در سايه آفتاب (جلوه هاى رفتار علوى) ، اسماعيل سعادت

نام كتاب : در سايه آفتاب (جلوه هاى رفتار علوى)

مؤ لف : اسماعيل سعادت
طليعه سخن
بسم الله الرحمن الرحيم
برجستگى شخصيت مولاى متقيان ، على عليه السلام ، به عنوان انسانى بى نظير و جامع اضداد، همواره مورد توجه محققان و دانشمندان اسلامى و حتى پژوهشگران غير مسلمان قرار گرفته و تلاشهاى مستمر و ارزنده اى نيز براى شناخت و شناساندن ابعاد وجودى آن ( قصيده بلند همت ) به عمل آمده است ، اما همه اذعان دارند كه در شناخت كامل شخصيت والاى امام على (ع ) ناتوان مانده اند و هر چه در درياى وجود سرشار از نور آن ( آيينه تمام قد استقامت ) غوطه ور شده اند، با شگفتى هاى تازه روبرو گشته اند.
نگارنده اين مجموعه نيز - كه نگاهى كوتاه دارد به ( جلوه هاى رفتار علوى ) - مدعى نيست كه توانسته سپيدى انديشه و صلابت ايمان و عشق ( علوى ) از آن گونه كه هست به تصوير كشد بلكه بر آن بوده تا از يك سو به آن خدامرد هميشه بيدار نزديك شود و نقشى هر چند كوتاه در دميدن روح معنا در وجود دوستداران آن اسوه ايمان ايفا كند و از ديگر سوى با بضاعت اندك خويش به نداى رهبر فرزانه انقلاب - حضرت آيت الله العظمى خامنه اى (مدظله ) - لبيك گويد كه فرمود:
( سال هشتاد هم بايد سال اميرالمؤ منين به حساب بيايد و شناخته شود) و ( بايد رفتار علوى در ميان ما مسؤ ولان نظام جمهورى اسلامى نهادينه شود؛ آن روز است كه هيچ گونه آسيب و خطرى اين نظام را تهديد نخواهد كرد)
به علاوه سهمى ناچيز در ترويج آموزه هاى گرانسنگ مولاى متقيان و الگوهاى رفتارى و نيز بيان اندرزهاى حكيمانه آن روح متعالى كه در حقيقت نوعى تلاش براى رويكرد نسل جوان به سمت باورهاى دينى و نيز مقابله با تهاجم فرهنگى بيگانه محسوب مى شود، ايفا كرده باشد زيرابه فرموده آن امام همام :
اِنَّ الْوَعْظَ الَّذِى لا يَمُجُّهُ سَمْعُ وَ لا يَعْدِلُهُ نَفُيعُ (قَوْلّ) ما سَكَتَ عَنهُ لِسانُ الْقُولِ وَ نَطَقَ بِهِ لِسانِ الْفِعْلِ
به راستى اندرزى كه هيچ گوشى آن را به دور نيندازد و هيچ سودى (سخنى ) با آن برابرى نكند، اندرزى است كه زبان گفتار از آن خموش باشد و زبان عمل بدان گويا باشد(1)
بنابر اين آنچه در شانزده ( جلوه ) به طور اختصار پيش روست ، روزنه اى است گشوده شده بر تماشاى وجود آسمانى مولاى متقيان على عليه السلام تحت عنوان ( در سايه آفتاب ) كه اميد است توجه اهالى سخن را جلب كند.
(تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد).
ناگفته پيداست كه مجموعه نوشتارهاى كتاب حاضر بى نياز از متاع گرانبهاى نقد و نظر نيست و شايسته است كاستى ها و نقصانها آشكار گردد.
از خداى متعال ، فهم و شناخت بيشتر سيره علوى و رفتار علوى را خواهانيم .
تابستان 1380
اسماعيل سعادت .
جلوه اول : اخلاص
يكى از محورها و برجستگى هاى شخصيت امام على عليه السلام اخلاص است اخلاص در حقيقت ، پاك بودن نيت از شرك و ريا و هوى و هوس است و نيز مهر و محبت و علاقه ورزى بى آلايش و خلوص نيت و عقيده پاك داشتن به تعبير ديگر اخلاص ، ترك ريا و خودنمايى است و انسان مخلص به كسى گفته مى شود كه جز رضايت حق انتظارى ندارد و در دلش چيزى جز او نيست .
امام على عليه السلام به عنوان انسانى كامل و شخصيتى ممتاز كه اطاعت از پروردگار را بر هواى خويش ‍ مقدم داشته و جز او هوايى ديگر در سر نپرورانده ، نجات ، سعادتمندى و پيروزى انسان را در گرو اخلاص ‍ مى داند و مى فرمايد:
بِالا خْلاصِ يَكُونُ الْخَلاص (2)
اخلاص داشته باش تا نجات پيدا كنى .
يا:
اَخْلِصُو اَعمالَكُم تَسْعَدوا(3)
اعمالتان را خالص كنيد تا سعادتمند شويد.
و او كه خود عصاره اى از صفا و خلوص و پاكى است ، در راه اعتلاى مكتب گام بر ميدارد؛ جان بر سر عقيده مى گذارد و تا ابديت در خاطر ياران و پيروانش باقى مى ماند تاريخ اسلام نيز مصاديق بسيارى از رفتار خالصانه آن حضرت در خود جاى داده است كه تنها به دو نمونه معروف آن اشاره مى شود:
الف ) پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه وآله تصميم مى گيرد از مكه به مدينه مهاجرت كند، على عليه السلام براى صيانت از جان آن حضرت و نيز جلب رضايت باريتعالى در بستر ايشان مى خوابد تا پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله به سلامت راه مدينه را در پيش گيرد. آنگاه به پاس اين اخلاص و فداكارى و جانبازى ، آيه نازل مى شود كه :
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّه وَ اللّه رَئُوفّ بِالْعِبادِ(4)
بعضى از مردم جان خود را در برابر خشنودى خدا مى فروشند و خدا نسبت به بندگانش مهربان است .
خود حضرت نيز به اين موضوع اشاره دارد و مى فرمايد:
وَ لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ صل الله عليه واله
أَنى لَمْ أَرُدَّ عَلَى اللَّهِ وَ لاَ عَلَى رَسُولِهِ سَاعَةً قَطُّ
وَ لَقَدْ وَاسَيْتُهُ بِنَفْسِى فِى الْمَوَاطِنِ الَّتِى تَنْكُصُ فِيهَا الاَْبْطَالُ وَ تَتَأَخَّرُ فِيهَا الاَْقْدَامُ نَجْدَةً أَكْرَمَنِى اللَّهُ بِهَا(5)
( اصحاب و ياران حضرت محمد صلى الله عليه وآله كه حافظان اسرار او مى باشند، مى دانند كه
من حتى براى يك لحظه هم مخالف فرمان خدا و رسول او نبودم ،
بلكه با جان خود پيامبر(ص ) را يارى كردم در جاهايى كه شجاعان قدم هايشان مى لرزيد و فرار مى كردند، آن دليرى و مردانگى را خدا به من عطا فرمود)
ب - امام حسن و امام حسين عليه السلام بيمار مى شوند، پيامبر و جمعى از ياران به عيادت آنها مى آيند رسول خدا صلى الله عليه وآله به امام على عليه السلام پيشنهاد مى كند كه براى شفاى حسنين نذرى كند نذر امام على عليه السلام و فاطمه سلام الله عليها و خدمتگزارشان ( فضه ) سه روز روزه است آنها پس از رفع كسالت عزيزانشان ، اقدام به اداى نذر مى كنند، امام افطارى هر سه روز را به مسكين و يتيم و اسيرى كه دست حاجت به درگاه آنان مى آوردند، مى بخشند اين ايثار و گذشت و عمل خالصانه موجب نزول اين آيه مى شود:
اِنَّ الابرار يَشربونَ مِن كاءسٍ كانَ مِزاجُها كافُورا،
عَينا يَّشربُ بِها عبادُاللّهِ يُفَجِّرونها تَفجيرا،
يُوفونَ بِالنَّذرِ وَ يَخافُونَ يوما كانَ شرُّهُ مُستَطيرا،
وَ يُطْعِمونَ الطَّعام عَلى حُبّه مِسكينا وَّ يَتيما وَّ اَسيرا
اِنَّما نُطْعِمُكُم لِوَجْهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاء وَ لا شُكوُرا
اِنا نَخافِ مِنْ رَبَّنايَوما عَبُوسا قَمْطَريرا) (6)
( همانا ابرار از جامى مى نوشند كه با عطر خوشى آميخته است ،
از چشمه اى كه بندگان خالص خدا از آن مى نوشند و از هر جا بخواهند، آن را جارى مى سازند،
آنها به نذر خود وفا مى كنند و از روزى كه عذابش گسترده است مى ترسند
و غذاى (خود) را با اينكه به آن علاقه (و نياز) دارند به مسكين و يتيم و اسير مى دهند
و مى گويند ما شما را به خاطر خدا اطعام مى كنيم و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمى خواهيم .
ما از قهر پروردگارمان در روزى كه از رنج و سختى آن چهره خلق غمگين است مى ترسيم .)
نكته مهم و قابل توجه در اين آيه ، سخن امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) است :
اِنَّ عَلَيا لَمْ يَقُلْ فى مَوْضِعٍ اَنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجِه اِللَّه لا نُريدُ منكم جَزاءً وَلا شَكورا وَ لكِنَّ اَللّهِ عَلِمَ اَنَّ فى قَلبِهِ اَنَّ مااَطْعَمَ لِلّهِ فَاَخْبَرَهُ بِما يَعلَمُ مِنْ قَلبِهِ مِنْ غَيرِ اَنْ يَنْطِقُ بِهِ(7)
( امير مومنان (عليه السلام ) در هيچ جا نگفت كه ما براى خدا به شما غذا مى دهيم ، بلكه خداوند متعال نيت قلبى آن حضرت را بدين گونه آشكار ساخت ، بى آنكه اميرالمؤ منين چيزى بر زبان جارى كرده باشد.
براساس فرمايش امام موسى بن جعفر (عليه اسلام )، اين سخن يعنى ( انما نطعمكم لوجه الله ) سخن حق است ، نه امير المومنين و اين ذات باريتعالى است كه اراده فرمود نيت قلبى او را آشكار كند و اين مهم دليلى است ديگر بر اخلاص سر شار آن جان نثار آيين حق . چنان كه در جنگ احزاب نيز، خلوص نيت را به اوج رساند و در مقابل آن پهلوان عرب - عمروبن عبدود - كه بى ادبانه به ساحت نورانى مولاى متقيان جسارت كرده بود، خويشتن دارى كرد. و براى كشتن او به اندازه بر خاستن و گشتى در حاشيه ميدان جنگ زدن ، درنگ كرد.)
بنابراين كارگزاران جامعه اسلامى كه جز پيروى از مولاى خويش انديشه اى در سر ندارند. بايد كليد موفقيت خود را در خلوص نيت و ترك ريا و خودنمايى بيابند و جامعه را از آلودگى هايى كه متملقان و چاپلوسان و دين به دنيا فروشان به وجود مى آورند، پاك سازند.
و باز سخنى از آن مدافع راستى ها و درستى ها كه دروازه هاى صدقات و خلوص را بر راهيان كرانه هاى اخلاص گشود:
اَلاِخْلاصُ اَعْلى فَوزٍ (8)
اخلاص ، والاترين سعادت و رستگارى است .
و نيز:
اَلاِخْلاصُ غايَةُالدّين (9)
اخلاص ، غايت و حد نهاى دين و آيين است .
همچنين :
طوبى لِمَن اِخْلَصَ للّهِ عَمَلَهُ وَ عِلْمَهُ وَ حُبَّهُ بُغْضَهُ وَ اَخْذَهُ وَ تَركَهُ وَ كَلامَهُ وَ صَمتَهُ(10)
خوشا به حال كسى كه كار، عمل ، دوستى ، خشم ، گرفتن ، واگذردن ، سخن گفتن و خموشى اش را براى خدا خالص گرداند.
جلوه دوم : عدالت و عدالت خواهى
نقل شده است كه يكى از زنان اشراف (11)، به جرم سرقت ، محكوم به حد گرديد: قبيله وى از ( اسامه ) كه از ياران بر جسته پيامبر بود خواستند كه نزد ( رسول ا...) (صلى ا... عليه و آله ) او را شفاعت كند. ( اسامه ) چنين كرد اما پاسخ پيامبر اين بود:
اِنَّما هَلَكَ مَنْ كانَ قَبْلَكُمْ اَنَّهُمْ يُقيمُونَ الْحَدَّ عَلَى الْوضيعِ وَ يَتْرِكُونَ الشَّريفَ وَ الَّدى نَفْسى بِيَدِهِ لَوْ اَنَّ فاطِمَةَ فَعَلَتْ ذالَكَ لَقَطَعَتُ يَدَها.(12)
( همانا اقوام قبل از شما دچار بدبختى و هلاكت گرديدند زيرا شيوه آنها اين بود كه حد الهى را بر افراد گمنام و ضعيف جارى مى كردند
و اشراف و طبقه مرفه جامه را رها مى ساختند.
قسم به آن كس كه جانم در دست اوست ، اگر همانا دخترم فاطمه اين كار را كرده بود دستش را قطع مى كردم .)
عدالت را همواره به عنوان يك عامل مهم اجتماعى ، مورد توجه اسلام بوده است . مولاى متقيان على (عليه السلام ) نيز به عنوان جانشين شايسته پيامبر گرامى اسلام (صلى ا... عليه و آله )، مبارزه با بى عدالتى ها، تبعيض ها و حق كشى را سر لوحه امور خويش قرار داده و آن را از هر چيزى بالاتر مى دانسته و آن گونه كه آن ( مجسمه عدالت ) جان خويش را در راه احقاق حق و دفاع از حقوق انسانها و مساوات تقديم كرده است .
نمونه اى از آن همه عظمت در اجراى عدالت ، داستان ( عقيل ) است كه در نهج البلاغه هم به آن اشاره شده است :
وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلاً وَ قَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِى مِنْ بُرّكُمْ صَاعاً
وَ رَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الاَْلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ
كَأَنَّمَا سُودَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ وَ عَاوَدَنِى مُؤَكداً
وَ كَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدداً فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي
فَظَنَّ أَنى أَبِيعُهُ دِينِى وَ أَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِى
فَأَحْمَيْتُ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا
فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِى دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا وَ كَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا
فَقُلْتُ لَهُ ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا عَقِيلُ أَ تَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ
وَ تَجُرُّنِى إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ أَ تَئِنُّ مِنَ الاَْذَى
وَ لاَ أَئِنُّ مِنْ لَظًى (13)
( به خدا سوگند، برادرم ( عقيل ) را ديدم كه به شدت تهيدست شده و از من درخواست داشت
تا يك من از گندمهاى بيت المال را به او ببخشم .
كودكانش را ديدم را كه از گرسنگى داراى موهاى ژوليده اند و رنگشان تيره شده ، گويا بانيل ، رنگ شده بودند.
پى در پى مرا ديدار و در خواست خود را تكرار مى كرد.
چون به گفته هاى او گوش دادم پند داشت كه دين خود را به او واگذار مى كنم و به دلخواه او رفتار؛ از راه و رسم عادلانه خود دست بر مى دارم .
آهنى را در آتش گداختم و به جسمش نزديك كردم تا او را بيازمايم .
به سان بيمارى از درد فرياد زد و نزديك بود از حرارت آن بسوزد. به او گفتم :
اى عقيل ، گريه كنندگان بر تو بگريند، از حرارت آهنى مى نالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته است ،
اما مرا به آتش دوزخى مى خوانى كه خدا جبارش با خشم خود آن را گداخته است ؟
تو را حرارت ناچيز مى نالى و من از حرارت آتش الهى ننالم ؟)
على (عليه السلام ) اجراى عدالت را خواهان است گرچه با سختى و مرارت همراه باشد. اصلا آن را تكليف و وظيفه مى داند و هرگز نمى پذيرد كه كارگزار او تماشاچى صحنه هاى تبعيض و بى عدالتى باشد. از آن رو ست كه به مالك مى نويسد:
ثُمَّ إِنَّ لِلْوَالِى خَاصَّةً وَ بِطَانَةً فِيهِمُ اسْتِئْثَارٌ وَ
تَطَاوُلٌ وَ قِلَّةُ إِنْصَافٍ فِى مُعَامَلَةٍ فَاحْسِمْ مَادَّةَ أُ ولَئِكَ
بِقَطْعِ أَسْبَابِ تِلْكَ الاَْحْوَالِ وَ لاَ تُقْطِعَنَّ لاَِحَدٍ مِنْ
حَاشِيَتِكَ وَ حَامَّتِكَ قَطِيعَةً وَ لاَ يَطْمَعَنَّ مِنْكَ فِى اعْتقَادِ
عُقْدَةٍ تَضُرُّ بِمَنْ يَلِيهَا مِنَ النَّاسِ فِى شِرْبٍ أَوْ عَمَلٍ مُشْتَرَكٍ
يَحْمِلُونَ مَئُونَتَهُ عَلَى غَيْرِهِمْ فَيَكُونَ مَهْنَأُ ذَلِكَ لَهُمْ دُونَكَ
وَ عَيْبُهُ عَلَيْكَ فِى الدُّنْيَا وَ الاْخِرَةِ وَ أَلْزِمِ الْحَقَّ مَنْ لَزِمَهُ
مِنَ الْقَرِيبِ وَ الْبَعِيدِ وَ كُنْ فِى ذَلِكَ صَابِراً مُحْتَسِباً وَاقِعاً ذَلِكَ
مِنْ قَرَابَتِكَ وَ خَاصَّتِكَ حَيْثُ وَقَعَ وَ ابْتَغِ عَاقِبَتَهُ بِمَا يَثْقُلُ عَلَيْكَ
مِنْهُ فَإِنَّ مَغَبَّةَ ذَلِكَ مَحْمُودَةٌ(14)
( همانا زمامداران را خواص و نزديكانى است كه خود خواه و چپاولگرند و در معاملات انصاف ندارند ريشه ستمكارى شان را با بريدن اسباب آن بخشكان . به هيچ كدام از اطرافيان و خوشاوندانت زمينى واگذار مكن و به گونه اى با آنان رفتار كن كه قراردادى به سودشان منعقد نگردد كه به مردم زيان رساند، مانند آبيارى مزارع يا زراعت مشترك كه هزينه هاى آن را بر ديگران تحميل كنند، در آن صورت سودش براى آنان عيب و ننگش در دنيا و آخرت براى تو خواهد ماند.
حق را به صاحب حق - هر كس كه باشد، نزديك يا دور - بپردازد و در اين كار شكيبا باش و اين شكيبايى را به حساب خدا بگذار گرچه اجراى حق مشكلاتى براى نزديكانت فراهم آورد تحمل سنگينى آن را به ياد قيامت برخود هموار ساز.
على (ع ) عدالت را براى طبقه اى خاص و دسته اى معلوم نمى خواهد همه افراد حتى نزديكان و ياران در برابر او يكسان هستند بزرگان صاحب منصب از نظر او با ضعيف ترين افراد جامعه تفاوتى ندارند و اين است كه ارزش عدالت على عليه السلام را نمايان مى كند او خطاب به يكى از فرماندارانش كه در امانت خيانت كرده است مى نويسد: (15)
وَ كَأَنَّكَ لَمْ تَكُنِ اللَّهَ تُرِيدُ اردت بِجِهَادِكَ وَ كَأَنَّكَ
لَمْ تَكُنْ عَلَى بَينَةٍ مِنْ رَبكَ وَ كَأَنَّكَ إِنَّمَا كُنْتَ تَكِيدُ
هَذِهِ الاُْمَّةَ عَنْ دُنْيَاهُمْ وَ تَنْوِى غِرَّتَهُمْ عَنْ فَيْئِهِمْ
فَلَمَّا أَمْكَنَتْكَ الشدَّةُ فِى خِيَانَةِ الاُْمَّةِ أَسْرَعْتَ الْكَرَّةَ
وَ عَاجَلْتَ الْوَثْبَةَ وَ اخْتَطَفْتَ مَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ
مِنْ أَمْوَالِهِمُ الْمَصُونَةِ لاَِرَامِلِهِمْ وَ أَيْتَامِهِمُ اخْتِطَافَ الذئْبِ الاَْزَل دَامِيَةَ الْمِعْزَى الْكَسِيرَةَ فَحَمَلْتَهُ إِلَى الْحِجَازِ رَحِيبَ الصَّدْرِ بِحَمْلِهِ غَيْرَ مُتَأَثمٍ مِنْ أَخْذِهِ........
فَاتَّقِ اللَّهَ وَ ارْدُدْ إِلَى هَؤُلاَءِ الْقَوْمِ أَمْوَالَهُمْ
فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ثُمَّ أَمْكَنَنِى اللَّهُ مِنْكَ لاَُعْذِرَنَّ
إِلَى اللَّهِ فِيكَ وَ لاََضْرِبَنَّكَ بِسَيْفِى الَّذِى مَا ضَرَبْتُ بِهِ
أَحَداً إِلا دَخَلَ النَّارَ(16)
( گويا تو در راه خدا جهاد نكردى ! و برهان روشنى از پروردگارت ندارى و گويا براى تجاوز به دنياى اين مردم نيرنگ مى زدى و هدف تو آن بود كه آنها را بفريبى ! و غنايم و ثروتهاى آنان را در اختيارگيرى ، پس آنگاه كه فرصت خيانت يافتى ، شتابان حمله ور شدى و با تمام توان ، اموال بيت المال را كه سهم بيوه زنان و يتيمان بود، چونان گرگ گرسنه اى كه گوسفند زخمى يا استخوان شكسته اى را مى ربايد، به يغما بردى و آنها را به سوى حجاز با خاطرى آسوده ، روانه كردى بى آنكه در اين كار احساس گناهى داشته باشى .....
پس از خدا بترس و اموال آنان را بازگردان و اگر چنين نكنى و خدا مرا فرصت دهد تا بر تو دست يابم ، تو را كيفر خواهم كرد كه نزد خدا عذر خواه من باشد و با شمشيرى تو را مى زنم كه به هر كس زدم وارد دوزخ گرديد.
و در ادامه مى فرمايد:
وَ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ فَعَلاَ مِثْلَ الَّذِى فَعَلْتَ مَا كَانَتْ لَهُمَا عِنْدِى هَوَادَةٌ وَ لاَ ظَفِرَا مِنى بِإِرَادَةٍ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُمَا وَ أُزِيحَ الْبَاطِلَ عَنْ مَظْلَمَتِهِمَا(17)
سوگند به خدا! اگر حسن و حسين چنان مى كردند كه تو انجام دادى ، از من روى خوش نمى ديدند و به آرزو نمى رسيدند تا آن كه حق را از آنان باز پس ستانم و باطلى را كه به ستم پديده آمده ، نابود سازم .
در جايى ديگر، امام براى پيش گيرى از وقوع تخلف به كارگزار خويش هشدار مى دهد كه خيانت در امانت نكند و بيت المال را پاس دارد:(18)
وَ إِنى أُقْسِمُ بِاللَّهِ قَسَماً صَادِقاً لَئِنْ بَلَغَنِى أَنَّكَ خُنْتَ مِنْ فَيْءِ الْمُسْلِمِينَ شَيْئاً صَغِيراً أَوْ كَبِيراً لاََشُدَّنَّ عَلَيْكَ شَدَّةً تَدَعُكَ قَلِيلَ الْوَفْرِ ثَقِيلَ الظَّهْرِ ضَئِيلَ الاَْمْرِ(19)
( همانا به خدا سوگندى از روى راستى مى خورم اگر گزارش كنند كه در اموال عمومى خيانت كردى ، كم يا زياد، چنان بر تو سخت گيرم كه كم بهره شده ، در هزينه عيال درمانده و خوار و سرگردان شوى !)
و نيز در جايى ديگر دارد كه به "رقاعه " يكى از كارگزاران خود مى فرمايد:
اَقِمِ الحُدودَ لِلْقَريبِ يَجْتَنبها البَعيدُ(20)
( حدود الهى را نسبت به نزديكان اجرا كن تا افراد بيگانه از خلاف دورى كنند و غريبه ها حساب كار خود را بكنند.)
اما نااهلان كه تحمل عدالت فراگير آن عصاره شجاعت و اراده مقدس آن وجود سرشار از نور را در اجراى فرامين الهى نداشتند به مقابله اى شوم برخاستند و ناجوانمردانه او را به شهادت رساندند تا آنجا كه گفته اند: ( و قتل فى محرابه لشدة عدله ) (21)
جلوه سوم : عبوديت و بندگى خدا
وَ اجْعَلْ لِنَفْسِكَ فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَفْضَلَ تِلْكَ الْمَوَاقِيتِ
وَ أَجْزَلَ تِلْكَ الاَْقْسَامِ وَ إِنْ كَانَتْ كُلُّهَا لِلَّهِ إِذَا صَلَحَتْ فِيهَا النيَّةُ
وَ سَلِمَتْ مِنْهَا الرَّعِيَّةُ وَ لْيَكُنْ فِى خَاصَّةِ مَا تُخْلِصُ بِهِ لِلَّهِ دِينَكَ إِقَامَةُ فَرَائِضِهِ
الَّتِى هِيَ لَهُ خَاصَّةً فَأَعْطِ اللَّهَ مِنْ بَدَنِكَ فِي لَيْلِكَ وَ نَهَارِكَ وَ وَف مَا تَقَرَّبْتَ بِهِ
إِلَى اللَّهِ مِنْ ذَلِكَ كَامِلاً غَيْرَ مَثْلُومٍ وَ لاَ مَنْقُوصٍ بَالِغاً مِنْ بَدَنِكَ مَا بَلَغَ(22)
نيكوترين وقت و بهترين ساعات شب را براى خود و خداى خود انتخاب كن اگر چه همه وقت براى خداست ، اگر نيت درست و رعيت آسوده باشد.
از كارهايى كه به خدا اختصاص دارد و بايد با اخلاص انجام دهى ، انجام واجباتى است كه ويژه پروردگار است ، پس در بخشى از شب و روز، وجود خود را به پرستش خدا اختصاص ده و آنچه تو را به خدا نزديك مى كند بى عيب و نقصانى انجام ده ، اگر چه دچار خستگى جسم شوى .
على عليه السلام شخصيتى است چند بعدى ، زمامدارى است كه نظم و آهنگ كلامش ، تماشايى و فصاحت و زيبايى سخنش در حد اعجاز است ، وجودش آميزه اى از عدالت جويى و آزاديخواهى و عطوفت و مهربانى است . فداكارى و شجاعتش ، حيله خصم را در هم شكسته و علم و حكمت سرشارش ، عالميان را به ستايش واداشته است در عين حال وجود آن اسوه استوارى و دليرى ، لبريز از عشق به خداوند است . او مظهر عبوديت و بندگى خداست . شب زنده دارى است در محراب عبادت ، گريان كه براى سالكان و راهيان طريقت دوست ، واسطه فيض ربوبى است و در اعماق خويش با ذات ازلى پيوند و پيوستگى دارد سفارش ‍ "آن حقيقت ناب " به مالك اشتر، براى انتخاب بهترين ساعات شب و روز براى عبادت خدا و تاكيد بر انجام بى عيب و نقص آن ، دليلى است محكم بر اينكه اولا مسؤ ول و كارگزار اسلامى نبايد به بهانه وظيفه سنگين مسؤ وليت ، عبادت را كه اساس اسلام است از اولويت زندگى خود خارج كند و ثانيا عبادات ، انجام يك سلسله اعمال خشك و بى روح نيست كه انسان با انجام ظاهرى آن دل ، خوش دارد بلكه اعمال ظاهرى ، تنها صورت و نمايى از راز و نياز باخداوند است چنان كه مى فرمايد:
كَمْ مِنْ صَائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ صِيَامِهِ إِلا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ وَ كَمْ مِنْ قَائِمٍ لَيْسَ لَهُ مِنْ قِيَامِهِ إِلا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ حَبَّذَا نَوْمُ الاَْكْيَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ(23)
( بسا روزه دارى كه بهره اى جز گرسنگى و تشنگى از روزه دارى خود ندارد و بسا شب زنده دارى كه از شب زنده دارى چيزى جز رنج و بى خوابى به دست نياورد! خوشا خواب زيركان وافطارشان ) .
اعمال ظاهرى در عبادت آنگاه زنده و واقعى است كه با روح و معنى و عشق تواءم باشد چنان كه در هنگام نماز تير از پاى وجود نازنينش خارج مى كنند و او آن چنان مجذوب ذات ربويى است كه احساس درد نمى كند.
نقل است كه ( ضرارد بن ضمره ضبايى ) در حضور معاويه و در پاسخ سؤ ال او كه از على عليه السلام پرسيده بود مى گويد:
فَاشْهَدُ لَقَدْ رَاَيْتُهُ فى بَعْضِ مَواقِفِهِ وَ قَد اَرْخِى الَّيْلُ سُدُولَهُ وَ هُوَ قائِمّ فى مِحْرابِهِ قابِضّ عَلى لِحْيَتِهِ يَتَمَلْمَلُ تَمَلْمَلُ السَّليمِ وَ يَبْكى بُكاءَ الْحَزينِ(24)
همانا گواهى مى دهم كه او را ديدم در جايى ، در حالى كه شب پرده خود را گسترده بود و او در محرابش ‍ ايستاده بود، محاسن خويش را گرفته بود و چون مارگزيده به خود مى پيچيد و اشك برگونه هايش مانند سيل جريان داشت .
امام (عليه السلام ) در جاى ديگر فلسفه عبادت و بندگى خدا را به دست آوردن تواضع و فروتنى و مبارزه با كبر و خود پسندى مى داند و مى فرمايد:
وَ عَنْ ذَلِكَ مَا حَرَسَ اللَّهُ عِبَادَهُ الْمُؤْمِنِينَ بِالصَّلَوَاتِ
وَ الزَّكَوَاتِ وَ مُجَاهَدَةِ الصيَامِ فِى الاَْيَّامِ الْمَفْرُوضَاتِ
تَسْكِيناً لاَِطْرَافِهِمْ وَ تَخْشِيعاً لاَِبْصَارِهِمْ وَ تَذْلِيلاً لِنُفُوسِهِمْ
وَ تَخْفِيضاً لِقُلُوبِهِمْ وَ إِذْهَاباً لِلْخُيَلاَءِ عَنْهُمْ وَ لِمَا فِى ذَلِكَ
مِنْ تَعْفِيرِ عِتَاقِ الْوُجُوهِ بِالتُّرَابِ تَوَاضُعاً وَ الْتِصَاقِ كَرَائِمِ الْجَوَارِحِ
بِالاَْرْضِ تَصَاغُراً
انْظُرُوا إِلَى مَا فِى هَذِهِ الاَْفْعَالِ مِنْ قَمْعِ نَوَاجِمِ الْفَخْرِ
وَ قَدْعِ طَوَالِعِ الْكِبْرِ(25)
( خداوند بندگانش را، با نماز و زكات و تلاش در روزه دارى ، حفظ كرده است ، تا اعضا و جوارحشان آرام ، ديدگانشان خاشع ، جان و روانشان فروتن و دل هياشان متواضع باشد؛ و كبر و خود پسندى از آنان رخت بربندد، چرا كه در سجده ، بهترين جاى صورت را به خاك ماليدن ، فروتين مى آورد و گذاشتن اعضاء پر ارزش بدن بر زمين ، اظهار كوچكى كردن است ) .
( ... به آثار عبادات بنگريد كه چگونه شاخه هاى درخت تكبر را درهم مى شكند؟ و از روييدن كبر و خود پرستى جلوگيرى مى كند!)
از اين همه ، چنين بر مى آيد كه سالكان راه خدا و كارگزران و متصديان امور مسلمين نبايد به دليل گرايشهاى اجتماعى ، اقتصادى ، سياسى و... از عبادت و خود سازى پرهيز كنند، بلكه بايد اوقاتى را براى عبادت ، محاسبه نفس و بازنگرى اعمال قرار دهند تا هم گذشته خويش را ارزيابى كنند و هم نسبت به انجام وظايف و آينده ، متعهد گردند. به عبارتى وظايف زياد و مسئووليت ها هر چند در آن رضايت خدا قرار داشته باشد، نبايد انسان را از تهذيب و مبارزه با نفس كه با عبادت و راز و نياز و شب زنده دارى عملى مى شود، باز دارد. زيرا آنها كه از انجام واجبات و عبادت خداوند سرپيچى كرده اند، زيانكارند و در روز باز خواست و هنگام بررسى اعمال ، سرگشته و پشيمان مى شوند و البته راه به جايى نخواهند برد.
امام على (عليه السلام ) در خطبه 175 مى فرمايد:
عِبَادَ اللَّهِ احْذَرُوا يَوْماً تُفْحَصُ فِيهِ الاَْعْمَالُ
وَ يَكْثُرُ فِيهِ الزلْزَالُ وَ تَشِيبُ فِيهِ الاَْطْفَالُ
اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ عَلَيْكُمْ رَصَداً مِنْ أَنْفُسِكُمْ
وَ عُيُوناً مِنْ جَوَارِحِكُمْ وَ حُفَّاظَ صِدْقٍ يَحْفَظُونَ
أَعْمَالَكُمْ وَ عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ لاَ تَسْتُرُكُمْ
مِنْهُمْ ظُلْمَةُ لَيْلٍ دَاجٍ وَ لاَ يُكِنُّكُمْ مِنْهُمْ
بَابٌ ذُو رِتَاجٍ
( بندگان خدا! از روزى بترسيد كه اعمال و رفتار انسان وارسى مى شود، روزى كه پر از تشويش و اضطراب است و كودكان در آن روز پير مى گردند.
اى بندگان خدا! بدانيد كه از شما نگهبانانى بر شما گماشته اند و ديده بانهايى از پيكرتاان برگزيده اند - حافظان راستگويى - كه اعمال شما را حفظ مى كنند و شماره نفسهاى شما را مى شمارند، نه تاريكى شب شما را از آنان مى پوشاند و نه درى محكم شما را از آنها پنهان مى سازد) .
مولوى نيز براى افراد سر افكنده اى كه قدر سرمايه درونى خويش را ندانسته اند از وانفساى روز قيامت مى گويد:
چون قيامت پيش حق صفها زده
در حساب و در مناجات آمده
ايستاده پيش يزدان اشكريز
بر مثال راست خيز رستخيز
حق همى گويد چه آوردى مرا
اندر اين مهلت كه دادم من تو را
عمر خود را در چه پايان برده اى
قوت و قوت در چه فانى كرده اى
گوهر ديده كجا فرسوده اى
پنج حس را در كجا پالوده اى
چشم و گوش و هوش و گوهرهاى عرش
خرج كردى چه خريدى تو ز فرش
دست و پا دادمت چون بيل و كلند
من ببخشيدم ز خود آن كى شدند
همچنين پيغامهاى درد گين
صد هزاران آيد از حضرت چنين
نعمتت دادم بگو شكرت چه بود
دادمت سراميه هين بنماى سود(26)

جلوه چهارم : ساده زيستى و دورى از تشريفات
نامه اى است از اميرالمؤ منين به يكى از حكمرانان به نام ( عثمان بن حنيف ) كه عامل امام على (عليه السلام ) بوده است در بصره . عثمان در ضيافت توانگران شهر شركت كرده بود در حالى كه فقرا را در آن مجلس راه نبود. امام (عليه السلام ) سخت آشفته مى شود و دست به قلم مى برد:
يَا ابْنَ حُنَيْفٍ فَقَدْ بَلَغَنِى أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْيَةِ أَهْلِ الْبَصْرَةِ
دَعَاكَ إِلَى مَأْدُبَةٍ فَأَسْرَعْتَ إِلَيْهَا تُسْتَطَابُ لَكَ الاَْلْوَانُ
وَ تُنْقَلُ إِلَيْكَ الْجِفَانُ وَ مَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ
قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوُّ وَ غَنِيُّهُمْ مَدْعُوُّ فَانْظُرْ إِلَى مَا تَقْضَمُهُ
مِنْ هَذَا الْمَقْضَمِ فَمَا اشْتَبَهَ عَلَيْكَ عِلْمُهُ فَالْفِظْهُ وَ مَا أَيْقَنْتَ
بِطِيبِ وُجُوهِهِ فَنَلْ مِنْهُ أَلاَ وَ إِنَّ لِكُل مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِى
بِهِ وَ يَسْتَضِى ءُ بِنُورِ عِلْمِهِ أَلاَ وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَى مِنْ
دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ أَلاَ وَ إِنَّكُمْ لاَ تَقْدِرُونَ
عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِى بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ فَوَاللَّهِ
مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لاَ ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لاَ أَعْدَدْتُ
لِبَالِى ثَوْبِى طِمْراً وَ لاَ حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لاَ أَخَذْتُ مِنْهُ إِلا كَقُوتِ
أَتَانٍ دَبِرَةٍ وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ(27)
( اى پسر حنيف ، به من گزارش دادند كه مردى از سرمايه داران بصره تو را به مهمانى خويش فراخوانده و تو به سرعت به سوى آن شتافتى ، خوردنى ها رنگارنگ براى تو آوردند و كاسه هاى پر از عذا پى در پى جلوى تو نهادند، گمان نمى كردم مهمانى مردمى را بپذيرى كه نيازمندانشان با ستم محروم شده و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شده اند. انديشه كن در كجايى و بر سر كدام سفره مى خورى ؟
... آگاه باش ! امام شما از دنياى خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضايت داده است . بدانيد كه شما توانايى چنين كارى را نداريد، اما با پرهيز كارى و تلاش فراوان و پاكدامنى و راستى ، مرا يارى دهيد. پس ‍ سوگند به خدا! من از دنياى شما طلا و نقره اى نيندوخته و از غنيمت هاى آن چيزى ذخيره نكرده ام ؛ بر دو جامه كهنه ام جامه اى نيفزودم و از زمين دنيا حتى يك وجب در اختيار نگرفتم . دنياى شما در چشم من دانه تلخ درخت بلوط ناچيزتر است !...) .
ساده زيستى و دورى از تكلف و تجملات از اصول زندگى على (عليه السلام ) است كه بر جستگى خاصى دارد، چنان كه سيره علوى در طول تاريخ ، زينت بخش زندگى اولياء الله و بزرگان دين بوده است .
شخصيت جامع و برتر آن ( حقيقت ناب ) در عين دسترسى به امكانات دنيوى و جايگاه عظيمى كه به عنوان خليفه مسلمين دارد به كمترين و ناچيزترين داشته ها اكتفا و قناعت مى كند و خواهش هاى بى جاى نفس را اجابت نمى كند.
او كه اسير عادت نيست و بار خود را از تكلفات ، سبك كرده ، بى خوف و هراس به مقابله با زشتى ها مى رود و نمايندگان خود را از روى آوردن به تجملات باز مى دارد.
امام المتقين در ادامه مى فرمايد:
وَ ايْمُ اللَّهِ يَمِيناً أَسْتَثْنِى فِيهَا بِمَشِيئَةِ اللَّهِ
لاََرُوضَنَّ نَفْسِى رِيَاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ
إِذَا قَدَرْتُ عَلَيْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ
مَأْدُوماً وَ لاََدَعَنَّ مُقْلَتِى كَعَيْنِ مَاءٍ نهج البلاغة ص :
نَضَبَ مَعِينُهَا مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ
مِنْ رِعْيِهَا فَتَبْرُكَ وَ تَشْبَعُ الرَّبِيضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ
وَ يَأْكُلُ عَلِيُّ مِنْ زَادِهِ فَيَهْجَعَ قَرَّتْ إِذاً عَيْنُهُ إِذَا
اقْتَدَى بَعْدَ السنِينَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِيمَةِ الْهَامِلَةِ
وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِيَّةِ (28)
( به خدا سوگند، سوگندى كه تنها اراده خدا در آن است ، چنان جان خود را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان ، هرگاه بيابم شاد شود و به نمك به جاى نان خورش قناعت كند و آن قدر از چشم ها اشك ريزم كه چونان چشمه اى خشك درآيد و اشك چشمم پايان پذيرد. آيا سزاوار است كه چرخندگان ، فراوان بخورند و راحت بخوابند و گله گوسفندان پس از چرا كردن به اَغُل رود كنن و على نيز (همانند آنان ) از زاد و توشه خود بخورد و استراحت كند؟ چشمش روشن باد! كه پس از ساليان دراز، چهارپايان رها شده و گله هاى گوسفندان را الگو قرار دهد!!)
روح تعالى و حقيقت جوى على (ع ) آرام نمى گيرد و در سراسر دوران خلافت با زبان و قلم و به صراحت به هر كسى كه از جاده تعادل اسلام منحرف شده است ، امر و نهى و به خاطر عمل ناصواب سرزنش مى كند.
اما پس از آنكه گزارشى در مورد ( شريح قاضى ) (29) به او مى رسد، وى را فرا مى خواند و مى گويد: ( به من خبر دادند كه خانه اى به هشتاد دينار خريده اى و سندى براى آن نوشته اى و گواهانى آن را امضاء كرده اند) .
شريح گفت : آرى اى اميرمؤ منان امام عليه السلام نگاه خشم آلودى به او كرد و فرمود:
يَا شُرَيْحُ أَمَا إِنَّهُ سَيَأْتِيكَ مَنْ لاَ يَنْظُرُ فِى كِتَابِكَ وَ لاَ يَسْأَلُكَ عَنْ بَينَتِكَ حَتَّى يُخْرِجَكَ مِنْهَا شَاخِصاً وَ يُسْلِمَكَ إِلَى قَبْرِكَ خَالِصاً فَانْظُرْ يَا شُرَيْحُ لاَ تَكُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ
الدَّارَ مِنْ غَيْرِ مَالِكَ أَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَيْرِ حَلاَلِكَ فَإِذَا أَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْيَا وَ دَارَ الاْخِرَةِ. أَمَا إِنَّكَ لَوْ كُنْتَ أَتَيْتَنِى عِنْدَ شِرَائِكَ مَا اشْتَرَيْتَ
لَكَتَبْتُ لَكَ كِتَاباً عَلَى هَذِهِ النُّسْخَةِ فَلَمْ تَرْغَبْ فِى شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقُ
هَذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِيلٌ مِنْ مَيتٍ قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِيلِ اشْتَرَى مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ مِنْ جَانِبِ الْفَانِينَ وَ خِطَّةِ الْهَالِكِينَ وَ تَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةٌ
الْحَدُّ الاَْوَّلُ يَنْتَهِى إِلَى دَوَاعِى الاْفَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّانِى يَنْتَهِى إِلَى دَوَاعِى الْمُصِيبَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ يَنْتَهِى إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِى وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ يَنْتَهِى
إِلَى الشَّيْطَانِ الْمُغْوِى وَ فِيهِ يُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ اشْتَرَى هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالاَْمَلِ مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالاَْجَلِ هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِز الْقَنَاعَةِ وَ الدُّخُولِ
فِى ذُل الطَّلَبِ وَ الضَّرَاعَةِ فَمَا أَدْرَكَ هَذَا الْمُشْتَرِى فِيمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَكٍ فَعَلَى مُبَلْبِلِ أَجْسَامِ الْمُلُوكِ وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ وَ مُزِيلِ مُلْكِ
الْفَرَاعِنَةِ مِثْلِ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ تُبَّعٍ وَ حِمْيَرَ (30)
( اى شريح ! به زودى كسى به سراغت مى آيد كه به نوشته ات
نگاه نمى كند و از گواهانت نمى پرسد، تا تو را از آن خانه بيرون كرده و تنها به قبر بسپارد.
اى شريح ! انديشه كن كه آن خانه را با مال ديگران يا با پول حرام نخريده باشى كه آنگاه خانه دنيا و آخرت را از دست داده اى .
اما اگر هنگام خريد خانه ، نزد من آمده بودى ، براى تو سندى مى نوشتم كه ديگر براى خريد آن به درهمى يا بيشتر رغبت نمى كردى ، آن سند را چنين مى نوشتم :
اين خانه اى است كه بنده اى خوار از مرده اى آماده كوچ خريده ، خانه اى از سراى غرور كه در محله نابود شوندگان و كوچه هلاك شدگان قرار دارد اين خانه به چهار جهت منتهى مى گردد:
يك سوى آن به آفت ها و بلاها، سوى دوم آن به مصيبت ها، سوى سوم به هوا و هوس هاى سست كننده و سوى چهارم آن به شيطان گمراه كننده ختم مى شود و در خانه به روى شيطان گشوده است اين خانه را فريب خورد آزمند، از كسى كه خود به زودى از جهان رخت بر مى بندد، به مبلغى كه او را از عزت و قناعت خارج و به خوارى و دنيا پرستى كشانده ، خريدارى كرده است .
هر گونه نقصى در اين معامله باشد، بر عهده پروردگارى است كه اجساد پادشاهان را پوشانده و جان جباران را گرفته و سلطنت فرعون ها چون ( كسرى ) و ( قيصر) و ( تبع ) و ( حمير) را نابود كرده است ،)
امام خمينى رحمة الله عليه اين فرزند شايسته على عليه السلام كه به حق مصداق بارز ( الشيعة من شايع عليا) بود، در پيامى به مناسبت گشايش دومين دوره مجلس شوراى اسلامى مى فرمايد:
( اگر بخواهيد بى خوف و هراس در مقابل باطل بايستيد و از حق دفاع كنيد و ابر قدرتها و سلاحهاى پيشرفته آنان و شياطين و توطئه آنان در روح شما اثر نگذارد و شما را از ميدان به در نكند، خود را به ساده زيستى عادت دهيد و از تعلق قلب به مال و منال و جاه و مقام بپرهيزيد مردان بزرگ كه خدمتهاى بزرگى را براى ملتهاى خود كردند اكثرا ساده زيست و بى علاقه به زخارف دنيا بودند آنها كه اسير هواهاى پست نفسانى و حيوانى بوده و هستند براى حفظ يا رسيدن به آن ، تن به هر ذلت و خوارى مى دهند و در مقابل زور و قدرتهاى شيطانى ، خاضع و نسبت به توده هاى ضعيف ، ستمكار و زور گو هستند، ولى وارستگان به خلاف آنانند چرا كه با زندگانى اشرافى و مصرفى نمى توان ارزشهاى انسانى ، و اسلامى را حفظ كرد) (31)
اين سخن نيز از رهبر فرزانه و هوشمند انقلاب اسلامى حضرت آيت الله العظمى خامنه اى (دامت بركاته ) است كه :
( نمى شود ما در زندگى مادى بغلطيم و بخواهيم مردم به شكل يك اسوه به ما نگاه كنند؛ مردمى كه خيلى شان از اقليات محرومند در اين راه بايد از خيلى چيزها گذشت ، نه فقط از شهوات حرام ، از شهوات حلال هم بايد گذشت نمى گويم مثل پيامبر باشيد، نمى گويم مثل اميرالمؤ منين عليه السلام باشيد كه شاگرد پيامبر است اما در اين راه قدم برداريد كمتر خرج كنيد، كمتر بذل و بخشش كنيد، كمتر به زندگى شخصى خودمان بپردازيم در اين تغيير دكوراسيونها و تغيير خانه ها و خرجهاى اضافى بايد حد و مرز معلوم كنند.... انجام ظاهر سازى هاى غير واقعى در شهرها و مناطقى كه مسؤ ولين به آنجا سفر مى كنند، موجب بدبينى مردم نسبت به نظام و دولت مى شود) (32)
بنابر اين ، از آنچه آمد، در مى يابيم كه متوليان امور مسلمين و فرماندهان و فرمانداران كه اسوه و الگو و مقتداى ديگران هستند، بايد ساده زيتسى را آن گونه كه شايسته مقام و منزلت اجتماعى آنان است ، پيشه خود سازند و بار خويش را براى پاسخگويى در روز واپسين سبك گردانند، به قول بابا طاهر:
دلا راه تو پر خار و خسك بى
گذرگاه تو بر اوج فلك بى
گر از دستت بر آيد پوست از تن
برآور تا كه بارت كمترك بى

جلوه پنجم : به كارگيرى عناصر شايسته و صالح
يكى از ويژگيهاى مهم حاكمان اسلامى و از مسؤ وليتهاى خطير آنها گزينش و به كارگيرى افراد شايسته و صالح در مصادر امور است ؛ كسانى كه هم از چشمه سار فرهنگ و اخلاق اسلامى سيراب باشند و هم از عهده رهبرى و هدايت صحيح مسلمانان برآيند.
على عليه السلام كه براى اداره حكومت اسلامى هيچ چيز را از نظر دور نمى دارد، معيارها و مبناهايى را در نظر مى گرد و استانداران خود را از ميان برترين ها بر مى گزيند و آنگاه آنها را با احكام و سفارشات و توصيه هاى دقيق به كار مى گمارد كلام والاى على عليه السلام در عهدنامه مالك اشتر چنين حكايتى دارد:
فَوَل مِنْ جُنُودِكَ أَنْصَحَهُمْ فِى نَفْسِكَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لاِِمَامِكَ وَ أَنْقَاهُمْ جَيْباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ يُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ وَ يَسْتَرِيحُ إِلَى الْعُذْرِ وَ يَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ
وَ يَنْبُو عَلَى الاَْقْوِيَاءِ وَ مِمَّنْ لاَ يُثِيرُهُ الْعُنْفُ وَ لاَ يَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِى الْمُرُوءَاتِ وَ الاَْحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ
وَ الشَّجَاعَةِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ
ثُمَّ انْظُرْ فِى أُمُورِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتِبَاراً وَ لاَ تُوَلهِمْ مُحَابَاةً وَ أَثَرَةً فَإِنَّهُمَا جِمَاعٌ مِنْ شُعَبِ الْجَوْرِ وَ الْخِيَانَةِ وَ تَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ
وَ الْحَيَاءِ مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ الْقَدَمِ فِى الاِْسْلاَمِ الْمُتَقَدمَةِ فَإِنَّهُمْ أَكْرَمُ أَخْلاَقاً وَ أَصَحُّ أَعْرَاضاً وَ أَقَلُّ فِى الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاً
وَ أَبْلَغُ فِى عَوَاقِبِ الاُْمُورِ نَظَراً
وَ الْصَقْ بِأَهْلِ الْوَرَعِ وَ الصدْقِ ثُمَّ رُضْهُمْ عَلَى أَلا يُطْرُوكَ وَ لاَ يَبْجَحُوكَ بِبَاطِلٍ لَمْ تَفْعَلْهُ فَإِنَّ كَثْرَةَ الاِْطْرَاءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْنِى مِنَ الْعِزَّةِ (33)
( براى فرماندهى سپاه كسى را برگزين كه خير خواهى او براى خدا و پيامبر صلى الله عليه وآله و امام تو بيشتر، دامن او پاك تر و شكيباى او برتر باشد؛ كسى كه دير به خشم آيد، عذر پذيرتر باشد، بر ناتوان رحم آورد، با قدرتمندان ، با قدرت برخورد كند، درشتى ، او را به تجاوز نكشاند و ناتوانى او را از حركت باز ندارد سپس در نظاميان با خانواده هاى ريشه دار، داراى شخصيت حساب شده ، خاندانى پارسا، داراى سوابقى نيكو و درخشان كه دلاور و سلحشور و بخشنده و بلند نظرند، روابط نزديك بر قرار كن آنان همه بزرگوارى را در خود جمع كرده و نيكى ها را در خود گرد آورده اند....
سپس در امور كارمندانت بينديش و پس از آزمايش به كارشان بگمار؛ با ميل شخصى و بدون مشورت با ديگران ، آنان را به كارهاى مختلف وادار نكن زيرا نوعى ستمگرى و خيانت است كارگزاران دولتى را از ميان مردمى با تجربه و با حيا، از خاندان هاى پاكيزه و با تقوى كه در مسلمانى سابقه درخشانى دارند انتخاب كن ، زيرا اخلاق آنان گرامى تر و آبرويشان محفوظتر و طمع ورزى شان كمتر و آينده نگرى آنان بيشتر است .
تا مى توانى با پرهيزكاران و راستگويان بپيوند و آنان را چنان پرورش ده كه تو را فراوان نستايند و تو را براى اعمال زشتى كه انجام نداده اى تشويق نكنند كه ستايش بى اندازه ، خود پسندى مى آورد و انسان را به سركشى وا مى دارد) .
بنابر آنچه كه آمد، از ديدگاه مولا، فرمانده و مسؤ ول شايسته در سپاه اسلام بايد داراى اين ويژگيها باشد: سعه صدر، پاكدامنى ، سابقه درخشان ، استوارى ، شكيبايى ، عذر پذيرى ، شجاعت و شهامت ، سخاوت ، خردمندى ، عطوفت ، اصالت خانوادگى ، اخلاق شايسته ، مردم دارى و دور انديشى .
اميرالمومنين بر همين اساس ، زمامداران و استانداران ناصالح و نالايق را بر كنار كرد و افراد شايسته را براى انجام مسووليت خطير اداره امور مسلمين دعوت كرد. چنان كه در فرازى از نامه آن حضرت به مردم مصر كه توسط مالك اشتر ارسال شد، چنين آمده :
وَ إِنى إِلَى لِقَاءِ اللَّهِ لَمُشْتَاقٌ وَ حُسْنِ ثَوَابِهِ لَمُنْتَظِرٌ رَاجٍ وَ لَكِنَّنِى آسَى أَنْ يَلِيَ أَمْرَ هَذِهِ الاُْمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا فَيَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلاً وَ عِبَادَهُ خَوَلاً وَ الصَّالِحِينَ حَرْباً
وَ الْفَاسِقِينَ حِزْباً فَإِنَّ مِنْهُمُ الَّذِى قَدْ شَرِبَ فِيكُمُ الْحَرَامَ وَ جُلِدَ حَدّاً فِى الاِْسْلاَمِ وَ إِنَّ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ يُسْلِمْ حَتَّى رُضِخَتْ لَهُ عَلَى الاِْسْلاَمِ الرَّضَائِخُ(34)
( و همانا براى ملاقات پروردگار، مشتاق و به پاداش او اميدوارم . لكن از اين اندوهناكم كه بى خردان و تبهكاران اين امت ، حكومت را به دست آوردند، آنگاه مال خدا را در دست بگردانند، بندگان او را به بردگى كشند، با نيكوكاران در جنگ و با فاسقان همراه باشند، زيرا از آنان كسى در ميان شماست كه شراب نوشيد و حد بر او جارى شد.(35) و كسى كه اسلام را نپذيرفت تا بخشش هايى به او اعطا گرديد.(36)
بنابراين ، بيان و ديگاه ژرف انديش امام على (عليه السلام ) مبتنى است بر ضرورات انتخاب ، برگزيدن و به كارگيرى عناصر شايسته و صالح و متصديانى كه همه شرايط لازم را براى انجام وظايف مهم خود را دارا باشند.
جلوه ششم : جاذبه و دافعه
نبايد در اين اصل ، ترديد به خود راه داد كه جاذبه و دافعه دو ركن اساسى و مورد نياز براى زندگى است . اصولى كه ريشه در باورها و عقايد و سلوك انسانها دارد. به عبارتى افراد براى زندگى مناسب و تكامل و مادى و معنوى خويش مجبورند با عده اى دوستى و پيوند بر قرار كنند و از زيان و ضرر و نيرنگ گروهى ديگر در امان باشند. با اين وجود افراد در جاذبه و دافعه متفاتند. گروهى بى تاثير در اجتماع ، به هيچ كدام اعتقاد ندارند، گروهى فقط به جذب مى انديشتند و بدى ها را نمى بينند و ناخواسته يا خواسته نفاق را ترويج مى دهند. عده اى ديگر نيز هنرشان دفع است و دشمن سازى مى كنند و جاذبه آنها بسيار ضعيف است . مردمى ديگر، هم جاذبه دارند و هم دافعه . اينها گروهى هستند كه اگر اين دو نيروى عظيم را بر مدار حق و حقيقت جويى و خدامحورى استوار سازند كامل ترين افراد بشرند.
على (عليه السلام ) به عنوان شخصيتى كامل و برجسته كه تمامى كمالات انسانى را در خويش جمع كرده است و آيت بزرگ حق و مظهر صفات ربوبى است ، جاذبه و دافعه اى درخشنده و نيرومند دارد. او دلهايى را شيفته و مجذوب خويش ساته است و انسانهاى فداكار و با وفايى را پرورش داده است كه تاريخ بشرى هرگز نموهه هاى آن را به ياد ندارد. چنان كه اين وجود ارزشمند به خاطر پايدارى و استقامت و عدالت محورى و نيز زهد و حكمت و عرفان سرشار، دشمنان سرسخت و كينه توزى داشته است . نااهلانى كه نور ولايت و عدل گسترى على (عليه السلام )، روح نفاق و خيانت و تزوير آنان را برملا ساخته است و تحمل امواج توفنده و كفر شكن على (ع ) را نداشتند.
شهيد مطهرى مى گويد:
على از مردانى است كه هم جاذبه دارد و هم دافعه و جاذبه و دافعه او سخت نيرمند است . شايد در تمام قرون و اعصار، جاذبه و دافعه اى به نيرومندى جاذبه و داقعه على پيدا نكنيم ...
در ميان اصحاب پيغمبر هيچ كس مانند على دوستانى فداكر نداشت ، همچنان كه هيچ كس مانند او دشمنانى جسور و خطرناك نداشت ...
(دوستان ) جان دادن در راه او را آرمان و افتخار مى شمارند و در دوستى او همه چيز را فراموش كرده اند، از مرگ على ساليان بلكه قرونى گذشت ، اما اين جاذبه همچنان پرتو مى افكند و چشمها را به سوى خويش ‍ خيره مى سازد... تاريخ افراد سر از پا نشناخته زيادى را مى شناسند كه بى اختيار جان خود را در راه مهر على فدا كرده اند...
على به همين شدت دشمنان سر سخت دارد، دشمنانى كه از نام او به خود مى پيچند... با او ميانه خوبى ندارند و از وجود او رنج مى برند...) (37)
برجستگى و ارزش شخصيت پر جاذبه و دافعه على (عليه السلام ) تنها در عمل و سلوك آن حضرت خلاصه نمى شود، بلكه كارگزارن خويش را به اين شيوه زندگى سفارش و راهنمايى مى كند.
َّنْ أَسْتَظْهِرُ بِهِ عَلَى إِقَامَةِ الدينِ وَ أَقْمَعُ بِهِ نَخْوَةَ الاَْثِيمِ وَ أَسُدُّ بِهِ لَهَاةَ الثَّغْرِ الْمَخُوفِ فَاسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَلَى مَا أَهَمَّكَ وَ اخْلِطِ الشدَّةَ بِضِغْثٍ مِنَ اللينِ وَ ارْفُقْ مَا كَانَ الرفْقُ أَرْفَقَ
وَ اعْتَزِمْ بِالشدَّةِ حِينَ لاَ تُغْنِى عَنْكَ إِلا الشدَّةُ وَ اخْفِضْ لِلرَّعِيَّةِ جَنَاحَكَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَكَ وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَكَ وَ آسِ بَيْنَهُمْ فِى اللَّحْظَةِ وَ النَّظْرَةِ وَ الاِْشَارَةِ
وَ التَّحِيَّةِ حَتَّى لاَ يَطْمَعَ الْعُظَمَاءُ فِى حَيْفِكَ وَ لاَ يَيْأَسَ الضُّعَفَاءُ مِنْ عَدْلِكَ(38)
( پس از ياد خدا و درود! همانا تو از كسانى هستى كه دريارى دين از آنها كمك مى گيرم و سركشى و غرور گناهكاران را در هم مى كوبم و مرزهاى كشور اسلامى را كه در تهديد دشمن قرار دارند حفظ مى كنم . پس در مشكلات از خدا يارى جوى ، و درشتخويى را با اندك نرمى بياميز.
در آنجا كه مدارا كردن بهتر است ، مدارا كن و در جايى كه جز با درشتى كار انجام نگيرد، درشتى كن . پر و بالت را برابر رعيت بگستران ، با مردم گشاده روى و فروتن باش و در نگاه او اشاره چشم ، در سلام كردن و اشاره كردن با همسايگان يكسان باش ، تا زورمندان در ستم تو طمع نكنند و ناتوانان از عدالت تو مايوس ‍ نگردند) .
على (عليه السلام ) چنان براى ويژگى ارزش قايل است كه به مردم مصر در مورد مالك اشتر مى نويسد:
اَشَدَّ عَلَى الْفُجّارِ مِنْ حَريقِ النّارِ.... وَ قَدْ اثَرْاتُكُمْ بِهِ على نَفْسِى لِنَصيحَةِ لَكُمْ وَ شِدَّةِ شَكيمَتِهِ عَلى عَدوِّكُمْ (39)
(مالك ) بر بدكاران از شعله هاى آتش تندتر است ... من شما را بر خود برگزيدم كه او را براى شما فرستادم زيرا او خير خواه شما است و سر سخت در برابر دشمنانتان.
و در جاى ديگر مى فرمايد:
إِنَّ الرَّجُلَ الَّذِى كُنْتُ وَلَّيْتُهُ أَمْرَ مِصْرَ كَانَ رَجُلاً لَنَا نَاصِحاً وَ عَلَى عَدُونَا شَدِيداً نَاقِماً(40)
همان مردى را فرماندار مصر قرار دادم كه نسب به ما خيرخواه و بر دشمنان ما سخت گير و در هم كوبنده است .(41)
اما آنچه در مورد جاذبه و دافعه على (عليه السلام ) گفتنى است و مطابق مصاديق تاريخى ، شهيد مطهرى نيز بر آن تاءكيد دارد، اينكه هرگاه على (عليه السلام ) در مقابل اشتباه و تخلف و فرصت طلبى ياران و دوستانش ‍ عكس العمل نشان داد، عشق و محبت و شيفتگى يارانش رو به كاستى نرفت ، چون نيك مى دانستند كه على تجسم حقيقت است و انگيزه اى جز اجراى حدود الهى ندارد.
امام خود مى فرمايد:
لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِى هَذَا عَلَى أَنْ يُبْغِضَنِى مَا أَبْغَضَنِى
وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلَى أَنْ يُحِبَّنِى مَا أَحَبَّنِى وَ ذَلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضَى عَلَى لِسَانِ النَّبِي الاُْمي ص أَنَّهُ قَالَ يَا عَلِيُّ لاَ يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ وَ لاَ يُحِبُّكَ مُنَافِقٌ(42)
( اگر با شمشيرم بر بينى مؤ منى بزنم كه دشمن من شود، با من دشمنى نخواهد كرد و اگر تمام دنيا را به منافق ببخشم تا مرا دوست بدارد، دوست من نخواهد شد و اين بدان جهت است كه قضاى الهى جارى شد و بر زبان پيامبر اُمى ( صلى الله عليه وآله ) گذشت كه فرمود:
( اى على ! مومن تو را دشمن نگيرد و منافق تو را دوست نخواهد داشت .)
با داستانى زيبا، بيشتر مى توان به عمق معنى سخن پيامبر پى برد.
( ...مردى است از دوستان اميرالمومنين ، با فضيلت و با ايمان ، متاءسفانه از وى لغزشى سر زد؛ مى بايست حد بر روى جارى مى گشت . اميرالمؤ منين پنجه راستش را بريد. آن را به دست چپ گرفت . قطرات خون مى چكيد و (مرد پنجه بريده ) مى رفت . ( ابن الكواء) - خارجى آشوبگر - خواست از اين جريان به نفع حزب خود و عليه على استفاده كند. با قيافه اى ترحم آميز جلو رفت و گفت دستت را چه كسى بريده ؟ گفت :
( پنجه ام را بريد سيد جانشينان پيامبران ، پيشواى سفيدرويان قيامت ، ذيحق ترين مردم نسبت به مؤ منان ، على بن ابى طالب ، امام هدايت ... پيشتار بهشتهاى نعمت ، مبارز شجاعان ، انتقام گيرنده از جهالت پيشگان ، بخشنده زكات ... رهبر راه رشد و كمال . گوينده گفتار راستين و صواب ، شجاع مكى و بزرگوار با وفا.)
ابن الكواء گفت : واى بر تو! دستت را مى برد و اين چنين ثنايش مى گويى ؟
گفت : چرا ثنايش نگويم و حال آنكه دوستى اش با گوشت و خونم در آميخته است ؟ به خدا سوگند كه نبريد دستم را جز به حقى كه خداوند قرار داده است .) (43)
و چه نيكو و قابل ستايش است ، عمل و كردار كارگزاران و فرماندهان و مسؤ وليتى كه رفتار علوى و شيوه زندگى آن منبع فياض را پيشه خود ساخته اند و جز عشق به على و آموزه هاى عظيم او انديشه اى در سر ندارند.
جلوه هفتم : رسيدگى به وضع محرومان
ثُمَّ اللَّهَ اللَّهَ فِى الطَّبَقَةِ السُّفْلَى مِنَ الَّذِينَ لاَ حِيلَةَ لَهُمْ
مِنَ الْمَسَاكِينِ وَ الْمُحْتَاجِينَ وَ أَهْلِ الْبُؤْسَى وَ الزَّمْنَى
فَإِنَّ فِى هَذِهِ الطَّبَقَةِ قَانِعاً وَ مُعْتَرّاً
وَ احْفَظِ لِلَّهِ مَا اسْتَحْفَظَكَ مِنْ حَقهِ فِيهِمْ
وَ اجْعَلْ لَهُمْ قِسْماً مِنْ بَيْتِ مَالِكِ وَ قِسْماً مِنْ غَلا تِ صَوَافِى الاِْسْلاَمِ
فِى كُل بَلَدٍ فَإِنَّ لِلاَْقْصَى مِنْهُمْ مِثْلَ الَّذِى لِلاَْدْنَى وَ كُلُّ قَدِ اسْتُرْعِيتَ حَقَّهُ(44)
( خدا را! خدا را! در خصوص طبقات پايين و محروم جامعه كه هيچ چاره اى ندارند. (كه ايشان عبارتند از) زمين گيران ، نيازمندان ، گرفتاران و دردمندان . همانا در اين طبقه محروم گروهى خويشتن دارى كرده و گروهى به گدايى دست نياز بر مى دارند. پس براى خدا پاسدار حق باش كه خداوند براى اين طبقه معين فرموده است . بخشى از بيت المال و بخشى و از غله هاى زمين غنيمتى اسلام را در هر شهرى به طبقات پايين اختصاص ده . زيرا براى دورترين مسلمانان همانند نزديك ترين آنان سهمى مساوى وجود دارد و تو مسؤ ول رعايت آن مى باشى .)
باز هم نغمه اى دلپذير از رادمردى كه هميشه رفيق راه و تسلى بخش دل دردمندان و يتيمان و درماندگان بود.
نمى توان از رفتار علوى سخن گفت و از همت والا و انديشه بلند على (ع ) در يارى رساندن به محرومان و مستمندان به سادگى عبور كرد. تاريخ صدر اسلام سرشار است از حكايت هاى زيبايى كه رفع نيازهاى مردم و كمك به يتيمان و درماندگان محور آن بوده است . حكاياتى كه قهرمان آن كسى نيست جز روح بلندى كه عظمت اداره حكومت اسلامى و مسؤ وليت سرپرستى مسلمين ، نيز او را از رسيدگى به وضع طبقات پايين جامعه باز نداشته است .
آن ( آمد دردمندان ) ضمن به تصوير كشيدن چهره اين گروه نيازمند، از كارگزار خويش مى خواهد آنان را گرامى بدارد، اندوه و نگرانى را از چهره آنان بزدايد و به كوچك ترين آنها - به لحاظ توانمندى و تموّل - بيشترين توجه را داشته باشد:
وَ لاَ يَشْغَلَنَّكَ عَنْهُمْ بَطَرٌ فَإِنَّكَ لاَ تُعْذَرُ بِتَضْيِيعِكَ التَّافِهَ لاِِحْكَامِكَ الْكَثِيرَ الْمُهِمَّ
فَلاَ تُشْخِصْ هَمَّكَ عَنْهُمْ وَ لاَ تُصَعرْ خَدَّكَ لَهُمْ وَ تَفَقَّدْ أُمُورَ مَنْ لاَ يَصِلُ إِلَيْكَ مِنْهُمْ مِمَّنْ تَقْتَحِمُهُ الْعُيُونُ وَ تَحْقِرُهُ الرجَالُ(45)
( مبادا سرمستى حكومت تو را از رسيدگى به آنان باز دارد كه هرگز انجام كارهاى فراوان و مهم ، عذرى براى ترك مسؤ وليتهاى كوچك تر نخواهد بود. همواره در فر مشكلات آنان باش و از آنان روى بر مگردان ؛ به ويژه امور كسانى را از آنان بيشتر رسيدگى كن كه از كوچكى به چشم نمى آيند و ديگران آنان را كوچك مى شمارند و كمتر به تو دسترسى دارند.)
او كه درد آشناست و سخنش ملهم از قرآن ، در ادامه مى خواهد كه فرستاده او از محرومين دلجويى كند، در مجالس با آنها بنشيند و براى رفع نيازهايشان ماءمور تحقيق برگزيند، كه دورترين و ضعيف ترين افراد هم از ديد حكومت اسلامى پنهان نمانند:
فَفَرغْ لاُِولَئِكَ ثِقَتَكَ مِنْ أَهْلِ الْخَشْيَةِ وَ التَّوَاضُعِ
فَلْيَرْفَعْ إِلَيْكَ أُمُورَهُمْ ثُمَّ اعْمَلْ فِيهِمْ بِالاِْعْذَارِ
إِلَى اللَّهِ يَوْمَ تَلْقَاهُ فَإِنَّ هَؤُلاَءِ مِنْ بَيْنِ الرَّعِيَّةِ
أَحَْجُ إِلَى الاِْنْصَافِ مِنْ غَيْرِهِمْ وَ كُلُّ فَأَعْذِرْ
إِلَى اللَّهِ فِى تَأْدِيَةِ حَقهِ إِلَيْهِ وَ تَعَهَّدْ
أَهْلَ الْيُتْمِ وَ ذَوِى الرقَّةِ فِى السن مِمَّنْ لاَ حِيلَةَ لَهُ
وَ لاَ يَنْصِبُ لِلْمَسْأَلَةِ نَفْسَهُ وَ ذَلِكَ عَلَى الْوُلاَةِ ثَقِيلٌ وَ الْحَقُّ كُلُّهُ ثَقِيلٌ وَ قَدْ يُخَففُهُ اللَّهُ عَلَى أَقْوَامٍ طَلَبُوا الْعَاقِبَةَ فَصَبَّرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ وَثِقُوا بِصِدْقِ مَوْعُودِ اللَّهِ لَهُمْ(46)
( براى اين گروه ، از افراد مورد اطمينان خود كه خدا ترس و فروتن اند فردى را انتخاب كن تا پيرامونشان تحقيق و مسايل آنان را به تو گزارش كنند. سپس در رفع مشكلاتشان به گونه اى عمل كن كه در پيشگاه خدا عذرى داشته باشى ، زيرا اين گروه در ميان رعيت پيشگاه بيشتر از ديگران به عدالت نيازمندند. حق آنان را به گونه اى بپرداز كه در نزد خدا معذور باشى . از يتيمان خردسال و پيران سالخورده كه راه چاره اى ندارند و دست نياز بر نمى دارند، پيوسته دلجويى كن كه مسؤ وليتى سنگين بر دوش زمامداران است . اگر چه حق ، تمامش سنگين است اما خدا آن را بر مردمى آسان مى كند كه آخرت مى طلبند، نفس را با شكيبايى وا مى دارند و به وعده هاى پروردگار اطمينان دارند.)
از على انتظارى جز اين نيست كه همواره دغدغه يتيمان و خردسالان مردمان ضعيف را داشته باشد. كارگزار على (عليه السلام ) بايد بداند در حكومتى كه در راس آن مجسمه عدالت و نگهبان دين قرار دارد، هيچ كس ‍ نبايد رنج و محنت و درد ندارى و فقر و محروميت را تحمل كند و نبايد كسى به خاطر گمنامى از حق و حقوق خويش محروم گردد.
وَ لاَ تَضُمَّنَّ بَلاَءَ امْرِئٍ إِلَى غَيْرِهِ وَ لاَ تُقَصرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلاَئِهِ وَ لاَ يَدْعُوَنَّكَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا كَانَ صَغِيراً(47)
( و هرگز تلاش و رنج كسى را به حساب ديگرى نگذاشته و ارزش خدمت او را ناچيز مشمار تا شرافت و بزرگى كسى موجب نگردد كه كار كوچكش را بزرگ شمارى يا گمنامى كسى باعث شود كه كار بزرگ او را ناچيز بدانى .)
سفارش او به ( كميل ) براى شاد كردن دل مردم نيز سر مشقى است نيكو براى پيروان صديقش :
يَا كُمَيْلُ مُرْ أَهْلَكَ أَنْ يَرُوحُوا فِى كَسْبِ الْمَكَارِمِ
وَ يُدْلِجُوا فِى حَاجَةِ مَنْ هُوَ نَائِمٌ فَوَالَّذِى وَسِعَ سَمْعُهُ
الاَْصْوَاتَ مَا مِنْ أَحَدٍ أَوْدَعَ قَلْباً سُرُوراً إِلا
وَ خَلَقَ اللَّهُ لَهُ مِنْ ذَلِكَ السُّرُورِ لُطْفاً فَإِذَا نَزَلَتْ بِهِ نَائِبَةٌ جَرَى إِلَيْهَا كَالْمَاءِ فِى انْحِدَارِهِ حَتَّى يَطْرُدَهَا عَنْهُ كَمَا تُطْرَدُ غَرِيبَةُ الاِْبِلِ(48)
( اى كميل ! خانواده ايت را فرمان ده كه روزها در تحصيل بزرگوارى و شب ها در رفع نياز خفتگان بكوشند. سوگند به خدايى كه تمام صدها را مى شنود، هر كس دلى را شاد كند، خدا از آن شادى لطفى براى او قرار دهد كه به هنگام مصيبت چون آب زلالى بر او باريدن گرفته و تلخى مصيبت را بزدايد؛ چنان كه شتر غريبه را از چراگاه دور سازند.)
جلوه هشتم : پرهيز از خودستايى و مبارزه با ستايشگران
بسيارى از انسانها، بى توجه به مقام و منزلتى كه در نزد پروردگار دارند و نيز غافل ار شر نفس و وسوسه شيطان ، همواره تمام افعال و اعمال خود را به جا و درست مى انگارند و از كارهاى اندك خود نه تنها خردسند و خشنود هستند كه آن را زياد و قابل ارايه و مطلوب نيز مى دانند.
غرور و خودستايى اين عده موجب گمراهى آنان شده و هرگز خود را مورد عتاب و خطاب و سرزنش قرار نمى دهند و بدين خاطر نمى تواند نواقص و معايب خويش را ترميم و جبران كنند. چرا كه خود را مبرا از خطا و گناه مى دانند و اگر اعتراف اندكى هم به اشتباه خود كنند، آن را كوچك شمرده و خود را بى نياز از محاسبه نفس و مبارزه با اين آفت بزرگ اخلاقى مى دانند و غافلند از اينكه :
جايى كه برق عصيان بر آدم صف زد
ما را چگونه زيبد دعوى بى گناهى
اما مومنين و پرهيزكاران ، آن گونه كه در كلام مولى الموحدين على (عليه السلام ) آمده است اهل محاسبه و مراقبت هستند و شان و منزلت حتى اعمال نيك خود را كوچك مى يابند و كارهاى زشت خود را بزرگ :
لاَ يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ وَ لاَ يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ
فَهُمْ لاَِنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ إِذَا زُكيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ فَيَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبي أَعْلَمُ بِي مِني بِنَفْسِي (49)
( از كارهاى اندك خويش خرسند نيستند و كارهاى بسيار را نيز زياد نمى بينند... هنگامى كه يكى از پارسايان را تحسين و تمجيد ديگرى آگاه ترم و پروردگار من از من ، به من آگاه تر است .)
ناگفته پيداست كه نفس آدمى تمايل دارد مورد تمجيد قرار گيرد و ستايش شود و اين يكى از تجليات حب و نفس و قدرت طلبى و از ويژگى هاى قدرت طلبان و مستكبران است كه هموراه براى ارضاء هواها و نفسانيات خود، سلامت جوامع را به خطر مى اندازند. اما حاكمان و فرمانداران و متوليان امور مسلمين كه تقوا پيشه ساخته اند، از اين دام شيطان رهايى مى يابند و نه تنها خودستايى را امرى عادى و ممدوح جلوه نمى دهند كه با ستايشگران و تملق گويان نيز به مبارزه بر مى خيزند.
چنانكه مولا على (ع ) فرمود:
وَ اِنَّ مِنْ اَسْخَفِ حَالاَتِ اُلْوُلاَةِ عَنْدَ صَالِحِ النَّاسِ،
اَنْ يُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ يُوضَعَ اَمْرُهُمْ عَلَى اكِْبرِ
وَ قَدْ كَرِهْتُ اَنْ يَكُونَ جَالَ فِى ظَنِّكُمْ اءَنَّى اُحِبُ الاْطْرَاءَ،
وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ؛ وَ لَسْتُ - بِحَمْدِ اللّهِ - كَذلِكَ*،
وَ لَوْ كُنْتُ اُحِبُ اَنْ يُقَالَ ذلِكَ لَتَرَكْتُهُ انْحِطَاطا لِلِه سُبْحانَهُ
عَنْ تَنَاوُلِ مَاهُوَ اَحَقُ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْكِبْريَاء
وَ رُبِّما اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ اَلْبَلاَءِ
فَلاَ تُثْنُوا عَلَىَّ بِجَمِيلِ ثَنَاءِ، لاِخْرَاجِى نَفْسِى اِلَى اللّهِ سُبْحانَهُ وَ اِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ البقيّة فِى حُقُوقً لَمْ اَفْرَغْ مِْن اَدَائِهَا، وَ فَرائِضَ لاَبُدَّ مِنْ اِمْضَائِهَا(50)
( مردم ! از پست ترين حالت زمامداران در نزد صالحان اين است كه گمان برند آنها دوستدار ستايش اند و كشوردارى آنان بر كبر و خود پسندى استوار باشد. خوش ندارم در خاطر شما بگذرد كه من ستايش را دوست دارم و خواهان شنيدن آن مى باشم . سپاس خدا را كه چنين نبودم و اگر ستايش را دوست مى داشتم ، آن را رها مى كردم به خاطر فروتنى در پيشگاه خداى سبحان و بزرگى و بزرگوارى كه تنها خدا سزاوار آن است . گاهى مردم ، ستودن افرادى را براى كار و تلاش روا مى دانند. اما من از شما مى خواهم كه مرا با سخنان زيباى خود نستاييد تا از عهده وظايفى كه نسبت به خدا و شما دارم برآيم و حقوقى كه مانده است بپردازم و واجباتى كه بر عهده من است و بايد انجام گيرد، اداء كنم .)
آن گونه كه از روايات و سخنان بزرگان دين بر مى آيد، سر آغاز راه مقابله با خودستايى كه آفتى بزرگ در راه سير و سلوك و تكامل انسان است ، انتقاد از خود (معاتبه ) و آگاهى يافتن بر عيوب و نواقص اخلاقى خويش ‍ است .
اين نكته در سخنى از امام على (عليه السلام ) مورد توجه قرار گرفته است :
مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ وَقَفَ عَلى عُيُوبِهِ وَ اَحاطَ بِذُنُوبِهِ، وَ اسْتَقالَ الذُّنُوبِ وَ اَصْلَحَ الْعُيُوبَ.(51)
( هر كس خود را از زير ذره بين حساب قرار دهد، بر عيب هاى خويش ، آگاه و از گناهان خود مطلع مى شود. چنين فردى سرانجام در زدودن گناه و اصلاح عيوب خود موفق خواهد شد.)
و يا آنجا كه مى فرمايد:
...طُوبى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبَهُ عَنْ عُيُوبِ النّاسِ...(52)
( ...خوشا به حال آن كه اشتغال به عيب هايش او را از عيب جويى نسبت به ديگران باز دارد.)
انسانى متقى و پرهيزكارى كه خداوند را آگاه تر از خويش به خويش مى داند، فريب نفس خود را نمى خورد و خود را ستايش نمى كند، زيرا نيك مى داند كه ستودن خود و در چاه ستايشگران افتادن ، سرآغاز گرفتار آمدن در دام ذايل اخلاقى است :
از وفور مدح ها فرعون شد
كن ذليل النفس هونا لا تسد
تا توانى بنده شو سلطان مباش
زخم كش چون گوى شو چوگان مباش
ورنه چون لطفت نماند و اين جمال
از تو آيد آن حريفان را ملال
آن جماعت كه تو را دادند ريو
چون ببينندت بگويدت كه ديو
جلمه گويندت چو بينندت به در
مرده اى از گور خود بر كرد سر(53)

جلوه نهم : انتقاد پذيرى
گرچه بسيارى به حق ، انتقاد ناپذيرى را نوعى بيمارى قلمداد مى كنند، اما بايد اذعان داشت كه پذيرش انتقاد چندان هم ساده نيست اينكه آدمى بنشيند و ديگرى عيب هاى او را بر شمارد و او را نقادى كند، تحمل و صبر و سعه صدر فراوان و روح ارزنده مى خواهد آنكه مى داند در پى انتقاد، اصلاح و جبران و تغيير روش و ترك عادتهاست . راه ساده بر ابر مى گزيند و به جاى انتخاب راه طولانى پذيرش انتقاد و اصلاح خويش ، يكباره آن را انكار مى كند و خود را از هر عيبى مبرا مى داند. اسلام ، روش انسانهاى مدعى كه خود پرستانه در راهى قدم نهاده اند كه هيچ نقد و نظر و سخنى را بر نمى تابند، محكوم مى كند و انسان را محتاج نصيحت و اندرز مى داند چنان كه امام صادق عليه السلام آن را به هديه تعبير مى كند و مى فرمايد:
اَحَبُّ اِخوانى اِلَىَّ، مَنْ اَهدى اِلىَّ عُيُوبى (54)
محبوبترين برادرانم نزد من كسى است كه عيب هاى مرا به من هديه كند) .
و يا امام على عليه السلام مى فرمايد:
خَيرُ الاِخوْانِ اَقلُّهُم مُصانِعةً فِى النَّصيحَة
( بهترين برادران من كسانى هستند كه هنگام خير خواهى كمتر ظاهر سازى و چاپلوسى كنند.)
توجه به نقد و نظر و پذيرش انتقاد، گرچه سهل و ساده نيست ، اما امكان پذير است انسانى كه در مسير رشد و بلوغ گام بر مى دارد و به تكامل مى انديشد، چاره اى ندارد جز اينكه آفات وجودى و نواقص و عيوب خود را بشناسد و در صدد اصالح خويش برآيد؛ به ويژه مسؤ ول و مديرى كه ممكن است حساسيت جايگاه و مقام ، او را با غرور و تكبر و خودپسندى درآميزد، شخصيتش را اسير ركود كند و منزلت رفيع انسانى - كه گاهى البته تو هم شخص است - او را در معرض تهاجم نفسانيات قرار دهد.
مولاى متقيان در سخنانى مى فرمايد:
فَلاَ تُكَلمُونِى بِمَا تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبَابِرَةُ
وَ لاَ تَتَحَفَّظُوا مِنى بِمَا يُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبَادِرَةِ
وَ لاَ تُخَالِطُونِى بِالْمُصَانَعَةِ وَ لاَ تَظُنُّوا بِى اسْتِثْقَالاً فِى حَقِّ قِيلَ لِى
وَ لاَ الْتِمَاسَ إِعْظَامٍ لِنَفْسِى فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ
أَوِ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ فَلاَ تَكُفُّوا
عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقِّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ فَإِنى لَسْتُ فِى نَفْسِى بِفَوْقِ
أَنْ أُخْطِئَ وَ لاَ آمَنُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِى إِلا أَنْ يَكْفِيَ اللَّهُ مِنْ نَفْسِي (55)
( پس با من چنان كه با پادشاهان سركش سخن مى گويند، حرف نزنيد و چنان كه از آدم هاى خشمگين كناره مى گيرند، دورى نجوييد و با ظاهر سازى با من رفتار نكنيد و گمان مبريد اگر حقى به من پيشنهاد دهيد بر من گران آيد يا در پى بزرگ نشان دادن خويشم ؛ زيرا كسى كه شنيدن حق يا عرضه شدن عدالت بر او مشكل باشد، عمل كردن به آن ، براى او دشوارتر خواهد بود پس از گفتن حق ، يا مشورت در عدالت خود دارى نكنيد، زيرا خود را برتر از آن كه اشتباه كنم و از آن ايمن باشم نمى دانم ، مگر آن كه خداوند مرا حفظ فرمايد.(56))
امام عليه السلام هم ، تملق و چاپلوسى را استكبارى و ويران كننده مى داند و هم انتقاد ناپذيرى را مذموم و زشت مى شمارد و سفارش مى كند كه بايد با جان و دل انتقاد را پذيرا بود:
إِنَّ الشَّيْطَانَ يُسَنى لَكُمْ طُرُقَهُ وَ يُرِيدُ أَنْ يَحُلَّ دِينَكُمْ عُقْدَةً عُقْدَةً
وَ يُعْطِيَكُمْ بِالْجَمَاعَةِ الْفُرْقَةَ وَ بِالْفُرْقَةِ الْفِتْنَةَ فَاصْدِفُوا عَنْ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ وَ اقْبَلُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَيْكُمْ وَ اعْقِلُوهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ(57)
( همانان شيطان ، راه هاى خود را به شما آسان جلوه مى دهد تا گره هاى محكم دين شما را يكى پس از ديگرى بگشايد و به جاى وحدت و هماهنگى ، بر پراكندگى شما بيفزايد از وسوسه و زمزمه و فريبكارى شيطان روى گردانيد و نصيحت آن كسى را كه خيرخواه شماست گوش كنيد و به جان و دل بپذيريد.)
پرواضح است كه رواج انتقاد پذيرى و رجوع به مردم و رعيت براى يافتن عيبهاى خود، بى پروايى و ايجاد نقص در پايه هاى حكومت و مسؤ وليت نيست ؛ بلكه انديشه اى ژرف و الهى است كه اصلاح امور را درپى دارد و آرامش و امنيت را براى مردم و زير دستان به ارمغان مى آورد.
جلوه دهم :در دسترس مردم و رعيت بودن
نقل است كه مرحوم آيت ا...العظمى آقاى ( سيد ابوالحسن اصفهانى ) قدس سره - مقام مرجعيت عامه عصر خود - در يكى از تشرف هاى خويش به محضر نورانى امام عصر (عج ) از ان روح شريف شنيد كه :
وَ اجْعَلْ مَجْلَسِكَ فِى الدَّهْليزْ وَ اقْضِ حَوائِجَ النّاسِ نَحْنُ نَنْصُرُكْ .
( محل نشستن خود را در ابتداى راهرو قرار ده و نيازهاى مردم را بر آورده ساز تا تو را يارى كنيم ) .
اگر در جامعه اسلامى ما مديران و مسؤ ولين به مضمون و محتواى تعاليم الهى و سيره عملى پيشوايان دينى توجه كنند و به ارزش و منزلت مسؤ وليتى كه در مقابل طبقات مختلف مردم دارند آشنا شوند، خدمت به جامعه اسلامى را غنيمت دانسته و هيچ گاه با ايجاد حصار به دور خويش فاصله خود را با مردم زياد نمى كنند.
گرچه برخى به اين ركن اساسى توجه دارند و همواره خويش را در دسترس مردم قرار مى دهند اما متاسفانه برخى افراد كه در بند تمايلات خود خواهانه و هواهاى نفسانى اسيرند، به سهولت مردم را از خويش ‍ مى رانند و ايجاد رابطه و دوستى رابا اقشار مختلف جامعه نمى پسندند چنان كه گويى اسلام براى آنها پيامى نداشته و قرآن و احاديث و روايات در دسترس آنها نبوده است .
على عليه السلام كه با عمل خويش نفوس را منقلب مى كرد و عشق و علاقه و دلباختگى اش به مردم و رعايا طراوت و رونقى خاص داشت ، هيچ گاه بين خود و مردم جدايى نيفكند، رابطه با مردم را جزى از برنامه حكومت دارى مى دانست و همواره از ماءمورينش مى خواست كه حلقه هاى رابطه و اتصال را بر قرار كنند:
اجْعَلْ لِذَوِى الْحَاجَات ر مِنْكَ قِسْما تُفَرَّغُ لَهُمْ فِيهِ شَخْصَكَ، وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِسا عَامّا فَتَتَوَاضَعُ فِيهِ لِلّهِ الّذِى خَلَقَكَ، وَ تُقْعِدَ عَنْهُمْ جُنْدِكَ
وَ اَعْوَانَكَ مِنْ اَحْرَاسِكَ وَ شُرَطِكَ، حَتّى يُكَلَّمَكَ مُتَكَلَّمَهُمُ غَيْرً مُتَتَعْتِع ،
فَلاَ تُطَوِّلَنَّ احْتَجَابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ، فَانَّ احْتِجَابَ الْوُلاَةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةُ مِنَ الضَّيقِ، وَ قِلَّةُ عِلْمً بِالاْمُورِ؛ وَاْلاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ يَقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُوَنُه
فَيَصْغُرُ عِنْدَهُمُ الْكَبِيُر، وَ يَعْظُمُ الصَّغِيُر، وَ يَقْبُحُ الْحَسَنَ، وَ يَحْسُنُ الْقَبِيحُ، وَ يُشَابُ الْحَقُّ بِالْبَاطِلِ.
وَ اِنَّمَا الَوالِى بَشَرًُ لاَ يَعْرِفُ مَا تَوَارَى عَنْهُ النَّاسُ بِهِ مِنَ اْلاُمورِ، وَ لَيْسَتْ عَلَى الْحَقَّ سِمَات تُعْرَفُ بِهَا ضُرُوبُ الصِّدْقِ مِنَ الْكَذِبِ(58)
( پس بخشى از وقت خود را به كسانى اختصاص ده كه به تو نياز دارند تا شخصا به امور آنان رسيدگى كنى در مجلس عمومى با آنان بنشين و در برابر خدايى كه تو را آفريده فروتن باش سربازان و ياران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور كن تا سخنگوى آنان بدون اضطراف با تو گفتگو كند.
هيچ گاه خود را فراوان از مردم پنهان مدار كه پنهان بودن رهبران ، نمونه اى از تنگ نظرى ، ايجاد تضييق و كم اطلاعى در امور جامعه مى باشد نهان شدن از رعيت ، زمامداران را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است ، باز مى دارد پس كار بزرگ ، اندك و كار اندك ، بزرگ جلوه مى كند زيبا، زشت و زشت ، زيبا مى نمايد و باطل به لباس حق در مى آيد همانا زمامدار، آنچه را كه مردم از او پوشيده دارند، نمى داند و حق را نيز نشانه اى نباشد تا با آن راست از دورغ شناخته شود.)
آن گونه كه در تاريخ ثبت است ، امام ، خود به شيوه هاى گوناگون ، پيونددشان را با مردم حفظ مى كرد و رابطه آن آموزگار دين با رعايا، جزيى از برنامه حكومتى بود.
( سعيد بن قيس همدانى ) مى گويد: يكى از روزها كه هوا هم به شدت گرم بود، از كوچه هاى عبور مى كردم كه اميرمومنان را كنار ديوارى ديدم علت را جويا شدم امام فرمود:
ما خَرَجْتُ اَلا لاُِ عينَ مظلوما اَوْ اَغيثَ مَلْهُوفا (59)
( از محل استراحت بيرون نيامدم مگر براى اينكه مظلومى را ياور و گرفتارى راپناهگاه باشم ) .
نامه امام (ع ) به والى حجاز ( قثم بن عباس ) نيز نمونه اى ديگر از نگاه مهربانانه آن سرو استوار به رعاياست .
وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ فَأَفْتِ الْمُسْتَفْتِيَ وَ عَلمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ وَ لاَ يَكُنْ لَكَ إِلَى النَّاسِ سَفِيرٌ إِلا لِسَانُكَ وَ لاَ حَاجِبٌ إِلا وَجْهُكَ
وَ لاَ تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا فَإِنَّهَا إِنْ ذِيدَتْ عَنْ أَبْوَابِكَ فِى أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِيمَا بَعْدُ عَلَى قَضَائِهَا (60)
( در بامداد و شامگاه در يكى مجلس عمومى با مردم بنشين آنان كه پرسش هاى دينى دارند با فتواها آشنايشان بگردان ناآگاه را آموزش ده و با دانشمندان به گفتگو بپرداز جز زبانت چيز ديگرى پيام رسانت با مردم و جز چهره ات دربانى وجود نداشته باشد هيچ نيازمندى را از ديدار خود محروم مگردان زيرا اگر در آغاز از درگاه تو رانده شود، گرچه در پايان حاجت او بر آورده شود، ديگر تو را نستايد.) .
جلوه يازدهم : پذيرش مسؤ وليت براساس تكليف
از ديگر برجستگى هاى شخصيت ممتاز امام العارفين ، بى رغبتى و بى اعتنايى به منصب و پذيرش آن بر اساس تكليف است او مسؤ وليت را نمى خواهد مگر آنكه ميدانى باشد براى جلب رضايت خداوند، رفع نيازهاى مردم و انجام تكليفى كه بر عهده او نهاده شده است ويژگى مهمى كه اغلب زمامداران در طول تاريخ بشرى از درك و فهم و پذيرش ان عاجز بوده اند و بلكه از عناوين خويش براى اسارت انسانها و نمايش خود خواهى هاى خود بهره برده اند داشتن قدرت آن گونه كه تاريخ بشرى نشان مى دهد، با آفات ويرانگى همراه است زمامداران فراوانى بوده اند كه با نگاه خود خواهانه به منصب و مقام ، پايه هاى حكومت خود را استوار ساخته اند، اما در حقيقت از مسير كمالات و ارزشهاى انسانى خارج شده اند و باورهاى مردم را با اميال شيطانى خويش لگدكوب كرده اند.
مسؤ وليت رهبرى مسلمين در نظر على عليه السلام كه آيت حق و مظهر صفات ربوبى است ، وسيله اى براى احقاق حقوق مظلومان و مستمندان و نجات جامعه اسلامى از گرداب سهمگين دنيا پرستى است .
او كه بيست و پنج سال مظلومانه سكوت اختيار كرده بود، كمترين تلاشى براى كسب منصب خلافت نكرد و هنگامى كه مجبور شد آن را بپذيرد فرمود:
اءَما وَ الَّذِى فَلَقَ الحَبَّهَ. وَ بَرَاءَ النَّسَمَهَ لَوْ لا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النّاصِرِ. وَ ما اءَخَذَ اللّهُ عَلَى الْعُلَماءِ اءَنْ لا يُقارُّوا عَلى كِظَّهَ ظالِم
وَ لا سَغَبِ مَظلُومٍ لاْلَقْيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبها وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَاءْسِ اءوَّلِها. وَ لالْفَيْتُمْ دُنْياكُمْ هذِهِاءَزْهَدَ عِنْدى مِنْ عَفْطَهِ عَنْزٍ. (61)
( سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود و ياران ، حجت را بر من تمام نمى كردند و اگر خدا از علما عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكم پارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان ، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته ، رهايش مى ساختم و آخر خلافت را به كاسه اول آن سيراب مى كردم آنگاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله اى بى ارزش تر است .)
در مقدمه خطبه 33 امده است كه "ابن عباس " مى گويد در سرزمين ( ذى قار) خدمت امام رسيدم در حالى كه كفش خود را پينه مى زد تا مرا ديد، فرمود: قيمت اين كفش چقدر است ؟ گفتم بهايى ندارد، فرمود:
وَ اللّهِ لَهِىَ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اِمْرَتِكُمْ، اِِّلا اَنْ اُقِيمَ حَقا، اءوْ اءدْفَع بَاطِلا
( به خدا سوگند، همين كفش بى ارزش از حكومت بر شما محبوتر است ؛ مگر اينكه حقى را با آن به پا دارم ، يا باطلى را دفع نمايم )
در نياى كه انبوه تملق گويان و چاپلوسان ، مديران و مسؤ ولين را به خود فريبى سوق مى دهند و به آنها شخصيتى فرعونى مى دهند، پى بردن به ارزش معنوى و پاسداشت مقام و منصب آسان نيست .
مسؤ ولى كه از كاستى ها غافل شود، حسابگر و مراقب نباشد، از باين زيبا اما پليد مداحان و چاپلوسان خرسند شود و مشتاق و مفتون تحسين ها باشد، صداى عاشقان غيب را نمى شنود، از در گاه حق و انجام تكليف الهى فاصله مى گيرد، ارزش و منزلت خويش را به ظواهر مقام و مسؤ وليت مى سپارد و منصب را زينت خود مى سازد:
سْتَحْلَى الَّناسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ اَلْبَلاَءِ فََلا تُثْنُوا عَلَّى بِجَمِيلِ ثَنَاءً لاِخْرَاجِى نَفْسِى اِلَى اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ اِلَيْكُمْ مِنَ التَّقِيَّةِ البقيّة فِى حُقُوقً لَمْ اَفْرِغْ مِنْ اَدَئِهَا وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ اِمْضَائِها(62)
( گاهى مردم ، ستودن افرادى را براى كار و تلاش روا مى دارند، اما من از شما مى خواهم كه مرا با سخنان زيباى خود نستاييد، تا از عهده وظايفى كه نسبت به خدا و شما دارم برايم و حقوقى كه مانده است بپردازم و واجباتى كه بر عهده من است و بايد انجام گيرد اداء كنم )
پيروان راستين على عليه السلام به نيكى مى دانند كه آن پيشواى مومنين ، خلافت را زينت و آبرو داد و منصب رهبرى مسلمين را هويت و شخصيت بخشيد زيرا انجام تكليف الهى از نظر او بر هر چيزى مقدم بود و در هر شرايطى او را مورد معامله قرار نمى داد ( صعصة بن سوهان ) از ياران باوفا و از خواص اصحاب مولاى متقيان در اولين روز خلافت ، به امام چنين مى گويد:
زَيَّنْتَ الْخِلافَةَ وَ مَا زانَتَك وَ رَفَعْتَها وَ مَا رَفَعَتْكَ وَ هِىَ اِلَيْكَ اَحْواجُ مِنْكَ اِلَيْها (63)
( يا اميرالمؤ منين تو به خلافت زينت و افتخار دادى ، اما خلافت براى تو زينت و افتخارى نيست مقام خلافت با خليفه شدن تو بالا رفت ، اما خلافت مقام تو را بالا نبرد، خلافت به تو محتاج تر است از تو به خلافت )
بنابر اين توجه و اعتقاد به تكليف الهى و فرع دانستن ساير امور در پذيرش مسؤ وليت ها، مدير و فرمانده را از آفات ويرانگر مناصب و جايگاههاى فريبنده نجات مى دهد و او را مصونيت مى بخشد.
چنان كه مولاى متقيان در فرازى از نامه خويش به اشعث بن قيس فرماندار "آذربايجان " مى نويسد:
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِى عُنُقِكَ أَمَانَةٌ وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَكَ لَيْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِى رَعِيَّةٍ وَ لاَ تُخَاطِرَ إِلا بِوَثِيقَةٍ
وَ فِى يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ (64)
( همانا پست فرماندارى براى تو وسيله آب و نان نبوده بلكه امانتى در گردن تو است در دست تو اموالى از ثروت هاى خدايى بزرگ و عزيز است و تو خزانه دار آنى ) .
جلوه دوازدهم : بى رغبتى و عدم دلبستگى به دنيا
فَمِنَ النَّاسِ مِنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنيا وَ مالَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقً وَ مِنْهُمْ مَّنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُنْيا حَسَنَةً وَ فِى الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النّارِ
اُولئِكَ لَهُمْ نَصيب مِمّا كَسَبُوا وَ اللّهِ سَريعُ الْحِسابِ(65)
( بعضى مردم كوتاه نظر از خدا تنها تمناى متاع دنيوى كنند؛ آن را از نعمت آخرت نصيبى نيست . بعضى ديگر گويند بار خدايا ما را از نعمتهاى دنيا و آخرت هر دو بهره مند گردان و از شكنجه آتش دوزخ نگاه دار هر يك از اين دو فرقه (يعنى طالبان دنيا و طالبان عقبى ) از نتيجه اعمال خود بهره مند خواهند گشت و خدا به حساب همه زود رسيدگى كند) .
در شريعت اسلام ، دنيا مزرعه آخرت و پلى است برا يعبور انسان قرارگاهى است كه قرآن براى آن ارزش و اهميت قايل شده و به انسان سفارش كرده از آن براى تكامل خويش بهره برد و شكر و سپاس الهى را به جاى اورد از نظر اسلام حركتهاى صوفيانه كه مبتنى بر ترك دنيا، انزوا طلبى و مذموم دانستن مطلق لذتهاى دنياست ، مورد تاييد نيست اسلام ، اعتقاد كسانى را كه گوشه عزلت انتخاب مى كنند و در مقام احقاق حق بر نمى خيزند و عليه هيچ ستمى نمى شورند، محكوم مى كند و معتقد است كه بين دنيا و آخرت خصومتى وجود ندارد، بلكه دنيا زمينه ساز آخرت است و به فرموده امام على عليه السلام : دنيا، مسجد دوستان خدا، پرستشگاه و مهبط وحى الهى و تجارتخانه اولياء خداست (66)
اما دنيا با همه اعتبار و مقامى كه دارد، قرارگاه موقت است ، پلى است كه محل بناى خانه ابدى نيست جايگاهى كه نبايد كرامت و مقام و منزلت و شاءن انسان و ارزشهاى متعالى انسانى اسير و برده آن شود قرارگاهى است كه هر كس بيشتر از ارزش و اعتبارش به آن بها دهد ماهيت دنيا را نشناخته است .
وَ لَنِعْمَ دَارُ مَنْ لَمْ يَرْضَ بِهَا دَاراً وَ مَحَلُّ مَنْ لَمْ يُوَطنْهَا مَحَلًّا (67)
( دنيا چه خانه خوبى است براى كسى كه آن را جاودانه نپندارد و محل خوبى است براى كسى كه آن را وطن قرار ندهد ) .
إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَازٍ وَ الاْخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ فَخُذُوا مِنْ مَمَركُمْ (68)
( دنيا سراى گذر و اخرت ، خانه جاويدان است پس از گذرگاه خويش براى منزل جاودانه توشه برگيريد.)
ضرورت مبارزه همه جانبه با دنياطلبى و دنياگرايى و دلدادگى به دنيا امرى است بديهى و مهم كه در تعاليم اسلامى و به ويژه در كلمات و سخنان مولا على (ع ) بسيار بر آن تاكيد شده است چرا كه مولا آن را به معناى ركود و توقف و اسارت مى داند و مانع تكامل روحى انسان .
آن "اخلاص مجسم " نه تنها فريب دلبستگى هاى دنيا را نمى خورد و مفتون زيبايى هاى دنيا و اسير جلوه هاى فرينده آن نمى شود كه آن را از خود مى راند، به ديده حقارت در آن مى نگرد، كوچكش مى شمارد و هرگز شايسته دلبستگى و دلدادگى اش نمى داند.
هموست كه صريح و روشن در آخرين بخش نامه خود به ( عثمان بن حنيف ) دنيا را مخاطب قرار مى دهد و مى فرمايد:
فَحَبْلُكِ عَلَى غَارِبِكِ قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِكِ وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِكِ وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِى مَدَاحِضِكِ أَيْنَ الْقُرُونُ الَّذِينَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِكِ أَيْنَ الاُْمَمُ الَّذِينَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِكِ
اعْزُبِى عَنى فَوَاللَّهِ لاَ أَذِلُّ لَكِ فَتَسْتَذِلينِى وَ لاَ أَسْلَسُ لَكِ فَتَقُودِينِى (69)
( ... از من دور شود مهارت را بر پشت تو نهاده و از چنگال هاى تورهايى يافتم از دام هاى تو نجات يافته و از لغزشگاه هايت دورى گزيده ام كجايند بزرگانى كه به بازيچه هاى خود فريبشان دادى .
از برابر ديدگانم دور شو سوگند به خدا، رام تو نگردم كه خوارم سازى و مهارم را به دست تو ندهم كه كجا خواهى مرا بكشانى )
نقل است كه "ضرارة بن ضمره ضبايى " كه از ياران حضرت بود، به شام رفت و چون معاويه او را ديد، از حالات امام پرسيد ضراره گفت : على عليه السلام را در حالى ديدم كه شب ، پرده هاى خود را افكنده بود او در محراب ايستاده ، محاسن را به دست گرفته ، چون مار گزيده به خود مى پيچيد، و محزون مى گريست و مى گفت :
يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا إِلَيْكِ عَنى أَ بِى تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ لاَ حَانَ حِينُكِ هَيْهَاتَ غُري غَيْرِي لاَ حَاجَةَ لِي فِيكِ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلاَثاً لاَ رَجْعَةَ فِيهَا فَعَيْشُكِ قَصِيرٌ وَ خَطَرُكِ يَسِيرٌ
وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِيمِ الْمَوْرِدِ (70)
( اى دنيا! اى دنياى حرام ! از من دور شو، آيا براى من خودنمايى مى كنى ؟ يا شيفته من شده اى تا روزى در دل من جاى گيرى ؟ هرگز مباد! غير مرا بفريب ، كه مرا در تو هيچ نيازى نيست ، تو را سه طلاقه كرده ام تا بازگشتى نباشد. دوران زندگانى تو كوتاه ، ارزش تو اندك و آرزوى تو پست است . آه از توشه اندك و درازى راه و دورى منزل و عظمت روز قيامت !)
و نيز سخن كوتاهى دارد كه مى فرمايد:
وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِى عَيْنِى مِنْ عِرَاقِ خِنْزِيرٍ فِى يَدِ مَجْذُومٍ (71)
( به خدا سوگند! اين دنياى شما كه به انواع حرام آلوده است ، در ديده من از استخوان خوكى كه در دست بيمارى جذا مى باشد، پست تر است !)
و باز در خطبه 226 مى فرمايد:
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ فِيهِ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا عَلَى سَبِيلِ مَنْ قَدْ مَضَى قَبْلَكُمْ مِمَّنْ كَانَ أَطْوَلَ مِنْكُمْ أَعْمَاراً وَ أَعْمَرَ دِيَاراً وَ أَبْعَدَ آثَاراً أَصْبَحَتْ أَصْوَاتُهُمْ هَامِدَةً
وَ رِيَاحُهُمْ رَاكِدَةً وَ أَجْسَادُهُمْ بَالِيَةً وَ دِيَارُهُمْ خَالِيَةً وَ آثَارُهُمْ عَافِيَةً فَاسْتَبْدَلُوا بِالْقُصُورِ الْمَشَيَّدَةِ وَ النَّمَارِقِ الْمُمَهَّدَةِ الصُّخُورَ وَ الاَْحْجَارَ الْمُسَنَّدَةَ
وَ الْقُبُورَ اللا طِئَةَ الْمُلْحَدَةَ الَّتِى قَدْ بُنِيَ عَلَى الْخَرَابِ فِنَاؤُهَا وَ شُيدَ بِالتُّرَابِ بِنَاؤُهَا فَمَحَلُّهَا مُقْتَرِبٌ وَ سَاكِنُهَا مُغْتَرِبٌ بَيْنَ أَهْلِ مَحَلَّةٍ مُوحِشِينَ
وَ أَهْلِ فَرَاغٍ مُتَشَاغِلِينَ لاَ يَسْتَأْنِسُونَ بِالاَْوْطَانِ وَ لاَ يَتَوَاصَلُونَ تَوَاصُلَ الْجِيرَانِ عَلَى مَا بَيْنَهُمْ مِنْ قُرْبِ الْجِوَارِ
( اى بندگان خدا! بدانيد شما و آنان كه در اين دنيا زندگى مى كنيد، بر همان راهى مى رويد كه گذشتگان پيمودند! آنان زندگانى شان از شما طولانى تر، خانه هاى شان ، و آثارشان از شما بيشتر بود كه ناگهان صدايشان خاموش ، وزش بادها در سرزمين شان ساكت ، اجسادشان پوسيده ، سرزمين شان خالى و آثارشان ناپديد شد!
قصرهاى بلند و محكم و بساط عيش و بالش هاى نرم را به سنگ ها را آجرها و قبرهاى به هم چسبيده تبديل كردند: گورهايى كه بناى آن بر خرابى و با خاك ساخته شده است . گورها به هم نزديك اما ساكنان آنها را از هم دور غريبند. در وادى وحشتناك به ظاهر آرام اما گرفتارند. نه در جايى كه وطن گرفتارند انس مى گيرند و نه با همسايگان ارتباط دارند. در صورتى كه با يكديگر نزديك و در كنار هم جاى دارند.)
نبابراين بايد گفت دنيايى كه در اسلام مورد نكوهش است ، آن دنيايى است كه به صورت فريبنده اى دين و معنويات و ارزش ها را از دست انسان مى گيرد و انسان را به پرستش خود وا مى دارد، موجب و غرور و تكبر و فخر انسان مى شود و حق را در پاى شهوات قربانى مى كند.
مولوى تمثيلى زيبا دارد او دنيا را مانند حمامى مى داند كه دو چهره دارد. چهره اى داخل حمام كه محل شستشوى بدن است و چهره اى خارج حمام كه كثافات و چركها در زباله دان ها است . دنيا پرستان زنبيل هاى كثافات را مى كشند و به ديگرى فخر مى فروشند. اما عده اى فارغ از اين غوغا به تطهير خويش مشغولند.
و اما سخنى ديگر از مولاى متقيان كه خطاب به فرزند دلبند خويش امام حسن مجتبى (عليه السلام ) نگاشته اند:
فَإِنَّمَا أَهْلُهَا كِلاَبٌ عَاوِيَةٌ وَ سِبَاعٌ ضَارِيَةٌ يَهِرُّ بَعْضُهَا عَلَى بَعْضِ وَ يَأْكُلُ عَزِيزُهَا ذَلِيلَهَا وَ يَقْهَرُ كَبِيرُهَا صَغِيرَهَا نَعَمٌ مُعَقَّلَةٌ وَ أُخْرَى مُهْمَلَةٌ قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا
وَ رَكِبَتْ مَجْهُولَهَا سُرُوحُ عَاهَةٍ بِوَادٍ وَعْثٍ لَيْسَ لَهَا رَاعٍ يُقِيمُهَا وَ لاَ مُسِيمٌ يُسِيمُهَا(72)
( همانا دنيا پرستان چونان سگ هاى درنده ، عوعوكنان ، براى ديدن صيد در شتابند. برخى به برخى ديگر هجوم مى آورند. نيرومندشان ، ناتوان را مى خورد و بزرگ ترها كوچك ترها را. يا چونان شترانى هستند كه برخى از آنها پاى بسته و برخى ديگر در بيابان رها شده كه را گم كرده و در جاده هاى نامعلومى در حركتند و در وادى پر از آفت ها و شنزارى كه حركت با كندى صورت مى گيرد، گرفتارند: نه چوپانى دارند كه به كارشان برسد و نه چراننده اى كه به چرا گاهاشان ببرد.)
جلوه سيزدهم : مراقبت از بيت المال
عده اى گرد امام على (عليه السلام ) جمع شدند و گفتند: مردم به دنيا و ظواهر آن دل بسته اند. معاويه نيز از اين فرصت استفاده كرده و با هدايا و پول هاى فراوان آنها را به سوى خويش مى خواند. بهتر است شما هم از اموال عمومى به آنه ببخشيد تا به تو گرايش پيدا كنند، امام فرمود:
أَ تَأْمُرُونى أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِيمَنْ وُليتُ عَلَيْهِ وَ اللَّهِ لاَ أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِيرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمٌ فِى السَّمَاءِ نَجْماً
لَوْ كَانَ الْمَالُ لِى لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ فَكَيْفَ وَ إِنَّمَا الْمَالُ مَالُ اللَّهِ أَلاَ وَ إِنَّ إِعْطَاءَ الْمَالِ فِى غَيْرِ حَقهِ تَبْذِيرٌ وَ إِسْرَافٌ وَ هُوَ يَرْفَعُ صَاحِبَهُ فِى الدُّنْيَا وَ يَضَعُهُ فِى الاْخِرَةِ
وَ يُكْرِمُهُ فِى النَّاسِ وَ يُهِينُهُ عِنْدَ اللَّهِ وَ لَمْ يَضَعِ امْرُؤٌ مَالَهُ فِى غَيْرِ حَقهِ وَ لاَ عِنْدَ غَيْرِ أَهْلِهِ إِلا حَرَمَهُ اللَّهُ شُكْرَهُمْ وَ كَانَ لِغَيْرِهِ وُدُّهُمْ
فَإِنْ زَلَّتْ بِهِ النَّعْلُ يَوْماً فَاحْتَاجَ إِلَى مَعُونَتِهِمْ فَشَرُّ خَلِيلٍ وَ أَلاَْمُ خَدِينٍ (73)
( آيا به من دستور مى دهيد براى پيروزى خود، از جور و ستم دباره امت اسلامى كه بر آنها ولايت دارم ، استفاده كنم ؟ به خدا سوگند، تا عمر دارم و شب و روز بر قرار است و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مى كنند، هرگز چنين كارى نخواهم كرد! اگر اين اموال از خودم بود، به گونه اى مساوى در ميان مردم تقسيم مى كردم تا چه رسد كه جزو اموال خداست ! آگاه باشيد! بخشيدن مال به آنها كه استحقاق ندارند، زياده روى و اسراف است . ممكن است در دنيا مقام بخشنده آن را بالا برد، اما در آخرت پست خواهد كرد. در ميان مردم ممكن است گرامى اش بدارند، اما در پيشگاه خدا خوار و ذليل است . كسى مال اش را در راهى كه خدا اجازه نفرمود مصرف نكرد و به غير اهل آن نپرداخت جز آنكه خدا او را از سپاس آنان محروم فرمود و دوستى آنها را متوجه ديگرى ساخت . پس اگر روزى بلغزد و محتاج كمك آنان گردد بدترين رفيق و سرزنش كننده ترين دوست خواهند بود.)
و نيز در دومين روز خلافت خويش در سخنانى فرمود:
وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوجَ بِهِ النسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الاِْمَاءُ لَرَدَدْتُهُ فَإِنَّ فِى الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ (74)
( به خدا سوگند، بيت المال تاراج شده را هر كجا كه بيابم به صاحبان اصلى آن باز مى گردانم ، گرچه با آن ازدواج كرده يا كنيزانى خريده باشند؛ زيرا در عدالت گشايش براى عموم است و آن كس كه عدالت بر او گران آيد، تحمل ستم بر او سخت تر است .)
در جاى ديگر دارد كه يكى از ياران امام (عبدالله بن زمعه ) در خواست مالى داشت . امام فرمود:
إِنَّ هَذَا الْمَالَ لَيْسَ لِى وَ لاَ لَكَ وَ إِنَّمَا هُوَ فَيْءٌ لِلْمُسْلِمِينَ وَ جَلْبُ أَسْيَافِهِمْ فَإِنْ شَرِكْتَهُمْ فِي حَرْبِهِمْ كَانَ لَكَ مِثْلُ حَظهِمْ وَ إِلا فَجَنَاةُ أَيْدِيهِمْ لاَ تَكُونُ لِغَيْرِ أَفْوَاهِهِمْ (75)
( اين اموال كه مى بينى نه مال من و نه از آن توست . غنيمتى گرد آمده از مسلمانان است كه با شمشيرهاى خود به دست آورده اند. اگر تو در جهاد همراهشان بودى ، سهمى چونان سهم آنان داشتى ، و گرنه دسترنج آنان خوراك ديگران خواهيد بود.)
پيداست كه هرگز نبايد از على (عليه السلام ) انتظار داشت براى جلب رضايت ديگران به پاس ستايش و تملق چاپلوسان ، حقوق ببيت المال را به ناحق در اختيار كسى قرار دهد يا با مدارا و چشم پوشى و تساهل ، اجازه چنين عملى را به كارگزان خويش دهد. به زعم آن عصاره تقوا و دلداده حق ، انسانها در دريافت حق و حقوق خويش تفاوتى با يكديگر ندراند و مدعيان دروغينى كه طالب حقوق بيشترى هستند، راه به جايى نمى برند، حضرت به يكى از فرمانداران مى نويسد:
بَلَغَنِى عَنْكَ أَمْرٌ إِنْ كُنْتَ فَعَلْتَهُ فَقَدْ أَسْخَطْتَ إِلَهَكَ وَ عَصَيْتَ إِمَامَكَ أَنَّكَ تَقْسِمُ فَيْءَ الْمُسْلِمِينَ الَّذِي حَازَتْهُ رِمَاحُهُمْ وَ خُيُولُهُمْ
وَ أُرِيقَتْ عَلَيْهِ دِمَاؤُهُمْ فِيمَنِ اعْتَامَكَ مِنْ أَعْرَابِ قَوْمِكَ فَوَالَّذِى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَئِنْ كَانَ ذَلِكَ حَقّاً لَتَجِدَنَّ لَكَ عَلَيَّ هَوَاناً
وَ لَتَخِفَّنَّ عِنْدِى مِيزَاناً فَلاَ تَسْتَهِنْ بِحَق رَبكَ وَ لاَ تُصْلِحْ دُنْيَاكَ بِمَحْقِ دِينِكَ فَتَكُونَ مِنَ الاَْخْسَرِينَ أَعْمَالاً أَلاَ وَ إِنَّ حَقَّ مَنْ قِبَلَكَ
وَ قِبَلَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ فِى قِسْمَةِ هَذَا الْفَيْءِ سَوَاءٌ يَرِدُونَ عِنْدِي عَلَيْهِ وَ يَصْدُرُونَ عَنْهُ (76)
( گزارشى از تو به من دادند كه اگر چنان كرده باشى ، خداى خود را به خشم آورده اى و امام خويش را نافرمانى كرده اى . خبر سيد كه تو غنيمت مسلمانان را كه نيزه ها و اسب هايش گرد آورده و با ريخته شدن خون هايشان ، به دست آمده ، به اعرابى كه خويشاوندان تواند و تو را برگزيده اند، مى بخشى ! به خدايى كه دانه را شكافت و پديده ها را آفريد، اگر اين گزارش درست باشد، در نزد من خوار شده و منزلت تو سبك گرديده است ! پس حق پروردگارت را سبك مشمار و دنياى خود را با نابودى دين آبا نكن كه زيانكارترين انسانى . آگاه باش ، حق مسلمانى كه نزد من يا پيش تو هستند، در تقسيم بيت المال مساوى است . همه بايد نزد من آيند و سهم خود را از من گيرند.)
و نيز در جاى ديگر مى فرمايد:
فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ يَدَهُ إِلَى خِيَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا
ِعِنْدَكَ أَخْبَارُ عُيُونِكَ اكْتَفَيْتَ بِذَلِكَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَيْهِ الْعُقُوبَةَ فِى بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِيَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَةِ
( اگر يكى از آنان دست به خيانت زد و گزارش جاسوسان تو هم آن خيانت را تاءييد كرد، به همين مقدار گواهى قناعت كن و، او را با تازيانه كيفر كن و آنچه از اموال كه در اختيار دارد از او باز پس گير. سپس او را خواردار و خيانتكار شمار و طوق بدنامى به گردنش بيفكن .)
جمله معروفى نيز از امام در خصال ( شيخ صدوق ) است كه اوج دقت و ظرافت و مراقبت آن انسان برجسته و آن امام همام را نشان مى دهد:
اءدِقُّوا اَقْلاَمَكُمْ وَ قارِبُوا بَيْنَ سُطُورِكُمْ وَ احذِفُوا عَنْ فُضُولِكُمْ وَاقْصدوا قَصْدَالْمَعانى وَ اِيّاكُمْ وَ الاِْكْثارَ فَانَّ اَمْولَ الْمُسْلِمينَ لا تَحْتَمِلُ الاْءضْرار
( نوك قلمهايتان را نازك كنيد و فاصله بين خطوطتان را كم كنيد و از زياده گويى بپرهيزيد و لب معنى و مقصد اصلى را بنويسيد. از مطالب اضافى پرهيز كنيد كه بيت المال مسلمين تاب تحمل ضرر ندارد.)
حيف و ميل بيت المال و آسان گيرى نسبت به مصرف آن ، انديشه خطرناكى است كه متاسفانه برخى افراد به سادگى به آن تن مى دهند. حال آنكه حقوق مردم امانتى است سترگ كه آنها وظيفه اى جز نگهبانى و امانت دارى ندارند. آنكه شانى بالاتر براى خود قايل است و خويش را حاكم و مالك اموال عمومى و بيت المال مى داند، انسان ضعيفى است كه روز باز خواست را ناديده گرفته است .
مقام معظم رهبرى در بخشى از پيام نوروزى سال 1380 خود مى فرمايد:
( هر كس بيت المال مسلمين را ملك خود به حساب آورد يا به زبان بگويد و يا اگر نمى گويد، در عمل اين طور وانمود كند كه ما اين قدرها حق داريم و با بيت المال مثل اموال شخصى خود رفتار كند يا بخورد با ببخشد يا در راه اغراض شخصى از آن استفاده كند نمى تواند دنباله رو على (عليه السلام ) به حساب بيايد.)
حكايت جالبى است از على بن ابى رافع كه بى ترديد دلباختگان مولاى متقيان على (عليه السلام ) را به تامل و انديشه وا مى دارد و عمل به رهنمودهاى آن وجود مقدس را هموار مى سازد:
على بن ابيس رافع مى گويد: زمانى كه من مسوول و كاتب بيت المال على (عليه السلام ) بودم ، گردن بند مرواريدى از جنگ بصره به بيت المال باقى مانده بود. روزى از طرف دختر اميرالمومنين ، شخصى نزد من آمد و در خواست كرد كه آن گردن بند را به صورت ( عاريه مضمونه مردوده ) (ضمانت دار كه برگرداند) به ايشان بدهم و دختر امام در روز عيد قربان از آن استفاده كند. من نيز گردن بند را تحويل دادم تا پس از سه روز برگرداند. اما اميرالمؤ منين آن را نزد دخترش ديد و شناخت . آنگاه مرا احضار كرد و گفت : اى ابى رافع به مسلمين خيانت مى كنى ؟
به ايشان گفتم : پناه بر خدا مى برم از اين كه به مسلمين خيانت كنم . فرمود پس چگونه گردن بندى را كه در بيت المال مسلمين بود، بدون اجازه من و رضايت مردم به دختر من عاريه دادى ؟ گفتم : اى اميرالمومنين ! او دختر شماست و در خواستى از من كرد و من اجابت كردم ، در حالى كه عاريه بود و من هم ضمانت كردم كه بر عهده خود باشد كه آن را سالم به خزانه باز گردانم . فرمود: همين الان آن را بر گردان و واى بر تو اگر چنين چيزى تكرار شود، در آن صورت تو و گيرنده آن را مجازات مى كنم . سپس فرمود:
لَوْ كانَتْ اءَخْذُالعِقْدِ عَلى غَيْرِ عارِيَةً مَضْمُونَةً مَرْدُودَةً لَكانَتْ اِذا اءَوَّلَ هاشِمِيَّةً قَطَعْتُ يَدَها فى سِرْقَةً(77)
اگر (دخترم ) آن را به صورت ( عاريه مضمونه مردوده ) نگرفته بود، اول هاشميمه اى بود كه به جرم دزدى دستش را قطع مى كردم .
ابن ابى رافع مى گويد: همان لحظه ، دختر امام گردن بند را باز گرداند و من آن را در جاى خود قرار دادم .(78)
جلوه چهاردهم : پرهيز از دريافت هديه
ترديدى نيست كه بخشش و سخاوت و رسم هديه دادن خصلتى است بسيار پسنديده و نيكو كه تاءثير شگرفى در تاءليف قلوب ، رفع نابسامانى هاى اجتماعى و بر طرف كردن مشكلات جامعه اسلامى دارد و از جمله امورى است كه در اسلام به آن توجه و سفارش فراوانى شده است .
اصولا در تعاليم اسلامى ، سرمايه هاى خدادادى و امكانات مادى ، ابزارى است براى آزمايش و ميزان و معيارى است براى سنجش تقوا و ديانت و خدا محورى انسانها. آنها كه مال و ثروت خويش را احتكار و حبس نمى كنند و با سخاوت و بخشش به همنوعان خويش نيز مى انديشند، در حقيقت مروج سنت هاى حسنه و عامل محبت و صميمت در اجتماع هستند. امام على (عليه السلام ) مى فرمايد:
اَلسَّخاءُ يَكْسِبُ المَحَبَّةَ وَ يُزَيَّنُ الاَْخْلاق (79)
( سخاوت موجب جلب محبت افراد شده و اخلاق انسانها را مى آرايد.)
و در جاى ديگر دارد كه :
وَ إِذَا أُسْدِيَتْ إِلَيْكَ يَدٌ فَكَافِئْهَا بِمَا يُرْبِى عَلَيْهَا وَ الْفَضْلُ مَعَ ذَلِكَ لِلْبَادِئ (80)
( و چون به تو احسان كردند، بيشتر از آن ببخش ، به هر حال پاداش بيشتر از آن آغاز كننده است .)
تاريخ اسلام سرشار است از مصاديق ارزنده اى كه حكايتگر برجستگى شخصيت على (عليه السلام ) و نشانگر روح متعالى انسانى است كه دغدغه دستگيرى مستمندان و ايتام و كمك به درماندگان و محرومان دارد.
نقل شده است كه امير مومنان (عليه السلام ) براى مردى پنج بار خرما فرستاد. شخصى ، از روى اعتراض ‍ گفت : او چيزى از تو تقاضا نكرد، وانگهى يك بار، او كفايت مى كند. اميرمومنان (عليه السلام ) با تندى فرمود:
لا كَثَر اللّه فِى الْمومِنين ضَرْتَك ، اُعْطى انَا وَ تَبْخَلُ اَنْتَ.(81)
( خداوند مثل تو را در ميان مومنان ، زياد نكند. من مى بخشم ولى تو بخل مى ورزى .)
با اين همه ، موضوع اساسى مورد نظر در اين بخش ، تاءكيد بر عدم سوء استفاده از اين نعمت خدادادى است . هديه دادن و بخشش از آن گونه كارهايى است كه بسيارى از انسانها نادرست و آزار دهنده از آن استفاده مى كنند. در حقيقت ، گاه ابزارى مى شود براى پرادخت رشوه و ترويج فزاينده نفاق ، رذايل اخلاقى ، نابسامانى و ناهنجارى هاى ويرانگر اجتماعى كه به وسيله آن گروهى تلاش مى كنند حقى را ناحق كنند، مظلومى را سرافكنده سازند و حقوق اجتماعى مردم محروم را لگدمال كنند.
نوع مقابله على (عليه السلام ) با اين پديده زشت براى مديران جامعه امروز ما بسيار آموزنده است . در نظر على (عليه السلام ) عمل رشوه دادن آن قدر ناپسند و خطرناك است كه بدون اغماض با عامل آن بر خورد مى كند و روش تند و صريحى را براى مقابله بر مى گزيند. داستان معروف ( اشعث بن قيس ) از مصاديق بارزى است كه بايد مورد توجه كارگزاران جامعه اسلامى قرار گيرد. امام خود در يكى از سخنرانى هايش در شهر كوفه و در دوران زمامدارى به آن اشاره مى كند و مى فرمايد:
طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَةٍ فِى وِعَائِهَا وَ مَعْجُونَةٍ شَنِئْتُهَا كَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِيقِ حَيَّةٍ أَوْ قَيْئِهَا فَقُلْتُ أَ صِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ أَمْ صَدَقَةٌ
فَذَلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَيْنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَقَالَ لاَ ذَا وَ لاَ ذَاكَ وَ لَكِنَّهَا هَدِيَّةٌ
فَقُلْتُ هَبِلَتْكَ الْهَبُولُ أَ عَنْ دِينِ اللَّهِ أَتَيْتَنِى لِتَخْدَعَنِى أُمخْتَبِطٌ أَنْتَ أَمْ ذُو جِنَّةٍ أَمْ تَهْجُرُ(82)
( شب هنگام كسى به ديدار ما آمد و ظرفى سر پوشيده پر از حلوا داشت . معجونى در آن ظرف بود. چنان از آن متنفر شدم كه گويى آن را با آب دهان ما رسمى ، ياقى كرده آن مخلوط كرده اند! به او گفتم هديه است ؟ يا زكات يا صدقه ؟ كه اين دو بر ما اهل بيت پيامبر ( صل الله عليه واله ) حرام است . گفت : نه ، نه زكات است نه صدقه ، بلكه هديه است . گفتنم : زنان بچه مرده بر تو بگريند، آيا از راه دين وارد شدى كه مرا بفريبى ؟ يا عقلت آشفته شده يا جن زده شده اى ؟ يا هذيان مى گويى ؟)
همان طور كه مشخص است ، تندى برخورد على (عليه السلام ) از يك سو به خاطر اشعث و از سوى ديگر به اين دليل است كه على زمامدار و رهبر جامعه اسلامى است . اميرمومنان و خليفه مسلمين است . يعنى در جايگاهى است كه افراد با طمع به صاحب آن مقام نزديك مى شوند و ممكن است هداياى آن با انگيزه هاى غير الهى همراه باشد.
در واقع بايد اذعان داشت كه هديه از جانب هر كس باشد براى مدير و مسوول خطر آفرين است و به نظر مى رسد آنكه در مسند كارى قرار دارد، بايد تا زمان پايدارى مسووليتش از گرفتن هديه امتناع ورزد؛ زيرا به رشوه نزديك است و احتمال آلودگى آن بسيار.
امام على (عليه السلام ) در يكى از خطبه ها كه در آن صفات يك رهبر عادل را بيان مى كند، فرماندار خود را از انتخاب رشوه خوار در امور حكومت بر حذر مى دارد:
وَ لاَ الْمُرْتَشِى فِى الْحُكْمِ فَيَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ وَ يَقِفَ بِهَا دُونَ الْمَقَاطِعِ(83)
( و رشوه خوار در قضاوت نمى تواند امام باشد، زيرا كه براى داورى با رشوه گرفتن ، حقوق مردم را پايمال و حق را به صاحبان آن نمى رساند.)
و در نامه اى به فرماندهان لشكر اسلام مى فرمايد:
فَإِنَّمَا أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْهُ (84)
همانا ملت هاى پيش از شما به هلاكت رسيدند، بدان جهت كه حق مردم را نپرداختند، پس دنيا را با رشوه دادن به دست آوردند و مردم را به باطل بردند و آنان اطاعت كردند.
بنابراين پرهيز از گرفتن ( هديه ) در دوره مديريت و مسؤ وليت ، خصلت نيكويى است كه دارند آن برخوردار از شاءن و مقام والا و عقل و ايمان بر جسته است . زيرا او نيك دريافته است كه هديه به مسؤ ول ، انتظارات هديه دهنده را افزايش مى دهد، دريافت كننده آن را در موضع تهمت قرار مى دهد و به عنوان يك عادت ناپسند به همه افراد و گروهها سرايت مى كند و نهايتا موجبات تلبيس و تملق و تضييع حقوق را فراهم مى سازد.
جلوه پانزدهم : نظارت و ارزيابى
نظارت و ارزيابى از اركان حكومت دارى امام على (عليه السلام ) است . از ديدگاه حضرت ، چون مديران و كارگزاران ، همواره در معرض لغزش و خطا هستند، بايد تحت نظر و مراقبت باشند تا سودجويان و فرصت طلبان ، مسؤ وليت و منصب را ميدان تاخت و تاز اميال و خواسته هى نامشروع خويش قرار ندهند.
امام على (عليه السلام ) به شيوه هاى مختلف ، رفتار و نحوه عمل ماءمورينش را ارزيابى مى كرد و در صورت مشاهده تخلف به سرع و صراحت با آن بر خورد مى كرد. در توصيه هاى آن حضرت به كارگزاران نيز بخشى به اين امر اختصاص دارد. امام ، از آنها مى خواهد كه ضمن ارشاد و انذار مردم و پيشگيرى از تخلف افراد و گروهها، بر كار آنها نظارت كنند و با واقعيت نگرى به ارزشيابى رفتار آنها بپردازند:
ثُمَّ تَفَقَّدْ أَعْمَالَهُمْ وَ ابْعَثِ الْعُيُونَ مِنْ أَهْلِ الصدْقِ وَ(85) الْوَفَاءِ
( سپس رفتار كارگزاران را بررسى كن و جاسوسانى راستگو و وفا پيشه بر آنان بگمار كه مراقبت و بازرسى پنهانى تو از كار آنان ، سبب امانت دارى و مهربانى آنان با رعيت خواهد شد.)
و در جاى ديگر دارد كه :
وَ اجْعَلْ لِكُل إِنْسَانٍ مِنْ خَدَمِكَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ فَإِنَّهُ أَحْرَى أَلا يَتَوَاكَلُوا فِى خِدْمَتِكَ(86)
( كار هر كدام از خدمتكارانت را معين كن كه او را در برابر آن كار مسؤ ول بدانى كه تقسيم درست كار سبب مى شود كارها را به يكديگر وانگذارند و در خدمت سستى نكنند.)
اگر در اداره جامعه اسلامى از نظارت كه پشتوانه موثرى در اداره امور است ، استفاده مناسب شود و براى اين كار، افراد امين و مورد اعتماد برگزيده شوند، ميزان جرم و تخلف به مراتب كاهش مى يابد، امنيت و آرامش ‍ بر قرار مى گردد و موجب انتخاب افراد صالح و شايسته خواهد شد. حضرت در فرازى از عهد نامه مالك اشتر، پس از ذكر ويژگرى نظاميان و ضرورت انتخاب بهترين ها، مى فرمايد:
اعْرِفْ لِكُل امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى (87)
( در يك ارزشيابى دقيق ، رنج و زحمكات هر يك از آنان را شناسايى كن .)
و يا آنجا كه مى فرمايد:
ثُمَّ انْظُرْ فِى اءُمُوُرِ عُمَّالِكَ فَاسْتَعْمِلْهُمُ اخْتيارا اختيارا(88)
( ...سپس در امور كارمندانت بينديش و پس از آزمايش به كارشان بگمار) .
امروزه يكى از معضلات بزرگ اجتماعى جامعه ما عدم بهره بردارى صحيح از اين ابزار بسيار مهم و ضرورى است . عامل مهمى كه گاه مورد مخالفت و يا كارشكنى افراد و گروهها قرار گرفته و با ناكامى و شكست مواجه شده است ، حال آن كه نظارت و بازرسى براى شناخت آفات و بيماريها و سپس بر طرف كردن سستى ها و ضعفها است . چنان كه پيامبر گرامى اسلام و امام على (عليه السلام ) نيز على رغم آنكه افراد مورد اعتمادشان را براى فرماندهى سپاه اسلام انتخاب مى كردند، اما براى بررسى وضعيت همان فرماندهان ، ناظر و بازرس مى گمارند و مى خواستند تامسايل را به آنها گزارش كنند.
امام رضا (عليه السلام ) مى فرمايد:
كانَ رَسُولُ الّله اِذا بَعَثَ جَيْشا فَاتَهُمْ اَميرا بَعَثَ مَعَهُ مِنْ ثُقاتِهِ مِنْ يَتَجَسَّسُ لَهُ خَبَرَه (89)
پيامبر هرگاه لشكرى را مى فرستاد و بر آنها اميرى مى گمارد شخص مورد اعتمادى را نيز مى فرستاد تا اخبار آن امير را به پيامبر گزارش دهد.
بى گمان آن كس كه به حضور ناظر آگاه است بيشتر مراقبت مى كند و وظايف خويش را شايسته تر انجام مى دهد.
جلوه شانزدهم : حسن تدبير و مديريت
بنابر آنچه كه از سيره نبوى و آموزه هاى ائمه اطهار (عليهم السلام ) به ما رسيده است ، اسلام اهميت ويژه اى براى چگونگى اداره امور مسلمين و حسن تدبير رهبران جامعه اسلامى قايل است ، زيرا شيوه رهبرى و مديريت تاءثير مستقيم و نقش تعيين كننده اى در نحوه سلوك و زندگى مردم و پيشرفت مقاصد حكومت دارد.
پيامبر گرامى اسلام كه يك حكومت بى نظير و برخوردار از ويژگى هاى منحصر به فرد را پايه ريزى كرده بود، در تمام مراحل رسالت خويش با بهره گيرى از تعاليم وحى ، به سامان دهى امور مسلمين مى پرداخت و همواره آماده ترين افراد را براى فرماندهى و مديريت بر مسائل مختلف جامعه بر مى گزيد و اگر يكى از اصحاب او فاقد كفايت و توانايى لازم بود به صراحت آن را بيان مى كرد و او را از پذيرش مسؤ وليت منع مى فرمود. چنان كه به ابوذر غفارى كه بسيار هم به او علاقه مند بود(90) فرمود:
يا اَباذَر اِنّى اءُحِبُّ لَكَ ما اءُحِبُّ لِنَفسِى اِنّى اَراكَ ضَعِيفا لا تَاءمُرَونَّ عَلَى اثْنَين وَ لا تُوَلَّيَنَّ مالَ الْيَتيمْ.(91)
ابوذر من همانطور كه خودم را دوست دارم تو را نيز دوست دارم .
تو را ضعيف مى بينم از اينكه حتى بر دو نفر امارت كنى و يا مسؤ وليت مال يتيم را بپذيرى .
و نيز نقل شده است كه ابوذر به پيامبر گفت : يا رسول الله ( الا تستعملنى ) آيا ما را به كارى نمى گمارى ؟ حضرت دست به شانه او زد و با مهربانى فرمود:
اِنَّها اَمانَةُ وَ الاَْمانَةُ ثَقيلَةُ وَ اِنَّها فِى الاَْخِرَةِ خِذىُ وَ نَدامَةُ اِلاّ مَن اَخَذَها بِحَقَّها وَ اَدَّى الّذى عَلْيِه فِيها.(92)
مسؤ وليت ها از امانتهاى سنگين خداست ، و در آخرت موجب و خوارى پشيمانى است مگر براى كه قابليت و شايستگى اش را داشته باشند و حق آن ادا كنند.
معنى سخن پيامبر اين است كه آن حضرت از يك سو نسبت به ياران و همراهانش ، شناخت عميق و دقيق داشت و از ديگر سوى انگيزه الهى موجب مى شد بدون تامل و تعارفات معمول از واگذارى مسؤ وليت به نزديك ترين و خالص ترين يارانش نيز امتناع ورزد.
اما آنچه در مورد دوران 23 ساله رسالت پيامبر گفتنى است ، اعتماد و اعتقاد فراوان آن حضرت به شايستگى هاى مولاى متقيان على (عليه السلام ) در عرصه هاى مختلف بود.
على (عليه السلام ) براى پيامبر ( صل الله عليه واله ) ياورى صديق و كوشا بود كه همواره در لحظات خطر و بحران پايان ناپذير، مسؤ وليت صيانت از اسلام به او سپرده مى شد.
چنان كه اعلام جانشينى مولاى متقيان توسط پيامبر ( صل الله عليه واله ) دقيقا ناشى از اين اعتقاد بود كه خاتم النبيين ، او را از ميان تمامى اصحاب و بزرگان اسلام شايسته ترين فرد براى رهبرى مسلمانان مى دانست .(93)
امام على (عليه السلام ) نيز كه در مكتب پيامبر پرورش يافته بود، آنگاه كه حاكميت اسلامى را پذيرا شد، فرمود:
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الاَْمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ(94)
اى مردم ! سزاوارترين اشخاص به خلافت ، آن كسى است كه در تحقق حكومت نيرومندتر و در آگاهى از فرمان خدا داناتر باشد.
و در تمامى فرمان هاى خود به كارگزاران ، دستور العمل هايى را در زمينه هاى مختلف صادر مى فرمود كه حكايت از اعتقاد راسخ آن وجود ارزنده به اصل ( حسن تدبير و مديريت ) در اجراى حدود الهى و پايدارى ارزشهاى اسلامى بود. و در اين راستا به استفاده حاكمان اسلامى از افراد صلاحيت دار تاءكيد مى فرمود:
لا تَقْبَلَنَّ فِى اسْتِعْمالِ عُمّالِكَ وَ اُمَرائِكَ شَفاعَةً اِلاّ شَفاعَةَ الْكِفايَةِ وَالاَْمانَهْ
( در به كارگيرى كارمندان و اميران ، هيچ شفاعتى را قبول نكن مگر شفاعت كفايت و امانت .)
و نيز مى فرمايد:
وَ اجْعَلْ لِرَأْسِ كُل أَمْرٍ مِنْ أُمُورِكَ رَأْساً مِنْهُمْ لاَ يَقْهَرُهُ كَبِيرُهَا وَ لاَ يَتَشَتَّتُ عَلَيْهِ كَثِيرُهَا(95)
براى هر يك از كارهايت سرپرستى برگزين كه بزرگى كار بر او چيرگى نيابد و فراوانى كا او را در مانده نسازد.
فَاِنَّ الْوالِىَ اَذا اخْتَلَفَ هَواهُ مَنَعَهُ ذلِكَ كَيرا مِنَ الْعَدْلِ(96)
اگرى راى و انديشه زمامدار دچار دگرگونى شود، او را از اجراى عدالت بسيار باز مى دارد.
در نظر على (عليه السلام ) ايمان و اعتقاد، و شرط لازم براى اداره جامعه است اما تحقيقا شرط كافى نيست ، او به كارگزارى اعتماد دارد كه ضمن داشتن تقوا و ديانت ، داراى خصلت هاى مورد نظر او نيز باشد و در مقابل حاكم اسلامى پاسخگو باشد. زيرا مولاى متقيان همواره بر عملكرد كارگزارانش نظارت دارد، از ضعف ها و نواقض چشم پوشى نمى كند و جامعه را به دست اما و اگرها نمى سپارد. چنان كه ( محمد بن ابى بكر) را به دليل ناتوانى در سامان بخشيدن و پايدار ساختن حكومت مصر عزل كرد(97) و مالك اشتر را به عنوان جانشين او راهى آن ديار كرد. امام بعد طى نامه اى به ( محمد بن ابى بكر) دليل اين كار را اينگونه بيان كرد:
فَقَدْ بَلَغَنِى مَوْجِدَتُكَ مِنْ تَسْرِيحِ الاَْشْتَرِ إِلَى عَمَلِكَ
وَ إِنى لَمْ أَفْعَلْ ذَلِكَ اسْتِبْطَاءً لَكَ فِى الْجَهْدَ
وَ لاَ ازْدِيَاداً لَكَ فِى الْجِد وَ لَوْ نَزَعْتُ مَا تَحْتَ يَدِكَ مِنْ سُلْطَانِكَ
لَوَلَّيْتُكَ مَا هُوَ أَيْسَرُ عَلَيْكَ مَئُونَةً وَ أَعْجَبُ إِلَيْكَ وِلاَيَةً(98)
به من خبر داده اند كه از فرستادن اشتر به سوى محل فرماندارى ات ، ناراحت شده اى . اين كار را به دليل كند شدن و سهل انگارى ات يا انتظار كوشش بيشترى از تو انجام ندادم ، اگر تو را از فرماندارى مصر عزل كردم ، فرماندار جايى قرار دادم كه اداره آنجا بر تو آسان تر و حكمت تو در آن سامان ، خوش تر است .
پس از شهادت ( محمد بن ابى بكر) (99) على رغم آنكه امام بسيار محزون و ناراحت بود اما نگرانى خويش را نسبت به حكومت مصر بازگو كرد و فرمود:
َدْ أَرَدْتُ تَوْلِيَةَ مِصْرَ هَاشِمَ بْنَ عُتْبَةَ وَ لَوْ وَلَّيْتُهُ إِيَّاهَا لَمَّا خَلَّى لَهُمُ الْعَرْصَةَ وَ لاَ أَنْهَزَهُمُ الْفُرْصَةَ بِلاَ ذَمِّ لِمُحَمَّدِ بْنِ أَبِى بَكْرٍ فَلَقَدْ كَانَ إِلَيَّ حَبِيباً وَ كَانَ لِي رَبِيباً(100)
مى خواستم هاشم بن عتبه را فرماندار مصر كنم ، اگر او را انتخاب مى كردم ميدان را بر دشمنان خالى نمى گذارد و به عمروعاص و لشكريانش فرصت نمى داد. نه اينكه بخواهم محمد بن ابى بكر را نكوهش كنم . كه او مورد علاقه و محبت من بوده و در دامنم پرورش يافته بود.
بنابراين با توجه به آنچه كه آمد بايد گفت : اولا مديران نبايد براى تغيير و تحولات در مجموعه خويش و تغيير مسؤ وليت زيردستان ، اسير تعارفات و احساسات سطحى شوند بلكه بايد بى هيچ نگرانى افراد شايسته و كار آمد را جايگزين مديران ضعيف و ناتوان كنند تا آسيب پذيرى جامعه به پايين ترين حد خود برسد و ثانيا آنان كه جاى خويش را افراد شايسته تر مى دهند نبايد تغيير پست و مقام بر آنها گران و دشوار آيد و عكل العمل ناشايست انجام دهند. اينكه ( ابوذر غفارى ) از پست و مقام بى بهره است اما منزلت خويش را فراموش ‍ نمى كند و تا آخرين لحظه ، گرد وجود ولايت مى چرخدد و در ايمان به آرمانهاى اسلامى ثبات قدم دارد، درسى است آموزنده براى كسانى كه وجودشان دچار كاستى هاست و با تعويض مسؤ وليت و عزل بدليل بى كفايتى ، گذشته پر بار خويش و مصالح جامعه اسلامى را فراموش مى كنند.
بى گمان : نيرنگ و انسان فريبى افراد و گروهها و حتى جمعيت هايى كه كفايت لازم را براى قرار گرفتن در راس ‍ جامعه اسلامى و مديريت بر امور مسلمين ندارند اما خود خواهانه براى خويش حقى قايل هستند و در برابر اصل حاكميت اسلامى ، قرار مى گيرند نتيجه اى جز شكست و خوارى ندارند و نابسامانى ، تنها تحفه اى است كه از عمل ناصواب خويش به ارمغان مى برند.
آخرين جلوه
على ز روز صغر از كبار امت بود
اگر چه در شمر سال و مه صغير آمد
اسير نفس نشد يك نفس على ولى
نشد اسير كه بر مومنان امير آمد
امير خلق كجا و اسير نفس كجا
كه سربلند نشد هر كه سر به زير آمد
على نداد به باطل حقى ز بيت المال
كه از حساب و كتاب خدا خبير آمد
على نخورد غذايى كه سر بر خيزد
مگر كه سير خورد آنكه نيم سير آمد
على ستم نكشيد و حقير ظلم نشد
نشد حقير كه ظالم برش حقير آمد
على غنى نشد الا به يمن دولت فقر
كه دولتشبر طرفدارى فقير آمد
درود باد بر آن ملتى كه رهبر وى
چنين بلند مقام و چنين خطير آمد
آخرين جلوه ، با اين شعر زيبا آغار شد، اما شايد بى مناسبت نباشد اگر بخش پايانى كتاب را به سخنى زيباتر از ( عدى بن حاتم ) - يكى از ياران وفادار مولاى متقيان - زينت دهيم ؛ حسن ختامى براى آنان كه صبورانه مطالب اين كتاب را پى گرفته اند:
( عدى بن حاتم طائى ) يكى از كبار صحابه و از علاقه مندان و شيفتگان مولاى متقيان است . اين مرد در اواخر عمر رسول خدا صل الله عليه واله اسلام آورد و اسلامش نيكو شد. در زمان خلافت على (ع ) در خدمت آن حضرت بود و سه پسرش به نام ( طرفه ) و ( طارف ) در ركاب آن حضرت در صفين شهيد شدند. بعد از شهادت على و استقرار خلافت معاويه ، اتفاق افتاد كه بر معاويه وارد شد. معاويه براى اينكه بتواند با يادآورى كردن داغ فرزندان ( عدى ) او را وادار كند كه درباره على (ع ) مطابق ميل معاويه حرفى بزند به او گفت ( اين الطرفات ؟) پسرانت ( طرفه و طريف و طارف ) چه شدند؟ عدى با كمال متانت و خونسردى گفت : ( قتلوا بصفين بين يدى على بن ابيطالب (ع ) ): در صفين پيشاپيش على شهيد شدند. مخصوصا كلمه پيشاپيش على را اضافه كرد كه رضايت و افتخار خود را برساند. معاويه گفت : ( ما انصفك ابن ابيطالب اذقدم بنيك و اخر بنيه ) على درباره تو انصاف را رعايت نكرد كه پسران تو را پيشاپيش جبهه فرستاد تا كشته شدند و پسران خود را در پشت جبهه نگهداشت كه زنده ماندند. عدى گفت ( بل اناما انصف عليا اذقتل و بقيت ) بلكه من درباره على انصاف را رعايت نكردم كه او كشته شد و من زنده ماندم . معاويه ديد از نقشه خود نتيجه نمى گيرد، لحن خود را عوض كرد. گفت ( صف لى عليا) اوصاف على را براى من بگو. عدى گفت مرا معذور بدار. گفت : ممكن نيست . عدى گفت :
كانَ وَاللّهِ بَعيدَ الْمَدى ، شَديدَ الْقُوى ، يَقُولُ عدلا وَ يَحْكُمُ
فَصْلا، تَنْفَجِرُ الحِكْمَةُ مِنْ جَوانِبِهِ وَالْعِلْمُ مِنْ نَواحيهِ،
يَسْتَوحِشُ مِنَ الدُّنْيا وَ زَهْرَتِها وَ يَسْتَاْنِسُ بِاللَّيْلِ وَ
وَحْشَتِهِ، وَ كانَ وَاللّه غَزيزَ الَّدمْعَةِ، طَويلَ الْفِكْرَةِ،
يُحاسِبُ نَفْسَهُ اِذاخَلا، وَ يُقَلّبُ كَفَّيْهِ عَلى مَامَضى
وَ كانَ فينا كَاءَحَدِنا: يُجيبُنا اِذا سَئَلْناه وَ يُدْنينا
اِذا اَتَيْناهُ، وَ نَحْنُ مَعَ تَقْريبِهِ لَنا وَ قُرْبِهِ مِنَّا
لانَُكَّلمُهُ لِهَيْبَتِهِ، وَ لا نَرْفَعَ اَعْيُنَنا اِلَيْهِ لِعَظَمَتِهِ،
فَاِذا تَبَسًم فَعَنْ مِثْلِ اللُّؤ لُؤ الْمَنْظوُمِ، يُعْظِمُ اَهْلَ الّدينِ
وَ يَتَحَبَّبُ اِلَى الْمَساكينَ، لا يَخافُ الْقَوِىُّ ظُلْمَهُ،
وَ لا يَيْاءَسَ الضِّعيفُ مِنْ عَدْلِهِ، فَاُقْسِمُ لَقَد رَاَيْتُهُ لَيْلَةً
وَ قَدْ مَثَّلَ فى مِحْرابِهِ وَ اَرْخَى اللَّيْلُ سِرْبالَهُ
وَ دُمُوعُهُ تَتَحادَرُ عَلى لِحَيْتهً وَ هُوَ يَتَمَلْمَلَ تَمَلْمُلَ السَّليمِ
وَ يَبْكى بُكاةَ الْحَزينِ، فَكَاَنّى اْلانَ اَسْمَعُهُ وَ هُوَيَقُولُ:
يادُنْيا اِلَى تَعَّرضْتِ اَمْ اِلَى اَقْبَلْتِ؟... قالَ فَوَكَفَتْ عَيْنا مُعاوِيَةُ
وَ جَعَلَ يَنْشَفُهُما بِكُمِّه ثُمَّ قالَ:
رَحِمَ الَّلهِ اَبَاالْحَسَنِ كانَ كَذلِكَ فَكَيْفَ صَبْرُكَ عَنْهُ؟
قالَ كَصَبْرِ مَنْ ذُبِحَ وَلَدُها فى حُجْرِها فَهِىَ لاتَرْقَاُ دَمْعَتُها
وَلا تَسْكُنْ عِبْرَتُها.
( بخدا قسم ژرف نظر و نيرومند بود. به عدالت سخن مى گفت و با قاطعيت فيصله مى داد. علم و حكمت از اطرافش مى جوشيد. از زرق و برق دنيا متنفر و با شب تنهايى شب مانوس بود. زياد اشك مى ريخت و بسيار فكر مى كرد. در خلوتها از نفس خود حساب مى كشيد و بر گذشته دست ندامت مى سود. لباس كوتاه و زندگى فقيرانه را مى پسنديد. در ميان ما كه بود مانند يكى از ما بود. اگر چيز از او مى خواستيم ، مى پذيرفت و اگر به حضورش مى رفتيم ، ما را نزيك خود مى برد و از ما فاصله نمى گرفت . با اين همه كه هيچ به خود بندى نداشت ، آن قدر با هيبت بود كه در حضورش جرات تكلم نداشتيم و آن قدر عظمت داشت كه چشمها را به طرفش بلند نمى كرديم . وقتى كه لبخند مى زد، دندان هايش مانند يك ريشه مرواريد به نظر مى آمد. اهل ديانت و تقوا و را احترام مى كرد و نسبت به بينوايان مهر مى ورزيد. نه نيرومند از او بيم داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد مى شد. به خدا قسم يك شب به چشم خود ديدم كه در محراب عبادت ايستاده بود، در حالى كه شب ، تاريكى خود را همه جا كشيده بود. اشكهايش بر محاسنش مى غلطيد. مانند مار گزيده به خود مى پيچيد و مانند مصيبت ديدها مى گريست . الان مثل اين است كه آوازش را با گوشم مى شنوم كه مى گفت : ( اى دنيا آيا متعرض من شده اى و به من رو آوردى ؟ برو ديگرى را بفريب . وقت تو نرسيده است . ترا سه طلاقه كرده ام و رجوعى در كار نيست . لذت تو ناچيز و اهميت تو اندك است . آه ! آه ! از توشه اندك و سفر طولانى و انيس كم .)
سخنى عدى كه به اينجا رسيد، اشك معاويه سرازير شد ( فجعل ينشفها بكمه ) شروع كرد با آستين اشكهايش را پاك كرد. آنگاه گفت : خداوند رحمت كند على را، همين طور بود كه گفتى ، اكنون بگو حالت تو در فراق او چگونه است ؟ گفت : مانند زنى كه فرزندش را در دامنش سر بريده باشند. معاويه گفت : آيا هيچ فراموشش مى كنى ؟ عدى گفت : مگر روزگار مى گذارد فراموشش كنم !!) (101)
البته آنچه تذكرش بايسته مى نمايد اينكه حقيقتا نبايد ساده انگارانه انتظار داشت شيعيان و پيروان على (عليه السلام ) دقيقا آن گونه كه مولايشان مى زيست ، زندگى كنند. آن عصاره تقوا و جهاد، شخصيتى به وسعت تاريخ و پهناورى جان دارد و سخت است مثل على بودن و چون او زندگى كردن .
هنگامى كه حضرت به ( عاصم بن زياد) اعتراض كرد كه ( چرا دنيا را ترك گفته اى و از نعمت هاى پاكيزه الهى بهره نمى برى ؟) پاسخ شنيد كه : ( چرا تو با لباس خشن و غذاى ناگوار به سر مى برى ؟) امام فرمود: ( واى بر تو! من همانند تو نيستم ، خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده كه خود را با مردم ناتوان همسو كنند تا فقر و ندارى ، تنگدست را به هيجان نياورد و به طغيان نكشاند.) (102)
اما اگر نمى توان چون على بود، مى توان او را پشتوانه خود قرار داد؛ به او نزديك شد؛ دستور العمل هاى حيات بخش و شگرف او را شنيد؛ شاگرد مكتب و پاسدار حرمت حريت او بود؛ هدفش را پى گرفت و دل به راهش سپرد.
به فرموده مقام معظم رهبرى :
على بن ابيطالب (عليه السلام ) هم داراى شخصيت فردى به عنوان يك مسلمان و يك انسان است ، هم به عنوان يك شهروند در جامعه اسلامى است و هم به عنوان يك حاكم ، يك سياستمدار، يك تدبير كننده امور و يك مجاهد فى سبيل الله مطرح است . او از همه اين جهات قابل تاسى است . ما به تاسى و پيروى كردن از اميرالمؤ منين احتياج داريم ... آنچه مهم است على وار شدن يا اگر اين را براى خود مان مبالغه آميز بدانيم حركت به سوى على وار شدن است .(103)
به پايان آمد اين دفتر حكايت همچنان باقى
به صد دفتر نشايد گفت وصف الحال مشتاقى

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
1 + 2 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .