درياي عرفان، زندگي نامه و احوال آيت الله سيد علي قاضي، هادي هاشميان

دريـاى عـرفـان (زنـدگـى نـامـه و شـرح احوال آيت الله سيد على قاضى (

هادى هاشميان
پيشگفتار ناشر
رسول گرامى اسلام حضرت محمد عليه السلام :(1)
قـالت الحـواريـون لعـيـسـى يـا روح الله مـن نـجـالس قال من يذكركم الله رؤ يته و يزيد فى علمكم منطقه و يرغبكم فى الاخرة عمله .
حواريون از عيسى پرسيدند: يا روح الله ! با چه كسى همنشين شويم ؟ فرمود: با كسى كـه ديـدار او خـدا را بـه ياد شما آورد و گفتارش به علم شما بيفزايد و كردارش شما را به آخرت ترغيب كند.
به يقين جستار در حيات پربار عالمان و كوشش در راه بهره گيرى از سيره علمى و عملى رهـروان كـوى حـق و راسـتـى از بـزرگ تـرين عبادت ها و ارزشمندترين تلاش هاست . اين حـقـيـقـت شـامـل گـذشـتـگـان و كـسـانـى كـه پـس از سـال هـا مـجـاهـدت بـه ديـدار دوسـت نـائل شـده و بـه شـرف مـلاقات پروردگار دست يافته اند و شراب ارجعى الى ربك از دسـت ذات ذوالجـلال نـوشـيـده و در بـهـشت او منزل گزيده اند نيز مى شود. بيان گفتار و رفتار آنان و تفكر در آنچه پيرامون زندگى ايشان به ما رسيده است ، خفتگان را بيدار و خـسـتگان را پرنشاط و اميدوار، گمشدگان وادى حيرت را به شاهراه سعادت رهنمون و كام تشنگان معرفت را از درياى عرفان سيراب مى سازد. به ويژه در روزگارى كه نـسـل جـوان مـا در اعـمـاق فـطـرت خـويـش در جستجوى الگوى عملى است تا راه از چاه باز شـنـاسد، معرفى اين اختران تابناك آسمان هدايت و معنويت مى تواند بهترين هديه به آن پاكان باشد.
موسسه فرهنگى طه كه هدف خود را كنكاش در مقوله هايى فرهنگى و دينى قرار داده است ، مفتخر است با انتشار زندگى نامه فقيه ، حكيم و عارف بزرگ و استاد استادان عرفان و اخـلاق در روزگار ما، يعنى مرحوم آية الله العظمى سيد على قاضى طباطبايى اعلى الله مقامه الشريف ، قدمى در راه شناساندن ذخاير فرهنگى شيعه برداشته است .
امـيـد اسـت تـلاش مـؤ لف مـحـتـرم ، جـنـاب آقـاى دكـتـر هـادى هـاشـمـيـان زيـد عـزه مـقـبـول درگـاه حـضـرت حق قرار گيرد و مورد استفاده پويندگان درياى عرفان واقـع گـردد. مـوسـسـه فـرهنگى طه به سهم خويش از زحمات مؤ لف محترم قدردانى مى كـند. همچنين بايد قدردان زحمات حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيد محمد صفوى بود كه با حـسـن سـليـقـه خـويـش در آمـاده سـازى ، تـهـذيـب و ويرايش اثر تلاش مؤ ثرى داشتند. از سـازمـان صـدا و سـيـمـاى مـركـز تـبـريـز و مـركـز پـژوهش هاى اسلامى صدا و سيما به دليل همكارى و همدلى با مؤ لف و ناشر در تهيه و آماده سازى اثر سپاسگزاريم .
مؤ سسه فرهنگى طه
مقدمه
پـژوهـش در زنـدگـى عـالمـان فـرزانـه ، كـه بـه جـز عـلم و دانـش از كـمـالات مـعـنـوى و فضائل اخلاقى نيز برخوردار بوده اند، براى ما بسيار ضرورى است ؛ بويژه اگر اين امر با توجه به انگيزه بازشناسى نكات دقيق اخلاقى و نيز دست يابى به نقش ارزنده آنـهـا در كـسـب كمالات علمى و معنوى صورت پذيرد، چه در پى اين نگرش ، در مى يابيم كـه رمـز مـوفـقيت اين عالمان ربانى در رسيدن بدان مرتبه از كمالات و نيز در به انجام رسـانـيـدن رسـالت الهـى و مـسؤ وليتهاى فردى و اجتماعى ، بيشتر در اين بوده است كه هـمـگـام بـا كـاوشـهاى علمى ، به مسائل عاليه اخلاقى نيز توجه داشته و در راه تخلق و طهارت نفس ‍ مجاهدت مى نموده اند.
اين ضرورت هنگامى بهتر آشكار مى گردد كه با اندك تاملى خود را رهرو راهى مى بينيم كـه بـزرگـان پـيـمـوده اند و اين انديشه ما را بر آن مى دارد كه همان گونه كه در پى گـسـتـرش و تـكـامـل انـديـشـه هاى استوار علمى آنان تلاش ‍ مى كنيم ، در زنده نگه داشتن كمالات و فضايل اخلاقى آنان نيز كوشا باشيم . اين كار علاوه بر پى بردن به شيوه زنـدگـى عـالمانى كه از افتخارات حوزه به شمار مى آيند، از ارزشى بالاتر و والاتر نـيـز بـرخـوردار است و آن نقشى است كه الگوها در تربيت و ساختن انسان دارند؛ چه اين كه به حق عالمان راستين اسلام هر يك الگو و نمونه اى هستند كه مى توان نظام اخلاقى اسـلام را در صـحـنـه زنـدگـى آنـان مـجـسم ديد. آرى ، اساس زندگى آن فرزانگان ، با تـاسـى بـه انـبـيـاى الهـى (صـلى الله عـليه و آله ) و ائمه معصومين عليه السلام ، بر ارزشهاى اخلاقى بنا نهاده شده است .
شـخـصـيـتهاى بزرگ تاريخ داراى ابعاد وجودى گوناگونى هستند كه با توجه به آن ابعاد وجودى ، شناخت آنها امكان پذير نيست و تنها افراد خبره و صاحب نظر مى توانند تا حـدودى در شـنـاخت اين شخصيتها كمك كنند. درباره زندگى و ابعاد مختلف شخصيت درخشان جـمـال السـالكـين و عارف بى بديل ، مرحوم آيت الله العظمى سيد على قاضى طباطبايى تـبريزى (ره ) تاكنون مطالب جامعى در شان شخصيت وجودى معظم له به رشته تحرير درنيامده است و تنها جسته و گريخته كلماتى در ضمن سخنان عرفانى نوشته شده است ، امـا حـقيقت اين است كه اين نوشته ها و گفتارها، تنها شعاعى از انوار اين خورشيد فروزان عـلم و فـقـط پـرتـوى از ابـعـاد وجودى اين شخصيت بزرگ و جامع الاطراف را به نمايش گذاشته است و نتوانسته آن چنان كه بايد و شايد، شخصيت ذوابعاد وى را ترسيم كند.
بـراسـتـى تـرسـيـم چـهـره ايـن انـسـان والا و شـنـاساندن منش اين عارف يكتا به تشنگان فـضيلت و خواستاران اسوه و الگوى وارستگى ، به غايت دشوار مى باشد بويژه آنكه به رغم فراوانى نام اين رادمرد عرفان بر سر زبانها، در خصوص افكار و انديشه ها و فرازهاى پربار زندگى اش كمتر سخن گفته شده و تنها نوشته ها بايد حق مطلب را ادا كـنـنـد. انـتـظـار مـى رود مـجـامـع فـرهـنـگـى و دسـت انـدركـاران بـا تشكيل كنگره و تدوين يادنامه اى وزين ، ياد اين انديشمند را بيش از پيش گرامى بدارند و افـكـار و انديشه ها و شيوه هاى سير و سلوك و تهذيب نفس او را به شيفتگان و مشتاقان مـعـرفـى كـنـنـد و حديث رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را در مورد اين سالك حق تحقق بخشند كه فرموده است : اكرموا العلماء فانهم ورثة الانبياء فمن اكرمهم فقد اكرم الله و رسوله (2) دانشمندان را گرامى بداريد؛ زيرا آنان وارث پيامبرانند و هر كه آنان را گرامى بدارد، خدا و رسولش را گرامى داشته است .
نوشتارى كه اينكه از نظر خوانندگان مى گذرد، كوشيده شده است تا ابعاد زندگى اين فـرزانـه بـزرگـوار را بـا نگاهى اجمالى مورد بررسى قرار دهد. يكى از دشوارى هاى بـسـيـار مـهـم بـر سر راه تاءليف اين مجموعه ، كمبود منابع و فقر اطلاعات موثق و مستند بـود و از طـرفى اخلاص و شخصيت متواضعانه آن فرهيخته نيز سبب آن شده تا بسيارى از تـلاشـهـاى فـكـر و ريـاضتهاى عرفانى ايشان از نظرها دور مانده و نوشته نشود. از سوى ديگر، حجاب معاصرت نيز اجازه نداده كه پرتوهاى اين خورشيد انديشه آن گونه كه بايسته است تجلى كند.
خداى را سپاس مى گويم كه اين جانب را مشمول الطاف خويش قرار داد تا بتوانم نوشتار حـاضـر را بـا وجود موانع و مشكلات عديده تدوين نمايم . قهرا اگر نقصى در ترسيم و خـطـوط شـخـصـيـت آن عـالم فـرهـيـخـتـه مـشـاهـده شـود، حـمـل بر كوتاهى نخواهد شد، آرزومنديم كه اين مجموعه گامى در طريق آشنا شدن و آشنا ساختن نسل معاصر با مفاخر گذشته باشد.
در پـايـان جـا دارد از الطـاف و ارشـادهاى فرزند بزرگوار مرحوم آيت الله سيد على آقا قـاضـى ، جـنـاب فـخـرالفـضـلاء العـظـام ، سـلالة الاطياب ، آقاى سيد محمد حسن قاضى طـبـاطـبـايـى كـه خـود از فـرهيختگان علم و عمل حوزه مقدس نجف اشرف مى باشند و به حق راهـنـمـايـى هـاى ايـشـان پايه و اساس ‍ اين مجموعه است و همچنين از حضرت حجت الاسلام و المسلمين سيد محمد قاضى طباطبايى كه امروز رداى روحانيت خاندان قاضى در قامت استوار او رقـم خـورده و حـقـا بـرازنـده اين مقام روحانى هستند، سپاسگزارى كنيم . همچنين بايد از جـنـاب آقـاى عـلى لاريـجـانـى ، ريـيـس مـحـترم سازمان صدا و سيما كه ايده اين پژوهش را پيشنهاد كردند و از جناب آقاى عليزاده پروين ، مدير سابق تحقيقات صدا و سيماى مركز تـبـريـز و برادران بزرگوار موسسه فرهنگى طه كه با فداكارى بى حد و حصر خود در تـنـظـيـم ايـن تـحـقـيـق مـا را يـارى و مـشـمـول عـنـايـات خـود قـرار داده انـد، كمال تشكر را بنماييم .
مـن در ايـن دفتر شمه اى از زندگى پيشوايى را آوردم كه زيست نامه او به صد دفتر هم كامل نخواهد شد. آنچه رقم زده ام درخور پيمانه و امكانات من است ، نه در شاءن او.
هادى هاشميان
1 - فصل طلوع
سـيـد حـسـيـن در گـوشـه اى بـه انتظار نشسته بود و دعا مى كرد. همسرش درد مى كشيد و آرزويش اين بود كه بار امانتى را كه با خود داشت ، سالم بر زمين بگذارد. سرانجام پس از مـاه هـا انـتـظـار، از صـلب مـردى دانـشـمـنـد و رحـم مـادرى مؤ من و نيكوسرشت ، ستاره اى فـروزان كـه سـلسـله جـليـل القـدر سـادات طباطبايى آن را از نسلى به نسلى به وديعه سـپـرده بود در آسمان عرفان و اخلاق طلوع كرد. نوزاد را كه پاكش كرده بودند، در ميان پـارچه اى سپيد گذاشته ، نزد پدر آوردند. سيد حسين در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت و كودك را على نام نهاد.
فرزندى از خاندان طباطبايى
خـانـدان طـبـاطـبـايى همگى از نوادگان ابراهيم طباطبا مى باشند. ابراهيم طباطبا، فرزند اسـمـاعـيل ديباج و او نيز فرزند ابراهيم غمر و وى فرزند حسن مثنى مى باشد و حسن مثنى نـيـز فـرزنـد بـى واسـطـه امـام حـسـن مـجـتـبـى عـليـه السـلام بـوده اسـت كـه بـه دليـل تـشـابـه اسـمـى بـا پـدر بزرگوارش ، لقب مثنى به خود گرفته است . ابراهيم طـبـاطـبـا از اصـحـاب امـام صـادق عـليـه السـلام بـود و در قيام معروف فخ كه به وسيله گـروهـى از سـادات و عـلويـان عـليـه خـانـدان بـنـى عـبـاس شـكـل گـرفـت ، شـركـت داشـت و خـوشـبـخـتـانـه جـان سـالم بـه در بـرد. وى انـسـانـى فـاضـل و جـليـل القدر بود و در ميان خاندان خويش بر ديگران برترى داشت و پيوسته مـردم را بـه ايـجـاد حـكـومـت مـورد رضـايـت اهـل بيت عصمت و طهارت عليه السلام دعوت مى كرد.(3)
در توجيه لقب طباطبا اقوال مختلفى وجود دارد كه در اينجا به يكى از آنها اشاره مى كنيم . محقق معاصر، مرحوم استاد سيد محمد محيط طباطبايى كه خود از سلسله سادات طباطبا بوده است ، كلمه طباطبا را لفظى نبطى مى داند كه معنى آن سيدالسادات است . وى مى نويسد:
بـه اعـتبار وجود ريشه هاى طوبى و طوبيا و طوب و نظير آنها در لهـجـه هـاى عـبـرى و آرامـى و عربى به معناى خوش و خوب ، اشتقاق و اتخاذ طباطبا از ريـشـه نـبـطـى بـعيد به نظر نمى رسد؛ زيرا صورت ظاهر كلمه ، عربى نيست و براى قـبـول صـورتـهاى ديگر نيز مجوز قوى نداريم ، پس بهتر است كه طباطبا را از طباطباى نبطى به معنى سيدالسادات بدانيم .(4)
يـكـى از مـشـهـورتـريـن نـوادگـان ابـراهـيـم طـبـاطـبـا، سـيـد كـمـال الديـن حـسـن مـى بـاشـد كـه در حـدود قـرن شـشـم و اوايـل قـرن هـفـتـم هـجـرى مـى زيست ، وى فردى وارسته و نيكوكار بود. بسيارى از علماى بـرجـسـتـه جـهان تشيع ، همچون آيت الله العظمى سيد حسين بروجردى ، آيت الله العظمى حاج آقا حسين قمى ، آيت الله شهيد سيد حسن مدرس ، آيت الله سيد على قاضى طباطبايى و آيـت الله عـلامـه طـبـاطـبـايـى (ره ) مـنـسـوب بـه ايـن سـيـد جليل القدر هستند.
سـيـد كـمال الدين حسن همراه بسيارى از نوادگان پيامبر (صلى الله عليه و آله ) در شهر زواره مـى زيـسـت و بـه هـمـيـن دليـل ، ايـن شـهر به مدينه السادات شهرت داشت .(5) ايـن عـالم ربانى در زواره داراى حوزه درسى اى بود كه بسيارى از مشتاقان علوم اسـلامـى را بـه سـوى خـود جـذب مـى كـرد و نـيز ملجا عوام در امور شرعى و فقهى بود و سرانجام در مكتب خانه خويش به سوى معبود پر كشيد و همان جا دفن گرديد.
يـكـى از نوادگان سيد كمال الدين كه جد گروهى از سادات طباطبايى تبريز مى باشد، مـيـر عـبـدالغـفـار طـبـاطـبـايـى اسـت . وى در زمـان فـتـنـه مـغـول و هـجوم آنان به شهر زواره كه موجب خسارتهاى معنوى و مادى بسيار بزرگى شد، هـمانند بسيارى از سادات خاندان طباطبايى ، زواره را ترك كرد و در تبريز مسكن گزيد، عـارف بـى بـديـل ، آيـت الله سـيـد عـلى قـاضـى طـبـاطـبـايى يكى از نوادگان اين ذريه رسول خدا(صلى الله عليه و آله ) به شمار مى رود.
از ديـگـر اجـداد آيـت الله العظمى قاضى طباطبايى ، مرحوم حاج ميرزا يوسف تبريزى مى باشد كه از مجتهدان و نام آوران عصر خويش بود و مرجع قضايى و شرعى به شمار مى رفت . از آنجا كه نامبرده فردى مستجاب الدعوه بود، خاندان ايشان از ديرباز مورد توجه عـامـه مـردم بـوده انـد. لازم بـه ذكـر است كه مرحوم آيت الله حاج ميرزا يوسف تبريزى از اجداد آيت الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى نيز محسوب مى شوند و گفته شده اسـت كـه ايـشـان تـصـويـرى از حـاج مـيـرزا يـوسـف تـبـريـزى را در منزل داشته است .(6)
همچنين جد سوم آيت الله قاضى ، مرحوم ميرزا محمد تقى قاضى طباطبايى مى باشد كه از دانـشـوران بـنـام جهان تشيع به شمار مى رود. ايشان جد سوم مرحوم علامه طباطبايى نيز بـوده انـد، بـنـابـرايـن ، ايـن دو بـزرگـوار در نـسـب بـا يـكـديـگر اشتراك دارند. علامه طـبـاطـبـايـى در كـتـاب خـطـى انساب آل عبدالوهاب درباره مرحوم آيت الله ميرزا محمد تقى قاضى چنين نگاشته اند:
مـقـام شـامـخ عـملى و علمى و اعتبار دولتى و ملى حضرت ايشان ماوراى حد و وصف است . در اوايـل عـمـر بـه عـتـبـات مـقـدسـه انـتـقـال و خـدمـت اسـتـاد كـل ، آيـت الله وحـيد بهبهانى و مرحوم شيخ محمد مهدى فتونى و آيت الله بحرالعلوم تلمذ داشته و به خط آن مرحوم اجازه اى به تاريخ 1173 ق ، گرفته و به طورى كه معلوم مـى شـود، در مـنـقـول و مـعـقـول جامع بوده است . در حوالى 1175 به شهر تبريز مراجعت فـرمـوده ، مـصـدريـت تـام و مـقـبـوليـت عـامـى پـيدا مى كند و از ناحيه كريم خان زند منصب قـضـاوت داشـتـه اسـت . در زمان خودش اسناد شرعيه منحصر بوده به مهر شريف ايشان و مرحوم ميرزا عطاءالله شيخ الاسلام ... معلوم مى شود كه وجاهت و مقبوليت و موثوقيت و حسن سـيـرت و سـريرت مرحوم قاضى چنانچه در اول ترجمه شان ذكر يافت ، فوق حد وصف بود... وفاتشان مقارن 1220 هجرى اتفاق افتاد.
بـديـن سـان ، خـانـدان طباطبايى همواره خاندان علم و حكمت و فقاهت و اخلاق بوده است . آيت الله سيد حسين طباطبايى ، پدر مرحوم قاضى طباطبايى نيز فقيهى ژرف انديش بود. وى در تـبـريـز مـتـولد شـد و در قم از محضر بزرگانى چون آيت الله سيد محمد حجت استفاده شـايـان نـمـود و از شـاگردان مبرز ايشان به شمار آمد(7) و پس از مهاجرت به عراق نيز از شاگردان برجسته آيت الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى بود و از ايشان اجازه اجتهاد و روايت داشت .(8) گويند زمانى كه آيت الله سيد حسين قاضى قصد داشت سامرا را ترك كند و به سوى تبريز، زادگاه خويش ‍ حركت نمايد، استادش ميرزاى شيرازى به وى فـرمـود: در شـبـانـه روز يـك سـاعـت را بـراى خـودت بـگـذار! يـك سـال بـعـد، چـنـد نـفر از تجار تبريز به سامرا مشرف مى شوند و با آيت الله العظمى مـيـرزا مـحـمـد حـسـن شـيـرازى مـلاقـات مـى كـنـنـد و چـون مـيـرزا از آنـان احـوال شـاگـرد مـبرز خويش را جويا مى شود، چنين پاسخ مى دهند: يك ساعتى كه شما نـصـيـحـت فـرمـوده ايـد، تمام اوقات ايشان را گرفته و در شب و روز با خداى خود مراوده دارند.(9)
ايـن انـسان فرهيخته به راستى اهل تهذيب نفس و در سازندگى و تربيت استعدادها بسيار كوشا بود. آيت الله حسين قاضى همان طور كه به امور جامعه مى پرداخت ، در امر تربيت فـرزنـدان نـيـز بـسـيـار اهـتـمـام مـى نـمـود و بـا بـهـره گـيـرى از شـيـوه هـاى تـربيتى اهـل بـيت (عليهم السلام )، فرزندانى پاك نهاد و صالح به جامعه بشريت هديه كرد كه هـر يـك مـنشا خير و بركت فراوان بودند. از جمله ، بزرگترين فرزند ايشان ، مرحوم آقا سيد احمد قاضى طباطبايى داراى شخصيتى جامع بود و افزون بر احاطه بر علوم نقلى ، منبر وعظ و ارشاد را فراموش نمى كرد و شنوندگان را از درياى علوم اسلامى سيراب مى نمود.
شيخ محمد رازى نويسنده كتاب گنجينه دانشمندان در معرفى ايشان مى نويسد:
مـرحـوم سـيـدالاعـلام ، حـاج سـيـد احـمـد قـاضـى طـبـاطـبـايـى ، عـابـدى عـالم و زاهـدى كـامـل بـود كـه در تـبـريـز سـكـونـت داشـت و از اجـتـمـاع كـنـاره گـرفـتـه و در گـوشـه مـنـزل خـود به انزوا و تزكيه نفس و تهذيب روح و اخلاق خود پرداخته بود. قصه اى با ايـن نـويـسـنـده دارد كـه مـنـاسـب اسـت آن را بـنـگـارم . در مـاه شـعـبـان 1369 قـمـرى ، در فـصـل تـابـستان بنابر دعوت بعضى اهل علم تبريز مسافرت به آن سامان نموده و به يـكـى از دانـشمندان معروف تبريز وارد و مورد احترام روحانيون و علماى تبريز واقع و از چـنـد مـسـجـد تبريز دعوت براى تبليغ ماه رمضان شدم . دو روز به ماه رمضان مانده ، چند نفر از رفقاى روحانى قم كه به آنجا آمده بودند به ديدنم آمده و گفتند: از حاج سيد احـمـد قـاضـى مـلاقـات كـرده اى ؟گـفتم :ايشان نيامدند به ديدن من و گفتند: آقـاى قـاضـى مـنـزوى اسـت ، جايى نمى رود، پيرمرد است ، خوب است ديدنى از ايشان نـمـايـيـد. گـفـتـم : عـيـبـى نـدارد، مـى رويـم . بـه اتـفـاق آن چـنـد نـفـر بـه مـنزل آن مرحوم رفتيم . مرا معرفى كردند. به من بسيار توجه و محبت فرمود: نزديك ظهر بـرخـاسـتـيـم بـرويم ، به من فرمودند: بالام (يعنى جانم ) شما باشيد! آقايان خـداحـافـظـى كـرده ، رفـتـند، مرحوم قاضى به من خيلى التفات كرده و پس از پذيرايى فـرمـودنـد: بـالام براى چه به تبريز آمدى ؟ گفتم : هواى تهران و قم گرم بود؛ آمدم تبريز هواخورى . فرمود: ديگر بگو گفتم : ماه رمضان منبر هم بـروم . گـفـتـنـد: ايـن را بـگـو! امـا بـالام يـك سـؤ ال دارم . راسـت بـگـو!گـفـتـم ان شـاء الله راست مى گويم !گفتند: بگو بـبـيـنـم هـيـچ در عـمرت به خودت منبر رفته اى كه مى خواهى به مردم منبر بروى ؟ گفتم : نه گفت : بالام پس اول به خودت برو، بعد به ديگرى !گفتم : بـه چـشم ! و با اين جمله كلام ايشان ، هواى منبر رفتن از سر من پريد و نتوانستم ديـگـر در تـبـريـز بـمـانـم . هـمـان روز از تـبـريـز بـه تـهـران آمـده و آن سال را در منزلم مانده و به خودم منبر رفتم .(10)
مـرحـوم آيـت الله العـظـمى سيد على قاضى طباطبايى در تعليقه اى كه بر كتاب شريف ارشاد، تاءليف شيخ مفيد (ره ) نگاشته اند، نسب شريف خويش ‍ را چنين مرقوم فرموده اند:
اقـل الخـليـفـه ، السيد على بن المولى الحاج الميرزا حسين بن الميرزا احمد قاضى بن الميرزا رحـيم القاضى بن الميرزا تقى القاضى بن الميرزا محمد القاضى بن الميرزا محمد على القـاضـى بـن المـيـرزا صـدرالديـن مـحـمـد بـن المـيـرزا يـوسـف نـقيب الاشرف بن الميرزا صـدرالديـن محمد بن مجدالدين بن سيد اسماعيل بن الامير على اكبر بن الامير عبدالوهاب بن الامـيـر عـبـدالغـفـار بـن سـيـد عـمـادالديـن امـيـر حـاج بـن فـخـرالديـن حـسـن بـن كمال الدين محمد بن سيد حسن بن شهاب الدين على بن عمادالدين على بن سيد احمد بن سيد عـمـاد بـن ابـى الحـسـن عـلى بـن ابى الحسن محمد بن ابى عبدالله احمد بن محمد الاصغر و يـعـرف بـابـن الخـزاعـيـة بـن ابـى عـبـدالله احـمـد بـن ابـراهـيـم طـبـاطـبـا بـن اسماعيل الديباج بن ابراهيم الغمر بن الحسن المثنى بن الامام ابى محمد الحسن المجتبى بن الامـام الهمام ، على بن ابى طالب عليه و عليهم السلام و ام ابراهيم بن الحسن فاطمة بنت سيدالشهداء، الحسين بن على عليهم الصلوة والسلام .
آرى ، مـرحـوم آيـت الله سـيـد عـلى قـاضى طباطبايى فرزند رادمردان و ميراث گران مايه بـزرگـانـى بـود كه شرح خدمات و مقامات علمى و عملى آنان هرگز در اين خلاصه نمى گـنـجـد و آن بـزرگـوار، خـود، چـكـيـده فـضـايـل و حـامـل امـانـتـى بـود كـه نسل به نسل منتقل شده و سرانجام دست تقدير به وى سپرده بود.
2 - رشد و شكوفايى علمى
نخستين گام
سـيـد عـلى قـاضـى در حـال طـى كردن دوران كودكى است ، اما زمان به سرعت مى گذرد و هنگام آموختن فرا مى رسد. كودكى را به مكتب خانه مى سپارند تا قرآن بياموزد و نخستين گامهاى كسب دانش را بردارد. تيزهوشى سيد على چنان است كه در اين راه گوى سبقت را از همسالان خود مى ربايد و تعجب همگان را برمى انگيزد. پدر نيز هم زمان با آموزش در مكتب خـانـه ، او را بـا تـكـاليـف الهـى آشـنا مى كند و روح مستعد او را آماده فراگيرى تعاليم اخـلاقـى مـى سـازد و بـدين سان ، اين نونهال بوستان طباطبايى از كودكى مى آموزد كه حـركـت در مـسـيـر كـمـال ، جـز بـا دو بـال دانـش و تقوى ميسر نمى باشد و او نيز با همين سرمايه به سير و بالندگى ادامه مى دهد.
مـرحـوم سيد على قاضى پس از گذراندن مراحل اوليه در مكتب خانه ، به درسهاى حوزوى روى مـى آورد و در حـوزه عـلمـيـه تـبـريـز بـه خـوشـه چـيـنى مى پردازد و در محضر پدر بـزرگـوارش آقـا سـيـد حسين قاضى طباطبايى گامهاى نخست را برمى دارد. پس از آن در مـجـلس درس مـرحـوم مـيـرزا مـوسـى تـبـريـزى ، صـاحـب كـتـاب اوثـق الوسـائل كـه يـكـى از مـعـروف تـريـن حـواشـى كـتـاب رسائل شيخ انصارى (ره ) مى باشد و مرحوم ميرزا محمد على قراجه داغى حاضر مى شود؛ امـا فـراگـيـرى ايـن علوم ، درياى متلاطم روح او را آرام نمى كند و اين جوان مستعد، دوباره بـه پدر روى مى آورد تا عرفان نظرى و عملى را از او فرا گيرد. اين كام تشنه با اين جـرعـه هـاى آب نيز سيراب نمى شود و سرانجام براى مهاجرت به نجف اشرف از محضر پـدر كـسـب اجـازه مـى كـند. پدر نيز خشنود از اينكه نونهالش را در ادامه راه استوارتر از پيش مى بيند، او را به همراه گروهى از اهالى تبريز كه براى زيارت عتبات عاليات و پـرداخـت وجوه شرعى و پرسشهاى دينى راهى عراق بودند روانه مى كند. با اين هجرت ، سيد على قاضى طباطبايى پاى در مسيرى مى نهد كه نقطه عطف بزرگى در زندگانى او محسوب مى شود.
در نجف اشرف
حـوزه عـلمـيـه نـجـف اشـرف كـه در حـدود هـزار سـال قـدمـت دارد، در سال 488 ق . به وسيله شيخ الطائفه ، ابو جعفر، محمد بن حسن طوسى تاسيس ‍ گرديد. وى پـس از مـهـاجرت از بغداد به نجف اشرف ، با تاسيس اين پايگاه علمى در جوار مرقد امـيـر مـؤ منان على بن ابى طالب عليه السلام ، نجف اشرف را به صورت مركزى براى گـسـتـرش و تـعـمـيـق فـرهـنـگ شـيـعـه در آورد و خـود بـه مـدت 13 سـال در ايـن شـهـر بـه تـدريس و تاءليف اشتغال داشت . از آن زمان تا كنون ، حوزه نجف پـذيـراى صـدهـا هـزار دانـش پـژوه بوده و هزاران مجتهد و فقيه به جامعه اسلامى تقديم كـرده اسـت ، فـقهايى همچون محقق اردبيلى ، علامه بحرالعلوم ، شيخ انصارى ، شيخ محمد حـسـن مـعـروف بـه صـاحـب جواهر و آخوند خراسانى و بى شمار فقيهانى كه نام بـردن آنـان فـرصـتـى بـسـيار مى طلبد. آرى ، خاك اين شهر، عالم پرور است و هواى آن شامه نواز عارفان و آب آن حيات بخش دل مردگان !
سـيـد عـلى قـاضـى بـه نـجـف آمـد، رو بـه قـبـله عـاشـقـان كـرد و گـرد كـعـبـه آمـال عـارفـان طـواف نـمـود و از مـحـضـر مـقـدس مـولا و مـقـتـدايـش ، وصـى رسـول خـدا (ص )، على مرتضى عليه السلام توفيق طلبيد و همت بلند خواست و راه آغاز كرده را سرعتى افزون بخشيد، اين جوان جوياى علم و حكمت ، چنان كه به او سفارش شده بـود، سـراغ آشـنايان پدر را گرفت و سرانجام حجره اى اختيار كرد، سپس دروس ناتمام سطح را ادامه داد و خود را آماده ورود به درس خارج نمود.
استادان آيت الله قاضى و سلسله مشايخ ايشان در عرفان و اخلاق
بـى گـمان شخصيت ظاهرى و معنوى هر استادى مى تواند در روح لطيف شاگرد تاءثيرى شگرف داشته باشد و بهتر از هر پند و يا كلام حكمت آموزى نونهالان باغ حكمت و دانش را رشـد دهـد و شـكـوفـا سـازد. روح لطـيـف سـيـد عـلى قـاضى طباطبايى نيز از اين جذبه ها بـرخـوردار شـد و بـا يـافـتـن الگـوهـاى عملى در حوزه نجف اشرف ، به سرعت باليد و شناور شد.
در ايـنـجـا نـگـاهى به شخصيت استادان اين عارف فرزانه افكنده ، زندگانى آنان را به شكل گذرا مرور كنيم .
1 - آيت الله شيخ محمد على اونسارى قراجه داغى :
آيت الله محمد قراجه داغى از بزرگان مجتهدان و مروجان شريعت محمدى (صلى الله عليه و آله ) بـه شـمـار مـى رفـت . زادگـاه وى بـخـش اهـر و ارسـبـاران از سـرزمين عالم پرور آذربـايـجـان اسـت . ايـشـان افـزون بـر تـبـحـر در فـقـه و اصول ، در علم تفسير قرآن كريم نيز داراى تاءليفاتى مى باشد.
2 - آيت الله شيخ موسى تبريزى :
آيـت الله شيخ موسى تبريزى نيز يكى از بزرگان برخاسته از خطه آذربايجان بود. وى از شـاگـردان مـرحـوم شيخ انصارى و آيت الله سيد حسين كوه كمرى مى باشد و كتاب اوثـق الوسـائل از مـهـمـتـريـن تـاءليـفـات ايـشـان اسـت كـه آن را در شـرح فـرائد الاصول شيخ انصارى نوشته است . وى در سال 1307 ق . ديده از جهان فرو بست . همان طـور كـه پـيـش از ايـن گـذشـت ، آيـت الله سـيد على قاضى طباطبايى در شهر تبريز از محضر اين دو حكيم فرزانه استفاده مى نمود.
3 - آيت الله محمد كاظم خراسانى :
آيـت الله مـحـمـد كـاظـم خـراسـانـى ، مـعـروف بـه آخـونـد خـراسـانـى ، در سـال 1255 ق . در مـشـهـد ديـده بـه جـهـان گـشـود. پـدرش تاجر ابريشم بود؛ ولى در سـفـرهاى تبليغى مردم را با احكام اسلامى آشنا مى كرد. آخوند خراسانى در 12 سالگى تـحـصـيـل در حـوزه عـلمـيـه مـشـهـد را آغـاز كـرد و ادبـيـات ، مـنـطـق و مـقـدارى از فـقـه و اصول را در آنجا فرا گرفت و مدتى نيز در سبزوار ماند و در درس فلسفه حكيم متاءله ، حـاج مـلا هـادى سـبـزوارى شـركـت كـرد و در تـهـران نـيز از محضر ملا حسين خويى و ميرزا ابوالحسن جلوه استفاده نمود. وى سپس به نجف مهاجرت كرد و سالها در درس شيخ انصارى (ره ) و مـيرزاى شيرازى شركت كرد و پس از مدتى ، محضر درس او پذيراى صدها نفر از دانـش پژوهان گرديد. در درس خارج او تعداد بسيار زيادى مجتهد مسلم شركت مى كردند و گروه فراوانى نيز به مدد نفس رحمانى او به درجه اجتهاد رسيدند. از جمله شاگردان او مى توان به آيات عظام سيد ابوالحسن اصفهانى ، شيخ عبدالكريم حائرى يزدى ، موسس حـوزه عـلمـيـه قـم و نـيـز حـاج آقا حسين بروجردى ، سيد محمود شاهرودى ، ميرزا محمد حسين نـائيـنـى ، مـحـقـق عـراقـى و محقق اصفهانى اشاره كرد. وى با تاءليف كتاب پرارج كفاية الاصـول كـه هـم اكـنـون در هـمه حوزه هاى علميه تدريس مى شود خدمت بزرگى به فقاهت نـمـود و سـرانـجـام در 21 ذى حـجـه سال 1329 ق . زمانى كه تصميم داشت براى تاييد مشروطه به ايران سفر كند، به شكل مرموزى درگذشت .
4 - آيت الله ميرزا حسين تهرانى :
در مورد زندگانى اين عالم بزرگ ، در كتاب زندگانى و شخصيت شيخ انصارى چنين آمده است :
حـاج مـيـرزا حـسـيـن ، فـرزنـد حـاج مـيـرزا خـليـل بـن عـلى بـن خـليـل تـهـرانـى نـجـفـى از بـزرگـان عـلمـا و اكـابـر فـقـهاى زمان خود بود. تولدش در سال 1320 ق . در نجف اشرف اتفاق افتاد و بر پدر صالح و برادر خويش ، مولى على خليل كه علم و زهد و تقوايش زبانزد بود نشو و نما نمود. نامبرده پس از فراغت از مرحله سـطـح حـوزه ، نـزد صـاحـب جـواهـر حـاضـر شـد و پـس از فـوت او بـه سال 1266 از محضر شيخ انصارى استفاده برد و بعد از رحلت شيخ در هيچ حوزه درسى اى حـاضـر نـگرديد؛ بلكه خود مجلس درسى تشكيل داد و شاگردان و علماى نامورى از آن مـجـلس بـرخـاسـتـه انـد... وى در بـيـن الطـلوعـيـن روز جـمـعـه ، دهـم شـوال 1326، هـنـگـامـى كه در مسجد سهله مشغول عبادت پروردگار بود به رحمت ايزدى پيوست .(11)
5 - آيت الله ميرزا فتح الله شريعت اصفهانى :
اسـتـاد فـقـهـا و مـرجـع تـقـليد زمان خويش ، ميرزا فتح الله ، معروف به شيخ الشريعه اصـفـهـانـى نـجـفـى ، در دوازدهم ماه ربيع الاول سال 1266 ق . در اصفهان متولد شد. وى تحصيلات ابتدايى را در همان شهر آغاز كرد و پس ‍ از مدتى اقامت در مشهد مقدس ، دوباره بـه اصـفهان بازگشت و شروع به تدريس نمود. با آنكه تدريس وى در اصفهان اعجاب انـگيز بود، اما حوزه آن شهر نتوانست نيازهاى روحى او را تاءمين كند؛ از اين رو بار سفر بربست و به نجف اشرف نقل مكان نمود و از محضر بزرگانى چون ميرزا حبيب الله رشتى و شـيـخ مـحـمـد حـسـيـن كـاظـمـى كسب فيض كرد. كسانى كه به شرح زندگانى اين مجتهد بـزرگ پـرداخـتـه انـد، هـمـگـى بـر ايـن عـقـيـده انـد كـه وى از جـهـت پـرورش رجال نامى ، كم نظير بوده است . به دنبال رحلت مرحوم آيت الله ميرزا محمد تقى شيرازى ، رهـبـر نـهـضـت اسـتـقـلال عـراق از اسـتـعـمـار انـگـلسـتـان ، رهـبـرى ايـن نـهـضـت بـه وى منتقل گرديد و ايشان با مبارزه اى خستگى ناپذير اين راه را ادامه داد تا آنكه در ماه ربيع الثـانـى سـال 1329 ق . بـه لقـاء پـروردگـارش نايل آمد.(12)
6 - آيت الله شيخ محمد حسن مامقانى :
عالم ربانى و فقيه صمدانى ، اديب ، لغوى و زاهد متقى ، آيت الله شيخ محمد حسن مامقانى روز يـكشنبه ، 23 شعبان سال 1328 ق . برابر با 1202 ق . در مامقان در 5 فرسنگى شهر تبريز و در بيت علم و تقوا ديده به جهان گشود. ايشان پس از ورود به نجف اشرف بـه ادامـه تـحـصـيـلات خـويـش ‍ پـرداخـت و در رشـتـه هـاى فـقـه ، اصول ، رجال ، درايه ، تاريخ ، نسب و تراجم و ادبيات و منطق استاد شد. از جمله استادان و وى مـى تـوان بـه شـيـخ مـرتـضـى انصارى ، شيخ مهدى كاشف الغطاء و سيد حسين كوه كـمـرى اشـاره نـمود. وى شاگردان فراوانى تربيت نمود كه تنى چند از آنان عبارت اند از: آقـا سـيـد ابوالحسن اصفهانى ، سيد محسن امين عاملى ، شيخ عبدالله مامقانى ، محمد جواد بلاغى و شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى .(13)
7 - آيت الله سيد محمد كاظم يزدى :
عـالم مـدقـق و فـقـيـه مـتـبـحـر، مـرحـوم آيـت الله سـيـد مـحـمـد كـاظـم يـزدى در سال 1247 ق . در يكى از روستاهاى يزد به نام كسنويه متولد شد و در زادگاه خـويـش آغـاز بـه تـحصيل كرد. وى سپس به اصفهان رفت و تحصيلات خود را در آن شهر ادامـه داد. آيـت الله يـزدى پس از رسيدن به مرحله اجتهاد، به نجف اشرف هجرت كرد و در حـوزه درس مـرحـوم مـيـرزا مـحـمـد حـسـن شيرازى شركت نمود و پس از درگذشت استادش در سـال 1312 ق . حـلقـه درس مـسـتقلى تشكيل داد. مهمترين تاءليف علمى او كتاب وزين عروة الوثقى مى باشد كه هم اكنون يكى از متون درسى مرحله خارج فقه در حوزه هاى علميه مى بـاشـد و تـمـم مـجتهدان بر آن حاشيه مى زنند. آيت الله سيد محمد كاظم يزدى در 28 رجب سال 1377 ق . در سن نود سالگى در نجف اشرف به رحمت ايزدى پيوست .(14)
8 - آيت الله فاضل شربيانى :
عـلامـه ، آيـت الله شـيـخ مـحـمـد شـربـيـانـى ، فـرزنـد فـضـل عـلى در سـال 1248 ق . در روسـتـاى شربيان ، از توابع شهرستان مهربان به دنـيـا آمـد و پـس از كـسـب مـعـلومـات ابـتـدايـى در زادگـاه خـويـش ، در سال 1372 ق . به نجف اشرف مهاجرت كرد و از محضر بزرگانى همچون شيخ مرتضى انصارى ، سيد حسين كوه كمرى و ديگران بهره مند گرديد.
وى افـزون بـر احـاطـه عـلمـى ، در مـكـارم اخـلاق و صـفـات پسنديده و دلسوزى نسبت به بـيـنـوايـان و اكـرام سادات و علويان نجف و كربلا زبانزد بود و با وجود دسترسى به بـيـت المـال ، در فـقر مى زيست و با قرض فراوان از دنيا رفت . ايشان پس از وفات آيت الله مـيـرزا مـحـمـد حـسـن شـيـرازى ، پـنـاهـگـاه شـيـعـيـان در مسائل دينى و پرداخت وجوهات شرعى شد و سرانجام در بين الطلوعين روز جمعه ، هفدهم ماه مبارك رمضان سال 1322 ق . در سن 77 سالگى دار فانى را وداع كرد.(15)
9 - آيت الله شيخ محمد بهارى :
عـارف سـالك و عـالم عـامـل ، حـاج شـيـخ مـحـمـد بـهـارى ، فـرزنـد حـاج مـيـرزا مـحـمـد، در سـال 1265 ق . در شـهر بهار از نواحى همدان ديده به جهان گشود و پس از رسيدن به دوران رشـد، بـه مـكـتـب رفـت و سپس در حلقه درس ‍ آيت الله حاج ميرزا محمود بروجردى ، پـدر آيـت الله العـظـمـى حـاج آقـا حـسـيـن بـروجـردى حـاضر گرديد. آيت الله بهارى در سـال 1297 ق . در سـن 32 سالگى با اخذ درجه اجتهاد عازم نجف شد و از شاگردان مكتب عـرفـانـى و اخـلاقـى آخـونـد ملا حسينقلى همدانى گرديد. ايشان پيوسته ملازم استاد و از بـرجـسته ترين شاگردان وى بود. به طورى كه مرحوم همدانى در حق اين شاگرد زبده خود فرمود: حاج شيخ محمد بهارى حكيم اصحاب من است .
حـكـيـم عـارف ، آيـت الله سيد احمد كربلايى در مورد رابطه مرحوم بهارى با ملا حسينقلى همدانى فرموده است :
ما پيوسته در خدمت مرحوم آيت الحق ، آخوند ملا حسينقلى همدانى بوديم و آخوند صد در صد براى ما بود؛ ولى همين كه آقاى حاج شيخ محمد بهارى با آخوند روابط آشنايى و ارادت پيدا نمود، دائما در خدمت او تردد داشت و آخوند را از ما دزديد.(16)
به دليل رابطه پانزده ساله اى كه بين اين استاد و شاگرد پديد آمده بود، آخوند پيش از وفـاتـش در سـال 1311 ق . ايشان را وصى خود قرار داد و حاج شيخ محمد بهارى نيز طـريـق تربيتى استاد را ادامه داد و افراد بسيارى از محضر او كسب دستور مى كردند. آيت الله شيخ محمد بهارى از جاذبه اى قوى برخوردار بود، به طورى كه گفته شده است : فى المثل اگر شتربانى ده قدم با او راه مى رفت ، فدايش مى شد.(17)
آيـت الله بـهـارى پـس از آنـكـه در نجف اشرف بيمار مى شود، به سفارش ‍ پزشكان به مـشـهـد و از آنجا به زادگاهش بهار نقل مكان مى نمايد و در آنجا وفات مى كند. اكنون مزار آن عارف فرزانه ، در ميان بيش از 80 شهيد گلگون كفن انقلاب و جنگ تحميلى عراق عليه ايـران قـرار دارد و زيـارتگاه عارف و عامى است .(18) مرحوم آيت الله ميرزا محمد حسين نائينى (ره ) در بيان جلالت قدر اين عارف يگانه مى فرمايد: شهر آنجاست كه شيخ محمد بهارى خفته است .(19) از مرحوم آيت الله بهارى كتابى ارزشمند به نام تذكرة المتقين پيرامون آداب سير و سلوك معنوى به يادگار مانده است كه در بر دارنده نامه هاى آن عالم بزرگ نيز مى باشد.
10 - آيت الله سيد احمد تهرانى كربلايى :
وى در شـهـر رى بـه دنـيـا آمـد و در سال 1332 ق ، در نجف اشرف به جوار حق پيوست ، ايـشان در فقه و اصول از محضر بزرگانى چون آيت الله العظمى ميرزاى شيرازى ، آيت الله مـيـرزا حبيب الله رشتى و علامه بزرگوار، ميرزا حسين خليلى تهرانى استفاده كرد و در ايـن دو رشـته تبحرى تام و كامل يافت ، به طورى كه حكيم مدقق و اصولى مبرز، محقق اصـفـهـانـى در مورد ايشان فرمود: من احدى را مانند آقا سيد احمد حائرى در فقه نديدم !
آيـت الله سـيـد احـمـد كـربـلايـى بـا وجـد رسيدن به عالى ترين مقامات علمى ، به علوم ظاهرى اكتفا نكرد و براى شناخت نفس خويش و رسيدن به اوج عبوديت و بندگى حق تعالى ، لبـاس شـاگـردى پـوشيد و به خدمت آخوند، ملا حسينقلى همدانى شتافت و از مبرزترين شـاگـردان وى بـه شـمار آمد. علامه ، شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره كمالات معنوى اين سـلاله پـاك رسـول خـدا (ص ) مـى نـويـسـد: او يـگـانـه دوران خـود در عـلم و عمل ، ورع و تقوى و خوف از خدا بود.(20) و در مورد حالات معنوى اين عارف در نماز مى فرمايد: به هنگام نماز، بر وجود خود تسلطى نداشته و اشكهاى او همانند ابر بهاران فـرو مـى بـاريـد.(21)و نـيـز مـى فـرمـايـد: او كـثـير البكاء بود... من چندين سال همسايه او بودم و در اين مدت كارهاى شگفتى از او ديدم .(22)
مرحوم آيت الله سيد على قاضى نيز در بيان استاد خويش چنين فرموده است :
شـبـى از شـبـهـا را بـه مـسجد سهله مى گذرانيدم - زادها الله شرفا! - به تنهايى . به نـيـمـه شب يكى درآمد و به مقام ابراهيم عليه السلام مقام كرد و از پى فريضه صبح در سـجده شد تا طلوع خورشيد؛ آنگاه برفت و ديدم انسان العين و عين الانسان ، آقا سيد احمد بـكـاء - قـدس سـره القـدسـى - اسـت و از شـدت گـريـه ، خـاك سـجـده گـاه گـل كرده است و صبح برفت و در حجره نشست و چنان مى خنديد كه صداى او بيرون مسجد مى رسيد.(23)
سـلسـله مشايخ دو شخصيت اخير از استادان آيت الله سيد على قاضى طباطبايى ، يعنى آيت الله سـيـد احـمـد كربلايى و شيخ محمد بهارى (ره ) به شخصى به نام ملاقلى جولا مى رسـد. نـسـب مـلاقلى جولا به درستى بر ما معلوم نيست و همين قدر مى دانيم كه وى يكى از اوليـاى خـدا بـود و بـه تـربـيت بنده صالح خداوند، مرحوم حاج سيد على شوشترى همت گـمـاشـت . اسـتـاد عـلامـه ، آيـت الله حـسـن زاده آمـلى در شـرح حال علامه طباطبايى ضمن اشاره به سلسله مشايخ مرحوم قاضى ، به معرفى اين سلسله از عـلمـاى عـارف و فـقـهـاى مـتـخـلق پـرداخـتـه اسـت كـه عـيـنـا نقل مى كنيم :
مـرحوم حاج سيد على شوشترى عالم مبسوط اليد شوشتر بود. زمانى در مورد ملكى وقفى دعوايى مطرح شد. عده اى مدعى بودند كه اين ملك ، وقف نيست و وقف نامه را در صندوقچه اى نـهـاده ، در مـكـانـى دفـن كـرده بـودند و مدعيان وقف نيز مدركى در دست نداشتند. مرحوم شـوشـتـرى حـيـران بود و دو طرف هر روز نزد او آمده ، تقاضاى حكم مى كردند تا اينكه كـسـى در خانه سيد را مى زند و مى گويد: به آقا بگوييد مردى به نام ملاقلى جولا مى خواهد شما را ببيند. ملاقلى وارد خانه شد و به مرحوم شوشترى گفت : آقا! من آمده ام به شما بگويم كه بايد از اينجا سفر كنى و به نجف بروى و همانجا اقامت كنى و وقف نـامـه اين ملك نيز در فلان مكان دفن شده است و ملك ، وقفى است . مرحوم شوشترى ملاقلى را نـمى شناخت و دستور داد محل را حفر كردند و وقف نامه را بيرون آوردند و پس از آن به نـجف رفت . در آنجا در درس شيخ انصارى حاضر شد و شيخ نيز به درس اخلاق او مى آمد تـا ايـنـكـه مـرحوم آخوند حسينقلى همدانى دنبال حقيقت را گرفت و هادى مى طلبيد. آخوند از هـمـدان خـارج شـد و مـدتـى نـزد عالمى به سر برد؛ ولى نزد او چيزى نيافت . سپس به سـوى نـجـف حركت كرد و در محضر شيخ انصارى و مرحوم شوشترى حاضر شد و از هر دو اسـتـفـاده شـايانى كرد. پس از رحلت شيخ انصارى ، آخوند تصميم گرفت مباحث فقهى و اصولى او را بنويسد؛ ولى مرحوم شوشترى او را نهى كرد و گفت : اين كار تو نيست ، ديـگران مى توانند اين كار را بكنند: شما بايد مستعدين را دريابيد! مرحوم همدانى نـيز شروع به تربيت مستعدين كرد، به طورى كه بعضى را از صبح تا طلوع آفتاب و عـده اى را از طـلوع آفـتـاب تـا مـقـدارى از بـرآمـدن روز تربيت مى كرد و به همين ترتيب بـعـضى را سر شب و بعضى ديگر را در آخر شب به راه سعادت رهنمون مى شد تا اينكه تـوانـسـت سـيصد نفر را تربيت كند كه هر يك از آنها از اولياى خداوند شدند؛ مانند شيخ مـحـمـد بـهـارى ، مرحوم سيد احمد كربلايى ، مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى ، مرحوم شيخ على زاهدى قمى .(24)
بـديـن تـرتـيـب مـعـلوم مـى شـود كـه سـلسـله مـشـايـخ مـرحـوم آيـت الله كـامـل ، سـيد على قاضى طباطبايى (ره ) به فرد گمنامى مى رسد كه با حضور خويش و تـشـويق مرحوم سيد على شوشترى به ترك شوشتر، راه نوينى را پايه گذارى كرد و هم اكنون نامدارانى همچون علامه طباطبايى و شاگردان ايشان ، از ادامه دهندگان همان مسير پـرخـيـر و بـركت به شمار مى روند. مرحوم قاضى نزد آيت الله شيخ محمد بهارى و آيت الله سـيـد احـمـد كـربـلايـى بـه كـسـب مـكـارم اخلاقى و عرفانى پرداخت و اين دو نيز از مبرزترين شاگردان ملا حسينقلى همدانى بودند. در كمالات مرحوم آخوند همدانى حكايتهاى بـس شـگـفـت آورى نـقـل شـده اسـت كه گوياى روح بلند، قدرت بيان و نفوذ معنوى آن مرد بـزرگ مـى بـاشـد. ايـشـان بـا سحر بيان خويش تحولى عميق در جانها پديد مى آورد و حـقـايـق الهـى و مـعـارف راسـتـيـن تـشـيع را بر صفحه جان نقش مى زد. در اين مورد، علامه طـبـاطـبـايـى (ره ) از اسـتـاد خـويـش مـرحـوم آيـت الله قـاضـى چـنـيـن نقل مى فرمايند:
من كه به نجف اشرف تشرف حاصل كردم ، روزى در معبرى آخوندى را ديدم شبيه آدمى كه اخـتـلال حـواس دارد و مـشـاعـر او درسـت كار نمى كند راه مى رود. از يكى پرسيدم : اين آقا اخـتـلال فـكـر و حـواس دارد؟ گفت : نه الان از جلسه درس اخلاق آخوند ملا حسينقلى همدانى به در آمده و هر وقت آخوند صحبت مى فرمايد، در حضار اثر مى گذارد كه بدين صورت از كثرت تاءثير كلام و تصرف روحى آن جناب از محضر او به در مى آيند.(25)

مـرحـوم آيـت الله قـاضـى بـه دليل حضور در جلسات درس اساتيد بارز حوزه علميه نجف اشـرف ، هـمـدرسـهـاى بـسـيـارى داشـتـنـد كـه بـرخـى از آنـان از مـشـعـل داران علم و عمل به حساب مى آيند؛ مانند آيات عظام سيد ابوالحسن اصفهانى ، شيخ آقـا بـزرگ تـهرانى ، سيد جمال الدين گلپايگانى ، ميرزا مهدى حجت حائرى ، شيخ محمد حـسـيـن نائينى غروى ، شيخ هادى تهرانى ، ميرزا محمد تقى شيرازى ، معروف به ميرزاى كـوچـك و رهـبـر نـهضت استقلال طلبانه مسلمانان عراق عليه استعمار انگلستان ، شيخ محمد حسين غروى اصفهانى ، ميرزا عبدالهادى شيرازى ، سيد حسين قمى ، شيخ على اكبر نهاوندى ، شـيخ احمد آل كاشف الغطاء، شيخ ابوالقاسم ممقانى ، شيخ ابوالمهدى كلباسى و سيد مرتضى كشميرى .
مظهر جامعيت
كـوشـش هـاى خـسـتـگـى نـاپـذيـر مـرحـوم آيـت الله قـاضـى در راه كـسـب كـمـال و دانـش در سـن 27 سالگى به ثمر نشست و اين جوان كوشا در عنفوان جوانى به درجه اجتهاد رسيد.
مـرحـوم آيـت الله سـيـد مـحـمـد حـسـين همدانى كه خود مدت كوتاهى از محضر مرحوم قاضى طباطبايى كسب فيض نموده است در مورد همت بلند ايشان در كسب علم مى فرمايد:
مـرحـوم حـاج مـيـرزا عـلى آقـا قـاضـى طـبـاطـبـايـى عـلاوه بـر ايـنـكـه بـسـيـار مـرد جـليـل ، نـورانـى و زاهـدى بود، از نظر مقام علمى هم بسيار برجسته بود. يك وقت در ميان صحبت ، ايشان فرمودند: من هفت دوره درس خارج كتاب طهارت را ديدم .(26)
گـر چـه تـا كـنون افراد بسيارى از خانواده هاى روحانى و سرشناس پاى در طريق كسب دانـش نـهـاده انـد، امـا هـمـه آنـان نـتـوانسته اند چنان كه شايسته است به اوج رسند؛ زيرا افـزون بـر فـراهـم بـودن شـرايط محيطى و تربيت خانوادگى ، همت بالا و جديت و اراده قـوى نـيـز لازم اسـت تـا پـويـنـده راه را از خـسـتگى و درماندگى برهاند و عشق و توانش بـخـشد. تلاش وافر، علاقه به درس و بحث و مطالعه ، انس با فرزانگان و دانشمندان ، شـور رسـيـدن به حق ، شجاعت اخلاقى و دهها ويژگى بارز ديگر در وجود مرحوم قاضى جـمـع شـده بود و اينها دست به دست يكديگر داده ، به مدد مراقبتهاى خانوادگى در دوران كـودكـى و نـوجـوانـى ، از او عالمى مجتهد، مجتهدى جامع الشرايط، حكيمى عارف ، عارفى عـامـل ، اديـبـى بـاذوق ، مـحـدثـى مـوثـق و در نـهـايـت مـربـى و اسـتـادى جـامـع و كامل ساختند كه نمونه اى كم نظير در حوزه هاى علميه به شمار مى رود.
عـلامه بزرگوار، آيت الله سيد محمد حسين طباطبايى ، شاگرد آيت الله قاضى طباطبايى در بيان مقام علمى و عملى استاد خويش مى فرمايد:
مـن در نـجـف اشـرف پـس از اتـمـام تـحـصـيـلاتـم در مـسـائل عـقـلى و بـررسـى كـامل حكمت متعاليه ، فكر كردم كه اگر مرحوم ملاصدرا حضور داشتند، بيش از اينكه من استفاده كردم افاده نخواهند كرد؛ تا اينكه با شخص بزرگوارى مـانـنـد مرحوم ميرزا على آقاى قاضى ، استاد اخلاق آشنا شدم . پس از مدتى كه با ايشان مانوس شدم ، فهميدم كه حتى يك كلمه از معقول و حقايق حكمت متعاليه نفهميده ام .(27)
آيـت الله قـاضـى طباطبايى ، از ميان عرفا و اصلان كوى حقيقت ، محى الدين بن عربى را بـسـيـار مى ستودند و او را در معرفت نفس و شهود باطنى فردى بى نظير مى دانستند. از آنـجـا كـه ايـشان احاطه اى كامل به مبانى اين مرد بزرگ داشتند، معتقد بودند كه شواهد و دلايل فراوانى در كتاب فتوحات مكيه ابن عربى وجود دارد كه تشيع وى را ثابت مى كند؛ زيـرا سـخـنـان وى در ايـن كتاب ، با مبانى اهل سنت منافات دارد. آيت الله حسن زاده آملى مى نويسند:
تـنى چند از اساتيد بزرگوار ما - رضوان الله تعالى عليهم - كه در نجف از شاگردان نامدار اعجوبه دهر، آيت الله العظمى ، عارف عظيم الشان ، فقيه مجتهد عالى مقام ، شاعر مـفـلق و صـاحب مكاشفات و كرامات ، جناب حاج سيد ميرزا على آقاى قاضى طباطبايى بوده انـد از وى حـكـايـت مـى كردند كه آن جناب مى فرمود: بعد از مقام عصمت و امامت ، در ميان رعيت احدى در معارف عرفانى و حقايق نفسانى در حد محى الدين عربى نيست و كسى به او نـمـى رسـد. و نـيـز مـى فرمود كه ملاصدرا هر چه دارد، از محى الدين دارد و در كنار سفره او نشسته است .(28)
مـرحـوم آيـت الله قـاضـى در هنر شعر نيز از جايگاه والايى برخوردار بود. ايشان براى بـيـان انـديشه هاى والاى عرفانى خود، به قالب شعر پناه مى برد و در اين مورد و نيز در شان اهل بيت عصمت و طهارت (ره ) اشعار نغز و شيوايى از ايشان به يادگار مانده كه در پاره اى موارد، تخلص مسكين را براى خود برگزيده است . آيت الله حاج شيخ عبدالله مـامـقـانـى ، فـقيه بزرگ و يكى از ادباى هم عصر آيت الله قاضى به ايشان مى گويد: مـن آنـقـدر در لغت و شعر عرب تسلط دارم كه اگر شخصى غير عرب ، شعر عربى اى بسرايد، من مى فهمم كه سراينده ، عجم است ، گر چه آن شعر در اعلا درجه از فصاحت و بـلاغـت بـاشـد. در ايـن هـنـگام ، مرحوم قاضى قصيده اى از يكى از شاعران عرب مى خـوانـد و در بـيـن آن ، بـالبـداهـه ابـيـاتـى از خود مى افزايد و سپس از ايشان مى خواهد ابـيـاتى را كه سراينده آن عجم است نشان دهد و آيت الله مامقانى از انجام اين كار ناتوان مى ماند.(29)
آيـت الله سـيد على قاضى طباطبايى مفسر ماهرى بودند و بر اساس آنچه مرحوم آيت الله شـيخ آقا بزرگ تهرانى نوشته است ، از ابتداى قرآن تا آيه 91 سوره انعام را تفسير و تاءليف نموده اند.(30)
مـفـسـر شـهـيـر، علامه بزرگوار آيت الله سيد محمد حسين طباطبايى كه با نگارش تفسير وزيـن المـيزان فى تفسير القرآن تحولى بس شگرف در علم تفسير قرآن مجيد به وجود آورده اند، خود را مديون استاد خويش مى دانند و مى فرمايند:
ايـن سبك تفسير آيه به آيه را مرحوم قاضى به ما تعليم دادند و ما در تفسير از مسير و مـمـشـاى ايـشـان پـيـروى مـى كـنـيم و در فهم معانى روايات وارده از ائمه معصومين (عليهم السـلام ) ذهـن بـسـيار باز و روشنى داشتند و ما طريقه فهم احاديث را كه فقه الحديث گويند، از ايشان آموخته ايم .(31)
در ايـن مـورد، از ديـگـر پيرو مسلك عرفانى مرحوم قاضى و شاگرد مورد علاقه ايشان ، مرحوم سيد هاشم حداد نيز چنين نقل شده است :
مـرحـوم آقـا يك عالمى بود كه از جهت فقاهت بى نظير بود؛ از جهت فهم روايت و حديث بى نـظـيـر بـود؛ از جـهـت تـفـسـيـر و عـلوم قـرآن بى نظير بود؛ از جهت ادبيات عرب و لغت و فـصـاحـت بـى نـظـير بود؛ حتى از جهت تجويد و قرائت قرآن و در مجالس فاتحه اى كه احـيـانا حضور پيدا مى نمود، كمتر قارى قرآن بود كه جرات خواندن در حضور وى داشته باشد؛ چرا كه اشكالهاى تجويدى و نحوه قرائتشان را مى گفت .(32)
آيت الله قاضى (ره ) علاوه بر تسلط در علوم رايج حوزوى ، در علوم غريبه مانند علم اعداد و حروف نيز تبحر داشتند و استاد اين علوم به شمار مى رفتند. مرحوم آيت الله سيد محمد حسين حسينى تهرانى در اين مورد چنين مى فرمايد:
در بـاب اسرار حروف ، بسيارى از علماى راستين ، مطالب شگفت آورى بيان فرموده اند و از آن به استخراجات بديعه و اخبار از غيب و اطلاع بر ضماير مى نمايند. مرحوم قاضى در ايـن فـن سرآمد روزگار بوده اند و آقازاده اكبرشان ، مرحوم ميرزا مهدى قاضى - رحمة الله عـليـه - كـه اخـيـرا در بـلده قـم رحـل اقـامـت افـكـنـدنـد و در آنـجـا هم به رحمت ايزدى پيوستند، در اين علم استاد منحصر به فرد بود. ايشان در خط نسخ نيز استاد منحصر بود و كـتـيـبـه هـاى اطـراف كـفـشـدارى حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنين عليه السلام و مدرسه آيت الله بـروجـردى و غـيـرهـمـا به خط ايشان است . پس از تبعيد و اخراج از عراق و توطن در قم ، كـرارا و مـرارا حـقير خدمتشان رسيده ام و مراتب صفا برقرار بود و خودشان از اكتشافات حـروف و اسـرار اعـداد داسـتـانـهـايـى شـنـيدند؛ حتى مى فرمودند: خود من هم در اين فن ابـتكاراتى دارم و از من بالاتر و عالمتر، پدرم مرحوم قاضى بود؛ چرا كه در بعضى از اسـتـخـراجات بسيار مشكل كه فرو مى ماندم و بالاخره با توسلات به اميرالمؤ منين عليه السـلام و ختومات موفق به حل آن مى شدم ، چون به محضر پدرم شرفياب مى شدم و وى را از ايـن اكـتـشـافـات و رمـز حـل آن مـى خـواسـتـم آگـاه بـنـمـايم ، معلوم مى شد كه پدرم قـبـل از مـن بـه ايـن مـشـكـله رسـيـده اسـت و قـبـل از مـن آن را حل كرده است .(33)
3 - آموزگار توحيد
مقدمه
شـنـاخـت مـا از مـرحـوم آيـت الله قـاضـى طباطبايى (ره ) بيشتر از آنجا ناشى مى شود كه ايـشـان مـدرس كـم نظير توحيد علمى و عملى در حوزه علميه نجف اشرف بودند و موفق به تـربـيـت شـاگـردانـى شدند كه هر يك از آنان شخصيت علمى و اخلاقى وزين و الگويى عـيـنـى از مـقامات معنوى به شمار مى روند. در اين بخش در صدد بررسى منش اخلاقى اين اسـوه انسانيت هستيم و پيشاپيش به نقصان درك خود و ناتوانى از ارائه تحقيقى جامع در اين مورد اعتراف مى نماييم ؛ اما باور داريم كه :
آب دريا را اگر نتوان كشيد ــــ هم به قدر تشنگى بايد چشيد
الگوى اخلاق و عرفان
مـرحـوم قـاضـى پـيـش از آنـكـه بـه تـدريـس مـبـانـى نـظرى توحيد پرداخته باشند، در عمل و كردار موحد و يكتاپرست بودند و نشانه هاى خداجويى و ترك دنيا و زهد و ايمان در كردار ايشان آشكار بود و همين سلامت رفتار و گفتار موجب مى شد كه دلهاى پاك شيفته او شوند و به ايشان به ديده شخصيتى الهى بنگرند.
وى پيش از گفتار، عمل مى كرد و قبل از آنكه مردم را با زبان ارشاد كند، با كردار خويش راهـنـمـا بـود. سـكـوت او تـفـكـر و كـلام او حـكـمـت و رفـتـار او دليـل و بـرهـان راه جـويـان بـود و سـراسـر وجـودش را از عـمـل بـه دستورات اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام ) انباشته بود. خاطراتى كه از زبـان و قـلم شـاگردان و مريدان قاضى به يادگار مانده است ، پرده از عظمت اخلاقى و عـرفـانـى آن ستاره آسمانى برمى دارد و چهره ملكوتى آن پير فرزانه را به تصوير مى كشد و زواياى پنهان وجود او و ويژگى هاى اخلاقى و عرفانى ايشان را بيان مى كند. در ايـنـجـا خـاطـراتـى را در مـورد سـجـايـاى اخـلاقـى و صـفـات پـسـنـديده آن بزرگوار نـقـل مـى كـنـيـم ، بـه ايـن امـيـد كـه تـدبـر در سـيـره عـمـلى آن واصـل كـوى دوسـت ، زنـگـار از دلهاى تيره ما بزدايد و عشق حركت در اين مسير را در روان خفته ما ايجاد كند.
فقر و زندگى زاهدانه :
چنان كه از سخنان و نوشته هاى نزديكان مرحوم آيت الله قاضى روشن مى شود، زندگى آن بزرگوار بسيار ساده بود و در نهايت فقر و تنگدستى روزگار مى گذرانيد:
مـرحـوم قـاضى ـ رضوان الله عليه ـ در نجف اشرف با وجود عائله سنگين ، چنان در ضيق مـعـيـشـت زنـدگـى مـى نـمـود كـه داسـتـانـهـاى او بـراى مـا ضـرب المثل است . در خانه او غير از حصير خرمايى چيزى نبود و چه بسا براى روشن كردن چراغ نفتى در شب به جهت نبودن لامپا و يا نفت ، در خاموشى به سر مى بردند.(34)
امـا سـخـتـى زنـدگـى ، ذره اى ايـن عـارف وارسته را از مسير بندگى خارج نكرد و همواره صبر و توكل را پيشه خود مى ساخت :
مـرحـوم قـاضـى از نـقـطـه نـظـر عـمـل ، آيـتـى عـجـيـب بـود. اهل نجف و بالاخص ‍ اهل علم از او داستانهايى دارند. در نهايت تهيدستى زندگى مى نمود با عـائله سـنـگـين و چنان غرق توكل و تسليم و تفويض و توحيد بود كه اين عائله ، به حد ذره اى او را از مـسـيـر خـارج نـمى كرد. يكى از رفقاى نجفى ما كه فعلا از اعلام نجف است بـراى مـن گفت : من يك روز به دكان سبزى فروشى رفته بودم ، ديدم مرحوم قاضى خـم شـده و مـشـغـول كـاهـو سـوا كـردن اسـت و بـه عـكـس معمول ، كاهوهاى پلاسيده و آنهايى كه داراى برگهاى خشن و بزرگ هستند برمى دارد. من كـامـلا متوجه بودم ؛ تا مرحوم قاضى كاهوها را به صاحب دكان داد و ترازو كرد و مرحوم قـاضـى آنـهـا را در زيـر عـبـا گـرفت و روانه شد. من كه در آن وقت طلبه جوانى بودم و مرحوم قاضى مرد مسن و پيرمردى بود، به دنبالش رفتم و عرض كردم : آقا! من سؤ الى دارم ؛ شما به عكس همه ، چرا اين كاهوهاى غيرمطلوب را سوا كرديد؟ مرحوم قاضى فرمود: آقـاجـان مـن ! ايـن مـرد فـروشـنـده شخص بى بضاعت و فقيرى است و من گاه گاهى به او مـسـاعدت مى كنم و نمى خواهم چيزى به او بلاعوض داده باشم تا اولا آن عزت و شرف و آبـرو از بـيـن بـرود و ثـانـيـا خـداى ناخواسته عادت كند به مجانى گرفتن ، در كسب هم ضـعـيـف شود و براى ما فرقى ندارد كاهوى لطيف و نازك بخوريم يا از اين كاهو و من مى دانستم كه اينها بالاخره خريدارى ندارد و ظهر كه دكان خود را مى بندد، به بيرون خواهد ريخت ؛ لذا براى عدم تضرر او مبادرت به خريدن كردم .(35)
مـنـاعـت طـبـع آن بـزرگـوار نـيـز اجـازه نـمـى داد كـه از كـسـى كـمـكـى قـبـول كـنـد. مـرحـوم آيـت الله شـيـخ كـاظـم قـاروبـى يـكـى از شـاگـردان آن عـالم بـى بديل مى فرمايد:
در زمان رياست و مرجعيت آيت الله العظمى آقا سيد ابوالحسن اصفهانى ـ رحمة الله عليه ـ از طرف معظم له براى مدرسان و استادان بزرگ حوزه علميه نجف اشرف ، هر ماه مقررى اى بـيـن آقـايـان تـقسيم مى شد. با اين همه ، شخصيت و بزرگوارى مرحوم آيت الله آقا سيد عـلى قـاضـى طـبـاطـبـايـى بـاعث شده بود كه هيچ كس جرات نكند در پرداخت مقررى مرحوم اصـفـهـانـى بـه وى پـيـش قـدم بـاشـد؛ چـون مـى دانـسـتـنـد كـه مـرحـوم قـاضى ممكن است قبول نكنند؛ هر چند ايشان در تهيدستى شديدى به سر مى بردند. بعد از مدتى تفحص ، مـرحـوم اصـفـهـانـى بـه ايـن نتيجه رسيدند كه اين كار فقط از دست من ساخته است ، چون مـرحـوم آقا سيد على به من احترام و علاقه وافرى از خود نشان مى دادند، بدين جهت مرحوم آقـا سـيـد ابـوالحسن اصفهانى هر ماه مقررى تعيين شده را به بنده مى دادند و من آن را به مـرحـوم قـاضـى تـحـويـل مـى دادم و بـعـدهـا مـتـوجـه شـدم كـه ايـن عمل آقا سيد على قاضى ، فقط به خاطر احترام و ارج نهادن به بنده بود.(36)
عشق به عبادت و قرائت قرآن :
عبادت كليد بندگى است و قرآن راهنماى عابدان است و چگونگى عبادت را مى آموزد. قرآن دعـوتـى اسـت از خـداوند كه با آن ، بنده را به سوى خود مى خواند و راه به او نشان مى دهـد و چـگـونـگـى سـلوك را بـه او مى آموزد و دعا، دست نياز بنده به درگاه اوست . عابد زاهـد، آيـت الله سـيد على قاضى طباطبايى (قدس سره ) عاشق عبادت و دعا و شيفته قرائت قـرآن بـود و جـان خـويـش را بـا ايـن دو پـالايش مى كرد و با اشك شوقى كه به درگاه مـعـشـوق خـويـش مـى ريخت ، نهال بندگى را آبيارى مى نمود. فرزند آن فرزانه ، استاد بـزرگـوار، جـنـاب آقـاى سـيـد محمد حسن قاضى طباطبايى در بيان حالات پدر خويش مى فرمايد:
روزى با يكى از برادرانم در رابطه با حالات معنوى و شب زنده دارى پدرمان صحبت مى كـرديـم . پـرسـيـدم : خـاطـره اى در ايـن بـاره داريـد؟ گـفـت : او شـبـهـا هميشه مشغول راز و نياز با خداى خود بود و ستاره هاى شب با گريه هاى او آشناست . در خانه ما دو اتـاق تـو در تـو بـود كه فقط يك درب بيرونى داشت . مادرم و تمامى بچه ها در اين اتاق مى خوابيدند و اتاق ديگر مخصوص پدرمان بود كه شبها در آنجا استراحت مى كرد. بـسـى از شبهاى طولانى كه صداى گريه و زارى از آن اتاق به گوش مى رسيد؛ ولى هيچ كس جرات بيان را نداشت و هميشه من در اين صدد بودم كه به حقيقت آن دست يابم . در يـكـى از شـبها با صداى گريه از خواب بيدار شدم . همه خوابيده و سكوت همه جا حاكم بـود. تـنـهـا صداى شيونى بود كه از آن اتاق به گوش مى رسيد. يواشكى به سوى اتـاق مـزبـور بـه راه افـتـادم . هـمين كه به درب اتاق نزديك شدم ، از سوراخ درب به درون اتـاق نـگـاه كـردم ؛ ديـدم پـدرم نـشـسـتـه و بـا حـالت خـاص معنوى صورتش را با دستهايش پوشانده است و مشغول ذكر مى باشد و ظاهرا دعايى را به صورت تكرار بيان مـى كـنـد. بـا حـالت اضـطـراب بـه بستر خود برگشتم و متوجه شدم مادرم بيدار شده و سراغ مرا مى گيرد. همين كه مادرم را ديدم ، از چهره ام دانست كه به حقيقت امر دست يافته ام ؛ زود انگشتش را به دهان گذاشت و مرا به سكوت و آرامش دعوت كرد.(37)
مـرحـوم عـلامـه طـبـاطـبـايـى (ره ) از آيـت الله سـيـد عـلى قـاضـى چـنـيـن نقل فرموده اند: اگر من به جايى رسيده باشم ، از دو چيز است : قرآن كريم و زيارت سيدالشهداء صلوات الله عليه .(38)
مـرحـوم قـاضـى از زمـره عـارف نـمايان نبود كه به مكاشفات درونى بسنده مى كنند و با ادعاى وصول و كشف تام ، از بار مسؤ وليت اعمال و عبادات ظاهرى شانه خالى مى نمايند. از ويژگيهاى روش عرفانى ايشان جمع بين آداب ظاهرى و روحى بود. به گفته شاگرد ايشان ، مرحوم سيد هاشم حداد:
مـرحـوم قـاضـى مـعـتـقـد بـود كـه شـريـعـت اسـت كـه راه وصـول بـه حـقـايـق عـرفـانـى و تـوحيدى است و به قدرى در اين مساءله مجد بود كه از كوچكترين سنت و عمل استجابى دريغ نمى كرد؛ تا جايى كه بعضى از معاندان گفتند اين درجـه از زهـد و اتـيـان اعمال مستحبه را كه قاضى انجام مى دهد، از روى اخلاص ‍ نيست ، او مـى خـواهـد خـود را در خارج بدين شكل و شمايل معرفى كند؛ و الا او يك مرد صوفى محض است كه بدين اعمال ارزشى قائل نيست .(39)
قـرائت قـرآن و دعا، بخش مهمى از اعمال روزانه مرحوم قاضى بود. قرائت آن بزرگوار، بـرخـاسـتـه از عشق درونى به وحى الهى و نيز همراه با رعايت آداب بود. علامه فقيد آيت الله طباطبايى مى فرمايند:
هـنـگـامـى كـه مـرحـوم (شـيـخ مـحـمـد تـقـى ) آمـلى در نـجـف اشـرف مشغول تحصيل بوده اند، از درس اخلاق مرحوم ميرزا على آقاى قاضى - رضوان الله عليه - اسـتفاده مى كردند. يك شب ، مرحوم آملى به خاطر خستگى به بالشى كه پشت سرشان بود تكيه داده و قرآن تلاوت كرده اند. فردا كه خدمت استاد اخلاقشان مى روند، استاد بى مـقـدمـه مـى فـرمـايـنـد: مـوقـع تـلاوت قـرآن خـوب نـيـسـت كـه آدم بـه بـالش تـكـيـه دهد.(40)
بـه گـفـتـه فـرزنـد بـرومند ايشان ، مرحوم قاضى خود را مقيد به انجام امور زير نموده بودند:
1. قرائت تسبيحات اربعه در هر شبانه روز؛
2. قرائت سوره مباركه يس هر روز صبح و چه بسا شنيده مى شد كه اين سوره را با لحن زيبا و صداى بلند قرائت مى نمودند؛
3. خواندن دعاى كميل در شبهاى جمعه كه با صوتى دلنشين همراه بود؛
4. قـرائت دعـاى سـمـات در سـاعـت آخـر عـصـر روز جمعه با حضور بعضى از بزرگان و شاگردان و اصحاب خود؛
5. قرائت زيارت جامعه در روز جمعه در كنار مرقد منور اميرالمؤ منين على عليه السلام ؛
6. خـواندن اين ذكر در سجده آخر نمازهاى واجب در هر روز: عبيدك بفنائك يا لا اله الا انت سـبـحـانك انى كنت من الظالمين ؛ بنده بى مقدارت بر درگاه توست ؛ اى كه معبودى جز تو نيست ! منزهى تو! همانا من از ستمكاران هستم !
7. خواندن اين دعا در سجده آخر نمازهاى مستحبى :
يـا عـدتـى فـى كـربـتـى و يـا وليى فى نعمتى و يا غايتى فى رغبتى انت الساتر عـورتـى و الآمـن روعـتـى و المـقـيـل عـثـرتـى فـاغفر لى خطيئتى يا ارحم الراحمين ؛ تو پوشاننده زشتى هايم و ايمنى بخش ترسهايم و درگذرنده از لغزشهايم هستى ، پس از خطاهايم درگذر اى بخشنده ترين بخشندگان !
8. هـنـگـامـى كـه صـلوات مى فرستادند، اين الفاظ را به كار مى بردند: صلى الله عـلى مـحـمـد و آل مـحـمـد و يـا مـى فـرمـودنـد: صـلى الله مـن خـيـر قائل عليه و الاطهار من آل غالب .
9. هـر روز صـبـح ، هنگام خروج از منزل ، پنج بار آية الكرسى و نيز تسبيحات حضرت زهرا (س ) و سوره هاى ناس و فلق را قرائت مى فرمودند.(41)
بـر طـبق روايات و احاديثى كه از پيشوايان معصوم عليه السلام به ما رسيده است ، مسير زنـدگـى انـسـان را دگـرگـون كند و شخصيت شيطانى فرد را به شخصيتى ملكوتى و الهـى تـبـديـل نـمـايـد. تفكر، آينه خرد را جلا مى دهد(42) و انسان را به سوى كردار شـايـسـتـه رهنمون مى سازد.(43) امير مؤ منان ، على عليه السلام در فضليت اين كرامت اخـلاقـى مـى فـرمـايـنـد: التـفـكـر فـى ملكوت السماوات و الارض عبادة المخلصين ؛ انديشه در ملكوت آسمانها و زمين ، عبادت بندگان خالص خداوند است .(44)
ديـده عـبرت بين مرحوم آيت الله قاضى ، اين انسان وارسته از دنيا و تجملات ظاهرى آن ، وى را به قبرستان وادى السلام در نجف اشرف مى كشاند تا ساعتهاى مديدى را به تفكر و مـكـاشـفـه بـپـردازد و هـر چـه بـيـشـتـر دل از دنـيـا كـنـده ، جـمـال دوسـت را مـشاهده نمايد. از مرحوم آيت الله حاج شيخ محمد تقى آملى (ره ) كه يكى از نخستين شاگردان آن آيت الهى بودند، چنين نقل شده است :
مـن مـدتـهـا مـى ديـدم كه مرحوم قاضى دو سه ساعت در وادى السلام مى نشينند. با خود مى گـفـتـم : انـسان بايد زيارت كند و برگردد و به قرائت فاتحه اى روح مردگان را شـاد كـنـد؛ كـارهـاى لازمـتـر هـم هـسـت كـه بـايـد بـه آنـهـا پـرداخـت . ايـن اشـكـال در دل مـن بـود؛ امـا بـه احـدى ابـراز نكردم ؛ حتى به صميمى ترين رفيق خود از شـاگـردان اسـتـاد. مـدتـها گذشت و من هر روز براى استفاده از محضر استاد به خدمتش مى رفتم ، تا آنكه از نجف اشرف عازم بر مراجعت به ايران شدم ؛ وليكن در مصلحت بودن اين سـفـر تـرديـد داشـتـم . ايـن نـيـت هـم در ذهـن مـن بود و كسى از آن مطلع نبود. شبى بود مى خـواستم بخوابم . در آن اتاقى كه بودم ، در تاقچه پايين پاى من كتاب بود، كتابهاى عـلمـى و ديـنى . در وقت خواب ، طبعا پاى من به سوى كتابها كشيده مى شد. با خود گفتم بـرخـيـزم و جـاى خـواب را تـغـيـيـر دهـم يـا نـه ؟ لازم نـيـسـت ؛ چـون كـتـابـهـا درسـت مقابل پاى من نيست و بالاتر قرار گرفته و اين ، هتك احترام كتاب نيست . در اين ترديد و گـفـتـگـوى بـا خـود، بـالاخـره بـنابر آن گذاشتم كه هتك نيست و خوابيدم . صبح كه به مـحـضـر اسـتاد مرحوم قاضى رفتم و سلام كردم ، فرمود: عليكم السلام ! صلاح نيست شـمـا بـه ايـران بـرويـد و پـا دراز كردن به سوى كتابها هم هتك احترام است . بى اخـتـيـار هـول زده گـفـتـم : آقا! شما از كجا فهميده ايد؟ فرمود: از وادى السلام فهميده ام .(45)
عشق به اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام
محبت و شيفتگى آيت الله العظمى قاضى نسبت به خاندان رسالت چيزى نبود كه بر كسى پـوشـيـده بـاشـد. شـيـدايـى اين حكيم وارسته در مراسم عزا و جشن اين خاندان به خوبى آشكار بود؛ بويژه عشق سرشار وى به سيدالشهداء، حسين بن على عليه السلام شورى عـجـيـب در او ايـجـاد مـى كـرد. فـرزنـد ايـشـان ، استاد سيد محمد حسن قاضى طباطبايى مى نويسند:
آن بـزرگوار در روز عيد غدير خم سر از پا نمى شناخت ؛ لباسهاى فاخرى مى پوشيد و در خانه خود جشنى برپا مى كرد و دوستان و آشنايان را دعوت مى كرد و از مهمانان با مـيـوه و شيرينى پذيرايى مى نمود. در اين جشن از فضلا درخواست مى كرد كه با صداى بلند، خطبه غدير خم رسول اكرم صلى الله عليه و آله را بخواند. در حين قرائت خطبه ، شـور و هـيـجـان خاصى در سيماى مباركشان ظاهر مى شد. در اين روز مبارك ، به ميمنت روز غدير، شادى وصف نشدنى اى همراه با روخوانى شعر و مطالب ادبى بر مجلس ‍ حاكم مى شد و خود مرحوم آقا سيد على آقا قاضى قصيده هاى فارسى غدير خم را از حفظ بيان مى كرد و بالبداهه اشعارى را در مقام و منزلت آقا اميرالمؤ منين عليه السلام بر زبان جارى مى نمود.(46)
از ايـشـان نـقـل شـده است كه امام هشتم ، حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام ، سه حـاجـت كسى را كه براى نخستين بار ايشان را زيارت مى كند برآورده مى سازند و مرحوم قاضى اين نكته را به كسانى كه سفر آنان ، نخستين زيارت ايشان محسوب مى شد تذكر مى دادند. فرزند ايشان ضمن نقل اين مطالب مى افزايند:
مـن يـك بـار از خـدمـت ايـشان سؤ ال نمودم : آيا خود حضرت عالى در اولين بار مشرف شـدن بـه زيارت امام رضا عليه السلام تفضلى از آن بزرگوار مشاهده نموده ايد يا نه ؟ مـرحـوم والد بـا حـالت خـاص ، انـگـشتش را به نوك بينى من زد و مطالب پر معنى عـرفـانـى اى را بـيـان نـمـود و بـعد از سكوت و تفكر فرمود: من زمانى كه به قصد زيارت حضرت ثامن الائمه ، امام رضا عليه السلام مشرف شدم ، مبتلا به بيمارى نقرس بـودم ، بـه طـورى كـه راه رفـتـن بـراى مـن خـيـلى مـشـكـل شـده بـود و بـا تـكـيـه بـه عـصـا مى توانستم راه بروم و اين بيمارى به مدت ده سال امان راه رفتن را از من گرفته بود و نزديك اين بود كه زمين گير شوم . هنگام ورود به اين شهر مقدس ، جهت استحمام و تعويض ‍ ضماد پا به حمام رفتم . هنگام ضماد كشيدن بـه پـاهـا دور جـراحـت مـتـوجـه چـيـز سـيـاهـى مـانـنـد زغال شدم و اين ، همان چيزى بود كه عـامـل اصـلى درد پـاهـا بـود و جـدايى آن باعث بهبودى مى شد؛ پس پاهايم را تكان دادم و ملاحظه كردم كه درد در پاهاى من به هيچ وجه نيست و پاهايم سالم هستند و احتياج نيست كه با عصا راه بروم . خيلى خوشحال شدم و اين را از توجه و كرامات امام رضا عليه السلام دانستم .(47)
عـلاقـه وافـر مرحوم قاضى به اميرالمؤ منين على عليه السلام موجب شد كه ايشان براى هـمـيشه در نجف اشرف بمانند و سكونت در اين شهر گرم و سوزان را بر اقامت در زادگاه خويش و يا هر شهر ديگرى ترجيح دهند. فرزند ايشان در اين مورد مى فرمايند:
مرحوم آيت الله سيد على آقا قاضى به علت علاقمندى به جوار منور سيد اوصيا اميرالمؤ منين ، تا آخر عمر نجف اشرف را ترك ننمود؛ مگر در چند مورد كه به زيارت ساير عتبات عـاليـات ، مـانـنـد كـربـلا، كـاظـمـيـن و سـامـرا مـشـرف شـدنـد، هـمـچـنـيـن درسـال 1330 ق . جـهت زيارت امام رضا عليه السلام به مشهد مقدس عزيمت نمودند و حين بازگشت ، به تهران آمده ، در شهر مقدس رى (شاه عبدالعظيم ) چند روزى را اقامت كردند، در حين اقامت در شهر رى ، رساله اى را مطالعه مى كردند كه در متن آن ، موضوعى بود كه صـاحـب رسـاله ، بـرادر خـود را تـرغيب و تشويق مى كرد كه به شهر مقدس ‍ نجف اشرف بـرگردد. اين مساله در روحيه مرحوم قاضى خيلى تاءثير گذاشت و خود را ملزم نمود كه به زودى به نجف بازگشت نمايد.(48)
و نيز مى فرمايند:
مـن يـك نـوشـتـه اى بـه خـط شـريـف ايشان در زمان ورودشان به نجف اشرف ديدم كه آقا اميرالمؤ منين عليه السلام را مخاطب قرار داده و نوشته بود: يا على ! من اقدام كردم به آمـدن بـه شـهر نجف اشرف و وارد شدم مهمان بر تو. رسم بر اين است كه ميزبان ، سه روز مهمان را نگه مى دارد؛ ولى من تا آخر عمر بر شما مهمان مى باشم .(49)
تواضع و فروتنى :
خـودبـيـنـى و بـرترى جويى ، آفت عبادت است و عابد راستين همواره سعى مى كند خود را بنده اى خاضع و ناچيز و ديگران را از خود برتر بداند؛ چرا كه از كوتاهى هاى خويش آگاه و از درون و كردار مردم ناآگاه است . مرحوم آيت الله قاضى در اين جهت بسيار كوشا و تـواضـع و فـروتـنـى او مـثـال زدنى بود. خدمت به خلق خدا و پرهيز از شهرت طلبى مـلكـه راسـتـيـن وجـود او شـده بـود؛ بـه گـونـه اى كـه تـحـمـل اين حالت بر عده اى گران و دشوار مى نمود. مرحوم آيت الله آقا ميرزا على غروى عليارى در حق استاد خويش چنين فرموده اند:
در عين حال كه ايشان بحر مواجى از علم ، اخلاق و عرفان بودند، بسيار كم حرف مى زدند و در سلام سبقت مى جستند. از جمله خصوصيات آن مرحوم اين بود كه كمتر در مجامع حاضر مـى شـدنـد و شـايـد مـدتـهـا كـسـى ايـشـان را نـمـى ديـد. شـبـهـا كـه مـشـغـول تـهـجد بودند؛ روز هم يا مطالعه مى فرمودند و يا فكر مى كردند. غالب ايام ، سـاعت دو بعد از ظهر كه مردم از گرماى سوزان نجف به سردابها پناه مى بردند، ايشان وضو مى گرفتند و تشريف مى بردند حرم براى زيارت حضرت اميرالمؤ منين على عليه السـلام . در آن گـرمـاى سـوزان كـه هيچ كس طاقت نداشت بيرون از سرداب باشد، ايشان حـرم تشريف مى بردند. اين وقت را انتخاب كرده بود تا كسى متوجه ايشان نشود. به اين جـهـت بـود كـه كسى ايشان را نه در حرم مى ديد و نه در جاى ديگر. به نظر من ايشان در حالات معنوى و معرفت مردى نابغه بودند.(50)
استاد سيد محمد حسن قاضى در يادداشتهاى خود چنين نوشته اند:
نـقل كرده اند كه روزى آيت الله قاضى با آيت الله سيد محسن حكيم مرجع مشهور تقليد در صـحـن شـريف حيدرى در نجف اشرف تصادفا با هم ملاقات نمودند. در اين وقت ، در صحن جنازه اى را تشييع مى كردند. صاحبان ميت از مرحوم قاضى درخواست اقامه نماز بر آن ميت كـرده بـودند. مرحوم قاضى ، آيت الله حكيم را مامور به خواندن نماز نموده بودند؛ ولى مرحوم حكيم امتناع نموده و اصرار بر مقدم نمودن مرحوم قاضى كرده بودند. مرحوم قاضى فـرمـوده بودند: چون شما بين مردم مشهورتر از من هستيد، اگر شما اقامه نماز بكنيد، مردم زيادى جمع مى شوند و اين ، سبب ثواب زيادى براى ميت مى شود. ناچارا مرحوم حكيم اقامه و مرحوم آقا سيد على قاضى به ايشان اقتدا كرده بود.
مـرحـوم آيـت الله شـيـخ محمدرضا مظفر، يكى از شاگردان مرحوم قاضى در مورد آشنايى خـويـش بـا ايـن عـالم متواضع خاطره اى بسيار آموزنده بيان فرموده اند كه نشان از روح بلند اين انسان فروتن دارد:
در يكى از روزهاى گرم نجف ، از كوچه هاى باريك و خلوت رو به سوى خانه ام بودم كه سـيـدى را از دور ديـدم كـه در كـنـار سـقـاى آب كـه كـودك كـار كـشيده اى بود ايستاده است .(51) سـقـا به علت افتادن ظرفهاى سنگين آب از پشت الاغ گريه مى كرد؛ چون نمى توانست به تنهايى ظروف را در پشت حيوان قرار بدهد. همين كه به نزديكى آنها رسيدم ، سـيد از من خواهش كرد كه به آنها كمك كنم . من با تعجب به آنها نگاه كردم ، زمين پر از آب و ظـروف به كلى گل آلود بود. هر كدام از ظرفها 80 ليتر آب را در خود جاى مى داد. مـن از جـهـت ايـنـكـه طـفـره بـروم ، به سيد گفتم : فرض كنيد كه من يكى از ظرفها را بـرداشـتـم و شـما ديگرى را، چه كسى ريسمان آنها را به هم مى بندد؟ باز با بى حـوصـلگـى گـفـتـم : آقا! ظروف خيلى سنگين است ، همچنين گلى ، لباسهايمان چه مى شود؟ اگر بخواهيم اينها را از زمين بلند كنيم لباسهايمان گلى مى شود. لباسهاى شما هـم كـه سفيد است ! من هر چه خواستم بهانه بياورم و از اين كار دست بكشم و سيد را از كـارش ‍ مـنـصـرف بـكنم . باز ديدم كه سيد با فروتنى از من مى خواهد كه در اين كار به آنها كمك كنم . ناچار عمامه سفيد خود را از سر برداشته ، لباسهايم را از تن بيرون كـرده و در جـاى مـنـاسـبـى گـذاشـتـم . او هم به تبعيت از من ، عمامه و لباسهايش را از تن بـيـرون كرد. باز من نظاره گر كوچه بودم كه ببينم آيا كسى مى آيد كه به ما كمك كند يـا نـه . ظـروف را از زمـيـن حـركـت داده ، نـتوانستم بلند كنم ؛ ناچار به زمين انداختم . با تندى به سيد گفتم : سيد! اگر بخواهيم دو نفره ظروف سنگين را پشت الاغ بگذاريم ، بـايـد بـا ريـسـمـان هـر دو تـا را بـه هـم گـره زد تـا مـانـنـد تـرازو هـمـكف و مساوى هم باشند و من هم به سقا اشاره كردم كه سر الاغ را نگه دارد كه حركت نكند. با هر چه توان در بدن داشتيم ، ظروف را حركت داده و كمى از زمين بلند كرده و با تكيه به سينه ، ريـسـمـان را بـا قـدرت زيـاد كـشيديم . خلاصه با زحمت زياد، ظروف آب را پشت حيوان قرار داديم .
سـيـد بـا اشـاره سـر بـه مـن فـهـمـانـد كـه كـار تـمـام شـد. در ايـن حـال نـظـرم بـه لبـاسـهـا و انـگـشـتـان حـنـايـى او افـتـاد كـه گـل آلود بـودنـد. بـا دستها و لباسهاى گل آلود، عمامه و عباى خود را برداشته ، تنگى نـفـس امـانـم را از دسـتـم گـرفت ؛ نتوانستم راه بروم ؛ به ديوار تكيه داده كمى استراحت نـمـودم . بـه خود گفتم : اين چه بلايى بود كه به سرم آمد! چون سيد كمى به خود آمد و خستگى به در كرد، خواست با من سر صحبت را باز كند. از من پرسيد:
اهـل مـنـبـرى ؟گـفـتـم : بـلى . در ايـن موقع به قيافه او نگاه كردم ، ديدم جـمـال و هـيبت بلندش چقدر بزرگ و نورانى است ! باز از من پرسيد: آيا حفظ كرده اى قصيده مشهور علامه حلى را كه مطلع آن اين است :
ان لم اقف حيث جيش الموت يزدحم
فلا مشت بى فى طرق العلى قدم ؟

پـاسـخ دادم : بـلى ، قـصـيـده را خـوانـده ام . و بـاز شروع كرد به خواندن بقيه قـصـيده و در حين خواندن ، توضيح مى داد كه چگونه علامه اين قصيده را بعد از به نظم كـشـيـدن ، پـيـش ادبا و شعراى مشهور عرب خوانده و مورد تكريم و تعظيم قرار گرفته اسـت . سـيـد ايـن كـلمـات را بـا عربى فصيح و توام با لهجه تركى بيان مى نمود. اين برخورد، باب آشنايى ما با مرحوم قاضى بود.(52)
رعايت پاكيزگى و آراستگى ظاهر:
مسلمان همان گونه كه بايد به اخلاق نيكو و زيور باطن آراسته باشد، شايسته است از ظـاهـرى پـاكـيـزه و زيـبـا نـيـز برخوردار باشد. مكتب انسان ساز اسلام به ما اين گونه آموخته است كه خداوند سرمنشاء و منبع لايزال پاكيزگى و نظافت است و مسلمان نيز بايد خـود را بـه صـفات جمال و جلال الهى آراسته سازد و جسم و جان خود را آراسته و پاكيزه گرداند. از آنجا كه آيت الله العظمى سيد على قاضى طباطبايى فردى بسيار متعبد و مقيد بـه انـجـام مـسـتـحـبـات و تـرك مـكـروهـات بـودنـد و نـيـز يـكـى از شـرايـط وصول به قرب حق تعالى را رعايت آداب ظاهرى مى دانستند، در رعايت پاكيزگى ظاهرى نـيز كوشا بودند. شيخ مسلم جابرى ، اديب و شاعر و يكى از واعظان مشهور نجف اشرف ، در نـخـسـتين ديدار خود با مرحوم قاضى متوجه همين نكته مى شود و در توصيف ايشان چنين مى گويد:
سيدى خوش قامت ، با انگشتهايى حنايى ... عمامه كوچكى بر سر بسته بود و لباسهاى سـفـيـد بـر تـن داشـت ... در حين راه رفتن ، سرش را فقط به زمين انداخته بود و لبهايش حـركت مى كرد؛ گويا مشغول ذكر بود؛ عربى را به آسانى تكلم مى كرد ولى لهجه اش تـركـى بـود؛ خلاف عادت علما و طلاب نجف ، لباسهاى نظيف و تميز پوشيده بود، همراه با كفشهاى مرتب .(53)
در ايـن مـورد، مرحوم سيد هاشم حداد، شاگرد مبرز آيت الله قاضى نيز خاطره اى از ايشان نـقـل فرموده اند كه آن را از زبان مرحوم آيت الله سيد محمد حسين حسينى تهرانى مرور مى كنيم . ايشان مى فرمايند:
يـك بـار دوغ را كـه در داخـل ليـوان بـود و يـخ ريـخـته بودم براى آنكه خنك شود و به ايشان (مرحوم حداد) بدهم ، با انگشت مسبحه (سبابه ) به هم زدم . ايشان آن را نخوردند و فرمودند: با قاشق به هم بزن ! دست چه بسا آلوده است . سپس فرمودند: عين اين جريان ميان من و مرحوم آقا (آيت الله قاضى ) واقع شد و ايشان يك روز كه به كربلا مـشـرف شـده بودند، در دكان من تشريف آوردند. من هم براى ايشان دوغ درست كرده و در آن يـخ ريـخـتـم . چـون بـا انـگـشت به هم زده تا تقديم حضورشان كنم ، از خوردن استنكاف نموده و فرمودند: با انگشت به هم نزنيد.(54)
تجلى ايمان و اطمينان نفس :
بـنـده اى كـه در ژرفـاى وجود خويش معشوقى جز خداوند و محبوبى جز رضاى او نداشته بـاشد، از هيچ حادثه اى هراس به دل راه نمى دهد و در نظر او فقر و ثروت ، بيمارى و سـلامـتـى ، جـنـگ و صـلح و رضـايـت و خـشـم مـخـلوق مساوى هستند؛ چرا كه تمامى حوادث و اتفاقات عالم هستى را از خداوند متعال مى داند و تسليم محض و خشنود از خواست اوست . اين حالت معنوى ، اوج توحيد و يكتاپرستى مى باشد و از بنده اى كه دلش به نور ايمان و اعتماد كامل به خداوند تبارك و تعالى و نفى هر چه غير او است روشن است ، جز اين انتظار نـمـى رود. آيت الله قاضى نيز به صحنه هايى برمى خوريم كه تجلى روح والا و نفس مطمئن و آرامش درونى ايشان مى باشد و از اين روست كه شخصيت وى مورد تمجيد و تكريم حـضـرت امـام خـمـينى (ره ) قرار گرفته ، در مورد ايشان مى فرمايند: قاضى ، كوهى بود از عظمت و مقام توحيد.(55)
حـضـرت آيت الله علامه سيد محمد حسين طباطبايى در بيان اين ويژگى استاد خويش خاطره اى بس گويا و آموزنده نقل فرموده اند:
يـكـى از دوسـتـان مرحوم قاضى حجره اى در مدرسه هندى بخارايى معروف در نجف اشرف داشت و چون ايشان به مسافرت رفته بود، حجره را به مرحوم قاضى واگذار كرده بود كـه ايـشـان از نـشـسـتـن و خوابيدن و ساير احتياجاتى كه دارند، از آن استفاده كنند. مرحوم قـاضـى روزهـا نزديك غروب مى آمدند در آن حجره و رفقاى ايشان مى آمدند و نماز جماعتى بـرپـا مى كردند و مجموع شاگردان ، هفت و هشت ، ده نفر بودند و بعدا مرحوم قاضى تا دو سـاعـت از شـب گـذشـتـه مـى نـشـسـتند و مذاكراتى مى شد و سوالاتى از شاگردان مى نمودند.
يـك روز در داخـل حـجـره نشسته بوديم ، مرحوم قاضى هم نشسته بود و شروع كردند به صـحـبـت كـردن دربـاره تـوحيد افعالى ، ايشان گرم سخن گفتن درباره توحيد افعالى و تـوجـيـه كـردن آن بـودنـد كـه در ايـن اثـنـا مثل اينكه سقف آمد پايين . يك طرف اتاق ، راه بـخـارى بـود؛ از آنـجـا مـثل صداى هار هارى شروع كرد به ريختن ، سر و صدا و گرد و غبار فضاى حجره را گرفت . جماعت شاگردان و آقايان ، همه برخاستند و من هم برخاستم و رفتيم تا دم حجره كه رسيديم ، ديدم شاگردان دم در ازدحام كرده و براى بيرون رفتن ، همديگر را عقب مى زدند. در اين حال معلوم شد كه اين جورها نيست و سقف خراب نشده است . بـرگـشـتيم و نشستيم . همه در سر جاهاى خود نشستيم و مرحوم قاضى هيچ حركتى نكرده و بـر سـر جـاى خـود نـشسته بودند و اتفاقا آن خرابى از بالا سرشان هم شروع شد. آقا فـرمـود: بـيـايـيـد اى مـوحـديـن تـوحـيـد افـعـالى ، هـمـه شـاگـردان مـنـفـعـل شـدنـد و مـعـطـل مـانـدنـد كـه چـه جـواب گويند! مدتى نشستيم و ايشان نيز دنباله فرمايشاتشان را درباره همان توحيد افعالى به پايان رساندند.
آرى ، آن روز چـنـين امتحانى داده شد؛ چون مرحوم آقا در اين باره مذاكره داشتند و اين امتحان دربـاره هـمـيـن مـوضـوع پـيـش آمـد و ايـشـان فـرمود: بياييد اى موحدين توحيد افعالى .(56)...
عـلامـه طـبـاطـبـايـى خـاطـره ديـگـرى نـيـز از اسـتـاد خـود، مـرحـوم قـاضـى نقل فرموده اند كه شنيدنى است :
قضيه اى را از ايشان آقايان نجف نقل مى كردند؛ نه يك نفر و دو نفر، بلكه بيشتر و بعدا من خودم از ايشان پرسيدم ، تصديق نمودند كه همين طور است . مرحوم قاضى مريض بوده است و در منزلى كه داشتند، در ايوان منزل نشسته بودند و كسالت ايشان پادرد بوده است ، بـه حـدى كـه ديـگـر پـا جـمـع نـمـى شـد و حـركـت نـمـى كـرد. در ايـن حـال ، بـيـن دو طايفه ذكرت و شمرت در نجف اشرف جنگ بود و بامها را سـنـگـر كـرده بودند و پيوسته به يكديگر از روى بامها تيراندازى مى كردند و از اين طـرف شـهـر بـه طرف ديگر شهر با همديگر مى جنگيدند. بالاخره بعد از جنگ طولانى ، ذكـرتـهـا غلبه نموده و طايفه شمرتها را عقب مى زدند و همين طور خانه به خانه جلو مى آمـدنـد، در پـشت بام خانه ايشان نيز طايفه شمرتها سنگر گرفته بودند و از روى بام بـه ذكـرتـهـا مـى زدنـد. چـون ذكـرتـيها غلبه كردند، بر اين پشت بام آمدند و دو نفر از شـمـرتـيـهـا را در روى بـام كشتند و مرحوم قاضى هم در ايوان نشسته و تماشا مى كنند و چون ذكرتيها بام را تصرف كردند و شمرتيها عقب نشستند، آمدند در حياط خانه و خانه را تـصـرف كـردند و دو نفر از شمرتيها را در ايوان كشتند و دو نفر ديگر را در صحن خانه كشتند كه مجموعا در خانه ، 6 نفر كشته شد و مرحوم قاضى فرموده است :
وقـتـى كـه آن دو نـفـر را در پـشـت بـام كـشـتـنـد، از نـاودان مـثـل بـاران هـمـيـن طـور داشـت خـون پايين مى آمد و من همين طور نشسته ام بر جاى خود و هيچ حـركـتـى هـم نـكـردم و بـعـد از ايـن ، بـسـيـار ذكـرتـيـهـا ريـخـتـه بـودنـد در داخل اتاقها و هر چه به درد خور آنان بود، جمع كرده و برده بودند.
بـلى ، لطفش اين بود كه مرحوم قاضى مى گفت : من حركت نكردم ، همين جور كه نشسته بودم ، تماشا مى كردم . مى گفت : از ناودان خون مى ريخت و در ايوان دو كشته افتاده بـودند و در صحن حياط نيز دو كشته افتاده بود و من تماشا مى كردم ، اين حالات را فناى در تـوحـيـد گـويـند كه در آن حال ، شخص سالك ، غير از خدا چيزى را نمى نگرد و تمام حركات و افعال را جلوه حق مشاهده مى كند.(57)
در كسوت استادى
در حـوزه هـاى عـلمـيـه ، هـمـان طـور كـه دروس رايـج و مـرسوم دينى و در راس ‍ آنها فقه و اصـول تـدريس مى شود، درس اخلاق نيز رواج دارد و استادان و شخصيتهاى وارسته دينى تـلاش مـى كـنـنـد تـا بـا بـيـان آمـوزشـهـاى اخـلاقـى ، طـالبـان عـلم و دانـش را بـه بـال تـقـوا و تعهد و پرهيز از مخالفت با دستورات الهى مجهز نمايند. آموزگار اخلاق ، هـمـان گـونـه كـه بـه مـبـانـى نـظرى اين علم مجهز است ، بايد از كردار شايسته اى نيز بـرخـوردار بـاشـد و الگـويـى عـملى و نمونه اى عينى از آموزه هاى اخلاقى باشد، همان گونه كه امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
كـونـوا دعاة الناس بغير السنتكم ليروا منكم الورع و الاجتهاد و الصلوة و الخير، فان ذلك داعـيـة ؛ مـردم را بـا غـيـر زبـان دعـوت كـنـيـد تـا از شـمـا ورع و كـوشش و نماز و عمل نيك را ببينند؛ زيرا آنچه دعوت كننده است ، همين است .(58)
جلسه درس اخلاق ، حلقه اى معنوى و روحانى است كه در آن ، زير نظر مربى اى دلسوز و عـالمـى وارسـتـه ، نهال توحيد آبيارى مى شود و به ثمر مى نشيند. نگاهى كوتاه به سابقه تدريس علم اخلاق در حوزه هاى علميه ، به خوبى اثرات مطلوب اين سنت پسنديده را نـشـان مـى دهـد و تـوجـه بـه خـطـرات عـالمـان بـى عـمـل بـراى جامعه بشرى ، لزوم دقت هر چه بيشتر در امر نظارت بر رفتار دانش پژوهان ديـنـى و اهـتـمام به توسعه آموزش علم اخلاق در مدارس و مراكز علمى را گوشزد مى كند. حـضور مؤ ثر استادان بزرگ اخلاق در حوزه هاى علميه ، همچون رهبر انقلاب ، حضرت امام خمينى و مرحوم حاج شيخ ابوالقاسم قمى و مرحوم حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى و مرحوم حاج سيد رضا بهاءالدينى در حوزه علميه قم ، مرحوم سيد على شوشترى و شاگرد نامى ايـشان ، آخوند ملا حسينقلى همدانى و شاگردان ايشان در حوزه نجف اشرف ، مرحوم ملا على نـهـاونـدى در سـامرا، سيد محمد مجاهد و سيد محمد سعيد بهبهانى و سيد احمد كربلايى در حـوزه كـربـلا و آيـت الله شـيـخ محمد شريف مازندرانى و شيخ محمد تقى آملى در تهران ، مـوجـب شـد حـوزه هـاى عـلمـيـه بـيـشـتـر به سمت پالايش و تصفيه روح و جان حركت كنند و طـالبـان عـلم الهـى بـه تـهـذيـب نفس اهتمام ورزند و همين جلسات بابركت ، سرمنشا رشد شـخـصـيـتـهـاى باتقوا و آراسته اى همچون مرحوم آيت الله قاضى ، علامه طباطبايى ، آيت الله شهيد مرتضى مطهرى و شهيد بزرگوار آيت الله قدوسى گرديد و اميد است كه اين زنـجـيـره ادامـه پـيـدا كـنـد و بـه همت سالكان طريق عبوديت ، روح و روان دانش پژوهان از تعاليم گران قدر قرآن و روايات ائمه معصومين عليه السلام سيراب گردد!
در ايـن راسـتـا، آيت الله مرحوم سيد على قاضى طباطبايى كه سالهاى مديد جان خود را از مـعـارف الهـى سـيـراب كـرده بـود، بـه آمـوزش عـلاقـمـنـدان و افـراد بااستعداد پرداخت و شخصيتهاى بزرگى را به جامعه اسلامى تحويل داد.
آيـت الله قـاضـى پـيـش از تـدريـس اخـلاق و عـرفـان ، مانند هر عالمى به تدريس ‍ فقه اهـل بـيـت عـليـه السـلام اشـتـغـال داشـتـنـد و دوره هـايـى از فـقـه را تـدريـس ‍ فـرمـوده بـودنـد؛(59) امـا بـيـشـتـريـن اهتمام ايشان ، به تدريس علم اخلاق و عرفان و كمك به تـهـذيـب نـفـس شـاگـردان و مـلازمـان بـوده اسـت . در عـيـن حـال ، مـرحـوم قـاضـى رسـيـدن بـه درجـه اجـتهاد را براى شاگردان خويش امرى لازم مى دانستند:
يـكـى از مسائلى كه مورد تاكيد مرحوم قاضى بود و به شاگردانشان مى فرمودند، اين بـود كـه شما بايد آن قدر درس بخوانيد تا به درجه اجتهاد برسيد. علتش اين بود كه اگـر در آيـنـده درهـايـى بـر روى شما باز شد، نياز به تقليد نداشته باشيد. ممكن است عـوالمـى را مـشـاهـده كـنـيـد كـه در صـورت تـقـليـد دچـار مشكل شويد.(60)
البته مرحوم قاضى ابتدا بسيار گمنام بودند و كسى از حالات معنوى ايشان باخبر نبود، امـا حـادثـه اى پرده از كرامات ايشان بركشيد و ديده ها را به سوى او دوخت كه شنيدن آن جالب و آموزنده است :
مـرحـوم قـاضـى هميشه در ايام زيارتى از نجف اشرف به كربلا مشرف مى شد. هيچ گاه كسى نديد كه او سوار ماشين شود و از اين سر كسى مطلع نشد جز يك نفر از كسبه بازار ساعت (بازار بزرگ ) كه به مشهد مقدس مشرف شده بود و مرحوم قاضى را در مشهد ديده و از ايشان اصلاح امر گذرنامه خود را خواسته بود. ايشان هم اصلاح كرده بودند. آن مرد چـون بـه نـجـف آمـد، افـشـا كـرد كـه من آقاى قاضى را در مشهد ديدم . مرحوم قاضى خيلى عصبانى شدند و گفتند: همه مى دانند كه من در نجف بوده ام و مسافرتى نكرده ام .
وقـتـى كـه آن مـرد كاسب از مشهد مقدس به نجف اشرف مراجعه كرد، به رفقاى خود گفت : گذرنامه من دچار اشكال بود و در شهربانى درست نمى شد. من براى مراجعت به آقاى قـاضى متوسل شدم و گذرنامه را به ايشان دادم و ايشان گفتند: فردا برو شهربانى و گـذرنـامـه ات را بـگير! من فرداى آن روز به شهربانى رفتم شهربانى گذرنامه مرا اصـلاح و حـاضـر كـرده بـود؛ گـرفتم و به نجف برگشتم . دوستان آن مرد گفتند: آقاى قاضى در نجف بودند و مسافرت نكرده اند. آن مرد خودش نزد مرحوم قاضى آمـد و داسـتـان خـود را مـفـصلا براى آقاى قاضى گفت و مرحوم قاضى انكار كرده و گفت : هـمـه مـردم نـجـف مـى دانـنـد كـه من مسافرت نكرده ام . آن روز نزد فضلاى آن عصر نجف اشرف ، مانند آقاى حاج شيخ محمد تقى آملى و آقاى حاج شيخ على محمد بروجردى و آقاى حـاج سـيد على خلخالى رفته و داستان را گفت . آنها به نزد مرحوم قاضى آمدند و قضيه را بـازگـو كـردنـد و مـرحـوم قـاضـى انـكـار كـرد. آنها با اصرار و ابرام بسيار مرحوم قـاضـى را وادار كـردنـد كه براى آنها يك جلسه اخلاقى ترتيب داده و درس اخلاق براى آنـان بگويد. در آن زمان مرحوم قاضى بسيار گمنام بود و از حالات او احدى خبر نداشت . بـالاخـره قـول داد بـراى آنـهـا يـك جلسه درس اخلاق معين كند. جلسه ترتيب داده شد و در رديف اول ، همين افراد به اضافه آقاى حاج سيد حسن مسقطى در آن شركت داشتند و بعدا در رديـف دوم ، در زمان بعد، حضرت علامه طباطبايى ، آقاى حاج سيد احمد كشميرى ، آقا ميرزا ابراهيم سيستانى و برادر علامه ، آقاى محمد حسن الهى قاضى شركت مى كردند. در رديف سـوم ، در زمـان بـعـد، حـضرت آقاى حاج شيخ عباس قوچانى ، حضرت آيت الله حاج شيخ مـحـمـد تـقـى بـهـجـت فـومـنى رشتى مقيم قم و تعدادى ديگر از فضلاى نجف اشرف در آن حضور داشتند.(61)
شاگردان مرحوم قاضى
مـرحـوم آيـت الله قـاضـى طـى سـه دوره ، اخـلاق و عـرفـان اسـلامـى را بـا بـيـان و عـمـل خـويـش تـدريـس فـرمـودند و در هر دوره ، شاگردانى پرورش يافتند كه هر يك از وزنـه هـاى سـنگين علم و اخلاق و عرفان به شمار مى آيند. در اينجا به اسامى برخى از شاگردان ايشان اشاره مى كنيم :
1. آيت الله شيخ محمد تقى آملى :
مـرحـوم شيخ محمد تقى آملى يكى از علماى بزرگ حوزه علميه تهران بودند. ايشان در 11 ذى قـعـده سـال 1304 ق . در تـهـران مـتـولد شـد و در سـال 1330 ق . بـه نـجـف اشـرف مـهـاجـرت نـمـود و مـدت 14 سـال از مـحـضـر بـزرگـانى چون محقق عراقى ، ميرزاى نائينى و ديگران استفاده كرد؛ اما عـلوم ظـاهرى را كافى نديد و سرانجام گمشده خويش را در وجود عارف ربانى ، آيت الله سيد على قاضى طباطبايى يافت و سر تسليم به وى سپرد، خود آن مرحوم مى گويد:
سـنـيـن 1348 و 1349 و 1350، نـه آنـكـه خـود را مـسـتـغـنـى ديـدم ، بـلكـه ملول شدم ، چه آنكه طول ممارست از تدرس و تدريس و مجالس تقدير كه در شبها تا جار حـرم در صـحـن مـطـهـر مـنـعـقـد مـى داشـتـم خـسـتـه شـدم ، بـه عـلاوه كـمـال نـفـسـانـى در خـود نـيـافـتـم ، بـلكـه جـز دانـسـتـن چـنـد مـلفـقـاتـى كـه قـابـل هـزاران نـوع اعـتـراض بـود چـيـزى نـداشـتـم و هـمـواره از خـسـتـگـى ، مـلول و در فـكـر بـرخـورد بـا كاملى وقت مى گذراندم و به هر كس مى رسيدم ، با ادب و خـضـوع تـجـسـسـى مـى كـردم كـه مـگـر از مـقـصـود حـقـيـقـى اطـلاع بـگـيـرم و در خلال اين احوال به سالكى ژنده پوش برخوردم و شبها را در حرم مطهر مولى الموالى ، - ارواحـنـا فـداه !-، تـا جـار حـرم بـا ايـشـان بـه سـر مـى بـردم . او اگـر چـه كـامل نبود، لكن من از صحبتش استفاداتى مى بردم تا آنكه موفق به ادراك خدمت كاملى شدم و بـه آفـتـابـى در ميان سايه ها برخوردم و از انفاس قدسيه او بهره ها بردم و در مسجد كـوفـه و سـهله ، شبهايى تنها، مشاهداتى كردم و كم كم باب مراوده با مردم را به روى خـود بـسـتم و به مجالس مباحثات حاضر نمى شدم و دروسى را كه خود داشتم ترك كردم .(62)
مـرحـوم قـاضى تصريح مى فرمايند كه اين شاگرد وارسته ، از كسانى است كه شرف ديدار امام عصر، حضرت حجة بن الحسن المهدى ،- ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء - را داشته است . ايشان مى فرمايد:
بـعـضـى از افـراد زمـان مـا، مـسـلمـا ادراك مـحضر مبارك آن حضرت را كرده اند و به خدمتش شـرفـيـاب شـده انـد، يـكـى از آنـها، در مسجد سهله ، در مقام آن حضرت كه به مقام صاحب الزمان معروف است مشغول دعا و ذكر بود كه ناگهان مى بيند آن حضرت را در ميان نورى بسيار قوى كه به او نزديك مى شوند و چنان ابهت و عظمت آن نور ايشان را مى گيرد كه نـزديـك بـود قبض روح شود و نفسهاى او قطع و به شماره افتاده بود و تقريبا يكى دو نـفـس بـه آخـر مانده بود كه جان دهد، آن حضرت را به اسماء جلاليه خدا قسم مى دهد كه ديـگـر بـه او نـزديـك نـگـردنـد. بـعـد از دو هـفـتـه كـه ايـن شـخـص در مـسـجـد كـوفـه مشغول ذكر بود، حضرت بر او ظاهر شدند و مراد خود را مى يابد و به شرف ملاقات مى رسد... اين شخص ، شيخ محمد تقى آملى بوده است .(63)
آن بـزرگـوار در سـال 1353 ق . بـه تـهـران مـراجـعـت فـرمـود و در سال 1391 ق . ديده از جهان خاكى فرو بست .
2. علامه سيد محمد حسين طباطبايى :
آيت الله سيد محمد حسين طباطبايى در سال 1321 ق . برابر با 1281 ش . در خانواده اى روحانى در شهر تبريز ديده به جهان گشودند. ايشان در پنج سالگى پدر خويش را از دست دادند و سرپرستى ايشان و برادر كوچكترشان ، سيد محمد حسن طباطبايى را يكى از آشـنـايـان پـدرى بـر عـهـده گـرفـت . عـلامـه طـبـاطـبـايـى پـس از طـى مـراحـل مـقـدمـاتـى و سـطـوح عـالى دروس ‍ حـوزوى ، در سـال 1304 ش . بـه نـجـف اشـرف مـهـاجـرت نـمـودنـد و در طـى 11 سـال اقـامـت در اين شهر، دروس خارج فقه و اصول را از محضر ميرزاى نائينى ، حاج سيد ابوالحسن اصفهانى و محقق اصفهانى فرا گرفتند و در دروس فلسفه حكيم الهى ، مرحوم سـيـد حـسـيـن بـادكـوبه اى و درس رجال مرحوم سيد محمد حجت كوه كمرى و رياضيات سيد ابـوالقـاسـم خـوانـسـارى شـركـت فـرمـودنـد. شـخصيت اين عالم ربانى بيش از همه تحت تـاءثير استاد بزرگ ايشان ، آيت الله قاضى طباطبايى قرار گرفت و سالها از محضر ايشان استفاده هاى علمى و عملى نمودند. ايشان در اين مورد فرموده اند:
مـا هـر چـه در ايـن مـورد داريـم ، از مـرحـوم قـاضى داريم ، چه آنچه را كه در حياتش از او تـعـليـم گـرفـتيم و از محضرش استفاده كرديم و چه طريقى كه خودمان داريم ، از مرحوم قاضى گرفته ايم .(64)
عـلامـه طـبـاطـبـايـى پـس از بـازگـشـت از نـجـف اشـرف در سـال 1314 ش . و اقـامـت ده سـاله در تـبـريـز، سـرانـجـام در سـال 1324 ش ، در زمان تسلط حزب دموكرات آذربايجان بر تبريز، به قم هجرت مى كـنـنـد و بـا تـدريـس فـلسفه و تفسير قرآن كريم ، خدمات شايان توجهى به حوزه هاى علميه كرده ، شاگردان نامدارى تربيت مى نمايند. سرانجام آن عالم ربانى روز يكشنبه ، 18 مـحـرم الحـرام سـال 1402 ق . بـرابـر بـا 24 آبـان 1360 ش . ديـده از جهان فرو بستند.
3. آيت الله سيد محمد حسن طباطبايى :
فـقـيـه و عارف بزرگ ، حاج سيد محمد حسن طباطبايى ، برادر كوچك علامه طباطبايى ، در سـال 1326 ق . در تـبـريـز بـه دنيا آمد و پس از فرا گرفتن دروس ‍ مقدماتى و سطوح عـالى فـقـه ، اصـول ، فـلسـفـه و كـلام ، در سـال 1304 ق . به همراه برادر، عازم نجف اشـرف گرديد و در فقه و اصول از محضر آيات عظام سيد ابوالحسن اصفهانى ، ميرزاى نـائيـنـى و شـيـخ محمد حسين اصفهانى استفاده نمود و عرفان و فلسفه را از محضر مرحوم سيد على قاضى طباطبايى و سيد حسين بادكوبه اى فرا گرفت و به مقامات عالى معنوى و عرفانى دست يافت . علامه طباطبايى در مورد حالات برادر خويش مى فرمايد:
وقتى همراه برادر در نجف اشرف تحت تربيت اخلاقى مرحوم حاج ميرزا على آقا قاضى (ره ) بوديم ، سحرگاهى بر بالاى بام ، بر سجاده عبادت نشسته بودم . در اين موقع خواب سـبكى به من دست داد و مشاهده كردم دو نفر مقابل من نشسته اند. يكى از آنها حضرت ادريس عـليـه السـلام و ديـگـرى بـرادر عـزيـز و ارجـمـنـد خـودم ، آقـاى حاج سيد محمد حسن الهى طـبـاطـبـايـى بـود. حـضـرت ادريـس عـليـه السـلام بـا مـن بـه مـذاكـره و سـخـن مـشـغـول شدند؛ ولى طورى بود كه ايشان القاى كلام مى نمودند و تكلم مى كردند، ولى سخنان ايشان به واسطه كلام آقاى اخوى استماع مى شد.(65)
آيـت الله سـيـد مـحـمـد حـسـن الهـى طـبـاطـبـايـى در سـال 1314 ش . بـه دليـل وضـعـيـت نـامـناسب ، به همراه برادر از نجف اشرف به تبريز بازگشت و در حوزه عـلمـيـه آن شـهـر بـه تـدريـس فـلسـفـه عـالى پرداخت و سرانجام روز دوشنبه 13 ربيع الاول سال 1388 ق . در سن 63 سالگى رحلت فرمود و در مقبره ابو حسين در شهر مقدس قم دفن گرديد.
4. آيت الله العظمى محمد تقى بهجت فومنى :
حضرت آيت الله العظمى بهجت ، در سال 1334 ق . در شهر فومن ديده به جهان گشودند و تـحـصيلات ابتدايى و آغاز دروس حوزوى را در زادگاه خويش گذراندند. ايشان از همان دوران كـودكـى نـبوغ سرشار خود را نشان دادند و هيچ گاه به بازى هاى مرسوم كودكان هـم سـن و سـال خـويـش ‍ نـپـرداخـتند كه اين ، حاكى از عظمت روحى اين انسان وارسته بود. ايشان در سال 1348 ق . عازم كربلا شدند و تحصيلات خود را در اين شهر ادامه دادند و در سال 1352 ق . عازم نجف اشرف شدند و دروس سطح را نزد استادانى نامدار مانند آيت الله العظمى سيد هادى ميلانى ، آيت الله العظمى سيد محمود شاهرودى و آيت الله العظمى خـويـى (قـدس سـره ) بـه پـايان رساندند و در حلقه درس آيت الله حاج شيخ محمد حسين اصـفهانى و آيت الله ميرزاى نائينى شركت فرمودند. آيت الله بهجت پس از ورود به نجف اشرف ، به دليل اهتمام فراوانى كه به تهذيب نفس داشتند، به محضر درس عارف عابد، مرحوم سيد على قاضى راه يافتند و از شاگردان مورد توجه ايشان گرديدند. ايشان پس از مـراجـعـت به ايران در سال 1368 ق . و اقامتى چند ماهه در زادگاهشان ، فومن ، به قم عـزيـمـت نمودند و در حوزه درسى آيت الله العظمى سيد محمد حجت و آيت الله العظمى سيد حـسـيـن بـروجـردى شـركـت فـرمـودنـد. هـم اكـنـون ايـشـان در حـوزه عـلمـيـه قـم ضـمـن اشـتـغـال بـه تـدريـس ، مـحـل مـراجـعـه مـؤ مـنـيـن نـسـبـت بـه مسائل دينى مى باشند و در مسجد فاطميه اين شهر اقامت جماعت مى نمايند.
5. حاج سيد هاشم حداد:
مـرحـوم حـاج سيد هاشم موسوى حداد يكى از قديمى ترين و قدرتمندترين شاگردان آيت الله قـاضـى در سـلوك عـرفـانـى مـى بـاشـنـد. گـر چـه آن مـرحـوم بـه شـغـل آهـنـگـرى اشـتـغـال داشـت و در مـسائل فرعى تقليد مى نمود، ولى از شاگردان مورد عـلاقـه مـرحـوم قـاضى به شمار مى رفت . حرص در عبادت ، كمى خواب و خوراك ، اهتمام شـديـد بـه امـر تـفـكـر، دعـا، عبادت و راز و نياز با خداوند از صفات بسيار بارز آن مرد بـزرگ بـود. مـرحـوم آيـت الله حجت انصارى لاهيجى ، يكى از شاگردان مرحوم قاضى در مورد توجه استاد خويش به مرحوم حداد مى فرمايد:
مـرحـوم قاضى خيلى به ايشان عنايت داشت و او را به رفقاى سلوكى معرفى نمى كرد و بـه حـال او ضـنـت داشـت كـه مبادا رفقا مزاحم او شوند. او تنها شاگردى است كه در زمان حـيات مرحوم قاضى موت اختيارى داشته است . بعضى اوقات ، ساعات موت او پنج و شش ساعت طول مى كشيد و مرحوم قاضى مى فرمود: سيد هاشم در توحيد، مانند سنى ها كه در سـنـى گرى تعصب دارند، او در توحيد ذات حق متعصب است و چنان توحيد را ذوق كرده و مـس نـمـوده اسـت كـه مـحـال اسـت چـيـزى بـتـوانـد در آن خلل وارد سازد.(66)
آقـا سـيـد هـاشـم حـداد در سـن 86 سـالگـى ، در مـاه مـبـارك رمـضـان سال 1404 ق . در شهر كربلا از دنيا رحلت فرمودند.
6. آيت الله حاج سيد يوسف حكيم :
آيـت الله سـيـد يـوسـف حـكـيـم ، فـرزنـد ارشـد آيت الله العظمى مرحوم سيد محسن حكيم در سـال 1327 ق . در نـجـف اشـرف ديـده بـه جـهـان گـشـود و پـس ‍ از گـذرانـدن مـراحـل مـقـدماتى و سطوح عالى ، به درس آيات عظام سيد هادى ميلانى ، سيد ابوالقاسم خـويـى ، شيخ حسين حلى و آقا ضياءالدين عراقى راه يافت . آن بزرگوار در درس مرحوم سـيـد عـلى قـاضـى نـيز حاضر شد و مراحل سير و سلوك را آموخت . اين مرد بزرگ پس از رحـلت پـدر گـرامـى اش ، آيـت الله العظمى سيد محسن حكيم ، با وجود پافشارى فراوان مـردم بـر قـبـول مـرجعيت ، به دليل شدت زهد و نيز وجود مرجعى همچون آيت الله العظمى خويى همواره از اين كار خوددارى مى كرد.
خـانـدان حـكـيـم همواره مورد نفرت و كينه حزب بعث عراق بودند و پس از آغاز جنگ تحميلى عليه ايران ، بسيارى از فرزندان و نواده هاى مرحوم آيت الله العظمى حكيم دستگير و در زنـدانهاى رژيم بعث تحت شكنجه قرار گرفتند و يا به درجه شهادت رسيدند. آيت الله سـيد يوسف حكيم نيز از جمله اين افراد بود و در يورشى وحشيانه ، به همراه بسيارى از افـراد ايـن خـانـدان در سـال 1304 ق . بـازداشـت شد، سپس ايشان به همراه گروهى آزاد شدند؛ ولى در خانه خود تحت نظر بودند و سرانجام در 27 رجب 1411 ق . در حالى كه مـردم عـراق زيـر بـمـبـاران وحـشيانه نيروهاى ضد مليتى عليه عراق قرار داشتند، در نجف اشرف ديده از جهان فرو بست .(67)
7. آيت الله سيد محمد حسينى همدانى :
فـقـيـه ، مـحـدث و مـفـسـر قـرآن ، آيـت الله سـيـد مـحـمـد حـسـيـنـى هـمـدانـى در ربـيـع الاول سـال 1322 ق . ديده به جهان گشود. وى تحصيلات حوزوى را در همدان آغاز كرد و در سال 1343 ق . رهسپار حوزه علميه نجف اشرف شد و نزد بزرگانى چون آيت الله سيد مـحـمـد هادى ميلانى و آقا عماد رشتى فرزند ميرزا حبيب الله رشتى ، تحصيلات حوزوى را ادامـه داد. ايـشـان در آخرين دوره درس اصول آيت الله ميرزا محمد حسين نائينى حاضر شد و مـورد تـوجـه قـرار گـرفـت و بـه شـرف دامـادى ايـشـان نـايـل شـد. آيـت الله هـمـدانـى هـمـزمـان در دروس فـلسـفـه سـيـد حـسـيـن بـادكـوبـه اى و اصـول مـيـرزا مـحـمـد حـسين اصفهانى شركت نمود و درسهاى خود را با آيات عظام خويى ، علامه طباطبايى ، ميلانى و گروهى ديگر مباحثه مى كرد و مدتى اندك نيز در دروس مرحوم قـاضـى و سـپـس آيـت الله آقـا سـيـد عـبـدالغـفـار مـازنـدرانـى شـركـت نـمـود. نـامـبـرده در سـال 1367 ق . بـه هـمـدان بـازگـشـت و تـا زمـان وفـاتـش ، يـعـنـى 15 جـمـادى الاول 1417 ق . بـرابـر بـا 8 مهرماه 1357، همواره به تاءليف و ارشاد و نيز حمايت از انـقـلاب اسـلامـى و شـخـصـيـت امـام خـمـيـنـى رضـوان الله عـليـه مشغول بود. وى در رويايى صادق ، از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور نگارش تـفـسـيـر قـرآن مـجـيـد را دريافت نمود و در انجام آن نيز توفيق يافت . اين تفسير با نام انـوار درخـشـان در تفسير قرآن در 18 جلد به چاپ رسيده است . مرقد اين عالم ربانى در دارالزهد آستان رضوى در جوار مزار شيخ بهايى (ره ) قرار دارد.(68)
8. آيت الله سيد عبدالحسين دستغيب شيرازى :
شـهـيـد آيـت الله دسـتـغـيـب شـيرازى در عاشوراى سال 1332 ق . در شيراز متولد شدند و تـحـصـيـلات مقدماتى و سطوح را در همان شهر گذراند؛ سپس ‍ عازم نجف اشرف شده ، در دروس عـالى اسـتـادان بـزرگـى چـون آقـا ضياءالدين عراقى ، محمد كاظم شيرازى ، سيد ابوالحسن اصفهانى و ميرزا آقا اصطهباناتى شركت فرمودند و به درجه اجتهاد رسيدند. شـهـيـد دسـتـغيب از مريدان مرحوم آيت الله سيد على قاضى بودند و اين استاد بزرگ نيز اجـتـهاد آيت الله دستغيب را تاييد فرموده بودند. آيت الله شهيد دستغيب پس از بازگشت از نـجـف اشرف به شيراز، به تبليغ و ارشاد و تاءليف پرداختند و سرانجام در روز جمعه 20 آذر مـاه سـال 1360، بـرابـر بـا 14 صـفـر 1402 ق . هنگام حركت به سوى جايگاه نـمـاز جـمـعـه ، بـه هـمـراه نـوه خـود، سـيد محمد تقى دستغيب و هشت نفر از ياران و همراهان باوفايش به شهادت رسيدند.
9. آيت الله شيخ حسنعلى نجابت شيرازى :
آيـت الله شيخ حسنعلى نجابت شيرازى در سال 1296 ش . در شيراز به دنيا آمدند و پس از اتـمـام دروس مـقـدمـات ، در سـن 15 سالگى عازم نجف اشرف شدند و پس از گذراندن دروس سطح ، از محضر آيات عظام ، سيد ابوالحسن اصفهانى ، عبدالهادى شيرازى ، و سيد ابـوالقـاسـم خـويـى اسـتـفـاده كـرده ، در 28 سـالگـى بـه درجـه اجـتـهـاد نـايـل آمـدنـد. ايشان از اوان ورود به نجف اشرف ، بنا به سفارش آيت الله قاضى بناى دوستى استوارى را با شهيد آيت الله دستغيب گذاشتند و اين دو دوست پس از رحلت استاد، از مـحضر عرفانى آيت الله حاج شيخ محمد جواد انصارى همدانى استفاده نمودند، آيت الله نجابت در بهمن ماه سال 1368، در شب شهادت امام على النقى عليه السلام به لقاءالله پيوست و در كنار مزار يار ديرين خويش ، آيت الله شهيد دستغيب مدفون گرديد.(69)
10. آيت الله العظمى سيد محمد هادى ميلانى :
فـقـيـه بـزرگ و حـكـيـم الهـى ، حـاج سـيـد مـحـمـد هـادى مـيـلانـى در شـب هـفتم محرم الحرام سـال 1313 ق . در نـجـف اشـرف ديـده بـه جـهـان گـشـود و در مـدت كـوتـاهـى مـراحـل مـقـدمـاتـى عـلوم اسـلامـى را سـپـرى كـرد و تـحـصـيـل دروس خـارج فـقـه و اصـول را در حـوزه درسـى فـقـه و اصـول آيـات عـظـام مـيـرزا محمد حسين نائينى ، شيخ الشريعه اصفهانى ، آقا ضياءالدين عـراقـى و آقا شيخ محمد حسين اصفهانى ادامه داد و زير نظر عارف اوحدى ، مرحوم آقا سيد عـلى قـاضـى طـبـاطـبـايـى بـه تـزكـيـه نـفـس پـرداخـت ايـن عـالم وارسـتـه در سـال 1373 ق . عـازم مشهد مقدس شد و در پاسخ به خواهش و پافشارى گروههاى مختلف مردم ، در آنجا اقامت كرد و 22 سال به تدريس و ارشاد و تاءليف پرداخت و سرانجام روز جـمـعـه ، 30 رجـب سـال 1395 ق . بـرابـر بـا 17 مـرداد سال 1354 ش . در سن 83 سالگى چشم از دنيا پوشيد.(70)
11. آيت الله محمدرضا مظفر:
آيـت الله شـيـخ مـحـمـدرضـا مظفر در سال 1322 ق . در نجف اشرف ديده به جهان گشود. خـانـدان عـلمـى و ادبـى ايـشـان كـه بـه آل مظفر معروف هستند، از خاندانهاى بنام و بسيار مشهور شيعه مى باشند.(71)
مرحوم مظفر پس از طى مراحل مقدماتى و حضور در درس بزرگان حوزه ، همچون شيخ محمد حـسـن مـظـفـر، ميرزاى نائينى ، محقق عراقى ، عبدالهادى شيرازى و محقق اصفهانى به درجه والاى اجـتـهاد رسيد و نيز دروس عالى حكمت و فلسفه اسلامى را طى نمود و از محضر حكيم مـتـاله و عـارف نـامـى سـيـد عـلى قـاضى بهره مند شد. آن بزرگوار در كنار آموختن ، به تدريس نيز اشتغال داشت و فقه و اصول و حكمت اسلامى را به طالبان مى آموخت و نيز از قـلمـى روان و طـبـع شـعـرى نـيـكـو بـرخـوردار بـود. كـتـاب اصـول الفـقه ايشان هم اكنون يكى از كتابهاى رايج درسى در حوزه هاى علميه به شمار مـى رود. آيـت الله مـظـفـر در 16 مـاه مـبـارك رمـضـان سال 1383 ق . در سن 62 سالگى ديده از جهان فرو بست .(72)
12. آيت الله حاج سيد عبدالاعلى سبزوارى :
عـالم عـابـد و حـكـيـم زاهـد، آيـت الله سـبـزوارى در روز عـيـد سعيد غدير خم ، 18 ذى حجه سـال 1328 يـا 1329 ق . در سـبـزوار ديـده بـه جـهـان گـشود. وى در سن 14 سالگى بـراى كـسـب مـعـارف الهـى بـه مـشـهـد مـقـدس رفـت و ادبـيـات و سـطـوح عـالى فـقـه و اصـول و حـكـمـت و فلسفه را فرا گرفت و در محضر آيت الله حاج شيخ حسنعلى نخودكى اصـفـهـانـى بـه فـراگيرى تفسير پرداخت ، سپس به نجف اشرف هجرت كرد و از محضر آيـات عـظـام ، سـيـد ابـوالحـسـن اصفهانى ، ميرزاى نائينى ، محقق عراقى و محقق اصفهانى اسـتـفاده شايانى كرد و به تكميل دانش خود در رشته تفسير و فلسفه پرداخت و اخلاق را از مـحـضـر مـرحـوم قاضى فرا گرفت . از ويژگى هاى آيت الله سبزوارى ، فروتنى ، بـردبـارى ، خـامـوشـى و سكوت و ذكر بسيار خداوند بود و از آنجا كه حافظ قرآن نيز بـود، هـر هـفـتـه يـك بـار قـرآن را خـتـم مـى نـمـود. بـه دنـبـال نـهـضـت اسـلامـى مـردم ايران به رهبرى امام خمينى رضوان الله عليه ايشان حمايت قـاطـع خـود را از انـقـلاب اسلامى اعلام نمود و چند بار درس خود را براى حمايت از نهضت تـعـطـيـل كـرد و هـنـگـام هـمـه پـرسـى نـظـام جـمـهـورى اسـلامـى ايـران در سال 1358، پيامى صادر نمود. از تاءليفات آن فقيه بزرگوار، كتاب مهذب الاحكام فى بيان الحلال و الحرام است كه دوره كاملى از فقه استدلالى در 30 جلد مى باشد. آيت الله سـبـزوارى در تـاريـخ 27 صـفـر سـال 1414 ق . بـرابـر بـا 25 مـرداد سال 1372 ق . در سن 83 سالگى رحلت نمود.(73)
13. آيت الله حاج ميرزا على غروى عليارى :
عالم ربانى و فقيه صمدانى ، آيت الله حاج ميرزا على عليارى تبريزى در صبحگاه روز جـمـعـه ، 12 مـاه مبارك رمضان سال 1319 ق . ديده به جهان گشود. آن مرحوم مقدمات علوم حوزوى و مرحله سطح را در تبريز، نزد جدش آيت الله شيخ محمد حسن عليارى فرا گرفت و در 22 سالگى عازم نجف اشرف شد و از محضر بزرگان روزگار خود كسب فيض نمود و در دوران جوانى به دريافت اجازه اجتهاد و روايت از استادان بزرگى همچون آيات عظام ، ميرزاى نائينى ، محقق عراقى و سيد ابوالحسن اصفهانى شد. مرحوم آيت الله غروى فردى بـسـيـار بـاتـقـوا، فـروتـن ، زاهـد، خـوش برخورد و خوش سخن بود و از رسيدگى به درماندگان و تهيدستان فروگذار نمى كرد. حافظه آن مرد الهى بسيار شگفت آور بود و بـر مـسـايـل جـزئى فـقـه احـاطـه كـامـل داشـت . آيـت الله غـروى در سـال 1350 ق . از تـمـامـى سمتها و عنوانهايى كه مى توانست در حوزه نجف كسب كند چشم پـوشـيـد و بـه درخـواسـت جـدش بـه تبريز بازگشت و به تحقيق ، تدريس ، تاءليف و اقـامـه جـمـاعـت پـرداخـت . سـرانـجـام آن فـقـيـه زاهـد، روز دوشـنـبـه ، اول ارديـبـهـشـت سـال 1376 ش . بـرابـر بـا 13 ذيـحـجـه سال 1417 ق . در سن 98 سالگى ديده از جهان فرو بست و پس از تشييع دوباره پيكر مـطـهـرش در قـم و اقـامـه نـماز به وسيله آيت الله العظمى بهجت ، در صحن مطهر حضرت معصومه عليه السلام به خاك سپرده شد. از آن مرحوم تاءليفات متعددى در زمينه هاى فقه ، اصول ، رجال ، تفسير، اخلاق و تاريخ به يادگار مانده است .(74)
14. آيت الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى :
ايـشـان در صـبـح روز پـنجشنبه ، 20 صفر سال 1315 ق . در نجف اشرف ديده به جهان گـشـود و در هـمـان شـهـر ادبـيـات عـرب ، علم تجويد و قرائت قرآن ، علم انساب و فقه و اصـول را از استادان نجف اشرف فرا گرفت و مدت زيادى نيز از محضر آيت الله قاضى طـبـاطـبـايى استفاده كرد؛ سپس عازم تهران شد و در حلقه درس مرحوم آيت الله ميرزا مهدى آشـتـيـانـى و مـيـرزا طـاهـر تـنـكـابـنـى حـاضـر شـد و حـكـمت اسلامى را فرا گرفت . به دنـبـال تـاسـيـس ‍ حـوزه عـلميه قم به دست مرحوم آيت الله حائرى يزدى ، آيت الله مرعشى نـجـفـى رهـسـپـار آن شهر گرديد و به درخواست مرحوم حائرى در آن شهر اقامت كرد و تا زمـان وفـات خـويـش ، بـه تـدريس ، تاءليف و تحقيق پرداخت . از مهمترين خدمات علمى آن مـرجـع وارسـتـه ، گـردآورى هـزاران جلد كتاب و تاسيس كتابخانه ارزشمندى است كه در نـوع خـود بـى نظير است . در اين كتابخانه صدها كتاب خطى و بسيار نفيس نگهدارى مى شـود كـه آن مـرحـوم در مـدت 50 سـال آنـهـا را گـردآورى فـرمـود و بـديـن تـرتيب بخش بـزرگـى از مـيراث فرهنگى شيعه را از دستبرد سوداگران نجات داد. سرانجام آيت الله العـظـمـى مـرعـشـى نـجفى پس از اقامه نماز مغرب و عشا در صحن مطهر حضرت معصومه ، يعنى مكانى كه ساليان سال هنگام گشوده شدن دربهاى آن در بامدادان پيش از همه شاهد حضور آن مرجع وارسته بود، در منزل دچار بيمارى قلبى شد و در سن 95 سالگى ديده از جـهـان فـرو بـسـت و جـهـان علم و دانش را سوگوار كرد. آيت الله مرعشى نجفى بنا به وصيت خويش ‍ در كتابخانه اى كه خود بنياد گذارى كرده بود دفن گرديد.(75)
15. آيت الله العظمى سيد ابوالقاسم خويى :
در شـب 15 رجـب سـال 1317 ق . در شـهـر خـوى بـه دنـيـا آمـدنـد و در سال 1330 ق . به نجف اشرف مهاجرت نمودند و پس از گذراندن مرحله مقدمات و سطح ، در دروس آيـات عـظـام شـيخ الشريعه اصفهانى ، شيخ مهدى مازندرانى ، شيخ محمد حسين غـروى اصـفـهـانـى ، شـيخ محمد حسين نائينى و آقا ضياءالدين عراقى حاضر شدند و به زودى بـه كـرسـى تـدريـس ‍ نـشـسـتـنـد. آن عـالم بـزرگ در زمره عالمانى است كه از جهت تـدريـس بـسـيـار نـمـونه هستند و تقريرات فراوانى از دروس ايشان به رشته تحرير درآمـده اسـت كـه بـرخـى از آنـهـا چـاپ رسـيـده اسـت . كـتـاب هـاى مـعـجـم رجـال الحـديـث ، البـيان فى تفسير القرآن ، منهاج الصالحين و اجود التقريرات از جمله تـاءليـفـات ايـشـان است و كتابهاى تنقيح العروة الوثقى ، مستند العروة الوثقى ، مبانى العروة الوثقى و مصباح الفقاهة نيز بعضى از تقريراتى است كه به وسيله شاگردان ايشان چاپ شده است .
مرحوم آيت الله العظمى خويى همواره از طرف حزب بعث تحت فشار قرار داشت و بعثيان ، فـرزنـد آن عـالم ربـانـى ، يـعـنـى سـيد ابراهيم خويى را ربودند كه هنوز از سرنوشت ايـشـان اطـلاعـى در دسـت نـيـسـت . سـرانـجـام آن مـرجـع بـزرگ ، عـصـر روز 8 صـفـر سال 1413 ق . رحلت نمود و خبر درگذشت ايشان پس از ساعتها تاخير در عراق اعلام شد و پـيـكـر ايـشـان بـدون آنـكـه تـشـييع شود، تنها با حضور تعداد اندكى از شاگردان و فـرزنـدش سـيـد مـحـمـد تـقـى خـويـى در مـسـجـد الخـضـراء محل تدريس ايشان دفن گرديد.(76)
مـرحـوم آيـت الله خـويـى در ايـام جوانى به محضر مرحوم قاضى مشرف مى شود و از آيت الله قـاضى دستوراتى دريافت مى كند و پس از انجام آنها، نزد ايشان بازمى گردد. در ايـن هـنگام آن عارف وارسته ، آينده اين جوان مستعد را به وى نشان مى دهند، به گونه اى كه آيت الله خويى مشاهده مى نمايد كه از بالاى مناره اى خبر رحلت خود ايشان به گوش مى رسد.(77)
16. آيت الله حاج شيخ ابوالفضل خوانسارى :
آيـت الله حـاج شـيـخ ابـوالفـضل خوانسارى در سال 1296 ش . در محله بيد آباد اصفهان مـتـولد شـدنـد و تـحـصـيـلات مـقدماتى را در همان شهر سپرى كردند و پس از آن به نجف اشرف مهاجرت فرمودند. ايشان در آن حوزه بابركت ، از محضر استادان روزگار خويش ، آيـات عـظـام سـيـد ابـوالحـسـن اصـفـهـانى ، محقق اصفهانى ، آقا ضياءالدين عراقى ، سيد ابـوالقـاسم خويى ، شيخ صدر بادكوبه اى و نيز آيت الله سيد على قاضى طباطبايى بـهـره هـاى فـراوانـى بردند و سپس به ايران بازگشتند. آيت الله خوانسارى همواره در تـايـيد نظام جمهورى اسلامى ايران و بنيان گذار آن ، آيت الله العظمى امام خمينى (قدس سره ) مى كوشيدند و به عضويت مجلس خبرگان قانون اساسى و خبرگان رهبرى نيز در آمـدنـد. آن عـالم ربـانـى در شـهر اراك حوزه علميه اى تاسيس فرمودند و به ترويج دين پـرداخـتـنـد و نيز از طرف امام خمينى به امامت جمعه آن شهر برگزيده شدند. حضرت آيت الله خـوانـسـارى اكـنـون سـاكـن قـم مـى بـاشـنـد. از خـداونـد طول عمر و دوام توفيقات ايشان را خواهانيم .(78)
17. آيت الله حاج شيخ عبدالحسين حجت انصارى :
مـرحـوم حـاج عـبـدالحـسـيـن حـجـت انـصـارى لاهـيـجـى در سـال 1290 در شـهـرسـتـان لاهيجان متولد شد و تحصيلات مقدماتى را نزد پدرش ، آقاى شـيـخ عـبـدالرسول مجتهد لاهيجى آغاز نمود. پس از آن عازم شهرستان قم شد و تحصيلات خـود را ادامـه داد و سـال 1306 ق . بـه نـجف اشرف مهاجرت فرمود و از محضر بزرگان حـوزه نـجـف اسـتـفـاده كـرد و خـيـلى زود بـه درجـات عـالى فـقـه نايل آمد. آن عالم ربانى يكى از شاگردان خصوصى مرحوم قاضى طباطبايى بود و پس از بـازگـشـت بـه ايـران نـيـز در مـحـضـر شـيخ على اكبر الهيان تنكابنى به كسب فيض پـرداخـت . از ويژگى هاى مرحوم آيت الله حجت انصارى پرهيز از شهرت طلبى بود، به گونه اى كه كسى كلمه من را از ايشان نشنيد.(79)
18. آيت الله شيخ ابراهيم زابلى :
آيـت الله شـيـخ ابـراهـيـم زابـلى در شـهـرسـتـان زابـل ديـده بـه جـهـان گـشـود و پس از تـكـميل دروس مقدماتى و سطح در شهرستان زابل و مشهد مقدس ، به نجف اشرف رفت و از علماى آن حوزه بزرگ استفاده كرد و از دروس اخلاقى و عرفانى مرحوم آيت الله سيد على قـاضـى طـبـاطـبـايـى بـهـره مـنـد شـد و بـه افـتـخـار دامـادى ايـشـان نـيـز نـايـل آمـد. آيـت الله زابـلى پـس از مـراجـعـت بـه ايـران ، در سال 1392 ق . ديده از جهان فرو بست .(80)
19. آيت الله حاج شيخ عباس قوچانى :
مـرحـوم حـاج شـيـخ عباس قوچانى از دانشمندان برخاسته از استان خراسان مى باشند كه پـس از گذراندن مراحل مقدماتى و دوره سطح در قوچان ، زادگاه خويش و نيز مشهد مقدس ، عـازم نـجف اشرف شدند و در آنجا تحصيلات خود را ادامه دادند و مدارج عالى علمى و عملى را سـپـرى كـردند. آن مرحوم از محضر عالم ربانى ، آيت الله قاضى نيز بهره فراوانى برد و مرحوم قاضى نيز ايشان را به عنوان وصى خويش معرفى نمود.
فـرزنـد آن عـالم فـرزانـه ، حـجت الاسلام و المسلمين آقا شيخ محمود قوچانى نماينده ولى فقيه در نيروهاى مسلح در بيان ويژگى هاى ايشان مى فرمايند:
آنـچـه كـه از سـخـنـان پـراكـنـده ايـشـان بـه خـاطـر دارم آن اسـت كـه ايـشـان دو سال در قوچان تحصيل كرده و سپس به مشهد آمده بودند و دوره سطح را در مشهد گذرانده بـودنـد. فـلسـفـه را در خـدمـت مـرحـوم آقـاى بـزرگ (شـهـيـدى ) تـكـمـيـل كـرده بودند و بعدا كه به نجف رفته بودند، در درس مرحوم آيت الله حاج شيخ مـحـمـد حـسـيـن اصـفهانى ، معروف به كمپانى شركت مى كردند. كه البته مرحوم كـمـپـانى در حدود يك سال پس از ميرزاى نائينى مرحوم شدند و اولين دوره درس خارج آيت الله العظمى خويى را هم ديده بودند. از مراجع و آقايان اجازاتى داشتند و پس از وفات مـرحـوم قاضى وقتى كه وصيت نامه ايشان را ملاحظه كرده و متوجه شده بودند كه ايشان را وصـى كـرده انـد و در هـمـان جـا تـصـريـح بـه اجـتـهـاد ايـشـان كـرده انـد، خـوشـحـال بـودنـد كـه شخصيتى مثل مرحوم قاضى هم به ايشان اجازه اجتهاد دادند. عبارت مـرحـوم قـاضـى ايـن طور است : اما وصى اين جانب در امر طريقت ، آقاى حاج شيخ عباس مجتهد قوچانى .
يـكـى از خـصـوصـيـات ايـشان بود كه تا آخر عمر مى فرمودند: من هيچى نيستم ! كـوچـكـتـريـن ادعايى نداشتند؛ درست مثل مرحوم قاضى . در اواخر عمر مرحوم قاضى ، خدمت ايشان رسيده و عرض كرده بودند كه : پس از شما چه بايد كنيم ؟ مرحوم قاضى وصـيـت نـامه خود را به ايشان داده بودند و مشاهده كرده بودند كه آقاى قاضى او را به عـنـوان وصـى مـعرفى كرده اند. عرض كرده بودند كه : اين چطور ممكن است ! با دست خـالى كـه نـمـى شـود اين مسووليت را بر عهده گرفت ! هميشه نسبت به اقدام مرحوم قـاضـى اظـهـار تـعـجـب مـى كـردنـد. بـه يـكـى از آقـايـان اظـهار تعجب مرحوم والد را كه نـقل كرده بودند، ايشان فرموده بودند كه اينكه مرحوم قاضى ايشان را وصى خود كرده انـد نكته اش همين است كه ايشان ادعا ندارد. در عين تربيت افراد و شاگردان ، هيچ ادعايى نداشتند.(81)
مرحوم حاج شيخ عباس قوچانى در سال 1368 ش . در نجف اشرف ديده از جهان فرو بست .
20. آيت الله شيخ على اكبر مرندى :
فـقـيـه و عـارف بـزرگ ، حـاج شـيـخ عـلى اكـبـر مـرنـدى در سال 1314 ق . در يك خانواده علمى در شهرستان مرند به دنيا آمد. ايشان پس از آغاز به تحصيل و گذراندن دروس مقدماتى در زادگاه خويش ، عازم تبريز و سپس نجف اشرف شد و مـراحـل عـالى را سـپـرى كـرد. مـرحـوم مـرنـدى بـه مـدت 10 سـال به همراه دوست صميمى و هم حجره خويش ، علامه طباطبايى ، از محضر آيت الله سيد حسين كوه كمرى ، آيت الله بادكوبه اى و مرحوم آيت الله سيد على قاضى طباطبايى بهره مـنـد شـد. آيـت الله مـرنـدى عـلاوه بـر تـسـلط كـامـل بـر فـقـه و اصـول ، در تفسير و عرفان و احاديث اهل بيت عليه السلام نيز چيره دست بود و بزرگان حـوزه عـلمـيه قم و نجف مقام علمى ايشان را مى ستودند. آن عالم ربانى پس از يك قرن عمر بـابـركـت ، سـحـرگـاه روز سـه شـنـبـه 19 فـرورديـن سال 1373 ش ، برابر با سال 1414 ق . در حالى كه ذكر لا اله الا الله بر لب داشت ديده از جهان فرو بست .(82)
21. آيت الله سيد حسن مسقطى :
عـارف الهـى ، آقـا سـيـد حـسن مسقطى يكى از شاگردان ويژه مرحوم قاضى به شمار مى رفـت . ايـشان در بحث و تدريس حكمت و عرفان بسيار چيره دست بود و در صحن حرم مطهر اميرالمؤ منين ، على عليه السلام ، به طالبان عرفان مى آموخت و آشكارا مخالفان عرفان را بـه عـدم درك حـقـايـق متهم مى كرد. از آنجا كه جو عمومى حوزه نجف اشرف با عرفان و فـلسـفـه مـوافـق نـبـود، روش ‍ ايشان مورد اعتراض قرار گرفت و سرانجام آيت الله سيد ابـوالحـسـن اصـفـهانى به وى امر كردند از نجف خارج شده ، به مسقط برود؛ اما دورى از اسـتـاد و مـرادش ، مرحوم قاضى بر او ناگوار بود؛ از اين رو از آن حكيم اجازه خواست تا به تدريس خويش ادامه دهد؛ اما مرحوم قاضى از وى خواستند به فرمان سيد گردن نهد و او را بـه عـنـايـات الهـى دلشـاد كـردند. آيت الله سيد حسن مسقطى نجف را به سوى مسقط تـرك كـرد و در راه تـنـهـا در مـسـاجـد سـكـنـى مـى گـزيـد. ايـن عـالم عـامـل در شـهـر مـسـقـط بـه تـرويـج و تـبـليـغ پـرداخـت ؛ بـه گـونـه اى كـه اهـل آن شـهـر مـؤ مـن و مـوحـد شدند و عالم و جاهل در برابر او سر تعظيم فرود آوردند. آن مـرحـوم در اواخـر عـمـر هـمـواره بـا لبـاس احـرام مـى زيـسـت و پـس از آنكه اهالى هند از او تـقـاضـاى مسافرت به آن ديار را نمودند، با همان دو لباس به راه افتاد و در راه تنها وارد مساجد مى شد و از سكونت در مسافرخانه ها خوددارى مى كرد و سرانجام با همان احرام ، در حـال سـجـده جـان بـه دوسـت سـپـرد. رحـلت آن عـارف فـرزانـه در سال 1350 ش . اتفاق افتاد.(83)
22. آيت الله سيد عبدالكريم كشميرى :
عـالم ربـانـى و عـارف صـمـدانـى ، آيـت الله سـيـد عـبـدالكـريـم كـشـمـيـرى در سـال 1345 ق . در بيت علم و فضيلت در نجف اشرف ديده به جهان گشود. پدرش مرحوم آيـت الله سيد محمد على رضوى كشميرى حائرى (1365 ق .) داماد مرحوم آيت العظمى سيد مـحـمـد كـاظـم طـبـاطـبـايـى يـزدى ، صـاحـب عـروة الوثـقـى بـود. آيت الله كشميرى پس از تـكـمـيـل مـقـدمات و ادبيات نزد پدر بزرگوارش ، به فراگيرى سطوح عاليه نزد آيت الله بـهـجـت ، شـيـخ راضـى تـبريزى ، شيخ محمد حسين تهرانى و شيخ مجتبى لنكرانى پـرداخـت و در فـلسفه و حكمت اسلامى از محضر شيخ صدر بادكوبه اى و شيخ عبدالحسين غـروى رشـتـى بـهـره جـسـت و در درس خـارج فـقـه و اصـول بـزرگـانـى چـون آيـات عـظام خويى و سيد عبدالاعلى سبزوارى شركت كرد و به درجـه اجـتـهـاد نـايـل آمـد. ايـشـان بـه تـدريس دروس سطوح عاليه و فلسفه پرداخت و از اساتيد مبرز اين دروس در نجف اشرف به شمار آمد. آيت الله كشميرى مراتب سير و سلوك و عـرفـان و اخـلاق را از مـحـضر مرحوم آيت الله قاضى و شيخ مرتضى طالقانى و شيخ عـبـاس قـوچـانـى و آقـا سـيـد هـاشـم حـداد آمـوخـت و سـپـس در سـال 1400 ق . (1359 ش .)بـه قـم آمـد. آن عـالم ربـانـى پـس از 74 سـال طـى طـريـق بـه سـوى دوسـت ، روز چـهـارشـنـبـه بـيـسـتـم ذى حـجـه سال 1419 ق . برابر با 18 فروردين 1378 ش . وفات كرد و پس از اقامه نماز به وسيله آيت العظمى بهجت ، در حرم مطهر حضرت معصومه (س ) به خاك سپرده شد.(84)
آنـچـه گـذشـت ، اسـامى برخى از دست پروردگان مكتب عرفانى مرحوم آيت الله العظمى سـيـد عـلى قـاضـى طـبـاطـبـايـى بـود. خـوشه چينان خرمن دانش آن حكيم الهى در اين تعداد خلاصه نمى شود و گروه ديگرى نيز از محضر آن بزرگوار استفاده كرده اند كه اسامى برخى از آنان چنين است :
آيت الله شيخ محمد امين افشار، مرحوم آيت الله شيخ على اكبر برهان ، مرحوم آيت الله سيد جواد خامنه اى ، پدر بزرگوار مقام معظم رهبرى ، آيت الله سيد على خلخالى ، حجت الاسلام و المسلمين شيخ على همدانى ، آيت الله سيد رضا زابلى ، آيت الله شيخ محمد سرابى يكى ديـگـر از دامـادهـاى مـرحـوم قـاضـى ، حـجت الاسلام و المسلمين حاج سيد مرتضى شبسترى ، ابراهيم سيستانى ، آيت الله سيد محمد علوى از علماى شهرستان مشهد و از امامان جماعت مسجد گـوهـرشـاد، آيـت الله سيد محمد جواد عينكى طباطبايى تبريزى ، آيت الله سيد على عينكى طـبـاطـبـايـى تـبـريـزى ، آيت الله سيد احمد فهرى زنجانى كه هم اكنون نيز در دمشق به بـرپايى امور دينى مشغول مى باشند، آيت الله ميرزا كاظم قاروبى تبريزى ، آيت الله سـيـد مـحـمـدرضـا قـاضـى طـبـاطبايى ، آيت الله حاج سيد مهدى قاضى طباطبايى فرزند بـزرگ آيـت الله سـيـد على قاضى كه در علم و حروف و اعداد و اوفاق مهارت داشت و نيز اهـل مـكـاشـفـه بـود، آيـت الله شـيـخ عـلى قـسـام ، سـيـد احـمد كشميرى ، آيت الله سيد محمد فـيـروزآبادى (صاحب كتاب فضائل الخمسه )، آيت الله سيد ابراهيم مرتضوى ، آيت الله شـيـخ مـرتضى گيلانى ، آيت الله سيد مرتضى مرعشى نجفى برادر مرجع فقيد معاصر آيـت الله سـيد شهاب الدين مرعشى نجفى ، آيت الله سيد احمد مستنبط غروى ، آيت الله سيد مـرتـضـى مـسـتنبط غروى ، آيت الله حاج سيد نصرالله مستنبط غروى ، آيت الله شهيد سيد اسـدالله مـدنـى ، آيت الله شيخ محمد حسين نجفى عاملى از علماى مقيم تهران و نيز آيت الله شيخ على نجفى بروجردى يكى از علماى بروجرد.
طبيب دلها
اسـتـاد اخـلاق و عـالم فـرزانـه ، آيـت الله العـظـمـى سـيـد عـلى قاضى طباطبايى از زمره اسـتـادانـى نـبـود كه به انتظار شاگرد بنشيند و تنها به مداواى بيمارانى بپردازد كه خـودشـان نـزد طـبـيـب جـان حـاضـر شـده انـد؛ بـلكـه خـود بـه دنبال آنان مى گشت و به جستجوى مشتاقان مى پرداخت .
علامه بزرگوار و مفسر نامدار، مرحوم آيت الله سيد محمد حسين طباطبايى در مورد چگونگى آشـنـايـى خـويـش بـا اسـتـاد و مـرادش ، آيت الله سيد على قاضى طباطبايى (قدس سره ) فرموده است :
وقتى به قصد تحصيل علوم اسلامى به نجف رفتم ، از اميرالمؤ منان على (ع ) خواستم كه آنچه صلاح است مرا به آن راهنمايى كند. در خانه نشسته بودم كه ناگهان درب باز شد و يـكـى از عـلمـاى بـزرگ داخـل شـد و سـلام كـرد و سـخـنـانى بدين مضمون برايم گفت : كـسـى كـه بـه قـصـد تـحـصـيـل بـه نـجـف مـى آيـد، خـوب اسـت عـلاوه بـر تـحـصـيـل ، بـه فـكـر تـهـذيـب و تـكـمـيـل نـفـس ‍ خـويـش نـيـز بـاشـد و از نـفـس خـود غافل نماند. اين را فرمود و حركت كرد.
مـن در آن مـجـلس شـيـفـتـه اخلاق و رفتار اسلامى او شدم و سخنان كوتاه و بانفوذ آن عالم ربـانـى چنان در من اثر كرد كه برنامه آينده ام را شناختم و تا مدتى كه در نجف بودم ، محضر آن عالم باتقوا را رها نكردم و در دروس ‍ اخلاقش شركت كردم . آن دانشمند بزرگ ، آقا ميرزا على قاضى قدس سره بود.(85)
آرى ، مـرحـوم قـاضـى از سـيـد و سـالار انـبـيـاى بـزرگ الهـى ، رسول خاتم ، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله پيروى مى نمود كه اميرالمؤ منين ، على عليه السلام در توصيف آن پيامبر رحمت فرموده است :
طبيب دوار بطبه ؛ قد احكم مراهمه و احمى مواسمه يضع ذلك حيث الحاجة اليه ؛
(پـيـامـبـر صـلى الله عـليـه و آله ) طـبـيـبـى بود كه همواره با طب خويش به گردش ‍ مى پـرداخـت ، مـرهـمـهايش را به خوبى آماده كرده و ابزار داغ زدن را گداخته بود و آن را در جايى كه نياز بود مى گذاشت .(86)
ديده تيزبين اين طبيب نفوس ، ارواح آماده و جانهاى تشنه معرفت را مشاهده مى كرد و رفتار نـيـكـوى او قـلبـهـا را شيفته خود مى ساخت . نفوذ كلامش همچون آتشى بود كه شراره آن ، جـانـهـا را بـه آتـش عـشـق مـعـبـود مـى سوخت و بحق كه در اين مورد، نمونه اى كم نظير از اوليـاى خدا بود. حكايت زير كه مشتى از خروار است به خوبى گوياى تلاش بى وقفه مرحوم قاضى در يافتن و هدايت گمراهان به سوى نور است . جناب حجت الاسلام و المسلمين فاطمى نيا مى فرمايند:
در نـجـف اشـرف شخصى به نام قاسم بود كه به فسق و فجور شهرت داشت . وى با تمام اين اوصاف ، ارادت و محبت خاصى نسبت به مرحوم قاضى داشت . او همواره در كـمـيـن مرحوم قاضى مى نشست تا وقتى آقا آمد، به وى سلام كند، مرحوم قاضى هم همواره قـاسـم را مـشـتـاقـانـه نـصـيـحـت مـى كـرد و بـه وى مـى فـرمـود كـه حـتما نماز بخواند و اعـمـال شرعى را به جا آورد؛ ولى متاسفانه قاسم به اين حرفها عنايت نشان نمى داد؛ اما از درون بـه مـرحـوم قـاضـى مـحـبـت احـسـاس مـى كـرد. چـنـديـن سـال بـديـن مـنـوال گـذشـت و چـون مـرحـوم قـاضـى مـشـاهـده نـمـود كـه در قـاسـم زمـيـنـه تحول وجود دارد، به وى فرمود: قاسم ! تو اين همه نسبت به من ابراز محبت مى كنى ؛ مـردانه به من قول بده كه به يك دستور من عمل كنى ! مرحوم قاضى وقتى از قاسم قـول گرفت ، به وى فرمود: امشب حتما براى خواندن نماز شب بيدار شو. قاسم بـه وى گفت : سيدى ! اولا من معمولا تا ديروقت در قهوه خانه به سر مى برم و ديگر نـمـى تـوانـم نـيـمـه هـاى شـب بـلنـد شـوم . ثانيا من اصلا نماز نمى خوانم و شما به من سفارش نماز شب مى كنيد! مرحوم قاضى به وى فرمود: نگران نباش ، هر ساعتى كه نيت بكنى ، تو را از خواب بيدار خواهم كرد. اين فرمايش مرحوم قاضى حاكى از اين نيست كه نيمه هاى شب بيايم در خانه ، بلكه تصرف ولايى در كار است . قاسم در همان ساعت مـعـهـود بـا حـالتـى عـجـيـب از خـواب بـيـدار مـى شود و به قصد وضو گرفتن به حياط مـنـزل مـى رود؛ امـا بـه مـحـض ايـنـكـه چـشـم قـاسـم بـه آب مـى افـتـد، انـقـلاب و تـحـول عـجـيبى در سايه تصرفات مرحوم قاضى در وجود قاسم به وجود مى آيد و همين قاسم كه به فسق و فجور مشهور بود، از اوتاد و زهاد نجف مى گردد و كار به جايى مى رسد كه مردم باقيمانده چاى وى را به عنوان تبرك و شفا مى خوردند.(87)
جـنـاب حـجـت الاسـلام والمـسـلمين قوچانى ، فرزند مرحوم آيت الله حاج شيخ عباس قوچانى (وصـى مـرحـوم قـاضـى ) در مـورد آن عـارف فـرزانـه از پـدر خـويـش چـنـيـن نقل مى فرمايند:
خاطره ديگرى كه درباره قدرت روحى مرحوم قاضى از ايشان (مرحوم آيت الله قوچانى ) بـه يـاد دارم ايـن اسـت كه مى فرمودند بين ايران و عراق مسائلى پيش آمده بود و ارتباط بـيـن دو كشور قطع شده بود و پولى كه از طرف پدر ايشان به نجف مى رسيد، مدت دو سال گذشته و يك فلس هم از ايران نيامد. آن موقع شهريه اى هم به طلاب داده نمى شد و تـنـها سه عدد نان در روز توسط مرحوم آيت الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى به طلاب داده مى شد. كسبه نجف معمولا به مردم و بويژه طلاب به طور نسيه جنس ‍ مى دادند و حـتـى بـه مدت چند سال هم مطالبه نمى كردند و از اين بابت حق بزرگى بر حوزه نجف دارنـد. مـرحـوم والد مـا هـم هـر دو سالى يك بار مسافرتى به ايران مى كردند و يكى از زمـينهاى خود را فروخته و بابت بدهكارى خود مى پرداختند (و مى فرمودند:) در اين دو سـال ، خـوراك مـا در شـبـانـه روز سـه عـدد نان و سكنجبين بود و يك بار هم به خاطرمان خطور نكرد كه اين چه زندگى اى است . اين همه نه به خاطر قدرت روحى ما بود؛ بلكه حكايت از قدرت روحى مرحوم قاضى مى كرد كه چنان ما را تحت تاءثير قرار داده بود كه به اين گونه مسائل فكر نمى كرديم .(88)
از نـكـات بـسـيـار مـهمى كه يك مربى موفق بايد رعايت نمايد، توجه به استعداد سالك طـريـق خـدا و مـيـزان فـراگـيرى وى و ظرفيتهاى روحى اوست . روش پيامبران الهى عليه السـلام هـمـواره اين بود كه هر سخنى را به هر كسى نمى گفتند و هر حكمتى را در اختيار هـر شخصى قرار نمى دادند؛ چرا كه حكمت ، همچون گوهرى تابناك كه گيرنده آن بايد ارزش آن را درك كند و در فهم آن موفق و نسبت به حفظش كوشا بوده ، آن را درست به كار بـنـدد. چـه بـسـا كـلام آمـوزنـده اى كـه راه گـشـاى جـويـنـدگـان اسـت ، ولى بـه دليـل نـاتـوانـى سـالك و رهـرو از فـهـم دقـيـق آن ، مـوجـب گمراهى او خواهد شد. به همين دليـل رسـول گـرامـى اسـلام صـلى الله عـليـه و آله فـرمودند: انا معاشر الانبياء نكلم الناس على قدر عقولهم ؛ ما پيامبران ، با مردم به اندازه خردشان سخن مى گوييم .(89)
مرحوم آيت الله قاضى در اين مورد بسيار دقيق بودند و با هر يك از شاگردان خويش بر طـبـق اسـتعداد او رفتار مى نمودند. دستورات اخلاقى و عملى ايشان مناسب با حالات سالك بـود و همين امر نيز موجب مى شد كه همگان به عمق تعاليم ايشان پى نبرند و هر كس به قـدر ظـرفـيـت خـويـش از آن خـرمـن عـلم و دانـش خوشه چيند. يكى از شاگردان آن مرحوم مى گويد:
مـرحـوم آقـا شـبـهـا مـجـلس اخـلاق داشـتـنـد و چراغ روشن نمى كردند و به همان تاريكى ، بعضى از علماى نجف كه اهل باطن بودند به آن مجلس حاضر مى شدند و غالبا صحبت در مـعـرفة النفس بود و تهذيب اخلاق و صحبت عرفان هم مى فرمودند؛ و لكن بيشتر در همان مـعـرفـت ذات انـسان و خودشناسى بود و اگر ناشناسى وارد مى شد، صحبت را تغيير مى دادنـد و در اطـراف زيارت سيدالشهدا عليه السلام صحبت مى فرمودند كه استعداد مختلف است و هر حرفى را به هر كسى نمى شود گفت . قدس الله سره العزيز!(90)
حـجـت الاسلام و المسلمين قوچانى ، فرزند مرحوم آيت الله قوچانى مى فرمايند: ... هر وقت كـسـى خـدمـت ايـشـان (مـرحـوم قاضى ) مى رسيد و درخواستى مى كرد، يك سرى دستورات عـمـومـى داشـتـنـد، يـكـى خـوانـدن نـمـازهـاى نـافـله در شـبـانـه روز، نـمـاز اول وقـت ، سـجـده بـيـن الطـلوعـيـن و اربـعـيـنـيـات كـه اذكـار خـاصـى را در هـر چهل روز توصيه مى كردند و سپس طبق ظرفيت افراد، دستورات متفاوتى مى دادند. هر روز دو جـلسـه صبح و بعد از ظهر داشتند كه جلسه بعد از ظهر افراد خاص مورد نظر ايشان شركت مى كردند. مرحوم والد در هر دو جلسه شركت مى كردند و مى فرمودند:
جـلسـه بـعـد از ظهرها آن قدر قوى بود كه ما مدت 24 ساعت در اختيار ايشان و گويى مسخر ايشان بوديم .(91)
و نيز حكايت زير در مورد برخى از دستورات ايشان گوياى همين مطلب است :
يـكـى از شـاگردان مرحوم على آقاى قاضى كه قدرى جوان هم بود، روزى مرحوم قاضى مى بيند كه او روز به روز رنگش زرد و خودش لاغر مى شود. از ايشان مى پرسد: چه كار مى كنى كه اين طور مى شوى ؟ جواب مى دهد: هر شب غير از مقررات عادى ، يك قرآن ختم مى كنم و تقريبا خواب ندارم . ايشان مى فرمايد: از امشب فكر كن كه من در مـقـابـلت نـشـسـتـه ام و بـخـوان ! آن شخص فردا آمد و گفت : بيشتر از يك جزء نـتـوانـسـتـم بـخـوانـم . بـعـد از چـنـد روز دسـتـور مـى دهـد كـه خـيـال كـن به امام زمان عليه السلام مى خوانى و يا پيامبر و يا على عليه السلام . فردا آمـد و گـفـت : هـر چـه كـردم نتوانستم بيشتر از يك حزب بخوانم . بعد از چند روز فـرمـود: خـيـال كـن بـه خـدا مـى خـوانـى ! مـى گـويـنـد آن جـوان از اول قـرآن شروع نموده بود و در اياك نعبد و اياك نستعين مانده بود و صبح همان شب از دنيا رفت .(92)
بـه دليـل رعـايت همين اصل مهم ، يعنى تفاوت استعدادها و عدم فهم نكات عرفانى توسط هـر قـلبـى ، عـرفـا هـمـواره شـاگـردان خـويش را به مخفى نگه داشتن اسرار سفارش مى نـمـودنـد و از بـيـان سـخنانى كه براى همگان قابل فهم نيست ، پرهيز مى كردند. مرحوم حاج سيد هاشم حداد مى فرمايند:
مـرحـوم آقا (آيت الله قاضى ) به من گفتند: سيد هاشم ! سر را فاش مكن كه گرفتار مـى شـوى ! روزى مـى رسد كه از اطراف و اكناف بيايند و عتبه درت را ببوسند. مى فـرمـودنـد: مـن در تـمام مدت عمر، يك بار، آن هم در حقيقت به واسطه محذور و حيا سرى را فاش كردم و تا به حال كه دهها سال است از آن مى گذرد گرفتار آنم .
رهنمودهاى اخلاقى
استادى كه خود از آبشخور قرآن و اهل بيت عليه السلام سيراب شده باشد و حكيم عارفى كـه حـكـمـتـش از چـشـمـه اخـلاق جـوشـيـده و عـرفـانـش را از مـنـبـع زلال وحى الهى برگرفته باشد، براى هدايت و ارشاد سالكان طريقت ، دست مايه اى جز ثـقـليـن نخواهد داشت و پيامش تنها كلام الهى و بيان شيواى امامان بزرگوار شيعه عليه السلام خواهد بود و آيت الله سيد على قاضى طباطبايى از اين جمله است . او هر چه داشت ، از مـكـتـب جـان پـرور اسـلام داشت و هر چه مى گفت ، شاخ و برگى از درخت تناور قرآن و حـديث بود. ايشان جز به آنچه معصومان عليه السلام بيان فرموده بودند سفارش ‍ نمى كرد و تنها راه رسيدن به معبود و مقصود واقعى را حركت در مسير آن بزرگواران مى دانست .
يكى از امورى كه مرحوم قاضى بسيار بر آن تاكيد مى نمود، برپا داشتن نماز شب بود. نماز شب يكى از مستحبات مورد تاكيد شرع مقدس اسلام است و معصومين عليه السلام و به پـيـروى از ايشان ، اولياى الهى ، همگى در انجام اين امر مهم اهتمام داشتند. در اهميت اين امر هـمـين بس كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله ضمن سفارش على عليه السلام به نماز شـب ، مـوفـقـيـت آن حـضرت را در انجام اين سنت نيكو از درگاه خداوند تعالى درخواست مى كردند.(93)
علامه فقيد، آيت الله سيد محمد حسين طباطبايى مى فرمايند:
چـون بـه نـجـف اشـرف بـراى تحصيل مشرف شدم ، از نقطه نظر قرابت و خويشاوندى و رحـمـيت ، گاه گاهى به محضر مرحوم قاضى شرفياب مى شدم تا يك روز در مدرسه اى ايـسـتـاده بودم كه مرحوم قاضى از آنجا عبور مى كردند. چون به من رسيدند، دست خود را روى شـانـه من گذاردند و گفتند: آخرت مى خواهى ، نماز شب بخوان ! اين سخن آن قدر در مـن اثـر كـرد كـه از آن بـه بـعـد، تـا زمـانـى كـه بـه ايـران مـراجـعـت كـردم ، پـنـج سال تمام در محضر قاضى روز و شب به سر مى بردم و آنى از ادراك فيض ايشان دريغ نـمى كردم و از آن وقتى كه به وطن ماءلوف بازگشتم تا وفات استاد، پيوسته روابط مـا بـرقـرار بـود و مـرحـوم قـاضـى طبق روابط استاد و شاگردى دستوراتى مى دادند و مكاتبات از طرفين برقرار بود.(94)
يكى ديگر از سنتهاى نيكوى شرع مقدس اسلام ، بيتوته در مساجد و اعتكاف است . بر طبق مـدارك تـاريـخى و روايات اسلامى ، رسول خدا و ائمه هدى عليه السلام در انجام اين امر اسـتـحبابى مقيد بودند و شيعيان را نيز به اهتمام در خلوت با خداوند كه تمرينى براى بريدن از مخلوق و پيوستن به خالق است تشويق مى نمودند.(95) در اين راستا، يكى از رهـنـمـودهـاى مـرحـوم قـاضـى ، عـبادت و بيتوته در مساجد و مكانهاى متبركى مانند مسجد كوفه و سهله بود:
مـرحـوم قـاضـى شـاگـردان خـود را طـبـق مـوازيـن شـرعـيـه ، بـا رعـايـت آداب بـاطـنـيـه اعمال و حضور قلب در نمازها و اخلاص در افعال ، به طريق خاصى دستورات اخلاقى مى دادند و دلهاى آنان را آماده براى پذيرش الهامات عالم غيب مى نمودند. خود ايشان در مسجد كـوفـه و سـهـله حـجره داشتند و بعضى از شبها را به تنهايى در آن حجرات بيتوته مى كـردنـد و شاگردان خود را نيز توصيه مى كردند بعضى از شبها را به عبادت در مسجد كـوفـه و يا سهله بيتوته كنند و دستور داده بودند كه چنان چه در بين نماز و يا قرائت قـرآن و يـا در حـال ذكر و فكر براى شما پيشامدى كرد و صورت زيبايى را ديديد و يا بـعـضـى از جـهـات ديـگـر عـالم غـيـب را مـشـاهـده كـرديـد، تـوجـه نـنـمـايـيـد و دنـبـال عـمـل خـود بـاشـيـد اسـتـاد علامه (96) مى فرمودند: روزى من در مسجد كوفه نشسته بودم و مشغول ذكر بودم . در آن بين ، يك حوريه بهشتى از طرف راست من آمد و يك جـام شـراب بهشتى در دست داشت و براى من آورده بود و خود را به من ارائه مى نمود. همين كـه خـواسـتـم بـه او تـوجـهى كنم ، ناگهان ياد حرف استادم افتادم و لذا چشم پوشيده و تـوجـهى نكردم . آن حوريه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف كرد. من نـيز توجهى ننمودم و روى خود را برگرداندم . آن حوريه رنجيده شد و رفت و من تا به حال ، هر وقت آن منظره به يادم مى افتد، از رنجش آن حور متاثر مى شوم .(97)
از ديـگـر رهـنـمـودهاى اخلاقى آن عارف واصل ، رعايت ميانه روى در خوراك بود. پرخورى يـكـى از صـفـات زشـتـى است كه افزون بر زيانهاى جسمى ، روح را خسته و اشتياق به عبادت و توان تفكر را از انسان سلب مى نمايد. علامه طباطبايى مى فرمايند:
مـرحـوم اسـتـاد قـاضـى - رضـوان الله عليه - روايتى غريب درباره فوايد جوع بيان مى فـرمـود و مـحـصـلش آنـكـه در زمان انبياى سلف ، سه نفر رفيق گذرشان به ديار غربت افـتـاد. شـب فـرا رسـيـد؛ هـر يـك بـراى تـحـصـيل غذا به نقطه اى متفرق شدند؛ ليكن با يـكديگر ميعاد نهادند كه فردا در وقت معين در آن ميعادگاه يكديگر را ملاقات كنند. يكى از آنها ميهمان بود و ديگرى به ميهمانى شخصى در آمد و چون سومى جايى نداشت ، با خود گـفـت : بـه مسجد مى روم و ميهمان خدا مى شوم و تا صبح در آن جا به سر برد و هم چنان گرسنه باقى بود. صبحدم ، در ميعاد خود، هر سه نفر حضور يافتند و هر يك سرگذشت خود را بيان كردند. از جانب خداى تعالى ، به نبى آن زمان وحى رسيد كه به آن ميهمان ما بگو: ما ميهمانى اين ميهمان عزيز را قبول كرديم و خود ميزبان او شديم و براى او در صـدد تـهـيـه بـهـتـريـن غـذاهـا بـرآمديم ، لكن در خزانه غيب خود تفحص كرديم ، بهتر از گرسنگى غذايى براى او نيافتيم .(98)
فوايد آيات قرآن و دعا از زبان آيت الله قاضى
دعـا، سـپـر مـؤ مـن ، اسـلحـه پيامبران عليه السلام ، ستون دين ، نور آسمان و زمين ، كليد نـجـات و گـنـجـيـنـه رسـتـگـارى اسـت .(99) قرآن كريم مؤ منان را به دعا كه عبادتى بزرگ ، بلكه روح همه عبادتهاست دستور داده ، مى فرمايد:
ادعـونـى اسـتـجب لكم ؛ ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين (غافر: 60)؛ مرا بخوانيد كه شما را اجابت مى كنم ؛ همانا به زودى كسانى كه با تكبر از عبادت من سرباز مى زدند، با خوارى داخل جهنم خواهند شد.
در روايات ، افزون بر بيان اهميت اين امر، آثار و فوايدى نيز براى بعضى از ذكرها و دعـاهـا و نيز خواصى براى برخى از آيات قرآن كريم ذكر شده است تا مؤ منان را هر چه بيشتر تشويق نمايد و نيز به آنان بياموزد كه هيچ جنبشى و هيچ اثرى از هيچ موجودى در جـهـان هـسـتـى صـادر نـمـى شـود، مـگـر آنـكـه تـحـت اراده و نـفـوذ خـداونـد قـادر متعال است و مؤ من بايد در هر حال ، در سختى و آسايش و فقر و ثروت ، همواره اراده او را نافذ بداند و خود را تحت سلطه آن موجود برتر و عالى بداند.
در مـيـان تـعليمات مرحوم آيت الله العظمى قاضى نيز به چنين مواردى برمى خوريم كه گـويـاى احـاطـه بـسـيـار ايشان بر آيات و روايات و نيز تعبد آن حكيم فرزانه و تمسك شـديـد آن عارف يگانه به ريسمان محكم قرآن و عترت مى باشد. استاد سيد حسن قاضى طباطبايى ، فرزند مرحوم قاضى ، در يادداشتهاى خود به نمونه هايى اشاره فرموده اند كه جا دارد با بيان آنها اين اوراق را متبرك و نورانى سازيم :
1. آن مرحوم براى تقويت حافظه ، خواندن آيت الكرسى و معوذتين (دو سوره مباركه ناس و فلق ) را سفارش مى فرمودند.
2. مرحوم قاضى براى طلب وسعت رزق اين آيات را قرائت مى نمودند:
اسـتـغـفـروا ربـكـم انـه كـان غـفـارا # يـرسـل السـمـاء عـليـكـم مـدرارا # و يـمـددكـم بـامـوال و بـنـيـن و يـجـعـل لكـم جـنـات و يـجـعـل لكـم انـهـارا(نـوح : 12 - 10) و از پـروردگـارتـان طـلب بـخـشش كنيد كه او بسيار آمرزنده است تا از آسمان ، فراوان بر شـمـا فـرو فـرسـتـد و شما را با دارايى و فرزندان نيرو بخشد و براى شما نهرهايى قرار دهد.
3. به همه سفارش مى كردند اين ذكر را قرائت كنند:
اسـتـغـفـر الله الذى لا اله الا هـو مـن جـميع ظلمى و جرمى و اسرافى على نفسى و اتوب اليه از خداوندى كه هيچ معبودى جز او نيست ، به خاطر تمامى ظلمها و گناهانم و ستمى كه بر خود روا داشته ام طلب بخشش ‍ مى كنم و به سوى او باز مى گردم .
4. آن مـرحـوم در هـنـگـام اضطراب و ناراحتى هاى روحى ، خواندن اين كلمات را سفارش مى كردند:
لا اله الا الله وحـده لا شـريـك له و له الحـمـد و له المـلك و هـو عـلى كـل شى ء قدير. اعوذ بالله من همزات الشياطين و اعوذ بك ربى من ان يحضرون ، ان الله هـو السـمـيع العليم ،؛ هيچ معبودى جز خداوند يكتاى بى شريك وجود ندارد و ستايش و حكومت مخصوص اوست و او بر هر كارى تواناست . از وسوسه هاى شياطين به خدا پناه مى بـرم و بـه تـو پـنـاه مـى بـرم - اى پـروردگـارم - از ايـنكه نزد من حاضر شوند، همانا خداوند شنوا و داناست .
5. بـراى حـفـظ امـنـيت خانه دستور مى دادند كه اين دعا بر روى كاغذى نوشته و بر درب منزل آويخته شود:
يـا حـافـظـا لا يـنـسـى ؛ يـانعمة لا تحصى ؛ انت قلت و قولك الحق : انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (حجر:9) اى نگهبانى كه فراموش نمى كنى و اى نعمتى كـه هـرگز به شماره در نمى آيى ، تو فرمودى ، و سخن تو حق است ، همانا قرآن را ما نازل كرديم و خود آن را حفظ خواهيم كرد.
6. در صـورت تـرس از زيـان خـوراكـى يـا نوشيدنى به خواندن اين كلمات سفارش مى نمودند:
بسم الله الرحمن الرحيم خير الاسماء اله الارض و السماء الرحمن الرحيم الذى لا يضر مـع اسـمـه سـم و لا داء؛ بـه نـام خـداونـد بـخشنده مهربان ، بهترين نامها، معبود زمين و آسمانها، خداوند رحمان و رحيمى كه با نام او هيچ سم و بيمارى اى زيان نمى رساند.
7. آن مـرحـوم سفارش مى فرمودند در صورت روبرو شدن با شخص ‍ ستمگرى كه از او مـى تـرسـيـد، دسـتـهـا را باز كنيد و اين حروف را بر دست راست بشماريد: بسم الله الرحمن الرحيم ؛ ك - ه - ى - ع - ص و بر دست چپ نيز بسم الله الرحمن الرحيم ؛ ح - م - ع - س - ق خـوانـده شـود؛ سـپـس انـگـشـتـان دو دسـت را داخل يكديگر نماييد.
8. براى ايمنى از نيش زدن حيوانات موذى ، اين دعا را سفارش مى فرمودند: اعوذ بكلمات الله التـامـات التـى لا يـجـاوزهـن بر و لا فاجر من شر ما ذراء و من شر ما براء و من شر كـل دابـة ؛ هـو آخـذ بـنـاصـيـتـها، ان ربى على صراط مستقيم ، به كلمات تامه خداوند، كـلمـاتـى كـه هـيـچ نـيـكـوكـار و بدكارى از آن تجاوز نمى كند پناه مى برم از شر آنچه آفريده است ، او بر همه آنان تسلط دارد، همانا پروردگارم بر صراط مستقيم است .
9. زمـانـى كـه در نـجـف اشـرف بيمارى مالاريا شيوع پيدا كرد، مرحوم قاضى به افراد مبتلا توصيه مى نمودند آياتى از قرآن را كه در مورد حضرت ابراهيم عليه السلام است ، تـلاوت نـمـايـنـد؛ مـانـنـد اين آيه : قلنا يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم # و اردادوا بـه كـيـدا فـجـعـلنـاهم الاخسرين (انبياء 69 70-) گفتيم : اى آتش ! بر ابراهيم سرد و سلامت شو! و آنان خواستند با او مكر كنند، پس آنان را خوار كرديم .
10. مـرحـوم آيـت الله شـيـخ عـلى قـسـام ، يـكـى از شـاگـردان ايـشـان چـنـيـن نقل فرمودند:
مـن از جـهـت فـرامـوشـكـارى و كـمـى حـافـظـه ، بـراى آقا سيد على قاضى شكايت كردم و مـخـصوصا متذكر شدم از اينكه چيزى را در جايى مى گذارم ، بعد به ذهنم مراجعه كرده و چـيـزى بـه ياد نمى آورم . مرحوم قاضى فرمودند: زمانى كه چيزى را در جايى قرار مـى دهـى ، بـخـوان : بـسـم الله الرحـمـن الرحـيـم ، فانك سوف لن تنساه ان شاء الله تعالى .(100)
11. مـرحـوم قـاضـى قـرائت دعـاى زيـر را بـه مـدت چهل شب ، هر شب يك بار تا صد بار براى برآورده شدن حاجت سالكان درگاه الهى مفيد مى دانستند:
الهى كيف ادعوك و انا انا و كيف اقطع رجائى منك و انت انت ؟ الهى اذا لم اسالك فتعطينى ، فـمـن ذا الذى ادعوه فيعطينى ؟ الهى اذا لم ادعك فتستجيب لى ، فمن ذا الذى ادعوه فيستجيب لى ؟ الهـى اذا لم اتـضـرع اليك فترحمنى ؟ فمن ذا الذى اتضرع اليه فيرحمنى ؟ الهى فـكـمـا فـلقـت البـحـر لمـوسـى عـليـه السـلام و نـجـيـتـه اسـالك ان تـصلى على محمد و آل مـحـمـد و ان تـنـجـيـنـى مـمـا انـا فـيـه و تـفـرج عـنـى فـرجـا عـاجـلا غـيـر اجل بفضلك و رحمتك يا ارحم الراحمين .
12. مـرحـوم سـيـد هـاشـم حـداد از اسـتـاد خـويـش ، مـرحـوم قـاضـى نقل فرموده اند كه قرائت كهيعص (مريم : 1) و حمعسق (شورى : 1) و آيه و عنت الوجوه للحى القيوم و قد خاب من حمل ظلما (طه 111) براى دفع شر دشمن مفيد است .
آنـچـه ذكـر شـد، بـرخـى از دعاهايى است كه آن مرحوم به شاگردان خويش ‍ مى آموختند و دعـاهـاى ويـژه اى نـيـز وجـود داشـت كـه ايـشـان جـز بـراى افـراد خـاصـى نقل نمى كردند.
روايت عنوان بصرى
عـنـوان بـصـرى يـكى از ياران و شاگردان مالك بن انس (101) بود و براى كسب علم نزد او رفت و آمد مى كرد. وى پس از ورود امام جعفر صادق عليه السلام به مدينه ، براى فـراگـيـرى دانـش نـزد آن حضرت مى رود؛ اما ابتدا با بى مهرى امام صادق عليه السلام مـواجـه مـى شـود و سـرانـجـام ايـشان وى را مى پذيرند و در ضمن روايتى بسيار ژرف و پرمحتوا، راه سير و سلوك را به او مى آموزند.
بـنـا به گفته مرحوم حاج سيد هاشم حداد رضى الله عنه ، آيت الله قاضى (قدس سره ) بـه شـاگـردان خـويـش و مريدان و طالبان سير و سلوك سفارش ‍ مى كردند روايت عنوان بـصـرى را نـوشته ، همراه خود داشته باشند و هفته اى يك دو بار آن را مطالعه نمايند و بـه دستورات آن عمل كنند.(102) با توجه به اهميت اين روايت شريف و مطالب پرارج آن در مـورد كـيـفـيـت مـعـاشـرت و خـلوت ، كـيـفـيـت و مـقـدار خـوراك ، كـيـفـيـت تـحـصـيـل عـلم و بـيان صفاتى پسنديده از قبيل حلم و صبر و شكيبايى در برابر گفتار هـرزه گـويـان و نيز مقام عبوديت و تقوا و تسليم و رضا و مراتب توحيد الهى ، آن را به طور كامل نقل مى كنيم تا به لطف پروردگار، همگان را سودمند افتد.(103)
علامه بزرگوار، مرحوم شيخ محمد باقر مجلسى (قدس سره ) مى فرمايد:
وجـدت بـخـط شـيـخنا البهائى ما لفظه : من روايتى را به خط شيخمان بهاءالدين عاملى (شيخ بهائى ) يافتم كه عبارت آن چنين است :
قـال الشـيـخ شـمـس الديـن مـحـمـد بـن مـكـى : شـيـخ شـمس الدين محمد بن مكى (شهيد اول ) فرمود:
نقلت من خط الشيخ احمد الفراهانى - رحمة الله - عن عنوان البصرى و كان شيخا كبيرا قـد اتـى عـليـه اربـع و تـسعون سنة قال : من از دست خط شيخ احمد فراهانى (ره ) از عـنـوان بـصـرى كـه پـيـرمـردى نـود و چـهـار سـاله بـود، نقل مى كنم كه وى گفت :
كـنت اختلف الى مالك بن انس سنين ؛ فلما قدم جعفر الصادق عليه السلام المدينة اختلف اليـه و حـبـبـت ان اخـذ عـنه كما اخذت عن مالك . من سالها نزد مالك بن انس رفت و آمد مى كردم . هنگامى كه امام جعفر صادق عليه السلام به مدينه تشريف آوردند، نزد ايشان رفت و آمد كردم و دوست داشتم همان طور كه از مالك كسب علم مى كردم ، از ايشان نيز فرا گيرم .
فـقـال لى يـومـا: انـى رجـل مـطـلوب و مـع ذلك لى اوراد فـى كـل سـاعـة مـن آنـاء الليل و النهار؛ فلا تشغلنى عن وردى و خذ عن مالك و اختلف اليه كما كـنـت تـخـتـلف اليـه ! روزى حـضـرت بـه مـن فـرمودند: من مردى هستم كه (از طرف دستگاه حكومتى ) تحت نظر مى باشم و افزون بر آن ، در هر ساعتى از ساعات شب و روز اذكارى دارم ، بنابراين مرا از خواندن دعاهايم باز مدار و همان طور كه قبلا نزد مالك رفت و آمد مى كردى ، اكنون نيز از او كسب علم كن !
فـاغـتـمـمت من ذلك و خرجت من عنده و قلت فى نفسى : لو تفرس فى خيرا لما زجرنى عن الاخـتـلاف اليـه و الاخـذ عنه ! من از اين سخن غمگين شدم و از نزد ايشان خارج شده ، با خـود گـفـتـم : اگـر در من خيرى مى يافت ، از رفت و آمد نزد خودش و كسب علم باز نمى داشت !
فدخلت مسجد الرسول و سلمت عليه ثم رجعت من الغد الى الروضة و صليت فيها ركعتين و قـلت : اسـالك يا الله و يا الله ان تعطف على قلب جعفر و ترزقنى من علمه ما اهتدى بـه الى صـراطـك المـسـتقيم ! پس داخل مسجد پيامبر شدم و بر آن حضرت سلام كردم ، سپس فردا به روضه رسول خدا بازگشتم و در آنجا دو ركعت نماز خواندم و عرض كردم : خـدايـا! خداوندا! از تو درخواست مى كنم كه قلب جعفر را نسبت به من مهربان كنى و از دانش او چيزى به من ارزانى فرمايى كه با آن به راه مستقيمت هدايت شوم !
و رجـعـت الى دارى مـغتما و لم اختلف الى مالك بن انس لما اشرب قلبى من حب جعفر. فما خـرجـت مـن دارى الا لصـلوة مـكـتـوبة حتى عيل صبرى . و با اندوه به خانه بازگشتم و ديـگـر نـزد مالك بن انس نرفتم ، زيرا قلبم از محبت جعفر لبريز شده بود و جز براى اداى نماز واجب از خانه خارج نمى شدم تا آنكه صبرم تمام شد.
فـلمـا ضـاق صـدرى تـنعلت و ترديت و قصدت جعفرا و كان بعد ما صليت العصر. چـون سـيـنـه ام تـنـگ شـد، كـفشهايم را پوشيده ، ردا به دوش انداختم و پس از اقامه نماز عصر، براى ملاقات با جعفر بن محمد حركت كردم .
فـلمـا حـضـرت بـاب داره اسـتـاذنـت عـليـه ؛ فـخـرج خـادم ، فـقـال : مـا حـاجـتـك ؟ فـقـلت : السـلام عـلى الشـريـف . فـقال : هو قائم فى مصلاه . فجلست بحذاء بابه . چون به در منزلش رسيدم ، اجازه ورود خواستم . خادمى بيرون آمد و پرسيد: چه كارى دارى ؟ گفتم : مى خواهم به آقا سلام عـرض كـنـم . خـادم گـفـت : ايـشـان در مـصـلاى خـويـش بـه نـمـاز ايـسـتـاده انـد. از ايـن رو مقابل در خانه نشستم .
فـمـا لبـثـت الا يسيرا اذ خرج خادم فقال : ادخل على بركة الله ! فدخلت و سلمت عليه ؛ فـرد السـلام و قال : اجلس ، غفرالله لك ! پس از اين كه مدت كوتاهى نشستم ، خادمى آمـد و گـفـت : بـر بـركـت خـداونـد داخـل شـو! پـس داخـل شـدم و سـلام كـردم . حـضـرت جـواب سـلام داده ، فـرمـودنـد: بـنـشـين ، خداوند تو را بيامرزد!
فـجـلسـت فـاطـرق مـليـا ثم رفع راسه و قال : ابو من ؟ قلت ابو عبدالله ! نشستم آنـگـاه حضرت سر به زير انداختند و پس از مدتى سر را بلند كردند و فرمودند: كنيه ات چيست ؟ عرض كردم : ابو عبدالله .
قال : ثبت الله كنيتك و وفقك يا ابا عبدالله ! ما مسالتك ؟ فرمود: خداوند تو را بر كنيه ات ثابت قدم بدارد (همواره بنده خدا باشى ) و تو را موفق كند اى ابا عبدالله ! چه درخواستى دارى ؟
فقلت فى نفسى : لو لم يكن لى من زيارته و التسليم غير هذا الدعاء لكان كثيرا! من پيش خود گفتم : اگر جز اين دعا چيزى از زيارت و سلام نصيب من نشود، خيلى زياد است !
ثـم رفـع راسـه ثـم قـال : مـا مـسـالتـك ؟ فـقـلت : سـالت الله ان يعطف قلبك على و يرزقنى من علمك و ارجو ان الله تعالى اجابنى فى الشريف ما سالته ! سپس امام سر بـرداشته ، فرمودند: حاجتت چيست ؟ عرض كردم : من از خداوند درخواست كردم كه قلب شما را نـسـبـت بـه من مهربان كند و مرا از دانش شما بهره مند گرداند و اميدوارم خداوند تعالى درخواست مرا نسبت به آن بزرگوار اجابت كند!
فقال : يا ابا عبدالله ! ليس العلم بالتعلم ، انما هو نور يقع فى قلب من يريد الله تـبـارك و تعالى ان يهديه . فان اردت العلم فاطلب اولا فى نفسك حقيقة العبودية واطلب العـلم بـاسـتـعـمـاله و اسـتفهم الله يفهمك ! حضرت فرمودند: اى ابا عبدالله ! علم به آمـوخـتـن نـيـسـت . عـلم نـورى اسـت كـه خـداونـد تـبـارك و تـعـالى آن را در دل هـر كـه مـى خـواهـد هدايتش كند، قرار مى دهد. پس ‍ تو هم اگر طالب علمى ، نخست حقيقت عـبـوديـت و بـنـدگـى را در خـودت جـسـتـجـو كـن و عـلم را بـا عمل به آن طلب نما و از خداوند طلب فهم نما تا به تو بفهماند!
قلت : يا شريف ! فقال : قل يا ابا عبدالله ! قلت : يا ابا عبدالله ! مـا حـقـيـقـة العـبـوديـة ؟ گـفتم : اى بزرگوار! فرمود: بگو اى ابا عبدالله ! عرض كردم يا ابا عبدالله ! حقيقت بندگى چيست ؟
قال : ثلاثة اشياء: ان لا يرى العبد لنفسه فى ما خوله الله تعالى ملكا، لان العبيد لا يـكون لهم ملك ، يرون المال مال الله يضعونه حيث امرهم الله به و لا يدبر العبد لنفسه تـدبـيرا و جملة اشتغاله فيما امره الله تعالى به و نهاه عنه فرمود: حقيقت عبوديت سه چـيـز اسـت : اول آنـكـه بـنـده ، بـراى خودش ‍ نسبت به آنچه خداوند تعالى به او ارزانى داشـتـه اسـت مـالكـيـت و سـلطـه اى نبيند، زيرا براى بندگان ، مالكيتى وجود ندارد، آنان مـال را مـال خـدا مـى دانـنـد و آن را هـر جا كه خداوند امر كرده است مصرف مى كنند. دوم آنكه بنده براى خودش هيچ تدبير و انديشه اى نكند و سوم آنكه همه اشتغالات او در چيزهايى است كه خداوند او را به انجامش امر كرده و يا از ارتكابش باز داشته است .
فاذا لم ير العبد لنفسه فيما خوله الله تعالى ملكا هان عليه الانفاق فيما امره الله ان ينفق فيه . پس هنگامى كه بنده نسبت به آنچه خداوند تعالى به او ارزانى داشته است مـلكـيـتى براى خودش نبيند، انفاق كردن در مواردى كه خداوند به او دستور انفاق در آن را داده است آسان مى شود.
و اذا فـوض العـبـد تـدبـيـر نـفسه على مدبره هان عليه مصائب الدنيا. و هنگامى كه بنده تدبير خودش را به مدبرش بسپارد، مصيبتهاى دنيا بر او آسان مى شود.
و اذا اشـتغل العبد بما امره الله تعالى به و نهاه لا يتفرغ منها الى المراء و المباهاة مع النـاس و زمـانـى كـه بـنـده بـه آنـچه خداوند به او امر كرده و از آن باز داشته است مشغول شود، هرگز به جاى آنها به جدال با مردم و مباهات كردن بر آنها نمى پردازد.
فاذا اكرم الله العبد بهذه الثلاثة هان عليه الدنيا و ابليس و الخلق و لا يطلب الدنيا تـكـاثـرا و تـفاخرا و لا يطلب ما عند الناس عزا و علوا و لا يدع ايامه باطلا. پس چون خداوند بنده را با اين سه چيز گرامى بدارد، دنيا و ابليس ‍ و خلق خدا در نظر بنده آسان خـواهـد شـد و دنـيـا را براى مباهات و فخرفروشى نخواهد خواست و آنچه را كه نزد مردم اسـت بـراى اظـهـار بـزرگـى و بـرتـرى جويى نمى طلبد و روزگارش را بيهوده نمى گذارند.
فـهـذا اول درجـة التقى . قال الله تبارك و تعالى : تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين .
اين ، اولين درجه تقوى است . خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: ما خانه آخرت را براى كسانى قرار مى دهيم كه در زمين خواهان برترى جويى و فساد نيستند و عاقبت تنها براى متقين است .
قلت : يا ابا عبدالله ؛ اوصنى ! گفتم : يا ابا عبدالله مرا نصيحت كنيد!
قـال : اوصـيـك بـتـسـعة اشياء، فانها وصيتى لمريدى الطريق الى الله تعالى والله اسال ان يوفقك لاستعماله ! امام فرمودند: تو را به نه چيز وصيت مى كنم كه اينها سفارش من به همه كسانى است كه خواهان سلوك در راه خدا هستند و از خداوند مى خواهم كه تو را به رعايت آنها موفق كند!
ثـلاثـة مـنـهـا فـى ريـاضـة النـفـس و ثـلاثـة منها فى الحلم و ثلاثة منها فى العلم . فاحفظها و اياك و التهاون بها! قال عنوان : ففرغت قلبى له . سه چيز از اين نه چيز دربـاره ريـاضـت نـفـس و سـه چيز درباره حلم و سه چيز درباره علم و دانش است . اينها را بـيـامـوز و مـبـادا در مـورد آنـهـا سـسـتـى كنى ! (عنوان مى گويد:) من خود را آماده فرا گرفتن اين نه چيز كردم .
فـقـال : امـا اللواتـى فـى الريـاضـة فـايـاك ان تـاكـل مـا لا تـشـتـهـيـه ، فـانـه يـورث الحـمـاقـة و البـله و لا تاكل الا عند الجوع و اذا اكلت فكل حلالا و سم الله .
حـضـرت فرمودند: اما سفارشهايى كه در مورد رياضت نفس است : از خوردن چيزى كه به آنـهـا اشـتـهـا نـدارى بـپـرهـيـز، زيـرا ايـن كـار مـوجـب حـماقت و نادانى مى شود و جز هنگام گـرسـنـگـى چـيـزى نـخـور و هـنـگـام خـوردن ، از غـذاى حلال بخور و نام خدا را ببر.
و اذكـر حـديـث الرسـول (ص ): مـا مـلا ادمى وعاء شرا من بطنه ؛ فان كان و لابد فثلث لطـعـامـه و ثـلاث لشـرابـه و ثـلث لنـفـسـه . و بـه يـاد ايـن حـديـث رسـول خدا صلى الله عليه و آله باش كه فرمودند: هيچ كس ظرفى بدتر از شكمش ‍ را پـر نـكـرده است ؛ بنابراين اگر چاره اى از اين نيست ، بايد يك سوم شكم را براى غذا و يك سوم آن را براى نوشيدنى و يك سوم ديگر را براى تنفس ‍ نگه دارد.
و امـا اللواتـى فـى الحـلم فـمـن قـال لك : ان قـلت واحـدة سـمـعـت عـشـرا، فـقل : ان قلت عشرا لم تسمع واحدة . و اما آنچه درباره حلم است اين است كه هر كس به تـو گـفـت : اگـر يكى بگويى ، ده تا مى شنوى تو بگو: اگر ده تا هم بگويى ، يكى نمى شنوى .
و مـن شـتـمـك فـقـل له : ان كـنـت صـادقـا فـى مـا تـقـول فـاسـال الله ان يـغـفـرلى و ان كـنـت كـاذبـا فـى مـا تـقـول فـالله اسال ان يغفر لك . و هر كس به تو ناسزا گفت ، به او بگو: اگر در آنـچـه مـى گـويـى راسـتـگـو هـسـتى ، از خداوند مى خواهم كه مرا ببخشد و اگر دروغ مى گويى ، از خدا مى خواهم كه تو را ببخشد.
و مـن وعدك بالخنى فعده بالنصيحة و الرعاء و هر كس تو را به چيز ناخوشايندى تهديد كرد، به او بگو كه خيرخواه او هستى و مراعاتش ‍ مى كنى .
و اما اللواتى فى العلم فاساءل العلماء ما جهلت و اياك ان تسالهم تعنتا و تجربة و ايـاك ان تـحمل برايك شيئا و خذ بالاحتياط فى جميع ما تجد اليه سبيلا و اهرب من الفتيا هربك من الاسد و لا تجعل رقبتك للناس جسرا! و اما آنچه مربوط به علم است : آنچه را نـمى دانى از دانشمندان بپرس و از اينكه براى آزار دادن يا آزمودن بپرسى بپرهيز و در تـمـام امـورى كـه راهـى به احتياط مى يابى احتياط پيشه كن و از فتوا دادن بپرهيز، همان گونه كه از شير مى گريزى و گردن خود را پلى براى عبور مردم قرار مده .
قم عنى يا ابا عبدالله ؛ فقد نصحت لك و لا تفسد على وردى ؛ فانى امرو ضنين بنفسى والسـلام عـلى مـن اتـبـع الهدى . اى ابا عبدالله ! از نزد من برخيز كه من تو را نصيحت كـردم و مـانـع ذكـر و ورود مـن مـشـو كـه مـن نـسـبـت بـه خـودم بخيل هستم . و سلام بر كسى كه از هدايت پيروى مى كند!(104)
4 - روش عرفانى مرحوم قاضى
عـرفـان يا شناخت خداوند تبارك و تعالى مقصدى عالى است كه هر كسى را به آن قله راه نـيـسـت . عـمـل بـه ظـواهر دين و احكام شرعى ، رعايت اخلاق اسلامى ، شناخت و مراقبت نفس و توجه باطنى به ساحت قدس الهى و غفلت از جهان فانى كه روش انبياى الهى و اوصياى گرامى آنان و ائمه طاهرين عليهم السلام مى باشد، شرط اصلى ورود به حريم عرفان الهى است . چه بسيار كسانى كه ادعاى كشف و شهود ذات حق را كرده اند و رسيدن به خدا و بـهـانه اى براى عمل نكردن به احكام الهى و شانه خالى كردن از زير بار مسووليتهاى ديـنـى قـرار داده ، تـوسـل و تـوجه به اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام را كه همنشين جـاويـد و ابـدى قـرآن هـسـتـنـد، تـرك نـمـوده انـد و بـه هـمـيـن دليل از تلاش خويش بهره اى جز دورى از مقصود نبرده اند.
مـرحـوم آيـت الله العظمى قاضى طباطبايى از كسانى بود كه عرفان خود را با جمع بين ظـاهـر و بـاطـن و توجه و توسل دائمى به ساحت ائمه اطهار عليه السلام و بى اعتنايى بـه زيـنـتـهـاى دنيايى و وسوسه هاى نفسانى درآميخته بود. ايشان همواره به شاگردان خود دستور مى دادند كه ضمن رعايت دقيق موازين شرعى و انجام واجبات و مستحبات و ترك مـحـرمـات و مكروهات ، از آداب باطنى اعمال غافل نمانند و بويژه بر حضور قلب در نماز تاكيد مى فرموند.
مـرحـوم قـاضى به پيروى از استادان خويش در عرفان و اخلاق ، بهترين راه رسيدن به مقصد عالى الهى را معرفت نفس مى دانستند، همان گونه كه در روايت شريفى از على عليه السلام چنين مى خوانيم : من عرف نفسه عرف ربه ؛ هر كه خود را بشناسد، پروردگار خويش را شناخته است .(105)
استاد علامه ، حضرت آيت الله طباطبايى قدس سره مى فرمايند: طريق توجه به نفس ، طريقه مرحوم آخوند ملا حسينقلى بوده است و شاگردان ايشان ، همه ، طريق معرفت نفس را مى پيموده اند كه ملازم معرفت رب خواهد بود.(106)
ايـشـان بـراى اثـبات اين طريق ، علاوه بر روايت فوق ، به اين آيه قرآن نيز تمسك مى فـرمـايـنـد: يـا ايـهـا الذيـن آمـنـوا عـليـكـم انـفـسـكـم لا يـضـركـم مـن ضـل اذا اهـتـديتم (مائده : 105)؛ اى كسانى كه ايمان آورديد، مراقب نفس ‍ خويش باشيد؛ مبادا هنگامى كه هدايت شديد، گمراهان به شما زيانى رسانند!
هـمـان طـور كه پيش از اين گفته شد، مرحوم ملا حسينقلى همدانى ، شاگرد مرحوم سيد على شوشترى بود و طريقه معرفت نفس را از ايشان اخذ كرده و مرحوم شوشترى نيز اين روش را از شـخـصـى بـه نـام مـلاقـلى جـولا كـه نـسـب او بـراى مـا مجهول است ، فرا گرفته بود. بدين ترتيب طريقه مرحوم آيت الله قاضى و شاگردان ايشان ، همان طريقه مرحوم ملاقلى جولاست .
مـرحـوم قـاضـى هـمـانـنـد هـمه عرفاى راستين و پيروان واقعى امامان عليه السلام ، شرط وصـول بـه مقام فناى فى الله را گذر از طريق ولايت آن رهبران معصوم مى دانست . علامه طباطبايى مى فرمايند:
رويه مرحوم استاد، آقاى قاضى نيز طبق رويه استاد بزرگ ، آخوند ملا حسينقلى همدانى ، هـمـان طـريـق مـعـرفـت نـفـس بـوده اسـت و بـراى نـفـى خـواطـر، در وهـله اول تـوجـه به نفس را دستور مى داده اند؛ بدين طريق كه سالك براى نفى خواطر بايد مقدار نيم ساعت يا بيشتر را در هر شبانه روز معين نموده و در آن وقت ، توجه به نفس خود بنمايد. در اثر اين توجه ، رفته رفته تقويت پيدا نموده و خواطر از او نفى خواهد شد و رفته رفته معرفت نفس براى او حاصل شده و به وطن مقصود خواهد رسيد؛ ان شاء الله .
اكـثر افرادى كه موفق به نفى خواطر شده و توانسته اند ذهن خود را پاك و صاف نموده و از خواطر مصفا كنند و بالاخره سلطان معرفت براى آنان طلوع نموده است . در يكى از دو حال بوده است :
اول ، در حـيـن تلاوت قرآن مجيد و التفات به خواننده آن كه چه كسى در حقيقت قارى قرآن اسـت و در آن وقـت بـر آنـان مـنـكـشـف مـى شـده اسـت كـه قـارى قـرآن ، خـداسـت ، جل جلاله .
دوم ، از راه تـوسل به حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام زيرا آن حضرت را براى رفع حجاب و موانع طريق نسبت به سالكين راه خدا عنايتى عظيم است .(107)
از مرحوم قاضى نقل شده است كه در همين مورد فرموده اند: سريان فيوضات و خيرات از مـسـيـر حـضـرت سـيـدالشـهـداسـت و پـيـشـكـار اين فضيلت هم حضرت قمر بنى هاشم ، اباالفضل العباس عليه السلام است .(108)
و نيز فرمود: وصول به مقام توحيد و سير صحيح الى الله و عرفان ذات احديت - عز اسـمـه - بـدون ولايـت امـامان شيعه و خلفاى به حق از على بن ابى طالب عليه السلام و فرزندانش از بتول عذراء (عليهم السلام ) محال است .(109)
و به همين دليل همه چيز خود را مديون قرآن و عترت مى دانست و مى فرمود: اگر من به جايى رسيده باشم ، از دو چيز است : 1. قرآن كريم ، 2. زيارت سيدالشهدا عليه السلام .(110)
مرحوم قاضى معتقد بودند كه محال است عارف به حقيقت ولايت نرسيده باشد:
مرحوم قاضى مى فرموده است : محال است كسى به درجه توحيد و عرفان برسد و مقامات و كـمـالات تـوحـيـدى را پـيدا نمايد و قضيه ولايت بر او منكشف نگردد. ايشان معتقد بودند بـزرگـانـى را كـه نـامـشـان در كـتـب عـرفـان ثـبـت اسـت و آنـهـا را واصـل و فـانـى شـمـرده انـد و از اهـل ولايت نبوده اند، بلكه از عامه به شمار مى آيند، يا واصل نبوده اند و ادعاى اين معنى را مى نموده اند و يا تحقيقا ولايت را ادراك كرده اند، ولى بـر حسب مصلحت زمانهاى شدت و حكام و سلاطين جور كه از عامه بوده اند، تقيه مى كردند و ابـراز نـمى نمودند؛ مانند شيخ سليمان قندورى حنفى صاحب ينابيع المودة و مانند سيد عـلى هـمدانى صاحب كتاب مودة القربى و مانند مولى محمد رومى بلخى صاحب كتاب مثنوى .(111)
عـارف واقـعـى ، مـقـصـود خويش و مبدا تمام حوادث عالم و ذات بارى تعالى مى داند و بر خلاف گروهى كه مى پندارند آنچه مقصود است ، اسماء و صفات است و ذات خدا هيچ اثرى نـدارد، مـعـتـقـد اسـت كه اسماء و صفات ، همه به آن ذات عالى و متعالى باز مى گردند و تـعـيـنـات او هـسـتـنـد. مـرحـوم آيـت الله حاج شيخ عباس قوچانى شاگرد و وصى آيت الله العظمى قاضى مى فرمود:
يك روز به حضرت آقا عرض كردم : در عقيده شيخيه (112) چه اشكالى است ؟ آنها هم اهل عبادت اند و اهل ولايت اند؛ بخصوص نسبت به امامان عليهم السلام مانند خود ما بسيار اظهار محبت و اخلاص مى كنند و فقهشان هم فقه شيعه است و كتاب اخبار را معتبر مى دانند و بـه روايات ما عمل مى نمايند. خلاصه هر چه مى خواهيم بگرديم و اشكالى در آنها از جهت اخلاق و عمل پيدا كنيم ، نمى يابيم . مرحوم قاضى فرمودند: فردا شرح زيارت شـيـخ احـمـد احـسـائى را بـيـاور! مـن فـردا شـرح زيـارت او را خدمت آن مرحوم بردم . فرمودند: بخوان ! من قريب يك ساعت از آن را قرائت كردم . فرمودند: بس است . حالا براى شـمـا ظـاهر شد كه اشكال آنها در چيست ؟ اشكال آنها در عقيده شان مى باشد و اين شيخ در اين كتاب مى خواهد اثبات بكند كه ذات خدا داراى اسم و رسمى نيست و آن ، مافوق اسماء و صفات اوست و آنچه در عالم محقق مى گردد و با اسماء و صفات تحقق مى پذيرد، آنها مبدا خـلقـت عـالم و آدم و مؤ ثر در تدبير شؤ ون اين عالم مى باشند در بقاء و ادامه حيات آن . خـدا اتـحـادى با اسماء و صفات ندارد و اينها مستقلا كار مى كنند و عبادت انسان به سوى اسـمـاء و صـفـات خـداونـد صـورت مـى گيرد، نه به سوى ذات او كه در وصف نمى آيد، بـنـابـرايـن شيخ احمد احسائى خدا را مفهومى پوچ و بدون اثر و خارج از اسماء و صفات مـى دانـد و ايـن ، عـيـن شـرك اسـت ، امـا عـارف مـى گويد ذات خداوند بالاتر از توصيف و برتر از تخيل و توهم (است و) سيطره و هيمنه بر اسماء و صفات دارد بدون حدود وجودى خودشان و بدون تعينات و تقيدات در ذات اقدس او موجود مى باشند و همه صفات و اسماء بـه ذات برمى گردد و مقصود و مبدا و منتهى ، ذات است ، غاية الامر از راه صفات و ما در وجـهت وجهى للذى فطر السماوات و الارض (انعام : 79)؛ روى خود را به طرف كسى كه آسمان ها و زمين را آفريد، متوجه مى كنم . اشاره به همان ذات مى كنيم ؛ اگر چه براى ما معلوم نباشد.(113)
يـكـى از امـورى كه در مسلك عرفانى مرحوم آيت الله قاضى و استادان ايشان بسيار مورد تـاكـيـد قـرار دارد، مساله ذكر و توجه تام به خداوند تعالى كه عنوان راهى براى نفى وسـوسـه هـا و توجهات غير الهى است ، به اين معنى كه هرگاه يكى از خاطرات و اوهام و خـيـالات شـيطانى به او روى مى آورد، سالك راه بايد با توجه به يكى از اسماء الهى آن خاطره را از خود بزدايد. علامه طباطبايى پس از توضيح روش فوق مى فرمايند:
ايـن طـريـق بـسيار صحيح است كه بايد فقط با ذكر كه همان توجه و ياد يكى از اسماء خـداسـت ، خاطر را دور كرد. قال الله تعالى : ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون (اعراف : 201)
هـمـانـا آنـان كه تقوا پيشه كرده اند، زمانى كه وسوسه اى از سوى شيطان به آنان مى رسد، متذكر مى شوند و در اين هنگام بينا مى گردند.(114)
هـمـچـنـيـن اسـتـاد عـلامـه يادآور مى شوند كه اين طريق نيز برگرفته از روش ‍ عرفانى آخـونـد عـارف ، مـلا حـسـينقلى همدانى است و روش ذكر را آن بزرگوار به شاگردان خود آموخته است .
مـرحـوم قـاضـى مـعتقد بودند كه عارف واقعى آن است كه در هر حركتى تنها محبوب را در نـظر بگيرد و دندان طمع از غير او را از وجود خود بكشد و هيچ نفعى را در نظر نگيرد. اما رسـيـدن بـه ايـن مـرحـله بـسـيـار مـشـكـل اسـت ؛ چـرا كـه انـسـان هـر گـاه بـخـواهـد دل خود را از توجه به نفع و سودى تهى سازد، متوجه مى شود كه مقصود و سود ديگرى انـگـيزه اين ترك سود بوده است و اگر بخواهد آن انگيزه را نيز ترك نمايد، باز متوجه تمايل نفسانى خويش به انگيزه ديگرى مى شود و بدين ترتيب هيچ گاه به مرحله احرار و آزادگـان نـمـى رسـد تـا خداوند تبارك و تعالى را بدون چشمداشت و تقاضايى عبادت نمايد. عارف بى بديل ، مرحوم قاضى طباطبايى براى درمان اين بيمارى نفسانى روشى بـه نـام احـراق را پـيش گرفته ، به ديگران نيز سفارش ‍ مى فرمودند. علامه طباطبايى پس از بيان اين مساله مى فرمايند:
روزى با استاد خود، مرحوم حاج ميرزا على آقاى قاضى اين راز را در ميان نهادم و استفسار و التـمـاس چـاره اى نـمـودم . فـرمـود: بـه وسـيـله اتـخاذ احراق مى توان اين مساله را حـل نـمـوده و ايـن مـعضل را گشود و آن بدين طريق است كه بايد سالك به حقيقت ادراك كند كـه خـداونـد مـتـعـال وجود او را وجودى طماع قرار داده و هر چه بخواهد قطع طمع كند، چون سـرنـوشـت او با طمع است ، لذا منتج نتيجه اى نخواهد شد و قطع طمع از او، ناچار مستلزم طـمع ديگرى است و به داعيه طمعى بالاتر و عالى تر از آن مرحله دانى قطع طمع نموده است ، بنابراين چون عاجز شد از قطع طمع و خود را زبون يافت ، طبعا امر خود را به خدا سـپـرده و از نيت قطع طمع دست برمى دارد، اين عجز و بيچارگى ريشه طمع را از نهاد او سـوزانـيـده و او را پـاك و پـاكـيـزه مى گرداند... و علت اينكه اين طريقه را احراق نامند، بـراى آن اسـت كـه يـكـبـاره خـرمـن هـستى ها و نيتها و غصه ها و مشكلات را مى سوزاند و از ريشه و بن قطع مى كند و اثرى از آن در وجود سالك باقى نمى گذارد.
در قـرآن كـريـم در مـواردى از طـريـقـه احراقيه استفاده شده است ... يكى از مواردى كه در قرآن مجيد از آن استفاده شده است ، عبارت است از كلمه استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون ؛ (بـقره : 156) همانا ما ملك خدا هستيم و همه به سوى او باز مى گرديم .)... اگر انسان مـتذكر شود كه خود او و هر چه از تعلقات و مايملك اوست ملك طلق خداست ، يك روز به او داده و يـك روز مـى گـيـرد و كـسـى را در آن حق دخالتى نيست ، وقتى كه انسان به خوبى ادراك كرد كه از اول مالك نبوده است و عنوان ملكيت براى او مجازى بوده و بدون جهت خود را مـالك تـخـيـل مـى نـموده است ، البته در صورت فقدان متاثر نخواهد شد و توجه به اين نكته ناگهان راه را بر او هموار خواهد نمود.(115)
آيـت الله العـظـمـى قاضى رسيدن به قله بلند عرفان را بدون توجه به ظاهر شريعت نـامـمـكـن مى دانست و به همين دليل بود كه هم خود نسبت به آداب شرع مقدس اسلام پايبند بود و هم شاگردان را به اين امر سفارش مى نمود: ...(مرحوم قاضى ) براى شريعت غرا خـيلى حساب باز مى كرد. خودش يك مرد متشرع به تمام معنى بود و معتقد بود كه شريعت اسـت كـه راه وصول به حقايق عرفانى و توحيدى است و به قدرى در اين مساله مجد بود كـه از كـوچـكـتـريـن سنت و عمل استحبابى دريغ نمى كرد تا جايى كه بعضى از معاندان گـفـتـنـد ايـن درجه از زهد و اتيان اعمال مستحبه را كه قاضى انجام مى دهد از روى اخلاقى نـيـسـت . او مـى خـواهـد خـود را در خـارج بـديـن شـكـل و شـمـايـل مـعـرفـى كـنـد، والا او يـك مـرد صـوفـى مـحـض اسـت كـه بـديـن اعمال ارزشى قائل نيست .(116)
فرزند گرامى ايشان در اين مورد مى نويسند:
مـرحـوم قـاضـى هـيـچ وقـت صـورت درويـشـى و صـوفـى گـرى و امـثـال ايـن حـرفـهـا را اعـتـنـايـى نـداشت ؛ بلكه عرفان را يك صورت والايى از زندگى انـسـانـهـاى مـسـلمـان صـحـيـح الاسـلام مـى دانـسـت و سـيـره بـارز شـاگـردان دسـت اول ايـشـان مـعـروف اسـت و توصيه ايشان به هر كس نزد ايشان مى آمد اين بود كه برو آنـچـه از نـيـكـى كـه مـى دانـى ، درسـت عمل كن در نهايت دقت و سعى و بدان كه تو عارف خـواهـى بـود و مـعـلوم اسـت كـه هـيـچ فرد مسلمانى يافت نمى شود كه خوبيها و بديها را درست نداند. بله ؛ كاهلى در عمل است .(117)
به دليل همين تقيد بود كه ايشان نيز مانند ساير مشايخ و استادانش به بيتوته در اماكن مـقـدسـه مـى پـرداخت و زيارت مشاهد مشرفه را ترك نمى كرد و به شاگردانش نيز چنين دسـتـور مـى داد و نيز آرامش در نماز و حضور قلب و رعايت آداب آن و جديت در به جا آوردن ايـن تـكـليف واجب الهى در ابتداى وقت و كثرت قرائت قرآن و دعا از ويژگى هاى آن مرحوم بود. آيت الله سيد محمد حسين حسينى تهرانى در كتاب روح مجرد مى نويسند:
يـكـى از دوستان ما كه از طلاب نجف بود و ساليانى ادراك محضر مرحوم قاضى را نموده بود، براى حقير مى گفت : قبل از اينكه با ايشان آشنا شوم ، هر وقت ايشان را مى ديدم خـيـلى دوسـت مـى داشـتـم و چـون در سلوك و رسيدن به لقاء الله و كشف وحدت حضرت حق شـرك داشـتـم ، بـه ايـن جـهـت از رفـتـن بـه محضر ايشان كوتاه مى آمدم تا وقتى يكى از دوسـتـان شـيـرازى مـا از شـيـراز دو ديـنـار فـرسـتاد تا من خدمت ايشان تقديم كنم . مرحوم قـاضـى نمازهاى جماعت خود را در منزل خودشان با بعضى از رفقا و دوستان سلوكى به جـمـاعـت مـى خـواندند. من در موقع غروب به منزل ايشان رفتم تا هم نماز را به جماعت با ايـشـان ادا كـنم و هم آن وجه را به محضرشان تقديم كنم . مرحوم قاضى نماز مغرب را در اول غـروب آفـتاب ، يعنى به مجرد استتار قرص خورشيد طبق نظر و فتواى خودشان به جـمـاعـت مـى خـوانـدنـد. و الحـق نـمـاز عـجـيـب و بـا حـال و تـوجـهـى بـود. بـعـدا نـوافل و تعقيبات را به جاى آوردند و آن قدر صبر كردند تا زمان عشا رسيد؛ آنگاه نماز عـشـا را نـيـز با توجهى تام و طماءنينه و آداب خاص خود به جاى آوردند كه حقا در من مؤ ثـر واقـع شـد. پس از نماز عشا، من جلو رفتم و در حضورشان نشستم و سلام كردم و دست ايـشـان را بـوسـيدم و آن دو دينار را تقديم كردم و در ضمن عرض كردم : آقا! من مى خواهم سـؤ الى از شـمـا بكنم ، اجازه مى فرماييد؟ مرحوم قاضى فرمود: بگو فرزندم ! عرض كـردم : مـى خـواهـم بـبينم آيا ادراك توحيد و لقاءالله و سيرى كه شما در وحدت حق داريد حـقـيقت است يا امر تخيلى و پندارى ؟ مرحوم قاضى رنگش سرخ شد و دستى به محاسنش كـشـيـد و گـفـت : اى فـرزندم ! من چهل سال است با حضرت حق هستم و دم از او مى زنم ؛ اين پـنـدار اسـت ؟ من خيلى خجالت كشيدم و شرمنده شدم و فورا خداحافظى كردم و بيرون آمدم .(118)
لازم بـه ذكـر اسـت كـه جـو عـمـومـى حوزه هاى علميه با عارفان و فيلسوفانى چون محى الدين بن عربى و صدر المتالهين مخالف بوده اند و بسيارى از فقها، فلاسفه و عرفا را تـكـفـيـر مـى كنند و امورى از قبيل وحدت وجود را كه اساس عرفان است و عارفان آن را عين تـوحـيـد مـى دانـنـد، كـفـر صـريـح تـلقـى مـى نـمـايـنـد. بـه هـمـيـن دليل ، مرحوم آيت الله قاضى نيز با مخالفتهايى روبرو مى شدند و گاه با شاگردان ايـشـان نيز برخوردهايى صورت مى گرفت ، چنان كه مرحوم آيت الله سيد حسن مسقطى ، يكى از شاگردان آن مرحوم كه در تدريس و مناظره مردى چيره دست بود، به جرم تدريس عـرفـان و مـتـهـم نـمودن مخالفان اين روش به كج فهمى مبانى اين علم ، مجبور به ترك نـجـف اشـرف شـد و در حـقـيـقـت بـه دليـل سـعـايـتـهـايـى كـه از ايـشـان نـزد مـرجـع كـل و فـقـيـه عاليقدر، آيت الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى شد، ايشان وى را تبعيد نمودند، فرزند مرحوم قاضى در مورد اين مخالفتها مى فرمايد:
شيخ حسين محدث خراسانى مى فرمودند: من از نجف بيرون آمدم به علت ناراحتى وضع زندگى استادم مرحوم قاضى كه خود در برابر افرادى كه با روش عرفانى او مخالفت مـى ورزيـدنـد سـكـوت مـى كـرد و رفـقـاى خـود را هـم امـر بـه آرامـش مـى نـمـود و ايـن عـمل براى من غير قابل تحمل بود. و پدرم مكرر مى فرمود: نمى خواهم در تاريخ نـوشـتـه شـود كـه قـاضـى بـه عـلت مـخـالفـت بـا فـقـهـاى روزگـار خـود بـه قتل رسيد. من به پدرم گفتم : مهاجرت كن ! الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها (نساء: 97) آيا زمين خدا پهناور نبود تا در آن هجرت كنيد؟
فرمودند: من با زحمت فراوان خودم را به اين شهر مقدس رسانده ام و هيچ حاضر نيستم كـه از آن دسـت بكشم و عمرم هم به سر آمده است و خيلى راضى هستم . ولى شما بايد مهيا بـاشـيـد، چـه اينكه اگر به اختيار هم بيرون نرويد، شما را به زور و اكراه بيرون مى كـنـند و شما بايد هر جا كه باشيد مرا از ياد نبريد و از براى من طلب مغفرت كنيد و شما بايد هرگز فراموش ‍ نكنيد كه ايرانى هستيد و نام و نشان شما در دفاتر ايرانى ها ثبت اسـت . بـعـد از پـدر، برادران ما خود را به صورتى غير ايرانى قلمداد كردند. مثلا سـيـد تـقى ما، فرزندان خود را به سربازى فرستاده بود تا به عنوان عرب و عراقى بـاشـد؛ ولى مـفـيـد واقـع نـشـد. پـس بـنـده و ديـگـر بـرادران در بـيـسـت و انـدى سال كه پس از فوت پدر در عراق بوديم ، همواره اسم ايران و ايرانى بودن در زبان و دلمان بود و چشم دل به كوى و سوى ايران دوخته بوديم .(119)
در اين مورد، مرحوم حاج سيد هاشم حداد، شاگرد ايشان مى فرمودند:
حـضـرت آقـا يك روز به من گفتند: آقا سيد عبدالغفار با من كم و بيش روابط دوستانه داشت ؛ اما اينك با تمام قوا به مخالفت برخاسته است و من هميشه در راه گذر به او سلام مـى كـردم و اخـيـرا كه سلام مى كنم ، جواب سلام مرا نمى دهند و من از اين به بعد تصميم دارم كه ديگر به او سلام نكنم .(120)
عنايات و كرامات
از شـاگـردان مـرحـوم آيـت الله قـاضـى طـبـاطـبـايـى حـكـايـتـهـايـى نـقـل شـده اسـت كـه گـويـاى روح لطـيف ، ديده آينده نگر و قدرت نفسانى ايشان است . در بـخـشـهـاى قـبـلى نـمـونـه هـايـى از ايـن قـبـيـل بـيان شد و اكنون نيز خاطرات ديگرى را نقل مى نماييم :
1. حضرت آيت الله علامه ، سيد محمد حسين طباطبايى مى فرمايند:
مـن و هـمـسـرم از خـويـشـاونـدان نزديك مرحوم حاج ميرزا على آقا قاضى بوديم . او در نجف بـراى صـله رحم و تفقد از حال ما به منزل ما مى آمد. ما كرارا صاحب فرزند شده بوديم ، ولى هـمـگـى در هـمـان دوران كـوچـكـى فـوت كـرده بـودنـد. روزى مـرحـوم قـاضـى بـه منزل ما آمد در حالى كه همسرم حامله بود و من از وضع او آگاه نبودم . موقع خداحافظى به هـمسرم گفت : دختر عمو! اين بار اين فرزند تو مى ماند و او پسر است و آسيبى به او نـمـى رسـد و نـام او عـبـدالبـاقـى اسـت . مـن از سـخـن مـرحـوم قـاضـى خـوشحال شدم و خدا به ما پسرى لطف كرد و بر خلاف كودكان قبلى ماند و آسيبى به او نرسيد و نام او را عبدالباقى گذارديم .(121)
2. جـنـاب حـجـت الاسـلام و المسلمين شيخ محمود قوچانى ، فرزند آيت الله قوچانى (وصى مرحوم قاضى ) مى فرمايند:
مرحوم آيت الله قوچانى روحيه شان طورى بود كه به آسانى به كسى گرايش ‍ و اعتقاد پـيـدا نمى كردند و علاقه شديد ايشان به آقاى قاضى حاكى از مقام بسيار والاى مرحوم آقاى قاضى بود. مى فرمودند: آقاى قاضى از كملين هستند. جريان ديگرى را در رابطه با حضرت امام خمينى نقل مى كردند و مى فرمودند: يك روز در نجف در جلسه اى كـه آقـاى قـاضـى و حضرت امام هم تشريف داشتند، مرحوم قاضى با امام يك برخورد غير مترقبه اى داشتند. آقاى قاضى در برخوردها بسيار مؤ دب به آداب بودند و تناسب مجلس را رعـايـت مـى كـردند. ولى در آن جلسه سخنانى را به امام گفتند كه كاملا نامناسب بود، بـه طـورى كـه مـا را مـتـعـجـب كـرد و هـم چـيـزى از سخنانشان نفهميديم . (مرحوم ابوى مى فـرمـودنـد:) مـن حـالا مـى فـهـمـم كـه آن صحبتها راجع به نهضت حضرت امام (قدس سره ) بود.
در سـال 1343 كـه ما به قم آمده بوديم و مراجع به ديدار مرحوم والد مى آمدند، حضرت امـام هم تشريف آورده بودند. مرحوم والد خدمت ايشان عرض كردند كه : به خاطر داريد كـه يـك روز در نـجـف به منزل آقاى قاضى تشريف آورديد؟ فرمودند: بله . مـجـددا سـؤ ال كـردنـد كـه : آيـا از سـخـنـان قـاضـى هـم چـيـزى به خاطر داريد؟ فـرمـودنـد: نـه ، از مـطـالب چـيـزى به خاطرم نيست . آنگاه مرحوم والد فرمودند: آن سـخـنـان آقـاى قـاضـى نـاظـر بـه نـهـضـت و وضـع امـروز حـضـرت عـالى بود.(122)
3. ايـن خـاطـره نـيـز پـيـشـگـويـى ديگرى از آن مرحوم است . آقاى سيد محمد حسن قاضى ، فرزند مرحوم آيت الله قاضى مى فرمايند:
مـن خـيـلى جـوان بودم . در نجف برق به تازگى در دسترس مردم قرار گرفته بود. با ورود برق ، راديو هم آمد، ولى چنين نبود كه هر كس برق داشته باشد و بتواند از راديو اسـتـفـاده بـكـنـد. از زمـانـى كه اسم برق و روشنايى را شنيدم ، براى من بسيار جالب و ديـدنـى بـود؛ هـمـچـنـيـن راديو و كيفيت صحبت كردن آن كه اصلا باورمان نمى شد كه چنين چيزى ممكن است . يكى از افراد فاميل به ما وعده داد كه اگر برويم به منزلشان ، به ما هـم جـريـان بـرق را نـشـان بـدهـد و هم راديو و سر آن را براى ما كشف نمايد. ما هم شايد مـخـفـيـانـه رفـتـيـم مـنـزل آن فـامـيـل و ديـديـم آنـچـه نديده بوديم و آن دستگاه شگفت آور انتقال صوت را، يعنى راديو را هم ديديم و برخى آهنگهايى را كه پخش مى كرد شنيديم . در اين ميان ، نمى دانم به چه مناسبت بحث و صحبت از خدا و پيامبران خدا به ميان آمد و اين شـخـص صـاحـبخانه چنان وانمود كرد كه منكر هم شده است ، حتى حقانيت خدا و معاد را. خيلى شگفت زده شدم و قدرى بحث و مناقشه كردم ؛ ولى فايده اى نداشت . قرار بر اين شد كه روز بعد با مهيا شدن بيشتر، به بحث و مناقشه بپردازيم .
روز بـعد، در صحن مطهر حضرت على عليه السلام كه ميعادگاه همگان بود، در زاويه اى نـشـسـتـه بودم و منتظر فاميل كه بيايد و با هم برويم منزلشان . در اين اثنا و به طور غـيـره مـنتظره پدرم رسيد و پرسيد: منتظر كسى هستى ؟ من كه مى دانستم پدرم از اين فرد فـامـيـل و پـدرش خـوشـش نـمـى آيـد، نخواستم بگويم كه منتظر چه كسى هستم . و ايشان فـرمـودنـد: بيا با من ! و من همراه ايشان به راه افتادم . در صحن مطهر درى هست به سوى بـازار عبادوزها. وارد بازار شديم و رفتيم نشستيم در مغازه يكى از دوستان قديمى ايشان و با هم مشغول صحبت شديم . من گاهى دلم شور مى زد كه نكند فلانى سر وعده بيايد و مـن خـلاف وعـده كـردم بـاشـم . ايـشـان در فـرصـتـى كـه صـاحـب مـغـازه مـشغول صحبت با مشترى بود، به من رو كرد و گفت : او را فراموش ‍ كن ، او نخواهد آمد و حـتـى اگـر بـيـايـد، بحثهاى شما نتيجه اى ندارد جز ضياع وقت . او با متانت از آن عـبـادوز خـواسـت كـه عـبـاى زيـبـا و مـد آن روز را بـراى مـن بـدوزد و مـن هـم خـيـلى خوشحال شدم و روز بعد رفتم و عبا را گرفتم و ايشان هم ديد و از من پرسيد: از اين عـبا خوشت آمد؟ گفتم : آرى گفت : به اندازه خوشحالى اى كه از غلبه بر فلان حـاصـل مـى شـد، يا كمتر يا بيشتر؟ يك مرتبه من متوجه شدم كه گويا پدر از تمام مـسـائل روز قـبـل آگـاه اسـت و غـرض از رفـتـن بـه خـانـه فـامـيـل و ديـدن بـرق و شـنـيـدن راديـو را بـراى مـا نـقـل مـى كـنـد، بدون كم و كاست ! پرسيدم : چه كسى اين مطلب را براى شما بازگو كرده است ؟ سكوت حاكم شد و چيزى نگفت .(123)
4. مرحوم آيت الله سيد محمد حسين حسينى تهرانى در كتاب معادشناسى مى نويسند:
چـنـديـن نـفـر از رفـقـا و دوسـتان نجفى ما از يكى از بزرگان علمى و مدرسين نجف اشرف نـقـل كـردنـد كـه او مـى گـفـت : مـن دربـاره مـرحـوم اسـتـاد العـلمـاء العـامـليـن و قـدوة اهـل الحـق و اليـقـيـن و السيد الاعظم و السند الافخم و طوء اسرار رب العالمين ، آقاى حاج مـيـرزا عـلى آقـا قـاضـى طـبـاطـبايى - رضوان الله عليه - و مطالبى كه از ايشان احيانا نـقـل مى شد و احوالاتى كه به گوش ‍ مى رسيد در شك بودم . با خود مى گفتم : آيا اين مـطـالبـى كـه ايـنها دارند درست است يا نه ؟ اين شاگردانى كه تربيت مى كنند و داراى چـنـيـن و چـنـان از حـالات و مـلكـات و كـمـالاتـى مـى گـردنـد، راسـت اسـت يـا تخيل ؟ مدتها با خود در اين موضوع حديث نفس مى كردم و كسى هم از نيت من خبر نداشت تا يك روز رفتم براى مسجد كوفه براى نماز و عبادت و به جا آوردن بعضى از اعمالى كه براى آن مسجد وارد شده است .
مـرحـوم قـاضـى قـدس سـره به مسجد كوفه زياد مى رفتند و براى عبادت در آنجا حجره خاصى داشتند و زياد به اين مسجد و مسجد سهله علاقمند بودند و بسيارى از شبها را به عـبـادت و بـيدارى در آنها به روز مى آوردند. در بيرون مسجد به مرحوم قاضى برخورد كـرده و سـلام كـرديـم و احـوال پـرسى از يكديگر نموديم و به قدرى با يكديگر سخن گـفـتيم تا رسيديم پشت مسجد. در اين حال در پاى آن ديوارهاى بلندى كه ديوارهاى مسجد را تشكيل مى دهد، در طرف قبله در خارج مسجد، در بيابان هر دو با هم روى زمين نشستيم تا قـدرى رفـع خـسـتـگـى كـرده و سپس به مسجد برويم . با هم گرم صحبت شديم و مرحوم قـاضـى قـدس سـره از اسـرار و آيـات الهـيـه بـراى ما داستانها بيان مى فرمود و از مقام جـلال و عـظـمـت توحيد و قدم گذاردن در اين راه و در اينكه يگانه هدف خلقت ، انسان است ، مـطـالبـى را بـيـان مـى نـمـود و شـواهـدى اقـامـه مـى نـمـود مـن در دل بـا خـود حـديـث نفس كرده و گفتم كه واقعا ما در شك و شبهه هستيم و نمى دانيم چه خبر اسـت . اگـر عـمـر ما بدين منوال بگذرد واى بر ما! اگر حقيقتى باشد و به ما نرسد واى بـر مـا! و از طـرفـى هـم نـمـى دانـم كـه واقـعـا راسـت اسـت تـا دنبال كنم .
در ايـن حال مار بزرگى از سوراخ بزرگى بيرون آمد و در جلوى ما خزيده ، به موازات ديـوار مـسـجـد حركت كرد. چون در آن نواحى مار بسيار است و غالبا مردم آنها را مى بينند، ولى تـا بـه حـال شـنـيـده نـشـده اسـت كـه كـسـى را گـزيـده بـاشـد. هـمـيـن كـه مـار بـه مقابل ما رسيد و من فى الجمله وحشتى كردم . مرحوم قاضى اشاره اى به مار كرد و فرمود: مـت بـاذن الله ؛ بـمـيـر بـه اذن خدا مار فورا در جاى خود خشك شد. مرحوم قاضى بـدون ايـنـكـه اعـتـنـايـى كـنـد، شـروع كـرد بـه دنـباله صحبتى كه با هم داشتيم و سپس برخاستيم و به داخل مسجد رفتيم .
مرحوم قاضى اول دو ركعت نماز در ميان مسجد گذارده و پس از آن به حجره خود رفتند و من هـم مـقـدارى از اعـمـال مـسـجـد را بـه جاى آوردم و در نظر داشتم كه بعد از به جا آوردن آن اعـمـال ، بـه نـجـف اشـرف مـراجـعت كنم . در بين اعمال ناگاه به خاطرم گذشت كه آيا اين كـارى كـه اين مرد كرد، واقعيت داشت يا چشم بندى بود مانند سحرى كه ساحران مى كنند؟ خـوب اسـت بـروم بـبينم مار مرده است يا زنده شده و فرار كرده است . اين خاطره به سخت بـه من فشار مى آورد تا اعمالى كه در نظر داشتم به اتمام رسانيدم و فورا آمدم بيرون مـسـجـد در هـمـان مـحـلى كه با مرحوم قاضى نشسته بوديم . ديدم مار خشك شده و بر زمين افـتـاده اسـت . پـا زدم بـه آن ؛ ديـدم ابـدا حـركـتـى نـدارد. بـسـيـار منقلب و شرمنده شدم . برگشتم به مسجد كه چند ركعتى نماز گذارم ، نتوانستم و اين فكر مرا گرفته بود كه واقـعا اگر اين مسائل حق است ، پس چرا ما ابدا به آنها توجهى نداريم . مرحوم قاضى در حـجره خود بود و به عبادت مشغول بود كه بيرون آمد و از مسجد خارج شد براى نجف و من نـيـز خـارج شدم . در مسجد كوفه باز هم به هم برخورد كرديم آن مرحوم لبخندى به من زد و فرمود:
خوب است آقاجان ؛ امتحان هم كردى ، امتحان هم كردى !(124)
5. شواهد و دلايلى وجود دارد مبنى بر اينكه آن عالم ربانى طى الارض ‍ مى نمودند. يكى از ايـن دلايـل داسـتـانـى اسـت كـه مـا پـيش از اين در بيان چگونگى آغاز نخستين مرحله درس اخـلاق و عرفان آن بزرگوار بيان نموديم . در اين مورد، علامه طباطبايى و نيز آيت الله حـاج شـيـخ عـبـاس ‍ قـوچـانـى ، وصـى مـرحـوم قـاضـى نـقـل فـرمـوده انـد كـه عـادت مـرحـوم قـاضـى ايـن بـود كـه در دو دهـه اول مـاهـهـاى مـبـارك رمـضـان ، چـهـار سـاعـت پـس از شـب ، دوسـتـان را در مـنـزل مـى پـذيـرفـتـنـد و مـجـلس درس اخـلاق ايـشـان تـا شـش ‍ سـاعـت پـس از شـب طـول مـى كـشـيـد، اما در دهه سوم درس را تعطيل مى فرمود و تا آخر ماه مبارك رمضان كسى ايـشـان را پـيـدا نـمـى كـرد. ايـشـان چـهـار هـمـسـر داشـتـنـد و در ايـن دهـه ، در منزل هيچ يك از آنها نبودند و حتى در مسجد كوفه و سهله نيز كه بسيارى از شبها را در آن مـسـجـد بـيـتـوتـه مـى نـمـود مـشـاهـده نـمـى شـدنـد.(125) ايـن حـادثـه كـه هـر سال رخ مى داد و حوادثى ديگر، احتمال طى الارض داشتن آن مرحوم را تقويت مى كرد.
حـكـايـت ديـگـرى كـه عـلامـه طـبـاطـبـايـى در ايـن مـورد نـقل فرموده اند، اين احتمال را تقويت مى نمايد. مرحوم آيت الله سيد محمد حسين تهرانى از قول ايشان چنين نقل مى كنند:
برادر ما، مرحوم آقا سيد محمد حسن الهى قاضى يك روز به وسيله شاگردى كه داشت و او احضار ارواح مى نمود نه با آينه و نه با ميز سه گوش ، بلكه دستى به چشم خود مى كـشـيـد و فـورا احضار مى كرد، از روح مرحوم حاجى ميرزا على آقاى قاضى راجع به طى الارض سـؤ ال كـرده بـود. مـرحـوم قـاضـى جواب داده بودند كه طى الارض ، شش آيه از اول سوره طه است .(126)
مرحوم آيت الله تهرانى مى افزايند:
مـن از عـلامه طباطبايى پرسيدم : مراد از اين آيات چيست ؟ آيا مرحوم قاضى خواسته اند بـه طـور رمـز صـحـبـت كـنـنـد و مـثـلا بـگـويـنـد طى الارض با اتصاف به صفات الهيه حاصل مى شود؟
علامه طباطبايى فرمودند: نه ؛ برادر ما مردى باهوش و چيزفهم بود و طورى مطلب را بـيـان مـى كرد مثل آنكه دستور العمل براى طى الارض را خودش از اين آيات فهميده است و ايـن آيـات بسيار عجيب است ، به خصوص آيه الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ؛ خـداونـد هـيچ معبودى جز او نيست ؛ تمام نامهاى نيكو تنها براى او است ، چون اين آيه تمام اسماء را در وجود مقدس حضرت مقدس حضرت حق جمع مى كند و مانند جامعيت اين آيه در قرآن كريم نداريم .
و نيز علامه طباطبايى مى فرمودند:
مـعـمـولا ايـشـان (مرحوم قاضى ) در حال عادى يك ده ، بيست روزى در دسترس بودند و مثلا رفقا مى آمدند و مى رفتند و مذاكراتى داشتند و صحبتهايى مى شد و آن وقت ، دفعة ايشان غيب مى شدند و يك چند روزى از چشم مردم دور بودند، نه در خانه و نه در مدرسه و نه در مسجد و نه در كوفه و نه در سهله ، ابدا از ايشان خبرى نبود و عيالاتشان هم نمى دانستند كـجـا مـى رفـتـنـد چـه مـى كـردنـد. هـيـچ كـس خبر نداشت . رفقا در اين روزها به هر جا كه احتمال مى دادند، مرحوم قاضى را مى جستند؛ ولى نمى يافتند. بعد از چند روزى باز پيدا مى شد و درس و جلسه هاى خصوصى را در منزل و مدرسه داير مى كردند.(127)
6. علامه طباطبايى مى فرمايند:
بـرادر مـا (مـرحـوم آيـت الله سـيد حسن الهى ) به وسيله شاگردش از حضرت قاضى سؤ ال كـرده بـود كـه قاليچه حضرت سليمان كه آن حضرت روى آن مى نشست و به مشرق و مـغـرب عـالم مـى رفـت ، آيـا روى اسباب ظاهريه ، چيز ساخته شده اى بود و يا از مبدعات الهـيـه بـود و هـيـچ گـونـه بـا اسباب ظاهريه ربطى نداشت ؟ آن شاگرد چون از مرحوم قـاضـى سـؤ ال مـى كند، ايشان فرموده بودند: فعلا چيزى در نظرم نمى آيد، وليكن يـكـى از مـوجـوداتى كه در زمان حضرت سليمان بودند و در اين كار تصدى داشتند، الان زنـده انـد، مـى روم از او مـى پـرسـم . در ايـن حـال مـرحوم قاضى روانه شدند و مقدارى راه رفتند تا آنكه منظره كوهى نمايان شد چون بـه دامنه كوه رسيدند، يك شبحى در وسط كوه كه شباهت به انسان داشت ديده شد. مرحوم قـاضـى از آن شـبـح سـؤ ال و مـقدارى با هم گفتگو كردند. آن شاگرد از مكالماتشان هيچ نـفـهميد؛ ولى چون مرحوم قاضى برگشتند، گفتند: مى گويد از مبدعات الهيه بود و هيچ گونه اسباب ظاهريه در آن دخالتى نداشته است .(128)
7. علامه طباطبايى مى فرمايند:
در روايـت اسـت كـه چـون حـضـرت قـائم ظـهـور كـنـنـد، اول دعوت خود را از مكه آغاز مى كنند؛ بدين طريق كه بين ركن و مقام ، پشت به كعبه نموده و اعـلان مـى فـرمـايـنـد و از خـواص آن حـضرت ، 360 نفر در حضور آن حضرت مجتمع مى گـردنـد. مـرحـوم اسـتـاد مـا قـاضـى رحـمـة الله عـليـه - مـى فـرمـودنـد كـه : در ايـن حـال ، حـضـرت بـه آنـهـا مطلبى مى گويند كه همه آنها در اقطار عالم متفرق و منتشر مى گـردنـد و چـون همه آنها داراى طى الارض هستند، تمام عالم را تفحص مى كنند و مى فهمند كـه غير از آن حضرت ، كسى داراى مقام ولايت مطلقه الهيه و مامور به ظهور و قيام و حاوى هـمـه گـنـجـيـنـه هـاى اسـرار الهـى و صـاحـب الامـر نـيـسـت . در ايـن حال همه به مكه مراجعت مى كنند و به آن حضرت تسليم مى شوند و بيعت مى نمايند. مـرحـوم قـاضـى (ره ) مـى فـرمـودنـد: من مى دانم آن كلمه اى را كه حضرت به آنها مى فرمود و همه از دور آن حضرت متفرق شدند چه بود. و من در روايت ديده ام كه حضرت صادق عليه السلام مى فرمايند: من آن كلمه را مى دانم .(129)
آرى ، بنده اى كه تمام لحظات عمر خويش را در انديشه دوست سپرى كرده و به مقام قرب او نايل شده باشد، محل ظهور و بروز امور خارق عادتى خواهد شد كه براى همگان عجيب و شـگـفت آور است . اما چه عجب ! اين خداوند است كه چشم و گوش و زبان و دست و پاى بنده مـقـرب خـويـش ‍ شـده اسـت ، چـنـان كه در روايتى از امام صادق عليه السلام مى خوانيم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:
مـا تـحـبـب الى عبد بشى ء احب الى مما افترضت عليه و انه ليتحبب الى بالنافلة حتى احـبـه ؛ فـاذا احـبـبـتـه كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و لسانه الذى يـنـطق به و يده التى يبطش بها و رجله التى يمشى بها؛ اذا دعانى اجبته و اذا ساءلنى اعـطـيـتـه ؛ بـنـده مـن بـا چـيـزى مـحبوبتر از آنچه بر او واجب كرده ام نسبت به من اظهار دوسـتـى نـمى كند و همانا او با انجام نوافل آن قدر اظهار محبت مى كند تا آنكه او را دوست بدارم و چون او را دوست بدارم ، گوش او كه با آن مى شنود و چشم او كه با آن مى بيند و زبـان او كـه با آن سخن مى گويد و دست او كه با آن مى گيرد و پاى او كه با آن راه مـى رود خـواهم بود؛ هرگاه مرا بخواند، جوابش مى دهم و اگر درخواستى كند، به او عطا مى كنم ...(130)
5 - غروب آفتاب
مـاه ربيع الاول سال 1366 ق . شاهد واپسين روزهاى زندگى خاكى عارف پرهيزكار نجف اشـرف بـود. جـسـم رنـجـور ايـن حـكـيـم ذوب شـده در ولايـت ، ديـگـر تـوان تـحـمل روح مشتاق او را نداشت . يك سده پژوهش ، تدريس ، عبادت و پارسايى و خدمت به سـالكـان و ديـن بـاوران ، جـسـم آقـا سـيـد عـلى را بـه پـيـكـرى نـحـيـف بـدل سـاخـتـه بـود. او ديگر به چيزى جز پرواز نمى انديشيد. از بام تا شام در بستر بـيـمـارى بـه گنبد و گلدسته هاى حرم مولايش ، اميرالمؤ منين ، على عليه السلام چشم مى دوخـت تـا كـى اشـارتـى كـنـد و اجـازه حـضـور دهـد. روان آسـمـانـى سـيـد كـهـنـسـال نـجـف ، بـى قـرارتـر از پيش به لحظه موعود نزديك مى شد و لحظه ها براى چـشـمـان بـيدار و سرشك آلوده انبوه شيفتگان استاد بزرگ حوزه علميه بسيار شتابان مى گذشت . سرانجام همه چيز براى وقوع آن حادثه بزرگ آماده شد:
هـوا طـوفـانـى بود و بنده سيد محمد حسن قاضى چون در مدرسه حجره داشتم ، مى بايست زودتـر بـروم به منزل و به عنوان شام چيزى بخورم و بروم به حجره ، ايامى كه پدر بزرگوارم مريض بودند، چون صداى مرا در منزل شنيدند، صدا زدند و از من خواستند كه دسـتـشـان را بـگـيـرم و از اتاق ايشان را بيرون بياورم كه قدرى هواى تازه به مشامشان بـرسـد. البـتـه ايـن كـار را اغـلب روزهـا مـى كـردنـد تـوسـط بـنـده يـا ديـگـران كه در مـنـزل بـودنـد؛ ولى آن روز بـه خـصـوص مـرا صـدا زدنـد و قـبـول نـكـردنـد كـه ديگرى بيايد. وقتى كه آمدم ، دستهاى خود را بلند كرد و اشاره به اينكه : كمك كن تا بلند شوم ! بلند شدند. اشاره كردند كه : مرا ببر بيرون ! آرام آرام ايـشـان را آوردم بـيـرون اتـاق . وسـط منزل نظرى به اطراف انداختند و نظر ديگرى به آسمان آن روز و فورا اشاره كردند كه : مـرا بـرگـردان ! آسـمـان آن روز خـيلى آشفته و طوفانى بود و در اثر جريان بادها از اطـراف و بـرخـورد بـا ابـنـيه و ساختمانهاى مجاور، صداهاى عجيبى در فضا مى پيچيد و هراسى به دلها، معمولا انسان در حوادث آسمانى ، نگرانى فوق العاده اى در خود احساس مـى كـند و چون هيچ راهى و كوششى نمى يابد براى نجات و خلاصى از آن وضع عجيب ، لذا يـك سـر، دل به جاى ديگر رو مى آورد. در برابر حوادث ديگر انسان اين طور نيست ؛ بـلكـه مـتـوجـه وسـايـل و اسـبـاب مـى شـود كـه خـود بـحـث مستقل لازم است كه مشروحا بايد به آن پرداخت .
خـلاصـه پـدر نـشـسـت روى فـرش و سـر را نـهـاد روى زانـوى مـن كـه از هـر جـا غـافـل بـودم . شـروع كـردنـد بـه ذكـر شـهـادتـين و آياتى از قرآن خواندن و سفارشات بـخـصـوص بـه مـيـان آوردن ... بـرادرهـاى بـزرگتر از خود هم داشتم ، ولى در آن ساعت حـاضـر نبودند و قرعه فال به نام من بيچاره و افسرده زدند. بلى ؛ من هم با تمام وجود گـوش مـى دادم و وصـاياى ايشان را در اعماق درونى خود جاى مى دادم . انگشت بر لبهاى خـود نهادند كه : اين حرفها را به كسى نگو! حالا كه نصيب تو بود، نزد تو باشد. زنـدگـى در گـذر اسـت و آنـچه براى انسان مى ماند، تقوا و پرهيزكارى و خدمت به خلق اسـت ... بـعـد فـرمـودنـد كـه : صـبـح زود بـيـا بـه مـنـزل ، زودتـر از هـر روز! مـن هـم اذان صـبـح ، خـلاف معمول آمدم به منزل و صداى شيون و گريه از خانه بلند بود...(131)
پـيـكـر مـطهر مرحوم آيت الله العظمى قاضى طباطبايى به وسيله عالم پرهيزكار، مرحوم آقا سيد محمد تقى طالقانى (132) غسل داده شد و پس از طواف بر گرد مزار مولايش ، اميرالمؤ منين على عليه السلام ، در ميان حزن و اندوه دوستان و ارادتمندانش در كنار اجدادش در وادى السلام نجف اشرف به خاك سپرده شد. حشره الله مع الانبياء و الصديقين .
وصيت نامه مرحوم آيت الله قاضى
وصـيـت كـردن ، سـنـت ديـريـن و روشـى اسـت كـه اكـثـر مـردم و هـمـه عـالمـان بـه آن عمل مى نمايند.
بر طبق روايتى ، رسول خدا حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله مى فرمايند:
مـا يـنـبـغـى لاءمـرى مـسـلم ان يـبيت ليلة الا و وصيته تحت راسه ؛ براى هيچ مسلمانى سـزاوار نـيـسـت شبى را بگذراند، مگر اينكه وصيت خود را نوشته و زير سرش گذاشته باشد.(133)
يـكـى از جـنـبه هاى مثبت اين سنت نيكو، افزون بر سفارش به پرداخت حقوق مردم و تدارك تكاليف و بازمانده الهى ، وصيت بازماندگان به تقوا و رعايت حريم خداوند و دعوت به ترك دنيا و عبرت آموزى از تحولات آن مى باشد. در اين راستا، برخى از وصيت نامه هاى عـلمـا و دانـشـمـنـدان ، زبانزد عام و خاص شده است كه از آن جمله مى توان به وصيت نامه سيد بن طاووس و علامه حلى اشاره كرد كه در آنها به بهترين وجهى به آنچه يك مسلمان بـه آن احـتـيـاج دارد پـرداخـتـه و تـوجـه خـوانـنـده بـه مسائل مبدا و معاد جلب شده است .
وصيت نامه آيت الله العظمى قاضى نيز از جمله وصيت نامه هاى بسيار مفيد و آموزنده است كه متن آن از اين قرار است :
بسم الله الرحمن الرحيم
الحـمـد لله الذى لا يـبقى الا وجهه و لا يدوم الا ملكه و الصلوة و السلام على خاتم النبيين الذى هـو البـحـر و الائمة الاطهار من عترته جواريه و فلكه ، صلى الله عليه و عليهم ما سلك سلكه و نسك نسكه .
و بـعـد، وصـيـت از جـمـله سـنـن لازمـه است و بنده عاصى ، على بن حسين الطباطبايى چندين مـرتـبه وصيت نامه نوشته ام و اينكه در اين تاريخ كه روز چهارشنبه ، دوازدهم ماه صفر سـنـه هـزار و سـيـصـد و شـسـت و پـنـج (1365) اسـت و ايـن وصـيـت نـامـه دو فـصـل اسـت : يـك فـصل در امور دنيا، فصل ديگر در امور آخرت است . مقدم دارم ذكر دنيا را چنان كه حق - تبارك و تعالى - در خلقت و ذكر آخرت مقدم داشته است .
ديـگـر آنـكـه از جـمـله قـروض ، پـنـجـاه تـومـان اسـت كـه مال الوصية عليين رتبت ، حاج سيد قريش قزوينى است و بعد از ايشان به حاجى امام قلى رسيده است و از حاجى قلى به والد حقير رسيده است - رضوان الله عليهم اجمعين . اين وجه بايد در دست كسى كه اهليت آن را داشته باشد برسد كه در دهه محرم از فايده شرعيه آن عـزادارى بـكـنـد، چـيـزى از آن بـه روضـه خـوان بـرسـد، بـه چـاى و قـهـوه و امثال اين صرف نشود- ان شاء الله تعالى .
واگر شخص ديگرى را معرفى كردم ، در حاشيه همين وصيت نامه مى نويسم و بعد از اين اگر تغيير و تبديل به نظر رسيد، در ذيل ورقه نوشته مى شود.
و فـصـل دوم در امـور آخرت و عمده آنها توحيد است . خداى تعالى مى فرمايد: ان الله لا يـغـفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء (نساء 48) همانا خداوند شرك به خود را نمى بخشد و جز آن را براى هر كه بخواهد مى بخشد. و اين مطلب حقيقتش به سـهـولت بـه دسـت نـمـى آيـد و از اولادهـاى بـنـده كـسـى تـا حال مستعد تعليم آن نديده ام و از رفقا هنوز وصى آخرتى معين نكرده است كه شما را به پـيـروى او امـر كـنـم . عـجـالتـا ايـن شـهـادت را از بـنـده تحمل نماييد:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له كما شهد الله لنفسه و ملائكته و اولوا العلم من خلقه لا اله الا هو العزيز الحكيم الها واحدا احدا صمدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا و لا شريك له فـى الوجـود و لا فـى الالوهـيـة و لا فـى العـبـوديـة و اشـهد الله سبحانه و ملائكته و انـبـيـاءه و سـمـاءه و ارضـه و مـن حضرنى من خلقه و ما يرى و لا يرى و اشهدكم يا اهلى و اخوانى على هذه الشهادة بل كل من قرا هذا الكتاب و بلغه شهادتى و اتخذكم جميعا شاهدا و اشـهـد ان محمدا عبده و رسوله جاء بالحق من عنده و صدق المرسلين و ان اوصياءه من عترته اثنا عشر رجلا اولهم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب و آخرهم الامام منتظر لدولة الحق و انه يـَظـهـر و يُظهر دين الحق - صلى الله عليه و عليهم - و اشهد ان البعث حق و النشور حق و كـلمـا جـاء بـه رسول الله او قاله اوصياؤ ه - صلى الله عليه و عليهم - حق لا ريب فيه . اسـال الله المـوت عـلى هـذه الشـهـادة و هـو حـسـبـنـا جـمـيـعـا و نـعـم الوكيل . الحمد لله رب العالمين .
امـا وصـيـتـهـاى ديـگـر، عـمـده آنـهـا نـمـاز اسـت . نـمـاز را بـازارى نـكـنـيـد، اول وقـت بـه جـا بـيـاوريـد بـا خضوع و خشوع ! اگر نماز را تحفظ كرديد، همه چيزتان مـحـفـوظ مـى مـاند و تسبيحه صديقه كبرى سلام الله عليها و آية الكرسى در تعقيب نماز تـرك نـشـود؛... واجـبـات اسـت و در مـسـتـحبات تعزيه دارى و زيارت حضرت سيدالشهداء مسامحه ننماييد و روضه هفتگى ولو دو سه نفر باشد، اسباب گشايش امور است و اگر از اول عـمـر تـا آخرش در خدمات آن بزرگوار از تعزيت و زيارت و غيرهما به جا بياوريد، هـرگـز حـق آن بـزرگـوار ادا نـمـى شـود و اگـر هـفـتـگـى مـمـكـن نـشـد، دهـه اول محرم ترك نشود.
ديـگـر آنـكـه ، اگـر چـه ايـن حرفها آهن سرد كوبيدن است ، ولى بنده لازم است بگويم ، اطـاعـت والدين ، حسن خلق ، ملازمت صدق ، موافقت ظاهر با باطن و ترك خدعه و حيله و تقدم در سلام و نيكويى كردن با هر بر و فاجر، مگر در جايى كه خدا نهى كرده . اينها را كه عـرض كـردم و امـثـال ايـنـهـا را مـواظـبـت نـمـايـيـد! الله الله الله كـه دل هيچ كس را نرنجانيد!
تا توانى دلى به دست آور
دل شكستن هنر نمى باشد

و عن تقرير الاحقر،
على بن الحسين الطباطبايى
(محل مهر)
در زيـر وصـيت نامه ، مرحوم سيد هاشم حداد، آيت الله شيخ عباس هاتف قوچانى ، آيت الله سـيـد جـمـال مـوسـوى گـلپـايـگانى و آيت الله عبدالنبى عراقى آن را تاييد نموده و به درستى آن گواهى داده اند.
فرزندان آيت الله سيد على قاضى طباطبايى
فرزندان ذكور آن مرحوم عبارتند از:
1. سـيـد تـقـى ؛ 2. سـيـد مـهدى ؛ 3. سيد محمد حسن ؛ 4. سيد كاظم ؛ 5. سيد جواد؛ 6. سيد باقر، 7. سيد محمد على ؛ 8. سيد صادق 9. سيد جعفر؛ 10. سيد آقا.
و دامادهاى ايشان عبارتند از:
1.آيـت الله سـيـد عـلى عـيـنكى طباطبايى ؛ 2. آيت الله ميرزا ابراهيم شريفى ؛ 3. آيت الله شيخ محمد سرابى ؛ 4. سيد كاظم رفيقى ؛ 5. ميرزا محمد حسين تبريزى .
6 - تاءليفات ، اشعار، نامه ها
مقدمه
هـمـان طـور كـه پـيش از اين بيان شد، آيت الله العظمى قاضى بخشى از قرآن را تفسير نـمـوده بودند و نيز تاءليفاتى در فقه و اصول داشتند كه متاسفانه بيشتر آنها از بين رفـتـه اسـت . يـكـى از نـوشـتـه هـاى به جا مانده از ايشان ، تعليقه اى بر كتاب ارشاد، تـاءليـف شـيـخ مـفـيـد - اعـلى الله مـقـامـه الشـريـف - و نـيـز شـرح حـال مـؤ لف آن كـتـاب وزيـن است كه در دوران جوانى به زبان عربى نگاشته شده و در ابـتـداى هـمـان كـتـاب بـه چـاپ رسـيـده اسـت . در ايـنـجـا مـتـن شـرح حال شيخ مفيد به قلم مرحوم آيت الله قاضى طباطبايى قدس سره را مرور مى كنيم .
شرح حال شيخ مفيد (قدس سره )
هـو الشـيـخ الامـام ابـو عبدالله محمد بن النعمان بن عبدالسلم بن جابر بن النعمان بن سـعـيـد بـن جبير بن وهيب بن بلال بن اوس بن سعيد بن سنان بن عبدالدار بن الرباب بن فطر بن زياد بن الحرث بن مالك بن ربيعة بن كعب بن الحرث بن كعب بن علة بن جلد بن مـالك بـن ازد بـن زيـد بـن كـهلان بن سبا بن يشجب بن يعرب بن قحطان . ذكر هذا النسب تـلمـيـذه ابـوالعـبـاس ، احـمـد بـن عـلى بـن احـمـد بـن العـبـاس النـجـاشـى صـاحـب كـتـاب الرجـال - رحـمـة الله تـعـالى - و نـقـله عـنـه فـى مـجـالس المـؤ مـنـيـن و الشـيـخ الجـليـل يوسف بن احمد بن ابراهيم البحرانى صاحب الحدائق فى كتاب المسمى بلؤ لؤ ة البحرين و قال العلامه - قدس الله تعالى سره العزيز - فى الخلاصة فى ترجمته : مـحـمد بن محمد بن النعمان ، يكنى ابا عبدالله و يلقب بالمفيد و له حكاية فى تسميته بـالمـفـيـد ذكـرنـاهـا فـى كـتـابـنـا الكـبـيـر و يـعـرف بـابـن المـعـلم ، مـن اجـل مـشـايـخ الشـيـعة و رئيسهم و استاذهم و كل من تاخر عنه استفاد منه و فضله اشهر من ان يـوصـف فى الفقه و الكلام و الرواية ؛ اوثق اهل زمانه و اعلمهم . انتهت رئاسة الامامية فى وقته اليه و كان حسن الخاطر دقيق الفطنة حاضر الجواب ؛ له قريب من مائتى مصنف صغار و كـبـار. مات قدس الله روحه ليلة الجمعة لثلاث خلون من شهر رمضان سنة ثلث عشرة و اربـع مـائة و كـان مـولده يـوم الحـادى عـشر من ذى القعده سنة ست و ثلاثين و ثلث مائة و قـيـل سـنـة ثـمان و ثلاثين و ثلاثمائة و صلى عليه الشريف المرتضى ، ابوالقاسم ، عـلى بـن الحـسـيـن بـمـيـدان الاشـنـان و ضـاق عـلى النـاس مع كبره و دفن فى داره سنين و نـقـل الى مـقـابـر قريش بالقرب من السيد الامام ابى جعفر عليه السلام عند الرجلين الى جانب قبر شيخه الصدوق ، ابى القاسم جعفر بن محمد بن قولويه . قلت : و قد ذكر ابـن ادريـس - رحـمـه الله تـعـالى - فـى آخـر السـرائر الحـكاية التى اشار اليها فى الخـلاصـة و مـلخـصـهـا انـه كـان فـى ايـام اشـتـغـاله عـلى ابـى عـبـدالله المـعـروف بالجعل فى مجلس على بن عيسى الرمانى فسال رجـل بـصـرى عـلى بـن عـيـسـى عـن يـوم الغـديـر و الغـار فـقـال : امـا خـبـر الغـار فدراية و اما خبر الغدير فرواية و الرواية ما توجب ما يوجبه الدرايـة . ثـم انـصـرف البـصـرى ؛ فـقـال المـفـيـد: مـا تـقـول فـى مـن قـاتـل الامـام العـادل ؟ قـال : كـافـر. ثـم اسـتـدرك و قـال : فـاسـق . قـال : مـا تـقـول فـى امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـلى ؟ فـقـال : امـام . قـال : مـا تـقـول فـى طـلحـة و الزبـيـر و يـوم الجـمـل ؟ قـال : تـابـا. قـال : امـا خـبـر الجـمـل فـدرايـة و امـا خـبـر التـوبـة فـروايـة . فـقـال له : اءكـنـت حـاضـرا حـيـن سـاءلنـى البـصـرى ؟ قـال : نـعـم . فـدخـل مـنـزله و اخـرج مـعـه ورقـة قـد الصـقـهـا و قـال : اوصـلهـا الى شـيـخك ابى عبدالله فجاء بها اليه فقراها و هو يضحك ثم قـال : قـد اخـبرنى بما جرى بينك و بينه و لقبك بالمفيد. و يروى له قريب من هذا مع القاضى عبدالجبار المعتزلى و قال اليافعى فى تاريخه عند ذكر سنة ثلاث عشرة و اربـعـمـائة : و فـيـهـا تـوفى عالم الشيعة و امام الرافضة صاحب النصانيف الكثيرة ، شـيـخـهـم المـعـروف بـالمـفـيـد و بـابـن المـعـلم ايـضـا، البـارع فـى الكـلام و الجـدل و الفـقـه و كـان يـنـاظـر اهـل كـل عقيدة مع الجلالة و العظمة فى الدولة البويهية . قـال ابـن ابـى طـى : و كـان كـثـيـر الصـدقات عظيم الخشوع كثير الصلوة و الصوم خشن اللبـاس و قـال غـيره : و كان عضدالدوله ربما زار الشيخ المفيد و كان شيخا ربعة نحيفا اسـمـره . عاش ستا و سبعين سنة . و له اكثر من ماءتى مصنف و كانت جنازته مشهودة و شيعته ثـمـانـون الفـا مـن الرافـضـة و الشـيـعـة و اراح الله مـنـه . انـتـهى كلام اليافعى . اقـول : و هـذا الرجـل مـن اكـابـر العـامـة و مـتـعـصـبـهـم و قـد رايـت مـن آخـر كـلامـه مـا يـدل عـلى عـنـاده و شـدة بـغـضـه لمـثـل هذا الشيخ و مع ذلك لم يمكنه جحد مناقبه الدينية و الدنيوية و العلمية و العملية : فالان حق ان يقال كمال قال :
و مليحة شهدت لها ضراتها
و الفضل ما شهدت به الاعداء

و عـن الشـيـخ يـحيى بن البطرين الحلى - رحمة الله تعالى - فى كتاب نهج العلوم الى نـفـى المعدوم انه ذكر فى تزكية المفيد طريقين : احدهما صحة نقله عن الائمة الطاهرين بما هـو مـذكـور فـى تـضـاعـيـفـه مـن المـقـنـعـة و غـيـرهـا مـن كـتـبـه الى ان قـال : و امـا طـريـق الثـانـى فـى تـزكـيـتـه فـهـو مـا يـرويـه كافة الشيعة و يتلقاه بـالقـبـول من ان صاحب الامر - صلوات الله عليه و على آبائه - كتب اليه ثلاث كتب فى كل سنة كتابا و كان نسخة عنوان الكتاب : للاءخ السديد و المولى الرشيد الشيخ المفيد، ابـى عـبـدالله محمد بن محمد بن النعمان ، ادام الله اعزازه ! ثم ذكر بعض ما اشتملت عـليـه الكـتـب مـمـا يـدل عـلى عـلو شـانـه و ارتـفـاع مـقـامـه ؛ ثـم قـال : و هـذا اوفـى مـدح و تـزكـيـة و ازكـى ثـنـاء و نـظـريـة بقول امام الامة و خلف الائمة . انتهى .
و قال فى مجالس المؤ منين : هذه الابيات منسوبة الى صاحب الامر صلوات الله عليه و على آبائه - و وجدت مكتوبة على قبر الشيخ قدس ‍ سره
لا صـوت النـاعـى بـفـقـدك انـه
يـوم عـلى آل الرسول عظيم

ان كنت قد غيبت فى جدث الثرى
فالعدل و التوحيد فيك مقيم

و القائم المهدى يفرح كلما
تليت عليك من الدروس علوم

قـال صـاحـب الحدائق بعد نقل هذه الابيات عنه : و ليس هذا ببعيد بعد خروج ما خرج عنه عـليـه السـلام فـى التـوقـيـقـات للشـيـخ المـذكـور المـشـتـمـلة عـلى مـزيـد التـعـظـيم و الاجـلال . ثـم ذكـر نـسـخ التـوقـيـقـات عـن الشـيخ ابى منصور، احمد بن ابى طالب الطبرسى فى كتاب الاحتجاج .
هـذا؛ و ان مناقب الشيخ - روح الله روحه - كثيره و فضائله جمة لا يتسع المقام ذكرها و انها مشهورة و فى القليل منها كفاية و الله ولى التوفيق .
بـخـش ديـگرى از نوشته هاى به جا مانده از مرحوم آيت الله سيد على قاضى طباطبايى ، اشعارى است كه به مناسبتهاى مختلف سروده اند، در اينجا بعضى از سروده هاى ايشان را نقل مى كنيم :
غديريه به زبان فارسى
شاد باش اى دل كه شاد آمد غدير
هم مخورانده كه آيد دير دير
روزهايت زوجه نوروز است عيد
ليلة القدر است شبها بى نظير

كى توانى مدح اين فرخنده گفت
يا كه گردد لطف يزدان دستگير

بس درود كردگار اول بگوى
تا شود مدح و ثنايت دلپذير

گفتمش اينجا دويى از جادويى است
چشم خود سرمه نكردستى تو دير

پس غدير اى جان در او اسرارهاست
نقطه او، عالم به گردش ‍ مستدير

مـدح مـداحـان عـالم آن اوسـت
كـه فـرو مـانـد در اوعقل دبير

روز فـضـل و فـصـل و اصـل روزهـاسـت
شـادى عـشـاق جـان ودل اسير

روز الطاف است از يزدان پاك
فرشى از سندس ، لباسى از حرير

روز جنات است و غلمان و قصور
سلسبيل جارى از عرش ‍ كبير

باغها از قدرت حق ساخته
نه در او حَر و نه ضدش ‍ زمهرير

________________________________________

بازگو آخر چه بود اى جان دل
از چه از شادى نتانى گشت سير

كه پس از پيرى تو خندانى و خوش
اى عجب سور و سرور از كهنه پير

رو تو خاك خويش آماده بكن
تا يكى وردى كنى موى چو شير

گفت از آن شادم كه اللهم خداست
پس پيمبر احمد و حيدر وزير

از چه پژمان كردم و آشفته رنگ
مى رسد در سر بشارات بشير
پير بودم گشتم از يوسف جوان
كور بودم گشتم از نورش ‍ بصير

پس به ملك فقر عين سلطنت
مى ز يم به از كيان و اردشير

سر بنهفته همان ناگفته به
حوروش آن به كه باشد در ستير(134)

بانگ ناى و جنگ گوش و گاو و خر
خوش نيايد صوتشان صوت الحمير

________________________________________

هـمـچـو كـركـس كـو بـه مـردارى خـوش اسـت
هـسـت از لوز و شـكـر بـىميل و سير

لوز و شكر طوطى خوش لهجه است
كه شد از صوت حسن در دار و گير

اين چنين بدبخت و جيز و تنگ چشم
چون نيفتد از غدير اندر زحير

شرح نهج و آن حكايتها ببين
بشنوى تا شرشر شر شرير

با پيمبر يا كه قرآن مجيد
يا على كارى ندارند اين نفير(135)

جمله عالمهاى جاويد خداى
پيش اينان خورده تر از يك نقير(136)

خويش را مسكين رها كن زين مقال
حيف مى دان ياد سگ در نزد شير

خويش را مى كن فداى خاندان
حسبك الرحمن ذوالعرش ‍ الكبير

مرحوم قاضى اين اشعار را نيز در سن 20 سالگى سروده است :
وادى السلام ام بقيع الغرقد
اول اولى عدة الى الغد

فـيـه وصـى المـصـطـفـى و المـهـتـدى
فـىكل امر ذوالسبيل الارشد

لا هجعت عينى بغير ارضه
و ليتنى فى غيرها لم ارقد

تـطـايـرت قـلوبـنـا نـحـو الحـمـى
تـطـايـر الفـراشحول المرقد

يهيم قلبى نحوه منذ الجسا
كما تهيم النيب نحو المورد

اعـد سـاعـاتـى صـبـاحـا و مـسـا
يـا رب قـربل لرحيل موعدى

شعر زير نشان دهنده عشق و علاقه مرحوم آيت الله قاضى به نجف اشرف است :
مستنقع يشفى لظى الاكباد
ابرذ بعيش وفقوا برشاد

و اذا اخذت الكاس ثمة طمها
و على الحمى فاذكر و جيب فوادى

واذكر بها وقفاتنا و منازلا
و مرابعا فيها بجنب الوادى

و استنظرونا بالمآب فاننا
نرجو معاودة مع العواد

فـالقـرب بـعـد البـعـد احـلى مـطـعـمـا
و العـود احـمـد عـنـداهل البادى

...
نامه ها و دستورالعمل هاى عرفانى
آنـچـه پـيـش روى شـماست ، قطره اى از درياى معارف آن حكيم عارف و رهرو راهنما است كه بـراى گروهى از شاگردان خويش بيان مى فرمود تا نفوس آنان را از ظلمت ناسوت به عالم ملكوت پرواز دهد. اينك دريچه دل را بر مقدم نفس قدسى او مى گشاييم تا اندرزهاى ملكوتى زنگار را از قلبمان بزدايد و ما را جانى تازه بخشد.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحـمـد لله رب العـالمـيـن و الصـلوة و السـلام عـلى الرسـول المبين و وزير الوصى الامين و ابنائهما الخلفاء الراشدين و الذرية الطاهرين و الخلف الصالح و الماء المعين ، صلى الله و سلم عليهم اجمعين !
تنبه فقد و افتكم الاشهر الحرم
تيقظ لكى تزداد فى الزاد و اغتنم

فقم فى لياليها و صم فى نهارها
لِشكر اله تم فى لطفه و عم

و لا تـهـجـعـن فـى الليـل الا اقـله
تـهـجـذ و كـم صـب مـن الليل لم ينم

و رتل كتاب الحق و اقراه ماكثا
باحسن صوت نوره يشرق الظلم

فلم تحظ بل لم يحظ قط بمثله
و اخطا من غير الذى قلته زعم

و سـلم عـلى اصـل القـران و فـضـله
بـقـيـة ال الله كن عبده السلم

فـمـن دان للرحـمـن فـى غـيـر حـبـهـم
فـقـد صل فى انكاره اعظم النعم

فحبهم حب الاله استعذ به
هم العروة الوثقى فبالعروة اعتصم

و لا تك باللاهى عن القول و اعتبر
معانيه كى ترقى الى ارفع القمم

عـليـك بـذكـر الله فـى كـل حالة
و لا تن فيه لا تقل كيف ذا و كم

فهذا حمى الرحمن فادخل مراعيا
لحرمانه فيهما و عظمه و التزم

فمن يعتصم بالله يهد صراطه
فان قلت ربى الله يا صاح فاستقم

قـال عـز مـن قـائل : و من يعتصم بالله فقد هدى الى صراط مستقيم (137) و قال : واستقم كما امرت (138) و قال جـل جـلاله العـظـيـم : ان الذيـن قـالو ربـنـا الله ثـم اسـتـقـامـو تتنزل عليهم الملائكة ...(139)
انـتـبـهوا اخوانى الاءعزة - وفقكم الله لطاعته ! - فقد دخلنا فى حمى الاشهر الحرم ؛ فما اعـظـم نـعـم البـارى عـليـنـا و اتـم ! فـالواجـب عـليـنـا قـبـل كـل شـى ء التـوبـة بـشروطها اللازمة و صلواتها المعلومه ثم الاحتماء من الكبائر و الصغائر بقدر القوة . فليلة الجمعة او يوم الاحد تصلون صلوة التوبة ليلة الجمعة او نـهـارهـا، ثـم يـعـيـدونـهـا يوم الاحد فى اليوم الثانى من الشهر، ثم تلتزمون المراقبة الصـغـرى و الكـبـرى و المـحـاسبة و المعاقبة بما هو احرى ، فان فيها تذكرة لمن اراد ان يـتـذكـر او يخشى ، ثم اقبلوا بقلوبكم و داووا امراض ذنوبكم و هونوا بالاستغفار خطوب عيوبكم و اياكم و هتك الحرمات ! فان من هتك - و ان لم يهتك الكريم عليه - فهو مهتوك .
و انـى يـرجـى النـجـاة لقـلب ارتـبـكـت فـيـه الشـكـوك حـتـى يـسـلك سـبـيـل المتقين و يشرب من الماء المعين مع المحسنين و الله المستعان على نفسى و انفسكم و هو خير معين .
1. عليكم بالفرائض فى احسن ... اوقاتها و هى مع نوافلها الاحدى و الخمسين ... فان لم تـتـمـكـنـوا فـبـاءربـع و اربـعـيـن و ان مـنـعـتـكـم شـواغـل الدنـيـا فـلا اقل من صلوة الاوابين .
2. امـا صـلوة الليـل فـلا مـحـيـص عـنـهـا عـنـد المـؤ مـنـيـن و العـجـب مـمـن يـروم مـرتـبـة مـن الكمال و هو لا يقوم الليال و ما سمعنا احدا نال مرتبة منه الا بقيامها.
3. و عـليـكـم بـقـراءة القرآن الكريم فى الليل بالصوت الحسن الحزين ؛ فهو شراب المؤ منين .
4. و عـليـكـم بـالتـزام الاوراد المـعـتـادة التـى هـى بـيـد كـل واحـد مـنـكـم ... و السـجـدة المعهودة من خمسمائة الى الف و زيارة المشهد الاعظم لمن كان مجاورا كل يوم و اتيان المساجد المعظمة ما امكن و كذا سائر المساجد؛ فان المومن فى المسجد كالسمكة فى الماء.
5. و لا تتركوا بعد الصلوات المفروضات تسبيحة الصديقة صلوات الله عليها... فانها من الذكر الكبير... و لا اقل فى كل مجلس دورة .
6. و مـن اللازم المـهـم الدعـاء لفـرج الحـجـة صـلوات الله عـليـه فـى قـنـوت الوتـر، بـل فـى كـل يـوم و فـى جـمـيـع الدعـوات و قـراءة الجـامـعـة فـى كل يوم جمعة ؛ اعنى الجامعة المشروحة المعروفة .
7. و لا تكون التلاوة اقل من جزء.
8. و اكـثروا من زيارة الاخوان الابرار، فانهم الاخوان فى الطريق و الرفيق فى المضيق و زيارة القبور فى النهار غبا و تزوروا ليلاة .
مـا لنـا و للدنـيـا! قـد غـرتـنـا و شـغـلتـنـا و اسـتـهـوتـنـا ليـسـت لنـا؛ فـطـوبـى لرجال ابدانهم فى الناسوت و قلوبهم فى اللاهوت ! اولئك الاقلون عددا...
اقول ما تسمعون .... و استغفر الله .
سلخ ج 2/1357 ه .
نـوشته زير پاسخ مرحوم آيت الله سيد على قاضى طباطبايى به نامه مرحوم ، آيت الله سيد حسن الهى ، برادر علامه بزرگوار، آيت الله طباطبايى مى باشد.
بسم الله الرحمن الرحيم
بعد حمد الملك العلام و الصلوة و السلام على سيد الانام و اله الكرام
و قد كان قلبى قبل ذا عنك لاهيا
و لكنه شوقته فتشوقا

فـلا تـعـجـلن ، لا تـبـخـلن و تـوكـلن
و رفـقـا لعل الله يجعل مرفقا!

و لا تعجلن فالامر قسم مقدر
سياتيك ما ترضى و تاخذ فى الرقى

توكل ... الا ترى
كفايته من قد توكل و اتقى ؟

اليك كتاب الحق فاقراه ماكثا
لترقى به حتى تلذذ باللقا

و فـى الصـبـح فـاسـجـد شـاكـرا و مـسـبـحـا
تـراك تـراب الارض للاصل ملصقا

عـزيـز دلم ! مـورخـه هـفـتـم شـوال كـه هـشت در بهشت را تنقيح و لآلى درر علوم و معارف را تصفيه و تجليه و تلميح و اشكالات عويصه را به لسان فصيح اشارت و رسيدن بعض احـوال شـريـفه را بشارت و در سكوت از جواب فى الجمله هم از خسارت خائف است و لابد است هر چه باشد دو سه كلمه جواب به نحو اختصار عرض شود.
اولا خـودتـان مـى دانـيد - والا بدانيد - كه اين مطلب فى الحضور به نحو اشاره القا مى شـود... در نـوشتن كه احتمال مى رود به غير اهل برسد و تمام مطالب حضرت عالى را در ايـن چـنـد بـيـت جـواب عـرض شـد و فـى الجـمـله بـيـانـى لازم اسـت ، ذكـر بـعـضـهـم قـال : كـنـت اتـعـبـد فـى مـكـان خـال اذ دخـل عـلى احـد فـذعـرت مـنـه فـقـال لى : لا تـخـف ؛ فـان مـن انـس بـالله لا يـخـاف فـقـلت : يـا سـيـدى ! بـمـاذا يصير الابـدال ابـدالا؟ فـقـال : بـالسـت الذى ذكـرنـا و مـنـهـا التوكل ... و الله حسبك و كفى .
بـلى ، كـارى كـه شـده زود بـه آن كـلمـه جـليـله چـسـبـيـده ايد. بهتر است به اذكار مركبه بـرگـرديـد. در پـارچـه كـاغـذى عـلى حـده عـرض مـى شـود و بـعـد از قـدرى حـصـول اسـتـعـداد هـم تـرقـى بـه جـور ديگر است كه عرض مى شود. به اين كلمه جليله مراجعه ننماييد تا استعداد كامل شود. از تربيتى كه آگاهان فرموده اند نمى شود تخلف نـمود و حرف را بر خود راه ندهيد و عجله هم ننماييد و رفق را شعار خود نماييد و از... به دادن ديگران مضايقه نيست ، الا اينكه محل را ملاحظه نماييد؛ تا طلب صادق نديديد ندهيد و اذاعـه اسـرار حرام است و اجازه ديگر لازم نيست و بنده به قرآن كريم استخاره نمى كند و تـمام طريق ، توسل به ائمه اطهار با توجه تام به مبدء است . چون كه صد آمد، نود هم پـيـش مـاست و با دراويش و طريقه آنها كارى نداريم . طريقه ، طريقه علما و فقهاست به صـدق و صـفا. بلى ، صحبت ... لازم است ؛ اگر نشد، مكاتبه ، و دستور كلى به مراجعات كـثـيـره مـعـلوم شـود و يك دفعه دادنش چطور مى شود؟ و كتابها را به پست ندهيد و هر كه چـرنـد بـاشـد، قيمتش از... و بنده در مدرسه هندى نيست . نوشتن اسم بنده روى پاكت ... و كـاغـذ... و اخـوى و اولاد گـرامـش سـلام مـا،... يـك نـفـر مـخـل نـامـحـرم تـشـريـف دارد، حـال بـنـده ببينيد چه است ! كاغذ را جورى مى گردانم كه او نبيند... خيلى عفو فرماييد...
در انتهاى نامه ، مطالب را با ابياتى از محى الدين عربى به پايان رسانده اند:
فديتك لو عرضت عليك شوقى
يمل السمع من طول الكلام

فانى ... كشمس
لقد كسفت و صارت فى ظلام

بسم الله الرحمن الرحيم
الحـمـد لله المـلك العـلام و الصـلوة و السـلام عـلى السـيـد المرسل و آله الكرام الفخام .
و بـعـد... جـعـلت فـداك ! در رقيمه فخيمه قلمى شده بود كه اگر مطالب علمى عرفانى باشد، به جناب عالى عريضه نگار شود، والا منتظر جواب نيستيد. اين فرمايش از صفاى ذات مـلكـوتـى آن جناب است ، ولى واضح است كه مطالب عاليه در طى مراتب جاريه به نحو اشاره به اهلش معلوم است .
وه چه خوش باشد كه سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران

فـانـظـر الى الذكـر الحـكـيـم و سـره
ذكـر و عـن هـم الجهول مكنم

قصص و اخبار و ذكر جهنم
او جنة و نعيمها لا يعدم

حكم و احكام و ذكرى مؤ من
او كافر و منافق لا يسلم

ما فيه من شى ء سوى توحيده
من لم يكن من اهله لا يعلم

خود را به شعر مقيد نمودن ، زشت است .
عزيز دلم ! الطرق الى الله - جل اسمه - بعدد انفس الخلائق او انفاسها.
عـرض مـى شود كسانى را كه به جهت ضعف و عدم استعداد قوه خياليه كه مسكنش دماغ است كـشـف حـجـب ... خـياليه تعذر يا تعسر دارد، مناسب يا متعين است كه پس از فراغ از مزاوات اعـمـال بـدنـيـه ، مـن الصـلوة و الصوم و الحج و الخمس و اشباهها، به عوالم قلبيه اخـتـياريه ، مثل ترك اراده به قدر طاقت و دوام حضور و ترك هم و غم و سرور و اشباه آنها بپردازد و كم كم در خود فرا گرفته تا ملكه شود - ان شاء الله تعالى - و لازم است مع ذلك حـال كـه رفـيـق و هـمـسـفـر نـيـسـت ، كـتـاب يـا كـتـابـهـا مثل آن كتاب كه در نجف نداشتيد داشته باشيد كه جوهر ملكه ... اعظم است .
اى ضياء الحق حسام الدين زاد
اوستادان جهان را اوستاد

و السلام عليكم و رحمة الله
بسم الله الرحمن الرحيم
الى حضرة الولى الحميم و الاخ الكريم ، آشيخ ابراهيم ، رزقه الله الرشاد و التسليم
و امـا بـعـد حـمـد الله الملك العلام و الصلوة و السلام على سيد رسوله و آله الكرام سادة الانام .
بلغ الكتاب و بشر الاصحاب
عمرى و ان شفاءنا لكتاب

فكتابنا فى طيه لمراتع
و مراجع لاولى النهى اخصاب

عميت عيون لا تراها انهم
صم و بكم ما لهم الباب

...
والطالبون من الكتاب ربوعه
فى خصب عيش ما له اجداب

حلو المذاق و لا تمر بمرة
الا حلت و اولئك الانجاب

ولننظر الاسما و ما اسمى بها
... علم ما لها اسباب

فاسمى مع اسمك واحد فاعرف به
ان كان فيك من الطهور شراب

و لباسمى العالى السمى لعبرة
فيها اعتبر هب اننى مغتاب

فاصفح هويت عن العذول تكرما
ما عندنا للعادلين خراب

الا السلام و لم نوخر نظره
لغد فما للعاشقين حساب

افهمت ام اءزد الكلام صراحة
لم يجد نصح لا يفيد سباب

عـلم اسـمـاء حـسـنـى بـعد از علوم توحيد از اشرف علوم است و نيز وارد است كه الاسماء تنزل من السماء. فكرى بايد نمود كه موافق شد با اسم الله ...
و السلام عليكم و رحمة الله
بسم الله الرحمن الرحيم
بـعـد حـمـد الله جـل شـانـه و الصـلوة و السـلام عـلى الرسول و اله .
حضرت آقا... تمام اين خرابيها كه از جمله است وسواس و عدم طمانيه ، از غفلت است و غفلت ، كمتر مرتبه اش غفلت از اوامر الهيه است و مراتب ديگر دارد كه به آنها ان شاءالله نمى رسـيـد و سـبـب تـمـام غـفـلات ، غـفـلت از مـرگ اسـت و تـخـيـل مـانـدن در دنـيا، پس اگر مى خواهيد از جميع ترس و هراس و وسواس ايمن باشيد، دائما در فكر مرگ و استعداد لقاء الله باشيد... و اين است جوهر گرانبها و مفتاح سعادت دنـيـا و آخـرت . پـس فـكـر و مـلاحـظـه نـمـايـيـد چـه چـيـز شـمـا را از او غافل مى كند، اگر عاقلى !
و بـه جـهـت تسهيل اين معنى ، چند چيز ديگر به سركار بنويسيد، بلكه از آنها استعانتى بجويى :
اول ، بعد از تصحيح تقليد يا اجتهاد، مواظبت تامه به فرائض خمسه و ساير فرائض در احسن اوقات و سعى كردن كه روز به روز خشوع و خضوع بيشتر گردد و تسبيح صديقه طـاهـره عليه السلام بعد از هر نماز و خواندن آيت الكرسى كذلك و سجده شكر و خواندن يـس بـعـد از نـمـاز صـبـح و واقـعـه در شـبـهـا و مـواظـبـت بـر نـوافل ليليه و قرائت مستحبات در هر شب قبل از خواب و خواندن معوذات در شفع و وتر و استغفار هفتاد مرتبه در آن و ايضا بعد از صلوات عصر.
و اين ذكر را بعد از صلوات صبح و مغرب ، يا در صباح و عشا ده مرتبه بخواند:
لا اله الا الله وحـده لا شـريـك له ، له الحـمـد و له المـلك و هـو عـلى كـل شـى ء قـدير. اعوذ بالله من همزات الشياطين و اعوذ بك ربى ان يحضرون ان الله هو السميع العليم .
مـدتـى بـه ايـن مـداومـت نماييد؛ بلكه حالى رخ دهد كه طالب استقامت شويد- ان شاء الله تعالى .
بسم الله الرحمن الرحيم
قـال عـلى بن الحسين الحسنى - عفى الله عن جرائمها - و بعد حمد الله تعالى و الصلوة و السلام على الرسول المختار و آله الاطياب .
فـقـد كـنـت و السـن فـى حـداثـة و الغصن طرى ... مولعا بالشعر حافظا لطرف منه معجبا بـطـرائف و دقـائق مـا جاءت به افكار الشعراء فى بعض مقالاتهم من حكمة شريفة و معادن لطـيـفـة و مـقـاصـد رقـيـقـة انـيـفـة عـلى بـعـدهـم مـن الكـتـاب و فصل الخطاب و تعسف بعضهم عن طريق الصواب ... و ما ذلك الا لتجردهم حالة الانشاد عن العـلائق و امـعـان النـظـر فـى اسـتـخراج المعنى من الحقائق ، على ان الكلام المنظوم فوق المـنـثـور اذا كـان حـكـمـة و الحـكـمـة للاديـب ... انـهـا فـوق كل شى ء و لو كان نثرا.
و الكـلام الشـعـرى غـيـر المنظوم و قد يكون نثرا و المنظوم غير منهى عنه و قد يكون حكمة فلا تلازم بينهما لا لفظا و لا حقيقة .
فـتـحـقـق ان لا قـدح فـى الشـعـر اذا كـان حـكـمـة و لا فضل للنثر اذا لم يكن حكمة . فما احسن كلاما منظوما يجمع طرفا من الحكمة و العلم و الهدى و العـظـة و سـائر المـآرب المـباحة اذا لم تكن محظورة على لسان الشارع ؛ فان النفوس الانـسـانـيـة و الارواح العـلويـة لتـعـلقـها بالافلاك بداءة و حقيقة .... و نشاتهم على جميع العـوالم هـيـئة كـروية و حقيقة نشاتهم فلكية ... لتتاثر بالمنظوم ما لا تتاثر من الغير... لان حـقـائق الاعـنـيـة مـن الغـيـر مـاخـوذة مـن الهيئة الكروية الفلكية ، و لكون هذا الاثر ربما استعمله الجهال فى غير الوجه المطلوب اثر شرعا، جاء النهى عن طائفة من الشعر ردعا.
و لما لاحظت هذه المعانى وحدانى الجد الى الوصول ، اذن لى الفهم فى معلومه ... و اذنت الذوق فـى شـعـره و مـنـظـومـه و انـمـا اشـتـغـل بـه ايـام الفـراغ و الفـتـرة و احـيـان اشـتـغـال القـلب بـغير الحظرة ، على ان اوقاتى تضيع كما يضيع الجمد فى الضحى و الدخـان فـى السـمـاء، فما اعذرنى لو صرفت منها آونة محصورة فى المقالة المذكورة ... عـسـى ان يـتـرحـم عـلى بـعـض مـن يـطـلع عـليـه بـعـدى حـيـن الفـقـر و الخـلة مـن اهل الوفاء و الخلة و الله نعم الوكيل .
على بن الحسين الطباطبائى
(بسم الله الرحمن الرحيم )
... و اگـر در ارض اقـدس قـدرى مـانـديـد كـمـا هـو المـظنون ... البته متوقع است كه به فيوض عظيمه برسيد. تمام اهل طريقت يا اغلب آنها حسب خود را به حضرت رضا - عليه و عـلى آبـائه و اءبنائه الصلوة و السلام و التحية و الثناء- منتهى مى سازند و حرفشان بـر ايـن اسـت كـه در دولت هـاشـمـيـه كـه تـقـيـه كـم شـد و اول تنفس شيعه بود، آن بزرگوار، طريقت را كه باطن شريعت است راهنما شد و علنا به مـسـلمـيـن رسـانـيـد كه راه همين است و ظاهر آن است و آن ، مخصوص وجود اميرالمؤ منين و اولاد كرام او بود - صلوات الله عليهم - و فلان و فلان خبر نداشتند، نامحرم بودند و گويند كـه حـضـرت رضـا عـليـه السـلام خـرقـه را بـه مـعـروف كـرخـى داد؛ مـقـصـود آنـكـه غافل مباش !

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
3 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .