شرحى بر دعاى ندبه ، سيد يحيي علوي طالقاني

نام كتاب : شرحى بر دعاى ندبه

مؤ لف : مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيد محيى الدين العلوى طالقانى
مقدمه محشى
بسم الله الرحمن الرحيم
عـقـيـده بـه مـهـدى (ع ) و غـيـبـت و ظـهـور آنـحـضـرت - عـجـل الله تـعـالى فرجه - از جمله معتقدات اصولى مذهب شيعه اثنى عشرى و اسلام است و هـمـان پـديـد آمـدن حـكـومـت عـدل جـهانى در جامعه بشر است كه از تمايلات و خواسته هاى فـطـرى و طـبـيـعـى و آرزوهـاى ديرينه اوست و پيوسته بدان اميدوار و در آرزوى تحقق آن بسر مى برد و انتظار مى كشد .
و ايـن امـيـد و آرزو بـه بر پا شدن يك چنين حكومتى عموميت دارد و اختصاص بمذهب شيعه و شـخـص مـسـلمان و موحد ندارد و در واقع همه بشر اصولا چشم اميد بدان دوخته و تحقق آنرا مى طلبند ، خصوصا در اين دوره و عصر كه
ظـلم و سـتـم و بـيـدادگـرى گسترش پيدا كرده و جامعه بشر را فرا گرفته و دولتها و قـدرتـمـنـدان زورگـو و سـتـمـگر براى سلطه و استيلاى چند روزه خود از هيچگونه ظلم و ستمى فرو گذارى نمى كنند .
البـتـه تـصور چنين حكومتى در قرون و اعصار گذشته كه جامعه بشر در اطراف و اكناف زمـيـن مـتـفـرق و بـصـورت نـژاد و قـبـائل مختلف پراكنده و دور از هم زندگى مى كردند و رابـطـه و ارتـبـاط چـنـدانـى بـا هـم نـداشـتـنـد و بـريـده از هـم بـسـر مـى بـردنـد مـشـكـل و بـعـيـد بـه نـظـر مـيـرسـد ، ولى اكـنـون كه با ترقيات علم و صنعت و پيشرفت ارتـبـاطـات و مواصلات آن فاصله ها از ميان رفته و جامعه هاى مختلف بشر بهم نزديك و پـيـوسـتـه شـده انـد و آن مـرزهـاى قـومـى و نـژادى و حـتـى جـغـرافـيـائى هـم در حال فرو ريختن است تصور چنين مشكلى از ميان رفته ، و جامعه بشر خواهى نخواهى ، دير يا زود رو بيك حكومت پيش ميرود و اكنون زمزمه آنهم از گوشه و كنار بگوش ميرسد .
آرى چـنـيـن حـكـومتى دير يا زود در جهان بوجود خواهد آمد . اما ثبات و پايدارى آن وابسته به تحقق عدل الهى در جامعه بشر است كه بايستى بوسيله شخص مقتدر الهى كه رابطه مستحكى با حق داشته باشد صورت گيرد .
و چون اين خواسته جزء سرشت فطرى و طبيعى هر انسان است لذا انسان هم بدو مى گرود و ايمان مى آورد و اين حكومت در جهان عالمگير ميشود و سايه رحمت آن در جهان گسترده خواهد شد . هو الذى اءرسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله .
چون خداوند - خالق جهان - عالم را بحق آفريده و بحق هم بر پاست همچنانكه مى فرمايد : و مـا خـلقـنـا السـمـوات و الارض و مـا بـيـنـهما لا عبين . ما خلقنا هما الا بالحق و لكن اكـثـرهـم لا يـعـلمـون (و مـا آسـمـانـهـا و زمـين و آنچه را كه بين آنهاست به بازى نيافريديم . آنها را جز بحق نيافريديم ولكن بيشترشان نميدانند . - دخان : 38 و 39 -) از ايـن نـظر بشر را هم بحال خود رها نكرده كه پيروهاى نفس خود باشد و هر چه بخواهد بـكـنـد اءفـحـسـبـتم اءنما خلقنا كم عبثا آيا چنين پنداشتيد كه ما شما را عبث و بـازيـچه آفريديم . - مومنون : 115 ـ پس خلل و بى نظمى در جامعه بشر دوام ندارد ، و در آن ظـلم و ستم پايدار نيست چون برخلاف نظام آفرينش خلقت است و در سنن حق تغيير و تبديل نيست فلن تجد لسنة الله تبديلا ، و لن تجد لسنة الله تحويلا - فاطر : 43 - و نظام جامعه بشر هم بر اين نظام خلقت جهانى استوار است . و تيپ مستكبر و مـسـتـضـعف هم نيز بر خلاف نظام آفرينش پايدار و استوار نخواهد ماند و نريد اءن نمن عـلى الذيـن اسـتـضعفوا فى الارض و نجعلهم اءئمة و نجعلهم الوارثين و ما اراده كرديم كـه آنـانى را كه در زمين ضعيف شمرده شده اند پيشوايان و وارث گردانيم . - قصص : 5 (1)
و لذا هـمـانطورى كه خداوند متعال در قرآن مجيدش مى فرمايد : عاقبت پيروزى و سرانجام آن و زمـامـدارى جـهانى از آن مردم شايسته و متقى خواهد بود و لقد كتبنا فى الزبور من بـعـد الذكر اءن الاءرض يرثها عبادى الصالحون اءن فى هذا لبلاغا لقوم عابدين - انبياء : 105 و 106 .
پـس آينده درخشان جامعه بشر و سعادت و نيك بختى ايشان مرهون حكومت اشخاص شايسته و صـالح و مـتـقـى خواهد بود و بدست آنان صورت خواهد گرفت همچنانكه حضرت موسى عـليـه السلام - هم بقوم خود نويد داده و قال موسى لقومه استعينوا بالله واصبروا ان الاءرض يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين و موسى يقوم خود گفت از خدا يارى طـلبـيـد و صـبـر پـيـشـه گيريد كه زمين را بهر كس از بندگان صالحش كه مورد مشيت و مصلحت حق قرار گيرد واگذار مى كند و حسن عاقبت براى پرهيزكاران است ، - اعراف : 128 ـ .
پـس بـى تـرديـد ايـن جامعه بشرى كه اكنون بر محور استكبار و استضعاف و خودخواهى قـدرتـمـنـدان و ثـروتـمـنـدان زورگـو قـرار گـرفـتـه دوامى ندارد ، و اساس و پايه آن مـتزلزل است ، و فرو خواهد ريخت و سرانجام زمام جامعه بشر بدست كسى خواهد افتاد كه دسـت ايـن قـدرتـمـنـدان و مـسـتـكـبـران خـود خـواه را از سـر جـامـعه بشر كوتاه و يك حكومت عدل الهى در جهان برقرار سازد و نظام جامعه را اصلاح و ظلم و ستم را از ميان بردارد ،
البته ظهور چنين مصلحى كه حكومت عدل الهـى را در جـهان تاءسيس و مجرى عدالت آن باشد نياز به آمادگى نفوس و سير زمانى دارد تـا افـكارم مردم جهان و روح اجتماعى آنان آماده و مهياى پذيرش اين نوع حكومت جهانى بـشـود ، و البـتـه نـجـات مـردم سـتـمديده و رنج كشيده از يوغ استعمار و سلطه جباران و قـدرت چـپـاولگـران نـيـاز ، بـه شـرايـطـى دارد و تـحول و زمينه سازى مساعد و مبارزه ، عوامل ديگرى لازم است ، تاءييدات الهى و كمك غيبى هم از دريچه همين گونه عوامل و اسباب و علل صورت مى گيرد .
و از ايـن نـظـر صـحـت انـتـظـار چـنـيـن فـرج و گـشـايـش و تـشـكـيـل يـك چـنـيـن حكومتى كه از آرزوهاى ديرينه بشر است ، در اين دوره و زمان و با اين خطرات روز افزون آن روشن تر و آشكارتر ميشود و جامعه بشر هم اكنون باين حقيقت پى بـرده كـه يـگـانـه راه حـل مـشـكـلات روز افـزون جـامـعه بشر اجراى قوانين الهى است كه بـوسـيـله تـاءسـيـس دولت حـقـه و بـرقـرارى نـظـام عـدل الهـى در جهان صورت مى بندد . كه احيا كننده دعوت اولياى خدا و نتيجه زحمات آنها اسـت بـقـيـة مـن بـقـايـا جـحـتـه ، خليفة من خلائف اءنبائه (2) . نه سازمان ملل فعلى .
و هـر قـدر اشـتباهات حكومت هاى جهان و زمامداران نالايق و نواقص نقشه هاى نظام اجتماعى ، اقتصادى ، فرهنگى و و و .. خواه بر محور كاپيتاليسم و سرمايه دارى و يا سوسياليسم و كمونيسم و و . باشد و روشنتر گردد بيشتر بشر از آنها ماءيوس و به آتيه درخشان و تـاءسـيـس حـكـومت الهى جهان دل مى بندد و بدان اميدوارتر مى شود . و اين اميد و آرزو كه خواسته هر آدم عاقل و موحد و خداپرست است باو يك نوع دلگرمى ميدهد و به انتظار ظهور آن دل مى بندد و خود را آماده و مهياى آن ميسازد .
و ايـن هـمـان مـعـنـى انـتـظـار فـرج اسـت كـه در اخبار و روايات آمده است كه منظور از آن هم انـتـظـارى اسـت تـعهد و تحرك بخش كه سازندگى داشته باشد جاروب كن خانه ، سـپـس مـيهمان طلب نه انتظار سكوتى و فلج كننده كه به فساد و بدبختى تن دهد و ناظر فجايع و تماشاگر آن باشد
و البته قيام چنين مصلحى كه قيامى است بر حق و ستوده و خواسته فطرت پاك اوليه هر انـسـان عـاقـل اسـت شايسته و لازم است كه چون اين نام بر زبان آورده شود و او بدين نام خـوانـده شود ، مشخص مومن باو از جا برخيزد و برپا ايستد و بدين وسيله آمادگى خود را در اجراى اوامر و دستوراتش اعلام نمايد . پس اين دستور قيام تنها براى احترام نسبت باو نـيـسـت بلكه منظور اصل آمادگى و فراهم آوردن نهضت اوست . و آنچه از كارهاى بزرگ و شـگـفـت انـگـيـزى كـه بـاو نـسـبـت داده مـيـشـود و تـاكـنـون بـهـيـچ پـيـغـمـبـر مـرسـل و مـصـلحـى نسبت داده نشده نه از آن جهت است كه قدرت او بيش از قدرت پيغمبران و اوليـاى ديـگـر الهـى اسـت بـلكـه عـمـده هـمـان آمـادگـى بـشـر و فـراهـم شـدن اسـبـاب و وسائل مادى و معنوى ظهور اوست .
بارى اين ايمان و عقيده به امام زمان و مصلح الهى جهان ، گذشته از مسلمانان و مذهب شيعه هـمـه آن اديـانـى كـه ريـشه اصلى آسمانى دارند كم و بيش بدان معتقدند هر چند نسبت به خـصـوصـيـات و مـشـخـصـات آن اخـتـلاف دارنـد ولى در اصل آن و تشكيل يك حكومت الهى بوسيله شخصيت مقتدر الهى و نجات بشر از زير بار ظلم ستمكاران اختلافى نيست و در آثار و نوشته هايشان باشاره يا صريح ذكر آن آمده است و به وقوع آن هم بشارت داده اند .
امـا طـبـق معتقدات شيعه اكنون زنده است و قرنها از عمر طولانى او مى گذرد كه تصور آن شايد براى بعضى مشكل به نظر آيد و باور نكنند . ولى با اكتشافات جديد و بررسى هـاى عـلمـى دربـاره تـنـوع و قـدرت بـى پـايـان آن . مـشـكـل حل ميشود و عمر طولانى محال عقلى نيست و امكان بقا را نميتوان فقط در ظاهر امكانات مـحـدود مـادى تـصـور كـرد زيرا خوشه گندم در ميان لفافه ها و سنبله هاى خود سالها از گـزنـد طـبيعت محفوظ و زنده ميماند . و چه بسا فسيلهاى موجودات زنده با گذشت ميليونها سال در اعماق زمين با تركيبات كامل خود باقى مانده است . سابقا كسى نميتوانست حيات را در غـيـر مـحـسـوسـات بـحـس مـادى ظـاهـرى غـيـر از تـعـبـد قبول كند . و يا در اعماق درياها و ظلمت هاى آن و فشار خورد كننده اى كه هر جسم محكمى را خـورد مـى كـنـد و تـصـور حـيـات در آنـرا بـنـمـايـد . و ايـن مشكل عمر طولانى كه هنوز محيط واقعى موجودات زنده كشف نشده از مشكلات ديگر كه اكنون آسـان و قـابـل درك اسـت مشكل تر نيست . چه بسا ممكن است موجود زنده داراى محيط و محفظه طـبـيـعـى و الهـى بـاشـد كـه هـنـوز كـشـف نـشـده و بـه عقل كوته ما نرسيده باشد .
طبق صريح آيه قرآن كه خداوند متعال درباره حضرت نوح پيغمبر فرمايد : و لقد اءرسـلنـا نـوحـا الى قـومـه فـلبـث فـيـهم اءلف سنة الا خميين عاما و اءخذهم الطوفان و هم ظـالمـون (عـنـكبوت : 14) 950 سال به دعوت ميزيسته ، و اين عمر طولانى او هم فـاصـله بـيـن دعـوت رسـالت او وقـوع طـوفـان بـوده ، و بـطـور قـطـع و يـقـيـن چـنـد سـال قـبـل از رسـالت و بـعـد از طـوفـان زنـدگـى كـرده ، پس عمر طولانى براى انسان مـحـال عـقـلى نـيـسـت كـه مـا آنرا منكر شويم و امرى است ممكن ، و يكى از جهات عمده آن همان زنـدگـى سـاده و حـفـظ بـدن از بـيـمـاريها است و عللى كه حيات را بخطر و نابودى مى كشاند، متاءسفانه اين علل و آلودگى بر بشر متمدن امروزه سخت حكمفرما است .
امـا تـاريـخ وقوع و ظهور آن مصلح جهانى چه وقت است معلوم نيست و كسى زمان بخصوص آنـرا نـمـيداند و از آن آگاه نيست و همانطورى كه سابقا گفتيم آمادگى جامعه بشر و سير زمـانـى لازم اسـت . ولى پيش از ظهور او آثار و علائمى از آن در اخبار و احاديث آمده است از جـمـله حـديـث شـريـف مـتـواتـر فـريـقـيـن - خـاصـه و عـامـه - از رسـول خـدا (ص ) اسـت كـه فـرمـود يـمـلا الارض قـسـطـا و عـدلا بـعـد ما ملئت ظلما و جورا . (3)
ايـن حـجـت الهى - منجسى عالم بشريت از خودخواهى و خودپرستى . و نظام ظلم و ستم ـ كه طـبـق مـذهـب شـيـعـه اثـنـى عـشـرى از نـظـر ديـد تـوده مـردم غـالب اسـت در حـدود سـال 255 - ه . ق - در نيمه ماه شعبان از پدر بزرگوارى همچون امام حسن عسكرى - عليه السـلام - امـام يـازدهم شيعيان و مادرى غير عرب و عفيفه و باتقوى چون نرگس خاتون در شـهر سر من راى - سامراه - عراق ديده بجهان گشود . و پس از شهادت پدر بزرگوارش حـدود سـال 260 ه . ق - بـراى بـقـا و حـفـظ جانش از گزند خلفاى جور از ديد توده مردم مـخـفـى و پـنـهـان شـد . و تـا مـدت زمـانـى در ابتداء بوسيله اشخاص برگزيده - نواب اءربعه - (4) با بعضى از مردم در ارتباط بود ، و اين دوره و زمان محدود و موقت را غيبت صغرى نامند .
و از آن پـس ايـن ارتباط قطع و به غيبت كبرى انجاميد كه تاكنون هم ادامه دارد و اكنون هم غائب و پنهان از ديد شناخت مردم در پس ‍ پرده غيبت بسر مى برد تا روزى كه اراده و مشيت حق قرار گيرد به فرمان الهى ظاهر و پرچم دين اسلام رابراى هدايت و نجات جامعه بشر باهتزاز درآورد و حكومت عدل الهى را كه در جهان تاءسيس و به رهبرى آن برگزيده شود . و جامعه بشر را بزير پرچم آن درآورده و پيروزى دين حق را بر همه آئين ها اعلام بدارد و مـصـداق كـامـل ايـن آيـه شـريـفـه قـرآن هـو الذى اءرسـل رسـوله بـالهـدى و ديـن الحق ليظهره على الدين كله در عالم پياده و محقق گردد . اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و اجعلنا من اءنصاره و اءعوانه .
بـا قـطـع ايـن رابـطـه و غـيـبـت كـبـرى و عـدم دسـترسى بآن بزرگوار از همان دوره هاى اول پـس از غـيـبـت مـردم مـحـروم و سـتـمديده كه از ظلم و جور خلفاء و ستمگران بستوه آمده بـودنـد بـخـصـوص پـيـروان و عـلاقـمـنـدان به اهل بيت عصمت و طهارت و مخفى بودن امام زمـانـشـان و عـدم دسترسى و دورى از او به ندبه و زارى مى پرداختند و در ساعات معينه بـعـضـى ايـام مـتـبـركـه بـخـوانـد دعـائى بـنـام دعـاى نـدبـه مـشـغـول مـيـشـدنـد و رفـتـه رفـته اين سنت حسنه كه محرك احساسات و عواطف و الهام بخش مـبـارزات ديـنـى بـود رواج يـافـت و اكـنـون هـم مـومـنـان بـه اهل بيت گرد هم جمع ميشوند و به خواندن اين دعاى ندبه مى پردازند بخصوص در صبح يا عصر روزهاى جمعه .
اين دعاى ماءثور همانطوريكه گفته شده و پيداست ، دعائى است جالب و پر محتوا و داراى متنى عالى و اءلفاظ و مضامينى فصيح و بليغ و پر مغز ، و معنى و مفهومى سخت انقلابى كـه مـيـتـوان گـفـت زمينه ساز حكومت عدل جهانى است ، و بالاءخره نوعى مبارزه تبليغى با ستم و ستمگرى و قيامى منطقى بر عليه ظلم و جور است .
و در ابتدا پس از حمد و ثناى الهى اشاره اجمالى به رسالت انبياء و مقامات مختلف هر يك از آنـان در راه اصلاح جامعه بشرى و مبارزات بى وقفه ايشان در اين راه كرده ، آنگاه به مـقـام پـيـغـمـبـر اسـلام و دعـوت او ، و سـپـس بـه خـلافـت بـلافـصـل عـلى عـليـه السـلام پـرداخـتـه (بـا ذكـر مـدارك و دلائل از آيات قرآن و اخبارى كه مورد وثوق و اتفاق دو فرقه خاصه و عامه است در شرح مـزبـور) و پـس از آن بـه ذكـر مـخـالفـت گـروهـى از مـسـلمـانـان نـمـاهـا نـسـبـت بـه اهل بيت و خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام و مظلوميت آنان و تبعيد و صدماتى كه در راه اصلاح جامعه بشريت كشيدند و شهادتشان مى پردازد .
آنگاه با عباراتى هر چه قصيحتر و جملاتى هر چه بليعتر خطاب به آن بزرگوار (بقية الله فـى الاءرضـيـن ) كـرده و او را مـيـخواند ، و با ندبه و زارى و سرشك اشك او را مى طلبد و با شوق و اشتياق به قيام و برنامه انقلابى و اصلاحى او مى پردازند و در آخر با ذكر چندى از نيازها و حوائج آن دعا را پايان مى دهد .
امـا سند اين دعا با اين خصوصيات را مرحوم مجلسى در مجلد 102 بحارالانوار از دو كتاب دعـاى مـعـروف و مـعـتـبـر علماى قرن 6 و 7 نقل مى كند . ابتداء در صفحه 104 همان مجلد از كـتـاب مـصـباح الزائر سيدبن طاووس (5) مى آورد كه او - يعنى سيد بن طاووس - گـويـد : بعضى از اصحاب ما گفته اند كه محمد بن على بن اءبى قره (6) گويد : من ايـن دعـا را از كـتـاب مـحـمـد بـن حـسـيـن بـن سـفـيـان بـزوفـرى (7) نـقـل مـى كنم آنگاه در صفحه 110 گويد كه محمد بن مشهدى (8) در مزار كبير از محمد بن على بن اءبى قره نقل مى كند كه او گويد من اين دعا را از كتاب ابوجعفر مـحمد بن حسين بن سفيان نقل كردم سپس مرحوم مجلسى گويد گمان مى كنم كـه سـيـد بـن طـاووس هـم آنـرا از هـمـان مـزار كـبـيـر مـحـمـد بـن مـشـهـدى نقل كرده باشد اين بود گفتار مجلسى در كتاب بحارالاءنوار .
و مـرحـوم مـحـدث قمى صاحب كتاب مفاتيح الجنان در كتاب هدية الزائرين صفحه 507 اين دعـاى نـدبـه را از سه كتاب مزار نقل مى كند ، در دنباله توضيحى درباره جمله اى از اين دعـا گـويـد دعـاى نـدبـه از سـه كـتـاب مـزار نـقـل شـده ، و علامه مجلسى از بعضى از آنها نقل كرده و آن سه كتاب مزار يكى مزار محمد بن مشهدى است كه علامه بزرگوار از او تعبير بمزار كبير مى فرمايد ، و ديگر از كتاب ابـن طـاووس اسـت كـه مـصـبـاح الزائر نـام دارد . و ديگر مزار قديمى است كه ظاهرا از مؤ لفـات قـطـب راونـدى اسـت (9) در ايـن سـه مـزار دعـاى نـدبـه از كـتـاب ايـن ابـى قرد نقل شده و مستندى غير از آن نيست .
اين بود سند دعاى ندبه اى كه اكنون در دسترس ما قرار دارد . و شايد بزوفرى مزبور از پـدرش حـسـين بن على بن سفيان بزوفرى كه از علماء و راويان بزرگ قرن چهارم هم عـصـر و زمان غيبت صغرى بوده نقل كرده و او هم بوسيله نواب اربعه - و كلاى ناحيه - از راه مكاتبه و توقيع با امام زمان در ارتباط بوده و اين دعا را هم در كتاب خود آورده و سپس بدست فرزندش ابوجعفر بزوفرى رسيده باشد .
و ايـنـك بـا فـرض مـجـهـول بـودن سند اين دعا و مستند آن هيچ اشكالى نيست چون به موجب قـاعـده تـسـامـع در ادله سـنـن عـلمـاء و فقهاى اسلام درباره سند دعاها و امور مـسـتـحـبـه ايـراد نـمـگـرفـتند همين قدر كه دعائى داراى مضامين خوب در كتابهاى پيشينيان نـقـل شـده بـاشـد اكـتـفـا مـى كـردنـد هـر چـنـد روايـت آن مـرسـل بـاشـد . پـس در سـنـد ايـن دعـا زبـانـحـالى اسـت كـه شـخـص مـومن و علاقمند بآن بزرگوار با ذكر عبارات و جملات آن ندبه و نوحه سرائى ميكند و بدين وسيله امام زمان خـود را مـيـخـوانـد و لازم نـيـسـت كـه خـوانـنـده ، ايـن دعـا و امـثـال آنـرا بـقـصـد و مـاءثـور از امـام مـعـصـوم بـدانـد بـلكـه زبـان حـال و راز و نـيـازى اسـت كـه او بـديـن وسـيـله در مـحضر الهى در ميان مى گذارد و شرح حـال خـود را بـيان ميكند و با توجه به مضمون و محتوى دعا آن را با ايمان و علاقه خاص خود نسبت به امام زمان اظهار ميدارد و روح عاطفى و حماسى در خود بوجود مى آورد و خود را از جمله منتظران و علاقمندان باو به درگاه حضرت احديت پناه مى برد .
متن دعاى ندبه
اَلحَمدُ للّهِِ رَبِّ العالَمينَ

وَصَلَّى اللّهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ تَسليماً اَللـهُمَّ لَكَ الحَمدُ عَلى ما جَرى بِهِ قَضآئُكَ فى اَولِياَّئِكَ الَّذينَ استَخلَصتَهُم لِنَفسِكَ

وَدينِكَ اِذِ اختَرتَ لَهُم جَزيلَ ما عِندَكَ مِنَ النَّعيمِ المُقيمِ الَّذى لا زَوالَ لَهُ وَلاَ اضمِحلالَ بَعدَ اَن شَرَطتَ عَلَيهِمُ الزُّهدَ فى دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنيَا الدَّنِيَّةِ

وَزُخرُفِها وَزِبرِجِها فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ وَعَلِمتَ مِنهُمُ الوَفاَّءَ بِهِ فَقَبِلتَهُم وَقَرَّبتَهُم وَقَدَّمتَ لَهُمُ الذِّكرَ العَلِىَّ وَالثَّناَّءَ الجَلِىَّ وَاَهبَطتَ عَلَيهِم مَلا ئِكَتَكَ

وَكَرَّمتَهُم بِوَحيِكَ وَرَفَدتَهُم بِعِلمِكَ وَجَعَلتَهُمُ الذَّريعَةَ اِلَيكَ وَالوَسيلَةَ اِلى رِضوانِكَ فَبَعضٌ اَسكَنتَهُ جَنَّتَكَ اِلى اَن اَخرَجتَهُ مِنها وَبَعضٌ حَمَلتَهُ فى

فُلكِكَ وَنَجَّيتَهُ وَمَن آمَنَ مَعَهُ مِنَ الهَلَكَةِ بِرَحمَتِكَ وَبَعضٌ اتَّخَذتَهُ لِنَفسِكَ خَليلاً وَسَئَلَكَ لِسانَ صِدقٍ فِى الاخِرينَ فَاَجَبتَهُ وَجَعَلتَ ذلِكَ عَلِياً وَبَعضٌ

كَلَّمتَهُ مِن شَجَـرَةٍ تَكليماً وَجَعَلتَ لَهُ مِن اَخيهِ رِدءاً وَوَزيراً وَبَعضٌ اَولَدتَهُ مِن غَيرِ اَبٍ وَآتَيتَهُ البَيِّناتِ وَاَيَّدتَهُ بِرُوحِ القُدُسِ وَكُلُّ شَرَعتَ لَهُ شَريعَةً

وَنَهَجتَ لَهُ مِنهاجاً وَتَخَيَّرتَ لَهُ اَوصِياَّءَ مُستَحفِظاً بَعدَ مُستَحفِظٍ مِن مُدَّةٍ اِلى مُدَّةٍ اِقامَةً لِدينِكَ وَحُجَّةً عَلى عِبادِكَ وَلِئَلا يَزُولَ الحَقُّ عَن مَقَرِّهِ

وَيَغلِبَ الباطِلُ عَلى اَهلِهِ وَلا يَقُولَ اَحَدٌ لَولا اَرسَلتَ اِلَينا رَسُولاً مُنذِراً وَاَقَمتَ لَنا عَلَماً هادِياً فَنَتَّبِـعَ آياتِكَ مِن قَبلِ اَن نَذِلَّ وَنَخزى اِلى اَنِ انتَهَيتَ

بِالاَْمْرِ اِلى حَبيبِكَ وَنَجيبِكَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ فَكانَ كَمَا انتَجَبتَهُ سَيِّدَ مَن خَلَقتَهُ وَصَفوَةَ مَنِ اصطَفَيتَهُ وَاَفضَلَ مَنِ اجتَبَيتَهُ وَاَكرَمَ مَنِ

اعتَمَدتَهُ قَدَّمتَهُ عَلى اَنبِياَّئِكَ وَبَعَثتَهُ اِلَى الثَّقَلَينِ مِن عِبادِكَ وَاَوطَاتَهُ مَشارِقَكَ وَمَغارِبَكَ وَسَخَّرتَ لَهُ البُراقَ وَعَرَجتَ بِرُوحِهِ اِلى سَماَّئِكَ وَاَودَعتَهُ

عِلمَ ما كانَ وَما يَكُونُ اِلَى انقِضاَّءِ خَلقِكَ ثُمَّ نَصَرتَهُ بِالرُّعبِ وَحَفَفتَهُ بِجَبرَئيلَ وَميكاَّئيلَ وَالمُسَوِّمينَ مِن مَلا ئِكَتِكَ وَوَعَدتَهُ اَن تُظهِرَ دينَهُ عَلَى

الدينِ كُلِّهِ وَلَو كَرِهَ المُشرِكُونَ وَذلِكَ بَعدَ اَن بَوَّئتَهُ مُبَوَّءَ صِدقٍ مِن اَهلِهِ وَجَعَلتَ لَهُ وَلَهُم اَوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلناسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَهُدىً لِلعالَمينَ

فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ اِبراهيمَ وَمَن دَخَلَهُ كانَ آمِناً وَقُلتَ اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ وَيُطَهِّرَكُم تَطهيراً ثُمَّ جَعَلتَ اَجـرَ مـُحـَمَّدٍ

صـَلَواتـُكَ عـَلَيـهِ وَآلِهِ مـَوَدَّتـَهـُم فـى كـِتـابـِكَ فـَقـُلتـَ قُل لا اَسئَلُكُم عَلَيهِ اَجراً اِلا المَوَدَّةَ فِى القُربى وَقُلتَ ما سَئَلتُكُم مِن اَجرٍ فَهُوَلَكُم وَقُلتَ ما

اَسئَلُكُم عَلَيهِ مِن اَجرٍ اِلا مَن شاَّءَ اَن يَتَّخِذَ اِلى رَبِّهِ سَبيلاً فَكانُوا هُمُ السَّبيلَ اِلَيكَ وَالمَسلَكَ اِلى رِضوانِكَ فَلَمَّا انقَضَت اَيامُهُ اَقامَ وَلِيَّهُ عَلِىَّ بنَ

اَبيطـالِبٍ صَلَواتُكَ عَلَيهِما وَآلِهِماهادِياً اِذ كانَ هُوَ المُنذِرَ وَلِكُلِّ قَومٍ هادٍ فَقالَ وَالمَلاَُ اَمامَهُ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىُّ مَولاهُ اَللـهُمَّ والِ مَن والاهُ وَعادِ

مَن عاداهُ وَانصُر مَن نَصَرَهُ وَاخذُل مَن خَذَلَهُ وَقالَ مَن كُنتُ اَنَا نَبِيَّهُ فَعَلِىُّ اَميرُهُ وَقالَ اَنَا وَعَلِىُّ مِن شَجَرَةٍ واحِدَةٍ وَسائِرُالناسِ مِن شَجَرٍ شَتى

وَاَحَلَّهُ مَحَلَّ هارُونَ مِن مُوسى فَقال لَهُ اَنتَ مِنى بِمَنزِلَةِ هارُونَ مِن مُوسى اِلا اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعدى وَزَوَّجَهُ ابنَتَهُ سَيِّدَةَ نِساَّءِ العالَمينَ وَاَحَلَّ لَهُ مِن

مَسجِدِهِ ما حَلَّ لَهُ وَسَدَّ الاَْبْوابَ اِلا بابَهُ ثُمَّ اَودَعَهُ عِلمَهُ وَحِكمَتَهُ فَقالَ اَنـَا مَدينَةُ العِلمِ وَعَلِىُّ بابُها فَمَن اَرادَ المَدينَةَ وَالحِكمَةَ فَليَاتِها مِن بابِها

ثُمَّ قالَ اَنتَ اَخى وَوَصِيى وَوارِثـى لَحـمُكَ مِن لَحمى وَدَمُكَ مِن دَمى وَسِلـمُـكَ سِلـمى وَحَربُكَ حَربى وَالايمانُ مُخالِطٌ لَحمَكَ وَدَمَكَ كَما خالَطَ

لَحمى وَدَمى وَاَنتَ غَداً عَلَى الحَوضِ خَليفَتى وَاَنتَ تَقضى دَينى وَتُنجِزُ عِداتى وَشيعَتُكَ عَلى مَنابِرَ مِن نُورٍ مُبيَضَّةً وُجُوهُهُم حَولى فِى الجَنَّةِ

وَهُم جيرانى وَلَولا اَنتَ يا عَلِىُّ لَم يُعرَفِ المُؤ مِنُونَ بَعدى وَكانَ بَعدَهُ هُدىً مِنَ الضَّلالِ وَنُوراً مِنَ العَمى وَحَبلَ اللّهِ المَتينَ وَصِراطَهُ المُستَقيمَ لا

يُسبَقُ بِقَرابَةٍ فى رَحِمٍ وَلا بِسابِقَةٍ فى دينٍ وَلا يُلحَقُ فى مَنقَبَةٍ مِن مَناقِبِهِ يَحذُو حَذوَ الرَّسُولِ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِما وَآلِهِما وَيُقاتِلُ عَلَى التَّاويلِ

وَلا تَاخُذُهُ فِى اللّهِ لَومَةُ لا ئِمٍ قَد وَتَرَ فيهِ صَناديدَ العَرَبِ وَقَتَلَ اَبطالَهُم وَناوَشَ ذُؤ بانَهُم فَاَودَعَ قُلُوبَهُم اَحقاداً بَدرِيَّةً وَخَيبَرِيَّةً وَحُنَينِيَّةً وَغَيرَهُنَّ

فَاَضَبَّت عَلى عَداوَتِهِ وَاَكَبَّت عَلى مُنابَذَتِهِ حَتى قَتَلَ الناكِثينَ وَالقاسِطينَ وَالمارِقينَ وَلَما قَضى نَحبَهُ وَقَتَلَهُ اَشقَى الاخِرينَ يَتبَعُ اَشقَى الاَْوَّلينَ

لَمْ يُمْتَثَلْ اَمْرُرَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ فِى الْهادينَ بَعدَ الهادينَ وَالاُْمَّةُ مُصِرَّةٌ عَلى مَقْتِهِ مُجْتَمِعَةٌ عَلى قَطيعَةِ رَحِمِهِ وَاِقصاَّءِ وُلدِهِ اِلا

القَليلَ مِمَّن وَفى لِرِعايَةِ الحَقِّ فيهِم فَقُتِلَ مَن قُتِلَ وَسُبِىَ مَن سُبِىَ وَاُقصِىَ مَن اُقصِىَ وَجَرَى القَضاَّءُ لَهُم بِمايُرجى لَهُ حُسنُ المَثُوبَةِ اِذ كانَتِ

الاَْرْضُ لِلهِ يُورِثُها مَنْ يَشاَّءُ مِنْ عِبادِهِ وَالعاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ وَسُبحانَ رَبِّنا اِن كانَ وَعدُ رَبِّنا لَمَفعُولاً وَلَن يُخلِفَ اللّهُ وَعدَهُ وَهُوَ العَزيزُ الحَكيمُ فَعَلَى

الاَْطـائِبِ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ وَعَلِي صَلَّى اللّهُ عَلَيهِما وَآلِهِما فَليَبكِ الباكُونَ وَاِياهُم فَليَندُبِ النادِبُونَ وَلِمِثلِهِم فَلتَذرَفِ الدُّمُوعُ وَليَصرُخِ الصارِخُونَ

وَيَضِجُّ الضاَّجُّونَ وَيَعِـجَّ العاَّجُّوَن اَينَ الحَسَنُ اَينَ الحُسَينُ اَينَ اَبناَّءُ الحُسَينِ صالِحٌ بَعدَ صالِـحٍ وَصادِقٌ بَعدَ صادِقٍ اَينَ السَّبيلُ بَعدَ السَّبيلِ اَينَ

الخِيَرَةُ بَعدَ الخِيَرَةِ اَينَ الشُّمُوسُ الطالِعَةُ اَينَ الاَْقْمارُ الْمُنيرَةُ اَيْنَ الاَْنْجُمُ الزاهِرَةُ اَيْنَ اَعْلامُ الدينِ وَقَواعِدُ الْعِلْمِ اَينَ بَقِيَّةُ اللّهِ الَّتى لا تَخلوُ

مِنَ العِترَةِ الهادِيـَةِ اَيـنَ الـمُعَدُّ لِـقَطعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ اَينَ المُنتَظَرُ لاِِقامَةِ الاَْمْتِ وَاْلعِوَجِ اَيْنَ الْمُرْتَجى لاِِزالَةِ الجَورِ وَالعُدوانِ اَينَ المُدَّخَرُ لِتَجديدِ

الفَراَّئِضِ وَالسُّنَنِ اَينَ المُتَخَيَّرُ لاِِعادَةِ المِلَّةِ وَالشَّريعَةِ اَينَ المُؤَمَّلُ لاِِحياَّءِ الكِتابِ وَحُدُودِهِ اَينَ مُحيى مَعالِمِالدينِ وَاَهلِهِ اَينَ قاصِمُ شَوكَةِ

المُعتَدينَ اَينَ هادِمُ اَبنِيَةِ الشِّركِ وَالنِّفاقِ اَينَ مُبيدُ اَهلِ الفُسُوقِ وَالعِصيانِ وَالطُّغيانِ اَينَ حاصِدُ فُرُوعِ الغَىِّ وَالشِّقاقِ اَينَ طامِسُ آثارِ الزَّيغِ

وَالاَْهْواَّءِ اَيْنَ قاطِعُ حَباَّئِلِ الْكِذْبِ وَالاِْفْتِرآءِ اَيْنَ مُبيدُ الْعُتاةِ وَالمَرَدَةِاَينَ مُستَاصِلُ اَهلِ العِنادِ وَالتَّضليلِ وَالاِْلْحادِ اَيْنَ مُـعِزُّ الاَْوْلِياَّءِ وَمُذِلُّ الاَْ عْداَّءِ اَيْنَ

جامِعُ الْكَلِمَةِ عَلَى التَّقْوى اَيْنَ بابُ اللّهِ الَّذى مِنهُ يُؤ تى اَينَ وَجهُ اللّهِ الَّذى اِلَيهِ يَتَوَجَّهُ الاَْوْلِياَّءُ اَيْنَ السَّبَبُ المُتَّصِلُ بَينَ الاَْرْضِ وَالسَّماَّءِ

اَيْنَ صاحِبُ يَوْمِ الْفَتْحِ وَناشِرُ رايَةِ الهُدى اَينَ مُؤَلِّفُ شَملِ الصَّلاحِ وَالرِّضا اَينَ الطالِبُ بِذُحُولِ الاَْنْبِياَّءِ وَاَبْناَّءِ الاَْنْبِياَّءِ اَيْنَ الطالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلا

ءَ اَيْنَ المَنصُورُ عَلى مَنِ اعتَدى عَلَيهِ وَافتَرى اَينَ المُضطَرُّ الَّذى يُجابُ اِذا دَعى اَينَ صَدرُ الخَلائِقِ ذُوالبِرِّ وَالتَّقوى اَينَ ابنُ النَّبِىِّ المُصطَفى وَابنُ

عَلِي المُرتَضى وَابنُ خَديجَةَ الغَراَّءِ وَابنُ فاطِمَةَ الكُبرى بِاَبى اَنتَ وَاُمى وَنَفسى لَكَالوِقاَّءُ وَالحِمى يَا بنَ السادَةِ المُقَرَّبينَ يَا بنَ النُّجَباَّءِ الاَْكْرَمينَ

يَا بْنَ الْهُداةِ الْمَهْدِيينَ يَا بْنَ الخِيَرَةِ المُهَذَّبينَ يَا بنَ الغَطارِفَةِ الاَْنْجَبينَ يَا بْنَ الاَْطاَّئِبِ المُطَهَّرينَ يَا بنَ الخَضارِمَةِ المُنتَجَبينَ يَا بنَ القَماقِمَةِ

الاَْكْرَمينَ يَا بنَ البُدُورِ المُنيرَةِ يَا بنَ السُّرُجِ المُضَّيئَةِ يَا بنَ الشُّهُبِ الثاقِبَةِ يَا بنَ الاَْنْجُمِ الزاهِرَةِ يَا بْنَ السُّبُلِ الْواضِحَةِ يَا بْنَ الاَْعْلامِ اللا ئِحَةِ يَا

بنَالعُلُومِ الكامِلَةِ يَا بنَ السُّنَنِ المَشهُورَةِ يَا بنَ المَعالِمِ المَاءثُورَةِ يَا بنَ المُعجِزاتِ المَوجُودَةِ يَا بنَ الدَّلاَّئِلِ المَشهُودَةِ يَا بنَ الصـِّراطِ المُستَقيمِ يَا

بنَ النَّبَاءِ العَظيمِ يَا بنَ مَن هُوَ فى اُمِّ الكِتابِ لَدَى اللّهِ عَلِىُّ حَكيمٌ يَا بنَ الاياتِ وَالبَيِّناتِ يَا بنَ الدَّلاَّئِلِ الظاهِراتِ يَا بنَ البَراهينِ الواضِحاتِ

الباهِراتِ يَا بنَ الحُجَجِ البالِغاتِ يَا بنَ النِّعَمِ السابِغاتِ يَا بنَ طه وَالـمُحكَماتِ يَا بنَ يسَّ وَالذارِياتِ يَا بنَ الطُّورِ وَالعادِياتِ يَا بنَ مَن دَنى فَتَدَلى

فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدنى دُنُواً وَاقتِراباً مِنَ العَلِىِّ الاَْعْلى لَيْتَ شِعْرى اَينَ استَقَرَّت بِكَ النَّوى بَل اَىُّ اَرضٍ تُقِلُّكَ اَو ثَرى اَبِرَضوى اَو غَيرِها اَم ذى

طُوى عَزيزٌ عَلَىَّ اَن اَرَى الخَلقَوَلا تُرى وَلا اَسمَعُ لَكَ حَسيساً وَلا نَجوى عَزيزٌ عَلَىَّ اَن تُحيطَ بِكَ دُونِىَ البَلوى وَلا يَنالُكَ مِنى ضَجيجٌ وَلا شَكوى

بِنَفسى اَنتَمِن مُغَيَّبٍ لَم يَخلُ مِنا بِنَفسى اَنتَ مِن نازِحٍ ما نَزَحَ عَنا بِنَفسى اَنتَ اُمنِيَّةُ شائِقٍ يَتَمَنى مِن مُؤ مِنٍ وَمُؤ مِنَةٍ ذَكَرا فَحَنا بِنَفسى

اَنتَ مِن عَقيدِ عِزٍّ لايُسامى بِنَفسى اَنتَ مِن اَثيلِ مَجدٍلا يُجارى بِنَفسى اَنتَ مِن تِلادِ نِعَمٍ لا تُضاهى بِنَفسى اَنتَ مِن نَصيفِ شَرَفٍ لا يُساوى

اِلى مَتى اَحارُ فيكَ يا مَولاىَ وَاِلى مَتى وَاَىَّ خِطـابٍ اَصِفُ فيكَ وَاَىَّ نَجوى عَزيزٌ عَلَىَّ اَن اُجابَ دُونَكَ وَاُناغى عَزيزٌ عَلَىَّ اَن اَبكِيَكَ وَيَخذُلَكَ الوَرى

عـَزيـزٌ عـَلَىَّ اَن يـَجـرِىَ عـَلَيـكَ دُونـَهـُم مـا جـَرى هَل مِن مُعينٍ فَاُطيلَ مَعَهُ العَويلَ وَالبُكاَّءَ هَل مِن جَزُوعٍ فَاُساعِدَ جَزَعَهُ اِذا خَلا هـَل قـَذِيـَت عـَيـنٌ

فـَسـاعـَدَتـهـا عـَيـنـى عـَلَى القـَذى هَل اِلَيكَ يَا بنَ اَحمَدَ سَبيلٌ فَتُلقى هَل يَتَّصِلُ يَومُنا مِنكَ بِعِدَةٍ فَنَحظى مَتى نَرِدُ مَنا هِلَكَ الرَّوِيَّةَ فَنَروى

مَتى نَنتَقِعُ مِن عَذبِ ماَّئِكَ فَقَد طـالَ الصَّدى مَتى نُغاديكَ وَنُراوِحُكَ فَنُقِرَّ عَيناً مَتى تَرانا وَنَريكَ وَقَد نَشَرتَ لِواَّءَ النَّصرِ تُرى اَتَرانا نَحُفُّ بِكَ وَاَنتَ

تَاُمُّالمَلاََ وَقَد مَلاَ تَ الاَْرْضَ عَدلاً وَاَذَقتَ اَعداَّئَكَ هَواناً وَعِقاباً وَاَبَرتَ العُتاةَ وَجَحَدَةَ الحَقِّ وَقَطَعتَ دابِرَ المُتَكَبِّرينَ وَاجتَثَثتَ اُصُولَ الظالِمينَ وَنَحنُ

نَقُولُ الحَمدُ للّهِِ رَبِّ العالَمينَ اَللـهُمَّ اَنتَ كَشافُ الكُرَبِ وَالبَلوى وَاِلَيكَ المـُسـتـَغـيـثـيـنَ عـُبـَيـدَكَ المـُبـتـَلى وَاَرِهِ سـَيِّدَهُ يـا شـَديـدَ القـُوى وَاَزِل

عَنهُ بِهِ الاَْسى وَالْجَوى وَبَرِّدْ غَليلَهُ يا مَن عَلَى العَرشِ استَوى وَمَن اِلَيهِ الرُّجعى وَالمُنتَهى اَللـهُمَّ وَنَحنُ عَبيدُكَ التاَّئِقُونَ اِلى وَلِيِّكَ المُذَكِّرِ بِكَ

وَبِنَبِيِّكَ خَلَقتَهُ لَنا عِصمَةً وَمَلاذاً وَاَقَمتَهُ لَنا قِواماً وَمَعاذاً وَجَعَلتَهُ لِلمُؤ مِنينَ مِنا اِماماً فَبَلِّغهُ مِنا تَحِيَّةً وَسَلاماً وَزِدنابِذلِكَ يارَبِّ اِكراماً وَاجعَل

مُستَقَرَّهُ لَنا مُستَقَراً وَمُقاماً وَاَتمِم نِعمَتَكَ بِتَقديمِكَ اِياهُ اَمامَنا حَتى تُورِدَنا جَنانَكَ وَمُرافَقَةَ الشُّهَداَّءِ مِن خُلَصاَّئِكَ اَللـهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ

مُحَمَّدٍ وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ جَدِّهِ وَرَسُولِكَ السَّيِّدِالاَكبَرِ وَعَلى اَبيهِالسَّيِّدِ الاَصغَرِ وَجَدَّتِهِ الصِّديقَةِ الكُبرى فاطِمَةَ بِنتِ مُحَمَّدٍوَعَلى مَنِ اصطَفَيتَ مِن

آباَّئِهِ البَرَرَةِ وَعَلَيهِ اَفضَلَ وَاَكمَلَ وَاَتَمَّ وَاَدوَمَ وَاَكثَرَ وَاَوفَرَ ما صَلَّيتَ عَلى اَحَدٍ مِن اَصفِياَّئِكَ وَخِيَرَتِكَ مِن خَلقِكَ وَصَلِّ عَلَيهِ صَلوةً لاغايَةَ لِعَدَدِها

وَلانِهايَةَ لِمَدَدِها وَلا نَفادَلاَِمَدِها اَللـهُمَّ وَاَقـِم بـِهِ الحـَقَّ وَاَدحـِض بـِهِ البـاطـِلَ وَاَدِل بـِهِ اَولِيـاَّئَكـَ وَاَذلِل بِهِ اَعداَّئَكَ وَصِلِ اللهُمَّ بَينَنا وَبَينَهُ وُصلَةً تُؤَدى

اِلى مُرافَقَةِ سَلَفِهِ وَاجعَلنا مِمَّن يَاخُذُ بِحُجزَتِهِم وَيَمكُثُ فى ظِلِّهِم وَاَعِنا عَلى تَادِيَةِ حُقُوقِهِ اِلَيهِ وَالاِْجْتِهادِ فى طـاعَتِهِ وَاجْتِنابِ مَعْصِيَتِهِ وَامْنُنْ

عَلَيْنا بِرِضاهُ وَهَب لَنا رَأ فَتَهُ وَرَحمَتَهُ وَدُعاَّئَهُ وَخَيرَهُ مانَنالُ بِهِ سَعَةً مِن رَحمَتِكَ وَفَوزاً عِندَكَ وَاجعَل صَلوتَنا بِهِ مَقبُولَةً وَذُنُوبَنا بِهِ مَغفُورَةً وَدُعاَّئَنا

بِهِ مُستَجاباً وَاجعَل اَرزاقَنا بِهِ مَبسُوطَةً وَهُمُومَنا بـِهِ مـَكـفـِيَّةً وَحـَواَّئِجـَنـابـِهِ مـَقـضـِيَّةً وَاَقـبـِل اِلَيـنـا بـِوَجـهـِكَ الكـَريـمـِ وَاقبَل تَقَرُّبَنا اِلَيكَ وَانظُر اِلَينا

نَظرَةً رَحيمَةً نَستَكمِلُ بِهَا الكَرامَةَ عِندَكَ ثُمَّ لا تَصرِفها عَنا بِجُودِكَ وَاسقِنا مِن حَوضِ جَدِّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وَآلِهِ بِكَاسِهِ وَبِيَدِهِ رَياً رَوِياً هَنيئاً ساَّئِغاً

لا ظَمَاَ بَعدَهُ يا اَرحَمَ

مقدمه مؤ لف
بسم الله الرحمن الرحيم
الحـمـد لله الذى نـدب عـبـاده الى القـول بـامـام بـعـد امـام لعـلهـم يـتـذكـرون ، و اكـمـل الديـن بـامـنـانـه و حـجـجـه فـى كـل دهـر و زمـان لئلا يـقـول احـد لولا اءرسـلت اليـنـا رسـولا مـنـذرا ، و اقـمـت لنـا عـلمـا هـاديـا فـنتبع آياتك من قـبـل ان نـذل و نـخـزى . و الصـلاة و السـلام عـلى مـن بـشـريـه و بـاوصـيائه النبيون و المـرسـلون مـحمد صلى الله عليه و آله و سلم سيد الورى ، و على آله مصابيح الدجى ، و اعلام الهدى الى يوم يبعثون . و لعنة الله على اءعدائهم الى يوم يحشرون .
فـبـعـد الحـمـد و الصـلاة : اين عبد فانى محى الدين بن الكاظم العلوى الطالقانى مدتها بـود در نـظـر داشـتـم شـرحـى بـر دعـاى ندبه كه عصر روزهاى جمعه در مجمع برادران ايمانى (10) موفق به خواندن آن ، و اظهار تحسر و تاءسف از غيبت حضرت ولى عصر - عـجـل الله تـعـالى فـرجـه الشـريـف - هـستيم ، برشته تحرير درآوردم ، تا آنكه در اين تاريخ يعنى سال يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار هجرى قمرى ، با قلت بضاعت علمى ، و كـثـرت مـوجـبـات پـريـشـانـى ، و نـداشـتـن كـتـب و مـنـابـع مـورد نـيـاز كـه از لوازم ايـن شغل عظيم است ، و بنابر مفاد الميسور لا يترك بالمعسور به نحو اختصار ، موفق به شرح اين دعاى شريف شدم . و حتى المقدور روايات وارده را به فارسى ساده و روان تـرجـمه نمودم ، تا عموم مسلمانان فارسى زبان بتوانند از آن بهره مند گردند . و بنام كتاب كشف العقدة فى شرح دعاء الندبة ناميده شد . و بيان و توضيح آن ناگزير است از ذكر يك مقدمه ، و پنج باب كه ذيلا بدان مى پردازيم :
مقدمه : بدانكه وجود هر يك از موجودات نوعى مدخليت در نظام عالم دارد . و بر وجود هر يك فوائدى مترتب است ، كه ساير موجودات از اجرام علويه ، و كائنات اءرضيه حسب اقتضاء از آن مـتـمـتـع ، و بـهـره مند مى شوند . زيرا همه آنها بلحاظ انتفاع ساير موجودات لباس وجـود و هـسـتـى پـوشيده اند ، و چيزى كه مورد قابل انتفاع ساير موجودات نباشد ، موجود نـشـود . و البته اين مطلب به برهان ثابت شده ، كه هر چيزى كه در آن نفعى نباشد ، و يا ضرر وجودش بيش از نفع آن باشد ، موجود نشده ، و نخواهد شد . پس ‍ هر ذره از ذرات كـائنـات عـوالم امـكـان فـوائدى بـر آن مـتـرتـب اسـت و عـدم ادراك عـقـول بـشـر را بـفـوائد آن نميتوان دليل بر بى فائده بودن آن دانست . البته ممكن است اجـمـالى از فـوائد جـمـادات و نـبـاتـات و حـيـوانـات قابل درك باشد ولى درك فوائد تمام آنها از قوه بشر خارج است (11) . و اجزاى عالم همانند اعضاء و جوارح انسانى است ، كه هر عضوى از اعضاى آنرا فوائدى است ، و عضوى كه هيچ فائده اى نداشته باشد ، در اصل خلقت بدن انسان خلق نمى شود .
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست

و مـادام كـه آن مـوجـود قـابـل استفاده موجودات ديگر است ، داراى حيات است ، و بمجرد اينكه از قابليت انتفاع خارج شد ، در مـعـرض ‍ فنا و مرگ قرار مى گيرد . پس حيات هر موجودى دائر مدار فائده و خاصيتى اسـت كـه داراى آنـست و هر موجودى كه خاصيت وجودى آن زيادتر باشد ، مدخليت آن نيز در نـظـام خـلقـتـش بيشتر است ، و حيات آن هم كاملتر و طولانى تر خواهد بود و اما ما ينفع النـاس فـيـمكث فى الارض . يعنى : و اما چيزى كه به مردم سود دهد ، در زمين ميماند . سـوره رعـد : 17 ، از ايـن نـظـر انـسـان افـضـل از سـايـر مـوجودات است . و از بسيارى از مـوجـودات بـرتـر اسـت . چـنـانكه خداوند فرمايد : و لقد كرمنا بنى ادم و حملناهم فى البـر و البـحـر و رزقـنـاهـم مـن الطيبات و فضلناهم على كثير ممن خلقنا نفضيلا . : ما فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم ، و آنانرا بر مركب هاى صحرائى و دريائى سوار كرديم ، و از غذاهاى لذيذ و پاكيزه روزيشان نموديم ، و بر بسيارى از مخلوقات خودمان برتريشان داديم ، و آنهم چه برترى دادنى . اسراء : 70 .
پـس هـر قـدر انـتفاع ساير موجودات از مخلوق بيشتر باشد ، اهميت وجودى آن در نظام عالم بـيـشـتر است . تا برسد به موجودى كه تمام موجودات عوالم امكانى از وجود او بهره مند ميشوند ، و فقدانش باعث فنا و نابودى عالم مى شود .
و از همين نظر است كه تمام موجودات از وجود حجت وقت و خليفه زمان بهره مندند ، كه اگر حـجـت و امـام بـعـدى نباشد موجودات ديگر نابود خواهند شد . لولا الحجة لساخت الارض بـاهـلهـا (12) يـعنى : اگر وجود حجت نباشد زمين اهلش را از ميان مى برد . و روايات زيـادى وارد شـده كـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـوده : اهل بيت من امان اهل زمين ميباشند(13) .
فـوائدى كـه بـر وجـود حـجـت مـتـرتـب اسـت دو قـسـم اسـت : يـك قـسم فوائديست ناشى از اصل وجود حجت ، خواه ظاهر و محسوس ‍ باشد ، و خواه در پوشش حجاب و غيبت مستور باشد مانند نزول بركات ، و خيرات ، و دفع بلاء ، و ساير نعمت هاى ديگر ، كه بر وجود حجت وقت و خليفه حق مترتب است ، همچنانكه در اخبار آمده است . و قسم ديگر فوائدى است كه بر ظـهـور و اسـتـيـلاى آن حـجـت بـر امـور اسـت ، مـانـنـد فـصـل خـصـومـات ، و اجـراى احكام و حدود ، و اعانت مظلوم ، و امربمعروف ونهى از منكر ، و دفـع دشـمنان دين ، و رواج عدل و داد بين مردم . چنانكه در مجلد 13 بحار الانوار ص 129 در تـوقـيـع مـبـارك چنين آمده : و اما وحبه الانتفاع بى فى غيبتى فكالانتفاع بالشمس اذا غـيـبـهـا عـن الابـصـار السـحـاب و انـى امـان لاهـل الارض كـمـا ان النـجـوم امـان لاهل السماء . (14) (يعنى : و اما انتفاع بوجود من در زمان غائب بودنم همانند بهره مند شـدن از آفـتـاب اسـت كـه ابـر آنـرا از نـظـرهـا بپوشاند ، و نيز وجود من امان است براى اهل زمين همچنانكه ستارگان امان اهل آسمانند ) .
دفـع شـبـهـة : البـتـه قـرار دادن خـليـفـه در زمـيـن ، نـاشـى از عـجـز خـداونـد مـتـعـال نـيست ، بلكه به واسطه عدم قابليت موجودات در كسب فيض ‍ از مبداء فياض است . كـه بـدون واسطه قابل ، تلقى فيض از فياض مطلق ممكن نميباشد . و آن خليفه داراى دو مـقـام اسـت : اول - مقامى است نسبت بحضرت بارى - عز اسمه - كه از حضرت او كسب فيض كرده ، و به موجودات افاضه مى كند . و مقام دوم در رابطه با موجودات ديگر ، كه بآنها فـيـض مـى رسـانـد . و لذا امـام فـرمـوده : الحـجـة قـبـل الخـلق ، و مـع الخـلق ، و بـعد الخلق (15) . (يعنى : وجود آن حجت الهى پيش از آفرينش ، و همزمان و هماهنگ با آن ، و پس از آفرينش موجودات محقق بوده و هست ). پس لازم است خليفه الهى در تمام اعصار و زمانها باشد . تا به بركت وجود او عالم نظم پيدا كند ، و محفوظ بماند ، و بندگان خدا هم هدايت شوند .
بـاب اول - در بـيـان ايـن حـقيقت است كه آن حجت اكنون در ميان بشر است ، و شيعيان انتظار ظـهـورش را دارنـد و آن بـزرگـوارى اسـت كـه در سـال 255 هـجـرى قـمرى در شهر سامره ـ سر من راءى ـ متولد شده ، و پدر بزرگوارش حـضـرت امـام حـسـن عـسـكـرى عليه السلام و مادرش نرجس خاتون است (16) . و بر حسب روايات متعددة غيبتش طولانى مى شود ، بطورى كه بعضى دچار حيرت مى گردند . و زمان ظـهـور و قـيـامتش را غير از خداوند متعال كسى نمى داند . و ابتداء در مكه ظاهر مى شود ، و خـود را مـعـرفى مى كند . در بدء اءمر حدود سيصد و سيزده نفر از اطراف و اكناف بسرعت بـرق و سوار شدن بر ابر ، كه شب در منزل ، و صبح همانروز - در غير موسم حج - خود را در مـكـه مـى بـيـنـنـد (17) . و بـه حـضـورش تـشـرف پـيـدا مـى كـنـنـد ، و جـبـرئل هـم از طرف پروردگار عالم ، و با صدائى كه جهانيان هر كس بلغت و زبان خود آنـرا مـى شـنـود ، ظـهـور و قـيـام آن بـزرگـوار را اعـلام مـى دارد ، و مـردم را به بيعت با آنـحـضرت دعوت مى كند . و چون عده ياورانش زياد شود ، و به ده هزار نفر رسد ، از مكه حـركـت مى كند ، و پس از استيلا دنيا را به عدل و داد گسترش مى دهد، بعد از آنكه پر از ظـلم و جـور شـده بـاشـد . و اين علائم و اوصاف جز بر آن حضرت بر هيچكس ديگر منطبق نخواهد شد ، و اين حالات هم تاكنون واقع نشده است .
بـاب دوم - در رفـع اسـتـبـعـاد از طول عمر آن حضرت است ، گرچه روايات زيادى در اين بـاره از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و ائمـه مـعـصـومـين عليهم السلام در مجلد 13 بـحـارالانـوار ذكـر شـده اسـت (18) . و جـاى سـخـن بـراى كسى باقى نگذاشته ، ولى تـصـور مـى كـنـم اگـر مـخـتـصـرى تـوضـيـح و بـرهـان عـلمـى در اثـبـات طول عمر ذكر شود ، خالى از فايده نخواهد بود .
بدانكه : رعايت بهداشت و حفظ الصحة در پوشيدن لباس هر فصلى ، و سكونت در جاهاى مناسب از نظر حرارت و برودت و اعتدال هوا ، و خوردن طعام و آشاميدنى بموقع و مناسب و مـوافـق بـا مـزاج مـدخـليـت تـامـى در سـلامـتـى بـدن و طول عمر دارد ، و كسى كه مراعات بهداشت را از هر حيث و هر جهت بكند يك نوع مقدمه طبيعى بـراى سـلامـتـى خـود فـراهم نموده ، و با از مراجعه به پزشك بى نياز گردد (19) . چـون حـيـات انـسـان ، و قـوامـم روح حـيـوانـى ، بـسـتـگـى بـاعـتـدال مـزاج دارد ، و اعـتـدال مـزاج هـم نـاشـى از اعتدال اخلاط اربعه است (20) .
چهار طبع مخالف سركش
چند روزى شوند با هم خوش

چون يكى زين چهار شد غالب
جان شيرين برآيد از غالب

و چـون حـجـت خـدا و ولى حـق خـود از جـانـب حـق عـالم بـه خـواص اءشـيـاء اسـت و از اسـتـعـمـال و مـصـرف اءشـياء مضر و زيان آور اجتناب مى ورزد ، لذا عمر او هم طولانى مى گردد . و مرگ او نيز بوسيله عوامل خارجى صورت مى گيرد ،و لذا گفته اند : ما منا الا مـسـموم او مقتول (21) (عده اى از علماى عامه هم طولانى بودن عمر حضرت ولى عصر عـليـه السـلام و بـقـايـش را در كـتـاب هـاى خـود ذكـر كـرده اند . از جمله در كتاب كفاية الخـصـام صـفـحـه 456 يـكـصـد و شـصـت و پـنـج حـديـث نـقـل كـرده اسـت . (22) اگـر كـسـى بـاز هـم در بـقـاء و طـول عـمـر آن حضرت ترديد داشته باشد ، بايد با او در مورد قدرت تامه مطلقه الهى صحبت كرد . اگر كسى به قدرت تامه الهى معتقد باشد اعتراف مى كند كه از قدرت خدا خارج نيست كه به فردى از افراد انسان طول عمر عنايت فرمايد) .
بـاب سـوم - از جـمـله تـكـاليـف مـومـنـيـن در زمـان غـيـبـت انـتـظـار فـرج آل محمد در هر لحظه و زمانى است ، و ظهور ولايت و حكومت ظاهرى آن حضرت و فرا گرفتن روى زمـيـن از عـدل و داد ، و غلبه ظاهرى دين اسلام بر همه اءديان ، كه خدا به پيغمبرش خبر داده است . بلكه بشارت ظهور آن را به جميع اءنبياء و امتها داده است ، كه روزى خواهد آمـد كـه بـشـر خـدا را عـبادت مى كند ، و جز ذات مقدس او كسى را پرستش نمى كند ، و هيچ حكمى از احكام خدا در پرده حجاب نمى ماند ، و همه آشكار و هويدا مى شود .
و ايـن انـتـظار به موجب روايات افضل عبادات است ، بلكه در بعضى اءخبار ثواب و اءجر شهيد شدن در راه خدا بر آن مرتبت است . در كتاب ينابيع المودة ص 413 از مـنـاقـب خـوارزمـى نـقـل مـى كـنـد : رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود : اءفضل عبادات انتظار فرج است . (23)
و در ايـن بـاب روايـات زيـاد اسـت كـه در مـجـلد 13 بـحـار ص 136 بـاب فضل انتظار فرج مقدارى از آن نقل شده است (24) .
تـنـبـيـه - انـتظار حقا يك نوع رياضى است براى انسان كه گفته اند الانتظار اءشد من المـوت و انـتـظـار وقـتـى مـحـقـق مـى شـود كـه انـسـان قـوه فـكـرى و خيال خود را به جانب آن اءمر توجه دهد . و البته لازمه آن ، محبت و شوق بدان محبوب است كه خود را براى رسيدن بآن آماده و مهيا سازد .
پـس لازمـه انـتظار ظهور آن حضرت آن است كه ابتدا انسان سعى در اصلاح خود نمايد ، و اخـلاق و اعـمـال خـود را از رذائل و زشـتيها پاك گرداند . و در اءمر به معروف ، و نهى از مـنـكـر ، و اصـلاح جـامـعـه بـكـوشد ، و زمينه را براى فرج و ظهور حضرت مهيا سازد . و قـابـليـت مـصـاحبت با او را هم پيدا كند . و از جمله لوازم انتظار هم اعتقاد به ولايت و صدق مـودت بـا اءهـل بـيـت پـيـغـمـبـر اسـت ، و عـلاقـمـنـدى بـاقـامـه عـدل و اجـراى اءحـكـام و حـدود الهـى ، و عـلاقـه بـه رسـيـدن و نـيـل هـر مـوجـودى بـه كـمـالى كـه بـراى آن خـلق شـده ، و اصـلاح حال مردم و رسيدن آنها به كمال و سعادتى كه مترتب بر ظهور و قيام آن حضرت است .
در كـتـاب خـصـال از امـام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود : پنج نفرند كه خـواب راحـت نـدارند و آنها را برشمرد - تا آنكه رسيدند به اينكه - يكى از آنها دوستى است كه از دوست خود جدا باشد (25). البته چنين كسى كه به مفارقت و جدائى دوسـت خود مبتلا است ، حزن و اندوهش بى اندازه ، و اضطرابش زياد خواهد بود . پس كسى كـه شـربـتـى جـان بخش از محبت آن بزرگوار به كامش رسيده باشد ، غم و اندوهش زياد خـواهـد بود . چه ، شخصى با آن عظمت و جلال ، و با آن عطوفت و راءفت كه مهربانتر از پدر است ، چنان در پرده غيبت مستور و از نظر پنهان است كه نه دستى به دامان وصالش ، و نـه چـشـمـى بـا حـال مـعـرفـت بـه جـمـالش افـتـد ، و نـه از محل اقامتش اثرى ، و نه از مقر حكومت و فرمانروائيش خبرى كه انسان هر پست و پليدى را بـبـيـنـد ولى او را نـبـيـند عزيز على اءن ارى الخلق و لاترى بر من دشوار است كه خالق را ببينم ، ولى تو ديده نشوى .
بـاب چـهـارم - در بـيـان بـعـضـى از زمـانـهـا و ساعاتى است كه اختصاص به امام زمان - عجل الله تعالى فرجه - دارد از جمله ليالى قدر ، يعنى : شبهاى نوزدهم و بيست و يكم و بـيـسـت و سـوم مـاه مـبارك رمصان ، و روز عاشورا ، و شب و روز نيمه شعبان ، و عصر روز دوشـنـبـه و پـنـج شـنـبـه ، و هـنـگام زرد شدن آفتاب موقع غروب ، و ديگر روز جمعه است (26) . و روز جـمـعه از چند جهت اختصاص به امام زمان دارد : يكى آنكه ولادت با سعادت آن بـزرگـوار روز جـمـعـه بـوده اسـت (27) . و ديـگـر آنـكـه ظهورش هم روز جمعه است (28) . و در زيارت آن حضرت دارد :
هذا يوم الجمعه و هو يومك المتوقع فيه ظهورك (29) .
بـه مـوجـب بـعـضـى از روايـات كـلمـه جـمـعـه بـه تـاءويـل از اءسـامـى آن حـضـرت اسـت . چـنـانـكـه صـدوق - رحـمـه الله - در كـتـاب خـصال از صقربن آبى دلف نقل كرده كه امام على نقى عليه السلام در شرح اين حديث نبوى كه فرمود : لا تعادوا الايام فيعاديكم (با روزها دشمنى نكنيد ، كه آنها بـا شـمـا دشـمنى خواهد كرد) از آن حضرت توضيح خواستند ، در جواب فرمود : آن روزها مـائيـم - تـا آنـكـه فـرمـود - جـمـعـه هـم نـام پـسـر پـسـر مـن اسـت كـه اءهل حق و صداقت بر گرد او جمع آيند .. (30) .
سـيـد بـن طـاووس در كتاب امان الاخطار گويد : هر ساعتى از روز منسوب به يكى از امامان عليهم السلام بوده است - تا آنكه گويد : - نزديك غروب روز هم اختصاص بـه امـام زمان دارد . و ساعت آخر روز جمعه ساعتى است كه دعاء در آن ساعت مقرون بـاجـابـت خـواهـد بـود . هـمـچـنـانـكـه از فـاطمه زهراء عليها السلام از پدر بزرگوارش نقل شده ، و آن ساعت هنگام فرو رفتن قرص خورشيد در افق است (31) .
و با اين بيان پس خواندن دعاى شريف ندبه در چنين ساعتى يعنى ساعت آخر روز جمعه كه مـتـعـلق بـآن بـزرگـوار اسـت اءنـسـب خـواهد بود . و شايسته است كه در اين ساعت آنانكه شـربـتـى از مـحبت ولايت آن بزرگوار نوشيده باشند ، و تلخى زهر مفارقت آن مظهر الهى بـكـامـشـان رسـيـده بـاشـد ، بـوسـيـله خـوانـدن ايـن دعـا بـا ديـدگـان اشـك آلود و سـوز دل به راز و نياز بپردازند .
بـاب پـنـجـم - در سـنـد ايـن دعـاى شـريـف نـدبـه اسـت . و مـرحـوم مـحـدث قـمـى - متوفى بـسـال 1359 هـجرى قمرى - در ص 501 كتاب هدية الزائرين گويد : از جمله اءعمال روز جمعه خواندن دعاى ندبه است .
و ايـن دعـا را سـيـد بن طاووس و شيخ محمد ابن المشهدى به روايت محمد ابن على بن اءبى قـره روايـت كـرده انـد . و ابـن اءبـى قـره گـفـتـه كـه نـقـل كـردم مـن ايـن دعـا را از كـتـاب مـحمد بن حسين بن سفيان بروفرى ، و او گفته كه اين دعـائى اسـت بـراى حضرت صاحب الاءمر و مستحب است كه در عيدهاى چهارگانه ، يعنى عيد فطر و اءضحى و غدير و روز جمعه ، بخوانند (32) .
و مـرحـوم حـاج مـيـرزا حـسـيـن نورى در كتاب تحية الزائر ص 268 گويد : در دعـاى مـعـروف بـدعـاى نـدبـه كـه آنـرا شـيـخ جـليـل مـحـمـد ابـن المـشـهـدى ، و رضـى الديـن عـلى بـن طـاووس نقل كرده اند از شيخ نبيل محمد بن على بن اءبى قره ،
و او هـم از كـتـاب اءبـى جـعـفـر مـحـمـد بـن حـسـيـن بـن سـفـيـان بـزوفـرى نقل نموده است .
مـرحـوم مـحـدث قـمـى در كـتـاب سـفـيـنـة البـحـار - در لفـظ شـهـد - در شـرح حـال مـحـمـد ابـن المـشـهـدى مـى نـويـسـد : ابـن المـشـهـدى كـه او شـيـخ جليل سعيد متبحر ابو عبدالله محمد بن جعفر بن على بن جعفر مشهدى است . و او مؤ لف مزار مـشـهـورى اسـت كه مورد اعتماد بزرگان اءصحاب ما مى باشد . و در كتاب بحار الاءنوار بمزار كبير معروف است .
ابن اءبى قره كه نامش اءبو الفرج محمد بن على بن يعقوب بن اسحق بن اءبى قره است ، از عـلمـاى قـرن چـهـارم و صـاحـب تـاءليـفـاتى است . و او دعاى ندبه را در كتاب خود از بزوفرى نقل كرده ، و ابن المشهدى هم از او نقل مى كند .
بزوفرى لقب پدر محمد بن حسين بن على بن سفيان مى باشد و او از علماى بزرگ اماميه در قرن چهارم است . و
شرح او در كتب رجال آمده و از جمله مشايخ ، شيخ مفيد است . و در خاتمه مستدرك چنين آمده كه : شـيـخ ابـو عـلى طـوسـى در مـواضـع عـديـده اى از كـتـاب اءمـانـى خـود ، از والد بزرگوارش ، و او از شيخ مفيد ، و او از ابوجعفر بزوفرى روايت كرده و پس از ذكر نام او مطلب رحمت برايش نموده است . (33) و ابوجعفر كنيه محمد ، كه پسر است ، مـيـبـاشـد ، نـه پدر و در اين صورت روايت شيخ مفيد از او با كلمه رحمت اشعار بر مدح او دارد .
ترجمه و شرح دعاى ندبه
الحمد لله الذى لا اله الا هو
تـرجـمـه :
ستايش خداوندى را سزا است كه هيچ معبود بحقى جز ذات مقدس او نيست .
شرح : بدانكه حمد در برابر احسان اختيارى است . ولى مدح ستايش بر مطلق احسان و نـيـكـى اسـت . و شكر ستايش در برابر نعمت مى باشد . خواه بزبان باشد ، كه آن را ثـنـا گـويـند . و يا بقلب كه اعتقاد به صفات نيك نعمت دهنده داشته باشد . و يا بساير اءعـضـاء و جـوارح ، كـه آن تـحـمـل زحـمـات اطـاعـت و فـرمـانـبـرى نـعـمـت دهـنـده بـاشـد . حاصل آنكه شكر ، عملى است در مقابل نعمت منعم . و چون هر كمالى از رشحات فيض كمالات حـضـرت حـق اسـت ، و كـمـال حـضـرت حـق تـعـالى مـفـيـض كـمـال هـر مـوجـودى اسـت ، پـس سـتـايـش كـمـال هـر مـوجـودى بـازگـشـت بـسـتـايـش كـمـال حـضـرت اءحـديـث اسـت . لذا بـصـورت جـمـله الحـصـاريـه گـفـته مى شـود الحـمـدلله كـه تـمـام افـراد حـمـد مـخـتـص اسـت بـه خـداونـد مـتـعـال ، و سـتـايـش هـر حـمـد كننده نسبت بهر محمودى ستايش ‍ خداوند است ، خواه حمد كننده التفات باين مطلب داشته باشد و خواه غافل باشد .
حـمـد را هـم مـراتـبـى اسـت : اول - حـمـد و ثـناى حضرت حق بر كمالات ذاتيه خود . چنانكه رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله فرمود : لا احصى ثناء عليك كما اثنيت على نفسك (34) . يـعـنـى : (مـن نـتـوانم ثناى تو را نمايم آن نحوى كه تو بر ذات مقدس خود ثنا گـوئى ) . دوم - حـمـد و ثـنـاى مـلائكـه مقربين عالم اءعلى و آسمانها . سوم - حمد و ثناى افراد انسان در برابر نعمتهاى ظاهرى و باطنى . چهارم - حمد و ثناى ساير موجودات كه هـر يـك بـا زبـان خـويـش در مـقـام ستايش حضرت حق مى باشند و ان من شى ء الا يسبح بـحـمـده و لكـن لا تفقهون تسبيحهم - اسراء آيه 44 - يعنى : (و هيچ موجودى نيست مگر اينكه تسبيح و ستايش او را مى كند ولى شما تسبيح آنها را نمى فهميد) . وتمام موجودات عالم هر يك بزبانى ستايش حق تعالى را مى كنند .
آنچه در چشم جهان بينت نكو است
عكس حسن و پرتو احسان اوست

گر بر آن احسان و حسن اى حق شناس
و زتو روزى در وجود آيد سپاس

در حقيقت آن سپاس او بود
نام اين ، و آن لباس او بود

الله اسـم عـلم اسـت بـراى آن وجـود مـقـدس كه جامع جميع صفات كماليه و جـمـاليـه ، و مـنـزه از صـفـات مـمـكـنـات اسـت . و لذا تـمـام اءسـمـاء و صـفات حق در لفظ الله بـطـور اجمال جمعى مندرج است . و كلمه الله نزديكترين اءسماء باسم اءعظم است .
در كـتـاب تـوحـيـد صـدوق از اءمـيـر المـومـنـيـن عـليـه السـلام نـقـل شده كه فرمود : ان قولك الله اعظم اسم من اءسماء الله و هو الاسم الذى لا يـنـبـغـى ان يـسـمـى بـه غـيـر الله ... يـعـنـى : مـحـقـقـا گـفـتـار تو به لفظ الله بزرگترين اسمى است از اءسماء الهى ، اسمى است كه شايسته نيست غير از خدا - نام مخلوق - بدان ناميده شود .
البته اين اسم مبارك مختص به ذات واجب الوجود است . در تفسير صافى از حضرت رضا عـليـه السلام نقل شده كه فرمتود : ... آنها اءقرب الى اسم اءلاعظم من ناظر العين الى بـيـاضـهـا يعنى : كلمه الله نزديك ترين اسم است باسم اءعظم كه از ناظر چشم به سفيدى چشم نزديكتر است . (35)
لا اله الا هو اين جمله در مواضع متعددى از قرآن آمده ، و از اءشرف آيات قرآنى است ، كـه دلالت بـر يـگـانـگـى ذات خـداونـد دارد . و ركـن اءعـظـم اصـول ديـن مـى بـاشـد . در كـتـاب تـوحـيـد صـدوق از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله نـقـل شـده كـه فـرمـود مـن قـال لا اله الا الله مـخـلصـا دخـل الجـنة (هر كس كه از روى اخلاص - اين كلمه - لا اله لا الله را بـر زبان آورد بهشت شد) . بعد فرمود : گفتن از روى اخلاص آن است كه او را از معاصى باز دارد .
و نـيـز در كـتـاب تـوحـيـد در تـفـسـير كلمه الله از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود : حرف اءلف كلمه الله اشاره به نعمت هاى ما مى باشد ، كـه خـداونـد بـخـلق خـود عطا فرموده ، و لام اشاره باين است كه خداوند خلق خود را به ولايـت مـا الزام نـمـوده . راوى گـويـد سـپـس مـن سـؤ ال كـردم از حـرف هـاء آخـر كـلمـه ، امام فرمود : اشاره است به اينكه خوار و ذليل است هر كه مخالفت كند محمد و آل محمد را (36) .
تـنـبيه - ذكر كلمه هو در مجلد لا اله الا هو كه نفرمود لا اله الا الله و از اسـم ظـاهـر بـه ضـمـيـر عدول كرد ، مشتمل بر اءسرار معنويه است ، كه بيان آن مناسب با وضع اين تاءليف نيست . در اينجا فقط بذكر اجمالى از آن اكتفاء مى كنيم .
بدان كه هر اسمى از اءسماء خداوند متعال مـثـل : عـليـم ، قدير ، مريد و و و دلالت دارد بر اتصاف ذات اءحديث بآن صفت . مثلا عليم دلالت بر علم ، و قدير بر قدرت ، و مريد بر اراده و همچنين است ساير اءسماء . و اءما لفظ ضمير هو اشاره بذات اءحديث مـن حـيـث الذات اسـت ، و لذا گـفـتـه شـده كـه لفـظ هـو اءخص از لفظ الله است كه دلالت بر ذات دارد به لحاظ الوهيت آن ، و بهمين جهت گفته شده كه جمله لا اله الا هو عماد و ستون توحيد است .
در تـفـسـيـر بـرهـان (37) از امـيـرالمـومـنـيـن عـليـه السـلام نقل شده كه فرمود : يك شب قبل از جنگ بدر خضر را در خواب ديدم ، و گفتم چيزى به من تعليم كن كه بوسيله آن بر دشمنان پيروز شوم . گفت : بگو : يا هـو مـن لا هو الا هو و چون صبح شد ، خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم ، و آن داسـتـان را بـراى آن حـضـرت نـقـل كـردم . آنـحضرت فرمود : يا على اسم اءعظم را آمـوخـتـه اى و روز بـدر هـم پـيـوسـتـه ايـن كـلمات ورد زبانم بود .
و له الحمد
ترجمه :
(و براى اوست حمد و ستايش ، و اءحدى از ممكنات را اين حمد و ستايش سزا نيست ) .
شرح : وجه انحصار حمد بذات مقدس احديت براى آنست كه هر موجودى از ممكنات ، هر چـنـد صـاحـب كـمـال بـاشـد ولى فـاقـد كـمـالى ديـگـر اسـت . مـثـلا نـبـات واجـد كـمـال قـوه نـامـيه و جاذبه و دافعه است ، ولى كمال حيوانى را ندارد ، و همچنين حيوان كه داراى كـمـال قـواى ظـاهـرى از ديـدن و شـنـيـدن و بـوئيـدن و چـشـيـدن اسـت ، ولى فـاقـد كـمال انسانى است ، و قوه عاقله ندارد . و هكذا افراد انسان نسبت به يكديگر ، و حتى خود انسان نسبت به موت و حيات ، ولى ذات مقدس الهى واجد جميع كمالات است ، و نقص ‍ صفتى از صـفـات كـمـال در او راه نـدارد . و چـون حـمـد و سـتـايش براى هر موجودى باعتبار صفت كـمـال اسـت ، پـس حـقـيـقـت حـمد اختصاص بذات اءقدس الهى دارد . و چون نقصى نسبت باو تصور نمى شود . و به لحاظ همين نكته كلمه له كه جمله خبريه است ، بر كـلمـه الحمد كه مبتداء است مقدم شده ، و در جاى خود ثابت شده كه تقديم مـا هـو حقه التاءخير يفيد الحصر ، و در اينجا خبر مقدم بر مبتداء شده ، تا افاده حصر را برساند ، كه جنس حمد و تمام اءفراد حمد مختص به ذات الهى است . (38)
رب العالمين
ترجمه :
(خداوندى كه پروردگار عالميان است ) .
شـرح : بـدانـكه تمام موجودات امكانى نياز به مربى دارند ، كه بدون آن قابليت بـقـا و دوام را نـدارنـد ، و بـه كـمـال مـمكنه نمى رسند ، و مددهاى وجودى كه افاضه به ممكنات مى شود ، شرط دوا و بقاى آنهاست . و اين عين تربيت مطلقه حضرت ربوبى است ، و تمام اءجزاى عالم در بقاء و استمرار آن ، نياز به جنبه ربوبيت حضرت اءحديت دارد . ربـنا الذى اءعطى كل شى ء خلقه ثم هدى طه - آيه 50 - (پروردگار ما كسى است كه خلقت هر چيزى را بآن داده
سـپـس هدايت كرده است ) و افاضات وجودى و كمال ذرات عالم همه بر بوبيت رب صورت مـى گيرد ، همچنانكه حضرت ابراهيم عليه السلام در مقام توصيف رب گويد : فانهم عـدولى الا رب العـالمـيـن * الذى خـلقـنـى فـهـو يـهدين * و الذى هو يطمعنى و يسقين* و اذا مـرضـت فـهـو يـشـفـيـن * و الذى يميتنى ثم يحيين * و الذى اءطمع اءن يغفرلى خطيتى يوم الديـن * رب هـب لى حكما و الحقنى بالصالحين - شعراء آيات 77 تا 83 - يعنى : كه آنـان دشـمـن مـنند مگر پروردگار عالميان ، كه مرا آفريد ، و هم او هدايتم مى كند ، و هم او غـذايـم مـى دهـد ، و سيرابم مى كند ، و چون بيمار مى شوم شفايم مى دهد ، و كسى كه مرا مـى مـيراند ، سپس ‍ زنده ام مى كند . و كسى است كه موجبات سعادت مرا در آخرت فراهم مى كـنـد . و طـمـع دارم كـه گـنـاه مـرا روز جـزا بـيـامـرزد ، پـروردگـارا بـه مـن كمال علم و حكمت را عطا كن و مرا با شايستگان قرين گردان .
العـالمـيـن - جـمـع عالم است و هر نوعى از انواع موجودات ، عالمى نسبت بخود دارد . همچون عالم ملائكه ، و عالم انسان ، و عالم حيوان ، و عالم نبات و نظاير آنها .
تو پندارى جهانى غير از اين نيست
زمين و آسمانى غير از اين نيست

چو آن كرمى كه در گندم نهان است
زمين و آسمان او همان است

و البـته شكل تربيت موجودات در هر يك از عوالم مختلف است . و در هر عالمى نسبت به هر مـوجـودى بـطـريـق خـاص انـجـام مـى گيرد . و ثمرات آنها با هم مختلف است . و عدد عوالم ذكرش در اءخبار آمده ، و مختلف است (39) .
و صلى الله على محمد و آله و سلم تسليما
تـرجـمـه :
(و درود و رحـمـت فـرسـتـد خـدا بـر محمد و آلش با سلام خاصى ) .
شـرح : بـدان كـه مـوجـب آيه كريمه 56 سوره احزاب كه مى فرمايد : ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلو عليه و سلموا تسليما (محققا خدا و فـرشـتـگـان بر پيامبر خدا صلوات و رحمت مى فرستند ، اى كسانى كه ايمان آورده ايد ، شما هم بر او صلوات بفرستيد ، و آنطور كه شايسته است سلامش دهيد ، و تسليم شويد) صـلوات بـر پـيـغـمـبـر اسلام و سلام و تسليم فرمان شدن لازم است (40). در اءخبار و روايات وارده در اين باب در رجحان و لزوم صلوات بر پيغمبر گرامى ما اختلافى نيست . ولى در وجوب آن هنگام نام بردن اسم مبارك آنحضرت اختلاف است .
امـا مـعـنـى صـلوات كـه مـعـنى جامعى دارد . و آن عبارت است از توجه و عطوفت ، و يك نوع انـعـطـاف نـسـبـت بـه نـبـى گـرامى است . و اين حقيقت در هر موقع و از هر كس اثرى دارد ، انـعـطـاف خـداونـد نـسـبـت بـه پـيـغـمـبـر بـوسـيـله رحـمـت اوسـت . در كـتـاب تـفـسير صـافـى از كـتـاب ثـواب الاءعـمـال (41) نقل مى كند كه وقتى از امام موسى كاظم عليه السلام از معنى صلوات خدا و ملائكه تزكيه و طلب ارتقاء و درجه اوست ، و صلوات مومنين هم دعاء در حق اوست .
تحقيق علمى - بايد دانست كه نفع مومنين ، هم راجع به پيغمبر است و هم بمومنين ، چون مقام فـقـر و حـاجـت كـه بـا ذلت مـمـكـنـات تـواءم اسـت ، و مـحـال است كه ممكن الوجود مستغنى از خداوند واجب الوجود باشد ، و الا انقلاب لازم آيد و الذاتـى لا يـخـتـلف و لا يـتـخـلف و ذات مـمـكـن هـر قـدر صـاحـب كـمـال بـاشـد ولى از حـد امـكـان و نـيـاز ، خـارج نـخـواهـد شـد . چـنـانـكـه خـداونـد مـتـعـال فـرمـايـد : يـا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد - فاطر آيه 16 - (اى مردم شما به خدا محتاجيد ، و خدا بى نياز و ستوده است ).
و به مقتضاى تحقيق ، وجود هر موجودى هر چه قوى باشد نياز و تعلق او به مبداء فياض بـيـشتر است . و از اين نظر كه مقام نبوت خصوصا مقام خاتميت واجد اءعلى مراتب استعداد و قـابـليـت قـبـول اءنـواع فـيـوضـات و اقـسـام خـيـرات اسـت ، و در مـبـداء فـيـاض - جل جلاله - غير متناهى القوة و عطاهايش بى شمار است ، و درجات معرفت هم محدود به حدى نـيـسـت . لذا بـه پـيـغـمـبر خود با آنكه واجد اءعلى مراتب علم بوده ، اءمر فرموده : .. و قل رب زدنى علما - طه آيه 114 - (و بگو پروردگارا علم مرا زياد كن ) .
پس مى توان گفت صلوات مؤ منين بر پيغمبر گرامى صلى الله عليه و آله موجب زيادتى ثـواب و ارتـقـاء درجـه او مـى شـود. و شـاهـد بـر ايـن مـطـلب روايـتـى اسـت كـه در كتاب اءنـوار نـعـمانيه آمده است كه پيغمبر فرمود : ان ربى قد وعدنى درجة لا تـنـال الا بـدعاء اءمتى البته پروردگارم بمن وعده داده است كه مرا درجه و مقامى است كه جز بدعاى امتم بدان نافل نمى شوم .
در صـلوات بر پيغمبر شايسته است لفظ و آله را هم بدان اضافه نمود . و اخـبـار و روايـاتـى هـم در ايـن بـاب از عـامـه و خـاصـه نقل شده (42) . و شاهد بر اين مطلب شعر معروف شافعى است ، كه مى گويد :
يا اءهل بيت رسول الله حبكم
فرض من الله و القران انزله

يكفيكم من عظم الفخر انكم
من لم يصل عليكم لا صلاة له

و سـلم تـسـليـمـا - سلام و تحيت و درود خداوند نسبت باءنبياء در قرآن شريف آمده است . از جمله آيات 79 و 109 و 120 و 130 سوره صافات كه سلام بر نوح و ابراهيم و موسى و هـارون و آل ياسين ، و آيه 181 سلام بر همه پيغمبران است كه مى فرمايد : و سلام عـلى المـرسـلين . و همچنين سلام و تحيت از طرف خداوند به مومنين كه مى فرمايد : سـلام قـولا مـن رب رحـيـم - يـس آيـه 58 - (در آن روز بـاهـل بهشت از طرف پروردگار مهربان ابلاغ سلام مى شود ) . و آيه 44 سوره اءحزاب كـه مى فرمايد : تحيتهم يوم يلقونه سلام و اعدلهم اجرا كريما (تحيت آنان روزى كـه او را ديـدار كنند سلام است و برايشان اءجر محترمانه مهيا كرده است ) . و سلام ملائكه بـه اءنـبياء و مومنين در آيات متعددى آمده است . از جمله در داستان ابراهيم مى فرمايد : و لقـد جـاءت رسـلنـا ابـراهـيـم بـالبـشرى قالوا سلاما - هود آيه 69 - و سلام ملائكه بمومنين در وقت مردن و در عالم بهشت است كه مى فرمايد : الذين تتوفهم الملائكة طيبين يـقـولون سـلام عـليـكـم ادخـلوا الجـنـة بـمـا كـنـتـم تـعـمـلون - نـحـل آيـه 32 - همانهائى كه فرشتگان به حال پاك سيرتى جانشان را بگيرند . سلام بر شما به پاداش اعمالى كه مى كرديد ، به بهشت درآئيد . و آيات ديگر . (43)
و البـتـه چـون مـعنى سلام سلامتى است ، پس مقتضاى جمله سلم تسليما تحقق سلامت اسـت . يـعـنـى سـلامـتـى و آسـايـش از طـرف حـق تـعـالى شـامـل حـال پـيـغـمـبـر و آل اوسـت ، كـه از طـرف خـداونـد - جـل ذكـره - هـيـچـگـونـه ضـررى بـه ايـشـان نـرسـد ، و از طـرف حـق در كـمـال اءمـن و اءمـان بـاشـنـد ، و كـسـى هـم كـه مـتـابـعـت هـاديـان حـق را نمايد ، سلام الهى شـامـل او مـى شـود كه فرمود : و السلام على من اتبع الهدى - طه آيه 47 . (درود و سلامتى بر آنكس كه از هدايت پيروى نمايد) .
اللهم لك الحمد على ما جرى به قضاوك فى اوليائك
ترجمه :
(بار الها ستايش تو را سزا است بر آنچه از قضا و قدر درباره اوليائت و از نعمت و بلا و آسايش و رنج مقدر فرموده اى ) .
شرح : وجه اختصاص حمد بذات اءقدس الهى را سابقا بيان كرديم . و در اينجا به تذكر اين نكته مى پردازيم كه حمد و ستايش ‍ خداوند در تمام حالات ، براى انسان لازم و شـايـسـتـه اسـت . چـه در حـال ابـتـلاء و گـرفـتـارى ، و چـه در حـال صـحـت و رفـاهـيـت . زيـرا هـر آنـچـه از طـرف حـضـرت اءحـديـت رسـد ، مـشـتـمل بر يك نوع مصلحت است . و از اين نظر لازم است ، در مصيبت و بلائى كه به انسان روى مـى آورد ، اثـبـات قدم بكار برد ، و حمد و ستايش خدا را در نظر گيرد ، همان طورى كه سيره انبياء و اولياى حق بوده ، و انسان با داشتن چنين صفتى منافات ندارد كه از ظلم ظالم متاءثر شود و او را لعن كند ، و يا در مصيبتى محزون و گريان گردد .
در روايات است كه جابربن عبدالله اءنصارى در اءواخر عمر خود كه مبتلا به ضعف پيرى ، و نـاتـوانـى بود ، حضرت امام محمد باقر عليه السلام به عيادت او رفت ، و از حالش جـويـا شد . جابر گفت : حالم بجائى رسيده كه پيرى را از جوانى و مرض را از صحت و مـرگ را از زنـدگـى بـيـشتر دوست دارم . و زنده بودنم را بر مرگ ترجيح نمى دهم . امام عـليـه السـلام فـرمود : حال من چنان است كه اگر مبتلا به پيرى شوم همان را دوست دارم ، و اگر واجد نعمت صحت باشم همان را . و چون زنده ام و زندگى را به من عطا كرده مـى پـسـندم ، و اگر دچار مرگ شوم همانرا خواهانم . جابر وقتى كه اين سخن را از آن حضرت بشنيد ، صورت او را بوسيد و گفت : راست گفت پيغمبر كه به من فرمود : جـابـر تـو يـكى از فرزندان مرا كه همنام من است خواهى ديد يبقر العلم كما يبقر الثـر الارض (كـه مـى شـكـافـد و واضـح و روشـن مـى كـنـد مـسـائل مـشكله علم را ، همانند شكافتن گاو نر زمين را) بعد گفت : سلام مرا باوبرسان . و اشاره به همين مقام نموده . كسى كه چنين سروده :
گر آسوده ور مبتلا مى پسندد
پسنديده ام آنچه او مى پسندد

چرا دست يازم چرا پاى كوبم
مرا خواجه بى دست و پا مى پسندد (44)

بحث علمى : به موجب آيات و اءخبار وارده وجود موجودات و عروض بلايا و يا عطاى نعمتها همگى ارتباط با قضا و قدر الهى دارد . و قضا در نزد علماء و حكماء عبارت از علم خداوند بوجود اشياء و افعال است به نحوى كه سزاوار است به نحو اءحسن نظام ايجاد شود ، و قـدر هـم عـبـارت اسـت از وجـود اءشـيـاء و اءفعال در خارج بهمان وجهى كه در علم حق تقدير شده است (45) .
تـوهـم نـشـود كه اءفعال حق هم همانند اءفعال عباد محتاج به تصور است ، تا در ايجاد آن مـحـتـاج بـه فكر باشد . در روايت (46) است كه شخص راوى از حضرت ابوالحسن (امام مـوسـى كـاظـم ) عـليـه السـلام دربـاره اراده خـدا و اراده مـخـلوق از آن بـزرگـوار سـؤ ال كرد ، حاصل و مضمون جواب امام چنين است كه : فرق است بين اراده خالق ، و اراده مخلوق . اراده مـخـلوق نـاشـى از تـصـور عـمـل و سود و زيان آن ، و ترجيح هر طرفى كه نفع آن زيادتر باشد . كه اگر انجام آن راجح و نفع در اقدام آن باشد ، در انجام آن اقدام نمايد . و اگر ضرر و فسادش زيادتر باشد آنرا انجام ندهد ، و تصميم بترك آن گيرد .
ولى اراده خـداونـد مـتـعـال مـسـبوق به تصور و تفكر نيست . و اراده اش عين ايجاد است . كه باراده او محقق مى شود . پس اراده همان ايجاد است ، كه فرمود : انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون - يس آيه 83 - البته كار او وقتى كه چيزى را اراده كند فقط همين است كه بدان گويد : باش پس وجود يابد . و اين تاءخر ، تاءخر رتبتى است . و نيازى بفاصله و گفتن به زبان هم ندارد .
رفـع شـبهه : چنانچه گفته شود كه اگر وقوع هر چيزى مسبوق بقضاء و قدر است ، پس سـعـى و كوشش انسان چه فايده دارد ؟ كه اگر مقدر باشد ، واقع خواهد شد . خواه اينكه انـسـان سـعـى كـنـد يـا نكند ، و اگر هم مقدر نباشد ، هر قدر كوشش شود نتيجه ندارد ، و واقع نخواهد شد . جواب اين شبهه بطريق اجمال آن است كه مقدرات دو قسم است مطلق و مقيد . چه بسا ممكن است وقوع آن اءمر مقدر باشد ، ولى با اقدام شخص در انجام مقدمات آن ، كه بـدون اقـدام شـخـص در انـجـام مـقـدمـات آن ، نـيـل بـه مـقـصـود حاصل نشود (47) .
الذين استخلصتهم لنفسك و دينك *
تـرجـمـه :
(آن اوليـائى كـه خالص نمودى ، و برگزيدى ، براى خود و دين خود ).
شـرح : ايـن جمله صفت اولياء است . و اولياى خدا به موجب آيات و اخبار عديده داراى مرتبه عالى و مقام شامخى هستند ، و خدا مى فرمايد : الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هـم يـحـزنـون - يـونـس آيـه 62 - (هـان بـدانيد كه اولياى خدا هيچ ترس و اندوهى نـدارنـد ) چـون راضـى بـقـضـاى الهـى هـسـتند ، و بدنيا پاى بند نيستند ، و بزخارف آن عـلاقـه نـدارنـد ، و از فـقـدان اءمـوال و مـراتـب دنـيـائى محزون نمى شوند ، و از مصيبات عـارضـه دلگـيـر نـمى باشند. و اينان از جمله كسانى هستند كه بشارت بهشت بآنان داده شـده ان الذيـن قـالوا ربـنـا الله ثـم اسـتـقـامـوا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و اءبشروا بالجنة التى كنتم توعدون - فـصـلت آيـه 30 - (البـتـه آنـانـكـه گفتند پروردگار ما خدا است ، و بر گفته خود هم اسـتـوار بـودنـد ، مـلائكه بر آنان نازل مى شوند و گويند نترسيد و غم مخوريد و مژده باد شما را به بهشتى كه بشما وعده داده شده است ) (48) .
در مجلد 15 بحارالانوار ص 291 (49) از اميرالمومنين عليه السلام روايت شده ، كه پس از تلاوت آيه : الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون فرمود : آيا مـى دانـيـد اوليـاى خـدا چـه كـسانى هستند ؟ گفتند : اى اميرالمومنين آنان چه كسانى هستند ؟ فرمود : آن گروه ، ما هستيم ، و پيروان ما (50) و در نهج البلاغه مى فرمايد : ان اوليـاء الله هـم الذيـن نـظـروا الى بـاطـن الدنـيـا اذا نـظـر النـاس الى ظاهرها . و اشـتغلوا باءجلها اذا اشتغل الناس بعاجلها ، فاماتوا منها ما خشوا ان يميتهم ، و تركوا منها مـا عـلمـوا انـه سيتركهم ، و راوا استكثار غيرهم منها استقلالا ، و دركهم لها فوتا ، اءعداء ما سـالم النـاس ، و سلم ما عادى الناس ، بهم علم الكتاب و به علموا ، و بهم قام الكتاب و بـه قـاموا ، لا يرون مرجوا فوق ما يرجون ، و لا مخوفا فوق ما يخافون (51). كه در بيان صفات اولياى خدا است كه مى فرمايد : اولياى خدا كسانى هستند كه بباطن دنيا مى نگرند ، وقتى كه مردم نظر به ظاهر آن دارند . و به عاقبت و پايان آن پردازند ، وقـتـى مـردم بـه نـعمت هاى حاضر آن مشغولند ، و مى ميرانند از امور دنيا آنچه را كه مى تـرسـنـد آنان را بميراند (يعنى از آن امورى كه موجب عذاب شود دورى مى كنند)، و رها مى كـنـنـد آنـچـه را كـه مـى دانـنـد آنـان را رهـا مـى كـنـد (يـعـنـى آن عـلاقـه بـه مـال و اولاد و... كـه مـانـع فـوز و رسـتگاريشان مى شود رها مى كنند) ، و مى بينند بسيار بـهره بردن ديگران (و دنيا پرستان ) را از دنيا همان كم بهره بردن است . و دريافتشان از دنـيـا بـاعـث از دسـت دادن (سـعـادت آخـرت ) اسـت ، و اينان دشمنند آنچه را كه مردم بآن عـلاقـمـنـدنـد ، و بـالعـكـس ، دوستند آنچه را كه مردم با آن دشمنند ، و بوسيله آنان كتاب (قـرآن ) دانـسـتـه شـود . و هـم بـوسيله كتاب (فضل و شرف ) آنان شناخته شود . (همانند آيـات مـودت و تـطهير و ولايت و ..) و كتاب (قرآن ) به وسيله آنان بر پا شود ، بوسيله كتاب هم ، آنان بر پا بمانند ، و اميد و آرزوئى بالاتر از اميدشان ، و ترسى بالاتر از تـرسشان نمى بينند . و البته اين اوصاف از جمله اوصاف اءئمه معصومين عليهم السلام است .
استخلصتهم : كلمه خالص از نظر لغت به چيزى گويند كه به چيز ديگرى مخلوط نباشد . و عمل خالص هم عملى است ، كه جز براى خدا و تقرب بحق منظور ديگرى در نظر نباشد .
ايـقـاظ - كـسـانـى را كـه خـداوند متعال آنان را واسطه شناخت خود ، و ابلاغ دين و اءحكام و دسـتـورات خـود قـرار مـى دهـد . اوصـافـى را دارا هـسـتـنـد، از جـمـله كمال آنان در اوصاف حكمت علميه و عمليه كه در حكمت علمى به مقامى رسيده اند كه هر چه را بخواهند بدانند با خواست و مشيئت حق عالم مى شوند و در حكمت عملى هم واجد ملكه مرتبه و مـقـامـى هـسـتـنـد كـه از قـصـد و انجام معاصى و اعمال زشت و قبيح منزه مى باشند ، و لذا معصوم اند و البته شناخت چنين كسى با چنين اوصاف و اخلاقى از حيطه قدرت بشر خارج است .
الله اعـلم حـيـث يـجـعـل رسالته - انعام آيه 124 - (خدا بهتر مى داند كه پيغامبرى خـويش را كجا نهد) . و خود اين حجت ها هم ، حق تعيين حجت نبى و وصى بعد از خود را مستقلا ندارند . مگر آنكه خدا دستور دهد . و آن را تعيين نمايد . پس آن اوليائى كه خداوند آنانرا بـرگـزيـده است ، داراى صفاتى هستند - كه بعد از اين بيان خواهد شد - و منطبق بر غير رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اوصياى بعد از او نخواهد شد .
اذا اخـــتـــرت لهـــم جـــزيـــل مـــا عـــنـــدك مـــن النـــعـــيـــم المـــقـــيـــم الذى لازوال له و لا اضمحلال
تـرجـمـه :
(هـنـگـامـى كـه بـراى ايشان عطاى بزرگ خود را از نعمت پايدارى كه زوال ونابودى برايش نيست اختيار كردى ) .
شـرح : تـمـام مـوجـودات و اجـزاى عـالم از اجـرام عـلوى و سفلى همه در معرض فنا و نـيـسـتـى قـرار دارنـد ، و لذا هـمـه اءقـسـام و اءنـواع نـعـمـتـهـاى دنـيـا هـم رو بـه فـنـا و زوال اسـت . ولى عالم آخرت كه عالم جاودانى است ، نعمتهاى آن هم اءبدى و هميشگى است . و از ميان نخواهد رفت . و ما هذه الحياة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون - عنكبوت آيه 64 - (و اين زندگى دنيا چيزى جز سرگرمى و بازى نـيـسـت و مـانـنـد بـازى كـودكان كه يك جا جمع مى شوند ، و ساعتى به بازى سرگرم و مـشـغـول و شـادمـان گـردنـد ، و انـدك زمـانـى بـگـذرد ، و مـتـفرق شوند - و محققا زندگى سـرتـاپـا حـيـات عـالم آخـرت اسـت ، اگـر بـنـاى فـهـمـيـدن را داشـتـه بـاشـنـد) . حـاصـل آنـكـه خـداونـد بـراى اولياى خود نعمت هائى آماده و مهيا نموده ، و آن نعمت ها هميشه خواهد بود . و مانند نعمت هاى دنيا و خود دنيا زوال پذير نيست .
بعد ان شرطت عليهم الزهد فى درجات هذه الدنيا الدنية و زخرفها و زبرجها *
تـرجـمـه :
(بـعـد از ايـن كه اعراض از مراتب و درجات و زر و زيور انى دنياى پست را براى آنان شرط كردى ).
شـرح : البته شرط نائل شدن بهر مقصد و رسيدن بهر مقام و مرتبه اى متوقف به سعى و كوشش است . و بدون تحمل رنج و محنت ميسر نخواهد شد . و ان ليس للانسان الا ما سعى - نجم آيه 39 - و انسان را جز تلاش و كوشش در كارها، سرمايه اى نيست .
نابرده رنج گنج ميسر نمى شود
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

پس فائز شدن و رسيدن به نعمت هاى آن عالم هم بدون سعى و كوشش و جديت در اطاعت و فـرمـانـبـرى از دسـتـورات و اوامـر اءحـديـت و رنـج و تحمل زحمت و مشقت ممكن نخواهد شد .
تـنـبـيـه - بـدان كـه شـرط رسـيدن بهر هدف و مقصدى پيدا كردن راه و طريقه آنست ، كه بـدون تـشـخـيـص راه و شـناخت آن هدف و مقصد ، هر چند سعى و كوشش نمايد به مطلوب و مـنـظور خود نخواهد رسيد . پس لازم است ، كه با يك نظر عميق راه فوز به نعمت هاى عالم آخـرت را پيدا كرد . و البته با كمى دقت و تاءمل در كتب آسمانى و آيات قرآنى و اءدعيه و اءخـبـار وارده از مـنـابـع عـصـمـت و طـهـارت عـليـهـم السـلام معلوم مى دارد كه يگانه راه وصـول بـآن نـعـمـتـهـاى فراوان زوال ناپذير و بى پايان عالم آخرت منحصر به اطاعت حضرت اءحديت و اعراض از سرگرميهاى دنيا از لذات و شهوات و زينتهاى آن است ، لذا در اين جمله از دعاء مى گوئى بار الها نعمت هاى ثابت و دائم را برايشان مهيا نمودى پس از آنـكـه شرط نمودى برايشان كه نسبت به دنيا و زينت و آرايش آن طريق زهد پيشه گيرند . المان و البنون زينه الحيوة الدنيا و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا - كهف آيه 46 - (مال و فرزندان زيور زندگى دنيا است و كارهاى شايسته ماندنى ار ، نـزد پـروردگـارت پـاداشـى بـهـتـر و امـيـدى بـيـشـتـر اسـت ) . و نـيـز در سـوره آل عمران آيه 14 مى فرمايد :
زيـن للنـاس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضه و الخيل المسومة و الانعام و الحرب ذلك متاع الحياة الدنيا و الله عنده حسن الماب (زينت داده شده براى مردم خواسته هاى نفس ، از زنان و فرزندان و هميانهاى پر از طلا و نقره و اسب هاى نشاندار و رمه چهار پايان و زرع و كشت ، اين است كالاى بهره مندى از زندگى دنيا و بازگشتگاه نيك نزد خداوند است ) .
و زيـنـت دنـيائى مراتبى دارد . بعضى از مراتب آن به نظر شهوت رانان جلوه گرتر از بعضى ديگر است . مانند : زن و طلا و نقره ، و لذا تعبير به زبرج و زخرف شده است ، و زخرف شامل نقش و تصاوير هم مى شود . و تا اعراض از آن نشود ، كه آدمى را سرگرم و مشغول سازد ، فضايل روحى حاصل نخواهد شد . و لذا در اين دعا اعراض از جميع مراتب آن آمـده اسـت ، كـه نـسبت به آنها بى توجه باشند . و محبت و علاقه به آنها مانع از اطاعت و عـمـل به اءحكام الهى نشود . همچنانكه از كلمه زهد استفاده مى شود نه اينكه آنها را رها كند ، و كنار گذارد ، و فاقد تمام آنها باشد .
زهـد - بـه مـعـنـاى پـارسـائى و خـلاف رغـبـت است . و در كتاب معانى الاخبار صـدوق از پـيـغمبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود : الزاهد من يحب ما يـحـب خالقه و يبغض ما يبغض خالقه يعنى : زاهد كسى است كه دوست مى دارد آنچه را كـه پـروردگـارش دوسـت مـى دارد ، و متنفر است هر آنچه را كه پروردگارش تنفر دارد . حـاصـل آنـكـه بـهـر عـمـل واجـب و مـسـتـحـبـى عـلاقـمـنـد و از هـر عمل حرام و مكروه نفرت داشته باشد (52)
از بعضى از بزرگان نقل شده كه او گفته : زهد محقق نشود مگر به ترك سه چيز : زيـنـت ، هـواى نـفـس ، دنـيـا . كـه حـرف ز زيـنـت ، عـلامـت حـرف اول زهـد ، و حـرف ه هـواى نـفس ، حرف دوم زهد ، و حرف د دنيا عـلامـت حرف سوم زهد است . و حقيقت معناى زهد همانطورى كه ازا اولياى خدا و ائمه معصومين عليهم السلام نقل شده (53) همان است كه در آيه 23 سوره حديد آمده كه مى فرمايد : لكـيـلا تـاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما اتاكم .. يعنى ما اين را بدان جهت خاطر نـشـان سـاخـتـيـم ، تـا از آنـچـه از دسـتـتـان مـى رود ، (از مال و اولاد و صحت و عافيت و نعمت هاى ديگر) محزون نشويد و به آنچه (از تعلقات دنيا) بـه شـمـا روى مـى آورد ، شـادمـان نـشـويـد . در تـفـسـيـر صـافـى ذيـل ايـن آيـه مـبـاركـه از تـفـسـيـر قـمـى از امـام سـجـاد عـليـه السـلام نـقـل مى كند (54) كه فرمود : بدانيد كه حقيقت معنى زهد آيه اى از كتاب خدا است ، سپس اين آيه را تلاوت فرمود : لكيلا تاسوا... .
در مـجـلد 17 بـحـار (55) از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله نقل شده كه فرمود : خداوند به موسى عليه السلام گفت : هيچ زينتى نزد من همانند زهد نيست .
و در مـجـلد 9 بـحـار ص 502 (56) از حـليـة الاءوليـاء اءبـو نـقـيـم نـقـل مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود : اى عـلى خـدا تو را به زينتى آراسته كه بندگان خود را به زينتى محبوبتر از آن نزد خود قرار نداده است ، كه زينت نيكوكاران است ، و آن زهد در دنيا است .
تمام اولياء و حجتهاى الهى متصف به زهد بودند. و مرحوم شيخ عباس قمى در سفينة البـحـار نـقـل كـرده اسـت كه مرحوم شيخ صدوق - رحمه الله ـ درباره زهد اءئمه معصومين - عليهم السلام - كتابى نوشته (57) .
و هـر كـس طـالب مـراتـب زهـد اءمير المؤ منين و اولاد معصومين او باشد مى تواند به مجلد 9 بحار الانوار ص 449 مراجعه نمايد (58) .
فشر طوالك ذلك و علمت منهم الوفاء به
تـرجـمـه :
( پـس آنـان هم اين شرط را پذيرفتند . و تو نيز وفاى به آنرا از آنان مى دانستى )
شـرح : البـتـه هـمـه حـجـت هـاى الهـى از اءنبياء و اءئمه معصومين عليهم السلام به مـقتضاى شرط عمل كردند ، و نسبت به زخارف و زينت هاى دنيا زهد پيشه كردند ، و هر كس بـه سـيـره و تـاريخ حالات اءنبياء و اءوصياء عليهم السلام مراجعه كند ، مراتب زهد آنان بـه خـوبـى بـرايـش معلوم و محقق مى شود . و تحقيق در وقوع اين شرط از آنان ، خارج از بحث اين تاءليف است .
فقبلتهم و قربتهم
ترجمه :
( پس از آنان پذيرفتى و آنانرا مقرب خود گردانيدى ) .
شرح : البته مورد قبول واقـع شـدن و پـذيـرفـتـن آن ، هـمـان تـرتـيـب اثـر دادن بـه آن عمل است ، بوجهى كه مورد صلاح و مصلحت باشد . همچنانكه در قرآن كريم در خصوص در خـواسـت مـادر مـريـم آمـده اسـت : فـتـقـبـلهـا ربـهـا بقبول حسن - آل عمران آيه 37 - پس پروردگارش ويرا به نيكوئى پذيرفت .
و بـه مـوجـب آيـات قـرآن قـبـولى اءعـمـال هـم مـشـروط بـه تـقـوى اسـت (59) . و مـقـبـول بـودن شـخـص در درگـاه حـضـرت احـديـت و قـرب مـقـام او هـم در اثـر انـجـام عـمـل نـيـكـى اسـت ، كه به تقوى متصف باشد . و يگانه آثارش محبت و فرمانبردارى از او اسـت . پـس اطاعت از او همانند اطاعت از خدا و پيغمبر واجب و لازم است . كه فرمود : يا ايـها الذين آمنوا اءطيعوا الله و اءطيعوا الرسول و اءولى الامر منكم ... - نساء آيه 59 - ( اى كـسـانى كه ايمان آورده ايد اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيغمبر خدا و صاحبان اءمر از خودتان را) . و در جاى خود ثابت شده كه مراد از اطاعت اولى الاءمر در آيه مباركه اولياى معصومين عليهم السلام هستند . (60)
و چون اطاعت اءوصياء و اءولياء حق اطاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله است و به موجب مـفـاد آيـه شـريـفـه : مـن يـطـع الرسـول فـقـد اطـاع الله - نـسـاء آيـه 80 - اطـاعـت رسول هم اطاعت خداوند است .
و امـا مقبول و مقرب واقع شدن شخص بدرگاه حق تعالى وقتى است كه اءخلاق و صفات و اءعـمـال او موافق با رضاى حق باشد . و چون خداوند منزه از مكان است ، پس مراد از تقرب هـمـان تـوجـه عـنـايـات خاصه ، و مورد لطف او قرار گرفتن است ، كه همان قرب معنوى و كمال روحانى است .
و مـقـربـين درگاه اءحديت را علاماتى است ، كه به طور جامع در اين آيه قرآن مجملا بيان شـده كـه مـى فـرمـايد : ( السابقون السابقون اولئك المقربون - واقعه آيه 10 - ( سبقت گيرندگان ( به خيرات و مغفرت و رحمت ) آنان همان مقربان درگاه خداوندى هستند ). و آيات بعد وصف حال آنان را در بهشت و نعمت هائى كه براى آنان مهيا و آماده شده بـيـان مـى كـند . و در اواخر سوره هم مى فرمايد : فاما ان كان من المقربين فروح و ريـحـان و جـنـه نـعيم . ( و چنانچه از مقربان باشد پس براى او آسايش ‍ و نعمت ابدى است ) .
و قدمت لهم الذكر العلى و الثناء الجلى
ترجمه :
( و علو ذكر و ثناى آشكار به آنان عطا فرمودى ) .
شـرح : افـراد انـسـان بـه مـقـتـضـاى فـطـرت و طـبيعت نسبت به يكديگر ماءنوس و مهربانند ، و عداوت و دشمنى از عوارض اءخلاق رذيله و صفات ناپسنديده است كه براى انسان ايجاد ميشود . پس تنها عامل كه سبب ايجاد محبت و انس و دوستى ميشود ، و آنرا ثابت و پـايـدار مـيدارد ، همان اخلاق حسنه است . كه فرمود : ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بـيـنـك و بيته عداوة كانه ولى حميم - فصلت آيه 34 - ( تو بدى را به نيكوترين ( عـكـس العـمـل ) دفـع كـن . تا آنكس كه بين تو و او دشمنى است ، دست بردارد . آنچنان كه گـوئى دوسـت مـهـربـانـى است ) . اگر شخص با انصافى به سيره و تاريخ زندگى حـجـج الهـى نـظـر افكنده و آن را مورد مطالعه قرار دهد ، به علو مقامشان اذعان مى كند ، و بـه مـدح و ثـنـاى آنـان مـى پـردازد : ان الذيـن آمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات سيجعل لهم الرحمن وذا - مريم ايه 96 - ( آنانكه ايمان آورند ، و كارهاى شايسته انجام دهند ، بزودى خداوند رحمان دوستى آنانرا ( در قلوب مردم ) قرار ميدهد . (61))
پس كسى كه با حجت خدا عداوت داشته باشد ، در حقيقت خللى در ساخت وجودى و شخصيتى اوسـت . و چـه بـسا در اثر انعقاد نطفه او از حرام بوده باشد . در مجلد 7 بحارالانوار ص 389 باب ان حبهم علامة طيب الولادة (62) . از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود : علامت زنازاده سه چيز است : يكى بد اخلاق و بدزبانى ، كه سبب شود مـردم از او دورى كـنـنـد . و ديـگـر شـوق و مـيـل بـه عـمـل زنا . و بالاخره دشمنى با ما اهل بيت است و باز در همان ماءخذ پيشين (63) از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله روايـت شـده كـه فرمود : كسى كه عترت مرا دوسـت نـداشته باشد ، يكى از اين سه طايفه است : يا منافق است كه ايمان قلبى ندارد ، يا زنازاده است و يا مادرش او را در حال حيض حامله شده بوده .
و اهبطت عليهم ملائكتك
تـرجـمـه :
( و فـرشـتـگـان خـود را بـر آنـان نازل نمودى ) .
شـرح : بـدانـكـه از مـلائكـه و فرشتگان در آيات قرآن زياد نام برده شده ، و به اسـم بـعـضـى از آنها هم تصريح شده است . و لازمه تصديق به قرآن تصديق به وجود آنهاست . (64)
و اكرمتهم بوحيك
ترجمه :
(و بوسيله وحى خود آنانرا گرامى داشتى ) .
شـرح : وحـى در اصـطـلاح اءخـبـار و اءحـاديـث چـيـزى اسـت كـه از طـرف خداوند به پيغمبرانش افاضه و القاء ميشود . و يك نوع علم است چون علوم انسانى دو نـوع اسـت : يك نوع آن به طريق تعلم و استدلال است كه آن علوم معمولى است . و يك نوع ديگر از علوم القاى در قلب است ، و اين مرتبه از علم را وحى مى نامند. و بر دو قسم است : يكى وحى مصطلح است كه اختصاص به انبياء و پيغمبران دارد ، و ديگر وحى الهامى است كه اختصاص به انبياء ندارد ، و غير از انبياء هم از آن بهره مند ميشوند .
و رفدتهم بعلمك
تـرجـمـه :
( و به علم خود آنان را حمايت كردى ، يعنى از علم خود هم به آنان عنايت فرمودى )
شرح : يكى از صفات كماليه ذات مقدس اءحديت علم اوست . و چون علم عين ذات اوست ، و هـمـانـطورى كه ادراك حقيقت ذات او محال است ، پس ادراك حقيقت علم او هم غير ممكن است . و از لوازم اينكه علم عين ذات حق باشد همانا زايل نشدن صفت علم از اوست . و بر حسب روايات وارده در ايـن بـاب كـه عـلم الهـى قـابـل افـاضـه اسـت ، ذات اءحـديـت را دو نوع علم است : اول - عـلم اخـتـصـاصـى كـه اخـتـصاص خودش دارد ، و ديگر علم افاضى كه به ملائكه و اءنـبـيـاء و اءوليـاء افـاضـه مـيشود . در مجلد 2 بحار ص 130 (65) از امام محمد باقر عـليـه السـلام روايـت شده كه فرمود : خداوند متعال را دو گونه علم اتس : علم افاضى و علم اختصاصى ، علم افاضى علمى است كه به ملائكه و اءنبياء افاضه ميشود ، و ما هم از آن عـلم بـهـره مـى بـريـم ، و اءمـا عـلم اخـتـصـاصـى مـتـعـلق بـه خـود اوسـت ، و در اءصل و اءم الكتاب محفوظ است .
در كـتـاب عـلم اليـقـيـن روايـتـى (66) از امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـلام نـقـل شـده - و راوى حديث فضيل بن يسار است - گويد از آن بزرگوار شنيدم كه فرمود : عـلم خـدا دو گـونـه اسـت : يـكـى عـلمـى كـه نـزد خـداونـد متعال محزون و مستور است ، و كسى را بدان آگاه نكرده و ديگر علمى است كه به ملائكه و رسـولانـش تـعـليـم داده . و آنـچه را كه به ملائكه و رسولانش دروغ نمى گويند ، و اءما عـلمـى كـه پـيـش او مـحـزون و پـنـهان است ، اگر بخواهد وقوع آنرا جلو مى اندازد و اگر بـخـواهـد عـقـب مـيـبـرد ، و يـا اگـر بـخـواهـد آنـرا بـه هـمـان حال ثابت و باقى مى گذارد . خلاصه هر طور مشيتش گيرد ، انجام ميدهد ، و كسى را از آن اطلاعى نيست . يمحوا الله ما يشاء و يثبت - رعد آيه 39 - .
و جعلتهم الذرائع اليك و الوسيلة لى رضوانك
تـرجـمـه :
( و آنـانـرا واسـطـه ( هـدايـت و مـعرفت ) به خود و وسيله وصول و رسيدن به بهشت رضوان و رحمت خود قرار دادى ) .
شـرح : رسيدن به هر هدف و مقصدى بدون وسيله ممكن نگردد . و از اين نظر فوز و نـيـل بـه سـعادت دنيا و آخرت بدون توسل به وسيله الهى ممكن نشود . يا اليها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة .. - مائده آيه 35 - ( يعنى اى مومنين از مخالفت خـدا بـپـرهـيـزيد و براى فوز به قرب او ، وسيله اى طلب نمائيد ) در تفسير صافى از كـتـاب عـيـون الاءخـبـار روايـت كرده كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : امامان و پيشوايان حق از اولاد حسين ميباشند . هر كس اطاعت ايشان را كند ، اطاعت خدا را نموده ، و هر كس از دستوراتشان نافرمانى نمايد ، خدا را نافرمانى نموده ، و آنان عروة الوثقى و وسيله قرب به خدا هستند .
البـتـه رسـيـدن بـه مـقـام قـرب حـق و سـعـادت دنـيـا و آخـرت بـدون پـيـروى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و عترتش ميسر نميشود . زيرا فوز به اين مقام و مرتبه و سـعادتمندى بدون ايمان و عمل صالح از انجام واجبات و ترك محرمات ممكن نشود ، و اين اءمـر هـم بـدون مـتابعت از پيغمبر اكرم و اوصياء گراميش صلوات الله عليهم اجمعين محقق نـگـردد . شـعـر
مـحـبـة اولاد الرسـول وسـيـلة
الى نيل رضوان و ملك موبد

:
نراها لمن ابدى مودة عترة
بصدق و اخلاص و عزم موكد (67)

فبعض اسكنته جنتك الى ان اخرجته منها
تـرجـمـه :
(پس بعضى از آنان را در بهشت سكونت دادى تا اينكه او را ( به جهتى ) از آن بهشتت بيرون كردى ) .
شـرح : اوليـن خـليـفـه و حجت خدا در زمين آدم ابوالبشر بوده ، و درباره اش خداوند عـزوجـل مـى فـرمـايـد : و اذ قـال ربـك للمـلائكـة انـى جـاعـل فـى الارض خـليـفـة - بـقـره آيـه 30 - ( و يـاد آور هـنگامى را كه پروردگارت بـمـلائكـه خطاب كرد و گفت كه من در زمين خليفه و جانشين قرار ميدهم ) . و چون او را خلق كـرد ، ابـتـداء در بـهـشت خود او را سكونت داد . چنانكه فرمود : و قلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة - بقرة آيه 35 - ( و گفتيم اى آدم تو و همسرت در بهشت سكونت كنيد ) .
بهشتى كه آدم در آن ساكن شد ، مورد اختلاف است ، كه آيا بهشت عالم آخرت بوده ، يا جنت دنـيـائى . و آنـچه از اءخبار و اءحاديث استفاده ميشود ، جنت آخرت نبوده ( زيرا آن جنت پس از مرگ و در نتيجه اعمال بدست مى آيد ) بلكه جنت ديگرى بوده است .
در كـتـاب بـحار مجلد 5 ص 28 درباره بهشتى كه آدم در آن سكونت كرد از حضرت صادق عليه السلام سئوال شد كه آيا از بهشت هاى عالم دنيا بوده ، يا از عالم آخرت ؟ آنحضرت در جواب فرمود : از بهشت هاى عالم دنيا بوده ، كه در آن خورشيد و ماه طلوع مى كند ، و اگر از بهشت هاى آخرت ميبود ، هرگز از آن خارج نميشد و مخلد بود .
به موجب اخبار و روايات وارده عدد انبياء حدود يكصد و بيست و چهار هزار نفر بوده ، و به هـمـين مقدار هم اوصياء بوده اند . در مجلد 5 ص 9 روايتى از حضرت رضا عليه السلام از پـدران بـزرگـوارش از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله نـقل شده كه فرمود : خداوند عزوجل يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر آفريد ، و من گـرامـى تـريـن آنـانم ، و فخر نمى كنم . و يكصد و بيست و چهار هزار وصى آفريد ، و على اءكرم و اءفضل آنانست (68) .
و بعض حملته فى فلكك و نجيته و من امن معه من الهلكه برحمتك
تـرجـمـه :
( و بـعـضـى را هم ( چون حضرت نوح عليه السلام ) در كـشـتـى خـود ، او و كسانى كه با او ايمان آوردند ، نشاندى و بوسيله رحمت خود نجاتشان دادى ) .
شـرح : حـضـرت نـوح عـليـه السلام طبق آيه قرآن كه مى فرمايد : فلبث فيهم الف سـنـة الا خـمـسـيـن عـامـا... - عـنـكـبـوت آيـه 14 - يـعـنـى : نـهـصـد و پـنـجـاه سـال در مـيـان قـوم خـود بـوده ، و بـه تـبـليـغ و ارشـاد مـشغول بوده است ، و در اين مدت فقط عده كمى باو ايمان آوردند . كه ميفرمايد : ... و ما آمن معه الا قليل - هود آيه 40 - و چون نوح پيغمبر از ايمان و هدايت آنان ماءيوس گشت ، و آنـان در شـرك و گمراهى خود باقى بودند . و ديگران را هم گمراه مى كردند. عاقبت درباره آنان نفرين كرد .
در كتاب كافى از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود : نوح پـيـغـمـبر 950 سال ميان قوم خود به طور نهان و آشكار آنان را دعوت به حق مى كرد ، و چـون دعوت او را قبول نكردند ، و سركشى كردند ، حضرت نوح هم از خدا يارى خواست و گـفـت : ... انـى مغلوب فانتصر - سوره قمر آيه 10 . ( من مغلوب و شكست خورده از تـو يـارى مـيـخـواهم ) . خداوند عزوجل هم به او وحى فرمود و گفت : ... انه لن يومن من قومك الا من قد آمن ... - سوره هود آيه 36 - ( غير از آنانى كه به تو ايمان آوردند كس ديـگـرى از قوم تو هرگز ايمان نخواهد آورد آنگاه نوح عليه السلام چنين گفت : رب لا تـذر عـلى الارض مـن الكـافـرين ديارا * انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا - نوح آيات 26و 27 - ( و نوح گفت پروردگارا از اين كافران كسى را بر روى زمين باقى مگذار ، كه اگر از آنان كسى را باقى گذارى ، بندگانت را گمراه مى كنند . و فرزندى هم جز بدكار وكافر از آنان متولد نميشود ) .
در مـجـلد 5 بـحـار ص 88 (69) از اءبـى الصـلت هـروى نـقـل شـده كـه گـويـد : از حـضـرت رضـا عـليـه السـلام پـرسـيـدم : چـرا خـداونـد عـزوجـل در زمـان نـوح عـليـه السـلام هـمـه را غـرق كـرد ، در صـورتـى كه در ميان ايشان اطـفـال و كـسـانـى بـودنـد كـه گـنـاهـكـار نـبـودنـد ؟ آنـحـضـرت در جـواب فـرمـود : اطـفـال و كـسـانـى بـودنـد كـه گـنـاهـكـار نـبـودنـد ؟ آنـحـضـرت در جـواب فـرمـود : اطـفـال در مـيـانـشـان نـبـود ، چـون خـداونـد حـدود چـهـل سـال آنـانـرا عـقيم كرده بود ، و نسلشان منقطع شده بود . و خداوند با عذاب خود كسى را كـه گـنـاه نـكرده ، هلاك نمى كند . و اءما آنان را بواسطه تكذيبشان به پيغمبر خدا غرق نـمـود . و سايرين را هم بجهت سكوتشان و راضى بودن به تكذيب مكذبين غرق نمود . و هـر كـس بـعـمـل كـسـى راضـى باشد و سكوت كند هر چند حاضر هم نباشد ، همانند شخص حاضر و انجام دهنده عمل است .
و بعض اتخذته لنفسك خليلا
تـرجـمـه :
( و بـعـضـى از آنـانـرا بـراى خـودت دوسـت و خليل قرار دادى ) .
شـرح : البـتـه مـنـظـور و مـراد از ايـن بـعـض حـضـرت ابـراهيم عليه السلام است ، هـمـچـنـانـكـه فـرمـود : ... و اتخذ الله ابراهيم خليلا - نساء آيه 125 - ( و خداوند ابـراهـيـم را دوست صميمى خود گرفت ) . دوستى ابراهيم بخداوند مرتبه اى بود كه با دوستان خدا دوست و با دشمنان خدا دشمن بود ، و دوستى خدا هم نسبت به او چنان جلوه گر شـد ، كـه او را از آتـش نـمـروديـان نـجـات داد ( قـلنـا يـا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم - اءنبياء آيه 69 - ( گفتيم اى آتش بر ابراهيم خنك و سلامت باش ) .
در بـعـض از روايـات آمـده اسـت جـهـت آنـكـه خـدا او را خليل خود قرار داد همانا كثرت سجده او بود ، و در بعضى از روايات ديگر جهت آن ضيافت و اطـعام فقرا و تنگدستان ، و نيز انجام نماز شب بود ، بدان هنگام كه مردم بخواب خوش بـودنـد . و در بـعـضـى ديـگـر از روايـات كـه جـهـت آنـرا زيـادتـى صـلوات بـر مـحمد و آل او آورده اند (70) با هم منافات ندارد . و ممكن است هر سه امر سبب باشد . (71)
و سالك لسان صدق فى الآخرين فاجبته
تـرجـمـه :
( و از تو زبان راستگوئى و صدق و ( نام نيك ) در ميان اءمم آينده را درخواست كرد و تو دعا و مساءلت او را اجابت فرمودى ) .
شـرح : البـتـه ايـن در خواست حضرت ابراهيم عليه السلام را خداوند در قرآن آيه 84 از سـوره شعراء - ذكر فرموده : و اجعل لى لسان صدق فى الآخرين يعنى : و مرا در ميان آيندگان نيك نام گردان . و در آيه 50 سوره مريم مى فرمايد : و وهبنا لهم مـن رحـمـتـنا و جعلنا لهم لسان صدق عليا ( و از رحمت خود بآنان ( ابراهيم و اولادش ) عـطـا كـرديـم ، و ذكر خير بلند آوازه اى از ايشان در ميان آيندگان قرار داديم ) . و از اين نظر تمام امم از مجوس ، و يهود و نصارى و اءهل اسلام او را ثناى گويند ، و از او ستايش كنند .
و بعض كلمته من شجرة تكليما
تـرجـمـه :
( و بـعـضـى ديـگر را از شجره ( و درخت طوبى ) با وى تكلم نمودى ) .
شـرح : بـر حـسـب آيـات قـرآن خـداونـد مـتـعـال در چند موقع با حضرت موسى عليه السـلام سـخـن گـفـتـه كـه فـرمـود : و كـلم الله مـوسـى تـكـليما - نساء آيه 64 - اول : در ابتداى نبوت ، و پس از مراجعت از شهر مدين ، در سرزمين سينا بوده ، كه در آيات 9 تـا 64 سـوره طـه ، و آيـات 30 تـا 35 سـوره قـصـص ، و آيـات ديـگـر آمده ، و نام آن مـوضـع و مـحـلى كـه بـاو وحـى شـده بقعه مباركه نام برده است . چون آن مـوضـع مـحل وحى و رسالت موسى عليه السلام و سخن حق با او بوده ، از اين جهت تعبير بـه بـقـعـه مـبـاركـه نـام بـرده اسـت . چـون آن مـوضـع مـحـل وحـى و رسـالت مـوسـى عـليـه السـلام و سخن حق با او بوده ، از اين جهت تعبير به بـقـعه مباركه شده ، و اين همان زمين مقدس طوى است كه فرمود : فاخلع نـعـليـك انـك بـالواد المـقدس طوى - طه آيه 12 - ( چارق از پاى بنه كه تو در وادى مـقـدس طوى هستى ). گفته اند : اشاره است باينكه محبت و دلبستگى زن و فرزند را هم از خـود دورى كـن ، تـا مـانـع از مـحـبت و دلبستگى به حق نگردد ، چون تو در وادى مقدس كه نـامـش طـوى اسـت مـيـبـاشـى . و مـورد لطـف و عنايت حق هستى . دوم : پس از مراجعت از مصر در مـيـقـاتـگـاه سـيـنـا بـوده كـه مـى فـرمـايـد : و لمـا جـاء موسى لميقاتنا و كلمه ربه ... قـال يـا مـوسـى ايـن اصـطـفـيـتـك عـلى النـاس برسالاتى و بكلامى فخذ ما اتيتك و كن من الشاكرين - سوره اعراف آيات 143 و 144 - ( و موقعى كه موسى بوعده گاه ما آمد ، و پـروردگـارش با او سخن گفت ، گفت اى موسى من تو را به پيغمبرى و سخن خويش از مردم برگزيدم آنچه را به تو دادم بگير و از سپاس گزاران باش ) .
تـنـبـيـه ـ البـته معلوم است و بايد دانست كه مراد از سخن خدا با موسى ايجاد سخن كردن اسـت ، و مـوسـى ايـن سـخـن را از درخـت و غـير درخت شنيده - همانند دستگاه گيرنده تلفن و امـثـال آن - چـون سـخـن و كـلام ، عـرض اسـت و مـحـتـاج بـه محل است . بارى شنيدن كلام حق بدون واسطه ملك و فرشته از مراتب عاليه انبياء است . و خـداونـد هـم در شـب مـعـراج با پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله سخن گفت . سوم : و از جـمـله مـوارد ديـگـر تـكلم خدا با موسى آن موقعى بود كه حضرت موسى عليه السلام در مـقـابـل عـمـل سـاحـران قـرار گـرفـت . و نـگـرانـى او را فـراگـرفـت . خـداونـد مـتـعـال مـيـفـرمـايد : قلنا لا تخف انك انت الاعلى - سوره طه : 68 - ( گفتيم مترس كه البته تو برترى ، و غلبه با تو است ) .
و جعلت له من اءخيه ردءا و وزيرا
ترجمه :
( و برادرش را براى او ياور و پشتيبان قرار دادى ) .
شرح : و چون موسى عليه السلام به تنهائى نميتوانست به همه جوانب امر رسالت رسيدگى كند و از عهده همه امور كاملا برآيد ، لذا درخواست وزير و پشتيبانى نمود كه او هـم از خـانـدان خـودش يعنى برادرش هارون باشد ، كه در آيات 29 تا 36 سوره طه آمده اسـت . (72) و البـتـه مـعـلوم اسـت كـه اگـر پشتيبان شخص از كسان و نزديكانش باشد بهتر او را همراهى و يارى مى كند .
و بعض اولدته من غيراب
ترجمه :
( و بعضى را بدون واسطه پدرى ( و تنها از مادر ) متولد ساخته و ايجاد نمودى ) .
شـرح : بـدانـكـه خـلقـت حـضـرت عـيسى عليه السلام در رحم مادرش - مريم - بدون واسـطـه پـدرى صـورت گـرفـتـه ، و خـداى مـتـعـال مـى فـرمـايـد : ان مـثـل عـيـسـى عـنـدالله كـمـثـل آدم خـلقـه مـن تـراب ثـم قـال له كـن فـيـكـون - آل عمران آيه 59 - ( البته مثل خلقت عيسى پيش خدا همچون خلقت آدم ( ابوالبشر ) است كه خـدا او را از خـاك آفـريـد ، آنـگـاه بـه آن فـرمـان داد و گـفـت ( بـشرى ) باش هماندم چنين گـرديـد ) . و هـنـگـامـى كـه مـلائكـه از طـرف خـداونـد عـزوجـل بـه حـضـرت مـريـم عـليـهـا السـلام - مـادر حـضرت عيسى عليه السلام - بشارت فـرزندى را دادند ، او در شگفت شد و گفت : رب انى يكون لى ولد و لم يمسسنى بشر (پـروردگـارا چـگـونـه مـرا فـرزنـدى بهمرسد در صورتى كه بشرى با من تماس نگرفته ) . خطاب آمد كه چنين است كار خدا ، هر چه بخواهد مى آفريند ، و چون مشيتش به چيزى تعلق گرفت ، به محض اينكه گويد : باش ، هماندم موجود شود . (73)
و آتيته البينات و ايدته بروح القدس
ترجمه :
( و او را معجزات دادى ، و به روح القدس تقويت نمودى .)
شـرح : حـضرت عيسى عليه السلام پس از آنكه از مادرى چون حضرت مريم بوجود آمـد. از هـمان طفوليت بينات و معجزاتى را دارا شد . چنانكه در قرآن كريم آمده است : اذ قـال الله يـا عـيـسـى ابـن مـريم اذكر نعمتى عليلك و على والدتك اذ ايدتك بروح القدس تـكـلم النـاس فى المهد و كهلا و اذ علمتك الكتاب و الحكمة - الآية - مائده آيه 110 - ( بياد آور موقعى را كه خداوند فرمود : اى عيسى بن مريم ياد كن نعمتى را كه من به تو و مـادرت عـطـا كـردم ، وقـتـى كه من تو را بروح القدس تاءييد كردم . و تو موقعى كه در گـهـواره ( و كـودكـى ) ، و مـيـانـه سالى تكلم كردى . و موقعى كه تو را كتاب و حكمت و تـورات و انـجـيـل تـعـليـم دادم ، و زمـانـى كـه مـجـسـمـه هـائى از گل بصورت پرنده ميساختى و در آن مى دميدى و به اذن من پرنده ميشد ( و پرواز مى كرد ) ، و كور و بيمار مبتلا به پيس و جذام را به اذن و خواست من شفا
ميدادى . و مردگان را هم به اذن من زنده و از گور بيرون مى آوردى ، و بياد آور موقعى را كه من تو را از شر بنى اسرائيل حفظ كردم ... ) و اين بينات و معجزات در آيات 48 و 49 سوره آل عمران به عبارات ديگر آمده است .
بارى حضرت عيسى عليه السلام در زمان كودكى و شيرخوارگى به سخن آمد و گفت : انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا - سوره مريم آيه : 30 - كه شهادت داد به بـنـدگـى خـود نـسـبـت بـه خداوند متعال ، و برائت ساحت مادرش از تهمت يهود ، و اينكه او پـيـغـمـبـر و داراى شـريـعـت و كـتـاب اسـت . و بـر طـبـق آيـه 55 سـوره آل عـمران كه مى فرمايد : و اذ قال الله يا عيسى انى متوفيك و رافعك الى و مطهرك من الذيـن كـفـروا ( ياد آور هنگامى را كه خدا گفت اى عيسى من تو را استيفاء و اخذ نمودم و تو را از دست آنان ، مانند طلبكار كه طلب خود را بگيرد گرفتم ، تا به قرب خود بالا بـرم و تـو را از مـعـاشـرت كـافـران پـاك و منزه گردانم ) به اين ترتيب ظاهر است كه حضرت عيسى عليه السلام عروج به آسمان نمود . (74)
البـتـه كـلمـه تـوفـى بـمـعـنـاى گرفتن و اءخذ چيزى است بطور تمام و كمال . (75) و گفته شده كه
چـون خـداوند متعال ميدانست كه ممكن است پنداشته شود كه آنچه را خداوند تبارك و تعالى به آسمان برده و روح حضرت عيسى عليه السلام بوده و نه جسدش ، لذا فرموده : انى متوفيك تا گفته نشود آنچه را كه بالا برده ، تنها روح او بوده است . به هـر حـال آنـچـه مـسـلم و قـطـعـى است آنكه او را نكشتند ، و به دارش هم نزدند . چنانكه مى فـرمايد : و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبة لهم - نساء آيه 157 - ( و نه كشتند او را و نه بدارش زدند و لكن مطلب برايشان مشتبه شده ... ) و كسى را غير از حضرت عيسى عليه السلام بجاى او گرفتند ، و كشتند ، يا بدارش زدند .
و كل شرعت له شريعة و نهجت له منهاجا
(76)
تـرجـمـه :
( و بـه هـر يـك آئين و شريعتى ، و طريقه و روشى عطا فرمودى ) .
شـرح : اءصـل مـعناى شريعت عبارت از راه آب است ، و تشبيه دين هم به آن بدانجهت اسـت كـه ديـن هـم راه وصـول و رسـيـدن بـه حـيـات اءبـدى اسـت . لكـل جـعـلنـا منكم شرعة و منهاجا ... - سوره مائده آيه 48 - ( براى هر گروهى از شما آئين و روشى مقرر كرديم ) . سپس مى فرمايد : و لو شاء الله لجعلكم امة واحدة و لكن ليـبـلوكـم فـيما آتكم ( و اگر خدا ميخواست شما را يك امت قرار داده بود ( يعنى يك امت متحد در احكام و دستورات ، در همه اءدوار و اءعصار و بدون نسخ و تغيير قرار ميداد ) ولى براى اينكه شما را در آنچه داده امتحان كند قرار مداد ) .
البـتـه اءصـل ديـن كـه عـبارت از اعتقاد به يگانگى حضرت اءحديت ، و صفات جماليه و جـلاليـه ، و اعـتـقـاد بـه قـيـامـت و روز حـسـاب و جـزا ، و متصف بودن به اءخلاق و صفات پـسـنـديـده ، و انـجـام عـمـل خـيـر و نـيـك ، و مـنـزه بـودن از اخـلاق رذيـله و اعـمـال زشـت و قـبـيـح اسـت . تـمـام اديـان در ايـن اصـول مـتـحـدنـد و اتـفـاق دارنـد كـمـا قال الله تعالى : قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نـشـر بـه شـيـئا و لا يـتـخـذ بـعضنا بعضا اءربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا باءنا مسلمون - سوره آل عمران آيه 64 - .
( بـگـو اى اهـل كتاب (يهود و نصارى و مجوس ) بيائيد به سمت كلمه اى كه بين ما و شما يـكـسـان اسـت ( پـيـروى كـنـيم آنچه را كه تمام پيغمبران در دعوت به آن متفقند ، و هم كتب آسـمـانـى نـسـبـت بـآن مـتـحدند ) و آن اينكه جز خداى يگانه را پرستش نكنيم ، و چيزى را شريك او قرار ندهيم ( و موجودى را جز او معبود خود نگزينيم ) . و بعضى از ما بعضى را بـه جـاى خـداوند متعال ارباب خود نگيريم . و اگر ( با وجود اين حقيقت و ظهور بينه ) از ايـن حـق روى گـردان شدند، پس شما ( اى مسلمانان بآنان ) بگوئيد شاهد و گواه باشيد كه ما مسلمان و تسليم فرمان خدا هستيم ) .
ايـن اسـت مـعـنـى اسـلام كـه مـى فـرمـايـد : ان الذيـن عـنـدالله الاسـلام ... - آل عمران آيه 19 - كه همان اقرار و اعتقاد بتوحيد و صفات ( جماليه و جلاليه ) او است . و اقـرار بـه مـعـاد و پيروى از دستوراتش كه به وسيله پيامبر اسلام كه خاتم پيغمبران است ابلاغ شده . و هر كس دين ديگرى غير از اين دين داشته باشد از او هرگز پذيرفته نـمـيـشـود كـه فـرمـوده : و مـن يـبـتـغ غـيـر الاسـلام ديـنـا فـلن يقبل منه ... - آل عمران آيه 85 - .
پـس مـاءمـوريـت اءصـلى و عـمـده تـمـام اءنـبـيـاء و پيغمبران هم يكى بوده ، و همگى در اين ماءموريت متحدند : ... و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلاة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين - اءنبياء آيه 73 .
( و مـا بـه آنـان انجام كارهاى نيك ، و بر پا داشتن نماز ، و دادن زكات را وحى كرديم ، و همه پرستندگان ما بودند ) .
البـتـه اخـتـلاف در شـريـعـت آنـان فـقـط در كـيـفـيـت بـعـضـى اءعـمـال و اءفـعـال بـوده ، كـه بـه مـقـتـضـاى مـحـيـط و عـصـر و زمـان خـود حاصل ميشده است . و تكميل اين دين ( اسلام ) بوسيله پيغمبر اسلام انجام گرفت . و لذا اين مـاءمـوريـت هـم خـاتـمـه يـافته است . چنانكه فرموده : اليوم اكملت لكم دينكم و اءتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا - مائده آيه 3 - .
( امـروز ديـن شما را برايتان كامل كردم ، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم ، و دين اسلام را براى شما پسنديدم ) .(77)
در مـجلد 15 بحار ( باب الشرايع ) ص 189 (78) از حضرت امام صادق عليه السلام روايـت شـده كـه فـرمـود : خـداونـد مـتـعال به پيغمبر اسلام همان شرايع نوح و ابراهيم و مـوسـى و عـيـسـى عـليـه السـلام را عـطـا فـرمـود ، كـه عبارت است از : توحيد ، و اخلاص عـمـل ، و رهـا كـردن هر نوع شرك و بت پرستى ، و باقى بودن بر فطرت سالم و آئين پاك ... .
فـائده - البـتـه مـقـصـود از ارسـال رسـل ، و انـزال كـتب ، همان ارشاد ، و هدايت خلايق به مـصـالح و مـفـاسـد فـردى و اجـتماعى انسان ، راجع به سعادت دنيا و آخرت است . و ديگر اتـمـام حـجـتـى بـاشد از طرف خدا به آنان . ... لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسـل ... - نـسـاء آيـه 165 - پـس وظـيـفـه اءنـبـيـاء بشارت دادن به نعيم جاويد ، و تـرسـانـدن از عـذاب الهـى اسـت . خـواه افـراد بـشـر بـه فـرمـايـشات آنان گوش دهند و عمل كنند و يا اعراض نمايند . در هر حال حجت از طرف خدا برايشان تمام شده ، و راه عذر و بهانه آنان مسدود گشته ، و نميتوانند بگويند چرا براى ما پيغمبرى نفرستادى ، كه ما را هـدايـت كـنـد ، تـا بـه ايـن عـذاب گـرفـتـار نـشـويـم . و لذا خـداونـد عـزوجـل هـم در قـرآن مـجيدش پس از بيان اءسامى جمعى از پيغمبران مى فرمايد : رسلا مـبـشرين و منذرين لئلا يكون للناس حجة - نساء آيه 165 - ( رسولانى مژده دهنده ، و بيم كننده فرستاديم ، تا اينكه بعد از پيغمبران ، ديگر حجتى براى مردم باقى نباشد ) و در سـوره آيـه 134 مـى فـرمـايد : و لو انا اهلكناهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لو لا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك من قبل اءن نذل و نخزى .
و اگـر مـا آنـانـرا قـبـل از نـزول قرآن ، يا بعثت پيغمبر اسلام ، به عذابى هلاكشان كرده بوديم ، محققا مى گفتند : پروردگارا چرا پيامبرى را براى هدايت ما نفرستادى ، تا پيش از آنكه ذليل و رسوا شويم ، آيه هاى تو را پيروى كنيم .
حاصل آنكه ارسال رسل و انزال كتب از طرف خداوند متعال براى چند اءمر است :
اول : اقامه دين حق و حفظ مقررات آن .
دوم : اتمام حجت بر بندگان خدا تا جاى عذرى باقى نباشد .
سـوم : ثـابـت بـودن حـق در جـهـان و غـلبـه آن بـر بـاطـل . و از ايـن نـظـر در هـر زمـانـى يـك نـوع حـجـتـى از طـرف خـداونـد متعال ميان خلق خدا هست ، كه اگر نباشد ، شرايع و امور حقه كه مورد تكليف است بواسطه دست اندر كارى هوى پرستان ،
و دنيا خواهان آلوده و به تدريج دستخوش تغيير شده و از ميان ميرود .
چـهـارم : آنـكـه كـسـى نتواند اعتراض كند و بگويد چرا منذرى نفرستادى و علامت راهنمائى اقـامـه نكردى تا او را متابعت كنيم ، و به اين ذلت و رسوائى مبتلا نشويم . و ان من امة الا خـلافـيـها نذير فاطر آيه 24 - ( و هيچ امتى نيست مگر اينكه در ميانشان منذر و بيم رسانى بوده است ) .
و تـخـيـرت له اوصـيـاء مـسـتـحـفـظـا بـعـد مستحفظ ، من مدة الى مدة اقامة لدينك ، و حجة على عبادك
تـرجـمه :
(و براى او اءوصيائى برگزيدى ، يكى پس از ديگرى حافظ و نگهبان دين و آئين شريعت تو تا حجت بر بندگانت باشند).
شـرح : هـمانطورى كه قبلا اشاره شد در هر دوره و در هر عصرى حجتى از طرف خدا در ميان مردم خواه به صورت نبوت و رسالت و خواه به صورت وصايت و ولايت ميباشد . در كـتـاب مـرآت العـقـول مـجلد اول ص 136 (79) از حضرت امام محمد باقر عليه اسلام روايت شده كه فرمود : بخدا قسم از وقتى كه خداوند آدم را قبض روح كرد ، زمين را خالى نگذاشت ، مگر اينكه پيشوائى گماشت كه به وسيله او مردم به حق هدايت شوند ، و بـخـدا روى آورنـد ، و اوسـت حجت بر بندگان خدا ، و زمين بدون پيشوائى كه حجت باشد پـابـرجـا نـخـواهـد مـانـد . خـداونـد مـتـعـال فـرمـايـد : و لقـد وصـلنـا لهـم القـول لعـلهـم يـتـذكـرون - قـصـص ‍ آيـه 51 - ( و البـتـه مـا گـفتار حق را برايشان پيوسته گردانيديم باشد كه آنها متذكر شوند ) .
مـرحـوم مـجـلسـى در مـجـلد هـفـتـم بـحـار بـابـى بـه نـام اتـصـال وصـيـت آورده ، و در ايـن بـاب اءخـبـار و روايـاتـى از كـتـب مـخـتـلفـه نقل مى كند . خوانندگان گرامى ميتوانند بدانجا مراجعه فرمايند . (80)
* و لئلا يـــزول الحـــق عـــن مـــقـــرة و يـــغـــلب البـــاطـــل عـــلى اهـــليـــه و لايـــقـــول احــد لولا ارسـلت اليـنـا رسـولا مـنـذرا و اقـمـت لنـا عـلمـا هـاديـا فـنـتـبـع آيـاتـك منقبل ان نذل و نخزى
تـرجـمـه :
تـا حـق از مـيـان نـرود ، و بـاطـل بـر اهـلش غـلبـه پـيـدا نـكـنـد ، و كـسـى نـگـويـد چـرا رسـول مـنـذر و بـيم دهنده براى ما نفرستادى ، و شاخص راهنمائى نگماشتى تا ما پيش از آنكه به ذلت و خوارى در افتيم از آيات و دستوراتت پيروى كنيم
شـرح : از امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام روايـت شـده كـه فـرمـود : جـبـرئيـل بـر پـيـغـمـبـر اكـرم صـلى الله عـليـه و آله نـازل شـد ، و از طـرف پـروردگـارش خـبـر داد ، و گـفـت : اى مـحـمـد مـن اءهـل زمـيـن را به حال خود وانمى گذارم مگر اينكه در ميانشان دانائى باشد كه عارف به طـاعـت و هـدايـت مـن بـاشـد ، و سـبـب نـجـات مردم در دوره فترت باشد . و شيطان را هم به حال خود نمى گذارم ، كه مردم را گمراه كند ، و در روى زمين حجتى در ميانشان نباشد ، كه به اءمر و دستورات من آشنا و راهنماى مردم به راه من باشد ، و آنان را به طرف من دعوت كـند . من براى هر قومى راهنمائى برگماشتم كه نيكبختان را هدايت ، و حجتى براى تيره بختان باشد . (81) خداوند متعال فرمود : ثم ارسلنا رسلنا تترى كلما جـاء امـة رسـولهـا كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم اءحاديث فبعدا لقوم لا يومنون - مـومـنـون آيـه : 44 - ( سـپـس مـا رسـولانى را پى در پى فرستاديم ، هر قومى كه رسـولى بـرايشن آمد تكذيبش ‍ نمودند ، ما نيز يكى پس از ديگرى را به سرنوشت قبلى دچـار نـموده و سرگذشتى براى ديگران قرار داديم ، و از رحمت خدا دور باد گروهى كه ايمان نمى آورند ) .
الى اءن انتهيت بالامر الى حبيبك و نجيبك محمد صلى الله عليه و آله
ترجمه :
(تا آنكه امر رسالت و هدايت را به حبيب گراميت محمد صلى الله عليه و آله منتهى كردى ) .
شـرح : بـدانـكـه دوسـتـى بـنـده نـسـبـت بـه خـداونـد متعال به آنست كه او را اطاعت نمايد ، و نافرمانى او را نكند ، و اءما محبت خداوند نسبت به بنده اش يكى آنست كه او را موفق به طاعت و هدايت نمايد ، و به اعمالى كه مورد رضايت ذات مقدسش ميباشد ، وا دارد ، و در واقع اءثرى از محبت الهى نسبت به بنده اش ميباشد .
البته دوستى و محبت هم در ميان بندگان مراتب و درجاتى دارد كه بالاترين مرتبه آن حب عقلى است . و آخرين درجه آن هم عشق است . شاعر عرب گويد :
ثـلاثـه احـبـاب فـحـب عـلاقـة و
حـب تـمـلاق و حـب هـو القتل (82)

و در مـجـلد 6 بـحـار الانـوار وجـوهـى دربـاره فـرق بـيـن خـليـل و حـبـيـب ذكـر شـده ، (83) و در ص 177 (84) روايـتـى نقل مى كند كه على عليه السلام در بيان فضائل پيغمبر صلى الله عليه و آله به يكى از عـلمـاى يـهـود - از جـمـله - فـرمـود : خـداونـد متعال آنچنان محبتى از خود در دل او انداخت كه او را حبيب ناميد ، و صورت او و امتش را هم به ابـراهـيـم عـليـه السـلام نـمـود ، ابـراهـيم گفت : پروردگارا من در ميان امم اءنبياء ، اءمتى نورانى تر و درخشنده تر از اين امت نديدم ، اين شخص كيست ؟ ندا آمد كه اين شخص حبيب من محمد است و در ميان خلق بشر حبيبى جز ( مثل ) او كسى نيست ... .
و در صـحـيـفـه سـجـاديـه مـى خـوانـيـم : اللهـم فـصـل عـلى محمد آمينك على و حيك و نجيك من خلقك و صفيك من عبادك امام الرحمة و قائد الخير (85) ( بـار الهـا رحمت فرست بر محمد كه امين وحى توست ، و برگزيده خلقت ، و از بندگان پسنديده است كه پيشواى رحمت و قافله سالار خير و كليد بركت است ) .
اما كلمه محمد بر وزن مفعل از حمد به معناى كثرت حمد است . و مـى فـهـمـانـد كه او اءفضل ستايش شدگان است . و در مجلد 6 بحار ص 121 در وجه تـسـمـيـه ايـن اسم روايتى نقل شده كه شخص يهودى از آن بزرگوار سئوالاتى كرد ، از جـمـله پرسيد : براى چه نامت را محمد گذاشتند ؟ فرمود : (86) اما محمد فانى محمود فـى الارض چـون مـن در زمـيـن خـوشنام و ستوده ام . پس از بياناتى آنگاه فرمود : نام مـحـمـد هـم در قـرآن آمـده اسـت . سـپـس آن يـهـودى پـرسـيـد : تـاءويـل و تـفـسـيـر مـحـمـد چـيـسـت ؟ حـضـرت فـرمـود : خـداى متعال و ملائكه و همه اءنبياء و رسولان و همه اءمتها و پيروان آنان او را ستايش مى كنند ، و بـر او صـلوات مـى فـرسـتـنـد . و در صـفـحـه عـرش نـامـش مـحـمـد رسول نوشته شده است .(87)
البـتـه ايـن نـام مـحمد - پيغمبر اسلام - در چهار موضع قرآن آمده است : 1 ـ و ما محمد الا رسول - آل عمران آيه 144. 2 ـ ما كان محمد ابا احد من رجالكم - احزاب آيه 40 . 3 ـ و آمـنـوا بـمـا نـزل عـلى مـحـمـد و هو الحق من ربهم - محمد آيه 20 . 4 ـ محمد رسول الله و الذين معه فتح آيه 29 .
فكان كما انتجبته سيد من خلقته
ترجمه :
(پس همانطورى كه او را به رسالت برگزيدى ، سيد و سرور خلايق هم قرار دادى ) .
شرح : انتجبته بمعناى اخترته است ، يعنى برگزيدى او را. در شرح قـاموس چنين آمده : نجيب بر وزن امير : بزرگوار و نيكوكردار است . و سيد در اصـل كـسـى را گـويـنـد كـه سـرور و رئيس و بزرگ و فرمانروا باشد. و همچنين بر شـخـص شـريف و فاضل و كريم و بردبار، و كسى كه در كار خير بر ديگران برترى دارد گـفـتـه مـيـشـود و در حـديث است كه پيغمبر اسلام فرمود: انا سيد ولد آدم و لا فخر (88) من سرور فرزندان آدم هستم ، و فخر نمى كنم . و در توجيه آن گفته شده آنچه را كه خدواند از فضل و بزرگوارى به او اكرام فرمود و نعمتى كه به او عـنـايـت شـده خـبـر مـيـدهـد، و ضمناً به اُمت خود و ديگران اعلام مى كند كه اين فضيلت و بـزرگـوارى از كـرامـات الهـى اسـت ، واز طـرف شخص خودم نبوده و شايسته هم نيست كه بدان فخر و مباهات كنيم .
و صفوة من اصطفيته
تـرجـمـه :
و بـرگـزيـده و مـمـتـاز از مـيـان كـسانى كه تو از پيغمبران برگزيدى
شـرح : طـبـق آيـه مـبـاركـه ان الله اصـطـفـى ادم و نـو حـاً و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين ـ آل عمران آيه 33 - خداوند برگزيده آدم و نـوح و آل ابـراهـيـم و آل عـمـران را بـرجهانيان ) )) . و البته معلوم است آن كسانى را كه خـداونـد تـبـارك و تـعـالى بـرگـزيده ، از اءعمال و اءخلاق زشت و قبيحه پاك و پاكيزه نـموده است . و لذا كلمه اصطفى در قرآن كريم به كسانى إ طلاق ميشود كه معصوم بـاشـنـد خـواه پـيـغـمـبـر بـاشـد، و خـواه امـام و وصـى پـيـغـمـبـر. و درايـن آيـه جـمـله آل ابـراهـيـم و آل عـمـران بـر ايـن مـوضـوع دلالت دارد. و در آيـه 59 سـوره نـمـل كـه مـى فـرمـايـد: و سـلام على عباده الذين اصطفى مورد سلام و تحيت هم قرار گرفته است .
در تـفـسـيـر صـافـى از تـفـسـيـر قـمـي و جـوامـع طـبـرسـى نـقـل مـى كـنـد كـه آنـان فـرمـودنـد: هـم آل مـحـمـد . كـه آل پـيغمبر اسلام صلوات الله عليهم اءجمعين از جمله مصاديق كامله بندگان برگزيده خدا مـيـبـاشـنـد. و در ايـن زمـيـنـه روايـاتـى هـم مـرحـوم مـجـلسـى در مـجـلد هـفـتـم بـحـار الانوار نقل كرده است . (89)
بـدان كـه چـون نـسـب پـيـغـمـبـر اسـلام و اوصـيـإ گـرامـيـش بـه حـضـرت اسـمـاعـيـل فـرزنـد حـضـرت ابـراهـيـم ـ عـليـهـم السـلام ـ مـيـرسـد. پـس هـمـه آنـان از آل ابـراهـيـم و مـشـمـول آيـه مـبـاركـه مـيـشـونـد. و البـتـه از ايـن جـمـله آل ابراهيم عنايت خاصى هم نسبت به خود حضرت ابراهيم شده است زيرا اوِّالا : اين قسم تعبير در لغت عرب شايع است كه گويند آل فلان عنايت خاصى بهع خود او شده ، و خـود او هـم اراده شـده . ثـانـيـاً: اگـر حـضـرت ابـراهـيـم ارداه نـشـده بـاشـد و فـقـط آل او اراده شـده بـاشـد لازم مـى آيـد انـبـيـإ بـنـى اسـرائيـل حـتـى اوصـيـاى آنـان بـر عـالمـيـان اسـت ، آيـا بـا ايـن حـال ممكن است كه حضرت ابراهيم عليه السلام آن پيغمبر او والعزم و ابوالا نبيإ كه پس از پـيغمبر خاتم افضل از تمام انبيا است نيز مراد نباشد. ثالثاً: خدا در قرآن درباره مقام و مـرتـبـه حضرت ابراهيم عليه السلام مى فرمايد: و من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه و لقد اصطفيناه فى الدنيا و انه فى الاخرة لمن الصالحين بقره 130 ـ و كسى از آئيـن ابراهيم عليه السلام كناره گيرى نمى كند مگر آنكه سفيه باشد والبته ما او را در دنيا برگزيديم و او در آخرت از صالحان است .
و افضل من اجتبيته
ترجمه :
و افضل از هر كسى كه تو برگزيدى
شـرح : در مـجـلد 6 بـحـار ص 172 (90) از پـيـغمبر اكرم صلى الله عليه و آله روايـت شـده كـه فـرمـود: از جـمـله فـضـيـلت هـا و بـرتـريـهـاى مـن كـه قـبـل از مـن بـه كسى داده نشده بود چهار چيز است : 1ـ زمين را برايم سجده گاه و پـاك كـنـنـده قرار دادند و هر كس از اُمت من بخواهد نماز گزارد و آبى نيابد، زمين براى او مـسـجـد و طـهـور اسـت . 2ـ ايـجـاد وحـشـت و هـراس در دل كـفـار و دشـمـنـان از فـاصـله و مـسافت يكماهه راه (كه ترس از عظمت و فراگيرى دين اسـلام بـه اقـصى نقاط عالم در دل كفار افكنده ميشود و بدين وسيله مورد حمايت و يـارى حـق قـرار گـيـرم . 3ـ غـنـيـمـت گـرفـتـن از دشـمـنـان بـراى اُمـت مـن حلال و تجويز شده . 4ـ رسالت من براى همه مردم است . (91) در مجلد 6 بحار ص 173 (92) از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله نـقـل شـده كـه فـرمـود: خداوند تبارك و تعالى بوسيله من ، دين خود اسلام را آشكار و تـكـمـيـل فـرمـود، و قـرآن را هـم بـر مـن نازل نمود، و فتح كعبه بدست من انجام گرفت و مرا برخلايق خود برترى داد، و در دنيا سرور فرزندان آدم و در عالم آخرت زينت بخش قيامت قرار داد، و پيش از ورود من به بهشت انـبـيـاء را از ورود بـه آن مـحـروم سـاخـت و هـمـچـنـيـن ورود امـت آنـانـرا قـبل از ورود امت من ممنوع نمود. و ديگر آنكه خلافت را پس از من تا نفخه صورپايان عمر دنيا در ميان اهل بيت من كه شايسته هستند قرار داد.
و اكرم من اعتمدته
ترجمه :
و گرامى ترين كسى كه مورد اعتماد تو بود
شـرح : در مـجـلد 7 بـحـار ص 176 (93) نقل شده كه حضرت موسى بن جعفر از پدرانش از على بن ابى طالب عليهم السلام روايت كـرده ، كـه آنـحـضـرت فـرمـود: پـس از رحـلت رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله روزى بـا عـده اى از اصحاب در مسحد بوديم . در اين هـنـگـام مـردى از عـلمـاء و بـزرگـان يـهـود اءهـل شام وارد شد، و او كُتب انبياى گذشته از تـورات وانـجـيـل و زبور و صحف إ براهيم را خوانده ، و از مطالب آن آگاه بود. چون وارد شـد، سـلام كـرد، و نـشـسـت . پـس از كـمـى درنـگ گفت : اى امت محمد جهت چيست كه شما تمام فـضـائل پـيـغـمبران را در پيغمبر خودتان جمع ميدانيد واو را بتر از آنان ميدانيد، اگر از شما سئوالى كنم جواب ميدهيد؟ امير المؤ منين عليه السلام فرمود: هر چه ميخواهى بپرس ، كـه مـن بـه يـارى خـدا هـمـه آنـهـا را جـواب خـواهـم داد، سـونـد بـخدا هيچ درجه و مرتبه و فـضـيلتى خداوند براى هيچ پيغمبر و رسولى قرار نداده مگر آنكه آنرا در وجود پيغمبر اسـلام صـلى الله عـليـه و آله چـنـد برابر قرار داده است . در حالى كه خود پيغمبر اكرم وقتى فضيلتى را براى خود بيان مى كرد مى فرمود: ولا فخر يعنى افتخار نمى كـنـم . و فـخـر نـمـى فـروشـم ، يا به عبارت ديگر نميخواهم بر شما فخر كرده باشم و اينك من امروز بدون اينكه مقام سائر اءنبياء را تحقير كنم و كوچك شمارم ، از فـضـائل پـيـغـمـبـر اسـلام بـيـان مـى كـنـم . آنـگـاه آن حـضـرت شـروع بـه ذكـر فـضائل رسول خدا صلى الله و آله نمود، چون روايت طولانى است ، ما از ذكر آن در اينجا صرف نظر مى كنيم . علاقمندان ميتوانند به منابع آن رجوع الله كنند.(94)
قدمته على انبيائك
ترجمه :
و تو او را بر سائر پيغمبرانت مقدم داشتى
شـرح : البـتـه مـعلوم است مراد از اين تقدُّم ، تقدُّم زمانى و مكانى مادى نيست . بلكه تقدُّم درجه و مرتبه فضيلت است .
در مـجـلد 6 بـحـار الانـوار ص 178(95) از حـضرت صادق عليه السلام روايت شده كه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله در جـواب شـخصى كه از آنحضرت پرسيده بود: چه بـاعـث شـده كـه تـو بـر تـمام اءنبياء مقدم باشى . در صورتى كه بعد از همه آنان به پـيـامـبـرى مـبـعوث شده اى ؟ فرمود: من اولين كسى بودم كه به پروردگارم ايمان آوردم ، و نـيـز در هـنـگـامـى كـه خداوند عهد و ميثاق خود را از پيغمبران مى گرفت من اولين كـسـى بـودم كـه او را اجـابـت كـردم و اشـهـد هم على انفسهم الست بربكم (96) ـ اعراف آيه 172 ـ و آنان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم . و مـن اولين كسى بودم كه بلى گفتم ، و در إ قرار به رُبوبيت الهى از آنان سبقت گرفتم .
خـدوانـد عزو جل در سوره اءحزاب آيه 7 مى فرمايد: و اذ اخذنا من النبيين ميقاقهم و منك و مـن نـوح و ابـراهيم و موسى و عيسى ابن مريم و اخذنا منهم ميثاقاً غليظاً (و ياد كن وقتى كـه مـا از پـيغمبران پيمان گرفتيم ، و از تو و نوح و إ براهيم و موسى وعيسى بن مريم هـمـگـى پيمان محكمى گرفتيم كه هر يك در تبليغ رسالت و دعوت به حق جديت نمايند. و به پيغمبرى كه بعد از خودشان مى آيد، بشارت دهيد. و در اين گفتارش خداوند متعال پيغمبر اسلام را به واسطه فضيلت و شرافتى كه دارا بود مقدم داشت .
در مـجـلد 6 بـحـار ص 177(97) ابـن شـهـر آشـوب (98) گويد: فارق نبينا جماعة النبيين بمائُ و خمسين فضيلة ، منها فى باب النوة قوله : و خاتم النبيين ، و قوله : اعطيت جوامع الكلم ، و قوله : ارسلت الى الخلق كافة ، و بقاء دولته : ليظهره على الدين كله ، و العـجـز عـن الايـتـان بـمـثـل كـتـابـه : قـل لئن اجـتـمـعـت الانـس و الجـن عـلى ان يـاتـوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ‍ ظهيراً.
و بعثته الى الثقلين من عبادك
و او را بـرتـمـام بـنـدگـانت از جن و انس است و او را برتمام بندگانت از جن و انس اسـت و او را برتمام بندگانت از جن و انس است و او را برتمام بندگانت از جن و انس است و او را بـرتـمـام بـنـدگـانـت از جـن و انـس اسـت ، و مـعـلوم مـيشود اين دو نوع موجود در بين موجودات زمينى از حيوان و غير حيوان داراى قوه مدركه و مميزه هستند. لذا براى آنان وزن و قـدر و مـنـزلتـى اسـت و از ايـن نـظر تعبير به ثقلين شده ، و به موجب آيات عديده قرآن پيغمبر اسلام مبعوث بر جن و إ نس است .
و اءمـا نص دالبر بعثت و رسالت پيغمبر اسلام نسبت به عموم بشر آيات متعددى است . از جـمـله آيـه 158 سـوره اءعـراف كـه مـى فـرمـايـد:قـل يـا ايـهـا النـاس انـى رسول الله اليكم جميعاً.. بگو اى مردم من فرستاده خدا به همه شما هستم . و ديـگـر آيـه 28 سـوره سـباء كه مى فرمايد:و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا.. و ما تو را نفرستاديم مگر براى كافه مردم كه نويد بخش و بيم دهنده باشى .
در مـجـلد 6 بـحـار ص 171(99)نـقـل كـرده اسـت كـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود: ان الله بـعـث كـل نـبـى كـان قـبـلى اله ى امـتـه بـلسـان قـومـه و بـعـثـنـى الى كل اسود و احمر بالعربية .. يعنى : البته خداوند هر پيغمبرى را پيش از من به امت خاص خود و به زبان قوم خود مبعوث فرمود، واءم ا مرا با زبان عربى به هر نژادى از سياه و سرخ مبعوث گردانيد.
اما در خصوص بعثت پيغمبر اسلام نسبت به جن هم آياتى در قرآن آمده است . از جمله : آيات 30 و31 سـوره اءحـقـاف اسـت كـه از قـول آنها فرمايد: قالوا يا قومنا انا سمعنا كتابا انـزل مـن بـعـد مـوسـى مـصـدقا لما بين يديه يهدى الى الحق و الى طريق مستقيم يا قومنا اجيبوا داعى الله آمنو به يغفر لكم من ذنولكم و يجركم من عذاب اليم جنيان به قـوم خـود گـفـتـنـد: مـا كـتـابـى را شـنـيـديـم كـه بـعـد از حـضـرت مـوسـى نـازل شـده ، و كـتـب آسـمانى قبل را تصديق نموده ، و به سوى حقو طريق مستقيم هدايت مى كـنـد ـ اى قوم ما بيائيئ دعوت اين داعى به سوى خدا را اجابت كنيد، و به او ايمان آوريد، تا خدا گناهانتان را بيامرزد. و از عذاب دردناك پناهتان دهد.
و نيز در اول سوره جن مى فرمايد: قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالو انا سمعنا قرآا عجبا يهدى الى الرشد فآمنا به ولن نشرك بربنا احداً اى پيغمبر بگو كه بـه مـن وحـى شـده كـه گـروهى از طايفه جن آيات قرآن را شنيدند. چون به ميان قوم خود رفـتند، گفتند: ما قرآنى شنيديم شگفت آور كه به رشد وصلاح دين و دنيا هـدايـت مـى كـنـد. و مـا بـدان ايـمـان آورديم . و هرگز كسى را شريك پروردگارمان قرار نخواهيم گرفت .(100)
از ايـن آيـات مـبـاركـه چـنـد مـطـلب اسـتـفـاده مـيـشـود: اول : آنـكـه رسـول خدا صلى الله عليه و آله مبعوث به جن و إ نس است . دوم : آنكه معلوم ميشود طائفه جـنـهـم داراى شعور و إ دراك و از جمله عقلاء هستند كه مورد خطاب قرار گرفته اند. سوم : آنـكه به لغت عربى آشنا بوده اند، و عربى را ميدانستند. چهارم : آنكه معناى معجزه و غير مـعـجزه را هم ميدانستند. كه قوم خود را به اعجاز بودن قرآن خبر دادند. و اينكه قرآن كلام حـقـاسـت كـه گـفـتـنـد: انـا سـمعنا قرآناً عجباً)) و كلام مخلقو سبب چنين شگفتى نخواهد شد.(101)
پـس به موجب ، آيات قرآن طائفه جن هم مانند إ نس به عبادت إ طاعت خدا مكلفند و ما خلقت الجـن و الانـس الا ليعبدون ذاريات آيه 56 ـ و نيافريديم جن و انس را مگر براى ايـنكه مرا بپرستند و اطاعت من كنند. و در مقام تهديد هم مى فرمايد: سنفرغ لكم ايها الثقلان سوره الرحمن آيه 31 ـ به زودى اى إ نس و جن به حسابتان خواهيم رسـيـد. بـعـد مـى فـرمـايد يا معشر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السـمـوات و الارض فـانـفـذوا لا تـنـفـذون الا بـسـلطان اى گروه جن و إ نس اگر ميتوانيد از گوشه آسمانها و زمين راه فرارى يافته بگريزيد، اينكار را بكنيد. ولى جز بـا حـجـت و عـذر مـوجـه گـريـزى از حـسـاب و عـذاب نـيـسـت . سـپـس مـى فرمايد: يـرسـل عـليـكـمـا شـواظ مـن نـار و نـحـاس فـلا تـنتصران و بر شما دو گروه اى جـن و انـس آتشى بى دود و با دود مسلط ميشود، كه نميتوانيد يكديگر را يـارى كنيد . و خطاب فباى آلا ئ ربكما تكذبان به جن وانس در اين سوره مكرر شده است .
البته طائفه جن هم مانند طايفه انس از نظر ايمان و روش دينى مختلفند چنانكه در آيه 11 سوره جن آمده است : و انا منا الصالحون و منا دون ذلك كنا طرائق قددا و البته بـعـضـى از ما براى ايمان آوردن صلاحيت دارند، و بعضى ندارند و ما داراى مسلك و راهاى مـتفرقيم . و سپس در آيه 14 هم آمده كه آنان چنين گويند: وانا منا المسلموم و منا القاسطون و گروهى از ما مسلمان و دسته ديگر سركشند.
و درسـوره انـعـام آيـه 130 فـرمـايـد: يـا مـعـشـر الجـن و الانـس الم يـاتـكـم رسـل مـنكم يقصون عليكم آياتى و ينذرونكم لقاء يومكم هذا قالوا شهدنا على انفسنا)) اى گروه جن و إ نس مگر پيغامبرانى از خودتان به سوى شما نيامدند كه آيات ما را براى شما ميخواندند و شما را به ديدار چنين روزى انذار مى كردند. گويند آرى و همگى اقرار نمايند.
در تـفـسـيـر مـجـمـع البـيـان در ذيـل ايـن آيـه از ابـن عـبـاس نـقـل مى كند: كه مقام رسالت در ابتداى امر به انسان داده ميشود. آنگاه او هم رسولى از جـن سـوى جـنـيـان مـى فـرسـتـد. و دليـل بـر صـحـت ايـن نـظـريـه آنـسـت كـه خـداونـد مـتـعـال فـرستادگان حضرت عيسى عليه السلام را هم فرستادگان خود ناميده است . آنجا كـه مـى فـرمـايد: اذ ارسلنا اليهم اثنين ـ يس آيه 14 ـ در صورتى كه آندو نفر را حـضـرت عـيـسـى عـليـه السلام فرستاده بود. بارى در مجلدات بحارالانوار در هر جا به مـنـاسبتى رواياتى نقل شده كه دلالت دارد بر اينكه پيغمبر اكرم بر طايفه جن هم مبعوث بـوده اسـت . از جـمـله در مـجـلد 6 بـحـار 373(102) خـداونـد مـتـعـال بـه پـيـامـبـر خـود مـيـفـرمـايـد: و ارسـلتـك الى اسـود اهـل الارض واحـمـرهـم و انـسـهـم و جـنـهـم مـن تـو را بـه سـوى اءهل زمين از سياه و سرخ ، و إ نس و جن ، به پيامبرى فرستادم .
و اءوطاته مشارقك و مغاربك
ترجمه :
و تو او را به شرق و غرب عالم رساندى
شرح : زير پا نهادن شرق و غرب عالم و ديدگاه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله به همه آن نقاط همان گسترش نورانيت و معنويت دين حنيف اسلام است ، و اين حقيقت و سير و حركت پيغمبر صلى الله عليه و آله به تمام نقاط زمين در اءخبار و روايات هم آمده است . از جمله در مجلد 6 بحار باب مبعثه ص 345(103) ابن ابى عمير از حفص كـناسى نقل مى كند كه گفت من از عبدالله بن بكر ازجانى شنيدم كه گفت : حضرت صادق عليه السلام مرا فرمود: به من خبر ده كه چگونه رسالت نبى اكرم براى همه مردم بـود، مـگـر خـداوند در كتاب محكمش نفرموده : و ما ارسلناك الا كافة للناس ـ سوره سـبـا آيـه 28 ـ كـه رسـالتـش عـام بـراى شـرق و غـرب و اءهـل آسمان و زمين بوده ، آيا رسالت خود را به همه آنها رسانده است ؟ گفتم 6 نميدانم . امـام فـرمود: اى پسر بكر پيغمبرى كه از مدينه بيرون نرفته ، چگونه رسالت خود را بـه شـرق و غـرب عالم ابلاغ نموده ؟ گفتم : نميدانم ، فرمود خداى تبارك و تعالى به جـبـرئيـل فـرمان داد او هم زمين را به وسيله پرى از بالش جمع كرد و آنرا همانند كف دست ظـاهـر و آشـكـار در مـقـابـل پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليـه و آله و روبـروى او قـرار داد، و رسـول خـدا هم به مردم شرق و غرب نظر مى كرد، و هر قومى را به زبان خودش ‍ خطاب مـى كرد. و آنانرا به توحيد خداى يگانه و نبوت خود دعوت مينمود. و هيچ آبادى و شهرى نبود مگر اينكه پيغمبر همه آنها را دعوت كرد.
و نـيـز در مـجـلد 6 بـحـار ص 331(104) از رسـول خـدا نقل شده كه فرمود: زويت لى الارض فاريت مشارقها و مغاربها و سيبلغ ملك امتى ما زوى لى مـنـهـا زمـين براى من جمع شد و شرق و غرب آن به من نمايان گرديد، و به زودى سُلطه واقتدار اُمتم به آنچه براى من جمع و نمايان شد خواهد رسيد.
و اءيـضـاً در مـجـلد 6 بحار ص 398(105)فرمايد: ملكوت آسمانها و زمين نمايان شد و پرده آن چنان برداشته شد تا آنچه را كه در آنها بود ديدم .
هـمـچـنين در مجلد 13 بحار ص 185(106) نقل شده كه اءبوبصير روايت مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمود: چون امور دين به صاحب او رسد هر پستى زمين براى او مـرتـفـع و هـر بـلنـدى هم كه مانع ديد است ) صاف و هموار شود به طورى كه زمين پـيـش روى او بـه مـنـزله كـف دسـتـش مـيـشـود، و كـدام يـك از شـمـا اسـت كـه كـف دسـتـش را نبيند.
و سحرت له البراق
ترجمه :
و بُراق (مركب تندرو را براى او مسخر كردى
شـرح :در مـجـلد 6 بـحـار ص 375(107) نـقـل شـده كـه رسـول خـدا فـرمـود البـتـه خـدوانـد مـتـعال براق را براى من مسخر نمود ((و در اختيار من قرار داد و او جنبنده ايست از جـنـبـنـدگان بهشت ، نه كوتاه قداست و نه بلند قد، و چون خدا به او اجازه دهد به يك سـرعـت دنـيـا و آخـرت را گـشـت زنـد، و از نـظـر رنـگ هـم از بـهـتـريـن جـنـبـدگـان اسـت (108)
و عرجت به الى سمائك
تـرجـمـه :
و بـه وسـيـله آن او را بـه آسـمـان خـود عالم شهود وبالا عروج دادى
شـرح : بـدان كـه عـروج پـيـغـمـبـر اسـلام صـلى الله عـليـه و آله از مـسـجـدالحرام مـكـه تـا مـسجد اءقصى بيت المقدس در يك شب با همين بدن و جـسـد عـنـصرى به موجب آيات قرآن و اخبار متواتره ثابت و محقق است ، چنانكه فرموده : سـبـحـان اذى اسـرى بـعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنـريـه مـن آيـاتـنـا (( ـ اول سـوره اسـرا ـ مـنـزه اسـت خـدائى كـه بـنـده خـود (مـحـمـد را شـبى از مسجدالحرام به مسجد اقصى كه پيرامونش را از نهرها و درخـتـان واثـمار ميوه ها و قدوم خاصان خود بركت داديم سير داد تا آيـات خـود را بـه او بـنمائيم . و مراد از مشاهده آيات همانطورى كه در آيه 18 سوره نجم آمـده كـه مـى فـرمـايـد: لقـد راى مـن آيـاتنا الكبرى آيات عظيمه است كه همان آيات آسمانها است كه در اخبار و روايات آمده ، و ما در اينجا به سه نكته آن اشاره مى كنيم .
1ـ ظاهر آيه دلالت دارد كه عروج و صعود آن حضرت از مسجد الحرام تا مسجد اءقصى با آن مـسـاف زيـاد كـه در يك شب واقع شده و رفته و بازگشته است ، و خصوصيات اءبنيه واوضـاع آنـجا را براى مردم بيان كرده و كسانى كه رفته بودند و ديده بودند گفته او را تصديق كرده اند پس در گفته هاى ديگر: عروج به آسمان و گزارش از آنها هم صادق خواهد بود.
2ـ و درباره معراج رسول خد آيات ديگرى هم در سوره نجم است و چون بناى ما بر ختصار است لذا از ذكر آن آيات و تفاسير وارده بر آن معذوريم .
3ـ ظـاهـر ايـن آيـه مـبـاركـه كـه مـى فـرمـايـد: و اسـال مـن ارسـلنـا مـن قـبـلك مـن رسـلنـا. ـ زخـرف : 45 ـ از رسـولانـى كـه پـيش از تو فرستاديم بپرس . معلوم ميشود كه سئوال پيغمبر از انبياء سابق در جائى بوده كه انبياء در آنجا مجتمع بودند و آن شب معراج بوده ، و رواياتى هم در اين باره آمده است . از جمله در تـفـسـيـر بـرهـان روايـت شـده كـه ابـن مـسـعـود گـويـد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در شب معراج ملكى نزد من آمد و گفت يا محمد از رسـولانـى كـه قـبل ازتو فرستاده شدند بپرس كه خداوند شما رابه چه امرى ماءمور نـمـوده ، و چـون پـيـغـمـبـر پـرسـيـد آنـان گـفـتند براى ولايت تو و على بن اءبى طالب .(109)
و اودعته علم ما كان و ما يكون الى انقضاء خلقك
ترجمه :
و علم گذشته و آينده ـ يعنى آنچه را كه واقع شده و واقع مى شود ـ تا انقضاء خلقت همه را به وديعت و امانت به او سپردى
شـرح : بـه مـوجـب آيـات و روايـات پـيـغـمبر اسلام صلى الله عليه و آله عالم به وقايع گذشته و آينده شده و در اين باره به مجلد 6 بحار باب علمه صلى الله عليه و آله مـراجـعـه شـود(110) و مـا در ايـنـجـا بـعـضـى آيـات و روايـات وارده آنـرا نقل مى كنيم .
1ـ آيـه 89 سـوره نـحـل و نـزلنـا عـليـك الكـتـاب تـبـيـانـا لكـل شيئى و اين كتاب را ما بر تو نازل كرديم كه بيان روشنى براى هر چيز است . و در مـجـلد 6 بـحـار ص 229 بـاب عـلمـه صلى الله عليه و آله روايتى از امام محمد بـاقـر عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه در آن از عـلم پـيـغـمـبـر اسـلام از او سئوال شده ، و در جواب فرموده : پيغمبر اسلام عالم به علم جميع انبياء و عالم به وقـايـع گـذشـتـه و آيـنـده تـا قيامت و در ص 230 همان مجلد(111) از حضرت صـادق عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه فـرمـود: كـه بـه رسول خدا صلى الله عليه و آله علم گذشته و آينده تا روز قيامت داده شده . و در مـجـلد 7 بـحـار ص 280(112) راوى گـويد شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه فـرمـود به خدا سوگند پيش ما چيزى است كه در آن نياز به مردم نداريم ولى مردم بـه مـا احـتـيـاج پـيـدا مـى كـنـنـد، پـيـش مـا صـحـيـفـه ايـسـت بـه طـول هـفـتـاد ذراع كـه بـه إ مـلاء و بيان رسول خدا صلى الله عليه و آله و خط على عليه السلام است ، و در آن از هر حلال و حرامى ثبت است .
در تـفـسـيـر بـرهـان از راوى حـديـث ـ ابـن اءعـين ـ نقل شده كه گفت از حضرت صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: (من از اولاد رسول خدا هستم و من به كتاب خدا عالم ترم ، و در ايـن كـتـاب از ابـتداى آفرينش و آنچه تا روز قيامت واقع خواهد شد مى باشد، و در اين كـتـاب خبر آسمان و زمين ، و خبر بهشت و دوزخ ، و خبر آنچه واقع شده و واقع ميشود هست و مـن آن را مـى دانـم هـمـانطورى كه به كف دستم مى نگرم ، كه خداى عزَّو جلَّ در آن كتاب مى فرمايد: فيه تبيان كل شيئى يعنى اين ذكر و كتاب من و 9 اصحاب من و كتاب اسـلاف مـن اسـت . در تـفـسـير مجمع البيان در ذيل اين آيه شريفه از حضرت صادق عليه اللسـلام روايـت شـده كـه فـرمـود: مـراداز ذكـر مـن مـعـى كسانيند كه با او بودند و حـوداثـى كه در آن عصر و زمان واقع شده و واقع مى شود، و مقصود از ذكر من قبلى امـورى كـه در گـذشـتـه رخ داده اسـت . در مـجـل د 6 بـحـار ص 178(113) از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه امير المؤ منين عليه السلام فرمود: به پيغمبر اسلام علم انبياء و اوصياء و علم آنچه را كه تا روز قـيـامت واقع مى شود داده شده ، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد كه خداوند به پيغمبرش فرمود: هذا ذكر من معى و ذكر من قبلى . و براى اطلاع بيشتر در اين باره به مجلد 6 بحار ص 226(114) باب علمه صلى الله عليه و آله مراجعه شود.
ثم نصرته بالرعب
ترجمه :
آنگاه او را به واسطه رُعب و ترس دشمنان از او نصرت و يارى نمودى ، و ترس او را در دل دشمنان افكندى
شرح : يكى از فضائل و خصائص نبي اكرم ، نصرت و يارى كردن خداوند است او را بـه القـاء خـوف و تـرس از او در دل دشـمنان او كه در چند موضع قرآن از آن ياد شده از جـمله 1ـ آيه 151 سوره آل عمران كه مى فرمايد: سنلقى فى قلوب الذين كفروا الرعب بـمـا اشـركـوا بالله () (بزودى در دل آنهائى كه كافرند چون به خدا شرك آوردند و مشركند رُعب و ترس مى افكنيم .
2ـ آيـه 12 سـوره اءنـفـال كـه مـى فـرمايد: سالقى فى قلوب الذين كفروا الرعب بزودى در دل آنها كه كافر شدند ترس ‍ و وحشت مى افكنم .
3ـ آيـه 26 سـوره احـزاب و قـذف فـى قـلوبـهـم الرعـب وتـرس و هـراس در دلهايشان انداخت .
4ـ آيـه 2 سوره حشر و قذف فى قلوبهم الرعب و در دلهايشان ترس و وحشت انداخت .
در مـجـلد 6 بـحـار ص 169(115) در ذيـل تـفـسير آيه شريفه و ما ارسلناك الا كافة للنـاس در حـديـثـى ابـن عـبـاس از پـيـغـمـبـر اكـرم صـلى الله عـليـه و آله نقل مى كند از جمله اينكه فرمود: و نصرت بالرعب فهو يسير امامى مسيرة شهر و بـه وسـيله رُعب وترس يارى شدم و پيشاپيش من به مسافت يك ماه را مى رود و دشمن با دورى مسافت يك ماه راه مرعوب مى گردد . (116)
و حضرت ولى عصر ـ عجل الله تعالى فرجه ـ هم منصور به رُعب خواهد بود، در مجلد 13 بـحـار ص 189(117) از امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه فـرمـود: مـثـل اينكه من آنان را مى بينم در حالى كه عده نفراتشان حدو سيصد و خورده اى است كه از سمت نجف به طر كوفه سرازير مى شوند، كه دلهايشان از نـظـر نـيـرو و قـدرت هـمـچـون پـاره هـاى آهـن سـخـت و مـحـكـم اسـت ، جبرئيل از سمت راست و ميكائيل از سمت چپ او را يارى مى كنند، ترس و وحشت چه از روبرو و چـه از پـشـت سر با دورى مسافت يك ماه راه فاصله دشمن را فرا مى گيرد، و خدا او رابه پنجهزار فرشته علامت دار اونيفورم كمك و يارى مى كند.
در مـجـلد 9 بـحـار ص 83(118) نـقـل شـده كه در غزوه اُحد مردم فرار كردند على عليه السـلام در جـلو و پـيـش روى پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليـه و آله بـه نـبـرد مـشـغـول بـود در حـالى كـه جـبـرئيـل از سـمـت راسـت و ميكائيل از سمت چپ او را يارى مى كردند.
و حففته بجبرئيل و ميكائيل و المسومين من ملائكتك
تـرجـمـه :
و بـه جـبـرئيـل و ميكائيل و فرشتگان علامت دار (و با اسم و رسم گرداگرد او را احاطه دادى
شـرح : از جـمـله ايـمـان و مـعـتـقـدات شـخـص موحد و مؤ من ؛ ايمان به ملائكه است كه فرمود: و المومنون كل آمن بالله و ملائكته بقره : 285 ـ ايمان به ملائكه و تصديق به وجودشان و اينكه آنان هم بندگان خدايند، و واسطه هائى هستند بين خالق و مخلوقات ووسيله رساندن فيض خالق به مخلوقند از جمله اعتقادات شخص مؤ من است ، و اينكه هر كدام مقام و مرتبه اى دارند و ما منا الا له مقام معلوم ـ صافات 164ـ(119)
و بعضى از آنان هم واسطه بين خدا و پيغمبران و رساندن وحى و پيام الهى و آوردن كتاب از طـرف حـضـرت احـديـت هـسـتـند، و چنانكه در دعاى سوم صحيفه سجاديه امام سجاد عليه السـلام در طـلب رحـمـت بـر حـامـليـن عـرش و فرشتگان مقرب آمده است كه بعضى از آنان افـضـل از بـعـضـى ديـگـرنـد. قال رسول الله صلى الله عليه و آله : ان الله اختار من المـلائكـة اربـعـة : جـبـرئيـل ، و مـيـكـائيـل ، واسـرافـيـل ، و عزرائيل : ملك الموت (120) .
و در دعـاى سـوم صـحـيـفـه سـجـاديـه دربـاره جـبـرئيـل مـى گـويـد و جـبـريـل الامـيـن عـلى وحـيـك المـطـاع فـى اهـل سـمـواتـك ، المكين لديك . المقرب عندك . و جبرئيل امين وحى تو كه در ميان اهل آسمانهايت مطاع ، و در پيشگاه تو ارجمند و به درگاهت مـقـرَّب اسـت . و در حـديـث آمـده اسـت كـه رسـول خـداصـلى الله عـليـه و آله (121) بـه جـبـرئيـل فـرمود: چقدر پروردگارت تو را در اين كلام نيكو ستايش كرده كه مى فرمايد: ذى قـوة عند ذى العرش مكين ، مطاع ثم امين ـ تكوير: 20 و 21 ـ فرشته اى كه است كـه پـيـش صـاحـب عـرش ، ارجـمند است ، و خود در ميان فرشتگان فرمانروا و با امانت است و در وحـى كـم و زيـاد نـمـى كـنـد. سپس پيغمبر صلى الله عليه و آله از او پـرسـيـد: ايـن قوت و امانت تو چيست ؟ گفت : اما قوت و نيروى من آنست كه چون موقعى كه براى خراب و ويران كردن سرزمين لوط پيغمبر انتخاب شدم و ماءموريت پيدا كردم ، در آن سـرزمـيـن چـهـر شـهـر بـود، و در هـر شـهـرى بـه جـز اطـفـال و كـودكـان حدود چهار صد هزار نفر آماده كارزار داشت و من آنها را چنان از طبقه پست زمين برداشتم كه حتى اهل آسمانها صداى مرغان و سگان آنجا را مى شنيدند و آنجا را زير و رو و وارونه كردم . و اما امانت من اين است كه هيچ ماءموريتى نيافتم كه چيزى از آن كم يا زياد كنم .
و از جـمـله مـلائكـه مـقـرَّبـيـن مييكائيل است كه درباره آن امام سجاد عليه السلام در صحيفه سـجـاديـه مـى فـرمـايـد)) و مـيـكـائيـل دوالجـاه عندك و المكان الرفيع من طاعتك و بر ميكائيل كه پيش تو صاحب جاه و مقام بلند است در اطاعت و انجام فرمانت .
و ديـگـر اسـرافـيـل اسـت كـه دربـاره آن در صـحـيـفـه سـجـاديـه چـنـيـن آمـده اسـت : و اسـرافـيـل صـاحـب الصـور الشـاخـص الذى يـنـتـظـر مـنـك الاذن و حـلول الامـر فـيـنـبـه بـالنـفـخـة صـرعـى رهـائن القـبـور و اسـرافـيـل صـاحـب صـور كـه در انـتـظـار صـدور دسـتـور و حـلول امـر تو است كه به دميدن در آن صور درافتادگان به زندان قبور را بيدار و آگاه مى سازد.
و بـه مـوجـب آيـات و اخـبـار عـداوت بـا مـلائكـه خـصـوصـاً بـا جبرئيل و ميكائيل عداوت با خدواند است و شخص كافر است هم چنانكه در قرآن آمده است : مـن كـان عـدوالله و مـلائكته و رسله و جبريل و ميكان فان الله عدو للكافرين ـ بقره : 98ـ كـسـى كـه دشـمـن خـدا و مـلائكـه خـدا و رسـولانـش و جـبـرئيـل و مـيكائيل دو فرشته مقرب باشد (اينها كافرند و خدا هم دشمن كافران است
و طبق آيات قرآن خداوند متعال در جنگ ها و غزوات پيغمبر اكرم با كفار و مشكرين به وسيله فـرشـتـگـانـش ، او و هـمراهانش را يارى نموده از جمله در آيات 123 و 124 و 125 سوره آل عـمـران اسـت كـه مـى فرمايد: محققاً خدا شما را به وسيله ملائكه در غـزوه بدر يارى نمود.. هنگامى كه تو (اى پيغمبر) به مؤ منين گفتى : آيا بس نميشود كه پروردگارتان شما را به سه هزار ملائكه اى كه از آسمان فرود آيند يارى نمايد. آرى اگر صبر و پايدارى پيشه گيريد و تقوى طلب كنيد و دشمنان شما به شتاب بر شما بـتـازنـد پـروردگـارتـان نـيـز شـمـارا بـه پنج هزار ملائكه علامت و نشاندار، يارى مى كند.(122)
در 6 بـحـار ص 467(123) از امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السلام روايت شده كه فرمود: فـرشـتـگـانى كه در جنگ بدر پيغمبر را يارى كردند دوباره برنگشتند و بر نمى گـردنـد و هستند تا صاحب امر حضرت ولي عصر را يارى نمايند و عده آنها پـنـج هزار نفر است ، و در همان مجلد بحار ص 447(124) روايتى از ابن عباس نـقـل شـده گـويد: فرشتگان جز در غزوه بدر جنگ نكردند و در غزوات ديگر نيروى نفراتى و امدادى بودند.
البـتـه وقـتـى كـه حـضـرت ولى عـصـر عـليـه السـلام قـيـام كـنـد خـداونـد مـتعال هم او را به وسيله ملائكه اش يارى مى كند. در مجلد 13 بحار ص ‍ 179(125) از امـام صـادق عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه فـرمـود: گـويـا مـى بـيـنـم قـائم آل محمد صلى الله عليه و آله در بيرون نجف كه بر اسبى تيره رنگ ، سياه و سفيدى كه جـلوى پـيـشـانيش تا پائيين گلو سفيد است سوار است و چون اسب به جولان درآيد و حركت كـنـد در هـمه جا مشهود ميشود و اهل هر شهرى گمان كنند كه حضرت با آنها و در سرزمين آنان است ، و چون پرچم رسول خدا را برافرازد سيزده هزار و سيصد و سيزده فرشته به يارى او آيند واين فرشتگان همانهائى هستند كه با نوح پيغمبر در كشتى ، و با ابراهيم خليل موقعى كه در آتش افكنده شد، و با موسى وقتى كه از دريا عبود كرد، و با عيسى بن مريم هنگامى كه عروج كرد بودند، و چهار هزار فرشته كه براى يارى امام حسين عليه السلام آمده بودند ولى اجازه نيافتند و در اطراف قبر امام پريشان وغبار آلوده هستند (و انتظار ظهور ولى عصر را دارند))
و وعدته ان تظهر دينه على الدين كله و لوكره المشركون
تـرجـمه :
و وعده دادى او را كه دينش را برتمام اديان غلبه دهى هر چند مشركان كراهت داشته باشند
شـرح : وعـده غـلبـه ايـن دين بر اديان را خداوند در چند موضع قرآن صريحاً بيان فـرمـوده : 1 و 2 ـ آيـه 33 سـوره تـوبـه و آيـه 9 سـوره صـف : هـو الذى ارسـل رسـوله بـالهـدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لوكره المشركون او كسى است كه رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاد تا بر غم مشركان بر همه اديان غالب سازد.
3ــآيـه 28 سـوره فـتح : هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كـله وكـفى بالله شهيدا او كسى است كه رسول خود را به راهنمائى و دين حق فرستاد تا برهم هاديان پيروز و حاكم سازد و گواهى خدا كافى است .
در مـجـلد 9 بـحـار ص 439(126) نـقـل شـده كـه جـبـرئيـل براى رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين پيامى آورد: و سيبلغ دينك ما يبلغ الليل و النهار به هر جا كه شب و روز پديد آيد دين تو هم بدان جا خواهد رسيد.
در تـفسير مجمع البيان ذيل آيه فوق سوره توبه از مقداد بن اءسود روايت شده كه گفت شنيدم از رسول خدا كه فرمود: باقى نمى ماند خانه اى روى زمين نه ساخته شده از گـل و لاى يـعـنـى خـانـه شـهـرى ) و نـه سـاخـتـه شـده از پـشـم شـتـر (يـعنى خيمه عشايرى مگر اينكه خداوند كلمه اسلام و شهادتين را در آنجا يا به طـور عـزت و شوكت و يا به ذلت و خوار نمودن مردم وارد كند كه اگر به عزت و شوكت باشد، مردم آن ديار را در زمره گروه مسلمانان در آورده و بدين وسيله آنان عزيز و ارجمند گـردنـد، و اگـر خـوار و ذليل شوند عاقبت هم با سلام گردن نهند و خود را بدان پايبند سازند.
در مـجـلد 13 بـحـار ص 184(127) از اوبـصـيـر نـقـل شـده كـه گـويـد امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام در تفسير آيه مباركه هو الذى ارسـل رسـوله ـفـرمود: تاكنون تاءويل اين آيه محقق نشده و محقق نخواهد شد مگر وقـتـى كه حضرت قائم از پس پرده غيبت بيرون آيد و ظاهر شود، و چون ظاهر شود بخدا قـسـم هـيـچ مـنـكـر بـخوا نخواهد بود مگر آنكه ظهور و خروج او را اكراه دارد و اگر كافر بخدا در زير سنگى پنهان شده باشد آن سنگ به صدا درآيد و مؤ منى را صدا زند: اى مؤ من بيا و كافرى در اينجا پنهان است البته اين امر كنايه از توسعه اسلام و دين حق است .
و در تـفـسـيـر آيـه مـبـاركـه هـو الذى ارسـل رسـوله سـوره صـف از ابـن عـبـاس نقل شده (128) كه گويد: غلبه دين اسلام محقق نگردد مگر آنكه همه مردم از يهود و تـرسـا و ساير ملل به اسلام بگروند ـ تا آنكه گويد ـ و اين غلبه دين هنگام ظهور و قيام قائم محقق شود(129).
و ذلك بعد ان بواته مبوء صدق من اهله
و ايـن وعـده پـيـروزى پـس از آن بـود كـه او را بـعـد از آنـكـه از مكه وطن خود ناگريز هجرت كرد باز او را با فتح و پيروزى به جايگاه مكه صدق اهل بيت (و مسكن و ماءوى خاندان وى ) بازگردانيدى .(130)
البـتـه وعـده خـداونـد مـتـعـال بـه پيروزى كامل اين دين بر ساير اديان به موجب روايات سـابـق واخـبـار ديـگـر بـظـهـور و قـيـام حـضـرت ولى عـصـر عحل الله تعالى فرجه الشريف محقق خواهد شد، و اين وعده نصرت بدين پيغمبر اسـلام به وسيله گروه صادقين از اءهلش واقع خواهد شد، همان صادقينى كه در آيه 119 سـوره تـوبـه مـى فرمايد: يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد از خـدا تـرسيد و باراستگويان باشيد. ومراد از معيت در ايـن آيـه مـعـيـت در جـسـم و يـا بـودن در يـك مـكان نيست بلكه مقصود متابعت با صدقين است در عقايد و اخلاق واعمال آنان . وچون خطابات جمعى قرآن عام است و اختصاص بـه زمـان خـاص نـزول وحـى ) نـدارد، و هـر زمـانـى را شامل مى شود و مؤ منان موظف هستند كه از آنان پيروى كنند تا رستگار شوند. و معلوم است كـه مـراد از صـادقـيـن همه مؤ منين امت اسلام نخواهد بود وگرنه خطاب و فرمان خدا به مؤ مـنـان لغـو خـواهـد بـود سپس لازم است كه بعضى از امت باشند، و ناچار آن بعض هم بايد مـعـلوم بـاشـد و نـمى شود مجهول و مبهم باشد، و آن بعض ‍ معلوم هم كه بايد صادق على الاطـلاق بـاشـنـد بـايد ازعيوب روحى و نقائص آن منزه باشند خلاصه آنكه بايد معصوم باشند.
و اگـر مـراد بـه صـادقـيـن ، صـادق فـي الجـمـله بـاشـد نـه در تـمـام مراحل و مواقع ، لازمه اش اجتماع امر و نهى ومتناقضين است زيرا از يك طرف امر به متابعت از صادق شده و از طرفى همه نهى شده از ارتكاب حرام كه صادق فى الجمله آنرا انجام داده و بـا ايـن وصـف اگـر مـتـابعت او درافعالش واجب باشد تناقض لازم آيد(131) واين بـالبـداهـه بـاطـل اسـت . و از ايـن نـظـر بـه مـوجـب روايـات مـنـقـول خـاصـه و عامه يگانه مصداق كامل و عالى آن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و على بن اءبى طالب و اهل بيت آنها عليهم السلام مى باشند.
مـجـلد 9 بـحـار ص 78(132) در تـفـسـيـر يـا ايـهـا اذيـن آمـنوا اتقوا الله و كونوا مع الصـادقـيـن ـ تـوبـه : 119 ـ يـقـول : كـونـوا مـع عـلى بـن ابـى طـالب و آل مـحـمـد عـليـهـم السـلام ـ يعنى با على و فرزندانش عليهم السلام باشيد) ـ و الدَّليلُّ على ذلك قول الله : من المومنين رجال صدقوا ما عاهدو الله عليه فمنهم من قضى نـحـنـبـه و هـو حـمـزه : و مـنـهـم مـن يـنـتـظـر و هـو عـلى بـن اءبـى طـالب ، يـقـول الله : و مـا بـدلوا تـبـديـلا ـ احـزاب : 21 ـ و در ص 77(133) قال صلى الله عليه و آله : معاشر الناس ‍ ان عليا صديق هذه الامة مردم ، على صديق اين امت است ).
و اءيـضـاً در روايـات عـامـه تـصـريـح شـده كـه مـرا بـه صـادقـيـن پـيـغـمـبـر اسـلام و اهـل بـيـت او عـليـهـم السـلام اسـت ، چـنـانـچـه در مـجـلد دوم كـفـايـهـة المـُوحدين ص 206 هم نـقـل شـده . و حـاصـل مـقـام آنـكـه ظـهـور ديـن اسـلام و غلبه آن بر ساير اديان به وسيله اءوصياء پيغمبر است .
و جعلت له و لهم اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا و هدى للعالمين
ترجمه :
براى او و براى آنان نخستين خانه اى را كه جهت عبادتگاه مردم نهاده شد و خانه كعبه است كه در آن بركت و هدايت جهانيان است قرار
شرح : چون ابتداى دعوت پيغمبر اسلام از مكه شروع شد، و در آخر الزَّمان هم از مكه شـروع خـواهـد شـد، پـس اعـلاى كـلمـه حق و دين به واسطه پيغمبر و وصى آخر الزَّمان او حضرت ولى عصر عجل الله تعالى ) در مكه خواهد شد و لذا و جعلت له و لهم گفته شده ولى دعوت سائر انبياء و پيغمبران و ديگران از سرزمين هاى ديگر بوده است .
مـجـلد 13 بـحار ص 176(134) از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: مـثل اينكه قائم آل محمد عليه السلام را مى بينم كه روز شنبه روز عاشورا بين ركن و مـقـام ايـسـتاده ، و در برابر او جبرئيل صدا ميزند اين بيعت بيعت ) با خداوند اسـت و جـهـان را پـر از عـدل مـى كـنـد هـم چـنـانـكه ظلم و جور آن را فرا گرفته بود.
و البته اءول خانه اى كه جهت پرستشگاه مردم قرار گرفت تا عموم مردم موحد از آن مـنـتـفع شوند خانه بكَّة است (135) كه در شهر مكه واقع شده چنانكه مى فرمايد ان اول بـيـت وضـع للنـاس للذى بـبـكـة مـبـاركـا و هـدى للعـالمـيـن ـ آل عـمـران آيـه 96 ـ اول خـانـه ايـكـه جـهـت عبادگاه مردم نهاده شد خانه مكه است كه در آن بركت و راهنماى جهانيان است .
از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود: چون خدا خواست زمين را بيافريند به باد امر كرد كه آب را به موج آورد تا كفى بدست آيد و يك جا جمع شود و آن موضع كعبه بود، كه كوهى از كف شد آنگاه زمين را از زير آن پهن و گسترش داد، و اين اسـت مـعـنى قول خداوند كه مى فرمايد ان اول بيت و آن خانه مبارك و بابركتاست ، هـم چـنـانـكـه مـى فـرمايد ليشهدوا منافع لهم ـ حج آيه 38ـ تا شاهد منافع خويشتن باشند ـ .(136)
در تـفـسير اين آيه شريفه : ليشهدوا منافع لهم روايتى ازامام صادق عليه السلام اسـت كـه در مـوقـع اعـمـال حـج در جـواب آن سـائل كـه گـفت : چرا خودتان را به زحمت مى انـدازيـد؟(137) فـرمـود مـيـل دارم كـه حاضر باشم و با حضور بطلبم منافعى را كه خداى عز و جل فرمود ليشهدوا ـ تا مردم منافع خود را به حضور بطلبند ـ و كسى در آن مـكـانـها مكه و عرفات و م شعرالحرام و منى حاضر نمى شود مگر اينكه نـفـعـى شـامـل حـال او گـردد، و شـمـا (شـيعيان ) مراجعت مى كنيد در حالى كه مورد مغفرت و آمـرزش قـرار گـرفـتـه ايـد، و اءمـا غـيـر شـمـا (كـه نـفـع آنـهـا دنـيـائى فـقـط اسـت ) اموال و كسانشان محفوض مى مانند.
مـضـمـون اخـبـار و روايـات اسـت كـسـى كـه بـه حـج و عـمـره مـشـرف شـود و اعـمـال آنـهـا را انـجـام دهـد و طـواف كـنـد مـشـمـول خـيـر كـثـيـر و نـفـع جـزيـل از طـرف خدا خواهد شد، و بعلاوه رفع فقر و پريشانى از او مى شود. چنانكه در كـتاب وسائل از حضرت صادق عليه السلام ورايت شده كه فرمود: حضرت على بن الحـسـيـن عـليـمـهـا السـلام فـرمـود: حـج و عـمـره بجا آوريد كه موجب سلامتى بدن و زيادتى روزى شما گردد، و وسيله تاءمين مخارج خانواده هاى شما خواهد بود، و شخص حج كـنـنـده مـورد آمـرزش و آن سبب دخول بهشت او گردد، و معاصى گذشته او مورد مغفرت است (138) و اعـمـال نـاشـايـسـت او از آن وقـت بـه بعد به حساب آيد و در مدت مسافرت حج اموال و كسانش محفوض بمانند.
و بالجمله انجام حج و عمره موجب فوائد دنيا و آخرت اس
فيه آيات بينات مقام ابراهيم
ترجمه :
در آن نشانه هاى روشنى است ، كه از جمله مقام ابراهيم است )
شـرح : از آيـات و نـشـانـه هـاى روشـنى كه در آنجا است 1ـ چاه زمزم است ، كه چون حـضـرت اسـمـاعـيـل و مـادرش هـاجـر در آن وادى مـسـكـن گزيدند نه آبى در آنجا بود و نه آبـادانـى چـنـانكه حضرت ابراهيم به پروردگارش عرض مى كند د ربنا انى اسكنت من ذريـتـى بـواد غـيـر ذى زرع عـنـد بيتك المحرم ابراهيم : 37 ـ پروردگارا من بعضى از دودمـان خـود را بـوادى و درَّه غـيـر قابل كشت در جوار خانه مُحرَّم (حرمت يافته ) تو سكونت دادم . كه در اثر دعا و درخواست اين پدر و مادر، آب زمزم از زير زمين نمايان شد.
2ـ حـجـرالاءسـود (سـنگ ) هم از جمله آيات است كه از زمان قديم تاكنون باقيست و تاريخ بـس شـگـفـتـى دارد، و برحسب بعضى اخبار تجسم فرشته و ملكى است كه بصورت سنگ درخشان درآمده .
3ـ از جـمـله آيـات ديـگـر حـجـر اسـماعيل است كه در سمت غربى خانه كعبه نيم دائره هلالى شكل قرار دارد و گويند مدفن حضرت اسماعيل و مادرش هاجر مى باشد.
4ـ و ديـگـر از آيـات آن هـلاك هـر ظـالم و سـتـمكارى است كه قصد خراب كردن آنرا داشته بـاشـد مـانـنـد اصـحـاب فـيـل كـه خـداونـدد مـتـعـال در سـوره فـيـل داستان آن را اجمالاً بيان مى كند. و ديگر انصراف پرندگان موقع پرواز از بالاى آن و يا فرود آمدن بر بام و ديوار آن است .
5ـ و مهم تر از همه اينها، مقام حضرت ابراهيم عليه السلام و آن سنگى است كه جاى پايش در آن نقش است هنگامى كه پاى خود را موقع بناى كعبه بر آن مى نهاد، و اين جهت و سبب را مرحوم فيض در تفسير صافى از كتاب كافى و تفسير عياشى از امام صادق عليه السلام نقل مى كند.
و مـى تـوان گـفـت كـه وجـود ايـن مـقام يك آيت نيست بلكه آيات چندى است 1ـ تـاءثـر سنگ از قدم آن حضرت بر آن سنگ . 2ـ و نفوذ قدم پا بر آن سنگ . 3ـ بقاى اثر آن قـدم در ايـن مـدت مـتمادى . 4ـ محفوظ ماندن آن سنگ با وجود دشمنان زياد در اين مدت چند هزار سال است . و با لجمله آيت بودن آن بقدر واضح است كه نيازى به بيان ندارد.
و من دخله كان آمنا
ترجمه :
و هر كس داخل آن شود در امن و امان است )
شـرح : هـم چـنـانـكـه حـضـرت ابـراهـيـم عـليـه السـلام از خـداى عـز وجـل درخـواسـت كـرد و گـفت : رب اجعل هذا البلد آمنا ـ ابراهيم : 35ـ پروردگارا اين سـرزمـيـن را مـحـل امـن قـرار ده ، خـداوند هم دعاى او را اجابت كرد. و فرمود: و من ذخله كان امـنـاً.. آل عـمران : 97ـ هر كس وارد آنجا شود در امان است و هيچ كس حق تعرض به او يا اذيـثـت او را نـدارد. و در روايـت اسـت كـه راوى گويد از امام ششم عليه السلام درباره اين كـلام خـدا كـه مـى فـرمـايـد و مـن دخـله كـان امـنـاً سئوال كردم : آيا مقصود خانه كعبه است يا تمام حرم ؟
حـضـرت فـرمـود: كـسـى كـه بـه حـرم پـنـاه آورد و داخـل آن شـود از شـر مـردم در امـان است ، و هم چنين حيوانات وحشى و پرنگان هم ماءمون مى باشند از راندن از آنجا واذيت و آزارشان تا آنكه از حرم خارج شوند.(139)
و در روايات ديگر است (140) كه هر كس در خارج حرم جنايتى مرتكب شود، و به حرم پناهنده شود نبايد او را در آنجا گرفت ، ولى بايد او را از آمدن بيرون به بازار و خريد و معامله كردن منع كرد، و با او سخن نگويند، و خوردنى و آشاميدنى به او ندهند، و بر او تنگ گيرند تا او از حرم خارج شود. و اگر كسى در حرم مرتكب جنايتى شود جايز است حد خداوند را در همانجا جارى نمود.
و قلت انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا
تـرجـمـه :
و دربـاره خـانـدان رسـول فـرمـودى البـتـه خـدوانـد مـيـخـواهـد از شـمـا اهـل بـيـت رسول هر رجس و ناپاكى را از صفات ذميمه و اخلاق رذيله دور سازد و كاملاً شما را پاك و مبرا گرداند
شـرح : بـدانـكـه الف و لام اهـل البـيـت بـراى عـهـد اسـت يـعـنـى اهـل بـيـت نـبـوت ، و گـفـتـه شـده : مـراد از بـيـت مـسـجـد رسـول اسـت ، و اهـل او كـسانى هستند كه در آنجا ساكن بودند و ايشان را بيرون نكردند و درهـاى اطـاقـشـان را رو بـه مـسـجـد نـبـسـتـنـد، و اتـفـاق تـمـام اُمـت اسـت كـه مـراد از آن اهـل پـيـغـمـبـرنـد. و روايـاتـى كـه دلالت دارد كـه ايـن آيـه در شـاءن اهـل بـيـت پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليـه و عـليـهـم يـعـنـى اصـحـاب كـسـا نازل شده از عامه و خاصه زياد است .
در كتاب كفاية الخصام ص 376 چهل و يك حديث از طريق عامه و سى و چهار حديث از طريق خاصه ذكر نموده كه اين آيه در شاءن پيغمبر وعلى و فاطمه و حسن و حسين و ائمه از اولاد او عليهم السلام نازل شده ، و ما در اينجا به ذكر يك حديث از عامه اكتفا مى كـنـيـم در ص 378 مى نويسد: بيست و دوم حميدى يكى از علماى عامه گويد: شصت و چهارمين حديث متفق عليه از احاديث صحيخين بخارى و مسلم ، از مسند عائشه ، از مصعب بـن شـيـبـه ، از صـفيه دختر شيبه ، از عائشه دختر ابى بكر روايت كرده كه گفت : روزى صـبح رسول خدا از اطاق بيرون شد در حالى كه بر تن عبائى سياه رنگ از مو داشت ، در ايـن هـنـگـام حـسـن بـن عـلى درآمـد رسـول خـدا او را بـه زيـر عـبـا داخـل كـرد بـعـد از او حـسـين آمد او را هم داخل كرد، پس از او فاطمه آمد او را هم به زير عبا درآورد: سپس على آمد، او را نيز داخل كرد، آنگاه گفت : انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً.
ايـنـك يـك حـديـث هـم از طريق خاصه نقل مى كنيم در كتاب مذكور ص 382، حديث پنجم ابن بـابـويـه بـه سـنـد خـود از عـلى عـليـه السـلام روايـت كـرده اسـت كـه بـه خـدمـت رسـول خـدا بـه خـانـه ام سـلمـه رفتم و آيه انما يريد الله ـ الايه بر آن حضرت نازل شده بود رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يا على اين آيه در شاءن تو و دو فـرزنـدم حـسـن و حـسـيـن وائمـه از اولاد حـسـيـن نـازل شـده ، عـلى عـليـه السـلام گـفـت يـا رسول الله امامان بعد از تو چندند فرمود: تو يا على ، و بعد از تو حسن و حسين ، و بعد از حسين على فرزندش ، و بعد از على ، پسرش محمد، و بعد از محمد پسر او جعفر، و بعد از جـعفر پسرش موسى ، و بعد از موسى فرزندش رضا، و بعد از رضا پسرش محمد، و بـعـد از مـحـمد پسرش على ، و بعد از على پسرش حسن ، و بعد از او حجت فرزند حسن ، و ايـن اسـت نـامـهـاى ايـشـان كـه بـه سـاق عـرش نـوشـتـه شـده اسـت و مـن از خـداى تـعالى سـئوال كـردم از آنـها فرمود يا محمد اينانند امامان بعد از تو كه همه مطهر و معصوم اند و دشمنان ايشان همه مطرودند.
تـنـبيه ـ بدانكه اراده الهيه دو قسم است ، اراده تكليفيه و اراده تكوينيه و از اين آيه اراده تـكـليـفـى مـراد نيست ، زير اين قسم از اراده شامل تمام بندگانست كه مكلف مى باشند كه خـود را از لوث مـعـاصـى و شـك در ديـن واخـلاق رذيـله پـاك نـمايند، بلكه كفار هم در اين تـكـليف شركت دارند، پس اگر مراد از آن اين تكليف باشد اولا ذكر كلمه انما كه مفيد حـصر است لغو خواهد بود. و ثانياً اين آيه در مقام مدح است پس اگر اراده به معنى تكليف باشد مناسب با مدح نخواهد بود. و ثالثاً برحسب روايات وارده ام سلمه زوجه پيغمبر، از او خواهش كرد كه او هم داخل كسا شود پيغمبر صلى الله عليه و آله نپذيرفت ، و اگر مراد از اراده ، تـكـليـف بـاشـد اسـتـدعـاى ام سـلمـه بـى محل بوده و مضايقه پيغمبر هم وجهى نداشته است .
پـس بـا ايـن قـرائن قـطـعـيـه محقق است كه مراد از اراده همان اراده تكوينيه است كه اراده او فـل اوسـت هـم چـنـانـكـه در سـوره يـس : 82 فـرمـايـد: انـمـا امـره اذا اراد شـيـئا ان يـقـول له كـن فـيـكـون در تـفـسـيـر مـجـمـع البـيـان ذيـل آيـه 73 سـوره هـود: كـه فـرمـوده رحـمـة الله و بـركـاتـه عـليـكـم اهـل البـيـت مـى نـويـسـد: مـراد بـه اهـل البـيـت يـعـنـى اهـل بـيـت ابـراهـيـم . وامـا سـاره ـ هـمـسـر ابـراهـيـم ـ از اهـل بـيـت او اسـت چـون كـه دخـتـر عـمـوى او بـوده ، و آيـه دلالتـى نـدارد كـه همسر مرد از اهـل بيت او است ، پس معنى آيه انما يريد الله يعنى محققاً خدا مى خواهد پليدى را از شما بخصوص دور كند، و آنطور كه خود مى داند پاك و پاكيزه تان نمايد.
پس اهل بيت در اين آيه مباركه ) شامل حـال زنـان پـيغمبر نمى شود زيرا اولاً ظاهر آيه كه تعبير به عنكم ضمير جـمـع مـخـاطـب مـذكـر است و صحيح نيست كه ضمير مردان را به زنان ارجاع داد و به زنان گـفـته شود عنكم . ثانياً ـ رواياتى در اين زمينه آمده است كه صريحاً بيان شـده مـراد از اهـل بـيـت ، عـلى و فـاطـمـه و حـسـن و حـسـيـن مـيـبـاشـنـد. ثـالثـاً ـ اهـل بـيـت شـخـص بـه كـسـانـى گـفـتـه مـى شـود كـه اتـصـال نـسـبـى بـه او داشـتـه بـاشـنـد، و اگـر هـمـسـر را هـم اهـل بـيـت گـويـنـد اتـصـال مـوقـتـى و مـجـازى اسـت و در حـقـيـقـت اهل او نيست زيرا زنى كه مدتى با زوج اول بوده و پس از طلاق با مرد ديگرى ازدواج كند ديـگـر او را اهـل بـيـت زوج اول نـمـى گـويـنـد، ولى تـا زمـانـى كـه بـا او بـوده او را هـل بـيـت آن زوج خـوانـنـد. و مـراد از كـلمه تطهيرا براى تاءكيد است كه اين تطهيرى است بدون زوال .(141)
ثـــم جـــعـــلت اجـــر مـــحـــمـــد صـــلواتـــك عـــليــه و اله مـودتـهـم فـى كـتـابـك فـقـلت :قـل لا اسـالكـم عـليـه اجـرا الا المـودة فى القربى ، (142) و قلت : ما سالتكم من اجرفـهو لكم (143) ، وقلت ما اسالكم عليه من اجر الا من شاء يتخذ الى ربه سبيلا(144)
ترجمه :
آنگاه تو اى پروردگار اجرا و مزد رسالت پيغمبرت را كـه ـ درود و رحـمـت هاى پاينده تو بر او و آل او باد ـ محبت و دوستى آنان را در كتابت : (قـرآن ) قـرار دادى آنـجا كه گفتى : بگو اى پيغمبر من از شما اجر رسالت جز دوستى و مـودت نـسـبـت بـه نـزديكانم نمى طلبم و باز فرمودى بگو همان اجر و مزدى كه خواستم بـاز بـه نـفـع شـمـا اسـت ـ و مـحـبـت اهـل بـيـتم موجب سعادت و رستگارى شما است ـ، و باز فرمودى : بگو من از شما اجر رساليت نمى خواهم جز اينكه راه خدا پيش گيريد.
حـاصـل آنـكه بگو كه من درخواست مزد رسالت خود از شما نمى كنم و اگر مودت اقربا و نـزديـكـان خود را از شما مى خواهم آنهم به سود شما است كه از وجودشان استفاده كنيد، و تعظيم آنان را واجب دانيد، و آنان را آزار نكنيد و مراعات مودت و دوستى با آنان را از لوازم ايمان خود شماريد.
شـرح : فـخـر رازى در تـفـسـيـر خود در ذيل آيه تطهير گويد: در مصداق اين اهـل بـيـت اخـتـلاف اسـت و بـهـتـر ايـن اسـت گـفـتـه شـود مـراد از اهـل بيت فرزندان آن حضرت و همسرانش و حسن و حسين است و على هم از آنانست براى اينكه از اهـل بـيـت او محسوب است ، در كتاب كفايه الخصام ص 395، هفده روايت از علماى عـامـه نـقـل كـرده اسـت كـه ايـن آيـه شـريـفـه مـخـصـوص اءهـل بـيـت رسـالت اسـت ، در روايـت چـهـارم از ثـعـلبـى از ابـن عـبـاس نـقـل كـرده كـه چـون آيـه قـل لا اسـالكـم عـليـه اجـراً نـازل شـد، اصحاب عرض كردند: يا رسول الله اقر باى تو كه خداى تعالى مودتشان را برما واجب گردانيده كيانند؟ فرمود على و فاطمه و فرزندان ايشان . و اين مودت را كه نـام بـردم مـزد مـن نـيـسـت بـلكـه بـراى آنستكه بوسيله اين مودت ، از آنان پيروى شود و مـوجـبـات سـعـادت دنـيـا و آخـرت خـود را فـراهـم سـازنـد. و لذا فـرمـود: قل ما سالتكم من اجر فهو لكم سبا ـ 47 بگو اى پيغمبر آنچه اجر من است همه از آن شما و اين مودت اقرباى من براى انتفاع شماست ، بدانيد كه مزد رسالت من از طـرف خـدا عـنـايـت مـيـشـود. كـمـا قـال الله تـعـالى : فـرقـان ـ 57 قـل مـا اسـالكـم عـليـه مـن اجـر الا مـن شـاء ان يـتخذ الى ربه سبيلاً بگو از شما اجرى نـمـيـخـواهم مگر آنكه بوسيله مودت با اقرباى من راهى به قرب پروردگار پيدا كنيد و نـيـز در سـوره ص خـدونـد مـى فـرمـايـد قـل مـا اسـالكـم عـليـه من اجر و ما انا من المتكلفين . بگو من از شما مزد و پاداشى نميخواهم و بار خود بر دوش ديگران نمى نهم .
در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام ص 30 بـيـسـت و يـك حـديـث از عـلمـاى عـامـه نقل كرده كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله امر فرمود به متابعت على بن ابى طالب و ائمـه از آل مـحـمـد صلوات الله عليه و عليهم . از جمله ابراهيم بن محمد جوينى به سند خـود از ابـن عـبـاس روايت نمود كه رسول خدا فرمود: هر كه بخواهد به زندگى من زنـده و بـه موت من بميرد، و با من در بهشت عدن كه خداى تعالى به يد قدرت خود غرس كرده با من ساكن باشد بايد به على واولياى او تولى جويد و به امامان پس از من اقتدا كـنـد كـه ايـشـان عـتـرت مـنند واز طينت من آفريده شده اند و خداى تعالى هم علم و فهم به ايـشـان كـرامت فرموده ، واى بر آنهائى كه فضل ايشان را تكذيب و از امت من دريغ كنند، و واى بر كسانى كه قرابت ايشان را نسبت به من معتبر ندانند، و خدا شفاعت مرا نصيب ايشان نـگـردانـد. البـته روايات زيادى در اين باب آمده است ، و ما به جهت اختصار به ذكر همين حديث اكتفا كرديم .
فكانوا هم السبيل اليك و المسلك الى رضوانك
تـرجـمـه :
پـس اهـل بـيـت رسول طريق و رهبرى بسوى تواند، و راه بهشت رضوان و راه بهشت رضوان و راه رسيدن به رضا و خوشنودى تواند
شـرح : مرحوم مجلسى در مجلد 7 بحار الانوار بابى باز نموده است به اينكه مردم هدايت نمى شوند مگر به متابعت از ايشان . رجوع به آن باب نمائيد.(145)
و در زيـارت عـاشـورا مـى گـوئى : و اتـقـرب الى الله ثـم اليكم بموالاتكم و موالاة وليـكـم و بـالبـراءة مـن اعـدائكم اول به درگاه خداوند سپس به وسيله دوستى شما و دوسـتـى اوليـا و دوسـتـان شـمـا و بيزارى از دشمنان شما سوى خداوند يكتايم تقرب مى جويم .
محبة اولاد الرسول وسيلة
الى نيل رضوان و ملك موبد

فواهاً لمن ابدى مودة عترة
بصدق واخلاص و عزم موكد

دوسـتـى فـرزنـدان رسول وسيله ايست براى رسيد به رضوان و ملك هميشگى ، پس چقدر نـيـكو است كسى كه مودت عترت پيغمبر را از روى صداقت و اخلاص و عزم موكدى ابراز و آشكار سازد.
فلما انقضت ايامه اقام وليه على بن ابى طالب صلواتك عليهما و آلهما هاديا
پـس چـون عـمرش سپرش گشت به وصيت و جانشينى خود على بن ابى طالب را كه صلوات تو برآن دو و آل دو باد ـ براى هدايت مردم گماشت .
بـدانـكـه بـر حـسـب روايـات وارده از عـامـه و خـاصـه در سـال دهـم هـجـرت و نـزول سـوره اذا جـاء نـصـرالله و الفـتـح جبرئيل نازل شد و گفت كه اجل تو نزديك شده بايد خليفه و جانشين خود را كه على بـن ابـى طـالب سـت و شـايستگى آن را دارد به مردم مسلمان معرفى نمائى ، تا مسلمانان پـس از تـو مـتـحـيـر و سـرگردان نشوند و گمراه نگردند، و آن حضرت به ملاحظه آنكه مـيـدانـسـت عـده اى از اصـحـاب به امير المومنين نظر مساعدى ندارند ابلاغ آن را به تاخير انـداخـت ، تـا بـه حـجـه الواع در مـسـجـد خـيـف در مـنـى جبرئيل نازل شد و مجددا در انجام اين امر تاكيد نمود، پيغمبر فرصت مى جست تا در مراجعت از حـج در بـيـابـانـى بـيـن مـكـه و مـديـنـه در مـوضـعـى مـعـروف بـه غـديـر خـم كـه مـحـل افتراق و جدا شدن بيشتر حجاج و همسفران حج كه از آن موضع متفرق مى شدند و به وطـن خـود مـى رفـتـنـد رسـيـد، جـبـرئيـل نـازل شـد و ايـن آيـه را ابـلاغ كـرد يـا ايـهـا الرسـول بـلغ مـا انـزل اليـك مـن ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من النـاس ـ تـوبـه آهـى 67 ـ اى رسـول مـا، آنـچـه از طرف پروردگارت به تو نـازل شـده به مردم ابلاغ كن واگر انجام ندهى پس رسالت او را نرساندى و خدا تو را از شر مردم حفظ مى كند.
آنگاه پيغمبر پس از نزول آيه مباركه در انجام آن سه روز مكث كرد تا رسيد به جحفه ، و در محل غدير خم توقف كرد و پياده شد، و دستور داد كه مردم براى نماز اجتماع كنند، بانگ اذان بـلنـد شـد و مـردم اجـتـمـاع كردند و با جمع كردن چند سنگ آنها را به صورت منبرى تـشكيل دادند، و حضرت بالاى آن رفت و خطبه اى بيان كرد، بعد دست على بن ابى طالب عـليـه السـلام را گـرفـت و بـلنـد كـرد، گـويـنـد تـابـه حـدى كـه سـفـيـدى زيـر بـغـل پـيـغـمبر و على ظاهر شد و تمام مردم على عليه السلام را ديدند، و فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه ـالخ .
تـنـبـيـه ـ البـتـه اسـتـدلال بـه واقـعـه غـديـر خـم بـر خـلافـت و جـانـشـيـنـى بـلافـصل امير المومنين متوقف بر دو امر است يكى اثبات وقوع اين واقعه است ، و به موجب كـتـابـهـاى مـتـعـددى كـه در ايـن بـاره تـاليـف شـده واخـبـار و روايـات مـتـعـددى كـه نـقـل شـده شخص منصف به وقوع آن يقين پيدا مى كند. و ديگر اثبات دلالت اين واقعه بر خـلافـت آن حـضـرت مى باشد. و در اينجا هر چند براى لفظ مولى معانى متععدهاى در لغت ذكـر شـده ولى بـه مـوجـب قـرائن كـثـيـره و مـوقـعـيـت زمـانـى و مـكـانـى و شـان نـزول آيـه ولفـظ مـولى كه در اين جمله من كنت مولاه فعلى مولاه ذكر شده به معنى اولى باشد به همان معنى اولى كه براى پيغمبر اكرم در سوره احزاب آيه 6 ذكر شده ، كه فرمود: النبى اولى بالمومنين من انفسهم .
قـريـنـه اول ـ قـول پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليـه و آله اسـت كه اكثر مفسرين عامه هم آن را نـقـل كرده اند كه ابتدا پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: الست اولى بكم من انفسكم (و هـمـه بـلى گـفـتـنـد) بـعـد از آن فـرمـود: مـن كـنـت مـولاه فـعـلى مـولاه و حمل لفظ مولى در اين جمله بر غير معنى لفظ مولى در جمله قبلى بر حسب قواعد عربيه و استعمال اهل لسان لغو خواهد بود.
قرينه دوم ـ آنكه بر هيچ عاقلى مخفى نيست كه خصوصيات واقعه غدير خم از نظر موقعيت زمـانى و مكانى و اينكه گويند عده نفرات جمعيت بيش از هفتاد هزار نفر بوده كه در سير و حـركـت مـتـفرق بودند و پيغمبر دستور داد همه را جمع نمايند بخصوص وقت ظهر در شدت گـرمـا و حـرارت هـوا بـطـورى كه فرمود: مردم رداى خود را بر سر افكنند و پارچه به پـاهاى خود بپيچند، تا بتوانند تحمل توقف در آن مكان را از شدت گرما داشته باشند، و مـحـل مـرتـفـعـى هـمـانـنـد مـنـبـر از سـنـگ و يـا جـهـاز شـتـر تـهـيـه كـنـنـد، و ديـگـر نـزول آن قـافـله در مـكـانـى كـه هـيـچ وقـت مـعـهـود نـبـوده ، و بـلنـد كـردن رسـول خـدا دسـت آن حـضـرت را بـه قـسـمـى كـه زيـر بـغـل مـبـارك آن هـر دو نـمـايـان شـود و روى بـه جمعيت كند و بگويد الست اولى بكم من انـفـسكم و تصديق نمودن آنان بلى يا رسول الله ((، بعد بگويد من كنت مولاه فـعـلى مـولاه و دعـا نـمـودن آن حـضـرت بـه قـوله : اللهـم وال مـن والاه و عـاد مـن عـاداه ايـن قـريـنـه قـطـعـيـه و دليـل واضـحـى اسـت بر اينكه مقصود رسول خدا جز ثبت نمودن خلافت وامامت على بن ابى طالب عليه السلام چيز ديگرى نبوده .
قـريـنـه سـوم ـ صـريـح آيـه مـبـاركـه يا ايها الرسول بلغ مى باشد كه بر حسب روايـات وارده از بـسـيـارى از عـلمـاى عـامـه در واقـع غـديـر خـم نازل شده و دستور موكدى با فشار و تهديد به پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله داده شـده بـه ايـنـكـه پـيـغـام تـازه را بـه مـردم ابلاغ نمايد كه اگر آن را تبليغ نكنى اداى رسـالت نـنـمـودى ، و امـر به قدرى مهم است كه ممكن است خطراتى در اين ابلاغ متوجه او شـود، خـدا هـم وعـده نـگـهـدارى و حـفـظ او را داده و بـا ايـن وضـع مـعـقـول نـيـسـت كه مراد جمله من كنت مولاه اين باشد كه هر كس را كه من يار و دوست او هستم على هم يار و دوست اوست و بايد او را دوست بدارد.
اكـنـون از خـوانـنـدگان انصاف مى خواهيم كه قطع نظر از روايات واتفاق آراء آيا غير از بـيـان مـام خـلافـت و ولايـت امـيـر المـومـنـين عليه السلام چه امر مهمى بوده است كه خداوند متعال با تهديد امر به تبليغ آن نمايد.
قـريـنـه چـهـارم ـ قـصـائى كـه شاعران در آن روز گفته اند كه جمعى از علماى عامه آن را نقل كرده اند(146) و عمر در آن روز به عنوان خلافت به على عليه السلام تبريك گفت در كـتـبـا كـفـايـه الخـصـام ص 147 روايـت بـيـسـت وهـسـتـم نـقـل مـى كـنـد از ابـوالحـسـن فـقـيـه ابن مغازلى شافهى به سند خود از هشربن حوشب از ابـوهـريـره كـه گـفـت هـر كـه روز هـيـجـدهـم مـاه ذى الحـجـه را روزه بـدارد در نـامـه عـمـل او ثـواب شـصـت مـاه روزه نـوشـتـه شـده ، و آن روز غـديـر خـم اسـت كـه در آن روز رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله دست على را گرفت و به مردم فرمود: الست اولى بالمومنين يعنى آيا من اولى به تصرف نيستم در امور مؤ منان ؟ عرض كردن بلى يا رسول الله آنگاه فرمود:من كنت مولاه فعلى مولاه يعنى هر كسى كه من مولاى اويم على مولاى اوست .
آنگاه عمر بن خطاب گفت : بخ بخ لك يا ابن ابى طالب (147) مبارك باد تو را اى پـسـر ابـو طـالب ، امـروز تـو مـولاى مـن و مـولاى هـر مـومـن و مـومـنـه شدى ، آنگاه آيه نازل شد: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا ـ مـائه آيـه 3 ـ يـعـنـى امـروز ديـن شـمـا را بـرايـتـان كـامـل كـردم و نـعـمـتـم را بـر شـمـا تـمـام نـمـوده و از جـهـت ديـن ، دين اسلام را براى شما پسنديدم .
اذ كان هوا المنذر و لكل قوم هاد
ترجمه :
چون او منذر است و براى هر قومى هادى و راهنمائى ا
شرح : شاءن پيغمبر صلى الله عليه و آله مانند ديگر پيغمبران تبشير و انداز است چـنـانـكـه در سـوره احـزاب آيـه 45 فـرمـايد: يا ايها النبى انا ارسلناك شاهداً و مبشراً نذيراً وداعياً الى الله باذنه و سراجاً منيراً . يعنى اى پيغمبر ما تو را شاهد بر تـصـديـق و تـكـذيـب و طـاعـت و مـعـصيت امت ، و مژده دهنده به رحمت و نعمت هاى خـداونـد در دنـيـا و آخـرت ، و بـيم دهنده از عداب و عقوبت ، و دعوت كـنـنـده بـنـدگـان بـسـوى خـدا بـا اجـازه و اذن او، و چـراغى نوربخش قرار داديم تا مردم را به نور ارشاد خود از ظلمت و تاريكى زندگى نجات دهى .
بـدانـكـه بـراى هـر قـومـى راهنمائى است ، هم چنانكه قرآن مى فرمايد: انما انت منذر و لكل قوم هاد ـ رعد آيه 7ـ توبيم دهنده اى و براى هر گروهى راهنمائى است . در مـجـلد 7 بـحـار صـفـحه 2(148) از امام پنجم عليه السلام روايت شده كه فرمود: مـنـذر رسـول خـدا اسـت ، عـلى هـادى است ، و در هر زمانى امام و پيشوائى از ما، مردم را به آنچه كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله آورده است هدايت مى كند
مـجـلد 9 بـحـار از ابـن عـبـاس نـقـل شـده كـه گويد: موقعى كه اين آيه انما انت منذر نازل شد پيغمبر اكرم دست مباركش را به سينه خود نهاد و گفت انا المنذر من منذرم ، و بـا دسـتـش بـطـرف عـلى بـن ابـى طـالب اشـاره كـرد و گـفت : انت الهادى ، بك يهتدى المهتدون و تو هم هادى هستى كه به وسيله تو طالبين هدايت ، هدايت شوند)) (149) . و از ابن عباس ‍ نقل شده كه گويد قال رسول الله صلى الله عليه و آله : انا المنذر، و الهـادى رجـل مـن بـنـى هاشم (150) ، و فى الحساب انما انت منذر وزنه : خاتم الانبياء الحـحـج : محمد المصطفى ، عدد حروف كل واحد منهما الف و خمسمائة و ثلاث و ثلاثون . و بـاقـى الايـة و لكـل قـوم هـاد وزنـه عـلى و ولده بـعـده و عـدد كل واحد منهما مائتان و اثنان و اربعون
در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام ص 333 هـفـت حديث از علماى عامه در تفسير اين آيه مباركه كه رسول خدا منذر است و على هادى است نقل مى كندد، و ما در اينجا به ذكر يك حديث آن اكتفا مى كـنـيـم . ابـراهـيـم بـن مـحـمـد جـويـنـى از عـلمـاى عـمـامـه در كـتاب فرائد السمطين فى فـضـائل المـرتـضـى و السـبـطـين عليهم السلام . به سند خود از امام ابوالحسن احمد واحـدى آورده اسـت كـه گـويـد از جـمـله آيـاتـى كـه عـلى عـليـه السـلام تـالى رسول خدا صلى الله عليه و آله است آيه انما انت منذر است يعنى البته اى محمد تو بيم دهنده مردمى از عذاب الهى ، و على هدايت كننده است به ثواب لايتناهى .
در تـفـسـيـر بـرهـان ذيـل ايـن آيـه مـبـاركـه انـمـا انـت مـنـذر و لكـل قـوم هـاد از امـام پـنـجـم عـليـه السـلام روايـت شـده كـه فـرمـود: رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله منذر است ، و على عليه السلام هادى است بخدا قسم كه اين صفت هدايت از ميان ما نمى رود و پيوسته با ما است تا روز قيامت .
فائده ـ البته وظيفه عمده پيغمبران تبلغ دستورات الهى به مردم زمان است چنانكه در چند مـوضـع از قـرآن آمـده از جـمـله سـوره نـحـل آيـه 35 فهل على الرسل الا البلاغ المبين آيا به عهده پيغمبران چيزى جز ابلاغ آشكار است . و در سـوره رعـد آيـه 40 فـانما عليك البلاغ و علينا الحساب وظيفه تو فقط تبليغ است ، و رسيدگى به حساب به عهده ما ميباشد.
و پيغمبران اولوالعزم به وسيله وحى والهام راه رستگارى و رسيدن به مقام قرب الهى و سـعـادت دنـيـا و آخرت را بيان مى كنند. و چون پيغمبر هم مانند ساير افراد بشر به مفاد آيـه كـل نـفـس ذادقة الموت (151) شربت مرگ را خواهد چشيد، پس بايد بعد از او هـدايت كننده اى باشد كه مردم را به احكام و دستورات پيغمبر راهنما، و حافظ و نگهبان آن ديـن و آئيـن بـاشـد، كـه اگـر پـس از او حـافـظ و راهـنـمـائى نباشد، در اثر مرور زمان و تـدليـس دشـمنان و تسلط طاغوتيان دستورات آن دين از ميان مى رود، و ما سابقاً در شرح جـمله مستحفظا بعد مستحفظ ثابت كرديم كه تمام انبياء اوصيائى داشتند كه راهنماى مردم بودند، و چون دين پيغمبر اسلام كه خاتم پيغمبران است تا روز قيامت باقى است لذا او را نيز هاديان و راهنمايانى است در هر دوره و زمان تا روز قيامت .
در كـتـاب كـفـايـه الخـصـام ص 334 از ابـن بـابـويـه حـديـثـى از امام حسن عليه السلام نـقـل كـرده كـه مـشـتـمـل اسـت بـر نـام تـمـام اوصـيـاء و هاديان تا روز قيامت ـ و اخبارى كه دليـل بـر تـعـيـيـن هـاديـان و اوصـيـا مـى باشد زياد است و ما در اين جا به ذكر يك روايت اخـتـصـار مـى كـنـيـم ـ و آن روايـت از عـلمـاى عـامـه اسـت كه در كتاب كفايه الخصام ص 86 حـمـويـنـى از ابـن عـبـاس روايت كرده كه يهوديى بنام نعثل از پيغمبر صـلى الله عـليـه و آله سـئوالاتـى كـرد و جواب كافى شنيد، تا آنكه گفت خبر ده مرا از وصـى خود كه كيست ؟ زيرا هر پيغمبرى را وصيى هست و هيچ پيمبرى بدون وصى نيست ، و پيغمبر ما موسى ، يوشع بن نون را وصى خود گردانيد. حضرت فرمود: بلى ، وصى من و خليفه من بعد از من على بن ابى طالب است ، و پس از او دو فرزندم حسن و حسين و بعد از ايـشـان نـه نـفـر ديـگـر از صـلب حـسـيـن مـى بـاشـنـد وهـمـه نـيـكـو كـردارنـد. نعثل گفت نامهاى ايشان را به من برخوان ؟
حضرت فرمود: بلى ، چون حسين از دنيا برود پسرش على امام است ، و چون على در گذرد پـسـرش مـحمد اماام است ، و چون محمد از دنيا رود پسرش جعفر امام خواهد بود، و چون جعفر رحلت كند پسرش موسى و چون موسى دنيا را وداع كند پسرش على است ، و چون على پيك حـق را لبـيك گويد پسرش محمد است ، وچون محمد بسوى عالم باقى شتابد پسرش على اسـت ، و چـون عـلى از دنـيـا رحـلت نـمـايـد پـسـرش حـسـن اسـت ، و چـون حـسـن را اجـل مـحـتـوم دريـابـد فرزندش حجة بن الحسن امام عصر است ، و اين دوازده نفر امامان بعدد نقباء بنى اسرائيل مى باشند(152) ـ الى آخره ـ.
و مـنـاسـب اسـت كه روايتى هم از خاصه نقل شود، در مجلد 7 بحار از جابر جعفى (153) نـقـل شـده كـه از امام محمد باقر عليه السلام سئوال كردم جهت چيست كه مردم به پيغمبر و امـام نـيـازمـنـدند؟ فرمود: براى اينكه صلاح و بقاى عالم بدان پايدار است و خداوند به بركت وجود پيغمبر و امام عذاب را از مرده بر مى دارد
هـم چـنـانـكـه مـى فـرمـايـد: و مـا كـان الله ليـعـذبـهـم و انـت فـيـهـم ـ انفال : 33 ـ و خدا آنها را عذاب نمى كن در حالى كه تو در ميان آنها هستى ـ و همانطوريكه سـتـارگـان امـانـنـد بـراى اهـل آسـمـان ، اهـل بـيـت مـن هـم امـانـنـد بـراى اهـل زمـيـن ، كـه اگـر سـتـارگـان نـبـاشـنـد آنـچـه را كـه اهـل آسـمـان نـمـى پـسـنـدنـد واقـع مـى شود و آنچه نبايد بشود صورت مى گيرد. واگر اهـل آسـمـان نـمـى پـسـنـدنـد واقـع مى شود و آنچه نبايد بشود صورت مى گيرد. و اگر اهل بيت من هم در زمين نباشند آنچه را كه اهل زمين نمى پسندند بسرشان خواهد آمد، و مراد به اهـل بيت پيغمبر امامانى هستند كه خداوند اطاعت آنان را با اطاعت خود مقرون ساخته و فرموده يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا اطـيعو الله واطيعوا الرسول و اولى الامر منكم ـ نساء: 59 ـ اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورديـد اطـاعـت كـنـيـد خـدا را و اطـاعـت كـنـيـد رسـول خـدا و صـاحبان امرتان را. كه آنان معصوم و پاكيزه اند و كسانى هسند كه گناه و نـافـرمانى خدارا نمى كنند، و ايشان مويد و موفق و محكم و استوارند، و به واسطه وجود آنـان خـداونـد بـنـدگـانش را روزى ميدهد و به واسطه وجود آنان قطرات باران از آسمان نـازل مى شود، و بركات زمين بيرون مى آيد، و به وجود آنان به معصيت كاران مهلت داده مـى شـود و در عذاب و عقوبت آنها تعجيل نمى گردد.نه روح القدس از آنان جدا مى شود و نـه آنـان از روح القـدس ، و آنـان پـيـوسـتـه بـا قـرآنـنـد و قـرآن هـم از آنـان جـدا نـمـى گردد.
فقال و الملا امامه من كنت مولاه فعلى مولاه
ترجمه :
و در حاليكه گروه مردم پيش روى او بودند، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: هر كه را منم مولاى او پس ‍ على هم مولاى او خواه ب
شـرح : ايـن كـلام پـيـغـمـبـر را بـسـيـارى از عـلمـاى عـامـه در اخـبـار غـديـر خـم از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده اند هم چنانكه در كتاب كفايه الخصام ص 143 آمـده اسـت (154). و در مـجـلد 9 بـحـار ص 108 روايـتـى از سـلمـان فـارسـى نقل مى كند كه گفت : قال رسول الله صلى الله عليه و آيه : يا على من برى من ولايتك فـقد برى من ولايتى ـ (155) اى على هر كه از تو سلب ولايت نمايد سلب ولايت مرا كرده .
اللهم وال من والاة ، و عاد من عاداه ، و انصر من نصره ، و اخذك من خذله
تـرجـمـه :
(بـارالهـا دوسـت بـدار هـر كه على را دوست دارد، و دشمن بدار هر كه على را دشمن دارد، و يارى كن هر كه على را يارى مى كند،و خوار و تنها گذار هر كه على را خوار و تنها گذارد.
شـرح : در مجلد 9 بحار ص 202(156) از حضرت رضا عليه السلام روايت شده كه او از پدران بزگوارش از رسول خدا نقل مى كند كه فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه اللهـم و ال مـن والاه و عـاد مـن عـاداه و انـصـر مـن نـصـره و اخـذل مـن خذله . و طبق نقل كفاية الخصام اين كلام را اءخطب خوارزم موفق بن ـ احمد كه از بـزرگـان عـلمـاى عـامـه اسـت در كـتـاب فـضـائل امـيـر المـومـنـيـن از ابـوهـريـره نـيـز نقل كرده است .(157)
بدانكه محبت و دوستى ميان دو تن وقتى محقق ميشود كه از طرف آن ديگرى نفع و سودى به او رسـد و يـا ضـرر و زيانى از او برداشته شود كه آن بصورت احسان جلوه گر ميشود خـواه مادى و يا معنوى وآن وقت مصداق ان الانسان عبيد الاحسان تحقق مى يابد. و چون انـسان نيازمند و سعادت خواه است و وقتى كه ادراك كند سعادت و آخرت او از طرف خالق و پـروردگـار جـهان تاءمين ميشود قهراً محبتى از او در دلش پيدا خواهد شد، و لازمه اين محبت فرمان بردن و پيروى كردن از او ست واين از آثار مطلوب آنست .(158)
و عـلامـت ايـن نـوع مـحبت هم پيروى كردن و متابعت از دوستان مقرب و فرستادگان اوست هم چـنـانكه در سوره آل عمران آيه 31 فرمايد: قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله كـسـى كـه ادعـاى دوسـتـى خـدا را مـى كـنـد بـايـد از رسول خدا پيروى كند تا خداوند هم نسبت باو علاقمند گردد.
لو كان حبك صادقا لا طعته
ان المحب لمن يحب مطيع (159)

و دوسـتى با رسول خدا صلى الله عليه و آله با دشمنى با دوست او صادق نيايد، و اين كـلام پـيـغـمـبر خدا كه فرمود: اللهم وال من والاه ، و عادمن عاداه دعا و نفرين اوست ، و اخـتـصـاص بـمـردم زمـان خود ندارد بلكه شامل همه مردم در هر دوره و عصرى تا روز قيامت خواهد بود.(160)
در مجلد 9 بحار صفحه 203(161) از حضرت رضا عليه السلام روايت شده كه پيغمبر خـدا صـلى الله عـليـه و آله دربـاره على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: خدايا دوسـت بـدار هـر كه او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كه او را دشمن دارد، و يارى كن هر كه او را يارى كند و خوار و پست گردان هر كه او را تنها گذارد.
البـتـه دوسـتـى و يـارى كـردن آن حـضـرت در ايـن دوره و عـصـر پـيـروى از او و عـمـل كـردن بـدستورات وابلاغ مقاصد اوست از اخلاق و رفتار حسنه و عقايد حقه و صفات پسنديده آن بزرگوار است .
در كـتـاب كـافـى حـديـثـى از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه فـرمـود؛ هـر كـه بـخواهد بداند كه خدا او را دوست دارد بايد اطاعت او رانـمـايـد و از مـا پـيـروى كـنـد مـگـر نـشـنـيـدى قـول خـدا را كـه مـى فـرمـايـد قـل ان كـنـتـم تـحـبـون الله فـاتـبـعـونـى يـحـبـبـكـم الله آل عمران آيه 31 ـ بعد آن حضرت فرمود: بخدا قسم كسى اطاعت خدا را نمى كند مگر آنكه بـواسـطـه اطاعتش از خدا او را پيرو ما گرداند، و بخدا قسم بنده اى پيرو ما نميشود مگر آنـكـه او را دوسـت مـيـدارد، و بـخـدا سـوگند بنده اى پيروى ما را رها نكند مگر آنكه با ما دشمنى داشته باشد، و بخدا قسم كسى با ما دشمنى نمى كند مگر آنكه خدا را نافرمانى كـنـد، و كـسى كه با عصيان و نافرمنى خدا بميرد خدا او را رسوا گرداند واو را برو در آتش افكند)).(162)
در كـتـاب بـحـار مـجـلد 9 ص 408(163) از ابـن عـمـر نقل شده كه پيغمبر اكرم فرمود: هر كه على را دوست دارد مرا دوست داشته ، و هر كه مـرا دوسـت دارد خدا از او راضى است و هر كه خدا از او راضى باشد پاداش او بهشت است ـ تـا آنـكـه فـرمـود: كـسـى كـه بـدوسـتـى و عـلاقـمـنـدى آل مـحـمـد بـمـيـرد مـن كـفـيـل او بـه بهشتم ـ و آنرا سه مرتبه گفت ـ البته اين در صورتى است كه اين علاقه و محبت او را به پيروى از محبوب وا دارد.(164)
در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام ص 569 سـى و پـنـج حـديـث از عـامـه نقل كرده كه در غزوه خيبر پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله محققاً فردا پرچم جنگ را بمردى ميدهم كه او خدا و پيغمبرش را دوست دارد، و خدا و پيغمبرش هم او را دوست دارند.
و قال من كنت انا نبيه فعلى اميره
هر كه را من پيغمبر او هستم پس على امير اوست .
شر ح (امير بر وزن فعيل بمعنى فرمانده و فرمانروا است ، و اين از القاب خاص على بن ابـى طـالب (ع )، در مـجـلد 9 بـحـار صـفـحـه 247(165) از ابـن عـبـاس نـقـل شده كه گويد شنيدم پيغمبرصلى الله عليه و آله بالاى منبر موقعى كه به او خبر دادند كه اين لقب امير المؤ منين براى على عليه السلام را بعضى از قريش مـنـكـرنـد و قـبـول نـدارنـد ـ مـى فـرمـود مـردم بـدانـيـد كـه خـداى عـز و جـل مـرا بـر رسـالت شما برانگيخته و بمن دستور داده كه على را جانشين خود و امير شما گـردانـم ، و هـر كـه را كـه مـن پـيغمبر او هستم بداند كه على هم امير اوست كه خداى عز و جـل او را بر شما امير گردانيده ، و بمن دستور داده كه من آنرا بشما ابلاغ و اعلام كنم ، و ايـنـك بـشـنـويد و فرمان بريد و امر و نهى او را بپذيريد، آگاه باشيد كسى از شما حق فـرمـانـروائى بـر او را ندارد چه در زمان حيات من و چه بعد از وفات من ، زيرا خدا او را امـيـر قـرار داده و بـنـام امـيـر المـؤ مـنـيـن مـلقـب سـاخـتـه ، و قـبل از او كسى باين نام ملقب نگشته ، و من ماءموريت خود را نسبت باين دستور بشما ابلاغ كـردم ، و هر كه در اين امر مرا اطاعت كند خداى را اطاعت كرده و هر كه نافرمانى كند خدا را نـافـرمـانـى كرده ، و پيش خدا عذر و حجتى ندارد و سرانجامش آتش است ، چنان كه خداوند عـزو جـل دركـتـاب خـود فـرموده : و من يعص الله و رسوله و يتعد حدوده يدحله نارا خالدا فـيـهـا و له عذاب مهين نساء آيه 14 ـ و هر كه فرمان نبرد از خدا و پيغمبرش واز حد و مـرز او تـجـاوز نـمـايـد خـدا او را در آتـش جـاويـدان سـازد و آنـان را عـذابـى اسـت خـوار كنند.
مـرحـوم حـاج ميرزا ابوالفضل نورى ثقفى در كتاب شرح زيارت عاشورا ده حديث از طرق عـامـه نـقـل كـرده كـه ايـن لقب (اميرالمؤ منين اختصاص بآن جناب دارد حتى امام زمان عجل الله تعالى فرجه را هم در زمان ظهورش بلقب بقية الله ميخوانند.
در تفسير برهان ذيل آيه مباركه : ان يدعون من دونه الا اناثاً ـ نسا آيه 117 ـ روايت شـده كـه مـردى خـدمت امام ششم عليه السلام رسيد و گفت : السلام عليك يا امير المؤ مـنـيـن حـضـرت با شنيدن اين سخن از جا برخاست و گفت ساكت شو (و اين سخن را مگو، اين اسم براى احدى غير از امير المؤ منين ـ على ـ عليه السلام صلاحيت ندارد، كـه خـدا او را بـايـن اسـم اخـتـصـاص داده ، و هـر كس باين اسم ناميده شود و بدان راضى بـاشـد مـنكوحه خواهد بود، و اگر هم نباشد بدان مبتلى گردد، و اين سخن خداوند است كه مـى فـرمايد: ان يدعون من دونه الا اناثاً و ان يدعون الا شيطاناً مريداً 4 آيه 117ـ (كه بجاى خدا نميخوانند مگر بتها و موجودات بى اثرى كه اراده و اختيارى از خود ندارند و مگر شيطان بى خبر و يرانگر را).
آنـگـاه راوى سـئوال مـى كـنـد پـس قـائم شـما به چه اسمى خوانده مشود؟ فرمود: باو مى گـويـنـد السـلام عـليـك يـا بـقـيـة الله ، السـلام عـليـك يـا ابـن رسول الله .
در مجلد 9 بحار صفحه 256(166) در تفسير ان يدعون من دونه الا اناثاً از تفسير عـيـاشـى نـقل شده : كه هر كس ‍ خود را باين لقب ملقب و بدان راضى و خشنود باشد چـنـيـن كـسـى از نـظـر خـبـاثـت و دنـائت روحـى هـمـانـنـد مـخـنـث اسـت و مفعول و يا بدان مرض مبتلى گردد.
تـنـبـيـه : شـايـد عـلت ايـنـكـه هـر كـس غير از على عليه السلام خود را بلقب امير المؤ منين مـعـرفـى كـند... آنستكه چون شاءن امير المؤ منين امارت و فرماندهى بر مؤ منان است و لازم اسـت كـه ابتدا خود در صفت ايمانى از هر حيث و هر جهت شايسته و جامع بوده باشد تا اين صفت شايسته او گردد (و وضع الشيى فى موضعه باشد تا مؤ منان ازمتابعت و پـيـروى و دستوراتش در جامعه رو بصلا روند و سعادت دنيا و آخرت آنان فراهم شود، و از اين نظر كسانى كه شايستگى اين مقام را ندارند و باين لقب ملقب گردند در صورتى كـه نـه قابليت آن را دارند و نه شايستگى آن را و مردم اينها را باين نام خوانند، هر كدام هـمـانـند مرديست كه منكوحه و مفعول ديگران واقع شود و اين صفت زشت در او ظاهر گردد و يا بدان مبتلا شود.(167)
در مجلد 9 بحار صفه 246(168) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در شب مـعـراج خـداونـد بـمـن فـرمـود: مـن بـراى تـو على را انتخاب كردم و تو او را برضايت و جـانـشـيـنـى خـود بپذير، و من از علم و حلم خود بر وى عطا كردم ، و او حقاً امير مؤ منان است كهاحدى از گذشتگان و آيندگان به اين مقام نرسند....
در مـجـلد 9 بـحـار صـفـحـه 247(169) از عـبـدالمـؤ مـن نـقـل شـده گويد: از امام پنجم ابوجعفر عليه السلام ملقب شد، فرمود: لان ميرة المومنين مـنـه و هو يميرهم العلم چون غذاى (روحى و معنوى مؤ منان از اوست ، كه او آنان را بـعـلم خـود اطـعـام مـى كـنـد، و اءيـضـادر هـمـان مـجـلد و هـمـان صـفـحـه از جـابـر جـعـفى نقل شده كه گويد: به امام محمد باقر عليه السلام گفتم : فدايت شوم براى چه حضرت عـلى عـليـه السـلام بـه امـيـرالمؤ منين ملقب شده ؟ فرمود: براى اينكه به آنان علم ودانش اطـعـام مـى كـرد آيـا نـشـنـيـدى نـمـونـه گـفـتـه كـتـاب خـداونـد عـز و جـل را ونـمـيـراءهلنا ـ يوسف آيه 65 ـ راجع به پسران يعقوب پيغمبر است كه گفتند براى كسان خويش آذوقه مى آوريم .(170)
تـوضـيـح - بـدانـكـه انسان را ظاهرى و باطنى است و همانطورى كه ظاهر انسان كه همان بـدن و اعـضـاى ظـاهـرى اوسـت و براى حفظ و بقا و نمو آن نياز به تغذيه است همين طور باطن انسان همه كه عبارت از روح و معنويت اوست در بقا و ارتقا بمراتب عاليه و كمالات نـفـسـانـى نـيازمند غذاى روحى و معنوى است . چنانكه در تفسير اين آيه مباركه فلينظر الانسان الى طعامه عبس : 24 ـ در كتاب كافى از امام ابوجعفر محمد باقر عليه السلام روايـت شـده كـه فـرمـود: الى عـلمـه الذى يـاخـذ عـمـن يـاخـذه پـس ‍ طـعـام شامل طعام بدن و طعام روح هر دو ميشود. و همانطورى كه انسان به غذاى جسمى و مادى خود بايد بنگرد همچنين به غذاى روحى و معنوى خود بايد نظر افكند، و بداند كه اين غذا نيز چـگونه و از كجا تهيه شده زيرا انسان فقط حيوان نيست كه طعام و غذايش همان غذا و طعام مـادى بـاشد. پس لازم است كه اين غذاى معنوى او از معدن علم و روحانيت تامين شود كه همان اهل بيت رسول خدايند صلى الله عليه و عليهم ، و همانطورى كه فرمود: انا مدينه العلم و على بابها تمام علوم از معارف و حكمت از پيغمبر اكرم به امير المؤ منين افاضه شده و غذاى معنوى و روحى مؤ منين هم بوسيله آن بزرگوار به آنان افاظه ميشود.
و قال انا و على من شجرة واحدة و سائرا اناس من شجر شتى
تـرجـمـه :
(و گـفـت مـن و على از يك درختيم و ساير مردم از درخت هاى مختل و گوناگون ميباشند.
شـرح : در تـفـسـيـر بـرهـان (171) از جـابـر بـن عبدالله انصارى روايت شده از رسول خدا كه به على عليه السلام فرمود: مردم از درخت هاى مختلف و متفرقند و من و تـو از يـك درخـتـيـم ، سـپـس ايـن آيـه را قـرائت كـرد: و جـنـات مـن اعـنـاب وزرع و نخيل صنوان و غير صنوان يسقى بماء واحد ـ رعد آيه 4 ـ اى بالنبى وبك يعنى ـ و باغهائى از انگور، و كشت و خرما از يك اصل و بن وغير آن كه بيك آب سيراب ميشوند. يعنى بوسيله پيغمبر و تو.
در تـفـسـير منهج الصادقين از ابوهارون نقل شده كه گويد از ابوسعيد خدرى خواستم كه تو از حال على بن ابى طالب عليه السلام و آنچه از فضائلى كه از او ميدانى بمن خبر بـده و آگـاهـم كـن ؟ جـواب داد: اى ابـا هـارون بـدان و آگـاه بـاش كـه مـن از رسـول خـدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: مردم از درخت هاى مختلفند، و من و على از يـك درخـتـيـم ، و مـن اصـل آن درخـتـم و عـلى بـن ابـى طـالب فـرع آن درخـت ، خـوشـا بحال كسى كه به اصل آن تمسك جويد و از ميوه هاى آن بهره مند گردد.
در تـفـسـيـر بـرهـان ذيل آيه مباركه 24 سوره ابراهيم الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طـيـبـة كـشجرة طيبة مى فرمايد: (مگر نديدى خدا چگونه مثلى زد كه سخن نيك چون درخت پـاكـيـزه اسـت ) كـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـودن : مـن اصـل آنـم و عـلى امـيـر المـؤ مـنـيـن فـرع آن ، و امـامـان از نسل او شاخه هاى آن ، و علم ائمه ميوه آن ، و شيعيانشان برگهايش هستند.(172)
و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود آيه كشجرة طيبة مثلى است كه خـدا بـراى اهـل بـيـت پـيـغـمـبـرش ‍ زده اسـت ، و بـراى دشـمـنـانـشـان آيـه و مـثـل كـلمـة خـبـيـثـة كـشـجـرة خـبـيـثـة را، راوى گـويـد گـفـتـم آيـه : تـوتـى اكـلهـا كـل حين بازن ربها را چه مى فرمائيد؟ گفت : مقصود آن است كه ائمه شيعيانشان را كه در ايـام حـج و عـمـره بـه زيـارت مـشـرف مـيـشـونـد حـكـم شـعـى حلال و حرام را براى آنان توضيح ميدهند.(173)
فائدة : تمثيل آن حضرت و جود خود و على را به شجره واحده براى آنست كه ميوه و برگ يـه درخـت از حـيـث طـعم و رائحه و رنگ اختلافى ندارند همگى يك نوع ميباشند، ولى ميوه و بـرگ درخـتـان مـخـتلف از هر جهت اختلاف دارند هم از حيث طعم كه بعضى شيرين و بعضى تـرش و بـعـضـى تـلخـنـد، و هـم از جـهـت رنـگ و بـو، و هـم از حـيـث شكل و مقدار، و ازاين نظر گويا ميخواهد به مردم اعلام كند كه من و على از جهت ارشاد خلايق متحديم و اختلافى نداريم .
فـائده ديـگـر: تـمـثـيـل بـه شـجره براى آنست كه از تمام اجزاى درخت بهره مندى حاصى ميشود، هم از ميوه و هم از برگو هم از شاخه ، بعلاوه ممكن است از سايه آن هم منتفع شوند. و مـردم در هـر دوره و زمـان از پـيـغـمـبـر و اهـل بيت او عليهم السلام از نظر عقائد واخلاق و رفـتـار و گـفـتـارشـان حـتـى از مـجـاورت بـا ايـشـان مـتفع ميشوند در مجلد 9 بحار صفحه 289(174) از جـابـربـن عـبـدالله انـصـارى نـقـل شـده كـه گـفـت : سـئوال كـردم از پـيغمبر صلى الله عليه و آله از ميلاد على بن ابى طالب آن حضرت آهى كـشـيـد بـعـد فـرمود از جابر تو از من سئوال كردى از بهترين مولود در شباهت به عيسى مـسـيـح (ع ) خداوند على را خلق كرد از نور من و آفريد مرا از نور خود و من و على هر دو از يك نور ميباشيم .
و احله محل هارون من موسى فقال له انت من يبمنزله هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى
تـرجـمـه :
(و پيغمبر على را نسبت به خود در مقامى همانند مقام هارون به موسى نشانيد و به او گفت تو از منى بمنزله هارون نسبت به موسى جز آنكه بعد از من پيغمبرى نيست ).(175)
شـرح : در كـتـاب كـفاية الخصام ترجمه كتاب غاية المرام ـ بحرانى ـ صفحه 183 يكصد روايت از طرق عامه نقل كرده كه پيغمبر به على فرمود: انت منى بمنزلة هارون من مـوسـى الا انه لا نبى بعدى و ما در اينجا بذكر يك روايت آن اكتفا مى كنيم صاحب كتاب اربعين بسند خود از ابراهيم بن سعيد جوهرى وصى مامون خاليفه عباسى از ماءمون و او از مـهـدى و او از مـنـصـور و او از پـدرش و جـدش از ابـن عـبـاس نـقـل مـى كـند كه او گفت : شنيدم از عمر بن خطاب وقتى كه جمعى نزد او بودند و سخن از مـنـافـقـان اسـلام بـود، گـفـت : امـا دربـاره عـلى بـن ابـى طـالب مـن خـود از رسـول خـدا شنيدم كه گفت : سه خصلت در اوست ، و عمر گفت : من دوست داشتم كه يكى از آنـهـا در مـن بـاشـد و آن مـرا بـهـتـر بـود از تـمـام دنيا و نعمت هاى دنيا، آنگاه گگفت : من و ابوبكر و ابوعبيدة و جمع كثيرى در خدمت آن حضرت بوديم واو دست مباركش را بر پشت يا شـانـه عـلى گـذاشـت و فـرمـود يـا عـلى انـت اول المـومـنـيـن ايـمـانـا و اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى .
خـلاصـه آنكه اخبارى كه در اين باب چه از طرق عامه و چه از طرق خاصه وارد شده زياد اسـت ، و ايـن حـديـث ، چـهـلمـيـن روايـت از احـاديـث عـامـه اسـت ، و اقـتـصـار بـه آن از بـاب الفضل ما شهدت به الاعداء است .
بـدانـكـه مقام هارون نسبت به حضرت موسى مقام خلافت و شركت در انجام امور نبوت بوده چـنـانـكـه خـداونـد در قـرآن كـريـم ـ سـوره طـه آيـه 29 ـ از قـول مـوسـى (ع ) فـرمـايـد: و اجـعـل لى وزيـرا مـن اهـلى ، هرون اخى ، اشدد به ازرى و اشـركه فى امرى و براى من وزيرى از كسانم قرار ده ، و آن هارون برادرم را، و پشت مـرا بوسيله او محم كن ، و او را در كارم شريك گردان . آنگاه از طرف خدا خطاب آمد: قد اوتـيـت سـولك يـا مـوسـى اى مـوسـى مـسـالت تـو قبول شد (و تو مطلوب خود را يافتى ).
در تـفـسـيـر بـرهان ذيل آيه مباركه قال رب اشرح لى صدرى ـ طه آيه 25ـ از جمله روايات عامه ، روايت حافظ ابونعيم را نقل مى كند كه ما ترجمه آنرا در اينجا مى آوريم .
ابـو نـعـيـم حـافـظ بـه سـنـد خـود از ابـن عـبـاس روايـت كـرده كـه وى گـفـت : رسول خد صلى الله عليه و آله دست على بن ابى طالب و دست مرا گرفت ـ موقعى كه ما در مـكـه بـوديم ـ چهار ركعت نماز گذارد و آنگاه دست هاى خود را بسمت آسمان بلند كرد و گـكـفـت خدايا موسى بن عمران از تو خواست كه پروردگارا سينه ام را بگشاى و كارم را آسان گردان و گره را از زبانم بازكن تا گفتارم را بفهمند واز كسانم براى من وزيرى قـرار داده ، بـرادرم هارون را. خدايا من هم محمد پيغمبر تو هستم از تو ميخواهم كه سينه اما را بـازكـنـى و كـارم را بـرايـم آسـان گـردانـى و گـره از زبانم بگشائى كه سخن مرا بفهمند و براى من وزيرى از كسانم قرار ده على برادرم را و او را در كارم شريك گردان . ابن عباس گفت شنيدم منادى ندا در داد كه مسالت تو اجابت شد.
تـنـبـيـه ـ بـمـوجـب آيـات قـرآن كـريـم حـضـرت مـوسـى از خـدوانـد مـتـعـال دربـاره بـرادرش هـارون سـه چـيـز اسـتـدعا كرد 1ـ مقام وزارت كه عرض كرد و اجـعـل لى وزيـرا مـن اهلى هرون اخى . 2ـ اشتراك در امور نبوت كه گفت و اشركه فى امـرى . 3ـ اعـطاى مقام تصديق چنانكه در سوره قصص آيه 34 گويد و اخى هرون هو افـصـح منى لسانا فارسله معى رد ايصد قنى انى اخاف ان يكذبون و برادرم هارون زبـان آورتـر اسـت پس او را بكمك من بفرست كه مرا تصديق كند و من مى ترسم از اينكه مـرا تـكـذيـب كـنـنـد. البته اين سئوال هم مورد قبول حق واع شد كه فرمود: سنشد عضدك باخيك يعنى بزودى بازويت را بوسيله برادرت قوى مى كنيم . و حضرت موسى هم او را خليفه و جانشين خود قرار داد.
و قـال مـوسـى لاخـيـه هارون اخلفنى ـ اعراف آيه 142 ـ و گفت موسى به برادرش هارون تو بجاى من ميان قوم من جانشين باش .
حـضـرت هـارون بـرادر نـسـبـى حـضـرت مـوسـى بـوده و روايـات مـنـزلت كـه رسـول خـدا دربـاره عـلى بـن ابـى طـالب فـرمـوده دلالت دارد بـرايـنـكـه رسـول خـدا عـلى را نسبت بخود همانند مقام هارون نسبت به موسى قرار داده است فقط در دو امـر اسـتـثنا دارد يكى اينكه على برارد نسبى پيغمبر صلى الله عليه و آله نبوده و ديگر مقام نبوت است كه خود پيغمبر استثناء كرده و فرمود: در الا انه لا نبى بعدى .
و انهما فى كل فضل تساويا
و مافاته فضل سوى اسم النبوة

غـيـر از ايـن دو مـقـام در تـمـام مـقـامـات ديـگـر كـه افـضـل اهـل زمـان و خـليـفـه بـودن اسـت بـا پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليـه و آله مـشـاركـت دارد، و دليل بر عموم اين منزلت وقوع استثنا است كه فرمود الا انه لا نبى بعدى پس جميع مراتب هارون براى على بن ابى طالب ثابت است مگر نبوت كه بوچود مبارك سيد النبياء ختم شده كه بعد از او پيغمبرى نخواد بود.
و از جـمـله مقامات هارون نسبت به حضرت موسى خلافت بود ه و آن نيز براى امير المؤ منين ثابت است .
بـمـوجـب آيه كريمه اخلفنى فى قومى هارون در زمان حيات موسى خليفه او بود و اگر حضرت هارون زنده بود بعد از حضرت موسى همه خليفه بود، و از جمله مقام حضرت هـارون واجـب الاطـاعـه بـودن او بـود كـه بـر جـمـيـع بـنـى اسرائيل واجب بود از او اطاعت نمايند. و اين مقام هم بموجب حديث منزلت براى على بن ابى طالب نيز ثابت است ، و برتمام امت اسلام واجب است او را اطاعت نمايند.
و از جـمـله مـقـام حـضـرت هـارون هـمـان مـقـام حـضـرت مـوسـى بـر بـنـى اسرائيل است و آن اولى بتصرف بودن اوست مانند حضرت موسى ، و اين مقام هم براى على بن ابى طالب ثابت است مانند رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود النبى اولى بـالمـومـنين من انفسهم ـ احزاب آيه 6 ـ وقال النبى صلى الله عليه و آله :من كنت مولاه فـعـلى مـولاه و بـالجـمـله اسـتـثـنـاء مـذكـور در ايـن حـديـث شريف منزلت ، خود بهترين دليـل اسـت بـر عـمـوم مـنزلت ، و در اين روايات وارده قرائن بسيارى است بر اينكه تمام مراتب و مقام هارون براى على بن ابى طالب هم ثابت است .
و زوجه ابنته سيدة نساء العالمين
تـرجـمه :
و دختر گراميش را كه سيده زنان عالم است به على عليه السلام تزويج ك
شرح : در ينابيع المودة تاليف شيخ سليمان بلخى قندوزى در تزويج فاطمه به عـلى ـ عـليـمها السلام ـ روايات زيادى نقل شده ، از آن جمله روايتى در صفحه 175 از انس بـن مـالك نـقـل كـرده ، كـه گـويـد: من در خدمت پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله بودم كه حـالت وحـى بـر آن حـضـرت عـارض شـد، پـس از فـراغـت از حـال وحـى فـرمـمـد اى انـس دانـسـتـى كـه جـبـرئيـل چـه آورد؟ فـرمـود جبرئيل بمن گفت خدا امر كرده است كه فاطمه را بعلى تزويج نمايم اكنون برو ابوبكر وعـمـر وعـثـمـان و طـلحه و زبير و عده اى از انصار را دعوت كن ، انس گفت من آنها را دعوت كردم و چون آنها آمدند و حاضر شدند رسول خدا خطبه تزويج فاطمه به على را ايراد و در آخـر خـطـبـه فـرمـود: فـجـمـع اللله شـمـلهـمـا و اطـاب نـسـلهـمـا، و جـعـل نـسـلهـمـا مـفـاتيح الرحمة و معادن الحكمة و امن الامة خداوند اجتماع آنانرا به اتـحـاد و يـگـانـگى در آورد، و نسلشان را پاكيزه گرداند، و گشايش رحمت و معدن حكمت و امـنـيـت امت قرار داد آنگاه على حاضر شد و(176) پيغمبر با تبسم گفت : يا على خـداونـد امـر نـموده مرا كه فاطمه را بعقد تو در آورم ، و من هم تو را به او بصداق چهار صـد مـثـقـال نـقـره تـزويـج نـمـودم . عـلى گـفـت قـبـول دارم و بـدان راضـيـم يـا رسـول الله آنـگـاه بـخـاطـر شكر اين نعمت به سجده افتاد، و چون سر از سجده برداشت رسـول خـدا بـه او فـرمود: خداوند اين تزويج را بر شما مبارك گرداند، و بهره شما را نـيـكـو واز شـمـانـسـل پـاكـيـزه زيـادى بـوجـود آورد. انـس گـويـد خـداونـد هـم از آن دو نسل پاكيزه و نيكو بوجود آورد.
و در روايـات زيـادى ذكـر شـده كـه حـضـرت فـاطمه سيد و سرور زنان عالميان ، از جمله دركـتـاب زيـارت عـاشـورا روايـات مـتـعـددى از عـامـه نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بفاطمه عليهاالسلام فرمود: تو سيد زنـان عـالمـيـان . واز عـائشـه هـم نـقـل شـده كـه رسول خدا بفاطمه فرمود: الا تزضين ان تكون سيدة نساء العالمين آيا خوشنود نـمـيـشـوى كـه تـو سـيـده زنـان عالميان باشى . ور سنن ترمذى و صحيح مسلم و خـصـائص نسائى و ساير كتب ديگر عامه اطلاق سيدة نساء العالمين بر حضرت زهرا سلام الله عليها شده است .
پـسـا بـا ايـن وصـف هـر مسلمانى با اندك تاملى يقين مى كند كه فاطه علها السلام سرور زنان عالميان است ، همانند مريم بنت عرمان كه فرمود واصطفاك على نساءالعالمين )) ـ ال عـمـران آيـه 42 ـ و تـو را بـر زنـان عـالمـيان برگزيد. و حضرت فاطمه زهرا اولا بـمـوجـب آيـه تـطـهـيـر انـمـا يـريـد الله ليـذهـب عـنـكـم الرجـس اهـل البـيـت و يـطـهـركم تطهيرا ـ احزاب آيه 33 ـ كه باتفاق تمام امت حضرت زهرا هم داخل اين اهل بيت است كه رجس و پليدى از آنان برده و خداوند آنانرا پاك و پاكيزه ساخته . و ثـانـيـاً چـون مـريـم را پدرى مانند پيغمبر اسلام و مادرى چون خديجه كبرى و شوهرى مـانـنـد عـلى مـرتـضـى و فـرزنـدانـى چـون حـسـن مـجـتـبـى و حـسـيـن سـيـد الشهداء (عليهم السـلام نـبود پس از اين نظر مقام و بركات حضرت زهرا عليها السلام بالاتر و بيشتر از مريم عليها السلام خواهد بود.
و احل له من مسجده ما حل له ، و سد الابواب الا بابه
تـرجـمـه :
(و حـلال كـرد بـراى عـلى از دخـول در مـسـجـدش آنـچـه را كـه بـراى خـودش حـلال بـود و درهـاى منازل اصحاب كه به مسجد باز بود بحكم خدا بست جز در خانه على را.
شـرح : كـفـايـة الخـصـام بـاب 413 صـفـحه 611 در موضوع سد ابواب (بستن در مـنـازل اصـحـاب را بـه مـسـجـد مگر در خانه على را حدود بيست و نه حديث از عامه نقل مى كند، و ما در اينجا بذكر يك حديث آن مى پردازيم .
حـديـث 11 ابـن مـغـازلى بـسـنـد خـود از نـافـع غـلام عـمـر نـقـل مـى كـنـد كـه گـفـت : از پـسـر عـمـر پـرسـيـدم بـهـتـريـن مـردم پـس از رسول خدا كيست ؟ گفت تو را چكار كه اين سئوالات مى كنى ؟ گفتم مگر ابوبكر بهترين مـردم پـس از رسـول خـدا نـيـسـت ؟ گـفـت : اسـتـغـفـرالله ، بـهـتـريـن مـردم پـس از رسـول خـدا كـسـى اسـت كـه حـلال بـاشـد او را آنـچـه بـر رسـول خـدا حـلال بـود. گـفـتـم آن كـيـسـت ؟ گـفـت عـلى بـن ابـى طـالب اسـت كـه رسـول خـدا ابواب را بمسجد سد كرد مگر باب على را، و به و فرمود از براى تو است در ايـن مـسـجـد آنـچه از براى من است ، و بر تو است در اين مسجد آنچه بر من است ، و تو وارث و وصـى مـنـى ، اءدا مـيـكـنـى ديـن مـرا، و وفـا مـيـنمائى بوعدهائى كه من كرده ام ، و قـتال ميكنى بر طريقه من ، و دروغو است آنكه گمان كند كه دوست و محب من است در حاليكه دشمن تو باشد<.
بـدانـكه بموجب آيه مباركه : يا ايها الذين امنوا لا تقربوا الصلاة و انتم سكارى حتى تعلموا ماتقولن ولا جنباً الا عابرى سبيل حتى تغتسلوا ـ نساء آيه 43 ـ (اى كسانى كه ايـمـان آورديـد بـا حـال مـسـتـى و بـى شعورى بنماز نزديك نشويد تا بدانيد كه چه مى گوئيد، و نه در حال جنابت و ناپاكى (داخل مسجد نشويدمگر آنكه رهگذر باشيد (غـيـر از مـسـجـد الحـرام و مـسـجـد الرسـول كـه عـبـورش هـم جـايـز نيست تا آنكه غسل كنيد) اين آيه مطلق است ، ولى بموجب روايات فريقين (خاصه و عامه اين حكم شامل پيغمبر و اهل بيت نميشود.
در تفسير برهان ذيل اين آيه مباركه واوحينا الى موسى و اخيه ان تبوءا لقومكما بمصر بيوتا و اجعلو بيوتكم قبله ـ يونس آيه 87 ـ و به موسى و برادرش وحى كرديم كه بـراى قـوم خـود در مـصـر خـانـه هـائى آمـاده كنيد و خانه هايتان را روبروى هم قرار دهيد. روايـتـى از اورافـع از طـرق عـامـه نـقـل مـى كـنـد كـه رسـول خـدا خـطـبـه خـوانـد و فـرمود: اى مردم خداوند امر كرد بموسى و هارون كحه براى قوم خود در مصر خانه هائى بنا كنند وامر كرد كه در مسجد آنان شخص جنب بيتوته نـكند، و حق نزديكى هم ندارد غير از هارون و ذريه او، و البته على هم نسبت به من بمنزله هـارون اسـت نـسـبـت بـه مـوسى ، پس در كليه مساجد شخص جنب نبايد توقف كند و در مسجد مـديـنـه هم نبايد گذر نمايد كه حق عبور هم ندارد جز على عليه السلام و دريه معصومينش عليهم السلام .
و در بـحـار مـجـلد 9 صـفـحـه 238(177) روايـتـى نـقـل شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:يا على حـلال اسـت بـراى تـو در مـسـجـد آنـچـه را كـه بـراى مـن حـلال اسـت ، آيـا خـشـنـود نـمـيـشـوى از اينكه تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى مگر در امر نبوت .
در كـتـبـا كـفـيـاة الخـصـام صـفـحـه 613 در ايـن خـصـوص روايـاتـى نقل كرده تا آهنكه ميرسد به حديث بيستم كه گويد: موفق بن احمد بسند خود از زيد بـن ارقـم روايـت كـرده كـه گـفـت : درب خـانـه هـاى گـروهـى از اصـحـاب رسـول خـدا بـه سـمـت مـسـجـد آنـحـضـرت بـاز بـود و از آن درب تـردد مى كردند، روزى رسـول خـدا فـرمـود: سـدوا هـذه الابـواب لاباب على . اين درب ها جز در خانه على را بـگـيـريـد. مـردم در ايـن بـاره سـخـنـانـى مـى گـفـتـنـد، رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله سـخـنـرانـى نـمـود و پـس از حـمـد و ثـناى مى گفتند، رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله سخنرانى نمود و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اما بـعد بدانيد كه بمن امر شده به بستن اين درها مگر درب خانه على ، بخدا سوگند كه من از طرف خود درى را مسدود نكردم و درى را مفتوح نگذاشتم و لكن خداى تعالى مرا باءمرى ماءمور نموده و من پيروى امر خدا را نمودم .
ثـــم اودعـــه عـــلمـــه و حـــكـــمـتـه فـقال انا مدينه العلم و على بابها فمن اراد المدينه و الحكمةفلياتها من بابها
ترجمه :
(آنگه رسول اكرم اسرار علم و حكمتش را بدو سپرد و گفت مـن شـهـر علمم و على در آن شهر است ، پس هر كه بخواهد حكمت (ودانش ) را بيابد بايد از درگاهش وارد شود).
شـرح : در كـفـايـة الخـصـام صـفـحـه 628 در سـخـن حـضـرت رسـول كـه فـرمـود انـا مـديـنـة العلم و على بابها شانزده حديث از روايات عامه را نـقـل كـرده اسـت از آنـجـمـله از ابـن مـغازلى شافعى كه بسند خود از ابن عباس روايت كرده رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من شهر علمم و على در آن شهر است و كسى كه طالب علم باشد بايد از درب آن در آيد.
انما المصطفى مدينة علم
و هوالباب من اتاه اتاها(178)

در مـجـلد 9 بـحـار صـفـه 472(179) از ابـن عـبـاس نقل كرده كه رسول الله صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام گفت يـا عـلى انـا مـديـنـة الحـكـمـة و انـت بـابـهـا و لن تـوتـى المـديـنـة الا مـن قبل الباب فردوسى گويد:
بگفتار پيغمبرت راه جوى
دل از تيرگيها بدين آب شوى

چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى

كـه مـن شـهـر عـلمـم عـليـم در اسـت
درسـت ايـن سـخـن قول بر آواز اوست

گواهى دهم كاين سخن راز اوست
تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست

و نـيـز در مـجـلد 9 بـحـار صـفحه 457(180) از اصبغ بن نباته از امير المومنين (ص ) روايـت شـده كـه گـفـت شـنـيدم از آنحضرت كه مى فرمود: پيغمبر اكرم هزار باب از حـلال و حـرام از گـذشـتـه و از آنـچـه واقـع مـيـشود تا روز قيامت مرا تعليم داد، كه از هر بـابـى از آن هـزار باب گشوده مى شود و اين هزار، هزار باب است بطورى كه مـرگ و مـيـر و مـقـدرات و گـرفـتـاريـهـا و قـدرت تـجـزيـه و تحليل و تميز حق از باطل را دانستم .
فـائده : وجـود خـليـفه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله براى بقاى دين و شريعت پيغمبر اسلام است و جانشين او هم بايد عالم بجميع ماجاء به النبى باشد، چه از عقايد و مـعـارف ، و چـه از مـسـال حـلال و حـرام ، و چـه از عـبـادات و مـعاملات و حدود و قضا و و... و بـايـستى بجميع حوادث و وقايع و لغت و لسان مختلف آشنا باشد تا بتواند بر مردمان اتمام حجت نمايد.
در مـجـلد هـفـتـم بـحـار الانـوار(181) روايـات مـتـعـددى نـقـل شـده كـه دلالت مى كند براينكه ائمه معصومين عليهم السلام عالم بما كان و مايكون تـا روز قـيـامـت مـيـبـاشـنـد از جـمـله اين روايت است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: آنـچـه در آسـمانا و زمين و بهشت و جهنم است و آنچه از وقايع گذشته و حوادث آينده تـا روز قـيـامت واقع شود ميدانم ، سپس فرمود: من آن را از كتاب خدا دريافتم ، آنگاه دو كف دسـت خـود را بـاز كـرد و گـفـت ايـن طـور بدان مى نگرم ، سپس فرمود خدا مى فرمايد: ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيى ـ نحل آيه 89 ـ(182) يعنى اين كتاب كه بتو نازل كرديم در آن توضيح همه چيز است .
در مـجـلد 7 بـحـار صـفحه 317(183) از امام پنچم عليه السلام روايت شده كه فرمود: هـر آنـچـه را كـه خـدوانـد بـه پـيـغـمـبـرش تـعـليـم داده ، رسـول خـدا هـم آن را به على آموخته تا بما رسيده و اكنون آن علوم در دست ما ميباشد و با دست خود به سينه اشاره نمود/
از امـام پـنـجـم عـليـه السـالم روايـت شـده كـه فـرمـود: عـالمـى از مـا اهل بيت از دنيا نميرود تا ببيند كسى كه جاى او را مى گيرد، علمش ‍ همانند علم او، يا بيشتر بـاشـد، راوى سـئوال مـى كـنـد كـه اين علم چگونه است ؟ مى فرمايد: موروثى است كه از رسـول خـدا صـلى الله عـليه و آله و على بن ابى طالب عليه السلام رسيده ، كه از اين نـظـر او از مـردم بـى نـيـاز مـيـشـود. ولى مـردم از او بـى نـيـاز نـمـيـشـونـد و به وجود او نيازمندند.(184)
در مـجـل د 7 بـحـار صـفـحه 302(185)از امام ششم عليه السلام روايت شده كه فرمود: كار خدا اءجل و اءعظم است ازاينكه بنده اى از بندگان خود را حجت قرار دهد و از اخبار آسمان و زمين چيزى از او مخفى بدارد.
حـاصـل آنـكـه خـليـفـه خـدا بـايـد عـالمـتـر از جـمـيـع امـت در امـور بـاشـد. قـال الله تـعالى : اءفمن يهدى الى الحق اءحق اءن يتبع اءمن لا يهدى الا اءن يهدى ـ يـونـس آيه 35 ـ يعنى : آيا كسى كه راهنمائى مى كند بحق ، سزوارتر است از او پيورى كنند يا كسى كه راه نيابد مگر آنكه راهنمائيش كننند.
در مـجـلد 7 بـحـار صـفـحه 303(186) از امام ششم عليه السلام روايت شده كه فرمود: خـداونـد بـرتـر و بـزرگـتـر از آنـست كه بنده اى از بندگان خود را حجت بر مردم نمايد و آنگاه خبرهاى آسمان و زمين را از او مخفى و پنهان بدار.
حاصل آنكه خليفه حق كه امام امت است بايد عالم تر از جميع آنان باشد.
در مـجـلد 9 بـحـار صـفحه 473(187) در تفسير كلام خداى تعالى و اتوا البيوت من ابـوابـهـا ـ بـقـره آيـه 188 ـ و آيـه و اذ قـلنـا ادخـلوا هـذه القـريـة و ادخـلو الباب سـجـدا ـ بـقـره آيـه 58 ـ و هـنـگـامـى كـه گـفـتـيـم داخـل ايـن سـرزمـيـن آبـاد شـويـد ـ و بـا حـال خـضـوع داخـل شـويـد از امـام پـنجم روايت شده كه در تاءويل آن فرمود: مائيم خانه هائى كه خـداونـد امـر فـرموده كه از درهايش ‍ بايد وارد شد، مائيم درها و خانه هاى خدا كه بايد از آنجا وارد شد، پس كسى كه بولايت ما اقرار نمايد (وپيروى ما را نمايد) البته از درهايش وارد خـانـه شده ، و كسى كه مخالفت ما را نمايد و ديگران را بر ما برترى دهد از بيراه پس و پشت وارد ميشود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: انا مدينة العلم و على بـابـهـا و مـن اراد العلم فليات الباب من شهر علمم و على در آنست ، پس هر كه طالب عـلم اسـت بـايـد از آن در وارد شـود و ايـن آيـه مـبـاركـه و اتـو البـيوت من ابوابها بحساب اءبجد 218 است كه مساويست با جمله : على بن اءبى طالب باب مدينة الحكمة . (188)
ثم قال : انت اخى
ترجمه :
سپس باو فرمود تو برادر منى
شـرح : در مـجـلد 9 بـحـار صـفـحـه 341(189) نـقـل شـده كـه چـون پـيغمبر صلى الله عليه و آله از مكه بمدينه هجرت كرد بين مهاجر و انـصـار بـرادرى بـرقـرار سـاخـت و بـين ابوبكر و عمر و عثمان و عبدالرحمان بن عوف و زبـيـر، و سـلمـان وابـوذر، و مـقـداد و عـمـار بـرادرى برقرار ساخت وامير المومنين را تنها گـذاشـت و آنـحـضـرت مـحـزون شـد واظـهـار دلتـنـگـى نـمـود، و گـفـت يـا رسول الله پدر و مادرم قربانت ميان من و احدى برادرى قرار ندادى ؟ فرمود: يا على تو رابـراى خـودم نگاهداشتم آيا خشنود نميشوى كه تو برادر من و من برادر تو باشم و تو صـى و وزير و جانشين من در ميان امت من باشى ، و دين مرا اءدعا كنى ، و بوعده هاى من وفا كـنـى و مـبـاشـر باشى غسل مرا، كه غير تو آن را انجام ندهد، و تو نسبت من بمنزله هارون نسبت بموسى هستى جزاينكه بعد از من پيغمبرى نيست .
ومن بين كل الخلق وافاه احمد
راه له اهلا لتلك الاخوة

و انهما فى كل فضل تساوياً
و مافاته فضل سوى اسم النبوة

در كـتـبـا كـفـايـة الخـصـام صـفـحـه 583 در بـرادرى رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله بـاامـيـر المـومـنـيـن بـيـسـت و سـه حـديث از طريق عامه نـقـل كـرده و مـا در ايـنـجـا بـذكـر يـك حـديث آن اكتفا مى كنيم . حديث بيست و يكم ابن اءبى الحـديـد در شـرح نـهـج البـلاغـه آورده اسـت كـه عـلى عـليـه السـلام بـه اهل شورى فرمود: شما را بخدا سوگند آيا ميان شما شاهدى هست ، وقتى كه پيغمبر اسلام بـيـن مـسـلمـانان برادرى برقرا نمود بين خود و ديگران جز من كسى را برادر خود ساخت ؟ گفتند: نه .
در مـجـلد 9 بـحـار صـفحه 91 در فسير قول خداى تعالى : و من الناس من يشرى نفسه ابـتـغـاء مـرضـات الله قـال الله عـز و جـل لجـبـرئيـل و مـيـكـائيـل : انـى قـد اخـيـت بـيـنـكـمـا و جـعـلت عـمـر احـد كـمـا اطـول مـن عـمـر الاخـر و ايـكـمـا يـوثـر اخـاه ؟ فـاخـتـار كـل مـنـهـمـا الحـيـاة ، فـاءوحـى الله اليـهـمـا الا كـنـتـمـا مـثـل عـلى بـن اءبـى طـالب اخـيـت بـيـنـه و بـيـن مـحـمـد، فـبات على فراشه يفديه بنفسه .(190)
و مواخات و برادرى بين رسول خدا و على صلوات الله عليمه ـ در اخبار و روايات فريقين عـامـه و خـاصـه نـقـل شـده است ، و وجه اطلاق اين برادرى ميان آندو از نظر روحـى و فـكـرى و اخـلاقـى اسـت كـه كـاملا با يكديگر سنخيت دارند و در حقيقت از يك نور مـنـشـعـب شـده اند، همچنانكه در اخبار و روايات آمده است كه منشاء خلقت پيغمبر و على از يك نور است و هر دو از آن آفريده شده اند.
در مـجلد 9 بحار صفحه 339(191) قال رسول الله صلى الله عليه و آله : يا على كـذب مـن رغـم انـه يـخـبـنـى و يـبـغـضـك لان الله خـلقـنـى و ايـاك مـن نـور واحـد رسول خدا فرمود: يا على دروغ گويد كسى كه پندارد، مرا دوست ميدار، در حاليكه تو را دشمن ميدارد، براى اينكه خداوند من و تو را از يك نور آفريده است . باز در مجلد 9 بحار صـفـحـه 8(192) از انـس بـن مـالك از رسـول خـدا ـ تـا آنـكـه انـس گـويـدـ گـفـتـم يـا رسـول الله عـلى بـرادر تـواسـت ؟ فرمود: آرى على برادر من است . ـ بعد مطالبى بيان كرد تا آنكه فرمود ـ خدا آن آب را در صلب آدم قرار داد، سپس از آن در صلب شيث پيغمبر، و از پشتى به پشتى منقل كرد، تا در صلب عبدالمطلب قرار داد، آنگاه آنرا دو نصف كرد، نـيـمـى در صـلب عـبدالله بن عبدالمطلب قرار داد، و من از آن نيمم و آن نصف ديگر در ابى طـالب و عـلى از آن ، پـس على برادر من است در دنيا و آخرت و على از من است و من از على ، آنگاه حضرت اين آيه را تلاوت كرد: و هو الذى خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهراً ـ فرقان آيه 54 ـ و او كسى است كه از آب بشر را آفريد و آنرا صاحب نسب و پيوند خويشاوندى قرار داد.
در كـتـاب كـفـايـة المـوحـديـن ص 262 از سـلمـان فـارسـى روايـتـشـده كه گفت : شنيدم از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود: مـن و عـلى بـه هـزاران سـال پـيـش از خـلقـت خـاكـى آدم ابـو البـشـر از نـورى در جـانب راست عرش آفـريـده شـديـم و خـدا را تسبيح و او را بعظمت و بزرگى ياد مى كرديم ، پس خدا آدم را آفـريـد، و مـا بـاءصـلاب طـاهـره و ارحـام مـطـهـره (193) مـنـتـقل شديم تا رسيديم به صلب عبدالمطلب و در آنجا نور دو نيمه شد، نيمى به پشت پدرم عبدالله ، و نيم ديگر آن به پشت عمويم ابوطالب قرار گرفت و من از آن نيمه خلق شدم و على از اين نيمه ديگر. و خداى تعالى چند نام از نامهاى خود را براى ما برگزيد، او محمود است و من محمد، و او اءعلى است و برادرم على ، و او فاطر است و دخترم فاطمه ، و او محسن است و اين دو پسرم حسن و حسين و نام من در ديوان رسالت و نام على در خلافت است .
و اين فضيلت مواخات على با پيغمبر صلى الله عليهما و آلهما يك نو ع فضيلى است كه فـقـط اخـتصاص به على عليه السلام دارد، و بموجب رواياتى آن بزرگوار به اين مقام افـتـخـار مـيـنـمـود و مـى گـفـت : انـا عـبـدالله و اخـو رسول الله لايقولها بعدى الا كذاب (194).
و البـتـه ايـن مـواخـات دلالت بـر مقام خلافت او هم دارد، و مى رساند كه آن بزرگوار در تـمـام مـراتـب و فـضـائل غـير از امر نبوت با پيغمبر اسلام شركت داشته ولذا شايستگى خلافت و وصايت هم دارد همچنانكه فرمود:
و وصيى و وارثى
ترجمه :
و تو وصى و وارث منى
شـرح : البـته منظور از اين وراثت همانطورى كه در اخبار و روايات آمده همان وراثت ولايت است .
در مـجـلد 9 بـحـار ص 269(195) قـال النـبـى صـلى الله عـليـه و آله : لكـل نـبـى وصـى و وارث و ان عـليـاً وصـيـى و وارثـى فـرمود: براى هر پيغمبرى وصيى و وارثى است و البته على هم وصى و وارث من است .
و نـيز در همان مجلد ص 342 روايت ديگرى است كه پيغمبر خدا فرمود: يا على مقام و مرتبه تو نسبت بمن همانند هارون نسبت به حضرت موسى است جز مقام نبوت كه پس از من پـيـغـمبرى نخواهد بود و تو برادر و وزير و وارث من هستى . على عليه السلام گفت : يا رسـول الله مـن از تـو چـه چـيـز ارث مـى بـرم ؟ فـرمـود: آنـچـه را كـه پـيـغـمـبـران قـبل از من ارث مى بردند. پرسيد: پيغمبران قبل از شما چه ارث مى بردند؟ فرمود: كتاب خدا و سنت پيغمبران پيشين را.
زرارة اعـيـن از ابـوجـعـفـر امـام پنجم عليه السلام روايت كرده كه آن بزرگوار فرمود: ورث عـلى عـلم رسـول الله و ورثـت فـاطـمـه تـركـتـه : يـعـنـى عـلى عليه السلام علم رسول را ارث برده و فاطمه (عليها السلام ماترك او را.
در مـجـلد 6 بحار باب وصيته صلى الله عليه و آله ص 783(196) آمده اسـت آنـگـاه پـيـغـمـبـر مـرا فـرمـود: يـا عـلى وصـيـت مـرا قـبـول ميكنى و ضامن و متعهد دين من مى باشى و وعده هاى مرا هم بعهده مى گيرى ؟ گفتم : آرى يا رسول الله ـ.
بـاز هـم در هـمين مجلد(197) روايات متعددى نقل شده كه پيغمبر به على فرمود:اى بـرادر مـحمد آيا تو وعده هاى محمد را انجام ميدهى ، و دين او را ادا مى كنى ، وارث او را مى گـيـرى ؟ عـلى گـفـت آرى پـدر و مـادرم فـدايـت . بـعـد پـيـغـمـبـر روى بـه بـلال كـرد و گـفـت اى بـلال آن امـوال مـخـصـوص از زره و پـرچـم و مـركـب مـرا بـيـاور، و بلال آورد، و پيغمبر آنها را به على تسليم كرد.
لحـــمــك مـن لحـمى ، و دمك من دمى ، و سلمك سلمى ، و حربك حربى ، و الايمان مخالط لحمك ودمك كما حالط لحمى و دمى
ترجمه :
گوشت (بدن ) تو گوشت بدن من و خون تو خون من است ، و صـلح بـا تـو صلح با من ، و جنگ با تو جنگ با من است و ايمان چنان با گوشت و خون تو آميخته شده آنسان كه با گوشت و خون من در آميخ
شـرح : در كـتـاب يـنـابـيـع المـوده ص 55 از ابـن عـبـاس نقل شده كه گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله به ام سلمه فرمود: اى ام سلمه على از من است و من از على و گوشت او از گوشت من و خون او از خون من است ، و او نسبت بمن بمنزله هارون نسبت بموسى است .
و بـاز در هـمـان صـفحه است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على جنگ با تو جـنـگ بـا مـن ، و صـلح بـا تـو صـلح بـا مـن اسـت ، فـرمـود: و عـلى نـسـبـت بـه مـن مـثـل خـود مـن است ، طاعت او طاعت من ، و نافرمانى از او نافرمانى من ، و جنگ با على جنگ با خـداسـت ، و سازش ‍ با او سازش با خداست ، و دوست على دوست خدا است و دشمن على دشمن خدا است .
و نيز در ص 53 ينابيع نقل شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس تو را بـكشد مرا كشته ، و هر كس با تو دشمننى كند و كينه ورزد با من دشمنى كرده و كينه ورزيد، و هر كس تو را دشنام دهد مرا دشنام داده ، چون تو نسبت بـمـن هـمـچـون خود منى ، روح تو از روح من ، و طينت تو از طينت من است ، و خداوند تبارك و تـعـالى مـن و تـو را از نـور خـويـش آفـريثده ، و من و تورا برگزيده ، مرا براى نبوت انتخاب كرده و تو را براى امامت ، پس كسى كه امامت تو را انكار كند نبوت مرا انكار كرده . يا على تو وصى و وارث و پدر فرزندان منى .
در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام ص 557 حـدود سـيـزده حـديـث از طـريـق عـامـه نـقـل كرده : كه على عليه السلام مثل نفس رسول خدا صلى الله عليه و آله است و در كتاب ينابيع الموده ص 52 روايتى از امام جعفر صادق عليه السلام آورده كه از پدرش از جدش عـلى بـن الحـسـيـن عليهم السلام نقل مى كند كه امام حسن عليه السلام در خطبه اش فرمود: خـداوند تبارك و تعالى به جدم پيغمبر خدا موقعى كه نصاراى بحران او را منكر و نـسـبـت بـه او كـافـر بـودنـد و در مـقـام مـحـاجـه بـا او بـرآمـدنـد ايـن آيـه را نـازل كـرد فقل تعالو ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا ونساءكم و انفسنا و انفسكم ـ آل عـمران آيه 61 ـ نصارا را بگو كه حاظر آئيئ ما و شما با فرزندان و زنان و خودمان ، تـا مـباهله و در حق يكديگر نفرين كنيم . و جدم از ميان اشخاص پدرم را، و از فرزندان من و بـرادرم حسين را، واز ميان زنان مادرم فاطمه را (براى مباهله حاضر و) بيرون برد، پس ما اهل او هستيم و گوشت و خون و جان او ميباشيم ، و ما از او و او از ما ميباشد.
تـنـبـيـه : ايـن گـونـه تـعـبـيـرات از نـفـس و لحـم و دم كـه رسـول خـدا فـرموده براى اتحاد و يگانگى آنانست ، و معلوم است كه اتحاد دو شخص ‍ در يـك ذات و هويت غير معقول است پس بايد معنى ديگرى مقصود باشد، و بطور تحقيق ثابت شـده و مـعـلوم گشته كه هر گاه بموجب قرائن عقلى و لفظى معنى حقيقى و اصلى لفظى مـراد نـبـاشـد پـس بـايـد آن لفـظ را بـر اقـرب مـعـانـى حـمـل نـمـود، و چـون در ايـن مقام معنى حقيقى لفظ مراد نيست پس بر معنى كه اقرب بمعنى حـقـيـقـى آن لفـظ اسـت حـمـل مـيـشود، و در اينجا اقرب معانى همان تساوى و اتحاد در جميع صـفـات و شـركـت در جـمـيـع كـمـالات اسـت الا ماخرج بالدليل كه آن مقام نبوت است و اختصاص بخود رسول خدا دارد.
و از ايـن نـظـر بـايـد دانـسـت كـه عـلى عـليـه السـلام مـمـاثـل و مـشـابـه رسـول خدا صلى الله عليهما و آلهما ـ در علم و عصمت و طهارت و كرم و شجاعت و زهد و عبادت و پيشوا بودن و واجب الاطاعة بودن ، كه ميتوان آنرا از آيه مباهله
و انفسنا
استفاده كرد، و همچنانكه پيغمبر اسلام افضل انـبـيـا اسـت پـس كـسـى كـه بـمـنـزله نـفـس اوسـت بـايـد افضل باش . شاعر فارسى گويد:
من كيم ، ليلى و ليلى كيست من
ما يكى روحيم اندر دو بدن

نبى و على عضو يك پيكرند
كه در آفرينش زيك گوهرند

چو عضوى بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

قـوله والايـمـان مـخـالط لحمك و دمك سر اين مطلب : آميخته شدن ايمان بخدا و حقايق الهـى بـگـوشـت و خون على عليه السلام همانند آميخته شدن ايمان بگوشت و خون پيغمبر صلى الله عليه و آله اين است كه چون گوشت و خون بدن انسان جزء لاينفك عليه السلام نيز همانند ايمان رسول خدا صلى الله عليه و آله كه با گوشت و خون او درآميخته و لازم ذاتى اوست ، و سرشت او را تشكيل داده و برطرف شدنى نيست ، مى باشد.
در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام ص 613 چـهـارده حـديـث از عـامـه نقل كرده در باره رسوخ ايمان اميرالمؤ منين عليه السلام و قوت و شدت يقين آنحضرت از جـمـله در حـديـث شـشـم از قـول عـمـر نـقـل كـرده كـه گـفـت از رسول خدا شنيدم كه مى فرموداگر همه آسمانها و زمين را در يك كفه ترازو گذارند و ايمان على را در كفه ديگر ايمان على بر آنها برترى دارد.
و در روايات خاصه حديثى است مشهور كه على فرمود: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا يعنى اگر حجاب پرده برداشته شود چيزى بر يقين من افزوده نخواهد شد.
و انت غدا الحوض خليفتى
تـرجـمـه :
و تـو فـردا (قيامت ) جانشين من بر حوض (كوثر) خواهى بود )
شـرح : كـتـاب كـفـايـة الخـصـام ص 661 از عـبـدالله بـن عـبـاس روايـت كـرده كـه رسول خدا به على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: يا على تو صاحب حوض من و صـاحـب لواء و پـرچـم مـن هستى ، و تو وفا كنند هبوعده هاى من و وارث علم منى ، و ميراث هـمـه انبياء عليهم السلام پيش تو است و حديث چهاردم ابن بابويه بسند خود از جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود تو فرداى قيامت خليفه و جانشين من بر حوض هستى .
در مـعـاد بـحار الانوار جلد 3 ص 294(198) در وصف حوض و ساقى آن روايات زيادى نـقـل شده از جمله : از امام جعفر صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: نهرى است در بهشت كه خداوند آن را به پيغمبر خود بجاى پسرش به او عطا فرموده است .
و انت تقضى دينى و تنجز عداتى
ترجمه :
و تو دين مرا ادا مى كنى ، و وعده هاى مرا روا ميسازى
شـرح : در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام بـاب 442 ص 640 سـه حـديـث نـقـل كـرده دربـاره ادا كـردن عـلى عـليـه السـلام ديـن و وعـده هـاى رسـول خـدا را، و عـجـز ابـوبـكـر از اءدا و وفـاى بـه آن . و در حـديـث اول آمـده كـه عـلى عـليـه السلام پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله به منادى دسـتـور داد كـه در مـسـجـد رسـول خـدا نـدا كـنـد واعـلام نـمـايـد مردم توجه كنيد: هر كس از رسول خداطلبى دارد، و يا وعده اى رسول خدا به او داده است و انجام نشده ) به نزد عـلى آيـد تا آنرا به پردازد و وعده پيغمبر را انجام دهد، مردم بخدمت على مى آمدند و آنچه ادعا مى كردند وى بدون شاهد و قسم ادا مى كرد و بوعده هاى آنحضرت وفا مى نمود ـ تا آخر روايت كه ذكر تمام آن مناسبت با وضع اين تاءليف ندارد.(199)
و شيعتك على منابر من نور مبيضة وجوههم حولى فى الجنة و هم جيرانى
تـرجـمـه :
و شـيـعـيـان تـو بـر مـنـبـرهـائى از نـورنـد در حالى كه چهرهايشان سفيد و درخشان است اطراف من در بهشتند و آنان همسايگان منند
شـرح : در مـجـلد 15 بـحـار ص 138(200) روايـت از جـابر بن عبدالله انصارى نـقـل شـده تـا آنـكـه گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: و شيعيان تو بر منبرهائى از نورند و چهرهايشان سفيد و نورانى در اطراف مـن مـيـبـاشـنـد، شـفـاعـت آنـانـرا مى كنم و فرداى قيامت در بهشت همسايگان من هستند.
در مـجـلد 15 بـحـار ص 104(201) از ابـن عـبـاس روايـت شـده كـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله بـه عـلى عـليـه السـلام فـرمـود: يا على شيعتك هم الفائزون يوم القيامة يا على پيروان تو روز قيامت رستگارانند.
بـراى پـيـروان (و شـيـعيان ) علامت و نشانه هائى در اخبار و روايات ذكر شده . از جمله در مـجـلد 15 بـحـار ص 141(202) از امـام شـشـم عـليـه السـلام روايـت شـده كـه فـرمود: پـيـروان مـا را مـواقـع نـماز آزمايش كنيد كه چگونه آنرا مراقب و محافظند، و چگونه اسـرار مـا را پـيـش دشمنانمان حفظ مى كنند، و چگونه نسبت به امواشان با برادران دينى خـود مـواسـات دارنـد. بـاز هـم در هـمان مجلد(203) ص 146 ـ از امام ششم عليه السـلام روايـت شده كه فرمود: شايسته است كسى كه ادعا مى كند كه من شيعه هستم دليل و برهان گويا بر صدق ادعاى درونى خود بياورد (تا صدق گفتارش معلوم گردد) راوى گـفـت مقصود از اين برهان ظاهر و آشكار چيست ؟ حضرت فرمود: مقصود و منظور آنست كـه حـلال خـدا را حـلال و حـرام خـدا را حـرام دانـد (و بـدان عمل كند) و اعمال ظاهر او مصدق باطنش باشد.
تـنـبـيـه : مـحـبـت و دوسـتـى غـير از شيعه بودن است . در مجلد 15 بحار ص 143(204) روايـتـى نـقل شده و ما خلاصه آنرا در اينجا مى آوريم تا معلوم شود فرق است بين محبت و دوسـتـى اهل بيت عليهم السلام با شيعه بودن يعنى پيرو آنان بودن : در زمان ولايتعهدى ظـاهـرى حـضـرت رضـا عليه السلام چند نفر آمدند شرفياب حضور آن بزرگوار شوند: بـحـاجـب و دربـان مـنـزل گـفـتـنـد بـحضرت عرض ‍ كنيد كه ما گروهى از شيعبان هستيم و ميخواهيم خدمت شما برسيم ، حضرت اجازه نداد تا چند روزى ، تا آنكه با اظهار تضرع و زارى اجازه گرفتند، و چون خدمت حضرت رسيدند سبب منع ورودشان را پرسيدند؟ حضرت فـرمـود: بـراى آنـكه شما ردر گفتارتان صادق نبوديد و ادعاى شيعه بودن مينموديد، در صورتى كه شما از محبان و دوستان ما هستيد نه از شيعيان ما.
بـايد دانست كه محبت نسبت به اهل بيت رسول خدا (ص ) باعث نجات و رستگارى خواهد شد، ولى پس از برطرف شدن آثار معصيت و پاك شدن شخص از پليدى ها بوسيله توبه ، و با گرفتارى وغذاب كه گاه صورت مى گيرد.
در مـجلد 15 بحار صفحه 143(205) روايتى از حضرت فاطمه زهراء سلام الله عليها نـقـل شـده كـه در آخـر آن مى فرمايد: كسانى كه مخالفت او امر و نواهى ما را كنند از شـيـعـيـان مـا نـيـسـتـنـد، ولى بـا ايـن حـال عـاقـبـت و سـرانـجـام بـه دخـول بـهـشـت مـوفـق مـيـشـونـد، امـا پـس از پـاك شـدن از گـنـاهانشان به وسيله مصائب و گرفتارى در عالم دنيا، و يا مبتلا شدن به انواع شدائد و سختى در عرصات قيامت ، و يا مـعـذب بودن در طبقه بالاى جهنم به عذاب آن تا آنكه بواسطه محبتشان نسبت بما آنان را از جهنم نجاتشان داده و بحضور خودمان انتقالشان دهيم .
و نـيـز در مـجـلد 15 بـحـار صـفـحـه 135(206) از ابـن عـمـر نـقـل شـده كـه گـويـد: مـن دربـاره عـلى بـن ابـى طـالب از پـيـغـمـبـر سئوال كردم ؟ حضرت به خشم آمد و بياناتى فرمود: تا آنكه گفت آگاه باش كسى كه با محبت و علاقمندى آل محمد از دنيا برود من عهده دار بهشت اويم ، و سه مرتبه آنرا تكرار كرد.
و ايـضـا در مـجـلد 15 بـحـار بـاب الصـفـح عـن الشـيعة (207) از امام سجاد عليه السـلام روايـت شـده كـه فـرمـود: مـا بـه پـيـغـمـبـرمـان پناهنده هستيم و شيعيان ما هم بما.
و لولا انت يا على لم يعرف المومنون بعدى
تـرجـمـه :
يـا عـلى اگـر تـو مـيـان امـتـم نـبـودى اهـل ايـمـان بـعـد از مـن شـنـاخـتـه نـمـيـشـدنـد، يـعـنـى : تـو شـاخـصـى بـراى اهل ايمان ، و ايمان اشخاص بوسيله شاخصيتت تو شناخته ميشود
شـرح : در مـجـلد 9 بـحـار ص 537(208) پيغمبر اكرم به على فرمود: اى عـلى مـژده دهـم تو را كه تو را منافق دوست نميدارد: و مؤ من هم تو را دشمن نميدار، و اگر تو نبودى حزب خدا و پيغمبرش شناخته نميشدند.
و ايـضـاً در ص 150(209) از پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليـه و آله نـقل شده كه درباره على عليه السلام بياناتى فرمود از جمله آنكه ((اگر نبود على ، مؤ من پاك بعد از من شناخته نميشد.
و البته فرق است بين اسلام و ايمان ، و هر مؤ منى مسلمان است ولى هر مسلمانى مؤ من نيست ، زيـرا اسلام طبق موازين شرعى اقرار بشهادتين است ، و همين اقرار براى مسلمانان بودن شـخـص كـافـى اسـت ، ولى ايـمـان گـذشـتـه از اقـرار، عـمـل بـه اركـان هـم لازم اسـت كـه شـخـص مـسـلمان علاوه بر اقرار بشهادتين بايد پايبند بـعـمـل بـدسـتـورات ديـنـى و اطـاعـت و پيروى از آن باشد، و اين همان معنى حقيقى اسلام و تـسـليـم اسـت كـه فـرمـود: ان الذيـن عـنـد الله الاسـلام ـ آل عـمـران آيـه 19 ـ و طـبـق آيـه شـريـفـه ومـن يـطـع الرسـول فـقـد اطاع الله ـ نساء آيه 80 ـ كه اطاعت پيغمبر صلى الله عليه و آله همان اطـاعـت خـدا اسـت ، و آيـه مـبـاركـه اطـيـعـو الله و اطـيـعـو الرسول و اولى الامر منكم ـ نساء آيه 59 ـ اطاعت اولياى معصومين عليهم السلام هم عين اطاعت پيغمبر صلى الله عليه و آله است .
پس دين مورد پسند حق اقرار به يگانگى خدا و نبوت خاتم انبيا و اعتقاد بولايت اوصياء و پيروى از فرمان و دستورات آنان است ، چنانچه مفاد اين حديث شريف است :
در مـجـلد 15 بـحـار ص 215(210) روايت شده كه شخصى خدمت امام ششم عليه السلام رسـيـد و گفت ميخواهم دينى كه بدان معتقدم بشما عرضه بدارم ؟ حضرت فرمود بگو، او ابـتـدا شـهـادت بـه تـوحـيـد و يـگـانـگـى خـداونـد عـز و جـل داد، حـضـرت تـصـديـق كرد، بعد شهادت برسالت پيغمبر صلى الله عليه و آله داد، سـپـس شـهـادت بـولايـت على عليه السلام و يكايك فرزندان و امامان پس از او داد و اينكه اطـاعـت و پـيـروى از آنـان هـمـانـنـد پيروى از پيغمبر واجب و لازم است ، حضرت همه آنها را تصديق كرد آنگاه او گفت : اكنون خدا تو را وارث آنان كرده كه اطاعت و پيروى از تو هم واجـب و لازم اسـت ، حضرت فرمود بس است خاموس باش و خود بياناتى كرد كه در آخرش فـرمـود: و نحن على منهاج نبينا، لنا مثل ماله من الطاعُ الواجبة يعنى و ما بر همان راه و روش پيغمبرمان هستيم ، و آنچه براى اوست براى ما هم هست از اطاعت كردن و پيروى نمودن .
در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام بـاب 382 روايـاتـى از عـامـه و خـاصـه نـقـل مـى كـنـد كـه پـس از رحـلت و وفـات پـيـغـمـبر صلى الله عليه و آله مردم به قهقرا بـرگـشتند و عقب نشينى كردن مگر عده كمى كه با امير المؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام بودند.(211)
مـجـلد 8 بـحـار ص 18(212) از ابـن عـبـاس نـقـل شـده كـه از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله ، پـرسـيـدم آيا كسى او را (على عليه السلام ) دشمن مـيـدارد (ونـسـبـت بـه او كـيـنه مى ورزد ؟ فرمود: آرى گروهى كه خود را از امت من ميدانند و حال آنكه بهره اى از اسلام ندارند، اى ابن عباس علامت بغض و كينه شان آنست كه ديـگران را بر او ترجيح و مقدم ميدارند، بعد فرمود: قسم به آنكس كه مرا بحق ، پيغمبر نـمـود بـدان كـه (خـداونـد) پـيـغـمـبـرى افـضـل از مـن نـيـافـريـده ، و وصـيـى هـم افضل از وصيى من خلق نكرده .
خـلاصـه ، آنـچـه از بـيـانـات گـذشـتـه و روايـاتـى كـه در ايـن زمـيـنـه نقل شده و عقل سليم و فطت پاك قضاوت مى كند معلوم و محقق است كه يكى از صفات مؤ من ايـمـان بـولايـت و جـانـشـيـنـى شـخـص شـايـسـتـه هـمـچـون عـلى عـليـه السـلام پـس از رسـول خـدا اسـت كـه امـت اسـلامـى را بـصـلاج و سـعـادت رهـبـرى بـكند و آنان را در جهان سرفراز سازد.
فـــكـــان بـــعـــده هـــدى مـــن الضـــلال ، و نـــورا مـــن العـــمـــى ، وحبل الله المتين ، و صراطه المستقيم
تـرجـمـه :
و او بود كه بعد از پيغمبر امت را از ضلالت و گمراهى بهدايت واز كورى به نور بصيرت راهنما بود، و او رشته محكم الهى و راه مستقيم حق بود
شـرح : در بـيـان جـمـله اذ كـان هـوا لمـنـذر و لكـل قـوم هـاد در سـابـق گـذشـت ، و او صـداق كامل هدايت و راهنمائى پس از پيغمبر اكرم ميباشد.
كـلمـه نـور چـنـانـچـه در آيـه 8 سـوره تـغـابن آمده است كه مى فرمايد فآمنوا بالله و رسـوله والنـور الذى انـزلنـا پـس بـخـدا و رسـول او و نـورى كـه مـا نـازل كـرديم ايمان بياوريد. صورت ظاهر لفظ، همان قرآن و كتاب الهى است ولى چون لازمه هدايت و راهنمائى است كه راه خير و سعادت زندگى را روشن ميسازد پس هر چه را كه بـوسـيـله آن راه سـعـادت زندگى روشن گردد ميشود آن را نور خواند، و از اين نظر اگر بعضى از روايات مى گويد مراد از نور امام است صحيح است و مربوط به بـاطـن آيـه و تـاءويـل آنـسـت چـنـانـكـه در تـفـسـيـر قـمـى و كـتـاب كـافـى از اولياى خدا نقل شده است .
و در كـتـاب كـفـايـة الخـصام ص 289 در تفسير آيه فوق حدود هفت حديث از روايات عامه و خـاصـه نـقـل كـرده استكه آن نور امامان آل محمد تاروز قيامت هستند. و همانطورى كه انتظام امور انسانى ونيل بسعادت زندگى به دارا بودن روشنائى چشم است كه اگر افرادى از انـسـان فاقد اين نعمت باشد قدرت انجام امور را آنطور كه لازم است ندارند، و لذا آنانكه بـيـنـائى دارنـد به آنان كمك كرده و آنانرا نجات ميدهند، و اين امرى است محسوس و محتا ج به اقامه برهان نيست .
و بـراى فـور و رسـتگارى و سعادت آخرت هم افراد انسان محتاج كسى هستند كه خود واجد نـور و روشـنائى باشد تا بتواند افراد بشر را از تحير و بدبختى و هلاكت نجات دهد. اگـر جـه مـردم چـشم ظاهرى دارند و با نور آن مى نگرند و دفع شر از خود مى كنند ولى چشم باطن ندارند وجاهل به امور آخرتى هستند و لهم اعين لايبصرون بها ـ اعراف آيه 179 ـ.
و لذا خـداونـد مـتعال از نظر رحمت ورافت در هر دوره و هر عصرى نورهائى براى هدايتبشر قـرار دادهـاسـت . در تـفـسـيـر بـرهـان ذيـل آيـه مـبـاركـه واتـبـعـوا النـور الذى انـزل مـعـه ـ اعـراف آيـه 157 ـ از ابـوبـصـيـر از امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـلام نقل كرده كه مراد از نور على عليه السلام است . و در تفسير صافى از كافى از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه نورد رانى آيه على موادمه معصومين هستند
و حـبـلالله المتين
ترجمه :
و ريسمان محكم خداوند
شـرح : عـلى عـليـه السـلام را تـشـبـيـه بـه حبل كرده چون وسيله خلق است كه افراد انسان و جامعه بشر بوسيله او وولايت و پيروى از او به قرب خداوند عز و جل و دوستى و كرامت و بهشت او ميرسند.
و هـمـانـطـورى كـه نـجات از چاه و گودال و حفره عميقى در اين جهان بوسيله ريسمان محكم خـواهـد بود. كه اگر كسى در چاه و گودال سقوط كند بايد متشبث برشته محكمى گردد و بـدان چـنـگ زنـد تـا بـتـوانـد خـود را نـجـات دهـد هـمـيـنـطـور نـجـات از چـاه و گـودال ضـلالت و گـمـراهـى بـايـد بوسيله رشته محكم الهى باشد چنانكه فرمود: و اعـتـصـموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا ـ آل عمران آيه 103 ـ و همگى برشته الهى چنگ زنيد و متفرق نشويد.
در مـجـلد 9 بـحـار ص 86(213) دربـاره قـول خـداونـد كـه فـرمـايـد: و اعـتـصـمـوا بحبل الله آورده است كه فقال النبى صلى الله عليه و آله : انا نبى الله و على بن ابى طالب حبله .
در كـتـبـا كـفـايـة الخـصـام بـاب 36 چـهـار روايـت از عـامـه نقل كرده هك حبلى كه خدا در قرآن فرموده اهل بيت پيغمبر است . از جمله حديث سوم كه صاحب كـتـاب مـنـاقـب الفـاخـرة فـى العـتـرة الظـاهـرة از عـبـدالله بـن عـبـاس نـقـل كـرده گـويـد: مـا در خدمت رسول خدا بوديم كه مردى اعرابى وارد شد عرض كرد يا رسـولالله شـنـيـدم كـه دربـاره و اعـتـصـمـوا بـحـبـل الله سـفـارش مـى كـردى ، ايـن حبل خدا كداماست كه به او تمسك جوديم ؟ رسول خدا دست بر دست على نهاد و فرمود: به اين تمسك جوئيد كه اين حبل الله متين است .
در مـجـلد 9 بـحـار صـفـحـه 86(214) از ابوسيد خدرى روايت شده گويد: پيغمبر اكرم فـرمـود: اى مـردم مـن در مـيـان شـمـا دو ريـسمان گذاشتم اگر متمسك به آن دو شويد هـرگـز گـمراه نميشويد بعد از من ، يكى از آندو بزرگتر از ديگرى است : كتاب خدا كه رشـتـه ايـسـت از آسـمـان بـزمـنـى كـشـيـده شـده ، و عـتـرت و اهل بيت من واين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض قيامت بر من وارد شوند.
و اءيضا در همان صفحه (215) از اما پنجم عليه السلام چنين روايت شده ولاية على بن ابـى طـالب ، الحـبـل الذى قـال الله تـعـالى : و اعـتـصـمـوا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا. فمن تمسك به كان مؤ منا، و من تركه خرج من الايمان امام پـنـجـم فـرمـود: ولايـت عـلى بـن ابـى طـالب هـمان رشته و ريسمانى است كه خدا فرموده هـمـگى بريسمان خدا متمسك شويد و متفرق نشويد هر كس ‍ متمسك به آن شود مـؤ مـن اسـت و هـر كـس آن را رهـا كـنـد از ايـمـان خـارج اسـت ، البـتـه مـراد از تـمـسـك بحبل نسبت بكتاب خدا عمل كردن به آنست ، و مراد از تمسك بولايت اطاعت و پيروى كردن از آنست .
و صراطه المستقيم
شـرح : كـفـايـة الخـصـام ـ بـاب 276 ص 531 ـ روايـاتـى از عـامـه و خـاصـه نـقـل كـرده كـه صراط مستقيم على و اولاد اوست عليهم السلام ، از آن جمله ابوبكر شيرازى كـه از بـزرگـان عـلماى عامه است بسند خود از قتاده از حسن بصرى در تفسير آيه ـ 153 سـوره انـعـام ـ و ان هـذا صـراطـى مـسـتـقـيـمـا نـقـل كـرده گـويـد: كـه خـداى مـتـعهال مى فرمايد طريق على بن ابى طالب و ذريه اش طريقى است مستقيم ، و دينى است اسـتـوار، پـيروى آن كنيد و آن چنگ زنيد كه راهياست واضح و روشن و در آن هيچ كجى نيست (216). و اءيـضـاً در هـمـان كـتـاب از مـحـمـد بـن حـسـن صـفـار قـمـى نـقـل كـرده كه در آيه ـ521 شورى ـ انك لتهدى الى صراط مستقيم فرمود: يعنى امر ميكنى مردم را بولياتعلى و ميخوانى آنانرا بسوى آن ،
و صراط مستقيم على است .
فائدة : در علم هندسه ثابت شده كه اقصر خطوط دائره از مركز به محيط دائره يا بين دو نـقـطـه ، خـط مستقيم است . كه داراى زوايا نيست و ساير خطوط داراى زواياى حاده و منفرجه انـد. وانـسـان بايد در راه رسيدن بمقصد خود و فوز، خط مستقيم را در نظر بگيرد. و نيز در رستن از وادى ضلالت هم بايد خود را وادار بسلوك راه راست و طريق مستقيم نمايد و اين راه بموجب تفاسير واخبار وارده متابعت اميرالمومنين واولاد معصومين او است .
لا يسبق بقرابة فى رحم
تـرجـمـه :
هـيـچ كـس بـقـرابـت بـا رسول خدا بر او (يعنى على ) سبقت نگرفته
شـرح :مـجلد 9 بحار صفحه 69(217) در تفسير اين آيه مباركه و هو الذى خلق مـن المـاء بـشـرا فـجـعـله نـسـبـا و صـهـرا ـ فـرقـان آيـه 54 ـ(218) از ابـن عـبـاس نـقـل كـرد گـويـد: هـنـگـامـى كـه پيغمبر اكرم دخترش را به پسر عمويش على عليه السـلام تـزويـج كـرد ايـن آيـه نـازل شـده پـس بـراى او دو قـرابـت اسـت نـسبى و سببى .
و امير المومنين على عليه السلام از دو جهت با پيغمبر قرابت داشت يكى از جهت قابت نسبى ، چـون عـبـدالله پـدر پـيـغـمـبـر بـا ابوطالب پدر على از فرزندان عبدالمطلب و برادر بـودنـد كـه پـيـغـمـبر صلى الله عليه با امير المومنين عليه السلام پسر عمو ميشوند، و ديـگـر قـرابـت سببى است كه داماد پيغمبر است ، و هيچ يك از صحابه اين دو جهت را با هم دارا نبودند.
البـتـه ايـن نـوع قرابت و خويشاوندى و انتسابات نسبى و سببى موجب قرب و مقامى نمى گـردد، ومـا هـم آن را سبب فضيلت و برترى نمى دانيم ، و ذكر اين قرابت نسبى و سببى حضرت على عليه السلام با پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فقط براى جمله نسبا و صهرا در آيه مباركه و شاءن نزول آن بوده .
بلكه آنچه سبب فضيلت و برترى شخص مى گردد همان فضائ و صفات نفسانى انسان اسـت كـه اثـرات آن در خـارج نمايان مى گردد چنانچه خدا مى فريمايد يا ايها الناس انـا خـلقـنـا كـم مـن ذكـر و انـثـى و جـعـلنـا كـم سـعـوبـا و قـبائل لتعارفو ان اكرمكم عندالله اتقا كم ـ حجرات آيه 13 ـ اى مردم ما شما را از مرد و زن آفـريـديـم و شـمـا را تيره هاى بزرگ و كوچك قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد البته گرامى ترين شمانزد خدا با تقوى ترين شماست .
و روز قيامت هم اين گونه انتساب ها اثرى ندارد و بحساب هم نمى آيد چنانچه فرمايد فـاذا نفخ فى الصور فلا انساب بينهم يومئذ و لا يتسائلون ـ مومنون آيه 101 ـ پس آنـگـاه كـه نـفـخـه صـور دمـيـده شـود ديگر در آن روز نسبت خويشاوندى در ميانشان نيست و نپرسند. و همانطوريكه قرآن مى فرمايد يوم يفر امرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بـنـيـه ـ عـبـس آيه 34 ـ روز و انفسا است و اقارب و نزديكان از برادر و پدر و مادر و هـمـسـر و اولاد از يـكـديـگـر فـرار مـى كـنـنـد و هـر يـك گـرفـتـار عمل خود هستند، و قدرت بر رفع و دفع عقاب و رساندن ثواب را ندارند.
پـس ايـن گونه انتسابات بحال كسى فاده ندارد، اگر چه حديثى به پيغمبر اكرم نسبت داده شـده كـه فـرمـود: كـل سـبـب و نسب منقطع يوم القيامة الا سببى و نسبى زيرا طبق روايـات مـتـعـدده آن روايات و احاديثى را ميتوان قبول كرد كه مخالف قرآن نباشد وگرنه مـورد پـذيـرش قـرار نـخـواهد گرفت (219) و ممكن است گفته شود كه منظور از روايت مـنـتسب به پيغمبر آن است كه گناهكارانشان هم پيش از مردن موفق به توبه خواهند شد و با حال توبه از دنيا ميروند.
و لا بسابقة فى دين
ترجمه :
و كسى در دين اسلام (و ايمان ) بر او پيشى نگرفته
شـرح : در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام بـاب 336 حـدود چـهـل و هـفـت حـديـث از طـريـق عـامـه و خـاصـه نـقـل شـده ، كـه اول كسى كه از مردان اسلام اختيار كرد و به پيغمبر اسلام ايمان آورد على بن ابى طالب عـليـه السـلام بـود، از جـمـله ايـن مـغـازلى شـافـعـى در كـتـاب مناقب در آيه السابون السـابـقون ـ واقعه آيه 10 ـ از مجاهد از ابن عباس آورده كه ((در ايمان بموسى عليه السـلام يـوشـع بـن نـون ، و در ايـمـان بـهـعـيـسـى عـليـه السـلام صـاحب يس (يعنى مومن آل يـس ) و در ايـمـان بـه مـحـمـد صلى الله عليه و آله على عليه السلام از ديگران سبقت گرفتند.(220)
و حـديـث 17 مـوفـق بـن احـمـد (اخـطـب خـوارزم ) بـسـنـد خـوود از محمد بن اسحق روايت كرده اول كسى كه از مردان برسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورد و تصديق نمود او را و بـحـث بودن آنچه از جانب خدا آورده است پذيرفت على بن ابى طالب عليه السلام بود كه در آن هنگام ده سال داشته .
و در بـحـار الانـوار مجلد 9 باب انه السابق فى القرآن (221) اخبار زيادى است بـايـنـكـه اول كسى كه ايمان آورد على عليه السلام بوده ، و ميتوان گفت كه اين امر بحد تـواتـر رسـيـده و اجـتـمـاعـى اسـت و كـشـى در آن نـيـسـت ، و بـا ايـن بـسـيـارى اخـبـار و اقـوال فـريقين اگر كسى در مقام انكار برآيد، حقاً بايد گفت يا از نظر بياطلاعى است و يا تعصب جاهى است .(222)
در مـجـلد 9 بـحـار ص 366(223) روايـتـى از رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله نقل شده كه مى فرمايد من وعلى هر كدام با هم در سه خصلت ممتاز مشتركيم
1ـ من صاحب پرچم هستم وعلى نگهدارنده آن .
2ـ من صاحب كوثرم و على ساقى آن .
3ـ بـهـشت و دوزخ بدست من است و على قيم آنست . و سه خصليت ديگرى كهعلى داراست و من با او شركت ندارم : 1ـ داشتن پسرعموئى مثل من (كه داراى مقام نبوت است )
2ـ داشتن همسرى چون فاطمه
3ـ داشتن فرزندانى مانند حسن و حسين .
و كـسـى را سـزا نـيـسـت بـگـويـد: ايـمـان على به پيغمبر چون در زمان طفوليت (و بسن ده سالگى ) و غير بالغى بوده ارزشى نداشته ، براى اينكه شخص على عليه السلام در آن سـن و سال مميز بوده و اعمال خير و نيك طفل مميز مورد پذيرش است و داراى اجر وثواب مـيـبـاشـد، و لذا پـيـغـمـبـر اكـرم ايـمـان او را پـذيـرفـت و بـه ايـن سـبـقـت او در اسـلام فـضـل او را عـلام نـمـود، و خـود آن بـزرگـوار هم باين مقام افتخار و در مجامع صحابه و تـابعين كه در ميانشان مخالفين و معاندين زياد بودند احتجاج مى نمودند كسى او را انكار نـمـى كـرد. و در واقـع عـاشـورا اربـاب مـقـاتـل مـى نويسند كه حضرت سيدالشهدا عليه السلام هنگامى كه خود شخصا آهنگ قتال نمود رجزى ميخواند از جمله مى گفت :
فاطم الزهرا امى ، و ابى
قاصم الكفر ببدر و حنين

يعبد الله غلاما يافعا
و قريش يعبدون الوثنين

يعبدون اللات و الغزى معا
و على كان صلى القبلتين (224)

و بـمـقـام پـدر بـزرگـوارش كـه در حـال غـيـر بالغ بودن اسلام آورده و خداى يگانه را پرستش مى كرده فخر مينمود.
و لا يلحق فى منقبة من مناقبه
تـرجـمـه :
و كـسـى در مـنـاقـب و اوصـاف كمال به او نخواهد رسيد
شـرح : بـدانـكـه آنـحـضـرت داراى مـنـاقـب و امـتـيـازات و فضائل بسيارى است كه اختصاص بخود او دارد:
2ـ اول كـسـى اسـت از مردان كه اسلام اختيار كرد و به پيغمبر اكرم ايمان آورد، و شرح آن گذشت .
2ـ قرابت و خويشاوندى نسبى و سببى با پيغمبر اسلام داشت كه هم پسر عم او بود و هم دامادش و سابقا بيان كرديم .
3ـ تولد او در خانه كعبه اتفاق افتاد.
4ـ از دوره صـبـاوت و كـودكـى در خـانه پيغمبر و در مهد پرورش او بود چنانكه در اواخر خطبه قاصعه نهج البلاغه آمده ، و مورخين اسلامى و سيره نويسان هم آنرا ذكر كرده اند.
5ـ لقت امير المومنين كه اختصاص به او دارد و قبلا آن رابيان كرديم .
6ـ رسول خدا او را برادر و بمنزله نفس خود دانسته و بيان اين مطلب هم سابقا گفته شد.
7ـ فـداكارى او در آن شبيكه كفار قريش تصميم گرفته بودند كه پيغمبر اسلام را به قتل برسانند، او براى حفظ جان پيغمبر صلى الله عليه و آله بجاى پيغمبر در بستر او شب را گذرانيد. و براى رضا و خوشنودى حق جان خود را در معرض هلاك و خطر مرگ قرار داد و آيه ومن الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله ـ بقره آيه 207 ـ در شان او نازل شد.
در كـفـايـة الخـصـام در بـاب 112 يـازده حـديـث از طـريـق عـامـه نـقـل كـرده از جـمـله حـديث سوم آنست كه ثعلبى در تفسير خود از سدى از ابن عباس روايت كرده كه آيه مباركه ومن الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله در شان على بن ابـى طـالب عـليه السلام نازل شده ، وقتى كه پيغمبر اسلام از خوف مشركين بغار ثور رفت و در آنجا پناهنده شد على عليه السلام آن شب را در خوابگاه پيغمبر گذرانيد.
8ـ رد شـمـس اسـت كـه درايـن بـاره احـاديـث زيـادى از عـامـه و خـاصـه نـقـل شـده ، و در كـتـاب كـفاية الخصام حدود شش حديث از طريق عامه ، و هفده حديث از طريق خاصه آورده .
9ـ صـعـود عـلى عـليـه السـلام بـر شـانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و رفتن به بام خـانـه كـعبه در فتح مكه براى شكستن بتهائى كه در آنجا قرار داشت و فرو رختن آنها را بـزمـيـن كـه داسـتـان آن در فـتـح مـكـه است و سيره نويسان آن را در كتابهاى خود ذر كرده اند.(225)
10ـ وصيت پيغمبر به او درانجام امر وصايتش كه سابقا بيان شد.
11ـ حامل لواى حمد و ولى و ساقى حوض كوثر بودن است كه شرح آن در جمله وساقى اوليـائه مـن نـهـر الكـوثر خواهد آمد. و در اين باره يازده حديث از طرييق عامه و نوزده حـديـث از طريق خاصه در كفاية الخصام آمده ، و ما دراينجا به ذكر يكى از اين احاديث اكتفا مـى كـنـيـم : حـديـث ششم موفق بن احمد به سند خود از على بن ابى طالب روايت كرده كه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود: يـا عـلى پـنـج چـيـز از خـدا سئوال كردم كه به من عطا فرمود اول آنكه سئوال كردم كه چون من سرا زخاك بردارم تو با من باشى ، به من عطلا فرمود. دوم آنكه چون مرا نزد ميزان بازدارن تو با من باشى ، بـه مـن عـطـا فـرمـود. سـوم آنـكـه درخـواسـت كـردم كـه تـو را حـامـل لواى مـن گـردانـد و آن لواى بـزرگ خـدوانـد عـز و جـل اسـت كـه هـمه رستگاران و پيروزمندان در زير آن لوا به سمت بهشت روند به من عطلا فرمود. چهارم از پروردگار خود خواستم كه تو امت مرا از حوض كوثر سيراب گردانى ، به من عطلا نمود. پنجم از پروردگار خود خواستم كه تو را قائد امت من به سوى بهشت گرداند به من عطا كرد. پس حمد مى كنم خدا را كه به اين عطايا بر من منت نهاد.
در مـجلد 9 بحار 423 (226) از حضرت امير مومنان عليه السلام روايت شده كه فرمود: ده خصلت از طرف رسول خدا به من ابلاغ شده و به كسى پيش از منه ابلاغ نشده و بعد از اين هم به كسى داده نمى شود؛ پيغمبر خدا به من فرمود: يا على تو برادر منى در دنـيـا و آخـرت ، و جـايـگـاه تـو در قـيـامـت از سـايـريـن بـه مـن نـزديـك تـر اسـت ، و مـنـزل مـن و تـو در بهشت همانند دو برادر مجاور هم قرار دارد، و تو وصى و ولى و وزير مـنـى ، و دشـمـن تـو دشـمـن مـن ، و دشمن من دشمن خدا است ، و دوست تو دوست من ، و دوست من دوست خدا است .
يحذو حذو الرسول صلى الله عليهما و آلهما
تـرجـمـه :
گـام بـه گـام و قـدم بـه قـدم از پـى رسـول اكـرم و بـه تـبـع او راه مـى پـيـمـود او دنـبـال رو او بـود درود خـدا بـر آن دو وآل آن دو باد
شـرح : مـعـلوم اسـت كـهـم روش و طـريـقـه عـلى عـليـه السـلام هـمـان روش و طريقه رسـول خـدا صلى الله عليه و آله بوده ، و هر راه و روشى كه پيغمبر گرامى داشت او هم هـمـان راه و روش را انـجـام مـى داد، و لذا فـرمـود: انـا مـن رسـول الله كـالضـوء(227) اتـصـال و هـمـبـسـتـگـى مـن بـا رسـول خـدا هـمانند اتصال و پرتو نور از شمس است . ور در بعضى نسخ كالصنو من الصنو است (228) همانند شاخه ايست از شاخه (كه هر دو از يك ريشه روئيه ه اند.)
رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از بعثت تا وقتى كه در مكه بود چون عده اصحاب و پـيـروانـش كـم بـودنـد مـامور به جهاد نشد و در مقام دفاع برنيامد تا پس از مهاجرت به مدينه و زياد شدن ياران آنگاه مامور به جهاد شد و در مقام دفاع برآمد. على عليه السلام پـس از رحـلت پـيغمبر چون يارانش كم و معدود بودند قيام نكرد تا پس از استقرار خلافت ظـاهـرى و بـدون يـار و يـاور آنـگـاه بـراى پـيـشرفت حق و بقاى آن مامور به جهاد شد. و پـيـغمبر اسلام وقتيكه درم كه بود مدتى در شعب ابى طالب محصور بوده و برحسب ظاهر سـكـوت اخـتـيـار نـمود. على عليه السلام نيز مدتى خانه نشين بود و قدرت بر تبليغ و اداره امور مسلمين و خلافت نداشت .
پـيـغـمـبـر اسلام صلى الله عليه و آله با آنكه در مكه مورد اذيت و آزار مشركان بود ولى لب به نفرين نگشود بلكه مى گفت رب اهد قومى فانهم لايعلمون .
عـلى عـليـه السـلام بـا آن شـدت مـحـن و گـرفـتاريكه براى او اتفاق افتاد كه در خطبه شقشقيه مى فرمايد: فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى (با اينكه گودى در چـشمم خار و خاشاك و در گلويم استخوان گرفته بود صبر نمودم ) و هرگز نفرينى نكرده است .
و هـمـانـطـوريـكـه پـيـغـمـبـر بـا مـشـركـان جـنـگ كـرد و دسـتـور آمـد: قـاتـلو فـى سبيل الله الذين يقاتلونكم ـ بقره آيه 185 ـ (در راه خدا با كسانيكه به جنگ با شما اقدام كرده اند بجنگيد) و اقتلوا المشركين حيث وجد تموهم ـ توبه آيه
5ـ عـلى عـليـه السلام هم با منافقان جنگ كرد. و پيغمبر اكرم پس از آنكه مكه را فتح كرد مـشـركـان مـكـه را مـورد عـفـو قـرار داد، عـلى عـليـه السـلام در وقـعـه جمل پس از فتح بصره منافقان را عفو و اسيران را آزاد نمود.
و در زيـارت مخصوصه حضرت امير المومنين عليه السلام در روز عيد غدير چنين آمده است : () و اشهد انك لم تزل للهوى مخالفا و للتقى محالفا، و على كظم الغيظ قادرا، و عن النـاس عـافـيـا غـافـرا (و گـواهى مى دهم كه تو اى امير مومنان پيوسته با هواى نفس مـخالف ، و با تقوى ملازم و متعهد بودى ، و بر حلم و فرو نشاندن خشم وغضب توانا مى نمودى : و از بديهاى مردم نيز راه غفران و عفو مى پيمودى ).
در مـجـلد 9 بحار ص 501 (229) از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود شـبـيه ترين مردم در غذا و خوراك به رسول خدا صلى الله عليه و آله امير المومنين عـليـه السلام بود كه خودش نان و سركه و زيتون مى خورد و به مردم نان و گوشت مى داد و ابـن ابـى الحـديـد در شـرح نـهـج البـلاغـه هـمـيـن روايـت را نقل كرده .
كـتـاب كـفـايـة الخـصام باب 344 از ابن ابى الحديد به سند خود از نضر بن منصور از عقبة بن علقمه رويات كرده كه به خدمت على عليه السلام رفتم ديدم دوغ ترش شتر و... در پـيـش رو دارد و بـا خـودره نـان خـشـك مـى خـورد، گفتم يا امير المومنين چرااين غذا را مى خورى ؟ فرمود: يا ابا الحبوب رسول خداصلى الله عليه و آله از اين خشك تر مى خورد. و از اين خشن تر مى پوشيد و اشاره به پيراهن خود كرد و گفت مى ترسم اگر پيروى او را در اين امور نكنم به او نرسم و از او دور مانم .
درمـجـلد 9 بـحـار ص 538(230) از امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه فـرمـود: كـسـى از ايـن امـت طـاقـت و قـدرت پـيـروى عمل رسول خدا صلى الله عليه و آله را پس از او نداشت جز على عليه السلام .
ويقاتل على التاءويل
تـرجـمـه :
و بـر اسـاس تاويل و حقايق و مقاصد اصلى قرآن جنگ مى كرد
شـرح : قـرآن كـريم داراى تنزيل و تاويل است يعنى داراى ظاهر و باطنى است . در تفسير صافى (231) از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود: ظاهر قـرآن كـسـانـى هـسـتـنـد كـه قـرآن دربـاره آنـان نـازل شـده ، و بـاطـنـش كـسانى هستن كه اعـمـال آنـهـا اعـمـال هـمـان مـردمـان اولى اسـت (كـه آيـه قـرآن در شـان آنـان نازل شده و آيه شامل حال اين گروه هم مى شود).
و در روايـت ديـگـر فـرمـود: ظـاهـر آن تـنـزيـل و بـاطـنـش تاويل است .
قـال رسـول الله صـلى الله عـليـه و آيـه : ان مـنـكـم مـن يـقـاتـل عـلى تـاويـل القـرآن كـمـا قـاتـلت عـلى التـنـزيـل فـسـل مـن هـو؟ قـال : خاصف النعل (232) رسول خدا فرمود از ميان شما كسى است كه بـر تـاويـل قـرآن جـنـگ مـى كـنـد هـمـمـچـنـانـكـه مـن بـر اسـاس تـنـزيـل آن جـنـگ مـى كـنـم . سـوال شـدك ه او كـيـسـت ؟ فـرمـود هـمـانـكـس كـه مشغول انجام پينه كفش است . چون نظر كردن ديدند على على السلام است .
در مـجـلد 8 طـبـع كـمـپـانـى ص 455(233) از ابـوذر غـفـارى نـقـل شده كه گويد: من با پيغمبر در بقيع غرقد(234) بوديم كه به من فرمود: ابـاذر قـسـم بـه آنـكـه جـانـم بـه دسـت اوسـت در مـيـان شـمـا كـسـى اسـتـكـه بـراى تـاويـل قـرآن مـى جـنگد همچنانكه من براى تنزيل آن مى جنگم ، در صورتى كه آن گروه (مـخـالف ) كـلمه توحيد را بر زبان جارى مى كنند و بدان هم شهادت مى دهند ولى با اين حال بيشترشان ايمان ندارند و مشركند، و كشتن اين گروه بر مردم گران آيد تا آنجا كه به ولى خدا افترا زنند و از عملش ناراضى و رنجيده خاطر باشند.
در كتبا كافى در تفسير اين آيه مباركه و ان طائفتان من المومنين افتتلوا فاصلحو بينهما فـان بـغـت احـديـهما على الاخرى فقاتلو التى تبغى حتى تفيى الى امرالله ـ حجرات آيـه 9 ـ (و اگـر دو طـايـفه از مومنان به جان هم افتادند و با يكديگر به جنگ پرداختند، پـس بين آندو گروه را اصلاح كنيد پس اگر يكى از آن دو بر ديگرى ستم مى كند با آن گـروهـى كـه سـتم مى كند به جنگ پردازيد (تا به حكم اجبار تسليم ) و به فرمان خدا گـردن نـهـد از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام روايـت شـده كـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود: مـيـان شـمـا كـسـى اسـت كـه بـر تـاويـل قـرآن مـى چـنـگـد هـمـانـطـورى كـهـمـن دربـاهـر تنزيل آن مى جنگم .
در تفسير صافى ذيل اين آيه مباركه و ان طائفتان از كتاب كافى از حضرت صادق عـليـه السـلام نـقـل مـى كـند كه تاويل اين آيه در جنگ بصره ظاهر شد. و آنان كسانى مى بودند كه نسبت به امير مؤ منان عليه السلام ظلم نمودند. و از اين نظر جنگ با آنها لازم و واجب بود تا آنكه برگردند و فرمان خدا را گردن نهند. و اگر برنگشتند واز اين ظلم و سـتـم دسـت برنداشتن به موجب آيه شريفه بر امير مومنان لازم و واجب بودكه دست از جنگ با آنها برندارد تا آنها از تصميم خود منصرف شوند وامرخدا را گردن نهند.
چـون آنـهـا در مـديـنـه بـه اخـتـيـرا خـود بـيـعـت نـمـودنـد، و از روى مـيـل واخـتـيـار پيروى او را پذيرفتند و به فرمان او گردن نهادند، پس آنها گروه ظالم (وفـئُ بـاغـيـه ) هـسـتند همچنانكه خداوند متعال در اين آيه بدان اشاره مى كند .پس بر امير مومنان عليه السلام لازم بود كه چون بر آنها ظفر يافت در ميانشان به عدالت و انصاف رفـتـاركـنـد هـمـچـنـانـكـه پـيـغـمبر خدا نسبت به اهل مكه رفتار نمود و برآنها منت نهاد و از تقصيرشان درگذشت .عينا عمل رسول خدا صلى الله عليه و آله را تكرار كرد.
آرى رفـتـارامـيـرم ومـنـا عـليـه السـلام بـا اصـحـاب جـمـل در بـصـره هـمـانـنـد رفـتـار رسول خدا با مردم و مشركين قريش در فتح مكه بود كه پـيـغـمـبـر فـرمـود هـر كس سلاح جنگ را ا زخود دور نمايد يعنياسلحه را زمين گذارد (وخلع سـلاح شود)، و نيز هر كس به خاهه خدا پناهنده شود و در مسجد الحرام باشد درامان است . و امـيـرمـومـنـان پس از فتح بصره دستو رداد هر كس خلع سلا ح شود و يا به خانه رود و بـيـرون نـيـايـد در امـان اسـت و فـرمود هر كس فرار كند به دنبالش نرويد و مجروحى از آنانرا هم نكشيد، و زن و فرزندانشان را هم اسير نكنيد.
و لا تاخذه فى الله لومة لائم
تـرجـمـه :
و در راه رضـاى خدا از ملامت و سرزنش بدگويان باكى نداشت
شـرح : در زيـارت آن بـزرگوار عليه السلام در روز مبعث پيغمبر اكرم است كه مى خـوانـى : السـلام عـليـك يـا امـيـر المـومـنـيـن ـ الى ـ لم يـكـن لاحـد فـيـك مـهـمـز و لا لقـائل فـيـك مـغـمـز و لا لخـلق فـيـك مـطـمـع ، و لا لا حـد عـنـدك هـوادة . يـوجـد الضـعـيـف الذليـل عـنـدك قو يا عزيزا حتى تاخذله بحقه ، و القوى العزيز عندك صغيفا حتى تاخذ منه الحق ، القريب والبعيد عندك فى ذلك سواء.
سـلام بـر تـو اى امـيـر مومنان نسبت به شخص تو بر احدى جاى نكته گيرى و عيب جـوئى وجود ندارد و نه براى گوينده اى جاى عيب گودى ، و نه براى شخص طماع نسبت بـه تـو طـمـع و چـشـم داشـتى و نه به ناحق و نابجا كسى به تو اميدى تواند داشت . و خـوار و نـاتـوان نزد تو عزيز و نيرومند است تا حق او را از سركش و ستمكار بگيرى ، و تـوانـاى عـزيز نزد تو خوار و ذليل است تا اينكه حق مظلوم را از او بستانى ، و نزد تو خويش و بيگانه و نزديك و دور يكسانند).
در تـفـسـيـر صـافـى ذيـل آيـه شـريـفـه يـجـاهـدون فـى سـبـيل الله و لا يخافون لومه لادم ـ مائده آيه 54 - كه در مقام بيان اوصاف مومنان مى فـرمـايـد آن كـسـانـى هـسـتـنـد كـه جـنـگ مـى كـنـنـد بـراى اعـلاى كـلمـه حـق و ديـن خدا و در عـمـل نـمـودن بـه وظـائف ديـنى از ملامت سرزنش كنندگان خوف و ترسى مانع ايشان نمى شـود. روايـت از حـضـرت امـام مـحـمـد بـاقـر و امـام جـعـفـر صـادق ـ عـليـهـمـا السـلام ـ نـقـل شـده كـه مـراد از مـومـنـان در ايـن آيـه امـيـرمـومـنـان و اصـحاب او مى باشند كه بامنافقان از ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ كردند.
لقـمان حكيم در وصاياى خود به پسرش گويد: فرزندم دلت را به مدح و دم مردم خـوشـنـود مـكـن و بـدان دل مـبـنـد و مـانـع از كـار وعـمـل تـو نـشـود، زيـرا كـه تـحـصـيـل و بـه دسـت آوردن رضـايـت مـردم مـمكن نگردد اگر چه شخص با تمام قدرت در تحصيل آن سعى و كوشش نمايد.(235)
در مـجـلد 15 بـحـار بـاب اخـلاق ص 203(236) از ابوذر غفارى روايت شده كه پيغمبر اكـرم صـلى الله عـليـه و آله و سـلم فـرمـود: اى ابـاذر (در عمل كردن به احكام و دستورات الهى و پيروى از حق ) از ملامتر و سرزنش كننده خائف مباش .
اگـر كـسـى در اخـبـار و روايـات و سـيـره امـيـر مـومـنـان عـليه السلام بنگرد برايش يقين حاصل مى شود كه اين بزرگوار اين صفت را به مرتبه عاليه واجد بوده چنانكه در مجلد 9 بـحـار ص 535(237) از ابـوسـعـيـد خـدرى نقل شده كه مردم پيش پيغمبر اكرم از على عليه السلام شكايت كردند آن حضرت بپا خاست وايـستاد و گفت : ايها الناس لا تشكوا عليا فوالله انه لخشن فى ذات الله اى مردم از عـلى شـكـايت نكنيد به خدا قسم كه او در راه خدا سخت پايبند است يعنى او در اراى اوامر واحـكـام الهـى از كسى ملاحظه نمى كند و در وادار كردن به آن خشنونت دارد، و از كسى كه نافرمانى خدا را نمايد به آسانى نمى گذرد و به مهربانى رفتار نمى كند.
و پـس از نـزول ايـن آيـه مـبـاركـه يـا ايـهـا النبى جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم (238) (اى پـيـغـمـبـر با كافران و منافقان پيكار كن و برآنان سخت گير). پيغمبر اكـرم در زمـان حياتش با كافران پيكار مى كرد و به على دستور داد كه با منافقان (پس از وى ) پيكار كند.
قد و ترفيه صناديد العرب و قتل ابطالهم و ناوش ذوبانهم
تـرجمه :
و در راه خدا خونهاى دلاوران عرب را ريخت و پهلوانانشان را كشت و گرگانشان را گرفت و به زمين كوبيد
شـرح : در غـزوات رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و جـنگ مسلمانان با كفار على عـليـه السـلام جان فشانى ها نمود و بزرگان كفار و گردنكشان مشركين عرب را بكشت . در جنگ بدر افرادى از روساى مشركين حدود 37 نفر بدست او كشته شدند از جـمله وليد بن عتبه برادر هند زن ابوسيان مادر معاويه و او مردى شجاع و بى باك بود، و عـتـبـة بـن ربـيـعـه پـدر هـنـد، و طـعـيـمـة بـن عـدى ، و عـاص بـن سـعـيـد و نـوفـل بن خويلد، و نضر بن حارث ، و عاص بن منبه بن حجاج و و كه از سران و دلاوران قريش بودند.
در غـزوه احـزاب ـ آن را غزوه خندق هم گويند شجاع ترين سپاه مشركين مردى به نام عمرو بـن عـبـدود بـود كه گويند در شجاعت و دليرى در برابر هزار سوارمقاومت مى كرد و به دست آن حضرت كشته شد.
در مـجـلد 6 بـحـار باب غزوه خندق (239) نقل شده كه پس از كشته شدن عمر و، پيغمبر اكـرم صـلى الله عـليـه و آله بـه عـلى عـليـه السـلام فـرمود: ابشر يا على فلو وزن اليـوم ملك بعمل امة محمد لرجح عملك بعملهم ، و ذلك انه لم يبق بيت من بيوت المشركين الا و قد دخله و هن بقتل عمرو بن عبدود، و لم يبق بيت من بيوت المسلمين الا و قد دخله عز بقتله بـشـارت بـاد تـو را اى عـلى كـه اگـر عـمـل تـو در امـروز بـه عـمـل امـت مـن سنجيده شود البته عمل تو برترى دارد، و اين رججان و برترى براى آنست كـه كـشـتـه شـدن عـمـرو بـن عـبـدود سـبـب ترس و سستى تمام مشركين شده و موجب عزت و سرفرازى مسلمانان گشته .
و در غـزوه خـيبر كه آن هفت قلعه و دژ محكم يهود در خارج مدينه بود، و در اين جنگ مرحب كه مـردى شـجـاع و دليـر بـود و در مـيـدان جـنـگ كسى او را حريف نبود و برادرش حارث و عده ديـگـرى از روسـا و بـزرگـان يـهود خيبر مانند ربيع بن ابى الحقيق به دست آن حضرت كشته شدند.
فادوع قلوبهم احقادا بدرية و خيبرية و حنينية و غيرهن
ترجمه :
پس دلهاى (بازماندگان ) آنها را بجنگ بدر و خيبر و حنين و غيره پر از حقد و كينه ساخت
شرح : جهت عمده خانه نشينى آن حضرت و ترك جهادش همان كينه و عدواتى بود كه مـردم از كـشـتـه شـدن پـدران و بـرادران و نـزديـكـانـشـان بـه دسـت آن حـشـضـرت بـه دل داشـتـند. اينك مناسب است كه در اين جا گفتار ابن ابى الحديد را كه در بيان علت قعود آن بزرگوار آورده از كتاب كفاية الخصام ذكر كنيم .(240)
ابـن ابـى الحـديـد كـه از بـزرگـان وافـاضـل عـلمـاى عـامـه و مـعـتـزلى مذهب است گويد: بـدانـكه تقاعد على عليه السلام از جهاد براى آنست كه تو ميدانى كه چگونه مردم در آن هـنـگـام بـا او بـيـعـت نـمـودنـد و سـپـس بـيـعـت خـود را نـقـض كـردنـد و حال آنكه از وفات رسول خدا بيست و پنج سال گذشته بود و معلوم است در اين مدت كينه هـا فـرامـوش شـده بود، و آنانى كه پدران و عشيره ايشان به دست آن حضرت كشته شده بـودنـد مـرده بـودنـد و قـرنـى از مـيـان رفـتـه بود و قرن تازه به جاى آن آمده بود واز آنـهـائى كـه بـا آن حـضـرت عـدوات داشـتـنـد و يـا كـيـنـه او را در دل داشـت بـودند به جز از اندكى كسى باقى نمانده بود. و حالت او بعد از انقضاى اين مـدت دراز بـا حـمـاعـت قـريـش واظـهـار كـيـنـه و عـدوات آنـان بـا وى مـثـل ايـن بـود كـه گـويـا در روز وفـات رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به مسند خلافت نشسته است حتى آنكه بازماندگان قريش و جوانان و نوباوگان آنها كه در جنگ ها او را نـديـده بـودند و ضربت ها و شمشيرهائى كه بگذشتگان آنها زده و آنها را به جهنم فرستاده بود مشاهده ننموده بودند كارى با آن حضرت كردن و عدواتى با او نمودند كه اگر گذشتگان ايشان بودند نمى توانستند كرد.
فـــاضـــبـــت عـــلى عـــداوتـــه و اكـــبـــت عـــلى مـــنـــابـــذتـــه حـتـىقتل الناكثين و القاسطين و المارقين
ترجمه :
پس بر دشمنى او قيام كردند و به مبارزه و جنگ با او به بـهـانـه اى هـجوم آوردند تا آنكه او هم ناگريز با پيمان شكنان ـ چون طلحه و زبير ـ و ظالمان و ستمكاران ـ چون معاويه و اعوانش ـ و با مرتدين و منحرفين ـ چون خوارح نهروان ـ به قتال برخا بسيارى از آنانرا هم كشت .
شـرح : در مـجـلد 8 بـحـار ص 456(241) روايـت شـده كـه رسول خدا صلى الله عليه و آله به ام سلمه فرمود: اى ام سلمه بشنو و شاهد باش ، ايـن عـلى بـن ابـى طـالب سـرور مـسـلمـانـان ، و امـام پرهيزگاران ، و رهبر سفيد رويان رخـشـنـده ، و جـنـگ كننده با ناكثين و قاطين و مارقين است . ام سلمه گويد: عرضه داشته يا رسـول الله نـاكـثـيـن كـيـانند؟ فرمود: آنانكه در مدينه با او بيعت مى كنند و در بصره هم اجـتـمـاع و بـيـعـت را نـقـض مـى كنند. و پرسيدم قاسطان چه كسانى هستند؟ فرمود: معاويه واهل شام گويد: پرسيدم مارقين كدامند؟ فرمود: اصحاب نهروان .
در مـجـلد 9 بـحـار ص 521(242) در بـيـان آيـه مباركه يا ايها النبى جاهد الكفار و المنافقين (243) آمده است كه پيغمبر اكرم با كفار جهاد كرد و على بن ابى طالب را بـه بـه جـهـاد بـا مـنـافـقـيـن نـاكـثـيـن و قـاسـطين و مارقين ) امر كرد: و حديث خاصف النعل (244) و حديث كلاب الحواب ، و حديث ذوالثدية . و غير ذلك .
و لما قضى نحبه و قتله اشقى الاشقياء من الاولين و الاخرين
ترجمه :
(و جون مدت اجلش فرا رسيد شقى ترين اولين و آخرين او راكـشـت (و بـه شـهـادت رسـانـيـد). و بـروايت ديگر وقتله اشقى الاخرين يتبع اشقى الاولين )
شـرح : در شـب نـوزدهـم مـاه مـبـارك رمـضـان سـال چـهـل هـجرى به وسيله عبدالرحمن بن ملجم مرادى با شمشير زهر آلودى كه بر فرق مباركش وارد ساخت او را در محراب عبادت مجروح و در شب 21 همان ماه بعد از و شب و دو روز از دار دنيا رحلت و روح مقدسش به عالم اعلى وعليين پرواز نمود.
در مـجـلد 9 بـحـار ص 46 از حـضـرت رضـا عـليـه السلام از پدران بزرگوارش از امير مومنان نقل شده كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در خطبه ايكه در فضيلت ماه رمـضـان مـى فـرمـود مـن بـرخـاسـتـم و گـفـتـم :يـا رسـول الله بـهـتـريـن عـمـل در ايـن مـاه چـيـسـت ؟ فـرمـود: اى ابـوالحـسـن بـهـتـريـن عـمـل در ايـن مـاه ورع و پـرهيزكارى از محرمات الهى است ، آنگاه آن بزرگوار به گريه افـتـاد و گـريـه كـرد، گفتم : يا رسول الله چه چيز شما را مى گرياند (و سبب گريه شـمـا چـيـست )؟ فرمود: يا على گيه من براى آن مصيبتى است كهدر اين ماه به تو مى رسد مـثـل ايـنكه مى بينم تو را كه در پيشگاه پروردگارت در محراب عبادت نماز مى خوانى و بدبخت ترين بدبختاناولين وآخرين هم رديف پى كننده و كشنده (245) ناقه قوم ثمود بـراى كـشـتـن تو، ضربت شمشيرى بر سر تو بزند و محاسنت رابه خون سرت رنگين سـازد. حـضـرت عـلى گـويـد، گـفـتـم : يـا رسـول الله آيـا ايـن عمل با سلامت دين من صورتمى گيرد؟ فرمود آرى با سلامت دينت مى باشد.
سـپـس فـرمـود: يـا عـلى هر كه تو را بكشد مراكشته ، و هر كه تو را دشمن دارد مرا دشمن داشـتـه ، و هـر كه تو را دشنام دهد مرادشنام داده ، چون تو نسبت به من همچون جان منى ، و هركه تو را دشنمام دهد مرادشنام داده ، چون تو نسبت به من همچون جان منى ، و روح تو از روح مـن اسـت ، و سـرشـت تـو از سـرشـت مـن اسـت ، خـداوند مرا وتو را آفريد ومن و تو را بـرگـزيـد، مـرا بـه نـبـوت مفتخر ساخت وتورا به امامت ، پس كسى كه امامت تو را انكار نمايد مرا انكار نموده .
يا على تو وصى من و پدر فرزندان من و همسر دختر من هستى و خليفه و جانشين من بر امتم در دوره حـيـات من و پس از مرگم مى باشى ، و امر تو امر من و نهى تو نهى من . قسم به آن كـس كه مرا به نبوت مبعوث فرمود و مرا بهترين خلقخود قرار داد. البته تو حجت خدا بر خلق وامين سر او و خليفه او بر بندگانش باشى .
راوى گويد:
عبدالرحمن بن ملجم مرادى ـ لعنه الله ـ با نمايندگانى كه محمد بن ابى بكر والى مصرـ بـا نامه اى خدمت امير مومنان فرستاده بود بر آن حضرت وارد شد، و چون حضرت نامه را گشود و به اسم عبدالرحمن بن ملجم برخورد. روى به او كرده گفت تو عبدالرحمن هستى ؟ گـفـت آرى ؛ مـنـم يـا اميرالمومنين ، بدان كه به خدا سوگند تو را دوست مى دارم . حضرت فـرمـود دروغ مى گوئى ، او و همراهانش ‍ با حضرت عليه السلام بيعت كردند(246) و چـون عـبـدالرحـمن خواست باز گردد حضرت او را طلبيد و بيعت او را استوار و مورداطمينان ساخت و بر او تاكيد كرد كه مكر نكند ونقض بيعت ننمايد.(247)
البـتـه ابـن مـلجـم در ابـدا از سـپـاهـيـان آن حـضـرت بـود و مشمول مراحم وعطاياى آن بزرگوار قرار مى گرفت تا آنكه پس از جنگ صفين مرام خوارج را بـرگـزيـد و آخـر الامـر در شـب نـوزدهـم شـهـر رمـضـان سال چهلم هجرى در مسجد كوفه شمشير آلوده به زهر بر فرق مبارك آن حضرت در حالى كـه بـه نـمـاز مـشـغـول بـود ـ وارد آورد و در اثر شدت آن جراحت وتاثير زهر در بدن آن حـضـرت در شـب بـيـسـت و يـكـم مـاه رمضان به سن 65 سالگى به درجه رفيعه شهادت نائل شد.
لم يمتثل امر رسول الله صلى الله عليه و آله فى الهادين بعد الهادين
تـرجـمـه :
آرى امـتـثـال نـشـد فـرمـان رسـول خـدا ـ كه رحمت خدا بر او و آلش بادـ درباره هاديان خلق يكى پس از ديگرى : كه على و اولاد گرامى او عليهم السلام مى باشند.
شـرح : به موجب اخبار و احاديث وارده از فريقين عامه و خاصه در تفسير آيه مباركه قـل لا اسـالكـم عـليـه اجـر الا المـودة فـى القـربى ـ شورى آيه 23 ـ پيغمبر اكرم صـلى الله عـليه و آله و سلم توصيه فرمود كه مراعات و متابعت از نزديكان آن حضرت بـنمايند، حتى در روزهاى آخرعمر شريفيش كه در بستر افتاده بود با همان شدت كسالت در حـالى كـه تكيه به امير مومنان و فضل بن عباس كرده بود و آن دو نفر سمت راست و چپ بـازوان او را گـرفـتـه بـودنـد به مسجد رفت و پس از خطبه فرمود: انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى (248).
در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام در بـاب 28، سـى و نـه حـديـث در ايـن بـارهـاز طـريـق عـامـه نـقـل كـرده اسـت واز روايـات خـاصـه هـشـتـاد و دو حـديـث و بـا ايـن هـمه توصيه و سفارش رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله بـه قـسـمـى درم قـام ايـذاء و آزار اهـل بـيـت و نـزديكان او و مخالفت با فرمايش ‍ او برآمدند كه حضرت سجاد عليه السلام پس از مراجعت از سفر و برگشت از شام قبل از ورود به شهر مدينه هنگامى كه اهالى شهر به استقبال اسيران اهل بيت به بيرون شتافتند خطبه خواند و در آن فرمود: .. والله لو ان النـبـى تـقـدم اليـهم فى قتالنا كما تقدم اليهم فى الوصاية بنا لما ازدادواا على ما فعلوا بنا(249) و به خدا قسم اگر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به جاى آن سفارشها امر به كشتن ما مى داد بيش از اينكه با ما كردند نمى كردند.
و الامة مصرة على مقته
تـرجـمـه :
و امـت تـصـمـيم گرفتند بر كناره گيرى و دورى از او و دشمنى و آزار ا
شـرح : بـه قدرى اهتمام در عدوات پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم و پيروان او داشـتـنـد كـه طـبـق آيـه مـبـاركـه لئن رجـعـنـا الى المـديـنـة ليـخـرجـن الغـر مـنـهـا الذل مـنـافقون آيه 8 ـ آنان را به بيرون كردن از شهر مدينهه تهديد كردن ، و حتى در كى از سفرها هنگام مراجعت در مقام قتل پيغمبر برآمدند.
از جـمـله پـس ازواقعه غيرد خم وتعيين على بن ابى طالب عليه السلام به عنوان خلافت ، گـروهـى از آنـان ـ كـه بـعـد ازرحـلت رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله و سلم نسبت به فرمايش آن حضرت مرتد شدننند و از راه حق منحرف گشتند ـ با هم گفتند كه محمد در مسجد خـيـف در سـرزمـيـن منى چنين و چنان گفت ، و امروز هم در اينجا اين چنين گفت واگر به مدينه رسـد بـراى عـلى از هـمـه مـردم بيعت خواهد گرفت ، حدود چهارده نفر، نه نفر ازمهاجرين و پـنج نفر از انصار مدينه در عقبه هر شى (250) (در شكم كوه ) بين جحفه و ابواء كمين كـردند هفت نفر سمنت راست و هفت نفر هم سمت چپ در شب تاريك خود را در آنجا پنهان كردند تـا چـون شـتـريـكه پيغمبر برآن سوار است از آنجا بگذرد عملى انجام دهند كه شتر او را تـرسـانـده و رم كند و پيغمبر را به زمين افكند تا در سرازيرى و شيب آن عقبه به هلاكت رسد.
و چـون شـتـر پـيـغـمـبـر بـه نـزديـك آن عـقـيـه رسـيـد، جبرئيل امين اجتماع آن عده و توطئه قتل واسماى يكايك آنها را به پيغمبر خبر داد و آنگاه آن حضرتبه پشت سرش نظر افكند و پرسيد: كيست پشت سر من ؟ حذيفة بن يمان گفت : منم ، حـذيـفـه ، حضرت فرمود: آيا شنيدى تو آنچه را كه من شنيدم ؟ حذيفة گويد: گفتم آرى ، فـرمـود: كـتـمـان كن و نامشان را آشكار مكن ، آنگاه حضرت به آنان نزديك شدو آنها را با نـمام صدا كرد، و چون آنها صداى پيغمبر را شنيدند فرار كردند و به جمعيت پيوستند و خود را ميان آنان پنهان نمودند. وچون به منزل رسيدند پيغمبر فرمود: چه شده كه عده اى در كـعـبه قسم ياد مى كنند كه اگر محمد كشته شود و يا فوت نمايد نگذارند خلافت به اهل بيت او برسد و در ميان آنان استقرار پيدا كند و به دست آنان اداره شود. آن گروه قسم بـه دروغ يـاد كـردنـد كـه چـنـيـن امـرى صـورت نـگـفـرتـه ، پـس ايـن آيـه نـازل شـد يحلفون بالله ما قالو و لقد قالوا كلمة الكفر و كفروا بعد اسلامهم و هموا بـمـا لم يـنالو ـ توبه آيه 74 - بخدا سوگند ياد مى كنند كه (چيزى ) نگفته اند در صـورتـى كـه آنـها كلمه كفر را بر زبان جارى كردن و بعد از اسلامشان كافر شدند و به امرى همت گماردند كه بدان نائل نشدند.
مجتمعة على قطيعة رحمه
تـرجـمـه :
و آن امـت (از روى جهل و شقاوت ) بر قطع رحم او يعين پيغمبر خدا اتفاق كردند
شـرح : يـك دختر از رسول خدا باقى مانده بود كه از مافرقت پدر و اوضاع آشفته اجـتـمـاعـى چـنان آشفته و دلگير شده بود كه مريض شد و چندى نگذشت و با حزن واندوه فراوان از دار دنيا برفت .
از حـضـرت صـادق عـليـه السلام روايت شده كه فرمود: فاطمه زهراء (سلام الله ) بـعـد از پدر بزرگوارش 75 روز زنده بود، و در اين مدت خندان و متبسم ديده نشد و هفته دو روز، روزهـاى دوشـنـبـه و 5شـنـبـه به قبرستان شهداى احد مى رفت و در آنجا نماز مى خـوانـد و دعـا مـى كـرد و در آنـجـا مـحـل و جـايـگـاه سـپاهيان مسلمانان و مشركان را نشان مى داد.(251)
و طـبـق وصـيـتش او را شبانه و مخفيانه دفت كردن و آثار قبرش را محو نمودند كه شناخته نـشـود و جـز عـده مـعدودى از فرزندان و نزديكان كسى در آن موقع شب و هنگام دفن حاضر نـبـود. و حـضـرت على عليه السلام او را غسل داد، كفن كرد و دفن نمود و از شدت تاثر و حـزن وانـدوه روى بـه قـبـر پـيـغـمـبـر كـرد و بـيـانـاتـى كه حكايت از ماجراو سرگذشت حال اوضاع دارد نمود.(252)
ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا والاخرة و اعدلهم عذابا مهينا ـ احـزاب آيـه 57 ـ البـته آنانكه خدا و پيغمبرش را اذيت مى كنند خدا آنانرا در دنيا و آخرت لعـنـت كـرده و عـذابـى خـوار كـنـنـده بـرايـشـان مـهـيـا نـمـوده اسـت ، در تـفـسـيـر قـمـى نـقـل كرده كه نزول اين آيه در شان كسانى كه حق امير المومنين و فاطمه (عليمها السلام ) را غـصـب كـردن و اذيـت و آزار رسـانـدنـد تـحـقـق يـافـتـه در صـورتـى كـه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: هركس فاطمه را اذيت كند در زنده بودن من هـمـانـنـد آنـكـس اسـت كـه او را بـعـد از مـردنـم اذيت كند، و آكه اذيت كند او را بعد از مردنم مثل آن كس است كه در زنده بودنم او را اذيت كرده است ، و هر كه به او آزار رساند مرا آزار رسـانـده و هـركـس بـه مـن آزار رسـانـد بـه خـدا آزار رسـانـده و ايـن اسـت قول خداوند عزوجل كه مى فرمايد: ان الذين يوذون الله و رسوله ـ الاية .
و مـنـاسـب اسـت در ايـنـجـا اشـعـارى كـه بـه زيـنـب دخـتـر عـقـيـل نـسـبـت داده شـده وقتى خبر شهادت حضرت سيد الشهداء به مدينه رسيد گفتهاست ، آورده شود.
ماذا تقولون ازقال النبى لكم
ماذا فعلتم و انتم آخر الامم

بعترتى و لاهلى بعد مفتقدى
منهم اسارى و منهم ضرجوا بدم

ماكان هذا جزائى اذ نصحت لكم
ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحمى

واقصاء ولده الا القليل ممن وفى لرعاية الحق فيهم
ترجمه :
و دور نمودن اولاد طاهرينش را جز عده كمى كه به رعايت حق آنان وفا كردند
شـرح : در جـمـله واقـصاء ولده دو احتمال داده مى شود و هر دو منظور نظر است يكى آنكه مراد دور كردنشان از شهر و ديارشان باشدكه كارى كردند كهآنان از وطن خود آواره و در بدر شدند، و هر كدام به نقطه اى دوراز وطن افتادند. ديگر آنكه مراد از آن دور نمودن آنهااز حقوق حقه و مسند خلافت رسول اكرم باشد.
فقتل من قتل و سبى من سبى و اقصى من اقصى
تـرجـمـه :
و بـظـلم و ستم گروهى كشته شدند و عدهاى هم اسير، و جمعى آواره و دور از وطن و يا از حق خود محروم شدند
شرح : حضرت سجاد در هنگام ورود به مدينه پس از مراجعت از شما فرمود:

ايـهـا النـاس ان الله وله الحـمـد ابـتـلا نـا بـمـصـائب جـليـلة و ثـلمة فى السلام عظيمة ، قـتـل ابـو عـبدالله الحسين ، وسبى نساوه و صبيته ، و دار و ابراسه فى البلدان من فوق عال السنان و هذه الرزية التى لا مثلها رزية (253) (اى مردم خداوند تبارك وتعالى كه ستايش او را سزا است ما را بمصائب بزرگى بيازمود، و رخنه بزرگ در اسلام پديد آمد، ابو عبدالله الحسين و نزديكانش شهيد شدند، و زنان و فرزندانش اسير گشتند و سر او را بر نيزه در شهرها بگرداندند، و اين مصيبتى است كه مانند آن مصيبتى نيست .
و شـايـسـتـه اسـتـكه دراينجا پاره اى از اشعار تائيه قصيده معروف از دعب خزاعى را هم ذكر نمائيم .
افاطم قومى يا ابنة الخير فاندبى
نجوم سماوات بارض فرات

بور بكوفان و اخرى بطيبة
و اخرى بفخ نالها صلوات

و قبر بارض الجوز جان محلها
و قبر ببا خمرى لدى القربات

و قبر ببغداد لنفس زكية
تضمنها الرحمن فى الغرفات

و قبر بطوس يالها من مصيبة
الحت على الاحشاء باز فرات

عـلى بـن مـوسـى ارشـد الله امـره
مـو صـلى عـليـه افضل الصلوات

قبور ببطن النهر من جنب كربلا
معر سهم فيها بشط فرات

الى الحشر حتى يبعث الله قائما
يفرج عنا الغم و الكربات

فاما المهمات التى لست بالغا
مبالغها منى بكنه صفات

تـو فـوا عـطـاشـا بـالفـرات فـليـتـنـى
تـو فـيـت فـيـهـم قبل حبن وفاتى

اى فـاطمه اى دختر بهترين خلق خدا برخيز و نوحه سراى بر ستارگان رخشنده آسمانها بـه سـرزمـيـن فـرات و قـبـورى در كـوفـه و ديـگر در مدينه طيبه (كه قبور چهار نفر از اولادهـايـت ) اسـت ، و آن دگر كه در فخ است ـ نام موضعى است در نزديكى مكه (254) ـ كـه در ود و تـحـيـات مـن نـثـار نـان باد. و قبرى ديگر در سرزمين جوزجان . و قبرى هم در بـاخـمرى ـ در شش فرسخى كوفه ـ كه از دوى القربى هستند، و قبرى هم در بغداد است كه مدفن نقى مطهر و پاك است (يعنى امام موسى كاظم عليه السلام ) كه خداوند رحمان او را در غرفه هاى بهشتى جا داده است .(255)
(سـپـس ) عـلى بـن مـوسـى الرضـا عليهما السلام كه خداوند كارش را رونق دهد و بهترين صـلوات را بـر او نثار فرمايد، ديگر حوادث مهمى كه مرا توان ذكر آن نيست واز حقيقت آن آگاه نيستم تا قدرت بيان آنرا داشته باشم ، و قبرهائى است در كنار نهر فرات كه در سـرزمين كربلا واقع است كه خوابگاه ابدى آنان است و در كنار شط فرات واقع است ، و آل رسـول تـشـنـه كـام در كـنـار نـهـر فـرات جـان دادنـد اى كـاش مـنـهـم بـودم ميان آنان و قبل از فرا رسيد اجلم مى مردم .
خـلاصـه آن سـفـارشـهـائى كـه رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله و سلم درباره عترت و اهـل بـيـت كـرده بـود كـه آنـان راهـنـمـا و همچون ستارگانى هستند در زمين براى هدايت مردم مـتـاسـفـانـه بـدان عـمل نشد بلكه برخلاف آن هم رفتار كردن چنانكه حضرت سجاد عليه السـلام در آن سخنرانى خود كه پس از اسيرى و مراجعت از شما در بيرون مدينه براى آن مردم بيان نمود بدان اشاره كرد. و ما آن را سابقا آورديم .
نـقـل اسـت كـه حـضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها درمسجد پيغمبر اين اشعار را سر قبر پيغمبر خطاب به پدر بزرگوارش ‍ سروده :
قد كان بعدك انباء و هنبثه
لو كنت شاهد هالم يكثر الخطب

انا فقدناك فقد الارض و ابلها
و اختل قومك فاشهد هم ولاتغب (256)

و جرى القضاء لهم بما يرجى له حسن المثوبة
ترجمه :
و قضاى الهى بر آنان جارى شد به چيزى كه حسن ثواب (و پاداش نيكو) از آن اميد مى رود )
شـرح : بـدانكه هيچ يك از افراد انسان در اين عالم دنيا سالم از ابتلا و گرفتارى نـخـواهد بود كما قال الله تعالى : لقد خلقنا الانسان فى كبد ـ بلد آيه 4 ـ يعنى فـى تعب و مشقة (محققاً ما انسان را در رنج و سختى آفريديم ، (و رنج و مشقت از هر سو در تمام شئون زندگى برانسان احاطه دارد.
در تـفـسـيـر مـجـمـع البـيـان ذيـل ايـن آيـه مـبـاركـه از ابـن عـبـاس و جـمـاعـتـى نـقـل كـرده كـه انـسـان بـا مـطـائب دنـيـا و شدائد آخرت دست و پنجه نرم مى كند 0 و پـيـوسـتـه در زد و خـورد اسـت ). و گويد فرزند آدم هميشه در اقدام به هر كارى رنج مى برد تا از دار دنيا برود.
نابرده رنج گنج ميسر نمى شود
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد

پـس بـنـابـرايـن تـفـسـيـر مـفهوم آيه چنين است كه انسان را در تعب و مشقت آفريديم ، و او پيوسته متحمل مشقت و سختى است تا از دار دنيا مفارقتنمايد.
ابـتـداى مـشـقـت انـسان از رحم مادر شروع مى شود هنگامى كه روح در او دميه شود، و موقع ولادت ، و ايـام شيرخوارگى ، و بازگرفتن از شير، و گرفتاريهاى ديگر زندگى كه رفـتـه رفـهـت شديدتر مى شود تا هنگام سختى مردن و جان دادنش . و هر كس اندك تاملى بـه دوران زنـدگـى خود نمايد به انواع مشقت و سختى كه در دوره زندگى خود ديده به حقيقت اين گفتار را تصديق خواهد نمود.
در نـهـج البـلاغه خطبه 224 فرمايد: دنيا سرائى است كه گرفتارى و اندوه آنرا فـرا گـرفـتـه ، و بـه مـكـر و بـى وفـائى شـهـرت يـافـتـه ، و هـمـواره بـه يـك حـال نـيـسـت و اهل دنيا سالم نمى مانند، حالات مختلف و نوبت هاى دگرگون ، خوشى در آن نـكـوهـيـده ، و امـنـيـت و آسـايـش از آن رخـت بـربـسـتـه ، و اهـل دنـيا در آن هدف تيرهاى بلايند، و دنيا آنها را هدف تيرهاى خود قرار مى دهد، و آنها را به مرگ خود نابودشان مى كند.
البـتـه ايـن رنج و محن و گرفتارى و سختى براى همه افراد نوع بشر كم و بيش هست ، ولى بـه مـوجـب اخـبـار و روايـات براى اولياى خدا از پيغمبران واوصياء و اولياء عليهم السلام سبب ارتفاع مقام و ارتقاء درجه آنان در قيامت است .
در مجلد دهم بحار ص 163(257) از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: خـداونـد اوليـاى خود را با مصائبى روبرو مى سازد تا بدان وسيله به آنها اجر و پـاداش رسـانـد بـدون آنـكـه گناهى از آنان سرزده باشد كه آن گرفتارى و مصيبت به موجب آن گناه باشد.
و در هـمـان صـفـحـه (258) روايـت ديـگـرى ازامـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـلام نـقـل شـده ، كـه مـا بـراى اثـبـات ايـن مـطـلب تـرجمه قسمتى از آن را در اينجا مى آوريم : پـاره اى مـصائب و گرفتارى ها كه از طرف ستمكاران و طغيانگران بر آنان (يعنى شـيـعـيـان ) وارد شـده از قـبـيـل شـهـادت و شـكـنـجه و سختى هاى ديگر، و پيروزى ظاهرى سـتـمـكـاران بـر آنان نه به خاطر آن است كه گناهى مرتكب شده باشند، و نه به خاطر مـعصيتى است كه از آنان سرزده باشد، و يا مخالفت فرمان خدا را كرده باشند بلكه به عـكـس اين نو ع مصائب و گرفتارى سبب درجات رفيعه آنان در بهشت و رسيدن به عزت و شرفى است كه خدا براى آنان مقرر فرموده است .
در تـايـيـد اين مطلب گفتگوى يزدى بن معاويه با حضرت سجاد عليه السلام و جواب آن بـزرگـوار بـه اوسـت كـه در تـواريـخ و مـقـاتل آمده (259) ونيز در مجلد چهارم تفسير بـرهـان صـفـحـه 128 كـه از تـفـسـيـر قـمى نقل مى كند: چون على بن الحسن عليهما السلام را با اسيران وارد شام كردند، و در مجلس يزيد آوردند، يزيد اين آيه را خواند و مـا اصـاب مـن مـصـيبة فبما كسبت ايديكم ـ شورى آيه 30 ـ آن مصيبتى كه به شما مى رسـد بـه خـاطر اعمالى است كه به دست خود انجام داده ايد آن حضرت در جوابش فـرمـود ايـن آيـه دربـاره مـا نـيـسـت و شـامـل ما نمى شود(260) بلكه درباره ما اين آيه شـريـفـه اسـت كـه مـى فـرمايد: ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كـتـاب مـن قـبل ان نبراها ان ذلك على الله يسير ـ حديد آيه 32 ـ هيچ مصيبتى نه در زمين (از آفـات زمـيـنـى و آسـمـانـى و قـحـطـى و گـرانـى وامـثـال آن ) و نـه در نفس هاى خود شما (از بيماريو مجروحى و مردن و ناراحتى هاى ديگر) به شمانمى رسد مگر آكه قبل از اكه آنرا حتمى و عملى گردانيم در كتابى نوشته شده و ايـن امـر بـراى خـدا آسـان اسـت و مـا در مـجـلد اول كـتـاب آثـار الاعـمـال ايـن مـطـلب را با دليل و برهان بيان كرديم كه ابتلاى انبياء و اولياى خدا سبب رسيدن به درجات عاليه و فوز به مقامات رفيعه است .(261)
اذ كانت الارض لله يورثها من يشاء من عباده و العاقبة للمتقين
تـرجـمـه :
چـون زمين ملك خداست و هر كس از بندگان (خاص ) خود را كـه مـورد مـشـيـت او قـرار گـيـرد وارث آن مـى گـردانـد و عـاقـبـت (و پايان ) براى متقين و پرهيزكاران است )
شرح : البته انبياء واولياء خدا مى دانستند كه تسلط جابرين و ظالمين در اين عالم مـوقـت اسـت و پايدار نيست چنانكه امام باقر عليه السلام هنگامى كه او را به دستو رهشام بـن عـبـدالمـلك خـليـفـه امـوى بـه دمـشـق آورده بـودنـد در مـجلس هشام براى حاضرين بيان فرمود.(262)
راوى گـويـد: مـوقـعى كه حضرت باقر عليه السلام را به شام آوردند و او را در مجلس هشام حاضر گردانيدند هشام ساكت شد، و حاضرين مجلس ـ طبق دستور قبلى ـ هر يك سخنان بـيهوده اى نسبت به آن بزرگوار گفتند و او را سرزنش مى كردند، پس از شنيدن سخنان آنـهـا حـضـرت از جـاى برخاست وايستاد و گفت : اى مردم قصد و نظر شما چيست ؟ و چه مى خـواهـيد در صورتى كه ببركت وجد ما خاندان در ابتدا خدا شما را هدايت كرد، پايانتان را هم به وسيله وجود ما ختم مى كند، پس اگر اين سلطنت و قدرت براى شما بى دوام و موقت اسـت ، بـراى مـا مـدت دار و بـادوام و بـعـد از حـكـومـت مـا حـكـومـتـى نـيـسـت ، چـون مـا هـستيم اهل آن عاقبتى كه خدا مى فرمايد: والعاقبة للمتقين .(263)
پس انسان عاقل نبايد از قدرت و سلطنت چند روزه كافران و منافقان فريب خورد، كه خداى تـعـالى مـى فـرمـايـد: لا يـغـرنـك تـقـلب الذيـن كـفـروا فـى البـلاد مـتـاع قـليـل ثـم مـاويـهـم جـهـنـم و بـئس المـهـاد ـ آل عمرا آيه 197 ـ راوى گويد نامهاى خدمت حـضـرت عـسـكـرى عـليـه السـلام نـوشـتـم و سـئوال كـردم كـه بـراى مـا نـقـل شده كه رسول خدا بهره اى از دنيا جز خمس نداست ؟ جواب آمد دنيا و آنچه در آن است مال رسول خدا است .
و از امـام بـاقـر عـليـه السـلام روايـت شـده اسـت كـه : رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و سـلم فـرمـود: خـدا آدم را آفـريـد و تـمـام دنيا رتـيـول و خـالصـه بـه او بـخـشـيـد، پـس آنـچـه را كـه بـراى آدم بـود بـه رسـول خـدا عـطـا شـده و آنـچـه را كـه بـراى رسـول خـدا اسـت پـس از او بـراى امـامـان از آل محمد است .(264)
در تـفـسـيـر بـرهـان مجلد اول ص 362 در ذيل اين آيه مباركه ان الارض الله يورثها من يـشـاء من عباده و العاقبة للمتقين ـ اعراف آيه 128 ـ از ابوجعفر روايت شده كه فرمود: در كـتـابـى كـه بـه خـط على عليه السلام بود، در تفسير اين آيه يافتيم كه فرمود: من واهل بيتم آنهائى هستيم كه زمين را وارثيم و ما هستيم پرهزكاران .(265)
روايـت ديـگرى نيز در ذيل اين آيه مباركه آمده است كه ابن عباس گفت : پيغمبر اكرم صلى الله عـليـه و آله و سـلم فـرمـود: زمـيـن براى من جمع شد( پستى و بلندى آن از ميان رفت ) آنگاه من همه شرق و غرب آن را ديدم ، و به زودى آنچه را كه از زمين براى من جمع شـد و بـه مـن ارائه داده و بـرايـم نـمـايـان گـرديـد و مـن آنـرا ديـدم ، امـت من بدان سلطنت يابند.(266)
و مـويـد ايـن گـونـه روايـات حـديـثـى اسـت كـه فـريـقـيـن ـ عـامـه و خـاصـه ـ آنـرا نـقـل كـرده اند و به حد تواتر رسيده كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: لو لم يـبـق مـن الدنـيـا الا يـوم واحـد لطـول الله ذلك اليـوم حـتـى يـبـعـث الله رجـلا مـن اهـل بـيـتـى يـملا الارض قسطا و عدلا كما ملت ظلما و جورا(267) اگر باقى نماند از دنـيـا مـگـر يـك روز البـتـه خـداونـد آن روز را طـولانـى كـنـد تـا بـرانگيزاند مردى را از اهل بيت من كه قسط و عدالت را در تمام زمين بگستر همچنانكه ظلم و جور آنرا فرا گرفته باشد.
و سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا
ترجمه :
و پروردگار ما از هر نقص و آلايشى منزه وپاك است و وعده هاى او قطعى و محقق الوقوع است
شـرح : البته همچنانكه در آيه 5 سوره فاطر مى فرمايد: يا ايها الناس ان وعد الله حق وعده خداوند حق است و قطعى و تخلف پذير نيست ، و از جمله وعده هايش اين است كه مى فرمايد وعدالله الذين آمنوا منكم و عملو الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبد لنهم من بعد خوفهم امـنـا ـ نور آيه 55 ـ (خداوند به كسانى كه از شما ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده داد كه آنها را در زمين جانشين ديگران كند همچنانكه اسلاف آنها را جانشين كـرد و آن ديـنـى را كـه بـرايـشـان پـسـنـديـده اسـتـفـرار دهـد و تـرسـشـان رابـه امـنـيـت مـبـدل سازد. و خداوند در قرآن بعضى از آنانرا كه صلاحيت خلافت را داشتد و به اين مقام فـائز شـدنـد بـيـان مـى فـرمـايـد از جـمـله : 1ـ فـقـد آتـيـنـا آل ابـراهـيم الكتاب و الحكمة و آتيناه ملكا عظيما ـ نساء آيه 54 ـ پس به راستى به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان ملك و سلطنت بزرگى عطا كرديم .
2ـ يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض ص آيه 26 ـ (اى داود ما تو را در زمين خليفه قرار داديم ).
3ـ آيـه 55 سـوره نـور كـه بـطـور كلى و عمومى بيان مى كند و مى فرمايد: و عد الله الذيـن آمنوا منكم و عملو الصالحات ليستخلفنهم فى الارض (خداوند به آنانكه ايمان آوردنـد و كـارهـاى شـايـسـتـه انجام دادن از شما وعده داده كه آنانرا در زمين جانشين ديگران گرداند).
البـتـه ايـن آيـه بـه صـورت عـام اسـت و مـصداق كامل آن در روايات آمده از جمله در تفسير صـافـى نـقل از كتاب كافى در توضيح اين آيه مباركه راوى از امام صادق عليه السلام مى پرسد؟ حضرت مى فرمايد اينان همان امامان و اوصياء پيغمبرند البته در ايـن بـاب روايـات زيـادى وارده شـده كـه مـراد از وعـد الله الذيـن آمنوا پيغمبر و اهـل بـيـت اويـنـد كـه آيـه مـتـضـمـن بـشـارت بـه اسـتـخـلاف ايـشـان اسـت و از مـصـاديـق كامل آن است . و اين روايات بر مصداق كامل اين آيه تطبيق شده و بشارتشان به استخلاف و تـمـكـن و قـدرتـشـان در روى زمـيـن و بـرطـرف شـدن خـوف از آنـان نـيـز. و تـحـقـيـق كامل آن هنگام قيام حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف مى باشد.
و ايـضـا تـفـسـيـر صـافـى از تـفـسـيـر عـيـاشـى روايـاتـى از امـام سـجـاد عـليـه السلام نـقـل مى كند كهچوناين آيه را قرائت كرد فرمود: ((به خدا سوگند كه اين كار به وسيله شـيعيان ما اهل بيت به دست مردى از ما انجام مى گيرد كه او مهدى اين امت است ، و همان كسى استك ه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر از عمر دنيا باقى نماند مگر يـك روز البـتـه خـدا آنـروز را طـولانـى مـى گـردانـد تـا شـخـصـى از اهـل بـيـت مـن كـه هـمـنـام مـن اسـت آنـرا بـه دسـت گـيـرد و زمـيـن را از قـسـط و دل پر نمايد همچنانكه از ظلم و جور پر شده باشد.
البـتـه هـر كـس كـه بـه ديـده انـصـاف در ايـن آيـه بـنـگـرد بـرايـش يـقـيـن حـاصـل مـى شـود كـه چـون تـاكـنـون مـصـداق آيـه بـه طـور كامل تحقق نيافته ، و از طرفى هم خدا وعده فرموده و وعده خدا هم حق است پس مسلما در آينده محقق خواهد شد.
و كل اناس دولة يرقبونها
و دولتنا فى آخر الدهر يظهر

و هر گروهى در انتظار دولتى هستند و دولت ما در آخر زمان ظاهر مى شود).
و لن يخلف الله وعده و هو العزيز الحكيم
تـرجـمـه :
خـدا هـرگـز خـلف وعـده نـمى كند و اوست قادر و توانا و درستكار و در هر كارى او را كمال اقتدار و علم و حكمت است )
شـرح : خداوند در آيه 47 سوره ابراهيم مى فرمايد: فلا تحسبن الله مخلف وعده رسـله ان الله عـزيـز ذو انـتـقـام مـپـنـداريـد كه خدا از وعده خويش به پيغمبرانش تخلف كند البته خدا نيرومند وانتقام گيراست ).
و در سـوره حـج آيـه 47 مى فرمايد: و يستعجلونك بالعذاب و لن يخلف الله وعده (و نزول عذاب را از تو بشارت مى خواهند در صورتى كه خدا هرگز از وعده خود تخلف نمى كند .
و بـه دلائل عـقـليـه ونـقـليـه قـطـعـيـه ثـابـت شـده كـه خـداونـد مـتـعـال داراى صـفـات جـلاليـه و كـمـاليـه اسـت و از نـقـائص و رذائل پـاك و مـنـزه اسـت ، و خـلف وعـده هـم كـه جـهـت آن يـا جـهـل و نـادانـى اسـت و يـا عـجـز و نـاتـوانـى ، و يـا پـسـتـى فـطـرت و بـيـهودگى و از رذائل و صفات ذميمه است خداومن متعال از همه اين نقائص منزه است و هو العزيز الحكلم و اوست غالب و قادر، حكيم و درستكار، پس ‍ محال است خلف وعده كند.
فعلى الاطائب من اهل بيت محمد و على صلى الله عليهما و آلهما فليبك الباكون
تـرجـمـه :
پـس ـ شـايـسـتـه اسـت ـ و بـايـد بـر پـاكـان اهـل بـيـت مـحـمـد و عـلى ـ كـه رحـمـت خـدا بـرايـشـان و آل ايشان باد ـ گريه كنندگان گريه كنند )
شـرح : به موجب روايات عديده از طريق خاصه و عامه كه بسيارى از آنها در كفاية الخـصـام نـقـل شـده كـه خـلقـت اشيا به بركت وجود آنان عليهم السلام بود، و ايشان علت غـائى خـلقـت مـخـلوقـات حقند و اگر مقصود حق تعالى وجود آنان نبود مخلوقى را خلق نمى كرد.
و بـا آنـكـه خـداونـد بـه طـهـارت آنان عليهم السلام خبر داد انما يريد الله ليذهب عنك الرجـس اهـل البـيـت و يـطـهـر كـم تـطـهيرا ـ احزاب آيه 33 ـ و به مودت و محبت آنان هم تـوصيه شده كه فرمود: قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى ـ شورى آيـه 23 ـ و بـا آن همه سفارشاتى كه نبى اكرم درباره آنان فرمود، بنگريد، سرانجام مـنـافـقـان امـت بـا آنـان چـه كـردن كـه حضرت على بن الحسن عليهما السلام در خطبه خود قـبـل از ورود به شهر مدينه براى مردم مدينه كه در آنجا ازدحام كرده بودند مى فرمايد: ابـو عـبـدالله الحـسـيـن كشته شد، و زن و فرزندانش هم اسير شدند و سر او را بر نـيزه در بلاد بگرداندند، اين مصيبتى است كه مانند آن هيچ مصيبتى نيست . آى مردم كدام يك از شـمـا اسـت كـه پـس از شـهـادت او شـادى نـمايد، و كدام دلى است كه براى او نسوزد و انـدوهگين نشود، و كدام چشمى است كه سرشگ اشگ خود را در مصيبت او نگهدارد و از ريزش اشـك چـشـم خـود جـلوگـيـرى كند. تا آنكه فرمود: اى مردم كدام قلبى است كهاز شهادت او شـكـسـتـه نـشـود، و كـدام دلى اسـت كـه بـراى او دلسـوزى نـكـند و ناله سر ندهد، و كدام گـوشـى اسـت كـه داسـتـان ايـن شـكـاف و ويرانى و رخنه اى كه در عالم اسلام پديد آمده بشنود و كر نشود.
اى مـردم مـا رانده شدگان و پراكندگان و آوارگان دور از خانه و وطنيم و با ما مانند مردم تـرك و ديـلم رفـتـار شـد، در صـورتـيـكـه نـه گـنـاهـى مـرتـكـب شـده بـوديـم ، و نـه عمل ناپسند و خلافى از ما سرزده بود، و نه بدعت ناروائى در اسلام پديد آورده بوديم ، مـا ايـنـگـونـه مـصـيـبـت و حـادثه را در گذشتگان نشنيديم ، و اين جنايتى است كه تاكنون سابقه نداشته .(268)
بـا تـوجـه بـه فـضـائل و مـنـاقـب آن بـزرگـواران ، و مصائب وارده بر ايشان شايسده و سـزاوار اسـت كسانى كه به آنان ايمان دارند و علاقمندند در مصائبشان بگريند. در مجلد دهـم بـحار ص 163 از حضرت رضا عليه السلام روايت شده كه فرمود: هر كس كه مـصـائب ما را يد آورد و خود بگريد و بگرياند چشم او گريان نشود در آن روز كه چشمها گريان است ، و در درجات بهشتى با ما باشد.(269)
در روايت ديگر حضرت رضا عليه السلام به زيان بن شبيب فرمود: اگر خواستى بـراى مـصـيـبـتـى گـريـه كـنـى پـس گريه كن براى حسين بن على عليهما السلام كه او راهـمـانـنـد گـوسـفـنـد سـر بـرديـدنـد و هـيـجـده نـفـر از اهـل بـيـت او را كـه هـمـانـند ايشان در روى زمين نبودند با او شهيد كردند و در آخر فـرمـود: اگـر بـخواهى كه در درجات بهشت با ما باشى به حزن و اندوه ما محزون شو و به فرح و شادمانى ما شادمان باش ، و پيوسته به ولايت و علاقمندى نسبت به ما ملازم باش ـ كه بر فرض محال ـ اگر كسى سنگ (جمادى ) را دوست بدار و بدان علاقمند باشد خدا او را روز قيامت با همان سنگ محشور گرداند.(270)
فليندب النادبون
ترجمه :
پس ندبه كنندگان ندبه كنند
شـرح : نـدبـه كـه هـمـان نـوحـه سـرائى اسـت كـه عـبـارت از ذكـر و يـادآورى اعـمـال و اخلاق و صفات پسنديده كسى است كه از دست رفته ، و ماتم گرفتن براى او و دورى از اوست و در اصطلاح فارسى همان زبان گرفتن است ، چنانكه حضرت زينب سلام الله عـليـهـا پـس از شهادت برادر عزيزش هنگاميكه چشمش به بدن پاره پاره او و ديگر شـهـيـدان افـتاد ندبه سر داد، و از حميد بن مسلم ازدى وقايع نگار حادثه كربلا در سپاه كـوفـيـان ـ نـقـل شـده كـه گفت : از چيزهائى كه فراموش نمى كنم گفتار زينب دختر فـاطـمـه سـلام الله عـليـهـا اسـت وقـتـى كـه از كـنـار جـسـد بـرادرش گذشت واو را با آن حـال بـروى خـاك افـتـاده ديـد نـاله اش بـلنـد شد و گفت يا محمداه يا محمداه صلى عليك مـلائكـه السـمـاء ايـن حسين است كه به خون آغشته و اعضايش قطعه قطعه شده است يا محمداه ـ اى واى محمد ـ و خترانت اسير و فرزندانت شهيد شدند، و باد صبا خاكهاى بيابان را بـر آن بـدنـهـا مـى پـراكـنـد راوى ـ حميد بن مسلم ـ گويد: به خدا قسم ـ چنان ندبه كرد ـ كه دشمن و دوست را به گريه آورد.(271)
و لمثلهم فلتذرف الدموع
تـرجـمـه :
و بـراى مـانند ايشان شايسته و سزاوار است كه سرشك اشك از ديدگان جارى شود
شرح : كلمه ذرف بمعناى جارى شدن اشك چشم است
و ليضرخ الصارخون و يضج الضاجون و يعج العاجون
تـرجـمـه :
و بـايـد نـاله كـنـنـده گان ناله كنند و شيون كننده گان شيون كنند و فرياد كننده گان فريا زنند )
شـرح : هـر چـنـد در مـعـانـى ايـن الفـاظ و كـلمـات در زبـان عـربـى خـصـوصياتى ملحوظباشد، ولى در ترجمه فارسى آن مترادف و به يك معنا در مى آيند، و منظور آنست كه شـايـسـتـه آنـان نـاله و زارى و ضـجـه و شـيـون از دل بركشيدن است .
اين الحسن و اين الحسين
تـرجمه :
حسن و حسين ـ فرزندان على ـ عليهم السلام ـ كجايند و چه شدند)
شرح : اما الحسن فشهيد فوق الجنازة قد شكت اكفانه بالسهام و حسن آن شهيديكه كه بالاى جنازه (تابوت ) كفنش از تيرهاى دشمن سوراخ گشت .
ولادت ايـن بـزرگـوار در شـب پـانـزدهـم مـاه مـبـارك رمـضـان و بـنـا بـه قـول مـشـهـور سـال سـوم هـجـرى در مـديـنـه مـنـوره واقـع شـد و بـه سال پنجاهم هجرى به سن چهل و هفت سالگى مسموم و ازاين عالم رحلت فرمود .
و اما الحسين وقتيل بالعراء قد رفع فوق القناة راسه .
امـا حـسـين آن شهيدى كه كشته او در بيابان كربلا كه پس از شهادت سرش بالاى نيزه رفت .
الجسم منه بكربلاء مضرج
والراس منه على القناة يدار

بدن شريفش در سرزمين كربلا آغشته به خون رها شده ، و سرش بر نيزه نصب (و در بلاد) گردانده شد).(272)
تـولد ايـن بـزرگـوار هـم بـنـا بـه قـول مـشـهـور سـوم مـاه شـعـبـان بـه سـال چـهـارم هـجـرى در مـديـنـه مـنـوره واقـع شـد، و شـهـادتـش هـم روز دهـم مـاه مـحـرم سـال شـصـت و يـك هـجـرى بـه سـن پـنـجـاه و شـش سـالگـى بـعـد از زوال ظهر وقت عصر اتفاق افتاد.
شـيـخ طـوسـى در مـصـبـاح المـهـجـد، و سـيـد بـن طـاووس در اقـبـال (273) روايـت كـرده انـد كـه فرمانى از ناحيه مقدسه به قاسم بن علاء همدانى وكـيـل حـضـرت امام حسن عسكرى عليه السلام بيرون آمد كه مولاى ما امام حسين عليه السلام روز پنج شنبه سوم ماه شعبان متولد شده و در آن روزى چيزى نخور و روزه بدار و اين دعا را بـخـوان : اللهـم انـى اسـالك بـحـق المـولود فـى هـذا اليـوم المـوعـود بـشـهـادتـه قـبـل استهلاله و ولادته بار الها از تو مى خواهم بحق كسى كه در اين روز متولد شده كه پيش از استهلال (274) و ولادتش وعده شهادتش داده شده ...).
دربـاره فـضـائل و مـنـاقـب ايـن دو بـزرگـوار روايـات زيـادى از خـاصـه و عـامـه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه در حد تواتر و اجماع فريقين است ، و مـرحـوم مـجـلسـى در مـجـلد دهـم بـحـار الانـوار(275) بـابـى را بـه فـضـائل ومـنـاقـب آن دو بـزرگـوار اخـتـصـاص ‍ داده اسـت واز جـمـله ايـن فضائل كه اجماع فريقين است :
1ـ دوسـتـى و مـحبت نسبت به آنان است كه فرمود: من احب الحسن و الحسين فقد احبنى ، و من ابغضهما فقد ابغضنى البته اين مضمون به عبارات مختلفه در موارد متعدده است .
2ـ اظـهـار عـلاقـمندى رسول خدا و بوسيدنشان و چه بسا آندو را مى طلبيد و در آغوش مى كشيد و به زانوى خود مى نشانيد و مى بوئيد و مى بوسيد.
3ـ خـطـاب ابـوالريـحـانـتين به پدرشان على عليه السلام مى كرد و او را بـديـن لقـب كـه پـدر دو ريـحـانـه اسـت مـلقب ساخته بود و مى فرمود: الولد الصالح ريحانة ، و ريحانتاى الحسن و الحسين .
4ـ جـمـله مـعـروف و مـشـهـورى اسـت كـه مـى فـرمـود: الحـسـن والحـسـيـن سـيـدا شـبـاب اهل الجنة .
5ـ جمله الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا . (276)
و در مـجـلد دهـم بـحـار ص 75(277) از ابـى ذرغـفـارى نـقـل شـده كـه گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم و درحالى كه حسين عليه السلام را مى بوسيد مى گفت : كسى كه حسن و حسين و ذريه آنان را (روى خلوص نيست و خالى از غل و غش ) دوست بدارد آتش (جهنم ) صورت او را نسوزاند اگر چه بر فررض محال گناهانش بقدر تل ريگى باشد مگر اينكه گناهى باشد كه آن گناه او را از ايمان خارج كند.
و در خـصوص فرزندش حضرت حسن عليه السلام فرمود: اين فرزند سرورى است كه اميد است خداوند عز و جل بوسيله او ميان دو گروه از مسلمانان صلح ايجاد كند . (278)
و در خصوص فرزند ديگرش حضرت حسين عليه السلام فرمود: حسين منى و انا من حسين .(279)
و اين ابناء الحسين
ترجمه :
و كجايند فرزندان حسين ؟ و چه شدند؟
شـرح : مـنـظـور از جـمـله ابـنـاء الحـسـيـن هـمـان نـه نـفـر امامان برحقند كه از اولاد و نسل اويند(280)، و همه آنان از اوصياء و حجج الهى هستند كه هشت نفر از ايشان بوسيله زهـر و شـكـنـجـه شـهـيـد شـدنـد، و نـهـمـى آنـان حـضـرت ولى عـصـر ـ عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ است كه فعلا از نظر مردم غائب است .
صالح بعد صالح و صادق بعد صادق
ترجمه :
كه هر يك صالحى پس از صالح ديگر و صادقى بعد از صادق ديگر هستند
شـرح : صـالح يـعـنـى شـايـسـتـه ولايـق ، و به كسى گفت كه مى شود كه در اثر مـجـاهـدت و كـوشـش در راه حـق و پيروى فرمانهاى الهى صلاح و شايستگى مقام انسانيت و كمال آنرا پيدا كند. و در تفسير اين آيه مباركه و صالح المومنين
ــتـحـريـم آيـه 4ـ از طـريـق خـاصـه وعـامـه نـقـل شـده (281) كـه چـون ايـن آيـه نـازل شـد رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و سـلم دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: اين است صالح مؤ منين .
و اوليـاى خـدا وائمـه اطـهـار از مـصـاديق كامل آيه و صفاتشان همانند جدشان على بن ابى طالب عليهم السلام است لانهم نور واحد. و البته بايد زمامداران و پيشوايان مومنين بدين صفت متصف باشند.
كـلمـه صـادق از صـدق بـه مـعـنـى راسـتـى اسـت . وشـايـسـتـه كـسـى اسـت كـه در اعـمـال و گـفتارش صادق باشد نه فقط در گفتار تنها، گر چه كسى كه در گفته هايش صـادق وارسـتـگـو بـاشـد در اعـمـالش نـيـز چـنـيـن اسـت زيـرا صـداقـت در عمل و سخن از اثرات درونى انسان و پاكى ضمير اوست .
در تـفـسـيـر مـجمع البيان ذيل آيه مباركه كونوا مع الصادقين توبه آيه 119 ـ از ابـن عـبـاس نـقـل شـده گـويـد كـونوا مع على و اصحابه ، و از حضرت باقر عليه السـلام روايـت شـده كـه فـرمـود: يـعـنـى كـونـوا مـع آل مـحـمـد و تـفـسـر صـافـى از كـتاب كافى از حضرت رضا عليه السلام روايتكرده فـرمـود: الصـادقـون : الائمـة يـعـنـى مـصـداق اتـم و اكمل صادقون امامانند.
اين السبيل بعد السبيل
ترجمه :
كجا است آن راه حق هر يك پس از ديگرى
شـرح : چـون بـراى هـر مـقـصـدى از مـقـاصـد، وسـائل و مـقـدمـاتـى لازم اسـت كـه آدمـى بـدون تـهـيـه آن وسـائل و انـجـام آن مـقـدمـات بـدان مـقـصـد نـرسد، كه از آنها به طريق و وسيله تعبير مى شـونـد. مـثـلا طـريـق نـائل شـدن بـه مـقـامـات عـلمـى تحصيل است ، و يا طريق به دست آوردن ثروت ، كسب و كار و فعاليت است ، و يا راه مداوا و مـعالجه و رسيدن به صحت و سلامتى ، نوشيدن دارو و پرهيز ارز چيزهاى مضر است كه بدون انجام آن كسى به مقصد و هدف خود نمى رسد.
پـسـر بـراى فـوز و نـيـل به سعادت دنيا و آخرت نيز راهى براى آن انتخاب شده كه آن اطـاعـت و پـيـروى از پـيـغـمـبـر و اوصياى اوست عليهم السلام چنانكه قبلا گفتيم در عنوان فـكـانـوا هـم السـبيل اليك المسلك الى رضوانك و ايشانند راه تقرب به حق و طريق اعظم نيل به سعادت .
در تـفـسـيـر صـافـى ذيـل آيـه مـباركه قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة انا ومن اتـبـعـنى ـ يوسف آيه 108 ـ بگو اين است راه من كه از روى بصيرت به سوى خـدا مـى خـوانـم مـن و هـر كـه مـرا پـيـروى كـرده اسـت از كـتـاب كـافـى نـقـل كـرده كـه امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـلام فـرمـود: ايـن آيـه در شـان رسـول خـدا و امـيـر المـومـنـيـن و اوصـيـاى بـعـد ازآنـان اسـت صـلوات الله عـليـهـم اجمعين .
در تـفـسـيـر بـرهـان اسـت كـه فـرمـود: مـقـصـود از سـبـيـل عـلى عـليـه السـلام اسـت ، و كـسـى جـز بـه ولايـت او بـه آنـچـه پـيـش خـدا اسـت نائل نمى شود.
در مـجـلد هفتم بحار الانوار(282) از جابر بن يزيد جعفى روايت شده كه تفسير اين آيه مـبـاركـه و لئن قـتـلتـم فـى سـبـيـل الله او مـتـم ـ آل عـمـران آيـه 157 ـ اگـر در راه خدا كشته شويد يا بميريد) را از امام محمد باقر عليه السـلام پـرسـيـدم ؟ فـرمـود: آيـا مـى دانـى سـبـيـل الله على و ذريه اوست و كسى كه به خاطر ولايت و مودت او كشته شود، در راه خدا كشته شده ، و كسى كه با حال ولايت و مودت او بميرد، در راه خدا مرده است .
اين الخيرة بعد الخيرة
ترجمه :
كجا است آن برگزيده بعد از برگزيده ديگر
شـرح : خـيـرة بـر وزن عـنبه به معناى مختار و برگزيده است . در دعاى افتتاح است كه و محمد خيرتك من خلقك . و در زيارت مى گوئيم : السلام عليك يا خيزة الله و ابن خيرته سلام بر تو اى برگزيده خدا و پسر برگزيده خدا.
اگـر كـسـى در آيـاتـى كـه در شـان ايـن بـزرگـواران آمـده اسـت ـ از آيه مباهله 61 سوره آل عـمران ، و آيه تطهير 33 سوره احزاب ، و آيه مودت 23 سوره شورى كمى دقت نمايد خـواهـد دانـستكه آن بزرگواران از اخلاق و صفات رذيله و ناپسند پاك و منزه بودند و از اين نظر برگزيده از خلقند.
در مـجـلد 7 بـحـار الانـوار ص 82(283) نـقـل شـده كـه امـام مجتبى عليه السلام فرمود: هـر آن آيـه كـه دركـتـاب خـداى عـز و جـل الابـرار دارد بـه خـدا قـسـم مـصـداق كـامـل آن مـحـقق نشده مگر به وچود على بن ابى طالب و فاطمه و من و حسين براى اينكه ما هـستيم كه از طرف پدرانمان و مادرانمان از ابرار و نيكو كارانيم (284)، و به واسطه طـاعـت و فـرمـانبرى از حضرت احديت و دورى از دنيا و علاقه و دوستى او دلهالمان پاك و بـرتـرى يافته و خدا را در تمام تكاليف و فرائضش اطاعت كرده ايم ، و به يگانگى او ايمان داريم ، و رسالت رسولش را تصديق نموديم . و اين است معنى برگزيده شده .
ابن الشموس الطالعة ، اين الاقمار المنيرة ، اين الانجم الزاهرة
تـرجـمـه :
كـجـا رفـتـنـد خـورشـيـدهاى تابان و ماههاى فروزان ، و ستارگان درخشان
شـرح : بـراى روشـن شـدن ايـن حـقيقت و معلوم بودن اين اوصاف در ائمه معصومين و رهبران حقيقت ، محتاج به ذكر يك مقدمه و ناگزير از بيان آن هستيم .
بـدانـكه يكى از بزرگترين نعمت هاى الهى در اين عالم دنيا براى موجودات به خصوص مـوجـودات ذى حـيـات نـور خـورشـيـد و مـاه و سـتـارگـان اسـت كـه فـرمـود هـو الذى جـعـل الشـمـس ضـيـاء و القـمر نورا.(285) و بالحس و الوجدان معلوم و محقق است كه اگـر ايـن نـور و روشـنائى نبود و اين زمين در ظلمت و تاركى بود هيچ فردى از افراد ذى حيات وجود نداشت و قادر بر انجام امور زندگانى و حيات خود نبود.
و هـمـچـنـيـن اگـر انـوار مـضـيـئه الهـيـه نـبـود ظـلمـت ضـلالت و تـاريـكـى جـهـل و ناانى عالم را فرا گرفتهت بود، و احدى قدرت بر تامين سعادت زندگى خود در دنـيـا و آخـرت نـداشـت . و هـمـانـطـورى كـه راه نـمـاى راه بـيـابـان جـهـل و ضـلالت بـه وسـيـله انـوار طـيـبـه الهـيـه اسـت كـه در تـفـسـيـر آيـه 16 سـوره نـحل مى فرمايد: و علامات و بالنجم هم يهتدون و علامتهائى و به وسيله ستارگان درخشنده هدايت مى شوند، در تفسير برهان راوى از حضرت رضا عليه السلام از بيان اين آيـه مـبـاركـه سـئوال كـرد؟ حـضـرت فرمود: ((مائيم علامت ها و نشانه ها، و ستاره درخشنده رسول خدا است .
در مـجـلد 7 بحار الانوار ص 107(286) از جابر انصارى روايت شده كه روزى پيغمبر خـدا صـلى الله عـليـه و آله و سـلم پـس از نماز صبح كمه ما با او خوانديم ، روى به ما كـرد و شـروع بـه صـحـبـت نـمـود و گـفـت : اى مـردم كسى كه خورشيد را از دست داد و خورشيد غروب كرد) بايد متمسك به ماه شود (و از نور ماه استفاده كند)، و كسى ماه را هم از دست داد و ماه ناپديد شد) بايد از دو ستاره فرقدان (دو ستاره روشن قطبى ) اسـتـفاده كند. جابر گويد من و ابو ايوب انصارى از جا برخاستيم وانس بن مالك هم با ما بود گفتيم : يا رسول الله شمس كيست ؟
گـفـت مـن هـسـتـم ، و در تـوضـيـح آن فـرمـود خـداونـد مـتـعـال ما را كه آفريد، همچون ستاره درخشنده آسمان قرار داد كه چون ستاره اى غروب كد ستاره ديگر طلوع نمايد.
پس چون من به منزله خورشيدم وقتى كه از ميان شما بروم . بايستى شما از ماه بهره مند شويد. گفتيم پس ماه كيست ؟ فرمود: برادرم و وصى و ياور و ادا كننده دينم ، و پدر اولادم ، و جـانـشـين من از ميان اهل بيتم على است . گفتيم پس فرقدان كيانند، فرمود: حسن و حسين ، سـپـس گـفـت ايـنـهـا و فـاطـمـه كـه سـتـاره درخـشـنـده زهـرا اسـت عـتـرت واهـل بـيـت مـنـنـد، ايـنـهـا با قرآنند و از هم جدا نشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد گردند.
اين اعلام الدين و قواعد العلم
تـرجـمـه :
كـجـايـنـد نـشـانـه هـا و راهـنـمايان ) دين و اساس و اركانهاى علم و دانش
شـرح : اعـلام جـمـع عـلم و عـلامـات جـمع علامة به معناى نشانه راه است همانند كوه كه راه بيابان به وسيله آن ظاهر و نمايان شود، از اين نظر هم سـالار هـر قـوم ، و رهـبـر و پـيـشـوا را علم خوانند. و منظور از اعلام الدين همان ائمه مـعصومين عليهم السلام هستند كه به بركت وجودشان راههاى هدايت از بيابانهاى ضلالت مـعـلوم و هـويـدا مـى شـود و بـه مـتـابـعـت و پـيـروى از افعال و اقوال آنان راه نجات و سعادت پيموده مى شود.
در مـجـلد 7 بحار الانوار ص 21(287) اما حسن عسكرى عليه السلام به اسحاق بن على نيشابورى نوشت : و بر شما حج و عمره و بر پاداشتن نماز، و دادن زكات ، و روزه ، و ولايـت را واجـب كـرد، و براى شما درى قرار داد تا شما به وسيله آن ، درهاى واجبات و وظـايـف را بروى خود بگشائيد. و اگر محمد (خاتم انبياء) صلى الله عليه و آله و سلم و اوصـيـاى نـسـل او نبودند شما همانند چهار پايان حيران و سرگردان بوديد و تكليفى از تكاليف خود را نمى دانستيد.
و البته به بركت وجود ايشان ما را ذلت و خوارى بيرون آورد، و مشقت و گرفتارى را از مـا بـرطرف ساخت ، و از لبه پرتگاه مهلكه نجات داد. همچنانكه در قرآن كريم آمده است و كـنـتـم عـلى شـفـا حـفـرة مـن النـار فـانـقـذ كـم مـنـهـا ـ آل عمران آيه 103 ـ (و شما در كنار گودال آتش بوديد كه شما را از آن نجات داد).
كـلمـه قـواعـد جـمـع قـاعده به معناى پايه واساس است ، و در اصـطـلاح اهـل عـلم عـبـارت از يـك امـر كـلى اسـت كـه شـامل تمام افراد و مصاديق آن گردد، مـثـل كـل انـسـان حـيـوان يـا كـل نـاطـق انـسـان كـه شـامـل حـال هـمه افراد انسان مى شود. و جمله قواعد العلم اشاره به اين نكته است كه اوليـاى خـدا و ائمـه اطـهـار عـليـهم السلام پايه هاى علم و دانشند، و در زيارت و روايات تعبير از آن به خزنه و خزان شده است يعنى گنجينه داران علم .
در زيـارت جامعه درباره اوصياء و ائمه اطهار مى گوئى .. و عيبة علمه و خزنة علمه (288) آمده (سلام بر آنان كه صندوق و گنجينه دار علم الهى هستند.
سـدير گويد: به امام جعفر صادق عليه السلام گفتم : فدايت شوم شما چه مقامى داريد؟ فرمود: ((ما گنجينه داران علم الهى و بيان كننده وحى رساى خدا هستيم بآنچه زير آسمان و روى زمين است .(289)
در مـجـلد 7 بـحـار ص 316(290) از امـام پـنـجـم عـليـه السـلام روايـت شـده كـه فـرمـود:عـلى عـالم ايـن امـت اسـت و چـون عـلم هـم قـابـل نـقـل وانـتـقـال است پس هر كدامشان قبل از اينكه از دنيا برود از علم خود به ديگرى تعلم مى دهد.
عـمـا سـاباطى گويد: من از امام صادق عليه السلام پرسيدم : آيا امام علم غيب هم مى داند؟ فـرمـود: خـيـر، ولى اگـر بـخـواهـد چـيـزى را بـدانـد بـايـد از طـرف خـدا بـه او اعـلام شود.(291)
ثـمـالى گـويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: زمين پابرجا نمى مـانـد مـگـر آنـكـه بـايـد در روى زمـيـن عـالمـى بـاشـد كـه حـق را از بـاطـل بـداند و آنرا تميز دهد.(292) و اگر كسى بخواهد از مراتب و چگونگى عـلم اوصـيـاء اطـلاع بـيـشـتـرى پـيـدا كـنـد بـايـد بـه كـتـب حـديـث و روايت و به مجلد هفتم بحارالانوار ص 279 مراجعه كند.(293)
اين بقية الله التى لا تخلو من العترة الطاهرة
تـرجـمـه :
كجا است حضرت بقية الله كه عالم خالى از عترت طاهره (كه هادى امت است ) نخواهد بود
شرح : بدانكه براى حضرت حجت ـ عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ القابى است كـه در كـتـاب نـجم الثاقب ـ حاج ميرزا حسين نورى اعلى الله مقامه ـ ذكر شده ، كه از جمله القـاب آنـجـنـاب بـقـيـة الله اسـت . در كـتـاب غـيـبـت فضل بن شاذان از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: موقعى كه حضرت قيام كند تكيه به ديوار كعبه نمايد، و حدود سيصد و سيزده نفر در ابتدا گرد او جمع شوند. و اول سخنى كه گويد و بدان تكلم كند اين آيه مباركه است بقية الله خير لكم ان كنتم مـؤ مـنين ـ هود آيه 85 ـ چيزى كه خدا براى شما باقى مى گذارد بهتر است اگر مؤ من بـاشـيـد. بـعـد مـى فـرمايد: منم بقية الله و حجت خدا و خليفه او بر شما. ولذا هر كس كه خواهد به او سلام كند مى گويد: السلام عليك يا بقية الله فى ارضيه .
در كتاب نجم الثاقب از تفسير فرات بن ابراهيم روايت كرده كه مردى خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد و گفت : آيا به حضرت قائم عليه السلام بامرة المومنين سلام كنيم و بـه او بـگـوئيـم السـلام عليك يا امير المومنين ؟ جواب داد خير، اين نامى است كه خدا امـيـر المـومـنين را به آن ناميده و كسى نه پيش از او و نه پس از او به اين نام ناميده نمى شود مگر آنكه (به حقيقت ) كافر باشد. راوى پرسيد: پس چگونه سلام كنيم ؟ امام جواب داد بگوئيد: السلام عليك يا بقية الله آنگاه حضرت آن آيه را تلاوت كرد.
فـائه ـ هـر يـك از حـجـج الهى لقب خاصى داشتد، چون آدم صفوة الله و نوح نجى الله و ابراهيم خليل الله و موسى كليم الله و عيسى روح الله و محمد حبيب الله .
و ما در شرح زيارت وارث وجه مناسبت هر يك از اين القاب را به انبياء بيان نموده ايم . و هـمـچـنـيـن هـر يـك از امـامـان مـا مـلقـب بـه لقـب خـاصـى مـى بـاشـنـد، ولى لقـب امـير المـومـنـيـن اخـتصاص به حضرت على بن ابى طالب داردـ چنانكه سابقا گذشت . (294) و لقب بقية الله هم اختصاص به حضرت ولى عصر دارد.
البـته اطلاق كلمة بقيه بر باقيمانده هر چيزى است مثلا اگر كسى داراى اولاد باشد و از آنان جز يكى باقى نمانده باشد، او را باقيمانده اولاد او گويند. چون خداوند را حجت هاى بـسـيـارى بـوده كـه وسـيـله و رابـطه بين او و مخلوق بودند كه اگر حجت ديگرى باشد اطـلاق كـلمـه بـقـيـه بـر حـجـت قـبـلى نـمـى شـود و از ايـن نـظـر اسـت كه لقب بقيه الله اختصاص به حضرت ولى عصر عليه السلام دارد.
و بـه مـوجـب روايـات بـسـيـارى از فـريـقـيـن عـامـه و خـاصـه حضرت ولى عصر از ذريه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و اولاد اوست ، و كتاب الهدى تاليف مـرحـم حـاج سـيـد صـدر الديـن عـامـلى ـ رحـمة الله عليه ـ كه اواخر عمرشان در قم بودند رواياتى از طريق علماى عامه نقل كرده كه المهدى من العشرة الطاهرة از جمله اين روايت ابـن حـجـر در صـواعـق المحرقة صفحه 98 است گويد ابونعيم اين حديث را تخريج كرده (295) كـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و سـلم فـرمـود: ليـبـعثن الله رجلا من عـتـرتـى ـ يـمـلا الارض عـدلا خـدا مـردى از اهل بيت مرا برمى انگيزد ـ و زمين را از عدل پر مى كند.
و در كـتـاب يـنـابـيـع المـودة از ام سـلمـه نـقـل شـده كـه گـفـت شـنـيـدم از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و سـلم كـه مـى فـرمـود: المـهـدى مـن عترتى من اولاد فاطمة مهدى از عترت من از فرزندان فاطمه است .
در كتاب كفاية الخصام باب 456 حدود يكصد و شصت و پنج حديث از طريث ق عامه در امامت اثنى عشر نقل مى كند كه حضرت امير المومنين و يازده نفر از فرزندانش مى باشند و آخر ايشان قائم منتظر مهدى است ، و از روزى كه پدر بزرگوارش وفات يافته تا آنگاه كه خـداى تـعـالى او را ظـاهـر گرداند صاحب اين عصر و زمان است كه پس از مدتها غيبت ظاهر شود و در زمين عدل و داد بگسترد همچنانكه از ظلم و جور لبريز شده باشد.
و مـا در ايـنـجـا بـه ذكـر يـك حـديـث آن اكـتـفـا مـى كنيم : موفق بن احمد خوارزمى معرف به اخـطـب خـوارزم كـه يـكى از بزرگان و دانشمندان علماى جمهور است در كتاب مـنـاقـب خـود از سـليـم بـن قـيـس هـلالى از سـلمـان فـارسـى روايـت كـرده كـه روزى بـر رسول خدا وارد شدم ، و حسين عليه السلام بر ران حضرتش نشسته بود و آن حضرت ميان دو چـشـم او را بـوسه ميداد و لبهاى خود را بر لبهاى او مى نهاد و مى فرمود تو سيد و پسر سيد و پدر ساداتى ، و تو امام و پسر امام و برادر امام ، و پدر امامانى ، و تو حجت و برادر حجت و پدر نه تن حجتى كه از صلب تو مى باشند، و نهمين از آنان قائم ايشان اسـت . صـاحـب كـفـاية الخصام پس از ذكر روايت گويد: روايات از طريق عامه در اين باب زيـاد اسـت ، و مـا بـه هـمـيـن قـدر اكـتـفـا كـرديـم زيـرا كـه زيـاده ار ايـن بـاعـث طول كتاب مى شود.
تنبيه ـ جاى بسى تعجب است كه علماى عامه چگونه اين اخبار را كه از اخبار صحاح خود مى دانند در اثبات امامت ائمه اثنى عشرية على و يازده فرزندش عليهم السلام روايت مى كنند ولى بـه آنـهـا عـمـل نـمـى كـنـنـد يـعـرفـون نـعـمـت الله ثـم يـنـكـرونـهـا ـ نحل آيه 83 ـ (نعمت خدا را مى شناسند باز آن را منكر مى شوند).
در تـفـسـيـر صافى از تفسير قمى از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: بـه خـدا سـوگـنـد مـائيـم آن نـعـمتى كه خداوند به بندگانش انعام فرموده ، و به وسيله ما پيروز و كامياب است كسى كه پيروزى خواهد.
درباره عامه ميتوان گفت جهت انكار و عمل نكردن به اين احاديثشان چند امر است :
1ـ حـب و شـدت عـلاقـه آنـان بـه دنـيـا و حفظ مال و مقام و رياست است . كه آنان را به اين زنـدگـى مـغـرور ساخته همچنانكه خداوند در آيات متعدد قرآن مجيد مى فرمايد و عزتهم الحيوة الدنيا كه زندگانى دنيا آنان را مغرور نموده و پيرو خواسته هاى نفسانى خود هـسـتـنـد و از ارشـاد و هـدايـت ديـگـران كـه بـرخـلاف مـيـل نـفـسـانـى آنـان باشد اعراض مى كنند و به دشمنى و ستيزگى بر مى خيزند كلما جـاءهـم رسـول بـمـا لا تـهـوى انـفسهم فريقا كذبوا و فريقا يقتلون ـ مائده آيه 70 ـ هـر وقـت رسـولى حـكـمـى و دستورى كه مخالف با هواى نفسشان بود آورد عده اى را تكذيب كردند و عده اى را به قتل رساندند.
و ايـن مـحبت و شدت علاقه به زندگى دنيا سرآمد انحرافات و گناهان است كه گفته اند پـيـغـمـبـر اكرم فرمود: حب الدنيا راس كل خطيبة (296) و لذا طلحه و زبير پس از بـيـعـت بـا امـيـر المـومـنـيـن عـليـه السـلام چـون مـيـل نـفـسـانـى آنـان تـامـيـن نـشـد و بـه آمال و آرزوى نفسانى خود نائل نشدند نقض بيعت كردند و در مقام تكذيب برآمدند و آن جنگ خـونـيـن جـمـل را بـر پـا كـردنـد. و بـا ديـگـران بـراى مال و مقام و رياست خود مردان حق و خيرخواه را كشتند و حجت هاى الهى را از ميان بردند.
2ـ عـلت ديـگـر از عـمـل نكردن به آن روايات خودبينى و تكبر و حسادت نسبت به ديگران اسـت كـه از اطـاعـت و پـيروى از آنان سر باز مى زنند چناكه فرمود: ام يحسدون الناس عـلى مـا آتـا هـم الله مـن فضله ـ نساء آيه 54ـ آيا حسد مى ورزند بر مردم ، كه چون خدا آنان را از فضل خود برخوردار نموده .
تـفـسير صافى از كتاب كافى و عياشى و غير آندو از ائمه معصومين عليهم السلام روايت كرده كه فرمودند: مائيم كه به واسطه نعمت امامتى كه خداوند بما عنايت فرمود مورد حسد واقع شده ايم .
3ـ جـهـت ديـگر تقليد كوركورانه از پدران واجداد، به نام سنت نياكان و پيروى كردن از گـذشـتـگـان اسـت كـه عـمـده همين است و در آيات قرآن كريم از اين نوع تقليد سخت مذمت و نـكـوهـش شـده از جـمـله سـوره بـقـره آيـه 170 مـى فـرمـايـد: و اذا قـيـل لهـم اتـبـعـوا مـا انـزل الله قـالوا بل نتبع ما الفينا عليه آباءنا او لوكان آباوهم لا يـعـقـلون شـيـئنـا و لا يـهـتـدون (و هـنـگـامـى كـه بـه آنـان گـفـتـه شـود از آنـچـه خـدا نازل فرموده پيروى كنيد گويند ما از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم پيروى مى كنيم ، آيـا اگـر چـه پدرانشان چيزى نفهمند و هدايت نشوند (باز هم از آنان پيروى مى كنند). و آيـه ديـگـر سـوره مـائده 104 مـى فـرمـايـد: و اذا قـيـل لهـم تـعـالوا الى مـا انزل الله و الى الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا عليه آباءنا، او لوكان آباوهم لا يعلمون شيئا و لا يهتدون و چون به آنان گفته شود بيائيد به آنـچـه را كـه خـدا بـه پـيـغـمـبـر نـازل كرده (بگرويد و متابعت كنيد) گويند آنچه را كه پدرانمان را بر آن يافتيم ما را كافى است ، آيا اگر چه پدرانشان چيزى ندانند و هدايت (هم ) نشوند. و آيات ديگر.(297)
حـاصـل آنـكـه انـسـان بـايـد مـتـابـعـت عـقـل و بـرهـان نـمـايـد، و حـسـن ظـن بـه اعـمـال پدران و نياكان گذشته باعث تقليد كور كورانه او نگردد و سبب بدبختى وى را فراهم نسازد. و در اين مقام لازم است كه به اين نكته توجه شود.
بـايـد دانـسـت كـه اثـبـات وجـود امـام زمـان حـضـرت ولى عـصـر عـجـل الله تـعـالى فـرجـه الشـريف ـ و ظهورش براى اصلاح امور جامعه بشر و تاسيس مـوجـبـات سـعـادت دنـيا و آخرت آنان پس از اثبات وحدانيت خدا و صفات جلاليه و جماليه اوسـت و انـسـان بـايـد يـقـيـن پـيـدا كـنـد و مـعـتـقـد بـاشـد كـه خـداونـد مـتـعـال عـالم و قـادر و رؤ وف اسـت و هـر چـه را كـه اراده كـنـد واقع مى شود، و بر خلاف عدل و لطف خود امرى را انجام نمى دهد.
و هـمـچـنـيـن بـعـد از اثـبـات نبوت و خاتميت رسول اكرم است و اينكه آنچه گويد از طرف خـداونـد است وما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى ـ نجم آيه 4ـ از پيش خود چيزى نمى گويد و آنچه مى گويد جز وحى كه به وى مى شود نمى باشد.
و هـمـچـنـين بعد از اثبات معاد و عقيده بآن است كه معتقد باشد: انسان به مردن فانى نمى شـود و سـرانـجـام بـه نـتـيـجـه اعـمـال خـود مـى رسـد و خـود مسئول اعمال دنيائى خود است ، آن وقت در امامت بحث مى شود كه خداى عالم و قادر و مهربان مـحـال اسـت بشر را به حال خود حيران و سرگردان واگذارد و مرجع و پيشوائى از طرف خـود بـراى آنـان مـعـيـن نـكـنـد و لطـف خـدا مـنـقـطـع گـردد و اگـر كـسـى در طول عمر حضرت ولى عصر ترديد داشته باشد بايد با او از قدرت و لطف الهى صحبت كـرد و چـون بـدان مـعـتـقـد بـاشـد و اعـتـراف كـنـد لازمـه لطـف خـداونـد جل و عز موجب است كه عمر آن بزرگوار را هم طولانى نمايد.
اين المعد لقطع دابر الظلمة
تـرجـمـه :
كـجـا اسـت آنـكـسـى كـه بـراى بـركـندن ريشه ظالمان و ستمگران مهيا و آماده گرديده
شـرح : بـدانـكـه آن جـنـاب را وظـائفـى است كه پس از بعثت و ظهورش انجام مى دهد اول آنـكـه بـه مـوجـب اخـبـار وارده از طـرق عـامـه و خـاصـه ، بـه بـركـت ظـهـور او عـدل و داد در جـهـان گـسـتـرده خـواهـد شـد و كـسـى نـتـوانـد بـه جـان و مال و عرض ديگران تعدى و تجاوز نمايد، و اين گونه عدالت ميان جامعه بشر محقق نشود مـگـر آنـكه عالم از لوث وجود ظالم و ستمكار پاك گردد به خصوص آن قدرتمندان جهان كه از سطوت و قدرت خود سوء استفاده مى كنند.
در كـتـاب ينابيع المودة ص 435 روايتى نقل شده كه قسمتى از آن روايت چنين است و به بركت وجود او خداوند مشارق و مغارب زمين را در اختيار اصحاب و ياران او قرار مى دهد و دين حق را ظاهر و آشكار مى سازد تا آنكه اثرى از ظلم و بدعت ديده نشود.
و گـسترش اين عدالت تا بدرجه اى رسد كه شخص از دشمن خود در امان باشد. در كتاب يـنـابـيـع المـودة ص 423 بـه وسـيـله ابـن عـبـاس نـقـل شـده كـه گويد: صاحب آئين و ملتى باقى نمى ماند مگر اينكه به اسلام روى آورد و مسلمان شود و در آرامش بسر برد) بطورى كه گوسفند از گرگ ، و گاور از شـيـر درنـده ، و انسان از مار گزنده در امان باشد حتى موش هم چرمى را نجود، و اين امنيت در زمان قيام حضرت قائم ـ عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ صورت خواهد گرفت . و در ص 448 همان كتاب آمده است كه گويد: و ميزان عدالت را ميان مردم رواج دهد بطورى كه كسى به كسى ظلم و ستم نكند.
در تـفـسـيـر بـرهـان ذيـل ايـن آيـه مـبـاركـه فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا عليهم ابواب كـل شـى حـتى اذا فرحوا بما اوتوا اخذنا هم بغتة فاذاهم مبلسون ـ انعام آيه 44 ـ (پس وقـتـى آنـچه را كه به آنها تذكر داده شده بود از عذاب الهى ، از ياد بردند، درهاى همه چـيـز از لذائذ مـادى دنـيـايى را) برويشان گشوديم و چون بدان سرگرم و شادمان شـدنـد بناگاه آنان را به چنگ قدرت اندر گرفتيم ، آنگاه بود كه سخت در حزن و اندوه درافـتـادنـد) از ابـوحـمـزه نـقـل كـرده كـه گفت : تفسير اين آيه را از امام محمد باقر عليه السـلام پرسيدم فرمود: اما قول خداى تعالى كه مى فرمايد: فلما نسوا ما ذكروا بـه يـعـنـى وقـتـى كـه ولايـت على عليه السلام را از ياد بردند و فراموش كردند در صـورتـى كـه مـامور بدان بودند فتحنا عليهم يعنى دولت و سلطنت به ايشان داده شد و دستشان در امور دنيا باز گرديد. اما قوله : حتى اذا فرحوا بما اوتوا اخذنا هـم بـغـتـة .. يـعـنـى در زمـان قـيـام قـائم چـنـان مـقـهـور و مـغـلوب شـونـد مـثـل ايـنـكـه هـرگـز بـراى آنـهـا در دنـيـا قـدرت و سـلطـنـتـى نـبـوده و ايـن اسـت قـول خـداونـد كـه فـرمـود: بـغـتـة و هـم مـبلسون . آنگاه در دنباله آن اين آيه آمده است فـقـطـع دابـر القـوم الذيـن طـلمـوا پـس بـريـده شـد دنـبـاله گروهى كه ظلم كردند.(298)
اين المنتظر لاقامة الامت و العوج
تـرجـمـه :
كـجـا اسـت آنـكـس كـه مـنـتـظـريـم اخـتـلاف و عـيـب و كـجى اهل عالم را اصلاح و به راستى و درستى باز گرداند
شـرح : كـلمـه مـنـتـظـر ـ بـفـتـح ظـاء ـ اسـم مـفعول از باب افتعال بمعناى انتظار كشيده شده است كه ديگران در انتظار او به سر مى بـرنـد. در كتاب نجم الثاقب صفحه 47 از كمال الدين (299) از حضرت امام محمد تقى عليه السلام نقل شده كه فرمود: بعد از حضرت امام حسن عسكرى عليه السـلام پـسـر او قـائم بـه حـق اسـت كـه مـنـتـظـر اسـت ، راوى سـئوال مى كند چرا او را منتظر ناميدند؟ فرمود: براى آنكه او را غيبتى است طولانى و مدت زمان آن به طول خواهد كشيد و مردم اصلاح طلب خروج و ظهور او را در انتظارند.
شرح : البته در بيان و توضيح اين نوع انتظار كه عموم بشر و به خصوص مردم اصلاح طلب بدان دل بسته اند ابتدا بايد به اين نكته توجه داشت كه اختلاف بين افراد جـامـعـه از حـيـث غـنى و ثروت و فقر و تنگدستى تا حدى از لوازم زندگى اجتماعى بشر اسـت و بـايـد هـم بـاشد، زيرا اگر همه افراد جامعه بشر غنى و بى نياز باشند هرگز آنـان بـه كـارهـاى مـهـم اجـتـمـاعـى و اقـتـصـادى و سـيـاسـى جـامـعـه مـخـتـل خـواهد شد. پس از اين نظر لازم است كه در امور معالش زندگى تفاوتى ميان افراد بـشر باشد تا چرخ زندگانى اجتماعى بشر به گردش درآيد همچنانكه در نوع فكر و استعداد هم مختلفند. خداوند متعال در سوره زخرف آيه 32 مى فرمايد: اهم يقسمون رحمة ربـك نـحـن قـسـمـنـا بـيـنهم معيشتهم فى الحيوة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليـتـخـذ بـعـضـهـم بـعـضا سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون (مگر اينان مقسم رحمت پـرودرگار تواند اين مانيم كه معيشت آنها را در زندگى دنيا تقسيم مى كنيم و بعضى را درجـاتـى بـالاتر از بعض ديگر قرار مى دهيم تا بعضى بعض ديگر را رام و مسخر خود كـنـنـد و رحـمـت پروردگارت از آنچه جمع مى كنند بهتر است ). و بر ثروتمندان است كه رعـايـت حـال زيردستان و فقرا و درماندگان را بنمايند كه خدا مى فرمايد: والذين فى اموالهم حق معلوم . للسائل و المحروم ـ معارج آيه 24 و 25 ـ آنانكه در اموالشان سـهـمـى را بـراى فقرا معين كنند) و بدان كه دراموال اغنيا و توانگران حقى براى فقرا و بيچارگان مفروض است .
امـا ايـن تـفـاوت بين ثروتمندان و فقرا وبيچارگان كه دسته اى ساكن قصرهاى عالى و بـنـاهـاى مـتـنـوع و مـجـلل و گـروهـى در گـوشـه زاغـه هـا و گـودال هـا منزل كنند، آن عده متنعم به انواع نعمت ها از خوراك و پوشاك و و و، و اين جماعت بـا هـزاران زحـمـت و مـشـقـت تـنـا قـرصـه نـانـى آنـهـم آغشته به خون ، و آن دسته بروى فـرشـهـاى ابـريـشـمـى و تـخت هاى زرين آرميده ، و اين جمعيت بروى زمين نمناك و بسترى ژوليـده ، و آن ثـروتمندان براى تفريح و مسافرت از هواپيما و ماشين هاى لوكس آخرين سـيستم بهره مند، و اما اين بيچارگان پياده و پاى برهنه با هزاران رنج و مشقت مسافت را طى مى كنند، آنان آنطور و اينان اينطور روزگار بگذارند.
آيـا اين حد از اختلاف در طبقات جامعه رواست . آيا اين اختلاف بين اغنيا و فقرا به عدوات و دشـمـنـى مـبـدل نـخواهد شد آيا اغنيا و ثروتمندان ميتوانند مقدارى از ثروت و اندوخته خود صـرف نـظـر كنند و آنرا به فقرا بدهند و آنانرا از فقر و تنگدستى نجات دهند، و اغنيا قـوانـيـن و دستورات الهى را در حق تهى دستان اجرا نمايند. البته رفع اين حد از اختلاف به بركت ظهور حضرت ولى عصر عليه السلام و اجراى قوانين و دستورات اسلامى خواهد شد. و اين يكى از سنت هاى سنيه اوست .
در كـتـاب المـهـدى از مـسـنـد احـمـد بـن حـنـبـل از فـقـهـاى اربـعـه اهل سنت ) از ابوسعيد خدرى نقل شده كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: مـن شـمـا را بـوجـود مهدى بشارت مى دهم ـ تا آنكه فرمود ـ ساكنان آسمان و زمين از وجـود او خـشـنـود و راضـى مـى شـونـد، و مـال را بـه صـورت صحيح قسمت مى كند، مردى پـرسـيـد مـعـنـى صـحـيـح چـيـسـت ؟ ـ فـرمـود: بـه انـدازه نـيـاز مـيان مردم تقسيم مى كند و دل امـت مـحـمـد صـلى الله عـليـه و آله و سـلم را بـى نـيـاز مـى سازد و عدلش را ميان آنان توسعه ميدهد.
و ايـضـا در مـسـنـد احـمـد از نـبـى اكـرم صـلى الله عـليـه و آله و سـلم نـقـل شـده كـه فـرمـود: سـاعـت موعود محقق نمى شود تا اينكه زمنى از ظلم و جور پر شـود، آنـگـاه از ذريـه و عـتـرت مـن كـسـى خـروج مـى كـنـد و بـيـرون مـى آيـد و زمـين را از عدل و داد پر مى كند.
در فـتـوحـات مكيه در وصف مهدى آل محمد صلوات الله عليهم ) چنين آمده است : يقسم المـال بـالسـويـة ، و يـعـدل فـى الرعـيـة و يـفـصـل فـى القـضـيـة ....الخ كـه مـال را بى تفاوت و باندازه تقسيم مى كند و ميان ملت و رعيت به عدالت رفتار مى كند، و در دعوى و مرافعه ، به حق داورى مى نمايد ـ الخ .
اين المرتجى لازالة الجور و العدوان
تـرجمه :
كجا است آن يگانه كسى كه براى برانداختن اساس ظلم و عدوان مورد اميد و نظر (خلايق ) است
شـرح : بـدانـكه از وظائف مهم آن حضرت برانداختن ظلم و تعدى و تجاوز بشر به حـقـوق يـكـديـگـر اسـت . كـتـاب يـنـابـيع المودة از ابوسعيد خدرى روايت كرده كه گويد: پـيـغـمـبـر خـدا صـلى الله عـليه و آله و سلم تذكر داد كه بلا و مصيبتى به اين امت خـواهـد رسـيـد بـه طورى كه كسى پناهگاهى نمى يابد كه از ظلم و ستم بدان پناه آورد، آنـگـاه خـداونـد مـردى از عـتـرت واهـل بـيـت مـن بـرانـگـيـزد و بـه بـركـت او زمـيـن را از عدل و داد پر مى كند همچنانكه از ظلم و جور پر شده باشد.
البته سبب و جهت عمده رفع ظلم نسبت بيكديگر عقيده به قيامت و محاسبه روز جزا است ، كه اگر چنين اعتقادى در قلوب مردم ايجاد شود و شخص بآن ايمان پيدا كند نيت ظلم نمى كند و ظلم از چنين كسى سر نمى زند.
در كتاب بحار الانوار جزء چهارم از مجلد 15 ص 206(300) آمده است كه امام ششم عليه السـلام فـرمود: ((كسى كه صبح كند و قصد ظلم به كسى را نداشته باشد خدواند گـنـاه آن روز او را مورد مغفرت قرار مى دهد در صورتى كه خونى را (بناحق ) نريزد يا مـال يـتيمى را نخوردالبته ذكر اين دو معصيت كه يكى بدنى و ديگرى مالى است از باب مثال است و مراد تمام گناهان و حقوق الناس مى باشد خواه بدنى باشد يا مالى .
و چـون آن حـضـرت ظـهـور فـرمـايـد و بـيـرق حـكـومـتـش بـرپـا شـود بـسـار عـدل و داد را گـسـتـرش اده و ظلم وتعدى را از ميان مى برد، و كسى را نيازى به ظلم نيست قـادر مقام رفع ظلم از خود، متوسل به ظلم شود و احيانا تشفى قلب خود را از حدود شرعى تـجـاوز دهـد، بـلكه عفو نمايد همچنانكه خداى تعالى مى فرمايد: و ان عاقبتم فعاقبوا بـمـثـل مـاعـوقـبـتـم بـه ولئن صـبـرتـم لهـو خـيـر للصـابـريـن ـ سـوره نـحـل : 126 ـ و اگر بخواهيد عقوبت كنيد نظير همان آسيبى كه ديده ايد عمى انجام دهيد، و اگر صبر پيشه گيريد همين عمل براى صابران بهتر است .
اين المدخر لتجديد الفرائض و السنن
ترجمه :
كجا است آن كسى كه براى تجديد و احياء زنده كردن ) فرائض و سنن آئين اسلام كه محو و فراموش ‍ شده ) ذخيره شده است )
شرح : در اثر استيلاى روساى جور و فراهم آوردن شهوات و هواهاى نفسانى واجبات الهـى و سنن دينى در جامعه مسلمين از ياد رفته و دستورات و روش هاى اسلامى متروك و از ميان رفته . و چه بسا به واسطه مرور زمان و پيروى هواى نفس متدرجاً آنانكه بوجود امام زمان هم معتقد بودند آنرا از ياد برده باشند.
مـجـلد 13 بـحـار ص 134(301) از عـلى بـن جـعـفـر از برادرش موسى بن جعفر عليهما السـلام روايـت كـرده گـويـد: هـنـگـامـى كـه پـنـجـمـيـن امـام از نسل هفتمين امام غايب شود. براى حفظ دينتان به خدا پناه بريد، مبادا كسى شما را از دينتان بـازگـردانـد. اى فرزندم صاحب اين امر ناگزير است از غايب شدن تا آنجا كه آنهائيكه بـه او ايمان داشتند از طولانى شدن زمان غيبت ) از عقيدشان برگردند. و اين غيبت او امتحانى است از طرف خدا كه خواسته بندگانش را بوسيله آن امتحان كند.
و از مـيـان مـسـلمـانـان آنـانانى را كه ايمانشان ثابت است و به دستورات خدا و پيغمبر او عمل مى كنند ميتوان چنين تشبيه كرد كشعرة بيضاء فى بقرء سوداء همانند موى سفيدى كه در بدن گاو سياهى باشد.
اين المتخير لاعادة المله و الشريعة
تـرجـمـه :
كـجـا است آن كسى كه براى برگرداندن (حقايق ) ملت و شريعت دين مقدس اسلام ) انتخاب و برگزيده شده است
شرح : مراد از اين ملت و شريعتى كه بايد به وسيله او احيا شود و بدست با كفايت او انـجـام گـيـرد همان ملت و طريقه حضرت ابراهيم عليه السلام است كه خداوند در قرآن كـريـم بـه پـيـغـمبرش دستور فرموده كه از آن پيروى نما ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابـراهـيـم حـنـيـفـا ـ نـحـل : 123 ـ آنـگـاه مـا بـه تـو وحـى كـرديـم كـه طـريـقه و روش معتدل ابراهيم را كه از مشركان نبود پيروى كن ، يعنى در دعوت به توحيد و نفى شرك و بت پرستى به تمام اقسام آن ، و عمل به سنت و آداب از او پيروى نما.
در تـفـسـيـر صـافـى ايـن روايـت را از تـفـسـيـر عـيـاشـى نـقـل مـى كـند كه امام حسين عليه السلام فرمود: ما احد على ملة ابراهيم الا نحن و شيعتنا و سـائر النـاس مـنـهـا بـرءاء امـام سوم فرمود: كسى جز ما و شيعيان ما بر ملت و روش ابراهيم نيست و ساير مردم از اين روش و طريقه دورند).
و در آيـه ديـگـر ـ بـقـره : 135 ـ مـى فـرمـايـد: قـل بـل مـلة ابـراهـيـم حـنـيـفـا بگو بلكه آئين پاك ابراهيم را مى پذيرم كه ميانه رو بود). و آيات ديگر.(302)
در مجلد 16 بحار باب السنن الحنيفيه (303) رواياتى از آداب و دستورات طهارت و نـظـافـت اسـلامـى كـه نـمـونـه اى از سـنـن ديـن حـنـيـف ابـراهـيـم عـليـه السـلام اسـت نـقـل شـده از جـمـله در تـفـسـيـر قـمـى آمـده اسـت كـه خـداونـد حـنـيـفـيـت را بـر ابـراهـيـم نـازل كـرد و آن ده چـيز است عبارت از پاكيزگى پنج چيز در سر و پنج چيز در بدن ، اما در سـر عـبـارت اسـت از گـرفـتـن شـارب ، و گذاشتن ريش به حد معين )، و اصلاح كـردن مـو، و مـسـواك كـردن ، و خـلال نـمـودن . و امـا آن پنج كه در بدن است عبارت است از گـرفـتـن و ازاله مـوى بـدن ، و خـتـنـه كـردن ، و نـاخـن گـرفـتـن ، و غسل جنابت ، و تطهير كردن با آب .
ايـنـهـا حنيفيت و پاكيزه گى است كه ابراهيم آورده و تاكنون نسخ نشده و تا قيامت هم نسخ نمى شود.
و در سـوره ديـگـر مـى فـرمـايد: ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبى و الذيـن آمـنـوا و الله ولى المـومـنين آل عمران : 68ـ نزديك ترين مردم بابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كنند، و اين پيغمبر و آنانكه ايمان آوردند، و خدا دوستدار مومنان است ، خلاصه آنكه ابراهيم را به حقانيت يارى كنند.
و قال الله تعالى : ومن يرغب عن ملة ابراهيم الا ن سفه نفسه و لقد اصطفيناه فى الدنيا و انـه فـى الاخـرة لمـن الصـالحـين ـ بقره : 130ـ از آئين و طريقه ابراهيم كناره گـيـرى نمى كند مگر كسى كه سفيه باشد، و البته ما او را در دنيا برگزيديم و او در آخرت از صالحان و شايستگگان است .
و كـسـى را كـه خـداونـد او را بـرگـزيـه بـاشـد، از اخـلال رذيـله و صـفات ذميمه منزه است ، پس شايسته و سزاوار است كه براى رستگارى و فـوز بـه سعادت دنيا و آخرت از او متابعت شود زيرا كه اراض از روش و طريقه او باعث شقاوت وهلاكت خواهد بود.
و از جمله طريقه او توصيه و سفارش به اولاد و فرزندان خود بود كه مراقب و مواظب دين خـود بـاشـنـد تـا در وقـت مـردن بـى ديـن از دنـيـا نـرونـد و بـا حـال تـسليم و سلامت نفس جان دهند چنانچه خدا در قرآن فرمايد: و وصى بهار ابراهيم بنيه و يعقوب يا بنى ان الله اصطفى لكم الدين فلا تموتن الا و انتم مسلمون ـ بقره : 132 ـ و ابـراهيم و يعقوب فرزندانشان را به همين موضوع سفارش كردند كه اى فـرزنـدان ، خـدا بـراى شـمـا ايـن ديـن را بـرگـزيـد و جـز بـا عقيده به اسلام و تسليم نميريد.
فـائدة ـ از آيـه ومـن يـرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه كه ذكر آن سابقاً گذشت مـيـتوان اسفتاده نمود كه ملت پيغمبر ما هم همان ملت ابراهيم است با زيادتى از آداب و سنن تكاملى ، و كسى كه در اين عصر و زمان از طريقه و ملت پيغمبر اسلام صلوات الله عليه كـه خـاتـم پـيـغمبران است اعراض نمايد، او از طريقه ابراهيم اعراض نموده و اين خود يك نوع سفاهت و بى خردى است كه خدا مى فرمايد الا انهم هم السفهاء و لكن لا يعلمون ـ بقره : 13 ـ بدانيد كه اينها خودشان ابلهند و لكن نمى دانند.
و مـويـد آن آيـه و ما جعل عليكم فى الدين من حرج ملة ابيكم ابراهيم هو سمكم المسلمين من قـبـل و فـى هـذا ـ حـج : 78 ـ و در ايـن ديـن بـراى شما دشوارى قرار نداده ، آئين پدرتان ابراهيم است و او شما را از پيش و نيز در اين قرآن مسلمان نام داد.
و الشريعة
شريعت به حسب لغت راه روشن و آشكارى است كه آدمى رابه لب آب مى رساند. و آئين دين را هـم كـه شـريـعـت گـويـند بآن تشبيه شده ، چون همان قسم كه آب سبب حيات دنيائى و زنـدگـى مـوجـود زنـده اسـت و بـدان بـسـتـگـى دارد كـه فـرمـود: و جـعـلنـا مـن المـاء كل شى حى ـ انبياء: 30 ـ و هر چيز زنده را از آب قرار داديم ).(304)
و ايـن هـم سـبـب حيات ابدى و سعادت دنيا و آخرت است ، و اين راه روشن را شريعت گويند قـال الله تـعـالى : ثـم جـعـلنـاك عـلى شـريـعـة مـن الامـر فـاتـبعها ـ جاثيه : 18 ـ سپس ما تو را هم بر شريعتى از امر دين قرار داديم پس همان را پيروى كن .
و شريعتى كه خداوند براى پيغمبر اسلام صلوات الله عليه مقرر ساخته همان امورى است كـه در قـرآن فـرمـوده : شـرع لكـم مـن الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصـيـنا به ابراهيم و موسى و عيسى ان اقيموا الذين ـ شورى : 13 ـ براى شما تـشـريـع كـرد از ديـن ، هـمان را كه نوح را بدان توصيه نمود، و آنچه را كه ما به تو وحـى كـرديـم و بـه ابـراهـيـم و مـوسـى و عـيسى سفارش ‍ نموديم اين بود كه دين را بپا داريد.
و انـبـيـاء عـليـهم السلام در اصول عقايد و پرستش خدا و احكام و دستورات الهى اختلافى نـدارنـد، امـا در چـگـونـگـى افعال واعمال عبادى و بعضى از فروع و سنن به حسب زمان و مـصـالح اخـتـلاف دارند لكل جعلنا منكم شرعة و منها جاً ـ مائده : 48 ـ براى هر يك آئين و روشى مقرر كرديم .
اين المومل لاحياء الكتاب و حدوده
ترجمه :
كجاست آنكه براى احيا و زنده كردن كتاب آسمانى قرآن و حدودش مورد اميد و آرزوست
شـرح : در مـجـلد 13 بـحار صفحه 8(305) از امام ابو محمد عسكرى عليه السلام روايت شده موقعى كه حضرت حجت عليه السلام متولد شد فرمود: ستمگران و جباران خيال كردند كه آنان مرا مى كشند تا اين نسل را قطع كنند، پس چگونه ديدند قدرت خدا را و اينك او را مومل نام نهاد يعنى مورد آرزوى خلايق كه جامعه بشر آرزوى قيام او را دارند.
هـمـچـنـانـكـه در دعـاى افـتـتـاح شـب هـاى مـاه مـبـارك رمـضان است كه مى گوئى اللهم و صـل عـلى و لى امـرك ، القـائم المـومل و العدل المنتشر بار الها تو درود فرست بـر ولى امـرت امـام قـائم كـه مـورد آرزو ى مـردم ) و عدل منتظر است .
بـدانـكـه ظـلمت و تاريكى مانع از ديدن آيات حق و باعث اشتباه حق از شبهات باطله و عقايد فـاسـده و نـادانـيـهـا و هـواپـرسـتـى هـا مـى شـود. و از بـعـد از رحـلت رسـول خـدا در هـر آن و زمـان ايـن امـر در تـزايـد بـوده و خـواهـد بـود و خـداونـد مـتـعـال به مقتضاى صفت رافت و رحمت وسائل هدايت و روشنائى و نجات ز ظلمت ضلالت را بـراى بـنـدگـان خـود فراهم نموده چنانچه مى فرمايد: ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم اسرى : 9 ـ (البته اين قرآن خلق را به راست ترين و استوارترين طريقه هدايت مـى كـنـد). و در آيـه 82 هـمـان سـوره مـى فـرمـايـد و نـنـزل مـن القـرآن مـا هـو شـفـاء و رحمة للمومنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا و ما آنـچـه از قـرآن فـرو مـى فـرسـتـيـم شـفـا (ى دل ) و رحـمـت الهى براى مومنان است و لكن ستمكاران را به جز زيان چيزى نخواهند افزود).
بـاران كـه در لطـافـت طـبـعش خلافت نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس

در مـجـلد 7 بـحـار ص 28(306) عـلى بـن ابـراهـيـم در تـفـسـيـر خـود از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه آن حضرت در ضمن سخنى فرمود: كه من از شـمـا از ثـقـليـن سـئوال خـواهـم نـمـود؟ حـاضـريـن گـفـتـنـد يـا رسول الله ثقلين
چـيـسـت ؟ فـرمـود: كـتـاب خـدا كـه ثـقـل اكـبـر اسـت ، پـس بـدان چـنـگ زنيد و عـمـل كـنـيـد كـه هـرگـز گـمـراه نـخـواهـيـد شـد و لغـزش هـم پـيـدا نـخـواهـيـد كـرد.و ثقل اصغر عترت من و اهل بيت منند(307) كه خداوند مهربان و آگاه مرا آگاه ساخت كه اين دو هـرگـز ازهـم جـدا نـشـونـد تـا بر سر حوض (كوثر) بر من وارد شوند، همانند اين دو انـگـشـت ـ و دو انـگـشـت سـبـابه خود را پهلوى هم قرار داد كه يكى بر ديگرى فضيلت و برترى داشته باشد.
افـسـوس كـه تسلط روساى دنياپرست ، و شهوت ران در دوره هاى بعد موجبات اعراض از قـرآن را فـراهـم نـمـود، و به مرور زمان عمل به احكام و حدود آن از ميان بيشتر امت اسلامى رخـت بـربـسـت و قـال الرسول يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجوراً ـ فرقان : 30ـ پيغمبر خدا گويد پروردگارا قوم من اين قرآن را متروك و كنار گذاردند و به احكام و دستورات آن عمل نكردند.
رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و سـلم فـرمـود: ان القـرآن مـا حل مصدق (308).
(قرآن شكايت كننده اى است كه شكايتش تصئيق مى شود).
لذا اهل قرآن و مصدقين آن همگى در انتظار و اميد قيام يگانه نگهبان قرآن هستند.
در كـتـاب المـهـدى ص 230 از قـول مـعـصـوم عـليـه السـلام نقل مى كند كه فرمود: لا تكون بدعة الا ازالها، و لا سنة الا احياها هر بدعتى را از ميان مى برد و هر سنتى را احيا مى كند تا آنكه هيچ بدعتى باقى نماند و هيچ سنتى هم متروك نباشد.
اين محيى معالم الدين و اهله
تـرجـمـه :
كـجـا اسـت زنـده كـنـنـده نـشـانـه هـاى ديـن و اهل آن
شرح : معالم : جمع معلم ـ بفتح ميم ـ بمعناى علامت و نشانه اى است كه بوسيله آن راه رسيدن به هدف و مقصد معلوم و هويدا شود، و معالم دين همان احكام دين از او امر و نواهى و هـر چيزى است كه علامت و نشانه دين باشد، همچنانكه مشاعر هم جمع مشعر هم بمعناى علامت و نـشـانـه اسـت امـا عـلامـت مـحـسـوس بـه شـعـور و حـواس ، نـه از راه عـلم و مـعـلوم كـمـا قال الله تعالى : و البدن جعلناها لكم من شعائر الله لكم فيها خير و قربانيها را براى شما از مراسم حج قرار داديم كه در آن هم براى شما خيرى است . و در آيه 32 همان سـوره مـى فـرمـايد: و من يعظم شعائر الله فانها من تقوى القلوب و هر كسى كه شـعـائر (قـربـانـى هـاى ) خـدا را بـزرگ دارد البـتـه ايـن از پـرهـيـزكـارى دلهـاسـت . حـاصـل مـعـنـى آنـكـه تـعـظـيـم و بـزرگـداشـت شـعـائر الهـى بـه سـبـب تـقـواى درونـى دل است .
و مـعـنـاى ديـن در ذيـل عـنـوان و كلا شرعت له شريعة بيان شد. و چون دين و احكام و دستوراتش بواسطه سلطه مردم هواپرست و دنيا خواه به مرور زمان در ميان جامعه بشر و ملت مسلمان از ميان رفته و ميرود و فقط نامى از آن باقى مى ماند و تنها اسمى از آن برده مى شود. از اينرو گفت : محيى معالم الدين .
در مـجـلد 7 بـحـار ص 215(309) روايـت از پيغمبر اكرم است كه فرمود: بدا الاسلام غـريـبـا و سـيـعـود غـريـبـاً فـطـوبـى للغـربـاء قـيـل : يـا رسـول الله ثـم يـكـون مـاذا؟ قـال : ثـم يـرجـع الحـق الى اهـله (اسـلام در اول امر (بواسطه قلت مسلمانان و شيوع كفر و سنن جاهليت ) غريب و تنها بود و به زودى بـه هـمـان غـربـت اوليـه خـود بـرمـى گـردد، پـس خـوشـا بـه حال چنين اقليتى كه پيرو حقند چه در اول ظهور اسلام ، و چه بعد از آن ، و در آخر الزمان . آنـگـاه از پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليـه و آله و سـلم سئوال شد پس عاقبت چه خواهد شد؟ فرمود: سرانجام به اهلش باز مى گردد.
بـعضى گفته اند مراد از طوبى بهشت است و تخصيص دادن طوبى را به جماعت غرباء بـه سـبـب صبر و تحمل آنان در برابر ظلم ستمكاران و اذيت و آزار كافران و منافقان خواهد بود.(310)
در كـتـاب كـمـال الديـن صـفـحه 376 روايتى از امام پنجم عليه السلام در تفسير اين آيه مـبـاركـه : اعـلمـوا ان الله يـحـيـى الارض بـعـد مـوتـهـا ـ حـديـد: 17 ـ اسـت كـه در تـاءويـل آن فـرمـود: خـداونـد عـز و جـل زمـيـن را بـه وسـيـله قـائم (آل مـحـمـد زنـده مـى گـردانـد پـس از مـوت زمـيـن . و مـراد از مـوت زمين كفر و جور اهل آن است ، و شخص كافر همان مرده است .
زنـده دلا مـرده نـدانـى كـه كـيـسـت
آنـكـه نـدارد بـه خـدا اشتغال

در تـفـسـيـر ايـن آيـه مـبـاركـه وقـاتـلو هـم حـتـى لا تـكـون فتنة و يكون الدين كله لله (311) (و آنها را بكشيد تا فتنه اى نباشد و همه دين از آن خدا شود) در كتاب تفسير عياشى روايتى از زراره نقل كرده كه امام صادق عليه السلام فرمود: راجع به اين آيه از پـدرم سـئوال كـردنـد، پـدرم فرمود: هنوز تاويل اين آيه محقق نشده است ، اگر قائم ما قيام كند هر آنكس كه او را بيند تاويل آن را به خوبى خواهد ديد. چون با ظهور و قـيام آن حضرت دين اسلام چنان بالا گيرد كه شعاع آن در تمام روى زمين پرتو افكنده و گسترش خواهد يافت .

اين قاصم شوكه المعتدين
ترجمه :
كجا است درهم شكننده شوكت و قدرت ستمكاران و متعديان
شـرح : بـدانـكـه بـه مـوجـب اخـبـار وارده ، حـجـج الهـيه مظهر اسماء و صفات حق مى بـاشـنـد، در دعـاى افتتاح شب هاى ماه مبارك رمضان براى ذات مقدس خداوندى صفاتى ذكر شـده از جـمـله : و الحـمـدلله قـاصـم الجـبـاريـن مـبـيـر الظـالمـيـن ، مـدرك الهـاربـيـن ، نـكال الظالمين و ستايش خداوندى را كه در هم شكننده سركشان است و هلاكت كننده ستمكاران ، دريابنده گريزندگان ، به كيفر رساننده ظالمان .
حـضـرت ولى عـصـر عـجـل الله تـعـالى فـرجه الشريف از جمله مظهر اين صفات جلاليه الهى است كه چون قيام كند شوكت و قدرت ظاهرى روساى سلطه گر جهان را كه با دارا بودن هر گونه سلاح هاى جنگى از توپ و تانك و موشك و هواپيما و اتم ، بـا داشـتـن افـراد نـظـامـى جـنگ آزموده و ساير مهمات جنگى ديگر كه در اختيار دارند و مى كـوشـنـد كه ملل ديگر را به زير يوغ بندگى و سلطه خود درآوردند، از ميان مى برد و نابود مى كند، در حالى كه جهان را به خاك و خون كشيده اند و عده زيادى را از ميان برده اند.
مـجـلد 13 بـحـار صـفـحـه 150 روايـتـى از بـزنـطـى (312) از امـام هشتم عليه السلام نـقـل كـرده كـه فـرمـود: پيش از وقوع اين امر قيام قائم كشتارى است بـيـوح ، پـرسيدم بيوح چيست ؟ فرمود كشتار دائم و پيوسته اى است كه فتور و فاصله پذير نيست (313) .
و اءيـضا در مجلد 13 بحار صفحه 163 (314) روايتى از امام محمد باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود : قيام قائم محقق نمى گردد مگر پس از وقوع خوف شديد ، و انـواع گـرفـتـارى و بـلا و آشـوب كه دامنگير مردم مى شود ، و پيش از آن وقوع بيمارى طـاعـون ( مـرض مـسـرى ) ، و دشمنى و ستيزگى اعراب با يكديگر ، و اختلاف شديد ميان مـردم ، و تـفـرقـه و جـدايـى در ديـنـشان ، و اختلاف در اوضاع و احوالشان بطورى كه از شدت رنج و اذيت و آزار اشرار صبح و شب آرزوى مرگ مى كنند ، و از ظلم و جور نسبت به يـكـديـگـر بـعضى بعض ديگر را مى خورند و نابود و از هستى ساقط مى كنند ، و خروج قائم هنگامى صورت مى گيرد كه مردم فرج و گشايشى نمى بينند و ماءيوس و نااميدند .
اين هادم ابنيه الشرك و النفاق
ترجمه :
(كجا است ويران كننده بنا و سازمانهاى شرك و نفاق ) .
شرح : كليه بنا و سازمانهائى كه بر اساس و پايه شرك و نفاق بنا و تاءسيس شـده بـاشـد بـه دسـت و دسـتـور آن حـضرت خراب و ويران مى شود از جمله معابد يهود و نـصـارى و بتكده ها حتى بعضى از مساجد و بناهائى كه بنام دين و مذهب ايجاد شده و جنبه شرك و نفاق به خود گرفته باشد خراب مى گردد .
شـيـخ مـفـيـد در ارشـاد به توسط ابو بصير از امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده ... تـا آنكه فرمود : هنگامى كه قائم قيام كند به كوفه مى رود و در آن ديار چهار مسجد را خراب مى كند (315)
بـعضى از اهل نظر گفته اند بعيد نيست كه اين چهار مسجد همان مساجدى است كه بعضى از خوارج و سران لشكر كوفه پس از واقعه كربلا و شهادت جانسوز حضرت سيد الشهداء و كـشـته شدن آن بزرگوار آن مساجد را نوسازى و معروف است به مساجد ملعونه . البته ايـن مـسـاجـد فـعـلا وجـود نـدارد ولى امـكـان دارد كـه قـومى روى كار آيند و چنين مساجدى را تجديد بنا كنند و بسازند (316) ، و ممكن است اكنون هم نمونه چنين مساجدى باشد .
در مـجـلد 13 بـحـار ص 193 (317) . رواى گـويـد در سـيره و روش كار حضرت مهدى عليه السلام از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه چگونه است ؟ فرمود : همان كارى كه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله كـرد او هـم مـى كـنـد ، آنـچـه از آثـار بدعت و شرك و گـمـراهـى پـيـش از ظـهـور وى پـديـد آمـده از مـيـان مـى بـرد هـمـچـنـانـكـه رسول خدا اساس جاهليت را منهدم كرد ، و اسلام دوباره تجديد مى شود (318) .
در خـصـوص ويـران كردن بعضى از مساجد و مستحدثات آن به فرمان حضرت ولى عصر عـجـل الله تعالى فرجه الشريف ، نمونه اى از آن در زمان پيغمبر اسلام و به دستور آن بـزرگـوار انـجـام گـرفـت ، و آن مـسـجدى بوده كه قرآن آن را بنام مسجد ضرار معرفى كـرده و الذيـن اتـخـذوا مـسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المؤ منين و ارصادا لمن حارب الله و رسـوله مـن قـبل - الآية - توبه : 107 - ( آنانكه مسجدى را براى ضرر زدن و تـقـويـت كـفـر و تـفرقه انداختن ميان مؤ منان و بانتظار ( قدوم ) كسى كه از پيش با خدا و رسـولش سـتـيـزه كـرده سـاخـتـه انـد و قـسـم مـى خـورند كه جز نيكى منظورى نداشتيم و حـال آنكه خدا گواهى مى دهد كه آنان دروغ گويانند ) . و در آيه بعد مى فرمايد : هرگز در آن نايست و اقامه نماز مكن - تا آخر آيه 110 .
در شـاءن نـزول ايـن آيات در تفاسير آمده شخصى بنام ابو عامر صيفى از اشراف خزرج كـه در ايـام جـاهـليـت بـه رهبانيت در آمده و لباس ‍ خشن به تن مى كرد و به ابوعامر راهب مـعـروف بـود ، در اسـلام بـه ابـو عـامـر مـنـافق و فاسق شناخته شد ، چون در مدينه خدمت رسـول خـدا رسـيـد نسبت به وضع آن حضرت حسد برد و عليه او تحريكات مى كرد و در جنگ احد با مشركين همدست بود و به مكه فرار كرد و پس از فتح مكه به طائف گريخت و بعد از آنكه اهل طائف هم مسلمان شدند به شام گريخت ، و از آنجا به روم رفت و نصرانى شـد ، و او از شـام بـه منافقين مدينه پيغام فرستاد كه خود را آماده سازيد ، و مسجدى بنا كـنيد ، و من هم به نزد قيصر روم مى روم و از او استمداد و كمك مى گيرم و به سوى شما مـى آيـم و پـيـغـمـبـر را از مـديـنـه بـيـرون خـواهـم كـرد ولى او عـمـرش وفـا نـكـرد و قبل از رفتن نزد قيصر بمرد .
بارى منافقين هم مسجدى ساخته و خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و گفتند : يـا رسـول الله مـا بـراى افراد مريض و كسانى كه كارشان زياد است و نمى توانند راه دورى را طـى كـنـنـد و بـه مـسـجـد شـمـا بـيـايـنـد مـسـجـدى سـاخـتـيـم و مـيـل داريـم بـدانجا تشريف آورده و آنرا افتتاح و در آنجا نماز بگذارى ، پيغمبر چون آماده سـفـر تـبـوك بـود انـجـام آن را بـه بـعـد مـوكـول كـرد كـه ايـن آيـات نزول شد و وضع آن مسجد را روشن كرد و دستور آتش زدن ويران كردن آن صادر شد .
اين مبيد اهل الفسوق و العصيان و الطغيان
تـرجـمـه :
( كـجـا اسـت آن كـه نـابـود كـنـنـده اهل فسق و عصيان و ظلم و طغيان است ) .
شرح : مجلد 13 بحار ص 161 (319) از حذيفة بن يمان روايت مى كند كه گفت از پـيـغـمـبـر خـدا صـلى الله عـليـه و آله و سـلم شـنـيـدم كـه فـرمـود : خـدا دوسـتـان و بـرگـزيـدگـان خـود را از ديـگـران جـدا سـازد تـا آنكه زمين را از لوث منافقان و گمراه كـنـنـدگـان و فـرزنـدان ايـشـان پـاك گرداند تا به آنجا كه پنجاه زن به مردى برمى خـورنـد ، يـكـى گـويـد اى بنده خد مرا بخر ( و نجاتم بده ) و ديگرى گويد مرا ببر و پناهم ده .
در كتاب المهدى ص 90 چنين نقل كرده : كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : از طـرف آسـمان مناديى ندا مى كند اى مردم بدانيد كه خدا دست ظالمان را كوتاه و حيله و مكر منافقان و پيروان آنها را تباه كرد و از سر شما برداشت و اكنون بهترين افراد امت را والى شما كرده و به او ملحق شويد كه اوست مهدى .
در مجلد 13 بحار ص 188 (320) از ابن بكير روايت شده گويد از ابوالحسن ( موسى الكـاظـم ) عـليـه السـلام از تـفـسـيـر ايـن آيـه مـبـاركـه سـئوال كـردم كـه مـى فـرمايد : وله اسلم من فى السموات و الارض طوعا و كرها - آل عـمران : 83 - ( آيا غير دين خدا را مى طلبيد ) در صورتى كه آنچه در آسمان ها و زمين اسـت خـواه نـاخـواه تـسـليـم اويـنـد و بـه سـوى او بـاز مـى گـردنـد ) حـضرت فرمود : ( تـاءويل ) اين آيه درباره قائم نزول يافته هنگامى كه آن حضرت بر يهود و نصار ى و صـابـئيـن ( مشركان ) و طبيعى مذهبان و مرتدين و كافران در شرق و غرب زمين است خروج كـنـد ، و ديـن اسـلام را بـه آنـهـا پـيـشـنـهـاد مـى كـنـد ، پـس هـر كـه آنـرا از روى مـيـل و رغـبـت پـذيـرفـت او را به نماز و دادن زكات و آنچه را كه شخص مسلمان ماءمور به انـجـام آن و بـر او واجـب است امر مى كند ، و كسى كه مسلمان نشود كشته مى شود تا جائى كـه در شـرق و غرب عالم كسى غير از موحد باقى نماند . به او گفتم قربانت شوم مردم روى زمين بيش از اينها هستند ( چگونه قائم مى تواند همه آنها را مسلمان كند و يا بكشد ) ؟ فـرمـود : وقـتـى كـه خـداونـد چـيـزى را اراده كـنـد انـدك را زيـاد و زياد را كم مى گرداند (321)
اين حاصد فروع الغى و اشقاق
تـرجـمـه :
( كـجـا اسـت آنـكـه نهال و شاخه هاى گمراهى و نفاق و جدائى را از ميان بردارد )
شـرح : از جمله وظائف آن حضرت از ميان بردن موجبات گمراهى و اختلاف و تشتت در دين است هر چند در اصل و اساس آن يكى باشند. و از پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده كه فرمود : همان تفرقه و اختلافى كه پس از حضرت موسى ميان بنى اسـرائيـل اتـفاق افتاد بزودى در امت من نيز پيدا مى شود و به حدود هفتاد و سه گروه مى شـونـد (322) . هـمـه آنـهـا مـعـذب در آتـشـنـد جـز يـك فـرقـه ، و چـون از حـضـرتـش سـئوال شد آن يك فرقه كدامند ؟ فرمود آن طريقه اى است كه امروز ما بر آن هستيم كه من و اهل بيت منند (323) .
و چـون از وظـائف مهم حضرت ولى عصر اصلاح جامعه بشر و رفع ظلم و ستم است لذا اين نوع اختلافات و انحرافات را هم از ميان برمى دارد ، و به موجب حديث شريف من رضى شـيـئا كـان كـمـن اءتـاه (324) ( هر كس عملى را بپسندد و بدان راضى باشد همانند كـسى است كه آنرا انجام دهد ) . پس اولاد و تابعين گذشتگان كه به روش و طريقه آنان راضـى و دلخـوشـنـد . اگـر از اعـتـقـادات خـود بـرنـگـردنـد و دسـت بـرندارند بواسطه انحرافات و اخلاقى كه دارند آنها را هم مى كشد و از ميان مى برد .
اين طامس آثار الزيغ و الاهواء
تـرجـمـه :
( كـجـاسـت نـابـود كـنـنـده آثـار انـديـشـه هـاى باطل و هواهاى نفسانى ) .
شـرح : هـر امـرى كـه مـوجـب شـك و تـرديـد در دين شود ، و يا سبب تشويق مردم به شـهـوت و هـواپـرسـتـى انـجـامـد از قـبـيـل فـيـلمـهـا و تـئاتـرهـاى ابـليـسـى و مـبـتـذل و مـجالس رقص و شب نشينى زنان و مردان ، و شنا كردن دختران و پسران باهم ، و تـعـليـم آوازهـاى غـنـا و تـصـنـيـف و هـر چـه از ايـن گـونـه مـؤ سـسـات غافل كننده انسان از وظيفه خود باشد از ميان مى برد ، و مجلات خسار تبار و روزنامه هاى باطل و دروغ پرداز و جوساز و مقالات عشقى ، و كتاب هاى گمراه كننده همه را محو و نابود مى كند .
در مـجـلد 13 بـحـارالاءنـوار ص 23 (325) از عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـلام نـقـل شـده اسـت كـه گـويد : به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفتم : يا رسـول الله آيـا مـهـدى مـوعود از ما اهل بيت است يا از غير ما ؟ فرمود : خير ؛ بلكه از ما مى بـاشـد ، بـه بـركـت قيام او خدا دين را پايان مى دهد ( يعنى آخرين حجت خدا است ) چنانكه بـوسـيله ما دين را گشود، و بوسيله ما خدا دلهايشان را پس از دشمنى ها و فتنه انگيزيها بـه هم الفت داده و مهربان نمايد ، همچنانكه بعد از عداوت شرك و بت پرستى دلهايشان نـسـبـت به هم الفت داده شد ، و همانطورى كه بعد از عداوت شرك ، به وسيله ما ايشان را برادر دينى كرد ، پس از دشمنى و فتنه انگيزيها با هم برادر مى شوند .
اين قاطع حبائل الكذب و الافتراء
ترجمه :
(كجاست آن قطع كننده دامها و دسيسه هاى دروغ و افتراء ) .
شـرح : افـتـراء اءخـص از كـذب اسـت زيـرا كـذب و دروغ خبرى است كه مطابق واقع نـبـاشـد ولى افـتـراء دورغ گـفـتن در حق غير است به چيزى كه آنرا نگفته و انجام نداده و بدان راضى نباشد كه همان تهمت و بهتان است به خلاف كذب كه چه بسا انسان درباره خودش هم دروغ گويد .
بـدانـكـه مردم دنيا پرست براى رسيدن به مقاصد و اهداف شوم خود مطالبى دروغ بيان مـى كـنـنـد و وعـده هـائى بـراى اصـلاح جـامـعـه مـى دهـنـد ولى قـصـد عـمـل بـر طـبق آن وعده هاى دروغ را ندارند ، و بسا نسبت هاى دروغ هم به اشخاص و مقامات عـاليـه مـيدهند ، و از اين راه براى اغفال مردم و مغرور ساختن آنان مى كوشند ، و حتى نسبت بـه اوليـاى خـدا و حجج الهيه هم چيزى فروگذار نمى كنند و بدين وسيله مى خواهند نور خـدا را هـم خـامـوش كنند يريدون ليظفوا نور الله باءفواههم - صف : 8 - يعنى مى خـواهـند نور خدا را بگفتارهاى باطل خود خاموش كنند و خدا نور خود را تمام و محفوظ خواهد داشت .
در كـتـاب كـمال الدين ص 128 (326) از عمار ساباطى روايت شده كه گويد شنيدم از حضرت صادق عليه السلام مى فرمود : زمين از ابتدا خالى از حجت دانائى نبوده كه كه در آن آنچه را كه ديگران از حق ( پايمال مى كنند و آن را ) مى ميرانند او زنده مى كند ( و بر پا مى دارد ) سپس اين آيه را تلاوت فرمود :
يريدون ليطفوا نور الله بافواههم - صف : 8 (327) - .
در تفسير على بن ابراهيم قمى در توضيح جمله و الله متم نوره ذكر شده كه خـدا كـامـل مـى گـردانـد نـور ( حـق ) را بـه وسـيـله قـائم آل مـحـمد كه چون قيام كند ، خدا او را بر تمام اءديان غلبه دهد ( و اديان ديگر از ميان مى رود ) تا آنكه جز خدا پرستش ‍ نشود و جز فرمان خدا فرمانى نباشد .
اين المبيد العتاة و المردة
تـرجـمـه :
( كـجا است آنكه متكبران و سركشان عالم را هلاك و نابود كننده است ) .
شـرح : رؤ سـا از اهـل كفر و نفاق بر حسب قدرت ظاهرى خود از پذيرفتن حق اعراض مى كنند و به ميل نفسانى خود با مردم رفتار مى نمانيد ، و خود را مالك الرقاب مى دانند ، و هر چه از اقامه دليل و برهان و استدلال چگونگى رفاهيت افراد ملت و جامعه را به آنان بفهمانند و اعلام كنند گوششان بدهكار چنين سخنانى نيست ( لقد استكبروا فى انفسهم و عـتـوعـتـوا كـبـيـرا - فـرقـان : 21 كـه ( محققا خود را بزرگ شمرده و گستاخى كردند گستاخى بزرگى ) .
و از ايـن نـظـر با دين حق و امور حقه آن كه بر خلاف نظريه آنان است مخالفت مى كنند و مـصـداق آيـه شـريـفـه مـردوا عـلى النفاق - توبه : 101 - مى شوند كه در نفاق و دوروئى فرو رفته اند .
و آن حضرت عليه السلام بعد از ظهور و قيامش تمام سركشان و گردنكشان را از ميان مى بـرد ، و شـر و ايـذاى آنـهـا را از سر توده مستضعف مردم رفع مى كند و مصداق كريمه فـقـاتلوا ائمة الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون - توبه : 12 - ( پيشوايان كفر را بـكـشـيد چون پايبند به عهد و پيمان خود نيستند شايد دست بردارند ) را در خارج محقق مى سازد . و سرزنش كسى او را از تعقيب هدفش باز نمى دارد .
اين مستاءصلاهل العناد و التضليل و الالحاد
ترجمه :
( كجا است ريشه كن كننده معاندين حق و فريب دهندگان خلق و ملحدان ) .
شـرح : عـنـود و عـنـيـد از عـنـد به معنى پيش و نزد است از اينرو به كـسـى كـه به آنچه پيش خود دارد به شگفت آيد و به خود گيرد و بدان ببالد و افتخار كـنـد عـنـيد گويند و كسى هم كه بعد از شناختن حق بودن چيزى با آن مخالفت نمايد معاند خوانند كه لازمه معنى اصلى آنست . پس اهل عناد به آن كسانى گفته مى شود كه اعراض از حـق مـى كـنـنـد بـا ايـنـكـه مـى دانـند آن حق است . يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها - نحل : 83 - ( يعنى نعمت خدا را مى شناسند سپس آن را انكار مى كنند ) .
در تـفـسـيـر صـافـى از تـفسير عياشى نقل مى كند كه درباره اين آيه مباركه از امام كاظم عـليـه السـلام سئوال شد فقال : عرفوه ثم انكروه ( يعنى ( حقانيت ) او را شناختند سپس انكار كردند ) .
هـمـچـنـانـكـه خـداى تـعـالى در سوره نمل آيه 14 مى فرمايد : و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر كيف كان عاقبة المفسدين ( فرعون و اتباعش منكر آيات خداوند شـدنـد در حـالى كـه يـقـيـن داشـتـنـد كـه ايـن آيـات از جانب خدا است و از روى ستم و علو و برترى منكر آنها شدند بنگر كه چگونه شد عاقبت تبهكاران ) .
و در سوره مدثر آيه 16 فرمايد كلا انه كان لآياتنا عنيدا يعنى ولى نه ( بيشتر كـه نـمى دهم ) چون او به آيات ما عناد مى ورزد . گويند كفار قريش وقتى آيات قرآن را شـنـيـدند از استماع آن به به خود مى لرزيدند و چه بسا به حالت بهت زده از جاى خود حـركـت نـمـى كردند ، تا اينكه روزى از روزها پس از شنيدن آيات وحى به نزد وليد بن مـغـيـره كـه از بـزرگـان و رؤ سـاى قـريـش بـود رفـتـنـد ، بـراى حل اين مشكل خود نظر او را درباره آيات قرآن خواستند . وليد از آنان مهلت خواست تا نظر خـود را پـس از اسـتماع اظهار نمايد . و پيغمبر اكرم آغاز سوره فصلت را تلاوت مى كرد تـا بـه ايـن آيـه كـه آيـه 13 اسـت رسـيـد فـان اعـرضـوا فـقـل انـذرتـكـم صـاعـقـه مـثـل صـاعـقـه عـاد و ثـمـود - ( پـس اگـر بـا ايـن حـال بـاز هـم اعـراض كـردنـد تـو بـگـو مـن شـمـا را از صـاعـقـه اى مـثـل قـوم عـاد و ثـمـود انـذار كنم ) . وليد سخت به خود لرزيد و موهاى بدنش راست شد و برخاست و با حالت بهت زده به طرف خانه خود رفت ، و به نزديكان خود از بنى مخزوم در وصف سخنان وحى پيغمبر و آيات قرآن چنين گفت و ان له لحلاوة و ان عليه لطلاوة و ان اعـلاه لمـثـمـر و ان اسـفـله لمغدق ، و انه يعلووما يعلى عليه ( و البته آن شيرينى خـاصـى دارد و زيـبـائى مـخـصـوصـى ، شـاخـسار آن پرميوه و ريشه اش پر بركت است ، سـخـنـى اسـت بـرجـسـتـه و سـخـنـى از آن بـرجـسـتـه تـر نـيـسـت ) و چـون قـريـش جـواب سـئوال خـود را از او جـويـا شـدنـد پـس از چـنـدى گـفت شما بگوئيد كلام او سحر است كه دل انـسـان را مـسـحـور مـى كـنـد لذا آيـاتـى از سـوره مـدثـر در مـذمـت او نازل شد .
و اءمـا كـلمـه تـضـليـل مـصـدر از بـاب تـفـعـيـل اسـت و مـتـعـددى اسـت بـه مـعـنـى گـمـراه كـردن ديـگـران كـه هـمـان فـريـب و گول زدن باشد كه شخص مقاصد باطله خود را با خدعه و نيرنگ به صورت حق جلوه دهد و بـسـا آيـات قـرآن را هـم بـراى تـاءيـيـد مـقـاصـد شـوم خـود تـاءويـل نـمـايـد و حـق را هـم بـصـورت بـاطـل وانـمـود سـازد و از جهل و نادانى و يا ساده لوحى مردم سوء استفاده كند و عوام فريبى نمايد . ت
در تفسير صافى در ذيل آيه مباركه : الذين ان مكناهم فى الارض اقاموا الصلاة و اتوا الزكـاة و امـروا بـالمـعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور - حج : 41 - از تفسير قـمـى از امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـلام نـقـل مـى كـنـد فـرمـود: اين آيه راجع به آل مـحـمـد و شـخص مهدى و ياران اوست كه خداوند آنان را بر مشارق و مغارب زمين مسلط مى كـنـد و ديـن حـق را آشـكـار مى سازد و بوسيله او و يارانش هر بدعت و باطلى را از ميان مى برد ، همانطورى كه تيره روزان حق را از ميان بردند آنچنان كه ظلم و ستمى ديده نشود ، و امر به معروف و نهى از منكر نمايند .
گـمـراه كنندگان و كسانى كه به خدعه و نيرنگ مردم را فريب مى دهند و آنانرا منحرف و گـمـراه مـى كنند بدانند كه خداونديكه دين خود را بوسيله بعثت پيغمبر اسلام صلى الله عـليـه و آله روشـن و آشـكـار سـاخـت هـمـينطور جهان تيره و تار از ظلم و جور را به ظهور حضرت ولى عصر عليه السلام منور و روشن خواهد ساخت .
و پـيـغـمـبـر اكـرم صـلى الله عـليـه و آله و سـلم فـرمـود : لو لم يـبق من الدنيا الا يوم لطول الله ذلك اليوم حتى يبعث رجلا منى (328) اگر از عمر دنيا جز يك روز نماند خـداونـد آن روز را طـولانـى گـردانـد تـا شـخـصـى از مـنـسـوبـيـن مرا برانگيزد و روانه كند .
و اءمـا الحـاد اصـل كـلمـه الحـاد بـه مـعـنـى مـيـل و عـدول كـردن اسـت و اگـر به كلمه ( الى ) متعددى شود به معنى توجه آيد . و ملجد كـسـى را گويند كه از طريق حق بكلى منحرف باشد و بسا مطالب باطله اى را هم به حق نسبت دهد .
قـال الله تـعـالى : و لله الاسـمـاء الحـسـنـى فـادعـوه بـهـا و ذروا الذيـن يلجدون فى اءسمائه سيجزون ما كانوا يعملون - اعراف : 180 - و براى خدا نامهاى نيكوتر است ( كه دلالت بر صفات جماليه از صفات ثبوتيه ، و صفات جلاليه از صفات سلبيه مى كـنـد ) وى را بـدان بـخـوانـيـد و كـسانى كه در نامهاى وى كجروى مى كنند واگذاريد ( و متابعت نكنيد ) كه بزودى سزاى اعمالشان را خواهند ديد .
و قـال الله : ان الذيـن يـلحـدون فى آياتنا لا يخفون علينا - فصلت : 40 - البته كـسـانـى كـه در آيات ما الحاد مى ورزند ( و در اثر جهالت و گمراهى نسبت هاى ناروائى به خدا مى دهند ) امرشان بر ما پوشيده نمى ماند .
در كـتـاب يـنـابـيـع المـودة ص 437 در صـفـت و افـعـال حـضـرت مـهـدى ( قـائم ال مـحـمـد ) صلوات الله عليهم از امير المومنين عليه السلام روايت شده كه فرمود : بـر مـى گـردانـد هوى و ميل نفسانى را به هدايت و رستگارى موقعى كه مردم هدايت را به هواى نفس تبديل كرده باشند ، و راءى را به قرآن بر مى گرداند وقتى كه مردم قرآن را تابع راءى و ميل خود قرار داده باشند (329) . پس مهدى عليه السلام مى نماياند كيفيت عـمـل بـه عـدالت را و زنـده مـى گـردانـد آيـات و احـكـام مـهـجـور شـده كـتـاب خـدا عزوجل و سنت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را .
اين معز الاولياء و مذل الاعداء
تـرجـمـه :
(كـجـا اسـت عـزيـز كـنـنـده دوسـتـان خـدا و ذليل كننده دشمنان خدا ) .
شرح : همان عزتى كه خداوند در قرآن كريم فرموده : و لله العزة و لرسوله و للمـؤ مـنـيـن - مـنـافـقـون : 8 ( در صـورتـى كـه عـزت مـخـصـوص خـدا و رسـول و مـؤ مـنـيـن است ) . و ذلت و خوارى نصيب ديگران است كه مى فرمايد : ان الذين يحادون الله و رسوله اولئك فى الاذلين - مجادله : 20 - ( بطور قطع آن كسانى كه به خدا و رسولش مخالفت و ستيزگى مى كنند اينان در زمره خوارترين مردمند ) .
و در زيارت جامعه است : سعد من والاكم و هلك من عاداكم
(بـه سـعـادت رسد هر كه شما را دوست دارد و بولايت شما گرود ، و هلاك و بدبخت شود آنكه شما را دشمن دارد ) . و در چند سطر قبل از آن خطاب به ائمه طاهرين مى گوئى : فالراغب عنكم مارق ، و اللازم لكم لا حق ، و المقصر فى حقكم زاهق
(هـر كـس از طريق شما بر گشت از دين حق خارج شده ، و هر كس ملازم امر شما شد به شما ملحق گشته ، و هر كس در حق شما كوتاهى كرد و مقصر شناخته شود ( و هر كس شما را حجت خدا نداند ) محو و نابود شود .
در مـجـلد 13 بـحارالاءنوار صى 182 (330) از امام چهارم عليه السلام روايت كرده كه فـرمـود : وقـتـى كـه قـائم آل مـحـمـد صـلوات الله عـليـهـم قـيـام كـنـد خـداونـد عـزوجـل هـر گـونـه نـقـاهـت و بـى حالى را از شيعيان ما بر طرف مى كند ، و دلهايشان را هـمـچـون قـطـعـات آهـن سـخـت و مـحـكـم مـى گـردانـد كـه نـيـروى هـر يـك از آنـان نـيـروى چهل مرد باشد ، و آنان فرمانداران و بزرگان روى زمينند .
امـام پنجم عليه السلام فرمود : وقتى كه امر ما انجام گيرد و مهدى ما آيد هر يك از شـيـعـيـان مـا از شـير دليرتر و از نيزه چابكتر و مؤ ثرترند ، و دشمنان ما را بزير دو پاى خود مى آورند و پايمال مى كنند و با دو دست خود مى زنند و تنبيه مى كنند (331) .
مـجـلد 13 بـحـار ص 194 (332) از امام ششم عليه السلام از پدر بزرگوارش روايت شـده كه فرمود : وقتى كه قائم قيام كند به هر ناحى از نواحى زمين كسى را مى فرستد و مى گويد تعهد و پيمانت به كف دست تو است و چون امر مهمى به تو روى آورد كه تو آن را نـفـهمى و ندانى و در انجام آن سرگردان شوى به كف دستت بنگر و تصميم خود را بگير و بدان عمل كن . ( البته اين امر كنايه از حقيقتى است كه بدينوسيله بدان اشاره مى كند مانند روايت بعدى كه آن هم اشاره به حقيقت و نكته اى است ) .
در مـجـلد 13 بـحـار ص 185 (333) عـن ابـى جـعـفـر عـليـه السـلام قـال : اذا قـام قائمنا وضع يده على رؤ وس العباد فجمع بها عقولهم ، و كملت بها اءحلامهم از ابو جعفر امام پنجم عليه السلام روايت شده كه فرمود : هنگامى كه قـائم مـا قـيـام كـنـد دسـت خـود را بـر سر بندگان خدا مى گذارد و بدين وسيله عقلهاشان متمركز و ادراك ايشان كامل مى گردد . و در روايت ديگرى (334) بجاى جمله و كملت بها احلامهم جمله و اكمل بها اءخلاقهم است .
و اءيـضـا در مـجـلد 13 بحار ص 183 (335) از امام پنجم عليه السلام روايت كرده كه فـرمـود : مـثـل ايـنكه من مى بينم اصحاب و ياران قائم را كه شرق و غرب را احاطه كـردنـد و هـمـه چيز حتى درندگان زمين و آسمان ( يعنى پرندگان درنده ) مطيع ايشان مى شوند (336) و در هر امرى رضايت آنان را خواهانند بطورى كه زمين فخر كند و گويد امروز يكى از اصحاب قائم از اينجا عبور كرد .
اين جامع الكلمة على التقوى
تـرجـمه :
( كجا است آنكه ( بساط اختلاف را برچيند و مردم را ) بر وحدت كلمه تقوى ( و ايمان ) مجتمع سازد ) .
شـرح : در مـجـلد 13 بـحـار ص 193 (337) روايـتـى از امـام هـشـتـم عليه السلام نـقـل كـرده كـه از جـمـله آن فـرمـود اءمـا و الله ليـدخـلن عـليهم عدله جوف بيوتهم كما يدخل الحر و القر ( بدانيد كه بخدا قسم عدالت او چنان وارد خانه هايشان شود همانند گرما و سرما كه وارد ميشود ) .
و چـون اعـتقاد به اصول دين حق در دل آنها رسوخ پيدا كند ، البته آراء و اديان مختلفه و مـذاهـب بـاطله از ميان خواهد رفت و همگى پيرو دين حق كه اسلام است ميشوند ان الذين عند الله الاسلام ... - ال عمران / 19 - و در آيه 83 مى فرمايد افغير دين الله يبغون و له اسلم من فى السموات و الارض ... و بعد در آيه 85 مى فرمايد : و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه .
و البـتـه مـؤ مـنـان آنـدوره و آن عـصـر از جـمـله مـصـاديـق كامل اين آيه شريفه هستند كه مى فرمايد : و الزمهم كلمة التقوى و كانوا حق بها و اهلها - فـتـح : 26 - كـلمه تقوى ( و ايمان ) را ملازم آنها كرد بطوريكه از آنها جدا نشود و ايشان سزاوارترين كس بآن هستند واهليت و شايستگى آنرا هم دارند .
و بعضى در عبارت اين دعا جامع الكلمة جمله جامع الكلم ذكر كـرده انـد ، و كـلم كـه جـمـع كـلام است در بيان آن گفته اند ، چون از هر عضوى از اعضاى بدن انسان معمولا يك نوع معصيت صادر ميشود ، ولى زبان همچنانكه در علم اخلاق آمده است مـعـاصـيـش مـتـعـدد و زياد است - حدود شانزده معصيت - ممكن است از زبان انسان سر بزند ( دروغ ، لعن ، دشنام ، بهتان ، غيبت ، غامى ، استهزاء ، غنا ، شوخى بيجا ، قسم دروغ ، سخن بـيـهوده ، مراء ، جدال ، مدح و ثناى بيجا ، وعده دروغ ، تملق و چاپلوسى ) . و هنگامى كه حـضـرت قـيـام كـنـد چـون مـوجـبات ارتكاب اين معاصى كه نداشتن اعتقاد بخدا و قيامت و يا سـسـتـى در آنـسـت بـرطـرف سـازد ، و عـدل و داد و عـمـل بـدسـتـورات اسـلام در مـيـان افـراد جـامـعـه بـشر اجرا گردد . قهرا زبان و سخن هم كنترل شود . و عدالت بر آن حكمفرما شود . (338)
اين باب الله الذى منه يوتى
تـرجـمـه :
( كـجـاسـت آن بـاب خـدائى كه از طريق آن ( بشهر علم و ايمان ) وارد ميشوند ) .
شرح : بدانكه براى هر مقصد اسباب و مقدماتى است كه از آن به باب تعبير ميشود ، مـثـلا بـاب تـحـصـيـل ثـروت كـسـب و تـجـارت اسـت و بـاب رسـيـدن بـمـقـامـات عـلمـى تـحـصـيـل عـلم اسـت و و و . و بـاب رسـتـگـارى و سـعـادت دنيا و آخرت هم متابعت پيغمبر و اوصياى او عليهم السلام است و در شرح فرمايش پيغمبر كه فرمود : انا مدينة العلم و على بابها سابقا فى الجمله توضيح داده شد .
و در تفسير اين آيه مباركه و ليس البر باءن تاءتوا البيوت من ظهورها و لكن البر مـن اتـقى و اتوا البيوت من ابوابها - بقره : 189 - نيكى آن نيست كه از پشت بخانه ها در آئيد و تقوى پيشه كنيد .
در ايـن زمـيـنه رواياتى در تفسير برهان نقل شده و ما در اينجا به ذكر چند حديث از آن مى پردازيم :
1 ـ از امـام مـحـمـد بـاقر عليه السلام در تفسير آيه مباركه و اتوا البيوت من ابوابها روايـت شـده كـه فرمود : آل محمد - يعنى اوصياى پيغمبر عليهم السلام - ابواب خدايند ( كه از راه ( عمل بدستورات ) آنان بايد بقرب خدا رسيد ، و هر رونده از اين طريق بسعادت دنيا و آخرت ميرسد ) كه دعوت كنندگان به بهشت و رهبران راه حقيقت و راهنمايان بآنند تا روز قيامت . (339)
2 ـ خـبـر ديـگر نقل از احتجاج طبرسى از اصبغ بن نباته است كه گويد در خدمت اميرالمؤ مـنين عليه السلام نشسته بودم كه عبدالله بن كوا وارد شد و گفت : يا اميرالمؤ منين معنى ( بـاطـن و تـاءويـل ) قول خداى عزوجل كه مى فرمايد : و اوا البيوت چيست ؟ حضرت فـرمـود : مـائيـم آنخانه هائى كه خداوند دستور داده وارد آن شويد ، و مائيم باب ( قـرب ) خـداونـد و خانه هائى كه امر شده است بدان در آئيد ، پس هر كس با ما بيعت كند و مـقر بولايت ما باشد از درب آن وارد شده و كسى كه مخالفت ما را نمايد و ( مكتب ) ديگران را بر ( مكتب ) ما ترجيح دهد از پشت و غير راه آن وارد شده است .
3 ـ و در حـديـث ديـگـر از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود : اوصياى پيغمبر صـلوات الله عـليـهـم اءبـواب قـرب خـدايـنـد و اگـر ايـشـان نـبـودنـد خـداونـد عـزوجـل ( آنـطـور كـه بـايـد ) شـنـاخـتـه نـمـيـشـد و خـداونـد عزوجل بوسيله آنان بر بندگانش احتجاج مى كند . (340)
و در زيارت جامعه ( خطاب به ايشان ) ميخوانى : و الباب المبتلى به الناس من اتاكم نـجـى و مـن لم يـاءتـكـم هـلك و شما در گناه امتحان خلق مى باشيد كه بوسيله آن مردم آزمايش مى شوند ، هر كس رو بسوى شما آمد نجات يافت و هر كس كه نيامد و از اين درگاه دور شد بهلاكت رسيد .
اين وجه الله الذى اليه يتوجه الاوصياء
ترجمه :
( كجاست آن وجه اللاهى كه دوستان خدا به جانب او روى مى آورند ) .
شـرح : در كـتـاب مـجـمـع البـحـريـن در لغـت وجـه روايـتـى از صدوق عليه الرحمه نـقـل كـرده كـه ابـوالصـلت هـروى گـويـد : قـلت للرضـا عـليـه السـلام : يـا بـن رسـول الله مـا معنى الخبر الذى رووه ان ثواب لا اله الا الله ثواب النظر الى وجه الله ؟ فقال عليه السلام : من وصف الله بوجه كالوجوه فقد كفر ، و لكن وجه الله اءنبياؤ ه و رسله و حججه الذين بهم يتوجه الى الله تعالى (341)
( بـه حـضـرت رضـا عـليـه السـلام عـرضـه داشـتـم يـا ابـن رسـول الله مـعـنـى خـبـريكه روايت كرده اند كه ثواب كلمه لا اله الا الله هـمـانـنـد ثواب نظر كردن بوجه خدا است ، چيست ؟ فرمود : كسيكه خدا را به وجهى همانند ساير وجوه وصف كند كافر است پس ‍ مراد پيامبران هستند و حجتها كه توسط آنان به خدا رو كنند .
و در تـفسير برهان ذيل آيه شريفه كل شى هالك الا وجهه - قصص : 88 - گويد : راوى گـفـت : خـدمـت امـام شـشـم عـليـه السـلام بودم شخصى از آن حضرت از معنى اين آيه پـرسـيـد ، امـام عـليه السلام فرمود : ديگران چه مى گويند ، عرض كردم مى گويند هر چـيـزى هلاك مى شود جز صورت خدا ، فرمتود : خداوند منزه است ، اينان سخن سختى گفته انـد : بـلكـه مـقـصود از آيه آن است كه هر چيزى در معرض فنا و نيستى است مگر آنوجه و طـريـقـى كه بايد از آنطريق بسعادت فائز شوند و مائيم آنوجهى كه امر شده كه بايد بدان توجه نمايند .
و در زيـارت جـامـعـه اسـت : مـن اراد الله بـدء بـكـم ، و مـن وحـده قـبـل عـنـكـم و مـن قـصـده تـوجـه بـكـم هـر كـس كـه اراده خـداشناسى و اشتياق بخدا در دل يـافـت بـه پـيـروى شـمـا يـافـت ، و هـر كـس خـدا را بيگانگى شناخت به تعليم شما پـذيـرفـت و هـر كـس ‍ قـصـد قـرب بـخـدا كـرد بـوسـيـله تـوجـه بـشـمـا نازل گرديد .
اين السبب المتصل بين الارض و السماء
ترجمه :
( كجا است آن وسيله حق كه بين زمين و آسمان پيوسته است - و حقايق و پيغام وحى آسمانى را بزمين ميرساند )
شـرح : در مـجـلد 7 بـحـار ص 21 (342) عـن ابـى عـبـدالله عـليـه السـلام قال نحن السبب بينكم و بين الله عزوجل
.
امـام شـشـم عـليـه السـلام فـرمـود : مـائيـم سـبـب و طـريـق تـقـرب بـيـن شـمـا و خـداونـد عـزوجـل . و رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود : لا يـعـرف الله الا بـسـبـيـل مـعـرفـتكم (343) فرمود خدا شناخته نميشود مگر به وسيله معرفت شما . و قـال اءبـو جـعـفـر عـليـه السـلام : بنا عبدالله ، و بنا عرف الله ، و بنا وجد الله (344) بـوسـيـله مـا خـدا عـبادت شده ، و بوسيله ما خدا شناخته شده ، و بوسيله ما اقرار بـتـوحـيـد و يـگـانـگـى خـدا بـرقـرار شـده ، سـابـقـا در عـنـوان هـم السبيل اليك توضيحاتى داده شده بدانجا مراجعه شود . و در زيارت جامعه كبيره است انـتـم السـبـيـل الاعـظـم و الصـراط الاقـوم و شـمـائيـد ( اى آل محمد ) راه بزرگ و جاده مستقيم و پايدار .
فائدة : البته حجت هاى خدا واسطه فيض و رحمت الهى هستند كه بجنبه روحانيت كسب فيض مـى كـنـنـد و در مقام بشريت افاضه به مخلوق مينمايند . چنانكه در زيارت جامعخ اتس : بـكـم فتح الله و بكم يختم ، و بكم ينزل الغيث و بكم يمسك السماء ان تقع على الارض الا باذنه و بكم ينفس الهم و يكشف الضر ( بواسطه وجود شما خدا باب فيوضات و خيرات را گشود ، و بوسيله شما هم ( كتاب افرينش را ) ختم مى كند . - چنانكه فرمودند : الحـجـة قـبـل الخـلق ومع الخلق و بعد الخلق (345) - ، و بواسطه وجود شما خدا باران رحمت نازل مى كند ، و بواسطه شما آسمان را بپا داشت و جز بامر او بر زمين فرو نـيـايـد ، و بـواسـطـه ( مـعـنـويـت و روح و مـقـام بـزرگ شـمـا ) هـم و غـم دل را مـى گـشـايـد ، و بـه بـركـت شـمـا رنـج و زيـان را بـرطـرف مـى كـنـد . كـمـا قـال الله تـعـالى فـى كـتـابـه الكـريـم و مـا كـان الله ليـعـذبـهـم و انت فيهم - انفال : 33 - تا تو در ميان آنان هستى خدا ايشان را عذاب نخواهد كرد .
اين صاحب يوم الفتح و ناشر راية الهدى
تـرجـمـه :
( كـجـا اسـت صـاحـب روز فـتـح و ظـفـر ( اهل ايمان و روز فيروزى آنان ) و برافرازنده علم هدايت ) .
شرح : كلمه رايه از رؤ يت و ديدن است و آن علم و علامتى است كه در مـيـان سـيـاه بـر پـا مـيـدارنـد تـا فـرمانده سپاه شناخته شود و جايگاه او معلوم گردد ، و بزرگتر از پرچم و بيرق است .
مجلد سيزدهم بحار ص 193 (346) از عبدالله بن سنان از امام ششم عليه السلام روايت كـرده كـه فـرمـود : خـداونـد بـر خـلاف وقـتـى كـه تـعـيـيـن كـنـنـدگـان مـعـيـن كـنند عـمـل مـى كـنـد پـرچـم قـائم هـمـان پـرچـم قـائم هـمـان پـرچـم رسـول خـدا اسـت كـه جـبـرئيـل آنـرا در جنگ بدر آورده و در جنگ بحركت در آورده شد . آنگاه حـضرت فرمود : بخدا قسم اين پرچم از اين پنبه و كتان و ابريشم و حرير نيست ، گفتم پـس چـيـسـت ؟ فـرمود از برگ بهشت است ، كه پيغمبر صلى الله عليه و آله آن را در روز بـدر بـرافـراشت ، سپس آنرا پيچيد و به على عليه السلام داد ، و آن پرچم نزد او بود تـا در جـنگ بصره حضرت آن را برافراشت و خداوند او را در آن روز پيروزى داد سپس آن را پيچيد ، و آن در اينجا پيش ما ميباشد و ديگر كسى آن را باز نمى كند تا آنكه قائم قيام كـنـد ، و چـون قائم قيام نمود آنرا باز مى كند . و در ص 194 همان مجلد ابوبصير از امام شـشـم عـليه السلام روايت كرده گويد : آنحضرت فرمود : موقعى كه اميرالمؤ منين عـليـه السـلام و اهـل بـصـره ( در جـنـگ جـمـل ) بـهـم بـرخـوردنـد ، آنـحـضـرت پـرچـم رسـول خـدا را بـرافـراشـت ، و دشمنان شكست خوردند و هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه گـفـتـنـد اى پـس ابـوطـالب مـا را امان ده ، آنوقت حضرت دستور داد كه اسيران را نكشيد و مـجروح را نيازاريد و فرارى را دنبال نكيند و هر كس خود را خلع سلاح نمايد و سلاح جنگ را بزمين نهد ايمن است و هر كس بخانه رود و در به روى خود بندد ايمن است .
و امـا روز جـنـگ صفين از آنحضرت خواستند كه آن علم را باز كند نپذيرفت و سپاهيان ، امام حـسـن و حـسـيـن و عـمـار يـاسـر را واسـطـه كـردنـد و پـيـش او فـرسـتـادنـد ولى او قـبـول نـكـرد و بـفرزندش امام حسن عليه السلام فرمود اى فرزندم براى اين مردم مدت و زمانى معين شده و بايد آن مدت و زمان منقضى شود ، و اين علم را بعد از من كسى باز نمى كند مگر قائم ( صلوات الله عليه ) .
اين مؤ لف شمل الصلاح و الرضا
تـرجـمـه :
(كـجـاسـت آنـكـه پـريشانى هاى خلق را اصلاح و دلها را خشنود ميسازد ) .
شرح : بدانكه يگانه علت اختلا مردم در مقاصد ، امور دنيائى است كه از هواهاى نفس بـرخـاسـتـه مـيـشـود ، و هـواى نفس مردم يك قسم نيست بلكه بيك حالت هم ثابت نميماند و بـاخـتـلاف احـوال مـخـتـلف مـيشود . پس كسانى كه مقصد خود را امور دنيائى و روى هواهاى نـفـسـانـى قـرار دهـنـد اخـتـلاف و دو دسـتـگـى در مـيـانـشـان ايـجـاد مـيـشـود كـل حـزب بـمـالديـهـم فـرحـون (347) هـر جـمـعـيـتـى بـافـكـار و اعـمـال خـود دل خوشند و از ديگران كناره مى جويند ، و چه بسا آنان را دشمن و مورد لعن و استهزاء قرا مى دهند .
در كـتاب بحار مجلد 13 در باب التمحيص و النهى عن التوقيت (348) از امـام دوم عـليـه السـلام روايـت شده كه راوى گفت شنيدم آن حضرت مى فرمود : آن واقـعه كه مردم انتظار آن را دارند ظاهر نميشود مگر بعد از آنكه بعضى از شما از بعض ديـگـر روى گردان شود و بيزارى جويد و آب دهان بروى ديگرى اندازد ، و حتى بعضى از شـمـا بـعـض ديـگـر را لعـن كـنـد ( و فـحـش و نـاسزا دهد ) و بعضى از شما بعضى را دروغگو نامند .
و رفـع اخـتـلاف و تـنـازع بـه ايـن است كه هدف و مقصد بشر در زندگى يكى گردد تا اختلاف از ميان برود ، اخوت و برادرى منانشان برقرار شود ، و مودت و محبت ايجاد گردد و آن هدف و مقصد الله است كه از راه ايمان و اعتقاد بتوحيد و معاد و پيروى از پيغمبر و اوصياى او صلوات الله عليهم اجمعين فراهم آيد . و در زيارت جامعه ميخوانى و بـولايـتـكـم تـمـت الكـلمـة و عـظـمـت النـعـمـة و ائتلفت الفرقه و بوسيله ولايت و پـيـشـوائى شـمـا كـلمـه ( تـوحـيـد و مـعـارف الهـيـه ) بـكـمـال رسـيـد و نـعمت بزرگ دين بخلق عطا گرديد ، و پراكندگى به اءلفت و اتحاد مبدل گشت .
و بقيام آنحضرت عليه السلام و ترويج سنن و آداب دينى اين گونه اختلافات برطرف مـيـشـود و مـصـداق ايـن ايـه شـريـفـه قـرار مـى گـيـرد و نـزعـنـا مـا فـى صـدورهـم مـن غل اخوانا - حجر : 47 - و از سينه هايشان كينه ها بر طرف كنيم . برادران گردند .
و به بركت ظهور و قيام آنحضرت مصداق بزرگى از اين آيه محقق شود و اذكروا نعمة الله عـليـكـم اذ كـنـتـم اعـداء فـالف بـيـن قـلوبـكـم فـاصـبـحـتـم بـنـعـمـتـه اخـوانـا - آل عـمران : 103 - و نعمت خدا را بر خودتان ياد آوريد موقعى كه شما دشمن بوديد و خدا دلهايتان را پيوند داد و بموهبت او با هم برادر شديد .
اين الطالب بذحول الانبياء و ابناء الانبياء
تـرجـمـه :
( كـجاست آن منتقمى كه خون پيغمبران و اولاد پيغمبران را مطالبه نمايد ) .
شـرح : ذحـول : جـمـع ذحـل بـمـعـنـى خـون پـايـمـال شـده اسـت . و از جـمـله وظـائف آن حـضـرت بـعـد از قيامش خون خواهى نمودن خون پـيـغـمـبران و اولياى خدا كه بجهت تبليغ دين الهى و امر بمعروف و نهى از منكر آنان را شـهـيـد كـردنـد، خـداونـد در قـرآن كـريـم مـى فـرمـايـد : كـلمـا جـاءهـم رسـول بـمـا لا تهوى انفسهم فريقا كذبوا و فريقا يقتلون - مائده 70 (349) - هر وقـت پـيغمبرى حكمى كه مخالف با هواى نفسشان بود آورد عده اى را تكذيب كرده و عده اى را مـى كشتند ، گروهى مانند نوح و صالح و لوط و شعيب و موسى و و و عليهم السلام را تـكـذيـب كـردنـد ، و دسـتـه ديـگـر را امـثـال حـضـرت يـحـيـى عـليـه السـلام امثال او را بقتل رساندند .
و از جـمـله انـتـقـام و خـونـخـواهـى از پيغمبر زادگان و فرزندان آنان كه در راه حق بدرجه رفيعه شهادت رسيدند ، ميباشد چون ائمه اطهار عليهم السلام فرمودند ما منا الا مسموم او مـقتول (350) و اولادشان از بنى الحسن و بنى الحسين و زيدبن على بن الحسين و يـحـيـى بـن زيـد و و و كـه بـوسـيـله خـلفـاى جـور بـنـى امـيـه و بـنـى العـبـاس بقتل رسيدند و قبورشان در گوشه و كنار بلاد اسلامى پراكنده است .
اين المطالب بدم المقتول بكربلا
تـرجـمـه :
( كجا است آنكه خون ( جد بزرگوارش ) شهيد كربلا را انتقام كشد ) .
شـرح : بـدانـكـه از جـمـله القـاب آنـحـضـرت المـنـتـقم است در كتاب كـمـال الدين صدوق (351) رحمه الله روايت شده كه آنحضرت رد سن طفوليت به احمد بـن اسـحـاق اءشـعـرى فرمود : انا بقية الله فى اءرضه و المنتقم من اءعدائه و در كـتـاب نـجـم الثـاقـب نـورى ص 39 در اءسـمـاء و اءلقـاب آنـحـضـرت بشماره 138 چنين نـقـل مـى كـنـد و در خـطـبـه غـديريه رسول خدا است در اوصاف آنجناب الا انه المنتقم من الظالمين .
حـاصـل آنـكـه از بـعضى اخبار و روايات استفاده ميشود كه از جمله مقاصد و فوائد ظهور و قيام آنحضرت عليه السلام خونخواهى و انتقام است از كسانى كه از نظر افكار و اخلاق و اعمال از قاتلين جد بزرگوارش ابو عبدالله الحسين عليه السلام بشمار مى آيند ، و نيز شفا دادن قلوب مؤ منان است .
در تـفـسـيـر عـيـاشـى (352) از امـام پـنـجـم عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه در تـاءويـل ايـن آيـه مـبـاركـه : و مـن قـتـل مظلوما - الآيه - اسرا : 33 - و كسى كه بى گناهى را بكشد ما براى او قدرت و سـلطـنـت قـانـونـى قـرار داديـم پـس در خـونـريـزى از حد تجاوز نشود كه البته او مورد نـصـرت و يـارى اسـت . فـرمـود ( مصداق ) : او حسين عليه السلام است و مائيم ولى خـون او ، و چـون قـائم ما قيام كند خونبهاى او را طلب مى نمايد ، و مى كشد تا آنكه گفته مـيـشـود كـه او در قـتـل اسـراف مـى كـنـد . و آنـگـاه فـرمـود : مـقـتـول حـسـيـن عـليـه السـلام اسـت و ولى دم او قـائم اسـت ، و اسـراف در قـتـل آنـسـت كـه غـيـر قـاتـل كشته شود انه كان منصورا و دنيا بسر نيايد تا اينكه شـخـصـى از آل رسول خدا عليهم السلام قيام كند و بر دشمنان - پيروز شود و زمين را از قسط و عدل پر كند ، همچنانكه از ظلم و جور پر شده باشد .
و از ابـوالصـلت هـروى نـقـل شـده كـه گـفـتـه اسـت : (353) از امـام هـشتم عليه السلام سـئوالى كـردم چـه مى گوئى درباره حديثى كه از امام صادق عليه السلام روايت شده و فـرمـوده : وقـتـى كـه قـائم خـروج كـنـد از دودمـان قـاتـلان حـسـين عليه السلام بواسطه اعمال پدرانشان از آنها مى كشد ؟ حضرت فرمود : اين چنين است گفتم خداوند مى فرمايد : و لا تـزر وارزة و زراخـرى و هيچ حامل بارى بار ( گناه ) ديگرى را بر نميدارد مـعـنـى آن چـيـسـت ؟ فـرمـود : خـداونـد در تـمـام سـخنان و گفتارش صادق است ، وليكن نـسـل و ذريـه قـاتـليـن حـسـيـن عـليـه السـلام بـه كـارهـا و اءفـعـال پـدرانـشـان راضـى و خشنودند و بدان افتخار مى كنند ، و هر كس راضى بكارى بـاشـد ، هـمچون كسى است كه آن را انجام داده باشد ، و اگر كسى در مشرق كشته شود و كـس ديـگـر در مـغـرب بـدان قـتـل راضـى بـاشـد ، شـخـص راضـى هـم پـيـش خـدا شـريـك قـاتـل اسـت . و البـتـه قـائم هـم وقـتـى كـه خـروج كـرد آنـانـرا بـوسـيـله رضـايـت بفعل پدرانشان مى كشد .
در مـجـلد 13 بـحـار ص 179 (354) از فضيل بن يسار از امام ششم عليه السلام روايت شده كه فرمود : له كنز بالطالقان ما و هو بذهب و لا فضة (355)، و راية لم تنشر مـنـذ طـويـت ، و رجـال كـان قـلوبـهـم زبـر الحـديـد - الى ان قـال - يـدعـون بـالشـهـادة و يـتـمـنـون ان يـقـتـلوا فـى سـبيل الله شعارهم يا لثارات الحسين براى آن حضرت در طالقان گنجى است كه نه طلا است و نه نقره ، و ديگر پرچمى است از آنموقعى كه پيچيده شده تاكنون باز نشده ، و ديـگـر مـردانـى هـسـتـند كه دلهايشان همچون پاره آهن سخت محكم و استوار است - تا آنكه فرمود - رو بشهادت ميروند و آرزو مى كنند كه در راه خدا كشته شوند ، و شعار آنان يا لثـارات الحـسـين است . و در كتاب غيبت از فضل بن شاذان مروى است كه شعار اصحاب آنحضرت يا لثارات الحسين است .
در يـكـى از زيـارات جـامعه منقوله در مجلد 22 بحار ص 274 كه ظاهرا از سيد بن طاووس اسـت دربـاره آنـحـضـرت گـفته است : السلام على الامام العالم ، الغائب عن الابصار ، و الحـاضـر فـى الامـصـار ، و الغـائب عـن العـيـون ، و الحاضر فى الافكار ، بقية الاخيار ، الوارث ذى الفـقـار ، الذى يـظـهـر فـى بـيت الله الحرام ذى الاستار ، و ينادى بشعار يا ثـارات الحـسـيـن ، انـا الطـالب بـالاوتـار ، انـا قـاسـم كل جبار (356) .
اين المنصور على من اعتدى عليه و افترى
تـرجـمـه :
( كـجـا اسـت آنـكه خداوند او را بر متعديان و ستمكاران و مفتريان مظفر و منصور گرداند ) .
شرح : براى روشن شدن اين مطلب كه چگونه بر آن بزرگوار ظلم و تعدى و بسا نـسـبـت دروغ بـآنـحـضـرت داده مـيشود ، ابتدا بايد معنى امامت را دانست و امام چه كسى است . بـدانكه تعريف امامت كه مورد اتفاق فريقين - علماى عامه و خاصه - است آنست كه الامامة هـى الرياسة الالهية خلافه عن رسول الله فى امور الدين و الدنيا بحيث يجب اتباعه على جـمـيـع الامـة ( امـامـت عـبـارت اسـت از ريـاسـت الهيه بر خلق به نيابت و خلافت از جانب رسول خدا در امور دين و دنيا كه پيروى آن بر تمام امت لازم و واجب است ) .
هـمـچـنـانـكـه خـداى تـعـالى فـرمـايـد : يـا ايـهـا الرسـول بـلغ مـا انزل اليك من ربك فان لم تفعل فما بلغت رسالته - الآية مائده : 67 (357) - كه بـمـوجـب اخـبـار وارده از طـريـق عـامـه و خـاصـه پـيغمبر صلى الله عليه و آله در بيابان غديرخم على بن ابى طالب ( عليه السلام ) را بعنوان خليفه و وصى خود معرفى نمود . و بـمـفـاد آيـه كـريـمـه يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا اءطـيـعـوا الله و اءطـيـعـوا الرسول و اءولى الامر منكم - نساء : 59 (358) - و بموجب تفاسير و اخبار وارده مراد از اولوالامـر ائمـه مـعصومين ميباشند زيرا وجوب اطاعت اولوالامر همانند وجوب اطاعت پيغمبر صـلى الله عـليـه و آله بـيـك فـعـل اءمـر آورده شـد و مـعـلوم مـيـدارد كه مصاديق اولوالامر ، كـسـانـى هستند كه از نظر ملكات نفسانى و صفات روحانى همانند پيغمبر اكرم باشند تا بـديـن وسـيـله پـيـروى و اطـاعت از آنان هم همان اطاعت و پيروى پيغمبر صلوات الله عليه بحساب آيد و يك فعل امر بهر دو منطبق شود .
پـس از اين نظر امامت مقام شامخ و رتبه عاليه ايست كه اشخاص واجد شرايط آن اند كند ، و ادعـا مردم هواپرست كه در هر عصر و زمان ادعاى چنين مقامى را مى كنند بزرگترين ظلم و تـعـدى اسـت كـه بـآن اوليـاء ميشود ، چنانكه بعد از غيبت آنحضرت شيادانى مدعى اين مقام شده و ميشوند ، و اين خود يك قسم ظلم و تعدى است كه بآنحضرت شده است .
و چه بسا عده اى هم به دروغ و افترا ادعاى سفارت و نيابت خاصه از طرف آن بزرگوار را مـيـنـمـايـنـد مـانند شلمغانى و حلاج (359) و ديگران كه ادعاى بابيت آنها در آندوره و عـصـر بـود ، و بـوسـيله حسين بن روح نوبختى نايب خاص آنحضرت ( در غيبت صغرى از نـاحـيـه مـقـدسـه توقيعى در لعن آنان صادر گشت . و در اين ازمنه اخير هم ادعاى سفارت و بـابـيـت شـده اسـت و حـتـى خـود را به ادعا بمقام نبوت و الوهيت هم رسانده اند ، و در ميان جامعه شيعه مفتضح شده اند .
اين المضطر الذى يجاب اذا دعا
تـرجـمـه :
( كجا است آن مضطرى كه وقتى خدا را بخواند ( دعايش ) اجابت شود ) .
شـرح : كـسـى كـه داراى مـقـام و مـرتـبـه بـاشد البته وظائف و ماءموريتى بعهده او مـحـول مـيـشـود ، و او وقـتـى مـيـتـواند ماءموريت محوله را انجام دهد كه مانع و رادعى در ميان نـباشد كه اگر ديگران مقام او را غصب نموده باشند و او را از انجام وظايف محوله اش باز دارنـد و قـدرت بـر اءخـذ حـق خود و انجام ماءموريت را نداشته باشد و از بسيارى دشمن و جـهـات ديـگـرى نـتـوانـد خـود را و مـاءمـوريـتـى كـه بـدو محول شده معرفى كند البته چنين كسى مضطر خواهد بود .
كـدام اضـطـرار سـخـت تـر و مـهـمتر از اين است كسى كه حجت خدا و مبلغ قرآن و احكام الهى بـاشـد ، و بـبـيند رؤ سا و حكام جور و مردم منافق هواپرست چگونه ميخواهند احكام قرآن را تـغـيـيـر دهـند و سنن و آداب پيغمبر را از ميان بردارند و دين اسلام رامسخ كنند ، و ياران و علاقمندان او را هم مورد اذيت و آزار قرار دهند و شكنجه و اعدام نمايند .
در صحيفه سجاديه در دعاى روز عيد اضحى و جمعه شماره (48) ميخوانى :
اللهـم ان هـذا المـقـام لخلفائك و اصفيائك و مواضع امنائك فى الدرجه الرفيعة التى اخـتـصـصتهم بها قد ابتزوها - الى - حتى عاد صفوتك و خلفاوك مغلوبين ، مقهورين مبتزين يرون حكمك مبدلا و كتابك منبوذا و فرائضك محرفة عن جهات اشراعك و سنن نبيك متروكة .
( بـار خـدايـا ايـن مـقـام ( خـوانـدن خـطـبـه و گـذاردن نـمـاز ) مـخـصـوص خـلفـاى تـو و برگزيدگان تو و مقام امناى تو است در مرتبه بلندى كه آنان را بدان اختصاص داده اى كه ( متاءسفانه غاصبين ) آنرا ربوده اند - تا آنكه گويد : ( و در اثر ربودن آن حقوق ) بـرگـزيـدگـان و خـلفـا و امناى تو مغلوب و مقهور و حقشان از دست رفته ، و حكم تو را تـبديل كردند و كتاب تو را كنار نهادند و واجباتت را از راههاى روشن تو تحريف نمودند و آداب و سنن پيغمبرت را متروك ساختند ) .
در مـجـلد 13 بـحـار ص 12 در تـفـسـيـر آيـه مـبـاركـه امـن يـجـبـيـب المـضـطـر - نـمـل : 62 - از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام روايـت شده است كه فرمود : اين آيه دربـاره قـائم آل مـحـمـد ( صـلوات الله عـليـهـم ) نـازل اسـت ( يـعـنـى مـصـداق كامل پيدا كرده ) بخدا قسم مضطر اوست هنگامى كه دو ركعت نماز در مكه در مقام ( ابراهيم ) انـجـام دهد و خدا را بخواند و دعا كند و خدا دعايش را اجابت نمايد و محنت و گرفتارى او را برطرف سازد ، او را خليفه خود در زمين گرداند .
و در صـفـحـه 15 (360) از امـام شـشـم عليه السلام روايت شده كه فرمود : چون قـائم خـروج كـند وارد مسجد الحرام ميشود و دو ركعت نماز در مقام ( ابراهيم ) بجا مى آورد ، پـس از نـمـاز دسـتهاى خود را بسمت آسمان بالا مى برد و خدا را ميخواند و زارى مى كند و بـرو مـى افـتـد ، ( سـجـده مـيـرود ) ، و هـمـان سـخـن خـدا عـزوجـل اسـت كـه مى فرمايد : امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الارض - نمل : 62 - يا آنكه دعاى بيچارگان مضطر را به اجابت ميرساند و رنج و غم را بـرطـرف مـيـسـازد و شما را جانشينان زمين قرار ميدهد آيا با وجود خداى يكتا خدائى هست فـقـط انـدگـى مـتـذكـر مـيـشـونـد ) . و بـهـمـيـن مـضـمـون در هـمـان صـفـحـه - ذيـل هـمـان روايـت فـوق - از امـام پـنـجـم عـليـه السـلام نقل شده .
اين صدر الخلائق ذو البر و التقوى
تـرجـمـه :
(كـجـا اسـت آنـكـه پـيـشـوا و صـدرنـشـيـن آفـريـدگان و اهل نيكوكارى و تقوى است ) .
شرح : البته حجت خدا از نظر اخلاق و رفتار بايد شايسته و برجسته باشد يعنى جـامـع كـمـالات نـفـسـانـى و مـنـزه از اخـلاق رذيـله و صـفـات ذمـيـمـه بـاشـد ، افـعـال و رفـتـارش نـيكو و پسنديده باشد ، زيرا رياست عامه الهيه و ولايت را كسى دارا مـيـشـود كـه در هر صفت خوبى سرآمد خلايق باشد ، اگر فاقد يكى از آن صفات و اخلاق بـاشـد شـايـسـتـگـى و قـابـليـت امـر هـدايـت را نـدارد هـمـچـنـانـكـه خـداى مـتـعـال مـى فـرمايد : افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون - يونس : 35 - آيا كسيكه راهنمائى بحق مى كند پيروى از او سزاوارتر اسـت يـا كـسـى كه هدايت نمى كند مگر آنكه خود هدايت شود ، و راهنمائيش ‍ كنند پس شما را چه ميشود چگونه محكم مى كنيد .
خـلاصـه آنـكـه ايـن مقام رياست الهيه بر خلق را كسى بايد متصدى گردد كه جامع بر و نيكوئى و مصداق كامل اين آيه باشد و لكن البر من آمن بالله و اليوم الاخر و الملائكة و الكـتـاب و النـبـيـيـن و اتـى المـال عـلى حـبـه ذوى القـربى و اليتامى و المساكين و ابن السـبـيـل و السـائليـن و فـى الرقاب و اقام الصلوة واتى الزكوة و الموفون بعهدهم اذا عـاهدوا و الصابرين فى الباساء و الضراء و حين الباس اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المتقون (361) بقرة : 177 -
اوصـافـى كـه خـداونـد در اين آيه بيان فرموده از ايمان بخدا و روز آخرت و ايمان بكتب آسمانى و پيغمبران و دادن مالى از جنبه محبت بخدا به ذوى القربى و يتيمان و مسكينان و بـراه درمـانـدگان ، و سائلين و آزاد نمودن بندگان و برپا داشتن نماز ، و دادن زكات و وفـا نـمـودن بـه عهد ، و صبر كردن در شدائد و گرفتارى و در موقع جهاد با دشمن . و البـتـه اجـتـمـاع ايـن اوصاف بنحو اتم و اكمل اختصاص ‍ بكسانى پيدا مى كند كه معصوم باشند .
و ايـن اشـخـاص بـموجب آيات و اخبار وارده ، اميرالمؤ منين و يازده نفر از اءوصيايش عليهم السـلام مـيـبـاشـنـد . و خداوند در آخر آيه مى فرمايد : اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المـتـقـون يعنى اين جماعت كه داراى اين اوصافند همانانند كه راستى پيشه كرده اند و همينان خود پرهيزكارانند .
و ايـن اوصـاف در اين عصر و زمان منحصر به ولى عصر - ارواحنا له الفداء - ميباشد كه جـامـع آنـسـت و اوسـت صـاحـب بـر و تـقـوى و مـصـداق كـامـل ايـن آيـه مـبـاركـه اتـقـوا الله حـق تـقـاتـه - آل عـمـران : 102 - از خـدا بـتـرسـيـد آنچنانكه شايسته خدا ترس ‍ بودن است ، و اين آيه درباره آنحضرت محقق است .
در تـفـسـير برهان در ذيل آيه شريفه اتقوا الله حق تقاته روايتى آورده كه راوى گويد از امير مومنان على عليه السلام از معنى اين آيه پرسيدم ، فرمود: بخدا قسم كـه بـه ايـن آيـه عـمـل نـكـرده و مـصـداق آن را مـحـقـق نـسـاخـتـه انـد مـگـر اهـل بـيـت رسـول خـدا ، آرى مـائيـم كـه بـيـاد خدا هستيم و فراموش نمى كنيم ، و او را شكر گـزاريم و هرگز رو گردان نيستيم و كفران نمى كنيم ، و خدا را اطاعت كرده و نافرمانى او نمى كنيم .
اين ابن النبى المصطفى
ترجمه :
(كجا است پسر پيغمبر برگزيده ) .
شـرح : بـمـوجب بعضى آيات قرآن كريم فرزندان و اءولاد فاطمه زهرا سلام الله عـليـهـا فـرزنـدان پـيـغـمـبـرنـد چـنـانـكـه فـرمـايـد قل تعالوا ندع ابناءنا و ابنائكم - آل عمران 61 - و دو فرزند على عليه السلام را ، پـيـغـمـبـر اكـرم صـلى الله عـليـه و آله فرزندان خود خوانده ، و باتفاق تمام مفسران از خاصه و عامه برسول خدا رد مباهله با نصاراى بحران غير از اين دو فرزند فاطمه حسن و حـسـين عليهم السلام اولادى بهمراه نياورده بود . پس با اين بيان معلوم ميشود كه اولادهاى آنـان هـم از فـرزنـدان پـيـغـمـبـرنـد و حـضـرت ولى عـصـر ( عجل الله تعالى فرجه الشريف ) به يقين پسر پيغمبر محسوب ميشود .
و المـصـطـفـى : اصـطـفـاء بـمـعـنـى انـتـخـاب كـردن خـالص چـيـزى است و اصـل صـفـا بـمـعـنـى خـالص و پـاك از حـشـو و زوائد ، و مـصطفى بمعنى بـرگـزيـده و انـتـخـاب شـده كـه يـكـى از اءلقـاب پـيـغـمـبـر اكـرم اسـت ، و مـشـمـول آيـه كـريـمـه ان الله اصـطـفـى آدم و نـوحـا و آل ابـراهـيم و آل عمران على العالمين - آل عمران : 34 - ميباشد ، يعنى (البته خدا آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد ) .
و ابن على المرتضى
ترجمه :
(و كجا است پسر على مرتضى ) .
شـرح : در نام گذارى على بن ابى طالب عليه السلام باين نام المرتضى وجوهى نقل شده كه هر كدام از آنها بمناسبتى ذكر شده (362) از جمله آنكه اين نام از نام خداوند متعال و هو العلى العظيم اشتقاق يافته ، (363) و در روايت است (364) صـبـح آن شـبـى را كـه عـلى عـليـه السـلام مـتـولد شـد ، ابـوطـالب پـدرش خوشحال و شادان وارد خانه كعبه شد هاتفى را شنيد كه ندامى كند .
خصصتما بالولد الزكى
و الطاهر المطهر الرضى

ان اسمه من شامخ على
على اشتق من العلى

المرتضى - در نام گذارى آن بزرگوار باين نام هم مناسباتى ذكر شده از جمله آنكه ابن عـبـاس گـويـد : كـان عـليـا عـليـه السـلام يتبع فى جميع امره مرصاة الله و رسوله ، فـلذلك سـمـى المـرتـضـى (365) چـون عـلى عـليه السلام در تمام كارهايش پيرو رضـاى خـدا و پـيـغـبـر صـلى الله عـليـه و آله بود و از آن متابعت مى كرد از اين جهت به مرتضى ناميده شده . و وجه ديگرى هم ذكر شده (366) .
و ابن خديجه الغراء
ترجمه :
(كجا است آن فرزند خديجه بلند مقام و بزرگوار ) .
شـرح : و ايـن صـفـت غـراء كـنـايـه از عـظـمـت و جلال است .
خـديـجـه بـنـت خـويـلدبـن اسـد بـن عـبـد الغـرى اول زنـى بـود كـه رسول خدا صلى الله عليه و آله با او ازدواج كرد و طبق نوشته هاى مورخين خاصه و عامه ، رسول خدا شوهر سوم او بوده ، و شوهران سابق او عتيق بن عائذبن عبدالله مخزومى ، و ابوهاله زرارة بن نباش ‍ تميمى بوه اند ، و گويند از هر دو آنان صاحب فرزند بوده ، و حـدود پـانـزده سـال از پـيـغـمـبـر اسـلام بـزرگـتـر مـيـبـوده اسـت (367) بـا ايـنـحال سخت مورد علاقه پيغمبر قرار داشت ، و او اولين كس است از زنان كه اسلام اختيار كرد (368) و در زمان جاهليت بطاهره ملقب بوده و در جلالت شاءن و بزرگى او همينقدر بـس كـه در اخـبـار و روايات فريقين - شيعه و سنى - او يكى از چهار زن است كه بهترين زنـان عـالم انـد چـنـانـكـه فـرمـودنـد : بـهـتـريـن زنـان اهـل بـهـشـت چـهـار زن بـاشند : آسيه بنت مزاحم زن فرعون ، مريم بنت عمران مادر حضرت عـيـسـى عـليـه السـلام ، خـديـجـه بـنـت خـويـلد هـمـسـر پـيـغـمـبـر اسـلام ، فـاطـمـه بـنـت رسول الله همسر على بن ابى طالب عليهم السلام است . (369)
و كـانـت خـديـجـه وزيـرة صـدق عـلى الاسـلام و كـان رسـول الله يـسـكـن اليـهـا . (370) و كـافـى اسـت در بـزرگـى و جلالت او اينكه پـشـتـيـبـان پـيـغـمـبـر اسـلام و ديـن او بـوده ، و در ايـن راه صـدمـات و زحـمـاتـى را متحمل شده اموالش را هم در اين راه خرج كرده .
و در هـمـانـسـال ( دهـم بـعـثـت سـه سـال قبل از هجرت ) كه ابوطالب عمودى پيغمبر فوت كرد ، خديجه هم پس از چندى از دار دنيا رفت و در قبرستان الحجون دفن شد . و بواسطه تاءثر پيغمبر اكرم صلوات الله عليه از ايـن پـيـش امـد ، و از دسـت دادن ايـن دو حـامـى و يـار و مـدد كـار آن سال را عام الحزن گويند .
و پس از فوت خديجه ، پيغمبر اكرم از او تعريف و تمجيد مى كرد و هر وقت نام او بميان مى آمد برايش طلب مغفرت مى كرد . عايشه گويد : روزى در حضور ما او را ياد كرد و گريان شد و من اعتراض كردم در جواب من فرمود : وقتى كه مردم كافر بودند و دعـوت مـرا قـبـول نـكردند او بمن ايمان آورد ، و چون مردم مرا از خود راندند او مرا در پناه گرفت ، و چون مردم مرا تكذيب كردند او مرا تصديق كرد . (371)
و ابن فاطمة الزهراء الكبرى
ترجمه :
( اى پسر فاطمه زهراء بزرگترين زنان عالم ) .
شـرح : در وجـه تـسـمـيـه دخـتر پيغمبر اكرم بفاطمه صلوات الله عليهما رواياتى نـقل شده از جمله در مجلد دهم بحار ص 6 (372) از حضرت رضا از پدران بزرگوارش از رسـول خدا ( صلوات الله عليهم ) نقل شده كه فرمود : من دخترم را فاطمه ناميدم تا خداوند عزوجل او و دوستان او را از آتش جهنم جدا گرداند .
و در روايـت ديـگـر اسـت كـه مـاءمـون - خـليـفـه عـبـاسـى - از پـدرانـش از جـدش ابـن عـباس نـقـل كـرد كـه بمعاويه گفت : آيا ميدانى كه چرا فاطمه ، فاطمه ناميده شده ؟ گفت : نه ، ابـن عـبـاس گـفـت : بـراى آنـكـه او و شـيـعـيـانش از آتش جهنم نجات مى يابند ، شنيدم كه رسول خدا اين جهت را مى فرمود . (373)
زهراء - يكى از نام هاى ديگر اين بزرگوار زهراء است بمعنى تابان و رخشنده است . و در وجـه تـسـمـيـه آنـحـضـرت باين نام هم وجوهى نقل شده از جمله در مجلد دهم بحار صفحه 6 (374) از عـمـار سـابـاطـى نقل شده كه گويد : از امام ششم عليه السلام پرسيدم چرا فـاطـمـه زهـرا نـامـيده شده ؟ فرمود : چون هنگامى كه در محراب خود بعبادت خداوند مـتـعـال بـپـا خـيـزد نـورش بـراى اهـل آسـمـان مـى درخـشـد بـمـثـل درخـشـيـدن نـور سـتـارگـان بـراى اهـل زمـيـن . و وجـوه و علل ديگرى هم ذكر شده است . (375)
الكـبـرى - جـهـت مـعـروفـيـت او بـه كـبـرى كـه مـؤ نـث اكـبـر و صـفـت تـفضيل است ، آن است كه گويند چون كه آن مخدره صفات حميده و اخلاق پسنديده را بنحو اءتـم و اكـمـل دارا مـيـبـود و آيـه مـبـاركـه انـمـا يـريـد الله ليـذهـب عـنـكـم الرجـس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (376) - احزاب : 33 - باتفاق مفسرين از خاصه و عامه حـضـرت فـاطـمـه زهـرا سـلام الله عـليـهـا يـكـى از مـصـاديـق ايـن اهل بيت است و شك و شبهه در آن نيست .
در مـجـلد 7 بـحـار ص 161 (377) در قول خداى تعالى كه مى فرمايد : آنها لاحدى الكبر * نذيرا للبشر - مدثر : 35 و 36 - كه البته اين يكى از بزرگترين آيت خدا اسـت كـه پـنـد و انـدرز اسـت بـراى بشر ، از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود : يعنى فاطمه كه از جمله مصاديق و افراد آنست .
باءبى انت و امى و نفسى لك الوقاء و الحمى
ترجمه :
( پدر و مادر و جانم فدا و نگهدار و حامى تو باد ) .
شـرح : ايـن جـمـله بـاءبـى و اءمـى در اصـل بـمـعـنـى فدا كردن است و معنى آن چنين است كه اگر آفت و بلائى بشما روى آورد ، خداوند متعال جان پدر و مادر و خودم را فداى تو كنيد و تو را زنده و پاينده بدارد . و اين كـلام دلالت دارد كـه شـخـص ‍ مخاطب در نظر گوينده عزيزتر از پدر و مادر و جان خودش ميباشد .
البـتـه صـحـت ايـن كـلام و معناى حقيقى آن موقوف است بر زنده بودن مخاطب و زنده بودن پـدر و مـادر گـويـنـده ، زيـرا كـه مـرده فـداى زنـده نـمـيـشـود ، ولى در اثـر كـثـرت اسـتـعـمـال وضـع تـخـصـصـى پـيـدا كـرده و در مـطـلق تـعـظـيـم و تـجليل از مخاطب گفته مى شود كه مقصود و منظور فقط جلالت و بزرگى مخاطب است ، و اظهار ارادت نمودن باينكه من خود را مهيا كردم كه در مواقع خطر خود را فداى تو نمايم .
يا ابن السادة المقربين
ترجمه :
( اى فرزند بزرگان مقربان درگاه الهى ) .
شرح : سيد بر حسب معنى لغوى كسى را گويند كه شريف و بزرگ قومى باشد و در اخبار و ادعيه ، انبياء و اوصيا را سيد گويند چنانكه گفته شده سادة النبيين خمسة : نوح ابراهيم و موسى و عيسى و محمد صلوات الله عليهم (378) و در حديث آمده كه فرمود : اءنا سيد ولد آدم (379) و همچنين فرمود : انا سيد النبيين و عـلى سـيـد الوصـيـيـن (380) ، از طـرق خـاصـه و عـامـه بـتـواتـر نـقـل شـده كـه پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليـه و آله فـرمـد : الحـسـن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة .
المـقـربـيـن ـ يـعـنـى نـزديـكـان ، و آنـان كـسـانـى هـسـتـنـد كـه بـواسـطـه اعمال حسنه و رفتار پسنديده ، اشعه اى از نور خدا در وجودشان پرتو افكنده و متصف به كـمـالات و صـفـات عـاليـه شـده انـد ، و بـديـن وسـيـله بـخـداونـد مـتعال تقرب پيدا كرده و از زمره مقربين شده اند اءما نه قرب مكانى بلكه قرب روحانى و معنوى .
در مـجـلد 7 بـحـار ص 82 (381) در تـفـسـير آيه فاما ان كان من المقربين * فروح و ريـحـان و جـنـة نـعـيـم - واقعه : 88 و 89 - و اما اگر ( آنكه جانش بحلقوم رسيده ) از مـقربين باشد - پس راحتى و رزق و جنت نعيم دارد . راوى گويد من از امام محمد باقر عليه السـلام از ايـن آيـه سـئوال كـردم ؟ فـرمـود : مـصـداق ( كامل ) آن اميرمؤ منان و امامان پس از اوست .
و همچنين در تفسير آيه عينا يشرب بها المقربون - مطففين : 28 كه وصف رحيق مختوم است و آن چشمه اى است كه مقربين از آن چشمه مى نوشند . و امام جعفر صادق عليه السلام فرموده است : مقربون آل محمدند.(382)
يا ابن النجباء الاكرمين
تـرجـمـه :
( اى فـرزنـد اصيل ( و شريف ) بزرگوارترين اهل عالم ) .
شـرح : نـجـبـاء جـمـع نـجـيـب بـر وزن فـعـيـل و آن كـسـى را گـويـنـد كه داراى اخلاق فاضله و صفات پسنديده باشد . و كريم بكسى گويند كه داراى همه قسم خير و شرف و فضيلت باشد .
بـدانـكـه پـدران و بلكه مادران حجتهاى خدا و ائمه معصومين و انبياى گرامى بايد موحد و خداپرست باشند ، و نسبشان پست و مورد شبهه و شرك و بت پرستى نباشد خدا فرمايد : و تـقـلبك فى الساجدين - شعراء : 219 - ( و همچنين گشتنت ميان سجده كنندگان ). كـه طـبـق روايـات فـريـقـيـن يـعـنـى انتقال او را از صلب اين موحد خداپرست به صلب آن خداپرست مى ديد .
انـس بـن مـالك از مـعـاذبـن جـبـل روايـت كـرده كـه رسولخدا صلى الله عليه و آله در ضمن بـيـانـاتـى فـرمـود : چون خداوند اراده كرد ما را خلق كند ، منشا خلقت ما را از نورى قـرار داد و در صـلب آدم مـسـتـقـر سـاخـت و مـا را از صلب پدران پاك و رحم مادران پاكيزه بيرون آورد و ما آلوه به نجاست شرك و كفر نشديم . (383)
يا ابن الهداة المهديين
ترجمه :
( اى فرزند هاديان هدايت يافته ) .
شرح : همانطورى كه قرآن ، هادى و راهنماى همه مردم است و فرمود : هدى للناس - بـقـره : 185 - ولى مـوفـقـيـت هـدايـت شـامـل حال كسانى ميشود كه نفس آنان آلودگى نداشته باشد و پاك و پاكيزه باشند تا پرتو نور هدايت آن دلها را منور سازد چنانچه مـى فـرمايد : ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين - بقره : 2 - اين كتاب كه شكى در آن نيست كه مايه هدايت پرهيزگاران است هم چنين حجت هاى خدا و ائمه معصومين هادى تمام مـردم مـيـبـاشـنـد ، چـنـانـكـه در ص 108 گـذشـت فـرمـوده : انـمـا انـت مـنـذر و لكـل قـوم هـاد - رعـد : 7 - ( كـه هـر قـومـى را راهـنـمائى لازم است ) و هدايت آنان نصيب كـسانى ميشود كه دلهايشان بى آلايش و پاك باشد . و در اين باره روايات بسيارى وارد شـده و هر كه بخواهد ميتواند به مجلد هفتم (384) بحار باب ان الناس لا يهتدون الا بـهـدايـتـهـم و انـهـم الوسـائل بـيـن الخـلق و بـيـن الله و انـه لا يدخل الجنة الا من عرفهم مراجعه كند .
يا ابن الخيرة المهذبين
ترجمه :
( اى فرزند بهترين اشخاص پاكيزه سرشت ) .
شـرح : كـلمـه مـهـذب اسـم مـفـعـول از بـاب تـهـذيـب اسـت بـمـعـنـاى پـيـراسـته و تربيت و پاكيزه شده . و بموجب روايات و زيـارات وارده پـدران و مـادران ائمـه مـعـصـومـيـن و حـجـج الهـى مـنـزه از اخـلاق رذيـله و افعال قبيحه و واجد اخلاق حسنه و كمالات نفسانيه بوده اند .
در تـفسير برهان ذيل آيه شريفه و تقلبك فى الساجدين شعراء : 219 - روايتى نقل شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در جواب جابربن عبدالله انصارى كه از او سئوال كرده موقعى كه آدم در بهشت بود شما كجا بوديد بياناتى دارد تا اينكه گويد : پـدران و مـادران مـن هـرگز نابكار نبودند و خداوند پيوسته مرا از صلب هاى پاك به رحم هاى پاكيزه منتقل مى كرد .
در زيـارت وارث مـيـخوانيم اشهد انك كنت نورا فى الاصلاب الشامخة و الارحام المطهرة لم تـنـجسك الجاهلية بانجاسها و لم تلبسك من مدلهمات ثيابها يعنى : گواهى ميدهم كه تو نورى بودى در صلب هاى عالى پاك پدران و رحمهاى پاكيزه مادران و شرك و ناپاكى هاى عصر جاهليت تو را آلوده نساخته و غبارى از تاريكيهاى آن عصر و زمان بر دامنت نه نشست .
و مـراد از جـاهـليـت آن حـالت و طـريـقـه اغـلب اعـراب قـبـل از اسـلام اسـت چـه از نظر شرك در عبادت و پرستش و چه از نظر اخلاق و رفتار كه كـفـر و شـرك و غـارت امـوال و خـونـريـزى بـر آنـان حكمفرما بود و بحدى اخلاق رذيله و صـفـات نـاپسند و سخت دلى در آنها جلوه گر شده بود كه دختران خود را زنده بگور مى كـردنـد و بـاكـى نـداشـتند بلكه افتخار هم مى كردند چنانكه در قرآن كريم آمده : و اذا المـوودة سـئلت بـاى ذنـب قـتـلت - تـكـويـر : 8 و 9 - ( روزى كـه پـدران مـورد سئوال قرار مى گيرند كه به چه جرم و گناهى اطفالتان را كشتيد ) .
و چـه بـسـا زنـان خـود را هـم مـبـادله مـى كـردنـد چـنـانـكـه در مـجـلد 23 بـحـار ص 86 نقل شده (385) كه مبادله در زمان جاهليت چنين بود مردى به مرد ديگر مى گفت زن خود را با زن من عوض كن .
و بـعـد در اثـر شـعـاع نـور اسـلام ايـن گـونـه خـرافـات و صـفـات رذيـله و افـعـال نـاپـسـنـد از مـيـان آنـان بـرداشـتـه شـد . و در ايـن جـمـله تـو مى گوئى اى پسر رسـول خـدا اخـلاق زشت و ناپسند جاهليت شامل حال شما و اءجداد طاهرينت نگشت و آن صفات رذيـله و نـاپـسـند جاهليت شامل حال شما و اءجداد طاهرينت نگشت و آن صفات رذيله و ناپسند بـقـامـت شـمـا پوشانده نشده . و هر چند در اين زيارت خطاب بحضرت سيد الشهداء عليه السلام است ولى شامل تمام حجت هاى خدا ميباشد .
تنبيه - بدانكه حجت و خليفه خدا را شرايطى لازم است كه بايستى واجد آن باشد .
شـرط اول - آنست كه نسبت شريفش پاك باشد و از عهر و هرزگى زناى آباء و امهات دور و از شـبـهه هم خالى باشد ، چه آنكه زنازاده و اءولاد شبهه وجودشان از اخلاق رذيله منزه نـخـواهـد بـود ، و بـسـا مـؤ من بخدا و متدين بدين حق ، هم نشوند چه رسد به اينكه حجت و خليفه گردند . و كسى كه داراى چنين نسبت پستى باشد در معرض لطمه زدن به اعراض و نـوامـيـس مـردم و خون ريزى خواهد بود ، البته چنين كسى لايق و شايستگى مقام خلافت و حجيت را نخواهد داشت .
شـرط دوم ـ آنـكـه پدران ومادرانشان مشرك و بت پرست نباشند بلكه موحد و خدا پرست و پيرو پيغمبران زمان خود باشند .
شـرط سـوم - آنـكـه در اصـل خـلقـت تام الاءعضاء و جوارح باشند و در خلقت طبيعى نقصى نـداشـتـه بـاشـنـد مـثـلا كـور مادرزاد و يا كر و شل نباشند ، و يا داراى امراضى كه باعث نـفـرت مـردم از آنـان مـيـشـود مـانـنـد مـرض خـوره و پـيـسـى و امثال آن نباشند .
شرط چهارم - كه عمده و اساسى است آنكه از اخلاق و صفات زشت و ناپسند روحى و اخلاق هـم مـنـزه بـاشـنـد مـانـنـد صـفـت بـخـل و حـسـد و سـفـاهـت و امـثـال آن ، و دليـل و بـرهـان ايـن نـوع شـرائط آنـستكه كسى كه داراى اين عيوب ظاهرى و باطنى باشد مردم رغبت بدو پيدا نمى كنند و حاضر به اطاعت او نيستند و از او متنفرند ، و چـنـيـن كـسـى شـايـسـتـگـى امـامـت و هـدايـت مـردم را نـدارد ، و بـحـكـم عقل سليم ، قبيح است بكسانى كه از اين گونه صفات منزه باشد امر شود كه اطاعت كنند از كـسـى كـه داراى ايـن نـواقص و عيوب باشد . و تو هم نشود كه اين شرايط و اوصاف راجـع و مـربـوط بـه پـيـغـمـبر است نه امام زيرا كه امامت الهى نيز تالى مرتبه نبوت و رسـالت الهى است ، و بحكم عقل ثابت است كه نايب بايد داراى صفات منوب عنه باشد . بلكه ميتوان گفت مقام امامت بالاتر از مقام نبوت بى امامت است .
يا ابن الغطارفة الانجبين
ترجمه :
( اى فرزند مهتران و بزرگواران شرافتمند ) .
شرح : غطارفة جمع غطريف و غطراف بمعناى سيد و بزرگوار ، و سـخـى و شـريـف . انجبين جمع انجب صفت تفصيلى از نجبه بمعناى در خور ستايش است و شايان تمجيد .
در كـتـاب المـهـدى ص 76 از ( صـواعـق ابن حجر ص 98) از احمد و مسلم از رسـول خـدا صـلى الله عـليه و آله نقل مى كند كه فرمود : در آخر الزمان خليفه اى خواهد بود كه مال را بخشش مى نمايد يك نوع بخششى كه بدون شماره باشد .
در مـجـلد 7 بـحار ص 218 (386) از امام ششم عليه السلام ، صفات امام را در خطبه اى بـيان مى كند تا آنكه گويد : امام بايد از كارهاى نفرت انگيز كناره جو باشد ، و از مرض و بيمارى كه موجب دورى مردم شود سالم باشد ، و از آفات و كليه كارهاى پليد و قبيح مصون و محفوظ بوده ، و بردبار و نكوكار و متصف به عفت و علم و فضيلت باشد . و ايـضـا در ص 216 (387) در صـفـات امـام از هـشـام بـن حـكـم نـقـل اسـت - تـا آنـكه گويد : اما آن چهار صفتى كه بايد امام دارا باشد اينكه عالمترين و سـخـى تـريـن و شـجاع و نيرومندترين و عفيف ترين مردم و منزه ترين آنان باشد ، زيرا اگـر صـفـت سـخـاوت نداشته باشد شايستگى امامت را ندارد ، چون مردم به عطا و بخشش بـى تفاوت او نيازمندند و حق بحقدار برسد ، براى اينكه وقتى كه اين صفت سخاوت در او بـاشـد حـاضـر نميشود چيزى از حقوق مردم را بنفع خود برداشت كند ، و در تقسيم سهم خـود را بـر ديگران برترى دهد ، و نيز ما گفتيم كه بايد معصوم باشد ، پس اگر چنين كسى شجاع و نيرومندترين و داناترين و سخى ترين و عفيف ترين مردم نباشد شايستگى امامت را ندارد و نبايد امام باشد .
يا ابن الخضارمة المنتجبين
ترجمه :
( اى فرزند شاخص سروران از برگزيدگان ) .
شرح : خضارمه و خضارم : جمع خضرم بمعناى سرور و زياد بخشنده . و منتخب : اسم مفعول از باب افتعال بمعناى انتخاب و برگزيده شده . در مـجـلد هـفـتـم بـحـار ص 212 (388) روايـت مـفـصـلى از امـام هـشـتـم عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه قسمتى از آن چنين است : امام از لوث گناهان پاكيزه و از عيوب بدنى منزه ، و بعلم و دانش مشخص ، و بحلم و بردبارى آراسته ، و باعث نظام دين و عزت مسلمين ، و بخشم آورنده منافقان ، و تباه و هلاك كننده كافران است .
يا ابن القماقمة الاكرمين
ترجمه :
( اى فرزند مهترين و گرامى ترين خلق ) .
شـرح : قماقمة : جمع قمقام بمعناى سيد و سرور ، و به امر بزرگ و عـدد زيـاد هـم گـفـتـه شده . در مجلد هفتم بحار ص 212 (389) در دنباله آن روايت كه گـذشـت حـضرت رضا عليه السلام مى فرمايد : امام يگانه فرد روزگار است ، و كـسى بمرتبه كمالات او نميرسد ، و نه عالمى به پايه درجات علمى او ، و در صفات و اخـلاق و روحـيـات مـثـل و نظيرى براى او نيست ، و به فضيلت و برترى اختصاص دارد ، كـسـب فـضـيلت از كسى نمى كند بلكه جمله فضائل او از طرف خداوند فضيلت بخش است .
يا ابن الاطائب ( المعظمين ) المطهرين
ترجمه :
( اى فرزند نيكوترين پاكان عالم ) .
شـرح : اءطـائب : جـمـع اءطيب صفت تفضيلى طائب و طيب است . در همان روايت سابق (390) حضرت رضا عليه السلام مى فرمايد: پس كيست بتواند امام را بشناسد و بتواند اختيار كند او را هيهات اى كاش ميشد . اما چقدر دور است !! عقلها گمراه ، فـكـرهـا پـريـشـان ، و خـردها سرگردان ، و چشم ها كم سو ، و بزرگان كوچك ، و حكماء حـيـران ، و خـردمـنـدان كـوتـاه ديـد ، و خـطـيـبـان مـحصور و از سخن پراكنى باز مانند ، و خـردمـنـدان نـادان گردند ، و شاعران خسته و فرومانده ، و اديبان عاجز و ناتوان ، و سخن پـردازان خـسـتـه و مـلولنـد از ايـن كـه بـتـوانـنـد شـاءنى از شئون امام و يا فضيلتى از فضائل او را صف كنند ، بلكه اظهار عجز و ناتوانى مى نمايند .
يا ابن البدور المنيرة
ترجمه :
( اى فرزند ماههاى تابان فروزنده .
شـرح : بـدور : جـمـع بـدر بـمـعـنـاى مـاه كـامـل و مـاه شـب چـهـارده اسـت . خـداونـد مـتـعـال بمقتضاى صفت رحمانيت موجبات سعادت بشر را از هر حيث و هر جهت در اين عالم دنيا فـراهـم سـاخته است ، از آن جمله آفرينش خورشيد و ماه و ستارگان درخشنده ، كه اگر اين حرارت و انوار روشنى دهنده نبود افراد بشر و حيوانات توانائى زندگى نداشتند ، و در ظـلمـت و تـاريكى محض قدرت حركت و جنبش نداشتند و چيزى را نمى ديدند و آن را تشخيص نـمـيـدادنـد ، زيرا رؤ يت بوسيله نور است . و همچنين خداوند براى تاءمين سعادت زندگى اجتماعى و فوز بسعادت دارين يعنى دنيا و آخرت ، در هر دوره و هر عصر حجت و امامى قرار داده كـه وجـود هـر يك همانند نور خورشيد و ماه است ، تا بشر بنور هدايت آن بزرگواران قدرت بر تحصيل موجبات سعادت دنيا و آخرت خود را بتوانند فراهم آورد .
وجـود اوليـاى حـق مـانـنـد آفـتـاب اسـت كـه هـر چـنـد در زيـر ابـر بـاشـد ولى بـا ايـنـحـال مـوجـودات ديـگـر از آن بـهره مند ميشود . و حضرت ولى عصر - ارواح العالمين له الفداء - توقيع و نامه اى كه به محمد بن عثمان ( يكى از نواب چهارگانه خود ) صادر فرمودند و بوسيله محمد بن عثمان به علاقمندان ابلاغ گرديده فرمود : و اءما وجه انتفاع مردم از من در دوره غالبى بودنم همانند انتفاع مردم است از آفتاب وقتى كه ابر آنرا بـپـوشـانـد و از ديـد مـردم مـخـفـى كـنـد ، و مـن ايـمـنـى بـخـش اهـل زمـيـنـم ، چـنـانـكـه سـتـارگان فروزان براى اهل آسمان . 13 بحار ص 129 (391) .
البـتـه آفـتـاب در اثـر دارا بـودن نـور و شـعـاع كـه به تمام منظومه و سيارات خود مى رسـانـد و بـشـر و جـنـبـنـدگـان روى زمـين از آن بنحو اءتم و اءحسن بهره مند ميشوند و در تـبربيت و پرورش عناصر و تركيب مركبات تاءثير بسزائى دارد ، و نور ساير كرات منظومه هم بوسيله او ايجاد ميشود ، داراى خصايص حيات بخش است . وجود مبارك ولى عصر نـيـز بـراى تـربـيـت و پـرورش عـقـول و اءرواح و نـفوس بشر و حيات و سعادت انسانى تـاءثـير بسزائى دارد ، و ميتوان گفت وجود او و پيروى دستوراتش موجب حيات جاودانى و رسيدن به مقام شايسته انسانيت و نيل بسعادت است .
مـرحـوم مـجـلسـى در مـجـلد 13 بحار باب علة الغيبة و كيفية انتفاع الناس به فى غيبتة صلوات الله عليه ص 129 در وجه تشبيه آنجناب بآفتاب توضيحى دارد كه خالى از فائده نيست و طالبان بدانجا رجوع كنند . بحار الانوار مجلد 52 جديد ص 93 .
يا ابن السرج المضيئة ، يا ابن الشهب الثاقبة ، يا ابن الانجم الزاهرة
ترجمه :
( اى فرزند چراغهاى فروزان ، اى فرزند اختران تابناك ، اى فرزند ستارگان نور افشان خوش رنگ ) .
شـرح : مـنشاء اختلاف اين تعبيرات در دعا ممكن است بملاحضه اوضاع زمانى باشد ، گـاهى داراى قدرت ظاهرى هم بودند و مردم كاملا بنور هدايت آنان بهره مند ميشدند همچون روشنائى ماه در شب چهاردهم در آسمان صاف ، و ديگر زمانى بوده كه اين چنين نبوده ولى مـمـنـوع از هـدايت هم نبودند ، و گاهى هم گرفتار خلفا و سلاطين جور بودند و استفاده از وجودشان و هدايتشان كم بوده .
و شـايـد علت اختلاف اين تعبيرات از جهت انتساب به آباء و اجدادشان چون پيغمبر اكرم و عـلى بـن اءبـى طـالب و اءئمه ديگر صلوات الله عليهم اءجمعين بوده باشد . چنانكه در تـاءويـل آيـات سوره و الشمس و تطبيق بر مصاديق آن در بعضى روايات آمده است .
در مجلد 7 بحار صفحه 105 (392) در باب انهم النجوم . ابو بصير گويد از امـام شـشـم (ع ) از قـول خـداى تـعالى و الشمس و ضحيها ( قسم بخورشيد و نور و روشـنـى آن ) سـئوال كـردم ؟ فـرمـود : شـمـس رسول الله است كه خدا بوسيله او دينش را بـراى مـردم واضـح و آشـكـار سـاخـت . سـپـس از و القـمـر اذا تـلاهـا از آن امـام سئوال كردم ؟ فرمود: مراد از ماه اميرمؤ منان است ، ( كه از نور پيغمبر اقتباس مينمود ) بعد سـئوال كـردم از آيـه و النـهـار اذا جـلاهـا ( سـوگند بروز كه آنرا روشن نموده ) ؟ فـرمـود : مـراد امـام از ذريـه فـاطـمـه ( سـلام الله عـليـهـا) اسـت كـه چـون از او از ديـن رسـول خـدا سـئوالى شـود آن را بـراى سـائل بـيـان مـى كند ، آنگاه پرسيدم از آيه و الليـل اذا يـغـشـاهـا ؟ فـرمـود : پـيـشوايان جور آنانكه مستبد براءى خود هستند ( و به فـرمـان پـيـغـمـبـر عـليـه السـلام تـوجـه نـدارنـد ) و جـاى آل پـيـغـمـبـر كـه شـايـسـتـه تـرنـد مـى نـشـيـنـنـد ، و ديـن رسـول را آغـشـتـه مـى كـنـنـد بـه ظـلم و جـور ، و ايـن اسـت قـول خـدا كـه مـى فـرمـايد : و الليل اذا يغشاها كه ظلمت شب و روشنائى روز را مى پوشاند .
در مـجـلد 7 بـحـار ص 112 (393) بـيـانـاتـى از امـام هـشـتـم عـليـه السـلام نـقـل شـده تـا آنكه گويد : امام ماه تام درخشان ، و چراغ روشنى بخش ، و نور تابنده ، و ستاره راهنما در ظلمت هاى تيرگون ، و سرزمين بى علامت و نشان ، و امواج كوه پيكر درياها - الخ .
يا ابن السبل الواضحة
ترجمه :
( اى فرزند راههاى روشن و آشكار ) .
شـرح : در جـمـلات سـابـق ايـن دعـا هـم السـبـيـل اليـك و و ايـن السبيل بعد السبيل توضيحاتى داده شده و در اين مقام فقط اكتفا بدو حديث مى كنيم :
مـجـلد 7 بـحـار ص 85 (394) كـه خـدا فـرمـوده : و اتـبـع سـبيل من اناب الى - لقمان / 15 - ( و پيروى كن طريقه كسى كه سوى من باز گشته اسـت و در تـوحيد و اخلاص و طاعت متوجه من بوده ) . امام صادق عليه السلام فرمود : و اتبع سبيل محمد و على يعنى پيروى كن راه محمد و على را .
در ص 84 همان مجلد (395) فرمود بخدا قسم مائيم آن راهى كه خداوند شما را امر كـرده از آن راه پـيـروى كـنـيـد . و در زيـارت جـامـعـه آمـده اسـت : انـتـم السبيل الاعظم اى آل پيغمبر شمائيد جاده و راه راست مهم و بزرگ خدائى .
يا ابن الاعلام اللائحة
ترجمه :
( اى فرزند علامت هاى ظاهر و آشكار حق ) .
شـرح : اعـلام جـمع علم و آن اثر و نشانه ايست كه بوسيله آن چيزى شـنـاخـتـه و دانـسـته شود . لائح بمعناى مظهر يعنى صورت ظاهر و نما و نمود است . و علم ها ائمه عليهم السلام ميباشند كه در هر عصر و زمان مردم بنور هدايت آنان راه مـعـرفـت و خـداشـنـاسـى ، و راه حـيـات و سـعـادت را تـعـليـم مـى گـيـرنـد و خـداونـد مـتـعـال قـدر مـرتبه آنان را بالا برده و ايشانرا سرآمد خلق خود قرار داده ، و بر عالميان برترى داده ، و به بندگانش اعلام كرده كه بوسيله آنان در تاريكى هاى خشكى و دريا هـدايـت شـوند يعنى در ظلمات احكام كه ناشى از ظلمت هاى طبيعت حيوانى كه تعبير به ظلمت بـر شـده ، و از ظـلمـات و هـواهـاى نـفـسـانـى كه از آن به ظلمات بحر تعبير شده از آنان پيروى گردد .
حـاصـل آنـكـه تـمـام بـنـدگـان در مـعـتـقـدات و احـوال و اعـمـال هـر چـيـزى بـوسـيـله آنـان هدايت ميشوند . سابقا بيان كرديم كه آيه مباركه : و عـلامـات و بـالنـجـم هـم يـهـتـدون - نـحـل / 16 - يـعـنـى و علامت هائى است ، و بوسيله سـتـارگـان آنـان هـدايـت مـيـشوند . كه تاءويلا حجت هاى خدا ميباشند ، و اين معانى يكى از بطون قرآن و مصاديق آن است .
يا ابن العلوم الكاملة
تـرجـمـه :
( اى فـرزنـد عـلوم و دانـش هـاى كامل ) .
شـرح : ائمـه مـعـصـومـيـن صـلوات الله عليهم و اجد تمام مراتب علوم ظاهره و باطنه بـودنـد لذا از آن بـزرگـواران تـعـبـير به علوم كامله شده است . و از جمله شرايط امامت و خلافت از طرف خداوند اعلم بودن آن امام از ساير افراد ملت بآنچه مردم بدان ولو در يك زمـان از ازمنه نيازمندند از علم به احكام از حلال و حرام و عبادات و معاملات و حدود و مواريث و حكومت عدالت بين مردم بلكه دارا بودن دانش احكام انبياى سابق و حتى علوم باطنه .
دليـل بـر اثـبـات اعـلميت از براهين عقليه و آيات قرآنيه و اخبار وارده بسيار است و صاحب كـتـاب كـفـاية الموحدين حدود چهارده دليل عقلى و شرعى ذكر كرده است براى اثبات اعلميت امام و ما در اينجا بذكر چند خبر اكتفا مى كنيم .
مجلد 7 بحار ص 302 (396) راويان حديث گويند از امام ششم عليه السلام شنيديم كه فـرمود بخداوند سوگند من ميدانم آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است ، و ميدانم آنچه در بـهـشت است ، و ميدانم آنچه در آتش است ، و ميدانم آنچه تاكنون بوده ، و آنچه را كه بعد از ايـن واقـع مـيـشـود ، پـس از لحـظـه اى سـكوت و احساس اينكه اين سخن بر شنوندگان دشـوار آمـده فـرمـود : ايـن هـا را مـن از كـتاب خداوند آموختم كه فرمود : ما اين كتاب را بتو نـازل كـرديـم كـه در آن بـيـان هـر چـيـزى اسـت . و نـزلنـا اليـك الكـتـاب تـبـيـانـا لكل شى ء - نحل : 89 - .
مـجـلد 7 بـحـار صـفـحـه 322 (397) از امـام شـشـم روايت شده كه فرمود خداوند انبياى اولوالعـزم را آفـريـد و آنـان را بـوسيله علم فضيلت و برترى داد ، و علم آنان به ارث بـمـا مـنـتـقـل شـد و مـا از جـهـت عـلم و دانـش بـرتـرى يـافـتـيـم . چـون رسـول خـدا صلى الله عليه و آله عالم بود بآنچه را كه آنان عالم نبودند و ما وارث علم رسول خدا و علم آن پيغمبران عليه و عليهم السلام ميباشيم .
مـجـلد 7 بـحـار ص 279 (398) از امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام نـقـل كـرده كه فرمود : علم ما ؛ غابر ، و مزبور ، و القاء در قلوب ، و رسيدن صدا بگوش است ، و در نزد ما جفرسرخ ، و جفر سفيد ، و مصحف فاطمه ( عليها السلام ) ، و در نـزد مـا جـامعه است كه آنچه مورد نياز مردم است در آن ميباشد . و چون از تفسير و توضيح آن سئوال كردند ؟ فرمود : اما غابر علم به امورى است كه بعدها واقع ميشود . (399) و اما مزبور علم به وقايعى است كه در گذشته واقع شده است ، و اءما القاء در قلوب الهام است ، و اءما نقر و صداى در گوش ها حديث ملائكه است كه سخنان آنان را ميشنوم ولى خود آنـهـا را نـمـى بـينيم ، و اما جفر احمر ، و سرخ ظرف و جعبه ايست كه در آن اسلحه پيغمبر صـلى الله عـليـه و آله اسـت كـه مـخـفـى است و بيرون آورده نميشود تا زمانى كه قائم ما اهـل بيت قيام كند ، و اما جفر سفيد آن جعبه و ظرفى است كه در آن تورات حضرت موسى و انـجـيـل حضرت عيسى و زبور حضرت داود ( عليها السلام ) و كتابهاى انبياى سابق در آن قـرار گـرفته است ، و اما مصحف فاطمه ( عليها السلام ) كه در آن كليه حوادث كه واقع مـيـشـود و نـام كـسـانـى كـه بـحـكومت ميرسند تا روز قيامت را در بر دارد ، و اما جامعه و آن كـتـابـى اسـت بـطـول 70 ذراع بـه امـلاء و ديـكـتـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله كـه از خـود اوسـت ، و بخط على بن ابى طالب عليه السلام هر حكمى كه مردم بدان محتاج شوند در آن ثبت است حتى باندازه ديه خراشى و حد تـازيـانـه و نـصـف تـازيـانـه اى بـراى ارتـكـاب عمل خلاف و جنايتى كه واقع ميشود .
و طـبـق بـعـضـى اخـبار و روايات امام عالم به زبانهاى ديگر هم ميباشد و در مجلد 7 بحار بابى است بنام باب انهم يعلمون جميع الالسن و اللغات و يتكلمون بها (400) از جـمله اين روايت استكه ابوالصلت گويد : حضرت رضا عليه السلام با مردم بزبان خـودشان صحبت مى كرد بخدا قسم كه فصيح ترين و داناترين مردم به زبان آنان بود و مـن روزى بـاو گـفـتـم يـا ابـن رسول الله من از اينكه شما زبانهاى مختلف را ميدانيد در شگفتم ؟ فرمود : اى ابا صلت من حجت خدا بر مردمم ، و خداوند كسى را حجت بر مردم قرار نـمـى دهـد كـه زبـان آنـها را نداند ، آيا سخن اميرمؤ منان بتو نرسيده كه فرمود : بما فـصـل خـطـاب يـعـنـى فـصـل خـصـومـت داده شـده ، پـس آيـا فـصـل خـطـاب ( حـكـم و حـجـت ) جـز بـمـعـرفـت و شناخت لغات و زبانها ممكن است (401).
يا ابن السنن المشهورة
ترجمه :
( اى فرزند سنن و روش هاى معروف ) .
شرح : سنة بمعنى طريقه و روش است ، و جمع آن سنن ، و در اصطلاح همان سيره و روش و دسـتـورات رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله اسـت ، خـواه عـمـل بـاشـد يـا گـفـتـار و ديگر سخنان آن بزرگوار كه در كسب اخلاق حسنه و بر طرف كردن صفات رذيله تاءثير بسزائى دارد ، و مؤ يد اين گفتار حضرت سجاد عليه السلام اسـت كـه در كـتـاب كـافـى از آن بـزرگـوار نـقـل شـده فـرمـودنـد : افـضـل الاعـمـال عـنـد الله مـا عـمـل بـالسـنـة و ان قـل يـعـنـى بـا فـضـيـلت تـريـن اعـمـال آنـسـت كـه بـه روش و طـريـقـه سـنـت بـاشـد اگـر چـه آن عمل كم باشد . و زيادتى عمل موجب قبول و فضيلت نيست .
چـون شـرط اتـصـاف عمل به فضيلت باين است كه موجب قرب خدا گردد كه خداوند نظر بـه كـيـفـيت عمل دارد نه كميت آن . و از جمله شرائط اساسى قرب بخدا گذشته از قصد و قـربـت آنست كه آن عمل با سنت مطابقت داشته باشد . و شايد مراد كسانى كه سنن را همان احكام خمسه ( واجب ، مستحب ، مباح ، مكروه ، حرام ) دانسته اند همين امر باشد .
بـحـار مـجـلد 17 ص 177 (402) امام ششم عليه السلام در نامه ايكه براى اصحاب و يـارانش نوشته است از جمله گويد : اى آنگروهى كه خداحافظ كارشان است بر شما لازم اسـت پـيـروى كـردن آثـار رسـول خـدا و طـريـقـه او و همچنين آثار و طريقه ائمه راهنما از اهـل بـيت رسول خدا بعد از او ، پس هر كس كه اين طريقه و روش را انتخاب و بدان رفتار كـند هدايت شود ، و هر كس كه آن را ترك كند و از آن اعراض نمايد گمراه گردد ، چرا كه آنـان كـسـانـى هـسـتـنـد كـه خـداونـد امـر بـطـاعـت و ولايـت آنـان نـمـوده كـه پـدر مـا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : مداومت هر عملى كه در آن پيروى آثار و سنت حقه اسـلامـى باشد اگر چه اندك باشد خدا را بهتر خشنود گرداند و سرانجام و عاقبتش نزد خـداونـد پـرسـودتـر خـواهـد بـود ، از سـعـى و كـوشـش در انـجـام اعمال نوظهور و بدعتها و پيروى از هواهاى نفسانى .
آگـاه بـاشـيـد كـه پيروى از هواهاى نفس و اعمال نوظهور از خود ساخته و من در آوردى كه بـدون هـدايـت راهـنـماى الهى باشد گمراهى است و هر ضلالت و گمراهى بدعت است و هر عملى بدعتى جايگاهش آتش است .
خـلاصـه كـلام آنـكـه رسـتـگـارى دنـيـا و آخـرت در پـيـروى از طـريـقـه و سـنـت رسول خدا صلى الله عليه و آله است . (403)
و چـون ائمـه مـعـصـومـيـن عـليهم السلام در اعمال و رفتارشان مراقب بودند و همان روش و طـريـقـه جـدشـان رسـول خـدا را بـكـار مـى بـستند ،، پس پيروى از آداب و رفتار آنان هم پـيـروى از سـنـن رسـول خـدا است كه در آن روايت كه گذشت بدان اشاره شد و در واقع و حـقـيقت ، آنان همان سنن و طريقه ميباشند و لذا از وجود مبارك آن بزرگواران عليهم السلام تعبير به سنن مشهوره شده است .
يا ابن المعالم الماثورة
تـرجـمـه :
( اى فـرزنـد مـعـالم و آثـار ايـمـانـى كـه در كتب و آثار گذشتگان آمده است ) .
شـرح : مـعـالم : جـمع معلم ، اسم مكان از علم است بمعناى جايگاه و علامت و نشانه كه شـخص عابر و سالك ، راه و طريق مقصد خود را بوسيله آن پيدا مى كند مانند بنا و يا آب و يا نشانه ديگر كه در بيابان و يا گذرگاهى نصب ميشود .
چـنـانـكه سابقا گفته شد بموجب بعضى از روايات در تفسير آيه شريفه و علامات و بـالنـجـم هـم يـهـتـدون فـرمـودنـد مـائيـم عـلامـات ، و نـجـم هـم رسول خدا است . و در زيارت جامعه است و اعلام التقى ، و اعلاما لعباده .
در كـتـاب غـيـبـت نـعـمـانـى از امـام جـعـفـر صـادق عـليـه السـلام از رسـول اكـرم صـلى الله عـليـه و آله نـقـل شـده كـه فـرمـود : مـثـل اهـل بـيـت من مثل ستارگان آسمان است كه چون ستاره اى غروب كند ستاره ديگرى طلوع نمايد . (404)
صـدوق در كتاب كمال الدين (405) با سند از جابربن يزيد جعفى از جابربن عبدالله انـصـارى روايـت مـى كـنـد كـه پـيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : مهدى از فرزندان من است ، نامش نام من ، و كنيه اش كينه من ميباشد ، شبيه ترين مردمست بمن از نظر صورت و سيرت ، براى او غيبتى است كه حيرت آور است ( و مردم متحير ميشوند ) و بسيار از مردم گمراه شوند ، آنگاه مانند ستاره تابانى از پس پرده غيب بدرآيد و زمين را پر از عدل و داد كند همانطورى كه پر از ظلم و جور شده باشد .
چـون در ايـن روايـت سـخـن از حديث متواتر رسول خدا كه فرمود : به يملا الله الارض قـسـطـا و عـدلا بـعد ما مليت ظلما و جورا است و سابقا مكرر باين حديث اشاره شده اكنون لازم است كه به فرق بين قسط و عدل هم اشاره شود .
البـتـه در ايـن حـديـث لفـظ قـسـط و عـدل هـر دو بـا هـم ذكـر شـده و در مـقـابـل آن كـلمـه جـور و ظـلم آمـده ، و شـايـد جـور در بـرابـر قـسـط و ظـلم در بـرابـر عـدل بـاشـد بـهـر حـال بـمـعـنـى جـامـع و كـلى قـسـط و عـدل عـبـارت اسـت از رعـايـت حـقـوق و دادن بـه هـر ذى حـقـى حـق او را ، و در مقابل آن جور و ظلم همان پايمال كردن و از ميان بردن حقوق و تجاوز بحقوق و يا تصرف در حقوق ديگران است .
پـاره اى از علما قسط و عدل را در مقابل جور و ظلم يك معنى دانسته اند ولى راغب اصفهانى در مـفـردات قـسـط را بـمـعـنـى نـصـف و انـصـاف يـعـنـى بـهـره عـادلانـه دانـسـتـه ، و عدل اعم از آنست ، جمعى ديگر قسط را در مقام وفاى بحق دانسته مانند اءداء شهادت و داورى ، وكيل و وزن در معاملات ، و عدل را اعم و آن موافق با حق است چه راجع بخود شخص باشد يـا راجـع بـغير و هم چنين كلمه جور ضد قسط و آن تجاوز به حق غير است و ظلم تجاوز از مطلق حق .
و روايات وارده در اين باب دلالت دارد بر اينكه رؤ سا و قضات ( داوران ) و حكام در آخر الزمـان در حـكـومـت مـيـان مـردم جـور مـى كـنـنـد و بـر طـبـق وجـدان و قـانـون شـرعـى عـمـل نمى كنند بلكه مطابق ميل نفسانى و فرمانهاى جابرانه و مقررات غير اسلامى حكم و داورى مى نمايند . و چون قائم آل محمد صلوات الله عليه ظهور فرمايد رفع جور مينمايد و بـعـدالت ميان مردم حكومت كند بحيث يشمل عدله على جميع العالم فلا يظلم احد احدا بقسميكه عدلش بر همه جا كشيده شود و هيچكس بر ديگرى تعدى ننمايد .
يا ابن المعجزات الموجودة
تـرجـمـه :
( اى فـرزنـد مـعـجـزات مـوجـوده و مـحقق - از قرآن و احكام كامل و علوم و حقايق - )
شـرح : البـتـه انـبـياء و حجت هاى خداوند براى اثبات حقانيت خود و اثبات آن براى مـنـكـرين داراى معجزه ميباشند يعنى كار خارق العاده كه ديگران قادر بانجام آن نميباشند . هـمـچـون اژدهـا شـدن عـصـا بـدسـت حـضـرت مـوسـى (ع ) و امـثـال آن و چـون نبوت پيغمبر اسلام عليه الصلاة و السلام محدود بزمان نيست و تا قيامت بـاقـى اسـت مـعـجـزات و خـوارق عـادات زيـادى از آن بـزرگـوار بـظـهـور رسـيـده كه در بـحـارالانـوار جلد ششم ص 249 باب جوامع معجزانه و نوادرها (406) نقل شده است .
ولى يگانه معجزه حضرت رسول اكرم كه از او باقيمانده است و دلالت بر خاتميت او دارد ، و مردم هر عصر و زمان تا روز قيامت بمشاهده آن معجزه يقين به نبوت و خاتمين او پيدا مى كنند قرآن است و آن اءفضل و بالاترين تمام معجزات ديگر آنحضرت است كه فرمود : قـل لئن احـتـمـعـت الانـس و الجـن عـلى ان يـاتوا بمثل هذا القرآن لا ياءتون بمثله و لو كان بـعـضـهم لبعض ظهيرا - اسرا ، / 88 - بگو اى پيغمبر اگر جن و انس اجتماع كنند كه بـمـثـل ايـن قـرآن كـتـابـى بياورند نميتوانند مثل آن بياورند اگر چه دست بدست هم داده و پشتيبان يكديگر شوند .
و در ص 246 روايـت شـده كه ابن ابى العوجا با سه تن از دهرى مذهبان زمان خود در مكه اجـتـمـاع كـرده و قـرار بستند كه هر كدام درباره معارضه با قرآن و رد آن يك چهارم آن را بـعـهـده بـگـيـرنـد و رد بنويسند و سال بعد بمكه آيند و در مراسم حج و اجتماع مسلمانان بـمـعـارضـه با قرآن برخيزند ، و سال ديگر آنها بمكه آمدند و كنار مقام ابراهيم اجتماع كـردنـد يـكـى از آنها گفت چون من اين آيه و قيل يا ارض ابلعى ماءك - هود / 44 - را ديدم از معارضه باز ماندم ، و ديگرى گفت من هم چون به آيه فلما استيا سوا منه - يوسف / 80 - برخوردم از معارضه با قرآن ماءيوس و نااميد شدم ، و اين سخنان را آهسته مـى گـفـتـنـد كـه حـضـرت صـادق (ع ) مـتـوجـه آنـان شـد و ايـن آيـه قـل لئن اجتمعت الانس و الجن را تلاوت كرد و آنها مبهوت و متحير شدند ، هم از اطلاع آن حضرت بر امر نهانى آنان و هم مفاد آيه شريفه . (407)
در ايـن جـا بـد نـيـسـت كـه ايـن مـطلب هم كه بعضى اشاره كرده اند گفته شود كه از جمله مـعـجـزات بـاقيه را ميتوان بقاى آثار اولياى خدا دانست كه با شدت اهتمام خلفاى جور از بـنـى امـيـه و بـنـى عباس و دشمنان درمحو و برطرف كردن آثار قبور آن بزرگواران از زمـان شـهـادت و پـس از قوتشان هنوز قبورشان همچون ماه و ستارگان تابان در بلدان و اطراف زمين درخشان است .
از حـضـرت رضـا عليه السلام از پدران بزرگوارش از امير مؤ منان صلوات الله عليهم نـقـل مـى كند گفته است : مثل اينكه ساختمانهاى با شكوهى را مى بينيم كه اطراف و پـيـرامـون قـبـر حـسـيـن بـنـا شـده و كاروانهائى را مى بينيم كه از كوفه خارج ميشوند و بطرف قبر او مييروند و چند صباحى نمى گذرد كه از آفاق و اكناف هم بدانجا حركت مى كـنـنـد و ايـن امـر پـس از پـايـان دولت آل مـروانـى اسـت . بـحـار الانـوار مجلد 9 ص 578 (408) .
در مـجـلد دهـم بـحـار صـفـحـه 238 (409) از عـلى بـن الحـسـيـن عـليـهـمـا السـلام نـقـل شـده كـه فـرمـود چـون در روز طـف آنـمـصـائب بـما وارد شد ، و پدرم با همراهانش از فـرزنـدان و بـرادران و سـايـر كـسـانـش كشته شدند ، و زنان و حرم او را بر جهاز شتر سـوار كـردنـد و بجانب كوفه روانه ساختند ، و من كشته گان را بر زمين ديدم كه بخاك نـسـپـرده بـودنـد و ايـن امـر بر من گران آمد و از آنچه ديدم سخت آشفته و مضطرب شدم و نـزديك بود جان از تنم بيرون رود ، عمه ام زينب دختر بزرگ على عليه السلام اين آثار حزن را در من بديد ، بمن گفت اى بازمانده جد و پدر و برادرم چه شده كه تو را مى بينم كـه مـيخواهى جان از قالب تهى كنى ؟ گفتم چگونه بى تابى نكنم و ناشكيبا نشوم كه مى بينم سرورم و برادران و عموها و عموزادگان و كسان خود را آغشته بخون بزمين افتاده و در ايـن دشـت بـيـابان جامه ها ربوده ( و برهنه و عريان ) كسى آنان را نمى پوشاند و بـخـاك نمى سپارد ، و هيچ كس بر آنان گذر نمى كند و بآنان نزديك نميشود ، و گوئى ايـن هـا كافران اهل ديلم و خزرند . و عمه ام گفت اينها تو را بجزع نياورد ، بخدا قسم اين واقـعـه عهديست از رسول خدا با جد و پدر و عمت عليهم السلام ، كه خداوند جماعتى از اين امت را پيمان گرفته است ، كه فراعنه زمين ( و رؤ ساى جور ) آنها را نمى شناسند ، ولى فرشتگان آسمانها آنان را مى شناسند ، و ايشان اين اعضاى پراكنده را جمع آورى مى كنند و اين پيكرهاى خون آلود را بخاك مى سپارند ، و در اين سرزمين طف نشانه و علامتى براى قبر پدرت سيد الشهداء بر پا ميدارند ، كه اثرش كهنه نميشود و ( با گردش روزگار و ) گذشتن شب ها و روزها رسم آن ناپديد نمى گردد ، و پيشوايان كفر و پيروان آنها در مـحـو و نـابودى آثار آن ميكوشند ، ولى با اينحال اثرش ظاهرتر و كارش بهتر و عالى تر مى گردد . (410)
در مـجـلد دهـم بـحـار (411) از عـمـر بـن فـرج رخـجـى راوى خـبـر نـقـلى شـده گـويـد : مـتـوكـل خـليـفـه عـبـاسـى مـرا براى خراب كردن قبر حسين عليه السلام فرستاد و من بآن ناحيته رفتم و دستور دادم كه گاوهاى و رزو را بر قبرها برانند ( و آنجا را هموار سازند ) و آنها هم امر مرا اجرا كردند و گاوها برهمه قبرها بگذشتند و چون بقبر مطهر آنحضرت رسـيـدنـد گـام برنداشتند، عمر بن فرج گويد : من چوب بر گرفتم و آنها را ميزدم تا چوب در دست من شكست ، بخدا قسم كه گامى هم بر قبر نگذاشتند .
و ايـضـا در هـمـان مـجـلد (412) نـقـل شـده گـويـنـد وقـتـى كـه مـتـوكـل خـليـفه عباسى دستور داد كه قبر حسين عليه السلام را شيار كنند و از نهر علقمى بـر آن آب بـنـدنـد ، زيـد مـجـنـون و بـهـلول مـجـنـون قـصـد كـربلا كردند و بزيارت آن بـزرگـوار مـشـرف شـدنـد و چـون بـقـبـر نـظـر افكندند ديدند كه ( آب اطراف آنرا فرا گـرفـتـه ولى ) قـبـر پـابـرجـا و آويـخـتـه اسـت زيـد مجنون اين آيه را تلاوت كرد : يـريـدون ليطفوا نور الله بافواههم و يابى الله الا انن يتم نوره و لو كره الكافرون - صـف / 8 - يـعنى ميخواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند ولى خدا نمى پـذيـرد و امـتـناع مى كند جز اينكه ميخواهد نور خود را تمام گرداند هر چند كافران كراهت داشـتـه بـاشـنـد و چـون بـرزگـر 17 مـرتـبـه زمـيـن را شـخـم زد و قـبـر بحال اولش باز گشت و آن برزگر اين حال را بديد دست برداشت و ايمان آورد و گاو را رها كرد و چون خبر به متوكل رسيد دستور قتل او را داد .
عدو بمرقد او آب بست پيش نرفت
هنوز آب ، مگر شوم از آن گلو دارد

و هـم چـنـيـن قـبـر مـطـهر امير المومنين عليه السلام كه بر حسب وصيت آن حضرت شبانه در بـيابان غريين اطراف كوفه دفن كردند و آثارى براى قبر باقى نگذاشتند تا شناخته شود و از شر دشمنان محفوظ بماند ، و آن قبر مخفى بود تا آنكه امام جعفر صادق (ع ) در ابـتـداى زمـان خـلفـاى عـبـاسـى بـه شـهر حله آمد و بزيارت قبر مطهر رفت و بعضى از شيعيان هم بزيارت آن مشرف ميشدند تا زمان هارون الرشيد كه رسما ظاهر و آشكار شد و مـانـند آفتاب از پس ابرهاى تيره بيرون آمد و پيرامون آن بناهائى ايجاد شد و بصورت شهرى در آمد و امروز يكى از شهرهاى معروف عراق بنام نجف اشرف ميباشد .
مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـهـمـا السلام هم در زندان بغداد بود و بامر هارون شهيد شد جنازه مـطـهـرش را بـا تـوهـينى از زندان حركت دادند تا آنكه سليمان بن ابى جعفر منصور خود شـخـصا دخالت كرد و آنرا محترمانه در يك فرسخى بغداد در مقادير قريش دفن كردند و سـپـس بدن مبارك حضرت جواد عليه السلام را در همانجا پشت سر قبر جدش دفن كردند و بـمـرور زمـان بـراى قـبـر و مـدفـن آنـدو بـزرگوار دو قبه مانند دو ستاره پيوسته بهم تـابـان و درخـشـان ايـجـاد شد و اكنون آنجا شهرى شده بنام كاظمين . و نيز جنازه حضرت رضا عليه السلام را هم در باغ حميد بن قحطبه در قريه سناباد دفن نمودند و از آنزمان پـيـوسـتـه اثـر آن روز بروز درخشان و نورانى تر نمايان شده و اكنون در آنجا شهرى است بنام مشهد مقدس كه از شهرهاى مهم خراسان بلكه ايران شده است . (413)
و مـدفـن دو امـام دهم و يازدهم عليهما السلام هم كه در خانه خود در سامراء ( سر من راءى ) قـرار داشـت از آن تـاريـخ تـاكـنـون بـاقـى اسـت و داراى قـبـه عاليه و نورانى است كه درخشندگى دارد و معروف به قبه عسكريين است .
گـويـنـد مـسـتـنصر خليفه عباسى سالى بسامره رفت و پس از زيارت عسكريين بزيارت قبور بعضى از خلفاى عباسى كه در آنجا بود رفت قبه اى رو بخرابى ويرانى نهاده و بـه زبـاله هـا و فضله هاى طيور و پرندگان آغشته شده بود ، همراهان خليفه علت و جهت را از او پـرسـيـدنـد و ايـنـكـه چـه شـده قـبـور پـدران شـمـا بـايـن حـال افـتـاده و قـبور علويين مزارى بآن خوبى و پاكيزگى و درخشندگى است او گفت اين امـرى اسـت آسـمـانـى كـه بـكـوش مـا نـيست و ما نميتوانيم مردم را باين كار واداريم و امر و فرمان ما فايده ندارد . (414)
ولى متاءسفانه در اثر اسيتلاى آل سعود ( پيرو مذهب وهابيت ) بقعه و بارگاه مدفن پاك چـهـار نفر از ائمه معصومين ( حسن بن على ، و على بن الحسين ، و محمد بن على ، و جعفر بن مـحـمـد - عـليـهم السلام -) در قبرستان بقيع در مدينه طيبه خراب و ويران شد و چيزى جز خـود قـبـر بـاقـى نـمانده . در مجلد 6 بحار صفحه 258 (415) در باب جوامع معجزات رسـول خـدا عـليـه السـلام روايـتـى نـقـل شـده از جـمـله مـى فـرمـايـد : بـراى رسول خدا نورى بوده در طرف راست و چپ در موقع حركت و ايستادن و يا نشستن آن حضرت و ايـن نـور تـا قـيـامت از قبرش ساطع است (416) و هم چنين اين نور براى وصى واولاد مـعصومين او بوده در زمان حياتشان ، و اكنون هم آن نور از قبورشان تابان است و حضرت مـهـدى - صـاحب الزمان - بهر بقعه اى از بقاع اجداد و پدرش مى گذرد آن نور درخشنده را مشاهده مى كند
يا ابن الدلائل المشهودة
ترجمه :
( اى فرزند راهنمايان حق و مشهود خلق ) .
شـرح : در زيـارت جـامـعـه مـيـخوانى : السلام على الدعاة الى الله و الاد لاء على مرضات الله - الى - و ادلاء على صراطه سلام بر داعيان بسوى خدا و راهنمايان طريق رضا و خشنودى خدا و راهنمايان براه او .
انـوه مـعـصـومـيـن عـليـهـم السـلام بـوسـيـله اءخـلاق و رفـتـار و گـفـتـار صـدقـشـان دليـل و راهـنـمـاى مردمن باءعمالى كه موجب رضا و خشنودى خدا و سعادت دنيا و آخرت آنان مـى گـردد ، و آن بـزرگـواران خـلايـق را بـمـعـرفـت حـق و صـفـات جـلال و جـمـال حـق و بـه احـكـام و سـنـن و آدابى كه موجب رستگارى دنيا و آخرتشان ميباشد دلالت مى كنند .
يا ابن الصراط المستقيم
اى فرزند صراط مستقيم راه راست .
بدانكه مصداق كامل خارجى صراط مستقيم على بن ابى طالب و ائمه معصومينند . و در كتاب بـحـار الانـوار مـجـلد 7 صـفـحـه 83 (417) بـابـى اسـت بـعـنـوان انـهـم السبيل و الصراط و هم و شيعتهم المستقيمون عليها .
و در آنـجـا ايـن روايـت اسـت كه مفصل بن عمر گويد : از امام صادق عليه السلام از معنى و مـفـهـوم صـراط سـئوال كـردم ؟ فـرمـود : صـراط هـمـان راه مـعـرفـت بـخـداونـد عـزوجـل است ، و آن دو نوع است صراط دنيا و صراط آخرت . اما صراط دنيا همان امامى است كـه اطـاعـت او واجـب اسـت و هـر كـس بـشـنـاسـد آن امـام را و از او پيروى كند در روز قيامت از صـراطـى هـمـانـنـد پـلى كـه بـروى جـهـنم كشيده شده عبور خواهد كرد ، و هر كس كه او را بشناسد پايش در صراط آخرت بلغزد و در آتش جهنم در افتد . (418)
در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام بـاب 54 ده حـديـث از طـرق عـامـه نقل كرده است بدين مضمون كه هيچ بنده اى در روز قيامت از صراط نگذرد و به بهشت وارد نـشـود مـگـر جـواز بولايت اميرالمؤ منين و اهل بيت عليهم السلام داشته باشد ، و ما در اينجا بيك روايت اكتفا مى كنيم ،
ايـن المـغـازلى شـافـعـى بـطـرق مـخـتـلفـه و اءسـانـيـد مـتـعـدده روايـت كـرده و حـاصـل آن ايـن اسـت كـه رسـول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند : چون روز قيامت شـود و مـيـزان را بـر لب جـهـنـم نصب نمايند ، احدى از آن نگذرد مگر كسى كه او را جواز ولايت باشد .
و در صـفـحـه 363 ، هـمـيـن كـتـاب ( كـفـايـه ) در آيـه و ان الذيين لا يومنون بالاخرة عن الصـراط لنـا كـبون - مومنون / 74 - يعنى : و كسانى كه بآخرت ايمان ندارند از راه مـنـحـرفـنـد . سـه روايـت از عـامـه نـقـل كـرده كـه مـراد از صـراط مـسـتـقـيـم اهـل بـيـت رسـول خـدا اسـت . و روايـات از عـامـه نـقـل كـرده كـه مـراد از صـراط مـسـتـقـيـم اهـل بـيـت رسـول خـدا اسـت . و روايـات مـتـعـددى هـم از خـاصـه نقل كرده و چون بناى اين تاءليف بر اختصار است از ذكر آنها صرف نظر ميشود .
يا ابن النبا العظيم
تـرجمه :
( اى فرزند نباء عظيم - كه مقصود از آن اميرالمومنين عليه السلام است - )
شـرح : در كـتـاب كـفـايـة الخـصـام در باب 110 و 111 رواياتى از خاصه و عامه نـقـل كـرده كـه مـراد از نـبـاء عـظـيـم عـلى بـن ابـى طـالب اسـت . البـتـه تاءويل و مصداق از مصاديق نباء عظيم است .
و اءيـضـا تـفسير صافى از عيون الاخبار از حضرت رضا از پدرش از پدرانشان از حسين بـن عـلى عـليـهـم السـلام نـقل مى كند كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود : يا على توئى حجت خدا ، و توئى باب خدا ، و توئى راه ببوى خدا ، و تـوئى نـبـاء عـظـيـم ، و تـوئى صـراط مـسـتـقـيـم ، و تـوئى مثل اعلى (419)
يا ابن من هو فى ام الكتاب لدى الله على حكيم
تـرجـمه :
اى فرزند كسى كه در ام الكتاب ( علم و حق ) نزد خداوند عـلى و حـكـيـم اسـت ) يـعـنـى مـقـامش عالى ترين مقام و روحش بلند مرتبه ترين علم و حمكت خداوندى را دارا است .
شـرح : در مـجـلد هفتم بحار صفحه 43 (420) راوى گويد از حضرت رضا عليه السلام شنيدم كه پدرم اين آيه را و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم - زخرف / 4 - و اين در ام الكتاب نزد ما مقامى بلند و فرزانه اى دارد. گفت على بن ابى طالب است . و نـيـز روايـت شـده - و راوى مـحـمـد بـن عـلى بـن جـعـفـر اسـت گـويـد - از آن بزرگوار سئوال شد كه نام على عليه السلام در كجاى ام الكتاب است ؟ فرمود در اين آيه مباركه اهدنا الصراط المستقيم و او على عليه السلام است .
و در صـفـحـه 83 هـمـان مـجـلد (421) روايـت از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام دربـاره قول خداى عزوجل آيه اهدنا الصراط المستقيم فرمود آن امير المؤ منين و معرفت اوست و دليـل بـر ايـنـكـه او امـيـرالمـومـنـيـن اسـت در قـول خـداى عـزوجـل كـه فـرمـود : و انـه فـى ام الكـتـاب ـ الآيـه قول ديگر خداوند : اهدنا الصراط المستقيم است .
يا ابن الايات و البينات
ترجمه :
(اى فرزند آيات و بينات )
شرح : مجلد هفتم بحار صفحه 42 (422) داود بن كثير رقى - راوى حديث - گويد : از امـام صـادق عـليـه السلام درباره قول خدا كه مى فرمايد : ... و ما تغنى الايات و الندر عن قوم لا يومنون - يونس / 101 - ( و چه سود خواهد داشت نشانه ها و بيم دادنها بـراى مـردمـى كـه ايـمـان نـمى آورند) سئوالى كردم فرمود : آيات امامانند ، و نذر انبياء هـسـتـنـد . و نـيـز در هـمـان صـفـحـه مـدرك فـوق (423) دربـاره قـول خـداى تـعـالى كه مى فرمايد : بل هو آيات بينات فى صدور الذين اوتوا العلم منظور اءئمه هستند ، و ما يجحد بآياتنا يعنى انكار مقام اميرالمومنين و ائمه نمى كنند . الا الكافرون (424) .
اطـلاق آيـات بـر آن بزرگواران اطلاق كل بر فرد است ، چون آنان نيز خود از جمله علامت هاى بزرگ و واضحه قدرت و عظمت و علم و رحمت و ساير صفات حق ميباشند .
در مـجـلد 7 بـحـار صـفـحـه 25 از ابـوذر غـفـارى نـقـل شـده كـه گـفـتـه اسـت : از رسـول خـدا عـليـه السـلام شـنـيـدم كـه مـى فـرمـود : اهـل بيت مرا ، شما بمنزله سر نسبت به بدن و بمنزله دو چشم از سر بدانيد كه بدن جز بسر ، و سر هم جز به دو چشم هدايت نميشود .
يا ابن الحجج البالغات
ترجمه :
( اى فرزند حجت هاى رسا ) .
شـرح : قـال الله تـعـالى : قـل فـلله الحجة البالغهة - انعام / 149 - بگو دليـل رسـا خاص خدا است در تفسير صافى از كتاب كافى از حضرت امام مـوسـى كـاظم عليه السلام چنين آمده : آرى خدا را بر مردم دو حجت است . حجت ظاهره و حـجـت بـاطـنـه ، امـا حـجـت ظـاهـره رسـولان و پـيـغـمـبـران و امـامـان هـسـتـنـد : امـا حجت باطنه عقول است .
و ايـضـا در هـمـيـن مـدرك از حـضـرت امـام مـحـمـد بـاقـر عـليـه السـلام نقل است كه فرمود : نحن الحجة البالغه على من دون السماء و فوق الارض يعنى ما هستيم حجت بالغه و رسا بر تمام مردم زير آسمان و روى زمين . (425)
اطـلاق حـجـت بـر ائمـه مـعـصـومـيـن بـجـهـت آن است كه خداوند بوسيله آن بزرگواران بر بندگان خود كه اعمال و اخلاق و رفتارشان راه نماى سعادت مردم در زندگى است حجت را تمام كرده است .
يا ابن النعم السابغات
ترجمه :
( اى فرزند نعمت هاى عام الهى )
شـرح : مـجـلد 7 بـحـار صـفـحـه 102 (426) از امـام مـحمد باقر عليه السلام در تفسير اين آيه مباركه و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة - لقمان / 20 - يعنى نعمت هـاى خـويـش را آشـكار و نهان بر شما تام و كامل كرد . روايت شده كه فرمود : نعمت هـاى ظـاهـر و آشـكـار پـيـغـمبر است و آنچه را كه آورده از معرفت و توحيد ، اما نعمت باطنه ولايت ما اهل بيت و عقد مودت و دوستى ما است .
و اءصـبـغ بـن نـبـاتـه از امير مؤ منان عليه السلام در تفسير اين آيه مباركه الم الذين بـدلوا نـعـمـة الله كـفرا - ابراهيم / 28 - يعنى آيا نديدى آنكسانى را كه نعمت خدا را بـه كـفـران تـغيير دادند . فرمود : بخدا قسم مائيم نعمت الهى كه خداوند آن را بر بندگان خود انعام كرده ، و هر كه بخواهد ، بوسيله ما بفوز و رستگارى ميرسد . (427)
در تـفسير صافى در ذيل آيه شريفه ثم لتسالن يومئذ عن النعيم - تكاثر : 8 - يعنى و آنگاه در ان روز از نعيم اليه مورد باز خواست قرار خواهيد گرفت . در خبر مفصلى از تـفـسـيـر عـيـاشـى از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام نـقـل مـى كـنـد كـه ابـو حـنـيـفـه نـعـمـان بـن ثـابـت يـكـى از عـلمـاى اربـعـه اهـل تسنن اين آيه مباركه ( ثم لتسالن يومئذ عن النعيم آيه آخر سوره تكاثر را از ابـو عـبـدالله جـعـفـربـن مـحـمـد الصـادق - عـليـهـمـا السـلام - سـئوال كـرد حـضـرت فـرمـود : اى نـعـمـان بـنـظـر تـو ايـن نـعـمـتـى كـه مـورد سـئوال واقـع مـيـشـود چيست ؟ نعمان گفت بهره از غذا و آب سردى ( كه در دنيا خورده ايم و آشـامـيـده ام ) حـضرت فرمود : اگر خداوند تو را روز قيامت در برابر خود نگهدارد تا از تـو سـئوالى كـنـد از هـر لقـمـه اى كه خورده يا جرعه آبى كه نوشيده اى وقوف تو در قـيـامـت طـولانـى خـواهـد شـد ، ابوحنيفه گفت قربانت شوم پس مراد از نعيم چيست ؟ حضرت فـرمـود ما اهل بيت نعيمى هستيم كه خداوند به بندگان انعام فرموده ، و به بركت وجود و هـدايـت مـا اختلاف مردم را باتحاد تبديل ، و دلهايشان بهم الفت داده ، و بنور تعليمان ما عداوت و دشمنى آنان را باخوت و برادرى در آورده ، و بنور هدايت ما آنها را با سلام هدايت كرده و اين نعمتى است كه قطع نميشود ، و خداوند از اداى حق نعمتى كه بآنها انعام كرده و آن پيغمبر و عترت اوست بازخواست كند . (428)
البته نعمت عبارت است از نفعى كه ناشى از احسان ميشود و هر چيزى كه انسان بآن بهره مند شود نعمت است ، و نعمت هاى الهى قابل شمارش نيست چنانكه مى فرمايد : و ان تعدوا نـعـمة الله لا تحصوها (429) و هر نعمتى كه انسان از او منتفع ميشود از جانب خداوند اسـت كـه فـرمـود : و مـا بـكـم مـن نـعمة فمن الله (430) و بالاترين نعمت ها نعمت سعادت دنيا و آخرت است و اين سعادت در پرتو نور هدايت و تعليمات اءنبياء و اءوصياء حـاصـل مـيـشـود چـنـانـچـه در زيـارت جـامـعـه اسـت بـكـم اخـرجـنـا الله مـن الذل و انقدنا من شفا جرف الهلكات
(بوسيله نور هدايت شما خداوند ما را از ذلت كفر و شرك بيرون آورده و به بركت شما ما را از پرتگاه مهلكه نجات داده است ) .
يا ابن طه و المحكمات
ترجمه :
( اى فرزند طه و محكمات قرآن ) .
شـرح : تـفـسـير صافى از معانى الاءخبار از حضرت صادق عليه السلام روايت مى كند كه فرمود : و اما طه فاسم من اءسماء النبى صلى الله عليه و آله و معناه يا طالب الحق الهادى اليه (431) يعنى و اءما طه پس اسمى است از اسم هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله ، معنى آن اين است اى طالب حق كه راهنماى بآن هستى .
و مـحـكـمـات - در تـفـسـيـر صـافـى از كـتـاب كـافـى و تـفـسـيـر عـيـاشـى در تـاءويـل ايـن ايـه مـباركه هو الذى انزل عليك الكتاب منه ايات محكمات (432) از حـضـرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود : ان المحكمات امير المومنين و الائمة عـليهم السلام محكمات امير مؤ منان و ائمه عليهم السلام ميباشند . البته منظور مصداق از مصاديق آيات محكمات است .
يا ابن يس و الذاريات
ترجمه :
( اى فرزند ياسين و ذاريات ) .
شـرح : كـلمـه يـس دو حـرف از حـروف بـريـده و مـقـطـعـه اسـت مانند بـسـيارى از حروف ديگرى كه پاره اى از سوره هاى قرآن بآن افتتاح شده است و درباره مـعـنـى و مـفـهـوم ايـن كـلمـه روايـاتـى وارد شـده اسـت كـه مـراد از آن رسـول خـدا عـليـه السـلام اسـت و مـؤ يـد آن آيـه بـعـدى اسـت كه مى فرمايد : انك لمن المـرسـليـن كـه خـطـاب بـه شـخـص رسـول خـدا صـلى الله عـليه و آله است يعنى از رسول اكرم قسم بقرآن محكم كه تو از رسولانى .
بـحـار الانـوار مـجـلد 7 ص 35 امـام صـادق عـليـه السـلام فـرمـود : يـس اسـم رسول الله و الدليل عليه قوله تعالى : انك لمن المرسلين . (433)
و اءيـضـا از حـضـرت صـادق عـليه السلام از پدران بزرگوارش از على بن ابيطالب ( عـليـهـم السـلام ) در آيـه شـريـفـه كـه مـى فـرمـايـد سـلام عـلى آل يـس - صـافـات / 130 - فـرمـود سـلام بـر مـا آل مـحـمـد اسـت ، چـون مـراد بـكـلمـه يـس رسول خدا است . (434)
در تفسير صافى و تفسير برهان از معانى الاءخبار از حضرت صادق عليه السلام روايت شـده كـه وقـتـى سـفـيـان ثـورى از آنـحـضـرت سـوال كـرد بـمـعـنـى قول خدا كه مى فرمايد يس چيست ؟ فرمود : اسم من اءسماء النبى و معناه يـا ايـهـا السـامـع لوحـيـى و القرآن الحكيم انك لمن المرسلين يعنى يس اسمى است از اءسـمـاء پـيغمبر و معنى آن اين است اى شنونده وحى من ، قسم بقرآن حكيم تو از مرسلين ( فرستادگان ) هستى .
و الذاريات - اين جمله در ابتداى سوره 51 قرآن است و كلمه ذاريات جمع ذاريه از ذرو است كـه مـعنى اصلى آن باد و نسيمى است كه بوزد و خاك و ذرات را بلند و در فضا پراكنده سـازد و اصـل آن از ذروة بـمـعـنـاى ارتـفـاع و بـلنـدى اسـت . البـتـه آيـات چـهـارگـانـه اول اين سوره كه با واو قسم افتتاح شده و بدان سوگند ياد ميشود همگى اين سوگندها در اثبات قيامت و وقوع آنست كه در آيات 5 و 6 آمده است . و اما ذكر اين كلمه در ايـنـجـا كـه گفته ميشود اى فرزند ذاريات كه منظور امير المومنين (ع ) و ولايت اوست از اين نظر است كه چون در بعضى اخبار و روايات مصاديق بعضى از آيات اين سوره را بر ولايت و روش اولياى حق منطبق كرده لذا اين جمله بدين صورت آمده است . (435)
و دليـل بـر آن روايـاتـى است كه ذيل بعضى از آيات اين سوره در تفسير قمى ذكر شده است :
1 ـ آيه 5 انما توعدون لصادق آنچه بدان تهديد و وعده داده شده ايد صادق است . ابـوحـمـزه گـويـد شـنـيـدم كه در اين آيه امام پنجم عليه السلام فرمود يعنى در امر على راست و صادق است .
2 ـ آيـه 6 و ان الذيـن لواقـع و مـحـققا دين واقع شدنى است - يعنى دين مساءله على عليه السلام است و على عليه السلام دين است .
3 ـ آيه 7 و السماء ذات الحبك - سوگند باين آسمان آراسته - مراد از سماء پيغمبر است و على حبك است . و حبك بمعناى حسن و زينت و خوب و عادلانه است ، و در مجمع البحرين بـمـعـنـى راهـهـاى ستارگان در آسمان است . و تطبيق اين كلمه نسبت به على عليه السلام باعتبار آنست كه آنحضرت راه و طريق هدايت است .
4 ـ آيـه 8 انكم لفى قول مختلف - كه البته شما در سخنان مختلف سرگردانيد - يـعـنـى دربـاره عـلى اخـتـلاف كـرده ايـد كـه هـمان اختلاف در امر ولايت است ، پس كسى كه بـولايت او پايدار ماند وارد بهشت ميشود ، و اءما كسى كه مخالفت كند وارد آتش ‍ ميشود ، و در كـتاب كافى درباره اين آيه از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود : مختلف فى اءمر الولاية .
5 ـ آيه 9 يوفك عنه من افك - هر كس از آن كناره گيرد منحرف خواهد شد ، يعنى هر كـس از ولايـت عـلى مـنـحـرف شـود از بـهـشـت مـنـحـرف شـده اسـت و در كـتـاب كـافـى در ذيـل حـديـث امام محمد باقر عليه السلام فرمود : هر كس از ولايت على اعراض كند از بهشت اعراض نموده است .
يا ابن الطور و العاديات
ترجمه :
( اى فرزند طور و عاديات ) . ت
شـرح : ايـن دو نـام ( طـور و عـاديـات ) در ابتداى دو سوره از قرآن كه سوره 52 و سـوره 100 مـيـبـاشد آمده است . اما تفسير ظاهر لفظ طور و مصداق آن طور سـيـنا است كه در آيه 2 سوره 95 آمده ، و آن همان كوهى است كه خداوند در آنجا با موسى بـن عـمـران عـليه السلام تكلم كرده ، ولى تاءويل و بطن آيه همان است كه در بعضى از روايات آمده و در اين دعا بدان اشاره شده است .
بـحـار الانـوار مـجـلد 7 صـفـحـه 112 (436) از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام در تـاءويل آيه و التين و الزيتون روايت كرده كه فرمود : تين و زيتون حسن و حسين ، و طور سينين على بن ابى طالب عليهم السلام است .
اءمـا كـلمـه عـاديـات كـه جـمـع عـاديـه اسـم فاعل از مصدر عدو است بمعناى دويدن بسرعت است و مراد آن در آيه مباركه قرآن مركب هاى مـردانـى اسـت كـه آنـهـا را بـه تـاخـت و شـتـاب در آورده انـد ، و شـاءن نـزول آن بـگـفـتـه بـيـشـتـر مـفـسـريـن دربـاره امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام نـازل شـده و مـراد اسبان دونده ايست كه آن حضرت و اصحابش در وقعه اى سوار بودند . (437)
يا ابن من دنى فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى دنوا و اقترابا من العلى الاعلى
تـرجـمه :
( اى فرزند كسى كه فرشته وحى به او نزديك شد ، و بزير آمد آن چنانكه تا باندازه دو كمان يا كمتر فاصله نماند، و از اين رهگذر ، خود به مقام اعلاى قرب منزلت بحضرت بارى نائل آمد ) .
شـرح : ايـن مـقـام عالى ترين و بالاترين مقام پيغمبر اسلام است كه در آيات 8 و 9 سـوره و النـجـم آمـده اسـت . اصـولا آيـات اول اين سوره قطع نظر از روايات و گفته مفسرين خود گمراهى ميدهند كه در شاءن و مقام پـيـغـمـبـر اسـلام نـازل شده كه آنچنان بمقام قرب خداوند رسيد كه بالاتر از آن تصور نـمـيـشود . و البته اين قرب و نزديكى از نظر منزلت و علو مرتبه است نه از جهت مكان ، چـون خـداونـد مـنـزه اسـت از جـسـم و جـسـمـانـى تـا نـيـاز بـه مـكـان و مـحـل داشـته باشد . و گفته شده كه آيات داستان معراج پيغمبر را بيان مى كند ، و عروج پيغمبر در يك شب با همين بدن عنصرى بموجب آيات قرآن و اخبار متواتره از خاصه و عامه ثابت و محقق است .
در مـجـلد 6 بـحـار صـفـحـه 374 (438) از حـضـرت رضـا عـليـه السـلام نـقـل شـده كـه فـرمـود : مـن كـذب بـالمـعـراج فـقـد كـذب رسـول الله هـر كس معراج پيغمبر را تكذيب كند رسالت پيغمبر اسلام را تكذيب كرده است .
و نيز در مجلد 6 صفحه 370 (439) از امام ششم روايت شده كه على عليه السلام در مقام رد كـسـانـى كـه مـنكر معراج هستند آياتى از قرآن تلاوت نمود از جمله همين آيات را ثم ذنى فتدلى فكان قاب قوسين اءو اءدنى .
تنبيه - بعضى از اهل تحقيق گفته اند كه اين آيات اشاره است بمراتب عاليه از علو رتبت و رفـعـت مـقام و نهايت محبت كه براى ادارك صاحبان فهم باين نوع تشبيه شده ، و گويد چـون در زمـان جـاهـليـت عادت بزرگان عرب اين بود كه چون ميخواستند عقد مودت و وفا و صفا با يكديگر به بندند و نقصى بآن راه پيدا نكند هر يك كمان خود را حاضر ميساختند و آندو را بهم منضم مى كردند و يكدفعه هر دو قبضه را مى گرفتند و باتفاق هم تيرى از آن مى انداختند ، و اين عمل از آنها اشاره بآن بود كه موافقت در ميانشان تحقق پيدا كرده اسـت و بـعـد از ايـن رضـا و سـخـط هـر يك همان رضا و سخط ديگرى بوده . و در اين آيه اشـاره بـايـن اسـت كـه مـقام قرب پيغمبر صلى الله عليه و آله بجائى رسيده كه محبوب پيغمبر محبوب خدا و مبغوض او مبغوض خدا است .
ليت شعرى اين استقرت بك النوى
( كاش ميدانستم كه اكنون كجا اقامت دارى ) .
كـلمـه نـوى در كـتـاب قـاموس بمعنى خانه و جابجا شدن از مكانى بمكان ديـگـر آمـده . اى نـسـيـم سـحـر آرامـگـه يـار كـجـاسـت چـون حـكـومـت عـدل جـهانى بوسيله آنحضرت بر پا مى گردد پس تا زمانى كه جامعه بشر استعداد آن را پـيـدا نـكـند و روى بيك حكومت در جهان نرود و خود را مهياى آن نسازد آنحضرت از انظار مـخـفـى اسـت و در پـس پـرده غـيـبـت اسـت و ظـاهـر نـمـيـشـود لذا منزل و اقامتگاه او هم معلوم نيست ، و كسى جا و مكان مخصوص او را اطلاع ندارد .
از حـضـرت صـادق عـليـه السلام روايت شده (440) كه فرمود قائم ما را دو غيبت است يكى كوتاه و ديگرى دراز و طويل المدة ، در غيبت اولى شيعيان خاص و اولياى او مكان و مـحـل اقامت او را ميدانند ، ولى در غيبت دوم اولياء هم جا و مكان او را نميدانند . پس آنـچه را كه به بعضى نسبت ميدهند كه آن بزرگوار در همان سردابى كه غايب شده است در طول زمان در همانجاست و از همانجا بيرون مى آيد صحيح نيست و پايه و اساسى ندارد .
بل اى ارض نقلك او ثرى ، ابرضوى ام غيرها ام ذى طوى
تـرجـمـه :
( بـلكه كدام سرزمين يا منطقه اى اقامت مى كنى آيا بكوه رضوى ، يا غير آن ، يا در ذى طوى ) .
شرح : رضوى كوهى است سمت غربى مدينه نزديك ينبع و تا مدينه مـسـافـتـى راه اسـت . ذى طـوى كـوهـى اسـت داخل حرم و نزديك مكه و سر راه تنعيم قرار دارد .
توضيح - كوه رضوى طبق روايتى كه در 13 بحار ص 142 (441) از امام صادق عليه السـلام نـقـل شـده كوهى است در حجاز كه نسبت به ساير كوههاى ديگر سبز خرم و چشمه سـار و مشجر و ميوه دار بوده و پناهى براى پناهنده بوده است (442) و از اين نظر ذكر آن در ايـن دعـا آمـده كـه مـاءمـن و پـنـاهـگـاه حـضـرت ولى عـصـر ( عـجـل الله تـعـالى فرجه الشريف ) ميباشد اءما نه بطور قطع بلكه بصورت ترديد ، نميدانم كه قرارگاهت كجا است ؛ در كوه رضوى يا ذى طورى يا جاى ديگر .
پـس با اينوصف محل استقرار آن بزرگوار معلوم نيست ، و جايگاه مشخصى ندارد ، و هر جا بـاشـد آنـجـا جـايـگـاه سـتـايـش اسـت . در 13 بـحـار ص 143 از مفضل بن عمرو روايت كند ، گويد شنيدم از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود : بـراى صـاحـب امر جايگاهى است كه بآن بيت الحمد گفته ميشود و در آن جا چـراغـى اسـت كـه از روز ولادتـش تـا روزى كـه بـوسـيله شمشير قيام مى كند مى درخشد و خاموش نميشود .
امـا ذى طـوى كـه از كـوههاى اطراف مكه است و در يك فرسخى آن در راه تنعيم قرار دارد ، طـبـق روايـتـى كـه از حـضـرت بـاقـر عـليـه السـلام نـقـل شـده (443) حـضـرت ولى عـصـر (عـج ) از طـريـق ذى طوى با مجاهدانى به تعداد نـفـرات بـدر ( 313 تـن ) وارد مكه ، و كنار كعبه مى آيد و پرچم انقلاب و پيروزى را در آنجا بر پا ميدارد .
عزيز على ان ارى الخلق و لا ترى
تـرجـمـه :
( گـران و سـخـت اسـت بر من كه خلق را ببينم و تو ديده نشوى ) .
شرح : البته امام زمان ديده ميشود ولى كسى او را نميشناسد .
( ديده مى بايد كه باش شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس

از امـام شـشـم عـليـه السلام روايت شده كه فرمود : در موسم حج براى انجام مناسك حـج حـاضـر مـيـشـود ، و مـردم را مـى بيند ولى مردم او را نمى بينند . (444) و فرمود : او مانند يوسف است با برادرانش كه يوسف آنها را ديد و شناخت ولى آنها او را مى ديدند ولى نميشناختند تا موقعى كه خود را معرفى كرد . (445)
و آن حـضـرت در بـازارهـا رفـت و آمـد مـى كـند ، و در مجالس حاضر ميشود ولى كسى او را نـمـيشناسد . و بسا موقعى كه ظاهر ميشود و خود را معرفى مى كند مردم آنزمان گويند كه ما بدفعات او را مشاهده كرده و نشناخته ايم .
يـا رب بـكـه بـايـد گـفت اين نكته كه در عالم
رخساره بكس ننمود . آن شاهد هر جائى

روايتى در مجلد 13 بحار ص 142 (446) است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود : صاحب اين امر ميان مردم رفت و آمد مى كند و بر فرش آنان قدم مى گذارد ولى او را نـمـى شـنـاسـنـد تـا وقـتـى كه خداوند باو اجازه دهد كه خود را معرفى كند همچنانكه به يوسف اجازه داد و برادران يوسف باو گفتند تو يوسفى ؟ گفت آرى من يوسفم .
و لا اسمع لك حسيسا و لا نجوى
و نميشنوم از تو نه صدائى و نه رازى
ترجمه :
يعنى از تو هيچ صدائى حتى آهسته هم بگوش من نرسد ، و از هـر كـه سـراغ تـو بگيرم او هم مانند من بى اطلاع باشد ، چه كنم ، و اين دردم را بكه گويم ، و اين علاقمنديم را كجا برم ؟
شـرح : صـدوق در كـتـاب امـالى خـود (447) از رسـول اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود : بنده اى بمرتبه ايمان نـمـيـرسـد مـگـر ايـنكه من محبوبتر از خود او ، و خاندان من محبوبتر از خاندان او و عترت من محبوب تر از عترت او نزد او باشد .
عـزيـز عـلى ان تـحـيط بك دونى البلوى (448) ، و لا ينالك منى ضجيح و لا شكوى
( و سخت گران است بر من كه بلا و گرفتارى تو را فرا گيرد بطورى كه ناله زار و شكوه من هم بتو نرسد ، ( نه از غم روزگار و نه از غم پريشانى شيعيان ) .
شـرح : در كـتـاب خـصـال (449) از حـضـرت صـادق عـليه السلام روايت شده كه فـرمـود : پـنج گروهند كه خواب ( راحت ندارند ) - تا آنكه گويد - دوستى كه از محبوب جـدا مـيـشـود . چـنين شخصى وقتى مبتلا بمفارقت شود سخت متاءثر و پريشان و حزنش بى اندازه است و خواب راحتى هم ندارد
بنفسى انت من مغيب لم يخل منا ، بنفسى انت من نازح ما نزح عنا
ترجمه :
( جانم فدايت اى آن غايبى كه از ما كناره ندارى ( بلكه در ميان ما هستى و نگهبان و ناظر و حافظ مائى ) جانم بقربانت اى آن كسى كه پنهانى ولى از ما خالى نيستى ، و دورى ولى از ما جدا نيستى ) .
شـرح : از ايـن دو جـمـله اسـتـفـاده ميشود كه ما آن بزرگوار را نزديك خود و ميان خود معرفى مى كنيم و معلوم ميدارد كه او در مكان خاصى كه از ديد ما پنهان باشد نيست بلكه در اجـتـمـاعـات مـا بـصـورت نـاآشـنـا رفـت و آمـد مـى كـنـد . و محسل ثابتى براى او نيست .
آرى كـسـى كه ايمان بوجود و غيبت آن حضرت داشته باشد شب و روز متاءسف و حيران است كـه چـرا آن بـزرگـوار بـا آن عـظـمـت و جـلال و بـزرگـوارى ، و بـا آن كـمـال راءفـت و احـسـانـش كـه از پـدر و مـادر مـهربان تر است آنچنان در پرده حجابى از حـجـابهاى الهى پنهان و پوشيده است كه نه دستى بدامانش رسد ، و نه چشمى بجمالش روشن گردد و نه از مقرش خبرى و نه از محل اقامتش اثرى باشد .
بنفسى انت امنية سائق يتمنى من مومن و مومنة ذكرا فحنا
ترجمه :
( جانم فدايت اى آنكه تو آرزوى قلب هر مشتاق آرزومندى از مرد و زن مؤ من كه تو را ياد آورند و ناله كنند ) .
شـرح : البته كسى كه دل بخدا دهد و بدو بگرود ، شوق ديدن مردان خدا را دارد و آرزوى ديـدارشـان را شـب و روز در دل مى پروراند ، و البته پيوند ناگسستنى است ميان آن ايمان و اين شوق .
بنفسى انت من عقيد عزلا يسامى
ترجمه :
( جانم فداى تو اى آن سرشته عزت و جلالتى كه كسى را بدان برترى نبود ) .
شرح : چون او داراى صفات و اخلاق و اعمالى است كه شايستگى اين علو و برترى را دارد و كسى كه ايمان و اخلاق در او نباشد اين فضيلت و بزرگوارى را هم نشايد .
بنفسى انت من اثيل مجد لا يجازى
تـرجـمـه :
( جـانـم فـدايـت كـه تـو از ركـن اصيل مجد و بزرگوارى باشى كه كسى بمانند شما نخواهد گرديد ) .
شرح : و آدمى گذشته از صفات و اخلاق و رفتار پسنديده اش براى مجد و شرافت و بـزرگـوارى او ، طهارت خانوادگى هم لازم است و آن اسباب و لوازمى دارد غير محدود و خـارج از قـدرت بشرى و در زيارت وارث مى گوئى اشهد انك كنت نورا فى الاصلاب الشامخة و الارحام المطهرة .
بنفسى انت من تلاد نعم لا تضاها
تـرجـمـه :
( جـانـم بـه فـدايت كه تو از آن نعمت هاى خاص عالى و اصيلى هستى كه مثل و مانند ندارد ( و كسى شباهت باو را ندارد) .
شرح : وقتى كه انسان از نظر خانوادگى و محيط پرورش پاك باشد و استعدادات نهانى او بنحو اءحسن پرورش يابد در ميان جامعه بشر نمونه خواهد بود ، و كسى جز هم عنانان او در فضيلت و جلالت به پايه او نرسد . و در شرح :جمله يا ابن النعم السابقات بيان شد بالاترين نعمت هاى وجود پيغمبر و اوصياء او عليهم السلام است .
بنفسى انت من نصيف شرف لا يساوى
ترجمه :
( جانم فدايت كه تو از خاندان عدالت و قرين شرفى كه احدى توان برابرى با شما را ندارد ).
شـرح : در كـتـاب نـجـم الثـاقـب از كـتـاب غـيـبـت نـعـمـانـى نقل مى كند كه خداوند متعال آنچه را كه به پيغمبران سلف داده با زياده بآنحضرت ميدهد و او را تـفـضـيـل مـيـدهـد . و در آن كـتـاب حـدود چـهـل و هـفـت فـضـيـلت بـراى آن بـزرگوار نـقـل مـى كـنـد و چـون بـنـاى مـا بـاخـتـصـار اسـت لذا از ذك آن فضائل در اينجا صرف نظر مى كنيم ، طالبين بدانجا مراجعه كنند .
الى متى احارفيك يا مولاى و الى متى
ترجمه :
( تا به كى ( در انتظارت ) حيران و سرگردان باشم اى مولاى من تا كى . ( از فراغت سوختم اى مهربان فرياد رس ) .
شـرح : اگـر انـسـان جرعه اى از شربت محبت اين حجت خدا و امام بحق را چشيده باشد چنان از مفارقت و دورى او مغموم و محزون باشد كه خواب از چشمش ربوده شود چونكه از آن فـيـوضـات الهـيـه و نـعـمـت هاى غير متناهيه دنيا و آخرت محروم ، كه دستى بدامان و مالش نميرسد و ديده بنور جمالش روشن نميشود .
و اى خطاب اصف فيك و اى نجوى
تـرجـمـه :
( و بـچـگـونه خطابى تو را توصيف كنم و چگونه راز دل گويم ) .
شـرح : مـجـلد 13 بـحـار صـفـحه 129 (450) . محمد بن نعمان از امام ششم عليه السـلام روايـت كـرده اسـت كـه فـرمـود : نـزديـك تـريـن مـوقـع بـنـده بـخـداونـد عـزوجـل و خـوشـنـودتـر شـدن خـدا از بـنـده اش هـنگامى است كه مردم دست رسى بحجت خدا نـداشته باشند و براى آنها آشكار نباشد ، و از نظر آنها مستور و پنهان باشد و جايگاه او را هم ندانند ، و با اين وصف آنها ميدانند كه حجت خدا و نشانه او از بين نرفته ، پس در آنـوقـت صبح و عصر ( هميشه ) در انتظار فرج او هستند . و شديدترين موقعى كه خدا بر دشـمـنـانش غضب مى كند هنگامى است كه حجت خود را از ميان آنها ببرد ، و از نظرشان مخفى دارد ، و اين موقعى است كه خدا ميداند كه اولياء و دوستانش درباره حجت خدا ترديد ندارند و اگـر بـدانـد آنان درباره آن حجت ترديد پيدا مى كنند بمقدار لحظه و طرفة عينى او را مستور و مخفى نمى كند .
عزيز على ان اجاب دونك و اناغى
تـرجـمـه :
( سخت گران است بر من كه پاسخ و سخنان فريبنده از غير تو يابم ) .
شـرح : در تـوضـيـح ايـن كـلام بـايـد خـوانـنـدگـان مـحـتـرم را بـروايـتـى كـه در ذيـل جـمـله عـزيز على ان لا يحيط نقل كرديم متوجه ساخت . و درجه محبت را نسبت بآن بـزرگـوار مـعـلوم داشـت كـه از لوازم ايـمـان مؤ من نسبت به امام زمان و پيشواى دينى خود بـالاتـر از مـحـبـت او نـسـبت به يكى از محبوب ترين علاقمندان دنيائى او باشد بلكه از علاقه و محبت او نسبت بجان خودش هم بيشتر باشد .
و اگـر كسى چنين محبتى پيدا كند خواهى نخواهى رشته قلبش بآنحضرت كشيده ميشود ، و در مـفـارقـت او چـنـان مـبـتـلا بـحـزن و انـدوه مـى شـود كـه از مـفـارقـت طفل بمادر خود بيشتر ، زيرا اگر طفل مادرش از نظر او غايب شود البته محزون و متاءثر ميشود ، ولى ميتوان او را با سخنانى اميد بخش دلخوش ساخت و او را آرام نمود ، ولى اگر كـسـى عشق و علاقه بامام زمان خود پيدا كند و پيوسته متوجه آنحضرت باشد از مفارقت و دورى او مـحـزون و تـالان اسـت و مـعـاشـرت بـا مـردم و اشتغال بامور فريبنده دنيا او را از ياد او و هم از علاقه و محبت باو باز نميدارد ، و صدق كلام عزيز على ان اجاب دونك و اناغى درباره او محقق خواهد بود.
زسوز شوق دلم شد كباب دور از يار
مدام خون جگر ميخورم ز خوان فراق

عزيز على ان ابكيك و يخذ لك الورى
تـرجـمـه :
( سـخت و دشوار است بر من كه بر تو بگريم و خلق از تو دست كشيده و واگذارندت و بياد تو نباشند ) .
شـرح : و سـزاوار اسـت كـه عـلاقمندان بآن بزرگوار در مفارقت او نالان و گريان باشند كه چرا بايد انى حجت خدا در پرده غيب مستور ماند و امر رهبرى و حكومت بر جهانيان بـدسـت طـاغـوتـهـاى زمـان افـتـد ، در صـورتـى كـه ايـن جامه و لباس جز براى آن قامت مـعـتـدل بـراى كـسى زيبنده نيست ، زيرا كه اوست مجرى احكام و حدود الهى و معين ضعفاء و فـريـاد رس مـظـلومـان و قـادر بـه بـرچـيـدن بساط ظلم و جور و بسط و گسترش قسط و عدالت .
يـا رب آن آهـوى مـشكين بچمن بازرسان
وان سهى سرو خرامان بچمن باز رسان

دل آزرده مـا را بـه نـسـيـمـى بنواز
يعنى آن جان ز تن رفته به تن باز رسان

عزيز على ان يجرى عليك دونهم ماجرى
( بر من سخت دشوار است كه بر تو ( اين غيبت ممتد ) جارى شده نه بر ديگرى ) .
مجلد 18 بحار صفحه 900 (451) حضرت امام پنجم عليه السلام به عبدالله بن دينار راوى حديث فرمود : هيچ عيدى براى مسلمين نيست نه عيد قربان و نه عيد فطر مگر آنكه در آن عيد حزن و اندوه آل محمد تجديد ميشود ، راوى گويد چرا ؟ حضرت فرمود : براى اينكه آنان حق خودشان را در دست غير خودشان مى بينند .
هل من معين فاطيل معه العويل و البكاء
( آيا كسى هست كه مرا يارى كند و با من همناله شود و من در فرياد و فغان با او همدم شوم و ناله فراق را طولانى كنم ).
هل من جزوع فاساعد جزعه اذا خلا
(آيـا كـسى هست كه جزع و زارى كند ، و چون تنها باشد من هم او را در جزع و زاريش يارى كنم ) .
هل قذيت عين فساعدتها عينى على القذى
تـرجـمـه :
( آيا چشم آلوده اى مى گريد تا چشم من هم با او مساعدت كند و زارزار بگريد ) .
شـرح : كـمـال الديـن صـدوق (452) از ابـن مـحـبـوب نقل مى كند كه گفت حضرت على بن موسى الرضا عليهما السلام بمن فرمود : دنيا فـتـنه اى سخت شديدى در پيش دارد كه در آن فتنه هر خاص و عامى درافتد ، و اين موقعى اسـت كـه شـيـعـيـان سـومـيـن فـرزنـد نـسـل مـرا از دسـت بـدهـنـد ، و اهـل آسـمـان و زمـيـن و هـر مـرد و زن تـشـنه كامى و هر محزون و مصيبت زده اى بر فقدان وى بـگـريـد . سـپس فرمود : پدر و مادرم فداى آنكس باد كه همنام جدم و شبيه من و موسى بن عـمـران عـليـه السـلام اسـت . و او را لباس هائى نورانى است (453) كه از شعاع نور قدس منور است ، و از فقدان او اهل آسمان و زمين افسرده شوند ، و چه بسيار زن و مردى كه چون آب گوارائى را كه از دست بدهند متاءسف و سرگردان و محزون گردند ، و در حالى كـه آنـان را نااميد مى بينم ناگهان ندائى بشنوند با صدايى كه دور و نزديك ميشوند ، براى مؤ منان رحمت و براى كافران عذاب است .
مـجـلد 13 بـحـار صفحه 37 (454) از على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر عليهما السـلام روايـت مـى كـنـد گـويـد كـه از او پـرسـيـدم كـه تـاءويـل ايـن آيـه چـيـسـت ؟ كـه خـدا مـى فـرمـايـد : قـل ارايـنم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياءتيكم بماء معين - ملك / 30 - يعنى بگو اگر آبى كه شما بدان زنده ايد فرو رود بزمين چه كسى است كه براى شما آب گوارا مـى آورد . فـرمـود : هـنـگـامى كه امام خود را از دست بدهيد و او را نبينيد چه خواهيد كرد ؟ .
هل اليك يا ابن احمد سبيل فتلقى
تـرجـمـه :
( اى پـسـر پـيـغـمـبر آيا بسوى تو راه ملاقاتى هست كه بحضورت تشرف حاصل شود )
شـرح : البـتـه غـيـبـت امـام زمـان عـليـه السـلام بمعنى اين است كه او خود را بكسى مـعـرفـى نمى كند و كسى هم او را نميشناسد نه اينكه او در مكانى محبوس باشد ، پس رؤ يـت آن بـزرگـوار در زمـان غـيـبـت امـر غـير ممكنى نيست ، و ممكن است واقع شود ، و چه بسا اشخاصى كه در زمان غيبت بملاقات آن بزرگوار مشرف شده باشند و او را ديده باشند .
صدوق در كتاب كمال الدين ، و مجلسى در مجلد 13 بحار الانوار ، و حاجى نورى در كتاب نجم الثاقب بابى را بـدان اخـتصاص ‍ داده اند (455) پس رسيدن باين مقصود و تشرف بملاقات آن حضرت در ايـن زمـان هـم مـيـسـور و مـمـكـن اسـت ، و مـيـتـوان بـوسـيـله ايـمـان و عـمـل و تـقـوى تـام و كـامـل و تـهـذيـب نـفـس از اخـلاق رذيـله و صـفـات ذمـيمه باين سعادت نائل آمد.
و راه رسـيـدن بـايـن سـعـادت در مـرحـله اول انـجـام اعـمـال صـالحـه از دسـتـورت واجـبـه و اءداى مـسـتـحـبـات و تـرك مـحـرمـات اسـت ، از تـاءمـل در داسـتـان آنـانـكـه بـه لقـاى آن بـزرگـوار تـشـرف حـاصـل كـردنـد استفاده ميشود كه مداومت بر اعمال خير و عبادات شرعى و سعى و كوشش در انـجـام دسـتـورات اسـلامى و تضرع و زارى و مساءلت از حضرت بارى عز اسمه يك نوع وسيله ايست براى ملاقات آن بزرگوار .
زيـرا از تـهـذيـب نـفـس و انـجـام وظـيـفـه ديـنـى اثـر عـظـيـمـى در نـفـس پـيـدا مـيـشـود و رسول خدا فرمود : من اخلص لله اربعين صباحا فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسـانـه (456). يـعـنـى هـر كـه چـهـل روز كـار و عـمـل خـود را خـالص بـراى خـدا گـردانـد خـداونـد مـتـعـال چـشـمـه هـاى حـكـمـت را از دل او بر زبانش جارى سازد .
و در ايـن بـاره دعـائى هـم در كـتـب ادعـيـه از جمله در كتاب مفاتيح الجنان مرحوم محدث قمى نقل شده كه خواندن آن بعد از نماز صبح بعنوان تعقيب وارد شده و آن دعا صدرش اين است اللهم بلغ مولاى صاحب الزمان صلوات الله عليه .
هـل يتصل يومنا منك بغده فنحظى
( آيـا امـروز مـا از تـو بفردايش ميرسد كه بهره مند شويم يعنى امروزى كه ما بفراق تو نشسته ايم بفردائى ميرسد كه بديدار جمالت محظوظ و بهره مند گرديم ) .
و متى نرد مناهلك الروية فنروى
( كى ميشود كه بر چشمه سارهاى سيراب كننده تو وارد شويم پس سيراب شويم ) يعنى آيـا ايـن زمـان انـتـظـار مـا بـزودى بـسـر خـواهـد آمـد كـه مـا بوصال جويبارهاى رحمت تو در آئيم و سيراب شويم و هر چه زودتر اين انتظارمان بسر آيد .
متى ننتفع من عذب مائك فقد طال الصدى
( چـه وقـت مـا از آب عـيـن گـواراى تـو بـهـره مـنـد مـيـشـويـم كـه البـتـه تـشـنـگـى بـطول انجاميده ، و بعبارت ديگر كى ميشود ، كه ما تشنگان جرعه وصالت ، از چشمه آب زلال ظهور تو سيراب گرديم كه اين عطش ما طولانى گشت ) .
متى نغاديك و نراوحك فتقر عيوننا
( كـى مـيـشـود كـه ما با تو صبح و شام كنيم و چشمانمان روشن گردد ، كه در هر صبح و شـام هـمـيـشـه بـخـدمـتـت بـاشـيـم و چـشـمـانـمـان بـجـمـالت روشـن و دل هاى ما شيعيان شاد گردد ) .
متى ترانا و نريك و قد نشرت لواء النصر ترى
( كـى شـود كـه تو ما را و ما تو را ببينيم در حالى كه پرچم نصرتى كه برافراشته اى ديده شود ) .
يـعـنـى آن مـوقعى كه تو ما را ببينى و ما هم بديدار مولاى خود سرافراز شويم و پرچم نصرت و پيروزيت در عالم برافراشته شود چه وقت است ، كه اين انتظار ما بسر آيد .
منتظران را بلب آمد نفس
اى زتو فرياد بفرياد رس

و سابقا در شرح ناشر راية الهدى معنى لواى نصرت بيان شد .
اين جملات از دعاى ندبه اشاره بهمان انتظار فرج است كه در اخبار و احاديث زيادى آمده و از جـانـب رسـول خـدا صـلى الله عليه و آله هم بدان تاءكيد شده و شايد از جمله عبادات و لوازم ايمان باشد . و البته اگر كسى بخواهد خود را بدان پاى بند بداند بايد خود و جـامـعه اسلامى را براى ظهور آن بزرگوار آماده و مهيا سازد و زمينه را از هر حيث و هر جهت آمـاده نـمايد ، و اين آمادگى به سعى و كوشش و جديت است نه بگوشه گيرى و خاموشى (457) .
اترانا نحف بك و انت تام الملا و قد ملات الارض عدلا
( آيـا مـى بـيـنى تو ما را كه ما بگرد تو باشيم و تو پيشواى جماعت باشى و زمين را از عدل و داد پر كنى و يا هر چه زودتر روزى بيايد كه تو ما را بنگرى كه بگردت حلقه زده ايم و تو با اين سپاه ، زمين را پر از عدل و داد كرده باشى ) .
يا رب اين آرزو مرا چه خوش است
تو بدين آرزو مرا برسان

و اذقت اعداءك هوانا و عقابا
تـرجـمـه :
( و دشـمـنـانـت را خوارى و عقوبت چشانده باشى و بكيفر خوارى و عتاب مبتلا بسازى ) .
شرح : هر قدر عدل و داد در روى زمين گسترش بيابد ظلم و جور و ستم به بندگان خـدا از مـيـان مـيـرود ، و آن كـسـانـى كه بوسيله ظلم و ستم ، مقام و رياست داشتند و حيات و زندگى دو روزه خود را از اين راه تاءمين مى كردند به خفت و ذلت در افتند .
و ابـــرت العـــتـــاة و جـــحـــدة الحـــق و قـــطـــعـــت دابـــر المـــتـــكـــبـــريـــن و اجـتـثـثـتاصول الظالمين
تـرجـمـه :
( و سـركـشـان و كافرانرا كه منكر حقند هلاك گردانده و دنباله متكبران را قطع كرده و ريشه ستمكاران را از بيخ و بن بركنى . )
شـرح : در آيـه شريفه سوره انعام : 45 - پس از آنكه خداى تعالى در آيات سابق كافران و ستمكاران بعذاب تهديد مى كند كه ناگهان عذاب الهى آنانرا فرا مى گيرد و سخت درمانده شوند مى فرمايد : فقطع دابر القوم الذين ظلموا پس ‍ بريده شد دنباله گروه مردم ستمكار .
بـحـار الانـوار مـجلد 13 ص 161 (458) از حذيفه يمانى روايت كرده گويد : شنيدم از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله كـه فرمود: خدا اولياء و برگزيدگان خود را امـتـيـاز ميدهد تا آنكه زمين را از وجود منافقان و گمراهان و اولاد گمراهان پاك مى گرداند .
و نـيز از خذيفه روايت شده (459) كه گفت شنيدم از پيغمبر اكرم كه مى فرمود : واى بـر ايـن امـت از اسـتيلا و تسلطى كه زمامداران ستمگر بر آنان پيدا مى كنند و آنان را مـى كـشـنـد ، و مـؤ مـنـان را بوحشت مى اندازند مگر كسانى كه بفرمان آنها گردن نهند ، و شـخـص مؤ من بزبان و ظاهر با آنها موافق باشد ولى در باطن از آنها نفرت داشته و مى گريزد . و چون خداوند ارادهنمايد كه عزت اسلام را تجديد نمايد شوكت ستمگران جبار را در هـم بـشـكـنـد ، و خـداونـد قـادر اسـت امـتـى را كـه مـيـان فساد افتاده آنان را نجات داده و بـسـاحـل صـلاح آورد . بعد از آن فرمود اى حذيفه اگر از عمر دنيا بيش از يك روز باقى نـمـانـده بـاشـد خـداونـد آن روز را چـنـدان طـولانـى گـردانـد تـا شـخـصـى از اهـل بـيـت مـن بـحـكـومـت رسـد و با بى دينان جنگ كند تا اسلام را ظاهر و آشكار سازد لا يـخـلف الله وعـده ، و هـو سـريع الحساب (460) خداوند خلف وعده نمى كند و به حساب زود ميرسد .
و چـنـانـچـه در روايـات آمـده اسـت عـلائم ظـهـور دو قـسـم اسـت عـلائم حـتـمـيـه و مـتـصـل بـه قـيـام قـائم و عـلائم غـير حتميه و قريب الوقوع ، و از جمله علائم حتميه خروج سفيانى است .
درمـجـلد 13 بـحـار ص 167 (461) عـن اءبـى جـعـفـر عـليـه السـلام انـه قال : ان من الامور موقوفه و امورا محتومة ، و ان السفيانى من المحتوم الذى لابد منه امام بـاقـر عليه السلام فرمود : امور بر دو قسم است بعضى مشروط و پاره اى حتمى ، و امر سفيانى از امور محتومه و مسلم است و چاره از آن نيست .
عـلائم ظـهـور آن بـزرگـوار در مـجـلد 13 بـحـار (462) و كـتـاب كـمـال الديـن صـدوق (463) مـفـصلا ذكر شده ، و ما در اينجا به ذكر يك روايت از كتاب قرب الاسناد اكتفا مى كنيم (464) .
در كـتـاب قـرب الاسـنـاد از مـحـمـد بـن صـدقـه از حـضـرت صادق عليه السلام از پدران بـزرگـوارش عـليـهـم السـلام از پـيـغـمـبـر اكـرم صـلى الله عـليـه و آله نـقـل شـده كـه فـرمـود : چـگونه مى بينيد وقتى كه زنان شما فاسد ، و جوانانتان فـاسـق شوند و امر بمعروف و نهى از منكر انجام نگيرد . پرسيدند آيا چنين خواهد شد يا رسول الله ؟ فرمود : آرى بلكه از اين هم بدتر خواهد شد ، چه حالى خواهيد داشت وقتى كـه امـر بـمـنـكـر و نـهـى از مـعـروف شـود ، گـفـتـنـد يـا رسـول الله آيـا مـمـكـن اسـت چنين شود ؟ فرمود : بلى و ازين بدتر ميشود ، چگونه خواهيد بـود آنـزمـان كه ببينيد معروف و كار خوب زشت و منكر ، و كار زشت و منكر خوب و معروف بحساب آيد .
و ظـهـور عـلائم حـتميه در كتاب كمال الدين ص 365 (465) از عمر بن حنظله از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه مى فرمايد : پيش از قيام قائم وقوع پنج واقعه حتمى اسـت : آمـدن شـخـص يـمـانـى ، و سـفـيـانـى ، و صـيـحـه آسـمـانـى ، و قتل نفس زكيه و فرو رفتن سپاهى در بيابان بين مكه و مدينه . و نيز (466) از حضرت صـادق عـليـه السـلام روايـت كرده كه فرمود خروج سفيانى حتمى است و در ماه رجب اتفاق خوهد افتاد .
و در مـجـلد 13 بـحـار (467) روايـت شـده كه حضرت صادق عليه السلام بيانى بدين مـضـمـون فـرمود هر مرام و مسلكى قبل از قيام قائم مدتى حكومت و رهبرى را عهده دار ميشود تا اتمام حجت شود و آنگاه قائم بحق و عدالت قيام مى كند .
در كـتـاب كـمـال الديـن (468) از ابـوحـمـزه ثـمـالى نقل كرده كه او گويد بحضرت صادق عليه السلام عرض كردم كه امام محمد باقر عليه السلام فرموده : خروج سفيانى حتمى است ؟ جوابداد آرى اين طور است و اختلاف اولاد عباس هـم حـتـمى است ، و قتل نفس زكيه ، و خروج قائم حتمى است ، گفتم آن نداى آسمانى چيست و چـگـونـه اسـت ؟ فـرمود در اول روز منادى ندا مى كند مردم بدانيد و آگاه باشيد كه حق با على عليه السلام و پيروان اوست ، و در آنوقت آنانكه ايمان ثابتى ندارند بشك مى افتند .
و اءيـضـا در هـمـيـن كـتاب (469) از معلى بن خنيس از حضرت صادق عليه السلام روايت شـده كه امام فرمود : ابتدا صداى جبرئيل از آسمان بلند ميشود بعد صداى شيطان از زمين و بايد از صداى اول متابعت كنيد ، مبادا در پى صداى دوم برويد و فريب خوريد .
و از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام روايـت شـده (470) كـه فـرمـود خروج اين سه نفر خـراسـانـى و سفيانى و يمانى در يك سال و يكماه و يك روز خواهد بود ، و پرچم هيچكدام مانند شخص يمنى نيست ، كه او مردم را بسوى حق راهنمائى مى كند
و نحن نقول الحمد لله رب العالمين
ترجمه :
و ما گوئيم الحمدلله رب العالمين
شرح : با خاطر شاد لب به حمد و ستايش پروردگار عالميان بگشائيم و او را به ايـن نـعـمـتـى كـه عـنايت فرموده ستايش كنيم . البته اين حمد و ستايش پس از قطع سلطه سلطه گران و اءعوان و اءبناءشان از سر مستضعفان جهان و رها شدن از قيد و بنديست كه از طـرف قـدرتـمـندان و ستمكاران بدست و پاى آنان بسته شده بوده هم چنانكه در سوره انعام آيات
44 ، 45 ، 46 آمده است .
در پـايـان ايـن بـحـث لازم اسـت كـه پـيـرامـون غـيـبت امام زمان صحبت شود كه جهت چيست كه آنحضرت از انتظار غايب است و تاكنون قيام نكرده و خود را معرفى ننموده ، و چه شده كه غـيـبـت او تاكنون بطول انجاميده و از اين طول غيبت سوء استفاده شده ، و مدعيانى پيدا شده انـد كـه ادعـاى نـيـابت حتى مهدويت و نبوت كرده اند . (471) و از طرفى هم قدرتمندان سـتـمـكار و هوى پرستان زمام امور مسلمانان را بدست گرفته و احكام عمده اسلامى كه با منافع و سوء استفاده آنها سازش ندارد تعطيل شده و رفته رفته از ميان ميرود . (472)
البـتـه اخـبـار وارده در باب علت غيبت امام زمان زياد است و از مجموع آن اخبار استفاده ميشود كـه حكمت غيبت آن بزرگوار چند امر است : اول - قلت انصار و اعوان آنحضرت ، چون دعوت آن بـزرگـوار بـراى احـيـاى سـنـت الهـى يـعـنـى ديـن در جـهـان بـشـريـت و تشكيل حكومت عدل و برطرف ساختن ظلم و جور است كه در ابتدا حدود سيصد و سيزده نفرند ، و چـنـانكه در روايت آمده است تا عدد اصحاب و ياران آنحضرت به ده هزار نفر نرسد از مكه خارج نميشود . (473)
جهت دوم - آنكه امام زمان در دوره غيبت خود تعهدى نسبت به حكومت هاى وقت ندارد و بيعت كسى را هـم بـظاهر بگردن نگرفته ، تا انقلاب و قيامتش به اغتشاش و شورش جلوه گر شود چـنـانـكـه روايـات بـدان مـتـعـرضـنـد از جـمـله روايـت حـسـن بـن عـلى بـن فـضـال از پـدرش از حـضـرت رضـا عـليـه السـلام اسـت كـه شـيـخ صـدوق در كـمـال الديـن (474) نـقـل كـرده كـه فـرمـود : مـى بـيـنـم شـيـعـيـان وقـتـى كـه نـسـل سومين از فرزندانم از ميانشان ميرود همچون گوسفندان كه طالب چرا گاهند آنان هم مـتـحـيـر و سـرگـردان در جستجو هستند تا موضع و محلى كه از آن بهره مند شوند بيابند ولى نمى يابند ، راوى گفت چرا چنين ميشود ؟ فرمود براى اينكه امامشان از نظرشان غايب مـيـشـود ، گفتم چرا ؟ فرمود براى آنكه وقتى كه با شمشير قيام نمود تعهد و بيعت كسى بگردن او نباشد .
جهت سوم - خروج ودائع مؤ منه از اصلاب كافرين است چنانكه در مجلد 13 بحار ص 130 (475) از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام روايـت شـده كـه راوى حـديـث گـويـد : سـئوال كـردم از آن بـزرگـوار كـه چـرا امـيرالمؤ منين عليه السلام از ابتدا با مخالفين و دشـمنانش جنگ نكرد ؟ فرمود : براى اين آيه شريفه كه در قرآن آمده است . لو تزيلوا لعـذبـنـا الذيـن كـفروا منهم عذابا اليما - فتح : 25 يعنى اگر آن مؤ منين ناشناخته از كفار جدا شده بودند ما كفار را بعذابى دردناك گرفتار مى كرديم .
راوى پـرسـيـد مـقصود از جدا شدن در اين آيه چيست ؟ فرمود مقصود ودايع مؤ منه در صلب مـردم كـافر است ( كه اگر آن نطفه ها از صلب پدران كافر جدا ميشدند آن كفار و منافقين جنگ نكرد بملاحظه اين آيه مباركه بوده ) .
آنـگـاه حـضـرت فـرمـود : هـمچنان قائم ما نيز تا مادامى كه ودائع الهى از صلب كافران خـارج نـشـود ظـاهـر نـخـواهـد شـد ، پـس وقـتـى كـه آن نـسـل خـارج شد و بظهور پيوست و مردان مؤ من بوجود آمدند او هم ظاهر شود و بر دشمنان پيروز و آنانرا از ميان ببرد.
عـلت چـهـارم - غـيـبـت امـام زمـان - ممكن است امتحان و آزمايش مردم باشد تا در دوره غيبت درجه ايـمـان ادعائى مدرم هم معلوم گردد . همچنانكه خداوند در ابتداى سوره عنكبوت مى فرمايد اءحسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون آيا مردم پيش خود حساب كردند ( و گمان نمودند ) باينكه بگويند ايمان آورده ايم رها ميشوند و آزمايش نميشوند .
چـه شـود گـر محك تجربه آيد بميان
تا سيه روى شود هر كه در اوغش باشد

امـام صـادق عـليـه السـلام در حـديـثـى مـى فـرمـايـد : و هـم چـنـيـن قـائم آل مـحـمـد عـليـه السـلام ايـام غيبتش طولانى شود تا آنكه بوسيله ارتداد بد سرشتان حق خـالص آشـكار و ايمان پاك از ايمان آلوده معلوم شود ، و آنگاه شيعيان پاك سرشت كه از نـفـاق و تـفـرقـه خـائفـنـد در عـهـد قـائم احـسـاس شـوكت و قدرت و امنيت نمايند . (476)
شـيـخ صـدوق در كـمـال الديـن (477) از امـام صـادق عـليـه السلام روايت مى كند كه آن بـزرگـوار بـه راوى خـبر ( بنام منصور ) فرمود : اى منصور صاحب امر نخواهد آمد مـگـر بـعـد از آنكه ماءيوس شويد ، نه ؛ بخدا قسم نمى آيد مگر بعد از آنكه خوب و بد شـمـا از هم ممتاز گرديد ، نه ؛ بخدا سوگند نمى آيد مگر بعد از آنكه امتحان دهيد ، نه ؛ بخدا نمى آيد مگر آنكه شقى آشكار گردد و آنكس كه سعيد است شناخته شود .
عـلت پـنـجـم - آنـكـه چـون آن بـزرگـوار مـاءمـور اجـراى اوامرى است كه بايد بعد از اين بـوسـيـله او در جـهـان صورت گيرد ، از اين نظر لازم است كه در حفظ جان خود بكوشد و خـود را از آسـيـب و اذيـت و آزار دشـمـنـان محفوظ دارد ، و از اين نظر غيبت و مخفى بودن او از انتظار مردم سبب حفظ جان او شود .
و در روايـاتـى بـه ايـن عـلت اشـاره شـده اسـت ، از جـمـله در كـتـاب كمال الدين و بحار از زراره از امام محمد باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود : البته براى قائم آل محمد پيش از قيامش غيبتى است و اوست كه ميراثش را مى طلبد . گفتم بـراى چـه مـخـفـى اسـت ؟ فـرمـود : خـوف و تـرس اسـت و با دست بشكم خود اشاره كرد و فهماند يعنى كشتن . (478)
البـتـه او هـم همچون پدران بزرگوارش ترس و خوفى از كشته شدن در راه خدا ندارد ، ولى چـون مـاءمـور بانجام امرى است كه بايستى آنرا بمرحله اجرا درآورد و هنوز موقع آن نـرسـيـده ( چـون عـالم بـشـريـت هـنـوز بـآن مـرحـله نرسيده و خود را مهيا نكرده ) و خداوند مـتـعـال هـنوز قيام او را اراده نكرده ، و لذا غيبت او يكى از اسباب حفظ جان اوست كه خوف آن بزرگوار از قتل با عدم اراده خداوند بقيام او تواءم است . (479)
اللهم انت كشاف الكرب و البلوى
ترجمه :
( بار الها توئى بر طرف كننده غم و اندوه دلها ).
شـرح : يـكـى از وظـائف ايـمـانـى تـضـرع و زارى بدرگاه حضرت احديت عز اسمه خـصـوصـا در زمان غيبت امام زمان عليه السلام است كه گشاينده غم و اندوه از دلها است ، و حـفـظ ديـن و ايـمـان از شـبهات شياطين كه بوسيله كلمات فريبنده : ضعفا و بيچارگان را گـمـراه و عـقايد باطله را بوسيله كلماتى بقلوب عوام وارد مى كنند ، و امر را بر ضعفاى اهل ايمان مشكل و مشتبه ميسازند ، و در اين باره گفتته هاى اولياى حق بحقيقت پيوسته و محقق مى شود .
در كـتـاب غـيـبـت نـعـمانى (480) از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود : براى صاحب اين امر غيبتى است كه حفظ دين در آن زمان همچون كسى است كه با دست خود خار شاخه درخت خاردار را بتراشد و صاف كند ، سپس آن بزرگوار سر بزير انداخت و مـكـثـى كـرد ، آنـگاه فرمود : البته براى صاحب اين امر غيبتى است ، و در آن زمان لازم و واجب است كه بنده خدا از نافرمانى خدا بپرهيزد و به او رغبت نمايد و دين خود را حفظ كند ، و آنرا محكم بگيرد و آنرا رها نكند .
و اليك استعدى فعندك العدوى
تـرجـمـه :
( و مـن از تـو داد دل مى طلبم و توئى دادخواه مظلومان و درماندگان .
شـرح : از جـمـله وظايف مهم شخص متدين و مؤ من دعا كردن است و چنانچه فرموده اند : دعـا عـبـادت بلكه مخ و مغز عبادت است . (481) در اهميت دعا و فضيلت آن گـذشـتـه از روايـات و اخـبـار زيـادى كـه از پـيـغمبر اكرم و ائمه معصومين عليهم السلام نقل شده ، و آيات قرآن هم در سوره هاى مختلف بر آن دلالت دارد چنانكه مى فرمايد : و قال ربكم ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين ( و پروردگارتان گويد مرا بخواند تا شما را استجابت كنم البته كسانى كه از عبادت من استكبار مى ورزند بزودى با ذلت و خوارى وارد جهنم ميشوند ) - سوره مؤ من آيه 60 - .
در تـفـسـيـر صـافـى از كـتـاب كـافـى در ذيـل ايـن آيـه مـبـاركـه از حـضـرت صـادق عليه السلام روايت شده كه فرمود دعا كن و مگو كه مـقـدرات تـقـديـر شـده ، و دعـا تـغـيـيـرش نـمـيـدهـد ، زيـرا دعـا عـبـادت اسـت و خـداى عزوجل مى فرمايد : ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين ، و فرمود : ادعونى استجب لكم .
پـس بـايـد در هر حال دعا كرد و نگفت كه دعا لازم نيست و كار گذشته است يعنى اعتقاد تو بـقـضـا و قـدر مـانـع نـشود تو را از اينكه دعا كنى ، در روايت است كه فرمود : دعا قـضا را برمى گرداند . و امام صادق عليه السلام فرمود : ايمانت بقضا و قدر مانع از مبالغه و كوشش تو در دعا كردن نشود . (482)
در كـتـاب وسـائل الشـيـعـه از حـضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود : اگـر بـنـده دهـان خـود را بـبـنـدد و دعـا نـكـنـد چـيـزى بـاو عـطـا نـخـواهـد شـد . پـس سـئوال كـن تـا بـتـو عـطـا شـود . تـا نـگـريـد طفل كى نوشد لبن .
پـيـغـمـبـر اكـرم صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود : هـنـگـامـى رقـت دل را براى دعا كردن مغتنم شماريد كه آن رحمتى است . (483)
پـس شـخـص مؤ من در غيبت امام زمان بايستى شب و روز بدرگاه خداى تعالى دعا و تضرع نـمـايد ، و زمينه را براى تعجيل ظهور امام زمان فراهم سازد ، و وساوس شيطانى او را از دعـا كـردن مـانـع نـشـود ، و نـگويد اگر خداوند ظهور آن بزرگوار را تا مدت معينى مقدر كرده باشد دعاى من چه تاءثيرى دارد.
در داسـتـان بـنـى اسـرائيل آمده است كه چون آنها از شدت ظلم و ستم فرعون و فرعونيان بـه تـنـگ آمـده بودند شبى در بيابان اجتماع كردند ، و بدرگاه بارى تعالى تضرع و زارى نمودند ، خداوند هم دعايشان را اجابت فرمود و فرج آنها را زودتر ظاهر ساخت .
در اهـمـيـت دعا و تضرع و زارى بدرگاه حضرت بارى تعالى اخبار و روايات زيادى وارد اسـت ، و از حـضـرت صـادق عـليـه السلام روايت شده كه فرمود : دعا قضاء مقدر را پـس مـيزند ، و زياد دعا كنيد كه دعا كليد هر رحمت و سبب رسيدن بهر حاجتى است ، و كسى بـآنچه نزد خدا است جز بدعا كردن و درخواست نمودن نرسد ، و هر درى كه زياد كوبيده شود البته باز خواهد شد . (484)
از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله نـقـل شـده كـه فرمود : ان الله يحب الملحين فى الدعاء . (485) يعنى البته خداوند ملتزمين و مصرين در دعا را دوست ميدارد .
و انت رب الاخرة و الاولى
تـرجـمـه :
( و تـوئى پـروردگـار آخـر و اول - يعنى دنيا و آخرت ) .
شـرح : البـتـه لازم اسـت كـه در مقام دعا خدا را باءسماء حسنى خواند يعنى بنامهاى نـيـكـو چنانكه فرمايد و لله الاسماء الحسن فادعوه بها - اعراف : 180 - خدا را نـامـهـاى نـيـكـوتـر اسـت بـس بـخـوانـيـد او را بـدان نـامـهـا كـه خـدائى اسـت ذوالجـلال و الاكـرام و اءسـمـاء حسناى الهى زياد است و هراسمى از او دلالت بر صفتى از صفات او دارد ، ولى ميتوان گفت كه جامع ترين اسماء الهى بعد از اسم مبارك الله اسم رب است كه اسم مباركى است و دلالت دارد بر علم و قدرت و راءفت و حكمت ، زيرا كه مقتضاى صفت ربوبيت كامله آنست كه هر موجودى را بمقدار قابليت و اسـتـعـدادش پـرورش دهـد و كـمـالش را عـطـا كـنـد . قـال الله تـعالى : قال ربنا الذى اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى - طه : 50 - گفت پروردگار ما آن كس است كه خلق كرد هر چيز را آنگاه هدايتش كرد .
پس توسل به ذكر يا رب در مقام دعا باعث اجابت است .
در كتاب وسائل الشيعه از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود هر كس ده مرتبه كلمه يا رب گويد ، در جواب او گفته شود لبيك ( حاجتت چيست )؟ .
فاغث يا غياث المستغثين عبيدك المبتلى
ترجمه :
( پس بفرياد رس اى فرياد رس فرياد خواهان باين بنده بيچاره بلا و ستم رسيده است ) .
شـرح : انـسـان بـا ايـمـان بـا توجه بمقام الوهيت و صفت ربوبيت و مالكيت حضرت احـديـت و با اعتقاد باينكه مقتضاى صفت ربوبيت فراهم نمودن تمام موجبات سعادت دنيا و آخـرت اسـت و با التفات بشدت گرفتارى كه در اثر غيبت و عدم حضور آن خليفه زمان و حـجـت وقـت ، كـه بـدو روى مـى آورد ، در مـقام استغاثه بر آمده و مى گويد اى فرياد رس دادخـواهـان بفرياد اين بنده بيچاره و مبتلا به محن و گرفتار مفارقت مولاى خود برس و او را درياب ( آمين يا رب العالمين ) .
و اءره سيده يا شديد القوى
( و بـاو سـرورش را بـنـمـايـان اى كسى كه بسيار مقتدرى ) يعنى اى خداى بسيار مقتدر و توانا سرورش را باو بنمايان و او راظاهر گردان .
و اءزل عنه به الاسى و الجوى
( و بوسيله ظهورش غم و اندوه و گرفتارى را از او برطرف ساز ، و او را از اين عشق پر شور و جوششى كه نسبت بوصال او دارد برهان ) .
صد هزاران اوليا روى زمين
از خدا خواهند مهدى را يقين

يا الهى مهديم از غيب آر
تا جهان عدل گردد آشكار

مهدى هادى است تاج انبياء
بهترين خلق و سراج اولياء

اى تو ختم اولياى اين زمان
و زهمه معنى نهانى جان جان

و برد غليله يا من على العرش استوى
( و سـرد كن دل او را برفع تشنگى ( به بركت وجود آن مولى ) اى خدائى كه بر عرش تـمـام عـوالم ( و عـلم و عـدل و رحـمـت ) اسـتـيـلا دارى يـعـنـى سـوز دل و حـرارت قـلب مـا را فـرو نـشان اى كسى كه بر عرش تمام جهان خلقت استقرار ازلى دارى ) .
يـا رب ايـن آتـش كـه بـر جـان مـن اسـت
سـرد كـن آنـسـان كـه كـردى بـر خليل

و من اليه الرجعى و المنتهى (486)
( اى كسى كه بسوى اوست باز گشت ، و نهايت كار و فعاليت ) .
در كـتـاب كـمال الدين شيخ صدوق (487) از عبد الله بن سنان روايت كرده كه گفت امام صـادق عليه السلام فرمود : بهمين زودى بشما شبهه اى رسد بدون نشانه اى كه ديده شود ، و نه پيشوائى كه هدايت كند و مينمانيد متحير و سرگردان ، و نجات پيدا نمى كـنـد مـگـر كـسـى كـه دعـاى غـريـق را بخواند ، گفتم دعاى غريق چگونه است ؟ فرمود مى گوئى يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينك - الخ .
اللهم و نحن عبيدك التائقون الى وليك المذكر بك و بنبيك
تـرجـمـه :
( بار خدايا ما بندگان توائيم كه مشتاق ولى تو هستيم كـه مـا را بياد تو و پيغمبرت مى آورد ( و خلق را بياد تو و پيغمبرت مى آورد ( و خلق را بياد تو و پيغمبر تو مى آورد ) .
شـرح : هـر مـؤ مـنـى كـه نـور ايـمـان دلش را روشـن كـرده بـاشـد محققا شوق ديدار اوليـائى كـه او را بـيـاد خـدا و پـيـغـمـبـر مـى آورنـد پـيـدا مـى كـند ، و ديدارشان آرزوى دل اوست ، و امام زمان يك چنين كسى است كه مؤ من را به سوى خدا و پيغمبر خدا سوق ميدهد .
و كسى كه ايمان بوجود امام غايب داشته باشد اگر به نعمت هاى كامله وجود آن بزرگوار مـتـوجـه شـود قـهـرا آتـش شـوق ديـدار او در دلش مشتعل مى گردد ، و نعمت هاى وجود و ظهور آنحضرت زياد است از جمله وسيله سعادت دنيا و آخـرت آدمـى است كه بوسيله راهنمائى او و پدران بزرگوارش صورت مى گيرد چنانكه در قرآن كريم فرمود : يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة - مائده : 35 - ( اى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده ايـد از خدا بترسيد و وسيله اى براى نزديكى باو بطلبيد ) .
در تـفـسـير صافى ذيل اين آيه مباركه از عيون الاخبار از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله روايـت مـى كـنـد هـم العـروة الوثـقى و الوسيلة الى الله آرى آنان حلقه محكم و وسـيـله تـقـرب بـخـدا هـسـتـنـد . و از ايـن نـظـر قـبـولى اعـمـال هـم بـوسـيـله ولايـت آنـان مـحـقـق مـيـشـود چـنـانكه در زيارت جامعه آمده است . بكم تـقـبـل الطـاعـة المـفـتـرضـة يـعـنـى بـوسـيـله راهـنـمـائى شـمـا اطـاعـت واجـب قبول ميشود .
بـارى در كـتـاب المـهـدى در بـاب بـركـات ظـهـور حـضـرت ولى عـصـر عـجـل الله تـعـالى فـرجـه الشـريـف روايـتـى از ابـو سـعـيـد خـدرى نـقـل مـى كـنـد كـه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : بر امت من بلاى سختى نازل ميشود كه سخت تر از آن شنيده نشده ، تا آنكه زمين با اين وسيعى براى ايشان تنگ مـيـشـود و جـور و ظـلم عـالمگير ميشود و مؤ من پناهگاهى كه از ظلم و ستم بدان پناهنده شود نـمـى يـابـد ، آنـگـاه خـداونـد مـردى از عـتـرت مـرا كـه قـسـط و عـدل را در زمـيـن رواج مـيـدهـد هـمـانطورى ككه قبل از آن ظلم و جور رواج پيدا كرده بود ، و سـاكـنـان آسـمـان و زمـيـن از ظهورش خوشنود ميشوند ، و زمين تمام دانه هاى خود را بيرون فرستد و آسمان هم قطرات باران خود را پيوسته فرو فرستد .
خلقته لنا عصمة و ملاذا
تـرجـمه :
( تو او را براى عصمت و نگهدارى ، و پناه دين و ايمان ما آفريدى ) .
شـرح : البـتـه خـداونـد بـراى اتـمـام حـجـت بـه بندگان خودش چنين كسانى را مى آفـريـند تا در شدائد و سختى ها بدو پناهنده شوند همانند كودك به پدر و مادر خود ، و آنانهم با آغوش باز و مهر و محبت مى پذيرند و نسبت به بندگان خدا شفيت و مهربانند ، و صـاحـب عـفـو و كـرمـنـد ، و شـايـسـتـه اسـت كـه مـا بـنـدگـان خـدا هـم مـحـبـت آنـان را بدل گيريم و از جان و دل نصايح دل پذير آنان را بپذيريم .
و اقمته لنا قواما و معاذا
ترجمه :
( و او را براى ما پشتيبان و پناهگاهى اقامه نمودى و او را برانگيخته اى تا اقوام و پناه خلق تو باشد ) .
شـرح : هـر مـؤ مـن با عقيده و اعتقاد بوجود امام زمان وقتى بياد آورد غيبت چنين كسى را كه خداوند متعال او را در خزانه قدرت خود مخزون كرده ، و در آخر روزگار هنگامى كه ظلم و جـور عـالمـگـيـر شـود و اضـلال شـيـطـان صـفتان رواج پيدا كند او را ظاهر خواهد نمود و وسائل پيشرفت و هدايت او را فراهم مى كند ، و او را بر اريكه قدرت و رياست مى نشاند ، و جـهـان و جـهـانـيان را در مسير عدل و صراط مستقيم قرار ميدهد ، و نتيجه خدمات و زحمات نـمـايـنـدگـان خدا و حجت هاى الهى را ظاهر مى سازد ، بى اختيار اشك شوق از ديده گانش جارى و آرزوى ديدار و وصال او را هر چه زودتر مى طلبد .
و جعلته للمومنين منا اماما
ترجمه :
( و او را براى مؤ منين از ما ، امام و پيشوا قرار دادى ) .
شـرح : و البـتـه شـايـسـتـه اسـت كـه چـنـيـن كـسـى رهـبـر و پـيـشـواى اهـل ايـمـان بـاشـد . در ايـن جـمـلات ضـميرها بصورت متكلم مع الغير است و از آن اين نكته بـدسـت مـى آيـد كـه ايـن حـاجـت بـدرگـاه حضرت احديت اختصاص به شخص دعا كننده به تـنـهـائى نـدارد ، بـلكـه تـمـام مـؤ مـنـينى كه با او بدين ابتلا گرفتارند ، بدين آرزو دلبـنـدنـد . و بـا ايـن صـفـات و اوصـاف آن بـزرگـوار كـه خـداونـد مـتـعـال بـاو عـنـايـت فـرمـوده ، قـدر و مـنـزلتـش را غـيـر از خـدا كـسـى نـمـيـداند ، و نتوان فضائل آن بزرگوار را برشمرد.
فبلغه منا تحية و سلاما
ترجمه :
( پس از طرف ما بآنحضرت سلام و تحيت برسان ) .
شرح : لغت تحيت اصل آن از كـلمه حى يعنى زنده و سرزنده ، بمعنى درود و شاد باش و يك نوع اعظام و اكرام است . و اصولا سلام كردن باعث فرح است و سرورى در قلب طرف ايجاد مى كـنـد و در حـقـيـقـت دعـائى است كه سلامتى و آسايش طرف خواسته ميشود و جمله سلام عـليـك مـى فـهـمـانـد كـه از جانب من هم ضرر و بدى بتو نخواهد رسيد ، و تو از سـوى مـن در امن و امانى ، و رسم و متعارف است كه اگر كسى در اثر دورى مكان و يا بعد زمـان نـتـواند به شخص مورد علاقه اش ، شفاها سلام كند ، بشخص امين و مورد وثوق خود تـوصـيـه مـى كـنـد كـه سـلام مـرا بـآندوست من برسان چنانكه در مجلد 11 بحار ص 63 (488) از جـابـر انـصـارى نـقل شده كه پيغمبر اكرم باو فرمود : جابر عمر تو طـولانـى مـيـشـود ، و فـرزندم باقر را خواهى ديد و سلام مرا باو برسان . جابر گويد چـون زمان او را درك كردم خدمت او رسيدم و سلام پيغمبر را باو رساندم ، آن بزرگوار هم در جـواب فـرمـود : يـا جـاب عـلى ابـى رسول الله السلام ما دامت السموات و الارض و عليك يا جابر بما بلغت السلام . (489)
در تـفـسـيـر قمى ذيل آيه شريفه : و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها (490) از صادقين عليهما السلام روايت كرده مراد از تحيت در اين آيه ، هم سلام و هم نيكى هاى ديگر اسـت ، و از ايـن نـظر از آيه مباركه و حديث ذيل آن استفاده ميشود كه اگر كسى بوسيله اى سلام براى طرف برساند براى طرف واجب است كه جواب سلام او را بدهد.
پـس كسى كه از خدا مساءلت مى كند كه سلام مرا بمولاى من برسان يقينا اين سلام ؛ باو خـواهـد رسـيـد . و بمقتضاى فرمان خدا در قرآن كريم و عطوفت و شفقت آن بزرگوار به دوسـتانش جواب خواهد فرمود . و مؤ يد اين مطلب روايتى است كه شيخ حر عاملى ( رضوان الله عـليـه ) . در كـتـاب وسـائل الشـيـعـه از جـابـربـن يـزيـد جـعـفـى نـقـل مـى كند كه امام محمد باقر عليه السلام فرمود : كه فرشته اى از فرشتگان از خدا خـواست كه گوش شنواى بندگان را هم باو عطا كند ، و خداوند هم باو عطا فرمود از اين جـهـت هـيـچ مـؤ مـنـى نيست كه بر پيغمبر و ال پيغمبر صلوات و سلام بفرستد مگر آنكه آن فـرشـتـه گـويـد و عـليـك السـلام ، سـپـس آن فـرشـتـه بـه پـيـغـمـبـر گـويـد يـا رسـول الله فـلان كـس بـشـمـا سلام رسانده . رسول . خدا هم در جواب مى گويد و عليه السلام .
و چـون مـؤ منين راهى براى ابلاغ سلام بمولاى خود بهتر و شايسته تر از درگاه خداوند نـدارنـد لذا از او مـسـاءلت مـى كـنـنـد كـه سلام ما را باو برسان ، و خداوند هم بمفاد آيه كـريـمـه : و الله روف بـالعـبـاد - بـقـره : 207 ، و آل عمران : 30 - و آيه ادعونى استجب لكم - مؤ من : 60 - دعاى آنانرا اجابت نموده و سـلام آنـان را مـيـرسـانـد هـر چـنـد سـلام باءولياى خدا بدون واسطه هم انجام ميشود چون حضور و غيابى نيست هم چنانكه در زيارات ماءثوره وارد شده است .
از جـمـله در كـتـاب نجم اثاقب از كتاب جمال الاسبوع سيد ابن طاووس خواندن اين زيارت و سلام را روز جمعه براى آنحضرت نقل نموده ، و ما آن را در اينجا مى آوريم و شايسته است كـه خـوانـده شـود : السـلام عليك يا حجة الله الذى به يهتدى المهتدون و يفرج به عن المـومـنـين ، السلام عليك ايها المهذب الخائف ، السلام عليك ايها الولى الناصح ، السلام عـليـك يـا سفينه النجاة ، السلام عليك يا عين الحياة ، السلام عليك صلى الله عليك و على آل بـيـتـك الطـيـبـين الطاهرين ، السلام عليك عجل الله لك ما وعدك من النصر و ظهور الامر ، السـلام عـليـك يـا مـولاى انـا مـولاك عـارف بـاءوليـك و اخـريـك ، اتـقـرب الى الله بك و بـآل بـيـتـك ، و انـتـظـر ظـهـورك و ظـهـور الحـق عـلى يـدك ، و اسـال الله ان يـصـلى عـلى مـحمد و آل محمد ، و ان يجعلنى من المنتظرين لك و التابعين و النـاصـريـن لك عـلى اعـدائك ، و المـسـتـشـهدين بين يديك فى جمله اوليائك ، يا مولاى يا صـاحـب الزمان صلوات الله عليك و على آل بيتك ، هذا يوم الجمعة و هو يومك المتوقع فيه ظـهـورك و الفـرج فـيـه للمومنين على يدك و قتل الكافرين بسيفك ، و اءنا يا مولاى فيه ضـيـفـك و جـارك ، و انـت يـا مـولاى كـريـم مـن اولاد الكـرام ، و ماءمور بالضيافة و الاجارة فـاءضـفـنـى و اءجـرنـى صـلوات الله عـليـك و عـلى اهل بيتك الطاهرين .
وزدنا بذلك يا رب اكراما
تـرجـمـه :
( پـروردگـارا و بدينوسيله مزيد كرامت ما گردان يعنى بوسيله اين ابلاغ سلام كرامت ما را زياد گردان ) .
شـرح : وقـتى كسى به كسى سلام كند و يا بوسيله اى سلام خود را ابلاغ نمايد . اين سلام يك نوع ارتباطى بين طرفين سلام ايجاد مى كند ، كه آن باعث لطف و محبت و مزيد كـرامـتـى از طـرف مقابل نسبت به سلام كنند ميشود ، و اين تحيت و سلام كاشف از محبت اوست لذا مؤ منان از خداوند متعال زيادتى اين كرامت را مساءلت مينمايند .
و اجعل مستقره لنا مستقرا و مقاما
تـرجـمـه :
( و مـقـام او را ( در بـهـشـت ) مـقـام و منزل ما شيعيان قرار ده ) .
شرح : چون معاشرت و مجالست در اخلاق و رفتار آدمى تاءثير دارد ، و لذا فرمود : المـرء عـلى ديـن خـليـله و قـريـنـه انـسان بر طريقه و روش رفيق و همدم خود است و خصوصيات اخلاق هر كسى از اخلاق و رفتار دوست و هم نشين او دانسته ميشود ، (491) و خـدا مـى فـرمـايـد : يـا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين - توبه : 111 - اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا بترسيد و با راستگويان باشيد .
در كتاب كافى در باب 8 فضل علم ، فضل بن اءبى قره از حضرت صادق عليه السلام چنين روايت مى كند ، گويد : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود : حواريون بحضرت عـيـسـى گـفـتـند با چه كسى هم نشين شويم ؟ پاسخ داد كسى كه ديدن او شما را بياد خدا آورد ، و سـخـنـش بـاعـث زيـادتـى عـلم شـمـا گـردد ، و اعمال و كردارش شما را بآخرت تشويق كند .
چـون ديـدن اءعـمـال نيك و شنيدن سخنان نيكو تاءثير در نفوس دارد و شخص را از هواهاى نـفـسانى باز ميدارد ، پس كسى كه صالح نباشد نبايد با او مجالست كرد ، كه معاشرت با او توليد اخلاق فاسده در نفس مى كند .
سـپـس از مـنـصـور بـن حـازم از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام روايـت مـى كـنـد رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فـرمـود : مـجـالسـة اهل الذين شرف الدنيا و الآخرة
پـس كـسـى كـه شب و روز خود را ملازم حجت وقت و خليفه و ولى زمان بداند و محبت او را در دل بـدارد و بـدو عـشـق و عـلاقـه پـيـدا كـنـد ، از اخـلاق و اعمال و گفتار او بهره مند ميشود خود را از رتبه پست حيوانيت باوج مقام روحانيت و انسانى ميرساند .
و اتمم نعمتك بتقديمك اياه امامنا حتى توردنا جناتك و مرافقه الشهداء من خلصائك
تـرجـمـه :
( و بـواسطه پيشوائى او بر ما نعمت خود را بر ما تمام گـردان تـا ( بـوسـيله هدايت آن بزرگوار ) ما را به بهشت هاى خود درآورى و با شهيدان مخلص خود رفيق گردانى ) .
شـرح : چـون اطـاعـت خـدا و رسـول بـمـوجـب آيـه شـريـفه قرآن و من يطيع الله و الرسـول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حـسـن اولئك رفـيـقـا - نـسـاء : 69 - ( هـر كـس كـه خـدا و رسول را اطاعت كند پس اينان با كسانى همدمند و همرازند كه خدا بايشان نعمت بخشيده از پـيـغمبران و صديقان و شهيدان و شايستگان و آنان نيكو رفيقانند البته با اين گروه و جماعت رفاقت دارند و چقدر نيكوست رفاقت با اين جماعت .
در كـتـاب كـافـى از امـام مـحمد باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود : ما را به پارسائى و پرهيزكارى يارى كنيد زيرا هر كس از شما با اين صفت بديدار خدا رود ( از دار دنـيـا بـرود ) بـراى او پـيـش خـدا گـشـايـش و آسـودگـى اسـت كـه خـداى عزوجل مى فرمايد : من يطع الله و الرسول - الآية .
اللهم صلى على حجتك و ولى اءمرك
تـرجـمـه :
( بـار خدايا درود و رحمت فرست بر حجت ( زمان ) و ولى امر خود ) .
شـرح : بـمـوجـب روايـات وارده از عـامـه و خـاصه ، در اين دوره حجت خدا منحصر است بوجود مبارك حضرت ولى عصر حجة بن الحسن العسكرى عليهما السلام . از جمله در كتاب يـنـابـيـع المـودة صـفـحـه 484 از كـتاب فرائد السمطين از حسن بن خالد روايت كرده كه حـضـرت رضـا عـليـه السـلام فـرمـود : كسى كه ورع نداشته باشد دين ندارد ، و گـرامـى تـريـن شـمـا نـزد خدا كسى است كه تقوايش بيشتر باشد ، سپس فرمود چهارمين نـسـل من فرزند مادرى است سرور كنيزان ، كه خداوند بوسيله او زمين را از هر جور و ظلمى پاك مى كند ، و او كسى است كه بعضى در تولد و وجود او شك كنند ، و او صاحب غيبت است ، و چون ظهور كند زمين به نور پروردگارش روشن گردد ، و ميزان عدالت ميان مردم نهاده شـود . پـس كـسـى بـكـسـى سـتـم نمى كند ، و او كسى است كه زمين براى او جمع شود . و بـراى او سـايـه نـبـاشـد ، و او كـسـى اسـت كـه مـنـادى از آسـمـان نـدا مـى كـنـد كـه هـمـه اهل زمين ميشنوند : آگاه شويد كه حجت خدا ظاهر شد ، (492) و ظهورش در مسجد الحرام در جـوار خـانـه خـدا صـورت مى گيرد و بايد او را فرمان برد كه حق با اوست و پيروى او .
و طـبـق آيـه شـريـفـه قـرآن كـه مـى فـرمـايـد : يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسـول و اولى الامـر منكم - نساء : 59 ـ اى كسانى كه ايمان آورده ايد اطاعت كنيد خدا را و اطـاعـت كـنـيـد پـيـغـمـبـر و صـاحـبـان امـر از خـودتـان را ( كـه در صـفـات و اخـلاق و اعمال همرديف پيغمبرند ) و يگانه ولى امر در اين زمان آن وجود مبارك است .
در تـفـسـير صافى نقل از كمال الدين صدوق (493) از جابرين عبدالله انصارى روايت كـرده گـويـد : وقـتـى كـه ايـن آيـه نـازل شـد بـه رسول خدا گفتم يا رسول الله : ما خدا و پيغمبر را شناختيم اما اولوالامر چه كسانى هستند كـه خـدا اطاعت آنانرا مقرون باطاعت تو نموده ؟ فرمود : اى جابر آنان جانشينان من هستند و پيشوايان مسلمانان پس از من ؛ اول آنان على بن ابى طالب سپس حسن ، و حسين ، و على بن الحسين ، و محمد بن على كه در تورات به باقر معروف است ، و جابر تو او را مى بينى و چون بديدار او رسيدى سلام مرا باو برسان ، پس از آن صادق جعفربن محمد ، و موسى بـن جـعـفر ، و على بن موسى ، و على بن موسى ، و محمد بن على ، و على بن محمد ، و حسن بـن عـلى ، و سـپس همنام من محمد و همكنيه من ( ابوالقاسم ) حجت خدا در زمين و بقية الله ميان بـندگان خدا فرزند حسن بن على ( عليهم السلام ) است ، اوست كسى كه خداوند بدست او شـرق و غـرب زمـين را فتح مى كند ، و اوست كه از نظر شيعيان و دوستانش غايب ميشود ، و كـسـى بـاعـتـقـاد بـامـامـت و پـيـشـوائى او ثـابـت قـدم نـمـيـمـانـد مـگـر كـسـى كـه خـدا دل او را بـنـور ايـمـان امـتـحـان و آزمـايـش نـمـوده بـاشـد . جـابـر گـويـد گـفـتـم يـا رسـول الله : آيـا در زمـان غيبت او ، شيعيان از او بهره مند ميشوند ؟ فرمود قسم بآنكه مرا به پيغمبرى برانگيخت كه آنان از نور او بهره مند ميشوند و از مقام ولايت او در دوره غيبتش هـمـچـون بـهـره مـنـد شـدن مردم از روشنائى خورشيد وقتى كه خورشيد در پس پرده ابر پـنـهـان مـيشود استفاده مى كنند ، اى جابر اين امر از اسرار الهى است كه در خزانه علم خدا اسـت پـس تـو هـم آنـرا كـتـمـان كـن و مستور بدار مگر براى كسى كه اهليت و قابليت آن را داشته باشد .
و صل على جده محمد رسولك السيد الاكبر
( و درود فـرسـت بـر محمد كه جد او و فرستاده تو است و سرور و بزرگترين پيغمبران است ) .
در تـفـسـيـر صافى ذيل آيه شريفه ان الله و ملائكة يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما - احزاب : 56 - ( خدا و فرشتگان او محققا بر پيامبر اسـلام درود مـى فـرسـتد اى كسانى كه ايمان آورده ايد شما هم بر او صلوات بفرستيد و آنـطـور كـه بـايـد سـلام دهـيـد ) . از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام دربـاره ايـن آيـه سـئوال كـردنـد فـرمـود : صـلاة از طـرف خـداونـد عزوجل رحمت او است و از طرف ملائكه تزكيه آنان است و از طرف مردم دعايشان براى اوست . (494)
و افـضـل اعـمـال بـعـد از اعـمـال واجـبـه صـلوات بـر پـيـغـمـبـر و آل اوسـت . در بـحـار مجلد 19 صفحه 76 (495) از حضرت عليه السلام روايت شده كه فـرمـود : كـسـى كـه نـتواند كارى كند كه گناهش پوشيده و آمرزيده شود ( و باعث شـود كـه گـنـاهـش رفـع شـود ) پـس ‍ زيـاد صـلوات بـر پـيـغـمـبـر و آل پـيـغـمـبـر بـفـرستد كه اين صلوات گناهان را از بين مى برد ( و باعث توفيق آمرزش گناه ميشود ) .
اءيـضـا در بـحـار (496) روايـت شـده كـه فـرمـود : اثـقـل مـا يـوضـع فـى المـيـزان الصـلاة عـلى مـحـمـد صـلى الله عـليـه و آله و عـلى اهـل بـيـتـه سـنـگـيـن تـريـن چـيـزى كـه در مـيـزان عـمـل نـهـاده مـيـشـود ( و مـيـزان عـمـل را سـنـگـيـن مـى كـنـد ) صـلوات بـر مـحـمـد صـلى الله عـليـه و آله و اهل بيت اوست .
در كتاب وسائل الشيعه از حضرت صادق عليه السلام چنين روايت شده : وقتى كسى از شـمـا دعـا كـنـد ( و حـاجـتـى طـلبـد ) ابـتـدا صـلوات بـر پـيـغـمـبـر و آل او فـرسـتـد سـپـس حـاجـت خـود را طـلبـد و آنـگـاه دعـاى خـود را بـصـلوات بـر مـحـمـد و آل مـحـمـد خـتـم نـمـايـد زيـرا كـه خـداونـد عـزوجل كرم و بخششش بيش از اين است كه دعاى اول و آخر را ( كه صلوات است ) قبول نمايد و دعاى وسط را رد كند . (497)
و صلى على اءبيه السيد القسور
( و رحمت فرست بر على عليه السلام پدر بزرگ او كه سيد سلحشور و شجاع است ) .
در صـلوات بـر پـيـغـمـبـر اسـلام بـايـد آل او را هـم ذكـر نـمـايـد و بـگـويـد ( اللهـم صـل على محمد و آل محمد رسول خدا فرمود : كسى كه بر من صلوات بفرستد و بر آل من صلوات نفرستد بوى بهشت را نمى يابد در صورتى كه بوى بهشت تا مسافت پانصد سال راه به مشام ميرسد . (498)
كـنـايـه اسـت از ايـنـكـه هـر كـس در صـلوات بـر پـيـغـمـبـر ، آل او را ذكـر نـكـنـد مـعـلوم مـيـشـود اقـرار بولايت اوصياء او ندارد و كسى كه معتقد بولايت نباشد و از دنيا برود معذب است و كسى كه محكوم بنار جهنم باشد بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد .
و حامل اللواء فى المحشر
تـرجمه :
( و دارنده پرچم است در محشر قيامت ) . يعنى پرچم نجات مسلمانان بدست اوست هم چنانكه در دنيا پيشوائى نجات و سعادت آنان بود .
شرح : در كتاب كفاية الخصام باب 452 حدود ده حديث از طرق عامه و نوزده حديث از خـاصـه نـقـل مـى كـنـد بـايـنـكـه امـيـر المـؤ مـنـيـن عـليـه السـلام حـامـل لواء و پـرچـم مـخـصـوص مـيـبـاشـد و مـا در ايـن جـا يـك حـديـث آن را از طـرق عـامـه نقل مى كنيم : موفق بن احمد خوارزمى بسند خود از على بن ابى طالب عليه السلام روايت كـرده كـه رسـول خـدا فـرمـود : يـا على پنج چيز از خدا مساءلت نمودم كه بمن عطا فـرمـود اول آنـكـه وقـتـى كه سر از خاك برميدارم تو با من باشى بمن عطا فرمود . دوم آنـكـه چـون مـرا نـزد مـيـزان آورنـد تـو بـا مـن بـاشى به من عطا نمود . سوم آنكه تو را پرچمدار و حامل لواى من گرداند كه آن لواى بزرگ خداوند است و همه رستگاران و پيروز مـنـدان در زيـر آن پرچم بجانب بهشت ميروند بمن عطا فرمود . چهارم ـ از پروردگار خود خواستم كه تو امت مرا از حوض كوثر سيراب گردانى باز بمن عطا نمود ، پنجم ـ آنكه از خـدا خـواسـتـم كه تو را قائد امت من بسوى بهشت گرداند بمن عطا كرد ، و خدا را باين عطاهائى كه بر من منت نهاده حمد مى كنم .
و ساقى اءوليائه من نهر الكوثر
( و سيراب كننده اولياى خدا از نهر كوثر ) .
در مـجـلد 9 بـحـار الانـوار بابى است كه اميرالمومنين عليه السلام ساقى حوض كوثر و حامل لوا است . (499)
و الامير على سائر البشر الذى من آمن به فقد ظفر و من لم يومن به فقد خطر و كفر
تـرجـمـه :
( و امـيـر بـر ساير بشر است كه هر كس بدو ايمان آورد محققا پيروز است و كسى كه بدو ايمان نياورد محققا به خطر افتد و كفر ورزد ) .
شرح : سابق بر اين در توضيح جمله من كنت انا نبيه فعلى اءميره گفتيم كه لقـب امـيـرالمـومـنـيـن اخـتـصـاص ‍ بـآنـحـضـرت دارد و بـعـضـى از روايـات آن را هـم نقل كرديم . در مجلد 9 بحار باب حبه و بغضه و ان حبه ايمان و بغضه كفر و نفاق (500) روايات بسيارى از عامه و خاصه نقل كرده و ما در اينجا به ذكر يك روايت آن كه در صفحه 405 است و از سلمان فارسى نقل شده اكتفا مى كنيم . (501)
سـلمـان فـارسـى گويد رسول خدا در روز عرفه خطبه خواند تا آنكه فرمود : يا عـلى بـه نـزد من آرى ، على نزد پيغمبر رفت و آنحضرت صلى الله عليه و آله دست او را گـرفـت و فـرمـود : مـخـتص بكمال سعادت و حق سعادت و سعيد كسى است كه تو را دوست داشـتـه و اطـاعـت نـمـايـد بـعـد از مـن ، و بـدبـخـت بـه كـمـال شـقاوت و بدبختى و حق شقاوت كسى اتس كه فرمان تو را نبرد و با تو دشمنى نمايد .
و احـمـد حـنـبـل و ابـن شـيـرويـه در كـتـاب فـردوس از ابـى وائل از عطيه از عايشه از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود : على خير البشر ، من ابى فقد كفر ، و من رضى فقد شكر (502) على بهترين بشر است كسى كه قبول نكند كفران كرده ، و كسى كه قبول نمايد شكر و قدردانى نموده .
صلى الله عليه و على اخيه و على نجلهما الميامين الغررما طلعت شمس و ما اصاء قمر
تـرجـمـه :
( رحـمـت خـدا بـر او و بـرادرش ( عـلى ) و بـر نـسـل آنـدو كـه فـرخندگان خجسته و رحمت بر ايشان باد مادامى كه خورشيد درخشان و ماه تابان برقرار است ) .
شرح : آرى شايسته است كه رحمت خدا بر مردان خدا ادامه داشته باشد آنانكه داراى اخـلاق پـسـنـديـده و صـفـات حـميده و اعمال و افعال صالح و شايسته ميباشند ، و الگوى سـعـادت و نـيـك بـخـتـى بـشـر هـستند و پيوسته در راه سعادت جامعه و افراد بشر كوشا مـيـبـاشـنـد و تـاج سـرافراز بشر و علت غائى خلقت بشر بلكه سراسر عالم خلقتند . و درباره اءخوت و برادرى على عليه السلام با پيغمبر سابقا بيان شده (503)
و على جدته الصديقة الكبرى فاطمة الزهراء بنت محمد المصطفى
تـرجـمـه :
( و رحـمـت حـق بر جده او صديقه كبرى فاطمه زهرا دختر محمد مصطفى صلى الله عليه و آله باد ) .
شـرح : البـتـه براى فاطمه سلام الله عليها نامهاى مختلفى است كه بمناسباتى گـفـته شده مانند صديقه ، طاهره ، زهراء و و و و - هم چنانكه سابقا گفتيم . و در مجلد دهم بـحـار بـابـى بـنـام بـاب اءسـمـائهـا و بـاب مـنـاقـبـهـا و بـعـض احـوالهـا عـنـوان رواياتى نقل شده كه از آنجمله در صفحه 16 از ابن بابويه در كتاب مولد فاطمه ( سلام الله عليها ) نقل كرده كه براى او حدود بيست نام است و هر نام و اسمى حاكى از فضيلتى از فضائل او را دارد كه از آن جمله فاطمه ، صديقه ، زهرا است . (504)
فـضائل حضرت زهراء عليها السلام دو نوع است انتسابى و اكتسابى كه از آن به ذاتى هـم تـعـبـيـر مـيـشود ، فضيلت انتسابى كه بجهت انتساب و نسبت دادن پيدا ميشود چون دختر پـيـغـمـبـر اسـلام و همسر امام امير المؤ منين و مادر حسنين و سائر ائمه ( صلوات الله عليهم اجـمـعـيـن ) اسـت و اءمـا فـضـيـلت اكـتـسـابـى كـه بـوسـيـله عـوامـل مـخـتـلف بـدسـت مـى آيد همان سجايا و ملكات فاضله است كه در وجود خود شخص و ذاتى اوست و جامع اين گونه فضائل او همان است كه در آيه تطهير آمده و مى فرمايد : ... انـمـا يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا - احزاب : 33 - كه بـاتـفـاق مـفـسـريـن عـامـه و خـاصـه حـضـرت فـاطـمـه زهـرا هـم داخل در اين اهل بيت است .
مجلد دهم بحار صفحه 49 (505) روايتى از ابن عباس از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله نـقـل مـى كـنـد كـه فرمود : و اما دخترم فاطمه او سرور زنان عالميان از اولين و آخـريـن اسـت ، و او پـاره تـن مـن و نـور چـشـم مـن و مـيـوه دل مـن اسـت و هـمـانـنـد روح و جـان من است و او حوريه انس است ، و چون در محراب عبادت در مـقـابل پروردگارش برخيزد نورش براى فرشتگان آسمان همانند نور ستارگان براى ساكنين زمين تابش دارد ، و خداى عزوجل بفرشتگانش مى گويد : اى فرشتگان من به كنيز مـن فـاطـمـه سـرور كـنـيـزانـم نـظـر انـدازيـد كـه در مـقـابـل مـن بـپـا خـواسته و از ترس من اعضاى بدنش ميلرزد ، و با حضور قلب و دلش به عبادت من روى آورده است .
و على من اصطفيت من آبائه البررة
( و ( نـيز رحمت ) بر آنانكه تو برگزيدى از پدران نيكوكارش ، كه گذشته از درود و رحمت بر پيغمبر اسلام و امير المؤ منين و حسنين و فاطمه ( صلوات الله عليهم ) بر آباء و اجـداد ديـگـر كـه بـدو مـنـتهى ميشود از امام چهارم تا يازدهم همه آنانرا هم رحمت فرست كه شايسته رحمت خاص تو هستند ) .
و عـــليـه افـضل و اكمل و اتم و ادوم و اكثر و او فرما صليت على احد من اصفيائك و خيرتك منخلقك
ترجمه :
( و بر او بهتر و كاملتر و تمامتر و دائمى تر و بيشتر و افـزون تـر كـه بـر هـر يـك از بـرگـزيـدگان و نيكان خلقت رحمتى عطا كردى و درود و رحمتى فرست ) .
شرح : البته شايسته است كه از حجت باقيمانده از حجج الهى نهايت قدردانى شود و بوجود او در دوره و زمان خودمان مباهات و افتخار كنيم كه ما ديگر از اولياء و اءوصياى حق غير از او كسى را نداريم و همه را از دست داده ايم ، و اگر ما علاقمندان بخاندان عصمت و طـهـارت ، از ايـن ولى عصر و حجت الهى و يگانه يادگار اولياى حق ستايش و قدردانى نـكـنـيـم پـس كـجـا رفـت آن ايـمان و علاقمندى ما ، آرى قدر زر زرگر بداند ، قدر گوهر گوهرى .
و صل عليه صلاة لا غاية لعددها ، و لا نهاية لمددها ، و لا نفاد لامدها
( و رحمت فرست بر او رحمتى كه شمارش بى حد ، و اندازه اش بى انتها ، و زمان و مدتش بـى پـايـان باشد . خلاصه آنكه رحمتى باشد پيوسته و دائم تا انقراض عالم ، زيرا بـوجـود و ظـهـورش ظـلم و جـور از مـيـان بـشـر بـرداشـتـه و بـجـاى آن قـسـط و عـدل فـراگـيـر شود ) ، ( كه همان آمال و آرزوى همه انبياء و اولياى خدا بوده ، مستضعفان جهان هم بدان اميدوارند ).
اللهم و اقم به الحق ، و ادحض به الباطل
تـرجـمـه :
( بـار خـدايـا بواسطه وجود او دين حق را بر پا بدار و باطل را محو و نابود گردان ).
شـرح : بـالاتـريـن حـوائج و خواسته ها كه باعث سعادت دنيا و آخرت ميباشد غلبه اهـل ديـن و رواج آن و مـحـو و نـابـود شـدن بـاطـل و هـلاك اهـل آنـسـت ، پـس بـايـد بـا تـوجـه و حـضـور قـلب از خـداونـد مـتـعـال خـواسـت كـه هـر چـه زودتـر مـصـداق آيـه شـريـفـه : ليـحـق الحـق و يبطل الباطل - انفال : 8 - بظهور آن حضرت ظاهر سازد .
در تـفـسـيـر بـرهـان در ذيـل ايـن آيـه از امـام بـاقـر عـليـه السـلام روايـتـى نقل كرده كه فرمود : و اما سخن خدا كه فرمود : ليحق الحق يعنى ثابت و محقق كـنـد حـق آل مـحـمـد را وقـتـى كـه قـائم قـيـام مـى كـنـد ، و امـا سـخـن خـدا كـه فرمود : و يـبـطـل و البـاطـل يـعـنـى وقـتـى كـه قـائم قـيـام كـرد بـاطـل بـنـى امـيـه را نـابـود مـى كـنـد ، و ايـن اسـت ( تاءويل آيه و مصداق كامل آن ) .
و اذل به اولياءك و ادلل به اعداءك
ترجمه :
( و بوسيله او دوستانت را حاكم و غالب و دشمنانت را خوار و ذليل گردان ) .
شـرح : سـابـقـا در جـمـله ايـن مـعـز الاوليـاء و مـذل الاعـداء بـيـان شـد كـه خـداوند ببركت ظهور او عزت دوستانش و ذلت دشمنانش را فـراهـم مـيكند . و اوست ملجا و پناه مردم در رفع بلا و گرفتارى و رسيدن بسعادت و نيك بختى .
در تـفـسـير صافى ذيل اين آيه مباركه ... و ابتغوا اليه الوسيلة - مائده / 35 - از عـيـون الاخـبـار از پـيـغـمـبـر اكـرم صـلى الله عـليـه و آله نـقـل كـرده كـه فـرمـود : الائمة من ولد الحسين عليه السلام من اطاعهم فقد اطاع الله و من عـصـاهـم فـقـد عـصـى الله ، هـم العـروة الوثـقـى و الوسـيـلة الى الله كـه امـامـان از نـسـل حـسـيـن عـليـه السـلام هـسـتـنـد كـه آنان را فرمان برده و كسى كه نافرمانى نمايد نافرمانى خدا كرده ، آنان دسته محكم و وسيله تقرب بخدا ميباشند .
در كـتـاب نـجـم الثـاقـب از امـام عـسگرى عليه السلام روايت كرده كه فرمود : چون صـاحب امر متولد شد خدا دو فرشته را ماءمور كرد كه آن مولود را بردند در سرادق عرش تـا در حـضـور قـرب خـدا ايـستاد و خداوند باو فرمود : مرحبا ؛ بوسيله تو عطا مى كنم و بوسيله تو مى آمرزم و بوسيله تو عذاب مى كنم .
در مجلد 7 بحار صفحه 65 (506) از حضرت سجاد زين العابدين عليه السلام روايتى نقل كرده تا آنكه فرمود : بوسيله ما خداوند دين را افتتاح كرده و بوسيله ما پايان مـيـدهـد ، و بـوسيله ما شما را از روئيدن زمين اطعام نمود ، و بوسيله ما قطرات باران را از آسمان فرو فرستاد و و و .
و صل اللهم بيننا و بينه وصلة تودى الى مرافقة سلفه
تـرجـمـه :
( بـار خـدايـا مـيـان مـا و او را اتصال و پيوند ده باتصالى كه ما را برفاقت پشتيبان ( پدارنش ) برساند ) .
شـرح : مـراد از ايـن پـيـونـد و اتـصـال پـيـونـد و اتـصـال مكانى و زمانى نيست ، بلكه تناسب و توافق اخلاقى و روحى است كه سبب قرب مـقـا مـى مـيشود و از متابعت احكام الهى و سنن و آداب نبوى بدست مى آيد . و سابقا در بيان جـمـله و مـرافـقـة الشـهـداء مـن خـلصـائك و ذكـر آيـه شـريـفـه و مـن يـطع الله و الرسـول فـاولئك مـع الذيـن - الآيـة گـفـتـيـم كـه طـاعـت خـدا و رسول باعث رفاقت و هم نشينى با نيكان مى گردد .
مرا اميد وصال تو زنده ميدارد
و گرنه هر دمم از هجر توست بيم هلاك

و اجعلنا من ياءخذ بحجزتهم و يمكن فى ظلهم
ترجمه :
( و ما را از آن كسانى قرار ده كه چنگ بدامان آنان زده و در سايه آنان زيست مى كنند ) .
شـرح : اصـل لغـت حجزة - بضم حاء و سكون جيم و فتح زاى - بمعناى ذگمه و جاى بـسـتـن و گـره زدن لبـاس است ، و بطور استعاره اعتصام و تعلق و تمسك و چنگ زدن به چـيـزى را هـم حـجـزه گـويـنـد . و در مـجـمـع البـحـريـن در لغـت حـجـزه از رسـول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه فرمود : خذوا بحجزة هذا الانزع يعنى عـليـا فـانه الصديق الاكبر و الفاروق الاعظم يعنى بگيريد و متشبث شويد بدامن اين انـزع ( كـه جـلو سـرش مـود نـدارد ) يـعنى على ( عليه السلام ) كه او است صديق اكبر و فاروق اعظم .
و روايـاتـى در ايـن باب آمده كه مؤ منين بايد بدامان اولياى خدا و ائمه اطهار چنگ زنند و بـدان مـتـمـسـك شوند از جمله در ص 65 مجلد هفتم بحار (507) از على بن الحسين عليهما السـلام اسـت كـه فـرمـود : البـتـه روز قـيـامت ما بنور پيغمبرمان متمسك ميشويم ، و پيغمبر ما از نور پروردگارش استفاده مى كند ، و حجزة همان نور است ، شيعيان ما بوسيله نور ما بهره مند ميشوند ، هر كس از ما جدا شود هلاك گردد ، و هر كس متابعت و پيروى ما را نمايد نجات يابد ،
و منكر ولايت ما كافر ، و پيرو ولايت ما در امان است .
چون پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بدون واسطه بشر از خدا احكام و دستورات را مى گيرد لذا در اين روايت تعبير شده كه پيغمبر از نور خدا استفاده مى كند ، و ائمه معصومين عـليـه السـلام هـم از بـيـانـات و سيره پيغمبر منتفع ميشوند ، لذا فرمود : ما بنور پيغمبر مـتـمـسك شويم ، و شيعيان هم از نور هدايت آنان بهره مند شوند . پس ما بايد هميشه اوقات از حـضـرت احـديـت مـسـاءلت نـمـائيـم كـه در زير سايه راءفت و هدايت ائمه اءطهار قرار گيريم و اين است مراد از جمله و يمكن فى ظلهم .
و اعنا على تادية حقوقه اليه
ترجمه :
( و يارى فرما ما را بر اءداى حقوق حضرتش ) .
شرح : در اينجا چند حق از حقوق حقه او را بطور اختصار بيان مى كنيم :
اولا حق وجود - چون به بركت وجود او و ديگرى اولياى گرام خداوند لباس وجود بر قامت سـايـر مـوجـودات پـوشـانـده هـم چـنـانـكـه در تـوقـيـع شـريـفـى كـه در كـتـاب احـتـجـاج نـقـل شـده فـرمـود : ما دست پرورده پروردگارمان هستيم و مخلوقات ديگر بعد از ما دست پرورده مايند (508) .
كـتـاب كـمـال الديـن صـدوق از پـيـغـمـبـر صـلى الله عـليـه و آله نقل كرده كه فرمود : لو لا نحن ما خلق الله آدم و لا حوا و لا الجنة و لا النار ، و لا اسماء و الارض يـعـنـى اگر ما نبوديم خداوند نه آدم را مى آفريد و نه حواء ، و نه بهشت و نه جهنم را ، و نه آسمان و زمين را . (509)
دوم حـق بـقـا - يـعـنـى بـقـاى جـامـعـه بـشـر و ثـبـات و قـرار زمـيـن و اهـل آن بـوجـود ولى حـق اسـت كـه بـمـنـزله مـدار و مـحـور زمـيـن و اهل آنست كه اگر نباشد آنها هم از ميان ميروند چنانچه در اخبار و روايات هم آمده است ، و در كتب اخبار بابى بدان اختصاص داده شده است .
از جـمـله روايـت مـنـقـول از كـتـاب كـافـى اسـت راوى از حـضـرت رضـا عـليـه السـلام سـئوال مـى كـنـد كه آيا زمين بدون امام ثابت و باقى ميماند؟ ميفرمايد : خير . (510) در حـديـث نـبـوى از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله نقل شده كه وجود اهل بيت عصمت و طهارت در زمين همانند ستارگان درخشنده آسمانند ، و هـمـانـطـور كـه ثـبات و قرار موجودات آسمان وابسته به نجوم است همچنين بقا و ثبات اهل زمين هم پيوسته باهل بيت و بوسيله آنان در امانند . (511)
سـوم قـرابـت و پـيـوسـتـگـى - با رسول خدا صلى الله عليه و آله كه صاحب رسالت و نـبـوت اسـت و پـرتـو نـوروى آنـان را فـرا گـرفـتـه و آيـه مـبـاركـه قـل لا اءسـالكـم عـليه اجر الا المودة فى القربى - شورى : 23 (512) - در شاءن آنـان نـازل گـشـتـه ، و روايـات زيـادى از پـيـغـمـبـر اكـرم نـقـل شـده كـه مـراد از قـربـى اهل بيت عصمت و طهارت اند . و اين مودت هم بواسطه صفات و ملكات فاضله آنانست كه موجب قرب آنان مى گردد .
چـهارم هدايت و تعليم - كه هدايت مردم بوسيله نور هدايت آنان صورت مى گيرد و روايات زيـادى هـم در ايـن بـاره نـقـل شـده و در كـتـب اءخبار و احاديث بابى بدان اختصاص يافته چـنـانـچـه در مـجـلد 7 بـحـار (513) بـاب ان النـاس لا يـهـتـدون الا يـهـم و انـهـم الوسـائل بـيـن الخـلق و بـيـن الله آورده شـده . از طرفى بمضمون روايات متعددى آن حضرت و
پـدران بـزرگـوارش اهـل ذكـرنـد كـه خـداونـد مـتـعـال مـى فـرمـايـد فـاسـالوا اءهل الذكر ان كنتم لا تعلمون . (514)
پـنـجـم حق اجتماعى و سياسى - البته اين نوع حقوق از نظر امامت و ولايتى است كه بر امت اسـلام دارنـد . در كـتـاب كـافـى از ابـوحـمـزه نقل شده كه گويد از امام محمد باقر عليه السـلام پـرسيدم : ما حق الامام على الناس حق امام بر مرده چيست ؟ فرمود : حقه ان يـسـمـعوا له و يطيعوا . حق او اين است كه بشنوند و فرمان برند . (515) و در نهج البـلاغـه (516) از امـيـرمـؤ مـنـان عـليـه السـلام نقل شده كه فرمود : ... و اءما حق من بر شما اين است كه به بيعت با من وفادار باشيد ، و در حـضـور و غـيـاب نـصـيـحـت پـذير ، و هر وقت شما را دعوت كردم اجابت نمائيد و چون دستورى دادم فرمان بريد . و در مجلد 7 بحار الانوار ص 410 بابى است بنام بـاب حـق الامـام عـلى الرعـيـة و حـق الرعـيـة عـلى الامـام و در آنـجـا روايـات مـتـعـددى نقل شده و هر كس خواهد به آنجا مراجعه نمايد.
ششم حق نعمت - از مطالب سابقه و روايات متعدده كه بعضى از آنها را بمناسبتى در اينجا مـى آوريـم ثـابـت مـيشود كه جميع منافعى كه به خلق ميرسد از بركات وجود ولى عصر اسـت و دانـسـته شد كه انتفاع و بهره از وجود آنحضرت مختص باءيام ظهور آن بزرگوار نيست ، چه در سابق نقل كرديم كه انتفاع بوجود آنحضرت در زمان غيبت مانند استفاده انسان از خورشيد است هنگامى كه زير ابر پنهان باشد .
و گـذشـتـه از ايـن حـقـوق ، از جـمـله حـقـوق آن بـزرگـوار در ايـن دوره و عـصـر دعـا در تـعـجـيـل فـرج اوسـت . و بـر مـؤ مـنـان و عـلاقـمـنـدان باو لازم است كه پيوسته از خداوند مـتـعـال بـخـواهـنـد كـه در ظـهـورش تـعجيل فرمايد و جهانرا بنور ظهورش منور سازد . در تـوقـيـع شـريـف آن بـزرگـوار مـنقول از احتجاج طبرسى (517) چنين آمده است : ... و اكـثـروا الدعـاء بـتـعـجـيـل الفـرج فـان ذلك فـرجـكـم در تعجيل فرج ( و باز شدن راه و گشايش آن ) زياد دعا كنيد چون كه فرج شما در اين است ) .
و الاجتهاد فى طاعته ، و الاجتناب عن معصيته
تـرجـمـه :
( و جـهد و كوشش در طاعتش و دورى از نافرمانيش - يارى فرما - ) .
شـرح : و ايـن قسمت از دعا جامع تمام حقوق است كه آن بزرگوار بر ما بندگان خد دارد ، و بـايـد سـعـى و كـوشـش كـرد كـه آن را انـجام داد چنانكه در قرآن مى فرمايد : اءطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم . و سابقا گفتيم كه اطاعت از اولوالامر هـمـچون اطاعت پيغمبر است كه بيك فعل اءطيعوا آمده پس بايستى كسانى باشند كه اخـلاق و اعـمالشان همانند اخلاق و اعمال خود پيغمبر صلى الله عليه و آله باشد و لذا در روايات آمده كه مراد از آن آل پيغمبرند .
پـس اطـاعـت آن بـزرگـوار واجـب و لازم اسـت ، و مـوجـب رسـتـگـارى دنـيـا و آخـرت اسـت قـال الله تـعـالى : و مـن يـطـيـع الله و رسـوله فـقـد فاز فوزا عظيما (518) و نـافـرمـانـى از او هـمـچـون نـافـرمـانـى خدا و رسول است كه اگر كسى نافرمانى خدا و رسـول را نـمـايـد و بـا آنـحـال از دنـيـا بـرود جـايـگـاه او در آتـش جـهـنـم اسـت كـمـا قـال الله تـعـالى : و مـن يـعص الله و رسوله و يتعد حدوده يدخله نارا خالدا فيها و له عذاب مهين . - نساء : 14 - و كسى كه نافرمانى خدا و پيغمبر او را نمايد و از حدود خدا تجاوز نمايد خدا او را دارد آتشى مى كند كه در آن جاويدان بماند و براى او عذاب خوارى است .
و امنن علينا برصاه
تـرجـمـه :
( رضـا و خشنودى او را بر ما منت گذار ( و توفيقى بما عنايت كن كه موجب رضا و خشنودى او گردد ) .
شرح : بالاترين و مهمترين نعمتى كه خداوند به بنده اش عنايت مى فرمايد رضا و خوشنودى اوست . همانطورى كه خداوند پس از ذكر نعمت هائى كه به بندگان مؤ من خود ( خواه مرد يا زن ) وعده فرموده از دخول به بهشت و مساكن طيبه در پايانش ‍ مى فرمايد و رضـوان من الله اكبر - توبه / 72 - چون رضاى او سبب هر نعمت و سعادت و باعث هر گونه كرامت و بزرگوارى است ، و در آخر آيه مى فرمايد ذلك الفوزا العظيم .
خـداونـد مـتـعـال در آيـات مـتـعـدده قـرآن پـس از ذكـر مـؤ مـنـيـن و اعـمـال و گفتارشان مى فرمايد : رضى الله عنهم و رضوا عنه (519) از جمله در سـوره بـيـنـه آيـه 8 پـس از تـعـريـف مـؤ مـنـيـن و انـجـام اعمال شايسته آنان كه بهترين خلق خدايند و ذكر جزا و پاداششان مى فرمايد : رضى الله عنهم و رضوا عنه خدا از ايشان خوشنود و راضى است وايشان هم از خدا خوشنودند .
در سـفـيـنـة البـحـار مـجـلد اءول صـفـحـه 524 (520) روايـتـى نـقـل شـده كـه حـضـرت مـوسى عليه السلام گفت : پروردگارا مرا از علامت رضا و خـوشـنـوديـت از بـنده ات آگاه كن ، خداوند باو وحى كرد كه وقت تو ديدى بنده من خود را بـراى اطـاعـت مـن آماده كرده و من او را از معصيتم باز داشتم بدانكه اين علامت رضاى من است .
و ايـضا در همان كتاب بدين مضمون روايتى از حضرت صادق عليه السلام چنين آمده است : رضا و تسليم بقضا و قدر از علامت ايمان مؤ من است .
بـارى رضـاى الهى هم برضاى حجت هاى الهى و اوصياى حق محقق ميشود ، و اين دورى است كه از هر طرف صادق است يعنى رضاء خدا همان رضاى اولياى خدا است و رضاى اولياى خـدا هـم هـمـان رضـاى خـداسـت ، چـنـانـچـه حـضـرت سـيـد الشـهـداء در مـكـه قـبـل از حـركـت بـه عـراق بـراى مـردم و حـاضـريـن فـرمـود : رضـا الله رضـانـا اهـل البـيـت آنـچـه را خـدا پـسـنـدد هـمـان پـسـنـد مـا اهل بيت است .
پس براى اينكه مؤ منين و علاقمندان بولى عصر بخواهند رضا و خوشنودى آن بزرگوار را فـراهـم كـنند بايد كارى كنند كه رضا و خوشنودى خدا فراهم شود و اين امر جز از راه اطـاعـت و فـرمـانـبـرى خـدا و پـيـغـمـبـرش مـمـكـن نخواهد شد . و يكى از عمده ترين موجبات تحصيل رضايت حق ترك معصيت و نافرمانى است ، در مجلد 15 بحار ص 171 (521) از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام روايـتـى نـقـل شـده كـه فـرمـود : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : هر كس بجهت ترس از خدا معصيت او را ترك كند خدا هم او را روز قيامت راضى مى گرداند .
و هب لنا رافته و رحمته و دعاءه و خيره
تـرجـمـه :
( و راءفـت و مهربانى و دعا و خير و بركتش را بما موهبت فرما) .
شرح : چون جميع خيرات و بركات و سعادت دنيا و آخرت به بركت وجود آنحضرت اسـت ايـن است كه از خداوند مساءلت مى كنيم تا بما توفيق عنايت فرمايد كه مورد توجه آن بـزرگـوار قـرار گـيـريـم و مـشمول راءفت و مهربانى و دعا و خير و نيكى آن حضرت واقع شويم .
ما ننال به سعة من رحمتك و فوزا عندك
تـرجـمـه :
( تا بدين وسيله ما برحمت واسعه و فوز سعادت تو اى خدا نائل شويم ) .
شـرح : اهـمـيـت وجـود پـر بـركـت ولى خـدا همچون طبيب حادقى است كه شخص مريض براى سلامتى خود بايد خود را تحت مراقبت و دستور او قرار دهد ، و درمانش از هر حيث و هر جـهـت چـه از نـظـر نـوع غذا و دارو و چه از نظر مقدار و وقت آن بايد طبق برنامه صحيح و كـامـل دسـتورات او قرار دهد ، و كسى هم كه علاقه به سعادت دنيا و آخرت خود دارد بايد اعـمـال و افـعـال خـود را مـطـابـق بـرنـامـه صـحـيـح و كـامـل انـجـام دهـد ، كـه بـدون چـنـيـن بـرنـامـه صـحـيـح مـمـكـن نـيـسـت و امـيـد مـوفـقـيـت حاصل نميشود . پس ، از اين نظر ، عمل مؤ من و شخص مسلمان بايستى طبق برنامه صحيح و كاملى صورت گيرد ، و اين برنامه همان است كه از طرف حق و حجت زمان تعيين مى گردد ، و مـعـرفـت خـدا هـم بـمـعـرفـت مـظـاهـر هـدايـت كـامـل مـى گردد ، و اين است سر محبت و ولايت اهل بيت عليه السلام كه در اخبار و احاديث بدان تاءكيد شده است .
و اجعل صلاتنا به مقبولة
ترجمه :
( و بوسيله آن بزرگوار نماز ( و طاعات ) ما را بپذير ) .
شرح : آرى عمل و طـاعـت و عـبـادت هـمـانـطـوريـكـه گـفـتـه شـد بـايـسـتـى از روى بـرنـامـه صـحـيـح و كـامل اولياى خدا باشد . تا مورد قبول درگاه حضرت احديت و پذيرش او قرار گيرد ، و تـوفـيـق انـجـام آن را طـبـق بـرنـامـه كـامـل صـحـيـح از خـداونـد مـتـعـال خـواهـانـيـم . و لذا قـبـول نـمـاز و عـبـادات ديـگـر بـمـوجـب روايـات ، موكول به اعتقاد بولايت و امامت اولياى حق است .
در مـجـلد 7 بـحـار ص 393 (522) از امـام صـادق عـليه السلام روايت شده كه فرمود : هـنـگـامـى كـه در روز قـيـامـت بـنـده در پـيـشـگـاه عـدل الهـى قـرار گـرفـت اول چيزيكه از او سئوال ميشود از نمازهاى واجبه و زكات واجب و روزه هـاى واجـب و حج واجب و از ولايت ما اهل بيت است ، پس اگر اقرار بولايت ما داشته و با هـمـان نـيـت هـم از دار دنـيـا رفـتـه بـاشـد نـمـاز و زكـات و روزه و حـج او مـقـبـول اسـت ( چـون از روى برنامه صحيح بوده ) ، و اگر اقرار بولايت ما نكند چيزى از اعمال او بدرگاه خدا قبول نميشود .
وذنوبنا به مغفورة
ترجمه :
( و بوسيله او گناهانمان را مورد مغفرت و آمرزش قرار ده ) .
شـرح : اقـرار بـگـنـاه در پـيـشـگـاه عـدل الهـى ، خـود ايـن عـمـل يـك نـوع تـوبـه و مـقـدمـه آنـسـت . و اقـرار بگناه و توبه هم بايستى همانند ساير اعـمـال ديـگـر از روى نـقـشـه صـحـيـح انـجـام گـيـرد تـا مـقـبـول درگـاه الهـى واقـع شـود . در مـجـلد 15 بـحار ص 128 (523) از حسين بن على عـليـهـمـا السـلام روايـت شـده كـه فـرمود : رسول خدا فرمود : مودت و دوستى ما را بـدل داشـتـه بـاشيد ، زيرا كسى كه مودت ما را داشته باشد روز قيامت بوسيله شفاعت ما وارد بـهـشـت خـواهـد شـد ، قـسـم بـآنـكـه جـانـم بـدسـت قـدرت اوسـت كـه بـنـده اى از عمل خود بهره نمى برد مگر بمعرفت حق ما .
و دعاءنا به مستجابا
ترجمه :
( و بوسيله او دعايمان را استجاب فرما ) .
شـرح : البته دعا براى استجابت است چنانكه فرمود ادعونى استجب لكم ، و انـجـام آن را شـرايـطـى اسـت كـه لازم است آن آداب و شرايط مراعات شود و ذكر آن در كتب ادعـيـه و اخـبـار آمـده اسـت . (524) از جـمـله اقـرار و اعـتـراف بگناه و طلب مغفرت از آنست چـنـانـكـه در روايـات هـم آمـده اسـت ، و در دعـاى كـمـيـل اسـت . ... اللهـم اغـفـرلى كل ذنب اذنبته و كل خطيئة اخطاتها .
و اجعل ارزاقنا به مبسوطة
ترجمه :
( و بوسيله او روزى ما را توسعه ده ) ( و تنگ مگردان ) .
شـرح : در مـجـلد يـكـم وسـائل امـيـرى ص 227 از راوى نـقـل مـى كند كه گويد : از معمربن خلاد شنيدم مى گفت : حضرت ابـو جعفر عليه السلام بمردى كه در مقام طلب روزى از خداوند بود و مى گفت : اللهم انـى اسـالك من رزقك الحلال الطيب نظر افكند و فرمود : درخواست روزى پيغمبران را نـمـودى ( بـلكـه ) بـگـو اللهم انى اسالك من رزقك الواسع چون هر كس قدرت بر قناعت روزى پيغمبران را ندارد لذا بايد از خداوند مساءلت فراخى و وسعت روزى را نمايد . (525)
و همومنا به مكفية
ترجمه :
( و به بركت وجود او هم و غم ما را برطرف فرما ) .
شرح : مهمترين و دشوارترين هم و غم ما شيعيان و ارادتمندان آن بزرگوار صدمات و گـرفتاريهائى استكه از ظلم و جور حكام ستمگر و طاغوتهاى زمان نسبت بمردم مستضعف خصوصا بعلاقمندان دولت حق و حكومت عدل ميرسد هم چنانكه در توقيع شريف براى شيخ مـفـيـد آمده كه مى فرمايد : اگر چه خداوند آنچه را كه صلاح ما و شيعيان و مؤ منان اسـت بـمـا نـمـايـانـده ، و جـايگاهى كه ما هستيم از جايگاه ظالمين دور است ، ولى از اخبار و حـالات شـمـا آنـچـه را بـشـمـا در دولت فـاسـق مـى گـذرد كـامـلا آگـاهـيـم و چـيـزى از آن گرفتاريها كه بشما ميرسد از ما مخفى نميماند .
حـال اگر از فقدان و غيبت آنحضرت رقت قلبى برايت پيدا شود آنرا غيبت دان و دعا كن كه رحمتى است و در روايت منقول در مجلد 19 بحار ص 50 فرمود : اغتنموا الدعاء عند الرقة فانها رحمة . (526)
و حوائجنا به مقضية
تـرجـمـه :
( و بـه بركات وجود او حاجات ما را برآورده گردان ، و نيازهايمان را برآورده بخير گردان ) .
شـرح : گـر چه آدمى بايد خود سعى و كوشش داشته باشد و مقدمات كار را هم خود فـراهـم و آمـاده سـازد، ولى البـتـه انـجام هر عملى وابسته باءسباب و وسائلى است و يا علل و عواملى دارد كه چه بسا از آن غفلت مى شود ، و يا از قدرت و توانائى انسان خارج اسـت و يـا جـهـات ديـگـر و در نتيجه انسان بهدف و مقصود خود نميرسد ، لذا بايد در همه امـور و در هـمـه وقـت بـيـاد خـدا بـاشـد و از او اسـتـمـداد و يـارى طـلبـد . در خـبـر است كه رسـول خـدا فـرمـود : آيا ميخواهيد شما را بسلاحى دلالت كنم كه بوسيله آن از شر دشـمـنـانـتـان نجات يابيد ؟ گفتند آرى ، فرمود شب و روز را دعا كنيد كه دعا اسلحه مؤ من است 0 (527)
البـتـه مـسـلم است كه نيازهاى ما را خدا تاءمين مى كند ، ولى شايسته است كه ما هم آنرا از خـدا بـخـواهـيـم و نـيـاز خـود را اعـلام نـمـايـيـم و خـداونـد هـم آنـرا بـوسـيـله اسـبـاب و وسـائل مربوطه از غيب تاءمين كند . در كتاب وسائل الشيعه مجلد يكم ص 214 از حضرت صـادق عليه السلام روايت شده كه فرمود : و بر شما لازم است دعا كردن و شخص مسلمان بـعـمـلى بهتر از دعا و توجه بخدا و تضرع و زارى بدرگاه او و مساءلت از او بمقاصد خـود نـميرسد ، پس رغبت نمائيد بعملى كه خدا شما را ترغيب فرموده و اجابت نمائيد امرى را كـه خـدا شـمـا را دعـوت بـدان كـرده اءدعونى استجب لكم تا اينكه بواسطه دعا رستگار شويد و از عذاب خداوند نجات پيدا كنيد .
پـس بـر مـا لازم اسـت كـه دعـا را يـكـى از اسـبـاب و وسائل بلكه بهترين و بالاترين وسائل بدانيم .
و نـيـز از حـضـرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود : البته خدا عالم است بـآنـچـه بـنـده اش مـيـخواهد و لكن دوست دارد كه بنده هم حاجات خود را براى او شرح دهد . (528)
دعـاهـاى وارده بـراى رفع حوائج زياد است ولى مناسب است در اينجا اين دعا ذكر شود : در مـجـلد 19 بـحـار صـفحه 236 (529) از كتاب دعوات راوندى از امام سجاد عليه السلام نـقـل شـده كـه فرمود : پدرم در روز خونين ( عاشورا ) همان روز كه شهيد گشت به بالين من آمد و مرا در بر گرفت و به سينه خود چسبانيد در حالى كه خون از بدنش جارى بود گفت اى فرزندم اين دعا را بخاطر خود بسيار كه آنرا مادرم فاطمه بمن آموخت و او از پـدرش رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و رسـول خـدا از جـبـرئيـل فـرا گـرفـت : در هـر حـاجـت و امـر مـهم و اندوهى كه پيش مى آيد و يا امر عظيم و دشـوارى كـه روى مـى آورد بـگـو اللهم بحق يس و القرآن الحكيم و بحق طه و القرآن العـظـيـم ، يـا مـن يـقـدر عـلى حـوائج السـائليـن ، يـا من يعلم ما فى الضمير ، يا منفس عن المـكـروبـيـن ، يـا مـفـرج عـن المـغـمـومـيـن ، يـا راحـم الشـيـخ الكـبـيـر ، يـا رازق الطـفـل الصـغـيـر ، يـا مـن يـا لا يـحـتـاج الى التـفـصـيـل صل على محمد و آل محمد و آنگاه حاجت خود را بخواه .
و اقبل الينا بوجهك الكريم
تـرجـمـه :
( و بـوجـه كـريـم ( و بـزرگـوارى ) خـود بـرمـا اقبال كن و توجه فرما ) .
شرح : اگر كسى بخواهد كه خداوند نظر لطف و رحمت خود را باو بنماياند ، شرط عـمـده اش ايـن اسـت كـه خـود را بصفت تقوى بيارايد تا مورد توجه و عنايت حضرت احديت قـرار گـيـرد هـم چـنـانـكـه مـى فـرمـايـد : ان الله مـع الذيـن اتـقـوا - نـحـل / 128 - و ... و اعـلمـوا ان الله مع المتقين - بقره / 194 - و - توبه / 36 - از ايـن آيـات شـريـفـه استفاده ميشود كه توجه حق و لطف و مرحمت او نسبت بكسانى است كه از لوث كـفـر و شـر و نـفـاق و مـعـصـيـت پـاك و بـصـفـت تـقـوى و پـرهـيـزكـارى و اعمال نيكو متصف باشند.
و اقبل تقربنا اليك
ترجمه :
( تقرب و توسل ما را بسويت بپذير ) .
شـرح : البـتـه تقرب و نزديكى به خداوند ، تقرب زمانى و مكانى نيست و خداوند از ايـن هـر دو مـنـزه اسـت ، و زمـان و مـكان در ساحت قدس خداوند راه ندارد ، بلكه مقصود از تـقـرب بـخـدا تـحـصـيـل مـقـام قـرب بـه او اسـت كـه آن روحـانـى و مـعـنـوى اسـت و از راه عـمـل و طـاعـت و تـقـوى بـدسـت مـى آيـد ، آن عـمـلى كـه موجب رضا و خشنودى حضرت احديت جل و عز قرار گيرد ، و اولياء خداوند همه از اين راه به درجات رفيعه قرب حق رسيدند ، و بـا دورى از صـفـات رذيـله و اتـصـاف بـصـفـات كـريـمـه و فـضـائل اخـلاق ( از دركـات جـهـل بـسـوى درجـات عـلم و از بـخـل بـسـوى سـخـاء ، و از قـسـاوت بـسـوى نرمدلى و عطوفت گام برداشتن ) مقام قرب حاصل مى شود ، و ولايت و محبت اهل بيت عليه السلام نيز يكى از مقربات است و آن هم بدون عمل و ورع و تقوى نتيجه مطلوب نخواهد داشت . (530)
و انظروا الينا نطرة رحيمة نستكمل بها الكرامة عندك ، ثم لا تصرفها عنا بجودك
تـرجـمـه :
( بـرحـمـتـك و لطف خود بر ما نظر فرما تا بدان نظر ، كـرامـت نـزد تـو را بحد كمال رسانيم آنگاه ديگر نظر لطف را به جود و بخشش خود از ما باز مگير ) .
شـرح : اكـنـون پس از درخواست حاجات متعدده و استجابت آنها در پايان امر درخواست جـامـعـى مـيـشود كه همان مقام كرامت نزد پروردگار است و آن درخواست رحمت خاصه است ، و البـتـه مـشـمول چنين مقامى كه فوز سعادت دنيا و آخرت است خاص نيكو كاران است چنانكه فـرمـايـد : ان رحـمـة الله قريب من المحسنين - اعراف : 56 - و اين رحمت خاصه الهيه اسـت و مخصوص بندگانى است كه اوصافشان را در اين آيه شريفه بيان فرموده : و رحـمـتـى وسـعـت كل شى ء فسا كتبها للذى يتقون الزكاة و الذين هم بآياتنا يومنون - اعـراف : 156 - و رحـمـت من بهمه چيز رسا است ، و آنرا براى كسانى كه پرهيزكارى مى كنند و زكاة ميدهند و آنانكه بآيه هاى ما ايمان مى آورند مقرر مى كنيم .
و آيـه بـعـد آنـرا تـوضـيـح مـيـدهـد هـمـان كـسـانـى كـه رسـول امـى و درس نـخـوانـده را كـه وصـف آن در تـورات و انجيل آمده است پيروى مى كنند . پس اگر كسى متابعت اين پيغمبر خاتم را نكند و از اطاعت از او طغيان و سركشى نمياد مورد غضب و خشم خدا قرار گيرد چنانكه فرمود : و لا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبى و من يحلل عليه غضبى فقد هوى - طه : 81 - و در آن مـورد طغيان و سركشى نكنيد كه غضب من بشما رسد و هر كس غضب من باو رسد محققا سقوط كند .
و اســـقـــنـــا مــن حـوض جـده صـلى الله عليه و آله بكاسه و بيده ريا رويا هنئا سائغا لا ظمابعده يا ارحم الراحمين
ترجمه :
( و ما را از حوض كوثر جدش صلى الله عليه و آله بجام و بـدسـت او سـيـراب كـن سيرابى كامل ، بآب خوش و گوارا كه بعد از آن ديگر تشنگى نباشد اى مهربان ترين مهربانان ) .
شـرح : در مـجلد 3 بحار الانوار ص 293 (531) از ابن عباس روايت شده گويد : وقتى كه سوره اءنا اعطيناك الكوثر نازل شده ، على بن ابى طالب عليه السلام از رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله سـئوال كـرد كـه يـا رسول الله كوثر چيست ؟ حضرت فرمود : نهرى است كه خداوند بمن كرامت فرموده ، على عليه السلام گفت اين نهر شريفى است يا رسول الله پس براى ما آنرا وصف كن ، فرمود : آرى كـوثـر نـهـرى اسـت كـه از زير عرش خدا جارى ميشود ، آب آن از شير سفيدتر و از عـسل شيرينتر و از سرشير لطيف تر است تا آنكه فرمود : يا على اين نهر آب براى من و تو و دوستان تو بعد از من است .
و قـال صـلى الله عـليـه و آله : مـن لم يـومـن بـحـوضـى فـلا اءورده الله حـوضى (532) هر كس بحوض من ايمان نداشته باشد خداوند او را بحوض من وارد نسازد .
بـدانـكـه انـسـان در دنـيا و آخرت تشنه ميشود و نياز به سيراب شدن دارد ، اما تشنگى و نـوشـيـدن و سـيـراب شـدن آن مـتـنـاسـب بـا هـمـان عـالم اسـت كـه در اوست ، چنانكه خداوند مـتـعـال دربـاره بـهـشـتـى كـه بـه مـتـقـيـن وعـده فـرمـوده مـى فـرمـايـد : مـثـل الجـنة التى وعد المتقون فيها اءنهار من ماء غير آسن و اءنهار من لبن لم يتغير طعمه و انـهـار مـن خـمـر لذة للشـاربـيـن وآنـهـامـن عـسـل مـصـفـى و لهـم فـيـهـا مـن كل الثمرات . ـ محمد : 15 ـ (533) ( مثل بهشتى كه به متقين وعده داده شده است در آن نهرهائى است از آب صاف و زلال تازه ، و نهرهائى از شير كه طعم و مزه آن تغيير نكرده ، و نـهـرهـائى از شـربـتـى كـه بـراى نـوشـنـدگـان لذت بـخـش اسـت ، و نـهـرهـائى از عسل صاف و خالص و تصفيه شده و آنان در آنجا از هر ميوه و ثمره اى برخوردارند .
و دربـاره سـتـمـكـاران مـى فـرمـايـد و ان يـسـتـغـيـثـوا يـغـاثـوا بـمـاء كالمهل يشوى الوجوه بئس الشراب و ساءت مرتفقا - كهف : 29 ـ و اگر استغاثه كنند و فـريـادرسـى خـواهـنـد بـآبى چون مس گداخته به سويشان روند و پاسخشان دهند كه چهره ها را بريان ميكند و بد نوشيدنى است و بد جاى آسايشى است .
و در سـوره دهـر وصـفـى از ايـن شـراب نـوشـيدنى و كيفيت نوشيدن آن در جـامـهـاى نـقره و بلورين شده است ، مى فرمايد : و يطاف عليهم بآنية من فضة و اكواب كـانـت قـواريـرا ـ قـواريـر مـن فـضـة قـدروهـا تـقـديـرا . و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنـجبيلا آيات 15 و 16 و 17 ـ يعنى و ( ساقيان بهشت ) با جامهاى سيمين و ليوانهاى بـلوريـن بر آنان دور زنند و آن ليوانهاى بلورين نقره رنگ را باندازه و تناسب ( اهلش ) مـقـدر كـرده انـد و در آنـجـا بـا جـام آبـيـكـه مـمـزوج بـه زنـجـبـيـل ( عـطـر آگـيـن ) اسـت بـآنـان بـنـوشـانـنـد . چـون قـوم عـرب از زنجبيل استفاده عطر و بوى خوش مى كردند .
در تفسير مجمع البيان از ابن عباس نقل مى كند كه هر چه را كه خداوند از نعمت هاى بهشت در قرآن نام برده است مثل و مانند آن در دنيا نيست ، و لكن خدا آنرا بهمان نامى كه در دنـيـا شـنـاخـتـه شـده اسـت نـام مـى برد ، و زنجبيل از چيزهائى است كه نزد عرب محبوب و پسنديده است و لذا خداوند هم آن نعمت را باين اسم در قرآن ذكر كرده و بآنان وعده داده كه در بهشت از جام آبى كه ممزوج به زنجبيل بهشت است نوشانيده ميشود . (534)
بـارى بـراى نـجـات و رهـائى از هـول و هـراس عـالم قـيـامـت بـايـد اعـمـال و رفـتـار اوليـاى خـدا را الگـوى زنـدگـى خـود قـرار دهـيـم و اعـمـال و رفتار خود را بر آن محور استوار سازيم ، و اين است معنى رواياتى كه در باب لا تـقـبـل الاعمال الا بالولاية آمده است همچنانكه در مجلد سوم بحار الانوار ص 294 (535) از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام از پـدران بـزرگـوارش از رسـول خـدا صـلوات الله و سـلامـه عـليـهـم اجـمـعـيـن نـقـل شـده كـه فـرمـود : هـر كـس بـخـواهـد از هـول و هـراس قيامت درامان باشد بايد ولى مرا دوست بدارد و از او پيروى نمايد و او على بـن ابـى طـالب وصـى و جـانشين من بعد از من و صاحب حوض من است كه دشمنانش را از آن دور و دوستانش را سيراب مى كند ، و كسى كه از آن بنوشد پيوسته تشنه و كسى كه از آن ننوشد پيوسته تشنه و كسى كه بنوشد سختى نكشد و هرگز تشنه نخواهد شد.
الحـمد للّه الذى من على و وفقنى لا تمام هذا الشرح ، و ما ذلك الا ببركات وجود مولانا الحجة بن الحسن العسكرى - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - و جعلنا من انصاره و اعوانه .
و ختم بفضل اللّه و كرمه فى يوم الخميس ثالث شهر جمادى الاولى من شهور سنة اربع و ثـمـانـيـن و ثـلاثـمـائة بـعـد الف مـن الهـجـرة المقدسة على هاجرها الف سلام و تحية على يـدشـارجـه الراجـى الى غـفو البارى محيى الذين بن الكاظم العلوى الطالقانى و الحمد للّه و صلى اللّه على سيدنا محمد و آله الطاهرين .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
7 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .