زيارت جامعه را زياد بخوانيد. مخصوصاً اگر كسي بتواند زيارت جامعه را با توجه به معنايش بخواند جذبه‌هاي عجيبي دارد، بنابراين هر شب به اين وسيله رابطه‌تان را برقرار كنيد.
خيال نكنيد كه اين كارهاي عوامانه كه در ميان شيعه است ريشه ندارد؛ نه ريشه محكمي هم دارد. بعضي اوقات چيزهايي را خرافه حساب مي‌كنيم ولي وقتي از نظر فلسفه و عرفان و از نظر جذبه انسان مطالعه مي‌كنيم مي‌بينيم كه چه ريشه‌هايي دارد و ما از آن غفلت داريم.
ما معمولاً با كلمه «ياعلي» بزرگ شديم و اين امر، ريشه دارد؛ اين‌كه مي‌خواستند و مي‌خواهند اين كلمه را از ما بگيرند دست استعمار است. سعودي روي موضوع خيلي حساسيت دارد و آن را شرك مي‌داند.
اصولاً وقتي ريشه‌يابي كنيم مي‌بينيم كه وهابيگري (مذهبي كه اكنون در مكه حكمفرما است) بهائيگري و قاديانيگري هر سه يكدفعه توسط انگليس، يكي در سعودي، يكي در ايران و ديگري در هند پيدا شده‌اند.
وقتي مي‌خواهند قبر پيغمبر(ص) را ببوسند، مي‌گويند «شرك» است. افرادي‌كه به مكه مشرف شده‌اند مي‌دانند كه بلند‌گو از صبح تا شب تكرار مي‌كند: زيارت خواندن شرك است، بوسيدن حرم شرك است، توجه به هر قبري شرك است و مواظب باشيد كه مشرك نباشيد. گرچه بلندگو از يك حكومت به اصطلاح اسلامي است ولي اگر ريشه‌يابي كنيم مي‌بينيم كه اين بلندگوي انگليس است كه در آنجا كار مي‌كند.
ابن‌تيميه خيال مي‌كرد توحيد يعني اقرار به اين‌كه وقتي پيامبر وفات نمود يك عصا با پيامبري كه فوت كرده تفاوت ندارد. آنها خيال مي‌كنند كه روي تربت اباعبدالله سجده كردن شرك است.
ما از آنها توقع نداريم كه بفهمند يعني‌ چه؛ از انگليس و امثال آن هم توقعي نيست زيرا آنها مي‌خواستند اين ريشه را بكنند ولي ما با اسم «ياعلي» متولد شده‌ايم؛ مادرمان با اسم «ياعلي» ما را شير داده و با اسم «ياعلي» ما را راه برده است و بالأخره با اسم «ياعلي» داريم زندگي مي‌كنيم. همين گفتن «ياعلي» است كه جذبه دارد، سازندگي دارد، حرارت در دل ايجاد مي‌كند و نحوه‌اي رفت‌وآمد با ائمه‌طاهرين است و محبتي كه از اهلبيت در دل ايرانيها است (و در هيچ‌ كجا نيست) از همين راه‌ها بوجود آمده است؛ از همين «ياعلي»ها، از همين طوافها به دور قبر حضرت رضاـ سلام‌الله عليه ـ و داد وفرياد كردنها و از همين ديوانه شدن‌ها در شب عاشورا است و بالاخره اين محبت، خود يك جذبه است. لذا كسي روشنفكري نكند كه همين روشنفكري‌ها است كه براي او و جامعه‌اش ضرر دارد. مخصوصاً يك مدير يا يك معلم روشنفكري نكند و جمله‌اي بگويد كه اين جمله ريشة خود و بچه‌هايش را بسوزاند. كار، كار عشق است و مربوط به فقه و علم و عقل نيست.
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي چوبين سخت بي‌تمكين بود

بايد ديد كه اين كارها را ذوق و عرفان مي‌پسندد يا نه؟ و بواسطه اين شيفتگي‌هاي شيعه، كار بدين‌ جا رسيد كه سقيفه بني‌ساعده تشكيل شد و در آنجا تصميم گرفته شد كه شيعه را بكوبند و نابود كنند. در نتيجه محسن را كشتند، زهراـ سلام‌الله عليهاـ را شهيد كردند، قضيه مالك‌بن نوبره جلو آمد و چندين هزار نفر را كشتند، قضيه كربلا جلو آمد و حتي مي‌خواستند زنها و بچه‌ها را آتش بزنند و نابود كنند تا شيعه نابود شود، ولي نشد. جنگ حره را در مدينه براه انداختند و خونريزي شد، بعد هم بني‌عباس روي كار آمدند و كارهايي كه آنها علني مي‌كردند، بني‌عباس در زندان و به‌طور مخفي انجام مي‌دادند.
اما شيعه روزبروز منسجم‌تر شد؛ اول114 نفر بودند، بعد ده هزار نفر شدند، اينها از كجا پيدا شدند؟ حجاج‌بن‌يوسف 000/120 نفر از آنها را كشت؛ يكي از سرلشكرهاي معاويه در يكي از مسافرتهايش000/30 نفر از شيعه را به‌طور دسته‌جمعي كشت؛ پستانها را مي‌بريدند، سرها مي‌بريدند، بچه‌ها را در مقابل مادرهايشان به ديوار مي‌زدند تا مادران دست از دوش خود بردارند و شيعه كوبيده شود اما شيعه كوبيده نشد و بلكه روزبروز منسجم‌تر و بيشتر شد تا بدانجا رسيد كه دنياي روز از شيعه مبهوت شده است و البته از عوام مبهوت مانده نه از شما معلمها و من طلبه. دنياي روز از جوانهاي عزيز در جبهه مات است كه كشته مي‌شوند اما جبهه‌ها روزبروز زيادتر مي‌شود. جبهه اسلحه ندارد ولي همين‌طور پيش مي‌رود.
دنيا به قدري شيعه را تهديد مي‌كند كه اگر يك هزارم اين تهديد بر آمريكا مي‌شد، همان روزها آمريكا باخته بود، و اگر يك هزارم آن براي شوروي بود، ساكت شده بود.
جوانان و مردم ما بجاي اين‌كه از اين همه ارعابها بترسند، به اين حرفها پوزخند مي‌زنند. اين از كجا پيدا شد؟ از شما معلمها نيست؛ شما با عقل حرف مي‌زنيد. از من طلبه هم نيست؛ ما عقلي و علمي حرف مي‌زنيم. كار، كار عشق است و مربوط به مدرسه و فقه و فلسفه نيست. جذبه‌هاست كه در ميدان و جبهه‌ها دارد كار مي‌كند، اميد به قبر اباعبدالله‌الحسين است كه جبهه‌ها را گرم نگه مي‌دارد.
حسين(ع)، كربلايش دو ساعت چندين هزار نفر را با آن‌همه تجهيزات وادار به عقب‌نشيني مي‌كند. اينها حساب دارد. رمز «يافاطمه» خرمشهر را آزاد كرد آيا فكر كرده‌ايد كه آزادشدن خرمشهر يعني چه؟ از نظر جنگ معقول نبود كه آنها را از خاك ايران بيرون كنند. چه شد؟ مگر نگفته بود اگر فلان جا را گرفتند من كليد بصره را مي‌دهم؟ خيال نكنيد اغراق بود و لاف زده است؛ راستي اين‌طور است. هيچ‌كس تخيل نمي‌كرد كه اين‌چنين بشود؛ چه شد؟
رمز يا فاطمه عامل اين عشق، ذوق و جذبه است. خيال نشود كتابهائي‌كه براي ليلي و مجنون و امثال آن نوشته‌اند همه خرافه است. خير! جامعه‌شناسان مي‌گويند كه اگر مي‌خواهيد جامعه‌اي را بشناسيد، از مثالهايش بشناسيد؛ مثالهاي جامعه آيينه فكر جامعه است. مثلاً كتاب «كليله‌ودمنه» كه مسائل را در قالب مثالها و داستان بيان مي‌كند فكر جامعه را نشان مي‌دهد.
آن عاشق كه كوه را كند تا با ايجاد كانالي، شير را به معشوق خود برساند اگرچه اصل قضيه واقعيت ندارد، ولي معنايش اين است كه عاشق مي‌تواند چنين كاري را انجام دهد.
اين‌كه مي‌گويند: «نمي‌توانم، نمي‌دانم و نمي‌شود در قاموس انسان راه ندارد» درست است، اما نه از راه كار، نه از راه عقل بلكه از راه عشق، از راه ذوق و عرفان.
نحوة وجودي بشر اين است كه اگر ذوق و عشق به كاري پيدا كرد ديگر «نمي‌دانم»، «نمي‌توانم» و «نمي‌شود» برايش مفهومي ندارد.
اگر به اين جوانهاي در جبهه بگويند «نمي‌شود»، توجهي ندارند و بلكه براي رفتن صف مي‌كشند. اين را اگر به آمريكا بگويند مي‌خندد و نمي‌تواند بفهمد. آيا اين كار عقل است؟ نه، عقل مي‌گويد مرو!
قضيه كربلا را با عقل و علم كه نمي‌شود تفسيركرد؛ اشتباه بزرگي كه واقع شده همين است كه مي‌خواهند با عقل بررسي كنند. مثل اين‌كه واقع شده همين است كه مي‌خواهند با عقل بررسي كنند. مثل اين است كه بخواهيد براي اندازه‌گيري پارچه، به جاي متر از فرمول شيمي استفاده كنيد؛ نمي‌شود. هر چيزي براي خود حدي دارد و راه حل‌شدن قضيه كربلا عقل نيست، علم نيست؛ راهش عشق است، راهش ذوق و عرفان است.
مسائل جبهه‌ها را از راه علم نمي‌شود تفسير كرد؛ از راه دنياي روز (كه مات اين مسئله هستند) نمي‌شود توجيه كرد. پس از چه راهي حل مي‌شود؟ از راه عشق، ذوق و اميد به كربلا. آري اميد به كربلا حلش مي‌كند؛ ديگر سيم خاردار نمي‌تواند مانع شود. در مقابل عشق چه چيزي مي‌تواند مانع شود؟ عاشق مي‌گويد: معشوق من، برايت شير مي‌آورم ولو با كندن كانال با دستهايم از اين طرف كوه و بازكردن راه به آن‌طرف باشد!
مي‌شود يا نه؟ عقل مي‌گويد نه تجربه مي‌گويد نه اما عشق مي‌گويد بله مي‌شود و حتماً مي‌شود، براي اين‌كه «نمي‌دانم»، «نمي‌توانم» و «نمي‌شود» در قاموس عشق انسان راه ندارد.
اگر قرآن مي‌فرمايد: «قل لااسئلكم عليه اجراً الاّ المودّة في القربي» براي اين است كه مي‌خواهد جبهه را درست كند و چنين جوانهايي را تحويل جامعه بدهد.
اگر بيش از سي روايت مي‌گويد: «بني‌الاسلام علي خمس: الصلوة والصوم والزكاة والحج والولاية ومانودي شيءٍ مثل مانودي بالولاية»، از همه‌چيز واجب‌تر، دوستي فاطمه زهرا و حسين وعلي(ع) است براي اين است كه مي‌بيند با وجود اين‌كه همه واجبات سازندگي دارد، اما هيچ واجبي مثل محبت اهل‌بيت سازندگي ندارد.
شما چون ذوق و عشق داريد، مثل ماهي درون آب هستيد و متوجه عمق مسئله تحريم اقتصادي نيستيد. مگر كار كوچكي بود؟ شما كه تاريخ مطالع كرده‌ايد مي‌دانيد كه با وجود انقلاب در كشور، چه مصيبتهائي در داخل كشور انقلاب كرده ايجاد شده است. مگر در انقلاب اكتبر شوروي نبود كه در سال سوم انقلاب مردم گربه خوردند؟ مگر در انقلاب اكتبر شوروي نبود كه استالين بيش از6 ميليون نفر غيرنظامي را كشت؟ پس چرا در اينجا گربه نخوردند؟ چرا مردم با وجود اين‌همه كمبودها ساختند؟
معمولاً كساني نق مي‌زنند كه فرزندان آنها در جبهه نيستند، صدمه‌اي براي انقلاب نكشيدند و نخواهند كشيد. آن‌كه نق مي‌زند، نه خود به جبهه رفته و نه حاضر است براي جبهه چيزي بدهد. اما آن‌كه شهيد داده اگر چيزي به او نرسد، مي‌سازد. آن‌هم كه پول مي‌دهد ورشكست شده اما همه‌چيز در راه انقلاب. چرا؟ چون عشق و ذوق است؛ خواه‌ناخواه اين‌چنين مي‌شود.
خلاصه گفتار اين شد كه رفت‌وآمد با ائمه‌طاهرين(ع) نظير شركت در مجالس روضه، شنيدن سخنان اهل‌بيت، اسم «ياعلي» بر سرزبان بودن، تأثر پيداكردن در عزاي اهل‌بيت(ع)، خوشحالي در عيدهاي مربوط به اهل‌بيت، زيارت كردن از دور يا نزديك، رابطه پيداكردن از دور يا نزديك، توسل پيداكرن به اهل‌بيت، در بن‌بستها از آقا امام زمان ـ عليه‌السلام‌ـ چيز خواستن و به او التماس كردن همه موجب رابطه است؛ رابطه هم موجب جذبه است؛ جذبه، انسان را خوب مي‌سازد و اگر دشمن هم مي‌خواهد جلوي اين رفت‌وآمدها را بگيرد همه براي اين است كه درك كرده كه اين رفت‌وآمدها جذبه مي‌دهد و جذبه آتش مي‌شود.
در مجلس سناي آمريكا گفته شد: شيعه نگوييد؛ بگوييد بمب! اين آتش از كجا پيدا شد؟ از جذبه‌هاي حسين(ع) و زهرا(ع)؛ از همين گريه‌ها و همين «ياعلي»ها.
اگر محبت اهل‌بيت را مي‌خواهيد هميشه بياد اهل‌بيت باشيد؛ اگر دنيا و آخرت مي‌خواهيد حسين(ع) و اگر مي‌خواهيد داراي جذبه باشيد اهل‌بيت.
آدم نبايد خشك باشد؛ آدم‌هاي خشك مثل غربي‌ها خيلي به حيوانات شباهت دارند. شما فكر كنيد دنياي غرب علم و تمدن دارد؛ معلوم نيست كه اين‌همه براي چيست؟ خوب بخورد، خوب بياشامد، خوب استراحت كند و زندگي مرفه داشته باشد؛ يك الاغ هم همين‌طور است. بالاترين سعادت براي يك الاغ همين است كه خوب بخورد، بنوشد، استراحت كند و خوب اطفاء شهوت كند؛ به اين الاغ سعادتمند مي‌گويند. آدم چه؟ آدم اين نيست كه خوب بخورد، بياشامد، استراحت كند و در رفاه باشد زيرا اين آدم، منجر به آمريكا مي‌شود كه هر مملكتي را ضعيف ديد مثل زالو آن را مي‌مكد؛ اگر آن مملكت مكيدن را قبول كرد كه هيچ، والا نابودش مي‌كند.
علمي كه نتيجه‌اش رفاه و سعادت باشد آثارش اين مي‌شود.
شما مي‌دانيد كه شوروي از نظر تمدن عالي است، اما در چه‌چيز عالي است؟ در اين‌كه موشك بسازد و اين بالاخره به بعد حيواني انسان برمي‌گردد.
دنياي روز از نظر علم عالي است اما از نظر بعد حيواني عالي است، بعد معنوي اصلاً در او نيست؛ نه ذوق دارد، نه عرفان و نه عشق. اگر عشقي هم داشته باشد عشق حيواني براي اطفاء شهوت است، عشق مجازي است، غريزه جنسي است كه طغيان كرده وبه شكل عشق درآمده است.
اما ايراني است كه حسين(ع) دارد: «انّ للحسين في قلوب المؤمنين حرارة لاتبرد ابداً»، آتشي در دل شيعه است كه آتش حسين است، آتش جذبه‌ها است؛ لذتهاي بعد معنوي، عشق به خدا و مقام لقا است. انسان حاضر است پشت به دنيا بزند براي يك لحظه خلوت با خدا و به قول قرآن شريف:
«فلاتعلم نفس ما اخفي لهم من قرة اعين».
اين آيه شريفه مي‌گويد كه آمريكا چه مي‌داند كه لذت زيارت حضرت‌ رضا(ع) يعني‌ چه؟ شوروي چه مي‌فهمد كه در دل شب «سبوح قدوس»‌ با دل عاشق چه مي‌كند؟ و اگر لذتي است، همين جذبه‌ها است.
بحث ناقص ماند، انشاءالله در جلسه آينده بازهم در اين رابطه با شما صحبت خواهم كرد.

گفتار چهارم:
محبت اهلبيت(ع) ]4[
اعوذ بالله من الشّيطان الرّجيم. بسم‌الله الرحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري واحلل عقدةً من لساني، يفقهوا قولي.
بحث درباره وجوب مودت بود، يعني از نظر اسلام و روايات اهل‌بيت و از نظر قرآن بدست آورديم كه محبت‌ اهل‌بيت يكي از واجبات در اسلام، بلكه از اوجب واجبات است.
جلسه گذشته، بحث اين بود كه محبت امري قهري است و دست ما نيست. انسان بعضي اوقات مي‌خواهد كسي را دوست بدارد اما او حاكم بردلش نمي‌شود، بدل نمي‌چسبد و نمي‌شود او را دوست داشت. چنانچه گاهي اتفاق مي‌افتد كه كسي را زياد دوست داريد و از فراق او ناراحت هستيد و مي‌خواهيد كه محبت او را نداشته باشيد يا لااقل محبت شديد به او نداشته باشيد اما نمي‌شود. لذا محبت امري قهري است و وقتي امري قهري شد، پس چگونه در اسلام از اوجب واجبات شمرده مي‌شود؟ از اين جهت، بحث اين بود كه چه كنيم تا محبت اهل‌بيت را بدست آوريم؟ در آن جلسه گفته شد كه پيدا شدن محبت دو راه دارد: يكي راه علمي و ديگري راه عملي. درباره راه عملي، هفته گذشته راهي را نشان دادم و گفتم اگر كسي با ائمه‌طاهرين رفت‌وآمد داشته باشد، جذبه عترت او را مي‌گيرد. چنان‌كه اگر شما بخواهيد به كسي محبت پيدا كنيد، با رفت‌وآمد با او، هديه دادن و هديه گرفتن از او و احترام متقابل، محبت زياد مي‌شود.
انسان اگر رفت‌وآمد با ائمه‌طاهرين پيدا كند، به اين معني كه براي زيارت ائمه به حرم مطهر آنان برود و از دوريا نزديك رابطه با ائمه‌طاهرين پيدا كند، همين رابطه‌ها جذبه دارد و كم‌كم جذبه محبت به دل مي‌آيد و بعضي اوقات آن‌چنان مي‌شود كه انسان عاشق حسين و امام زمان ـ عليهم‌السلام ـ مي‌شود، اسم امام زمان(ع) او را متلاطم مي‌كند و وقتي جذبه آمد، محبت شديد مي‌آيد.
راه ديگري كه موضوع بحث امشب است و آن‌هم راه عملي است، رابطه با خدا است. اگر كسي رابطه‌اش با خدا محكم شود محبت اهل‌بيت و شناخت ائمه‌طاهرين پيدا مي‌كند، و جذبه‌هايي از عترت به دل او مي‌آيد و محبتش به اهل‌بيت زياد مي‌شود.
سال گذشته بحثي با شما در خصوص ايمان عاطفي و ايمان برهاني داشتم؛ گفتم كه ايمان گاهي عقل را ساكت مي‌كند اما مربوط به دل نيست و كاربردي هم ندارد، نظير اين‌كه شما كتابهاي اعتقادي را مطالعه كنيد، براهين راجع به الوهيت و وحدانيت حق را پيدا كنيد و بواسطه برهان معتقد به خدا شويد؛ مثلاً برهان نظم كه قرآن شريف روي آن پافشاري دارد و در كتابهاي فلسفي و اعتقادي هم ديده مي‌شود، به ما مي‌گويد كه خدا هست و انصافاً برهان خوبي است و سال گذشته مقداري در مورد اين برهان با شما صحبت كردم. برهان صديقين هم برهاني است كه مرحوم صدرالمتألهين ـ عليه‌الرحمه ـ در اسفار دارد و شاگردان ايشان هم به اين برهان سروصورتي دادند و شايد بهترين دليل براي اثبات صانع و واجب‌الوجود باشد. وبالأخره براي اثبات واجب‌الوجود، دلايل زياد است. اين براهين، يعني چه برهان نظم، چه برهان صديقين، چه برهان حدوث و چه برهان امكان، عقل انسان را ساكت و سيراب مي‌كنند.
عقلي كه تشنه الوهيت است بواسطه برهان سيراب و ساكت مي‌شود و مي‌فهمد كه خدا در اين جهان هست؛ اين علم است، يعني بواسطه علم خدا را شناخته است.
ممكن است كسي از نظر علم خدا را شناخته باشد، يعني عقل او باور كرده باشد كه خدا هست اما دل باور نكرده باشد و هنوز شك و تخيل و وسوسه در دل باشد.
الآن، شايد در هفته يكي دو نفرـ چه از آقايان طلاب و چه از غيرطلاب ـ از من سؤال مي‌كنند كه مثلاً شك كرديم كه خدا هست يا نه، چه كنيم؟ با فرض اين‌كه آنها يقين به وجود خدا دارند يعني عقل مي‌گويد خدا هست و باور كرده كه خدايي در اين جهان وجود دارد اما تخيلات و وسوسه‌ها و شكها براي او پيش مي‌آيد و درصدر اسلام هم اين‌چنين بوده است.
در روايات مي‌خوانيم كه رفع اين شكلها بواسطه دو چيز است: يكي اين‌كه وقتي شك پيش آمد به آن اهميتي ندهد و آن را دور بيندازد و ديگر اين‌كه با «لااله الاّ الله» و «لاحول و لاقوة الاّ بالله» نيرو بگيرد تا كم‌كم اين وسوسه و تخيل از بين برود.
بالأخره علم مربوط به عقل است، مربوط به اين است كه عقل باور كند و ساكت شود اما علم نمي‌تواند دل را سيراب كند وكاري كند كه دل اطمينان و سكونت پيدا كند. اين قسمت را «ايمان علمي يا برهاني» نامگذاري مي‌كنيم.
اما گاهي انسان براهين دور و تسلسل، حدوث و امكان، صديقين و نظم ندارد و بي‌سواد است؛ به دنبال اين براهين نيز نبوده اما دل باور كرده كه خدا هست و به آنجا رسيده كه هميشه خود را در محضر خدا مي‌بيند. و به عبارت ديگر اگر بخواهيم اين جمله را در يك قالب عرفاني بريزيم، نظير آدم تشنه كه آب خورده و سيراب شده و درك كرده است سيرابي را، او هم خدا را درك كرده است. دل سيراب مي‌شود و خدا را مي‌بيند و او را درك مي‌كند.
همان جمله‌اي كه امام حسين(ع) در دعاي عرفه دارد اميرالمؤمنين(ع) هم دارد و از بعضي از ائمه‌طاهرين ـ عليهم‌السلام ـ نقل شده كه مي‌فرمايد: «عميت عين لاتراه»، كورباد آن چشمي كه خدا را نبيند؛ يعني بدابه حال انساني كه فطرش مرده باشد و نتواند خدا را درك كند. نظير آدم تشنه كه درك مي‌كند تشنگي را؛ اين نوع كودك، درك فطري با ايمان عاطفي است. اين ايمان عاطفي مربوط به علم نيست يعني برهان نظم نمي‌تواند اين حالت را براي انسان بياورد؛ اسفار ملاصدرا و نصوص‌الحكم نمي‌توانند اين حالت را در انسان ايجاد كنند؛ كتابهاي اعتقادي (چه قديم و چه جديد) نمي‌توانند اين حالت را براي انسان بياورند. چه چيزي مي‌تواند اين حالت را براي انسان بياورد؟ فقط وفقط رابطه با خدا؛ نماز شب مي‌تواند اين حالت را براي انسان بياورد؛ نماز اول وقت اين حالت را براي انسان مي‌آورد؛ وقتي واجبي جلو آمد، اگر انسان تلاطمي دروني پيدا كند و اهميت به واجبات اسلام بدهد اين حالت براي انسان ايجاد مي‌شود؛ يادخدا، ذكر خدا و مخصوصاً دعا در دل شب اين حالت را براي انسان مي‌آورد.
قرآن مي‌فرمايد: اين حالت يعني ايمان عاطفي، درك فطرت، بيدار شدن فطرت و يافتن خداـ نظير آدم تشنه كه مي‌يابد تشنگي راـ فقط و فقط مرهون رابطه با من (خدا) است؛ «الا بذكرالله تطمئن القلوب»، يعني اگر مي‌خواهيد دل باور كند هيچ چاره‌اي جز رابطه با خدا نداريد. كتاب و فلسفه و عرفان و فقه و اصول و معارف‌اسلامي نمي‌توانند ايمان عاطفي بياورند و نمي‌توانند كاري كنند كه دل باور كند و فطرت بيدار شود؛ فقط راهش رابطه با خدا است. آنها كه با ادبيات آشنايي دارند متوجه هستند كه در آيه «الا بذكرالله تطمئن القلوب» دو تأكيد انحصاري وجود دارد: يكي «الا» كه خود تأكيد است و ديگر مقدم‌شدن «بذكرالله» كه جارومجرور است.
اصولاً روي قواعد معمولي بايد بگوييد: «الاتطمئن القلوب بذكرالله»؛ بقول طلبه‌ها «تقدم ماهو حقه التأخير، يفيدالحصر». اين آيه شريفه با اين جمله كوتاه اما خيلي رسايش به ما مي‌گويد كه اگر كسي بخواهد باور كند كه خدا، معاد، نبوت و قرآني هست و اگر كسي بخواهد امامت را باور كند فقط و فقط راهش رابطه با خدا است. هرچه رابطه با خدا محكم‌تر شود، اين ايمان بيشتر مي‌شود. و به قول ما طلبه‌ها «مقول به تشكيك» است، يعني مثل نور است؛ لامپ 25شمعي داريم تا لامپ چندين هزار شمعي. همه اينها نور است اما مراتب دارد. اگر كسي براستي بخواهد دل او را نور خدا بگيرد و خدا بردل او حاكم شود و حكومت خدا و قيموميت او را در عالم هستي ببيند و نه با چشم ظاهر كه با دل ببيند، هرچه رابطه‌اش با خدا محكمتر باشد اين حالت در او بيشتر پيدا مي‌شود.
دل، جاي خدا است. در روايات قدسي مي‌خوانيم: «لايسعني ارضي ولاسمائي ولكن يسعني قلب عبدي المؤمن»، يعني من جا ندارم، عالم نمي‌تواند جاي من باشد، عالم وابسته به من است اما اگر كسي بخواهد براي من جا پيدا كند، دل مؤمن جاي من است؛ «قلب المؤمن عرش الرحمن»، عرش خدا دل مؤمن است، يعني مؤمن مي‌تواند كاري كند كه خدا بردل او حكومت داشته باشد. چه كسي مي‌تواند؟ كسي‌كه طاغوت و بتها را از دل بيرون كند.
در آيه‌الكرسي مي‌خوانيم: «الله ولي‌الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور».
يعني خدا حكومت بردل دارد. «ولي» در اينجا به معني سرپرست است يعني سرپرست بردل است. وقتي خدا بردل مؤمن حكومت داشت ظلمتها، اضطراب خاطرها، نگرانيها، ترسها، غم‌ وغصه‌ها و صفات رذيله يكي پس از ديگري مي‌رود؛ اين بتها و غاصبها مي‌روند و صاحب‌خانه مي‌آيد. صاحب‌خانه كيست؟ خدا صاحب‌خانه بردل حكومت مي‌كند. «والذين كفروا اولياءهم الطاغوت»، اما آنهايي‌كه رابطه با خدا ندارند، آنها كه نتوانستند طاغوتها را بيرون كنند دلشان ملوك‌الطوايفي است؛ در دلشان يك حاكم نيست و طاغوتها بردل آنها حكومت مي‌كنند.
ملوك‌الطوايفي يعني در هر ده يا شهري كسي خود را حاكم مي‌داند. دل انسان گاهي اين‌چنين مي‌شود؛ يك گوشه‌اش پول‌پرستي و گوشه ديگرش رياست‌طلبي است يعني رياست بردلش حكمفرماست. «مي‌برد آنجا كه خاطرخواه اوست». او را تا بدانجا مي‌رساند كه براي رياست‌طلبي حاضر است دنيا را بكشد، جهان را نابود كند و حتي تئوري و فرضيه مي‌دهد و مي‌گويد كه اگر بتواني بر جهان حكومت كني و جهان را نابود كني، بايد بكني!
خدا نكند انسان پول‌پرست شود، كه اگر شد ديگر «مي‌برد آنجا كه خاطرخواه اوست»؛ اين بت ديگر بردل او حكومت مي‌كند و وقتي اين بت بردلش حكومت داشت، ديگر رأفتها و عاطفه‌ها همه و همه فداي همين پول‌پرستي مي‌شود.
يك زن مجسمه عاطفه است يعني اگر عاطفه را مجسم كنند، يك زن مي‌شود. اگر خداي نخواسته صفت رذيله‌اي بردل انسان حكومت كند، پول‌پرست باشد، رياست‌طلب، بخيل و قسي القلب باشد، به اينجا مي‌رسد كه به قول يك نويسنده، دختري در دم مرگ بود؛ پيرزن بدبختي بالاي سرش آمده بود تا دختر بميرد و او چشمانش را ببندد. دختر نامزد داشت و انگشتري نامزدي هم در دستش بود. يك وقت متوجه شدند كه اين دختر در حال مرگ ـ در حالي‌كه پدرومادر و سايرين براي دختر گريه مي‌كنند. مي‌گويد: بگذار تا من بميرم بعداً درآ‎ور! از اين حرف دختر چيزي نمي‌فهميدند، يكدفعه متوجه شدند كه اين پيرزن بدبخت مي‌خواهد انگشتري نامزدي دختر را بدزدد و او چون به نامزد و انگشتري نامزدش علاقه داشت به پيرزن التماس مي‌كرد كه صبر كن من الآن مي‌ميرم، وقتي مردم آن‌وقت انگشتر را درآور! حالا زنده هستم و به اين انگشتر علاقه دارم. اما پيرزن به التماس اين دختر خانم اعتنايي نداشت و بالاخره انگشتر را در آورد. او حاضر است انگشت را هم ببرد، چه رسد به اين‌كه به التماس او توجهي بكند.
اگر به دنياي روز توجه كنيد مي‌بينيد كه بچه را روي دست مادر پودر مي‌كنند. براي چه؟ براي پول نفت!
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله ـ مي‌فرمودند: در مرحله اولي كه مرا گرفته و مي‌بردند، مي‌لرزيدند؛ من به آنها تسلي مي‌دادم و مي‌گفتم كه چرا مي‌ترسيد؟ ترس ندارد! و مي‌فرمودند: به آنجا كه نفت است رسيديم؛ يكي از ساواكيها از من پرسيد: آقا اينجا كجاست؟ من گفتم: اينجا آنجاست كه الآن مزاحم من و تو است! يعني آمريكا به اين نفت نگاه مي‌كند شوروي به زيرزمين و نفت آن نگاه مي‌كند لذا حاضر است بچه سردست مادر را پودر كند تا شايد او ساكت شود و نفت به مرور زمان به او برسد.
دنياي روز را مي‌بينيم كه چه جنايتها مي‌كند؛ الآن دنياي روز براي جنايت گردش مي‌كند. چرا؟ چون رياست‌پرست است، پول‌پرست است و خدا نكند صفت رذيله يا بتي بردل حكومت كند.
لذا قرآن شريف مي‌فرمايد: «والذين كفروا اولياءهم الطاغوت» ، آنها كه خدا بردلشان حكومت ندارد، ديگر دلشان ملوك‌الطوايفي است، بتها بردلشان حكومت دارد؛ وقتي هم بتها بردل حكومت داشت چه مي‌شود؟ «يخرجونهم من النور الي الظلمات» ، ديگر نور مي‌رود ديگر آن حالي‌كه بايد براي اين دل پيدا شود يعني حال اطمينان، سكونت، باور كردن و يافتن خدا مي‌رود و به جاي آنها چه مي‌آيد؟ ظلمتها! آن‌هم نه يك ظلمت؛ ظلمت پول‌پرستي، رياست‌طلبي، حسادت، دلهره، اضطراب خاطر، نگراني و غم و غصه. دل يكپارچه شك و وسوسه و تخيل و ترديد مي‌شود و به فرموده قرآن كريم: «لايزال بنيانهم الذي بنوا ريبة في قلوبهم الا ان تقطّع قلوبهم» ، دل پر از ظلمت است؛ اين دل پاره‌پاره مي‌شود و بالاخره هم به جايي نمي‌رسد.
بنابراين، اگر كسي بخواهد دلش باور كند كه خدا هست و محبت خدا در دل او بيايد و بخواهد باور كند كه پيغمبر(ص) هست و محبت پيغمبر(ص) در دل او ايجاد شود و جذبه قرآن او را بگيرد، بايد به اين آيه شريفه توجه كند: «قدجائكم من الله نوروكتاب مبين، يهدي‌به الله من اتّبع رضوانه سبل السلام» ، يعني اگر مي‌خواهيد كه جذبه قرآن شما را بگيرد بايد كاري كنيد كه خدا از شما راضي باشد و شما هم از خدا راضي باشيد. وقتي خدا از تو راضي شد، جذبه قرآن ترا مي‌گيرد، محبت قرآن در دل تو ريخته مي‌شود و ديگر حاضر هستي از اول شب تا به صبح نخوابي براي اين‌كه در اتاق تو قرآن وجود دارد.
راجع به بزرگي نقل مي‌كنند كه در جايي مهمان بود؛ خواست استراحت كند، ديد قرآن در آن اتاق است لذا نخوابيد و تا صبح دوزانو در آن اتاق نشست!
استاد بزرگوارما، مرحوم آيه‌الله بروجردي ـ رحمه‌الله‌عليه ـ از استادشان مرحوم آقا ميرزا عبدالمعالي (كه از علماي بزرگ اصفهان و آدمي ولايتي و با حال بود) نقل مي‌كردند كه استادم مي‌گفتند: «اگر قلمي كه با آن روايت اهل‌بيت را نوشته باشند، در اتاقي باشد، من در آن اتاق نمي‌خوابم!»
اينها جذبه است و اين را زود به كسي نمي‌دهند. وقتي جذبه اهل‌بيت بيايد ديگر انسان نه فقط اهل‌بيت را دوست دارد، بلكه شيعيانشان را هم دوست دارد؛ ديگر غيبت نمي‌كند زيرا غيبت شيعه علي‌(ع) غيبت خود اميرالمؤمنين(ع) است. و به قول عوام «هركه گوش را دوست دارد، گوشواره را هم دوست دارد.» وقتي‌ كسي حسين(ع) را دوست بدارد، معني ندارد كه شيعة حسين(ع) را دوست نداشته باشد يا به شيعة حسين(ع) تهمت بزند. وقتي امام زمان(عج) را دوست داشته باشد، معني ندارد تقلب و احتكار و گرانفروشي كند. به چه كسي مي‌خواهد گرانفروشي كند؟ به شيعه امام زمان(عج)؟ اين معنا ندارد. وقتي جذبه امام زمان(عج) بيايد، ديگر نه فقط خود امام زمان(ع) را دوست مي‌دارد، بلكه شيعيان او را هم دوست دارد و در مقابل آنها تسليم است. «سلامٌ‌ عليكم» يعني‌ چه؟ اسلام از سلم است و اين يعني چه؟ يعني مسلمان در مقابل مسلمان بايد تسليم و باصفا باشد. دورويي با مسلمان معني ندارد. بله، اگر انسان از نظر عقل مسلمان باشد يعني بتواند برهان بياورد كه اسلام درست است، قرآن درست است، پيغمبر هست و خدا هست، اين مسلماني خوب است ولي كاربرد ندارد. در زندگي اين نوع مسلمان گناه هم فراوان است، با شيعيان اميرالمؤمنين(ع) هم نمي‌سازد. اما اگر كسي از نظر دل شيعة علي‌(ع) باشد و جذبه علي(ع) او را گرفته باشد و نور اميرالمؤمنين(ع) كه ادامه نور خدا است در دل ريخته شده باشد با توجه به اين‌كه امامت ادامه همان «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور» است، دل خدا را باور كرده است؛ دل علي را باور كرده است؛ دل درك كرده خدا و علي(ع) را، آن‌طور كه آدم تشنه درك كردهم تشنگي را. پس اين چنين آدم يا اصلاً گناه نمي‌كند و يا به ندرت مرتكب گناه مي‌شود.
به امام صادق(ع) گفتند: چرا مسلمان تا آن اندازه مقام پيدا كرده؟ فرمود: به خاطر يك چيز، و آن اين‌كه خواست علي(ع) را برخواست خودش مقدم مي‌دارد لذا مسلمان از اهل‌بيت مي‌شود.
اين حالت را به چه كسي مي‌دهند؟ به آن كسي كه رابطه‌اش با خدا محكم باشد، دست عنايت خدا روي سرش بيايد و هميشه دست عنايت خدا روي سرش باشد. به اين «معرفت» مي‌گوئيم. اين علم نيست، معرفت است.
دعايي داريم كه سفارش شده در زمان غيبت، بعد از نماز زياد خوانده شود و دعاي خوبي است:
«اللهم عرفني نفسك، فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف رسولك. اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك، لم اعرف حجتك. اللهم عرفني حجّتك فانك ان لم تعرفني حجتك، ضللت عن ديني».
معني اين دعا عجيب است. همه در اين‌كه اين دعا را چگونه معني كنند وامانده‌اند يعني طبيعي اين است كه انسان از امامت پي به نبوت و از نبوت هم پي به خدا ببرد. اين دعا برعكس است؛ مي‌گويد: خدايا، معرفت خود را به من بده، كه اگر معرفت خود را به من ندهي من پيغمبر را نمي‌شناسم. خدايا، معرفت پيغمبر را به من بده، كه اگر معرفت پيامبر را پيدا نكنم نمي‌توانم امام را بشناسم. خدايا، معرفت امامت را به من بده، كه اگر امام را نشناسم بيچاره و گمراهم و ديگر دين ندارم.
كسي‌كه امامت ندارد، دين ندارد. اگر به عرايض امشب من توجه كرده باشيد معناي اين دعا را به خوبي مي‌توانيد درك كنيد و خوب مي‌توانيد اين دعا را معنا كنيد.
اين دعا نمي‌گويد: «اللّهم علمني نفسك»؛ مي‌گويد: «اللّهم عرفني نفسك». يك وقت علم است كه راه ‌طبيعي آن همين است كه آدمي به دوازده امام كه عالم شد، به نبوت و قرآن و خدا عالم مي‌شود. اين راه طبيعي علم است. اما راه معرفت چيست؟ راه ايمان عاطفي است و بايد دل باور كند، چگونه است؟ بايد اول خدا را بشناسد؛ «بشناسد» نه «بداند». يعني بواسطه رابطه با خدا، نورخدا به دل مي‌آيد و وقتي نور خدا در دل آمد، وقتي خدا را شناخت خواه‌ناخواه معرفت به نبوت پيدا مي‌كند؛ قرآن را و نور قرآن را درك مي‌كند.
قرآن مي‌فرمايد: «الم ذلك الكتال لاريب فيه هديً للمتقين»، من آمدم كه آدم باتقوا را هدايت كنم يعني كسي مي‌تواند مرا درك كند، نبوت را درك كند كه متقي باشد و رابطه‌اش با خدا محكم باشد و اگر رابطه‌اش با خدا محكم نباشد، يعني خدا را نشناخته، پيغمبر را هم نمي‌شناسد و ديگر امامت را هم نمي‌شناسد. اما اگر خدا را شناخت، پيغمبر را شناخته و اگر پيغمبر را شناخت، امامت را شناخته و اگر امامت را شناخت، ديندار مي‌شود. چه ديني؟ دين عاطفي، يعني ديني كه دل باور كرده است.
خوشا به حال اين افراد!
بنابراين، اگر محبت خدا مي‌خواهيد، بايد رابطه‌تان با خدا محكم باشد. و يقين داشته باشيد كه گناه محبت خدا را مي‌برد.
نه تنها محبت خدا را مي‌برد كه كم‌كم آدم را خداشناس مي‌كند، كم‌كم انسان از خدا غفلت پيدا مي‌كند، كم‌كم ديگر چيزي جز آن بتي كه بردلش حكومت دارد، نمي‌بيند.
اگر مي‌خواهيد خدا را بشناسيد، رابطه‌تان را با خدا محكم كنيد. اگر مي‌خواهيد محبت خدا پيدا كنيد، رابطه با خدا پيدا كنيد. اگر مي‌خواهيد قرآن و پيغمبر را بشناسيد، رابطه با خدا پيدا كنيد. اجتناب از گناه و بيرون كردن بتها خدا را به دل مي‌آورد. اگر مي‌خواهيد محبت پيغمبر و قرآن داشته باشيد، رابطه‌تان با خدا محكم باشد؛ گناه در زندگي‌تان نباشد. اگر بت از دل رفته باشد، محبت پيغمبر مي‌آيد. و اگر مي‌خواهيد محبت اهل‌بيت پيدا كنيد، اگر معرفت مي‌خواهيد نه علم، اگر مي‌خواهيد جذبه علي(ع) شما را بگيرد، عشق و حرارت حسين(ع) در دل شما شورش كند؛ عشق امام زمان(عج) به شما تلاطم بدهد بايستي بوسيلة نمازشب، نماز اول وقت و خدمت كردن به ديگران مخصوصاً خدمت كردن به دوستان اهل‌بيت رابطه‌تان را با خدا محكم كنيد.
شما هرچه به دوستان اهل‌بيت (يعني به شيعيان) خدمت كنيد، آنها از شما راضي مي‌شوند. وقتي از شما راضي شدند، جذبه‌هاي آنها، عشق امام زمان(ع)، عشق امام حسين(ع) و عشق حضرت زهرا(ع) در دل شما ريخته مي‌شود.
برعكس، اگر گناه در زندگي شما باشد، اگر عشق هم باشد كم مي‌شود. گناه انسان را ساقط مي‌كند. گناه انسان را خداشناس، پيغمبرنشناس و امام نشناس مي‌كند.
اما اجتناب از گناه و اين‌كه گناه جلو بيايد ولي انسان مرتكب نشود و خدمت به ديگران مخصوصاً به افرادي‌كه به شما بدي كنند و مخصوصاً خدمت كردن زن به شوهر، خدمت كردن مرد به زن و بچه، خدمت كردن به پدرومادر مخصوصاً پدرومادر پير ولو آنها بدي كنند، نور مي‌دهد، معرفت مي‌دهد، جذبه مي‌دهد و محبت اهل‌بيت(ع) در دل ريخته مي‌شود.
راه اول كه هفته قبل بيان شد راه عملي بود؛ راه دوم هم كه اين هفته بيان شد راه عملي است. انشاءالله هفته آينده راجع به راه علمي براي اين‌كه محبت اهل‌بيت را پيدا كنيم، با شما صحبت مي‌كنم.

گفتار پنجم:
محبت اهل‌بيت ـ (ع) [5]

اعوذبالله من الشّيطانِ الرّجيم. بسم الله الرّحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري و احلل عقدة من لساني، يفقهوا قولي.
بحث ما دربارة محبت اهل‌بيت(ع) بود. از قرآن شريف و روايات اهل‌بيت(ع) استفاده كرديم كه محبت اهل‌بيت(ع) امر واجبي است چنانچه قرآن كريم مي‌فرمايد: «وما سئلتكم من اجر فهولكم».
بحث به اينجا رسيد كه براي پيدا كردن محبت اهل‌بيت(ع) چه بايد كرد زيرا محبت امري قهري است. اگر شما به كسي علاقمند باشيد خواه‌ناخواه او را دوست داريد و اگر هم به كسي علاقه نداشته باشيد، بخواهيد يا نخواهيد او را دوست نداريد. دوستي و محبت صفتي است كه گاهي براي انسان وجود دارد و گاهي وجود ندارد، از اين جهت اگر بخواهيم محبت باشد بايد به دنبال مقدماتش باشيم و اگر هم بخواهيم كه محبت نباشد بايد به دنبال سلب مقدمات آن باشيم.
چه مقدمه‌اي لازم است تا محبت اهل‌بيت(ع) براي ما پيدا شود؟ براي محبت اهل‌بيت(ع) دو راه ارائه داده‌اند: يكي راه رابطه با خدا بود و از بحث استفاده كرديم كه اگر كسي رابطة محكمي با خدا داشته باشد، به واجبات اهميت بدهد، در زندگي او گناه نباشد، به مستحبات به اندازه‌اي كه كارش فداي آن نشود اهميت بدهد محبت به خدا و وابسته‌هاي به خدا براي او پيدا مي‌شود و به تجربه هم اثبات شده است كه افرادي‌كه رابطه‌شان با خدا محكم مي‌باشد به خدا و پيامبر و اهل‌بيت(ع) محبت دارند. اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ چون محبتش به خدا و رسول خدا زياد است مي‌تواند مدعي شود كه اگر عالم هستي را به او بدهند و بگويند به مورچه‌اي ظلمي كن و پوست جو را از دهان مورچه بگير، اين كار را نمي‌كند.
اگر محبت اهل‌بيت(ع) براي كسي پيدا شد خواه‌ناخواه نتيجة آن اين است كه گناه در زندگي او پيدا نمي‌شود. لذا راه اول براي پيداشدن محبت ـ كه اگر محبت آمد مقدمه را نيز در برداردـ رابطه با خداست؛ هر چه رابطه با خدا محكمتر باشد محبت اهل‌بيت(ع) بيشتر در دل رسوخ مي‌كند.
راه دوم سرو كار داشتن و رفت‌وآمد با اهل‌بيت(ع) است. بواسطه سروكارداشتن و رفت‌وآمد با اهل‌بيت(ع) جذبه‌هايي از آنها در دل ما ايجاد مي‌شود و جذبه‌هاي آنها ما را مي‌گيرد كه در اين باره هم با شما صحبت كردم و از بحث نتيجه گرفتيم كه سروكار داشتن باحرمهاي ائمه‌طاهرين(ع) و سروكار داشتن با زياراتي كه مربوط به ائمه‌طاهرين(ع) است مثل زيارت جامعه و زيارت عاشورا به ما روشنايي مي‌دهد، محبت و جذبه مي‌دهد و جذبة اهل‌بيت انسان را مي‌گيرد.
در اين باره گفته بودم كه اين دو راه، راههاي عرفاني يعني راههاي عملي هستند و بواسطة عمل محبت مي‌آيد چنانچه گاهي بواسطه عمل، عقيده مي‌آيد، ايمان عاطفي مي‌آيد، ايمان قلبي بوجود مي‌آيد. و از بحثهاي سال گذشته و امسال استفاده كرديم كه بهترين راه براي اين‌كه دل باور كند كه خدا و معاد وجود دارد راه عملي است نه راه علمي. از راه عمل، عرفان پيدا مي‌شود. اين دو راهي كه راجع به محبت اهل‌بيت(ع) گفتم راه عملي است كه بواسطة عمل، عرفان يعني محبت اهل‌بيت(ع) براي انسان پيدا مي‌شود و عقيده به اهل‌بيت(ع) در دل انسان ظاهر مي‌شود.
بحث امشب راه علمي است نه راه عملي، چنانچه راجع به عقايد نيز دو راه است كه انسان از اين دو راه به خدا، معاد و نبوت، امامت و صفات ربوبي عقيده پيدا مي‌كند، كه يكي راه علمي است يعني از راه برهان حدوث، برهان صديقين، برهان نظم،... اثبات وجود خدا مي‌كند و يا از راه برهان و يا فلسفه (حركت جوهري ملاصدرا) اثبات معاد مي‌كند. اين راه مربوط به عقل است؛ عقل را ساكت مي‌كند اما ممكن است دل باور نداشته باشد. يكي هم راه عمل است يعني از راه نمازشب عرفان به خدا پيدا مي‌كند.
از راه سروكارداشتن با قرآن و دعا و رازونياز با خدا و خدمت به خلق خدا عرفان پيدا مي‌شود، يعني دل باور مي‌كند كه خدا هست، دل باور مي‌كند كه معاد هست.
بحث ما كه راجع به محبت است و اين‌كه چگونه محبت مي‌تواند در دل رسوخ كند؛ يكي از راه عمل است كه دو راه نشان دادم، و ديگري از راه علم، كه امشب به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقيه‌الله(عج) دو راه را نشان مي‌دهم. راه اول روش علمي، مطالعه در باره اهل‌بيت(ع) است؛ اگر كسي دربارة پيغمبر اكرم(ص)، دربارة حضرت زهرا(ع) و دربارة ائمه‌طاهرين(ع) مطالعه‌اي داشته باشد خواه‌ناخواه محبت آنها در دلش ريخته مي‌شود، حتي اگر مخالفت با اهل‌بيت(ع) هم بكند در واقع محبت اهل‌بيت(ع) را دارد. مثلاً خيال نكنيد كه معاويه محبت علي(ع) را نداشت؛ نه، علي(ع) را شناخته بود. و وقتي‌كه كسي علي(ع) را بشناسد، بخواهد و يا نخواهد او را دوست دارد. اما چرا معاويه در مقابل علي(ع) قد علم مي‌كرد حرف ديگري است. لجاجت، عصبيت و حب به رياست، انسان را كور و كر مي‌كند؛ حاضر است جهنم را بخرد اما رياست او از بين نرود.
دربارة معاويه قضايايي را نقل مي‌كنند كه همين قضايا دليل براين است كه خواه‌ناخواه در وجودي علي‌(ع) را دوست مي‌داشت؛ وقتي خبر مرگ اميرالمؤمنين علي(ع) به معاويه رسيد به‌قدري از خود بي‌خود شد كه دوسه مرتبه ايستاد و نشست و الله اكبر گفت: بعد گفت: مرد آن شيري كه استراحت او ميدانها بود.
يك آدم سبك سري پيش معاويه آمد و به وي گفت: از پيش بخيل‌ترين مردم پيش تو كه سخي‌ترين مردم هستي آمده‌ام، به من چيزي بده. معاويه پرسيد: بخيل‌ترين مردم كيست؟ گفت: علي(ع) است معاويه گفت: چيزي درباره علي بگو كه قابل قبول باشد؛ علي آن كسي است كه اگر دو انبار داشته باشد، يكي از طلا و ديگري ازكاه، تا شب نشده انبار طلا را در راه خدا مي‌دهد و بعد به سراغ انبار كاه مي‌رود و بالاخره آن انبار كاه را هم جارو خواهد كرد.
زرقاء مي‌گويد: بعد از آن‌كه در وجود علي(ع) به زير خاك رفته بود، شبي پيش معاويه رفتم و مهمان او شدم. موقع شام غذايي جلو معاويه گذاشتند كه غذاي مخصوصش بود. غذا را در مقابل من گذاشت و گفت كه هرشب من اين غذا را مي‌خورم، اين غذاي مخصوص من امشب مال تو باشد. زرقاء مي‌گويد: لقمه‌اي از اين غذا را برداشتم كه بخورم، تا در دهان گذاشتم به‌قدري لذيذ بود كه نتوانستم فرو دهم، بغض راه گلويم را گرفت و با صداي بلند گريه كردم. معاويه پرسيد: چرا گريه مي‌كني؟ گفتم: قضيه‌اي بيادم آمد؛ چند وقت قبل در دارالاماره خدمت مولا اميرالمؤمنين بودم، موقع افطار براي من مقداري نان و شير آوردند كه شام من بود و كيسه‌اي سربسته با كمي آب براي علي(ع) آوردند. مولا اميرالمؤمنين سركيسه را باز كرد، مقداري نان خشك را شكست و در آب گذاشت، نان له شد و آن حضرت خورد. نان خشك به خاطر اين بود كه خراب نشود و اين ناني بود كه جو آن از مدينه مي‌آمد؛ از همان زميني كه اميرالمؤمنين به دست خودش آباد كرده بود. معاويه الآن غذاي تو را مي‌بينم، غذاي تو از چيست؟ از شموت است؛ مغز گندم، مغز فندق، مغز بادام، مغز سر گوسفند و امثال اينها. اي معاويه، اگر او خليفه بود پس تو چه هستي؟ و اگر تو خليفه هستي او چه مي‌گويد؟
زرقاء مي‌گويد: معاويه شروع به گريستن كرد و گفت: اسم كسي را آوردي كه مثل او به دنيا نيامده و نخواهد آمد.
نظير اين قضايا از معاويه، از عايشه و از دشمن فراوان ديده مي‌شود لذا وقتي در گرانبهاي علي را كسي شناخت، اگرچه در مقابل آن در لجاجت كند و آن در را بشكند اما محبت به در را حتماً دارد.
اگر شما دربارة ائمه‌طاهرين(ع) مقداري مطالعه داشته باشيدـ كه حتماً بايد داشته باشيد، يعني همة شما زن و مرد بايد زندگي چهارده معصوم ـ عليهم‌السلام ـ را حتماً بخوانيد و فضايل اهل‌بيت(ع) را بدست بياوريد؛ آياتي را كه دربارة اميرالمؤمنين(ع) يا دربارة ساير اهل‌بيت است بدست بياوريد و روايتي را كه از پيغمبر(ص) است به دست بياوريد؛ تاريخي را كه دربارة چهارده معصوم(ع) است مطالعه كنيدـ در اين‌صورت خواه‌ناخواه محبت شما به اهل‌بيت زياد مي‌شود و اين محبت در دل رسوخ مي‌كند. و اگر خداي ـ تبارك‌وتعالي ـ مي‌فرمايد: «قُل لااسئلكم عليه اجراً الاّ المودة في القربي»، يعني از شما مي‌خواهم و حتماً هم مي‌خواهم كه راجع به اهل‌بيت مطالعه داشته باشيد تا محبت آنها در دل شما رسوخ كند.
در قرآن شريف سيصدآيه راجع به اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ يا راجع به اهل‌بيت است، بخواهيد يا نخواهيد محبت اهل‌بيت(ع) در دل شما رسوخ مي‌كند. اگر مقداري از حالات اميرالمؤمنين را مطالعه كنيد خواه‌ناخواه ـ ولو اين‌كه محبت نداشته باشيد محبت پيدا مي‌شود.
انسان وقتي در حالات بعضي از افراد غيرشيعه مطالعه مي‌كند مي‌بيند كه اينها نسبت به اهل‌بيت محبت خاصي داشتند براي اين‌كه درباره اهل‌بيت زياد مطالعه داشتند.
جرداق مسيحي دربارة اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ كتابي به نام «صوت العداله الانسانيه» نوشته كه نام خوبي براي اين كتاب انتخاب كرده است و معلوم مي‌شود كه محبت عجيبي نسبت به علي‌(ع) دارد، زيرا درباره علي(ع) مطالعه دارد. البته نمي‌گويم كه تمام مطالب اين كتاب درست است؛ نه، دليل آن‌هم روشن است اگر يك مسيحي بخواهد دربارة علي(ع) كتاب بنويسد معلوم است كه اشتباه زياد دارد، مخصوصاً مدارك او مداركي از اهل سنت بود و مدارك اهل سنت معلوم است كه اشتباه زياد دارد ولي به هرحال كتاب خوبي است. در اين كتاب بياني دارد كه آن را براي شما نقل مي‌كنم و محبت جرداق از اين بيان معلوم مي‌شود و مي‌فهميم كه مطالعه دربارة اهل‌بيت(ع) به انسان محبت مي‌دهد.
جرداق مي‌گويد: اگر بخواهيد آب يك حوض را متلاطم كنيد با دست خود مي‌توانيد آن را متلاطم كنيد، اما اگر استخري باشد با دست نمي‌شود آنرا متلاطم كرد؛ بايد سنگي به وسط استخر انداخت تا اين استخر متلاطم شود. اگر درياچه‌اي باشد به واسطه سنگ نمي‌شود درياچه را متلاطم كرد؛ بايد كوهي در آن بيفتد تا متلاطم شود. بعد اگر اقيانوس شد بواسطة كوه هم اقيانوس را نمي‌شود متلاطم كرد؛ بايد كره‌اي در آن بيفتد تا متلاطم شود. آن‌گاه مي‌گويد: در اين عالم هر آبي قابل تلاطم است اما من دريائي را مي‌شناسم، و آن درياي وجود علي‌(ع) است كه هيچ چيزي نتوانست آن را متلاطم كند به غير از يك چيز، و آن آه مظلوم بود! هيچ غريزه و تمايلي نتوانست اميرالمؤمنين(ع) را متلاطم كند اما آن‌كه توانست، آه دختر يهودي در پناه اسلام بود. بعد جرداق آن قضيه را كه در نهج‌البلاغه هم هست نقل مي‌كند كه راوي مي‌گويد: ديدم كه اميرالمؤمنين مي‌گريد و گريه مثل باران جلوي پاي آن حضرت مي‌ريزد و مي‌گويد: مرگ براي همه است چنانچه مظلومي فرياد يا علي كند و علي نتواند به فريادش برسد.
چيزي ديگري هم هست كه جرداق نگفته و آن را قطعاً شما مي‌گوييد و آن اين است: علي(ع) را دو چيز متلاطم مي‌كرد؛ غريزه رياست نمي‌توانست علي(ع) را متلاطم كند؛ غريزه خوردن و نوشيدن نمي‌توانست علي(ع) را متلاطم كند؛ هيچ تمايلي نمي‌توانست علي(ع) را متلاطم كند اما آه مظلوم در روز و خوف از خدا و ابهت خدا در دل‌شب او را متلاطم مي‌كرد. جرداق اين را هم بايد مي‌گفت!
«يتململ كتململ السّليم يقول آه من قلّة الزّاد و بعدالسّفرووحشة الطّريق»، مثل مارگزيده، شب به خود مي‌پيچيد؛ از ابهت خدا، از صفت جلال خدا، از عظمت و كبريائي خدا بيهوش مي‌شد و مثل مارگزيده به خود مي‌پيچيد و مي‌گفت: راه دورودرازاست، وحشتناك است و من از زادوتوشه كم دارم.
جرداق مسيحي چند شعر از يك پاپ نصراني در اول كتابش نقل مي‌كند؛ شاعر در وسط اشعارش مي‌گويد: «اگر كسي به من بگويد كه چرا دربارة علي شعر مي‌گويي؟ بايد دربارة عيسي و مريم و پاپ‌اعظم شعربگويي، جوابش مي‌دهم كه من عاشق فضيلت هستم و چون عاشق فضيلت هست هركه فضيلت دارد برايش شعر مي‌گويم، و من جستجو كردم و ديدم كه علي سرچشمة فضيلت است؛ هر فضيلتي را بخواهم آنجاست لذا عاشق علي هستم و براي علي شعر مي‌گويم».
وقتي جرداق؛ شاعر نصراني و ابن‌ابي‌الحديد معتزلي بواسطة مطالعه دربارة علي(ع) به آن بزرگوار محبت پيدا كنند قطعاً اگر شما هم دربارة اهل‌بيت مطالعه داشته باشيد مي‌توانيد به محبتي كه داريد ادامه بدهيد. بلكه اين محبت در دل شما رسوخ مي‌كند و اين كار را بكنيد.
همين مقدار بگويم كه اگر شما، از سني و شيعه، از قرآن و روايات مطالعه داشته باشيد، آيه‌اي در قرآن دربارة اهل‌بيت(ع) است كه از اين آيه شريفه محبت اهل‌بيت در دلتان زياد مي‌شود. قرآن كريم مي‌فرمايد:
«ولوانَّ ما في‌الأرض من شجرة اقلام والبحر يمدّه من بعده سبعة ابحر مانفدت كلماتُ الله» يعني اگر تمام چوبهاي عالم قلم شوند و تمام جن وانس و ملائكه نويسنده شوند و تمام درياها مركب شوند و بخواهند كلمات خدا را بنويسند، آب درياها تمام مي‌شود؛ دوباره درياها را آب كنند و بنويسند باز آب آنها تمام مي‌شود تا هفت مرتبه آب درياها تمام مي‌شود اما كلمات الله تمام‌شدني نيست.
اين «كلمات الله» چيست؟ موسي‌بن جعفر ـ سلام‌الله‌عليه ـ مي‌فرمايد كه «فضائل اهلبيت» است و شاعر نيز اين آيه شريفه را به شعر درآورده اما خيلي پايين‌تر؛ مي‌گويد:
كتاب فضل ترا آب بحر كافي نيست
ج كه تركني سرانگشت و صفحه بشماري

يا:
تويي آن نقطه بالاي فوق‌ايديهم
كه در وقت تنزل تحت بسم‌الله رابائي

اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمايد: تمام علوم قرآن در «قل هوالله» است و تمام علوم «قل هوالله» در «بسم‌الله» و تمام علوم«بسم‌الله» در‌ «باء» «بسم‌الله» است و آن «باء» منم، يعني اهل‌بيت. اگر علي(ع) را بگويم امام حسن(ع) هم همين است، امام حسين(ع) هم همين است. تمام آنها نور واحدند لذا در روايات دارد: «اَوّلنا محمّد، اَوسطنا محمّد،آخرنا محمّد». هر فضيلتي را كه پيامبر(ص) دارد همان فضيلت را علي(ع) هم دارد؛ زهرا(س) هم دارد. هر فضيلتي را كه حضرت زهرا(س) دارد امام حسن(ع) هم دارد. همين طور هر فضيلتي را كه آنها دارند امام زمان(عج) هم دارد و از نظر فضيلت يعني علم، شهامت، ايثار و ساير فضايل هيچ تفاوتي با هم ندارند. حتي آن عارف كامل، آن كه ولايت را هضم كرده است و كشي مثل او را نديدم كه ولايت را هضم كرده باشد، يعني استاد بزرگوارم رهبر عظيم الشأن انقلاب ـ ادام الله ظله ـ جمله‌اي دارد‎؛ مي‌فرمايد: فرق بين پيامبر (ص) و علي(ع) تقدم زماني است، يعني اگر اميرالمؤمنين(ع) به جاي پيغمبر(ص) بود پيامبر مي‌شد؛ پيامبر(ص) اگر به جاي علي(ع) بود علي بود؛ اگر علي زن بود فاطمه بود و اگر فاطمه مرد بود علي بود، اگر امام زمان(عج) به جاي امام جواد(ع) بود امام جواد بود؛ اگر امام جواد(ع) به جاي امام حسين(ع) بود، امام حسين(ع) بود؛ اگر امام حسن(ع) به جاي امام حسين(ع) بود، كار امام حسين را مي‌كرد و اگر امام حسين(ع) به جاي امام حسن(ع) بود، كار امام حسن(ع) را مي‌كرد. فرق آنها تقدم زماني است والاّ اگر زمان را برداري همة آنها نور واحدند.
مثالي براي شما ذكر كنم گرچه مثال غلط است ولي قدري تقريب به ذهن مي‌كند و آن اين است كه ائمه(ع) نظير نورند؛ الآن در اينجا بيش از يك نور نيست، ظرفها متعدد شدند والاّ اگر ظرفها كنار بروند كلّهم نورٌواحدٌ.
بحث مفصل است، معلوم است كه به جايي نمي‌رسد؛ اگر يك سال هم دربارة آن بحث كنيم به جايي نمي‌رسد. اما همين مقدار مي‌خواهم به شما بگويم كه دربارة اهل‌بيت(ع) مطالعه داشته باشيد و اگر مي‌خواهيد محبت شما به اهل‌بيت(ع) زياد شود و در دلتان رسوخ كند و بتوانيد با محبت علي(ع) از اين دنيا برويد، دربارة اهل‌بيت(ع) مطالعه زياد داشته باشيد، اين‌هم راه سوم بود.
راه چهارم كه بازهم راه عملي است يافتن ائمه در كلمات آنهاست؛ يافتن ائمه‌طاهرين(ع) در زيارات است؛ يافتن ائمه‌طاهرين در دعاهاست.
انسان اگر كمي دردعاها مطالعه كند براي او محبت اهل‌بيت(ع) پيدا شود. در دعاها مي‌بينيم كه ولايت تكويني آنها آورده شده مقام علمي اهلبيت(ع) آورده شده، مقام ملكوتي اهل‌بيت(ع) آورده شده و از همة اينها بالاتر كلمات ائمة‌طاهرين است.
اگر در رواياتي كه در دست ماست مطالعه كنيم گاهي مي‌بينيم كه يك روايت است اما اگر دربارة اين روايت ده جلد كتاب هم بنويسند كم است. روايت خيلي مختصر است اما همين روايت مختصر يك دنيا علم و عرفان است.
وصيت امام حسن(ع) راـ كه اين روزها هم مربوط به آقا امام حسن(ع) است ـ مطالعه كنيد. امام حسن(ع) دم‌مرگ است؛ شايد يك ساعت بعد آقا از دنيا رفتند. جناده مي‌گويد: خدمت آقا رسيدم، چشمانش را باز كرد. گفتم: آقا، ديگر به تو دسترسي پيدا نمي‌كنم، مرا وصيت كن. مثل اين‌كه آقا زنده شد انسان اگر انسان باشد اين‌چنين است.
راجع به ميرزاي شيرازي ـ عليه‌الرحمه‌ـ نقل مي‌كنند كه اطرافيان مي‌خواستند كه ايشان دم مرگ حرف بزند اما نمي‌توانستند او را وادار به حرف‌زدن كنند. هرچه مي‌گفتند، چشمهاي مبارك ايشان بسته بود. طلبه‌اي آمد و گفت: كه الآن او را وادار به سخن گفتن مي‌كنم و مسأله‌اي پرسيد و گفت: آقا خوردن ته ديك‌سوخته چه حكمي دارد؟ آقا چشمهايش را باز كرد و حرف زد؛ فرمود: مانعي ندارد براي اين‌كه اگر چيزي بخواهد از نظر شرعي مانعي داشته باشد يا بايد نجس باشد يا بايد خبيث باشد و يا اين‌كه ضرر داشته باشد. خوردن خون حرام است چون نجس است؛ خبيث است يعني طبع مردم از آن نفرت دارد. آب دهان كسي را خوردن اگر چه پاك است اما حرامست چون خباثت دارد. اگر انسان آب دماغش را بالا بكشد و بخورد حرام است. چرا حرام است؟ چون خبيث است يعني مردم از آن نفرت دارند و اگر كسي اين كار را بكند مي‌گويند چه آدم كثيف و بدي است و چيزهايي هم كه ضرر داشته باشد خوردنش حرام است؛ غذاي مانده و مسموم نجس و خبيث نيست. اما خوردنش حرام است چون مضر است.
ببينيد استدلال چقدر عالي است! گفت خوردن ته ديگ سوخته مانعي ندارد چون ضرر ندارد؛ خبيث، و نجس هم نيست و اگر بخواهد حرام باشد بايد يكي از اين سه عنوان برآن شامل باشد.
بزرگان زيادي را سراغ دارم كه وقتي مي‌خواهند به حرفشان بياورند مسئلة علمي جلو مي‌آورند.
بزرگان معمولاً اين‌طورند عاشق علم هستند فضيلت هستند، عاشق گفتن و شنيدن هستند. لذا جناده مي‌گويد: تا به آقا امام حسن(ع) گفتم كه عاشق فضيلتم شروع به سخن كرد. وصيت مفصلي دارد كه سه جمله از اين وصيت را براي شما نقل مي‌كنم كه دربارة هر جمله آن اگر يك ساعت هم حرف بزنم به جايي نمي‌رسد.
جمله اول اين‌كه فرمودند: «جنادة اِستعدَّ لِسفرك وحصّل زادك قبل حلول اَجلك»، مهياي مرگ باش قبل از اين‌كه مرگ بيايد؛ قبل از مسافرت زادوتوشه تهيه كن.
چقدر كلام رساست. شايد اين جمله مضمون آيه قرآن شريف باشد. جداً روي اين جمله بايد مطالعه كرد. اگر همين جمله سرمشق زندگي ما باشد، هر صبح وقتي‌كه مي‌خواهيم از خانه بيرون بياييم، بگوييم كه امام دوم فرموده: «استعدُّ لِسفرك وحصّل زادك قبل حلول اجلك»؛ وقت خوابيدن؛ وقتي به رختخواب رفتيم از كجا كه بتوانيم بيرون بياييم؟ آيا زادوتوشه داريم يا نه؟
جملة دوم اين‌كه فرمودند: «جناده، تو بايد دو بعدي باشي؛ بايد در حالي‌كه به فكر دنيا هستي، به فكر آخرت هم باشي و در حالي‌كه به فكر آخرتي، به فكر دنيايت باشي».
براي يك مسلمان تنها به فكر دنيا بودن غلط است، ماديگري مي‌شود و فقط به فكر آخرت‌بودن هم غلط است براي اين‌كه رهبانيت مي‌شود بلكه آنچنان براي دنيا كوشا باش مثل اين‌كه هميشه مي‌خواهي بماني؛ محكم كار كن. براي آخرت مهيا باش مثل اين‌كه امشب شب اول قبر تو است: «كُن لدنياك كانّك تعيش ابداً وكُن لآخرتك كانّك تموتُ غداً».
يعني براي دنيايت چنان باش مثل اين‌كه هميشه مي‌خواهي در دنيا بماني و براي آخرتت آن‌چنان بكوش گويي فردا خواهي مرد.
اگر اين دستور بر اجتماع حاكم باشد اين اجتماع سالم مي‌ماند، اين اجتماع از تنبلي بيرون مي‌آيد، از تقلب بيرون مي‌آيد.
روايت داريم كه پيغمبراكرم(ص) كسي را درون قبر مي‌گذاشتند، وقتي لحد را مي‌بستند خيلي محكم كاري مي‌كردند و به اطراف آن گل مي‌ريختند. يكي گفت: يا رسول‌الله، مقدار خاكي كه به اطرافش ريختند كافي است چون يك ساعت ديگر خراب مي‌شود؛ اين‌قدر شما محكم كاري مي‌كنيد!‌ فرمود: وقتي مسلمان كاري را انجام مي‌دهد بايد آن كار را محكم انجام دهد. تسامح در كارها نبايد باشد.
گاهي تسامح يك زن در خانه مصيبتها به‌بار مي‌آورد. نود درصد اختلاف خانوادگي نتيجة بي‌تفاوتيهاي زن و مرد در خانه است. نوددرصد گناهان ما براي اين است كه خيال مي‌كنيم هميشه در اين دنيا هستيم و چيزي كه در فكر ما نيست مرگ است؛ چيزي كه در فكر ما نيست قيامت است.
اين روايت سرمشق يك اجتماع بايد باشد: «كن لدنياك كانّك تعيش ابداً وكن لآخرتك كانّك تموتُ غداً».
جملة سوم كه خيلي رساست و اين جملات معمولاً از قرآن گرفته شده؛ من زياد مطالعه كردم و به اين نتيجه رسيدم كه كلمات ائمه‌طاهرين(ع) ولو كلمات عادي آنها از قرآن گرفته شده است. بگذريم از اين‌كه آنها از قرآن چه مي‌فهمند كه ما نمي‌فهميم. آن اندازه كه از قرآن مي‌فهميم مي‌بينيم كه كلمات عادي آنها از قرآن گرفته شده است.
فرمودند: «جنادة مَن اراد عزّاً بلاعشيرة وهيبة بلاسلطنة فليخرج من ذلِّ معصية الله الي عزِّ طاعته».
يعني اگر مي‌خواهي در ميان مردم عزيز باشي و بردلها حكومت داشته باشي بايد در زندگيت گناه نباشد.
يك زن آرزويش اين است كه بردل شوهر حكومت كند، مرد مي‌خواهد كه در خانه ابهت داشته باشد؛ در دل زن ابهت داشته باشد.
انسان معمولاً مي‌خواهد كه شخصيت اجتماعي داشته باشد و معناي شخصيت اجتماعي اين است كه دشمن از شما حساب ببرد و دوست هم شما را دوست داشته باشد؛ بردل آنها حكومت داشته باشيد و اين يك مفهوم رواني است. مي‌خواهيد اين‌چنين باشيد. قرآن و ائمه از جمله اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه‌ـ امام حسن(ع) (دم مرگ) فرموده‌اند: اگر مي‌خواهيد شخصيت اجتماعي داشته باشيد، اگر شما اي زن مي‌خواهي بردل شوهر محبت داشته باشي و اگر شما اي مرد مي‌خواهي در خانه ابهت و بردل زن و فرزند حكومت داشته باشي بايد لباس ذلت معصيت را بكني؛ بايد در زندگي شما گناه نباشد؛ بايد لباس عزت اطاعت از پروردگار عالم را بپوشي و بدان‌ كه هرچه رابطه‌ات با خدا محكمتر باشد شخصيت اجتماعي تو بيشتر مي‌شود. اين را يقين داشته باش كه به تجربه هم اثبات شده است.
همان‌طور كه ذغال را اگر در آتش بگذاريد، آتش مي‌شود؛ لامپ را متصل به نور كنيد نور مي‌شود. آدم هم وقتي رابطه‌اش با خدا محكم شد ديگر نور خدا بردل او مي‌تابد، ديگر در ميان مردم نوراني است و عظمت خدا دردل او مي‌تابد: در ميان مردم عزيز است، در ميان مردم با ابهت است و بالاخره آن ابهت خدا كه از صفات جلال خدا پيدا مي‌شود؛ آن محبت خدا كه از صفات جمال خدا پيدا مي‌شود براي او پيدا خواهد شد. و اگر صفات جمال‌وجلال خدا بردل كسي حكومت كند، ديگر نه فقط مي‌تواند كارخدايي كند بلكه همان‌طور كه از خدا حساب مي‌برند از او هم حساب مي‌برند؛ همان‌طور كه به خدا محبت دارند به او هم محبت دارند: «اِنّ الذين آمَنوا وعملواالصّالحات سيجعل لهم الرّحمنُ وُدّاً» ، حتماً آن كساني‌كه ايمان داشته باشند و كار شايسته كنند و مرد شايسته شوند يقيناً محبت آنان در دل ديگران ريخته مي‌شود. اين بيان قرآن است و امام دوم(ع) هم همين را فرموده.
اين سه جمله را آقا امام حسن(ع) در دم مرگ فرمود. چه‌كسي است كه اين سه جمله را مطالعه كند و محبت امام حسن(ع) را پيدا نكند؟ كيست كه روش امام حسن(ع) را ببيند و به او علاقه پيدا نكند؟
مردي شامي كه بغض اهلبيت(ع) را در دل داشت به مدينه آمد؛ آقا امام حسن(ع) با شوكتي رد مي‌شد، مرد شامي از روي حسادت شروع به بدگويي كرد. مرتباً بد مي‌گفت. آقا ايستادند تا ببينند كه اين جاهل چه مي‌گويد: «واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً» ، آقا امام حسن(ع) بودند كه مي‌شود او را آدم كرد. مقداري‌كه بد گفت آقا فرمودند: عرب! مثل اين‌كه خسته هستي و غريبي. چرا عصباني هستي؟ اگر خانه‌ نداري بيا به خانة ما برويم؛ اگر غذا نداري بيا برويم تا به تو غذا بدهم؛ اگر مسكن و رفيق نداري بيا به خانه‌ام برويم تا من رفيق تو باشم؛ چرا عصباني هستي؟ بالاخره آقا او را به خانه برد. در راه وقتي مقداري با آقا آمد خجالت كشيد. آقا فرمودند: نه، تقصير تو نيست، تقصير معاويه است كه شما را اين‌طور تربيت كرد. وقتي هم كه مرد شامي خواست برود آقا به او يك اسب هديه دادند. مرادم اينجاست كه گفت: يابن‌رسول‌الله، وقتي‌كه به مدينه آمدم دشمن‌ترين افراد در دلم تو بودي و حالا كه مي‌خواهم بروم از تو محبوب‌تر كسي در دلم نيست.
آري، هركس روش آقا امام حسن(ع) را ببيند محبت آقا در دلش رسوخ مي‌كند.
خلاصه بحث چند هفته اين شد كه از نظر قرآن كريم و روايات اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ محبت اهل‌بيت لازم و واجب است و از نظر روايات فهميديم كه از اوجب واجبات است و اين را از قرآن هم فهميديم كه در دل داشتن محبت اهل‌بيت(ع) از اوجب واجبات است. چه بايد بكنيم كه اين محبت دردل ما پيدا شود؟ براي اين‌كه خود محبت امري قهري است و به اختيار ما نيست. در اين رابطه چهار راه نشان داده شد:
1ـ هرچه رابطه با خدا محكمتر باشد، محبت اهل‌بيت خودبه‌خود و به‌طور ناخودآگاه به دل مي‌آيد و در دل رسوخ مي‌كند.
2ـ سروكار با حرم ائمة‌طاهرين(ع)، سروكار با زيارات و بالاخره سروكار با توسل به ائمة‌طاهرين(ع) رفت‌وآمد با آنها باعث مي‌شود كه جذبه‌هايي از طرف ائمه بيايد و دل آتش بگيرد؛ دل مستعد است، وقتي رفت‌وآمد زياد شد جرقه‌هاي جذبه حسيني مي‌آيد؛ محبت زياد مي‌شود و در دل رسوخ مي‌كند.
3ـ مطالعه دربارة حالات ائمةطاهرين(ع) و به دست‌آوردن روشهاي آنها محبت مي‌آورد و اين مطالعه خواه‌ناخواه باعث ايجاد محبت مي‌شود ولو در دل امثال معاويه و غيرمسلماناني مثل جرداق مسيحي و افرادي چون ابن‌ابي‌الحديد معتزلي.
4ـ راه چهارم كه شايد بهترين راهها باشد سروكارداشتن با كلمات ائمه ‌طاهرين(ع) است.
سفارشي هم به همة زن و مرد مي‌كنم: كتاب اصول كافي را خيلي مطالعه كنيد؛ اصول كافي كتاب بسيار عالي است. عربي آن دوجلد است و در چهار جلد ترجمه شده كه جلد سوم آن يك دوره تاريخ درباره اهل‌بيت(ع) مي‌باشد. جلد سوم و چهارم يك دوره اخلاق است يعني روايات اهل‌بيت(ع) مي‌باشد و انصافاً اگر كسي تمرين و ممارست كند، مطالعه كند و بكار بگيرد بايد بگويم كه اصول كافي كارخانة انسان‌سازي است، زيرا سروكارداشتن با روايات ائمة‌طاهرين(ع) سازندگي مي‌آورد و دل را نوراني مي‌كند.
در زيارت جامعه مي‌خوانيم: «كلامُكُم نور»، كلام شما نور است؛ نور دردل، دل را روشن مي‌كند، كثافتها را مي‌برد، غم‌ و غصه‌ها را مي‌برد، دلهره را مي‌برد، اضطراب خاطر را از بين مي‌برد. علاوه براين‌ها محبت مي‌آورد سازندگي خوبي هم دارد.
اين شبها شبهاي مصيبت است؛ گرچه خسته شدم اما نمي‌توانم از چند كلمه مصيبت بگذرم.
اين شبها گرچه بايد مصيبت آقا امام حسين(ع) را خواند؛ مصيبت حضرت زهرا
ـ سلام‌الله عليه ـ را خواند، مصيبت پيامبر اكرم(ص) را خواند اما چون سرودي را كه قبل از من بچه‌ها خواندند سرود حضرت رقيه بودـ كه از آنها و از مدرسه آنها و معلمي كه آنها را اين‌چنين تربيت كرد تشكر مي‌كنم ـ نمي‌توانم از اين مصيبت بگذرم. مصيبت جانگذاري است و به تجربه هم اثبات شده كه اين بچه باب‌الحوائج است. گريه براي اين بچه غمها را مي‌برد. براي رفع غمهاي اجتماعي و فردي، دردهاي ظاهر و باطنمان و اين جنگ تحميلي مفيد است.
آن‌طور كه نقل كردند، مصيبت اين است كه اين بچه مثل اين‌كه پدر خود را در خواب ديد؛ در خواب ديد كه پدرش آمده و او رفته در دامنش نشسته و با او درددلها كرده و اين‌طور كه مي‌نويسند شايد براي پدرش مصيبت هم خوانده باشد: باباجان، تازيانه‌ام زدند؛ باباجان، روي خارها را هم بردند؛ باباجان، گرسنگي كشيدم. شايد اين‌طورها هم بود. يك‌وقت از خواب بيدار شد و ديد كه خرابه است و پدر نيست. آن خواب او را متلاطم كرد و شروع كرد به گريه‌ كردن. زينب مظلومه بلند شد؛ چه ديدي؟ گفت: خواب پدرم را ديدم؛ پدرم آمد و من در دامنش نشستم و با او درددل كردم. زينب(ع) گريه كرد، زنها گريه كردند، خرابه يك پارچه گريه شد؛ در حقيقت يك روضه‌خوان مي‌خواستند كه گريه كنند و رقيه روضه‌خوان زنها شد.
زنها دادوفرياد مي‌زدند، ديگر نمي‌دانم چه‌طور شد كه آن احمق سر بريده اباعبدالله(ع) را براي او فرستاد. سربريده را به خرابة شام آوردند. نمي‌دانم زينب مظلومه تقاضاي آوردن سر برادر را كرد تا بچه دق نكند يا خود آنها گفتند كه سر را مي‌بريم؛ بچه است شايد بشناسد و خيال كند كه پدرش آمده نمي‌دانم ولي مي‌دانم كه سر را به خرابه آوردند، وقتي سر را آوردند رقيه سرپوش را برداشت و يك‌دفعه چشمش به سر اباعبدالله الحسين(ع) افتاد. مثل اين‌كه يك حالت بهت براي بچه پيدا شد؛ كمي به زينب(ع) نگاه مي‌كند؛ يك مقدار به سربريده اباعبدالله نگاه مي‌كند و زنها متوجة بچه هستند كه او چه مي‌كند و چه مي‌گويد. يك وقت بچه شروع به روضه خواندن كرد؛ روبه سربريده كرد و گفت: باباجان! چه كسي اين رگهاي گردن تو را بريد؟ سربريده را در بغل گرفت و شروع كرد به حرف زدن با سر بريده: باباجان مصيبتها به سرم آوردند؛ باباجان مرا به روي خارها بردند؛ باباجان مرا به مجالس بردند؛ باباجان گرسنه‌ام، تشنه‌ام و حالا ببين كه در خرابه‌ هستم.
شروع به درددل كردن با پدر كرد. يك‌وقت ديدند كه بچه يك طرف و سر طرف ديگر افتاد. زينب مظلومه رفت‌وديد كه رقيه از دنيا رفته است.
جمله‌اي را نقل مي‌كنند كه نمي‌دانم تا چه اندازه درست باشد؛ مي‌گويند زينب مظلومه با دست مباركش اين بچه را غسل داد، كفن كرد و با دست مباركش براي اين بچه قبر كند و او را دفن كرد. همين چند روزه كه به كربلا آمده يكي از حرفها به برادرش همين است، مي‌گويد: برادرم، من به مسافرت رفتم و آنچه مي‌گفتي عمل كردم؛ برادرم من بچه‌داري كردم اما يك بچه تو را نياوردم: و شايد گفته باشد برادرم، خودم به دستم قبرش را كندم و اين بچه را در خرابة شام دفن كردم.
«أمّن يجب المضطرّ اذا دعاهُ و يكشفُ السوء».
خدايا، به عزت و جلالت صفات انسانيت و نورانيت دل، حالت تنبه، توفيق وظيفه‌شناسي و عمل كردن به وظيفه، توفيق عبادت و بندگي و ترك معصيت به همة ما عنايت فرما.
خدايا، به عزت و جلالت محبت و مودت اهل‌بيت(ع) را به همة ما عنايت فرما.
خدايا، تو را به عزت و جلالت به حسينت كاري كن كه همة ما با محبت اهل‌بيت(ع) از اين دنيا برويم.
رفع گرفتاري از همه مسلمانها بفرما.
حوائج همة مسلمانها مخصوصاً حاجات منظورين اهل مجلس ما عنايت فرما.
اين آتش جنگ را هرچه زودتر به نفع اسلام و انقلاب خاموش فرما.
دردهاي اجتماع ما، دردهاي بي‌درمان ما، مريضهاي اسلام، معلولين و مجروحين ما را شفاي عاجل عنايت فرما.
دست ما را در دنيا و آخرت از دامان آقا اميرالمؤمنين(ع) كوتاه مفرما.
اين انقلاب، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، افراد در جبهة جنگ و سرحدات ايران ما را در پناه امام زمان(عج) از همة آفات و بليات حفظ فرما.
وعجّل اللّهم في فرج مولانا صاحب‌الزّمان

گفتار ششم:
سيرالي الله ]1[
اعوذبالله من الشّيطانِ الرّجيم. بسم الله الرّحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري و احلل عقدة من لساني، يفقهوا قولي.
انسان در اين جهان سيري دارد به نام سيرالي الله ـ تبارك‌وتعالي ـ؛ بلكه از قرآن مجيد استفاده مي‌كنيم كه عالم وجود به نام سيرالي الله در حركتند. قرآن شريف مي‌فرمايد: «الا الي‌الله تصيرالامور» . برگشت و منتهاي سير همة موجودات خداست. «واِنَّ الي ربك المنتهي» «فانّ الي ربك الرّجعي». «انالله و انااليه راجعون». يعني بشر. منتهاي سير تو خداست؛ بالاخره برگشت تو به سوي خداست؛ همه ما از خداييم و بازگشت ما هم به سوي خداست.
قرآن مي‌فرمايد: «يا ايهاالانسان انّك كادح الي ربّك كدحاً فملاقيه» اي انسان، تو سيري داري، سير پرمشقتي هم هست و بالاخره منتهاي سير تو خداست. لذا قطع نظر از بحث فلسفي و عرفاني، از خود قرآن شريف به خوبي استفاده مي‌شود كه اين انسان در حركت است؛ هركه و هرچه باشد منتهاي سير او حق تعالي است.
انسانها در اين سير سه قسمند: يك قسمتي از انسانها راه را پيدا كردند به نام راه مستقيم، صراط مستقيم و در اين راه افتاده‌اند. معلوم است بهترين، محكمترين و سهل‌ترين راهها و راهي كه انسان را زود به مقصد برساند، راه مستقيم است. بعثت همة انبياء براي همين است كه به انسان راه را نشان بدهند. قرآن شريف مي‌فرمايد: اي پيامبر، به اين مردم بگو: «انَّ هذا صراطي مستقيماً فاتّبعوه ولاتتبعوا السُبُلَ فتفرق بكم عن سبيله»، يعني مبعوث شدم براي نشان دادن راه، و راه من راه مستقيم است؛ اگر مي‌خواهيد سعادتمند شويد و به مطلوب برسيد و گمشده خود را پيدا كنيد در اين راه باشيد، از اين راه منحرف نشويد، به بيراهه‌ها نيفتيد كه گمراه خواهيد شد. و از آن راهي كه خدا تعيين فرموده است منحرف خواهيد شد و به مقصود و مطلوب نخواهيد رسيد. لذا بعثت همة انبياء، آمدن قرآن و ساير كتابهاي آسماني، اين‌همه رنجهاي پيامبران فقط و فقط براي همين است كه راه مستقيم را نشان انسان بدهند و به انسان بگويند: اي انسان، تو در اين عالم سيري داري؛ تو حركت استكمالي در اين عالم داري و منتهاي سير تو خداست و بالاخره حق‌تعالي را ملاقات مي‌كني، و اگر مي‌خواهي سعادتمند شوي راه اين است، در اين راه برو تا به مقصود برسي.
عده‌اي از مردم از زمان حضرت آدم تا به حال راه را پيدا كرده‌اند، در راه افتاده‌اند و در آينده هم عده‌اي راهيان اين راه خواهند بود معلوم است كه اين افراد متفاوتند؛ بعضي در حركت به سوي خداي متعال سبقت گرفته‌اند تا آنجا كه به قول روايات ما، مثل برق جهنده هستند يعني سير آنها بسيار سرعت دارد و به مطلوب و مقصود خود زود مي‌رسند: «والسّابقون السّابقون اولئك المقرّبون» دسته‌اي هم در راه مستقيم هستند و به قول قرآن شريف «اصحاب اليمين» هستند «واصحاب اليمين ما اصحاب اليمين» ؛ آنهايي‌كه حرف پيامبران را شنيده‌اند، آنهايي‌كه راه مستقيم را پيدا كرده و در راه مستقيمند، اينها اصحاب يمين هستند يعني اينها ميمون و مباركند و چه خوب ميمون و مباركند. اين اصحاب يمين هم به قول فلاسفه، مقول به تشكيك است، عرض عريضي دارد؛ بعضي‌ها سيرشان سريع است، بعضي متوسط است، بعضي كند است اما بالاخره در راه مستقيمند و بالاخره به مطلوب كه جوارولقاءالله است خواهند رسيد.
چنانچه در قرآن شريف و يا در روايات اهل‌بيت مي‌خوانيم كه پل صراط در روز قيامت چنين است؛ در روز قيامت همه بايد از آن پل به بهشت و جوارالله برسند. به قول قرآن شريف «ان منكم الاّواردها» ، همة شما از آن راه بايد به بهشت برويد، حتي پيامبران.
در روايات مي‌خوانيم كه در روز قيامت بعضي مثل برق جهنده از پل صراط مي‌گذرند؛ فوراً از اين پل طويل و دراز به مقصود مي‌رسند.
بعضي سير دارند اما سير آنها كند است و در روايات مي‌خوانيم كه افتان و خيزان بالاخره خود را به بهشت مي‌رسانند. اگر ما نشانش را بخواهيم؛ در همين دنياست؛ هرچه آنجا است، نشانه و ظاهرش در اين دنياست. فرق بين دنيا و آخرت همين است. نظير يك سكه دورو است؛ يك طرفش دنيا و يك طرفش آخرت است. ظاهر دنيا باطن و حقيقت آخرت است.
اگر بخواهيم پل صراط آنجا را درك كنيم و بفهميم كه رفتن روي پل صراط و بهشت يعني چه، بايد در اينجا نظري به حالت خود كنيم و ببينيم در راه مستقيمي كه انبياء تعيين كرده‌اند سير ما چگونه است و چه حالتي در اين راه مستقيم داريم؟ آيا سير ما سرعت دارد؟ كند است و يا اصلاً در راه نيستيم؟ هرچه اينجا حركتمان باشد حقيقت و واقعيت آن در روز قيامت است؛ اگر اينجا كند هستيم آن‌جا هم كند هستيم، اگر متوسطيم آنجا هم متوسط هستيم و اگر سير سريع و ملكوتي داريم آنجا هم سير سريع و ملكوتي داريم و به قول روايات آنجا سير برقي داريم كه اين‌هم از باب مثال است. براي اينكه به انسان سرعت سير را بفهمانند به برق مثال زده‌اند و الا بالاتر از اينهاست. اينجا اگر براق داشتيم و توانستيم به عالم ملكوت عروج كنيم، آنجا هم براق داريم و مي‌توانيم به جوارالله عروج كنيم. اگر اينجا نشست و برخاست بود يعني سير كند بود، گاهي شكست و سقوط بود و گاهي هم عروج، آنجا هم گاهي شكست و سقوط و گاهي هم عروج خواهد بود تا اين‌كه بتواند خود را به جوار‌الله برساند. چنانچه در روايات مي‌خوانيم كه بعضي از مردم روي پل صراط در قيامت به‌قدري كند هستند، به‌قدري افتان و خيزان هستند كه گاهي در جهنم مي‌افتند و بالاخره بلند مي‌شوند و با همين حال خود را به جوارالله و به بهشت مي‌رساند.
سقوطهاي اينجاي ما سقوط آنجاي ماست و حركت اينجاي ما حركت آنجاي ماست. اين يك دسته از مردم هستند و معلوم است كه اكثريت هم با اينهاست؛ اكثريت به اين معنا كه بسياري از مردم از زمان حضرت آدم تا روز قيامت راه مستقيم را پيدا كرده و مي‌كنند در راه مستقيم هستند و بالاخره به مقصود و گمشده خود، به مطلوب خود و جوارالله خواهند رسيد و ما بايد هميشه مواظب باشيم كه اين راه را گم نكنيم. اين دستور داده شده در نمازهايمان سوره حمد خوانده شود و در وسط اين سوره مي‌خوانيم «اهدنا الصراط المستقيم»، خدايا، ما را به راه راست هدايت كن! ما كه در راه راست هستيم پس معناي اين‌كه ما را هدايت فرما يعني‌ چه؟ بعضي از مفسرين در معناي آن گفته‌اند كه منظور از هدايت كن يعني ما را كمك كن كه به اين راه ادامه بدهيم، دست عنايت تو روي سرمان باشد تا از اين راه منحرف نشويم، يك دفعه ـ خداي ناكرده ـ ناخودآگاه از راه مستقيم كج و منحرف نشويم. معناي «اهدناالصراط المستقيم» يعني خدايا، ادامه بده راه مرا، لطف كن و به من توفيق بده كه من در راه مستقيم باشم و معناي ديگرش را سال گذشته، در ميان بحثها براي شما بيان كردم كه اين نحوه هدايتها در قرآن «ايصال الي المطلوب» است يعني خدايا، ارائه طريق كرده‌اي ومن هم راه را پيدا كرده‌ام، پيامبرت فرموده: «ان هذا صراطي مستقيما فاتّبعوه» من هم متابعت كرده‌ام اما تو بايد مرا به مقصود برساني. دست مرا بگيري و به مقصود و مطلوب يعني به جوار خودت برساني. «اهدناالصراط المستقيم» يعني خدايا، دست عنايت تو هميشه روي سرم باشد تا به مطلوب برسم. شايد معاني اول و دوم نتيجتاً يك معنا باشد.
خلاصه سخن اين است كه يعني به مطلوب و مقصود برسيم؛ در راه مستقيم هستيم اما اين راه ادامه پيدا كند تا منتهاي مسيرمان لقاء خدا و رحمت خدا باشد، و بايد خيلي مواظب باشيم زيراكه اين راه يعني پل صراط، چنانچه در روايات مي‌خوانيم از مو باريكتر، از شمشير برنده‌تر و از آتش سوزانده‌تر است. پل صراط واقعش آنجا و ظاهرش اينجاست يعني همين صراط‌المستقيم در دنياست كه آنجا به نام پل صراط واقعيت پيدا مي‌كند. و جداً بايد گفت كه اگر متوجه نباشيم منحرف مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شويم؛ از مو باريكتر، از شمشير برنده‌تر و از آتش سوزنده‌تر است. مخصوصاً در اين زمان، در روايات مي‌خوانيم كه در دورة آخر زمان، يعني در دوره ما و امثال دوره ما، دين را نگه‌داشتن مشكل‌تر است از نگه‌داشتن آتش در كف دست. يعني دينداري و روي صراط‌مستقيم بودن از آتش سوزنده‌تر است. راه باريك است، از مو باريكتر؛ راه برنده است، از شمشير برنده‌تر؛ دين نگه‌داشتن كار مشكلي است، هميشه مشكل بوده اما در دوره آخر زمان مشكل‌تر است.
بعضي اوقات انسان به نام انقلابي بودن از راه مستقيم منحرف مي‌شود؛ بعضي اوقات يك جمله انسان را ساقط مي‌كند و تا بيايد برگردد كاري است بسيار مشكل؛ بعضي اوقات يك جمله انسان را دو نصف مي‌كند يعني دين را دو نصف مي‌كند بايد مواظب باشيم كه چه‌ مي‌گوييم و چه مي‌كنيم. گفته‌هاي ماست كه براي ما عروج مي‌آورد؛ گفته‌هاي ماست كه براي ما سقوط مي‌آورد. بعضي اوقات يك جمله در كلاس ممكن است انسان را پنجاه سال به سقوط بكشاند. يك مورچه كه دانه‌اي در دهان دارد، بالا مي‌رود و يك غفلت او را از بالا به زير مي‌اندازد. يك شبانه‌روز زحمت كشيده تا به در خانه‌اش رسيده اما يك غفلت موجب سقوطش مي‌شود. انسان گاهي اوقات اين‌چنين است.
آن شخص آمده بود پيش رسول اكرم(ص) عرض كرد: يا رسول‌الله، چه كنم تا نجات پيدا كنم؟ چه كنم تا سقوط نكنم؟ حضرت رسول‌الله ـ سلام‌الله عليه ـ اشاره فرمودند به زبانشان، زبان مبارك خود را بيرون آوردند و اشاره فرمودند به زبان، يعني مواظب زبانت باش.
زبان سرخ سرسبز مي‌دهد برباد يك غيبت، يك تهمت، يك شايعه و نقل شايعه بعضي اوقات انسان را به سقوط مي‌كشاند. يك غذا انسان را به سقوط مي‌كشاند. بعضي اوقات خوراك يكي است اما تا خوراك بخواهد دفع شود و گوشت و پوست استخواني كه از اين خوراك روييده و ايجاد شده بخواهد از بين برود چندين سال طول مي‌كشد. يك رفتن است اما تا بيايد دوباره برگردد كاري بسيار مشكل است.
راه باريك است؛ صراط‌مستقيم است اما باريك است. براي چه كساني آسان است؟ براي افراد متوجه، براي افرادي‌كه مي‌دانند چه بايد بكنند، مي‌فهمند كجا هستند و براي‌ چه آمده‌اند، مي‌فهمند كه منتهاي سيرشان كجاست؛ براي آنها آسان است.
اگر به راستي ما متوجه اين جمله‌اي كه استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله ـ بارها به ما مي‌فرمودند باشيم، راه مستقيم آسان است. مي‌فرمودند: «خود را در محضر خدا ببينيد، اين جمله هميشه به ياد ما باشد كه در محضر خدا هستيم و گفته‌هاي ما را مي‌شنود، خطورهاي دل ما را توجه دارد؛ «يعلم خائنه الاعين وما تخفي الصدور»، «ان‌الله عليم بذات الصدور»، كردار ما را توجه دارد، نحوه كردار ما را توجه دارد كه آيا اين نحوه كردار براي چيست؟ براي چه گفتيم؟ براي چه بجا آورديم؟ براي چه نشستيم و براي چه برخاستيم؟ انقلاب كرديم و براي چه از انقلاب سرد شديم؟ همه اينها را مي‌داند. اگر همين جمله براي ما باشد معلوم است كه نيروي كنترل‌كننده مهمي است.
خلاصه حرف اين است كه شما، عزيزان در راه مستقيميد، شكر كنيد. پروردگار عالم عنايت و لطف فرموده كه انبياء را فرستاد. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله ـ كه مي‌فرمودند: از الطاف جليه خدا اين است كه قبل از اين‌كه انسان به دنيا بيايد راهنما فرستاده است؛ حضرت آدم ـ سلام‌الله عليه ـ پيامبر بوده، راهنما بوده و قبل از اين‌كه كسي بيايد، به اين دنيا آمد و بعد انسانها آمدند. صدوبيست و چهارهزار پيامبر فرستاده است و سفارش كامل به آنها كرده كه سعه صدر داشته باشيد، بردبار باشيد و در مقابل مصائب صبر كنيد، هر مصيبتي براي شما پيش آمد ناشكري نكنيد، به مردم داد نزنيد، با رأفت باشيد، مهربان باشيد.
دربارة حضرت ذكريا(ع) مي‌گويند: او را تعقيب كردند فرار كرد، ديد الآن او را مي‌گيرند به درخت پناه برد و درخت راهش داد، به وسط درخت رفت؛ اين نانجيب مردم معجزه را ديدندـ خدا نكند بشر كج شود. اما با اين وضع با اره دو سر زكرياي پيامبر را نصف كردند. پيامبرش را براي نشان‌دادن راه فرستاد اما اين بلا را بر سرش آوردند. پيامبر بعدي آمد و بالاخره صدوبيست و چهارهزار پيامبر يكي بعد از ديگر آمد، بعد هم و اتمام حجت هم بر همه كرده همه اينها از الطاف بزرگ خداست. علاوه براين به ما توفيق پذيرفتن داد. به ما توفيق داد تا راه مستقيم را پيدا كنيم. بايد به پدرومادرها دعا كنيم كه راه مستقيم را قبول كردند و براي ما نيز ارائه طريق كردند. اما بايد توجه داشته باشيم كه از مو باريكتر، از شمشير برنده‌تر و از آتش سوزنده‌تر است. يك غفلت باعث سقوط است، يك عياشي بدبختي مي‌آورد، يك جمله نامربوط سقوط مي‌آورد، يك كاربيجا موجب افتادن است. اين يك دسته از مردم هستند.
دسته ديگر از مردم در اين سيرالي‌الله راه را پيدا نكردند. البته راه را پيدا كردند اما لجاج و عناد آنها را از راه منحرف كرد. مي‌داند كه راه مستقيم است اما نمي‌پذيرد، مي‌داند كه حق است اما روي حق پا نمي‌گذارد؛ عنود و لجوج است. اينها هم منتهاي سيرشان خداست، شكي نيست جز اين‌كه آنها كه در راه مستقيم هستند منتهاي سيرشان رحمت خداست و اين كسي‌كه روي حق و حقيقت است پا گذاشت منتهاي سيرش قهر خداست، درك است، اسفل‌السافلين است، لقاءالله است اما لقاء قهر خداست، منتهاي سير خدا و روز قيامت است. «ان الحكم الاّالله» ، اما به لقاء قهر كه جلوه آن جهنم است مي‌رسند.
خيال نشود كه اين نوع افراد كم هستند! نه، زياد هستند يعني افرادي‌كه عنود و لجوج هستند و دانسته از راه بيراه شدند فراوانند.
قرآن مي‌فرمايد: افرادي‌كه بت آنها هوي و هوس است و به جاي اين‌كه خدا بردل آنها حكومت داشته باشد هوي و هوس حكومت دارد «اضله‌الله علي علم» با علم، با دانستن از راه مستقيم منحرف شدند، از روي عناد و لجاج در راه نيفتادند «افرايت من اتخذّالهه هواه واضله‌الله علي علم»، پيامبر، آيا نمي‌بيني بت‌پرست و هواپرست گمراه شده اما دانسته گمراه شده؟ يعني اگر بردل انسان بتي حكومت داشته باشد مثل بت هوي و هوس، انسان با وجودي كه مي‌داند راه كجاست در راه نمي‌رود.
قرآن شريف چرا اين قصه‌ها را نقل مي‌كند؟ چرا اين داستانها را نقل مي‌كند؟ در اين قصه‌ها نكات فراواني است. حضرت نوح هرچه گفت نپذيرفتند؛ كشتي مي‌ساخت او را مسخره مي‌كردند. مي‌گويند بيش از هزار سال اين بنده خدا، اين پيامبر خدا خون جگر خورد، 9 نفر به او ايمان آوردند تا بالاخره كشتي ساخته شد. بنا شد كه حضرت نوح و اطرافيانش در كشتي بنشينند، از جنبنده‌ها هم نروماده‌اي برداشته شود. آماده شدند. قرآن مي‌فرمايد: از زمين و آسمان آب جوشيد «فارالتنّور»، از درون تنور آب مي‌آمد. پسر نوح لاابالي بود؛ پدرش را مي‌شناخت اما بت هوي و هوس بردلش حكومت مي‌كرد، گفت: پسرجان، بيا درون كشتي. گفت: نه، مي‌روم روي كوه، حضرت نوح فرمود: كوه وغيركوه ندارد فقط پناه گاه اين كشتي است. پسر گفت: نه، من به روي كوه مي‌روم. خطاب شد: رهايش كن «انّه ليس من أهلك انه عمل غيره صالح» ، اولاابالي است و ديگر پسر تو نيست، رهايش كن. به روي كوه رفت، بت هوي و هوس، بت عناد و لجاج بر او حكومت داشت «واذله الله علي علم»، شايد هم بداند كه غرق مي‌شود اما مي‌گويد كه خاتم‌النبيين(ص) با قرآنش آمد. در روايت فراوان، بلكه در قرآن، روحانيت را به عنوان نبي تبليغي تا روز قيامت تعيين كرد، راه را نشان داد غرق شدن را حاضرم ولي به درون كشتي آمدن را راضي نيستم! چقدر از اين نوع افراد زيادند. مي‌گويد: «النار ولا العار»، اقرار كن به تقصير، نجات پيدا مي‌كني. مي‌گويد: نه، به درون آتش جهنم مي‌روم اما اين عار را به خود نمي‌پذيرم!
خدا نكند شخص لجوج شود. در ميان ما فراوان هستند، مخصوصاً در ميان اهل علم.
قرآن شريف مي‌فرمايد: غالب علماء ثروتمندان و رياستمدارها مي‌دانند راه كجاست اما به راه نمي‌آيند، «وما ارسلنا في قرية من نذيرالاّ قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون» ، يعني هيچ پيامبر را نفرستاديم مگر اين‌كه مترفها تكذيبش كردند مترف كيست؟ كاخ‌نشينها، علماء بي‌عمل، عالم يك دنده، معلم لجوج، ديپلمه با عصبيت و لسانسيه حسود، اينها هستند. لذا قطع نظر از اين آيه شريفه كه تصريح دارد اين افراد را در تاريخ هم مي‌بينيم.
هميشه متشخص‌ها با پيامبران جنگيدند؛ آنهايي‌كه شخصيت داشتند: شخصيت علمي، مالي، رياستي و قبيله‌اي، اينها بودند كه تكذيب مي‌كردند. صدوبيست و چهارهزار پيامبر آمدند و وقتي بررسي مي‌كنيم مي‌بينيم كه معمولاً اولين كساني‌كه به آنها مي‌گروند پابرهنه‌ها هستند، كوخ‌نشينها هستند، بي‌علمها هستند، بي‌مالها هستند. چرا؟ براي اين‌كه در ميان طبقات پايين لجوج وجود دارد اما لجاجتشان كمتر است، يك دندگي و عداوتشان كمتر است، زيربار نرفتن آنها كمتر است. اما اگر كمي از طبقة سوم كه (مرادم از طبقة سوم، تنها جنبه مالي نيست) بالاتر بياييم، يعني به ميان باسوادها (روحاني و غيرروحاني)، ديپلمه‌ها و ليسانسه‌ها، دكترها، طلبه‌ها، علماء، ثروتمندها، كاخ‌نشينها، رياستمدارها، آدمهاي با شخصيت، مي‌بينيد يك دنده بودن آنها زياد است، تكذيب در ميانشان زياد است. الآن هم هست.
اين انقلاب را پابرهنه‌ها تا به اينجا رساندند؛ چه كسي مخالفت كرده؟ كله‌گنده‌ها. چه كسي نق مي‌زند؟ كله‌گنده‌ها. از همين جا پي مي‌بريم كه از زمان حضرت آدم تا روز قيامت همين گونه بوده و خواهد بود.
آيه‌اي را كه خواندم چه آيه خوبي است تقاضا دارم از شما كه نخبه‌هاي جامعه هستيد يعني شما معلمها و دبيرها، اين آيه هميشه در فكرتان باشد؛ هر صبح اين آيه را بخوانيد و از خدا بخواهيد كه اين‌چنين نباشيد. بگوييد كه خدا فرموده: «وماارسلنا في قريه من نذير الآقاق مترفوهاانّابما ارسلتم به كافرون»، ما هيچ پيامبري را دردهي و شهري نفرستاديم مگر اين‌كه گنده‌هاي طبقه يك و دو، چه از نظر علمي، چه از نظر تمكن مالي و چه از نظر تمكن شخصيتي، يعني مترفين، عياشها و كاخ‌نشينها به پيامبران گفتند كه ما شما را قبول نداريم «انّا بما ارسلتم به كافرون».
از يكي از فلاسفه بزرگ نقل مي‌كنند. نمي‌دانم تا چه اندازه درست باشدـ كه در زمان عيسي(ع) زيربار حضرت عيسي نمي‌رفت. به حضرت عيسي مي‌گفت: مي‌دانم پيامبر هستي اما تو براي مستضعفين پيامبر هستي نه براي من. عقل من زيربار تو نمي‌رود. آدم لجوج خيال مي‌كند عقل دارد؛ يك ديپلمه اگر خداي ناكرده خود را نشناسد خيال مي‌كند ديگر عالم است؛ يك ليسانسه زير بار نمي‌رود و يك دكتر ديگر حال شركت در مجالس را ندارد و اگر هم بخواهد براي سوسوي وجدان يا بخاطر مردم در جلسه‌اي شركت كند، مي‌خواهد كه در آن جلسه همه دكترها باشند، همه دبيرها و معلمها باشند. اين وضع بشر است! بشر عجيب است عجيب! پناه برخدا مخصوصاً اگر صفات رذيله هم داشته باشد، يعني عالم حسود باشد، همان حسادتش را با توجيه به كار مي‌اندازد. با توجيه گناه مي‌كند و لذا خيال نكنيد آنها كه جزء دسته دوم هستند كم هستند، نه، هميشه زياد بوده‌اند. قرآن شريف دربارة اينها مي‌فرمايد كه وضع آنها اينطور است: «واذقالوااللّهم ان كان هذا هوالحق من عندك فامطر علينا حجارة من‌السماء اوائتنا بعذاب اليم» ، يك دسته مردم اين‌چنين هستند كه مي‌گويند: خدايا، اگر اين حق است ما نمي‌توانيم زيربار آن برويم؛ بنابراين آتشي بيايد و ما را بسوزاند، سنگي از آسمان بيايد و برسرما بخورد.
بلال حبشي رفت بالاي بام رفته و مي‌گويد: الله‌اكبر، شخصي روبه او مي‌كند و مي‌گويد: اي كاش مرده بودم و آن كلاغ‌سياه را روي پشت‌بام نديده بودم! الآن هم هست. ديروزش اين‌طور بود امروز هم هست و فردا هم خواهد بود.
خدا نكند بشر لجوج و عنود شود، زيربار نرود و كله‌گنده شود.
راجع به اين آيه شريفه مي‌گويند: كه اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ را نصب به خلافت كردند، شخصي جلو آمد و گفت: «يارسول‌الله، اين‌كه علي را نصب به خلافت كردي از طرف خودت است يا از طرف خداست؟ اگر از طرف خودت است قبول ندارم و اگر از طرف خداست از خدا بخواه سنگي از آسمان بيايد و بسرم بخورد تا كشته شوم، آتشي بيايد تا بسوزم؛ من نمي‌توانم زير بارعلي بروم و ببينم كه علي اميرالمؤمنين باشد!
تعجب نكنيد كه چگونه مي‌شود علي خانه‌نشين شود؛ تعجب ندارد. چگونه مي‌شود در حالي‌كه صدوبيست هزارنفر پاي منبر پيغمبر اكرم(ص) هستند پيامبر با آن طمطراق علي(ع) را برسر دست بلند مي‌كند و مي‌فرمايد: «من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه، اللهم وال من والاه وعادمن عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله»، بعد هم كه علي(ع) را به زمين مي‌گذارد همين كله گنده‌ها از اطراف منبر بلند مي‌شوند و مي‌گويند: «بَخٍ‌بَخٍ لك يا اميرالمؤمنين».
هجدهم ذي‌الحجه روز معرفي علي(ع) بود ولي بيست‌وهشتم صفر كه پيامبر(ص) از دنيا رفت بلافاصله سقيفه بني‌ساعده تشكيل شد و از صندوق، نام ديگري درآمد و يك‌دفعه هم به اينجا رسيد كه همين امروز، فردا در خانه علي(ع) را آتش زدند، زهرا(س) را كتك زدند، علي را به مسجد بردند تعجب نكنيد، براي اين‌كه اگر انسان لجوج شد به همين جاها خواهد رسيد. دانسته زيربار نخواهد رفت.
همين چند روزه براي اسلام مصيبتها جلو آمد كه به قول تاريخ‌نويسان اهل‌تسنن روي تاريخ را سياه كرد. همين امروز و فرداست كه مالك‌بن نويره يكي از اصحاب خاص پيامبر(ص) به مسجد آمد، ديد قضيه آن‌طور كه پيغمبر(ص) فرموده نيست. زيرا بنابرآنچه ابن‌ابي‌الحديد معتزلي و ديگران از اهل‌تسنن مي‌نويسند، مالك‌بن نويره چند ماه قبل به مسجد مقابل منبر پيامبر اكرم‌ آمده بود، پيامبر روي منبر بود مالك گفت: يارسول‌الله، من نمي‌توانم هميشه خدمت شما باشم چون رئيس قبيله هستم، «علمني الدين»، دين را به من تعليم كن تا بدانم دين يعني چه؟ پيامبر فرمود: «دين شهادت به خدا و رسالت من است.» گفت: چشم. فرمود: «شهادت به ولايت ايشان (اشاره به علي)، بعد از من اين وصي و ولي من است؛ به ولايت ايشان بايد شهادت بدهي.»، گفت: چشم. پيامبر فرمود: «آنچه را كه من آورده‌ام بايد رعايت كني، به واجبات اهميت بده، در زندگي تو گناه نباشد، «ما جاء به النبي را مراعات كن.» گفت: چشم. دين همين است؟ فرمود: آري. گفت: چشم. خيلي خوشحال شد، خداحافظي كرد و مي‌رفت و مرتب مي‌گفت: دين را ياد گرفتم، دين را ياد گرفتم، به چه خوب دين را ياد گرفتم. پيامبر(ص) روي منبر فرمودند: «مسلمانها، اگر مي‌خواهيد به يك بهشتي نگاه كنيد به اين مرد نگاه كنيد. اين‌هم امضاي پيامبر(ص) براي مالك‌بن نويره بود مدتي طول كشيد، خبر رحلت پيامبر به باديه رسيد. مالك‌بن نويره براي تبريك به ولايت علي(ع) و تسليت به علي(ع) آمد اما وقتي آمد ابوبكر روي منبر بود. آمد در مقابل ابوبكر و گفت: اي ابوبكر، چرا قضيه اين‌طور شد؟ پس علي(ع) كو؟ گفتند: بالاخره اين‌طور شد، بنشين. گفت: نمي‌شود. آنها با پس گردني بيرونش كردند. بيرون رفت با دنيايي از غم و غصه و به باديه رسيد. ديدند اگر جلوگيري نكنند هرروز همين سروصداهاست لذا به قول ابن‌ ابي‌ الحديد معتزلي در شرح نهج‌البلاغه، ديدند مالك‌بن نويره‌ها را بايد سرجاي خود نشاند لذا خالدبن‌ وليد را (كه مردي خوانخوار بود و او بود كه ديروز زهرا(س) را كتك زد) به سركردگي حدود پنجاه‌ نفر از مسلمانها به باديه فرستادند تا مالك‌بن نويره را سرجايش بنشاند. اين گروه به عنوان گرفتن زكات نزد مالك رفتند، او گفت: براي اين‌كه اختلاف در اسلام پيش نيايد و اتحاد باشد زكات را مي‌دهم. شام خوبي هم به آنها داد و خيلي به آنها نوازش كرد. شايد كه فردا صبح زكات را بگيرند و بروند. مالك‌بن نويره خداحافظي كرد و به خيمه شخصي خود رفت و لشكرش هم متفرق شدند. نيمه‌شب آنها بلند شدند و به سرخيمه مالك‌بن نويره آمدند و مالك را در رختخواب در مقابل زنش سربريدند، آدمها را گرفتند و كشتند و اسير كردند. سني‌ها مي‌نويسند: همان شب خالدبن وليد با زن مالك‌بن نويره هم بستر شد؛ زن داغدار، زن شوهر‌دار، زن تازه شوهر مرده، بعد هم مالها را تاراج كردند و برگشتند. اميرالمؤمنين مي‌سوخت و مي‌فرمود: «اگر رياست بدستم آمد مي‌دانم با خالدبن وليد چكار كنم.» همان‌شب دوباره غذا پختند و سر‌مالك‌بن نويره را به زير ديگ برنج گذاشتند. همه تاريخ‌نويسان شيعه و سني مي‌گويند كه سرنسوخت؛ سر بهشتي نمي‌سوزد. سرنسوخت اما خالد‌بن وليد با اين‌كه ديد سرنسوخت با زن اين مرد هم بستر شد. چه مي‌شود؟ اين قضايا چيست؟ آيا اينها از مبهمات تاريخ است؟ اگر مقداري به بحث امشب توجه شود اين تاريخ سرمشق است «سيروافي‌الارض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين» ، «كيف كان عاقبة المكذبين» .
قدري در تاريخ سيركن ببين چه خبر است، از تاريخ سرمشق بگير. عزيزان من مواظب باشيد كه يك‌دفعه مترف نباشيد مخصوصاً در دين؛ مواظب باشيد كه مترف نباشيد مخصوصاً در دين؛ مواظب باشيد كه حسود نباشيد مخصوصاً در دين؛ مواظب باشيد كه علم شما براي شما غرور نياوريد زيرا غرور است كه بشر را به خاك سياه مي‌نشاند.
آقا، خانم، اينها علم نيست؛ به قول نيوتن چه خوش مي‌گويد: علم من در مقابل جهل من يك قطره در مقابل درياست. مي‌گويد: من پشت تلسكوپم عوامل نامعلوم مجهولي را مي‌بينم كه آنچه تلسكوبم به من مي‌گويد قطره‌اي در مقابل درياست. اصلاً اين كره‌زمين را با بعضي از كرات بالا بسنجيد نسبت يك ريگ در بيابانهاست! بيابان چقدر وسعت دارد؟ ريگ در بيابان چيست؟ اين كره‌زمين در مقابل اين جهان يك‌ قطره از درياست، يك ريگ است در مقابل بيابانها، اين كره‌زمين است ديگر چه رسد به من و تو و چه رسد به علم من و تو!
دانستن چند فرمول رياضي غرور ندارد؛ دانستن ضرُبَ وَيضْرِبْ. و مسئله فقهي حل كردن غرور ندارد؛ اين از كم‌ظرفيتي است. مواظب باش كه كم‌ظرفيت نباشي. مواظب باش معلمي و دبيري برايت غرور نياورد، تو را يك‌دنده نكند كه اگر يك‌دنده شدي يقين داشته باش دانسته كج خواهي رفت.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهم صفات انسانيت، حالت تنبه، نورانيت دل، توفيق وظيفه‌شناسي و عمل‌كردن به وظيفه به همه ما عنايت فرما.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهيم صفات انسانيت، حالت تنبه، نورانيت دل، توفيق وظيفه‌شناسي و عمل كردن به وظيفه به همة ما عنايت فرما.
خدايا، به عزت و جلالت رفع گرفتاري از همه مسلمانها بفرما.
حوائج همه مسلمانها را عنايت فرما.
دردهاي اجتماع ما، دردهاي ظاهر و باطن ما، مريضهاي اسلام، معلولين و مجروحين ما شفاي عاجل عنايت فرما.
خدايا، به حق پيغمبر(ص) و آل او قسمت مي‌دهيم، به حق مصيبتهاي اين روزها كه به ائمه(ع) وارد شد قسمت مي‌دهيم، اين آتش جنگ را هرچه زودتر به نفع اسلام به نفع انقلاب خاموش فرما.
خدايا، اين انقلاب و رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، افراد در جبهه جنگ، سرحدات ايران ما را در پناه آقا امام زمان(عج) از همه آفات و بلييات حفظ فرما.
خدايا، دست ما را در دنيا و آخرت از دامان اهل‌بيت كوتاه مفرما.
و عجل اللّهم في فرج مولانا صاحب‌الزّمان
گفتارهفتم:
سير الي الله [2]
اعوذبالله من الشّيطانِ الرّجيم. بسم الله الرّحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري و احلل عقدة من لساني، يفقهوا قولي.
پيرو عرايض هفتة گذشته كه مي‌گفتم انسان بلكه همه موجودات در اين عالم سيري دارند به نام سيرالي‌الله ـ تبارك‌وتعالي ـ و در اين سير مردم به سه قسم منقسم مي‌شوند: يك قسمت مردمي هستند كه راه مستقيم را پيدا كرده‌اند، راه انبياء و اوصياء را، راهي را كه بعثت همه انبيا براي اوست پيدا كرده‌اند. اگر اين راه پيدا شود و انسان در اين راه بماند منتهاي سير او خداست، بهشت است، جوارالله است. تا ببينيم در اين سير به كجا مي‌تواند منتهي شود؛ گاهي فقط به بهشت منتهي مي‌شود. گاهي هم به آنجايي منتهي مي‌شود كه به او خطاب مي‌شود: «يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضيّةً مرضيّةً فادخلي في عبادي وادخلي جنتي»، يعني بيا بيا، به سوي بهشت نه، به‌سوي من بيا، در زمره بندگانم مثل حسين(ع) بيا. بيا، پيش زهرا(س) بيا. در زمره اميرالمؤمنين(ع) بيا.
اين آخرين سيري است كه انسان مي‌تواند در همين دنيا طي كند و به قول عرفا، مقام لقاء و مقام فناء پيدا كند و منتهاي سيرش هم جوارا... باشد ديگر مي‌تواند در همين دنيا به دو جهان پشت‌پا زند و در دلش جز، الف قامت يار نباشد و در آن جهان هم به همه‌چيز پشت‌پا بزند و در دلش جز الف قامت ا... نباشد. اين يك دسته از مردمند كه راه مستقيم را پيدا كرده‌اند و در راه افتاده‌اند و اينها به قول ما طلبه‌ها، مقول به تشكيك است. اصناف مختلفه‌اي هستند: «واصحاب اليمين مااصحاب اليمين »، «والسابقون‌السابقون اولئك المقربون».
دستة دوم برعكس اين دسته هستند، راه را پيدا كرده‌اند اما در راه راه را پيدا كرده‌اند اما عنادولجاج كردند و دانسته از راه بيراه شدند. از اين افراد زياد هم هستند. خدا نكند بشر كج شود؛ به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـادام‌الله‌ظله‌ـ كه مي‌فرمايند: اگر بشر كج شود و لج كند، مثل خرسياه مي‌شود؛ حاضر است خود را بكشد براي اين‌كه ضرر به صاحبش بزند!
دستة دوم هم منتهاي سيرشان خداست اما قهر خدا! منتهي سيرشان جهنم خداست و آنها هم مراتب دارند. اين‌كه در روايات مي‌خوانيم كه جهنم هفت طبقه دارد، بايد ببيند چه‌مقدار در اين دنيا منحط شده؛ هر مقدار در اين دنيا منحط شده به پاي نامبارك خودش طبقات جهنم را مي‌پيمايد.
اگر يادتان باشد زماني برايتان نقل مي‌كردم و مي‌گفتم از رسول اكرم(ص) روايتي داريم كه پيامبر اكرم(ص) با جبرئيل نشسته بودند و صحبت مي‌كردند كه صداي مهيبي بلند شد. پيامبر(ص) از جبرئيل سؤال كرد كه اين چه صدايي بود. گفت: هفتاد سال پيش در يكي از چاههاي جهنم سنگي را انداختند حالا به ته جهنم رسيد و اين صداي آن سنگ است.
مي‌گفتم كه استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب اين روايت را معني مي‌كردند و مي‌فرمودند: يك كسي هفتاد سال به اين دنيا آمد اما راه كج را پيمود، بيراهه رفت، راه جهنم را پيمود؛ روزبه‌روز منحط‌تر، روز‌به‌روز پايين‌تر، روزبه‌روز سقوط تا مرد. نه فقط هفت طبقة جهنم را پيمودند بلكه به درون چاه طبقة هفتم هم رفت، حالا مرده و بيدار شده. به قول پيغمبر اكرم(ص) كه فرمودند: «الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا»، مردم در خوابند، يك‌ وقت بيدار مي‌شوند. كي؟ وقتي‌كه مردند. انسان وقتي‌كه مرد اول بيداري اوست. اين زندگي ما زندگي نيست مردگي است. زندگي كجا است؟ زندگي آنجاست؛ هم براي آدمهاي بد و هم براي آدمهاي خوب: «ان الدرا الاخرة لهي الحيوان»، حيات آنجا است، لذا آتش جهنم با انسان حرف مي‌زند؛ همان آتشي كه انسان را مي‌سوزاند انسان را سرزنش مي‌كند. مار جهنم با انسان حرف مي‌زند. عقربش آدم را مي‌خورد اما با انسان حرف مي‌زند؛ اول زخم زبان مي‌زند بعد مي‌خورد. علاوه بر اين‌كه هفت طبقه طي مي‌كند، علاوه بر اين‌كه به چاه مي‌افتد. درون چاه تابوت است كه بعضي از آدمها با همان ناآدمها درون آن تابوتند. تا ببينيم در اين دنيا چقدر راه سقوط را پيموده و چقدر منحط شده باشند. وقتي بيدار مي‌شود. وقتي مرد بيدار مي‌شود. به قول قرآن شريف: «ان الي ربك المنتهي»، «ان الي ربك الرجعي»، منتهاي سير تو خداست اما در خوابي؛ خوابي‌كه در حركت هستي. آنها كه مي‌دانند از دسته اولند؛ آنها در خواب نيستند و راهي كه از مو باريكتر، از آتش سوزنده‌تر و از شمشير برنده‌تر است طي مي‌كنند. راه براي آنها خيلي وسيع است، لذا در روايات داريم كه براي بعضي‌ها پل صراط چند كيلومتر است، خيلي وسيع است، تفريحگاهشان آنجاست. هم‌چنين در روايات داريم كه بعضي از افراد در محشر تحت لواي «حمد» به دست اميرالمؤمنين(ع) آب كوثر مي‌نوشند. منظزة محشر را ديده لذت مي‌برند. مسلماً اين حال براي آنان‌ بهتر از بهشت است؛ زير لواي حمد، زير پرچم علي(ع) هستند. كسي‌كه در اينجا زير پرچم علي(ع) است آنجا هم زير پرچم علي(ع) است. باطن اين دنيا آخرت است. آخرت ماوراي اين دنيا نيست، حقيقت همين دنيا است. اين دنيا ظاهر است و آنجا باطن، لذا قرآن شريف هم مي‌فرمايد: «يوم ندعو كل اناس بامامهم»، در روز قيامت پرچمهاي مختلفي مي‌آيد: يك دسته با علي(ع) و زير پرچم آن حضرت مي‌آيند كه همان شيعيان هستند؛ يك دسته با معاويه و زير پرچم معاويه مي‌آيند؛ يك دسته زير پرچم يزيد و با يزيد مي‌آيند؛ يك دسته زير پرچم صدام و با صدام مي‌آيند؛ يك دسته زير پرچم هارون‌الرشيد و با هارون مي‌آيند «يوم ندعو كل اناس بامامهم»، يك دسته ديگر زير پرچم رضاشاه پهلوي و با او مي‌آيند؛ يك دسته زير پرچم خميني ـ حفظه‌الله ـ و با او مي‌آيند. تا ببينيم در اين دنيا زير پرچم كيست؟ آنجا حقيقت و اينجا عرض است؛ واقعيتش آنجا درست مي‌شود. اينجا فيلم است و آنجا واقعيت.
در سقوطش هم همين است؛ اينجا اگر روبه سقوط باشد در آنجا به جهنم سقوط مي‌كند. جهنم يعني پايين بهشت يعني بالا و اگر سير او صعودي باشد يك وقت به بهشت مي‌رسد و زماني هم از بهشت رد مي‌شود. همان‌طور اينجا اگر سقوطي باشد زماني به جهنم مي‌رسد و يك وقت از جهنم هم رد مي‌شود، از اسفل‌السافلين هم رد مي‌شود و به چاه جهنم سقوط مي‌كند از آنجا گذشته وارد تابوت جهنم مي‌شود.
اين حال دستة دوم است؛ آنهايي‌كه لجاجت كردند، آنهايي‌كه يك‌دندگي به خرج دادند و با اين لجوج بودنشان راه انحراف را گرفتند و رفتند. اين‌هم دسته دوم، كه در روايات ما به اين دسته «يهود» مي‌گويند و يهود را مصداق قرار داده‌اند، نه اين‌كه همه اين‌طور باشند، نه، مثل يهوديها درون مسلمانها هم زياد است. الآن كسي جمله‌اي را مي‌گفت كه جمله‌اي عالي بود؛ مي‌گفت كه تعزيه برپا كرده بودند و مي‌خواستند كسي را موكل شريعه فرات كنند. كسي را پيدا نكردند، يك نفر ارمني را موكل شريعه كردند. تعزيه بود، حضرت ابوالفضل آمد، مانع شد. حضرت علي‌اكبر آمد، مانع شد. قاسم آمد، نگذاشت آب بياورد. هركه آمد نگذاشت اما وقتي‌كه صداي بچه‌هاي امام حسين بلند شد و او صداي العطش بچه‌ها را شنيد، داد زد و گفت: به خدا قسم دلم برايتان مي‌سوزد، من ‌مي‌خواهم به شما آب بدهم اما اين مسلمانها نمي‌گذارند. لذا مسلمان بدتر از يهودي هم داريم؛ مسلمان بدتر از ارمني هم داريم. يهودي هم مي‌خواهد آب بدهد مسلمان نمي‌گذارد.
روايت مي‌گويد كه مصداقش يهودي است براي اين‌كه يهود هميشه جرثومه لجاجت بوده است. هميشه جرثومه عناد بوده است. از زماني‌كه حضرت موسي(ع) آمده تا الآن، اين يهوديها عجيب جرثومه لجاجت و عناد و بدبختي بوده‌اند با اينكه خود مريد حضرت موسي بوده‌اند قرآن در مورد آنها مي‌فرمايد: به حضرت موسي مي‌گفتند كه ما اينجا هستيم، تو با مريدانت برويد و بجنگيد و... بعد هم مي‌گفتند: ما پياز مي‌خواهيم، سير مي‌خواهيم؛ با اين‌كه از آسمان براي آنها غذا مي‌آمد. هرچه حضرت موسي مي‌گفت: غذا از عالم ملكوت مي‌آيد، بخوريد. مي‌گفتند: نه، ما سير و پياز مي‌خواهيم.
آدمهاي لجوج اين‌طورند؛ مريض هستند.
از زمان پيامبر اكرم(ص) نمي‌دانيد اين يهوديها چه ظلمها كردند! ظالم آنها به اينجا رسيد كه رسول خدا(ص) از طرف خدا مجبور شد هفتصد نفر از آنها را سر ببرد. نزديك بود اينها پيامبر و اهل مدينه و همه را به كشتن بدهند. الآن هم اين‌طور هستند: اگر جنگ صدام است حزب صهيونيست است؛ در مورد آمريكا خيال نكنيد ريگان تنها كار مي‌كند؛ نه، حزب صهيونيست دارد ريگان را مي‌گرداند. خود ريگان هم يهودي است. رئيس جمهورهاي آمريكا معمولاً يهودي هستند نه ارمني. انگليس روي حزب صهيونيست مي‌چرخد. شوروي روي حزب صهيونيست مي‌چرخد. خود ماركس هم يهودي بود، يك يهودي عقده‌اي. مكتبهايي هم كه آمدند زيرنظر صهيونيسم هستند؛ مكتب فرويد، اين مكتب نكبت باري كه انسان شرمش مي‌آيد كه بگويد اين مكتب يعني چه؟ كه مي‌گويد: اگر بچه پستان مادرش را مي‌مكد از غريزه جنسي است! همه به غريزه جنسي برمي‌گردد و از اين غريزه جنسي است كه بچه شير مي‌خورد. فرويد يهودي بود. دور كيم يهودي بود.
نيچه مكتب دارد، آدم عالمي هم هست اما همين مكتب شخص عالم مي‌گويد: انسان بايد هميشه استثمارگر باشد، خلق شده براي اين‌كه مثل زالو خون مستضعف را بمكد مي‌گويد: رحمت و عطوفت و رأفت از ضعف است؛ آدم كه ضعيف مي‌شود رأفت دارد والا آدم كه نبايد رأفت داشته باشد! آدم بايد مثل ريگان و صدام باشد!
اين يك مكتب است و از جمله مكتبها، مكتب ماركس است: ماركس يهودي و از حزب صهيونيسم بود. شايد فرويد، دور كيم، و نيچه عقده‌اي نبودند اما ماركس عقده‌اي بود، چون آدم خيلي فقير و پابرهنه‌اي بود حتي پابرهنه به مكتب مي‌رفت و وقتي‌كه به دانشگاه مي‌رفت صبحانه نداشت بخورد و از همان ضعف سردرد پيدا كرد. انگليس كه وضع ماديش بد نبود مي‌ديد كه مي‌شود از او استفاده كرد، خرج او را مي‌داد و بالاخره به گردنش گذاشت و مكتب ماركس پيدا شد.
خلاصه هر مصيبتي از زمان حضرت موسي تاكنون بر جامعه آمده زيرنظر حزب صهيونيسم بوده است. آن‌هم دانسته و فهميده و با لجاجت و عناد. از اين جهت در روايات داريم كه مصداق دسته دوم يهود هستند كه قرآن شريف مي‌فرمايد: «ضربت عليهم الذّله والمسكنه وباؤوابغضب من‌الله» ، يعني مسكنت و ذلت براينها باد. چرا؟ «ذلك بانهم يكفرون بايات‌الله ويقتلون النبيين بغيرالحق ذلك بما عصوا وكانوا يعتدون» ، مي‌گويد: چرا؟ براي اين‌كه با لجاجت و عناد پيامبر را كشتند، آيات خدا را تكفير كردند پا روي حق گذاشتند.
در روايات مي‌خوانيم كه امام صادق(ع) مي‌فرمايد: مراد اين آيه اين نيست كه پيغمبر را كشتند، گرچه پيغمبر را كشتند. در روايات مي‌خوانيم كه اين حزب صهيونيست بدبخت، اين يهوديها يك شب بيش از صدپيامبر را سر بريدند و صبح هم مثل اين‌كه اتفاقي نيفتاده سركار خود رفتند، مثل اين‌كه گوسفند سربريدند!
امام صادق(ع) مي‌فرمايد: اين آيه اين را نمي‌خواهد بگويد، «وما قتلوهم وما ضربوهم ولكن سمعوا احاديثهم فأضا عوها»، يعني پيامبر را نكشتند و نزدند اما حرف پيامبران را زيرپا گذاشتند. با اين‌كه مي‌دانستند كه پيامبر است اما زيربارش نمي‌رفتند؛ نه تنها ايمان نمي‌آورند بلكه كارشكني هم مي‌كردند؛ دستورات پيامبران را ضايع كردند و از بين بردند. لذا قرآن مي‌فرمايد: «ويقتلون النبيين». امام صادق(ع) مي‌فرمايد: منظور از قتل انبيا هدف كشي است. معلوم است اگر كسي هدف كسي را بكشد تا خود او را بكشد مسلماً هدف كشي مشكل‌تر است.
يهودي يعني «مغضوب عليهم»، چرا؟ براي اين‌كه لجاجت دارد، عنود است.
خلاصه اين‌كه دسته دوم بحث ما با عنادت و با لجاجت از راه بيرون مي‌رود. در ميان ما مسلمانها هم زياد هستند. اين‌كه اصرار مي‌كنم براي اين است كه مي‌خواهم بگويم مواظب باشيد. من اختلافات خانوادگي زيادي را سراغ دارم كه برگشت آن روي عناد و لجاج است يعني زن يك‌ دنده مي‌شود وقتي يك‌ دنده شد، مي‌داند كه بايد بسازد مي‌داند كه بايد در خانواده متواضع باشد، مي‌داند كه رياست خانه بايد مال مرد باشد، اين را با فطرتش درك مي‌كند اما يك دنده است؛ حاضر است بچه‌هاي بي‌گناهش را به فلاكت بكشاند اما طلاق بگيرد؛ حاضر است محيط، خانه را سرد كند، بچه‌هايش را عقده‌اي كند براي اين‌كه حرف خود را به كرسي بنشاند. وامصيبت به اين زن! اين همان «مغضوب ‌عليهم» است. اين همان است كه در روز قيامت با يهودي محشور مي‌شود. تكرار مي‌كنم: خانم، آقا، اين دنيا ظاهر است و آنجا باطن؛ سير اين دنيا سير آنجاست و پل صراط آنجا اينجاست. بهشت و جهنم آنجا همين جاست. ماييم كه بهشت و درجات بهشت را تهيه مي‌كنيم، بهشت موجود است اما پيمودن اين درجات به دست ماست. جهنم همين الآن موجود است اما آتش آن را مشتعل مي‌كنيم و مي‌افزاييم؛ مار و مور و عقربش را ما ايجاد مي‌كنم؛ پيمودن در راهش را ما ايجاد مي‌كنيم؛ گرزهايش را ما ايجاد مي‌كنيم. وقتي چنين باشد يك خانم شيعه و متدين يك وقت مي‌بيند در روز قيامت با يهودي محشور مي‌شود، با زنهاي يهودي محشور مي‌شود. چرا؟ مي‌گويند: سير تو در دنيا سير «ولاالضالين» نبود، سير «اهدنا الصراط المستقيم» نبود، سير «مغضوب عليهم»‌ بود؛ سير كساني بود كه خدا بر آنان غضب كرده بود، سير عنودها و لجوجها بود. براي چه در خانه يك دندگي كردي و زيربار نرفتي؟ براي چه محيط خانه را سرد كردي؟
به شما مردها مي‌گويم:
آقايان يقين داشته باشيد كه حميم جهنم را ما درست مي‌كنيم؛ گرزهايش را هم ما درست مي‌كنيم. وقتي‌كه يك زخم زبان به خانم زدي، دل همسر را در خانه‌ سوزاندي اين گرز مي‌شود. وقتي اعمال و كردارت تو را جهنمي كرد به جهنم مي‌روي. وقتي بعد از سالها از جهنم به بالا آمدي تا مي‌خواهي بيرون بيايي، گرزي بر سرت مي‌آيد و وقتي گرز بر سرآمد چه مي‌شود؟ به قول روايت چندين هزارسال سقوط مي‌كند، به پايين مي‌رود تا دوباره چندين هزار سال بعد بتواند به بالا بيايد. چرا؟ مي‌گويند: اين گرزي است كه خودت در دنيا تهيه كردي. گرز چيست؟ زخم‌زبان زدن به شوهر، زخم‌زبان زدن به مرد به همسرش در خانه وقتي‌كه زخم‌زبان زدي گرزي شود. اينجا ظاهر است و آنجا باطن؛ اينجا عرض است و آنجا حقيقت.
«يوم‌تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضرا وما عملت من سوء تودلوأنّ بينها و بينه امدا بعيدا ويحذّركم الله نفسه» ، يعني اي بشر، خدا تو را مي‌ترساند. بترس. يقين داشته باش كه هرچه در اين دنيا انجام بدهي، فكرت باشد، گفتار و كردارت باشد آنجا حقيقت را مي‌بيني. خيال نكن وقتي جمله‌اي گفتي اين جمله به هوا رفت و تمام شد. اينجا عرض است اما حقيقت دارد. خيال نكن پشت‌سر مردم غيبت كردي، شخصيت مردم را كوبيدي و تمام شد. اينجا عرض است و تمام شد اما آنجا حقيقت است و تمام‌شدني نيست. قانون‌ لاوازيه مي‌گويد تمام‌شدني نيست. اين‌كه چيزي نيست، بالاتر از قانون لاوازيه اين‌كه اينجا عرض و آنجا حقيقت است.
اين غيبتها، اين تهمتها، اين دورغها و اين شايعه‌ها، همه‌وهمه آتش جهنم مي‌شود.
«يا ايها الناس قوا انفسكم واهليكم نارا وقودها الناس والحجارة» ، اي بشر، از آتش جهنم بپرهيز كه آتش گيران آن آدمها و سنگها هستند.
اين آيات مي‌گويد: حميم و زقوم را تو تهيه مي‌كني. حميم آب جوشاني است كه وقتي انسان در جهنم تشنه مي‌شود آن آب جوشان را به او مي‌دهند؛ مي‌خورد اما پاره‌پاره مي‌شود. زقوم غذايي تلخ است، به‌قدري تلخ است كه در روايات مي‌خوانيم اگر يك ذره آن را بياورند و به دريا بريزند، همة درياها تلخ مي‌شود.
اين زقوم از كجا پيدا شده است؟ آقا، وقتي شما خسته شدي به همسرت و به خانه چه مربوط است؟ به بچه‌ها چه ربطي دارد؟ در حالي‌كه از كارها و زندگي و اوضاع و احوال خسته شده، به خانه مي‌آيد و دادوفرياد و بداخلاقي مي‌كند آقا، اگر تو ضعف اعصاب داري چه ربطي به همسرت دارد؟ چكار به بچه كوچكت داري؟ گاهي اتفاق مي‌افتد كه انساني كه بايد بچه‌هايش منتظرش باشند تا بابا بيايد و دست بابا را ببوسد، و او صورت بچه‌ها را ببوسد، يك وقت بدبخت به اينجا مي‌رسد كه تا در بزند مثل اين‌كه لولو مي‌خواهد به خانه بيايد! چه خبر است؟ بابا آمد. اين‌كه بابا نيست. سگ جهنم است.
در روايات هم داريم كه اينان سگ جهنم هستند و در قيامت به صورت سگ وارد جهنم مي‌شوند، وارد صف محشر مي‌شوند. چطور شد كه من سگ شدم؟ خطاب مي‌شود: ظاهر دنيا است و باطن هم دارد. ظاهر آنجا يعني بداخلاقيهايت در خانه تو را به صورت سگ در آورده است. «وكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد»، يعني در روز قيامت چشمها همه تيزبين مي‌شود. اينجا آدم نمي‌تواند پشت ديوار را ببيند، اينجا آدم نمي‌تواند واقعيتها را ببيند اما آنجا «كشفنا غطاءك اليوم حديد»، ديگر همه چشمها مي‌بيند اينجا عرض است و ممكن است ظاهراً چيزي نباشد؛ گفتارم از اول تا آخر به هوا رفت اما «يوم تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضرا وما عملت من سوء تودلوأنّ بينها و بينه امدا بعيداً» ، آنچه گفته و نيت كرده اطرافش را مي‌گيرد؛ سگها و سگ كوچولوها يعني ظلمها، روباها يعني تقلب در خانه، در بازار، در كلاس، كم‌كاريهاي سر كلاس، و روباه كوچولوها، الاغها، الاغ كوچولوها يعني لجاجتها، بي‌تفاوتيها و عنادها اطرافش را مي‌گيرند. به‌قدري او ناراحت مي‌شود كه مي‌گويد: «خدايا، كاش بين من و سگ كوچولوها و شغال كوچولوها و سگها خيلي فاصله بود. چه رسوايي بزرگي است؛ خدا مي‌فرمايد: اي بشر، دارم ترا مي‌ترسانم قبل از اين‌كه اين صحنه برايت جلو بيايد بترس. وقتي غيبت كردي زبانت دراز مي‌شود.
به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، در خانه نشسته زبانش را به طرف خانه همسايه دراز مي‌كند؛ خسته در دفتر نشسته و آقا يا خانم مي‌خواهد خستگي خود را برطرف كند، زبانش را به طرف دوست خود كه در كلاس است و به دفتر نيامده دراز مي‌كند؛ دو تا از غيبتهاي آبدار، دوتا از آن تهمتها را مي‌زند.
زبان او دراز مي‌شود. اينجا زبان دراز نيست. اينجا عرض است اما واقعيتش زبان دراز مي‌شود؛ اين دسته در روز قيامت با زبان دراز مي‌آيند، زبانشان در صف محشر افتاده و اهل محشر اين زبان را پايمال مي‌كنند؛ چقدر دردش مي‌آيد. اي كاش اين زبان آنجا مي‌افتاد؛ نه، افتادني نيست. اي كاش آدم به جهنم مي‌رفت و تمام مي‌شد؛ تمام‌شدني نيست، «كلّما تضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها»، هرچه مي‌سوزد دوباره جايش مي‌‌‌آيد. اين زبان دراز هرچه پايمال مي‌شود كم نمي‌شود.
دسته ديگر خانمها هستند: خانم بداخلاق در خانه، خانم زبان‌دراز در مقابل شوهر. زبان به‌قدري در صف محشر دراز است كه اهل محشر پايمالش مي‌كنند. اينها چه كساني هستند؟ لجوجها و يك‌دنده‌ها.
اي زن و مرد، تقاضا دارم لجوج نباشيد. تقاضا دارم يك دنده نباشيد. تقاضا دارم لج نكنيد، مخصوصاً در خانه. اي زن و مرد، اي نخبه‌هاي جامعه، از شما توقع زياد است. مردباش و گذشت داشته باش؛ خانم باش و سربه زير باش؛ خانم باش و در مقابل شوهرت متواضع باش. خانم آن نيست كه زبان‌دراز باشد؛ اين سگ است، خانم نيست! مرد آن نيست كه همسرش از او بترسد، اين سگ است اين مرد نيست. مرد آن كسي است كه در خانه ابهت داشته باشد و محيط خانه‌اش هم گرم باشد؛ بچه‌هايش از او حساب مي‌برند و دوستش دارند؛ بردل بچه‌هايش حكومت دارد، بردل زنش حكومت دارد.
بياييد چنين باشيد مواظب باشيد كه محيط خانه را سرد نكنيد. اگر محيط خانه را سرد كرديد بچه‌هاي عقده‌اي تحويل جامعه مي‌دهيد. بچه‌ها جنايتكار مي‌شوند. بچه‌ها دل‌مرده و بي‌نشاط مي‌شوند و اين به صلاح دنيا و آخرت شما نيست.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهيم حال تنبه، صفات انسانيت، نورانيت دل، توفيق عبادت و بندگي و ترك معصيت، توفيق وظيفه‌شناسي و عمل كردن به وظيفه به همه ما عنايت فرما.
خدايا، به اين شب مقدس قسمت مي‌دهيم رفع گرفتاري از همة مسلمانها بفرما.
حوائج همه مسلمانها را عنايت فرما.
خدايا، اين ماه، ماه سرور اهل‌بيت(ع) است؛ به حق اهل‌بيت(ع) قسمت مي‌دهيم؛ به حق زهراي مرضيه(س) قسمت مي‌دهيم اين آتش جنگ را به نفع اسلام و انقلاب خاموش فرما.
خدايا، اين ماه، ماه سرور اهل‌بيت(ع) است؛ اين ماه، ماه سرور زهرا(س) است، به حق زهراي عزيز(س) قسمت مي‌دهيم در اين ماه همه ايرانيها و همة مسلمانها را خوشحال فرما.
خدايا، اين انقلاب و رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، افراد در جبهة جنگ و سرحدات ايران ما را در پناه آقا امام زمان(عج) از همة آفات و بليات حفظ فرما.
«وعجّل اللّهم في فرج مولانا صاحب‌الزمان(عج)
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار

گفتار هشتم
ولادت با سعادت پيامبر اكرم(ص)
اعوذبالله من الشّيطانِ الرّجيم. بسم الله الرّحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري و احلل عقدة من لساني، يفقهوا قولي.
امشب شب ولادت با سعادت منجي عالم بشريت حضرت ختمي مرتبت، اشرف مخلوقات و اشرف انبياء، ابوالقاسم محمد ـ صل‌الله عليه وآله ـ است. بر امتياز امشب ولادت با سعادت امام ششم(ع) كه ايشان هم منجي عالم بشريت مي‌باشند اضافه شده است. لذا مي‌شود گفت كه امشب شب ممتازي است و بهتر از امشب و فردا يا نداريم و يا كم داريم. شبي است كه حق آمده و باطل رفته است. چنانچه عالم غيب وقتي پيامبر اكرم بدنيا آمدند اين ندا را سرداد: «جاء الحق وزهق الباطل، ان الباطل كان زهوقا» . براين امتيازات اضافه كنيد كه امشب شب مكمل اين حق و شبي است كه اسلام بواسطه امامت تكميل شده است. هم شب نبوت است هم شب امامت؛ هم شبي است كه حق آمده و هم شبي است كه حق كامل شده است.
بنابرآنچه كه تاريخ‌نويسان شيعه و سني مي‌نويسند امشب امر عجيب و غريبي در اين دنيا رخ داد. براساس نوشته مورخين، پيامبر اكرم(ص) شب جمعه هفدهم ربيع‌الاول وقت طلوع فجر به دنيا آمد. آمنه مادر آن حضرت مي‌گويد: وقتي پيامبر به دنيا آمد دنيا روشن شد و من بسياري از جاها را به واسطه نور پيامبر ديدم. آمنه مي‌گويد وقتي پيامبر به دنيا آمد سر به سجده گذاشت، انگشت مبارك را بالا برد و فرمود: «لااله الاالله».
وقتي پيامبر به دنيا آمد درياچه ساوه كه براي بعضي بت بود و آن را مي‌پرستيدند خشك شد؛ آتشكده فارس كه از هزارسال قبل تا آن زمان روشن بود ناگهان خاموش شد؛ سقف كاخ ظلم مدائن شكافت و شكافش هنوز باقي است و كنگره‌هايي كه در ايوانش بود لرزيد و بعضي از آنها ريخت؛ فرداي آنروز همة پادشاهان و مترفين گنگ بودند و نمي‌توانستند صحبت كنند.
امشب و فردا كه پيامبر به دنيا آمد كاهن ديگر نتوانست كار خود را بكند؛ شيطان سرافكنده بود و قبل از آن مي‌توانست عروج كند با اين حادثه از عروج افتاد و بالاخره به قول منادي حق؛ حق آمد و باطل نابود شد و حق مطلب هم اين است كه باطل نابود‌شدني است اين حق امشب با آية «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي ورضيت لكم الاسلام ديناً» تكميل شد. لذا مي‌شود گفت كه امشب، هم شب نبوت است و هم شب امامت.
تولد پيامبر اكرم در عام‌الفيل بوده است. اين عام‌الفيل براي عرب مبدأ تاريخ بود يعني مطلب براي همه به قدري روشن بود كه مبدأ تاريخ شد، تا اين‌كه پيغمبر اكرم(ص) هجرت فرمودند و مبدأ تاريخ از عام‌الفيل برگشت و هجرت مبدأ تاريخ گرديد. اين سال كه پيامبر اكرم به دنيا آمد سال استثنايي بود، يعني نظير اين سال در اين عالم واقع نشد و نخواهد شد.
پادشاه حبشه تصميم گرفته بود كه خانه خدا را خراب كند لذا براي ارعاب اهل مكه يك دسته فيلبانها را فرستاد. لشكر خيلي مجهزي بود و فرماندهان لشكر سوار فيل بودند و جلودار اين لشكر فيل سواران بودند. اينها آمدند و نرسيده به مكه منزل كردند و تصميم داشتند ارعاب نموده و غارتگري پرداختند و از جمله شترهاي عبدالمطلب را بردند. به حضرت عبدالمطلب خبر دادند كه شترانت را بردند. آقا با كمال سكينت و وقار براي گرفتن شترانش آمدند و از فرمانده لشكر اجازه خواستند؛ اجازه ورود داده شد. ابهت حضرت عبدالمطلب به‌قدري بود كه فرمانده را از جا بلند كرد، به استقبال آمد و آقا را پهلوي خود نشاند. مقداري سكوت برجلسه حكمفرما بود تا اين‌كه فرمانده سكوت را شكست و گفت: براي چه به اينجا آمدي؟ او خيال مي‌كرد كه آمده تا بگويد خانه خدا را خراب نكن تا او هم جواب منفي بدهد.
حضرت عبدالمطلب فرمودند: اطرافيان تو شتران مرا برده‌اند، بگو بدهند. او براي اين‌كه خود را باخته بود و مي‌خواست از اين خودباختگي بيرون بيايد خنده تمسخرآميزي كرد و گفت: من خيال نمي‌كردم كه تو اين‌قدر كم‌سليقه و كم‌همت باشي. ابهت تو مرا گرفت؛ تو رئيس عربي، رئيس حجازي و من خيال مي‌كردم كه آمدي تا مرا از كارم بازداري و بگويي كه خانه خدا را خراب نكن. حضرت جمله‌اي گفت كه اين جمله فرمانده لشگر را له كرد و از همانجا هم خود را باخت كه باخت.
حضرت فرمود: «انا رب الابل، للبيت ربّ»1 من صاحب شترها هستم و آمدم بگويم كه شترهايم را بدهيد، خانه خدا هم صاحب دارد.
شترهايش را گرفت و رفت. سپس دستور داد كه اهل مكه سربه بيابانها بزنند، به كوهها بروند و مكه را خلوت بكند. خودش هم آمد در مقابل خانه خدا و عرض كرد: خدايا، تو ميداني كه ما در مقابل اين لشكر نمي‌توانيم قد علم كنيم؛ هرطور كه صلاح مي‌داني كار را تمام كن. حضرت عبدالمطلب هم به بيابان و كوه رفت.
فردا فيل سواران براي آمدن به مكه و خراب كردن خانه خدا مهيا شدند. لشكر مجهز خدا هم بنابرآنچه خدا مي‌فرمايد مهيا شد. پروردگار عالم هم به تعداد فيل‌سواران پرستو فرستاد. اين پرستوهاـ به قول قرآن شريف ـ در دهانشان سجيل بود. عرب به گل خشك سجيل مي‌گويد. معلوم نيست كه اين گل خشك را از كجا برداشته بودند و معلوم نيست چه مواد شيميايي در آن بود. قرآن همين مقدار مي‌فرمايد كه اين سجيلها در دهان پرندگان بود. تاريخ مي‌گويد به اندازه يك فندق بود. به هرحال وقتي لشكر خدا آمد اين فيلبانها هنوز داخل مكه نشده بودند. پرستو يك فيل را نشانه‌گيري مي‌كرد و اين سجيل، اين تير خدايي را روي سر فيل‌سوار مي‌انداخت و از شكم فيل بيرون مي‌آمد. عجيب اينجاست كه اين تير فقط سوراخ نمي‌كرد، بلكه موجب مي‌شد كه سوار با فيلش مثل كاه جويده شده شوند و به روي زمين پخش شوند همه پرستوها كار خود به نحو احسن انجام دادند. فرمانده لشكر يك دشمن نظامي داشت به نام پرستو و خطاب به پرنده شده بود كه الآن با اين فرمانده لشكر كاري نداشته باش او فرار كرد و پرنده هم به دنبالش رفت. بالاخره پيش پادشاه حبشه رفت و به او گفت كه مغلوب شديم. به چه چيز مغلوب شديد؟ گفت: نمي‌دانم، به لشكر خدا مغلوب شديم. لشكر خدا كيست؟ خطاب شد: اي پرستو كار خود را انجام بده تا ببيند لشكر خدا كيست. همانجا، پرستو تير را انداخت و در مقابل پادشاه حبشه فرمانده لشكر مثل كاه جويده شده گرديد. قرآن شريف مي‌فرمايد: «بسم الله الرحمن الرحيم. الم تر كيف فعل ربّك باصحاب الفيل» ، يعني اي طاغوت‌ها، اي ياغي‌ها، اي كساني‌كه در مقابل خدا قد علم كرديد، اي كساني‌كه از خدا نمي‌ترسيد، مگر اصحاب فيل را نديديد؟ مگر داستان اصحاب فيل را نشنيديد؟ مگر در صحت داستان اصحاب فيل شك داريد؟ مبدأ تاريخ عرب بود؛ قابل شكست نيست.
«الم يجعل كيدهم في تضليل»1، اي متقلبها، اي حقه‌بازها، مگر نمي‌دانيد كه اگر خدا كيد كند چگونه كيد مي‌كند؟ چرا متوجه اين أمر نيستيد؟
«وارسل عليهم طيرا ابابيل»1، مگر نمي‌دانيد و مگر نشنيديد و مگر نديديد كه خدا براي هر فيل سواري يك نظامي فرستاد؟
«ترميهم بحجارة من سجيل»1، مگر مكر خدا را نديديد؟ تير زد «فجعلهم كعصف مأكول»1، اين تيرها تنها آنها را سوراخ نكرد تا فقط بكشد بلكه علاوه براين‌كه بر مغز فرود مي‌آمد و سوراخ مي‌كرد و از شكم فيل بيرون مي‌آمد فيل و سوارش مثل كاه جويده شده برروي زمين پخش مي‌كرد!
اين مبدأ تاريخ پيامبر اكرم(ص) است. وضع استثنائي است تولد پيامبر و نيز اضافه شدن ولايت. از امشب بايد خيلي استفاده كنيم.
پيامبر گرامي(ص) بارها فرمود: «الا انّ في ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها»، يعني در زندگاني شما فرصتهايي است كه بايد خود را در معرض اين فرصتها قرار دهيد. نسيمهاي رحمت از طرف خداوند عالم مي‌وزد؛ مواظب باشيد خود را در معرض اين فرصتها و نسيمها قرار بدهيد. امشب شب فرصت است؛ امشب شب ممتازي است؛ امشب شب نبوت و ولايت است و ما بايد از اين فرصتها استفاده كنيم؛ يك استفاده براي خود ماست كه اهميت چنداني ندارد يعني دعاي امشب مستجاب است بايد به آن اهميت داد. دعاي فردا مستجاب مي‌شود بايد به آن اهميت بدهيم و بدانيم كه اگر براستي خدا را به حق نبوت و ولايت بخوانيم هرچه از خدا بخواهيم به ما مي‌دهد، به شرطي كه خوب بخواهيم. اين يك فرصت است اما خيلي اهميت ندارد. فرصتي كه يك انسان بايد داشته باشد و از نظر اهميت در حد متوسط است اين است كه بايد امشب و فردا به ياد ديگران باشد، به ياد مستضعفين، به ياد عزيزان در جبهه و به ياد انقلاب باشد. گاهي از نبوت و گاهي از ولايت بخواهد؛ گاهي از زهرا(ع) و گاهي از امام زمان(عج) بخواهد؛ گاهي از خود رسول‌اكرم(ص) و گاهي از امام صادق(ع) بخواهد. براي دردهايي كه در اجتماع ماست، براي پيروزي نهايي در اين جنگ تحميلي كه در ميان ماست و در اين رابطه وظيفه سنگين زن و مرد در پشت جبهه الآن همين است و اين‌هم از بهترين چيزها است و يقين داشته باشيد دعاست كه مي‌تواند اين آتش جنگ را خاموش كند. دعاست كه مي‌تواند آتش فتنه آمريكا و شوروي را خاموش كند.
امشب و فردا مي‌توانيم اين آتشهاي برافروخته شده، از جمله آتش جنگ را خاموش كنيم. اين‌هم يكي از كارهاست و كاري انساني است اما در حد متوسط است.
بالاتر از اين دو اين است كه از فرصت امشب استفاده كنيم و از خدا بخواهيم كه تابع نبوت باشيم؛ از خدا بخواهيم كه تابع ولايت شويم؛ از خدا بخواهيم تا نبوت بردل ما حكومت كند؛ از خدا بخواهيم تا امامت بر دل ما حكومت كند؛ از خدا بخواهيم تا بتهايي كه دردل ماست يكي پس از ديگري برود. صاحب خانه كه خدا و نبوت و امامت است بيايد و بردل ما حكومت كند.
امشب بايد براي يك سال شما زمينه‌ساز باشد. زمينه بسازيد و از خدا بخواهيد و خدا را به حق پيغمبر(ص) قسم بدهيد، خدا را به حق امام صادق(ع) قسم بدهيد تا زمينه پيدا شود و خدا به شما توفيق بدهد كه بتوانيد خودسازي كنيد.
اين يك حاجتي است كه هر انسان بايد داشته باشد و اگر اين حاجت هميشه در ذكر ما نباشد مي‌دانيد ناقصيم و خيلي هم ناقصيم. اگر يك زن يا يك مرد هميشه در حاجت خود بلولد، مثل كرم ابريشم است كه در تنه خودش مي‌لولد. براي يك انسان معني ندارد كه بگويد خدايا؛ به من زن بده، به من شوهر بده، به من پول و خانه بده. اينها يعني اين‌كه خدايا به شكم من برس. نمي‌گويم اينها نباشد، باشد اما يك انسان به چيزهاي مهمتري محتاج است.
يك وقتي براي شما نقل مي‌كردم و مي‌گفتم كه استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله ـ مي‌فرمودند: بدا به حال آن انساني‌ كه به در خانه خدا برود، خدا را به اسماء و صفاتش يعني به اهل‌بيت(ع) براي خاطر شكم قسم بدهد، براي خاطر رياست و دنيا؛ دنيايي كه هيچ ارزشي پيش خدا و اوصياء خدا ندارد؛ دنيايي كه در روايت مي‌خوانيم پيش خدا به اندازه يك بال مگس ارزش ندارد. اگر شما در خواب ببينيد كه در نجاست افتاده‌ايد و بدنتان آلوده شده است، وقتي پيش معبر برويد مي‌گويد: خواب خوبي است، خدا پول خوبي به تو مي‌دهد. اين معناي حقيقي دنيا است.
براي انسان حيف است وقتي‌كه حالي پيدا مي‌كند از اين حرفها بزند. نمي‌گويم نباشد. خدا به حضرت موسي مي‌فرمود: نمك آشت را هم از من بخواه. اما آنچه كه هم و غم انسان بايد باشد غير از اين است.
در روايات مي‌خوانيم: «من اصبح وكان همه‌الدنيا شتت الله امره و من اصبح وكان همه‌الاخرة اصلح‌الله دنياه وآخرته»1، يعني اگر كسي حالي پيدا كند اما همش دنيا باشد، هم‌وغمش شهوت باشد، هم‌وغمش پول باشد مثل كلاف سرگم در اين دنيا زندگي خواهد كرد. «شتّت الله امره»، اما اگر كسي حالي پيدا كرد به‌طوري كه هم او آخرت باشد، هم او اين باشد كه آدم باشد، غاصبها از دل برود و صاحب‌خانه بردل حكومت كند خدا، هم دنيايش را اصلاح مي‌كند و هم آخرتش را اصلاح مي‌كند.
ما بايد اگر براي دنيا هم دعا مي‌كنيم طولي باشد يعني اگر دنيا مي‌خواهيم براي اين باشد كه ممد براي حيات ابدي باشد. دنيا بخواهيم براي اين‌كه به آدم‌شدنمان كمك كند. بايد اين‌چنين رنگي به آن بدهيم و امشب و فردا هم به اين فكر باشيد كه غاصبها و بتها از دل برود، نبوت بردل ما حكومت كند، امامت بردل ما حكومت كند. پس از آن به فكر ديگران، به فكر اين جنگ باشيد.
پيامبراكرم(ص) و امام صادق(ع) پيش خدا خيلي مقربند و خدا آنها را دوست دارد؛ خدا را به اين دو بزرگوار قسم بدهيد تا همه كارهاي دنيا و آخرت ما را اصلاح كند.
چيزي كه بايد متذكر بشويم اين است كه پيامبراكرم(ص) 63سال در اين دنيا زندگي كرد؛ يك عمر چهل ساله دارد كه قبل از بعثت است و بايد گفت كه در آن چهل سال روي تاريخ را سفيد كرد. اگر نبودند اين‌چنين افرادي، روي تاريخ سياه بود سياه. اين چهل سال روي تاريخ را سفيد كرد؛ چهل سال در يك محيط فوق‌العاده آلوده مشهور به محمد امين زندگي كرد. چهل سال در محيطي زندگي كرد كه آن محيط عفت نداشت و يا در ميان آنها كم بود؛ حق و صفا و حقيقت در آن محيط اندك بود؛ محيطي بود كه افتخارشان به ظلم و غارتگري و آدم‌كشي بود؛ محيطي كه كار آنها دختركشي بود؛ محيطي كه كار آنها حتي در عبادتشان عشوه‌گري بود. چهل سال در اين محيط زندگي كرد ولي رنگ محيط را به خود نگرفت و اين از معجزات پيامبر(ص) است.
اين يك دوره‌اي است كه اگر بخواهيم درباره اين صحبت كنيم شايد بيشتر از يك سال وقت مي‌خواهد و كتاب هم در اين‌باره زياد نوشته شده است.
يك دوره هم دوره بعثت بود؛ سيزده سال در مكه و دوسال در مدينه كه آن سيزده سالي كه در مكه بود خيلي زحمت كشيد، خيلي خون‌جگر خورد، خيلي اذيت كشيد. شما نمي‌توانيد در اين جهان فردي را پيدا كنيد كه مثل پيامبراكرم(ص) اين مقدار اذيت شده باشد. لذا خودش مي‌فرمود:
«ما اودي نبي مثل ما اوذيت»، يعني از صدوبيست‌وچهار هزار پيامبر كه آمدند هيچ پيامبري مثل من اذيت نشد. باوجودي كه آن پيامبران را خيلي اذيت كرده بودند، حضرت زكريا را در وسط درخت با اره دونصف كردند. اين يهوديهاي متقلب حقه‌باز به حضرت موسي خيلي اذيت كردند و به حضرت عيسي بيشتر اذيت نمودند اما هيچ پيامبري مثل پيامبر ما اذيت نشد.
سيزده سال در مكه در فقر و فلاكت و حصر اقتصادي و ظلم بود. بالاخره مثل كسي‌كه در آب باشد و آب بر او محيط شده باشد سيزده سال در مدينه مصيبتها بر پيامبراكرم(ص) محيط بود. يكي از ظلمهاي كوچكشان به پيامبراكرم(ص) شعب‌ابي‌طالب بود كه اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ در نهج‌البلاغه به معاويه مي‌نويسد: «معاويه، شما از آن كساني بوديد كه ما را در وسط بيابان زنداني كرديد. يعني وقتي ديديد كار پيامبر خيلي بالا گرفت و نزديك است همه چيزتان از بين برود و با تطميع هم نتوانستند پيامبراكرم را موافق كنند، با تهديد و ظلم هم نتوانستند جلوي او را بگيرند بالاخره حصر اقتصادي را جلو آوردند؛ نشستند و قانون وضع كردند كه مسلمانها را به كار نگيرند، سركار آنها نروند، از آنها چيزي نخرند، به آنها چيزي ندهند، با آنها قهر باشند و با آنها تماس نداشته باشند. به‌قدري اين حصر اقتصادي براي مسلمانان كه چهل نفر بيش نبودند مشكل شد كه پيامبر مجبور شدند اينها را از خانه‌هايشان آوردند در يك دره‌اي كه مربوط به حضرت ابي‌طالب بود و در آنجا شترهايش را مي‌خواباند منزل كردند براي اين‌كه لااقل جان سالم بدر برند و چند نفر مثل اميرالمؤمنين(ع) را با شمشير برهنه مأمور حفظ اين افراد كردند. اين زندان سه سال طول كشيد.
اينها نان و آب نداشتند، لباس كم داشتند؛ اميرالمؤمنين در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد: كارها به اينجا رسيده بود كه بچه‌هاي ما از گرسنگي مردند، زنهاي ما از گرسنگي و تشنگي پوست گذاشتند، روزها فرياد اين زن و مرد از گرما و شبها از سرما بلند بود و كسي هم به غير از يك زن (حضرت خديجه) آنها را ياري نمي‌كرد.
حضرت خديجه زني ثروتمند بود او همه‌چيز را و حتي جانش را فداي اسلام كرد. اين زن در شعب ابيطالب نيامده بود و براي آب و غذايشان خيلي زحمت مي‌كشيد. اتفاقاً يهوديهاي متقلب فرصت‌طلب هم فرصت‌طلبي كردند و يك مزرعه و يك باغ و يك ده را از حضرت خديجه به يك‌بار خرما، يك‌بار گندم و يا يك‌بار جو مي‌خريدند. مسئله مهمتر اين بود كه اين خرما يا گندم را چطور به اين مسلمانها برساند. ابي‌العاص داماد حضرت خديجه بود؛ او مردي كافر اما رئوف بود. حضرت خديجه به او التماس مي‌كرد كه كاري كن كه اين غذاها به دست مسلمانها برسد. بالاخره با يك مشك آب با سختي فراواني اين غذا را به اين چهل نفر مي‌رساند و آنها يك‌ماه يا بيشتر بايد با اين بار خرما بسازند. غذاي شبانه‌روزي يك زن يك دانه خرما بود و مردان شبانه‌روز يك مقدار جو را به زحمت آسياب مي‌كردند؛ كمي نان بخورونميري درست مي‌كردند و مي‌خوردند.
از نظر تشنگي هم اين‌چنين بود؛ داد آنها از تشنگي بلند بود.
اين زندان سه سال طول كشيد و تعداد كمي از آنها زنده ماندند؛ بچه‌ها همانجا مردند. آن‌سال كه از شعب ابيطالب بيرون آمدند سال «حزن» نام نهادند و سبب آن‌هم اين بود كه دوبال از پيامبراكرم گرفته شد؛ يكي حضرت ابيطالب از دنيا رفت. خيلي مشكل بود براي اين‌كه حضرت ابيطالب براي پيامبر اكرم(ص) چتري بود.
حلبي و ابن‌هشام در تاريخشان مي‌نويسند: روزي پيامبراكرم(ص) وارد خانه شد، زهرا(س) بچه كوچكي بود. ديد كه به سر پدرش خاك ريخته‌اند. حضرت زهرا (س) شروع به گريستن كرد و گفت: اگر حضرت ابيطالب زنده بود كسي جرأت اين كار را نداشت. تو را سنگ مي‌‌زدند؛ پاهايت را زخم مي‌كردند اما اين جسارت را كه بر سرت خاك بريزند نمي‌كردند.
بال ديگر حضرت خديجه بود كه اين بال را هم از دست داد. لذا به نام سال حزن ناميده شد و بعد از مرگ حضرت خديجه و حضرت ابيطالب پيامبر(ص) نتوانست در مكه بماند.
تاريخ‌نويسان مي‌نويسند كه از مكه بيرون آمد اما خيلي آزرده خاطر بود و كاري هم نتوانست بكند. شايد در اين سيزده سال صدنفر مسلمان نتوانست بسازد. اين عنودها، اين لجوجها نمي‌گذاشتند؛ نه خود مسلمان مي‌شدند و زيربار حق مي‌رفتند و نه مي‌گذاشتند كسي ديگر مسلمان بشود لذا يكي از كارهايشان اين بود كه جاسوس گذاشته بودند تا كسي با پيامبر تماس نگيرد. ديدند كه نمي‌شود، جذابيت قرآن، جذابيت پيغمبر(ص) آنها را مي‌گيرد لذا قانوني درست كردند كه اگر كسي بخواهد وارد مكه شود بايد به دوگوش خود پنبه بگذارد و اين پنبه مدتها در گوش آنها باشد و وقتي از مكه بيرون مي‌روند پنبه را بيرون آورند. خود آنها هم در دروازه مكه مي‌ايستادند ولي ديدند اين قانون پنبه‌اي هم نتوانست كاري بكند؛ ديدند اين كار هم نمي‌شود، از راه ديگري وارد شدند؛ زدند و كشتند و چون از كشتن حضرت مي‌ترسيدند اذيت و آزار بدني خيلي مي‌كردند و بچه‌ها و زنهاي بي‌ادب را وادار مي‌كردند تا از پشت‌بام روي سر آقا خاك و جلوي پاي آن حضرت خار بريزند. بچه‌هاي بي‌ادب و جوانهاي لاابالي را واداشتند كه به پاي آن حضرت سنگ بزنند آن‌هم به ساق پاي ايشان لذا به ساق پاي حضرت سنگ مي‌زدند، زخم مي‌شد، خون جاري مي‌شد؛ آقا به خانه مي‌رفتند خانه را سنگ‌باران مي‌كردند. ديدند اين‌هم نمي‌شود. كشتن اصحاب حضرت براي آنها مسئله‌اي نبود؛ اگر يكي از اصحاب پيامبر را چه مرد و چه زن پيدا مي‌كردند او را شقه مي‌كردند. اين سه سال هم كه اينها به شعب ابيطالب آمدند براي همين بود چون پيامبر مي‌ديد اگر آنها در مكه بمانند كفار همه آنها را مي‌كشند.
اول كشته‌اي كه اسلام داد يك زن بود؛ مادر عمار ياسر و به وضع فجيعي هم او را كشتند. عصرها كه مي‌شد مردم جمع مي‌شدند و براي اين‌كه ارعاب كنند و بخندند اين زن را با بدن عريان روي ريگها مي‌انداختند، به او تازيانه مي‌زدند، غش مي‌كرد؛ در آتش مي‌انداختند به هوش مي‌آمد و دوباره تازيانه روي تازيانه بود و بالأخره روزي تصميمي گرفتند تا بلكه ديگران به پيامبر نگروند؛ دو پاي زن را به دو شتر بستند و شترها را به دو سمت راندند و اين زن دو نصف شد.
پدر عمار ياسر نيز اول شهيد از مردهاست. او را هم مي‌آوردند و در ميان مردم تازيانه مي‌زدند. بالأخره به‌قدري به بدنش تازيانه زدند تا زير تازيانه و شكنجه از دنيا رفت.
بلال حبشي را مي‌آوردند روي ريگهاي داغ، كه اگر گوشت و تخم‌مرغ را روي آن ريگها مي‌گذاشتند فوراً مي‌پخت و يك سنگ آسيا هم روي سينه‌اش مي‌گذاشتند، تازيانه شروع مي‌شد و او هم به جاي اين‌كه برگردد مي‌گفت: احداً،احداً،احداً.
اين‌چنين پيغمبر سيزده سال زندگي كرد و بعد هم به مدينه آمده مدينه روز خوشي پيغمبر بود از دو جهت؛ يكي (به قول قرآن) مصيبتهاي كمرشكن مكه از گرده‌اش برداشته شد و از جهت ديگر توانست در عرض ده سال تمام حجاز را مسخر كند و توانست همين ظالمها، همين شكنجه گرها را سرجاي خودشان بنشاند.
آن حضرت در حالي وفات يافت كه در مدت ده سال بر تمام حجاز مسلط شده بود. مدينه روز خوشي پيغمبر بود اما در همان روز خوشي74 جنگ را در ده سال بر او تحميل كردند كه غالب اين جنگها نظير جنگ تحميلي ما بود. غالب اين جنگها زير سر اين منافقها، ابي‌سفيانها و زير سر يهوديان حقه‌باز بود. همه يهوديان، مشركين قريش در مكه و منافقين، اين سه گروه دست به دست يكديگر داده بودند. چنانچه الآن هم اين‌چنين است، آن‌وقت هم‌چنين بود. هفتاد و چهار جنگ بر پيامبر جلو آوردند اما با اين وصف قرآن مي‌فرمايد: كه روز خوش پيامبر بود «ووضعنا عنك وزرك»، بر پيامبر منت مي‌گذارد و به او مي‌فرمايد كه مصيبتها كمرشكن مكه را از دوشت برداشتيم.
اين زندگي يك مردي است كه براي ما قرآن را آورد؛ اين زندگي يك مردي است كه آمد تا انسان را نجات بدهد؛ اين زندگي مردي است كه مي‌خواهد آدم بسازد. اين شصت‌وسه سال زندگي پيامبر ماست. افتخار دارد و روي تاريخ را سفيد كرده است؛ روي انقلاب و مبارزه را سفيد كرده است؛ به همه طرز انقلاب و مبارزه را نشان داده؛ كتابي مثل قرآن آورده؛ دستورالعملي مثل روايات امام صادق(ع) را آورده. از اين نظر وجودش براي جامعه بشريت از جمله ما مسلمانها افتخار ماست.
امشب بايد به اين مطلب توجه داشته باشيم كه چرا پيامبر در مدت 63 سال اين‌قدر زحمت كشيد؟ اين‌قدر خون جگر خورد؟ براي اين‌كه ما آدم بشويم؛ براي اين‌كه ما دست از هوي و هوس‌ها، دست از بتها، دست از ظلمها وتعدي‌ها برداريم؛ براي اين‌كه ما تابع قرآن و خدا باشيم. براي اين آمد. اگر نشد، اگر پشت‌پا به قرآن زديم، اگر به روايات امام صادق پشت‌پا زديم از كفر هدف پيامبر را كشتيم.
تقاضا دارم امشب كه شب عيد است اين جمله من براي شما عيدي باشد و مقداري روي آن فكر كنيد. آيه شريفه مي‌فرمايد:
«وضربت عليهم الذله والمسكنة وباؤا بغضب من الله ذلك بانهم يكفرون بايات‌الله ويقتلون النبيين بغيرالحق ذلك بماعصوا وكانوا يعتدون» ، يعني مرگ بر اين يهود؛ غضب خدا بر اين يهود؛ ذلت و مسكنت براين يهود؛ براي اين‌كه حرف حضرت موسي را نشنيدند، آيات قرآن را زيرپا گذاشتند و نشنيدند پيامبران را كشتند. براي اين‌كه معصيت مي‌كردند و آدمهاي متجاوزي بودند.
امام صادق(ع) در ذيل اين آيه مي‌فرمايد: «ماقتلوهم وماضربوهم ولكن سمعوا احاديثهم فاضاعوها». ـ براي ما خيلي كمرشكن است ـ امام قسم مي‌خورد و مي‌فرمايد: «والله بها قتلوهم»، به خدا قسم يهوديها پيامبر را نكشتند. مراد اين آيه اين نيست كه پيامبر را كشته باشند، پيامبران را هم نزدند بلكه مراد آيه اين است كه حرف پيامبران را نشنيدند اما به روي آن پا گذاشتند «فاضا عوها»، اين آيه شريفه، اين روايت چه مي‌گويد؟ مي‌گويد: كه يك زن اگر در حجاب لاابالي باشد پيامبر خدا را كشته است، زيرا هدف پيامبر زنده‌ كردن عفت و زنده كردن حجاب بود.
اين روايت با اين آيه شريفه به ما مي‌گويد: اگر مردي متجاوز باشد، ظالم باشد، متعدي و متقلب باشد هدف پيامبر را كشته است؛ پا روي قرآن گذاشته و وقتي روي قرآن پا گذاشت مثل اين است كه پيامبر را كشته باشد. قرآن مي‌فرمايد: اي پيغمبر بكش! معلوم است، امام حسين(ع) براي چه كشته شد؟ براي اين‌كه هدف زنده شود. پيامبر 63 سال براي چه خون‌جگر خورد؟ براي اين‌كه هدف زنده شود. امام صادق(ع) اين‌همه زحمت كشيد، اين‌همه مشقت كشيد؛ از ائمه‌طاهرين هيچ‌كدام مثل امام صادق(ع) اذيت نديدند، خيلي اذيت كشيد، خيلي زحمت كشيد. و علت اين‌كه مذهب ما را مذهب جعفري مي‌گويند براي خاطر اين است كه مذهب شيعه را امام صادق(ع) زنده كرد و راستي زنده كرد. اكنون ما هم اگر امام صادق(ع) را دوست داريم بايد هدف امام صادق(ع) را نكشيم. خود امام صادق(ع) را كشتن مهم است اما هدف آن حضرت را كشتن مهمتر است. ما بايد كاري كنيم كه در روز قيامت مورد نفرين پيامبراكرم(ص) واقع نشويم.
قرآن شريف مي‌فرمايد: «آن زن و مردي كه به وظيفه عمل نكنند، آن زن و مردي كه به قرآن پشت‌پا بزنند، هم مورد نفرين قرآنند و هم مورد نفرين پيامبر. اما مورد نفرين قرآنند، قرآن مي‌فرمايد: «وقتي آن كسي كه لاابالي بود، رفيق بد خرابش كرده بود و سروكار با پيامبر نداشت به صف محشر مي‌آيد، مي‌گويد: اي كاش با پيامبر سروكاري مي‌داشتم. قرآن مي‌فرمايد: وقتي او كاشكي كاشكي مي‌‌كند، پيامبر مي‌گويد: «يا رب انّ قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا»1، خدايا، اينها بودند كه به قرآن پشت‌پا زدند، اينها بودند كه به قرآن عمل نكردند؛ بازخواست مرا از اين مردم بگير.
امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «ويل لمن كان شفعاؤه خصماؤه»، يعني واي بركسي‌كه در روز قيامت شفيع او دشمن او باشد. راستي واي بر او. ما در اين دنيا هرچه بدي بكنيم اما با اميد و آمال و آرزوي شفاعت پيامبر(ص) زنده هستيم. كاري نكنيد كه ـ العياذبالله ـ اين آرزوي شما خنثي شود. يك دفعه اين‌طور نشود كه در صف محشر به جاي اين‌كه پيامبر شفاعت كند، بگويد: «يا رب انّ قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا».
كافي روايتي را نقل مي‌كند كه پيامبر بارها مي‌فرمود: «اذا البست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن»، يعني وقتي‌كه فتنه‌ها مثل شب ظلماتي به شما روي آورد «فعليكم بالقرآن»، قرآن سرمشق شما باشد، نجات پيدا مي‌كنيد. بعد مي‌فرمود: «فانه شافع مشفع ما حل مصدق»، قرآن شفيع است هم در دنيا و هم در آخرت قرآن در همين دنيا به كسي دعا مي‌كند كه سرمشق او قرآن باشد و در آخرت به كسي دعا مي‌كند كه سرمشق او قرآن باشد «فانه شافع مشفع»، شفاعت مي‌كند و شفاعت او پذيرفته و مستجاب مي‌شود. در همين دنيا نفرين مي‌كند.
چرا اين دنياي استثمارگر با مسلمانها چنين مي‌كند؟ تقصير خود مسلمانهاست. مي‌گويند كه در زمان حمله چنگيز، به هر شهر كه مي‌رسيد مرتباً مي‌گفت: چرا خدا مرا برشما مسلط كرد؟ آنها چيزي مي‌گفتند و او هم دستور قتل عام را مي‌داد. به همدان رسيد، پيرمردي را خواست و گفت: چرا خدا ما را برشما مسلط كرد؟ پيرمرد گفت: اعمال بد ماست.
آمريكا كسي نيست؛ اعمال جنايتكار مسلمانان است كه امت اسلام را به اينجا رسانده است. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، همه مسلمانها اگر جمع شوند و هركدام يك سطل آب بپاشند، نه، اگر همه مسلمانها روي اسرائيل غاصب در فلسطين تف بريزند آنها را آب مي‌برد. كار به اينجا رسيده كه سه ميليون يهودي متقلب امور بيش از يك ميليارد مسلمان را قبضه كرده‌اند مي‌چرخانند چرا؟ تقصير كيست؟ وقتي بشود يهود را با يك سطل آب، بلكه با آب دهان از بين برد مسلمانها چرا نشسته‌اند؟ چرا؟ آمريكا كسي نيست كه بتواند به مسلمانان زور بگويد. چنانچه مي‌بينيد نمي‌تواند به شما زور بگويد، او را به زانو درآورده‌ايد؛ با فرضي كه ما هم هنوز آنچنان كه پيامبر مي‌خواهد نيستم. دليلش هم اين است كه اين انقلاب بزرگ را چه‌ كسي ارج مي‌نهد؟ آيا گرانفروشي و تقلب نيست؟ حتي بالاتر، آيا روابط به جاي ضوابط نيست؟با فرض كه خبري هم نيست اما همين انقلاب كه خودش عالي است، رهبرش عالي است آمريكا را به زانو درآورده است.
اگر همه مثل ايران بشوند چه مي‌شود؟ آمريكا كيست؟ شوروي كيست؟ ما خرابيم نفرين قرآن براي مسلمانهاي سعودي است؛ نفرين قرآن بر آن مملكت اسلامي است كه من وقتي به او مي‌گفتم كه انقلاب اين‌چنين است و خوب است. مي‌گفت: شما اشتباه مي‌كنيد، آمريكا نوكر ماست؛ چرا ما به نوكر خود احترام نگذاريم؟ گفتم: نوكرماست يعني چه؟ گفت: آمريكا زحمت مي‌كشد، خون‌جگر مي‌خورد، هر جنسي را مي‌خواهيم براي ما آماده مي‌كند. الآن اينجا هر جنسي را بخواهيم براي ما آماده كرده است. چرا شما با وجود آمريكاي به اين خوبي مي‌گوييد: مرگ بر آمريكا؟ معلوم است كه آمريكا بايد خون اين مسلمان را بمكد و بايد او را بخورد. شوروي هم همين است لذا اين روايت مي‌گويد:
«فانه شافع مشفع وما حل مصدق فمن جعله امامه ساقّه الي الجنة»1، هر كسي‌كه قرآن سرمشق او باشد بهشت او از همين‌ جا شروع مي‌شود و تا به بهشت موعود برسد. اين حرف من نيست حرف پيامبر است، حرف امام صادق(ع) است. «ومن جعله خلفه ساقه الي النار»، آن كسي‌ هم كه به قرآن پشت‌پا بزند جهنمش از همين‌جا شروع مي‌شود.
جهنم سعودي و امثال سعودي آيا از همين‌جا شروع نشده؟ جهنم فقط اين نيست كه آدم را بسوزاند؛ بالاترين جهنم اين است كه بگويد آمريكا كه مثل زالو مرتباً خون ملتها را مي‌مكد و مي‌خورد نوكر ماست، كشور خوبي است، خدمتگزار ماست، ما زير كولرش استراحت كرده‌ايم، لباسش را پوشيده‌ايم؛ او زحمت مي‌كشد و ما استفاده‌اش را مي‌بريم.
خلاصه حرف اين است كه امشب شب خوبي است؛ از خدا بخواهيد كه اين‌چنين فكرهايي پيدا نكنيد. از خدا بخواهيد كه ما مسلمانها را هدايت كند. از خدا بخواهيد كه سعودي‌ها و مصري‌ها آدم شوند، و اين را هم با كمال صراحت بگويم كه الآن اين جنگ تحميلي تقصير عراقيها هم هست نه صدام تنها، با فرض كه به قول مااصفهانيها، از روي ناچاري به گريه مي‌گوييم خانم باجي، حالا هم مي‌گوييم كه عراقيها خوبند، صدام بد است.
يكي از بني‌اميه نزد امام صادق(ع) آمد تا توبه كند. امام گله كردند و فرمودند: «اگر شما اطراف بني‌اميه را نگرفته بوديد بني‌اميه كي مي‌توانست حق را قبضه كند».
اين جوانهاي عزيز در جبهه اگر در عراق بودند كي صدام مي‌توانست قدعلم كند؟ مگر در عراق جوان نيست؟ چرا اينجا توانستند شاه را بيرون كنند؟ آيا آنجا نمي‌توانند صدام را بيرون كنند؟ اين‌چنين نيست. روز قيامت هركسي را كه مي‌آورند وقتي مي‌گويد: نمي‌توانستيم، ارعاب بود، ظلم و شكنجه بود؛ مي‌گويند: چرا ايران توانست! مصر تقصير دارد، سعودي تقصير دارد، لبنان تقصير دارد و بالاخره همه ممالك اسلامي تقصير دارند. همه بايد آدم بشوند. همه بايد تابع پيامبر(ص) بشوند. آمريكا باشد يا شوروي يا ملك فيصل، ظلم نمي‌تواند مقاومت كند.
بياييد دعا كنيد؛ دعا كنيد كه خدا همه ما را، همه ممالك اسلامي را كه مسلمانند از خواب غفلت بيدار كند؛ دعا كنيد تا خود ما صددرصد تابع قرآن بشويم و آنها هم صددرصد تابع قرآن بشوند.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهيم صفات انسانيت، حالت تنبه، نورانيت دل، توفيق وظيفه‌شناسي و عمل كردن به وظيفه به همه مسلمانها مخصوصاً به ما عنايت بفرما.
خدايا، به عزت و جلالت رفع گرفتاري از همه مسلمانها بفرما.
خدايا، به عزت و جلالت اين آتش جنگ را هرچه زودتر به نفع اسلام و انقلاب خاموش فرما.
خدايا، به عزت و جلالت اين انقلاب، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، افراد در جبهه جنگ، سرحدات ايران ما را در پناه آقا امام زمان(عج) از همه آفات و بليات حفظ بفرما.
خدايا، اين ماه‌ماه سرور اهل‌بيت است و امشب شب عيد بزرگي است!
شب نبوت و شب امامت است. خدايا، تورا به حق نبوت و امامت قسمت مي‌دهيم در اين ماه همه مسلمانان مخصوصاً عزيزان در جبهه را خوش بفرما.
خدايا، به عزت و جلالت دست ما را در دنيا و آخرت از دامن آنان كوتاه مفرما.
وعجل اللّهمّ في فرج مولانا صاحب‌الزمان
خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي خميني را نگه‌دار
گفتار نهم
سيرالي الله [3]
اعوذبالله من الشّيطانِ الرّجيم. بسم الله الرّحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري و احلل عقدة من لساني، يفقهوا قولي.
پيرو مباحث گذشته گفتيم كه انسان، بلكه همه موجودات سيري دارند به نام سيرالي الله ـ تبارك‌وتعالي ـ و قرآن مجيد اين مطلب را متذكر مي‌گردد.
«اَلا الي الله تصيرالامور» ، «اِنَّ الي ربِّكَ الرّجعي» ، «أنَّ الي ربِّكَ المنتهي» ، «يا ايّها الانسان انّك كادِحٌ الي ربّك كدحاً فملاقيه» .
نظير اين آيات در قرآن شريف زياد است و از مجموع اين آيات استفاده مي‌كنيم كه عالم وجود در حركت است و منتهاي حركت آنها حق تعالي است. و در خصوص انسانها گفتيم كه در اين راه به سه دسته منقسم مي‌شوند:
1ـ دسته اول افرادي هستند كه راه را پيدا كردند و در راه افتادند؛ آن راهي كه همة پيامبران براي آن آمدند. منتهاي سير آنها خداست؛ منتهاي سيرشان بهشت است؛ منتهاي سير آنها رسيدن به پيغمبر(ص) و ائمه‌طاهرين(ع) و صلحاء و شهداست:
«ومَن يطع‌الله والرّسول فاولئك مع‌الّذين انعم‌الله عليهم من النّبيّينَ و الصّدّيقين والشّهداء والصّالحين وحسن اولئك رفيقاً» ؛ افرادي‌كه از خدا و رسول اطاعت كنند يعني افرادي‌كه در راه مستقيمند؛ راهي كه پيامبران نشان دادند و در نتيجه از خدا و رسول اطاعت كنند منتهاي سيرشان رسيدن به پيامبران، اوصياء، شهداء و افراد صالح است و مردم در اين راه متفاوتند تا ببينيم كوشش آنها در اين دنيا چه‌مقدار است؛ رابطة با خدا در اين راه چه اندازه است؛ سرعت سيرشان در اين دنيا چقدر است. هرچه سرعت بگيرند، هر مقدار كوشش كنند در آنجا از نظر منزلت و رفعت متفاوتند. چنانچه در روايات مي‌خوانيم كه در قيامت مردم بايد از پل صراط بگذرند.
قرآن مجيد مي‌فرمايد: «اِنْ منكم الاّ واردها» ، يعني هيچ‌كسي نيست مگر اين‌كه وارد جهنم مي‌شود يعني از روي پلي كه در روي جهنم است بايد بگذرد.
مردم در گذشتن از اين پل صراط متفاوتند: يك دسته مي‌گذرند اما مثل برق جهنده مي‌گذرند؛ بعضي مي‌گذرند اما افتان و خيزان مي‌گذرند، با مشقت و سختي زياد خود را از اين پل نجات مي‌دهند.
اگر ما بخواهيم حقيقت آنجا را درك كنيم بايد ببينيم وضع ما در اين دنيا چگونه است؛ اگر در راه مستقيم هستيم و رابطة ما با خدا محكم است، اصلاً در زندگي ما گناه ديده نمي‌شود و در اينجا دست عنايت خدا روي سرماست و اگر از اين پل يعني پلي كه روي هوي‌وهوس و نفس‌ زده شد بگذريم، در آنجا هم از روي جهنم و آن پلي كه روي جهنم است مي‌گذريم و سرعت سيرمان هم مثل برق است. اما اگر در اينجا در راه مستقيم بوديم ولي گاهي سقوط داشتيم و تدارك نكرديم، گاهي هم افتادن داشتيم و جبران نكرديم و رابطة ما با خدا خيلي محكم نبود، متابعت و پيوند ما از پيامبر و اوصياء خيلي محكم نبود، در آنجا هم از پل مي‌گذريم اما افتان و خيزان و با مشقت.
در روايت داريم كه شخصي گاهي اوقات در جهنم مي‌افتد اما خود را نجات مي‌دهد و از جهنم بيرون مي‌آيد. اگر در اين دنيا در جهنم هوي‌وهوس بيفتد ولي خود را نجات بدهد، در جهنم نفس اماره و صفات رذيله بيفتد و خود را نجات بدهد در آنجا هم افتان و خيزان خود را نجات مي‌دهد و خود را به بهشت مي‌رساند.
منتهاي سير در اين دنيا گاهي رحمت خدا و بهشت است، آنجا هم منتهاي سير انسان رحمت خدا و بهشت خواهد بود اما گاهي سير انسان در اين دنيا به جايي مي‌رسد كه مصداق اين آيه واقع مي‌شود: «يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعي الي ربِّكِ» ، يعني اي بنده‌ام! بيا، بيا؛ به سوي من بيا. آنجا ديگر منتهاي سير او بهشت نخواهد بود بلكه بالاتر از بهشت است؛ دوستان او اهل بهشت نيستند بالاتر از اينها هستند. به جايي مي‌رسد كه پشت‌پا به بهشت و حورالعين و قصر و غذاي بهشتي مي‌زند؛ لذت او غير از لذت ماديات است، غير از لذت بهشت است، لذت آنجا براي او تكلم با خداست، حرف‌زدن خدا با او و حرف‌زدن او با خداست؛ در مقام عشق به خدا آنجا مبهوت است؛ در مقام رحمت ربوبي در آنجا حيران است.
در روايات مي‌خوانيم كه بعضي افراد در بهشت مات و حيرانند؛ مثل يك عاشق به تمام معنا واله هستند و چيزي به جز خدا در دلشان نيست و جز خدا چيزي نمي‌بينند؛ جز حرف خدا چيزي نمي‌شنوند و چندين هزار سال مبهوت و حيرانند به‌طوري‌كه حورالعين شكايت مي‌كنند كه خدايا، آنها به ما اعتنايي ندارد. خطاب مي‌شود: آنها عاشق من هستند و در عالم وحدت غوطه‌ورند؛ آنها غرق در مقام الوهيت هستند و چيزي كه در دلشان نيست بهشت و حورالعين است و به قول آن شاعر «الف قامت يار» او را از همه‌چيز بازداشته و «چه كند حرف اگر ياد نداد استادش».
اين يك دسته از مردمند كه در اين دنيا راه را پيدا كردند و در راه مستقيمند، در راه اسلامند، حرف پيامبر(ص)، را شنيدند و راهنمايي او را پذيرفتند، معلوم است كه اين دسته نيز متفاوتند و به قول ما طلبه‌ها وضع آنها «مقول به تشكيك» است. اينها از نظر سير مراتبي دارند و از نظر رسيدن به هدف هم داراي مراتبي هستند ولي به هر حال بايد گفت: خوشا به حال اينها. از نظر قرآن اينها يا «اصحاب اليمين» هستند، يا سبقت گرفته‌اند چه سبقت گرفتني و بر اصحاب يمين مقدمند «و اصحاب‌اليمين ما اصحاب‌اليمين» ، يعني كساني‌كه در راه مستقيمند، بارك‌الله بر آنها، چقدر مباركند، چقدر ميمونند، چقدر با سعادتند. «والسّابقون السّابقون اولئك المقّربون» ، اما يك دسته از آنها از اين اصحاب يمين هم بالا گرفته‌اند. سبقت گرفته‌اند چه سبقت گرفتني. به مقاماتي رسيده‌اند چه رسيدني.
روي‌هم رفته چه از اصحاب يمين باشند و چه از اصحاب يمين سبقت گرفته باشند به آنها بايد گفت: بارك الله؛ به آنها بايد گفت: خوشا به حال شما؛ بايد گفت: منتهاي سيرتان خدا و رحمت خداست؛ منتهاي سيرتان پيامبران و شهداء و اولياء و افراد صالح خدا هستند.
2ـ دستة دوم اصحاب شمالند كه قرآن مي‌فرمايد: «واصحاب الشمال ما اصحاب الشّمال»، يعني آنهايي‌كه راه را پيدا نكرده‌اند و در راه نيستند، چقدر شرمنده‌اند؛ چقدر نامباركند. بدا به حال اينها كه در راه مستقيم نيفتاده‌اند.
اين اصحاب شمال به دو قسم منقسم مي‌شوند: يك دسته از آنها مي‌دانند كه راه مستقيم چيست اما عناد دارند، لجوجند و دانسته از راه مستقيم منحرف شده‌اند. اينها منافقين هستند؛ اينها آدمهاي لجوج و عنودند.
دسته ديگر كساني هستند كه راه را پيدا نكرده‌اند، گرچه تقصير دارند، قصور دارند اما لجوج و عنود نيستند و بالاخره در راه مستقيم نيستند. هر دو دسته را قرآن شريف «اصحاب شمال» مي‌داند و بايد به آنان گفت: بدا به حال شما. «اصحاب الشّمال ما اصحاب الشّمال»، يعني اصحاب دست چپ، اصحاب كژي‌ها، اصحاب چپي‌ها، چقدر شوم و نامباركند.
هر دو دسته از اين افراد هم مراتب دارند، تا ببينيم در اين دنيا چه مقدار به كژي رفته‌اند؛ چه مقدار پا روي حق گذاشته‌اند.
در روايت مي‌خوانيم كه جهنم طبقات دارد؛ طبقة اول تا هفتم و نيز در روايات داريم كه در همان طبقة هفتم هم چاهها وجود دارد؛ آن چاهها هم تابوتها و سلولها دارد؛ هركه در اينجا سرعتش در بدبختي و ضلالت بيشتر باشد در آنجا جهنمش گودتر است و بيشتر پايين مي‌رود:
«اِنَّ المنافقين في الدرك الاسفل من النّار» .
آدمهاي عنود، آدمهايي‌كه حق را مي‌دانند اما روي آن پا مي‌گذارند و آدمهاي منافق جايشان در جهنم و در طبقه آخر جهنم است؛ جاي آنها «اسفل‌السافلين» است يعني پايين‌تر از همه.
در روايات مي‌خوانيم كه بعضي‌ها را كه به جهنم مي‌اندازند چندين هزار سال فرو مي‌روند.
فرورفتن اينها به پستي، و به طبقات جهنم چندين هزار سال طول مي‌كشد. آنها كم‌كم بالا مي‌آيندـ من نمي‌توانم درك كنم، هيچ‌كس نمي‌تواند درك كند و انشاءالله هيچ‌كس هم به آنجا نمي‌رود. اما به هرحال آنها كم‌كم بالا مي‌آيند و چندين هزار سال طول مي‌كشد تا مي‌توانند خود را به لبة جهنم برسانند؛ وقتي به لب جهنم مي‌رسند گرزي از گرزهاي آتشين به سرشان كوبيده مي‌شود و دوباره چندين هزار سال به زير مي‌روند. تا ببينيم در اين دنيا چه‌مقدار نزول كرده‌اند؛ چه مقدار به انحراف كشيده شده‌اند و چه‌قدر در اين انحراف سرعت داشته‌اند.
سرعت اينجا، سرعت آنجا و انحراف اينجا، انحراف آنجاست.
در روايات مي‌خوانيم كه پيامبر(ص) با اصحاب نشسته بودند؛ حضرت خطي كشيده فرمودند: اين راه مستقيم است، بعد خطوطي منحرفي يكي پس از ديگري پهلوي آن خط كشيدند؛ خطوط منحني، خطوطي كج، خطوطي به طرف راست و چپ و فرمودند: اينها راههاي غيرمستقيمند؛ راه مستقيم يكي است اما راههاي انحرافي خيلي زياد است. اگر انسان در راه مستقيم، يعني آن راهي كه پيامبر(ص) فرموده، آن راهي كه قرآن نشان داده، آن راهي كه همة پيامبران براي آن آمده‌اند نباشد راههاي ديگر كج است و راه جهنم است؛ ديگر راه، راه انحراف است و هركه در اين راه بيفتد از راه مستقيم دور مي‌شود.
فرض كنيد از راه مستقيم آسفالته‌اي منحرف شويد، هر قدمي ‌كه بر مي‌داريد از راه مستقيم دورتر مي‌شويد. انحرافها در اين دنيا زيادند، اگر متابعت از پيامبر(ص) نشد ديگر راه، راه انحرافي است. گاهي يهوديگري است، گاهي نصرانيت است، گاهي فسق و گاهي ظلم گرايي است و بالاخره راه انحراف فراوان است.
اين دو دسته اصحاب شمالند و معلوم است كه كار دستة دوم خيلي سخت است. به‌قدري كارشان سخت است كه قرآن شريف دربارة اين دسته مي‌فرمايد: اينها ديگر جهنمي هستند و منتهاي سير اين عنودها و لجوجها قهر خداست.
3ـ دستة سوم افرادي هستند كه اصلاً راه را پيدا نكردند و قرآن شريف مي‌فرمايد: اين‌ها «ضالين» يعني گمراهان هستند. قسم دوم گمراه نيستند بلكه «مغضوب عليهم» هستند «وضُرِبت عليهم الذّلّةُ والمسكنة وباؤبغضب من الله» . بدبختي در ذات آنها جا گرفته است و اين انسانهاي عنود مورد غضب پروردگار واقع شدند.
دسته سوم هم گمراهند و منتهاي سير آنها قهر خدا و جهنم است اما نه به اندازة دستة دوم بلكه در اين جهان داراي يك دنيا اضطراب خاطر، نگراني، غم‌وغصه و شك و شبهه مي‌باشند و به قول قرآن شريف با همين شك و شبهه‌ها و با اين دلهره‌ها و اضطراب خاطرها دلها پاره‌پاره مي‌شود تا بميرند: «لايزال بنيانهم الذي بنوا ريبةً في قلوبهم الاّ اَن تقطّع قلوبهم» ، يعني سرتاپاي آنها را شك و شبهه گرفته است؛ از شكي به شك ديگر و از اين شبهه‌اي به شبهة ديگرند. دلهايشان پاره‌پاره شده و از خدا طلب مرگ مي‌كنند اما از مرگ خبري نيست؛ «ومن يشرك بالله فكانّما خرّمن السّماء فتخطفه الطّير اوتهوي به الرّيح في مكان سحيق» ، يعني دسته سوم، آنها كه در دلشان بتها حكومت دارد، به‌قدري ضعف آنها را فرا گرفته‌ كه اعصابشان له شده است. لاشخورهاي معنوي اطراف آنها را گرفته‌اند؛ لاشخوري مثل شيطان او را مهار كرده؛ لاشخوري مثل نفس اماره او را مهار كرده؛ لاشخوري چون حب به دنيا او را مهار كرده؛ لاشخوري مثل تكبر و غرور و منيت و حسادت او را مهار كرده و او را پاره‌پاره مي‌كند. به‌قدري دلهره و اضطراب خاطر دارد مثل كسي‌كه در اين دنيا هيچ‌كسي را ندارد.
معلوم است كسي‌كه در اين دنيا خدا را ندارد هيچ‌كس را ندارد؛ كسي‌كه در اين دنيا پناهگاهي مثل خدا ندارد ديگر هيچ‌چيزي نمي‌تواند پناهگاه او باشد. اگر انسان بتواند پناهگاهي مثل خدا پيدا كند آسوده خاطر است راحت است، در راه مستقيم است؛ ولو تنها باشد ولي همه‌چيز را دارد. برعكس اگر كسي پناهگاهي مثل خدا نداشته باشد، ديگر هيچ‌چيز ندارد. بله، به قول قرآن مجيد يك‌چيز را دارد: دلهره، اضطراب خاطر، غم‌وغصه، چه كنم چه كنم تا از اين دنيا برود.
قرآن كريم مي‌فرمايد: «لايزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعة» يعني افرادي‌كه از راه مستقيم كج شده‌اند، كوبندگي روي كوبندگي براي آنها مي‌آيد. «قارعه» يعني كوبندگي. از اين غم‌وغصه كه فارغ مي‌شود غم‌وغصة ديگري مي‌آيد؛ از يك مصيبت فارغ مي‌شود مصيبتي ديگر برايش پيش مي‌آيد: «لايزال الذين كفروا تصيبهم بما صنعوا قارعة»، يعني مرتباً برايش كوبندگي مي‌آيد، «اوتحُلُّ قريباً من دارهم»، نه تنها براي او كه براي فرزندانش نيز كوبندگي مي‌آيد؛ و براي همسرش كوبندگي مي‌آيد؛ اختلاف خانوادگي رخ مي‌دهد. دنياي اين افراد چنين مي‌باشد.
معلوم است كه آخرت هم دلهره است، آخرت هم اضطراب خاطر است، آخرت هم شك و شبهه است: «من كان في هذه اعمي فهوفي الاخرة اعمي واضلُّ سبيلاً» ، هركه در اين دنيا كور و در ضلالت است خيال نكند كه در قيامت چشم خواهد داشت؛ نه، «من اعرض عن ذكري فانّ له معيشة ضنكاً و نحشره يوم‌القيمة اعمي». در روايات مي‌خوانيم كه يكي از مصاديق اعراض از ذكر خدا اين است كه نماز نخواند، يا اين‌كه نماز را در اول وقت نخواند؛ وقت ظهر كارهاي دنيا را بر كارهاي آخرت مقدم بدارد؛ به نماز اهميت ندهد و بالاخره حالي انحرافي پيدا كرده باشد و در يكي از آن خطوطي كه پيامبر اكرم(ص) كشيده، افتاده باشد. مي‌فرمايد كه اگر چنين باشد دو مصيبت دارد؛ مصيبت اول: «فانّ له معيشةً ضنكاً»، يك زندگي ناخوشي براي اوست. زندگي خوش به اين نيست كه انسان فقط همسر خوبي داشته باشد؛ به مال و رياست و تمكن هم نيست، چيز ديگري است. آن‌كه خدا را دارد زندگي خوش دارد ولو فقير باشد، گرچه دردها دارد اما مي‌تواند به تمام دردها پشت‌پا بزند و با دل نه با زبان بگويد:
يكي درد و يكي درمان پسندد
ج يكي وصل و يكي هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
ججج
اگر اين حالت براي شخص پيدا شود بهترين خوشيها، بهترين آرامش‌ها و بهترين لذتها برايش خواهد بود.
زندگي ناخوش چيست؟ آن‌كس كه خدا را ندارد و با خدا رابطه ندارد ممكن است از نظر تمكن مالي دنيا را داشته باشد اما همين دنيا برايش كوبندگي دارد؛ همين دنيا براي او دردسر است، اگر رياست باشد دردسر است، پول باشد دردسر است و به قول قرآن كريم «قارعه» مي‌باشد و كوبندگي است.
اگر انسان در راه مستقيم باشد تمام مسائل حل است؛ در دنيا صددرصد در رفاه و آسايش است. ممكن است در خمره زندگي كند اما به همه‌چيز پشت‌پا مي‌زند.
راجع به يكي از فلاسفه مي‌گويند كه خانة او يك خمره سركه بود.
اسكندر آمده بود و همه به ديدن اسكندر رفته بودند ولي او نرفته بود. اسكندر گفت: من به ديدن او مي‌روم. وقتي اسكندر آمد و سرش را از خمره بيرون كرد تا كمي از آفتاب استفاده كند. اسكندر مقابل او آمد به‌طوري‌كه سايه‌اش روي سر آن فيلسوف افتاد. مقداري با او صحبت كرد و بعد به او گفت: آقا، از من حاجتي و چيزي نمي‌خواهي؟ يك جواب داد و اين جواب خيلي براي اسكندر كوبندگي داشت و براي ما بلكه جامعه بشريت سرمشق است. به اسكندر گفت: حاجتم اين است كه سايه‌ات را از سرم برداري تا از آفتاب استفاده كنم.
راجع به يكي از عرفا نيز نقل مي‌كنند كه در بازار بغداد مغازه‌اي داشت؛ به او خبر دادند كه بازار بغداد سوخت اما مغازة تو نسوخت. گفت: «الحمدلله ربِّ العالمين» يك وقت متوجه شد كه اين جمله يعني چه؟ يعني الحمدالله كه مغازه‌هاي ديگران سوخت و مغازة من نسوخت؛ فهميد كه ساخته نشده است. اين عارف مي‌گويد: مدت سي‌سال از اين جمله «الحمدلله ربِّ العالمين» توبه مي‌كردم.
اينها حالاتي است براي انسان كه به همه كس دست نمي‌دهد، رياضت مي‌خواهد، عبادت مي‌خواهد، مشقت مي‌خواهد، بيرون كردن بت از دل مي‌خواهد تا انسان بتواند سي سال بگويد: خدايا، بد كردم كه «الحمدلله ربِّ العالمين» گفتم.
اگر مي‌گويند پل صراط از مو باريكتر، از شمشير برنده‌تر و از آتش سوزنده‌تر است در اين است.
مي‌گويند: ديگي كه براي من نجوشد سرسگ در آن بجوشد. اگر عارفي اين را بگويد مي‌ميرد نه اين‌كه سي سال بگويد: خدايا، بد كردم؛ خدايا، توبه كردم، اما اگر دل ما را بشكافند مي‌گويد: آب بيايد عالم را بگيرد اما به خانة من آسيبي نرساند! معلوم است كه او انحراف دارد گرچه مدعي باشد كه در راه مستقيم است اما لفظ است و معلوم است كه يك حال انحرافي بر او حكمفرماست.
انساني‌كه بايد به مقامي برسد كه به اسكندر بگويد: اسكندر، عقب برو تا سايه‌ات از سرم كوتاه شود و از آفتاب استفاده كنم؛ كسي‌كه بايد به اينجا برسد كه سي‌سال از اين‌كه گفته «الحمدلله ربِّ العالمين» توبه كند، به آنجا مي‌رسد كه مي‌گويد: ديگي كه براي من نجوشد سرسگ در آن بجوشد!
ما وقتي‌كه مي‌خواهيم ديگران را نصيحت كنيم مي‌گوييم: آقا، كلاه خودت را بگير كه باد نبرد. اينها حالات انحرافي است و اين حالات انحرافي قطعاً دلهره مي‌آورد؛ قهراً اضطراب خاطر و زندگي ناخوش مي‌آورد. اگر اين اضطرابها در همين دنيا بود بس بود؛ قرآن مي‌فرمايد: نه، «مَن اَعرض عن ذكري فانّ له معيشةً ضنكاً ونحشره يوم‌القيمة اعمي» ، يعني روز قيامت به صف محشر مي‌آيد اما كور است. اين‌چه كوري است؟ در اين دنيا كور بود و به فكر ديگران نبود؛ در اين دنيا ايثارگري نداشت، نه تنها ايثارگري نداشت بلكه خودمحوري داشت، خودگرايي و خودفكري داشت و چون كرم ابريشم به خود مي‌تنيد براي اين‌كه خود را اداره كند نه ديگران را. در اين‌جا كور است، آنجا هم كور است. كوري در اين دنيا اين نيست كه دو چشم نداشته باشد؛ ممكن است دو چشم نداشته باشد اما دل زنده‌اي داشته باشد.
كوري نزد پيامبر(ص) آمد؛ او از نظر دو چشم كور بود. كور ديگري نزد حضرت نشسته بود اما از نظر دل كور بود. اين نابينا عصا زنان آمد و در مقابل پيامبر(ص) و پهلوي آن كوردل نشست. كوردل خيلي متمول بود و متكبر بود، خودش را جمع كرد، تا خود را جمع كرد پيامبر اكرم(ص) عصباني شدند و فرمودند: چرا خودت را جمع كردي؟ ترسيدي از فقر او به تو ماليده شود؟ به خود آمد و عرض كرد: نه يا رسول‌الله. فرمودند: ترسيدي از كوري او تو كور شوي؟ چرا خودت را جمع كردي؟ چرا اين كار را كردي؟ معلوم مي‌شود خيلي زياد هم كور نبود چون براي جبران كارش عرض كرد: يا رسول‌الله، حاضرم نصف مالم را به او بدهم تا از دست من راضي شود و من هم اين لغزشم را جبران كنم. پيامبر(ص) به آن نابينا فرمودند: مي‌خواهي نصف مال او از آن تو شود؟ عرضه داشت: نه يا رسول‌الله، براي اين‌كه مي‌ترسم با اين دارايي من هم مثل او بشوم، يعني مي‌ترسم كوردل بشوم. الآن دو چشم ندارم اما مي‌ترسم چشم دلم هم از بين برود و به اين‌جا برسم كه وقتي آدم فقيري را ببينم او را مسخره كنم به جايي برسم كه اگر يك زن دهاتي را ببينم خودم را جمع كنم. به اينجا برسم كه اگر يك آدم ساده‌اي را ببينم مسخره‌اش كنم، به او ببالم و تكبر كنم، مي‌ترسم به اينجا برسم كه اگر يك آدم فقيري را ببينم براو فخرفروشي كنم.
ما بايد خيلي مواظب اين چيزها باشيم و معمولاً هم نيستيم؛ ممكن است يك النگوي طلا ما را جهنمي كند؛ ممكن است يك دست لباس ما را به سقوط بكشاند.
دربارة يكي از اصحاب رسول‌الله(ص) مي‌گويند كه اين آقا فرمانده لشكر بود؛ به او گفتند: وقتي‌كه مي‌خواهي در جبهه مقابل دشمن بروي، قدري تميز شو. يك پيراهن عربي سفيد براي او تهيه كردند و يك اسب هم برايش آماده كردند؛ وقتي لباس را پوشيد و سوار بر اسب شد دوسه قدم كه رفت دادوفرياد زد كه صبر كنيد. پياده شد، پيراهن را كند و همان پيراهن كهنه را پوشيد و گفت: وقتي پيراهن نو را پوشيدم و سوار بر اسب شدم مثل اين‌كه چيزي شد، گفتم: من من!
راستي چنين است؛ يك وقت يك دست لباس، يك تكبر و يك منيت، يك گلوبند ممكن است انسان را جهنمي كند؛ يك تكبر روي همين گلوبند، نه، بالاتر از اينها بگوييم، يك ديپلم، يك ليسانس، يك اجتهاد ممكن است براي دارنده‌اش بدبختيها بياورد؛ اجتهادي كه غرور بياورد؛ ديپلمي كه غرور بياورد و صاحبش به آنجا برسد كه ديگر حرف مادر پير را نشنود؛ ديپلمي كه به آنجا برسد كه پدر را ارتجاعي بداند، خرافي بداند، معلوم است كه اين ديپلم يعني انحراف و اين اجتهاد يعني جهنم!
بايد مواظب باشيم و خيلي هم مواظب باشيم؛ از مو باريكتر، از شمشير برنده‌تر و از آتش سوزنده‌تر است. بايد بدانيم كه اگر راه مستقيم نشد انحرافهاست و انسان زود به انحراف مي‌افتد.
علماي اخلاق مي‌گويند كه انسان بايد مثل فيلبان باشد؛ مي‌گويند كساني‌كه فيل را رام مي‌كنند و سوار آن مي‌شوند چكشي در دستشان است و مرتب آن را بر سر فيل مي‌زنند كه اگر يك چكش برسر فيل نيايد خود و صاحبش را نابود مي‌كند. بشر اين‌طور است! بايد شبانه‌روز به خود توجه داشته باشد.
فرض بفرماييد مورچه‌اي يك دانه دردهانش دارد و دارد بالا مي‌رود، ممكن است از صبح تا به شام دانه را نزديك منزل ببرد اما يك غفلت او را برمي‌گرداند؛ يك غفلت سقوط است و با سقوطش هم كوشش صبح تا شام او خنثي مي‌شود.
يك تكبر، يك تبختر و يك جمله ممكن است براي انسان بدبختيها بياورد.
در روايات مي‌خوانيم كه پيامبر اكرم(ص) روزي هفتاد مرتبه استغفار مي‌كرد:
«انّهْ ليفان علي قلبي فاقول استغفرالله سبعين مَرّة»، دلم مكدر مي‌شود و براي اين‌كه زنگار را از دلم ببرم روزي هفتاد مرتبه استغفار مي‌كنم.
پنج نوبت نماز براي همين است. اين روح غذا مي‌خواهد، اين جسم كوبندگي مي‌خواهد، اين جسم كنترل مي‌خواهد. ماشين عالي است و شما هم از نظر رانندگي خيلي مسلط هستيد، پشت رل نشسته‌ايد اما با يك آن غفلت شما به همراه ماشين به دره مي‌افتيد و ممكن است چندين نفر را هم به كشتن بدهيد.
نفس ما، آن بعد حيواني ما ماشين است؛ رل اين ماشين بايد در دست ما باشد و بايد صددرصد مواظب اين ماشين باشيم؛ مواظب اين رل باشيم كه يك آن غفلت از آن ما را به سقوط و بدبختي و انحراف مي‌كشاند. اين همان است كه مي‌گويند پل صراط از مو باريكتر، از شمشير برنده‌تر و از آتش سوزنده‌تر است اما معلوم است براي چه كسي؟ براي آن‌ كسي‌كه غافل است. اگر راننده متوجه پشت رل نشسته باشد معلوم است كه راه براي او باز است. راه باريك است اما او به خوبي مي‌تواند از راه بگذرد؛ او به خوبي مي‌تواند از سعادتها بگذرد. آنچه كه بدبختي مي‌آورد غفلت است بي‌توجهي است؛ آنچه بدبختي مي‌آورد رل ماشين را رها كردن يا بريدن ترمز است. انسان وقتي كه جلوي زبانش را نگرفت سقوط مي‌كند و ممكن است يك جمله باعث سقوط او شود.
شخصي خدمت پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: يا رسول‌الله، چه كنم تا سعادتمند شوم. پيغمبر(ص) زبانشان را بيرون آوردند و سه مرتبه دست خود را به زبان زدند. چه حرف خوبي فرمودند مواظب زبانت باش. اگر انسان بتواند مواظب زبانش باشد خيلي از گناهان را مرتكب نخواهد شد. بعضي از بزرگان شماره كردند و مي‌گويند كه دويست گناه زير سرزبان است! انسان بايد جلوي زبانش را بگيرد. اين زبان مصيبتها مي‌آورد؛ برچسبها، نمامي‌ها، سخن‌چيني‌ها، غيبتها، اشاعه فحشاها و دروغها زير سر اين زبانست. مسخرگيها و كوبيدن شخصيت ديگران زير سر اين زبان است حرفهاي بي‌جا كه موجب فشار قبر است زير سرزبان است.
قاعدة عرفاء اين است؛ اول دستوري كه به شاگردان خود مي‌دهند همين است كه مي‌گويند: «ايّاك ثم ايّاك من توغل في المشتهيات وايّاك ثمّ ايّاك ثّم ايّاك من كثرة الكلام وعليك ثمَّ عليك ثمَّ عليك بذكرك الله بذكرك الله بذكرك الله».
اين اول دستوري است كه يك عارف به شاگردش مي‌دهد. مي‌گويد:
مواظب باش، خيلي مواظب باش، خيلي مواظب باش، وابسته به مشتهيات نشوي، دلبستگي به چيزي پيدا نكني؛ مواظب باش، خيلي مواظب باش تا زياد حرف نزني؛ اگر مي‌خواهي سعادتمند بشوي مواظب ياد خدا باش مواظب ياد خدا باش، مواظب ياد خدا باش.
اين سخنها بايد تكرار شود. هر جلسه‌اي هم كه بگويم كم است، از قرآن ياد گرفتم. قرآن شريف چون كارخانة آدم‌سازي است، چون كتاب اخلاق است تكرار زياد دارد.
در مورد تكرار در قرآن نظرها مختلف است، هركس چيزي گفته؛ بعضي براي اين‌كه تكرارهاي قرآن را توجيه كنند خود را به دردسرها انداختند كه بگويند در قرآن تكرار نيست؛ بعضي از بزرگان خون‌جگرها خوردند و زحمتها كشيدند براي اين‌كه براي تكرار قرآن وجهي درست كنند اما نشد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله‌ـ مي‌فرمايد: اگر تكرار نباشد ناقص است. قرآن بايد تكرار داشته باشد، جلسة اخلاق بايد تكرار داشته باشد، اگر تكرار نداشته باشد ناقص است. چرا؟ براي اين‌كه بايد حرفها جا بيفتد، مرتب بايد گفته شود، مرتب بايد تلقين شود. ما طلبه‌ها مي‌گوئيم: «الدّرس حرف‌والتّكرارألْف»، يعني درس يك جلسه، اما تمرين و تكرار و فكر بايد هميشه باشد، آيا هفته‌اي يك جلسه اخلاق بس است يا نه؟ عرفاء مي‌گويند بس است اما به شرطي‌كه تمرين شود، تكرار شود، روي آن فكر شود و به شرطي‌كه به آن عمل شود. لذا معمولاً حتي بزرگاني مثل شيخ انصاريها با اين‌كه پيرمرد بودند، متخصص بودندـ شيخ انصاري همه‌چيز را به همه‌كس نشان داده، كتابهايش براي ما طلبه‌ها دائره‌المعارف است، كتابش براي مراجع تقليد چكش است، فوائدي كه نوشته تا بحال نوشته نشده است و معلوم هم نيست كه مثل آن نوشته شود، مكاسبش دائره‌المعارف است. ـ اما اين پيرمرد هشتادساله در هفته يك جلسه اخلاق داشت آن‌هم از شاگردش. روز چهارشنبه به بزرگاني مثل آقاميرزا حبيب‌الله رشتي، آن مجتهد متخصص، آخوند خراساني، مجتهدي كه هزاروچهارصد مجتهد تحويل داد مي‌گفت: دل ما را زنگار گرفته است بايد فردا به درس آخوند همداني معلم اخلاق برويم تا اين زنگارها زدوده شود. هفته‌اي يك روز به درس اخلاق مي‌رفت، بس بود. براي يك هفته كافي بود اما به شرطي‌كه تكرار مي‌شد لذا اخلاق يعني تكرار از گوينده، تكرار از شنونده؛ تكرار از گوينده يعني مرتباً بگويد تا جا بيفتد و تكرار از شنونده يعني تمرين كند و به كار بيندازد. در بيست‌وچهار ساعت اقلاً يك ساعت را به اين كار انحصار بدهد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب مي‌فرمودند: ما نمي‌دانيم چه شد كه فقه، اصول و فلسفه استاد مي‌خواهد، علوم‌طبيعي استاد مي‌خواهد، علم جفر استاد مي‌خواهد، هرچه فكر مي‌كنيم در هر عملي استاد مي‌خواهد، آيا علم اخلاق با اين ظرافتش، با اين لطافتش، با اين دقتش استاد نمي‌خواهد؟! به شما مي‌گويم چه شد. براي اينكه بخواهي ديپلم بگيري بايد استادها ببيني، تمرينها بكني، بايد تكرارها داشته باشي اما آيا علم اخلاق تكرار نمي‌خواهد، تمرين و نوشتن نمي‌خواهد، روي نوشته فكر كردن نمي‌خواهد. همة اينها براي اين است كه ما به همه‌چيز توجه داريم اما به آنچه كه از همه‌چيز لازم‌تر است بي‌تفاوتيم!
قرآن مجيد تكرار دارد، بايد هم داشته باشد، اگر تكرار نداشت نقص داشت، از اين جهت اگر بعضي اوقات جملاتي را براي شما تكرار مي‌كنم خيال نشود تكرار است و چيزي ديگر نمي‌شود گفت. اين‌طور نيست. در يك آيه قرآن يك‌سال مي‌شود بحث كرد به صورتي‌كه تكرار هم نباشد. تكرار به خاطر اين است كه شما حداقل يك هفته روي آن فكر كنيد، از آن متنبه بشويد، روي آن تمرين كنيد.
عالمي به مطب دكتري رفت دكترهاي آن زمان دكترهاي قديمي بودند و مرضي هم نبود. مشهور است كه در تمام اصفهان دو دكتر بود در دو محلة دور و اين دو دكتر هميشه هم بيكار بودند؛ مي‌نشستند و قرآن مي‌خواندند تا اين‌كه كسي به آنها مراجعه كند ولي حالا مرضهائي پيدا شده كه خانم بايد خون‌جگرها بخورد، زحمت‌ها بكشد تا براي بچه‌اش يك نوبت بگيرد و به دكتر مراجعه كند.
تمدن روز سوغاتها آورده، يك سوغاتش شلوغي مطب‌هاست.ـ اين عالم به دكتر رفته بود، دو سه نفر قبل از او بودند، آقاي دكتر مي‌خواست احترام كند و آن عالم را معالجه كند اما عالم راضي نشد و گفت: آنها از من زودتر مراجعه كردند، آنها را ببين. در ميان آنها يك زن دهاتي بودـ الآن روي سخن با شما خانمهاست ـ زن دهاتي جلو آمد، اين زن ديپلمه نبود، بلد نبود قشنگ حرف بزند و با همان وضع دهاتيگري خود گفت: آقاي دكتر من نسخه شما را جوشاندم و خوردم اما خوب نشدم دكتر عصباني شد و علت آن اين بود كه نسخه را داده بود و به او گفته بود جوشانده بگير و بخور اما آن زن خود نسخه را درون قوري انداخته و خورده بود و خوب نشده بود. دكتر عصباني شد و گفت: حيف از ناني كه شوهرت به تو مي‌دهد بخوري! افرادي‌كه آنجا نشسته بودند خنديدند. بعد نسخه را نوشت، پشيمان هم شد، گفت: خواهر، به تو نگفتم كه نسخه را بجوشان و بخور، نسخه را به داروخانه ببر به تو جوشانده مي‌دهد، به تو دوا مي‌دهد؛ آن جوشانده‌ها را ببر و بجوشان و بخور، انشاءالله خوب مي‌شوي. زن وقت و آن مرد عالم فرمود: من با آقا دكتر تنها بوديم، به او گفتم: مي‌داني چه شده؟ مي‌داني چه كردي؟ مي‌داني چه بلايي برسر خودت آوردي؟ گفت: چه كردم؟ آن عالم گفت: كار تو يك گناه و يك سقوط نبود، سقوطها بود. اولاً به يك زن دهاتي شيعه مظلوم توهين كردي. چرا به او توهين كردي؟ اين عمل تو گناهش به اندازه‌اي بزرگ است كه امام صادق(ع) فرمود: «من أهان وليّاً فقد بارزني بالمحاربة»، اگر مسلماني به مسلمان ديگر توهين كند مثل اين است كه با خدا جنگ كرده باشد.
عالم گفت: به اين زن دهاتي توهين كردي؛ او شيعه است، مسلمان است، او تقصيري نداشته و توهين به او جنگ با خداست. ثانياً او را مسخره كردي و در روايات داريم اگر كسي ديگري را مسخره كند و جبران نكند و بدون توبه از دنيا برود در روز قيامت اول كاري كه با او مي‌كنند اين است كه او را مسخره مي‌كنند.ـ پناه برخدا، پناه برخداـ قرآن هم مي‌فرمايد كه او را مسخره مي‌كنند. مي‌فرمايد وقتي به جهنم مي‌رود بهشتيها به او مي‌خندند، مسخره‌اش مي‌كنند و مي‌گويند: اين مسخرگيها كه در دنيا كردي، به ما مي‌گفتي امل، ارتجاعي، آي متمدن، چرا مي‌سوزي؟! او را مسخره مي‌كنند. لذا عالم گفت: مصيبت دوم اين است كه سقوط كردي براي اين‌كه يك مسلمان را مسخره كردي. چرا او را مسخره كردي؟ گناه سوم تو اين است كه دروغ گفتي براي اين‌كه اين جملة تو «حيف از ناني كه شوهرت به تو مي‌دهد» دروغ است؛ برعكس اين زن يك زن فعال خانه‌دار است، خوب شوهرداري و بچه‌داري مي‌كند، اگر دنيا را هم خرجش كنند كم است پس اين جملة تو دروغ است و اگر كسي يك دروغ ولو به شوهرش، ولو به زن و بچه‌اش بگويد روايت مي‌نويسد كه از دهان او بوي گند به آسمان‌ها مي‌رود، نه فقط دو ملك روي شانه‌هاي راست و چپ او را لعنت مي‌كنند، بلكه تمام ملائكه او را لعنت مي‌كنند. يك جمله بود اما چقدر سقوطها داشت، چه ذلتها داشت.
مواظب حرفهاي خود باشيد، غيبت آدم را پست مي‌كند، مخصوصاً آدمهاي بيكار كه غيبت كردن كارشان و نقل مجلس آنهاست.
اي خانمها، مواظب باشيد وقتي در دفتر مدرسه با هم نشستيد غيبت نكنيد.
اي آقا، مواظب باش غيبت نكن. غيبت آدم را سگ مي‌كند. حيف است انسان سگ بشود. انساني‌كه وقتي وارد محشر مي‌شود نور از او مي‌درخشد.
در روايت داريم كه بعضي‌ها وقتي وارد صف محشر مي‌شوند مثل روز كه از خورشيد روشن است محشر از نور آنها روشن مي‌شود. حيف است كه انسان بواسطة زبان، به خاطر غيبت، به خاطر دروغ و برچسب و مسخرگي و براي رفع خستگي كاري كند كه به صورت سگ زنجيري وارد محشر شود؛ به صورت يك دزد رسوا وارد صف محشر شود.
يكي از علماي اخلاق ـ كه خدا او را رحمت كندـ بما مي‌گفت: فكرش كمرشكن است. بياييد مواظب زبانتان باشيد.
معلوم است كه بحث ناقص است، انشاءالله هفتة آينده با شما صحبت مي‌كنم.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهيم حال تنبه؛ صفات انسانيت، نورانيت دل توفيق وظيفه‌شناسي و عمل كردن به وظيفه به همة ما عنايت فرما.
خدايا، به عزت و جلالت رفع گرفتاري از همة مسلمانها بفرما.
عزيزان در جبهه را نااميد مفرما.
اين آتش جنگ را هرچه زودتر به نفع اسلام و انقلاب خاموش فرما.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهيم براي همة مسلمانها خوشي مقدر فرما.
دست اجانب را از سر مسلمانها كوتاه فرما.
دست ما را در دنيا و آخرت از دامان اهل‌بيت(ع) كوتاه مفرما.
اين انقلاب و رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، افراد در جبهة جنگ، سرحدات ايران ما را در پناه آقا امام زمان(عج) از همة آفات و بليات حفظ فرما.
وعجّل اللّهمّ في فرج مولانا صاحب الزّمان
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي(عج) خميني را نگهدار

گفتار دهم
سيرالي الله [4]
اعوذبالله من الشّيطانِ الرّجيم. بسم الله الرّحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري و احلل عقدة من لساني، يفقهوا قولي.
در جلسات گذشته گفته شد كه انسان، بلكه همة موجودات سيري دارند به نام سيرالي‌الله ـ تبارك‌ و تعالي ـ و منتهاي سير همه موجودات، از جمله انسان خداست: «انّا لِلّه وانّا اليه راجعون». انسانها در اين سير به سه دسته منقسم مي‌شوند:
يك دسته افرادي‌كه راه را پيدا كردند و در راه مستقيم به هدف و مقصود مي‌رسند و رسيده‌اند.
قسمت دوم افرادي هستند كه با وجودي كه راه را يافتند از روي عناد و لجاج در راه نيفتادند و دسته سوم افرادي هستند كه در ضلالتند يعني در راه مستقيم نيستند و راه را هم پيدا نكردند و آخر سورة حمد را هم براين سه دسته تطبيق كردم.
آن دسته از افرادي‌كه منتهاي سير آنها خداست به انبياء و اوصياء و شهداء و افراد صالح مي‌رسند و با آنها در بهشتند: «اهدنا الصّراط المستقيم، صراط‌الّذين انعمت عليهم».
دسته ديگر كه پروردگار عالم به آنها غضب كرده اينها هم راهي دارند اما راه غيرمستقيم، راه عناد، راه لجاج، و اين‌ها «المغضوب عليهم» هستند.
دسته سوم كساني هستند كه در ضلالت و گمراهي بسر مي‌برند و اين گروه «الضّالّين» هستند.
بحث اين جلسه اين است كه افرادي‌كه در راه مستقيم هستند، افرادي‌كه راه را پيدا كرده‌اند و در راه هستند خطرهايي دارند؛ خطرهايي دروني و خطرهايي بيروني. از بيرون و درون دشمنهايي آنها را محاصره كرده‌اند و تلاش همة اين دشمنان يك چيز و آن اين است كه انسان را از راه مستقيم بيرون ببرند؛ راهي را كه فهميديم چقدر مشكل است: از مو باريكتر، از شمشير برنده‌تر و از آتش سوزنده‌تر است. اين راه مستقيم است و اين خطرها را هم دارد و بايد به خطرهاي اين راه توجه كرد كه اگر انسان يك آن از اين خطرها غفلت كند به فكر كشيده مي‌شود.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله ـ بارها مي‌فرمودند: انسان بايد هميشه به خود توجه داشته باشد و قسمتي از شبانه‌روز را در خود فرو رود براي اين‌كه اگر انسان به خود توجه نكند و در خود فرو نرود گاهي به كفر كشيده مي‌شود.
چه بسيار افرادي‌ را سراغ داريم كه در راه مستقيم بودند، مقدس بودند، عالم بودند اما عاقبت آنها به خير نشد و به فكر كشيده شدند، به بدبختي كشيده شدند و اگر بخواهم براي اين بحثم مثال ساده‌اي بزنم كه همة شما متوجه بشويد مثال روز و انقلاب است.
دشمنان همه و همه اين انقلاب را محاصره كرده‌اند و اگر اين انقلاب يك آن متوجه خود نباشد، دشمنانش آن را نابود مي‌كنند. قضيه انسان و در راه مستقيم بودن او چنين است. دشمن يكي و دوتا نيست آن‌هم دشمنان سرسخت درون و بيرون كه يكي پس از ديگري دزد انسانند، دزد ايمانند، مهيا هستند تا انسان را از اين راه دور كنند، از اين راه منحرف كنند. اين دشمنان فراوانند و بحث امسال ماـ انشاءالله ـ راجع به همين دشمنهاست كه در آخركار چه كنيم تا از اين دشمنها رهايي يابيم.
اول دشمني‌كه براي انسان است و اين دشمن دروني هم هست «غفلت» است، بي‌توجهي و بي‌تفاوتي است و اين غفلت اگر راجع به دنيا باشد خيلي از فرصتها را از دست ما مي‌گيرد؛ راجع به آخرت هم اگر باشد بسياري از فرصتها را از دست ما مي‌گيرد.
پيامبر اكرم(ص) بارها روي منبر مي‌فرمودند: «اَلا اِنَّ في ايّام دهركم نفحات الاّ فتعرضوا لها»، يعني مواظب باشيد در زندگي شما فرصتهايي وجود دارد، اين فرصتها را از دست ندهيد؛ هميشه در زندگي شما نسيمهايي رحماني مي‌وزد، مواظب باشيد اين نسيمهاي رحماني را از دست ندهيد، خود را در معرض اين نسيمها قرار بدهيد.
چه بسيار ديديم كه غفلت و بي‌توجهي و بي‌تفاوتي، دنياي انسان را از بين برد، چنانچه آخرت انسان را هم از بين مي‌برد و همين بي‌توجهي و غفلت است كه قرآن شريف مي‌فرمايد: هويت انسان را تغيير مي‌دهد و انسانيت را از انسان مي‌گيرد:
«ولقد ذرأنا لجهنّم كثيراً من الجنَّ و الاِنس لهم قلوب لايفقهون بها ولهم اعين لايبصرون بها ولهم اذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل‌هم اضل اولئك هم الغافلون».
يعني غفلت از خود، غفلت از دشمن بي‌تفاوتي در دين، بي‌حسابي در عمر، اينها انسان را كور مي‌كند. كوردل، چشم دارد اما نمي‌بيند. انسان را كر مي‌كند يعني گوش دارد اما نمي‌شنود؛ دل دارد اما نمي‌فهمد. غفلت انسان را بي‌فهم مي‌كند. بعد مي‌فرمايد: «اولئك كالانعام بل هم اضلّ»، اينها ديگر هويتشان از بين رفته است.
چه خوب است كه ما هميشه اين آيه را درنظر داشته باشيم و هر صبح و شام آن را بخوانيم.
اگر ما اين‌گونه آيات را سرمشق زندگي خود قرار مي‌داديم حسابمان جداي از امروز بود. اگر راستي صبح به صبح و شب به شب همين آيه را بخوانيم و بگوييم: غفلت است كه انسان را از انسانيت بيرون مي‌برد و از نظر واقع انسان غافل را آن‌صورت حيواني بيش نيست. انسان غافل است كه يك مرتبه وارد صف محشر مي‌شود، مردم مي‌بينند و خود نيز مي‌بيند كه الاغي بيش نيست. چنانچه اين آيه شريفه اين‌چنين دلالت دارد كه آدمهاي بي‌تفاوت، آدمهاي بي‌توجه، آدمهاي غافل هويت و حقيقت انسانيت خود را از دست مي‌دهند: «اولئك كالانعام بل هم اضلّ»، بلكه از حيوان هم پست‌ترند. اينها غافلند يعني غفلت اين بلا را برسر آنها آورده است؛ اين بدبختي را غفلت به سر آنها آورده است. اين غفلت كه يكي از دشمنان سرسخت انسان است اگر خداي نكرده بر انسان مستولي شود انسان را بيچاره مي‌كند.
بسياري از ما در اين دنيا و زندگي اين دنيا غوطه‌وريم و در مورد دين و معنويت و اخلاق بي‌تفاوتيم، بسياري از ما چيزي را كه به فكرش نيستم معنويت است. مثلاً ممكن است براي اين‌كه وارد جهنم نشود نمازي بخواند، روزه‌اي بگيرد، خمسي و زكاتي بدهد، به حجي برود اما شايد بيش از نود درصد مردم راجع به معنويت و اخلاق بي‌تفاوت هستند؛ حتي شايد بيش از نود درصد شما نخبه‌هايي كه سعادت نسل آينده مرهون شما و به دست شما زن و مرد است به مسائل اخلاقي بي‌توجهيد. شايد نوددرصد افراد اين جلسه اگر صفت رذيله‌اي دارند درصدد رفع آن نيستند؛ در اين فكر نيستند كه اگر من حسود باشم چه مي‌شود؟ اگر منيت و تكبر داشته باشم كارم به كجا مي‌رسد؟ اگر صفت رذيله‌اي بر من حكمفرما شود اين بت با من چه مي‌كند؟
شايد بسياري از افراد اين جلسه اصلاً تا به حال فكرش را هم نكرده‌اند تا چه رسد بخواهند درصدد رفع آنها برآيند و اين مصيبت است. اين غفلت و اين مصيبت كي نمايان مي‌شود يعني كي حسرتش پيدا مي‌شود؟ قرآن كريم مي‌فرمايد: از دم مرگ!
انسانها معمولاً در خواب غفلت به سر مي‌برند. پيامبر اكرم(ص) بارها مي‌فرمود:
«النّاس نيامْ فاذا ماتوا انتبهوا».
يعني مردم در خوابند، وقتي‌كه مردند بيدار مي‌شوند. ديگر بيداري در آن‌وقت فايده‌اي جز حسرت و ندامت و بدبختي ندارد. يعني وقتي بيدار مي‌شود كه هويت و حقيقت خود را از دست داده است؛ وقتي بيدار مي‌شود كه آن صفت رذيله برايش دوستها و رفيقهاي بدي انتخاب كرده است. وقتي در قبر بيدار مي‌شود، مي‌بيند پلنگي آنجاست و در قبر پلنگهايي رفيق و دوست او هستند، آن‌وقت توجه پيدا مي‌كند.
آنجا ديگر علم نمي‌خواهد، ديپلم و ليسانس نمي‌خواهد؛ آنجا بيدار مي‌شود و توجه پيدا مي‌كند كه اين پلنگ است! چرا؟ براي اين‌كه زن متكبر خودخواه و با منيتي بود؛ پلنگ است براي اين‌كه من من داشته؛ براي اين‌كه آدم لجوجي بوده. اين خودش پلنگ است اما اين پلنگ كوچولوها چيستند؟ بيدار شده و مي‌فهمد تكبري كه در فلان جلسه به خرج داده، منيتي كه در آن جلسه از او سرزده، تكبري را كه نسبت به آن زن از او سرزده، آن لجاجتي كه در خانه و درفلان مكان از او سرزده همه به شكل پلنگ كوچولوهايي شدند و با او تا صف محشر هستند و در صف محشر هم با او خواهند بود يعني با همين پلنگ‌ها به صف محشر مي‌آيد؛ پلنگ بزرگي يعني خودش در جلو و پلنگ‌هاي كوچكي هم از دنبال سر او مي‌آيند. قرآن مي‌گويد به‌قدري ناراحت است كه مي‌گويد: اي كاش بين من و اين پلنگها خيلي فاصله بود.
«يوم تجد كُلّ نفس ما عملت من خير محضراً وما عملت من سوءتودّلوانّ بينها و بينه امداً بعيداً ويحذّركم‌الله نفسه» ، يعني اي بشر، خدا دارد تو را مي‌ترساند، بترس؛ از روزي‌كه اعمالت مجسم شده و اعمال بدت اطرافت را گرفته، آن‌وقت حسرت مي‌خوري كه اي كاش بين من و اين اعمال من فاصلة خيلي دوري بود. آن‌وقت بيدار مي‌شوي اما بيداري آن‌وقت ديگر فايده‌اي ندارد، غفلت كار خود را كرده است، بي‌توجهي كار خود را كرده است و حالا اين آقاي خوابيده و به قول آقا اميرالمؤمنين ـ‌سلام‌الله عليه ـ اين آقاي مست بيدار شده و بهوش آمده است.
اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ مي‌فرمايد: «الغفلة والغرور اَشّدُ شكراً من الخمور»، يعني غرور و غفلت از هر شرابي بيشتر آدمي را مست مي‌كند، بي‌تفاوت و بدبخت مي‌كند.
قرآن كريم در مورد آدم غافل مي‌فرمايد: اولين نكبت اين بدبخت در دم مرگ است، آن وقتي‌كه نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه كار از كار گذشته است.
در روايت مي‌خوانيم كه ملك غضب مي‌آيد، ملك رحمت مي‌آيد، آقا اميرالمؤمنين(ع) مي‌آيد، عزرائيل مي‌آيد؛ آن‌وقت وضع بدي است، خيلي وضع خطرناك است. او نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه هيچ ندارد. شصت سال در غفلت بوده، شصت سال مثل حيواني كه در لانه خود مي‌لولد در دنيا كوبيده، صبح به دبستان و دبيرستان مي‌آمده و شب هم غذايي مي‌خورده و مي‌خوابيده، صبح دوباره از خواب برمي‌خاسته و به مدرسه مي‌رفته و دوباره كار مي‌كرده، غذا مي‌خورده و مي‌خوابيده، يك زندگي همراه با تكرار و مكررات داشته. آن‌وقت مي‌گويد:
«ربِّ ارجعون لعلّي اعمل صالحاً فيما تركت كلاّ انّها كلمة هوقائلها ومن ورائهم برزخٌ الي يوم يبعثون» .
اين اولين نتيجة غفلت انسان است، مي‌گويد: خدايا، مرا برگردان تا ديگر آدم خوبي شوم، ديگر عمل خوب انجام دهم، براي آخرت فكري بكنم. خطاب مي‌شود: نه، ديگر برگشتي نيست؛ محال است برگردي. بعد قرآن مي‌فرمايد: دروغ مي‌گويد، اگر هم برگردد دوباره همان است، مثل آدمي‌كه خيلي خوابش مي‌آيد اگر بيدار شود دوباره مي‌خوابد، در خواب است. اين اول سختي اوست.
وقتي وارد صف محشر مي‌شود اول چيزي كه با او حساب مي‌كنند «غفلت» است.
«العبد لايزول قدماه يوم‌القيمة حتي يسئل عن شبابه فيما ابلاه وعن عمره فيما افناه». يعني هنوز قدم از قدم برنداشته، وارد صف محشر كه مي‌شود از جواني سئوال مي‌كنند كه جوانيت را در چه مصرف كردي؟ چه بگويد؟ بگويد در استكمال؛ بگويد در تهذيب نفسم؛ بگويد در غفلت و بي‌تفاوتيم صرف كردم؟
خطاب و سئوال دوم مي‌آيد كه عمرت را در چه مصرف كردي؟ عمر را در تكرار مكررات مصرف كردي؟ آن بعد معنوي را چه كردي؟ همين‌ مقدار كه به فكر بعد مادي خود بودي و براي خوراكت، براي لباست و براي مسكنت شبانه‌روز دويدي و به‌جايي نرسيدي، براي بعد معنوي خودت چكار كردي؟ آخر انسان موجودي مركب ودوبعدي است حيوان كه نيست تا يك بعدي باشد؛ يك بعد معنوي دارد و يك بعد مادي. هفتاد سال براي بعد مادي دويدي پس براي جنبة معنوي چه كردي؟ اين‌هم دوم بدبختي انسان غافل در دنياست كه نمي‌تواند جوابي بدهد و از همين جاست كه به بدبختي كشانده مي‌شود. نظير كسي است كه به محاكمه برود و پيش از اين‌كه پيش ميز محاكمه برود در همان ابتداء اقرارهايش را بكند و بدبختي‌هايش ثابت بشود، پرونده سياه شود؛ اين‌چنين آدمي به صف محشر مي‌آيد و مي‌بيند كار خيلي خراب است.
اينجا عمل مي‌خواهند و مي‌بيند هركه در دنيا كار كرده اينجا آباد است، روشن است و هركه هم در دنيا براي اينجا كار نكرده بي‌بهره است، در ظلمت است. «الدنيا مزرعة الاخرة»، اين دنيا كشتزار است، اگر اينجا كشتي، آنجا درو مي‌‌كني، آنجا برداشت مي‌كني و اگر نكشتي آنجا هيچ نداري.
حضرت لقمان انسان دانايي بود شايد هم پيغمبر بود. اول غلام بود تا اين‌كه شخصي او را خريد؛ خريدار، آدم خوبي بود، اما آدمي بي‌تفاوت و مغرور به خدا. شب كه شد موقع خواب لقمان خوابيد، مقداري‌كه خوابيد بلند شد تا براي آخرت خود بهره‌اي بردارد. نزديك‌هاي اذان صبح ديد كه اربابش خوابيده و از او خبري نيست، تعجب كرد كه مگر او اعتقاد به معاد و آخرت ندارد؟ چرا به فكر آخرتش نيست؟ آمد بالاي سر اربابش و گفت: آقا بلند شو، موقع نمازشب است، غافلة نمازشب خوانها بيدارند، زمزمه‌هايشان بلند است، سبوح و قدوس‌هاي آنها در اين جهان طنين‌انداز است، بلند شو. گفت: خوابم مي‌آيد، خدا ارحم‌الراحمين است، و تا غافله نمازشب خوانها نمازشبهاي خود را خواندند و بهره‌هايشان را بردند و رفتند، حالا موقع نماز اول وقت است؛ بلند شو و اقلاً نماز اول وقت‌ صبح خودت را بخوان. گفت: خدا ارحم‌الراحمين است، بگذار بخوابم، و تا دم آفتاب خوابيد و نزديك طلوع آفتاب لقمان بالاي سرش آمد و گفت: بلند شو، دنيا متلاطم است، خروس را ببين كه چگونه قبل از طلوع آفتاب اين طرف و آن طرف مي‌دود و چيزي مي‌گويد؛ مي‌گويد: «ايّها الغافلون، قوموا».
اي بي‌خبرها، بلند شويد. گفت: خدا ارحم‌الراحمين است، بگذار بخوابم. تا مدتي بعد از طلوع آفتاب خوابيد. وقتي‌كه براي صبحانه بلند شد مقداري گندم به لقمان داد و گفت: آن را به فلان مزرعه ببر و بكار. لقمان هم براي اين‌كه او را آدم كند مقداري ارزن تهيه كرد و برد و در آن زمينها ريخت و برگشت. مدتي بعد ارباب متكبر جلو و لقمان عقب سرش به مزرعه رسيدند. نگاه كرد، ديد كه فقط علف سبز شده! گفت: لقمان! مگر گندمهايي را كه به تو دادم نكاشتي؟ گفت نه براي اين‌كه از شما ياد گرفتم؛ شما مرتباً مي‌گفتي: خدا ارحم‌الراحمين است. ديدم گندم گران است لذا به جاي گندم ارزن به زمين پاشيدم كه خدا ارحم‌الراحمين است و به ما گندم مي‌دهد!! ارباب گفت: مگر ديوانه شدي؟ چگونه ممكن است ما ارزن بكاريم و گندم برداريم؟ گفت: آقا، اگر اين‌چنين است چگونه مي‌شود آدم از اول شب تا به صبح بخوابد بعد هم بگويد كه خدا ارحم‌الراحمين است و من بهشت و حورالعين و قصر دارم و در صف محشر نور دارم. چگونه مي‌شود؟
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر

كاي نور چشم من به جز از كشته ندروي

هميشه اين شعر را بخوانيد، براي شاگردانتان هم بخوانيد. هميشه بگوييم كه صف محشر عمل مي‌خواهد و عملش هم بايد از اين دنيا تهيه شود. آنجا خورشيد نيست، نور مي‌خواهد و نورش از اينجا بايد تهيه شود. لذا وارد صف محشر مي‌شود و مي‌بيند وضع خراب است.
قرآن دربارة قيامت جمله‌اي دارد كه خيلي متأثركننده است؛ مي‌فرمايد:
«يود المجرم لويفتدي من عذاب يومئذٍ ببنيه وصاحبته واخيه و فصيلَتِهِ الّتي تُؤويه ومن في الأرض جميعاً ثمّ ينجيه كلاّ».
يعني يك وقت مي‌بيند عذاب دردناك است، حاضر است تمام پسرهايش را بدهد، دختران و همسرش را بدهد، پدرومادرش را بدهد، تمام جهان را حاضر است بدهد تا از اين صحنه و از اين عذاب نجات پيدا كند. قرآن مي‌فرمايد: «كلا»؛ محال است؛ آنجا نه زور است، نه زر است و نه پارتي؛ نه تقلب، نه حقه‌بازي. آنجا روز حساب و كتاب است؛ روز برداشت است. اگر كسي بخواهد بگويد كه من پسرم را، همسرم را و تمام جهان را مي‌دهم ديگر كارم نداشته باشيد به او خطاب مي‌شود: «كلا».
آنجا كه چيزي ندارد تا بدهد و اگر تمام جهان هم مال او باشد و بدهد فايده‌اي ندارد. هرچه كشتي بايد برداشت كني.
حسرت و ندامت ديگر براي غافل اين است كه مي‌بيند يك دسته‌اي با چه شكوهي مشغول رفتن به بهشت هستند؛ قرآن مي‌فرمايد:
«يوم تريَ المُؤمنين والمُؤمنات يسعي نورهم بين ايديهم و بايمانهم بشريكم اليوم جنّات تجري من تحتها الأنهار خالدين فيها ذلك هوالفوز العظيم» ، يعني يك دسته مي‌روند در حالي‌كه نور جلوي آنهاست. آنجا تاريك است و بايد از اين دنيا براي آنجا نور تهيه كرد لذا در روايات مي‌خوانيم آن‌ كساني‌كه در دنيا وضوي خوب مي‌گيرند در قيامت دستهايشان مي‌درخشد. آن كساني‌كه دلي بدست آوردند، خدمتي كردند، دل بينوائي را خوش كردند، دل زيردست را خوش كردند، ديگران را عفو كردند آنجا نور دارند. آنها كه نمازشب خواندند، نماز اول وقت خواندند آنجا نور دارند. «يسعي نورهم بين ايديهم»، يعني ملائكه در جلو چراغ كش آنها هستند و يك دسته از ملائكه هم اطراف آنها را گرفته بشارت مي‌دهند يعني به تعبير ما زنده باد، زنده باد مي‌گويند و به او خطاب مي‌كنند: خوشا به حالت، جايت در بهشت است، به چه فوز و سعادتي رسيدي!
افراد بي‌تفاوت كه در اين دنيا كاري نكردند يك دفعه به التماس مي‌افتند: «يوم يقول المنافقون والمنافقات للّذين امنوا انظرونا نقتبس من نوركم» .
بنا مي‌كنند به دادزدن: اي شمايي‌كه نور داريد، صبر كنيد، بايستيد تا ما هم از نور شما استفاده كنيم. اما آنها را مسخره مي‌كنند:
«قيل ارجعوا وراءكم فالتمسوما نوراً»، يعني به آنها مي‌گويند: به دنيا برگرديد و در آنجا نور تهيه كنيد. ما هرچه داريم در دنيا تهيه كرديم. اينجا كه نمي‌توانيم به شما نور بدهيم؛ نور ما مال خود ماست و عذاب شما هم مال خود شماست. اگر نور مي‌خواهيد بايد برگرديد و نمي‌توانيد برگرديد.
در همين گفتگو يك وقت جهنمي‌ها در جهنم و بهشتي‌ها در بهشت خواهند بود:
«فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرّحمة وظاهره من قبله العذاب».
آنها كه نور نداشتند و آن را تهيه نكردند، بلكه بواسطة گناهانشان جهنم، مار، مور، عقرب و زقوم تهيه كردند مي‌بينند كه در جهنمند و بهشتي‌ها هم دورهم در بهشتند. بهشتيها جهنمي‌ها را مي‌بينند و جهنمي‌ها هم بهشتيها را مي‌بينند و با هم حرف مي زنند. يكي از حرفهاي بهشتيها و جهنميها اين است كه جهنمي‌ها به آنها رو مي‌كنند و مي‌گويند: «الم نكن معكم» يعني تويك خانم معلم بودي من هم يك خانم معلم بودم، مگر با هم نبوديم؟ تو يك مدير بودي من هم يك مدير بودم؛ تو يك دبير بودي من هم يك دبير بودم «الم نكن معكم؟» همة ما فرهنگي بوديم، چه شد كه تو بهشتي شدي و من جهنمي شدم؟
قالوا بلي، مي‌گويند: بله درست است، ما همه فرهنگي بوديم، من و تو در يك دبيرستان بوديم، من وتو در يك دبستان بوديم اما فرق ما و شما اين است: «ولكنّكم فتنتم انفسكم» ، تا مي‌خواستيد بيدار شويد دوباره خوابتان مي‌برد و اگر هم در يك جلسه‌اي برايت توجهي پيش مي‌آمد خود را گول مي‌زدي و مي‌گفتي: خدا ارحم‌الراحمين است، انشاءالله درست مي‌شود.
«ولكنّكم فتنتم انفسكم وتربّصتم»، در انتظار نشستيد و گفتيد: حالا كه جوانيم، انشاءالله وقتي پير شديم، بازنشسته شديم آن‌وقت با منبر و محراب و حرم سروكار پيدا خواهيم كرد. «وارتبتم» و با شك و شبهه و دلهره و اضطراب خاطر و درست است و درست نيست، آيا اين‌ چه سخناني است، آيا او از خودش مي‌گويد يا از قرآن مي‌گويد و... با اين حرفها زندگي مي‌كرديد تا اين‌كه «غرّكم بالله الغرور»، شيطان شما را گول زد.
به عبارت ديگر بهشتي‌ها به جهنمي‌ها يك جمله مي‌گويند؛ مي‌گويند: من و تو هر دو فرهنگي بوديم، هر دو در يك دبيرستان و در يك دبستان بوديم، هردو زن بوديم، هردو مرد بوديم اما فرق من و تو اين بود كه من بيدار بودم و تودر خواب بودي؛ فرق ما همين بود. من متوجه بودم اما تو بي‌تفاوت بودي؛ من به فكر بودم و تو بي‌فكر. تو فكر داشتي اما براي لباس فكر داشتي، براي بعد مادي فكر داشتي؛ تو فكر داشتي اما شبانه‌روز مثل كرم ابريشم دور خود تنيدي براي اين‌كه فقط مسكني، ماوايي، زني، فرزند و شكمي به دست بياوري اما من علاوه بر اين‌كه اين‌ها را داشتم به فكر بعد معنوي خودم هم بودم؛ به فكر اين‌كه براي جاي ديگر خلق شدم بودم. جهنمي‌ها مأيوس مي‌شوند و وقتي مأيوس شدند، اين غافل‌ها، اين بي‌تفاوت‌ها و بي‌توجه‌ها در آخر كار به خدا التماس مي‌كنند.
در اول بحث گفتم كه اين ندامت از دم مرگ شروع مي‌شود و به اينجا مي‌رسد. در اينجا جهنمي‌ها مأيوس مي‌شوند؛ وقتي مأيوس شدند مي‌سوزند و مي‌سازند، چاره‌اي هم ندارند. قرآن مي‌فرمايد: «وهم يصطرخون فيها» ، وقتي كه صحبتها تمام مي‌شود ديگر جهنمي‌ها از بهشتي‌ها مأيوس مي‌شوند و شايد با بهشتي‌ها مادر و دختر باشند، زن و شوهر باشند، خويش و قوم يكديگر باشند اما يكي جهنمي است و آن ديگري بهشتي. مثلاً پسر كه جهنمي است به پدر مي‌گويد: باباجان، مقداري از اين آبها را بده بخورم؛ جگرم مي‌سوزد، آتش گرفته‌ام. پدر جواب مي‌دهد: مي‌خواهم بدهم اما نمي‌شود براي اين‌كه خداوند اين آب را بر شما حرام كرده است. و من خيال مي‌كنم كه اين حسرتها و ندامتهاي در جهنم از آتش جهنم بالاتر باشد. آتش جهنم پوست را مي‌سوزاند، گوشت را مي‌سوزاند و به قول قرآن شريف استخوان مي‌شكند و از همه بالاتر آتش جهنم دل را مي‌سوزاند، روح را مي‌سوزاند: «نارالله الموقدة الّتي تطّلع علي الأفئدة» . جهنم جامع همة عذابهاست، مستجمع جمع نقمات است، مظهر قهر خداست. ـ پناه برخداـ اما اين عذابها را خود تهيه كرده‌اي، نقماتش را خود تهيه كرده‌اي.
بارها گفتم كه وقتي يك زن در خانه زبان دراز شد، به عملش مغرور شد؛ نق‌نقش در خانه شروع شد و محيط خانه را سرد و تلخ كرد، اين زن در همين دنيا براي خودش زقوم مي‌سازد درخت زقوم را چه‌ كسي در جهنم كاشته؟ خودش كاشته است. وقتي اعصاب ضعيف شد، به جاي اين‌كه به دكتر برود، به جاي اين‌كه از خدا بخواهد تا اعصابش خوب بشود نق‌ونق او در خانه شروع مي‌شود، نيش زدنها در خانه شروع مي‌شود و اين نيشهاست كه براي او گرز مي‌شود. گرز را خود انسان به دست ملك مي‌دهد.
اين بدبخت با يك نكبت و خواري، با يك كندي از جهنم بالا مي‌آيد اما تا بالا آمد با يكي از اين گرزهايي‌كه خود تهيه كرده است، يعني نق‌زدنهايش در خانه، زخم زبانهايي كه در خانه به همسرش زده، با اين گرزها بر سرش مي‌زنند و او چندين هزار سال به پايين مي‌رود تا بار ديگر بالا مي‌آيد؛ بقيه عذابها هم به همين‌صورت است. آتش جهنم را خود تهيه مي‌كند.
جهنم همين الآن هم موجود است، بعد هم هست اما بارها گفته‌ام كه مارومور و عقربش را خود تهيه مي‌كند. اگر مارهاي بزرگي در آنجاست كه نه تنها مي‌گزد بلكه مي‌بلعد، اين مار را ما در اين دنيا تهيه كرده‌ايم.
يك دنيا بي‌تفاوتي و بي‌توجهي كرده، يك عمر چيزي كه به فكر او نيامده بعد معنوي بوده است، آخرت و قبر و قيامت و برزخ اوست. لذا قرآن مي‌فرمايد: «وهم يصطرخون فيها»، آه‌وزاري مي‌كنند كه اي خدا، اي خدا: «ربّنا آخرجنا نعمل صالحاً غيرالّذي كُنّا نعمل» ، اي خدا، مرا برگردان تا آدم خوبي بشوم، عمل خوب به‌جا بياورم، ديگر كارهاي بدي را كه در دنيا كردم نمي‌كنم و به‌جايش كار خوب مي‌كنم؛ مرا بر گردان. قرآن مي‌گويد كه به او خطاب مي‌شود:
«اولم نعمّركم مايتذكّر فيه من تذكّر؟» .
آيا شصت سال، هفتادسال عمر به تو نداديم؟ آيا به‌مقداري كه متذكر شوي و از خواب بيدار شوي به تو عمر نداديم؟ اگر يك وقت در خواب جواني بودي چرا بعد بيدار نشدي؟ يك وقت جنون داشتي چرا بعداً بيدار نشدي؟.
«اَوَلم نعمّركم ما يتذكّر فيه من تذكّر؟».
اين قهر خداست؛ بچش! در جهنم بمان. «فما للظّالمين من نصير»، آن‌كس كه به خود ظلم كند ظالم است، ياوري ندارد، ما ياورش نيستيم؛ ما ياور كسي هستيم كه مظلوم باشد؛ ما ياور كسي هستيم كه عادل باشد و ياور كسي‌كه ظالم باشد نيستيم.
بالاترين ظلم اين است كه انسان خود را نشناسد؛ بالاترين ظلم اين است كه انسان نداند به كجا آمده، براي چه آمده و به كجا مي‌رود. اين بالاترين ظلم است لذا قرآن در آيه «امانه» مي‌فرمايد: اي بشر، قدر و منزلت تو اين اندازه است كه مي‌تواني مورد امانت خدا باشي و اين براي انسان خيلي مقام است.
«انّا عرضناالامانة علي السّموات‌والأرض والجبال فابينَ أن يحملنها واشفقن منهاوحملهاالاِنسان» ، يعني ما امانت را به جهان عرضه داشتيم ـ اين‌كه اين امانت چيست هركسي چيزي گفته اما به هرحال چيز مهمي است، امانت خداست ـ اما جهان نتوانست از نظر تكوين آن را بپذيرد اين لياقت را نداشت اما انسان پذيرفت ولي خيانت كرد. بعد مي‌فرمايد: «انّه كان ظلوماً جهولاً» ، اين انسان خيلي به‌خود ظلم كرده، اين انسان خيلي به‌خود جاهل است و نمي‌داند چه دارد، نمي‌داند براي چه آمده، نمي‌داند به كجا مي‌رود و همة بدبختيها هم همين جاست.
در آخر بحثم از همة شما زن و مرد يك تقاضا دارم و آن اين است كه اين روايت كوچك اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ هميشه در فكر و در نظر شما باشد.
اميرالمؤمنين(ع) بارها مي‌فرمود: «رحم‌الله امرء عرف مِن اَيْن في أين الي اَيْن».
يعني خدا رحمت كند آن‌كسي را كه بداند از كجا آمده، در كجا آمده براي چه آمده و به كجا خواهد رفت يعني خدا رحمت كند آن‌كسي را يك مقدار متوجه باشد، غافل نباشد؛ اقلاً در 24 ساعت، قدري در خود فرو رود كه ثوابش هم بسيار است؛ «تفكّر ساعة خيرمن عبادة سبعين سنة»، يعني يك آن به‌خود فرورفتن و اين‌كه فكر كنيم كه از كجا آمده‌ايم، براي چه آمده‌ايم و به كجا مي‌خواهيم برويم. راستي اگر براي خوردن، آشاميدن و زحمت كشيدن آمده باشيم اين‌كه شعار كمونيستهاست، اين‌كه الاغي بيش نيست، اين‌كه عبث است و برمي‌گردد به اين‌كه خدا ـ نعوذبالله ـ كار بيهوده كرده است.
ما براي اين خلق نشديم كه مدتي زحمت بكشيم بعد هم آسايش بدست آوريم، كه البته آسايش نيست زيرا هر آسايشي در اين دنيا و هر نوشي نيشها دارد. در اين جلسه كيست كه بگويد من لذت صددرصد دارم يا لذت پنجاه درصد دارم؟ لذت هم اگر باشد دفع الم است و هر نوشي نيشها دارد. معلوم است كه انسان براي لذت خلق نشده است، پس اقلاً در 24ساعت مقداري در خود فرو برود، فكر كند و بگويد كه اميرالمؤمنين(ع) فرموده: «رحم‌الله امرء عرف من أين في اين الي اين».
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهيم صفات انسانيت، حالت تنبه، نورانيت دل، توفيق وظيفه‌شناسي و عمل كردن به وظيفه را به همة ما عنايت فرما.
خدايا، رفع گرفتاري از همة مسلمانها بفرما.
خدايا، حوائج همة مسلمانها، مخصوصاً منظورين اهل مجلس ما را برآور.
خدايا، اين انقلاب و رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، افراد در جبهة جنگ، سرحدات ايران ما را در پناه آقا امام زمان(عج) از همة آفت و بليات حفظ فرما.
وعجّل اللّهمّ في فرج مولانا صاحب‌الزّمان
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي(ع) خميني را نگهدار

گفتاريازدهم
سيرالي الله ‌‍‌]5[
اعوذ بالله من الشّيطان الرّجيم. بسم‌الله الرحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري واحلل عقدةً من لساني، يفقهوا قولي.
بحث ما دربارة سيرالي الله ـ تبارك‌وتعالي ـ بود و گفته شد كه از نظر قرآن شريف انسان سيري به نام سيرالي الله دارد. بلكه از قرآن مي‌فهميم كه همة موجودات سيرالي الله دارند و در اين سير مردم به سه دسته منقسم مي‌شوند: يك قسمت افرادي‌كه راه را پيدا كردند و در راه مستقيم به سير خود مشغولند و دستة دوم افرادي كه به بيراهه رفتند اما از راه عناد و لجاج به بيراهه رفتند و دستة سوم افرادي هستند كه از راه جهالت و ناداني به بيراهه رفتند، قصور باشند يا تقصير.
بحث جلسه گذشته درباره اين بود كه افرادي‌كه در راهند و راه مستقيم يعني آن راهي را كه همه انبياء براي نشان‌دادن آن آمدند يافته‌اند دشمنان فراواني دارند؛ نظير آدمي‌كه در وسط آب بوده و آب بر او محيط است انسان هم در اين دنيا ولو راه را پيدا كرده باشد به وسيلة دشمناني در احاطه است و اين دشمنان دشمنهاي سرسختي هم هستند و قرآن شريف براي اين‌ها زنگ خطرزده است. انبياء آمدند كه هم راه را نشان بدهند و هم اين دشمنان را به انسان معرفي كنند؛ همة كوشش انبياء درباره نشان‌دادن راه است و اين‌كه راه دشمن دارد دشمنان خطرناكي دارد.
اولين دشمني كه در جلسه گذشته معرفي شد «غفلت» بود كه يك دشمن دروني است و از بحث گذشته فهميديم كه اين دشمن به‌قدري خطرناك است كه هويت انسان را هم تغيير مي‌دهد و او را به صورت حيواني در مي‌آورد. قرآن شريف زنگ خطر را به‌قدري محكم زده است كه فرموده: «اولئك كالانعام بل هم اَضَلّ، اولئك هم الغافلون». و از طرف ديگر به حالت «توجه» بسيار اهميت داده و فرموده: «تفكّر ساعة خير من عبادة سبعين سنة».
انسان بايستي در شبانه‌روز لحظه‌اي به‌خود فرو رود و به اين مسئله توجه كند كه از كجا آمده، براي چه آمده، به كجا مي‌خواهد برود و منتهاي سير او كجاست؟ اين امر به‌قدري ارزش دارد كه مثل عبادت هفتاد سال است.
عرفاء و علماي اخلاق قانون مشارطه، مراقبه و محاسبه درست كرده‌اند براي اين‌كه حال غفلت برود و به جاي آن حال توجه بيايد. و در آخر كار هم به همة شما سفارش كردم كه اقلاً يك ساعتي در شبانه‌روز به‌خود بياييد و اگر يك ساعت نشد لحظه‌اي به‌خود آييد و فكر كنيد كه از كجا آمديد؛ براي چه آمديد و به كجا مي‌خواهيد برويد و اين روايت آقا اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ سرمشق شما باشد: «رحم‌الله امرء عرف من اين في اين الي اين»، يعني درود و رحمت خدا برآن كسي باد كه بداند از كجا آمده، براي چه آمده و به كجا مي‌خواهد برود.
حضرت موسي‌بن جعفر(ع) به شما فرموده است: «ليس منّا من لم يحاسب نفسه في كُلّ يوم»، يعني شيعه نيست كسي‌كه در 24 ساعت مقداري به فكر خود نباشد.
اگر قانون مشارطه، مراقبه و محاسبه نداريد اقلاً موقع خواب بايد فكر كنيد كه امروز چه كرده‌ايد؟ اين عمري كه براي آن نمي‌شود قيمت گذاشت چگونه صرف شد؟
اين‌كه در ميان ما مشهور است كه عمر طلاست اشتباه است، عمر طلا نيست؛ طلا سنگي بيش نيست؛ طلا از نظر افرادي‌كه به اين دنيا دلبستگي ندارند فلزي بيش نيست. فلزي كمي است كه ميان مردم قيمت پيدا كرده. ارزش عمر به اندازة خودش است؛ خودش ارزش خودش است و هيچ‌وقت هم اين خودش پيدا نمي‌شود يعني امروز گذشت و ديگر «تا» هم ندارد. انسان بايد فكر كند اين عمري كه «تا» ندارد، اين عمري كه قيمت ندارد امروز صرف چه شد؟
اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ مي‌فرمايد: اگر ديروز و امروزت مثل هم بوده مغبون هستي يعني عمر را دادي و در مقابل آن‌چيزي نگرفتي؛ چيز گرانبهايي را از دست دادي و استفاده نكردي و اگر ديروزت از امروز بهتر باشد ملعوني، آدم بدي هستي و راندة درگاه خدايي.
انسان بايد موقع خواب فكر كند كه آيا مغبون است؛ ملعون است يا اين‌كه نه، اين عمري را كه داده در عوضش چيزي گرفته كه براي او مفيد است.
اين بحث جلسه گذشته بود و تقاضا دارم كه به آن اهميت بدهيد، بسياري از فرصتها را غفلت از دست ما مي‌گيرد؛ بسياري از نعمتها را غفلت از ما مي‌گيرد و بالاتر از همه غفلت رضايت خدا را از ما مي‌گيرد و رضايت شيطان را براي ما مي‌آورد. لذا اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمايد: غفلت از نظر مستي، از شراب هم بدتر است.
اين دنيا مردني است نه ماندني؛ زندگي پس از مرگ است. انسان يك وقت بيدار مي‌شود و مي‌بيند كه شصت سال، هفتاد سال در اين دنيا مثل حيواني كه در لانة خود لوليده، مثل كرم ابريشمي كه به‌دور خود تنيده تا خفه شده، او هم تكرار مكررات داشته است؛ صبح به مدرسه مي‌رفت، درسي مي‌گفت و ظهر بر مي‌گشت و ناهاري مي‌خورد؛ شب شامي صرف مي‌كرد و مي‌خوابيد و اين تكرار مكرر شده، اين مردگي تكرار شده تا ناگهان زنده مي‌شود اما آن‌وقت چيزي جز حسرت و ندامت و «ربِّ ارجعون لعلّي اعمل صالحاً فيماتركت» ندارد.
وقت خواب، يك‌جاي خلوت در يك لحظه به خود آئييد، به‌خود فرو رويد و به اين دنياي فاني مقداري فكر كنيد، به اين‌كه امروز چه شد كمي فكر كنيد و ببينيد امروز چند دروغ گفتيد، چند غيبت كرديد، چند تهمت زديد؛ ببينيد امروز چند شايعه از حلقوم شما بيرون آمد و حلقومتان بلندگوي دشمن شد. روي اينها مقداري فكر كنيد.
دشمن دوم كه موضوع بحث امشب ماست و اين‌هم دشمن سرسختي است كه بايد با آن مبارزه كرد و از آن به خدا پناه برد و اين دشمن مثل همان غفلت دشمني است كه مي‌خواهد انسان را از راه مستقيم بيرون ببرد تخيلات، وسوسه‌ها، آمال و آرزوها، تلقين‌ها و توهمات است.
تخيل، توهم، وسوسه و تلقين بي‌جا در زندگي خيلي مؤثر است؛ براي پرت كردن انسان از راه مستقيم خيلي مؤثر است. بسياري از صفات رذيله زير سر همين تخيلات، توهمات و آمال و آرزوهاست. انسان خيال مي‌كند چيزي است لذا تكبر مي‌‌كند.
اگر ريشه‌يابي كنيم كه تكبر از كجا پيدا شده مي‌بينيم كه از تخيل و وسوسه و توهم و تلقينات بي‌جاست. خيال مي‌كند كه ديپلم گرفته چيزي شده، يا ما طلبه‌ها چند تا اصطلاح ياد گرفته‌ايم و خيال مي‌كنيم كه چيزي هستيم لذا تفاخر مي‌كنيم. به ديپلمش به ليسانسش، به دكترايش، به اجتهادش، به سطحش و به ادبياتش مي‌نازد. تفاخر از همين‌جا پيدا مي‌شود.
تفاخر در ميان زنها زياد است؛ هم‌چنين در ميان اهل علم يعني در فرهنگي‌ها كه من، من خيلي مي‌گويند. اين من‌من گفتن‌ها از كجا پيدا شده؟ از تخيلات؛ خيال مي‌كند كه علم دارد اما فكر نمي‌كند علم او كه هيچ، اگر علوم اولين و آخرين را هم داشت علمش در مقابل جهلش قطره‌اي در مقابل دريا بود! «وما اوتيتم من العلم الاّ قليلاً».
نيوتن با آن علم و اختراعش مي‌گويد: پشت اين تلسكوپ خودم عوالمي را مي‌بينم كه علم من در مقابل مجهولاتم يك قطره در مقابل درياست!
از همة اين‌ها كه بگذريم يك آدم متفكر فكر كند كه اين علم از كجا آمده؟ چه كسي داده؟ مگر مال من است كه به اين «من، من» تفاخر كنم؟ اگر از نظر صورت باشد مگر مال تو است كه تكبر و تفاخر كني؟ و از نظر سيرت هم مال تو نيست كه تفاخر كني، اما تخيل و توهم آدم را وامي‌دارد كه با دانستن چند اصطلاح ادبي يا چند فرمول رياضي يا علوم‌طبيعي يا با داشتن يك مدرك كه همه ما مي‌دانيم چيست يك دنيا تفاخر كند.
انسان خيال مي‌كند كه مال، چيزي است؛ رياست چيزي است در حالي‌كه رياست يك امر اعتباري است، مال، امري اعتباري است. او وقتي پول يا رياستي را كه از امور اعتباري و پوچ هستند پيدا كرد خيال مي‌كند كه چيزي شده است لذا به قول قرآن شريف تخيل او را جهنمي مي‌كند. مي‌فرمايد: «ويل لكلّ همزة لمزة، الّذي جمع مالاً وعدّده يحسب انَّ ماله اخلده كّلا» ، يعني واي به كسي‌كه غيبت مي‌كند؛ اين غيبت كردن و شخصيت كسي را كوبيدن از تكبر پيدا مي‌شود كه آن‌هم ناشي از تخيل و توهم است؛ از تلقين پيدا مي‌شود. «ويل لكلّ همزة لمزة»، واي به كسي‌كه زبانش نيش داشته باشد. نيش‌زبان از كجا پيدا مي‌شود؟ زخم‌زبانها از تكبر و تفاخر پيدا مي‌شود، از اين‌كه خيال مي‌كند چيزي است.
بعد مي‌فرمايد: «الّذي جمع مالاً وعدّده»، واي به آن كسي‌كه دلبستگي به پول دارد. اين دلبستگي به پول از كجا پيدا مي‌شود كه خود مفاسدي دارد؟
«حب الدّنيا رأس كُلِّ خطيئةٍ»، رأس همة خطاها دلبستگي به دنياست. وقتي انسان به پول دلبستگي پيدا كرد دزدي مي‌كند، تقلب و حقه‌بازي مي‌كند، گرانفروشي و غش در معامله مي‌كند، خون مردم را مي‌مكد. وقتي انسان به اين دنيا و پول دلبستگي پيدا كرد ديگر خمس و زكات نمي‌دهد، به فقراء رسيدگي نمي‌كند، به ضعفاء رسيدگي نمي‌كند حتي به خويشان خودش هم رسيدگي نمي‌كند. اينها از كجا پيدا مي‌شود؟
قرآن مي‌فرمايد از تخيل پيدا مي‌شود: «يحسب اَنَّ ماله اخلده»، خيال مي‌كند كه اين مال مي‌تواند او را نجات بدهد مي‌فرمايد: «كلا»، اين تخيل است. اين تكبرها و تفاخرها، دلبستگي‌هاي به رياست، دلبستگي‌هاي به دنيا و پولها و تمكنها همه جز تخيل چيزي ديگر نيست. آدم عاقل توهمي و تخيلي نيست.
خلاصه آن‌ كه قرآن مي‌فرمايد: «اِن الله لايحبّ كلّ مختال فخور» ، يعني خدا دوست ندارد كسي را كه خيالاتي باشد. مختال را مفسرين معمولاً به متكبر معني كرده‌اند اما به قول ما طلبه‌ها اين معناي لازم است. مختال از اختيال است و اختيال از خيل است و خيل به معناي تخيل است. «اِنَّ الله لايحبّ كلّ مختال فخور». اين مختال يعني خيال‌باف را خدا دوست ندارد براي اين‌كه همين خيال‌بافي‌هاست كه تكبر مي‌آورد؛ اين خيال‌بافي‌هاست كه فخرفروشي مي‌آورد. اين خيال‌بافي‌هاست كه دلبستگي به دنيا مي‌آورد؛ اين خيال‌بافي‌هاست كه انسان را از راه مستقيم به بيراهه و جهنم سقوط مي‌دهد.
آمال و آرزوها هم همين‌طور است. خود آمال‌وآرزو نوعي تخيل و توهم است و پيامبر اكرم و اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليهماـ مرتباً از اين آمال و آرزوها مي‌ترسانيدند پيغمبر(ص) و اميرالمؤمنين(ع) فرمودند:
«اِنَّ اخوف ما اَخاف عليكم اثنان اتّباع الهوي وطول الأمل فامّا اتّباع الهوي فيصدّ عن الحق وامّا طول الأمل فينسي الآخرة».
يعني براي شما از دو چيز خيلي مي‌ترسم: اول هوي و هوس و دوم آمال‌ و آرزوها. مي‌فرمايند: اگر هوي و هوس بر كسي مسلط شود «فيصدّ عن الحقّ»، ديگر وقتي حق جلو مي‌آيد پا روي حق مي‌گذارد. «وامّا طول الامل فينسي الآخرة»، طول آرزو انسان را از نظر در خود تنيدن مثل كرم ابريشم مي‌كند؛ امروز و فردا مي‌كند و اين امروز و فرداها، اين آمال و آرزوهاي بيجا، اين‌كه فكر صدسال ديگر را مي‌كند و معلوم نيست وضعش چيست، آيا امشب شب اول قبرش است يا نه، اينها آخرت را به فراموشي مي‌اندازد و بدا به حال كسي‌كه به فكر آخرتش، به فكر هدف و مقصود از خلقتش نباشد.
آمال و آرزوها و هم‌چنين حرص از تخيل و توهم پيدا مي‌‌شود. انسان اگر در آدميت مقداري جلو نرفته باشد اين تخيل خيلي او را اذيت مي‌كند، مخصوصاً تخيلات و وسوسه‌ها بيدار مي‌شوند.
وقتي‌كه شما سركارتان هستيد، در مقام تدريس هستيد اين تخيلات و توهمات كمتر است اما وقتي براي استراحت به رختخواب رفتيد، اين دشمن سرسخت بيدار مي‌شود و سربه‌سر شما مي‌گذارد؛ تخيل جلو مي‌آيد، آمال و آرزوها جلو مي‌آيد، توهمات و تلقينات جلو مي‌آيد. همين تخيلات و توهمات است كه انسان را موقع خواب هم راحت نمي‌گذارد يعني تخيل در عالم خواب هم كار مي‌كند و شخص خوابهاي پرت و مهيبي مي‌بيند. هشت ساعت خوابيده اما صبح وقتي‌كه از خواب بر مي‌خيزد مي‌بيند خسته و كوفته و بي‌نشاط است. اين بي‌حالي از كجا پيدا شده؟ هشت ساعت خوابيده ولي يكي دو ساعت قبل از خواب تخيل داشته، در عالم خواب هم تخيل داشته و چيزهاي پرتي جلو آمده است.
شخص گاهي در عالم خواب چيزهايي را مي‌بيند كه وقتي از خواب بيدار مي‌شود آنها را فراموش مي‌كند. مخصوصاً افرادي‌كه اشتغالات زيادي داشته باشند خيلي خواب مي‌بيند اما از يادشان مي‌رود اينها كوبندگي براي روح و جسم دارد. اين تخيلات موقع استراحت بيدار مي‌شود و براي روح و جسم ضرر دارد.
قرآن شريف مرتباً براي اين تخيلات و توهمات و وسوسه‌ها زنگ خطر مي‌زند. آيه مفصلي را هفته گذشته راجع به غفلت براي شما خواندم كه در آخر اين آيه شريفه مي‌فرمايد: «ويوم يقول المنافقون والمنافقات للّذين امنوا انظرونا تقتبس من نوركم» .
در روز قيامت افرادي نور دارند؛ آنهايي‌كه در اين دنيا براي آخرت خود نور تهيه كردند اين نورها در جلوي آنهاست و آنها در حال رفتن به بهشت هستند. ملائكه اطراف آنها را گرفته‌اند: «بشريكم اليوم جنّات تجري من تحتها الانهار» ، يعني زنده باد اين خانم، زنده باد اين آقا كه داريم او را به بهشت مي‌بريم.
اما يك دسته بدبخت كه در ظلمت و بيراهه فرو رفته‌اند و جهنمي شده‌اند آنجا حيرانند و شروع به التماس مي‌كنند: «يوم يقول المنافقون والمنافقات للّذين آمنوا انظرونا نقتبس من نوركم». مي‌گويند آي، قدري صبر كنيد؛ ما در ظلمت فرو رفته‌ايم. صبر كنيد تا ما از نور شما استفاده كنيم. به آنها خطاب مي‌شود: «ارجعوا»، اين خطاب را يا بهشتي‌ها مي‌كنند يا ملائكه، نمي‌دانم ولي به هر حال هر كه اين خطاب را به آنها مي‌كند آنها را مسخره مي‌كند. مي‌گويند: «ارجعوا وراءكم فالتمسوا نوراً»، به دنيا برگرديد و در آنجا نور تهيه كنيد. اين نور را ما در آنجا تهيه كرديم و براي خود ماست. در آخرت نمي‌شود نوري را كه يكي تهيه كرده به ديگري بدهد اين‌جا وظيفه است چيزي را كه داريم به همديگر بدهيم اما در عالم آخرت اين‌طور نيست.
وقتي جهنمي‌ها به بهشتيها مي‌گويند كه يك مقدار از آب خود را به ما بدهيد تا بخوريم مي‌گويند: نه خدا اين آبها را براي شما حرام كرده است و نمي‌شود آنها را به شما داد.
وزر آن، هم همين‌طور است: «ولاتزر وازرة وزر اُخري» ، وزرو و بال هر كسي به دوش خودش است و سعادت و نورش هم مال خودش است. بعد بهشتي‌ها به بهشت و جهنمي‌ها به جهنم مي‌روند:
«فضرت بينهم بسور له باب باطنه فيه الرّحمة و ظاهره من قبله العذاب ينادونهم الم نكن معكم»
با يك دنيا حسرت و ندامت جهنمي‌ها به بهشتي‌ها مي‌گويند: مگر ما با شما نبوديم؟ مگر ما همسايه و همكلاس نبوديم؟ مگر ما رفيق نبوديم؟
«قالوا بلي ولكنّكم فتنتم انفسكم»، شما خودتان را گول زديد؛ نفس اماره شما، شما را گول زد «وتربّصتم»، به خيال زنده مانديد؛ به تخيل و توهم و وسوسه در خود لوليديد و انتظار كشيديد «وارتبتم»، به شك و شبهه افتاديد. شك و شبهه خود يك نحووسوسه است، خودش نوعي تخيل است «و غرَّتكم الآماني»، آمال و آرزوها شما را گول زد: وقتي پير شديدم انشاءالله درست مي‌شود؛ حالا خدمت در فرهنگ ما تمام شود ببينيم چه مي‌شود؛ انشاءالله سال ديگر درست مي‌شود. «حتّي جاء امرالله»، يك‌ وقت مردگي زندگي شد «وغرّكم بالله الغرور».
دشمن ديگري كه شما را گول زد شيطان بود. اين آيه شريفه به ما چه مي‌گويد؟ مي‌گويد: اي آقا، اي خانم، مواظب باش تخيلي نباشي، توهمي نباشي. مواظب باش در آمال و آرزو نلولي، مثل كرم ابريشم كه در ابريشم خود مي‌تند تا بميرد. مواظب باش كه تخيل دشمن سرسخت تو است.
به شما بگويم كه تلقين و تخيل از غفلت خيلي قوي‌تر است از جهت اين‌كه بتواند به مراد خود جامة عمل بپوشاند. تخيل گاهي اوقات براي انسان چيز نبود را بود مي‌كند، مجسم مي‌كند؛ اگر يك شخص ترسو به قبرستان برود، يك وقت مي‌بيند كه مرده از قبر بيرون آمده! به راستي هم مي‌بيند و ترس او زيادتر مي‌شود. يك وقت مي‌بيند كه مرده او را تعقيب مي‌كند، او فرار مي‌كند و مرده هم مي‌دود. يك وقت حس مي‌كند كه مرده او را گرفته و غش مي‌كند در حالي‌كه مردة بدبخت زير خروارها خاك خفته. زنده‌اش چه مقدار مي‌توانست بدود كه حالا مرده‌اش بدود! نه از قبر بيرون آمده و نه او را گرفته. پس چه چيزي است كه مرده را از قبر بيرون مي‌آورد؟ تخيل و توهم. چه چيزي باعث مي‌شود كه او مي‌بيند مرده در حال دويدن است و قوه لامسه را گول مي‌زند؟ تخيل و توهم.
بعضي از اين خوابها از اينجا سرچشمه مي‌گيرد؛ خواب مي‌بيند كه دارند تازيانه‌اش مي‌زنند؛ وقتي از خواب بيدار مي‌شود مي‌بيند عرق كرده و كوبيده شده است.
تخيل حتي روي جسم هم اثر مي‌گذارد؛ با وجودي كه كسي در رختخواب به او تازيانه نزده تخيل او را واداشته كه تازيانه بخورد. تلقين هم همين‌طور است. داستاني را كه مولوي در مثنوي راجع به همين تخيلات و وسوسه‌ها و تلقينات دارد مثال باشد يا واقعيت اما راستي همين‌طور هم هست.
مثنوي مي‌گويد: يك آخوند مكتبي بود كه خيلي جدي بود و هيچ وقت مكتب را تعطيل نمي‌كرد و شاگردان مي‌خواستند سر به سرش بگذارند و مدرسه را تعطيل كنند. بالآخره بچه‌ها تصميم گرفتند كه آقا معلم را گول بزنند لذا توطئه‌اي كردند. يك روز صبح يك بچه آمد و سلام كرد و معلم جوابش را داد. شاگرد گفت: چرا رنگتان زرد شده است. آخوند گفت: نه، رنگم زرد نيست. برو بنشين. رفت و نشست بچه دوم آمد و سلام كرد و گفت: چرا رنگتان زرد شده است. گفت: برو بنشين حالم خوبست. سومي و چهارمي و پنجمي همين‌طور آمدند و همين حرف را زدند در مرحله چهارم و پنجم آقاي معلم رنگش زرد شد و شاگردان ششم و هفتم و هشتم كه آمدند و همين حرف را زدند آقا تب كرد. شاگردان نهم و دهم كه آمدند آقا ديگر خوابيد و بچه‌ها همانجا مدرسه را تعطيل كردند! راست است، درست است.
الآن پزشكان رواني حتي همين پزشكان اگر كمي وارد باشند تب 41 درجه‌اي را با تلقين به 30 درجه تنزل مي‌دهند. فراوان ديده شده كه افرادي بستري هستند و نمي‌توانند بلند شوند اما با تلقين آقاي دكتر بلند مي‌شوند و سر كارشان مي‌روند. تلقين خيلي مؤثر است. اگر در راه شفا بيفتد مريض را شفا مي‌دهد و اگر در راه مرض بيفتد صحيح را مريض مي‌كند. لذا تخيلات، توهمات، آمال و آرزوها انسان را زود از راه بيرون مي‌برد و بايد از اين تخيلات و توهمات به خدا پناه برد.
آخرين سورة قرآن كريم به همة ما اين امر را گوشزد مي‌كند. زماني‌ به شما عزيزان مي‌گفتم كه در اين دو سوره نكاتي لطيف بكار برده شده كه قابل توجه است. در سورة اول يك مرتبه به خدا پناه برده شده و چهار چيز خيلي مهمي را اشاره مي‌فرمايد:
«بسم الله الرّحمن الرّحيم. قل اعوذ برّب الفلق. من شرّ ما خلّق».
يعني خدايا، از شر مردم به تو پناه مي‌برم. اين «من شرّ ما خلق» چيز بزرگي است. يعني از شر آمريكا، شوروي، صدام خدايا به تو پناه مي‌برم. و ديگر «ومن شرّ غاسق اذا وقب» يعني خدايا به تو پناه مي‌برم وقتي‌كه غريزه جنسي طغيان كند، طوفاني شود. راستي هم مشكل است؛ مرد مي‌خواهد، زن مي‌خواهد كه در آن موقع بتواند از شر غريزه جنسي نجات پيدا كند، تا طوفانيس نشده خيلي اهميت ندارد اما اگر طوفاني شود و انسان بتواند يوسف‌وار فرار كند مشكل است مشكل! يوسف(ع) هم مي‌گويد خيلي مشكل است. قرآن مي‌فرمايد: «ولقد هَمَّتْ به وهمّ بها لولا اَن رءابرهان ربّه». اگر عصمت يوسف(ع) نبود چنانچه زليخا رفته يوسف(ع) هم رفته بود.
«ومن شرَّالنّفّاثات في العقد»، يعني خدايا، به تو پناه مي‌برم در وقتي‌كه زن عشوه‌گري كند. مردمي خواهد كه در آن موقع گول نخورد، مشكل است. قرآن هم در سورة يوسف مي‌فرمايد: خيلي مشكل است. لذا بايد اختلاط زن و مرد نباشد و الا اگر باشد براي افراد عادي مفسده جلو مي‌آيد لذا به خدا پناه مي‌برد از اين‌كه زن عشوه‌گري كند.
«ومن شرّ حاسد اذا حسد»، يعني خدايا، از شر حسود وقتي‌كه حسادتش گل كند به تو پناه مي‌برم و به راستي هم بايد به خدا پناه برد. آدم حسود اگر حسادتش گل كند قابيل مي‌شود و هابيل را مي‌كشد، با وجود اين‌كه قابيل پسر پيغمبر است، پسر حضرت آدم(ع) است اما همين قابيل برادرش را مي‌كشد. چرا؟ براي اين‌كه حسود است و حسادتش گل كرده.
برادران يوسف پسران پيغمبرند و مي‌دانند كه يوسف(ع) بي‌گناه است؛ بچة بي‌گناهي كه اذيتي به اين برادرها نكرده اما تصميم گرفتند كه او را بكشند و بالاخره هم او را در چاه مي‌اندازند. چرا؟ براي اين‌كه حسادت آنها گل كرده بود.
يكي از بزرگان ارزيابي كرده و به اين نتيجه رسيده بود كه بسياري از گناهان از زمان حضرت آدم(ع) تا به حال زير سر حسادت است و با كمال تأسف بايد بگويم كه اين حسادت در ميان ما اهل علم زياد است. لذا در «قدسيات» مي‌خوانيم كه اگر چنين باشد علماء براي حسادت به جهنم مي‌روند.
به قول يكي از مراجع كه به ما طلبه‌ها مي‌گفت: آن‌كه شترش در خانة خودمان خوابيده. و نيز با كمال تأسف بايد بگويم كه در ميان شما فرهنگيها زياد است و اين از امتيازات شماست. چون عالم هستيد اين‌طوريد ولي خوب است كه عالم باشيد اما حسود نباشيد.
حسادت بدصفتي است؛ ضعف عصب مي‌آورد، نگراني و دلهره و اضطراب خاطر مي‌آورد، دشمني مي‌آورد، آدم را از جامعه پرت مي‌كند، گناهان را زياد مي‌كند، گناهان را به نامه عمل انسان مي‌آورد و ثوابهاي ما را به نامه عمل آن‌كه به او حسادت مي‌كنيم مي‌برد. از همة اينها كه بگذريم آدم حسود در قيامت مثل خوك وارد صف محشر مي‌شود. حسود نباشيد و با كمال صراحت بگويم كم‌تر كسي پيدا مي‌شود كه بگويد من ريشة حسادت را سوزانده‌ام. به اين زودي‌ها نمي‌شود.
به قول استاد بزرگوارم، رهبر عظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله ـ مي‌گفتند: بيست سال خون‌جگر مي‌خواهد، مبارزه مي‌خواهد تا انسان بتواند بگويد ريشه يك صفت رذيله را خشكانده‌ام و از دلم ريشه كن كرده‌ام و به جاي آن درخت سعادت و فضيلت را كاشته‌ام. به اين زودي‌ها نمي‌شود. تقاضا دارم با اين صفت حسادت كه غالبمان داريم مبارزه كنيد. بد است كه يك فرهنگي به صورت خوك وارد صف محشر شود، بد است.
در اين سوره از چهار چيز خيلي مهم يك مرتبه به خدا پناه برده شده اما در سورة دوم سه چهار مرتبه از يك‌چيز به خدا پناه برده مي‌شود. معلوم است كه اين يك چيز از آن چهار چيز بدتر است:
بسم الله الرّحمن الرّحيم. قل اعوذ برّب النّاس. ملك النّاس. اله النّاس. من شرّ الوسواس الخنّاس. الّذي يوسوس في صدورالنّاس من الجنّة والنّاس».
يعني خدايا، به تو پناه مي‌برم. خدايا، به تو پناه مي‌برم از شر افرادي‌كه وسوسه مي‌كنند؛ وسوسه‌اي كه بد را به صورت خوب درآورده و زهر را در كپسولهاي رنگا‌رنگ ريخته و با توجيه گريها انسان را گول مي‌زند.
انسان گاهي خودش از شيطان جني و انسي بدتر است؛ وسوسه‌هايي كه خودش براي خودش دارد، تخيلات و تلقين‌ها و آمال و آرزوهايي كه خودش براي خودش دارد، اصلاً شيطان با او كاري ندارد.
شخصي شيطان را در خواب ديده بود، در حالي‌كه طنابهاي مختلف در دستش بود. پرسيد: اينها چيست؟ گفت: مردم را مهار مي‌كنم و به جهنم مي‌برم. گفت طناب من كو؟ جواب داد: تو و امثال تو طناب لازم نداريد، خودتان مي‌آييد!
اينها شيطان لازم ندارند، خودشان شيطانند: «ومن يعش عن ذكر الرّحمن نقيّض له شيطاناً فهو له قرين» ، يعني شيطان دوست آنهاست. بعضي اوقات خانم طوري است كه خودش شيطان است.
بحث ناقص است بايد بازهم در اين باره بحث كنم اما همين مقدار امشب به شما تذكر بدهم كه اين تخيلات، اين وسوسه‌ها، اين تلقينات بي‌جا و اين توهمات و اين آمال و آرزوها بسيار خطرناك است. شما عالميد، شما نخبه‌ايد، نسل آينده مرهون شماست؛ آدم متفكر عاقلي باشيد. مواظب باشيد كه توهمات، تخيلات، آمال و آرزوها شما را به سقوط نكشاند.
خدايا، به عزت و جلالت صفات انسانيت، حالت تنبه، نورانيت دل، توفيق وظيفه‌شناسي و عمل كردن به وظيفه به همة ما عنايت فرما.
خدايا، به عزت و جلالت رفع گرفتاري از همة مسلمانها بفرما.
حوائج همة مسلمانها مخصوصاً حاجات منظورين اهل مجلس ما را عنايت فرما.
خدايا، به عزت و جلالت اين آتش جنگ را هرچه زودتر به نفع اسلام و انقلاب خاموش فرما.
خدايا، اين انقلاب و رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، افراد در جبهة جنگ، سرحدات ايران ما را در پناه امام زمان(عج) از همة آفات و بليات حفظ فرما.
و عجلّ اللّهمّ في فرج مولانا صاحب‌الزّمان
خدايا، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار

گفتار دوازدهم
سير الي الله [6]
اعوذبالله من الشّيطانِ الرّجيم. بسم الله الرّحمن الرّحيم. ربِّ اشرح لي صدري و يسِّرلي امري و احلل عقدة من لساني، يفقهوا قولي.
همان‌طور كه در جلسه قبل گفته شد دشمن سرسخت درون ما تخيلات، وسوسه‌ها، توهمات تلقينات و آمال و آرزوها هستند و اين دشمن بسياري از صفات رذيله را دربر دارد و موجب بدبختي انسان مي‌گردد.
در جلسه گذشته گفته شد كه تكبر، عجب، منيت، سوءظن و امثال اينها از همين تخيلات، وسوسه‌ها، تلقينات و آمال و آرزوها سرچشمه مي‌گيرد.
انسان وقتي خيال كرد كه چيزي است تكبر مي‌كند لذا آقا اميرالمؤمنين(ع) براي اين‌كه اين فكر غلط را بكوبد مي‌فرمايد: انسان را اگر از نظر بعد مادي حساب كنند اول نطفه‌اي بيش نبوده و در آخر كار هم جيفه‌اي بيش نخواهد بود و در اين وسط يعني در اين دنيا كه زندگي مي‌كند حامل است.
اين فرموده براي همين است كه اين فكر را بكوبد و انسان خيال نكند كه چيزي است و دچار تكبر شود يا خيال مي‌كند عملي را كه انجام داده مربوط به خودش است، عمل خوبي است، عملي است كه ديگران انجام نمي‌دهند و در نتيجه براي او عجب پيدا مي‌شود و همين تخيل او را بدبخت مي‌كند و عمل خوبش را هم از بين مي‌برد. يا اين‌كه خيال مي‌كند اگر خودنمايي كرد و كار خود را به ديگران نشان داد، مردم از او تعريف مي‌كنند و او عزت و شخصيت پيدا مي‌كند و در نتيجه يك آدم متظاهر و رياكار مي‌شود. يا خيال مي‌كند كه پول براي تأمين آتيه‌اش مفيد است و آدمي پول‌دوست و حريص در دنيا مي‌شود. لذا همان‌طور كه گفته شد مي‌توان گفت كه غالب رذائل و صفات بد مرهون همين تخيلات، وسوسه‌ها، تلقينات و آمال و آرزوهاست و بايد از اين تخيلات به خدا پناه برد مخصوصاً در اين زمان كه اكثراً دچار ضعف اعصاب هستيم و تخيل و وسوسه و تلقينات بي‌جا بر ما حكم فرماست.
معمولاً با اين تخيلات آدم خيالي مي‌شود و مثل كرم ابريشم كه در خود مي‌تند در آمال و آرزوهاي خود مي‌تند، براي اين است كه ضعف اراده دارد زيرا اگر اراده قوي باشد، چنانچه مي‌تواند برنفس اماره مسلط شود، مي‌تواند بر قوة خيال هم مسلط شود. ضعف اعصاب كه خود يك مرض جسمي است يك مرض رواني يعني توهم و تخيل را نيز جلو مي‌آورد و انسان خيال‌باف مي‌شود و همين خيالهاست كه روي اعصابش اثر مي‌گذارد و آن را ضعيف مي‌كند. يعني در حالي‌كه ضعف اعصاب و ضعف اراده انسان را خيال‌باف مي‌كند، تخيلات هم روي اعصاب اثر مي‌گذارد و آن را ضعيف و ارادة انسان را ضعيف‌تر مي‌كند.
معمولاً صفات بد يا خوب در انسان اين‌چنين است كه در يكديگر اثر دارد؛ نظير باطري ماشين، در حالي‌كه باطري ماشين برق را مي‌دهد، برق را هم مي‌گيرد. ضعف اعصاب هم در حالي‌كه خيال و توهم و تفكرات و وسوسه‌هاي بي‌جا را باعث مي‌شود، ضعف اعصاب را شديدتر مي‌كند لذا بايد خيلي مواظب باشيم كه اين تفكرها، تخيلات، توهمات و آمال و آرزوها را كم كنيم. همين مقدار بس است كه انسان به اين فكر باشد كه اين تخيلات چه فايده‌اي دارند؟ اين آمال و آرزوها چه نتيجه‌اي دارند؟
سعدي در مورد همين خيالبافي‌ها مثالي مي‌زند و اگر انسان خيالباف و توهمي باشد به همين مثال سعدي مي‌تواند خود را اصلاح كند و با خود بگويد كه فكر و خيال فايده‌اي ندارد. به جاي اين‌كه خيال كنم و نتيجه‌اي نگيرم، به جاي اين‌كه وسوسه‌ها ضعف اعصاب مرا شديد كند، به جاي اين‌كه وسوسه‌ها دل را بميراند و بالأخره به جاي اين‌كه اين دشمن سرسخت مرا از راه مستقيم به انحراف بكشاند خوب است كه دست از تخيلات، تفكرات بيجا، وسوسه‌ها و تلقينات و آمال و آرزوها بردارم. مثال سعدي شايد واقعيت نداشته باشد اما به هر حال خيال يعني اين‌كه سعدي مي‌گويد و اين داستان در كتابهايي كه شما براي بچه‌ها تدريس مي‌كنيد آمده و آن اين است:
درويشي كوزة روغني داشت كه بالاي سرش بود. شبي تنها شد، به فكر فرورفت و با خود گفت: فردا اين كوزة روغن را مي‌فروشم و به‌جاي آن گوسفندي مي‌خرم. بعد فكر كرد كه اين گوسفند سال ديگر دوتا گوسفند مي‌شود و سال بعدش چهار گوسفند و... وبا تخيل و توهم براي خود گلة گوسفندي تهيه كرد. بعد گفت كه از اين گله گوسفند قصري خواهم ساخت، زني مي‌گيرم، كلفتي استخدام مي‌كنم، و جاهتي كسب مي‌كنم تا بالاخره همين كوزة روغن او را يكي از متمكنين كرد. بعد گفت: اگر نوكرم با من مخالفت كند و حرف مرا نشنود با اين عصا به سرش مي‌زنم، و قوة خيال عصا را بالا برد و عصا بالا رفت كه بر سر نوكر تخيلي بخورد اما به كوزة روغن خورد و كوزة شكست و روغنها بر سرش ريخت!
معلوم نيست اين مثال تا چه اندازه واقعيت خارجي داشته باشد اما نوددرصد تخيلات ما، وسوسه‌ها و آمال و آرزوهاي ما اين‌چنين است.
آمال و آرزوهاي درويش او را متمكن نمي‌كند بلكه اميدش را نااميد مي‌كند و علاوه بر اين‌كه اميدش نااميد مي‌شود مسلماً از آن حالت استقامت هم منحرف مي‌شود.
«اِنَّ اخوف ما اخاف عليكم اثنان اتّباع الهوي، طول الامل فامّا اتّباعُ الهوي فيصدّ عن الحقّ وامّا طول الامل فينسي الآخرة».
اين روايت هم از رسول اكرم(ص) و هم از اميرالمؤمنين(ع) آمده است يعني پيغمبر و امام، نبوت و ولايت هر دو براي ما از دو چيز خيلي مي‌ترسند يكي تسلط هوي و هوس بردل ما، تسلط نفس اماره، تخيلات و تفكرات بي‌جا و وسوسه‌ها و آمال و آرزوها برما و مي‌فرمودند: اگر هوي و هوس برانسان مسلط شود انسان ديگر حق را نمي‌بيند؛ «اولئك كالانعام بل هم اضلّ»، ديگر «لهم قلوب لايفقهون بها ولهم آذان لايسمعون بها ولهم اعين لايبصرون بها اولئك كالانعام بل هم اضلّ».
هوي و هوس پرده‌اي براي پوشاندن حق است.
«فيصدعن الحق» و ديگري آمال و آرزوها و تفكرات بي‌جاست و ديگر انسان را نمي‌گذارد كه به ياد آخرت بيفتد؛ هميشه به ياد دنياست و آخرت را فراموش مي‌كند و وقتي آخرت را فراموش كرد معلوم است كه بيچاره است، براي آخرت كاري نمي‌كند و در آمال و آرزوها و تخيلات خود مي‌تند و وقتي‌كه مرد بيدار مي‌شود و مي‌بيند كه براي آخرت خود كاري نكرده است، «فينسي الاخره».
خلاصه حرف اين است كه از اين دشمن سرسخت بايد پرهيز كرد؛ نحوة پرهيز كردنش بحث مفصلي دارد تحت اين عنوان كه چگونه بايد از صفات رذيله پرهيز كنيم، يعني به قول عرفاء كيفيت تخليه چيست؟ چگونه بايد صفات رذيله را بيرون كرد و صفات خوب را جايگزينش ساخت؟ كه اين خود بحث مفصل يك ساله دارد و اگر الآن در جلسة ما آدمي تخيلي باشد كه هست ـ چون بسياري از ما ضعف اعصاب داريم لذا خيالبافي در ما فراوان است ـ طرز معالجه‌اش فعلاً اين است كه اولاً از خدا بخواهد كه تمام صفات رذيله را كه ما زمينه‌ساز آن هستيم رفع كند:
«ولولا فضل الله عليكم و رحمته مازكي منكم من احد ابداً ولكنّ الله يزكيّ من يشآء»،
يعني اگر ياري و فضل و رحمت خدا نباشد هيچ كس نمي‌تواند خود را مهذب كند؛ هيچ كس نمي‌تواند صفت خيال و تكبر را، صفت حسادت را از خود دور كند. فقط خداست كه انسان را مهذب مي‌كند لذا بايد جداً از خدا بخواهيم؛ البته از دعاي تنها فقط نمي‌توان نتيجه گرفت، همت هم مي‌خواهد؛ به قول سعدي «با توكل زانوي اشتر ببند».
يكي از مواردي كه دعا مستجاب نمي‌شود اين است كه انسان در خانه بنشيند، فعاليت و كار نكند و بعد بگويد: خدايا، مخارج مرا بده. خدايا، روزي مرا وسيع كن. خدايا، در كارم گشايشي بوجود بياور. اين دعا مستجاب نمي‌شود و علت آن اين است كه توفيق از اوست اما همت از ماست.
در مورد بحث ما اگر شخصي بخواهد تخيلات و تفكرات بي‌جايش از بين برود بايد فكرش را پرت كند. مثلاً اگر خوابيده است و فكر دنيا برايش جلو مي‌آيد، آمال و آرزوي بي‌جايي برايش پيش مي‌آيد، سوءظن و وسوسه‌اي جلو مي‌آيد تا چنين فكري جلو آمد بايد فكر را پرت كند يعني روي آن فكر نكند. اگر اين قدرت را دارد كه فكر و خيال را پرت كند كه بسيار خوب است اما اگر اين قدرت را ندارد اگر خوابيده است بنشيند و اگر نشسته كتابي بردارد و مطالعه كند، اگر تنهاست كسي را پيدا كند و با او حرف بزند. خلاصه اين‌كه فكر بيجا و تخيل و وسوسه را پرت كند، رويش پافشاري نكند، نگذارد كه فكر بر او مسلط شود. منظور از فكر در اينجا يعني وسوسه، تخيل، تلقين و آمال و آرزوها. نگذارد كه اينها براو مسلط شوند بلكه او بر تخيل مسلط شود.
البته اول مقداري اين كار مشكل است اما همين پرت كردنها كم‌كم براي او ملكه‌اي مي‌شود تا آنجا كه ديگر به‌طور خودكار و ناخودآگاه تخيل نمي‌آيد، تفكر بي‌جا و وسوسه نمي‌آيد، تلقين نمي‌آيد، آمال و آرزو نمي‌آيد و اين كار را بايد بكند براي اينكه چه بسيار از وسوسه‌ها كه انسان را بيچاره مي‌كند. وسوسه در طهارت و نجاست كه براي بعضي از مقدس مآبها هست بالاترين درد براي يك انسان است. دنيا و آخرتش را از بين مي‌برد؛ به نام آخرت و به نام دين وسواسي مي‌شود كه اين بدعت است؛ حرمت است نه حليت؛ بدبختي است نه خوشبختي؛ دين‌تراشي است نه دين اسلام. و اين مصيبت بزرگي است و بايد طرد شود و راه طردش هم همين است كه به‌طور كلي گفتم.
راجع به آدمهاي وسواسي هم همين‌طور است يعني مدتي بايد بي‌تفاوت باشد.
استاد بزرگوار ما، مرحوم آيت‌الله بروجردي ـ رحمت‌الله عليه ـ با كمال صراحت و جديت مي‌فرمودند: اگر كسي مثلاً در نماز وسواسي است وقتي به نماز مي‌ايستد بدون وسواس نماز را بخواند؛ وقتي‌هم كه نماز مي‌خواند بگويد كه مثلاً دو ركعت نماز صبح باطل به‌جا مي‌آورم قربه الي الله اين راهش است. اگر براستي گفت كه مي‌خواهم نجس بخورم، نجس بپوشم، با نجس نماز بخوانم مدتي اين‌طور باشد بعد از ده پانزده روز خوب مي‌شود. البته ريشه‌اش نمي‌سوزد بلكه پنج‌وشش ماه بايد بي‌تفاوت باشد، وقتي‌كه مدتي بي‌تفاوت شد عادي مي‌شود و مي‌فهمد كه ديوانه بوده و حالا عاقل شده است.
راجع به سوءظن به ديگران هم همين‌طور است. بعضي‌ها سوءظني هستند و اين ضعف بسيار بدي است و گناهش خيلي بزرگ است؛ به اندازه‌اي بزرگ است كه افرادي‌كه به ديگران سوءظن دارند، در روز قيامت به صورت مرغكي منقاردار وارد صف محشر مي‌شوند و همين‌طور كه سوءظن در اين دنيا باعث شده كه در حال ديگران تجسس كنند، در آنجا در خودشان تجسس مي‌كنند. و آن به اين‌صورت است كه با منقار بزرگشان گوشتهاي خود را مي‌خورند و با اين حال وارد صف محشر مي‌شوند! اول رسوا مي‌شوند بعد وارد جهنم مي‌گردند.
اين سوءظن و گناه آن است و در خيلي از افرادي‌كه داراي ضعف اعصاب هستند وجود دارد؛ براي افرادي‌كه ضعف اراده دارند هست مخصوصاً در افراد باسواد چون حساسيت دارند بيشتر است؛ در همكاران از ديگران بيشتر است و گناهش خيلي بزرگ است.
همين سوءظن است كه كم‌كم به خانه سرايت مي‌كند. وامصيبتا اگر زن و شوهر يا مرد به زنش سوءظن پيدا بكند، ديگر آن خانه قابل سكونت نيست؛ آن خانه، خانة بدبختي است؛ خانة ذلت و نكبت است و از همين راه هم طلاقها جلو مي‌آيد، اختلافها پيش مي‌آيد و محيط خانه به تمام معني زندان مي‌شود؛ ديگر كارهاي خوب زن يا شوهر بد مي‌شود. همين سوءظن است كه از مردم به خانه مي‌آيد و از خانه به خدا مي‌رسيد. كم‌كم به خدا سوءظن پيدا مي‌كند و آدمي بدبين به خدا مي‌شود:
«ثمّ كان عاقبة الّذين أساؤاالسّوأي اَنْ كذّبوا بآيات الله».
ديگر كم‌كم زير همه چيز مي‌زند؛ يك وقت كارش به اينجا مي‌رسد كه ديگر نه خدا را قبول دارد و نه پيغمبر را. آدمهاي وسواسي هم همين‌طورند و تفاوت نمي‌كند، اينها مصداقش است. يكي وسواسي است به اين معنا كه سوءظن به ديگران دارد و يكي وسواسي است و راجع به اسلام و خدا شك و شبهه دارد كه قرآن مي‌فرمايد: «لايزال بنيانهم الّذي بنوا ريبةً في قلوبهم…» .
يك آدم شكاك و داراي سوءظن حتي به خدا سوءظن پيدا مي‌كند و گاهي اين وسوسه در نماز او هم سرايت مي‌كند؛ خانم مقدس شده مي‌خواهد نماز بخواند، ده مرتبه مي‌گويد: «ولاالضّالّين»، ده مرتبه غلط مي‌كند، ده مرتبه كار حرام به‌جا مي‌آورد. آقا مقدس شده در مقابل رساله قد علم مي‌كند؛ رساله مي‌گويد: اگر يك بار دست خود را به آب بزني پاك مي‌شود، اما او سه مرتبه مي‌زند. از او مي‌پرسند كه مرجع تقليد گفته يك مرتبه، چرا سه مرتبه آب مي‌زني؟ جوابي بدهد يا نه معنايش اين است كه من در مقابل مجتهد يعني خدا و پيامبر(ص) قدعلم كرده‌ام. او مي‌گويد يكي اما من مي‌گويم سه تا!
اين نوعي شرك و كفر است؛ اين خود يك نحوه بدعت در دين است. امام صادق(ع) اين شخص را ديوانه مي‌داند.
شخصي به خدمت امام صادق(ع) آمد و از كسي تعريف كرد. مرتباً از او تعريف مي‌كرد، تا به عقلش رسيد و گفت يابن‌رسول‌الله، آدم عاقلي است اما وسواسي است.
روايت را كافي شريف نقل مي‌كند. امام صادق(ع) تعجب نمودند، تبسم كرده فرمودند: عاقل كه نمي‌تواند وسواسي باشد؛ اگر وسواسي است ديوانه است؛ اگر وسواسي است ضعف اعصاب دارد؛ اگر وسواسي است ضعف اراده دارد و بالاتر از اين‌ اگر وسواسي است در دين بدعت مي‌گذارد.
ما اگر بخواهيم تابع امام صادق(ع) باشيم بايد مثل آن‌كسي باشيم كه خدمت ايشان مي‌آيد و عرض مي‌كند: يابن‌رسول‌الله، اگر انار را به دو قسمت كرده يك قسمت را بگويي حلال است و قسمت ديگر حرام است آن را كه حلال است مي‌خورم و از آن قسمت هم كه حرام است اجتناب مي كنم. با فرضي كه يك انار اگر حلال است همة آن حلال است و اگر حرام است همة آن حرام است اما به قول استاد بزرگوار ما، رهبرعظيم‌الشأن انقلاب، كه بعضي اوقات مي‌گفتند: امام صادق فرمودند: فضولي موقوف. حرف چه عالي است. اگر در مقابل امام صادق(ع) حرفي گفتم دين تراشيدم. امام صادق(ع) مي‌فرمايد: وسواس غلط است، وسواس كفر است؛ وسواس بدعت در دين است و بايد دست از آن برداري و به قول مرجع تقليدت بايد به عقيدة خودت نماز باطل بخواني؛ بايد نجاست را بخوري، بايد نجس بپوشي و با نجاست نماز بخواني تا خوب شوي! تو تخيلي شدي، توهمي شدي.
در جلسه گذشته مي‌گفتم كه تخيل به‌قدري روي انسان اثر مي‌گذارد كه مرده را از قبر بيرون مي‌آورد! او فرار مي‌كند و مرده او را مي‌گيرد و حس مي‌كند كه مرده او را گرفته! مرده كه از قبر بيرون نيامده، ندويده و او را نگرفته اما او مي‌بيند كه مرده از قبر بيرون آمده. صدسال است كه مرده، آن‌وقت كه زنده بود كي مي‌توانست تو را بگيرد تا حالا كه مرده تو را بگيرد؟ همة اينها را هم مي‌داند. اين كسي‌كه از مرده مي‌ترسد و اگر در خانه‌اش نامي از مرده ببرند مي‌ترسد، اگر به او بگويند كه آن زمان‌كه اين مرده جان داشت آيا از او مي‌ترسيدي؟ مي‌گويد: نه. مي‌گويند: حالا كه جانش رفت چرا از او مي‌ترسي؟ جوابي ندارد اما بازهم مي‌ترسد.
تخيلات و تفكرات غلط روي ما اثر زيادي مي‌گذارد، يعني به‌قدري روي انسان اثر مي‌گذارد كه انسان علمش را، فهمش را و شعورش را زيرپا مي‌گذارد. اين خرافات در ميان مردم زياد هم هست؛ مثلاً روي سر عروس خانم وقت عقد بايد قند سائيده شود و اگر به خودش بگويند كه اين قندي كه روي سرت مي‌سايند نتيجه‌اش چيست؟ مي‌گويد: مردم مي‌گويند كه عروس در مقابل شوهر شيرين مي‌شود! از اين خانم باسواد مي‌پرسند اين درست است؟ مي‌گويد: نه، براي اين‌كه وقتي عروس در مقابل شوهرش شيرين مي‌باشد كه در برابر شوهر متواضع باشد، زبان‌دراز نباشد؛ اگر توانست خوب شوهر داري كند شيرين است، قند روي سرش بسايند يا نسايند. درست است؟ مي‌گويد: بله. مي‌گويند: امشب شب عقد شماست پس اجازه بدهيد روي سرشما قند نسائيم. مي‌گويد: تقاضا دارم قند را بساييد!‌ چرا؟ براي اين‌كه خيال مي‌كند؛ توهم دارد.
خيلي قدرت مي‌خواهد كه از تخيلات، وسوسه‌ها واز تلقينات بي‌جا و از آمال ‌و آرزوها بتواند رهايي يابد. مگر به اين زوديها مي‌شود؟ اينها در ميان همة ما هست. مثلاً عطسه با سرفه چه تفاوتي دارد؟ مي‌گويد: هيچ براي اين‌كه هر دو بادي هستند از ريه كه يكي از دهان و ديگري از بيني بيرون بيايد؛ تفاوتي با هم ندارند اما چرا وقتي سرفه كردي كار واجب را ترك نمي‌كني ولي وقتي عطسه كردي كار واجب خود را رها مي‌كني؟ مي‌گويد: بايد پنج دقيقه بنشينم! اين از چيست؟ از تخيلات و تفكرات غلط و از وسوسه‌هاست. مخصوصاً آدم وسواسي كارش به اينجا مي‌رسد كه مي‌بيند كه خون است در حالي‌كه خون نيست. دستش را مجروح مي‌كند بعد خون پيدا مي‌شود در حالي‌كه در ابتدا خوني وجود نداشت آن‌قدر مي‌سايد تا خون مي‌آيد. خيال مي‌كند كه آب نجس به او ترشح كرده در حالي‌كه دروغ است، مثل آن ‌كسي‌كه مرده را مي‌بيند كه از قبر بيرون آمده در حاليكه تخيلي بيش نيست.
يكي از مراجع بزرگ در كتاب خود مي‌نويسد: يك كسي در طبقة سوم وضو مي‌گرفت، يك وقت گفت: نجس شدم. گفتند: چرا؟ گفت: از طبقة پايين آب بمن ترشح كرد و نجس شدم! ! راستي خيال مي‌كند كه به او ترشح شده.
فقهاي عظام از جمله رهبرعظيم‌الشأن انقلاب ـ ادام‌الله ظله ـ روي آن فتوا هم دارند كه اگر انساني در مستراح خيال كرد كه به او ترشح شده بايد بگويد كه پاك است. براي اين كه تا يقين نكند پاك است، آن‌هم نه يقينن وسواسي گري. اگر وسواسي است كه يقينش حجت نيست.
آدم عادي تا قطع و يقين پيدا نكنيد پاك است.
همان كسي‌كه فرموده بول و خون نجس هستند فرموده كه: «كُلّ شيءٍ طاهر حتّي تعلم انّه قذر».
استاد بزرگوار ما، مرحوم آقا سيدمحمد باقر دريچه‌اي كه يكي از مراجع تقليد بزرگ اصفهان بود جملة قشنگي دارد؛ مي‌فرمايد: شارع مقدس اگر با «كلّ شي طاهر حتي تعلم…» هر روز يك ميليون تن نجاست بخورد مردم بدهد درست است براي اين‌كه اگر «كل شي طاهر» نباشد خواه‌ناخواه اختلال نظام لازم مي‌آيد و شارع مقدس اين را نمي‌خواهد. شارع مقدس مي‌فرمايد خون نجس است و اگر شك كردي كه خون است يا نه، پاك است، تمام شد. بول نجس است اما اگر شك كردي كه به تو ترشح كرده يا نه، پاك است.
اسلام اين را مي‌خواهد و اگر غير از اين شد دين تراشي در مقابل اسلام است؛ بدعت است و گناهش بسيار بزرگ است.
به شما اين مقدار را بگويم كه وسوسه‌گري از اسلام نيست؛ تخيل است، بدعت در دين است گناهش هم خيلي بزرگ است . مثلاً اگر زني در طهارت و نجاست دچار وسواس شود راهش اين است كه بي‌تفاوت باشد؛ اگر مي‌بيند دستش نجس است يك مرتبه زير آب بشويد كافي است اما اگر اين دست دومرتبه زير آب رفت گناه اين بالاتر است يا اينكه اين زن دستش را عمداً بنامحرم نشان بدهد؟ گناه اين بزرگتر است. اگر غسل كسي مثلاً پنج دقيقه اضافه‌تر طول بكشد اگر اين شخص به سازوآواز گوش بدهد گناهش بيشتر است يا اين‌كه پنج دقيقه زير دوش زيادتر آب بريزد؟ پنج دقيقه زيادتر آب ريختن گناهش از سازوآواز مسلماً بيشتر است. اين كار ذلت در دنيا و آخرت است. بدبختي در دنيا و آخرت است، نشاط را در دنيا از بين مي‌برد، نور را در آخرت از بين نور را در آخرت از بين مي‌برد؛ بدعت در دين است، نارضايتي خدا و رسول اكرم«ص» و ائمه «ع» و مراجع تقليد است و بايد وسواسي دست از وسوسه‌گري بردارد؛ تخيل و وسوسه در هرچه باشد: در طهارت يا نماز يا سوءظن.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهم صفات انسانيت؛ حالت تنبه؛ نورانيت دل؛ توفيق عبادت و بندگي و ترك معصيت، توفيق تسليم به همة ما عنايت فرما.
خدايا، به عزت و جلالت رفع گرفتاري از همة مسلمانها بفرما.
خدايا، حوائج همة مسلمانها را عنايت فرما.
خدايا، هرچه زودتر اين آتش جنگ را به نفع اسلام و انقلاب خاموش فرما.
خدايا، اين انقلاب و رهبر عظيم‌الشأن انقلاب، افراد در جبهة جنگ و سرحدات ايران ما را در پناه آقا امام زمان(عج) حفظ فرما.
والسّلام عليكم ورحمة‌الله وبركاته
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
7 + 4 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .