رابطه اخلاق و علم فقه

رابطه اخلاق و فقه
چکيده: انسان تنها مخلوق خداوند است که با توجه به اختيارش ، براي رسيدن به سعادت وکمال نياز به قانون و برنامه اي جامع دارد که با توجه به همه ابعاد وجوديش بتواند او را به غايت برساند . فقه و اخلاق مجموعه اي از قوانين را تشکيل ميدهند که واضع آنها خداوند بوده وبا توجه به تمام ابعاد وجودي انسان وافعال اختياري اوآنها را وضع کرده بدين جهت از اهميت وجايگاه خاصي برخوردار مي باشند.
پيشينه رابطه اخلاق وفقه به نزول آيات قرآن وذکر آموزه هاي اخلاقي در کنار احکام فقهي باز مي گردد و
براي بررسي رابطه اين دو علم بايکديگر از آن جايي که نياز به اطلاعاتي در مورد آن ها بوده ابتدا به ذکر مقدماتي در ارتباط با موضوع ،روش وغايت اين دو علم و در مرحله بعد به بررسي رابطه اين دو علم پرداخته شده است .
در مورد رابطه اخلاق با فقه سه صورت قابل تصور است :
1-تمايز اخلاق وفقه : اخلاق وفقه در موضوع ،روش و غايت از يکديگر جداو متمايز مي باشند. امام محمد غزالي از جمله کساني است که قائل به تمايز اخلاق و فقه است و چنين مي گويد :
اخلاق به باطن اعمال و فقه به ظاهر اعمال مي پردازد . فقه را علمي دنيايي و اخلاق را علمي اخروي مي داند و معتقداست که اگر نزاع و جنگي در زندگي بين انسانها پيش نمي آمد فقيهان نيز بوجود نمي آمدند .
در نقد نظر غزالي مي توان گفت که اين دو علم اگرچه دربعضي موارد اختلافاتي با يکديگر دارند اما از جهات زيادي با هم مشترک هستند .موضوع و غايت واحدي دارند ودر روش نيز بسيار به هم نزديکند .
2- تعارض اخلاق وفقه : تعارض اخلاق با فقه به اين معناست که احکام صاذر شده در اين دو علم مغاير با يکديگرند
در نقد اين نظر بايد گفتکه بسياري از احکام فقهي شرط صحتشان رعايت مسائل اخلاقي است جنان که مرحوم شيخ انصاري در کتاب مکاسب خود مي¬گويد معامله اي که بر اساس غيبت يا دروغ انجام شود از مکاسب محرمه مي¬باشد.
3- مکمل بودن اخلاق وفقه :اخلاق و فقه مکمل و متمم يکديگرند
با بررسي هاي انجام شده اين نظر درستي مي باشد و دراثبات آن مي توان به دلايلي اشاره کرد:
1-اخلاق مبتني برفقه بوده زيرا تصفيه درون بدون اصلاح برون امکان پذير نيست .
2-ذکر آموزه¬هاي اخلاقي در کنار احکام فقهي بهترين ضمانت اجرايي براي عمل به احکام فقهي است .
3-اخلاق با اعتقادات انسان رابطه مستقيم واز جهتي با فقه ارتباط غير مستقيم دارد .
ودر ادامه به نکاتي در رابطه با مقايسه اين دو علم با يکديگر پرداخته ودر قسمت پاياني به نتيجه گيري ازبحث وذکر منابع پرداخته شده است.
کلمه هاي کليدي:
• اسلام
• فقه
• اخلاق
• تکليف
• قانون
• نيت

مقدمه:
انسان موجود ي است اجتماعي و از طرفي نيز از اختيار وآزادي برخوردار مي باشد و لذا امکان سوء استفاده از آزادي خود و تجاوز به حريم ديگران وجود دارد ،بنابر اين براي کنترل او نيازمند قانون هستيم .
قوانين موجود در دنيا رااز نظر هدف وغايتي که دنبال مي کنندمي توان به دو دسته کلي تقسيم کرد:
1-قوانيني که هدفشان تنها نظم وامنيت درجامعه مي باشد.
2-قوانيني که غايت آنها علاوه برنظم وامنيت وصول بشر به سعادت است .
قوانين مدني که توسط حکومتها وضع مي شود قوانيني است که با بعد اجتماعي انسان ها مرتبط بوده و هدف اصلي خود را نيز ايجاد نظم و امنيت در جامعه قرار مي دهد اما بسياري از اين قوانين و مقررات که اجراي آن ها بار گراني براي انسانهاتلقي مي شود زير پا گذاشته مي شود و به هر شکل و صورتي از انجام آن مي گريزند و با توجه اين که متخلفان اين قوانين تنها از مجازات دنيوي برخوردارند فرار از اين نوع مجازات امکان پذير است.
اما قوانين الهي قوانيني هستند که هم تامين کننده امنيت و سعادت دنيوي و هم سعادت اخروي انسان ها است و تخلف از اين قوانين هم مجازات دنيوي و هم مجازات اخروي را به همراه دارد و اگر از مجازات دنيوي فرار کنند از مجازات اخروي نمي توانند خود را برهانند . بنابر اين بين قوانين الهي وقوانين مدني از اين لحاظ تفاوت وجود دارد انسان معتقد به خدا همواره او را ناظر بر اعمال خويش مي بيند و هيچ نقطه اي از دنيا را از منظر خداوند مخفي و پنهان نمي بيند که اين موضوع خود عاملي براي کنترل انسان مي باشد و ديگر اين که قوانين الهي بر خلاف قوانين مدني تنها به بعد اجتماعي انسان ها نظر ندارد بلکه همه ابعاد زندگي انساني را در بر مي گيرد اما از آن جايي که اجراي هر نوع قانون و مقرراتي نياز به ضمانت اجرايي دارد تا مردم رانسبت به اجراي آن قوانين ترغيب کند مي توان گفت که يکي از اساسي ترين امور در اين ارتباط اين است که مردم نسبت به واضع قانون اعتماد و اطمينان قلبي داشته باشند، از اين لحاظ که اولا اين قوانين را براساس عدالت وضع کرده باشد و ثانيا سعادت و خوشبختي آن ها را به همراه داشته باشد که احکام و قوانين الهي قطعا از يک چنين ويژه گي اي برخوردار مي باشد زيرا منشا اين قوانين خداوند حکيم و عادل است و اين موضوع برتري قوانين الهي را بر قوانين انساني بيان مي کند..
فقه و اخلاق اسلامي که مجموعه اي از بايد ها و نبايد ها را تشکيل مي دهند قوانين و مقررات الهي اند و دراين مقاله سعي برآن داريم که به بررسي رابطه اين دوعلم با يکديگر که دو بخش از مجموعه معارف ديني ما يعني اخلاق ،فقه واعتقادات را تشکيل مي دهد بپردازيم.
علم اخلاق آيين زندگي وزيستن است و در ضمن بيان فضايل اخلاقي در همه ابعاد و جنبه هاي زندگي انسان راه هاي اتصاف به خوبي ها و دوري از بدي ها را به انسان نشان مي دهد بنابراين مي توان گفت که علم اخلاق يکي از ضروري ترين علوم براي انسان است چنان که امام کاظم(ع) در اين زمينه مي فرمايد:
« الزم العلم لک ما دلک علي صلاح قلبک و اظهر لک فساده»
«لازم ترين دانش براي تو دانشي است که تو را به صلاح قلبت راهنمايي کند و فساد آنرا برايت آشکار سازد.»
براساس اهميت و جايگاه اخلاق در بين علوم و در زندگي انسان برآن شديم که به بررسي رابطه اخلاق با شاخه ديگري از علوم يعني فقه که آن نيز از اهميت خاصي در زندگي برخوردار بوده و عالي ترين قانون الهي محسوب مي شود، بپردازيم ورابطه بين اين دو را مورد بررسي قرار دهيم
پيشينه بحث رابطه اخلاق و فقه به زمان بعثت پيامبر اکرم و نزول آيات قران باز مي گردد.نزول آيات قرآن و ذکر آموزه هاي اخلاقي در کنار آيات الاحکام مي تواند دليلي بر رابطه بين اين دو علم باشد.
بررسي رابطه بين اخلاق وفقه از جهاتي قابل توجه بوده و ا ز اهميت و جايگاه خاصي نيز برخوردار است، چنانچه در بعضي از کتاب هاي اخلاقي يک بخشي از مباحث، اختصاص به بررسي رابطه اخلاق با ساير علوم مانند حقوق،جامعه شناسي،روانشناسي و فقه دارد. از طرف ديگر بعضي از دانشمندان منکر اين ارتباط هستند. چنانچه امام محمد غزالي اخلاق و فقه را دو علم کاملا متمايز مي داند و معتقد است که هيچ نو ع رابطه اي بين اين دو علم وجود ندارد و در اثبات ادعاي خود نيز دلايلي را مطرح مي کند.
هدف از نوشتن اين مقاله توضيح و تبيين بيشتر رابطه اخلاق و فقه مي باشد تا مومنان با انجام دستورات فقهي به نکات و تعاليم اخلاقي آن هم توجه داشته باشند و بدين وسيله تاثير فقه در زندگي انسان بيشتر نمايان گرددو در راستاي اين هدف و براي بررسي دقيقتر ارتباط اين دو موضوع با يکديگر لازم است که موضوع ،هدف، وغايت هريک از آن دو براي ما روشن گردد تا بتوان بهتر به مقايسه آن دو پرداخت.
فقه در لغت
فقه در لغت به معناي فهميدن است و در مصباح گفته الفقه: فهم الشي
فقه در لغت به معناي فهم است اما فهم عميقّ، اطلاعات ما درباره امور و جريانهاي جهان دو گونه است اطلاعات سطحي و اطلاعات عميق نظر اسلام اين است که مسلمين اسلام را در همه شئون عميقا و از روي کمال بصيرت درک کننند البته تفقه در دين شامل همه شئون اسلامي است اعم از آنچه مربوط است به اصول اعتقادات اسلامي و جهان بيني اسلامي و يا اخلاقيات و تربيت اسلامي و يا اجتماعيات اسلامي و يا عبادات اسلامي و يا مقررات مدني اسلامي در زندگي فردي و يا اجتماعي و غيره. ولي آنچه در ميان مسلمين از قرن دوم به بعد در مورد کلمه فقه مصطلح شده قسم خاص است که آن را فقه الاحکام يا فقه الاستنباط خوانند و آن عبارت است از فهم دقيق و استنباط عميق مقررات اسلامي از منابع و مدارک مربوطه.
کلمه فقه و تفقه در قرآن کريم و احاديث زياد به کار برده شده است مفهوم اين کلمه در همه جا همراه با تعمق و فهم عميق است
فلولا نفر من کل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون
چرا از هر گروهي يک دسته کوچ نمي کنند تا در امر دين بصيرت کامل پيدا کنند و پس از بازگشتن، مردم خود را اعلام خطر نمايند باشد که از ناشايست ها حذر نمايند.
در اصطلاح قرآن و سنت فقه علم وسيع و عميق به معارف و دستورهاي اسلامي است اما تدريجا اين کلمه اختصاص يافت به فقه الاحکام و منظور از احکام و مسائل عملي اموري است که هدف از آنها اين است که انسان در خارج عمل خاصي انجام دهد و يا عملي که انجام مي دهد چگونه باشد و چگونه نباشد. و در اصطلاح فقها عبارتست از علم به احکام شرعي فرعي از روي دليل هاي تفصيلي آنها.
موضوع فقه:
موضوع فقه فعل مکلف يا موضوع خارجي است از حيث ثبوت حکمي از احکام شرعي براي آنّ زيرا احکام و مسائل فقهي برمحور افعال مکلفين يا موضوعات خارجي دور مي زند و راجع است به اعمال و اقوال هر مکلف، از صلوه وصوم و زکوه و حج تا بيع و اجاره و رهن و وکالت و تا حدود و تعزيرات و قصاص و ديات و غيره يا راجع است به موضوعات خارجي مثل اينکه گفته مي شود خمر حرام است يا آب انگور جوشيده حرام و نجس است و ساير احکام نجاسات و مطهرات که گاه ارتباط با فعل مکلف پيدا ميکند و گاه نمي کند .
روشن است که افعال اختياري انسان متعلق موضوع فقه قرار مي گيرد .

منابع فقه:
1-کتاب:مراد از کتاب، کتاب خداوند تعالي يعني قرآن است که آن را بر خاتم پيغمبران فرو فرستاد الفاظ و معاني و اسلوب آن همه از سوي خداست و پيغمبر (ص) هيچ گونه دخالتي در انتخاب آنها نداشته است
2-سنت: اصوليين در مدلول سنت اختلاف دارندو در عين حال همه اتفاق نظر دارند بر اينکه آنچه از پيغمبر (ص) صادر شده است از قول و فعل و تقرير سنت و حجت است.
شيعه،سنت را قول و فعل و تقرير معصوم (ع) ميداند و مراد از معصوم، پيامبر (ص)و ائمه اثني عشر و فاطمه زهرا سلام الله عليهم اجمعين است. قول و فعل و تقرير آنها از نظر شيعه سنت و حجت است
3-اجماع: معني اجماع از نظر شيعه اتفاق کساني است که قول آنان در ميان امت معتبر است .
4- دليل عقل: هرگاه سه دليل يعني کتاب و سنت و اجماع نبودند (بدين معني که حکم را نتوانستيم از آنها بدست بياوريم) نظر محققان اين است که بايد به دليل عقل و حکم استناد کرد
فايده علم فقه:
علم فقه در بخشهاي مختلف آن که همه زمينه هاي زندگي فردي و اجتماعي و سياسي و اقتصادي و ديني و دنيوي انسان را فرا ميگيرد هدفي جز اصلاح و تربيت و تزکيه فرد و جامعه را در بر ندارد، در عين حال که بسياري از احکام عبادي آن براي پرورش و سازندگي فرد در حيات او قانونگذاري شده است، بسياري از احکام ديگر آن براي اصلاح جامعه و ايجاد عدالت اجتماعي و حفظ حقوق اسلامي است.
در احکام فقهي همواره مصلحت هاي فردي و اجتماعي مراعات شده و هرگاه اين دو مصلحت در يکجا با هم اصطکاک و برخورد پيدا کنند مصالح عمومي بر مصالح فردي ترجيح دارد تا جايي که فرد بايد فداي جامعه شود.
ابواب فقه:
بر اساس تقسيم بندي محقق حلي ابواب فقه بر چهار قسم است:1-عبادات2-عقود3-ايقاعات4-احکام
اين تقسيم بر اين اساس است که کارهايي که انسان بايد بر ميزان شرعي آنها را انجام دهد يا به نحوي است که قصد تقرب به خداوند در آنها شرط شده است يعني صرفاً براي خدا بايد انجام شود و اگر قصد و غرضي ديگر در کار باشد تکليف ساقط نمي شود و بايد دوباره صورت گيرد يا چنين نيست.
اگر از نوع اول باشد عبادات ناميده مي شود مانند نماز،روزه،خمس،زکات،حج و غيره اينگونه کارها را در فقه عبادت مي نامند
مقدمه اي بر اخلاق:
اخلاق شيوه زيستن و يا چگونه زندگي کردن است و به بيان احکام ارزشي در همه ابعاد فردي و اجتماعي پرداخته و راههاي انصاف به فضايل و بهره مندي از خوبي و دوري از رذايل و بدي ها را نشان مي دهد و اختصاص پيدا کردن بخش گسترده اي از آيات قرآن به مسائل اخلاقي بيانگر اهميت اخلاق است چنان که قرآن يکي از مهمترين رسالت هاي انبيا را پرورش اخلاق و تزکيه نفس مطرح نموده است.
هو الذي بعث في الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزکيهم و يعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفي ضلال مبين
اوست آن کس که در ميان بي سوادان فرستاده اي از خودشان بر انگيخت تا آيات او را برآنان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت بديشان بياموزد و آنان قطعاً پيش از آن در گمراهي آشکار بودند
پيامبر بزرگ اسلام نيز هدف اصلي از رسالت خود را اتمام و اکمال ارزشها و کرامتهاي اخلاقي بيان مي کند.
چنانکه مي فرمايد:اني بعثت لاتمم مکارم الاخلاق .
مفهوم اخلاق:
اخلاق دراصل واژه اي عربي است که مفرد آن خلق مي باشد. در لغت به معناي سرشت و سجيه است اعم ازاينکه سجيه و سرشتي نيکو و پسنديده باشد مانند جوانمردي ودليري و يا زشت و ناپسند باشد مانندفرو مايگي و بزدلي .اخلاق جمع خُلق بوده و خُلق به معناي قوا وصفاتي است که با بصيرت قابل درک مي باشد و با خَلق هم ريشه اند با اين تفاوت که خَلق بيان کننده هيئت و اشکال و صور ظاهري است در حاليکه خُلق به ويژگي هاي باطني باز مي گردد .
علماي اخلاق اين واژه را در معاني متعددي به کار برده اند که رايج ترين معناي اصطلاحي اخلاق در ميان انديشمندان اسلامي عبارت است از ويژگي هاي پايدار در نفس که موجب مي شوند کارهايي متناسب با آن صفات به طور خود جوش و بدون نياز و تفکر از انسان صادر شود .
و در تعريف علم اخلاق مي توان گفت که علمي است که ضمن معرفي و شناساندن انواع خوبي ها و بدي ها راههاي کسب خوبي ها و رفع و دفع بدي ها را به ما تعليم مي دهد.

موضوع علم اخلاق:
موضوع علم اخلاق عبارت است از صفات و اعمال خوب و بد از آن جهت که براي انسان قابل تحصيل و اجتناب و يا انجام و ترک اند.چنان که روشن است متعلق علم اخلاق نيز افعال اختياري انسان است.
ازآن جا که مبدأ بازگشت رفتار و صفات خوب و بد انسان به روح و روان آدمي مي باشد بعضي عالمان اخلاق موضوع علم اخلاق را نفس انساني دانسته اند .بر اين اساس مي توان گفت علم اخلاق از شريفترين علوم مي باشد زيرا موضوع علم اخلاق نفس انساني است و از آنجايي که انسان اشرف مخلوقات بوده و انسانيت او نيز به روح او مي باشد پس علم اخلاق از شريفترين علوم مي باشد.
هدف علم اخلاق:
هدف نهايي علم اخلاق اين است که انسان را به کمال و سعادت حقيقي خود که همانا هدف اصلي خلقت جهان و انسان است برساند.تفسير واقعي و تحقق اين کمال و سعادت به آن است که انسان به قدر ظرفيت و استعداد خود چه در صفات انساني و چه در حوزه رفتاري جلوه گاه اسماء و صفات الهي گردد تا در حالي که همه جهان طبيعت و بي اراده به تسبيح جمال و جلال خداوند مشغول اند.انسان با اختيار و آزادي خويش مقرب ترين،گوياترين و کامل ترين مظهر الهي باشد .
ودر توضيح مفهوم سعادت که هدف علم اخلاق است مي توان گفت سعادت و لذت خيلي به هم نزديک و قريب الافق هستند و عمده تفاوت آن دو در اين است که لذت در موارد لحظه اي و کوتاه مدت نيز به کار مي رود ولي سعادت صرفاٌ در مورد لذت هاي پايدار يا نسبتاٌ پايدار به کاربرد دارد .
منابع اخلاق:
1-عقل عملي : بنا بر آيه فالهمها فجورها و تقويها خداوند به انسان خوبي و بدي را الهام کرد.علامه طباطبايي در تفسير اين آيه چنين مي گويدکه منظور از الهام اين است که تصميمي يا خبري در دل انسان بيفتد و اگر در آيه هم تقوي نفس را الهام خوانده و هم فجور را به اين دليل است که بفهماند منظور از الهام اين است که خداي متعال صفات عمل انسان را به او شناسانده و به او فهمانده عملي که انجام ميدهد تقوي است يا فجور، و منظور از فجور هر عملي است که با کمال نفس منافات داشته باشد و منظور از تقوي که نقطه مقابل فجور است هر عملي است که در جهت کمال نفس انسان باشد و در ادامه مي فرمايد الهام فجور و تقوي همان عقل عملي است که از نتايج تسويه نفس است پس الهام از صفات و خصوصيات خلقت آدمي است .
و در توضيح عقل عملي مي توان گفت که قدما عقل انسان را به دو بخش تقسيم کرده اند الف) بخش نظري: که اين بخش از عقل به درک چيزهايي مي پردازد که وجود دارند.
ب)بخش عملي:اين بخش از عقل درک کننده چيزها يا اعمالي است که بايد انجام دهيم .
2- قرآن
چنانچه قبلا اشاره شديک بخش از آيات قرآن کريم به مسائل اخلاقي اختصاص دارد از آن جايي که عقل داراي نواقص و محدوديت هايي مي باشد به تنهايي نمي تواند ما را در اين زمينه ياري دهد لذانياز به وحي است و به همين دليل بخشي از آيات قرآنبه مسائل اخلاقي اختصاص دارد زيرا :
الف)عقل از درک مسائل جزيي ناتوان است: عقل انسان تنها مدرک مسائل کلي است، براي مثال مي فهمد که شکر منعم يک عمل پسنديده و خوب است اما نمي تواند دراين زمينه که چگونه مي توانيم شکرگزار خداوند باشيم ما را ياري دهد.
ب) عقل از پيامدهاي اخروي اعمال بي خبر است: از جمله مسائلي که براي انسان اهميت زيادي داشته و همواره ترغيب کننده او به فضايل اخلاقي است اطلاع و آگاهي از پيامدهاي اخروي اعمال است که عقل در اين زمينه نيز ناتوان است.
ج) عقل تحت تاثير عوامل دروني و بيروني قرار گرفته و بنابراين نمي تواند به طور صحيح قضاوت و داوري کند با توجه به اينکه انسان موجودي است که از دو جنبه الهي و شهواني برخوردار است گاه عقل تحت تاثير اميال و شهوات قرار گرفته و از مسير درست منحرف مي شود و گاه نيز تحت تاثير عوامل بيروني مانند فرهنگ ،جامعه و... قرار ميگيرد و بنابراين نمي تواند داوري درستي داشته باشدپس به وحي يا قرآن نيازمنديم.
3- سنت: منظور از سنت مجموعه احاديث و رواياتي است که از پيغمبر اکرم (ص) و ائمه معصومين (ع) نقل شده است. از آن جايي که پيامبر و ائمه معصومين از مرجعيت ديني برخوردار مي باشند و تفسير آنان راجع به قرآن عاري از هر نوع خطا و اشتباه است زيرا از صفت عصمت برخورداند ، مي توان در توجيه و تفسير آيات قرآن از احاديث و روايات آنان استفاده کرد.

بررسي ديدگاههاي مخالف وموافق با رابطه اخلاق و فقه
در مورد رابطه اخلاق و فقه سه صورت قابل تصور است:
1-تمايزاخلاق وفقه :
نظريه تمايز اخلاق وفقه مبني بر اين است که اخلاق وفقه هيچ نوع ارتباطي با يکديگر نداشته واز هم متمايزند .
ابوحامد غزالي از کساني است که قائل به جدايي اخلاق و فقه است و علم فقه را از علوم دنيايي مي داند و معتقد است که مردم به جاي شناختن آفات اعمال خود رو به سوي اين علم دنيايي بردند واز فقه ديني[علم اخلاق] دور افتاده اندو در مورد فقهاء چنين ميگويد :فقيهاني که تفقه در دين را منحصربه دانستن فقه پنداشته اند و به علم فتوا در باب معاملات بسنده کرده اند گمان کرده اند که مراد خداونددر آيه «فلو لا نفر من کل فرقه ..» آموختن فقه رايج است و با تعليم آن انذار مطلوب حاصل مي گردد وبه همين سبب عملا از تهذ يب نفس و سلوک اخلاقي غافل مانده اندوعلم فقه رابرتر از علوم ديني ديگر قرار داده و به آموختن علوم ديگر رغبت نمي ورزند . همچنين مي گويد:اگر سلطان زکات را از مردم مطالبه کرد و آنها نپرداختند آنگاه مي تواند زکات را به زور بگيرد و با پرداخت زکات اگر چه با زور و اجبار بوده است ذمه آنها بري مي شودو در ادامه چنين مي گويد که ابا يوسف براي فرار از زکات، اموال خود را به همسرش بخشيد تا آخر سال اموال را به او برگرداندجريان را براي ابو حنيفه نقل کردند و ابو حنيفه عمل ابا يوسف را تصديق کرد و اين جريان را ناشي از فقاهت ابا يوسف دانست . غزالي چنين علمي را دنيايي مي داند و از جمله علومي مي داندکه موجب ضرر زدن مي شود و ضرر آن را در عالم آخرت بزرگتر از هر جنايتي مي داند و در ادامه به مراتب ورع اشاره ميکند و مي گويد در فقه فقط به مراتب اول ورع توجه مي شود که اگر کسي بخواهد شهادت بدهد بايد آدم با تقوايي باشد و در غير اين مورد ورع و مراتب آن مورد نظر فقيه قرار نمي گيرد .
غزالي معتقد است که فقه تنها به مصالح دنيوي مي پردازد و اخلاق به مصالح اخروي و علم فقه را علمي دنيايي
و اخلاق را علمي اخروي مي داند. همچنين معتقد است که علم فقه به ظاهر مي ¬¬پردازد نه به باطن و آن را علمي مي داند که برخاسته از اختلافات و خصومت هايي است که در ميدان زندگي وجود داردو اگر خصومت و دشمني بين افراد وجود نداشت به فقه نيز نيازي نبود و فقيهان نيز به وجود نمي آمدند و در پاسخ به اين سئوال که چرا عبادات که بخشي از احکام فقهي را تشکيل مي دهد غزالي به آن نگاه علم دنيايي دارد ؟ او در پاسخ مي گويد فقيه حتي در عبادات از زاويه ظاهر عمل نگاه مي کند نه باطن عمل و در تمام موارد فقط به صحت و فساد ظاهري عمل توجه دارد.
درنقد اين نظر بايد گفت که اخلاق وفقه را نمي توان دو علم متمايزو جدا از يکديگر دانست زيرا موضوع هر دو افعال اختياري انسان و همچنين غايت هر دو رساندن انسان به سعادت است . روش فقه عبارت از اين است که فقيه احکام الهي را ازادله اربعه يعني کتاب ،سنت ، اجماع وعقل استخراج مي کند ، دراخلاق نيز عقل ووحي مباني دست يابي به احکام اخلاق معرفي مي گردند . بنابر اين با توجه به اشتراک اين دو علم در موضوع ،غايت وروش نمي توان اين دو را کاملا از يکديگر متمايز دانست .
2-تعارض اخلاق وفقه
اين ديدگاه مبني بر ناسازگاري و مخالفت اخلاق وفقه است که اين ديدگاه نيز نمي تواند مورد قبول قرار گيرد زيرا همراهي اخلاق وفقه را مي توان در بسياري در از احکام ديني مشاهده کرد چنان که شيخ انصاري در کتاب مکاسب بحث غيبت را در ضمن مکاسب محرمه بيان کرده ومي فرمايد داد وستدي که که مبتني بر غيبت انساني ديگر گردد، اين معامله جزء مکاسب محرمه شمرده مي شود و به دنبال اين بحث، مطالبي را تحت عنوان حقوق مسلمان بر برادر مسلمان و همچنين مباحث حرمت دروغ گويي، خلف وعده و اصلاح بين الناس و... را مطرح نموده اند که اين موضوع ناسازگاري بين اخلاق وفقه را نفي مي کند .
3 - اخلاق و فقه متمم يکديگرند
ديدگاه سوم مبني براين است که اخلاق و فقه با هم مرتبط بوده و مکمل يکديگرند و به چند صورت به بيان اين ارتباط پرداخته شده است:
1-اخلاق مبتني بر فقه بوده زيرا تصفيه درون بدون اصلاح برون امکان پذير نيست.
مولي محسن کاشاني از کساني است که قائل به رابطه عميق بين اخلاق و فقه است و نظرات امام محمد غزالي را مورد نقد قرار داده و چنين مي گويد: علم فقه علم شريف الهي و نبوي است که از وحي گرفته شده تا به وسيله آن بندگان به خدا برسند و به هر مقام ارزشمندي دست يابند .تحصيل اخلاق پسنديده براي انسان جز از طريق اعمالي که شريعت مشخص کرده است ميسر نمي شود و دست يافتن به علوم مکاشفه جز از طريق تهذيب اخلاق و منور شدن قلب به نور شرع و عقل ميسر نمي شود و دست يابي به اين مرتبه در پرتو آن است که انسان بداند کدام عمل اطاعت از خداوند است و موجب تقرب به او مي شود و کدام عمل معصيت است و باعث دور شدن از خداوند مي شود و عملي که عهده دار بيان اين مقربات و معبدات مي شود علم فقه است و بنا براين مقدم ترين و مهمترين علم است ودر حديثي از اهل بيت (ع) نقل شده است که علم فقه ثلث قرآن است پس چگونه مي توان فقه را از علوم دنيايي حساب کرد و از علوم آخرت به حساب نياورد .
شهيد مطهري نيز در ضمن بحث فعل طبيعي و فعل اخلاقي به نقد نظر ابو حامد غزالي پرداخته وچنين مي گويد: ابن سيرين که يکي از علماي ايراني قرن دوم هجري بوده است بعد از فوت حجاج که به خونريزي و سفاکي در عالم اسلام مشهور است شخصي در حضور او از حجاج بد مي گويد و ابن سيرين اعتراض مي کند و مي گويد تو به گناه غيبت آلوده شدي و گناه تو از گناه حجاج بيشتر است و من حاضر نيستم که غيبت حجاج را بشنوم غزالي آن داستان را نقل کرده و تاييد مي کند شهيدمطهري در ادامه مي فرمايد يکي از اشتباههاي بزرگ غزالي به قول ابن الجوزي اين است که در بسياري از موارد شرع رابه تصوف سودا کرده آن افراط هاي صوفيگري غزالي گاهي سبب شده که از فقه اسلامي منحرف شود مثل همين جا که مي گويد«راست گفته ابن سيرين آن مرد حق نداشته غيبت حجاج را بکند حجاج مسلمان بوده» بنابراين مي توان گفت که منشا اعتقادات غلط غزالي و فقه فروشي او گرايش به صوفي گري است در حالي که فقه اطاعت و معصيت را به ما مي شناساند و اين شناخت و معرفت شرط لازم و ضروري براي عمل انسان به واجبات و دوري از محرمات است که انجام واجبات و دوري از محرمات شرط پاکي دل و تصفيه نفس است پاکي دل شرط تقرب و نزديکي به خداوند است و بنابراين گفته غزالي که فقه از علوم دنيايي است کاملا نادرست بوده و بايد گفت از علوم اخروي است و پايه و اساس متخلق شدن به خلق الهي است و لذا بايد گفت که اخلاق مبتني بر فقه است.
2-ذکر آموزه هاي اخلاقي درکنار احکام فقهي بهترين ضمانت اجرايي براي عمل به احکام فقهي است .
اخلاق را مي توان زمينه ساز پذيرش و عمل به احکام فقهي دانست زيرا علم اخلاق ريشه در اعتقاد انسانها نسبت به خداوند دارد و با بيان ارزشهاي اخلاقي در کنار احکام فقهي، مکلفين ترغيب و تشويق مي شوند تا به احکام فقهي عمل کنند.
چنانکه بابررسي بسياري آيات قران مي توان اين ادعا را ثابت کرد:
خذ من اموالهم صدقه تطهرهم و تزکيهم بها وصل عليهم ان صلاتک سکن لهم و الله سميع عليم
اي رسول از مومنان صدقات را دريافت دار تا بدان صدقات نفوس آنها را پاک سازي و آنها را به دعاي خير ياد کن که دعاي تو در حق آنان موجب تسلي خاطر آنها شود و خدا شنوا و داناست.
با توجه به آيه فوق اخذ زکات موجب پاکسازي و تصفيه نفوس مي شود که طرح اين موضوع بيانگر دو نکته است:
الف-پرداخت زکات اگر چه يک حکم فقهي است اما در درون خود آثار اخلاقي را به همراه دارد و آن پاک شدن و تصفيه نفس است .
ب-از آن جايي که پرداخت زکات با ويژگي بخل و دنيا پرستي انسان سازگاري ندارد ذکر اين اثر اخلاقي مکلفين را ترغيب ميکند تا زکات مال خود را پرداخت کنند .
چنان که اشاره شد پرداخت زکات اين اثر معنوي را دارد که موجب پاکسازي نفوس مي شود که در توضيح اين قسمت مي توان گفت:
الف)پرداخت زکات موجب تزکيه نفوس فردي مي شود:زيرا بخل و دنيا پرستي را از دل انسان بيرون مي کند.
ب)پرداخت زکات پاکسازي اجتماع را نيز به همراه دارد:پرداخت زکات باعث توزيع ثروت در جامعه شده و بسياري از مفاسد اجتماعي و اقتصادي که به واسطه متمرکز شدن ثروت در بين بعضي از مردم به وجود مي آيد از صحنه اجتماع پاک خواهند شد و نوعي پيشرفت اقتصادي را نيز به دنبال خواهد داشت.
3-اخلاق با اعتقادات انسان واعتقادات بافقه ارتباط دارد.
در بيان تاثير اخلاق براعتقادات مي توان گفت که اخلاق با اعتقادات انسان ارتباط تنگاتنگي داردو سستي در تزکيه اخلاق چه بسا موجب از بين رفتن اعتقادات اصلي آدمي شود .قرآن از اين معنا پرده برداشته و نشان داده است که بعضي از عادتها و خلق هاي ناپسند ،مانع از ايمان به خدا ميشود . پيامبر در مورد مسيحيان نجران فرمودند که دليل اين که اسلام را نپذيرفتند ،اين نبودکه حقانيت اسلام رادر نيافتند،بلکه علاقه اي بودکه به خمر وشراب و گوشت خوک داشتند.
چه فراوانندکساني که اخلاق نيک وصفات پسنديده موجب هدايت آنان به مسير حق شده وچه بسيارند افرادي که کردار و صفات زشت ،راه فهم و شناخت حقايق را بر آنان بسته است.
از طرفي مي توان گفت که اعتقادات نيز نقش قابل توجهي در انجام تکاليف الهي دارد به طوري که انساني که از نظر اعتقادي ضعيف است نسبت به انجام احکام فقهي وعمل به آنها بي اهميت است و بنابر اين مي توان گفت که اخلاق از اين جهت با فقه ارتباط غير مستقيم دارد .
از بررسي و مقايسه رابطه اخلاق و فقه نکات زير به دست مي آيد:
1-موضوع هر دو، فعل اختياري انسان است.
2-افعال اختياري در اخلاق و فقه از جهات متفاوت مورد بحث قرار مي گيرد. در فقه افعال اختياري از اين جهت مورد توجه است که انسان در برابر خدا موظف به انجام تکاليفي است و افعال اختياري بايد به گونه اي انجام گيرد که انسان بتواند تکاليف خود را انجام دهد اما در اخلاق ، افعال اختياري از اين جهت مورد بحث قرار مي گيرد که انسان بايد براي سعادتمندي به گونه اي خاص زندگي کند يعني در اخلاق بحث انجام تکليف نيست بلکه به صفات نفساني پرداخته مي شود و بحث فراتر از انجام تکليف است.
1-در بين اخلاق و فقه منابع مشترکي مي توان يافت که آن عبارت از کتاب وسنت وعقل است
2-هدف و غايت هر دو رساندن انسان به سعادت است.
3-واضع قوانين فقهي و اخلاقي در اصل خداوند است.
4-اخلاق و فقه هر دو زير مجموعه حکمت عملي مي باشند زيرا در هر دو بايدها و نبايدها مورد بحث قرار مي گيرد نه هست ها و نيست ها.
5-فقه اصولا به اصلاح ظاهر اعمال و اخلاق به اصلاح باطن افراد مي پردازد.
6-در اخلاق مبناي صحت افعال نيت و انگيزه الهي است«انما الاعمال بالنيات» به طوري که اگر عملي از لحاظ ظاهري درست باشديعني حسن فعلي داشته باشد ولي حسن فاعلي نداشته باشدپذيرفته نيست در حالي که درفقه اصولا ملاک درستي عمل صورت ظاهري عمل است که بايد درست انجام شده باشد وکمتر به مسئله نيت پرداخته مي شود چنانکه غزالي مي گويد:اما الصلاه فالفقيه يفتي بالصحه اذا اتي بصوره الاعمال مع ظاهر الشروط و ان کان غافلا في جميع صلاته من اولها الي آخر...
وقتي که صورت ظاهري نماز و شروط آن رعايت شده باشد فقيه به صحت نماز فتوا مي دهد حتي اگر در تمام نماز غافل باشد و مشغول به حساب وکتاب معاملاتش باشد مگر در هنگام تکبير گفتن که بايد مسئله نيت رعايت شود.فقيه به خشوع و حضور قلب که عمل اخروي است نمي پردازد و اگر هم بپردازد خارج از فن خود صحبت کرده است و مولي محسن کاشاني در نقد ديدگاه غزالي،نظر غزالي را تاييد کرده و در مورد نظرغزالي مبني بر اينکه بايد در هنگام تکبير نماز مسئله نيت را رعايت کرد مي گويد: منظور از نيت صرف توجه داشتن به اين مطلب است که نماز را براي خدا مي خواهم بخوانم که در اخبار شيعه از آن به توجه و در نزد فقها به نيت تعبير مي شود .
9- الف- ضمانت اجرايي آموزه هاي اخلاقي ايمان و اعتقاد به خداست که امري دروني است و گاه در بعضي مسائل از ضمانت اجرايي دولتي نيز برخوردار است. براي مثال امانت داري يک امر اخلاقي است اما در عين حال رعايت نکردن آن موجب دخالت کردن دولت و حمايت از فردي مي شود که به امانت او خيانت شده است زيرا امانت داري در ضمن اينکه يک اصل اخلاقي است از قوانين و مقررات اجتماعي محسوب مي شود.
ب-احکام فقهي علاوه بر ضمانت اجرايي دروني يعني اعتقاد و ايمان به خداوند اصولا ضمانت اجرايي بيروني و خارجي نيز دارند و يعني از حمايت دولتي برخوردار است.
10-اخلاق و فقه متمم و مکمل همديگرند، اخلاق مبتني بر فقه است زيرا بدون انجام تکاليف و وظايف الهي نمي توان به تصفيه و تزکيه نفس پرداخت و از جهتي ذکر فضايل و ارزشهاي اخلاقي در کنار احکام فقهي مکلفين را ترغيب به انجام احکام و قوانين فقهي مي¬کند.

دیدگاه ها

علم فقه

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
5 + 7 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .