طبيب دلها -گفته ها و ناگفته ها درباره ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى رحمه الله مؤ لف :صادق حسن زاده

نام كتاب :طبيب دل ها

گفته ها و ناگفته ها درباره ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى رحمه الله

مؤ لف :صادق حسن زاده
فهرست مطالب
عارف كامل به قلم : آيت الله سيد حسين فاطمى قمى (شاگرد برجسته ميرزا جواد آقا ملكىتبريزى رحمة الله عليه )
مقام تسليم و رضا
عيادت از بيماران
اثر موعظه استاد
برنامه شبهاى استاد
مراتب حب جاه
بگو من اشتباه كردم
ثمره رياضت و سحر خيزى
ارتحال استاد
دسيسه شيطان براى اهل علم
دعا سبب تحصيل علم است
چند نكته تازه درباره ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى از استاد سيد عبدالله فاطمى نيا
اثر سخنان ميرزا جواد آقا
من پنجشنبه آينده مهمانم
جلوه عرفان از علامه سيد محمد حسين طهرانى
فرشتگان شب
ميرزا جواد آقا مناجاتى بود
تجرد نفس
ميرزا جواد آقا در آخرين منزلگاه هستى
ميرزا جواد آقا از ديدگاه رهبر انقلاب
رساله لقاءالله اشكم را سرازير مى كند
بهترين كتاب در موضوع لقاءالله
راه فهميدن معانى عالى
لذت معرفت شهودى و وجدانى
سخنى درباره چاپهاى رسالة لقاء اللّه
ملا حسينقلى همدانى در ترتيب ميرزا جواد آقا شاهكار كرد
علت اشتباهات شيخ احمد احسائى
جمال يار از حاج ميرزا عبداللّه شالچى (تولد: 1260 ه . ش ، وفات : 1363 ه . ش )
از قبر ميرزا جواد آقا مستفيض مى شوم
شب زنده دارى چندت ساعت باشد
نسخه استاد بر اساس روحانيت شاگرد
تشهد مقام شهود است
مقامات سالكين
انتقال معارف بانگاه عارفانه
دستورالعمل در عالم رويا
چرا تكليف را انجام ندادى ؟!
چه مى بينى ؟!
توقف در منزلگاه ابدى فرزند
عارفى از ديار خوبان از: آية اللّه سيد احمد فهرى زنجانى
تشكر از واسطه فيض الهى
در آسمان شب
در بلا هم مى كشم لذات او
رفع العلم و ذهب الحلم 1343
ازجهان ، جان رفت و از ملت ، پناه 1343
اهميت كتاب لقاءاللّه
به سوى لقاءاللّه از علامه ميرزاخليل كمره اى
معرفى اصل كتاب ، مولف آن و موضوع كتاب
كتاب اعمالاميرالمومنين عليه السلام
ضرورت استاد در سير و سلوك
نه هر كه چهره بر افروخت دلبرى داند
سالك مستقيم از علامه حسن زاده آملى
ميرزا جواد آقا در محضر امام زمان عج
سلسله اساتيد عرفان ميرزا جواد آقا
لوح قبر ميرزا جواد آقا
روز عيد فطر1404ه .ق دهم تير 1363 ه .ش .
حكايات آموزنده ازصادق حسن زاده
قليان را چاق كن !
كفش هاى مخالفانت را جفت كن
تجربه شگفت انگيز
اعتكاف در مسجد سهله
تبعيت از روش ميرزا جواد آقا تبريزى
على رفت !
به مقام مكاشفه رسيده اى ؟
اجتماع ارواح در قبرستان وادى السلام
درس خصوصى ميرزا جواد آقا
مجاهد نامى در محضر عارف كامل
تحت تاثير ميرزا جواد آقا ملكى تبريز
شنيدن صداى فرشتگان !
روش سالكان در بيان مقامات خود
دستور ميرزا جواد آقا براى رويت ائمه عليهم السلام در خواب
اخلاص درچاپ كتاب
عارف كامل به قلم : آيت الله سيد حسين فاطمى قمى (شاگرد برجسته ميرزا جواد آقا ملكىتبريزى رحمة الله عليه )
بسم الله الرحمن الرحيم
نظر به اينكه حضرت حجة السلام مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى صاحب كتاب مراقبات السنة و اسرار الصلاة و لقاء الله استاد حقير بودند لازم دانسته شمه مختصرى از حالات ايشان را ذكر نمايم ،در اوائل مشروطه ، چون اختلاف بين مردم ايجاد شده بود، ايشان صلاح خود را توقف تبريز نديدند، لذا به قم آمدند.
مرحوم حجة السلام آقاى شيخ مهدى حكمى قمى مى فرمودند :
از ثمره مشروطه كه خدا به ما عطا فرمود اين بود كه وسيله شد حاج ميرزا جواد آقا در ساكن شود.
مقام تسليم و رضا
ايشان بسيار محيط به اخبار بودند، همچنين در فقاهت ؛ زيرا حقير كتاب غايه القصوايى داشتيم ايشان حاشيه بر او نوشته و حضرت آية الله العضمى آقاى شيخ ابولقاسم قمى و حجة السلام جناب آقاى آقا سيد محمد - طاب ثراهما - هروقت در مساءله اى از مساءئل فقهيه توقف داشتند با ايشان مذاكره مى كردند ؛ ليكن جناب ايشان به خيال مرجع تقليد شدن نبود ؛ در هر صورت بسيار جديت داشتند به رفتن زيارت حضرت معصومه با داشتن مرض قلب ، همه روزه مشرف مى شدند به حرام ! و در مقام رضا و تسليم ،گويا از خود اراده اى نداشت ، سراپا تسليم اراده خداى تعالى بود ؛ جوانى داشت به نام آقا ميرزا على آقا كه به مرض و با در گذشت و آن جوان بسيار دانشمند و در علم و عمل سر آمد اقران خود بود ، ليكن حقير روز فوت او نتوانستيم بروم روز ديگر كه رفتم ديدم آقاى ملكى - رضوان الله عليه - نشسته و چشم ها به گودى فرو رفته ، مردم مى آمدند و ايشان را تسليت كى گفتند،ولى ايشان مشغول به ذكر خدا بود و زبانش به محمد خدا گويا بود، در اواخر عمر هفت سال از خانه بيرون نيامد مگر قبل از اذان صبح در بالاى سر حضرت معصومه نماز صبح را به جاى مى آورند؛ بعد از نماز ايشان ،مرحوم آقا شيخ ابراهيم ترك معروف به صاحب الزمانى ايستاده موعظه مى كرد.
عيادت از بيماران
اگر يكى از شاگردان شان يا از دوستان به مرضى مبتلا مى شد ايشان از حرم به منزل آن شخص رفته و بالاى سر مريض مى نشست و هفت حمد مى خواندند و به خانه مراجعت مى كردند و همه روزه ،اول آفتاب حقير و ساير شاگردان ايشان در منزلشان جمع مى شديم و آن جناب ما را به كلمات آتشين خود موعظه مى فرمود،به طورى كه صداى گريه و ضجه از اهل مجلس بلند مى شد!
اثر موعظه استاد
معصوم عليه السلام فرمود: موعظه چون از قلب بيرون آيد داخل قلب مى شود و اگر مجرد زبان شد از گوش تجاوز نمى كند ؛ مواعظ ايشان - طاب ثراه - چنان بود كه گويى آتش در دل جلسا مشتعل مى نمود، چنان بود كه گويا انسان را از اين نشسته خارج و به عالم ديگرى داخل مى كند، ولى چون از مجلس ايشان خارج مى شديم با هر يك از مجلسيان آن مرحوم تماس ‍ مى گرفتم باز همان حال غفلت در او بازگشت كرده بود؛ از بعد ايشان پيوسته آرزوى يك چنين مجلسى را دارم و به دست نمى آورم .
برنامه شبهاى استاد
و اما عادت شبهاى ايشان چنين ايشان چنين بود كه به مهمانى و غير مهمانى نمى رفت و پس از ادعاى فرائض و نوافل استراحت مى فرمود و دل شب در مناجات باقاضى الحاجات حالاتى داشتند كه وصفش به قلم راست نيايد؛ از جمله حالات شب ايشان مانند ديوانه و عشق لقاى حق ،به طورى كه مى توان آن بزرگوار پيروى از مولاى خود امير المومنين مى نمود در درك كردن طلوع فجر؛ چنانكه در كتاب كبريت احمر به روايت بيت الاحزان ،موقعى كه حضرت على عليه السلام را از مسجد به خانه مى بردند،صبح دميده بود فرمود: روى مرا به مشرق كنيد،فرمود ( والصبح اذا تنفس ) ( سوره تكوير، آيه 18)،اى صبح ! تو شاهد و گواهى و از تو شهادت خواهم خواست كه از بدايت امر كه با رسول خدا عليه السلام نماز خواندم مرا تا امروز، خفته نيافتى و هميشه تفحص از تو مى كردم !
مراتب حب جاه
و از فرمايشات مرحوم ملكى - رحمة الله عليه - اين بود كه فرمودند: در مجلس استادم جناب آخوند ملا حسينقلى همدانى مذاكره حب جاه شد،من عرض كردم : بحمدالله من حب جاه ندارم !؟
(آخوند همدانى ) رو كرد به مرحوم حاج شيخ كاظم و فرمود: ببين ميرزا جواد چه مى گويد!؟
اين مطلب گذشت تا موقعى كه عده اى از ملكى هاى تبريز آمدند به زيارت كربلا، بر من ظاهر شد كه معاشرتم با آنها همه ناشى از حب جاه است !
بگو من اشتباه كردم
اين گونه بود فرمايشات ايشان كه موثر واقع مى شد. حقير در شبى از شب هاى ماه رمضان براى كارى بيرون از شهر رفته بودم ، ديدم عده اى از جوان ها و چند نفر هم از اهل علم براى تفريح و گردش بيرون رفته بودند،اين منظره بر من ناگوار آمد. روزش پس از نماز ظهر و عصر و خاتمه فرمايشات ايشان به عادت همه روز در ايوان مدرسه فيضيه ، حقير ذكر مصيبت مى كردم ، آن روز قبل از ذكر مصيبت قضيه شب گذشته را عنوان كردم به اين نحو كه چرا بايد ماهى كه فرمودند دعيتم الى ضيافة الله ) كه روزش بهترين روزها و شبش بهترين شبها ؛ نفس ها در آن ثواب تسبيح دارد ؛ خواب در آن ،عبادت است ؛ چرا بايد اهل علم به تفريح بروند؟و به سايرين از جلالت اين ماه تذكر ندهند؟
آن روز گذشت . صبح روز ديگر در مسجد بالاسر پس از نماز خواستم سوالى از ايشان بكنم تا چشم شريفش به من افتاد، مرا در معرض عتاب درآورده فرمود: ديدى روز قبل چه كردى در حضور اشخاص مختلفه از عوام و غيره ؟!چرا بايد به اين نحو اسم اهل علم و علما را ببرى ؟ مگر تفريح غير مشروع است و يا بايد علما منبر بروند و به اهل علم مطالبى را بگويند؟ممكن است به نحو ديگرى به آنها بگويند.
سرم به زير افتاد عرض كردم : خطا رفتم اكنون بفرماييد چه بايدم كرد؟ فرمود برو منبر و بگو من خطا كردم !
ولى براى من مشكل بود اظهار كنم خطاى خود را و ليكن در ذهنم بود تا يك روز آقا شيخ ابراهيم ترك زير بغل مرا گرفت و گفت : تو بايد امروز منبر بروى به جاى من و به سختى مرا بلند كرد،رفتم منبر،فرمايش آن مرحوم به يادم آمد گفتم : در آن روز كه گفتن چرا بايد اهل علم در ماه رمضان به تفريح بروند من خطا كردم ! چيزى از اهل علم نديدم ؛ ذكر مصيبت كرده فرود آمدم .
ثمره رياضت و سحر خيزى
آقا شيخ ابراهيم رفت با آن مرحوم مصافحه كند فرمود: ديدى فلانى چه كرد؟ اين ثمره رياضت ها و خدمت و بيدارى در اسحار است كه باعث مى شود كه وقت ارتحال از اين عالم با توجه به او جان تسليم نمايد و زبان در ذكر او باشد و از اين عالم برود.
ارتحال استاد
در مرض موت ايشان دو روزى در مسجد جمكران بودم ،سراغ حقير را گرفته بودند؛ پس از مراجعت رفتم حضورشان ديدم تكيه داده و خاك تيمم خواستند، نزد ايشان نشسته بودم پس از تيمم شروع به نماز كرد و دست خود را بلند نمود براى تكبير،در وسط تكبير تسليم نمودند!و بقيه تكبير را در آن عالم گفتند. چشم هاى ايشان را بسته و پايشان را رو به قبله كشيدن . لمثل هذا فليعمل العاملون بندگى و اطاعت خدا براى اين ساعت است . خداوند را قسم مى دهيم يه عزت محمد و آل محمد كه آن ساعت را بر ما مبارك فرمايد و زبان ما را به ذكر خود و اوليائش گويا گرداند و ما را در پناه عصمت خود از فريب عجوزه دنيا حفظ فرمايد؛ كه مولى اميرالمومنين فرمود: دنيا مانند عروس آرايش كرده است . از كلمات آن مرحوم است در اسرار الصلاه : فيا لله من هذا الخطب الفظيع بايد پناه به خدا برد از اين مصيبت بزرگ .
دسيسه شيطان براى اهل علم
شيطان تدليس مى كند بر اهل علم كه مطالعه اين علوم معلومه مرسومه افضل است از استغفار در سحر و خلوت با خداوند عزيز جباز د و حال اينكه ممكن نيست صحيح نمودن قصد شرعى براى تحصيل علوم رسمى ؛يا اينكه بسيار مشكل است علمى كه انسان را وادار نكند به شب زنده دارى و تجهد و مناجات و استغفار در سحور كه رويه مومنين است كه و بالاسحار هم بستغفرون يوره الذاريات ،آيه 18
دعا سبب تحصيل علم است
نورى براى آن علم نيست و ثمره از تحصيلش حاصل نخواهد شد د در اينجا اشاره به پاره اى از اخبار مس شود از جمله روايتى از جناب امام صادق نقل شده كه مى فرمايد: علم ملازم خشيت است و ممكن نيست صاحب خشيت ترك كند تهجد و قزع به حق تعالى را،مرحوم آخوند ملا حسينقلى ما را وصيت مى نمود كه التجا به خدا آوريم و تضرع كنيم به سوى او زمانى كه متحير شدم در مطالب علميه و ما تجربه نموديم اين معنى را كه دعا و تضرع ،اسباب تحصيل است چنانكه در بعضى از اخبار تصريح شده كه ليس العلم بكثره التعلم ،انما هو نور يقذفه الله فى قلب من يشاء تهجد قلب را نورانى مى كند و نور را در قلب مومن ثابت مى دارد.
ترام العز ثم تنام ليلا
بغوص البحر من طلب اللالى
استاد فاطمى آنگاه چنين ادامه مى دهد:
خوش داشتم مقدمه اى كه خود آن مرحوم براى المراقبات نوشته از بظر خوانندگان بگذرانم اقول مخاطبا لنقسى : اعلم ايها العبد اللئيم الذميم البطال ! ان هذه الايام و الوقات التى ولدت فيها الى ان تموت بمنزله منازل سفرك الى وطنك الصلى الذى خلقت لمجاورته و الخلود فيه و انما اخرجك ربك و مالك و ولى امرك الى هذا السفر تحصيل فوائد كثيره و كمالات جمه غفيره لا يحيها بها عقول العقلاء و علوم العلماء و اوهام الحكماء من بها و نور و سرور و حبور بل و سلطنة و جلال و بهجة و جمال و ولاية و كمال ،فان عملت بر ضاه واتبعت هواه و صاياه حصل لك من منافع هذا السفر ارباح عظيمة و فضايل جسيمة التى لايقدر على احصاء انواعها فضلا عن تعداد افراداها جميع المحاسبين و لا يقدر قدر عضمتها احد من العاملين بل و لا خطر على قلب بشر و لم ير منها عين و لم يحك منها اثر، فان شئت تقريب هذا المعنى الى فهمك و تصديق هذا المعزى بلبك من طريق المنقول فقهى كتاب الله - جل جلاله - انعم قبول (فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين ) (سورة السجدة ،آيه 17) (و ان تعدوا نعمة قرة اعين ) (سورة ابراهيم ،آيه 14) و ما فى الاخبار المتواتر فى تضاعف نعم الاخرة فى كل جمعة الى ما لا نهاية له بل و فى حديث المعراج ، انظر اليهم فى كل يوم سبعين نظرة و اكلها نظرت اليهم ازيد فى ملكهم سبعين ضعفا.
واما من طريق المعقول فيكيف التاءمل فى النعم الدنيوية الجسمانية و قياسها بالنعم الاخروية والله تعالى مانظر الى الاجسام منه خلقها و عالم الاخرة عالم القرب واللقاء.
(ترجمه : اى بنده پست و زبون بيهوده كار! بدان كه اين روزان و شبان و اوقاتى كه بر تو مى گذرد،از ساعتى كه به اين جهان پا نهاده اى تا هنگامى كه از آن پل دركشى به منزله منزلگاه هاى تو به سوى وطن اصلى تو است ،كه براى اقامت و مجاورت و زندگانى جاويد،در آن ديار آفريده شده اى و همانا پروردگار و مالك و صاحب اختيارات تو را براى اين بدين سفر رهسپار فرموده تافوايد بسيار و كلمات بى شمارى به دست آورى كه عقول عقلا و علوم علما و اوهام حكما،نتواند به روشنايى و نورانيت و سرور و حبور بلكه به سلطنت و جلال و بخجت و جمال و ولايت و كمال آن غوايد پى برد و احاطا اى حاصل نمايد؛ پس اگر به رضا و خشنودى آفريدگارت عمل كردى و به نور هدايت او حركت نمورى و به سفارشها و اوامر او مراقب شدى از منافع اين سفر تو را سودهاى عظيم و فضايل جسيمى عايد خواهد شد كه تمامى حساب دانان بر شماره انواع و تعداد آن توانائى نخواهند داشت و هيچ يك از افراد مهندسين جهان قدر عظمت آنها را اندازه نتوانند گرفت بلكه نه بر قلب بشرى خطور كرده و نه چشمى آن را ديده و نه اثرى از آن به بيان و حكايت تواند آن و اگر هواهان شوى از طريق منقول و از راه روايت و كتاب ،اين معنى را به فهم خود نزديك گردانى و آن مغز را از پوست آن جدا سازى بشنو كه خداى جل جلاله در كتاب خود به بهترين بيانى تو را آگاه ساخته آنجا كه فرمايد: و لا بعلم نفس ما اخفى لهم من قره اعين بعنى هيچ كس نداند كه در آخرت چه براى آنها پنهان و ذخيره شده است از آنچه موجب روشنايى چشم است . و در جاى ديگر فرمايد: و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها ؛ بهنى اگر خواهيد نعمتهاى خداوند را به شمار نتوانيد.
و همچنين اخبار متواتره در فزونى نعم آخرت به حدى روايت گشته است كه حصرى براى آن نيست و در حديث معراج روايت گشته است كه حصرى براى آن نيست و در حديث معراج فرمايد: انظر اليهم ... بعنى در هر روز هفتاد بار به آنها نشر مى افكنم و در هر نشرى كه به آنها افكنم با آنها سخن گويم و به دارائى شان هفتاد برابر فزونى دهم !
و اما از طريق درايت و راه معقول همين بس بو را كه در نعمات دنيويه و بدنيه درنگ كنى و آنها را با نعم اخروى بسنجى و موازنه نمايى ،چه خداى تعالى از آن آنى كه اجيام را آفريده به آنهانظرى نكرده و عالم آخرت عالم قرب و ديدار است .
چند نكته تازه درباره ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى از استاد سيد عبدالله فاطمى نيا
اثر سخنان ميرزا جواد آقا
دانشمند محترم و خطيب نامى استاد فاطمى نيا تبريزى در كنگره بانو اصفهانى ،فرمودند: در مورد جمال السالكين ،آيه الله آقا ميرزا جواد ملكى تبريزى مى نويسند كه وقتى در مجلسى مى نشست مى فرمود: اى مردم !يكى از نامهاى خدا غفار است !همين را كه مى گفت ،چند تفر غش مى كردند و آنان را از مجلس بيرون مى بردند! آيه الله شيخ على پناه اشتهاردى هم فرمودند: ميرزا جواد آقا تبريزى در مدرسه فيضيه درس اخلاق داشت و آن چنان تاثير آتشين بر درها مى گماشت كه در درسش از اثر صحبت ايشان غش مى كردند و بى هوش مى شدند. روزى به ميرزا جواد آقا عرض كردند كه تاثير صحبت شما چنان است كه يكى از تجار در اين جليه حضور داشته بى هوش بر زمين افتاده است !
فرموده بودند: اين كه چيزى نيست مولايشان اميرالمومنين هميشه از خوف خدا چنين حالتى بهش دست مى داد!
جانها درد اصل خود عيسى دمند
يك زمان زخم اند و گاهى مرهمند
گر حجاب از جانها بر خاستى
گفت هر جانى ، مسيح آساستى
گر سخن خواهى كه گويى چون شكر
صبر كن از حرص و اين حلوا مخور
صبر باشد مشت هاى زيركان
هست حلوا آرزوى كودكان
(مثنوى معنوى ،دفتر اول )
من پنجشنبه آينده مهمانم
استاد بزرگوار حاج آقا فاطمى نيا فرمودند: قبله العلماء آية الله آقاشيخ محمد بهارى - قدس الله روحه - ايشان خيلى بزرگ بود، علما مى رفتند مثل بچه دو زانو در برابرش مى نشستند ولى اين هم دانسته باشيد كه رد هم گم مى كرده كه خيلى نشناسند او را، گاهى حركاتى از ايشان سر مى زد كه توقع نبود مثلا تسبيح رامى گرفته و تند دور انگشتش مى چرخانده كه يك آدم كم ظرفيتى هم به ايشان گفته بود كه آقا!؟ شما ماشاءء الله با اين مقام مانند يك جوان چهارده ساله مى مانيد!؟ (يعنى حركات ناپخته انجام مى دهيد). آية الله همدانى فرموده بود: عشق به ما ساخته !
اين را شيخ محمد حسين همدانى به من گفت . خيلى پر معناست !
عشق به ما ساخته ! ديگر فتاءمل به قول طلبه ها.
على كل حال ؛ ايشان يك نامه هايى دارد كه چاپ شده همه تان ديده ايد اينها را. و معمولا نام مخاطب نامه ها هيچ كدام ذكر نشده است ؛ شايد ايشان عمدا روى ملاحظات اين كار را كرده كه بالاخره بله ، بالاخره نامه ها را كه آدم نگاه مى كند معلوم است مخاطبها درجات متفاوتى داشتند، براى يكى يك چيز ساده اى نوشته كه ده دوره بايد آدم آن را مطالعه كند. حالا اين را كه من دارم نقل مى كنم دقت كنيد راجع به نشاط و بى نشاطى و استفاده شيطان از نشاط و بى نشاط بندگان . منتهى باور بفرماييد تعبيرى كه من مى خواهم بنمايم ، مبالغه نيست جان كندم تا اين نامه را تنزل دادم تا به كسى بگويم خيلى سخت است ... شيخ محمد بهارى وقتى نامش را مى شنويد اين عظمت را در نظر داشته باشيد كه مرحوم آية الله آقا شيخ محمد حسين بهارى همدانى - رضوان الله تعالى عليه - كه شاگرد مرحوم حاج شيخ جواد آقا بود و به امام راحل هم خيلى ارادت داشت و تقريبا هم با امام خمينى بوده كه البته امام خمينى در يك افق خيلى بالاتر هستند كه ديگر مانند ايشان در غيبت كبرى به جامعيت امام نيامده ،خدا مى داند كه بى تعارف من عقيده ام را عرض مى كنم ، آن جامعيتى كه امام داشته تكرار نشده منتهى ايشان هم بالاخره مال همان دوره ها بوده . ايشان خودش به گفت ، اين را مى خواهم بگويم كه عظمت شيخ محمد تجديد شود. اينها حيف است ،اينها سينه به سينه است ،اگر ناقلش مثل من بيافتد و بميرد ديگر كسى پيدا نمى شود بگويد،هى منتظر شوى كه راديو خواهد گفت ،يا تلويزيون . ديگر تمام شد؟اين قسمت را مى گويم و قسمت بعدى مكتوب است و شما هم دسترسى داريد. ايشان خودش به من فرمود كه آقا ميرزا جواد آقا تبريزى روى منبر نشسته بود و من پاى درس ايشان بودم . آقا شيخ محمد حسين بهارى گفت . ايشان تا سه چهار سال پيش زنده تود خيلى نرد بزرگى بود منتهى ديگر چون آسم شديدى داشت آن هم در يك گوشه شهرستان ؟عرض شود: ايشان مجهول القدر مانده بود. در شهرستان علما را نمى شناسند فقط در حد استخاره و تعبير خواب ،ساعت كى خوب است ،دخترم مى خواهد اسباب كشى كند، نمى دانم خروسم صدا كرد و غيره ؛ علما را بيشتر از اين نمى شناسند و بعد مى بينند چه گوهر گرانقدرى از دستشان رفته . ايشان با اين بيمارى شديد آن هم در گوشه شهرستان ضايع شده بود. مجمع المعارف بود اين مرد. خلاصه ،جوان بودم ميرزا جواد آقا روى منبر درس مى گفت ،مى گويد يك دفعه ديدم اين دو تا چشمهاى نورانى را متوجه ما كرد گفت : اهل كجايى ؟ من خلاصه عرض مى كنم گفتم : اهل بهار! تا گفتم اهل بهار،به پرى صورتش اشك ريخت ! سپس گفت : شيخ محمد بهارى ،قبرش زيارتگاه شده يا نه ؟ قبر شيخ محمد مزار شده يا نه ؟ بعد گفت : ان شاء الله من در پنجشنبه هفته آينده مهمان ايشان هستم ! يا گفت : به او لا حق مى شوم اين حرفى كه مى زد مثل اينكه پنجشنبه بود يك شاگردى داشت آن شاگرد بيقرار شد،گريه كرد،آمد خودش دست به ضريح حضرت معصومه شد. گفتيم : چه خبر است ؟ گفت والله ! من اين آقا را مى شناسم اينكه گفت : من پنجشنبه آينده مهمان محمد بهارى هستم ، ديگر تمام شد!
گفتيم : حالا امام نيست ،پيامبر نيست كه حرفش را اين قدر زود باور مى كنيد. حالا كه آقا ميرزا جواد آقا سر حال است .
به هر حال ، گفت : پنجشنبه آينده جنازه آقا ميرزا جواد آقا تبريزى تشييع شد. اين مهم است ،مى گفت : طلبه هاى دارالشفاء،فيضيه و جاهاى ديگر،آقا ببينيد اينها مهم است قريب به دويست و چهل يا دويست و پنجاه طلبه !! حالا ديگر دويست و چهل يا دويست و شصت حدودا 250 طلبه از حوزه خواب ديده بودند صبح كه پا شده بودند براى نماز، به يكديگر مى گفتند: خواب ديدم ! يك الف اين خوابها با هم فرقى نداشت . خيلى حرف است ! 250 نفر خواب ببينند يك الف هم با هم فرق نداشته باشد!!
خلاصه ؛ كه در شب پنجشنبه خواب ديده بودند كه جنازه آقاميرزا جواد آقاتبريزى روى تابوت حركت مى كند، حضرت سيدانبيا صلى الله عليه و آله جلوى جنازه حركت مى كند!
آرى ! طلبه ها،شب اين خواب را ديده بودند صبح وقتى پا شدند براى نماز ديدند سر و صدا افتاده ،متوجه شدند آقا ميرزا جواد آقا مرحوم شده .
خلاصه ؛ اينها يك بزرگانى بودند،استثنائاتى بودند كه خواستم اين عظمت برايتان جا بيافتد تا اينكه راجع به نشاط و استفاده شيطان از نشاط و بى نشاطى را از قول اين مرد بزرگ بگويم . من كه قابل نيستم ،خودم چيزى ندارم ...
(از سخنرانى استاد فاطمى نيا در حرم مطهر بى بى فاطمه معصومه عليه السلام )
جلوه عرفان از علامه سيد محمد حسين طهرانى
فرشتگان شب
علامه طهرانى رحمة الله مى فرمايد:
ملائكه شب ،از اول غروب آفتاب مى آيند و با انسان ملازمند تا سپيده صبح هر وقت اينها مى آيند، آنها مى روند و هر وقت آنها مى آيند، اينها مى روند. اين فرشتگان را ملائكه ليليه و نهاريه گويند.
مرحوم آية الله الاعظم آقاى حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى - اعلى الله تعالى مقامه الشريف - كه از اكابر علماء اتقيا و افاضل اولياء و داراى مقامات و درجات و كرامات اند ؛ در دو كتاب خود كه به نام اسرار الصلوة و اعمال السنة يا المراقبات است مى فرمايد: شب كه انسان مى خوابد ملائكه موكل بر انسان ،را بيدار مى كنند براى نماز شب و بعد چون انسان اعتنا نمى كند و درباره مى خواهد باز او را بيدار مى كنند ؛ اين بيدارى ها از روى مصادفه و اتفاق نيست ، بلكه بيدارى هاى ملكوتى است كه به وسيله فرشتگان انجام مى گيرد؛ اگر انسان استفاده كرد و برخاست ، آنها تقويت و تاييد مى كنند و روحانيت مى دهند؛ و اگر نه متاثر مى شوند و كسل مى گردند؛ آن مرحوم مى فرمايد: اگر از خواب بر خاستيد آن ملائكه را نمى بينيد،اءقلابه آنها سلام كنيد و تحيت و تكريم بگوييد و تشكر نماييد!
و دعايى در آن كتاب به عنوان سلام و تحيت براى آن فرشتگان نقل مى كند كه چون انسان از خواب بيدار مى شود آن دعا را بخواند، و حمد خدا را به جا آورد كه چنين موجودات ملكوتى را ملازم با او قرار داده تا او را براى انس و خلوت و مناجات با پروردگار تاءييد كنند؛ و از تعلقات عالم ماده و رذائل اخلاق و شهوات پاك كنند و توجه به خدا دهند.
يكى از برادران ايمانى نقل مى كرد،شب نزديك اذان صبح در حرم حضرت سيد الشهدا عليه السلام بودم و همه مردم به عبادت مشغول و هر كس به كار خود بود،يكى از ارباب مكاشفه و صاحب حال كه او را مى شناختم او هم در بالاى سر مطهر به تفكر و تعمق فرو رفته بود،مردم منتظر بودند اذان بشود و نماز صبح را بخوانند؛ من آمدم نزد آن مرد و گفتم : آقا! نماز صبح شده است ؟ يك نگاه به من كرد و گفت : مگر تو كورى ؟ كه ملائكه شب رفتند و ملائكه صبح آمدند!؟
ميرزا جواد آقا مناجاتى بود
مرحوم حاج ميرزا على آقاى قاضى - رضوان الله عليه - مقام انبساط و عاداتش غلبه داشت و بر خوف ايشان و همچنين مرحوم حاج شيخ محمد بهارى - رحمة الله عليه - اين طور بود؛ در مقابل حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى - رضوان الله عليه - مقام خوف ايشان غلبه داشت بر رجاء و انبساط و اين معنى از گوشه و كنار سخنانشان مشهود است . آنكه انبساط او بيشتر باشد او را خراباتى گويند و آنكه خوف او افزون باشد او را مناجاتى نامند.(1)
تجرد نفس
حاج ميرزا جواد آقا مى گويد: روزى استادم ،ملاحسينقلى همدانى به من فرمود: مقام تربيت فلان شاگرد به عهده شماست ! آن شاگرد همتى فراوان داشت و عزمى راسخ . مدت شش سال در مراقبت و مجاهدت كوشش كرد تا به مقامى رسيد كه توانايى كافى براى ادراك و تجرد نفس به دست آورد.
خواستم اين سالك راه سعادت ،به دست استاد بدين فيض نائل و به اين خلعت الهيه زينت شود. او را با خود به خانه استاد بردم . پس از عرض مقصود و مطلوب ،استاد فرمودند: اين چيزى نيست !و فورا با دست خود اشاره كردند و فرمودند: تجرد مثل اين است ؛ آن شاگرد مى گفت : ناگاه ديدم كه از بدنم جدا شده ام و در كنار خود موجودى را مانند خود،مشاهده مى كنم !(2)
ميرزا جواد آقا در آخرين منزلگاه هستى
علامه طهرانى مى فرمايد: حضرت آقاى سيدهاشم (عارف نامى و شاگرد برجسته علامه على آقا قاضى ) از قبرستان معروف به شيخان بسيار مبهتج بودند و مى فرمود: بسيار پر نور و پر بركت است و خدا مى داند چه نفوس ذكيه و طيبه اى در اينجا مدفونند.
پس از قبر مطهر بى بى كه فضاى قم و اطراف قم را باز و گسترده و سبك و نورانى نموده است و به واسطه بركات آن حضرت است كه گويا خستگى از زمين قم و از خاك قم برداشته شده است هيچ مكانى در قم به اندازه اين قبرستان نورانى و با رحمت نيست ! و سزاوار است طلاب و سائرين بيشتر از اين ،به اين مكان توجه داشته باشند و از فضائل و فواصل معنوى و ملكوتى آن بهره مند شوند و نگذارند اين آثار محو شود و دستخوش نيسان قرار گيرد انتهى كلام حداد. قبربسيارى از اعلام تشيع مانند زكريا بن ادريس و زكريا بن آدم و محمد بن قولويه در اينجاست ؛ و اخيرا قبر مرحوم هيدجى سالك دل سوخته و وارسته ،و قبر مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى ،و قبر مرحوم حاج ميرزا على آقا شيرازى و امثالهم در اينجاست كه هر يك استوانه اى از عظمت و جلال مى باشند.
ميرزا جواد آقا از ديدگاه رهبر انقلاب
مرحوم صديق ارجمند آية الله شيخ مرتضى مطهرى - رحمة الله عليه - به حقير گفت : من خودم از رهبر انقلاب ،آية الله خمينى - على الله تعالى مقامه شنيدم كه مى فرمود: در قبرستان قم يك مرد خوابيده است و او حاج ميرزا جواد آقاى تبريزى است ! (3)
علامه طهرانى مى نويسد ؛ مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى تبريزى از اءعاظم تلامذه مرحوم آية الله الحق و سند التوحيد،معلم ربانى حاج شيخ حسينقلى همدانى - رضوان الله تعالى عليهما - است و كتب وى عبارتند از لقاء الله و اسرار الصلوة و المراقبات (اءعمال السنة ) كه الحق مستغنى از تعريف است ،بالاخص كتاب لقاءالله ايشان آتشى مخصوص ‍ دارد و براى فتح باب سالكين الى الله ،كليد و رمز موفقيت است . ما در اينجا به ذكر يك دستور از كتاب اسرار الصلوة وى ،طبع سنگى ،صفحه 46 اكتفا مى نماييم ؛ مى فرمايد: من از بعضى از اءجلاء مشايخ خودم كه همانند او حكيم عارفى و معلم حاذقى را در راه خير و طبيب كاملى را نديده ام پرسيدم : كدام از اعمال جوارح را كه شما تجربه نموده ايد اثرش در قلب بيشتر است ؟! فرمود: سجده طولانى در هر روزى كه آن را ادامه دهد و طول بدهد جدا تا اينكه يك ساعت و يا سه ربع ساعت به طول انجامد و در آن بگويد: لااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين (سوره انبياء آيه 87)؛ هيچ معبودى نيست جز تو اى خداوند! تو پاكى و منزه و مقدس ‍ مى باشى ! من هستم كه رويه و داءبم اين بوده است كه از ستمگران بوده ام . به طورى كه نفس خود را گرفتار و محبوس در حبس عالم طبيعت مشاهده نمايد و مقيد و مغلول به قيدها و غلهاى اخلاق رذيله بنگرد و خداوند را تنزيه كند: تو اين كار از روى ظلم و ستم به من ننمودى و من بودم كه به نفس ‍ خودم ستم نموده و آن را در اين مهلكه عظيم وارد ساختم .
و ديگر خواندن سوره قدر را شبهاى جمعه و عصرهاى جمعه يك صدر بار. مرحوم استاد- قدس سره - مى فرمود: من در ميان اعمال مستحبه ،عملى را نيافته ام كه مانند اين سه چيز موثر باشد و در روايات مطالبى وارد است كه حاصلش اين است : در روز جمعه صد نفحه يا صد رحمت نازل مى شود،نود و نه تاى آن براى كسى است كه سوره قدر را در عصر جمعه يك صد بار قرائت كند،و براى او همچنين نصيبى در آن يك نفحه و يا يك رحمت ديگر نيز هست - الهى .
رساله لقاءالله اشكم را سرازير مى كند
علامه طهرانى مى فرمايد: اين حقير در هنگام اقامت در نجف اشرف براى تحصيل نيز آن (رساله لقاء الله ) را مطالعه مى نمودم و از بحر بى كران آن بهره مند مى شدم . روزى يكى از علماءكاظمين كه با حقير نسبت رحميت داشت و در زيارتى مخصوص به نجف به زيارت آمده بود و در كلبه حقير ميهمان بود،راجع به توحيد حضرت حق تعالى با وى بحث شد.
حقير در ميان گفتارم ،آوردم كه لاموثر فى الوجود الاالله
گفت : چنين حديثى ندارم !
عرض كردم : نباشد كه نباشد،ولى آيا اين مضمون كه كلام يكى از حكماء مى باشد متخذ از شالوده و ريشه كشيده شده جميع آيات و احاديث نيست من به وى گفتم : خوب است شما رساله لقاءالله را كه حقير آن را به خط خود استنساخ كرده ام مطالعه فرمائيد تا روح مطلب برايتان روشن گردد. گفت : خيلى در پى آن بوده ام ولى هنوز به دست نياوردم .
حقير رساله خود را به ايشان سپردم تا در مدت يك هفته مطالعه نمايد. وى بلخ كاطمين رفت و رساله را با خود برد. در سفر ديگرى كه به نجف اشرف مشرف شد از وى پرسيدم : رساله چطور بود؟!
گفت : من هر وقت آن را مطالعه مى كردم ،اشكم سرازير بود تا مطالعه ام خلاص شود! (4)
بهترين كتاب در موضوع لقاءالله
علامه طهرانى مى نويسد: راجع به لقاءالله و امكان وقوع معرفت خداوندى گر چه بسيار گفته اند و نوشته اند،و حقا درهاى مكنونه را سفته ،و پويندگان راه نموده اند ؛ اما حقير تا به حال از جهت اتفاق مطلب و ايجاز،و شواهد روائيه و شهوديه و سوار كردن مطالب عرفانيه لقائيه را بر اساس ‍ برهان و استحكام دليل ،همچون رساله لقاءالله مرحوم آية الحق و سند العرفان ،فقيه ارجمند و آيت ربانى حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى - اءعلى الله مقامه القدسى و رزقنامن بركاته و رحماته ؛ جوده و منه - زيارت ننموده ام .
فبناء على هذا؛ بسيار به جا و مناسب است شطرى ازابتداى آن را كه در اصل لزوم معرفت غيبية ،آن فقيد علم و عمل و انديشه و درايت ذكر فرموده است ،از روى نسخه خطيبه خودم كه در بلده قم استنساخ نموده ام ،در اينجاحكايت نمايم . او مى فرمايد:
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدالله و الصلوة على رسول الله و على ءاله امناءالله
در قرآن مجيد زياده از بيست جا عبارت لقاءالله و نظر خداوند وارد شده و هكذادر تعبيرات انبياء و ائمه عليه السلام . و از اين طرف هم دراخبار،در تنزيه حق - جل و علا- كلماتى وارد شده كه ظاهرش تنزيه صرف است از همه مراتب معرفت .
علماى شيعه رضوان الله عليهم را هم در اين باب مذاقهاى مختلفه است ؛ عمده آن دو مذاق است ؛ تنزيه صرف حتى اينكه منتهاى معرفت و همان فهميدن اين است كه بايد خداوند را تنزيه صرف نمود. و آيات و اخبارى كه در معرفت و لقاء الله وارد شده است ، آنها راتاءويل نمود.
مثلا تمام آيات و اخبار لقاءالله را معنى مى كنند بر مرگ و لقاء ثواب و عقاب .
و فرقه ديگر را مذاق اين است كه : اخبارى كه در تنزيه صرف وارد شده است بايد جمع ميان آنها و اخبار تشبيه واخبارى كه ظاهر در امكان معرفت و وصول است ،به اينطور نمود كه : اخبار تنزيه صرف را حمل كرد به معرفت به طريق روئيت به اين چشم ظاهر،و به معرفت به كنه ذات اقدس الهى ؛ و خبار تشبيه و لقاء و وصول و معرفت را حمل كرد به معرفت اجمالى و معرفت اسماء و صفات الهى و تجلى مراتب ذات و اسماء و صفات حق تعالى ،به آن ميزان كه براى ممكن ،ممكن است .
و به عبارت اخرى ،كشف حجب ظلمانيه و نورانيه كه براى عبد شد؛ آن وقت معرفت از جنس معرفت قبل از آن كشف نيست .
و به عبارت اخرى ،انوار اجمال و جلالى الهى در قلب و عقل و سر خواص ‍ اولياى او تجلى مى كند،به درجه اى كه او را از خود فانى مى نمايد و به خود باقى مى دارد؛ آن وقت محو جمال خود نموده و عقل او را مستعرق معرفت خود كرده ،و به جاى عقل او خود تدبير امور او،را مى نمايد. اگر چه بعد از اين همه مراتب كشف سبحات جلال و تجلى انور جمال و فناى فى الله و بقاى الله ،باز حاصل اين معرفت ،اين خواهد شد كه از روى حقيقت از وصول به كنه معرفت ذات ،عجز خود را بالعيان و الكشف خواهد ديد.
بلى اين هم عجز از معرفت است و عجز از معرفت است ؛ ليكن اين كجا و آن كجا؟ بلى جماد هم عاجز از معرفت است ،انسان هم . ولى قطعا تفاوت مراتب عجز حضرت اعلم خلق الله محمد بن عبدالله عليه السلام با سايرين بلكه با علماى امت ،زيادتر از عجز جماد يا انسان است .
اجمالا مذاق طايفه اى از متكلمين علماى اعلام مذاق اول است ؛ مستدلا به ظواهر بعضى از اخبار وتاءويلا للايات و الاخبار و الادعيه الواردة فى ذلك . (5)
اين حقير بى بضاعت مى خواهم بعضى از آيات و اخبار وارده در اين معنى را با تاءويلات حضرات ذكر نمايم ،تا معلوم شود حق از باطل .
از جمله آيات : آيات لقاء الله است .
جواب داده اند طايفه اولى از اين آيات به آنكه : مراد،مرگ و لقاى ثواب الهى است .
اين جواب را طايفه ثانيه رد كرده اند به اينكه : اين مجاز است . و مجاز بعيدى هم هست . و اگر بنا بر حمل به معناى مجازى باشد،مجاز اقرب از او اين است كه به يك درجه از ملاقات را كه در حق ممكن شرعا جايز است حمل نماييم ،اگر چه عرف عام آن را لقاى حقيقى نگويد،و حال آنكه بنا بر آنكه الفاظ براى ارواح معناى موضوع باشد،و معنى روح ملاقات را تصور نماييم ،خواهيم ديد كه ملاقات اجسام هم حقيقت است . و ملاقات ارواح هم حقيقت است ،و ملاقات معانى هم هم حقيقت است . و ملاقات هر كدام به نحوى است كه روح معنى ملاقات در او هست ؛ وليكن در هر يك به نحوه لايق حال ملاقى وملاقى است .
پس حالا كه اين طور شد،نى توان گفت كه معنى ملاقات ممكن با خداوند جليل هم روح ملاقات در او حقيقتا هست ؛ وليكن نحوه آن هم لايق اين ملاقى و ملاقى است . و آن عبارت از همان معنى است كه در ادعيه و در اخبار از او به تعبيرات مختلفه ،به لفظ وصول و زيارت و نظر بر وجه و تجلى و ديدن قلب و تعلق روح ،تعبى شده است . واز ضد آن به فراق و حرمان تعبير مى شود.
و در تفسير قد قامت الصلوة از امير عليه السلام روايت : يعنى نزديك شد وقت زيارت .
و در دعاها،مكررا وارد است :
ولاتحرمنى النظر الى وجهك .(و مرا محروم مگردان از نظر به سوى وجه خودت !)
و در كلمات آن حضرت است :
و لكن تراه القلوب بحقائق الايمان . (اولين او را مى بينند دلهاى آدميان ،به واسطه حقيقتهاى ايمان .)
و در مناجات شعبانيه است :
و الحفنى بنور عزك الابهج فاءكون لك عارفا . (و مرا ملحق كن به نور عزتت كه بهجت انگيزه ترين است ؛ تا اينكه عارف تو گردم !) و هم در آن مناجات است :
و اءنر اءنصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصير ارواحنا معلقه بعز قدسك ! ( و ديدگان بصيرت دلهاى ما را به درخشش نظرشان به سويت نورانى نما؛ تا آنكه چشمان دلهايمان حجابهاى نور را پاره كند،و به معدن عظمت و اصل گردد،و ارواح ما به مقام عجز قدست بسته و پيوسته شود!)
و در دعاى كميل عليه الرحمة عرض مى كند:
وهبنى صبرت على عذابك ،فكيف اصبر على فراقك ؟! (و مرا چنان پندار كه قدرت صبر و شكيبايى بر عذابت را داشته باشم ،پس چگونه مى توانم بر فراقت شكيبا باشم ؟!) مرد بافهم صافى از شبهات خارجيه بعد از ملاحظه اين تعبيرات مختلفه قطع خواهد كرد بر اينكه مراد از لقاى خداوند،لقاى ثواب او كه مثلا بهشت رفتن ،و سيب خوردن و حورالعين ديدن باشد نيست .
چه مناسبت دارد اين معنى با اين تعبيرات ؟!
مثلا اگر لقاى مطلق را كسى تواند به يك معنى دور از معانى لقاء حمل نمايد،آخر الفاظ ديگر را چه مى كند؟ مثلا نظر بر وجه را چه بايد كرد؟! الحفنى بنور عزك الابهج فاكون لك عارفا را چه بكنيم ؟! انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك را هم مى شود كه بگويد: گلابى خوردن است ؟! و اگر كسى بگويدكه : قبول دارم مراد از لقاءالله اينها نيست ؛ ليكن مراد از لقاى او،لقاى اولياى از انبياء و ائمه عليه السلام است . براى ماهامثلا كسى به صدر اعظم عرض بكند،تجوزامى شود بگويد: به شاه عرض كردم . چنانچه در اخبار اطلاق وجه الله بر ائمه عليه السلام و انبيا شده است ؛ مثلا پيغمبر صلى الله عليه و آله وجه خداست نسبت به ائمه عليه السلام و ائمه عليه السلام وجه خدا هستند نسبت به ماها.
جواب مى گوييم :
اولا اينكه اين دعاها را انبياء و اولياء حتى نفس مقدس حضرت نبوى صلى الله عليه و آله مى خواندند. و خود وجود مبارك آن حضرت كه اسم اعظم و وجه خداست پس او چه قصد مى كرد؟! (6).انگهى اين معنى هم كه بر بعضى از مقامات انبياء و ائمه عليه السلام اطلاق مى شود،بعد از اين است كه ايشان به درجه قرب رسيده باشند و فانى فى الله شده اند و به صفات الله متصف شده اند. آن وقت اطلاق وجه الله و جنب الله و اسم الله براى آنها جايز مى شود. و قول به اين معنى فى الحقيقه قبول مطلب خصم است نه رد.
تفصيل اين اجمال تا يك درجه اين است كه در اخبار معتبره وارد شده است كه فرموده اند: نحن الاسماء الحسنى . و مراد از اين اسماء قطعا اسم لفضى كه نيست ؛ اسم عينى خواهد بود. چنانكه از غخبار معلوم مى شود خداوند اسماء عينيه غير لفظيه دارد كه با آنها در عالم كارها مى كند و تاثيرات در عالم واقع مى شود،بلكه وجود همه عالم از تجليات اسماء الهيه است ؛ چنانكه در ادعيه ائمه معصومين عليه السلام خيلى وارد است : و باسمائك الذى تجليت به على فلان و على فلان ! (و تو را سوگند مى دهم به اسم تو ؛ آنان با آن آسمانها و زمين را آفريدى !)
ودر دعاى كميل است :
و با سمائك التى ملات اركان كل شى ! (و من ار تو مى خواهم و مساءلت دارم به اسمائت كه آنها اركان و اساس هر چيزى را پر كرده است !)
و در كتب (اصول كافى و توحيد صدوق كه از جمله كتابهاى معتبر شيعه است ،روايت كرده اند از حضرت صادق عليه السلام . قال : ان الله خلق اسماء بالحروف غير مصوت ،و بالفظ غير منطق ،و بالشخص غير مسجد،و بالتشبيه غير موصوف ،و باللون غير مصبوغ ؛ منفى عنه الاقطار،معبد عنهالحدود،و محجوب عنه حس كل متوهم ،مستتر غير مستور.
فجعله كلمة تامة على اربعة اجزاء معا؛ ليس منها و احد قبل الاخر.
فاظهر منها ثلاثة اسما لفاقه الخلق اليها،و حجب منها واحدا،و هو الاسم المكنون المحزون . بعذه الاسماء التى ظهرت ،فاظاهر منها هو الله تعالى .
و سخر سبحانه لكل اسم من هذه الاسماء اربعه اركان ؛ فذلك اثنا عشر ر كنا.ثم خلق لكل ركن ثلثين اسما،فعلا منسوبا اليها.
فهو الرحمن ،الرحيم ،الملك ،القدوس ،الخالق ،البارى ،المصور،الحى ،القيوم ،لاتاخذه سنة ولانوم ،العليم ،الخيبر،السميع ،البصير،الحكيم ،العزيز،الجبار،المتكبر،العلى المقتدرالقادر،السلام ،المومن ،المهيمن ،المنشى ،البديع ،الرفيع ،الجليل ،الكريم ،الرزاق ،المحيى المميت ،الباعث ،الوارث .
فهذه الاسماء و ما كان من الاسماء الحسنى حتى يتم ثلاث ماه و ستين اسما؛ فهى نسبة لهذه الاسماء اثلاثة . و هذه السماء الثلاثه اركان و حجب الاسم الواحد المكنون المخزون بهذه الاسماء الثلاثة .
و ذلك قوله تعالى : قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ايا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى .(7)
(خداوند اسمى راآفريد كه باحروف صدا نمى داد،و با لفظ گويا نبود،و با پيكر داراى جسد نبود،و با تشبيه در وصف نمى گنجد،و با رنگ ،رنگ آميزى نشده بود. و قطار و اكناف جهان هستى از او طرد و نفى گرديده بود،حدود و ثغور آن از او دور شده بود. پنهان بود بدون آنكه پنهان شده باشد.
پس از آن اسماء سه اسم را به جهت نيازمندى خلائق بدان ظاهر كرد؛ و يكى از آن اسماء را پنهان و مستور نمود. و آن اسم پوشيده است و سر به مهر گرفته شده به واسطه اين سه اسمى كه ظاهر گرديده شده است ؛ بنابراين ظاهر،عبارت مى باشد از الله تبارك و تعالى .
پس خداوند سبحانه براى هر يك از اين اسماءثلاثه ،چهار عدد پايه را مسخر و رام آنها نمود؛بناء عليهذا به دوازده پايه هاى دوازده گانه ،سى عدد اسم . و بنابراين ،آن اسم به نحو تصاعدى بالارفت (تارسيدبه سيصد شصت اسم فرعى ) كه منسوب هستند به آن سه اسم اصلى .
لهذا آن اسماء فرعى عبارتند از: رحمن ،رحيم ،ملك ،قدوس ،خالق ،بارى ،مصور،حى قيوم ،لاتاخذة سنة و لانوم ،عليم ،خبير،سميع ،بصير،حكيم ،عزيز،جبار ،متكبر،على ،عظيم ،مقتدر،قادر،سلام ،مومن ،مهيمن ،منشى ،بديع ،رفيع ،جليل كريم ،رزاق ،محيى ،مميت ت باعث ،وارث .
بنابراين ،اين اسماء و بقيه اسماء حسنى تا برسد و تمام شود سيصدوشصت اسم ،منسوب مى باشند به آن اسماء سه گانه . و ايين اسما ثلاثه اركان و حجابهاى هستند براى آن اسم واحد كه به واسطه اين سه اسم ،محزون ومكنون گشته است . و ان است گفتار خداوندئ عزوجل : بگو اى پيغمبر! بخوانيد الله را،يابخوانيد رحمان را،هر كداميك را كه بخوانيد اسما حسنى را از مختصات اوست .
از اين روايت و روايات وادعيه متواتره معلوم مى شود كه : اسما كه مخلوقند،و اسما عينيه هستند. و هم روايات معتبره هست كه ائمه ما عليه السلام مى فرمايد كه : ما اسماء حسنى هستيم .
بلكه امام اسم اعظم است .
و به اعتقاد طايفه شيعه ،اشرف تمام مخلوقات حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله است و به اين قرار اسم اعظم هم باشد. و علاوه بر اين ادعيه ماه مبارك هست كه مى گويد: آن حضدت حجاب اقرب است يعنى طرف ممكن و اقرب مخلوقات است . ودر روايات است كه اى ممسوس ‍ هست به ذات الله .(8)
و بايد انسان تدبير در اين اخبار نمايد ؛ اولا ملتفت باشد كه اين اخبار سندا معتبر،و در كتب معتبره ،و امضاى علماى مذهب بر آنها واقع است . و علاوه بر استحكام اسناد،علماى اعلام اين اخبار را قبول كرده اند،و در كتب معتمدهسان كه تصريح به صحت آنها كرده اند ضبط كرده اند. و از اين اخبار عند التامل واضح است كه مقام حضرت ختمى مرتبت مرتبه اسم اعظم و حجاب اقرب است . و ازاين سيصد اسم كه سى و پنج تاى از آن بزرگوار مى باشد. چرا كه صريح روايت گذشته است كه اين سيصد اسم مخلوق از اركان اسماء ثلاثه ؛ و همه اينها با اسماء ثلاثه از اركان و حجب اسم واحد مكنون مخزون است كه آن هم مخلوق است .
و بعد از اينكه اين مراتب مسموع سمع شريف باشد و مختصر تاءمل نمايند،خواهند ديد كه اگر اين اسماء الله و صفات الله كه در اين اسماء است ،مثلا از مراتب حقيقت سيد بشر صلى الله عليه و آله باشد، لابد قرب آن بزرگوار قرب معنوى ،و معرفت او معرفت حقيقى خواهد بود؛ اگر چه بعد از اين همه تفاصيل باز به تخصيص خود آن بزرگوار و فرمايشات آل طيبين و خلفاى مقدسين ايشان كه علمشان با آن حضرت مساوى است ،به اين معنى كه وارث همه علوم آن حضرت هستند، خود آن بزرگواران هم از معرفت كنه حقيقت ذات عاجز باشند؛ و اين معنى را منافاتى با دعواى حضرات نيست كه معرفت حق جل جلاله اجمالا براى بزرگان دين و اولياى خداوند رحيم ، ممكن و مرغوب فيه است . بلكه اهم مطالب دينيه همين است كه بلكه كسى از اين مطالب و مراتب چيزى تحصيل نمايد. بلكه اين مطالب غايت دين بلكه علت غائيه خلق سماوات و ارضين ، بلكه تمام عالمها است .
و اگر كسى با همه اين مراتب در مقام تنزيه صرف ذات اقدس ايستادگى داشته باشد و بگويد: به هيچ وجه راه به معرفت خدا نيست ؛ نه تفصيلا و نه اجمالا،و نه كنها و نه وجها، آن وقت اگر تامل صادق نمايد خواهد ديد كه اين تنزيه موجب تعطيل و موجب ابطلال و الحاق به عدم است من حيث لا يشعر؛ چنانكه ائمه صلوات الله عليهم در اخبار معتبره نهى از تنزيه صرف فرموده اند.
روايت كافى است كه زنديق سؤ ال كرد كه :
ولكن لابد من الخروج من جهة التعطيل و التشبيه . لان من نفاه فقد انكره و رفع ربوبيته و ابطله ،و من شبهه بغيره فقد اتسبه بصفة المخلوقين المصنوعين الذين لا يستحقون الربوبية . ولكن لابد من اثبات ان له كيفية لايستحقها غيره و لايشارك فيها و لايحاط بها و لايعلمها غيره .
(آيا خداوند صاحب انيت و ماهيت است ؟!
امام صادق عليه گفت : آرى ! چيزى ثبوت پيدا نمى نمايد مگر بانيت و ماهيت !
سائل گفت : آيا وى صاحب كيفيت است ؟!
امام عليه السلام گفت نه ! به جهت آنكه كيفيت جهت صفت و احاطه او مى باشد (و صفت و احاطه او سمت و جهت نمى پذيرد) و ليكن چاره اى نيست مگر آنكه كيفيتى براى او اثبات گردد تا او را در دو جهت تعطيل و تشبيه بيرون برد. زيرا كسى كه وى را نفى كند ( همه انواع كيفيتها را از او بزدايد) او را انكار كرده است ،و ربوبيتش را رفع نموده است ،و اصل وجودش را ابطال كرده است . و كسى كه وى را به غير او تشبيه نمايد،او را به صفات مخلوقاتى كه مصنوعات او هستند و استحقاق و لياقت ربوبيت را ندارند منتسب كرده است . و ليكن ناچار لازم مى آيد كه براى وى اثبات كيفيتى نمود كه غير او مستحق آن نباشد،و در آن كيفيت مشاركت با او نباشد،و خداوند محاط بدان كيفيت نگردد،و غير خدا از حقيقت آن كيفيت نتواند علم و اطلاع حاصل نمايد!)
و در اول همين روايت رنديق عرض مى كند:
فما هو؟! (پس او چيست ؟!)
(جواب ) مى فرمايد: هوالرب ؛ و هو المعبود؛ و هو الله ! (اوست پرورش ‍ دهنده ؛و اوست پرستش گرديده شده و اوست الله !) و مى فرمايد : من كه مى گويم ،مقصود اين نيست كه كتاب اين حروف را نمايم ؛ و مرجعم به سوى معانى و چيزى است كه خالق اشياء است ؛ و مرجعم به صفت اين حروف است و آن معنى است .
الى ان قال : قال له السائل : فانا لم موهوما الا مخلوقا! قال تبو عبدالله عليه السلام : لو كان كذلك لكان التوحيد عنا مرتفعا لانا لم نكلف غير موهوم ! ولكنا نقول : كل موهوم بالواس مدارك به تحده الحواس و تمثله فهو مخلوق ،اذ كان النفى هو البطال و العدم - الخ .
تا اينكه هشام ،راوى روايت گفت : سائل به حضرت گفت : ما چيزى راكه انديشه ما بدان برسد نمى يابيم مگر آنكه آن مخلوق مى باشد!
امام ابو عبدالله جفر صادق عليه السلام به وى گفتند: اگر اين طور باشد تحقيا دنبال كردن و طلب كردن توحيد خداوند از ما برداشته شده است ؛ زيرا كه ما مورد تكليف و جستجوى امرى كه خارج از انديشه ما باشد قرار نخواهيم گرفت !
و ليكن گفتار ما اين است كه مى گوييم تمام آنچه را كه به وسيله حواس ما به انديشه ما وارد شوند،و با آنها ادراك گردند،و حواس ما آنها را حد مى زند و به صورت مثال و شكل در مى آورند،آنها مخلوق مى باشند. به علت آنكه نفى كردن مطلق آنچه به انديشه در آيد (نه با خصوص حواس ) آن باطل كردن مبداء و معدوم داشتن اوست - تا آخر روايت ).
پس انسان نبايد نفى هر معنى را تنزيه حق دانسته ،نفى بكند ؛ و حقيقت اين نخواهد شد الا ابطال .
بايد از معانى غير لايقه كه موجب محدود بودن و نقص ذات اقدس تعالى است تنزيه نمايد، و معرفتى كه مثلا به حواس است همه قسم آن را نفى نمايد؛وليكن معرفت به چشم قلب و روح را آن هم نه معرفت بالكنه بالوجه اگر نفى نمايد ديگر براى انبياء و اوليا و عرفاى حقه مى ماند الا همين ها كه اغلب عوام دارند.
بارى اگر انسان يك ذره بصيرت داشته باشد، خواهد ديد همين اشخاص ‍ هم كه نفى معرفت بالوجه را مى كنند، ناچار و اضطرارا خودشان هم تا يك درجه مبتلا به معرفت به وجه عقد قلبى شان منافى با آن تنزيه صرف است كه در مقام دعوى مى گويند. چرا كه همين ها در مقام دعا، مثلا خداوند را عرض مى كنند كه : تو رحمانى ! تو رحيمى ! تو غفورى ! به من چنين و چنان بكن !
قطعا مجرد حروف كه به هيچ وجه معنى آن را چيزى تصور ننمايند قصد نمى كنند. لابد ذاتى را قصد مى كنند كه واجد اين صفت است . ولو بر وجهى كه مطابق توصيف ذوات امكانيه نباشد. و تصور مى كنند كه مرحمت خداوند منزه است از معنى ، مرحمتى است كه مستلزم تاثر و رقت قلب است ؛ وليكن همين معنى را هم اجمالا باز تصور مى كنند كه ايشان را ايمان و اطمينان به اين معنى باعث مى شود به تضرع و دعا.
و اين مطلب و اين معرفت جزيى عقد قلبى هم منافات با آن تنزيه صرف دارد كه ادعا مى كنند؟ و كسانى كه دعواى معرفت و امكان معرفت و امكان معرفت مى نمايند غير اين نمى گويند كه ؟ اين معانى اجماليه از اسماء و صفات الهيه جل جلاله كه شما در عقد قلبى به او اعتقاد داريد، ما به طريق كشف و شهود ديده ايم و حقايق آنها را به همين قيود تنزيهاتى رسيده ايم ، و همان حقايق كه به ما منكشف شده مطابق همان است كه محققين متكلمين اماميه در عالم تصور و عقد قلبى دارند؛ فرقش همان (فرق ) تصور - وجدان است .
نظر فرق آنكه انسان معنى شيرينى را علما مطابق واقعش بداند كه عبارت از كيفيت ملائمه اى است كه از وصول كيفيت بعضى از اجسام به اغشيه منتشره به سطح دهان حاصل مى شود ؛ و اينكه شيرينى را بخورد. اين دو مطلب را يكى لحاظ مى شود گفت كه عين همند و يك لحاظ مى شود گفت :ابدا ربط به همديگر ندارند.
مثلا نور عظمت حق - جل جلاله - را هم متكلمين مى گويند كه به معنى ظاهر و مظهر است ، و ليكن از قبيل اين انوار شمس و قمر، و فلان و بهمان نيست . مثلا حضرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله معنى و حقيقت آن ظاهر و مظهر را به تجلى اين اسم مبارك ، به حقيقت سر و روحش مشاهده مى فرمايد، ليكن مطابق همان تنزيه كه : لايشبهه نور من الانوار بل اجل من هذا التنزيه ؛ هيچ نورى از انوار مشابهات با او ندارد. بلكه او از اين تنزيه هم برتر است و اين را معرفت مى گوييم .
و اين مثال و تقريب هم از باب تمثيل است ، و لابد از يك جهت مقرب مى شود ولو از جهاتى معبد باشد. پس معرفت اسم ظاهر خداوند تبارك و تعالى براى وليى از اولياء اگر به تجلى اسم ظاهر حاصل بشود و بگويد كه : الغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك ؟! (آيا براى غير تو ظهورى وجود دارد كه براى تو وجود نداشته است ؛ تا آنكه آن غير، ظاهر كننده تو بوده باشد؟! و امام صادق عليه السلام مى فرمايد: ما رايت شيئا الا و رايت اللّه قبله و معه و بعده (من چيزى را نديدم مگر آنكه خدا را پيش از او با او پس از او ديدم ! نبايد انسان انكار نمايد و يا تاويل به همين معنى (كه براى خودش در عقد قلبى حاصل است ) نمايد و اسمش را هم بگذارد تنزيه خداوند از اينكه حقايق اسماء عظامش را كسى مشاهده نمايد. بلى طبيعى است منافرت انسان با چيزى كه او را جاهل است .
به هر صورت مومن اگر بنايش را به اين بگذارد كه هر مطلبى كه در بادى نظرش نفهمد نفى نماند، از ايمان خارج مى شود؛ بلكه به مقتضاى دستورالعمل امام صادق عليه السلام بعد از تاءمل و تحقيق هم اگر نفهمند، (هرگاه ) رد و انكار بنمايد و اين رد را براى خودش مذهب اخذ كند و به اين تدين نمايد، از ايمان خارج مى شود.
راه فهميدن معانى عالى
و خوب است كه انسان در اين جمله از مطالب ، اگر در كلمات انبياء و اولياء و علماى حقه برايش مشكل بشود و به كنهش نرسد، به خداوند واهب العلم و العقل تضرع نموده و قصدش را خالص نمايد، و مكررا در كلمات ايشان فكر نمايد. و اگر از اتقياى علماء دستش برسد سؤ ال نمايد، حكما خداوند عالم يا همان مطلب را او مى فهماند و يا راه فهميدنش را ياد مى دهد.
ودر اينكه اين گونه مطالب عاليه و اسرار ربانيه در دين حق هست ، حرفى نيست ، حتى اجمال اين را متوغلين در جمود هم تصديق دارند و راه وصول به اين مطالب را تزكيه نفس با تقوا و رياضات شرعيه قرار داده اند، كه با اين جمله قوه حيوانيه را تضعيف نموده و قوه روحانيه و ايمانه را تقويت كرده ؛ آن وقت چشم بصيرتش باز شده به حقيقت اين مطالب (با لكشف و الشهوده ) مى رسد؛ چنانكه در آيه مباركه مى فرمايد: ( و الذين جهدوا فينا لنهدينهم سبلنا) (9)
(و كسانى كه در ما مجاهده مى نمايند، ما راههاى خودمان را به آنان رهبرى مى كنيم .)
و از حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله روايت است كه هر كسى را دو چشم سر هست كه با آنها غيب را مى بيند؛ خداوند عالم اگر به بنده اى اراده خير داشته باشد، چشمهاى سر او را باز مى كند.
حالا برادر من ! اگر همت داى از اهل معرفت شوى ، و انسان بشوى ؟ بشر روحانى باشى ، سهيم و شريك ملائكه باشى ، و رفيق انبياء و اولياء بوده باشى ؛ كمر همت به ميان زده از راه شريعت بيا يك مقدار لز صفات حيوانات را از خود دور كن ، و متخلق به اخلاق روحانيين باش ؛ راضى به مقام حيوانات وقانع به مرتبه جمادات نشو! حركتى از اين آب و گل به سوى وطن اصلى خود كه از عالم عليين و محل مقربين است بكن تا بالكشف و العيان به حقيقت اين امر بزرگ نائل باشى و راه وصول به اين كرامت عظمى معرفت نفس است ، همت بكن بلكه نفس خود را بشناسى كه شناختن او راه شناختن خداوند - جل جلاله - است كه ( من عرف نفسه فقد عرف ربه . (10)( كسى كه خود را شناخت تحقيقتا پروردگارش را شناخته است .
اگر چه بعضى ها معنى اين روايت را حمل بر تعليق به محال كرده اند، غافل از اينكه همين معنى در اخبار ديگر صريح است در معنى اول .
چنانكه در ممباح الشريعة وارد است كه سؤ ال كردند: مقصود از علمى كه فرموده اند او را طلب نماييد اگر چه در چين باشد، كدام علم است ؟! فرمودند: مراد معرفت نفس است كه در اوست معرفت رب .
وهكذا در خبر است كه سؤ ال كردند از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله : كيف الطريق الى معرفة الرب ؟! فرمودند: معرفة النفس ! و بالجمله اين را داشته باش كه انسان انسانيتش به صورت نيست چراكه صورت در در حمام هم مى كشند. و به جسمانيت هم نيست ؛ چراكه حيوانات خبيثه هم جسم دارند. و با شره طعام و جماع هم نيست چراكه خرس و خنزير هم قوه غضبيه شان خيلى است . بلكه خاصه انسانيت كه تو را انسان كند و در شركاء ديگر يافت نشود، علم است و معرفت و اخلاق حسنه .
علم و معرفت حاصل نشود مگر به تحسين اخلاق ، چنانچه مى فرمايد:
ليس العلم فى السماء ليزل اليكم ، و لا فى الارض ليصعد لكم ؛ بل مجبول فى قلوبكم . تخلقوا باخلاق الروحانيين حتى يظهر لكم ! (11)
نيست علم در آسمان تا به سوى شما فرود آيد، و نيست در زمين تا براى شما بالا آيد؛ بلكه علم در دلهاى خودتان سرشته و خمير شده است . به اخلاق صاحبان روح و معنى متخلق گرديد تا براى شما آشكار شود!)
و تفصيل اين اجمال آنكه : اين انسان كذايى طرفه معجونى است كه در او از همه عوالم امكان نمونه اى هست ؛ بلكه از تمام صفات و اسماء الهى جل جلاله تاثيرى در او موجود است . كتابى است كه اءحسن الخالقين او را با دست خود نوشته است . و اوست اكبر حجة اللّه . و اوست حامل امانت كه سموات و ارضين نتوانستند آن را حمل نمايند. و به عبارت اخرى از عالم محسوسات و عالم مثال و عالم معقول هر سه عالم در انسان حظ وافرى گذاشتند.
و اگر انسان ، عالمين حس و مثال خود را تابع عقلش نمايد يعنى توجهش و همتش را به آن عالمش كند و قوه آن را به فعليت بياورد، سلطنت عالمى الشهادة و المثال بر او موهبت مى شود. خلاصه به مقامى رسد كه بر قلب احدى خطور نكرده از شرافت و لذت و بهجت و بها و معرفت حضرت حق تعالى . بلى آنچه اندر وهم نايد آن شود.
و اگر عقلش را تابع عالم حس و شهاده اش كه عالم طبيعت بشود و (اخلد الى الارض ) (12)باشد، خدا مى داند كه بعد از مفارقت روحش از اين بدن چه ابتلايى ، و چه شقاوتى ، وچه شدتى ، به او خواهد رسيد؛ لا سيما در قيامت كبرى كه ( يوم تبلى السرار) است .
و بالجمله ، اگر انسان اخلاق خود را تزكيه نمايد و اعمال و حركت و سكون خود را به ميزان شرع و عقل مطابق نمايد - چون شرع و عقل مطابق اند - در اينكه انسان را امر مى كنند كه متصف به صفات و اخلاق روحانيين بشود، و مراقبت باشد كه حركات و سكونش موجب ترقى به عوالم عليين و مقام والاى روحانيين بشود، بالجمله تحصيل معرفت ( باللّه و ملئكة و رسله و اليوم الاخر ) (13)نمايد بالمعرفة الوجدانيه ؛ آن وقت موجودى مى باشد انسانى روحانى ، نه انسانى جسمانى .
به عبارت اخرى :
صار موجودا بما هو انسان دون اءن يكون موجودا بما هو حيوان . ( و به عبارت دگر، موجودى مى شود از جهت انسانيتش ؛ نه آنكه موجودى شود از جهت حيوانيتش .)
چنانكه علم الهدى در غرر و درر از حضرت شاه ولايت پناه عليه السلام روايت فرموده ، در جواب سؤ ال از عالم علوى كه در آن روايت فرمودند:
خلق الانسان ذا نفس ناطقه ، ان زكاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر اوائل عللها، و اذا اعتدل مزاجها وفا رقت الاضداد فقد شارك بها السبع الشداد. (14)
(و انسان را با نفس ناطقه آفريد كه اگر آن نفس را با دو بال علم و عمل پاك كند، پس از آن نفس ناطقه با گوهرهاى علت هاى نخستينش مشابه خواهد گشت ، و اگر مزاجش را معتدل سازد و از صفات متضاده دورى جسته ، طريق وسط و عدل را بپويد، پس با هفت آسمان مستحكم مشاركت خواهد نمود.)
و هكذا در خبر ديگر دز بيان خليفه مى فرمايد( بعد از بيان چند فقره :
فمن تخلق بالاخالاق فقد صار موجودا بما هو انسان دون اءن يكون موجودا بما هو حيوان ؛ فقد دخل فى الباب الملكى الصورى و ليس له من هذه الغاية مبر .
(پس كسى كه متخلق به اخلاق الهى شود، موجودى خواهد شد از جهت انسانيت خود، بدون آنكه موجود شود از جهت حيوانيت ؛ بنابراين چنين فردى داخل مى شود در زمره فرشتگان كه داراى صورتند، و از اين مقام مقامى برتر وجود ندارد.)
لذت معرفت شهودى و وجدانى
و اگر اين دولت براى كسى دست دهد و از عوالم آب و گل كه عالم ظلمت است ترقى نمايد، و خود را به مقام معرفت نفس برساند يعنى حقيقت نفس و روح خود را مكه از عالم نور است و مفتاح معرفت رب است بالكشف و العيان ببيند؛ خواهد ديد كه نفس از مجردات است .
آن وقت از حجب ظلمانيه نجات يافته ؛ و نمى ماند ما بين او وصول به مقامى كه ممكن است از معرفت حضرت او جل جلاله ، مگر حجب نورانيه ؛ و در طى اين حجب و وصول به اين مقام منيع ، لذات و بهجات و لوازم و عوالمى هست كه آن عوالم و لوازم راكسى غير از اهلش چنانكه شايد و بايد نمى داند.
و اگر كسى هم علما و يا از راه برهان ، اعتقاد دست بياورد، چنانكه مثلاشيخ الرئيس و غيره مقامات عرفاء نوشته اند، و يا تقليداء از اهلش ياد بگيرد؛ باز هزاران فرقها ما بين اين علم و معرفت با معرفت شهودى و وجدانى اهلش ‍ مى باشد ؛ و لذتى كه در شهود اين مراتب بر اهلس دست مى دهد، همان است كه در كافى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه مى فرمايد:
لو علم الناس ما فى فضل معرفة اللّه ، ما مدوا اءعينهم الى ما متع اللّه به الاعدا من زهرة الحيوة الدنيا و نعمتها، و كانت دنياهم عندهم اقل يطونه بارجلهم ، و ليتنعموا بمعرفة اللّه تعالى و تلذذوا بها تلذذ من لم يزل فى روضات الجنات مع اولياءاللّه .
ان معرفة اللّه انس من كل وحشة ، و صاحب من كل وحده ، و نور من كل ظلمه ، وقوة من كل ضعف ، و شفاء من كل سقم .(15) - انتهى .
اگر مردم بدانند چه چيزهايى در فضيلت معرفت خداوند بدان دشمنان را متمتع و بهره مند كرده است از جلوه زندگى دنيا و نعمت آن . و دنياى آنها در نظرشان پست تر بود از آنچه را كه زير گامهايشان پايمال مى كنند؛ و تحقيقا به معرفت خدا متنعم و متلذذ مى گشتند به مثابه تلذذى كه پيوسته در باغهاى بهشت و با اولياى خدا پيدا مى نموده اند.
معرفت خدا انيس انسان است از هر دهشتى ، و همنشين اوست از هر تنهايى و وحدتى ، و نور است از هر ظلمتى ، قوه است از ضعفى ، و شفا است از هر دردى .)
و در مصباح الشريعة در تعريف عارف مى فرمايد:
العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع اللّه ، ولو سهى قبله عن اللّه طرف عين لمات شوقا اليه . و العارف امين و دائع اللّه ، و كنز اسراره و معدن نوره ، و دليل رحمة على خلقه ، و مطية علويه ، و ميزان فضله و عدله . قد غنى عن الخلق ولااءشارة ولانفس الا باللّه ، للّه من اللّه مع اللّه .
فهو فى رياض قدسه متردد، و من لطائف فضله اليه متردد و المعروفه اصل و فرعه الايمان . (16)
( شخص عارف پيكرش بامخلوقات است و دلش با خداست ؛ به طورى كه اگر به قدر يك رد شعاع نور چشم از خدا غفلت ورزد در آن دم از اشتياق به سوى او مى ميرد. و عارف امانت دار گنجينه ها و ذخاير امانتهاى خداست ، و گنج اسرار اوست و معدن نوراوست ، و راهنمايى رحمت اوست بر خلائقش ، و مركب راهوار علوم و عرفان اوست ، و ترازوى سنجش فضل و عدل اوست . او از جميع خلق عالم و از مرادهاى خود و از دنيا بى نياز گرديده است ، مونسى ندارد به جز خدا، و گفتارى و اشاره اى نداردو نفسى بر نمى آورد مگر به خدا و براى خدا و از خدا و با خدا.
اوست كه در باغهاى قدس و طهارت حريم خداوند رفت آمد مى كند، و از لطائف فضل او توشه بر مى دارند. معرفت ، اساس و بنيان است و ايمان فرع آن است .)
و در كافى و توحيد روايت كرده از حضرت امام صادق عليه السلام كه فرمودند: ان روح المومن لاشد اتصالابروح اللّه من اتصال شعاع الشمس بها . (اتصال روح مومن به خدا شديدتر است از اتصال شعاع خورشيد به آن .)
و در حديث قدسى كه متفق عليه ميانه همه اهل اسلام است مى فرمايد:
ما يتقرب الى عبدى بشى احب الى مما افترضته عليه .و انه ليتقرب الى بالنوافل حتى احبه ، فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصره به و لسانه الذى ينطق به ويده التى يبطش بها .
ان دعانى اجبه وان سالنى اعطيته . (17)
خواجه نصيرالدين قدس سره مى فرمايد:
العارف اذا انقطع عن نفسه و اتصل بالحق ، راى كل قدرة مستعرقة فى علمه الذى لايغرب عنه شى من الموجودات ، و كل ارادته التى لايتابى عنها شى من الممكنات ؛ بل كل وجود فهو صادر عنه فائض من لدنه . فصار الحق حينئذ بصره الذى به يبصر، و سمعه الذى به يسمع ، و قدرته التى بها يفعل ، و عمله الذى به يعلم ، و وجوده الذى به يوجد.
فصار العارف حينئذ متخلفا باخلاق اللّه بالحقيقة (18)
(عارف چون از خودش ببرد و متصل به حق گردد، تمام قدرتها را مستغرق در قدرت او مى بيند كه به جميع مقدورات در عالم تعلق گرفته است ، و تمام علوم را مستغرق در علم او مى بيند كه هيچ چيز از موجودات از آن پنهان نيست ، و تمام خواسته ها را در خواست او مى بيند كه هيچ يك از ممكنات از آن اباء و امتناع ندارد ؛ بلكه هر گونه وجود و كمالى صادر از او مى باشد و از پيشگاه او فائض مى گردد.
و در اين حال حق تعالى چشم او مى شود كه با آن مى بيند، و گوش او مى شود كه با آن مى شوند، او مى شود كه با آن كار مى كند، و علم او مى شود كه با آن مى داند، و وجود او مى شود كه با آن ايجاد مى كند. و بنابراين در آن هنگام عارف حقيقه به اخلاق خداوند متخلق مى شود.)
و باز در مصباح الشريعة مى فرمايد:
المشتاق لا يشتهى طعاما و لا يستلذ شرابا و لا يستطيب رقادا و لا يانس حميما و لا ياوى دارا و لا يسكن عمرانا ولا يلبس لينا و لايقر قرارا، و يعبد اللّه ليلا و نهارا راجيا ان يصل الى ما يشتاق اليه ، و يناجيه بلسان شوقه معتبرا عما فى سريرته ، كما اخبر اللّه عن موسى بن عمران فى ميعاد ربه بقوله :
و عجب اليك رب لترضى . (19)
و فسر النبى صلى اللّه عليه و آله و سلم عن حاله : انه ما اكل و لا شرب و لا اشتهى شيئا من ذلك فى ذهابه و مجيبه اربعين يوما شوقا الى ربه .
فاذا دخلت ميدان الشوق فكبر على نفسك و مرادك من الدنيا، ودع المالوفات و احرم عن سوى مشوقك و لب بين حيوتك و موتك - الخ .
( شخص مشتاق لقاى خداوند اشتها به غذاندارد، و از آشاميدنى لذت نمى برد، و گوار نمى كند، و با دوستى ماءنوس نمى شود، و در خانه اى ماءوى نمى گزيند و در آبادانى مسكن نمى كند، و لباس نرم نمى پوشد، و آرامش و قرار ندارد؛ و خدا را شب و روز عبادت مى نمايد به اميد آنكه به خداوند كه به وى مشتاق است واصل گردد. و در دل با زبان اشتياق كه از سر سويداى او خبر مى دهد با خدايش راز و مناجات دارد همانطور كه خداى تعالى از حضرت موسى عليه السلام - خبر داده است كه در وعده گاهش به خدا گفت :و من اى پروردگارم ، به سويت شتافتم تا تو را خشنود سازم و پيغمبر صلى اللّه عليه و آله از حالت موسى اين طور تفسير نموده است كه : (وى نه خوراك خورد، و نه آب آشاميدن ، و نه به خواب رفت ، و نه به چيزى اشتهاد داشت از اين امور، در رفتن و آمدنش به سوى خدا در چهل روز؛ از اشتياق به پروردگارش . و هنگامى كه وارد ميدان شوق شدى بر وجود خودت و بر مرادت كه از دنيادارى تكبير مرگ را بزن ، و جميع آنچه مايه الفت است رها كن ، و از غير آنكه به او اشتياق دارى روى بگردان ، و در ميان حبات و مرگت دوبار به الهم لبيك : نداى خدا را پاسخ بگو؛ خداوند اجرت را عظيم مى گرداند. و مثل شخص مشتاق به خدا، مانند شخص ‍ غريق مى باشد كه تمام هم وغم خود را مصروف براى نجات خودش ‍ مى كند و همه چيز را غير از آن فراموش مى نمايد.)
و در علل الشرائع روايت كرده است از حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله : ان شعيبا بكى من حب اللّه عز وجل حتى عمى فرداللّه عليه بصره ، ثم بكى حتى عمى فرداللّه عليه بصره ، ثم بكى حتى عمى (فرد اللّه عليه ) بصره .
فلما كانت الرابعة او حى اللّه اليه : يا شعيب ! الى متى يكون هذا منك ابدا؟! ان يكن شوقا الى الجنة فقد ابحتك !
فقال : الهى و سيدى ! انت تعلم انى ما بكيت خوفا من نارك و لا شوقا الى جنتك ، ولكن عقد حبك على قلبى فلست اصبر او اراك !
فاوحى اللّه جل جلاله : اما اذا كان هذا هكذا فمن اجل ذلك ساخذمك كليمى موسى بن عمران .(20)
شعيب پيغمبر از محبت خداوند آن قدر گريست تا كور شد. خداوند چشمش را به او باز گردانيد.چون نوبت چهارم فرا رسيد خداوند به او وحى كرد: اى شعيب ! تا كى اين حالت براى نو دوام دارد؟! اگر از ترس آتش گريه مى كنى من تو را پناه دادم ، و اگر از اشتياق به بهشت گريه مى كنى من بهشت را به تو بخشيدم !
شعيب گفت : اى خدا من ! و اى سيد و سرور من ! تو مى دانى كه من از ترس ‍ آتشت ، و از شوق بهشت گريه نمى كنم ، وليكن محبتت بر دل من گره خورده است ؛ لهذا نمى توانم شكيبا باشم مگر تو را ببينم !
خداوند جل جلاله به او وحى فرستاد: حالا كه اين داستان از تو آن چنان است ، بدين سبب من به زودى كليم خودم موسى بن عمران را خادم تو قرار مى دهم !
و در دعاى كميل عليه الرحمة است كه :
وهبنى يا الهى و سيدى و مولاى ! صبرت على عذابك فكيف اءصبر على فراقك ؟! اى خداى من ! و اى سرور و سالار من ! و اى مولاى من ! مرا چنانكه بپندار كه بتوانم بر عذابت شكيبا باشم ؛ پس چطور مى توانم بر فراقت شكيبا باشم ؟!
و در مناجات شعبانيه مى فرمايد:
و هب لى قلبا يدينه منك شوقه ، و لسانا يرفع اليك صدقه ،و نظرا يقربه اليك حقه . و به من دلى عطا كن تا اشتياق مرا به تو نزديك كند!. زبانى كه صدقش به سوى تو بالا برود! و نظرى كه حقش آن را به تو قريب نمايد.
و ايضا مى فرمايد:
والحنفى بنور عزاك الا بهج فاكون لك عارفا و عن سواك منحرفا . و مرا ملحق كن به نور عزتت كه بهجت آورترين مى باشد؛ تا آنكه عارف تو گردم و از غير تو منصرف شوم !
و در دعاى ابو حمزه ثمالى مى خوانى :
و انك لا تحجب عن خلقك الا يحجهم الا مال السيئة دونك . (21)
و تو پنهان نيستى از مخلوقاتت مگر آنكه افعال ناشايسته ايشان آنها را از تو پنهان مى كند!)
عزيزم ! اگر از اين قبيل عبارات كه صريح اند در معرفت و محبت و وصول به مقام قرب و وصال معنوى بخواهم عرض كنم ، يك كتابى مى شود؛ لا سيما در ادعيه و مناجات ائمه هدى . و اينها كه نقل كردم اخبارى است كه اءسناد معتبره دارند و علماى اماميه اينها را تلقى به قبول كرده اند؛ و از اين قبيل خيلى هست ؛ مثلا چه مقدار در اخبار تجلى او جل جلاله به اسماء و به نور عظمت ، و در دعاها و از همه بالاتر در قرآن مجيد وارد شده است .
دعاى سمات را كه همه علماء مى خوانند. و چه قدر در ادعيه و ارزقنى النظر الى وجهك ، ودر بعضى ها ولانحرمنى النظر الى وجهك الكريم وارد شده ، و در مناجات خمسة عشر چه مقدار تصريحات به وصول و نظر و لقاء و قرب معرفت وارد شده ، و بنده آنها رااگر چه به جهت عدم ثبوت سندش ذكر نكردم ؛وليكن براى مقلدين علماء اعلام همه آنها حجت است .
چرا؟! كه جهت اينكه آن مناجات را علماى اعلام مى خوانند، و مطالبش را امضا دارند.
و هكذادر الحاقى دعاى عرفه حضرت سيدالشهداء عليه السلام آن همه تصريحاتى كه واقع شده است ، با اينكه علماى اعلام مى خوانند بنده به جهت عدم ثبوتش ذكر نكردم .
در ابتداعرض شد كه اين تعبيرات را حمل بر لقاء ثواب كردن خلاف نص ‍ است ؛ و اگر احيانا در اخبار، رويت ولقاء را تفسير به ثواب كرده باشند، قطعا از جهت اين خواهد شد كه سائل از رويت غير از رويت چشم نمى فهميده است ؛ چنانكه خلت حضرت خليل عليه السلام راهم در جواب بعضى از سائلين خضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بغير معنى دوستى تفسير فرمودند.
چراكه اگر بدان سائل اين طور تفسير نفرمايد كافر مى شود. چون او از دوستى غير از محبت آدميان را به همديگر فرض نمى تواند كرد؛ و آن هم كه واقعا كفر است .
بارى ، اگر زيادتر از اينها كه عرض شد مى خواهى ، رجوع كن به ادعيه و مناجات ائمه هدى عليه السلام ، ودر اخبارى كه در مثوبات اعمال وارد شده است .مثلا دعاى رجبيه كه سيدين بن طاووس عليه الرحمة آن را به سند عالى در اقبال از توقيع مبارك حضرت امام - اءرواح العالمين فداه - روايت كرده ؛ و قطعا خودشان مى خوانده اند مى فرمايد:
الهم انى اسالك بمعانى جميع ما يدعوك به ولاة امرك المامون على سرك - الى ان قال و بمقاماتك التى لافرق بينها و بينك الاانهم عبادك و خلقك ، رتقها و فتقها بيدك . (22)
بار خداوندا! من از تو پرسش مى نمايم به معانى همگى آنچه را كه واليان امر تو كه مامون بر اسرار تو بوده اند، تو را بدان معانى مى خوانند - تا اينكه مى گويد:
و به مقامات تو آنچنان مقاماتى كه هيچ فرقى ميان آنها و ميان تو وجود ندارد مگر آنكه آنها بندگان تو و مخلوق تو مى باشند، فتق و رتق آنان (گشودن و بستن به دست توست !)
و دعاهاى ليالى ماه مبارك را ملاحضه كن ! ءاه ء ا ه ! الى من يرانى ولا اراه آه آه از شوقى كه به ديدار كسى دارم كه مرا مى بيند و من او را نمى بينم ! را ببين ! دعاى عرفه ، دعاى جمعه و ساير مناجات حضرت مولى الموالى عليه السلام را ملاحظه نما!
و در اخبار مثوبات نظركن به حديث معراج كه در وافى از علماى اعلام او را روايت كرده ، مى فرمايد: يااحمد! تا آنجا كه :
قال : يا رب ما اول العبادة ؟!
قال : الصمت و الصوم . تعلم يا احمد ما ميراث الصوم ؟!
قال : لا، يا رب !
قال : ميراث الصوم قلة الاكل ، و قلة الكلام ، و العبادة . الثانية الصمت ؛ و الصمت يورث الحكمة ؛ و يورث الحكمة المعروفة ؛ و يورث المعرفة اليقين . واذا استيقن العبد لا يبالى كيف اصبح بعسر ام بيسر. فهذا مقام الراضين !
فمن عمل رضاى الرمة ثلاث خصال : اعرفه شكرا لا يخالطه الجهل ، و ذكرا لا يخالطه النيسان ، و محبة لايوثر على محبتى محبة المخلوقين !
فاذا احبنى احببته و حببته الى خلقى و افتح عين قلبه الى عظمتى و جلالى !فلا اخفى عليه علم خاصة خلقى !
فاناجيه فى ظلم الليل و ضوء النهار حتى ينقطع حديثه مع المخلوقين و مجالستة معهم و اسمعه كلامى و كلام ملئكتى و اعرفه سرى الذى سترته من خلقى .
الى ان قال : ثم ارفع الحجب بينى و بينه فانعمه بكلامى و الذده بالنظر الى . - الى ان قال :
و لا جعلن ملك هذا العبد فوق ملك الملوك حتى يتضعضع له كل ملك ملك و يهابه كل سلطان جائر و جبار عنيد و يتمسح له كل سبع ضار، ولا شوقن اليه الجنة وما فيها ولاستغر قن عقله بمعرفتى ، ولا قومن له مقام عقله ، ثم لاهونن عليه الموت و سكراته و حرارته و فزعه حتى يساق الى الجنة شوقا.
و اذا نزل به ملك الموت يقول : مرحبابك ! فطوبى لك ! طوبى لك ! ان اللّه اليك لمشتاق .
اعلم يا ولى اللّه ! ان الابواب التى كان يصعد منها عملك يبكى عليك ! و ان محرابك و مصلاك يبكيان عليك !
فيقول : انا راض برضوان اللّه و كرامة ؛ و يخرج الروح من بدنه كما تخرج الشعرة من العجين .و ان المتئكة تقومون عند راسه ، بيدى كل ملك كاس من ماء الكوثر و كاس من الخمر يسقون روحه حتى يذهب سكرته و مرارته و يبشرونه بالبشارة العظمى ، و يقولون : طبت و طاب مثواك ! انك تقدم على العزيز الكريم الحبيب القريب !
فيطير الروح من ايدى الملئكة فيسرع الى اللّه فى اسرع من طرقه عين ؛ فلا يبقى حجاب و لا ستر بينها و بين اللّه تعالى . واللّه تعالى اليها لمشتاق . فتجلس على عين عن يمين العرش .
ثم يقال لها: ايتها الروح ! كيف تركت الدنيا؟!
فتقول :الهى و سيدى و عزتك و جلالك لا علم لى بالدنيا! انا منذ خلقتنى الى هذه الغاية خائف منك !
فيقول اللّه : صدقت ! كنت بجسدك فى الدنيا و بروجك معى ! فانت بعينى اعلم سرك و علابينك !سل اعطك و تمن على فاكرمك !
هذه جنتى فتبحج فيها، و هذا جوارى فاسكنه !
فتقول الروح : الهى عرفتنى نفسك فاستغنيت بها عن جميع خلقك ! و عزتك و جلالك او كان رضاك فى ان اقطع اربا اربا او اقتل سبعين قتله باشد ما يقتل به الناس لكان رضاك احب الى . الى ان قال :
قال اللّه عز وجل : و عزتى و جلالى لااحجب بينى و بينك فى وقت من الاوقات حتى تدخل على اى وقت شئت و كذلك افعل باحبائى !
پيامبر گفت : اى پروردگار من ! اول عبادت كدام است ؟!
خدا فرمود: سكوت كردن و روزه داشتن اى احمد! آيا مى دانى روزه چه چيز به جا مى گذارد؟!
پيامبر عرض كرد: نه اى خدا من !
خداوند فرمود: آنچه روزه به جاى كى گذارد كم خوردن و كم گفتن و عبادت مى باشد!
دوم سكوت است ؛ و سكوت از خود حكمت به جاى مى گذارد؛ و حكمت معرفت به جاى مى گذارد؛ و معرفت يقين به جاى مى گذارد؛ و هنگامى كه بنده من به مقام يقين رسيد، ديگر باكى ندارد كه چطور روزگارش را بگذارد ؛ آيا در عسر وشدت باشد، و يا در يسر و آسانى . و اين است مقام كسانى كه به رضاى من واصل گشته اند.
و كسى كه به رضاى من عمل كند من سه صفت را هميشه ملازم با وى مى گردانم ! من شكر و سپاسى را به او مى فهمانم كه مخلوط با جهل و نادانى نمى باشد؛ و ياد و توجهى راكه مخلوط بانيسان و فراموشى نمى گردد؛ و محبت و مودتى را كه بر محبت من ، محبت مخلوقات را اختيار نمى كند!
پس چون مرا دوست داشت ،من هم او را كه دوست مى دارم و دوستى او را در دل خلائق خودم مى نهم .و چشم دل او را به مقام عظمت و جلال خودم مى گشايم . و علم خاصان از وى پنهان نمى دارم !
و در اين حال با وى در سر و نهان ، در ظلمت شب و درخشانى روز، از باطل سخن مى گويم و باب مناجات را بر روى وى مى گشايم و او به طورى مى شود كه گفتارش با خلائق بريده مى گردد و همنشينى اش با ايشان منقطع مى شود. و كلام خودم و كلام فرشتگانم را به او مى شناسانم . و به او مى فهمانم سرى را كه از مخلوقاتم پنهان داشته بودم . تا اينكه مى فرمايد: سپس بر مى گردانم حجابها و پرده هاى كه فى مابين من و او بوده است و او را به نعمت گفتار متنعم و و به لذت نظر به سوى من متلذذ مى نمايم . تا اينكه مى فرمايد:
و بطور حتم و مسلما من سلطنت و قدرت اين بنده ام را برتر و عاليتر از سلطنت سلاطين و ملك الموك قرار مى دهم ؛ به طورى كه تمام پادشاهان در برابر وى خرد و شكسته مى شوند، و تمام سلاطين حائز از او را در ترس و دهشت مى افتند، و هر جبار عنود و لجوجى از وى مى هراسد، و تمام حيوانات وحشى درنده در برابر او رام مى شوند و بدنهاى خود را براى بركت و رحمت به بدن او مى مالند، و من بهشت را و آنچه در بهشت وجود دارد عاشق او مى نمايم ، و عقل او را مستغرق به معرفت خودم مى كنم ، و من خودم به جاى عقل او مى نشينم . و سپس مرگ را براى وى آسان مى نمايم ، و تكرار و حرارت و فزع آن را از او برمى دارم تا آنكه از روى شوق به سوى بهشت روانه مى شود. و در وقتى كه ملك الموت بر فرود آيد، به او مى گويد: خوش آمدى ! به به خوشا به حال شما! خوشا به حال شما خداوند مشتاق توست !
اى خداوند بدان كه آن درهاى كه از آنها اعمال تو به سوى آسمان بالا مى رفت بر تو گريه مى كنند؛ و محراب مصلايت بر تو در حال گريستن مى باشند!
بنده مومن عارف مى گويد: من راضى هستم به رضوان خداوندى و به كرامت وى ؛ بيرون مى رود روح از بدنش همانطورى كه مو از خمير بيرون مى رود ؛ و در اطراف سر او فرشتگان ايستاده اند در حالتى كه در دو دست هر يك از آنان يك كاسه اى پر از آب كوثر، تا بكرات موت و تلخى آن از ميان مى رود. و او را به بشارت عظيمى بشارت مى دهند و به او مى گويند: پاك و پاكيزه اى ! و محل سكونت تو نيز پاك و پاكيزه مى باشد! تو بر خداوند صاحب عزت و صاحب كرامت كه حبيب است و قريب ، وارد شده اى !
در اين حال روح از دست فرشتگان در پرواز مى آيد ؛ و در سرعتى بيشتر از سرعت بازگشت شعاع نور چشم به چشم ، به سوى خدا مى رود ؛ در اين صورت نه ديگر از حجابى وجود دارد، و نه پرده اى در ميان او خداى تعالى . و خداوند هم مشتاق اوست . و مى نشيند بر كنار چشمه اى از سمت راست عرش خدا!
سپس به او گفت مى شود: اى روح ! چگونه تو دنيا را ترك كردى ؟ روح مى گويد: اى خداى من و اى سيد و آقاى من ! سوگند به مقام عزت و جلالت كه من هيچ علمى و توجهى به دنيا ندارم و از هنگامى كه مرا آفريدى تا الان من متوجه تو و نگران به سوى تو بودم !
خداوند مى فرمايد: راست گفتى ! تو با جسمت و پيكرت در دنيا بودى و را روح و جانت با من بودى ! بنابراين تو در برابر ديدگان من هستى ! من از پنهان و از آشكارت خبر دارم ! بپرس از من هرچه مى خواهى كه من به تو اعطا مى كنم ، و خواهش كن از من كه من تو را گرامى مى دارم ! اين است بهشت من ! آرامش در آن سير كن و گام برادر! و اين است عهد و امان در آن سكونت گزين !
روح عرض مى كند: اى خداى من ! تو خودت را به من شناساندى و من به واسطه عرفان به ذات تو از جميع آفريدگانت بى نياز شدم ! سوگند به مقام عزت و جلالت اگر رضاى تو در آن باشد كه من پاره پاره گردم و يا هفتاد مرتبه با شديدترين قسمى كه مردم را بدان مى كشند مرا بكشند تحقيقا رضاى تو محبوب تر مى باشد نزد من !
تا اينكه مى گويد:
خداوند مى فرمايد: سوگند به مقام عزت و جلال مى خوردم كه من در هيچ وقتى از اوقات ميان خودم و ميان تو را حاجب قرار نمى دهم ؛ تا در هر وقت كه دلت بخواهد بر من وارد شوى ، و اين است روش و منهاج من راجع به اولياى من !
و بعد از اين ، در تفسير حياة باقية مى فرمايد كه : صاحب او را چنين و چنان مى كنم - تا اينكه مى فرمايد:
وافتح عين قلبه و سمعه حتى يسمع بقلبه منى و ينظر بقلبه الى عظمتى و جلالى .
( و باز مى كنم چشم دل و گوشش را؛ تا آنكه با دلش بدون واسطه از من بشنود، و با دلش نگاه به عظمت و جلال من تمايد.)
و باز در همين حديث مى فرمايد:
ان ادنى ما اعطى الزاهدين فى الاخرة ان اعطيهم مفاتيح الجنان كلها حتى يفتحوا اى باب شائوا ولا احجب عنهم وجهى ولا نعهم بانواع التلذذ من كلامى . - الى ان قال :
و افتح لهم اربعه ابواب : باب تدخل عليهم الهدايا منه بكره و عشيا، و باب ينظرون منه الى كيف شاءوا .
(كوچكترين وكمترين چيزى كه من زاهدان ، در آخر عنايت مى كنم ، آن است كه تمام كليدهاى بهشت را به ايشان مى دهم تا از هر درى كه بخواهند داخل شوند.
و صورت خودم رااز آنان پوشيده نمى دارم ، و به انواع و القسام التذاذ از سخنانم آنها را بهره مند و متنعم مى نمايم !
تا اينكه گويد:
به روى آنان چهار در رامى گشايم : درى كه براى ايشان در هر شامگاه هديه مى برند، و درى كه از آن نظر مى كنند به هر كيفيتى كه بخواهند.)
و باز در وصف اهل آخرت در همين حديث مى فرمايد:
ولارفعن الحجب لها دونى .
و تحقيقاتى من حجابها را از آن روح در برابر خودم بر مى دارم .
و مى فرنايد:
ولايلى قبض روحه غيرى ؛ و اقول عند قبض روحه : مرحبا واهلا يقدومك على . (23)
و قبض روح او را نمى كند غير از خود من . و هنگام قبض روحش من به او مى گويم : خوش آمدى ! و اءهليت دارى براى ورود بر من و قدومت بر بساط من !)
و اينها كه اين بى بضاعت در اينجا روايت كرده ام همه اش روايات صحيحه و معتبره است ، اگر يك مقدار توسعه بدهم آنها كه در اخبار داود وارد شده است ، و آنها كه در مناجات خمسه عشر هست ، و آنها كه در مناجات الحاقى دعاى عرفه كه سيد در اقبال و علامه در مزار روايت كرده ذكر نمايم ، تنها اينها از حد تواتر زيادتر است .
و در حديث نماز روايت كرده ، در فقره قرائت مى فرمايد: ترقى مى كند به هر آيه اى درجه اى از فلان و فلان . - الى ان قال :
ودرجة من نور رب العزة . (و درجه اى از نور رب العزة .)
ودر حديث ملاقات مومن در مستدرك از مجموعه شهيد نقلا از كتاب انوار لابى على بن محمد بن همام روايت كرده ، تا آنجا كه مى فرمايد:
اشهدكم عبادى بانى اكرمه بالنظر الى نورى وجلالى وكبريائى !
گواه مى گوييم شما را اى بندگان من به اينكه من او را گرامى مى دارم به واسطه نظر نمودنش به نور من و جلال من وكبريايى من !
و در حديث ثواب جهاد در تهذيب روايت كرده است در حديثى كه مى شمارد در خصال سبعه را كه براى شهيد هست ، - تا اينكه مى فرمايد:
السابع ان ينتظر فى وجه اللّه ، و انها لراحة لكل نبى و شهيد. (24) هفتم خصلت آن است كه او نظر مى كند به وجه خدا، و آن نظره به سوى خدا راحت است براى هر نبى و هر شهيد.
و در ثواب سجده شكر نمازهاى واجبه در حديث صحيح وارد شده است :
ان العبد اذا صلى و سجد سجدة الشكر فتح الرب تعالى الحجاب بينه و بين الملئكة ، فيقول : يا ملئكتى ! انظروا الى عبدى ؛ اذى فريصتى و اتم عهدى ثم سجد لى شكرا على ما انعمت به عليه !
ملئكتى ! ما ذاله ؟!
فتقول الملئكة : يا ربناكفاية مهمه ! فيقول الرب تعالى : ثم ماذا؟!
فتقول الملئكة : يا ربنا كفاية مهمه ! فيقول الرب : ثم ماذا؟ قلايبقى شى من الخير الا قالته الملئكة . فيقول اللّه تعالى : يا ملئكتى ! ثم ماذا!
فيقول الملئكة : ياربنا لا علم لنا!
فيقول اللّه تعالى : لا شكرنه كما شكرنى ،و اءقبل عليه بفضلى ، و اريه وجهى (25).
بنده خدا هنگامى كه نماز بگزارد و سجده شكر به جا آورد، خداوند حجاب ما بين وى و فرشتگان را بر مى دارد، و مى فرمايد: اى فرشتگان من ! نظر كنيد به بنده من كه فريضه مرا اداكرده است و عهده مرا نموده است وسپس براى من سجده شكر در برابر آن نعمتى كه به وى داده ام به جا آورده است .
اى قرشتگان من ! پاداش وى چه چيز مى باشد؟!
فرشتگان مى گويند: اى پروردگار ما! رحمت تو! سپس پروردگار مى گويد: از اين گذشته چه چيز است ؟!
فرشتگان مى گويند: اى پروردگار ما! كفايت مهمات وى !
پروردگار مى فرمايد: از اين گذشته چيست ؟! در اين حال هيچ يك از اقسام خير را فرشتگان به جاى نمى گذارد مگر اينكه مى شمرند.
خذاوند تعالى مى فرمايد: اى فرشتگان من ! از اين كه بگذريم چه چيز مى باشد؟!
قرشتگان مى گويند: اى پروردگار ما! ما بدان علم نداريم .
خداوند مى فرمايد: من سپاس وى را به جا مى آورم همانگونه كه تو سپاس ‍ مرا به جاآورده است ، و من اقبال مى نمايم و رو مى آورم بر او به فضل خودم ، و نشان مى دهم به او وجه وسيماى خودم را!
ودر ثواب نابينا وارد شده است كه مى فرمايد: و اريك وجهى (و من به تومى نمايم سيماى خودم را.
و در روايت مهمانى اهل بهشت خبرى كه وارد شده است كه بعد از قرآن خواندن استدعاى استماع كلام حضرت پرورگار را مى نمايد، تقضل مى شود واز لذت استماع مدتهاى مديده بيهوش مى شوند؛ و بعد كه به هوش آيند، استدعاى زيارت جمال حضرت جميل تعالى را مى نمايدكه از تجلى مى نمايد كه از تجلى آن نور بيهوش مى افتد. آن مقدار در آن بيهوشى مى مانند كه حورالعين شكايت مى نمايند.
و در فقره ديگر از همين حديث در ثواب آنها كه زبانهايشان را از كلام و بطن هايشان را از فصول كلام خقظ كرده اند، مى فرمايد:
انظر اليهم فى كل يوم سبعين مرة واكلمهم كلما نظرت اليهم . نظر مى كنم به سوى آنان در هر روز هفتاد مرتبه ، ودر هر مرتبه اى كه به سويشان نظر مى كنيم با آنان تكلم مى نمايم !
عزيز من انصاف بده ! اين آيات واخبار وادعيه وارده به تعبيرات مختلفه را ممكن است كه انسان رد نمايد؟! اگر از حيث سند اعتبار مى خواهى ، درجه تواتر اگر چهل تا گفته اند من پانصد تا بلكه هزار تا سند براى تو بياورم ، و حال آنكه قرآن سند نمى خواهد؛ و اگر دلالت بخواهى ، از نص بالاترنمى شود؛ و دلالات بعضى از اين الفاظ كه نقل شد ابدا شكى ومحملى و احتمال مجازى در آنها نيست .
بلى ، انسان بايد ملتقت باشد كه لقاى حضرت اوجل جلاله مثل لقاى ممكن نيست ، و رويت او باچشم نيست ، ومثل رويت جسمانيت نيست ؛ بلكه رويت قلبى هم منزه از كيفيت رويت متخيلات ، و رويت عقليه هم منزه از كيفيت رويت معقولات است . چنانچه در دعاى صحيفه علويه عليه السلام مى فرمايد:
و تمثل فى القلوب بغير مثال تحده الاوهام او تدركه الحلام . (26)
( خداوند در دلها بطور تمثل جاى مى گيرد، بدون شكل وصورتى كه انديشه هاى وهميه او را محدود كند، و بدون آنكه افكار عقليه بتواند به او دست يابد.
و چنانكه سيدين بن طاووس در فلاح السائل مى فرمايد:
فقد روى ان مولانا جعفربن محمد الصادق عليه السلام كان يتلوا القرءان فى صلالة فعشى عليه .
فلما افاق سئل : مت الذى اوجب ما انتهت حالك اليه ؟! فقال عليه السلام ما زلت اكرر ءايات القران حتى بلغت الى حال كانتى سمعتها مشافهة ممن انزلها على المكاشفة و العيان .
فلم تقم القوة البشرية بمكاشفه الجلالة الالهية .
و اياك يامن لا تعرف حقيقة ذلك ان تستبعده او يجعل الشيطان فى تجويز الذى رويناه عندك شكا! بل كن مصدقا! اما سمعت اللّه يقول :
فلما تجلى ربه للجلبل جعله دكا و خر موسى صعقا .- انتهى .
روايت شده است كه مولانا جعفربن محمد الصادق عليه السلام در نمازش ‍ قرآن تلاوت مى نمود؛ و در آن حال بيهوش شد.
چون افاقه پيدا كرد، از وى پرسيدند: علت آنكه حالتت بدينجا منتهى گشت چه بود؟!
حضرت عليه السلام بدين معنى مطلبى را افاده فرمود كه : من پيوسته آيات قرآن را تكرار مى نمودم تا رسيدم به حالتى كه گويا من از خدائى كه آنها را نازل كرده است با مكاسفه و عيان شنيدم . (27) و بنابراين قوه بشريه ام در برابر مكاشفات جلال الهى تاب نياورد.
و اى كسى كه حقيقت اين وقايع را نمى شناسى ؛مبادا آن را مستبعد بشمارى ! و يا شيطان در جايز بودن آنچه را كه ما براى تو روايت كرديم ، راه شكى را مفتوح سازد! بلكه بايد تصديق كننده باشى !
آيا نشنيده اى كه خداوند مى گويد: چون پروردگار او(موسى ) بر كوه تجلى كرد، آن را خرد و پاره ساخت و موسى به حالت بيهودش بر روى زمين اقتاد!) (فلاح السائل )ص 107 و 108)
بارى انسان اگر بحواهد كه اين عوالم راكه با لكشف و الشهود به دست آورد بايد بزرگى مقصود بقدر خود تعيين نمايد و بداند كه طالب چيست ؟! و عظمت مطلوبش به چه اندازه است ؟! تا جدش در طلب لايق مطلوب باشد.
مثلا طالب كدخدايى يك ده جدش قطعا به اندازه طالب سلطنت عالم نمى شود ؛ وليكن چون اين مطلوب بزرگى و عظمتش در شرف و نور بها و سلطنت و لذت به اندازه اى است كه ابدا تصور كنه او را لا سيما مبتدى نمى تواند بكند، بلكه هر چه تصوير نمايد يكى از هزاران حقيقت آن نخواهد شد؛ لذا اجمالا بايد قياس به قدر معقولات و معلومات خود نمايد. مثلا شرافتهايى كه در عالم حق و شهادت مى بيند از بزرگان دنيوى ، و قرب سلاطين ، و چخود سلطنت و سلطنتهاى تمام عالم را فرض كند و بعد از آن قياس كند سلطنت آسمانها زا ببيند كه چه درجه عظمت و شرافت مى بيند؟
آن وقت قياس بكند عالم محسوس را به عالم عيبت ملكوت و جبروت و غيره ، آن وقت برگردد در كيفيت سلطنت سلاطين دنيا فكرى كند، آن وقت به سلطنت معنوى قياس بكند؛ خواهد ديد كه مدت سلطنت اين سلاطين كه چند سالى بيش نيست نسبتش به سلطنت گ چه خواهد شد؟!
وكيفا هم زياده به جهاتى چند نيست كه هزاران نقصها در او موجود و متوقع است .
اما سلطنت معنويه سلطنت واقعى است ؛ مثل سلطنت انسان است به اعضاى خود و قوا و خيال خود. مثلا ملاحظه نمايد كه در وصف سلطنت اخروى ، از جمله اخبارى كه در باب سلطنت اهل بهشت وارد شده است كه فرمانى از جانب حضرت تعالى برايش مى آوردند كه در آن نوشته است كه :
جعلتك حيا لا تموت نو تقول للشى ء: كن فيكون ! (28)(من تو رازنده قرار دادم كه نمى ميرى ! و به چيز مى گويى : باش ! و آن مى باشد!)
و بالجمله ، آن سلطنتى كه خلاق عالم براى هر انسان صحيح المشاعر در احداث صور خياليه عطا فرموده ؛ نظير و فوق آن را براى بندگان خاص ‍ خودش از انبيا و اوليا درد اين دنيا، و به جمهور و يا همه امل بهشت در آخرت ، در احداث و ايجاد اعيان خارجيه باذن اللّه كرامت مى فرمايد.
اهل معرفت ، اعجاز انبياو ائمه را از اين راه مى گويند.
خلاصه اگر انسان هر مطلبى را با عقل بسنجند، خواهد ديد كه درجات و حدود اشياء همه در جاى خود، و از روى عدل است . و اگر عقل را كنار بگذارد، آن وقت حكمت باطل ، و ابدا فرق ميانه نور و ظلمت ، خوب و بد، وضيع و شريف نخواهد ماند.
بالجمله ، اين چند كلمه در قياس شرافت اين مطلب و مطلوبهاى ديگر كافى است و هكذا لذت و بجهت اين مطلوب را اگر بخواهى فى الجمله تصوير نمايى ، يك نمره از لذت آن عالم را بعضى از اهل معرفت چنين گويد كه : آن مقام دارالخيوان و حياه حقيقى است ، كانه حيوة تغلى وتفور. گويا چشمه وعين حيات و زندگى است كه مى جوشد و فوران مى كند.
و در آن حال در هر لحظه براى اهلش تمام انواع لذات بى اينكه بعضى تداخل نمايد و كسر و انكسار نموده ، كيفيت ديگر حاصل شود موجودات است ؛ مثلا تمام لذات همه افراد هر نوع از مطعومات ، و هكذا مرئيات و مسمومات و مشموعات وملموسات در هر آنى بى اينكه يكى در ديگرى اثر نمايد و يا باطل سازد حاصل است .
حالا اين لذات از قبيل لذات عوالم حسنيه جنه النعيم است ؛ واگر از اين قياس كنى لذات و بهجات تجليات انوار جمال و جلال حضرت جميل و جليل تعالى را، آن وقت لعل در بذل تمام جهات جد و جهد و طاقت كفايت نمايد. و در اخبار ائمه صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين اشاراتى به اين عوالم كه در عرض شده است . مثلا در خبر هست كه آبى در بهشت هست كه در آن طعم همه مشروبات ومطعومات مى باشد. و ايضا در حديث معراج گذشت كه در جواب حضرت او جل جلاله كه مى فرمايد: هذه جنتى فتبحبح فيها ! عرض مى كند: وقتى كه خودت را به من شناسانيدى از همه چيزها مستغنى شدم !
و در حديث مهمانى گذشت كه از تجلى حضرت حق تعالى چنين بيهوش ‍ مى شوند كه ابدا بهوش نيايد تا آخر حورالعين شكايت مى كنند تا خداوند جليل به هوششان مى آورد.
اى عزيز! جهد كن كه ايمان به خدا و رسول و ائمه صلى اللّه عليه و آله بياورى ، و ثواب و عقاب و بهشت وجهنم و قرب و بعد را مثل ملاحده اين زمان ، موهوم توهم نكنى !
حالا اينها كه عرض شد چيزهاى است كه خطور به قلب بشر مى كند، و ولا خطر على قلب بشر رااز اينها قياس كن ! بلى :
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى
ديوانه تو هردو جهان را چه كند؟
از در خويش خدايا به بهشتم مفرست
كه سركوى تو از كون و مكان مارابس
خاك درت بهشت من ،مهر رخت سرشت من
عشق تو سرنوشت من ، راحت من رضاى نو
ما عبدتك خوفا من نارك و لاطعما فى جنتك ، بل وجدتك اهلا لعلبادة فعبدتك .! (29) من تو را نپرستيدم از ترس آتشت ؛ و نه به طمع بهشتت ؛ بلكه تو را سزاوار ولائق پرستش ديدم فلهذا عبادت و پرستش تو را نمودم ! در حديث حضرت شعيب على نبينا و اله عليه السلام شنيدى كه عرض نمود:
من به تو ازترس آتش نالم ، و نه از محبت بهشت ؛ وليكن از جهت بعد از تو مى نالم ، صبر مى كنم تا به ديدار تو برسم !
و از دعاى كميل عليه الرحمة شنيدى كه سيد و رئيس المناجين عرض ‍ مى كند:
وهبنى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك ! ومراچنان بپندار كه قدرت صبرو شكيبايى بر عذابت را داشته باشم ، پس ‍ چطور مى توانم بر فراقت شكيبا باشم ؟!
اى نفس بى حياى :نويسنده ! و اى بينوا شنونده ! اگر قطع به اين عوالم دارى ، كوائرش و آرامى ؟! چرابر سر كوهها نمى روى ؟! چرا به بيابانها فرار نمى كنى ؟! چرا ورد شب و ورزت و احسرتا على ما فرطت فى جنب اللّه نيست ؟!
بلكه اگر منطقه هم دارى چرا كه از غصه نمى ميرى ؟! بلكه اگر احتمالش هم مى دهى بايد اين احتمال ، عيش تو را منغض كند؛ ولذت را از اعراض اين دنياى فاقيه قطع كند.
بگو: و احسرناه ! و احسرتاه ! ولحسرتاه ! و اثبورة ! واحيرناه ! يا و يلى ! يا دمارى ! يا علوى ! يا شقوتى !
بلى ! ايمان ضعيف است كه هست ، ولى قلوب هم از محبت دنيا مريض ‍ شده ؛ و الا اگر ايمان نشد، شك هم كافى است . احتمال هم كافى است .
نعوذ باللّه ، و المشتكى الى اللّه ، والى حضرة رسول اللّه و حضرة اميرالمومنين و الهما الطاهرين ، لا سيما الى خليفة عصرنا، وامام زماننا، وسلطاننا وسيدنا، و معاذناو ملاذنا، وعصمتنا، و نورنا، و گ ، وغاية امالنا، ارواحنا و ارواح العالمين فداهم صلوات اللّه عليهم اجمعين .
مطالبى را كه اينك از رسالة لقاء اللّه آية الحق و سند العرفان مرحوم آية اللّه حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى - اعلى اللّه درجاته الساميه - حقير در اينجا آوردم ، طبق نسخه خطى خود حقير است كه در ايام طلبگى در بلده طيبه قم در سته 1368 هجريه قمريه يعنى تا الان كه سند 1415 مى باشد، چهل و هفت سال مى گذرد، استنساخ نموده ام و حقا چه اين مطالب و چه بقيه مطالب رساله كه اثر نفس گرم و آه آتشين و اصالت نيت آن فقيد مى باشد، فوق العاده موثر و محرك ومطالعه وتامل در محتويات آن براى سالكين سبيل خدا ضرورى است ...
سخنى درباره چاپهاى رسالة لقاء اللّه
بارى اين رسالة در اولين مرتبه توسط آقاى حاج ميرزا خليل كمره اى طبع شد، و در آن تحريفات و اضافاتى صورت گرفته سپس از روى آن نسخه مطبوعه ، عكس بردارى شده و با حذف بعضى از ضمائم ، باز با تحريفات واقع در متن به طبع رسيد؛ و آقا سيد احمد فهرى آن را به ضميمه مقاله اى از آية اللّه خمينى در جمله منشورات نهضت زنان مسلمان منتشر كرد. و تحريفات و تصحيفات اين طبع از حيطه بيان بيرون است . در سنه قمريه انتشارات هجريه اقدام به طبع آن نمود كه گر چه آن نسبتا پاكيزه تر است و ليكن معذلك خالى از تحريف نيست و اين به سبب نسخه هاى مطبوعه اى بوده است كه در طبع آن دخالت داشته است . اميدوارم خداوند مرا يا شخصى ديگر را،توفيق دهد تا به طبع آن از روى نسخه اصليه بدون يك جمله كم و يا زياد اقدام نمايد و اللّه المستعان . (30)
ملا حسينقلى همدانى در ترتيب ميرزا جواد آقا شاهكار كرد
علامه طهرانى مى فرمايد؛ ... گويند علت انحراف حسين بن منصور حلاج در اذانه واشاعه مطالب ممنوعه و اسرار الهيه ، فقدان تعلم و شاگردى او در دست استاد ماهر وكامل و راهبر راهرو و به بدين مخاطر مواجه شد و لذا بزرگان از ارباب سلوك و عرفان ، او را قبول ننموده و رد كرده اند ودر مكتب معرفت دراراى وزنى به شمار نياورده اند.
علت اشتباهات شيخ احمد احسائى
و مانند شيخ احمد احسائى كه از نزد خود خواست به مقام حكمت و عرفان برسد و صرف مطالعه كتب فلسفيه خود را صاحب نظر دانست و اشتباهات فراوانى مانند التزام به تعطيل و انعزال ذات مقدس الهى از اسماءوصفات ومانند التزام به اصالة الوجود والماهية معا، به بار آورد كه موقعيت او را در نزد ارباب علم و نقادان بصير و خبير شكست و تاليفات او را در بوته نيسان و عدم اعتنا قرار داد.
در مكتب تربيتى آية الحق مرحوم آخوند ملا حسينقلى همدانى رضوان اللّه عليه هيچ يك از اين خطرات در هيچ يك از شاگردان او ديده نشده است . با اينكه هر يك از آنها در آسمان فضيلت و كمال چنان درخشيدند كه تا زمان هايى را بعد از خود روشن نموده و در شعاع وسيعى اطراف محور و مركز وجود مثالى و نفسى خود را نور و گرمى بخشيده و مى بخشند. معارف الهيه و سلوك علمى و علمى آياتى از شاگردان او را مانند سيد احمد كربلايى طهرانى و خارج شيخ محمد بهارى و حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى وسيد حبوبى ، كجا تاريخ مى توانند به دست محو و نابودى سپرده و در محل انزوا بايگانى كند...(31)
جمال يار از حاج ميرزا عبداللّه شالچى (تولد: 1260 ه . ش ، وفات : 1363 ه . ش )
مرحوم حاج ميرزاعبداللّه شالچى تبريزى مى فرمايد:
مرحوم استادم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى كه هم مجتهد در فقه بود و رسالة علميه داشت و هم در معارف اسلامى صاحب نظر، دستوراتى مى دانند كه انسان در خوردن ، خوابيدن ، نشستن ، صحبت و عمل كردن چگونه رفتار كند. يكى از دستورات ايشان اين بود كه انسان نبايد معصيت كند.
خوش سليقگى را ببيند آقا! اين عالمى است كه خودش سليقه است و پيروانش را به راه راست هدايت مكند. اولين دستورى كه مى دهد اين است كه انسان نبايد معصيت كند. مى فرمود: انسان در خوردن نبايد به قدرى نخورد كه ضعف پيدا كند و نه به قدرى بخورد كه كسل شود و از اطاعت باز بماند. ايشان به شب خيزى خيلى اهميت مى داد. يك صحبتى را خدمت شما بگويم .
از قبر ميرزا جواد آقا مستفيض مى شوم
ايشان اينجا در قم بودند و فوت شدند. قبرشان هم در شيخان است . من حالا هم از قبرش استفاده مى كنم . برويد سر قبرش ، فاتحه بخوانيد، گمان مى كنم كه نتيجه بگيرد. من حالا هم گاهى شده است كه عرضى داشته باشم مى روم سر قبر ايشان و نتيجه مى گيرم . خواب هم مى بينم و استفاده مى كنم .
شب زنده دارى چندت ساعت باشد
بله ! آن وقتها كه جوان بودم صبحها براى نماز صبح به حرم مطهر حضرت معصومه عليه السلام مشرف مى شدم . يك روز صبح كه مشرف شده ام ديدم در حرم را هنوز باز نكرده اند. مرحوم آقا ( ميرزا جواد ملكى تبريزى ) آنجا قدم مى زدند. چون مرا ديد اظهار لطف كرد و فرمود: بگو ببينم شما شبها كى پا مى شى ؟ گفتم : آقا! من پا نمى شوم اگر هم يك موقعى بر خيزم يك ربع ، نيم ساعت مانده به اذان ، پا مى شوم . گفت : نه خوب چنيست ؟! در تابستان دو ساعت مانده به صبح ، در زمستان چهار ساعت مانده به صبح بر خيزد!
خدمتشان عرض كردم : آقا پدرم و مادرم اجازه نمى دهند كه زود بر خيزم ، مى گويند ضعيف مى شوى ،(لاغر مى شوى ) و صدمه مى خورى ، از خواب باز نمان . فرمود: هر طور شده آنها را اراضى كن ، بگو الان يك عده هستند در مجلس انس حق اند! شما راضى مى شويد من از آنها باز بمانم ؟
خيلى مطلب بزرگى است آقا! انسان فكر كند ببيند اين چه حرفى است . اين آقا دارد حال خودش را بيان كند كه چنين مى گويد. بعد فرمودند: خب وقتى بامى شوى چه مى كنى ؟ گفتم : اگر وقت داشته باشم يا قرآن مى خوانم يا دعايى مى خوانى ؟ گفتم :ُ از مناجات خمس عشر خيلى خوشم مى آيد. گفت : از كدام يك ؟گفتم : از مناجات محبين .
نسخه استاد بر اساس روحانيت شاگرد
آقا! هنگامى كه طبيب از مريض مى پرسد حالت چطور است ، غذايت كم است يا زياد، يا خوابت چطور است ، مى خواهد دردش را پيدا كرد. ايشان ( مرحوم ملكى تبريزى ) نيز مى خواست حال مرا به دست آورده بود و هنگامى كه با من صحبت مى فرمودند در باب محبين و خصوصيات آنها كه چه كسانى هستند و حالاتشان چطور است .
ايشان دستوراتى مى دادند و انسان در پرتو عمل به جايى مى رسيد. از كسانى با ايشان مرتبط بودند، عده اى از بازارهاى بودند واز اهل علم هم بودند، همين آقاى خمينى آن وقت مى آمدند آنجا، ديگر بنده ايشان را خيليل كم ديدم . يكى دو دفعه در مجلس روضه اى ديدم . ايشان آن وقت جوان بود. تقريبا بيست سال داشتم . ايشان در فرمايشاتى هم كه بعد از حيات مرحوم آقا (ميرزا جواد آقا)، عصرهاى جمعه درفيضه زير كتابخانه داشتند من ديدم (آقاى خمينى ) صحبتهاى ايشان را پى گرفته چو معلوم شد كه ايشان نيز از آنها (اهل معرفت است .
بله ! يك عده اى در اطراف مرحوم آقا بودند چيزهايى مى ديدند آقا. به جاهاى رسيده بودند. من چون آنجا رفت و آمد داشتم رفقا از من حرف هايشان را پنهان نمى كردند. صبح مى رفتم آنجا براى استقاده از من حرف . آقا از حالات و مشاهدات شاگردان مى پرسيدند ؛ يكى گفت ديشب ملائكه ما بيدار كردند براى نماز شب ! يكى مى گفت :فلانى را ديدم كه چراغ را برداشته با فلان كتاب و مشغول وطالعه شد. آن شخص در ادراك بود واين در قم ! يكى مى گفت : من بهشت را ديدم ! بله ! اينها از نفس آقا چيزهاى گرفته بودند.
مع ذلك ( با همه اينها) آقا! هر عالمى را نمى شود كفت عالم است چيزمى فهمد؟ و هر درس ناخوانده اى را نمى شود سبك گرفت !
بسا مى شود كه نورانى است ! وقتى صحبت مى كند مى بينى كه نور دارد روشن است .
تشهد مقام شهود است
يك نفر عالمى بود كه مى آمد خدمت آقا. يك وقت آقا درباره نماز صحبت مى كرد و از اسرار نماز مى گفتند كه در قيام اينطور، در ركوع اينطور در سجود اينطور تا آن وقت كه رسيد به تشهد فرمود: اينجا ديگر مقام ، مقام شهود است !
من ديدم اين آقا برگشته مى گويد: در نماز به ترجمه نماز مشغول باشد. ديدم اين بيچاره هفتاد، هشتاد سال عمرش را صرف كرده . اين آقا (ميرزا جواد) از شهود خدا مى گويد - البته خدا ديدنى نيست اما كان مى بيند خدا را؛ اين ديگرى از ترجمه نماز مى گويد. خب ! اين است آقا، استعدادها و ذوق ها مختلف است .
من چيزى ندارم آقا! فقر محض ام ، فقير هم نيستم ، مخلوق فقر محض ‍ است ، ققير هم نيست اما لذات مى بردم از آن مجالس به طورى كه مجلس ‍ تمام مى شد من اصلا ميل نداشتم بر خيزم بروم به حجره ام . البته اگر انسان مقدارى به خودش زحمت بدهد و رو به خدا برود و اين پرده حجاب دنيا را كنار بزند، ان وقت هم خودش نورانى مى شود، هم چديگران را نور مى مى بخشد .
مقامات سالكين
يك روز من خدمت آقا بودم . كسى آمد خدمت ايشان عرض كرد: آقا! من فلان چيز را در عالم نورانيت اين طور ديدم !
مرحوم آقا فرمودند: الان آن جاى كه ديده اى يك خرده تماشا بكن اما توقف نكن اگر توقف بكنى هم از راه باز مى مانى هم ممكن است به عقب برگردى !
فرمود: سالك به جاى مى رسد كه اشاره مى كند به ستاره چنين بيا، چنين برو! سالك آن كسى است مه توفيق خدا يارش شده و در راه حق زحمت كشيده است ، يعنى انسان قابل اين است كه در همين عالم پيش از آنكه به آن عالم برسد، ببيند و يك كارهاى بكند و تصرفاتى داشته باشد.
انتقال معارف بانگاه عارفانه
يك وقت بنده رفته بودم خدمت آقا، ايشان آمد رو به روى من نشست به طورى كه زانوهاى من به زانوهاى ايشان چسبيد و نگاهاى ممتدى به من كرد. من فهميدم مطلب چيست ، من هم شروع كردم به ايشان نگاه كردن چون بعضى از بزرگان با نگاه كردن معارفى را منتقل و القاء مى كنند؛ بعد (جواد آقا) فرمودند پاشو برو!
دستورالعمل در عالم رويا
يك وقت بنده ايشان را خواب ديدم و به من دو دستور دادند. يكى اينكه فرمودند: روزى 35 مرتبه ( انا انزلنا فى ليلة القدر ...) و 65 مرتبه سوره ( قل هو اللّه احد ...) را بخوان . در همان عالم خواب فكر كردم روى هم صد عدد مى شود و يكى هم فرمودند: من چيزى از شما دريغ نكردم . اگر مسامحه كنى از خودت است .
كسى كه معرفت حق پيدا كند ديگر از همه چيز غنى مى شود همه چيز از آنجاست ، همه نزد خداست ، همه كمالات آنجاست ، جمال آنجاست ، كمال آنجاست : رياست آنجاست ، محبت آنجاست ، آن وقت به قدرى غنى مى شود كه مى گويد من بهشت را مى خواهم چه كنم ؟!
بهشت جاى پر خورهاست . آرزو كند بهشت برود تات گلابى بزرگ بخورد، انگور چه جورى بخورد و... اما كسى كه خدا را دارد ديگر نظرش روى اين حرف ها نيست . راه نزديك است اگر كسى درست رود و خدا را راست بخواند. خدا پيش خودش هست ، خدا دور نيست .
جمال يار ندارد حجاب و پرده ولى
غبارره بنشان تا نظر توانى كرد
انسان خودش غبار است . اين عالم طبيعت غبار است ، حجاب است و الا خدا حجاب ندارد بلكه از كثرت ظهور ناپيداست .
آقا فكر بكنيد. در شب و روز يك ساعت ، نيم ساعت بنشيند در آيات حق (فكر كنيد)، در جمال و كمال حق ، در موجودات مخلوقات و در عوالم ، فكر كنيد. در اين صورت انسان فكرش بسط پيدا مى كند، يواش يواش ‍ وجود بزرگ مى شود، كم كم مى بيند هر چه هست ، خودش هست ، تمام موجودات در خودش هست ، اين ديدن غير از حرف است . الان اينكه من مى گويم اينها همه تصورات من است ، اما ديدن آن طورى ، ديدن نورانيت ، يك چيز ديگر است ؛ حقيقتا مى بيند آسمان ها در خودش هست . بهشت و دوزخ در خودش هست ، همه عالم خودش هست . خدا بزرگ خلق كرده است .
غرض اينكه درس بخوانيد اما فكر هم در خودتان بكنيد كه خودتان را در خودتان بيايد و ببيند كه اين خون و جلد و پوست نيست . بلكه يك چيز ديگر هم هست .انسان كارى كند كه خودش بى صورت و ماده ببيند. عده اى در عالم هستند و به جاى رسيده اند كه هزار نفر را از عوام بودن نجات مى دهند: به قول شاعر:
من كه پى بردم به گنج حسن بى پايان دوست
صد گداى همچو خود را مثل قارون مى كنم (32)

چرا تكليف را انجام ندادى ؟!
مرحوم شالچى فرمودند: (روزى در درس حاج ميرزا جواد آقا شركت كردم . پس از درس ، آقا دستورى را به من فرمودند تا انجام دهم .
من با اين كه تصميم به انجام آن در نيمه هاى شب داشتم به علت كار زياد موفق به بيتوته و انجام دستور استاد در سحرگاه نشدم . فردا چون به درس ‍ استاد رفتم هنگام بازگشت چون برخاستم بيايم استاد فرمود: شما تشريف داشته باشيد! آنگاه كه شاگردان رفتند، فرمود :چرا تكاليف تعيين شده را ديشب انجام ندادى ؟! من به يكباره در حيرت شدم كه من با كسى اين حال نگفتم و كسى جز خدا از اين واقعه خبر دار نبود.
پس از ايشان عذر تقصير خواستم .اين بى توقفى در شب بعد نيز رخ داد و باز استاد به من خاطر نشان كرد كه دستورش را انجام نداده ام . پس از آن با تلاش و همت دو چندان موفق به انجام دستور استاد شدم و از آن بهره مند گشتم . (33)
چه مى بينى ؟!
استاد شالچى تبريزى مى فرمايد: يكى از روزها صبح پس از نماز براى شركت در جلسه اخلاق ميرزا جواد آقا به فيضيه رفتم . استاد به من فرمودند: ميرزا عبداللّه چه مى بينى ؟!
اين صحبت استاد گويا خود تصرفى بود كه آن بزرگ در جان من كرد و حجاب ملكوت از برابر چهره ام برداشته شد. ديدم اشخاصى را كه در فيضيه هستند و در ظاهر مى بينم ، اما باطن آنان را نيز مشاهده مى كنم به صورت هاى گوناگون اند!
بار ديگر فرمودند: فلانى چه مى بينى ؟ و من چون توجه كردم دريافتم ارواح مومنين روى صحن مدرسه فيضيه دور هم نشسته اند و با هم مذاكره مى كنند! پس از آن استاد به فرمود: ميرزا عبداللّه فكر نكنى اينها مقاماتى است و به جايى رسيده اى ؟! اينها در برابر آنچه در سير و سلوك و تقرب الى اللّه به سالك مى دهند هيچ است . (34)
توقف در منزلگاه ابدى فرزند
حاج آقا شالچى فرمودند: روزى همراه استادم مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى قدم مى زديم كه ايشان در جايى نشستند و مشغول خواندن چيزى شدند. ما احساس كرديم ايشان مشغول فاتحه خوانى هستند و در عين حال قبرى راهم آنجا نيافتم ! از ايشان سؤ ال كرديم : آيا قبر بزرگى در اينجاست كه مشخص نيست و ما نمى دانيم ايشان با لبخندى گذشتند. ما فهميدم كه ايشان مايل به جواب گفتن نيستند. پس از اين ماجرا، هفته بعد فرزند ايشان فوت كرد و در همانجا دفن گرديد و معلوم شدكه مرحوم ملكى خبر اين حادثه را از قبل مى دانستند!
عارفى از ديار خوبان از: آية اللّه سيد احمد فهرى زنجانى
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ماكه داريم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه زبنياد ببر
روز مرگم نفسى و عده ديدار بده
وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
( سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق او لم يكف بربك تمه على كل شى شهيد ) (سوره فصلت (41)، آيه 53)؛ چه زود است كه نشانه هاى خود را سراپاى جهان خارج و جهان جان ، به آنان بنمايانيم تا حق تعالى برايشان به طور آشكار جلوه كند مگر نه اينست كه پروردگار تو بر همه چيز و بر همه ذرات وجود، شاهد و حاضر و ناظر است ؟
دل هر ذره اى كه بشكافى
آفتابش در ميان بينى
(عوالم و اجساد با همه آنچه در آنها است ، نسبت به عالم ملكوت مانند يك لحظه از زمان است در مقابل زمان و عالم ملكوت نسبت به عالم جبروت همين نسبت را دارد، بلكه اصلا ميان آن دو، نسبتى نيست (شرح دعاى سحر امام خمينى )
اقبانوس پرتلاطم وجود با اين همه جوش و خروش ، سرچشمه كجاست ؟ و اين امواج نور كه در تمام زواياى وجود نفوذ كرده است از كدام خورشيد تابان است ؟
نه ادراك بركنه ذاتش رسيد
نه فكرت به غور صفاتش رسيد
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ و هم
نه بر ذيل وصقتش رسد دست فهم
چه شبها نشستم در اين فكر، گم
كه دهشت گرفت آستينم كه قم
در ميان اين همه حيرت و سرگردانى بايد گفت : آفرين بر همت و الاى مردانى چند كه مردانه قدم در چنين ميدان مرگ و خون نهادند و در راه رسيدن به مقصد اعلى از هيچ نهراسيدند و دنياى دنياى فريبا با اين همه آرايش كه بر چهره دارد كه ( زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطره من الذهب و الفضة و الخيل المسومة و الانعام و الحرث ذلك متاع الحياة الدنيا) (سوره آل عمران (3)، آيه 14)؛ يعنى دوستى خواستنى ها (گوناگون ) از: زنان و پسران و اموال فراوان از زر وسيم و اسب هاى نشان دار و دام ها و كشت زار(ها) براى مردم آراسته شده ، (ليكن ) اين جمله ، مايه تمتع زندگى دنياست ، و (حال آنكه ) فرجام نيكو نزد خداست .
نه تنها اونتوانست سيماى كريه واقعى خود را از چشم حقيقت بين آنان پوشيده بدارد و حتى گوشه خاطرى از آنان را به خود مشغول سازد بلكه بهشت مينو با آن همه زيبايى و جمال و تنعمات ، آنان را قانع نتوانست كرد و شعيب وار همچنان ناله ( لست اصبر اواراك ) سر دادند ونواى :
از خويش خدايا به بهشتم مفرست
كه سركوى تو از كون و مكان ما رابس
نواختند و آنقدر جد و جهد نمودند و در قرع باب محبوب لجاجت ورزيد تا شاهد مقصود در آغوش كشيدند و پاى افتخار بر فرق فرقدان سائيدند. سلام على ذكرهم وياشوقا الى لقائهم .
يكى از مردان پيشتاز اين راه مرحوم عارف باللّه آية اللّه حاج ميرزا جواد ملكى قدس اللّه نفسه الزكيه بود كه در اين ميدان گوى سبقت از همگان ربود.
اين مرد بزرگ با اينكه در مقام عرفان مقامى بس والا دارد واز اعظم فقهاى صائنا لنفسه ، حاقظا لدينه ، مخالفا لهواه و مطيعالامر مولاه به شماراست . اوايل عمر شريفش و دوران شباب را در نجف اشرف در مجلس درس بزرگ حاضر شده و استادش در فقيه ، مرحوم آية اللّه فقيه محقق حاج رضا همدانى و در اصول ، علامه مدفق استاد الاساتذة المتاخرين مرحوم آخوند ملا محمد كاظم خراسانى و در عرفانى واخلاق و سلوك ، آية اللّه صاحب مقامات و كرامات مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى - رضوان اللّه عليهم اجمعين - بوده است .
سال تولد ايشان در دستنيست ولى از كتابى در ( فقه ) كه يكى از فضلاى معاصر به آن دست ياقته و از مولفات ايشان است و در پايان آن نوشته شده :
تم الجز الاول من كتاب النكاح و يلتوه الجزء الثانى و اوله الولاية ، عبد المذنب العاصى اسير الامانى فى يوم السابع عشر من شهر المظفر و قد مضت من الهجرة النبوية الف و ثلاث ماه و اثنى عشر .
از اين نوشته معلوم مى شود كه به سال 1312 ه . ق ، مولف در عنفوان جوانى بوده است .
به هر حال ؛ ايشان در حدود سال 1321 هجرى قمرى به ايران آمده و در زادگاه و موطن اصلى اش تبريز به ترويج و تهذيب پرداخت و در اوايل مشروطه به سال 1329 هجرى قمرى به خاطر نامساعد بودن اوضاع تبريز به قم هجرت فرمود و در قم به ارشاد سالكين و تربيت مستعدان مشغول بود تا آنكه مرحوم آية اللّه العظمى آقاى حاج شيخ عبدالكريم حايرى يزدى در سال 1340 ه .ق از اراك به قم تشريف آورده و به اصرار مرحوم علامه مجاهد حاج شيخ محمد تقى بافقى كه از دوستان مرحوم ملكى بوده و پس ‍ از استخاره و آمدن آيه شريفه ( و اتوفى باهلكم اجمعين (سوره يوسف (12)، آيه 93 ؛ يعنى همه نرديكان خود را نزد من بياوريد.) تصميم به ماندن در قم و تاسيس حوزه علمى فعلى رامى گيرد و دوستان و شاگردان آية اللّه حايرى نيز كه در اراك بودند به قم مهاجرت مى كنند. مرحوم عالم زاهد متقى آقاى حاج شيخ عباس تهرانى نيز كه جزء مهاجرين بودند در قم به جمع مرحوم ملكى و باقى مى پيوندد و كافى از اخلاق و تهذيب نفس تشكيل مى دهند كه ثمرات ارزنده اى داشته و افراد شايسته اى ترتيب يافته اند.
مرحوم ملكى ، درس فقهى داشته اند كه عنوانش مفاتيح الشرايع الفقه مرحوم فيض كاشانى بوده و نيز دو مجلس درس اخلاق داشته : يكى در منازل لذاى خواص بوده و ديگرى در مدرسه فيضيه براى عموم كه جمعى از بازاريان قم نيز در آن درس شركت داشته اند.
نماز جماعت را در بالاسر حضرت معصومه عليه السلام اقامه مى كرده و حضرت امام خمينى در نماز جماعت ايشان و در درس اخلاق كه در منزل براى خواص مى گفته اند حاضر مى شدند.
سجاياى نفسانى و مزاياى روحى عارف بزرگوار ما بيش از آن است كه شرح آن را در اين مقدمه توان داد. او داراى دلى روشن و چشمى گريان و روحى پرتوان بوده است گه از هر يك نمونه اى فكر مى شود:
تشكر از واسطه فيض الهى
دوستى داشتم به نام مرحوم سرهنگ محمود مجتهدى كه درك محضر ايشان را كرده بود ونيز از انفاس او بهره اى داشت ، او مى گفت : روزى پس از پايان درس ، عازم حجره يكى از طلبه ها كه وارد شد و مراسم احترام معمول گرديد و پس از اندكى جلوس ، برخاسته و حجره را ترك گفتند وچون منظور از اين ديدار را پرسيدم ، فرمود: شب گذشته به هنگام سحر، فيوضاتى بر من اضافه شد كه فهميدم از ناحيه خودم نيست و چون توجه كردم ديدم كه اين آقاى طلبه به تهجد برخاسته و در نماز شب اش به من دعا مى كند و اين فيوضيات اثر دعاى اوست ، اين بود كه به عنوان سپاسگذارى از عناياتش ، به ديدار او رفتم !
در آسمان شب
از مرحوم حجة السلام سيد محمود يزدى كه در بيرونى مرحوم ملكى مى نشست ، نقل شد كه گفته بود: شبها كه ايشان براى تهجيد برمى خاست مدتى در رختخواب ضمن اجراى دستورات و آداب بر خاستن از خواب از قبيل : سجده و دعا؛ گريه مى كرد؛ سپس به صحن منزل مى آمد و به اطراف آسمان نگاه مى كرد و آيات ( ان فى خلق السموات و و الارض ....( سوره آل عمران (3) آيه !)(190 - 191) را مى خواند و سر به ديوار مى گذاشت و مدتى گريه مى كرد، آنگاه كه براى وضو گرفتن آماده مى شد درد كنار حوض مى نشست و مدتى گريه مى كرد و پس از وضو ساختن چون به مصلايش مى رسيد و مشغول تهجد مى شد كه ديگر حالش ‍ خيلى منقلب مى شد. او گريه هاى طولانى در نماز و مخصوصا در قنوت ها داشت تا آنجا بعضى ايشان را جز بكائين عصر به شمار آورده اند.
در بلا هم مى كشم لذات او
ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى پسرى كه شمع فروزان شبستان خانواده بوده . در روز عيد غدير كه ايشان در منزل جلوس كرده و قشرهاى مخنلف به زيارتش مى آمدند، خادمه منزل به كنار حوض خانه مى آيد و نگاه چشمش ‍ بر مى آيند و با بى اختيار فرياد مى زند، اهل خانه كه از اندرون به صداى خادمه بيرون مى آيند و با منظره دلخراشى اين چنين مواجه مى شود كه صداى شيون ، خانه را پر كرد، از اطاق خود بيرون مى آيد. مى بيند كه جنازه پسرش در كنار حوض گذاشته شده است . رو به زنها كرده و خطاب مى كند: ساكت ! همگى سكوت مى كنند و همين سكوت ادامه مى يابد تا آنكه مرحوم ملكى از همه ميهمانان پذيرايى مى كند و طبق معمول سنواتى ، عده اى از انان ناهار را در منزل ايشان صرف مى كنند و پس از پايان غذا كه عازم رفتن مى شوند، مرحوم ملكى به چند نفر از خواص مهمانان بيرون مى روند، واقعه با براى آنان بازگو مى كند و از آنان براى مراسم تجهيز فرزند از دست رفته كمك مى گيرد.
اين داستان گذشته از آنكه حاكى از اعلاء درجه مقام رضا و تسليم آن بزرگوار است ، نشانگر قدرت روحى و نيروى تصرف در نفوس ديگران نيز هست - رضوان اللّه عليه
و شنيدم از زاهد عابد ورع مرحوم آقاى حاج آقا حسين فاطمى قمى كه از دوستان مرحوم ملكى بود كه فرمود: از مسجد جمكران بازگشتم . در منزل به من گفتند كه آقاى حاج ميرزا جواد جوياى حال تو شده است . (آقاى فاطمى ) فرمود: من با سابقه كسالتى كه از ايشان داشتم با عجله به خدمتش ‍ رفتم (و به گمانم فرمود عصر جمعه بود) ديدم ايشان استحمام كرده و خضاب شروع به گفتن اذان و اقامه كرد و دعاى تكبيرات افتتاحيه را خواند و همين كه به تكبير الاحرام رسيد و گفت : اللّه اكبر! روح مقدسش از بدن آقدسش به عالم قدس پرواز كرد.
آرى اى عزيز! اين است معناى الصلاة معراج المومن ؛ اين است معناى روايتى كه در تفسير قد قامت الصلاة رسيده كه فرمود اى حان وقت الزيارة يعنى وقت ديدار فرا رسيد.
روى بنما و مرا اگر كه دل از جان برگير
پيش شمع آتس پروانه به جان گو درگير
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ
بر سركشته خويش آواز خاكش بر گير
اين واقعه به سال 1343 هجرى قمرى بود. پيكر پاكش پس از تجهيز در شيخان قم به خاك سپرده شد و در تاريخ وفاتش گفتند:
رفع العلم و ذهب الحلم 1343
ازجهان ، جان رفت و از ملت ، پناه 1343
اهميت كتاب لقاءاللّه
اين كتاب (لقاء اللّه ) در حجم كوچك و در معنا ومحتوى بسيار بزرگ ، يكى از بهترين كتاب هاى تهذيب نفس و ترسيم كننده روح عرفان و راهنما نزديكترين راه به سوى خداست .
اين كتاب ، از آن روى كه حقايق آن التقاطى نيست بلكه نويسنده اش خود، سالك اين راه و اهل وجدان و در عين حال ، فقيهى عاليقدر و متشرعى دور از تمايل به افراط و تفريط و ملتزم به صراط مستقيم اهل بيت بوده و براى مبتديان در سلوك آنقدر سودمند است كه شايد تا مدت ها را از استاد بى نياز كند.
اين كتاب در تجزيه و تحليل غامض ترين مسائل اسلامى كه نوشته هاى بسيارى از مدعيان بى خبر به جز سرگردانى و يا احيانا گمراهى و انحراف فكرى ، نتيجه اى دستگير نمى شود. آن چنان ماهرانه و با بينش كامل و كافى از پيچ و خم هاى اين گردنه صعب العبور، گذشته كه براى سالك الى اللّه با كمال اطمينان خاطر، چراغ راه و نور تابان است ....) سيد احمد فهرى زنجانى 1360 شمسى
به سوى لقاءاللّه از علامه ميرزاخليل كمره اى
آية اللّه كمره اى درباره كتاب ارزنده ( لقاء اللّه كه اولين بار توسط ايشان در چاپخانه آفتاب تهران به چاپ رسيده ، مى فرمايد: اين كتاب لقاءاللّه ، تقسيم بندى فصول نداشت . جاى آن را هم نداشت . جاى آن را سفيد گذاشته بود كه در چاپ بر آن افزوده شده است و تا حد امكان قسمت ها را بايد به جاى فهرست كتاب شناخت چنانكه در صفحه 26، 27 و 28 قطعاتى كه تتمه حديث بوده به ترجمه آن افزوده شده و در صفحه 29 و 31 به عنوان پاورقى ، خبرى مهم و توضيحاتى اضافه شده و در فصل اول در پايان آن ترجمه قطعه اى از خطبه عيد اضحى از حضرت امير عليه السلام اضافه گشته و پى از توبه داوود عليه السلام قطعه اى از كتاب ( قبله اسلام كعبه يا مسجدالحرام نقل شده كه براى كشف راز توبه داوود عليه السلام و اشك و آه او عليه السلام كمك مى كند و در صفحه 190 از مصاحبه امام عليه السلام با كميل قطعه اى آورده شده و در نظر بود كه در ابواب ديگر هم اضافاتى يا توضيحاتى داده شود و باز نسبت به كل كتاب و اين طرز راه و روش از نظر تطبيق دادن اين گونه گريز از دنيا با نظام معاش و نظر اسلام در اصلاح امور معاش تجديد نظرى بشود. اينها به عهده طبع ديگر و موقع ديگر محول شد.
معرفى اصل كتاب ، مولف آن و موضوع كتاب
اين كتاب لقاءاللّه كه با حجم كوچك ، بسيار بزرگ و سترگ و محتوى اعظم موضوعات و اهم مقاصد است كه راه به خدا باشد در نظر زمره اى از مخلصين خلص براى ( ابرار) به منزله (جان ) است ، مسحه اى از انوار الهى بر جبهه آن نمابان است و بر چهره و رخسار آن (نمى ) از صحيفه مباركه نشسته و شبنمى از نور حق پرستى بر قيافه و پيشانى آن متالو است از جهت فرار دادن از پستى هاى دنيا و اقبال به خدا و دولت هاى لايتناهى ، نغمه زبور داودى از آن شنيده مى شود و از جهت گريز از ما سوى گويى انجيل مسيحا را نمايش مى دهد، مسيحا را مى نمايد ولى البته آن مسيحا كه انجيل آن مستخرج از قرآن عظيم باشد ديده مى شود. آرى ! اين كتاب از قرآن عظيم و درياى بى پايان آن ، فقط راه مسيحاى قرآن را از جهت گريز از دنيا و صعود به آسمان مى نمايد و قرآن رهنماى بيش از مسيحاست .
اين كتاب جليل (لقاءاللّه ميرزا جواد آقا) از نظر مشابهت با دعوت موسى ، سفر جليل توحيد و خداشناسى دعوت موسى را طبق اكتشافات قرآن حكيم دارد كه مى گويد: ( رب ارنى انظر اليك )(سوره اعراف (7) آيه 143؛ يعنى پروردگار! خودت را به من نشان ده تا تو را ببينم ) تمناى نظر دارد و به جواب لن ترانى (اعراف ، آيه 143) يعنى بانظرى كه به افكنى و آن را در پرتو اشعه انوار لم يزلى ، متلاشى و ريز و ريزبينى و تجزيه و تحليل بكنى از دل كوه هم جمال ازل از پرده بيرون مى آيد تا او را ديده اى يعنى تو نديده اى زيرا تو و ناظر و نظر هم متلاشى در منظور شده ايد و از اينجا سه بيرون نيستند تا شخص جدا باشد و او را برابر خود و غير از خود، ديده باشد.
اين كتاب (ميرزا جواد آقا) از اين قبيل نظرها دارد و آن را به اهل نظر مى آموزد و تحليل و تجزيه اى از مساءله غامض لقاءاللّه و توحيد و معرفة الرب و معرفة النفس مى كند، اما لقاء اللّه را تثبيت مى كند و نظر مثبت مى دهد نه نظر منفى وليكن نه به طورى كه خدا را جسم كند يا وجود و محيط او را وارد در گريبان فكر محدود نيست ، فكر به لايتناهى راه دارد و فوق زمان و مكان كار مى كند.
در آفرينش اصولا جسم از علم پديده آمده و به اطوار بى پايان خود حكايت از آن مى كند كه پيكر عالم پديده اى است كه با علم بى نهايت و قدرت بى نهايت و قدرت بى نهايت و فن و هنر بى نهايت پديدآمده است ، هر قدر اكتشاف علم و اقتدار و هنر بيشتر است و خير آن هم بيشتر است ولى چون لايتناهى در پيش است . هيچ وقت اين سير به پايان نمى رسد، آرى ياس هم نيست با هر درجه اى از اتصال و اكتشاف وجود رفيع الدرجات دريچه اى از خير به روى انسان باز مى شود و به همراه اتصالات پياپى و مداوم ، ترقيات روز افزون و مداوم در پى است ؛ زيرا خدا - جل مجده - واحد عددى نيست كه كس به او برسد يا در حيطه تصرف كس در آيد. بلكه بالمثل مانند واحد مبدا اعداد است كه تشكيل دهنده همه اعداد هست و متناهى نيست . هر درجه اى از آن ، درجه بالاترى دارد و آن هم همچنين الى غير النهايه و واحد در همه هست نه كار به آخر مى رسد و نه هم درجه اى از آن خالى است ؛ لذا ياس هم در كار نيست . ان الراحل اليك قريب المسافه .
تاويل خدا در پيرهن من است
تا به اندازه اى كه از آثار و درجات قرب به آن منبع خير، لذت ها و مسرت ها و به جهت ها و بهشت ها پديد مى آيد و و با آنكه در بهشت داراى ملك كبيرى است كه اذا رايت ثم رايت نعيما و ملكا كبيرا (سوره انسان (76)، آيه 20 ؛ يعنى چون بدانجا نگرى (سرزمينى از) نعمت و كشورى پهناور مى بينى ) و هر چه را در بهشت بخواهد فورى موجود مى شود و پديد مى آيد، باز غير متناهى را تمام نكرده و خدا نشده است و با آنكه خود بار خداى جهان خويشتن است باز رو به پيشگاه غير متناهى دارد و هيچ وقت محيط بر غير متناهى نمى شود و هر كه گفت : خدا در پيراهت من است ، به آن معنى درست نيست كه خداى غير متناهى در پيراهن او محصور شده بلكه به آن معنى است كه خبر مى دهد كه در خيالل من و فكر من و انديشه من ، خود پرستى و نفع پرستى و سود جويى نيست بلكه يكسره فكرمن و انديشه من متوجه خداست و غير او نيست به اين معنى در اخبار اولياى عصمت عليهم السلام هم نظيرش يافت مى شود.
در ختام نامه اى كه مولى الكوفين ابوعبداللّه الحسين عليه السلام به مردم كوفه از بين راه از سر منزل حاجر بطن الرمه فرستاد اين كلمه هست كه مى فرمايد: فواللّه ما الامام الا الحاكم بالقسط الدائن بدين الحق الحابس ‍ نفسه على ذات اللّه به معنى حبس نفس خود و خيال خود و انديشه خود در راه خدا و كار خدا و انديشه خدا مى باشد نه به معنى آنكه خدا در پيش ‍ ديگران نيست و محصور در شخص اوست .
اين كتاب (لقاء اللّه ميرزا جواد آقا) در اين باره كلمه قرب ، قربى ، وصال ، نظر بر وجه را مى گويد و هيچ گاه از اين معانى پاى خود را بالاتر نمى گذارد. شايد از اين نظر است كه مبادا كس گرفتار تثليث يا ثنويت شود. فقط نقيصه اى باقى مى ماند كه در اين كتاب تنها حساب گسسان از ماسوى و پيوستن به خداست و حساب تنظيم معاش و حب خدمت به خلق را دوشادوش و وصل به اين خبر اعظم نياورده ولى كتابى كه بى نقص است تنها كتاب خداست و فقط و فقط قرآن عظيم است و بس .
و شايد در مسايل ديگر اين كتاب هم محل هايى جاى نظر باشد، زيرا در مساله لاهوت قيوم تعالى و قيموميت او بر جهان ، و عروج فكر و لاهوت نفس وارد مساله پر پيچ و خم و وحدت وجود شده و نيز معيت قيموميت اله عالم را مطرح فرموده است و افهام استنكاف مى كند كه خدا در همين جهان است و با ماده هم هست و در گريبان ماده هم هست و با همين جهان است .
ولى چه بايد كرد؟! افهام تا چندى هم متوجه مكتب هاى كلاسيك بود كه اجسام جهان را سه قسم مى شمرد: جامد (مانند سنگ ) ، سيال (مانند آب ) و گاز (مانند بخار)، ولى اكتشافات معلوم كرد كه اتم درون ذرات مولكول ها در جسم جامد بيشتر در حركت مى چرخد و در جسم سيال كمتر و در جسم گاز به مراتب كمتر به نسبت 000/000/600 با 000/400 و حقيقت سنگ و كوه كه به نظر جامد مى آيند اضطراب و حركت و ارتعاش آنها بيشتر است . الكترون ها داراى قوه منفى است و پرتون ها در وسط داراى قوه مثبت ايجابى است تجديد اين قوا و تبديل ماده به قوه و قوه به ماده جواهر را مثل اعراض ريشه كن مى كند و انرژى از آن مى سازد و ثبات را از عالم بر مى دارد و معلوم مى دارد كه دنياى مشهود ما حقيقت آن غير از اين است كه به نظر مى آيد حقيقت آن حركاتى است فقط و موجودات آن نمودى است نه بود، اين اكتشافات غلغله اى در دانشگاه ها افكنده است .
وترى الجبال تحسبها جامده و هى تمر مر السحاب .
(سوره ى نمل 27)، آيه 88، يعنى و كوه ها را مى بينى و مى پندارى كه آنها بى حركتند و حال آنكه آنها ابر آسا در حركتند).
و عالم ورع زاهد مرحوم آيه اللّه حاج شيخ ابوالقاسم كبيره قدس سره در قم براى اين قبيل سخنان مى فرمود: شايد نظر صحيح و مقصد صحيح در پس ‍ اين عبارات باشد. با اعتراف به اينكه هيچ كتابى غير ازكتاب خدا مورد تسليم به قول مطلق نيست .
به نظر من اينكه اين كتاب اقرب طرق الى اللّه را ترسيم مى كند و روح . روح حكمت و لب لباب عرفان و متن دستورات آل عصمت عليهم السلام بايد در برابر آن تسليم صرف و محض تسليم بود، فقط و فقط همان كتاب خدا قرآن است و بس .
بعدا از كتاب ، باقى كتب حتى كتب اربعه (كافى من لايحضر، تهذيب و استبصار 9 هم مشتمل بر صحيح و ضعيف است و در آنها راه نظر براى مجتهد باز است .
اين كتاب (لقاء اللّه ميرزا جواد آقا) از جهت مستند همواره اخبار معتبره معتمده را كه به مصدر و سر چشمه آل عصمت عليهم السلام نزديك است استناد مى كند و در حقيقت آب از سرچشمه بردارد ولى باز اين خبر را استناد مى كند كه ان اللّه ما نظر الى الاجسام منذ خلقها با اينكه اين خبر - طبق گفته شيخ بهايى در اربعين - از اخبار موضوعه مجعوله است .
و باز در مسائل غامضه پر پيچ و خم آن براى مجتهد جاى نظر و راه نظر باز است .
و مولف آن هم خود مجتهد بوده و با اينكه بايد در هر سخن ، خود سخن را سنجيد. انظر الى ما قال و لا تنظر الى من قال ولى باز شناختن مولف و شخص صاحب كتاب در اخذ به راى او معتبره است .
در حديث فرمودند:
انظروا الى رجل منكم قد روى حديثنا و عرف حلالنا و حرامنا فاذا حكم بحكمنا فانه حكم اللّه فى حقكم فانى قد جعلته حجه عليكم .
مولف محترم لقاء اللّه
اما مولف بزرگوار از اعظم فقهاى صائنا لنفسه ، حافظا لدينه ، مخالفا لهواه ، مطيعا لامر مولاه است .
آيه اللّه معظم مفخم فقيد علم و عرفان حضرت علامه مغفور له ، حاج ميرزا جواد آقا مجتهد ملكى تبريزى نزيل قم و متوفاى 1343 هجرى قمرى ليله 11 ذيحجه اقدم علماى ربانى محسوب مى شود. ايشان و نظاير ايشان در قبه العلم قم اخيرا و حوزه نجف اشرف قديما از نظر تقوى و عظمت مقام علمى ، مقام بسيار درخشنده و بى نظيرى داشتند. در عتبات عاليات و حوزه علميه نجف كه قبله گاه علوم اهل البيت عليهم السلام بوده و هست ، زمره ايشان چند تن از علماى اخلاق و مربيان بزرگ بودند كه مورد احترام و تصديق همگان بودند...
ايمان و عمل در شخص ايشان به قدرى درخشان بود كه طيف جاذبه اش ‍ هم اكنون مرا تحت تاثير مى گيرد و ما را به ياد آن زمره از فقهاى عظماء مى اندازد كه حجت هاى زمان اند. هم حجتى عليكم و اما حجه اللّه از حسن تقدير، در سال هاى اخير عمرمولف به سال 1340 هجرى قمرى كه تاسيس حوزه علميه قم شد، مرا دولت ملاقات و درك محضر آن جناب دست داد و گاهى برق توفيق مى زد و درك محضر معظم ايشان مى شد. شخصا بسيار مفخم و مجلل بود و حوزه موعظه شان را گويى هاله اى از نور فرا مى گرفت كه مستعمين را از خود بى خود مى كرد.
كسانى كه با حوزه علميه نجف و سامرا سابقه دارند، از نام گرامى اين بزرگوراران گوششان پر است ، زيرا اينان ستارگان علم و فقه و تقوى بودند. نويسنده آن روزها را نبوده و نديده و فاصله ام با مقامات بلند ايشان بيش از صدها قرن است ولى از احترامى كه مرحوم آيه اللّه نائينى قدس سره در هنگام ورود مراجع معظم به قم در حق ايشان مبذول مى داشت مكشوف مى شد كه زمره آنان مورد احترام شخص آيه اللّه و تمام آشنايان به راه و روش آنان بوده اند و در آن قبه العلم اينان از نظر تقوى و مخالفت با هوى و از نظر عظمت علمى و فقاهت هم درخشنده بودند، كتاب فقه و اصولى كه از ايشان در دسترس است گواه است .
ايشان غير از اين كتاب ، داراى دو كتاب ديگر هستند: يكى كتاب اسرار الصلوه كه (در زمان حيات ميرزا جواد آقا) طبع شده و ديگرى رساله مراقبات السنه كه ترجمه آن در دست انتشار است .
چند اثر تازه از ميرزا جواد آقا
و اين ايام به دو اثر ديگر از مولف دست يافتم . يكى در علم اصول و ديگرى علم فقه . اصول آن از مبحث ادله عقلى باب احتياط را محتوى است در 250 صفحه در برگ ترمه با خط ريز به قلم خود مولف است . در ظهر (پشت ) كتاب نوشته شده است : هذه رساله شريفه من مولفات الحضره الاقدس حجه الاسلام مرجع الاحكام ، المولى القمقام مدقق المحققين و محقق المدققين ، شمس فلك التحقيق و بدر سماء التحقيق ، العالم الفاضل آيه اللّه فى الورى ، مولانا الاجل الاكرم و استادنا الاعظم الافخم ، الحاج ميرزا جواد آقا التبريزى و حرره دام ظله العالى بقلمه الشريف .
در آغاز رساله گويد: و بعد ؛ فلما فرعت من اتمام عين الانصاف الذى صنفته فى رد الاعتساف من مسائل البرائه و الاحتياط و اردت ان اجمع الاوراق نبهنى بعض الفضلا من الاخلاء افرد هذا المصنف بتنصيفه الى جزئين لتيسير الانتفاع به فى كل وقت فانتبهت بمذاكرته فافردت المقصد الثانى من هذه المساله بين هاتين الدفئتين المقصد الثانى فى الشك فى المكلف به . الخ .
و اما كتاب فقه ايشان در نكاح است ، شرح بر مفاتيح است كه هنوز معلوم ما نيست اين مفاتيح از كيست ؟ و مقدمه اى در اعتبار احاديث و مبانى ايشان در حديث به طورى كه مبانى فقه گردد و مباحث تعادل و تراجيح در 42 صفحه به قطع وزيرى كوچك دارد و خود كتاب 447 صفحه است و آخر آن ، مساله اختيار ثيب است بدين صورت :
مفتاح : اذن البكر صماتها سكت فهود اقرارها الى ... و اما اثيب ، امرها اليها فتكلف للنطق كذا فى الصحاح المتقدمه و لا خلاف فيه الا من الحلى فى الاكتفاء بسكوت البكر و مستنده عدم العمل باخبار الاحاد مع الاصل . تم الجزء الاول من كتاب النكاح و يتلوه الجزء الثانى و اوله الولايه .
بيد المذنب العاصى اسير الامال و الامانى فى يوم السابع عشر من شهر المظفر و قد مضت من الهجره النبويه الف و ثلاث ماه و اثنى عشر سنه فى مشهد الغرى .
در چندين جاى كتاب به خط شكسته نستعليق حاشيه مولف منه دارد و در ظهر كتاب نوشته شده است :
لايخفى ان هذه الوجيزه من تصنيفات حضره مولانا العلامه حجه الاسلام ملاذ الاعلام ، باب الفتاوى و الاحكام ، آيه الملك العلام ، صاحب النفس ‍ الزكيه العبد الصالح الحاج ميرزا جواد التبريزى - متع اللّه الاسلام و المسلمين بطول بقائه - كتبه دام ظله العالى فى عنفوان شبابه . لمشهد ولى رب العالمين ، امير المومنين - ارواح العالمين فداه - فى شهر شعبان .
معلوم مى شود به سال 1312 هجرى قمرى مولف در عنفوان جوانى بوده ....
نسخه خطى لقاء اللّه
بحمداللّه تحرير اين كتاب ارجمند در زاويه كلبه محقر در عاصمه طهران محروسه در تابستان 1337 هجرى شمسى ، آخر مرداد و اول شهريور روز پنج شنبه ششم ماه صفر الخير 1378 هجرى قمرى ، پايان يافت و به مطبعه سپرده شد تا بلكه از فانوس و نهراس منزل ابرار، قنديل نورى براى خانه همه اهل ايمان افروخته شده باشد و اميد مى دارم كه از نشر اين كتاب جليل مگر تا با كتاب هاى ديگرم مشعل فروزان نورى براى خاندان خود و فرزندان خود دارى خود نه برافروخته بماند و رجاء از لطف ايزد بى چون آنكه كاشانه شان هميشه به نور الهى روشن باشد. بار خدايا! تو نگذار كه نور آنان خاموش شود و اين چراغ اميد را همى به طور روز افزون فروزان تر ميدار تا روزى كه كس تو را ببيند و به نور رخسار و چهره تابناك تو، نور ابد گيرد و بهجت او هرگز نميرد. ربنا اتمم لنا نورنا.
نسخه اول اين كتاب در تاريخ حيات مولف در جمادى سال 1337 هجرى قمرى استكتاب و اضافات و حواشى در آن بود و از خود مولف بر آن افزوده شده بود كه ما آنها را در متن داخل كرديم . اين نسخه نزديكى از علماى سادات ذوى العز و الاحترام قم ، جناب سيد آقاى حاج آقا حسى بن المرحوم حجة الاسلام الحاج سيد اسحاق الرضوى الفاطمى القمى بود كه از مخصوصين مولف بود، است كتاب آن با خط برادر زاده مولف دكتر عبدالحميد المتطبب به ملك الاطباء كه از خاندان ملكى هاى تبريز بوده ، شده است .
و تطبيق با نسخه ديگرى شد كه در سال 1346 هجرى قمرى (سه سال بعد از وفات مولف ) به خط آيه اللّه المعظم لواسانى ، مرحوم حاج سيد ابوالقاسم لواسانى والد معظم آقايان آيه اللّه حاج سيد احمد لواسانى طهرانى مدنى و حجه الاسلام آقاى حاج سيد محمد صادق كه هر دو از اعاظم علماى طهران هستند، نوشته شده است . در آخر نسخه چنين است : حرره فى شهر صفر الخير فى بلده تبريز و فرغ من تسويده فى السابع و العشرين منه فى قريه با سمنج من توابع تلك البلده العبد الجانى . الخاطى ، الخاسر، الغافل ، الغريق فى شهوات نفسه و معاصى ربه ، الاثم اللواسانى (ابوالقاسم ) الحسينى عفى عنه و الملتمسين عن الناظرين طلب العفوله و العفوعنه عفى عنهم .
صفحه 27، 1346 هجرى قمرى
انتخلاب اسم لقاء اللّه براى كتاب
با نسخه سومى نيز تطبيق شد كه از علامه بزرگوار حجه الاسلام آقا شيخ ابوالفضل اصفهانى بوده و تحرير آن در نجف بعد از 1360 هجرى قمرى بوده ، اين نسخه در وسط كار مفقود شد.
انتخاب اين اسم لقاء اللّه (براى كتاب ميرزا جواد آقا) از ما است وگرنه خود نامى بر آن ننهاده بود و چون آغاز كتاب از اينجاست كه گويد: در قرآن مجيد زياده از بيست جا از لقاء اللّه و نظر بر وجه او ذكر شده . از اين سر آغاز آن ، اين اسم اتخاذ گرديد.
ارزش كتاب المراقبات
مولف اين كتاب عبقرى مراقبات السنه - اعمال سال - دوازده ماه به راه و روش سلف صالح و عظماى اصحاب ما اماميه ، اين كتاب را تاليف نموده ، از اصول صحاح حديث ، ادعيه و اوراد يوم و ليله و ماه و سال را استخراج و طبق اصول حديث از منابع موثق به دست داده .
اعاظم اصحاب ما - از صدر اول تا كنون - هر كدام داراى كتاب اعمال سنه بوده اند:
1. اين شيخ اجل كلينى محمد بن يعقوب - صاحب كافى - كتاب دعاى او يكى از سى كتابى است كه جمله آنها كتاب كافى را تشكيل مى دهد ؛
2. و اين محمد بن مسعود عياشى است كه از جمله دويست كتاب او كتاب الدعوات و از جمله آنها كتاب مختصر يوم و ليله است ؛
3. و اين شيخ الطايفه محمد بن الحسين طوسى رحمة اللّه است كتاب مختصرى در عبادات دارد در عمل يوم و ليله و كتاب كبيرى به نام مصباح المتهجد در عمل سال و باز كتاب ديگرى به نام مختصر المصباح در عمل سال ؛
4.باز اين احمد بن محمد بن خالد برقى است كه يكى از مستندهاى عمده كتاب كافى است و در فهرست كتب او مى گويند يكى از آنها كتاب دعا است ؛
5. از ابراهيم نهمى خراز كوفى است ، براى او كتاب دعايى است .
6. اين اسماعيل بن موسى بن جعفر عليه السلام كه خود و اولاد و و دودمان او در مصر اقامت داشته اند. كتبى دارد كه آنها را از پدران و آباء گرامش ‍ عليه السلام روايت مى كند و در فهرست آنها كتاب دعا است .
7. و بهتر از همه و بالاتر از همه ، صحيفه مباركه سجاديه كه آن را زبور آل محمد عليه السلام و انجيل اهل بيت عليه السلام مى خوانند. از امام سجاد زين العابدين عليه السلام است .
8. و مقدم تر از آن كتاب والاى اعمال و عبادت حضرت اميرالمومنين على عليه السلام است كه امام سجاد عليه السلام در آن نظر مى كرد و اعمال خود را با آن مقايسه مى فرمود؛
9. اين سيد بن طاووس على بن موسى بن الحسين بن عبدالصمد داراى كتاب مفاتيح الفلاح در دعا است .
10. و اين مرحوم مجلسى است كه زاد المعاد و ربيع الاسايع را دارد.
كتاب اعمال اميرالمومنين عليه السلام
اما كتاب اعمال و عبادات امير المومنين على بن ابى طالب امام الائمه كه سر چشمه خير و مصدر همه اين سلسله ها است و همه سلسله ها به او منتهى مى شوند. مناقب ساروى گويد: يك موقع امام محمد بن على باقر ابوجعفر عليه السلام بر پدرش وارد شد، امام زين العابدين عليه السلام را ديد كه از كثرت عبادات حالش به جاى چرسيده كه احدى به آن پايه نيست . رنگ مبارك از بى خوابى زرد شده و چشمانش از گريه زياد آب مى ريزد، پيشانى مباركش پينه بسته ، قدمهاى مبارك از كثرت قيام در نماز ورم و آماس كرده ! گويد :امام باقر عليه السلام فرمود: من همين كه پدر را به اين حال ديدم نتوانستم از گريه خودارى كنم ، از شدت تاثر گريستم ليكن امام عليه السلام غرق فكر بود از گريه من ، نگاهى به من برگرداند - البته پس ‍ از برهه اى از ورود من - پس فرمود: اى پسرم ! نور بصرم ! يك پاره از آن صحف كه در آن عبادت على عليه السلام هست به من بده - براى من بياور - گويد: من آوردم و دادم . اندكى در آن نگريست و مقدارى قرائت كرد، سپس با تضجر و خستگى ، از دست خود افكند و فرمود: آن كس كه عبادت على عليه السلام توانايى داشته باشد كيست ؟! يا از عهده عبادت على عليه السلام برآيد كيست ؟!
و اين كتاب اعمال السنه (يا المراقبات ) از مولف آية اللّه ملكى مرحوم مزيتى عالاوه دارد كه از هر موقع ، در مسير ماه و روز و شب ، مراقبت را ياد مى دهد و خواننده را متوجه مى دارد كه زاويه بينش را متوجه نقشه اى بكند كه از خاندان آل محمد صلى اللّه عليه و آله رسيده و ترسيم شده و تطبيق عمل برنقشه از طرف سرور اولياى اسلام حضرت سجاد امام زين العابدين عليه السلام انجام شد و همين دستور را مى دهد.
از طرف خلبان ( در راه هوا و دريا) هميشه مراقب مى شود كه زاويه عقربه ناو خود را با نقشه پيش رو تطبيق و تطابق دهند، راننده ناو هواپيما و كشتى نوبه به نوبه زاويه را مى نگرد و تطبيق با نقشه اى مى كند كه درجلوى نظر دارد، بسان آنكه طبيب مراقب هم فشار خون را، كيفيت ضربان قلب را، وضع اوره و آلبومين و قند خون را، ماه به ماه و نوبه به نوبه مراقبت مى كند تا وضع مزاج را با نقشه مزاج صحيح تطبيق دهد.
و ظاهر عمل امام زين العابدين عليه السلام كه كتاب عبادت و اعمال اميرالمومنين عليه السلام پدر بزرگ را خواست و چدر آن نگريست همان تطبيق كار با نقشه است نظاره يك شخص رهبر مرشد بر حال انسان و پيشرفت او در طبقات سالكان راه حق به اين منزله است .
نظاره يك شخص رهبر مرشد يا نظاره نقشه اى كه از او باقى مانده باشد در وضع حال سالك و راهروى اخلاق كه وضع حال سالك را، رغبت و رهبت او را، هراس و غرور او را، به حد اعتدال نگه دارد، خير و صلاح او است . به شرط اينكه تا اين حد باشد كه از قبيل طبيبت و معاينه باشد و از قبيل معاينه راننده ناو كشتى و هواپيما از زاويه و عقربه باشد تا با نقشه تخلف نكند، اما نه به آن معنى كه ديگران مى گويند و اگر جايى شخص امام ( مربى مراقبت ) غائب باشد به جاى آن ، كتاب و نقشه مراقب باشد.
و ظاهر عمل امام زين العابدين عليه السلام اين بود كه كتاب امير المومنين پدر بزرگ را خواست تا عمل خود را برآن تطابق و تطبيق دهد، بنگرد كه كارش به پايه كار على عليه السلام رسيده يا نه ؟ سرعت گرفته ، يا عقب مانده ؟! تا هم اين گونه رسيدگى به حساب براى امام هم بى جا نيست با اينكه امام عليه السلام خود طرز عمل است زياده روى بى جا ندارد ولى براى جزع و فزع و گريه امام ديگرى كه او هم مثل خود او رهبر بود، اين معاينه را تجديد كرد و امام محمد باقر عليه السلام كه از رنگ رخساره پدر بزرگوار جزع كرد نيز امام عليه السلام بود، امامى را امام ديگر بر او بگريد تا صداى گريه فرزندش او را به حال خود آورد، اعلان سرعت است و به منزله زنگ خطر است و حكميت دادن به نقشه پدر بزرگ معلوم مى كند كه صحيفه عمل امير المومنين عليه السلام نقشه كلى است و خود او، امام امامان و عمل او، ميزان الاعمال است ، نمونه اعلى است ، نقشه اصلى و ناخدا و قطب نماى اين دريا است . اول است به تمام معنى الكلمه ، او عليه السلام حتى براى امامها هم ، امام است ؛ او ابوالائمه است - و فوق ذى علم عليم - چنانكه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله هم بر او رهبر و مراقبت است . و از اين معاينه مجدد امام سجاد عليه السلام به دست مى آيد كه مرشد انسان مى تواند همان كتاب و نقشه باشد و كتابى كه از مستحفظين آثار در اعمال سال و تكليف احوال به ما برسد هر گاه از احاديث آل عصمت عليه السلام باشد كفايت مى كند ( البته براى كسى كه بتواند از كتاب ، همه رموز علم آن را درك بكند).
ضرورت استاد در سير و سلوك
و هرگاه شنيده ايد كه كتب طب براى معالجه شخص بيمار كافى نيست بلكه بيمار، طبيب مى خواهد تا آنجا كه هر گاه طبيبى بيمار شد، طبيب ديگرى را براى مراقبت مى طلبد و از او مراقبت مى خواهد، پس اين راهم بشنويد كه آرى چنين است و لى با اختلاف طبيب با طبيب ديگر چه بايد كرد؟ جز آنكه كتاب و نقشه حاكم باشد نظير آنكه در موقع اختلاف نظر بين آن پدر و پسر عليه السلام كه هردو امام بودند كتاب مورد اعتماد را در ميان گذارند.
كتاب اصلى را از نمونه اكمل مى گويند و نقشه اصلى را كه اصالت داشته باشد رهبر خود قرار مى دهند. دو طبيب كه حتى برادر يا پدر و پسر هم باشند هرگاه اختلاف نظر حياتى در كار آيد، حكومت را به نقشه و كتاب مى دهند. و چون اطباء اخلاق و مدعيان طب اوراح و نفوس در اين عصر زياد شده اند و امتحانى هم در كار نبوده حال آنكه به حال مدعيان طبابت در اين عصر اخير مى ماند كه در دهات و دهكده ها خود سر از روى نسخه هاى سينه به سينه طبابت مى كردند؛ به نام كحالى چشمها را كور مى كردند، داغ مى سوزاندند تا در كشور وزارت بهدارى تشكيل گرديد و امتحانى قائل شد و از طباطبتهاى ديمى خود روى آنان ، جلوگيرى كرد و هر كدام نسخه شان صحيح بود، طبيب مجاز شدند.
نه هر كه چهره بر افروخت دلبرى داند
براى نمونه ، چشم يك تن از خاندان من كه بر من نسبى گرامى بود آب مرواريد آورده بود، چون به سهولت عمل شد بيمار مغرور شد - او به واسطه تخدير عضوى دردى حس نكرده بود - آن را عمل سهلى باور كرد تا آن چشم ديگر خود را به يكى از اين كحال ها قيزى داد كورش كرد و تا يك سال آن چشم كور شده به شدت درد مى كرد تا تمام آب زجاجيه وجلديه به تدريج آمد و كاسه چشم خالى و خشك شد. مدعيان طريقت و ارشاد هم زياد شده اند و خود را به جاى اطباء ارواح ونفوس جا زده اند ولى هركدام طريقه ديگران را غير از خود، توطئه و تكفير مى كنند و از قبيل مجتهدين و فقها هم نيست كه بگويند: براى محظى هم اجر هست ، گرچه مصيب دو اجر دارد. و خطاى در اين راه هم از قبيل خطاى در استنباط قوانين و احكام نيست ، بلكه خطر گمراهى اينجا است هلاكت است :
قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن
ظلمات است از خطر گمراهى
وخضر اين راه ، تنها قرآن و اخبار آل محمد عليه السلام است و كتابى است كه سند آن از اهل بيت عصمت و رجال خاندان آل محمد صلى اللّه عليه و آله باشد به شرط آنكه از صحاح كتاب اصول حديث متخذ شده باشد و اين كتاب از آن قبيل است و شخص مولف هم از فقهايى است كه كان من الفقهاء صائنا لنفسه ، حافظا لدينه ، مخالفا لهواه ، مطيعالامر مولاه .
مولف اين كتاب عبقرى مراقبات السنه ، واعمال سالت دوازده ماه آيه اللّه مفخم ملكى تبريزى فقيد معظم (است )... اين كتاب (درواقع ) به منزله متمم كتاب لقاء اللهاست ....
جايگاه كتاب المراقبات
ازديدگاه علامه طباطبائى قدس سره
باسمه تعالى
اللهم ربنا لك الاسماء الحسنى ، و الامثل العليا، والكبريا والا لا؛ رنا انا نحمدك بما حمدت به نفسك ونثنى عليك بما اثنيت به على نفسك ؛ و نصلى على عبدك و رسولك محمدو آله صلى اللّه عليه و آله ؛ ربنا ونسالك ان لاتريع قلوبنا بعداذ هديتنا، وان تهب لنامن لدنك رحمه انك انت الوهاب .
اما بعد ؛ فهذه اسطر اعلقها على كتاب اعمال السنه للعلم الحجه الايه ، المرحوم ، الحاج ميرزا جواد آقا الملكى التبريزى - قدس اللّه روحه - ولست اريد بها ان امدح هذه الصحيفه الجليله ، او اثنى على مولفه العظيم .
خداوندا، پروردگار! اسماى حسنى وامثال برتر و بزرگ و نعمت ها از آن تو است ؛ پروردگارا! ما تور را آن طور كه خودت خود را ستوده اى مى ستاييم و آن طور كه خودت رامدح و ثنا گفتى ، ثنا ومدح مى كنيم ؛ و بر بنده و فرستاده ات محمد و خاندان او صلى اللّه عليه و آله درود و صلوات مى فرستيم ؛ پروردگارا! از تو مسالت داريم كه دلهاى ما را پس از هدايت ، گمراه نگردانى و از جانب خود رحمت را رابر ما نازل نمايى ، همانا تو بخشش و عطاى بى كران دارى .
اما بعد ؛ اين چند سطر كه بر كتاب اعمال سال تاليف حجت و آيت اللّه ، مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى - قدس اللّه روحه - مى نويسم ، قصد ستايش اين كتاب گرانسنگ و گرانقدر، يا تعريف و توصيف مولف بزرگوار آن را ندارم .
فليت هى الا بحرا زاخرا لايوزن زمن ولاصاع ! ولاهو الا علما شامخا لايقدربشبر او ذراع ! و كفى بالقصورعذرا او بالياس عن البلوغ راحه ، و انما اريد ان اواجه اخوانى من اهل الولاء وسادتى من ارباب الصدق و الصفاء، بما فيه بعض التذكره فان الذكرى تنفع المومنين .
يا اخوانى ! ما الحياه الدنيا الا لعب و لهو، وان الدار الاخره لهى الحيوان ، ولا وظيفه للانسان فى ادون حياتيه ان كان انسانا الا التجهز للاخرى ، وسنوك سبيل القربى ، فليس عليه الا سمه العبوديه ، و رسم الرقيه و المذله ولا حجاببينه و بين ربه ، ولا مناص من المئول بين يديه .
چرا كه اين كتاب دريايى است پر از مرواريد كه در پيمانه نگنجد و نويسنده آن بدون شك الگوى بلند مرتبه و والامقامى است كه قدر و ارزشش با متر و مقياس ، اندازه نمى شود وهمين عذر خواهى موجه كافى است ، و نااميدى از دستيابى به هدف ورسيدن به مقصد، براى استراحت عذر خوبى است وما را كفايت مى كند. بلكه هدف من از نوشتن اين چند سطر براى آن است كه بتوانم برادران عزيزم و سروران گرامى را كه داراى صداقت وصفا و صميميت هستند با ياد آورى ها روبرو سازم . فان الذكرى تنفع المومنين (سوره ذاريات 51، آيه 55) زيرا تذكر و ياد آورى ، مومنان سود مى بخشد.
برادران من ! زندگى دنيا چيزى بازيچه وسرگرمى نيست وهمانا حيات اخروى ، زندگى واقعى است وبراى اين انسان - اگر انسان باشد - وظيفه اى
در اين پست ترين دوران حياتش - كه اين دنيا باشد - ندارد مگر مجهز شدن وتوشه برداشتن براى زندگى جاويدان وپيمودن راه قرب الهى وبراى انسان جز نشانه عبوديت و بندگى و احساس ذلت در برابر خداوند متعال ، چيزى نيست و هيچ حجابى بين او پروردگارش وجود ندارد و چاره اى جز حضور در محضر خدا ندارد.
فعليه يقف موقف المسكنه ، و ينسب من نفسه شاخص العبوديه ويقيم وجهه لرب العزهو ستقبل ساحه الكبرياء و العظمه و يتقرب اليه باسمائه الحسنى وصفاته و وسائل الدعا.
و يتوسل اليه بالمراقبه فى مختلف الليالى و الايام والشهود و الاعوام ، و يتعرض لنفحات انسه ونسائم قدسه ، كما قال صلى اللّه عليه و آله . ان لربكم فى ايام دهركم نفحات ، الا فتعرضوا لها ولا تعرضوا عنها.
فهذه لعمرى هى سره السابقين المقربين ، من رفقه هذا الطريق ، طريق العبوديه ، اعنى : محمدا وآله الطاهرين وسائر النبيين والصديقين ، و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا (سوره نساء 4، آيه 69) وما بين ايديكم من الكتاب من احسن ما عمل فى هذا الشان .
پس لازم است انسان در ايستگاه نياز و درماندگى توقف نمايد و از نفس ‍ خود نشانه و شاخص عبوديت را آشكار كند و به خداوند صاحب عزت روى نمايد و به ساحت كبريايى وعظمت خداوند متوجه شود و به اسماى حسناى و صفات الهى و وسائل دعا نزديكى جويد و در ظرف شبان و روزان و ماه ها و سالها به وسيله مراقبت متوسل به خداوند متعال گردد وخود را در مسير نسيم هاى دلنواز و روح انگيز ساحت قدسش قرار دهد، همانطور كه پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله فرموده :
دردوران زندگى شما، نسيم هايى از رحمت پروردگارتان وزان است ، حواستان جمع باشد! به آن روى نماييد و از آن رو گردان نباشيد، پس به جان خودم قسم ! كه راه و روش پيشينيان مقرب درگاه الهى كه همراهان دراين راه بوده اند يعنى راه بندگى و عبوديت كه منظورم از آن مقربان ، محمد و آل محمد عليهم السلام و ساير پيامبران و راستگويان ، شهيدان و صالحان هستند و اين افراد چه همراهان خوبى هستند .
و اين كتابى كه در پيش روى شماست از بهترين تاليفات دراين خصوص ‍ باشد.
ففيه لطائف ما يراقبه اهل ولايه اللّه ، و رقائق ما يهجس فى قلوب الوالهين فى محبه اللّه ، و جمل ما يلوح للرائضين فى عباده اللّه ، نور اللّه مرقد مولفه العظيم ، و افاض عليه من سحائب رحمته ومغفرته ، والحقه بنبيه و آله الطاهرين .
محمد حسين طباطبائى
و در اين كتاب (المراقبات ) لطائف وتيز بينى هايى است كه هميشه اهل ولايت الهى از آن مراقبت مى كردند و ظرافتهايى در آن است كه در دل سرگشتگان محبت الهى خطور كرده و جمله هايى در آن وجود دارد كه براى ورزيده شدگان در عبادت الهى به منزله تابلو (تذكر و ياد آورى و هشدار) است .
خداوند متعال آرامگاه مولف بزرگ آن را منور سازد و از ابرهاى رحمتش بر او مستدام دارد و از مغفرتش بر او ارزانى نمايد و او را به پيامبر و خاندان پاكش ملحق نمايد .
محمد حسين طباطبائى
سالك مستقيم از علامه حسن زاده آملى
اين كلمه (301 ازكتاب هزار و يك كلمه ) سرگذشت عارف الهى آيه اللّه حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى (طاب ثراه ) است :
الف - عارف الهى ، سالك مستقيم ، محقق ربانى ، فقيه صمدانى ، ومربى نفوس آيه اللّه حاج شيخ ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى (رضوان اللّه تعالى عليه ) از اعاظم علماى الهى عصر اخير، و به حق از علماى فقه واصول و
اخلاق وحكمت و عرفان بوده است .
عظمت مقام عروج روحى آن جناب از تدبر دستورالعملى كه براى آية اللّه حاج شيخ محمد حسين كمپانى ارسال داشت و در اين كراسه آن را نقل مى كنيم ، دانسته مى شود.
آنكه او را سالك مستقيم گفته ام از اين روست كه آن مرحوم به فعليت رسيده بود و تا استقامت نبوده باشد هيچ سالكى از قوت به فعل نمى رسد.
محيى آثار علم و علما جناب شيخ آقا بزرگ طهرانى ( رضوان اللّه تعالى عليه ) در رابع از جز اول اعلام قرن رابع عشر طبقات اعلام الشيعه (ص ) 1565 در شرح حال آية اللّه حاج سيد ميرزا على آقاى قاضى تبريزى مى فرمايد:
وقد دامت المودة والصحبة بيننا عشرات السنين فرايته مستقيما فى سيرته كريما فى خلقه شريفا فى ذاته .
آن كه مرحوم شيخ آقا بزرگ در حق مغفور له قاضى فرمود: فرايته مستقيما فى سيرته
نكته اى بسيار ارزشمند است چه عمل عمده در سلوك الى اللّه تعالى استقامت است نزولات بركات و فيوض الهى بر اثر استقامت است . خداوند سبحان در قرآن فرمود:
( ان الذين قالوا ربنااللّه ثم استقاموا تنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لا تخافوا و البشروا بالجنة التى كنتم توعدون و نحن اوليكم فى الحيؤ ة الدنيا و فى الاخرة ولكم فيها ما تشهى انفسكم و لكم فيها ماتدعون نزلا من عفور رحيم .)(35)
و نيز فرمود:
(و الو استقاموا على الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا) .
و بيان شريفش را در تفسير اين آيه ، امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان آورده است كه :
عن الصلاة عليه السلام قال : معناه لافذناهم علما كثيرا يتعلمونه من الائمة عليه السلام .
وابن عباس آب را در اين آيه : ( و انزلناه من السماء ماء ) به علم تفسير فرمود. و اين بدان جهت است كه علم سبب حيات ارواح است چنانكه آب سبب حيات اشباح .
و الطريقة المثلى : الاشبه بالحق . و آن طريق . و آن طريق ولايت است كه اگر بر آن استقامت داشته باشى از ائمه عليه السلام علم كثير استفاده مى كنى وكنز العلم نور يقذفه اللّه فى قلب من يشاء را به دست مى آورى . فقى الكافى كما فى تفسير الصافى :
عن الياقر عليه السلام يعنى لو استقاموا على ولاية امير المومنين على والا وصياء من ولده عليهم السلام و قبلوا طاعتهم فى امرهم ونهيهم لاسقيناهم ماء غدقا يقول لاشربنا قلوبهم الايمان .
حال و همت
بدان كه كسانى كه گاهى اصحاب حال مى شوند ، ارباب مكاشفه نمى گردند. مثلا به پيش آمد واقعه و حادثه اى چون به زيارت اهل قبور رفتن ، و يا مرگ كسى را ديدن و يا در مجلس وعظ وخطابه نشستن و يا به آفاتى كه روى آورده اند، و از اين قبيل امور ممكن است كه شخص تا مدتى حالى و سوز و گدازى والتهاب واضطرابى داشته باشد كه كم كم چون بعد عهد منسى است آن حال از او گرفته شود، اين چنين افراد به مكاشفات (نائل ) نمى گردند .
مكاشفات روزى كسانى مى شود كه صاحب همت اند و دوام و استقامت درطريقه دارند اين مطلب شريف از فتوحات مكيه استفاده شده است و در آنجا عنوان گرديده است و كلامى در غايت جودت است .
فرق حال و مقام
بعضى از ارباب كمال فرموده است :
الحال معنى يرد على القلب من غير اكتساب فاذا دام و صار ملكا يسمى مقاما ؛ فالا حوال مواهب و المقامات مكاسب ؛ والا حوال تاتى من عين الجود و المقامات تحصل ببذل المجهود. (36)
توفيق تهذيب اخلاق
ب - آن جناب از خانواده اعيان و تجار تبريز بوده است . والد ماجدش ‍ مرحوم حاج ميرزا شفيع در اوائل امر، عامل مضاربه ناصر الدين شاه بود و يكى از متمولين بزرگ زمان خود بشمار مى آمد؛ و در عاقبت به توفيق الهى موفق شد كه در خدمت مرحوم حاج ميرزا علينقى همدانى در نتيجه تهذيب اخلاق و تزكيت نفس به مقامات عاليه نائل شده است و به عالم معنى روى آورده است و خلاصه آن زمينى ، آسمانى شده است .
مرحوم مدرس در ريحانه گويد:
حاج ميرزا جواد از اكابر علماى اخلاقى و عرفانى تبريز عصر حاضر ما مى باشد كه به جهت انتساب به خانواده ملك التجار تبريزى به ملكى معروف است .
ج - حاج ميرزا جواد آقا بعد از تحصيل مقدمات در مسقط الراس خود تبريز، به عراق عرب مهاجرت كرد و در نجف اشرف در جوار ولايت مطلقه حضرت آدم اولياء اللّه حضرت وصى امام امير المومنين على عليه السلام رحل اقامت افكند و در محضر اعلام دين به كسب معارف حقه الهيه پرداخت . تا در طبقه علياى در است فقه و اصول در محضر شريف فقيه بزرگ شيخ آقا رضاى همدانى و ديگر فقهاى عظام ، به مرتبه عاليه اجتهاد نائل آمد و صاحب نظر شد و گاهى فتاوى فقهى به نظر شريف خود را در كتابهاى خود عنوان مى كند، علاوه اينكه تاليفات فقهى مستقل دارد چنانكه گفته خواهد شد.
د - از تاييدات آن سوئى كه شامل حال مرحوم ميرزا جواد آقاى ملكى شده بود اينكه : در عصر تشرفش به آستانه ولايت در نجف اشرف ، توفيق ادراك ساحت اعلاى بزرگترين معلم اخلاق در عصر اخير، جمال السالكين جناب آخوند ملاحسينقلى همدانى را به دست آورد كه بر اثر تماميت قابل و اتميت فاعل ، به سير و سلوك منازل و مراحل عاليه عوالم نفس نائل آمد.
رساله لقاء اللّه و ى بارقه اى از بارقه هاى آتشين و دل نشين آن محفل عرشى است . و اسرار الصلوتش مشتى ازخروارها شروق اسرار آن محضر اعلى است . و مراقباتش نمودى ازدرس حضور و شهود آن مجلس اسناى استاد بزرگ ربانى آخوند ملاحسينقلى همدانى است (افاض اللّه علينا من بركات انفاسهما النفيسه ).
ه‍ كلمات حضرت استاد علامه طباطبائى در معرفى شخصيت آقا ميرزا جواد آقا (رضوان اللّه تعالى عليهما):
مرحوم استاد علامه طباطبائى صاحب تفسير عظيم الميزان ، در تصدير رساله محاكماتش بين مكاتبات عرفانى آيت الله سيد احمد كربلائى اصفهانى و شيخ محمد حسين اصفهانى معروف به كمپانى كه از اساتيد مرحوم استاد علامه طباطبائى بود در شرح حال مرحوم كمپانى فرمايد:
مرحوم شيخ اصلا اصفهانى بوده ولى دفتر عمر را در عتبات عاليه ورق زده پس از تمهيد مقدمات علوم در حكمت به درس حكيم متاله مرحوم شيخ محمد باقر اصفهانى رحمه اللّه حضور يافته ؛ و در اصول و فقه به حوزه درس ‍ مرحوم آخوند ملا كاظم خراسانى قدس سره ملحق شده ، و سيزده سال به استفاده از آن جناب پرداخته و تكميل يافت ؛ و در مرحله تهذيب نفس و تصفيه باطن با مرحوم خلد آشيان عالم نحرير فخر المجتهدين و سند العارفين حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى نزيل قلم كه از اكابر تلامذه و تربيت يافتگان مرحوم آخوند ملا حسينقلى همدانى بود، رابطه و مكاتبه داشته . انتهى
راقم در عصر روز چهار شنبه بيست و يكم شعبان يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى مطابق 22/8/1348 هجرى شمسى ، در قم به حضور شريف جناب استاد علامه طباطبائى (روحى فداه ) تشرف حاصل كرده بودم و پس از پاره اى از عرض حال خودم به محضر انورش از ميرزا جواد آقاى ملكى سخن به ميان آوردم .
جناب استاد علامه (رضوان اللّه تعالى عليه ) فرمودند:
آقا! ايشان دستور العملى براى مرحوم آقا شيخ محمد حسين كمپانى ، استاد ما، نوشته است و مرحوم آقاى شيخ محمد حسين كمپانى در دادن اين دستور العمل به ديگران خيلى ضنين بود، از روى آن يك نسخه بنده برداشتم ، و يكى هم آقاى شيخ على محمد بروجردى كه فعلا در بروجرد است و آقاى آنجاست و از اخيار است . اين نسخه دستور العمل تمام دستوراتى بود كه مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى از مرحوم آخوند داشته بودند.
عرض كردم : مراد حضرتعالى از آخوندكيست ؟ فرمود: آخوند ملاحسينقلى همدانى (رضوان اللّه تعالى ) عرض كردم : عجب ، مرحوم آقاى ميرزا جواد آقا ايشان را ادراك كردند؟! فرمودند: ايشان چهارده سال در محضر مرحوم آخوند بود.
عرض كردم : آقا من مى پنداشتم ايشان از شاگردان مرحوم آقاى قاضى است (حاج ميرزا على آقاى قاضى مذكور). فرمود: نه خير، آقاى قاضى شاگرد شاگرد است ؛ يعنى از شاگردان مرحوم آخوند استفاده كرد اگر چه اواخر عمر مرحوم آخوند را درك كرده ، ولى از او استفاده نكرده است .
آنگاه جناب استاد علامه طباطبائى قدس سره اين مطلب را از استادش ‍ جناب قاضى ياد شده نقل كرد كه :
تاثير شگفت انگيز درس اخلاق آخوند همدانى
مرحوم قاضى فرمود: من كه به نجف تشرف حاصل كردم روزى در معبرى آخوندى را ديدم شبيه آدمى كه اختلال حواس دارد و مشاعر او درست كار نمى كند، راه مى رود.
از يكى پرسيدم كه اين آقا اختلال فكر و حواس دارد؟ گفت : نه ، الان از جلسه درس اخلاق آخوند ملاحسينقلى همدانى به در آمده و هر وقت آخوند صحبت مى فرمايد در حضار اثرى مى گذارد كه بدين صورت از كثرت تاثير كلام و تصرف روحى آن جناب ، از محضر او بيرون مى آيند.
آنگاه به استاد علامه طباطبائى ، عرض كردم : آقا جنابعالى مرحوم آقا ميرزا جواد آقاى ملكى را ادراك كرده ايد؟ فرمودند: نه ، ايشان در سنه يكهزار و سيصد و چهل و دو (37) مرحوم شدند، و من دو سال بعد از آن به نجف مشرف شدم (يعنى از تبريز به نجف مشرف شدند و مرحوم آقاى ملكى در قم به رحمت الهى پيوستند) كه موفق به ديدن مرحوم آقا جواد ملكى نشدم .
جناب استاد علامه طباطبائى (رضوان اللّه تعالى عليه ) در شب پنج شنبه يازدهم ذى الحجه هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى در خلوت پاكتى به بنده لطف فرمودند كه ديدم در ظهر پاكت نوشته است : نامه مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى . فرمودند: آن را استنساخ كنيد و نسخه را به ما برگردانيد. اين نسخه هاى همان نامه اى است كه آيت ربانى مرحوم آقا ميرزا جواد آقاى ملكى ، به آيت صمدانى مرحوم حاج شيخ محمد حسين كمپانى نوشته است و صورت آن اين است :
دستورالعمل
دستورالعملى كه سالك ربانى حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى به جناب آيه اللّه حاج ميرزا شيخ محمد حسين كمپانى (رضوان اللّه تعالى عليه 9 ارسال داشت .
بسم اللّه الرحمن الرحيم
فدايت شوم ...
در باب اعراض از جد و جهد رسميات و عدم وصول به واقعيات كه مرقوم شده و از اين مفلس استعلام مقدمه موصله فرموده ايد بى رسميت بنده حقيقت آنچه كه براى سير اين عوالم ياد گرفته و بعضى نتايجش را مفصلا در خدمت شريف ابتداء خود صحبت كرده ام و از كثرت شوق آنكه با رفقا در همه عوالم همرنگ بشوم ، اس و مخ آنچه از لوازم اين سير مى دانستم بى مضايقه عرضه داشتم . حالا هم اجمال آن را به طريقه اى كه يادگرفته ام مجددا اظهار مى دارم :
طريق مطلوب را براى راه معرفت نفس گفتند: چون نفس انسانى تا از عالم مثال خود نگذشته به عالم عقلى نخواهد رسيد، و تا به عالم عقلى نرسيده حقيقت معرفت حاصل نبوده و به مطلوب نخواهد رسيد لذا به جهت اتمام اين مقصود مرحوم مغفور (جزاه اللّه عنا خير جزاء المعلمين ) مى فرمودند كه :
بايد انسان يك مقدار زياده بر معمول تقليل غذا و استراحت يكند تا جنبه حيوانيت كمتر، و روحانيت قوت بگيرد؛ و ميزان آن را هم چنين مى فرمود: كه انسان اولا روز و شب زياده از دو مرتبه غذا نخورد حتى تنقل مابين الغذائين نكند. ثانيا هر وقت غذا مى خورد بايد مثلا يك ساعت بعد از گرسنگى بخورد، و آن قدر بخورد كه تمام سير نشود. اين در كم غذا؛ و اما كيفش بايد غير از آداب معروفه ، گوشت زياد نخورد، به اين معنى كه شب و روز و هم شب را ترك كند؛ و يكى هم اگر بتواند للتكيف نخورد، ولامحاله آجيل خورد نباشد اگر احيانا وقتى نفسش زياد مطالبه آجيل كرد استخاره كند. و اگر بتواند روزه هاى سه روز هر ماه راترك نكند.
و اما تقليل خواب مى فرمودند شبانه روز شش ساعت بخوابد. و البته در حفظ لسان و مجانبت اهل غفلت اهتمام زياد نمايد. اينها در تقليل حيوانيت كفايت مى كند.
و اما تقويت روحانيت : اولا دائما بايد هم و حزن قلبى به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد.
ثانيا تا مى تواند ذكر و فكر را ترك نكند كه اين دو جناح سير آسمان معرفت است .
در ذكر عمده سفارش اذكار صبح و شام اهم آنها كه در اخبار وارد شده . و اهم تعقيبات صلوات و عمده تر ذكر وقت خواب كه در اخبار ماثور است ، لاسيما متطهرا در حال ذكر به خواب رود. و شب خيزى مى فرمودند زمستانها سه ساعت ، تابستانها يك ساعت و نيم . و مى فرمودند كه من در سجده ذكر يونسيه - يعنى در مداومت آن كه شبانه روزى ترك نشود، هر چه زيادتر توانست كردن اثرش زيادتر، اقل اقل آن چهار صد مرتبه است - خيلى اثرها ديده ام بنده خود هم تجربه كرده ام چند نفر هم مدعى تجربه اند. يكى هم قرآن كه خوانده مى شود به قصد هديه حضرت ختمى مرتبت (صلوات اللّه عليه و آله ) خوانده شود.
و اما فكر براى مبتدى مى فرمودند: در مرگ فكر بكن تا آن وقتى كه از حالش ‍ مى فهميدند كه از مداومت اين مراتب گيج شده فى الجمله استعدادى پيدا كرده آن وقت به عالم خيالش ملتفت مى كردند يا آنكه خود ملتفت مى شد چند روزى همه روز و شب فكر در اين مى كند كه بفهمد كه هرچه خيال مى كند و مى بيند خودش است و از خودش خارج نيست . اگر اين را ملكه مى كرد مى فهميد و اين معنى را ملكه مى كرد. آن وقت مى فرمودند كه بايد فكر را تغير داد و همه صورتها و موهومات را محو كرد و فكر در عدم كرد، و اگر انسان اين را ملكه نمايد لابد تجلى سلطان معرفت خواهد شد. يعنى تجلى حقيقت خود را به نورانيت و بى صورت و حد با كمال بهاء فائز آيد، اگر در حال جذبه ببيند بهتر است بعد از آنكه راه ترقيات عوالم عاليه را پيدا كرد هر قد رسير بكند اثرش را حاضر خواهد يافت .
به جهت ترتيب اين عوالم كه بايد انسان از اين عوالم طبيعت اول ترقى به عالم مثال نمايد، بعد به عالم ارواح و انوار حقيقيه البته براهين علميه را خودتان احضر هستيد. عجب است كه تصريحى به اين مراتب در سجده دعاى شب نيمه شعبان كه اوان وصول مراسله است شده است كه مى فرمايد: سجد لك سوادى و خيالى و بياضى . اصل معرفت آن وقت است كه هر سه فانى بشود كه حقيقت سجده عبارت از فناء است كه عند الفناء عن النفس بمراتبها يحصل البقاء باللّه (رزقنا اللّه و جميع اخواننا بمحمد و آله الطاهرين ).
بارى بنده فى الجمله از عوالم دعا گويى اخوان الحمداللّه به بهره نيستم و دعاى وجود شريف و جمعى از اخوان را براى خود ورد شبانه قرار داده ام ...
حد تكميل فكر عالم مثال كه بعد از آن وقت محو صورت است آن است كه يا بايد خود به خود ملتفت شده عيانا حقيقت مطلب را ببينيد، يا آن قدر فكر بكند كه از علميت گذشته عيان بشود آن وقت محو موهومات كرده در عدم فكر بكند تا اينكه از طرف حقيقت خودش تجلى بكند. قطعه اى از نامه مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى به مرحوم حاج محمد حسين كمپانى .
اين بود تمام آن نسخه كه بدون زياده و نقصان آن را استنساخ كرده ايم . و چون براى تقديم داشتن نسخه اصل به مرحوم استاد علامه طباطبائى به حضور شريفش مشرف شدم ، عرض كردم : حاجى آقا در ذيل اين نامه نوشته است قطعه اى از نامه مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى به مرحوم حاج محمد حسين كمپانى بقيه نامه و اصل آن را چگونه بايد تحصيل كرد؟
فرمودند كه من اصل آن را ديده ام آنچه كه دستور العمل بود همين قدر است كه استنساخ كرديد باقى احوال پرسى و سلام و عليك بود.
سپس از مرحوم استاد علامه طباطبائى در بيان نامه مرحوم آميرزا جواد آقا كه فرمود: آن وقت به عالم خيالش ملتفت مى كردند يعنى چه ؟
فرمود:
آقا! انسان بدانچه علم پيدا مى كند همه در صقع نفس او است ، و همه عالم مثال علم او است . و هرچه كه مى بينى (يعنى ادراك مى كنى ) همه خودتى و از تو خارج نيست .
و مراد اينكه آقاى ملكى فرمود: بايد فكر را تغيير دهد و همه صورتها و موهومات را محو كرد و فكر در عدم كرد اين است كه همه اينها را مظاهر و مجالى حق داند و حق را در اين مظاهر ببيند و براى آنها استقلال وجودى ننگردد كه مراد عدم اين است . چه ظهور بدون مظهر و جلوه بدون مجلى معنى ندارد و تحقق پيدا نمى كند پس همه را حق بيند و عارف همان را در آخر مى يابد كه در اول يافته بود. و عامه مردم در حال مى يابند جز اينكه نحوه يافتن تفاوت دارد؛ و در اين حال به عالم نور و بياض و عيان رسيده است .
اين بود گفتار استاد علامه طباطبائى در بيان دو جمله فوق .
وبدان كه مراد مرحوم آقا ملكى از مرحوم مغفور جزاه اللّه عنا خير جزاء المعلمين جناب آخوند ملاحسينقلى همدانى است .
وآنكه فرمود: در سجده دعاى شب نيمه شعبان مى فرمايد: سجدك لك سوادى و خيالى و بياضى اشاره است به سجده رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله در شب نيمه شعبان كه در سجده مى فرمود: سجد لك سوادى خيالى و آمن بك فوادى كه به جاى بياضى در نسخه ياد شده فوادى آمده است ، تفصيل آن در مفاتيح الجنان مرحوم محدث قمى مذكور است و اصل آن د رمصباح المجتهد شيخ الطائفه شيخ طوسى مسطور است . (ص 585 چاپ سنگى ).
و - جناب آقا ميرزا جواد آقاى ملكى پس از پايان تحصيلات وكسب كلمالات معنوى در نجف اشرف به وطن ماءلوفش تبريز مراجعت فرمود ودر آنجا به تدريس وتكميل نفوس مشغول شد كه از آن جمله مجلس درس ‍ اخلاق بود كه نوشته اند چهارصد نفر از شاگردان و حضار درس اخلاق آن جناب بودند. و قريب شش سال در آن شهر، بيت الشرف او معقل و مامن نفوس والهه بود تا آنكه واقعه مشروطيت پيش آمد و شورش آن منجر به ويرانى شهر تبريز شد،و شد در تبريز آنچه كه شد، آن جناب مخفيانه ترك تبريز گفت و از آن جا به طهران واز طهران به حضرت عبدالعظيم عليه السلام واز آن جا به قم مهاجرت نمود و در قم اقامت فرمود و آن را وطن ثانى خود گرفت وبه تدريس و تكميل نفوس مستعد مشغول شد تا داعى حق را در روز عيد اضحى سنه يكهزار و سيصد وچهل وسه قمرى هجرى لبيك گفت و تربت او در جوار حضرت فاطمه معصومه بنت باب الحوائج الى اللّه در شيخان قم زيارتگاه خواص است .
ز- آشنايى من با جناب آقا ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى از اين جا آغاز شد كه نخستين بار رساله اسرار الصلاة او را به چاپ اول سر بى در كتابفروشى اى نظر بدان افتاد و دل مائل گرديد و ابتياع شد وسرگرم به مطالعه آن شدم . كتاب بسيار نوشته شده تا صاحب كتاب چه كسى بوده باشد بعد از آن رساله مراقباتش روزى ما شد و در اين دو كتاب چيزها از آقا عائد ما شده است ، اما هنوز ميرزا جواد آقا را درست نمى شناسم .
در يكى از اين دو كتاب ديده ام مولف بزرگوار آن مى فرمايد: ما را در سحر بيدار مى كنند كه بر خيز وقت ملاقات و مناجات است . و فهميدم كه تنها گفتار نيست بلكه صاحب اين كتابها را كردار است و كسى است . تا شنيدم آن جناب را رساله اى در لقاءاللّه است براى تحصيل آن بسيار اين در و آن در زدم تا به حكم اين كه به حكم اين كه عاقبت جوينده يابنده بود آن را تحصيل كرده با سراسر جان و دلم آن را مطالعه كردم و در حد وسع خودم از او حظ و برده ام .
و در ابتداى شرح حال آن كتاب ، ناشر آن مرقوم داشت كه اين كتاب نسخه اى از آن در نزد جناب حاج آقا سيد حسين فاطمى قمى بود.
از اين بزرگوار تفحص كردم زيرا كسى كه نسخه لقاءاللّه را داشته باشد بايد على القاعده مرد حال و صاحبدل و اهل طريق باشد تا از ايشان مطلع شدم كه گفتند يكى از شاگردان مرحوم ميرزا جواد آقاى ملكى است و پير مردى است كه حيات دارد ولى افتاده است و بيرون نمى آيد و در شبهاى جمعه در منزلش در نزديكى تكيه آسيد حسن است .
كلماتى چند از مرحوم حاج سيد حسين فاطمى قمى شاگرد حاج ميرزا جواد آقا در بيان احوال آن جناب ( رضوان اللّه تعالى عليهما):
ح - عصر روز پنج شنبه پانزدهم شعبان هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى مطابق 16/8/1347ه .ش در قم خدمت جناب سيد فاضل حجة السلام و المسلمين حاج آقا سيد حسين فاطمى قمى مشرف شدم تا آن روز او را نديده بودم . پيرمردى بود در حدود صد سال . پس از اداء آداب ورود از مرحوم آميرزا جواد آقا سخن به ميان آوردم به عنوان تشويق اينجانب در جواب به من فرمود:
آقا! كسى كه در اين اوضاع ، از من در اين گوشه خبر بگيرد و دنبال احوال آقاميرزا جواد آقاى ملكى ( رحمة اللّه عليه ) باشد معلوم است كه در اوچيزى است .
اطز جنابش اجازه خواستم غزلى را كه در همان روز گفتم برايش قرائت كنم غزلى كه مطلعش اين است :
بلبلان ذا آرزوى جز گل .گلزار نيست
عاشقان را لذتى جز لذت ديدار نيست
اجازه داد وگوش فرا داشت و تحسين فرمود.
عرض كردم از مرحوم آقاى ملكى دستور العملى به ما مرحمت بفرمايد، گفت او خودش دستور العمل بود، شب كه مى شد و در صحن خانه ديوانه وار قدم مى زد و مترنم بود كه :
گر بشكافند سرا پاى من
جز تو نيابند در اعضاى من
آخرين حرفش در بيماريش اين بود كه گفت : ( اللّه اكبر و جان تسليم كرد. بعد از آن مرحوم آقاى فاطمى فرمود:
پدر مرحوم حاج ميرزا جواد ملكى ، به نام حاج ميرزا شفيع ، ازاهل علم نبود ولى آدم با كمالى بود. و از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاپسرى نماند چه دو پسر داشت يكى به نام على بود كه از اهل علم بود ودر حيات خود آن بزرگوار وفات كرد، و ديگرى به نام حسينقلى كه از اهل علم نبود و بعد از وفات پدر بزرگوارش وفات كرد.
تمثالى از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى ، قاب گرفته بر ديوار اتاق مرحوم آقاى فاطمى ، زده در حال قنوت نمايش اواز عكس گرفتند، مرحوم آقاى فاطمى فرمودند:
ميرزا جواد آقا در محضر امام زمان عج
حكايت كرد براى ما جناب حجة السلام حاج سيد جعفر شاهرودى كه از علماى عصر حاضر طهران است دو مكاشفه را كه مفصل است مجمل آن را براى يافتن مقام و منزلت صاحب ترجمه مى نگارم : فرمود شبى در شاهرود خواب ديدم كه در صحرايى حضرت صاحب الامر عليه السلام با جماعتى تشريف دارند و گويا به نماز جماعت ايستاده اند، جلو رفتم كه جمالش را زيارت و دستش را بوسه دهم ، چون نزديك شدم شيخ بزرگوارى را ديدم كه متصل به آن حضرت ايستاده وآثار جمال و وقار و بزرگوارى از سيمايش ‍ پيداست ت چون بيدارشدم در اطراف آن شيخ فكر كردم كه كيست تا اين حد نزديك و مربوط به مولاى ما اما زمان است ، از پى يافتن او به مشهد رفتم ، نيافتم . در طهران آمدم ، نديدم . به قم مشرف شدم ، او را در حجره اى از حجرات مدرسه فيضيه مشغول به تدريس ديدم . پرسيدم كيست ؟ گفتند: عالم ربانى آقاى حاج ميرزا جواد آقاى تبريزى است ؛ خدمتش مشرف شدم تفقد زيادى كردند و فرمود كى آمدى گويا مرا ديده و شناخته از قضيه آگاهند. پس ملازمتش را اختيار نمودم و چنان يافتم او را كه ديده بودم و مى خواستم .
تا شبى كه نزديك سحر در بين خواب و بيدارى ديدم درهاى آسمان روى من گشوده و حجابها مرتفع گشته تا زير عرش عطيم الهى را مى بينم پس ‍ مرحوم استاد حاج ميرزا جواد آقا را ديدم كه ايستاده و دست به قنوت گرفته گرفته و مشغول تضرع و مناجات است به او مى نگريستم و تعجب از مقام او مى نموديم كه صداى كوبيدن در خانه را شنيدم و متنبه گشته برخاستم در خانه رفتم ، يكى از ملازمين ايشان را ديدم كه گفت :
بيا منزل آقا گفتم : چه خبر است ؟ گفت : سرت سلامت خدا صبرت دهد آقا از دنيا رفت .
قبرش در شيخان نزديك قبر ميرزا ابوالقاسم قمى صاحب قوانين است و ماده تاريخ آن بر لوحه قبرس به عربى ( رفع العلم و ذهب الحلم ) و در قصيده اى كه به فارسى در مرثيه ايشان گفته شده اين بيت است (ار جهان جان رفت واز ملت پناه ) 1343 هجرى .
تاليفات ايشان متعدد از جمله است و ديگر سير سلوك نسخه خطى آن نزد سيدالاعلام عالم زاهد و عابد و متقى و پارسا حاج آقا حسين فاطمى قمى است كه از شاگردان ايشان بوده و نيز نزد حضرت آية اللّه حاج سيد ابوالقاسم خوئى در نجف اشرف و بعض تلامذه ديگر ايشان موجود است .
سلسله اساتيد عرفان ميرزا جواد آقا
يج - سلسله مشايخ سير و سلوك عرفان علمى مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى :
چنانكه مكرر گفته آمد استاد ايشان جمال السالكين آية اللّه مرحوم آخوند ملاحسينقلى همدانى بوده است . آن جناب به فرموده بعضى از مشايخ ما در حدود سيصد تن از اولياء اللّه پرورانده است و ترتيب كرده است كه از جمله آنها مرحوم حاج ميرزا جواد ملكى است . و استاد ايشان ، ملا قلى جولا، و بعد از ملا قلى جولا بلكه خود ملا قلى جولا را نمى شناسم و خود حاج سيد على شوشترى هم او را نمى شناخت به تفصيلى كه در علامه طباطبائى ذكر كرده ام .
لوح قبر ميرزا جواد آقا
يد- لوح قبر.
بر روى تربيت شريفش كه مزار خواص اهل دل است ، سنگى سرتاسرى مفروش است و بر آن چنين مفقوش است :
قد ارتحال عن دار الغرور الى دارالسرور، وعن بيت الظلمة و الدثور الى البيت المعمور و عالم النور، طود العالم و التقى ومعدن الحلم و الخساء من هو فى مضمار موتور قبل ان تموتوا بلغ عاية السباق ، و فى ائتمار و ارواحهم فى ابدانهم طرفة عين .
و هوالمطابق ليله الجمعة الحاديه عشر من شهر ذى الحجة من شهور سنه 1343 اين بود آنچه كه بر لوح تربت آن جناب حجارى شده است ؛ و جمله :( و رفع العلم و ذهب الحلم حرف واو درآغاز جمله جزء حروف تاريخ نيست زيرا كه رفع العلم ء ذهب الحلم مطابق 1343 است . و نيز به حسب سياق عبارت وجود و او ضرورت ندارد مگر به تكليف معنى شود و ظاهر اين كه زيادتى از سهو حجار باشد.
و ديگر اين كلمه الحادية عشر تذكير عشر حجارى شده است كه موجب شكست ودو نيمه شدن لوح شده است و عبارت وصل الى اللّه حدالاستباق ، و تدوالاتاد والعماد الضاد در شلارف از بين رفتن است . (38)
و احتمال اين كه عبارت ( وتدو الاوتاد والعباد و الزهاد ) با رسم نقوشى كه حكايت از اصل آن مى كرد، بعيد مى نمايد.
كيف كان خداوند درجات وى را متعالى و ما و شما را از بركات انفاس ‍ اولياى الهى بهره مند بفرمايد.
دعويهم فيها سبحانك الهم و تحيهم فيها سلام و آخر دعويهم ان الحمداللّه رب العالمين .
روز عيد فطر1404ه .ق دهم تير 1363 ه .ش .
قم حسن زاده آملى
شايان ذكر است كه اين مقاله اولين بار در مجله ارزنده كيهان انديشه شماره 8، سال 1365 ه . ش منتشر شد. سپس در كتاب در آسمان معرفت آورده شد و اينك در كتاب هزار ويك كلمه علامه آملى كه توسط دفتر تبليغات چاپ شده است آمده ، كه ما نيز از آن نقل كرديم .
حكايات آموزنده ازصادق حسن زاده
قليان را چاق كن !
حجة السلام والمسلمين حاج آقا محدث مرندى از آيت اللّه ميرزاعلى اكبر آقا مرندى نقل كردند كه اولين بار كه ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى خدمت ملاحسينقلى همدانى مى رسد، آن مربى بزرگ عرفان نگاهى بر او مى اندازد و مى فرمايد: برو برايم قليان را چاق كن بياور! ميرزا جواد آقا با آن مرتبه علمى و مراتبى كه براى خودش قائل بود وقتى در ميان جمع زيادى از علما و فضلاى نجف اين دستور ملاحسينقلى را دريافت مى كند مى رود و اولين قدم را در هم مى شكند و مثل يك آبدارچى قليان را آماده مى سازد و خدمت استاد مى آورد.
كفش هاى مخالفانت را جفت كن
همانطور كه علامه حسن زاده آملى در مقاله اش آورده ، بعد از دو سال باز استاد براى او يك دستور ظاهرا ساده اما بسيار بسيار سخت و كار ساز صادر مى كند. ميرزا جواد آقا به ملا حسينقلى همدانى ، عرضه مى دارد كه دو سال است در خدمتتان به سير سلوك مشغولم ولى به جايى نرسيده ام . استاد مى فرمايد: برو كفش هاى كسانى را كه قبولشان ندارى پيش پايشان جفت كن و ايشان نيز چنين مى كند!
تجربه شگفت انگيز
ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى در كتاب ارزنده المراقبات مى فرمايد: مرا در ايام تحصيل در نجف اشرف ، ( شيخى بود (كه همان ملاحسينقلى همدانى است ) كه در ترتيب ، مرجع طلاب متقى زمان خود بود و از آنچه اعمال بدنى در تاثير حال سالك الى اللّه تجربه كرده بود از او پرسيدم ، دو امر را بيان كرد: يكى آنكه در هر روز و شبى يك سجده طولانى كند و در بسيار بگويد: ( لااله الاانت ، سبحانك انى كنت من الظالمين ) (كه معروف به ذكر يونسيه است ) و در آن قصد كند كه روح من در زندان اسير به اين قيود است . (39)
اعتكاف در مسجد سهله
ميرزا ابوالقاسم امين الشرع خوئى كتابى نوشته به نام ( تذكرة المعاصرين ) كه خطى بود و اخيرا به زيور طبع آراسته شده در باره ملاحسينقلى همدانى و شاگردان ايشان كه از جمله آنها ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى است ، چنين مى نگارد:
و منهم العالم العابد والمتهجد الزاهد مولانا حسينقلى همدانى - طالب ثراه - وى مردى زاهد ومتصوف ومتهجد بودند. و هكذا تلامذه ايشان نيز همگى مايل به مذهب تزهد و تصوف واعتزال بودند و غالبا در شبهاى تابستان ، چهار شنبه و پنج شنبه و جمعه را در خدمت آن جناب در مسجد سهله اعتكاف داشتند و در قنوت نماز صداى ايشان به تضرع و ابتهال بلند همى شد. و شاگردان آخوند مخصوصا چندين هزار طلبه ، امتيازى داشتند و با اكثر مردم مراوده و معاشرت نمى كردند و قبل از شروع به تدريس ، شرح مبسوطى از علم اخلاق مى فرمود و اصحاب خود را به مكارم اخلاق و حسن معاشرت امر مى فرمود. (40)
تبعيت از روش ميرزا جواد آقا تبريزى
آيه اللّه مصلحى درباره پدرش آيت اللّه العظمى حاج شيخ محمد على اراكى ، مى فرمايد:
... ايشان اهل ديد و باز ديد و مجلس فاتحه و رفت و آمد نبود و هيچ جا نمى رفت بدون استثناء. حتى هنگامى كه حضرت امام - رحمه اللّه عليه - از زندان آزاد شدند، ايشان نرفتند. و امام به اينجا تشريف آوردند .ايشان هيچ كجا نمى رفتند و در اين مورد مى گفتند كه تبعيت از ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى مى كند... ايشان با مرحوم ميرزا جواد آقا خيلى مانوس بودند و مى گفتند كه در اين رفتار از ايشان تبعيت مى كنم . براى اينكه معاشرتها مضراتى دارد كه هم وقت انسان را مى گيرد خصوصا مجالست با اهل غفلت كه خود موجب غفلت از حضرت حق - جلا و علا - است ... دى دو بازديد با هيچ كس نداشت خصوصا در قم حتى آقاى بروجردى و چون ديگران داب ايشان را مى دانستند آنان به اينجا مى آمدند. ولى در غير قم به ديد و بازديد مى رفتند. در تهران دو جلسه خدمت حضرت امام رحمه اللّه عليه رفتيم ... (41)
على رفت !
آيه اللّه العظمى اراكى فرمودند: ... يك آقا سيد احمد نامى داشتيم كه بهش ‍ آقا ترك مى گفتند. ترك تبريزى بود، مى آمد پشت سر آقا ميرزا جواد آقا، براى نماز مى ايستاد. ماه رمضان بود، من هم مى رفتم . در آن وقت وبا آمده بود و هر روز آدم بود كه كشته مى شد. آقا سيد احمد گفت : رفتم به ديدن آقا ميرزا جواد آقا تا احوال پرسى كنم . رفتم نشستم گفت : آقا ميرزا على رفت ! (ميرزا على فرزند ميرزا جواد آقا بود). من خيال كردم به مسافرت رفته . باهمان حال طبيعى گفت :! آقا ميرزا على رفت . آقا ميرزا على كه بود؟ چه علمى داشت . من آميرزا على را ديده بودم . چه علميتى و چه تقوايى داشت . او جانشين پدر مى شد! جوان بود، بين 25 تا 30 ساله بود. وبا او را كشت . آن وقت آقا ميرزا جواد مى گفت : آقا ميرزا على رفت ، بدون اين كه گريه بكند، مثل اينكه سفر رفته است ! (42)
به مقام مكاشفه رسيده اى ؟
آيت اللّه اراكى فرمودند: ... يك آقا سيد مهدى كشفى بود پسر آقا سيد ريحان اللّه كشفى - نوه آقا سيد جعفر كشفى - كه از بروجرد بودند و پدرش ‍ در تهران بزرگ شد و (خود او در قم ) در كوچه ما منزل داشت . اين آقا سيد مهدى با دايى زاده آقا طالقانى به نام آقا سيد محى الدين پيش بنده مكاسب مى خواندند. اين آقا سيد مهدى (در اين ) اواخر متخصصين و مخصوصين آقا ميرزا جواد آقا شد. به درس او خيلى علاقه مند بود و سلام و عليك زياد داشتند و به او اخلاص و مودت زياد داشت .
ايشان نقل كرد و گفت : يك شب توى خانه خودم توى اطاق خوابيده بودم ، ديدم كه صداى محرق القلبى از حياط مى آيد. از بس محرق القلب (و سوزناك ) بود، هراسان از خواب برخاستم كه چه خبر است ؟ رفتم در را باز كردم ، ديدم در اين حياط ما كه به اين كوچكى است ، يك كاروانسراى بزرگى است و دور تا دورش حجره مى باشد. و صدا از يك حجره مى آيد. دويدم پشت حجره ، هر كار كردم در باز نشد از شكاف درب نگاه كردم ببينم چه خبر است ، ديدم يكى از رفقاى ما كه اهل بازار تهران است افتاده و به اندازه نصف كمر انسان سنگ آسيا روى او چيده اند و يك شخصى بد هيبت از آن بالاى حلقوم دهان او عملياتى مى كند و او از زير دارد صدا مى زند. ناراحت شدم ، هر چه كردم در باز نشد. هر چه التماس كردم به آن شخص كه چرا به رفيق ما اينطور مى كنى ؟ اصلا نگفت تو كى هستى ؟ اين قدر ايستادم كه خسته شدم . برگشتم آمدم توى رختخواب ، ولى خواب از سرم به كلى پريد. نشستم تا صبح شد. حال نماز خواندن نداشتم . رفتم در خانه ميرزا جواد آقا و در زدم ، به ميرزا جواد آقا گفتم : من همچو چيزى ديدم . گفت :ها! شما مقامى پيدا كرده ايد. اين مكاشفه است ! آن شخص در آن ساعت نزع روح مى شد.
من تاريخ برداشتم ، بعد كاغذ آمد كه آن رفيق در همان ساعت فوق كرده است ! (43)
اجتماع ارواح در قبرستان وادى السلام
آيت اللّه حاج شيخ محمد رضا طبسى مى فرمايد: هنگامى كه من در مشهد مقدس مشغول تحصيل بودم ، حوزه علميه قم درحال شكل گيرى و پايه ريزى بود. تازه مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى به قم آمده و در حال تشكيل حوزه علميه بودند. مرحوم ملا هاشم خراسانى كه از علماى بزرگ خراسان بودند طى نامه اى سفارش مرا پيش حاج شيخ عبدالكريم نمودند. در هيجده سالگى به قم مشرف شدم . مرحوم حاج شيخ عبدالكريم ، حجره اى را در مدرسه فيضيه برايم معين كردند. بنده ، كتاب مكاسب شيخ و دو جلد كتاب آخوند را در قم خدمت ميرزا على يثرى و رسائل شيخ و مقدارى از كتاب منظومه مرحوم سبزوارى را خدمت آقا سيد محمد تقى چ و كتاب رياض (المسائل ) را نزد مرحوم آقا ميرزا جواد ملكى تبريزى و فلسفه منظومه را خدمت ميرزا على اكبر يزدى و مرحوم آقا شيخ حسن كاشى و كتاب فصوص الحكم محى الدين را نزد مرحوم آقا ميرزا محمد على شاه آبادى و كتاب اسفار را نزد مرحوم آقا سيد ابوالحسن رفيعى خواندم . همچنين از محضر شريف آقايان : شيخ محمد رضا اصفهانى و حاج ميرزا صادق اصفهانى (هنگامى كه آن دو بزرگوار در قم بودند) نيز استفاده كردم .
بنده يكى از مقيدين بحث اخلاق مرحوم آقا ميرزا جواد ملكى بودم و پيش ‍ ايشان درس خصوصى داشتم . ايشان دو ساعت به غروب در مدرسه فيضيه رياض مى فرمود. يادم هست يك روز در بحث اين آيه را مطرح كردند: الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا و فرمودند: نمردم و در وادى السلام نجف اشرف به راى العين ديدم كه ارواح مومنين دور هم حلقه زدند! (44)
درس خصوصى ميرزا جواد آقا
آيت اللّه سيد مصطفى خوانسارى فرمودند: مرحوم حاج ميرزا جواد ملكى ، بحثى خصوصى داشت كه امام جزو شركت كنندگان در آن بحث بود. در آن درس ، حدود ده - دوازده نفر شركت مى كردند و عصرهاى جمعه هم به مدرسه مى آمدند و درس اخلاق مى گفتند و بعضى از بازاريها هم در اين جلسات شركت مى كردند. حضرت امام رضوان اللّه تعالى عليه - بعد از رحلت مرحوم ملكى اين درس اخلاق عصر روزهاى جمعه را با شرح منازل السائرين خواجه عبداللّه انصارى براى جمعى از اهل علم و جمعى از مقدسين بازار، ادامه داد. اين درس در مدرس مدرسه فيضيه برقرار بود اما عمال رضاخان ملعون خبيث از آن جلوگيرى كردند، لذا اين درس به مدرسه مرحوم حاج ملا صادق منتقل شد. (45)
مجاهد نامى در محضر عارف كامل
درباره مجاهد نامى آيت اللّه بافقى - كه مبارزه سرسختى با رضاخان داشت - چنين آمده است :
در نجف ، مربى و استاد عرفان عملى و نظرى او، عارف نامدار، استاد عرفاى متاخر و معاصر، مرحوم سيد احمد كربلائى (شاگرد ملاحسينقلى همدانى ) بود كه از محضر او فيضهاى بسيار برد... در قم نيز معاشرت عرفانى و سلوكى او بيشتر با (شاگرد ديگر ملاحسينقلى همدانى ) عارف نامدار حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى بود و با يكديگر بسيار مانوس ‍ بودند. (46)
تحت تاثير ميرزا جواد آقا ملكى تبريز
آخوند ملا على همدانى مرد خدا، اهل دعا و ذكر و تهجد، حليف خلوت و انيس جلوت بود و طلاب را هم به تهجد تشويق مى فرمود و از بزرگان نقل مى كرد: طلبه اى كه در دوران طلبگى نماز شب نخواند به جايى نخواهد رسيد و عاقبت خوبى نخواهد داشت .
وى در عرفان و اخلاق شديدا تحت تاثير حكيم هيدجى و مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى بود و مراتب عرفان و اخلاق را در نزد اين دو بزرگوار و مرحوم گنبدى طى كرده بود. (47)
شنيدن صداى فرشتگان !
مرحوم ملكى ، به تمام معنا اهل عبادت و تهجد بود و از بكائون زمان خويش محسوب مى شود... او در كتاب اسرار الصلوه خود مى نويسد.
... اقول : لاتكن كافرا بهذه الاخبار و انى اشهداللّه انى اعرف من المتهجدين من كان يسمع من يوقظه و يناديه وقت تهجده فى اوائل امره بلفظه آقا، فيقوم لورده ! ... اين روايات را بپذير و انكار نكن ، خدا را شاهد مى گيرم كه من از متهجدين و شب زنده داران كسى را مى شناستم كه به هنگام سحر صداى فرشته اى كه او را بيدار مى كند مى شنود، فرشته بالفظ آقا به او خطاب مى كند و آن شخص با اين سخن بيدار مى شود و به نماز شب مى ايستد. تصور مى شود اين شخص كه با صداى فرشته براى اقامه نماز شب در سحرگاهان از خواب برمى خيزد، خود ميرزا جواد آقاست كه براى پرهيز از توهم خودستايى ، اين حقيقت را بدين عبارت بيان كرده است . (48)
روش سالكان در بيان مقامات خود
علامه سيد محمد حسين طهرانى در تاييد چنين روحيه اى كه در عارفان هست ، مى فرمايد:
يكى از اساتيد بزرگ ما در علم عرفان الهى ؛ مرحوم رضوان مقام ، عرفان الحق و اليقين آيه اللّه آقاى حاج شيخ جواد انصارى همدانى - رحمه اللّه عليه - مى فرمودند: يك نفر از سالكين كه شب براى نماز شب برخاسته بود، شنيده بود كه سگ همسايه سوره و الشمس را مى خواند! اينجانب چنين گمان دارم كه اين قضيه براى خود ايشان بوده و ليكن چون بزرگان غالبا در مقام بيان ، اينگونه امور را نسبت به خود نمى دهند؛ فلهذا به عنوان يك نفر سالك بيان كرده اند و باز در نزد حقير، خواندن سگ سوره والشمس را، مكاشفه بوده است كه براى ايشان از صداى سگ حاصل شده است و چون ايشان در آن وقت به مجاهدت نفسانيه براى تزكيه نفس اشتغال داشته اند اين سوره كه داراى سوگندهاى بسيار براى اثبات نجاح و رستگارى نسبت به تزكيه كنندگان نفس است براى ايشان تحقق پذيرفته است . (49)
دستور ميرزا جواد آقا براى رويت ائمه عليهم السلام در خواب
آيت اللّه سيد موسى شبيرى زنجانى فرمودند: مرحوم آخوند ملا على همدانى نقل مى كرد كه مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى در يكى از مجالس فرمود: هر كس بخواهد يكى از ائمه معصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين را در خواب ببيند بايد يك روز روزه بدارد و پس از افطار، پيش از خواب صد مرتبه قل هو اللّه احد يا انا انزلناه و يا هر سوره را بخواند ترديد در اينكه كدام را بخواند؟ توحيد يا قدر يا هر دو را، از ما است . (50)
اخلاص درچاپ كتاب
ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى فرمودند: من كتابى نوشته بودم و پيش از چاپ متوجه شدم كه مرحوم فيض كاشانى كتابى درباره همين موضوعى كه من به آن پرداخته بودم ، تاليف كرده است . از اين رو به به چاپ برسانم ؟ براى رفع آن ترديد روزه گرفته به توصيه مزبور عمل كردم (همان دستورالعمل براى رويت امامان عليه السلام در خواب ) و به حضرت امام صادق عليه السلام متوسل شدم كه در خواب از حضرتش سوال كردم كه با وجود كتاب مرحوم فيض ، كتابم را چاپ كنم يا نه ؟ در خواب از آن حضرت سوال كردم آيا كتاب من بهتر است يا تاليف فيض ؟ حضرت سكوت كردند عرض كردم : امثلك يخيب السائل ؟! آيا همچو تويى سائل رامحروم مى كند؟! آنگاه فرمودند: كتاب فيض بهتر است . من هم كتابم را محو كردم ! (51)

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
11 + 8 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .