طريق عرفان - ترجمه و شرح رساله الولايه علامه طباطبايي. ره

نام كتاب : طريق عرفان

ترجمه و شرح رساله الولايه

اثر: علامه طباطبائى (ره)

مقدمه و تفريط: حضرت آية اللّه حسن زاده آملى

فهرست مطالب
مقدمه چاپ دوم
فصل اول : درباره اينكه براى ظاهر اين دين ، باطنى و براى صورت حقه اش ، حقايقى است
تعريف امور حقيقى و امور اعتبارى
كامل كننده اين بحث
بيان دلائل روايى
تحمل حديث ما دشوار است
اصحاب اسرار
فصل دوم : از آنجا كه اين نطام ، نظام اعتبارى و قراردادى نيست پس از چه واقعيتى برخوردار است
خصوصيت عالم مثال
كامل كننده اين بحث ، دلائل قرآنى و روايى در اين خصوص
فصل سوم : راهيابى به باطن عالم و اسرار غيب مخصوص انبياء نيست بلكه براى همگان امكان پذير است
كامل كننده اين بحث
آيات رويت
روايات رويت
فصل چهارم : بعد از اثبات امكان شهود خدا طريق وصول و دستيابى به اين كمال چيست ؟
ادامه بحث
گروه اول : مردم عادى
گروه دوم : زاهدان و عابدان
گروه سوم : عارفان و مشتاقان
فصل پنجم : درباره آنچه كه انسان به كمال خويش نائل مى شود
كامل كننده اين بحث
مقدمه چاپ دوم
بسم الله الرحمن الرحيم
يكى از آثار نفيس و كم نظير علامه طباطبائى رسالة الولاية است كه در عين اختصار و ايجاز مطالب محورى را مطرح ساخته و از رازهاى نهفته دين پرده برداشته است . اين رساله ارزنده شاهكار علامه طباطبائى است ؛ چنانكه آيت اللّه جوادى آملى آن را (بهترين ) ايشان دانسته و آيت اللّه حسن زاده آملى فرمود: ( مادبه اى آسمانى آراسته براى نفوس مستعده به نور ولايت است ).
مولف در اين رساله از ( ولاية اللّه ) و ( ولى اللّه ) شدن گفته است و كمالى حقيقى انسان را در سايه پذيرش ولايت الهى امكان پذير دانسته ؛ يعنى انسان در ذات خدا فانى و در بقاء شود و چنين كسى لايق عنوان (ولى الله )مى گردد. اما چه مراحلى را بايد سپرى نمايد تا به آن ( فناى ذاتى ) برسد و ولى اللّه به شمار آيد؟ علامه طباطبايى در پنج فصل طريق و اصول به آن مقام رفيع را بيان فرموده است . شايان ذكر است كه از علل پر جاذبه و دلنشين بودن اين رساله ، اين است كه خود مولف اين مراحل را طى كرده و در واقع حالات تو مشاهدات خود را به عنوان يك (سفره نامه عرفانى ) گزارش نموده است . مولف محترم در فصول اول براى ظاهر دين باطنى را اثبات كرده و دلائل عقلى و نقلى را در اين خصوص به كار گرفته است و تاكيد نموده كه در دو منابع اصيل قرآن و سنت ، معارف و رازها و علوم سرى نهفته است كه از دسترس ما مخفى مانده و كسى جز خداوند متعال يا شخصى كه خدا بخواهد و بپسندد، ديگرى از آن مطالب اسرارآميز اطلاعى ندارد و كتاب الهى سرشار از چنين مطالبى است و بهترين مويد براى اين مساءله ، وجود اصحاب اسرار براى پيامبر صلى اللّه عليه و آله و ائمه اطهار عليه السلام است كه بعضى از مسائل را فقط در اختيار آنها قرار مى دادند؛ چنانكه امام صادق عليه السلام احاديثى را براى جابر بيان كردند و آنگاه فرمود: (اگر اين احاديث را بر ملا سازى ، پس لغت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو باد!).
در فصل دوم براى روشن شدن كيفيت و نوع اسرار و حقايق دين به بيان ارتباط عالم ماده و عالم مثال و عالم عقل با يكديگر پرداخته و خصوصيات هر يك از آن عوالم را به اختصار آورده است و چگونگى رهايى انسان از عوالم ماده و توجه به ماوراى ماده را بيان فرمود است و اينكه چه عوالمى را پشت سر گذاشته و چه عوالمى را در پيش رو دارد.
در فصول سوم راهيابى به باطن عالم و اسرار غيب و ارتباط با ماوراء طبيعت را براى همگان امكان پذير دانسته آن را منحصر به انبياء الهى نساخته است و تاكيد كرده كه انسان مى تواند با انقطاع از دنيا به اسرار عالم و باطن اين نشئه ماده راه بايد و آن را مشاهده كند حتى در همين نشئه براى اوليا اللّه لقاء اللّه امكان پذير است و آيات و روايات روئيت در اين خصوص بهترين گواه مى باشد.
در فصل چهارم طريق وصول و دستيابى به شهود حقايق ولقاء اللّه را بيان فرمود و يگانه طريق آن را، طريق معرفت نفس دانسته كه موجب پيدايش ‍ معرفت حقيقى مى گردد و سالك در سايه آن به فناى ذاتى دست مى يابد و توجه ذاتى را با تمام وجود احساس مى كند. مولف 22 حديث از امام على عليه السلام درباره معرفت نفس و اهميت آن ذكر كرده است . در همين فصل است كه علامه طباطبائى پس از اقامه برهان عقلى مى فرمايد:( اين برهان از مواهب الهى است كه مخصوص به اين رساله مى باشد و جاى ديگرى مطرح نشده است و خدا را بر اين عنايت سپاسگزارم .
در فصل پنجم كه آخرين فصل كتاب است ، مولف محترم تصريح مى كند كه اين فصل توضيح گونه اى است براى مطالب فصل دوم وبا استفاده از آيات قرآنى اثبات مى كند كه از خصوصيات و مقامات اولياء كسى جز پروردگارشان آگاه نيست و بر آن احاطه اى ندارد و اين افتخار براى آن بس ‍ است كه ولايت امر اولياء اللّه را خداوند به عهده گرفته و مربى و بشارتگران نيز خداوند سبحان است و هو الوابى الحميد (1) و انسان در اين مرحله از ( اعتماد به نفس ) مى رهد و فقط ( اعتماد به خدا) در او جلوه مى نمايد.
براى آشنايى هرچه بيشتر بار رساله ارزنده الولاية و اهميت آن ، فرمايشات آيت اللّه جوادى آملى را در اينجا مى آورم : ايشان بيش از هر چيز به مساءله ولايت اهميت مى دادند. معناى و لايت آن است كه انسان به جايى برسد كه عالم و آدم را تحت تدبير خداى سبحان ببيند ولا غير. انسانى كه از خود فانى است ، تحت ولايت خداست ، انسانى كه از خود استقلال و اختيار و اراده نشان مى دهد، هرگز تحت ولايت خدا نخواهد بود. انسان ، هنگامى به مقام ولايت مى رسد و از اولياى خاص الهى به شمار مى آيد كه از خود اراده استقلالى نشان ندهد و اين متفرع است بر اينكه خود را نبيند؛ لذا نه به خود متكى باشد و نه به ديگران . آنگاه است كه مى تواند بگويد: ان ولى اللّه الذى نزل الكتاب و هو يتولى الصالحين (2) چنانچه رسول خدا - عليه آلاف التحيه و الثناء - فرموده است اين ولايت كه انسان در تحت تدبير خداى سبحان باشد و ذات و صفت و فعل او را خداى سبحان تدبير كند و لا غير، مخصوص انبياى الهى نيست ، رسالت و نبوت امر اختصاصى است ؛ اما ولايت امرى است عام . در ولايت براى ابد به روى انسانها گشوده است .
مقام نبوت و همچنين رسالت او مواهب خاصه است كه اللّه علم حيث يجعل رسالته (3) اما راه تهذيب نفس كه انسان را زير پوشش ولايت حق ببرد و موجب شود مستقيما از سرپرستى خداى سبحان مدد بگيرد، به روى همگان باز است ... مشاهده اسرار عالم مخصوص انبيا نيست ، ديگران هم مى توانند به اين مقام برسند ؛ با اين تفاوت كه انبيا، قويتر و بيشتر مى بينند و شاگردان آنها كمتر ؛ ولى اين چنين نيست كه پى بردن به اسرار غيب منحصرا مخصوص انبيا باشد و ديگران راهى به آن نداشته باشند. چون هيچ نعمتى بهتر از اين نيست كه انسان در تحت ولايت و سر پرستى خداى سبحان باشد ؛ بنابراين بايد راه رسيدن به اين نعمت را هم جستجو كرد و قرآن كريم راه را به انسان ها نشان داده است .
مرحوم علامه طباطبايى چون خود همانند بعضى از اساتيد خاص خويش ‍ سالك اين طريقت و راهى اين راه بود ؛ لذا توانست سفر نامه اى بنويسد كه همان رساله ولايت است . زندگينامه طورى است كه در متن تاريخ مى گذرد، سفر نامه آن است كه سير من الخلق الى الحق را بازگو كند و اين انسان تا نرفت و راه را از نزديك نپيمود، توان گويايى ندارد، همچنان كه آنها كه رفته اند توفيق باز گو كردن براى ديگران ، نصيب همه آنها نشد، يا بعضى نخواستند بگويند ؛ ولى مرحوم علامه از تعداد علماى راهى اين راه بود كه به مقدار اينكه راه را طى كرد توانست براى ديگران باز گو كند، يعنى مشهود را مبرهن كند. آن توانايى در مرحوم علامه بود كه حضور را حصول و مشهود را مفهوم و عرفان را برهان كند ؛ به قلم بياورد و بتواند آنچه را يافت مستدل كند. (4)
شايان ذكر است كه ما در شرح و ترجمه اين رساله از فرمايشات آيت اللّه جوادى آملى و آيت اللّه ممدوحى استفاده شايان كرده ايم و از خداوند منان خواهانيم تا توفيق استفاده هر چه بيشتر از درسهاى ارزنده اين دو بزرگوار را همچنان نصيب ما فرمايد.
در پايان جا دارد از حضرت آيت اللّه حسن زاده آملى و حضرت آيت اللّه انصارى شيرازى كمال تشكر را نمايم كه با تمام مشغله علمى كه داشتند، عنايت فرمودند و اين ترجمه را از نظر مبارك گذراندند. همچنين از برادر گرامى آقاى سيد تاج الدينى مسئول محترم كتاب سراى اشراق ممنونم كه كتاب را به شكل مطلوب و چشم نواز چاپ كردند.
حوزه علميه قم
صادق حسن زاده
فصل اول : درباره اينكه براى ظاهر اين دين ، باطنى و براى صورت حقه اش ، حقايقى است
تعريف امور حقيقى و امور اعتبارى
مى گوييم : همانا موجودات از يك نظر به دو قسم تقسيم مى شوند ؛ زيرا هر معنايى كه ما آن را ادراك مى كنيم ، يا براى آن ادراك ، واقع و مصداق خارجى وجود دارد - چه ادراك كننده اى باشد يا نباشد - مانند جواهر خارجى از قبيل جماد و نبات و حيوان و امثال اينها ؛ يا براى آن ادراك ، واقع و مطابق و مابه ازاء در خارج وجود ندارد (يعنى اگر اين ادراك ما نباشد، آن نيز وجود نخواهد داشت ) مثل مالكيت ؛ زيرا چيزى از مالكيت ، غير از مملوك - مثلا زمين - و خود مالك - مثلا انسان - در خارج نمى يابيم تا به آن مالكيت اطلاق كنيم ؛ بلكه مالكيت معنايى است كه وجودش استوار به ادراك است و اگر آن ادراك و اعتبار نباشد، نه ملكى وجود دارد و نه مالكى و نه مملوكى ؛ بلكه فقط انسان مى ماند و زمين .
قسم اول از اين ادراكات ، حقيقت و قسم دوم اعتبار نام گرفته است .
ما اين مطلب را در كتاب اعتبارات خويش ، مبرهن ساخته ايم كه هر امر اعتبارى تكيه به يك امر حقيقى و تكوينى دارد كه تحت آن است (5) (يعنى امور اعتبارى داراى ريشه تكوينى است ).
پس هنگامى كه ما خوب بررسى و تاءمل مى كنيم به اين مطلب دست مى يابيم كه تمامى معانى مربوط به انسان و ارتباطهايى كه بين خود اين معانى وجود دارد، امورى اعتبارى و وهمى هستند ؛ مثل مالكيت و اختصاصات آن و رياست و معاشرتها و مسائل مربوط به آن و امورى از اين قبيل .
اين احساس نياز در انسان براى رفع احتياجات اوليه خود در زندگى اجتماعى و مدنيت و نيز براى جلب غير و سود و دفع شر و ضرر، اعتبارات را به وجود آورده است .
پس همانگونه كه براى يك گياه ، نظام طبيعى از يك سلسله عوارض منظم طبيعى وجود دارد كه ذات خود را به وسيله آن پاسدارى مى كند (مثلا با ريشه هاى خود آب و غذا از زمين جذب مى كند و از راه تنه و شاخه و برگ ، تهويه مى نمايد و با جهازات داخلى ، غذاى اندوخته را به همه اطراف وجود خود پخش مى كند و خلاصه اينكه ) به وسيله اين تعدى و نمو و توليد مثل ، وجود و بقاى خود را حفظ مى نمايد ؛ انسان نيز از همين فرمول و صفات و عوارض طبيعى بر خور دار است است و ذات خود را به همين شكل حفاظت مى كند، با اين فرق كه اين نظام در انسان به وسيله معانى و همى و امور اعتبارى صورت مى پذيرد، چرا كه ظاهر اين نظام ، اعتبارى است و باطن آن ، طبيعى و تكوينى است .
انسان بر حسب ظاهر، با يك نظام قرار دادى و اعتبارى زندگى مى كند ولى برحسب باطن و حقيقت امر، در يك نظام طبيعى و تكوينى به سر مى برد ؛ پس اين (نكته بسيار مهم ) را خوب درياب و درك كن !
(مترجم مى گويد: استاد شهيد مطهرى مى فرمايد: (نكته اى كه تذكرش لازم است اين است كه ممكن است بعضى چنين بپندارند كه مفاهيم اعتبارى (مثلا مفهوم مالكيت و مملوكيت ) چون مفاهيمى فرضى و قرار دادى هستند و ما بحذا خارجى ندارند پس صرفا ابداعى و اختراعى هستند يعنى اذهان از پيش خود با يك قدرت خلاقه مخصوصى اين معانى را وضع و خلق مى كنند ؛ ولى اين تصور، صحيح نيست ؛ زيرا... قوه مدركه چنين قدرتى ندارد كه از پيش خود تصويرى بسازد - اعم از آنكه آن تصوير، مصداق خارجى داشته باشد (حقايق ) يا نداشته باشد (اعتبارات )... مادامى كه قوه مدركه كه با يك واقعيتى اتصال وجودى پيدا نكند نمى تواند تصويرى از آن بسازد و فعاليتى كه ذهن از خود نشان مى دهد عبارت است از انواع تصرفاتى كه در آن تصورات مى نمايد از قبيل حكم و تجريد و تعميم و تجزيه و تركيب و انتزاع .) (6)
و بالجمله ؛ اين نظام اعتبارى در ظرف اجتماع و زندگى دسته جمعى ، موجود است و آنجايى كه جامعه و اجتماع در كار نيست ، اعتبار و قرار دادى هم نيست . نسبت اين دو شكل ، عكس نقيض است (هر قضيه اى كه از نظر منطقى صحيح باشد، عكس نقيض آن هم صحيح است ).
سپس بايد اين مطلب را دانست كه آنچه از معارف متعلق به مبدا مى باشد و از احكام و معارف كه متعلق به نشئه بعد از اين دنياست كه دين مبين ، شرح و بيانى آنها را عهده دار شده ، همه به زبان اعتبار بيان گشته كه تا مل صحيح ، اين مساءله را گواهى مى كند.
و از آنجا كه مسائل مربوط به زندگى جمعى و اجتماعى در جايى غير از احكام ، مطرح نيست ، لذا اين گونه مسائل به زبان اعتبار بيان شده است ؛ پس در اينجا حقايق ديگرى وجود دارد كه بيانگر اين روش مى باشد و همچنين در مرحله احكام نيز اعتبارات به كار گرفته مى شود.
به عبارت ديگر ؛ ما قبل اين نشئه اجتماعى كه مراحل سابق بر وجود انسان مدنى است و همچنين ما بعد اين نشئه اجتماعى كه مراحل بعد از مرگ مى باشد، قوانين اعتبارى جارى نيست ؛ چون اجتماع و مدنيت در ما قبل و ما بعد اين اجتماع ، وجود ندارد ؛ پس قوانين اعتبارى و قرار دادن نيز در آن عوالم و نشئه ها، معنايى نخواهد داشت (يعنى انسان در آن عوالم با امور تكوينى و حقيقى سر و كار دارد و حشرش فردى است ، پس براى اعتبارات هيچ جايى در آنجاها وجود ندارد).
پس معارف و احكامى كه در دين مطرح كه در دين مطرح شده ، همه آنها از حقايق ديگرى به زبان اعتبار حكايت مى كند كند و اين مرحله احكام است ، پس دين الهى ، امور جارى در نشئه ديگر را كه بعد از نشئه اين دنياست ، مترتب به مرحله احكام و اعمال مى داند و حقيقت آنها را منوط و مربوط به همان نشئه رقم مى زند.
و وجود ارتباط حقيقى بين شى ، موجب اتحاد آن دو در نوع وجود و نسخ آن مى گردد، همانطور كه اين مساءله را در محل خود مبرهن ساخته ايم . و از آنجا كه اين موجودات ، امور حقيقى و مصداق خارجى هستند، پس اين ارتباط و نيست بين آنها و بين حقايقى كه اسرار و باطنى وجود دارد و همين مطلب مورد نظر و مقصود ما بود.
كامل كننده اين بحث
بيان دلايل قرآن و روائى در اثبات وجود باطن براى ظاهر اين دين ؛ همانا كسى كه به قرآن و سنت رجوع نمايد و هر دو را كاملا مد نظر داشته باشد، برايش مسلم و قطعى خواهد بود كه در اين دو منبع اصل معارف و رازها و علوم سرى نهفته است كه از دسترس ما مخفى مانده و كسى جز خداوند متعال - عزاسمه - يا شخصى كه خدا بخواهد و بپسندد، ديگرى از آن مطالب اسرارآميز اطلاعى ندارد و كتاب الهى سرشار از چنين مطالبى است و در اين خصوص ، فرمايش خداوند سبحان در قرآن ، كافى است ؛
و ما هذه الحياة الالهو و لعب و ان الدار الاخرة لحيوان لو كانوا يعلمون (7)
( ترجمه : اين زندگى دنيا جز سرگرمى و بازيچه نيست و زندگى حقيقى ، همانا در سراى آخرت است ؛ كاش مى دانستند)
همانا زندگانى حقيقى و راستين ، همان زندگانى آخرت است ؛ به دليل اينكه خداى سبحان در اين آيه شريفه ، زندگى دنيا را تنها سرگرمى و بازيچه به شمار آورده و حيات واقعى را منحصر در حيات اخروى نموده است و اين انحصار يا به طريق قصر افراد است (يعنى نفى شركت و اشتراك و اين ، زمانى است كه مخاطب معتقد به شركت باشد) و يا به هنگامى به كار گرفته مى شود كه مخاطب ، به عكس حكمى كه اثبات كرده ايم ، باور داشته باشد.
مترجم گويد: علامه طباطبائى در (الميزان ) ذيل آيه شريفه مى فرمايد: ( كلمه لهو به معانى هر چيز و هر كارى بيهوده اى است كه انسان را از كار مهم و مفيدش باز بدارد. و به خود مشغول سازد، بنابراين يكى از مصاديق لهو، زندگى مادى دنياست ؛ براى اينكه آدمى را با زرق و برق خود و آرايش ‍ فانى و فريبنده خود از زندگى باقى و دائمى باز مى دارد و به خود مشغول و سرگرم مى كند. و كلمه لعب به معناى كار و يا كارهاى منظمى است با نظم خيالى مثل بازيهاى بچه ها، زندگى دنيا همانطور كه به اعتبارى اهو است ، همچنان كه بازيها اين طورند، عده اى بچه با حرص و شور .و هيجان عجيبى يك بازى را شروع مى كنند و خيلى زود از آن سير شده و از هم جدا مى شوند... در اين آيه شريفه به طورى كه ملاحظه مى فرمايد، زندگى دنيا را منحصر در لهو و لعب كرده و با كلمه هذه آن را تحقير نموده و زندگى آخرت را منحصر در حيوان يعنى زندگى واقعى ، كرد و اين انحصار را با ادوات تاكيدى چون حرف ان و حرف لام و ضمير فصل هى و آوردن مطلب را با جمله اسميه ، تاكيد نموده است .)(8)
همانطور كه اين فرمايش خداى سبحان آن مطلب را گواهى مى كند كه : بعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون عترجمه : از زندگى دنيا ظاهرى را مى شناسند و حال آنكه از آخرت غافلند.
و اين آيه به ما تفهيم مى كند كه همانا براى زندگى دنيا، چيز ديگرى هم هست كه غير از ظاهر آن مى باشد و آن چهره باطنى است ، كه همان سراى آخرت است . اين نكته از كلمه غفلت در آيه فهميده مى شود.
چنانچه استفاده مى شود اين مطلب زمانى كه شما به دوست خود بگويى كه همانا تو ظاهر سخن مرا گرفتى و از چيز ديگرش غفلت ورزيدى . اين جمله شما دلالت دارد بر اينكه آن مطلب غفلت شده ، باطن سخن شماست و همان است آن چيز ديگرى كه مورد توجه قرار نگرفته است .
مترجم گويد: علامه طباطبايى در الميزان ذيل آيه شريفه مى فرمايد: ... اگر كلمه ظاهرا را نكرده آورده و فرمود: ظاهرى از حيات دنيا در مقابل باطن آن ، همان چيزهاى است كه باحواس ظاهريشان احسان مى كنند و اين احساس وادارشان مى كند كه در پى تحصيل آن برآيند و به آن دل بسته ، غير آن را يعنى حيات آخرت و معارف مربوط به آن را فراموش كنند و از خيرات و منافعى كه در آن است و منافع و خيرات واقعى و به حقيقت معناى كلمه است ؛ غفلت بورزند.(9)
و در تاييد اين برداشت از آيه ، اين فرمايش خداى سبحان است كه مى فرمايد:
فا عرض عن تولى عن ذكرناو لم يرد الاالحياة الدنيا* ذلك مبلغهم من العلم ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بمن اهتدى
ترجمه : پس از هركس از ياد ما روى بر تافته و جز زندگى دنيا را خواستار نبوده است ، روى بر تاب . اين منتهاى دانش آنان است . پروردگار تو، خود به حال كسى كه از راه او منحرف شده ، داناتر و او به كسى كه راه يافته نيز آگاه تر است .
از اين آيه چنين به دست مى آيد كه ذكر و به ياد خداى سبحان بودن ، همان در مسير خدا بودن و حركت كردن در راه او است . و رويگردان شدن سبحان جز با رويگردان شدن از زندگى دنيا، دانش او فقط در امور ظاهرى دنيا خواهد بود و به بالاتر از آن ، تنها در سايه ذكر و ياد خداست ، دست نمى يابد.
پس اينجا مطلب ديگرى نيز كه غير از زندگى دنيا است مطرح مى باشد كه در طول آن است ، چه بسا علم به آن دست مى يابد و چه بسا از دسترس آن خارج است و فقط در حد زندگى دنيا اطلاع دارد. (10)
و مطالب بيشتر در اين باره ، بايستى از آنچه در اواخر اين فصول خواهد آمد پى گيرى شود، ان شاء اللّه العزيز.
بيان دلائل روايى
اخبار و رواياتى درباره اين مطلب در كتاب ( بحارالانوار) به نقل از كتاب ( المحاسن ) آمده است كه از آن جمله ، فرمايش پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله است فرمود:
انا معاشر الانبياء، نكلم الناس على قدر عقولهم (11)
ترجمه : همانا ما گروه پيامبران با مردم در خور فهمشان سخن مى گوييم .
مى گويم : و اين تعبير زمانى پسنديده است كه امور و مطالبى وجود داشته باشد كه فهم شنوندگان از مردم ، به آنها دست نيابد و اين مطلب روشن است و فرمايش پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه فرمودند: نكلم ... و نفرمودند: معارفى كه پيامبران الهى عليه السلام تبيين كرده اند به اندازه فهم و درك امت هاى خودشان بوده است و در بيان معارف ، گرايش به آسان گويى و درويى از بيانات دشوار داشته اند، البته به اين معنا نيست كه معارف زياد را منحصر به اين روش نمايد تا ارفاق و لطفى براى اين عقل ها باشد و از مجموع مردم فقط بعضى ها مورد عنايت و خطاب قرار گيرند.
به عبارت ديگر ؛ اين تعبير، ناظر به كيفيت است نه ناظر به كميت ؛ پس اين تعبير دلالت دارد بر اينكه حقيقت اين معارف ، مافوق عقل هايى است كه محدود به برهان و جدل و خطابه است . و پيامبران عليهم السلام براى بيان معارف و حقايق از تمام شيوه ها و راه هاى منطقى و عقلى از قبيل همين برهان و جدل و وعظ، هر چه بهتر استفاده كرده اند و در شرح آن معارف از تمام راه ها و امكانات ممكن بهره گرفته اند.
و از اينجا دانسته مى شود كه براى اين معارف ، مرتبه اى مافوق مرتبه بيان لفظى وجود دارد كه اگر از آن مرتبه عالى به اين مرتبه معمولى ، تنزل نمايند، عقل هاى عادى ، ظرفيت پذيرش آن حقايق را نخواهند داشت ؛ علتش اين است كه يا آن معارف را بديهى نمى دانند و يا اينكه با يافته هاى عادى كه مورد تاييد عقل هاى معمولى آنها قرار گرفته ، آن حقايق را ناسازگار مى بينند.
و از اينجا روشن مى شود كه همانا نحوه ادراك عقلى - كه همان ادراك فكرى مى باشد - است . اين (نكته ارزنده ) را خوب درك كن !
تحمل حديث ما دشوار است
و از جمله رواياتى كه در اين باره مطرح است ، خبر مستفيض مشهورى است كه مى فرمايد:
ان حديثنا صعب مستصعب ، لا يحتمله الا ملك مقرب او نبى مرسل او عبد مومن امتحن اللّه قلبه بالايمان . (12)
(ترجمه : همانا حديث ما دشوار و بسيار سنگين است و آن را جز فرشته مقرب ، يا پيامبر مرسل ، يا بنده مومنى كه خداوند دلش را با ايمان امتحان كرده ، بر نمى تابد.)
و روايت ديگر - كه دلالتش بر مقصود بيشتر از روايت قبلى است - در بصائرالدرجات به طور مسند از ابى صامت نقل شده كه گفت : از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:
ان حديثنا مالا يحتمله ملك مقرب و لا نبى مرسل و لا عبد مومن
عرض كردم : پس چه كسى مى تواند تحمل كند؟ فرمود: ما مى توانيم تحمل كنيم . (13)
مى گويم : روايات در اين سياق و اسلوب نيز به حد استفاظه وجود دارد و در بعضى از آن روايات ، چنين آمده : گفتم : پس چه كسى توان حمل آن را دارد؟ فدايت گردم ! امام عليه السلام فرمود: من شئنا؛ هر كس را ما بخواهيم .(14)
و همچنين در كتاب بصائر الدرجات از مفضل نقل شده كه گفت : امام باقر عليه السلام فرمود:
ان حديثنا صعب ، مستصعب ، ذكوان ، اجرد، لا يحتمله ملك مقرب و لانبى مرسل و لا عبد امتحن اللّه قلبه للايمان ؛ اما الصعب فهو الذى لم يركب بعد ؛ و اما المستصعب فهو الذى يهرب منه اذا روى ؛ (15) و اما الذكوان فهو ذكاء المومنين ؛ و اما الاجرد فهو الذى لايتعلق به شى ء من بين يديه و لا من خلفه و هو قول اللّه : اللّه نزل احسن الحديث (16) ؛ فاحسن الحديث ، حديثنا، لايحتمل احد من الخلائق امره بكماله حتى يحده ؛ لانه من حد شيئا فهو اكبر منه . و الحمد للّه على التوفيق ، و الانكار هو الكفر. (17)
(ترجمه : حديث ما، صعب و مستصعب و ذكوان و اجرد است ؛ و هيچ فرشته مقربى و پيامبر مرسلى و بنده اى كه خداوند دل او را به ايمان آزموده است ، مى تواند آن را تحمل نمايد.
اما مراد از صعب آن چيزى است كه نتوانسته اند بر او سوار شوند ؛ و مراد از مستصعب ، آن چيزى است كه چون آن را ببينند از آن فرار كنند ؛ و مراد از ذكوان بر فروزنده و ملتهب كننده مومنان است ؛ و مراد از اجرد، آن چيزى است كه در مقابل او و در پشت او هيچ چيزى به او تعلق نگرفته باشد ؛ و اين است گفتار خداوند: اللّه نزل احسن الحديث (18) خدا بهترين حديث را فرستاده است ؛ زيرا بهترين حديث ، حديث ماست . وهيچ يك از خلايق توان آن را ندارد كه آن را تحمل نمايد، مگر آنكه آن را بتوانند اندازه گيرى كند ؛ چون كسى كه چيزى را اندازه گيرى كند، از آن چيز بزرگتر است . سپاس خداى را بر توفيق ، و انكار همانا كفر است . (19)
گفتار امام عليه السلام كه در صدر حديث مى فرمايد: لا يحتمل كسى نمى تواند تحمل آن را كند؛ و در ذيل حديث : حتى يحده مگر آنكه آن را اندازه گيرى كند؛ دلالت دارد بر آنكه حديث آنان عليهم السلام داراى مراتبى است و بعضى از مراتب آن به واسطه اندازه گيرى كردن قابل تحمل است .
و شاهد بر اين گفتار آنكه : در روايت ابوصامت گذشت كه من حديثنا بعضى از احاديث ما قبل تحمل نيست و بنابراين ، مورد اين روايات با روايات اول كه مى فرمايد: لا يحتمله الا ملك مقرب مورد واحدى است و مشكك و داراى مراتب و درجاتى است .
و همچنين در حكم تعميم نبوى سابق است كه فرمود:
انا معاشر الانبياء نكلم الناس على قدر عقولهم
(ترجمه : ما جماعت پيامبران با مردم به اندازه عقل هايشان سخن مى گوييم ).
و علت عدم امكان تحديد و اندازه گيرى خلايق ، احاديث آنان را، اين است كه : ظروف آنان كه همان حدود وجودى ايشان و ذات ايشان است ، محدود است ؛ و چون به واسطه آن ظروف ، تحمل مى كنند آنچه را كه تحمل مى كنند؛ بنابراين ، آنچه را متحمل مى شوند نيز محدود مى گردد. و اين است همان علتى كه كسى نمى تواند حديث آنان را به كمال و تمام بر تابد؛ چون امر غير محدود است و از حيطه حدود امكان ، خارج مى باشد و آن عبارت است از مقام و منزلت ايشان كه هيچ حدى و اندازه اى نمى تواند آن را تحديد كند و اندازه زند؛ و اين است ولايت مطلقه و ان شاء اللّه العزيز، اين مطلب با طول و تفصيل در بعضى از فصل هاى آينده اين رساله ، ذكر خواهد شد.
و از جمله اخبار، اخبار ديگرى است كه موجب تاييد و تقويت مطالب سابق است ، همچنان كه در بصائر الدرجات به طور مسند از مرازم روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند:
ان امرنا هو الحق و حق الحق ؛ و هو الظاهر و باطن الظاهر و باطن الباطن ؛ و هو السر و سر السر و سر المستسر و سر مقنع بالسر (20)
(ترجمه : امر ماست كه آن است حق و حق ؛ و آن است ظاهر و باطن ظاهر و باطن باطن ؛ و آن است سر و سر سر و سر پوشيده شده و سرى كه با سر پنهان شده و پرده بر خود گرفته است ).
و در بعضى از اخبار وارد است كه :
ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه الى سبعه ابطن (21)
(ترجمه : از براى قرآن ، ظاهرى و باطنى است و از براى باطن آن ، باطن ديگرى است ، تا هفت باطن ).
و در روايت ديگر كه ظاهر قرآن ، حكم است و باطن آن ، علم است .
و در بعضى از روايات جبر و تفويض آمده همانطور كه در كتاب توحيد شيخ صدوق به طور مسند از او نقل شده كه مى گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم كه جبر و تفويض چيست ؟ اصلحك اللّه ! امام صادق عليه السلام دو يا سه بار دست خود را برگرداند و تكان داد و سپس ‍ فرمود: لو اجبتك فيه لكفرت ! (يعنى اگر جواب تو را بگويم همانا (تحمل آن را نخواهى داشت ) و كافر خواهى شد! (22)
و در ابياتى كه منسوب به حضرت سجاد عليه السلام است چنين آمده :
و رب جوهر علم لو ابوح به
لقيل لى : انت ممن يعبد الوثنا؟! (23)

(ترجمه : چه بسيار از علوم حقيقى و واقعى است كه اگر آنها را آشكار سازم ، قطعا به من گفته مى شود كه تو از جمله بت پرستى !؟).
و ديگر از روايات ، اخبارى است درباره ظهور حضرت مهدى عليه السلام كه در آن احاديث آمده است كه حضرت قائم - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - اسرار شريعت را آشكار مى سازد و از حقيقت آنها پرده برمى دارد و قرآن نيز ايشان را تصديق مى كند.
و نيز حديث مسندى در كتاب بصائر الدرجات ، آمده كه مسعده بن صدقه از امام صادق عليه السلام از پدرش امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمودند: روزى در خدمت على بن حسين عليه السلام ذكرى از تقيه كردم ، پس ايشان فرمودند:
و اللّه ! لو علم ابوذر ما فى قلب سلمان ، لقتله و قد آخى بينهما رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله ... (24)
(ترجمه : به خدا سوگند! اگر ابوذر به آنچه كه در قلب سلمان بود پى مى برد، قطعا او را مى كشت و در حالى كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله بين آن دو عقد اخوت بر قرار ساخته بود).
و در روايت ديگر است كه امام صادق عليه السلام احاديثى را براى جابر بيان كردند و آنگاه فرمودند:
لو اذعتها فعليك لعنه اللّه و الملائكه و الناس اجمعين !
(ترجمه : اگر اين احاديث را بر ملا سازى ، پس لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر تو باد!).
و همچنين در كتاب بصائر الدرجات مفضل روايتى از جابر نقل مى كند و خلاصه آن چنين است كه جابر گفت : من از تنگى سينه خود در تحمل (اسرار و احاديث ) و اينكه بعد از امام باقر عليه السلام آن حقايق را مخفى ساخته ام ، به امام صادق عليه السلام شكوه كردم ؛ حضرت صادق عليه السلام امر فرمود كه گودالى حفر كند و سر خود را در آن داخل نمايد و آن اسرار طاقت فرسا را با آن گودال بازگو نمايد و سپس با خاك آن گودال را بپوشاند و همانا آن زمين آن مطالب را براى او مخفى نگه مى دارد و راز دار او مى شود. و در كتاب بحار الانوار از كتاب اختصاص و آن نيز از كتاب بصائر الدرجات از جابر نقل مى كند كه حضرت باقر عليه السلام فرمود:
يا جابر ماسترنا عنكم اكثر مما اظهارنا لكم ! (25)
(ترجمه : اى جابر! آنچه از شما پنهان نموده ايم بيش از آن چيزى است كه برايتان آشكار ساخته ايم !)
اصحاب اسرار
مى گويم : رواياتى كه در اين خصوص وارد شده بيش از آن است كه به شمارش در آيد. و بعضى از اصحاب پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه و اصحاب ائمه اطهار عليهم السلام از اصحاب اسرار هستند مانند سلمان فارسى ، اويس قرنى ، كميل بن زياد نخعى ، ميثم تمار كوفى ، رشيد هجرى و جابر جعفى - رضوان اللّه تعالى عليهم اجمعين - (26)
فصل دوم : از آنجا كه اين نطام ، نظام اعتبارى و قراردادى نيست پس از چه واقعيتى برخوردار است
به عبارت ديگر؛ اكنون كه روشن شد كه اسرار و حقايقى در باطن احكام الهى و اديان آسمانى نهفته و مكنون است ، جاى اين پرسش مى باشد آن اسرار و حقايق از چه سنخى است ؟
در جواب مى گوييم : با برهانهاى عقلى به اثبات رسيده كه عليت و معلوليت به نحو كمال و نقص مى باشد و هر معلولى نسبت به علت مناسب خود مانند سايه است نسبت به صاحب سايه . (و الزاما همه كمالات معلول در علتش به نحو كامل ترى موجود خواهد بود) و همچنين مبرهن شده كه همانا نقص ها از لوازم مرتبه معلوليت است و اينكه اين نشئه ماده و طبيعت ، مسبوق الوجود نشئه هاى ديگر است و اين ارتباط نيز به طريق عليت و معلوليت خواهد بود تا اينكه به حق اول و خداوند سبحان (كه عله العلل و غنى بالذات و واجب الوجود است ) منتهى گردد.
از كل اين مباحث اين نتيجه به دست مى آيد كه همانا تمام كمالات موجود در اين نشئه پايين ، بدون هيچ نقصى در نشئه و عالم مافوق آن ، كه جنبه على براى نشئه طبيعت دارد به طرز عالى تر وجود دارد و همانا اين نقصانها فقط به اين نشئه پايين ، اختصاص دارد و در نشئه و عالم بالا خبرى از آنها نيست و البته اين جريان كمبودها در آنجا جارى نمى باشد و اين حقيقت به طور فشرده ذكر شد و شرح و تفصيلش آن طور كه سزاوارش بود، يا بسيار دشوار است و يا امكان ناپذير.
مثلا كمالهاى اين دنيا مانند غذاى لذيذ و نوشيدنى دلپذير و گوارا و قيافه زيبا و امثال اينها كه بزرگترين لذتهاى زندگى دنيوى به شمار مى آيند، نخستين نقصان اين كمالات دنيوى همان كوتاهى زمان بهره گيرى و نشاط زود گذر آنهاست و غم انگيزتر آنكه اين زمان كوتاه بهره ورى مورد تهاجم هزاران آفات طبيعى و فشارهاى اجتماعى و ناكاميهاى ناگهانى است ، به طورى كه اگر يكى از آنها به اين لذات راه يابند، زيبائى و جذابيتشان از بين مى روند. پس لذت خواهى و خود لذت و همچنين لذت جو، همه اينها بين هزاران هزار عامل ضد لذات قرار گرفته اند كه اگر به يكى از آنها مايل شوند، آن امر فاسد و تباه گشته و از بين مى رود.
خصوصيت عالم مثال
اينك با تامل كافى و وافى ، اين مطلب را به روشنى در مى يابيم كه اين نقصانها و كمبودها و دردها ريشه در ماده و عالم طبيعت دارد كه آن نقص ها يا از اول وجود داشته و يا بعدا به واسطه اى تحقق پيدا كرده است مانند نقص هاى خلقت و نقص هاى خيالى و وهمى (27). پس آنجا كه ماده اى نباشد، نقص و كمبود نيز وجود نخواهد داشت .
پس نتيجه اينكه ، دردها و نقصانها و گرفتاريها منحصر به زندگى اين دنياست . لذا اين مصائب و نقص ها و عيوب به عالم مثال - كه فوق عالم طبيعت است و غير مادى مى باشد - راه ندارد و همانا موجودات عالم مثال ، صورتهاى بدون ماده هستند و در لذتهاى مثالى نيز هيچ آثار تيرگى و آلودگى و عامل منافى وجود ندارد.
و مراد ما از ماده ، همان جوهر نامحسوس است كه انفعال پذير مى باشد، نه اينكه منظور ما جسميت باشد كه صورتى است بدون ماده ، اين (نكته بسيار مهم ) را خوب درك كن ! (28)
وقتى دوباره تاءمل و دقت مى كنيم در مى يابيم كه در عالم مثال نيز حد و مرز و نقصان وجود دارد؛ چرا كه براى هر محدودى در ذات خود مرتبه اى خالى از حد وجود دارد كه خارج از ذات اوست چنانكه اين مساءله در جاى خود مبرهن شده است . (هر چند عالم مثال از نقصانهاى جهان ماده مبر است ولى محدوديت لذتها و مرز بندى ميان آنها در نشئه مثال ، نقص بزرگى به شمار مى آيد).
لذا نشئه و عالم ديگرى بايد باشد كه در آنجا اين لذتها و كمالات به نحو خالص و بدون هيچ شائبه و محدوديتى يافت شود (كه آن عالم تجرد و عالم عقل است كه فوق علم مثال به شمار مى رود) پس همانا لذت خوردن و آشاميدن و لذت آميزش و شنيدن و ديدن در عالم مثال وجود دارد ولى هر يك از اين گونه لذتها حد و محل معينى دارد كه بيشتر از آن از او ساخته نيست ؛ مثلا لذت آميزش را نمى توان از شنيدن و خوردن انتظار داشت و همچنين نبايد لذت خوردت را از نوشيدن متوقع بود و بالعكس هم چنين است (پس هر لذتى در عالم مثال نيز داراى نقص محدوديت است ).
و اين نسبت مگر به خاطر حدود وجودى و ظرفيت وجود؛ ولى در عالم تجرد كه مافوق عالم مثال است ، همه اين محدوديتها و مرز بنده ها ساقط مى باشد و تمامى اين كمالات و لذايذ به طريق وحدت و جمع و كليت و ارسال ، موجود است . اين مطلب را خوب تحويل بگير!
(يعنى نقص هميشه از ناحيه حد است . هر چند كمتر باشد نقص نيز كمتر خواهد بود و براى همين در عالم تجرد، محدوديت هاى عالم مثال منتفى است مثلا از شنيدن نغمه هاى دلنواز، لذتهاى ديگر از قبيل لذت آميزش و خوردن و نوشيدن نيز در آن واحد احساس مى شود و از يك وحدت و كليت برخوردارند.
و همه اين معانى از فروعات اصول برهانى است كه در محل خود ثابت گشته و نزد اهل فن مسلم و قطعى است .
مترجم گويد: امام خمينى رحمه اللّه در كتاب شرح دعاى سحر مى فرمايد: بدان كه وجود هر چه بسيط تر و به وحدت نزديك تر باشد، كثرات را شاملتر و احاطه اش بر اشياء متضاد، تمام تر خواهد بود و اشيائى كه در عالم زمان متفرق اند و از يكديگر جدا هستند، در عالم دهر مجتمعاتند و در گرد هم ، و اشيائى كه در عالم خارج متضاد و ضد يكديگرند و در دعاى ذهن ملايم همديگرند و اشيائى كه در نشئه اولى با يكديگر اختلاف دارند، در نشئه آخرت با هم متفق اند. همه اينها به آن جهت است كه ظرفها هر چه به عالم وحدت و بساطت نزديك تر باشد، وسعتشان بيشتر خواهد بود.
از يكى از مشايخ ارباب معرفت - رضوان اللّه عليه - شنيدم كه مى فرمود:
جزاعه آبى كه در بهشت نوشيده مى شود همه لذتها را داراست ، از لذتهايى كه به گوش درك مى شود مانند انواع موسيقى و آهنگهاى دلنشين و لذتهاى كه با چشم درك مى شود از ديدن صورتهاى زيبا و ساير رنگها و شكلها و بقيه حواس نيز به همين قسم بهره مند مى شوند و لذت مى برند حتى شهوت مقاربت و همبستر شدن را نيز در نوشيدن آب احساس مى كند به طورى كه هر يك از اين لذتها به طور جداگانه اى درك مى شود. و از يكى از اهل نظر رحمته اللّه شنيدم كه مى گفت : مقتضاى اينكه ملكات در نشئه آخرت مجسم شود و بروز نمايد، آن است كه بعضى از مردم به صورتهاى گوناگون محشور مى شوند و در عين حال كه مثلا به صورت خنزير است به صورت موش و سگ نيز هست و پيداست كه اين امور به واسطه آن است كه ظرف وجود به واسطه نزديك بودنش به عالم وحدت و تجرد و منزه بودنش از تزاحم عالم طبيعت و هيولى بيشترى را داراست . (29)
همه اين مطالب نسبت به قتل قبل از نشئه دنياست (كه آن عالم مثال را (مثالى نزولى ) مى گويند) و اما به ما بعد خود كه مثال صعودى مى باشد عين همين مطالب در آن جايز جارى است فقط با اين تفاوت كه عالم مثال در بازگشت قبل از عالم عقل و تجرد است به خلاف مرحله آغاز و شروع كه نشئه عقل قبل از عالم مثال است .
بلى ، بين آغاز و بازگشت ، فرق ديگرى نيز هست و آن همانا اين است كه ماده صورتهاى مثالى ، همان نفس است كه به اذان پروردگارش اين صورتهاى براى او ايجاد مى شود. و از آنجا كه اين صورتهاى مثالى مدتى در نشئه ماده بود و به آن تعلق داشته كه اين نشئه همان عالم و هم اعتبار است و ملكات و احوالى را بر خود كسب نموده كه چه بسا با نشئه مثال نزولى سازگار نيست . پس همانا اين نشئه دنيا مشغول كننده و حجابى است براى عاملهاى ماوراى خود. پس چه بسا اين ملكات به دست آمده در دنيا، خود حجاب هايى به شمار آيند و اين در اثر توجه و نگريستن به عالم پايين و دنيا و غفلت از حق است . و چه بسا اين ملكات غير از اين باشند كه در آن نيز در اثر بى توجهى وعدم رغبت به جلوه هاى فريبنده عالم ماده و اعراض اين دنياى پست و پاره كردن رشته تعلق و دل بستگى به عالم طبيعت - كه مقتضاى ضرورت اين تعلق است و توجه كردن و روى آوردن به ماوراى عالم ماده و انس گرفتن به آن است .
پس اين نفس بعد از انقطاع از عالم ماده و ارتحال از جهان طبيعت ، بر صورتهاى سازگار كه لذتهاى آنها از عالم انوار مثالى و روحى است ، اشراف پيدا مى كند و انس مى گيرد. و البته اين نفس قبلا نيز در روزگاران پيشين با بعضى از اين صورتها ماءنوس بوده است . پس در اين هنگام است كه نفس از روح و ريحان و جنت نعم اطلاع پيدا مى كند و صورت هاى كمالى و لذتهاى روحى انسان نسبت به عالم مثال نزولى كه در آغاز و قبل از نشئه ماده بوده ، مضاعف مى گردد.
عالم تجرد تام نيز ضرورتا چنين است ؛ اين به جهت زياد بودن معلوم هاى آن نشئه مشاهده مى شود و فرشتگان مثالى و روح هاى صورى برزخى جلوه گر مى شود و جميع انواع لذتهاى كه نفس آنها را قبلا در عالم ماده مشاهده نمود به بهترين و شيرين ترين شكل مشاهده خواهد نمود از قبيل چشيدنيها، نوشيدنيها، لباسها، زنان ، آوازها و شنيدنى ها و ديدنى ها. همه اين لذتها به طريق تمثيل ، تمثل يافتن مافوق در طرف مادون - با توجه به مراتب نزول - است . اين مطلب را خوب تحويل بگير!
و در عالم تجرد، هيچ گونه درد و رنج مادى و وهمى وجود ندارد ودر آنجا از بيمارى و خستگى نيز خبرى نيست . همه اين نقصانها و دردها گرفتاريها چون در عالم مثال نيست به طريق اولى در عالم تجرد نيز نمى باشد.
و هنگامى كه نفس به ملكاتى دست يافت كه حاجب و پرده كليات نيست ، احيانا مى تواند به انوار عالم تجرد و وجود آنها كه در روشنى و درخشندگى و كمال ، قابل اندازه گيرى و مقايسه با علم مثال نيستند. اشراف و احاطه پيدا نمايد.
اين اشراف نفس تكرار مى شود تا اينكه نفس به تمام تمكن خود دست مى يابد و آن را براى خود مقام قرار داده و درجه به درجه ترقى مى كند تا اينكه به نشانه اسماء نايل مى شود و اين نشئه اسماء عالم محض و خالص و بحث و ناب است و سراسرش درخشندگى و فروغ است كه ذره اى در آن تيرگى و آلودگى يافت نمى شود؛ پس نفس همه چير را در آنجا ناب وجود و ثبوت ، درخشندگى و فروغ ، جمال و جلال ، كمال ، سعادت ، و عزت ، سرور و قشنگى و خوش تركيبى .
كامل كننده اين بحث ، دلائل قرآنى و روايى در اين خصوص
مى گوييم : هنگامى كه ما درباره خصوصيات شريعت اسلام بلكه همه اديان الهى ، خوب تدبير و دقت مى كنيم ، اين مطلب را در مى يابيم كه تنها هدف و مقصود در آنها، توجه دادن انسانها به ماوراء طبيعت است و اين راه اديان الهى ، يك دعوت آگاهانه به سوى خداست ؛ پس به هر طريق ممكن ، اين هدف مورد نظر مى باشد و اديان بر اين محور در حال طواف و گردش اند. سپس اين مساله مورد توجه قرار گيرد كه مردم از نظر درجات انقطاع از عالم ماده و حركت به سوى خداوند سبحان ، چند گروه اند:
گروه اول : انسانهاى تام الاستعدادى هستند كه در مقام علم و عمل انقطاع تام دارند و كاملا دل از عالم ماده كنده اند و يقين كامل به معارف الهى دارند و دلبستگى شان فقط خداست ، اين چنين انسانى مى تواند ماوراء طبيعت را مشاهده نمايد و اشراف بر انوار الهى پيدا كند، مانند پيامبران ، كه اين گروه در كلام الهى مقربين نام گرفته اند.
گروه دوم : انسانهاى تام الايقان و اهل يقين اند كه انقطاع تام از عالم طبيعت ندارند و اين به جهت آن است كه هنوز تحت تاثير افكار نادرست و ياس آور و مورد تهاجم بعضى از دلبستگى هاى دنيوى قرار دارند كه اين امور آنها را از توجه نمودن كامل به ماوراء طبيعت و رهائى كامل از نشئه ماده ، نااميد مى سازد.
اين گروه ، خدا را آن چنان مى پرستند كه گويا او را مى بينند، پس عبادت اينها از روى صدق و صفاست نه لعب و بازيچه ، لكن از وراى حجاب و تنها به خاطر ايمان به غيب است و اينان در مقام عمل از اهل احسان به شمار مى آيند.
و از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله درباره احسان سوال شد، حضرت فرمودند:
ان تعبداللّه كانك تراه ، فان لك تكن تراه ، فانه يراك . (30)
(ترجمه : خدا را طورى پرستش نمايى كه گويا او را مى بينى ، پس اگر تو او را نبينى ، همانا او تو را مى بيند!)
و فرق بين اين گروه با گروه اول (مقربين )، فرق بين كلمه ان ،(حقيقتا) با كلمه كان (مثل اينكه مى باشد!
مترجم گويد: آيت اللّه جوادى آملى درباره گروه دوم ، مى فرمايد: ممكن است در مقام علم كامل باشند ولى در مقام عمل متوسط اند، يعنى يا در مقام علم و عمل متوسط اند يا در مقام علم كاملند و در مقام عمل متوسط؛ اينها در كلام الهى جزء اصحاب يمين هستند كه به عمق اين باطن راه پيدا نمى كنند، به باطن باطن ، راه ندارند گرچه به باطن عالم ، راه دارند؛ درجه ولايت اينها همانند درجه ولايت مقربين و سابقين نخواهد بود؛ زيرا مقربين و سابقين از ولايت خاصه اى برخوردارند كه نسبت به اصحاب يميمن و ابرار، اشراف دارند. اينكه خداى سبحان فرمود:
ان كتاب الابرار لفى عليين و ما ادراك ما عليون كتاب مرقوم يشهده المقربون . (31)
صحيفه اعمال و حقيقت هستى ابرار در كتابى به نام عليين ثبت است ، كه اين عليين را مقربين مشاهده مى كنند.
پس كسى كه جزء سابقين و مقربين است و انقطاع كامل دارد، در علم و عمل ، كامل است و به جايى رسيده است كه صحيفه اعمال ابرار را مشاهده مى كند و آن را مى نگرد. كسى كه چشم ظاهرش بسته است ، اما از درون ديگرى با خبر است ، روشن است كه در درون بااو ارتباط برقرار كرده است نه از بيرون . (32)
گروه سوم : كسانى اند كه نه جزو گروه اول قرار مى گيرند و نه گروه دوم و گروه اين افراد را، مردم ديگر كه اكثريت را دارند تشكيل مى دهند و اين گروه - البته به استثناء اهل عناد و انكار و الحاد - كسانى اند كه مى توانند عقايد صحيح و اعتقادات واقعى در خصوص مبدا و معاد به دست آورند و طبق آن به طور اجمالى - نه تفصيلى - عمل نمايند. و اين تنزل از جهت دنيا گرايى و پيروى از خواهش هاى نفسانى و دنيا دوستى آنهاست ؛ پس اين حب دنيا و جلوه هاى فريباى آن موجب دل مشغولى و توجه بيش از حد به آن مى شود و همين امر سببى است كه تمام حركات و سكنات انسان براساس دنيا محورى و دنيا دوستى قرار گيرد، و خود اين مساله گرايش شديد نفس به دنيا را فراهم مى آورد و همت و تلاش انسان فقط در راستاى عالم ماده قرار مى گيرد و از ماوراى ماده غافل مى شود و اين موجب ركود و توقف آن شده و از به دست آوردن اعتقادات صحيح باز مى ماند به طورى كه هيچ تاثيرى براى او ندارد و فعاليت نيز نمى يابد و تنها به يك سرى اعمال خشك و ظاهر مى پردازد و از حقيقت آن و سرايت ظاهر به باطن و تحقق لوازم آن اعمال ، فرو مى ماند و اين مساله اى است واضح و نياز به توضيح بيشتر ندارد.
يك مثال براى اين مطلب : همانا اگر ما در محضر يكى از پادشاهان حضور يابيم ، مى بينيم حالمان ( در اثر عظمت آن پادشاه ) متغير مى گردد و كم كم اين تغيير در چهره و حركات ظاهرى ما نمايان مى شود و به شكل حضور قلب و خشوع جلوه مى كند، هر چند اين حالات ارزنده را در نماز - كه حضور در محضر خدا و پروردگار پادشاهان است - در خودمان مى يابيم !
همچنين اگر بدانيم كه تحت نظر يكى از پادشاهان هستيم ، حالاتى در خود مى يابيم كه در وجودمان پيدا نمى كرديم . اين در حالى است كه ما معتقديم كه خداوند سبحان ما را زير نظر دارد و مى بيند و مى شنود و از رگ گردن به ما نزديكتر است ( ولى عملا) به اسباب عادى كه خطاپذيرند آن چنان اعتماد راسخ داريم كه چنين اعتماد داريم كه همه چيز به دست خداست و سبب ساز و سبب سوز اوست و هر چه بخواند انجام مى دهد و هرچه كه اراده نمايد حكم برايش صادر مى نمايد. و از طرف ديگر به وعده انسانها، نداريم . و امثال اين تناقض (و صفت در توحيد افعالى ) در اعتقادات و اعمال ما موج مى زند به طورى كه قابل شمارش و احصاء نيستند و علت همه اينها ، ميل شديد و اعتماد كامل به دنياست ؛ پس همانا چسبيدن نفس ‍ به هدفهاى دنيوى ، موجب حصول صورتهاى دنيا گرايى و نقش بستن آن در نفس انسانى مى شود؛ چرا كه دنيا بر نفس تسلط دارد به طورى كه نقشى را در نفس مى زدايد يا مى پروراند و هر لحظه صورت ديگرى از آن خارج مى كند و اين كار، لحظه به لخظه جريان دارد.و همين امر موجب تضعيف صورتهاى آن حقايق كه در پى ايجاد لوازم خود در نفس مى باشد، مى كاهد و براى همين است كه در حديث آمده خب الدنيا راس خطيته (33)حب دنيا سرسلسله هر گناهى است .
اين گروه سوم كه وصف شد نمى توانند به انقطاع تام دست يابند و توجه كامل به خداوند سبحان پيدا نمايند مگر در حد اعتقادات حقيقى اجمالى و اعمال بدنى كه مختصر توجهى به دنبال دارد و عبادات نيز فى الجمله مبداء مد نظر قرار مى گيرد.
سپس وقتى در مورد اين سه گروه دقيق مى شويم و خوب تامل مى كنيم ، در مى يابيم كه اينها در امورى با هم وجه اشتراك دارند و امورى نيز فقط به يكى از آن گروهها اختصاص دارند.
در فصل اول بيان شد كه همانا اين معارف ، داراى حقائق و اسرار باطنى است كه قابل بيان نيست و مردم عادى تحمل آن حقائق را ندارد. پس ‍ روشن شدن كه اين امور، چگونه امورى هستند!
فصل سوم : راهيابى به باطن عالم و اسرار غيب مخصوص انبياء نيست بلكه براى همگان امكان پذير است
نزد بزرگان اديان الهى ، هيچ شك و ترديدى نيست كه همانا انبياء عليه السلام - با اختلاف مراتبى كه دارند - با ماوراء طبيعت ؛ در ارتباط هستند و بر امور باطنى اطلاع دارند. پس آيا اين مقام و مرتبت ، فقط مخصوص آنان مى باشد و يك موهبت الهى انحصارى براى آنهاست يا اينكه براى ديگران نيز كه اقتداى علمى به آنان نموده اند، امكان پذير است ؟
به عبارت ديگر، آيا اين اطلاع بر امور باطنى و اسرار عيبى مخصوص ‍ انبياست و ديگران در اين عالم ماده نمى توانند به آن راه يابند مگر بعد از مرگ يا اينكه اين مقام يك امر اكتسابى است و براى ديگران امكان پذير است ؟ به نظر ما قول دوم صحيح است و افراد ديگر هم مى توانند به اسرار عالم راه پيدا كنند.
در توضيح اين مطلب مى گوييم : دليل ما اين است كه نسبت عالم ماده با وراى ماده ، نسبت عليت و معلوليت و كمال و نقص است ما از اين ارتباط تغيير به ظاهر و باطن مى كنيم .
از آنجا كه ظاهر ضرورتا مشاهده مى شود و شهود ظاهر، نمى شود خالى از شهود باطن باشد؛ براى اينكه وجود ظاهر، بالفعل مشهود است و از آنجا كه ظاهر، و حد و تعيين باطن است است ، پس اگر انسان از اين حد اعراض ‍ نمايد و با مجاهدت و كوشش بسيار آن را به فراموشى بسپارد، ناگزير باطن را مشاهده خواهد كرد و همين مطلوب ماست .
مترجم مى گويد: آيت اللّه ممدوجى در توضيح اين عبارت علامه طباطبائى فرمودند: ( عالم ماده معلول عالم مثال است ، يعنى اگر ما بخواهيم به صورت پله اى از عالم ماده بالا برويم به عالم مثال خواهيم رفت . عالم مثال همين الان همراه ما و شما بالفعل موجود است . ظاهرا معلول باطن است . به فرموده مرحوم علامه طباطبايى - رضوان اللّه عليه - عالم ماده از عالم مثال چكيده است . مرحوم آخوند ملاصدرا - رضوان اللّه عليه - در كتاب اسفار مى فرمايند حمل بين ماده و عالم و عالم مثال ، حمل رقيقه و حقيقت است .... نسبت اين عالم ماده با باطن ، نيست عليت و معلوليت است . مثل تصور انسان و نوشتن او. انسان وقتى مى نويسد، تصور مى كند و مى نويسد، اگر يك لحظه تصور نكند ديگر نمى تواند بنويسد.
در حقيقت اينجا كه نيز نظام على و معلولى حاكم است . ظاهر مشهود است و قائم به باطن است ، گرچه باطن هم مشهود است اما ما نمى بينيم . وقتى ما شاهد ظاهر هستيم ، باطن نيز با فعل مشهود ما است اگر كسى چشم باطنش ‍ باز شود امكان ندارد از شهود ظاهر پى به مشهود باطن نبرد؛ چون كه وجود ظاهر از اطوار وجود باطن است . ظاهر همان باطن است كه تجلى كرده است . پس با همين عالم ماده ، باطن آن نيز مشهود است .
ظاهر حد باطن است و در حقيقت باطن محدود مى شود به عالم ظاهر، اگر انسان بتواند اين حد را با مجاهد بشكند واز آن غفلت بورزد، حتما باطن عالم را مشاهده خواهد كرد.
توضيح مطلب اين است : همانا نفس ، تعلق و اتحاد با بدن دارد كه اين امر موجب مى شود كه نفس خود را همان بدن و عين آن بداند و وقتى كه بدان از طريق حواس خود، نفس را مشاهده مى كند، خود را جدا و منفصل از او مى پندارد و هنگامى كه اين پندار شكل گرفت ، نفس در مرتبه بدن متوقف شده و از مرتبه علياى خودش غافل مى شود. مرتبه علياى هركس همان عالم مثال است خصوصبات مختص به آن مرتبه از مراتبه و عالم مخصوص ‍ آن را نيز فراموش خواهد كرد؛ ولى در عين حال ، اين نيت و حقيقت خودش ‍ را كه همان من است كه مشاهده ضرورى و جدا ناپذير است .
كامل كننده اين بحث
عمده آيات و احاديثى كه به زودى - به خواست خداوند متعال - نقل خواهيم كرد، اين امر را گواهى مى كنند كه انسان مى تواند اسرار عالم و باطن اين نشئه ماده را مشاهده كند ( و يكى از اين مشاهدات ، همانا مشاهده حق تعالى و به اصطلاح لقاء ا است ).
دليل مهم و عمده انكار كنندگان اين سعادت ديدار حق تعالى ، اين پندار است كه شهود حق تعالى امرى محال است و چنين استدلال كرده اند كه وجود خداوند سبحان از اعراض و جهات و مكانها، پاك و مبر است ، لذا تعلق رويت بصرى بر خداوند متعال است ، به سبب اينكه اگر بخواهيم خدا را ببينيم بايد خدا داراى جسم و مكان و وضع خاصى باشد. اين اشكال را خوب تحويل بگير! و محدثين اين گروه يك سلسله اخبار و رواياتى را كه رويت خداوند را جايز ندانسته ، تمسك جسته اند و از طرف ديگر تمام آيات و احاديثى را كه رويت خداوند را اثبات مى كند، حمل بر مجاز كرده اند و تاءويل نموده اند و امثال اين دلايل را مطرح كرده اند.
و اين مطلبى است كه برهانهاى قطعى عقلى آن را اثبات مى كنند و ظواهر قرآن و سنت نيز آن را گواهى مى نمايند؛ بلكه مقتضاى براهين عقلى ، محال بودن جدائى ممكن الوجود از چنين شهودى است و آنچه كه مطلوب است ، علم به شهود است كه همان معرفت مى باشد، نه اينكه اصل شهود بديهى كه از آن تعبير به علم حضورى مى شود و خلاصه ، چون عمده نفى مخالفان شهود، متوجه مساءله رويت خداست ، لذا ما بعضى از دلايل رويت را ذكر مى كنيم و بقيه را به آينده محول مى كنيم ان شاء اللّه .
آيات رويت
1. وجوه يومئذ ناصرة الى ربها ناظرة (34)
در چنين روزى كه ، چهره هايى تازه و خرم باشد، به سوى پروردگارشان نگران .
2. و ان الى ربك المنتهى
و اينكه سر انجام ( همه كار و همه چيز) با پروردگار توست .
3. و اليه تفلبون
به سوى او باز گردانده مى شود.
4. و انا الى ربنا لمنقلبون (35)
و ما به (درگاه ) پروردگارمان روى مى آوريم .
5. واللّه المصير
و سير بازگشت به سوى اوست .
6. و اليه ترجعون
به سوى او باز گردانده شويد.
7. و لقد اتينا موسى الكتاب فلا تكن فى مرته من لقائه
و به راستى به موسى كتاب داديم ، پس در لقاى او (باخدا ترديد مكن .
8. الاالى اللّه تصير الامور
بدانيد كه كارها به سوى خداوند باز مى گردد.
9. من كان يرجوا لقاءاللّه فان اجل اللّه لات
هر كس كه به لقاى الهى اميد داشته باشد ( بداند كه ) اجل مقرر الهى فرا رسيده است .
مى گويم : اين ( لقاء) و (رجوع ) بسيار زياد در قرآن و سنت به كار رفته است .
10. ستريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق اولم يكف بر بك انه على كل شى شهيد * الا انهم فى مرية من لقاء ربهم الا انه بكل شى محيط
به زودى نشانه هاى خود را در افقهاى گوناگون و در دلهايشان به ايشان خواهيم نمود، تا برايشان روشن گردد خود حق است ، آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هرچيزى است ؟ آرى ، آنان در لقاى پروردگارشان ترديد دارند، آگاه باش كه مسلما او به هر چيزى احاطه دارد.
و سابق آيه اول كه مى فرمايد: سنريهم آياتنا فى الافاق - تا آنجا كه مى فرمايد - حتى يتبين نشانگر آن است كه مرا از (شهيد) در آيه مذكور، (مشهود) است نه شاهد.
و همين طور است : آيه الاانهم فى مرية من لقاء ربهم و اين آيه اعتراض مانندى است كه جواب آن ، آيه الاانه بكل شى محيط است . و سابق اين آيه اخير ( الاانهم ...) منافات دارد با ادعاى كسانى كه مى گويند مراد از ( لقاء)، همان مرگ يا قيامت مى باشد كه در اينجا به طور مجازى به كار گيرى شده است . علت اين منافات ، اين است كه آن وقت بروز آيات و ظهور سبحان ؛ در آن روز خواهد بود، به طورى كه حق تعالى بدون هيچ شك ترديد در لقاى خود را با اين مطلب كه به همه چيز احاطه كامل دارد، بر آنها رد كرده است ؛ چرا كه احاطه او فقط؛در روز قيامت به طور مساوى احاطه دارد، پس هيچ وجه و دليلى ندارد كه لقاء را از جهت احاطه و چيره بودن ، به مرگ يا قيامت تعبير نمايند.
در اين صورت ، ديگر اين آيه با آيه قبلى ارتباطى نخواهد داشت ، بلكه معناى آيه - و البته خدا بهتر مى داند - اين مى شود كه كفايت مى كند در حقيقت و ثبوت خداوند سبحان اينكه او مشهود بر هر چيز است ، ليكن آيات و نشانه هاى خود را در درون و بيرون ايشان مى نماياند تا آنان را از شك و ترديد در شهود و لقاى خود، خارج نمايد و البته اين ترديد براى آنها جايز نيست و چگونه مى تواند جايز باشد در حالى كه خداوند سبحان به همه چيز احاطه كامل دارد. پس اول و آخر و ظاهر و باطن فقط اوست .
فا ينما تو لو فثم وجه اللّه . (36)
پس به هر سو رو كنيد، آنجا روى به خداست .
مايكون من نجوى ثلاثه الا هو رابعهم و لا خمسة الاهو سادسهم (و لا ادنى من ذلك و لا اكثر (الا) هو معهم اين ما كانوا
هيچ گفتگوى محرمانه اى ميان سه تن نيست مگر اينكه او چهارمين آنهاست ( و نه كمتر از اين عدد و نه بيشتر، مگر اينكه ) هر كجا باشند او با آنهاست .
كسى كه شاءن او چنين است ، به هيچ عنوان نمى شود در لقا و شهودش ‍ ترديد و شك نمود؛ وليكن شك در آيات و نشانه هاى او - كه به زودى به خوبى روشن خواهد شد و ترديد راخواهد زدود - جايز است . پس اين نكته مهم را خوب درياب !
اين برداشت ما كه ذكر كرديم با آنچه كه در كتاب ( توحيد) شيخ صدوق از على عليه السلام نقل شده كه آن حضرت فرمودند: همانا آنچه كه در قرآن از كلمه (لقاء) نام برده شده ، مراد از آن ، بعث است ... منافاتى ندارد؛ براى اينكه سخن ما همانطور كه روشن مى باشد درباره مفهوم مستعمل فيه است نه درباره مصداق آن ؛ پس معلوم مى شود كه بعث يكى از مصداقهاى لقاء است همانطور كه به زودى مقدارى از آيات و روايات در تاييد اين مطلب خواهد آمد. و از فرمايش خداوند سبحان نيز اين مطلب به خوبى روشن است كه مى فرمايد:
يندرونكم لقاءيومكم هذا (37)
شما را به ديدار چنين روزى هشدار دهند.
و همچنين خداوند سبحان مى فرمايد: ائذا ضللنا فى الارض ائنا لفى خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون
آيا چون در (خاك ) زمين ناپديد شديم ، آيا آفرينش تازه خواهيم يافت ؟ بلكه ايشان لقاى پروردگارشان را منكرند.
مترجم گويد: آيت اللّه جوادى آملى در اين باره فرمودند: (بسيارى از آيات قرآن كريم ، مساءله لقاى حق را مطرح كرده است . اين لقاء اختصاصى به قيامت ندارد، بلكه در قيامت ، اين مسائل شكوفاتر و بارزتر است ؛ زيرا خداى سبحان در پايان سوره فصلت ، خود را اين چنين معرفى كرد كه سنريهم آياتنا فى الافاق . مرحوم علامه - رضوان اللّه تعالى عليه - در (رسالة الولاية ) اين جمله را طرزى معنا مى كنند كه در تفسير (الميزان ، آن چنان معنا نكرده اند.
در اين رسالة مى فرمايد: حتى يتبين لهم انه الحق يعنى براى آنها روشن مى شود كه خداحق است . در تفسير الميزان ، ضمير را به قرآن ارجاع داده اند؛ اما در رسالة الولاية ، ضمير را به خداوند ارجاع مى دهند و مى فرمايند: براى آنها روشن مى شود كه خدا حق است . آنگاه اين آيه مباركه : اولم يكف بربك انه على كل شى شهيد (38)
را اين چنين معنا مى كنند كه شهيد يعنى مشهود نه شاهد. خداى سبحان مشهود بالاى جميع اشياء است . هرچه را انسان مى بيند، اول خدا را مى بيند بعد آن شى را؛ چون جمله (هو الظاهر جايى براى ظهور غيرنمى گذارد. يعنى به وسيله آن مرئى صورت ، ما حقيقت بيرون را مى نگريم . چون راه را خداى سبحان فرا سوى همه نصب كرده است ؛ لذا ديگران هم مى توانند ببينند آنچه را انبياى الهى ديده اند، منتها با حفظ مراتب و درجات و جودى ؛ و اگر مساءله لقاى حق در قيامت مطرح است ، در دنيا هم به خوبى براى مومنين مطرح است .
روايات رويت
از رواياتى كه در اين باره مطرح است حديثى است در كتاب محاسن برقى كه به طور مسند از زراره و او نيز از امام صادق عليه السلام نيز نقل كرده كه در خصوص آيه شريفه : و اذا ربك من بنى آدم من ظهور هم ذريتهمم و اشهدهم على انفسهم (39)
( ياد كن ) هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ، ذرية آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت ، فرمود: آن ، معاينه و ديدن خدا بود، پس خداوند آن ديدن را از ياد ايشان برد و اقرار و گواهى دادن را در دلهايشان ثابت نگاه داشت و اگر اين چنين نبود هيچ كس خالق و رازق خود را نمى شناخت و اين همان فرمايش خداست كه : و لئن سالتهم من خلقهم ليقولن اللّه اگر از ايشان بپرسى چه كسى ايشان را آفريده ، بى شك خواهند گفت : اللّه !
و نيز روايت ديگرى در تفسير قمى به طور مسند از ابن مشكان و او نيز از امام صادق عليه السلام درباره اين آيه شريفه نقل كرده : و اذ اخذ ربك ... بلى كه از حضرتش پرسيدم : اين معنا به طور معاينه و ديدن بود؟ فرمود: آرى ، معرفت را از دست ندادند ولى خصوصيات آن به زودى آن خصوصيات به يادشان خواهد آمد و اگر معرفت را فراموش كردند و به زودى از دست مى دادند احدى نمى فهميد كه خالق و رازق او كيست و كسانى كه در اين نشئه كافر شدند، افرادى هستند كه در آن نشئه كافر شدند،و ايمان نياوردند و اقرارشان زبانى بوده و اينها همانهايى هستند كه خداوند در حقشان فرموده : فما كانوا ليومنوا بما كذبوا من قبل (40)ايمان نخواهد آورد به چيزى كه در سابق ، آيه را تكذيب كرده بودند.
و از آن روايات است آنچه كه در تفسير عياشى از زراه نقل كرده كه گفت از امام باقر عليه السلام پرسيدم معناى آيه : و اذا اخذ ربك من بنى آدم چيست ؟ فرمودند: خداوند از پشت آدم در مدت روز بيرون آورد و ايشان مانند ذره ها بيرون آمدند و خداوند خود را به ايشان شناسانيد و نشان داد و اگر اين چنين نبود احدى پروردگار خود را نمى شناخت و اين فرمايش خداست : و لئن ساءلتهم من خلق السموات والارض .... ليقلولن اللّه
اگر از ايشان بپرسى چه كسى آسمان ها و زمين را آفريده ... هر آينه خواهند گفت : اللّه .
مترجم گويد: علامه طباطبائى در تفسير الميزان مى فرمايد: صاحب معانى الاخبار همين روايت را به همين سند و به عين همين الفاظ از زراره از امام باقر عليه السلام نقل كرده ؛ در نقل وى به جاى عبارت : خود را به ايشان شناسانيد و نشان داد، عبارت (خود را به ايشان شناسانيد و صنع خود را نشانشان داد)آمده و بعيد نيست اين تغيير عمدى بوده و راوى چون ديده كه از عبارت خود را به ايشان نشان داد بوى تجسم و جسمانى بودن خدا مى آيد، لذا روايت را خراب مى كند و هم معناى آن را؛ و خوانندگان محترم ملاحظه كردند كه همين روايت در كافى و تفسيرعياشى به عبارت و خود را به ايشان نشان داد نقل شده بود.
واز آن روايات است حديثى كه در كتاب توحيد شيخ صدوق به طور مسند از ابوبصير، او نيز از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه مى گويد: به امام عليه السلام عرض كردم كه آيا مومنان در روز قيامت خدا را خواهند ديد؟ امام فرمود: آرى ، و به تحقيق قبل از روز قيامت هم ديده اند! پس ‍ عرض كردم : كسى ديده اند؟ فرمود: وقتى كه براى آنان فرمود: وقتى كه براى آنان فرمود: ( الست بربكم قالوا بلى )؛(41)
آيا من پروردگارتان نيستم ؟ گفتند: پروردگارمان هستى . سپس حضرت ساعتى سكوت كرد، آنگاه فرمود: و ان المومنين ليرونه فى الدنيا قبل يوم القامة ، الست تراه فى وقتك هذا؟! وبه درستى كه اهل ايمان در همين دنياقبل از قبل از بر پائى روز قيامت او را مى بيند، آيا تو همين لحظه او را نمى بينى ؟! ابو بصير مى گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم كه فدايت گردم آيا اجازه مى فرمايد اين حديث را براى ديگران نقل كردم كه فدايت گردم نه زيرا هروقت بخواهى آن را نقل نمايى پس اهل انكار و نادان به آن معنايى كه تو مى گويى قبول نخواهند كرد و سپس گمان خواهند نمود كه اين ادعا، تشبيه است و كفر، در حالى كه رويت قبلى مثل رويت با چشم نيست . خداوند پاك و منزه است از آنچه كه تشبيه گران و اهل الحاد او را به آن وصف كى نمايد.
و از آن روايات ، حديثى است در كتاب ( توحيد) شيخ صدوق به نقل از هشام در ضمن حديث زندى ، كه هنگامى كه از امام صادق عليه السلام درباره نزول خدا به آسمان دنيا سؤ ال كرد و حضرت جواب داد كه اين نزول مثل نازل شدن جسمى از جسمى به سوى جسم ديگر نيست - تا آنجا كه حضرت فرمود: - و لكن بدون هيچ تغيير و حركتى به آسمان دنيا نازل مى شود؛ پس همانطور كه خدا در آسمان هفتم بر عرش خود است ، در آسمان دنيا نيز چنين است ؛ همانا خداوند متعال از عظمت خويش پرده بر مى دارد و خود را هر چه طور كه بخواهد به اوليائش مى نماياند و از قدرتش ‍ هر گونه كه بخواهد نقاب بر مى گيرد و ديدنش از دور و نزديك يكسان است . (42)
و باز روايت ديگرى از امام على عليه السلام در كتاب توحيد شيخ صدوق ذكر شده كه فرمودند: حضرت موسى عليه السلام درخواست كرد و بر زبانش حمد الهى - عز و جل - جارى گشت و عرض كرد: پروردگار را، خودت را به من بنمايان به سوى تو نگاه كنم و اين تقاضايش امر بزرگى بود و او مساءله عظيمى را درخواست نموده بود، پس مورد عقاب الهى قرار گرفت و خداوند متعال فرمود: لن ترانى فى الدنيا حتى تموت فترانى فى الاخرة ؛ هرگز؛ در دنيا مرا زحمتى كه خداوند سبحان در بهشت براى او مى گويد: و لك فى كل جمعة زورة ؛ و براى تو در جمعه اى ، ديدارى است . ودر كتاب جمع الجوامع ضممن حديثى ذكر شده كه (سترون ريكم كما ترون القمر ليلة البدر؛ به زودى پروردگارتان را خواهيد ديد مثل آنكه ماه شب چهارده را مى بيند.
وروايتى در اين باره در مورد پيامبر صلى اللّه عليه و آله وائمه اطهار عليه السلام نقل شده است از آن جمله در كتاب توحيد شيخ صدوق به طور مسند از محمد بن فضيل روايت شده كه مى گويد: از امام ابوالحسن عليه السلام پرسيدم آيا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كه پروردگار خود را مى ديد؟ فرمود: آرى ! با دل خود مى ديد؛ مگر نشنيده اى كلام خداى عز و جل را كه مى فرمايد: ( ما كذب الفواد ما راى )؛(43)دل در آنچه ديده بود دروغ نگفت ، از اين آيه به خوبى به دست مى آيد كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله پروردگار خود را مى ديده و ليكن نه با چشم سر بلكه با دل . و نيز در كتاب توحيد شيخ صدوق به نقل امام رضا عليه السلام آمده كه ايشان در ضمن حديثى فرمودند:
كان - يعنى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله - اذا نظر الى ربه بقلبه ، جعله فى نور مثل نور الحجب ، حتى يستبين ) له ما فى الحجب
زمانى كه او را - يعنى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله - با قلب خود به خدا نظر مى كرد، او رادر نورى مثل نور حجابها قرار مى داد نا اينكه آنچه در پشت آن حجابها بود، برايش آشكار گردد.
ودر كتاب كامل الزيارة ابن قولويه ، به طور مسند از ابن ابى يعفور، او نيزاز امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: وقتى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در منزل فاطمه عليه السلام تشريف داشت در حالى كه امام حسين عليه السلام در آغوش پيامبر بود ناگاه پيامبر گريست و به سجده افتاد پس فرمود: اى فاطمه ! اى دختر محمد صلى اللّه عليه و آله همانا خداوند على اعلى در همين خانه و؛ در همين ساعت ، در زيباترين چهره و بهترين هيت ، خود را به من نشان داد و فرمود: اى محمد ( عليه السلام ) آيا حسن ( عليه السلام ) را دوست مى دارى ؟ گفتم : آرى او نور چشم من و ريحانه من و ميوه دل من و ميان دو چشم من است !
خداوند براى من فرمود: اى محمد! - پيامبر در اين هنگام دستش را روى سر امام حسين عليه السلام گذاشت - بر تو مبارك باد مولودى كه بركات من و صلوات من و رحمت و رضوان من بر اوست . (44)
و همچنين از جمله آن روايات است فرمايش امام على عليه السلام كه به حد استفاده رسيده كه فرمودند: لم اعبدربالم اره ؛ من هرگز عبادت نمى كنم پروردگارى را كه نديده ام .
و فرمايش ديگر امام على عليه السلام كه فرمودند: ما رايت شيئا الا ورايت اللّه قبله من چيزى را نديدم مگر آنكه خدا را پيش از او ديدم .
خلاصه ؛ اخبار درباره شهود خدا جدا فراوان است و آن روايات به حد استفاده يا تواتر رسيده است .
و مراد از رويت در قرآن روايات ، قوت علم حاصله به دليل و برهان نيست ؛زيرا چنين علمى فكرى و حصولى است نه علم شهودى .
و اخبار زياد ديگرى در اين باره اين است كه چنين علمى ، معرفت حقيقى نمى باشد چه برسد به اينكه آن را رويت و شهود ناميد؛ بنابراين مطلوب و مقصود ما ثابت شد و الحمدم .
فصل چهارم : بعد از اثبات امكان شهود خدا طريق وصول و دستيابى به اين كمال چيست ؟
در پاسخ مى گوييم : از آنجا كه همانا اين حقايق نسبت به آنچه كه در اين نشئه مادى و نفس بدنى است ، نسبت باطن به ظاهر مى باشد و هر خصوصيت وجودى متعلق به ظاهر، در واقع متعلق به باطن است و خود آن با معرض و بالتبع است ؛ لذا ادراك ضروريى كه نفس نسبت به خودش دارد، اولا و در واقع ، متعلق به باطن است و به عرض و تبع آن ، متعلق به خود نفس ‍ مى باشد.
پس حقيقى كه در باطن نفس است ، نزد خود نفس ، مقدم تر و بديهى تر مى باشد از بعد ادراك از خود نفس و آنچه كه در باطن اين باطن است از آن هم پيشتر و روشن تر است و همين طور ادامه دارد تا اينكه به حقيقى مى رسد لذا براى آن دوم و غيرى متصور نمى شود و هيچ دفع كننده و منع منع كننده اى نسب به ادراك آن وجود صرف قابل تصور نيست و البته اين برهانى تمام و غيرقابل دفع رد است .
و همچنين آشكار مى گردد كه وصول هر موجودى به كمال حقيقى خود، مستلزم فناى آن موجود است ؛ چون وصول به كمال حقيقى مستلزم فنا قيود و حدود آن در ذاتش يا در عوارضش فقط مى باشد و بر عكس اين نيز صحيح است ؛ يعنى فناى هر موجودى مستلزم بقاى حقيقت آن موجود به تنهايى است . خداوند متعال مى فرمايد:
كل من عليها فان * ويبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام (45)
هرچه بر( زمين ) است فانى شونده است و ذات باشكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.
پس كمال حقيقى هرممكن الوجودى ، همان چيزى كه او در او فانى گردد؛ و كمال حقيقى براى انسان نيز همان مطلق شدن و رهايى از همه قيدها و در او فانى شدن است كه البته براى انسان غير از آن ، هيچ كمالى نمى باشد.
و همانا در برهان سابق گذشت كه شهود انسان ذات خود را، كه عين ذات خود مى باشد و از آنجا كه به تحقيق انسان فانى مى گردد، پس از انسان خود شاهد خود نيست و اگر مى خواهى بگو همانا حقيقت او همان شهود نفس ‍ خود مى باشد در حالى كه انسان فانى است . اين نكته را خوب تحويل بگير!
پس كمال حقيقى براى انسان ، همان وصول او به كمال حقيقى خويش ، از نظر ذاتى و عوارض ذاتى است يا وصول او به كمال نهالى خود، از نظر ذات و وصف و فعل مى باشد كه همان فناى ذاتى و فناى وصفى وفناى فعلى در حق سبحان است كه از آن تعبير به توحيد ذاتى و اسمى و فعلى مى شود ( وحده ، وحده ، وحده و اين مقام عبارت است از اينكه انسان در اثر اين شهود در مى يابد كه هيچ ذاتى و وصفى و فعلى ، جزيراى خداوند سبحان - آن هم به گونه اى كه شايسته و لايق مقام قدس حضرتش باشد - باشكوه باد عظمتش - براى ديگر وجود ندارد. البته بدون اينكه اين مساءله به حلول و اتحاد منجر گردد، كه خداوند متعال از اين هردو، برى و پاك است .
فناى ذاتى به اين معنا نيست كه انسان نابود شود، نابودى و نيستى و زوال نقص است نه كمال ؛ در حالى كه عالى ترين درجه ولايت انسانى ، همان فناى ذاتى است نه كمال است . فناى ذاتى را جز ذات اقدس اله نبيند؛ نه خود را، نه صفت خود را و نه فعل خود را و نه ديد و عرفان خود را و نه خلوص نيت و اخلاص خود را! سخن بلند ابن سينا در اين زمينه گويد كه : من اثرالعرفان للعرفان فقد قال بالثانى
هركس عرفان را براى عرفان بخواهد - نه براى معروف - تحقيقا قائل به دومى شده است .
عارف وقتى موحد است و توحيدش كامل است كه حتى عرفان خود را هم ننگرد؛ نه تنها احدى و چيزى را نبيند، خود را و عرفان خود را هم ننگرد، فقط معروف را ببيند و لاغير. (46)
ادامه بحث
هنگامى كه قرآن و سنت را مورد بررسى و تتبع قرار مى دهيم و تاءمل كافى در آنها مى نماييم ، اين مطلب را در مى يابيم كه همانا معيار ثواب و عقاب ، همانا اطاعت و فرمان بردارى يا تمرد و سرپيچى و عناد است . پس از مسلمات حاصله از قرآن و سنت اين است كه صدور گناهان حتى گناهان كبيره از كسى كه از روى عدم آگاهى و يا جارى مجراى جهل و ناآگاهى ، صورت گيرد، موجب عقاب و مجازات نمى گردد. همچنين انجام عبادات و طاعات اگر براى تقرب به خدا و اطاعت از او نباشد، ثوابى به آن تعلق نمى گيرد مگر اينكه آن اطاعت از چيزيهاى باشد كه انقياد و فرمان بردارى لازمه ذات آنها گردد كه در اين صورت ثواب و پاداش به آن تعلق خواهد گرفت مثل بعضى از فضيلتهاى شريف اخلاقى .
و همچنين انجام دادن گناه از كسى كه آگاهى به گناه بودن آن ندارد، خالى از حسن نيست ؛همانطور كه صدور طاعت از كسى كه به قصد عناد و بازيچه ، آن را انجام داده ، خالى از قبح و سرزنش نخواهد بود و همين طور مراتب طاعت و معصيت بر حسب اختلاف و تفاوت فرمان بردارى و تمرد و سرپيچى افراد، ملاك قرار مى گيرد.
و در روايت آمده كه افضل الاعمال احمزها (47)برترين كارها، سخت ترين آنهاست .
و به طور متواتر در متفرقات ابواب طاعات و معاصى ، با اختلاف مراتب آن از نظر فصل و پستى و ثواب و عقاب ، بياناتى رسيده است . و عقل سليم نيز به همين مطلب حكم مى كند. و بيشتر آيات قرآنى ، مردم را به آنچه عقل حكم مى كند حواله مى دهد.
و ميزان و معيار بنابر حكم عقل ، همانا انقياد و سر فرود آوردن براى حق يا عناد با آن است ؛ اين است غير اين نيست .
و از آنجا كه همانا سعادت و شقاوت بر محور اين دو امر است ؛ پس اين انقياد يا عناد، به حسب مراتب ، داراى عرصه گسترده اى است . و از اينجا روشن مى شود كه سعادت براى اهل دين حق ، همان كمال آن است و اما مطلق سعادت مختص اهل دين حق نيست بلكه ديگران نيز از آن بر خوردارند به شرطى كه اطاعت پذيرى و فرمان بردارى داشته باشند و از عناد لجاجت - به حسب مرتبه - برى باشند. و اين همان چيزى است كه عقل به آن حكم مى كند و از شرع نيز اين مطلب به دست مى آيد؛ پس همانا شرع ، حدود آنچه را كه عقل به آن حكم مى كند، تعيين مى نمايد. همانطور كه در حديث مشهور از پيامبر صلى اللّه عليه و آله نقل شده كه فرمودند:
بعثت لاتمم مكارم الاخلاق .
من براى كامل كردن مكارم اخلاق مبعوث شده ام .
و همچنين در روايتى آمده كه كسرى به خاطر عدل و حاتم طائى به خاطر جمود و بخشش كه داشتند، عذاب نخواهند شد!
و در كتاب خصال شيخ صدوق از امام صادق عليه السلام نقل مى كند و ايشان نيز از پدرش و او از جدش و او از على عليه السلام كه فرمود: بهشت هشت در دارد، يك در، از آن پيامبران و صديقان است ، يك در، از آن شهيدان و صالحان است و از پنج در آن ، شيعيان و دوستداران ما داخل مى شوند، من پيوسته بر سر صراط ايستاده و در خواست مى كنم و عرض ‍ مى كنم : پروردگار را! شيعيان و دوستان و ياران مرا و كسانى كه مرا در دنيا به ولايت شناخته اند سالم نگهدار؛ پس ناگهان از باطن عرش اين اين ندا مى آيد كه : در خواست تو را پذيرفتم و شفاعت تو را درباره شيعيانت قبول كردم .
هر تن از شيعيان من و كسانى كه ولايت مرا پذيرفته و مرا به گفتار يا كردار يارى كرده و با دشمنانم جنگيده است ، هفتاد هزار تن از همسايگان و خويشاوندان خود را مى تواند شفاعت نمايد. از يك در ديگر، مسلمانان ديگرى كه خدا را به يگانگى شناخته و ذره اى دشمنى ما خاندان در دلشان نيست ، وارد مى شوند. (48)
در تفسير قمى به طور مسند از گريس كناسى ، او از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه به امام عليه السلام ، عرض كردم : فدايت گردم ! وضع موحدين كه اقرار به نبوت حضرت محمد اللّه عليه و آله دارند ولى از گناه كارانى هستند كه مى ميرند در حالى كه امامى ندارند و ولايت شما را نمى شناسند؟
امام باقر عليه السلام فرمودند: اما چنين كسانى ، پس ايشان در قبرهاى خويش اند و از آن بيرون نمى آيند. پس هر كس از اينان داراى عمل صالح باشد و نسبت به ما عداوتى نداشته باشد، براى او مسيرى به سوى بهشت خط كشى مى شود كه آن بهشت را خدا در مغرب آفريده ، پس روح او داخل آنجا مى شود تو تا روز قيامت در آنجاست تا اينكه خداوند را ملاقات نمايند و حسنات و سيئاتش مورد بررسى و محاسبه قرار گيرد، و پس از حسابرسى ، يا به بهشت مى رود و يا به جهنم . پس چنين كسانى به امر الهى اميدوارند. امام عليه السلام فرمودند: با مستضعفان و ابلهان و كودكان مسلمان زادگانى كه به سن بلوغ نرسيده اند نيز چنين رفتار مى شود.
و اما ناصبى هاى كه اهل قبله اند، براى آنها راهى به سوى جهنم خط كشى مى شود كه خدا اين جهنم را در مشرق آفريده است و آنان در آنجا گرفتار شعله هاى آتش و دود و فوران آب داغ مى گردند تا روز قيامت در چنين وضعيتى به سر خواهند برد، سپس سرانجام آنها جهنم اصلى و آب سوزان خواهد بود. (49)
و در دعاى كميل كه از امام على عليه السلام مروى است چنين آمده است :
فباليقين اقطع لولا ما حكمت به من تعذيب جاحديك و قضيت به من اخلاد معانديك ، لجعلت النار كلها بردا و سلاما و ما كان لاحد فيها مقرا ولا مقاما، لكنك تقدست اسماءك ، اقسمت ان تملاها من من الكافرين من الجنه و الناس اجمعين و ان تخلد فيها المعاندين .
پس بطور يقين و قطع مى دانم كه تو اگر بر منكران خدايت حكم به شكنجه دادن نكرده بودى و فرمان حتمى به مخلد بودن دشمنانت نداده بودى ، مسلما همان آتش دوزخ را سرد و سلامت قرار مى دادى و در آنجا براى احدى قرارگاه و جايگاهى نبودى ولكن تو نامهايت مقدس است ، سوگند ياد كرده اى كه دوزخ را از همه كافران از جن و انس پر كنى و معاندان را براى هميشه در آنجا نگهدارى ....
بيشتر آيات قرآنى به كسانى وعده مى دهد كه دليل و بينه براى ايشان اقامه شده و اتمام حجت به عمل آمده و آيات قرآن كفر را مقيد به جحود و عناد دانسته است .
خداوند متعال مى فرمايد:
والذين كفروا و كذبوا باياتنا اولئك اصحاب الجحيم . (50)
و كسانى كه كفر ورزيدند و آيات ما را دروغ انگاشتند، آنان اهل دوزخ اند.
ليهلك من هلك عن بينه ويحيا من حى عن بينه (51)
تا كسى كه (بايد) هلاك شود، با دليلى روشن هلاك گردد و كسى كه (بايد) زنده شود، با دليلى واضح زنده بماند.
و خلاصه اينكه ؛ تنها معيار و ملاك در سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب ، همانا سلامت قلب و صفاى نفس است .
خداوند سبحان مى فرمايد:
يوم لاينفع مال و لا بنون الا من اتى اللّه بقلب سليم . (52)
روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمى دهد، مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بياورد.
يوم تبلى السرائر. (53)
آن روز كه رازها (همه ) فاش شود.
و اين روش همان چيزى است كه همه اديان الهى در تربيت مردم آن را به كار گرفته اند و اين مرام از سليقه ها و آنچه به آن فرا مى خوانند، مسلم و قطعى به نظر مى آيد و اين همان چيزى است كه حكماى الهى از پيشينيان مى بينند.
و اما روش شريعت اسلام در اين رابطه روشن تر است - غير از آنكه در اواخر فصل دوم گذشت كه ، دعوت به سعادت با تمام امكانات مى كرد، اين مطلب را در اين فصل بر آن مى افزاييم كه (همانا معرفت به پروردگار از طريق معرفت نفس ، نزديك ترين راه و كامل ترين نتيجه مى باشد؛ براى اينكه اين طريق قوى تر است و تاكيد بيشتر را از آن خود ساخته است . و براى همين است كه قرآن و سنت اين هدف را مد نظر قرار داده اند.
با هر زبان ممكنى كه شده به اين قصد دعوت مى نمايند. خداوند سبحان مى فرمايند:
يا ايها الذين امنوا اتقوا اللّه و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا اللّه ان اللّه خبير بما تعملون و لا تكونوا كالذين نسوا اللّه فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون . (54)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا پرو داريد؛ و هر كسى بايد بنگرد كه براى فرداى خود از پيش چه فرستاده است ؛ و باز از خدا بترسيد. در حقيقت ، خدا به آنچه مى كنيد آگاه است . و چون كسانى مى باشيد كه خدا را فراموش كردند و او (نيز) آنان را دچار خود فراموشى كرد؛ آنان همان فاسقانند.
و اين آيه همچون عكس نقيض است براى اين فرمايش پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه بين شيعه و اهل سنت ، حديث مشهورى است : من عرف نفسه عرف ربه او: فقد عرف ربه هر كس خود را شناخت ، خدايش را هم شناخت ، يا: پس به تحقيق خدايش را شناخت .
خداوند سبحان مى فرمايد:
يا ايها الذين امنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم . (55)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خودتان بپردازيد؛ هرگاه شما هدايت يافتيد، آن كس كه گمراه شده است به شما زيانى نمى رساند.
و آمدى در كتاب غرر الحكم و دررالكلم از كلمات قصار حضرت على عليه السلام حدود 22 حديث در معرفت نفس روايت كرده كه در ذيل ذكر مى شود:
1 - الكيس من عرف نفسه و اخلص اعماله ؛ زيرك كسى است كه خود را شناخت و اعمالش را (براى خدا) خالص گردانيد.
2 - المعرفه بالنفس انفع المعرفتين ؛ خودشناسى سودمندترين دو شناخت است .
مترجم گويد: علامه طباطبائى در الميزان مى فرمايد: ظاهرا مراد آن جناب از دو معرفت ، معرفت به آيات انفسى و آيات آفاتى است كه خداى تعالى فرموده :
سنريهم اياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق اولم يكف بربك انه على كل شى ء شهيد. (56)
به زودى نشانشان مى دهيم آيات آفاقى خودمان را و آياتى كه در نفس خود آنها داريم تا اينكه روشن شود برايشان اينكه پروردگار حق است ، آيا بس ‍ نيست براى روشن شدن حقانيت پروردگارت اينكه او بر هر چيز حاضر و شاهد است .
و نيز فرموده :
و فى الارض ايات للموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون . (57)
در زمين آياتى است براى دارندگان ايمان و يقين و در نفسهاى خود شما، آيا هنوز نمى بينيد؟!
و اما اينكه چرا معرفت و سير انفسى از سير آفاقى ، بهتر است شايد از اين جهت باشد كه معرفت نفس عادتا خالى از اصلاح اوصاف و اعمال نفس ‍ نيست به خلاف معرفت آفاقى ؛ توضيح اينكه : نافع بودن معرفت آيات به طور كلى براى اين است كه معرفت آيات به خودى خود آدمى را به خداى سبحان و اسماء و صفات و افعال او آشنا مى سازد و مى فهماند كه خداوند متعال زنده اى است فناناپذير و قادر دانايى است كه قدرتش مشوب به عجر و دانائيش آميخته با جهل نيست و اينكه خالق و ملاك هر چيزى خداى تعالى است ، اوست كه پرورش دهنده و مراقب اعمال هر فردى است ، خلق را آفريده بدون اينكه حاجتى به آنها داشته باشد و خلقش صرفا براى اين بود كه به هر يك از آنها به مقدار استحقاق و قابليتش انعام كند، آنگاه در روز جمع و قيامتى كه در شبهه اى نيست همه را جمع نموده ، كسانى را كه بدى كرده اند به عمل بدشان جزا داده و كسانى را كه احسان كرده اند به نيكى پاداش دهد...
پس خلاصه سخن ما اين شد كه : نظر و سير در آيات انفسى و آفاقى و نتيجتا آشنا شدن به خداى سبحان از نظر اينكه حيات ابدى انسانى را در نظر مجسم مى سازد و نيز از اينكه اين حيات بستگى تمام به توحيد و نبوت و معاد دارد، از اين رو آدمى را به تمسك به دين حق و شريعت الهى هدايت مى نمايد و در اين هدايت هر دو طريق يعنى سير از طريق آفاق و از طريق انفس ، موثر و در راهنمائى به دين و ايمان و تقوى ، هر دو شريك و هر دو نافعند، جز اينكه نظر و سير در آيات انفس نافع تر است ... تنها و تنها سير انفسى است كه نتيجه اش معرفت حقيقى معرفت است و اين معنا با فرمايش امير المومنين عليه السلام در روايت مورد بحث كه فرمود: معرفت به نفس نافع تر از معرفت آفاقى است ، منافات ندارد؛ زيرا اينكه امام معرفت به نفس نافع تر از معرفت آفاقى است ، منافات ندارد؛ زيرا اينكه امام معرفت به نفس را از ديگرى مهمتر شمرده و نفرمود تنها راه به سوى حقيقت و به سوى پروردگار همانا سير انفسى است ، براى اين بود كه عامه مردم سطح فكرشان آن اندازه بالا نيست كه بتوانند اين معناى دقيق را درك كنند؛ عامه مردم خدا را از همين طريق آفاقى مى شناسند؛ قرآن كريم و سنت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و همچنين سيره طاهره آن جناب و اهل بيت اطهارش ‍ اين طريقه را پذيرفته و ايمان كسى را كه ايمانش را از ناحيه سير آفاقى كسب كرده ، قبول نموده و عامه را در پيمودن اين طريقه تخطئه نكرده است و اين نظر و سير، نظرى است شايع در بين متشرعه مومنين ، پس طريقه سير آفاقى و انفسى هر دو نافع اند، ليكن دومى نفعش تمام تر و بيشتر است . (58)
3 - العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما يبعدها؛ عارف كسى است كه نفس خود را شناخت و آزادش ساخت و آن را از هر آنچه (از خدا) دورش بدارد، پاك و منزه داشت .
4 - اعظم الجهل ، جهل الانسان امر نفسه ؛ بزرگترين نادانى ، نادانى انسان نسبت به خويشتن است .
5 - اعظم الحكمه ، معرفه الانسان نفسه ؛ عالى ترين حكمت ، شناخت انسان از خود مى باشد.
6 - اكثر الناس معرفه لنفسه اخوفهم لربه ؛ خود شناس ترين مردم ، خدا ترس ترين آنهاست .
7 - افضل العقل معرفه المرء بنفسه ، فمن عرف نفسه عقل و من جهلها ضل ؛ برترين دانائى شناخت آدمى از خود است ؛ پس هر كه خود را شناخت دانا و خردمند است و ر كه خود را نشناخت گمراه گشت .
8 - عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلايطلبها! در شگفتم از كسى كه در جستجوى گمشده خود بر مى آيد، در حالى كه خودش را گم كرده و در جستجوى آن برنمى آيد!
9 - عجبت لمن يجهل كيف يعرف ربه ؟! در شگفتم از كسى كه خود را نمى شناسد، چگونه ممكن است پروردگارش را بشناسد؟!
10 - غايه المعرفه ان يعرف المرء نفسه ؛ كمال و منتها درجه شناخت ، اين است كه آدمى خود را بشناسد.
11 - كيف يعرف غيره من يجهل نفسه ؟! كسى كه خود را نمى شناسد، چگونه تواند ديگرى را بشناسد؟!
12 - كفى بالمرء معرفه ان يعرف نفسه ؛ آدمى را همين شناخت بس ، كه خود را نشناسد.
كفى بالمرء جهلا ان يجهل نفسه ؛ آدمى را نادانى همين بس ، كه خود را نشناسد.
13 - من عرف نفسه ، تجرد؛ هر كه خود را شناخت ، مجرد گشت . (علامه طباطبائى در الميزان مى فرمايد: يعنى از علايق و وابستگى هاى دنيا رها و برهنه گشت ؛ يا با كناره گيرى از مردم ، تنهايى اختيار كرد؛ يا با خالص كردن عمل خود را براى خدا از هر چيز مبرا و مجرد شد).
14 - من عرف نفسه جاهدها و من جهل نفسه اهملها؛ هر كه نفس خود را شناخت ، با آن جهاد و مبارزه كرد و هر كه نفس خود را نشناخت ، به حال خود رهايش كرد.
15 - من عرف نفسه ، عرف ربه ؛ هر كه خود را شناخت ، پروردگارش را شناخت .
16 - من عرف نفسه جل امره ؛ هر كه خود را شناخت ، مقام و منزلتش بلند گشت .
17 - من عرف نفسه كان لغيره اعرف و من جهل نفسه كان بغيره اجهل ؛ هر كس خود را بشناسد؛ ديگران را بهتر مى شناسد و هر كس خود را نشناسد، نسبت به ديگران جاهل تر است .
18 - من عرف نفسه فقد انتهى الى غايه كل معرفه و علم ؛ هر كس خود را شناخت ، به غايت و منتهاى هر شناخت و دانستنى دست يافته است .
19 - من لم يعرف نفسه ، بعد عن سبيل النجاه و خبط فى الضلال و الجهالات ؛ هر كه خود را نشناخت ، از راه نجات دور گشت و در گمراهى و نادانى افتاد.
20. معرفه النفس انفع المعارف ؛ معرفت نفس سودمندترين معارف است .
21 - نال الفور الاكبر من ظفر بمعرفه النفس ؛ كسى كه موفق به خودشناسى شد، به پيروزى بزرگتر دست يافته است .
22 - لاتجهل نفسك ؛ فان فان الجاهل معرفه نفسه ، جاهل بكل شى ء؛ نسبت به خود نادان مباش ؛ زيرا كسى كه در زمينه شناخت خود نادان باشد، به همه چيز نادان خواهد بود.
مى گويم : بعضى از علما، اين فرمايش پيامبر صلى اللّه عليه و آله را كه فرموده : من عرف نفسه فقد عرف ربه ، اين طور تفسير كرده اند كه شناختن نفس ، تعليق بر محال است ، چون شناخت خداوند محال است ؛ پس ‍ شناختن نفس نيز امكان پذير نيست ؛ وليكن احاديث فوق الذكر و همچنين ظاهر آن روايات ، اين قول را مردود دانسته اند و همچنين دليل ديگر بر امكان پذير بودن شناختن نفس فرمايش پيامبر است كه فرموده اعرفكم بنفسه ، اعرفكم بربه ؛ نفس شناس ترين شما، خداشناس ترين شماست .
با اينكه معرفت و شناخت خدا اگر هم محال باشد، منظور محال بودن به روش فكرى و علم حصولى است نه شناخت شهودى و حضورى ؛ حتى بر فرض اگر اين را هم بپذيريم منظور احاطه تام پيدا كردن بر خداست كه چنين چيزى امكان پذير نيست .
اما شناخت به اندازه طاقت و امكان انسان ، امكان پذير مى باشد. اين نكته را خوب تحويل بگير!
و خلاصه اينكه ؛ معرفت نفس ، بهترين و نزديك ترين راه وصول به كمال است و در اين هيچ شكى نيست اما سخن در اين است كه كيفيت و روش ‍ سير و حركت در اين مسير چيست .
پس به تحقيق ، بعضى چنين پنداشته اند كه كيفيت سير از اين راه ، از نظر شرع روشن و بيان نشده ، حتى بعضى از نويسندگان ادعا كرده اند كه اين روش سير و سلوك در اسلام همچون رهبانيت در دين مسيح است كه نصارى از خودشان در آورده اند و بدعت است و خداوند چنين حكمى را نفرستاده و آن را هم از آنان نخواهد پذيرفت ؛ زيرا خداوند سبحان مى فرمايد:
رهبانيه ابتدعوها ما كتبناها عليهم الا ابتغاء رضوان اللّه فما رعوها حق رعايتها. (59)
و ترك دنيايى كه از پيش خود در آوردند ما آن را بر ايشان مقرر نكرديم مگر براى آن كه كسب خشنودى خدا كنند، با اين حال آن را چنانكه حق رعايت آن بود منظور نداشتند.
همچنين اين مدعيان گفته اند كه راه معرفت نفس نيز در شريعت وارد نشده جز اينكه شريعت ، راهى است براى وصول به كمال پسنديده (پايان خلاصه سخنان مخالفان روش معرفت نفس ). و از اينجاست كه چه بسا بعضى از اين افراد به رياضت ها و سير و سلوكهاى مخصوص مى پردازند كه در قرآن و سنت از آنها خبرى نيست و در سيره رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و ائمه اطهار عليهم چنين روشهايى يافت نمى شود.
و كل اين مطالب براساس آن چيزى است كه ذكر شد و همانا مراد از اين روشها، همان عبور و وصل است به هر شكل ممكن كه مى باشد و همچنين راه و روشهايى كه از غير مسلمانان كه از حكماى متاله و اهل رياضت به شمار مى آيند همين است ؛ اين مطلب با مراجعه به كتابها يا روشهايى كه از آنان نقل شده ، آشكار مى گردد لكن حقيقت چيزى است كه از اهل حق آن را قبول دارند و از قرآن و سنت نيز به دست مى آيد اين است كه همانا شريعت اسلام به هيچ عنوان اجازه توجه به غير خداى سبحان را براى اهل سلوك نمى دهد و تمسك به غير خداى سبحان را روا نمى داند مگر راهى كه خود شريعت به لزوم و به كارگيرى آن فرمان داده است و همانا شريعت اسلام كمترين ذره نيز در بيان احكام سعادت و شقاوت فرو گذارى نكرده و هيچ چيزى را كه در سير الى اللّه براى سالكان لازم است فرو نگذاشته است ، خواه آن چيز كم اهميت باشد يا مهم و بزرگ ؛ پس هر كسى در گروه عمل خويش است و بر اساس آن نيز حسابرسى خواهد شد.
خداوند سبحان مى فرمايد:
و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى ء.(60)
اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است برتو نازل كرديم .
و لقد ضربنا للناس فى هذا القران من كل شى ء (61) .
و به راستى در اين قرآن براى مردم از هر گونه مثلى آورديم .
قل ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى يحببكم اللّه (62) .
بگو اگر خدا را دوست داريد؛ از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد.
لكم فى رسول اللّه اسوه حسنه (63) .
براى شما در (اقتدا به ) رسول خدا سر مشقى نيكوست .
و آياتى ديگر نيز در اين رابطه است و رواياتى هم به طور مستفيض يا متواتر از ائمه اطهار عليهم السلام به دستمان رسيده است .
و از آنچه ذكر شد روشن مى شود كه همانا نصيب و بهره هر كس از كمال به مقدار متابعت او از شرع است و دانستنى كه اين امرى تشكيكى و داراى مراتب است . و چه نيكوست اين سخن كه بعضى از اهل كمال گفته اند كه دست برداشتن از سير و سلوك شرعى و روى آوردن به رياضتهاى سخت ، يك نوع فرار از سخت تر به آسان تر است ؟ زيرا تبعيت و فرمان بردارى از شرع ، نفس كشى دائمى و تدريجى است و مادام كه نفس موجود باشد رياضتهاى شرعى نيز بايد انجام گيرد.
اما رياضت هاى سخت كه شرع اجازه آن را نداده ، قتل دفعى و غير تدريجى به شمار مى آيد و براى همين نيز اين رياضت سخت ، آسان تر و كم ايثار تراست .
و خلاصه اينكه : شرع كيفيت سير و سلوك از راه نفس را به هيچ عنوانى فرو گذار و اهمال نكرده است .
بيان مطلب از اين قرار است كه عبادت سه گونه تصور مى شود:
يك گونه آن عبادت به طمع بهشت ، گونه دوم آن عبادت به خاطر ترس از جهنم است و گونه سوم آن عبادت براى خود خداست نه به خاطر ترس از جهنم و نه به طمع دست يافتن به بهشت .
و غير از گونه سوم ، آن دو گونه ديگر از آنجا كه هدفش دستيابى به راحتى و رهائى از عذاب است ، پس رعايت و هدف نهائى آن نيز تحقق خواهش ‍ نفسانى خواهد بود.
پس توجه در چنين عباداتى به خداى سبحان ، فقط براى دستيابى به خواهش نفسانى است و در آن عبادات ، حق سبحان را واسطه رسيدن به در خواست هاى نفسانى خود ساخته است . و واسطه از آن لحاظ كه واسطه است مقصود بالذات نمى باشد و تنها با لعرض مى تواند باشد؛ پس چنين عباداتى در حقيقت چيزى جز عبادات شهوت نفسانى نيست و فقط قسم سوم كه عبادت حقيقى به شمار آيد و از اين عبادات با تعبيرهاى گوناگونى ياد شده است : در كتاب كافى شيخ كلينى ، به طور مسند از هارون ، از حضرت ابى عبداللّه عليه السلام روايت شده كه فرمود: العباد ثلاثه : قوم عبدواللّه - عزوجل - خوفا، فتلك عبادة العبيد؛ و قوم عبدواللّه - تبارك و تعالى - طلبا للثواب ، فتلك عبادة الاجراء؛ و قوم عبداللّه - عزوجل - حباله فتلك عبادة الاحرار وهى افضل العبادة ؛ (64)عبادت كنندگان سه گروه اند: گروهى خدا را از روى بيم ترس مى پرستند كه اين عبادت بردگان است ؛ گروهى هم خداوند متعال را براى به دست آوردن ثواب مى پرستند كه اين عبادت مزدوران واجرت گيرندگان است ، و گروهى خداوند - عزوجل - را به خاطر محبت ( به آن محبوب بى نظير) پرستش مى كنند كه اين عبادت آزادگان است كه از بر ترين نوع عبادات به شمار مى آيد.
و در نهج البلاغه آمده است : ان قوما عبدواللّه رغبة فتلك عبادة التجار و ان قوما رهبة فتلك عبادة العبيد وان قوما عبدواللّه شكرا فتلك عبادة الاحرار؛ مردمى خدا را به اميد بخشش پرستيدند، اين پرستش بازرگانان است و گروهى او را از روى ترس عبادت بردگان گروهى وى را براى سپاس ‍ آزادگان است . (65)
و در كتاب علل الشرايع و مجالس و خصال شيخ صدوق به طور مسند از يونس نقل شده كه امام صادق عليه السلام فرمود: ان الناس ‍ يعبدون اللّه على ثلاثه اوجه : فطبقه يعبدونه رغبة فى ثوابه ، فتلك عبادة العبيد و هى رهبة ؛ و لكنى اعبده حباله - عزوجل - فتلك عبادة الكرام ( و هو الامن ) لقوله - عزوجل - ( وهم من فزع يومئذ آمنون )؛ و لقوله - عزوجل - ( قل ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى يحبكم اللّه و يغفر لكم ذنوبكم ) فمن احب اللّه - عزوجل - احبه اللّه ؛و من احبه اللّه كان من الامنين و هذا مقام مكنون لايسمه الاالمطهرون ؛ مردم خداى - عزوجل - را سه گونه مى پر ستند: يك دسته براى براى دريافت ثواب او را مى پرستند، اين عبادت حريصان است و طمع مى باشد؛ و دسته ديگر از ترس دوزخ او را پرستش مى كنند، اين عبادت بردگان است و اين ترس و هراس است ؛ ولى من چون دوستش دارم او را مى پرستم ، اين پرستش آزاد مردان و بزرگواران است (و اين امان به شمار مى آيد)؛ چون خداى - عز و جل - و آنان از هراس آن روز ايمن اند وهمچنين خداى - عز و جل - مى فرمايد: بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد (و گناهان شما را بر شما ببخشايد). (66) پس هر كس خدا را دوست بدارد، خدا نيز او را دوست خواهد داشت و كسى كه خدا او را مورد محبت خود قرار دهد او از امان يافتگان خواهد بود؛ و اين مقام نهفته و پنهان است كه جز پاك شدگان بر آن دست نزنند. (67)
در كتاب مناقب ابن شهر آشوب نقل شده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آن قدر مى گريست تا اينكه مدهوش مى شد! پس به پيامبر عرض ‍ مى كردند: يا رسول اللّه ، آيا چنين نيست كه خداوند تمام گناهان شما را آنچه كه در گذشته بوده و آنچه كه در آينده خواهد بود مورد بخشش قرار داده ؟! (پس اين همه گريه براى چيست ؟!) پس پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: افلااكون عبدا شكورا؟! آيا من بنده اى شاكر و سپاسگزار نباشم ؟!... (68)
مى گويم : بازگشت شكر و حب به يك چيز است ؛ زيرا شكر همان ستايش ‍ يك چيز زيباست از آن لحاظ كه زيباست ؛ پس عبادت براى توجه و تذلل و خاكسارى در برابر خداوند سبحان است ، براى اينكه او با لذات جميل و زيباست ؛ پس خداوند سبحان مقصود لنفسه است نه مقصود لغيره همانطور كه خود خداوند سبحان مى فرمايد: و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ؛ و جن و انس را نيافريدم جز براى آنكه مرا بپرستند.
پس نهايت و غايت خلقت جن و انس و وجود و كمال آنها، همان پرستش ‍ كردن خداوند سبحان است . يعنى فقط توجه به خدا داشتن و البته خود توجه نيز واسطه است و مقصود ذاتى نيست . پس خود حضرت سبحان غايت و هدف اصلى آنهاست ؛ و لذا در روايات عبادت در اين آيه را به معرفت تفسير كرده اند.
و خداوند سبحان مى فرمايد: و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه ؛ (69) و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد.
و الحى لا اله الا هو فادعوه مخلصين له الدين ؛ (70) اوست (همان ) زنده اى كه خدايى جز او نيست ؛ پس اورا در حالى كه دين (خود) را براى وى بى آلايش گردانيده ايد بخوانيد. و همين طور حب نيز كشش نفس به سوى زيبائى است از آن لحاظ كه او زيبا است . و جمال و زيبائى مطلق نزد خداوند سبحان است . خداوند متعال مى فرمايد: قل ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى ؛ (71) بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد.
والذين امنوا اشد حبا اللّه (72) كسانى كه ايمان آورده اند، به خدا محبت بيشتر و شديدترى دارند. و به زودى روايت ديلمى (صاحب ارشاد القلوب در اين خصوص ذكر خواهد شد.
مترجم گويد: آيت اللّه جوادى آملى مى فرمايد: قرآن كريم در مورد محبت مى فرمايد: و من الناس من يتخذ من دون اللّه اندادا يحبونهم كحب اللّه و الذين امنوا اشد حبا اللّه ؛ مومنان ، به خدا دل بسته اند و دوستان او هستند، ولى مشركان و كافران ، دوستان بتهايتند؛ اما محبت مومنان به خدا از محبت بت پرستان به بتها بيشتر است ؛ چون هيچ زيبايى به اندازه خدا جميل نيست و هيچ معرفتى به اندازه معرفت او كمال نيست و هيچ انسانى نيز به اندازه مومن ، عارف نيست ؛ از اين رو، هيچ انسانى به اندازه مومن ، عاشق و محب نيست . محبت شدت پذير است و اگر چه كميت ندارد ولى داراى كيفيت است ؛ محبت وزن ندارد ولى شدت وجودى دارد و وزين است .
علت برترى محبت مومن به خدا، از محبت مشرك به بت ، اين است كه بت اگر چه زيبا باشد زيبايى بصرى و سمعى يا زيبايى خيالى و وهمى دارد و درك اين زيباييها به وسيله گوش و چشم و تاثير اين محبوبهات در حد و هم و خيال است ؛ چون انسان ناآگاه ، مى پندارد از بتان و به طور كلى از غير خدا كارى ساخته است . بنابراين ، معرفت بت پرستها در حد تو هم و تخيل و زيبايى شناسى آنها هم در حد خيال ، و هم ، سمع و بصر است و به همين دليل ، محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از يك سو و از محور و هم و خيال از سوى ديگر نمى گذرد؛ ولى مومن نه تنها از راه چشم و گوش ، آثار طبيعى و از راه وهم و خيال ، آثار مثالى و برزخى ، مطلوب و محبوب حقيقى را مى نگرد، بلكه از راه عقل ، كامل معقول و اسماى حسناى الهى را مى نگرد و قهرا او قوى تر است و چون درك قوى تر است ، مدرك هم قوى تر است و چون مدرك قوى تر است ، درنتيجه محبت هم بيشتر است ... در محبت الهى ، خداى سبحان لطف و فيض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضاى باز در آورد و به او پر و بال بدهد تا پرواز كند. از اين رو قرآن مى فرمايد: و الذين امنوا اشد حبااللّه ؛ بنابراين ، اگر محبت كسى به دنيا و آخرت يا به خدا و غير خدا يكسان باشد، او به اين معنا، مومن نيست ؛ زيرا معرفتش تام نيست و از همين جا معلوم مى شود كه محور بحث ها، معرفت است نه محبت ، چنانكه درمرحله بعد تعيين مى شود. چون خود محبت از فروعات بحث هاى محورى معرفت است .
نظامى گنجوى در پايان داستانى ليلى و مجنون مى گويد: ليلى در اواخر عمر بيمار شد و طراواتش از بين رفت . او به مادرش وصيت كرد: پيام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستى محبوبى بر گزينى ، دوستى مانند من مگير كه با يك تب ، همه طراوت خود را از دست بدهد و با يك بيمارى ، همه نشاط او فرو بنشيند؛دوستى بگير كه زوال پذير نباشد. بنابراين ، معرفت ، محبت حقيقى مى آورد و غفلت ، محبت كاذب . (73)
و در دعاى كميل آمده است : و اجعل ... قلبى بحبك متيما؛ دلم را به دوستى و محبت بى تاب ساز.
و در مناجات على عليه السلام ( معروف به مناجات شعبانيه ) چنين آمده است : الهى اقمنى فى اهل ولايت مقام من رجاالزيادة من محبتك ؛ خدايا مرا در ميان اولياى خود مقام آن كسى را عنايت فرما كه به اميد زياد شدن محبت تست .
و سخن درباره محبت و دوستى رد دعاها بسيار فراوان است .
و اگر تعجب مى كنى ، تعجب از سخن كسى كن كه ادعا كرده محبت به طور حقيقى به خداوند سبحان تعلق نمى گيرد و آنچه كه در لابلاى شريعت آمده ، مجاز مى باشد و مراد از آن امتثال امر الهى و دورى از نهى خداوند است . و اين ادعا خلاف امر بديهى است و انكار يك حقيقت روشن مى باشد.
و به اصل بحث سوگند، چه تفاوت زيادى است بين سخنى كسى كه مى گويد محبت به خداوند سبحان تعلق نمى گيرد و كسى كه مى گويد محبت جز به خداوند سبحان به كسى ديگر تعلق نمى گيرد!
وبه اصل بحث برمى گرديم و مى گوييم : از آنجا كه عبادت - و آن همان توجه به خداوند سبحان است - بدون معرفت تحقق پيدا نمى كند، گر چه اين عبادت نيز مقدمه و زمينه معرفت است ، اما به آن جاى آورد عبادت حقيقى ، نياز به سير در معرفت دارد. و اگر چه عبادت و معرفت ، اگر چه عبادت و معرفت ، متلازم يكديگرند همانطور كه در روايت اسماعيل بن جابر به نقل از امام صادق عليه السلام آمده كه حضرت فرمود: العلم مقرون بالعمل ؛ فمن علم عمل ومن عمل علم ، (74)علم و عمل قرين و همنشين يكديگرند؛ پس هر كس دانست عمل كرد به علم دست يافت . و به عبارت ديگر؛ لازم است عبادت از روى معرفت انجام پذيرد و تا اينكه معرفت انجام معرفت انجام پذيرد و تا اينكه معرفت آفرين گردد، همانطور كه در فرمايش رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله آمده كه فرمود: من عمل بما علم ، رزقه اللّه علم مالم يعلم ؛ هركس به آنچه كه آگاهى يافته عمل نمايد، خداوند اگاهى به امورى را كه نمى داند، روزى او مى گرداند.
و اين معنا فرمايش خداوند متعال است كه فرموده :
من كان يريد حرث الاخرة نزد له فى حرثه و من كان يريد حرث الدنيا نوته منها و ماله فى الاخرة من نصيب
هر كس خواستار پاداش آخرت باشد به پاداش اوبيفزاييم و هر كس ‍ خواستار پاداش دنيا باشد از آن نصيبش دهيم ولى در آخرت نصيبى ندارد.
همانطور كه ملاحظه مى كنى تفاوت بين دو پاداش در آيه كاملا روشن است . وهمچنين اين فرمايش خداست كه :
اليه يصعدالكلم الطيب والعمل الصالح يرفعه
سخن خوش و پاك به سوى او بالا مى رود و كردار نيك آن را بالا مى برد.
واعتبار عقلى نيز سخن ما را درباره محبت تاييد مى كند؛پس همانا محبت يا شوق و علاقه به چيزى ، موجب توجه به آن چيز مى گردد. و توجه - و آن همان عمل كردن است - محبت و اشتياق و علم را مى كند و هر چقدر ثبوت چيزى مورد تاكيد قرار گيرد، ظهور آثار آن و آنچه كه مرتبط و متعلق به آن است ، تمام تر كامل تر مى گردد. و خلاصه كلام اينكه ؛ اين چنين معرفتى كه محتاج به عمل است ، دستيابى به آن به دو شكل قابل تصور است :سير آفاقى و سير انفسى ،. و سير آفاقى همان تفكر و تدبر و نظر كردن به موجودات آفاقى است كه از خارج از نفس انسان است از قبيل مصنوعات الهى و نشانه هاى خداوند متعال در آسمان و زمين ؛ تا اينكه اين سير آفاقى موجب يقين به خدا و اسماء و افعال الهى گردد؛ زيرا اين موجودات و مخلوقات ، آثار و دليل هاى وجود خداوند هستند. و علم به دليل ، ضرورتا موجب علم به مدلول مى شود.
و سير انفسى همان رجوع به نفس و بازگشت به خويش و شناخت خداوند سبحان ، از طريق معرفت نفس مى باشد؛ زيرا نفس از نظر وجودى ، به طور كامل و محض ، غير مستقل است و شناخت موجود مستقلى كه مقوم اوست ، از او قابل انفكاك نيست يا مى توان گفت اين دو معرفت از يك نظر، يكى هستند.
پس براى رسيدن به اين هدف ، دو طريق - سير آفاقى و سير انفسى - وجود دارد اما حقيقت اين است كه آفاقى به تنهايى موجب دستيابى به معرفت حقيقى و عبادت حقيقى نمى گردد؛ زيرا همانا شناخت موجودات آفاقى از آن لحاظ كه آثار و نشانه هاى خداوند هستند، فقط سبب علم حصولى به وجود آفريدگار و صفات او مى گردد. و اين چنين علمى متعلق به قضيه اى است كه داراى موضوع و محمول باشد و اين هر دو از مفاهيم به شمار مى آيند. و به تحقيق برهان اقامه شده كه خداوند سبحان وجود محض ‍ است و ماهيتى براى او وجود ندارد؛ پس دخول او در ذهن محال است ؛ براى اينكه هر چه كه به ذهن وارد مى شود بايد داراى ماهيت باشد و هر ماهيتى هم در ذات خود خالى از وجود ذهنى يا وجود خارجى است تا بتواند هم در ذهن و هم در خارج ، موجود گردد و چنين امرى در مورد خداوند مصداق ندارد؛ پس هر چه را كه ذهن وضع مى كند و تصور آن را واجب مى داند و حكم مى كند بر آن به وسيله محمولاتى از اسماء و صفات ، پس البته همه اين ها غير آن خداى سبحان خواهد بود. و در كتاب توحيد شيخ صدوق ، طى روايت مسندى از عبدالا على به نقل از امام صادق عليه السلام ، به اين مساله اشاره شده كه حضرت فرمود:
و من زعن انه يعرف اللّه بحجاب او بصوره او بمثال ، فهو مشرك ؛ لان الحجاب و الصوره و المثال غيره و انما هو واحد موحد فكيف يوحد من زعم انه عرفه بغيره ؟! انما عرف اللّه من عرفه باللّه ؛ فمن لم يعرفه به ، فليس ‍ يعرفه ؛ انما يعرف غيره . ليس بين الخالق و المخلوق شى ء، و اللّه خالق الاشياء لا من شى ء، يسمى باسمائه ، فهو غير اسمائه و الاسماء غيره والموصوف غير الواصف . فمن زعم انه يومن بما لايعرف ، فهو ضال عن المعرفه . لايدرك مخلوق شيئا الا باللّه ، و اللّه خلو من خلقه و خلقه خلو منه . (75)
هر كه گمان نمايد كه خدا را مى شناسد به حجاب و واسطه ميان او و خلائق يا به صورت عقلى يا به مثال خيالى ، مشرك است ؛ زيرا حجاب و صورت و مثالى كه قرار داده غير اوست و جز اين نيست كه خداوند يگانه اى است كه او را به يگانگى پرستيده اند؛ پس چگونه او را به يگانگى ياد نموده آن كه گمان مى كند كه او را به غير او شناخته و هر كه خدا شناس شده خدا را به خدا شناخته ؛ پس هر كه او را به خودش نشناخته چنان نيست كه او را بشناسد بلكه غير او را مى شناسد و خدا آفريننده چيزهاست نه از چيزى ؛ پس به نام هاى خود ناميده شده و آن جناب غير نام هاى خود است و نام ها غير اوست و موصوف غير و وصف است ؛ پس هر كه بپندارد كه ايمان دارد به آنچه نمى شناسد گمراه از معرفت است و هيچ آفريده اى چيزى را در نيابد مگر به خدا و شناخت خدا به دست نمى آيد مگر به خدا و خدا از خلقش خالى و خلقش از او خالى اند.
فرمايش حضرت كه فرمود: و انما هو واحد موحد، يعنى خدا واحد محض است كه كثرتى در او راه ندارد و در اين فرمايش حضرت اشاره اى است به اين برهان امتناع ان يكون معرفه الغير مستلزمه لمعرفته سبحانه ؛ ممتنع است كه معرفت غير، مستلزم معرفت خداوند سبحان گردد. توضيح اينكه علم عين معلوم بالذات است - همانطور كه در محل خود مبرهن شده - پس ممتنع است كه علم به چيزى ، عين علم به چيز ديگرى كه مباين با آن است باشد؛ براى اينكه در اين صورت دو امر متباين ، يك امر واحدى مى شود و اين خلف است و محال مى باشد.
پس مستلزم علم به چيزى ، علم به چيز ديگر بودن ، موجب اتحاد بين دو چيزى مى شود و از آنجا كه اين دو، دو چيز فرض شده اند، پس در آن دو، يك جهت اتحاد و يك جهت اختلاف وجود خواهد داشت . پس هر كدام از آنها، مركب از دو جهت خواهد بود و حق سبحان واحدى است بسيط الذات كه هيچ گونه تركيبى در او وجود ندارد؛ پس ممتنع است كه با چيزى ديگرى شناخته شود و به اين امر امام عليه السلام اشاره فرموده كه ليس ‍ بين الخالق و المخلوق شى ء... و فرمايش ديگرش فمن زعم انه يومن بما لايعرف ، فهو ضال عن المعرفه ... و اين دو عبارت همچون نتيجه گيرى است از فرمايش پيشين ايشان كه فرموده اند: انما عرف اللّه من عرفه باللّه ...؛ و فرمايش ايشان كه فرمودند: لا يدرك مخلوق شيئا الا باللّه ؛ مخلوق هيچ چيزى را نمى فهمد مگر به وسيله خداوند متعال ، به منزله برهانى است بر آن كه هر چيزى به وسيله خدا، كه نور آسمان ها و زمين است ، شناخته شده ؛ پس چگونه خود خدا به وسيله چيز ديگر شناخته مى شود؟!
براى اينكه خداوند متعال متقوم هر چيزى است و ذات او متقوم به چيز ديگرى نيست و علم به غير مستقل از نظر ذاتى ، بعد از علم به مستقلى است كه قوام بخش اوست ؛ زيرا همانا وقوع علم لزوما استقلال در معلوم را اقتضاء مى كند؛ پس علم به غير مستقل ، همانا به تبع و دنبال مستقلى است كه با او معيت دارد؛ اين مطلب را خوب تحويل بگير! و از آنجا كه اين سخن ممكن است پندار حلول يا اتحاد را در برداشته باشد - كه خداوند متعال از چنين پندارى پاك است - حضرت عليه السلام به دنبال آن فرمايش ، فرمودند: و اللّه خلو من خلقه و خلقه خلو منه .
مترجم گيد: علامه طهرانى در اين باره مى فرمايد:...معناى خلو همان معناى وليس بشى ء منها؛ يعنى مسلما خداوند با مخلوق و موجود متعين و ممكن و فقير و عاجز و ضعيف ، عينيت ندارد. ولى معناى خلو، خلو حقيقى و بينونت ذاتى نيست ؛ زيرا اين موجود، مخلوق و معلول حق است ؛ و تمام وجود خود قائم به اوست و چگونه متصور است كه خدا از او، جدا باشد؟ و او از خدا، جدا باشد؟ اين انعزال خداست از ربوبيت و الوهيت ، سبحانه و تعالى عما يقولون علوا كبيرا. (76)
و اين سخن كه گفتيم كه ادراك مخلوق هر چيز را به وسيله خدا صورت مى پذيرد، منافى با صدر روايت نيست كه علم به چيزى مستلزم علم به چيز ديگر نمى باشد؛ زيرا همانا علمى كه در صدر روايت مطرح است علم حصولى مى باشد و آنچه كه در ذيل روايت آمده علم حضورى است . اين مطلب را خوب تحويل بگير!
و جد روايات زيادى درباره اينكه معرفت فكرى و علم حصولى ، معرفت حقيقى نيست ، در كتب روايى آمده است .
و حاصل بحث اينكه هيچ طريقى جز طريق معرفت نفس ، موجب پيدايش ‍ معرفت حقيقى نمى گردد.
و اما راه معرفت نفس ؛ پس نتيجه آن معرفت حقيقى است و مقصود از آن اين است كه انسان فقط توجه به خداوند سبحان نمياد و از هر مانعى كه انسان را به خود مشغول مى سازد دست بردارد و به معرفت نفس پردازد تا اينكه نفس خود را آن طور هست مشاهده نمايد و نياز ذاتى آن را به خداوند سبحان دريابد. و هر كس كه به چنين مقامى دست يابد، مشاهده او از مشاهده مقومش كه خداست ، جدا ناپذير خواهد بود همان طور كه قبلا اين مطلب روشن شده است . پس زمانى كه خداوند سبحان را مشاهده كرد، آن وقت خدا را خواهد شناخت با يك معرفت بديهى و روشن . سپس حقيقتا نفس و خويشتن خويش را به وسيله او خواهد شناخت ؛ براى اينكه نفس او عين ربط و وابستگى به خداى سبحان است و آنگاه هر چيزى را به وسيله خداوند متعال شناسائى خواهد كرد. و در كتاب تحف العقول روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه به همين مطلب اشاره دارد كه حضرت فرمودند:
من زعم انه يعرف اللّه بتوهم القلوب فهو مشرك و من زعم انه يعرف اللّه بالاسم دون المعنى فقد اقر بالطعن ؛ لان الاسم محدث و من زعم انه يعبد الاسم و المعنى فقد جعل مع اللّه شريكا و من زعم انه يعبد بالصفه لا بالادراك فقد احال على غائب و من زعم انه يعبد الصفه و الموصوف فقد ابطل التوحيد لان الصفه غير الموصوف و من زعم انه يضيف الموصوف الى الصفه فقد صغر بالكبير و ما قدرواللّه حق قدره .
آن كس كه پندارد خدا را با توهمات و خيالات قلبى مى توان شناخت او مشرك است و هر كس كه ادعا كند كه خدا را به اسم مى شناسد نه به معنى ، با اين كار اعتراف به سخنى ناپسند كرده و طعن زده است ؛ زيرا اسم ، حادث است و هر كس كه گمان كند اسم و معنى را با هم مى پرستد نه با درك و فهم ، پس به چيزى دور از ذهن حواله كرده است و هر كس ادعا كند كه صفت و موصوف را با هم از موصوف است و كسى كه پندارد موصوف را به صفت اضافه مى كند، پس بزرگ را كوچك كرده است و آنگونه كه شايسته و سزاوار است خدا را نشناخته اند.
قيل له : سبيل التوحيد؟ قال عليه السلام : باب البحث ممكن و طلب المخرج موجود ان معرفه عين الشاهد قبل صفته و معرفت صفه الغائب قبل عينه ؛ از امام عليه السلام پرسيدند: پس راه توحيد و يكتاپرستى چيست ؟ حضرت فرمودند: باب بحث و گفتگو گشوده است و جستجوى راه چاره آن در دسترس مى باشد؛ به تحقيق شناخت ذاتى كه شاهد و حاضر است پيش از پرداختن به صفت اوست و شناختن صفات شخص غايب پيش از ديدن اوست .
قيل : و كيف نعرف عين الشاهد قبل صفته ؟ قال : عليه السلام : تعرفه و تعلم علمه و تعرف نفسك به و لا تعرف نفسك بنفسك من نفسك و تعلم ان ما فيه له و به ، كما قالوا ليوسف : انك لانت يوسف قال انا يوسف و هذا اخى . (77) فعرفوه به ولم يعرفوه بغيره و لا اثبتوه من انفسهم بتوهم القلوب ...؛ (78)
از امام عليه السلام پرسيدند: چگونه ذات شاهد، پيش از صفت او شناخته مى شود؟ حضرت فرمودند: او را مى شناسى و از نشانه او با خبر مى شوى و توسط او به نفس خود معرفت مى يابى ، نه توسط خودت و از جانب خود و به اين نكته پى خواهى برد كه آنچه در تو مى باشد از براى او به خاطر خود اوست ؛ همانطور كه برادران حضرت يوسف عليه السلام به او گفتند: آيا راستى تو يوسفى ؟ گفت : من يوسف هستم و اين برادر من است .؛ پس او را توسط خود او شناختند نه به وسيله ديگرى و نه توسط خيالات قلبى و بافته هاى ذهنى خود.
اين سخن حضرت عليه السلام كه فرمود: و تعلم علمه ... علم به فتح عين و لام ، به معناى علامت و نشانه ياخصوص اسم است ، پس معناى حديث اين مى شود كه او را مى شناسى آنگاه علائم و اوصاف او و نفس خودت را به او مى شناسى ، نه به غير او. و اگر آن را به كسر عين و سكون لام يعنى علم بخوانيم توجيه آن مشكل مى شود.
و تو پس از تامل در معناى اين روايت شريف كه از روايات گوهر بار است به خصوص در تمثيل آوردن امام عليه السلام از داستان حضرت يوسف عليه السلام و شناسائى شدن به وسيله برادرانش ، تو توانائى پيدا خواهى كرد تا همه اصولى كه در فصل هاى پيشين مطرح شده ، از همين يك روايت ، استخراج نمايى ! پس سخن را بيش از اين طول نمى دهيم و حاصل بحث اينكه زمانى كه انسان پروردگارش را مشاهده مى كند، او را مى شناسد و نفس خود را هم مى شناسد و هر چيزى را توسط خدا مى شناسد و در همين موقع است كه آن توجه عبادى در موقعيت خود قرار مى گيرد و محل و مقام خود را مى يابد؛ زيرا بدون اين مشاهده ، تمام توجهات ما به سوى خدا جز يك تصور ذهنى از چيزى نخواهد بود و اين مفهوم تصور شده و صورت ذهنى و همچنين مصداق محدودى كه براى آن پنداشته شده غير خداوند سبحان خواهد بود؛ پس معبود اين اين چنين مقصود حقيقى نخواهد بود.
و اين وضعيت عبادت غير عارفان از علماى الهى است و پذيرش اين نحو عبادت - با توجه به شناختى كه از شان عبادت واقعى پيدا كردى - فقط از فضل خداوند متعال است .
خداوند سبحان مى فرمايد:
و لولا فضل اللّه عليكم و رحمته ما زكا منكم من احد ابدا(79)
و اگر فضل و رحمت خدا نبود هرگز كسى از شما پاك نمى ماند.
و اين برخلاف عبادت عارفان مخلص الهى است ، پس همانا عارفان در عبادتشان به مفهوم توجه مى كنند و نه به مصداق مفهوم بلكه فقط به پروردگارشان متوجه مى شوند - جلت عظمته و بهر سلطانه - خداوند سبحان مى فرمايد:
سبحان اللّه عما يصفون * الاعباد اللّه المخلصين (80)
خدا منزه است از آنچه در وصف مى آورند به استثناى بندگان مخلص و پاكدل خدا.
و از اينجا روشن مى شود كه همانا مراد از مخلصين كسانى اند كه براى خداوند سبحان ، پاك و خالص گشته اند؛ پس هيچ حجابى بين ايشان و خدا و جود ندارد وگرنه وصف كردن آنان نسبت به خداوند سبحان مطابق واقع نخواهد بود.و حجاب همان خود خلق هستند همانطور كه سرور ما امام كاظم عليه السلام فرموده اند: لاحجاب بينه و بين خلقه الاخلقه هيچ حجابى بين خدا و خلق خدا نيست به جز مخلوقاتش . پس اين بندگان خالص شده خلق را نمى بيند و فقط خداوند سبحان را مى طلبند.
و در تفسير امام عسكرى عليه السلام به نقل از امام محمد باقر عليه السلام نقل شده كه فرمودند: لايكون العبدعابدا اللّه حتى ينقطع عن الخلق كلهم اليه ؛فحينئذيقول ؛هذا خالص لى ؛فيقبله بكرمه ؛بنده آنطوركه سزاوار خداست عبادت نمى كند تا اينكه كاملااز همه دل بركند، در اين هنگام است كه خداوند متعال مى فرمايد: اين خالص براى من است ؛پس ‍ خداوندبالطف و كرم خود عبادت او را قبول مى نمايد.
و امام صادق عليه السلام فرمودند: ماانعم على عبد اجل من ان لايكون فى قلبه مع اللّه غيره ؛ (81)خداوند هيچ نعمتى برتر و والاتر از اين به بنده اش نداده است كه در قلب بنده ، غير از خدا چيز ديگرى نباشد. و امام جواد عليه السلام فرمودند: افضل العبادة ، الاخلاص ؛بر ترين عبادتها، اخلاص است .
و از آنچه كه بيان شد معناى اين فرمايش خداوند متعال كه از زبان ابليس ‍ نقل مى كند، روشن مى شود: قبعزتك لاغوينهم اجمعين * الاعبادك منهم المخلصين به عزتت سوگند كه همه شان را گمراه خواهم كرد جز بندگان مخلصت را. و فرمايش ديگر خداوند متعال كه مى فرمايند: فانهم لمحضرون * الاعباد اللّه المخلصين قطعاآنها(در در آتش ) احضار خواهند شد، مگر بندگان با اخلاص و پاكدل خدا.
زيرا اين بندگان در خداوند سبحان مستغرق اند، لذا نه ابليسى مى بينند و نه تحت تاثير وسوسه او قرار مى گيرند و احضار به جهنم نيز نخواهد داست . و در حديث قدسى به همين مطلب اشاره كه خداوند مى فرمايد: اوليايى تحت قبائى او ردائى اولياء و دوستداران من در زير قباى من يا رداى من اند.و حديث امن كه قبلااز يونس نقل شد راجع به اين حديث مى شود. حاصل كلام اينكه همانا از طريق معرفت نفس مى توان به اين هدف دست يافت و معرفت نفس نرديكترين راه هاست . و اين راه همان انقطاع از غير خدا و توجه به خداوندسبحان در سايه معرفت نفس است ؛ همانطور كه حضرت فرمودند: ليس بينه و بين خلقه حجاب الاخلقه ؛ فقد احتجب بغير حجاب محجوب واستتر بغير ستر مستور ؛ بين او وخلقش ‍ حجابى جز خود آن نيست ؛پس در حجاب است بدون اينكه حجابى داشته باشد و در پرده است بدون اينكه پرده اى براو باشد.
و براى تحقق آنها به وسيله اعمال و عبادات مجاهدت نمايد و با فكر و عبرت گرفتن اين امر را تقويت نمايد تا اينكه انقطاع براى نفس و توجه كامل پيدا كردن به خداوند سبحان ، تحقق يابد و در اين هنگام درخشش از غيب نمودار مى شود و به دنبال آن ، چيزى از تفحات الهى وجذبه هاى ربانى رخ مى دهد و موجب محبت وصعود مى شود و اين همان ذكر است .آنگاه بارقه اى دائمى مى درخشد و جذبه اى پديدار مى گردد و به شوق منتهى مى شود تا اينكه سلطان محبت در دل استقرار مى يابد و ذكر بر نفس چيره مى گردد، پس خداوند متعال تمام وجود دارد او را در بر مى گيرد و امر پايان مى يابد و ان الى ربك المنتهى (82)و به طور يقين پايان همه امور به سوى پروردگار توست .
گروه اول : مردم عادى
پس هر گاه يكى از عامه مردم را تصور نماييم كه دنيا و جلوه هاى فريبنده آن مطلوب و دلخواه اوست و شب را به روز مى رساند در حالى كه رد تدبير معاش فرد است كه چگونه خريد و فروش نمايد؟و كجا برود؟ و به چه كسى ملاقات نمايد؟ وقتى صبح مى شود، او تمام همت و تلاش خود را براى اداره كارهاى روزانه اش و اصلاح امور دنيوى خود به كار مى گيرد. و هنگامى كه اين شخص ، نداى دعوت كننده خدا را بشنود كه هشدار دهنده و بشارتگر است و او را به مغفرت الهى و رضوان و بهشت هايى كه داراى نعمتهاى دائمى است بشارت مى دهد و از آتش جهنم كه هيزم آن مى باشد مى ترساند. پس كوتاهى همت چنين كسى و تلاش او فقط براى سير ساختن شكم و سيراب نمودن خود باعث مى شود هيچ فرصتى براى غور و بررسى در آيات الهى مى آورد و كارهاى شايسته اى كه با دنيا طلبى او تزاجم مى باشد؛ براى همين نيز مى بينى عمل او گفتارش نمى سازد و عملش ‍ برايش تضاد مى باشد؟! مى بينى چنين كسى مى گويد: (خداوند شنوا و بيناست با اين حال به هر گناهى دست مى يازد واجبات را ترك مى كند؟!
پس اين گروه يك دسته از مردم هستند و آن هم مقام آنهاست در بعد علم و عمل .
گروه دوم : زاهدان و عابدان
و حال اگر يكى از زاهدان و عابدان را تصور كنيم - و آنان كسانى اند كه با نظر عبرت آميز به فناى دنيا و جلوه هاى فريبا و دلربا و ناپايدار آن مى نگرند و براى زهد و عبادت ، مستعد و آماده اند - كه هرگاه يكى از آنان نداى دعوت كننده اى را بشنود كه مردم را به دل كند از جلوه هاى فريبند دنيا و خواهشهاى نفسانى دنيوى و رو آوردن به عبادت خدا، فرامى خواند تا از اينكه عذابى دردناك نجات پيدا كند به نعمت هميشگى نايل گردد و به ملكى كه فرسودگى در آن راه ندارد دست يابد ، در اين خال ترس و خشيت خدا در اين زاهد استقرار مى يابد و مرگ نصب العين او مى گردد؛ پس محبت دنيا و تلاش وهمى براى او جز دست برداشتن از دنيا يا انجام دادن عمل صالح براى خشنودى خداى نيست ، دورى مى گزيند و تقوى مى ورزد. و همه اين كارها به طمع بهشت و نعمت جاويدان و ترس از عذاب هميشگى صورت مى پذيرد.
و لو بسط اللّه الرزق لعباده لبغوا فى الارض و لكن ينزل بقدر ما يشاء انه بعباده خبير بصير
و اگر خدا روزى ر بر بندگانش فراخ گرداند، مسلما در زمين سر به عصيان بر مى دارند، ليكن آنچه را بخواهد به اندازه اى ( كه مصلحت است ) فرو مى فرستد؛ به راستى كه او به حال بندگانش آگاه بيناست . اين گروه زاهدان و عابدان نيز دسته اى از مردم اند و آن هم مقام ايشان در علم و عمل است ، با گروه نخست در مقام علم مشتركند ولى در مقام عمل از آنها جدا هستند. (83)
گروه سوم : عارفان و مشتاقان
و هنگامى كه يكى از محبان و مشتاقان را تجسم مى كنيم - و او همان كسى است كه بارقه محبت تمام وجود او را فرا گرفته و جذبه شوق ، او را به سوى لقاءاللّه جذب كرده و اركان و جودش را درهم شكسته و اندرونش را پرسشان ساخته و دلش را شعله ور نموده و عقلش را ربوده و دل از دنيا و رزق و برق آن برگرفته و همتش را براى دستيابى به نعمتهاى اخروى صرف
نكرده است - مى بينيم اين محب چيزى جز خود محبوب كه خداوند متعال است وجود ندارد. آرى چنين شخصى وقتى مى شنود كه خداوند سبحان به بندگانش مى فرمايد: فلاتعرنكم الحياة الدنيا ولا يعرنكم باللّه الغرور (84)پس زندگى دنيا شما را نفريبد شيطان فريبكار به ( كرم ولطف ) خدا مغرورتان نسازد.
و مى فرمايد: انماالحياة الدنيا لعب و لهو زندگى اين دنيا تنها بازيچه و سرگرمى است .
او دنيا و زر زيورهاى آن را مذمت كرده و از آن روگردان شده براى اينكه خداوند سبحان دنيا را مذمت كرده و اگر خداوند دنيا را مدح مى كرد، او نيز (به خاطر محبوب و مطلوب خود) آن را مداح مى كرد هر چند مى دانست دنيا زوال پذير و پست است . و هنگامى كه شنيد خداوند سبحان مى فرمايد: و ان الدار الاخرة لهى الحيوان وهمانا زندگى واقعى ، در سراى ديگر است . او نيز به مدح سراى ديگر مى پردازد؛ زيراخداوند سبحان آن را مدح نموده واگرخداوند متعال آخرت را مذمت مى نمود هر چند خداوند سبحان مى فرمايد:
اولم يكف بربك انه على كل شى شهيد (85)
آيا كافى نيست كه پروردگار خود شاهد هر چيزى است ؟
انه بكل شى محيط (86)
همانا او به هر چيزى احاطه دارد.
هو معكم اين ماكنتم (87)
هو قائم على كل نفس بما كسبت (88)
و هنگامى كه اين محب مى شنود كه خداوند متعال مى فرمايد:
ياايهالذين امنواعليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهديتم (89)
اى كسانى كه ايمان داريد، به خودتان بپردازيد: هر گاه شما هدايت يافتيد، آن كس كه گمراه شده است به شما زيانى نمى رسد.
اين محبت به خوبى پى مى برد كه تعلق و وابستگى او با نفس خود همچون تعلق داشتن او با ديگر اشياء نيست و دستيابى او به هدايت در سابقه معرفت نفس خود خواهد بود. خداوند سبحان اين چنين محبى را سالك راه خويش قرار داده ، آنجا كه مى فرمايد: ياايها الانسان انك كادح الى ربك كدحافملاقيه (90)
اى انسان حقاكه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او راملاقات خواهى كرد.
و هنگامى كه مى شنود خداوند سبحان مى فرمايد: و من يعرض عن ذكر ربه يسلكه عذاباصعدا (91)
و هر كس از ياد پروردگار خود دل بگرداند، وى را در قيد عذابى (روز) افزون در آورد. و من يعش عن ذكر الرحمن نقيص له شيطانا فهو له قرين * و انهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون انهم مهتدون (92)
و هر كس از ياد خداى رحمان دل بگرداند، بر او شيطانى مى گماريم تا براى وى دمسازى باشد. و مسلماآنها ايشان را از راه ، باز مى دارند و آنها مى پندارند كه راه يافتگانند. ولاتكونوا كالذين نسوااللّه فانساهم انفسهم (93)
و چون كسانى مى باشد كه خدا را فراموش كردند و او(نيز) آنان را دچار خود فراموشى كرد.
و (نيسان ) همان اعراض و روگردانى از ياد خدا و تعلق و وابستگى به اشياء است و به خاطر همين سلوك و رفتارش به عذاب روز افزون گرفتار خواهد گشت ؛ و هيچ عذابى نزد محبان و مشتاقان عذاب دورى و هجران از محجوب ، نيست . و همچنين در اثر روگردانى از ذكر خدا، او را يك همنشين ، دمساز مى سازد تا او را از راه به رد كند و گمراه نمايد. در همين هنگام است كه براى او حتمى مى شود كه همان راه وناظربراو و احاطه بر او دارد؛ پس در اين موقع از همه چيز دل مى كند تا توجه به نفس خويش پيدا نمايد و به آن تعلق يابد و به آن تعلق گيرد اما نه به طمع رفتن به بهشت و به خاطر ترس از جهنم بلكه فقط اين تهذيب نفس را براى خشنودى خدا انجام مى دهد و انتظار پاداش و تشكر را هم ندارد! اين مطلب را خوب تحويل بگير!و از اينجاست كه صحت ادعاى ما را قبول مى كنى كه همانا سرگرم شدن به امورى دنيوى عامل اصلى خود فراموشى و غفلت از ماوراى ماده ، صورت مى پذيرد، پس اگر خواستى مثلا از همان طريق نفس ‍ خود را مشاهده نمايى ، آن خواطر و موانع را كه همان هواهاى نفسانى و مقاصد دنيوى است ، چند برابر خواهى يافت ؛ پس طريق منحصر به فرد براى دستيابى به معرفت ، تصفيه دل از دنيا و زرق و برق آن و هر حجابى كه مانع ديدار خداوند سبحان مى گردد، مى باشد؛ پس تمام اسباب و دستوراتى كه گفته شده از قبيل مراقبه ، كامل قلب تو به سوى خداوند سبحان و تشرف به حضرتش - عزاسمه -مى باشد و اين همان ذكر خدا و تشرف به محضر حضرت حق است و آن آخرين كليد است و خداوند هدايتگر انسان است .
و بدان همانا ذكر به اين معنا كه گفته شد،در قرآن كريم و سنت بسيار وارد شده است . خداوند سبحان مى فرمايد: ولا تطع من اغفلناقلبه عن ذكرنا (94)
از آن كس كه قلبش را ذكر خود غافل ساخته ايم ، اطاعت مكن . فاذكرواللّه كذكركم آباء كم او اشد ذكرا (95)
همان گونه كه پدران خود را به ياد مى آوريد، يا با ياد كردنى بيشتر، خدا را به يا آوريد.
و روشن است ذكر لفظى به وسيله شدت وصف نمى شود. وما يتذكر الامن ينيب (96)
و جز آن كس كه تو به كار است ، كسى متذكر نمى شود. وما يذكر الااولوالالباب (97)
و چيزى خردمندان كسى متذكر نمى شود.
و آيات ديگرى غير از اينها آمده و رواياتى كه مشتمل اين مساءله بود قبلا ذكر شد.
و در دعاى كميل حضرت على عليه السلام مى فرمايد: اسئلك بحقك و قدسك و اعظم صفاتك و اسمائك ، ان تعجل اوقاتى من اليل والنهار بذكرك معمورة و بخدمتك موصولة و اعمالى و اورادى كلها وردا واحداوحالى فى خدمتك سرمدا... ؛ (اى پروردگار من ) به حق خودت و به ذات مقدست و بزرگترين صفات و نام هاى مباركت از تو زد خواست مى كنم كه اوقات شب و روز مرا به ذكر و ياد خويش آباد گردانى و پيوسته به خدمتگزارى خودت توفيق دهى و كارهاى مرا مورد قبول حضرتت فرمايى تا اينكه همه اعمال و وردهاى من ، يك ورد و يك جهت براى تو باشد و حالم تا ابدابه طاعت تو صرف شود...
فصل پنجم : درباره آنچه كه انسان به كمال خويش نائل مى شود
اين فصل توضيح گونه اى است براى مطالبى كه در فصل دوم بيان شد مى گوييم : به تحقيق دانستى كه همانا كمال انسان ، همان فناءهاى سه گانه اوست و به عبارت ديگر رسيدن به مقامى توحيد فعلى ، توحيد اسمى و توحيد ذاتى است و همچنين دانستى كه همانا قرب هر موجودى نيست به خداوند سبحان به اندازه حدود ذاتى و عدم هاى آن است ؛ پس واسطه هايى كه بين نشئه بدنى انسان در سير خويش به سوى خداوند سبحان ناگزير است كه از همه مراتب افعال و اسماء و ذوات عبور كند تا اينكه به مقام هاى سه گانه توحيد يعنى توحيد فعلى ، اسمى و ذاتى نايل گردد.
از آنجا كه براى انسان به كمال هيچ مرتبه اى امكان پذير نيست مگر به فناى از آن مرتبه و بقاى آن كمال در همان محل مرتبه ، پس او در هر مرتبه اى از كمال به مجرى همه انواع فيوضياتى كه بر مراتب مادون آن مرتبه تراوش ‍ مى كند، آگاهى مى يابد و به وسيله آن تحقق پيدا مى كند تا اينكه به مقدم توحيد ذات نايل مى گردد و براى او نه اسمى مى ماند و نه رسمى و الملك يومئذللّه (98)در آن روز، پادشاهى از آن خداست .
واين برهان باتمام اختصار و ايجازى كه دارد مشتمل جميع مقامات آنان پرده بر مى دارد و براى كسى كه اهل فهم و درك است ، همين كفايت مى كند.
و اما از خصوصيات و ويژگيهاى اولياء اللّه كسى جز پروردگارشان - عزاسمه - آگاه نيست و بر آن احاطه ندارد.
كامل كننده اين بحث
احاطه به مقامات اولياء اللّه به خصوص اسرار رازهاى آنان با خداوند سبحان امكان پذير نيست ؛ چرا كه ولايت كارهايشان باخود خداست و اسماء و رسوم ايشان در خدا فانى گشته است .
و خداوند سبحان مى فرمايد:
ولا يحيطون به علما (99)
و آنان به آن علم و دانشى ندارد.
و همين شرافت و افتخار براى آنان بس است كه همانا ولايت امر شان را خداوند به عهده گرفته و مربى و بشارت گرشان نيز خداوند سبحان است خداوند متعال مى فرمايد:
الاان اولياءاللّه لاخوف عليهم و لاهم يحزنون (100)
آگاه باشيد كه بر اولياء الهى نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مى شوند.
سپس خداوند سبحان در معرفى آنان مى فرمايد:
الذين امنوا و كانوا يتقون (101)
همانا كه ايمان آوردند و تقوى پيشه كرده اند.
پس آنان را پس از توصيف كردن به تقوى ، به ايمان داشتن معرفى نموده است .
واز قرار همانا تقوى همان حذر و دورى از چيزى است كه موجب خشم خداوند متعال مى شود و آن بعد از ايمان به خدا و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله تحقق پيدا مى كند؛ پس دانستيم كه همانااين ايمان كه در آيه ذكر شده غير از ايمانى است كه مقدم بر تقوى است و اين براى تثبيت و تحكيم آن است به شكلى كه مقتضاى آن از آن تخلف ننمايد.
مترجم گويد: علامه طباطبائى در تفسير الميزان مى فرمايد: الذين آمنوا وكانو يتقون تازه به صرف داشتن ايمان و تقوا معرفى نكرده بلكه با آوردن كتمه كانوا فهمانده كه اولياى خدا قبل از ايمان آوردن ، تقوائى مستمر داشته اند، فرموده : الذين يتقون آمنواوسپس بر اين جمله مى فهماند كه اولياى خدا قبل از تحقق اين ايمان از آنان ، دائما تقوا داشته اند و معلوم است كه ايمان ابتدايى مسبوق به تقوا نيست ، بلكه ايمان و تقوا در افراد معمولى متقاربند وبا هم پيدا مى شوند و با عكس اولياى خدا اول ايمان در آنان پيدا مى شود بعدا به تدريج داراى تقوا مى گردند، آن هم تقواى مستمر و دائمى . پس منظور از اين ايمان مرتبه ديگرى دارد، غير از آن مرتبه اول كه در افراد معمولى يافت مس شود. (102)
پس اصل همان و اعتراف اجمالى است كه امكان جمع شدن با شرك و گناهان ديگر را به طور اجمال دارد. خداوند سبحان مى فرمايد:
وما يومن اكثرهم باللّه الا وهم مشركون ؛(103) و بيشترشان به خدا ايمان نمى آورند جز اينكه (بااو چيزى را) شريك مى گيرند. ليكن ايمان كامل و تمام ملازم اصول دين و فروع دين است و از آنها جداناپذير مى باشد؛ پس معناى ، بر مى گردد به تسليم شدن در برابر هر آنچه كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله براى ما آورده است ، همانطور كه خداوند سبحان مى فرمايد:
فلاو ربك لايومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجامما قضيت و يسلموا تسليما (104)
ولى چنين نيست ،به پروردگارت قسم كه ايمان نمى آورند، مگر آن كه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است دارو گردانند؛ سپس از حكمى كه كرده اى در دلهايشان ناراحتى (و ترديد) نكنند و كاملا سر تسليم فرود آورند.
و تسليم شدن تو براى كسى معنايش اين است كه اراده و خواسته خود را خود دانسته درخواسته وارده او فانى سازى ، پس چيزى را اراده نمى كنى مگر اينكه او بخواهد و اين همان تبعيت و سرسپردگى كامل است ؛ همانطور كه خداوند سبحان مى فرمايد: قل ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى بحببكم اللّه و يغفر لكم ذنوبكم و اللّه غفور رحيم (105)
بگو اگر خدا را دوست داريد،ازمن پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد وگناهان شما را بر شما را ببخشايد و خداوند آمرزنده مهربان است .
ياايهاالذين آمنوا اتقواللّه و آمنوا برسوله يوتكم كفلين من رحمته (106)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خدا پروا داريد وبه پيامبر او بگرويد تا از رحمت خويش شما را دو بهره عطا كند.
پس ايمان دوم را به پيامبر مقيد ساخته است وا ين ايمان ، همان يقين تمام و كمال داشتن به خداوند سبحان و اسماء و صفات تو حقيقت آنچه پيامبرش ‍ آورده است مى باشد و پيروى كامل نمود و تسليم محض در برابر پيامبر نمايد وهدفشان تيز مطابق هدف او باشد؛ براى اينكه پيامبر،و رهبر آنهاست وبراى او غايت وهدفى جز به دست آوردن خشنودى خدا را و روگردانى كامل از دنيا، وجود ندارد.
خداوند سبحان مى فرمايد:
و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينه الحياة الدنيا و لا تطع من اغفلنا قبله عن ذكرنا و اتبع هواه وكان امره فرطا (107)
و با كسانى كه پروردگارشان را صبح شام مى خوانند (او) خشنودى او را مى خواهند، شكيبايى پيشه كن و دوديده ات را از آنان بر مگير كه زيور زندگى دنيا را بخواهى و از آن كس كه قلبش را از ياد هعود غافل ساخته ايم و از هوس خود پيروى كرده و (اساس ) كادش بر زياده روى است ، اطاعت مكن .
سپس خداوند سبحان به آنها وعده مى دهد كه : و بشر الذين آمنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم (108)و به كسانى كه ايمان آورده اند مژده ده مه براى آنان نزد پروردگارشان سابقه نيك است .
(قدم صدق ) همان مقام و منزيت ثايت و صادق واقعى است و اينكه مقام صدق را قدم صدق خوانده از باب كنايه است كه از نظر عرف نيز به كار مى رود و آن مقام و منزلت داشتن نزد خداوند سبحان است .
مترجم گويد: علامه طباطبائى در الميزان مى فرمايد: (... اگر در آيه شريفه ، منزلت صدق و يا به عبارت ديگر، مقام صدق را، قدم صدق خوانده ، از باب كنايه است و چون اشغال مكان معمولا و عادتا به وسيله قدم صورت مى گيرد برين مناسبت كلمه قدم در مكان - اگر مورد از موارد مادى باشد - و در مقام منزلت - اگر مورد از امور معنوى باشد - استعمال مى شود و در آيه نيز به همين مناسبت استعمال شده ...) (109)
و همچنين خداوند سبحان خداوند سبحان مى فرمايد: ما عندكم ينفد و ما عند اللّه باق (110)آنچه نزد اوست باقى پاپدار است .
پس خداوند متعال در اين آيه خبر داده است آنچه نزد اوست باقى و دائمى و فناناپذير و هلاك ناشدنى است .
و نيز فرمود: كل شى هالك الاوجهه (111)جز ذات او، همه چيز نابود شونده است . پس خدا خبر داده كه همه چيز نابود شدنى است به جز ذات و وجه خدا؛ پس بدين وسيله روشن مى شود كه آنچه نزد خداوند سبحان است وجه اى براى اوست و وجه هر چيزى قابل انفصال .جدايى از خود آن چيز نيست و آن همان چيزى است كه به وسيله آن با غير از آن مى شود؛ پس از آنان كسانى اند باقدم صدق خويش توانسته اند رد سبحات و جه خداوند نمتعال متمكن گردند و در انوار الهى مستهلك و نابود شوند و از حيطه عمال و كارگزاران خارج شده و اختصاص به مكان خاصى نداشته باشند. فاينما تولوا فثم وجه اللّه (112)پس به هر سور رو كنيد، به سوى خداست . همچنين مى فرمايد: كل من عليها فان * ويبقى وجه ربك ذو الجلال لو الاكرام (113)هرچه بر (زمين ) است فانى شونده است و ذات با شكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.
قاريان قرآن بر اين نكته اتفاق دارند كه قرائت كلمه ذو به رفع مى باشد و صفت منقطع نيست همانطور كه اين فرمايش خداوند متعال آن را گواهى مى كند: تبارك اسم ربك (114)و سبح اسم ربك (115)پس ذو صفت براى وجه است .
و كلمه ذوالجلال و الاكرام نامى از اسماى حسناى خدا نيست .
پس اولياء اللّه در خدا فانى مى شوند و از آنها نه اسمى مى ماند و نه رسمى جز صفات و اسماى خداوند سبحان ؛ پس حجاب بر داشته مى شود؛ براى اينكه چيزى از آنان و با آنان و غير آنان جز و جه خداوند صاحب جلال و اكرام ، باقى نماند. اين مساءله را خوب درياب !
وبا اين توضيحات معناى آنچه كه در حديث درباره آوردن ملائكه نامه اى از سوى خداوند سبحان به ولى اللّه دربهشت ، روشن مى شود كه در آن نامه اين جمله آمده است : من الملك الحى القيوم الى الملك الحى القيوم !
و به تحقيق خداوند سبحان به اين اولياء اللّه وعده تقرب به خداوند را داده وآنان را (مقربين ) ناميده است ، براى همين مقربين رابه كسانى كه سبقت گرفته اند و سابقين به شمار مى آيند، معرفى فرموده است : و السابقون السابقون *اولئك المقربون (116)وسبقت گيرندگان مقدمند، آنانند همان مقزبان ( خدا).
و بقت گيرندگان را منحصر كرده به كسانى كه خيرات انجام مى دهند پس ‍ خداوند سبحان مى فرمايد: ثم اورنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه ومنهم مقتصد و منهم سابق بالخيدات (117)
سپس اين كتاب رابه آن بندگان خود كه (آنان را) برگزيده بوديم ، به ميراث داديم ؛ پس برخى از آنان بر خود ستمكارند وبرخى از ايشان ميانه رو، و برخى زا آنان در كارهاى نيك بهخ فرمان خدا پيشگام اند.
و همچنين خداوند سبحان مى فرمايد:
ان الذين هم من خشية ربهم مشفقون * و الذين هم بآيات ربهم سومنون * و الذين هم بربهم لايشركون (118)
در حقيقت ، كسانى كه از بيم پروردگارشان هراسانند و كسانى كه به نشانه هاى پروردگارشان ايمان مى آورند و آنان كه به پروردگارشان شرك نمى آوردند.
پس به تحقيق هر شرك علمى را نفى كرده ؛ تا آنجا كه مى فرمايد:
اولئك يسارعون مفى الخيرات و هم لها سابقون (119)
آنانند كه در كارهاى نيك شتاب مى ورزند و آنان كه در انجام آنها سبقت مى جويند.
پس اينان همان مومنان حقيقى هستند كه تكامل آنها در سايه علم به خدا و عمل براى خدا تحقق پيدا مى كند و اينان در خيرات پيشگام اند و اهل تقرب و يقين به شمار مى آيند. سپس خداوند سبحان به اين اولياء اللّه وعده داده كه پرده از دلهاى آنها بردارد و رد قرآن كريم فرمود است :
كلان كتاب الابرار لفى عليين * و ما ارداك ما عليون * كتاب مرقوم * يشهده المقربون (120)
نه چنين است ، رد حقيقت تكتاب نيكان در عليون است و تو چه دانى (عليون ) چيست ؟ كتابى است نوشته شده ، مقربان آن را مشاهده خواهد كرد. و عليون ، همان عالم علوى است .
و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات والارض و ليكون من الموقنين (121)
و اين گونه ، ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد.
واين هدف ، همانند هدفى است كه خداوند سبحان در اين آيه فرموده است : كذلك مكنا ليوسف فى الارض و لنعلمه من تاءويل الاحاديث (122)
و بدين گونه ، ما يوسف را در آن سرزمين مكانت بخشيديم تا به او تاءويل خوابها را بياموزيم .
وهمچنين اين آيه : و ليعلم اللّه الذين آمنوا ويتخذ منكم شهداء (123)
و خداوند كسانى را كه (واقعا) ايمان را ورده اند معلوم بدارد و از ميان شما گواهانى بگيرد.
ولى اين هدف همانند اين آيه نيست : لئلا يكون للناس على اللّه حجة بعد الرسل (124)
تا براى مردم ، پس از (فرستادن )پيامبران ، در مقابل خدا( بهانه و) حجتى نباشد.
پس بنابراين ، مفاد آيه اين مى شود كه همانا خداوند سبحان به بندگان اهل يقين هود، ملكوت آسمانها و زمين را نشان مى دهد.
وهمانا خداوند سبحان در اين آيه معناى ملكوت را افاده فرموده است : انما امره اذا اراد شيئاان يقول له كن فيكون * فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى واليه ترجعون (125)
چونت به چيزى اراده فرمايد، كارش اين بس كه مى گويد: (باش )، پس (بى درنگ ) موجود مى شود، پس (شكوهمند و) پاك است آن كسى كه ملكوت هر چيزى در دست اوست كه بازگدانيده مى شويد.
پسى معناى ملكوت ، عالم امر است و آن هم همان عالم علوى است . و در حديث آمده است لولاان الشياطين يحومون حول قلوب بنى آدم لر او ملكوت السموات والارض (126)اگر نبود كه شيطان ها برگرد دلهاى آدميان مى چرخند، هر آينه ملكوت آسمان ها و زمين را مى ديدند!
و شاهد بر اينكه خداوند سبحان ره دنبال يقين مشاهده ملكوت را ارزانى مى دارد، اين آيه است :
كلالو تعلمون علم اليقين * لترون الجحيم * (ثم لترونها عين اليقين (127)
هرگز چنين نيست ، اگر علم اليقين داشتيد! به يقين دوزخ را مى بيند، سپس ‍ آن را قطعا به عين اليقين در مى يابيد.
و همچنين اين آيه :
كلابل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون
چنين است ، بلكه آنچه مرتكب مكى شدند زنگار بر دلهايشان بسته است . (128) همچنين خداوند سبحان به اين مطلب اشاره فرموده كه همانا آلوده شدن به گناهان حكم يقين را زائل مى كند، همانطور كه در آيه مى فرمايد:
وجحدوا بها واستقنتها انفسهم (129)
و با آن كه دلهايشان بدان يقين داشت ، ان را انكار كردند .
افرايت من اتخذ الهه هواه واضله اللّه على علم و ختم على سمعه وقبله (130)
پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانيده و برگوش او ودلش مهر زده است .
بلكه بايد همراه يقين ، عمل صالح و نيك نيز باشد تا نتيجه دهى داشته باشد و ثمره و ميوه دهد. خداوند مى فرمايد:
اليه يصعدكم الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه (131)
سخنان پاكيزه به سوى اوبالامى رود و كار شايسته به آن رفعت مى بخشد.
وبه اصل بحث خود برمى گرديم و مى گوييم : خداوند سبحان به اولياءاللّه وعده داده كه زندگى آنها را يعنى وجودشان را مبدل مى سازد براى همين فرموده است :
اومن كان ميتا فاحييناه وجعلناه له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها (132)
آياكسى كه مرده (دل ) و زنده اش گردانيديم و براى او نورى پديد آورديم تا در پرتو آن ، در ميان مردم راه برود، چون كسى است كه گويى گرفتار در تاريكيهاست و از آن بيرون آمدنى نيست ؟
پس روشن گشت كه براى آنان زندگى است همراه با نور و روشنى ، كه به وسيله آن در بى مردم راه مى روند، يعنى با مردم معاشرت مى كنند و معاشرت نيز با قوا و حواس انجام مى پذيرد؛ پس براى آنان زندگى و حياتن نورانى و حواس و قواى ربانى است .
و همچنين خداوند متعال مى فرمايد:
وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب والايمان ولكن جعلناه نورا نهدى مه من نشاء من عبادنا (133)
و همين گونه ، روحى از امر خودمان به سوى تو وحى كرديم ؛ تو نمى دانستى كتاب چيست و نه ايمان (كدام است ؟) ولى آن را نورى گردانيديم كه هركه از بندگان خود را بخواهيم بخ به وسيله آن راه مى نماييم .
پس آشكار گشت كه همانا اين نور، روحى است داراى عقل و فهم و از عالم امر مى باشد، همانطور كه مى فرمايد:
اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه (134)
در دل اينهاست كه (خدا) ايمان را نوشته وآنها را باروحى از جانب خود تاييد كرده است .
سپس خداوند سيحان - عزوجل -خبر داده كه همانا آنان را نور خود هدايت خواهدنمود و آن همان نور ما فوق همه نورهاست كه به وسيله آن آسمانها و زمين روشن مى شود.
آنگاه خداوند سبحان مى فرمايد:
اللّه نور السموات والارض (135)
خدا نور آسمانهاو زمين است .
سپس به اين نورى كه روشنى بخش آسمانها و زمين است مثل زده و فرموده :
مثل نور كمشكاه فيها مصباح المصباح فى زجاجه كانها كوكب درى يوقد من شجرة مباركة زيتونه لاشرقيه و لا غربيه يكاد زيتها يضى وتو لم تمسسه نار نور على نور يهدى اللّه لنور من يشاء (136)
مثل نور او چون چرا عذابى است كه در آن چراغى و آن چراغ در شيشه اى است ؛ آن شيشه گويى اخترى در خشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرفى است و نه غربى ، افروخته مى شود؛ نزديك است كه روغنش - هر چند بدان آتشى نرسيده باشد - روشنى بخشد. روشنى بر روى روشنى است ؛ خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مى كند.
پس براى نور خدا دو حجاب از نور است كه روشن مى شوند به نور خدا و آسمانها و زمين به آن دو حجاب نورانى ، روشن مى شوند كه يكى از آن دو مشكات است كه نور كمترى دارد و خود از آنچه درون آن است و زجاجه ( لوله شيشه اى ) نام دارد نور مى گيرد كه آن زجاجه آن به نوبه خود را مصباح نور كسب مى نمايد: پس مصباح قيم است به نور زجاجه ومشكات .و زجاجه قيم است به نور روشن مى نمايد وشايد نور زمين از مشكات است و مافوق آن ، زجاجه است وشايد نور آسمان از زجاجه باشد چنانكه خداوند سبحان مى فرمايد:
يدير الامر من السماء الى الارض (137)
كار (جهان ) را از آسمان گرفته تا زمين ، اداره و تدبر مى كند.
در آيه شريفه از ماوراى آسمانها و زمين ذكرى به ميان نيامده و براى مصباح كه در آيه ذكر شده بيان و توضيحى نيامده است غير از آنچه از اين فرمايش ‍ خداوند متعال ظاهر مى شود:
يوقد من شجرة مباركة زينونة لاشريفة و لاغريبه يكاد زيتها يضى ولو لم تمسسه نار (138)
از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى ، افروخته مى شود. نزديك است كه روغنش - هر چند بدان آتشى نرسيده باشد - روشنى بخشد.
آنگاه خداوند سبحان درباره تمثيلى كه از مشكات آورده توضيح بيشتر مى دهد و مى فرمايد:
فى بيوت اذن اللّه ان ترفع و يذكر فيها اسمه يسبح له فيها بالغدو والاصال * رجال تلهيم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه واقام الصلاة وايتاء الزكاة (139)
در خانه هايى كه خدا رخصت داده كه (قدر و منزلت ) آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد مى شود.در آن (خانه )هاهر بامداد وشامگاه او را نيايش ‍ مى كنند ؛ مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى ، آنان را زياد خدا و بر پاداشتن نماز و دادن زكات ، به خود مشغول نمى دارد.
پس خداوند سبحان ، اولياء اللّه را چنين معرفى كرده است : آنان هرگز از ذكر خدا و رفتار نيك غافل نمى شوند؛ پس اينها كسانى اند كه هيچ حجابى و مانعى آنها را از ياد خداوند متعال باز نمى دارد و هيچ توجه و التفات به غير خدا ندارند، پس ايشان خالص شده اند براى خداوند سبحان . و همانا در فصل پيشين هنگام ذكر آياتى كه در حالات آنها وارد شده ، مقدارى از احوال مخلصين را بازگو كرديم . خداوند متعال مى فرمايد: سبحان اللّه عما يصفون الا عباد اللّه المخلصين . (140)
خدا منزه است از آنچه در وصف مى آورند به استثناى بندگان مخلص و پاكدل خدا.
و مى فرمايد:
كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصين . (141)
چنين (كرديم ) تا بدى و زشتكارى را از او بازگردانيم ، چرا كه او از بندگان مخلص ما بود.
و مى فرمايد:
فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين . (142)
(شيطان گفت :) پس به عزت تو سوگند كه همگى را جدا از راه به در مى برم ، مگر بندگان پاكدل و مخلص تو را.
و مى فرمايد:
فانهم لمحضرون الا عباد اللّه المخلصين .(143)
قطعا آنها (در آتش ) احضار خواهند شد، مگر بندگان مخلص خدا.
مى فرمايد:
و ما تجزون الا ما كنتم تعملون الا عباد اللّه المخلصين . (144)
و جز آنچه مى كرديد جزا نمى يابيد مگر بندگان پاكدل و مخلص خدا.
پس به اين ترتيب روشن گشت كه همانا خداوند سبحان از هر ثنا و ستايشى منزه است جز ستايش مخلصين و همانا خداوند، بدى و زشتكارى را از مخلصين بر طرف ساخته است و به درستى كه وسوسه ابليس همه را لمس ‍ مى كند جز مخلصين را و همانطور هول و هراس رستاخيز در اثر صعقه و بى هوشى ، نفح صور، احضار همگان ، دادن كتاب و حساب و وزن كردن اعمال ، هيچ كدام شامل اين مخلصين نمى شود و اينان از همه آنها استثنا شده اند و همانا پاداش بر آنها در مقابل اعمال نيست چرا كه آنان هيچ عملى براى خود قايل نيستند؛ پس همه اينها، قسمتى از مواهب و عنايات خاص ‍ خداوند سبحان در حق اولياء خويش است .
و از همه اين مطالب به دست آمد كه از جمله مواهب الهى در حق اولياء اللّه ، فانى ساختن آنان در افعال و اوصاف و ذواتشان مى باشد؛ پس اولين چيزى كه از آنها فانى مى گردد همان افعال و اعمال است و كمترين آنها طبق آنچه كه بعضى از علما ذكر كرده شش مورد است : مرگ ، زندگى ، بيمارى ، بهبودى ، فقر و ثروت . پس آنان همه اينها را از خداوند سبحان مى بينند مانند كسى كه حركتى را مى بيند ولى محرك اين حركت را مشاهده نمى كند در حالى كه مى داند محركى است . پس خداوند سبحان در مقام افعال آنان ، قيام مى كند به طورى كه گويى عمل و فعال آنها، فعل خداوند سبحان است ؛ چنانكه در كتاب كافى كلينى و توحيد صدوق در حديثى به نقل از امام صادق عليه السلام به اين مساله اشاره شده است ، در موردى كه از امام عليه السلام درباره اين آيه سوال شده است : فلما اسفونا انتقمنا منهم (145)
و چون ما را به خشم در آوردند، از آنان انتقام گرفتيم .
امام صادق عليه السلام در پاسخ فرمودند: خداى - تبارك و تعالى - مانند ما خشگمين نمى شود بلكه او براى خود اوليائى خلق كرده كه آنها خشمگين و يا خشنود مى شوند و آن اولياء، مخلوق خدا و مدبر به تدبير خدايند و خداى تعالى رضاى آنان را رضاى خود و سخط آنان را سخط خود قرار داده ؛ چون ايشان را داعيان به سوى خود و دليل هايى بر هستى و آثار هستى خود قرار داده است بدين جهت اولياء اللّه به خاطر او خشم مى كنند و به خاطر او راضى مى شوند و اصولا خداى تعالى در معرض ‍ اينگونه احوال قرار نمى گيرد و اگر خود خداى تعالى اينگونه الفاظ را درباره خود استعمال نكرده بود، ما نيز استعمال نمى كرديم ولى از آنجا كه خودش استعمال كرده ، ناگزير بايد معناى صحيحى برايش پيدا بكنيم ؛ معنايى كه كلام خود او مصدقش باشد، همچنان كه فرمودن من اهان لى وليا. فقد بارزنى بالمحاربه و دعانى اليها؛ هر كس يكى از اولياى مرا اهانت كند، به جنگ من آمده و به من اعلان جنگ كرده است . و نيز فرموده :
من يطع الرسول فقد اطاع اللّه . (146)
هر كس رسول را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است .
و نيز فرموده :
ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه . (147)
كسانى كه با تو بيعت مى كنند با خدا بيعت كرده اند.
همه اين گونه تعبيرات همان معنايى را دارد كه برايت گفتم و همچنين رضا و غضب خدا و صفات ديگرى كه نظير رضا و غضب هستند، همه در حقيقت صفات اولياى خداست نه صفات خود خدا. (148)
و اينكه امام صادق عليه السلام فرمودند: مما يشاكل ... به آيات فراوان و روايات كه در اين خصوص وارد شده اشاره فرموده اند از جمله آنهاست آيه : مارميت اذ رميت ولكن اللّه رمى . (149) و چون ريگ به سوى آنان افكندى ، تو نيفكندى ، بلكه خدا افكند. و اين آيه كه مى فرمايد: و ما ينطق عن الهوى # ان هو الا وحى يوحى ؛ (150) و از سرهوس سخن نمى گويد: اين سخن بجز وحى كه وحى مى شود نيست . ضمير در اين نطق بر مى گردد و اين فرمايش خداوند سبحان ليس لك من الامر شى ء؛ (151)
هيچ يك از اين كارها در اختيار تو نيست .
اين فرمايش رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله در همين راستاست : فاطمه بضعه منى ، من آذاها فقد اذانى و من اذانى ، فقد اذى اللّه ؛ فاطمه پاره وجود من است ، هر كس او را اذيت كند مرا اذيت كرده است و هر كس مرا اذيت نمايد، پس به تحقيق خدا را اذيت نموده است و روايت ديلمى به زودى ذكر خواهد شد؛ ان شاء اللّه .
(پس از فانى كردن افعال اولياء اللّه ) خداوند سبحان را اوصاف و صفات آنان را فانى مى سازد و اصول اين اوصاف همانطور كه از اخبار اهل بيت عليهم السلام به دست مى آيد، پنج مورد است : حيات ، علم ، قدرت ، سمع و بصر. و خود خداوند متعال در اين پنج مورد به جاى آنها قيام مى كند و آنها را به عهده مى گيرد. در كتاب كافى كلينى در حديثى از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه فرموده : ان اللّه - جل جلاله - قال : ما تقرب الى عبد من عبادى بشى ء احب الى مما افترضت عليه و انه ليتقرب الى بالنافله حتى احبه فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به ولسانه الذى ينطق به ويده التى يبطش بها ان دعانى اجببه و ان سئلنى اعطيته ؛ (152) خداى - جل جلاله - مى فرمايد: هيچ بنده اى به سوى من اسباب تقرب خود را فراهم نمى سازد كه محبوب تر باشد نز من از آنچه را كه من بر وى حتم و واجب نموده ام و بطور يقين ، بنده ؛ من به سوى من تقرب مى جويد با به جا آوردن كارهاى مستحب ، تا جائى كه من او را دوست دارم ؛ پس چون من او را دوست داشتم ، من گوش او هستم كه با آن مى شنود و چشم او هستم كه با آن مى بيند و زبان او هستم كه با آن سخن مى گويد و دست او هستم كه با آن مى دهد و مى گيرد و پاى او هستم كه با آن راه مى رود؛ وقتى كه مرا بخواند اجابت مى كنم ، و وقتى كه از من در خواست نمايد به او مى دهم .
و اين حديث رايج در بنى شيعه و سنى است و كتاب خداوند نيز آن را تصديق مى كند:
قل ان كنتم تحبون اللّه فاتبعونى يحبكم اللّه و يغفر لكم ذنوبكم . (153)
بگو: اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشايد.
و همچنين مى فرمايد:
يا ايها الذين امنوا اتقوا اللّه و امنوا برسوله يوتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به ويغفر لكم . (154)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد. از خدا پروا داريد و به پيامبر او بگرويد تا از رحمت خويش شما را دو بهره عطا كند و براى شما نورى قرار دهد كه به (بركت ) آن راه سپريد و بر شما ببخشايد...
آنچنان كه از تطبيق سبك و سياق اين دو آيه بر مى آيد كه هر دو امر به پيروى كردن از پيامبر صلى اللّه عليه و آله نموده اند و ايمان به او را لازم شمرده اند، در واقع اين دو آيه در حكم يكى هستند و هر دو، محبت خداوند متعال را براى بنده اش بيان مى كنند كه اين محبت ، رحمت و لطف چندان است و سبب مى شود تا صاحب نورى گردد كه به وسيله آن در ميان مردم رفت و آمد نمايد، يعنى با آنان معاشرت كند و با آنها زندگى نمايد در حالى كه اين بنده قبل از اين ، با قواى نفس و ابزار آن از قبيل گوش ، چشم و دست و زبان در بين مردم به سر مى برد و زندگى مى كرد ولى اينكه بر اثر آن محبت الهى ، آنها تبديل به نورى اهدائى از طرف خداوند متعال شده است . اين مطلب را خوب درياب ! و در كتاب اثبات الوصيه مسعودى خطبه اى از امير المومنين عليه السلام نقل شده كه قسمتى از آن ، اين است : سبحانك اى عين تقوم نصب بهاء نورك و ترقى الى نور ضياء قدرتك و اى فهم يفهم مادون ذلك الا ابصار كشفت عنها الاغطيه و هتكت عنها الحجب العميه فرقت ارواحها الى اطراف اجنحه الارواح ، فناجوك فى اركانك و ولجوا بين انوار بهائك و نظروا من مرتقى التربه الى مستوى كبريائك فسماهم اهل الملكوت زوارا و دعاهم اهل الجبروت عمارا... (155)
اى خداوندى كه سبحان و پاكى ، كدام چشم توانايى مشاهده روشنائى نورت را دارد و صعود به سوى نور تابناك قدرتت را مى يابد و كدام فهم و درك را چه امكانى است جز چشمانى كه تو خود از آنها پرده بردارى فرموده اى و حجابهاى كورى را از آنها برگرفته اى ؛ پس ارواح آنها در حال صعود به اطراف بالهاى آن ارواح هستند؛ پس آنها تو را در اركان وجودت مى خوانند و در انوار عظمتت فرو رفته اند و از اين عالم خاكى بالا آمده و به كبرياى تو نگريسته اند؛ پس اهل عالم ملكوت آنان را زيارت كنندگان و اهل جبروت آنها را عمارت نشينان ناميده اند.
و در اين رابطه حديث هشام مطرح است كه در فصل سوم ذكر شد.
و اين قبيل معانى در دعاها زياد مطرح شده و در مناجات شعبانيه نيز على عليه السلام مى فرمايد: الهى و الهمنى و لها بذكرك الى ذكرك و اجعل همتى الى روح نجاح اسمائك و محل قدسك ... الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمه و تصير ارواحنا معلقه بعز قدسك . الهى و اجعلنى ممن ناديته فاجابك و لا حظتته فصعق لجلالك ، فنا جيته سرا و عمل لك جهرا... الهى و الحقنى بنور عزك الابهج فاكون لك عارفا و عن سواك منحرفا...؛ خدايا! مرا و اله و حيران ذكر خود براى ياد خودت گردان و همت و تلاشم را بر نشاط و فيروزى در اسماى خود مقام قدس و عظمت خويش قرار ده .... باز خداوندا! به من عنايت فرما كمال و نهايت انقطاع به سوى خود، را و چشمان دلهايمان را به نور و درخشش نظرشان به سويت نورانى كن تا به جايى رسد كه چشمان دلهايمان حجابهاى نور را بشكافد و به معدن عظمت وصول يابد و روح همايمان به مقام عز قدس تو متعلق گردد... بار الها! و مرا به بجهت انگيزترين نور مقام عزتت ملحق گردان ، تا آن كه به تو عارف شوم و از ما سوايت منحرف گردم ...
و اين مناجات شعبانيه مشتمل بر مقدمه و ذى المقدمه است ، يعنى سلوك و شهود را در بر مى گيرد.
و در كتاب عده الداعى اين فهد حلى از وهب بن منبه نقل شده كه خداوند متعال به حضرت داود عليه السلام وحى كرد: يا داود! ذكرى لذا كرين و جنتى للمعطعين و حبى للمشتاقين و انا خاصه للمحبين اى داود! ياد من براى ياد كنندگان است و بهشت من براى اطاعت كنندگان مى باشد و محبت من براى مشتاقان است و خود من مخصوص محبان هستم .
پس از تحقق فناى فعلى و اسمى ، فناى ذاتى انجام مى پذيرد و خداوند متعال ذات آنان را فانى مى سازد و اسم و رسم آنان را محو مى نمايد و خود خداوند سبحان در مقام آنان مى ايستد و در آخر رساله توحيد ذكر شده كه همانا اين مقام برتر از آن است كه آن را به لفظ در آيد و اشاره اى كه لمس ‍ نمايد و همانا اطلاق مقام بر او نيز مجازى است و اين مقامى است كه خداوند سبحان در آن را به روى پيامبرش محمد صلى اللّه عليه و آله و خاندان پاكش اهل بيت عليهم السلام گشوده است .
و مى گويم : همانا الان نيز خداوند متعال اوليايى از امتش را به آنان ملحق مى فرمايد همانطور كه روايات زيادى نقل شد كه خداوند سبحان شيعيان آنان را در آخرت به درجه و مقام معصومين عليهم السلام نائل خواهد شد. در كتاب بحارانوار از كتاب (ارشاد القلوب ) ديلمى روايت كرده ذيل نفل كرده است قسمتى از آن حديث اين است كه خداوند متعال شب در معراج فرمود: يا احمد! هل تدرى اى عيش اهنى و اى حياة ابقى ؟
قال : الهم لا، قال : اما العيش الهنى فهو الذى لايقفر ضصاحبه عن ذكرى و لاينسى نعمتى و لايجعل حقى ، يطلب رضائى فى ليله و نهاره . و اماالحياة الباقية فهى التى يعمل لنفسه حتى تهون عليه الدنياو تغصر فى عبنه و تعظم الاخرة عند و يوتر هواى على هواه ويبتغى و مرضاتى و يعظم حق نعمتى (156) و يذكر عملى به و يراقبنى باليل و النهار عند كل سيئة و معصية .
و ينقى قلبه عن كل ما اكراه و يبغض الشيطان و وساوسه و لا يجعل لابليس ‍ على قلبه سلطانا و سبيلا؛ فاذا فعل ذلك اءسكنت قلبه حبا حتى اءجعل قلبه لى و فراغه و اشتغاله و همه و حديثه من النعمة التى اءنعمت بها على اءهل محبتى من خلقى و اءفتح عين قلبه و سمعه حتى يسمع بقلبه و ينظر بقلبه اليه ما فيها من اللذات و احذره من الدنيا و ما فيها كما يحذر الراعى على غنمه مراتع الهلكة و اذا كان هكذا يفر من الناس فرارا و ينقل من دار الفناء الى دار البقا و من الدار الشيطان الى دارالرحمان .
يا احمد! و لازيننه بالهية و العظمه ، فهذا هو العيش الهنى و الحياة الباقيه و هذا مقام الراضين ؛ فمن عمل برضائى الزمه ثلاث خصال : اغرفة شكرا لايخالطه الجهل و ذكرا لايخالطه النسيان و محبة لايوثر على محبتى محبة المخلوقين ؛ فاذا احبنى احببته و افتح عين قبله الى جلالى و لااخفى عليه خاصة خلقى فاناجيه فى ظلم اليل و نور حتى حديثه مع المخلوقين و مجالسته معهم و اسمعه كلامى و كلام ملائكتى و اعرفة السر الذى يسترته عن خلقى و البسته الحياء حتى يستحيى منه الخلق كلهم و يمشى على الارض مغفورا له .
واجعل قبله و اعياو بصيرا و لااخفى عليه شيئا من جنة و لانار واعرفة ما يمر على الناس فى القيامة من الهول و الشدة و ما احاسب به الاغنيا والفقره و و الجهال والعلماء و انور له فى قبره و انزل كتابه فى يمنه فقيرا منشورا: ثم لااجعل بينى ترجمانا فهذه صفات المحبين .
يااحمد! اجعل همك هما و اجعل لسانك لسانا و اجعل بدنك حيا لايفعل ابدا، من يفعل عنى لا ابالى فى اى و اد هلك ؛(157)اى احمد! آيا مى دانى چه عيشى گوارتر و چه زتدگى ماندگارتر است ؟ عرض كرد: خداوندا نمى دانم . فرمود: آن زندگى اى گواراتر است كه صاحبش از ذكر من غافل نگردد ونعمت مرا در بوته فراموشى نگذارد و جاهل به حق من نباشد و شب و روز به دنبال كسب رضا و خشنودى من باشد.
اما در زندگى جاتويدان و ماندگارتر آن است كه صاحبش آن چنان روشى نسبت به نفس خود به كار گيرد مه دنيا رد نظرش پست و رد چشمش كوچن و آخرت در ديدگان او بزرگ گردد و خواسته مدا بر خواسته خودش مقدم بدارد و رضايت وخشتودى مرا بطلبد وحق نعمت مرا بزرگ بداند و رفتار مرا نسبت به رفتار خودش به خاطر بسپارد و در شب روز كه مى خواهدنافرمانى و گناه نمايد مرا در نظر بگيرد و مراقب باشد و دل خود را از آمچه ناخوش دارم ، درو سازد و شيطان و وسوسه هاى او را دشمن بدارد و نگذارد بر دلش راه يابد پس اگر چنين بود، من نيز محبت خود را دز دلش اسكان مى دهم تا اينكه دل او را كاملااز آن خود سازم و دلش را از دنيا فارغ و به آخرت مشغول نمايم واو را چون محبان ديگرم ، از نعمتهاى تازه بهره مند سازم و چشم و گوش و دلش را باز كنم تا اينكه با دلش بشنود وبا آن به جلالت عظمت من نگاه نمايد به طورى كه دنيا را بر او تنگ سازم و لذت هاى دنيوى را دشمن او قرار دهم و او را از دنيا و آنچه كه در دنياست بترسانم همانطور كه چوپان گوسفندان خود را از چراگاه هاى خطرناك مى ترساند و دور مى نمايد، او را از گناهان دور سازم و چون بنده اى به اين مقام دست يافت ، از مردم مى گريزد و گوشه گيرى اختيار مى نمايد واز دنياى فانى به دنياى باقى منتقل مى شود، از خانه شيطان به خانه خداوند رحمان پناه مى آورد.
اى احمد!چنين بنده اى را به هيبت و عظمت زينت مى دهم ، اين است عيش گوارا و زندگى جاويدان و اين است مقام اهل رضا و خشنودى ؛ پس ‍ هر كس طبق رضا و خشنودى من رفتار نمايد، سه خصلت را ملازم او مى سازم با سپاسگزارئى او را آشنا مى كنم كه با فراموشى مخلوط نشود و محبتى به او ارزانى مى دارم كه محبت مرا بر محبت آفريدگانم مقدم بدارد؛ پس چون مرا دوست بدارد من نياز او را دوست خواهم داشت و چشم دلش را به شكوه و جلال خود از او پنهان نخواهم ساخت ؛ پس در تاريكى شب و روشنائى روز با او سخن گويم نا اينكه سخن گفتن او با آفريدگانم قطع شود و با ايشان مجالست ننمايد و سخنان خود و فرشتگانم را به گوشش برسانم و رازى را كه از مردم پنهان كرده ام در اختيارش قرار دهم لباسى از حيا و شرم بر او بپوشانم تا همه مردم از او شرم نمايند و بر روى زمين راه مى رود در حالى كه آمرزيده شده است و دل او را شنوا و بينا سازم و چيزى از بهشت و دوزخ براى او پنهان نمى كنم . و او را به آنچه در قيامت بر مردم را به آنچه در قيامت بر مردم مى گذارد از قبيل ترس و وحشت ، آگاه نمايم و او را بر حساب رسى كه از ثروتمندان و فقيران و نادانان و عالمان به عمل خواهد آمد مطلع كنم و قبر او را نورانى نمايم تا اينكه نكير و منكررا براى سئوال و جواب نزاد اوبفرستم ، اما اندوه مرگ و تاريكى قبر و لحد و بيم روز قيامت را نبيند، پس براى او ميزانش را نصب نمايم و نامه علمش را مى خواند و آن هنگام ديگر مترجمى بين من و او نيست و من با او بدان واسطه سخن گويم ؛ پس اينهاست صفات محبان و دوستان .
اى احمد! همت خود را يكى ساز و زبانت را يكى گردان و بدن خود را زنده بدار كه لحظه اى غافل نباشى . هر كس از من غافل شد، بانكى نخواهم داشت كه در چه وادى هلاك مى گردد.
و در كتاب بحارالنوار از كافى كلينى و معانى الاخبار شيخ صدوق و نوادر راوندى با سندهاى مختلف از حضرت صادق عليه السلام و حضرت كاظم عليه السلام به نقل از پيامبر صلى اللّه عليه و آله حديثى روايت شده كه ما اين حديث را طبق الفاظ كتاب كافى در اينجا ذكر مى كنيم ، فرمود: استقبل رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله ، حاربة بن مالك بن النعمان الانصارى فقال له : كيف انت يا حارثه بن مالك ؟ فقال ؛ يا رسول اللّه مومن حقا؛ فقال له رسول اللّه عليه السلام لكل شى حقيقه فما حقيقه قولك فقال : يارسول اللّه عزفت نفسى عن الدنيا فاسهرت ليلى و اضمات هواجرى و كافى انظر الى عرشى ربى و قد و ضع للحساب و كانى انظر الى اهل الجنة يتزاورون فى الجنة و كانى اسمع عواء اهل النار فى النار؛ فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله عبد نور اللّه قلبه ، ابصرت فاثبت .
امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا عليه السلام باحارثه بن مالك بن نعمان انصارى روبرو شد، حضرت فرمود: حارثه بن مالك ! چگونه اى ؟ عرض كرد: يا رسول اللّه : مومن حقيقى ام ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: هر چيزى را حقيقتى است ، حقيقت گفتار تو چيست ؟ گفت : يا رسول اللّه ! به دنيا بى رغبت شده ام ، شب را (براى عبادت ) بيدارم و روزهاى گرم را (در اثرهاروزه ) تشنگى مى كشم و گويا عزش پزوزدگارم را مى نگرم كه براى حساب گسترده گشته و گويا اهل بهشت را مى بينم كه در ميان دوزخ مى شنوم ؛ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فرمود: بنده اى است كه خدا را دلش رانورانى فرموده ، بصيرت يافتى ثابت باش .(158)
واگر تو در اين آيات و رواياتى كه نقل كرديم - هر چند آنچه را نقل نكرديم بيش از آن است كه تقل نموديم - يه خوبى تدبر نمايى سواز اين عبارات ، است . و اللّه الهادى والمستعان ؛ و خداوند هدايتگر و يارى كننده است . سخن را در اينجا به پايان مى رسانيم . و الحمدا على الاتمام و على سيدنا محمدو اله الصلوه والسلام .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
5 + 6 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .