راه روشن ، جلد پنجم، قسمت دوم

كتاب آفت هاى زبان
مقدّمه
اين چهارمين كتاب از بخش مهلكات كتاب (( محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء )) است
(( بسم اللّه الرحمن الرحيم ))
سپاس خداوندى را سزاست كه آفرينش انسان را نيكو و منظم ساخت ، نور ايمان را به او الهام فرمود، او را به نور ايمان بياراست . و سخن گفتن را به او آموخت و به وسيله آن وى را بر ديگر موجودات مقدم و برتر قرار دارد؛ گنجينه هاى دانش را بر قلبش فرو ريخت و او را كامل كرد، آن گاه پرده هايى از رحمت (ستّارى ) خود بر او بيفكند؛ سپس به او زبانى داد كه ترجمان دل است و پرده از رازى بر مى دارد كه فرستاده است . پس گفتارش را به سپاس ‍ آغاز كرد و از نعمتهايى كه به او عطا كرده شكر كرد و از دانشى كه به دست آورد و نطقى كه بر او آسان ساخت بروى منت نهاد و گواهى مى دهم كه جز خداى يگانه خدايى نيست و شريك ندارد، و محمّد بنده و فرستاده اوست كه او را گرامى داشته و پيامبر اوست كه وى را با كتابى كه فرو فرستاد و قرآنى كه آن را تفصيل داده و دينى كه آسان قرار داده گسيل داشته است .
درود خدا بر او و خاندان و اصحابش و پيامبران پيش از او تا آن زمان كه بنده اى تكبير و تهليل بگويد.
امّا بعد، زبان از نعمت هاى بزرگ و صنايع ظريف و عجيب خداست ، زيرا حجم آن كوچك و بندگى و گناهش بزرگ است ، و كفر و ايمان جز به گواهى زبان آشكار نمى شود، و كفر و ايمان آخرين حد بندگى و سركشى است ، و هيچ شى ء موجود يا معدوم ، آفريننده يا آفريده ، خيالى يا معلوم ، مورد گمان يا وهمى نيست مگر اين كه زبان به آن مى رسد و اين خاصيتى است كه در ديگر اعضا نيست ، زيرا چشم جز به رنگ ها و صورت ها نمى رسد و گوش ‍ جز به صداها نمى رسد، و دست جز به اجسام نمى رسد و همچنين ديگر اعضا، و زبان ميدان وسيعى دارد براى آن بازگشتى و براى جولان آن حد و پايانى نيست . بنابراين در كار خير ميدان جولان دارد و در كار بد مجراى كشيده اى دارد. پس هر كس رشته و افسار زبان را رها سازد شيطان او را به هر ميدانى ببرد، و بر لب سيلگاهى فرو ريختنى براند تا او را به نابودى ناگزير سازد ((و مردم را به رو در (آتش ) نمى افكند جز آنچه با زبانهايشان به دست مى آورند))، و از شرّ زبان رها نمى شود جز اين كه زبان را با لگام دين مهار كند و جز در مواردى كه به نفع دنيا و آخرت است رهايش نسازد و شرّ زبان را از هر چه در مورد دنيا و آخرت خود ترسان است نگاهدارد، و شناخت مواردى كه رها ساختن زبان ستوده يا نكوهيده است سخت است و بر كسى كه آن موارد را شناخته است عمل كردن به موجب آن دشوار است و سنگين . زبان در ميان اعضا نسبت به انسان سركش تر است ، زيرا حركت دادنش زحمتى و رها ساختنش خرجى ندارد، مردم در پرهيز از آفات و شرور و شكارگاه ها و كمندهاى زبان بى تفاوتند در حالى كه زبان در گمراه ساختن انسان بزرگترين ابزار شيطان است و ما به توفيق خدا و حسن امكان او تمام آفت هاى زبان را شرح مى دهيم و تك تك آنها را با حدود و انگيزه ها و شرورش ياد مى كنيم و راه پرهيز از آنها را نشان مى دهيم و رواياتى را كه در نكوهش آن رسيده است ذكر مى كنيم .
بنابراين در آغاز، فضيلت سكوت را نقل مى كنيم و در پى آن آفات سخن گفتن بى مورد را مى آوريم . آنگاه به ترتيب بيان بيست آفت زبان به شرح زير مى پردازيم : به آفت سخن زايد گفتن ، آفت فرو رفتن در باطل ، آفت مجادله ، آفت دشمنى ، آفت عمق بخشيدن به سخن با كج كردن دهان براى فصيح سخن گفتن و به زحمت سخن هماهنگ گفتن ، فصاحت و تصنع در آن ديگر امورى كه عادت فصيحان مدعى خطابه بر آن جارى است ، آفت دشنام و بدزبانى ، آفت لعن حيوان يا حمار يا انسان ، آفت غنا و شعر، آفت شوخى ، آفت ريشخند و مسخره كردن ، آفت افشاى راز و افت سوگند و سخن دروغ و بيان دروغ هاى مجاز، پرهيز از دروغ با توريه ها، آفت غيبت و تعريف آن ، اين كه غيبت منحصر به زبان نيست ، عواملى كه به غيبت تحريك مى كند، علاجى كه زبان را از غيبت باز مى دارد، حرام بودن غيبت قلبى ، موارد مجاز غيبت ، كفاره غيبت ، آفت سخن چينى و آنچه در رد آن واجب است ، آفت شخص دو زبانه كه در ميان دو دشمن درآمد و شد است و يا هر يك مطابق دلخواهش سخن مى گويد، آفت ستايش ، آفت غفلت از اشتباهات ظريف در بين سخن گفتن ، بويژه در سخنانى كه مربوط به خدا و صفات اوست و به امور دين مربوط مى شود، آفت پرسش مردم عوام از صفات و سخن خدا و بحث درباره حروف و اين كه آيا حروف قديمند يا حادث و هر چه به اين امور است .(448)
شرح بزرگ بودن خطر زبان و فضيلت خاموشى
بايد دانست كه خطر زبان زياد است و جز با سكوت ، از آن رهايى نيست . از اين رو دين (اسلام ) سكوت را ستوده و به آن تشويق كرده و فرموده است : ((هر كس سكوت كند نجات يابد)).(449)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز فرمود: ((سكوت حكمت است و انجام دهنده آن اندك ))(450) يعنى سكوت حكمت و دورانديشى است .
عبداللّه بن سفيان از پدرش روايت كرده كه گفت : به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كردم : ((از اسلام مطلبى را به من خبر بده كه پس از تو از هيچ كس نپرسم ، فرمود: بگو به خدا ايمان آوردم آنگاه پايدارى كن ، عرض ‍ كردم : از چه بپرهيزيم ؟ پس با دست مبارك به زبانش اشاره فرمود.))(451)
عقبة بن عامر گويد: ((به پيامبر خدا عرض كردم : رهايى چيست ؟ فرمود: زبانت را نگاه دار، و خانه ات را توسعه بده ، و بر گناهت گريه كن .))(452)
سهل بن سعد ساعدى گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هركس حفظ زبان و فرجش را ضمانت كند، بهشت را برايش ضامن مى شوم .))(453)
و نيز از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كس شرّ شكم و فرج و زبانش را نگاه دارد محفوظ است )) (454) به وسيله اين سه شهوت بيشتر مردم هلاك مى شوند از اين رو پس از فراغت از شرح آفت شكمبارگى و همخوابگى به شرح آفت هاى زبان پرداختيم .
از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله سؤ ال شد: ((بيشترين چيزى كه موجب داخل شدن مردم به بهشت مى شود چيست ؟ فرمود: تقواى الهى و خوشخويى و از آنچه بيشترين مردم را وارد دوزخ مى كند سؤ ال شد، فرمود: دو عضو ميان تهى : دهان و فرج )) (455) و ممكن است مقصود از دهان آفت زبان باشد زيرا دهان جايگاه زبان است و محتمل است مقصود شكم باشد زيرا دهان منفذ آن است .
معاذ گويد: به پيامبر خدا عرض كردم : آيا به گفته هايمان مؤ اخذه مى شويم ؟ فرمود: اى پسر جبل مادرت برايت بگريد، آيا چيزى جز نتايج و كاشته هاى زبان هاى مردم آنان را در آتش مى افكند؟ (456) (پيامبر سخنان انسان را به كاشته اى تشبيه كرده كه با داس درو مى شود و همان طور كه داس تر و خشك و خوب و بد را با هم مى درود انسان پر حرف هر گونه سخنى را مى گويد و خوب و بد را از هم جدا نمى كند، حاشيه سنن .)
عبداللّه ثقفى گويد: ((به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عرض كردم : از مطلبى برايم سخن بگو كه به آن چنگ در آويزم ، فرمود: بگو: پروردگارم خداست ، آنگاه پايدار بمان ، و گفت : عرض كردم : اى رسول خدا از چه چيز بيشتر بر من مى ترسى ؟ پيامبر زبانش را گرفت سپس فرمود: از اين ))(457)
انس بن مالك گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((ايمان بنده اى راست نشود تا دلش راست نشود و دلش راست نشود تا زبانش راست نشود، و كسى كه همسايه اش از شرش در امان نباشد وارد بهشت نمى شود.))(458)
و نيز آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود: و هر كه از سالم ماندن شادمان مى شود، پس همواره ساكت باشد.))(459)
از سعيد بن جبير به صورت مرفوع از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه فرمود: ((هرگاه آدميزاده به بامداد درآيد تمام اعضايش نيز به بامداد در مى آيد و از زبان مى خواهند كه نسبت به ما از خدا بترس زيرا اگر تو راست باشى ما راستيم و اگر كج باشى كج شويم .))(460)
از ابن مسعود روايت شده كه بر كوه صفا در حال تلبيه (لبيك گفتن ) مى گفت : اين زبان سخن خبر بگو تا غنيمت برى يا سكوت كن تا سالم بمانى پيش از اين كه پشيمان شوى . به او گفتند: اى ابو عبدالرحمان آيا اين سخى است ، كه خود مى گويى يا شنيده اى ؟ گفت : شنيدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى فرمود: ((بيشترين گناه آدميزاده از زبان اوست .))(461)
ابن عمر گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((كسى كه زبانش را نگاه دارد خدا عيبش را بپوشاند، و هر كه مالك خشم خود باشد، خدا او را از عذاب خود نگاهدارد، و هر كه از خدا پوزش بخواهد خدا پوزش او را بپذيرد.))(462)
روايت شده كه معاذ بن جبل به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد: مرا سفارش فرما فرمود: خدا را بپرست به طورى كه گويا او را مى بينى ، و خود را در شمار مردگان حساب كن ، و اگر خواهى تو را از چيزى مهم تر از تمام اينها خبر دهم و با دست خود به زبانش اشاره كرد.))(463)
از صفوان بن سليم روايت شده كه گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آيا به شما خبر دهم از آسان ترين عبادت هاى بدن كه سكوت و خوشخويى است .))(464)
ابوهريره گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((كسى كه به خدا و روز جزا ايمان دارد، بايد سخن خير بگويد يا سكوت كند.))(465)
حسن گفت : براى ما نقل شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خدا بيامرزد بنده اى را كه سخن خير بگويد و بهره برد يا سكوت كند تا سالم بماند.))(466)
سفيان گويد: به عيسى عليه السّلام گفتند: ما را به كارى راهنمايى كنيد كه با آن داخل بهشت شويم ، فرمود: هرگز حرف نزنيد، گفتند: توان آن را نداريم ، فرمود: پس جز سخن خير نگوييد.
سليمان بن داوود (ع ) گفت : ((اگر سخن گفتن نقره است ، پس سكوت طلاست .))
از براء بن عازب روايت شده كه گفت : ((عربى بيابانى خدمت رسول خدا آمد و گفت : مرا به كارى راهنمايى كن كه با آن وارد بهشت شوم ، فرمود: گرسنه را غذا و تشنه را آب بده و امر به معروف و نهى از منكر كن ، و اگر نتوانستى زبانت را از سخنى كه خير نيست نگاه دار.))(467)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((زبانت را جز از سخن خير حفظ كن زيرا با اين كار بر شيطان غالب مى شوى .))(468)
و نيز فرمود: ((خدا در كنار زبان هر گوينده اى حاضر است پس لازم است هر كسى در آنچه مى گويد تقوا پيشه كند.))(469)
و نيز فرمود: ((هرگاه مؤ من را بسيار خاموش و سنگين ديديد به او نزديك شويد كه حكمت القا مى كند.))(470)
ابن مسعود گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مردم سه دسته اند غانم ، سالم و شاجب : غانم كسى است كه ياد خدا مى كند؛ سالم كسى است كه ساكت است ؛ شاجب كسى است كه در باطل فرو مى رود.))(471)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((زبان مؤ من در پس قلب اوست . هرگاه بخواهد سخنى بگويد در دل مى انديشد، آنگاه با زبان آن را امضاء مى كند، و زبان منافق در پيش دل اوست و هرگاه به چيزى تصميم بگيرد، با زبان امضاء مى كند و در دل به آن نمى انديشد.))(472)
عيسى عليه السّلام فرمود: ((عبادت ده جزء است ، نه جزء در سكوت و يك جزء در فرار از مردم است .))
پيامبر ما صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كه بسيار سخن گويد اشتباهش ‍ بسيار باشد و هر كه بسيار اشتباه كند گناهانش بسيار باشد و هر كه بسيار گناه كند دوزخ برايش سزاوارتر است .))(473)
مى گويم : در كتاب (( مصباح الشريعه )) از مولايمان امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((سكوت شعار كسانى است كه از حقايق گذشته آگاهند و قلم درباره آنها خشك مى شود (چيزى به عنوان گناه ثبت مى كند)؛ سكوت ، كليد تمام راحتى هاى دنيا و آخرت است و موجب خشنودى پروردگار و سبك شدن حساب و مصونيت از لغزشها و اشتباهات است ؛ خدا سكوت را پوششى براى نادان و زينتى براى عالم قرار داده است ؛ در سكوت مصونيت از خواهش هاى نفسانى و تمرين نفس و شيرينى عبادت و بر طرف شدن قساوت قلب ، پاكدامنى و مروت و ظرافت وجود دارد؛ بنابراين در زبانت را از آنچه برايت عوض دارد، ببند، بويژه هرگاه براى سخن گفتن در راه خدا و براى خدا شخص لايق و ياورى نيابى . ربيع بن خثيم كاغذى در برابر خود مى نهاد و هرچه سخن مى گفت مى نوشت و شب به محاسبه مى پرداخت و سخنانى را كه به نفع و ضررش ‍ بوده بررسى مى كرد، و مى گفت : آه افراد ساكت رها شدند و ما باقى مانديم . يكى از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سنگريزه اى در دهانش مى نهاد و هرگاه مى خواست سخنى بگويد كه مى دانست براى خدا و در راه خداست آن را از دهانش بيرون مى آورد، زيرا بيشتر اصحاب پيامبر همانند كسانى كه در آستانه غرق شدن هستند نفس مى كشيدند و همچون بيماران سخن مى گفتند. تنها عامل نابودى مردم سخن گفتن و عامل رهايى آنها سكوت است . پس خوشا به حال كسى كه شناخت سخن درست از نادرست نصيب وى شده باشد و سكوت و فوايد آن را بداند، زيرا اين حالت از اخلاق پيامبران و شعار برگزيدگان است و هركس ارزش سخن را بداند بهتر ملازم سكوت مى شود و هر كه بر نكته هاى سكوت دست يابد و امين گنجينه هاى آن شود سخن گفتن و سكوتش همه عبادت است و از اين عبادتش فقط خداى جبار آگاه مى شود.))(474)
در همان كتاب از حضرت صادق عليه السّلام نيز روايت شده كه فرمود: ((سخن اظهار كردن صفا و تيرگى و دانايى و جهلى است كه در دل وجود دارد. اميرالمؤ منين عليه السّلام فرمود: مرد در زير زبانش پنهان است . بنابراين سخنت را بسنج و آن را بر عقل و معرفت عرضه كن ؛ پس اگر براى خدا و را در راه خداست بر زبان ران ، و اگر جز اين است سكوت به از حرف زدن است و هيچ عبادتى براى اعضاى بدن در پيشگاه خدا كم خرج تر و پر ارج تر از سخنى نيست كه در آن خشنودى خدا باشد و براى خدا و انتشار نعمت هاى خدا در ميان بندگانش انجام شود، مگر نمى بينى كه خداى سبحان ميان خود و پيامبرانش چيزى كه به وسيله آن اسرار علوم پنهان و وحى خود را آشكار سازد جز سخن گفتن قرار نداد همچنين ميان پيامبران و امت ها! بنابراين ثابت شد كه بهترين وسيله و ظريف ترين عبادت سخن گفتن است و همچنين از آفت زبان گناهى سنگين تر و از نظر كيفر در نزد خدا سريع تر و از نظر نكوهش دشوارتر و از لحاظ منفور شدن در نزد مردم مؤ ثرتر وجود ندارد. زبان ترجمان باطن ، و خبرنگار دل است ، و به وسيله آن آنچه در درون آدمى است آشكار مى شود و بر اساس زبان در روز قيامت به اعمال مردم رسيدگى مى شود. سخنى كه براى غير خدا باشد شرابى است كه عقل ها را مدهوش مى كند، و هيچ مجرمى سزاوار نيست در زندان بسيار بماند، جز زبان ، يكى از حكيمان گويد: زبانت را از سخن زشت حفظ كن و اگر بتوانى در گفتن سخن خوب سكوت نكن . امّا وقار و آرامش براى صاحبانش صورتى زيبا و والا از سوى خداى سبحان است و آنان امين رازهاى خدا در روى زمين هستند.))(475)
فصل : سخنان بزرگان
ابوحامد گويد: امّا آثار و گفتار بزرگان طاووس گويد: زبانم درنده اى است ، اگر رهايش سازم مرا مى خورد.
وهب بن منبه گويد: ((در حكمت آل داوود است : بر خردمند لازم است كه آگاه به زبان خود باشد و زبانش را حفظ كند و به كار خود روى بياورد.))(476)
حسن گويد: كسى كه زبانش را حفظ نكند دينش محفوظ نماند.
اوزاعى گويد: عمر بن عبدالعزيز به ما نوشت : امّا بعد كسى كه بسيار به ياد مرگ باشد از دنيا به كم خشنود مى شود، و هر كس سخن خود را جزء اعمالش بشمارد، سخنش در آنچه به او مربوط نيست كم مى شود.
يكى از بزرگان گويد: سكوت براى انسان دو نتيجه به همراه مى آورد: سلامتى در دينش و درك رفيقش .
محمّد بن واسع به مالك بن دينار گفت : اى ابويحيى نگاه داشتن زبان براى مردم از نگاه داشتن طلا و نقره دشوارتر است .
يونس بن عبيد گويد: هيچ كس نيست كه زبانش به قلبش مرتبط باشد، مگر اين كه خوبى و صلاح آن را در ديگر اعمالش ديدم .
حسن گويد: در نزد معاويه مردم سخن مى گفتند و احنف خاموش بود. گفتند: تو را چه شده اى ابوبحر كه سخن نمى گويى ؟ گفت : اگر دروغ نگويم از خدا مى ترسم و اگر راست بگويم از شما ترسانم .
ابوبكر بن عيّاش گويد: چهار تن از شاهان بر نكوهش سخن گوى گرد آمدند. شاه هندوستان ، شاه چين و كسرى (شاه ايران ) و قيصر (شاه روم ) يكى از آنان گفت : من بر آنچه گفته ام پشيمانم و بر آنچه نگفته ام پشيمان نيستم . ديگرى گفت : من هرگاه سخنى بگويم سخن بر من مسلط است نه من بر او هرگاه سخنى نگويم من بر سخن مسلطم . سومى گفت : از كسى كه سخن مى گويد در شگفتم اگر سخنش به او برگردد به او زيان رساند و اگر بر نگردد به او بهره اى نرساند. چهارمى گفت : من بر رد آنچه نگفته ام تواناترم تا بر رد آنچه گفته ام .
گويند: منصور بن معتز چهل سال پس از عشاى آخر سخن نگفت .
گويند: ربيع بن خيثم بيست سال سخنى نگفت و هرگاه صبح مى شد دوات و كاغذ و قلمى در جلو خود مى نهاد و تمام سخنانش را مى نوشت . آنگاه شبانگاه اعمال خود را محاسبه مى كرد.
فصل : علت برترى سكوت چيست ؟
اگر بگويى : علت اين همه فضيلت براى سكوت چيست ، بايد بدانى كه علتش آفت هاى زياد زبان است كه عبارتند از: اشتباه ، دروغ ، سخن چينى ، غيبت ، ريا، دورويى ، دشنام ، مجادله ، خودستايى ، دشمنى ، زياده گويى ، فرو رفتن در باطل ، تحريف ، فزونى و كاستى ، مردم آزارى و پرده درى . اين است آفت هاى بسيارى كه به زبان مربوط مى شود و بر زبان سنگين نيست و در دل نيز شيرين است و عواملى چون طبيعت انسان و شيطان آدمى را بر انجام آنها تحريم مى كنند. بنابراين كسى كه در آن آفات فرو رود كمتر مى تواند بر زبانش افسار بزند و در هر جا واجب است رهايش كند و هر جا واجب نيست او را باز دارد؛ زيرا چنان كه شرح آن خواهد آمد اين كار از علوم دشوار است . و فرو رفتن در سخن خطر و در سكوت سلامتى است ؛ از اين رو فضيلت سكوت بسيار است با توجه به اين كه بايد همت فراهم آيد و وقار دوام يابد و براى انديشه و عبادت و ياد خدا و ايمنى از پيامدهاى سخن گفتن در دنيا و حساب آن در آخرت كوشش شود. خداى متعال مى فرمايد: (( يا يلفظ من قول الا لديه درقيب عتند. )) (477) و اين كه سخن چهار قسم است تو را به فضيلت مداومت بر سكوت راهنمايى مى كند. يك نوع سخن ضرر خالص است و نوعى بهره خالص است و نوعى هم ضرر دارد و هم بهره و نوع ديگرى است كه نه ضرر دارد و نه بهره . امّا آن نوعى كه فقط ضرر دارد بايد در آن سكوت كرد و نيز از سخنى كه ضرر و بهره دارد و ضررش با بهره برابر نيست بايد پرهيز كرد، امّا سخنى كه نه فايده دارد نه ضرر زايد است و سرگرم شدن به آن هدر دادن وقت است و عين ضرر است . بنابراين فقط نوع چهارم كه سودمند است باقى مى ماند و در اين نوع سخن نيز خطر هست ، زيرا با سخنى كه آلوده به گناه است چون ريا، سازشكارى ، غيبت ، خودستايى و سخن زايد به گونه اى آميخته مى شود كه درك آن مشكل است . بنابراين انسان در اين نوع سخن نيز از خطر مصون نيست . هر كس آفت هاى دقيق زبان را بشناسد بر اساس آنچه ياد خواهيم كرد بيقين بداند كه آنچه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود. جدا كننده حق از باطل است و آن جا كه فرمود: ((هر كس سكوت كرد نجات يافت ))، (478) به خدا گوهرهاى حكمت و سخنان جامع را در اختيارمان قرار داده است و تك تك سخنان آن حضرت دريايى از معانى است كه جز علماى ويژه آن را نمى شناسند و در آفاتى كه بزودى ياد خواهيم كرد و دشوارى پرهيز از آنها، مطلبى است كه به خواست خدا حقيقت آن را به شما مى شناساند. اينك آفات زبان را بر مى شماريم و از سبك ترين آنها آغاز كرده و اندك اندك كه به سوى سخت ترين آنها مى رسيم و سخن از غيبت و سخن چينى و دروغ را در آخر خواهيم آورد، زيرا مطالعه در آنها طولانى تر است و بيست آفت است .
نخستين آفت ، سخن گفتن از چيزى است كه به انسان مربوط نيست
بايد بدانى كه بهترين حالات تو اين است كه كلماتت را از تمام آفت هاى ياد شده حفظ كنى كه عبارتند از: غيبت ، دروغ ، مجادله ، نفاق و جز اينها و سخن مباح بگويى كه در آن هرگز ضرر خودت و مسلمانى نباشد و اگر سخنى بگويى كه بدان نياز ندارى اتلاف وقت كرده و مؤ اخذه مى شوى و بايد كردار پست را به كردار خوب تبديل كنى زيرا اگر رشته سخن را به انديشه برگردانى بسا كه در هنگام فكر كردن از وزش نسيم رحمت خدا درى بر تو گشوده شود كه بسيار سودمند باشد، چون اگر تسبيح و تهليل خدا بگويى و ياد خدا كنى بيقين برايت بهتر است . چه بسا سخنى كه با آن قصرى در بهشت ساخته شود و هر كس بتواند گنجى به دست آورد و بجاى آن مقدارى گل و خاك بردارد كه از آن سودى نمى برد، زيانى آشكار كرده است . و اين مثل كسى است كه ياد خدا را ترك كند و به كار مباحى سرگرم شود كه به حال او نفعى ندارد. چنين شخصى اگر چه مرتكب گناه نشده امّا ضرر كرده است از آنجا كه بهره زيادى را كه ذكر خداست از دست داده است ؛ سكوت مؤ من تفكر، نگاهش عبرت و گفتارش فقط ذكر خداست ، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله چنين فرموده است ؛ (479) بلكه سرمايه بنده فرصت هايى است كه در اختيار دارد و هرگاه آنها را در جايى مصرف كند كه بى ثمر است و ثوابى را با آنها نيندوزد سرمايه اش را تباه ساخته است از اين رو پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نشان خوب بودن اسلام شخص ‍ اين است كه آنچه به او مربوط نيست رها كند)) (480) بلكه بالاتر از اين حديث وارد شده است .
انس گويد: نوجوانى از لشكر اسلام در روز احد شهيد شد و بر شكمش از گرسنگى سنگى بسته بود. پس مادرش خاك را از صورتش زدود و گفت : پسركم بهشت گوارايت باد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((از كجا مى دانى (اهل بهشت است ) شايد سخنان بى ربطى گفته باشد و از سخنى كه به او ضررى نداشته خوددارى كرده باشد.))(481)
در حديث ديگرى است : ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كعب را نيافت ، از حال او پرسيد عرض كردند بيمار است . پس به قصد ديدار او بيرون آمد و چون بر او وارد شد گفت : اى كعب مژده باد تو را. مادرش گفت : اى كعب بهشت بر تو گوارا باد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اين زن كه جلوتر از خدايى حكم مى كند كه به او سوگند ياد مى شود كيست ؟ كعب گفت : اين زن مادر من است . فرمود: اى مادر كعب از كجا مى دانى كعب به بهشت مى رود شايد سخنى بى ربط گفته باشد يا از سخنى كه او را بى نياز نمى كند مانع شده باشد.))(482) معناى حديث اين است كه بهشت بر كسى گوارا است كه مورد محاسبه واقع نشود و هر كس سخنى بى ربط بگويد به خاطر آن محاسبه خواهد شد، اگر چه سخنش مباح باشد. پس با محاسبه دقيق اعمال ، بهشت بر او گوارا نيست ، چه آن خود نوعى عذاب است .
از محمّد بن كعب روايت شده كه گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نخستين كسى كه از اين در وارد شود مردى بهشتى است پس ‍ مردى به نام عبداللّه بن سلام وارد شد و جمعى از ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برخاسته به طرف او رفتند و جريان را به او خبر دادند و گفتند: ما را از مطمئن ترين كارى كه دارى و به آن اميدوارى خبر بده ، گفت : من ضعيفم و مطمئن ترين عملى كه با آن به خدا اميدوارم سلامتى سينه و انديشه و ترك سخنى است كه به من ارتباط ندارد.(483)
ابوذر (رض ) گويد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به من فرمود: ((آيا به تو بياموزم عملى را كه بر بدن سبك و در ميزان (عمل ) سنگين است ؟ عرض ‍ كردم : آرى اى پيامبر خدا. فرمود: آن عمل سكوت و خوشخويى و ترك سخن بى ربط است .))(484)
مجاهد گويد: شنيدم ابن عباس مى گفت : پنج چيز است كه بهتر از تعداد بسيار شتران ايستاده اى است كه نعمت به شمار مى آيند: سخنى كه به تو مربوط نيست مگو كه زايد است . و از گناه آن در امان نيستى ؛ و راجع به سخنى كه مربوط به توست سخن مگو تا جايى برايش بيابى ، زيرا بسا انسانى كه سخنى مربوط به خود را بگويد و در جايش نگويد و گرفتار آيد؛ و با شخص بردبار و نادان مجادله نكن زيرا بردبار با سكوت خود تو را خشمگين سازد و نادان با گفتارش تو را آزار دهد؛ و از برادرت ياد كن به امورى كه اگر تو غايب شدى دوست دارى او درباره ات بگويد؛ و از سخنى او را معاف بدار كه دوست دارى تو را معاف بدارد، و مانند شخصى كار كن كه معتقد است در برابر نيكى پاداش مى گيرد و در برابر گناه كيفر مى شود.(485)
به لقمان حكيم گفته شد: حكمتت چيست ؟ گفت : از آنچه ضرورتى ندارد سؤ ال نمى كنم و در كارى و سخنى كه به من ارتباط ندارد خود را به زحمت نمى اندازم .
مورّق عجلى گويد: بيست سال است كه من در جستجوى چيزى هستم و بر آن دست نيافتم و از جستجوى آن نيز باز نايستادم . گفتند: آن چيست ؟ گفت : سكوت در مورد آنچه به من مربوط نيست .
ديگرى گفته است : به آنچه مربوط به تو نيست نپرداز و از دشمنت كناره گيرى كن ، و از دوست خود بپرهيز مگر امين باشد؛ و امين كسى است كه از خدا مى ترسد. و با شخص گنهكار همنشينى مكن كه كارهاى زشت او را نياموزى و او را بر راز خود آگاه مساز و در كار خود با كسانى كه از خداى متعال مى ترسند مشورت كن . تعريف (( ما لا يعنيك )) (سخن بى فايده و بى ارج ) اين است كه سخنى بگويى كه اگر آن را نگويى نه گناهى كرده اى و نه در حال و آينده ضررى خواهى كرد، مثل اين كه با گروهى بنشينى و داستان هاى مسافرتت و ديدنى هايى را كه ديده اى از قبيل كوه ها و رودخانه ها و وقايع سفر و پوشاك و خوراك هاى خوبى كه خورده اى و وقايع و امور شگفتى كه در شهرهاى مهم مشاهده كرده اى نقل كنى ، اينها امورى است كه اگر نسبت به آنها خاموش بمانى گناه نكرده و زيان نبرده اى و هرگاه سخت بكوشى كه به داستانهايت سخن كم يا زياد نيفزايى و به مشاهدات مهم خود نبالى و غيبت كسى يا نكوهش از چيزى نكنى با تمام اين اوصاف وقت خود را تلف كرده اى و كجا از آفت هاى ياد شده سالم مى مانى . از جمله سخنان بى ربط است كه از ديگرى بپرسى چيزى را كه به تو مربوط نمى شود، چه در سؤ ال وقت خود را تلف كرده اى و رفيق خود را نيز ملزم به تلف كردن وقت كرده اى و اين در وقتى است كه از آن سؤ ال بلايى برنخيزد، و در بيشتر سؤ ال ها آفت هايى است ، زيرا تو از عبادت ديگرى مى پرسى و مى گويى : آيا روزه اى ؟ اگر بگويد آرى ، اظهار عبادت مى كند و داخل ريا مى شود، و اگر داخل ريا نشود نامش از دفتر كسانى كه عبادت نهانى دارند حذف مى شود و عبادت پنهانى به درجاتى از عبادت آشكار افضل است و اگر بگويد: روزه نيستم ، دروغگو است و اگر سكوت كند تو را تحقير كرده و از آن آزرده مى شوى ، و اگر در جواب دادن چاره جويى كند نياز به زحمت و رنج دارد. پس تو او را با سؤ ال كردن در معرض ريا يا دروغ يا تحقير ديگرى يا زحمت در چاره دفع سؤ ال قرار داده اى ، و همچنين است سؤ ال از ديگر عبادت هاى او، و پرسش از تمام آنچه پنهان مى دارد و از آن شرم دارد؛ و سؤ ال تو از آنچه به ديگرى مى گويد و از او مى پرسى : چه مى گويى و در چه حالى ، و همچنين انسانى را در راه مى بينى و مى گويى : از كجايى ؟ بسا كه مانعى در گفتن و ذكر آن دارد. پس اگر آن را ذكر كند آزاد شود و حيا كند و اگر تصديق نكند به دروغ افتد و تو سبب دروغگويى او شده اى . همچنين از مساءله اى سؤ ال مى كنى كه به آن احتياج ندارى ، پس شخص مورد سؤ ال بسا كه به خودش اجازه ندهد كه بگويد: نمى دانم و بدون بينش پاسخ دهد و مقصودم از سخن گفتن بى ربط اين نوع سخنان (ياد شده ) نيست ، زيرا به اين سخنان گناه يا ضرر راه مى يابد، همانا نمونه سخن بى ربط موردى است كه از لقمان روايت شده كه بر داوود (ع ) وارد شد در حالى كه زره مى بافت و پيش از آن زره بافتن را نديده بود و از آنچه مى ديد به شگفت آمد و خواست درباره زره از او بپرسيد. پس حكمت لقمان مانع از سؤ ال شد و خويشتن دارى كرد و نپرسيد و چون زره را تمام كرد برخاست و آن را پوشيد و گفت : زره خوبى است براى جنگ ، پس ‍ لقمان گفت : سكوت حكمت است و كم است كسى كه سكوت اختيار كند. يعنى بدون سؤ ال از زره و فايده آن آگاه شد و از سؤ ال بى نياز گرديد. گفته شده يك سال به نزد داود آمد و رفت داشت و مى خواست از زره آگاه شود ولى سؤ ال نكرد. بنابراين در چنين سؤ الاتى هرگاه ضرر و پرده درى و افتادن در ريا و دروغ نباشد از سؤ الات بى ربط است و ترك آن نشان ديندارى است .
اين بود تعريف سخنى كه به انسان مربوط نيست امّا عاملى كه موجب اين سخنان بى ربط مى شود حريص بودن انسان بر شناخت چيزى است كه بدان احتياج ندارد و يا مى خواهد سخن را به عنوان جلب محبت و دوستى گسترش دهد يا با داستان هاى بى فايده وقت بگذراند. درمان تمام اينها آن است كه بداند مرگ پيش روى اوست و در برابر هر كلمه اى مسؤ ول است و نفس هايى كه مى كشد سرمايه اوست ، و زبانش همچون ثورى است كه مى تواند با آن حورالعين را شكار كند. پس مهمل گذاشتن و ضايع ساختن زبان زيان است . اين درمان زبان از نظر علم است و امّا درمان آن از نظر عمل گوشه گيرى است و اين كه در دهانش سنگى بگذارد و نسبت به برخى از آنچه مربوط به اوست سكوت اختيار كند تا زبان وى به ترك سخنى كه به او مربوط نيست عادت كند، و حفظ زبان در اين مورد بر كسى كه از مردم كناره نگرفته است براستى سخت است )).
آفت دوم ، سخن زايد است
سخن زايد نيز نكوهيده است و اين شامل مسائلى مى شود كه به ما مربوط نيست ؛ و نيز بيش از حد لازم سخن گفتن درباره مسائلى كه به خود ما مربوط مى شود. كسى كه قصد كارى را دارد مى تواند با سخن مختصرى بگويد و ممكن است آن را بزرگ و تكرار كند. مثلا هرگاه مقصودش با يك كلمه برآيد دو كلمه بگويد در اين صورت كلمه دوم زايد بر نياز است و با توجه به سخنان سابق اين كار نيز نكوهيده است ، اگر چه در آن گناه و زيانى نباشد. عطاء بن ابى رياح گويد: براستى آنها كه پيش از شما بودند سخنان زايد و بيهوده را نمى پسنديدند و بجز قرآن و سنت رسول خدا يا امر به معروف و نهى از منكر و سخن مورد نيا در زندگانى كه از آن ناگزيرى ، همه را سخن زايد مى شمردند. آيا انكار داريد كه : (( ان عليكم لحافظين كراما كاتبين . )) (486)
(( عن اليمين و عن الشمال قعيد ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عنيد. )) (487) آيا يكى از شما شرم ندارد اگر نامه اى را كه در آغاز روزش املا كرده بگشايد و ببيند نوشته هاى آن نامه سخنانى است كه به كار دين و دنيايش مربوط نمى شود؟ از يكى از صحابه روايت شده كه گفت : شخصى با من سخن مى گويد كه پاسخ دادن آن در نزد من گواراتر از آب سرد بر تشنه است ولى من جوابش نمى دهد از ترس اين كه سخن زائد باشد. مطرف گويد: بايد شكوه خدا در دلهايتان بسيار باشد. پس نام خدا را نبريد مثلا، در جايى كه از شما به سگ و درازگوش بگويد (( الهم اخزه )) خدايا او را ذليل و خوار كن .
بايد دانست كه سخن زايد و بى فايده محدود نيست ، بلكه اهم آن در قرآن مشخص شده است (آنجا كه ) خداى متعال فرمود: (( لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس . )) (488)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خوشا به حال كسى كه زبانش را از سخن زايد نگاه دارد و مال اضافى خود را ببخشد)) (489) پس ببين چگونه مردم در اين مورد كار را وارونه كرده اند مال زايد را نگاه داشته و سخنان زايد زبان را آزاد گذاشته اند.
از مطرف بن عبداللّه از پدرش روايت شده كه گفت : با گروهى از بنى عامر خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيديم . پس آن گروه گفتند: تو پدر ما، و سرور ما، برترين ما از نظر فضيلت ، و بلند قامت ترين مايى ، تو اصل و ريشه شرافتى ، و تو و تو.
پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((حرفتان را بگوييد ولى شيطان هواى نفسانى شما را نيارايد و عقلتان را نبرد.)) (490) اين حديث اشاره است به اين كه زبان هرگاه در ستايش ديگران رها شود اگرچه سخن صواب باشد، بيم آن مى رود كه شيطان عقلش را به ستايش زايدى كه نيازى به آن نيست سوق دهد.
ابن مسعود گويد: شما را از سخن زايد بر حذر مى دارم پس آن سخنى كه حاجت انسان را برآورد كافى است .
از مجاهد نقل شده كه گويد: ((براستى كه سخن نوشته مى شود حتى اگر شخصى فرزند خود را ساكت كند و به او بگويد: بزودى برايت چنين و چنان مى خرم يك دروغ برايش نوشته مى شود)).
مى گويم : از طريق راويان شيعه چنين دروغى مجاز شمرده شده است . (491)
غزالى گويد: حسن گفت : اى فرزند آدم نامه اى برايت گشود شده و دو فرشته بزرگوار بر آن گماشته شده اند و كار تو را مى نويسند، هر كار خواهى انجام بده بسيار يا كم .
روايت شده كه سليمان بن داود (ع ) يكى از ديوهاى خود را گسيل داشت و چند نفر را فرستاد كه رفتارش را بنگرند و به او خبر دهند. پس به سليمان گزارش كردند كه ديو از بازار گذشت در حالى كه سر بر آسمان برداشت و به مردم نگريست و سرش را تكان داد. سليمان علت را از او پرسيد؛ او گفت : از فرشتگان به شگفت آمدم كه بر بالاى سر مردم بسرعت مطالبى مى نوشتند، و فرشتگانى كه پايين تر از آنها بودند با شتاب آن مطالب را ديكته مى كردند.
ابراهيم تميمى گفت : مؤ من هرگاه قصد سخن كند بينديشد. اگر برايش خير باشد سخن بگويد وگرنه خود را نگاه دارد، و شخص فاجر همواره زبانش را رها مى سازد.
عمرو بن دينار گويد: مردى در محضر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سخن گفت و بسيار گفت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((زبانت چند در به خارج دارد؟ گفت : لبان و دندانهايم ، فرمود: آيا اينها كافى نبودند كه جلو سخنت را بگيرند؟))(492)
در روايت ديگرى است كه حضرت اين سخن را درباره مردى فرمود كه وى را ستود و در سخن حريص و بى بند و بار بود. سپس فرمود: ((به شخص ‍ چيزى داده نشده كه بدتر از سخن زايد زبان باشد)).
يكى از حكيمان گويد: هرگاه شخص در مجلسى باشد و سخنى او را به شگفت آورد بايد سكوت كند. و اگر ساكت باشد و سكوت او را به شگفت آورد بايد سخن بگويد.
يزيد بن ابى حبيب گويد: از خصائل شخص دانشمند يكى آن است كه سخن گفتن نزد او محبوب تر از شنيدن (سخن ) نباشد، و اگر در مجلسى كسى را بيابد كه به حد كافى سخن مى گويد، وى سخن نگويد، چه در شنيدن سلامتى است و در سخن گفتن آراستن و فزونى و كاستى است .
ابودرداء زنى را ديد كه زبان دراز بود. پس گفت : اگر اين زن لال بود برايش ‍ بهتر بود.
ابراهيم گفت : مردم از دو خصلت هلاك مى شوند: مال بيش از حد و سخن زايد، يعنى سخنى كه به او مربوط نيست .
اين بود نكوهش پرحرفى و سخن زايد و عواملى كه انسان را بر آن تحريك مى كند و درمانش مطلبى است كه در بحث سخن گفتن از آنچه به انسان مربوط نيست گذشت .
آفت سوم ، فرو رفتن در باطل است
و آن سخن گفتن از گناهان است ، مثل اين كه حالات زنان و مجالس ميگسارى ، و مقامات فاسقان ، و در رفاه بودن ثروتمندان ، و تكبر ورزيدن شاهان و مراسم نكوهيده و احوال ناپسند آنان را نقل كند، زيرا بر زبان راندن تمام اين گونه سخنان حرام است . ولى سخن گفتن درباره كارهايى كه به انسان مربوط نيست يا اگر مربوط است بيش از مقدار لازم سخن بگويد حرام نيست ، بلكه ترك آن اولى است . آرى ، كسى كه بسيار سخن مى گويد در امورى كه به او مربوط نيست ناگزير در سخنان باطل فرو رود. بيشتر مردم با هم مى نشينند تا با سخن گفتن شادمان شوند ولى سخن آنان به غيبت از مردم يا فرو رفتن در باطل مى انجامد، و چون كارهاى باطل بسيار و گوناگون است ، قابل شمردن نيست ؛ از اين رو انسان از آن رها نمى شود جز اين كه به كارهاى مهم دين دنيا كه به او مربوط مى شود اكتفا كند و در اين سخن گفتن نيز ممكن است كلمه اى بگويد كه او را هلاك سازد در حالى كه آن را كوچك مى شمارد.
بلال بن حارث گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((براستى كه مرد سخنى مى گويد كه مورد رضاى خداست و گمان مى كند كه با آن به مقدارى ثواب مى رسد، پس خدا با آن عمل خشنودى خود را براى او تا روز قيامت مى نويسد، همانا مرد سخنى كه موجب خشم خداست مى گويد و گمان مى كند مقدار معينى گناه بر او نوشته مى شود پس خدا خشم خود را به وسيله آن عمل تا روز قيامت بر او مى نويسد.)) بلال گفت : علقمه مى گفت : حديث بلال بن حارث مرا از سخنان بسيارى بازداشت .(493)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مرد سخنى مى گويد تا همنشينانش ‍ بخندند و با آن سخن به ميزان فاصله ميان زمين و ثريا سقوط مى كند.))(494)
و فرمود صلّى اللّه عليه و آله : ((در روز قيامت خطاى كسانى از همه بيشتر است كه بيشتر در باطل فرو رفته باشند. خداوند در اين آيه به آن اشاره فرموده است : (( و كنا نخوض مع الخائضين . )) (495) و نيز آيه (( فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره . )) (496)
سلمان گويد: ((در روز قيامت گناه كسانى از همه بيشتر است كه در معصيت خدا بيشتر سخن گفته باشند.))(497)
ابن سيرين گويد: مردى از انصار از مجلسى كه مردم در آن بودند مى گذشت ولى گفت : وضو بگيريد چرا كه بعضى از گفته هاى شما بدتر از حدث است . معناى فرورفتن در باطل همين است و آن غير از غيبت و سخن چينى و جز آنهاست كه پيش از اين مى آيد، بلكه فرورفتن در باطل ، نقل كردن امور ممنوعى است كه پيش از اين گذشت يا آن كه آدمى در رسيدن به آنها بى آنكه نيازى به نقل آن باشد چاره انديشى كند و نيز فرورفتن در نقل داستان هاى مربوط به بدعت ها يا اديان فاسد تمام اين موارد فرورفتن در باطل به شمار مى آيد.
آفت چهارم لجاجت و نزاع است
لجاجت و نزاع ، نهى شده است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((با برادرت لجاجت مكن و از شوخى با او بپرهيز و در وعده اى كه به او مى دهى خلف وعده نكن .))(498)
و فرمود صلّى اللّه عليه و آله : ((لجاجت را واگذاريد چرا كه حكمت آن را درك نمى كنى و از فتنه آن در امان نمى باشى .))(499)
و نيز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كه لجاجت را ترك كند با آن كه حق با اوست در بلندترين نقطه بهشت برايش خانه اى ساخته شود و هر كس لجاجت را ترك كند با آن كه حق با او نيست برايش خانه اى در اطراف بهشت ساخته شود.))(500)
از ام سلمه (رض ) روايت شده كه گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نخستين چيزى كه خدا از من پيمان گرفت و مرا از آن نهى فرمود پرستش بت ها و ميگسارى و نزاع با افراد بود.))(501)
و نيز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هيچ گروهى پس از هدايت يافتن گمراه نشدند مگر اين كه به جدال و نزاع پرداختند.))(502)
و نيز فرمود: ((هيچ بنده اى ايمانش كامل نشود تا نزاع و جدال را ترك كند اگر چه بر حق باشد.))(503)
و نيز فرمود: ((شش خصلت است كه در هر كه باشد به حقيقت ايمان مى رسد: روزه گرفتن در تابستان ، زدن دشمنان خدا با شمشير (جهاد)، شتاب در نماز خواندن در روز ابرى و بارانى ، شكيبايى در مصيبت ها، و شاداب وضو گرفتن در حال سختى ، و ترك نزاع كردن در حالى كه راستگوست .))(504)
لقمان به پسرش گفت : ((پسركم با علما ستيز مكن كه تو را به خشم آورند.))
بلال بن ابى سعيد گويد: هرگاه ديدى كه شخصى بسيار لجاجت مى كند و خودراءى است در خسارت كامل است .
ابودردا گويد: همين گناه برايت بس است كه همواره نزاع كنى .
عيسى عليه السّلام گويد: ((هر كه بسيار دروغ بگويد جمال او برود و هر كه با مردم بستيزد مروتش از بين برود و هر كه بسيار غم بخورد تنش بيمار شود و هر كه بدخو باشد روحش در عذاب باشد.))
به ميمون بن مهران گفته شد: تو را چه شده كه با هيچ يك از برادرانت از روى كينه و نفرت جدا نشدى گفت : زيرا با او مجادله و نزاع نمى كنم . مطالبى كه در نكوهش مجادله و نزاع وارد شده بسيار است .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((كفاره هر نزاعى دو ركعت نماز است )) (505) و مراء عبارت از هرگونه اعتراض به سخن ديگران با ايراد گرفتن لفظى يا معنوى است يا آن كه گوينده قصد مراء كند، و ترك مراء عبارت از ترك انكار و اعتراض بر سخن ديگران است . بنابراين هر سخنى را شنيدى اگر حق باشد آن را تصديق كن و اگر باطل است و مربوط به دين نيست سكوت كن . ايراد گرفتن بر سخن ديگران ايراد يا بر لفظ اوست كه از نظر نحو يا لغت يا عربى بودن اشكال دارد يا از نظر نظم و ترتيب كه رعايت تقديم و تاءخير نشده است ، اشكال اول از كوتاهى در معرفت سرچشمه مى گيرد و اشكال دوم از طغيان كردن زبان حاصل مى شود و هر چه باشد هيچ دليلى براى اظهار ايراد وجود ندارد. و گاه ايراد گرفتن بر معناى سخن ديگرى است ، چنان كه بگويى : مطلب آن طور كه تو مى گويى نيست و در فلان و فلان مورد اشتباه كرده اى ، و يا گوينده ، قصد ايراد مى كند مثل اين كه بگويد: اين سخن حق است ولى تو از اين سخن قصد حق ندارى و مغرضى و نظير اين حرف ها و اين نوع سخن اگر در مساءله علمى روى دهد بسا كه جدل ناميده شود كه آن نيز نكوهيده است بلكه لازم است در اين مورد سكوت شود يا سؤ ال به منظور بهره بردن باشد نه عناد و انكار، يا با ظرافت در تعريف بيان كند نه عنوان ايرادگيرى ، زيرا مجادله عبارت است از ساكت كردن ديگرى با دلايل و ناتوان ساختن و نسبت دادن كاستى به او با عيب گرفتن بر سخنش و نسبت دادن جهل و قصور به او و نشانه اش اين است كه هشدار دادن او نسبت به حق از سوى ديگر در نزد شخص نزاع كننده ناخوشايند باشد، بلكه دوست دارد كه او خطاى طرف را آشكار سازد تا برترى خود و عيل رفيقش را ثابت كند و از اين گناه رها نمى شود جز به اين كه در هر چيزى كه گناه ندارد سكوت كند، امّا انگيزه اى كه آدمى را به اين كار وا مى دارد رفعت طلبى با اظهار كردن فضيلت خود و حمله به ديگرى با آشكار ساختن نقص اوست و هر دو از تمايلات قوى و باطنى نفس است ، امّا اظهار فضيلت كردن نوعى تزكيه نفس است و ادعاى برترى و بزرگى كه در بنده طغيان مى كند چنين اقتضايى دارد با اين كه برترى و بزرگى از صفات خداوندى است .
امّا نسبت دادن كاستى و نقصى به ديگران از ويژگى هاى درنده خويى است ، چرا كه درنده خويى پاره كردن و شكستن ، آزار رساندن و مصدوم ساختن ديگران را مى طلبد و هر دو (اظهار فضل و تحقير ديگران ) از صفات نكوهيده و مهلك است ، و نيرومندى آن دو با نزاع و اعتراض كردن به ديگران آشكار مى شود. بنابراين كسى كه بر اين دو صفت زشت اصرار ورزد اين صفات نابود كننده را تقويت كرده است و چنين شخصى از حد يك عمل ناخوشايند تجاوز كرده است ، حتى هرگاه آن عمل موجب آزار ديگرى شود معصيت كرده است ، و اعتراض به ديگران سبب آزار و خشم آنان مى شود و چه بسا شخص مورد اعتراض از سخن خود چه حق باشد چه باطل تا سرحد امكان دفاع كند و هرچه به ذهنش مى رسد به گوينده اش ‍ عيب بگيرد؛ از اين رو نزاع ميان دو معترض در مى گيرد همچنان كه دو سگ به جان هم مى افتند و هر يك ديگرى را مى گزد، هر يك از دو متخاصم سعى مى كند ديگرى را با دليل مغلوب و ساكت كند.
درمان اين صفت زشت با درهم شكستن تكبرى كه او را بر مى انگيزد تا اظهار دانش كند و نيز با سركوب صفت درنده خويى كه او را تحريك مى كند تا به ديگران نسبت نقصان دهد، ميسر است . چنان كه بزودى در كتاب نكوهش تكبر و خودپسندى و خشم خواهد آمد، زيرا درمان هر بيمارى با از بين بردن علت آن حاصل مى شود؛ و علت اعتراض به ديگران همان بود كه بيان كرديم آنگاه مواظبت كردن بر آن است تا آن جا كه به ديگران همان بود كه بيان كرديم آنگاه مواظبت كردن بر آن است تا آن جا كه به صورت عادى و طبيعت در آيد و نفس قدرت يابد و صبر در برابر آن دشوار شود. به داود طايى گفته شد: چرا گوشه گيرى را برگزيد؟ گفت : تا از طريق ترك مجادله با نفس خود مبارزه كنم . پس گفته شد: در مجالس حاضر شو و آنچه مردم مى گويند بشنو و سخن مگو گفت : اين كار را كردم و هيچ مبارزه اى را بر خودم سخت تر از آن نديدم و حق همان است كه داود گفته است ، زيرا كسى كه از ديگرى اشتباهى را مى شنود و مى تواند رفع كند، براستى صبر كردن در برابر آن دشوار است . از اين رو پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كس ‍ نزاع و اعتراض به ديگرى را ترك كند با آن كه حق با اوست خدا در بلندترين نقطه بهشت برايش خانه اى بسازد.)) چون اين كار بر نفس دشوار است ، و بيشتر در اعتقادات و مذهب ها وجود دارد، زيرا اعتراض به ديگران جزء طبيعت آدمى است و هرگاه گمان كند كه در برابر آن به ثواب مى رسد حرصش زياد مى شود و طبيعت و شريعت نيز به او كمك مى كند در حالى كه اين اشتباه محض است ، بلكه بر آدمى لازم است كه زبان خود را از اهل نماز باز دارد و هرگاه بدعت گذارى را ديد در خلوت و با ملايمت پندش ‍ دهد نه آن كه با او به ستيز پردازد، زيرا ستيز اين تصور در بدعت گذار ايجاد مى كند كه حيله اى براى به اشتباه افكندن اوست و هنرى است كه ستيزه گران بدون وسيله بر امثال وى پيروز مى شدند در اين صورت بدعت جدل در دلش دوام مى يابد و قوى مى شود؛ و هرگاه آدمى مى دانست كه پند دادن بدعت گذار سودمند نيست آن را ترك مى كند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بيامرزد كسى را كه زبان خود را از نمازگزاران باز دارد مگر به بهترين صورتى كه مى تواند.)) (506) هشام ابن عروه گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين سخن را هفت باز تكرار مى فرمود.
((هر كه مدتى به نزاع عادت كند و به سبب آن و ستايش مردم عزت وجاهتى به دست آورد اين صفات نابود كننده در او قوى شود و نمى تواند از آنها رها شود. هرگاه صفات نكوهيده تكبر و خودپسندى و ريا و دوستى مقام و عزت يافتن به دانش در او گرد آيد، مبارزه با تك تك اين صفات دشوار باشد چه رسد كه تمام آنها در كسى جمع شود)).
آفت پنجم دشمنى است
دشمنى نيز از صفات نكوهيده است و آن غير از مراء و مجادله است . مراء ايراد گرفتن بر سخن ديگرى با اظهار اشكال در سخن اوست و انسان جز تحقير ديگرى و زيرك نشان دادن خود غرض ديگرى ندارد و مجادله همان مراء و اعتراض به ديگران است با اين تفاوت كه جدل مربوط به اظهار و تثبيت مذهب است ، و خصومت نزاع در سخن گفتن است تا مال يا حقى را به دست بياورد و آن يك مرحله ابتدايى دارد و يك مرحله اعتراض ، در حالى كه مراء فقط اعتراض بر سخنى است كه قبلا مطرح شده است . عايشه مى گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مردانى در پيشگاه خدا بيشتر مورد خشم واقع مى شوند كه در دشمنى سخت ترين افرادند.))(507)
ابوهريره گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هركس در خصومتى بدون آگاهى ستيز كند همواره مورد خشم خداست تا روحش گرفته شود.))(508)
يكى از بزرگان گفته است : از دشمنى بپرهيز، زيرا خصومت دين را از بين مى برد. و گويند: كسى كه در دين پارساست ، هرگز دشمنى نمى ورزد. اين قتيبه گويد: بشر بن عبداللّه بن ابى بكر بر من گذشت و گفت : چه چيز تو را در خانه نشانده است ؟ گفتم : دشمنى كه ميان من و پسر عمويم هست . بشير گفت : پدرت بر من حقى دارد و مى خواهم آنرا تلافى كنم به خدا من هيچ چيزى را نديدم كه مانند دشمنى دين را از بين ببرد و مروت را بكاهد و لذت را ضايع سازد و دل را سرگرم دارد. ابن قتيبه گفت : برخاستم كه برگردم پس ‍ دشمنم (بشر بن عبداللّه ) گفت : تو را چه شده است ؟ گفتم : هرگز با تو دشمنى نمى كنم . بشر گفت : دانستى كه حق من اين است ، گفتم : نه ولى نفس من گرامى تر از اين است . بشر گفت : من چيزى را كه از آن توست نمى خواهم .
اگر كسى اين اشكال را مطرح كند كه هرگاه انسان حقى داشته باشد، بايد در برابر ظلم ظالم در طلب و حفظ آن خصومت ورزد. بنابراين چگونه خصومت در اين مورد نكوهش مى شود و حكمش چيست ؟ شكى نيست كه اين نكوهش در مواردى چند صادق است : در مورد كسى كه بدون حق خصومت مى ورزد؛ در مورد كسى كه به حق خصومت مى كند ولى بدون آگاهى مانند وكيل قاضى ، چرا كه او پيش از اين كه بشناسد حق با كدام طرف است در خصومت وكالت مى كند. از هر طرف كه باشد و بدون آگاهى خصومت مى ورزد؛ در مورد كسى كه حق خود را مى طلبد ولى به مقدار نياز اكتفا نمى كند بلكه به قصد آزار يا مسلط شدن در دشمنى سرسختى نشان مى دهد؛ در مورد كسى كه بر خصومت سخن آزار دهنده اى را مى افزايد كه در حمايت و اظهار حق به آن نيازى نيست ؛ و نيز در مورد كسى كه تنها عناد براى شكست دادن خصم او را به دشمنى وا مى دارد؛ با اين كه او آن مقدار مال را كوچك مى شمارد، بعضى از مردم آشكارا مى گويند: فقط مقصودم دشمنى و شكستن آبروى اوست ، و هرگاه اين مال را از او بستانم بى آن كه اهميت دهم در چاه مى اندازم . چنين شخصى مقصودش سرسختى و لجاجت است و براستى كه اين صفت بسيار نكوهيده است .
امّا مظلومى كه از راه شرع از خود دفاع مى كند و بيش از مقدار نياز لجاجت نمى ورزد و زياده روى و سرسختى نشان نمى دهد و قصد عناد و اذيت ندارد كارش حرام نيست ولى اگر راهى داشته باشد بهتر آن است آن را ترك كند، زيرا در مجادله نگاه داشتن زبان در حد اعتدال غير ممكن است . مجادله و نزاع فراموش مى شود و كينه در ميان طرفين نزاع باقى مى ماند، تا آنجا كه هر يك از آنها از غم ديگرى شادمان و از شادمانى او غمگين مى شود و زبان به بدگويى او مى گشايد. بنابراين هر كس به نزاع آغاز كند، در معرض اين گرفتارى ها قرار مى گيرد و كمترين گرفتارى پريشان خاطرى است تا آنجا كه در نماز خود سرگرم مجادله با دشمنش مى شود. از اين رو خصومت در همان حد ضرورت باقى نمى ماند، نتيجه آن كه خصومت سرچشمه هر بدى است ، مجادله و نزاع نيز چنين است . در اين صورت لازم است كه انسان در نزاع را جز در مورى كه ضرورى است نگشايد و در حال ضرورت نيز لازم است كه زبان و دل را از پيامدهاى خصومت حفظ كند، و براستى كه اين كار دشوار بلكه غير ممكن است . پس كسى كه در نزاع به مقدار لازم اكتفا كند از گناه در امان مى ماند، و هر خصومتى نكوهيده است مگر اين كه انسان به آن ناچار شود، چون دليل كافى دارد. در اين صورت اگر نزاع كند ترك كار شايسته تر كرده است ، ولى گنهكار نيست ، آرى كمترين چيزى كه در خصومت و نزاع و جدال از دست داده سخن خوب گفتن و ثواب آن است ، چرا كه كمترين درجات سخن خوب اظهار موافقت است و هيچ خشونتى در سخن بزرگتر از طعن و اعتراض نيست كه نتيجه اش يا نادان دانستن يا دروغگو دانستن ديگرى است ؛ زيرا كسى كه با ديگرى نزاع و مجادله مى كند او را جاهل و دروغگو مى داند، در نتيجه خوب سخن گفتن را از دست مى دهد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((با سخن خوب گفتن و اطعام كردن مى توانيد وارد بهشت شويد.))(509) خداى متعال فرمود: (( و قولوا للناس حسنا. )) (510)
ابن عباس گفته است : از بندگان خدا هر كه بر تو سلام كرد جوابش بده ، اگر چه مجوسى باشد، زيرا خداى متعال مى فرمايد: (( و اذا حييتم بتحية فحيوا باءحسن منها او ردوها )) (511) و نيز گفت : اگر فرعون به من سخن خوبى بگويد پاسخ او را مى دهم . انس گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((در بهشت غرفه هايى است كه برون آنها از درونشان و درون آنها از برونشان ديده مى شود، خدا آن غرفه ها را براى كسانى مهيا فرموده است كه اطعام كنند و سخن خوب بگويند))(512)
روايت شده كه خوكى از جلو عيسى عليه السّلام گذشت ، حضرت فرمود: به سلامت بگذر، عرض شد: اى روح خدا به خوك اين سخن را مى گويى ؟ فرمود: نمى خواهم كه زبانم را به سخن بد عادت دهم .
پيامبرمان صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((سخن خوب ، صدقه است )).(513)
و آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((از دوزخ بپرهيزيد، اگرچه به نصف خرما باشد و اگر نبود به سخن خوبى (خود را از آتش نگاه داريد).))(514)
گفته شده : نيكى كار آسانى است : روى باز، و سخن نرم .
يكى از حكيمان گويد: هر سخنى كه پروردگارت را به خشم نياورد و همنشين خود را با آن خشنود مى سازى در گفتن آن بخل نكن ، باشد كه خدا در عوض آن ثواب نيكوكاران به تو بدهد.
يكى از حكيمان گويد: سخن نرم كينه هاى متمركز در اعضا را مى شويد و از بين مى برد. تمام اين مطالب در برترى سخن خوب بود و ضد آن نزاع و جدال و لجاجت است چرا كه تمام اينها سخن زشت و وحشت زا است ، قلب را مى آزارد و زندگى را تيره مى سازد، خشم را به هيجان مى آورد و آتش ‍ كينه را در دل بر مى افروزد.
آفت ششم
ششمين آفت زبان آن است كه كلمات را از مخرج ادا كند و بى پروا سخن بگويد و با زحمت سعى كند كه مسجع و فصيح حرف بزند و به وسيله تشبيهات و مقدمات سخن خود را فصيح وانمود كند و به عادت فصيح نماها كه مدعى تسلط بر فن خطابه اند سخن بگويد و تمام اين كارها ظاهر سازى است و نكوهيده و مورد خشم مى باشد به طورى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در آن مورد فرمود: ((من و تقواپيشگان امتم از تكلف و ظاهر سازى به دور هستيم ))(515)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مبغوض ترين و دورترين شما از من در نشستن ياوه گويان ، فقيه نماها و سخن گويان بى پروايند.))(516)
فاطمه زهرا سلام اللّه عليها مى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بدترين امتم كسانى هستند كه از نعمت ها تغذيه مى كنند و غذاهاى رنگارنگ مى خورند و لباس هاى رنگين مى پوشند و بى پروا سخن مى گويند.))(517)
و نيز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سه بار فرمود: ((آگاه باشيد كسانى كه در گفتار و كردار غلوّ و زياده روى مى كنند در هلاكتند.))(518)
هر نوع سخن موزونى كه از روى تكلف ادا شود و نيز فصيح نمايى كه از حد عادت خارج است و در مكالمات روزمره به تكلف سخن مسجع گفتن از آفات زبان است ، زيرا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله درباره چنين حكم كرد (ديه معين فرمود) و يكى از قبيله جنايتكار گفت : چگونه براى كسى كه نمى آشامد و نمى خورد و فرياد نمى زند و آشكار نشده (او را نديده ايم ) ديه بدهيم و چنين جنينى خونش هدر است . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آيا مانند كاهنان و پيشگويان سخنان موزون مى گويى ؟)) (519) پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله چنين سخن گفتن را زشت دانست چرا كه اثر تكلف و تصنع در آن آشكار بود. بنابراين شايسته است در هر موردى به مقصود اكتفا شود. و مقصود از سخن گفتن فهماندن غرض به ديگرى است و بيش از آن ساختگى و نكوهيده است ولى اگر سخنان خطابه و موعظه را نيكو ادا كند و از افراط و گفتن كلمات ناماءنوس بپرهيزد جزء تكلف نكوهيده نيست چرا كه مقصود از خطابه و موعظه تكان دادن دل ها و تشويق و قبض ‍ و بسط آنهاست ، و شيوايى سخن در اين مورد مؤ ثر و شايسته است . امّا در مكالمات عادى به منظور برآوردن نيازها تظاهر به فصاحت و موزون سخن گفتن ضرورتى ندارد و سرگرم شدن به آن تكلفى نكوهيده است و انگيزه آن رياكارى ، اظهار فصاحت و ممتاز شدن (از ديگران ) به علم است و تمامش ‍ نكوهيده و از نظر شرع ناپسند و ممنوع است .
آفت هفتم دشنام و بدزبانى است
دشنام نكوهيده است و در شريعت از آن نهى شده و سرچشمه اش پليدى و پستى است . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((از دشنام دادن بپرهيزيد، چرا كه خدا گفتار و كردار زشت و دشنام دادن را دوست نمى دارد.))(520)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از دشنام دادن به كشته شدگان مشركان در بدر نهى كرد و فرمود: ((اينان را دشنام ندهيد، زيرا چيزى از گفته هاى شما به آنان نمى رسد، در حالى كه زندگان را مى آزاريد. بهوش باشيد كه دشنام (نشانه ) پستى است ))(521)
همچنين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مؤ من طعنه نمى زند و دشنام نمى دهد و بد زبان نيست )) (522)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((چهار گروهند كه دوزخيان از رنج آنها رنج مى برند آنها در ميان دوزخ و آب جوش جهنم تلاش مى كنند. و فرياد مى زنند: مردى است كه از دهانش چرك و خون سرازير است و به او گفته مى شود: اين شخص دور از رحمت خدا را چه شده كه علاوه بر رنجى كه خود داريم ما را مى آزارد وى مى گويد: اين شخص دور از رحمت خدا به هر سخن پليد و دردآورى توجه مى كرد، و از آن لذت مى برده چنان كه از دشنام لذت مى برده است .))(523)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((اى عايشه اگر فحش به صورت مردى مجسم مى شد، مرد بدى بود.))(524)
و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بد زبانى و زبان آورى دو شعبه از شعبه هاى نفاق است )) (525) و ممكن است مقصود از اين بيان آشكار ساختن چيزى باشد كه اظهار كردنش جايز نيست ، و نيز مى تواند زياده روى در توضيح مطلبى باشد تا آن اندازه كه به حد تكلف برسد، و احتمال مى رود سخن گفتن در امور مربوط به دين و در صفات خداى متعال باشد، چرا كه بيان صفات خدا به اجمال و رساندن به گوش و عوام سزاوارتر از مبالغه در شرح آن است ، زيرا گاه از مبالغه در توضيح آن ترديد و وسوسه هايى ايجاد مى شود، و هرگاه به اجمال بگويد دل ها مى پذيرند و پريشان نمى شوند؛ ولى اين كه بيان همراه با بذاء ذكر شده مى تواند قرينه اى باشد كه مقصود از بيان آشكار گفتن مطلبى است كه آدمى از گفتن آن شرم دارد، و در چنين مواردى بهتر است از آن سخنان چشم پوشى شود و مورد غفلت قرار گيرد نه آن كه آشكار گردد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خداى متعال كسى را كه گفتار و كردار بد دارد و دشنام مى دهد و در بازارها فرياد مى زند دوست ندارد.))(526)
جابر بن سمره گفت : در محضر رسول خدا با پدر و مادرم نشسته بودم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((گفتار و كردار بد و دشنام گويى در اسلام جايى ندارد، و در ميان مردم ، اسلام كسى بهتر از همه است كه خوشخوترين آنها باشد.))(527)
اين بود نكوهش فحش . امّا تعريف و حقيقت فحش عبارت است از اين كه آدمى كارهاى زشت را صريح و آشكار به زبان بياورد و بيشتر الفاظ مربوط به آميزش با زنان و آنچه پيرامون آن است بر زبان راند. تبهكاران عبارت هاى آشكار و زشتى دارند كه در اين مورد به كار مى برند و درستكاران از بيان آن كلمات امتناع مى كنند، بلكه از آنها به كنايه و رمز و كلماتى كه به معانى آنها نزديك است ياد مى كنند. ابن عباس گويد: خدا بسيار پر آزرم و بزرگوار است ، كلمات زشت را به كنايه بيان مى كند و ملامسه (دست زدن ) را در آميزش با زنان به صورت كنايه آورده است . بنابراين مس و لمس ، دخول و صحبت همه كنايه از آميزش با زنان است و زشت محسوب نمى شود ولى عبارات زشتى وجود دارد كه گفتن آن زشت است و بيشتر در مورد دشنام و سرزنش به كار مى رود و اين عبارات نيز در فحش بودن متفاوتند و بعضى از بعض ديگر زشت ترند و بسا كه بر حسب عادت در شهرهاى مختلف گوناگون باشند.
كلمات زشتى كه فحش به شمار مى آيد منحصر به الفاظ مربوط به آميزش با زنان نيست ، بلكه به جاى گفتن بول و غايط به طور كنايه گفتن قضاى حاجت شايسته تر است ، چرا كه اين گونه كلمات نيز بايد مخفى بماند و هر چه آدمى از آن شرم دارد و مخفى مى سازد نبايد الفاظ آنها صريح گفته شود، زيرا فحش است از اين روست كه بر حسب عادت نام برد زنان به كنايه نيكوست و نمى گويند: زنت چنين گفت ، بلكه گويند: در حجره گفته شد يا از پشت پرده چنين گفته شد، يا مادر فرزندان چنين گفت و ظرافت و كنايه در اين الفاظ ستوده است و صراحت در آنها به فحش كشانده مى شود. همچنين نبايد از عيب هايى كه در ديگرى است و انسان از آن شرم دارد بصراحت نام برد مانند برص ، كچلى ، بواسير بلكه گفته مى شود دردى كه فلانى از آن شكايت مى كند و نظير آن ، و آشكار گفتن آن فحش محسوب مى شود و تمام آنها از آفات زبان است .
انگيزه فحش يا قصد آزار دادن است يا عادتى است كه از همنشينى با فاسقان و افراد پليد و پست حاصل مى شود زيرا عادت آنها دشنام دادن است .
يكى از عرب هاى بدوى به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله گفت : به من سفارشى كن فرمود: ((تقواى خدا پيشه كن و اگر كسى به عيبى كه در توست سرزنش كرد، تو او را به عيبى كه در او سراغ دارى سرزنش مكن تا گناهش بر او و اجرش بر تو باشد، و هيچ يك از آفريدگان خدا را دشنام نده .)) گفت : پس از سفارش پيامبر هيچ گاه دشنام ندادم .(528)
عياض بن حمار (529) گفت : به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كردم : مردى از بستگانم مرا دشنام مى دهد در حالى كه فروتر از من است ؛ اگر جواب دهم خلافكارم ؟ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دو شخص كه به هم دشنام مى دهند دو شيطانند كه به يكديگر كمك مى كنند و سخن بيهوده و باطل مى گويند.))(530)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دو شخص كه به هم فحش مى دهد گناه بر آغازگر است ، مگر اين كه فحش به مظلوم (نفر دوم ) سرايت كند و او جواب دهد.))(531)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دشنام دادن به مؤ من گناه و پيكار با او كفر است .))(532)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((ملعون است كسى كه والدينش را دشنام دهد.))(533)
در روايتى است : ((جزء بزرگترين گناهان است كه كسى والدينش را دشنام دهد، عرض كردند: اى رسول خدا چگونه كسى والدينش را دشنام مى دهد؟ كسى به پدر ديگرى دشنام مى دهد و آن ديگرى پدر او را دشنام مى دهد.(534)
مى گويم : از طريق شيعه روايتى در كافى (535) از امام باقر عليه السّلام نقل شده كه فرمود: ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به قصد اسب دوانى بيرون شد و از قبر ابواحيحه (536) گذشت ابوبكر گفت : خدا صاحب اين قبر را لعنت كند. به خدا اگر مى بود مانع راه خدا مى شد و پيامبر خدا را تكذيب مى كرد. خالد، پسر (ابواحيحه ) گفت : خدا ابوقحافه (پدر ابوبكر) را لعنت كند به خدا از مهمان پذيرايى نمى كرد و با دشمن روبرو نمى شد، خدا لعنت كند هر كدام را كه تحمل فقدانش بر قبيله اش آسان تر است . پس پيامبر خدا افسار مركبش را بر روى شانه آن انداخت و فرمود: هرگاه به مشركان رسيديد همه را در نظر بگيريد نه شخصى خاصى را. آنگاه ايستاد و اسب دوانى شد. سپس سخن ادامه يافت تا اين كه از گروهى ياد شد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آنها را لعن كرد و از آنان شمرد كسى را كه به والدينش دشنام دهد. امام فرمود: مردى عرض كرد: اى پيامبر خدا، آيا كسى كه والدينش را لعن كند وجود دارد فرمود: آرى پدر و مادر اشخاص را لعن مى كند و آنها نيز والدينش را لعن مى كنند.))(537)
مى گويم : اين جمله پيامبر صلّى اللّه عليه و آله : (( ((و من لعن ابويه )) )) ابوبكر بن ابى قحافه را شامل مى شود چرا كه او ((ابواحيحه )) را لعن كرد و پسرش (خالد) پدر ابوبكر را لعن كرد و روشن است كسى كه مورد لعن پيامبر خدا واقع شود شايستگى خلافت او را ندارد.
آفت هشتم لعن حيوان ، جماد، يا انسان است
لعن كردن نكوهيده است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مؤ من لعن كننده نيست .))(538)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((به لعنت خدا و غصب او و جهنم يكديگر را مورد لعن قرار ندهيد.))(539)
حذيفه گويد: ((هيچ قومى يكديگر را لعن نكردند مگر اين كه سخن حق بر آنها ثابت شد.))
عمران بن حصين گويد: پيامبر در يكى از سفرهايش بود. ناگاه زنى از انصار كه بر روى شترى در زحمت بود شتر را لعن كرد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((جهاز از روى شتر برگيريد و برهنه اش كنيد چرا كه اين زن ملعونه است عمران گويد: من آن شتر را ديدم كه در ميان مردم راه مى رفت و هيچ كس مزاحم او نمى شد.))(540)
ابودردا مى گويد: هيچ كس زمين را لعن نمى كند، مگر اين كه آن زمين گويد: خدا هر يك از ما را كه بيشتر معصيت خدا مى كنيم لعنت كند.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((لعن كنندگان در روز قيامت نه مورد شفاعتند و نه شهادت .))(541) انس گويد: مردى بر روى اشترى همراه پيامبر بود. پس شترش را لعن كرد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بنده خدا بر روى اشترى ملعون همراه ما حركت مكن .)) (542) پيامبر اين سخن را به سبب زشت شمردن كار او فرمود.
لعن عبارت است از رانده شدن و دورى از خداى متعال ، و آن جايز نيست مگر انسان كسى را لعن كند كه صفتى دور كننده از خدا داشته باشد، به اين معنى كه كافر و ظالم باشد؛ و بگويد لعنت خدا بر كافران و ظالمان باد، و سزاوار است در لعن از لفظى كه در دين وارد شده پيروى كند، چرا كه در لعن كردن خطر بزرگى است ، زيرا بر خدا حكم كرده كه ملعون را از خود دور ساخته است ، و آن امرى غيبى است كه فقط خدا مى داند و اگر خدا به پيامبر خبر دهد پيامبر نيز مى داند. سه صفت موجب لعن مى شود: كفر، بدعت ، فسق و گناه و لعن در هر يك از اين صفات سه درجه دارد: 1-لعن با صفات عام كه بگوييم : لعنت خدا بر كافران و بدعت گذاران و فاسقان باد؛ 2-لعن با صفاتى اخص از اول كه بگوييم : لعنت خدا بر يهوديان ، ترسايان ، مجوس ، قدريه ، خوارج ، زنديقان ، ظالمان و رباخوارن باد و تمام اينها جايز است ولى لعن كردن اصناف بدعت گذاران موجب هلاكت است ، چرا كه شناخت بدعت دشوار است و در آن مورد روايتى نرسيده كه لفظ لعن را مشخص كرده باشد. از اين رو شايسته است كه عوام از آن منع شوند، زيرا نتيجه اش مقابله به مثل است و در ميان مردم نزاع و فساد ايجاد مى كند؛ 3-لعن كردن شخص است كه چنين لعنتى جاى ترديد و اشكال است مثلا بگوييم : خدا زيد را لعنت كند او كافر يا فاسق يا بدعت گذار است و شرح مطلب اين است كه لعنت هر كسى از نظر شرع ثابت شود جايز است ، مانند اين كه بگوييم : خدا فرعون ، ابوجهل را لعنت كند چرا كه در شرع ثابت شده كه آنها كافر مرده اند. امّا لعن يك شخص معين در زمان ما مانند اين كه گفته شود خدا زيد را لعنت كند او يهودى است موجب هلاكت است چه بسا كه مسلمان شده و در حالى مرده باشد كه در نزد خدا مقرب بوده . پس چگونه حكم به ملعون بودنش مى كنيم .
مى گويم : از سوى اهل بيت عليهم السّلام ثابت شده لعن كسانى كه به ستم و تجاوز بر اميرالمؤ منين )) مسلط شده و به او ستم كرده اند جايز است و نيز لعن كسانى كه خود را به زور و دروغ جانشينان رسول خدا ناميدند و كسانى كه آنها را در اين كار حمايت و يارى كردند با تعيين شخص آنها جايز است ، و آنچه از سوى اهل بيت عليهم السّلام ثابت شده از طرف خدا و رسولش نيز در نزد ما ثابت شده بر ما جايز است ، سپس مى گويم : ذكر لعن در سخن خداى سبحان و رسولش و سخنان اهل بيت عليهم السّلام به گونه اى تكرار شده كه برداشتمان اين است كه لعن (اشخاص ياد شده ) جزء عباداتى است كه انسان را به خداى سبحان نزديك مى كند و در صورتى كه شخص معينى كفر يا نفاق و فسق شناخته شد مى توان او را لعن كرد. خداى سبحان فرمود: (( اولئك عليهم لعنة اللّه و الملائكة و الناس اجمعين . )) (543) از اين آيه معناى امر (به لعن ) فهميده مى شود.
خداى متعال مى فرمايد: (( اولئك يلعنهم اللّه و يلعنهم اللاعنون )) (544) و خداى متعال در جريان مباهله نصاراى نجران لعنت را وسيله اى براى اثبات ادعاى نبوت (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ) و دليلى بر رد منكران آن قرار داده ، آن جا كه فرمود: (( ثم نبتهل فنجعل لعنة اللّه على الكاذبين )) (545) از اين رو آنها محكوم شده و به صلح و پرداخت جزيه متوسل شدند و راهى به بازگو كردن گفتار خود نيافتند. همچنين لعن ميان زن و شوهر موجب ساقط شدن حد از آنها و نفى فرزند است ، به گونه اى كه فرزند هرگز به لعن كننده منسوب نشود و بسا كه موجب اجراى حد بر زن هم بشود اگر بدون شهود و دليل نكول كند، از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه فرمود: ((خدا دروغگو را لعنت كند اگر چه به شوخى دروغ بگويد.))(546) و ديگر روايات رسيده .
اميرالمؤ منين عليه السّلام گروهى را لعن كرده و روايت شده كه آن حضرت در قنوت نماز واجب معاويه و عمرو بن عاص و ابوموسى (اشعرى ) و ابو اعور سلمى (547) را لعن مى كرد. با اين كه آن حضرت در برابر گناه گنهكار بردبارترين مردم به شمار مى آيد و برتر از آن بود كه نفس مقدس او مانند نفوس بشرى بلغزد، و اگر معتقد نبود كه لعن آنها از بهترين وسايل تقرب به خداست در نمازهاى واجب آن را بر نمى گزيد.
علماى عامه روايت كرده اند كه عايشه عثمان را لعن كرد و عثمان نيز او را لعن كرد و عايشه در حالى كه از او خشمگين بود به مكه رفت .(548)
اصحاب ما (اماميه ) روايت كرده اند كه اميرالمؤ منين عليه السّلام در قنوت بعضى از نمازهاى مستحبى خود دو بت قريشى را لعن مى كرد و قصدش از دو بت ابوبكر و عمر بود.(549)
شيخ طوسى (ره ) در تهذيب (550) روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام از نماز كه برمى گشت چهار نفر را لعن مى كرد. از آن جمله ابوبكر و عمر بودند، و هر كس بينديشد در آنچه ميان امام حسن عليه السّلام و معاويه و يارانش روى داد و چگونه بنا به روايت عامه امام آنها را لعن كرد و دشنام داد و اگر در روايات رسيده از ائمّه اطهار عليهم السّلام در اصول كافى و ديگر كتب حديث و دعاها تفحص كنيد كه آن بزرگواران سران گمراهان را كه استحقاق لعن داشتند با تصريح به اسم آنها لعن مى كردند خواهد دانست كه لعن چنين افراد جزء دين و شعائر آن است ، بطورى كه برايش جاى شك و ترديد باقى نمى ماند.
در كافى (551) از امام هفتم عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((خدا ابوحنيفه را لعنت كند كه مى گفت : على گفت و من مى گويم و در روايتى است صحابه گفتند و من مى گويم .))
امّا حديث ((لعنت كننده نباشيد))، شايد نهى كرده به سبب اين كه دشنام بر اثر زياده روى در آن افراط در لعنت براى انسان عادت و اخلاق شود، بطورى هر كسى را لعن كنند چنان كه لعانين به صورت صيغه مبالغه بر اين مطلب دلالت دارد و منظور جمله منع از لعن كردن افراد شايسته لعن نيست وگرنه مى فرمود: (( لا تكونوا لاعنين )) چرا كه ميان اين دو تعبير تفاوت است و افراد مسلط بر نكات دقيق عربى از آن آگاهند.
امّا ((روايتى كه از اميرالمؤ منين عليه السّلام رسيده و آن حضرت از لعن مردم شام نهى فرموده )) اگر صحيح باشد اين احتمال مى رود كه آن حضرت اميد داشته شاميان مسلمان شوند و به اسلام رجوع كنند، چنان كه كار رئيس مهربان نسبت به رعيت همين است . از اين رو فرمود: ((ليكن بگوييد خدايا ميان ما اصلاح فرما)) و اين سخن حضرت به گفتار خداى متعال در داستان فرعون نزديك است : (( فقولا له قولا لينا. )) (552)
امّا سخنى كه ابوحامد در اين باب در مورد لعن يزيد بيان كرده سزاوار است پوشيده بماند و نقل روايت نشود.
غزالى گويد: جايز نيست بدون تحقيق مسلمانى را به كفر و فسق نسبت دهد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((اگر مردى ديگرى را به كفر و فسق نسبت دهد و او چنين نباشد خود مرتد شود.))(553)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((اگر مردى بر كافر بودن مرد ديگر شهادت دهد كفر به يكى از آن دو باز مى گردد، در صورتى كه (او واقعا) كافر باشد و به مفاد اين سخن ، اگر شخص منسوب به كفر كافر نباشد نسبت دهنده به سبب تكفير او كافر مى شود.))(554) معناى سخن اين است كه ديگرى را تكفير كند در حالى كه مى داند مسلمان است ؛ بنابراين ، اگر گمان كند به سبب بدعت گذارى يا غير آن كافر است و او را تكفير كند خطاكار و كافر خواهد بود.
لعن و دشنام به مردگان گناهش بيشتر است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مردگان را دشنام ندهيد چرا كه آنان از دنيا رفته و در گرو اعمال از پيش فرستاده خويشند.))(555)
نفرين كردن بر انسان حتى بر شخص ستمگر، به لعن نزديك است ؛ مثلا گفته است : تنش سالم مباد، خدا او را تندرست قرار ندهد، و نفرين هايى از اين قبيل تماما نكوهيده است . در حديث است : ((ستم رسيده بر ظالم نفرين مى كند تا ظلمش را جبران كند آنگاه براى ستمگر در برابر ستم رسيده روز قيامت فضيلت خواهد بود.(556)
آفت نهم غنا و شعر است
ما در كتاب سماع غناى حرام و حلال را بيان كرديم و ديگر تكرار نمى كنيم .
مى گويم : خلاصه گفتار ابوحامد در كتاب سماع كه در آخر آن كتاب ايراد شده اين است كه حكم سماع از چهار صورت بيرون نيست : حرام محض ، مباح ، مستحب ، مكروه .
سماع حرام شامل بيشتر مردم يعنى جوانان و دنيا پرستان مى شود چرا كه سماع ، صفات نكوهيده اى را كه بر دل هاى اينان غالب است تحريك مى كند.
سماع مكروه شامل كسانى است كه از حالت عادى و انسانى خارج نمى شوند ولى به عنوان لهو آن را عادت خود قرار مى دهند.
سماع مباح براى كسى است كه از آن هيچ لذتى جز آواى خوش نمى برد.
سماع مستحب براى كسى است كه محبت خدا بر دل او مسلط است و صفات پسنديده او را تحريك مى كند. اين بود سخن ابوحامد.
در كافى از امام صادق عليه السّلام درباره اين آيه شريفه روايت شده كه منظور از قول زور، غناست (557) (( فاجتنبوا الرجس من الا وثان و اجتنبوا قول الزور.))
و از آن حضرت در مورد اين آيه : (( لا يشهدون الزور )) روايت شده كه منظور غناست . (558)
و از آن حضرت عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((غنا يك دهم نفاق است )).(559)
از حضرت باقر عليه السّلام روايت شده : غنا از امورى است كه خداوند بر آن وعده دوزخ داده است و اين آيه را تلاوت فرمود: (( و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل اللّه . )) (560)
و از آن حضرت روايت شده : ((در صورتى كه خدا حق را از باطل جدا ساخته غنا جايى ندارد.(561) در تهذيب از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه راجع به فروش ‍ كنيزان آواز خوان از آن حضرت سؤ ال شد فرمود: ((خريد و فروش آنها حرام و تعليم دادنشان كفر و گوش دادن به آوازشان نفاق است .))(562)
از آن حضرت روايت شده است : ((زن آوازه خوان ملعون است و هر كه از درآمد كسب او بخورد ملعون است .))(563)
از آن حضرت عليه السّلام روايت شده است : ((مزد زن آوازه خوانى كه عروس ها را مى آرايد بى اشكال است و جزء زنانى نيست كه مردان بر او وارد مى شوند.))(564)
از امام باقر عليه السّلام درباره كسب زنان آوازه خوان سؤ ال شد فرمود: ((اگر زنى است كه مردان بر او وارد مى شوند كسب او حرام است ولى در كسب زنى كه به مجلس عروس ها دعوت مى شود اشكالى نيست و آن مفاد گفتار خداست : (( و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضل عن سبيل اللّه . )) (565)
در كتاب (( من لا يحضره الفقيه )) است كه : ((مردى از امام چهارم عليه السّلام درباره خريدن كنيز خوش آواز پرسيد، فرمود: ((اگر او را بخرى و بهشت را به يادت بياورد بر تو باكى نيست .)) (566) منظور اين است كه آن كنيز با خواندن قرآن و فضيلت هايى كه غنا نيست بهشت را يادآور شود، چرا كه غنا ممنوع است . پايان
در كافى از حضرت باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((در قرآن خواندن صدايت را در گلو بگردان چرا كه خداى متعال صداى خوب را دوست مى دارد، صدايت را در فضاى دهان بگردان .))(567)
امام صادق عليه السّلام روايت شده كه بگويد: ((پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: قرآن را با لحن عرب ها و صداى آنها بخوانيد، و از آواز فاسقان و مرتكبان كبيره بپرهيزيد، زيرا پس از من گروهى بيايند كه قرآن را مانند آواى غنا در گلو بگردانند و كسانى كه در قرآن را به غنا و نوحه و مانند رهبانان بخوانند جايز نيست و اين عمل مقبول درگاه خدا نمى شود، ((دلهاى آنان و دلهاى كسانى كه كار آنان را خوش دارند وارونه است .))(568)
ما در كتاب آداب تلاوت قرآن از بخش عبادات (569) روايات ديگرى در اين مورد نقل كرده ايم و از مجموع آنها استنباط مى شود كه حرام بودن غنا و شنيدن آن و آموختن و اجرت گرفتن و غيره آن غنايى است كه در زمان امويان و عباسيان رايج بوده كه مردان بر زنان وارد مى شدند و زنان به شوخى و ياوه گويى مى پرداختند و با آلات لهو و چوب ها بازى مى كردند، امّا غير از اين نوع غنا يا مستحب است ، چون تلاوت قرآن با آواز و هر چه وسيله اى براى ياد خدا و قيامت باشد، يا مكروه و مباح است ، چنان كه ابوحامد بيان كرد و بعيد نيست كه حكم غنا در مورد بعضى از مصاديقش ‍ نسبت به تفاوت درجات مردم مختلف باشد، زيرا غنايى كه شايسته فرومايگان است لايق صاحبان مروت نيست .
ابوحامد مى گويد: امّا شعر سخنى است كه خوبش خوب و بدش بد است ، جز اين كه تمام وقت سرگرمى به شعر نكوهيده است . و رسول خدا فرمود: ((اگر شكم يكى از شما پر از چرك و خون شود تا آن را ببيند برايش به از آن است كه پر از شعر شود.))(570)
از بعضى بزرگان درباره شعر سؤ ال شد. در جواب گفت : به جاى آن ذكر خدا بگو چرا كه ذكر خدا بهتر از شعر است . خلاصه خواندن شعر و نظم آن حرام نيست ، اگر در آن سخن ناپسندى نباشد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله : ((بعضى از شعرها حكمت است .)) (571) آرى مقصود از شعر (مكروه ) ستايش و نكوهش و سرودن غزل هاى عشقى است كه گاه دروغ در آن وارد مى شود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((حسان (بن ثابت ) را به هجو كردن كفار امر فرمود.)) (572) ستايش بسيار (در شعر) اگر چه دروغ باش در حرام بودن مانند دروغ نيست مانند گفته حبيب شاعر:
(( و لو لم يكن فى كفه غير روحه
لجادبها فليتق اللّه سالئله )) (573)

شاعر درجه اعلاى بخشندگى را وصف كرده است اگر فرد ممدوح بخشنده نباشد دروغ است و اگر بخشنده باشد مبالغه و از صنايع ادبى در شعر است و قصد شاعر اظهار اعتقاد به آن نيست . در محضر رسول خدا اشعارى خوانده شده كه اگر بررسى شود نظير شعر مبالغه آميز ياد شده در آنها يافت مى شود و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از آن منع نفرمود. عايشه مى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله كفش خود را تعمير مى كرد و من آواز مى خواندم . عايشه گفت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى نگريستم پس پيشانى آن حضرت غرق كرده و از آن دورى پديد آمد، من مبهوت شدم كه حضرت به من نگاه كرد و فرمود: چرا مبهوت شده اى ؟ عرض كردم : اى رسول خدا به شما نگريستم كه در پيشانى تان عرق نشسته و از آن نورى پديد آمده است و اگر ابوكثير هذلى شما را مى ديد و مى دانست كه شما سزاوارتر به شعر و هستيد. پيامبر فرمود: اى عايشه ابوكثير هذلى چه مى گفت ؟ عرض كردم : او مى گفت :
(( و مبراء من كل غبر رحيضه
و فساد مرضعه وداء مغيل
و اذا نظرت اسرة وجهه
برقت كبرق العارض المتهلل ))(574)

عايشه گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله كفش خود را بر زمين گذاشت و به طرف من آمد و پيشانى مرا بوسيد و فرمود: اى عايشه خدا به تو جزاى خير دهد هيچ روزى مثل امروز از تو شادمان نشدم .))(575)
وقتى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله غنايم جنگى را تقسيم مى كرد، دستور داد به عباس بن مرداس چهار ماده شتر جوان بدهند. عباس بسرعت برخاست و در شعر خود به شكايت پرداخت و در شعر ديگر گفت :
(( و ما كان بدر و لا حابس
يفوقان مرداس فى المجمع
و ما كنت دون امرى منهما

و من تضع اليوم لا يرفع
و قد كنت فى الحرب ذاتدراء
و لم اعط شيئا و لم امنع )) (576)

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: شرّ زبان او را از من قطع كنيد پس ابوبكر او را برد و صد شتر براى وى انتخاب كرد. آنگاه برگشت در حالى كه از خشنودترين مردم بود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود: آيا درباره من شعر مى گويى ، او پوزش خواست و مى گفت : پدر و مادرم به فدايت شعر را در زبان خود مانند حركت مورچه احساس مى كنم . آنگاه شعر زبان مرا مى گزد چنان كه مورچه (انسان را) مى گزد. و مرا از گفتن شعر گزيرى نيست . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تبسم كرد و فرمود: ((عرب شعر را رها نمى كند تا شتر ناله را رها كند)) (577) يعنى عرب دست از شعر بر نمى دارد.
مى گويم : ابوحامد معناى شعر را و اين كه بر كدامين سخن اطلاق مى شود بيان نكرد و چنان كه آفات نظير آن را شرح مى داد.
پس بايد دانست كه شعر بر دو معنى اطلاق مى شود: يكى سخن هماهنگ و با قافيه چه حق باشد و چه باطل و بر سخن هماهنگ حق حمل مى شود. حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله : ((بعضى از اشعار حكمت است )) و نيز حديث ((براى خدا گنجينه هايى در زير عرش است و كليد آنها در زبان شاعران است )) بر شعر حق ، صادق است ، و همچنين تمام رواياتى كه در ستايش شعر رسيده است چنان كه بيان خواهيم كرد زيرا مقصود از سخن حق و موزون سخنى است كه از دروغ خالى باشد. دوم سخنى است كه داراى تخيلات آزار دهنده و دروغ هاى بى اساس باشد، چه وزن و قافيه داشته باشد يا نداشته باشد و تمام رواياتى كه در نكوهش شعر رسيده است بر اين نوع شعر حمل مى شود و قريش كه قرآن را شعر خواندند و به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شاعر گفتند منظور همين نوع شعر بوده است . چرا كه قرآن موزون نيست همچنين از اين قبيل است مجادلات متكلمان و شبهه هاى بيهوده و گمراه كننده در مورد مذهب ها. امام باقر عليه السّلام در مورد اين آيه شريفه (( و الشعراء يتبعهم الغاوون ، )) فرمود: ((آيا ديده ايد كسى از شاعرى پيروى كند؟ مقصود آيه گروهى هستند كه فقيه شده اند براى غير خدا كه آنان خود گمراهند و ديگران را نيز گمراه مى كنند.)) (578) امام صادق عليه السّلام فرمود: ((منظور از شعرا در آيه ، گروهى هستند كه دانش و فقه آموختند بى آن كه عالم باشد، پس خود گمراهند و ديگران را گمراه كردند.))(579) بعضى از علماى اماميه (580) (طاب ثراهم ) گفته اند: آيه در مورد كسانى نازل شده است كه دين خدا را تغيير داده و با امر خدا مخالفت كرده اند. آيا هرگز ديده ايد كه كسى از شاعرى پيروى كند همانا مقصود از شعرا در آيه كسانى هستند كه به راءى خود دينى جعل كرده اند و مردم از آنها پيروى مى كنند فرمود: (( ((الم تر انهم فى كل واد يهيمون . )) يعنى شاعران با سخنان باطل مناظره مى كنند و با دلايل باطل گرايان استدلال نموده و به هر راهى مى روند به اين معنى كه دين خدا را تغيير مى دهد (( و انهم يقولون ما لا يفعلون . )) مردم را پند مى دهند و خود پند نمى گيرند، نهى از منكر مى كنند و خود كار زشت انجام مى دهند، امر به معروف مى كنند و خود اهل معروف نيستند. فرمود: ((آنها كسانى هستند كه حق آن محمّد صلّى اللّه عليه و آله را غصب كردند.))
امّا از جمله رواياتى كه در ستايش شعر به معناى اول (شعر حق ) از طريق شيعه رسيده روايت صدوق (ره ) در كتاب (( عيون اخبار الرضا (ع ) به اسنادى از حسن از عبداللّه بن فضل هاشمى است كه گفت : امام صادق عليه السّلام فرمود: ((هر كس درباره ما شعرى بگويد خدا برايش در بهشت خانه اى بنا كند.))(581)
و به اسنادش از همان حضرت عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: ((هيچ شاعرى درباره ما شعرى نگويد مگر اين كه روح القدس او را تاءييد و كمك مى كند.))(582)
و به اسنادش از حسن بن جهم روايت كرده كه گفت : شنيدم حضرت رضا عليه السّلام مى فرمود: ((هيچ مؤ منى در مدح ما شعرى نگويد، جز اين كه خدا در بهشت شهرى كه بيش از هفت برابر دنيا وسعت دارد برايش بسازد و در آن شهر هر فرشته مقرب و هر پيامبر مرسلى او را زيارت مى كنند.))(583)
و به اسنادش از اميرالمؤ منين عليه السّلام روايت شده كه : ((مردى از على عليه السّلام در مورد نخستين گوينده شعر سؤ ال كرد، فرمود: آدم ، پرسيد: شعرش چه بود؟ فرمود: چون آدم از آسمان به زمين فرو فرستاده شد و زمين و فراخى زمين و هواى آن را ديد و هابيل كشته شد، آدم عليه السّلام گفت :
(( تغيرت البلاد و من عليها
فوجه الارض مغبر قبيح
تغير كل ذى لون و طعم
و قل بشاشه الوجه المليح ، )) تا آخر، حديث )) (584)

مؤ لف تهذيب (585) به اسنادش از خلف به حماد از حضرت رضا عليه السّلام روايت كرده گويد: عرض كردم : ((ياران ما از پدرانت (ع ) روايت مى كنند كه شعر در شب و روز جمعه و ماه رمضان و در شبانگاه مكروه است و من قصد كردم كه در رثاى ابوالحسن (موسى بن جعفر عليهما السّلام ) شعر بگويم ولى ماه رمضان بود. حضرت فرمود در شب جمعه ماه رمضان ، شبانگاه و ديگر ايام در رثاى ابوالحسن عليه السّلام شعر بگو كه خداوند بر اين كار به تو پاداش خواهد داد.))
در حديث صحيح از على بن يقطين از امام هفتم عليه السّلام روايت كرده گويد: ((از حضرت راجع به خواندن شعر در طواف پرسيدم فرمود: هر شعرى كه شرعا مجاز شمرده شده اشكال ندارد.))(586)
در حديث صحيح از على بن جعفر از برادرش امام هفتم عليه السّلام روايت شده كه گفت : ((از آن حضرت راجع به شعر خواندن در مسجد پرسيدم ؟ فرمود: اشكالى ندارد.))(587)
امّا از جمله رواياتى كه در نكوهش شعر به معناى باطل (معناى اول ) رسيده روايت جعفر بن ابراهيم در حديث صحيح از امام چهارم عليه السّلام است كه فرمود: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده است : ((هر كس را كه شنيديد در مسجد شعر مى خواند بگوييد: خدا دهانت را بشكند. مسجدها را براى تلاوت قرآن ساخته شده است .)) (588) اين حديث بر شعر باطل حمل مى شود.
همچنين است روايتى كه سماعه در حديث موثق نقل كرده گويد: ((از امام سجاد در مورد خواندن شعر پرسيدم كه آيا وضو را مى شكند يا شخص به رفيقش ستم كند يا دروغ بگويد. حضرت فرمود: ((آرى مگر شعرى باشد كه در آن سخن راست بگويد يا كم باشد سه بيت يا چهار بيت ، امّا اگر شعر بسيار و باطل بخواند وضو را مى شكند.))(589)
ممكن است مقصود از شكسته شدن وضو كاسته شدن ثواب آن به خاطر شعر و مستحب بودن تجديد وضو باشد نه اين كه اعاده وضو واجب شود.
امّا روايتى كه حمّاد بن عثمان و ديگران در حديث صحيح از امام صادق عليه السّلام نقل كرده اند كه فرمود: ((شعر در شب ، و ماه رمضان در شب و روز خوانده نشود، اسماعيل از او سؤ ال كرد: پدرم اگر چه در مدح ما باشد، فرمود: اگر چه در مدح ما باشد.))(590)
همچنين روايت حمّاد در حديث صحيح از آن حضرت عليه السّلام كه فرمود: ((بر شخص محرم و روزه دار و در حرم و روز جمعه و شب نقل شعر مكروه است ، حمّاد گفت : عرض كردم : اگر چه شعر حق باشد؟ فرمود: اگر چه شعر حق باشد)). (591) بر شعر موزونى حمل مى شود كه شامل تخيلات باطل و دروغ باشد، چون حق بودن موضوع شعر مانند حكمت و پند يا مدح ائمّه عليهم السّلام موجب نمى شود كه از مبالغه شعر دروغ آن را خارج سازد. بنابراين اگر تهى از مبالغه دروغ باشد موزون بودنش اشكال ندارد.
آفت دهم شوخى است
اصل شوخى نكوهيده و ممنوع است ، مگر مقدار اندكى كه استثنا شده . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((با برادرت مجادله و شوخى مكن .)) (592) اگر گويى : مجادله آزار دادن است چون برادر يا دوست خود را تكذيب مى كنى يا به جهل نسبت مى دهى ، ولى شوخى موجب شادمانى و خوشدلى است ، پس چرا ممنوع شده ؟ بايد بدانى كه افراط و زياده روى يا تداوم در شوخى ممنوع است . امّا تداوم شوخى سرگرمى به بازى است و بازى مباح است ولى مداومت بر شوخى نكوهيده است . و امّا زياده روى در شوخى موجب خنده زياد مى شود و آن دل را مى ميراند و گاه موجب كينه مى شود و شكوه و وقار انسان را از بين مى برد و هر شوخى كه خالى از اين امور باشد نكوهيده نيست ، چنان كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه فرمود: ((من شوخى مى كنم ولى جز سخن حق نمى گويم .))(593)
شخصيتى مانند پيامبر مى تواند شوخى كند و جز سخن حق نگويد، امّا هرگاه براى ديگران در شوخى باز شود هدفش خنداندن مردم است به هر صورتى كه باشد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((شخصى سخنى مى گويد و همنشينان او مى خندند و با آن سخن از ستاره ثريا سقوط مى كند.)) (594) يكى از بزرگان مى گويد: هر كس بسيار بخندد شكوهش كم شود و هر كه شوخى كند سبك شود و هر كس كارى را بسيار انجام دهد به همان معروف گردد و هر كه بسيار سخن بگويد بسيار اشتباه كند و هر كه بسيار اشتباه كند شرمش كم شود و هر كه كم حيا باشد ديندارى اش كم است . و هر كه پارسايى او كم باشد دلش مى ميرد؛ و نيز خنديدن دليل بى خبرى از قيامت است . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((اگر آنچه من مى دانم بدانيد بسيار خواهيد گريست و كم خواهيد خنديد.))(595)
مردى به برادرش گفت : برادرم آيا به تو خبر رسيده كه به دوزخ مى روى ؟ گفت : آرى ، گفت : به تو خبر رسيده كه از آن بيرون مى آيى ؟ گفت : نه ، پس ‍ گفت : چرا مى خندى ؟ گفت : آن مرد تا هنگام مرگ خندان ديده نشد. يكى از بزرگان به گروهى نگريست كه در روز عيد فطر مى خنديدند. پس گفت : اگر اينان آمرزيده شده اند اين كار شكرگزاران نيست و اگر آمرزيده نشده اند اين كار خائفان نيست .
ديگرى به خودش گفت : آيا مى خندى در حالى كه شايد كفنهايت از نزد قصّار بيرون شده باشد.
ابن عباس گويد: هر كه گناهى كند و بخندد گريان وارد دوزخ شود.
اين است آفت هاى خنده و نكوهيده اش آن است كه انسان در خنده مستغرق شود و خنده ستوده لبخندى است كه دندان ظاهر شود و صدايى شنيده نشود، و خنده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چنين بود.(596)
قاسم غلام معاويه گويد: يكى از عرب هاى جاهلى در حالى كه شتر چموشى سوار بود به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روى آورد، و به آن حضرت سلام داد و هرگاه مى خواست به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نزديك شود تا از او سؤ الى كند شتر رم مى كرد و ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر او مى خنديدند سه بار اين كار را تكرار كرد، آنگاه شتر رم كرد و سوار خود را كشت . به پيامبر عرض شد: اى پيامبر شتر اعرابى او را بر زمين زد و هلاك شد. فرمود: ((آرى دهن هاى شما از خون او مملو شده است .))(597)
امّا اگر شوخى به از بين رفتن شكوه بينجامد گفته شده : هر كه شوخى كند سبك شود. يكى از بزرگان به پسرش گفت : پسركم با شخص بزرگ شوخى نكن كه بر تو كينه مى گيرد و با شخص فرومايه شوخى مكن كه بر تو جرى شود. ديگرى گفته : از شوخى بپرهيزيد كه موجب كينه مى شود و آدمى را به كار زشت مى كشاند؛ سخن از قرآن بگوييد و با آن بياميزيد و اگر بر شما دشوار بود سخنان خوب مردان را بازگو كنيد. و گفته شده : آيا مى دانيد چرا مزاح را مزاح ناميده اند؟ نه ، گفت : چون صاحب خود را از حق دور مى كند. و گفته شده هر چيزى بذرى دارد و بذر دشمنى شوخى است ؛ و گويند: شوخى بزرگى را مى برد و دوستان را جدا مى كند.
اگر كسى بگويد: نقل شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و اصحابش شوخى مى كردند، پس چگونه از آن نهى شده است ؟ مى گوييم : اگر مى توانى مانند پيامبر شوخى كنى و جز سخن حق نگويى و دلى را نرنجانى و در آن زياده روى نكنى و به كم اكتفا كنى شوخى كردن جايز است ؛ ولى اشتباه بزرگى است كه انسان شوخى را حرفه خود قرار دهد و بر آن مداومت كند و دچار افراط شود، آنگاه به عمل پيامبر تمسك كند. اين كار گناه است و بعضى از گناهان صغيره با اصرار بر آن ، كبيره مى شود و بعضى از كارهاى مباح با اصرار بر آن گناه صغيره مى شود، از اين رو سزاوار نيست از اين عمل غفلت شود. آرى ابوهريره روايت كرده كه اصحاب عرض كردند: ((اى رسول خدا با ما شوخى مى كنى فرمود: من اگر با شما شوخى مى كنم جز سخن حق نمى گويم .))(598)
عطا گويد: مردى از ابن عباس پرسيد و گفت : آيا پيامبر خدا شوخى مى كرد؟ گفت : آرى . آن مرد گفت : شوخى اش چه بود؟ ابن عباس گفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يكى از روزها بر يكى از زنانش پيراهن گشادى پوشانيد و به او گفت : آن را بپوش و چشمت را ببند و خدا را شكر كن و دامن آن را مانند دامن عروس (بر روى زمين ) بكش . (599) انس روايت كرده ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از شوخ ‌ترين مردم بود)) (600) و روايت شده ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بسيار لبخند مى زد.)) (601) از حسن روايت شده كه گفت : ((پيرزنى خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد حضرت به او فرمود: پيرزن وارد بهشت نمى شود، آن پير گريست ، پيامبر فرمود: تو در روز قيامت پير نيستى خداى متعال مى فرمايد: (( انا انشاءنا هن انشاعا فجعلنا هن ابكارا. )) (602)
زيد بن اسلم كرده زنى به نام امّ ايمن خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و عرض كرد: شوهرم تو را مى خواند پيامبر فرمود: شوهرت كيست آيا همان كسى است كه در چشمش سفيدى هست ؟ عرض كرد: نه به خدا در چشمش سفيدى نيست . پيامبر فرمود: چرا در چشمش سفيدى هست ، عرض كرد: نه به خدا پيامبر فرمود: در چشم هر انسانى سفيدى هست .) (603) مقصود پيامبر سفيديى بود كه پيرامون حدقه چشم است .
زن ديگرى خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و گفت : ((اى رسول خدا: مرا بر شترى سوار كن فرمود: تو را سوار بر پسر شتر مى كنم . زن گفت : پسر شتر به چه كارم مى آيد. او به من سوارى نمى دهد پيامبر خدا فرمود: آيا شترى هست كه پسر شتر نباشد؟)) (604) و منظور پيامبر شوخى بود.
علقمه از ابومسلمه روايت كرده كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله زبانش را براى حسين بن على عليه السّلام بيرون مى آورد. آن كودك زبان پيامبر را مى ديد و شادى مى كرد. عيينة بن بدر فزارى گفت : به خدا پسرى دارم كه مردى شده و ازدواج كرده و مو بر صورتش روييده و هرگز او را نبوسيده ام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كم رحم نكند رحم نمى شود.))(605)
بيشتر اين شوخى ها كه نقل شد با زنان و كودكان بود و پيامبر اين كار را براى درمان ضعف دل هاى آنان مى كرد و ميل به شوخى نداشت . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به صهيب كه چشم درد بود و خرما مى خورد فرمود: آيا با درد چشم خرما مى خورى ؟ گفت : من با طرف ديگر خرما مى خورم . پيامبر لبخند زد يكى از راويان گويد: پيامبر چنان لبخند زد كه دندان هاى آسياى او را ديدم .(606)
روايت شده كه كه خوّات بن جبير در راه مكه كنار زنانى از بنى كعب نشسته بود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او روى آورده فرمود: اى ابوعبداللّه تو را با زنان چه كار؟ گفت : براى شتر رمنده ام ريسمان مى بافند. خوّات گفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در پى حاجت خود رفت ، آنگاه به من روى آورد و فرمود: اى ابوعبداللّه هنوز آن شتر، رميدن را ترك نكرده است ؟ خوات گويد: سكوت كردم و شرمنده شدم ، و گويد: پس از آن هرگاه پيامبر را مى ديدم از خجالت مى گريختم تا به مدينه وارد شدم پس از آن روزى به من روى آورد در حالى كه در مسجد نماز مى گزاردم حضرت در كنارم نشست و من نماز را طول دادم فرمود: نماز را طولانى مكن كه من منتظر توام . چون از نماز فراغت يافتم فرمود: اى ابوعبداللّه هنوز آن شتر، ترك رمندگى نكرده است ؟ خوات گويد: سكوت كردم و شرمنده شدم . پيامبر برخاست و من همچنان از او مى گريختم تا روزى مرا ديد در حالى كه بر الاغى سوار بود و هر دو پاى مبارك را به يك طرف آويخته بود. پس فرمود: اى ابوعبداللّه آيا هنوز اين شتر رمندگى را رها نكرده است ؟ گويد: عرض كردم : به خدايى كه تو را به حق به نبوت برانگيخته است ، از روزى كه مسلمان شده ام رم نكرده است پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تكبير گفت و عرض كرد خدايا ابوعبداللّه را هدايت فرما و فرمود: خدا او را هدايت كرد و خوب مسلمانى شد.))(607) نعيمان انصارى بسيار شوخ و ميگسار بود. او را خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى آوردند. حضرت با كفش خود او را مى زد و به اصحابش ‍ دستور مى داد كه با كفش هايشان او را مى زدند و چون ميگسارى او زياد شد مردى از اصحاب به او گفت : خدا لعنتت كند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: او را لعن نكنيد چرا كه او خدا و رسولش را دوست مى دارد. هر چيزى نوبرى كه وارد مدينه مى شد نعيمان از آن مى خريد و براى پيامبر مى آورد و مى گفت : اين را برايت هديه آورده ام و چون صاحب جنس ‍ مى آمد و از نعيمان مطالبه پول مى كرد او را خدمت پيامبر مى آورد. و عرض ‍ مى كرد: اى رسول خدا پول جنس او را بدهيد. پيامبر مى فرمود: مگر آن را به ما هديه نكردى ؟ عرض مى كرد به خدا پولى در اختيارم نبود و دوست داشتم كه از آن بخورى . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى خنديد و پول صاحب جنس را مى پرداخت .(608)
اين است شوخى هايى كه گهگاه نظاير آن مباح است ولى نه هميشه و تداوم آن شوخى نكوهيده است و موجب خنده اى مى شود كه دلمردگى مى آورد.
آفت يازدهم مسخره و ريشخند است
اين كار هرگاه موجب آزار ديگران شود حرام است . خداى متعال مى فرمايد: (( لا يسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيرا منهم . )) (609) مسخره به معناى كوچك و خوار شمردن و آگاهانيدن مردم بر نقايص و عيب هاى كسى است ، به گونه اى كه موجب خنده آنها شود. اين عمل گاه با انجام دادن كار و گفتارى شبيه شخص مورد مسخره مشخص مى شود و گاه با اشاره است . اگر اين عمل در حضور فرد مورد استهزا باشد غيبت نيست ، ولى داراى معناى غيبت است . عايشه گويد: تقليد كسى را درآوردم ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((من دوست ندارم تقليد كسى را در آورم ، در حالى كه براى من چنين و چنان (گناهى ) باشد. (610) )) ابن عباس در مورد آيه شريفه : (( يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصيها )) (611) گفت : منظور از صغير لبخند زدن به قصد مسخره كردن مؤ من است و كبيره بلند خنديدن به همين منظور است و اشاره به اين است كه خنديدن بر مردم از جرايم و گناهان است .
از عبداللّه بن زمعه روايت شده كه شنيد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خطبه مى خواند و مردم را كه از صداى ضرطه مى خنديدند نصيحت مى كرد و مى فرمود بر چه كارى خنده مى كنيد.))(612)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((در قيامت براى يكى از كسانى كه مردم را مسخره مى كنند در بهشت گشوده مى شود و گفته مى شود بيا بيا. با غم و اندوهى كه دارد مى آيد ولى در بهشت بر رويش بسته مى شود. آنگاه در ديگرى برايش گشوده مى شود و گفته مى شود: بيا بيا و او غمين و اندوهگين مى آيد و در بهشت به رويش بسته مى شود. اين كار همچنان ادامه مى يابد تا آن جا كه در بهشت براى آن مرد باز مى شود و مى گويند: بيا بيا و او نمى رود.))(613)
معاذ بن جبل گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كس ‍ برادرش را به گناهى سرزنش كند كه از آن توبه كرده است نمى ميرد تا خود آن را انجام دهد.)) (614)
بازگشت تمام اين روايات به كوچك شمردن ديگرى و خنديدن بر او به قصد خوار ساختن و كوچك شمردن اوست و گفتار خداى متعال بر آن هشدار داده است : (( عسى ان يكونوا خيرا منهم . (615) )) يعنى به منظور كوچك ساختن ديگرى را مسخره نكن شايد او بهتر از تو باشد و اين در مورد كسى حرام است كه از ريشخند آزار شود. امّا كسى كه خود را در معرض مسخره قرار دهد و از آن خوشحال شود مسخره كردن او شوخى به حساب مى آيد و شوخى ستوده و نكوهيده پيش از اين گذشت و نوع حرامش آن بود كه ديگرى را كوچك قرار دهد به طورى كه شخص مورد مسخره از آن تحقير و توهين آزرده شود و ممكن است خنديدن بر سخن او باشد آنگاه كه اشتباه مى كند و نامنظم سخن مى گويد يا بر كارهاى نامرتبش ‍ بخندند، مثلا بر دستخط، بر كار، يا بر صورت و آفرينش او بخندند هرگاه كوتاه قد يا معيوب باشد. بنابراين چنين خنده اى جزء مسخره محسوب مى شود كه منع شده و نكوهيده است .
آفت دوازدهم آشكار كردن راز است
آشكار ساختن راز ديگران چون موجب آزار و توهين دوستان و آشنايان مى شود ممنوع است پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هرگاه مرد سخنى بگويد و روى بگرداند آن سخن امانت است .))(616) و به صورت مطلق فرمود: ((سخن در ميان شما امانتى است .))(617) حسن گفت : سخن گفتن از راز برادرت خيانت به شمار مى آيد. مطالبى را كه مربوط به پنهان داشتن راز است در كتاب آداب همنشينى نقل كرديم و تكرار نمى كنيم .
آفت سيزده هم وعده دروغ است
زبان در وعده دادن درنگ نمى كند و بسا كه آدمى به وعده وفا نكند و خلف وعده شود كه از نشانه هاى نفاق است خداى متعال فرمود: (( يا ايها الذين آمنوا اوفوا باالعهود )) (618) و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((وعده دادن نوعى وام است ))(619) و نيز فرمود: ((وعده نوعى بخشش ‍ است ))(620) و نيز فرمود: ((وعده دادن مانند وام دادن يا برتر است .)) خداى متعال پيامبرش اسماعيل (ع ) را ستوده و فرموده است : (( انه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيا. )) گويند اسماعيل با شخصى در جايى وعده گذاشت و طرف به آن جا نرفت و وى بيست و دو روز به انتظار او بماند.
مى گويم : از طريق شيعه از امام صادق عليه السّلام روايت شده : ((اسماعيل از آن نظر (( صادق الوعد )) ناميده شده كه در جايى با مردى وعده گذاشت و در آن جا يك سال به انتظارش ماند. پس خداى متعال او را (( صادق الوعد )) ناميد. آنگاه مرد پس از يك سال آمد اسماعيل به او گفت : همچنان منتظرت بودم .))(621)
ابوحامد گويد: از عبداللّه بن ابى حمساء روايت شده كه گويد: با پيامبر بيعت كردم و با او وعده گذاشتم كه در جاى خودش به خدمتش برسم ، آن روز و روز بعد فراموش كردم و در روز سوم به خدمتش رسيدم . او را در جاى خود ديدم ، كه فرمود: اى جوان بر من سخت آمد كه سه روز است در انتظار تواءم .(622)
به ابراهيم عرض شد: مردى با مرد ديگرى جايى را به عنوان وعدگاه معين مى كند و نمى آيد، فرمود: تا موقع رسيدن وقت نماز منتظر او مى ماند؛ پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله : ((هرگاه وعده مى داد مى فرمود: شايد.))(623) ابن مسعود هيچ وعده اى نمى داد مگر آن كه انشاء اللّه مى گفت ؛ و آن سزاوارتر است ، آنگاه اگر معناى حتمى بودن وعده را دريافت بايد وفا كند، مگر اين كه غير ممكن باشد؛ ولى اگر در موقع وعده دادن تصميم به وفا نكردن داشته باشد منافق است .
ابوهريره گويد: پيامبر خدا فرمود: ((سه خصلت است كه در هر كه باشد منافق است اگر چه نماز بگزارد و روزه بگيرد و خود را مسلمان پندارد: هرگاه حرف بزند دروغ بگويد: و چون وعده دهد وفا نكند، و هرگاه امين واقع شود خيانت كند.))(624)
عبداللّه بن عمر گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((چهار خصلت است كه در هر كه باشد منافق است و هر كس كه يكى از آن خصلت ها را داشته باشد بخشى از نفاق دارد تا آن را ترك كند: هرگاه حرف بزند دروغ بگويد، و هرگاه وعده دهد خلاف كند، و چون پيمان ببندد خيانت ورزد، و هرگاه نزاع كند مرتكب گناه شود.))(625) اين حديث در مورد كسى است كه وعده مى دهد و قصد خلف وعده داشته باشد؛ امّا كسى كه تصميم دارد به وعده وفا كند و به سبب عذرى نتواند، منافق نيست ، اگر چه به ظاهر حكم نفاق بر او جارى است ؛ ليكن لازم است از ظاهر نفاق نيز بپرهيزد چنان كه از نفاق واقعى دورى مى كند؛ و شايسته نيست بدون عذر و مانعى خود را از وفاى به وعده معذور بدارد. از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه به ابوالهيثم بن تيهان غلامى وعده داده بود. پس سه اسير آوردند و پيامبر دو اسير را بخشيد و يك اسير باقى ماند. دخترش فاطمه سلام اللّه عليها نزد پدر آمد و از او غلامى خواست در حالى كه عرض مى كرد: اى رسول خدا آيا اثر دستاس را در دستم نمى بينى ؟ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وعده اى را كه به ابوالهيتم داده بود به ياد آورد و مى فرمود: با وعده اى كه به ابوالهيتم داده ام چه كنم . پس او را بر فاطمه سلام اللّه عليها ترجيح داد، چرا كه قبلا به او وعده داده بود، با اين كه فاطمه سلام اللّه عليها با دست ناتوان خود دستاس مى چرخاند.(626)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در قبا نشسته بود و غنايم هوازن را كه در حنين شكست خورده بودند تقسيم مى كرد. مردى خدمت پيامبر ايستاد و عرض ‍ كرد: اى رسول خدا من با شما وعده اى داشتم . حضرت فرمود: راست مى گويى هر حكمى كه خواهى صادر كن آن مرد گفت : به هشتاد ميش و شبان آنها حكم مى دهم . حضرت فرمود: مال تو باشد ولى كم حكم دادى . زنى كه همنشين موسى بود و او را به استخوان هاى يوسف (قبر او) راهنمايى كرد دورانديش تر و حكمش قاطع تر از تو بود، آنگاه كه موسى او را داور قرار داد، پس آن زن گفت : حكم من اين است كه مرا به حال جوانى برگردانى و با تو وارد بهشت شوم ، گويند مردم حكم مرد مذكور را پست شمردند تا آنجا كه به صورت ضرب المثل درآمده و مى گويند: بخيل تر از صاحب هشتاد ميش و شبان آنها.(627)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خلف وعده اين نيست كه مردى به مردى وعده دهد و نيتش آن است كه وفا كند.)) و در عبارت ديگرى است : ((هرگاه مرد به برادرش وعده دهد و نيت وفا كردن داشته باشد ولى نتواند وفا كند، گناهى بر او نيست .(628)
مى گويم : پيش از اين گذشت كه خلف وعده زنان و كودكان در صورتى كه براى آرامش خاطر آنها باشد، جايز است .
آفت چهاردهم گفتار و سوگند دروغ است
گفتار و سوگند دروغ از زشت ترين گناهان و بدترين عيب هاست . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خيانت بزرگى است كه به برادرت سخن بگويى و او تو را تصديق كند در حالى كه تو به او دروغ گفته اى .))(629)
ابن مسعود گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بنده همواره دروغ مى گويد و آن را طالب است تا اين كه نام او در پيشگاه خدا جزء كذاب ها نوشته مى شود.))(630)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر دو مرد گذشت كه گوسفندى معامله مى كردند و سوگند مى خوردند يكى از آنها مى گفت : به خدا از اين مبلغ كم نمى كنم ، و ديگرى مى گفت : به خدا بيشتر از اين مبلغ نمى دهم سرانجام خريدار گوسفند را خريد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((يكى از آنها موجب گناه و كفاره شده است .))(631)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دروغ روزى را كم مى كند.))(632)
و نيز فرمود: ((بازرگانان گنهكارند، عرض شد اى رسول خدا مگر خدا خريد و فروش را حلال نكرده است ؟ فرمود: چرا ولى آنها سوگند مى خورد و گناه مى كنند و در سخن دروغ مى گويند.))(633)
و نيز فرمود: ((خدا در روز قيامت با سه نفر سخن نمى گويد و به آنان توجه نمى كند و آنها را پاك نمى گرداند: كسى كه بخشش خود منت مى گذارد، و آن كه كالاى خود را با سوگند ترويج مى كند و كسى كه لباس خود را متكبرانه رها مى سازد.))(634)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كس به خدا سوگند ياد كند و به اندازه بال پشه اى دروغ در آن داخل كند تا روز قيامت به صورت نقطه اى در قلبش خواهد بود.))(635)
ابوذر گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((سه گروهند كه خدا دوستشان دارد: مردى كه در ميان گروهى است و خود را براى كشته شدن مهيا مى كند تا اين كه كشته مى شود و خدا فتح را نصيب او و يارانش مى كند و مردى كه همسايه بدى دارد و آزارش مى دهد و او بر آزار همسايه صبر مى كند تا مرگ يا نقل مكان آنها را از يكديگر جدا سازد، و مردى كه با گروهى در سفرى يا با گروهى جنگجو باشد و شب هاى زيادى راه بروند تا آنجا كه دوست بدارند براى استراحت روى زمين بخوابند. پس فرود آيند و از يارانش دور شود و نماز بگزارد تا يارانش براى كوچ كردن بيدار شوند؛ و سه گروهند كه مورد خشم خدايند: بازرگان و فروشنده اى كه بسيار سوگند مى خورد و فقير حيله گر و بخيلى كه بسيار منت مى نهد.))(636)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((واى بر كسى كه حرف مى زند و براى خنديدن مردم دروغ مى گويد. واى بر او واى بر او!))(637)
و نيز فرمود: ((در رؤ يا ديدم مردى را كه نزد من آمد و گفت : برخيز. پس برخاستم . ناگاه دو مرد را ديدم كه يكى ايستاده و ديگرى نشسته بود. در دست مرد ايستاده آهنى سرخميده بود كه به دهان مرد نشسته فرو مى برد. سپس آن را جا به جا مى كرد تا به پشت گردنش (شانه اش ) مى رسيد، آنگاه آهن را مى كشيد و به سمت ديگر دهانش فرو مى برد و آن را مى كشيد و لب ديگر به حال اول باز مى گشت . پس به مردى كه مرا برپا داشت گفتم : اين چيست ؟ گفت : مردى كذاب است كه تا روز قيامت در قبرش عذاب مى شود.))(638)
از عبداللّه بن جراد روايت شده كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرسيد و عرض كرد: ((اى پيامبر خدا آيا مؤ من زنا مى كند؟ فرمود: گاه ممكن است ، عرض كرد: اى رسول خدا آيا مؤ من دروغ مى گويد؟ فرمود: نه . آنگاه پيامبر اين آيه را آورد: (( انما يفترى الكذب الذين لا يؤ منون . )) (639)
ابوسعيد گويد: شنيدم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله در دعا عرض مى كرد: ((خدايا دلم را از نفاق پاك و مرا از زنا و دروغ حفظ كن .))(640)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((سه گروهند كه خدا با آنان سخن نمى گويد و در روز قيامت به آنها توجه نمى كند و آنان را پاك نمى سازد و براى آنان عذاب دردناكى است : پير زناكار، سلطان كذاب و فقير متكبر.))(641)
عبداللّه بن عامر گويد: پيامبر خدا به خانه ما آمد در حالى كه من طفلى خردسال بودم پس براى بازى رفتم ، مادرم گفت : عبداللّه بيا به تو چيزى بدهم ، پيامبر فرمود: چه مى خواهى به او بدهى ؟ مادرم عرض كرد: خرما، پيامبر فرمود: ((اگر به او خرما بدهى گناه يك دروغ بر تو نوشته مى شود.))(642)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((اگر خداى متعال به عدد اين سنگريزه ها به من شتر و گاو و گوسفند بدهد آنها را ميان شما تقسيم مى كنم و مرا بخيل ، كذاب ، ترسو نخواهيد يافت .))(643)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه تكيه كرده بود فرمود: ((آيا شما را از بزرگترين گناهان كبيره خبر دهم ؟ شرك به خدا، نارضايى والدين ، آنگاه نشست و فرمود: ((آگاه باشيد ديگر از گناهان كبيره گفتار دروغ است .))(644)
ابن عمر گفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بنده دروغ مى گويد و فرشته از بوى بد دروغ او به اندازه يك ميل راه از او دور مى شود.))(645)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((شش چيز را براى من بپذيريد، من برايتان بهشت را تعهد مى كنم . عرض كردند: اى رسول خدا آنها چيست ؟ فرمود: هرگاه يكى از شما حرف بزند دروغ نگويد: و چون وعده دهد خلف وعده نكند، و هرگاه امين شود خيانت ننمايد، چشمانتان را (از حرام ) بپوشيد، دستهايتان را نگاه داريد، و فروجتان را حفظ كنيد.))(646)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((شيطان سرمه و چيزى ليسيدنى و دارويى بوييدنى دارد، ليسيدن شيطان دروغگويى است و داروى بوييدنى او خشم است ، و سرمه اش خواب است .))(647)
و نيز فرمود: ((هر كه از من حديثى نقل كند و معتقد باشد كه دروغ است ، يكى از دروغگويان است .))(648)
و نيز فرمود: ((هر كس سوگند دروغ بخورد تا مال مسلمانى را به ناحق مالك شود، خدا را در روز قيامت ديدار كند در حالى كه خدا بر او خشمگين باشد.))(649)
روايت شده : ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شهادت مردى را كه دروغ گفته بود نپذيرفت .))(650)
و نيز فرمود: ((مؤ من بر هر خصلتى خو مى گيرد يا نيت آن مى كند جز خيانت و دروغ .))(651)
عايشه مى گويد: هيچ خلقى در نزد اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بدتر از دروغ نبود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هرگاه اطلاع مى يافت كه مردى از اصحابش دروغ گفته است ، تا از توبه او آگاه نمى شد سينه مباركش صاف نمى شد.))(652)
موسى عليه السّلام گفت : ((پروردگارا كدامين بنده ات از نظر عمل بهتر است ؟ فرمود: كسى كه زبانش دروغ نگويد و دلش گناه نكند و فرجش زنا ننمايد.)) لقمان به پسرش گفت : ((پسركم از دروغ بپرهيز چرا كه مانند گوشت گنجشك لذيذ است و بزودى صاحب دروغ را كباب مى كند.))
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در مدح راستگويى گفت : ((چهار خصلت است كه هرگاه در تو باشد هر چه از دنيا از دست بدهى به تو زيانى نمى رسد: گفتار راست ، نگهدارى امانت ، خوشخويى ، رعايت عفت در خوراك .))(653)
معاذ گويد: رسول خدا به من فرمود: ((تو را به تقواى الهى و راستگويى و اداى امانت و وفا كردن به پيمان ، و سلام دادن و فروتنى سفارش ‍ مى كنم .))(654)
على عليه السّلام فرمود: ((بزرگترين گناه در نزد خدا زبانى است كه بسيار دروغ بگويد و بدترين پشيمانى ها پشيمانى روز قيامت است .))
مالك بن دينار گويد: ((در يكى از كتاب ها خواندم : خطبه هر خطيبى بايد بر كردارش عرضه شود اگر راستگو بود تصديق مى شود و اگر دروغگو باشد لبهايش با قيچى آتشين بريده مى شود، و هر چه بريده شود دوباره گوشت برويد.))
ابن سماك گويد: عقيده ندارم كه بر دروغ نگفتن پاداش داده شوم زيرا، با بى ميلى آن را ترك مى كنم .
مواردى كه دروغگويى مجاز است
بدان كه دروغ حرمت عينى ندارد، بلكه از آن نظر كه به مخاطب يا ديگرى (655) ضرر مى رساند حرام است ، زيرا كمترين درجه اش اين است كه خبر دهنده به چيزى خلاف آنچه مى گويد معتقد باشد در اين صورت جاهل است و گاه دروغ براى ديگرى ضرر دارد، و بسا جهلى كه بهره و مصلحت داشته باشد. بنابراين دروغ به دست آوردن آن جهل است كه در آن ماءذون هستيم . گاه دروغ واجب است ، در صورتى كه راستگويى موجب بنا حق كشته شدن كسى شود. پس مى گوييم : سخن وسيله رسيدن به هدف هاست و هر هدفى ستوده است و مى توان با راست و دروغ به آن رسيد امّا دروغگويى حرام است ، ولى اگر تنها با دروغ مى توان به آن رسيد، دروغ مباح است اگر به دست آوردن هدف مباح باشد و اگر رسيدن به هدف واجب باشد دروغ واجب است مانند حفظ خون مسلمان ؛ و هرگاه راستگويى موجب ريختن خون مسلمانى شود كه از ظالمى مخفى شده است دروغگويى در آن جا واجب است ؛ و هرگاه رسيدن به هدف در جنگ يا آشتى دادن دو مسلمان يا دلجويى از شخص ستم رسيده جز با دروغ ممكن نشود دروغ مباح است ؛ در عين حال تا آنجا كه ممكن است انسان بايد از دروغ بپرهيزد، زيرا هرگاه باب دروغ بر او گشود شود بيم آن مى رود در جايى هم كه نياز به دروغ نيست دروغ بگويد و در آن جا كه دروغ واجب است به اندازه واجب اكتفا نكند. بنابراين دروغ اساسا حرام است مگر ضرورتى پيش آيد. آنچه دلالت مى كند كه در دروغ موارد استثنا وجود دارد روايتى است از امّ كلثوم كه گفت : ((شنيدم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله جز در سه مورد اجازه دروغ گفتن بدهد: در اصلاح ميان دو طرف ، در جنگ ، در وقتى كه مردى با زنى سخن بگويد و آن زن به شوهرش ‍ بگويد.))(656)
و نيز ام كلثوم گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((كسى كه ميان دو نفر آشتى دهد كه كذاب نيست . پس به قصد اصلاح سخن خير بگويد يا بر سخن خير چيزى بيفزايد.))(657)
اسماء دختر يزيد گفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر دروغى براى پسر آدم نوشته مى شود، مگر مردى كه به قصد آشتى دادن دو نفر به آن دو دروغ بگويد.))(658)
از ابوكاهل روايت شده كه گويد: ميان دو مرد از ياران پيامبر سخنى در گرفت تا آنجا كه با يكديگر برخورد و نزاع كردند، من به يكى از آنها برخوردم و گفتم چرا با فلانى خوب نيستى شنيدم كه تو را به نيكى مى ستود و ديگرى را ديدم و به او نيز همان سخن را گفتم تا آشتى كردند، آنگاه گفتم : خود را هلاك كردم آنها را آشتى دادم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آگاه شد و فرمود: ((اى ابوكاهل ميان مردم آشتى برقرار كن .)) (659) يعنى اگر چه با سخن دروغ باشد مردم را آشتى بده .
عطاء بن يسار گويد: مردى به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد: به خانواده ام مى توانم دروغ بگويم ؟ فرمود: ((خيرى در دروغ نيست ، گفت : به خانواده ام وعده دروغ مى دهم ؟ فرمود: بر تو باكى نيست .))(660)
از نواس بن سمعان كلابى روايت شده كه گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((شما را چه شده كه مى بينم خود را همانند پروانه ها در آتش ‍ مى افكنيد، تمام دروغ ها ناگزير در نامه عمل نوشته مى شود مگر اين كه شخص در جنگ دروغ بگويد، چرا كه جنگ نيرنگ است ، يا ميان دو نفر كينه باشد و شخصى ميانشان آشتى دهد، يا به زنش سخن دروغى بگويد كه او را خشنود سازد.))(661)
على عليه السّلام فرمود: ((هرگاه راجع به رسول خدا با شما سخن مى گويم ، اگر از آسمان به زمين سقوط كنم در نظرم محبوب تر از آن است كه بر او دروغ ببندم ؛ و هرگاه با شما سخن بگويم جنگ نيرنگ است (يعنى دروغ در جنگ مجاز است ))) اين سه مورد بروشنى (در روايات ) از دروغ استثنا شده است و نيز مواردى جز اينها كه انسان براى خودش يا ديگرى هدف صحيحى داشته باشد استثناست ، امّا در مورد مال و ثروتش وقتى مى تواند دروغ بگويد كه ظالمى او را دستگير كند و راجع به مالش سؤ ال كند يا اگر سلطان او را بگيرد و از يك گناه زشت كه ميان او و خداست بپرسد، مى تواند انكار كند و بگويد: زنا نكرده ام ، شراب نخورده ام (اگر به دروغ بگويد). پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كه از اين كثافت كارى ها بكند بايد بپوشاند.)) (662) چرا كه آشكار ساختن گناه گناهى ديگر است . بنابراين بر انسان لازم است كه خون و مالش را كه در معرض غارت ظالمانه است و نيز آبروى خود را با زبانش حفظ كند اگر چه دروغ بگويد.
امّا آبروى ديگران مثل اين كه از او راز برادرش را بپرسند لازم است منكر شود، و نيز ميان دو نفر آشتى برقرار سازد و نيز ميان زنان خود كه هوو هستند اصلاح كند و به دروغ به هر كدام بگويد كه تو عزيزترين همسر منى ، و اگر همسرش جز با وعده اى كه توان وفاى آن را ندارد از او اطاعت نمى كند براى دلخوشى او مى تواند وعده دروغ بدهد و نيز مى تواند با سخن دروغ از كسى پوزش بخواهد كه جز با انكار گناه يا بسيار دوستى ورزيدن دلخوش نمى شود؛ ولى مرز اين موارد مجاز دروغگويى اين است كه دروغ ممنوع است ولى اگر راست بگويد مفسده اى از آن پديد مى آيد. از اين رو سزاوار است كه مفسده دروغ با مصلحت آن با ترازوى عدالت سنجيده شود، و چون دريابد كه مفسده راستگويى از نظر دين بيش از دروغ است مى تواند دروغ بگويد و اگر هدف از دروغگويى بى ارج تر از هدف راستگويى است واجب است راست بگويد، و گاه اين دو عامل در برابر يكديگر قرار مى گيرند بطورى كه انسان نسبت به آنها ترديد مى كند؛ در اين صورت گرايش به راستگويى سزاوارتر است ، زيرا دروغگويى در هنگام ضرورت يا نياز مهم مباح مى شود و در حالت شك به اصل تحريم دروغ رجوع مى كنيم .
چون درك درجات هدف ها پيچيده است بر آدمى لازم است تا آنجا كه امكان دارد از دروغ بپرهيزد. همچنين هرگاه نياز به دروغ داشته باشد بر او مستحب است كه از اهدافش بگذرد و دروغ را كنار بگذارد، امّا در مورد اهداف ديگران ، بى تفاوت به حق آنها و ضرر زدن جايز نيست . مردم بيشترين دروغ را براى منافع شخصى خودشان مى گويند آنگاه براى افزونى مال و مقام و از دست دادن چيزهايى كه از دست رفتن آنها چندان اهميت ندارد، تا آنجا كه اگر زن از شوهرش سخنانى دروغ نقل كند تا بر عليه هووهاى خود به آن ببالد، حرام است . اسماء گويد: شنيدم زنى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سؤ ال كرد و گفت : من يك هوو دارم و من از شوهرم و كارهايى را كه انجام نداده بسيار نقل مى كنم تا او را بيازارم . آيا گنهكارم ؟ حضرت فرمود: كسى كه كارهاى انجام نشده را بسيار بگويد همانند كسى است كه لباس ريا بپوشد.))(663)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((كسى كه بگويد خورده ام و نخورده است يا بگويد: دارم و نداشته باشد يا بگويد بخشيده ام و نبخشيده باشد در روز قيامت مانند كسى است كه لباس ريا پوشيده باشد.))(664) از اين قبيل است فتوا دادن به چيزى كه يقين ندارد يا نقل حديثى كه برايش ثابت نشده است ، زيرا هدف او اظهار دانش خويش مى باشد؛ و از اين رو از گفتن نمى دانم امتناع مى كند، و اين كار حرام است . امّا در دروغ گفتن به كودكان در حكم دروغ گفتن به زنان است ، زيرا هرگاه كودك جز با وعده يا تهديد و ترساندن به دروغ ميل به مكتب رفت نكند، اين كارها مباح است . آرى در روايات نقل شده كه اين گونه دروغ ها در نامه عمل ثبت مى شود و انسان بر آن بازخواست مى شود آنگاه اگر در مؤ اخذه روشن شود كه قصد صحيح داشته مورد عفو قرار مى گيرد، زيرا دروغ فقط به قصد اصلاح مباح شده است ، و فريب بسيار در آن راه مى يابد چرا كه گاه انگيزه دروغ بهره و غرضى است كه انسان از آن بى نياز است و بر حسب ظاهر اظهار اصلاح مى كند، از اين رو چنين دروغى در نامه عمل ثبت مى شود؛ و هر كه دروغى بگويد در مقام اجتهاد قرار مى گيرد كه بداند آيا آنچه براى آن دروغ گفته است در دين از راستگويى مهم تر است يا نه ؛ و كسب اين آگاهى دشوار است ، بنابراين دورانديشى در ترك دروغ است مگر به حد وجوب برسد، مثل اين كه به خونريزى يا ارتكاب گناه بينجامد. بعضى چنان پنداشته اند كه جعل خبرهاى دروغ در كارهاى خوب و سخت گيرى در گناهان جايز است و گمان كرده اند كه چنين قصد صحيح است و اين پندار اشتباه محض است زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كس به عمد بر من دروغ ببندد جايگاهش پر از آتش شود.))(665) دروغ جز در مورد ضرورت گفته نمى شود و دروغ بستن بر پيامبر ضرورت نيست ، زيرا سخنان راست پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ما را از دروغ بستن به آن حضرت بى نياز مى كند، و اگر كسى بگويد: سخنان پيامبر بر اثر تكرار جاذبه خود را از دست داده و سخن نو جاذبه ديگرى دارد اين سخن هوسى بيش نيست و جزء اهدافى نيست كه بتواند در برابر مفسده دروغ بر پيامبر و خدا مقاومت كند و اگر اين در گشوده شود به كارهايى مى انجامد كه موجب پريشانى در دين مى شود و خير آن (به پندار گوينده ) در برابر شرّ آن ناچيز است ؛ از اين رو دروغ بستن بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از گناهان كبيره اى است كه هيچ چيز نمى تواند با آن معاوضه و در برابر آن مقاومت كند.))
شرح پرهيز از دروغ با توريه ها
از علماى گذشته نقل شده كه وجود توريه ها چاره اى براى فرار از دروغ است . از ابن عباس و ديگران روايت شده : ((در توريه ها وسعتى است كه انسان را از دروغ بى نياز مى كند.)) مقصود بزرگان اين است كه هرگاه آدمى مجبور به دروغگويى شود بايد از توريه استفاده كند، امّا در صورت بى نياز بودن نه دروغ آشكار جايز است نه پنهان (توريه )، ولى توريه آسان تر است .
نمونه اى از توريه روايتى است كه نقل شده : مطرف بر زياد وارد شد. زياد گفت : چرا دير آمدى ؟ وى بيمارى خود را دليل تاءخير قرار داد و گفت : از وقتى كه از امير جدا شده ام از زمين برنخاستم جز اين كه خدا مرا برخيزاند.
ابراهيم گفت : هرگاه از طرف تو چيزى به كسى برسد و نخواهى دروغ بگويى بگو: خدا مى داند (( ما قلت من ذلك من شى ، )) ((در آن مورد چيزى نگفته ام )) و در نظر شنونده كه (ما) نافيه است همين معنى كه گفته شد استفاده مى شود، در حالى كه (ما) در نيت گوينده براى ابهام است يعنى آنچه در اين مورد گفته ام مهم نيست .
نخعى به دخترش نمى گفت برايت شكر مى خرم بلكه مى گفت : اگر برايت شكر بخرم دوست دارى و بسا كه خريدنى هم روى نمى داد.
هرگاه كسى در خانه به سارغ ابراهيم مى آمد كه از او بدش مى آمد به كنيز خود مى گفت : بگو: ابراهيم را در مسجد بجوى ، و نمى گفت اين جا نيست تا دروغگو نشود. نمى خواست با او ملاقات كند دايره اى مى كشيد و به كنيز خود مى گفت انگشت را در اين دايره بگذار و بگو شعبى اين جا نيست .
تمام اين توريه ها در جايى است كه انسان نياز به توريه داشته باشد، امّا در موردى كه نياز نيست نبايد توريه كند، زيرا توريه اگر چه در لفظ دروغ نيست ، در معنى دروغ است و آن در پاره اى از موارد است چنان كه از عبداللّه بن عتبه روايت شده كه گويد: همراه ابوعلى بر عمر بن عبدالعزيز وارد شدم و از آن جا بيرون مى آمدم در حالى كه جامه اى بر تن داشتم مردم مى گفتند: اين جامه را اميرالمؤ منين بر تن تو پوشانيده و من مى گفتم : خدا به امير پاداش خير دهد، پدرم به من گفت : پسركم خود را از دروغ نگاه دار و از دروغ و آنچه به دروغ شبيه است بپرهيز. علت منع پدرش اين بود كه گمان مردم را در مورد جامه با گفتار خود تاءييد مى كرد و هدفش مباهات بود كه هدفى باطل بود و فايده اى نداشت . آرى توريه براى اهدافى مانند خوشدل ساختن ديگران با شوخى مباح است مانند فرموده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه : ((پيرزن وارد بهشت نمى شود، يا در چشم شوهرت سفيدى است ، و تو را بر فرزند شتر سوار مى كنم .))(666) امّا دروغ آشكار چنان كه عادت مردم است تا با نادانان شوخى كنند و فريبشان دهند كه زنى به ازدواج با تو مايل است و اگر در اين دروغ ضررى باشد كه به آزردن دلى بينجامد حرام است ؛ و اگر فقط به قصد شوخى باشد موجب فسق طرف نمى شود ولى از درجه ايمان او كاسته مى شود. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((ايمان شخص كامل نمى شود تا براى برادرش دوست بدارد آنچه را براى خود دوست مى دارد و در شوخى خود از دروغ بپرهيزد.))(667)
امّا مقصود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از اين سخن : ((مرد براى خنديدن مردم سخنى مى گويد و به سبب آن سقوط مى كند بيش از فاصله زمين با ثريا)) (668) منظور اين است كه اگر كسى در شوخى خود غيبت مسلمانى كند يا دلى در بيازارد چنين است نه شوخى تنها.
از جمله دروغ هايى كه موجب فسق نمى شود، دروغى است كه در مبالغه رايج است ؛ مانند اين سخن كه صد بار به تو چنين گفتم و صد بار به سراغت آمدم ، چرا كه در اين نوع محاوره قصد صد بار را ندارد بلكه مى خواهد مبالغه كند. بنابراين اگر تنها يك بار به سراغ او رفته باشد دروغگوست و اگر چند بار به سراغش رفته باشد كه معمول نيست گنهكار نيست اگر چه به صد بار هم نرسد و در ميان آن درجاتى هست انسانى كه زبانش آزاد است با مبالغه در آن در معرض خطر دروغ گفتن قرار مى گيرد و از جمله مواردى كه دروغگويى در آن معمول است و به آسانى انجام مى شود موردى است كه گفته شود: غذا بخوريد و طرف بگويد ميل ندارم و اين دروغ ممنوع و حرام است ، در صورتى كه هدف درستى در آن نباشد.
مجاهد گويد: اسماء بنت عميس گفت : همدم عايشه بودم در شبى كه كه او را آماده كردم و به همراه چند زن او را به خانه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برديم . به خدا در خانه رسول خدا جز يك جام شير نبود. پيامبر نوشيد سپس آن را به عايشه داد و او شرم كرد. من گفتم : دست رسول خدا را در نكن ، بگير! عايشه گفت : با حالت شرم شير را از پيامبر گرفتم و نوشيدم ، آنگاه فرمود: به رفقايت بده آنها گفتند ميل نداريم . پيامبر فرمود: گرسنگى با دروغ جمع نمى شود. اسماء گويد: به پيامبر عرض كردم : اى رسول خدا اگر يكى از ما در جايى كه به چيزى مايليم بگويد ميل ندارم آيا دروغ به حساب مى آيد فرمود: دروغ (در نامه عمل ) نوشته مى شود تا آنجا كه دروغ كوچك ، دروغ كوچك نوشته مى شود.(669)
دينداران از چنين دروغ هايى نيز پرهيز مى كردند. ليث بن سعد گويد: چشمان سعيد بن مسيب چرك مى داد به حدى كه چرك به بيرون چشمانش مى رسيد. به او مى گفتند: اين چرك را پاك كن ؛ مى گفت : پزشك به من گفته است : دست به چشمانت نزن و اگر دست به چشمانم بزنم چگونه بگويم دست نزده ام (دروغ بگويم )؟ اين نمونه اى از مواظبت دينداران بر راستگويى است ، و هر كس مواظبت نكند زبانش در دروغگويى از اختيارش بيرون مى رود و ندانسته دروغ مى گويد. از خوّات تيمى روايت شده كه گويد: خواهر ربيع بن خيثم عائده نزد پسركم آمد و خود را بر روى او انداخت و گفت : پسركم حالت چطور است ؟ پس ربيع نشست و گفت : خواهرم آيا او را شير داده اى ؟ گفت : نه . ربيع گفت : چه مى شد اگر مى گفتى پسر برادرم و راست مى گفتى .
از جمله عادت هاست كه انسان بگويد: خدا مى داند، در جايى كه خود نمى داند. عيسى عليه السّلام گويد: ((از بزرگترين گناهان در پيشگاه خداست كه بنده بگويد: خدا مى داند در حالى كه خود نمى داند. و بسا كه در نقل كردن خواب دروغ بگويد كه گناهش بزرگ است ، زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((از بزرگترين دروغ هاست كه شخصى به كسى غير از پدرش نسبت داده شود يا آنچه در خواب نديده ادعا كند كه ديده است يا سخنى را كه من نگفته ام به من نسبت دهد.))(670)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كه در نقل خواب خود دروغ بگويد روز قيامت مجبور مى شود كه ميان دو دانه جو گره بزند.))(671)
آفت پانزدهم غيبت است
بحث درباره غيبت طولانى است و ما اول شواهد دينى را كه در نكوهش ‍ غيبت وارد شده بيان مى كنيم ، خداى متعال در قرآن بر نكوهش غيبت تصريح فرموده و غيبت كننده را به كسى تشبيه كرده كه گوشت برادر دينى خود را در حالى كه مرده باشد بخورد و فرموده است (( و لا يغتب بعضكم بعضا ايحب احدكم ان ياءكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه . )) (672)
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خون و مال و آبروى تمام مسلمانان بر مسلمان محترم است .))(673)
غيبت از بين بردن آبروست پيامبر ميان آبرو و خون و مال جمع فرموده است .
و نيز فرمود: ((به يكديگر حسد نورزيد، با هم دشمنى نكنيد، و يكى از شما ديگرى را غيبت نكند و اى بندگان خدا با هم برادر باشيد.))(674)
از جابر و ابوسعيد روايت شده كه گفتند: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((از غيبت بپرهيزيد چرا كه غيبت بدتر از زناست ، زيرا شخص گاه مرتكب زنا مى شود و توبه مى كند خدا توبه اش را مى پذيرد ولى غيبت كننده آمرزيده نمى شود تا شخص غيبت شده او را بيامرزد.))(675)
انس گويد: رسول خدا فرمود: ((در شب معراج به گروهى گذشتم كه صورت هايشان را با ناخن هايشان مى خراشيدند به جبرئيل گفتم : اينان كيانند؟ گفت : كسانى اند كه غيبت مردم مى كردند و آبروى آنها را مى ريختند.))(676)
سليم بن جابر گويد: به محضر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله آمدم و گفتم : به من خيرى بياموز كه خدا مرا از آن بهره مند سازد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هيچ كار خيرى را كوچك مشمار، اگر چه از ظرف خود در ظرف تشنه آب بريزى ، و با روى باز برادرت را ديدار كنى و چون روى برگرداند او را غيبت نكنى .))(677)
براء گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله براى ما خطبه ايراد كرد، تا آنجا كه به گوش كنيزان در خانه هايشان رسانيد و فرمود: ((اى گروهى كه به زبان ايمان آورده و به دل ايمان نياورده ايد، غيبت مسلمانان نكنيد و در جستجوى عيب هايشان نباشيد، زيرا كسى كه در جستجوى عيب برادرش ‍ باشد خدا عيب او را بجويد و هر كس كه خدا در پى عيب او باشد در درون خانه اش رسوا شود.))(678)
خداى متعال به موسى وحى كرد: ((هر كس با توبه از غيبت بميرد آخرين كسى است كه وارد بهشت مى شود و هر كه بميرد و در غيبت كردن اصرار ورزد نخستين كسى است كه وارد دوزخ مى شود.))
انس گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مردم را به روزه يك روز امر كرد و فرمود: ((هيچ كس افطار نكند تا به او اجازه دهم . مردم روزه رفتند تا شب شد شخصى مى آمد و مى گفت : اى رسول خدا روزه دارم اجازه بده افطار كنم و پيامبر به او اجازه مى داد و همچنان مى آمدند و اجازه مى گرفتند تا مردى آمد و عرض كرد: از خانواده ام دو دختر جوان روزه دارند و شرم دارند كه خدمت شما بيايند به آنها اجازه بده افطار كنند. پيامبر از او روى گرداند. دوباره تكرار كرد و پيامبر روى برگرداند سومين بار تكرار كرد. پيامبر فرمود: آنها روزه ندارند و چگونه روزه دار است كسى كه امروز گوشت هاى مردم را خورده است ؟ برو و به آن دو دستور بده اگر روزه اند قى كنند. مرد برگشت و به آنها خبر داد و از آنها خواست قى كنند. پس هر كدام لخته خونى قى كرد. مرد به محضر پيامبر برگشت و جريان را به او خبر داد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((سوگند به خدايى كه جان محمّد صلّى اللّه عليه و آله در دست قدرت اوست اگر لخته هاى خون در شكم آنها باقى مى ماند آتش (دوزخ ) آنها را مى خورد.))(679)
در روايتى است : ((چون پيامبر از او روى گرداند پس از آن خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا: به خدا اى رسول خدا آن دو دختر مردند يا نزديك به مرگند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آنها را نزد من بياور. پس آنها آمدند حضرت طشت يا كاسه بزرگى طلبيد و به يكى از آنها گفت : قى كن و او چرك و خون قى كرد تا كاسه پر شد. پيامبر به ديگرى فرمود: قى كن او نيز همان طور قى كرد. آنگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اين دو از آنچه خدا حلال كرده بود امساك كردند و بر آنچه خدا حرام كرده بود (غيبت ) افطار كردند، يكى از آنها كنار ديگرى به غيبت نشست و گوشت هاى مردم را مى خوردند.))(680)
انس گويد: رسول خدا براى ما خطبه خواند و راجع به ربا و بزرگى گناه آن سخن گفت و فرمود: ((يك درهم كه شخص از ربا به دست مى آورد گناهش در پيشگاه خدا بزرگ تر از سى و شش زناست و بدترين نوع ربا هتك حرمت شخص مسلمان است .))(681)
جابر گويد: در راه با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوديم . حضرت كنار دو قبر آمد كه صاحب آن قبرها عذاب مى شدند. پيامبر فرمود: ((كيفر شدن آنها به سبب گناه كبيره نيست ، يكى از آنها غيبت مردم مى كرد و ديگرى از بول خود اجتناب نمى كرد و يك شاخه يا دو شاخه درخت خرما طلبيد و آنها را شكست و روى هر قبرى كاشت . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: از عذابشان كم مى شود تا آنگاه كه اين شاخه ها تر باشند يا خشك نشوند.))(682)
چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مردى به نام ماغر را به سبب زنا كردن سنگسار كرد، مردى به رفيق خود گفت : اين شخص (پيامبر) سگ را كشت . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آن دو را كنار مردارى برد و فرمود: آن را بجويد و بخوريد. عرض كردند: اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مردارى را بجويم ؟ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: آنچه درباره برادرتان گفتيد (غيبت كرديد) گنديده تر و كثيف تر از اين مردار بود.))(683)
امام چهارم عليه السّلام شنيد كه مردى از ديگرى غيبت مى كرد. فرمود: ((از غيبت بپرهيز چرا كه غيبت نان خورش سگ هاى جهنم است .))(684)
از مجاهده درباره اين گفتار خداوند، (( ويل لكل همزة لمزة . )) (685) روايت شده كه مقصود از (( همزه )) طعنه زدن به مردم است ، و (( لمزه )) كسى است كه گوشت مردم را مى خورد. صحابه (پيامبر) با روى باز با هم ديدار مى كردند و غيبت نمى كردند و معتقد بودند كه بدترين اعمال غيبت كردن است و انجام آن را عادت منافقان مى دانستند. يكى از صحابه گويد: ما پيشينيان را درك كرديم . آنها تنها روزه و نماز را عبادت نمى دانستند، بلكه خوددارى از ريختن آبروى مردم را عبادت مى شمردند.
ابن عباس گويد: هرگاه خواستى عيب هاى رفيقت را نقل كنى عيب هاى خود را به ياد بياور. يكى از صحابه گويد: يكى از شما خاشاك را در چشم برادرش مى بيند و شاخه درخت را در چشم خودش نمى بيند؛ ديگرى گويد: اى فرزند آدم به حقيقت ايمان نمى رسى مگر وقتى كه عيبى در خودت هست از ديگرى عيب نگيرى و تا آنگاه كه به اصلاح آن عيب خود بپردازى ، و هرگاه چنان كردى سرگرم به خودت مى شوى ، و محبوب ترين بنده در پيشگاه خدا كسى است كه سرگرم اصلاح عيب هاى خود باشد.
مالك بن دينار گويد: عيسى بن مريم عليه السّلام در حالى كه حواريون همراهش بودند به مردار سگى گذشت . حواريان گفتند: اين سگ چه بدبوست ! عيسى عليه السّلام فرمود: دندان هايش چه سفيد است ظاهرا عيسى آنها را از عيب گرفتن (غيبت ) بر سگ نهى كرد و به آنان هشدار داد كه فقط خوبى هاى مخلوقات خدا را بگوييد))
مى گويم : بعضى از علماى اماميه گفته اند: از گفتار عيسى عليه السّلام به حواريان استنباط نمى شود كه سخن حواريان درباره سگ غيبت است ، بلكه دليل سخن عيسى عليه السّلام اين بود كه بو دادن مردار و نظير آن كه خوشايند طبع انسان نيست به فعل كسى كه زشتى آن را نيكو مى داند نسبت داده نمى شود و ظاهر سخن حواريان زشت شمردن آن است ظاهرا عيسى عليه السّلام به اين نكته توجه فرموده كه تمام كارهايى كه با طبع انسان سازگار و ناسازگار است امرى است كه خدا بر طبق حكمت خود انجام داده است ، و دستور داده كه وى در برابر كارهاى سازگار با طبع سپاسگزار و در برابر كارهاى ناسازگار با طبع ، صبر كند، حواريان كه از عفونت سگ بدشان آمده بود صبر نكردند يا از حقيقت كار غافل بودند. از اين رو عيسى عليه السّلام آنان را متوجه سفيدى دندان سگ كرد كه با طبعشان سازگار بود و آن را در برابر بوى بد و ناخوشايند سگ قرار دارد و حواريان را از توجه به آن بازداشت و اين نكته لطيفى است كه از سخن بزرگان دريافتم .
از طريق شيعه صدوق (ره ) روايتى به اسناد خود از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده كه فرمود: ((هر كه براى غيبت و اظهار عيب برادرش حركت كند اولين گامى كه بردارد به طرف دوزخ برداشته است ، و خدا عيبش را بر تمام مردم آشكار سازد و هر كه مسلمانى را غيبت كند روزه اش باطل و وضويش شكسته مى شود؛ و اگر به اين حال بميرد حرام خدا را حلال دانسته است .))(686)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه گويد: ((پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: غيبت در دين شخص مسلمان سريع تر اثر مى كند از مرضى كه از درون عضو انسان را مى خورد.))(687)
و نيز آن حضرت گفت : ((رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: نشستن در مسجد به انتظار نماز عبادت است تا حدثى از او سر نزند، عرض شد: اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حدث چيست ؟ فرمود: غيبت كردن .))(688)
ابن ابو عمير از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: ((كسى كه درباره مؤ من سخنى بگويد كه با چشمانش ديده و با گوش هايش شنيده است ، در زمره كسانى است كه خداوند فرموده است : (( ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشة فى الذين آمنوا لهم عذاب اليم . )) (689)
از مفضل بن عمر روايت شده گويد: امام صادق عليه السّلام فرمود: ((كسى كه از مؤ منين سخنى نقل كند كه قصدش عيبگويى و از بين بردن مروت او باشد تا آن مؤ من از چشم مردم بيفتد خدا او را از تحت سرپرستى خود به سرپرستى شيطان بيرون كند و شيطان او را نپذيرد.))(690)
از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((غيبت بر هر مسلمانى حرام است و غيبت حسنات را مى خورد، چنان كه آتش هيزم را مى خورد.))(691)
بيان معناى غيبت و تعريف آن
بدان كه غيبت ، گفتن چيزى درباره برادر دينى است كه اگر از آن آگاه شود برنجد و تفاوتى ندارد كه عيب جسمانى يا تبار يا اخلاق يا گفتار و كردار يا دين و دنيايش را بگويى و يا عيب لباس و خانه و مركب سوارى او را بازگو كنى . عيب جسمانى مثلا ضعف چشم و آبريزى آن ، لوچ بودن كچل بودن ، كوتاه و بلند بودن ، سياه و زرد بودن و تمام صفاتى كه يادآورى آن فرد مبتلا را مى رنجاند، و امّا عيب تبار اين است كه بگويى : پدرش نبطى ، هندى ، فاسق ، خسيس ، تعميركار كفش ، رفتگر، سلاّخ است يا هر چه از آن رنجيده خاطر شود. امّا عيب اخلاقى اين است كه بگويى : بدخو، بخيل ، متكبر، رياكار، عصبى ، ترسو، ناتوان كم دل و جراءت ، بى باك است و نظير اينها؛ و امّا عيب كارهايى كه به دين او مربوط مى شود اين است كه مثلا بگويى : دزد، كذّاب ، ميگسار، خيانتكار، ظالم ، كاهل نماز و زكات است ؛ ركوع و سجود نمازش را كامل نمى كند؛ از نجاسات پرهيز ندارد؛ به پدر و مادرش ‍ نيكى نمى كند يا زكات را به جايش نمى دهد يا درست تقسيم نمى كند يا در روز روزه داريش خود را از آميزش با زنان و غيبت و هتك حرمت مردم حفظ نمى كند. امّا عيب هاى مربوط به دنيا مثل اين است كه بگويد: فلانى بى ادب است ، مردم را خوار مى شمارد، و هيچ كس را بر خود صاحب حق نمى داند و تنها خود را صاحب حق مى داند، يا بگويد پرحرف ، پرخور و پرخواب است و زمانى كه وقت خواب نيست مى خوابد و در آن جا كه شاءن او نيست مى نشيند، امّا عيب لباسش به اين است كه بگويد آستين گشاد، بلند دامن ، عمامه گنده يا يقه چركين است . گروهى گفته اند عيبجويى دينى از كسى غيبت نيست ، زيرا نكوهشى است كه خدا در قرآن بيان فرموده است . از اين رو نقل گناهان شخص و نكوهش او جايز است به دليل روايتى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيده است : براى آن حضرت از زنى كه بسيار اهل نماز و روزه بود، ولى همسايگانش را اذيت مى كرد ستايش شد. پيامبر فرمود: آن زن در دوزخ است ))؛ (692) و نيز از زنى ياد شد كه بخيل است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((در اين صورت چه خيرى دارد؟))(693)
اين سخن باطل است زيرا مردم آن سخنان را مى گفتند چون احتياج داشتند كه با سؤ ال احكام دين را بفهمند و غرض آنها عيبجويى ياد شدگان نبود و در غير از مجلس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به آن نيازى نمى باشد و دليل آن اجماع امت است بر اين كه هر كس از ديگرى ياد كند به سخنانى كه موجب رنجش وى شود از او غيبت كرده است چرا كه داخل در تعريف غيبتى است كه پيامبر از آن نهى فرموده است . بنابراين اگرچه در تمام موارد ياد شده راستگو باشد غيبت و معصيت خدا كرده و گوشت برادرش را خورده است به دليل روايتى كه پيامبر فرمود: ((آيا مى دانيد غيبت چيست ؟ گفتند: خدا و رسولش داناتر است . فرمود: ياد كردن از برادرت به سخنى كه او را برنجاند. عرض شد: آيا اگر آنچه مى گويم در برادرم باشد غيبت است ؟ فرمود: اگر آنچه مى گويى در او باشد. او را غيبت كرده اى و اگر در او نباشد به او بهتان زده اى ))(694)
معاذ بن جبل گويد: از مردى در محضر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ياد شد و گفتند: چقدر او عاجز و ناتوان است ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((از رفيقتان غيبت كرديد، عرض كردند: اى رسول خدا آنچه در او بود گفتيم . فرمود: اگر آنچه در او نبود مى گفتيد به او بهتان زده بوديد.))(695) حذيفه از عايشه روايت كرده كه عايشه از زنى ياد كرد و گفت : آن زن كوتاه قد است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((او را غيبت كردى )).(696)
حسن گويد: به بدى ياد كردن ديگران سه گونه است : غيبت ، بهتان ، دروغ و تمام آنها در قرآن آمده است . غيبت گفتن چيزى است كه در او وجود دارد؛ بهتان گفتن چيزى است كه در او نيست ؛ دروغ ، گفتن چيزى درباره اوست كه به تو رسيده است .
ابن سيرين از مردى ياد كرد و گفت : آن مرد سياه ، آنگاه گفت : از خدا آمرزش ‍ مى خواهم من معتقدم كه او را غيبت كرده ام . ابن سيرين از ابراهيم ياد كرد و گفت : ابراهيم نخعى و نگفت ابراهيم اعور.
عايشه گويد: هيچ يك از شما نبايد از ديگرى غيبت كند زيرا يك بار در محضر پيامبر به زنى گفتم : اين زن بلند دامن است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: آب دهانت را بينداز، آب دهان انداختم و تكه گوشتى بود. (697)
مى گويم : اين رواياتى كه اهل سنت نقل كرده اند نمى تواند حكم شرعى را ثابت كند، بويژه كه انگيزه جعل چنين رواياتى در آنان وجود دارد؛ زيرا پيشوايان اهل سنت و رؤ ساى آنها عيب و نقص هاى فراوانى دارند كه آنها را واداشته است براى به دست آوردن حاجت خود باب اظهار آن عيب ها را به هر صورت كه شده مسدود سازند تا حال خود را ترويج كرده و از تنفر رعيت در امان باشند. همان طور كه آشكار ساختن عيب هاى مردم موجب هلاكت است ، قطع ريشه اين عمل و بستن آن (باب اظهار عيب ها) نيز خطر آفرين است زيرا اظهار نكردن عيب ها، خود موجب تاءييد كارهاى گنهكاران و صاحبان عيب هاست ، برخى از علماى ما (شيعه ) چنين گفته اند.
در (( مصباح الشريعه )) (698) از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده : غيبت ، ياد كردن كسى است به عيبى كه در پيش خدا عيب نيست و نكوهش چيزى است كه آگاهى از آن ستوده است . امّا اگر از شخص غايبى به عيبى ياد شود كه در پيش خدا نكوهيده است و صاحب آن عيب به آن نكوهش مى شود اين نكوهش غيبت اگر چه صاحب آن غيبت اگر بشنود برنجد به شرط آن كه نكوهنش كننده خود آن عيب را نداشته باشد و مقصودش تنها جدا كردن حق از باطل بر اساس گفتار خدا و رسول باشد؛ ولى اگر در اظهار آن عيب هدف دينى نداشته باشد. بر اساس مقصود فاسد خود مؤ اخذه مى شود اگر چه درست باشد (عيب در طرف باشد).
از امام صادق عليه السّلام روايت شده : ((غيبت ، گفتن عيب برادر دينى است كه خدا آن عيب را پوشانده است ، امّا عيب آشكار مانند شتابزدگى و تندى غيبت نيست .))
و در خبر ديگر آمده است ((غيبت ، گفتن عيبى از عيب هاى برادر دينى است كه خودش انجام نداده است . (699) و چيزى را كه خدا بر او پوشانده است و حدى بر او اقامه نشده است منتشر سازد.))(700)
بعضى از علماى ما (شيعه ) گفته اند كه حرام بودن غيبت اختصاص به معتقدان به حق دارد (موحدان شيعه ) زيرا دلايل حكم غيبت شامل گمراهان (پيروان ديگر اديان و مشركان ) نمى شود چون حكم در غيبت مربوط به مؤ منان يا برادران ايمانى است بنابراين شامل كسانى نمى شود كه به دين حق معتقد نيستند.
توضيح درباره منحصر نبودن غيبت به زبان
بايد بدانى نقل عيب (ديگران ) با زبان از اين رو حرام است كه با زبان عيب برادرت را به ديگران مى فهمانى و او را به صفتى معرفى مى كنى كه از آن بيزار است . بنابراين كنايه گفته نيز مانند تصريح كردن به عيب است و كردار همانند گفتار است و نيز اظهار عيب با اشاره و رمز و نوشتن و حركت و هر عملى كه عيب شخص را ظاهر سازد غيبت و حرام است و از اين قبيل است گفتار عايشه : زنى بر ما وارد شد و چون روى گرداند با دستم به كوتاهى قد او اشاره كردم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((او را غيبت كردى .)) (701) تقليد ديگران و مانند ديگرى راه رفتن از نوع غيبت مذكور در حديث است بلكه بدتر از غيبت مى باشد چرا كه تقليد عيب ديگران را بيشتر به تصوير مى كشد و غيبت با نوشتن نيز چنين است ، زيرا قلم يكى از دو زبان است ، و اگر مصنفى در كتاب خود از شخص معينى ياد كند و سخن او را زشت بشمارد غيبت است ، مگر اين كه دليلى براى ذكر آن باشد كه شرحش خواهد آمد.
امّا اگر بگويد گروهى چنين گفته اند غيبت نيست . غيبت فقط اشاره كردن به شخص معينى است خواه زنده باشد يا مرده ، و جزء غيبت به شمار مى آيد اگر بگويى : يكى از كسانى كه امروز با ما برخورد كرد يا يكى از كسانى كه ديديم چنين و چنان بود. در صورتى كه مخاطب شخص معينى را از آن استنباط كند. امّا اگر مخاطب شخصى معينى را استنباط نكند غيبت نيست . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اگر كارى را از شخص نمى پسنديد مى فرمود: ((بعضى از گروه ها را چه شده كه چنين و چنان مى كنند.)) (702) آن حضرت شخص معينى را تعيين نمى كرد (تا غيبت شود).
بنابراين اگر بگويى برخى از كسانى كه از مسافرت آمده و بعضى افراد كه ادعاى علم دارند (چنين و چنانند) در صورتى كه قرينه اى همراه داشته باشد كه شخص معينى از آن فهميده شود غيبت است . بدترين نوع غيبت غيبتى است كه قاريان رياكار مرتكب مى شوند. آنها مقصود خويش را به روش درستكاران به مردم مى فهمانند تا نشان دهند كه خود از غيبت پاك هستند و مقصود را (غيبت ديگران ) مى فهمانند و به سبب جهلى كه دارند نمى دانند كه دو گناه را با هم مرتكب شده اند: رياكارى ، و غيبت ، چنان كه در نزد او از شخصى ياد شود و او بگويد: سپاس خدايى را كه ما را به وارد شدن بر پادشاه و طلب كردن مال بى ارزش دنيا گرفتار نكرد، يا بگويد: پناه بر خدا از بى شرمى از خدا مى خواهيم كه ما را از آن حفظ كند و قصدش از اين سخنان فهماندن عيب ديگران است و با صيغه دعا او را غيبت مى كند. همچنين گاه كسى كه قصد غيبتش را دارد جلوتر مى ستايد و مى گويد: حال فلانى چه خوب است ، در عبادات كوتاهى نمى كرد ولى سستى بر او عارض شده و به دردى گرفتار شده كه تماممان گرفتاريم و آن كم صبرى است . از خودش ياد مى كند و مقصودش نكوهش ديگرى است و خود را با شبيه بودن به صالحان مى ستايد در حالى كه صالحان را نكوهش مى كند در نتيجه غيبت كننده و رياكار مى شود و خود را تزكيه مى كند در حالى كه سه گناه را با هم انجام مى دهد ولى به سبب نادانى خود مى پندارد كه از صالحان است و از غيبت پاك . همچنين شيطان با جاهلان متعبد بازى مى كند، چرا كه شيطان آنها را به زحمت مى اندازد و با حيله گريهايش اعمال آنها را هدر مى دهد و بر آنان مى خندد و ريشخندشان مى كند. از همين نوع غيبت است كه آدمى عيب شخصى را بازگو كند و بعضى از حاضرين متوجه نشوند از اين رو بگويد (( سبحان اللّه )) چه شگفت آور است اين تا به حرف غيبت كننده گوش دهند و از گفتار او آگاه شوند. پس ياد خدا كند و نام خدا را وسيله اى براى تثبيت پليدى او قرار دهد در حالى كه از روى جهل و غرور از اين كه خدا را ياد كرده بر خدا منت مى نهد. همچنين مى گويد: از استخفافى كه به فلان دوستان رسيد غمگين شدم و از خدا مى خواهيم كه غمش را به شادى تبديل فرمايد، در حالى كه در دعا كردن و اظهار اندوهش ‍ دروغگوست ، بلكه اگر (واقعا) قصد دعا كردن دارد بايد پس از نماز و در نهان برايش دعا كند و اگر از حالت او غمگين است بايد غم خود را با اظهار كارى كه طرف نمى پسندد آشكار نسازد، همچنين مى گويد: اين بيچاره به بلاى بزرگى گرفتار شده خدا ما و او را بيامرزد. وى در تمام اين موارد (به قصد دلسوزى ) اظهار دعا مى كند در حالى كه خدا متعال از پليدى باطن و قصد پنهان او آگاه است و او به سبب نادانى اش نمى داند گناهى بزرگ تر از گناه علنى نادانان مرتكب شده است ، از اين نوع غيبت است گوش دادن به غيبت به روش تعجب از آن چرا كه اظهار تعجب شنونده موجب فزونى نشاط غيبت كننده در غيبت است . از اين رو شروع به غيبت مى كند و گويى بدين طريق شنونده غيبت كننده را به غيبت كردن تشويق مى كند و مى گويد: شگفتا نمى دانستم فلانى چنين است ، تاكنون فقط او را خيرخواه مى دانستم و گمان ديگرى به او داشت . خدا ما را از شرّ او به دور دارد. دليل غيبت بودن اين گونه كلمات اين است كه با حرف هاى خود غيبت كننده را تاءييد مى كند و تصديق غيبت ، غيبت است ، بلكه شخص ساكت در برابر غيبت كننده نيز در گناه شريك است . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((شنونده غيبت يكى از غيبت كنندگان است .))(703)
از ابوبكر و عمر روايت شده كه يكى به ديگرى گفت : فلانى پرخواب است آنگاه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خورشتى خواستند تا با نان بخورند. پيامبر فرمود: شما خورشت خورديد. عرض كردند: مقصود شما را نمى فهميم ، پيامبر فرمود: چرا شما از گوشت رفيقتان خورديد.))(704)
پس بنگريد چگونه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هر دو را غيبت كننده خواند در صورتى يكى از آنها سخن گفت و ديگرى شنونده غيبت بود. پيامبر به دو مردى كه يكى از آنها به ديگرى گفت : آن مرد را مانند سگ بكش (705) : ((پيامبر به هر دو نفر فرمود از اين مردار بخوريد.)) پيامبر به غيبت كننده و گوش دهنده غيبت فرمود: از مردار بخوريد. بنابراين شنونده از گناه بيرون نيست مگر اين كه با زبان آن را زشت بشمارد و اگر مى ترسد در دل زشت شمارد و اگر بتواند از مجلس غيبت برخيزد يا رشته سخن را قطع و سخن ديگرى را مطرح سازد و اگر اين كار را نكند گنهكار است ؛ و اگر به زبان بگويد: خاموش و در دل آن را بخواهد نفاق است و تا قلبا از آن دو عمل متنفر نشود از گناه بيرون نمى رود، و اگر با دست يا ابرو يا پيشانى به سكوت فرمان دهد كافى نيست چرا كه اين عمل كوچك شمردن شخص مورد غيبت است ، بلكه سزاوار است كه آن عمل را بزرگ بشمارد و بصراحت از شخص مورد غيبت دفاع كند.
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كس كه در حضور او مؤ منى را خوار سازند در حالى كه مى تواند از آن مؤ من دفاع كند خدا در روز قيامت در حضور خلايق او را خوار سازد.))(706)
ابودردا گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هركس در غيبت برادرش از آبروى او دفاع كند بر خداست كه در روز قيامت از آبروى او دفاع كند.))(707)
و نيز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كه از آبروى برادرش در غيبت او دفاع كند بر خداست كه او را از آتش رها سازد.))(708)
درباره جلوگيرى از غيبت مسلمان و فضيلت آن روايات بسيارى وارد شده است كه آنها را در كتاب آداب همنشينى و حقوق مسلمانان ايراد كرده ايم و با تكرار آنها سخن را طولانى نمى كنيم .
عواملى كه آدمى را به غيبت وا مى دارد
بدان كه انگيزه هاى غيبت بسيار است ولى آنها در يازده انگيزه گرد مى آيد كه هشت قسم آن درباره عوام يكسان است و سه انگيزه ويژه دينداران و خواص است .
هشت قسم مربوط به توده مردم عبارتند از:
1-درمان خشم زياد، و آن وقتى است كه بر اثر عاملى بر كسى خشم بگيرد و خشم او به جوش آيد و با نقل بدى هاى آن كس (بيمارى ) خشم خود را درمان كند، در اين صورت است كه اگر انسان دينى نداشته باشد كه مانع از گناه شود طبعا زبانش به بدگويى و غيبت گشوده مى شود و گاه در هنگام خشم جلو درمان آن را مى گيرد و خشم در درون او حبس مى شود و به صورت كينه ثابت در مى آيد و انگيزه اى دائمى براى نقل بدى ها مى شود. بنابراين كينه و خشم انگيزه بزرگى است كه انسان را به غيبت وا مى دارد.
2-موافقت كردن با همگان و حسن معاشرت با رفيقان و همراهى با آنان در سخن گفتن زيرا معتقد است هرگاه آنان به غيبت ديگران بپردازيد و او مجلس را ترك كند آن را زشت شمارد از او گريزان مى شوند و او بى اعتنايى مى كنند و آن را زشت شمارد از او گريزان مى شوند و به او اعتنايى مى كنند از اين رو با آنها مساعدت و همراهى كرده و آن را حسن معاشرت و همنشينى مى داند و گاه رفيقانش خشمناك مى شوند او نيز به خاطر شريك دانستن خود در خوشى و ناخوشى آنان خشمگين مى شود در نتيجه به همراه آنها به نقل بدى ها و عيب هاى ديگران مى پردازد و با آنها هلاك مى شود.
3-انسان دريابد كه شخصى بزودى در نزد مرد بزرگى از او بدگويى خواهد كرد يا بر عليه او شهادتى خواهد داد و او پيش از اين كه طرف مقابل بدگويى آغاز كند براى بى ارج كردن شهادتش از او بدگويى كند يا اين كه اول چيزى راجع به او نقل كند كه راست باشد تا پس از آن زمينه دروغ بستن بر او فراهم آيد و با آن سخن راست اول دروغ خود را ترويج و به آن استشهاد كند و بگويد: من به دروغگويى عادت ندارد، چرا كه پيش از اين راجع به احوال او چنين و چنان گفتم و درست هم بود.
4-كارى به او نسبت داده شود و بخواهد با غيبت از كسى كه آن را انجام داده خود را تبرئه كند، در حالى كه شايسته است خود را تبرئه كند و از كسى كه آن را انجام داده غيبت نكند و ديگرى را به آن كار نسبت ندهد، يا از ديگرى سخن ديگرى كه در عمل شريك او بوده تا زمينه معذور بودن خود را در انجام آن كار فراهم سازد.
5-قصدش فخرفروشى و اظهار چيزى باشد كه ندارد به اين صورت كه با كاستن از ارج ديگرى خود را بلند مرتبه نشان دهد. از اين رو مى گويد: فلانى نادان است و خوش فهم نيست ، و سخنش سست است ، و هدفش اين است كه در ضمن آن سخنان برترى خود را ثابت كند و نشان دهد كه از او برتر است يا مى ترسد كه وى مانند خودش مورد تعظيم قرار گيرد به اين سبب از او عيبجويى مى كند.
6-حسد نسبت به كسى كه مردم او را مى ستايند و دوستش دارند و احترامش مى كنند. بنابراين مى خواهد اين نعمت از او گرفته شود و راهى جز بدگويى از او نمى يابد از اين رو مى خواهد آبرويش را در پيش مردم ببرد تا كسى ستايش و احترامش نكند، چرا كه شنيدن ستايش مردم از او بر وى گران مى آيد و اين عين حسد است و با خشم و كينه فرق دارد، زيرا خشم و كينه از جنايت شخص مورد خشم نشاءت مى گيرد، در حالى كه حسدورزى گاه نسبت به دوست نيكوكار و همنشين موافق است .
7-بازى و شوخى و گذراندن وقت به خنده از اين رو كارهايى از ديگران نقل مى كند كه مردم بخندند و اين كارها به صورت تقليد از ديگران و تعجب از آنان و واداشتن مردم به شگفتى است .
8-به قصد تحقير ديگران به ريشخند و مسخرگى بپردازد و اين عمل گاه در حضور طرف و گاه در غيبت اوست و سرچشمه آن تكبر و تحقير كردن شخص مورد تمسخر است .
امّا انگيزه هاى سه گانه ، مخصوص گروه خاصى است و دشوارترين و دقيق ترين آنهاست زيرا آن انگيزه ها كارهاى شرّى است كه شيطان آنها را در لباس كارهاى خير پنهان ساخته است . در اين كارها خير هست ولى شيطان آنها را با شرّ در آميخته است :
1-اين كه انگيزه تعجب از زشت شمردن گناه دينى ديگران از دين نشاءت بگيرد و بگويد: چه شگفت آور است كارى كه از فلانى ديدم چرا كه گاه در اين سخن راستگوست و از گناه به شگفت آمده ولى سزاوار آن است كه به شگفت آيد و نام طرف را بر زبان نياورد ولى شيطان نام بردن او را در اظهار شگفتى آسان ساخته و ندانسته او را غيبت كرده و به گناه افتاده است مانند اين كه بگويد از فلانى در شگفتم كه چگونه كنيز زشت خود را دوست دارد و چگونه در برابر فلانى كه نادان است مى نشيند.
2-ترحم كند و غمگين شود بر كسى كه گرفتار شده و بگويد: بيچاره فلانى كه از كار و گرفتارى او غمگين شدم و در غمگين شدنش راستگو باشد و همان اندوه نگذارد كه از نام بردن او بپرهيزد و سرانجام از او نام ببرد و در نتيجه به غيبت گرفتار آيد. در اين صورت ترحم و دوستى و اندوهش خير است ولى شيطان او را ندانسته به شرّ كشانده است ، در حالى كه ترحم و اندوه (به حال او) بدون نام بردنش ممكن است ولى شيطان او را به هيجان مى آورد تا نام او را بر زبان بياورد و ثواب ترحم و اندوهش از بين برود.
3-خشمگين شدن براى خدا. انسان گانه بر گناهى كه شخصى مرتكب شده در صورت ديدن يا شنيدن آن خشمگين مى شود و خشم خود را آشكار مى كند و از او نام مى برد، در حالى كه واجب است بر او خشمگين شود و او را امر به معروف كند و بر ديگران آشكار نسازد يا نام او را پنهان نمايد و او را به بدى ياد نكند. درك اين سه انگيزه غيبت بر علما دشوار است چه رسد به مردم عوام زيرا آنان گمان مى كنند كه دوستى و ترحم و خشم هرگاه براى خدا باشد موجب مى شود كه در نام بردن شخص معذور باشد و اين اشتباه است ، بلكه موارد مجاز غيبت نيازهاى مخصوصى است كه در آن موارد چاره اى جز نام بردن شخص نيست چنان كه خواهد آمد. از عامر بن واثله روايت شده كه مردى در زمان زنده بودن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر گروهى گذشت و بر آنها سلام كرد. آنها جواب دادند. چون آن مرد از آنها گذشت مردى از آن گروه گفت : من براى خدا با اين مرد دشمنم ؛ اهل مجلس گفتند: به خدا بد حرفى گفتى به خدا به او خبر خواهيم داد. و به مردى از آنها گفته شد: فلانى برخيز پس خود را به او برسان و او را از گفته اين مرد (كه گفت دشمن او هستم ) خبر كن ، راوى گفت : پيك گروه به او رسيد و او را خبر داد. مردى كه از او غيبت شده خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد و گفتار غيبت كننده را نقل كرد و تقاضا كرد كه او را فرا بخواند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را فرا خواند و پرسيد، عرض كرد: من آن حرف را گفته ام ؟ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: چرا با او دشمنى ؟ عرض كرد: من همسايه او هستم و از وضعش با خبرم . به خدا هرگز نديدم جز نمازهاى واجب نمازى بگزارد مرد عرض كرد: اى رسول خدا از او بپرس آيا مرا ديده است كه نماز را از اول وقت به تاءخير بيندازم يا وضو يا ركوع و سجود نماز را ناقص به جاى آورم ؟ پيامبر پرسيد مرد گفت : نه و گفت : به خدا او را نديده ام كه جز ماه رمضان كه خوب و بد روزه مى گيرند روزه بگيرد. مرد عرض كرد: از او بپرس آيا هرگز مرا ديده كه در ماه رمضان افطار كنم يا نقصى در روزه ام باشد؟ پيامبر پرسيد او جواب داد: نه ، ولى به خدا نديده ام به گدا و بيچاره اى چيزى ببخشد يا در راه خير چيزى انفاق كند جز همين زكات كه خوب و بد مى پردازند. مرد عرض كرد از او بپرس آيا مرا ديده است كه از مقدار زكات بكاهم يا اگر كسى از من زكات بخواهد درنگ كنم ؟ پيامبر از او پرسيد، جواب داد: نه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود: برخيز شايد او بهتر از تو باشد.))(709)
مى گويم : در (( مصباح الشريعه )) (710) از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده ((اصل غيبت ده نوع است 1-درمان خشم شديد 2-همراهى كردن با گروهى 3-تهمت زدن 4-تصديق كردن خبرى بدون تحقيق 5-بدگمانى 6-حسادت 7-ريشخند 8-شگفت زدگى 9-دلتنگى كردن 10- خودآرايى .
امام فرمود: ((اگر مى خواهى سالم بمانى از خدا ياد كن به آفريدگان او تا به جاى غيبت عبرت و به جاى گناه ثواب ببرى .))
شرح درمانى كه زبان را از غيبت منع مى كند
بدان كه تمام خوهاى بد با معجون علم و عمل درمان پذير است و راه درمان هر مرضى مبارزه با عامل (ميكروب ) آن بيمارى است . بنابراين بايد علت و عامل غيبت را جستجو كنيم . منع زبان از غيبت دو صورت دارد: صورتى اجمالى و صورتى تفصيلى . صورت اجمالى آن است كه بداند با غيبت كردن از ديگرى با توجه به اين احاديثى كه روايت كرديم خود را در معرض ‍ خشم خدا قرار داده و تمام كارهاى نيكش باطل است زيرا حسنات او در روز قيامت به شخص غيبت شده منتقل مى شود به سبب آن كه ريختن آبرويش را مجاز دانسته است . و اگر غيبت كننده حسناتى نداشته باشد گناهان شخص غيبت شده به او منتقل مى شود و با اين حال مورد خشم خداست و در نزد او شبيه به مردار خور است ، بلكه بنده در صورتى كه كفّه ترازوى بديهايش سنگين تر باشد وارد دوزخ مى شود، و بسا كه از شخص ‍ غيبت شده يك گناه به غيبت كننده منتقل شود و كفّه گناهانش سنگين و از اين رو وارد دوزخ بشود كمترين درجه (مجازات ) غيبت اين است كه از ثواب اعمالش كاسته مى شود، آن هم پس از التماس و سؤ ال و جواب و محاسبه . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آتش در چوب خشك سريع تر از غيبت در حسنات بنده اثر نمى كند.))(711) روايت شده مردى به ديگرى گفت : به من خبر رسيده كه مرا غيبت مى كنى ، در جواب گفت : چه قدر در نزد من ارج دارى كه من اختيار حسناتم را به تو داده ام پس هرگاه بنده به روايات رسيده در باب غيبت مطمئن شود، از ترس نابودى حسنات خود زبانش را به غيبت نمى گشايد و اين بهره را نيز دارد كه در نفس خويش ‍ بينديشد و اگر در آن عيبى يافت سرگرم (اصلاح ) آن شود و گفتار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با به ياد آورد خوشا به حال كسى كه عيبش او را از عيب ديگران باز دارد.))(712) و هرگاه در خود عيبى يافت بجاست شرم كند كه خود را رها ساخته و ديگران را نكوهش كند، بلكه سزاوار است بداند همان طور كه او نمى تواند از آن عيب پاك شود، ديگرى نيز نمى تواند و اين در صورتى است كه عيب مربوط به خود شخص و در اختيار او باشد.
امّا اگر عيب در مورد آفرينش شخص باشد، در اين صورت نكوهش او نكوهش خداست چرا كه هر كس از چيز ساخته شده اى عيب بگيرد از سازنده آن عيب گرفته است . (713) مردى به يكى از حكيمان گفت : اى زشت رو، حكيم گفت : آفريدن صورتم در اختيار خودم نبود كه آن را زيبا بيافرينم ؛ و اگر شخص در نفس خويش عيبى نيافت خدا را شكر كند و نفس ‍ خود را به بزرگترين گناهان نيالايد زيرا غيبت مردم و خوردن گوشت مردار از بزرگترين عيبهاست ، بلكه اگر مصنف باشد خواهد دانست كه گمان به پاك بودن خود از هر عيب از بزرگترين عيبهاست ، و به نفع اوست بداند همان طور كه اگر ديگرى او را غيبت كند ناراحت مى شود ديگران نيز از غيبت شدنشان ناراحت مى شوند، و هرگاه غيبت شدن را براى خود نمى پسندد لازم است آنچه براى خود نمى پسندد براى ديگران هم نپسندد، درمان اجمالى درمان اجمالى غيبت اين گونه است .
امّا درمان تفصيلى غيبت ، يافتن علتى است كه انگيزه غيبت كردن او بوده است ، چرا كه درمان بيمارى به قطع كردن علت (ميكروب ) بيمارى است ، و ما پيشتر علل غيبت را گفتيم .
درمان خشم كه در كتاب آفت هاى خشم خواهد آمد به اين صورت است كه بگويد: اگر من نسبت به او غضب كنم ممكن است خدا نيز به سبب غيبت بر من خشم بگيرد چرا كه مرا از غيبت نهى كرده است و من نهى او را سبك شمرده و بر او گستاخ شده ام در حالى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده : ((دوزخ درى دارد كه هيچ كس از آن در وارد نمى شود جز آن كه در خشم خود با معصيت كردن خدا درمان كرده باشد.))(714)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كه تقواى الهى پيشه كند زبانش ‍ ناتوان شود و خشم خود را فرو برد.))(715)
و نيز فرمود: ((هر كه خشم خود را فرو خورد در حالى كه توان اعمال آن را دارد خدا در روز قيامت در حضور تمام مردم او را فرا مى خواند تا از ميان حوران بهشتى هر كدام را بخواهد برگزيند.))(716)
در يكى از كتاب هاى آسمانى آمده است ((اى فرزند آدم آنگاه كه خشمگين مى شوى به ياد من باش تا آنگاه كه بر تو خشمگين مى شوم از تو ياد كنم و تو را در زمره كسانى كه هلاك مى كنم قرار ندهم .))
درمان موافقت (همراهى با مردم در غيبت ) به اين است كه بدانى هرگاه با خشنود كردن مردم خشم خدا را بطلبى خدا بر تو خشم مى گيرد. پس ‍ چگونه بر خود مى پسندى كه ديگرى را محترم بدارى و مولاى خود (خدا) را كوچك بشمارى و براى خشنود ساختن آنان از خشنودى خدا دست بردارى ؟ مگر اين كه خشمگينى تو براى خدا باشد و آن سبب نمى شود كه شخص غضب شده را به بدى ياد كنى بلكه شايسته است براى خدا بر رفقاى خود خشم بگيرى زيرا آنها شخص مورد غضب را به بدى ياد كرده اند در نتيجه به بدترين گناه كه غيبت است معصيت خدا كرده اند.
منزه ساختن خود از طريق نسبت خيانت به ديگران دادن آنجا كه نيازى به گفتن نام ديگران نيست ؛ درمان آن به اين است كه دريابى مغضوب خدا واقع شدن سخت تر از مغضوب مردم واقع شدن است ، در حالى كه با غيبت كردن به يقين مورد خشم خدا واقع مى شوى و نمى دانى كه آيا از خشم مردم در امانى يا نه . بنابراين نفس خود را در دنيا با خيال رها مى سازى و در آخرت هلاك مى شوى و براستى حسنات خود را از دست مى دهى و نكوهش نقد خدا را به دست مى آورى و انتظار دارى نكوهش ‍ مردم را نسيه دفع كنى و اين كمال خوارى و نادانى است .
امّا اين عذر كه بگويى : من اگر مال حرام خورده ام فلانى نيز مى خورد و اگر من مال سلطان را پذيرفته ام فلانى نيز مى پذيرد، اين بهانه اى است جاهلانه ، چرا كه تو كسى را الگو قرار داده اى كه نمى تواند الگو باشد كسى كه با امر خدا مخالفت مى ورزد هر كه باشد نمى تواند الگو شود و اگر ديگرى وارد آتش شود با اين كه تو مى دانى وارد شوى با او همراهى نمى كنى و اگر همراهى كنى عقلت را از دست داده اى و در سخنى كه گفته اى ((اگر من خلاف مى كنم فلانى هم خلاف مى كند)) معصيتى علاوه بر غيبت كرده اى ، زيرا كار او را مجوزى براى خود قرار داده اى و دو گناه را با هم مرتكب شده اى . مانند ميشى كه به تقليد بزى كه خود را از بالاى كوه پرتاب مى كند خود را پايين بيندازد و اگر ميش زبان مى داشت و مى توانست مجوزى براى كار خود بيان كند و بگويد: بز از من زيرك تر است چون او خود را هلاك كرد من نيز خود را هلاك مى كنم البته به نادانى او مى خنديدى در حالى كه وضع تو عين اوست ولى به خودت نمى خندى و تعجب نمى كنى .
امّا كسى كه قصد دارد با عيبجويى از ديگران به فزونى دانش خود ببالد و خود را بستايد درمانش به اين است كه بداند با نقل عيب ديگران ارزش ‍ خود را در پيشگاه خدا ضايع كرده و اين خطر وجود دارد كه مردم نيز به فضل او بى اعتقاد شوند، چرا كه مردم او را به غيبت و عيبجويى از ديگران مى شناسند و او پاداش قطعى خدا را به پاداش خيالى مردم فروخته است در حالى كه اگر مردم به فضيلت كسى معتقد شوند به هيچ رو او را از خدا بى نياز نمى كند.
امّا غيبتى كه از حسد نشاءت مى گيرد جمع ميان دو كيفر است ، زيرا شخصى كه در نعمت دنيا بر ديگرى حسد مى برد، خود نيز از حسد رنج مى كشد علاوه بر آن كيفر آخرت را براى خود فراهم مى سازد. در اين صورت هم در دنيا زيان برده است و هم در آخرت زيانكار است و چون دو كيفر را با هم جمع كرده است به نفع شخص مورد حسد و به ضرر خود اقدام كرده و حسنات خود را به او نبخشيده است . در اين صورت نسبت به او دوستى و نسبت به خودش دشمنى ورزيده است ، زيرا غيبت از او به ضرر غيبت كننده است نه غيبت شده چون حسنات خود را به غيبت شده منتقل ساخته يا گناهان او را به خود منتقل كرده است و پليدى حسد را با نادانى ناشى از حماقت جمع كرده است و بسا كه حسد و عيبجويى شخص ‍ حسود موجب منتشر شدن كمالات شخص مورد حسد گردد، در اين مورد گفته شده است :
(( و اذا اراد اللّه نشر فضيله طويت اتاح لها لسان حسود )) (717)
امّا در مسخره كردن هدف شخص ريشخند كننده رسوا ساختن ديگران در نزد مردم به وسيله رسوا ساختن خود در پيشگاه خدا و فرشتگان و پيامبران است و اگر انسان بينديشد كه در روز قيامت دچار حسرت و شرمندگى و رسوايى مى شود و بايد بار گناهان كسى را كه مسخره كرده است بر دوش ‍ بكشد و به دوزخ رود از رسوا ساختن ديگران به وحشت مى افتد و اگر حالت (رسوايى ) خود را در قيامت درك كند شايسته تر آن است كه بر خود بخندد زيرا اگر او كسى را در ميان چند نفر ريشخند مى كند موجبات رسوايى خود را در قيامت فراهم مى آورد تا در حضور مردم دست او را بگيرند و با گناهان شخص مورد مسخره همچون الاغى به طرف دوزخ برانند، در حالى كه او را مسخره مى كنند و از خوارى و رسوايى او و يارى خداوند نسبت به شخص مسخره شده در دنيا و مسلط ساختن او بر انتقام گرفتن از مسخره كننده شادمان هستند.
امّا اين كه انسان نسبت به گناه ديگرى ترحم كند نيكوست ولى حسد آدمى مانند شيطان است و او را به سخنانى وا مى دارد (بدگويى از ديگران ) كه حسناتش به شخص غيبت شده منتقل مى شود و اين حسنات از ترحم او نسبت به غيبت شده بيشتر است . در اين صورت گناه شخص مورد ترحم را جبران و از حالتى كه مورد ترحم بوده بيرون شده و خود شايسته آن است كه مورد ترحم قرار گيرد چرا كه ثواب خود را بر باد داده و از حسناتش كاسته شده است . همچنين خشم گرفتن براى خدا موجب غيبت كردن ديگرى نمى شود و اين شيطان است كه غيبت را در نظر انسان خوب جلوه مى دهد تا ثواب عمل و خشم (خدا پسندانه ) او را باطل كند و خود با غيبت مورد خشم خدا قرار گيرد.
امّا شگفتى انسان از اعمال ديگران اگر او را به غيبت وادارد شايسته است نسبت به خود دچار شگفتى شود كه چگونه براى حفظ دين يا دنياى ديگرى دين خود را بر باد داده و در عين حال از كيفر دنيوى در امان نيست ، يعنى خدا پرده اسرار او را مى درد چنان كه او با شگفتى از اعمال برادر دينى خود، پرده رازش را دريده است . بنابراين درمان تمام اين موارد تنها با كسب معرفت پيمودن راه هايى (ياد شده براى درمان ) است كه از ابواب ايمان به شمار مى آيد. پس كسى كه به تمام موارد ياد شده ايمان محكم داشته باشد ناگزير زبان خود را از غيبت نگاه مى دارد.))
شرح حرمت غيبت قلبى
بدان كه بدگمانى مانند بد گفتن حرام است ، و همان طور كه بر انسان حرام است بدى هاى ديگران را بر زبان بياورد، همچنين حرام است كه آنها را در دل آورده و به برادر دينى خود بدگمان شود و مقصود اين است كه در دل بر بدى ديگران حكم كند. امّا آنچه (ناخودآگاه ) به دل خطور مى كند و در نفس ‍ پديد مى آيد (حديث نفس ) بخشوده شده است ، بلكه شك بردن نيز مورد عفو است ، و آنچه مورد نهى واقع شده گمان بد بردن است و آن عبارت است از آنچه نفس بدان اعتماد مى كند و دل به آن مايل مى شود. خداى متعال فرموده است : (( اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم . )) (718) علت حرام بودن بدگمانى اين است كه جز داناى امور غيبى (خدا) هيچ كس از اسرار دل ها آگاه نيست . بنابراين نبايد به ديگرى نظر بد داشته باشى مگر بدى او بر تو آشكار شود و احتمال تاءويل نرود. در اين صورت نمى توانى به آنچه ديده اى و دريافته اى معتقد نشوى ، ولى اگر آنچه را به چشم نديده و با گوشت نشنيده اى در دلت قرار گيرد فقط شيطان در دلت افكنده است و شايسته است او را تكذيب كنى چرا كه شيطان فاسق ترين فاسق هاست . خداى متعال فرموده است : (( يا ايها الذين آمنوا ان جائكم فاسق بنباء فتبنوا ان تصيبوا قوما بجهالة )) (719) بنابراين تصديق ابليس ‍ جايز نيست و اگر آنجا قرينه اى باشد كه بر فساد (شخص ) دلالت كند و احتمال خلاف آن را بدهد جايز نيست آن را تصديق كند، اگر چه فاسق انتظار دارد در خبرى كه مى دهد تصديق شود ولى شما نبايد او را تصديق كنيد، تا آنجا كه اگر كسى را ببويند و بوى شراب از دهانش بيايد نمى توان او را حد زد، زيرا ممكن است شراب را در دهان چرخانده و آب دهانش را انداخته است و آن را نياشاميده يا به جبر او را به نوشيدن شراب واداشته باشند. تمام اين موارد امكان پذير است ، از اينرو جايز نيست انسان قلبا آن را تصديق كند و با استناد به آنها به مسلمان گمان بد ببرد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خدا خون و مال و آبروى مسلمان و گمان بد بردن به او را حرام كرده است .)) (720) همان طور كه تصرف مال به رؤ يت عينى و شهادت شاهدى عادل مباح مى شود بدگمانى نيز چنين است و هرگاه اين دو امر حاصل نشود و دچار بدگمانى شوى لازم است آن را از خود دور سازى و بر نفس ثابت كنى كه حال شخص مورد بدگمانى همچنان بر تو پوشيده است ، زيرا آنچه در او ديده اى احتمال خير و شرّ مى رود.
اگر بگويى : به چه وسيله بدگمانى شناخته مى شود در حالى كه شكهايى به دل راه مى يابد و حديث نفس نيز وجود دارد؟
مى گوييم : نشانه وجود بدگمانى اين است كه دل در پى آن از رفتار قلبى خود (نسبت به مظنون ) عدول مى كند و از او چنان متنفر مى شود كه سابقه نداشته و نسبت به او بى اعتنا و در دلجويى و احترام و غمين شدن براى او سست مى شود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((سه چيز است كه بودنش در مؤ من پسنديده نيست در صورتى كه راه گريزى هست ؛ راه گريز او از بدگمانى اين است كه آن را اثبات نكند)) (721) به اين معنى كه بدگمانى را در دل يا اعضاى بدن به نيت يا عمل اثبات نكند، امّا اثبات در دل اين است كه دل با نفرت و كراهت دگرگون شود، و در اعضا اين است كه بر طبق سوء ظن عمل كند. شيطان گاه با كمترين بدگمانى نسبت به مردم ، بر قلب مسلط مى شود و به انسان چنين القا مى كند كه پى بردن به بدى شخص ‍ مظنون نشان زيركى و تيزهوشى و سرعت تنبه است و مؤ من با نور خدا مى نگرد در حالى كه او به يقين به فريب شيطان و تاريكى او نظر دارد، امّا اگر شخص عادلى از بدى شخصى خبر دهد و دلت به تصديق او مايل شود عذرت پذيرفته است ، چرا كه اگر خبر عادل را تكذيب كنى بر شخص عادل ستم كرده اى كه به او گمان دروغ برده اى و شايسته نيست به يك فرد گمان خوب ببرى و به ديگرى گمان بد. آرى سزاوار است تحقيق كنى كه آيا ميان آن دو دشمنى ، كينه و حسدورزى وجود دارد يا نه كه به سبب آن راهى براى تهمت بيابد، زيرا در دين شهادت دشمن به ضرر دشمن به سبب تهمت رد شده است (722) در اين صورت مى توانى در خبرى كه شخص عادل مى دهد درنگ كنى ، نه او را تصديق نمايى و نه تكذيب و به خود مى گويى : شخصى كه حال او گفته شده كارش بر من پوشيده است و خدا عيب او را از من پنهان ساخته و ممكن است بر حال سابق خود باقى باشد (حالت سابق او را استصحاب كنى ) و عيبى از او بر من آشكار نشده است ، و گانه شخص ‍ بر حسب ظاهر عادل است و ميان او شخصى كه از او بدگويى مى كند حسدورزى در كار نيست ، ولى عادت اين شخص به ظاهر عادل اين است كه بدى هاى مرم را بازگو مى كند در صورتى كه عادل نيست ، چون شخص ‍ غيبت كننده فاسق است و اگر عادت به بدگويى ديگران داشته باشد شهادتش مردود است جز اين كه مردم بر اثر عادت بسيار، در مورد غيبت بى تفاوتند و اهميت نمى دهند كه به آبروى مردم لطمه اى بزنند، و هرگاه گمان بدى بر مسلمانى در دلت خطور كند سزاوار است او را رعايت نموده و برايش دعاى خير كنى كه اين كار شيطان را سخت به خشم مى آورد و او را از تو دور مى سازد، و در دلت بدگمانى نمى افكند از ترس اين كه مبادا براى شخص مظنون دعا كنى ، و هرگاه از لغزش مسلمانى با دليل آگاه شدى در نهان او را نصيحت كن و شيطان تو را نفريبد و در نتيجه تو را به غيبت كردن او بخواند و هرگاه او را موعظه كردى در حال موعظه از اين كه از عيبش آگاه شده اى اظهار شادمانى نكن تا او با چشم تعظيم به تو بنگرد و تو با چشم حقارت و با موعظه كردن بر او رفعت بجويى ، بلكه قصدت نجات او از گناه باشد در حالى كه غمگينى همان طور كه اگر بر دين خودت عيبى وارد شود غمگين مى شوى و سزاوار است كه اگر بدون نصيحت تو آن گناه را ترك كرد، در نزد تو محبوب تر از ترك گناه به نصيحت تو باش و اگر اين كار را كردى دو ثواب به دست آورده اى : يكى ثواب موعظه كردن و غمگين شدن بر گرفتارى او و ديگرى ثواب كمك به دين او. از نتايج بدگمانى تفتيش (از حال مظنون ) است ، چرا كه دل به گمان قناعت نيم كند و مى خواهد تحقيق كند، در اين صورت سرگرم تفتيش مى شود كه آن نيز ممنوع است خداى متعال فرمود: (( و لا تجسسوا. )) بنابراين غيبت و بدگمانى و تجسس ‍ همه در يك آيه مورد نهى خداوند قرار گرفته است و معناى تجسس اين است كه نگذارى بندگان خدا زير پوشش خدا باشند و در صدد اطلاع از حال آنها برآيى و پرده آنها را بدرى تا عيبى از آنها آشكار شود كه اگر آن عيب پوشيده مى ماند براى دين و دلت سالم تر بود. ما در كتاب امر به معروف و نهى از منكر حكم تجسس و حقيقت آن را بيان كرديم .
شرح دلايلى كه مجوز غيبت مى شود
بدان كه مجوز نقل بدى هاى مردم در دين هدف صحيحى دارد كه نمى توان جز با توجه به آن هدف به نقل بدى هاى مردم پرداخت و همين هدف دينى است كه گناه غيبت را از بين مى برد. بدين ترتيب موارد مجاز آن شش مورد است :
1-دادخواهى كسى كه ظلم و خيانت و رشوه گرفتن قاضى را نقل مى كند غيبت كننده و گنهكار است ، امّا كسى كه قاضى بر او ستم كرده است مى تواند از سلطان دادخواهى كند و قاضى را ستمكار بخواند، چون تا چنين نكند نمى تواند حق خود را بگيرد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((صاحب حق مى تواند سخن بگويد))؛ (723) و نيز فرمود: ((امروز و فردا كردن شخص ثروتمند ستم است )) (724) و فرمود: ((امروز و فردا كردن كسى كه براى اداى قرض خود مال دارد آبرويش را براى طلبكار حلال مى كند و او مى تواند بگويد: فلانى به من ستم كرده است و نيز بر طلبكار حلال است كه او را با زندانى كردن و تعزير كيفر كند.))(725)
2-كمك خواستن براى تغيير دادن كار زشت و برگرداندن گنهكار به درستكارى و آن در صورتى مباح است كه قصدش صحيح باشد و اگر چنين نباشد حرام است .
3-فتوا خواستن ، چنان كه به مفتى بگويد: پدر، همسر، يا برادرم به من ستم كرده اند راه نجاتم چيست ؟ ولى سالم تر آن است كه به كنايه بگويد: چه فتوا مى دهى درباره مردى كه پدر يا همسرش به او ستم كرده است ؟ اين مقدار مشخص كردن (ظالم ) مباح است به دليل روايت هند كه به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد: ((ابوسفيان مردى است بخيل و آن اندازه مال در اختيارم قرار نمى دهد كه من و فرزندانم را كفايت كند. آيا مى توانم بدون اطلاع او از مالش بردارم ؟ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: به اندازه كفايت خود و فرزندانت بردار.)) (726) هند بخيل بودن ابوسفيان و ستم او به خود و فرزندانش را نقل كرد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را منع نفرمود زيرا مقصود هند درخواست فتوا بود.
4-برحذر داشتن مسلمانان از شرّ. پس هرگاه ببينى شخصى كه خود را فقيه جلوه مى دهد با اهل شرّ يا بدعت گذار يا فاسق آمد و رفت دارد و بيم آن داشته باشى كه بدعتش به آنها سرايت كند مى توانى بدعت و فسق او را آشكار سازى ، هرگاه انگيزه ترس تو از او اين باشد كه بدعت به ديگران سرايت كند و اين محل فريب خوردن است ، زيرا گاه انگيزه اين ترس حسد است ، و شيطان او را فريب تا به مردم مهربانى نشان دهد؛ و همچنين كسى كه برده اى مى خرد و مى دانى كه آن برده دزد است يا فاسق يا عيب ديگرى دارد، بر تو لازم است كه آن عيب را تذكر دهى چرا كه اگر سكوت كنى به خريدار ضرر زده اى هر چند گفتن عيب برده ضرر به برده است ، ولى رعايت حال خريدار از برده لازم تر است ؛ همچنين از شخصى كه درباره جرح و تعديل شهود از وى مى پرسند هرگاه در مورد گواه سؤ ال شود در صورتى كه از عيب گواه آگاه باشد مى تواند عيب او را بگويد؛ همچنين با شخصى كه در مورد ازدواج و امانت سپردن مشورت مى شود مى تواند به قصد خيرخواهى مشورت كننده هر چه مى داند نقل كند ولى حق ندارد از او عيبجويى كند، و اگر طرف مشورت در ازدواج ، بداند كه اگر به مشورت كننده بگويد: اين ازدواج به خير و صلاحت نيست ترك ازدواج مى كند واجب است به همين مقدار اكتفا كند، و اگر بداند كه تا وقتى بروشنى عيب شخص مورد مشورت در ازدواج را نگويد طرف منصرف نمى شود، مى تواند عيب او (عروس يا داماد) را بگويد. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آيا از گفتن عيب گنهكار پروا مى كنيد تا مردم او را نشناسند، هر عيبى دارد نقل كنيد تا مردم از او پرهيز كنند.))(727) (بزرگان ) مى گفتند: غيبت سه نفر جايز است : پيشواى ستمگر، بدعت گذار، شخصى كه آشكار گناه مى كند.
5-اين كه شخصى به لقبى معروف باشد كه عيب او را بر ملا مى كند مانند اعرج (لنگ ) و اعمش (كسى كه چشمش ضعيف است و قى مى كند) پس بر كسى كه بگويد: ابوزناد از اعرج و سلمان از اعمش روايت كرده يا نظير اينها گناهى بر او نيست و دانشمندان اين كار را كرده اند چون در شناساندن طرف مجبور شده اند و نيز اين لقب ها به صورتى در آمده كه اگر صاحب آن لقب ها بفهمد بدش نمى آيد، پس از آن كه به آن لقب ها مشهور شده است . آرى اگر بتواند به عبارت ديگرى او را معرفى كند سزاوارتر است از اين رو به اعمى (نابينا) بصير و بينا مى گويند تا از اسمى كه نشان عيب است عدول كنند (در زمان ما به نابينا، روشندل مى گويند و بسيار زيباست ).
6-اين است كه شخص علنا گناه مى كند مانند مخنّث و كسى كه در مجلس ‍ فاسقان حاضر مى شود و آن كه علنا شراب مى نوشد و مال مردم را مصادره مى كند و تمام كسانى كه تظاهر به گناه مى كنند، بطورى كه از نام بردن و غيبت خود بدش نمى آيد. بنابراين اگر عيبى را بازگو كند كه آشكارا انجام مى دهد گناهى بر او نيست . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كه پوشش حيا را از صورت بردارد غيبت او جايز است .))(728) دليل جايز بودن غيبت اين است كه گاه چنين گنهكارى به گناه خود مباهات مى كند و در حالى كه قصدش آشكار ساختن گناه خويش است ، چگونه از بازگو كردن ديگران بدش مى آيد؟ آرى اگر گناهى را كه به آن تظاهر نمى كند بگويد گناه به شمار مى آيد.
مى گويم : سيد علامه فضل اللّه بن على حسنى در (( شرح الشهاب )) در تفسير گفتار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله : ((غيبت فاسق جايز است ))، مى گويد: غيبت اين است كه عيب شخص غايب را بى آن كه نيازى به گفتن آن باشد نقل كند. آنگاه گفته است : امّا هرگاه از فاسقى غيبت كند غيبت و گناه نيست . فقط در صورتى غيبت است كه فاسقان پشيمان شده و توبه كرده باشد و امّا اگر در گناه پافشارى كند غيبت نيست ، چون خود همان عملى را كه از او نقل مى كنند آشكارا انجام مى دهد. پايان سخن علامه .
سخن علامه (ياد شده ) را روايات و سخن علماى لغت تاءييد مى كند. جوهرى گوييد: غيبت اين است كه در پشت سر شخص آبرومند (كسى كه عيبش پوشيده است ) سخنى بگويى كه اگر بشنود غمگين شود. پس اگر آن سخن راست باشد غيبت و اگر دروغ باشد بهتان است . از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده : ((غيبت اين است كه سخنى درباره برادرت بگويى كه خدا آن را پوشانده است و امّا صفتى كه آشكار است مانند خشونت و شتابزدگى ، غيبت نيست ، و بهتان اين است كه درباره برادرت چيزى بگويى كه در او نيست .))(729)
از ابوالحسن عليه السّلام روايت شده است : ((هر كه پشت سر مردى چيزى بگويد كه در او هست و مردم نمى توانند او را غيبت كرده و هر كه سخنى درباره مردى بگويد كه در او نيست به او بهتان زده است .))(730)
شرح كفاره غيبت
بدان كه بر غيبت كننده واجب است كه پشيمان شود و توبه كند و بر كرده خود تاءسف بخورد تا از عقوبت الهى رها شود. آنگاه از شخص غيبت شده بخواهد تا او را حلال كند و از مظلمه او نيز بيرون آيد و سزاوار است با حال تاءسف و اندوه و ندامت از غيبت شده حلّيت بطلبد چرا كه گاه شخص ‍ رياكار حلّيت مى خواهد تا به ظاهر خود را ديندار جلوه دهد، در حالى كه در باطن پشيمان نيست ، در اين صورت گناه ديگرى مرتكب شده است . گفته شده : غيبت كننده اگر از خدا براى غيبت شده آمرزش بخواهد و از غيبت شده حلّيت نطلبد كافى است و گاه براى اثبات اين مطلب به روايتى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيده استدلال مى شود كه فرمود: ((كفاره كسى كه او را غيبت كرده اى اين است كه برايش از خدا آمرزش بخواهى .))(731) مجاهد گويد: كفاره خوردن گوشت برادرت اين است كه او را بستايى و برايش دعاى خير كنى .
از يكى از بزرگان راجع به توبه كردن از غيبت سؤ ال شد. او گفت : به نزد رفيقت مى روى و مى گويى : در آنچه گفته ام دروغگويم ، بدى و ستم كردم ، اگر مى خواهى حق خود را بگير و اگر خواهى ببخش ، و اين درست ترين اقوال است ، و گفتار كسى كه مى گويد: ((آبرو عوض ندارد و حلّيت طلبى از آن لازم نيست بر خلاف مال كه چنين نيست ))، سخنى است ضعيف ، زيرا گاه در آبرو حد قذف واجب مى شود و مطالبه آن ثابت مى گردد؛ بلكه در حديث صحيح از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه فرمود: ((هر كس از برادرش مظلمه اى در عرض و مال داشته باشد بايد از او حلّيت بخواهد پيش از اين كه روزى بيايد كه آن جا دينار و درهمى نيست و از حسنات او گرفته مى شود و اگر حسنه اى نداشته باشد از گناهان كسى كه مديون اوست گرفته مى شود و بر گناهان او افزوده مى شود.(732)
مى گويم : سخن صحيح كه بتواند ميان اخبار و گفتارهايى كه در اين باب وارد شده جمع كند سخن امام صادق عليه السّلام است كه فرمود: ((اگر شخصى را غيبت كردى و آگاه شد از او حلّيت بخواه و اگر به او نرسيد، از خدا برايش آمرزش بخواه .))(733) دليل استغفار براى شخص غيبت شده در صورتى كه آگاه نشود اين است كه اگر حلّيت بطلبد موجب برانگيختن فتنه و كينه مى شود و در حكم اين شخص ، كسى است كه او را غيبت كرده و به سبب مردن يا غايب شدن به او دسترسى ندارد.
ابوحامد گويد: اگر شخص غيبت شده غايب يا مرده باشد سزاوار است كه برايش بسيار دعا استغفار كند و حسنات زياد برايش انجام دهد. اگر كسى بگويد: بنابراين آيا حلّيت خواستن واجب است ؟ مى گوييم نه ، زيرا دعا و استغفار نوعى تبرع است يعنى از روى ميل و اختيار مى باشد؛ تبرع نوعى تفضل است گرچه واجب نيست ولى نيكو و پسنديده است و راه پوزشخواه اين است كه بسيار او را بستايد و به او محبت كند و همواره چنان باشد تا قلب شخص غيبت شده پاك شود و اگر دلش پاك نشد، پوزشخواهى و محبت كردنش برايش حسنه مى شود و در قيامت در برابر گناه غيبت قرار مى گيرد، يكى از پيشينيان ، ستمگر را حلال نمى كرد. سعيد بن مسيب گويد: كسى را كه به من ستم كرده است حلال نمى كنم . ابن سيرين گويد: من غيبت را بر كسى حرام نكرده ام تا پس از غيبت او را حلال كنم ، خدا غيبت را بر انسان حرام كرده و هرگز آنچه را خدا حرام كرده حلال نمى كنم .
اگر بگويى : بنابراين معناى گفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله : ((و سزاوار است كه غيبت كننده را حلال كنى )) چيست ؟ در حالى كه حلال كردن چيزى كه خدا آن را حرام كرده است ممكن نيست ؟ مى گوييم : مقصود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از حلال كردن عفو از مظلمه است نه اين كه حرام را قلب به حلال كند، و آنچه ابن سيرين گفته نيكوست در آنجا كه پيش از غيبت آن را حلال كند چرا كه بر او جايز نيست غيبت را براى ديگرى حلال كند.
اگر بگويى : معناى گفتار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چيست كه فرمود: ((آيا يكى از شما عاجز است كه مانند ابوضمضم باشد؟ او هرگاه از خانه اش ‍ بيرون مى رفت مى گفت : خدايا من آبرويم را بر مردم صدقه قرار مى دهم .)) (734) پس صدقه دادن به آبرو چه معنى دارد اگر كسى از آبروى خود صدقه بدهد آيا جايز است طرف بگيرد و اگر صدقه اش نافذ نيست پس معناى تشويق پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر اين كار چيست ؟ مى گوييم : معناى صدقه دادن به آبرو اين است كه در قيامت از او مظلمه اى طلب نمى كنم و با او به نزاع و دشمنى نمى پردازم وگرنه غيبت به آن حلال نمى شود و مظلمه از گردن او ساقط نيست ، چرا كه بخشش قبل از واجب شدن است جز اين كه وعده داده كه با او مخاصمه نكند و مى تواند تصميم بگيرد به وعده اش ‍ وفا كند و با او مخاصمه نكند پس اگر از راءيش برگشت و با او مخاصمه كرد مانند ديگر حقوق است و مى تواند از آن استفاده كند، بلكه فقها تصريح كرده اند كسى كه قذف را حلال كرده حد قذف كه حق اوست ساقط نمى شود و مظلمه آخرت مانند مظلمه دنياست خلاصه عفو كردن بهتر است . در حديث آمده است : هرگاه مردگان در روز قيامت در پيشگاه خدا قرار گيرند آنها را صدا بزنند كه هر كس از خدا اجرى طلبكار است بپا خيزد. پس برپا نخيزد مگر كسى كه از مظلمه اش در دنيا عفو كرده باشد، خداى متعال فرمود: (( خذ العفو واءمر باالعرف و اعرض عن الجاهلين . )) پس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اى جبرئيل اين عفو چيست ؟ عرض كرد: خدا به شما فرمان مى دهد از كسى كه به تو ستم كرده درگذرى و به كسى كه با تو قطع رابطه كرده بپيوندى و كسى كه تو را محروم ساخته ببخشى ))(735)
از يكى از بزرگان روايت شده كه مردى به او گفت : فلانى تو را غيبت كرد؛ پس آن مرد بزرگ طبقى خرما پيش او فرستاد و گفت : به من خبر رسيده كه حسنات خود را به من هديه كرده اى ، خواستم در مقابل آن تلافى كنم ؛ عذرم را بپذير چرا كه نمى توانم كاملا (احسانت را) تلافى كنم .
آفت شانزدهم سخن چينى است
خداى متعال مى فرمايد: (( هماز مشاء بنميم ، مناع للخير معتد اءثيم عتل بعد ذلك زنيم )) (736) عبداللّه بن مبارك مى گويد: منظور از زنيم زنازاده اى است كه سخن را پنهان نمى كند و با آن به اين نكته اشاره كرده كه هر كس سخن را پنهان ندارد و سخن چينى كند بر زنا زادگى او دلالت مى كند و اين نكته از آيه شريفه (( عتل بعد ذلك زنيم )) استفاده مى شود چرا كه زنيم به معناى فرزند زناست .
خداى متعال مى فرمايد: (( ويل لكل همزة لمزة )) (737) گفته شده : مقصود از (( همزه )) سخن چين و از (( لمزه )) غيبت كننده است ، خداى متعال مى فرمايد: (( حمالة الحطب )) (738) گفته شده : زن ابولهب سخن چين بود و سخن را به اين سو و آن سو مى برد.
خداى متعال مى فرمايد: (( فخانتا هما فلم يغنيا عنهما من اللّه شيئا. )) (739) گفته شده : زن لوط (پيامبر) از مهمان هاى (لوط) خبر مى داد و زن نوح به مردم خبر مى داد كه نوح ديوانه است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هيچ سخن چينى وارد بهشت نمى شود))؛ و در حديث ديگر است ((قتّات يعنى سخن چين وارد بهشت نمى شود.))(740)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((محبوب ترين شما در نزد خدا خوشخوترين شماست آنهايى كه مهمان نواز و خوش اخلاقند با ديگران انس مى گيرند و ديگران نيز با آنها انس مى گيرند، و مبغوض ترين شما در نزد خدا آنهايند كه در ميان دوستان سخن چينى مى كنند، و در ميان گروه ها تفرقه مى اندازند و براى انسان هاى پاك در جستجوى لغزش ها هستند.))(741)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آيا شما را از بدترينتان خبر دهم ؟ عرض كردند: آرى اى رسول خدا فرمود: سخن چينان ، و آنها را كه ميان دوستان را بر هم مى زنند و در جستجوى عيب براى انسان هاى بى عيب هستند.))(742)
ابوذر مى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كس بر عليه مسلمانى سخنى را شايع كند تا با آن سخن او را بنا حق معيوب جلوه دهد، خدا در روز قيامت او را به دوزخ اندازد.))(743)
ابودردا گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر مردى كه بر عليه مردى سخنى شايع كند كه از آن مبراست تا او را در دنيا خوار سازد، بر خداست كه در روز قيامت به خاطر اين شايعه او را در آتش آب كند.))(744)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((چون خداى متعال بهشت را آفريد به آن فرمود: سخن بگو: بهشت گفت : هر كه وارد من شود خوشبخت است . خداى جبار فرمود: سوگند به عزت و جلالم هشت گروه از مردم در تو مسكن نگيرند: (( دائم الخمر، )) كسى كه به زنا اصرار مى ورزد، سخن چين ديّوث ، ماءموران محافظ سلطان ، مخنّث (مردى چون زناى ظاهر شود)، كسى كه قطع رحم كند، كسى كه با خدا پيمان بسته و به آن وفا نمى كند، وارد بهشت نمى شوند.))(745)
مى گويم : از طريق شيعه از امام صادق عليه السّلام برايمان روايت شده كه گفت : اميرالمؤ منين عليه السّلام فرمود: ((بدترين شما سخن چينان و كسانى هستند كه ميان دوستان تفرقه مى اندازند و براى انسان هاى سالم به جستجوى عيب مى پردازند.))(746)
از حضرت باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((بهشت بر غيبت كنندگان و سخن چينان حرام است .))(747)
ابوحامد مى گويد: كعب روايت كرده كه بنى اسرائيل دچار قحطى شدند؛ حضرت موسى عليه السّلام چند بار از خدا طلب باران كرد ولى اجابت نشد پس خداى متعال به موسى وحى كرد در حالى كه سخن چينى در ميان شماست كه به سخن چينى اصرار دارد پاسخ تو و همراهانت را نمى دهم . موسى عرض كرد: پروردگارا او كيست ؟ تا او را از جمع خودمان بيرون كنم ؛ خداوند فرمود: اى موسى شما را از سخن چينى نهى مى كنم و خود سخن چينى كنم . پس همگى توبه كردند و در نتيجه از باران رحمت خدا برخوردار شدند.
گويند: مردى به دنبال حكيمى هفتصد فرسنگ راه را پيمود تا از وى هفت كلمه بياموزد. چون بر او وارد شد گفت : من خدمت شما آمدم تا از علمى كه خدا به شما ارزانى كرده بهره ببرم پس از آسمان و آنچه سنگين تر از آن است ، از زمين و آنچه از آن فراخ ‌تر است ، از سنگ و آنچه از آن سخت تر است ، از آتش و آنچه از آن داغ تر است ، از زمهرير و آنچه از آن سردتر است ، از دريا و آنچه از آن غنى تر است و از يتيم و كسى كه از او خوارتر باشد مرا خبر بده ؟ حكيم گفت : تهمت زدن به شخص پاك از آسمان ها سنگين تر است ، حق گسترده تر از زمين است ، دل قانع بى نيازتر از درياست ، حرص و حسد سوزان تر از آتش است ، حاجت بردن به پيش خويشاوند هرگاه برآورده نشود سردتر از زمهرير است ، دل كافر سخت تر از سنگ است و سخن چين هرگاه كارش آشكار شود خوارتر از يتيم است و گويند: يك سوم عذاب قبر از سخن چينى است .
تعريف سخن چينى و آنچه در ردّ آن واجب است
بايد دانست كه (نميمه ) غالبا به كسى گفته مى شود كه گفتار ديگران را به قصد سخن چينى به شخصى كه درباره او سخن گفته مى شود برساند؛ چنان كه گفته مى شود فلانى درباره ات چنين و چنان گفت و ((نميمه )) (سخن چينى ) مخصوص به شخص نيست كه درباره او سخن گفته مى شود، بلكه تعريف ((نميمه )) آشكار ساختن هر چيزى است كه ديگرى از آن ناراحت شود خواه كسى كه سخن از او نقل شده ناراحت شود يا كسى كه سخن براى او نقل شده است يا شخص ثالثى از آن رنجيده شود، و تفاوتى ندارد كه آشكار ساختن عيب ديگرى به گفتار يا نوشتار يا رمز و يا به اشاره باشد؛ و نيز آنچه نقل مى شود كردار يا گفتار باشد و يا عيب و نقصانى بر شخصى باشد كه سخن از او نقل شده يا نباشد، بلكه حقيقت نميمه آشكار ساختن و پرده برداشتن از چيزهايى است كه شخص آشكار شدنش را نمى پسندد، بلكه بر آدمى لازم است از گفتن تمام حالات مردم كه مى بيند و آنان از افشاى آنها كراهت دارند خوددارى كند، مگر آنچه نقل كردنش براى مسلمانى سودمند افتد يا با نقل آن مانع از گناهى شود چنان كه هرگاه ببيند شخصى مال ديگرى را تصرف مى كند بر او لازم است شهادت دهد تا حق شخصى را كه شهادت به نفع اوست تاءمين كند. امّا اگر ديد شخصى مال خود را پنهان مى كند و آن را (براى ديگران ) نقل كند مرتكب سخن چينى و افشاى سرّ شده و اگر سخن چينى او در مورد عيب و نقصان طرف باشد دو گناه غيبت و سخن چينى را با هم جمع كرده است .
انگيزه سخن چينى سه چيز است : يا قصد بدى نسبت به شخصى دارد كه از او سخن نقل شده و مى خواهد نسبت به شخصى كه برايش سخن نقل مى كند محبت نشان دهد؛ يا مى خواهد با سخن گفتن شاد شود و يا در گفتن سخنان زايد فرو رود. هر كسى كه شخص سخن چينى نزد او برود و به او بگويد: فلانى درباره ات چنين و چنان گفت يا درباره ات چنين و چنان كرد، يا در بر هم زدن كارت يا كمك به دشمنت يا زشت نشان دادن حالت سعى مى كند يا نظير اين سخنان را بگويد رعايت شش چيز بر شنونده لازم است :
1-سخن چين را تصديق نكند؟ چرا كه نمّام فاسق و شهادتش مردود است . خداى متعال مى فرمايد: (( يا ايها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنباء فتبينوا ان تصيبوا قوما بجهالة . )) (748)
2-سخن چين را از اين عمل منع كند و او را پند دهد و عملش را زشت بشمارد. خداى متعال مى فرمايد: (( واءمر باالمعروف و انه عن المنكر. )) (749)
3-براى خدا او را دشمن بدارد، چرا كه سخن چين در پيشگاه خدا بسيار مورد خشم است ، و هر كه را خدا دشمن بدارد دشمنى با او واجب است .
4-به مقتضاى گفته سخن چين به برادر غايب خود گمان بد نبرد، چرا كه خداى متعال مى فرمايد: (( اجتنبوا كثيرا من الظن . ))
5-گفتار سخن چين او را بر كاوش و جستجو وادار نكند تا نهى خداوند كه فرموده است : (( و لا تجسسوا، )) محقق نشود.
6-بر خود نپسندى آنچه نمّام را از آن منع مى كنى و نميمه اى ار نقل نكن و نگو فلانى براى او چنين و چنان گفت تا نمّام و غيبت كننده باشى و عملى را انجام دهى كه نمّام را از آن منع كرده اى .
از على عليه السّلام روايت شده كه مردى خدمتش آمد و از مردى ديگرى سعايت كرد، حضرت فرمود: ((اى فلان ما از آنچه گفتى سؤ ال مى كنيم اگر راستگو بودى بر تو خشمگين مى شويم ؟ عرض كرد: اى امير مؤ منان حرفم را پس مى گيرم .))(750)
نقل شده حكيمى بود كه يكى از برادرانش به ديدار او رفت و خبرى را از شخص ديگرى براى وى نقل كرد. حكيم به او گفت : ديدار را به تاءخير انداختى و با سه جنايت نزد من آمدى : برادرم را در نظرم مورد كينه قرار دادى و دل آسوده ام را مشغول ساختى ، و نفس امين خود را مورد تهمت قرار دادى .
روايت شده كه سليمان بن عبدالملك نشسته بود و زهرى پيش او حضور داشت . پس مردى نزد سليمان آمد. سليمان به او گفت : به من خبر رسيده كه از من بدگويى كرده و چنين و چنان گفته اى ، مرد گفت : نه كارى كرده ام و نه سخنى گفته ام ، سليمان گفت : كسى كه به من خبر داد راستگو بود؛ زهرى گفت : نمّام راستگو نيست ، سليمان گفت : راست مى گويى برو بسلامت .
بعضى از بزرگان گفته اند: هر كه پيش تو از كسى نمّامى كند از تو نيز پيش ‍ ديگران سخن چينى خواهد كرد. اين سخن اشاره است به اين كه بايد نمّام را دشمن داشت و به راستگو بودنش اعتماد نكرد. چگونه نمّام مورد دشمنى قرار نگيرد در حالى كه از صفاتى چون دروغ ، غيبت ، حيله گرى ، خيانت غشّ كردن ، حسد، نفاق و برهم زدن ميان مردم و مكر و فريب جدا نيست و او از كسانى است كه مى كوشد تا آنچه را خدا به پيوند آن امر كرده قطع كند. خداى متعال مى فرمايد: (( و يقطعون ما امر اللّه به ان يوصل و يفسدون فى الارض )) (751) و نيز خداى متعال فرموده : (( انما السبيل على الذين يظلمون الناس و يبغون فى الارض بغير الحق . )) (752) و نمّام از آنهاست .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بدترين مردم كسى است كه مردم به خاطر شرارتش از او بپرهيزند))، (753) و نمّام از آنهاست .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هيچ قاطعى وارد بهشت نمى شود.))؛ عرض شد: قاطع چيست ؟ فرمود: كسى كه ميانه مردم را قطع مى كند و او همان نمّام است . (754) و گفته شده : منظور از قاطع كسى است كه قطع رحم كند. در نزد برخى از صالحان سخن از سعايت به ميان آمد پس او گفت : چه گمان داريد به گروهى كه از تمام طبقات مردم راستگويى ستوده است جز از آنها.
و سعايت همان نميمه است با اين تفاوت كه هرگاه نقل سخن در نزد كسى باشد كه از او مى ترسد (از قدرت و شوكت او مانند سلاطين و امرا) سعايت ناميده مى شود.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((كسى كه در نزد مردم از مردم سخن چينى كند حلال زاده نيست .))(755)
لقمان حكيم گويد: پسركم تو را به چند خصلت سفارش مى كنم كه اگر به آنها چنگ بزنى همواره با رعايت آنها مسرور خواهى بود. با خويشاوند و بيگانه خوشخو باش ؛ نادانى خود را از شخص بزرگوار و فرومايه پنهان كن برادرانت را حفظ كن ؛ با خويشاوندانت بپيوند و آنان را از قبول سخن ساعى يا شنيدن متجاوزى كه قصد تباهى و فريب تو را دارد ايمن بدار، بايد يارانت كسانى باشند كه هرگاه از آنها جدا شدى و آنها از تو جدا شدند غيبت يكديگر نكنيد.
يكى از بزرگان گويد: اگر آنچه نمّام براى تو نقل مى كند درست باشد، در نقل دشنام نسبت به تو نيز گستاخى كرده است و كسى كه سخن از او نقل شده (دشنام دهنده ) به بخشش تو سزاوارتر است چرا كه او روبرويت دشنامت نداده است ، خلاصه شرّ شخص نمّام بسيار است و لازم است از او پرهيز شود، حماد بن سلمه گويد: مردى بنده اى را فروخت و به خريدار گفت : در اين بنده هيچ عيبى جز نمّامى نيست ، خريدار گفت : پسنديدم و او را خريد. غلام چند روزى صبر كرد سپس به زن مولاى خود گفت : شوهرت تو را دوست ندارد و قصد دارد هوو بر سرت بياورد ولى من با موى سرش او را به نفع تو جادو مى كنم . زن گفت : چگونه مى توانم از مويش به دست آورم ؟ غلام گفت : هرگاه خوابيد تيغ برگير و از پشت سرش چند دانه مو بتراش تا او را بر ضرر هوويت جادو كنم و تو را دوست بدارد، آنگاه به شوى زن گفت : زنت دوستى گرفته و مى خواهد تو را بكشد. پس خودت را در برابر او به خواب بزن تا از حقيقت آگاه شوى ، مرد خود را به خواب زد و زن با تيغ آمد. مرد پنداشت كه زنش قصد كشتن او را دارد برخاست و او را بكشت ، بستگان زن آمدند و مرد را كشتند. پس كشتار ميان دو قبيله روى داد و مدت ها ادامه يافت .
آفت هفدهم سخن گفتن دو زبانه است
شخص دو زبانه كسى است كه نزد گروهى به صورتى و نزد گروه ديگر به صورت ديگرى مى آيد و ميان دو دشمن آمد و شد مى كند و با هر يك مطابق ميل خودش سخن مى گويد و كمتر اتفاق مى افتد كه كسى ميان دو دشمن رفت و آمد كند و سخن چينى نكند و اين عين نفاق است .
عمار بن ياسر گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كس در دنيا دو رو داشته باشد در روز قيامت دو زبان آتشين خواهد داشت .))(756)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده است : ((در روز قيامت از بدترين بندگان خدا مى يابيد:
انسان دو رو را كه نزد گروهى با سخنى و نزد گروه ديگر با سخن ديگرى مى آيد))؛ (757) و در تعبير ديگر آمده است : ((كسى كه نزد گروهى با چهره اى و نزد گروه ديگر با چهره ديگر مى آيد)).(758)
مالك بن دينار گويد: در تورات خواندم در صورتى كه مرد با رفيق خود با دو لب مختلف باشد امانت از ميان مردم مى رود. خدا روز قيامت هر دو لبى را كه با هم اختلاف دارند هلاك مى كند.
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((روز قيامت مبغوض ترين آفريدگان خدا در نزد او: دروغگويان ، مستكبران و كسانى هستند كه بسيار كينه برادرانشان را در دل مى گيرند و چون با آنها ديدار نمايند نسبت به آنها چاپلوسى مى كنند و كسانى اند كه هرگاه به طرف خدا و رسولش خوانده شوند كندى مى كنند و چون به سوى شيطان و دستور او خوانده شوند شتاب مى كنند.))(759)
مى گويم : از طريق شيعه روايتى است كه صدوق با اسنادش به على عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: ((پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: روز قيامت انسان دو رو مى آيد در حالى كه يك زبانش از پشتش بيرون آمده و زبان ديگرى از پيش رويش درآمده و از آنها آتش مى بارد تا صورتش را مى سوزاند، آنگاه گفته مى شود: اين همان كسى است كه در دنيا دو رو و دو زبانه بوده است و در روز قيامت به آن مشهور مى شود.))(760)
و با اسناد به حضرت باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((بد بنده اى است بنده اى كه دو رو و دو زبانه باشد؛ در حضور برادرش او را مى ستايد و در حالى كه غايب است گوشت تن او را مى خورد.))(761)
و با اسناد به همان حضرت روايت شده كه فرمود: ((بد بنده اى است بنده اى كه نكوهشگر و عيبجو باشد با چهره اى روى مى آورد و با چهره ديگر روى بر مى گرداند.))(762)
و با اسناد فرمود: ((خداى متعال به عيسى بن مريم عليه السّلام فرمود: بايد زبانت و نيز قلبت يكى باشد. من تو را از نفست بر حذر مى دارم و همين آگاهى و هشدار تو را بس است . دو زبان در يك دهان و دو شمشير در يك غلاف شايسته نيست ، و همچنين است باطن و ذهن ها.))(763)
ابوحامد گويد: ((علما اتفاق نظر دارند كه ديدار كردن دو نفر با دو چهره نفاق است و نفاق نشانه هاى بسيار دارد و اين يكى از آنهاست . و روايت شده كه مردى از اصحاب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله درگذشت و حذيفه بر او نماز نگزارد. عمر گفت : مردى از اصحاب رسول خدا مى ميرد و بر او نماز نمى خوانى ؟ حذيفه گفت : او از منافقان است . عمر گفت : تو را به خدا سوگند من از منافقانم يا نه ؟ حذيفه گفت : نه و هيچ كس را پس از تو از نفاق ايمن نمى دانم .))
اگر كسى اشكال كند و بگويد: بنابراين انسان به چه وسيله دو زبانه مى شود و تعريف آن چيست ؟ در جواب مى گوييم : هرگاه كسى بر دو دشمن وارد شود و با هر يك از آنها صادقانه خوشرفتارى كند منافق و دو زبانه نيست ، زيرا يك نفر گاه با دو دشمن دوستى مى ورزد و دوستى اش قوى نيست و به حد برادرى نمى رسد، چرا كه اگر دوستى تحقق يابد مقتضاى آن دشمنى ورزيدن با دشمنان است ، چنان كه در كتاب آداب همنشينى و برادرى نقل كرديم . آرى اگر سخن هر يك از دو دشمن را براى ديگرى ببرد دو زبانه است و بدتر از نمّامى است و اگر سخنى را از يكى از آنها براى ديگرى نبرد ولى دشمنى ورزيدن هر يك را نسبت به ديگرى تحسين كند دو زبانه است ؛ و همچنين هرگاه به هر يك از آنها وعده نصرت و يارى دهد يا دشمنى ورزيدن هر يك را نسبت به ديگرى بستايد و نيز يكى از آنها بستايد و پس از بيرون شدن از نزد او به نكوهش وى بپردازد دو زبانه است ، بلكه سزاوار است سكوت كند يا هر كدام از دو دشمن بر حقند بستايد و اين عمل در حضور و در غياب و در برابر دشمنش باشد. به يكى از صحابه گفته شد: ما بر اميران خود وارد مى شويم و سخنى مى گوييم و چون بيرون مى آييم سخن ديگرى مى گوييم ، گفت : ما اين عمل را در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نفاق مى شمرديم . و هرگاه نيازى نداشته باشد كه بر امير وارد شود و او را بستايد اين عمل نفاق است ، پس اگر از وارد شدن بر امير وارد شود و او را بستايد اين عمل نفاق است ، پس اگر از وارد شدن بر امير بى نياز باشد ولى هرگاه بر امير وارد شود از نستودن او بترسد، نفاق است ، چرا كه با ورود بر امير خود را به ستودن نيازمند ساخته است و اگر مال و مقام را رها سازد و به كم بسازد از وارد شدن بر امير بى نياز مى شود و چنانچه براى نياز به ثروت و مقام بر امير وارد شود و او را بستايد منافق است و اين است معناى فرموده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله : ((دوستى مال و مقام تخم نفاق را در دل مى روياند چنان كه آب سبزى را مى روياند.))(764) زيرا دوستى مال و مقام آدمى را به اميران و رياكارى با آنها نيازمند مى سازد، امّا هرگاه ضرورتى پيش ‍ آيد و براى حاجتى به امير محتاج شود و از مدح نكردن او بترسد عذرش ‍ پذيرفته است ، چرا كه پرهيز از شرّ امير جايز است . ابودردا گويد: ما بر روى گروه هايى مى خنديديم ولى كينه آنها را در دل داشتيم عايشه گويد: ((مردى از پيامبر خدا اجازه ورود خواست . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: به او اجازه دهيد او بدترين مرد قبيله است و چون بر پيامبر وارد شد حضرت به طرف او رفت و با او نرم سخن گفت و چون آن مرد بيرون رفت عايشه به پيامبر عرض كرد: شما فرموديد بدترين مرد قبيله است ، آنگاه به نرمى با او سخن گفتيد؟ فرمود: اى عايشه بدترين مردم كسى است كه به خاطر پرهيز از شرّش احترام شود.))(765)
ولى اين حديث در مورد روى آوردن و خنده و تبسّم وارد شده است امّا ستايش دروغ آشكار است و جز در مورد ضرورت و اجبار كه دروغ را مباح مى كند جايز نيست چنان كه در آفت دروغ گفتيم ، بلكه ستايش و تصديق هر سخنى كه انسان مى شنود و حركت دادن سر به عنوان تثبيت آن جايز نيست و اگر اين كار را بكند منافق است ، بلكه لازم است به دل و زبان آن را زشت بشمارد و اگر نتوانست به زبان سكوت و به دل انكار كند.
آفت هيجدهم ستايش است
ستايش در بعضى جاها نكوهيده است امّا مذمّت كردن (از ديگران ) غيبت و بدگويى است كه حكم آن را ذكر كرديم . در مدح و ستايش شش آفت وجود دارد: چهار آفت در ستايشگر و دو آفت در شخص ستايش شده . امّا آفت هايى كه براى ستايشگر است اين است كه گاه در ستايش افراط مى كند و به دروغگويى مى انجامد. دوم ، ستايشگر وارد رياكارى مى شود چرا كه با ستايش اظهار دوستى مى كند در حالى كه گاه در دل ممدوح را دوست ندارد و به تمام گفتارش اعتقاد ندارد و در نتيجه رياكار و منافق مى شود. سوم ، اين كه گاهى راجع به ممدوح سخنانى مى گويد كه ثابت نشده و از آن اطلاع ندارد. روايت شده مردى مرد ديگرى را در محضر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله ستود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((واى بر تو گردن رفيقت را قطع كردى اگر آنچه را گفتى بشنود رستگار نمى شود. آنگاه فرمود: اگر يكى از شما ناگزير شديد كه برادرتان را بستاييد، بگوييد فلانى را دوست دارم و هيچ كس را تبرئه نمى كنم در نزد خدايى كه خود حسابرس همه است . اگر اعتقاد داريد كه وى اين گونه است .)) (766) انسان با ستودن شخص به اوصاف كلى كه با ادله معلوم مى شود به اين آفت دچار مى شود. مثل اين كه بگويد فلانى پرهيزكار، ديندار، زاهد، خيرخواه است و نظاير اينها، امّا هرگاه بگويد: او در حال نماز و صدقه دادن و انجام حج ديدم از امورى است كه انسان يقين مى كند و اگر درباره كسى بگويد عادل و پسنديده است جزء آفت ياد شده به شمار مى آيد چرا كه عدالت از صفات پنهانى است و شايسته نيست آن را قاطعانه بگويد، مگر اين كه از باطن او آگاه شود.
آفت چهارم از آفات ستايشگر اين است كه گاه شخص مورد ستايش از ستايش او شادمان مى شود در حالى كه فردى ستمگر يا فاسق است و اين كار جايز نيست . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هرگاه فاسق ستايش شود خدا به خشم آيد.)) (767) گفته شده : هر كه براى باقى ماندن ظالم دعا كند دوست دارد كه در روى زمين خدا معصيت شود. در حالى كه ظالم فاسق است و سزاوار است كه نكوهش شود تا غمگين گردد و مدح نشود تا شادمان گردد.
امّا زيان ستايش شده به دو صورت است : يكى اين كه او خودپسندى و تكبر ايجاد مى كند و هر دو از صفات هلاك كننده است ، دوم اين كه هرگاه ممدوح را به كار خير بستايد از آن شادمان مى شود و سستى در او راه يافته و از خود راضى مى شود و هر كه به عجب گرفتار آيد از سرعتش كاسته شود و تنها كسى قصد انجام را مى كند كه خود را مقصّر بيند و هرگاه زبان ها به ستايش او گشوده شوند، گمان مى كند كه كار را كامل انجام داده است از اينرو پيامبر صلّى اللّه عليه و آله (به ستايشگر) فرمود: ((گردن رفيقت را قطع كردى ، اگر ستايش تو را بشنود رستگار نشود.)) و نيز آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هرگاه در حضور برادرت او را بستايى گويى تيغ بر گلويش كشيده اى .))(768) و نيز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به كسى كه مردى را ستود فرمود: ((آن مرد را مجروح كردى خداى مجروحت كند.))(769) مطرف گويد: هيچ ستايشى را نشنيدم جز اين كه نفس خود را خوار ساختم .
زياد ابن ابى مسلم گويد: هيچ كس ستايش (ديگران ) بر خويشتن را نمى شنود، جز اين كه شيطان آن را به او نمى نماياند ولى مؤ من به خير بر مى گردد. پس ابن مبارك گفت : سخن زياد و مطرف هر دو راست است ، امّا سخن زياد در مورد دل هاى عوام صادق است و سخن مطرف در مورد دل هاى خواص صدق مى كند.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((اگر مردى با كارد تيزى به سوى مردى برود برايش بهتر از آن است كه در برابرش او را ستايش كند.)) گفته شده : ستايش سر بريدن است زيرا شخص مذبوح در انجام كار سست مى شود و مدح نيز موجب سستى است ، يا براى اين كه ستايش موجب تكبر و خودپسندى است و هر دو مانند ذبح از مهلكات است از اين رو ستايش به ذبح (سر بريدن ) تشبيه شده است . پس اگر ستايش اين آفات را براى ستايشگر و ستايش شده نداشته باشد اشكالى در ستايش كردن نيست بلكه گاه استحباب هم دارد از اين رو پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صحابه را ستود ولى پيامبر با بينش و صداقت مى ستود و صحابه نيز بالاتر از اين بودند كه ستايش در آنها موجب تكبر و و عجب و سستى شود بلكه ستايش مرد از خودش از آن نظر زشت است كه نشان تكبر و فخر فروشى است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((من سرور فرزندان آدمم ولى به خود نمى بالم .))(770) يعنى اين سخن را مانند مردمى كه هدفشان ستايش خويش است به قصد فخر كردن نمى گفت ، چرا كه افتخار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به خدا و تقرب به او بود نه به فرزندان آدم و نه به مقدم بودنش بر آنها، چنان كه شخص موجّه و آبرومند در دربار شاه افتخارش به موجّه بودن نزد شاه است و از آن شادمان است نه اين كه افتخارش به اين باشد كه بر بعضى رعيت ها تقدم دارد و با توجه به شرح اين آفت ها مى توانيم ميان (روايات ) نكوهش مدح و تشويق به آن جمع كنيم زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بهشت واجب شد))، و اين سخن را آنگاه فرمود كه صحابه بعضى از مردگان را ستودند سپس فرمود: ((شما شاهدان خدا در زمين هستيد.))(771)
مجاهد گويد: ((فرزندان آدم همنشينانى از فرشتگان دارند و هرگاه يكى از آنها برادر مسلمان خود را نيكى ياد كند فرشتگان گويند: مانند آن خوبى براى تو باشد و هرگاه برادرش را به بدى ياد كند كه فرشتگان گويند: اى فرزند آدم كه عيب پنهان بود در برابر نفس خويش توقف كن و خدا را سپاس ‍ گوى زيرا كه عيبت را پوشانيد. اين بود آفت هاى ستايش .
شرح وظايف ممدوح
بدان كه بر ممدوح لازم است از آفت تكبر و خودپسندى و سستى و ريا سخت بپرهيزد و از آن رها نمى شود مگر نفس خود را بشناسد و در خطر انجام كار و باريكى هاى ريا و آفت اعمال بينديشيد، زيرا خود را بهتر از ستايشگر مى شناسد و اگر تمام عيب ها و آنچه به دلش مى گذرد براى ستايشگر آشكار شود ستايشگر او را ستايش نخواهد كرد، و بر ممدوح لازم است با خوار ساختن ستايشگر بى ميلى خود را به ستايش اظهار كند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با اين سخن خود به همين نكته اشاره دارد: ((بر صورت ستايشگران خاك بپاشيد.))(772) سفيان بن عينيه گويد: كسى كه نفس خويش را بشناس ستايش به او آسيبى نرساند. مردى از صالحان ستايش شد پس گفت : خدايا اينان مرا نمى شناسند و تو مى شناسى و چون شخص ديگرى مورد ستايش واقع شد گفت : خدايا اين بنده ات با خشمگين ساختن تو به من نزديك شد و من تو را بر مبغوض بودن او در نظرم شاهد مى گيرم . و چون از على عليه السّلام ستايش شد گفت : ((خدايا آنچه را كه در من هست و مردم نمى دانند بيامرز و به آنچه درباره ام مى گويند مؤ اخذه ام مفرما، و مرا بهتر از آنچه مى پندارند قرار بده .(773)
آفت نوزدهم
ناآگاهى از اشتباهات دقيق در ضمن سخن گفتن ، بويژه سخنانى كه به خدا و صفات او و امور دينى مربوط مى شود. بنابراين در كارهاى مربوط به دين كسى جز علماى فصيح نمى تواند لفظ استوار بگويد و هر كس در علمى يا فصاحتى قاصر باشد سخنش خالى از لغزش نيست ، ولى خدا به سبب نادانى اش او را عفو مى كند. نظير آنچه حذيفه گفت كه : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هيچ يك از شما نگويد آنچه خدا خواسته و تو خواستى ولى بايد بگويد آنچه خدا خواسته آنگاه تو خواستى .))(774) دليل اين كه جمله اول نبايد گفته شود اين است كه اگر جمله اى را با واو به جمله قبل عطف كنيم شريك بودن و برابرى را مى رساند و آن خلاف احتراز است . ابن عباس گويد: مردى خدمت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد كه راجع به پاره اى از امور با او سخن بگويد و گفت : آنچه خدا بخواهد و تو (اى پيامبر) بخواهى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آيا مرا نظير خدا قرار دادى ؟! بلكه (بايد گفت ) آنچه تنها خدا بخواهد.))(775)
مردى در محضر رسول خدا به ايراد خطبه پرداخت و گفت : هر كه خدا و رسولش را اطاعت كند هدايت يافته و هر كه نافرمانى آن دو كند گمراه شده است . پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بگو هر كه از خدا و رسول او نافرمانى كند گمراه شده است )). (776) پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از گفته آن شخص (( ((و من يعصهما، )) هر كه نافرمانى آن دو كند)) ناراحت شد زيرا در اين عبارت برابرى و جمع كردن پيامبر با خدا بود.
از ابن عباس روايت شده كه گفت : يكى از شما مشرك مى شود تا آنجا كه به وسيله سگش در شرك مى افتد و مى گويد: اگر سگ ما نبود ديشب دزد غارتمان مى كرد.
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((خدا شما را نهى مى كند كه به پدرانتان سوگند ياد كنيد، هر كه سوگند مى خورد پس به خدا سوگند بخورد يا سكوت كند.))(777)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((انگور (عنب ) را ((كرم )) ننمايد؛ كرم فقط از ويژگى هاى مرد مسلمان است .))(778)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((هيچ يك از شما نبايد بگويد بنده من و كنيز من تمامتان بندگان خدا و تمام زنانتان كنيزان خدايند، بلكه بايد بگويد غلام و كنيزم و پسران و دختران جوانم ، و غلام و كنيز نيز نبايد بگويند ارباب من بلكه بايد بگويند سرور من . تمامتان بندگان خداييد و رب و پروردگار همه يكى است .))(779)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((به منافق نگوييد سرور ما، چرا كه اگر او سرور شما باشد پروردگارتان را به خشم آورده ايد.))(780)
و فرمود: ((كسى كه بگويد: من از اسلام بيزارم اگر دروغ بگويد چنان كه گفته است دروغگوست و اگر راستگو باشد هرگز سالم به اسلام باز نگردد.))(781)
اين سخن و نظاير آن داخل در آفات كلام است و نمى توان آنها را شمرد.
هر كه در تمام آفات زبان كه نقل كرديم بينديشد بداند كه اگر زبانش را رها سازد در امان نماند و اينجاست كه سرّ گفتار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آشكار مى شود: ((هر كه سكوت كرد نجات يافت .)) (782) زيرا تمام اين گفته ها موجب هلاكت است و از راه تكلم حاصل مى شود و اگر سكوت كند از تمام آفات در امان مى ماند و اگر سخن بگويد نفس خود را به خطر افكنده است ، مگر اين كه زبانى فصيح و علمى فراوان و دينى مانع و مراقبتى لازم و كمى گرفتار با او همراهى كند در اين صورت اميد مى رود كه سالم بماند، ولى با اين حال از خطر جدا نمى باشد، بنابراين اگر نمى توانى از كسانى باشى كه سخن بگويى و سود ببرى پس از كسانى باش كه با سكوت سالم بمانى كه سلامت ماندن يكى از دو غنيمت است .
آفت بيستم
پرسش عوام از صفات خدا و اين كه كلام خدا و حروف قديم است يا حادث
بر مردم عوام شايسته آن است كه به محتواى قرآن عمل كنند، جز اين كه اين كار بر انسان ها گران مى نمايد و كارهاى زايد بر دل سبك تر مى آيد، و آدم بى سواد از فرو رفتن در علم شاد مى شود زيرا شيطان او را به توهم وا مى دارد كه تو نيز از علما و فضلايى و همچنان توجه او را به اين توهم جلب مى كند تا ندانسته سخن كفر بگويد، شخص عوامل هر گناه كبيره اى مرتكب مى شود در امان تر از اين است كه درباره علم سخن بگويد بويژه راجع به خدا و صفاتش ، كار عوام فقط سرگرمى به عبادات و ايمان داشتن به محتواى قرآن و تسليم بى چون و چرا به آنچه پيامبران آورده اند و پرسش ‍ آنان از غير امور عبادى بى ادبى است و مستحق خشم خدا مى شوند و در معرض خطر كفر قرار مى گيرند و آن همانند پرسش تيمارداران حيوانات (دربار شاهان ) از اسرار شاهى مى باشد كه موجب كيفر است ؛ هر كس از علم دشوارى بپرسد و فهمش به آن درجه نرسد نكوهيده است ، چرا كه وى نسبت به آن علم بى سوادست . از اين رو پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آنچه نگفته ام از من مپرسيد، همانا آنها كه پيش از شما بودند بر اثر پرسش بسيار و آمد و رفتشان نزد پيامبران هلاك شدند. پس از آنچه شما را نهى كردم . بپرهيزيد، و آنچه به آن امرتان كردم به مقدار توانتان به جاى آوريد.))(783)
روايت شده كه مردم روزى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سؤ ال كردند تا سؤ الاتشان زياد شد و پيامبر را به خشم آوردند. پس حضرت به منبر رفت و فرمود: از من سؤ ال كنيد كه از هرچه از من بپرسيد به شما خبر خواهم داد. مردى به پا خواست و عرض كرد: اى رسول خدا پدرم كيست ؟ فرمود: پدرت حذافه است پس دو جوان برخاستند و گفتند: اى رسول خدا پدر ما كيست ؟ فرمود: پدرتان همان كسى است كه به نام او خوانده مى شويد، آنگاه مرد ديگرى برخاست و گفت : اى رسول خدا من در بهشتم يا دوزخ ؟ فرمود: در دوزخ ، و چون مردم ديدند پيامبر خشمگين شده سؤ ال نكردند.))(784)
در حديث است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله نهى فرمود: ((از قيل و قال و بسيار پرسيدن و ضايع كردن مال .))(785)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نزديك است كه مردم از يكديگر بپرسند تا بگويند اين را خدا آفريده . پس چه كسى خدا را آفريده است ؟ و هرگاه چنين گفتند: يگوييد: (( قل هو اللّه احد )) تا سوره را ختم كنيد. آنگاه يكى از شما سه بار آب دهن خود را به سمت چپش بيندازد و بايد از شيطان رانده شده به خدا پناه ببرد.))(786)
جابر گويد: ((آيه تلاعن (يكديگر را لعن كردن ) نازل نشد، مگر به خاطر بسيار سؤ ال كردن .))(787)
در داستان موسى و خضر عليهما السّلام هشدارى است بر منع از سؤ ال كردن پيش از زمان سؤ ال زيرا خضر گفت : (( فان اتبعتنى فلا تسالنى عن شى ء حتى احدث لك منه ذكرا. )) و چون موسى راجع به كشتى (سوراخ شدن كشتى به وسيله خضر) پرسيد خضر بر موسى اين كار را زشت شمرد تا پوزش طلبيد و گفت : (( لا تواخذنى بما نسيت و لا ترهقنى من امرى عسرا.)) )) (788) و چون موسى صبر نكرد تا سومين بار پرسيد خضر گفت : (( هذا فراق بينى و بينك . )) و از موسى جدا شد. بنابراين پرسش مردم عوام از مشكلات دين از بزرگترين آفت هاست و موجب برانگيخته شدن فتنه هاست پس دفع و منع عوام از پرسيدن واجب است و تعمق عوام درباره حروف قرآن و علومى نظير آن و دقت در آنها شبيه به اين است كه شاه به كسى نامه اى بنويسد كه چيزهايى را در آن ترسيم كرده باشد و او به آنچه ترسيم شده سرگرم نشود و وقت خود را تلف كند به اين كه كاغذ آن نامه كهنه يا تازه است كه ناگزير شايان كيفر خواهد بود. همچنين است حال شخص عوام كه حدود قرآن را ضايع مى كند و سرگرم حروف آن مى شود كه آيا قديم است يا حادث و همچنين است بحث در ديگر صفات خدا.
اين پايان كتاب آفات زبان از بخش مهلكات (( محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء )) است .
و به خواست خدا كتاب آفات خشم و كينه و حسد پس از آن خواهد آمد و ستايش در آغاز و انجام و ظاهر و باطن از آن خداست و بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش درود و سلام باد.
كتاب آفت خشم و كينه و حسد
مقدّمه
اين پنجمين كتاب از بخش مهلكات كتاب (( محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء است
(( بسم اللّه الرحمن الرحيم ))
ستايش از آن خداوندى است كه اميدواران جز به عفو و رحمت او تكيه نمى كنند و خائفان جز از خشم و قدرت او نمى ترسند. خدايى كه بندگان خود را از جايى كه نمى دانند از درجه اى به درجه ديگر ترقى مى دهد. و شهوت ها را بر آنها مسلط و آنان را به ترك خواسته هايشان امر كرده است ؛ و آنها را به خشم آزموده و به فرو خوردن خشم در موارد خشم مكلّف كرده است . آنگاه آنان را به ناگوارى ها و لذّت ها محاط ساخته (ناگوارى ها و لذّت ها را بر آنها محيط ساخته است ) و به آنها مهلت و فرصت داده است تا بنگرد چگونه عمل مى كنند و به وسيله عمل محبت آنان را آزموده است تا صدق ادعاى آنها روشن شود؛ و به آنها فهمانده است كه آنچه پنهان مى دارند و آشكار مى سازند بر او پوشيده نيست ؛ و آنها را از مؤ اخذه ناگهانى خود در حالى كه نمى دانند بر حذر داشته و فرموده است : (( ما ينظرون الا صيحة واحدة تاءخذهم و هم يخصمون فلا يستطيعون توصية و لا الى اهلهم يرجعون . )) (789)
و درود بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله كه در زير پرچمش پيامبران و تقوا پيشگان حركت مى كنند؛ و درود بر خاندان و يارانش كه امامان هدايت يافته و سادات پسنديده اند، درودى كه عددش با عدد آفريدگان خدا در گذشته و آينده برابر باشد و از بركت آنها خلق اولين و آخرين بهره مند شوند.
پس از ستايش خدا و درود بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و آلش ، بدان كه غضب شعله آتشى است كه از آتش برافروخته الهى اقتباس شده ، با اين تفاوت كه آتش الهى جز بر دلها چيره نشود، و اين آتش در سويداى دل جايگزين مى شود همچنان كه پاره هاى آتش در زير خاكستر باقى مى ماند؛ و تكبر نهانى آن آتش را از دل هر ستمگر لجوج بيرون مى آورد چنان كه سنگ آتش را از آهن بيرون مى آورد. براى اهل نظر با نور يقين آشكار مى شود كه از آدمى رگى به شيطان لعين متصل است بنابراين هر كس كه آتش خشم او را از حال طبيعى بيرون كند به شيطان نزديك تر مى شود؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد: (( خلقتنى من نار و خلقته من طين )) (790) پس لازمه گل و خاك آرامش و وقار است و لازمه آتش برافروختگى و حركت و پريشانى و آب كردن است و به همين معنى است گفتار خداى متعال : (( يصهر به ما فى بطونهم . )) (791) و از نتايج ، خشم ، كينه و حسد است و هر كه هلاك شده و به تباهى افتاده و به وسيله آن دو بوده است ؛ و محل كينه و خشم لخته گوشتى (قلب ) است كه اگر پاك باشد به سبب آن ديگر اعضاى بدن پاك شوند؛ و از آنجا كه كينه و حسد و خشم از عواملى هستند كه بنده را به جايگاه هلاكت مى كشانند، پس آدمى چه بسيار نيازمند است كه مواضع هلاكت و بدى هاى خود را بشناسد تا از آن بپرهيزد و اگر در دل جاى دارد آن را برطرف سازد و اگر به دلش وارد شد، آن را درمان كند، زيرا كسى كه شرّ را نمى شناسد در آن مى افتد و هر كه آن را بشناسد شناخت بدون آشنايى با راه دفع شرّ كافى نيست . ما نكوهش خشم و آفات كينه و حسد را در اين كتاب بيان مى كنيم ، و تمام آنها در مطالب زير گرد آمده است : شرح نكوهش ‍ خشم ، شرح حقيقت خشم و درجات آن ، شرح اين مطلب كه آيا مى توان با تمرين خشم را ريشه كن ساخت يا نه ، و شرح عواملى كه خشم را به هيجان مى آورد، و شرح درمان خشم پس از به هيجان آمدن ؛ آنگاه شرح فضيلت فرو خوردن خشم و شرح فضيلت حلم و بيان اين مساءله كه تا چه حد استفاده از خشم مجاز است و با سخن گفتن مى توان دل را تشفى داد. سپس ‍ گفتار در معناى كينه و نتايج آن و فضيلت عفو و مدارا كردن ؛ و گفتار در نكوهش حسد و حقيقت آن و عوامل حسد و درمان آن و نهايت كارى كه براى برطرف ساختن آن واجب است . سپس شرح اين نكته كه چرا ميان همگنان و همسن و سالان و برادران و پسرعموها و خويشاوندان حسد بيشتر از ديگر مردم است و شرح دارويى كه به وسيله آن بيمارى حسد از دل بيرون مى رود، و شرح اندازه لازم در برطرف ساختن حسد از دل .
شرح نكوهش خشم
خداى متعال مى فرمايد: (( اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية فانزل اللّه سكينة على رسوله )) تا آخر آيه . (792) خداوند كافران را در اظهار حميت و جانبدارى بناحق كه از خشم سرچشمه مى گيرد نكوهش كرده است و مؤ منان را به نعمت آرايش و وقار كه بر آنها ارزانى داشته ستوده است .
روايت شده كه مردى عرض كرد: ((اى رسول خدا مرا به كارى دستور بده كه كوتاه سخن بگو. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: خشمگين مشو، آنگاه تكرار كرد و فرمود: غضب مكن .)) (793) و از آن حضرت روايت شده كه : ((سؤ ال شد چه چيز انسان را از خشم خدا دور مى سازد فرمود: خشمگين مشو))(794) (تا از خشم خدا دور باشى ).
ابن مسعود گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((شما در ميان خودتان چه كسى را پهلوان مى شماريد؟ عرض كرديم : كسى كه مردان نتوانند او را به خاك بيفكنند. فرمود: او پهلوان نيست ، بلكه پهلوان كسى است كه در هنگام خشم بر خويشتن مسلط باشد.))(795)
و از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((نيرومندى با به خاك درافكندن (ديگران ) نيست بلكه نيرومند كسى است كه در هنگام خشم بر نفس خود مسلط باشد.))(796)
و از آن حضرت روايت شده : ((هر كس جلو خشم خود را بگيرد خدا عيبش را بپوشاند.))(797)
سليمان بن داود گفت : ((پسركم از خشم بپرهيز، زيرا خشم بسيار قلب مرد بردبار را سبك مى كند.))
از عكرمه راجع به گفته خداى متعال : (( و سيدا و حصورا )) (798) سؤ ال شد، گفت : منظور سيدى است كه خشم بر او غالب نمى شود.
ابودردا گويد: عرض كردم : ((اى رسول خدا مرا به كارى راهنمايى فرما كه وارد بهشتم كند، فرمود: خشمگين مشو.))(799)
يحيى به عيسى عليه السّلام گفت : خشمگين مشو. گفت : نمى توان خشمگين نشوم ، من بشرى هستم . گفت : مالى را براى خودت برندار، گفت : اگر خداى متعال بخواهد اميد است اين كار صورت پذيرد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خشم ايمان را تباه مى سازد، چنان كه صبر (ماده اى است تلخ ) عسل را.))(800)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هيچ كسى خشمگين نشود جز اين كه مشرف به دوزخ شود.))(801)
مردى عرض كرد: ((اى رسول خدا چه چيز بر من سخت تر است ؟ فرمود: خشم خدا؛ عرض كرد: چه چيز مرا از خشم خدا دور مى سازد؟ فرمود: خشمگين مشو.))(802)
مى گوييم : از طريق شيعه حديثى است كه صاحب كافى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خشم ايمان را تباه مى كند، چنان كه سركه عسل را.))(803)
از ميسره روايت شده كه گويد: در محضر امام باقر عليه السّلام از خشم سخن به ميان آمد. پس فرمود: ((شخص خشمگين مى شود و هرگز خشنود نمى گردد تا وارد دوزخ شود، پس هر كسى بر قومى خشمگين شود در حالى كه ايستاده است فورا بنشيند زيرا اين كار وسوسه شيطان را از او برطرف مى سازد، و هر كسى كه بر خويشاوندى خشم بگيرد بايد به او نزديك شود و بدن او را لمس كند چرا كه هرگاه خويشاوند لمس شود آرام گيرد.))(804)
ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: ((همانا خشم پاره آتشى از شيطان است كه در درون فرزند آدم برافروخته مى شود و هرگاه يكى از شما خشمگين شود چشمانش سرخ شود و رگ هاى گردنش ‍ بالا بيايد و شيطان در آن وارد شود، بنابراين هرگاه يكى از شما بر خودش از خشم ترسيد روى زمين بنشيند زيرا در اين حالت وسوسه شيطان از او برطرف مى شود.))(805)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((خشم كليد هر شرّى است .))(806)
و نيز از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((شنيدم پدرم مى فرمود: مردى بيابانى به محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد و گفت : من ساكن بيابانم پس به من سخنان جامعى بياموز؛ فرمود: به تو دستور مى دهم كه خشمگين مشو، مرد اعرابى سه بار سؤ ال را تكرار كرد و از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرسيد تا به خويشتن رجوع كرد و گفت : پس از اين از هيچ چيز نمى پرسم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا جز به خير امر نكرده است ، امام فرمود: پدرم مى فرمود: چه چيزى از خشم سخت تر است ؟ همانا شخص خشمگين مى شود و نفسى را كه خدا محترم شمرده است به قتل مى رساند و زن پاكدامن را به زنا نسبت مى دهد.))(807)
از امام باقر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه فرمود: ((هر كس بر خشم خود مسلط شود، خدا عيبش را بپوشاند.))(808)
و نيز از آن حضرت روايت شده كه فرمود: ((در تورات نوشته شده است : اى پسر آدم هنگامى كه خشمگين مى شوى مرا ياد كن تا در هنگام غضبم تو را ياد كنم و هلاكت نسازم ؛ و هر گاه مورد ستم واقع شدى به پشتيبانى من خشنود باش ، زيرا پشتيبانى من از تو بهتر از پشتيبانى تو از خودت مى باشد.))(809)
و نيز از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((خشم دل شخص ‍ حكيم را تباه مى سازد؛ و فرمود: هر كس بر خشم خويش مسلط نباشد بر عقلش مسلط نمى شود.))(810)
و نيز از همان حضرت عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((مردى به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد: به من چيزى بياموز؛ فرمود: برو و خشمگين مشو. آن مرد عرض كرد: به اين سخن اكتفا كردم و به سوى خاندانش رفت ناگاه ديد ميان قبيله اش جنگى روى داده ، اهل قبيله اسلحه پوشيده و صف آرايى كرده اند. چون آن منظره را بديد مسلّح شد و به همراه آنان قيام كرد. آنگاه سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به ياد آورد كه فرمود: غضب نكن ! پس اسلحه را انداخت و به طرف گروهى آمد كه با قبيله اش دشمن بودند و گفت : اى گروه هر جراحت يا قتل يا ضربى كه حتى اثرى از آن نمانده بر عهده من است خواه در مال ما باشد يا در مال شما. آن گروه گفتند: هر چه بوده از آن شما باشد (به شما بخشيديم ) ما به بخشش سزاوارتريم ، گفت : پس آن گروه با هم آشتى كردند و خشم و كينه از ميان آنها رخت بر بست .))(811)
و از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه گفت : ((رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: هر كه آبروى مردم را حفظ كند خداوند آبروى او را در روز قيامت حفظ مى كند، و هر كه خشم خويش را از مردم نگاهدارد خدا عذاب روز قيامت را از او نگاه دارد.))(812)
و نيز از آن حضرت عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((در تورات در مناجات موسى عليه السّلام با خداوند نوشته شده است : اى موسى خشم خود را از كسى كه تو را بر او مسلط ساخته ام نگاه دار تا خشم خودم را از تو نگاه دارم .))(813)
ابوحامد مى گويد: ((سخنان بزرگان : از ذوالقرنين نقل شده كه وى فرشته اى از فرشتگان را ملاقات كرد و گفت : به من دانشى بياموز كه با آن ايمان و يقين من افزون شود. فرشته گفت : خشمگين مشو زيرا شيطان بهترين زمانى كه بر فرزند آدم مسلط مى شود، هنگام خشم اوست ؛ بنابراين خشم خود را فرو خور و با آرامش آن را متوقف ساز؛ و از شتاب بپرهيز، زيرا هرگاه شتاب كنى بهره ات را از دست مى دهى ، نسبت به خويش و بيگانه نرم باش و سخت نگير و نيز ستمگر و لجوج مباش .))
از وهب بن منبّه روايت شده كه راهبى از شيطان پرسيد كدام خوى فرزند آدم بيشتر در تسلط بر آنها به تو كمك مى كند؟ گفت : تندى و شتاب در خشم آدمى هرگاه در خشم تند باشد، او را زير و رو مى كنيم چنان كه كودكان توپ را زير و رو مى كنند.
خيثمه گفته است : شيطان مى گويد: فرزند آدم چگونه بر من غالب مى شود در حالى كه هرگاه خشنود شود مى آيم تا در قلبش جاى مى گيرم ، و چون خشمگين شود مى پرم و در سرش قرار مى گيرم .
امام صادق عليه السّلام فرمود: ((خشم كليد هر شرّى است .))(814)
يكى از حكيمان گفته است : سرچشمه نادانى تندى و پيشواى آن خشم است ؛ هر كه به نادانى خشنود باشد از دانش بى نياز شود؛ و بردبارى زينت و منفعت است ، و نادانى عيب و مضرت و جواب احمق خاموشى است .
مجاهد گويد: ابليس گفته : در هر چه فرزند آدم مرا ناتوان سازد در سه چيز نمى تواند: هر گاه يكى از آدميزادگان از حال عادى خارج شود افسارش را مى گيريم (او را مسخر خود مى سازيم ) و هر جا بخواهيم او را مى كشيم و هر چه ما را دوست داريم بر ايمان انجام مى دهد، هرگاه خشمگين شود ندانسته سخن مى گويد، و كارى مى كند كه موجب پشيمانى او مى شود و به آنچه در اختيار دارد او را وادار به بخل مى كنيم و به آنچه بر آن توان دست يابى ندارد آرزومنديش مى سازيم .
به حكيمى گفته شد: فلانى چقدر بر نقش خويش مسلط است ، گفت : در اين صورت شهوت ها او را خوار نسازند و خواهش هاى نفسانى او را به خاك در نيفكنند، خشم بر او غالب نشود.
بعضى از حكيمان گفته اند: از خشم بپرهيز، زيرا خشم تو را خوارى پوزشخواهى مى كشاند.
عبداللّه بن مسعود گويد: بر حلم شخص در هنگام خشمش بنگريد، و به امانت او در هنگام طمعش ، و هرگاه خشمگين نشود چگونه از حلم او آگاه مى شوى و هرگاه طمع نورزد چگونه از امانتش آگاه مى شوى .
يكى از بزرگان به پسرش گفت : پسركم عقل در هنگام خشم پايدار نماند، چنان كه روح شخص زنده در ميان تنورهاى تفتيده و داغ باقى نمى ماند؛ پس خردمندان در ميان مردم از همه كمتراند اگر خردمند خردش را براى دنيا به كار گيرد زيركى و حيله گرى است و اگر براى آخرت باشد دانش و بردبارى است .
گفته اند: خشم دشمن عقل است و خشم غول عقل است .
به عبداللّه بن مبارك گفته شد: خوشخويى را به اختصار بيان كن . او گفت : (خوشخويى ) خشمگين نشدن است .
پيامبرى از پيامبران به كسانى كه همراهش بودند گفت : هر كه ضمانت كند كه خشمگين نشود همرتبه من خواهد بود و پس از من خليفه ام مى شود. جوانى از آن قوم گفت : (ضمانت مى كنم ) سپس سخن اول را تكرار كرد. آن جوان گفت : من به قولم وفا مى كنم و چون پيامبر درگذشت پس از او در مقام او قرار گرفت . آن جوان ذوالكفل بود و چون تعهد كرد كه خشمگين نشود و به آن وفا كرد به اين اسم ناميده شد.
وهب بن منبّه گفته : كفر چهار ركن دارد: خشم ، شهوت ، حماقت و نادانى ، و طمع .
شرح حقيقت خشم
بدان كه چون خداى متعال حيوان را به وسيله عوامل درونى و برونى بدن در معرض نابودى و مرگ قرار داده است ، به لطف خود عواملى نيز در اختيارش قرار داده كه او را از نابودى و هلاكت تا مدتى كه در قرآن معين فرموده حفظ كند. عوامل داخلى كه موجب نابودى مى شود تركيب بدن او از حرارت و رطوبت است و خداوند ميان حرارت و رطوبت دشمنى و تضاد قرار داده است و حرارت همچنان رطوبت را تبخير و خشك مى كند تا اجزاى رطوبت پراكنده مى شود و به صورت بخار از آن متصاعد مى گردد. بنابراين اگر به وسيله غذا كمكى به رطوبت بدن نرسد به طورى كه رطوبت تبخير شده را جبران كند، حيوان نابود مى شود. از اين رو خداوند غذايى مطابق با بدن حيوان آفريد و در حيوان ميلى آفريده كه او را به خوردن غذا برانگيزد و گويى ماءمور است كه آنچه را از دست رفته جبران نمايد و جلوى هر خلثى را بگيرد تا او را از نابودى به وسيله اين عامل محافظت كند.
امّا عوامل خارجى كه آدمى را در معرض هلاكت قرار مى دهد مانند شمشير و نيزه و ديگر ابزار مهلك كه بدان وسيله ديگران قصد (نابودى ) او را مى كنند. از اين رو به نير و غيرتى نياز دارد كه از درون او برانگيخته شود و مهلكات را از او دفع كند. بنابراين خداوند خشم را از آتش آفريد و به صورت غريزه در انسان قرار داد و آن را با طينت وجودش عجين ساخت ، و هرگاه هدف و مقصدى را مدّ نظر قرار دهد. آتش خشم برافروخته شود و به جنبش در آيد و به وسيله آن خون دل به جوش آيد و در رگ ها پراكنده شود و به قسمت هاى بالاى بدن بالا رود چنان كه (شعله ) آتش بالا مى رود و همچنان كه آب جوش داخل ديگ بالا مى رود، از اين رو اثر حرارت خشم به صورت مى ريزد و صورت و چشم سرخ مى شود و پوست بدن با صفاى خود كه از سرخى خون حاصل شده از رنگ ديگر اعضا خبر مى دهد، چنان كه شيشه از رنگ مايع درون خود خبر مى دهد و هرگاه آدمى بر شخص ‍ پست تر از خود (از نظر قدرت ) خشم بگيرد خون منبسط مى شود و نسبت به او احساس قدرت مى كند و اگر بر مافوق خود خشم بگيرد و از انتقام نااميد شود خون در ظاهر پوست بدن تا درون قلب منقبض و شخص ‍ خشمگين مى شود، از اين رو رنگ زرد مى شود؛ و اگر خشم نسبت به شخصى همانند خودش باشد به طورى كه در توان خود براى انتقام دچار ترديد شود ميان حالت انقباض و انبساط قرار مى گيرد، پس سرخ و زرد و مضطرب مى شود.
خلاصه اين كه محل خشم ، همان دل است به اين معنى كه براى انتقام گرفتن خون دل به جوش مى آيد و چون نيروى خشم به جنبش آيد پيش از رويداد امرى آزار دهنده متوجه دفع آن مى شود و پس از وقوع آن امر آزار دهنده به انتقام روى مى آورد و خوراك و شهوت نيروى خشم و لذت آن در انتقام گرفتن است و جز با انتقام گرفتن آرام نمى شود. مردم در برابر نيروى خشم در آغاز فطرت داراى سه درجه افراط و تفريط و اعتدال مى باشند.
حالت تفريط نيروى خشم نبودن خشم يا ضعف آن است و اين نكوهيده است و نسبت به چنين شخصى مى گويند: فلانى غيرت ندارد. از اين رو گفته شده : هر كه را به خشم وادارند و او خشمگين نشود بسان الاغ است ، و هر كه هرگز نيروى حميّت و غضب نداشته باشد براستى ناقص است و خداوند صحابه (رسول خدا) را به خشونت و حميّت توصيف كرده و فرموده است : (( اشداء على الكفار )) (815) و نيز فرمود: (( يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم )) (816) خشونت و سخت گيرى از آثار نيروى حميّت و غيرت است كه همان غضب مى باشد.
حالت افراط نيروى خشم آن است كه خشم بر آدمى غالب و از فرمان عقل و دين خارج مى شود و از آنها اطاعت نكند. در اين صورت براى شخص ‍ بينش و انديشه و اختيارى باقى نمى ماند، بلكه به صورت يك شخص فاقد اراده در مى آيد. عامل غالب شدن خشم (بر آدمى ) امورى است غريزى يا امورى كه انسان به آن عادت كرده است . بسا انسانى كه بر حسب فطرت آماده است تا زود خشمگين شود و گويى بر اساس آفرينش صورتش خشم آلود است و حرارت مزاج دل نيز به آن كمك مى كند، چرا كه خشم از آتش ‍ است ، چنان كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده (817) است . پس سردى مزاج آن آتش را خاموش و قدرت آن را درهم مى شكند.
امّا حالت اعتياد به خشم آن است كه آدمى با گروهى آميزش كند كه با فرمانبردارى از خشم و انتقام گرفت شادمان مى شوند و آن را مردانگى و شجاعت مى نامند مثلا يكى از آنها مى گويد: من كسى هستم كه بر آنچه پيش ‍ مى آيد شكيب ندارم و از هيچ كس اهانتى را تحمل نمى كنم ، در حالى كه معناى سخنش اين است كه عقل و بردبارى ندارم و از روى نادانى و از روى افتخار چنين سخنى مى گويد و كسى كه آن را بشنود و خوبى خشم در نفس ‍ او نفوذ كند و از آن گروه (بى صبر و تحمل ) پيروى كند، نيروى خشم در او تقويت مى شد، و هرگاه آتش خشم شدت يابد و سخت شعله ور شود خداوند خشم كننده را كور و از شنيدن هر پندى كر سازد و چون به او پند دهند نپذيرد بلكه پند بر خشم او بيفزايد و اگر بخواهد از عقل خود استعانت بجويد و خشم خود را فرو خورد نتواند چرا كه نور عقل خاموش ‍ مى شود و يك باره با دود خشم محو مى گردد، زيرا سرچشمه انديشه مغز است و آنگاه كه خشم شدت يابد خون قلب به جوش مى آيد و از آن دودى تيره به سوى مغز متصاعد مى شود و تمام سرچشمه هاى انديشه را فرا مى گيرد و بسا كه به سرچشمه هاى حسّ نيز سرايت كند و چشمش تيره و تار شود و با چشمش نبيند و تمام دنيا در نظرش تيره و سياه شود. مغز انسان همانند غارى است كه در آن آتشى افروخته شود و فضاى آن سياه و تاريك گردد و كف آن داغ و اطرافش پر از دود شود و در آن چراغى كم نور باشد و خاموش شود. اينجاست كه هيچ تصميمى در آن ثابت نماند و سخنى در آن شنيده نشود و صورتى در آن ديده نشود و از داخل و خارج قادر به خاموش ‍ كردن آتش نباشد، بلكه سزاوار است تمام مواد قابل احتراق غار آتش ‍ بگيرد، خشم نيز با دل و مغز (آدمى ) چنين مى كند، و بسا كه آتش خشم آن اندازه زياد شود كه رطوبتى را كه حيات قلب به آن وابسته است از بين ببرد و صاحب خشم از شدت خشم بميرد، چنان كه آتش در غار زياد مى شود و آن را مى شكافد و قسمت فوقانى غار را ويران كرده و به پايين فرو مى ريزد و تمام اطراف غار را كه نيروى نگاهدارنده و حافظ اجزاى آن است نابود مى كند. رابطه قلب با غضب نيز چنين است ، و در حقيقت هرگاه كشتى در اثر باد و طوفان و امواج خروشان در دريا پريشان شود اميد سلامتى به آن بيشتر از نفسى است كه بر اثر امواج خروشان درياى خشم پريشان شود، چرا كه در كشتى هستند كسانى كه براى مهار كردن و نجات آن چاره جويى مى كنند امّا قلب خود سكان دار كشتى وجود است و از آنجايى كه خشم او را كر و كور ساخته توان چاره انديشى ندارد.
از نشانه هاى ظاهرى خشم تغيير رنگ چهره و لرزش شديد در اعضاى بدن و درهم ريختن نظم و ترتيب كارها و پريشانى در سخن و حركات است ، تا آنجا كه آثار خشم در گوشه هاى دهان پديد مى آيد و چشم ها سرخ مى شود و بينى او دگرگون و شكل معمول اعضا بويژه صورت عوض مى شود و اگر شخص خشمگين در حالت خشم زشتى صورت خود را ببيند خشم او آرام مى شود، چرا كه از زشتى چهره و دگرگونى خلقت خود شرم مى كند، در حالى كه زشتى باطن او از زشتى ظاهرش بيشتر است زيرا ظاهر نماينده باطن است ؛ اول چهره باطن زشت شده آنگاه زشتى آن در ظاهر آدمى منعكس مى شود. بنابراين دگرگونى ظاهر نتيجه دگرگونى باطن است . اين اثر خشم در جسم آدمى بود.
امّا اثر خشم بر زبان ، آن است كه زبان به دشنام و گفتن سخنان زشت كه خردمندان از آن شرم دارند و گوينده نيز پس از فرو نشستن خشم از آن شرم مى كند، رها و باز مى شود. علاوه بر اين نظم كارهاى آدم خشمگين بر هم مى خورد و كلماتش پريشان مى شود.
امّا اثر و نشان خشم بر اندام ها آن است كه شخص خشمگين مى زند، حمله مى كند، مى درد و در صورت داشتن قدرت بى باكانه (طرف را) مجروح مى سازد و گاه به قتل مى رساند و اگر شخص مورد خشم بگريزد و يا به علتى به او دست نيابد و نتواند انتقام بگيرد، اثر خشم به شخص خشمگين بر مى گردد در نتيجه لباس خود را مى درد و بر صورت سيلى مى زند و گاه دست خود را بر زمين مى كوبد و همانند شخص مست و مدهوش سرگشته مى دود بسا كه بر زمين افتد و بر اثر خشم بسيار توان دويدن و برپا ايستادن را از دست بدهد و حالت غش بر او عارض شود، و بسا كه جمادات و حيوانات را بزند مثلا كاسه را به زمين بزند و گاه كه بر سر سفره خشمگين شود ظروف غذا را درهم بشكند و گاه كارهاى ديوانگان از او سر بزند و در و ديوار و حيوانات را دشنام دهد و آنها را مانند انسان مخاطب قرار دهد و بگويد: من چقدر از دست تو رنج بكشم و نظير اين سخنان تا آنجا كه بسا حيوانى با لگد به سينه اش بكوبد و او نيز مقابله به مثل كند و با لگد با سينه حيوان بكوبد.
امّا اثر خشم آن است كه در دل نسبت به شخص مورد خشم ، كينه و حسد و بدى نهفته است و نيز سرزنش كردن او بر بدى ها و غمگين شدن از شادى او و تصميم بر آشكار ساختن راز او و پرده درى و ريشخند او و ديگر كارهاى زشت نسبت به او. اين است نتيجه خشم بسيار.
امّا اثر ضعف غيرت اين است كه آدمى از آنچه موجب عار و ننگ است ناراحت نمى شود، از قبيل وارد شدن فساد در محارم و همسر و كنيز، و تحمل خوارى از افراد پست ، و كوچكى نفس و خوارى كه اين نيز نكوهيده است ؛ زيرا از نتايج آن بى غيرتى نسبت به كارهاى حرام است و آن خشونت است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((همانا سعد بسيار با غيرت است و من بيش از سعد غيورم و خدا از من غيورتر است .))(818) هدف از آفرينش غيرت حفظ نسب هاست و اگر مردم نسبت به آن بى تفاوت باشند نسب ها با هم در آميزد. از اين رو گفته شده : در مردان هر امتى كه غيرت باشد زنانشان محفوظ مى مانند و نشانه ضعيف بودن خشم سستى و سكوت در هنگام ديدن كارهاى زشت است ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بهترين امتم خشن ترين آنهايند))، (819) يعنى آنها كه در امور دين تند و خشن هستند. خداى متعال فرمود: (( ((و لا تاخذكم بهما راءفة فى دين اللّه )) (820) در هر كس خشم نباشد از تمرين نفس خود عاجز آيد و تمرين (نفس ) كامل نمى شود مگر آن كه خشم بر شهوت غالب آيد و در هنگام تمايل به شهوت هاى پست بر نفس خويش خشمگين شود. بنابراين نبودن خشم در انسان نكوهيده است امّا تنها خشمى كه به فرمان عقل و دين باشد ستوده است . چنين خشمى هر جا اعمال غيرت لازم باشد برانگيخته مى شود و هر جا بردبارى نيكو باشد به خاموشى مى گرايد و حفظ غضب در حد اعتدال همان استقامتى است كه خداوند بندگان خود را به آن مكلف ساخته است و حد وسطى است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله آن را توصيف كرده ، آنجا كه فرموده است : ((بهترين چيزها حدّ ميانى آنهاست )) (821) ، بنابراين هر كس خشمش به سستى گرايد تا آنجا كه خوارى و ستم را بنا حق تحمل و احساس بى غيرتى و پستى نفس كند لازم است خود را درمان كند تا نيروى خشمش قوى شود و هر كه خشمش به افراط گرايد تا آنجا كه او را به بى باكى ارتكاب كارهاى زشت بكشاند، بايد نفس خود را درمان كند تا قدرت خشم را درهم بشكند و در ميانه راه حق كه صراط مستقيم و ميان دو طرف است بايستد، و آن صراط از مو باريك تر و از شمشير تيزتر است و اگر از رسيدن به نقطه ميانى ناتوان شود سعى كند تا به آن نزديك شود. خداى متعال مى فرمايد: (( و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كل الميل فتذروها كاالمعلقة )) (822) و چنين نيست كه هر كس نتواند تمام خوبى ها را انجام دهد لازم باشد همه بدى ها را انجام دهد، ولى بعضى از بدى ها از بعضى آسانتر، و بعضى خوبى ها از بعضى برتر است . اين بود حقيقت خشم و درجات آن .
شرح اين كه آيا با تمرين مى توان خشم را ريشه كن ساخت يا نه ؟
بدان كه بعضى پنداشته اند مى توان خشم را ريشه كن ساخت و هدف و مقصد تمرين همان است . ديگران بر اين گمانند كه درمان خشم به هيچ رو ممكن نيست . اينان معتقدند كه اخلاق (باطنى ) مانند آفرينش ظاهرى است و هر كه دو تغيير ناپذيرند. اين دو عقيده ضعيف است ، بلكه در اين مورد گفتار ما به حقيقت نزديك است كه تا انسان زنده است و چيزى را دوست مى دارد و از چيزى متنفر است ، خالى از خشم نيست ، و تا چيزى مطابق ميل اوست و چيزى مخالف ميل او ناگزير است آنچه دلخواه اوست بدارد و از آنچه دلخواه او نيست متنفر باشد و خشم تابع اين خواستن است چرا كه هر زمان شى ء مورد علاقه اش از او گرفته شود ناگزير خشمگين مى شود و هرگاه نسبت به او سوء قصد كند ناچار به خشم آيد آنچه مورد علاقه انسان است شامل سه بخش است :
الف آنچه براى تمام مردم ضرورى است و عبارت است از خوراك ، پوشاك ، مسكن و حفظ سلامتى . بنابراين هر انسانى كه مورد ضرب و جرح قرار گيرد، ناگزير خشمگين مى شود همچنين هرگاه لباسش كه عورتش را مى پوشاند از او گرفته شود يا از خانه اش كه مسكن اوست بيرون رانده شود و يا آبى كه تشنگى او را رفع مى كند ريخته شود به خشم مى آيد، چرا كه اينها جزء ضروريات زندگى انسان است و محروم شدن از آنها را نمى پسندد در نتيجه نسبت به هر كسى كه او را از آن محروم كند خشمگين مى شود.
ب آنچه براى هيچ يك از مردم ضرورى نيست ، مانند مقام و ثروت بسيار و نوكر و مركب هاى سوارى ؛ چرا كه امور ياد شده بر اثر عادت و ناآگاهى از هدف زندگى مورد علاقه واقع مى شود، تا آنجا كه طلا و نقره فى نفسه مورد علاقه قرار مى گيرند و اندوخته مى شوند و انسان به هر كسى كه آنها را بدزدد خشمگين مى شود اگر چه از نظر معاش به آنها نياز نداشته باشد. در اين نوع نياز ممكن است انسان دچار خشم نشود؛ مثلا هرگاه يك خانه علاوه بر خانه مسكونى خود داشته باشد و ظالمى آن را ويران سازد ممكن است خشمگين نشود، چرا كه ممكن است به كار دنيا بينا شده باشد و نسبت به آنچه زائد بر نياز است زهد ورزد و با فقدان آن غضب نكند، زيرا چندان علاقه اى به آن ندارد و اگر آن را دوست بدارد ناگزير با از دست دادن آن خشمگين مى شود و بيشترين خشم مردم بر چيزهاى غير ضرورى است ؛ مانند مقام ، شهرت ، صدرنشينى در مجالس و فخر فروشى به علم . بنابراين كسى كه محبت به اين امور بر او غلبه كند ناگزير اگر كسى در صدرنشينى مزاحم او شود بر او خشم مى گيرد و هر كس به اين امور علاقه مند نباشد از صدرنشينى ديگران به خشم نمى آيد و خود در كفش كن مجلس هم مى نشيند، و اين عادت هاى پست است كه تمايل انسان و بى ميلى او را زياد مى كند و خشم او زياد مى شود و هر اندازه تمايلات و خواسته هاى انسان بيشتر باشد صاحب آن نادان تر و درجه اش پست تر است ، زيرا نياز صفت كاستى است و هر مقدار نياز افزون شود كاستى بسيار شود و كوشش نادان همواره بر اين است كه بر نيازها و شهوت هايش بيفزايد و نمى داند كه عوامل غم و اندوه را براى خود زياد مى كند به حدى كه بعضى از نادانان بر اثر عادت هاى پست و همنشينى با همگان بد، به جايى مى رسند كه اگر به آنها گفته شود شما بازى با پرندگان و شطرنج بازى را نمى دانيد و نمى توانيد زياد ميگسارى كنيد و غذاى زياد بخوريد و نظير اين سخنان ، به خشم مى آيند. پس خشم گرفتن بر اين گونه نيازها ضرورى نيست ، چون دوستى آنها نيز ضرورى نمى باشد.
ج آنچه براى پاره اى از مردم ضرورى و براى برخى ضرورى نيست ؛ مانند كتاب براى دانشمند. يك دانشمند بر اثر نياز به كتاب ، آن را دوست دارد و نسبت به هر كسى كه آن را آتش بزند و يا در آب بيندازد خشمگين مى شود و همچنين است ابزارهاى صنعتى براى شخص هنرمند كه وسيله امرار معاش ‍ اوست و چون معاش ضرورى است محبت به ابزار نيز ضرورى مى شود و به نسبت افراد مختلف فرق مى كند. محبت ضرورى تنها محبتى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با گفتار خود به آن اشاره فرموده است : ((هر كس در خانه اش در امان به صبح درآيد و بدنش سالم باشد و روزى روزش را داشته باشد گويى تمام دنيا به او داده شده است .)) (823) هر كس ‍ به حقيقت كارها بينا باشد و از سه نعمت ياد شده در حديث برخوردار شود چنين تصور مى رود كه بر غير آنها خشمگين نشود. اين بود سه نوع نياز ما. حال هدف تمرين در هر يك از آنها را بايد بيان كنيم :
امّا در مورد بخش اول آنچه براى تمام مردم ضرورى است براى فرونشاندن خشم تمرين زيادى لازم نيست اول آن اندازه لازم است كه آدمى فرمانبردار خشم نشود و به ظاهر آن را بيشتر از ميزانى كه شرع آن را مستحب و عقل نيكو مى داند به كار ببرد و اين با تلاش و تكلف حلم و مدتى تحمل ممكن مى شد تا حلم و تحمل در انسان اخلاق راسخى شود. امّا ريشه كن ساختن خشم از قلب نه خواسته طبع انسان است و نه ممكن . آرى در هم شكستن قدرت خشم و تضعيف آن ممكن است تا خشم در درون شدت نيابد و بسيار هم ضعيف نشود و اثرش در صورت پديد نيايد، ولى اين كار بسيار سخت است . حكم بخش سوم (كه براى بعضى انسان ها ضرورى و براى بعضى ضرورى نيست ) نيز همين است ، چرا كه آنچه درباره شخصى ضرورى شود بى نيازى ديگرى از آن مانع خشم او نيم شود. بنابراين تمرين در آن مانع از اعمال خشم مى شود و هيجان درونى آن را مى كاهد تا بر صبر در برابر خشم سخت رنج نبرد.
امّا بخش دوم (كه براى هيچ كس ضرورى نيست )، با رياضت و تمرين مى توان بر خشم غالب شد، زيرا بيرون راندن عشق مقام و ثروت از دل ممكن است ، به اين صورت كه آدمى بداند و طنش گور است و قرارگاهش ‍ آخرت ؛ دنيا فقط گذرگاهى است كه بايد از آن گذشت و از آن به اندازه ضرورت زاد و توشه برگرفت و بيش از نياز وبال گردن آدمى است هم در وطن و هم در قرارگاه اصلى . در اين صورت در دنيا زهد مى ورزد و محبت را از دل محو مى سازد و اگر براى انسان سگى باشد كه او را دوست نمى دارد و ديگرى او را بزند خشمگين نمى شود. بنابراين خشم تابع محبت است و رياضت و تمرين در اين بخش گاه به ريشه كن شدن شخم مى انجامد كه براستى اندك است و گاه به جلوگيرى از به كار بردن خشم و عمل به مقتضاى آن مى انجامد كه آسان تر است .
اگر كسى بگويد: آنچه در زندگى براى انسان ضرورى و جزء بخش اول است ، آدمى با از دست دادن آن ناراحت مى شود، ولى خشمگين نمى شود كسى كه يك گوسفند دارد و تنها وسيله معاش اوست چنان چه گوسفندش بميرد بر هيچ كس خشمگين نمى شود، اگر چه ناراحت مى شود و لازم نمى آيد كه آدمى بر هر چه مورد نفرت اوست خشمگين شود. آدمى از رگ زدن و حجامت درد مى كشد، ولى بر رگزن و خون گير غضب نمى كند. بنابراين كسى كه توحيد بر او غالب است و همه چيز را از جانب خدا مى داند بر هيچ يك از آفريدگان او خشمگين نمى شود، چرا كه تمام آنها را مسخّر قدرت او مى داند، مانند قلم كه در اختيار نويسنده است ، و كسى كه شاه حكم اعدام او را امضاء مى كند بر قلم (كه حكم اعدامش را رقم زده ) خشمگين نمى شود و نيز بر كسى كه گوسفندش را سر مى برد با آن كه روزى اوست غضب نمى كند، چنان كه بر مردن گوسفند غضب نمى كند؛ چرا كه مردن و ذبح شدن را از سوى خدا مى داند از اين رو خشم را با توحيدى كه بر او غالب است دفع مى كند و نيز با حسن ظن به خدا آن را دفع مى كند به اين معنى كه تمام آنها را از سوى خدا و مقدّر الهى مى داند و به مقدّرات الهى خشنود است . بسا كه خير او در گرسنگى و بيمارى و مجروح و مقتول شدن است ، بنابراين غضب نمى كند، چنان كه بر شخص رگزن خشمگين نمى شود چرا كه خير خود را در آن مى داند.
(در پاسخ ) مى گوييم : اين سخن به اين صورت محال نيست ، ولى غلبه توحيد به اين صورت فقط مانند برق جهنده است كه در حالات مختلف غالب مى شود ولى دوام نمى يابد و دل طبيعةً به واسطه ها رجوع مى كند و اگر براى انسانى همواره اين حالت (غلبه توحيد) را متصور شويم بايد براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز چنين مى بود، در حالى كه آن حضرت خشمگين مى شد تا آنجا كه بنا گوشش سرخ مى شد.(824)
عبداللّه بن عمرو بن عاص عرض كرد: ((اى رسول خدا تمام آنچه در حالت خشنودى و خشم فرموده اى از قول تو بنويسم ؟ فرمود: بنويس به خدايى كه مرا به حق مبعوث فرموده آنچه از زبانم بيرون شده حق است .))(825) نفرمود: من خشمگين نمى شوم ، ولى فرمود: خشم مرا از حق خارج نمى سازد يعنى به مقتضاى خشم عمل نمى كنم .
عايشه يك بار خشمگين شد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((تو را چه شده ، شيطانت فرا رسيده است . عايشه گفت : براى تو شيطانى نيست ؟ فرمود: هست ولى من خدا را خوانده ام و خدا به من در برابر شيطان كمك فرمود و شيطان تسليم من شد و جز به كار خير مرا دستور نمى دهد.)) (826) بنابراين نفرمود كه براى من شيطانى نيست و قصدش شيطان خشم بود و بلكه فرمود: (شيطان خشم ) مرا به كار بد وا نمى دارد.
على عليه السّلام فرمود: ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى دنيا خشمگين نمى شد و چون حق او را به خشم مى آورد هيچ كس متوجه خشم آن حضرت نمى شد و براى تشفى خشم خود كارى نمى كرد تا بر خشم خود غلبه مى كرد.))(827) بنابراين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى حق غضب مى كرد و اگر براى خدا خشمگين مى شد اجمالا به واسطه ها توجه مى كرد. لذا هر كه خشمگين شود بر كسى كه قوت ضرورى و مورد نياز دينى اش را گرفته ، براى خدا غضب كرده است . پس دورى از خشم ممكن نيست . آرى گاه اصل خشم در مورد آنچه ضرورى است از ميان مى رود در صورتى كه دل سرگرم به امر ضرورى مهم تر از آن مى شود. بنابراين در دل ميدانى براى خشم وجود ندارد چون به امرى ديگرى سرگرم است ، چرا كه سرگرم شدن دل به بعضى از كارهاى مهم مانع مى شود كه جز آن را احساس كند؛ مانند جريان سلمان فارسى كه چون در معرض دشنام واقع شد گفت : اگر ميزان عمل من سبك باشد از آنچه مى گويى بدترم و اگر ميزان عملم سنگين باشد آنچه مى گويى به من زيانى نمى رساند و چون همت سلمان صرف آخرت مى باشد، قلبش از دشنام متاءثّر نمى گرديد. همچنين مردى ربيع بن خيثم را دشنام داد. پس ربيع گفت : اى فلان خدا سخنت را شنيد و همانا در برابر بهشت گردنه اى است اگر از آن عبور كنم گفته تو را به من زيانى نمى رساند و اگر از آن عبور نكنم بدتر از آنم كه گفتى . مردى يكى از صحابه پيامبر را دشنام داد صحابى گفت : اگر راست مى گويى خدا مرا بيامرزد، و اگر دروغگويى خدا تو را بيامرزد. پس اين گفته ها به ظاهر دلالت دارد كه صحابه بزرگ پيامبر (از دشنام ) خشمگين نمى شدند، چرا كه دل هاى آنان به كارهاى مهم دينشان سرگرم بود، و احتمال مى رود كه دشنام در دل هاى اين گونه افراد اثر كند و ليكن به آن سرگرم نمى شوند، بلكه به آنچه بر دل هايشان غالب است مشغول مى شوند، در اين صورت سرگرمى دل به پاره اى از امور مهم ممكن است در هنگام از دست رفتن بعضى از چيزهاى مورد علاقه آدمى مانع از بروز خشم شود. بنابراين فقدان خشم قابل تصور است يا با سرگرم شدن دل به كار مهم يا با غالب آمدن نگرش توحيد يا به علت سومى و آن اين است كه بداند خدا دوست دارد كه آدمى خشمگين نشود پس ‍ شدّت خشم محبّت به خدا آتش خشم او را خاموش مى كند و اين حالت بندرت اتفاق مى افتد از اين سخنان شناختى كه راه رهايى از آتش خشم بر طرف شدن دوستى دنيا از دل است و آن با شناخت آفات و گرفتارى هاى دنيا حاصل مى شود، چنان كه در كتاب نكوهش دنيا خواهد آمد. هر كس دوستى دنيا را از دل بيرون كند از بيشترين عوامل خشم رها مى شود و آنچه بر طرف ساختنش ممكن نيست شكستن و ضعيف كردن آن ممكن است . بنابراين به سبب شناخت آفات دنيا خشم ضعيف و دفعش آسان مى شود.
عواملى كه موجب بروز خشم مى شوند
پيش از اين دانستى كه درمان هر مرضى با قطع كردن ريشه آن و برطرف ساختن عوامل آن ميسّر است ، بنابراين ناگزير عوامل خشم را بشناسيم . يحيى عليه السّلام به عيسى عليه السّلام گفت : چه چيز سخت تر است ؟ عيسى گفت : تكبر و مباهات و قدرت طلبى و غيرت . عواملى كه خشم را موجب مى شوند عبارتند از: افتخار، خودپسندى ، شوخى ، مسخره ، سرزنش ، لجاجت ، مخالفت ، حيله گرى و حرص بسيار بر مال زياد و مقام و تمام آنها شرعا پست و نكوهيده است و با وجود اين عوامل ، رهايى از خشم ممكن نيست بنابراين بايد اين عوامل را به وسيله اضداد آنها از بين برد. سزاوار است آدمى فخرفروشى را با فروتنى و خودپسندى را با شناخت نفس خويش از بين ببرد چنان كه در كتاب تكبر و خودپسندى خواهد آمد. و از فخرفروشى مى توانى اين گونه رها شوى كه فكر كنى تو با بنده ات از يك جنس هستى و تمام آدميان منسوب به آدمند و از نظر فضيلت متفاوت و پراكنده شده اند. بنابراين آدميزادگان از يك جنس هستند و افتخار به داشتن فضايل است ، در حالى كه فخرفروشى و خودپسندى بزرگترين رذيلتهاست و آن دو ريشه و منشاء رذايل است و هرگاه وجودت از آنها تهى نباشند بر ديگرى برترى ندارى پس در صورتى كه با بنده ات از نظر نسب و تبار و اعضاى ظاهرى يك جنسى ، افتخار مكن . امّا مزاح و شوخى را با سرگرم شدن به كارهاى مهمّ دينى كه تمام عمر را فرا مى گيرد و اگر آنها را بشناسى عمرت كفاف آن را نمى كند، مى توانى برطرف سازى ، و شوخى را مى توانى با كوشش در كسب فضايل و اخلاق نيك و علوم دينى كه تو را به سعادت آخرت مى رساند برطرف كنى و تمسخر را مى توانى با بزرگوارى و خوددارى از آزار مردم و خويشتن دارى از مسخره ديگران زايل كنى و سرزنش را با پرهيز از گفتار زشت و خويشتندارى از جواب ناگوار بر طرف كنى و حرص زياد بر مزاياى زندگى را مى توانى با قناعت كردن به مقدار لازم براى دستيابى به عزّت بى نيازى و رهايى از ذلّت نياز بر طرف كنى و درمان هر يك از اين خلق ها و هر صفتى از اين صفات احتياج به تمرين و تحمّل سختى دارد و نتيجه تمرين آن به شناخت گرفتارى هاى آن صفات بستگى دارد تا (پس از شناخت ) نفس از آنها روى برگرداند و از زشتى آنها متنفّر شود. آنگاه مدّتى زياد بايد بر صفات مخالف آنها مواظبت كند تا به آنها انس بگيرد و بر نفس آسان شود، و هرگاه صفات رذيله از نفس بر طرف شود نفس پاك مى شود و از خشمى كه اين رذايل از آن پديد مى آيد رها مى شود. از قوى ترين انگيزه هاى غضب در نزد بيشتر نادانان آن است كه غضب را شجاعت و مردانگى و عزّت نفس و بزرگ همتى ناميده اند و از روى نادانى لقب هاى ستوده به خشم داده اند تا نفس به آن مايل شود و آن را نيكو بداند و آن زمانى شدّت مى يابد كه در هنگام ستودن به شجاعت شدّت خشم بزرگان نقل شود و روشن است كه نفس مايل است شبيه بزرگان باشد و بدان سبب خشم در دل او به هيجان مى آيد نامگذارى خشم به شجاعت و عزّت نفس جهل محض بلكه بيمارى دل و نقصان عقل است و نشان ضعف و نقصان نفس ، به اين دليل كه شخص مريض زودتر از سالم و زن زودتر از مرد و كودك سريع تر از بزرگ و پيرمرد ضعيف زودتر از ميانسال خشمگين مى شود و كسى كه داراى اخلاق نكوهيده است زودتر از شخص با فضيلت خشمگين مى شود. بنابراين شخص فرومايه هرگاه لقمه اش را از دست بدهد خشمگين مى شود و چون بخيل است هرگاه حبّه را از دست بدهد غضب مى كند تا آنجا كه بر خاندان و فرزندان و يارانش خشمگين مى شود، بلكه شخص نيرومند كسى است كه در هنگام خشم بر نفس خود مسلّط باشد، چنان كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نيرومندى در به خاك افكندن حريف نيست بلكه پهلوان كسى است كه در موقع خشم بر نفس خود مسلّط باشد.)) (828) پس سزاوار است اين نادان درمان شود به اين كه داستان بردباران و اهل گذشت و كارهاى نيك آنها از قبيل فرو خوردن خشم برايش نقل شود، چرا كه چنين گذشت ها از پيامبران و حكيمان و دانشمندان و شاهان بزرگ و فضلا و عكس آن از ترك ها و كردها و نادانان و بى خردان و بى فرهنگان نقل شده است .
فرو نشاندن خشم پس از بروز آن
بدان آنچه نقل كرديم خشم را ريشه كن مى سازد و عوامل آن را قطع مى كند تا آنجا كه تحريك نمى شود. پس هرگاه عامل بروز خشم به حركت آمد لازم است انسان پايدارى كند تا شخص خشمگين مجبور نشود به صورتى نكوهيده به مقتضاى خشم عمل كند و چون خشم تحريك شود بايد با معجون علم و عمل آن را درمان كرد.
امّا معالجه خشم از طريق علم به شش چيز است :
الف در رواياتى كه بزودى در فضيلت فرو خوردن خشم و عفو و بردبارى و تحمّل ذكر خواهيم كرد. بينديشد و به ثواب آن مايل شود تا علاقه زياد او به كسب ثواب فرو خوردن خشم مانع از انتقام شود و آتش خشم او به خاموشى گرايد. يكى از بزرگان بر مردى خشمگين شد آن مرد گفت : (( خذا لعفو واءمر بالعرف و اءعرض عن الجاهلين . )) پس از او صرف نظر كرد.
ب از كيفر الهى بترسد و با خود بگويد: قدرت خدا بر من بيش از قدرت من بر اين انسان است . پس اگر غضب خود را نسبت به او اعمال كنم به چه چيز مطمئن شوم كه خدا در روز قيامت غضب خود را نسبت به من اعمال نخواهد كرد و من به عفو محتاج ترم . خداى متعال در يكى از كتاب ها فرموده : اى پسر آدم در هنگام خشم مرا ياد كن تا تو را در هنگام غضبم ياد كنم و تو را در زمره هلاك شوندگان قرار ندهم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله غلامى را براى كارى فرستاد و او تاءخير كرد چون بيامد پيامبر فرمود: ((اگر از بيم قصاص نبود تو را كتك مى زدم .)) (829) منظور از قصاص ، كيفر در روز قيامت است . گويند در ميان بنى اسرائيل هيچ سلطانى نبود جز اين كه حكيمى با او بود كه هرگاه خشمگين مى شد نامه اى به او مى داد كه در آن نوشته شده بود: به بيچارگان ترحّم كن و از مرگ بترس و آخرت را به ياد آورد. سلطان آن را قرائت مى كرد، تا خشمش فرو مى نشست .
ج براى نفس خود فرجام دشمنى و انتقام را بازگو كند و اين كه دشمن براى مقابله با او آماده مى شود و در نابودى اهدافش مى كوشد و بر مصائبش او را سرزنش مى كند در حالى كه او خالى از مصيبت نيست . پس نفس خويش را از فرجام هاى خشم در دنيا بترساند اگر از آخرت نمى ترسد، و اين امر به مسلّط ساختن شهوت بر غضب باز مى گردد و اين از اعمال آخرت نيست و بر آن ثوابى نيست ، زيرا چنين شخصى در برابر لذّت هاى دنيا حالت ترديد دارد و بعضى از آنها را بر بعضى مقدّم مى دارد، مگر آن كه بترسد فراغت و آسودگى براى علم و عمل و آنچه وى را در كار آخرت كمك مى كند در دنيا بر او مشوّش شود، در اين هنگام اجر و ثواب خواهد داشت .
د به زشتى صورت خود در هنگام خشم بينديشد؛ يعنى صورت ديگرى را در حال خشم به ياد آورد و در زشتى غضب بينديشد و در شبيه شدن آدم خشمگين به سگ درنده و ديگر درندگان و شبيه بودن شخص بردبار هدايتگر و رها كننده خشم به پيامبران و علما و حكيمان فكر كند و خود را ميان شبيه بودن به سگ ها و درندگان و مردم پست و شباهت به پيامبران و علما در عاداتى كه دارند مخيّر سازد تا نفس او به انبياء و علما اقتدا كند، البته اگر عقلى برايش مانده باشد.
ه به عاملى بينديشد كه او را به انتقام فرا مى خواند و از فرو خوردن خشم منع مى كند و ناگزير براى اين كار عاملى است ، مثل اين كه شيطان به او بگويد: فرو خوردن خشم را بر ناتوانى و كوچكى نفس و خوارى و پستى تو حمل مى كنند و در چشم مردم حقير مى شوى . در اين صورت بايد به خود بگويد: اى نفس چه شگفت است كار تو! از تحمل لحظه اى ننگ دارى و از خوارى روز قيامت و رسوايى ننگ ندارى ، هرگاه شخصى كه دشنام داده اى دستت را بگيرد و از تو انتقام بكشد؟ از كوچك شدن در چشم مردم مى پرهيزى ولى از كوچك شدن در نزد خدا و فرشتگان و پيامبران به انتقام گرفتنت از اين شخص نمى پرهيزى ؟ پس هرگاه خشم خود را فرو مى خورد سزاوار است كه براى خدا باشد زيرا فرو خوردن خشم وى را در پيشگاه خدا بزرگ مى كند. پس او را با مردم چه كار. خوارى كسى كه به او ستم كرده در روز قيامت بيشتر از خوارى اوست اگر در دنيا انتقام بگيرد، آيا دوست ندارد او نيز بپاخيزد آنگاه كه در روز قيامت ندا دهند كه هر كس اجرش بر خداست به پاخيزد و برنخيزد مگر كسى كه به پاخيزد از حقى گذشته باشد؟ اين اعتقاد و نظاير آن از معارف ايمان است كه بايد در قلبش جايگزين شود.
و بداند خشم او نشاءت گرفته از تعجب اوست كه چرا كار بر طبق خواسته خدا شده و به دلخواه او نشده است . پس چگونه مى گويد: خواسته من سزاوارتر از خواسته خداى متعال است ، در حالى كه خشم خدا بزرگتر از خشم اوست .
امّا درمان خشم با عمل آن است كه به زبانت بگويى : ((از شيطان رجيم به خدا پناه مى برم .)) و اين دستور رسول خدا در هنگام خشم است (830) و هرگاه عايشه غضب مى كرد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بينى او را مى گرفت و مى فرمود: ((اى عويش بگو: بارخدايا پروردگارا محمّد گناه مرا بيامرز و خشم دلم را ببر و از فتنه هاى گمراه كننده مرا حفظ كن .))(831)
مستحب است كه آن دعا را بخوانى و اگر با آن دعا خشم بر طرف نشد در صورتى كه ايستاده اى بنشين و اگر نشسته اى تكيه بده و به زمينى كه از آن آفريده شده اى نزديك شو تا از خوارى نفس خويش آگاه شوى و با نشستن و تكيه دادن آرامش بطلب ، زيرا عامل خشم حرارت است و عامل حرارت حركت است ، چرا كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((غضب پاره آتشى است كه در دل برافروخته مى شود مگر نمى بينى كه (شخص ‍ خشمناك ) رگ هاى گردنش باد مى كند و چشمش سرخ مى شد پس هرگاه يكى از شما در خود احساس خشم كرد در صورتى كه ايستاده است بايد بنشيند و اگر نشسته است بايد بخوابد و اگر خشم بر طرف نشد، بايد با آب سرد وضو بگيرد و بايد غسل كند (خود را بشويد) زيرا آتش را جز آب خاموش نمى كند.))(832)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هرگاه يكى از شما خشمگين شد بايد با آب سرد وضو بگيرد چرا كه خشم از آتش است .))(833)
و در روايتى آمده است : ((خشم از شيطان است و شيطان از آتش آفريده شده و آتش را فقط آب خاموش مى كند پس هرگاه يكى از شما خشمگين شد بايد وضو بگيرد.))(834)
ابن عباس گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هرگاه خشمگين شدى پس سكوت كن .))(835) ابوهريره گويد: ((هرگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حال ايستاده غضب مى كرد، مى نشست و هرگاه در حال نشستن غضب مى كرد تكيه مى داد. پس ‍ خشمش بر طرف مى شد.))(836)
ابوسعيد خدرى گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بهوش باشيد كه خشم پاره آتشى در دل آدميزاده است . مگر به سرخى چشمان و ورم رگ هاى گردنش نمى نگريد. پس هر كس در خود احساس چنين حالتى كرد صورتش را به زمين بچسباند.)) (837) اين سخن پيامبر امر به سجده كردن است و آن مسلّط ساختن پست ترين چيزها يعنى خاك بر عزيزترين اعضا (صورت ) است ، تا نفس با اين عمل احساس خوارى كند و عزّت و افتخار كه عامل غضب است برطرف شود. گويند: مردى از پيشينيان پيوسته خشمگين مى شد. پس سه نامه نوشت و هر نامه اى را به مردى داد. به شخص اول گفت : هرگاه خشمگين شدم اين نامه را به من بده ؛ به دومى گفت : هرگاه خشم من اندكى فرو نشست اين نامه را به من بده ؛ به سومى گفت : هرگاه بكلّى خشم من بر طرف شد اين نامه را به من بده . پس روزى سخت خشمگين شد و نامه اول به او داده شد در آن نوشته شده بود؛ تو را با خشم چه كار تو خدا نيستى ، بلكه بشرى هستى و نزديك است بعضى از اعضاى بدنت بعضى ديگر را از بين ببرد، پس كمى خشم او فرو نشست پس نامه دوم به او داده شد و در آن نوشته شده بود: به كسى كه در زمين است ترحّم كن تا كسى كه در آسمان است (خدا) به تو ترحّم كند، سپس ‍ نامه سوم به او داده شد و در آن نوشته شده بود: مردم را در برابر حق خدا بگير، چون جز اين شايسته آنها نيست ؛ يعنى حدود (الهى ) را تعطيل مكن .
فضيلت فرو خوردن خشم
خداى متعال فرمود: (( و الكاظمين الغيظ )) (838) و اين آيه را به عنوان ستايش ذكر كرده است .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هركس جلو خشم خود را بگيرد، خدا عذابش را از او باز دارد، و هركس از پيشگاه خدايش عذر بخواهد خدا عذرش را بپذيرد، و هر كه زبانش را نگاه دارد خدا عيبش را بپوشاند.))(839)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نيرومندترين شما كسى است كه در هنگام خشم بر نفس خويش مسلط باشد و بردبارترين شما كسى است كه در هنگام قدرت عفو كند.))(840)
و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كه خشم خود را فرو خورد در صورتى كه اگر بخواهد آن را اعمال كند مى تواند، خدا دلش را در روز قيامت مملوّ از خشنودى سازد))؛ و در روايت ديگرى است ((خدا دلش ‍ را پر از امن و ايمان كند.))(841)
و از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((هيچ بنده اى جرعه اى ننوشيد كه ثوابش بيش از جرعه خشمى باشد كه براى خدا آن را فرو خورد.))(842)
و از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((براى جهنّم درى است كه وارد آن نشود مگر كسى كه خشم خود را با معصيت خداى متعال درمان كند.))(843)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هيچ جرعه اى در نزد خدا محبوب تر از جرعه خشمى نيست كه بنده اى آن را فرو خورد و هيچ بنده اى خشم خود را فرو بخورد مگر اين خدا دلش را پر از ايمان كند.))(844)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((كسى كه خشمى را فرو بخورد در حالى كه مى تواند چنين نكند خدا او را در حضور تمام مخلوقات فرا خواند و در انتخاب هر حوريه اى كه بخواهد مخيّر سازد.))(845)
لقمان به پسرش گفت : پسركم آبرويت را با سؤ ال مبر، و خشمت را با رسوا ساختن خود درمان مكن ، و اندازه خود را بشناس تا از زندگى ات بهره مند شوى . ايوب گفت : يك ساعت بردبارى شرّ زيادى را دفع مى كند)).
مى گويم : از طريق شيعه روايتى در كافى از امام چهارم عليه السّلام نقل شده كه فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((محبوب ترين راه به خداى متعال دو جرعه است : جرعه خشمى كه آن را حلم برگرداند و جرعه مصيبتى كه آن را با صبر دفع كند.))(846)
از امام ششم عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((امام چهارم عليه السّلام مى فرمود: دوست ندارم كه نفس خود را در عوض نعمت هاى بزرگ يا شتران سرخ مو خوار سازم ، و هيچ جرعه اى ننوشيدم كه در نزد من محبوب تر از جرعه خشمى باشد كه مغضوب را مجازات نكنم .))(847)
از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((هر كس خشمى را فرو خورد در حالى كه مى تواند آن را اعمال كند خدا در روز قيامت دلش را پر از امن و ايمان سازد.))(848)
حضرت صادق عليه السّلام فرمود: ((جرعه خشم براى كسى كه بر آن صبر كند نيكو جرعه اى است زيرا اجر بزرگ براى كسى است كه گرفتارى بزرگ داشته باشد، و خدا هيچ گروهى را دوست ندارد مگر اين كه آنها را گرفتار مى كند.))(849)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده است : ((هيچ بنده اى نيست كه خشمى را فرو خورد مگر اين كه خدا در دنيا و آخرت بر عزّت او بيفزايد و خداى متعال فرمود: (( و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و اللّه يحب المحسنين . )) (850) حدا براى فرو خوردن خشم به او ثواب مى دهد.))
از امام صادق عليه السّلام روايت شده است : ((هر كه خشمى را فرو خورد در صورتى كه مى تواند چنين نكند، خداوند دلش را در روز قيامت پر از خشنودى سازد.))(851)
از اميرالمؤ منين عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((در برابر دشمنان نعمت شكيبا باش زيرا بهترين مقابله به مثل نسبت به كسى كه درباره تو مرتكب معصيت شده ، آن است كه تو در برخورد با او از خدا اطاعت كنى .(852)
فضيلت بردبارى
بدان كه بردبارى برتر از فرو خوردن خشم است ، زيرا فرو خوردن خشم عبارت است از اين كه انسان به زحمت خود را به حلم وادار سازد و كسى به فرو خوردن خشم محتاج نيست ، مگر خشمش تحريك شود و در آن سخت محتاج به مجاهده است ؛ ولى هرگاه مدتى آن را تكرار كند به آن عادت مى كند و ديگر خشمش تحريك نمى شود و اگر تحريك شد در فرو خوردن خشم خود رنج نمى برد و آن حلم طبيعى است ، و دلالت بر كمال عقل و تسلط آن و شكسته شدن نيروى خشم و تواضع آن در برابر عقل دارد، امّا در آغاز حلم ورزيدن و فرو خوردن خشم با زحمت همراه است . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((علم با فراگيرى تواءم با زحمت است و حلم با تكلف به حلم حاصل مى شود و هر كه خوبى بطلبد به او داده شود و هر كه خود را از شرّ نگاه دارد نگاهداشته شود.))(853)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با اين سخن اشاره فرموده كه راه به دست آوردن حلم در آغاز حلم ورزيدن با زحمت است چنان كه راه به دست آوردن علم فراگيرى آن است كه با مشقت همراه مى باشد.
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده است : ((دانش بجوييد و با دانش ‍ آرامش و بردبارى طلب كنيد و در برابر كسى كه از او دانش فرا مى گيريد نرمش نشان دهيد و از دانشمندان متكبّر نباشد كه نادانى شما بر بردبارى تان غالب آيد.))(854) در اين سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اشاره فرموده است كه تكبّر خشم را به هيجان مى آورد و مانع از بردبارى و نرمش ‍ مى شود.
يكى از دعاهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين بود: ((خدايا مرا به علم بى نياز گردان و به حلم بياراى و تقوا گرامى بدار و با عافيت مرا زينت ده .))(855)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((از پيشگاه خدا بلندى مقام بخواهيد، گفتند: اى رسول خدا بلندى مقام چيست ؟ (چگونه به دست مى آيد) فرمود: به كسى كه با تو قطع رابطه كرده بپيوند، و كسى كه تو را محروم ساخته است ببخش و نسبت به كسى كه به تو ستم كرده يا خشونت ورزيده است بردبارى كن .))(856)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((پنج چيز از سنت هاى پيامبران مرسل است : آزرم ، بردبارى ، خون گرفتن ، مسواك ، استعمال عطر و خوشبو ساختن بدن .))(857)
على عليه السّلام فرمود: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرود: ((مرد مسلمان با بردبارى درجه انسان روزه دارى را به دست مى آورد كه شب ها به عبادت قيام كرده باشد، در حالى كه بدون بردبارى ستمكار مخالف حق به شمار مى آيد و جز بر خاندان خويش سيطره اى ندارد.))(858)
روايت شده كه مردى گفت : ((اى رسول خدا من خويشاوندانى دارم كه به آنها مى پيوندم و آنان با من قطع رابطه مى كنند؛ من به آنها نيكى مى كنم و آنان نسبت به من بدى روا مى دارند؛ آنها با من بدرفتارى مى كنند و من نسبت به آنها حلم مى ورزم . فرمود: اگر چنان باشد كه مى گويى گويى به آنها خاكستر داغ مى خورانى و همواره تا چنين هستى خدا پشتيبان توست .)) (859) ، و مقصود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از مل ، رمل ، يعنى ريگ مى باشد.
مردى از مسلمانان گفت : ((خدايا صدقه اى ندارم كه بپردازم . پس هر مردى كه به آبروى من صدمه اى برساند از سوى من بر او صدقه باشد (او را مى بخشم ) خدا به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وحى كرد كه در برابر اين كار او را آمرزيدم .))(860)
در گفتار خداى متعال : (( ربانيين )) (861) به دانشمندان بردبار تفسير شده است و در گفتار خداوند: (( يمشون على الارض هونا، )) مقصود اين است كه با حلم بر زمين راه مى روند (( و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما )) (862) يعنى در برابر بدى نادانان حلم مى ورزند و مقابله به مثل نمى كنند، و در (تفسير) اين گفتار خداوند: (( و اذا مروا بااللغو مروا كراما )) (863) گفته شده كه هرگاه مورد آزار واقع شوند گذشت مى كنند و در گفتار خداوند: (( و كهلا )) (864) گفته شده مقصود از كهل آخرين درجه حلم و بردبارى است .
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خدا شخص بردبار و پرآزرم و بى نياز پاكدامن را دوست مى دارد و شخص دشنام دهنده بد زبان را كه در تكدّى پافشارى مى كند دشمن مى دارد.))(865)
ابن عباس گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((سه خصلت است كه در هر كس يكى از آنها نباشد به هيچ كار او اعتنا نكنيد: تقوايى كه او را از معصيت خدا منع كند، حلمى كه نادان را از او باز دارد و اخلاقى كه با آن در ميان مردم زندگى كند.))(866)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آنگاه كه خدا در روز قيامت آفريدگان را گرد بياورد فريادگرى فرياد مى زند: اهل فضيلت كجايند؟ پس گروهى اندك بر پا مى خيزند در حالى كه راه مى روند و بسرعت به سوى بهشت روانه مى شوند. پس فرشتگان آنها را ملاقات مى كنند و مى گويند: شما را مى بينيم كه به طرف بهشت مى شتابيد مى گويند: ما اهل فضيلت هستيم . فرشتگان مى گويند: فضيلت شما چه بود؟ مى گويند: هرگاه به ما ستم مى شد صبر مى كرديم و هرگاه به ما بدى مى شد مى بخشيديم ، و هرگاه حق ما پايمال مى شد حلم مى ورزيديم . پس به آنان گفته مى شود: به بهشت درآييد. پاداش اهل عمل (خير) نيكوست .))(867)
على عليه السّلام فرمود: ((خير آن نيست كه مال و فرزندت زياد شود، بلكه خير اين است كه عملت زياد شود و حلمت رشد كند و اين كه به عبادت پروردگارت بر مردم مباهات نكنى ، پس هرگاه نيكى كردى خدا را ستايش كنى و هرگاه بدى كردى از خدا آمرزش بخواهى )).
از امام چهارم عليه السّلام روايت شده كه مردى او را دشنام داد. پس پيراهن مشكى خود را به او بخشيد و دستور داد هزار درهم به او بدهند. (868) يكى از حاضران گفت : پنج خصلت در آن حضرت جمع شده است : حلم ، آزار نرساندن به ديگران ، رهايى مرد از آنچه انسان را از خدا دور مى سازد، تشويق به پشيمانى و توبه و بازگشت به ستايش پس از نكوهش امام سجّاد عليه السّلام تمام اينها را با اندكى از مال دنيا خريد.
مردى به جعفربن محمّد عليهما السّلام عرض كرد: ((ميان من و گروهى بر سر مالى نزاع روى داد و من قصد ترك آن مال را داشتم . پس به من گفته شد ترك آن ذلّت و خوارى است . پس امام ششم عليه السّلام فرمود: ذليل و خوار شخص ستمگر است . مسيح بن مريم عليه السّلام بر گروهى از يهوديان گذشت ؛ به او سخن بدى گفتند. عيسى عليه السّلام به آنها سخن خوبى گفت . به او عرض شد: آنها بد مى گويند و تو خوب مى گويى ؟ عيسى فرمود: هر كس از آنچه دارد خرج مى كند. لقمان گفت : سه گروهند كه جز در سه وقت شناخته نمى شوند: بردبار شناخته نمى شود جز در هنگام خشم و شجاع جز در جنگ ، و برادرت را نمى شناسى مگر زمانى كه به او محتاج شوى .))
مى گويم : مرحوم كلينى (ره ) از طريق شيعه روايتى را در كافى از امام پنجم عليه السّلام روايت كرده كه گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خدا انسان پرآزرم بردبار و پاكدامن و كسى كه خود را از حرام نگاه دارد دوست مى دارد.))(869)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه گفت : ((پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: خدا هرگز كسى را به جهل عزّت نداد و هيچ كس را هرگز با حلم خوار نساخت .))(870)
از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه گفت : ((امام سجّاد عليه السّلام مى فرمود: مرا مردى به شگفت مى آورد كه در هنگام غضب حلمش او را دريابد.))(871)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((حلم براى نصرت كافى است و فرمود: هرگاه حليم نبودى پس به زحمت خود را به حلم وادار.))(872)
از حفص بن ابى عايشه روايت شده كه گفت : ((امام صادق عليه السّلام غلام خود را براى حاجتى فرستاد و او دير كرد. امام صادق عليه السّلام به دنبالش رفت ، او را خفته يافت . پس بالاى سرش نشست و او را باد مى زد تا بيدار شد و چون بيدار شد امام عليه السّلام به او فرمود: اى فلان به خدا چنين حقى ندارى شب و روز بخوابى شب از آن توست (شب بخواب ) و روز تو از آن ماست (بايد در اختيار ما باشى ).))(873)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((هرگاه ميان دو مرد نزاعى روى دهد دو فرشته فرود مى آيند و به آن كه نادان است مى گويند: آنچه خواستى گفتى و تو خود شايسته گفته هايت هستى و بزودى به آنچه گفتى پاداش داده شوى ، و به آن كه بردبار است مى گويند: شكيب و بردبارى كردى اگر آن را كامل كنى بزودى خدا تو را مى آمرزد، و فرمود: اگر شخص حليم جواب سفيه را بدهد دو فرشته بالا مى رود.))(874)
از حضرت رضا عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((مرد تا حلم نباشد عابد نمى شود و هرگاه در ميان بنى اسرائيل مردى به عبادت مى پرداخت عابد شمرده نمى شد تا ده سال پيش از آن به سكوت نمى گذرانيد.))(875)
ابوحامد مى گويد: دوست حكيمى بر او وارد شد و برايش غذا آورد. پس ‍ زن بدخوى حكيم بيرون آمد، غذا را جمع كرد و حكيم را دشنام داد. دوست حكيم خشمگين بيرون رفت و حكيم در پى او روان شد و گفت : آيا روزى را كه ما در منزلت مشغول خوردن غذا بوديم . به ياد دارى كه مرغ خانگى بر روى غذا و سفره پريد و تمام غذاها را تباه ساخت و هيچ يك از ما خشمگين نشديم ؟ دوست گفت : آرى به ياد دارم . حكيم گفت : چنين فرض كن كه اين زن مانند آن مرغ خانگى است . پس آن مرد شادمان شد و برگشت و گفت : حكيم راست گفته است كه ، بردبارى دواى هر دردى است .
مردى بر پاى حكيمى زد و پايش را به درد آورد ولى او به خشم نيامد. در اين مورد به او گفته شد. حكيم گفت : او را به جاى اتاقى گرفتم كه در آن لغزيدم و افتادم ، پس غضب را سر بريدم .
محمود وراق مى گويد:
(( سالزم نفسى الصفح عن كل مذنب
و ان كثرت منع على الجرائم
و ما الناس الا واحد من ثلاثة
شريف و مشروف و مثل مقاوم
فاما الذى فوقى فاعرف فضله
و اتبع فيه الحق و الحق لازم
و امّا الذى دونى فان قال صنت عن
اجابته عرضى و ان لام لائم
و امّا الذى مثلى فان زلّ اوهفا
تفضلت ان الفضل باالخير حاكم )) (876)

شرح مقدار سخنى كه مى توان به قصد انتقام گرفت
بدان كه هر ظلمى كه از شخصى سر بزند مقابله به مثل آن جايز نيست . بنابراين مقابله غيبت به غيبت جايز نمى باشد و نيز مقابله جستجو به جستجو و دشنام به دشنام . همچنين است ديگر گناهان تنها قصاص و غرامت به مقدارى كه در دين وارد شده و در كتاب هاى فقهى مفصل شرح داده ايم جايز است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((اگر شخصى تو را به عيبى كه دارى سرزنش كرد تو او را به عيبى كه دارد سرزنش ‍ مكن .))(877)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دو شخص دشنام دهنده دو شيطانند كه يكديگر را تكذيب مى كنند.)) (878) ((مردى ابوبكر را دشنام داد در حالى كه پيامبر ساكت بود. پس چون ابوبكر شروع كرد تا انتقام بگيرد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به پا خاست : ابوبكر عرض كرد: چون مرا دشنام داد ساكت بودى و چون من سخن گفتم برخاستى ؟ فرمود: چون فرشته از طرف تو جواب مى داد و چون سخن گفتى فرشته برفت و شيطان بيامد و من در مجلسى كه شيطان باشد نمى نشينم .))(879)
گروهى گفته اند: مقابله به مثل به سخنى كه دروغ نباشد جايز است و نهى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از سرزنش كردن به مثل سخن او، نهى تنزيهى است و بهتر آن است كه ترك شود ولى اگر انجام دهد گناه نكردن است و سخنى كه به گفتن آن مجازى اين است كه بگويى : تو كه هستى مگر تو از فلان طايفه نيستى و گفتن اى احمق . مطرف گفته است : تمام مردم در مورد آنچه ميان آنها و پروردگارشان هست احمقند، جز اين كه بعضى از مردم حماقت كمترى دارند، ابن عمر در حديثى طولانى گفت : تمام مردم را نسبت به ذات خدا نادان مى بينى و همچنين گفتن ((اى نادان )) به ديگرى ، چون در هر فردى نادانى هست بنابراين طرف را به سخنى آزار داده اى كه دروغ نيست همچنين گفتن ((اى بداخلاق !)) به ديگرى و نيز، ((اى پر رو!)) و ((اى كسى كه به آبروى مردم عيب مى گيرى !)) در حالى كه اين عيب ها در او باشد و همچنين اين گفته كه ((اگر حيا مى داشتى حرف نمى زدى )) و ((اين كارت چقدر تو را در چشم من كوچك كرد)) و ((خدا ذليلت كند و از تو انتقام بگيرد))؛ با چنين حرف ها، ديگرى آزرده مى شود و دروغ هم نيست .
امّا سخن چينى و غيبت و دروغ و دشنام به پدر و مادر به اعتقاد همه علماء حرام است و دليل بر اين كه آنچه دروغ نيست گفتن آن جايز است اين سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه فرمود: ((دو نفر كه به يكديگر دشنام مى دهند كسى كه آغازگر است گنهكار است ، مگر آن كه مظلوم در پاسخ به دشنام از حدّ خود تجاوز كند.))(880)
مى گويم : از طريق شيعه روايتى در كافى از امام كاظم (ع ) درباره دو مردى كه به هم دشنام مى دادند نقل شده كه حضرت فرمود: ((آن كه به دشنام آغاز كند ستمگرتر است و گناه او و رفيقش بر عهده اوست تا از مظلوم عذر نخواسته است .))(881)
ابوحامد مى گويد: پس براى شخص مظلوم انتقام گرفتن ثابت است تا زمانى كه مورد ستم و تجاوز قرار مى گيرد. و اين همان مقدارى است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مباح ساخته يعنى به اين مقدار در آزار دادن طرف ، در مقابل آزار سابق او اجازه داده است و دور نيست كه اين اندازه اجازه داده باشند، ولى بهتر است آن را ترك كند زيرا انتقام او را به بيش از مقدار مجاز مى كشاند و نمى تواند به اندازه اى كه لازم است اكتفا كند شايد سكوت از شروع به جواب و توقف حد شرعى آسان تر باشد، ولى بعضى از مردم نمى توانند نفس خود را در جوشش خشم نگاه دارند چرا كه مردم در مقابل خشم چهار دسته اند، بعضى از آنها مانند تند زبان ها زود برافروخته و زود خاموش مى شوند و بعضى از آنها مانند پاره آتش دير برافروخته و زود خاموش مى شوند، و اين ستوده تر است تا آنجا كه به بى غيرتى و بى تفاوتى نينجامد؛ بعضى از آنها زود برافروخته و دير خاموش مى شوند و اين بدترين انسانهاست . در روايت است كه : ((مؤ من زود خشمگين مى شود و زود خشنود مى گردد و اين به آن جبران مى شود.))(882)
ابوسعيد خدرى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بهوش ‍ باشيد آدميزادگان به چند طبقه آفريده شده اند بعضى دير به خشم مى آيند و زود بر مى گردند؛ بعضى زود خشمگين مى شوند و زود بر مى گردند، اين به آن جبران مى شود، و بعضى زود خشمگين مى شوند و دير بر مى گردند، بهوش باشيد بهترين آنها كسى است كه دير خشمگين مى شود و زود بر مى گردد و بدترين آنان كسى است كه زود خشم بگيرد و دير برگردد)) (883) و چون خشم در هر انسانى در يك آن تحريك مى شود بر سلطان لازم است كه هيچ كس را در حالى كه بر او غضب كرده ، مجازات نكند؛ چرا كه گاه از مقدار لازم تجاوز مى كند و براى اين كه بر او خشمناك است پس خشم خود را درمان مى كند و نفس خود را آسوده مى سازد و از تشفى آن بهره مى برد، و سزاوار است كه انتقام او براى خدا باشد نه براى خودش . يكى از واليان شخص مستى را ديد و قصد كرد او را بگيرد و تازيانه بزند. پس مست او را دشنام داد والى برگشت و گفت : مرا به خشم آورد و اگر او را تازيانه بزنم به خاطر خشم خودم خواهد بود و دوست ندارم مسلمانى را براى جانبدارى از خودم بزنم .
گفتارى در معناى كينه و نتايج آن و فضيلت عفو و مدارا
بدان كه هرگاه فرو خوردن خشم لازم باشد و آدمى از انتقام گرفتن در همان حال ناتوان شود خشم در درون جايگزين مى شود و به صورت كينه در مى آيد و معناى كينه اين است كه سنگينى خشم و تنفّر از شخص در دل بماند در حالى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده است : ((مؤ من كينه توز نيست .))(884) بنابراين كينه نتيجه خشم است و كينه هشت نتيجه دارد: 1-حسد؛ به اين معنى كه كينه آدمى را بر آرزوى زوال نعمت از محسود وا مى دارد از اين رو اگر نعمتى به محسود برسد غمگين و اگر به او معصيتى برسد شادمان مى شود، و حسد از صفات منافقان است و بزودى نكوهش حسد خواهد آمد.
2- اين كه حسد در دل پنهان شود و هر بلايى به محسود برسد، مورد سرزنش قرار گيرد.
3- اين كه او را ترك كنى و با او قطع رابطه كنى اگر چه او به تو روى بياورد و دوستدار تو باشد.
4- كسى را كه در رتبه پايين تر از توست كوچك شمارى .
5-اين كه درباره او سخنى كه جايز نيست بگويى مثلا دروغ به او نسبت دهى ، غيبت او كنى ، رازش را فاش كنى و نسبت به او پرده درى كنى و جز اين كارها.
6- به ريشخند و مسخره از او نقل قول و عمل كنى .
7- با زدن و آنچه بدنش را به درد مى آورد آزارش دهى .
8- از اداى حق او از قبيل صله رحم و اداى قرض و يا ردّ مظلمه اى ممانعت كنى كه تمام اينها حرام است . كمترين درجات كينه اين است كه از آفت هاى هشتگانه ياد شده بپرهيزى و به سبب كينه به معصيت خدا نيفتى امّا قلبا نسبت به او كدورت خاطر داشته باشى و در دل از دشمنى با او بازنايستى تا آنجا كه از انجام امورى كه نسبت به او بايد رعايت كنى از قبيل خوشرويى ، مدارا، توجه ، برآوردن نيازهايش و همنشينى با او در ياد خدا، كمك در بهره رساندن به او يا دعا و ستايش بر او با مواسات و نيكى با او خوددارى كنى امّا بدان كه خوددارى از انجام اين امور از درجه دينى ات مى كاهد و تو را از فضيلتى بزرگ و پاداش فراوان محروم مى كند، اگر چه تو را در معرض كيفر خدا قرار نمى دهد. پس شايسته تر آن است كه انسان بر همان حالى كه دارد بماند و اگر بتواند از باب مبارزه با نفس و مخالفت با شيطان بر احسان خود بيفزايد كه اين مقام صديقين است و از كارهاى با فضيلت مقربان ، بنابراين براى شخص در هنگام قدرت سه حالت است : يكى اين كه به طور كامل و بى كم و كاست به حق خويش برسد و آن عدالت است ، اين آخرين درجه صالحان خواهد بود دوم اين كه به شخص مورد كينه با عفو و پيوند نيكى كند و اين بخشش است كه انتخاب صديقان مى شود. سوم اين كه چيزى كه استحقاق ندارد بطلبد (885) و اين ستم است كه افرا پست آن را بر مى گزينند و اينك به نقل فضيلت عفو و احسان مى پردازيم .
فضيلت عفو
بدان عفو آن است كه استحقاق حقى را داشته باشى و از آن بگذرى ؛ از قبيل قصاص يا غرامت و آن غير از حلم و فرو خوردن خشم است . از اين رو آن را جداگانه مطرح ساختيم . خداى متعال مى فرمايد: (( خذ العفو واءمر بالعرف ، )) تا آخر آيه (886) و فرمود: (( و ان تعفوا اقرب للتقوى . )) (887)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((تواضع بنده را جز بلندى درجه نمى افزايد. پس تواضع كنيد تا خداوند به شما رفعت درجه دهد، و عفو بر عزّت بنده مى افزايد؛ پس عفو كنيد تا خدا شما را عزيز دارد، و صدقه مال را زياد مى كند؛ پس صدقه دهيد تا خدا شما را بى نياز سازد.))(888)
عايشه گفت : ((هرگز نديدم كه رسول خدا از ستمى كه بر او رفته انتقام بگيرد تا آنگاه كه يكى از محرمات الهى هتك نمى شد. امّا هرگاه چيزى از محرمات الهى هتك مى شد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بيش از همه خشمگين مى شد و ميان دو چيز مخيّر نشد، جز اين كه آسان ترين آنها را در صورتى كه گناه نبود بر مى گزيند.))(889)
عقبه بن عامر مى گويد: ((روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله را ملاقات كردم پس من پيش از او دستش را گرفتم يا او زودتر دست مرا گرفت و فرمود: اى عقبه آيا تو را از بهترين اخلاق اهل دنيا و آخرت خبر دهم ؟ به كسى كه از تو قطع رابطه كرده بپيوند و به كسى كه تو را محروم ساخته ببخش و كسى را كه به تو ستم كرده عفو كن .))(890)
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((موسى عليه السّلام عرض كرد پروردگارا كدام بنده ات در پيشگاه تو عزيزتر است ؟ خداى متعال فرمود: كسى كه با داشتن قدرت عفو كند.))(891)
مردى خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و از ستمى شكوه كرد. پيامبر او را امر كرد به نشستن فرمود و خواست از وى دادخواهى كند آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((ستم رسيدگان در روز قيامت رستگارند))؛ آن مرد با شنيدن حديث از انتقام گرفتن خوددارى كرد.(892)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((هر كس دعا كند بر كسى كه به او ستم كرده از او انتقام گرفته است .))(893)
و از آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((هرگاه خدا در روز قيامت آفريدگان را برانگيزد فريادگرى از زير عرش سه بار فرياد كند: اى گروه موحّدان خدا شما را عفو كرد. پس بعضى از شما بعضى را عفو كنيد.))(894)
روايت شده كه چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مكه را فتح كرد. خانه كعبه را طواف كرد و سعى صفا و مروه انجام داد و دو ركعت نماز گزارد. آنگاه به طرف كعبه آمد و دو طرف در را گرفت و فرمود:
اى اهل مكه چه مى گوييد و چه انتظار داريد؟ عرض كردند: مى گوييم : برادر و پسرعمويى بردبار و مهربانى سه بار اين جمله را تكرار كردند. پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: من هم مى گويم آنچه را برادرم يوسف گفت : (( لا تثريب عليكم اليوم يغفر اللّه لكم و هو ارحم الراحمين . )) راوى گفت : تمام اهل مكه از خانه ها بيرون آمدند چنان كه گويى از گورها بيرون شده و دين اسلام را پذيرفتند.(895)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((هرگاه بندگان (روز قيامت ) بايستند فريادگرى فرياد كند هر كس بر خدا مزدى دارد به پا خيزد و وارد بهشت شود. عرض شد: چه كسى بر خدا مزد دارد؟ فرمود: كسى كه مردم را عفو كرده اند. پس هزاران نفر به پا مى خيزند و خداوند آنها را بدون حساب وارد بهشت مى كند.))(896)
ابن مسعود گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بر والى شايسته نيست كه حدى نزد او ثابت شود و آن را اجرا نكند؛ خدا بسيار عفو مى كند و عفو را دوست مى دارد. آنگاه اين آيه را قرائت كرد: (( فليعفوا و ليصفحوا )) (897) تا آخر آيه .
جابر مى گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((سه خصلت است كه هر كس آنها را همراه ايمان (به محشر) آورد از هر درى از درهاى بهشت كه بخواهد وارد شود و با هر حورالعين كه بخواهد تزويج كند: هر كس دين حقى با خود بياورد و پس از هر نمازى ده بار سوره توحيد را بخواند و قاتل خود را عفو كند. عرض شد: اى رسول خدا، يا يكى از آن سه را بياورد؟ فرمود: يا يكى از آن سه را همراه خود (به محشر) بياورد.(898)
مى گويم : از طريق شيعه روايتى در كافى از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در خطبه اش فرمود: ((بهوش باشيد. آيا شما را از بهترين آفريدگان دنيا و آخرت خبر دهم ، اين كار از كسى كه به تو ستم كرده عفو كنى و به كسى كه با تو قطع رابطه كرده بپيوندى و به كسى كه به تو بدى كرده نيكى كنى و به كسى كه تو را محروم ساخته بدهى .))(899)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه گفت : ((رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده : بر شما باد به عفو كردن چرا كه عفو بر عزّت بنده مى افزايد. پس عفو كنيد تا خدا بر عزّت شما بيفزايد.))(900)
ابوحمزه ثمالى از امام سجّاد عليه السّلام روايت كرده كه گفت : شنيدم آن حضرت مى فرمود: ((هرگاه روزى قيامت شود خدا مخلوق اولين و آخرين را در يك جا گرد مى آورد. آنگاه فريادگرى فرياد مى كند: اهل بخشش ‍ كجايند؟ فرمود: جمع زيادى از مردم به پا مى خيزند پس فرشتگان از آنها استقبال مى كنند و مى گويند: بخشش شما چه بود؟ مى گويند: ما مى پيوستيم به كسى كه با ما قطع رابطه كرده بود و مى بخشيديم به كسى كه ما را محروم ساخته بود و عفو مى كرديم كسى را كه به ما ستم كرده بود. حضرت فرمود: به آنها مى گويند: راست مى گوييد وارد بهشت شويد.))(901)
امام پنجم عليه السّلام فرمود: ((پشيمانى بر عفو آسان تر و برتر از پشيمانى بر كيفر كردن است .))(902)
و از آن حضرت عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((زن يهوديه اى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را با داخل كردن سم در پاچه گوسفند مسموم كرد به محضر آن حضرت آوردند. پيامبر به او فرمود: چه چيز تو را بر اين خيانت واداشت ؟ زن جواب داد: با خود گفتم : اگر اين شخص پيامبر باشد زهر به او آسيبى نمى رساند و اگر شاه باشد مردم را از شرّ او راحت مى كنم . حضرت باقر فرمود: پس رسول خدا آن زن را عفو كرد.))(903)
از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده : ((سه چيز از بزرگوارى هاى دنيا و آخرت است : عفو كن كسى را كه به تو ستم كرده ؛ بپيوندى به كسى كه با تو قطع رابطه كرده ؛ و چون بر تو ستم شود حلم ورزى .))(904)
از ابوالحسن عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((هرگز دو گروه با يكديگر برخورد نكردند جز اين كه گروهى كه بيشتر عفو كرده اند يارى شده اند.))(905)
از معتب روايت شده كه گويد: ((امام هفتم عليه السّلام در باغى كه داشت ، درخت خرما قطع مى كرد. پس غلام آن حضرت را ديدم كه مقدارى خرما بر گرفت و آن را پشت ديوار باغ گذاشت پس نزد او آمدم و او را گرفته با آن خرما به محضر امام آوردم و عرض كردم : فدايت شوم من اين غلام را با اين مقدار خرما يافتم . حضرت به غلام فرمود: اى فلان ! عرض كرد: لبيك ، فرمود: آيا گرسنه اى ؟ عرض كرد نه سرورم ، فرمود: آيا برهنه اى ؟ عرض كرد: نه سرورم ، فرمود: پس چرا اين را برداشتى ؟ عرض كرد: آن را مى خواستم ؛ فرمود: برو مال خودت باشد و به من فرمود او را رها كن .))
ابوحامد مى گويد: امّا سخنان بزرگان ؛ به راهبى گفته شد: آيا اسكندر ذوالقرنين را ديده اى ؟ آيا او پيامبر بود؟ گفت : نه ليكن آنچه به او داده شد به خاطر چهار خصلت بود كه در او وجود داشت : هرگاه قدرت داشت عفو مى كرد، و چون وعده مى داد وفا مى كرد، و هرگاه سخن مى گفت صادق و راستگو بود و امروز براى فردا گرد نمى آورد. يكى از بزرگان گويد: بردبار كسى نيست كه چون بر او ستم رود حلم ورزد تا پس از قدرت يافتن انتقام بگيرد، بلكه بردبار كسى است كه چون ستم شود حلم ورزد و آنگاه كه قدرت يابد عفو كند و گويند: قدرت كينه و خشم را از بين مى برد.
روايت شده كه دزدى در صفين وارد مخفيگاه عمار بن ياسر شد. پس به عمار گفتند: او را از دشمنان ماست دست او را قطع كن ، گفت : عيب او را مى پوشانم باشد كه خدا در روز قيامت عيوب مرا بپوشاند.
ابن مسعود در بازار نشست كه كالايى بخرد. پس خريد. آنگاه به جستجوى درهمهايش پرداخت و پول ها در دستارش بود. پس متوجه شد كه به سرقت رفته است و گفت : اينجا كه نشسته بوم پول ها با من بود. پس مردم دزد را نفرين مى كردند و مى گفتند خدايا دست دزدى كه اين پول ها را به سرقت برده قطع كن . پس عبداللّه بن مسعود گفت : خدايا اگر نياز او را به بردن پول ها واداشته بر او مبارك كن و اگر به گناه آن را برده اين سرقت را آخرين گناهانش قرار بده .
فضيل گويد: زاهدتر از مردى خراسانى نديدم كه در مسجد الحرام كنارم نشست ، آنگاه برخاست تا طواف كند. دينارهايى كه همراهش بود دزديده شده بود؛ پس مى گريست گفتم : آيا براى دينارها مى گريى ؟ گفت : نه ليكن من و او را در پيشگاه خدا به پا داشته اند، پس عقل من بر باطل ساختن دليل او اشراف يافت و به خاطر ترحم بر او مى گريم .
گويند در انجيل نوشته شده : هر كس براى كسى كه او ستم كرده آمرزش ‍ بخواهد شيطان را از خود رانده است .
فضيلت نرمى و مدارا كردن
بدان كه نرمى ستوده است و مخالف آن خشونت و بدرفتارى است . خشونت نتيجه خشم و بدخويى است و مدارا و نرمش نتيجه خوشخويى و سلامتى ، عامل بدرفتارى گاه خشم است و گاه حرص زياد و غلبه آن بر انسان به طورى كه انسان سرگشته شده و قادر به انديشيدن نباشد و نتوانند پايدارى كند بنابراين مدارا و نرمش نتيجه اى است كه فقط از خوشخويى حاصل مى شود و اخلاق نيكو فقط از طريق مغلوب كردن نيروى خشم و شهوت و نگاه داشتن آنها در حدّ اعتدال به دست مى آيد. از اين رو پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله مدار كردن را ستوده و در آن باره مبالغه كرده و فرموده است : ((به هر كس كه بهره اى از ملايمت داده شده ، بهره اش از خير دنيا و آخرت داده شده است ، و به هر كس كه بهره اى از ملايمت داده نشده است ، از بهره خير در دنيا و آخرت محروم شده است .))(906)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هرگاه خدا خاندانى را دوست بدارد، بر آنها مدارا كردن را وارد مى كند.))(907)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خداوند بر نرمى و ملايمت چيزى مى دهد كه بر خشونت نمى دهد و هرگاه خدا بنده اى را دوست بدارد به او مدارا مى بخشد، و هر خانواده اى كه از مدارا كردن محروم شوند از دوستى خدا محروم شده اند.))(908)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((خدا مدارا كننده است و مدارا كردن را دوست دارد و به آن اجرى مى دهد كه به خشونت نمى دهد.))(909)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((هر كه از مدارا كردن محروم شود از تمام خوبى ها محروم شده است .))(910)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آيا مى دانيد كه هر شخص آسان گير و نرم خو و خوش برخورد بر آتش حرام مى باشد.))(911)
و نيز فرمود صلّى اللّه عليه و آله : ((مدارا كردن ميمنت است ، خشونت و درشتى شوم .))(912)
و فرمود صلّى اللّه عليه و آله : ((آرامش و تانّى از خداست و شتاب از شيطان .))(913)
مى گويم : از طريق شيعه روايتى را كافى از امام باقر عليه السّلام آورده كه گفت : ((پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اگر نرمى مخلوق مى بود كه ديده مى شد، در ميان آفريدگان خدا آفريده اى نيكوتر از او نبود.))(914)
از امام باقر عليه السّلام روايت شده كه گفت : ((پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: نرمى روى هر چيزى نهاده شد آن را زينت بخشيد و از هر چه برداشته شد، آن را زشت ساخت .))(915)
و نيز از همان حضرت روايت شده : ((خدا مدارا كننده است و مدارا كردن را دوست مى دارد.))(916) و نيز از همان حضرت روايت شده است كه فرمود: ((براى هر چيزى قفلى است (و آن چيز را با آن قفل از دسترسى ديگران حفظ مى كنند) و قفل ايمان مدارا كردن است و پاداشى كه خدا به مدارا كننده مى دهد به شخص ‍ خشن نمى دهد.))(917)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه گفت : ((رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: مدارا ميمنت دارد و خشونت نحوست .))(918)
و از آن حضرت عليه السّلام روايت شده كه گويد: ((پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: دو نفر با هم رفيق نشدند مگر اين كه محبوب ترين آنها در نزد خدا و بيشترين آنها از نظر اجر كسى است كه با رفيق خود بيشتر مدارا كند.))(919)
و از آن حضرت عليه السّلام روايت شده : ((هر كه در كارش مدارا كند به هر چه از مردم بخواهد مى رسد.))(920)
و از آن حضرت عليه السّلام روايت شده : ((خدا مدارا كننده است و مدارا كردن را دوست مى دارد، از جمله مدارا كردن خدا به بندگانش آن است كه كينه آنها را نزد خود نگه نمى دارد و با هوسها و خواسته دل هاى آنها مخالفت مى كند. و نيز از مهربانى او نسبت به بندگان آن است كه آنها را به امرى فرا مى خواند كه مى خواهد آن را از آنان سلب كند تا از اين طريق با ايشان مدارا كرده باشد و نيز رشته هاى ايمان و سنگينى آن يكباره بر دوش آنها قرار نگيرد و در نتيجه دچار ضعف و ناتوانى شوند. بر اين اساس هرگاه خدا بخواهد چنين كند امرى را به وسيله امرى ديگر منسوخ مى سازد.))(921)
از موسى بن جعفر عليهما السّلام روايت شده كه فرمود: ((نرمى و ملاطفت نيمى از زندگانى است .))(922)
و نيز از آن حضرت روايت شده به كسى كه ميان او و قومش سخنى در گرفته بود فرمود: ((با آنها نرمى و مدارا كن زيرا كيفرشان در خشمشان است (در هنگام خشم كفر گويند) و كسى كه كفر او در خشمش باشد خيرى ندارد.))(923)
از عمرو بن ابى المقدام روايت شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((در نرمى فزونى و بركت است و هر كس از نرمى بى بهره شد از خير بى بهره شده است .))(924)
از عمرو بن ابى المقدام به طور مرفوع روايت شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((از هر خاندانى كه مدارا و ملاطفت دور شد خير از آنها دور شد.))(925)
ابوحامد پس از نقل اخبار گذشتگان مى گويد: اين است ستايش دانشمندان از مدارا و ملاطفت و اين دليل كه در بيشتر حالات و كارها ستوده و مفيد است و گاه بندرت آدمى نياز به خشونت دارد. انسان كامل كسى است كه جاى ملاطفت و ملايمت را از جاى خشونت تشخيص دهد و هر كدام را در جاى خود به كار ببرد و اگر در تشخيص موارد آن دو عاجز شد و در رويدادى كار بر او مشكل آمد به ملاطفت متمايل شود كه پيروزى و موفقيت در نرمى و ملاطفت است .
گفتارى در نكوهش حسد، و در حقيقت و عوامل حسد و درمان آن و نهايت چيزى كه در برطرفساختن آن لازم است
شرح نكوهش حسد
بدان كه حسد از نتايج كينه است ، و كينه از نتايج خشم ؛ بنابراين حسد شاخه اى فرعى از شاخه هاى خشم ، و غضب ريشه اصلى از ريشه هاى حسد است . پس شاخه هاى بى شمارى از اخلاق نكوهيده از حسد جدا مى شود و تنها در نكوهش حسد روايات بسيارى وارد شده است .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((حسد حسنات را مى خورد چنان كه آتش هيزم خشك را.))(926)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در نهى از حسد و عوامل و نتايج آن فرمود: ((به يكديگر حسد نورزيد و با يكديگر قطع رابطه نكنيد و پشت به يكديگر نكنيد و با هم دشمنى نورزيد، اى بندگان خدا با هم برادر باشيد.))(927)
روايت شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در مورد مردى از انصار شهادت داد كه وى اهل بهشت است و چون از حال او جستجو كردند، عمل فوق العاده اى از او نديدند جز اين كه هرگاه به رختخواب خود مى رفت خدا را ياد مى كرد و بر نمى خاست تا هنگام نماز صبح فرا مى رسيد پس اين مطلب به آن مرد گفته شد وى گفت : حقيقت همان است كه شما ديديد جز اين كه من در نفس خود نسبت به هيچ يك از مسلمانان در خيرى كه خدا به او داده كينه و حسدى نمى يابم .))(928)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((سه چيز است كه هيچ كس از آنها نجات نمى يابد: گمان بد كردن ، فال بد و حسد و راه رهايى از آنها را بر ايشان مى گويم . هرگاه گمان بد بردى تحقيق مكن ، و هرگاه فال بد زدى بگذر، و هرگاه حسد بردى ستم مكن .))(929)
و در روايتى است : ((سه چيز است كه هيچ كس را از آن رهايى نيست و كم است كسى كه از آن رها شود.)) (930) بنابراين در اين روايت امكان رهايى را ثابت كرده است .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بيمارى امت هاى پيش از خودتان به شما راه يافته است ، حسد، دشمنى و دشمنى مى تراشد، مقصودم تراشنده مو نيست بلكه دشمنى دين را مى تراشد (از ريشه مى كند)، سوگند به خدايى كه جان محمّد در قبضه قدرت اوست تا وقتى مؤ من نشويد وارد بهشت نشويد و تا وقتى ، به يكديگر دوستى نورزيد مؤ من نشويد. بهوش ‍ باشيد شما را از چيزى خبر مى دهم كه ايمان و دوستى را برايتان ثابت مى كند در ميان خود سلام را آشكار سازيد.))(931)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نزديك است كه فقر به كفر انجامد، و نزديك است حسد بر مقدّر الهى غالب آيد.))(932)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بزودى بيمارى امت ها به امتم خواهد رسيد، عرض كردند: بيمارى امت ها چيست ؟ فرمود: غرور و سرمستى و مباهات به زيادى مال و حسدورزى در دنيا و دور شدن از يكديگر و به هم حسد بردن تا آن جا كه به ستم مبدل شود. آنگاه به صورت فتنه و آشوب درآيد.))(933)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((به برادرت آشكارا سرزنش مكن كه در نتيجه خدا او را مورد رحمت قرار دهد و تو را مبتلا سازد.))(934)
روايت شده كه چون موسى عليه السّلام به سوى پروردگارش شتافت در سايه عرش مردى را ديد پس بر بلندى جايگاه او رشك برد و با خود گفت : اين مرد در پيشگاه خدا محترم است ، از خدا خواست كه از اسم او به موسى عليه السّلام خبر دهد ولى خداوند از اسم آن مرد خبر نداد و فرمود: (((اى موسى ) سه كار از كارهاى او را برايت مى گويم : او به آنچه خدا از بخشش خود داده بود حسد نمى ورزيد و پدر و مادرش را از خود ناراضى نساخت و سخن چينى نمى كرد.))
زكريا (ع ) گفت : خداى متعال فرمود: ((شخص حسود دشمن نعمت من است ، و از حكم من خشمگين است ، و از آنچه ميان بندگانم تقسيم كرده ام ناراضى است .))
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((آنچه بر امتم از همه بيشتر مى ترسم اين است كه مال و ثروتشان زياد شود پس به يكديگر حسد ورزند و به كشتار يكديگر اقدام كنند.))(935)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((در برآوردن حوائج از پنهان ساختن كمك بجوييد، زيرا هر صاحب نعمتى مورد حسد است .))(936)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((نعمت هاى خدا دشمنانى دارد. عرض ‍ شد: كيانند؟ فرمود: كسانى كه بر آنچه خدا به لطف خود به مردم داده است حسد مى ورزند.))(937)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((شش گروه به سبب شش خصلت پيش ‍ از محاسبه وارد دوزخ مى شوند. عرض شد: اى رسول خدا آنها كيانند؟ فرمود: اميران به ستم ، عرب به تعصّب ، دهقانان به تكبّر، بازرگانان به خيانت ، روستائيان به نادانى ، و علما به حسد.))(938)
مى گويم : از طريق شيعه كافى روايتى از امام پنجم عليه السّلام نقل كرده كه فرمود: ((از مرد در حال خشم گفتار و كردارى سر مى زند و كافر مى شود و حسد ايمان را مى خورد چنان كه آتش هيزم خشك را.))(939)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((آفت دين حسد و خودپسندى و فخر كردن است .))(940)
از همان حضرت روايت شده گويد: ((پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: خداى متعال به موسى بن عمران فرمود: اى پسر عمران به آنچه از بخشش خود به بندگانم داده ام حسد مبر، و چشمانت را به آن خبره مكن و بر ديگران حسد مبر، زيرا شخص حسود نسبت به نعمتهايم خشمگين است ، و از آنچه در ميان بندگانم تقسيم كرده ام روى گردان است و هر كس ‍ چنين باشد من از او و او از من نيست .))(941)
و از آن حضرت عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((از خدا بپرهيزيد و بعضى از شما نسبت به بعضى حسد نورزيد. همانا سياحت در شهرها جزئى از آيين مسيح بود. پس در يكى از سياحت هايش در حالى كه مرد كوتاه قد از يارانش با او بود بيرون رفت و او غالبا همراه حضرت بود؛ و چون عيسى عليه السّلام به دريا رسيد گفت : (( بسم اللّه بصحة يقين منه )) و بر روى آب براه افتاد. پس آن مرد كوتاه قد چون به عيسى نگريست كه از آب گذشت گفت : (( بسم اللّه بصحة يقين منه ، )) او نيز بر روى آب به راه افتاد و به عيسى عليه السّلام ملحق شد. پس به عجب گرفتار شد و گفت اين عيسى روح اللّه است بر روى آب راه مى رود و من نيز بر روى آب راه مى روم پس او بر من چه فضيلتى دارد. امام صادق عليه السّلام فرمود: با اين عجب در آب فرو رفت و از عيسى عليه السّلام كمك خواست حضرت او را از آب گرفت و بيرون آورد؛ سپس به او فرمود: اى كوتاه قد چه گفتى ؟ عرض ‍ كرد: گفتم : اين عيسى روح اللّه است بر روى آب مى رود و من نيز بر روى آب مى روم و گرفتار عجب شدم حضرت عيسى عليه السّلام به او فرموده : تو براى خويش مقامى قائل شدى كه خداوند آن را به تو نبخشيده بود، لذا خدا به آنچه گفتى بر تو غضب كرد؛ پس به درگاه خدا از آنچه گفتى توبه كن . امام صادق عليه السّلام فرمود: آن مرد توبه كرد و به همان مقامى كه خدا به او بخشيده بود برگشت . پس تقوا پيشه كنيد و به يكديگر حسد نورزيد.))(942)
و از آن حضرت روايت شده كه فرمود: ((مؤ من رشك مى برد ولى حسد نمى ورزد، و منافق حسد مى ورزد ولى رشك نمى برد.))(943)
در (( مصباح الشريعه )) (944) از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((شخص حسود پيش از آن كه به شخص مورد حسد زيان بزند به خود زيان مى رساند؛ مانند ابليس كه با حسدش موجب لعنت خود شد و براى آدم موجب هدايت و برگزيدگى و بلندى مقام تا سر حدّ عهد و اصطفا شد، پس مورد حسد باش ولى حسد مبر، چرا كه ميزان عمل شخص حسود هميشه در برابر سنگينى ميزان عمل شخص مورد حسد سبك است ؛ در حالى كه روزى تقسيم شده ، پس حسد چه نفعى به حال حسود دارد؟ و حسد چه ضررى به شخص مورد حسد مى رساند؟ ريشه حسد از كوردلى و انكار بخشش خداست و آنها دو بال كفرند؛ به وسيله حسد پسر آدم در حسرت دائمى افتاد و به هلاكتى دچار شد كه هرگز از آن رهايى ندارد. شخص حسود توبه نمى كند چرا كه بر حسد اصرار مى ورزد و به آن معتقد است و اين صفت برايش خو و طبيعت شده است و بدون عامل و سببى حسد در او ظاهر مى شود، و طبيعت در اساس تغيير نمى كند، اگر چه تا حدودى درمان پذير است .))
ابوحامد مى گويد: امّا سخنان بزرگان ؛ برخى از پيشينيان گفته اند: نخستين گناهى كه انجام شد حسد بود. ابليس آنگاه كه ماءمور شد بر آدم عليه السّلام سجده كند حسد برد و حسد او را به معصيت واداشت .
بكر بن عبداللّه گويد: مردى بر يكى از شاهان وارد مى شد و در برابر او مى ايستاد و مى گفت : اى شاه ! به نيكوكار در برابر نيكى اش نيكى كن و بدكار را همان بدى هايش كفايت است ، پس مردى بر مقام آن شخص (در نزد شاه ) و سخن او حسد برد و از او در نزد شاه سعايت كرد و گفت : اين شخصى كه در برابرت مى ايستد و آن گفته را تكرار مى كند معتقد است كه دهان شاه بد بوست . شاه به سخن چين گفت : چگونه درستى سخن تو نزد من ثابت شود؟ گفت : فردا او را نزد خود فرا بخوان و چون به تو نزديك شود مى بينى دستش را بر بينى خود نهاده كه بوى بد دهان تو را نشنود. شاه به او گفت : برو تا در آن بينديشم . پس از محضر شاه بيرون رفت و آن مرد مقرّب را به منزل خود دعوت و به غذايى كه در آن سير ريخته بود او را اطعام كرد، آن مرد بعد از خوردن غذا از خانه ميزبان خارج شد و به مجلس شاه آمد و در برابر شاه ايستاد و جمله هر روز را تكرار كرد. شاه به او گفت : نزديكم بيا پس به او نزديك شد و از اين كه مبادا شاه از بوى سير ناراحت شود دستش ‍ را بر دهانش نهاد. شاه با خود گفت : فلانى (سخن چين ) به من راست گفت . بكر بن عبداللّه مزنى گفت : شاه با خط خود جز جايزه و صله چيزى نمى نوشت . پس به خط خود به يكى از كارگزارانش نوشت چون آورنده اين نامه بيايد سر از بدنش جدا كن و پوست او را پس از كندن پر از كاه كرده نزد من بفرست . اندرز كننده نامه را گرفت و بيرون آمد. مرد سخن چين او را ديد و گفت : اين نامه چيست ؟ اندرز كننده گفت دستخط شاه است كه جايزه اى برايم نوشته است . گفت : آن را به من ببخش . پند دهنده گفت : از آن تو باشد. پس گرفت و بنزد كارگزار شاه آمد، كارگزار گفت : در نامه ات نوشته شده كه تو را گردن بزنم و پوستت را بكنم . سخن چين گفت : نامه مال من نيست ؛ در كار من خدا را در نظر بگير تا به شاه مراجعه كنم ، كارگزار گفت : نامه شاه برگشت ندارد پس او را گردن زد و پوستش را كنده و پر از كاه كرد و نزد شاه فرستاد. سپس پند دهنده به عادت هميشه نزد شاه آمد و گفتارش را تكرار كرد. شاه به شگفت آمد و گفت : نامه چه شد؟ گفت : فلانى مرا ديد و از من خواست نامه را به او ببخشم . پس به او بخشيدم . شاه به وى گفت : او به من گفت كه تو مرا بد بو مى دانى ؟ گفت : من اين حرف را نگفته ام ، شاه گفت : پس چرا دستت را بر بينى ات نهادى ؟ پند دهنده گفت : فلانى (سخن چين ) به من غذايى پر از سير خورانيد و من نمى خواستم كه شما بوى بد آن را استشمام كنيد و ناراحت شويد. شاه گفت : راست مى گويى به جاى خود برگرد كه آدم بد را بدى هايش كفايت كرد.
ابن سيرين گويد: بر هيچ كس در چيزى از امور دنيا حسد نبردم زيرا اگر او اهل بهشت باشد چگونه بر امر دنيا كه در بهشت ناچيز است بر او حسد ببرم و اگر اهل دوزخ است پس چگونه بر امر دنيا بر او حسد ورزم در حالى كه به دوزخ مى رود. از يكى از بزرگان سؤ ال شد، آيا مؤ من حسد مى برد؟ گفت : چه چيز فرزندان يعقوب (كه بر يوسف حسد بردند) از يادت برده است ؟ آرى مؤ من حسد مى برد ليكن اندوه حسد اگر در سينه ات باشد تا آثار آن به دست و زبان سرايت نكند به تو آسيبى نمى رساند. ابودردا گويد: هر بنده اى كه از مرگ بسيار ياد كند شادمانى او كم و حسدش اندك مى شود. و گويند: تمام مردم را مى توانم خشنود سازم مگر كسى كه به نعمتى حسد مى ورزد، چرا كه او خشنود نمى شود مگر آنگاه كه نعمت از بين برود. از اين رو گفته شد.
(( كل العداوه قد يرجى مودّتها
الاعداوة من عاداك من حسد )) (945)

يكى از حكيمان گويد: حسد زخمى درمان ناپذير است و حسود را همان كه به او مى رسد كفايت است . عربى بيابانى گفت : هيچ ظالمى را نديدم كه بسيار به مظلوم شبيه باشد، جز شخص حسود، چرا كه ، او نعمت تو را نقمت و عذاب خود مى داند. بعضى از بزرگان گفته اند: شخص حسود از مجالس جز نكوهش و خوارى نصيبى ندارد، و از فرشتگان جز لعنت و كينه ؛ و از مردم جز بى تابى و اندوه بهره اى ندارد و در هنگام جان دادن دچار سختى و ترس و در موقف حساب (در قيامت ) گرفتار رسوايى عقوبت مى شود.))
بيان حقيقت حسد و حكم و اقسام و درجات آن
بدان كه حسد فقط بر نعمت است و هرگاه خدا نعمتى به برادرت ارزانى كند تو نسبت به آن دو حالت دارى :
يكى آن كه از آن نعمت متنفّر باشى و زوال آن را بخواهى ؛ اين حالت حسد نام دارد. بنابراين تعريف حسد كراهت داشتن از نعمت (ديگران ) و دوست داشتن زوال آن از صاحب نعمت است .
حالت دوم اين كه به نابودى نعمت علاقه نداشته باشى و از نعمت و دوام آن ناراحت نشوى ولى نظير آن را براى خود بخواهى . اين حالت غبطه نام دارد و گاه به آن منافست گويند.
گاه منافست حسد ناميده مى شود و به عكس يعنى گاه بر حسد منافست اطلاق مى شود و يكى از دو لفظ به جاى ديگرى به كار مى رود، امّا پس از فهميدن معنى منعى در نامگذارى ها نيست . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((مؤ من غبطه مى برد و منافق حسد مى ورزد.))(946) امّا حالت اول در هر حال حرام است مگر حسد در مورد نعمتى باشد كه به كافر يا گنهكارى برسد و او از آن نعمت در فتنه انگيزى و بر هم زدن ميان مردم و مردم آزارى استفاده كند؛ در اين صورت ناخوشايندى از آن نعمت و علاقه به نابود شدن آن بر تو زيانى ندارد، چرا كه تو علاقه به نابودى آن از آن نظر كه نعمت است ندارى ، بلكه از آن نظر كه ابزار فساد است نابوديش را مى خواهى و اگر از فساد آن مطمئن شوى از نعمت صاحب نعمت (كافر و فاجر) غمگين نمى شوى ، و دليل حرام بودن حسد رواياتى است كه نقل كرديم ، و اين ناخوشايندى (از نعمت ديگرى ) خشمگين بودن در برابر قضاى الهى است كه او بعضى از بندگانش را بر بعضى برترى داده ، بى آن كه زيانى به تو داشته باشد و به همين نكته قرآن كريم اشاره دارد، در اين آيه : (( ان نمسسكم حسنة تسؤ هم و ان تصبكم سيئة يفرحوا بها. )) (947) و اين شادمانى سرزنش است و حسد و شماصلّى اللّه عليه و آله و سرزنش ‍ لازم ملزوم هم هستند. خداى متعال فرموده : (( ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم . )) (948) بنابراين قرآن خبر داده كه علاقه كفار به از بين رفتن نعمت ايمان نوعى حسد است ، و فرموده : (( ودوا لو تكفرون كما كفروا فتكونون سواء )) (949) همچنين خداى متعال حسد برادران يوسف را نقل كرده و از آنچه در دل داشتند تعبير (به حسد) فرموده و گفته است : (( اذ قالوا ليوسف و اخوه احب الى ابينا منا و نحن عصبة ان ابانا لفى ضلال مبين . اقتلوا يوسف اواطرحوه ارضا بخيل لكم وجه ابيكم . )) (950) و چون از دوستى پدر يوسف نسبت به او بدشان مى آمد از آن ناراحت شدند و دوست داشتند آن محبت از يوسف زوال پذيرد. پس يوسف را از نظر يعقوب پنهان ساختند؛ و خداى متعال مى فرمايد: (( و لا يجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا و يؤ ثرون على انفسهم . )) (951) يعنى از آن نعمت سينه هاشان تنگ نمى شود و غمگين نمى شوند. پس خداوند آنها را بر نداشتن حسد ستوده است ، و خداى متعال در معرض انكار فرموده است : (( ام يحسدون الناس على ما آتاهم اللّه من فضله )) (952) و فرمود: (( كان الناس امة واحدة )) تا آن جا كه فرمود: (( الا الذين اوتوه من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم )) (953) پس خداوند علم را نازل فرمود تا گردشان آورد و بر بندگى خود ميان آنها الفت ايجاد كند و به آنها امر كرد كه به وسيله علم با هم الفت گيرند. پس به يكديگر حسد بردند و با هم اختلاف كردند زيرا هر كدامشان مى خواست تنها رياست كند و گفتارش مقبول باشد؛ پس ‍ بعضى از آنها بعضى ديگر را ردّ كردند.
ابن عباس گويد: يهوديان پيش از بعثت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله هر گاه با گروهى مى جنگيدند در مناجات مى گفتند: خدايا، به پيامبرى كه وعده فرستادنش را به ما داده اى و به كتابى كه بر ما نازل مى كنى تو را مى خوانيم كه ما را يارى فرمايى ، و يارى مى شدند و چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از اولاد اسماعيل آمد او را شناخته و به او كافر شدند، پس خداى متعال فرمود: (( و كانوا يستفتحون على الذين كفروا فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به )) تا آن جا كه فرموده (( ان يكفروا بما انزل اللّه بغيا اى حسدا، )) (954) بغى در آيه به معناى حسد است .
صفيّه دختر حيى به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت : روزى پدر و عمويم از نزد شما پيش من آمدند پس پدرم به عمويم گفت : درباره محمّد چه مى گويى ؟ عمويم گفت : او همان پيامبرى است كه موسى عليه السّلام به آمدنش بشارت داده است ، عمويم گفت : پس چه عقيده دارى ؟ گفت : معتقدم كه در دوران زندگى با او دشمنى ورزم .))(955)
اين است حكم حسد در حرام بودن آن .
امّا منافست (غبطه ) حرام نيست ، بلكه آن واجب است يا مستحب و يا مباح و گاه لفظ منافست بجاى حسد و حسد بجاى منافست به كار مى رود، قثم بن عباس گفت چون او و فضل خواستند خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برسند و از او بخواهند كه آن دو را ماءمور جمع آورى زكات كند، هنگامى كه على عليه السّلام به آنها فرمود: خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نرويد كه شما را به جمع زكات ماءمور نمى سازد، در جوابش گفتند: اين سخن تو نفاست است . به خدا پيامبر دخترش را به تو تزويج كرد و ما نسبت به تو به منافست نپرداختيم (956) اين سخن كه مى گويى (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شما را ماءمور جمع آورى زكات نمى كند حسد ورزى است ولى ما در مورد ازدواجت با فاطمه حسد نورزيديم . بنابراين منافست در لغت مشتق از نفاست است . و آنچه بر مجاز بودن منافست دلالت دارد گفتار خداى متعال است : (( و فى ذالك فلتينا فس المتنافسون )) (957) و فرموده : (( سابقوا الى مغفرة من ربكم )) (958) و مسابقه آنجايى است كه بيم فوت باشد و آن مانند دو بنده اى هستند كه به خدمت مولاى خود بر يكديگر سبقت مى گيرند، زيرا هر يك بى تابى مى كند كه بر رفيق خود سبقت بگيرد و در نزد مولايش از مقامى برخوردار شود كه او از آن برخوردار نمى شود، چگونه چنين نباشد در حالى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آن تصريح كرده و فرموده است : ((حسد تنها در ميان دو نفر است مردى كه خدا به او مالى داده پس او را بر صرف آن مال در راه حق مسلط ساخته است ، و مردى كه خدا به او دانشى داده و او به علم خود عمل مى كند و به مردم مى آموزد.)) (959) آنگاه آن حضرت اين مطلب را در حديث ابوكبشه انصارى تفسير كرده و گفته است : ((مثل اين امت مثل چهار مرد است : مردى كه خدا به او مالى و علمى داده و او در مورد مال خود به علمش عمل مى كند و مردى كه خدا به او علم داده ولى مالى به او داده نشده و مى گويد! پروردگارا اگر مانند فلانى ثروتى مى داشتم آن را در همان راهى مصرف مى كردم كه او صرف كرد. اين دو گروه در پاداش برابرند (و اين سخن از او نشان اين است كه دوست دارد ثروت رفيق خود را مى داشت بى آن كه دوست بدارد كه نعمت او از بين برود.) (960) و مردى كه خدا به او مالى داده و آن را در معصيت خدا خرج مى كند، و مردى كه خدا به او مالى نداده و مى گويد: اگر براى من مانند فلانى ثروتى بود همان كارهاى او را مى كردم ، اين دو در گناه برابرند.))(961) پس نكوهش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از اين جهت است كه شخص دوم آرزوى معصيت كرده نه از اين نظر كه دوست داشته مانند او ثروت داشته باشد؛ در اين صورت كسى كه در نعمتى بر ديگرى غبطه مى برد و نظير آن را براى خود مى خواهد، گناهى ندارد تا زمانى كه زوال نعمت را از صاحب نعمت دوست ندارد و از دوام نعمت براى او ناراحت نباشد، آرى اگر اين نعمت نعمت دينى واجب مانند ايمان و نماز و زكات باشد اين منافست واجب است و آن اين است كه دوست بدارد در اينها مثل او باشد، چون اگر آن را دوست نداشته باشد راضى به معصيت شده و آن حرام است ؛ و اگر نعمت از فضايل باشد مانند بخشيدن اموال در مكارم و صدقات منافست در آنها مستحب است ، و اگر نعمتى است كه به صورت مباح از آن برخوردار مى شود منافست در آن مباح است و تمام اين موارد بازگشت به اين دارد كه شخص حسود مى خواهد با شخص مورد حسد برابر باشد و در نعمت به او ملحق شود و در او ناخوشايندى از نعمت محسود وجود ندارد و در زير سايه اين نعمت دو چيز است : يكى راحت بودن صاحب نعمت و ديگرى پيدايش نقصان در ديگرى و محروميت او از آن نعمت در حالى كه او نمى خواهد از داشتن آن نعمت محروم باشد بلكه برابرى خود با صاحب نعمت را دوست مى دارد.
و گناهى نيست بر كسى كه محروميت و عقب ماندگى خود را در كارهاى مباح نمى خواهد؛ بدون شك اين امر از فضيلت انسان مى كاهد و با زهد و توكل و رضا منافات دارد، و مانع رسيدن به مقامات بلند مى شود، ليكن اين كار موجب معصيت نيست در اينجا نكته اى ظريف و دشوار نهفته است كه شخص حسود هرگاه از رسيدن به مانند آن نعمت نوميد شود در حالى كه كراهت دارد از آن نعمت محروم باشد ناگزير مايل است كه اين نقصان برطرف شود و نقصان نعمت به دو صورت برطرف مى شود يا با رسيدن حسود به مثل آن نعمت يا زوال نعمت از شخص مورد حسد و چون يكى از دو راه بسته شود قلب تمايل به راه ديگر پيدا مى كند تا آنجا كه هرگاه شخص ‍ مورد حسد از نعمت محروم شد نزد او از دوام نعمت مطلوب تر است ، زيرا با زوال نعمت از محسود محروميت و عقب افتادگى حسود برطرف مى شود و ديگرى بر او مقدم نمى شود و تقريبا هيچ قلبى از اين حالت خالى نيست اگر چه به صورتى است كه اگر كار به او محوّل شود و به اختيار او باشد، البته در محروم ساختن صاحب نعمت از نعمت سعى خواهد كرد. در اين صورت به حسدى نكوهيده گرفتار آمده است ، اگر چه تقوا او را از سعى در زوال نعمت از محسود منع كند. پس از آنچه در طبع خود مى يابد كه با زوال نعمت از محسود راحت مى شود آنگاه معاف و معذور است كه زوال نعمت محسود را از نظر عقلى و دينى نخواهد و شايد مقصود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از حديث همين باشد كه فرمود: ((سه خصلت است كه مؤ من از آن خلاصى ندارد: حسد، گمان بد، و فال بد زدن سپس فرمود: براى انسان از اين خصلت ها راه رهايى وجود دارد به اين ترتيب كه هرگاه حسد بردى ستم مكن .))(962) يعنى اگر در دلت چيزى (حسد) يافتى به مقتضاى آن عمل مكن بعيد است كه آدمى بخواهد در رسيدن به نعمت خود را به برادرش برساند امّا از آن عاجز آيد آنگاه از آن تمايل دست بردارد و زوال نعمت برادر را بخواهد؛ چون ناگزير با دوام نعمت محسود او را برتر از خود احساس مى كند و اين درجه از منافست كه تواءم با حسد است حرام است و سزاوار است در آن احتياط شود، چرا كه محل خطر است و هيچ انسانى غالبا در ميان بستگان و آشنايان خود بالاتر از خود مى بيند كه دوست دارد با او برابر باشد و اگر از ايمان قوى و تقوا برخوردار نباشد، ممكن است اين آرزوى برابرى او را به حسد ممنوع بكشاند و هرگاه محرك او ترس از تفاوت داشتن با ديگران و آشكار شدن نقصانش نسبت به ديگران باشد به حسد نكوهيده كشيده مى شود و طبع انسان متمايل به زوال نعمت از برادرش مى شود تا اگر خود نمى تواند با دستيابى به نعمت همتراز او شود با زوال نعمت محسود با او برابر شود و اين هرگز مجاز نيست ، بلكه حرام است خواه در اهداف دينى باشد يا دنيوى . ولى به خواست خدا تا به مقتضاى آن عمل نكرده است بخشوده مى شود و اين كه در نفس خود از زوال نعمت كراهت دارد برايش كفاره است . اين بود حقيقت حسد و احكام آن .
امّا درجات حسد چهار است : اول اين كه زوال نعمت را از محسود بخواهد، اگر چه نعمت به وى نرسد و اين كمال پليدى است . دوم اين كه به خاطر ميل به نعمتى كه در دست محسود است زوال آن را مى خواهد؛ مانند اين كه به خانه خوب يا زن زيبا يا حكومت نافذ و گسترده اى كه ديگرى به آن رسيده است حسد ورزد و دوست داشته باشد كه او نيز از چنان نعمتى برخوردار باشد. نه آن كه زوال آن را بخواهد و نداشتن آن نعمت برايش ‍ ناخوشايند باشد نه اين كه چرا ديگرى از آن برخوردار است . سوم اين كه عين آن نعمت را نخواهد بلكه نظيرش را براى خود بخواهد، و اگر از به دست آوردن نظير آن ناتوان شود زوالش را از محسود دوست بدارد تا تفاوت ميان آن دو آشكار نشود. چهارم اين كه نظير نعمت محسود را براى خود بخواهد و اگر به دست نياورد زوال نعمت را از محسود نمى خواهد و اين قسم آخر (چهارم ) اگر در مورد دنيا باشد مورد عفو است و اگر در مورد دين باشد مستحب است ، و در قسم سوم ، هم مورد نكوهيده و هم غير نكوهيده وجود دارد؛ و قسم دوم سبك تر از سوم است و اولى نكوهيده محض است و قسم دوم از باب مجاز حسد ناميده شده ولى نكوهيده است خداى متعال فرمود: (( و لا تتمنوا ما فضل اللّه به بعضكم على بعض )) (963) از اين رو آنگاه كه شخص حسود نظير نعمتى را كه محسود دارد آرزو مى كند عملش نكوهيده نيست ، امّا عين آن نعمت را آرزو كردن نكوهيده است .
شرح عوامل حسد و منافست
امّا عامل منافست دوستى چيزى است كه در آن حسد مى ورزد. اگر منافست در امر دينى باشد عامل آن محبت خداى متعال و بندگى اوست ، و اگر امرى دنيوى باشد عامل آن محبت مباح هاى دنيا و برخوردارى از نعمت هاى آن است . ما اكنون در حسد نكوهيده بحث مى كنيم . براستى راه هاى ورود حسد بسيار است ولى تمام آنها در هفت عامل منحصر مى شود: دشمنى ، عزت طلبى ، تكبر، تعجب ، ترس از فوت شدن هدف هاى مطلوب ، علاقه به رياست ، پليدى نفس و بخل آن . حسود يا نعمت را بر محسود نمى پسندد، چون دشمن اوست ، پس خير او را نمى خواهد، و اين اختصاص به اقران و همگنان ندارد بلكه شخص پست ممكن است به شاه حسد برد به اين معنا، كه زوال نعمت او را دوست بدارد چون به سبب بدرفتارى شاه با او يا با يكى از دوستان ، او دشمن سلطان است ، و يا از آن جهت است كه مى داند بر نعمت خود نسبت به او تكبّر خواهد ورزيد و حسود طاقت تحمل تكبر و فخرفروشى محسود را به سبب عزت نفس ‍ خود ندارد و مقصود از عزّت طلبى همين است ، و يا طبيعت حسود اين است كه بر محسود تكبر مى كند و زوال نعمت او را مى خواهد و مقصود از تكبر همين است ، و يا نعمت شخص محسود بسيار و مقام او بزرگ است و حسود از رسيدن محسود به چنين نعمتى ، در شگفت مى شود و مقصود از تعجب همين است ، و يا مى ترسد به وسيله رسيدن نعمت به محسود هدف هايش را از دست بدهد، به اين جهت محسود به وسيله نعمت خود مانع اهداف حسود مى شود، و يا رياستى را دوست مى دارد كه اساس آن اختصاص داشتن محسود به نعمتى است كه در آن نعمت با حسود برابر نمى باشد، و يا هيچ كدام از اينها نيست ، بلكه به خاطر پليدى نفس است به طورى كه اگر به بندگان خدا خيرى برسد. بخل مى ورزد و ناگزير اين عوامل بايد شرح داده شود.
عامل اول دشمنى و كينه است و آن شديدترين عامل حسد است ، زيرا كسى كه به هر دليلى آزرده ديده و با هدفش به هر صورتى مخالفت شده بر آزار دهنده خشمگين مى شود و به دل او را دشمن مى دارد و كينه در دل او جايگزين مى شود و مقتضاى كينه تشفّى و انتقام گرفتن است ، و اگر نتواند از دشمن شخصا انتقام بگيرد دوست دارد كه با گذشت زمان از او انتقام بگيرد، و بسا كه (در صورت عجز از انتقام ) به بزرگوارى خود در پيشگاه خدا انتقام را به خدا واگذارد، و هرگاه به دشمن او مصيبتى برسد شادمان بشود و آن را تلافى و انتقامى از سوى خدا در برابر دشمنى با او بداند كه به همان سبب آن بلا به او رسيده است و هرگاه نعمتى به دشمن برسد از آن ناراحت شود، زيرا خلاف مقصود و انتظار اوست و بسا كه بر او آشكار شود كه در پيشگاه خدا منزلتى ندارد، چرا كه خدا از دشمنش كه او را اذيت كرده انتقام نگرفته است بلكه به او نعمت ارزانى داشته است . خلاصه حسد با كينه و دشمنى ملازم است و كمال پرهيزگارى آن است كه آدمى به دشمن خود ستم نكند و آن را ناخوشايند بداند، يا نسبت به انسانى كه دشمن اوست ، در نظرش بدحالى و خوشحالى او يكسان باشد امّا اين حالت ممكن نيست و اين حالت همان است كه خدا كفار را به آن توصيف كرده يعنى حسد به سبب دشمنى ، زيرا خداوند متعال مى فرمايد: (( و اذا لقوكم قالوا آمنا و اذا خلوا عضوا عليكم الا نامل من الغيظ قل موتوا بغيظكم ان اللّه عليهم بذات الصدور. ان تمسسكم حسنة تسوهم . )) (964) و همچنين فرمود: (( ودوا ما عنيتم قد بدت البغضاء من افواههم . )) (965) چنين حسدى كه عامل آن دشمنى باشد گاه به نزاع و كشتار مى انجامد و تمام عمر حسود در از بين بردن نعمت از راه مكر و حيله و سخن چينى و پرده درى و نظير آنها مى گذرد.
عامل دوم عزت طلبى است و آن اين است كه بر او گران مى آيد كه ديگرى بالاتر از او باشد؛ پس هرگاه يكى از همگانش به حكومتى يا علمى يا مالى برسد بيم دارد كه بر او تكبر كند در حالى كه او طاقت تكبر او را ندارد و نمى تواند خودستايى بى جا و فخر فروشى او را تحمل كند. بنابراين غرض ‍ حسود تكبر ورزيدن خودش نيست ، بلكه هدفش دفع تكبر محسود است چرا كه حسود به برابرى با محسود راضى است ولى به برترى او بر خود راضى نيست .
عامل سوم تكبر است يعنى در طبيعت حسود است كه بر محسود تكبر ورزد و او را كوچك شمرده به خدمت خود درآورد و از او انتظار اطاعت و پيروى از اهدافش را داشته باشد و هرگاه محسود به نعمتى برسد بيم دارد كه محسود تكبر او را تحمل نكند و خود را بالاتر از آن بداند كه پيرو او باشد يا بسا كه خود را با او برابر سازد يا بالاتر از او بداند و به حالت تكبر برگردد، پس از اين كه نسبت به او تكبر مى ورزيده است ، و حسد ورزى بيشتر كفار نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از تكبر و تعزز نشاءت مى گرفت چرا كه مى گفتند: چگونه نوجوانى يتيم بر ما مقدم شود و چگونه در برابر او سر تعظيم فرود آوريم از اين رو گفتند: (( لولا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم . )) (966) يعنى هرگاه مدعى نبوت شخص بزرگى باشد بر ما گران نمى آيد كه در برابرش تواضع كرده و پيرو او شويم ، و خداى متعال در حالى كه گفتار قريش را وصف كرده و پيرو او شويم ، و خداى متعال در حالى كه گفتار قريش را وصف مى كند مى فرمايد: (( اهؤ لاء من اللّه عليهم من بيننا. )) (967) مانند كوچك شمردن آنها و تكبر نسبت به آنهاست .
عامل چهارم تعجب است چنان كه خداوند از امت هاى گذشته خبر داده كه گفتند: (( ما انتم الا بشر مثلنا. )) (968) و گفتند: (( انؤ من لبشرين مثلنا (969) و گفتند: (( و لين اطعتم بشرا مثلكم اذا لخاسرون )) (970) پس تعجب كردند كه بشرى مانند خودشان از سوى خدا به درجه رسالت و وحى و قرب ربوبى برسد؛ از اين رو به او حسد بردند و زوال نبوت را دوست داشتند و نمى خواستند كسى كه در آفرينش مانند آنهاست برتر از آنها باشد نه به اين قصد كه تكبر ورزند و طالب رياست باشند و از روى دشمنى خواستار تقدم بر او باشند و يا عوامل ديگرى از باقى عوامل ؛ و با تعجب گفتند: (( ابعث اللّه بشرا رسولا. )) (971) و گفتند: (( لولا انزل علينا الملائكة )) (972) پس خداى متعال فرمود: (( او عجبتم ان جائكم ذكر من ربكم على رجل منكم . )) (973)
عامل پنجم بيم از فوت شدن هدفهاست و اين قسم اختصاص به دو فرد دارد كه در يك هدف با هم رقابت دارند چرا كه هر كدام نسبت به رفيقش در مورد نعمتى كه به او كمك كند تا تنها به مقصد برسد حسد مى ورزد و از اين جنس است حسدورزى دو هوو در رقابتى كه به مسائل زناشويى مربوط مى شود و حسدورزى برادران در رقابت با يكديگر براى جا گرفتن در دل والدين تا با آن به اهدافى چون مال و عزيز شدن دست يابند، و همچنين است حسدورزى دو شاگرد نسبت به يك استاد براى رسيدن به مقامى در دل استاد و حسدورزى نديمان و خاصّان شاه در جا پيدا كردن در قلب شاه تا با آن به مقام و ثروت برسند، همچنين است حسدورزى دو واعظ در يك شهر كه يكديگر را دفع مى كنند هرگاه هدفشان رسيدن به مال يا پذيرفته شدن سخن آنان نزد مردم آن شهر باشد. همچنين است حسدورزى دو عالم كه يكديگر را دفع مى كنند و اين سخن نسبت به گروهى از فقيه نمايان انحصار طلب صادق است چرا كه هر كدامشان مى خواهد در دل افراد جايى به دست آورد تا به اعراض خودش برسد.
عامل ششم عشق به رياست و جاه طلبى است ، بى آن كه به وسيله آن به هدفى برسد؛ مانند مردى كه مى خواهد در فنى از فنون بى نظير باشد. در صورتى كه بر چنين شخص عشق به ستايش شدن غالب آيد، شادمانى از آنچه بدان ستوده مى شود او را بر آن وا دارد كه تصور كند يگانه روزگار و انسانى بى نظير است ، و هرگاه بشنود كه در دورترين نقاط جهان برايش ‍ همانندى است ناراحت شود و مرگش را دوست بدارد يا زوال نعمت را از او بخواهد، نعمتى كه به وسيله آن در مقام با او مشاركت دارد، مانند شجاعت يا علم يا عبادت يا صنعت يا زيبايى يا ثروت ، يا ديگر صفاتى كه او در آنها يگانه و از آن شادمان است و عامل اين عشق به زوال نعمت از محسود نه عداوت است و به تكبر و تعزّز بر محسود و نه بيم از دست فن هدف ، بلكه تنها رياست طلبى است و ادعاى بيگانه بودن در آن رفتن و اين غير از آن جاه طلبى و محبوب القلوب بودنى است كه در ميان بعضى از علما وجود دارد تا با آن به اهدافى جز رياست برسند. علماى يهود معرفت به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را انكار مى كردند و از بيم آن مبادا رياستشان از بين برود به آن حضرت ايمان نمى آوردند و مى ترسيدند كه اگر علمشان بر طرف شود كسى از آنها پيروى نخواهد كرد.
عامل هفتم پليدى هاى نفس و بخل شديد آن در كارها خير نسبت به بندگان خداست . كسانى را مى يابيم كه به رياست طلبى و تكبر و ثروت خواهى سرگرم نيستند، امّا هرگاه از حال خوب بنده اى از بندگان خدا و نعمت هايى كه خدا به او داده تعريف شود بر آنها گران مى آيد. و هرگاه پريشانى كارهاى مردم و بخت برگشتگى آنها و به مقصد نرسيدن و تيرگى زندگانى مردم تعريف شود از آن شادمان مى شوند. بنابراين چنين اشخاصى همواره بخت برگشتگى ديگران را دوست دارند و در مورد نعمت هايى كه خدا به بندگانش ارزانى داشته بخل مى ورزند. گويى اين صاحبان نعمت آن نعمت ها را از ملك و خزانه هاى شخصى حسود مى گيرند. گويند: بخيل كسى است كه به مال خودش بخل مى ورزند و صاحب بخل شديد كسى است كه به مال ديگران بخل مى ورزد و اين دومى به نعمت هايى كه خدا به بندگانش داده كه ميان آنها و شخص حسود هيچ دشمنى و ارتباطى نيست بخل مى كند. چنين بخلى انگيزه آشكارى جز پليدى نفس و پستى طبع ندارد، و بخل در سرشت او قرار دارد، و درمان آن دشوار است زيرا حسدى كه با ديگر انگيزه ها ثابت مى شود عوامل آن عارضى است و احتمال مى رود كه از بين برود ولى بخلى كه ياد شد فطرى است و هيچ عامل عارضى ندارد از اين رو از بين رفتن و زوال آن مشكل است . چون بر حسب عادت زوال آن محال به نظر مى رسد. اين بود انگيزه هاى حسد، و گاه بعضى از اين عوامل يا بيشتر آنها يا تمامش در يك شخص جمع مى شود و بدين سبب حسد به گونه اى قوى مى شود كه با وجود آن ، شخص نمى تواند حسد را پنهان دارد بلكه پرده اجمال و ابهام را مى درد و دشمنى را آشكار مى سازد و در بيشتر حسدورزى ها بعضى از اين عوامل جمع مى شود و كمتر اتفاق مى افتد كه در حسدورزى يك عامل از عوامل ياد شده وجود نداشته باشد.))
عوامل بسيارى حسد و قوى بودن آن
در ميان همگنان و برادران و پسرعموها و خويشاوندان و كمى و ضعف آن در ديگران بايد دانست هر چه عوامل ياد شده حسد در ميان قومى بيشتر باشد حسد در بين آنها رواج بيشترى خواهد داشت به عبارت ديگر حسد در ميان گروهى قوت مى يابد كه بيشتر اين عوامل در آنها جمع و آشكار شود، زيرا يك فرد ممكن است حسد بورزد چرا كه از پذيرش تكبر (ديگران ) امتناع دارد و نسبت به او حسد مى ورزد چون دشمن است و متكبر و ديگر موجبات حسد كه در محسود وجود دارد اين عوامل حسد تنها در ميان گروه هايى زياد مى شود كه عوامل ارتباط آنها را در مجالس خطا به گرد مى آورد و با هدف هايى در آن مجالس وارد مى شوند. بنابراين هرگاه يك نفر در هدفى با رفيق خود مخالفت ورزد طبيعتا آن رفيق ناراحت و نسبت به او دشمن مى شود و كينه در دلش جاى مى گيرد در اين صورت است كه مى خواهد او را كوچك بشمارد و بر او تكبر ورزد و مخالفت او را با هدف خود تلافى كند و كراهت دارد كه محسود از نعمتى كه او را به اهدافش مى رساند برخوردار باشد و تمام اين عوامل به ايجاد حسد كمك مى كنند زيرا ميان دو شخص در دو شهر دور از هم و نيز دو محله دور دست پيوند و رابطه اى نيست از اين رو ميان آن دو حسادتى هم وجود ندارد، آرى هرگاه در يك مسكن يا بازار يا مسجد و مدرسه اى وارد شوند كه اهدافشان در آن جاها مخالف يكديگر است از مخالفت هدف دشمنى و نفرت برانگيخته مى شود و ديگر عوامل حسد از آن نشاءت مى گيرد از اين رو مى بيند كه عامل با عابد حسد نمى ورزد بلكه با علم حسد مى ورزد و عابد به عالم بخل نمى كند بلكه به عابد حسد مى ورزد و تاجر به تاجر، و كفاش ‍ به كفاش حسد مى برد نه به بزاز مگر به خاطر عامل ديگرى كه غير از اشتراك حرفه است ، و شخص به برادرش و پسرعمويش بيش از بيگانگان حسد مى برد و زن به هووى خود و قبيله شوهرش بيشتر از مادر شوهر و خواهر شوهرش حسد مى برد، زيرا اهداف اين گروه ها با يكديگر متفاوت است مثلا هدف بزّاز غير از هدف كفاش است و در هدف ها با هم مزاحتى ندارند زيرا هدف بزّاز ثروت است و ثروت را به دست نمى آورد مگر حريفان بسيار داشته باشد و در تحصيل ثروت بزّاز ديگر با او نزاع دارد چرا كه حريف بزّاز را بزّاز طلب مى كند نه كفاش ، و مزاحمت بزّاز مجاور با او بيش از بزّازى است كه در طرف ديگر بازار و دور از اوست پس ناگزير حسدش به همسايه بيشتر است ، و همچنين شخص شجاع به شجاع حسد مى برد نه به عالم چرا كه هدفش اين است كه به شجاعت ياد شود و به آن شهرت يابد و در آن يگانه شود، و عالم در اين هدف با شجاع مخالفت ندارد همچنين عالم به عالم حسد مى برد نه به شجاع ، و حسد واعظ به واعظ بيش از حسد به فقيه و طبيب است زيرا مزاحمت دو عالم بر يك هدفى است كه محدودتر از مزاحمت واعظ با صنف ديگر است .
بنابراين ريشه اين حسدورزى ها دشمنى است و ريشه دشمنى مخالفت در يك هدف است و يك هدف ميان دو شخص دور از يكديگر جمع نمى شود از اين رو حسد در ميان دوستان و بستگان و نزديكان بيشتر است ، آرى كسى كه حرص بسيار دارد و دوست دارد كه در تمام اطراف عالم به آنچه دارد مشهور شود به تمامى كسانى كه در عالم هستند و در آن خصلتى كه مايه افتخار اوست با وى شريكند هر چند دور باشد حسد مى ورزد و ريشه تمام اين حسدورزى ها دوستى دنياست زيرا دنياست كه مورد حسد متزاحمان واقع مى شود و بر افراد مزاحم تنگ مى شود، ولى در آخرت چون حسد وجود ندارد تنگى وجود ندارد، و مثل آخرت مانند نعمت علم است . پس ناگزير كسى كه شناخت خداى متعال و صفات او و فرشتگان و پيامبران و حقيقت زمين و آسمانش را دوست بدارد به ديگرى حسد نمى برد هرگاه آن را نيز بشناسد چرا كه معرفت بر عارفان تنگ نمى آيد بلكه يك ميليون عالم مى دانند و از شناخت آن شاد مى شوند و از آن لذت مى برند و از لذت بردن ديگران (از علم و معرفت ) لذت ديگرى كاسته نمى شود بلكه با بسيارى عارفان انس و علاقه و نتيجه بهره رساندن و بهره بردن بيشتر مى شود و از اين رو در ميان علماى دين حسدورزى نيست زيرا هدف آنان شناخت خداى متعال است و آن درياى وسيعى است كه در آن تنگنايى وجود ندارد، و هدف علماى دين رسيدن به منزلتى در پيشگاه خداى سبحان است و آنچه در پيشگاه خدا وجود دارد نيز تنگنايى نيست زيرا مهمترين نعمت از نعمت هاى موجود در پيشگاه خداى سبحان لذت ديدار اوست و در آن مزاحمت و ممانعتى نيست و نگرش بعضى از نگرندگان مانع نگرش ديگران نمى شود بلكه هر چه تماشاگران جمال حق بيشتر باشند انس بيشتر مى شود.
آرى هرگاه هدف علما از علم مال و مقام باشد نسبت به يكديگر حسد مى برند چرا كه مال جسم است و وجود خارجى دارد و هرگاه در دست يك نفر قرار گيرد دست ديگران از آن تهى مى شود و معناى مقام ، مالك شدن بر دلهاست و هرگاه دل شخصى پر از تعظيم عالمى شود از تعظيم عالم ديگر يا بكلى روى گردان مى شود يا ناگزير از تعظيم او كاسته مى شود و اين عامل حسدورزى است ، ولى هرگاه دلى پر از فرح به شناخت خداى متعال شد مانع از آن نمى شود كه دل ديگرى نيز از آن پر شود و به آن شاد شود، بنابراين فرق ميان علم و مال اين است كه مال در اختيار كسى قرار نمى گيرد تا آن گاه كه از دست ديگرى خارج نشود در حالى كه علم در قلب عالم ثابت است و با آموختن آن در قلب ديگرى جايگزين مى شود بى آن كه از قلب ديگرى خارج گردد، و مال جسم است و وجود خارجى دارد و پايان پذير است پس اگر انسان تمام آنچه را روى زمين است مالك شود پس از آن مالى باقى نمى ماند تا ديگرى آن را مالك شود ولى علم بى پايان است و دستيابى به تمام آن قابل تصور نيست ، بنابراين كسى كه نفس خود را عادت دهد تا در شكوه و عظمت و باطن زمين و آسمان خدا بينديشد در ذائقه جان او گواراتر از هر نعمتى است و اين نعمتى است كه ديگرى از آن ممنوع نشده و مورد تزاحم نمى باشد بنابراين در دلش نسبت به هيچ مخلوقى حسد وجود ندارد زيرا اگر ديگرى نيز همان شناخت وى را به دست بياورد از لذت او كاسته نمى شود بلكه با انس گيرى به او لذتش بيشتر مى شود پس لذت اينان در مطالعه كردن شگفتى هاى آفرينش همواره بيشتر از لذت كسى است كه به درختان و بستان هاى بهشت با چشم ظاهرى مى نگرد، زيرا نعمت هاى عارف و باغ او شناخت صفات ذات خداست كه از زوال آن مطمئن است و همچنان ميوه هاى آن را مى چيند، و دل و جان او از ميوه دانش خودش ‍ تغذيه مى كند و اين ميوه قطع و منع نمى شود، بلكه چيده هاى آن نزديك است . بنابراين او اگر چه چشم ظاهر خود را ببندد روحش همچنان در باغى والا و بوستان هاى درخشان شاد مى شود پس اگر كثرت عارفان فرض شود به هم حسد نمى بردند بلكه چنان خواهد بود كه خداى متعال درباره آنها فرموده است : (( و نزعنا ما فى صدورهم من غل اخوانا سرر متقابلين )) (974) اين است حال آنها در حالى كه در دنياست پس چه گمان مى بريد به آنها آنگاه كه پرده برطرف شود و محبوب را در آخرت ببينند در اين صورت در بهشت حسدورزى وجود ندارد و در ميان بهشتيان در دنيا نيز حسدورزى تصور نمى شود چرا كه در بهشت تنگنا و تزاحمى نيست و آن جز با شناخت خدا كه در آن در دنيا نيز تزاحم نيست به دست نمى آيد بنابراين بديهى است كه بهشتيان در دنيا و آخرت از جسد به دورند، بلكه جسد از صفات كسانى است كه از وسعت ميدان علينيين به تنگناى سجين دور شده اند، از اين رو شيطان به آن ناميده شده است و در صفات او نقل كرده كه بر آدم حسد برد چه او اختصاصا (از سوى خدا) برگزيده شد و چون شيطان به سجده فرا خوانده شد تكبر ورزيد و معصيت و سرپيچى كرد، بنابراين دانستيد كه حسد فقط آن جا قابل تصور است كه انسان ها چيزى را قصد كنند كه همه آنها نمى توانند به آن برسند از اين رو مردم را نمى بينى كه در نگاه كردن به آسمان زيبا به هم حسد مى ورزند، و تمام زمين با اين كه نسبت به آسمان چيزى به حساب نمى آيد ولى كرانه هايش فراخ و براى تمام چشم ها كافى است از اين رو هرگز در آن حسدورزى و تزاحمى نيست ، پس لازم است كه بينا باشى و به نفس خويش مهربان كه نعمتى را بطلبى كه مزاحمتى در آن نباشد و لذتى را بجويى كه به تيرگى نگرايد و اين نعمت و لذت در دنيا يافت نمى شود مگر با شناخت خداى متعال و صفات و كارها و شگفتى هاى حقيقت آسمان ها و زمين او، و اين نعمت در آخرت نيز به دست نمى آيد جز با همين معرفت ، پس اگر به شناخت خدا علاقه مند نيستى و لذت آن را احساس نمى كنى در نتيجه دچار سست راءيى و بى ميلى شدى عذرت پذيرفته است به اين جهت ، شخص زن صفت و عنين علاقه اى به لذت آميزش با زنان ندارد و نيز كودك علاقه به لذت حكومت ندارد دچار اين لذت ها ويژه مردان است به كودكان و مخنثّان ، همچنين لذت معرفت خدا نيز مخصوص مردانى است كه آن را دريابند: (( رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه )) (975) و جز آن مردان كسى به اين لذت علاقه ندارد زيرا علاقه و شوق پس از چشيدن است و هر كس نچشد نشناسد و هر كه نشناسد شايق نمى شود و هر كه شايق نشد نمى خواهد و هر كه نخواهد در نمى يابد و هر كه در نيابد با محرومان در اسفل السافلين مى ماند: (( و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين . )) (976)
شرح دارويى كه بيمارى حسد را از دل مى برد
بدان كه حسد از بيمارى هاى مهم دلهاست و بيمارى هاى دل جز با علم و عمل درمان نمى پذيرد.
علمى كه براى بيمارى حسد مفيد است اين است كه انسان يقين كند حسد در دنيا و آخرت برايش ضرر دارد و هرگاه با بينش به اين حقيقت برسد و دشمن نفس خود و دوست دشمنش نباشد ناگزير از حسد فاصله مى گيرد، امّا اين كه حسد از نظر دينى به ضرر انسان است بدين سبب است كه حسود با حسد خود در برابر قضاى الهى خشمگين شده و نعمت خدا را كه در ميان بندگانش تقسيم كرده و عدالت او را كه در عالم با حكمت پنهان خود ايجاد كرده نمى پسندد و آن را زشت مى شمارد و اين جنايتى در كاسه چشم توحيد و خار و خاشاكى در چشم انسان است زيرا جنايتى كه حسود به وسيله حسد بر دين وارد مى كند او را بسنده است علاوه بر آن نسبت به يكى از مردان مؤ من نيز خيانت كرده و خيرخواهى او را رها ساخته است و از اولياى خدا و پيامبرانش كه خوبى را براى بندگان خدا دوست مى دارند مفارقت كرده است و با ابليس و ديگر كافران كه گرفتارى ها و زوال نعمت از مؤ منان را دوست دارند مشاركت كرده است ، و اين خلق ها پليدى هايى است در دل كه حسنات دل را مى خورد چنان كه آتش هيزم خشك را مى خورد و آن را از بين مى برد چنان كه شب روز را از بين مى برد.
امّا اين كه حسد بر ضرر دنياى انسان است : براى اين است كه انسان از حسد بردن خود رنج مى برد و از آن در عذاب است و همواره در رنج و اندوه است زيرا خدا نعمت هايى را به دشمنان حسود افاضه مى كند و او همچنان در برابر هر نعمت خدادادى كه مى بيند رنج مى برد و از هر بلايى كه از آنها دفع مى شود ناراحت مى شود بنابراين همواره اندوهگين است و دل او پراكنده و جانش در تنگناست همان طورى كه براى دشمنش مى خواهد و دشمن براى او مى خواهد پس وى رنج دشمنش را طالب است امّا براى خود رنج و اندوه نقد مهيا ساخته است و با حسدورزى حسود نعمت محسود از بين نمى رود و اگر وى به قيامت و حساب آن روز ايمان ندارد زيركى ايجاب مى كند كه اگر عقل دارد از حسد به خاطر ناراحتى قلب و بد بودن و نفع نداشتن آن بپرهيزد، و چگونه چنين نكند در حالى كه تو از عذاب هاى سخت ناشى از حسد در آخرت آگاه است و چه شگفت است كه شخص ‍ عاقل بدون فايده خود را در معرض خشم خدا قرار دهد با اين كه ضرر و رنج نيز دارد و بدون فايده دين و دنياى خود را تباه مى سازد امّا اين كه بر شخص محسود ضرر دينى و دنيوى ندارد روشن است زيرا نعمت با حسد حسود از او زوال نمى يابد بلكه اقبال و نعمتى كه خدا برايش مقدر فرموده تا هر زمان كه خدا خواسته بايد ادامه يابد بنابراين براى دفع آن چاره اى وجود ندارد بلكه : (( كل شى ء عنده بمقدار، و لكل اجل كتاب ، )) از اين رو پيامبرى از پيامبران از حكومت ستمگرى كه بر مردم مسلط شده و آنها را آزار مى داد به خدا شكايت كرد خداوند به آن پيامبر وحى كرد از پيش او بگريز تا دوران حكومتش سپرى شود يعنى دورانى كه من در ازل مقدر كرده ام تغييرپذير نيست پس صبر كن تا مدتى كه قضا دوام اقبال او را تعيين كرده بگذرد و تا به وسيله حسد نعمت از بين نرود بر محسود در دنيا ضررى نمى رسد و در آخرت نيز بر او گناهى نيست .
شايد بگويى : اى كاش با حسد من نعمت از شخص محسود زوال يابد، ولى اين شخص كمال نادانى است زيرا بلايى است كه در درجه اول براى خودت خواسته اى چرا كه تو نيز دشمنى دارى كه به تو حسد ورزد و اگر با حسد نعمت زوال يابد نعمت خدا براى تو و ديگران باقى نمى ماند و نعمت ايمان نيز باقى نمى ماند زيرا كافران نسبت به مؤ منان بر ايمانشان حسد مى برند خداى متعال مى فرمايد: (( ودت طائفة من اهل الكتاب لو يضلونكم و ما يضلون الا انفسهم و ما يشعرون )) (977) زيرا آنچه حسود مى خواهد نمى شود، آرى او به ميل خود براى ديگران گمراهى مى خواهد چرا كه اراده كفر نيز كفر است ، پس هر كه با حسد زوال نعمت را از محسود بخواهد گويى قصد كرده است كه نعمت ايمان با حسد كفار و همچنين ديگر نعمت ها زوال يابد، و اگر بخواهى كه با حسد تو نعمت از مردم زايل شود ولى نعمت با حسد ديگران از تو زوال نيابد چنين آرزويى كمال نادانى و حماقت است زيرا هر يك از حسودان احمق نيز مى خواهند كه چنين باشند (با حسد آنها نعمت ديگران از بين برود ولى نعمت خودشان با حسد ديگران از بين نرود) و تو از ديگران سزاوارتر نيستى بنابراين نعمت خدا بر تو در اين است كه نعمت هايى كه شكر آنها بر تو واجب است زوال نيابد و تو بر اثر نادانى خود از آن نعمت ها كراهت دارى ، امّا اين كه محسود از حسدى كه نسبت به او اعمال مى شود از نظر دين و دنيا بهره مى برد روشن است چون بهره دينى او اين است كه از سوى تو مظلوم واقع شده بويژه اگر حسد تو را به غيبت و عيبجويى و پرده درى قولى و عملى وادار كند و بدى هاى او را نقل كنى كه با اين كارها حسنات خود را به او هديه داده اى تا آنجا كه محسود را در قيامت ديدار مى كنى در حالى كه مفلس و از نعمت بى بهره است چنان كه تو در دنيا از نعمت محروم بودى و گويى تو خواسته اى كه نعمت از او زوال يابد ولى زوال نيافته است ، آرى خداوند بر تو نعمتى ارزانى داشته كه توفيق به دست آوردن حسنات به تو داده است و آن حسنات را به محسود منتقل ساخته اى و نعمتى بر نعمت او افزوده اى و شقاوتى بر شقاوت خويشتن . امّا بهره اى كه محسود در دنيا مى برد اين است كه مهمترين هدف مردم (در دنيا) بد حالى دشمنان و اندوهگين بودن آنها و شقاوت و در عذاب بودن آنهاست ، و هيچ عذابى مهم تر از عذاب حسد كه تو گرفتارش هستى وجود ندارد و نهايت آرزوى دشمنانت اين است كه از نعمت برخوردار باشند و تو از رفاه آنها در حسرت و اندوه باشى ، و تو شخصا مطابق دلخواه آنها عمل كرده اى از اين رو دشمنت به مرگت راضى نيست بلكه مى خواهد زندگى درازى داشته باشى ولى تواءم با عذاب حسد و اندوه تا به نعمت هايى كه خدا به محسودت داده بنگرى و دلت از حسد آكنده شود از اين رو شاعرى گفته است :
(( لامات اعداؤ ك بل خلدوا
حتى يروا فيك الذى يكمد
لا ذلت محسودا على نعمه
فانما الكامل من يحسد
و لا خلاك الدهر من حاسد
فانما الفاضل من يحسد )) (978)

بنابراين شادمانى دشمنت به اندوه توست و حسدورزى تو بيشتر از شادمانى او به نعمت خويش است ، و اگر محسود بداند كه از رنج حسد و عذاب آن رها شده اى براى او بزرگترين بلا و مصيبت است پس تو به دلخواه دشمنت ملازم اندوه حسد هستى ؛ و هرگاه در اين نكته بينديشى خواهى دانست كه دشمن خود و دوست دشمنت مى باشى چون كارى كرده اى كه خود در دنيا و آخرت ضرر كرده اى ، و دشمنت در دنيا و آخرت بهره برده است ، و تو در پيشگاه خدا و خلق نكوهيده ، و در دنيا و آخرت بدبختى در حالى كه نعمت محسود هميشگى است چه تو بخواهى يا نخواهى ، وانگهى تو تنها به برآوردن خواسته دشمنت اكتفا نكرده اى بلكه بيشترين شادى را در دل ابليس كه بدترين دشمن توست وارد ساخته اى چرا كه ابليس چون ديده كه تو از نعمت علم و دين و مقام و مال كه دشمنت از آن برخوردار است محروم شده اى بيم آن دارد كه نعمت را بر او دوست بدارى و به سبب محبت در ثواب با او شريك شوى ، زيرا كسى كه خير مسلمانان را بخواهد شريك در خير است و هر كس نمى تواند در دين به درجه بزرگان برسد نبايد ثواب محبت به آنها را از دست بدهد بنابراين ابليس مى ترسد كه برخوردارى بنده از نعمت هاى خدا كه صلاح دين و دنيا به او داده دوست بدارى و از ثواب دوستى خير برخوردار شوى از اين رو شيطان آن را مورد خشمت قرار مى دهد تا همان طور كه در عمل اهل صلاح نيستى محبت به اهل صلاح نيز نداشته باشى ، عربى بيابانى به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد: ((مرد گروهى را دوست مى دارد ولى (در عمل ) به آنها ملحق نمى شود؟ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: او با كسانى است كه دوستشان دارد.))(979)
عربى بيابانى در حالى كه رسول خدا مشغول ايراد خطبه بود به پا خاست و عرض كرد: قيامت كى بر پا مى شود؟ فرمود: چه مقدار براى آن مهيا شده اى ؟ اعرابى گفت : نماز و روزه زيادى براى قيامت مهيا نكرده ام امّا خدا و رسولش را دوست مى دارم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: تو با آنها كه دوستشان دارى محشور مى شوى )) (980) پس مسلمانان (حاضر در مجلس ) پس از شادمانى از اسلامشان از هيچ چيز بيشتر از اين (بشارت ) شادمان نشدند. اين سخن اشاره است به اين كه بيشتر اطمينان مسلمين به دوستى خدا و رسولش بوده است .(981)
ابوموسى گويد عرض كردم : اى رسول خدا مرد نمازگزاران را دوست مى دارد ولى نماز نمى گزارد روزه گيران را دوست مى دارد ولى روزه نمى گيرد تا چند مورد را بر شمرد پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((او با كسانى محشور مى شود كه آنها را دوست مى دارد.))(982)
گفته شده : اگر دانشمند و دانشجو نيستى پس آنها را دوست بدار وگرنه دشمن آنها مباش .
پس اكنون بينديش كه ابليس چگونه تو را به حسد وا داشته و ثواب محبت صالحان را از تو گرفته و به اين هم قناعت نكرده بلكه تو را دشمن صالحان قرار داده و تو را به كراهت از آنها وادار كرده است تا آنجا كه به گناه افتاده اى و چگونه چنين نيست ؟ در حالى كه اميد دارد كه تو به مردى دانشمند حسد بورزى و دوست بدارى كه آن عالم در دين خدا خطا كند و خطايش آشكار شود تا رسوا گردد، و دوست دارى كه زبانش لال شود و نتواند سخن بگويد يا بيمار شود تا نه بداند و نه بياموزد و كدام گناه از اين بيشتر است ، پس اى كاش هرگاه نتواند به عالم و صالح بپيوندى و به سبب آن غمگين شوى لااقل از گناه و عذاب آخرت در امان بمانى در حديث آمده است ((بهشتيان سه گروهند: نيكوكار و كسى كه نيكوكار را دوست بدارد و كسى كه از نيكوكار آزار و حسد و دشمنى و كراهت را منع كند.))(983) پس بينديش كه شيطان چگونه تو را از تمام راه هاى سه گانه ورود به بهشت دور ساخته تا هرگز پيرامون بهشت نگردى و حسد ابليس در تو اثر كرده ولى حسد تو در دشمنت اثر نكرده است بلكه در خودت اثر گذاشته است ، اگر حال تو اى حسود در خواب يا بيدارى بر تو كشف شود خود را به صورت كسى خواهى ديد كه سنگى را به طرف دشمن خود مى اندازد تا به جايى از بدنش برسد كه كشته شود ولى سنگ به او اصابت نمى كند بلكه به حدقه چشم راست خودش بر مى گردد و آن را از حدقه بيرون مى آورد پس بيشتر خشمگين مى شود. دوباره محكم تر از اول سنگ مى زند و به چشم چپ خودش بر مى گردد و آن را كور مى كند و بر خشمش افزوده مى شود. براى سومين بار سنگ مى زند و به سر خودش اصابت مى كند و آن را مجروح مى سازد در حالى كه دشمنش در هر حال سالم است و سنگش هر بار به خودش بر مى گردد و دشمنانش پيرامون او بر او مى خندند و شادى مى كنند. اين است حال حسود و ريشخند شيطان به او، نه بلكه حال شخص حسود زشت تر از اين است زيرا سنگى كه به پرت كننده اش بر مى گردد فقط چشمان شخص را از بين مى برد و اگر هم بماند ناگزير با مرگ از بين مى رود، ولى حسد به گناه بر مى گردد و گناه با مرگ از بين نمى رود و شايد گناه او را به خشم خدا و دوزخ بكشاند، پس اگر چشمش در دنيا از دست برود بهتر از آن است كه چشم داشته باشد و با چشم وارد دوزخ شود و شعله آتش آن را از حدقه بر كند.
پس ببين خدا از شخص حسود كه زوال نعمت را از محسود خواسته است چگونه كيفر مى گيرد و نعمت را از محسود نمى گيرد بلكه از شخص حسود مى گيرد، چرا كه در امان بودن از گناه خود نعمتى است و در امان بودن از غم و رنج نيز نعمتى ديگر، و هر دو نعمت از حسود زوال يافته است به تصديق گفته خداى متعال : (( و لا يحيق المكر السيى الا باهله )) (984) بسا كه شخص حسود خود به بلايى كه براى دشمنش مى خواهد گرفتار آيد، و كمتر اتفاق مى افتد كه كسى ديگرى را به بدى سرزنش كند و خود به آن بدى گرفتار نشود، تا آنجا كه عايشه گفت : هيچ چيزى را براى عثمان آرزو نكردم مگر اين كه بر خودم وارد شد و اگر كشته شدن را برايش آرزو مى كردم خود نيز كشته مى شدم . اين گناه خود حسد است ، پس چگونه است گناه اختلاف و انكار حق و رها ساختن دست و زبان در انتقام گرفتن از دشمنان كه از حسد نشاءت مى گيرد؟ و اختلاف مرضى است كه تمام امت هاى پيشين بدان هلاك شده اند.
درمان علمى حسد همين امورى بود كه ياد شد. پس هرگاه انسان با انديشه اى پاك و دلى آماده در آنها بينديشد آتش حسد در دلش خاموش ‍ شود و بداند كه حسود خود را هلاك و دشمنش را شاد و پروردگارش را خشمگين و زندگى خود را تيره مى كند.
امّا درمان علمى كه براى دفع حسد مفيد واقع مى شود اين است كه بر حسد حاكم شود و خود را موظف بداند كه در برابر هر گفتار و كردارى كه حسد تقاضاى انجام آن را دارد خلاف و عكس آنرا انجام دهد، پس اگر حسد او را تحريك مى كند كه از محسود بد بگويد زبان خود را به مدح و ثناى او وادارد و اگر حسد او را به تكبر ورزيدن بر محسود وا مى دارد نفس خويش را به تواضع نسبت به محسود ملزم سازد و از او عذر بخواهد، و اگر او را از بخشش به محسود منع مى كند خود را ملزم سازد كه بيشتر به او ببخشد؛ و هرگاه با زحمت اين كار را بكند و محسود از آن آگاه شود دلش پاك شود و او را (حسود را) دوست بدارد و هرگاه محبت محسود آشكار شود شخص ‍ حسود نيز به محبت گرايد و حسود را دوست بدارد و ميانشان سازشى پديد آيد كه ريشه حسد را قطع كند، زيرا فروتنى و ستايش و اظهار شادى به نعمت ، دل صاحب نعمت را به حسود متمايل ساخته و آن را نرم مى كند و او را ملزم مى سازد كه عمل حسود را با نيكى جبران كند. آنگاه احسان و نيكى كه از روى تكلف انجام داده با پاكى دل محسود به صورت طبيعت در مى آيد، و ديگر اين گفتار شيطان به او مانع از احسان او به محسود نمى شود كه مى گويد: اى محسود اگر نسبت به شخص حسود تواضع كنى و او را بستايى دشمن حسود اين عمل را حمل بر ناتوانى و ترس يا نفاق مى كند و اين براى تو خوارى و ذلت است . پس اين گونه سخنان از حيله هاى شيطان است ، بلكه رفتار نيك خواه طبيعى باشد يا ساختگى شدت دشمنى را ازهر دو سو در هم مى شكند و از قدرت آن مى كاهد و دل به دوستى و الفت باز مى گردد و به وسيله آن دل از رنج حسد و اندوه دشمنى ورزيدن آسوده مى شود، اين است درمان حسد كه سخت سودمند است ، جز اين كه بسيار تلخ است ، ولى در دواى تلخ منفعت است و هر كس تلخى دوا را تحمل نكند به شيرينى درمان نمى رسد. تلخى دوا يعنى تواضع در برابر دشمنان و ستودن دشمن به منظور نزديك شدن به وى از طريق توجه عميق به مطالب ياد شده ، رغبت به ثواب ، راضى بودن به رضاى خدا و دوست داشتن آنچه خدا دوست دارد آسان مى شود امّا اين كه نفس او امتناع داشته باشد و خود را والاتر از آن بداند كه چيزى در جهان بر خلاف خواسته او باشد، نادانى است . در اين صورت است كه آنچه انجام مى شود مى خواهد، زيرا انتطار ندارد كه هر چه او مى خواهد، بشود و از دست دادن هدف نوميدى و خوارى است و براى رهايى از اين خوارى دو راه وجود دارد: يا آنچه او مى خواهد بشود يا آنچه مى شود (روى مى دهد) بخواهد. حالت اول كه در اختيار انسان نيست و راهى هم براى تكلف و تلاش در آن نيست . امّا ورود به راه دوم امكان پذير است و مى توان آن را با تمرين به دست آورد. بنابراين به دست آوردنش بر هر خردمندى واجب است و درمان اساسى همين است .
امّا درمان اساسى حسد با ريشه كن ساختن عوامل حسد ممكن مى شود كه عبارتند از تكبر، عزت طلبى ، حرص زياد بر آنچه به انسان مربوط نيست . بزودى شرح درمان اين عوامل در جاى خودش خواهد آمد، چرا كه اين عوامل ريشه هاى بيمارى حسداند و بيمارى جز با قطع ريشه بيمارى ممكن نمى شود و اگر ريشه از بيخ و بن كنده نشود آنچه بيان كرديم فقط مسكّن خواهد بود و بيمارى حسد همچنان عود مى كند و با بودن ريشه هاى مرض ‍ حسد تلاش در آرام ساختن آن به طول مى انجامد، زيرا تا آدمى مقام را دوست بدارد نسبت به هر كسى كه در برابر او در دل هاى مردم مقام و منزلتى كسب كند حسد مى ورزد و ناگزير از آن غمگين مى شود و تنها كارى كه از او ساخته است اين است كه اندوه را بر خود آسان سازد و با دست و زبانش آشكار نكند، امّا اين كه دلش بكلى از حسد تهى شود برايش ممكن نيست .
شرح آن مقدار از حسد كه واجب است از دل زدوده شود
بدان كه شخص آزار دهنده طبيعتا مورد خشم واقع مى شود و غالبا هر كسى را كه به تو آزار برساند دشمن مى دارى و هرگاه به نعمتى دست يابد نمى توانى بى تفاوت باشى و ناراحت نشوى به گونه اى كه خوبى و بدى حال دشمنت در نظرت يكسان باشد، بلكه در نفس خويش ميان اين دو حالت فرق مى گذارى ، و همواره شيطان در حسدورزى نسبت به دشمن با تو مى ستيزد ولى اگر عامل حسد در تو قوى شود و شيطان تو را بر اظهار حسد شفاهى و عملى برانگيزد به طورى كه حسد از ظاهر تو با افعال اختياريت معلوم شود، در اين صورت تو حسودى و با حسد خود معصيت كرده اى ؛ و اگر بكلى ظاهر خود را از حسد بازدارى و در باطن زوال نعمت محسود را بخواهى و در نفست از اين حالت كه دارى خشنود باشى در اين صورت نيز حسود معصيت كارى ، زيرا حسد صفت قلبى است نه صفت فعل و عمل . خداى متعال مى فرمايد: (( و لا يجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا )) (985) و نيز فرمود: (( ودوا لو تكفرون كما كفروا فتكونون سواء )) (986) و فرمود: (( ان تمسسكم حسنة تسئوهم . )) (987) امّا حسد عملى غيبت و دروغ است يعنى عملى است كه از حسد سر مى زند و عين حسد نيست بلكه محل حسد قلب است نه اعضاى بدن . آرى حسد قلبى گناهى نيست كه لازم باشد از آن حليت بخواهى ، بلكه معصيتى ميان بنده خداست ؛ و تنها حليت طلبى از حسد در موردى است كه حسد به وسيله اعضاى بدن ظاهر شود. امّا اگر اعضاى ظاهر خود را از حسدورزى منع كنى و با اين حال دلت را ملزم سازى كه از ترشحات طبيعى حس يعنى زوال نعمت از محسود خوددارى كند، به طورى كه گويى با طبيعت خود دشمنى مى ورزى و اين دورى از صفت حسد از ناحيه عقل در مقابل ميل طبيعى است ، در اين صورت آنچه را در مبارزه با حسد بر تو واجب است انجام داده اى و غالبا بيش از اين مقدار از اختيارت بيرون است ، امّا دگرگون شدن طبيعت به گونه اى كه آزار دهنده و نيكوكار در نظر انسان برابر باشند و شادمانى و اندوه انسان در مقابل نعمتى كه براى محسود مهيا شده يا گرفتارى كه به او وارد آمده برابر باشد، از امورى است كه طبيعت انسان تا توجه به لذت هاى دنيوى دارد آن را نمى پذيرد، مگر آدمى غرق در محبت خدا شود مانند شخص واله و شيدا كه كار چنين شخصى به آن جا مى انجامد كه دلش به جزئيات احوال بندگان توجهى نمى كند، بلكه به همه با يك چشم كه چشم رحمت است مى نگرد و تمام آنها را بندگان خدا مى داند و كارهايشان را نيز كار خدا و مسخّر قدرت او مى بيند؛ و اگر اين حالت در انسان پديد آيد مانند برق درخشنده است و دوام ندارد و دل پس ‍ از اين حالت به طبيعت (اولى ) خود بر مى گردد و دشمن يعنى شيطان به ستيز خود و وسوسه اش باز مى گردد، و هرگاه به وسيله كراهت قلبى (از حسد) با وسوسه شيطان مقابله كند تكليف الهى خود را به انجام رسانده و گروهى معتقدند كه گناهكار نيست چرا كه حسد در اعضاى بدن او ظاهر نشده است .
به صورت مرفوع روايت شده : ((سه خصلت است كه براى مؤ من راه خروج از آنها وجود دارد، راه خروج او از حسد اين است كه ستم نكشد)) (988) و سزاوارتر آن است كه اين روايت بر آنچه بيان كرديم حمل شود و آن اين كه انسان به سبب پاى بندى به دين و عقل زوال نعمت دشمن را نخواهد و اين امر او را از ستم و آزار دادن باز دارد زيرا ظاهر تمام رواياتى كه در نكوهش حسد وارد شده دلالت دارد كه حسد ورزنده گنهكار است ، و حسد صفت قلب است نه فعل و هر كس بدى مسلمانى را بخواهد حسود است بنابراين هرگاه تنها با حسد قلبى بى آن كه كارى كند گنهكار باشد اين مطلبى است كه در محل استنباط (به جاى خود) قابل قبول است .
از اين مطالب دانستيد كه انسان در مورد دشمنانش سه حالت دارد: يكى اين كه انسان بر حسب سرشت خود بدبختى مسلمانان را دوست بدارد ولى به حكم عقلش از آن بيزار باشد، و با نفس خود در آن مورد دشمنى كند و دوست بدارد كه اگر راهى داشته باشد آن ميل (بدبختى مسلمانان ) را از خود زايل سازد. چنين حسدى يقينا مورد عفو است چرا كه در مبارزه با حسد بيشتر از اين وسيله اى در اختيار انسان نيست ؛ دوم اين كه آن (بدبختى مسلمانان ) را دوست بدارد و با زبان يا اعضاى بدنش از آن اظهار شادمانى كند و قطعا اين همان حسد ممنوع است ؛ سوم كه حد ميانى اولى و دومى است اين است كه دل دل حسدورزى ، بى آن كه نفس خود را بر حسدورزى اش دشمن بدارى و بدون اين كه انكار قلبى داشته باشى ولى اعضاى بدن خود را از عمل كردن به مقتضاى حسد حفظ كنى اين قسم سوم از نظر گناه داشتن مورد اختلاف است ، و ظاهرا بر اين نوع حسد به تناسب زيادى و كمى ميل به زوال نعمت از محسود گناه مترتّب مى شود.
اين پايان كتاب نكوهش خشم و كينه و حسد از بخشش مهلكات (( محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء )) است . به خواست خدا بعد از آن كتاب نكوهش دنيا مى آيد. و ستايش در آغاز و انجام از آن خداست و درود و سلام بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش نثار باد.
كتاب نكوهش دنيا
مقدّمه
اين ششمين كتاب از بخش مهلكات كتاب (( محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء )) است
(( بسم اللّه الرحمن الرحيم ))
ستايش از آن خداوندى است كه به اولياى خود گرفتارى ها و آفت هاى دنيا را شناساند و عيب هاى دنيا را براى آنان آشكار ساخت ، تا در شواهد و نشانه هاى آن بنگرند و خوبى ها و بدى هاى دنيا را بسنجند، و بدانند كه زشتى هاى دنيا بيش از زيبايى هاى آن است . و اميد به دنيا با بيم از آن برابرى نمى كند و طلوع آن از كسوف در امان نيست ، ولى دنيا به صورت زنى نمكين است كه مردم به زيبايى آن تمايل دارند، در حالى كه دنيا در درون بدى هايى دارد كه رغبت كنندگان به وصال خود را هلاك مى كند، و در عين حال از جويندگان خود مى گريزد و نسبت به كسانى كه به او روى مى آورند بخل مى ورزد، و هرگاه به كسى روى بياورد آن كس از شرّ و وبال آن در امان نيست . اگر ساعتى نيكى كند يك سال بدى كند، و اگر يك بار بدى كند آن را سنّت قرار مى دهد. بنابراين دايره هاى اقبال دنيا به بلاها نزديك است و تجارت دنيا طلبان زيان و ضرر است و آفت هاى دنيا پياپى سينه هاى طالبان آن را هدف تير قرار مى دهد و جريان احوال دنيا از خوارى طالبانش سخن مى گويد پس هر كه عزت دنيوى دارد و به خوارى دچار مى شود و هر كس ‍ در دنيا مال بسيار دارد به اندوه و حسرت گرفتار آيد. كار دنيا فرار از طالبان خود است و آن كه از دنيا مى گريزد دنيا وى را مى طلبد، هر كه به دنيا خدمت كند دنيا را از دست بدهد و هر كه از آن روى بگرداند با او همراهى كند. خالصى هاى آن از كدورت ها و تيرگى ها خالى نيست و شادى آن از تيرگى ها جدا نمى باشد؛ در پى سلامتى دنيا بيمارى است و جوانى دنيا به سوى پيرى در حركت است ، و نعمت هاى آن نتيجه اى جز اندوه و پشيمانى ندارد، بنابراين دنيا بسيار حيله گر و فريبكار بسيار گريزان و پرنده است ، همواره خود را براى طالبانش مى آرايد و هرگاه از دوستان دنيا شوند دندان هاى خود را به آنها نشان دهد و اسباب منظم را بر آنها پريشان سازد، و شگفتى هاى پنهان خود را بر ايشان آشكار كند و زهر كشنده خود را به آنان بچشاند، و تيرهاى خود را كه خطا نمى كند به طرف آنها نشانه رود. در همان حال كه دنياداران در رفاه و از دنيا شادمانند ناگهان به آنها پشت كند و گويى خوابى آشفته بود كه مى ديدند آنگاه با بلاها و مصيبت هايش به آنان حمله ور شود و آنها را همانند كشته هاى درو شده پايمال كند (نابود سازد) و با كفن هايشان در زير خاك دفن كند، اگر كسى تمام روى زمين را مالك شود بزودى او را نابود مى سازد به طورى كه گويى چنين شخصى وجود نداشته است ؛ دنياداران آرزوى شادمانى دارند و دنيا به آنها وعده دروغ مى دهد تا بسيار آرزوى شادمانى دارند و دنيا به آنها وعده دروغ مى دهد تا بسيار آرزو كنند و قصرها بسازند امّا قصرهايشان قبرها شود، و جمعشان پراكنده و سعى آنها هدر گردد و براى كار خدا اندازه معينى است .
و درود بر محمّد بنده و رسولش كه مژده و بيم دهنده براى جهانيان فرستاده شده است و درود و سلام بسيار بر خاندان و يارانش كه در دين پشتيبان او بودند و در برابر ستمگران ياور او.
امّا بعد، دنيا دشمن خدا و دوستان خدا و دشمن دشمنان خداست . امّا دشمنى دنيا به خدا به اين است كه راه را بر بندگان خدا مى بندد. از اين رو خدا از آن زمان كه دنيا را آفريده به آن نگاه نكرده است . (989) امّا دشمنى دنيا به دوستان خدا اين است كه خود را براى آنها آراسته است و درخشندگى و تازگى خود را شامل آنها ساخته تا تلخى صبر در بريدن از آن را بچشند و امّا دشمنى دنيا نسبت به دشمنان خدا اين است كه آنها را با مكر و حيله خود بتدريج زير نظر مى گيرد و با تورهاى خود شكارشان مى كند تا به آن اعتماد كنند. آنگاه آنها را خوار و از اول محتاج تر سازد پس از دنيا ميوه حسرت بچينند كه در برابر آن جگرها پاره مى شود، آن گاه براى هميشه آنان را از سعادت محروم مى سازد و آنها در فراق دنيا حسرت مى خورند و از حيله گرى هايش مى نالند و كسى به فريادشان نمى رسد بلكه به آنها گفته مى شود: (( قال اخسئوا فيها و لا تكلمون ؛ (990) اولئك الذين الشتروا الحياة الدنيا باالا خرة فلا يخفف عنهم العذاب و لا هم ينصرون )) (991) و هرگاه گرفتارى ها و بدى هاى دنيا بسيار باشد ناگزير باى حقيقت دنيا و ماهيت آن را شناخت ؛ و از حكمت آفرينش آن با توجه به دشمن بودنش آگاه شد، و راه هاى فريبكارى و بدى هاى آن را درك كرد زيرا كسى كه بدى را نمى شناسد از آن نمى پرهيزد و احتمال مى رود كه بدان گرفتار شود، و ما نكوهش دنيا و مثال هايش و حقيقت دنيا و شرح معانى آنها و انواع شغل هاى مربوط به دنيا و دليل نياز به شغل هاى اصولى ، و علت روى گرداندن مردم از خدا به سبب سرگرمى به امور زايد دنيا را به خواست خدا شرح مى دهيم .
شرح نكوهش دنيا
در نكوهش دنيا آيات و مثل هاى فراوان وارد شده و بيشتر قرآن در مورد نكوهش دنيا و برگرداندن مردم در دنيا و دعوتشان به آخرت است ، بلكه هدف بعثت پيامبران عليهم السّلام همين بوده و فقط براى همين مبعوث شده اند. بنابراين نيازى نيست به آيات قرآن استشهاد كنيم چون آيات در اين مورد آشكارند و تنها بعضى از روايات را كه در نكوهش دنيا وارد شده است نقل مى كنيم .
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه بر گوسفند مرده اى گذشت و فرمود: ((آيا اين گوسفند مرده را مى بينيد كه در نظر صاحبش خوار است ؟ عرض كردند: آرى از خوارى اوست كه آن را دور افكنده است ؛ فرمود: سوگند به خدايى كه جانم در دست قدرت اوست دنيا در پيشگاه خدا خوارتر از گوسفند به نظر صاحبش مى باشد، و اگر دنيا در نزد خدا با بال پشه اى برابر بود از آن شربت آبى به كافر نمى آشامانيد.))(992)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دنيا زندان مؤ من و بهشت كافر است .))(993)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دنيا و آنچه در دنياست ملعون است مگر آن بخشى از دنيا كه مال خداست .))(994)
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((هر كس دنياى خود را دوست بدارد به آخرتش زيان برساند و هر كس آخرتش را دوست بدارد به دنيايش ‍ ضرر برساند، پس آنچه را ماندنى است بر آنچه از بين رفتنى است برگزينيد.))(995)
و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دوستى دنيا سرچشمه تمام گناهان است .))(996)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بسيار تعجب است از كسى كه خانه جاويد را تصديق دارد و براى خانه فريب (دنيا) تلاش مى كند.))(997)
روايت شده كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله كنار مزبله اى ايستاد و فرمود: ((به دنيا روى بياوريد و پارچه هايى را كه در آن مزبله كهنه شده بود و استخوان هاى پوسيده اى را برداشت (998) و فرمود: اين دنياست .)) اين حديث اشاره به اين است كه زينت دنيا بزودى مانند اين پارچه هاى كهنه كهنه خواهد شد و بدن هايى را كه در دنيا مى بينى بزودى استخوان هاى پوسيده مى شود.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دنيا شيرين و سرسبز است ، و خدا شما را در آن جانشين قرار داده است تا بنگرد كه چگونه عمل مى كنيد، چون دنيا براى بنى اسرائيل مهيا شد و در آن به وسعت رسيدند به زيور و زنان و لباس و بوى خوش تكبر ورزيدند.))(999)
عيسى عليه السّلام فرمود: ((دنيا را ارباب خود نگيريد كه دنيا شما را بندگان خود بگيرد، گنج خود را نزد كسى بنهيد كه تباه نسازد زيرا بيم آن مى رود كه به گنج دنيا آفتى برسد ولى گنج خدا از آفت در امان است .))
و نيز فرمود: ((اى گروه حواريان من دنيا را برايتان به رو در افكندم ، پس از من آن را از زمين بلند نكنيد، زيرا از پليدى دنياست كه خدا در آن معصيت مى شود و آخرت فقط با رها كردن آن به دست مى آيد. بهوش باشيد از دنيا بگذريد و آن را آباد نكنيد، و بدانيد كه ريشه هر گناهى دوستى دنياست ، و بسا كه شهوت يك ساعت موجب اندوه طولانى براش شهوت پرستان شود.))
و نيز فرمود: ((دنيا را براى شما به رو در افكندم و بر پشت آن نشستيد پس ‍ شاهان و زنان راجع به دنيا با شما نستيزند. امّا به شاهان در دنيا نستيزيد زيرا تا زمانى كه آنها را به دنياشان واگذاريد معترض شما نمى شوند، و امّا از زنان با روزه و نماز بپرهيزيد)).
و نيز فرمود: ((دنيا هم طالب است و هم مطلوب پس كسى كه طالب آخرت است دنيا او را مى طلبد تا رزقش در دنيا كامل شود و كسى كه طالب آخرت است دنيا او را مى طلبد تا مرگ بيايد و گردنش را بگيرد.))
از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده : ((خداوند آفريده اى را كه در نزد او مبغوض تر از دنيا باشد نيافريده است . و از آنگاه كه دنيا را آفريده به آن ننگريسته است .))(1000)
روايت شده : ((سليمان بن داود (ع ) در موكب خود عبور مى كرد و پرندگان بر او سايه افكنده و جن و انس از چپ و راستش ملازم بودند. راوى گفت : سليمان به عابدى از بنى اسرائيل گذشت . عابد گفت : سوگند به خدا اى پسر داود، خدا به تو سلطنتى بس بزرگ داده است . راوى گفت : سليمان سخن عابد را شنيد و گفت : يك ذكر خدا كه در نامه عمل مؤ من ثبت شود بهتر از آن چيزى است كه به پسر داود داده شده است ، زيرا آنچه به پسر داوود داده شده از بين مى رود ولى ذكر خدا مى ماند.))
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((شما را فزونى جستن بفريفت . فرزند آدم مى گويد: مالم مالم ، آيا جز آن چه صدقه مى دهى و مى گذرى يا مى خورى و نابود مى سازى يا مى پوشى و كهنه مى كنى مال توست .))(1001)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دنيا خانه كسى است كه خانه ندارد و ثروت كسى است كه ثروت ندارد و نابخرد براى دنيا، مال جمع مى كند، و جاهل براى دنيا دشمنى مى ورزد، و نادان بر امور دنيا حسد مى ورزد و كسى به يقين نرسيده است براى دنيا تلاش مى كند.))(1002)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((كسى كه وارد صبح شود و بزرگترين همّتش دنيا باشد در پيشگاه خدا ارجى ندارد، و خدا چهار خصلت را ملازم دل او سازد: اندوهى كه هرگز قطع نشود، و گرفتارى كه از آن هرگز آسوده نشود و فقرى كه هرگز به بى نيازى نرسد، و آرزويى كه هيچ گاه پايان نپذيرد.))(1003)
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((از آن زمان كه خداوند دنيا را آفريده ميان زمين و آسمان ايستاده است و خدا به آن نمى نگرد و دنيا در روز قيامت به درگاه خدا عرض مى كند: پروردگارا امروز مرا بهره پست ترين دوستانت قرار بده ، خدا مى فرمايد: خاموش هيچ ارزشى ندارى ، من در دنيا تو را براى دوستانم نپسنديدم و امروز (در قيامت ) تو را براى آنها بپسندم .))؟!(1004)
روايت شده ((خداى عزوجل چون آدم را از بهشت به زمين فرو فرستاد به او گفت : براى ويران شدن بساز و براى نابود شدن توليد مثل كن .))(1005)
در اخبار مربوط به حضرت آدم عليه السّلام روايت شده : ((چون از شجره ممنوعه خورد معده اش براى بيرون آمدن تفاله آن به حركت آمد و جز همان درخت هيچ يك از طعام هاى بهشت تفاله نداشت از آن رو خدا از خوردن آن نهى فرمود. آدم در بهشت مى چرخيد، خدا به ملكى امر كرد كه با آدم سخن بگويد. فرشته به او گفت : چه قصدى دارى ؟ آدم گفت : مى خواهم آنچه در شكم دارم دفع كنم . به ملك گفته شد: به آدم بگو: آنچه در شك دارى كجا مى خواهى دفع كنى ؟ آيا بر روى فرش يا بر روى تخت ؟ يا در نهرها؟ يا در زير سايه درختان ؟ آيا در بهشت جايى را مناسب اين كار مى بينى ؟ به زمين فرود بيا.))
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((در روز قيامت گروه هايى مى آيند در حالى كه اعمالشان مانند كوه هاى تهامه است ؛ فرمان مى رسد كه آنها را به دوزخ برند، عرض شد: اى رسول خدا آيا اهل نمازند؟ فرمود: آرى نماز مى گزاردند و روزه مى گرفتند و ساعتى از شب را بر مى گزيدند و چون چيزى از دنيا بر آنها عرضه مى شد به طرف آن مى پريدند.))(1006)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در يكى از خطبه هايش فرمود: ((مؤ من ميان دو ترس قرار دارد ميان زمانى كه از عمرش گذشته است و نمى داند خدا با او چه خواهد كرد و ميان زمانى كه از عمرش مانده است و نمى داند حكم خدا در آن بقيه عمر چيست . پس لازم است از نفس خود براى خود توشه برگيرد و از دنيايش براى آخرتش ، و از زندگى خود براى مرگش ، و از جوانى خويش براى پيرى اش ، زيرا دنيا براى شما آفريده شده و شما براى آخرت آفريده شده ايد، سوگند به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست پس از مرگ رضايت طلبى نيست و پس از دنيا خانه اى جز بهشت يا دوزخ وجود ندارد.))(1007)
عيسى عليه السّلام فرمود: ((محبت دنيا و آخرت در دل مؤ من استوار نشود چنان كه آب و آتش در يك ظرف راست نيايد.))
روايت شده : ((جبرئيل (ع ) به نوح (ع ) گفت : اى پيامبرى كه عمرت از تمام پيامبران درازتر است دنيا را چگونه يافتى ؟ فرمود: مانند خانه اى دو در كه از يكى وارد شوى و از ديگرى بيرون روى .))
به عيسى عليه السّلام گفته شد: ((اگر براى خود خانه اى مى ساختى چه خوب بود؟ فرمود: آفريدگانى كه پيش از ما بودند براى (عبرت ) ما كافى است .))
پيامبران صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((از دنيا بپرهيزيد، چرا كه دنيا از هاروت و ماروت ساحرتر است .))(1008)
روايت شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روزى بر ياران خود وارد شد و فرمود: ((آيا در ميان شما كسى هست كه بخواهد خدا كورى را از او بردارد و بينايش كند؟ بهوش باشيد هر كس به دنيا رغبت كند و آرزويش در دنيا طولانى شود به همان اندازه خدا دلش را كور سازد، و هر كس در دنيا زهد ورزد و آرزويش را كوتاه كند خدا بدون فرا گرفتن به او دانشى بدهد و بدون هدايت گرى او را هدايت فرمايد؛ آگاه باشيد پس از من گروهى خواهند بود كه حكومت آنها جز با كشتن و تكبر راست نيايد و ثروت جز با فخرفروشى و بخل ، و محبت جز با پيروى هواى نفس ، بهوش باشيد هر يك از شما كه آن زمان را دريابد و با توانايى بر ثروت بر فقر صبر كند و در حالى كه مى تواند محبت ورزد بر خشم و كينه شكيبا باشد، و بر خوارى صبر كند در حالى كه مى تواند عزيز شود و اين كار را براى خدا كند خدا در مقابل پاداش پنجاه صديق به او بدهد.))(1009)
روايت شده كه روزى عيسى عليه السّلام دچار رعد و برق و باران شديدى شد و خانه اى مى جست كه بدان پناه ببرد. پس از دور خيمه اى به نظرش ‍ رسيد و به طرف آن آمد ناگهان زنى را در آن ديد. پس از آن روى گرداند پس غارى را در كوهى ديد و به آنجا رفت ناگاه در آن شيرى ديد. عيسى عليه السّلام دست را بر سر خويش نهاد و عرض كرد: خداى من براى هر چيزى ماءوايى قرار داده اى و براى من ماءوايى قرار ندادى خدا به او وحى كرد: ماءواى تو در قرارگاه رحمت من است . در روز قيامت هزار حوريه به ازدواج تو در آورم كه با دست خود آنها را آفريده ام و در عروسى ات چهار هزار سال كه هر روز آن به اندازه عمر دنياست اطعام دهم و به يك منادى فرمان دهم ندا در دهد كجايند آنها كه در دنيا زهد ورزيدند از عروسى عيسى بن مريم زاهد ديدن كنيد.
عيسى عليه السّلام فرمود: ((واى بر صاحب دنيا، چگونه مى ميرد و دنيا و نعمت هاى آن را رها مى سازد؟ دنيا او را مى فريبد و او به دنيا اعتماد مى كند، در حالى كه دنيا او را خوار مى سازد؛ و واى بر فريب خوردگان ، چگونه آنها به مصائبى دچار شدند كه از آن روگردان بودند و چگونه از نعمت هايى كه دوست داشتند جدا شدند و وعده خدا درباره آنان تحقق يافت و واى بر كسى كه دنيا همت اوست و گناهان عمل اوست چگونه فردا به وسيله گناهش رسوا مى شود.))
گويند: خداى متعال به موسى عليه السّلام وحى كرد ((اى موسى تو را با خانه ستمكاران (دنيا) چه كار است آن خانه خانه تو نيست همّت خود را از دنيا بيرون كن و به كمك عقلت از آن جدا شو، اين خانه بد خانه اى است مگر براى كسى كه در آن عمل كند در اين صورت (دنيا) خانه خوبى است ، اى موسى من در كمين ستمگرم تا انتقام ستم رسيده را از او بگيرم .))
روايت شده : ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ابوعبيده جراح را (به ماءموريتى ) فرستاد پس ابوعبيده با ثروتى از بحرين آمد و انصار از آمدن او آگاه شدند و نماز صبح را با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله خواندند و چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نماز صبح بگزارد به طرف نمازگزاران برگشت . پس ‍ اصحاب پيامبر را طلبيدند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هنگامى كه آنها را ديد لبخند زد و فرمود: چنين گمان مى كنم كه شما شنيده ايد ابوعبيده مالى آورده است ؟ عرض كردند: آرى اى رسول خدا، فرمود: مژده باد شما را و آرزو كنيد آنچه مايه شادمانى شماست به خدا من از فقر بر شما نمى ترسم ولى از آن بيم دارم كه مانند پيشينيان در دنيا به وسعت برسيد پس بر يكديگر حسد ورزيد چنان كه آنها حسد ورزيدند و دنيا شما را هلاك سازد، چنان كه آنها را هلاك ساخت .))(1010)
ابوسعيد خدرى گويد: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بيشترين چيزى كه بر شما بيمناكم بركت هاى زمين است كه خدا برايتان بيرون مى آورد، عرض شد: بركات زمين چيست ؟ فرمود: شكوفه (زندگى ) دنيا.))(1011)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((دلتان را به ياد دنيا مشغول نسازيد.)) (1012) پس پيامبر از ياد دنيا نهى فرمود چه رسد به خود دنيا.
عمار بن سعيد گويد: عيسى عليه السّلام از دهى گذشت . ناگاه اهالى آن را در جلو خانه ها و راه ها مرده ديد. به آنها گفت : اى گروه حواريان اينان به خشم خدا گرفتار شده و مرده اند و اگر به اجل خود مى مردند يكديگر را دفن مى كردند، پس عرض كردند: اى روح خدا دوست داريم كه از وضع آنها آگاه شويم ، عيسى عليه السّلام از پروردگارش علت مرگ آنان را پرسيد. خدا به او وحى كرد كه چون شب فرا رسد آنها را صدا بزن تو را پاسخ مى دهند. چون شب شد بر فراز تپّه اى رفت آنگاه صدا زد اى اهل ده ؟ يكى پاسخ داد: لبيك اى روح خدا، عيسى عليه السّلام فرمود: حال و داستان شما چيست ؟ گفتند: شب به سلامت خفتيم و صبح خود را در هاويه يافتيم . عيسى عليه السّلام فرمود: چرا؟ سخنگو پاسخ داد براى اين كه دنيا را دوست مى داشتيم و از گنهكاران اطاعت مى كرديم عيسى پرسيد: دوستى شما به دنيا چگونه بود؟ گفت : مانند دوست داشتن كودك مادرش را هرگاه دنيا به ما روى مى آورد شاد مى شديم و هرگاه روى بر مى گرداند غمگين شده مى گريستيم . عيسى عليه السّلام فرمود: چه شده كه يارانت مرا پاسخ ندادند؟ گفت : زيرا بر دهان تمامشان به دست فرشتگان سخت گير و دژم لگام زده شده ؛ عيسى فرمود: چه شد كه از ميان آنها تو مرا پاسخ دادى ؟ عرض كرد: چون من جزء آنها نبودم ، فقط در ميان آنان بودم و چون عذاب بر آنها رسيد مرا نيز با آنها بگرفت و من در لب پرتگاه دوزخ آويزانم نمى دانم از آن رهايى مى يابم يا به رو در آن مى افتم . مسيح (ع ) به حواريان فرمود: براستى خوردن نانى كه از آرد سبوس نگرفته تهيه شده با نمك و نان جوين و پوشيدن لباس هاى پشمين و خوابيدن بر مزبله ها در صورتى كه با عافيت دنيا و آخرت همراه باشد بسيار است .))(1013)
روايت شده كه بر ناقه عضباى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ناقه اى سبقت نمى گرفت . عربى بيابانى با ناقه اش آمد و بر ناقه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سبقت گرفت و اين بر مسلمانان گران آمد. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((بر خدا حق است كه هر چه در دنيا رفعت يابد آن را پست كند.(1014)
عيسى عليه السّلام گفت : ((چه كسى است كه بر روى امواج دريا خانه اى بسازد، اين خانه دنياست آن را جاى ماندن خود نگيريد.))
به عيسى عليه السّلام عرض شد: يك عمل به ما بياموز كه با انجام آن خدا ما را دوست بدارد، فرمود: ((دنيا را دشمن بداريد تا خدا شما را دوست بدارد.))
ابودردا گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((اگر آنچه من مى دانم بدانيد بسيار مى گرييد و كم مى خنديد و دنيا در نظرتان پست مى شود و آخرت را بر مى گزينيد.))(1015) آنگاه ابودردا خود گفت : اگر آنچه مى دانم مى دانستيد آه سردى مى كشيديد و بر خودتان مى گريستيد و اموالتان را بدون پاسدار رها مى كرديد و جز به مقدارى كه ناگزير بوديد به مال خود رجوع نمى كرديد ولى ياد آخرت از دل هاى شما رفته و آرزو در آن يافته و دنيا بر اعمالتان مسلط شده است و مانند نادانان شده ايد؛ بعضى از شما بدتر از چهارپايان هستيد كه از بيم فرجام هواى خود را رها نمى سازد. شما را چه شده است كه به يكديگر دوستى نمى ورزيد و خيرخواه هم نيستيد در حالى كه شما برادران دينى هستيد و تنها پليدى باطنتان ميان شما جدايى افكنده و اگر در كار نيك با هم اجتماع مى كرديد به يكديگر دوستى مى ورزيديد. شما را چه شده است كه در كار دنيا خيرخواه يكديگريد و در كار دين خيرخواه هم نيستيد و هيچ كدامتان ديگرى را بر كار آخرت خيرخواهى نمى كند؟ علت آن فقط ضعف ايمان قلبى شماست . اگر به خير و شرّ آخرت يقين مى داشتيد چنان كه به دنيا يقين داريد آخرت را بر مى گزيديد، زيرا آخرت بر كارهايتان بيشتر تسلط دارد اگر بگوييد: دوستى دنيا بر آدمى غلبه دارد ما شما را مى بينيم كه نقد دنيا را براى نسيه آن رها مى كنيد بر آدمى غلبه دارد ما شما را مى بينيم كه نقد دنيا را براى نسيه آن رها مى كنيد و خود را در به دست آوردن چيزى به زحمت مى اندازيد كه به آن نمى رسيد، پس شما بد گروهى هستيد كه به سوگندهايتان عمل نكرديد چيزى كه ايمان يقينى به سبب آن شناخته مى شود، اگر در آنچه محمّد صلّى اللّه عليه و آله آورده است ترديد داريد نزد ما بياييد برايتان شرح دهيم و نور حقيقت را به شما بنمايانيم تا دل هايتان آرامش يابد به خدا دل هايتان نقصى ندارد كه شما را معذور بداريم . شما كار در دنياى خود نظر درست اظهار مى داريد و در كارهايتان دورانديش هستيد شما را چه شده كه به بهره كمى از دنيا كه به شما مى رسد شاد مى شويد و كمى از دنيا را كه از دست مى دهيد آثار اندوه در چهره و زبانتان پديد مى آيد و آن را مصيبت ناميده و براى آن ماتم به پا مى كنيد و بيشتر شما بسيارى از كارهاى دينى خود را رها مى سازيد، و اثرى در چهره هايتان ديده نمى شود و حالتان تغيير نمى كند. من خدا را از شما بيزار مى بينم ، بعضى از شما بعضى ديگر را با شادمانى ملاقات مى كنيد و تمامتان خوش نداريد با رفيقتان به چيزى كه ناخوشايند اوست روبرو شويد از بيم آن كه او نيز با شما چنين برخورد كند پس نسبت به يكديگر كينه توز شديد و گياهانتان در مزبله اى روييده است و با هم بر انكار اجل همدل شديد، و دوست دارم كه خداى متعال مرا از دست شما آسوده كند و مرا به كسانى ملحق سازد كه ديدن آنها را دوست دارم اگر پيامبر زنده مى بود اين حالت شما را تحمل نمى كرد اگر در ميان شما خيرى است به گوشتان رساندم ، و اگر آنچه را در نزد خداست طالبيد آسان به آن مى رسيد و بر خودم و شما از خود كمك مى جويم .
عيسى عليه السّلام فرمود: ((اى گروه حواريان به كمترين بهره دنيا با سلامت ماندن دين خشنود باشيد چنان كه اهل دنيا به كمترين بهره دين با سلامت ماندن دنيا خشنودند.)) و در همين مضمون گفته شده است :(1016)
(( ارى رجالا بادنى الدين قد قنعوا
و لا اراهم رضوا فى العيش باالدون
فاستغن باالدين عن دنيا الملوك كمااس
تغنى الملوك بدنيا هم عن الدين )) (1017)

عيسى عليه السّلام فرمود: ((اى كسى كه دنيا مى خواهى تا با آن نيكى كنى ، اگر دنيا را رها كنى نيكوتر است .))
پيامبر ما صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((پس از من به دنيايى مى رسيد كه ايمان شما را مى خورد چنان كه آتش هيزم خشك را مى خورد.))(1018)
خداى متعال به موسى عليه السّلام وحى كرد: ((اى موسى به محبت دنيا اعتماد مكن پس هرگز گناه كبيره اى مرتكب نشوى كه بر تو سخت تر از محبت دنيا باشد.))
موسى عليه السّلام بر مردى گذشت كه مى گريست و برگشت در حالى كه او همچنان گريه مى كرد. موسى عرض كرد: خدايا بنده ات از ترس تو مى گريد. خداوند فرمود: ((اى پسر عمران اگر مخ او با اشك ديدگانش جارى شود و دستهايش را به طرف من (آن قدر) بلند كند كه بيفتد در حالى كه دنيا را دوست مى دارد او را نمى آمرزم .))
على عليه السّلام فرمود: ((در هر كه شش خصلت جمع شود هيچ خواسته اى را براى رسيدن به بهشت و هيچ چيز را براى گريز از دوزخ رها نساخته است : 1-كسى كه خدا را بشناسد و اطاعتش كند 2-شيطان را بشناسد و نافرمانيش كند 3-حق را بشناسد و پيرو آن شود 4-باطل را بشناسد و از آن بپرهيزد، 5-دنيا را بشناسد و آن را دور بيفكند 6 آخرت را بشناسد و آن را بطلبد.))
مردى به على عليه السّلام عرض كرد: اى اميرالمؤ منين دنيا را براى ما توصيف كن . حضرت فرمود: ((من برايت چه وصف كنم از خانه اى كه هر كه در آن تندرست است ايمنى ندارد، و هر كه در آن بيمار است پشيمان است ، و هر كه در آن فقير است غمگين است ، و هر كه در آن بى نياز است گرفتار است ، در حلال آن حساب و در حرام آن عذاب است .))
يك بار همين مطلب از على عليه السّلام سؤ ال شد پس فرمود: ((سخن به درازا بگويم يا به اختصار؟ راوى عرض كرد: به اختصار، حضرت فرمود: حلال دنيا حساب دارد و حرام آن عذاب دارد.))(1019)
على عليه السّلام فرمود: ((دنيا در شش چيز خلاصه مى شود: خوردنى ، نوشيدنى ، پوشيدنى ، سوار شدنى ، آميزشى ، بوييدنى : بهترين خوردنى ها عسل است ، و آن نتيجه چشيدن مگسى است ؛ بهترين نوشيدنى ها آب است كه بدكار و نيكوكار در آن برابرند؛ بهترين پوشيدنى ها ابريشم است و آن تنيده كرم پيله است ؛ بهترين مركب هاى سوارى اسب است و بر روى آن مردان كشته مى شوند؛ و بهترين موجودى كه با آن آميزش مى شود زن است و آن آميزش بول دانى در بول دانى است . به خدا زن بهترين عضو خود (صورت ) را مى آرايد در حالى كه زشت ترين عضو آن خواسته مرد است ، و بهترين بوييدنى ها مشك است و آن خون حيوانى است .
فصل : روايات اهل بيت عليهم السّلام در نكوهش دنيا
مى گويم : از طريق شيعه از اهل بيت (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ) در نكوهش دنيا مطالبى رسيده كه براى خداپرستان كافى است ؛ بويژه از مولايمان اميرالمؤ منين عليه السّلام و كلمات حضرت در اين مورد. در (( نهج البلاغه )) تو را بس است و پيش از اين سخنى از آن حضرت در كتاب علم از بخش عبادات آنجا كه نشانه هاى علماى آخرت را نقل مى كرديم ، بيان داشتيم .
در كتاب كافى از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روزى غمگين از خانه بيرون شد پس ‍ فرشته اى كه كليدهاى گنجينه هاى زمين در دستش بود نزد او آمد و عرض ‍ كرد: اى محمّد اينان كليدهاى گنجينه هاى زمين است پروردگارت به تو مى فرمايد: گنج ها را بگشا و هر چه خواهى از آن بردار بى آن كه چيزى از مقامت در نزد من كاسته شود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت : دنيا خانه كسى است كه خانه اى ندارد (1020) و آن كه نابخرد است براى دنيا جمع مى كند، فرشته عرض كرد: به خدايى كه تو را به حق پيامبر برانگيخت من اين سخن را از فرشته اى در آسمان چهارم شنيدم آنگاه كه كليدها را به من دادند.))(1021)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به بزغاله مرده و گوش بريده اى كه در مزبله اى افتاده بود گذر كرد حضرت به اصحاب فرمود: اين بزغاله چند مى ارزد؟
عرض كردند: شايد اگر زنده بود به يك درهم نمى ارزيد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست دنيا نزد خدا پست تر از اين بزغاله نزد صاحبش است .))(1022)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه گفت : ((رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: دنياطلبى ضرر زدن به آخرت است و طلب آخرت ضرر زدن به دنياست پس به دنيا ضرر بزنيد كه به ضرر زدن سزاوارتر است .))(1023)
از حضرت صادق عليه السّلام روايت است كه گفت : ((رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: مرا با دنيا چه كار داستان من و دنيا داستان سواره اى است كه در روز گرمى در زير درختى كمى بيارامد. آنگاه برود و آن را ترك كند.))(1024)
از حضرت صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود: ((هيچ خيرى از دنيا جز گرسنگى و خوف رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را مسرور نمى ساخت .))(1025)
از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود: ((اميرالمؤ منين عليه السّلام به يكى از يارانش به قصد موعظه نوشت تو را و خودم را به تقواى كسى سفارش مى كنم كه معصيت او جايز نيست و اميدى جز به او نيست و بى نيازى فقط از طريق او ميسر است ، زيرا هر كه تقواى الهى داشت به عزت و اقتدار رسيد و سير غذا و سير آب شد و خردش از اهل دنيا بالاتر رفت ، پيكرش با اهل دنياست ولى عقل و دلش آخرت را مى بيند آنچه چشمش از محبت دنيا ديده با نور دلش آنها را خاموش ساخته ، حرام دنيا را پليد دانسته و از آنچه شبهه ناك است پرهيز كرده است ؛ به خدا كه به حلال خالص دنيا نيز جز به مقدار ضرورت توجه نكرده است ، مانند پاره نانى كه به تنش نيرو بخشد و جامه اى كه عورتش را بپوشاند، آن هم از خشن ترين پارچه اى كه بيابد، و در عين حال به اين غذا و لباس ضرورى هم اميد و اطمينانى ندارد، و تنها اميد و اعتمادش به خداى آفريننده موجودات است . از اين رو سعى و تلاش كند و بدن خود را به زحمت افكند تا دنده هايش آشكار شود و چشمانش به گودى فرو رود و خدا در عرض او را قدرت بدنى و نيروى عقلى دهد و آنچه در آخرت برايش اندوخته بيشتر است ؛ بنابراين دنيا را رها كن كه دوستى دنيا انسان را كور و كرد و لال و زبون مى سازد پس در آن مقدار كه از عمرت مانده است گذشته را جبران كن و فردا و پس فردا مگو، زيرا نابودى پيشينيانت به سبب ايستادگى بر آرزوها و امروز و فردا كردن بود تا ناگهان فرمان خدا رسيد و آنها در غفلت بودند؛ سپس بر روى تابوت به سوى گورهاى تنگ و تاريك خود رهسپار شدند و فرزندان و اهل بيت خود را رها كردند. پس با دلى متوجه و از همه بريده و ترك دنيا كرده ، با تصميمى شكست ناپذير به خدا روى بياور، خدا من و تو را بر بندگى اش يارى كند و به موجبات رضايت خود موفق بدارد.))(1026)
امام باقر عليه السّلام فرمود كه امام سجّاد عليه السّلام فرموده است : ((دنيا در حالى كه پشت كرده كوچ مى كند و آخرت در حالى كه روى آورده مى آيد و براى هر كدام فرزندانى است . شما از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا نباشيد و از افراد بى ميل به دنيا و مايل به آخرت باشيد. آگاه باشيد افراد بى ميل به دنيا زمين را بستر خود گرفتند و خاك را فرش و آب را بوى خوش ‍ خود قرار داده و خويشتن را از دنيا بريده اند.
بهوش باشيد هر كه به بهشت مشتاق شود، شهوات را از ياد ببرد و هر كه از دوزخ بترسد از محرمات روى بگرداند و هر كه در دنيا زهد ورزد، مصيبت ها بر او آسان شود.
بهوش باشيد خدا را بندگانى است كه گويى اهل بهشت را جاودان در بهشت و اهل دوزخ را در دوزخ گرفتار عذاب ديده اند. مردم از شرّ آنها در امانند، دلشان غمگين است ، عفت نفس دارند، نيازهايشان كم است ، چند روزى صبر كردند و به استراحت طولانى قيامت رسيدند.
امّا در شب گامهايشان براى عبادت صف كشيده ، اشكشان بر چهره جارى است و به پروردگار خود پناه مى برند و براى آزادى خود (از آتش دوزخ ) كوشش مى كنند.
امّا در روز خويشتندار و بردبار باشند، دانشمند، نيكوكار و پرهيزگار، در لاغرى مانند چوبه تيرى كه ترس از عبادت آنها را تراشيده ، هر كه به آنها بنگرد گويد بيمارند، در صورتى كه بيمارى ندارند، يا گويد ديوانه اند، در صورتى كه به امر بزرگى كه ياد آتش دوزخ و وضع آن است گرفتارند.))(1027)
از محمّد بن مسلم بن شهاب روايت است كه گفت : از امام سجّاد عليه السّلام سؤ ال شد: كدام عمل در نزد خداى متعال بهتر است ؟ فرمود: پس از معرفت خدا و رسولش هيچ عملى بهتر از بغض نسبت به دنيا نيست ، و براى آن انواع بسيارى است و معصيت نيز انواع مختلف دارد. نخستين چيزى كه خدا با آن نافرمانى شد تكبر است كه نافرمانى شيطان بود آنگاه كه سرپيچى و تكبر كرد و از كافران شد، و ديگر حرص است كه نافرمانى آدم و حوّا بود، آنگاه كه خدا به آنها فرمود: (( كلا من حيث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين )) (1028) ، پس آدم و حوا چيزى را كه بدان نيازى نداشتند برگرفتند و اين خصلت تا روز قيامت در ذرّيه آنها رخنه كرد، از اين رو بيشتر چيزهايى كه آدميزاد مى طلبد به آن نياز ندارد. و ديگر حسد است كه معصيت پسر آدم (قابيل ) بود آنگاه كه به برادرش (هابيل ) حسد برد و او را كشت ، و از معاصى ياد شده دوستى زنان و دنيا و رياست و استراحت و سخن گفتن و برترى جويى و ثروت منشعب شد و اينها هفت خصلت است كه تمام آنها در دوستى دنيا جمع شده اند؛ از اين رو پيامبران و دانشمندان پس از شناختن اين مطلب گفتند: دوستى دنيا سرچشمه هر خطا و گناه است و دنيا دو گونه است : ((دنيايى كه انسان را به بندگى و قرب خدا مى رساند و دنيايى كه مايه لعنت و دورى از رحمت خداست .))(1029)
از جابر روايت است كه گفت : ((خدمت امام باقر عليه السّلام رسيدم ، حضرت فرمود: اى جابر به خدا سوگند كه افسرده و دلگيرم ، عرض كردم : فدايت شوم دلگيرى و غم شما چيست ؟ فرمود: اى جابر براستى دين خالص خدا در دل هر كه وارد شود، دلش از غير خدا برگردد، اى جابر! دنيا چيست و اميد دارى چه باشد؟ مگر دنيا غير از خوراكى است كه مى خورى يا جامه اى است كه مى پوشى يا زنى است كه به او مى رسى ؟
اى جابر مؤ منان به ماندن در دنيا اطمينان نكردند و از رسيدن به آخرت ايمن نشدند.
اى جابر! آخرت خانه پايدار است و دنيا خانه نابودى و زوال ، ولى اهل دنيا غافلند و گويى مؤ منان هستند كه فقيه و اهل تفكّر و عبرتند: آنچه با گوش هاى خود بشنوند ايشان را از ياد خدا باز نمى دارد و هر زينتى را كه به چشم ببينند از ياد خدا غافل نمى شوند پس به ثواب آخرت رسيدند چنان كه به اين دانش رسيدند.(1030)
اى جابر بدان كه اهل تقوى كم خرج ترين اهل دنيايند و تو را از همه بيشتر يارى مى كنند، به محض اين كه تذكر دهى ياريت كنند و اگر فراموش كنى به يادت آورند. از امر خدا بسيار مى گويند و بسيار بر امر خدا پايدارند، براى دوستى پروردگارشان دل از همه چيز مى برند و براى اطاعت مالك خود از دنيا در هراسند و از صميم دل به خدا و محبت او روى مى آورند و دريافته اند كه هدف اصلى همين است چون از اهميت بسزايى برخوردار است . بنابراين دنيا را مانند باراندازى بدان كه در آن بار انداخته و سپس كوچ خواهى كرد. يا مانند مال و ثروتى است كه در خواب به آن رسيده و پس از بيدار شدن چيزى از آن ندارى . من اين را به عنوان مثال برايت گفتم . زيرا دنيا در نظر خردمندان و خداشناسان مانند سايه بعد از ظهر است .
اى جابر! آنچه را خداوند از دين و حكمتش به تو سپرده حفظ كن و از آنچه برايت در نزد خداست مپرس ، جز آنچه براى او نزد توست (1031) (پاداش ‍ خدا به مقدار ديندارى خودت مى باشد) و اگر دنيا در نظرت غير آنچه گفتم باشد، بايد به خانه عذرخواهى روى (و از اعتقاد بد خود آمرزش ‍ خواهى ).
به جان خودم بسا كه شخصى به چيزى حريص باشد و چون به دستش آيد، موجب بدبختى او شود و بسا كه شخصى از چيزى بدش بيايد و چون به آن برسد موجب سعادتش شود. اين است كه خداى متعال مى فرمايد: (( وليمحص اللّه الذين آمنوا و يمحق الكافرين .)) )) (1032)
از امام باقر عليه السّلام روايت است كه فرمود: ((داستان شخص حريص ‍ به دنيا، داستان كرم ابريشم است كه هر چه بيشتر بر خود بتند، راه بيرون آمدنش دورتر شود تا از غصه بميرد.))(1033)
از عبداللّه بن قاسم از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((هرگاه خدا خير بنده اى را بخواهد، او را به دنيا بى ميل و در دين دانشمند مى كند، و او را به عيب هاى دنيا بينا مى سازد، و به هر كه اين خصلت ها داده شود، خير دنيا و آخرت داده شده ؛ و فرمود: هيچ كس حق را در راهى بهتر از زهد در دنيا نجسته است و زهد بر خلاف خواسته دشمنان حق است . عبداللّه گويد: عرض كردم : فدايت شوم از چه چيزى بايد پرهيز كرد؟ فرمود: از دلبستگى به دنيا و فرمود: اين كار جز از شخص ‍ بسيار صبور و كريم ساخته نيست همانا دنيا چند روز اندك است ، بر شما حرام است كه مزه ايمان را بچشيد مگر به دنيا بى ميل شويد.))(1034)
شنيدم امام صادق عليه السّلام مى فرمود: ((چون مؤ من از دنيا كناره گيرد رفعت پيدا كند و شيرينى محبت خدا را دريابد، و در نزد اهل دنيا مانند ديوانه نمايان شود، در صورتى كه شيرينى محبت خدا را آنهايى مى چشند كه به چيز ديگرى مشغول نشوند، و شنيدم مى فرمود: هرگاه دل صفا پيدا كند، زمين برايش تنگ شود تا آنجا كه پرواز كند.))(1035)
از امام صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود: ((تمام خوبى ها در خانه اى نهاده شده و كليد آن را بى ميلى به دنيا قرار داده اند. آنگاه گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: انسان شيرينى ايمان را در كام دلش ‍ نمى چشد مگر اين كه به خوردن در دنيا اهميت ندهد.))(1036)
از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((كسى كه به دنيا بى ميل باشد خدا حكمت را در دلش استوار كند و زبانش را به آن گويا سازد، و او را به عيب هاى دنيا و درد و دوايش بينا كند، و او را از دنيا سالم بيرون برد و به دارالسلام (بهشت ) درآورد.))(1037)
از حضرت صادق عليه السّلام روايت است كه فرمود: ((حكايت دنيا حكايت آب درياست كه تشنه هر چه از آن بنوشد بر عطش او افزوده شد تا او را بكشد.))(1038)
از امام هفتم عليه السّلام روايت شده كه فرمود: ((ابوذر (ره ) گفت : خدا به دنيا از طرف من جزاى نكوهش دهد، پس از دو گرده نان جو كه يكى را صبحانه و ديگرى را شام خود سازم و پس از دو پارچه پشمين كه يكى را لنگ و ديگرى را ردا قرار دهم .))(1039)
از حضرت رضا عليه السّلام روايت است كه فرمود: عيسى بن مريم عليه السّلام به حواريان گفت : اى بنى اسرائيل بر آنچه از دنيا از دستتان رفت افسوس مخوريد، چنان كه اهل دنيا چون به دنياى خود برسند بر دين از دست داده خود افسوس نخورند.))(1040)
فصل : سخنان بزرگان درباره دنيا
ابوحامد گويد: در آثار گذشتگان آمده است : لقمان گفت : پسركم دنيا ژرف دريايى است كه مردم بسيارى در آن غرق شده اند پس بايد كشتى ات در آن دريا تقواى الهى باشد و درون كشتى ايمان به خدا و بادبان آن توكّل بر خدا باشد (1041) شايد كه نجات پيدا كنى و گمان ندارم كه نجات يابد.
يكى از حكيمان گويد: تو به هيچ بهره اى از دنيا نمى رسى مگر اين كه پيش از تو اهل آن بوده و بعد از تو نيز اهل آن خواهد بود و برايت از دنيا جز شام شبى يا نهارى نيست ، بنابراين براى يك وعده غذا خودت را هلاك مكن در دنيا روزه بگير و در آخرت افطار كن چرا كه در راءس مال دنيا خواهش هاى نفسانى است و بهره آن دوزخ است .
به يكى از زاهدان گفته شد: روزگار را چگونه مى بينى ؟ گفت : بدن ها را فرسوده مى كند، و آرزوها را تازه مى كند و مرگ را نزديك مى سازد، گفت : حال اهل دنيا چيست ؟ گفت : هر كس به آن دست يافت به رنج افتاد و هر كه آن را از دست داد دچار زحمت شد و در اين مورد گفته شده است :
(( و من يحمد الدنيا لعيش يسره
فسوف لعمرى عن قريب يلومها
اذا ادبرت كانت على المرء حسرة
و ان اقبلت كانت كثيرا همومها )) (1042)

يكى از حكيمان گويد: دنيا بود و من در آن نبودم و دنيا مى گذرد و من در آن نخواهم بود، بنابراين به آن آرامش نمى يابم ، زيرا زندگانى آن پست و ناچيز و صاف آن تيره است و اهل دنيا از آن به سه علت مى ترسند، زوال نعمت ، مصيبتى كه آنها برسد، يا مرگ حتمى .
يكى از حكيمان گويد: يكى از عيب هاى دنيا آن است به هيچ كس آنچه استحقاق دارد نمى دهد بلكه يا زايد بر آن مى دهد يا كمتر از آن .
ديگرى گفته است : هر آنچه را نعمت مى بينى گويى مورد خشم است و در جاى خود نهاده شده است .
يحيى بن معاذ گويد: دنيا دكان شيطان است پس از دكان او چيزى ندزد كه در پى آن بيايد و از تو بگيرد.
فضيل گويد: اگر دنيا از جنس طلا باشد نابود شدنى است و اگر آخرت از سفال باشد ماندنى است و بر ما لازم است كه سفال ماندنى را بر طلاى فانى برگزينيم . پس چگونه است حال ما كه سفال فانى را بر طلاى ماندنى برگزيده ايم .
ابوحازم گويد: از دنيا بپرهيزيد، زيرا به من خبر رسيده كه در روز قيامت بنده اى كه دنيا را مهم شمرده متوقف كنند و گفته شود: اين شخص آنچه را خدا كوچك شمرده بزرگ داشته است .
ابن مسعود گويد: هيچ يك از مردم داخل صبح نشود مگر اين كه مهمان است و مالش عاريه است بنابراين مهمان رفتنى و عاريه پس دادنى است و گفته شده است :
(( و ما المال و الاهلون الاوديعة
و لابد يوما ان ترد الودايعا )) (1043)

اصحاب رابعه او را ديدار كردند. پس از دنيا سخن گفتند و به نكوهش آن پرداختند رابعه به آنها گفت : از گفتگوى دنيا خاموش شويد و اگر دنيا در دلتان جايى نمى داشت بسيار از آن سخن نمى گفتيد، بهوش باشيد هر كس ‍ چيزى را دوست بدارد از آن بسيار سخن بگويد: به ابراهيم بن ادهم گفته شد: در چه حالى ؟ گفت :
(( نرقع دنيانا بتمزيق ديننا
فلا ديننا يبقى و لا نرقع
فطوبى لعبد آثر اللّه ربه
و جاد بدنياه لا يتوقع )) (1044)

و گفته شده است :
(( ارى طالب الدنيا و ان طال عمره
و نال من الدنيا سرورا و انعما
كبان بنى بنيانه فاتمه
فلما استوى ما قديناه تهدما )) (1045)

و نيز گفته شده :
(( هب الدنيا تساق اليك عفوا
اليس مصير ذاك الى انتقال
و ما دنياك الا مثل فئى
اضللك ثم آذن باالزوال )) (1046)

لقمان به پسرش گفت : پسركم دنياى خود را به آخرتت بفروش كه از هر دو بهره ببرى و آخرتت را به دنيايت نفروش كه از هر دو زبان ببرى .
مطرف بن شخير (1047) گفته است : به گوارايى زندگى شاهان و نرمى لباس هايشان منگر ليكن به زود كوچ كردنشان (از دنيا) و بدى عاقبتشان بنگر.
ابن عباس گويد: خدا دنيا را سه جزء قرار داده : يك بخش براى مؤ من ، و يك بخش براى منافق ، و يك بخش براى كافر، پس مؤ من توشه بر مى گيرد و منافق مى آرايد و كافر بهره مى برد.
يكى از بزرگان مى گويد: دنيا مردارى است و هر كس چيزى از آن بخواهد بايد بر همنشينى سگان و نزاعشان صبر كند، و گفته شده است :
(( يا خاطب الدنيا الى نفسها
تنح عن خطبتها تسلم
ان اللق تخطب غدارة
قريبة العرس من الماتم )) (1048)

ابودردا گويد، از پستى دنيا در نزد خدا اين است كه نسبت به خدا فقط در دنيا معصيت مى شود، و كسى به آنچه در نزد خداست نمى رسد جز بارها ساختن دنيا و گفته اند:
(( و ما الناس الا هالك و ابن هالك
و ذونشب فى الهالكين غريق
اذا امتحن الدنيا لبيب تكشفت
له عن عدو فى ثياب صديق )) (1049)

شاعرى گفته است :
(( يا راقد الليل مسرورا باوله
ان الحوادث قد يطرقن اسحارا
افنى القرون اللتى كانت منعمة
كر الجديدين اقبالا و ادبارا
يا من يعانق دنيا لابقاء لها
يمسى و يصبح فى دنياه سفارا
هلا تركت من الدنيا معانقه
حتى تعانق فى الفردوس ابكارا
ان كنت تبغى جنان الخلد تسكنها
فينبغى لك ان لا تامن النار )) (1050)

ابوامامه باهلى گويد: چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برانگيخته شد ابليس ‍ پيش لشكريان خود آمد؛ به شيطان گفتند پيامبرى مبعوث شده و امتى پديد آمده است . شيطان پرسيد: آيا دنيا را دوست مى دارند؟ گفتند: آرى ، گفت اگر دنيا را دوست دارند اهميت نمى دهم كه بت نپرستند و همانا صبحگاهان و شامگاهان نزد آنها مى روم و سه چيز برايشان مى برم : گرفتن مال بنا حق ، و خرج كردن آن بنا حق و نبخشيدن آن بنا حق و تمام بدى ها از اينها نشاءت مى گيرد.
گفته اند: از دنيا سحر كننده بپرهيزيد، زيرا دل هاى علما را سحر مى كند.
وهب گويد: در بعضى از كتاب ها آمده است : دنيا غنيمت زيركان و مايه غفلت نادانان است ؛ آن را نمى شناسند تا از آن بيرون روند پس درخواست بازگشت مى كنند ولى بر نمى گردند.
لقمان به پسرش گفت : پسركم از روزى كه به دنيا آمدى به دنيا پشت كرده و به آخرت روى آورده اى ، پس تو به خانه اى كه به آن نزديك مى شوى نزديك تر از خانه اى هستى كه از آن دور مى شوى .
يكى از بزرگان گويد: شگفتا بر كسى كه مى داند مرگ حق است چگونه مى خندد، و شگفتا بر كسى كه دگرگونى دنيا را نسبت به اهل خود مى بيند چگونه به آن اطمينان مى كند و شگفتا بر كسى كه مى داند مقدّر (الهى ) حق است چگونه (در طلب رزق ) رنج مى كشد.
مردى از نجران كه دويست سال عمر داشت بر معاويه وارد شد معاويه از او پرسيد: دنيا را چگونه يافتى ؟ گفت : سال هايى در گرفتارى و سال هايى در رفاه ، روزى به روزى و شبى به شبى فرزندى زاده شود و ديگرى هلاك شود و اگر نوزادى نبود مردم فانى مى شدند و اگر كسى هلاك نمى شد دنيا بر اهلش تنگ مى شد. معاويه به او گفت : آنچه خواهى درخواست كن گفت : عمر گذشته را برگردان يا اجل حاضر را دفع كن معاويه گفت : اين كار در دست من نيست آن مرد گفت : پس به تو نيازى ندارم .
بشر گويد: هر كه از خدا درخواست دنيا كند از او درخواست كرده كه (روز قيامت ) بيشتر در مقابل خدا بايستد.
ابوحازم گويد: در دنيا چيزى نيست كه تو را خوشحال كند جز اين كه خدا چيزى همراه آن كرده است كه تو را بد حال كند.
ديگرى گفته است : نفس فرزند آدم از دنيا بيرون نرود جز با سه حسرت : از آنچه گرد آورده سير نشده ، و به آنچه آرزو مى كرده نرسيده ، و براى خانه اى كه وارد آن مى شود نيكو توشه اى برنگرفته است .
به يكى از عابدان گفته شد: به ثروت رسيده اى ، گفت : كسى به ثروت رسيده كه از بردگى دنيا آزاد شده باشد.
ابوحازم گويد: خرج دنيا و آخرت سنگين است ، امّا خرج آخرت براى اين كه در آن ياورى ندارى ، و امّا خرج دنيا براى اين كه به هر چيزى دست بزنى مى يابى كه پيش از تو گنهكارى به آن رسيده است .
به حكيمى گفته شد: دنيا از آن كيست ؟ گفت : از آن كسى كه آن را رها كند به او گفته شد: آخرت از آن كيست ؟ گفت : از آن كسى كه آن را بطلبد.
حكيمى گفت : دنيا خانه اى است ويران و از آن ويران تر دل كسى است كه آن را آباد مى كند، و بهشت خانه اى است آباد و آبادتر از آن دل كسى است كه در جستجوى آن است .
ابراهيم بن ادهم به مردى گفت : آيا يك درهم در خواب نزدت محبوب تر است يا دينارى در بيدارى ؟ گفت : دينارى در بيدارى ، گفت : دروغ مى گويى زيرا آنچه را در دنيا دوست دارى گويى آن را در خواب دوست دارى و آنچه را در آخرت دوست دارى گويى آن را در بيدارى دوست دارى .
يحيى بن معاذ گويد: خردمندان سه گروهند: كسى كه دنيا را رها سازد پيش ‍ از آن كه دنيا او را رها سازد، و قبرش را بسازد پيش از آن كه در آن وارد شود، و كسى كه خالق خود را خشنود سازد پيش از آن كه او را ديدار كند.
و نيز گفته است : از بدى دنيا كه به تو مى رسد اين است كه آرزويى در دلت مى افكند كه تو را از بندگى خدا باز مى دارد پس چگونه است حال كسى كه به دنيا گرفتار آمده است ؟
و گفته اند: هر كس به دنيا روى بياورد، آتش آن حرص است كه او را بسوزاند تا خاكستر شود و هر كس به آخرت روى بياورد به آتش آن خالص شود، پس ‍ قطعه اى طلاى سودمند شود؛ و هر كس به خداى متعال روى بياورد آتش ‍ توحيد او را بسوزاند پس گوهرى شود كه قيمت آن را نمى توان تعيين كرد.

برگرفته از : .vccans.ir/Libraray/Ketabkhaneh

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
4 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .