مطالبی پیرامون معرفت نفس انسان

مطالبی پیرامون معرفت نفس انسان :
صد و ده اشاره، حضرت علاّمه حسن زاده ی آملی حفظه الله

آن چه برای انسان مهّم است، لذّت عقلی است.
چرا بعضی از انسان ها از لذایذ عقلی محروم اند؟
گاهی یک امر لذیذ به انسان می رسد که نه تنها به آن میل و رغبتی ندارد بلکه از آن متنفّر نیز می باشد؛ چنان که بعضی از بیماران از شیرینی متنفّرند. در تعریف ما برای لذّت اشکالی پیش نمی آید زیرا در حال بیماری برای او خیر نیست ولی همین که بهبود یافت آن وقت می بینی چقدر لذّت می برد. پس برای مزاج سالم خیر است.
کرده ای تأویل حرف بکر را خویش را تأویل کن نی ذکر را
بدون هیچ استثنایی حرف ها همین هست و تا آخرکتاب نیز حرف همین است؛ و هر انسانی که از لذایذ عقلی لذّت نمی برد، طبعش برعقلش حاکم است و این شخص مریض به شمار می آید. مریض عقلانی و روحانی است و إِلاّ انسان مِن حیثُ هُوَ از معانی عقلیه و علم وکمال و ارتقاء و اعتلاء به فهم خطاب محمّدی صلّی الله علیه و آله و سلّم لذّت می برد، و هرکس که لذّت نمی برد بداند که مریض است و بیماری به او روی آورده است منتها می خواهدکه به روی خودش نیاورد؛ به خصوص که بعضی ها دچار حجاب می شوندکه خودشان را مستثنی می پندارند. مثلاً فکر می کند چون من در این لباسم یا پیش نمازم یا خطیب یا مدرّسم خطری مرا تهدید نمی کند، از این جور افکار و خیالات که نَعوذُ بِاللهِ مِن شُرورِ أَنفُسِنا وَ مِن سَیِّئاتِ أَعمالِنا. چنین بیماری برای انسان پیش می آید و به الفاظ و مفاهیم و اصطلاحاتی که یاد گرفته دل خوش می کند که در واقع گاهی حجاب از این طریق پیش می آید. هرکس خودش کلاه خودش را قاضی کند و درباره ی خودش بیندیشد و بهانه ها را کنار بگذارد و آنچه را ندارد کسب نماید و اگرکسب ننماید، بیمار است. برای من پیش آمده که بزرگوار عالمی-که همه ی شما ایشان را می شناسید- در میان یک جمعیّتی غریب زیست، یک وقتی بعضی از آقایان آن شهر به آنجا تشریف آوردند و من از آن بزرگوار سراغ گرفتم و آنها مطالبی گفتند. من گفتم ایشان خیلی بزرگوار است، پس شما آنجا چه کاره اید و چه می کنید؟ ایشان از مفاخر علمای امامیّه وعالَم علم بود. همه ی این آقایان هم به منبر می رفتند یا قلم در دست می گرفتند و چیزها هم نوشتندکه اگرعالمی پیدا کردید تحصیل علم وکمال نمایید وَ قالَ رسولُ الله صلّی الله علیه و آله و سلّم : أُطلُبُوا العِلمَ مِنَ المَهدِ إِلی اللَحدِ .طوری نشودکه خودمان را گول بزنیم و فکرکنیم این حرف ها برای دیگران است نه برای ما! آیا چون در این کِسوَت درآمدیم یا در این سِمَت هستیم پس این حرف ها برای دیگران است؟!
پس درآمد پوستین رنگین شده کاین منم طاووس علیّین شده
به هر حال ؛ آن بزرگوارمَرد، بدان پایه ی علمی غریب زیست و غریب مُرد و با این که فاعل در فاعلیّت تامّ بود و آثار وجودی اش و کتاب هایش عظیم و قابل توجّه بود، ولی یک نهال هم نپرورانده است،کسی از محضرش استفاده نکرد. به هرصورت؛ ما اَبَد در پیش داریم و باید خودمان را درست بسازیم، بقیّه همه عوارض است. خدا رحمت کند آقای طباطبایی-صاحب المیزان- را که فرمود: اگر این عوارض دوام هم داشته باشند-که نوعاً ندارند- تا لب گور است. و بقیّه تویی وتو، چگونه خودت راشناختی و ساختی؟
عقل می خواهد پیش ببرد ولی بیماری ها مزاحمش می شود. در معانی و معقولات نوعاً این طور است، انسان ازکمالات لذّت نمی برد و آماده است تن به هرگونه کار سنگین و بار سنگین بدهد ولی دنبال این مطلب نباشد. مطالب خیلی سنگین و شریف درکتاب های عرفانی هست و ابن تُرکه هم فرمایشاتی در تمهید القواعد دارند و اگرچه این سه نَمَط اِشارات مطالب عرفانی را در بر دارد، دستورالعمل انسان سازی هم است.

آن چه برای انسان مهّم است، لذّت عقلی است.
عمده ی این فصل –که بعد خود خواجه تصریح می فرماید- حرف لذّت و الم است که مربوط به بهجت و سعادت است؛ و آن چه که برای انسان است مِن حیثُ هُوَ انسان، لذّت عقلی است و اگر چنان چه از آن برکنار شده آن الم ندارد. مثلاً شیر مادر سنگین بوده بچّه از آن خورده و دلش درد گرفته است. اگر مادر غذای سنگین بخورد، شیرش سنگین می شود. حالا که بچّه در اثر درد گریه می کند، مادرش کف می زند و سر و صدا راه می اندازد، بچّه ساکت و خاموش می شود و به محض این که مادر ازکف زدن دست کشید فوراً گریه ی بچّه در می آید، چون این کف زدن مادر، رادع و مانعش بود تا احساس درد نکند. اگر خوب به عُمق دنیا و دنیازده ها برسید، می بینیدکه این مادر(یعنی دنیا) به کف زدن، رقصاندن و به بازی گرفتن، اهل خودش را سرگرم داشته و آنها متوّجه دردشان نیستند و وقتی که از او اعراض کردند و روز قیامت برپا و یَومَ تُبلَی السَّرائِرُ برقرارگشت، آن وقت متوّجه می شوند. اگرعمل صالح و عمل ناصالح را با هم مخلوط کردند، مطابق حالات شان، برزخ شان مراتب دارد؛ و اگر به کلّی مَلَکات شان را ضایع کردند به اقتضای کار خودشان باید مُخلَّد در بدبختی و بیچارگی شان باشند. کَما فی قُربِ المَوتِ مِنَ المُرضَی أَو مَعُوقَه... قرب موت که آمده، قوا رو به این سو ندارد. آن به گرفتاری خودش است و قوا از کار افتادند و{نفس}درحالی است که دیگر توجّه به این سو ندارد و از این گونه حالات در غیر حال احتضار هم خیلی برایش پیش آمده ولی مُتنَبِّه نشده است، چون تا زمانی که سر آسوده دارد چنین است. شیخ عطّار داستانی نقل می کند، البته داستان و افسانه برای این است که انسان از آن نتیجه بگیرد و به کار بندد و الاّ به صورت ظاهرش کاری از آن بر نمی آید. به هر حال شیخ عطّارمی گوید در یک کشتی موش و گربه ای بودند، و موش از دست گربه در زحمت بود و از این گوشه ی کشتی به آن گوشه می رفت و گربه هم دنبالش می نمود تا این که کشتی غرق شد و یک تخته پاره ای روی دریا قرار گرفت و این موش وگربه بدون حرکت و گریز روی آن تخته پاره ماندند. تا حالا درکشتی بودند و لبه های کشتی برآمده بود آنها راحت درآنجا به این طرف و آن طرف در حرکت و گریز بودند، ولی اکنون احساس می کنندکه با کوچک ترین حرکت در آب غرق خواهند شد. آن حجاب و پرده برداشته شد، و اینک آنها دریا را می بینند و می دانند که اگر بجنبندغرق می شوند. آری! انسان در آن شرایط به فکر بی چارگی و بدبختی خودش است و آن حقیقت موت را می بیند همان طور که مرحوم آخوند ملاّ صدرا رضوان الله علیه در اَسفار مطرح کرده و مرحوم فیض- شاگرد توانای آخوند- در حقّ الیقین آورده که حقیقت موت، عبارت است از انقطاع انسان ازغیر خودش.

حال و ملکه / معصوم با غیر معصوم چه سنخیتی دارد ؟
در فصل 20 از باب 11 سفر اَسفار در فرق بين ملكه و حال آمده است كه قول و فعل تا مادامى كه در اكوان حركات و مواد مكونات وجود دارند حظّى از بقا و ثبات ندارند، ولكن كسى كه كارى را انجام دهد يا سخنى را گويا شود؛ در نفسى او اثرى محقّق مى شود و در قلب او براى زمانى حالى و كيفيتى به وجود مى آيد. وقتى افعال و اقوال تكرار گردد، آثار آن در نفس استحكام مى يابد و حال نفسانى به صورت ملكه ی نفسانى مى گردد. زيرا فرق بين حال و ملكه همانند فرق بين شدّت و ضعف است و اشتداد در كيفيت به حصول صورت جوهريّه اى منجر مى شود كه اين صورت جوهريّه مبداء براى مثل اين كيفيت مى گردد. مثل حرارت ضعيف در ذغال وقتى كه شدّت پيدا كند، به صورت آتش سوزنده اى مبدّل مى شود و هم چنين كيفيت نفسانى وقتى اشتداد يابد ملكه ی راسخه در نفس مى گردد يعنى صورت نفسانيّه اى مى گردد كه مبداء آثار مختص بدان مى شود كه فعل مناسب با آن، به سبب آن صورت نفسانى با سهولت، بدون تعمل و تحمّل زحمت از نفس صادر مى شود.
و همين هيئت راسخه در نفس كه ملكه ی نفسانى است براى شخص در قيامت متمثّل مى شود كه در لسان شرع در جانب خير و شر به ملك و شيطان نام برده مى شود. ولى مسمّى يكى است زيرا ملكات نفسانى، صُوَر جوهريّه و ذوات قائمه ی فعّاله ی در نفس مى گردند و اگر براى اين ملكات ثبات و جوهرى براى ابد الاباد نباشد ،خلود اهل جنّت در ثواب و اهل آتش در عقاب وجهى نداشت .
در قسم سوم از باب پنجم از فنّ دوم از جواهر و اعراض اسفار ج 4 ص 110 فرمود كه در فرق بين حال و ملكه گفته شده كه فرق شان به عوارض است نه به فصول، زيرا تغاير بالذّات ندارند چون آن امر نفسانى در ابتدا تكونش قبل از استحكام حال است و همان حال كه مستحكم شد، ملكه مى گردد پس يك شخص، اوّل داراى حال مى شود و سپس همان حالش ملكه مى شود چه اين كه شخص واحد ابتدا كودك است سپس مرد مى گردد.
آن گاه جناب آخوند گويد : كسى كه اراده كند كه فساد اين قول را بشناسد بايد به امر حال ملكه در باب علم بنگرد. همانا حال همان صورت حاصله است كه از اعراض است كه موضوع آن نفس است وقتى علم ملكه شد پس بايد نفس به جوهر عقلى متّحد شود و به واسطه ی آن جوهر فعّاله مى گردد.
خلاصه ی بيان جناب صدرالمتألّهين در اين دو مورد اسفار همان است كه حضرت مولى مى فرمايند : علم و عمل جوهرند و انسان سازند.
آن جا كه كيفيات نفسانى به صورت ملكه ی راسخه در نفس در آيد، خلق و خوى نفس مى گردد كه در تعريف خلق جناب ملاّ صدرا گويد: الخلق ملكه يصدر بها عن النّفس افعال بالسّهويه من غير تقدّم رويه .
ملكه و خلق و خوى كه از صفات و كيفيات نفسانى براى انسان تحقّق مى يابد براى او هويت مى سازد و اين همان است كه از آن به طبيعت ثانويه نام مى برند كه در قوس صعود يعنى در سير تكاملى نفوس انسانى داراى استعدادهاى گوناگون براى رسيدن به فعليّت هاى مختلف است و اگر در جهت علم و عمل صالح خويش را بسازد، از ملائكه پاى فراتر مى نهد ولى اگر در جهت صفات رذيله حيوانى رشد نمايد و از كمال انسانى باز بماند، همان صفات كه براى حيوانات به نحو كمال است براى او به صورت رذيله است مثل افراط در شهوت براى بهائم كمال است ولى براى انسان رذيله است زيرا او داراى نفس ناطقه است و كمال نفس ناطقه، وصول به حقيقت حكمت است كه همانا حكمت، ادراك كلّيات و عقليات ثابته الوجود است و بلكه بالاتر كمال نفس ناطقه، مقام اشمخ لا يقفى و عدم توقّف است .
من می گویم فعلی که بدون اراده صورت گیرد، ملکه است و هر عملی با اراده و توجّه تحقّق یابد حال.
در زمان خواجه طوسی این بحث مطرح بود که آیا علی علیه السّلام افضل است یا عمر؟علی افضل از عثمان و عمر و ابوبکر است یا آنها افضل از علی اند؟ این بحث را مطرح کردند و وادار کردند که بفرمایند علی علیه السّلام افضل از آنهاست. وقتی بحث در مقام امیرالمومنین علیه السّلام است، باید تیتر بحث این باشد که شیخ فرمود : تفضیل علی بر جمیع الانبیاء غیر محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم، چرا؟
جواب این پرسش را در حاشیه کشف المراد آورده ام؛ چون در نسبت، مُجانِست شرط است. مثالاً نمی توانیم خط را با نقطه بسنجیم، و یا سطح را با خط بسنجیم، و یا حجم را با سطح، بلکه باید سطح را با سطح و خط را با خط بسنجیم. معیار در سنجش، مجانست است. ما اگر بخواهیم حضرت امیرعلیه السّلام را با کسی بسنجیم و بگوییم او افضل است یا علی علیه السّلام، باید با معصوم بسنجیم، باید بگوییم : او افضل است یا حضرت موسی یا حضرت عیسی یا حضرت ابراهیم یا حضرت یحیی یا حضرت زکریا علیهم السّلام؟ باید مجانست باشد.
معصوم با غیرمعصوم چه سنخیتی دارد؟
جناب خواجه طوسی هم این حرف ها را می دانست نه این که این ها را نداند، لذا عرض کردم که خواجه را وادار کردند و به حرف آوردند که فرمودند : آنها افضل اند یا علی علیه السّلام ؟ و الاّ حرف شیخ مفید صحیح تر است که فرمود : او را باید با انبیای سلف سنجید، نه با افرادی که معصوم نیستند. کسی نگفته عمر و ابوبکر و عثمان معصوم اند.
بیهقی در سنن، این روایت را از جناب رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم نقل کرده : مَن اراد ان ینظر الی آدم فی علمه و الی نوح فی تقواه و الی ابراهیم فی حلمه و الی موسی فی هیبته و الی عیسی فی عبادته فلینظر الی علی بن ابیطالب.
ببینید پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم امیر مومنان علیه السّلام را با چه کسانی می سنجد... .
درباره ی امامت و تفضیل امیرالمومنین علیه السّلام، محیی الدّین عربی در باب هشتم فتوحات مکّیه آن جا که راجع به صادر نخستین بحث می کند، می گوید: کسی به صادر نخستین نرسیده مگر دو نفر، یکی خاتم انبیاء و دیگری علی بن ابیطالب.
چه طور شد که علی بن ابیطالب علیه السّلام به این مقام رسید؛ ابن عربی می گوید: لانّه اقرب النّاس الیه؛ زیرا نزدیک ترین فرد به پیغمبر بود، این قرب جسمانی که نیست و الاّ خیلی ها با او هم نشین بودند.
هر که را روی به بهبود نداشت دیدن روی نبی سود نداشت
«کتاب گفتگو با حضرت علاّمه حسن زاده آملی، ص259-261»

قرائت قرآن برای کدام یک از اموات تأثیر دارد ؟

افرادی که استعداد کمال را داشتن ولی ظلمت و عناد و جهل مرکّب در آنها رسوخ پیدا کرده است که اگر حالا برای او هزار مجلس ختم قرآن و فاتحه هم بگیرند چیزی به او نمی رسد و اثری در بر ندارد؛ چون قرآن و فاتحه و غیره باید روی سنخیت باشد و حساب وکتاب به آنها برگردد و عایدشان بشود. اگر قابلیت باشد؛ عاید شان می شود و اگر نباشد چیزی دست شان را نمی گیرد.
خدا رحمت کند یکی از اساتید ما را ! از یکی از بزرگوارانی که خودش دیده بود نقل فرمود که آقایی او را خواسته بود (روحش را احضار نموده بود) و از او سئوالاتی پرسید و گفت که آیا این فاتحه که برای شما می خوانیم، چیزی از آن عاید شما می شود؟ گفت بله، پرسید چگونه؟ تشبیه معقول به محسوس عجیبی کرده و هر دو هم از علما بودن و در پاسخ گفته بود : اگر در یک خانه خیلی گرم و داغ و محدود و یا حمّام گرم و داغ باشید ( اگر این عالم امروزی بود مَثَل سونا می زد) و ناگهان دریچه ای باز شود و یک نسیم خیلی دل نشین بوزد، و یک انبساط خاصّی به شما دست می دهد این قرآن و فاتحه که برای مان می خوانید، دم به دم انبساط و ابتهاج نصیب ما می سازد.
آری باید اصل جان با قرآن و فاتحه ارتباط داشته باشد که چیزی نصیببش شود و آن نشئه نیز مثل این نشئه است و فرقی ندارد.
اشارت و تنبیهات، نمط هشتم، شرح حضرت علاّمه حسن زاده ی آملی (صفحه117 )

هدف ریاضت های شرعی، رساندن انسان به عالم اله است.

همه ی حرف زیر سر این مناسبت است و باید سعی کردکه این مناسبت را به دست آورد. همان طورکه وقتی شما می خواهی معنای معقول را بفهمی، سعی می کنی که به تجرّد، تن در دهی، یعنی از مادّه و احکام مادّه عاری بشوی. جایی که غذا حاضر است یا سر و صدا وجود دارد نمی شود تعقّل و فکرکرد؛ چون این ها آن مناسبت را سلب می کند وکار به جایی می کشد که اگر یک مگس و زنبور یا ساعت صدا داشته باشد، آن تعقّل مشکل پیدا می کند. از این حرف در مِصباحُ الاُنس تعبیر به توحّد کرده است که تعقّل صیغه ی مبالغه است یعنی می خواهد خیلی وحدت و یگانگی و یکتایی که هیچ چیز با او نباشد برایش فراهم آید تا توحّد پیدا کند تا بتواند با آن معقول مناسبت یابد. ریاضت های شرعی نیز بر اساس همین مناسبت است و این مناسبت خیلی اهّمیت دارد؛ إِنَّ هذَا القُرآنَ یَهدِي لِلَّتِي هِيَ أَقوَمُ (سوره اسراء، آیه 9) ما جز این دستوری نداریم و هدف ریاضت های شرعی این است که انسان را به عالم اله نزدیک کند. شما وقتی کتاب وافی فیض کاشانی را باز می کنید، می بینید نوشته شده است که شب به انسان توحّد می دهد برای این که إِنَّ لَکَ فِي النَّهارِ سَبحاً طَویلاً. آری! وضعیّت روزها معلوم است که سر و صدا، کسب و کار، شلوغی و رفت و آمد است و این ها نمی گذارند توحّد حاصل شود؛ امّا شب توحّدآور است. خلوت انسان را به اصل و واقع مناسبت می دهد و این مناسبت او را به مبدأش می کشاند و کسی که این مناسبت را ندارد و امور ارضی جاسیه گرفتارش کرده است، به همان اندازه ی غَرَض مادّی اش وا می ایستد.
غَشِیَها غاشٍ شائقٌ لا یُعرَفُ سَبَبُهُ. فرا گیرندهای او را فرا می گیرد و به طَرَب و وَجد و شوق و ذوق می آورد. جستن های خیلی شگفت و حالات طَرَب آور پیدا می کند. یک شادمانی عجیبی او را فرا می گیرد و به او روی می آورد،که این معنا را در نَمَط نهم، فصل بیست و یک آورده است. آنجامی فرماید: إِنَّ العارِفَ بشّ بَسّامٌ ؛ عارف خیلی سرحال و با نشاط و خیلی خوش حال و شاد است.
یُقضِی ذلِکَ بِها إِلی حَیرهٍ وَ دَهَشٍ.گاهی هم او در هَیَمانی می افتد و در یک سکوت خیلی شیرین فرو می رود وخود آن سکوت سکوت ها می آورد، یعنی حفظ کردن چانه از هرزه گویی. دو چیزکلید مغز است: دم فرو بستن به وقت گفتن وگفتن به وقت خاموشی.
وَ ذلکَ لِلمُناسبه یِ درباره ی مناسبت و ارزش و جایگاه آن سخن گفتیم و عرض کردیم که تَوَحُّد تناسب او با معقولات است و این مناسبت او را به تتمّه ی اِستبصار می کشاند، یعنی باید به او گفت که خوش باش که عاقبت به خیر هستی.
این مناسبت نمی گذارد او آرام بنشیند. این مناسبت او را به این طرف و آن طرف می کشاند، دنبال معارف و حقایق است و دنبال سعادت ابدی خودش است و اگر بشنود آدم قابلی در یک گوشه ای است، به راه می افتد و به سراغش می رود، چون درد دارد و دنبال درمانش می رود. خیلی هم صبور و پرحوصله می شود.
وَ قَدجُرِّبَ هذا تَجریباً شَدیداً، یعنی این امر به تجربه رسیده است؛ و این تجربه به دو معناست: یا این که از دیگران دیدیم راست است و یا این که خودمان یافتیم که راست است. در کتاب ها که می گویند این دستورات مُجرَّب است، یعنی خودمان عمل کرده ایم یا از دیگری دیده ایم.
وَ ذلِکَ مِن اَفضَلِ البَواعِثِ، طبق اسلوب باید به جای ذلک، تلک باشد ولی ذلک فرمودکه منظور این امر مناسبت است.
وَ مَن کانَ باعِثُهُ إِیّاهُ لَم یَقنَع إِلاّ بِتَتِمَّهِ الاِستِبصارِ؛ به واسطه ی آن مناسبت، او قانع نمی شود و در حدّی قرار نمی گیرد مگر به تتمّه الاِستِبصار؛ دنبال استبصار و بصیرت و نور بیش تر می رود. ممکن است کسی دنبال کمال باشد ولی باعث او مورد ستایش مردم قرارگرفتن باشدکه دیگران بگویند: به به، چه مقامی! و او منافسه کند، یعنی به دیگران فخر بفروشد و تفاخرکند و اظهار برتری نماید. این افراد وقتی به این حد رفتند، می گویند: یافتیم و دیگر می خواهیم چه کنیم، و از آن طریق نان هم در می آورند. نان توی روغن افتاده و وضع خوب است. در واقع دنیا این افراد را دزدیده است و این ها می گویندکه چه کسی همه چیز را دانست که ما هم بدانیم و به این حرف خودشان را فریب می دهند.
... .
حقیقت عذاب اخروی

آیا انسان در بهشت یا جهنّم است و یا بالعکس؟
إنَّ هَذَا القُرآنَ یَهدِي لِلَّتِي هِيَ أَقوَمُ (سوره اسراء، آیه 9) . نباید ما این جا را اصل قرار بدهیم و آن جا را به این جا قیاس کنیم، بلکه آن جا اصل است. زبان روایات و آیات، به زبان مردم وفهم مردم است که کَلِمَ النَّاسَ عَلَی قَدرِ عُقُولِهِم. درعذاب و ثواب اخروی، ما به سوی عمل خودمان می رویم یا در حقیقت به سوی خودمان. برای بعضی، مزرعه ی وجودشان در همین جا برای شان ظهور پیدا می کند. قیامت شان در همین جا قیام می کند. چشم برزخی آنها باز است؛ ولی اکثری مردم، آن جا که رفتند خود را می یابندکه چه هستند. از امام صادق علیه السّلام سؤال می کندکه: کجامی رویم؟ حضرت می فرمایند: به سوی عمل مان. طوری تعبیر می کندکه طرف درک کند و حق است. جناب عالی می دانی که ما خودمان عمل خودمان هستیم یَومَ تُبلی السَّرائِرُ (سوره طارق، آیه 9)، ولی در این جا آحاد افراد پیدا شوندکه کشت مزرعه ی وجودی خودشان را مشاهده کنند. و امّا چگونگی عذاب : این طورکه سر زبان ها هست نیست که عذاب را قیاس کنیم به این جا و کسی دستور بدهد، فلانی را زندانی کنید، شلاّق بزنید، درآتش بیندازید. آیا می شود گفت قیامت و فعل خدا هم همین طور است که عذاب این گونه باشدکه بگویند فلانی را بگیرید ببرید به جهنّم عذاب کنید. گفتارحضرات معصومین همه رمز است. طوری فرمایش کرده اندکه همه بفهمند و هرکسی به قدر فهم و ادراک خود می فهمد. این فرمایشات باطن دارد و متشابهات را باید به محکمات حمل کرد. فرمودند: إِنَّهُ عَمَلٌ غَیرُ صالِحٍ نفرمود : انّه ذو عمل غیر صالح. حضرت رسول صلی الله علیه و آله به قیس بن عاصم فرمود: هُوَ فِعلُک. و الی ماشاء الله روایات و آیات این گونه داریم. هَل ثُوِّبَ الکُفّارُ ما کانُوا یَفعَلُونَ (سوره مطفّفین،آیه 36)، همانی که کردند. برای انسان فهمیده و کارکشته روشن می شود، البتّه به کمک اشاراتی که در آیات و روایات است. یک اشاره درآیه ای یا روایتی مشکل گشا است. ولی برای اکثری مردم باید به زبان خودشان حرف زد؛ چون این جایی هستند، زبان های قابل فهم برای مردم، مثل این دنیا که عذاب خارج از وجود انسان است. انسانی را می بینندکه می بندند و در درون جهنّم پرتاب می کنند. ولی حقیقت چیز دیگر است. گناه در جوهر انسان آتش می اندازد، دودش جان را تیره می کند، جلو نور چشم را می گیرد. تَطَّلِعُ عَلَی الاَفئِدَه، لذا نباید آن جا را به این جا قیاس کنیم و نباید فراموش کردکه فهم افراد در روایات و آیات فرق دارد، مثلاً مرحوم مفید می فرماید به شیخ صدوق که بهتر بود شما تنها محدّث بودی و نقل روایت می نمودی و دیگر تفسیر نمی کردی و این گونه تحقیقات را برای اهلش می گذاشتی. شیخ صدوق بعضی از روایاتی را که نقل می کند، تفسیر می کند.

برگرفته از پایگاه : مشکات ولایت

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
14 + 2 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .