نماز خوبان، احمد پور ترکمان

نماز خوبان

حكايات و داستان هايى از دانشمندان و فرزانگان

مؤ لف : على - احمد پور تركمانى

ناشر: مؤ سسه فرهنگى انتشاراتى مشهور
فهرست عناوين
مقدمه
فصل اوّل : نماز از ديدگاه فرزانگان و انديشمندان
فصل دوّم : نماز اول وقت
فصل سوّم : نمازهاى : جماعت - جمعه
فصل چهارم : شب مردان خدا
فصل پنجم : با محرمان خلوت اُنس
فصل ششم رازها و اشاره ها
منابع و مآخذ:
فهرست عناوين
مقدمه
فصل اوّل : نماز از ديدگاه فرزانگان و انديشمندان
1 - نماز يك كارخانه انسان سازى
2- نماز ارتباط صميمانه ميان انسان و خدا
3 - قيام بر نماز
4- نماز و شيعه
5 - شاگرد نماز
6 - حقيقت نماز
7 - گويا پروردگارت را مى بينى ...
8 - نماز، همه اش ، نماز
9 - نماز اوج بندگى
10 - نظر فلاسفه اسلامى درباره عبادت
11 - صورت اجتماعى نماز
12 - نماز بازيابى فطرت پاك
13 - دين اسلام ، دين جهانى
14 - يك تجربه مهّم
15 - نماز چيست ؟
16 - نماز روح وحدت و يگانگى
17 - نماز شدن انسان
18 - نماز اتصال به قوه محركه پايان ناپذير
19 - آهنگ آسمانى اذان
20 - نماز سنبل عبادت و بندگى
21 - از فراز هزاران مسجد
22 - نماز مهمترين وسيله ايجاد آرامش در روان
فصل دوّم : نماز اول وقت
23 - معناى لغوى و عرفانى نماز
24 - رازهاى وضو
25 - بركات نماز اول وقت
26 - الله اكبر در نماز
27 - نماز و شفاعت اهل بيت
28 - بهترين وسيله بعد از شناخت نماز است
29 - غفلت دل در نماز
30 - نماز عصاره همه عبادات
31 - حقيقت نماز
32 - وصيّت لقمان حكيم به فرزندش
33 - توصيه هاى نورانى
34 - دوران طلبگى
35 - سفارش نماز اول وقت
36 - امتحان
37 - بگذاريد نماز بخوانم
38 - قبله منزل امام در نوفللوشاتو
39 - دو ركعت عشق
40 - علامه الهى ؛
41 - احمد ظهر شده ؟
42 - گنج اهل دل
43 - نماز عشاء برفراز دار
44 - نماز اول وقت
45 - پند استاد
46 - بر آستان جانان
47 - مواظبت بر نماز اول وقت
48 - مسيح كردستان
49 - بعد از نماز
50 - عروج
51 - سرباز نماز
52 - قبله پنهان
53 - گوشه كلاس
54 - مسابقه و نماز اول وقت
فصل سوّم : نمازهاى : جماعت - جمعه
55 - سجاده سرخ
56 - در دانشگاه الازهراء
57 - اين نماز را ترك نكن
58 - شصت سال تلاش براى احياء نماز جماعت
59 - سفارش به نماز جماعت
60 - در حال نماز جماعت
61 - آئين ره يافتگان
62 - مواظبت بر نماز
63 - اين هماهنگ ، اين اتّحاد
64 - مردى از تبار پاكان
65 - نماز جماعت بعد از چهل سالگى
66 - سيّد جوان
67 - عمل به احتياط
68 - لحظه هاى سبز
69 - عمل به تكليف در همه حال
70 - شمع جمع
71 - مرگ امام جماعت از خبر گناه ماءموم
72 - توصيه هاى امام قدّس سرّه
73 - پرواز تا بى نهايت
74 - اقامه نماز جماعت
75 - رعايت حقوق مردم در نماز جماعت
76 - هرگز در پى محراب و مسجد نبود
77 - احياء مسجد، احياء دلها
78 - نبايد از مردم دور بود
79 - حديث پايدارى
80 - چرا ما رعايت نمى كنيم ؟
81 - نماز در مساجد متروكه
82 - نمازهايشان همه به جماعت خوانده مى شود
83 - سى سال در صف اول نماز جماعت
84 - مردان خدا
85 - تاءثير روح بزرگ
86 - نماز جماعت پر شكوه
87 - ابلاغ دستورات !
88 - صحنه هاى زيبا
فصل چهارم : شب مردان خدا
89 - نافله ، عاشورا، جامعه
90 - لحظه هاى خدائى يك جوان
91 - جان ايمان
92 - تذكر پدر
93 - مرغ تسبيح گوئى و من خاموش
94 - نماز سحر گاهان
95 - فيض عظيم
96 - ستون مسجد
97 - هفتاد سال نماز شب
98 - تهجّد و تلاوت قرآن
99 - انفاس سحر خيزان
100 - نسيم رحمت
101 - زيارت يك عالم نورانى
102 - پشيمانى عابد از عبادت
103 - از سر شب تا سحر در حال ركوع
104 - علامه امينى ؛
105 - لذّت معنوى
106 - اخلاص در عمل
107 - فيوضات سحر
108 - در زمره اولياء الهى
109 - نياز نيمه شبى
110 - آروزهاى مادر
111 - نماز عشق
112 - رازهاى نيمه شب
113 - آرامش
114 - در حريم يار
115 - بانگ سحرى
116 - نماز شب ، از اول جوانى
117 - آرامترين نماز
118 - اولين شب اقامت در پاريس
119 - راهيان شب
120 - رهنمود آسمانى
121 - آيه رحمت
122 - سبّوح قدّوس
123 - آواى ملكوتى
124 - ساكنان حرم سرّ
125 - ره عشق
126 - هفتاد سال نماز شب
127 - حديث دلبران
128 - نواى شب
129 - لحظات آخر زندگى يك سردار
130 - تحول ايمان
131 - شبهاى اسارت
132 - جرم سجده طولانى
133 - نماز همه چيز ماست
134 - قضاء نماز شب
فصل پنجم : با محرمان خلوت اُنس
135 - سيماى نور
137 - تنديس عبوديت
138 - آخرين نماز آقا ابا عبدالله عليه السّلام و يارانش
139 - حسين بن على عليه السّلام
140 - على ابن الحسين عليه السّلام
141 - رُخ به رُخ
142 - نماز براى او يك كار بود
143 - آه
144 - جنگ است آقا!
145 - تكبيرة الاحرام
146 - شب آشتى با خدا
فصل ششم رازها و اشاره ها
147 - انديشه هاى زلال
148 - ابتدا سخت نگيريد
149 - اهميت به مستحبات
150 - شكوه وارستگى
151 - انوار تابان
152 - سى سال استغفار
153 - تبليغ نماز و فرهنگ نماز
154 - بناى مسجد
155 - موت اختيارى
156 - آهنگ رستگارى
157 - نماز و معاشرت
158 - بركات سجده
159 - عمل به وظيفه
160 - دو ركعت نماز قبل از اعدام
منابع و مآخذ:
مقدمه
نماز؛ يك كارخانه انسان سازى و پرواز در بى نهايت و رسيدن به خوبيهاست .
نماز، روح وحدت و يگانگى و قوه محركه پايان ناپذير.
نماز، سنبل عبادت وبندگى و آهنگ آسمانى و دعوت انسان از فراز هزاران مجد، و سفر به به ديار خوبان .
نماز، عصاره همه عبادات و گنج اهل دل ، و راز و نياز بر آستان جانان .
نماز، سجاده سرخ مشتاقان ملاقات حق ، و آئين ره يافتگان .
نماز، پيوند با پاكان و قرار در لحظه هاى سبز
نماز، شمع جمع مردان حق و تمرين براى خوب شدن و نماز شدن انسان .
نماز، فيض عظيم و حديث پايدارى و نسيم رحمت حق .
نماز، رازها و نيازها در دل شب و در حريم يار و خضوع بر آستان جانان و بانگ خود آگاهى انسان .
نماز، رهنمودهاى آسمانى و آيه رحمت و نزول بركات حق و آواى ملكوتى ساكنان حرم سرّ.
نماز، ره عشق و حديث دلبران و شكوفائى انديشه هاى زلال .
نماز، آهنگ رستگارى و انوار تابان و تنديس عبوديت .
نماز، هجرت و تلاش و راه يابى و آشتى با خدا و حديث پايدارى .
نماز، طلوع روشنائى و شروع لحظه هاى ناب و غروب تاريكيها و نااميديها و نماز...
جزوئى كه پيش روى خوانندگان عزيز قرار دارد، حاصل زحمات چندين ماهه اى است كه از ميان كتب و داستانهاى مختلف و پرمحتوا گزينش و با قلم ساده بازنويسى شده و در شش فصل تنظيم گرديده است .
آنچه بيشتر در اين كتاب مورد نظر قرار گرفته ، داستانها و خاطرات و نكته هايى از زندگى عملى بزرگان و مردان الهى است و شكل و محتواى آنها بيشتر حالت طبيعى و زمينى را در بر دارد تا آسمانى .
تلاش زيادى شده است كه سياق بيان داستانها و خاطرات توسط نويسندگان حفظ و بيش از حد ضرورى مورد تصرّف قرار نگيرد.
در انتخاب و جمع آورى مطالب تا حد توان تلاش شده كه از منابع دست اول استفاده شود.
از همه دوستان و سرورانى كه در اين مسير بنده را مشوق بودند و همچنين از مؤ سسه فرهنگى - انتشاراتى مشهور كه در چاپ و نشر اين كتاب تلاش نمودند تشكر مى كنم .
در خاتمه دوستان عزيز، انشاءالله خرده ها را با ديده اغماض و كريمانه نگريسته و بنده را با پيشنهادها و انتقادات خويش دستگيرى فرمايند.
خوشا آنان كه الله يارشان بى
به حمد و قل هو الله كارشان بى
خوشا آنان كه دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بى
(بابا طاهر)
والحمد و الله رب العالمين
على - احمد پور تركمانى
فصل اوّل : نماز از ديدگاه فرزانگان و انديشمندان
1 - نماز يك كارخانه انسان سازى
حضرت امام خمينى قدّس سرّه :
در اسلام از نماز هيچ فريضه اى بالاتر نيست . نماز پشتوانه ملت است . سيّد الشهداء در همان ظهر عاشورا كه جنگ بود، و همه در معرض خطر بودند، وقتى يكى از اصحاب گفت كه ظهر شده است فرمود كه : ((يادم آورديد نماز را و خدا تو را از نماز گزاران حساب كند. و ايستاد در همان جا نماز خواند. نگفت كه ما مى خواهيم جنگ بكنيم ، خير، جنگ را براى نماز كردند. اميرالمؤ منين وقتى كه يكى مسئله اى ، يك چيزى از او پرسيدند در همان بحبوحه جنگ ايستاد و جواب داد. حالا... من شمشير براى اين مى زنم . جنگ در اسلام يك چيزى نيست كه خودش يك مطلبى باشد، يك چيزى باشد يك طرحى باشد. جنگ براى اين است كه آن زباله هايى كه هستند آنهايى كه مانع از پياده شدن اسلام هستند، آنهايى كه مانع از ترقى مسلمين هستند، آنها را از بين راه بردارند. مقصد اين است كه اسلام را پياده كنند و با اسلام انسان درست كنند. نماز يك كارخانه انسان سازى است ، فحشا و منكر را نماز، نماز خوب فحشاء و منكر را از يك امتى بيرون مى كند.(1)
2 - نماز ارتباط صميمانه ميان انسان و خدا
مقام معظم رهبرى حضرت آيت ا... خامنه اى :
نماز و نيايش ، ارتباط صميمانه اى است ميان انسان و خدا، آفريده و آفريدگار. نماز، تسلابخش و آرامشگر دلهاى مضطرب و خسته و بستوه آمده و مايه صفاى باطن و روشنى روان است . پيمان و انگيزه تحرك و بسيج و آمادگى است ، در حالى صميمانه و دور از رنگ و فريب ، براى نفى هر بدى و زشتى است و تدارك هر نيكوئى و زيبائى .
برنامه اى است براى بازيافتن و آگاه ساختن خويش ، و كوته سخن ، رابطه اى و استفاضه اى مداوم است . با سرچشمه و پديده آورنده همه نيكى ها، يعنى خدا... يكى از عملهايى كه سرشار از انگيزه ياد خداست و مى تواند انسان را يكسره غرق در ياد خدا كند، و مى تواند بيدار باش و به خويش آورنده باشد، و مى تواند همچون شاخص و علامتى ، رهروان راه خدا را بر روى خط مستقيم بدارد و از گيجى و گمى حفظ كند و مى تواند از لحظه اى غفلت زندگى آدمى مانع شود، نماز است .
انسان از لابلاى مشغوليتهاى فكرى كه او را احاطه كرده است به ندرت مى تواند به خود و هدف زندگى و گذشت لحظات و ساعات و روزها بينديشد چه بسا روزها كه شب مى گردد و روزهاى ديگرى كه آغاز مى شود. و هفته ها و ماهها كه مى گذرد و انسان به آغاز و پايان آن توجه نمى يابد و گذشت زندگى و معنا يا بطالت آن را احساس نمى كند.
نماز يك زنگ بيدارى و يك هشدار در ساعات مختلف شبانه روز است . به انسان برنامه مى دهد و از او تعهد مى خواهد، به روز و شبش معنا مى دهد. و از گذشت لحظه ها حساب مى كشد. در آن هنگام كه انسان مشغول و بى خبر از طى زمان و انقضاى عمر است او را مى خواند و به او مى فهماند كه روزى گذشت و روزى آغاز شد.
بايد فعاليت كنى مسئوليت بزرگترى بر عهده بگيرى و كار مهمترى انجام دهى به دليل آن كه بخشى از عمر، از فرصت عمل ، به سر آمد بايد پيشتر تلاش كرد و بيشتر رفت زيرا هدف بزرگ است ، مگر تا فرصت از كف نرفته به آن دست يافت ... (2)
3 - قيام بر نماز
سيّد بن طاووس ؛ (589 - 664 ه‍ .ق ):
نماز ترا به اين مى خواند در پيشگاه مالك زندگان و مردگان حضوريابى ، پس با دلى آگنده از رغبت ، و ضميرى مالامال از شرف ، به نماز برخيز و هر كارى را كه خدايتعالى تو را به اشتغال به آن معذور نمى دارد ترك كن ، چه اشتغال به چنان امورى مخالف با مولا و سبك شمردن فرمان او جل جلاله باشد و خطرى است سهمگين كه از كيفر آن ايمن نمى توان بود. و مشنو كه گويند به تاءخير انداختن وقت نماز دشوار نيست . گوينده چنين سخنى را به اين سخن بيازماى كه اگر از كسى حاجتى بطلبد و رفع نيازش به تاءخير افتد آيا او را سرزنش نمى كند و در دل از او نمى رنجد؟ و نمى گويد كه آن شخص ‍ حق دوستى را نپاييده است ؟ پس بدان كه اينگونه مردم حق را نمى شناسند و عظمت و نعمت الهى را پاس نمى دارند و در حقيقت از تو چشم آن دارند كه آنان را بيش از خدايتعالى تحليل كنى و مهر تو بر آنان افزون بر مهر تو به آستان الهى باشد پس مبادا كه در اهانت به مولاى خود از آنان پيروى كنى . پس به نماز برخيز، با كمال اشتياق ، با رغبتى از سر عشق ، و با عشقى به كمال ، در نماز به خداى حىّ هستى بخش ، روى سخن داشته باش و مقام خود را كه بنده اى از ياد مبر، و از ستايش ذات پاكش كوتاهى مكن .(3)
4 - نماز و شيعه
علاّمه سيّد محمّد حسين طباطبائى ؛ فرمود:
كربن معتقد بود كه در دنيا يگانه مذهب زنده و اصيل كه نمرده است مذهب شيعه است .
روزى به هانرى كربن گفتم : در دين مقدّس اسلام تمام زمينها و مكانها بدون استثناء محل عبادت است ، اگر فردى بخواهد نماز يا قرآن بخواند يا سجده كند يا دعا كند در هر جا مى تواند، بنابراين اگر فردى از مسيحيان در وقتى از اوقات حالى پيدا كرد مثلاً در نيمه شب در خوابگاه منزل خود است و خواست خدا را بخواند چه مى كند؟ او بايد صبر كند تا روز يكشنبه ، كليسا را باز كنند، اين معنى قطع رابطه بنده است با خدا.
در پاسخ گفت : بلى اين اشكال در مذهب مسيحيت هست .
همچنين روزى به كربن گفتم : اگر در دين مقدس اسلام ، انسان حاجتمند حالى پيدا كند، طبق همان حال و حاجت خدا را مى خواند امّا در دين مسيح ، خدا اسماء حسنى ندارد اگر شما مثلاً حالى پيدا كرديد چه خواهيد كرد؟! در پاسخ گفت : من در مناجاتهاى خود صحيفه مهدّويه عليه السّلام را مى خوانم . كربن كراراً صحيفه سجّاديه را مى خواند و گريه مى كرد.(4)
5 - شاگرد نماز
بو على سينا (370 - 427 ه‍ .ق ) پنج ساله بود كه پدرش چون از او هوش و ذكاوتى عجيب مشاهده كرد به تعليم و تربيتش همّت گماشت . و پيش معلم دانشمندى برد تا به وى قرآن و اصول دين بياموزد. بو على به خواندن علم ادب ، و صرف و نحو و لغت ... مشغول گشت و هم زمان به حفظ قرآن كريم روى آورد و قبل از ده سالگى به اينكار توفيق يافت و حافظ كل قرآن شد. سپس در نزد اساتيد ديگرى به تحصيل رياضيات پرداخت و حساب ، جبر، مقابله ، هندسه را فرا گرفت . و در نزد استادى ديگر به تحصيل فقه پرداخت و آن را نيكو فرا گرفت ، در نزد استاد ابو عبدالله ناتلى شروع به خواندن فلسفه نمود و بعد از اندكى همانند استادش و بالاتر از او گشت چنان كه در حين درس از استاد اشكال مى گرفت و استاد از جواب باز مى ماند و او خود جواب را تشريع مى كرد. تا جائى كه اساتيد از شركت در كلاس او را كفايت نمودند و گفتند كه خود مطالعه كن و اگر نتوانستى مسائلى را حل نمايى با ما در ميان بگذار.
شيخ بو على سينا در اين مورد مى نويسد: من بخواندن دروس مشغول بودم و اقسام فلسفه را مجدداً مطالعه مى كردم در تمام اين اوقات شبى را تا صبح نخوابيدم در روز هم جز به تحصيل علم به چيزى توجه نداشتم . و به همين طريق پيش مى رفتم تا حقيقت هر مسئله براى من مسلم مى شد و هرگاه من در مسئله اى حيران بودم و يا نمى توانستم قضيه را بفهمم به مسجد پناه مى بردم و نماز مى گذاردم و خالق كل را ستايش مى كردم و معمّاى من حل و مشكل برطرف مى شد. با اين شكوه باز در سروده اى گويد:(5)
دل گر چه در اين باديه بسيار شتافت
يك موى ندانست ولى موى شكافت
اندر دل من هزار خورشيد بتافت
آخر به كمال ذره اى راه نيافت
6 - حقيقت نماز
سخن ابو حامد امام محمّد غزالى ( 405 - 505 ه‍ .ق ) در مورد حضور قلب در نماز:
ظاهر نماز چون كالبد است و وى را حقيقتى است كه آن روح نماز است .
ظاهر نماز: مانند طهارت تن و جامه و جاى پاك ايستادن و روى به قبله آوردن و چشم از جايگاه سجود فراتر بردن است اين همه صورت نماز است و اين صورت را حقيقتى است كه آن روح نماز است . اگر اصل روح نباشد نماز همچون آدمى مرده باشد و كالبدى بى جان . اصل روح نماز، خشوع است و حاضر بودن دل در جمله نماز، كه مقصود نماز راست داشتن دلست با حق تعالى ، و تازه كردن ذكر حق تعالى بر سبيل تعظيم ، چنان كه حق تعالى گفت :((وَ اَقِمَ الصَّلوةَ لِذَكْرِى ، نماز بپاى دار براى ياد كرد مرا.))(6) رسول خداصلّى اللّه عليه و آله فرمود: ((كسى كه نصيب وى از نماز جز رنج و درماندگى نيست )). و اين آن است كه به ظاهر نماز كند و به دل غافل ، و باز رسول خداصلّى اللّه عليه و آله رمود: ((كه بسيار بنده بود كه نماز كند و از نماز وى بيش از ده يك يا شش يك ننويسند و آن مقدار نويسند از نماز هر كسى كه به دل در آن حاضر باشد)). و فرمود: ((نماز چنان كن كه كسى را وداع خواهى كرد يعنى خود را و هواى خود را وداع كن ، بلكه هر چه جز حق است آن را وداع كن و همگى خود به نماز ده ))، و براى اين بود كه عايشه گويد كه رسول خداصلّى اللّه عليه و آله با ما حديث مى كردى و ما نيز با وى ، چون وقت نماز در آمد گفتى كه هرگز ما را نشناخته است از مشغولى كه بودى به عظمت حق تعالى !...(7)
7 - گويا پروردگارت را مى بينى ...
حكيم و محدث بزرگ ملاّ محسن فيض كاشانى ؛ (1007 - 1091 ه‍ .ق ):
چون براى نماز آماده شدى مى بايست كه قلبت نزد نماز بوده و از هر وسوسه اى فارغ باشد و ببين كه در پيشگاه چه كسى ايستاده اى و با كه سخن مى گويى و شرم دار از اينكه با مولايت با دلى غافل و قلبى ممّلو از وسوسه هاى دنيائى و ... سخن بگويى . و بدان كه او بر باطن تو مطلع بوده و به قلبت ناظر است ، و نمازت باندازه خشوع و تواضع و تضرع و زارى تو پذيرفته مى گردد. در نماز چنان به عبادت حق روى آور كه گويا پروردگارت را مى بينى ...(8)
8 - نماز، همه اش ، نماز
آية ا... اراكى ؛ (1312 - 1415 ه‍ .ق ):
((اِنَّ الصَّلاةَ عَمُودُ الدّين اِنْ قُبِلَتْ، قُبِلَ ماسِواها وَ اِنْ رُدَّتْ، رُدَّ ما سِواها. وَ هِىَ تَنهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ)).
براى هر عضوى از اعضاى بدن وظيفه اى است ، در ابتدا كه قيام و قعود و ركوع و سجود باشد كه چهار تا بيشتر نيست . براى هر يك وظيفه است ، از فرق سر تا نوك پا، براى چشم ، براى گوش ، كف ، دستها، سر زانو، حتى نوك انگشتها، هم وظيفه و حكمى است . اين چنين وظايف و احكامى در هيچ دين و مذهبى وجود ندارد. هيچ نيست و بالاتر از همه اين اعضاء مغز و سر و مخ انسان است ، وقتى كه مى گويد ((إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعِينُ))(9) بايد متوجه باشد كه مقابل چه كسى ايستاده است . مقابل خانه اى ايستاده كه خانه خداست . بايد متوجه باشد كه تمامى اعضاء از مغز سر تا نوك پا در عبادت او باشد. در بندگى او، خضوع و خشوع او باشد. و دست خضوع به طرفش دراز كنند... روح روان ، مغز سر و كلّه اش با آن خدايى كه در مقابل خانه اش ايستاده است شفاهاً لب به لب دارد، صحبت مى كند. بايد بفهمد كه با چه كسى دارد حرف مى زند. اگر اين كار را كرد مى شود: ((تَنْهى عَنِ الْفَحشاءِ وَالْمُنكَر)). اگر هر شبانه روز پنج بار اينكار را كرد مى شود:((تنهى عن الفحشاء و المنكر)). به اين خاطر گفته است :((ان قبلت قبل ماسواها و ان ردت ، ردّما سواها)). همه اش نماز است ، نماز، نماز همه اش نماز، نماز، نماز است .(10)
9 - نماز اوج بندگى
آية ا... بهاءالدينى ؛ (1287 - 1376 ه‍ .ق ):
نماز معراج است اگر انسان صادقانه باشد و حرفهايى را كه در نماز مى زند دروغ نباشد، اين نماز معراج است وقتى انسان مى گويد:((إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعِينُ)) بنده هيچ موجودى غير از خدا نيستم ، استعانت به غير از خداى تعالى ندارم و در تمام حوايج ، علوم ، اقتصاد، سلامت و شفا، پناهگاه من خداى تعالى است . اگر انسان موجودى باشد كه غير خدا را عبادت نكند و به ما سوى الله استعانت نجويد، نماز معراج اوست . معارف اخلاق ، عبادات ، صوم و صلاة و حج ، براى اين است كه انسان به اين مرحله برسد... اين عروج و معراج اوست . ولى خدا بايد توفيق دهد، تا كسى بتواند خود را به اين مرحله برساند... نماز معراج است ولى مؤ منى كه راستگو باشد وقتى مى گويد: ((إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعِينُ)) دروغگو نباشد. اگر روزى صد مرتبه انسان اين دروغها را بگويد به جاى اين كه صعود پيدا كند، سقوط مى كند. عروج نتيجه صداقت انسان است . اگر صادقانه گفت : ((إِيّاكَ نَعْبُدُ)) آن وقت منبع علم و حكمت و قدرت مى شود و تمام بركات الهى بر اين موجود نازل مى شود ولى ورود به اين مرتبه خيلى مشكل است و بدون توفيقات و تاءييدات الهى نمى توان آتشهاى دنيا را تحمّل كرد.(11)
10 - نظر فلاسفه اسلامى درباره عبادت
فلاسفه اسلامى گفته اند: عبادت خداوند متعال منحصر در سه نوع است .
اول : آنچه كه متعلق به بدنهاست مثل نماز و روزه و توقف در مواقف محترمه و شريفه براى دعا و مناجات
دوم : آنچه كه متعلق به قلوب و جانهاست مثل اعتقادات صحيح چون توحيد و تمجيد حق تعالى و تفكر در كيفيت افاضه وجود و حكمت حضرت حق در عالم و امثال ذلك .
سوم : آنچه كه واجب است در مشاركت با مردم مثل انصاف در معاملات و داد و ستدهاى كشاورزى ، ازدواج ، اداى امانات ، نصيحت فرزندان ، جهاد و مبارزه با دشمنان ، حمايت از حريم مقدس دين و ...(12)
11 - صورت اجتماعى نماز
علامه محمد اقبال لاهورى نويسنده و شاعر و فيلسوف پاكستانى (1877 - 1938 م ):
انتخاب جهت واحدى در اسلام براى نماز، براى آن است كه وحدت احساسى ميان جماعت نمازگزاران حاصل شود، و شكل كلى نماز و عبادت چنان است كه احساس مقام يا برترى نژادى را در ميان عبادت كنندگان بر مى اندازد، و روح تساوى اجتماعى را به جاى آن مى نشاند و تقويت مى كند. تصور كنيد كه اگر چنان شود كه در زمان ما همه فرق مسلمين ، روزانه براى نماز شانه به شانه در كنار يكديگر در يك صف بايستند، چه انقلاب روحى عظيمى حاصل خواهد شد! از يگانگى من جهان شمولى كه همه من ها را آفريده و نگاهدارى مى كند، وحدت اساسى نوع بشر نتيجه مى شود. تقسيم نوع بشر به نژادها و ملتها و قبيله ها، بنا به گفته قرآن ، تنها براى شناختن و شناخته شدن است . صورت اجتماعى نماز در اسلام ، گذشته از جنبه ادراكى و معرفتى آن ، براى اين است كه وحدت اساسى نوع بشر، با ويران شدن سدّ و بندهايى كه ميان انسانى و انسان ديگر موجود است ، به صورت حقيقتى از زندگى پديدار شود و پايدار بماند.(13)
12 - نماز بازيابى فطرت پاك
دكتر حداد عادل در سينمار نماز در مشهد:
آية ا... استاد مصباح يزدى براى بنده تعريف كردند كه در سفر به فرانسه دوستان ايرانى ما در فرانسه صحبت از پرفسورى كردند كه مسلمان شده بود و خانم او هم مسلمان بود. مسلمانى بسيار خوب و عامل به دستورات و احكام اسلام ، و عارف به حقايق اسلام . ملاقاتى داشتيم با اين خانم و آقاى پروفسور، پرسيدم : چطور شد كه مسلمان شديد؟ به شوخى گفتند: سؤ الهاى خصوصى مى كنيد؛ و بعداً توضيح دادند كه من سالها پيش در الجزاير مقيم بودم . فرانسويها در الجزاير زياد بودند. يك روز در جاده عبور مى كرديم و در كنار جاده مزرعه اى بود، ديدم كسى رو به سمتى ايستاده و حركاتى انجام مى دهد. من از مشاهده اين حركات كنجكاو شدم و از ديگران پرسيدم كه اين حركات چيست ؟ گفتند كه نماز مى خواند. گفتم ماشين را نگهداريد. كنجكاو شدم و رفتم سراغ اين دهقان كه مشغول نماز بود. نشستم تا اين كه نمازش تمام شد. پرسيدم كه چكار مى كنى و چه مى گويى ؟ و چه مى خواهى و چرا اين كار را مى كنى ؟ توضيح داد كه در اسلام دستور است كه پنج وعده نماز بخوانيد... وقتى من متوجه شدم كه در اسلام ارتباط با خالق به اين اندازه آسان است ، و به اين اندازه عميق و لطيف است ، تكان خوردم و اين سرآغازى شد براى تحقيق بيشتر پيرامون اسلام و اين علت اصلى مسلمان شدن من بود(14)
13 - دين اسلام ، دين جهانى
هراس ليف دانشمند مشهور اروپائى :
هيچ چيز در اين عالم مرا قانع نمى سازد كه كدام يك از اديان آسمانى دعوت به مساوات در ميان مردم مى كند، اگر چه برخى از آنها با اين دعوت تظاهر مى كنند، من بسيارى از كليساها و معبدها را ديده ام و ديده ام كه در همان جاها هم مساوات برقرار نيست . و طبيعتاً معتقد بودم كه بايد همين تبعيض در داخل معابد اسلامى هم حكمفرما باشد، ولى هنگامى كه در روز عيد فطر، در مسجدى در ((ووكنج )) در لندن ، ملاحظه كردم كه عالى ترين نوع مساوات در ميان مسلمانان وجود دارد. سخت دستخوش حيرت گرديدم ، من ديدم كه نژادهاى مختلف و شخصيت هاى عالى و دانى ، در كنار يكديگر قرار گرفته اند و برادرانه مشغول عبادت و نماز هستند. تا آن روز چنين صحنه اى نديده بودم ، در آنجا ديده مى شد كه يك نفر (رعيت ) از بلاد (ممباسا) با يك نفر از رجال سياست و يا از بزرگان دولت (مصر) با هم مصافحه مى نمايند و هر گونه تشريفات طبقاتى برچيده شده است . هيچ كس در هيچ مقامى ، از ايستادن در كنار ديگران براى نماز ناراحت نيست . صفها كاملاً منظم و همه در يك رديف ايستاده اند، زيرا آنجا امتيازى نيست و همه در پيشگاه خداوند برابرند. هيچ كس را بر ديگرى برترى نيست . هنگامى كه پيشوا و امام مسجد مسلمانان به من گفت كه به عقيده مسلمانان همه انبياء بر حق بودند و كتابهاى آنها از جانب خداوند است گمان كردم گوشم بد شنيده است . زيرا اين سخن اولين بارى بود كه از يك رهبر دينى چنين سخنى را مى شنيدم از اين رو ديگر براى من شكى باقى نماند كه دين اسلام صلاحيت دارد كه دين جهانى گردد.(15)
14 - يك تجربه مهّم
ديل كارنگى نويسنده مشهور آمريكائى (1888 - 1955 م ) در مورد خاطرات خود مى نويسيد:
از مادرم و پدرم دور شده و وارد دانشگاه شدم و به مرور زمان تغييرى در افكار من پيدا شد. تحصيل علم الهيات ، علوم اساسى فلسفه و علم تطبيق اديان مرا نسبت به بسيارى از تعليمات دينى مشكوك ساخت . گيج و سرگردان شده بودم . نمى دانستم به چه چيز معتقد شوم و هيچگونه منظورى در زندگى بشر نمى ديدم . دست از نماز و دعا برداشتم و كافر و ملحد شدم . عقيده پيدا كردم كه حيات بشر سراسر خالى از هدف و نقشه است و خلقت بشر به همان اندازه فاقد منظور خدائى است كه حيوانات ما قبل تاريخ كه در دويست ميليون سال قبل در دنيا زندگى مى كردند و احساس مى كردم كه روزى نژاد بشر نيز مانند حيوانات ما قبل تاريخ كه امروز اثرى از آنها نيست معدوم خواهد شد. بر عقيده گروهى از مردم به خداوند مهربان و كريمى كه دنيا را مانند خود خلق كرده مى خنديدم . معتقد بودم كه ميليونها خورشيدى كه در فضاى تيره ، سرد و بى روح در گردشند بوسيله قوه اى كور و لاشعور به وجود آمده اند. شايد اصلاً خلق نگرديده و مانند زمان و فضا هميشه وجود داشته اند. آيا من مى خواهم ادّعا كنم كه اكنون جواب تمام سؤ الات را مى دانم ؟ خير، هيچكس تاكنون نتوانسته است پرده از روى اسرار خلقت و حيات بردارد.
اطراف ما را معمّا و اسرارى بى شمار احاطه كرده است . مثلاً بدن خود رمز و معمّاى بغرنج مى باشد و همچنين قوه برقى كه در منزل از آن استفاده مى كنيم و گلى كه در شكاف ديوار روئيده و علف سبزى كه در باغ خانه مى بينيم . آزمايشگاههاى تحقيقاتى سالى سى هزار دلار خرج مى كنند كه علت سبز بودن علف را كشف كنند. كيترينك مى گويد: اگر ما بدانيم كه گياهان چگونه مى توانند نور خورشيد، آب و اكسيد، و كربن را تبديل به قند خوراكى كنند، خواهيم توانست تمدن جهان را دگرگون سازيم . حتّى كار كردن موتور اتومبيل نيز يكى از اسرار بغرنج است . متصديان آزمايشگاههاى شركت بزرگ ژنرال موتور، سالها وقت و ميليونها دلار صرف كرده اند تا در بيابند چگونه و چرا به يك جرقه در سيلندر، انفجارى توليد مى كند كه باعث حركت ماشين مى شود و تازه هنوز هم موفق به كشف اين راز نشده اند. عدم وقوف ما بر اسرار و رموز بدن آدمى ، قوه الكتريك و يا موتور اتومبيل ما را مانع از استفاده كردن و متمتع شدن از آنها نمى شود، همچنين اگر من از كشف رموز دين و نماز و دعا عاجزم دليل بر اين نمى شود كه من از يك زندگى بهتر و سعادتمندانه ترى كه دين به همراه دارد بهره برنگيرم . مى خواستم بگويم كه من دوباره به طرف دين برگشته ام . برق و آب و غذا در فراهم ساختن يك زندگى بهتر و كاملتر و راحتتر به من كمك مى كند ولى فايده دين به مراتب از همه اينها براى من بيشتر است ...
امروز جديدترين علم ، يعنى روان پزشكى ، همان چيزهائى را تعليم مى دهد كه پيامبران تعليم مى داده اند، چرا به علت اينكه پزشكان روحى دريافته اند كه دعا و نماز و داشتن يك ايمان محكم به دين ، نگرانى ، تشويش ، هيجانات و ترس را كه موجب بيم بيشترى از ناخوشيهاى ماست برطرف مى سازد. اگر مذهب حقيقت نداشته باشد، زندگى بى معنى و پوچ است . و بازيچه اى بيش نخواهد بود. بسيارى از ما وقتى از زندگى بستوه مى آئيم و به آخرين حدّ نيروى خود مى رسيم در نااميدى و ياءس رو بسوى خدا بر مى گردانيم . البته در موقع گرفتارى هيچ كس منكر خدا نيست . امّا چرا تا مرحله نااميدى و ياءس تاءمّل كنيم ؟ چرا هر روز تجديد قوا ننمائيم ؟ چرا براى نماز و عبادت منتظر فرا رسيدن روز معينى شويم ؟ من با اينكه پروتستان هستم . امّا هر وقت احساس مى كنم كه احتياج به دعا و نماز دارم فوراً در اولين نماز خانه اى كه در سر راه خود بيابم به آنجا مى روم و به دعا و نماز مى پردازم .(16)
15 - نماز چيست ؟
سخن شهيد آية ا... دكتر محمّد حسين بهشتى رحمه اللّه (1307 - 1360 ه‍ .ش ):
اين ايستادن و خم شدن ، اين نشستن و به خاك افتادن ، و با هر يك كلماتى گفتن چه معنا دارد؟ در آن لحظه كه آدمى به كمال و شكوه بى نهايت آفريدگار جهان مى انديشد، سراپا شيفته آن مى شود، دل و جانش به خضوع و خشوع و فروتنى مى گرايد، با آهنگ فطرت در برابر آن همه كمال و عظمت سر تعظيم فرود مى آورد، ركوع و سر به زمين مى سايد، سجود و زبان به ستايش مى گشايد، حمد و تسبيح .
و در آن لحظه كه انسان خود را به كمك يك نيروى برتر از ماده نيازمند مى يابد، دل به سوى آفريدگار دانا و توانا و مهربان جهان مى آورد، راز و نياز خود را با او در ميان مى نهد و او را به كمك مى خواند، دعا اين است نماز ما و نيايش روزانه ما، به سوى خدا، خداى يكتا، خداى پر مهر. نيايشى كه هر فرازش ، بيانگر اصلى از اصول جهان بينى اسلام ، و هر حركتش ، نمايشگر پيوند عميق انسان اسلام با خداست . نيايشى كه انسان را به سوى خدا، به سوى راه او، و به سوى رهبران او مى كشاند. او را به همه شايسته كاران روى زمين ، در طول تاريخ ، در گذشته و آينده و حال ، پيوند مى دهد. و صف او را از صف ستمگران و تبهكاران و گمراهان جدا مى سازد تا در راه راست خدا استوار بماند و به بيراهه نيفتد. اينك تو اى انسان جستجو گر عصر ما برخيز، برخيز تا با شور و نشاط، به نيايشى چنين زنده و سازنده بپردازيم ، و خود را از هر چه جز حق و حقيقت است پيراسته سازيم .(17)
16 - نماز روح وحدت و يگانگى
دانشمند شهير اروپائى آقاى هيل :(18)
از روزى كه اسلام ظاهر شد، نماز يگانه شعار اسلامى به صورت يك ضرورت درآمد. ارتباط اين نماز با مسيحيت و يهوديت هر چه باشد نيروى خاص و اهميّتى فوق العاده در بين مسلمانان پيدا كرد. و بعدها به صورت نماز جماعت به اقتدا امامى كه اغلب خود محمّدصلّى اللّه عليه و آله بود اقامه مى شد. هر كسى به هنگام نماز جماعت ، اجتماع مسلمانان را مشاهده كند كه براى نماز صف بسته اند و با نظام خاصّى در كمال وقار و با طرز حيرت انگيزى ركوع و سجود مى كنند، به شگفتى در مى آيد، و آثار تربيتى آن را در روان مسلمين از همان روزهاى نخستين درك خواهد نمود.
كافى است كه ما نقش نماز را مورد بررسى قرار دهيم كه چه تاءثير مهمّى در بيدار كردن روح نظم و حفظ نظام داشته است . آنگاه به خوبى در مى يابيم كه در حقيقت نماز براى مسلمانان مانند يك آموزش نظامى بوده است و همين نظم مسلمانان در نماز، روح وحدت و يگانگى را در ميان مسلمانان زنده كرده ، برادرى ، مساوات و برابرى و دستاوردهاى اجتماعى اسلام را عملاً ايجاد مى نموده است .(19)
17 - نماز شدن انسان
مرحوم دكتر على شريعتى ؛ (1312 - 1356 ه‍ .ش ):
نماز شدن انسان ، تلاش براى شدن و زنده ماندن ، نيايش خواستن است . خواستن انسانى است كه از آنچه دارد خوشنود نيست . و در آنچه كه هست رنج مى برد. اساسى ترين درسى كه در نماز مى انديشيم توحيد در هستى است و طرد همه (شركها) و (تفرقه ها) و نفى همه قدرتهاى دروغين ، غير از خدا.
اولين عبارتى كه بر زبان مى آوريم در شروع ، اذان (الله اكبر) يعنى خدا بزرگتر است اين بدين معنى است كه خدا از همه قدرتها و ايده آلها بزرگتر است و بايد به بزرگتر بودن خدا از همه توجه داشت . اين ضربه محكمى است بر كسانى كه ايده آلهائى را در مسير غير خدا شعار زندگى خويش قرار مى دهند و در آن خود را گم مى كنند. انقلابى راستين كه با خدا و خلق ميثاقى مقدّس بسته است از تزلزل در برابر خداوندان زر و زور و نيروهايشان منع مى كند. و ياد آور مى شود كه هان فراموش نكن كه خدا بزرگتر است و اگر در راه خدا قدم گذارى و براه خويش ايمان داشته باشى قدرت (فرعون ، قارون ، بلعم ) را در هم مى شكند و مى تواند تو را يارى كند. وقتى (لااله الاالله ) مى گوئيم بار ديگر همه خدايان دروغين را نفى مى كنيم . اله ، خداى غير الله ، خداى غير حقيقى ، پول مقام قدرت موقعيت اجتماعى و ... همه و همه كه در قالب هوسهاى پوچ گذاشته شوند و در راه خدا و اسلام نباشند اِله مى باشند.
اين انقلابى ترين شعار اسلام است كه در دل مجاهدين اين همه شور و شوق آفريده است و هم مى آفريند كه مايه رستگاريشان است .(20)
18 - نماز اتصال به قوه محركه پايان ناپذير
الكسيس كارل (1873 - 1944 م )نويسنده مشهور كتاب انسان موجود ناشناخته :
دعا و نماز قوى ترين نيروى است كه انسان مى تواند توليد كند، - نيروئى است كه چون قوه جاذبه در زمين وجود حقيقى و خارجى دارد.
در حرفه پزشكى خود من ، مردانى را ديده ام كه پس از آن كه تمام معالجات ديگر در حال آنان ، مؤ ثر واقع نشده بود به نيروى نماز و دعا از بيمارى ، رهائى يافتند. دعا و نماز چون راديوم يك منبع نيروئى مشعشعى است كه خود به خود توليد مى شود. از راه دعا و نماز انسان مى كوشد نيروى محدود خود را با متوسل شدن به منبع نامحدود تمام نيروها افزايش ‍ دهد. وقتى كه ما دعا و نماز مى خوانيم ، خود را به قوه محركه پايان ناپذيرى كه تمام كائنات را به هم پيوسته است متصل و مربوط مى كنيم . نماز و دعا مى خوانيم كه قسمتى از آن نيرو به حوائج ما اختصاص داده شود. به صرف همين استدعا، نواقص ها تكميل مى شود. و با قدرتى بيشتر و حالتى بهتر از جاى بر مى خيزيم . هر وقت ما با شور و حرارت خداوند را در دعا و نماز مخاطب مى سازيم ، هم روح و هم جسم خود را به وجهى احسن تغيير مى دهيم . غير ممكن است مرد يا زنى تنها براى يك لحظه به دعا و نماز بپردازد و نتيجه مثبت و مفيدى از آن نگيرد.(21)
19 - آهنگ آسمانى اذان
پروفسور ژول لابوم (1791 - 1868 م ) پژوهشگر علوم اسلامى با بيش از 30 سال سابقه از فرانسه :
اسلام واسطه ميان انسان و خدا را از ميان برد و براى اولين بار ايجاد ارتباط مستقيم را ميان دو قطب اعلام كرد. در پذيرش عبادت و نماز لازم نيست كه شخص از يك گروه مشخص مقام وساطت را ميان مردم و خدا داشته باشد، بلكه هر انسانى مى تواند خودش اعمال عبادى را انجام دهد.
نمازهاى پنجگانه از مظاهر همبستگى مذهبى است . آنگاه كه بانك توحيد در فضاى شهرهاى اسلامى طنين مى افكند، گرويدگان به اسلام با شنيدن آهنگ آسمانى اذان در دل روز يا شب هنگام ، به سوى مراكز نيايش ‍ با آفريدگار هستى بخش مى شتابند، اين شيفتگان ايمان به خدا، در هر نقطه از جهان و از افقهاى دور دست روى خود را به سوى نقطه اى واحد و كانونى مشترك ، يعنى كعبه كه در قلب مكه جاى دارد مى گردانند.(22)
20 - نماز سنبل عبادت و بندگى
الكسيس كارل :
احساس عرفانى جنبشى است كه از اعماق دل انسانى برخواسته شده است يك غريزه اصلى است . انسان همان طورى كه به آب نياز دارد به خدا هم نياز دارد.و بهترين چيزى كه فطرت را تقويت مى كند نماز است كه سنبل عبادت است .
اگر صميمانه به دعا و نماز بپردازيد خواهيد ديد كه زندگى شما به صورت عميق و مشهودى تغيير خواهد كرد. بايد بگوييم كه دعا فعاليتى است كه براى تكامل صحيح شخصيت و تماميّت عاليترين ملكات انسانى ضرورت دارد. تنها در دعا و نماز اجتماع كامل و هماهنگ بدن و فكر و روح حاصل مى شود كه به آدمى ، كه همچون نى شكننده اى ، است نيرومندى و استقامت بيرون از حد تصوّر مى بخشد. دعا و نماز عملى است كه آدمى را در حضور خدا قرار مى دهد.
مردى دهاتى در آخرين صف نماز در يك معبد تنها نشسته بود. كسى از او پرسيد: منتظر چه هستيد؟ او در جواب گفت : به او نگاه مى كنم و او به من نگاه مى كند.
آدمى دعا مى كند كه نه تنها خدا به ياد او باشد، بلكه خود نيز به ياد خدا باشد. دعا و نماز كوششى است در آدمى براى رسيدن به خدا و صحبت كردن با موجودى ناديدنى كه آفريننده همه چيز و حكمت اعلى ، و هر وقت با شور و حرارت خود را در دعا و نماز مخاطب مى سازيم . هم روح و هم جسم خود را به وجهى احسن تغيير مى دهيم . انسان هميشه از دعا و نماز نتيجه مفيدى مى گيرد. دعا كردن همچون خوردن و آشاميدن ضرورى است . در اجتماعى كه نيايش و دعا و نماز وجود نداشته باشد، از فساد و زوال مصون نخواهد بود. نيايش علاوه بر اين كه آرامش به وجود مى آورد، بطور كامل و صميمى در فعاليتهاى مغزى انسان يك نوع شگفتى و انبساط باطنى و گاه قهرمانى و دلاورى را تحريك مى كند.(23)
21 - از فراز هزاران مسجد
ويل دورانت (1858 - 1928 م ) مورّخ و دانشمند شهير آمريكائى :
چه خوش آهنگ است صداى مؤ ذن در گوش مسلمان و غير مسلمان كه اين جانهاى محبوس در پيكر خاكى را از فراز هزاران مسجد دعوت مى كند كه به سوى بخشنده زندگى و عقل توجه كنند و به جان با او پيوند گيرند.(24)
22 - نماز مهمترين وسيله ايجاد آرامش در روان
پروفسور توماس هايس لوپ :
مهمترين مطلبى كه من در طول چندين سال تجربه و آزمايش به دست آورده ام اين است كه بهترين وسيله براى درمان بى خوابى نماز است . با اين قيد كه من پزشكم اين سخن را مى گويم كه نماز بهترين وسيله اى است كه تاكنون براى توسعه اطمينان و تسكين اعصاب و آسايش و نشاط شناخته شده كه زمينه بى خوابى را برطرف مى گرداند. و به عبارت دقيقتر، مهمترين وسيله ايجاد آرامش در روان و اعصاب انسان نماز است .(25)
فصل دوّم : نماز اول وقت
23 - معناى لغوى و عرفانى نماز
معناى لغوى نماز صلوة :
راغب در مفردات مى گويد: بسيارى از اهل لغت گفته اند كه صلوة به معناى دعا و تبريك و تمجيد است . بعضى از اهل لغت گفته اند كه اصل صلوة از صلاء است و معناى اينكه گفته مى شود ((صَلّى الرُّجُلُ)) كه او بواسطه اين عبادت صلاء را از خود برطرف ساخت و صلاء عبارتست از آتش ‍ فروزان ، و بناى صّلى همچون بناى مرّض است كه به معناى زايل كردن مرض مى باشد.
معناى عرفانى نماز:
بعضى از بزرگان صلوة را از تصليّه مشتقّ مى داند بدين معنى كه چوبهاى كج را با گرفتن به نزديكى آتش و رساندن حرارت به آن مستقيم سازند.
عرب آن را تصليّه گويد، گوئى نماز گذار با توجه به مبداء اعلى در نماز و با حرارتى كه در اثر حركت صعودى و قرب به شمس حقيقت معنوى براى نفس حاصل مى شود، كج رفتارى هاى نفس را كه در اثر توجه به غير خدا و ميل به باطل ايجاد شده است تعديل مى نمايد.(26)
24 - رازهاى وضو
رسول خداصلّى اللّه عليه و آله بعد از نماز صبح بين الطلوعين ، در مسجد مى نشستند و به سؤ الات مردم پاسخ مى دادند. روزى دو نفر نوبت گرفتند تا در محضر حضرت سؤ الاتى مطرح كنند. پيامبرصلّى اللّه عليه و آله رمودند: من بگويم شما براى چه آمده ايد يا شما خود مى گوئيد؟ عرض ‍ كردند يا رسول ا... شما بفرمائيد؟ فرمودند: يكى براى ياد گرفتن مسائل حج آمده است و ديگرى براى سئوال و آموختن مسائل وضو گرفتن . آنگاه جواب سؤ ال ها را چنين بيان فرمودند:
امّا معناى وضو گرفتن :
شستن صورت در وضو يعنى ، خدايا هر گناهى كه با اين صورت انجام دادم آن را شستشو مى كنم كه با صورت پاك به جانب تو عبادت كنم و با پيشانى پاك سر بر خاك بگذارم .
شستن دستها در وضو يعنى ، خدايا! از گناه دست شستم و گناهانى را كه با دستم مرتكب شده ام تطهير مى كنم .
مسح در وضو يعنى ، خدايا! از هر خيال باطل و هوس خام كه در سر پروانده ام سرم را تطهير مى كنم و آن خيالهاى باطل را از سر بدور مى اندازم .
مسح پا يعنى ، خدايا! من از جاى بد رفتن پا مى كشم و اين پا را از هر گناهى كه با آن انجام داده ام تطهير مى كنم . اگر كسى بخواهد نام مبارك حقتعالى را بر زبان آورد بايد دهان را تطهير كند. مگر مى شود با دهان ناشسته انسان نام خدا را ببرد. بايد دهان را با آب مضمضه كند و بشويد. اين گوشه اى از اسرار وضو گرفتن است . اگر ما مى بينيم از نماز لذت نمى بريم و از عبادت لذت نمى بريم براى آن است كه به اين اسرار آشنا نيستيم . آنها كه از عبادت لذت مى برند چيزى را به اين عبادت تبديل يا تعويض نمى كنند.
اينكه مى بينيم ما نماز مى خوانيم و چيزى از نورانيت احساس نمى كنيم براى آن است كه نماز را با آداب و اسرار آن نخوانديم . خاصيت نماز در معرفت باطن آن است .(27)
25 - بركات نماز اول وقت
از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه نماز براى ميّت در قبر بصورت شخص نورانى خوش سيما ظاهر مى شود، انيس و مونس او در قبر مى شود و آتش جهنم را از او دفع مى كند.
و فرمود: كسى كه نمازهاى پنجگانه را در موقع خود اقامه كند و ركوع و سجود نماز را كامل بجا آورد خداى عزّ و جلّ 15 خصلت به او عطا فرمايد:
الف ) سه خصلت در دنيا:
1 - عمر او را زياد كند.
2 - مال و اموال او را زياد كند.
3 - اولاد صالح او را زياد كند.
ب ) سه خصلت در موقع مرگ :
4 - از ترس او را ايمن دارد .
5 - از هول مرگ ايمن دارد .
6 - او را داخل بهشت گرداند.
ج ) سه خصلت در قبر:
7 - سؤ ال نكير و منكر را بر او آسان كند.
8 - قبر او را وسيع گرداند.
9 - درى از درهاى بهشت به روى او گشوده شود.
د) سه خصلت در محشر:
10 - صورت او مثل ماه ، نور مى دهد.
11 - نامه عملش را به دست راستش دهند.
12 - حساب را بر او آسان مى گرداند.
ه‍) سه خصلت در موقع عبور از صراط:
13 - خداوند از او راضى مى شود.
14 - به او سلام مى دهد.
15 - نظر رحمت به او مى فرمايد.(28)
26 - الله اكبر در نماز
نماز با گفتن الله اكبر شروع مى شود و امورى را براى نمازگزار حرام مى كند. مانند خوردن و آشاميدن و حرف زدن ، لذا به تكبير اول نماز تكبيرة الاحرام مى گويند.
الله اكبر اولين كلمه واجب به هنگام صبح است . اولين كلمه اى است كه نوزاد مسلمان در آغاز تولّد به عنوان اذان و اقامه مى شنود و آخرين كلمه اى است كه بر ميّت خوانده مى شود. و سپس وارد قبر مى شود.(نماز ميّت )
اولين و يگانه ذكرى است كه در نماز، هم واجب است و هم ركن نماز است . الله اكبر بيشترين ذكرى است كه هم در مقدمات نماز، هم در خود نماز و هم در تعقيبات آن گفته مى شود. بطورى كه يك مسلمان در طول يك روز فقط در نمازهاى پنجگانه واجب (نه نمازهاى مستحب ) حدود 360 مرتبه آنرا تكرار مى كند. بدين صورت كه :
اول - براى هر 5 نماز اذان وارد شده و در هر اذانى 6 مرتبه الله اكبر گفته مى شود.(مجموعاً 30 مرتبه )
دوم - براى هر 5 نماز اقامه وارد شده كه در هر اقامه 4 مرتبه الله اكبر گفته مى شود. (مجموعاً 20 مرتبه )
سوم - قبل از شروع نماز در هر 5 نماز، 6 تكبير مستحب است و تكبير هفتم همان تكبيرة الاحرام واجب است . (مجموعاً 30 مرتبه )
چهارم - تكبيرة الاحرام آغاز نماز، كه در مجموع 5 تكبير مى شود.
پنجم - قبل از هر ركوع ((در 17 ركعت )) يك تكبير وارد شده است . (مجموعاً 17 مرتبه )
ششم - در هر 17 ركعت نماز دو سجده داريم كه براى هر سجده دو تكبير مستحب است . يكى قبل و يكى بعد از آن (مجموعاً 68 مرتبه )
هفتم - هر نماز يك قنوت دارد كه قبل از هر قنوت يك تكبير وارد شده است . (مجموعاً 5 مرتبه )
هشتم - در پايان هر يك از نمازهاى 5 گانه 3 تكبير وارد شده است . (مجموعاً 15 مرتبه )
نهم - بعد از هر نماز 34 مرتبه تكبير به عنوان تسبيحات حضرت زهراعليهاالسّلام وارد شده است . (مجموعاً 170 مرتبه ) و...(29)
27 - نماز و شفاعت اهل بيت
((عَنْ اَبِى بَص ير قالَ دَخَلْتُ عَلى اُمّ حَمي دَة أَعزيها بِاَبِى عَبْدالله عَليه السلام فَبكت وَ بَك يتَ لِبُكائِها ثُمَّ قالَتْ: يا اَبا مُحَمد لَو رَاَيْتَ اَبا عبداللهِ عليه السلام عِند الموتِ لَراَيتَ عَجَباً فَتَحَ عَينيهَ ثُمَّ قالَ اِجْمَعُوا ل ى كُلَّ مَنْ بَينى وَ بَينُه قَرابَهُ قالَتْ فَلَمْ نُتْرِكْ اَحَداً اِلا جَمعناهُ قالَتْ فَنَظَرَ اِلَيهم ثُمَّ قالَ: اِنَّ شَفاعَتَنا لاتَنالُ مُستّخِفَا بِالصلاةِ)).
ابو بصير گفت : براى تسليت گفتن وفات امام صادق عليه السّلام به خدمت ام حميده مادر گرامى امام كاظم عليه السّلام رسيدم . ام حميده به گريه افتاد و من هم به گريه كردن او گريستم . پس فرمود: اى ابا محمّد؛ اگر مى ديدى حضرت صادق عليه السّلام را در وقت موت ، همانا امر عجيبى مى ديدى . امام چشمان خود را گشود و فرمود: جمع كنيد نزد من هر كسيكه ما بين من و او خويشاوندى است . ما همّت كرديم و همه را نزد او جمع كرديم . آن حضرت نظر كرد بسوى ايشان و فرمود: همانا شفاعت ما نصيب كسانى كه نماز را سبك مى شمارند نخواهد شد.(30)

28 - بهترين وسيله بعد از شناخت نماز است
معاويه بن وهب سئَلتُ ابا عبدالله عليه السّلام
((عَنْ اَفْضَلِ ما يَتَقَّربُ بِهِ العبادُ اِلى ربِّهِم وَ اَحَبُّ ذلِكَ اِلى اللهِ عَزّ وَ جَلّ ما هُوَ فقال ما اَعْلَمُ شياً بَعْدَ المَعرِفَةِ اَفْضَلُ مِن هذِهِ الصلوة الحديث .))
معاويه بن وهب گويد: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم : از برترين چيزيكه بندگان خدا بواسطه آن به پيشگاه الهى تقرّب مى جويند و از محبوبترين چيز نزد خدا چيست ؟ فرمود: پس از معرفت و شناخت حضرت حق و ذات احدّيت ، چيزى را برتر از اين نماز نمى دانم .(31)
29 - غفلت دل در نماز
ابو حامد محمد غزالى :
غفلت دل در نماز از دو سبب بود: يكى از ظاهر بود و يكى از باطن .
اول - آنچه ظاهر بود آن باشد كه جايى كند كه چيزى مى بيند يا مى شنود كه دل بدان مشغول مى باشد و دل تبع چشم و گوش بود. علاج وى آن بود كه نماز جايى كند كه هيچ آواز نشنود و اگر جايى تاريك بود بهتر باشد تا چشم بر هم نهد، و بيشتر عابدان عبادت را خانه ساخته باشند، تاريك ، كه در جاى فراخ دل پراكنده تر باشد.
دوم - سبب دوم از باطن بود و آن انديشه و خاطر پراكنده بود و اين دشوارتر است .
چون پيش از نماز ذكر حق تعالى بر دل غالب نبود، در نماز حاضر نيايد و انديشه كه به دل راه يافت بدانكه در نماز دل خالى نشود، هر كه نماز خواهد با حضور دل ، بايد كه بيرون نماز دل را علاج كرده باشد و خالى كرده باشد، و اين بدان بود كه مشغله هاى دنيا از خود دور كرده باشد به قدر حاجت از دنيا قناعت كند و مقصود وى نيز از آن قدر فراغت عبادت بود. چون چنين نبود دل حاضر نبود. الاّ در بعضى از نماز، بايد كه در نوافل مى افزايد و دل حاضر مى كند تا بقدر چهار ركعت دل حاضر شود كه نوافل جبران فرايض ‍ است .(32)
30 - نماز عصاره همه عبادات
سخن حكيم فرزانه ، حسن زاده آملى :
نماز عبادت جمعى دارد، كليه عبادات تكوينيه موجودات را از نبات و جماد و حيوان ...جامع عبادت قلبى و عقلى كه تشريعى نيز هست . نماز از جهت ديگر عبادت جامعه است . زيرا كه خاصيت زكوة و حج و جهاد و صوم و غيرها دارد.
امّا زكوة :
چون محك محبت است و گذشتن از ملك خويش در راه دوست و فناى خويش در هستى اوست . اين اثر در نماز ظاهر مى شود در وقتى كه در مالك يوم الدين تصديق قلبى كنى .
امّا صوم :
به جهت اينكه مفطرات روزه در نماز حرام است علاوه صمت از كلام فحلوقين لازم است .
امّا حجّ:
براى اينكه توجه ظاهرى به كعبه ظاهرى مى كنى از دور توجه مى كنى امّا در عوض توجه به كعبه حقيقى مى نمايى كه عبارت از دل است كه در عالم بدن انسان به منزله كعبه است .
امّا جهاد:
زيرا كه جهاد با نفس اماره است كه جهاد اكبر است .(33)
31 - حقيقت نماز
شيخ حسنعلى اصفهانى ؛ (1279 - 1361 ه‍ .ق ):
بارى اى عزيز! اسرار نماز آنگاه حاصل شود كه شش چيز حاصل شود:
اول : حضور دل ، يعنى دل را به هنگام نماز، به هيچ چيز جز پروردگارت ((جلت عظمته )) تعلق نباشد.
دوم : فهم كردن معانى قرائت و ذكر و تسبيح نماز، به طورى كه دل در فهم آن الفاظ، مطابق زبان باشد.
سوم : تعظيم ، يعنى در آن حالت ، عظمت معبود و مبداء مقصود در خاطر او بود.
چهارم : هيبت ، يعنى از غايت عظمت پروردگار، خوف بر دلش هجوم آرد كه مبادا در اين عبادت ، تقصيرى باشد.
پنجم : اميد، كه مقام كرم و وجود خداوند متعال ، بر او معلوم باشد. كه از نهايت مرحمت ، او را محروم و بى نصيب نخواهد فرمود و گناهانش را خواهد بخشيد.
ششم : حيا، يعنى خود و عبادت خود را كوچكتر از آن بداند كه شايسته درگاه باشد و عبادت خود را در نهايت بندگى به انجام رساند.(34)
32 - وصيّت لقمان حكيم به فرزندش
لقمان حكيم به فرزندش وصيت كرد و فرمود: كه اى فرزند، چهار صد پيغمبر را ملاقات كردم و چهار هزار كلمه حكمت از آنها ياد گرفتم و از آن چهار هزار كلمه ، چهار صد كلمه را اختيار كردم و از آن چهار صد كلمه ، چهل كلمه را، و از آن چهل كلمه ، هشت كلمه را اختيار كردم و آن هشت كلمه اين است :
دو چيز را فراموش كن :
1 - اگر به كسى نيكى كردى .
2 - اگر كسى به تو بدى كرد.
دو چيز را فراموش نكن :
1 - ياد خداى سبحان . 2 - ياد مرگ .
چهار چيز را در چهار موقع خود انجام ده :
1 - وقتى سر سفره نشستى مواظب دهانت باش .(مواظب حلال و حرام )
2 - وقتى به خانه كسى رفتى مواظب چشم خود باش .
3 - هنگاميكه در ميان مردم هستى مواظب زبانت باش .
4 - هرگاه مشغول نماز شدى ، قلبت را حفظ كن .(35)
33 - توصيه هاى نورانى
آية ا... سيّد حسن مدرس ؛ (1287 - 1356 ه‍ .ق ):
در پشت صفحه اول قرآنى كه از ايشان (شهيد مدرس ) به يادگار مانده ، و نزد نوه اش نگهدارى مى شود، به خط خود خطاب به دخترش چنين نوشته است :
اى فاطمه بيگم ! تو را به سه خصلت توصيه مى كنم :
1 - نماز و قرآن را بخوان .
2 - براى پدر و مادرت دعا كن .
3 - در زندگى قناعت داشته باش .
يك نصيحت ز سر صدّق جهانى ارزد
بشنو ار در سخنم بهره جسمانى نيست .(36)

34 - دوران طلبگى
يكى از علماء به آية ا... ميرزاجواد آقا تهرانى ( 1368 ه‍ .ش ) نقل كرد كه در دوران تحصيل در حوزه علميه قم گاهى بعضى از دوستان حاج آقا روح الله (امام قدّس سرّه ) به ايشان اصرار مى ورزيدند كه يك روز تعطيلى براى گردش به خارج از شهر بروند كه استراحتى بنمايند. ولى آقا قبول نمى نمودند و گاهى كه اصرار به حّد بالايى مى رسيد با دو شرط قبول مى نمودند كه بيايند:
اول اينكه ، هر كجا وقت نماز رسيد ولو در جاى نامناسب نماز را اول وقت بخوانند.
دوم اينكه ، از احدى سخنى كه بوى غيبت از آن استشمام شود شنيده نشود.(37)
35 - سفارش نماز اول وقت
آية ا... بهاءالدينى (1287 - 1376 ه‍ .ش ) كه خود در درياى بيكران كوثر علوم و معارف اهل بيت - عليهم السلام - جان و نفس خويش را به زينت كمالات و اخلاق حسنه آراسته اند، در سفارش سلوكى به سالكان راه خدا هميشه تاكيد داشتند كه : ((بنده خدا باشيد، خالص شويد، به خدا تقرّب جوييد)).
به نماز اول وقت اهميت زيادى مى دادند و همواره افراد را به اداى آن تشويق مى كردند و مى فرمودند:
((اگر مى خواهيد بركاتى نصيبتان شود نماز اول وقت شما ترك نشود)).(38)
36 - امتحان
آية ا... سيّد محسن امين جبل عاملى ؛ (1284 - 1371 ه‍ ق ) در دمشق مكتبى داشت كه دانشجويان شيعه در آنجا تحصيل مى كردند و مدرسه تحت نظر ايشان اداره مى شد.
از آن بزرگوار نقل شده كه يكى از تربيت يافتگان مكتب براى تحصيل علم طب به آمريكا سفر كرده بود و پيوسته از اوضاع آنجا و تحصيلات خود به ما خبر مى داد. از جمله نوشته بود كه چندى قبل امتحان داشتيم ولى در روز امتحان موانعى پيش آمد كه ساعت به ساعت امتحان به تاءخير افتاد تا اينكه نزديك بود ما را براى امتحان ببرند. متوجه شدم وقت نماز از دست مى رود، در اين فكر شدم كه آيا امتحان بدهم و نماز نخوانم و يا نماز بخوانم و از امتحان بگذرم ؟ فورى مهيّاى نماز شدم . دانشجويان كه حالت مرا مشاهده كردند، گفتند: كجا مى روى ؟ الان نوبت امتحانت فرا مى رسد. گفتم : من يك تكليف مذهبى دينى دارم كه وقت آن مى گذرد. پس وضو ساختم و نمازم را خواندم .يكى از اساتيد متّوجه مراسم مذهبى من شده بود، بعد از نماز رفتم هيئت ممتحنه ، بخاطر آن تقّيد من به مذهب در وقت معين ديگرى از من امتحان گرفتند.
در ادامه مى فرمايد: من در مدرسه چنين شاگردانى تربيت كرده ام كه اگر به دريا بيفتند دامنشان تر نمى شود.(39)
37 - بگذاريد نماز بخوانم
سالهاى پيش از پيروزى انقلاب ، روزى باتفاق يكى از پسر عموهايم در يكى از خيابانهاى تهران ايستاده ، منتظر تاكسى بوديم . قريب نيم ساعت ايستاديم ، هر چه تاكسى مى آمد يا پر از مسافر بود يا نگه نمى داشت . خسته شديم ، ناگاه يك تاكسى آمد و توقف كرد و به ما گفت : بفرمائيد؛ سوار شويد. هر جا مى خواهيد بفرمائيد تا شما را برسانم . ما سوار شديم و مقصدمان را گفتيم . در ميان راه من به پسر عمويم گفتم : شكر خداى را كه در تهران يك راننده مسلمانى پيدا شد كه به حال ما رقّت كرد و ما را سوار نمود. راننده شنيد و گفت : آقايان تصادفاً من مسلمان نيستم و ارمنى هستم . گفتم : پس چطور ملاحظه ما را نمودى . گفت : اگر چه مسلمان نيستم ، امّا به كسانيكه عالم مسلمانها هستند و لباس اهل علم در بر دارند عقيده مندم و احترامشان را لازم مى دانم . بواسطه امرى كه ديدم ، پرسيدم : چه ديده اى ؟ گفت : سالى كه مرحوم آية ا... حاج ميزرا صادق آقا مجتهد تبريزى (1274 - 1315 ه‍ .ق ) را به عنوان تبعيد از تبريز به كردستان ((سنندج )) حركت دادند، من راننده اتومبيل ايشان بودم . در ميان راه نزديك به درخت و چشمه آبى شديم . آقا فرمودند: اينجا نگهدار، تا نماز ظهر و عصر را بخوانم . سرهنگى كه ماءمور ايشان بود، به من گفت : اعتنا نكن و برو، من هم اعتنائى نكرده رفتم . تا نزديكى آب رسيدم ، ناگهان ماشين خاموش شد، هر چه كردم روشن نگرديد. پياده شدم تا سبب خرابى آنرا بدانم . هيچ نفهميدم ، ماشين عيب و ايرادى نداشت . امّا روشن نمى شد. آقا فرمود: حالا كه ماشين متوقف است بگذاريد نماز بخوانم . سرهنگ ساكت شد و آقا مشغول نماز گرديد. من هم سرگرم باز كردن آلات ماشين شدم . هنگامى كه آقا از نماز فارغ شد و در ماشين نشستند با يك استارت ماشين روشن گرديد و راه افتاديم ...(40)
38 - قبله منزل امام در نوفللوشاتو
امام وقتى وارد نوفل لوشاتو شدند، از اول سؤ ال كردند كه قبله كدام طرف است . خود آنهائى كه مسيحى بودند نمى دانستند. مسلمانها هم كه آنجا ساكن نبودند تا بدانند و چون نمى شد نماز را به تاءخير بياندازند، جهت قبله را پيدا كردند و به جهت قبله ، نماز گذاردند. عصر امام مرا صدا زدند و فرمودند: كه اين قبله نما را بگيريد، چون قبله نما هم درست نشان نمى داد و انحراف داشت . بر اين اساس فرمودند: كه اين را ببريد در مسجد پاريس ‍ مشخص كنيد كه اين قبله نما قبله مسجد پاريس را چگونه نشان مى دهد. همان جهت را حفظ كنيد و بيائيد اين جا، قبله اين جا را مشخص كنيد.
ما قبله نما را گرفتيم و با يكى از برادران كه آنجا بود - آقاى دكتر مجابى - آمديم مسجد جامع پاريس و جهت قبله را كه قبله نما نشان مى داد، با قبله آنجا تطبيق كرديم و برگشتيم و قبله منزل امام در نوفل لوشاتو را مشخص ‍ نموديم .(41)
39 - دو ركعت عشق
امام قدّس سرّه براى من تعريف كردند: توى راه من گفتم كه نماز نخوانده ام . يك جايى نگهداريد كه من وضو بگيرم . گفتند: ما اجازه نداريم . گفتم : شما كه مسلح هستيد و من اسلحه ندارم . به علاوه شما همه با هم هستيد و من يك نفرم . كارى كه نمى توانم بكنم . گفتند: ما اجازه نداريم .
فهميدم كه فايده اى ندارد و اينها نگه نمى دارند. گفتم : خوب ؛ اقلاً نگه داريد تا من تيمّم كنم . اين را گوش كردند و ماشين را نگه داشتند. امّا اجازه پياده شدن به من ندادند. من همين طور كه توى ماشين نشسته بودم از توى ماشين خم شدم و دست خود را به زمين زدم و تيمّم كردم .
نمازى كه خواندم پشت به قبله بود چرا كه از قم به تهران مى رفتيم و قبله در جنوب بود. نماز با تيمّم و پشت به قبله و ماشين در حال حركت !
اين طور نماز صبح خود را خواندم . شايد همين دو ركعت نماز من مورد رضاى خدا واقع شود.(42)
عاشقان روى او را خانه و كاشانه نيست .
مرغ بال و پر شكسته فكر باغ و لانه نيست .
گر اسير روى اويى نيست شو پروانه شو
پاى بند ملك هستى در خور پروانه نيست
((امام خمينى ره ))
40 - علامه الهى ؛
آية ا... حسن زاده آملى در مورد استاد خود علامه ميرزا مهدى الهى قمشه اى ؛ (1318 - 1393) مى نويسد:
... وقتى در جلسه درس ، كف پايش را بوسيدم و خودش در ابتدا توجه نداشت ، بنده در كنارش دو زانو نشسته بودم و ايشان چهار زانو، لذا توفيق بوسيدن كف پايش را يافتم . بعد از بوسيدنم ناراحت شد و با من مواجه شد و فرمود: آقا چرا اينطور مى كنى ؟ عرض كردم : آقا حق شما بر من بسيار عظيم است . نمى دانم چه كنم مگر به اين تقبيل دلم تشفّى يابد و آرام گيرد و خودم را لايق نمى بينم كه دست مبارك شما را ببوسم .
... در راه مكّه براى اقامه نماز توقف كردند. مرحوم الهى عليهاالسّلام به كنارى رفته و به نماز ايستاد ماشين حركت كرد و وى از كاروان بجا ماند. بعد از نماز روى به جانب خدا نمود و گفت : خدايا چه كنم ؟ در اين هنگام ماشينى جلو پايش ايستاد و راننده آن گفت : آقاى الهى ، ماشين شما رفت ؟ جواب داد: بلى . گفت : بيائيد سوار شويد. وقتى سوار شد با يك چشم بهم زدن به ماشين خويش رسيد. از ماشين پياده شد و به ماشين خود رفت . وقتى برگشت ديد ماشين سوارى نيست . از مسافرين پرسيد اين ماشين سوارى كه مرا رساند كجا رفت ؟ مسافرين گفتند: آقاى الهى ماشين سوارى كدام است ؟ اينجا توى اين بيابان ماشين سوارى پيداى نمى شود!.(43)
... و چون بدن مباركش را به خاك مى سپرديم پاهايش را اين بنده در بغل گرفته بودم و به ياد آن شب افتادم كه كف پايش را بوسيدم . خواستم در كنار تربتش تجديد عهد كنم ولى حضور مردم مانعم شد. چون بدن مرحوم الهى به خاك سپرده شد و هنوز لحد نچيده بودند جناب استاد علاّمه طباطبائى تشريف آوردند و در كنار قبرش نشستند و دستمال در دست گرفتند و بسيار گريستند.(44)
41 - احمد ظهر شده ؟
روزى كه شاه فرار كرد ما در پاريس در نوفل لوشاتو بوديم ، پليس فرانسه خيابان اصلى نوفل لوشاتو را بست ، تمام خبرنگاران كشورهاى مختلف آنجا بودند.
خبرنگاران خارجى از آفريقا، آسيا، اروپا و آمريكا، و شايد 150 دوربين فقط صحبت امام را مستقيم پخش مى كردند.
براى اينكه خبر بزرگترين حادثه سال را مخابره مى كنند، شاه رفته بود و مى خواستند ببينند كه امام چه تصميمى دارند، امام بر روى صندلى ايستاده بودند. در كنار خيابان ، تمام دوربينها بر روى امام زوم (متمركز) شده بود. امام چند دقيقه صحبت كردند و مسائل خودشان را گفتند. من كنار امام ايستاده بودم . يك مرتبه برگشتند و گفتند:((احمد ظهر شده ؟)) گفتم : بله ، الان ظهر است . بى درنگ امام گفتند: ((والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته ))
شما ببينيد در چه لحظه اى امام صحبتهايشان را رها كردند. براى اينكه نمازشان را اول وقت بخوانند، يعنى جائيكه تلويزيونهاى سراسرى كه هر كدام ميليونها آدم بيننده دارد. N.N.C بود. C.B.B بود، تمام تلويزيونها چه در آمريكا و چه در اروپا بودند. خبر گزاريها همه بودند. آسوشتيدپرس ، يونايتدپرس ، رويتر و تمام خبرنگاران روزنامه ها، مجلات راديو، تلويزيون ، در چنين موقعيت حساسى ، امام حرفشان را قطع كردند و رفتند سراغ نماز.(45)
42 - گنج اهل دل
حاج شيخ حسنعلى اصفهانى عليهاالسّلام (1279 - 1361 ه‍ .ق ) چهار روز قبل از ارتحال به فرزندش فرمود: من صبح يكشنبه خواهم مرد...اكنون ترا به اين چيزها سفارش مى كنم :
اول : آنكه نمازهاى يوميه خويش را در اول وقت آنها به جا آورى .
دوم : آنكه در انجام حوايج مردم ، هر قدر كه مى توانى بكوشى و هرگز نيانديش كه فلان كار بزرگ از من ساخته نيست ، زيرا اگر بنده خدا در راه خدا، گامى بر دارد خداوند نيز او را يارى خواهد فرمود... در اين جا عرضه داشتم : پدر جان ، گاه هست كه سعى در رفع حاجت ديگران موجب رسوايى آدمى مى گردد. فرمود: چه بهتر كه آبروى انسان در راه خدا بر زمين ريخته شود.
سوم : آنكه سادات را بسيار گرامى و محترم شمارى و هر چه دارى در راه ايشان صرف و خرج كنى ...
چهارم : از تهجد و نماز شب غفلت مكن و تقوى و پرهيز پيشه خود ساز.
پنجم : به آن مقدار تحصيل كن كه از قيد تقليد وا رهى .
در اين وقت از خاطرم گذشت كه بنابراين لازم است كه از مردمان كناره گيرم و در گوشه انزوا نشينم كه مصاحبت و معاشرت ، آدمى را از رياضت و عبادت و نماز و تحصيل علوم ظاهر و باطن باز مى دارد. امّا ناگهان پدرم چشم خود بگشودند و فرمودند: تصّور بيهوده مكن ، تكليف و رياضت تو تنها خدمت به خلق خداست .(46)
43 - نماز عشاء برفراز دار
مدّرس پس از نُه سال اسارت در خواف ، بدنبال اجراى نقشه رضاخان ، روانه كاشمر(از توابع استان خراسان در 219 كيلومترى مشهد) شد. حوالى ، غروب بيست و هفتم ماه رمضان سال 1351 ه‍ .ق (دهم آذر 1316 ه‍ .ش ) سه ماءمور به نامهاى جهانسوزى ، مستوفيان ، و خلج (سر پاسبان كاشمر) به عنوان ديدار به نزد مدّرس كه در خانه نجّارى اقامت داشت روانه شدند.
مدّرس در اين هنگام روزه بود و به خيال آنكه ميهمان برايش رسيده است با ديدن آنها، مشغول تعارفات معمولى شد و از آنها دعوت نمود كه افطار را ميهمان او باشند. آنگاه ماءمورين لبخند تلخى زدند و يكى گفت فعلاً افطار شده و شما بهتر است با ما چاى بخوريد. مدّرس از طرز رفتار و نجواهاى كه اين سه با هم داشتند متوجه منظور شوم آنها شد. ولى بدون آنكه هراسى به دل راه دهد با روحى استوار و در نهايت آرامش ، بر سر سجاده اش قرار گرفت تا آنكه صداى روح نواز اذان مؤ ذن به گوشش ‍ رسيد.
هنگام افطار است و مدّرس مى خواهد با مختصر قوّتى كه دارد، روزه اش ‍ را افطار كند. جهانسوزى به تندى قورى را كه بر روى سماور بود برداشت و به استكانى چاى ريخت و آن را به خلج داد. خلج سمّ مهلكى را كه بصورت گردى بود در استكان چاى خالى كرد و آن را در مقابل مدّرس گذاشته و گفت : بخور، مدّرس با خونسردى كامل استكان چاى را بر داشته و در چند جُرعه خورد و به نماز ايستاد، نماز مغرب به پايان رسيد، ولى از اثرات سمّ خبرى نبود. آقا بر سر سجاده نشسته و به تسبيحات اربعه حضرت زهراعليهاالسّلام مشغول است ، بعد از اتمام تسبيحات براى اقامه نماز عشاء ايستاد. سه دژخيم با وحشت به مدّرس نگريسته و در برابرش ‍ احساس ناتوانى كردند. زمان همچنان سپرى و رعب و وحشت قاتلان را مشوّش نمود. مستوفيان بيش از اين تاب نياورد و از طول ساعات بر خود لرزيد. تصميم گرفت كار را زودتر تمام كند. در اين حين هر سه عمامه سيّد را در حال نماز از سرش برداشته و برگردنش انداختند و از دو سوى آن را چنان كشيدند تا راه لب بر كلام سرخ مدّرس بسته شد. و بدين ترتيب مدّرس بزرگ ، مجتهدى عالى مقام و مبارزى پارسا و پايدار را غريبانه در 69 سالگى به شهادت رساندند. پس از آن جيبهاى سيّد را كاويده و تنها دارايى او را كه سى ريال بود بيرون آوردند و بعد از اتمام ماءموريت به مركز مخابره نمودند كه :
((سيّد حسن مدّرس به دليل بيمارى فوت نموده است !)).(47)
بعد از وفات ، تربت ما در زمين مجوى
در سينه هاى مردم دانا مزار ماست
44 - نماز اول وقت
امام قدّس سرّه به نماز اول وقت خيلى علاقه داشتند. در آخرين روز تقريباً ساعت ده شب ، نماز مغرب و عشاء را با اشاره خواندند. همه اميدها قطع شده بود و دكترها تقريباً همه چيز را تمام شده مى دانستند. امام در حالت بيهوشى بودند كه يكى از پزشكان بالاى سرشان رفت و براى اينكه شايد به وسيله نماز بشود آقا را به هوش آورد. گفت : آقا! وقت نماز است . همين را كه گفت ، آقا يك لحظه چشمان خود را تكان داد و در همان حالت بيهوشى نمازشان را با اشاره خواندند. از صبح آن روز هم مرتب از ما سؤ ال مى كردند كه : چقدر به ظهر مانده ؟ چون خودشان ساعت دمِ دستشان نبود و آن قدرت را نداشتند كه به ساعت نگاه كنند، يك ربع به يك ربع از ما مى پرسيدند. نه به خاطر اينكه نمازشان قضا نشود، به خاطر اينكه نماز را اول وقت بخوانند.(48)
45 - پند استاد
علاّمه طباطبائى ؛ و آية ا... شيخ محمّد تقى بهجت از استاد خود مرحوم آية ا... قاضى ره (1258 - 1366 ه‍ .ق ) نقل نمودند كه فرمود: ((اگر كسى نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عاليه نرسد، مرا لعل كند!...))(49)
در نماز احساسها گل مى دهند
گفتگوها بوى سنبل مى دهند
از گلوها بغض ها خالى شود
روى لب لبخند پيدا مى شود
دوست دارى با خدا صحبت كنى
نور را در خانه ات دعوت كنى هست
شيرين تر ز شهد هر عسل
نغمه حىّ على خير العمل
رو به سوى قبله با آغوش باز
خويش را گم كن در آغوش نماز
46 - بر آستان جانان
عمل جراحى انجام شد و خطر عمل تا آن موقع مهار شده بود. همه از نهايت توانايى خود استفاده كرده بودند. شوق و خوشحالى از گذشتن اين مرحله در سيماى همه جارى بود... امام بلافاصله پس از بهوش آمدن با وجود ضعف شديد عارض شده ، وقت نماز را سؤ ال كرد و اشاره كرد كه يكى از آقايان عمامه اش را ببندد و محاسن ايشان را شانه بزند. همه مبهوت بوديم . خدايا اين چه بنده عاشقى است ؟ چقدر در حضور خداوند ادب را مراعات مى كند... در بيمارستان ، ايّام بسترى در هر فرصت كه براى غذا دادن به ايشان مى رفتيم توصيه هاى اخلاقى را فراموش نمى كردند. چندين بار به من و همشيره ها مى فرمود: راه آخرت سخت است ، گناه نكنيد، ترك گناه آسانتر از عذاب خداست ، و مى فرمود: نماز را حتى اگر در پياده رو خيابان باشد اول وقت بخوانيد.(50)
47 - مواظبت بر نماز اول وقت
در اين اواخر حيات مبارك امام ره كه براى نماز جماعت خدمت ايشان مى رسيديم ، خيلى راضى به اينكار نبودند، و مى فرمودند: چون من با سختى بلند مى شوم و مى نشينم شما ناراحت مى شويد، نماز خود را بخوانيد.
من ياد ندارم كه امام نماز اول وقت را به تعويق انداخته باشند. از مادرم شنيدم كه مى گفت : روزى اذان مغرب را گفتند. امام مُهر پيدا نكردند، لذا سريع كاغذى را برداشتند و شروع به نماز كردند. تا اين حّد توجه به نماز اول وقت داشتند.(51)
48 - مسيح كردستان (52)
همسر فداكار سردار رشيد اسلام محمد بروجردى (1333 - 1362 ه‍ .ش ) در مورد مواظبت بر نماز اول وقت ايشان مى گويد:
محمّد در عرض ده سال زندگى مشتركمان طورى بود كه هميشه نمازش ‍ را در اول وقت اقامه مى كرد. در طول مسافرتهايى كه با محمّد داشتيم ، هرگاه در راه صداى اذان به گوشش مى رسيد، هر كجا بود ماشين را پارك مى كرد و همانجا نمازش را بجا مى آورد. اگر چه به مقصدى كه مورد نظرش ‍ بود دور يا نزديك بود. بارها به ايشان گفتم : حالا كه نزديك مقصد است نمازتان را شكسته نخوانيد بگذاريد وقتى به منزل رسيديم نمازتان را كامل بخوانيد. محمّد در جواب مى گفت : حالا كه موقع اذان است نماز مى خوانيم شايد به منزل نرسيديم . اگر رسيديم دوباره كامل مى خوانم و در تمام اين مدّت هيچگاه ياد ندارم كه او بدون وضو باشد.(53)
49 - بعد از نماز
روزى حدود ظهر در محضر شهيد بزرگوار رجائى (1360 ه‍ .ش ) بودم . صداى اذان شنيده شد. در حالى كه ايشان از جايشان حركتى كرده و مى خواستند خود را براى اقامه نماز آماده كنند، در زده شد و خدمتگزار وارد اتاق شد و گفت : غذا آماده است ، سرد مى شود، اگر اجازه مى فرماييد بياورم . شهيد رجائى فرمودند: خير، بعد از نماز.
وقتى كه خدمتگزار از اتاق خارج شد، ايشان با چهره اى متبسم و دلى آرام خطاب به من فرمودند: (عهد كرده ام هيچ وقت قبل از نماز ناهار نخورم ، اگر زمانى ناهار را قبل از نماز خوردم ، يك روز را روزه بگيرم .(54)
50 - عروج
يك ماه از عمليات سخت و طاقت فرساى والفجر 8 مى گذشت . يك روز ساعتى از غروب گذشته ، جواد آقا آب از سر و رويش مى چكيد كه آمد پشت خاكريز. بى سيم چى او در حال نماز بود. گفت : ناصر جان ! اگر صداى بى سيم در آمد، جوابش را بده تا من نماز بگذارم .
- چشم آقا جواد!
نماز مغرب را به علت كوتاه بودن خاكريز نشسته خواند. من كنارش ‍ نشسته بودم و گوش به بى سيم داشتم . نماز عشاء را خواست شروع كند كه صداى بى سيم در آمد.
گفت : ناصر جوابش را بده .
و بعد خودش تكبيرة الاحرام را گفت . دو سه قدم بيشتر به طرف بى سيم برنداشته بودم كه ناگهان خمپاره اى وسط ما فرود آمد.و موج انفجارش مرا به گوشه اى پرت كرد. برخواستم و رفتم سراغ بى سيم . فرمانده لشكر - سردار حاج غلامرضا جعفرى - بود و جواد را مى خواست .
- آقا جواد مشغول نماز است .
- برو بهش بگو با من تماس بگيرد.
رفتم سراغ جواد، ديدم نيست . گفتم : اينكه الان داشت نماز عشاء مى خواند! گوشى را برداشتم و گفتم :
- آقاى جعفرى ! جواد آقا نيست ، نمى دانم كجا رفته .
- هرجا كه هست پيدايش كن !
دوباره شروع كردم به جستجو در آن حوالى . سمت چپ و راست خاكريز را ديدم . يكباره يك سياهى در آن تاريكى شب توجهم را جلب كرد. خم شدم روى سينه خاكريز، خداى من ، جواد آقا! غرق در خون بود و... بغض سنگين ناباورى گلويم را فشرد و سراسيمه به طرف بى سيم رفتم و گريه آلود گفتم :
- حاجى ! منتظر جواد نمانيد، رفته پيش بنيادى !
ايشان ناباورانه گفت !:
- پيش بنيادى يعنى چه ؟
هق هق گريه ام بلندتر شده .
- موقعيت بنيادى كه مفهوم است ؟!
- پس بمان من آمدم !
سردار جعفرى سراسيمه خودش را رساند. امّا پيكر جواد آقا دل آذر (فرمانده عمليات لشكر 17 على بن ابيطالب ) را ياران داغدارش چونان گوهرى گرانبها بر سر و دست برده بودند. و او در نماز به معراج حقيقى سفر كرده بود.(55)
51 - سرباز نماز
در يكى از روستاهاى فيروز كوه جلسه بزرگداشت شهداء برپا بود و شهيد امير سپهبد صياد شيرازى به عنوان سخنران دعوت شده بود.
پس از مداحى و چند برنامه مرسوم ديگر از شهيد صياد خواستند سخنرانى بكند. ايشان پشت تريبون قرار گرفت و پس از شروع به صحبت با نام خداوند تبارك و تعالى و درود و صلوات بر پيامبر و آلش عليهماالسّلام فرمود: روزى جلسه مهمى در مورد جنگ خدمت حضرت امام بوديم . وقت نماز شد و امام وضو گرفت و به نماز ايستاد و ما هم به تبع امام فهميديم وقت نماز است و نماز بر همه چيز ترجيح دارد. بعد شهيد صياد شيرازى با اشاره به وقت نماز به حضار فرمود: الان هم وقت نماز هست اگر خواستيد بعد از نماز براى شما سخنرانى مى كنم صحبت را تمام كرد و صفهاى نماز تشكيل شد و همانجا در اول وقت نماز جماعت برپا گرفت .(56)
52 - قبله پنهان
در اوايل اسارت ، ما را از ((العماره )) به بغداد انتقال دادند و يك راست به سازمان امنيت (استخبارات ) بردند. وقتى به آنجا رسيديم ، موقع خواندن نماز بود، امّا عراقيها اجازه اين كار را به ما نمى دادند. ناچار روى زمين نشستيم و براى اينكه نگهبانان متوجه نشوند، نماز را به صورت نشسته خوانديم . آن هم در چهار زاويه مختلف . چرا كه حتى جراءت پرسيدن جهت قبله را از ماءمورين عراقى نداشتيم .(57)
53 - گوشه كلاس
قبل از انقلاب بود، توى دبيرستان اجازه نمى دادند نماز بخوانيم . جايى هم براى اين كار نبود. با چند نفر از بچه ها پنهانى گوشه كلاس روزنامه پهن مى كرديم و نمازمان را همان جا مى خوانديم .
هميشه مُهر همراهمان بود. زنگهاى تفريح ، موقع اذان ظهر، گوشه كلاس ‍ ميعادگاهمان مى شد. يك روز كه مشغول نماز ظهر بودم ، يك دفعه پشت گردنم شروع كرد به تير كشيدن ، كمى پرت شدم به جلو، امّا توجهى نكردم و نماز را ادامه دادم تا تمام شد.
- چرا دارى نماز مى خوانى ؟ تو مدرسه اغتشاش به پا مى كنى ؟
مديرمان بود، بر افروخته و عصبانى .
چيزى نگفتم ، تنها نگاهش كردم . و به خاطر همين نماز، يك هفته از مدرسه بيرونم كردند.(58)
54 - مسابقه و نماز اول وقت
او از همان سنين كودكى به نماز اول وقت اهميت مى داد و فضيلت نماز اول وقت را با هيچ چيز ديگر عوض نمى كرد. در دوران جوانى كه به ورزش ‍ كشتى مى رفت روزى براى انجام مسابقات به اتفاق هم به سالن رفتيم . مسابقات فينال بود، در ميان جمعيت به تماشا نشسته بودم كه چند نفر از رقيبان با هم مبارزه كردند. نوبت به عباس (59) رسيد. چند بار نام او را براى مبارزه خواندند، امّا او حاضر نشد. تا اين كه دست رقيب او را به عنوان برنده مسابقه بالا بردند. نگران شدم به خودم مى گفتم : يعنى عباس كجا رفته ؟ در جستجوى او بودم نگاهم به او افتاد كه از درب سالن وارد مى شد. جلو رفتم و گفتم : كجا بودى ؟ اسمت را خواندند، نبودى ؟
گفت : وقت نماز بود، نماز از هر كارى برايم مهمتر است . رفته بودم نماز جماعت .(60)
فصل سوّم : نمازهاى : جماعت - جمعه
55 - سجاده سرخ
روز جمعه 20 شهريور 1360، روز ديگرى در شهر تبريز بود. آية ا... مدنى نيز در آن روز حال و هواى ديگرى در ايراد خطبه ها داشت . مردم مسلمان مشتاق ملاقات حق ، از سراسر شهر به سوى مصلاى نماز جمعه سرازير شده بودند تا به نغمه هاى با سوز و گداز اين مرد بزرگ گوش جان بسپارند. آن روز هيچ كس نمى دانست سيّدى كه هم اكنون در جلو ديده گانشان چون موجى ناآرام مى خروشد لحظاتى بعد به اقيانوس جاويد آخرت مى پيوندد و براى هميشه در دل درياى سعادت آرام مى گيرد. هر لحظه كه مى گذشت رُخسار اين مسافر بهشتى افروخته تر مى شد، و نور شهادت بر پيشانى اش بيشتر مى درخشيد و سكوت حاكم بر زمان آرامشى قبل از طوفان را براى مردم ، و آرامشى ابدى را براى آن فريادگر رقم مى زد. مدنى همچنان مى گفت و مى ناليد، فريادش اوج مى گرفت و دوباره بر فرق دشمنان انقلاب فرود مى آمد. از تقوا مى گفت و به پارسايى مى خواند، از كربلا مى گفت و به عاشورا مى خواند... زمانى نگذشت كه خطبه ها تمام شد و مدنى قامت به نماز بست . خدايا! چه اتفاقى خواهد افتاد؟ براى هيچ كس ‍ معلوم نبود، امّا هر لحظه كه سپرى مى شد نه تنها تاريخ تبريز، بلكه تاريخ خونبار تشيّع خود را براى ثبت حادثه اى بزرگ و ناگوار آماده مى كرد.
آية ا... مدنى نماز جمعه را به پايان برد و به عادت هميشگى در ميان نماز جمعه و عصر به عبادت مشغول شد. در اين هنگام از صف سوم نماز، منافقى از نسل خوارج بلند شد و به سوى ايشان هجوم برد، پس از لحظه اى كوتاه آية ا... مدنى را كه چون كبوترى آزاد در عالم ملكوت اوج گرفته بود در چنگال كركسى خون آشام قرار داد و سپس صداى انفجارى مهيب محراب عبادت را غرق در خون كرد... امام جمعه بر سجاده خونين غلتيد و محاسن سفيدش با خون سرخش خضاب شد و مرغ روحش كه سالها در سر هواى پرواز داشت قفس تن را شكست و به ملكوت اعلاء پر گشود و بدين گونه دعايش بر كرسى اجابت نشست .! مى گويند آية ا... مدنى چندى پيش از شهادت يعنى بهار سال (1360 ه‍ .ش ) با دوستانش آية ا.. دستغيب ، آية ا... صدوقى و شهيد هاشمى نژاد در مشهد مقدس وقتى ضريح امام رضاعليه السّلام را غبار روبى مى كردند هر كدام دو ركعت نماز حاجت خوانده و از خداوند شهادت در راه اسلام را طلب مى كنند و عاقبت نيز همگى به آن لطف تمام و حُسن ختام مى رسند. زبان رساى آذربايجان ، استاد سيّد محمّد حسين شهريار كه خود در فراق شهيد مدنى و همراهان شهيدش ، گلاب ديده از چشم جارى ساخت . در رثاى شهيدان چنين سرود:
خلوتى با ملك العرشم بود
جستم احوال شهيدان در خواب
خود صداى مدنى بود كه گفت
شهريارا و لهم حسن ماءب (61)

شهريار
56 - در دانشگاه الازهراء
وقتى امام موسى صدر در سال 1338 شمسى وارد كشور لبنان شد به شهر (صور) آمد و نخستين فعاليت خود را با اقامه نماز جماعت در مسجد جامع آن شهر آغاز كرد. او از اين راه در مدّت كوتاهى به موفقيتهاى بزرگى دست يافت .
با تشكيل (مجلس اعلاى شيعيان لبنان )، حتى وقتى كه رياست آن را به عهده داشت همچنان به امامت جمعه و جماعت اهتمام بيشترى از خود نشان داد. وى با خطبه هاى روشنفكرانه خود در نماز جمعه هاى صور، صيدا و بعلبك مردم لبنان را به بيدارى و قيام و اقدام دعوت كرد و انديشه هاى ناب خود را از طريق اين سنگر نفوذناپذير به مردم ستمديده آن مرز و بوم انتقال داد. هنگامى كه به كشورهاى ديگر اسلامى ، از جمله كشورهاى آفريقايى نيز سفر مى كرد براى ارتباط نزديك و ديدار با مردم در مراسم نماز جمعه هاى آنان شركت مى جست و با ايراد سخنرانى با آنان به درد دل مى نشست .
يك وقت به دعوت (جمال عبدالناصر) رئيس جمهور فقيد مصر، سفر 48 ساعته اى به آن كشور نمود. او در نماز جمعه پايتخت مصر حاضر شد، در اين حال امامت نماز جمعه مسجد الازهراء به عهده وى گذاشته شد. امام موسى صدر در آن روز با ايراد خطبه هاى آتشين همه نماز گزاران را در حيرت و انديشه فرو برد. در آن حال با استقبال و اصرار مردم و به پيشنهاد جمال عبدالناصر اين سفر 48 ساعته به يك سفر ده روزه تبديل گرديد. در اين مدّت او از فرصت استفاده كرد و نقش بزرگى را در بيدارى مردم مصر نسبت به مسائل منطقه و جهان ايفا نمود. امام موسى صدر اين شخصيت بزرگ اسلامى ، جزو اولين شخصيت هايى است كه به نماز جمعه هاى بى روح و كم خاصيّت كشورها، جنبه عبادى ، سياسى داد و آن را به معناى واقعى اقامه كرد.(62)
كليد راز بزرگى است هر كلام نماز
چه با شكوه و عظيم است ازدحام نماز
نسيم بارش نور است در كوير وجود
سحر به مسجد آدين ها، سلام نماز
((مردانى ))
57 - اين نماز را ترك نكن
آن روزى كه بناى كشف حجاب شد، رضاخان دستور داده بود افرادى كه جزء روساء بودند مثل رئيس نظميه و غيره بايد اول كشف حجاب كنند. هر شب نوبت يكى بود، مثلاً امشب رئيس نظميه ، شب ديگر رئيس امنيّه ، شب ديگر شهردارى ، و هر شبى يكى بود شب به شب . آن وقت زن آن رئيس مكّشفه مى شد و اطراف او را زن ها مى گرفتند. زمانى كه آية ا... العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى (1274 - 1355 ه‍ .ق ) مى خواست براى نماز مغرب و عشاء به حرم برود. در خيابان تظاهر مى كردند كه جاى سوزن انداختن نبود. حاج شيخ طبق معمول هر شب بايد از توى اين جمعيت براى نماز مغرب و عشاء عبور كند. و اين مراسم مخصوصاً همان وقتى اجرا مى شد كه زمان عبور ايشان بود. خودش فرمود: من كه ديدم اين وضعيّت است ، فكر كردم رفتن به نماز مغرب عشاء را ترك كنم . من كه نمى توانم نهى از منكر كنم و بايد از اينجا هم عبور كنم . و اينها هم سر راه من اين كار را مى كنند. اگر حرف نزنم تقرير مى شود، مى گويند: پس اينكارها را قبول كرده ! اگر حرف بزنم چطور با اين شخص حرف بزنم ! پس بهتر است كه به نماز نروم . اين چه نمازى است كه من بروم . اين فكر را با هيچ كس در ميان نگذاشتم ، خودم عهد كردم كه نروم . طرف عصر كه در اطاق خوابيده بودم ديدم درب باز شد و سيّدى با محاسن بلند آمد و گفت : اين نماز را ترك نكن ! من به اين جهت دلم محكم شد.(63)
58 - شصت سال تلاش براى احياء نماز جماعت
آية ا... مرعشى نجفى (1315 - 1411 ه‍ .ق ) سخت مقيّد بود كه نمازهاى خويش را در وقت فضيلت و با جماعت برگزار كند. در برخى از يادداشتهاى سالهاى قبل چنين نوشته است : هنگامى كه در قم سكونت كردم صبحها در حرم حضرت معصومه عليهاالسّلام اقامه جماعت نمى شد و من تنها كسى بودم كه اين سنّت را در آنجا رواج دادم و از شصت سال پيش به اين طرف صبح زود و پيش از باز شدن درهاى حرم مطهّر و زودتر از ديگران مى رفتم منتظر مى ايستادم . اين انتظار گاهى يك ساعت قبل از طلوع فجر بود، تا خدّام درها را باز كنند. زمستان و تابستان نداشت . در زمستانها، هنگامى كه برف همه جا را مى پوشاند، بيلچه اى كوچك به دست مى گرفتم و راه خود را به طرف صحن باز مى كردم تا خود را به حرم مطهّر برسانم . در آغاز خود به تنهايى (در حرم نماز) مى خواندم ، تا پس از مدّتى يك نفر به من اقتدا كرد و پس از آن كم كم افراد ديگرى اقتدا كردند و به اين ترتيب نماز جماعت را در حرم مطهّر آغاز كردم و تا امروز كه شصت سال از آن تاريخ مى گذرد، ادامه دارد. آهسته آهسته ظهرها و شبها نيز اضافه شد و از آن پس ‍ روزى سه بار در مسجد بالا سر حضرت معصومه عليهاالسّلام و صحن شريف نماز جماعت مى خواندم .(64)
59 - سفارش به نماز جماعت
اين حكايت را 37 سال قبل آية ا... العظمى مرعشى ؛ براى يكى از خواص نزديك خويش نقل كرده و اكيداً سفارش نموده بود كه تا من زنده هستم براى كسى نقل نكن .
در زمان اقامت در سامراء چندى در سرداب مقدس شبها بيتوته مى كردم . شبهاى زمستان در اواخر يكى از شبها كه در سرداب مقدس بودم ناگهان صداى پايى شنيدم . با آنكه درِ سرداب بسته بود فوق العاده وحشت نمودم كه شايد از مخالفين شيعه و از دشمنان اهل بيت باشد. شمعى كه با خود داشتم ، خاموش شده بود، امّا صدا و لحن نيكويى به گوشم رسيد كه فرمود:((سلام عليكم ))، و نام مرا به زبان آورد. من جواب دادم و عرض كردم شما كى هستيد؟ فرمود: يك نفر از پسر عموهاى شما. عرض كردم درِ سرداب بسته بود، شما از كجا وارد شديد؟ فرمود: اَللّهُ عَلى كُل شَىٍ قَدير. عرض كردم اهل كجا هستيد؟ فرمود: اهل حجاز هستم . فرمود: چرا در اين وقت به اينجا آمده اى ؟ عرض كردم حوائجى دارم و به جهت آنها متوسل شده ام . فرمود: جز يك حاجت ، بقيه حوائج شما برآورده خواهد شد. پس ‍ آن سيّد سفارشهايى كردند. از جمله تاءكيد بر نماز جماعت ، مطالعه فقه ، حديث و تفسير، صله رحم ، رعايت حقوق اساتيد و معلمين و تاءكيد بر مطالعه و حفظ نهج البلاغه و ادعيه صحيفه سجاديه و ... پس من از او خواستم كه براى من به درگاه الهى دعا كند. پس دستها را به سوى آسمان برداشت و عرض كرد: الهى ، بحق النبى و آله اين سيّد را موفق به خدمت شرع فرما، و حلاوت مناجات با خود را به او بچشان و قدرى تربت سيّدالشهداء را كه با هيچ چيز مخلوط نبود و به اندازه چند مثقال بود به من داد. پس از آن ناگهان ناپديد شد و متاءسفانه در وقت حضور او ندانستم كه او آقا ولى عصر ((عج )) است .(65)
60 - در حال نماز جماعت
روزى سيّد رضى صاحب نهج البلاغه (359 - 406 ه‍ ق ) در نماز جماعت به برادرش ، سيّد مرتضى (355 - 436 ه‍ ق ) اقتدا كرده پشت سر او به نماز ايستاد. چون به ركوع رفتند، سيّد رضى نماز را فرادى كرده و از نماز جماعت جدا شد، بعد از نماز از او سؤ ال كردند: چرا نماز جماعت را تا آخر ادامه ندادى ؟
فرمود: چون به ركوع رفتم ، ديدم امام جماعت در خون غوطه ور است و در حال نماز نيست و من نماز خود را از جماعت قطع كردم .
اين مسئله را براى سيّد مرتضى نقل كردند. گفت : برادرم راست گفته است . زيرا قبل از نماز مسئله اى از حيض از من پرسيدند و من در حال نماز درباره آن مسئله فكر مى كردم .(66)
61 - آئين ره يافتگان
آية ا... بروجردى (1292 - 1380 ه‍ .ق ) در سفر به مشهد، مرحوم آية ا... حاج على اكبر نهاوندى (متوفى 1369 ه‍ .ق ) از ايشان خواست كه به جاى وى نماز جماعت اقامه كند. ايشان هم بعد از اصرار پذيرفتند و ماه رمضان را در مكان آية ا... نهاوندى نماز جماعت خواندند.
بعداً مرحوم نهاوندى نقل كردند: چشمم آب آورد بود براى مداوا و عمل جراحى به تهران رفتم ، ديدم هنوز فرصتى تا عمل جراحى هست . به عتبات مقدسه در نجف اشرف رفتم . آية ا... سيّد ابوالحسن اصفهانى (1284 - 1365 ه‍ .ق ) از من خواستند كه در مكان ايشان نماز بخوانم . بعد از نماز مغرب در قافله دوم ، صدائى را شنيدم كه فرمود:
((عَظَمَت وَلَدِى فَعَظَمَتُكَ.)) جايى دادى به فرزندم ، ما هم به تو جاى داديم .(67)
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد
شعرى بخوان كه بر او رطلى گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سر بلندى بر آسمان توان زد
((حافظ))
62 - مواظبت بر نماز
روزى ملاّ عبدالله شوشترى به ديدن شيخ بهايى (953 - 1030 ه‍ .ق ) رفت ساعتى با وى به گفتگو پرداخت . در اين موقع صداى اذان بلند شد. شيخ بهائى فرمود: در همين جا نماز بخوانيد تا ما هم به شما اقتدا كنيم و از فيض نماز جماعت بهره مند گرديم .
ملاّ عبدالله مقدارى تاءمل كرد، پس از جا برخاسته بدون آنكه در منزل شيخ نماز جماعت بخواند به خانه خود رفت . يكى از دوستان و شاگردان خاص او كه حضور داشت ، پرسيد: شما كه اين قدر مقّيد هستيد نماز را اول وقت بخوانيد چرا خواسته شيخ را اجابت نكرديد و همانجا نماز نخوانديد؟
پاسخ داد: در آن موقع كه شيخ چنين پيشنهادى كرد با خود فكر كردم ، آيا هرگاه شيخ پشت سر من نماز بخواند تغييرى در من ايجاد نمى شود. ديدم چنان نيست كه نفس من تغييرى در خود احساس نكند، لذا نماز نخوانده از خانه او بيرون آمدم .(68)
63 - اين هماهنگ ، اين اتّحاد
مُفتى و رئيس دانشگاه (الازهر) مصر، در سالها پيش از انقلاب به حوزه علميه قم وارد شد. در ضمن مذاكراتش با يكى از مراجع تقليد، عالم بزرگ از او سؤ ال كرد كه ما در سرزمينهاى خودمان مبتلا هستيم با موج ماديت و بى دينى و پراكندگى ، شما در سرزمينتان در مقابل اين گرفتارى چه مى كنيد؟ مى خواهم تجربيات شما را بدانم تا مسلمانها از تجربيات همديگر استفاده كنند.
رئيس (الازهرا) در جواب گفت : روزى يكى از مستشرقين بزرگ اروپائى وارد قاهره شد. در ديدار از بناهاى قديمى وارد يكى از بزرگترين مساجد قاهره شديم . ظهر بود انبوه جمعيت در صفوف فشرده نماز جماعت با نظم خاصى مشغول عبادت بودند. ديدم اين آقا با شگفتى خيره كننده نگاه مى كند. پرسيدم چه شده است ؟
- گفت : جبروت و عظمت اين نماز و عبادت تمام بدنم را بلرزه در آورده ، اين هماهنگى ، اين اتّحاد.(69)
ديباچه خرّم بهار است نماز
راهى به سوى حريم يار است نماز
در معركه نبرد با استكبار
فرياد بلند روزگار است نماز
((مشفق كاشانى ))
64 - مردى از تبار پاكان
روزى شيخ جعفر كاشف الغطاء (1294 - 1373 ه‍ .ق ) مبلغى بين فقراى اصفهان تقسيم كرد و پس از اتمام پول ها به نماز جماعت ايستاد.
بين دو نماز كه مردم مشغول خواندن تعقيبات نماز بودند، سائلى وارد شد و آمد مقابل امام جماعت و گفت : اى شيخ ! مال جدم را به من بده !.
شيخ فرمودند: قدرى دير آمدى ، متاءسفانه چيزى باقى نمانده است .
سائل با كمال جسارت آب دهن خود را به محاسن شيخ انداخت !. شيخ بعد از اندكى تاءمل برخاست و در حالى كه گوشه عباى خود را در دست گرفته بود به ميان صفوف نمازگزاران داخل شد و گفت : هر كس شيخ را دوست دارد به سائل كمك كند.
مردم كه ناظر اين شكوه و عظمت اين مرد بودند. اطاعت نمودند و گوشه عبا را پُر از پول كردند. پس همه پولها را آورد و به سائل تقديم كرد و به نماز عصر ايستاد.(70)
65 - نماز جماعت بعد از چهل سالگى
يكى از شاگردان علامه طباطبائى : از همان زمان طلبگى ما در قم ، كه من زياد به منزلشان مى رفتم ، هيچگاه نشد علاّمه ؛ بگذارد ما با ايشان به جماعت نماز بخوانيم . و اين غصّه در دل ما مانده بود كه ما جماعت ايشان را ادراك نكرده ايم ، تا در ماه شعبان 1401 ه‍ .ق كه به مشهد مشرّف شدند و به منزل ما وارد شدند. ما اطاق ايشان را در كتابخانه قرار داديم تا با مطالعه هر كتابى كه بخواهند روبرو باشند. تا موقع نماز مغرب شد. من سجّاده براى ايشان و يكى از همراهان كه پرستار و مراقب ايشان بود پهن كردم و از اطاق خارج شدم كه خودشان به نماز مشغول شوند و سپس من داخل اطاق شوم و به جماعت اقامه شده اقتدا كنم . چون مى دانستم كه اگر در اطاق باشم ايشان حاضر براى امامت نخواهند شد. قريب يك رُبع ساعت از مغرب گذشت ، صدائى آمد، و آن رفيق همراه ، مرا صدا زد، چون آمدم ، گفت : ايشان همينطور نشسته و منتظر شما هستند كه نماز بخوانند.
عرض كردم : من اقتدا مى كنم ! گفتند: ما مقتدى هستيم ! عرض كردم : استدعا مى كنم بفرمائيد نماز خودتان را بخوانيد! فرمودند: ما اين استدعا را داريم . عرض كردم : چهل سال است از شما تقاضا نموده ام كه يك نماز با شما بخوانم تا به حال نشده است ، قبول بفرمائيد! با تبّسم مليحى فرمودند: يك سال هم روى آن چهل سال .
و حقاً من در خود توان آن نمى ديدم كه بر ايشان مقدّم شده و نماز بخوانم ، و ايشان به من اقتدا كنند، و حالِ شرم و خجالت شديدى به من رُخ داده بود.
بالاخره ديدم ايشان بر جاى خود محكم نشسته و به هيچ وجه تنازل نمى كنند، من هم بعد از احضار ايشان صحيح نيست خلاف كنم و به اطاق ديگر بروم و فُرادى نماز بخوانم . عرض كردم : من بنده شما هستم ، اگر امر بفرمائيد اطاعت مى كنم !. فرمودند: امر كه چه عرض كنم ! امّا استدعاى ما اين است !. من برخاستم و نماز مغرب را بجا آوردم و ايشان اقتدا كردند و بعد از چهل سال علاوه بر آنكه نتوانستيم يك نماز به ايشان اقتدا كنيم امشب نيز در چنين دامى افتاديم . خدا مى داند آن حالت سيما و آن حال حيا و خجلتى كه در سيماى ايشان تواءم با تقاضا مشهود بود نسيم لطيف را شرمنده مى ساخت و شدّت و قدرتش جماد و سنگ را ذوب مى كرد.(71)
66 - سيّد جوان
مرحوم آية ا... سيد ابوالحسن رفيعى ؛ (1315 - 1396 ه‍ .ق ) مدّتى كه در تهران بودند در مسجد جمعه تهران براى نماز مغرب و عشاء اقامه جماعت مى نمود و اين قضيه تقريباً مربوط به بيش از 50 سال قبل است . آية ا... رفيعى به طور منظم به نماز جماعت نمى آمدند، (امام خمينى ) در آن وقت در تهران بود، و در نماز جماعت آية ا... رفيعى شركت مى نمود. شبى كه ايشان دير آمدند امام در ميان جمعيت برخاست و خطاب به مردم چنين گفت :
بيائيد با هم به آقا بگوييم به طور منظم و مرتّب سر وقت تشريف بياورند، اين گونه كه ايشان مى آيند وقت بسيارى از مردم تضييع مى گردد، همه با هم به آقا اعتراض مى كنيم .
طولى نكشيد كه آقا آمد، يك نفر به ايشان گفت : سيّد جوانى مى گفت : به آقا بگوييم مرتّب بيايند، تقريباً به بى نظمى شما در آمدن اعتراض داشت . آية ا... رفيعى فرمود: آن سيّد كى بود؟ در آن وقت امام در يك طرف در چند قدمى مشغول نماز بودند. آن شخص امام را به او نشان داد. همين كه چشم آقاى رفيعى به امام افتاد، فرمود: ايشان حاج آقا روح الله مى باشند، مرد بسيار فاضل وارسته و بسيار با تقوا و منظمى هستند، اگر يك وقت دير آمدم ، ايشان را جلو ببريد تا به جاى من نماز بخواند حق با ايشان است .(72)
67 - عمل به احتياط
محدّث بزرگ آية ا... حاج شيخ عباس قمى (1293 - 1359 ه‍ .ق ) (صاحب كتاب شريف مفاتيح الجنان ) را به مشهد دعوت كرده بودند. شيخ در آنجا منبر مى رفت و هر روز در مسجد گوهر شاد نماز جماعت مى گذارد، جمعيت بسيار از مردم مشهد و زائران در جماعت او شركت مى نمودند، شبى نماز مغرب را خواند، پس از نماز مغرب ، نماز عشاء را به جماعت نخواند و حركت كرد.
از علت اين كار سؤ ال كردند، فرمود: وقتى كه نماز مغرب مى خواندم ، صداى مكبّر را از راه دور شنيدم كه تكبير مى گفت ، احساس كردم جمعيت خيلى زياد است ، اندكى غرور به دلم راه يافت ، بعد ديدم نماز عشاء را با اين حالت بخوانم درست نيست ، از اين رو ترجيح دادم كه نماز جماعت را ترك كنم .(73)
ره عقل جز پيچ در پيچ نيست
بر عارفان جز خدا هيچ نيست
((سعدى ))
68 - لحظه هاى سبز
شيخ جعفر كاشف الغطاء (1294 - 1373 ه‍ .ق ) مرجع بزرگ و محقق عاليقدر شيعه ، در يكى از مساجد نجف اشرف اقامه نماز جماعت مى نمود و در ظهر يكى از روزها، مردم به مسجد آمدند و در صفوف جماعت در انتظار آمدن آقا نشستند، ولى آمدن او طول كشيد و آنها برخاستند و نماز خود را فرادى خواندند. در بين نماز شيخ جعفر به مسجد آمد و ديد مردم فرادى نماز مى خوانند، بسيار ناراحت شد و آنها را سرزنش كرد و گفت : آيا در ميان شما يك نفر مورد اطمينان نيست كه هر گاه من به مسجد نرسيدم به او اقتدا كنيد، و نماز را به جماعت بخوانيد؟! در اين حال ، چشمش به مرد تاجر نيكوكارى افتاد كه (نزد شيخ جعفر مورد وثوق بود)، ديد در گوشه اى از مسجد نماز مى خواند. نزد او رفت و به او اقتدا نمود. مردم نيز به پيروى از شيخ ، صفها را منظم كرده و به آن تاجر صالح ، اقتدا كردند. آن تاجر احساس ‍ كرد كه شيخ و مردم به او اقتدا كرده اند، بسيار شرمنده شد. از طرفى شرعاً نمى توانست نماز خود را قطع كند. نماز را با زحمت به پايان رساند، بعد از نماز فوراً برخاست كه به كنارى برود، آمد كه دست شيخ را ببوسد، شيخ دست او را گرفت و اصرار كرد كه بايد نماز عصر را نيز بخواند و او قبول نمى كرد، سرانجام شيخ گفت ، يا بايد نماز جماعت را تو بخوانى و ما به تو اقتدا كنيم ، و يا بايد دويست لباس شامى به اينجا (براى فقرا) بياورى . آن تاجر با خوشحالى گفت : حاضرم آن لباسها را به اينجا بياورم و امامت نماز جماعت را قبول نكنم . شيخ گفت : بايد قبل از نماز آن لباسها را بياورى . تاجر قبول كرد و شخصى را فرستاد و آن لباسها را از مغازه اش به مسجد آورد و شيخ جعفر آن لباسها را ميان فقرا تقسيم نمود. سپس برخاست و اقامه نماز جماعت را كرد و مردم نماز عصر را با امامت شيخ بجاى آوردند.(74)
69 - عمل به تكليف در همه حال
شبى كه ما مى خواستيم به كويت برويم با برادران جلسه گرفتيم كه ويزا بگيريم ، ولى مى بايست از كويت بگيريم . من با يكى از برادران در كويت تماس گرفتم و او به نام ((روح الله مصطفوى )) دو عدد ويزا گرفت و شبانه بوسيله ماشين يكى از برادران (قرار شد به كويت برويم ) حركت كرديم .
امام (ره ) تصميم گرفته بود كه از نجف هجرت كند و طى مشورتهاى بنا داشتيم از كويت به سوريه برويم . چون امام تاءكيد داشتند به كشورهاى اسلامى بروند، تصميم گرفتيم با ماشين خودمان برويم ، البته اين تصميم مخفيانه بود. قرار شد صبح زود حركت كنيم ولى از آنجا كه دولت عراق كاملاً مواظب اوضاع بود، تصميم گرفتيم شبانه رفتن خود را به دولت بگوئيم . البته دولت عراق هم توطئه هاى خود را چيده و به دولت كويت خبر داده بودند... شبانه حركت كرديم ، در بين راه صبحانه خورديم . ماشين همچنان به طرف مرز كويت حركت كرد. نزديك ظهر بود كه در مقابل يك مسجد توقف كرديم . ما مى خواستيم نماز بخوانيم ، امام فرمودند: ((آيا مسجد امام جماعت دارد يا خير؟)) گفتيم كه دارد. امام گفتند:((اگر امام جماعت دارد بايد بايستيد پشت سرش نماز بخوانيد يا ظهر نشده از اينجا برويم ، و اگر ظهر شد و خواستيد نماز را فرادى بخوانيد درست نيست )). ما هم بطرف مرز حركت كرديم . به مرز عراق كه رسيديم ، برادران رفتند گذرنامه ها را مُهر خروج بزنند، در همان حال امام مى خواستند نماز بخوانند، در دفتر مديريت گمرك نشسته بوديم كه ناگهان چشم امام به عكس بزرگى از صدام افتاد كه روى ديوار نصب كرده بودند. فوراً بيرون آمدند و گفتند: ((براى نماز خواندن به جاى ديگرى برويم )). و در لب مرز نماز را به جماعت خوانديم .(75)
70 - شمع جمع
در يكى از روزهاى سرد زمستانى دوران انقلاب مسئولان زندان براى آزار و اذيت زندانيان پتوهاى آنها را گرفتند و به هر كدام يك پتو دادند كه از آن ، هم زيرانداز و هم روانداز استفاده كنند. هيچ كس نمى توانست از شدّت سرما بخوابد. ساعت ده شب آية ا... حسين غفارى (1335 - 1394 ه‍ .ق ) به پشت دَرِ زندان رفت و دَر را محكم زد. چپى ها و مجاهدين هم ايستاده بودند. همه جا سكوت و هيچ كس اعتراضى نداشت .
مسئولان زندان حاضر شدند، شهيد غفارى به آنها گفت : اين آقايان سردشان است ، پتوهاى آقايان را بدهيد.
مسئول زندان براى آنكه نفاق ايجاد كند، گفت : آقاى شيخ ! شما ديگر چرا از اين منافقين و كمونيستها دفاع مى كنيد؟!
در جواب گفت : اگر قرار است زنده بمانند پتوهايشان را بدهيد، هوا سرد است . اگر شما فكر آنها را قبول نداريد من هم قبول ندارم ولى انسان بايد از شرايط انسانى برخوردار باشد، پتوهايشان را بدهيد.
مسئول زندان گفت : آقاى شيخ ، اگر جنجال راه بيندازى كتك مفصّل خواهى خورد.
كم كم صداى زندانيان در آمد و به تدريج صداها اوج گرفت و حياط زندان شلوغ شد. در نتيجه آنها مجبور شدند پتوها را برگردانند. پتوها كه به داخل زندان آورده شد، صداى صلوات كه سمبل بچه هاى مسلمان بود بلند شد. بعد از اين واقعه تعدادى از ماركسيستها به آقا مراجعه كردند تا نماز بخوانند و شهيد غفارى نماز را به آنها آموزش داد.
بسيارى از چپيها مسلمان شدند و تعدادى از مجاهدين از عقايدشان دست برداشتند. از آن پس اذان گفتن نيز شروع شد و به دنبال آن نماز جماعت برپا گرديد، كه شهيد غفارى امام جماعت آن بود.(76)
71 - مرگ امام جماعت از خبر گناه ماءموم
در اوائل حكومت قاجاريه ، حكومت استبدادى قاجار، يك شخص را براى استاندارى شيراز انتخاب كرد. استاندار عده اى از رجال مملكت را در جشنى دعوت كرد و يهوديان محل را نيز دعوت نمود و مجلس عيش و نوش و رقص و ساز و آواز تشكيل داد. يكى دو نفر از افرادى كه در نماز جماعت آية ا... حاج ميرزا حسين يزدى شركت مى كردند در آن جلسه شركت نمودند. وقتى اين خبر را به ميرزا حسين يزدى رسانيدند، روز جمعه پس از نماز ظهر روى پله منبر نشست و بسيار گريست و گفت : شنيدم از مسجدى ها در جلسه عيّاشى يهوديان شركت نموده اند، اگر شما مسلمان هستيد چرا خلاف دستور خدا، رفتار مى كنيد؟ شما جان مرا به خطر انداختيد، و از ديشب خوابم نبرده است .
ديگر طاقت نداشت نماز عصر را بخواند از مسجد بيرون رفت و به بستر بيمارى افتاد. طبيب به بالينش آوردند، گفت : خوبست او را به باغى از باغهاى اطراف ببريد. آقا خيلى افسرده اند.
اين مرد الهى از وحشتى كه در مورد گناه ماءمومين به جانش افتاده بود بعد از اندكى با آن حال از دنيا رحلت نمود.(77)
صاحبدلى به مدرسه آمد زخانقاه
بشكست صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود؟
تا اختيار كردى از آن اين طريق را
گفت : آن گليم خويش برون مى كشد ز آب
و آن سعى مى كند كه بگيرد غريق را
((سعدى ))
72 - توصيه هاى امام قدّس سرّه
قبل از آنكه امام تبعيد بشود صاحب يكى از كارخانجات بزرگ در تهران كه مسجدى ساخته بود. از امام تقاضا كرد كه براى تبليغ و امامت جماعت يك مبلغ اعزام كنند. امام ابتدا با اكراه اين موضوع را پذيرفتند و پس از تعيين يك روحانى در هنگام اعزام به او فرمود: وظيفه شما علاوه بر تبليغ و امامت اين است كه دو موضوع را از ياد نبريد!
اول : در اين مسجد از من نامى برده نشود.
دوم : برخورد شما با بانى مسجد بگونه اى باشد كه خيال نكند كه به ثروت و مال او چشم طمع دوخته ايم .(78)
73 - پرواز تا بى نهايت
ميرزا جواد آقا تهرانى ( 1368 ه‍ .ش ) هيچ گاه در محرابى به عنوان امام جماعت نايستادند، مگر زمانى كه در جبهه هاى جنگ حضور داشتند. خود ايشان نقل مى فرمودند:
وقتى ديدم اين جوانان جان خويش را در طبق اخلاص گذاشته و در راه خدا تا پاى جان آمده اند، وقتى از من ناچيز، يك تقاضا دارند ((كه برايمان نماز بخوان ))، شرمم آمد كه اين خواسته آنان را رّد كنم !
آقا هميشه توصيه مى فرمودند كه : نماز را به جماعت بخوانيد. و خودشان هرگاه امكان داشت نماز را به جماعت يا به امامت غير انجام مى دادند.
يكى از شاگردان ايشان نقل فرمود كه ، براى ديدار با حضرت آية ا... العظمى اراكى ؛ به محضر ايشان رفتم . صحبت از آقاى ميرزا جواد آقا تهرانى شد. حضرت آية ا...اراكى فرمودند: ((براى آقا ميرزا، در نماز خلع روح حاصل مى شد)).
با اينكه خود حاضر نبودند در نماز جماعت امامت كنند ولى حاضر بودند به هر طلبه اى اقتدا نمايند و گاهى بى خبر مى ديديم پشت سر يكى از شاگردان به نماز ايستاده اند.(79)
74 - اقامه نماز جماعت
بعد از شهادت حاج آقا مصطفى ؛ همان روز ظهر، صداى اذان بلند شد. امام بلند شد و تشريف برد وضو گرفت و فرمود: من مى روم مسجد. گفتم : به يكى از خادمها، كه زود برو و به خادم مسجد بگو سجاده را پهن كند. او به مسجد رفت و ديده بود خادم مسجد نيست . و اصلاً كسى احتمال نمى داد امام آنروز با اين عظمت و بزرگى مصيبت ، براى اقامه نماز جماعت به مسجد بروند. وقتى مردم فهميدند كه امام به مسجد مى آيد جمعيت يك دفعه از همه طرف به مسجد ريختند. ما وقتى به مسجد رسيديم ، مردم همه گريه مى كردند چه گريه اى ! امام وارد مسجد شدند، و اين عربها تعّجب مى كردند و به همديگر مى گفتند: (خمينى ابداً ما يبكى ) خمينى ابداً گريه نمى كند. امام نماز را خواند و بعد از نماز جماعت ، روضه خوانده شد. و امام و همه حضار گريستند.(80)
75 - رعايت حقوق مردم در نماز جماعت
حضرت امام در طول مدّتى كه در نجف اشرف اقامت داشت ، سالى چند بار به مناسبت زيارتهاى ويژه امام حسين عليه السّلام به كربلا مشرّف مى شد. آنجا در منزل محقّرى كه يكى از اهالى كويت در اختيار آن حضرت قرار داده بود سكونت مى گزيد. در كربلا، مغرب ها بيشتر در حسينيه مرحوم آية ا... بروجردى و ظهرها در همان منزل ، نماز جماعت به امامت امام اقامه مى شد. نماز جماعت منزل ، بيشتر با شركت جمع معدودى از دوستان در اتاق بيرونى و گاهى كه جمعيت بيشتر مى شد، در حياط منزل برگزار مى شد. مساحت حياط حدود 50 متر بود و فرش هم به اندازه كافى نبود از اين رو افراد عباهايشان را تا مى كردند و به عنوان سجاده و زيرانداز روى آن به نماز مى ايستادند. وقتى حضرت امام از اتاق اندرونى كه پشت به قبله بود براى اقامه نماز وارد حياط مى شدند، براى رسيدن به جلوى جمعيت مى بايست از ميان صفوف جماعت عبور كنند، تمام افراد حاضر بى گمان افتخار مى كردند كه عبايشان با قدم مبارك امام متبرك شود و على القاعده امام نيز به اين نكته واقف بودند. با اين حال هنگام عبور، چه از پشت صفوف كه كفشها بود و چه در مسير كه عباها پهن بود، با حركتى احتياطآميز و برداشتن گامهاى مناسب ، با دقت سعى مى كردند كه به هيچ وجه پايشان را نه روى كفشها بگذارند و نه روى عباهاى ديگران . بدين گونه عملاً رعايت دقيق حق مردم را به مقلّدان و پيروان خود مى آموختند.(81)
76 - هرگز در پى محراب و مسجد نبود
در مهر ماه سال 41 به عشق زيارت امام و براى تحصيل علوم دينى در حدود سيزده سالگى وارد قم شدم . كمتر روزى بود كه از كوچه پس ‍ كوچه هاى يخچال قاضى (محل اقامت امام ) عبور نكنم . آنجا ديار يار بود و حتى ديوارهاى گلى اش برايم زيبا، دل انگيز و دوست داشتنى بود. در مدرسه فيضيه ساكن بودم . گرچه در آنجا و صحنها و حرم حضرت معصومه عليهاالسّلام نماز جماعتهاى متعدد و با شكوه بر پا بود، امّا همه چيز و همه كس را به هنگام غروب رها و تا يخچال قاضى به سر مى دويدم ، تا پشت سر امام در منزلشان به نماز جماعت بايستم .
در آن زمان يكى از نشانه هاى شخصيت يك مجتهد يا يك مرجع در اين بود كه در مسجدى بزرگ و معروف يا نزديك به حرم ، نماز جماعتش برگزار شود و ماءمومين بيشترى داشته باشد. امّا حضرت امام در حالى كه مجلس ‍ درسشان در مسجد سلماسى واقع در نزديكى يخچال قاضى ، آكنده از درسخوان ترين طلاّب و فضلا بود، امام براى امامت جماعت هرگز در پى محراب و مسجد نبودند و فقط تعداد انگشت شمار كه به هنگام مغرب خود را به خانه محقرشان مى رساندند، توفيق مى يافتند كه با امام نماز جماعت بخوانند كه حقير كوچكترين آنها بودم .(82)
77 - احياء مسجد، احياء دلها
در يكى از سفرهايشان كه مصادف با ماه رمضان بود در مسجدى دور افتاده ، متروك و بسيار كوچك كه بيش از يك اتاق گِلى نداشت به اقامه نماز جماعت مى پرداختند. اين در حالى بود كه عده اى از علماء به ايشان پيشنهاد كردند كه در مسجد جامع شهر اقامه جماعت كنند. امّا امام قدّس سرّه قبول نكردند و فرمودند: ((در مسجد جامع كسى هست كه اقامه جماعت مى كند ولى در اين مسجد كسى نيست كه اقامه جماعت كند از اين رو اين مسجد را بايد احياء كرد)).(83)
78 - نبايد از مردم دور بود
امام رحمة ا... فرمود: در دوران رضاخان من از يكى از ائمه جماعات سؤ ال كردم كه اگر يك وقت رضاخان لباسها را ممنوع كند و اجازه پوشيدن لباس روحانى به شما ندهد چه كار مى كنيد؟ او گفت : ما توى منزل مى نشينيم و جايى نمى رويم . گفتم : من اگر پيشنماز بودم و رضاخان لباس را ممنوع مى كرد همان روز با لباس تغيير يافته به مسجد مى آمدم و به اجتماع مى رفتم . نبايد اجتماع را رها كرد و از مردم دور بود.(84)
79 - حديث پايدارى
حادثه حمله عمّال رژيم پهلوى به مدرسه فيضيه :
در آن روز من ، ابتداء در مدرسه فيضيه بودم . وضع مجلس و مدرسه را غير عادى ديدم . در وسط مجلس از مدرسه بيرون و به منزل امام خمينى رفتم . چند نفر ديگر از طلاّب در حضور امام نشسته بودند. من وضع مدرسه فيضيه را تعريف مى كردم ، در همين حال چند نفر از طلاّب كتك خورده و زخمى وارد منزل امام شدند و جريان مدرسه را تعريف كردند كه طلاّب را زدند و گشتند و زخمى كردند. يكى از طلاّب به امام عرض كرد اجازه بدهيد دَرِ منزل را ببندند مبادا به منزل حمله كنند. امام فرمودند: نه ، اجازه نمى دهم . يكى از علماء كه از دوستان امام هم بود در كنار ايشان نشسته بود عرض كرد: پيشنهاد بدى نيست اجازه بدهيد در را ببندند خطرناك است . فرمودند: گفتم نه ، اگر اصرار كنيد از خانه خارج مى شوم و به خيابان مى روم . اين چوبها را بايد به سر من زده باشند، به سر طلاّب زده اند! حالا من درِ خانه ام را ببندم ؟ اين چه حرفى است ! بعداً رفتند وضو گرفتند و در وسط حياط منزل با طلاّب نماز جماعت خواندند و صحبت كوتاهى هم براى حاضرين كردند و فرمودند: اينها (رژيم شاه ) تمام شدند. ريشه خودشان را كندند، خودشان را رسوا كردند، مگر با مدرسه فيضيه امام صادق مى شود مخالفت كرد؟
اين نماز در آن حال و اين صحبتها در آن جّو و خفقان و ترس قوت قلب همه طلاّب و علماء و مبارزين بود.(85)
80 - چرا ما رعايت نمى كنيم ؟
در نجف ، يك روزى خدمت امام رسيدم . از ايشان سؤ ال كردم . از مسائلى كه در تركيه به هنگام تبعيد شاهد آن بوده اند. امام فرمودند: ((يك مسجدى نزديك ما بود. روزهاى جمعه مى رفتيم آن مسجد لااقل پنج هزار نفر در اين مسجد حاضر مى شدند. بقدر پنج كلمه صداى بلند كسى از اين پنج هزار نفر نمى شنيد و زياد مرا در حيرت انداخته بود كه ، چرا ما مثلاً اين ابهّت و جلالت را حفظ نمى كنيم ؟!
فكر كردم اگر يك خارجى بيايد اينجا و اين مسجد را ببيند، بعد هم بيايد آنجا در نجف ، آن مسجد هندى را ببيند، بعد بيايد قم ، مسجد اعظم را ببيند و نماز خواندن ما را، قطعاً خواهد گفت : نماز اين است (كه اينها دارند) نه آنكه ما داريم ! (در ايران ؟) و ما جلالت و قدر نماز را حفظ نكرديم . اينها اگر يك وقت مثلاً كسى بود كه درست نايستاده بود رفيقش مى خواست به اين حالىّ بكند، با اشاره به او حالّى مى كرد عقب بيايد. اينها مرا متاءثر مى كرد اين امور را كه مى ديدم . (كه چرا ما در ايران چنين رعايت نمى كنيم )(86)
81 - نماز در مساجد متروكه
مردم علاقه مند بودند كه لااقل يك فريضه خود را با مرحوم حاج شيخ عباس قمى (1293 - 1359 ه‍ .ق ) بجا آوردند و به همين اندازه از فيض ‍ وجودش بهره مند شده باشند. يكى از عادات اين مرد اين بود كه اغلب اوقات نماز خويش را در مساجد متروكه بجا مى آورد. اتفاقاً به محض اطلاّع مردم روز به روز بر كثرت جمعيت افزوده مى شد تا بحّدى كه آن مسجد مورد علاقه مردم و به دست همان مردم تعمير مى گرديد. شيخ پس از انجام مقصودش ، ديگر به نماز در آن مسجد حاضر نمى شد و يك مسجد متروكه و مخروبه ديگر را انتخاب مى كرد و بدون اطلاّع مردم چند نوبت اداء فريضه جماعت را در آن جا ادامه مى داد. پس از چند روز باز مردم مطلع شده و از راههاى بسيار دور براى درك نماز ايشان به آن مسجد مى شتافتند و باز مسجد مخروبه ديگر معمور مى شد.(87)
82 - نمازهايشان همه به جماعت خوانده مى شود
ايشان (رهبر معظم انقلاب ) از برنامه هايى كه دارند و تقريباً مى شود گفت كه هيچگاه ترك نمى شود اين است كه حداقل يك ساعت مانده به اذان صبح بيدار مى شوند و تا اذان صبح به تهجد و شب زنده دارى مشغولند، پس نماز صبح را مى خوانند... يكى از توفيقاتى كه ايشان دارند اين است كه نمازهايشان همه به جماعت خوانده مى شود حتى نماز صبح . نماز صبح در درون خانه به جماعت خوانده مى شود، نماز ظهر هم با شركت تعدادى از ملاقات كنندگان و نيز افرادى كه در دفتر هستند برگزار مى شود. گاهى وقتها هم بعضى از افراد از شخصيتها و علمايى كه از علاقمندان ايشان هستند و دوست دارند نماز را با ايشان بخوانند ظهر يا شب براى حضور در نماز جماعت به آنجا مى آيند...(88)
سر خوش ز سبوى غم پنهانى خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشانى خويشم
در بزم وصال تو نگوييم ز كم و بيش
چون آينه ، خو كرده حيرانى خويشم
لب باز نكردم به خروشى و فغانى
من محرم راز دل طوفانى خويشم
از شوق شكر خند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ، زگران جانى خويشم
بشكسته تر از خويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زندانى خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندى و مستى
عمريست پشيمان ز پشيمان خويشم
هر چند (امين ) بسته دنيانيم اما
دلبسته ياران خراسانى خويشم
((آية ا... خامنه اى ))
83 - سى سال در صف اول نماز جماعت
ميرزا جود آقا ملكى تبريزى ؛ (1343 ه‍ .ق ) در مورد يكى از عالمان بزرگ مى نويسد:
از يكى از عالمان بزرگ نقل شده است كه : او سى سال در صف اول نماز جماعت اقتدا مى كرد، پس از سى سال روزى به عللى نتوانست خود را به صف اول برساند، از اين رو در صف دوم ايستاد، و از اين كه مردم او را در صف دوم ديدند گويا در خود خجالتى احساس كرد. در اين حال متوجه شد كه در اين مدّت طولانى كه در پيشاپيش مردم و در رديف اول نماز جماعت مى ايستاد از روى ريا بوده است و بر اين اساس تمام آن سى سال نماز را قضا كرد.
در ادامه مى نويسد: برادرم ! بنگر به اين عالم مجاهد، و در مقام و منزلش ‍ دقت نماى كه چگونه در اين زمان دراز نماز جماعتش ، آنهم در صف اول فوت نگرديده و با اين وصف متصدى امامت جماعت نشد. و بنگر به احتياط او، كه چگونه به خاطر يك شبهه ، اين همه نماز را قضا كرد و از اينجا عظمت امر اخلاص و اهميتى را كه علماى سلف براى آن قائل بوده اند، درياب !(89)
84 - مردان خدا
در سال 1318 ه‍ .ش ، از تهران براى ديدن پدرم ، آية ا... حاج آخوند ملاّ عباس تربتى (1251 - 1322 ه‍ .ق ) و مادرم به تربت رفتم . پدرم از تربت چند سالى بود به كاريزك بازگشته بود و در ده زندگى آرامى را مى گذرانيد. در بهار آن سال بارندگى زياد شده بود و چون خانه هاى ده همه خشتى است گنبدهاى كوچك بسيارى از خانه ها خراب شده بود. از جمله مسجد ده كه داراى چهار گنبد كم ارتفاع خشتى از اين قبيل بود. سه تا از گنبدها به كلى فرو ريخته بود و از يكى ديگر نيمى ريخته و نيمه ديگر آن باقى مانده بود. به سبب پيش آمدهاى آن چند سال مردم تقريباً در همه جا نسبت به امور دينى كم اعتناتر گشته بودند و از اين رو هنوز كسى براى نوسازى مسجد اقدام نكرده بود و آواره هاى فرو ريخته همچنان تپه خاكى ، در كف مسجد باقى بود. پدرم در زير همان قسمت كه نيمى از آن فرو ريخته بود، مقدارى از آوارها را كنار زده و حصير را پاكيزه كرده بود و سه نوبت نمازش ‍ را مى رفت و در همانجا مى خواند. روزى بعد از نهار خواستم استراحت بكنم ، پدرم برخاست و وضو گرفت و به مسجد رفت من نيز غنيمت دانستم كه نماز جماعتى پس از چند سال با آن مرد الهى بخوانم . وضو گرفتم و به مسجد رفتم . از جانبى وارد شدم كه مرا نديد و آهسته جلو رفتم . در ركعت دوم نماز بود و خدا مى داند كه ميان اين نمازش در حال تنهايى ، در ميان آوارهاى فرو ريخته مسجد اين ده ، با نمازى كه چند قبل در مسجد گوهرشاد (مشهد) به ايشان اقتدا كردم و نيمى از مسجد گوهر شاد و تمامى يك شبستان از جمعيتى كه به او اقتدا كرده پر بود از لحاظ طماءنينه و قرائت و همه ذكرهاى واجب و مستحب ذره اى تفاوت نداشت ... هو معكم اينما كنتم (90)
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
((حافظ))
85 - تاءثير روح بزرگ
ماءمورينى كه محافظ مدرّس بودند، ابتدا از نزديك شدن به آقا، بر حذر داشته مى شدند. ولى پس از چندى از مريدان و حاميان آقا مى گرديدند. آنها در ظاهر حالتى خشن به خود مى گرفتند تا شك ماءموران شهربانى را بر نيانگيزند و در حقيقت يار و پرستار با وفاى او بودند. نيروهاى مخصوص و جاسوسان وقتى كه از اين روابط مطلع مى شدند ماءمورين را به جاى ديگر انتقال مى دادند و عده اى ديگر را به جاى آنها مى آوردند. ولى طولى نمى كشيد كه تازه واردين هم به ايشان علاقمند مى شدند و تحت تاءثير روح بزرگ و كمالات معنوى مدرّس قرار مى گرفتند. از اين رو است كه هر سه ماه يكبار ماءمورين را تغيير مى دادند. يكى از زندانبانان گفته بود: روزى كه به قلعه خواف آمدم چندان آشنايى با آقا نداشتم . بعد از چندى فهميدم كه چه سيّد بزرگوارى است ، يك روز سؤ ال كردم : آقا براى شما اين نان و ماست و خوراك بادمجان كافى است ؟ اجازه بدهيد تا غذاى بهترى برايتان تهيه كنيم ؟ آقا پاسخ داد:
به نان خشك قناعت كنيم و جامه دلق
كه بار منّت خود بِه كه با منّت خلق
وقتى مدرّس وضو مى گرفت و به نماز مى ايستاد، ماءمورين زندان سعى مى كردند خود را سريعاً به آقا برسانند و در نماز او شركت كنند.(91)
86 - نماز جماعت پر شكوه
يكى از خاطرات خوب من درباره نماز جماعت ، مربوط به آخرين روز اسارت است . آن روز وقتى متوجه شديم كه ظهر شرعى فرا رسيده ، پتوهاى داخل آسايشگاهها را در وسط حياط پهن كرديم . از طرفى چون ماءمورين صليب سرخ در آنجا بودند، نگهبانها چيزى به ما نگفتند و ممانعتى نكردند. ما هم از فرصت استفاده كرديم و به اتفاق حدود 600 نفر، نماز جماعت پر شكوهى را برگزار كرديم .(92)
87 - ابلاغ دستورات !
حدود ظهر روز پانزدهم اسفند، يعنى دومين روز اقامت در ((موصل 1)) صداى صوتى شنيده شد و به دنبال آن دستور دادند كه در ميدان بزرگ اردوگاه جمع شويم . دقايقى بعد سروان عراقى از راه رسيد و سلامى كرد و رو به مترجم گفت : كار ندارم در جبهه چكار مى كرديد. بايد بگويم توجه داشته باشيد كه شما الان در دست ما اسيريد، قانونهايى برايتان مى گويم ، احترام بگذاريد، تا ما نيز به شما احترام بگذاريم و بعد با تاءكيد اضافه كرد كه :
((صَلاةُ الجماعةِ ممنوع ، صلاةُ الَليلِ مَمْنُوع ، اَلْتَجَمْعُ اَكثُر مِن ثَلاثهِ نَفَراتٍ مَمْنُوع ، اَلْدُعا وَالقرآن بهِ صَوتِ عال مَمْنُوع ، مَنْ تَمَرَد عَنِ القانُونِ اَعامَلُ المُخالفين بِاَشَدِّ الْمُجازاتِ)).
نماز جماعت ممنوع ، نماز شب ممنوع ، اجتماع بيش از سه نفر ممنوع ، دعا و قرآن با صداى بلند ... ممنوع ، هر كس از قانون سرپيچى كند با شديدترين وجه مورد تنبيه قرار مى گيرد.(93)
88 - صحنه هاى زيبا
شكوه و عظمت صفهاى منسجم و فشرده نماز كه از اول آسايشگاه تا نزديك در رسيده بود از انتهاى صفها بيشتر نمايان بود. و حركتهاى منظم و هماهنگ كه ابهتش دشمن را به لرزه مى انداخت ، صميميت و يكدلى را بيشتر در قلبها زنده مى كرد، گويى اين نماز متجّلى وحدت و يكپارچگى بود.
آن شب من به عنوان نگهبان ، كنار پنجره ! ايستاده بودم تا اگر سر و كله نگهبانان عراقى پيدا شد با رمز مخصوص ، ديگران را با خبر كنم . امّا آنقدر ركوع و سجود بچّه ها زيبا و با صفا بود كه بكلى وظيفه ام را فراموش كرده بودم و خدا را شكر كه آن موقع نگهبان نيامد و الاّ نمى دانم چه مى شد.
خوف دشمن از اينگونه برنامه هاى شكوهمند و منسجّم ، گوشه اى از حكمت نماز جماعت را براى ما ملموس مى نمود.(94)
فصل چهارم : شب مردان خدا
89 - نافله ، عاشورا، جامعه
سيّد احمد بن سيّد هاشم بن سيّد حسن موسوى رشتى ، تاجر معروف از رشت ، اين حكايت را در شهر كاظمين به درخواست شيخ عباس ‍ قمى عليهاالسّلام (1294-1359 ه‍ .ق ) به وى تعريف كرده است كه :
در سال 1280 ه‍ .ق به قصد زيارت حجّ بيت الله الحرام از رشت به تبريز رفتم و در خانه حاجى صفر على ، تاجر تبريزى معروف منزل كردم . چون قافله نبود متحيّر ماندم . تا آن كه حاجى جبّار جلودار سدهى اصفهانى بار برداشت به جهت طرابوزَن (ولايتى از ولايات تركيه ) تنها از او مركبى كرايه كردم و رفتم . چون به منزل اول رسيديم ، سه نفر ديگر به تحريص حاجى صفر على به من ملحق شدند. يكى حاج ملاّ باقر تبريزى و حاجى سيّد حسين تاجر تبريزى و حاجى على نامى كه خدمت مى كرد. پس به اتفاق روانه شديم ، تا رسيديم به سرزمين روم و از آنجا عازم طرابوزن شديم . در يكى از منازل ما بين اين دو شهر حاجى جبّار جلودار به نزد ما آمد و گفت : اين منزل كه در پيش داريم ترسناك است ، قدرى زود كوچ كنيد كه به همراه قافله باشيد. چون در ساير منازل غالباً از عقب قافله به فاصله مى رفتيم ، پس ‍ ما هم تخميناً دو ساعت و نيم يا سه ساعت به غروب مانده حركت كرديم ، به قدر نيم يا سه ربع فرسخ از منزل خود دور شده بوديم كه هوا تاريك شد و برف باريدن گرفت ، به طورى كه رفقاه هر كدام سر خود را پوشانيده تُند راندند. من نيز هر چه كردم كه با آنها بروم ممكن نشد، تا آنكه آنها رفتند و من تنها ماندم . پس از اسب پياده شده در كنار راه نشستم و خيلى مضطرب بودم ، چون پول زيادى براى خرج راه همراه داشتم . بعد از تاءمل و تفكّر تصميم گرفتم كه در همين موضع بمانم تا فجر طالع شود و به آن منزل كه از آنجا بيرون آمده ايم مراجعت كنم و از آنجا چند مستحفظ به همراه داشته به قافله ملحق شوم . در آن حال در مقابل خود باغى ديدم و در آن باغ باغبانى كه در دست بيلى داشت و بر درختان مى زد كه برف از آنها بريزد، پس پيش ‍ آمد و به فاصله كمى ايستاد و فرمود: تو كيستى ؟ عرض كردم : رفقا رفتند و من ماندم ، راه را گم كرده ام . به زبان فارسى فرمود: ((نافله بخوان تا راه را پيدا كنى )) من مشغول نافله شدم ، بعد از فراغ از تهجّد باز آمد و فرمود: نرفتى ؟ گفتم : والله راه را نمى دانم . فرمود: زيارت جامعه بخوان . من جامعه را حفظ نداشتم و تاكنون حفظ ندارم با آنكه مكرّر به زيارت عتبّات مشرّف شدم . پس از جاى برخاستم و زيارت جامعه را تا آخر از حفظ خواندم . باز نمايان شد، فرمود: نرفتى ؟ هستى ؟! مرا بى اختيار گريه گرفت ، گفتم : هستم ، راه را نمى دانم . فرمود: عاشورا بخوان و زيارت عاشورا را نيز حفظ نداشتم و تاكنون ندارم . پس برخاستم و مشغول زيارت عاشورا شدم از حفظ، تا آنكه تمام لعن و سلام و دعاى علقمه را خواندم . ديدم باز آمد و فرمود: نرفتى ؟ هستى ؟! گفتم : نه هستم تا صبح ، فرمود: من حالا تو را به قافله مى رسانم . پس رفت و بر الاغى سوار شد و بيل خود را به دوش گرفت و فرمود: به رديف من بر الاغ سوار شو، سوار شدم . پس عنان اسب خود را كشيدم تمكين نكرد و حركت ننمود. فرمود: عنان اسب را به من ده ، دادم ، پس بيل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد. اسب در نهايت تمكين متابعت كرد. پس دست خود را بر زانوى من گذاشت و فرمود: شما چرا نافله نمى خوانيد، نافله ، نافله ، نافله ، سه مرتبه . باز فرمود: شما چرا عاشورا نمى خوانيد؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا، سه مرتبه . و بعد فرمود: شما چرا جامعه نمى خوانيد؟ جامعه ، جامعه ، جامعه ، و در وقت طى مسافت دايره وار سير مى نمود. يك دفعه برگشت و فرمود: آنها رفقاى شما هستند، ديدم كه بر لب نهر آبى فرود آمده مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند. پس من از الاغ پايين آمده كه سوار اسب خود شوم نتوانستم ، پس آن جناب پياده شد و بيل را در برف فرو كرد و مرا سوار كرد و سر اسب را به سمت رفقاه برگردانيد. من در آن حال به خيال افتادم كه اين شخص كى بود كه به زبان فارسى حرف مى زد و حال آن كه غالباً زبانى جز تركى و مذهبى جز عيسوى در آن حدود نبود و چگونه به اين سرعت مرا به رفقاى خود رساند، به عقب نظر كردم ، احدى را نديدم و آثارى از او پيدا نكردم . پس به رفقاى خود ملحق شدم .(95)
90 - لحظه هاى خدائى يك جوان
از حضرت امام صادق عليه السّلام نقل است كه روزى حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله در مسجد نماز صبح مى گذارد. پس نظر كردند بسوى جوانى كه او را حارثة بن مالك نام داشت . ديدند كه سرش از كثرت بى خوابى به زير مى آيد و رنگ رويش زرد شده و بدنش نحيف گشته است ...
حضرت از او پرسيدند: به چه حال صبح كردى و چه حال دارى اى حارثه ؟! عرض كرد صبح كردم يا رسول ا... با يقين . حضرت فرمود: بر هر چيزى كه ادعا كنند حقيقتى و علامتى هست ، حقيقت و علامت يقين تو چيست ؟ عرض كرد: حقيقت يقين من يا رسول ا... اين است كه پيوسته مرا محزون و غمگين دارد و شبها مرا بيدار و روزهاى گرم مرا به روزه مى دارد و دل من از دنيا روى گردانيده و آنچه در دنياست مكروه دل من گرديده است و يقين من به مرتبه اى رسيده كه گويا عرش خداوندم را كه براى حساب در محشر نصب كرده اند و خلايق همه محشور شده اند و گويا من در ميان ايشانم و مى بينم اهل بهشت را كه در بهشت تنعّم مى نمايند. و مى بينم اهل جهنم را كه در ميان آتش معذبند. حضرت به اصحاب فرمود: اين بنده ايست كه خدا دل او را به ايمان منوّر گردانيده است . پس فرمود: اى جوان بر اين حال كه دارى ثابت باش . عرض كرد يا رسول ا... دعا كن كه حق تعالى شهادت را روزى من گرداند. حضرت دعا كرد و او در يكى از جنگها به فيض شهادت نائل آمد.(96)
گفت پيغمبر صباحى زيد را
كيف اصبحت اى رفيق باصفا
گفت عبداً موقنا با اوش گفت
كو نشان از باغ ايمان گر شگفت
گفت تشنه بوده ام من روزها
شب نخفتم من زعشق و سوزها
كه بگويم يا فرو بندم نفس
لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس
((مولوى ))
91 - جان ايمان
از امام صادق عليه السّلام روايت شده است :
ان روح الايمان ثلاثه : التهجد بالليل و افطار الصائم و لقاء الاخوان .
جان ايمان سه چيز است : نماز شب خواندن ، و روزه دار را افطار دادن و ملاقات برادران نمودن .(97)
92 - تذكر پدر
سعدى رحمة ا... در گلستان ، باب دوم ، در اخلاق درويشان در رابطه با شب خيزى خود چنين مى نويسد:
ياد دارم كه در ايام طفوليت متعبد بودمى و شب خيز و مولع زُهد و پرهيز. شبى در خدمت پدر رحمة الله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز بركنار گرفته و طايفه اى خفته ، پدر را گفتم از اينان يكى سر بر نمى دارد كه دوگانيى بگذارد و چنان خواب غفلت برده اند كه گويى نخفته اند كه مرده اند.
گفت : جان پدر تو نيز اگر بخفتى بِه از آن كه در پوستين خلق افتى .(98)
نبيند مدّعى جز خويشتن را
كه دارد پرده پندار در پيش
گرت چشم خدا بينى ببخشد
نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش
93 - مرغ تسبيح گوئى و من خاموش
ياد دارم كه شبى در كاروان همه شب رفته بودم و سحر در كنار بيشه اى خفته . شوريده اى كه در آن سفر همراه ما بود، نعره اى برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت . چون روز شد گفتمش : آن چه حالت بود. گفت : بلبلان را ديدم كه بنالش در آمده بودند از درخت و كبكان از كوه ، و غوكان در آب و بهايم از بيشه انديشه كردم كه مروّت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته .
دوش مرغى به صبح مى ناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكى از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسيد بگوش
گفت باور نداشتم كه ترا
بانگ مرغى چنين كند مدهوش
گفتم اين شرط آدميت نيست
مرغ تسبيح گوى و من خاموش (99)

94 - نماز سحر گاهان
سعيد بن محمّد بن جنيد، معروف به (جنيد بغدادى ) از عرفاى قرن سوم ، و در سال 297 ه‍ .ق در بغداد رحلت نمود.
وى استادى ماهر و دانشمندى الهى بود، و خيل عظيمى از عالمان در پرتو انوار درخشان او رشد يافته بودند. جعفر خالدى گويد: در عالم خواب جنيد را ديدم و به او گفتم : خداوتد با تو چگونه رفتار كرد؟!
در پاسخ فرمود: همه اين اشارات و عبارات و رسوم و علوم كه داشتم از بين رفت . ((وَ مانَفَعَها اِلاّ رَكعاتٍ كُنّا نَركعها فى الاسحار)).
جز چند ركعت كه در سحرگاهان مى گذاردم . چيزى به حالم سود نبخشيد.1(00)
آب كم جو، تشنگى آور به دست
تا بجو شد آبت از بالا و پست
تشنه مى نالد كه كو آب گوار؟
آب مى گويد كه كو آن آبخوار؟
((مولوى ))
95 - فيض عظيم
شيخ آقا بزرگ تهرانى (1293 - 1398 ه‍ .ق ) در طول سالهاى اقامت در نجف ، همچنان روزگاران گذشته خويش به پيگيرى كارهاى تحقيقى و ادامه رسالت علمى خود شب و روز مى گذرانيد و به تاءليف و نشر معارف الهى و انسانى اشتغال داشت .
او يكى از پركارترين علماى شيعه در قرن چهاردهم است و با تاءليف بيش از صد جلد كتاب ارزنده خدمات فراوانى را به جامعه دينى و علمى نموده است . او در اخلاق و تقواى نفس و طهارت ضمير نيز از نمونه هاى اندك ، يابى بود كه احوالات آنان ، در اين مختصر نمى گنجد. شيخ با اين همه اشتغال پر دامنه علمى و تتبعات فرصت گيرى كه داشت از انجام عبادات و رياضتهاى شرعى و تهذيب غفلت نمى كرد. شب چهارشنبه هر هفته ، پياده از نجف به مسجد سهله در 10 كيلومترى نجف مى رفت و در آنجا تمام شب را به نماز و دعا و نيايش مى پرداخت . اين كار ايشان تا زمانى كه در نجف بود همواره ادامه داشت .(101)
خوشا نماز و نيازى كسى كه از سر درد
به آب ديده و خون جگر طهارت كرد
((حافظ))
96 - ستون مسجد
آية ا... العظمى اراكى ؛ در وصف حال پدر بزرگوارش مرحوم حاج شيخ احمد آقا اراكى مى گويد:
پدرم يكى از بزرگترين نعمتهاى الهى به بنده و دست پرورده مرحوم آية ا... ملاّ محمّد ابراهيم انجدانى و شيخ اصفهانى بود.
پدرم در بيشتر اوقات (بعد از انجام وظايف و امور زندگى ) در مسجد در حال قيام و نماز بود. آخوند انجدانى هر موقع كه براى اقامه نماز جماعت به مسجد مى رفت پدرم را در همان حال مى يافت و مكرراً مى فرمود: ((كه تو ستون مسجد ما هستى )).
او نمونه بارزى از مصاديق اين آيه شريفه بود:
((اَمَّن هُوَ قانِتٌ آناءَ الليلِ ساجداً و قائِماً يَخْذَرُ الا خِرَة وَ يَرْجُوْا رَحْمَةَ رَبِّهِ...)).(102)
كسى كه شب را به اطاعت خدا به سجود و قيام مى پردازد و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت الهى اميدوار است .(103)
97 - هفتاد سال نماز شب
آية ا... العظمى مرعشى نجفى ؛ (1351 - 1411 ه‍ .ق ) تقيّد شديدى نسبت به دستورات دينى و احكام خداوند داشت از اين رو دلبستگى عجيبى داشت كه فرامين دينى را مو به مو اجرا كند و معارف دينى را بشناسد و به كار بندد. او در تديّن خود تظاهر نمى كرد بلكه شديداً به دين و مذهب عشق مى ورزيد و از هر حركت ضد دينى و يا هر سخنى كه شائبه سست دينى داشت پرهيز و مقابله مى كرد. او كوشش مى كرد شاگردان ، مقلدان و دوستان خويش را در پايبندى به مظاهر اسلامى و شعائر مذهبى علاقمند و مشتاق ساخته و آنها را مقّيد به عمل سازد. نيايشهاى نيمه شب و اوراد و اذكار يكى از برنامه هاى هميشگى او بود و شبهاى بسيارى را با دعا و نماز به صبح مى رساند. در وصيتنامه خويش به وارثانش توصيه مى كند كه :
((پس از مرگم ، سجاده اى را كه مدّت هفتاد سال بر آن نماز شب خوانده ام با من دفن كنيد)).
از اين توصيه استفاده مى شود كه ايشان از سنين جوانى نماز شب مى خوانده و هيچگاه آن را ترك نكرده است .(104)
98 - تهجّد و تلاوت قرآن
ايشان يك چنين روحى داشت . مرد بسيار دقيق و ظريف بود، و به شدّت تحت تاءثير هيجانات عرفانى و معنوى قرار داشت . با ديوان حافظ و اشعار عرفانى ماءنوس بود. با قرآن زياد ماءنوس بود. تصور مى كنم اينطور بود كه هر شب ايشان تا يك مقدارى قرآن نمى خواند نمى خوابيد. البته اين را من در تعدادى از سفرهايى كه با ايشان به مشهد داشتند يا با هم به فريمان رفته بوديم ، يا در مشهد كه با ايشان بوديم ديده بودم .
مرحوم مطهّرى ؛ (1298 - 1358 ه‍ .ش ) يك مرد اهل عبادت و اهل تسويه و تزكيّه اخلاق و روح بود. من فراموش نمى كنم ايشان وقتى مشهد مى آمد خيلى از اوقات به منزل ما وارد مى شد گاهى هم ورودشان در منزل خويشاوندان همسرشان بود. هر شبى كه با مرحوم مطهّرى بوديم ، اين مرد نيمه شب تهّجد با آه و ناله داشت ، يعنى نماز شب مى خواند و گريه مى كرد. بطورى كه صداى گريه و مناجات او افراد را از خواب بيدار مى كرد. يك شب ايشان منزل ما بودند. نصف شب از صداى گريه ايشان خانواده ما از خواب پريده بودند. البتّه اول ملتفّت نشده بودند صداى كيست ، امّا بعد فهميدند كه صداى آقاى مطهّرى است . ايشان نصف شب نماز شب مى خواند، همراه با گريه ، با صدائى كه از آن اطاق مى شد آن را شنيد!.(105)
99 - انفاس سحر خيزان
مرحوم محمّد تقى مجلسى ؛، پدر بزرگوار علاّمه محمّد باقر مجلسى (1037 - 1110 ه‍ .ق ) نقل كرد كه : در شبى از شبها، پس از فراغ از نماز شب و تهجّد، حالتى در همان حال برايم ايجاد شد كه از آن حالت فهميدم در اين هنگام هر حاجت و درخواستى از خداوند نمايم اجابت خواهد نمود. فكر كردم چه درخواستى از امور دنيا و آخرت از درگاه خداوند متعال نمايم كه ناگاه با صداى گريه محمّد باقر در گهواره اش مواجه شدم و بى درنگ گفتم :
پروردگارا! بحق محمّد و آل محمّد، اين كودك را مروّج دينت و ناشر احكام پيامبر بزرگت قرار ده و او را به توفيقاتى بى پايان موفق گردان ...(106)
به بركت دعاى نيمه شب پدر و تلاش و استمرار، علاّمه محمّد باقر مجلسى ؛ خدمات ارزشمندى را به جهان اسلام عرضه نمود. علاوه بر درس و تربيت شاگردان بزرگ و صدور فتوى و مسئوليتهاى مهمّ مرجعيت و مسافرتهاى مكرّر، يكى از تاءليفات او بحارالانوار است كه حدود 110 جلد مى باشد.
در مجموع كليه تاءليفات عربى و فارسى او را مى توان بالغ بر 300 جلد به قطع وزيرى و هر جلد چهار صد صفحه تخمين زد.(107)
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلّى صفاتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روى من و آينه وصف جمال
كه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد
كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شكر كز سخنم مى ريزد
اجر صبرى است كز آن شاخ نباتم دادند
همّت حافظ و انفاس سحر خيزان بود
كه ز بند غم ايّام نجاتم دادند.
((حافظ))
100 - نسيم رحمت
پاسى از شب گذشته و دير وقت بود كه شيخ ابراهيم (1279 - 1374 ه‍ .ق ) به خانه مى آمد. لبانش در دمادم خواب به هم مى خورد و زير لب ذكرى زمزمه مى نمود، در آن حال ، خواب ذكر را از لبانش مى ربود. او مثل هميشه وضو ساخت و با ذكر خدا به بستر رفت و به خواب شد. چند ساعتى نگذشته بود كه پهلو از رختخواب تهى ، و آبى تهيه كرده ، وضويى ساخت و براى نماز شب با سحر خيزان بيدار دل همگام شد و به نماز ايستاد.
وقتى شيخ بر مى خواست سحر هنوز بيدار نشده بود. سحر را او بيدار مى كرد، ستارگان را او در آسمان مى چيد و سپيده را به دفتر افق مى كشيد. به نماز مى ايستاد و به ادب نافله مى گذارد و در هر ركعت آن گويى فروغى تازه در جانش مى افروخت و عطرى طرب آور به خانه اش مى وزيد و شادابتر و با روح تر به مناجات مى پرداخت .
وصف رُخ يار و ديدار سراسر سوز و شوق مى ماند. براى دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر، كه دعايى بارانى و نداى غريب و سوزناك شيخ بود كه با خدايش به گفتگو نشسته ، نيازش را به آستان محبوب عرضه مى داشت و درمان دل خود و مشكل مردم را از او مى خواست .(108)
101 - زيارت يك عالم نورانى
آية ا... محمد هادى معرفت گويد: صرفاً براى ديدار با علاّمه محمّد تقى شوشترى (1320 - 1451 ه‍ .ق ) از قم به شوشتر عزيمت كردم . به هنگام ملاقات با معظم له ايشان را در اثر كهولت سنى ، روى صندلى نشاندند. من خواهش كردم كه دعايى در حق بنده بكنند.
نكته در خور ذكر در آن سفر اين بود كه با كمال تعجب شاهد بودم كه ايشان با كهولت سنى 80 سالگى حتى نماز شب را با مساعدت ديگران ايستاده مى گزارد.
زيارت يك عالم نورانى و ديدن اين اندازه تقيّد به عبادات و روحانيتى كه ايشان داشتند خاطره اين سفر را هميشه براى من زنده نگاه مى دارد.(109)
از حالها سراسر دانى چه حال خوشتر؟
وقت سحر زبستر؟ از شوق پا كشيدن
در گوشه اى به زارى ، با دوست راز گفتن
وز او نويد رحمت با گوش جان شنيدن
گاهى پى سجودش رُخ بر زمين نهادن
گاهى پى ركوعش همچون فلك خميدن
((صغير اصفهانى ))
102 - پشيمانى عابد از عبادت
عابدى بعد از سالها عزلت گزينى و شب زنده دارى ، عاقبت شبى بر اثر وسوسه شيطان دست از دعا و عبادت بر كشيد و گفت : چرا اينهمه الله الله مرا لبيك نمى آيد؟
با دل افسرده به فكر فرو رفت و به خواب شد. در خواب حضرت خضرعليه السّلام را ديد و گفت خضرش كه خدا اين گفت به من ، بلكه آن الله تو لبيك ماست .
آن يكى الله مى گفتى شبى
تا كه شيرين مى شد از ذكرش لبى
گفت شيطان آخر اى بسيار گو
اين همه الله را لبيك گو
مى نيايد يك جواب از پيش تخت
چند الله مى زنى با روى سخت
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خُضر
گفت هين از ذكر چون وامانده
چون پشيمانى از آن كس خوانده اى
گفت لبيكم نمى آيد جواب
ز آن همى ترسم كه باشم رد باب
گفت خضرش كه خدا اين گفت به من
كه برو با او بگو اى ممتحن
بلكه آن الله تو لبيك ما ماست
و آن نياز و درد و سوزت پيك ماست
نى ترا در كار من آورده ام
نه كه من مشغول ذكرت كرده ام
حيله ها و چاره جوئيهاى تو
پيك ما بوده گشاده پاى تو
درد عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يا رب تو لبيك ماست (110)

103 - از سر شب تا سحر در حال ركوع
سركشيك آستان قدس رضوى نقل كرد كه :
شبى از شبهاى زمستان كه هوا خيلى سرد بود و برف مى باريد، نوبت كشيك من بود. اول شب خدّام آستان مباركه به من مراجعه كردند و گفتند كه به علت سردى هوا و بارش برف زائرى در حرم نيست ، اجازه دهيد حرم را ببنديم ، من نيز به آنان اجازه دادم . مسئولين بيوتات درها را بستند و كليدها را آوردند. مسئول بام حرم مطهّر آمد و گفت : حاج شيخ حسنعلى اصفهانى (1279 - 1361 ه‍.ق ) از اول شب تاكنون بالاى بام و در پاى گنبد مشغول نماز مى باشند و مدّتى است كه در حال ركوع هستند، و چند بار كه مراجعه كرده ايم ايشان را به همان حال ركوع ديده ايم . اگر اجازه دهيد به ايشان عرض كنيم كه مى خواهيم درها را ببنديم . گفتم : خير، ايشان را به حال خود بگذاريد، و مقدارى هيزم در اطاق پشت بام كه مخصوص ‍ مستخدمين است بگذاريد كه هرگاه از نماز فارغ شدند استفاده كنند و درِ بام را نيز ببنديد. مسئول مربوطه مطابق دستور عمل كرد و همه به منزل رفتيم .
آنشب برف بسيارى باريد. هنگام سحر كه براى باز كردن درهاى حرم مطهّر آمديم ، به خادم گفتم برو ببين حاج شيخ در چه حالند. پس از چند دقيقه خادم بازگشت و گفت : ايشان همانطور در حال ركوع هستند و پشت ايشان با سطح برف مساوى شده است . دانستيم كه آن مرد الهى از اول شب تا سحر در حال ركوع بوده اند و سرماى شديد آنشبِ سخت زمستانى را هيچ احساس نكرده اند.(111)
بر لبش قفل است و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان كه جام حق نوشيده اند
رازها دانسته و پوشيده اند
هر كه را اسرار حق آموختند
مهر كردند و زبانش دوختند
((مولوى
104 - علامه امينى ؛
عده اى از علماى اهل سنت به علاّمه امينى (1320 - 1390 ه‍ .ق ) صاحب كتاب ارزشمند ((الغدير)) مراجعه نمودند و گفتند: در حالات على عليه السّلام آمده است كه بعضى شبها هزار ركعت نماز مى خواند، در حالى كه براى هيچ انسانى ممكن نيست كه از اول شب تا صبح بتواند هزار ركعت نماز بخواند. بنابراين ما اين ادّعا را قبول نداريم .
علاّمه به آنان گفت : من به شما ثابت مى نمايم كه اين عمل نه تنها براى على عليه السّلام بلكه براى افراد ديگر بشر ممكن است . علاّمه امينى به آنها پيشنهاد كرد كه شبى به منزل او آمده تا ايشان از اول شب تا به صبح هزار ركعت نماز بخواند. علماى اهل سنّت قبول نموده و به منزل علاّمه آمدند، و ايشان از اول شب مشغول نماز شد و تا اذان صبح هزار ركعت نماز را خواند و بدين وسيله ثابت نمود كه اين عمل ممكن است .(112)
105 - لذّت معنوى
ما يك سلسله لذتهاى معنوى داريم كه معنويت ما را بالا مى برد. براى كسى كه اهل تهجّد و نماز شب است ، جزو صادقين و صابرين و مستغفرين بالاسحار باشد، نماز شب لذّت و بهجت دارد، آن لذّتى كه يك نفر نماز شب خوان حقيقى و واقعى از نماز شب خودش مى برد.
هيچ وقت يك آدم اهل دنيا و ماديات احساس نمى كند. لذّت آن نماز شب خوان خيلى عميق تر و نيرومندتر و نشاط بخش تر است .
چه مانعى دارد كه من ذكر خيرى از پدر بزرگوار خودم بكنم حداقل از چهل سال پيش من مى ديدم اين مرد بزرگ و شريف (حاج شيخ محمد حسين مطهرى (ره )) هيچ وقت نمى گذاشت خوابش از سه ساعت از شب گذشته تاءخير بيفتد. شام را سر شب مى خورد و سه ساعت از شب گذشته مى خوابيد، و حداقل دو ساعت به طلوع صبح مانده و در شب هاى جمعه از سه ساعت به طلوع صبح مانده بيدار مى شد. و حداقل قرآنى كه قرائت مى كرد يك جزء بود و با چه فراغت و آرامشى نماز شب مى خواند. در سالهاى اخير با وجود اينكه تقريباً صد سال از عمرش مى گذشت هيچ وقت من نديدم كه يك ناآرامى داشته باشد. اين همان لذت معنوى بود كه وى را چنين نگه اش مى داشت . يك شب نبود كه پدر و مادرش را دعا نكند. خويشاوندان و نزديكان و بستگان دور و نزديكش را همچنين از ياد نمى برد حتى يك شب هم نشد كه همه آنها را دعا نكند، اينها دل را زنده مى كند.(113)
106 - اخلاص در عمل
طّى مسافرتى ، در محضر آية ا... بهاءالدينى (1287 - 1376 ه‍ .ش ) بوديم . در آن روز براى سخنرانى به شهرستان (شال ) قزوين رفتيم و بسيار خسته بوديم . در برگشت ، براى استراحت به منزلى كه در تهران مهيّا شده بود رفتيم . صبح از خواب بيدار شدم و ديدم موقع اذان صبح است . به آقا عرض كردم : آقا! شما حالا براى نماز بيدار شديد؟! فرمودند: ما بيدار بوديم . مشاهده كردم كه اين پير مرد الهى در وقت نماز شب بيدار بوده ولى از جا بلند نشده است ، مبادا كه دَر صدا كند و من بيدار شوم .(114)
107 - فيوضات سحر
حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى ؛ روزى پى از پايان درس ، عازم حجره يكى از طلبه ها (كه در مدرسه دارالشفاء قم بود) شد و من در خدمتش بودم . به حجره آن طلبه وارد شد و پس از به جا آوردن مراسم احترام و اندكى جلوس برخاست و حجره را ترك گفت . هدف از اين ديدار را پرسيدم . در پاسخ فرمودند: (شب گذشته هنگام سحر، فيوضاتى بر من افاضه شد كه فهميدم از ناحيه خودم نيست و چون توجه كردم ديدم اين آقاى طلبه به تهجّد برخاسته ، و در نماز شبش به من دعا مى كند و اين فيوضات ، اثر دعاى اوست . اين بود كه به خاطر سپاسگذارى از عنايتش به ديدارش رفتم .(115)
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد
((حافظ))
108 - در زمره اولياء الهى
فُضيل بن عياض يكى از دزدان معروف بود. بطوريكه مردم از دست او خواب راحت نداشتند. يك شب از ديوار خانه اى بالا مى رود. روى ديوار مى نشيند تا به قصد ورود در منزل پائين برود. اتفاقاً آن خانه از آنِ مرد عابد و زاهدى بود كه مشغول شب زنده دارى بود و نماز شب و قرآن مى خواند. صداى حزين قرآن به گوش فُضيل عياض رسيد. ((اَلَمْ يَاَ نِ لِلَّذينَ آمَنُوْا أَنْ تَخْشَغَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِاللّهِ)).(116) آيا وقت آن نرسيده كه مدعيان ايمان ، قلبشان براى ياد خدا نرم و آرام شود؟ آيا وقت رو برگرداندن از گناه به سوى خدا نرسيده است ؟ فُضيل همينكه اين آيه را روى ديوار شنيد انگار بخود او وحى شده ، همانجا گفت خدايا! چرا، چرا، وقتش رسيده است ، و همين الان هم موقع آن است . از ديوار پائين آمد... از همه هجرت كرد، حقوق الهى و اموال مردم را ادا كرد و در زمره اولياء الهى قرار گرفت .(117)
باز آ، باز آ، هر آنچه هستى باز آ
گر كافر و گبر و بت پرستى ، باز آ
اين درگه ما درگه نؤ ميدى نيست
صد بار اگر تو به شكستى باز آ
((ابو سعيد ابو الخير))
109 - نياز نيمه شبى
مرحوم تنكابنى در مورد پدر بزرگوارش مرحوم آية ا... ميرزا سليمان تنكابنى كه از شاگردان بزرگ حكيم نامدار، ملاّ على نورى ؛ است ، مى نويسد: پدرم ، هميشه بر نماز اول وقت و خواندن نوافل مواظبت داشت و هر روز يك جزء قرآن تلاوت مى كرد و نيز هر روز سوره يس و صد مرتبه ((لا لله الا الله الملك الحق المبين )) و برخى او را ديگر را مى خواند. و سوره واقعه را در قنوت نماز (و تيره نافله عشاء) قرائت مى كرد. و نماز شبش هيچ گاه ترك نشد.
يك شب ، وقت سحر از خواب بيدار شدم ، ديدم پدرم نشسته و به شدت مى گريد، بعد از مدّتى كه گريه اش تمام شد از سبب آن سؤ ال كردم . فرمود: در قنوت نماز وتر، مناجات (خمس عشره ) را مى خواندم و مى گريستم ، ناگاه شنيدم كه آوازى بر آمد كه : ايها العالم العامل ... مرحوم والد، پيش از اين سخن نگفت و دنباله صدايى را كه شنيده بود اظهار نكرد، سپس فرمود: وقتى آن آواز را شنيدم چنان گريه بر من مستولى شد كه نتوانستم نماز را تمام كنم ، بى اختيار نشستم ...(118)
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند
نياز نسيم شبى دفع صد بلا بكند
عتاب يار پرى چهره عاشقانه بكش
كه يك كرشمه تلافّى صد جفا بكند
ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند
هر آنكه خدمت جام جهان نما بكند
((حافظ))
110 - آروزهاى مادر
پس از آنكه حضرت مريم عليهاالسّلام از دنيا رفت حضرت مسيح عليه السّلام جنازه مادرش را پس از تطهير به خاك سپرد. پس روح مادر را در خواب ديد. مسيح پرسيد: مادر! آيا هيچ آرزوئى دارى ؟ مريم عليهاالسّلام پاسخ داد: آرى ، آروزيم اين است كه در دنيا بودم و شبهاى سرد زمستانى به مناجات و عبادت در درگاه خدا به بامداد مى رساندم ، و روزهاى گرم تابستانى را روزه مى گرفتم .(119)
از عمرم همان بود كه در ياد تو بودم
باقى همه بى حاصلى و بى خبرى بود
111 - نماز عشق
در حالات ميرزا آقا ملكى تبريزى ؛ (متوّفى 1343 ه‍ .ق ) آمده است كه : شبها براى تهجد و نماز شب بر مى خواست ابتداء در بسترش مدّتى صدا به گريه بلند مى كرد، سپس بيرون مى آمد و نگاه به آسمان مى كرد و آيات ((إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ اخْتِلفِ الَّيْلِ وَالنَّهارِ لَمَايتٍ لِّماُوْلِى الْمأَلَببِ الذّينِ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمواتِ وَالاَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هَذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ))(120) را مى خواند و سر به ديوار مى گذاشت و مدّتى گريه مى كرد و پس از تطهير نيز كنار حوض مدّتى پيش از وضو مى نشست و مى گريست و خلاصه از هنگام بيدار شدن تا آمدن به محل نماز و خواندن نماز شب ، چند جا مى نشست و بر مى خواست و گريه سر مى داد و تا به مصلاّيش مى رسيد و آن جا كه ديگر حالش قابل وصف نبود.(121)
آه از آن نرگس جادو كه چه بازى انگيخت
واى از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد؟
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد؟
برق عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد؟
((حافظ))
112 - رازهاى نيمه شب
از وقتى ايشان را شناختم شاهد اين قضيه بوده ام كه وقتى در ظلمت و تاريك نيمه شب آهسته وارد اتاق مى شدم ، معاشقه امام با خدا را احساس ‍ مى كردم . با چنان خضوع و خشوعى نماز مى خواندند و قيام و ركوع و سجود مى كردند كه حقاً وصف ناپذير است . اصلاً نمى توانم راجع به آن لحظات صحبت كنم ، تنها احساس مى كردم كه در دل شب با آن خضوع و خشوع ، با چشمان اشكبار، به راز و نياز خدا مشغولند. بايد بگويم كه در آن لحظات با معشوق حقيقى خويش معاشقه مى كردند. با ديدن اين لحظات ، با خودم فكر مى كردم كه شب امام حقيقتاً ((ليلة القدر)) است . اين حالات امام نه يك شب و دو شب ، بلكه يك عمر برقرار بود. از رمضان سال قبل از رحلتشان ، خوب به ياد دارم بعضى وقتها، هر بار به دليلى به نزد ايشان مى رفتم و سعادت پيدا مى كردم كه با ايشان نماز بخوانم . وارد اتاق كه مى شدم ، مى ديدم كه قيافه شان كاملاً برافروخته است و چنان اشك ريخته اند كه دستمال كفاف اشكشان را نمى داد و كنار دستشان حوله مى گذاشتند. ايشان شبها چنين حالتى داشتند و اين واقعاً معاشقه بود.(122)
صفت باده عشق ز من مست مپرس
ذوق اين مى نشناسى به خدا تا نچشى
((حسين منصور حلاج ))
113 - آرامش
در نيمه شبى خبر آوردند كه قرار است كودتايى (كودتاى نوژه كه قرار بود در تير ماه سال 1359 به وقوع پيوندد) رخ دهد. حاج سيّد احمد آقا شتابان خدمت امام رسيدند. امام طبق معمول هر شب در آن ساعت مشغول اداى نماز شب بودند. مدّتى طولانى به انتظار ايستادند. امام غرق در راز و نياز با خداوند بودند. سرانجام پس از پايان يافتن نماز، جريان را به اطلاّع امام رساند. ايشان با همان متانت و آرامش هميشگى ، آرام فرمودند:
((مسئله اى نيست ، شما برويد و خيالتان آسوده باشد)).(123)
114 - در حريم يار
حضرت امام حتى در شرايط بحرانى بيمارستان هم معمولاً نماز شبشان ترك نشد. مستحبات نماز را حتماً به جا مى آوردند، حتماً عطر مى زدند، محاسن را شانه مى كردند و عمّامه بر سر مى گذاشتند. گفتن اين مسائل آسان است ولى در نظر بگيريد بيمار كهنسالى كه (حدود 90 - 80 سال ) كه با ضعف و درد و تب ، دوران دشوار بعد از عمل جراحى را مى گذراند، مقادير زيادى دارو از طريق سرم به بدن متصل است و امكان نشستن ندارد. و ماسك اكسيژن بر دهان و بينى ، و كيسه خون به دست وصل است . آن وقت مدام به فكر ساعت نماز باشد و مستحبات را هم به همان حال به جا بياورد. فارغ از همه محيط اطراف به نماز شب بپردازد، چندين ساعت آخر عمر امام همگى در حال نماز گذشت ، چون حالشان مناسب نبود با اشاره دست ركوع و سجود را بجا مى آوردند و با مختصر حركت دادن سر و حركات مختصر دست و پا نماز مى خواندند، زيرا توان نشستن نداشتند.(124)
تا از ديار هستى در نيستى خزيديم
از چه غير دلبر از جان و دل بريديم
با كاروان بگوييد از راه كعبه بر گرد
ما يار را به مستى بيرون خانه ديديم
لبيك از چه گوييد اى رهروان غافل
لبيك او به خلوت از جام مى شنيديم
تا چند در حجابيد اى صوفيان محبوب
ما پرده خودى را در نيستى دريديم
اى پرده دار كعبه بردار پرده از پيش
كز روى كعبه دل ما پرده را كشيديم
ساقى بريز باده در ساغر حريفان
ما طعم باده عشق از دست او چشيديم
((امام خمينى قدّس سرّه ))
115 - بانگ سحرى
حاج ميرزا جواد آقا تبريزى ، اعلى الله تعالى مقامه (1343 ه‍ .ق ) در دو كتاب خود كه بنام (اسرار الصلوة ) و (اعمال السنه ) يا (المراقبات ) است مى فرمايد:
شب كه انسان مى خوابد ملائكه موكّل بر انسان ، انسان را بيدار مى كنند براى نماز شب و بعد چون انسان اعتنا نمى كند و دوباره مى خوابد باز او را بيدار مى كنند، دوباره مى خوابد، باز او را بيدار مى كنند، اين بيدارى ها از روى مصادفه و اتفّاق نيست ، بلكه بيدارى هاى ملكوتى است كه به وسيله فرشتگان انجام مى گيرد. اگر انسان استفاده كرد و برخاست ، آنها تقويت و تاءييد مى كنند، و روحانيت مى دهند، و اگر نه متاءثر مى شوند و كسل برمى گردند. (اگر از خواب برخواستيد آن ملائكه را كه نمى بينيد، اقلاً به آنها سلام كنيد و دعا كنيد و تحيّت و تكريم بگوئيد و تشكّر نمائيد!).(125)
آيينه دل چون شود صافى و پاك
نقش ها بينى برون از آب و خاك
هم بينى نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فراش را
(مولوى )
116 - نماز شب ، از اول جوانى
خويشاوندان امام كه از پانزده سالگى با ايشان بودند مى گويند:
از پانزده سالگى ايشان كه در خمين بوديم آقا يك چراغ كوچك مى گرفتند و مى رفتند به يك قسمت ديگر كه هيچ كس بيدار نشود و آنجا نماز شب مى خواندند.
خانم خديجه ثقفى همسر گرامى امام قدّس سرّه مى گويند: تا حالا نشده كه من از نماز شب ايشان بيدار شوم . چون چراغ را مطلقاً روشن نمى كردند. نه چراغ اتاق را روشن مى كردند، نه چراغ راهرو را و نه حتى چراغ دستشويى را، براى اينكه كسى بيدار نشود، هنگام وضوى نماز شب ، يك ابر زير شير آب مى گذاشتند كه آب چكه نكند و صداى آن كسى را بيدار نكند.(126)
117 - آرامترين نماز
امام حتى وقتى كه از پاريس به تهران مى آمدند در هواپيما نماز شب خواندند. من يادم هست قطب نمايشان را مرتب مى گذاشتند، مى ديدند تكان نمى خورد. موضوع را به خلبان گفتيم . جواب داد كه ، قطب نما در هواپيما كار نمى كند. امام از ايشان پرسيد كه ، مكّه كدام طرف است . نشان دادند. امام به همان طرف مشغول نماز شدند.(127)
118 - اولين شب اقامت در پاريس
در اولين شب اقامتشان در پاريس ، امام در آپارتمان كوچكى اقامت كردند. هنگام خواب ، ايشان به اتاق خود رفتند ما هم در اتاق مقابل نشسته بوديم . ساعت دو بعد از نيمه شب كه به وقت نجف ، چهار و به وقت تهران ، چهار و نيم بعد از نيمه شب بود امام از اتاق خود بيرون آمدند. وضو گرفتند و برگشتند. هنوز حدود چهار ساعت به اذان صبح مانده بود. تعجب كرديم كه چرا ايشان اين قدر زود بلند شده اند. صبح معمّا حل شد. زيرا امام سؤ ال فرمودند: ((اينجا چطور است ؟ ديشب هر چه نشستم كه صبح شود نماز بخوانم هوا روشن نشد)).
معلوم شد كه امام به عادت هر شب و مطابق بافق نجف اشرف ، دو ساعت به اذان صبح مانده براى نماز شب بلند شده اند، خدمت ايشان عرض كرديم كه افق اينجا با نجف دو ساعت تفاوت دارد. فرمودند: ((بياييد ساعت مرا درست كنيد)).(128)
119 - راهيان شب
علاّمه سيّد محمد حسين طباطبائى ؛ (1321 - 1408 ه‍ .ق ) درباره استاد خود مرحوم آية ا... العظمى حاج ميرزا على قاضى ؛ (1285 - 1366 ه‍ .ق ) فرمود: ما هر چه در اين مورد داريم از مرحوم قاضى داريم ، چه آنچه را كه در حياتش از او تعليم گرفتيم و از محضرش استفاده كرديم و چه طريقى كه خودمان داريم (همه را) از مرحوم قاضى گرفته ايم (129)... معمولاً ايشان در حال عادى يك ده بيست روزى در دسترس بودند و رفقا مى آمدند و مى رفتند و مذاكراتى داشتند و صحبتهايى مى شد، و آن وقت دفعتاً ايشان نيست مى شدند و يك چند روزى اصلاً نبودند و پيدا نمى شدند. نه در خانه ، نه در مدرسه ، نه كوفه ، و نه در سهله ، ابداً از ايشان خبرى نبود، و عيالاتشان هم نمى دانستند كجا مى رفتند چه مى كردند، هيچ كس خبر نداشت . رفقا در اين روزها به هر جا كه احتمال مى دادند، مرحوم قاضى را نمى جستند، و اصلاً هيچ نبود، بعد از چند روزى باز پيدا مى شد، و درس و جلسه هاى خصوصى را در منزل و مدرسه دائر داشتند، و همين جور، از قرائب و عجائب بسيار داشتند، حالات غريب و عجيب داشتند.(130)
مرحوم قاضى شاگردان خود را هر يك طبق موازين شرعيّه ، با رعايت آداب باطنى اعمال ، و حضور قلب در نمازها و اخلاص در افعال ، به طريق خاصّى دستورات اخلاقى مى دادند، و دلهاى آنان را براى پذيرش الهامات عالم غيب آماده مى كردند. خود ايشان در مسجد كوفه و مسجد سهله حجره داشتند، و بعضى از شبها را به تنهايى در آن حُجرات بيتوته مى كردند و شاگردان خود را نيز توصيه مى كردند كه بعضى از شبها را به عبادت در مسجد كوفه يا سهله بيتوته كنند. دستور داده بودند كه چنانچه در بين نماز و يا قرائت قرآن و يا در حال ذكر و فكر، براى شما پيش آمدى كرد و صورت زيبائى را ديديد و يا بعضى از جهات عالم غيب را مشاهده كرديد، توجه ننمائيد و دنبال عمل خود باشيد. روزى من در مسجد كوفه نشسته و مشغول ذكر بودم ، در آن بين يك حوريّه بهشتى از طرف راست من آمد و يك جام شراب بهشتى در دست داشت و براى من آورده بود، و خود را به من ارائه مى نمود، همين كه خواستم به او توجّهى كنم ، ناگهان ياد حرف استاد افتادم و لذا چشم پوشيده و توجّهى نكردم ، آن حوريّه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف كرد، من نيز توجهى ننمودم و روى خود را برگرداندم ، آن حوريّه رنجيده شد و رفت و من تا بحال ، هر وقت آن منظره به يادم مى افتد از رنجش آن حوريّه متاءثر مى شوم .(131)
120 - رهنمود آسمانى
مرحوم آية ا... ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى در ((اسرار الصلوة )) مى فرمايد:
استادم ملاّ حسينعلى همدانى (1239 - 1311 ه‍ .ق ) به من فرمود: فقط متهجّدين و شب زنده داران هستند كه به مقاماتى نائل مى گردند و غير آنان هيچ جايى نخواهند رسيد.(132)
از يك خروش يا رب شب زنده دارها
حاجت روا شدند هزاران هزارها
يك آه سرد سوخته جانى سحر زند
در خرمن وجود جهانى شرارها
آرى دعايى نيمه شب دانستگان
باشد كليد قفل مهّمات كارها
((وحدت كاشانى ))
121 - آيه رحمت
علاّمه طباطبائى ؛ (1321 - 1401 ه‍ .ق ) فرمود: چون به نجف اشرف براى تحصيل مشرّف شدم ، از نقطه نظر قرابت و خويشاوندى گاهگاهى به محضر مرحوم قاضى (1285 - 1366 ه‍ .ق ) شرفياب مى شدم ، تا يك روزى دَرِ مدرسه اى ايستاده بودم كه مرحوم قاضى از آن جا عبور مى كردند، چون به من رسيدند دستِ خود را روى شانه من گذارد و گفتند: اى فرزند! دنيا مى خواهى نماز شب بخوان و آخرت مى خواهى نماز شب بخوان .
اين سخن آنقدر در من اثر كرد كه از آن به بعد تا زمانى كه به ايران مراجعت كردم ، پنج سال تمام در محضر قاضى روز و شب به سر مى بردم و آنى از ادارك فيض ايشان دريغ نمى كردم .(133)
122 - سبّوح قدّوس
هر نيمه شب آخوند محمّد كاشى ، نمازى چنان به سوز و گداز مى خواند و بدنش به لرزه مى افتاد كه از بيرون حجره صداى حركتش و لرزش بدنش ‍ احساس مى شد.
روزى پس از ختم درس آخوند، يكى از شاگردانش به همراه يكى از طلاّب به نزد آن استاد آمد و عرض كرد: آقا! اين آقا شيخ مى گويد: ديشب به وقت سحر ديدم كه از در و ديوار مدرسه صداى ((سبّوح قدوس ربّنا و ربّ الملائكه والرّوح )) بر مى آيد و چون در نگريستم ديدم كه آقاى آخوند به سجده ، اين ذكر مى گويد. آخوند در جواب فرمود: اين كه در و ديوار به ذكر من متذكر باشند امرى نيست ، مهم آن است كه او از كجا محرّم اين راز گشته است .(134)
123 - آواى ملكوتى
يادى از شهيد نواب صفوى (1303- 1334 ه‍ .ش ) از زبان علاّمه محمّد تقى جعفرى ؛ (1304 - 1377 ه‍ .ش ):
هر دو جوان بوديم و هر دو به نوعى تهجّد و شب زنده دارى و زيارت را دوست داشتيم . در حوزه نجف در خدمت مرحوم آية ا... شيخ طالقانى (1280 - 1364 ه‍ .ق ) تلمذّ مى كرديم و از علاّمه شيخ عبدالحسين امينى ((صاحب الغدير)) (1320 - 1390 ه‍ .ق ) درس ايمان و ولايت مى آموختيم . روزى پيشنهاد كرد پياده از نجف به كربلا براى زيارت سومين پيشواى تشيع باهم حركت كنيم . موافقت كردم و بعد از ظهر يكى از روزهاى پاييزى به راه افتاديم . هوا تقريباً تاريك شده بود كه ما در راه نجف كربلا قرار گرفتيم و هنوز بيش از چند كيلومتر از شهر دور نشده بوديم كه مردى تنومند از اعراب بيابان نشين در جلومان سبز شد و با صداى خشن فرمان ايستادن داد. در نور مهتاب خنجر آذين شده اى كه مرد عرب بر كمر داشت را ديدم و يكّه خوردم ، امّا سيّد آرام ايستاد. مرد عرب با خشونت گفت : هر چه دينار داريد از جيبهايتان بيرون آورده و تحويل دهيد. من ترسيده بودم و مى خواستم آنچه دارم تحويل دهم كه ، يك مرتبه متوجه شدم شهيد نواب صفوى با چالاكى خنجر مرد عرب را از كمرش بيرون كشيده و برق آن را جلو چشمان مرد تنومند عرب نگه داشته و با قدرت نوك خنجر را نزديك گلويش قرار داده و مى گويد: با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتيها بشوى . من از سرعت و شجاعت سيّد حيرت زده و مات به هر دوى آنها نگاه مى كردم كه مرد عرب ما را به چادرش جهت استراحت دعوت كرد. نواب صفوى فوراً پذيرفت ، براى من تعجب آور بود به سيّد گفتم : چگونه دعوت كسى را مى پذيرى كه تا چند لحظه پيش مى خواست لخت مان كند. سيّد گفت : اينها عرب هستند و به ميهمان ارج مى نهند و محال است خطرى متوجه ما باشد. آن شب من و نوّاب به چادر عرب رفتيم و سيّد تا صبح آرام خوابيد، و من تا صبح بيدار بودم و همه اش مى ترسيدم كه مرد عرب هر دوى ما را نابود كند. سيّد نيمه شب براى نماز برخواست و با آوائى ملكوتى با خداى خويش به راز و نياز پرداخت ، و فرداى آنروز با هم عازم كربلا شديم ... اين خاطره در طول پنجاه سال هميشه نوازشگر من بوده است .(135)
124 - ساكنان حرم سرّ
حكيم الهى و فقيه ژرف انديش ، ملاّصدرا (980 - 1050 ه‍ .ق ) چندين بار پياده به مكه مشرّف شد و هنگامى كه هفتمين بار با پاى پياده راه حجّ مى پيمود در بصره بدرود حيات گفت .
هانرى كربن فرانسوى گويد: ملاّ صدرا مدّت يك ساعت بدين ترتيب مناجات كرد و از بيم آنكه ايمانش به خداوند متزلزل شود به گريه در آمد و بعد از قدرى گريستن از اتاق بيرون رفت و كنار حوض خانه وضو گرفت و برگشت و به نماز ايستاد. آن شب ، ملاّ صدرا از بيم آن كه ايمانش دچار تزلزل شود، تا صبح نماز نافله خواند.(136)
اگر يكبار زلف يار از رُخسار برخيزد
هزاران آه مشتاقان ز هر سو زار برخيزد
عراقى هر سحر گاهى برآر از سوز دل آهى
ز خواب اين ديده بختت مگر يكباره برخيزد
((شيخ فخرالدين عراقى ))
125 - ره عشق
شام شهادت فرا رسيد و روز اسارت قدم گذارد. قهرمان شهادت ، برادر بود. قهرمان اسارت خواهر، برادر رهبر بود و خواهر رهبر. آن حسين بود و اين زينب ، هر دو فرزند على ، هر دو زاده زهراعليهاالسّلام قهرمانان شهادت مردان بودند و قهرمانان اسارت ، زنان و بيماران و كودكان ، كاروان سالار شهادت حسين بود و كاروان سالار اسارت زينب ... او در ساعتى چند، همه كس و همه چيز خود را از دست داده بود، نه برادرى داشت ، نه پسرى ! نه يارى داشت و نه ياورى ! خودش گفت : امروز جدم و پدر و مادرم و برادرم را از دست دادم . آرى حسين همه كس زينب بود. برادران زينب ، پسران نوجوان ، و همه كسان زينب ، در نيم روز همگى در مقابل چشمانش در خاك و خون تپيدند! شام شهادت شبى بود و چه شبى ! چنانچه روز شهادت روزى بود و چه روزى !... شبى تاريك ! چراغها مرده ! شمعها كشته ! خورشيد و ستارگان غروب كرده !... دلهاى داغديده ! خيمه هاى نيمه سوخته ! چهره هاى از اشك افروخته ! همه چيز به تاراج رفته !...در شب شهادت زينب بود و حسين ، زينب بود و همه كس و همه چيز، در شام شهادت زينب بود و زينب . مصائب هر چند بسيار سنگين بود و گران ، ولى همچون كوه استوار در برابر مصائب ايستاد و خم به ابرو نياورد! به نگهبانى اسيران ، و به گردآورى زنان و كودكان پرداخت به پرستارى فرزند بيمار برادر پرداخت . از اين سو به آن سو مى دويد و گمشدگان را مى جست ! خارهاى بيابان به پايش ‍ خليد! ولى اين قامت رنجديده ناتوان . چنان شايستگى بخرج داد كه يك بچه بزير سّم ستور نرفت . يك زن در آتش نسوخت ، يك كودك در آن شام شوم گم نشد. پس از آنكه از اين كارها فراغت يافت و از سلامت همه اطمينان حاصل كرد، كودكان را خواباند. و سكوت همه جاى صحرا را فرا گرفت . به گوشه چادر نيمه سوخته رفت و به عبادت پرداخت و نماز شب بجاى آورد. آن شب آنقدر ناتوان شده بود كه نتوانست ايستاده بخواند، نماز را نشسته بجا آورد... امام سجادعليه السّلام فرمود: عمّه ام زينب عليهاالسّلام شب عاشورا نماز شبش را نشسته انجام داد.(137)
126 - هفتاد سال نماز شب
حالا اگر انسان اينگونه مخلص شد و خدا را به حقيقت درك كرد و تمام لحظات خود را در محضر خداوند ديد و احساس كرد هميشه در پيشگاه خداوند مى باشد. بگفته قرآن ، ((فَأَيْنَما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ))(138) اين انسان به هر طرف كه رو كند آنجا خداست . روزنامه مى خواند فثم وجه الله ، راديو گوش مى كند ((فثم وجه الله ))، تلويزيون نگاه مى كند ((فثم وجه الله ))، مى خندد ((فثم وجه الله )) مى شود. خوشا آنانكه دائم در نمازند. امام پس از اتصال به درياى بيكران رحمت حق دائماً در ركوع و سجود است .(139) امام هفتاد سال نماز شب خود را به صورت متواتر خواندند،(140) امام در بيمارى در صحت ، در زندان ، در خلاصى ، در تبعيد، حتى بر روى تخت بيمارستان قلب همه نماز شب مى خواند.
امام در قم بيمار شدند با دستور اطباء امام به تهران مى بايست منتقل شود. هوا بسيار سرد بود و برف مى باريد، يخبندان عجيبى در جاده ها وجود داشت . امام چندين ساعت در آمبولانس بودند و پس از انتقال به بيمارستان قلب باز نماز شب خواندند. شما اگر از نزديك ديده باشيد آثار اشك بر گونه اى مبارك امام حكايت از شب زنده دارى و گريه هاى نيمه شب وى دارد.
خوشا آنان كه الله يارشان بى
به حمد و قل هوالله كارشان نبى
خوشا آنان كه دائم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بى
باباطاهر
127 - حديث دلبران
علاّمه محمّد تقى جعفرى ؛ (1304 - 1377 ه‍ ش ) نقل كرد:
در نجف در دوران حضور در محضرشان (استاد آية ا... شيخ مرتضى طالقانى ) روزى كه آخرين روزهاى ذى الحجه بود براى درس به خدمتشان رسيدم . همين كه وارد شدم و رويارويشان نشستم فرمودند: براى چه آمدى آقا؟ من عرض كردم : آمدم كه درس بفرماييد. ايشان فرمودند: برو آقا، درس ‍ تمام شد. چون ماه محرم رسيده بود من خيال كردم ايشان مى فرمايد كه تعطيلات محرم رسيده است ، لذا درس تعطيل است ، و آنچه كه به هيچ وجه به ذهنم خطور نكرد، اين بود كه ايشان خبر مرگ و رحلت خود را از دنيا به من اطلاّع مى دهد. همه آقايان كه در آن موقع در نجف بودند مى دانند كه ايشان بيمار نبود، لذا من عرض كردم آقا دو روز به محرم مانده است و درسها تعطيل نشده است . ايشان كلمه اخلاص ((لااله الاالله )) را با هيجان غير قابل توصيفى به زبان آورد و فرمود: مى دانم آقا! مى دانم ! به شما مى گويم درس تمام شد. ((خر طالقان رفته پالانش مانده ))، روح رفته جسدش مانده . و خدا را شاهد مى گيرم هيچ گونه علامت بيمارى در ايشان نبود من متوجه شدم كه آن مرد الهى خبر رحلت خود را مى دهد. سخت منقلب شدم عرض كردم : پس چيزى بفرماييد براى يادگار، بار ديگر كلمه ((لااله الا الله )) را با يك قيافه روحانى و رو به ابديت گفت . در اين حال اشك از ديدگان مباركش به محاسن شريفش جارى شد و اين بيت را در حال عبور از پل زندگى و مرگ براى من فرمود:
تا رسد دستت به خود شو كارگر
چو فتى از كار خواهى زد به سر
بار ديگر كلمه ((لا اله الا الله )) را با حالتى عالى تر گفت . من برخاستم و هر چه كردم كه دستش را ببوسم نگذاشت و با قدرت بسيار دستش را كشيد، و من خم شدم پيشانى و محاسن مباركش را چند بار بوسيدم و اثر قطرات اشكهاى مقدّس آن مسافر ديار ابديت را در صورتم احساس كردم و رفتم .
پس فردا در مدرسه صدر كه ما آنجا درس مى خوانديم و محرم وارد شده بود، به ياد سرور شهيدان امام حسين عليه السّلام نشسته بوديم كه مرحوم آقاى شيخ محمّد على خراسان ؛ براى منبر آمدند و همين كه بالاى منبر نشست پس از حمد و ثناى خداوند گفت :((انا لله و انا اليه راجعون )) شيخ مرتضى طالقانى به لقاء الله پيوست .
شيخ در يكى از حجره هاى مدرسه آية ا... سيّد كاظم يزدى سكونت داشت . همه مراجع و بزرگان حوزه و فضلاب آمده بودند. از يكى از طلبه هاى مدرسه كه سيّد بود پرسيدم : شيخ چگونه از دنيا رفت ؟ او گفت : ديشب هم مانند همه شب يك ساعت به اذان صبح مانده شيخ از پله هاى پشت بام بالا رفت و به طور آهسته نماز و مناجات گفت . او هميشه آهسته مناجات مى كرد، آمد پايين نماز صبح را خواند و به حجره رفت ، ما ديديم آفتاب بر آمده است و شيخ بيرون نيامد، از پنجره نگاه كرديم ، ديديم چشم از اين دنيا بربسته و حوالى طلوع خورشيد، روحش از اين فضا ناپديد شد و به ابديت پيوسته است .(141)
مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
بولاى تو كه گر بنده خويشم خوانى
از سر خواجگى كون و مكان برخيزم
((حافظ))
128 - نواى شب
مدّتى همسايه مرحوم سيّد احمد تهرانى كربلائى (1322 ه‍ .ق ) بودم ، ايشان در مراتب علم و عمل و سلوك و زهد، يگانه فرد زمان و اوحدى زمان خود بود. نمازهاى خود را در مكانهاى خلوت به جا مى آورد و از اقتدا كردن مردم به وى در نمازها خوددارى مى نمود و بسيار گريه مى كرد و ((كثير البكا)) بود، به طورى كه نمى توانست از گريه در نمازها خويشتن دارى نمايد، به خصوص در نماز شب .
من در مدّت دو سال كه به همسايگى او فائز و بهره مند شدم در اين مدّت از او چيزهايى را مشاهده نمودم كه بيانش به طول مى انجامد.(142)
وى معمولاً بدين غزل ، مولاى خود را مورد خطاب قرار مى داد و مى فرمود:
ما بدين در نه حشمت و جاه آمده ايم
از بد حادثه اينجا به دنيا آمده ايم
رهرو منزل عشقيم و ز سر حدّ عدم
نه به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه خطّ تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبكارى اين بهر گياه آمده ايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين
به گدايى به در خانه شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست
كه در اين بحر كرم ، غرق گناه آمده ايم
آبرو مى رود اى ابر خطا شوى ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز كه ما
از پى قافله با آتش آه آمده ايم
((حافظ))
129 - لحظات آخر زندگى يك سردار
سيّد مجتبى نواب رهبر بزرگ فدائيان اسلام براى مقابله با مزدوران استعمار، سازمان فدائيان اسلام را در سال 1324 ه‍ .ش تشكيل داد كه اعضاى مركزى اين سازمان عبارت بودند از:
1 - سيّد حسين امامى 2 - خليل طهماسبى 3 - سيّد عبدالحسين واحدى 4 - محمّد مهدى عبد خوانى 5 - مظفر ذوالقدر و ...
هژير از مهره هاى مورد اعتماد انگليسيها بود هميشه مشاغل مهمى داشت و پس از شهريور 20 چندين بار وزير شد و پس از سقوط كابينه قوام در سال 1327 چند ماه نخست وزير بود. نخست وزيرى او به علت مخالفت مردم دوامى نياورد و پس از آن به دستور شاه وزير دربار شد و در همين سمت توسط((فدائيان اسلام ))كشته شد.
روز جمعه اى بود و محمّد رضا به اتفاق عده اى در فرح آباد بود، من هم بودم بعد از ظهر خبر رسيد كه هژير را ترور كرده اند. محمّد رضا به من گفت : بيا با هم به بيمارستان برويم . هژير در بيمارستان شماره 2 ارتش بسترى بود. شاه وارد اتاق هژير شد و من هم به دنبالش . هژير كاملاً هوشيار بود و خواست كه اداى احترام كند، ولى محمّد رضا نگذاشت و گفت : نه شما زخمى هستيد، استراحت كنيد.
شاه مدّتى نشست و چون ديد حال هژير خوب است بيمارستان را ترك كرد. ولى شب (5/6 ساعت پس از ملاقات فوق ) خبر رسيد كه هژير فوت كرده است . فرداى آن روز در محافل سياسى بالا شايع شد كه ترور هژير كار رزم آرا است . در آن زمان رزم آرا قدرتى بود و به شدت براى كسب مقام نخست وزيرى زد و بند مى كرد. شايعه فوق به گوش محمّد رضا رسيد، ولى رزم آرا كه زرنگ بود و شايعه را شنيده بود به محمّد رضا اصرار كرد كه فرد مورد اعتمادى به ملاقات ضارب برود و تحقيق كند. محمّد رضا مرا تعيين كرد. تقريباً ساعت يك بعد از نيمه شب ، محمّد رضا به من گفت كه : به منزل رزم آرا برو و او را ملاقات كن . به منزل رزم آرا رفتم ، خواب بود و با لباس خواب بيرون آمد. گفتم ، كه شاه دستور داده بيايم و شما را ببينم . موضوع چيست ؟ گفت : ضارب هژير در زندان دژبان است به ملاقاتش برويد و بپرسيد كه ، چه كسى دستور ترور هژير را داده ، وعده دهيد كه اگر راستش را بگويد آزاد خواهد شد. من همان موقع به زندان دژبان كه در خيابان سوم اسفند واقع بود و در اختيار رزم آرا قرار داشت رفتم . رئيس دژبان مرا به سلول ضارب (سيّد حسين امامى ) برد و در گوش من گفت : چون ممكن است به شما حمله كند ما چند نفر پشت در مى ايستيم ! من وارد سلول شدم ، ديدم مردى قوى هيكل و سالم ، نشسته بود و تسبيح مى انداخت و دعا مى خواند. او تا مرا ديد به نماز ايستاد. نمى دانم چه نمازى بود كه فوق العاده طولانى شد. حدود سه ربع ساعت در گوشه اتاق روى صندلى نشستم و او اصلاً متوجه من نبود و مرتب راز و نياز مى كرد و به محض اينكه نمازش تمام مى شد نماز ديگر را شروع مى كرد. ديدم كه با اين وضع نمى شود، زمانى كه نمازش تمام شد اشاره كردم و گفتم : اين كارها را كنار بگذار، من عجله دارم . پذيرفت و روى تخت چوبى نشست و به ديوار تكيه زد و پايش را بالا گذارد و به تسبيح انداختن پرداخت . او پرسيد: چه مى خواهى ! گفتم : مرا مى شناسى ؟ گفت : مى شناسم ، تو فردوست و دوست شاه هستى ! از او سؤ ال كردم : چه كسى به شما دستور داد كه هژير را ترور كنى ؟ اگر حقيقت را بگويى بخشوده و آزاد مى شوى و اگر اين قول را قبول ندارى من خود ضامن شما مى شوم .
جواب داد: البته محمّد رضا مى تواند اين كار را بكند ولى من صريحاً مى گوئيم كه وظيفه شرعى خود را انجام دادم و از كسى درخواستى ندارم ، خوشحالم كه اين وظيفه را انجام دادم و مجازاتم هر چه باشد كه - اعدام است - قبول دارم ؟!. از او پرسيدم : آيا رزم آرا به شما دستور نداده كه اين كار را بكنيد؟ پرسيد: رزم آرا كيست ؟! گفتم : يعنى او را نمى شناسى ؟! پاسخ داد: مى شناسم ، سپهبد است ، رئيس ستاد ارتش است ، ولى همين مانده كه من دستور رزم آرا را اجرا كنم ! اين حرفها چيست كه مى گوئيد! من گفتم : حالا شب است و دير وقت و ممكن است شما خسته باشيد، اگر اجازه دهيد فردا مجدداً به ديدارتان مى آئيم . پاسخ داد: آمدن شما اشكالى ندارد ولى بى خود وقتتان را تلف نكنيد، شما اگر 10 ساعت هم بنشينيد پاسخ من همين است . و مجدداً برخاست و به نماز ايستاد. با كمال تعجب برخاستم و در را باز كردم ، مشاهده كردم كه رزم آرا با لباس سپهبدى ايستاده و پشت سرش رئيس دژبان و ساير افسران ايستاده اند. رزم آرا پرسيد: اين فرد چه گفت ؟ گفتم : پيشنهاد را قبول نكرد. گفت : ديديد من بى تقصيرم . اكنون ساعت 4 صبح بود. محمّد رضا گفته بود كه هر ساعتى كه كار به پايان رسيد مرا بيدار كن و نتيجه را بگو. من به پيشخدمتش گفتم و او را بيدار كرد. به داخل اتاق رفتم و جريان را گفتم و گفتم : كه با ضارب مجدداً يك قرار براى فردا صبح گذارده ام . شاه گفت : فردا صبح برو، اشكالى ندارد ولى اين كار رزم آرا نيست و شايعات دروغ است .
به هر حال ، صبح روز بعد مجدداً به زندان رفتم و ديدم كه ضارب مشغول دعا و نماز است و حالش هم خوب است . مجدداً مطلب را تكرار كردم . او پاسخ داد: اگر صد دفعه هم بيايى پاسخ من همان است . وظيفه دينى من حكم مى كرد كه هژير را به قتل برسانم و هيچ درخواستى هم ندارم !. از اتاق خارج شدم نزد محمّد رضا رفتم و گفتم : كه چيزى نمى گويد همان صحبتهاى شب قبل را تكرار مى كند.
پس از اين جريان ، به سرعت ترتيب محاكمه ضارب داده شد و مدّت كوتاهى بعد، در ساعت 2 بعد از نيمه شب ، با يك گردان دژبان به ميدان سپه برده و دار زده شد.(143)
130 - تحول ايمان
ساعت 10 شب بود و سوز و سرماى زمستانى همه ما را در گوشه زندان جمع كرده بود، در همين حين ، متوجه سرباز عراقى شدم كه با اشاره دست مرا مى خواند. با شك و دودلى جلو رفتم ، امّا وقتى مقابلش ايستادم در چهره اش موجى از عاطفه ديدم . لحظات عجيبى بود و نگاه او حكايت از حادثه اى عجيب مى كرد. گويى در پى يافتن گم شده بود. او پس از چند لحظه سكوت گفت : آيا مى توانى نماز خواندن را به من ياد بدهى ؟ چيزى را كه مى شنيدم باورم نمى شد، او دوباره حرفش را تكرار كرد. در حالى كه اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود، جواب مثبت دادم . مدّتى طول كشيد تا خواندن نماز را ياد گرفت و پس از آن نه تنها اذيتمان نمى كرد، بلكه تا حد توان هواى ما را نگه مى داشت . او شيعه مذهب بود. يك روز ديگر همين نگهبان از من پرسيد كه نيمه شبها چه مى خوانيم و من به او فهماندم كه نماز شب اقامه مى كنيم . او با اشتياق تمام ، طريقه اقامه نماز شب را نيز ياد گرفت . به تدريج خود را در دنياى ديگر احساس مى كردم و جوانه هاى اميد در دلم شكوفه مى شد حالت غير قابل وصفى بود. و من در زيباترين لحظات عمرم ، در پيشگاه خدا سجده شكر به جا مى آوردم . اين سرباز عراقى طورى متحول شده بود كه وقتى خبر ارتحال حضرت امام قدّس سرّه را شنيد، اشك از چشمانش سرازير شد.(144)
131 - شبهاى اسارت
ساعت 5/3 نيمه شب بود كه از خواب بلند شدم . مثل شبهاى گذشته تعداد زيادى از بچه ها حدود هفتاد نفر را ديدم كه مشغول اقامه نماز شب بودند مدّتى بعد، سرباز عراقى از پشت پنجره مسئول آسايشگاه را صدا زد و پرسيد: دو ساعت به نماز صبح مانده است چرا اينها الان نماز مى خوانند؟ حتماً در دوره گذشته نخوانده اند و ميخواهند جبران كنند! مسئول آسايشگاه در جواب او گفت : اينها نماز شب مى خوانند و با خدا راز و نياز مى كنند. سرباز گفت : يك ساعت است دارم قدم مى زنم و مى بينم كه همه قنوت گرفته اند. اينها چه مى گويند؟ من بايد بدانم كه چرا قنوت گرفته اند و گريه مى كنند. و يكى از بچه ها را خطاب قرار داد و با لحنى تمسخر آميز پرسيد: براى چه گريه مى كنى ؟ مگر مرد هم گريه مى كند؟ حتماً دلت براى پدر و مادرت تنگ شده ؟! آن اسير كه حدود نوزده سال داشت در جواب گفت : من براى بدبختى شما گريه مى كنم و نمى دانم كه چه وقت مى خواهيد به حقيقت برسيد. سرباز عراقى با شنيدن اين جمله شروع به دادن فحش و ناسزا كرد.
صبح روز بعد، آن برادر آزاده را به زندان انفرادى بردند و به مدّت 10 شب حبس كردند.(145)
132 - جرم سجده طولانى
آن شب ، پس از صرف شام ، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء شدم . نمازم را كه خواندم متوجه نگهبانى شدم كه پشت پنجره ايستاده بود و داخل سلول را مى پاييد. او به يكى از بچه ها خيره شده بود و نماز خواندن او را تماشا مى كرد. وقتى نماز و سجده طولانى و همراه با آه و ناله وى تمام شد، سرباز عراقى او را صدا زد و با خشم پرسيد:
- چرا اين همه در سجده بودى ؟ براى چه كسى دعا مى كردى ؟ براى خمينى ؟!
آن برادر اسير، جواب داد: نه ، داشتم براى آزادى خودمان دعا مى كردم .
سرباز بعثى نام او را ياد داشت كرد (و وقيحانه آب دهانش را بر روى او انداخت ) و از پشت پنجره دور شد. صبح روز بعد آن برادر را به جرم دعا و سجده طولانى به 25 ضربه شلاق محكوم كردند و با كابل ، پشت او را سياه نمودند. طورى كه پس از تحمّل ضربات به حالت اغماء دچار شد.(146)
133 - نماز همه چيز ماست
يكى از اسراء نمازش كه تمام شد، سربازش عراقى صدايش كرد و گفت :
- شماها از نماز خواندن خسته نمى شويد؟ هميشه مى بينم چند نفر در حال نماز هستيد، حتى شبها و نيمه شبها، شما خواب نداريد؟
آن برادر با آرامش رو به سرباز عراقى كرد و جواب داد:
- ما به خاطر همين نماز اينجا اسير شده ايم . نماز همه چيز ماست . نماز نور چشم ماست .(147)
134 - قضاء نماز شب
شب قبل از عمليات محرم ، برادر مهدى سامع تا بعد از نيمه شب به شناسائى رفته بود و دير وقت خسته و كوفته برگشته و به خواب رفت . بچه ها كه براى نماز شب بيدار شده بودند او را بيدار نكردند و چون خسته بود و شب بعد هم بايد در عمليات شركت مى كرد.
صبح كه براى نماز بيدار شد گفت : مگر سفارش نكرده بودم مرا براى نماز شب بيدار كنيد؟ آه سردى كشيد و گفت : افسوس ! شب آخر عمرم نماز شب ام قضا شد! فردا شب ! عمليات آغاز شد و در حين عمليات مهدى به خيل عظيم شهداء اسلام پيوست .(148)
فصل پنجم : با محرمان خلوت اُنس
سيرى در حالات نمازگزاران
135 - سيماى نور
وقتى تيرى در جنگ اُحد به پاى مبارك على عليه السّلام فرو رفته بود، خواستند آن را بيرون آورند، بطريقى كه درد آن بر حضرت اثر نكند. صبر كردند تا مشغول نماز شد آنگاه بيرون آوردند. پيوسته آن حضرت در هر شب هزار ركعت نماز مى گذارد و گاه گاهى از خوف و خشيّت الهى آن حضرت را غشى عارض مى شد.(149)
شير خدا شاه ولايت على
صيقل شَرْك خفّى و جَلىّ
روز اُحد چون صف هيجا گرفت
تير مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پيكان به گُل او نهفت
صد گُل محنت ز گل او شكفت
روى عبادت سوى محراب كرد
پشت به دردِ سر اصحاب كرد
خنجر الماس چو بند اختند
چاك به تن چون گلشن انداختند
صورت حالش چو نمودند باز
گفت كه سوگند بداناى راز
گز اَلَم تبغ ندارم خبر
گر چه ز من نيست خبر دارتر
((ملاّى جامى ؛))
136 - شبهاى على عليه السّلام
ابو درداء روايت مى كند كه : شبى اميرالمؤ منين عليه السّلام را ديدم كه از مردمان كناره گرفته و در مكان خلوتى مشغول مناجات با پروردگار است و مى فرمود: بار الها! چه بسيار گناهانى كه با بردبارى از عقوبتش درگذشتى و چه بسيار جرائمى كه به كرم و بزرگواريت آن را آشكار نساختى ، بار الها! گر چه عمرم در نافرمانى تو طى شد و گناهانم بسيار گشت ولى آرزويم تنها غفران و آمرزش تو است ، و آه اگر در نامه عملم ...
ناگاه ديدم صدا خاموش شد. گفتم ، حتماً حضرت را خواب برده ، رفتم تا آن حضرت را بيدار كنم چون ايشان را حركت دادم ديدم همچون چوب خشك شده اى است . گفتم : ((اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون )) اميرالمؤ منين از دنيا رفت . به خانه آن حضرت رفتم ، و فاطمه عليهاالسّلام را از اين امر آگاه ساختم . فرمود: اين حالتى است كه از ترس خدا هر شب بر او عارض ‍ مى شود. پس اندكى آب به چهره اش پاشيدم ، بهوش آمد به من نگريست در حالى كه من مى گريستم ، فرمود: چه چيز باعث گريه تو شد، اى ابو درداء؟! گفتم : آنچه را كه مى بينم شما به خود روا مى دارى ، فرمود: اى ابو درداء! پس حالت چگونه خواهد بود اگر مرا ببينى در حاليكه به حساب فرا خوانده شده ام .
ابو درداء مى گويد: بخدا سوگند كه من چنين حالتى را از احدى از اصحاب رسول خداصلّى اللّه عليه و آله نديدم .(150)
137 - تنديس عبوديت
عن الحسن البصرى :((ما كانَ فى هذهِ الامَّهِ اَعْبَدُ مِنْ فاطِمَهَعليهاالسّلام كانَتْ تَقُومُ حَتّى تَتَوَرَّمُ قَدَ ماها)).
حسن بصرى گويد: در ميان امّت اسلام كسى خداپرست تر از فاطمه نبود، آنقدر در نماز مى ايستاد كه قدمهايش ورم مى كرد.(151)
((كانت فاطِمَهُعليهاالسّلام تَنَهجُ فى صَلاتِهامِن خَوفِ الله تعالى )).
حضرت فاطمه عليهاالسّلام در نمازش از ترس خدا نفس نفس مى زد و گريه در گلويش مى شكست (152).
138 - آخرين نماز آقا ابا عبدالله عليه السّلام و يارانش
ظهر عاشورا نزديك مى شد، سى نفر از اصحاب حسين عليه السّلام ر جريان يك درگيرى و تيراندازى كه بوسيله دشمن انجام گرفت به خاك و خون غلطيدند. بقيه در انتظار جانبازى لحظه شمارى مى كردند و بى قرارى مى نمودند. ناگهان مردى از اصحاب اباعبدالله به نام ابو ثمامه صيد اوى ؛ متوجه شد كه ظهر شده است به خدمت امام عليه السّلام شتافت و عرض ‍ كرد: يا ابا عبدالله ! وقت نماز فرا رسيده است و ما دلمان مى خواهد براى آخرين در زندگى ، نماز جماعتى با شما بخوانيم . حضرت سر سوى آسمان برداشت و فرمود: ((ذَكَرْتَ الصَّلوةَ جَعَلَكَ اللّهُ مِنَ الْمُصَلّين ؛ نماز را ياد كردى ، خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد)). فرمود: از اين قوم بخواهيد تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گذاريم . حصين بن تميم چون اين بشنيد فرياد برداشت كه نماز شما مقبول درگاه خدا نيست . حبيب بن مظاهرعليه السّلام ا صداى بلند فرمود: نماز پسر رسول خداصلّى اللّه عليه و آله قبول نمى شود و از تو قبول خواهد شد. امام در همان ميدان جنگ به نماز ايستاد و اصحاب هم به آن حضرت اقتدا كردند. (نمازى كه در اصطلاح فقه اسلامى نماز خوف ناميده مى شود يعنى داراى دو ركعت به مانند نماز مسافر). نيمى از ياران در مقابل دشمن ايستادند و نيمى به جماعت اقتدا كردند. نمازگزاران مى بايست يك ركعت از نماز را با امام بخوانند و ركعت ديگر را خود بجا آوردند تا زودتر پُست را از دوستان تحويل گرفته و آنها نيز فضيلت جماعت و نماز خواندن با حسين عليه السّلام را در يابند. امام و يارانش از دشمن چندان دور نبودند و در حمله ناجوانمردانه اى كه دشمن انجام داد اصحابى كه خود را مقابل خصم سپر ساخته بودند مورد اصابت تيرهاى دشمن قرار گرفتند. وقتى كه امام نمازش تمام شد يكى از رادمردان را در خاك و خون غلطان يافت . سعيد بن عبدالله حنفى بود. امام خودش را به بالين او رساند، سعيد تا متوجه شد كه آقا به بالينش آمده ، عرض كرد: ((يا ابا عبدالله ! اوفيتُ؛ آيا من حق وفا را بجا آورده ام ؟)) آرى اين بود آخرين نماز اباعبدالله و ياران پاكبازش در ظهر عاشورا در سرزمين كربلا!!.(153)
قربان عاشقى كه ز خوش وضو گرفت
اندر حضور حق به مقتل نماز كرد
يك سجده كرد و داد سرش در رضاى دوست
اهل نماز را در دو جهان سرفراز كرد
139 - حسين بن على عليه السّلام
((كانَ الحُسين بنُ عَلىِ اِذ تَوَضَّاَ تَغَيَّرَ لَوْنُهُ و اَرتَعَدتْ مَفاصِلُه ، فقيل لَهُ فِى ذلِك فقالَ: حَقُّ لِمَنْ وَقَفَ بَيْنَ يَدَى الَْملِكِ الجَبَّارِ اَن يَصَفَّر لَوْنُهُ وَ يَرْتَعِدَ مَفامِلُهُ)).
امام حسين عليه السّلام وقتى وضو مى گرفت رنگش پريده و پاهايش ‍ مى لرزيد. از سبب اين كار پرسيدند، فرمود: سزاوار است براى كسى كه در مقابل خداى با جبروت ايستاده ، رنگش زرد شود و پاهايش بلرزد.(154)
قالَ علِىُّ بنُ الحُسين عليه السّلام
اَلْعَجِبُ كَيْفَ وُلِدْتُ، كانَ يُصلّى فى اليَومِ و اللَيلهِ اَلفِ رَكعَةٍ.
امان زين العابدين عليه السّلام فرمود:
تعجب مى كنم چگونه به دنيا آمدم ، در حالى كه پدرم حسين عليه السّلام هر روز و شب هزار ركعت نماز مى خواند.(155)
140 - على ابن الحسين عليه السّلام
امام باقرعليه السّلام فرمود: ((كانَ عَلىٌ بن الحسين عليه السّلام اِذاَ تَوَضّاءَ اِصْفَرّ لَوْنَهُ، فَيقولُ لَهُ اَهْلُهُ، مَا الّذى يَغشاكَ؟
فيقُولُ: اءتدُرون لِمَن اءَتَاهَُب لِلقِيام بَين يَديهِ.
امام سجاد زين العابدين عليه السّلام هنگامى كه وضو مى ساخت رنگ مباركش زرد مى شد، همراهان و نزديكانش از او مى پرسيدند: چه چيز شما را مى ترساند؟ حضرت در جواب مى فرمود: آيا مى دانيد آماده مى شوم تا در مقابل چه كسى بايستم .(156)
141 - رُخ به رُخ
نماز آية ا... سيّد محمد تقى خوانسارى ؛ (1305 - 1371 ه‍ .ق ) حديث شگفتى دارد. نماز او رهايى روح بود. از كالبد جسم ، و چه زيبا بود...! او حضور خدا را با همه وجود خود احساس مى كرد. نشاط حضور، در نمازش نمودِ چشمگيرى داشت . در آيينه خلوت او حقيقت چهره مى گشود و در نمازش كه جُرعه اى از چشمه حضور بود، دست از جان شسته تا بلنداى نماز پرواز مى كرد و اشكهاى اجابت ، گونه هايش را خيس ‍ مى ساخت .
آية ا... اراكى ؛ (1312 - 1315 ه‍ .ق ) كه از نزديكان آن فقيه مجاهد بود در مورد نماز ايشان اظهار داشته اند:
آنچه من فهميدم درباره حالتهاى ويژه اش در نماز، كه وقتى جمعى از ايشان در اين مورد پرسيدند، او در جواب گفت : من در نماز كه مى ايستم ، مثل اين كه با خدا شفاهى دارم صحبت مى كنم كانه رُخ به رُخ هستم .(157)
خرّم آن روى كه در روى تو باشد همه عمر
وين نباشد مگر آن وقت كه راءى تو بود
ذرّه در همه اجزاى من مسكين نيست
كه نه آن ذرّه معّلق به هواى تو بود
((سعدى ))
142 - نماز براى او يك كار بود
در حقيقت تربيت و انسان سازى در نماز است . امّا در صورتى كه نماز، نماز واقعى باشد آن حالت خشوع و توبه و تذكر در انسان موجود باشد. خدا رحمت كند استاد بزرگوار ما حضرت امام قدّس سرّه را، ايشان مى فرمود: من در محضر آقاى ملكى تبريزى بودم ، امّا نه به عنوان استاد و شاگرد، مى آمدم و مى نشستم . ايشان نيم ساعت قبل از ظهر به مدرسه فيضيه مى آمد و مى نشست . من از حالش مى فهميدم كه منتظر وقت نماز است . اصلاً نماز براى او يك كارى بود. ايشان نقل مى كرد كه من روزى رفتم به منزل ايشان ، ديدم مرحوم ملكى مشغول نماز است و در آن حال اين مجذوب خدا، همه چيزش را خدا جذب كرده از خود به تمام معنا بى خود است ، در حال قنوت بود و چنين زمزمه مى كرد.
گر بشكافند سرا پاى من
جز تو نيابند در اعضاى من (158)

143 - آه
مردى وارد مسجد شد و ديد تكبير مى گويند.
- پرسيد: نماز چندم است ؟
يكى جواب داد تمام شد.
- گفت : آه
مردى از جمع برخواست و گفت حاضرم تمامى نمازهايم را با آن آه تو عوض كنم .
آن يكى از جمع گفت اين آه را
تو به من ده و آن نماز من تو را
گفت دادم آه و پذيرفتم نماز
او سِتُد آن آه را با صد نياز
شب به خواب اندر بگفتش هاتفى
كه خريدى آب حيوان و شفى (159)

((مولوى ))
144 - جنگ است آقا!
درست به خاطر دارم كه ماههاى نخست آغاز جنگ بود. دشمن با تمام تجهيزات و مدرنترين سلاحهاى اهدائى شرق و غرب و ورزيده ترين ارتش ‍ آموزش ديده خود، حمله وسيعى را به مرزهاى غربى و جنوب غربى كشور اسلامى ما شروع كرده بود و هر روز و هر ساعت خبر ناگوار و وحشتناكى از پيشرويهاى دشمن به گوش مى رسيد و به راستى كه خواب و خوراك را از همه گرفته بود. به طورى كه ما بسيارى از ساعت روز و شب خود را در دفتر جماران و در پاى دستگاه تلكس مى گذارنديم ، و هر لحظه در انتظار خبر تازه اى بوديم . و متاءسفانه خبرها هم يكى پس از ديگرى ، همگى ماءيوس ‍ كننده و تاءثر بار بود. همه در تلاش بودند چه آنها كه در جبهه و در خط مقّدم بودند و چه آنها كه در پشت جبهه نيرو و امكانات بسيج مى كردند. نصيب ما هم در اين ميان ، غم و غصه و اندوه فراوان بود. در يكى از همان روزهاى فراموش نشدنى و غم بار، نزديكيهاى ظهر بود كه تلفن زنگ زد و من كه پاى گوشى بودم تلفن را برداشتم و متوجه شدم كه آقاى مهندس غرضى است (آن موقع استاندار خوزستان بودند) پس از سلام و تعارفات ، با دلهره و اضطرابى به من گفتند: فلانى ! اين خبر را فوراً به امام بدهيد و پاسخ آن را هم بگيريد و به من بگوييد. خرمّشهر سقوط كرده و آبادان هم در خطر سقوط است . تكليف چيست ؟ براى من كه خود را ضعيف تر از گوينده اين خبر مى دانستم ، روشن است كه شنيدن اين خبر وحشتناك (كه سرانجام آن هم معلوم نبود) چه اضطرابى به وجود آورد. همانگونه بدون عبا و عينك به اتاق بغل دفتر، كه اتاق پذيرايى امام بود، رفتم و با توجه به همان نظم دقيق زندگى امام مى دانستم كه ايشان در آن زمان كه اذان ظهر مى گفتند، سر سجاده نماز و آماده انجام فريضه ظهرند. با همان وضع خود را به جلو سجاده نماز ايشان رساندم ، ديدم تازه اذان را تمام كرده و مشغول اقامه نمازند. مرا كه با آن وضع ديدند، فرمودند: ((چه خبر شده است ؟)) من سخنان آقاى غرضى را بازگو كردم و عرض كردم : گوشى در دست ايشان است و منتظر پاسخ و دستور حضرتعالى هستند. امام طورى كه انگار هيچ مطلب غير معمولى نشنيده بودند با همان آرامش و طماءنينه هميشگى فرمودند: ((برويد به ايشان بگوييد جنگ است آقا! جنگ است !)). همين دو جمله را گفتند و به دنبال فصول بعدى اقامه نماز خود رفتند و سپس هم بدون توجه به اينكه من هنوز ايستاده ام ، تكبيرة الاحرام گفتند و با طماءنينه نماز ظهر را شروع كردند. من هم برگشتم و به آقاى غرضى گفتم : آقا فرمودند:(( جنگ است آقا! جنگ است !)). ايشان هم ديگر چيزى نگفت و گوشى را به زمين گذاشت . به راستى هنوز آن منظره و آن آهنگ و آن جملات در گوش من طنين اندازست .(160)
145 - تكبيرة الاحرام
من در اوائل ورودم به نجف اشرف براى نماز مغرب و عشاء به مسجد شيخ طوسى كه صاحب جواهر (1200 - 1266 ه‍ .ق ) در آن جا اقامه جماعت مى كرد، مى رفتم و پشت سر ايشان ، نماز مغرب و عشاء را مى خواندم ، ولى نماز صبح را به مرحوم (سيّد محمّد باقر شفتى ؛) اقتداء مى كردم و براى درك نماز صبح او، هر روز از خانه ام كه مسافت تقريباً زيادى تا مسجد وى داشت بدان جا مى رفتم و در نماز جماعت ، نزديك او مى ايستادم ! ايشان زمانى كه تكبيرة الاحرام قرائت مى فرمود مدّ مى داد. من از شاگردانش سؤ ال كردم كه در الله جاى مدّ نيست ، سيّد چرا مدّ مى دهد؟ در پاسخ گفتند: ما اين امر را از ايشان سؤ ال كرديم و در جواب فرمودند: ((زمانى كه به كلمه مباركه الله اكبر، تكلّم مى كنم ، از حالت اختيار بيرون مى روم و اين مدّ دادن اختيارى نيست )).
آن عالم فرزانه در تمامى نوافل يوميّه ذكر ركوع و سجود را سه دفعه مى خواند و زير كفهاى دست هم مُهر مى گذاشت .(161)
فلك جز عشق محرابى ندارد
جهان بى خاك عشق آبى ندارد
غلام عشق شو كانديشه اينست
همه صاحبدلان را پيشه اينست .
((حكيم نظامى گنجوى ))
146 - شب آشتى با خدا
يكى از برادران سرباز كه از خانواده اى غير مذهبى بود و نماز نمى خواند در عمليات والفجر هشت به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
همه تعجب كرده بوديم كه چرا او شهيد شد امّا وقتى به سراغ يادداشتهايش رفتيم چيزهايى نوشته بود كه خيلى تكان دهنده بود از جمله نوشته بود: ((قبل از عمليات ، يك شب از رزم شبانه برگشتيم ، چون آن شب خيلى خسته بودم دراز كشيدم تا بخوابم . امّا بقيه رزمنده ها به نماز خواندن مشغول شدند. در آن لحظه نسب به آنها احساس كمبود كردم و با اين كه آنها دوستانم بودند حس كردم خيلى با آنها فاصله دارم . ناگهان به گريه افتادم . در همان لحظه با خداى خود عهد كردم هميشه به ياد او باشم و نماز بخوانم . بلافاصله وضو گرفتم و در كنار يكى از برادارنى كه خيلى دوستش داشتم مشغول نماز خواندن شدم . من آن شب را هيچ وقت فراموش نمى كنم ، شب آشتى با خدا يا با خودم بود)).
پس از شهادت آن رزمنده عزيز خانواده اش هم تغيير عقيده دادند و نماز خوان شدند.(162)
فصل ششم رازها و اشاره ها
147 - انديشه هاى زلال
علاّمه بزرگ سيّد شرف الدين جبل آملى رضوان الله تعالى عليه (1290 - 1377 ه‍ .ق ) گويد: يكى از مسيحيان ثروتمند لبنان نزدم آمد و گفت : مى خواهم مسلمان شوم ، وظيفه چيست ؟ گفتم : دو ركعت نماز صبح بخوان و چهار ركعت نماز عصر.
پرسيد: مسلمانان هفده ركعت نماز مى خوانند! عرض كردم : مسلمانى آنها يك مقدار قوّى شده است . از اين رو پيامبرصلّى اللّه عليه و آله راى تازه مسلمانان - بنابر نقل تواريخ - خواندن دو ركعت نماز صبح و عصر را توصيه مى نمودند. اكنون كه شما مسلمان شده ايد همين اعمال را انجام بدهيد كافى است . كم كم اين شخص تازه مسلمان قوى شد و به مساجد مى رفت و مانند ساير مسلمانان ، نمازهاى پنجگانه را به جا مى آورد.
تا اينكه ماه رمضان فرا رسيد، ايشان سراسيمه نزد من آمد و گفت : آيا من هم بايد روزه بگيرم ؟ عرض كردم : خير، روزه مربوط به مسلمانان قوّى است . مسلمانان صدر اسلام ، پس از مدّت طولانى كه از بعثت پيامبر گذشت به روزه گرفتن ماءمور شدند.گفت : مى خواهم روزه بگيرم . گفتم : هر اندازه كه آمادگى دارى روزه بگير.
همين روش باعث گرديد كه در سال دوّم ، تمام ماه رمضان را روزه گرفت و اكنون ايشان از مسلمانان نيرومند لبنان است ، نماز شبش ترك نمى شود و مهمترين بودجه و كمبودهايى مالى جنوب لبنان را تاءمين مى كند.(163)
148 - ابتدا سخت نگيريد
مرحوم حجة الاسلام محمد محققى (ره ) از طرف آية ا... العظمى بروجردى ؛ (1292 - 1380 ه‍ .ق ) براى امر تبليغ به اروپا اعزام شد و به دستور آية الله بروجردى در سال 1357 ه‍ .ق در هامبورگ آلمان در بهترين نقطه شهر، در كنار درياچه آلستر، مسجد بسيار با شكوهى در زمينى كه مساحت آن چهار هزار متر مربع است ساخته شد. و هم اكنون مركز علمى و مذهبى اسلامى در آن ديار مى باشد.
حجة الاسلام محققى مى گويد: در يكى از سفرها به ايران آمدم و به محضر آية ا... بروجردى رفتم . و بعد از دادن گزارش كار، با اظهار نگرانى عرض كردم : ما در اروپا مشكل داريم و آن اينكه آقايان نوعاً با خانمهايشان براى براى نماز جماعت و مراسم مذهبى به مسجد مى آيند و متاءسفانه وضع حجاب خانمهايشان مناسب نيست . اگر سخت گيرى كنيم كار پيش ‍ نمى رود، چه كار بايد كرد؟ آقا در پاسخ فرمودند: ((نه ، سختگيرى نكنيد، به حداقل حجاب اسلامى اكتفا كنيد، اينان بعداً كه بيشتر آمدند و آشنا شدند درست مى شوند، ابتدا سخت نگيريد)).(164)
149 - اهميت به مستحبات
با همه اشتغالاتى كه داشتند به انجام مستحبات ، به ويژه خواندن قرآن ، دعا و نماز اول وقت ، اهميت مى دادند، امام هر روز سه تا پنج مرتبه قرآن مى خواندند. در ماه مبارك رمضان ، سه بار قرآن را ختم مى كردند و شايد كسى باور نكند كه ايشان در جايگاه يك رهبر انقلابى و سياسى ، اكثر دعاهاى كتاب ((مفاتيح الجنان )) را خوانده باشند! يادم است يك وقت امام از من مفاتيح ، خط درشت خواستند، براى ايشان تهيه كردم . يك روز مانده به رحلت ايشان ، يكى از خانمها به من گفتند: ((شما بياييد بالاى سر امام دعا بخوانيد)). من هم دعاى عديله را خواندم ، يك وقت متوجه شدم كه امام در يك جاى مفاتيح نشانه اى گذاشته اند. نگاه كردم ديدم دعاى عهد حضرت مهدى ((عج )) است كه چون مستحب است چهل روز خواند شود. ايشان روى كاغذ تاريخ شروع را از هشتم شوال مرقوم فرموده بودند و تا آن روز خوانده بودند! تا اين اندازه امام به دعاها، آن هم با انجام خصوصيات و شرايط مقيّد بودند.(165)
150 - شكوه وارستگى
علاّمه شيخ جعفر شوشترى (متوفى 1303 ه‍ .ق ) در حوزه علميه نجف به تدريس و تربيت شاگردان اشتغال داشت . در سال 1302 ه‍.ق آخرين ماههاى عمرش به قصد زيارت مرقد مطهّر حضرت امام رضاعليه السّلام به ايران آمد. وقتى كه به شهر رى رسيد، جماعتى از علماى بزرگ تهران و رجال برجسته دولت ناصرالدين شاه از وى ديدن كردند. و در آن زمان مسجد ((سپهسالار)) (مدرسه شهيد مطهرى ) تازه تاءسيس شده بود. ناصرالدين شاه با شيخ ملاقات كرد و در آن ملاقات از شيخ تقاضا كرد كه براى اقامه جماعت به مسجد سپهسالار برود. شيخ اين تقاضا را پذيرفت و در آن مسجد اقامه جماعت مى كرد و منبر مى رفت . حدود چهل هزار نفر در جماعت و پاى منبر او شركت مى نمودند. روزى ناصرالدين شاه با همراهان به ديدار او آمدند و شيخ در آن مجلس متوجه حضور آنها شد و ادامه صحبتش را درباره مفاسد فرهنگ غرب سخن به ميان آورد و به شاه هشدار داد كه از مظاهر فرهنگ غرب جلوگيرى نمايد، و موجب نفوذ غرب نگردد. بعد از اتمام سخنرانى ، امراى كشور و رجال دولت ، هداياى بسيارى براى شيخ آورده بودند، شيخ هيچكدام از آنها را نپذيرفت ، از جمله هدايا، فرستاده خواهر شاه ، كه سجّاده اى نفيس با تسبيح گرانقيمت و چندين كيسه طلاء بود، كه شيخ با مناعت طبع هيچ كدام از آنها را نپذيرفت . فقط قدرى تربت حسينى را كه در كنار سجّاده بود برداشت بعد فرمود: ((همه اينها را باز گردانيد...)).(166)
151 - انوار تابان
روزى در كربلا به قصد زيارت حضرت سيّدالشهداء وارد حرم مقدّس ‍ شديم . آخوند ملاّ حسينقلى همدانى ؛، (1239 - 1311 ه‍.ق ) مشغول نماز و زيارت شد و چون جمعيت زيادى در رفت و آمد بود بدن آخوند هنگام نماز مقدارى تكان مى خورد.
آن جا يك شيخى بود آمد و به من گفت : اين آقا چرا موقع نماز طماءنينه لازم را ندارد؟ در پاسخ گفتم : ايشان پير مرد است ، نماز هم نماز مستحبى است . ولى او قانع نشد و تصميم داشت مطلب را به خود آخوند متذكر شود. رفت خدمت آقا و عرض كرد: آقا هنگام نماز بدنتان طماءنينه لازم را نداشت .
آقا متوجه شدند كه اين شخص با او به زحمت حرف خود را بيان مى كند، به او فرمود: چرا تذكر خود را با مشكل بيان مى كنى ؟ شما بايد به من بگوييد: آخوند! تو چند وقت است نجف هستى ، هنوز متوجه نشده اى كه در نماز بايد طماءنينه را رعايت نمود، تذكر تو بجاست و نبايد چيزى مانع آن شود.(167)
152 - سى سال استغفار
ابن خلكان در ((وفيات الاعيان )) نوشته است كه : سرّى سقطى از عرفاى معروف قرن سوم هجرى شاگرد و مُريد ((معروف كرخى )) و استاد ((جنيد بغدادى )) بود. از او نقل شده است كه گفت : سى سال است كه از يك جمله (الحمدولله ) كه بر زبانم جارى شده ، استغفار مى كنم ، گفتند: چگونه ؟!
گفت : شبى حريقى در بازار رُخ داد از منزل بيرون آمدم ببينم كه به دكان من رسيده يا نه ؟ به من گفته شده به دكان تو نرسيده است .
گفتم : ((الحمدالله ))، يك مرتبه متنبّه شدم كه ، گيرم دكان من آسيبى نديده باشد آيا نمى بايستى من در انديشه مسلمين باشم ؟!(168)
شبى دود خلق آتشى برافروخت
جهان ديده اى گفتش اى بوالهوس
شنيدم كه بغداد نيمى سوخت
تو را خود غم خويشتن بود و بس !
يكى گفت اندر آن خاك و دود
پسندى كه شهرى بسوزد به نار
كه دكان ما را كزندى نبود
اگر خود سرايت بود بر كنار؟
((سعدى ))
153 - تبليغ نماز و فرهنگ نماز
آية ا... العظمى آقا سيّد ابوالحسن اصفهانى ؛ (1284 - 1365 ه‍.ق ) يكى از مراجع بزرگ تقليد و مقيم نجف اشرف بود از هندوستان خدمت آقا آمدند و جهت سرپرستى شيعيان آن ديار درخواست كردند كه ، ايشان يكى از فضلاى نجف را به آن كشور اعزام كند، آقا يكى از طلاّب فاضل را فرا خواند و اجازه نامه مفصلى در علم و دانش و فقه او نوشت و در ادامه نامه از شيعيان آن سامان درخواست كرد كه وجود اين عالم را مغتنم شمارند.
نامه را به دست روحانى داد و او متن اجازه را خواند، و سپس رو به ايشان كرد و گفت : آقا من از جانب شما به بلاد هند مى روم امّا اگر از من مسئله مرجع تقليد را بپرسند من ديگرى را براى مرجعيت معرفى مى كنم زيرا شما را اعلم نمى دانم !
آقا با كمال متانت فرمودند:
((من شما را جهت تبليغ فرهنگ نماز و حلال و حرام خدا به هندوستان مى فرستم نه براى تبليغ شخصيت و مرجعيّت خودم !!)).(169)
154 - بناى مسجد
روزى يكى از مقلّدين شيخ انصارى ؛ (متوفى 1281 ه‍.ق ) كه از تجار محترم و متدّين بود در مسير راه خود به مكّه به نجف اشرف وارد شد و به حضور شيخ انصارى آمد. مبلغى تقديم كرد و گفت اين مبلغ از مال خالص ‍ خودم مى باشد. آن را برداريد و براى خود خانه اى بخريد و از مستاءجرى راحت شويد. شيخ آن پول را پذيرفت و آن تاجر از شيخ خداحافظى و راهى سفر مكّه شد. شيخ با آن پول مسجدى در محله خويش در نجف اشرف بنا كرد كه اكنون به مسجد آذربايجانيها معروف است و از زمان تاءسيس تاكنون همواره محل درس و بحث علماء و مراجع تقليد بوده و مكان پر بركت مى باشد.
آن تاجر در مراجعت از مكّه به نجف اشرف آمد و براى ديدار به حضور شيخ شرفياب شد و پس از احوالپرسى متوجّه شد كه شيخ خانه نخريده است . سببش را پرسيد كه اگر لازم باشد باز پول اضافى بدهد. گفت : آيا خانه خريديد؟ شيخ گفت : آرى خريدم ، پس آن تاجر را با خود كنار آن مسجد آورد و آن را به او نشان داد و فرمود: اين مسجد را با آن پولى كه دادى بنا كردم . تاجر گفت : آن پول را براى خانه داده بودم نه براى مسجد! شيخ گفت : چه خانه اى بهتر از اين مكان مقدّس كه عبادت خدا در آن مى شود، ما بزودى از اين دنيا كوچ مى كنيم ولى اين مسجد باقى و ثابت است و به كسى منتقل يا بخشيده نمى شود و خريد و فروش نمى گردد. تاجر از اين عمل نيك و انسانى و اجتماعى شيخ شاد گرديد و علاقه اش به شيخ بيشتر شد.(170)
155 - موت اختيارى
ميرزا ابوالحسن جلوه (1238 - 1314 ه‍ .ق ) استاد حكيم زنجانى هيدجى (1233 - 1314 ه‍ .ش ) موت اختيارى را به عنوان دليل بارز تجّرد نفس قبول داشت و يك بار هم موت ارادى در خويش پديد آورد. ولى حكيم هيدجى منكر مرگ اختيارى بود و خلع اختيارى را محال مى دانست و در بحث با شاگردانش آن را انكار مى كرد.
شبى در حجره خود پس از به جا آوردن فريضه عشاء رو به قبله مشغول تعقيبات نماز بود كه پير مردى به حجره اش وارد شد، سلام كرد، آنگاه عصايش را در گوشه اى نهاد و گفت : جناب آخوند، چرا مرگ اختيارى را قبول ندارى ؟
حكيم جواب داد: اين وظيفه ماست بحث و نقد و تحليل آن كار ما است ، و بى دليل و برهان آن را انكار نمى كنم .
پير مرد درنگ ننمود و در برابر ديدگان حكيم پاى خود را رو به قبله كشيد و به پشت خوابيد و گفت : ((انا لله و انا اليه راجعون )) و مُرد.
حكيم برخواست و او را تكان داد. ديد مُرده است ، نگران شد، در حال اضطراب و تشويش طلاّب مدرسه را خبر نمود. تابوتى آورد و آماده شدند تا پير مرد را به فضاى شبستان مدرسه ببرند، ناگاه پيرمرد از جا برخاست و گفت :((بسم الله الرحمن الرحيم )). و رو به حكيم نمود و لبخند زد و اظهار داشت : ((حالا موت اختيارى را باور كردى ))؟
حكيم گفت : به خدا باور كردم . پير مرد در خاتمه گفت : ((آقا جان معرفت تنها از طريق درس خواندن به دست نمى آيد. عبادت نيمه شب ، تعبّد، راز و نياز و مانند اينها هم لازم است )).
از همان شب حكيم متحوّل گشت و از سروده هايش اين حالات زاهدانه و عارفانه هويدا است . حكيم از همان شب روش گذشته را عوض نمود. نيمى از اوقات را براى مطالعه و تدريس و تحقيق و نيم ديگر را براى تفكر در آفرينش الهى ، عبادت و قسمت ديگر را براى نيايش و نماز و نافله ها قرار داد.(171)
اى اوزى شمع شبستانيمه ، پروانه صفت
سنين عشقينده يا نار هيدجى چخماز نفسى
هيدجى ))
156 - آهنگ رستگارى
در ماههاى آخر عمر مرحوم علاّمه طباطبائى ؛ ديگر به امور دنيا توجهى نداشت . از امور دنيا غافل بود و در عالم ديگرى سير مى كرد. ذكر خدا بر لب داشت . در روزهاى آخر عمرشان حتى به آب و غذا هم توجه نداشت . چند روز قبل از وفاتش به يكى از دوستان فرموده بود: من ديگر ميل به چاى ندارم و گفته ام ميلم به غذا نمى كشد و بعد از آن هم غذا ميل نفرمود. با كسى سخن نمى گفت و حيرت زده به گوشه اتاق نگاه مى كرد.
در يكى از شبهاى آخر عمر در خدمت او بودم ، در بستر نشسته بود و با چشمهاى نافذش به گوشه اتاق نگاه مى كرد ولى ياراى سخن گفتن نداشت . خواستم دستورى و سخنى از او بشنوم و به يادگار داشته باشم ولى چندان اميدى به پاسخ شنيدن نداشتم . عرض كردم : براى توجه به خدا و حضور قلب در نماز چه راهى را توصيه مى فرمائيد؟ به سوى من متوجه شد و لبهايش حركت كرد و با آهستگى بسيار ضعيف كه با سختى شنيده مى شد، فرمود: ((توجه ، مراوده (172)، مراقبه ، توجه ، مراقبه ، توجه ، مراقبه ...)) و اين جمله را متجاوز از ده بار تكرار نمود(173)

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
1 + 7 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .