حب دنيا

سلام.خدا قوت.بنده اين برداشت را از مباحث حب به دنيا كردم كه (حب دنيا همان علاقه به دنياي مذموم است) .ايا اين برداشت من درست است؟

پرسشگر گرامي با سلام و سپاس از ارتباط شما با اين مركز
1. در مجموع برداشت شما درست و قابل تايید است .
2. در رابطه با حب دنیا به توضیح زیر توجه كنید .
درمورد « حب دنيا » ابتدا بايد به اين سؤال پاسخ داد كه دنيا چيست ؟
و آيا محبت به دنيا از منظرقرآن وحديث، مذموم وقبيح است ؟ (وبه قول شما آفت دين است؟) و يا مذموم بودن آن مربوط به دلبستگي به دنيا است؟
وثانيا، اصولا دلبستگي به دنيا يعني چه؟ وراه مقا بله با آن چيست؟
براي تمام اين سؤالات به نظر مي رسد كه اگر در اينجا بتوانيم اجمالا، تبيين نسبتا كاملي از «دنيا » ارائه بدهيم به مقصود بهتر خواهيم رسيد:
1- دنيا چيست؟
درك صحيح مفهوم دنيا از عمده ‏ترين مسائل و در عين حال راهگشا ترين آن‏هاست كه كج فهمى‏هاى فراوان در آن راه يافته است و موجب تحليل‏هاى ضد و نقيض در نحوه برخورد با دنيا شده است.
برخى به دنبال مشاهده نفى صريح و محكم دنيا در آيات و روايات و سخنان بزرگان اهل معرفت، نتيجه گرفته‏اند كه بايد به جهان هستى و مبارزه و تلاش و زندگى اين جهانى پشت كرد و از همه چيز گسست و راهب و ديرنشين شد!
و گاهى در مقابله با اين تلقّى غلط افراطى، عدّه‏اى در دامن تفريط افتاده‏اند و هرگونه زهدى را نفى كرده‏اند و درصدد توجيه دنيازدگى و دل بستن به دنيا برآمده‏اند؛ و گاهى نيز تلاش شده است ميان اين دو امر جمع نشدنى (دنيا و آخرت) جمع‏پذيرى صورت گيرد و تزاحم ميان آن دو رفع گردد و يا هم نفى شود و هم اثبات!
به هر حال، همه اين برداشت‏ها و نحوه برخوردها از آن‏جا ناشى مى‏شود كه تصوّر گرديده «دنيا» و «عالم» يكى است و همچنين تصوّر شده واژه «دنيا» تنها در يك مفهوم استعمال شده است؛ حال آن كه «دنيا» و «عالم» يكى نيستند و نبايد معناى يكى را بر ديگرى حمل كرد و مفهوم «دنيا» نيز منفرد نيست.
آن‏چه مذمّت شده است، معنايى خاص دارد و هرگز قابل اعتبار و رو كردن نيست؛ و آن‏چه توصيه شده است، آن دنياى بى‏اعتبار نيست كه صاحب اعتبار شده باشد.
آن‏چه در دين به عنوان مذموم‏ترين امور نفى شده (دنيا) و فرمان مؤكّد در پشت كردن بدان و زهد ورزيدن در آن صادر شده است، نه آن دنيايى است كه انسان بايد برايش تلاش كند و انديشه كند كه براى هميشه در آن خواهد زيست؛از امام كاظم (ع) روايت شده است كه فرمود: «اعمل لدنياك كأنّك تعيش أبدا و اعمل لآخرتك كأنّك تموت غدا.» (براى دنيايت چنان عمل كن كه گويى هميشه زندگى خواهى كرد و براى آخرتت چنان عمل كن كه گويى همين فردا خواهى مرد). من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 156؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 49»
و كشتزار آخرتش خوانده‏اند. از قول پيامبر اكرم (ص) نقل كرده‏اند: «الدّنيا مزرعة الآخرة.» (دنيا كشتزار آخرت است)
«دنيا» صفت است (دنى، أدنى، دنيا). «دنيا» مؤنث «ادنى» است كه اگر آن را از «دنى» بگيريم به معناى پست‏تر و اگر از «دنو» بدانيم به معناى نزديك‏تر است. «لسان العرب، ج 2، صص 419- 421»
«دنيا» در معناى مذموم آن، صفت فعل آدمى است؛ آن رابطه آلوده‏اى است كه انسان نامهذّب با عالم برقرار مى‏كند. آن دلبستگى است كه فرد غير متّقى به مظاهر حق و جهان خارجى پيدا مى‏كند. «دنيا» در اين معنا «فريب» است، «غرور» است؛ تصويرى موهوم و خيالى و دروغين از جهان است در ذهن انسان يا جامعه بيمار و كج‏انديش و فاسق. دنيا نحوه تلقى‏اى است كه انسان اسير نفس امّاره، از جهان در ذهن دارد. «دنيا» در اين معناست كه سخت مذموم است و در بيان قرآن كريم و معصومان (ع) به فريب، دروغ، سراب، خواب و نظاير اين‏ها تشبيه شده است و تنها راه نجات، زهد به آن و انقطاع از آن است؛ و جز بدان نافرمانى خدا نمى‏شود و جز با ترك آن كمالات الهى به دست نمى‏آيد، چنان‏كه پيشواى زاهدان على (ع) فرموده است:
«من هوان الدّنيا على اللّه أنّه لا يعصى إلّا فيها، و لا ينال ما عنده إلّا بتركها.» نهج البلاغه، حكمت 385.
در خوارى دنيا نزد خدا همين بس كه جز در آن، نافرمانى خدا نكنند و جز با ترك آن، به آن‏چه نزد خداست دست نيابند.
خداى متعال در مقام توصيف و تبيين اين امر خطير مى‏فرمايد: «زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا. « بقره/ 212» زندگى دنيا براى كافران جلوه كرده است.
در حالى كه آن‏چه جلوه نموده است، حقيقت نيست، فريب و غرور است: وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ. « آل عمران/ 185» و زندگى دنيا چيزى جز كالاى فريب نيست.
آن‏چه به او دل مى‏بندند جز بازيچه‏اى كودكانه و هوسى نابخردانه نيست:وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ. « انعام/ 32» و زندگى دنيا جز بازيچه و سرگرمى چيزى نيست.
دنيا واسطه فريب است، دنيا عامل غرور است. شيطان از سنخ دنياست و به سبب دنيا فريب مى‏دهد:فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ. « لقمان/ 33.»پس زنهار كه زندگى دنيا فريبتان ندهد و شيطان (غرور) شما را [با آرزوى دراز] نفريبد.
شيطان «غَرور» است و دنيا «غَرور». اين راز سنخيت اين دو است. «الشّيطان غرور و الدّنيا غرور الجامع لاحكام القرآن، ج 4، ص 302.» انسان به محض اتصال با دنيا، در حقيقت با شيطان متصل مى‏شود و اين كه دنيا سرآغاز همه خطاها و معاصى و گناهان است، از اين‏جاست.
دنيا حلقه واسطه تباهى‏هاست.
هر جا پاى انسان مى‏لغزد و سقوط مى‏كند به واسطه اين حلقه «دنيا» است، زيرا دنيا دام شيطان است، چنان‏كه از امير مؤمنان على (ع) روايت شده است: «احذر الدّنيا فإنّها شبكة الشّيطان.» « غرر الحكم، ج 1، ص 156» از دنيا بپرهيز كه به درستى آن دام شيطان است.
اگر واسطه اتصال و ارتباط و فريب شيطان (دنيا) نباشد، ديگر انحرافى در كار نيست.
2- تبيين دنيا
دنيا در معنايى كه گفته شد فريب و غرور است و جز آن چيزى نيست. دنيا واقعى نيست و نبايد به آن دل بست. زهد از اين‏جا آغاز مى‏شود. خداوند در قرآن كريم با مثال‏هايى اين مفهوم را به روشنى بيان كرده است تا اهل تفكّر در آن بينديشند.
إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها أَتاها أَمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ. « يونس/ 24 »
جز اين نيست كه مثل (وصف) زندگى دنيا مانند آبى است كه از آسمان فرو فرستاده‏ايم پس رستنى‏هاى زمين از آن‏چه مردم و چارپايان مى‏خورند به آن در آميخت [و روييد] تا چون زمين آرايش خود [از شكوفه‏ها و گل‏ها] فراگرفت و آراسته شد و اهل آن پنداشتند كه خود بر آن توانايى [بهره‏مندى‏] دارند، [ناگاه‏] فرمان ما شبى يا روزى در رسيد، پس آن را چنان درويده كرديم كه گويى ديروز هيچ نبوده است. اين چنين آيات را براى گروهى كه مى‏انديشند به تفصيل بيان مى‏كنيم.
و در مثالى ديگر مى‏فرمايد:
وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مُقْتَدِراً. « كهف/ 45»
و براى آنان زندگى دنيا را مثل بزن كه مانند آبى است كه آن را از آسمان فروفرستاديم پس گياه زمين با آن بياميخت [و روييد]؛ سپس [چنان‏] خشك و شكسته شد كه بادها آن را پراكنده مى‏گرداند. و خداى بر هر چيز تواناست.
بنابراين دنيايى كه عارى از حقيقت است، انسان را دلبسته خويش مى‏كند و انسان، سراب را آب مى‏پندارد و فريب مى‏خورد، اسير بازى و لهو و لعب مى‏شود.
در داستان‏هاى باستانى هند، مفهومى وجود دارد به نام «مايا»، يعنى غرور و فريب كه آزمايش و بازى «برهما» (برهما در سانسكريت به معنى ذات واجب الوجود و قادر مطلق است. خداى بزرگ هندوان باستان و مظهر آفريدگار جهان و خدايان و قادر مطلق است. وى با ويشنو (محافظ) و شيوا (مخرب) تثليثى را تشكيل مى‏دهد ، ذيل واژه «برهما». لغت نامه دهخدا) است؛ و انسان‏ها در اين عالم دچار آن مى‏شوند و بعد متوجّه مى‏گردند كه فريب است. اين مطلب نه از باب تطبيق، بلكه از جهت تمثيل در خور توجّه است و مى‏تواند اصل بحث را روشن‏تر كند.
در داستانى از داستان‏هاى اساطيرى هند، تلاش شده است مفهوم «مايا» تمثيل شود. داستان درباره «نارادا» يكى از قهرمانان اساطيرى هند است. او به دنبال آن بود كه راز «مايا» را دريابد و در اين راه به رياضت‏ها و سختى‏ها تن داد. بالاخره پس از رياضت‏هاى طاقت‏فرسا توجّه «ويشنو» را به خود جلب كرد و «ويشنو» بر او ظاهر شد تا آرزوى خود را بگويد تا آن را برآورد. «نارادا» از او خواست تا راز «مايا» را بر او مكشوف سازد. «ويشنو» او را با خود به صحرايى خشك و سوزان برد. بيابانى كه هيچ نشانى از آبادى در آن نبود. هر دو سخت تشنه شده بودند. «ويشنو» از «نارادا» خواست تا برايش ظرفى آب بياورد. «نارادا» نگاه كرد، دهكده‏اى ديده مى‏شد، به سوى آن شتافت. در مقابل خانه‏اى ايستاد و در زد. دخترى زيبا بر آستانه در نمايان شد. «نارادا» آن‏چنان مجذوب او شد كه مأموريت خود را فراموش كرد. گويا اهل خانه منتظر او بودند. به درون دعوتش كردند و او كاملا مأموريت خويش را از ياد برد. از آن دختر خواستگارى كرد و در آن‏جا ماندگار شد. سال‏ها گذشت و او صاحب سه فرزند شد؛ و چون پدر همسرش درگذشت، «نارادا» وارث دارايى او شد: خانه و زمين و گوسفندان بسيار. در سال دوازدهم بارانى شديد باريد و رودها طغيان كرد و سيل همه‏جا را فراگرفت و دارايى او را برد. شبانگاهان دست زن و فرزندان خويش را گرفت و به راه افتاد. در راه پايش لغزيد و كودك كوچكش كه بر شانه نهاده بود در گرداب افتاد، دست دو فرزند ديگر را رها كرد تا طفل گمشده را بيابد، امّا كار از كار گذشته بود.
موجى ديگر طغيان كرد و دو فرزند ديگر و همسرش نيز ناپديد شدند. همه چيزش و كليه دلبستگى‏هايش رفته بود. مانند ببرى زخمى در جستجوى آشيانه بر باد رفته اين سو و آن سو مى‏دويد و مى‏غريد. نه خانه‏اى، نه گوسفندانى، نه همسر و فرزندى! ديگر چيزى نفهميد. پس از چندى ديده باز كرد و خود را در ميان صحرا يافت. تنها و بى‏كس. ناگهان «ويشنو» را مقابل خود يافت كه با لبخندى اسرارآميز و صدايى دلپذير مى‏گفت: «اى فرزند اينك ربع ساعت است كه در انتظار توام، ظرف آب چه شد؟» «نارادا» به ياد آورد. «ويشنو» گفت: «حال راز ماياى مرا درك كردى؟ ( داريوش شايگان، اديان و مكتب‏هاى فلسفى هند،ج 2، )
آرى، دنيا سرابى است كه انسان آب مى‏پنداردش و رؤيايى است كه واقعيت انگاشته مى‏شود. دنيا در اين معنا حجاب حقيقت است و واسطه فريب، و تعلّقى نفسانى است كه آدمى با عالم برقرار مى‏كند.
3- درك صحيح دنيا
بدين ترتيب، اطلاق دنياى مذموم، به نفس عالم خلقت كه با تعابير «جهان طبيعت»، «جهان مادّى» و امثال اين‏ها از آن ياد مى‏شود، نادرست و غير دينى است؛ و بالطبع انتساب پليدى و زشتى و كژى و بيهودگى به جهان، نوعى كفر به خداوند و خلقت او به شمار مى‏رود. بنابراين همه مذمّت‏هايى كه از «دنيا» شده و تمام تكذيب‏هايى كه درباره آن وارد شده است و اين كه به ترك آن و پشت كردن بدان فرمان داده شده است، در واقع تكذيب و طرد جهات پست و زشت نفس گمراه آدمى است و هرگز به «جهان» و «عالم خلقت» برگشت نمى‏كند. شكست‏ها و محروميت‏ها و بن‏بست‏ها، مربوط به دنيا و نفس امّاره شيطانى است و جهان و مظاهر هستى، جز نشانه‏اى از رحمت واسعه و هدايت پروردگار نيست. امام خمينى، روح خدا، در اين باره بيانى رسا و عميق دارد و مى‏فرمايد:
«آن چيزى كه مال خداست شكست در آن نيست، برگشت ندارد، برگشت به چى؟ آن‏هايى كه جهاد مى‏كردند و پيش مى‏بردند، بدون توجّه به خودشان و آمال خودشان جلو مى‏رفتند. آن‏ها تا حدودى اين جهاد- جهاد نفس- را كرده بودند ... تا اين جهاد نشود، آن يكى هم نمى‏شود. تا انسان به آمال خودش پشت نكند، به دنيا پشت نكند، جلو نمى‏رود. دنيا كه همان آمال آدم است. دنياى هر كس همان آمال اوست ... دنيا تكذيب شده است و عالم طبيعت تكذيب نشده است. دنيا همان است كه پيش شماست. خود شما وقتى توجّه به نفستان داريد، خودتان دنياييد. دنياى هر كس آن است كه در خودش است. آن تكذيب شده است، امّا شمس و قمر و طبيعت، هيچ تكذيب نشده است، از اين‏ها تعريف شده است، اين‏ها مظاهر خداست. آن‏چه انسان را از ساحت قدس و كمال بعيد مى‏كند، دنياست و آن هم پيش خود آدم است ... خدا كند كه موفّق بشويم به اين كه از اين چاه بيرون برويم و تبعيت كنيم از اولياى خدا براى آن‏كه آن‏ها از اين مهلكه نجات پيدا كرده‏اند و خارج شده‏اند، أدركهم الموت « وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ. (و هر كه از خانه خويش هجرت‏كنان به سوى خدا و پيامبرش‏ بيرون آيد، سپس مرگ او را دريابد، همانا مزدش بر خدا باشد). نساء/ 100.
امام خمينى در تفسير اين آيه مى‏فرمايد: «يك احتمال اين است كه اين هجرت، يك هجرت از خود به خدا باشد، بيت، نفس خود انسان باشد. طايفه‏اى هستند كه خارج شدند، هجرت كردند از اين بيت ظلمانى، از اين نفسانيت مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ تا رسيدند به آن جايى كه (أدركه الموت). به مرتبه‏اى رسيدند كه هيچ ديگر از خود چيزى نيستند، موت مطلق؛ و اجرشان هم على اللّه است، اجرى ديگر، بهشت مطرح نيست، ديگر تنعمات مطرح نيست، فقط اللّه است. آن كه از بيت نفسانيتش خروج پيدا كرده، حركت كرد و مهاجرت كرد إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ كه آن هم إلى اللّه است ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ؛ و پس از اين هجرت به مرتبه‏اى رسيد كه (أدركه الموت) ديگر از خودش هيچ نيست، هر چه هست از اوست. اين را مشاهده كرد در اين هجرت، اجرش هم على اللّه است. طايفه‏اى هستند كه اين طورند كه هجرت كرده‏اند و به منتهى هم رسيده‏اند، اجرشان هم على اللّه است، هميشه هم در هجرتند. طايفه‏اى [هم‏] مثل ما هستند، كه هجرتى كرده‏اند، امّا نرسيدند به آيات هجرت كه (ادركه الموت) باشد. طايفه‏اى [هم‏] مثل ما هستند، اصلا هجرتى در كار نيست. ما در همين ظلمت‏ها هستيم، ماها به دنيا و به طبيعت و بالاتر از آن به انانيت خودمان در اين چاه محبوسيم. ما در بيت هستيم يعنى در بيت نفسانيت. روى اين احتمال، نمى‏بينيم، الّا خودمان را؛ هر چه مى‏خواهيم براى خودمان مى‏خواهيم، خود است، غير از خود هيچ نيست. ما تا حالا به فكر اين نيفتاده‏ايم كه هجرتى بكنيم. ما هر چه فكر داريم صرف همين‏جا مى‏شود. تمام نيروى الهى كه به ما امانت داده‏اند، ردشان نمى‏كنيم آن طورى كه هست، همين‏جا صرف مى‏كنيم و همين‏جا هستيم. تا آخر هم همين‏جا هستيم؛ و هر چه مى‏گذرد بعيدتر از او مى‏شويم، از آن مبدأ، از محلى كه بايد به سوى آن هجرت كنيم.» تفسير سوره حمد، دفتر انتشارات اسلامى، قم، صص 47- 48.
در منظر امام خمينى، دنيا همان ارتباط نفسانى است كه فرد با عالم برقرار مى‏كند. دنيا همان نفس امّاره انسان است، دنيا تعلّق نفسانى انسان به مظاهر الهى است؛ و اين تعلّق فاسد، تباه كننده است. امام مبدأ و منشأ همه خطاها را در همين تعلّق مى‏داند و مى‏فرمايد:
« حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة. مبدأ همه خطاها همين حبّ دنيا است؛ و حبّ دنيا گاهى وقت‏ها انسان را به آن‏جا مى‏رساند كه اگر آدمى موحّد هم است، لكن اگر اعتقادش اين باشد كه خدا چيزى را از او گرفته [است‏]، در قلبش كدورتى و بغضى حاصل مى‏شود ... شياطينى كه‏ مى‏خواهند نگذارند كه اين آدم موحّد از اين عالم بيرون رود، جلوى رويش آن چيزهايى را كه دوست دارد مى‏آورند. مثلا طلبه كتاب دوست دارد، كتابش را مى‏آورند، مى‏گويند ما آتش مى‏زنيم، از اين عقيده‏اى كه دارى برگرد والّا اين را آتش مى‏زنيم ...
ميزان، علاقه است. ميزان دنيا، علائقى است كه انسان به اشيا دارد؛ و اين علائق ممكن است آن آخرها كه انسان ببيند دارد از علائقش جدا مى‏شود، دشمنى با خدا بياورد. دشمن خدا بشود و از اين عالم برود. علاقه‏ها را بايد كم كنيد. علاقه‏ها بايد كم شود. ما از اين‏جا مى‏رويم، چه علاقه قلبى به چيزى داشته باشيم يا نداشته باشيم. فرقى به حال ما نمى‏كند ... علاقه را تا بتوانيد از بين ببريد. آن‏چه انسان را گرفتار مى‏كند، علاقه است كه انسان دارد و آن هم از نفس است. مبدأ همان حبّ نفس است. حبّ دنيا، حبّ رياست، دردى است كه انسان را به هلاكت مى‏رساند.»
دنيا همان تعلّق نفسانى است كه تا از آن انقطاع حاصل نشود، زهد حقيقى معنا نمى‏يابد. از اين دنيا بايد سخت پرهيز كرد تا بتوان آزاد شد و سير كرد كه: «اگر از قفس دنيا رستى، به لطف احمد پيوستى.» «2»
پيشواى زاهدان، على بن ابى طالب (ع)، در رويارويى خود با دنيا چنين مى‏فرمايدLنهج البلاغه، نامه 45.)
اى دنيا! از من دور شو، افسارت را بر گردنت انداختم، تو را رها كردم، من از چنگال تو رهايى يافته‏ام و از دام‏هاى تو رسته‏ام و از لغزشگاههايت دورى گزيده‏ام ... از من دور شو! سوگند به خدا، من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار سازى، و زمام اختيارم را به دست تو نخواهم سپرد كه به هر كجايم خواهى ببرى. به خدا سوگند- سوگندى كه تنها مشيّت خداوند را از آن استثنا مى‏كنم- آن چنان نفس خويش را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان، هرگاه به آن دست يابم كاملا متمايل شود و به نمك به جاى خورش قناعت كند و آن‏قدر از چشم‏هايم اشك بريزم كه چون چشمه‏اى خشكيده ديگر اشكم جارى نشود. آيا همان‏گونه كه گوسفندان در بيابان شكم را پر مى‏كنند و مى‏خوابند و يا چون دسته‏اى ديگر از آن‏ها كه در آغل‏ها از علف سير مى‏شوند و استراحت مى‏كنند، على هم بايد از اين زاد و توشه بخورد و به استراحت بپردازد؟ در اين صورت چشمش روشن باد كه پس از سال‏ها عمر به چارپايان رها شده و به گوسفندانى كه در بيابان‏ها مى‏چرند اقتدا كرده است!
«يا دنيا، يا دنيا، إليك عنّي! أبي تعرّضت؟ أم إليّ تشوّقت؟ لا حان حينك! هيهات! غرّي غيري! لا حاجة لي فيك، قد طلّقتك ثلاثا لا رجعة فيها!» « حكمت 77»
اى دنيا، اى دنيا، از من دور شو! خود را به من عرضه مى‏كنى؟ يا مى‏خواهى مرا به شوق آورى؟ هرگز آن زمان كه تو در من نفوذ كنى فرا نرسد.هيهات! دور شو! ديگرى را فريب ده! مرا به تو نيازى نيست. تو را سه طلاقه كرده‏ام كه بازگشتى در آن نيست.
4- سير حقيقى به سوى كمال
تا انقطاع از «دنيا» و خلاصى از «خود» حاصل نشود، سير حقيقى به سوى كمال معنا نمى‏يابد.
«و لا ينال ما عنده إلّا بتركها.» نهج البلاغه، حكمت 385. و جز با ترك آن، به آن‏چه نزد خداست دست نيابند.
اين چنين نيست كه بتوان در عين وابستگى به دنيا، به سوى كمال سير كرد زيرا «دنيا» و «آخرت» مقابل همند و تعلق نفسانى به عالم و مظاهر حق با تعلق به آخرت جمع نمى‏شود. انسان به ميزانى كه به دنيا نزديك مى‏شود، از آخرت دور مى‏گردد و بالعكس كه پيشواى پارسايان على (ع) مى‏فرمايد:
«إنّ الدّنيا و الآخرة عدوّان متفاوتان و سبيلان مختلفان؛ فمن أحبّ الدّنيا و تولّاها أبغض الآخرة و عاداها، و هما بمنزلة المشرق و المغرب و ماش بينهما، كلّما قرب‏ من واحد بعد من الآخر، و هما بعد ضرّتان. حكمت 103»
دنيا و آخرت دو دشمن رو در رو و دو راه مخالف همند؛ كسى كه دنيا را دوست دارد و مهر آن را در دل بكارد، آخرت را نپسندد و دشمن انگارد، و اين دو همچون مشرق و مغربند و انسان چون كسى كه ميان اين دو رود، هر زمان به يكى نزديك شود، از ديگرى دور گردد و اين دو چون دو خواهرند در نكاح يك شوى [كه اين نكاح ناشدنى است‏].
«دنيا» در اين وجه، به هيچ روى با آخرت جمع شدنى نيست و جز با ترك آن كمالى به دست نمى‏آيد. بنابراين آن‏چه مذموم و مطرود است، دنيا به مفهومى است كه گذشت، نه نفس عالم و جهان هستى.
البته دنيا به مفهوم زندگى اين جهانى، زندگى زمينى و حيات كنونى نيز آمده است؛ «همچنين آن بخش از كائنات كه نزديك به ما است دنيا ناميده شده است: وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ. و هر آينه آسمان دنيا (نزديك‏تر به زمين) را به چراغ‏هايى (ستارگان) بياراستيم. ملك/ 5.»
و بالطبع اين زندگى مقدّمه آخرت و كشتزار آن است و بايد با آن نسبتى اخروى برقرار كرد و آن را به درستى پيمود تا هم زندگى اين جهانى و هم زندگى آن جهانى نيكو گردد.
هست دنيا بر مثال كشتزار هم شب و هم روز بايد كشت و كار
خداى متعال، در قرآن كريم، اين وجه را به زيبايى تمام بيان كرده است:
رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً. «بقره/ 201.»پروردگارا ما را در اين جهان نيكويى ده و در آن جهان نيز نيكويى بخش.
وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى‏ وَ أَضَلُّ سَبِيلًا. «اسراء/ 72»و هر كه در اين جهان كور [دل‏] است، در آن جهان نيز كور و گمراه‏تر باشد.
درك صحيح دنيا اين است كه انسان با عالم رابطه‏اى دنيوى برقرار نسازد، بلكه با همه امور هستى رابطه‏اى اخروى برقرار سازد؛ و زندگى اين جهانى را اصيل نداند و آن را آلى تلقّى كند و نه غايى.
بدين ترتيب مى‏توان دنيا را درست ديد و به درستى با آن رفتار كرد. امير مؤمنان (ع) تلقّى درست و نحوه برخورد صحيح با زندگى اين جهانى را چنين تبيين مى‏كند:
«و إنّما الدّنيا منتهى بصر الأعمى، لا يبصر ممّا وراءها شيئا، و البصير ينفذها بصره و يعلم أنّ الدّار وراءها. فالبصير منها شاخص، و الأعمى إليها شاخص. و البصير منها متزوّد، و الأعمى لها متزوّد.» « نهج البلاغه، خطبه 133.»
همانا، دنيا نهايت ديدگاه كسى است كه ديده‏اش كور است و آن‏چه را ماوراى دنياست نمى‏بيند، و آن كه بيناست نگاهش از دنيا بگذرد و از پس آن خانه آخرت را نگرد. پس بينا از دنيا رخت بردارد، و نابينا رخت خويش در آن گذارد. بينا از دنيا توشه گيرد، و نابينا براى دنيا توشه فراهم آرد.
بنابراين اگر زندگى اين جهانى وسيله آخرت و كشتزار آن تلقّى گردد، وسيله‏اى نيكو براى رشد و كمال است و در غير اين صورت وسيله پستى و كشتزار خسران خواهد بود. سيّد الساجدين (ع)در سخنى كوتاه اين حقيقت را به زيباترين شكل توصيف كرده و فرموده است:
«الدّنيا دنياوان: دنيا بلاغ و دنيا ملعونة.» الكافى، ج 2، ص 316؛دنيا دو دنياست: دنياى رساننده و دنياى نفرين شده.
اگر با عالم رابطه‏اى دنيايى (پست) برقرار شود، همه چيز رنگ دنيايى مى‏گيرد و زندگى اين جهانى و آن جهانى نفرين شده مى‏گردد و اگر با عالم رابطه‏اى اخروى (متعالى) برقرار شود، همه چيز رنگ اخروى مى‏گيرد و زندگى اين جهانى رساننده به آخرتى نيكو مى‏گردد. به همين سبب است كه هيچ چيز نزد خداوند ملعون‏تر و مبغوض‏تر از دنياى مذموم و هيچ چيز محبوب‏تر از ترك دنياى مذموم و پشت كردن به آن نيست، همان‏طور كه رسول خدا (ص) در مواعظ خود به ابوذر غفارى فرمود:
«يا أباذرّ، الدّنيا ملعونة ملعون ما فيها إلّا من ابتغى به وجه اللّه، و ما من شي‏ء أبغض إلى اللّه تعالى من الدّنيا، خلقها ثمّ عرضها فلم ينظر إليها و لا ينظر إليها حتّى تقوم السّاعة، و ما من شي‏ء أحبّ إلى اللّه تعالى من الإيمان به و ترك ما أمر بتركه.» «بحار الانوار، ج 77، ص 80.»
اى ابوذر، دنيا و آن‏چه در آن است نفرين شده است مگر آن كه به وسيله آن وجه اللّه را جويند، و هيچ چيز نزد خدا از دنيا مبغوض‏تر نيست. آن را آفريد، آن‏گاه ارائه كرد و بدان نظر نكرد و نخواهد كرد تا برپايى قيامت، و هيچ چيز نزد خدا از ايمان به او و ترك آن‏چه فرمان به ترك آن داده است، محبوب‏تر نيست.
پس آن‏چه بايد ترك شود، تعلّق پست و نفسانى به عالم است و نه زندگى اين جهانى و كار و تلاش و مبارزه، آن‏گونه كه برخى به اشتباه پنداشته‏اند. هيچ چيز نزد خدا چون دنياى مذموم و تعلّقات نفسانى به عالم، مبغوض نيست و ترك آن واجب است و جز با ترك آن راه هدايت گشوده نمى‏شود، امّا ارتباط درست با مظاهر حق و زندگى اين جهانى است كه راه تعالى را مى‏گشايد و جز بدين وسيله نمى‏توان به كمالى دست يافت.
از رسول خدا (ص) روايت شده است كه فرمود:
«لا تسبّوا الدّنيا فنعمت مطيّة المؤمن، فعليها يبلغ الخير و بها ينجو من الشّرّ، إنّه إذا قال العبد: لعن اللّه الدّنيا قالت الدّنيا: لعن اللّه أعصانا لربّه.» «بحار الانوار، ج 77، ص 178»
دنيا را دشنام ندهيد كه خوب مركبى است و مؤمن به وسيله آن به خير دست مى‏يابد و از بدى رها مى‏گردد و به درستى كه وقتى بنده گويد: خدا دنيا را لعنت كند، دنيا گويد: خدا آن را كه به وسيله ما پروردگارش را نافرمانى كرده است لعنت كند.
اين سخن به آنان است كه در مقام مذمّت دنيا (زندگى اين جهانى) و نه تعلّق پست و نفسانى به عالم (دنيا) برمى‏آيند. عالم نشانه خداوند است و جاى نكوهش ندارد. اين انسان است كه به سبب تعلّق آلوده خود به عالم، اسباب تباهى خويش را فراهم مى‏كند؛ اوست كه فساد برپا مى‏كند، نه زمانه؛ و چه جاى شكايت از زمانه و دشنام دادن به روزگار؟ شريف رضى همين حقيقت را به نظم آورده و سروده است: « أعلام الدين، ص 335»
يقولون الزّمان به فساد --------- فهم فسدوا و ما فسد الزّمان
مردمان گويند كه اين زمانه است كه سبب تباهى مى‏شود حال آن كه آنان خود تباهى كرده‏اند و زمانه تباهى نكرده است.
امير مؤمنان (ع) شنيد كه مردى «دنيا» را نكوهش مى‏كند، او را سخت نكوهش كرد و به او فرمود:
«أيّها الذّامّ للدّنيا المغترّ بغرورها، المخدوع بأباطيلها! أتغترّ بالدّنيا ثمّ تذمّها؟ أنت المتجرّم عليها أم هي المتجرّمة عليك؟ متى استهوتك أم متى غرّتك؟ أبمصارع‏ آبائك من البلى؟ أم بمضاجع أمّهاتك تحت الثّرى؟» « حكمت 131»
اى نكوهش كننده دنيا، فريفته به نيرنگ آن، دلباخته باطل‏هاى آن! فريفته دنيايى و سرزنشش مى‏نمايى؟ تو از گناه دنيا شكايت دارى يا دنيا بر تو دعوى دارد كه گنهكارى؟ كى دنيا سرگشته‏ات ساخته و چه موقع تو را فريفته است؟ آيا به محل سقوط پدرانت در دامن فنا، يا به‏ خوابگاه مادرانت در زير خاك تو را فريب داده است؟
«إنّ الدّنيا دار صدق لمن صدقها، و دار عافية لمن فهم عنها، و دار غنى لمن تزوّد منها، و دار موعظة لمن اتّعظ بها. مسجد أحبّاء اللّه، و مصلّى ملائكة اللّه، و مهبط وحي اللّه و متجر أولياء اللّه. اكتسبوا فيها الرّحمة، و ربحوا فيها الجنّة.» «حكمت 131»
به درستى كه دنيا جايگاه راستى است براى كسى كه با آن به راستى رفتار كند، و خانه تندرستى است براى كسى كه از آن چيزى بفهمد، و سراى بى‏نيازى است براى كسى كه از آن توشه برگيرد، و محل پند است براى آن كه از آن پند گيرد. مسجد دوستان خداست، و نمازگاه فرشتگان پروردگار، و محل نزول وحى خدا و تجارتخانه دوستان او. آنان در اين‏جا رحمت خدا را به دست آورند و در آن‏جا بهشت را سود برند.
بنابراين «دنيا» دو دنياست؛ اگر انسان با عالم از سرراستى و درستى رفتار كند، از اين مرتبه توشه برگيرد و رحمت خدا را به دست آورد و استعدادهاى كمالى خود را شكوفا سازد و بهشت و رضوان الهى را سود برد، اين همان دنياى ممدوح است؛ و اگر با عالم از سر ناراستى و تباهگرى رفتار كند، جز خسران چيزى برنگيرد و اين همان دنياى مذموم است. امام خمينى در تبيين اين‏ دو دنيا مى‏نويسد:
«جناب محقّق خبير و محدّث بى‏نظير مولانا مجلسى- عليه الرحمة- مى‏فرمايد: بدان، آن‏چه از مجموع آيات و اخبار ظاهر مى‏شود، به حسب فهم ما، اين است كه دنياى مذمومه مركّب است از يك امورى كه انسان را بازدارد از طاعت خدا و دوستى او و تحصيل آخرت. پس دنيا و آخرت با هم متقابلند. هر چه باعث رضاى خداى سبحان و قرب او شود، از آخرت است، اگرچه به حسب ظاهر از دنيا باشد؛ مثل تجارات و زراعات و صناعاتى كه مقصود از آن‏ها معيشت عيال باشد براى اطاعت امر خدا، و صرف كردن آن‏ها در مصارف خيريّه، و اعانت كردن به محتاجان، و صدقات و بازايستادن سؤال از مردم، و غير آن؛ و اين‏ها همه از آخرت است، گرچه مردم آن را از دنيا دانند. و رياضات مبتدعه و اعمال ريائيّه، گرچه باتزهّد و انواع مشقّت باشد، از دنياست، زيرا كه باعث دورى از خدا شود و قرب به سوى او نياورد؛ مثل اعمال كفّار و مخالفان‏.»

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
2 + 13 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .