نماز شناسي ج 1 حسن راشدي

نام كتاب : نماز شناسي(جلد اول)

نام نويسنده : حسن راشدي
فهرست مطالب
پيشگفتار
فصل يكم : تاريخ نماز و مسجد
فصل دوم : حقيقت نماز
فصل سوم : حق نماز
فصل چهارم : فضيلت نماز
انجامش كراسه نخست

پيشگفتار
الف- دليل تاليف :
ب- چگونگى تاليف نمازشناسى :
ج- تشكر و اعتذار:
د- پوزش و سپاس به درگاه ايزد بيتا و درخواست يارى از او:
ه- يادى از يك دوستدار نماز:
و- اهدا:
فصل يكم : تاريخ نماز و مسجد
1-1 نماز، نخستين عبادتى كه بر بندگان واجب شد
2-1 نماز در اديان پيش از اسلام
3-1 نماز در اسلام
4-1 تشريع پنج نماز
5-1 تشريع نماز قصر
6-1 تشريع نماز خوف
7-1 تشريع نمازهاى جمعه و عيدين
8-1 تشريع نماز آيات
9-1 تشريع نماز استستقا (درخواست باران )
10-1 مساجد بزرگ جهان
11-1 تاريخ كعبه
12-1 تاريخ مسجد النبى
13-1 تاريخ بيت المقدس
فصل دوم : حقيقت نماز
1-2 ريشه واژه نماز معانى و كاربردهاى آن
2-2 ريشه واژه صلات ، معانى و كاربردهاى آن
3-2 تعريف نماز
4-2 توصيف هاى كوتاهاى از نماز
5-2 نامهاى نماز در قرآن
6-2 روح نماز و حقيقت آن
7-2 قلب را فرصت حضور دهيد
8-2 اسباب پيدايش روح نماز در قالب آن
9-2 راه كسب معانى باطنى نماز
10-2 آيا شرط صحت نماز و شرط پذيرش آن يكى است ؟
11-2 نماز، روح دين است
12-2 نماز، وفاى به عهد بنده با خداوند است
13-2 حقيقت و صورت نماز
14-2 موج درياهاى راز
15-2 وصف عشق
16-2 فراغتى به پرواز در خلسه عشق
17-2 عشق اگر بال گشايد، به جهان حاكم اوست
18-2 در حريم عشق يزدان كيستم ؟
فصل سوم : حق نماز
1-3 حق نماز
2-3 حق اقامه نماز
3-3 حق مسجد
4-3 حق منادى نماز
5-3 حق پيشنماز
فصل چهارم : فضيلت نماز
1-4 فضيلت طهارت
2-4 سرود قدسى اذان
3-4 فـضـليـت اذان و اقـامـه ، پـاداش گـويـنـدگـان اذان و دورنـمـاى بـهـشـت در چ شـم بلال
4-4 نماز، روشن كننده شبهاى تار
5-4 نماز، مصداق بارز بار امانت
6-4 كدام كار از نماز فاضل تر
7-4 نماز، بهترين عبادتها
8-4 حل اختلاف روايات در فضيلت اعمال
9-4 نماز، نزديك ترين سبب نزديكى به معبود
10-4 نماز، محبوب ترين كار در پيشگاه كردگار
11-4 نماز، مؤ ثرترين سلاح بر عليه شيطانها
12-4 نماز، كور كننده چشم اهريمن
13-4 نماز، روشنى بخش چشم پيغمبر
14-4 پيشتازى در نماز، مايه افتخار
15-4 نماز، رخساره ايمان و چهره دين است
16-4 نماز، عمود خيمه دين
17-4 نماز، پايگاه اخلاص
18-4 نماز، ياد متقابل عابد و معبود
19-4 نماز، سرود رهايى و باب رحنت ايزدى
20-4 نماز، موجب تابش انوار ايزد به بنده خويش
21-4 نماز، موجب تابش انوار ايزدى بر دل
22-4 نماز كليد دلها
23-4 نماز جلوه گاه فقر
24-4 نماز، بهترين موضوع
25-4 نقش تعيين كننده نماز در مجموعه اعمال
26-4 نمازگزاران ، رستگاران و وارثان بهشت
27-4 پيوند نماز با اصول ، فروع ، اخلاق و عرفان اسلام
28-4 همكارى و هماهنگى نماز و قرآن در تاءمين خوشبختى
29-4 نماز، تكليفى كه ساقط نمى شود
30-4 اقامه نماز، درگير و دار نبرد
31-4 نماز، پرچم اسلام
32-4 نماز، جوهر و عصاره دين
33-4 ارزنده ترين گوهر مقصود نماز است
34-4 نماز، گنجينه ذكر و راز
35-4 نماز، عالى ترين سير روحانى و عرفانى
36-4 نـــمـــاز، آيـــيـــن اســـلام و از بـــرتـــريـــن وســـيـــله هـاى توسل به خداست
37-4 نماز، از بهترين توشه هاى آخرت است
38-4 نماز، آخرين سفارش پيغمبران
39-4 نماز، كارستان است
40-4 فرمان نماز اول وقت و اوايل اوقات پنج نماز
41-4 فضيلت و بزرگداشت نماز اول وقت
42-4 سبك شمردن نماز و منع از تضييع آن
43-4 نماز، نشانه حكومت صالحان
44-4 نماز، از زشتكارى و هرزگى باز مى دارد
45-4 از نماز فرمان ببريد
46-4 نماز، امر به معروف و نهى از منكر
47-4 چكامه اى در فضل نماز
48-4 فضل نماز، به قدر بازدارندگى از گناه
49-4 از جذبه هاى گنه بار بر حذر باشيم
50-4 نماز، مدد رسان است و ابزار استمداد
51-4 گوش كن ! يار تو را مى خواند
52-4 نماز، نردبان تكامل تمام موجودات
53-4 جهان ، مصلاست
54-4 فضيلت نمازگاهها و مسجدها
55-4 زمين ، گواه نماز نمازيان
56-4 نماز، بهجت بخش زمين
57-4 مسجد را بيش از بهشت ، دوست مى دارم
58-4 صد قصر در بهشت بنا مى كند نماز
59-4 اهميت و فضيلت نماز جماعت
60-4 فضيلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت
61-4 اهميت و فضل نماز آدينه
62-4 نماز جمعه ، رمز وحدت مردم
63-4 نماز، سرود فرشتگان
64-4 فضيلت نماز شب
65-4 شعله هاى انتباه
66-4 نماز اختران در شب
انجامش كراسه نخست
نيايش (1): اى خدا! اى راز دار! پرده پوش !
نيايش (2): ترجمه گزيده اى از نيايش سيد ساجدان (عليه السلام )

پيشگفتار
الف - دليل تاليف :
از اسـفـنـد مـاه يـكـهـزار و سـيـصـد و شـصـت و نـه در پـى نـامـه اى كـه در اداره كل آموزش و پرورش خراسان تحت شماره 95891/8 - 7/12/69 به اينجانب نوشت ، به تـهيه طرح هاى جهت تدريس نماز در دوره ابتدايى اقدام كردم . مجموعه آن طرح تدريس ها مـهر ماه يكهزار و سيصد و هفتاد، با عنوان (نماز تربيت كنيم ) براى تقديم به اولين اجلاسيه نماز كه در مشهد برگزار مى شد، آماده شد.
هـدف از آن نـامـگـذارى ايـن بـود كه فرهنگيان بايد با تعليم و ترويج نماز در تربيت مـذهـبـى فـرزنـدان ايـن مـرز و بـوم بـكـوشـنـد و آنان را با نماز تربيت كنند، مباد كه با كـوتـاهـى كه در آموزش و ترويج نماز، افراد (بى نماز) و (بى ادب ) به جامعه تـحـويـل دهـنـد كـه هـر چـه فساد و تباهى از بى توجهى به نماز است و وجود افراد بى نماز، زيبنده جامعه مسلمانى كه حكومت اسلامى در آن استقرار دارد، نيست .
در اواخر ارديبهشت هفتاد و سه در جلسه اى كه براى تقدير از مجريان طرح برگزار مى شد قول دادم كه آن را كامل كنم و بر آن بيفزايم ، همچنين وعده دادم كه كتاب نسبه جامعى در حـقـيـقـت ، فـضـيـلت ، آداب ، اسرار و آثار گوناگون نماز بنويسيم و به گونه اى كه بـراى اكـثـريت فرهنگيان مفيد باشد و پس از آشنايى با روح نماز و خيرات و بركات آن بـا شـنـاخـت و تـعـهـد بـيـشـتـرى بـه تـدريـس آن بـپـردازنـد. و اكـنـون بـه فضل پروردگار آن وعده جامه عمل پوشيد.
ب - چگونگى تاليف نمازشناسى :
براى آنچه درباره آموزش نماز فراهم آوردى عنوان (نماز آموزى ) يا (روش شناسى تـعـليـم نـماز) را برگزيديم و به آنچه مربوط به شناخت نماز از ابعدا گوناگون بـود، عـنـوان (نمازشناسى ) دادم . چون نمازشناسى و نمازگزارى ، فرع بر شناخت حـضـرت يـزدان و قـبـول پـرسـتـش او، و فـرع بـر شـنـاخـت اصول پرستش است ، دو بخش پرسته شناسى
و پـرسـتـش شـنـاسـى را بـه عـنـوان مـقـدمـه بـر نـمازشناسى افزودم كه به خواست خدا جداگانه چاپ خواهد شد.
چـنـان كـه اشـاره شـد در مقدمه اى كه بر نمازشناسى افزودم ، بخش نخست را به شناخت پروردگار اختصاص ‍ دادم زيرا نمازى كه از روى معرفت نخوانند، كم اثر يا بى اثر و فـاقـد ارزش است . در اين بخش براى بيان واقعيت هاى هستى و حقايق عرفانى ، بيشتر از اشـعـار زيـبـاى شـاعران نامورى استفاده كرده ام كه افكار بلندشان علاوه بر مبانى محكم عـقـلى ، تـكيه گاههاى قرآنى ، و روايى دارد، و در موارد ضرورت كوشيدم تا مستند سخن آن بزرگان را ارائه دهم .
بخش دوم مقدمه به مطلق پرستش و بندگى و امور مربوط به آن اختصاص يافت ، امورى كـه بـيـن نـمـاز و ديـگـر عـبـادات ، مـشـتـرك اسـت و بـدون آگـاهـى از آن اصول ، نمى توان نماز حقيقى به جاى آورد.
آنـچـه در ايـن مـجـلد دربـاره شـنـاخـت نـمـاز آمـده اسـت ، و چـهـار فصل است كه به ترتيب درباره تاريخچه ، حقيقت حق و فضليت نماز است .
آنچه مربوط به شناخت نماز از ديگر ابعاد است ، به خواست خدا در آينده منتشر خواهد شد.
در امـر نـگـارش ، روانـى قـلم و سـلاست بيان را مورد توجه قرار دادم و در تنظيم مطالب حتى الامكان ترتيب و توالى صحيحو سير منطقى را در نظر داشتم .
در هر موضوع به ماخذ و يا مآخذ مختلفى مراجعه كردم و از هر خرمنى كه خوشه يا خوشه هايى برگرفتم و آن مآخذ را در پايين هر صفحه ذكر كردم .
عـنـاويـن ، مـنـابـع و مـآخـذ از اول تـا آخـر هـر فـصـل ، شـمـاره مسلسل دارد.
بـخـشـى از مـطـالب ايـن كـتـاب ، از آثـار ديـگـران اسـت و بـخـشـى از ايـنجانب است .هنگام نـقـل يـك مطلب ، گاهى بيان تكميلى خود را بر آن افزوده ام و غالبا براى يكنواخت شدن قلم ، تغييراتى در بيان مؤ لفان بزرگوار كتب ماخذ داده ام كه ميزان اين تغييرات ، همراه بـا ذكـر مـاءخـذ آمـده اسـت . آن بـزرگـواران چـه در حال حيات اند و چه در ممات ، از حقير راضى باشند.
بعضى از مطالب ، اقتباس شده از مآخذ عربى است و برگردن آنها تماما توسط اينجانب انـجـام گـرفته است . همچنين ترجمه و توضيح كليه آيات ، روايات و ادعيه به استثناى چـنـد روايت كه ماءخذ آن را در پانوشتها به دست داده ام و از اينجانب است هر چند از ترجمه هـاى ديـگـران سـود بـرده ام . هـنگام ذكر ماءخذ گرفته ام و هر جا از كلمه با الهام استفاده كردم منظور اين است كه جان مطلب از آن ماءخذ و نگارش آن كلا از اينجانب است .
ج - تشكر و اعتذار:
پـس از انـقـلاب شـكـوهـمـنـد اسـلامـى ايـران بـا وجـود مـوانع بسيار و همجمه هاى گسترده تـبـليغاتى و فرهنگى غرب ، حركت هاى مباركى براى استقرار معنويت و حفظ حاكميت احكام نـورانـى اسـلام صـورت گـرفـته است كه آثار فرخنده و نيكوى آن مشهود و سعى ايجاد كـنـنـدگـان آن مـشكور است و اگر نبود، تمامى سرمايه هاى معنوى و اخلاقى ما در برابر شبيخون فرهنگى غرب از ميان مى رفت .
از جـمله اين حركتهاى مقدس و كوششهاى قابل احترام ، خيزش براى اقامه و ترويج نماز و دعوت و ترغيب مردم به اين فريضه بزرگ خدايى است . جاى آن دارد كه به سهم خود از پـرچـمـدار سـپـاه مـبارزه با بى نمازى جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاى محسن قرائتى كه بـيـرق مـبارزه با جهل و بيسوادى را هم به دوش ‍ مى كشند، تشكر و قدردانى كنم . همچنين توانايى و ابتكار ايشان در ارائه بهترين و دوست داشتنى ترين درسهاى اسلامى كه پس از گـذشـت سـاليـان دراز هنوز هم بيشترين شنونده و بيننده مذهبى صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران را به خود اختصاص مى دهد، قابل يادآورى و توصيف است .
زحـمـات هـمـكـاران ايـشـان در سـتـادهاى اقامه نماز، بويژه كوششهاى معاون فرهنگى ستاد مـركـزى اقـامـه نـمـاز، جـنـاب آقـادى دكـتـر بـهـرام مـحـمـديـان و مـسـؤ ول ستاد اقامه نماز تهران ، جناب آقاى سيد جواد بهشتى در خور بهترين سپاس و تقدير اسـت . و بـرتـر از تـشكر بندگان ، قدرشناسى پروردگار است . او از مراتب اخلاص و كوشش بندگان خويش آگاه است . قدر زحماتشان را مى شناسد و به آنان پاداش بزرگ مى بخشد.
و سوف يؤ ت الله المؤ منين اجرا عظيما.... و كان الله شاكرا عليما ( 1)

و اين فرموده اميرمؤ منان على (عليه السلام ) است كه :
من لم يشكر الاحسان لم يعده الا الحرمان ( 2)

آن كه نيكى بيند و سپاس نگويد، بجز ناكامى عايدش نمى گردد.
تـوفـيـق روز افـزون تـمـامـى خدمتگزاران و به فرهنگ نماز را از خداى بزرگ خواهانم . همچنين از استاد معظم جناب آقاى كاظظم مدير شانهه چى كه نيكى ورزيد و اين اثر را به نحو اجمال بررسى كردند و از جناب حجت الاسلا و المسلمين آقاى حاج سيد جعفر سيدان ، مـدرس مـحـتـرم حـوزه عـلمـيـه مـشـهـد و دانـشمند و فاضل محترم جناب آقاى دكتر محمود مهدوى دامـغـانـى كـه قـبـول زحـمـت كردند و آن را به تفصيل بررسى و مطالعه كردند و هر كدام نكات ارزنده اى را يادآورى نمودند، تشكر و تقدير مى كنم .
و نـيـز از خـطـيـب شـهـيـر و فـاضـل مـحـتـرم جـنـاب آقـاى راشـد يـزدى كـه دو بـخـش اول آن را مـطالعه كردند و قوت قلب به من دادند و ديگر دوستانى كه در اين راه مشوق من بودند سپاسگزارم .
زحـمات دوستان ، همكار و همشهرى عزيزم جناب آقاى داود نعمتى را در وايراستارى بعضى از فـصـول ايـن كتاب ارج مى نهم و از خواهر مهربانم خانم صديقه راشدى كه در تنظيم فهرست هاى آن به من كمك كرده اند متشكرم .
از سازمان چاپ و نشر شرق به مديريت جناب آقاى مغانى و همكارى صميمانه خانم فهيمه مزينانى و همچنين از مؤ سسه كوثر به مديريت آقاى محمد كاظم كاظمى كه خدمات رايانه اى اين اثر را قبول كردند و به خوبى از عهده بر آمدند تشكر مى كنم .
لازم بـه يـادآورى اسـت كـه در تـهيه و تنظيم ، ترجمه مطالب و آيات و روايات ، اعراب گـذاريـهـا، و ذكـر مـآخـذ، اعـمـال دقـت شـده اسـت ، و در عـيـن حـال اگـر سـهـوى مـشـاهـده شـد امـيـد بـخـشايش است بويژه آن كه بسيارى از افزوده ها و اصلاحات در چند اشتباهكارى و تخليه كامپيوترى از ميان رفت لذا با همه كوششهايى كه براى خوبى و صحت اين اثر صورت گرفته است ، مطمئنا خطاهايى كه در آن وجود دارد. امـيـدوارم كـه خوانندگان محترم اغماض نكنند و نگارنده را از موارد لغزش آگاه فرمايند و كه تذكر مومنان را سود دارد و افزون بر اين موجب امتنان خواهد شد.
د: پوزش و سپاس به درگاه ايزد بيتا و درخواست يارى از او:
پـروردگـار، تـو نـيك مى دانى كه شايستگيهاى لازم را براى شناساندن نماز ندارم . اما تو عشق به اين كار را در نهادم نهادهاى پس صلاحيت هاى علمى ، عملى و عرفانى آن را به من عطا فرما. معرفت نماز بايد به ژرفا و زواياى اين درياى عظيم آشنا باشد و اين بنده چنان كه بايد به اسرار آن واقف نيست .
كاملى بايد در اين راه شگرف
تا كند غواصى اين بحر ژرف

آنان كه غواص اين بحرند نيز اگر چه زاويه هاى از آن را مشاهده كرده اند ليكن به علت آن شـهـودشـان جـنـبـه شـخـصى دارد، نتوانسته اند آنچه را كه ديده اند به ديگران نشان بـدهـنـد زيـرا كـه مـعـرفـت بـه نماز، چشيدنى است و نه گفتنى . تو خود عنايتى فرما و حـلاوت مـعـرفـت آن را بـه مـا بـچشان ، دلهاى ما را به معارف آن آشنا ساز و به انوار آن روشـنـايـى ده . درهـاى دراز و رمـز آن را بـه روى مـا بـگـشـا و جـانـهـاى خـشـكـيـده ما را از زلال آن زندگانى و طراوت بخش .
خـداونـدا! اگـر گـام لرزانـى ايـن اقـيـانـوس پـر ژرفـا و نـاپيدا كرانه برداشته شد، توفيقى بود كه تو خود عطا كردى .
و اگـر بـر كرانه آن ، چيزى فراچنگ آمد، از افاضه هاى تو در كلام روح افزاى قرآن و سـخـنـان نـمـاز شـنـاسـان بـزرگـى هـمـچون رسول عظيم الشاءن اسلام و ائمه طاهرين ؛ صـلوات الله عـليـهـم اجـمعين و بزرگ شاگردان مكتب آنان بوده است و مطمئنا آنان نيز اين ذكر را بر زبان داشته اند كه
سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحيكيم (3)

نـه تـنـهـا مـا را جـز آنـچـه تـو تـعـليـم مـى دهـى عـلمـى نـيـسـت كـه اعمال نيك ما نيز منسوب به توست زيرا كه توفيق و توان آن از توست
لطف ما را به هر روزى سه بار
مى بخنداند چو گلبرگ بهار

لطف ما راخنده ازگفتاراوست
كارتونيست اين وليكن كاراوست (4)

وما رميت اذرميت و لكن الله رمى ( 5)

بى ترديد، حركت خامه ام به نيروى اعطائى توست .
لا حول و لا قوة الا بك
پـروردگارا! نه تنها توفيق قلم زدن براى نماز را از تو مى دانم كه همه توفيقهاى من از توست و ما توفيق الا بالله
تـو را بـر اين لطف بزرگت سپاس مى گويم كه همه سپاسها و ستايشها براى تو و در راسـاتـاى رضـاى تـوسـت . از تـو امـيـد دارم كـه ايـن سـعـى قـليـل را بـه لطـف و كـرمـت از ايـن بـنـده نـاتوان خود بپذيرى و چنانچه در پيشگاه نماز، قصور و تقصيرى متركب شده ام بر من ببخشاى .
پـروردگـار مـن ! بـار ديگر مرا مشمول خود گردان و توفيق ده كه در راه ترويج نماز و اشاعه فرهنگ آن حركت كنم .
بـه امـيـد روزى كه آحاد و جامعه هاى مسلمان ، نماز را چنان كه حق آن است اقامه كنند، پرچم (لا اله الا الله ) را بـر بـام جـهـان بـه جـنـبش در آوردند و ماهواره هاى نشر فساد را از آسمان به زير كشند. پرتاب (ماهواره الله ) به فضا نويد بخش چنان روزى است .
دشمنان ما خريدار گمراهى اند و خواستار انحراف ما هستند و خدا به مكرشان آگاه تر است و بسنده است كه او عهده دار كار و دوستدار ما باشد و كافى است كه او ياورمان باشد:
... يـشـتـرون الضـلالة و يـريـدون ان تـضـلوا السبيل . والله اعلم باعدائكم و كفى بالله وليا بالله نصيرا (6)

و از ياوريهاى خداى ، تعالى هدايت اوست . او در يكى از رهنمودهاى خود فرمود:
يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا عـليـكـم انـفـسـكـم لا يـضـركـم مـن ضل اذااهتديتم ( 7)

اى مسلمان ! خويشتن نگه داريد كه چون هدايت يابيد، گمراهان نمى توانند به شما زيان بزنند.
ه - يادى از يك دوستدار نماز:
اميد است كه اين اثر، شادى و خوشنودى روح والد من ، عالم ربانى و خدمتگذار آيين محمدى ، زنده ياد، مرحوم ، آقا شيخ محمد رضا راشدى طالب نژاد را سبب شود زيرا كه او علاقه فـراوانـى بـه نـمـاز داشـت و بـراى نـمـاز جـمـاعـت و نـمـاز اول وقت ، اهميت بسيار قائل بود. در هر شبانه روز سه نوبت با توجه به افق و تقويم و سـاعـت بـغلى و صداى اذان و تطبيق آنها با يكديگر، وقت دقيق اذان و نماز را براى خود مـشـخـص مـى كـرد و بـر اثـر مداومت بر اين كار، افق شناس ماهرى شده بود. اين خاطره را وابـسـتـگـان و بـرخـى از دوسـتـان آن مـرحـوم نـيـز بـه يـاد دارنـد و پـس از گـذشت حدود چـهـل سـال از آن ياد مى كنند. شايد اين اهتمام او به تشخيص موضع خورشيد و تعيين نماز با توجه به اين حديث رسول گرامى اسلام بوده است كه فرمودند:
ما من عبد اهتم بمواقيت الصلوة و مواضع الشمس الا ضمنت له الروح عند الموت و انقطاع الهـمـوم و الاحـزان و النـجـاة مـن النـار، كـنـا مـرة رعـاة الابل فصرنا اليوم رعاة الشمس ( 8)

هـيـچ بـنـده اى نيست كه به اوقات نماز و مواضع خورشيد توجه داشته باشد مگر آن كه راحـت هـنـگـام مـرگ و جـدايـى از غـم و انـدوه و رهـايـى از آتش را براى او ضمانت مى كنم . روزگارى شبانهاى اشتران بوديم و امروز ديده بانهاى خورشيديم .
تـوفـيـقـى كـه در نـوشـتـن ايـن سـطـور حـاصـل شـد، نـه از سـعـادت مـن ، بـل از تـوجـهـات خـاص والدم بـه نـمـاز اول وقـت و نماز شب ، و اذآنهاو شب خوانيهاى بى انـقـطـاع پدر بزرگم در طول ساليان دراز عمر و در سحرهاى سرد زمستان و غير زمستان بـر بـلنـداى مـسـجـد اسـت ، شـادى روح هـمـه مردان راه خدا و توفيق خود و همه برادران و خـواهران مسلمان را در اداى نماز اول وقت و تربيت يافتن كودكان و نوجوانان مسلمان را به اين ادب و ديگر آداب اسلامى از پروردگار جهانيان مساءلت دارم .
اللهم اغفر لنا و لوالدينا و لمن وجب حقه علينا
و - اهدا:
اين اثر كوچك را به روح بزرگ بهترين نمازگذار عالم هستى ، نبى كريم ، قسيم جسيم ، بـسـيم وسيم ، سرور كاينات ، مفخر موجودات ، رحمت عالميان ، صفوت آدميان ، تتمه دور زمان ، ختم پيغمبران ، شفيع روز جزا، حبيب خدا، حضرت مصطفى ، محمد بن عبدالله ، (صلى الله عليه وآله ) و فرزند مكرمش ؛ مقام منيع ولايت ؛ آيت الله العظمى و حجة الله الكبرى ؛ بقية الله الاعظم و وجه الله الاكرم ، صاحب غيبت الهيه و وارث دعوت نبويه وصى خاتم و نـيـز اعـظم ، قطب عالم امكان ؛ سيد انس و جان ، ابن امير مؤ منان ، صاحب العصر و الزمان ، رحمت قادر منان ، مظهر خشم يزدان ، بنيان برانداز كاخ ستمگران و شفابخش دلهاى مؤ منان ، چراغ هدايت بشر، امام ثانى عشر، قائم آل محمد، حضرت حجة بن الحسن العسكرى ، مهدى مـنـتـظـر؛ سـلام الله عـليـه و عـلى آبـائه و روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، عجل الله ، تعالى ؛ ظهوره و فرجه ، تقديم مى دارم .
امـيـد كـه مورد قبول آن بزرگواران و اقبال دانشگاهيان ، فرهنگيان و همه دوستداران نماز واقع شود و به ترويج فرهنگ نماز كمك كند.
حسن راشدى بيرجندى
مركز تربيت معلم شهيد بهشتى مشهد
خرداد 1377 / صفر 1419
فصل يكم :تاريخ نماز و مسجد
الف : تاريخچه نماز
تاريخ نماز و پرستش به قدمت تاريخ اديان و سابقه اديان به موازات پيشينه پيدايش حيات انسان است و اينك بررسى پيشينه تاريخى نماز، با توجه به آيات قرآنى .
1-1. نماز، نخستين عبادتى كه بر بندگان واجب شد
خـداى ، تـعـالى ؛ در آغـاز سـوره بـقـره در تـوصـيـف اهل تقوى فرمود:
.....الذين يؤ منون بالغيب و يقيمون الصلوة و... ( 9)

همانان كه به غيب يعنى به وجود خدا، معاد و فرشتگان ، ايمان دارند و نماز را برپا مى دارند و...
و ايـن مى رساند كه پس از وجوب اعتقاد به مبداء و معاد و وحى و نبوت ، نخستين چيزى كه مـطـرح اسـت و مـهـم اسـت ، نماز است و بنابرايان هيچ عبادتى را پيش از آن واجب نكرده اند زيـرا اگـر عـبادتى قبل از حكم نماز، مقرر مى شد، مطمئنا آن را در كريمه مذكور، مقدم بر نـمـاز مـى فـرمـود. افزون بر اين از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه فرمودند:
اول مـا فـرض عـلى العـبـاد الصـلوة و اخـر مـا يـبـقـى عـنـد المـوت و اول مـا يـحـاسـب بـه العـبـد يـوم القـيـامـة الصـلو فـمـن اجـاب فـقـد سهل ما بعده و من لم يجب فقد اشتد ما بعده ( 10)

نـخـسـتـيـن پرستشى كه بر بندگان واجب شد، نماز است ، آخرين عملى كه به هنگام مردن بـمـانـد، نـماز است و اولين چيزى كه روز قيامت ، از آن بپرسند، نماز است پس هر كس به خـوبـى جـواب گـويـد و پـاسـخش را بپذيرند، در حسابرسسى هاى پس از نمازش آسان گيرند و آن كه پاسخ نيكو ندهد، در اعمال ديگرش به سختى حساب كشند.
و فرمودند:
اول مـا افـتـضـر الله عـلى امـتـى اصـلوات الخـمـسـس و اول مـا يـرفـع مـن اعـمـالهـم الصـلوات الخـمـس و اول مـا يسالون عنه الصلوات الخمس ( 11)

نـخـسـتـيـن چـيزى كه خدا بر امتم واجب كرد، پنج نماز است و نخستين چيزى كه از اعمالشان بـالا بـرده شـود، پـنـج نـمـاز اسـت و نـخـسـتـيـن چـيـزى كـه از آن سـؤ ال شوند، پنج نماز است .
جـمـله هـاى (اول مـا فـرض عـلى العـبـاد الصـلوة ) و (اول مـاافـتـرض الله ...) حـاكـى از آن اسـت كه پيش از نماز، هيچ عملى پا به عرصه تشريع و وجوب ننهاده است .
2-1. نماز در اديان پيش از اسلام
1. در سوره ابراهيم ، آيه چهلم ، حضرت ابراهيم (عليه السلام ) براى خود و ذريه اش از خدا توفيق نماز مى خواهد و مى گويد:
رب اجعلنى مقيم الصلوة و من ذريتى
اى پروردرگار من ، من و فرزندانم را اقامه كنننده نماز قرار ده .
2. در سـوره مـريـم ، آيـه هـاى پـنـجـاه و چـهـارم و پنجاه و پنجم ، قرآن ، ضمن ستايش از اسماعيل ، مى گويد:
و كان يامر اهله باصلوة و كان عند ربه مرضيا ( 12)

افراد خانواده اش را به نماز، فرمان مى داد و نزد پروردگار خود مورد خشنودى بود.
3. در سوره هود، آيه هشتاد و هفتم ، خداوند، خطاب به شعيب ، پدر زن حضرت موسى ، مى فرمايد:
قالوا شعيب اصلوتك تامرك ان نترك ما يعبد اباؤ نا ( 13)

گـفـتـند: اى شعيب ! آيا نمازت به تو فرمان مى دهد كه آنچه را پدران ما مى پرستيدند، رها سازيم ...؟
4. در سـوره طـه ، آيـه بـيست و چهارم ، خداوند، خطاب به حضرت موسى (عليه السلام ) مى فرمايد: اقم اصلوة لذكرى . ( 14)

نماز را براى ياد من برپادار.
5. در سوره لقمان ، آيه هفدهم ، لقمان (عليه السلام ) به فرزنداش مى گويد:
با بنى اقم اصلوة و امر بالمعروف و انه عن المنكر ( 15)

پسرم نماز را بپادار و امر به معروف و نهى از منكر كن .
6. در سـوره آل عـمـران ، هـنـگـامـى ؟ از زكـريـا، سخن به ميان مى آيد و بيان مى شود كه چـگـونـه زكـريـا از خـداوند، درخواست ذريه طبيه كرد، بشارت تولد يحيى ، در حالى از جـانـب فـرشـتـگـان بـه زكـريـا داده مـى شـود كه او ايستاده در محراب به گزاردن نماز، مشغول است :
كـلمـا دخـل عـليـهـا زكـريـا المـحـراب وجـد عـنـدهـا رزقـا قـال يا مريم انى لك هذا، قالت هو من عند الله ان الله يرزق من يشاء بغير حساب . هنالك دعا زكريا، قال رب هب لى من لدنك ذرية طيبة انك سميع الدعاء. فنادته الملئكة و هو قائم يصلى فى المحراب . ان الله يبشرك بحيى مصدققا بكلمة من الله و سيدا و حصورا و نبيا من الصالحين ( 16)

هر زمان كه زكريا؛ در محراب عبادت بر مريم وارد شد، نزد او روزيى را يافت . گفت : اى مريم ، اين روزى از كجا برايت رسيده است . پاسخ داد كه آن از نزد خداست . همانا خدا به هـر كـه خـواهـد از جـايـى كـه حـسـابـش را نـمـى كـنـد روزى مـى رسـانـد؟ در آنجا زكريا، پـروردگـارش را خـواند: گفت : اى پروردگار من ، از نزد خودت فرزندى پاكيزه به من عـطا فرما، براستى كه تو شنواى دعاهايى . پس در حالى كه ايستاده بود و در محراب ، نـمـاز و نيايش مى كرد، فرشتگان او را ندا مى دادند كه خدا تو را به يحيى مژده مى دهد، فـرزنـدى كـه فـيض خدا (عيسى ) را باور دارد و مهتر و خويشتندارى بى رغبت به زنان و پيامبرى از شايسته كاران است .
7. در سوره مريم ، آيه سى و يكم ، از قول مسيح (عليه السلام ) مى خوانيم :
و اصانى بالصلوة والزكوة مادمت حيا ( 17)

و خـدا، تا زمانى كه زنده باشم ، مرا به نماز و زكات فرمان داده است . نماز يهوديان و مـسـيـحـيـان بـه دعـا نـزديـك تر است يهود در ساعات سوم و ششم و نهم روز و در ساعات اول شب و آخر شب و هنگام تناول غذاها و دعاهايى دارند.
ركوع در نماز كمتر اقوام وجود داشته است . نماز يهود، از ركوع خالى است اما در مسيحيت ، در قرآن مجيد آيه چهل و سوم از سوره آل عمران به مريم (عليه السلام ) خطاب شده است :
يا مريم اقنتى لربك و اسجدى و اركعى مع الراكعين ( 18)

اى مريم ! براى پروردگارت ، قنوت بخوان و سجده كن و با ركوع كنندگان ركوع به جاى آور.
مـسـيـحـيـان ، در روز يـكـشـنـبـه ، در كـليـسـا، جـلسـات دعـايـى دسـتـه جـمـعـى تشكيل مى دهند. بعلاوه ، روحانيون و وابستگان آنان دعاهايى دارند و معتقدند كه بايد دعا كـنند با دلى پاك ، حاجات خود را از خدا بخواهند. با وجود اين ، آخرين نمازى را كه مسيح بـا حـواريـون بـه جـاى آورد. بـهـتـريـن صـورت دعـاى مـى دانـنـد و ايـن دعـا يـا نـمـاز، مـشتمل بر تمجيد خداست و آنگاه شش فقره آن به بيان حاجات كه طلب نان روزانه ، يكى از آنـهـاسـت ، اخـتـصـاص دارد و پـس از اظـهـار حـوايـج ، بـاز بـه تسبيح مقام ربوبيت مى پردازند .
مسيحيان ، در دعاهاى خود، علاوه بر پدر آسمانى ، به (روح القدس ) و (ابن ) همه تـوجـه دارند. و علاوه بر تشريع نماز در اديان حقه ، در اديان ديگر نيز، نماز و نيايش وجـود دارد. حـتـى بت پرستان هم در برابر بتها، اورادى مى خوانند و كارهايى به عنوان عبادت ، اجرا مى كنند كه در بيشتر آن كيشها، جزئى از اين عبادتهاست .
در يـك گـزارش تـلوزيـونـى كـه مـراسـم عـبـادت قبايل بت پرست و بسيار كهن حاشيه هاى رود زرد چين را نشان مى داد، مشاهده شد كه عبادت آنان از نظر قيام ، ركوع و سجود؛ همانندى زيادى با نماز ما دارد.
8. (زرتـشـتـيـان ) را پـنـج نـمـاز اسـت ، كـه در هـنـگـام طـلوع آفـتـاب و ظهر و عصر و اول شـب و زمـان خفتن ؛ اجرا مى كنند. بعلاوه براى هر يك از شبها و روزهاى ماه ، سرودهاى ويژه اى دارند كه مجموعه آنها را (خرده اوستا ويسنا) مى توان يافت .
9. (صـابـيان ) كه بقاياى آنان در خوزستان وجود دارند، نمازهاى پنجگانه را بجاى مى آورند و هر سال ، سى روز روزه مى گرفتند.
10. اعراب جاهليت ، در مقابل خانه كعبه ، برهنه ، حاضر مى شدند و با صفير و كف زدن ، اظهار عبادت مى كردند. احتمالا نماز و نيايشى كه در زمان حضرت ابراهيم (عليه السلام ) مـعـمـول بـوده اسـت ، در طـول قـرون و اعصار، بتدريج به كلى تحريف گشته و به چنين صـورتـى درآمـده بـود و بـه خـاطـر هـمـيـن تـحـريـف اسـت كـه در آيـه سى و پنجم سوره انفال ، كيفيت نماز اعراب جاهليت ، مورد سرزنش قرار گرفته است :
و ما كان صلاتهم عند البيت الا مكاء و تصدية ... ( 19)

نـمـازى كـه اعـراب پـيـش از اسـلام ، جـلو خـانـه خـدا بـه جـاى مى آورند، چيزى جز صفير برآوردن و كف زدن نبود.
بـرخـى از قـبايل ، عبادت در مقابل بتان ، به وسيله رقص و حركات منظم و هماهنگ ، ادا مى كـردهـانـد. بيگمان ، اين گونه حركات را نوعى تعظيم مى شناختند و به نحوى آن را با عبادت كه موجب تقرب به خدا يا بتها، تصور مى كردند، ربط مى دادند، چنان كه شايد، عرياب بودن اعراب جاهليت ؛ به هنگام طواف ؛ از آن جهت بوده است كه در لباس ناپاك يا در جـامـه يى كه به هر حال از جمله امتعه دنيوى بوده است ، براى عبادت ، حاضر نشوند. ( 20)

از مـوارد فوق بر مى آيد كه نماز، در اعماق تاريخ انسان ريشه دارد و در تمامى دوره ها و جـامـعه هاى بشرى و به موازات خداشناسى او كه امرى فطرى است ، وجود داشته است و همانند آن تجليات به خود گرفته است و به صورتهاى مختلف اجرا شده است .
تـا كـى بـه تـمـنـاى وصـال تـو يـگـانـه ؟
اشـكـم شـود از هـر مـژه چوسيل روانه

خـواهـد بـسـر آمـد غـم هـجـران تـو يـا نـه ؟
اى تـيـرغـمـت رادل عشاق نشانه
جمعى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
رفتم به صومعه عابد و زاهد
ديدم همه را پيش قدت راكع و ساجد

در ميكده رهبانم و در صومعه ، عابد
گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد
يعنى كه تو را مى طلبم خانه به خانه
روزى كه برفتند حريفان پى هر كار
زاهد سوى مسجد شد و من جانب خمار

من يار طلب كردم و او، جلوه گه يار
حاجى به ره كعبه و من طالب ديدار

او خانه همى جويد و من صاحب خانه
هـر در كـه زدم صاحب آن خانه تويى تو
هر جا كه روم پرتو كاشانه تويى تو

در مـيـكـده و دير، چه جانانه تويى تو
مقصود من از كعبه و بتخانه تويى تو

مقصود تويى كعبه و بتخانه بهانه
بـلبل به چمن ، آن گل رخسار، عيان ديد
پروانه در آتش شد و اسرار نهان ديد

عـارف ، صـفت ذات تو در پير و جوان ديد
يعنى همه جا، عكس رخ يار توان ديد

ديوانه منم من ، كه روم خانه به خانه
عـاقـل بـه قـوانـيـن خرد، راه تو پويد
ديوانه برون از همه ، اسرار تو جويد

تـا غـنـچه نشكفته اين باغ ، كه بويد
هر كس به زبانى صفت حمد تو گويد
بلبل به غزلخانى و قمرى به ترانه
شيخ بهاءالدين عاملى (21)
3-1. نماز در اسلام
بـر حـسـب بـعـضـى از روايـات ، سـه سـال پـيـش از بـعـثـت ، جبرئيل (عليه السلام ) وضو و نماز را به پيامبر اكرم (عليه السلام ) آموخته است . ولى آنـچـه مسلم است از آغاز بعثت ، خديجه (عليه السلام ) و على بن ابيطالب (عليه السلام ) بـا پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) نـمـاز مـى خـوانـدنـد و در نـمـاز ايـشـان ، عـمـل ركـوع و سجود، انجام مى شده است . بتدريج بر مسلمانان نماز گزار، افزوده شد و (جـعـفـر و زيد و ابوبكر) و ديگران به اين جماعت مى پيوستند اما پيغمبر (صلى الله عـليـه وآله ) و يـاران ، نـمـاز خود را در كوهستانها ادا مى كردند و چون دين حنيف ، قوت مى گـرفـت ، بـا در خـواسـت عـمـر، مـسـلمـانـان آشـكـارا را بـه مقابل كعبه آمدند و به نماز و طواف پرداختند.
آنـان كـه دوبـاره نـازل شدن سوره فاتحه ، قائل شده اند، مى گويند: سوره فاتحه ، بـار اول در سـال اول بـعـثت ، نازل شده و پيغمبر اكمر (صلى الله عليه وآله )، آن را در نـمـاز، قـرائت مـى كـرده انـد و بـار دوم در مـديـنـه نازل شده است . ( 22)

4-1. تشريع پنج نماز
گـفـتـه انـد: پـيـش از وجـوب پنج نماز، مسلمانان فقط در بامداد و عصر، هر بار، دو ركعت نماز مى خواندند و تا آن كه در شب معراج ، نمازهاى پنجگانه ، مقرر گرديد.
بـرخـى ، تـاريـخ تـشـريـع نـمـازهـاى پـنـجـگـانـه را يـك سـال قـبـل از هـجرت ، پنداشته اند و مى گويند: نخستين از نمازهاى پنجگانه ، نماز ظهر بـوده اسـت . عـده كـمـى هـم تـشـريـع نـمـازهـاى پـنـجـگـانـه را در سـال اول هجرت ، دانسته اند و گفته اند: در سوره روم كه مكى است ، آيه هاى شانزدهم و هـفـدهـم كـه اوقـات نـمازهاى پنجگانه از آنها استفاده مى شود، مدنى است . اين نظر، درست نمى نمايد زيرا در سوره هاى كوثر و ماعون كه هر دو مسلما مكى است ، لفظ (صلوة ) بـه مـعـنـى نـماز بوده است و اگر در اين آيه مندرج در سوره كوثر، امر به (صلوة ) مـتـوجـه شـخص پيامبر باشد، آيه مذكور در سوره (ماعون ) عام است و در مقام سرزنش نمازگزارانى است كه از نماز خود غفلت دارند.
بـعـضـى بـر مـبـنـاى آيـه هفتاد و هفتم از سوره (اسراء) كه سوره اى مكى است و اوقات نمازگذاردن ، در آن معين شده است گفته اند: (تشريع نماز در شب معراج بوده است ) و گفته اند: تا سال اول هجرت ، نماز مغرب ، سه ركعت و باقى نمازها دو ركعت گذارده مى شـد و از سـال اول هـجـرت ، نـمـاز سـفر به حال خود باقى ماند و مقرر شد كه در حضر، نـمـازهاى ظهر و عصر و عشاء و چهار ركعت باشد. با اينهمه ، نمى توان تاريخ تشريع نمازهاى پنجگانه را به نحو قاطع ، تعيين كرد. ( 23)

5-1. تشريع نماز قصر
هـمـه نمازها، پيش از هجرت براى حاضر و مسافر دو ركعت بوده است ليكن پس از هجرت ، نمازهاى ظهر، عصر و عشا براى حاضر به چهار ركعت افزايش يافت و مقرر شد كه براى مـسـافـران هـمـان دو ركـعت باشد. همچنين مقرر شد كه براى هر دو گروه ، نماز صبح ، دو ركعت و نماز مغرب ، سه ركعت باشد. ( 24)

6-1. تشريع نماز خوف
تـشـريع نماز خوف ، پس از هجرت و در غزوه (ذات الرقاع ) بوده است . گفته اند كه در (ذات الرقاع ) دشمنان مى خواستند به هنگام نماز ظهر به لشكر اسلام حمله كنند و چون نتوانستند براى اجراى حمله آماده شوند، بر وقت از دست رفته افسوس مى خوردند.
يكى از سران سپاه كفر گفت : جاى افسون نيست . مسلمانان نماز ديگرى دارند به نام نماز عصر كه آن را بزرگتر مى شمرند. به هنگام آن بر آنان حمله مى بريم .
پـيـغـمـبـر اكرم (صلى الله عليه وآله ) به الهام غيبى از نقشه آنان با خبر شدند و نماز عصر را به صورت (نماز خوف ) بجاى آوردند.
بـه ايـن تـرتـيـب كـه در طـول نـمـاز بـا تـعـويـض نـوبـت ، عـده اى بـه عـبـادت اشـتـغـال داشـتـنـد و گـروهـى ديـگـر بـه حـراسـت و دشـمـن نـتـوانـسـت از اصل غافلگيرى استفاده كند.
گـويـنـد: خـالد بـن وليد، به خاطر همين پيش بينى و پيش آگاهى اعجازآميز پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) از قصد حمله آنان ، مسلمانان شد. ( 25)

7-1. تشريع نمازهاى جمعه و عيدين
بـر حـسـب بـعـضـى از مـدارك ، نـمـاز جـمـعـه ، پـيـش از هـجـرت ، تـشـريـع شـده اسـت و اهل مدينه ، قبل از هجرت ، نماز جمعه گزارده اند، ليكن بيشتر مورخان و نويسندگان سيره نبوى ، تاريخ تشريع نماز جمعه را سال اول هجرت دانسته اند بويژه آنكه سوره جمعه كه آيات نهم تا يازدهم آن مستند تشريع نماز جمعه است ، سوره اى مدنى است ، و تشريع نمازهاى عيدين گويا، در سال دوم هجرت بوده است . ( 26)

8-1. تشريع نماز آيات
تـشـريع نمازهاى آيات (خسوف ، كسوف ، زلزله و....) پس از هجرت بوده است ؛ چنان كه گفته اند:
مـاه در سال پنجم هجرت ، در مدينه منوره ، منخسف شد. يهويدان مدينه ، بر مس مى كوفتند و تصور مى كردند كه ماه ، اين صدا را مى شوند و از ترس آشكار مى شود.
پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله )، اعـتـقاد آنان را خرافه دانستند و به ياران خود دستور نماز خسوف دادند و نماز آيات را با آنان به جماعت خواندند.
پـيـغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله )، از ماريه قبطيه ، فرزندى داشتند به نام ابراهيم كه مورد علاقه شديد آن حضرت بود و از دنيا رفت .
خـورشـيـد در روز وفـات او گـرفـت . مـردم پـنـداشـتند كه آفتاب به سبب وفات ابراهيم گرفته است .
رسـول خدا (صلى الله عليه وآله ) كه با هر گونه خرافه اى مبارزه مى كردند، مردم را خطاب قرار دادند و فرمودند:
خـورشـيـد و مـاه ، دو آيه اى از آيه هاى خدا هستند و براى ولادت و مرگ كسى نمى گيرند. هنگامى كه خسوف و كسوف پيش آيد، به درگاه خداوند رو كنيد و نماز بگزاريد.
بنابراين نماز خسوف و كسوف و نمازى كه هنگام حدوث آثار طبيعى ترس آور خوانده مى شـود، بـه موجب سنت قولى و فعلى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) در سالهاى پس از هجرت ، مقرر شده است . ( 27)

9-1. تشريع نماز استستقا (درخواست باران )
دربـاره مـشـروعـيـت نـمـاز استسقا به دو آيه از قرآن مجيد استناد كرده اند كه يكى مدنى و ديگرى مكى است اما تاييدى مكه از سنت براى آن وجود دارد، در مدينه واقع شده است :
در يـكـى از سـالهـاى پس از هجرت ، مردم مدينه ، گرفتار خشكسالى و قحطى شدند و از پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) تـقـاضـاى دعـاى نزول باران كردند.
فرستاده خدا، فرمودند، كه مردان ، زنان و كودكان ، به مصلى بروند و جانوران اهلى را هـم بـه همراه خود ببرند. آنگاه نماز استسقا را با آنان به جماعت خواندند و از خدا خواست نزول رحمت كردند.
ديـرى نـگـذشـت كه ابرها به هم پيوستند و فرو باريدند و بارش ، يك هفته ادامه يافت تا آنجا كه بيم ويرانى رفت و مردم از آن حضرت درخواست دعا براى قطع باران كردند و دعاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) هم به اجابت پيوست . ( 28)

ب . تاريخچه مسجد
10-1. مساجد بزرگ جهان
مقدمه مى گويم : خداى تعالى ، خانه پرستش خود كعبه را، خانه مردم جهان معرفى كرد و فرمود:
ان اول بليت وضع للناس للذى ببكة مباركا و هدى للعالمين ( 29)

نـخـسـتـين ، خانه اى كه براى مردم بنيان نهاده شد، خانه بركت يافته اى است كه در مكه است و هادى بسيار بزرگى براى مردمان جهان است .
اصـولا خـانـه ، جايى براى گردهمايى است و مردم را از پراكندگى و بيابانگردى به اجـتـماع مى خواند. حال اگر اين خانه ، نه براى تجمع و سكونت افراد يك خانواده بلكه براى گردهمايى افراد خانواده بزرگ بشر ساخته شود؛ چه تاثير عظيمى در اتحادد و اتفاق مردمان و بازدارى آنان از گمراهى تفرقه خواهد داشت بويژه آنكه خانه خداى مردم نـيـز بـاشـد. خـداى مـهـربـانى كه آفريدگار تمام آنان و خواهان همزيستى مسالمت آميز و اتـحـاد آنـان اسـت و از جـدايـى و مـوجبات تفرقه باز مى دارد، و بى ترديد كهن ترين و بزرگترين معبدهاى جهان ، نقش ‍ عمده ترى در اين زمينه داشته است و دارد.
از ايـن روى خـداى ، تعالى ، به بيان بالا، ساختن اولين خانه خدا و مردم را مبداء تاريخ اجتماعى مردم قرار داد و آن را بر ايشان مبارك دانست و در حقيقت به آنان مبارك باد گفت .
بـراى بـيـان پيشينه تاريخى بزرگترين و كهن ترين مساجد جهان (كعبه ، مسجدالنبى و بـيـت المـقـدس ) بـر نـوشـتـار دو تـن از نـويـسـنـدگـان قـديـم و جـديـد كـه اولى اهـل سـنـت و دومـى شـيـعـه اسـت ؛ تكيه مى كنيم . يكى عبدالرحمن بن محمد بن خلدون ، متولد سال هفتصد و سى و دو و متوفا به سال هشتصد و شش هجرى قمرى و ديگرى مرحوم دكتر محمد خزائلى از نويسندگان معاصر.
ابن خلدون ، در (مقدمه ) مى گويد:
بـايـد دانـسـت كـه خداى ، سبحانه و تعالى ، نقاطى از زمين را گرامى شمرده و به عنايت خـود اخـتـصـاص داده و آنـهـا را جايگاه پرستش خود قرار داده است كه در اينگونه جايگاهها ثـواب و اجـر عبادت آدمى را دو چندان مى كند و به زبان فرستادگان و پيامبران خود به مـا خـبـر داده اسـت تـا از ايـن راه ، بـنـدگـان خـود ار مشمول مهر و احسان خويش سازد، و راههاى سعادتشان را آسان كند و چنان كه مى دانيم و در صـحـيـحين نيز آمده است بهترين جايگاههاى روى زمين ، مساجد سه گانه مكه ، مدينه و بيت المقدس است ، اما از بيت الحرام كه در مكه مى باشد، همان بيت ابراهيم (عليه السلام ) است كه خداوند، وى را به ساختن آن امر فرمود تا به مردم اعلام كند كه در آن حج بگذارند. از اين روى وى و پسرش اسماعيل ، آن را بنيان نهادند؛ چنان كه در قرآن عظيم آمده است .
و ابراهيم امر خدا را در آن باره انجام داد و اسماعيل با هاجر و كسانى از (جرهم ) كه با ايـشـان آمـده بـودنـد، در آن سـكـونـت گـزيـدنـد و تـا آنـكـه اسـمـاعيل و هاجر، جان به جان آفرين تسليم كردند و در حجر آن دفن شدند و بيت المقدس (بـيـت داود و سـليـمـان بـود كـه خـدا آن دو را بـه بـنـيـان نـهـادن مـسـجـد و نـصـب هياكل آن امر فرمود) و بسيارى از پيامبرانى كه از فرزندان اسحاق (عليه السلام ) اندر پيرامون آن دفن شده اند. و مدينه ، جايگاه هجرت پيامبر ما، محمد، (صلى الله عليه وآله ) اسـت كـه خـداى ، تـعالى وى را به مهاجرت بدان شهر و برپا داشتن دين اسلام در آن امر فـرمـود و از اين روى پيامبر، مسجدالنبى را در آن شهر بنا نهاد و آرامگاه شريف وى در آن است .
اينها مساجد شريف سه گانه اى است كه همچون نور چشم مسلمانان و مايه عظمت و نگهبانى دين آنان است و مسلمين آنها را از دل و جان دوست مى دارند و درباره فضيلت و ثواب مضاعف مجاورت و نماز خواندن در آنها، روايات آثار مشهور بسيارى است . ( 30)

11-1. تاريخ كعبه
ابـن خـلدون دربـاره تـاريـخ كـعـبه مى گويد: درباره ابتداى بناى مكه بر حسب آنچه مى گويند آدم (عليه السلام )، آن را در مقابل بيت المعمور بنا كرد، سپس آن را ويران ساخت ، ولى خـبـر صـحـيـحـى كـه بـتـوان بـر آن اعـتـمـاد كـرد، درباره آن وجود ندارد، بلكه به احتمال آن را از مفهوم اين آيه از قول خداى ، اقتباس كرده اند:
اذ يرفع ابراهيم القواعد من البيت و اسماعيل ....
و هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل آن پايه ها را، از خانه ، بلند مى كردند.....
سـپـس خـدا ابـراهيم را به پيغمبرى مبعوث فرمود و قضاياى مربوط به زندگانى وى و هـمـسرش ساره و غيرت او نسبت به هاجر، چنان كه معروف است روى داد، و خدا به وى وحى فـرمـود، تـا پـسـرش اسـمـاعـيـل و مـادر وى هـاجـر را در فـلات فـرو گـذارد و آنـان را در مـحـل بـيـت گـذاشـت و از آنـان جدا شد و چگونه خدا با آنان ملاطفت كرد و چشمه آب زمزم را براى ايشان پديد آورد و سپس جرهم به همراهى ايشان آمدند و تا خانه را بنيان نهادند و در آن سـكـونـت گـزيـدند و با ايشان در حوالى زمزم فرود آمدند؛ چنان كه در موضع خود مـعـروف است . آنگاه اسماعيل در جايگاه كعبه ، خانه اى برگزيد و در آن سكونت گزيد و در پـيـرامـون آن ديـوارى از دوم بـرآورد و آن را آغـل گـوسـفـنـدان خود قرار داد و ابراهيم (عليه السلام )، بارها براى زيارت وى از شام بـدان نـاحـيـه رفـت و در آخـريـن ديـدار فـرمـان يـافـت تـا در مـحـل آن آغـل ، خـانـه كـعـبـه را بـنـيـان نـهـد، ابـراهـيـم آن را بـنـا كـرد و از اسـمـاعـيـل نـيـز در ايـن بـاره يـارى جـسـت و مـردم را بـه حـج گـزارى آن دعـوت كـرد و اسـمـاعيل در آن همچنان سكونت داشت و چون مادرش هاجر درگذشت (وى را در آنجا دفن كرد و هـمـواره بـخدمت در آنجا ادامه داد تا آن كه جان به جان آفرين تسليم كرد و وى را در كنار مـادرش بـه خاك سپردند. و پس از وى فرزندانش با دلهايشان از خاندان جرهم بكار خدمت خانه كعبه همت گماشتند.
و سـپـس عـمـالقـه خـدمـتـگـزار آن شـدنـد و وضـع بـديـن مـنـوال ادامه داشت و مردم از هر قوم و طايفه و از همه نواحى جهان به سوى آن مى شتافتند خـواه از خـاندان اسماعيل يا جز آنان از كسانى كه با ايشان نزديكى داشتند يا دور بودند چـنـان كـه گويند تابعه براى حج گزارى بكعبه مى رفتند و آن را گرامى مى داشتند و يـكـى از تبع ها موسوم به قيار اسعد ابوكرب ، بر روى كعبه ، پارچه هاى نرم و جامه هاى مخطط يمانى پوشانيد و فرمان داد آن خانه را پاك نگهدارند و براى آن كليدى قرار داد، و نـيـز نـقـل شده است كه ايرانيان ، حج مى كردند، و به كعبه نزديكى مى جستند و دو آهوى زرينى كه عبدالمطلب ، هنگام كندن زمزم يافته بود از قربانيهاى آنان بوده است و پـس از فـرزنـدان اسـمـاعـيـل ، خـانـدان جـرهـم ، هـمـچـنـان بـنـام دايـى بـودن فـرزنـدان اسماعيل ، بر مكه فرمانروايى داشتند و عهده دار امور كعبه بودند تا آنكه قبيله خزاعه مى خـواست . سپس فرزندان اسماعيل فزونى يافتند و پراكنده شدند و منشعب به قبيله كنانه شـدنـد. و آنـگـاه كـنـانـه بـه قـبيله قريش و قبايل ديگر منشعب شدند و طرز فرمانروايى خـزاعـه نـاپـسـنـد شـده بـود و از اين رو قرريش در امر مزبور بر ايشان غلبه يافتند و ايـشان را از خانه كعبه بيرون راندند و خود بر آنجا تسلط يافتند و بزرگتر ايشان در آن روزگـار قـصى بن كلاب بود. و او خانه را بنا كرد و سقف آن را با چوب درخت كنار و شـاخـه هاى نخل بپوشانيد. اعشى گويد: (به جامه هاى راهب دير و خانه اى كه قصى و مضاض بن جرهم بنيان نهاده اند سوگند ياد كردم ).
آنـگـاه (هـنـگـانـمـى كـه قـريـش امـور خـانـه كـعـبـه را بـر عـهـده داشـتـنـد) بـر اثـر سيل يا به قولى حريق ، خانه مزبور خراب شد و از اين رو بناى آن را از نو آغاز كردند و مـبـالغـى از مـيـان قـبـيـه خـود بـراى اين منظور گرد آوردند و در همان هنگام يك كشتى در سـاحـل جـده درهـم شـكـسـت و بـانيان خانه ، چوبهاى آن را براى سقف خانه كعبه خريدند و ديـوارهاى آن پيش از اين خرابى ، كمى از قامت انسان بلندتر بودند. در اين تعمير، آنها را بـه انـدازه هـجده ذراع قرار دادند و درگاه خانه از پيش با كف زمين برابر بود. در اين هـنگام براى اين كه سيل ، بدان راه نيابد آن را از قد يك آدم بلندتر ساختند و وجوهى كه براى ساختن آن فراهم آورده بودند، براى به پايان رسانيدن آن كافى نبود. از اين رو پـايـه هـاى آن را كـوتاه كردند و به اندازه شش ذراع و يك وجب آن را فرو گذاشتند و در گرداگرد آن ديوار كوتاهى كشيدند كه از پشت آن طواف مى شود، و اين قسمت ؛ عبارت از (حجر) است . و بناى خانه كعبه بر همين وضع باقى بود تا هنگامى كه ابن الزبير؛ در مـكـه مـردم را بـه خـلاف خـويـش دعـوت مـى كـرد و در آن جـايـگـاه مـتـحـصـن شـد و در سـال شـصـت و چـهـارم هجرى ، سپاهيان يزيد بن معاويه ؛ به سركردگى حصين بن نمير سـكـونـى بـه سـوى مـكـه رهسپار شدند و خانه كعبه دچار حريق شد كه گويند: به سبب نـفـطـى بـوده اسـت كه آن را به سوى ابن الزبير، پرتاب كرده اند و ديوارهاى آن ، در نـتـيـجـه ايـن حـريق ، در هم شكسته است و ابن الزبير ديواره ههاى مزبور را خراب كرده و بار ديگر آن را نيكوتر از پيشين بنا كرده است . از آن پس كه صحابه ، در وضع ساختن آن بـا وى اخـتـلاف داشـتـنـد. ولى ابـن الزبير به گفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله ) خطاب به عايشه ، رض ، استدلال كرد، كه فرموده : (اگر طايفه تو تازه مسلمان نمى بـودنـد و دورانـشـان بـه كفر نزديك نمى بود، بى شك وضع بناى خانه كعبه را بدان سـان تـجـديـد مـى كـردم كـه در روزگـار ابـراهـيم (عليه السلام ) بود و براى آن دو در شرقى و غربى قرار مى دادم .)
بـه هـمـيـن سـبـب ، ابـن الزبير، ديوارهاى كهنه را خراب كرد و پايه هايى را كه ابراهيم (عـليـه السلام )، بنيان نهاده بود، آشكار ساخت و بزرگان و سران قوم را گرد آورد تا اسـاس را بـه چـشم ببينند و ابن عباس به وى توصيه كرد كه حفظ قبله را از مرد تحرى كـنـد، و وى بـدين منظور در پيرامون پايه هاى بنا، چوب بستى ترتيب داد و از بالاى آن پـرده هايى براى حفظ قبله در آويخت و براى تهيه كردن گچ و آهك ، كسانى به صنعاى يـمـن گسيل كرد تا مواد مزبور را از آن ناحيه به مكه آوردند و از معدن سنگى كه در آغاز از آنـجـا سـنـگ اسـتـخراج مى كرده اند، جستجو كرد و هر چه سنگ براى بنا لازم بود از آن فـراهـم آورد. آنـگـاه ساختن بنا را بر روى همان پايه هاى كه در روزگار ابراهيم (عليه السـلام ) بـنـيـان نـهـاده شـده بـود، آغاز كرد و ديوارهاى آن را به اندازه بيست و هفت ذراع بـرآورد و چـنـان كـه خـود در حـديـثـش روايـت كـرده اسـت ، بـرراى آن دو در متصل به زمين قرار داد.
و كـف خـانـه و روپـوش ديـوارهـا را از سـنـگ مرمر پوشانيد و دستور داد كليدهاى زرين را براى درها بسازند و هم روى درها را از زر بپوشانيد.
سپس در روزگار عبدالملك ، حجاج براى پيكار با وى عازم شد و مكه را محاصره كرد و با مـنـجـنيق آن قدر سنگ بسوى مسجد پرتاب كرد كه ديوارهاى آن درهم شكست و پس از آن كه بر ابن الزبير چيره شد، با عبدالملك درباره اين كه ابن الزبير، كعبه را تعمير كرده و بـعـضى قسمتها بر ساختمان نخستين افزوده است ، گفتگو كرد. عبدالملك فرمان داد: آن را خراب كند و بار ديگر كعبه را بر همان شيوه و اساسى كه در روزگار قريش بوده است بنيان نهد، چنان كه بناى كنونى كعبه ؛ همان است كه وى ساخته است و گويند عبدالملك ، هـنـگـامـى كـه بـه صـحـت روايـتـى كـه ابـن الزبـيـر از عـايـشـه نـقـل كـرده پى برده است ، از اين عمل خود پشيمان شده و گفته است : كاشم من آنچه را كه ابـوخـبـيـب در امـر بـنـاى كـعـبـه متحمل شده است ، تحمل مى كردم و همان شيوه او را پيش مى گـرفـتـم . از ايـن رو حـجـاج ، شـش ذراع و يـك وجـب جايگاه حجر را خراب كرد و آن را بر اسـاس ‍ قـريـش بنيان نهاده و در غربى و هم زير آستانه در شرقى را كه امروز ديده مى شـود، مـسـدود كرد و ساير قسمت هاى ساختمان را همچنان كه بود فرو گذاشت و هيچگونه تغييرى در آن نداد و بنابراين تمامى بنايى كه امروز وجود دارد، همان بناى ابن الزبير اسـت و مـيـان ديـوار بـنـاى ابـن الزبـيـر و ديـوار بـنـاى حـجـاج ، اتـصـال آشـكـارى اسـت كـه به چشم ديده مى شود و معلوم است كه دو بن را به هم پيوند كـرده اند و يكى از ديگرى به اندازه يك انگشت جداست و همانند شكافى است كه آن را پر كرده باشند.
و در ايـنـجـا اشـكـال بـزرگـى روى مـى دهد زيرا آنچه گفته شد (در چگونگى بناى ابن زبـيـر و حجاج )، منافى گفتار در امر طواف كنندگان است ، چه طواف كنندگان بايد بر حـسب نظر آنان ، بر شادروانى كه از پايين روى پايه ديوارها دور مى زند، احتراز كنند، تـا در نتيجه ، طواف ايشان در داخل كعبه انجام نيايد، چه قسمتى از ديوار كه همان جايگاه شـادروان اسـت ، بـر روى پـايـه اصـلى بـنـا نـشده است . همچنين فقيهان درباره بوسيدن حـجـرالاسـود گـفـتـه انـد كـه طواف كننده ناچار است كه به بوسيدن رجوع كند تا راست ايـسـتاده است ، تا مبادا قسمتى از طواف او در داخل خانه كعبه انجام يابد. و در اين صورت اگـر كليه ديوارها را ابن الزبير بنا كرده و بر اساس بناى ابراهيم است ، چگونه ايين كـيـفـيـتـى كـه فـقـيـهـان گـفـتـه انـد، روى مـى دهـد. و بـراى رهـايـيـى از ايـن اشـكـال ، نـاچـار بـايـد يـكـى از اين دو نظر را بپذيريم : نخست آن كه بگوييم : حجاج ، كـليـه بـنـا را خـراب كـرده و آن را از نـو بـنـيـان نـهـاده اسـت و از ايـن نـظـر گـروهـى نـقـل كـرده انـد، ولى مـشـاهـده و عـيـان ، خـلاف ايـن را ثـابـت مـى كـنـد. چـه اتـصـال مـيـان دو بـنـا و جـدايـى يـك از دو ديوار در قسمت بالاى آنها از ديگرى ، به چشم نمودار است و از لحاظ صنعت بنايى درست ، اين عقيده را رد مى كند.
و يـا ايـنـكـه بـگـويـيم : ابن الزبير، از تمام جهات ، بنا را بر اساس ابراهيم بنا كرده بـلكـه فـقـط ايـن امر را در قسمت حجر انجام داده است و بنابراين بناى امروزى با اين كه هـمان ساختمان ابن الزبير است ، بر پايه هاى ابراهيم بنا نهاده نشده است و اين هم بعيد است .
و راه فرارى از دو نظر مزبور نيست و خدا تعالى داناتر است .
سپس بايد دانست كه حياط خانه كعبه يا مسجد، سابقا فضايى براى طواف كنندگان بود و در روزگـار پـيـامـبـر (صـلى الله عـليـه وآله ) و ابـوبكر ديوارى نداشت ليكن بعددها ازدحـام مـردم در آن فزونى يافت . از اين رو عمر، رض ، چند خانه را خريد و آنها را خراب كـرد و بـر فـضـاى مـسـجـد افـزود و در پـيـرآمون آنها ديوارى كشيد كه از قامت يك انسان كـوتـاهتر بود و عثمان و پس از وى ابن الزبير و آنگاه وليد بن عبدالملك نيز هر يك همين شـيـوه را بـرگـزيـدنـد و خـانـه هـاى بـر آن افـزودنـد و وليـد بـن عـبـدالمـلك براى آن ستونهايى از سنگ مرمر بنا كرد.
سپس منصور و پسرش مهدى نيز بر فضاى آن افزودند و از آن پس افزودن بر آن متوقف شـد و بر همين فضايى كه در روزگار ما وجود دارد، پايدار ماند .و خدا خانه را به حدى گـرامـى داشـتـه و بـدان عـنـايـت فـرموده است كه در انديشه نمى گنجد و كافى است كه بگوييم : خداوند، آن را جايگاه نزول وحى و ملائكه و عبادتگاه قرار داده است و شعاير حج گزارى و مناسك را در آن واجب كرده است .
و بـراى حـرم كـعـبه از همه نواحى آن حقوق تعظيم و شايستگى خاصى واجب كرده است كه براى جز آن فرض نفرموده است ؛ چنان كه دخول مخالفان دين اسلام بدان حرم ممنوع است و بـايـد كـسى كه به درون حرم مى رود جامه دوخته نپوشد و فقط با روانداز بلندى كه سـراسـر بـدن را مـى گيرد داخل شود و زمين حرم بمنزله جايگاه امن و بستى است كه پناه برندگان بدان و جانورانى كه در چراگاه آن مى چرند و از هر گونه دستبرد و گزندى مـصـونـند. از اين رو به هيچ خائفى در آن جايگاه نمى توان تعرض كرد و هيچ حيوانى را نـمـى تـوان شـكـار نمود و درختان آن را نمى توان براى هيزم بكار برد. و حدود حرم كه بـه ايـن مـزايـا اخـتـصـاص ‍ دارد عـبـارت اسـت از: سـه ميل از راه مدينه تا تنعيم ، و از راه عراق هفت ميل تا خميدگى منقطع كوه ، و از راه جعرانه ، نـه مـيل تا شعب ، و از راه جده ده ميل تا منقطع عشاير، اين است چگونگى و اخبار مربوط به مكه و آن را ام القرى و كعبه نيز مى نامند. از كلمه (كعب ) به علت بلندى آن و هم آن را (بـكـه ) گويند. اصمعى گويد: زيرا مردم با يكديگر نرمى مى كنند و مجاهد گويد: بـاى بـكه را به ميم بدل كرده اند؛ چنان كه لازب را لازم گويند. چه مخرج ميم و با به هـم نـزديـك اسـت و نـخعى گويد: بكه با (با) بر خانه كعبه و مكه با (ميم ) بر شهر اطلاق شود و زهرى گويد: بكه به (با) بر كليه مسجد و مكه به (ميم ) بر حـرم اطـلاق مـى شـود. و مـلتـهـاى گـذشـتـه از روزگار جاهليت مكه را گرامى مى داشتند و پادشاهانى ؛ مانند كسرى خسرو و ديگران ؛ اموال و گنجينه هاى بسيار بدان مى فرستاد و داسـتـان شـمـشـيـرهـا و دو آهـوى زريـن كه عبدالمطلب ، هنگام كندن چاه زمزم يافته است ، مـعـروف مى باشد. و رسول (صلى الله عليه وآله ) هنگامى كه مكه را گشود در چاهى كه در خـانـه كـعـبه واقع بود، هفتاد هزار اوقيه زر يافت . و اين مبلغ از ارمغانهايى بوده است كـه پـادشـاهـان ، آنـهـا را بـراى خـانـع كـعـبـه مـى فـرسـتـاده انـد و قـيـمـت زر مـزبـور، مـعـادل دو مـيـليـون ديـنـاار و بـه وزن دويست قنطار بوده است . و على بن ابيطالب (عليه السـلام ) بـه پـيـغـمبر گفت : اى رسول خدا! كاش اين ثروت را براى مصارف جنگى به كـار مـى بـردى ، ولى پـيـامبر به آن دست نزد. و همين پيشنهاد را به ابوبكر گفتند و او نـيـز بـدان دسـت نـبـرد. ازرقـى گـويـد: و در بـخـارى حـديـثـى اسـت كـه سـنـد آن بـه ابووائل مى رسد، گويد: نزد شيبة بن عثمان نشستم و گويد وى نزد عمر بن خطاب نشست و گفت قصد آن كرده ام كه در آن خانه كعبه هيچگونه زرد دينار و سفيد درهم بجاى نگذارم و همه را ميان مسلمانان قسمت كنم . شيبة گفت : تو چنين كارى نخواهى كرد. گفت : چرا؟ گفت : از ايـن رو كـه دو يـار تـو پـيامبر و ابوبكر چنين كارى نكردند. عمر گفت : آنان كسانى بـودنـد كـه بـه ايشان اقتدا مى شود. و ابوداود و ابن ماجه حديث مزبور را تخريج كرده انـد و ايـن ثـروت ؛ هـمـچنان به جاى ماند و تا هنگامى كه فتنه افطس پديد آمد. و افطس حـسـن بـن حـسـيـن بـن عـلى بـن عـلى بـن زيـن العـابـديـن بـود كـه چـون در سال 199 بر مكه غلبه يافت ، بسوى كعبه شتافت و همه گنجينه هاى آن را تصرف كرد و گفت : اين ثروت به چه درد كعبه مى خورد كه بدون سود در آن ذخيره باشد؟! ما براى تـصـرف آن شـايـسـتـه تـريـم كـه در جنگها از آن استفاده كنيم و آنگاه مبالغ مزبور را از خـزائن كـعـبـه بـيـرون آورد و تـصـرف كرد و از آن روزگار، اندوخته كعبه از ميان رفت . (31)

و مرحوم ؛ دكتر محمد خزائلى در (احكام قرآن ) خود درباره تاريخ كعبه مى نويسد:
نـام مـكـه ، يـك بار در آيه بيست و چهارم از سوره فتح ، مذكور است و از شهر مكه در آيه نود و ششم از سوره آل عمرن ، به (لفظ) بكه ياد شده است .
بعضى گفته اند: (بكه ) صورت تغير يافته (مكه ) است زيرا عرب گاهى (ميم ) را به حرف (با) مبدل مى كند.
گروهى مى گويند: مكه نام شهر و بكه ، نام بقعه اى است كه كعبه در آن واقع است .
و در نظر بعضى ، بكه بر مجموع بقعه و خانه اطلاق مى شود.
عـده اى وجـه تـسـمـيـه (بـكـه ) را ازدحـام مـردم در طـواف خانه پنداشته و جمعى هم مى گـويـنـد: چـون جـابـران ، قـصـد ايـن خـانـه كـنـنـد، در هـم كـوفـتـه و ذليل مى شوند. لذا از اين شهر يا از خانه كعبه به لفظ بكه تعبير شده است .
كـلمـه (بـكـه ) بـا (بـقـعـه ) قرابت لفظى دارد و بعلاوه (بك ) در تركيب نام برخى از شهرها از قبيل (بعلبك ) بكار رفته است .
مـكـه در آيـه نود و سوم از سوره انعام ، (ام القرى ) ناميده شده و برخى عنوان (امى ) را كـه پـيـغـمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) در سوره اعراف ، بدان وصف شده است ، منسوب به (ام القرى ) پنداشته اند.
قـول مـشـهـور؛ ايـن اسـت كـه (امـى ) بـه مـعـنـى درس ناخوانده است و به عقيده يكى ااز مـسـتـشـرقـان ، امـى كـلمه اى است عبرى الاصل ؛ به معنى شريف به هر صورت كه باشد پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) جامع اين صفات است .
در سـوره بـلد از مكه به (البلد) و در سوره والتين ، به عنوان (البلد الامين ) ياد شـده اسـت . بعلاوه براى مكه ، سيزدهم اسم ديگر ضبط كرده اند كه غالب آنها حاكى از امان و ايمنى يا ازدحام يا كمى آب است .
مكه ، از شهرهاى بسيار قديم است و بطلميوس ، از آن به نام (مكروبا) ياد كرده است و آن را از شهرهاى تجارى بشمار آورده است .
به نظر مى رسد كه (مكروبا) با (قرب ) و (تقرب ) همريشه باشد و با اين نظر مى توان گفت كه از دير زمانى اقوام عرب ، مكه را مكان مقدس و آمدن به مكه و انجام افعالى خاص را مايه تقرب مى شناخته اند.
چـون ايـن شـهـر در سـر راه كـاروانـهـاى شـام و عـيـن و حـبـش و بابل واقع بوده واز جانب ديگر به واسطه موقع ، حفاظ طبيعى در ميان دو كوه داشته است ، از قـديـم براى تجارت و بازرگانى مناسب مى نموده و بازرگانان كه در پناه اين دو كـوه ، از خـطـر هجوم و غارت ، مصون بودند در اين شهر، سكنى مى گزيدند و حتى زنان مكه ، فعاليت بازرگانى داشتند؛ چنان كه خديجه ، زوجه پيغمبر و هند؛ زوجه ابوسفيان ، سرمايه هاى گزافى در اختيار تجارى قرار مى دادند.
امـور عـامـه شـهـر و فـصـل خصومت ها به وسيله سران قبيله كه (ملاء) ناميده مى شدند، صـورت مـى گـرفـت و آنـان در محلى نزديك به كعبه (دارالندوه ) اجتماع مى كردند و دربـاره مـسـائل عـمـومـى ، تـصـميمات قاطع مى گرفتند. بنابراين در حقيقت ، حكومت مكه ، نوعى حكومت جمهورى بوده است و بيشتر اهميت مكه به واسطه وجود خانه كعبه بوده و هست .
بـه مـوجـب آيـه سـى و هـفـتـم از سـوره ابـراهـيـم ، حـضـرت خـليـل ذريـه خـود؛ يـعـنـى زوجـه اش هـاجـر و فـرزنـدش اسماعيل را در وادى غير ذى ذرع ؛ در نزد بيت محرم سكنى داد.
از ايـن آيـه ، اسـتـفـاده مـى شـود كه خانه كعبه ، پيش از حضرت ابراهيم هم وجود داشته و پـيـشـوايـان ديـن ، مـحـل آن را مـى شناخته اند و بنابراين آيه صد و بيست و هفتم از سوره بقره ، حضرت ابراهيم به همراهى اسماعيل ، خانه كعبه را در اين وادى به عنوان عبادتگاه پروردگار خويش بنا كرد.
چون ساختمان اين خانه به شكل چهارگوش ؛ يعنى مكعب است ؛ كعبه ناميده شد.
در ساختمان كعبه ، اسماعيل با پدر خود همكارى داشت و چون ديوارهاى كعبه به ارتفاع يا قامت رسيد؛ حضرت ابراهيم ، (حجر الاسود) را در جاى مناسب نصب كرد.
حـجـرالاسـود، سـنـگ سـيـاهـى اسـت كـه گـويـا از احـجـار سـماوى باشد. راجع به اين كه حـجـرالاسـود، چه وقت از كجا آمده است و همچنين درباره قدمت كعبه ، رواياتى مروى است تا جايى كه بعضى بناى كعبه را پيش از ابراهيم مى دانند.
بـه مـوجـب تـورات ، ابـراهـيـم ، در (فـاران ) كـه بـا مـحـل كـعـبـه ، قـابـل تـطـبـيـق اسـت ، مـذبـحـى سـاخـتـه تـا عـبـادتـگـاه اسـمـاعـيـل و فـرزنـدانـش بـاشـد. بـنـابـر روايـاتـى ، حـضـرت ابـراهـيـم ، خـود افعال حج ، انجام داد.
در قرآن مجيد، آيه صد و بيست و هشتم از سوره بقره ؛ با عبارت : (و ارنا مناسكنا) به اين واقعه اشاره دارد .
به موجب روايتى ، فرزندان اسماعيل ، شئون كعبه و اداره امور حج را تا زمان عدنان ، عهده دار بـودنـد، و تا آن زمان ، كعبه ، عبادتگاه يكتاپرستان بود. پس از مدتى ، مردم تغيير حـال دادنـد و فاسد و تبهكار شدند و به شرك و بت پرستى روى آوردند و بر اثر دور ماندن از حقيقت توحيد، اتحاد خود را از دست دادند و يكديگر را از اين ديار بيرون كردند.
بـعـضـى از رانـده شـدگـان ، آيـيـن حـنـيـف را نـگاه داشتند و از نكاح با محارم خوددارى مى ورزيدند، از جناب غسل مى كردند و حج بجا مى آوردند و اما عده اى ديگر، آيين حنيف را كنار گذاشتند و با زن پدر و دختر خواهر و جمع نكاح بين دو خواهر را رواج دادند.
بارى ، خانه كعبه ؛ همچنان عبادتگاه بنواسماعيل و بنوجرهم بود و پس از آن سدانت كعبه به قريش رسيد.
قـصـى بـن كـلاب ؛ جـد پـنـجـم پـيـغـمبر؛ كعبه را تجديد بنا كرد. بار ديگر هنگامى كه حـضـرت رسـول (صـلى الله عـليـه وآله )، سـى و پـنـجـمـيـن سـال عـمـر خـويـش را مـى گـذرانـد، كـعـبـه كـه بـر اثـر سـيـل ، ويـران شـده بـود، بـه تـجديد بنا نيازمند شد و قريش جهت اين كار انجمن كردند. ابووهب بنى ابن وهب ، از ميان آنان برخاست و گفت :
بـه هـيـچـوجـه نبايد مال حرام ، صرف ساختن اين خانه مقدس شود. بنابر گفتار او انجمن تـصـويـب كـرد كـه هـزيـنه تجديد بنا، از محل تبرعات مردم تامين گردد و چون وجه جمع آورى شده كافى نبود؛ مساحت كعبه را كمتر گرفتند و ديوارها بر پايه هايى كه حضرت ابراهيم (عليه السلام ) نهاده بود، بنا نشد.
هـنـگـام نـصـب حـجـرالاسـود؛ مـيـان بـزرگـان قـريـش ، نـزاع برخاست و هر يك از روساى قبايل مى خواست اين افتخار، نصيب او شود و بالاخره به حكميت محمد امين رضا دادند.
حضرتش سنگ را با دست مبارك در ميان پارچه يى نهاد و فرمود تا هر يك از سركردگان قـبـايـل ، قـسـمـتـى از آن پـارچـه را در دسـت گـيـرنـد و سـنـگ را بـه مـحـل نـصـب مـنـتـقـل سـازنـد. آنـگـاه خـود، سـنـگ را از مـيـان پـارچـه بـرداشـت و در مـحـل نصب گذاشت . بدين قسم ، محمد امين كه وجودش مايه صلح و صفا و منبع رحمت براى جـهـانـيـان بوده و هست ؛ به خصومت شديدى كه قطعا بر مقتضاى طبيعت اعراب به منازعات دامنه دار مى كشيد، خاتمه داد.
بـعـثـت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) و ظهور دين اسلام ، چشمم و گوشها را بيشتر به مكه متوجه ساخت اما چون حضرتش از مكه به مدينه هجرت فرمود، مكه از اهميت افتاد.
به سال دوم هـجـرت ؛ در مـاه شـعـبـان ، قـبـله مـسـلمـانـان از جـانـب بـيـت المـقـدس بـسـوى كـعـبـه تـحـويـل يـافـت و از هـمـيـن زمـان ، امـيـد فـتـح مـكـه در دل مسلمانان جاى گرفت و اين اشتياق ، روز به روز افزوده مى شد.
در سـال شـشـم هـجـرت ، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) با عده اى از اصحاب ، به قصد مكه از مدينه بيرون شدند، ليكن قريش در حديبيه كه موضعى نزديك مكه است ، راه را بر پيغمبر گرفتند و پس از گفتگوها، صلح حديبيه انجام گرفت .
برخى از مسلمانان ، تا جايى به فتح مكه مشتاق بودند كه بدون توجه به مصالح عامه ، از بـاب ايـن صلح بر رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) خرده گرفتند ولى در حقيقت ايـن صـلح ، از جـانبى اتمام حجت بود و از سوى ديگر زمينه را براى پيشرفت هاى بعدى فـراهـم مى ساخت . بعلاوه صلح و صفا و دخول در سلم از مقررات اسلامى بوده است و دين اسـلام تـا وقـتـى كـه جـنـگ ، راه مـنـحـصـر بـراى تـرويـج و اشـاعـه حـق نـبـاشـد؛ قتال را تجويز نمى كند.
در سـال هـفـتـم هـجـرت ، پـيـامـبـر بـه مـكـه مـشـرف شـد و عـمـره بـه جـاى آورد .در سـال هـشـتـم ، مـكـه فـتح شد هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) مكه را فتح كـرد، سـيصد و شصت بت گرد خانه كعبه گذاشته بودند كه همه آنها به فرمان پيامبر اكـرم (صـلى الله عليه وآله ) و به دست على بن ابيطالب (عليه السلام ) شكسته شد و آلايـش ‍ شـرك بـكـلى از مـيـان رفـت و در سـال نـهـم بـه فـرمـان رسـول مـكـرم ، گـروهـى بـه مـكـه رفـتـنـد و فـريـضـه حـج بـه جـاى آوردنـد و در سـال دهـم هـجـرت ، پـيامبر والامقام ، خود با عده كثيرى به مكه آمدند و عمره و حج به جاى آوردند و آداب و مناسك آن را به مسلمانان آموختند.
سـه خـليـفـه اول ، اگـر چـه شـهـر مـديـنه را مقر خود ساخته بودند و حضرت على (عليه السـلام ) هر چند در مدت حكومت خود، كوفه را مركز حكومت قرار داده بود، مع هذا، شهر مكه و خانه كعبه ، و اداى حج و عمره ، همواره مورد توجه خلفاى راشدين بود.
مـعـاويـه ، سـر سلسله امويان هم به مكه توجه خاص داشت . يزيد در خلافت خود با قيام امام حسين (عليه السلام ) و قيام ابن زبير رو به رو شد.
حسين بن على (عليه السلام ) براى حفظ حرمت كعبه ، با اوليت دفاع از بيضه اسلام ، حج را به عمره بدل فرمود و به جانب كوفه روان گرديد. اما عبدالله زبير، مقاومت كرد و در مكه باقى ماند. به فرمان يزيد، منجنيق بر فراز كوههاى مكه نصب كردند و ده هزار سنگ و بـه جـانـب كـعـبـه انـداختند و كعبه دچار حريق شد. پس از اين واقعه ، عبدالله بن زبير، كـعبه را از نو بنا كرد و بعد ديوارها را بر قواعد ابراهيم نهاد و مستند وى ، حديثى بود كه خاله اش عايشه روايت مى كرد. بناى ابن زبير دو باب شرقى و غربى داشت و هر دو باب با زمين هم سطح بود و در اطرف آن ستونهاى چوبى قرار داد و ارتفاع ديوارها به هفده متر مى رسيد.
پـس از مـدتـى حـجـاج بـه امـر عـبـدالمـلك بـن مـروان بـا ابـن زبـيـر جـنـگـيـد و او را بـه قـتـل رسـانـد و در ايـن واقـعـه ، قـسـمـتـى از كـعـبـه ويـران شد و بدين ترتيب ، امويان ، خلال ده سال دوبار حرمت كعبه را از بين بردند و آن را منهدم ساختند.
حـجـاج ، نـاچار بود كه ويرانى ها را تدارك كند. خرابى ها را مرمت كرد و باب غربى را بـسـت و ديـوار شـمـالى را بـه انـدازه شـش ذراع و يـك وجـب عـقب برد و در ديوار شمالى ، بريدگى به وجود آمد كه آن را (حطيم ) مى نامند كه جزء مطاف است .
حجاج ، از ارتفاع ديوارهاى كعبه هم كاست و آن را به پانزده متر رسانيد .
در سـال هـزار و چـهـل هـجـرى ، كـعـبه بر اثر سيل ويران شد و بناى آن با اموالى كه در افراد ملل اسلامى گرد آوردند، تجديد گرديد و همان بنا فعلا موجود است .
در وضـع فعلى ، كعبه دو متر از سطح زمين بلندتر است ، لكن در قديم ، كعبه با سطح زمـيـن بـرابـر بـوده اسـت ؛ چـنـان كـه در زمـان نـبـى اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) آب سيل در داخل آن جمع شد.
مـنـجـمـان ، پـيـش بـيـنـى كـرده بـودنـد كـه سـيـل ، چـنـان محل كعبه را فراخواهد گرفت كه روى آن بتوان زورق رانى كرد اما حدس منجمان به وقوع نـپـيـوسـت . از ايـن روى حضرت رسول (صلى الله عليه وآله ) هنگامى كه آب را از سطح كعبه بيرون مى ريخت ، فرمود: (كذب المنجمون )
بـنـاى فـعـلى كـعـبـه ، تـقـريـبـا در مـيـانـه مـسـجـدالحـرام واقـع است . ساختمان كعبه به شـكـل چـهـارگـوشـى است كه هر زاويه آن به جهتى از جهات اربعه متوجه است تا بنا در مـقـابـل فـشـار باد و جريان هوا مقاومت كند و اين طرح ، در ابنيه اهرام مصر نيز رعايت شده است .
طول ديوارهاى شمالى و جنوبى و شرقى و غربى به ترتيب نه متر و هشتاد سانتى متر و ده متر و بيست و پنج سانتى متر و يازده متر و هشتاد و هشت سانتى متر و دوازده متر و بيست و پـنج سانتى متر مى باشد و ارتفاع كعبه فعلا پانزده متر است . باب كعبه ، در مشرق واقـع است ، و با صفحاتى از نقره مذهب پوشانيده شده است و پيشخوان كعبه نيز از نقره مـى بـاشـد و پـايـه ديـوارهـاى كـعـبـه بـه وسـيـله ديـواره ديـگرى از سنگ مرمر استحكام پذيرفته و اين ديواره را (شاذروان ) مى نامند.
(شاذروان ) يا (شادروان ) لفظى فارسى است ؛ به معنى (سراپرده بزرگ ) و در مـعـانـى ديـگـر هـم ؛ مـن جـمـله ؛ در مـعنى (سد) بكار رفته است و ريشه پهلوى آن (شاتروان ) است ؛ به معنى فرش .
در هـر حـال بـكـار بـردن لفـظ در نـامـگذارى ديواره استحكامى كعبه ، نشان دست به كار بردن ايرانيان در ساختمان كعبه است و مورخان از همكارى ايرانيان در تجديد بناى كعبه ، به دوران امويان ، ياد كرده اند.
تـمـام ديـوارهـاى كـعـبـه ، از خارج با پايه مخصوصى به وسيله مصريها پوشانيده مى شود و اين پيراهن هر سال تجديد مى گردد.
اوليـن بـار در اولى قرن هفتم هجرى ، (جاريه المنصور الصالح ) كه در تاريخ به (شـجـرة الدر) مـعـروف اسـت ، پـس از آن كـه شوهرش به فرمان لويى نهم ؛ پادشاه فـرانـسـه كـشـتـه شـد، سـلطنت يافت و خود را (عصمة الدين و ملكة المسلمين ) ناميد .وى نخستين پيراهن كعبه را از مصر اهدا كرد.
تـهـيـه نـخـسـتـين پيراهن كعبه را به (تبع ) نسبت مى دهند و مى گويند: تبع ، پيش از ظـهـور اسـلام ، قـصـد كـرد كـه كـعـبـه را ويـران سازد ولييى چون به مكه وارد شد، به بـيـمـارى سختى دچار گرديد و به راهنمايى پزشكى ، دريافت كه بيماريش نتيجه سؤ قـصـد؛ بـدان خـانـه مـقدس بوده است ؛ تبع ، در رويا، مامور گرديد كه بر كعبه پيراهن بپوشاند و روياى خود را فورا متحقق ساخت .
كعبه ، چهار ركن دارد و مخصوصا ركن عراقى در طوافف ، حكم خاص دارد و پس از اداى عمره ، حجاج ، احرام حج را در زير ناودان كعبه شروع مى كنند.
حـجـر اسـمـاعـيـل ، (بـه كـسـر حـا و سـكـون جـيـم ) كـه گـويـا خـانـه مـسـكـونـى اسماعيل بوده است ؛ در خارج كعبه قرار داد كه ديوار آن جزء مطاف نيست . و پرده زربفتى بر در كعبه آويخته است .
حـجـرالاسـود كـه فـعلا در شمال شرقى كعبه نصب شده است ، به واسطه انتقالات زياد، بـه دسـت (قـرمطيان شكست برداشته و اكنون شكستگى ها با پوشش نقره اى پوشانيده شده است .
محاذى باب كعبه در مشرق است ، در محل بابى كه در مغرب گشوده مى شد، محلى است به نام (مستجار) اين محل و همچنين (مقام ابراهيم ) شرافتى مخصوص دارد و خواندن نماز در مـقـام ابـراهـيم ، داراى فضيلت است و همچنين دعا كردن در (مستجار توصيه شده است و بنابر اين روايات شيعه مستجار، محل پناه داددن بردن از عذاب خداست . ( 32)

12-1. تاريخ مسجد النبى
ابـن خـلدون دربـاره مـسـجد النبى مى نويسد: مدينه منوره كه آن را يثرب هم مى نامند، بنا كـنـنـده آن يـثـرب بـن مـهـلائيـل از عـمـالقـه اسـت و بـنـام او خـوانـده شـده اسـت و بـنـى اسرائيل مدينه را از جمه شهرهايى كه در سرزمين حجاز گرفتند و متصرف شدند. و آنگاه خـانـدان قـيـله اوس و خزرج از قبيله غسان با ايشان مجاور شدند و خاندان مزبور بر بنى اسـرائيـل غـلبـه يـافـتـنـد و مـدينه و دژهاى آن را از ايشان باز گرفتند ووو سپس پيامبر (صـلى الله عـليـه وآله ) فـرمـان يـافت تا بدان شهر مهاجرت كند و چه عنايت سابق خدا بـدان شهر بوده ، از اين رو وى با ابوبكر به مدينه مهاجرت كرد و اصحاب نيز از وى پيروى كردند. پيامبر در آن شهر سكونت گزيد و مسجد و خانه هاى خويش را بساخت و اين بـنـا در جـايـگـاهـى بـود كـه خـدا آن را بـراى ايـن مـنـظـور آمـاده كـرده و از روز ازل بدين تشريف اختصاص داده بود. و خاندان قبيله ويرا پناه دادند و به او يارى كردند و بـه هـمـيـن سـبـب آنـان را انـصـر نـامـيـدنـد. و ديـن اسـلام از مـديـنـه بـه مـرحـله كـمـال رسيد چنان كه بر همه اديان برترى يافت و پيغمبر بر قوم خود غالب شد و مكه را فـتـح كـرد و بـه تصرف خود در آورد و انصار گمان كردند كه پس از فتح مكه ، وى آنـان را ترك مى گويد و به زادگاه خود منتقل مى شود. از اين رو اين پيش آمد مورد توجه آنـان واقـع شد تا آن كه پيامبر (صلى الله عليه وآله ) آنان را مخاطب ساخت و به ايشان خـبـر داد كه تا دم مرگ ، مدينه را ترك نخواهد گفت . و هنگامى كه آن حضرت (صلى الله عليه وآله ) زندگانى را بدرود گفت ، قبر شريفش در آن شهر بود و در فضيلت مدينه ، احـاديـث درسـتـى وارد شـده اسـت كـه جـاى ترديد در آنها نيست و ميان علما درباره برترى مـديـنـه بـر مـكـه اختلاف روى داده است و مالك چون نص صريح از رافع بن خديج بر او ثابت شده است كه گويد: پيامبر (صلى الله عليه وآله ) گفت : مدينه از مكه بهتر است ، بدين گرويده است . اين حديث را عبدالوهاب در (المعونة ) با احاديث ديگرى كه ظاهرا آنها بـر اين منظور دلالت دارد، نقل كرده است . ولى ابوحنيفه و شافعى مخالف كرده اند. و در هـر حـال مـسـجد مدينه ، در مرتبه دوم مسجدالحرام قرار گرفته است و امتها از هر سوى با دل و جان بدان گراييده اند.
و مرحوم دكتر محمد خزائلى درباره تاريخ مسجد نبوى مى نويسد:
شهر مدينه از شهرهاى قديم است و در آغاز (يثرب ) نام داشته است و با اين اسم ، يك بار در سوره احزاب از آن ياد شده است .
بـطـليـمـوس هـم دربـاره (يـتـربـا) مـطالبى دارد. وقتى كه يهوديان به اين سرزمين مـهـاجـرت كـردنـد، ايـن شـهـر را (مـديـنـه ) نـامـيـدنـد و اصل آن ، لفظ آرامى (مدينتا) است .
از زمانى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) به اين شهر هجرت فرمود: شهر يثرب ، مدينة الرسول ناميده شد.
نـبـى اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) پـيـش از آن كـه داخـل مـديـنـه شـوند؛ در (قبا) توقف فرمودند و چون انصار براى پذيرايى حضرتش مـشـاجـره داشتند؛ بنابراين آن شد كه ناقه آن حضرت در هر جاى مدينه بخوابد، در آنجا مـنـزل كـنـنـد. در نـتـيـجـه ايـن تـصـمـيـم ، بـنـايـى كـه بـه فـرمـان رسـول اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) بـنـيـاد گـرفـت ، مـسـجـد بـود كـه مـحـل اجـتماع و عبادتگام مسلمانان شد. پس از آن خانه اى براييى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) در جوار مسجد بنا كردند.
در آغاز، طول مسجد، سى و پنج و عرض آن سى متر بود و مسجد به دستور پيغمبر، وسعت يافت و مساجت مسجد به پنجاه و هفت در پنجاه متر بالغ گرديد.
حـضـرت رسول (صلى الله عليه وآله ) مى ايستاد و در حالى كه به يكى از ستونها كه از چوب خرما تعبيه شده بود، تكيه مى كرد، خطبه هاى هدايت بخش خود را انشا مى فرمود.
تـا آن كـه اصـحـاب ، مـنـبـرى دو پـله بـرايـش سـاخـتـنـد و گـويـا لفـظ (منبر) حبشى الاصـل بـاشـد. چـون عـمر به خلافت رسيد، منبر را پنج پله اى كرد و در ناحيه جنوبى ، پـنـج مـتـر و در نـاحـيـه غربى هم پنج متر و در ناحيه شمالى پانزده متر به ابعاد مسجد افزود اما به قسمت شرقى آن كه در آن خانه هاى زنان پيغمبر واقع بود، دست نزد.
عثمان عفان ، مسجد را خراب كرد و آن را از نو و با وسعت بيشترى بنا نهاد ولى خانه هاى زوجـات رسـول اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) را بـه جاى خود باقى گذاشت . وليد بن عـبـدالمـلك مـسـجـد را وسـعـت بـيـشـتـرى داد و بـيـوت زوجـات رسـول و مـن جـمـله خـانـه عـايـشـه را جـزء مـسـجـد سـاخـت و بـديـن تـرتـيـب ، قـبـر شريف رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) در مسجد واقع شد.
مـهـدى عـبـاسـى ، مـسـجـد را، در سـال دويـسـت و شـصـت و شـش هـجـرى ، از طـرف شـمـال وسـعـت داد و بـنـاى مـسـجـد تـا سـال شـصـت و پـنـجـاه و چـهـار بـه آن حال باقى ماند. مسجد نبوى ، در آن سال ، دچار حريق شد و منبر و درهاى مسجد سوخت و سقف فرو ريخت .
الملك الظاهر بيبرس ، بنا را، شش سال بعد از آن ، تجديد كرد.
مـسـجـد در سـال هـشـتـصد و هشتاد هجرى ، بر اثر فرود آمدن صاعقه ، سوخت و فقط حجره پيغمبر و قبه يى در صحن مسجد از صاعقه مصون ماند.
پس از اين حريق ، الملك الاشرف ، مسجد را از نو بنا كرد؛ چنان كه از وضعى كه پيش از وقوع حريق داشت بهتر و زيباتر شد.
سـلطـان سـليـم عـثمانى ، بناى مسجد را در قرن دهم هجرى ، مرمت كرد و منبر و محرابى در مغرب بنا كرد كه هنوز باقى است .
سـلطـان مـحـمـود عـثمانى ، قبه خضرا را در سده سيزدهم هجرى بنا نهاد و تعمير مسجد، در اواخر اين قرن لازم آمد و بناى مسجد به فرمان سلطان عثمانى ، جزء به جزء تعمير شد و ايـن كار، در سال هزار و دويست و هفتاد و هفت پايان يافت و از آن زمان تغييرات كلى در اين مسجد روى نداده است ولى بر وسعت آن افزوده اند. (33)

13-1. تاريخ بيت المقدس
ابـن خـلدون درباره تاريخ اورشليم مى نوسيد: بيت المقدس (اورشليم يا مسجد اقصى در آغـاز كـار و در روزگـار صـابـئه ، جـايگاه معبد زهره بوده است و در ضمن ارمغانهايى كه بدان معبد تقديم مى كرده اند، روغن زيتون هم به عنوان هديه بدان جايگاه مى برده و آنها را بر روى صخره اى كه در آن معبد بوده مى ريخته اند.
سـپـس مـبـعـد مـزبـور كـهـنـه شـد و پـس از آن كـه بـنـى اسـرائيـل ، آن نـاحـيـه را از تصرف كردند، صخره مزبور را قبله نماز قرار داده اند و آن چـنـان بـود كـه چـون مـوسـى (عـليـه السـلام )، بـنـى اسـرائيـل را از مـصـر بـيـرون بـرد تـا بـيـت المـقـدس را بـر حـسـب وعـده اى كـه خـدا بـه اسرائيل پدر ايشان و به پدر وى اسحاق داده بود، به تصرف خويش ‍ در آوردند و چون در سـرزمـيـن (تـيـه ) اقـامـت كـردنـد، خـدا بـه مـوسى فرمان داد: قبه اى ازچوب اقاقيا بـسـازد؛ چـنـان كـه اندازه و شكل و هياكل و تصاوير آن ، از راه وحى تعيين شده بود و نيز مقرر شده بود كه در آن قبه ، بايد تابوت (صندوق عده ) و مائده با بشقابها و مناره اى بـا قـنـديـل هـاى آن تـهـيـه كـنـد و مـذبـحى براى قربانى بسازد و وصف تمام اينها به كاملترين طريقى در تورات آمده است .
مـوسـى (عـليـه السـلام ) قـبـه را بساخت و تابوت عهد را در آن بگذاشت و در آن تابوت بجاى الواح نازل شده با دستورهاى ده گانه كه شكسته بود، الواح مصنوعى قرار دارد و مـذبـح را نـزديك آن ترتيب داد و خدا به موسى امر كرد كه هارون امور قربانى را بر عـهـده گـيرد.
و قبه مزبور را در ميان خيمه هاى خود در (تيه نصب كردند و به سوى آن نماز مى خواندند و در مذبح جلو آن قربانى مى كردند و متعرض وى در آنجا مى شدند. و چـون بـر سـرزمـيـن شـام تـسـلط يـافـتـنـد، (قـبـه را هـم بـه كـلكـال از بـلاد سـرزمـين مقدس ميان قسمت بنى يامين و بنى افرائيم فرود آوردند و در آن جـايـگـاه ، چـهـارده سـال بـاقـى مـانـدنـد. هـفـت سـال در مـدت جـنـگ و هـفـت سـال پـس از فـتـح ، و هنگام تقسيم بلاد. و چون يوشع (عليه السلام ) در گذشت ، آن را به شهر (شيلو) نزديك كلكال ، نقل كردند و بر گرد آن ديوارها برآوردند و بر اين وضـع ، مـدت سـيـصـد سـال به جاى ماند تا آن كه فرزندان فلسطين ، آن را از تصرف آنـان بـيـرون آوردنـد؛ چنان كه گذشت . و بر ايشان غلبه يافتند. ولى بعدا قبه را به آنـان رد كـردنـد و پـس از مـرگ كـوهـن بـزرگ (عـالى ) آن را بـه نـوف بـردند. آنگاه در روزگـار طـالوت ، آن را بـه كـنـعـون از بـلاد بـنـى يـامـيـن ، نقل كردند و چون داود (عليه السلام ) به سلطنت رسيد، قبه و تابوت را به بيت المقدس انـتـقـال داد و بـر روى آن چـادرهاى خاصى تعبيه كرد و آن را بر روى صخره قرار داد.
و داود (عـليـه السـلام ) تصميم گرفت مسجد به جاى قبه بر صخره ، بنيان نهد. ولى اين مـنـظـور را به پايان نرسانيد و به فرزندش سليمان (عليه السلام ) وصيت كرد و وى در مـدت چـهـل سـال از دوران سـلطـنـت خـود، آن را بـنـا كـرد و در ايـن هـنـگـام پـانـصـد سال از وفات موسى (عليه السلام ) مى گذشت و ستونهاى مسجد را از روى آن بنيان نهاد و بـر روى آن كـوشـك شـيـشـه اى قـرار داد و درهـا و ديـوارهـاى آن را بـه روپـوش زريـن بـيـاراسـت و هـيـاكـل و تـصـاوير و ظروف . و منارها و كليدهاى آن را از زر بساخت و در عقب عمارت ، قبه مانندى بنا كرد كه تابوت عهد را در آن بسپارند و تابوت را از صهيون ؛ شـهـرى كـه اقـامـتـگـاه پـدرش داود (عـليـه السلام ) بود، آوردند و او هنگام بنا كرد مسجد دستور داده بود آن را بياورند و از اين رو در اين هنگام حاضر بود. اسباط رؤ ساى قبيله و كـاهـنـان ، تـابـوت مـزبـور را انتقال داده بودند تا آن را در قبه مانند بگذارند، و قبه و ظروف و مذبح و همه آنها را در مسجد آماده كردند و براى هر يك جايگاه مخصوصى ترتيب دادنـد و تـا هـنـگـامـى كـه خـدا مـى خـواسـت ؛ هـمـچنان پايدار بود تا آن كه پس از هشتصد سـال بـنـا كـردن مسجد دوران بخت نصر فرا رسيد، و او مسجد را ويران ساخت و تورات و عـصـا (عـصـاى مـوسـى ) را بـسـوخـت و مجسمه ها و تصاوير را بريخت و سنگهاى مسجد را پـراكـنـده سـاخـت .
سـپـس هـنـگـامـى كـه پـادشـاهـان ايـران بـنـى اسـرائيـل را بـه سـرزمـيـن مـقـدسـشـان عـودت دادنـد، عـُزيـز يـكـى از پـيـامـبـران بـنـى اسـرائيـل ، به كمك بهمن پادشاه ايران ، مسجد را بار ديگر بنا كرد. و اين پادشاه كسى است كه بنى اسرائيل را از اسارت بخت نصر نجات داد و ايشان را فرمانروايى بخشيد و پادشاه مزبور در بنيان نهادن مسجد، حدودى براى آنان تعيين كرد كه پايين حدود سليمان بن داوود (عليه السلام ) بود و آنها از حدود مزبور تجاوز نكردند.
و امـا ايـوانـهـايى كه در زير مسجد بنا شده و به صورت دو طبقه يكى بر روى ديگرى ديده مى شود چنان كه ستون طبقه بالاى آنها بر روى ضربى طبقه پايين قرار گرفته اسـت )، بـسـيـارى از مـردم گـمـان مـى كـنـنـد: ايـوانـهـاى مـزبـور، عـبـارت از اسـطـبـل هـاى سـليـمـان (عليه السلام ) است ؛ در صورتى كه چنين نيست ، بلكه منظور از بـنـيـان نـهـادن آنـهـا پـاكـى و طـهـارت بـيـت المـقـدس از نـجـاسـت مـوهـومـى اسـت كـه خـيـال مـى كـنـند؛ زيرا در شريعت آنان ، نجاست ؛ هر چند در زير زمين قرار گيرد و ميان آن نـجـاسـت نـهـان و روى زمـيـن ، پـر از خـاك باشد، ولى ميان نجاست پنهان و ظاهر زمين خط مستقيمى پديد آيد، آن وقت قسمت ظاهر زمين ، به توهم ، نجس مى شود؛ و امر متوهم ؛ در نزد آنان ؛ مانند امر محقق و مسلم است . از اين رو ايوانهاى مزبور را بدين صورت بنا كرده اند كـه سـتـون ايوانهايى پايين ، منتهى به ضربى هاى آنها مى شود و خط آنها را قطع مى كـنـد و در نـتـيجه ، نجاست به وسيله خط مستقيم به قسمت طبقات بالا نمى رسد و خانه از ايـن نـجـاسـت مـوهـوم و خـيـالى ، پـاك مـى شـود تـا خـانـه مـقـدس بـه طـور كامل و مطمئن ترى به مرحله طهارت و تقدس برسد).
آنگاه كشور بنى اسرائيل ، ميان پادشاه يونان و ايران و روم دست به دست مى گشت و در ايـن مـدت پـادشاهاى خاندان اسرائيل ، به مرحله عظمت رسيد و پس از آن (خاندان حشمناى ) كـه از كـاهـنان آن قوم بودند، به سلطنت رسيدند و آنگاه فرمانروايى به هيردوس از بـسـتـگـان ايـشـان دامـاد و شـوهـر خـواهـر آنـان ، و پـس از وى بـه فـرزنـدانـش انـتقال يافت و هيردوس ، بيت المقسد را بر حدود بناى سليمان (عليه السلام ) بنيان نهاد و در زيـبـايـى آن دقـت فـراوان بـه كـار بـرد و تـا آنـكـه بـنـاى مـزبـور را در مدت شش سـال ، تـكـمـيـل كـرد و چـون نـوبـت سـلطـنـت روم بـه طـيـطـش رسـيـد و بـر كـشـور بـنـى اسـرائيـل دسـت يـافـت ، بـيت المقدس و مسجد آن را خراب كرد و فرمان داد كه در جايگاه آن زراعـت كـنـند. پس از چندى روميان به دين مسيح (عليه السلام ) گرويدند و به تعظيم آن معتقد شدند. آنگاه وضع پادشاهان روم در پيروى از دين مسيح دگرگون شد و يكبار بدان مـى گـرويـدنـد و بـار ديـگـر آن را فـرو مـى گـذاشـتـنـد تـا آن كه نوبت پادشاهى به قـسـطـنـطـيـن رسـيـد و مـادر وى ؛ هـيلانه به دين مسيح ايمان آورد و به قدس سفر كرد تا چـوبـى را كـه بـه عـقـيـده آنـان ، مـسـيح را بدان دار آويخته اند، به دست آورد، و در آنجا كـشـيـشـان بـه وى خبر دادند كه چوبى بر روى زمين انداخته شده و بر آن خاكروبه ها و كـثـافـات نـشـسته است . هلن ، دستور داد: چوب را از زير خاكروبه ها بيرون آوردند و در جـايـگـاه آن خـاكـروبـه هـا (كـليـسـاى قمامه ) را بنيان نهاد، چنان كه گويى كليساى مـزبـور سـاخـتـمـان بـيـت المـقـدس را كـه بـاقى مانده بود خراب كنند و هم خاكروبه ها و كثافات را روى صخره بريزند؛ چنان كه در زير كثافات مزبور نهان شود تا بر حسب گـمـان ايـشـان كـفـرى بـاشـد بـراى كـسانى كه نسبت به قبر مسيح (عليه السلام ) بى احـترامى كرده اند.
سپس مسيحيان در مقابل قمامه (بيت لحم ) را بنا كردند و آن خانه اى اسـت كـه عيسى (عليه السلام ) در ان متولد شده است . و بيت المقدس بر همين وضع باقى بود تا آنكه دوران سؤ ال كرد. مردم جايگاه آن را كه خاكروبه ها و خاك فراوانى روى آن را فـرو پوشيده بود، نشان دادند. عمر آن را از زير خاك ها بيرون آورد و روى آن را پاك كـرده انـد و بـر آن مسجدى بر طريق بداوت ، بنياد نهاد و شاءن آن را بزرگ داشت . بنا بـر آنـچـه خدا به تعظيم آن اعلام فرموده و فضيلت آن در قرآن ام الكتاب بر حسب آنچه ثبت شده است ، از پيش آمده است .
سـپـس وليـد بـن عـبـدالملك ، بر وفق سنن مساجد اسلام ، آنچه مى خواست در استوار كردن مسجد مزبور، توجه و عنايت كرد؛ چنان كه همين شيوه را درباره مسجدالحرام و مسجد پيامبر (صـلى الله عـليـه وآله )، در مـديـنـه و مـسـجـد دمـشـق پـيش گرفت . و عربها مسجد دمشق را (بـلاط الوليـد) مـى نـامـيـدنـد، وى پـادشاه روم را ملزم ساخت تا كارگران و مواد لازم بـراى تـعـمـيـر مـساجد مزبور بفرستد و آنها را با كاشى كارى بيارايد و پادشاه روم ، دسـتـور وليـد را پـذيـرفـت و بـر طـبـق دلخـواه وى بـنـاى مـسـاجـد يـاد كـرده تكميل گرديد، آنگاه چون وضع خلافت در اواخر قرن پنجم هجرى رو به ضعف نهاد و بيت المـقـدس جـزو قـلمـرو عـبـيـديـان (فـاطـميان ) يا خلفاى شيعه قاهره بشمار مى رفت و به فرمانروايى آنان ، اختلال و زبونى راه يافته بود. از اين رو فرنگان به بيت المقدس لكـشـر كـشـيـدنـد و با فتح بيت المقدس مالك همه ثغور شام شدند و بر صخره مقدس آن كـليـسـائى بـنـيان نهادند كه آن را گرامى مى شمردند و به بناى آن افتخار مى كردند. ليـكـن هـمـيـن كـه صـلاح الديـن بـن ايـوب كـردى ، در كـشـور مـصـر و شـام ، اسـتـقـلال يـافـت ، و آثـار و بـدعـتهاى عبيديان را از ميان برد، به شام لشكر كشيد و با فـرنـگـانى كه بر بيت المقدس تسلط داشتند، به جهاد پرداخت تا آنكه بر ايشان غلبه يـافـت و كـليـه مـرزهـايـشـام را كه در تصرف خود داشتند، از آنان باز پس گرفت و اين واقـعـه در حـدود سال 580 هجرى روى داد. صلاح الدين كليسايى را كه مسيحيان بر روى صخره بنا كرده بودند، منهدم كرد و صخره را آشكار ساخت و مسجد را به اسلوبى بنيان نهاد كه هم اكنون نيز بر همان وضع پايدار است .
و نـبـايـد بـر تو اشكال معروف در اين حديث صحيح روى دهد: از پيامبر (صلى الله عليه وآله ) دربـاره نـخـسـتـيـن خـانـه اى كـه وضـع شـده اسـت مـسـجـد سـؤ ال شـد. فـرمـودنـد: مكه گفتند پس از آن ؟ فرمود: بيت المقدس ، سپس ‍ پرسيدند: فاصله مـيـان آن دو چـه قـدر اسـت ؟ فـرمود: چهل سال ، زيرا مدت ميان بناى مكه و بيت المقدس به مـقـدار زمـانـى اسـت كـه مـيـان ابـراهيم و سليلمان (عليه السلام ) مى باشد .از اين رو كه سـليـمان ، بانى بيت المقدس ‍ است و مدت ميان او و ابراهيم (عليه السلام ) متجاوز از هزار سال است .
بايد دانست كه مقصود از (وضع ) در حديث ، بنا كردن خانه نيست ، بلكه مراد، نخستين خانه اى است كه براى عبادت ، تعيين شده است . و دور نيست كه بيت المقدس ، پيش از بناى سـليـمـان در چـنـيـن مـدتـى ، بـراى عـبـادت ، وضـع شده باشد؛ چنان كه گويد: صابئه تـمـثـال زهـره رابـر روى صـخـره بـنـا كـرده انـد و شـايـد گـذاشـتـن تـمـثـال زهـره بدان سبب بوده است كه جايگاه مزبور، براى عبادت ، تعيين گرديده است ؛ چـنـان كـه در روزگـار جاهليت بت ها و مجسمه ها را در پيرامون و درون كعبه مى گذاشتند و صابئه كه تمثال زهره را بنا كرده اند، در روزگار ابراهيم (عليه السلام ) بودند. پس دور نـيـسـت .مـدت چـهـل سـال مـيـان وضـع مكه براى عبادت ، و وضع بيت المقدس ، فاصله بـاشـد. و هر چند؛ چنان كه معروف است ، در آنجا بنايى نبوده است . و البته نخستين كسى كه بيت المقدس را بنيان نهاده سليمان (عليه السلام ) است . پس اين نكته را بايد فهميد. چه حل اشكال مزبور تدر آن مندرج است . ( 34)

و مرحوم دكتر محمد خزائلى درباره بيت المقدس مى گويد:
توجه يهوديان به معبد اورشليم و بعضى ديگر از مكانهاى مقدس اين شهر، مشهور است ، خـصـوصـا از وقـتـى كـه ايـن مـعـبـد در زمـان داريـوش اول و خـشـايـار شـاه مـجـددا سـاخته شد. يهوديان متفرق در بلاد، وظيفه خود مى دانستند كه بـراى زيـارت ايـن معبد، از اقامتگاه هاى خود به جانب اورشليم بيايند و علاوه بر زيارت معبد اورشليم و اماكن مقدسه ديگر اين شهر؛ قبر ابراهيم را در حبرون زيارت كنند.
در سـفر خروج ، باب بيست و سوم ، فقره چهاردهم ، و باب سى و چهارم ، فقره ، بيست و دوم ، از اعـيـاد سـه گانه يهود؛ عيد فطير، عيد فصح و عيد حصاد؛ گفتگو شده است و به مـوجـب ايـن فـقـرات ، يـهـوديـان سـال در هـر سـال ، سـه بـار، حـضـور خـدا را دريابند و قربانيهاى خود را بگذرانند.
بـر حـسـب فـقـراتـى از بـاب چـهـارم انـجـيل يوحنا، پرستش خدا، چه در اورشليم و چه در جـرزيـم كـه مـحـل سـامـريـان بـوده اسـت ، تـفـاوت نـدارد و مـسـيحى بايد خدا را در روح و دل خويش بپرستد.
از قـرن دوم مـيلادى ، پيروان كليساى شرقى به زيارت اماكن مقدسه خود توجه كردند و اين توجه در زمان كنستانتين اول فزونى يافت .
مـادر كـنـسـانـتـيـن ، بـه نام (هلنا) در اورشليم ، كليساى باشكوهى بنا كرد و خود به زيارت اورشليم رفت .
مسيحيان از آن جهت كه در اورشليم و برخى از بلاد اطراف آن وقايعى براى مسيح رخ داده بـود، بـراى آن احـتـرام و قـداسـت خـاصـى قـائلنـد و از جمله آن مسيح در بيت اللحم ولادت يافته بود. ( 35)

مـا مـسـلمـانـان نـيـز بـراى بـيـت المـقـدس بـه عـنـوان يـادگـار پـيـامـبـران و قـبـله اول مسلمين ، قائل به حرمت ويژه اى هستيم .
ابـن خـلدون در پـايان مباحث خود درباره مساجد بزرگ جهان مى گويد: از آنچه گفته شد: مـى تـوان دريـافـت كه چگونه فضيلت ، به تدريج در مسجاد بزرگ ياد كرده ، منحصر شـده اسـت . از ايـن رو كـه عـنـايـت خـدا را از روز نـخـسـت بـه مـسـاجـد مـزبـور، مـبـذول گـرديـده اسـت و نـيـز مى توان به يكى از اسرار خدا در جهان هستى پى برد كه چگونه امور دين و دنيا را بر ترتيب استوارى بتدريج و با گذشت زمان بنيان مى نهد.
و امـا از مساجدى ديگرى به جز مساجد سه گانه ياد كرده و در روى زمين ، اطلاعى نداريم جـز ايـنكه مى گويند: مسجد آدم (عليه السلام ) در سرنديب از جزاير هند واقع است . ولى درباره آن ، اخبار قابل اعتمادى به دست نيامده است و كه بتوان آن را ثابت كرد. و ملتهاى باستان ، بر حسب ديانتهايى كه داشته اند، داراى مساجدى بوده اند كه آنها را گرامى مى شمرده اند. از آن جمله آتشكده هاى ايرانيان و معابد مردم يونان و خانه هاى مقدس تازيان ، در حـجـاز اسـت كـه پـيـامـبـر (صـلى الله عـليه وآله ) در غزوات خود فرمان داد: خانه هاى مزبور را خراب كنند. و مسعودى برخى از آن خانه ها را در تاليف خود آورده است كه ما بر آن نـيـسـتـيـم هيچ يك از آنه را نقل كنيم زيرا خانه هاى مزبور نه بر وفق شرع و نه بر طـريـقـى دينى است و كسى به آنها توجهى ندارد و به تاريخ آنها اهميت نمى دهد و آنچه درباره آنها، در تواريخ آمده است ، كافى است و هر كه بخواهد با تاريخ آشنا شود، بر اوست كه به كتب مزبور رجوع كند و خدا هر كه را بخواهد، رهبرى مى فرمايد. ( 36)

فصل دوم : حقيقت نماز
1-2. ريشه واژه شناسى نماز، معانى و كاربردهاى آن
واژه فارسى (نماز) از لفظ پهلوى نماك گرفته شده است و آن هم به نوبه خود از ريـشـه بـاسـتـانى (نم ) به معنى خم شدن و تعظيم كردن ماخوذ است كه بتدريج بر معنى صلات يا عبادت ويژه مسلمين اطلاق گرديده است . ( 37)

بـر اسـاس بـعضى از تواريخ ، برخى از ايرانيان تازه مسلمان در سالهاى حكومت اعراب بـر ايـران بـه جـاى كـلمـه (صـلات ) از كـلمه (نماك ) استفاده مى كرده اند و هنگام فـراخـوانـدن مـردم بـه سـوى نـماز به جاى الصلؤ ة ، كلمه النماك ، و به جاى حى على الصلوة ، جمله ، بشتابيد به سوى نماك را بكار مى برده اند.
با توجه به موارد استعمال كلمه نماز، مى توانيم براى سه معنى كلى در نظر بگيريم :
معنى اول :
خدمت و خدمتكارى ، اطاعت و فرمانبردارى ، سر فرود آورى و تعظيم ، سر به زمين نهادن ، كرنش و تكريم ، اظهار اطاعت و بندگى .
واژه هـاى (نـمـاز بـردن )، (در نماز آوردن )، (به نماز آمدن )، (نماز آوردن ) به معناى پرستش ‍ كردن ، عاجزى نمودن ، خم شدن به علامت تعظيم و بندگى و به خاك افتادن به قصد تعظيم در برابر پادشاهى يا بزرگى ديگر به كار رفته است .
شهيد بلخى سروده است :
تو را اگر ملك چينيان بديدى روى
نماز بردى و دينار بر پراكندى

و دقيقى طوسى گفته است :
بـه آيـين شاهان ، نمازش بريد
به پيش و پس تخت او منگريد
و فردوسى طوسى سروده است:
فراوانش بستود و بردش نماز
همى بود پيشش زمانى دراز

فرستاده شد چون به تنگى فراز
زبان كرد گويا و بردش نماز

چون نزديك رستم فراز آمدند
به پيشش همه در نماز آمدند

چو بر بام آن باره بنشست ، باز
بيامد پرى روى و بردش نماز

در كتاب حدودالعالم آمده است : و مرملوك خويش را نماز بردند يغمائيان ، خواص و عوامشان و طبيبان را بزرگ دارند و هر كه ايشان را ببيند، نماز برند و در همان كتاب مى خوانيم : هر چيزى را كه نيكو بود و عجب بود، نماز برند.
و در شعر سوزنى مى خوانيم :
شهى كه بارگه سجده گاه ملوك
همى برند بر آن سجده گه ملوك نماز

و اوحدى آورده است :
چون تو محراب ديگران گشتى
ما به جاى دگر بريم نماز

و خاقانى گويد:
چـون چـرخ در ركـوع و چـو مـهتاب در سجود
بردم نماز آن كه مرا زير بار كرد

و اسدى طوسى سروده است :
چو فغفور را ديد شه پيشباز
نشاند از بر تخت و بردش نماز

بيامد بر جم شه سرفراز
ز دور آفرين كرد و بردش نماز

كنيزان گلرخ فراز آمدند
همه پيش جم در نماز آمدند

و در مجمل التواريخ آمده است :
هيچ نمازى نبرد برسان ديگران . بخت نصر گفت : چرا تهنيت ملوك نكنى ؟!
و فرخى سيستانى سروده است :
دوش ناگاه رسيدم به در حجره او
چون مرا ديد، بخميد و بياورد نماز

و در شعر سعدى :
نـدانـم ابـروى شـوخـت چـگـونه محرابى است
كه گر ببيند زنديق در نماز آيد

اگـر قـبـول كـنـى سـر نـهـيم در قدمت
چون بت پرست كه در پيش بت نماز آورد

معنى دوم :
كـلمـه نماز، به معانى (پرستش و اداى طاعت ايزد، تعالى ) و (عرض نياز به سوى خـداى عـالميان است به طريقى كه در شريعت پيامبران وارد شده است ) كه در اين معنى ، معادل كلمه (صلوة ) مى باشد.
فردوسى در اين معنى سروده است :
چنين گفت امروز شاه از نماز
همانا نيايد به كارى فراز

در شعر فرخى آمده است :
طاعت تو چون نمازاسـت و هـر آن كس كز نماز
سر بتابد بى شك او را كرد بايد سنگسار

آغاجى گفته است :
د و ميثاق خويش تازه كنيم
از سحرگاه تا به وقت نماز

ناصر خسرو سروده است :
گـفـتـم كـه نـمـاز از چـه بـر اطـفـال و مـجـانـيـن
واجـب نـشـود تـا نـشـود عقل ، مخير؟

و از خواجه عبدالله انصارى است :
نماز را به حقيقت قضا توان كردن قضاى
صحبت ياران نمى توان كردن

و در شعر خاقانى است :
قنوت من به نماز و نياز در اين است
كه عافنا و قنا شرما قضيت لنا

همو در جاى ديگر گويد:
پى سجده رخ تو چنان
عابدان در نماز مى غلطم

مولوى گويد:
او بيان مى كرد با ايشان به راز
سرانگليون و زنار و نماز
سائلى پرسيد واعظ را به راز
موى عانه هست نقصان در نماز؟

گفت واعظ: چون شود عانه دراز
بس كراهت باشه از وى در نماز

يـا بـه نـوره يـا بـه سـتـره بـسـتـرش
تـا نـمـازت كامل آيد خوب و خوش

و سعدى سروده است :
پـيـش نـمـاز بـگـذرد، سـرو روان و گـويـدم
قـبـله اهل دل منم سهو نماز مى كنى

ديگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت كنى كه قبله چنين است

و در سروده حافظ:
در نماز خم ابروى تو با ياد آمد
حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد

در ادب پـارسى ، (نماز نيمروز)، (نماز پيشين ) و (نماز ميانين ) (صلوة وسطى )؛ به معنى نماز ظهر است :
فرخى گفته است :
بـه گـونه شب ، روزى برآمد از كوه
كه هيچگونه بر او كارگر نگشت بصر

نماز پيشين انگشت خويش را بر دست
همى نديدم و اين از عجايب است و عبر

در صـفـحه سى و سوم از كتاب (قصص الانبيا) آمده است : پس كيومرث برفت . چون از نظر ايشان غايب شد، نماز پيشين بود. و در (انيس الطالبين ) مى خوانيم :
(اتفاقا هوا ابر بود. خواجه از من پرسيدند كه وقت نماز پيشين شده است ؟) (... به اداى فرض نماز پيشين مشغول بودند).
و در تاريخ بيهقى صفحه 143 مى خوانيم :
بـونـصر قلم ديوان برداشت ، نسخت كردن گرفت . خويشتن و مرا پيش بنشاند تا بياض كردى و تا نماز پيشين در آن روزگار شد.
هـمـچـنـيـن در مـتون پارسى ، نماز دگر، نماز ديگر، نماز پسين ؛ و به معنى نماز عصر و پسين گاه ، به معنى هنگام نماز عصر به كار رفته است .
تا نباشد چو سپيده دم ، هنگام زوال
تا نباشد چو نماز دگرى وقت سحر

در قابوسنامه آمده است ؛
روزت به نماز دگر آمد به همه حال
شب زود در آيد چو نماز دگر آيد

و در ترجمه بلعمى مى خوانيم :
سليمان به آفتاب نگريد: آفتاب فرو شده بود. نماز ديگر از وقت گذشته بود.
و در جـاى ديـگـر: يـك روز، نـمـاز ديـگـر، اليانوس در سراپرده ايستاده بود بر اسب با خاصگان خويش .
و در جـاى ديـگـر از هـمـان كـتاب : پس پيغمبر، (عليه السلام )، نماز ديگر، على و سعد و قاص را بر جمازه بفرستاد.
و در تاريخ بيهقى : و پل را نگاهداشتند، تا نزديك نماز ديگر سخت بكوشيدند.
و در همان كتاب : در وقت حاجب بكتكين او را به قلعه فرستاد تا نزديك نماز شام بماند.
و در تـاريـخ سـيـستان آمده است : روز يكشنبه بيست و ششم شعبان به جوين ، نماز ديگر، ناگاه خويشتن اندر انداخت و مردمان غافل بودند و به خانه هاى خويش باز آمده .
انورى گفته است :
هـر نـمـاز دگـرى بـر افـق از قـوس قـزح
درگـهـى بـينى افراشته تا اوج زحل

و سعدى سروده است :
بيچاره كسى كه در فراقت
روزى به نماز ديگر آرد

هـمـچـنين در ادبيات فارسى ، (نماز شام ) به جاى (نماز مغرب ) بكار رفته است . فرخى سيستانى سروده است :
نماز شام ز بهر طلايه پيش برفت
محمد عربى با جماعت احرار

و در شعر سوزنى :
شاهى كه دميد فلك صبح و دولتش
روز مراد دشمن او شد نماز شام

سعدى سروده است :
چـنـان شـدم كـه بـه انـگـشـت مـى نـمـايـنـدم
نماز شام كه بر بام مى روم چو هلال

و در (حـبيب السير) جلد سوم (ص 155) آمده است : و قرب پانزده هزار كس از نماز شام تا صباح به نهب و غارت مشغول بودند.
در متون پارسى ، (نماز عشاء) يا (صلوة عتمه ) را نماز خفتن خوانند در صفحه يكصد و پنجاه و نهم از انيس الطالبين آمده است :
بعد از اداى نماز شام و نماز خفتن ، بوى سيب به مشام من رسيد.
و در تاريخ بيهقى مى خوانيم : و نماز خفتن سوى تكين آبد رفتند.
همچنين در ادبيات ما نماز بام ، نماز بامداد، نماز بامدادين ، و دوگانه به جاى نماز صبح و دوگـانـه گـزاردن ، و بـه مـعـنـى خـوانـدن نـمـاز صـبـح ، استعمال شده است :
در تـاريـخ بـيـهـقـى آمـده اسـت : امـير نماز بامداد بكرد و روى به شهر آورد و در تاريخ سيستان آمده است : (على الصباح ديگر روز، دوشنبه ، نماز بام ، حصار بستند).
و در (گلستان سعدى ) مى خوانيم :
(پـدر را گـفـتـم از ايـنـان يـكـى سـر بـر نـمـى دارد كـه دو گـانـه بـه درگاه يگانه بگزارد.)
و در شعر امير خسرو دلهوى :
بخ بخ اين زاهد دو گانه گزار
كه دوگان سجده مى كند يك بار

لازم بـه يـادآورى اسـت كه مردم پارسى زبان ، واژه نماز بستن را بهجاى تكبيرة الاحرام گفتن بكار مى برده اند و مى برند.
معنى سوم :
از آنـجـا كه شرط نماز، طهارت است و كلمه نماز، مفهوم طهارت و پاكيزگى را تداعى مى كند، كلمه (نمازى ) كه منسوب به نماز و به معناى (دوستدار نماز) است ؛ به معنى (پاك و طاهر) نيز بكار رفته است و (نمازى شدن ) كه مصدر مركب است ؛ به معنى (پاك و طاهر شدن ، شسته شدن و غسل داده و پاكيزه شدن ) به كار رفته است .
هـمـچـنـيـن نـمـازى كـردن ؛ بـه مـعـنـى پـاك كـردن ، شـسـتـن ، آب كـشـيـدن و غسل دادن و نماز كن ؛ به معنى شستشو كننده استعمال مى شده است :
اخسيكتى گفته است :
تـا نـمـازى نـشـود ديده من بنده به اشك
عشق دستورى ندهد كه كنم در تو نگاه

و نظامى سروده است :
گوزنى كه با شير بازى كند
زمين جاى قربان نمازى كند

شستند بسى زچاره سازى
پيراهن ما نشد نمازى

و عسجدى گفته است :
تا به كف پاى تو تواند ماليد
دل را همه شب ديده نمازى مى كرد

و در (كشف المحجوب ) هجويرى آمده است : (و اگر اين مقيم را در دسترس آن باشد كه آن را جـامه نو سازد، تقصير كند و اگر نباشد، تكليف نكند. همان خرقه وى را نمازى كند تا چون از گرمابه برآيد درپوشد).
و در (تـذكـرة الاوليـاء) شـيـخ عـطـار، صفحه 294، آمده است (و جامه پاره هاى كهنه برچيدندى و نماز كردندى و از آن ستر عورت ساختندى )
و نظام قارى گفته است :
من اينجا جامه ها كردم نمازى
خجندى گر ز رومى شست دفتر

و امير خسرو دهلوى سروده است :
هرچ آن شود پليد، نمازى كنند از آب
آب ار شود پليد، نمازيش چون كنند

و على قلى بيگ گفته است :
دلا بهخون دگر دامنى نمازى كن
در آب ديده من خيز و آب بازى كن

همچنين (نمازى كردن ) به معنى صاف نمودن از آلايش پاك داشتن و سره كردن آمده است :
خاقانى گفته است :
نـمـازت را نـمـازى كـن بـه هـفـت آب نـيـاز ارنه
نماز كاين چنين نبود، جنب خوانند اخوانش

و نظامى سروده است :
به خون ، روى دشمن ، نمازى كنان
سنان بر سر موى ، بازى كنان

ابر به باغ آمده بازى كنان
جامه خورشيد، نمازى كنان

همچنين كلمه (نمازى ) به معانى (نماز گزارنده )، آن كه پيوسته نماز مى گذارد، اهل نماز و طاعت و مؤ من و مقدس ، و آنچه مربوط به نماز است ، آمده است و در سخن مولوى ، واژه نمازباره نيز به معنى كسى كه بسيار نماز مى گزارد ديده مى شود.
در شعر ملاطغرا مى خوانيم :
ز شبنم سبزه نورس نمازى
به هم چون دايه و كودك به بازى

و در شعر حافظ:
چون نيست نماز من آلوده نمازى
در ميكده زان كم نشود سوز و گدازم

و سنائى غزنوى درباره جامه ژنده خود گفته است : ( 38)
چـون نـمـازى و چـون حـلال بـود
آن مـرا جـوشـن جلال بود

2-2. ريشه واژه صلات ، معانى و كاربردهاى آن
بـعـضى گفته اند: كلمه (صلات ) عبرى است . و در زبان عبرانيان (صلوتا) كنيه يهوديان است .
(نولدكه ) صلات را از لفظ عربى (صلوها) مشتق مى گيرد. و در منابع سريانى الفاظى مشابه و معادل با (اقامه صلات ) به چشم مى خورد.
در آيـه چـهـلم سـوره حج (صلوات ) به صيغه جمع ؛ به معنى (معابد) بكار رفته است :
و لو لا دفـع الله النـاس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيرا
(39)

اگـر خـداونـدا، بـرخـى از مـردم را بـه وسـيله برخى ديگر، دفع نمى كرد، صومعه هاى راهـبـان ، كـليـسـاهـاى نصارا و كنيسه هاى يهود و مساجدى كه در آنها نام خدا بسيار ياد مى شود؛ ويران مى شد.
بـرخـى از مـتـاخـريـن ، ريـشـه آن را آرامـى پـنـداشـتـه اند، و با تحقيقاتى كه اخيرا به عـمـل آمـده ، ايـن احـتـمـال قـوت گرفته است كه اصل (صلوة ) سريانى باشد. و از آن زبان ، نخست در زبان جنوب عربستان ، معمول گرديده است و شعرا، آن را در اشعار بكار بـرده انـد و پـس از آن اعـراب شمالى ، لفظ (صلوة ) را از عربهاى جنوبى گرفته اند. در هر حال ، پيش از اسلام ، اين لفظ به معانى پرستشگاه و نيايش بكار رفته است .
در آيـه يـكـصـد و سـوم از سـوره تـوبـه ، بـه مـعـنـاى دعـا، استعمال شده است :
خـذمـن امـوالهـم صـدقـة تـطـهـرهـم و تـزكـيـهـم و بـهـا و صل عليهم و ان صلواتك سكن لهم ( 40)

اى پـيغمبر! تو از مال ايشان ، صدقه بگير و در حق ايشان دعا كن . دعاى تو، آرام بخشى براى آنان است .
احـتـمـال دارد، كه صلوة در اين آيه هم به معنى نماز باشد. كلمه صلوة در قرآن به معنى درود هم مطرح شده است و در آيه يكصد و پنجاه و هفتم از سوره بقره به معنى آمرزش به كار رفته است :
اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة
و در آيـه نـود و نـهم از سوره توبه ، نيز به معنى وسيله دعاى خير و آمرزش خواهى به كار رفته است :
و يـتـخـذ مـا يـنـفـق قـربـات عـنـدالله و صـلوات الرسول
و آنـچـه را بـه راه خـدا خـرج مـى كـنـد، نـزد خـدا اسـبـاب نـزديـك شدن به او و دعاى خير رسول مى شمرد.
كلمه (صلات ) در آيه هشتاد و هفتم از سوره هود؛ به معناى دين است ؛
قالوا يا شعيب اصلوتك تامرك ان نترك ما يعبد اباؤ نا
گـفـتـند: اى شعيب ! آيا دينت به تو فرمان مى دهد كه آنچه را نياكان ما مى پرستيده اند، رها سازيم ؟
مورد ديگر استعمال كلمه صلات ، قرآن خواندن در نماز است ؛ چنان كه در آيه يكصد و دهم از سوره بنى اسرائيل فرموده است :
و لاتجهر بصلاتك
قرآن را در نمازت به آواز بلند مخوان .
عده اى ديگر آن از ماده (صلى ) به معنى راست كردن با آتش ماخوز پنداشته اند.
صلى را در زبان عرب به معنى افروختن آتش ، براى خواندن مهمان نيز، بكار برده اند. و در ادب فـارسـى هم : دعوت به مهمانى و نظاير آن را، صلى گفته اند مثلا مى گويند: فلان صلاى مهمانى در داد . ( 41)

در كتاب (المستطرف ) درباره اشتقاق معنوى كلمه (صلوة ) آمده است :
انـهـم اخـتـلفـوا فـى اشـتـقـاق اسـم الصـلوة انـه مـم هـو، فقيل : هو من الدعاء و تسمية الصلوة دعا معروفة فى كلام العرب فسميت الصلوة لما فيها من الدعاء و قيل : سمى بذلك من الرحمة . قال الله ، تعالى ، فى سوره احزاب : ان الله و مـلائكـتـه يـصـلون عـلى النـبـى يا ايهاالذين امنوا اصلوا عليه و... فهى من الله رحمة و من الملئكة الاستغفار و من الناس الدعاء قيل : سمى بذلك من الاستعانة من قولهم : صليت العود عـلى النـار و الصـلوة تقيم العبد و تعينه على طاعة الله و خدمته و تنهاه عن مخالفته كما قـال ، عزوجل ، فى سور عنكبوت : (ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر و البغى ) و قيل : سمتى بذلك لانها صلة بين العبد و ربه ( 42)

تـرجـمـه و توضيح : در اشتقاق معنوى نام (صلوة ) اختلاف كرده و گفته اند: اين كلمه از كـجـاسـت ؟ گـفته شده از (دعا) مشتق است و نام بردن از دعا، با كلمه (صلوة ) در كلام عرب معروف است . بنابراين نماز را به خاطر دعاهايى كه در آن وجود دارد، (صلوة ) ناميده اند و گفته اند: نماز از آن جهت كه رحمت پروردگار است ، صلوة ناميده مى شود. خداى تعالى در سوره احزاب فرمود:
هـمـانـا خـدا و فـرشـتـگـان او بـر پـيـامـبـر دورد مـى فـرسـتـنـد. اى اهل ايمان ! شما نيز بر او درود فرستيد.... ( 43)

صـلاتـى كه از جانب خدا باشد، (رحمت ) و آن كه از جانب فرشتگان باشد، (آمرزش خواهى ) و آن كه از سوى مردم باشد، (دعا) است .
و گـفـتـه اند: نماز را از آن كه مشتمل بر كمك خواهى از خداست ، (صلوة ) ناميده اند، از آنجا كه وقتى عرب مى گويد
(صليت العود على النار)
منظورش آن است كه (چوب يا عصارا در به كمك آتش ، نرم و راست كردم ) ( 44)

انـسـان ، با استعانت از خدا و نماز، نرم و انعطاف پذير مى گردد و افزون بر آن كه از خـشـكـى و سـنـگـدلى ، نـجـات مـى يـابـد، در طـريـق تكامل و انسان شدن ، مستقيم مى گردد. از اين روست كه خداى ، تعالى ، فرمود:
و استعينوا بالصبر و الصلوة ( 45)

از روزه و نماز، كمك بگيريد.
اگـر بـنـده ، نماز حقيقى بپا دارد، نماز نيز او را بپا مى دارد. به او استقامت مى دهد. او را بـر فـرمـان بـردن از خـدا و انـجـام وظـيـفه بندگى ، مدد مى بخشد و از مخالفت با اوامر پـروردگـار، بـاز مـى دارد؛ هـمـچنان كه خداى قدرتمند و بلند مرتبه ، در سوره عنكبوت فرمود:
براستى كه نماز، از فحشا و منكرات باز مى دارد.
ان الصلواة تنهى عن الفحشاء و المنكر ( 46)

در كـتـب لغت (صلوة ) به معنى بزرگداشت و تعظيم نيز آمده است چنان كه لفظ (نم ) در كـلمـه (نماز) به همين معنى است و گفته اند: نماز را (صلوة ) ناميده اند زيرا پيوند بين بنده و پروردگار است . ( 47)

3-2. تعريف نماز
چـنـان كـه گـفـتـه شـد، نماز پرستش مشتركى ميان تمام اديان است و براى آن تعريف هاى زيادى شده است . در اينجا به دو تعريف گزيده كه از دو دانشمند عربى است توجه كنيد:
آگـوسـت سـاباتيه ، استاد فلسفه دانشگاه پاريس در كتاب فلسفه دين مى گويد: دين ، روح انسان را با نيرويى نامرئى كه مقدارتش را در اختيار دارد، ارتباط مى دهد و نماز كه ايـن ارتـبـاط را بـرقرار مى سازد، دين حق ؛ يعنى همان دينى است كه به مرحله علم در آمده اسـت . اگـر ديـن بـا عـمـل زنده اى كه پيوند دهنده آفريده و به آفريدگار و سوق دهنده روح به سوى رستگارى باشد، توام نگردد، معنا و مفهومى نخواهد داشت . ( 48)

ايـن گـفـتـه آگـوسـت سـابـاتـيـه ، مـفـهـوم هـمـان سـخـن رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) است كه فرمودند:
لا خير فى دين لا صلوة فيه ( 49)

دينى كه نماز در آن نباشد، در آن خيرى نيست .
(ويكتور هوگو) در تعريف نماز كه عاليترين نوع پرستش است سخنى در خور توجه دارد. مى گويد:
نماز
نماز مى گذارند.
براى كه ؟
براى خدا.
نمازگذاردن براى خدا، معنى اين كلمه چيست ؟
آيا در خارج از وجود ما يك لايتناها وجود دارد؟
اين لايتناها يك امر پايدار و چون لايتناهاست ، و ضرورت ، ذاتى اوست .
اگر شامل ماده نمى بود به همانجا محدود مى شد.
چـون لايـتناهاست داراى شعور است اگر فاقد شعور مى بود به همانجا پايان مى يافت ، در صورتى كه ما نمى توانيم چيزى جز تصور موجوديت به خود نسبت بدهيم .
آيا اين لايتناها جوهر و ذات را در ما به وجود آورد؟ به عبارت ديگر آيا او همان وجود مطلق نيست كه ما وابسته به او هستيم ؟
هم در آن حال كه يك لايتناها در خارج از وجود ما هست ، آيا در خود ما نيز يك لايتناها نيست ؟
اين همه لايتناها با هم ؟! چه جمع موحشى ؟!
ايـا يـكـى از آن دو فـوق ديگرى قرار نمى گيرد؟ آيا لايتناهاى دوم ، به اصطلاح ، زير دست نخستين نيست ؟
ايـا لايـتـنـاهـاى دوم ، آيـيـنـه آن ، پـرتـو انـعـكـاس آن و يـك لجـه مـتـحـدالمـركـز با لجه اول نيست ؟
آيا اين لايتناهاى ثانوى نيز داراى شعور است ؟ فكر مى كند؟ دوست دارد ؟ مى خواهد؟
اگر هر دو لايتناها ذيشعورند پس هر يك از آن دو، اصلى براى خود دارد.
يك (من ) در لايتناهاى بالا هست ، همچنان كه يك (من ) در لايتناهاى پايين وجود دارد. من پايينى جان است ، من بالايى خداست .
لايتناهاى پايين را با نيروى تفكر، با لايتناهاى بالا در تماس نهادن نماز ناميده مى شود. ( 50)

يـاد آورى ايـن نـكـتـه ضـرورت دارد، كـه تـعـريـف كـامـل نماز، ممكن نيست چون معرفت ما به آن كامل نيست . نماز، اقيانوس بيكرانه اى است كه خبر آوردن از اعماق آن براى غواصان بزرگ نيز از محالات است و براى تعريف اجمالى آن بـايـد بـه هـمـه اسـماء و اوصاف آن و آنچه درباره روح ، حقيقت ، اهميت و آداب و اسرار آن گـفـته اند و به همه آثار و نتايج گوناگونى كه در ابعاد مختلف حيات اين جهانى و آن جهانى افراد و جامعه ها دارد، توجه كرد.
4-2. توصيف هاى كوتاهاى از نماز
1. نماز، برقرارى ارتباط با الله و بريدن از آلهه هاست .
2. نماز، سكويى اعتلا و عروج انسان است .
3. نماز، معيار حق جويى ، شكوفايى جوانه هاى وجود و پيمان تسليم اوست .
4. نماز، پيام مكتب ، ستون دين و قله بالندگى است .
5. نماز، درس خاك طبعى و فروتنى و بريدن از منيت ها است .
6. نماز، كلاس درس و كتاب هستى است .
7. نماز، صف آرايى در كرانه هستى و ديدن ناديدنيهاست .
8. نماز، نياز هميشه انسان به شكفتن است .
9. نماز، سكينه روح ، آرامش خاطر و وقار ظاهر است .
10. نماز، كشش عاشقان ، محبوب خاشعان و مهر معبود است .
11. نـمـاز، مـنشور سفيران حق ، وفاى عهد رشد يافتگان و پيام آوران به معروف ، ناهيان از منكر و مصلحان زمين است .
12. نـمـاز، قـربـانى كردن هوسها، زدودن زشتى ها، نفى انحصارطلبى ها، سد كژرويها عامل خويشتن داريها و رهبر نيكيها و زيباييهاست .
13. نماز، صيقل وجود و آيينه حق است .
14. نماز، پابنگ برپايى تعظيم ارزشها و تكريم انسانهاست .
15. نماز، ترسيم كننده طريق فلاح و نقطه اوج صيرورت انسان است .
16. نماز، چراغ هر خانه و كاشانه ، زينت هر شهر و ديار و عطر و حيات است .
17. نماز، درس توحيد، رمز اخلاص و راز عبوديت است .
18. نماز، پرفروزترين ستاره آسمان احكام اسلامى است .
19. نماز، نويد بخش سلامت جسم ، بهداشت روان و طهارت روح است .
20. نماز، چشمه جوشان معرفت است .
21. نماز، ارزش است و نگهدار ارزشهاست .
22. نماز، شكستن ديوار آزمنديهاى ، گذار از بى قراريها و رهايى از خودمداريهاست .
23. نماز، پالايش وجود، والايش روان و باران رحمت است .
24. نماز، كامل ترين پاسخ به عالى ترين نياز انسان است . ( 51)

25. نماز، انعكاس فرياد روح محبوس در جسم است .
26. نماز، دلتنگى روحى است كه جلاى وطن شده است و مى خواهد كه خاك كنده شود و به افلاك بپيوندند.
27. نماز، زبان هنرى اسلام است .
28. نماز، ارتباط زمينيان را با ملكوتيان براقرار مى سازد.
29. نـمـاز، سـتـون اسـلام و پـرچـم رسـالت رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) است . ( 52)

30. نماز، گوياترين آيينه ايمان است .
31. نماز، راس تمام عبادتهاست .
32. نماز، وسيله محو گناهان است .
33. نماز، سد محكمى در برابر سيل گناهان است .
34. نماز، جنگ با شياطين است .
35. نماز، اصلاح فرد و جامعه است .
36. نماز، ايجاد كننده اخوت اسلامى است .
37. نماز، راه رستگارى دنيا و آخرت است .
38. نماز، ترازوى سنجش انسانهاست .
39. نماز، كوبنده ترين سلاح كمتب توحيد است .
40. نماز، جارى تطهير است .
41. نماز، جاى تطهير است .
42. نماز، پر كشيدن روح مؤ من به سوى خداست .
43. نماز، وسيله امتحان شيعيان اهل بيت عصمت و طهارت است .
44. نماز، سرود قدسيان و نماز خواندن ، هماوايى با فرشتگان است .
45. نماز، روشن كننده شبهاى تاريك است .
46. نماز، مصداق بارز بار امانت است .
47. نماز، بهترين عبادتهاست .
48. نماز، بهين موضوع است .
49. نماز، فاضل ترين كار است .
50. نماز، محبوب ترين كار در پيشگاه كردگار است .
51. نماز، موثرترين سلاح بر عليه شيطانهاست .
52. نماز، كوركننده چشم اهريمن است .
53. نماز، روشنى بخش چشم پيغمبر است .
54. نماز، عمود خيمه دين است .
55. نماز رخساره ايمان و چهره دين است .
56. نماز پايگاه اخلاص است .
57. نماز، ياد متقابل عابد و معبود است .
58. نماز سرود رهايى و باب رحمت ايزدى است .
59. نماز، سبب روى آوردن ايزد به بنده است .
60. نماز، موجب تابش انوار ايزدى است .
61. نماز كليد دلهاست .
62. نماز، جلوگاه فقر الى الله است .
63. نماز، تكليفى غير قابل اسقاط است .
64. نماز، پرچم اسلام است .
65. نماز، جوهر و عصاره دين است .
66. نماز، گنجينه ذكر و راز است .
67. نماز، عالى ترين سير روحانى و عرفانى است .
68. نـمـاز، آيـيـن امـت اسـلام و از بـرتـريـن وسـيـله هـاى توسل به خداوند است .
69. نماز، از بهترين توشه هاى آخرت است .
70. نماز، آخرين سفارش پيغمبران است .
71. نماز، كليد بهشت است . به حديث زير مراجعه كنيد.
رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) ضـمـن سـخـنـانـى كه در ترغيب مردم به نماز بيان فـرمـودنـد، در حـديـثى بلند، توصيف هاى كوتاهى از نماز آوردند و اينك متن و ترجمه آن حديث :
الصـلاة مـرضـاة الله تـعـالى و حـب المـلائكـة و سـنـة الانـبـيـاء و نـور المـعـرفـة و اصـل الايـمان و اجابة الدعاء و قبول الاعمال و بركة فى الرز و راحة فى البدن و سلاح عـلى الاعـداء و كـراهـة الشـيـطـان و شـفـيع بين صاحبها و ملك الموت و سراج فى القبر و فـراش تـحـت جنبيه و جواب منكر و نكير و مونس فى السراء و الضراء و صاير معه فى قـبـره الى يـوم القـيـامـة . اءنـها زادالمؤ منين من الدنيا الى الاخرة و تشفع للمصلى عند ملك المـومـت و عـنـدالمـحـشـر تـكـون الصـلوة تـاجـا على راسه و سببا للجواز على الصراط و مـفـتـاحـاللجـنـة و مـهـرا لحـور العـيـن و فـيـه عـنـه (صـلى الله عـليـه وآله و سـلم) ان لكـل شـى ء زيـنـة السـلام الصـلاة الخـمـس و لكـل شى ء برائة و برائة المومن من النار الخـمـس و خـيـر الدنـيـا و الاخـرة فـى الصلاة و بها يتبين المؤ من من الكافر و االمخلص من المنافق ( 53)

نـمـاز، عـمـل بـرگـزيـده خـداى ، تعالى ، محبوب فرشتگان ، روش پيغمبران ، روشنايى شـنـاخـت ، ريـشـه ايـمـان ، پـاسـخ دعـا، پـذيرش اعمال ، بركت در روزى ، راحت در بدن ، سـلاحـى عـليـه دشـمـنـان ، نـاخوشايند شيطان ، ميانجى ميان نمازگزار و فرشته مرگ ، چـراغ روشـن كـنـنـده گـور، بسترى زير پهلوهاى ميت ، پاسخى براى پرسشهاى نكير و منكر، همدمى در شادى و گرفتارى و باران رحمتى در گور است و تا روز رستخيز. نماز، توشه مومنان در سفر از دنيا به آخرت است و نماز گزار را نزد فرشته مرگ شفاعت مى كند نماز در روز رستخيز تاجى بر تارك نمازگزار است و موجبى براى آسان گذشتن از صراط و كليدى براى بهشت و كابينى براى سيه چشمان بهشتى .
و نيز از آن بزرگوار روايت شده است كه :
بـراى هـر چـيـزى زيـورى اسـت و زيـور اسـلام ، پنج نماز است و براى هر چيزى پايه و تـكـيـه گـاهـى اسـت و تـكيه گاه مؤ من ، نماز است و براى هر چيزى روشن كننده اى است و روشـن كـننده قلب مؤ من ، نماز است و براى هر چيزى آزاديى است و وارهيدن مؤ من از گناه و آتش دوزخ به پنج نماز است و نيكويى دنيا و آخرت در نماز است و به آن مؤ من از كافر و مخلص از منافق جدا گردد. ( 54)

5-2. نامهاى نماز در قرآن
1. صلات : انما المؤ من ... الذين يقيمون الصلوة و.... ( 55)
مومنان ، فقط كسانى هستند كه نماز را بپا مى دارند. و...
2. ايمان :
و مـا جـعـلنـا القـبـلة التـى كـنـت عـليـهـا الا لنـعـلم مـن يـتـبـع الرسول .. و ما كان الله ليضيع ايمانكم ( 56)

آن قـبـله را كـه بـر آن بـودى بـيـت المـقـدس ، براى آن ، مقرر كرديم تا كسانى را كه از فـرستاده ما پيروى مى كنند، از آنان كه بر هر دو پاشنه بر مى گردند و از دين ، روى مى تابند، جدا سازيم و.. خدا كسى نيست كه نماز شما را بدون پاداش بگذرد.
(نـمـازهـايـى كـه تـاكـنـون ، رو بـه بـيـت المـقـدس ، خـوانـده ايـد، باطل نيست .)
3. تسبيح :
فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون ... و عشيا و حين تظهرون ( 57)

هـنـگـامـى كـه شـام مـى كـنـيد و وقتى كه وارد صبح مى شويد...و شبانگاه و آنگاه كه به نيمروز، در مى آييد، تسبيح معبود يگانه را به جاى آوريد؛ يعنى نماز بگزاريد.
4. قرآن :
اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل و قران الفجر ( 58)

پس از زوال آفتاب ، تا هنگام هجوم تاريكى شب ، نماز را بپاى دار و همچنين نماز صبح را به جاى آور....
5. حسنة :
واقم الصلوة ... ان الحسنات يذهبن السيئات ... ( 59)

و نماز را برپا كن .... همانا كه نمازها، بديها را دور مى سازد.
6. ركوع :
و اقيموااصلوة ...واركعوا مع الراكعين ( 60)

و نماز را برپا داريد.. و با نمازگزاران ، نماز بگذاريد.
7. قنوت :
يا مريم اقنتى لربك واسجدى واركعى مع الراكعين ( 61)

اى مـريـم ، بـراى پـروردگـار خـود، به نماز بايست ، براى او به خاك بيفت و با نماز كنندگان ، نماز به جاى آور
8 و9 - قيام و سجده :
ليـسـوا سـواء مـن اهـل الكـتـاب امـة قـائمـة ، يـتـلون ايـات الله انـاء الليل و هم يسجدون ( 62)

10. امانت :
انـا عـرضـنـا الامـانـة عـلى السـمـوات والارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان ... ( 63)

ما امانت ، خود را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم ، از برداشتن آن سرباز زدند و از آن ترسيدند و انسان ، آن را برداشت ... برخى از مفسران ، بار امانت را عبارت از نماز مى دانند.
11. استغفار:
و الله بصير بالعباد الذين ...والمستغفرين بالاسحار ( 64)

و خـدا بـه بـنـدگـان خـود، بيناست . همان بندگانى كه .. و به آن بندگان كه در اواخر شبها، نماز مى خوانند.
12. ذكر:
حـافـظـو عـلى الصـلوات ، فـان خـفـتـم ، فـرجالا و ركبانا، فاذا امنتم فاذكر والله ( 65)

به اجراى همه نمازهاى واجب ، پايبند باشيد.. و چنانچه از دشمن و مانند آن بر جان خويش ترسيدند، در همان حال كه بر پاهاى خود يا سوار بر مركب ، روان هستيد، نماز بگزاريد و آنـگـاه كـه ايـمان شديد، خدا را ياد كنيد؛ يعنى نماز را با آرامشى و با آداب آن به جاى آوريد.
6-2. روح نماز و حقيقت آن
جبران خليل جبران درباره نماز مطلبى گفته است كه روح عبادت را بيان مى كند و تقريبا با منابع اسلامى مطابقت دارد.
زنـى پـارسـا به پيامبر گفت : درباره نماز سخنى بفرمائيد: فرمود: تو هميشه در هنگام احـسـاس احـتـيـاج و فـشـار زندگى رو به نماز مى گذارى ، اما خوشا به وضع روانى و روحـيت ، اگر به هنگام شادى و شادمانى نماز بگزارى ، در آن هنگام كه خيرات به سوى تو روى آورى شده اند.
آيا نماز غير از گسترش ذات انسانى در ابديت ، چيز ديگرى است ؟
آيا نماز چيزى غير از گسترش ذات انسانى در اثير روح كلى جهان است ؟
اگر ديدى كه نمى توانى در حال نماز از گريه خوددارى كنى به رغم اشكهايى كه از ديـدگـانت فرو مى ريزند خود را به سوى انبساط تحريك كن . باشد كه با شادمانى و تبسم نماز بگزارى .
تو در هنگام نمازگذاردن ، روح خود را براى اجتماع و انس با فرشتگان و ارواح ذات پاك خداوندى بالا مى برى . براى ديدار آن معبد غير محسوس ، آماده باش تا هيجانى آسمانى و مـلكوتى را در خويشتن احساس ‍ مى كنى ... من نمى توانم الفاظ نيايش را به تو تعليم دهـم زيـرا مـادامـى كه خداوند، نماز را بر زبان و دلهاى تو نگذارد، و گوش به نمازت نخواهد داد.
مـن نـمـى تـوانـم نـمـاز دريـاهـا و چـمـنـزارهـا و كـوهـهاى سر به فلك كشيده را براى تو قـابل درك سازم ولى تو كه زاييده شده همين كوهها و چمنها و درياها هستى مى توانى نقش نـمـاز آنـهـا را در صفحات دلت دريابى . اگر در آرامش شبانگاهى گوش فرادهى خواهى شـنـيـد كـه كـوهـهـا و چـمـنـهـا بـا آرامـش و خـضـوع مـخـصـوص بـه خـود مشغول راز و نياز مى باشند. آنان چنين راز و نياز مى كنند:
اى پـروردگـار ما! اى خدا ما !اى ذات بال و پر دهنده ما! اراده ما پيرو اراده توست ، مطابق رغـبـت و خواسته تو رغبت مى كنيم و مى خواهيم ، تو با توانانيى خويش ، شب را كه از آن تـوست مبدل به روزها مى كنى و كه آنها هم از آن توست ، ما نمى توانيم احتياجات خود را بـراى تـو بـازگـو كـنيم زيرا تو پيش از آن كه احتياجات ، در درون ما به وجود آيند از آنها خبردارى ، احتياج نهايى ما به ذات توست . هر چه از تو بهره مند شويم ، از همه چيز برخوردار خواهيم شد. ( 66)

در آيين مقدس اسلام براى خوشبختى بشر و سير تكاملى اش برنامه هاى سودمندى هست كه بخش اعظم آنها تحت عنوان عبادت مقرر شده است .
عـبـادتـهـا، مـانند انسان زنده داراى دو مرحله جسم و روح اند و به گونه اى هستند كه جسم آنها در جسم انسان ، موثر است و روح آنها مايه ترقيات روح انسان است .
جـسم نماز عبارت از اجزاى ظاهرى و صورى آن است كه در حد خود فوايد و نتايجى دارند. رعايت طهارت و پرهيز از نجاست در حفظ الصحه ، استنشاق در ايجاد نشاط و سجده ، و خم و راست شدن در پرورش ‍ كالبد اثر دارند. همچنين اثرى كه جسم نماز مى تواند در روح و بـاطـن آن بـگـذارد و غـيـر قـابـل انـكـار اسـت و چنان كه جسم انسان در روح و روان او در بـدنـيـات او اثر دارند ليكن اگر اين امور، جسم بدون جان باشند، چگونه مى توانند در تـعـالى روح انـسـان ، مـوثـر واقـع شـونـد. تاثير كلمات الفاظ، حركات و سكنات چنين نمازى در تامين هدفى ، تقريبا مساوى با صفر است .
بنابراين صرف اين امور نمى تواند موجبى براى تشريع نماز باشد. آنچه هدف بوده اسـت و بـه ايـن ظـواهـر نـيـز ارزش و اعتبار مى بخشد. روح نماز است ؛ چنان كه در مقايسه انسان زنده و مرده مى يابيم كه ارزش جسم انسان به روح و روان او بستگى دارد.
روح نماز، عبارت از معانى باطن آن است كه حيات نماز به آن بستگى دارد و اين روح نماز اسـت كـه روح انـسـان را بـه خـدا نـزديـك مـى سـازد و كمال مى بخشد و هدف از تشريع نماز، همين سير تكاملى روح انسان بوده است .
روح ابـتدايى هر پرستشى ، توجه به (الله ) است و حالت توجه ، مستلزم امرى است كـه بـدون آن مـحـقـق نـخـواهد شد و آن علم و آگاهى است . تا انسان به هدفى معرفت پيدا نكند، چگونه مى تواند به آن متوجه گردد؟! به عبارت ديگر، توجه انسان به يك چيز، فـرع بـر آگاهى و معرفت به آن چيز است . حال كه دانستيم توجه به خدا، ملزوم علم به او عـظـمت و قدرت اوست . بايد توجه كنيم كه اين علم ، پيش از توجه اندك است . پيدايش حالت و استمرار آن ، انسان را وا مى دارد كه هدف را بيش از پيش بشناسد. بنابراين اگر بگوييم كه برگشت تمام عبادتها به علم و آگاهى است و غرض اصلى و روح نهايى هر عـبـادتى ، معرفت و شناسايى ايزد منان است ، سخنى درست و حكيمانه گفته ايم . بر اين اسـاس ، اسـتـمـرار و تـكـرار تـوجـه به خدا موجب افزايش ‍ علم است و افزايش علم ، مايه ازدحـام تـوجـه اسـت و افزونى توجه به خدا، موجب نزديك شدن به حضرت اوست و چون خـدا كـمـال مـطـلق اسـت ، نـزديـك شـدن بـه او بـه مـعـنـاى سـيـر تكامل روح است .
بـه بـيـان ديـگـر، مـنـظـور اصـلى از مـقـرر كـردن عـبـادتـهـا، قـرب بـه حـق اسـت و وصـول بـه آن از اثـرات روح عـبـادت اسـت و روح عـبـادت ، معنويتى است كه در ظرف اين اعـمال برجسته فراهم است و ليكن معنويت در همه عبادتها بدن استثنا، علم و معرفت هدفدار بـه ذات اقـدس حـضـرت حـق اسـت و چـون مـعـرفـت بـه او را نـهـايـت نـيست حتى آنها كه در بالاترين مرابت معرفت هستند، نه تنها از اداى فرايض معاف نمى باشند بلكه مسؤ وليت بيشترى هم دارند چنان كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) علاوه بر نمازهاى يوميه ، ببه انجام نماز شب نيز موظف بود و خود فرمود:
الهى ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك ( 67)

خـداى مـن ! تـو را چـنـان كـه حـق شـنـاخـت تـوسـت ، نشاخته ام و چنان كه حق عبادت توست ، پرستش نكرده ام .
حـيات نماز، به معانى باطنى و به آداب نهان و اسرارى كه به اجزاء و شرايط ظاهرين تـعـلق دارد، نـيـز بستگى دارد و معانى باطنى كه ، افزون بر معرفت ، جزء روح نماز و حقيقت آن است هفت است .
1. اخـلاص: كـه بـه مـعـنـى قصد قربت و خالى بودن از رياست و توضيح آن گذشت .
2. حـضـور قـلب : يـعـنـى فـارغ بـودن دل از غـيـر آنـچـه بـه آن مشغول است و در آن سخن دارد نماز، تا آن كه بداند چه مى كند و چه مى گويد؛ به عبارت ديگر حضور قلب ، خشوع دل است و خشوع دل ، آن است كه نماز گزار، بى آن كه فكرش به جاى ديگرى برود تمام انديشه و همتش نماز باشد و همه حواس خود را متوجه آن سازد. به نحوى كه جز معبود در دلش وارد نشود.
پس مادامى كه فكرش از غير آنچه در آن است نماز منصرف است و ياد خدا در دلش هست و از او غافل نيست ، حضور قلب ، حاصل است .
تـوضـيـح آن كـه خـشـوع در نـمـاز دو نـوع اسـت يـكـى خـشـوع دل و ديگرى خشوع جوارح است .
مـعـناى خشوع دل را گفتيم و خشوع اندامهاى بدن عبارت است از آن كه نمازگزار، چشمها را بـه زيـر افـكـنـد. بـه چـيـزى ديـگـر التـفـات نـكند، با چيزى بازى نكند، خميازه نكشد، انـگـشـتـهـاى پـا و تـمـام بدن را رو به قبله دارد، حركتى براى غير نماز نكند و چيزى از مكروهات را مرتكب نشود، خشوع اندامهاى بدن را خضوع نيز مى نامند.
رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) شخصى را مشاهده كردند كه در ضمن نماز با دستهاى خود بازى مى كرد. فرمودند:
لو خشت جوانحه لخشعت جوارحه ( 68)

اگر قلب او خاشع شده بود، اندامهايش نيز خاشع مى شدند.
زيـرا قـلب ، سـلطان اعضاى تن است و چون قلب خاشع نيست و بازى مى كند، دست و پا و اندامهاى ديگر نيز در حال بازى هستند و خشوع ندارند .
نـمـاز، ذكـر خـداسـت و بـازى كردن در ضمن ذكر، يادآور سومين و چهارمين كريمه از سوره شريفه انبياست كه مى فرمايد:
ما ياتيهم من ذكر من ربهم الا استمعوه و هم يلبعون لاهية قلوبهم ...
هـيـچ گاه ذكر تازه اى ؛ يعنى آيه يا سوره جديدى از جانب پروردگارششان براى هدايت آنـان فـرود نـيـامـد، مـگـر آن كه آن را شنيدند در حالى كه دلهايشان به بيهوده سرگرم بيهوده بود و مشغول بازى بودند.
از ايـن آيـه مـى فـهـمـيـم كـه لهـو قـلب و لعـب قـالب ، مـلازمـه دارنـد. اگـر دل به بازيچه سرگرم شود، بدن نيز مشغول بازى مى شود و اگر قلب ، خاشع شود، اندامهاى بدن نيز خاضع و خاضع مى شوند.
مـرحـوم مـولى مـحـمـد تـقـى مـجـلسـى گـفـتـه اسـت هـنـگـامـى كـه نـمـاز مـؤ مـن كـامـل غـالبـا بـا حـضـور دل بـاشـد، قلبش به منزله امام ، و حواس باطن و طاهرا و قوا و جـوارحـش بـه مـنـزله اقـتـدا كـنـنـدگـان هـسـتـنـد هـمـچـنـان كـه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
لو خشتعت جوانحه لخشعت جوارحه ( 69)

3. تفهم : و اين غير از حضور قلب است ، زيرا ممكن است كسى حضور قلب داشته بـاشـد ولى نـداند الفاظى كه بر زبان مى راند، چه معنى دارد. عكس آن در صادق است . مـمـكـن اسـت كـسـى مـعـانـى الفـاظ نـمـاز را بـداند؛ چنان كه عربها مى دانند اما چه بسيار عـربهايى كه در نماز خود همانند بسيارى از مسلمانهاى غير عرب حضور قلب ندارند. پس اين كه قرآن مى گويد:
... حتى تعلموا ما تقولون ( 70)

يعنى
(... تا بفهميد كه چه مى گوييد) نه (... تا بدانيد كه چه مى گوييد)
مـراد از فـهـم آن اسـت كه دل از معانى الفاظ با خبر و متوجهش باشد، و اين مقامى است كه حال در آن متفاوت است ، همه مردم ، معانى قرآن و تسبيحات را به طور يكسان نمى فهمند، چـه بـسـا مـعانى لطيفى كه بعضى از نمازگزاران در اثناى نماز به آن مى رسند و خود هـرگـز پـيـش از آن بـه آن نـرسـيـده انـد و ديـگـران نـيـز آن را نـمـى فـهـمـنـد رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
انما يكتب للعبد من صلاته ما عقل منها ( 71)

براى نماز يك بنده تنها به آن اندازه كه مى فهمد ثواب مى نويسند.
4. تعظيم و بزرگداشت خدا: و آن چيزى است كه غير از حضور قلب و فهميدن چه بسا كه آدمى غير خود را مخاطب قرار مى دهد، در حالى كه دلش حاضر است و مى فهمد كه چـه مـى گويد اما مخاطب را بزرگ نمى دارد. در حالى كه دلش حاضر است و مى فهمد كه چه مى گويد اما مخاطب را بزرگ نمى دارد.
مـولوى دربـاره فـهم معانى نماز و بيرون كشيدن اسرار آن و رعايت طماءنينه و تعظيم در نماز مى گويد: ( 72)
در نماز اين خوش اشارتها ببين
تا بدانى كين بخواهد شد يقين

بچه بيرون آر از بيضه نماز
سر مزن چون مرغ بى تعظيم و ساز

5. هيبت و آن افزون بر تعظيم است و عبارت از ترسى است كه بر اثر انديشه در عظمت پروردگار پديد آيد. آن را كه ترس و بيم ندارد، ترسان و بيمناك نمى نامند. هـر تـرسى را نيز هيبت و مهابت نمى گويند.. هيبت ، ترسى است كه به سبب بزرگداشت خدا، دست مى دهد.
6. رجـا: امـيـد نـيـز امـرى اسـت عـلاوه بـر آنچه مذكور افتاد چه بسا كسى صاحب قـدرتـى را تـعـظـيـم مـى كـنـد و از او تـرسـى و هـيـبـتـى بـه دل دارد امـا بـه لطـف و احسان او اميد ندارد. حال آن كه بنده بايد در نماز خود به ثواب و پاداش خدا اميداوار باشد همچنان كه به هنگام تقصير خود بايد از عقاب او بهراسد.
7. حـيـا: سـبـب حيا، آگاهى بنده از تقصير و يادآورى از گناهان خويش است و اين چـيـزى اسـت عـلاوه بـر تعظيم و خوف و رجاء، شرم و حيا ممكن است بدن تذكر و تقصير و ارتكاب گناه پيش آيد، بنده اى كه به نماز از خداى خود شرم دارد، حالت شرمساريش در فـواصـل روزانـه نـيـز مـحـفـوظ اسـت و نـمـازگـزارى كـه خـدا را در هـمـه حال حاضر و ناظر مى داند، پيوسته از او شرم دارد و از گناه باز مى ماند. ( 73)
هر كه را علم و حيا همراه بود
از يقين او تابع آن شه بود

بـعـد از آن آيـد حـيـا نـزديـك عـقـل
تـا بـگـيـرد از عـلوم عقل و نقل

خود حيا را جا يه چشم خويش كرد
او نظر در رحمت او بيش كرد

گفت : هر كس علم دارد، جان بود
خود حيا يك شعبه از ايمان بود

هـر كـه را عـقـل و حـيـا هـمـراه اوسـت
آدم مـعـنـى دل همراه اوست

خود حيا اهل معانى را بود
علم و عقلت از حيا ظاهر شود

عقل با علم و حيا همخانه شد
هم مى و ميخانه و جانانه شد
( 74)

مـهـاتـمـاگـانـدى ، رهـبـر بـزرگ هـنـدوسـتـان و نـجـات بـخـش آن از چنگال استعمار انگليس مى نويسد:
عجر و لابه و دعا و نماز به درگاه خدا، خرافات نيستند. آنها اعمالى بسيار حقيقى تر از خـوردن ، آشـاميدن ، نشستن و راه رفتن هستند. اگر بگوييم كه فقط آنها حقيقى هستند و همه چـيـزهـايـى ديگر غير حقيقى هستند، اغراق نكرده ايم . چنين دعا و نمازى دور از فصاحت كلام نـيـسـت امـا احـتـرام لفـظـى هـم نـيست . از قلب سرچشمه مى گيرد و مى جهد. اگر به چنان خـلوص قـلبـى دسـت يـابيم ، قلب ، خالى از همه غير از عشق مى شود. نمازگزار به هيچ گفتگويى نياز ندارد. او غير وابسته و مستقل است و محتاج كوشش حسى نيست . من كوچكترين شـكـى نـدارم كـه نـمـاز و دعـا وسـيـله غـيـر قـابـل انـكـارى بـراى پـاك كـردن قـلب از اميال نفسانى است ولى بايد با منتهاى تواضع آميخته شود. ( 75)

مـارس بـوازار كه دوازده سال در كشورهاى اسلامى با سمت نماينده سازمان صليب سرخ ، فـعـاليت كرده و حاصل ارزيابيهاى خود را به صورت كتابى به زببان فرانسه منتشر كـرده اسـت : مـى نـويـسـد: نـمـاز، تـسـبـيـح ، خـضـوع و خـشوع كه نحوه برگزارى آن با كـمـال دقت معين شده است . مسلمانان را به اسلام مى پيوندد و انسان را به صورت جزئى از كـل جـهان در مى آورد. نماز، تصورى عالى از طبيعت انسان به نمازگزار مى دهد و او را با شرافت آشنا مى كند. حق ، به واسطه همين امر و در نتيجه آن ، او را به خضوع و خشوع وا مى دارد و اين چيزى است كه در هياءت ظاهر نمازگزار ديده مى شود زيرا در نماز، اجزاء شـريـف بدن ، با خاك تماس ‍ مى گيرد. نماز، فقط دعا به درگاه خدا نيست كه ناشى از تـاثـيـرات شـخصى يا احساسات مبهم باشد، بلكه بر عكس در نماز پيوسته بايد كلام خدا ادا شود. در مقابل دعا كه دعا كننده اى اگر عرب زبان نباشد. مى تواند مستدعيات خود را بـى هـر مقدمه اى به زبان مادرى عرضه نمايد و يا اگر مى انديشد كه بهتر است در ادعيه خود به آيات و دعاهاى قرآنى ، توسل جويد، چنين كند. ( 76)

دكـتر لئون دنى ، دانشمند، روانشاس اروپايى مى گويد: نيايش به درگاه خداى توانا، راز و نـيـازى را بـه سـوى خـدا و آفـريـنـنـده مـوجـودات كـه مـلجـاء و پـنـاهـگـاه دل شـكـسـتـگـان اسـت ، معطوف مى دارد و با خضوع و فروتنى ، درماندگى ، ناتوانى و پـريـشـانـى خـود را به آستان الوهيتش عرضه مى كند و با ستايش ذات پاك خداونديش ، كـوچـكـى و حـقـارت خـود را بـيـان و از پـيـشـگـاه مـقـدسـش بـخـشـايـش گـنـاهـان خـود و شمول رحمت بى پايان او را درخواست مى كند. ( 77)

7-2. قلب را فرصت حضور دهيد
در ايـن كـه امور مذكور، روح نماز و حقيقت آن و مقصود اصلى از آن است ، شكى نيست ، زيرا غـرض اصـلى از عـبـادت ها و طاعت ها پالايش نفس و صافى كردن قلب است ، پس هر عملى كـه تـاثير آن در صفا دادن و روشن ساختن دل ، افزون است ، كارى برتر است ، و در اين كـه چـيـزى جـز امـور يـاد شـده موجب صفا و جلاى نفس و زدودن تيرگيها از آن نمى باشد، ترديدى وجود ندارد، حركات ظاهرى نماز نيز در اين امور، چندان موثر نيست .!؟
كـلام ، آشـكـار سـاخـتـن آن چـيـزى اسـت كـه در نـهـاد انـسان است و اين جز با حاضر بودن دل مـمكن نيست ، بى ترديد سخنى كه از روى غفلت بر زبان رانده مى شود نيايش نيست . پس آن كه با دل غافل (اهدنا الصراط المستقيم ) مى گويد، خواستار چيست ؟!
شـك نـيـست كه مقصود از قرائت و اذكار نماز، همانا ثنا و تضرع است و دعا و مخاطب آن خدا، پـس بـنـده اى كـه بـه نـماز ايستاده است و دلش با پرده غفلت پوشيده است و خدا را نمى بـيند بلكه حتى مخاطب خود را فراموش كرده است و زبان را به حكم عادت ، حركت مى دهد، عملش چه اندازه از حقيقت نماز، دور است ! اين عمل چه قدر از مقصود و هدف تشريع نماز كه پاك و روشن ساختن قلب و تجديد ياد خدا و رسوخ ايمان در دلهاست ، فاصله دارد!
نيارى از نماز خود چنان ياد
نماز تو به شهر كافران باد

نيايى در نماز الا به صد كار
حساب ده كنى و كار بازار

چو گربه روى شويى بعد از آن زود
زنى بارى روى سر بر زمين زود

نـظـاره مـى كـنـى از بـى قـرارى
زمـانـى دل در و حاضر ندارى

نمازى نغز بگزارى و تازه
سبك تر از نماز بر جنازه

غمت آن لحظه بى اندازه افتد
كه آن دم كيكت اندر پازه افتد

چو بگزارى نماز خود بمردى
ندانى تا چه خواندى يا چه كردى

اگـر ايـن خـود نـمـاز اسـت اى سـبـك دل
گـران جـانـى مـكـن ايـنـت خـنـك دل

تو دانى كاين نماز نانمازى
به ريشت در خور است تا كى زبازى

شيخ عطار ( 78)

پس بياييد با حضور قلب نماز بخوانيم و شاهد آثار فرخنده اش در وجود خويش و اجتماع خـود بـاشـيـم . مقصود از ركوع و سجود، جز بزرگداشت حضرت حق چيزى نيست و در همان حـل كـه بـنـده از خداى خويش غافل است ، چگونه مى تواند مدعى شود كه او را بزرگ مى شمارد و تعظيم مى برد؟ و عمل ، چون از تعظيم بيرون رود، جز خم كردن پشت و جنبانيدن سـر، چـه مـى مـانـد ؟! و ايـن كـار چـنـدان مـشـقـتـى نـدارد تـا مـانـنـد انـجـام دادن اعـمال در مراسم حج و دادن مال ، در زكات و خوددارى از خواهش ها در روزه ، وسيله اى براى امتحان باشد.
پـس ايـن حـركات سبك و آسان ، بدون آن كه روح عبادت در آن باشد، چگونه ستون دين و حد فاصل كفر و اسلام و راس تمام عبادتهاست و تارك عمدى آن محكوم به كفر؟!
اهـداى چنين نمازى به پيشگاه كردگار، هديه نازيبا و ناخوشايندى است . اهداى نماز بى حـضـور بـه بـارگـاه حـضرت دوست ؛ همانند كار نارواى كسى است كه روح و حيات را از برده و خدمتگزار خويش بگيرد و بند از بند او جدا سازد و پيكر قطعه قطعه و بى جان و روحش را به نزديك ترين دوست خود پيشكش دهد. ميان چنين كسى با آن كه خادم خود را زنده و سـالم به ديگرى هديه مى كند فرق زيادى هست . غزالى گويد: نمازى كه با ركوع و سـجـود و هـمـه اركان ديگر انجام مى گيرد ولى فاقد توجه و حضور قلب مى باشد به هـمـان عـبـد و خـادمـى شـبيه تر است كه اندامهاى بدن او را قطعه قطعه كنند و به ديگرى هـديـه مـى كـنـنـد امـا نـمـازى كـه تـوام بـا خـشـوع و حضور قلب انجام مى گيرد؛ همانندى فـزونـتـرى بـا عـبـد و خادمى دارد كه اجزاى تنش به هم پيوسته است و روح و حيات و در تـمام اندامهاى او جريان دارد و به ديگرى هديه مى شود. همچنين ميان كسى كه كاخ زيبا و شكوهمندى را از راه معرفى خشت ها، سنگها، آهنها، چوبها، درها و دستگيره هاى درهاى آن مى شـنـاسـانـد و تـمـجـيـد مـى كـنـد و كسى كه به مجموع اين كاخ به عنوان خانه و سرايى كامل و بنايى منسجم و قابل سكونت و استفاده مى نگرد، تفاوت بسيار است . ( 79)

چون هدف كلى از نماز، حضور قلب ، يعنى توجه به خدا و ترس از او و ابراز خوارى در بـرابـر او اسـت ، و آيـات و اخـبـار بـسـيـارى در تـرغـيـب بـه آن و در سـتـايـش اهـل خـوف و خـشـيـت و خـشـوع ؛ وارد شـده اسـت ؛ هـمـچـنـان كـه نـمـازگـزاران سـاهـى و غـافـل كـه حـتـى در نـمـاز نـيـز قـلبـشـان بـه امـور دنـيـا مشغول و به وسوسه هاى باطل گرفتار است ، نكوهش شده اند.
خداى سبحان فرمود:
الذين همه فى صلاتهم خاشعون ( 80)

مؤ منان ، كسانى هستند كه در نماز خويش خاشعند. ( 81)

و فرمود: اقم لصلوة لذكرى ( 82)

نماز را براى ياد من برپا دار.
و غفلت ، ضد ذكر است ؛ همچنين خداى تعالى فرمود:
و لا تكن من الغافلين ( 83)

و از غافلان مباش
پـس هـر كـه در نـماز خويش غافل است به اين امر و نهى پروردگار، گردن ننهاده است و نماز را براى ياد خدا برپا نكرده است .
قرآن كريم مى فرمايد:
فويل للمصلين ، الذين هم عن صلاتهم ساهون ( 84)

واى بر نمازگزاران ، نمازگزارانى كه از نماز خويش غافلند.
و كـسـانـى كه در اين آيه ، سرزنش شده اند نمازگزارانند نه تاركان نماز، اما با وجود آن كـه نـمـاز مـى خـوانـنـد بـه خـاطـر غـفـلت خـود، مـسـتـحـق ويل مى باشند.
و نيز فرمان داد كه در حال بيهوشى و مستى به نماز نزديك نشويد تا بفهميد كه چه مى گوييد:
و لا تقربوا اصلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون ( 85)

گـفـتـه انـد: مـنـظـور، بـيـهـوشـى نـاشـى از بـسـيـارى هـم و غـم و دل مـشـغـولى بـه امـور دنـيـايـى اسـت ، صـرفـنـظـر از روايـاتـى كـه در شـاءن نـزول اين آيه ، وارد شده است ، ظاهر آن نشان مى دهد كه بيدار باشى است براى كسانى كـه مـسـت امـور دنـيـا هـسـتـنـد، زيرا هدف را بيان كرده و فرموده است تا بدانيد كه چه مى گوييد. چه بسا نمازگزارنى كه شراب ننوشيده اند اما نمى فهمند كه در نماز خود چه مى گويند.
هر چيزى كه نتيجه اى ؛ همانند نتيجه شرب خمر دارد، مسكر است . امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:
ان الله عـزوجـل ، لم يـحـرم الخـمـر لاسـمـهـا و لكـن حـرمـهـا لعـاقـبـتـهـهـا فـمـا فعل فعل الخمر فهو خمر ( 86)

خـداونـد، عزوجل ، شراب را به خاطر آن كه نامش شراب است ، حرام نكرده است بلكه حرمت شـراب بـه خـاطـر اثـر و پـيـامـدى اسـت كـه دارد پـس هـر چـيـزى كـه عـمـل و نـتـيـجه اش كه عمل و نتيجه اش همانند شراب باشد و انسان را از خود بيخود و مست كند؛ شراب است هر چند به آن شراب نگويند.
هـر چيزى كه ميان انسان و عقل او فاصله ايجاد كند، مسكر است . بنابراين چيزهايى زيادى مـسـتـى آفـريـن هستند: شراب ، مواد مخدر، خواب ، دارايى ، حكومت ، علم ، قدرت ، ستايش و چاپلوسى ، جوانى ، غرور، دشمنى ، عشق ، و آرزوى دراز:
مـسـكـرات مـن بـه خـاطـر نـقـش ويـژه اى كـه در فـسـاد عـقـل و تـيـرگـى قلب دارند، بايد مورد توجه و پرهيز واقع شوند. از امام صادق (عليه السلام ) پرسيدند: چرا خداوند، شراب را حرام كرده است در صورتى كه لذتى بهتر از آن نيست ؟ در پاسخ فرمود:
لانـهـا ام الخبائث و راس كل شر ياتى على شاربها ساعة يسلب لبه فلا يعرف ربه ( 87)
زيـرا شـراب مادر تمام پليديها و سرآمد هر بدى است . براى نوشنده خمر، لحظه اى پيش مى آيد كه فاقد عقل مى گردد و ديگر شناساى پروردگارش نيست .
امام رضا (عليه السلام ) در حكمت خمر فرمود:
حـرم الله لمـا فـيـها من الفساد و من تغيير عقول شاربها و حملها اياهم على انكار الله ، عزوجل ( 88)

خـداونـد شـراب را بـه خـاطـر فـسـادهايى كه در نوشيدنش هست و از جهت دگرگون گشتن خردهاى نوشنده آن حرام فرموده است و براى آن كه سبب مى شود كه آشامنده اش منكر خداى ، عزوجل گردد.
در ايـنـجـا چـنـد روايـت كـه در آن از انـواع مـسـكـرات سـخـن رفـتـه اسـت ، نـقـل مـى كنيم تا يادآور آن باشد كه براى نزديك شدن به نماز و وارد شدن به مسجد و جاى پرستش حق ، بايد از تمامى اين مسكرات اجتناب شود:
امام على (عليه السلام ) فرمودند:
السـكـر اربـع السـكـرات ، سـكـر الشـراب و سـكـر امال و سكر النوم و سكر الملك ( 89)

مستى ، چهار است : مستى شراب ، مستى ثروت ، مستى خواب و مستى قدرت .
و از همان بزرگوار است كه فرمود:
يـنبغى للعاقل ان يحترس سكر المال و سكر العلم و سكر القدرة و سكر المدح و سكر الشـبـاب فـان لكـل واحـد مـن ذلك ريـحـا حـبـيـثـة تـسـلب العقل و تسخف الوقار ( 90)

سـزاوار است كه خردمند، خود را از مستى ثروت ، دانش ، توانايى ، ستايش و جوانى نگه دارد كه هر يك از اينها داراى باد پليدى است كه خرد را مى گيرد و از شخصيت و وقار مى كاهد.
و فرمودند: استعيذوا بالله من سكرة الغنى فان له سكرة بعيدة لافاقة ( 91)

از مستى ثروت به خدا پناه بريد كه انسان را از اين مستى دير بهوش مى آيد.
و در جاى ديگر فرمود:
سكرة الغفلة و الغرور ابعد افاقة من سكر الخمور ( 92)

مستى غفلت و غرور، ديرتر از مستى شراب زايل مى شود.
همچنين امام على (عليه السلام ) درازى آرزو را كاهش دهنده و لغزاننده خرد معرفى كردند:
اعـمـلوا ان الامـل يسهى العقل و ينسى الذكر فاءكذبوا الامل فانه غرور و صاحبه مغرور ( 93)

بدانيد كه آرزو، عقل را دچارر سهو مى سازد و آگاهى را از ميان مى برد پس آرزو را دروغ بدانيد كه آن فريب است و دارنده اش فريب خورده . روايات مذكور در فوق ، تاكيدى است بـر ايـن كـه بـراى بـجـاى آوردن نـماز و ياد حقيقى پروردگار، بايد از مطلق مسكرات ، اجتناب شود. رسول خدا فرمودند:
مـن صـلى ركـعـتـيـن ، لم تـحـدث فيهما نفسة بشى ء من الدنيا غفر له ما تقدم من ذنبه ( 94)

هر كه دو ركعت نماز كند و در آن دو ركعت ، چيزى از دنيا را به خاطر خود نگذارند، گناهان گذشته اش ‍ آمرزيده مى شود.
و فـرمـودند: هنگامى كه بخواهى نماز واجبت را به جاى آورى ؛ مانند كسى كه نماز كن كه با آن وداع مى كند و ترس دارد از آن كه ديگر بار نتواند به نماز بگردد.
اذا صليت صلاة فريضة فصل لوقتها صلاة مودع تخاف الا تعود اليها ( 95)

هـمـچـنـيـن از آن حـضـرت روايـت شـده اسـت كـه : خـدا در آن نـمـاز كـه دل مرد با بدنش حاضر نباشد نظر نكند.
لا ينظر الله الى صلاد لايحضر الرجل فيها قلبه مع بدنه ( 96)

در كـتـاب عـدة الداعـى آمـده اسـت ، صـداى آه كـشـيـدن و نـالديـن ابـراهـيـم خليل (عليه السلام )، از يك ميل راه شنيده مى شد تا آنكه خدا، تعالى ، او را با اين سخن ، ستود
(هـر آيـيـنـه ، ابـراهـيـم ، بـردبـار، ترسكار، ناله كننده و بازنگرنده به پروردگار بود).
و آواز تـپـش قـلب او هـمچون صداى جوشش ديگ شنيده مى شد. و در خبر است كه آن حضرت نـمـاز مـى گـزارد و سـوز گـريه اى همچون جنبش و جوشش ديگ در درونش بود. از كانون سينه سرور ما رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نيز چنين صدايى به گوش مى رسيد:
ان ابـراهـيـم (عـليـه السـلام ) كـان يـمـسـع تـاوهـه عـلى حـد مـيـل حـتـى مـدحـه الله ، تعالى بقوله : ان ابراهيم لحليم اوه منيب ( 97)
و كان يسمع له ازيـز كـازيـز المـرجـل و فـى الحـديـث : انـه يـصـلى و لجـوفـه ازيـز كـازيـز المـرجـل مـن البـكـاء و كـذلك كـان يـسـمـع مـن صـدر سـيـدنـا رسول الله (صلى الله عليه وآله ) مثل ذلك ( 98)

مولوى گويد:
باد آهى كابر اشك چشم راند
مر خليلى را بدان اواه خواند

و شيخ عطار درباره نماز رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) گفت : ( 99)
از نماز نور آن درياى راز
فرض شد بر جمله عالم نماز

چون دلش بى خود شدى در بحر راز
جوش او ميلى برفتى در نماز

يـكـى از هـمـسـران آن حـضـرت گفته است ،: پيغمبر با ما سخن مى گفت و ما با او سخن مى گفتيم ، همين كه وقت نماز فرا مى رسيد، گويى ما را نمى شناخت و ما او را نمى شناختيم :
و عـن عـائشـة قـالت : كان رسول الله (صلى الله عليه وآله ) يحدثنا و نحدثه فاءذا حضرت الصلاة فكانه لم يعرفه و لم نعرفه اشغالا بعظمة الله ( 100)

و روايـت شـده اسـت كـه پـيـكـانـى در پـاى امـيـرالمؤ منين على (عليه السلام ) فرو رفت و بيرون آوردن آن به سبب شدت درد غير ممكن بود. همسرش فاطمه (عليه السلام ) فرمود: آن را در حالت نماز بيرون آوريد زيرا در آن حالت است كه احساس نمى كند بر او چه مى گـذرد پـس در حـال نـمـاز آن را بـيـرون آوردنـد و آن حضرت متوجه بيرون كشيدن آن نشد ( 101)
.
و صـديـقـه طـاهـره (عـليـه السـلام ) در نماز از خوف خدا به نفس نفس مى افتاد و امام حسن (عـليـه السـلام ) هـنـگام فراغ از وضو رنگ رخسار او دگرگون مى گشت و چون از سببش پـرسـيدند، فرمود: بر كسى كه بخواهد به حضور صاحب عرش در آيد، حق است كه رنگ او دگرگون گردد. ( 102)

امام ، على بن الحسين (عليه السلام ) نيز هنگام ايستادن به نماز، رنگش متغير مى شد و در حال قيام چون ساق درخت بى حركت بود و هنگامى كه به سجده مى رفت سر بر نمى داشت تا عرق مى كرد. ( 103)

مولاى ما، صادق آل محمد (صلى الله عليه وآله )، هنگام نماز بيهوش مى شد و بر زمين مى افتاد درباره حالتى كه براى او رخ . ييداد از او پرسيدند: فرمود: پيوسته آيات قرآن را تـكـرار مـى كـنـم تا به حالتى مى رسم كه گويى آن آيات را به نحو روياروى از كسى كه آنها را نازل كرده است مى شنوم . ( 104)

يـكـى از بـزرگـان را از چـگونگى نمازش پرسيدند: گفت : چون وقت نماز فرا مى رسد وضـو مى سازم و به جايى مى روم كه مى خواهم در آن نماز بگزارم و مى نشينم تا اعضا و جـوراجـم آرام گـيـرد، آنـگاه به نماز مى ايستم ، كعبه را ميان ابرون خود قرار مى دهم و صـراط را در زيـر گـام خـود مـى بـيـنـم ، بـهـشـت را در سمت راست و دوزخ را در سمت چپ و فـرشـتـه مـرگ را در پشت سر مشاهده مى كنم و مى پندارم كه اين آخرين نماز من است . پس مـيـان بـيـم و امـيـد قـرار مى گيرم و تكبيرة الاحرام مى گويم و قرآن را شمرده شمرده مى خـوانـم . بـا فـروتنى ركوع و با خشوع سجده مى كنم ، و بر سرين چپ مى نشينم ، پشت قـدم چـپ را فـرش مى سازم و قدم راست را بر ابهام مى گذارم و با اخلاص به نماز خود خـاتـمـه مـى دهـم و در ايـن حـال نـمـى دانـم كـه نـمـازم قبول است يا مردود. ( 105)

بـا تـوجه به آنچه از كيفيت نماز انبياى و اولياى خدا دانستى ، نماز خود ونماطز ديگران را بررسى كن و پى ببر به آن كه مردم در نماز خود چند دسته اند:
اول غـافـلانـى كـه نـمـاز خـود را به پايان مى برند در حالى كه حتى يك لحظه حضور قـلب نـدارنـد و نـمـاز، نـيـايـش ‍ اسـت و چـگـونـه مـمـكـن اسـت كـه راز گـفـتـن بـا خـدا در حال غفلت انجام شود.
دوم كـسـانـى كه در بخشى از نماز، غفلت و در بخش ديگر، حضور قلب دارند و اينان نيز بر حسب كمى يا زيادى حضور و غفلت و فزونى يكى بر ديگرى مختلف اند.
سوم آنان كه نماز كه خود را تمام مى كنند و قلبشان در نماز، لحظه اى غايب نيست و تمام هـمـتـشـان نـمـاز اسـت و به نحوى كه آنچه پيش رويشان مى گذرد حس نمى كنند؛ چنان كه مـولاى مـتـقيان و اميرمومنان على (عليه السلام ) متوجه كشيده شدن پيكان از پاى مبارك خود نشد.
شـخـصـى مدتى به نماز جماعت حاضر شد و نشناخت كه بر راست و چپ او كيست و گروهى بودند كه به هنگام نماز رخسارشان زرد مى شود و شانه ها و سينه هايشان به لرزه مى افـتـاد. ايـنـهـمـه ، دور نـيـسـت كـه از كـسـانى بالاتر از اينها ديده مى شود از كسانى كه مـشـغـول امـور دنـيـا هـسـتند يا از پادشاهان دنيا، با تمام عجز و ضعفى كه در آنها هست مى تـرسـند و يا با تمام پستى بهره هاى كه از آنان نصيبشان مى گردد به اميد مى بندند. بـسـيـار اتفاق افتاده است كه كسى به حضور پادشاهى رفته و با او درباره امرى سخن گـفـتـه و بـيرون آمده است و چون از او پرسيده اند رنگ جامه شاه چه بود و چه كسانى در اطراف او بودند؟ نتوانسته است از آن خبرى دهد زيرا انديشه و خاطر او فقط متوجه شخص شـاه بـوده اسـت . حـال ، اگـر كـسـى بـه هـنـگام نماز كه در بارگاه پادشاه عالم هستى ، حضرت ذوالجلال و الاكرام ، است ، غرق در چنين توجهى گردد چه جاى استبعاد است ؟!
ولكن درجات مما عملوا ( 106)

يـعـنـى بـراى هـر كـدام از بـابـت كارى كه كرده است مرتبه اى است ، اما براى هيچ كس از بـابـت دارايـى و فـرزندان ، درجهاى مقرر نكرده اند مگر آن كه با دلى پاك و رسته بر خداى درآيد ن
لا ينفع مال و لابنون الا من اتى الله بقلب سليم ( 107)

و يكى از موارد وارد شدن بر خدا نماز است .
پروردگارا!توفيق نمازى كه با قلب سليم ادا شود، به ما عطا فرما.
ديده از خواب ناز باز كنيد
رو به درگاه كارساز كنيد

دستها را ز روى صدق و صفا
جانب آسمان فرار كنيد

رهزنان در كمين ايمانند
در ز بيگانگان فرار كنيد

پلى از سجده تا خلوص زنيد
راز را همره نياز كنيد

آه را بال سوز بگشاييد
روح را آشناى راز كنيد

قلب را فرصت حضور دهيد
اشك را وقف سوز و ساز كنيد

با همان قطره ها وضو گيريد
با همان شتسشو نماز كنيد

محمد جواد محبت ( 108)
8-2. اسباب پيدايش روح نماز در قالب آن
روح نـمـاز و مـعـانـى بـاطـنـى مـذكـور، سـبـبـهـا و مـقـدمـاتـى دارنـد كـه بـدن آنـهـا حاصل نمى شود.
1 و 2. سـبب اخلاص و حضور قلب اهتمام به نماز و توجه به معبود است زيرا هـر كـسـى دلبـسـته به چيزى و كارى و پيرو اراده و همتى است ، و مادام كه دلبسته امرى است و به آن اهتمام مى ورزد، دلش در آن حاضر است و به آن توجه دارد.
وقـتـى كـه دل در نـمـاز حـاضـر نـيـسـت ، بـيـكـار و مـعطل نيست بلكه به امرى از امور دنيا مشغول است . براى حضور دل در نماز و انصراف آن از امور دنيايى تنها يك راه موجود است و آن اهـتمام به امر نماز است ، و همت شخص صرف نماز نمى گردد مگر يقين كند كه آخرت براى او بهتر و پاينده تر است و نماز، وسيله اى براى رسيدن به آن مى باشد.
هرگاه آگاهى از حقارت و پستى به اين التفات اضافه شود تا از مجموع آن دو، حضور قـلب رخ مـى دهد و چون انگيزه حضور دل در يك امر، آگاه بودن از اهميت و توجه به شان آن مـى بـاشد، از اين رو توجه به شان نماز و آگاهى از بزرگى پروردگار و با خبر بـودن از ايـن كـه هـيـچ مـوثـرى جـز او نـيـسـت ، دل را بـه حـضـور دربـارگـاه حـضـرت ذواجلال ، فرا مى خواند و از غير او منصرف مى سازد؛ همچنان كه توجه به مقام يك شخص قدرتمند و تاثيرى كه در سود و زيان ما دارد، باعث مى شود كه در محضر او فقط او را بـبـيـنـيـم و از ديـگر كسانى كه در آنجا حاضرند اما آن مقام را ندارند و در سود و زيان ما اثر ندارند، منصرف گرديم .
چگونه قلب ما به هنگام مناجات با مالك ملك و ملكوت و آن كه سود و زيان به دست قدرت اوست حاضر نمى شود؛؟! و چرا آنگونه نيست كه تنها او را ببيند و از غير او جدا گردد؟!
عـدم حـضـور دل در نـماز را سبب به جز ضعف ايمان نيست پس بايد در تقويت يقين و ايمان كوشيد.
3. سبب فهم معانى : فهم معانى آنچه مى گوييم ، سببش مداومت فكر و توجه ذهن بـه دريـافـتـن مـعنى است . پس آنان كه مى خواهند در نماز خود فهم معانى كنند راه علاجى دارنـد، هـمـان راه عـلاجـى كـه بـراى حـاصـل شـدن حـضـور دل مطرح شد؛ يعنى روى آوردن به فكر و ذكر و كوشش در رفع خاطره ها و انديشه هايى كـه بـاعـث اشـتـغـال قـلب و پـريـشـانـى خـاطـر اسـت و قـطـع كـردن مـاده آنـهـا؛ يـعـنـى دل كـنـدن از آنـچـه كـه خـاطـر بـه آن تـعـلق دارد. حـال ، ايـن تعلق دوستى باشد و يا دشمنى ، ترس باشد يا اميد، رغبت باشد يا نفرت ، حـسـد بـاشد يا هر چيز ديگر و آن متعلق ، محبوب باشد يا مبغوض ، مخوف باشد يا مايه اميد مرغوب باشد يا منفور، محسود باشد يا هر چيز ديگر، فرقى نمى كند هر كه خاطرش بـه كـسى يا چيزى تعلق دارد، آن كس يا آن چيز را بسيار ياد مى كند. اين ياد كردنها به هـنـگـام نماز نيز از آن متعلقات خالى نيست . ياد محبوب و مبغوض و مخوف و... و به قلبش هجوم مى برد و ناگزير در نماز خود از ذكر خدا باز مى ماند. پس براى اخلاص و حضور قـلب و فهم معانى كردن در نماز، هيچ راهى جز انقطاع تعلقات وجود ندارد و تا آن ماده ها مـنقطع و آن خاطره ها برطرف نشود، حضور قلب و فهم معاننى ، گاه دشوار و گاهى غير ممكن است . از اين روست كه خواجه شيراز گفت : (109)
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

4. سـبـب تـعـظيم تعظيم حالتى است كه از دو شناخت پديد مى آيد: يكى معرفت نـسبت به جلالت و عظمت شان پروردگار، زيرا آن كه به بزرگيش اعتقاد ندارد، نفس را بـه بـزرگـداشـت او وا نـمـى دارد و ايـن مـعـرفـت از اصـول ايـمان است و ديگرى معرفت به حقارت و ذلت نفس خويش است و دانستن آن كه بنده اى تـسـخـيـر شـده ، تـحـت قـدرت ، و نـاتـوان از جـلب سـود و دفـع زيان خود مى باشد. (110)

از اين دو معرفت ، حالت فروتنى و خشوعى پديد مى آيد كه به آن تعظيم مى گويند.
مـادامـى كـه شـنـاخـت جـلال پـروردگـار بـا شـنـاخـت حـقارت نفس در نياميزد، حالت تعظيم ، پديدار نمى گردد زيرا كـسـى كه بر خود اعتماد دارد و خود را از خدا بى نياز مى داند بر فرض آن كه نسبت به عـظـمـت و جـلال و قـدرت و كمال پروردگار معرفتى به دست آورد، نسبت به او فروتن و خاشع نمى گردد.
5. سبب هيبت : هيبت يا ترس از خدا، ناشى از شناختن قدرت خداى ، تعالى ، و حشمت و نـفـوذ مـشـيـت اوسـت . هـر انـدازه عـلم بـنـده نـسـبـت بـه خـدا و صـفـات و افعال او اضافه شود، بر خشيت و ترسش افزوده مى شود.
ترسكارى از ورع پيدا شود
هر كه باشد بى ورع ، رسوا شود

با ورع هر كس كه خود را كرد راست
جنبش و آرامش از بهر خداست

آن كه از حق دوستى دارد طمع
در محبت كاذبش دان بى ورع

شيخ عطار (111)

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمودند
راس الحكمة مخافة الله (112)

سر آغاز حكمت ، ترس از خداست .
و امام صادق (عليه السلام ) فرمود
دوستى مقام و آوازه در دل ترسان جانى نمى گيرد. (113)

و امام باقر (عليه السلام ) فرمود:
هيچ مومنى نيست مگر آن كه در قلبش دو نور است : نور خوف از گناهش و نور اميد به رحمت و غـفـران پـروردگـار كـه اگر آن دو را با هم بسنجند، هيچ يك بر ديگرى فزونى نكند. (114)

6. سبب رجا: سبب اميدوارى به خدا، شناختن لطف و كرم پروردگار و انعام او نسبت بـه هـمـه بـندگان و آفريدگان و لطايف صنع اوست . او هر مخلوقى را چنان ساخته است كه با محيط خويش منطبق است و با اين وفق و انطباق است كه نيازهاى او بر آورده مى شود. وقـتـى كـه بـنده ، لطف عميم پروردگار را نسبت به همه پرورده هاى او بشناسد، چگونه به لطفش اميد نمى بندد؟
سبب ديگر اميدوارى به خدا، راست دانستن وعده بهشت است كه او به نمازگزاردن داده است و چون به لطف او معرفت و به وعده او يقين حاصل شد، حالت اميد برانگيخته مى شود.
پيامبر اكرم (ص ) فرمودند
چـون دل مـومـن از تـرس خـدا بـه لرزه درآيـد، خـطـاهـايـش ؛ همانند برگ درخت فرو ريزد. (115)

و فرمودند: خردمندترين شما كسى است كه خدا ترس تر است . (116)
هركه در كوى تو دولتيار شد
در تو گم گشت و ز خود بيزار شد

نيستم نوميد و هستم بى قرار
بو كه درگيرد يكى از صدهزار

گفت اى عاقل مشو نوميد از او
لطف مى خواه و كرم ، جاويد از او

گر به آسانى بيندازى سپر
كار، دشوارت شود اى بى خبر

گـر نـبـودى مـرد تـائب را قـبـول
كـى بـدى هـر شـب بـراى او نزول

گر گه كردى در توبه است باز
توبه كن كاين در نخواهد شد فراز

گر بدين در، آيى از صدقى دمى
صد فتوحت پيش ، باز آيد همى

شيخ عطار (117)

امام صادق (عليه السلام ) فرمود
لا ترج الا ربك و لا تخش الا ذنبك (118)

اميد مدار مگر به خداى خود و مترس از گناه خود.
و همان بزرگوار فرمود
طـورى بـه خـدا امـيـدوار بـاش كـه اميدت تو را بر نافرمانيش گستاخ نكند و چنان از خدا بترس كه ترست تو را از رحمتش نوميد نسازد. (119)

7. سبب حيا سبب شرمندگى بنده در پيشگاه خدا، آگاهى از توانايى خود در اداى حق بزرگ او و اعتراف به تقصير، در پرستش اوست .
آنچه اين آگاهى را تقويت مى كند شناخت عيب هاى نفس و آفاق آن است و علم به پايين بودن درجـه اخـلاص ‍ و پـليـد بـودن باطن و گرايش به بهره هاى زودگذر و علم به آن كه او بر پنهانيها و رازها و خيالات دل هر چند بسيار دقيق و نهان باشد، آگاه است .
هـرگـاه ايـن مـعـرفـت هـا بـه يـقـيـن پـيـوسـت و بـنـده ، خـدا را در هـمـه حال ، حاضر و ناظر دانست و در او حالتى پديد مى آيد كه آن را حيا مى نامند. (120)

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
ان لكل دين خلقا و ان خلق الاسلام الحياء (121)

براى هر دينى خويى است و منش اسلام حياست ،
و شيخ عطار گفت : (122)
اى برادر! شرم از ايمان بود
بى حيا از زمره شيطان بود

گر تو هستى مؤ من و پرهيزگار
از خدا و از خلايق شرم دار

امام على (عليه السلام ) فرمودند
حيا كليد تمام نيكى هاست (123)

و از آن بزرگواراست كه
برترين حياء شرم از خداست (124)

و در جاى ديگر فرمودند
شرم از خدا نگاه دارند از آتش دوزخ است (125)

و از امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) روايـت شده است كه حيا و ايمان ، ملازم يكديگرند، چون يكى از آن دو رخت بربندد، ديگرى نيز از ميان برود. (126)

و رئيـس مـذهـب امـام صـادق (عـليـه السـلام ) فـرمـود كـسـى را كـه حـيا نيست ، ايمان نيست . (127)

9-2. راه كسب معانى باطنى نماز
راه تـحـصـيـل مـعانى باطنى نماز (اخلاص ، حضور قلب ، فهم معنى سخن ، تعظيم ، هيبت ، رجـا، و حـيـا) بـه دسـت آوردن اسـبـاب ايـن مـعـانـى اسـت كـه آن را دانـسـتـيـم و تحصيل اين سبب ها به دو چيز ميسر و ممكن است .
اول آن كه خدا را به بزرگى و بلندى شان بشناسيم و همه امور را به او نسبت بدهيم و بـدانـيـم كـه او به اسرار و پنهانيهاى بندگان و تمامى ذرات عالم آگاه است و لازم است كـه ايـن مـعرفت يقينى باشد و گرنه بى اثر است زيرا آدمى تا به امرى يقين نكند خود را بـراى آن يـا گـريـز از آن آمـاده نـمى كند و اين معرفت ، گذرگاهى براى رسيدن به ايـمان و موجبى براى حصول معانى مذكور و اسباب آنهاست زيرا آن كه ايمان واقعى دارد، البـتـه هـنـگـام مـنـاجـات بـا پروردگار، اخلاص و حضور قلب دارد و مى فهمد كه چه مى گـويـد و چـه مـى گـويـد، اخلاص و حضور قلب دارد و مى فهمد و او را بزرگ مى دارد و ضمن آن كه از او بيمناك است ، به او اميدوار و از تقصير و گناه خويش شرمنده است .
دوم ، فـراغ دل ، و خـالى بـودن آن از مـشغله هاى دنيايى است زيرا مؤ من و عارفى كه به خـدا و جـلال و بـزرگيش ‍ يقين دارد و از معانى باطنى نماز، با خبر است براى غفلت او در نـمـاز، جـز پـريـشـانـى فـكـر و پـراكـنـدگـى خـاطـر و غـايـب بـودن دل سـببى وجود ندارد و چنان كه پيش از اين گفتيم كه دفع خاطره ها و انديشه هاى فاسد و خـيـالات بـاطـلى كـه مـوجـب پـريـشـانـى فـكـر و پـراكـنـدگـى خـاطـر و عـدم حـضـور دل مـى بـاشـد، جـز بـه دفـع سـبـب هاى آن ممكن نيست و سبب وارد شدن خاطره ها در ذهن ، يا بيرون است يا درونى .
سـبـب هـاى بـيـرونـى ، آنـهايى هستند كه به چشم و گوش مى رسند و گاه انديشه را مى ربـايـنـد و در آن تـصـرف مـى كـنـند و گاهى فكر نمازگزار، از آن چيز به چيز ديگرى مـنـتـقـل مى شود و بعضى از اوقات اين جا به جايى انديشه ، تكرار مى شود، و شخص را به كلى از حال نماز دور مى سازد.
چـو هـنـگـام نـمـاز آيـدت فـرازت
مـكـن زانـديـشـه هـا باطل نمازت (128)

پـس ديـدن و شنيدن ، سبب انديشيدن و برخى از آن انديشه ها سبب بعضى ديگر است و هر كـه مـرتـبـه اش ‍ قـوى و هـمـتـش عـالى اسـت و آنـچه بر حواس او مى گذرد، او را به خود مشغول نمى دارد اما آن كه روح ضعيف و همت اندك دارد، فكر او پريشان و خاطرش پراكنده مى گردد.
راه عـلاج ، آن اسـت كـه ايـن سـبـب هـا را قـطـع كـند و نگذارند و چيزى به چشم و گوش او بـرسد. بايد ميدان ديد و شنيد خود را محدود كند. براى اين منظور بهتر است كه چشم خود را زيـر افـكـنـد و يـا در خـانـه تـاريك نماز بگزارد كه يا چيزهايى را كه او را به خود مشغول مى كند از پيش روى بردارد يا نزديك ديوار بايستد تا ميدان ديدش فراخ نباشد و در گـذرگـاه مـردم و جـامـه هـاى نقشدار و رنگين و عمارتهاى عالى نماز نخواند، از اين رو اهـل عـبـادت در خـانـه تاريك و كوچكى كه گاه وسعتش بيش از اندازه جاى سجده نبوده است نـمـاز مـى كردند تا فكرشان مجتمع تر باشد و آنان كه در مسجد مى خواندند، چشم ها را فـرو مـى هشتند و از جايگاه سجده فراتر نمى بردند و نشناختن نفرات سمت راست و چپ را از كمال نماز مى دانستند.
امـا سـبـب هـاى بـاطـنـى ، و نـيـت هـا و قـصـدهـاى مـخـتـلفـى هـسـتـنـد كـه دل نـمـازگـزار را بـه واديـهاى مختلف مى برند و انديشه اش را پراكنده مى كنند و چون سـخـت تـر و دشـوارتـر از سببهاى ظاهرى هستند، فروهشتش چشم و محدود كردن ميدان ديد و شـنـيـد، سـودى نـمـى بـخـشـد زيـرا چـيـزى كـه پـيـش از شـروع نـمـاز در دل افتاده براى مشغول كردنش كافى است .
راه عـلاج ، آن اسـت كـه نفس را، به قهر، به فهم آنچه مى خواند، باز آرد را از غير نماز بـه نـمـاز بـازگـرداند و در اين راه مددكار او آن است كه پيش از آراسته شدن به نماز و گـفـتـن تكبيرة الاحرام ، اهميت و مكانت ايستادن در پيشگاه پروردگار و ترسناكى و سختى روز رسـتـاخـيـز و مـحـاسـبـه را فـريـاد آرد و دل را از مـهـمات دنيا خالى و موجبات دنيايى التـفـات خـخـاطـر و مـشـغول گشتن دل را برطرف سازد تا انديشه اش آرام و دلش سكون يابد و براى نماز آماده شود.
و اگـر ايـن داروهـاى آرام بـخـش ، انديشه هاى او را آرام و قلب او را مطئمن نساخت ، دارويى بـايـد كـه مـرض را از ريـشـشـشـه بـركند. آنچه براى او باعث مشغولى و مانع از حضور دل است ، مهمات اوست و اين مهمات ، امورى هستند كه به سبب شهوتهاى او مهم شده اند. پس بـايـد بـا قطع آن علاقه ها و باز داشتن دل از آنها شهوت ها و بيرون راندن آن مهمات از دل ، نفس خود را عقوبت كند زيرا هر چه او را از نماز باز دارد، ضد دين و از سپاه ابليس و دشمن اوست .
ايـن اسـت دارويـى كـه مـى تـوانـد مـاده مـرض را از بـن برآورد و چيزى جز آن ، سود نمى بـخـشـد. بـنـابـرايـن باز گرداندن نفس به فهم ذكر،و مداواى به تسكين ، تنها در مورد شـهـوتـهـاى ضـعـيـف و انـديـشـه هـاى كـه جـز حـواشـى دل را مشغول نمى كند، سودمند است ليكن براى غلبه بر شهوات قوى تنگ گيرند، داروى مسكن ، موثر نيست ، بلكه پيوسته ميان آن شهوت و صاحب آن كشاكش هست . اين كشمكش حتى در طـول نماز او كه مى خواهد بدون پريشانى خاطر با خداى خود به راز و نياز پردازد، امتداد مى يابد و از شر آن رها نمى گردد.
مثل چنين شخصيتى مثل مردى است كه بخواهد با خاطر آسوده در زير درختى به فكر پردازد ولى آواز گـنـجـشـكان ، خاطرش را مشوش سازد و پيوسته با گنجشكان را با چوبدستى بـپـرانـد و بـه فـكـر خود بازگردد و گنجشكان نيز باز آيند و او باز آنها را به چوب بـرانـد. بـه وى گـويند: اين دور را هرگز نهايت نيست . اگر اخلاص ‍ مى خواهى درخت را بركن .
درخت شهوت نيز چنين است ، چون شاخه برآرد و شاخه هايش اطراف را فرا گيرد، انديشه ها بسوى آن گرايد؛ چنان كه گنجشكان بسوى درخت و مگس به سوى كثافت ها، و دفع آن بـه درازا كشد، مگس را چندان كه برانى باز آيد و به اين سبب او را به تازى ذباب مى گويند؛ همچنين است خاطره ها
و انديشه ها كه همانند گنجشكان و مگسها به سوى درخت شهوت و شهوتهاى كثيف ، پر مى كشند، دفعشان دشوار است .
تنها راه علاج آن است كه درخت شهوت را از بن برآورند و شهوت هاى كثيف را از وجود خود بـزدايـنـد، شـهـوات بـسـيـار اسـت و كـمـتـر كـسـى از آنـهـا خـالى اسـت و همه آنها تحت يك اصـل مـجـتـمـع انـد و آن دوسـتـى دنـيـاسـت و دوستى دنيا، سر همه خطاها و گناهان و اساس نـقـصـان و سـرچـشـمـه تـباهيهاست و هر كه در باطن او دوستى دنياست و اين دوستى براى برگرفتن توشه آنجهانى نيست ، نبايد طمع كند كه لذت مناجات در نماز براى او پديد آيـد، زيـرا هـر كه به دنيا شاد است ، به خدا و مناجات او ناشاد است ، و همت آدمى در زمينه آن چيزى است كه به آن شاد و دلخوش است .
پـس اگـر مـايه شادى و دلخوشى اش دنياست ، ناگزير همتششش متوجه آن خواهد بود. با وجـود ايـن نـبـايـد دسـت از مـجـاهـده بـردارد بـلكـه بـايـد سـبـبـهـاى مشغول كننده را كم كند و دل را به نماز باز آرد.
دلى كـه در آن هـمـت آخـرت بـاشـد، اگـر هـمـت دنـيا را به آن اضافه كنند چون جام پر از سـركـه اى خـواهـد بـود كـه بـه آن آب اضـافـه كـنند. به اندازه اى كه آب در آن ريزند بـنـاچـار سـركـه بـيـرون آيـد و بـه انـدازه اى كـه هـمـت دنـيـا را داخـل دل كـنـنـد نـاگزيز همت آخرت از آن بيرون خواهد رفت ، دلى كه به هنگام نماز بايد ظـرف خـدا يـاد خـدا بـاشـد نـه هـمـان انـدازه كـه يـاد غـيـر خـدا داخل آن شود، ياد خدا از آن برون خواهد شد. (129)

پـروردگـارا تـوفـيـقـى بـه مـا عـنـايـت كـن كـه بـتـوانـيـم ظـرف دل را تنها از ياد تو پر نگه داريم . خاصه در نماز كه مخصوص ياد تو است .
هر كسى وظيفه دارد كه براى تسلط بر قوه خيال خويش بكوشد، زمان آن را در اختيار خود گـيـرد، بـر آن مالكيت و ربوبيت پيدا كند، آن را اصلاح و ترتبيت نمايد و به آن هدف و جـهـت بـدهـد نـه آن كـه خـود اسـيـر و مـحـكـوم هـوسـبـازى نـيـروى شـيـطـانـى خيال شود.
راه رهـايـى از حـكـومت خيال و هوس ، طاعت و بندگى براى خداست . در عبوديت پروردگار، چـنـيـن حـقـيـقـيـت و خـاصـيـتـى نـهـفـتـه اسـت كـه بـه انـسـان ، تـوان تـسـلط بر نفس و قوه خـيال و انديشه مى بخشد و او را بر تربيت نيروهاى روانى ، ذهنى و غريزى خويش قادر مى كند. اين است معنى سخن امام صادق (عليه السلام ) كه فرمودند:
العبودية جوهرة كنهها الربوبية (130)

بندگى خدا گوهرى است كه حقيقت آن پروردگارى است .
اگـر قـوه تـخـيـل ، بـر انـسـان مـسـلط شـود، نـه تـنـهـا بـه او مجال سير الى الله و سفر به سوى خدا را نمى دهد بلكه لطف و صفا و شكوه جان آدمى را از او سلب و تمامى نيروها و استعدادهاى او را تباه و نابود مى كند.
مولوى مى گويد: (131)
جـان هـمـه روز از لگـدكـوب خـيـال
وز زيـان و سـود و از خـوف زوال

نى صفا مى ماندش نه لطف و فر
نى به سوى آسمان راه سفر
آنـان كـه مـى خـواهـنـد بـر مركـز ذهن و تمركز خاطر خويش قادر شوند، راهى بهتر از عبادت خدا و توجه به او نمى يابند.
فرزند خورد سال امام سجاد (عليه السلام ) سقوط كرد و اندام وى شكست .
از آن حـادثـه ، غـوغـايـى در بـيـت آن بـزرگـوار پـديـد آمـد، امـا امـام كـه در حـال نـمـاز و مستغرق ياد خدا بود، با خبر نشد و چون نمازش به پايان رسيد و از معراج روحـانـى خـويـش بـاز آمـد، سـر و صـدا و بـى تـابـى اهل خانه را شنيد و از موجب آن پرسيد.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) چنان بود كه چشمش به خواب مى رفت و اما دلش نمى خوابيد و دچار غفلت از خدا نمى گرديد.
مولوى در شرح حديث : تنام عيناى و لا ينام قلبى (132)
مى گويد:
گفت پيغمبر كه عيناى تنام
لا ينام القلب عن رب الانام

م تو بيدار و دل رفته به خواب
چشم من خفته ، دلم در فتحه باب

مردلم را پنج حس ديگر است
حس دل را هر دو عالم منظر است

در زمـيـنـم بـا تـو سـاكـن در مـحـل
مـى دوم بـر چـرخ هـفـتـم چـون زحل

همنشينت من نى ام ، سايه من است
برتر از انديشه پايه من است

زان كه من زانديشه ام بگذشته ام
خارج از انديشه ، پويان گشته ام

حاكم انديشه ام ، محكوم ، نى
چون كه بنا حاكم آم د بر بنى

جـمـله خـلقـان ، سـخـره انـديـشـه انـد
زان سـبـب خـسـتـه دل و غم پيشه اند

من چراغ اوجم ، انديشه ، مگس
كى بود بر من مگس را دسترس

چون ملالم گيرد از سفلى صفات
بر پرم همچون طيور الصافات

پـيـامـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله )، قـلب كـسـانـى را كـه مـسـخـر قـوه تـخيل خويشند، به پرى تشبيه مى كند كه در دشتى بر درختى آويختته باشد و باد، هر دم آن را پـشـت و رو مـى كـنـد مـثـل القـلب مـثـل ريـشـة فـى الفـلاة تـعـلقـت فـى اصل شجرة يقلبها الريح ظهرا لبطن (133)

از ايـن روى پـيـامـبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) با همه استوارى ايمان خويش ، فراوان دعا مى كرد كه :
يـا مقلب القلوب ثبت قلبى على دينك (134)
اى دگرگون كننده دلها قلبم را بر دين خودت استوار دار.
تا درس پايدارى در ايمان و درخواست و آنان از خدا، به ما بيامرزد.
مولوى در بيان حديث فوق گويد: (135)
در حديث آمد كه دل همچو پرى است
در بيابانى اسير صرصرى است

باد، پر را هر طرف راند گزاف
گه چپ و گه راست با صد اختلاف

در حديث ديگر آن دل را چنان
كاب جوشان زآتش اندر قازغان

هر زمان ، دل را دگر رايى بود
آن نه از وى ليك از جايى بود

10-2. آيا شرط صحت نماز و شرط پذيرش آن يكى است ؟
اخـبـار و روايـات ، بـه مـا مـى گـويند كه نماز پذيرفته نمى شود مگر به قدر حضور دل ليـكـن فـقـهـا قـلب را شـرط صـحـت نـمـاز نـمـى دانـنـد مـگـر در نـيـت و تـكـبيرة الاحرام حال اگر بپرسند كه اين دو مطلب چگونه با هم سازگار است ؟ مى گوييم :
فـرق اسـت مـيـان شـرط قـبـول و شـرط بـسـنـدگـى در تـكـليـف ، زيـرا مـراد از عـبـادت مـقـبول ، آن است كه موجب نزديك شدن به خدا و به دست آوردن پاداش آخرت گردد و آنچه كفايت مى كند اين است كه بنده ، تكليف را به جاى آورد، اگر چه او را به خدا نزديك نكند و پـاداشـى بر آن مترتب نشود. بايد توجه داشت كه مردم در برداشتن بار تكليف مختلف انـد. بـه هـمـين جهت تكليف ، به قدر توانايى و طاقت است . (136)
و تكليف كردن همه مـردم و بـه حضور قلب در همه نماز، ممكن نيست ، كه جز اندكى ، توانايى آن را ندارند و چـون شـرط كـرددن حضور قلب در همه اجزاى نماز به طور وجوب و ضرورت ممكن نيست ، راهى نمى ماند جز آن كه صحت نماز به حداقل حضور قلب ، مشروط شود؛ يعنى حتى اگر در نـمـاز، يـك لحظه حضور قلب حاصل شود آن نماز، صحيح دانسته شود و سزاوارترين لحظه ، لحظه تكبير و توجه است . همانجا كه نيت نماز مى كند. با وجود اين ، اميد است كه حـال شـخـص غـافل در نماز؛ مانند حال كسى نباشد كه نماز را به كلى رها مى سازد زيرا بـه حـسـب ظـاهـر، قـدم در راه انـجـام تـكـليـف نـهـاده و بـراى يـك لحـظـه ، دل را حـاضـر كـرده اسـت . خـلاصـه ، آن كـه : روى آوردن دل به خدا و حضور قلب ، روح نماز است و كمترين چيزى كه از اين روح براى حيات نماز بـايـد بـمـانـد، حـضـور دل بـه هنگام نيت و تكبير است و كمتر از آن موجب مگر نماز و هلاك نمازگزار مى گردد؛ همچنان كه به قدر افزونى آن ، روح نماز در اجزاى آن گسترش مى يابد.
نماز كسى كه در تمام نمازش حضور دل دارد؛ مانند زنده اى است كه روحى بزرگ و قوى دارد و روشـن اسـت كه قدرت سازندگى چنان نماز و چنان زنده اى بسيار است . بر عكس ، نـمـاز كـسـى كـه در هـمـه آن جـز در لحـظـه نـيـت و تـكـبـيـر، در حال غفلت ، است زنده اى است ، كه بى حركت كه مشرف به مرگ مى باشد. (137)

امام صادق (عليه السلام ) فرمودند:
اربـعـة لا تـقبل لهم صلاة : الامام الجائر والرجل يوم القوم و هم له كارهون والعبد لابق من مولاه من غير ضرورة والمراة تخرج من بيت زوجها بغير اءذنه (138)

چـهـار كس نمازشان پذيرفته نمى شود: 1. پيشواى ستمكار 2. مردى كه امامت نماز جماعت را بـه عـهـده بـگيرد و جماعت از امامت او ناخرسند باشند 3. بنده اى كه بدون ضرورت از مولاى خود فرار كند 4. زنى كه بدون اجازه شوهرش از خانه بيرون برود.
11-2. نماز، روح دين است
با نماز آيينه دل بى غش است
بى نماز، آيينه ها در آتش است

با نماز آيينه دل صيقلى است
بى نماز آكنده از كفر جلى است

در نماز آداب خود گم كردن است
با خداى خود تكلم كردن است

از نماز، اى روح تقوى روح دين
چلچراغ روشن حق اليقين

از تو دل گلخانه دين مى شود
كام مؤ من با تو شيرين مى شود

اى نماز اى ديده دل تاثير تو!
مى كند وصلم به حق تكبير تو

در قيامت ، قامت ما سبزتر
در قنوت تو دعاها سبزتر

گردد از آب وضويت بى گمان
نخل جان امروز و فردا سبزتر

هر كه بذر عشق تو در سينه كاشت
مى كند بستان جان را سبزتر

اى فروغ خانه دل مى شود
در ركوعت باغ تقوا سبزتر

در سجودت سجده بر حق مى برم
تا رسم بر حق ، تعالى ، سبزتر

در تشهد شهد ايمان مى چشم
نور قرآن را از قرآن مى چشم

محمود تارى (139)

12-2. نماز، وفاى به عهد بنده با خداوند است
پـرسـتـش خـدا و تـرك پـرسـتـش غير او راه راست است و انتخاب راه راست و بقاى بر آن ، پيمانى است كه بنده با خدا بسته است . خداى تعالى ، فرمود:
الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم (140)

اى فـرزنـد آدم ! آيـا از شـمـا پـيـمـان نـگرفتم كه شيطان را نپرستيد كه او دشمن آشكار شـمـاسـت و فـقـط مـرا بـپـرسـتيد كه اين راه راست است ؟ و بنده در نمازى به اين پرسش پـروردگـار پـاسـخ مى دهد و مى گويد: خداوندا! هم اكنون تنها تو را مى پرستم . و از تو كمك مى خواهم كه مرا بر پرستش خود نگهدارى و راه راست را به من نشان بدهى .
اياك نعبد و اياك نستعين اهدنا الصراط المستقيم
از اين روى گفته اند: الصلاة عهدالله
خدا نيز متقابلا عهدهايى با بندگان خود دارد. فرموده است :
(شـمـا را در رحـمـت خـود داخـل مـى كـنـم ) (شـمـا را يـارى مـى دهـم و دست مى گيرم ) (دعـايـتـان را مستجاب و نيازتان را برآورده مى كنم ) و (به شما عزت اين جهان و آن جهان مى بخشم )
در صورتى كه بنده به عهد خود وفا كند، خدا هم به عهد خود وفا خواهد كرد كه فرمود:
اوفوا بعهدى اوف بعهدكم (141)

آرى عبادت و عبوديت بنده ، موجب عنايت خدا به بنده و قرب بنده به پروردگار مى گردد چـنـانـكـه عـبـوديـت پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) مـوجـب عـنـايـت خـدا و نزول وحى و فرشتگان بر وى شد و او را به مقام بلند رسالت رسانيد:
تـبـارك الذى نزل الفرقان على عبده (142)
بلند مرتبه است خدايى كه قرآن را بر بنده خود نازل كرد.
و اشهد ان محمد عبده و رسوله و عبوديت كه موجب عروج وى شد و معراج او گرديد:
سـبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجدالحرام الى المسجدالاقصى .... (143)
منزه است خدايى كه بنده اش را شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برد...
13-2. حقيقت و صورت نماز
نـمـاز، بـه حـسـب ظـاهر و صورت ملكى ، مركب از حركت ها، سكون ها، وضعيت ها، قرائت ها، ذكـرهـا و دعـاهـاسـت امـا به حسب حقيقت و صورت ملكوتى ، داراى وحدت و بساط است كه هر انـدازه بـه افق كمال نزديك تر شود، وحدتش تمام تر مى شود تا به عنايت منتهى شود كـه حـصـول قـيـامـت كـبـراى آن اسـت ، و وحـدت صـورتـهـاى ملكى و ظاهرى ، تابع وحدت صورتهاى ملكوتى غيبى است .
وحدت تامه صورتهاى ملكى و ظاهرى به فانى گشتن آنها در باطن ملكوت است كه از آن تعبير به قيامت صغير بدست مى كنند.
بـراى هـر يـك از وضـعـيت ها، حركت ها، و ذكرهاى نماز، نماز، اسرارى است كه روح و حقيقت نماز را از آنها مى توان به دست آورد.
سـر اجـمـالى نـمـاز عـارفـان ، حـصول معراج حقيقى و قرب معنوى و رسيدن به مقام فناى ذاتى است و كه در ذكرها به (اياك نعبد) كه مخاطبه حضورى است ، و در وضعيت ها به سجده دوم كه فناى از فناست حاصل مى شود.
چنان كه بازگشتن از معراج و مقام قرب و فناى در ذكرها به (اهدنا الصراط المستقيم ) اسـت كـه صـحـو پـس ‍ از محو و بازگشتن به خود است و درخواست هداييت براى خود، و در وضيت ها به سر برداشتن از سجده دوم اوست با پايان ركعت كه حقيقت نماز است سفر تمام مـى شـود و بـرداشتن سر از سجده تا سلام ، علامت ملاقات حاضران و برگشتن از سفر و بازگشت به كثرت است ولى با سلامت از حجابهاى كثرت و بقاى به حق . (144)

بـر اسـاس حـديـثـى كـه از امـام رضـا (عـليـه السـلام ) رسـيـده اسـت ، نـمـاز، در اصـل ، يـك رعـت اسـت و بـقـيـه ركـعـت هـا از فـرائض و نوافل براى اتمام همان يك ركعت است .
ايـن حـديـث شـريـف را در صـفـحـه سـى و هـشـتـم از جـلد دوم وسـائل الشـيـعـه و در فـصـل دوم از دفـتر دوم همين كتاب اسرار نماز، راز شماره ركعتهاى نمازهاى روزانه ملاحظه فرماييد.
14-2. موج درياهاى راز
نرگسم ، ياسم ، نمازم
محفل راز و نيازم

بال پرواز و رسيدن
خوش ترين آهنگ سازم

چشمه سار عشق و مستى
موج درياهاى رازم

راحت دلهاى خسته
خلوت آغوش بازم

آشناى دردمندان
شيوه سوز و گدازم

همسفر با رهنوردان
توشه راه درازم

صيقل جان ، صيقل دل
من نمازم ، من نمازم

غلامرضا كاج (145)
15-2. وصف عشق
پـيش از اين گفتيم كه پرستش بايد از روى عشق و معرفت باشد و نماز حقيقى ، نماز است كه عارفانه و عاشقانه خوانده شود. اينك توصيف عشق در شعر حافظ
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر
يادگارى كه در اين گنبد دوار بماند

عشق ، جوهرى است در فطرت آدمى است .
مى خور كه عاشقى نه به كسب است و اختيار
اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم

عـشـق عـنـصـرى اسـت كـه در آفـريـنـش انـسـان و سـاخـتـار وجـودش دخيل و موثر است .
مهر رخت سرشت من ، خاك درت بهشت من
عشق تو سرنوشت من ، راحت من رضاى تو

عـشـق ، وديـعـه گـرانبهاى الهى و آتشى است كه دست عنايت حق ، بر خرمن هستى انسان زده است .
چراغ صاعقه آن سحاب ، روشن باد!
كه زد به خرمن من آتش محبت او

عشق ، هنرمندى ارجمند، گوهرى گرانقدر و عامل غناى ذات و بزرگى روح انسان است . ما و هـمه موجودات جهان به عشق زنده و پا بر جاييم . حيات حسم و جان و پايدارى زمين و زمان به عشق است .
طفيل هستى عشق اند آدمى و پرى
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى

بكوش خواجه و از عشق بى نصيب مباش
كه بنده را نخرد كس به عيب بى هنرى

جـهـان فـانـى و بـاقـى فـداى شـاهـد و سـاقـى
كـه سـلطـانـى عـالم را طفيل عشق مى بينم

و سرانجانم ، عشق است كه مى ماند.
خـلل پـذيـر بـود هـر بـنـا كـه مـى بـيـنـى
مـگـر بـنـاى مـحـبـت كـه خـالى از خلل است

حـافـظ بـا كـسـانى كه عشق را در قلمرو بحث و گفتگو جستجو مى كنند، سخن خير و سلامت نمى گويد:
اى آنـكه به تقرير و بيان دم زنى از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت

زيرا به اقرار تمامى عاشقان ، عشق ، غير قابل تعيرف است :
سـخـن عـشـق ، نـه آنـسـت كه آيد به زبان
ساقيا! مى ده و كوتاه كن اين گفتگ و شنفت

16-2. فراغتى به پرواز در خلسه عشق
.... آنگاه ميترا گفت با ما از عشق بگو. او سر بر آورد و به مردم نگريست و سكوتى سخت در ميانه افتاد پس ‍ به آوازى عظيم ، لب به سخن گشود:
چون عشق ، ارشاد فرمايد، قدم در راه نهيد. گر چه دشوار است و بى زنهار، اين طريق ، و چـون بـر شـمـا بال گشايد، سر فرود آوريد و به تسليم . اگر چه شمشيرى نهفته در ايـن بـال ، زخـمـى بر جانتان زند و آن هنگام كه با شما سخن گويد، يقين كنيد كلامش را؛ گـر چـه آواى او، چـيـنـى رويـاى شـمـا در هـم كـكـوبـد و فـرو ريـزد، آنـچـنـان كـه بـاد شمال ، صلابت باغ را.
هـشدار! عشق است كه بر تخت مى نشاند و به صليب مى كشاند و هم او كه سرچشمه رويش اسـت ؛ هـرس ‍ مـى كند. هم به فراز آيد بلنداى قامتتان را به تمامى و نازك ترين شاخه هـايـتـان را كـه زير تابش به ترقصند و اهتزاز، با دستهاى مهربان خويش بنوازد و هم به عمق رود تا سخت ترين ريشه هايتان در دل خاك ، و به ارتعاش درآورد و از بن .
چون ساقه هاى بافته ذرت ، خويشتن به وجود شما احاطه كند. سخت به خرمنگاه بكوبد تا برهنه شويد. غربال كند تا كه از پوسته وارهيد. به آسياب كشد تا پاكى و زلالى و سـپـيـدى ، و خـمـيـرى سازد نرم . پس به قداست آتش خويش سپاردتان ، باشد كه نان مـتبركى شويد، ضيافت پر شكوه خداوند را. و اين همه را از آن روى كند، عشق كه مستورى دل بر شما باز گشايد تا به حرمت اين معرفت ، ذره اى شويد قلب حيات را.
زنـهـار! اگر به مامون و احتياط، از عشق ، تنها، طالب كاميد و گوشه آرام ، پس برهنگى خـويـش بـپـوشـيـد و پـاى از خـرمـن عـشـق ، واپـس كـشـيـد. بـه دنـيـاى بـى فـضـل خـود نـزول كـنـيـد كـه در آن لب بـه خـنـده مـى گـشـايـد. امـا نـه از اعـمـاق دل ، واشكى از ديده فرو مى چكد اما نه به همان هاى جان .
چـيـزى بـه تـحـفـه نـمـى دهد عشق ، مگر خويش را و نمى ستاند مگر از خويشتن . نه بندى تـمـلك اسـت و نـه سـودايى تصاحب . كه عشق را، عشق ، كفايت است و نهايت . و چون عاشقى آمـد، سـزاوار نـبـاشد اين گفتار كه ،: (خدا در قلب من است ) شايسته تر، آن كه گفته آيد: (من در قلب خداوندم ) و اين نه پندارى است سست .
بـه صـواب كـه گـامـهـاى شـمـا طريقت عشق ، معين كند، كه عشق ، خود، راه نمايد، گوهرى فراخور اگر در وجودتان يافت تواند كرد.
عـشـق را بـه جـز تـجـلى خـود، آرمـانـى نـبـاشـد. ليـكـن شـمـا را اگـر عـشـق در دل است و تمنا در سر، هم بدين گونه مى بايد آرزو را در قلمرو جان .
از او گـداخـتـن ، آب شـدن ، صافى شدن و سر به راه نهادن ، بسان جويبارى كه نغعمه خـود را بـه خـلوت شـب ، ساز مى كند. باز سوداى درد مشتاقى ، و التهاب زخمى از ادراك مـحـض و عـشـق ، و آن كـه خـونم رود از دل ، به رغبتت و با وجد. به نقره فام سپيده ، چشم گشودن از اشتياق دلى بى تاب و حق شناس . روزى ديگر را دم زدن در هواى عاشقى ، در كـشـاكـش نـيـمروز، فراغتى به پرواز در خلسه عشق ، و شامگاهان ، به خانه رفتن ، به قـدردانـى و سـپـاس و خـفـتـن بـا نـمـازى ، بـه قـبـله مـعـشـوق در دل و آوازى به ثناى دوست بر لب . (146)

17-2. عشق اگر بال گشايد، به جهان حاكم اوست
عـشـق اگر بال گشايد، به جهان حاكم اوست
گر كند جلوه در اين كون و مكان ، حاكم اوست

روزى ار رخ بنمايد ز نهانخانه خويش
فاش گردد كه به پيدا و نهان ، حاكم اوست

ذره اى نـيـست به عالم كه در آن عشقى نيست
بارك الله كه كران تا به كران ، حاكم اوست

گر عيان گردد روزى رخش از پرده غيب
همه بينند كه در غيب و عيان ، حاكم اوست

تا كه از جسم و روان بر تو حجاب است حجاب
خود نبينى به همه جسم و روان ، حاكم اوست
من چه گويم كه جهان نيست بجز پرتو عشق
ذوالجلالى است كه بر دهر و زمان ، حاكم اوست

امام خمينى (147)
18-2. در حريم عشق يزدان كيستم ؟
كـلبـه احـسـاس پـاكـم ، پـر شـود از بـوى عـود
چـون گل سجاده را بويم به هنگام سجود

قمرى محزون دل ، آنك ز كنج اين قفس
كرد عزم كوى جانان ، بند ذلت را گشود

در حـريـم عـشـق يـزدان كـيـسـتـم ؟ پـروانـه اى ؟
گـرد شـمـع وصل او، حيران ز اسرار وجود

طوطى جان تا به بوى گلشنى پرواز كرد
ريخت در كامش شكر، دست خداى از روى جود

از جلال ذات حق ، روشن شود چشم فروغ
بيگمان آهنگ وصلش خوشتر است از چنگ و رود
فروغ نبى زاده (148)

فصل سوم : حق نماز
1-3. حق نماز
حضرت امام ، على بن الحسين (عليه السلام ) كه سيد ساجدان ، شمع جمع عابدان و زيور رخشنده اى بر پيكر اجتماع يكتاپرستان تاريخ است ، حق نماز را چنين بيان فرمود:
فاما حق الصلاة تعلم آنهاو فادة الى الله و انك قائم بها بين يدى الله فاذا علمت ذلك كـنـت خليقا ان تقوم فيها مقام الذليل الراغب الراهب الخائف الراجى المسكين المتضرع المعظم من قام بين يديه بالسكون و الاطراق و خشوع الاطراف و لين الجناح و حسن المناجاة له فى نـفـسـه و الطـلب اليـه فى فكاك رقبتك التى ببه خطيئك و استهلكتها ذنوبك و لا قوة الا بالله (149)

حق نماز اين است كه بدانى نماز، در آمدن به پيشگاه معبود يگانه است و تو در نماز پيش روى وى ايـسـتـاده اى پس آنگاه كه بر اين حقيقت آگاه گرديدى ، سزاوار آنى كه در نماز ايستى ، ايستادن كسى كه خواهنده و ترسنده ، بيمناك و اميدوار و مسمند و زارى كننده است و خداى را بزرگ مى داردد، و قيام كسى كه با آرامش ، چشم فرو هشتن ، سر به زير افكندن ، فـروتـنـى انـدامـهـا، نـرمـى بـالهـا، فـروهـشتن شانه ها - و نيكويى راز گفتن با او در دل ؛ در محضرش ايستاده و نيز شايستگى دارى كه از خداى بخواهى تا گردنت را از زير بـار لغـزشهايى كه بر آن حلقه گشته است و آن را به پرتگاه هلاك و نابودى افكنده است ، آزاد گرداند و هيچ نيرويى جز آن كه خدا عطا كند، وجود ندارد.
از امـيرمؤ منان ، على (عليه السلام ) روايت شده است كه : من اتى الصلوة عارفا بحقها غـفـر له (150)
آن كـه درحـال مـعـرفت به حق نماز به آن درآيد، خدا از گناهان وى درگذرد.
2-3. حق اقامه نماز
گـزاردن حـق نـمـاز، تنها يك مساله شخصى و انفرادى نيست . حكومت ها و ملتهاى مسلمان نيز بـايـد حـق اقـامـه آن را بـه جاى آورند و با معرفى نماز و ترويج و تدريس آن در سطح جامعه و تمامى سطوح آموزشى ، براى اقامه هر چه با شكوه تر آن قيام كنند.
خـوشـبـخـتانه در كشور ما، حركت هاى مباركى براى اين مهم صورت گرفته است كه آثار فرخنده آن مشهود و سعى ايجادكنندگان و كوشندگان آن مشكور است .
برگزارى اجلاسيه هاى سراسرى و سالانه بزرگداشت و ترويج نماز، اذان سالانه اى اسـت كـه از سـال يـكـهـزار و سيصد و هفتاد هجرى شمسى تا كنون ، طنين آن ، همه ساله در سطح ميهن اسلامى ما ايجاد موج و تحرك مى كند.
دعوت به نماز و ايجاد خيزش براى اقامه آن كار مقدسى است و مناديان نماز از فضيلت و شرافت ويژه برخوردارند.
در روز رسـتـخـيـز نـيـز گـردنـهـاى مـنـاديـان نـمـاز و گـويندگان اذان ، كشيده تر است . (151)

و با پيامبران و صديقان و شهيدان ، محشور و همنشين هستند. (152)
ويـل دورانـت ، مـورخ مـشـهـور آمـريـكـايى كه اثر ماندگار او تاريخ تمدن ، بزرگترين تـاليـف تـاريـخـى جهان به شمار مى آيد، در تمجيد مناديان نماز، اجراى نماز و هماهنگى مسلمين در اين امر مى نويسد: براستى چه نيرومند و شريف است اين دعوت - دعوت به نماز - كـه مـردم را پـيـش از طـلوع آفتاب به بيدارى مى خواند. چه خوب است كه انسان ، هنگام نـيـمروز، كار و كوشش را كنار بگذارد و به نيايش پروردگار بپردازد و چه با شكوه و بزرگ است كه خاطر انسان در سكوت شب ، به جانب خدا متوجه گردد و چه خوش آهنگ است آواز موذنان ، در گـوش مـسلمانان و غير مسلمانان كه جانهاى محبوس در پيكر خاكى را از فـراز هـزاران مـسـجـد فـرا مـى خـوانـنـد تـا بـه سـوى بـخـشـنـده زنـدگـانـى و عـقـل ، روى كـنـنـد و بـا جـان بـا و پـيـونـد گـيرند. در اين پنج وقت ، هر مسلمانى ، در هر گـوشـه دنـيا باشد، بايد از كار خود هر چه هست دست بردارد، تطهير كند و رو به جانب كـعـبـه بـايـسـتـد و رسـوم و تـشـريـفـات نـمـاز را بـه هـمـان صـورت كه ديگر مسلمانان عمل مى كنند، به انجام رساند. (153)

دكـتـر رجـا روژه گـانـدى ، دانشمند و فيلسوف مشهور فرانسوى كه به دين اسلام مشرف شـده اسـت در تـوصـيـف و تمجيد مراسم زيباى اجراى نماز مى نويسد: در نماز، انسان به خود باز مى گردد و همه هستى را در وجود خود احساس مى كند. چنين است كه انسان با ايمان ، وادار بـه سـتـايش پروردگار مى گردد.. در نماز، همه مسلمانان جهان در برابر محراب هـاى تـمام مساجد كه زاويه آنهابه سوى كعبه ساخته اند، در صفهاى فشرده با همدلى و حضور خود به طور گسترده و عميقى مجذوب و مركز و بنياد خويش مى گردند. (154)

بـسـيـارى ديـگـر از دانـشمندان و نويسندگان منصف غربى درباره اهميت نماز و ارزش آن و تـرويـج اقـامـه آن سـخـنـان زيـبـا و شـنـيـدنـى دارد و كـه در فصل دوم از دفتر سوم ، به برخى از آنها اشاره خواهد شد.
3-3. حق مسجد
حـق مـسـجـد بر تو اين است كه آن را غريب نگذارى و براى اقامه نماز در آن بشتابى . مؤ مـنـان وظـيـفـه دارنـد كـه بـه تـعـمير مساجد بپردازند و آبادانى آن به بسيارى و انبوهى نمازگزاران و حضور گسترده آن در صفوف نمازهاى جماعت و جمعه است ؛ چنان كه ويرانى آن در عدم حضور آنان و به ويژه اهل محله مسجد براى نماز در آن است ؛ هر چند از نظر بنا و ساختمان به بهترين وجهى تعمير و تزيين شده باشد.
از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه :
روز قيامت سه چيز به نزد خداى ، تعالى شكوه مى كند:
1. نمازخانه ويرانى كه اهل محله آن در آن نماز نگزارند.
2. دانشمندى كه در ميان نادانهاست و آنان مسائل شرعى خود را از او نمى پرسند.
3. قـرآنـى كه بلااستفاده مانده است و آيا خدا را در آن نمى خوانند: ثلاثة يشكون الى الله ، عـزوجـل ، مـسـجـد خـراب لا يـصـلى فـيـه اهـلى و عـالم بـيـن جهال و مصحف معلق قد وقع عليه الغبار لا يقرء فيه (155)

و نيز آورده اند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمود
يـجـى ء القـيـامـة ثـلاثـة يـكـشـون : المـصـحـف والمـسـجـد والعـتـرة . يـقـول المـصـحـف يـا ربـب حـر قـونـى و مـز قـونـى و يـقـول المـسـجـد يـا رب عـطـلونـى و ضـيـعـونى و تقول العترة يا رب قتلونا و طردونا و شردونا (156)

روز قـيـامـت سـه چـيـز بـا حـال شـكـوه وارد مـحـشـر مـى شـونـد: كـتـاب خـدا و مـسـجـد و اهـل بيت . مصحف گويد: اى پروردگار من ! مرا سوختند و پاره پاره كردند و مسجد گويد: اى پـروردگـار مـن ! مـرا بـلا اسـتـفـاده گـذاشـتـنـد و تـبـاهـم كـردنـد و عـترت گويد: اى پروردگار من ! ما را كشتند و ترك كردند و پراكنده ساختند.
از دو روايـت مـذكـور در فـوق اسـتـفـاده مـى شود كه آبادى مسجد به حضور مسلمانان در آن بـراى نـماز است و ويرانى آن به خالى بودنش از اجتماعات است اين حقيقيت را از آيه زير نيز مى توان فهميد:
و من اظلم ممن منع مساجد الله ان يذكر فيها اسمه و سعى فى خرابها... (157)

چه كسى ستمكارتر است از آن كه مردم را از رفتن به نمازخانه باز مى دارد تا نام خدا را در آن بر زبان نياوردند و از اين طريق به ويران كردن آن مى كوشد.
كـسـى كـه بـه مـسـجـد درآيـد و در آن نـمـاز نگذارد، در حق آن ستم كرده است . پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
مـن سـمع النداء فى المسجد فخرج من غير علة فهو منافق الا ان يريد الرجوع اليه (158)

كسى كه در مسجد صداى اذان را بشنود و بدون سبب ، و نماز نا كرده از آن خارج شود، دور و منافق است مگر آن كه قصد بازگشت به مسجد داشته باشد.
از حقوقى كه مسجد بر تو دارد اين است كه آداب رفتن به مسجد در آن را مراعات كنى . از جمله از خوردن غذاها و گياهان بدبو بپرهيزى و بوى خويش بكار برى و لباس پاكيزه و پـاك بـه تـن كـنـى ؛ از افـكـنـدن آب دهـان و خـريـد و فـروش و بلند كردن صدا در آن خـوددارى كـنـى و از ورود كـودكـان بى تميز و ديوانگان ولگرد و بدون صاحب ، به آن جلوگيرى و از اجراى احكام و حدود در آن اجتناب كنيى .
امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
جـنـبـوا مـسـاجـدكـم الشـراء و البـيع و المجانين و الصيبان و الضالة و الحدود و رفع الصوت (159)

از ديـگـر حـقوقى كه مسجد بر تو دارد اين كه از آلوده كردن آن بپرهيزى و در صورتى كه آلوده شد، آن را پاك و پاكيزه كنى .
4-3. حق منادى نماز
امام زين العابدين (عليه السلام ) فرمودند:
... و امـا حـق المـوذن فـان تـعـلم انـه مـذكـرك بـربـك و داعـيـك الى حـظـك و افـضـل اعوانك على قضاء الفريضة التى افترضها الله عليك على ذلك شكرك للمحسن اليك و ان كنت فى بيتك مهتما لذلك لم تكن لله فى امره متهما و علمت انه نعمة الله عليك لا شـك فـيـهـا فـاحـسـن صـحـبـة نـعـمـة الله بـحـمـدالله عـليـهـا عـلى كل حال و لا قوة الا بالله (160)

... و امـا حـق گوينده اذان و منادى نماز اين است كه بدانى تو را به ياد پروردگارت مى اندازند و به بهره ات مى خواند و تو را بر انجام فريضه اى است كه خدا بر تو واجب كرده است بهترين كمك كار است پس بر اين خدمت بمانند كسى كه بر تو احسان كرده است از او قـدردانـى كـن و اگـر تـو در درون خـانـه ات بـراى پاسخ به نداى مؤ ذن اهتمام مى ورزى ، در كـارى كـه براى خداست مورد بدگمانى نبوده اى و دانسته اى كه مؤ ذن نعمتى بـر تـو از نـزد خـداى تـوسـت و ايـن حـقـيـقـتـى اسـت كـه در آن شـكـى نـيـسـت پـس در هـر حال با پاسخ به نداى موذن و رفتن به مسجد و ستايش خدا بر عطاى اين نعمت ، با نعمت خدا به نيكويى مصاحبت و همنشينى كن .
5-3. حق پيشنماز
همچنين از امام سجاد (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود:
... و امـا حـق امـامـك فى صلاتك فان تعلم انه قد تقلد السفارة فيما بينك و بين الله و الوفادد الى ربك و تكلم عنك و لم تتكلم عنه و دعالك و لم تدع له و طلب فيك و لم تطلب فـيه و كفاك هم المقام بين يدى الله و المسائلة له فيك و لم تكفه ذلك فان كان فى شى ء مـن ذلك تـصـيـر كـان بـه ، دونـك و ان كـان اثما لم تكن شريكه فيه و لم يكن له عليك فـضـل فـوقـى نـفـسـك بـنـفـسـه و وقـى صـلاتـك بـصـلاتـه فـتـشـرك له ذلك و لا حول و لا قوة الا بالله (161)

... و اما حق پيشنماز تو اين است كه بدانى ايلچى ميان تو و خدا و نماينده تو در بارگاه اوسـت . او از سـويت سخن مى گويد اما تو از جانب او سخن نمى گويى . او برايت دعا مى كـنـد امـا تـو خـدا را بـرايـش نـمى خوانى . او درباره مغرفت خواسته است و تو در خواست آمرزش او را نكرده اى . او تو را از نگرانى ناشى از بيم ايستادن در برابر معبود بيتا و شـرم نـياز خواهى از حضرت او حفظ مى كند ليكن تو و او را از آن نگه مى دارى . اگر در اينها تقصيرى باشد به گردن اوست نه تو و اگر گناهكار باشد تو شريكش نيستى و او را بر تو برترى نيست جز آن كه او خودش را سپرت ساخته و نمازت را به نماز خود حـفـظ كـرده است پس بايد كه به اين جهات قدرش را بدانى و هيچ نيرويى جز ان كه خدا عطا كند، وجود ندارد.
از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه فرمودند:
المـوذن عـمـود الله ، والامـام نـور الله ، والصـفـوف اركـان الله ، فـاجيبوا عمود الله ، واقتبسوا من نور الله ، و كونوا من اركان الله (162)

اذان گـو، سـتـون ديـن خدا، امام جماعت روشنايى دين او صفوف جماعت ، اركان دين اوست پس به نداى مؤ ذن كه دين خدا را استوار مى دارد، جواب دهيد و راهى مسجد شويد و از امام جماعت كه روشنايى دين خداست ، صفات نيك و نورانى اقتباس كنيد و با ايستادن در صفوف نماز از پايه هاى دين خدا شويد.
مـى دانـيـم كه در نزد شيعيان ، پيشنماز بايد واجد شرط عدالت باشد و مردم از او ستم و گـنـاهـى نـديـده بـاشند. در غير اين صورت حق پيشنمازى ندارد و نبايد پشت سرش نماز بـگـزارد كـه وجـود چـنـيـن امام سوئى براى جماعت و مسجد و مردم خطرناك و زيانبار است . نـاصر خسرو قباديانى از چنين پيشنمازى به يار بد و مار بد تعبير كرده و گفته است : (163)
سپس يار بد نماز مكن !
كه بخفته است مار در محراب
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
ان امامك شفيعك الى الله ، عزوجل ، فلا تجعل شفيعك سفيها و لا فاسقا (164)

هـمانا امام و پيشنمازت شفيع و واسطه ات به درگاه خداوند است . پس كسى را كه تباه و نابخرد است ، وسيله و شفيع خود به درگاه او قرار مده .
و در خبر است كه :
ما من امام يصلى مع قوم الا و عليه تبعات صلواتهم (165)

هيچ امامى نيست كه با گروه و جماعتى نماز بخواند مگر آنكه پيامدها و كمبودهاى نمازشان را عهده دار خواهد بود.
فصل چهارم : فضيلت نماز
1-4. فضيلت طهارت
خداى تعالى ، فرمود:
ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين (166)

بـراسـتـى كـه خـدا، هـم بـازگـشـت كـنـنـدگـان از خود به خدا را دوست دارد و هم پاكان و پاكيزگان را.
هـم آنـان كـه با آب توبه جان را از آفت گناه مى شويند، نزد او محبوبند، هم كسانى كه طهارت را رعايت مى كنند و از نجاست و آلودگى كناره مى گيرند.
و رسـول اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) فـرمـودند: الطهور ظر الايمان (167)
پاكى بخشى از دين و ايمان است .
لا صلاة الا بالطهور (168)

هيچ نمازى درست نيست مگر آنكه با طهارت (غسل وضو و تيمم ) خوانده شود.
الوضوء نصف الايمان (169)

دست نماز، نيم ايمان است .
پدران و مادران مسلمان بايد هر چه زودتر فرزندان خود را با وضو و نماز آشنا سازند . اين عمل از عوامل آمرزش آنان است . امام صادق (عليه السلام ) فرمودند:
... فاذا تعلم الوضو غفر الله لوالديه (170)

هنگامى كه كودك ، وضو را ياد مى گيرد، خداوند پدر و مادرش را مى آمرزد.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
اذا اردت الصـلاة فـاحـسـن الوضـوء ثـم قـم فاستقبل القبلة ثم كبر (171)

زمـانـى كـه بـخـواهـى نـماز بخوانى ، به نيكى دست نماز كن آنگاه رو به قبله بايست و تكبيير افتتاح بگوى .
و امـام عـلى (عليه السلام ) فرمودند: لا يقرءالعبد القران اذا كان على غيرر طهور حتى يـتطهر (172)
بنده خدا هنگامى كه وضو ندارد نبايد قرآن بخواند تا آنكه وضو بگيرد.
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) به امام على (عليه السلام ) فرمودند: يا على ان الوضؤ قبل الطعام و بعد شفاء فى الجسد و يمن فى الرزق (173)

اى عـلى ! وضـو گـرفـتـن پـيـش از صـرف غـذا و پس از آن ، موجب بهبود بدن و بركت در روزى است .
و امـام صـادق (عـليـه السـلام ) نـيـز فـرمـودنـد: الوضـؤ قبل الطعام و بعد الطعام يذهبان الفقر (174)

وضوى پيش از غذا و پس از غذا، نيازمندى را مى زدايد.
جالب توجه است كه نماز و قرائت قرآن ، غذاى روح است و طعام ، غذاى جسم و براى هر دو سـفـارش بـه وضـو و طـهـارت شـده است . با توجه به آنكه طهارت و وضوى حقيقى با طـهـارت روح هـمـراه اسـت و بـا عـنـايـت بـه آنـكـه خـوراكـى كـه مـى خـوريـم نـيـز بـايـد حـلال و طـاهـر بـاشـد؛ مـعـلوم بـاشـد كه براى تغذيه و رشد آدمى در تمامى ابعاد بايد طهارت را به طور كلى رعايت كرد.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
من توضع على طهر كتب الله له عشر حسنات (175)

كسى كه با داشتن طهارت وضو مى گيرد، خداوند ثواب ده حسنه را برايش مى نويسد.
و از آن حضرت روايت شده است :
من جدد وضوءه من غير حدث جدد الله توبته من غير استغفار (176)

هـر كـه وضـوى خـود را بـدون آنـكه باطل شود، تجديد كند، خداوند، توبه اش را بدون استغفار مجدد تازه كند.
مـا مـنـكـم مـن احـد يـتـوضـا فـيـسـبـغ الوضـؤ ، ثـم يـقـول اشـهـد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله الا فتحت له ابواب الجنة الثمانية يدخل من ايها شاء (177)

هر يك از شما زياد و كامل وضو بگيرد، آنگاه بگويد: گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يـكـتـا نـيـست و براى او شريكى وجود ندارد، و شهادت مى دهدم كه محمد (صلى الله عليه وآله ) بنده و فرستاده اوست ، درهاى هشتگانه بهشت به رويش گشوده شود، تا از هر كدام كه بخواهد به آن درآيد.
آن بزرگوار وضو را محو كننده گناهان معرفى كرده و فرموده اند:
ثـلاث كـفـارات : اسـبـاغ الوضـوء فـى السـبـرات و المـشـى بالليل و النهار الى الجماعات و المحافظة على الصلوات (178)

سـه چـيـز جـبـران كـنـنـده و پـاك كـنـنـده گـنـاهـان اسـت ؛ وضـوى كـامـل در هـواى سـرد راه رفـتـن در شب و روز به سوى نمازهاى جماعت و جمعه و مراقبت بر اجراى صحيح نمازها.
آن حضرت خطاب به امام على (عليه السلام ) فرموده اند:
ثـلاث درجـات : اسـبـاغ الوضـؤ فى السبرات و انتظار الصلاة بعد الصلاة و المشى بـالليـل والنـهـار الى الجماعات (179)
سه چيز موجب رفعت درجات است : وضوى كامل در هواى سرد، انتظار نماز بعد از نماز و رفتن در روز و شب به سوى نمازهاى جماعت و جمعه .
پـيـامـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) در جـاى ديـگـر وضـوى كامل و نيكو را پوشاننده گناهان و تضمين كننده بهشت دانسته اند:
خـصـال سـت مـا مـن مـسـلم يـمـوت فـى واحـدة مـنـهـن الا كـان ضـامـنـا عـلى الله ، عـزوجل ، ان يدخله الجنة منها رجل توضا فاحسن الوضؤ ثم خرج الى مسجد الصلاة ، فان مات فى وجهه كان ضامنا على الله (180)

شـش خـصـلت اسـت كـه اگر مسلمانان يكى از آنها را داشته باشد، نمى ميرد مگر آنكه خدا ضـمـانـت مـى كـنـد كـه او را داخـل بـهـشت كند يكى از آنها اين است كه انسان وضو بگيرد؛ بـهـتـريـن دسـت نـمـاز، آنـگـاه براى نماز جماعت به سوى مسجد حركت كند پس اگر در اين حال بميرد خدا ضامن به بهشت رفتن اوست .
و از رسـول اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) اسـت كـه مـن بـات عـلى طـهـر فـكـانـمـا احياالليل (181)

كـسـى كه شب را با وضو به صبح رساند؛ گويا تمام شب را به پرستش و امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
مـن تـطـهـر ثـم اوى الى فـراشـه بـات و فراشه كمسجده (182)
آن كه وضو بگيرد و سپس به رختخواب خود برود بسترش همانند مسجد خواهد بود.
و از آن حـضـرت است كه عليكم باءتيان المساجد فانها بيوت الله فى الارض من اتاه مـطـهـرا طـهـره الله من ذنوبه و كتب من زواره (183)
بر حضور در مسجد مراقبت كنيد زيـرا مـسـاجـد خـانه هاى خدا در زمين است . كسى كه با طهارت وارد مسجد شود، خدا او را از گناهانش پاك گرداند و نام وى در زمره ديدار كنندگانش نوشته شود.
و حضرت مصطفى (صلى الله عليه وآله ) فرموده اند:
ان المـسـلم اذا تـوضـا فـاءحسن الؤ ضؤ ثم صلى الصلوات الخمس تحاتت خطاياه كما تحاتت هذاالورق (184)

هـنـگـامـى كـه مـسـلمـانـى بـه خـوبى وضو سازد و آنگاه نمازهاى روزانه را به جاى آرد، گـنـاهـانـش فـرو ريـزد چـونـان كـه ايـن برگ از درخت فرو ريخت . من توضا فاسبغ الوضـو و صـلى ركـعـتـيـن لم يـحـدث فـيـهـما نفسه بشى ء من الدنيا خرج من ذنوبه كيوم ولدته امه (185)

كـسـى كه وضو گيرد و آن را به طور كامل به جاى آورد، و با آن دو ركعت نمازى كند كه در آن بـا خـود از دنـيـا سخن نگويد و به چيزى از آن نينديشد، از گناهان خود به در آيد؛ همانند روزى كه پاك و معصوم از مادرش ‍ متولد شده است .
مـن اسـبـغ وضـؤ ه و احـسـن صـلاتـه و ادى زكـاة مـاله و كـف غضبه و سجن لسانه و ادى النصيحة لاهل بيت نبيه فقد استكمل حقايق الايمان و ابواب الجنة مفتحة له (186)

كـسـى كـه وضـو خـود را كـامـل و شـاداب بـه جـاى آورد، نـمـاز خـويـش نـيـكـو كـند، زكات مـال خـود بـدهـد، خـشـم خـويـشتن فروخورد، زبان بر گناه ببندد، براى گناه خود آمرزش بـخـواهـد، و اهـل بـيـت پـيغمبر خود را خالصانه دوست بدارد و خير خواهشان باشد، البته حقايق اهل ايمان خود را به كمال رسانده است و درهاى بهشت به روى او باز است .
هـمـچـنين از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه امتى الغز المحجلون . اثـار الوضـو يـوم القـيـامـة (187)
دسـت و پـاى افـراد امت من در روز قيامت از دست نمازى كه در دنيا گرفته اند؛ درخشان است .
2-4. سرود قدسى اذان
هنوز نغمه سحر
به گوش شب نيامده
زمين و آسمان به خواب
سپيده دم نيامده
سرود قدسى اذان
به آسمان چو پر كشيد
كلام آسمانى اش
سكوت تيره را دريد
بيا در انتهاى شب
سپيده را صدا كنيم
به پيشواز روشنى
ستايش خدا كنيم
نماز صبح مى رسد
روى نما به سوى دوست
ركوع كن براى او
بدان كه مهربان تر اوست
ببين نماز تو پلى است
ميان خاك و آسمان
مثل چراغ روشنى است
درون تاريكى جان
ياد خدا براى ما
عشق و نياز و باور است
نماز را اقامه كن
به نام او كه ياور است
سهيلا مختارى (188)
3-4. فـضـليـت اذان و اقـامـه ، پـاداش گـويـنـدگـان اذان و دورنـمـاى بـهـشـت در چ شـم بلال
خداى تعالى ، فرمود: و اذا ناديتم الى الصلاة اتخذوها هزوا و لعبا ذلك بانهم قوم لا يعقلون (189)

هـنـگـامـى كـه اذان مـى گـويـيـد و مـردم را بـه نماز مى خوانيد، آنان اذان را به مسخره مى گيرند. اين بدان جهت است كه گرونهى نابخردند و فرمود:
مـن احـسـن قـولا مـمـن دعـا الى الله و عـمـل صـالحـا و قال النبى من المسلمين (190)

چـه كـسـى از آن كه مردم را به سوى خدا فرا خواند و كاريى شايسته كرد و گفت : من از مسلمانانم ، به اعتبار سخن ، نيكوتر است ؟
گفته اند: اين آيه در شاءن گويندگان اذان فرود آمده است .
و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
يدالرحمن على راس الموذن حتى يفرغ من اذانه (191)

دست خدا بر سر اذان گوست تا آن كه از اذان خويش فارغ شود. و فرمودند:
الموذن المحتسب كالشاهر بسيفه فى سبيل القاتل بين الصفين (192)

اذانـگـويـى كـه بـه خـاطـر خدا اذان بگويد، مانند كسى است كه شمشيرش را در راه خدا از نيانم بر كشد و بين دو صف كفر و اسلام بجنگد.
و از همان حضرت روايت شده است كه فرمودند:
من اذن احتساباا سبع سنين جاء يوم القيامة و لا ذنب له (193)

كـسـى كـه هفت سال براى خشنودى خدا اذان بگويد، روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه برايش ‍ گناهى نباشد.
و از ابى سعيد خدرى روايت شده است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند: يغفر الله المؤ ذن مدى صوته و يشهد له ما سمعه من رطب و يا بس (194)

خدااى تعالى ، گناهان اذان گو را به ميزان آواز وى بيامرزد و هر تر و خشكى كه آواى او بشنود، گواه ايمان و دعوتش باشد.
هـمـچـنـيـن بـخـارى از وى روايـت كـرده اسـت كـه گـفـت : شـنـيـدم كـه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) مى فرمود:
لا يسمع مدى صوت المؤ ذن جن او انس و لا شى ء الا شهد له يوم القيامة (195)

هـيـچ جـن و انسى و هيچ شيئى نيست كه در ميدان صوتى موذن قرار گيرد و آواز وى بشنود مگر آن كه در روز رستاخيز به سودش گواهى دهد.
و نيز از آن حضرت روايت شده است كه فرمودند:
اطول الناس اعناقا الموذنون (196)

گردنهاى گويندگان اذان در روز رستخيز، از ديگران كشيده تر است .
و امام على (عليه السلام ) فرمودند:
يحشر المؤ ذنون يوم القيامة طوال الاعناق (197)
گويندگان اذان در روز قيامت بـا سـرافـرازى وارد مـحـشـر مـى شـونـد. و در حـديـث ديـگـرى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) مى خوانيم :
يـحـشـر المؤ ذنون من امتى مع النبين و الصديقين و الشهداء و الصالحين (198)
مـوذنـان امت من در روز رستاخيز، با پيامبران و صديقان و شهيدان ، وارد محشر مى شوند و در جمع آنها حضور دارند و گرد مى آيند. و از آن حضرت روايت شده است :
لو علم الناس ما فى الندا و الصف الاول لاستهموا عليه (199)

اگـر مـردم مـى دانـسـتـنـد كـه اذان گـفـتـن و شـركـت در صـف اول نـماز چه فضيلتى دارد، هر آيينه ، براى آن قرعه كشى مى كردند. افزون بر آنچه گفته شد، استفاده از صيغه مجهول (نودى ) در آيه نهم از سوره جمعه ، مشعر به اين حقيقت است كه ندادهنده براى نماز و دعوت كننده به جمعه شخصيتى عظييم الشان است .
و در منابع اهل سنت از آن حضرت روايت شده است كه فرمودند:
اذا سـعـمـت الاذان فـات و لو حبوا (200)
هنگامى كه اذان نماز را شنيدى هر چه سريعتر بـه مـسـجـد بـيـا گـر چـه سـيـنـه خـيـز بـاشـد. و بـاز از رسـول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است : من سمع الاذان فاجاب كان عندالله مـن السـعداء (201)
آن كه نداى اذان بشوند و به آن روى كند، نزد خداى ، تعالى از نـيـكـبـخـتـان اسـت . و بـخـارى و مـسـلم از ابـى هـريـره روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
اذا نـودى للصـلوة ادبـر الشـيـطـان و له ضـراط حـتى لا يسمع التاذين (202)
هـنـگـامـى كـه نـداى نـمـاز سـر مـى دهـنـد، اهـرمـن پـشـت بـه آواز اذان مـى كـنـد و در حال گريز شيشكى مى زند تا فراخوانى مكرر موذن را به نماز نشنود.
بـا تـوجـه بـه ايـن حديث ، چنين ، تصور مى شود كه پشت كنندگان به اذان و نماز، كار اهـريـمـنى مى كنند. و كار و پيشه اى كه خود را بدان سرگرم مى سازند؛ همانند شيشكى شـيـطان براى اذان است به عبارت ديگر به نظر مى رسد آنان كه خود را ضراط گونه اى سرگرم مى سازند و به فراخوانى مكرر اذان گو، وقعى نمى نهند و به سوى نماز نمى روند، برادران شيطانند.
سيلمان جعفرى گويد: از امام (عليه السلام ) شنيدم كه مى فرمود:
اذى فـى بـيـتـك فـانـهـه يـطـرد الشـيـطـان و يـسـتـحـب مـن اجل الصبيان (203)

در خـانه خويش اذان بگوى كه شيطان را از آن دور مى سازد و كودكان نيز با آن آشنا مى شوند و از اين جهت نيز امرى مستحب و داراى پاداش است .
اذان براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) و گويندگان اذان و شنونده آن عطيه اى از جانب خداوند است . آن بزرگوار فرمودند:
اعـطانى الله عزوجل ، فاتحة الكتاب ، و الاذان والجماعة فى المسجد و يوم الجمعة (204)

خـداى عـزوجـل ، چـهـار چيز به من ارزانى داشت : سوره حمد، اذان نماز جماعت در مسجد و روز جمعه را.
از امام سجاد (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود:
ان النـبـى (صـلى الله عـليه وآله ) اذن فى اذن الحسين (عليه السلام ) بالصلاة يوم ولد (205)
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) روز ولادت امام حسين (عليه السلام ) در گوش وى اذان گفتند.
وامام حسين (عليه السلام ) در نيم روز گرم عاشورا در بحبوحه جنگ ، به فرزند خود امام زين العابدين يا على اكبر فرمودند:
اذان و اقـامـه بـگو! پس اذان و اقامه گفت و آن حضرت قيام فرمود و نماز را در ميدان نبرد اقـامـه كـرد. (206)
و ايـن اهـمـيـت و ضـرورت تـكـرار اذان و اقـامه را از بدو تولد تا واپسين لحظه هاى حيات نشان مى دهد.
هـنـگـامـى كـه وقـت اذان فـرا مـى رسـيـد، رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) بـه بلال مى فرمود:
اى بلال ! برو بالاى ديوار مسجد و با آواى بلند اذان بگو. (207)

از عبدالله بن على روايت شده است كه گفت : مال التجاره خود را زمانى از بصره به مصر بـردم و وارد آن ديار شدم . روزى از راهى مى گذشتم . ناگهان چشمم به پيرمردى بلند قـامـت افـتاد كه رنگش بسيار سياه و تيره و موى ريش و سرش سپيد بود و دو جامه ؛ يكى سياه و ديگرى سپيد بر تن داشت .
پـرسـيـدم ايـن كـيـسـت ؟ گـفـتـنـد او بـلال ؛ صـحـابـى رسول خداست (صلى الله عليه وآله ).
بى درنگ الواحى برگرفتم و به نزد وى رفتم و گفتم : اى پيرمرد! سلام بر تو گفت : و بر تو باد سلام .
گـفـتـم : خـداى تـعـالى ، تـو را مـورد رحـمـت خـود قـرار دهـد. از آنـچـه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) شنيده اى برايم سخن بگو. گفت : چه چيزى تو را دانا كـرد و مـن كـيـسـتـم ؟ گـفـتـم : مـى دانـى كـه بـلال ؛ اذان گـوى رسـول خـدا هـسـتـى . پس گريست و من نيز گريه كردم تا مردم بر ما گرد آمدند و همگى گـريـسـتـيـم . سـپـس گـفـت : اى جـوان ! تـو از كـدام ديـارى ؟ گـفـتـم : اهـل عـراقـم . گـفـت : بـه بـه شـايـد از آن جهت كه عراقيان ، پيروان على (عليه السلام ) بودند سپس لحظه اى خموش ماند و گفت : اى برادر عراقى !بنويس :
بـسـم الله الرحـمـن الرحـيـم . از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) شنيدم كه مى فرمود: گويندگان اذان ، امناى مومنان بر نمازها، روزه ها گوشتها و خونهايشان هستند. از خداى ، عـزوجـل چـيزى نمى خواهند مگر آن كه به آنان عطا مى كند و در چيزى شفاعت نمى كنند مگر آن كه شفاعتشان قبول مى شود.
گفتم : بيشتر برايم بازگوى . خدا تو را مورد رحمت خود قرار دهد. گفت : بنويس : بسم الله الرحـمـن الرحـيـم . از رسـول خـداص (ص ) شـنـيـدم كـه فـرمـود: كـسـى كـه چـهـل سـال بـراى خـدا اذان بـگـويـد، خـداى ، عـزوجـل او را روز قـيـامـت در حـالى از گـور برانگيزدد كه ثواب نيكو و قابل قبول چهل صديق براى وى باشد.
گـفـتـم : خـدا تـو را رحـمت كناد. بر آگاهى من بيفزاى گفت : بسم الله الرحمن الرحيم . از رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) شـنـيـدم كـه مـى فـرمـود: هـر كـسـى بـيـسـت سـال اذان بگويد، خداى عزوجل ، او را در روز قيامت در حالى از گور برانگيزد كه براى من پاداشى از نور را كه هموزن آسمان باشد، منظور فرمايد.
گـفـتـم : رحـمـت خـدا بـر تـو بـاد! مـرا بـيش از اين مستفيض كن . گفت : بنويس : بسم الله الرحـمـن الرحـيـم . از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) شنيدم كه مى فرمود: كسى كه ده سـال اذان بـگـويـد، خـداى عـزولج ، در روز قـيـامـت او را بـا ابـراهـيـم خليل (عليه السلام ) و در زير قبه او يا تحت رتببه او ساكن كند.
گـفـتـم : رحمت خداى ، عزوجل ، بر تو باد، بيشتر بگو گفت : بنويس : بسم الله الرحمن الرحـيـم . از رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) شـنـيـدم كـه مـى فـرمـود: كـسى كه يك سال اذان بگويد، خداى عزوجل ، روز قيامت او را در حالى برانگيزد كه گناهانش هر اندازه باشد، آمرزيدده شود: هر چند كه هموزه كوه احد باشد.
گـفـتـم : خـدا تـو را بـيـامـرزد باز هم بگو: گفت : باشد. پس آنچه مى گويم به خاطر بـسـپـار و بـه آن عـمـل كـن و عـمـلت را بـه حـسـاب خـدا بـگـزار. از رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) شـنـيـدم كـه مى فرمود. كسى كه در راه خدا و براى خـشـنـوديـش و از روى ايـمـان و تـقـرب بـه خـداى ، عـزوجـل ، اذان بـگـويـد، خـدا گـناهانش گذشته اش را بيامرزد و نگهداشت و او را در بقيه عمرش بر او منت نهد و در بهشت ميان او و شهيدان جمع كند.
گـفـتـم : خـداى رحـمـتـت كـنـاد! زيـادتـر بـگـوى . بـهـتـريـن حـديـثـى كـه از رسـول خدا (صلى الله عليه وآله ) شنيده اى برايم باز گوى . گفت : اى جوان ! خدا تو را نگه دارد تو با تجديد خاطره هايم شاهرگهاى دلم را بريدى ، و به گريه افتاد و مـن نـيـز بـا او گـريـسـتـم تا آنجا كه به خدا قسمت تدلم به حالش سوخت و سپس گفت : بـنـويـس ، بـسـم الله الرحـمـن الرحـيـم . از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) شنيدم كه فـرمـود: چـون روز قـيـامـت قـائم شـود و خـداى ، عـزوجـل ، مـردم را در يـك زمـيـن گرد آورد، فرشتگانى از نور را كه پرچم ها و علمهايى از نور به همراه خود دارند و اسبانى را كه افسارهايشان از زير جد سبز و خورجينهايشان پر از مشك ناب است مى رانند، بسوى مذنان گسيل مى دارد.
مـوذن بر آن اسبان سوار مى شوند و بر پشت آنها مى ايستند و فرشتگان مهار آنها را مى كـشـنـد. آنـگـاه بـا بـلنـدتـريـن آواز خـود نـداى اذان سـر مـى دهـنـد. سـپـس بـلال بـه گـريـه افـتـاد گريستنى سخت تا آن كه من نيز به آواز بلند گريه كردم . وقتى كه از گريه باز ايستاد گفتم : كريستنت از چه بود؟ گفت : خدا بلا از تو دور كناد ! مـرا بـه يـاد چـيـزهـايـى انـداخـتـى كـه از مـحـبـوب خـويـش رسول خدا و آن انسانى كه او را بيش از ديگران به دوستى برگزيده ام مى فرمود: به آن كـه مـرا بـه پـيغمبرى برانگيخته است سوگند كه اذان گويان در روز قيامت در حالى كـه بـر اسـبـان يـا اشـتـران نـفـيـس ايـسـتـاده بـاشـند بر مردمان گذر خواهند كرد و در آن حـال . مـى گـويـنـد: (الله اكبر. الله اكبر) هنگامى كه آن تكبير بر زبان رانند از امت خود فرياد و غوغايى عظيم مى شنوم . در اين هنگام اسامة بن زيد درباره آن ناله و فرياد سـوال كـرد كـه آن ضـجـه چـه بـود؟ گـفـت : ضـجـه آنـان ،، تـسـبـيـح ، تـحـمـيـد و تهليل است .
سبحان الله والحمدلله و لا اله الاالله و الله اكبر
هنگامى كه بگويند:
اشهد ان لا اله الا الله
امت من گويند: آرى ، در دنيا تنها او را مى پرستيدم پس فرشتگان گويند: نيكو كرديد و راست گفتيد.
و هنگامى كه گويند:
اشهد ان محمدا رسول الله
امت من گويند: اين همان كسى است كه با ماموريت از جانب پروردگارمان به سوى ما آمد و ما بـا آن كـه او را نـديده بوديم به وى گرويديم . پس فرشتگان به آنان گويند:راست گفتيد. اين همان كسى است كه ماموريتى را كه از جانب پروردگارتان به سوى شما داشت ، ادا كـرد و شـمـا گـرونـدگـان بـه او بـوديـد و پـس سـزاوار اسـت كـه خـداى عزوجل ، ميان شما و پيغمبرتان جمع كند و يعنى شما را با او محشور كند. آنگاه فرشتگان آنـان را بـه جـايـگـاهـهـاى ويـژه اى كـه در بـهشت دارند، مى برند و در آن جايها ميوه ها و نـعـمـتـهايى است كه هيچ چشمى آنها را نديده است و هيچ گوشى آنها را نشنيده و بر خاطر هيچ كسى نگذشته است .
سـپـس بـلال به سوى من نگاه كرد و گفت : با وجود آن كه هيچ توانايى جز به مددكارى خـداونـد نـيـسـت ، اگـر بـتوانى چنان كن كه نميرى مگر آن كه گوينده اذان باشى يا به هـنـگـام مرگ از گويندگان اذان باشى ، حتما اين كار را بكن . در جواب گفتم : خدا تو را مـورد رحـمـت خـود قـرار دهـد. بر من نكويى كن و مرا از اخبار پيغمبرم با خبر گردان كه من تـهـيـدسـت و به آن نيازمندم و آنچه را كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) شنيده اى به من پرداز كه تو او را ديده اى و من او را نديده ام و برايم تعريف كن كه فرستاده خدا كـه درود خـدا بـر او خـانـدانـش ‍ بـاد! سامتخمان بهشت را برايت چگونه وصف كرد؟ گفت : بـنـويـس : بـسـم الله الحـرمـن الرحـيـم . از رسـول خدا (صلى الله عليه وآله ) شنيدم كه فرمود: همانا با روى بهشت خشتى از طلا و خشتى از نقره و خشتى از ياقوت است و ملاط آن مـشـك نـاب اسـت و كنگره هاى بالاى آن از ياقوتهاى سرخ و سبز و زرد است . درهاى آن از چيست ؟ گفت : درهاى آن گونه گون است : باب رحمت از ياقوت سرخ است . گفتم : كوبه آن از چـيـسـت ؟! گـفـت : از من دست بدار. تو بيش از انداره مرا به زحمت افكندى . گفتم : از تـو دسـت بـر نـمـى دارم تـا هـر آنچه را كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در اين باره شنيده اى به من برسانى . گفت بنويس : بسم الله الرحمن الرحيم . اما باب صبر، درب كوچكى است و يك لنگه از ياقوت سرخ است و بر آن حلقه و كوبه اى نيست . كوچك بـودن بـاب صـبر به آن معنى است كه افراد كمترى توانايى وارد شدن به بهشت را از طـريـق آن دارند). و اما باب شكر كه از ياقوت سفيد و داراى دو لنگه است و فراخى ميان دو لنـگـه آن بـه اندازه پانصد سال راه است و پيوسته ، فغان و ناله و نوحه دارد و مى گـويـد: پـروردگـارا! آنان را كه شايسته ام هستند به نزد من آور. گفتم : آيا در هم سخن مـى گـويـد؟ گـفـت : اين صاحب جلال و اكرام است كه آن را به نطرق مى آورد و و اما باب بلا. گفتم : آيا باب بلا همان باب صبر نيست ؟ گفت : نه گفتم : پس بلا كدام است گفت : مصيبتها، ناخوشيها و بيماريها و خوره ، باب بلا، درى از ياقوت زرد و داراى يك لنگه اسـت و چـه انـدكـنـد كـسـانـى كـه از ايـن در به بهشت درآيند. گفتم : خدا تو را بيامرزد و رحـمتش بر تو فرو بارد و بر من نيكويى كن و اطلاعات بيشتر در اختيار من بگذار كه من بـه آن نـيـازمـنـدم . گفت : اى جوان ! باز هم مرا به زحمت افكندى اما باب عظيم . بندگان شـايـسته خدا از طريق آن به بهشت درآيند و آن كسانى هستند كه دوستى دنيا را كنار نهاده اند و پرهيزگار، پارسا، گراينده به خدا، خواستار انس به او هستند. گفتم : خدا تو را غـريـق رحـمـت سـازد هـنـگـامـى كه وارد بهشت شوند چه مى كنند؟ گفت : بر روى دو جويبار زلال در و در كـشتيهاى ياقوت نشانى كه پاروهاى آن از لؤ لؤ رخشان است و فرشتگانى از نور در آن باشند، سير مى كنند و بر تنهايشان جامه هاى است كه رنگ سبز تندى دارد.
گـفـتـم : خدا رحمتش را بر تو تازه گرداند. آيا در بهشت ، نور سبز هم هست ؟ گفت : جامه هـا، سـبـز اسـت ليـكـن پـرتـوى از نـور پـروردگـار جـانـهـا جل جلاله در آن دميده است . تا آنان بر دو سوى آن جويبار گردش كنند.
گـفـتـم : نـام آن جـويباران چيست ؟ گفت : (جنة الماوى ) گفتم : آيا در ميان بهشت ، بهشت ديـگـرى هـم هست ؟ گفت : آرى . (بهشت عدن ) و آن در وسط بهشت است اما بهشت عدن ، با روى آن ياقوت سرخ و سنگريزه هايش لؤ لؤ است . گفتم : آيا در آن بهشت ديگرى هم هست گـفـت : بلى . (جنة الفردوس ) گفتم : پس ‍ چگونه است باروى آن ؟ گفت : پرسشهاى زيـادت مـرا بـه شـگفتى واداشت . از من دست بردار كه دلم را خستى و زخمى كردى . بلكه تو با آن كردى از آنچه گفتى و ناگفته هاى كه فروگذاشتى . من تو را رها نمى سازم تا توصيف آن را به پايان برسانى و مرا از باروى آن باخبر سازى . گفت : باروى آن از نـور اسـت . گـفـتـم : غـرفـه هـايى كه در آنها هست چگونه است ؟ گفت : از نور عالمتاب پروردگار عالماهاست .
گـفتم : خدا بر تو رحم كند. بر من ترحم كن و افزون گوى . گفت ، خدا بلا، از تو درو كـنـاد گ فـرسـتـاده خـدا كـه درود خـدا بـر او و خـاندانش باد؛ توصيف بهشت را در همين جا بـرايـم بـه پـايـان داد. اگر بتوانى چنان كنى كه به پاره اى از بهشتى كه داراى اين صـف اسـت نـائل شـوى ، خـوش بـه حـالت بـاد و خـوشـا بـه حال كسى كه ايمان به اين دارد.
گفتم : خدا رحمتت كناد! به خدا سوگند من از اين مؤ منان به اين سخنان هستم گفت : خدا تو را نـگـهدارد هر كه مؤ من به اين سخنان باشد يا حقيقت و راهى كه گفتم درست بداند، به دنـيـا و زيـور آن رغـبـت نـداشته است و خود را به خود محاسبه كرده است گفتم : من به اين سخنان حق در راه حق ايمان دارم .
گـفـت : درست مى گويى ليكن پيوسته قصد راستى و درستى كن و موافق حكم محكم شرع النـور، عـمـل نـا و نـومـيـد مباش . به فرمان دين عمل كن و در اجراى وظيفه قصور مكن . به رحـمـت پـروردگار اميداوار باش و از خشم او بترس ، از حساب كشى و عقاب وى پروا كن . سـپـس گـريـست و سه بار نعره زد و بيخود شد و ما گمان برديم كه مرده است پس از آن كـه بـه هـوش آمـد. گـفـت : پـدر و مـادرم فـداى شـمـا مـؤ مـنـان حـقـيـقـى بـاد اگـر رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) شـمـا را مـى ديـد هـنـگـامـى كـه از اوصـاف بـهـشـت سوال مى كرديد، بى ترديد چشمش ‍ فروغ مى گرفت .
سـپـس گـفـت : بـشتابيد بشتابيد در اقدام به خيرات و ساختن و پرداختن توشه آخرت تا فـرصـت از كـف نرود و موجب حسرت نشود) پيش گيريد و پيشى گيريد در اجراى تكاليف شرعى و كارهاى كه سود آن جهانى دارد. بار سفر بنديد. باز سفر بنديد كه زمان كوچ به منزل هميشگى نزديك است و زينهار زينهار! از كوتاهى در اجراى تكاليف دينى و ترك افـعـال نـاروا بـپـرهـيـزيـد. سـپـس گـفـت : خـدا بـلا از شـما بگرداند!اگر در پاسخ به پـرسـشـهـايـتـان قـصـور ورزيـدم ، از كـوتـاهـيـم درگـذريـد و مـرا حـلال كـنـيـد. بـه او گـفـتـم : تـو را در آنـچـه كـوتـاهـى كـردى حـلال كـرديـم . آنـچـه را كـه بـر تـو واجب و لازم بود ادا كردى و به جاى آوردى . خدا در قبال انجام وظيفه ات ، بهشت را به تو پاداش مى دهد. آنگاه مرا بدرود گفت و سفارش كرد كـه از خـدا بـتـرس و آنـچـه را بـه تـو گفتم ، به پيروان محمد (صلى الله عليه وآله ) بـرسان . به او گفتم : به خواست خدا چنين خواهم كرد. گفت : دينت را و امانتى را كه نگه مـى دارى به خدا مى سپرم و از او مى خواهم كه پرهيزگارت را توشه راه آن جهانت سازد و تو را به اراده خود بر عمل به طاعت خويش يارى دهد. (208)

4-4. نماز، روشن كننده شبهاى تار
فلك ايمان را به طوفانها بود لنگر نماز
در دل شب تاريك است روشنگر نماز
آن رهايى بخش ما از كام درياى بلا
كشتى دل را امان از موج هول آور نماز
گوش جان بسپار بر (حى على خير العمل )
هست از افعال نيكو از همه بهتر نماز
با قيام و با قعود و با ركوع و با سجود
دارد الحق ، در جماعت ، خوش ترين منظر نماز
نعمه الله اكبر، خوش سرودى مذهبى است
لحظـه آماده باش ماست قبل از هر نماز
صبح و ظهر و عصر و شب در پيچ و تاب زندگى
چرخ عمر هر مسلمان را بود محور نماز
روح ، پاك و جسم ، پاك و جامه پاك و آب پاك
مسح سر با مسح پا يعنى كه پا تا سر نماز
در جهاد و حج و روزه استطاعت لازم است
ليك هرگز يك چنين شرطى نباشد در نماز
گر شود بر پا، نمازى با صف و با خلوص
مى كند خود نهى از فحشا و ازمنكر نماز

تا بياسايد در آغوش سعادت ملتى
بايد اول سايه اندازد و را بر سر نماز

جنگ با فرهنگ شيطانى است در محرابها
مى زند بر قلب دشمن روز و شب خنجر نماز

هر بناى بى ستونى عاقبت ويران شود
گردد ايمان ، بى ستون بر پا نباشد گر نماز

بى نمازان را به قرب حق تعالى راه نيست
چون كه در معراج هر مؤ من بود شهپر نماز

اى كه مى جويى پناهى (استعينوا بالصلوة )
هست ما را در حوادث بهترين سنگر نماز

قول (ويل للمصلين ) را مخاطب مى شود
هر كسى دارد مقدم كار خود را بر نماز

باب رحمت،روزوشب در پيش روى سائل است
هست ما را حلقه كوبيدن آن در نماز

مؤ منان را روز و شب چون پله هاى نردبان
مى برد هر ركعتش يك رتبه بالاتر نماز

شور عشق و حال تسليم و خضوع است و خشوع
نور چشم احمد است و آل پيغمبر نماز

شد از آن اجر على وقت شهادت ، بيشمار
كشته در محراب شد، مى خواند حيدر نماز

با ملامت عمر زهرا چون به پايان مى رسيد
خواند قبل از رحلتش آن بانوى اطهر نماز

رنگ رويش مى پريد و لرزه بر اندام داشت
مجتبى مى خواند چون در محضر داور نماز

نيست زيباتر ز عاشوراى خونين حسين
ليك ، ثارالله را آن روز شد زيور نماز

در وداع آخرينش گفت يا زينب حسين
يادى از من كن چو شب مى خوانى اى خواهر نماز

در تنور افتاده اين راس حسين بن على است
يا نهاده در حقيقت رخ به خاكستر نماز

نيم شبها وضو سازى (حسان ) با اشك خونين
مى برد آخر تو را هم تا لب كوثر نماز

حبيب الله چايچيان (حسان ) (209)
5-4. نماز، مصداق بارز بار امانت
خداى تعالى ، فرمود:

انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان ... (210)

ما اجراى اوامر و نواهى خود را بر آسمانها و زمين و كوههاييى آن عرضه كرديم . آنها قبول نكردند كه بار آن تكاليف را به دوش كشند و از حمل علم و عملش ترسيدند و اين انسان بود كه آن بار گران را برداشت و بر درك آن وظيفه ها و بكار بستن آنها توانايى داشت ...
آسمانها و كرات آن و زمين و كوههاى آن نيز مطيع و مجرى فرمانهاى تكوينى پروردگار خود هستند و به اندازه سر مويى از وظايف خود، تخطى نمى كنند، بلكه فقط در مدار و مسير و حيطه اى كه براى آنها مشخص شده است ، اجراى وظيفه مى كنند. آنچه هست ، آزادانه و عالمانه عمل نمى كنند و كارشان از روى اختيار و دانش نيست . و چون از دو ويژگى علم و اختيار محروم اند، روح سركشييى ، در آنها نيست . و در نتيجه از هدايتها و تكاليف تشريعى بى نيازند و به ديگر سخن از آن محروم اند و به تعبير قرآن ، تحمل بار آن را ندارند.
پس يك مصداق بار امانت كه آنها، عاجز از حمل آن بودند؛ بار علم است و ديگرى ، بار قدرت اختيار، و ملازمه علم و اختيار، بر كسى پنهان نيست . و مصداق سوم آن ، بار تكاليف تشريعى است و چنان كه گفتيم ، آفرينش آسمانها و زمين ، به گونه اى نيست كه بتوانند بار علم و اختيار و عمل را بردارند.
اما، انسان بر اساس ساختمان وجودى و نحوه آفرينش خود، تعليم پذير بود و نيز توانسته بود، قوه اختيار تفويض شده از سوى پروردگار خود را پذيرا گردد.
بر اثر دو خصيصه اختيار و آگاهى ، روح عصيان ، در او پديد گشته بود و نياز به رهنمودها و تكاليف تشريعى داشت . هنگامى كه آن را بر او عرضه كردند، بر حمل علم و عملش توانا بود.
با توجه به آن كه نماز، در راس تمامى طاعت ها و عبادت ها و تكاليف تشريعى است بايد آن را مصداق بارز بار امانت پروردگار به حساب آورد.
نياز به توضيح است كه تنها، انسانهاى حقيقى مى توانند بار امانت نماز را به دوش كشند. كسانى كه اسير هوى و هوسها هستند و در نتيجه ، فاقد اختيارند و آنان كه از خدا و حقايق هستى ، خبر ندارند و فاقد علم حقيقى هستند و نتيجه خشوع ندارند، نمى توانند نماز را كه بار گران امانت است بردارند:

و اِنها لكبيرة الا على الخاشعين (211)

براستى كه نماز سنيگين و دشوار است مگر بر دارندگان خشوع .
هنگامى كه وقت نماز فرا مى رسيد، امام على (عليه السلام ) رنگ مباركش دگرگون مى شد و لرزه بر اندام وى مى افتاد. به او گفته شد شما را چه مى شود؟ فرمود آمد وقت امانتى كه خداى ، تعالى ، آن را بر آسمانها و زمين عرضه كرد و آنها نتوانستند آن را به دوش كشند و انسان آن را بر داشت و من نمى دانم هنگامى كه آن را بر من بار مى كنند، آيا با وجود ضعفى كه دارم مى توانم از عهده حمل آنن بخوبى بر آيم يا خير؟ (212)

6-4. كدام كار از نماز فاضل تر
خداى تعالى موسى (عليه السلام ) را در سرزمينى پاك ، مخاطب قرار داد و فرمود:
و انا اخترتك فاستمع لما يوحى . اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوة لذكرى (213)

من تو را به پيامبرى برگزيدم پس به وحيى كه فرستاده مى شود، گوش فرادار: همانا من معبود يگانه ام . هيچ معبود به حقى به جز من نيست پس مرا بپرست و نماز را براى ياد. بر پا دار.
از اين دو آيه بر مى آيد كه پس از اختيار موسى به پيامبرى ، نخستين فرمانى كه خطاب به وى صادر شد، فرمان نماز بود، و پس از شناخت خدا و اعتقاد به يكتايى او هيچ كارى بزرگوارتر از نماز و مقدم بر آن و پر فضيلت تر از آن نيست .
صادق آل محمد (صلى الله عليه وآله ) فرمود:

ما من شى ء بعد العمرفة يعدل هذه الصلؤ ة و لا بعد المعرفة والصلوة يعدل الزكوة و لا بعد ذلك شى ء يعدل الصوم و لابعد ذلك شى ء يعدل الحج و فاتحة كل ذلك معرفتنا و خاتمته معرفتنا (214)

يكى از راويان ، به نام (زريق ) گفته است : به امام صادق (ع ) عرض كردم : كدام كارها پس از شناخت خدا، با فضيلت تر و از ساير اعمال ، كاملتر است ؟ فرمود پس از شناخت خدا هيچ چيزى با نماز، برابر نيست . و پس ‍ از خداشناسى و نماز، هيچ عبادتى همتاى زكات نيست . و پس از اينها هيچ پرستشى ، با روزه ، هم ارزش ‍ نيست . و بعد از آن هيچ عبادتى معادل حج كردن نيست . و فتح باب همه اينها شناخت ما خاندان پيغمبر است و پايان بخش تمامى اينها نيز، آشنان شدن با ماست .
از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود:

ان طاعة الله خدمته فى الارض فليس شى ء من خدمته يعدل الصلوة فمن ثم نادت الملئكة زكريا و هو قائم يصلى فى المحراب (215)

به راستى كه بندگى خدا، خدمت به او در زمين است . هيچ عبادت و خدمتى با نماز برابر نيست . از اين جهت ، فرشتگان زكريا را زمانى منادى و مخاطب خود قرار دادند كه در محراب عبادت ايستاده بود و نماز مى كرد.
(معاوية بن وهب ) گفت : از امام صادق (عليه السلام ) درباره برترين عمل كه بندگان به وسيله آن ، به پروردگار خودد نزديك مى شوند، و از محبوب ترين آن عملها به نزد خدا پرسيدم ، فرمود:
پس از شناخت خدا، چيزى را برتر از نماز نمى دانم . آيا به بنده شايسته خدا عيسى بن مريم ، نگرش ندارى كه گفت : (خدا مرا تا زنده ام به نماز و زكات سفارش كرد)؟

ما اعلم شيئا بعد المعرفة افضل من هذه الصلوة . الاترى ان العبد الصالح عيسى بن مريم قال : و اوصانى بالصلوة و الزكوة مادمت حيا (216)

7-4. نماز، بهترين عبادتها
هر عبادتى ويژگى دارد و هر كارى نتيجه اى به دنبال خود دارد. نماز، از حديث خصوصياتى كه دارد و آثار و نتايج كه بر آن مترتب است ، بالاترين و بهترين عبادتهاست . بررسى آثار و نتايج منحصر به فرد نماز، به مباحث بعدى دفتر سوم واگذار مى گردد و در اين مقام به ذكر چند روايت كه نشان دهد نماز پر فضيلت ترين عبادتهاست بسنده مى كنيم .
ابوبصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده است كه فرمود:

صلاة فريضة خير منن عشرين حجة و حجة خير من بيت مملؤ ذهبا يتصدق منه حتى يفنى (217)

به جاى آوردن نماز واجب بهتر از گزاردن بيست حج است و يك حج بهتر است از بيست خانه انباشه از زر كه آن اندك اندك در راه خدا دهند تا تمام شود.
عبدالله بن يحيى كاهلى نيز گفته است : از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه مى فرمود

اما انه ليس شى ء افضل من الحج الا الصلاة (218)

هيچ چيزى از فريضه حج ، برتر نيست بجز نماز كه برتر از حج است .
از ابوذر روايت شده است كه گفت

دخلت على رسول الله (صلى الله عليه وآله ) و هو فى المسجد جالس وحده . فقال لى : يا اباذر للمسجد تحية قلت : ما تحيته . قال : ركعتان تركعها: فقلت يا رسول الله ، انك امرتنى بالصلوة فما الصلوة . قال : خير موضوع ، فمن شاء اقل و من شاء اكثر (219)

بر فرستاده خدا وارد شدم . در اين هنگام او در مسجد تنها نشسته بود. به من فرمود: اى اباذر! براى مسجد، سلام و درود است . گفتم سلام و درود بر مسجد چيست ؟ فرمود: دو ركعت نماز كه آن با جاى آورى . گفتم : اى فرستاده خدا، مرا به خواندن نماز تحيت مسجد سفارش كردى . اكنون بيان فرما كه نماز تحيت مسجد، سفارش كردى . اكنو بيان فرما كه نماز چيست و چه رتبه اى دارد. فرمود: نماز بهترين چيزى است كه مقرر شده است و نيكوترين كارى از كارهاى پرستشى است . هر كه مى خواهد آن را كمتر بخواند هر كه ميل دارد آن را زياد كند.
با توجه به آن كه ابوذر، با نماز آشنا بوده است و با عنايت به آن كه پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله ) در پاسخ به او فرمود: (خير موضوع ) روشن مى شود كه پرسش ابوذر، درباره حقيقت نماز، در ميان عبادتها بوده است ، نه سوال از حقيقت خود آن .
ادامه مطلب را در موضوع شماره 24-4 ملاحظه فرمائيد.
8-4. حل اختلاف روايات در فضيلت اعمال
در بحارالانوار، حديثى از كافى كلينى ، من لا يحضره الفقيه صدوق و التهذيب شيخ الطائفه منقول است كه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: يك نماز واجب بهتر از بيست حج است و يك حج بهتر از خانه اى پر طلاست كه از آن صدقات پردازند تا آن كه پايان پذيرد و حتى چيزى از آن بجاى نماند.
مرحوم علامه مجلسى و شايد مرحوم سيد نعمت الله جزايرى كه روشنايى ديدگان را در راه ملالعات اسلامى و تاليف بحار از دست داد، در مورد اين حديث و احاديث ديگرى كه مغاير با آن است به روشنگرى پرداخته و گفته است : تنها از آن جهت در اين مورد سخن گسترده ايم كه در حل اختلاف اخبار به آن نياز فراوان بود. او بعضى از سخنان مربوط به اين موضوع را در كتاب ايمان و كفر بحار مطرح كرده است . اما در اينجا چنين توضيح داده است :
بر اين حديث دو اشكال است : نخست آن كه اخبارى رسيده است كه بر فضيلت حج بر نماز دلالت دارد و پس از چه روى مى توان ميان آنها موافقت برقرار نمود؟
دوم آن كه حج مشتمل بر نماز نيز هست و هر چند كه حج ، مستحبى باشد، ليكن خواندن نماز در آن واجب است و پس معناى برترى نماز واجب بر بيست حج چيست ؟
به اشكال نخست از چند روى مى توان پاسخ داد:
اول ؛ آن كه ثواب نماز را بر ثواب تفضلى و ثواب حج را بر ثواب استحقاقى حمل كنيم ؛ يعنى بگوييم : خداى سبحان بر نمازگزار تفضل مى كند و به بيش از آنچه مومن باگزاردن بيست حج مستحق آن مى گردد و اين با آن كه خدا حج گزار را به سبب دال بر اين حقيقت گفته شد كه انسان به خاطر عبادت خود ممستحق چيزى از ثواب نمى گردد و فقط خداى ، تعالى است كه با پاداش بخشى بر آن ، به بنده تفضل مى كند؟ .
مى گوييم : امكان دارد كه برايتفضل نيز مراتبى باشد يكى از مراتب آن همان است كه انسان در كار خود چيزى را از خدا توقع كند؛ هر چند بر سبيل درخواست تفضل از او باشد. يا آنچه مردم از كرم خدا در گمان دارند كه به خاطر كارش بر او تفضل كند. آنگاه به حسب ميزان بخشش بخشايشگر و گسترده جود او مراتبى است كه در شمار نيايد و ممكن است كه پاداش ااو را از آغاز به استحقاق شمارند.
چنان كه اگر شاعرى كريمى را بستايد، عقلا و شرعا استحقاق پاداش ندارد ليكن مردم به حسب آنچه از كرم آن كريم مى شناسند، از او چشم دارند كه صد درهم به او بدهد پس اگر هزار درهم به او بخشند، گويند: ده برابر آنچه شايستگى داشت به او صله داد.
دوم ؛ آن كه فريضه را بر پنج نماز روزانه حمل كنى چنان كه در بيشتر موارد همين معنى به ذهن مى رسد و نماز را كه بر حج و غير آن برترى داده اند به فريضه آن است كه اذان و اقامه مشتمل بر (حى على خير العمل ) است كه اختصاص به نماز دارد و مقصود تشويق مردم بر توجه به نمازهاى روزانه و نگاهداشت و مراقبت و به جاى آوردن آنها با رعايت شرايط و آداب و نگاهداشت اوقات بوده است . بسيارى از آنان كه آهنگ خانه خدا را دارند در مسيرى كه به سوى حج مى روند؛ واجبات يوميه خود را يا به از دست دادن اوقات آن يا به اداى بر مركب يا خواندن آن در محل يا با تميم يا با عدم طهارت جامه و تن و يا چيزهاى ديگر تباه مى سازند.
پس اگر بگويند: چگونه مى توان ميان اين خبر كه به اين صورت است و خبر مشهورى كه شيعه و سنى نقل كرده اند:
افضل الاعمال احمزها (220)

پر فضيلت ترين اعمال عبادى پررنج ترين آنها است .
توفق بر قرار كرد؟
مى گوييم : بر فرض آن كه صحت آن را قبول كنيمم ، مراد از آن اين است كه فاضل ترين هر نوع عملى ، سخت ترين آن نوع است ؛ مانند وضو در سرما و گرما، حج رفتن پياده و سواره و روزه در تابستان و زمستان و مانند آنها.
سوم ؛ اين كه فريضه را بر عموم فرايض حمل كنى و حجى را كه نماز بر آن برترى دارد؛ حج مستحبى و حجى را كه نماز برتر است ، حج واجب بدانى .
چهارم ؛ آن كه در اين خبر، مطلق واجب اراده شود.
پنجم ؛ آن كه در اين خبر حجى كه غير امت اسلام - از امت هاى گذشته - مى كرده اند؛ مورد نظر باشد. يعنى نماز اين امت را از بيست حجى كه امت هاى پيشين به آن كوشيده باشند، برتر است .
ششم : جوابى است كه گفته اند: وقتى كه زمان حج و عمره در حال نماز بگذرد، نماز بر آن دو برترى دارد.
هفتم : اين كه گفته شود: آن به حسب اموال و اشخاص ، مختلف است . چنان كه روايت شده است از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) پرسيدند: كدامين كارها برتر است ؟ فرمود: گزاردن نماز در اول وقت آن و نيز از او سؤ ال شد؛ كدامين كارها برتر است ؟ فرمود حجى كه نيكو به جا آيد و قبول شود.
بنابراين آن حضرت در پاسخ دادن به هر پرسنده اى ، عملى را برگزيد و بهترين دانست كه در خور حال او باشد.
گفته اند: نخستين پرسنده ، از گزاردن حج ، ناتوان بود و پدر و مادر هم نداشت پس به حسب حال او نماز، افضل بود و دومى پدر و مادرى داشت كه نيازمند دستگيرى و احسان او بودند پس پر فضيلت ترين كار براى او بر به والدين بود و همين طور سومى ....
هشتم ؛ افزون بر آنچه پيش از اين گفته شد، آنچه از بيشتر وجوه مذكور؛ مهم تر است اين است كه گفته شود؛ براى هر يك از اعمال راه ورودى در ايمان است و در نفس انسان اثرى دارد كه در غير آن نمى باشد؛ همچنان كه براى هر يكى از خوراكيها تاثير و دخالتى در جسم انسان و سالم سازى آن است كه براى غير آن نيست ؛ مانند نان كه تاثيرى در بدن دارد كه براى گوشت نيست و نيز گوشت اثرى در بدن دارد كه براى نان نيست و چيزى از آن دو آن را از آب بى نياز نمى سازد. ساير خوراكيها نيز چنين است . آنگاه اين غذاها به جهت شدت و ضعف نياز بدن به آنها مختلفند. بعضى از آنها چيزهايى است كه ادامه زندگى بدون آنها ميسر نيست و برخى از آنها چيزهايى است كه بدن بدون آنها ناتوان مى شود اما با وجود ترك آنها مى تواند به جا ماند. پس همچنان كه براى جسم انسان اعضاى رئيسه و غير رئيسه است براى ايمان نيز اجزاى رئيسه و غير رئيسه است .
برخى از اجزاى بدن ؛ اندامهايى است كه شخص بدون آنها زنده نمى ماند؛ مانند؛ سر؛ دل ، جگر و مغز از آنها اعضايى است كه شخص با نبود آنها زنده مى ماند ليكن از زندگى بهره نمى برد؛ مانند چشم ، گوش ، زبان ، دست و پا و بعضى اندامها چنان است كه شخص بدون آنها مى تواند از حيات خود سود برد، اما آن سود ناقص است و از حد كمال فروتر است مانند وقتى كه انسان برخى از انگشتان يا گوش و يا دندآنها را از دست داده باشد.
همچنين براى انسان غذاهايى است كه حياتش بدون آنها به جا نمى ماند؛ مانند، آب ، نان و گوشت و غذاهايى كه بدون آنها ضعيف مى گردد و با وجود ضعف ، زنده مى ماند؛ مانند برنج و روغن و خوراكيهاى كه با آنها شاداب و سرزنده مى شود؛ مثل شيرينى ها و ميوه ها؛ و بيماريهاى كشنده و غير كشنده اى بر او عارض مى شود و خدا برايش داروهايى آفريده است كه هرگاه مرض ، كشنده نباشد، به آنها درمان شود.
و همچنين براى او جامه هاى است كه به آن زينت يابد و چهارپايانى كه به آنها نيرو گيرد و خدمتگزارانى كه از آنان كمك جويد و دوستانى كه از همنشينى آنها زيب و زيور گيرد.
ايمان نيز چنين است به منزله شخصى است كه تمام اين چيزها براى او موجود است ؛ اعضاى رئيسه آن ، عقايدى است كه اگر چيزى از آنها از ميان برود، مى ميرد و آنها همان اصول پنجگانه دين است و اندامهاى غير رئيسه آن عقايد و دانشهايى است كه ايمان به آن نيرومند شود و آثار به اختلاف مراتب بر آن مترتب گردد.
بعضى از آنها چيزهايى است كه اعتقاد به آنها واجب است و برخى چيزهايى است كه ايمان را نيكويى و زينت بخشد؛ همچنين براى آن غذاهايى از اعمال صالحه است كه از آنها تغذيه مى شود و برخى از آنها غذاهايى است كه ايمان بدون آنها به جا نمى ماند و آن واجبات است ؛ مانند نماز روزه حج و زكات و برخى چيزهايى است كه ايمان بدن آنها با وجود ضعف شديد مى ماند اما وجود آن ضعف ، ثمره اش را از ميان مى برد و آن ساير واجبات است .
و اما نافله ها؛ مانند ميوه ها، نوشيدنى ها و داروهاى تقويتى است و بعضى از نافله ها به منزله لباسها و زيورهاست و براى ايمان مركبهايى از خويهاى نيكوست كه به آن توانمند گردد و دوستانى از همراهى و مجالست عاملان و صالحان كه به بركت وجودشان از مكر شيطان دورى گزيند.
و گناهان به منزله بيماريهاى كشنده و غير كشنده براى ايمان است . كشنده هاى ايمان ؛ گناهان كبيره و غير كشنده هاى آن همان گناهان صغيره است و مادامى كه بيمارى گناه به حد بى اثر بودن دارو نرسد و ايمان را از پا نيفكند؛ توبه ، تضرع و خشوع ، دارويى براى درمان است .
و براى ايمان معايبى است كه در زوال آن موثر نيست اما آن را از درجه كمال مى اندازد.
پس هرگاه از اين معانى آگاه شدى ، فهم باريكه هاى اخبار و برقرار كردن موافقت ميان روايت هاى ماءثوره اى را كه در اين زمينه از ائمه ابرار (عليه السلام ) رسيده است ؛ براى تو ممكن كرده ام .
پس معناى سخن آن بزرگواران را كه فرموده اند: فلان چيز، راس ايمان و آن ديگر، قلب ايمان و ديگرى چشم ايمان و نماز، عمود دين است و نظاير اين سخنان را بخوبى درك مى كنيم .
بر اساس اين تحقيق مى گوييم : ممكن است در مقام مثل بگويند: در حيات ايمان و پايدارى آن ، نماز به منزله آب است و حج به جاى نان و ممكن است گفته شود: نماز، برتر از گزاردن حج هاى بسيار است و حج برتر از نماز فراوان است چون براى هر يك از آن دو اثرى در قوام ايمان است كه براى ديگر نيست و ايمان با وجود يكى ا آن دو از ديگرى بى نياز نمى گردد؛ همچنان كه ممكن است گفته شود: يك گرده نان برتر از آبهاى بسيار است و يا شربت آب عطش زدايى بهتر از گرده هاى نان فراوان است .
حاصل ، آن كه اين سخنان به اختلاف اعتبارات جهات جاها و كجاها، باز مى گردد و پس به جهتى نماز از حج بهتر است و از جهتى حج از نماز بهتر و با فضيلت تر است و اين تحقيق تو را در فهم معانى بسيارى از مواضع ، سود مى رساند و در برقرار كردن توافق ميان آيات و اخبار مدد مى بخشد.
و اما اشكال دومى كه بر حديث مورد بحث است ، با بسيارى از وجوهى كه ذكر شد، حل مى شود و اما پاسخ ديگرى نيز به آن داده اند و آن اين كه مراد، حج بدون صلات است . به اين پاسخ ، اعتراض كرده اند كه حج بدون نماز، باطل است پس حج را بر نماز، فضيلت نيست تا آن كه نماز را بر آن برترى باشد و ممكن است چنين پاسخ داد كه منظور، حجى است كه همراه نماز باشد با قطع نظر از برترى نماز نه حجى كه در آن ترك نماز شود. (221)

9-4. نماز، نزديك ترين سبب نزديكى به معبود
به تصديق روايات وارده ، بالاترين حالت قرب انسان به خداى سبحان حالت سجود و به خاك افتادن است و اين كارى است كه در نماز به طور مكرر اجرا مى شود.
امام على (عليه السلام ) فرمودند:

اقرب ما يكون العبد من الله اذا سجد (222)

نزديك ترين حالت بنده ، به معبودش موقعى است كه برايش به خاك مى افتد.
نماز در بر دارنده ياد خدا و سپاس از او و نيايش و آمرزش خواهى است . چهارچيزى كه موجب نزديك شدن به خدا و جلب عنايت حضرت دوست مى گردد. سيوطى از مسعود، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت كرده است كه فرمودند:

من اعطى اربعا اعطى اربعا و تفسير ذلك فى كتاب الله ، تعالى ، من اعطى الذكر اعطى الذكر الله ، عزوجل يقول : اذكرونى اذكركم . و من اعطى الدعاء اعطى الاجابة لان الله ، تعالى ، يقول : ادعونى استجب لكم و من اعطى الشكر اعطى الزيادة لان الله ، تعالى يقول : لئن شكرتم لازدنكم و من اعطى الاستغفار اعطى المغفرة لان الله ، تعالى يقول : استغفرو ربكم انه كان غفارا (223)

آن كه چهار چيز دهد، چهار چيز به او دهند و تفسير آن در كتاب خداى تعالى اين است : آن كه ياد خدا كند، به ياد متقابل پروردگار خود پاداش يابد كه خداى ، عزوجل فرمود: مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و آن كه خداى را بخواند، پاسخش به اجابت دهد كه فرمود: مرا بخوانى تا شما را جواب دهم و كسى كه خدا را سپاس ‍ گويد؛ افزونى نعمت به او دهد كه فرمود: اگر سپاسگذارى كنيد، البته نعمتم را زياد كنم و آن كه درخواست آمرزش به پيشگاهش عرضه كند، از او مغفرت يابد كه فرمود: (از درگاه پروردگار خود مغفرت طلبيد كه او آمرزگار است )
و اينها نمونه اى از بركات و خيرات فردى است كه نماز موجب عطاى آن از سوى خداوند است و پر واضح است كه آثار خير فردى و اجتماعى بسيارى بر آن مترتب است كه در آينده به برخى از آنها اشاره خواهد شد.
10-4. نماز، محبوب ترين كار در پيشگاه كردگار
نماز در بين اعمالى كه نزد خدا محبوب است ، نخستين رتبه را دارد. از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه فرمودند:

ان احب الاعمال الى الله عز و جل الصلوة و البر و الجهاد (224)
همانا محبوب ترين كارها به نزد خداى چيره و والا، نماز و نيكوكارى و جنگيدن براى اوست .
عبدالله بن مسعود گفته است : از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) پرسيدم :

اى الاعمال احب الى الله عز و جل ؟ قال : الصلوة لوقتها (225)
كدامين كار، نزد خداى عز و جل محبوب تر است ؟ فرمود: گزاردن نماز در اول وقت آن .
و امام على (عليه السلام ) فرمودند:

احب الاعمال الى الله الصلوة فما شى ء احسن من ان يغتسل الرجل اويتوضاء (226)
محبوب ترين عمل عبادى ، نزد معبود يگانه ، نماز است . چيزى بهتر از اين نيست كه شخص ، غسل كند يا وضو بگيرد و نماز بخواند و براى پروردگار خود جبين بر زمين نهد.
11-4. نماز، مؤ ثرترين سلاح بر عليه شيطانها
نماز شيطان را دور مى سازد و انسان را از دام مكر و حيله او نجات مى بخشد. امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
انظر اذا قمت الى الله فان الشيطان ابعد ما يكون من الانسان اذا قام الى الصلاة (227)
آنگاه كه براى خدا به درگاه خدا بايستى ، بدقت بنگر! كه شيطان هيچ گاه از انسان دورتر از زمانى نيست كه به نماز مى ايستد.
شيطان ، مردم را از اطاعت پروردگار به اطاعت خود مى خواند اما نماز آنان را به فطرت اصلى شان سوق مى دهد. از اين روى نماز، موجب افسرده گشتن شيطانهاست . دور كردن شيطان ؛ يعنى نزديك كردن انسان به ساحت قدس پروردگار و نهى از منكرات و امر به معروفات ، و هر عبادتى كه داراى اين ويژگى باشد، اهميت ويژه اى دارد.
و نماز، اين خصوصيت را به نحو اكمل و احسن داراست . اهريمنان نمى توانند نمازگزاران حقيقى را به دام خويش اندازند و ناگزير از آنان دور مى گردند.
ديو بگريزد از آن قومى كه قرآن خوان بود.
رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:

لايزال الشيطان يرغب من بنى آدم ، ما حافظ على الصلوات الخمس . فاءذا ضيعهن تجرى عليه و اوقعه فى العظائم (228)

تا زمانى كه فرزندان آدم ، بر نمازهاى پنجگاهنه مواظبت دارند، شيطان پيوسته از آنان دور مى شود، پس آنگاه كه آنها را تباه گردانند، جرات و جسارتش بر آنان زياددد مى گردد و آنان را به گناهان بزرگ مى اندازد.
براستى خواننده عزيز! آيا تو هم ؛ مانند نگارنده تصورت بر اين نيست كه گويا پيامبر گرامى ما در آن عصر وضعيت كنونى امت خود را به خوبى مشاهده مى كرده است و راه مبارزه با دشمنان امروزمان را به ما نشان داده است ؟!
آيا امروز شيطانها و صاحبان فرهنگهاى شيطانى ، از نماز اين سلاح موثرى كه در دست مسلمانهاست ؛ نمى ترسند؟ آيا در صدد آن نيستند كه نماز، اين حربه فرهنگى موثر را از دست مسلمانان بربايند و آنان را خلع سلاح كنند؟ آيا از جامعه اى كه بر نمازهاى پنج گانه خود مواظبت دارد و حقيقة نماز مى خواند، قطع اميد نمى كنند ؟ آيا آنان درصدد آن نيستند كه فرهنگ فحشا و منكرات را ترويج كنند و فرهنگ نماز را براندازند؟ آيا بى توجهى به نماز، تامين كننده مقاصد شوم آنان نيست ؟ مطمئن هستم كه شما نيز با من هم عقيده ايد. بياييد همه با هم نماز را به پا داريم و نقشه هاى دشمنان خدا و نماز و انسانيت را نقش بر آب كنيم .
12-4. نماز، كور كننده چشم اهريمن
ابليس ، كه از رحمت خدا نوميد است ، وقتى كه مى بيند، نمازگزار، با نماز خود، به خدا نزديك مى شود، به او حسد مى ورزد. زيرا او خود، حاضر به سجده براى حضرت سبحان نبوده است و نه تنها، حضرت حق او را مشمول عنايات خود قرار نداده بلكه او را از درگاه خود دور كرده است . در نتيجه ، وقتى فرزندان آدم ، مشغول نماز مى شوند و در هر نمازى مكررا براى خدا سجده مى كنند و به رحمتش نايل مى شوند، مورد حسادت او قرار مى گيرند.
امام على (عليه السلام ):
اذا قام الرجل الى الصلوة اقبل اليه ابليس ينظر اليه حسدا لما يرى من رحمة الله تغشاه (229)

چون شخص ، به نماز مى ايستد، شيطان ، از روى حسد، به او درنگرد به سبب آنچه از رحمت خدا نسبت به او مشاهده مى كند. رحمتى كه نمازگزار را پوشانيده و در برگرفته است .
و از آن حضرت روايت شده است كه :

لو يعلم المصلى ما يغشاء من جلال الله ما سره ان يرفع راسه من السجود (230)

اگر نماز بداند كه تا چه اندازه ، جلال و عظمت پروردگارش او را فرا مى گيرد، حاضر نيست سر از سجده كه بهترين حالت نماز است ، بردارد.
13-4. نماز، روشنى بخش چشم پيغمبر
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمودند: جعلت قرة عينى فى الصلؤ ة (231)
روشنى چشم من در نماز است .
اين سخن ، فضيلت نماز را بر ساير اعمال ، مى رساند. اگر پدرى از ميان همه فرزندان ، يكى از آنان را نور چشم خود بداند و يا استادى از بين همه دانشجويان ، يكى را نور چشم خويش بخواند، و از مزيت و موقعيت ويژه آن فرزند يا دانشجو، در نزد گوينده ، با خبر مى گرديم .

يا باذر؛ جعل الله - جعل ثناءه - قرة عينى فى الصلؤ ة و حبب الى الصلوة كما حبب الى الجائع الطعام و الى الظمئاو الماء و ان الجائع اذا اكل شبع و ان الظمئان اذا شرب روى و انا اشبع من الصلوة (232)

اى ابوذر معبود يگانه كه او را نمى توان در خور مقام و مرتبه اش ستايش كرد، روشنايى چشم و موجبات خوشحاليم را در نماز قرار دارد و آن را نزد من محبوب گردانيد همچنان كه خوراك را براى گرسنه و آب را تشنه ، دوست داشتنى كرد. با اين تفاوت كه گرسنه چون خوراك لذيذى خورد، سير گردد و تشنه ، چون نوشيدنى گوارايى بنوشد، سيراب و شاداب شود اما من از نماز سير و خسته نمى شوم .
بيان پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) ضمن آن كه علاقه خاص وى را به نماز مى رساند، از فضيلت و امتياز نماز بر ساير اعمال عبادى خبر دارد و امرى كه تا اين حد، مهم و مورد توجه و علاقه وافر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) مسلما براى پيروان او نيز بايد مهم و مورد توجه باشد. در واقع نبى مكرم (صلى الله عليه وآله ) به طور غير مستقيم به امت خود مى گويد كه نماز را به اندازه روشنايى چشم خود دوست بداريد و مهم بشماريد و از فرا رسيدن وقت نماز و خواندن آن احسان وجد و سرور كنيد و آن را به گونه اى به جاى آوريد كه ديده دل را پر فروغ كند و با انوار آن بتوانيد عالمهاى ناديدنى را شهود كنيد و از روئيت آنها حظ معنوى ببريد. نماز بايد براى همه مسلمانها و نمازگزاران مايه روشنايى چشم و سرور و شادى باشد و آن را نه از روى شتاب و بى ميلى بلكه با انبساط روح و طماءنينه به جاى آورند. ايجاد بهجت و انبساط، از ويژگيهاى نماز است . ليكن درك و شناخت انسانها از نماز و نماز خواندن متفاوت است .
فروغ ديده بينا، نماز است
صفابخش دل و جانها، نماز است

به اخلاصش چو مى افروزى امروز
چراغ روشن فردا نماز است

به تكبير و به حمد و قول هوالله
بنايى جاودان برپا نماز است

ركوع و سجده بر حق كن كه هر دم
تو را سرمايه عقبى نماز است

بود معراج مؤ من ، گر بخوانى
اساس جمله ايمانها نماز است

محمد كريم جوهرى (233)
14-4. پيشتازى در نماز، مايه افتخار
اهل سنت ، پس از بردن نام على بن ابيطالب (عليه السلام ) جمله فعليه و دعايى (كرم الله وجهه ) خداوند چهره اش را گرامبى كناد) به كار مى برند؛ يعنى خداوند ذات او را ارج و عزت بخشد. اين دعا به صورت لقب خاصى براى حضرت مرتضى (عليه السلام ) درآمده است و براى ديگران بكار نرفته است و نمى رود. در وجه خصوصيت اين دعا براى آن بزرگوار گفته اند كه جناب وى قبل از اسلام حتى لحظه اى پيش بتان سجده نكرده است و اين امر به وجود و چهره او امتياز بخشيده است . (234)
براى چهره اى كه در جاهليت ، بتان را نپرستيد و پس از ظهور اسلام نيز بعد از رخسار نورانى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) اولين جبينى بود كه براى پرستش خدا بر زمين قرار گرفت ، حق است كه اين مايه از فخر و شرافت ماندگار را به دست آورد. او خود، بندگى خدا را موجبى براى عزت و فخر خويش مى داند و به پيشگاه اعلى عرضه مى دارد:

الهى كفالى فخرا ان تكون لى ربا و كفانى عزا ان اكون لك عبدا الهى انت كما اريد فاجعلنى كما تريد (235)
خداى من اين مايه افتخار مرا بس كه تو پروردگار من باشى و اين عزت مرا بس كه بنده اى براى تو باشم و تو چنانى كه من مى خواهم پس مرا چنان قرار ده كه خود مى خواهى .
آن حضرت پيشتازى در نماز را نيز براى خود فخر مى داند و مى گويد:

اللهم انى اول من اناب و سمع و اجاب ، لم يبقنى الا رسول الله (صلى الله عليه وآله ) و سلمم بالصلاة (236)

خدايا! من نخستين كسى هستم كه به سوى تو روى آورد و فرمان تو را شنيد و اجابت كرد. در نماز كسى جز رسول خدا كه درود خدا بر او و خاندانش باد، بر من پيشى نگرفت .
من اولين كسى بودم كه دعوت پيغمبر اكرم را پذيرفت و با او نمازى به جاى آورد و آن كه در بدايت امر، براى اجراى دستور خدا و كسب خشنوديش اسلام آورد، در آخر عمر براى رياست دنيا و كالاى آن خون نخواهد ريخت .
على (عليه السلام ) اولين مردى كه با پيامبر (صلى الله عليه وآله ) نماز گزارد و در حيات خود، بندگى براى خود و پيشگامى در نماز را مايه افتخار خود مى دانست ، در محراب نماز به شهادت رسيد و با بيان (فزت و رب الكعبه (237)
) به چنين مرگيى اظهار فخر و مسرت كرد و در ممات خود به دريافت عنوان اولين شهيد محراب ، مفتخر گرديد.
15-4. نماز، رخساره ايمان و چهره دين است
اگر دين ، به انسانى مانند شود كه داراى اندامهاى درونى و بيرونى است ، بايد نماز در پيكر آن به منزله چهره در جسم به حساب آيد.
سر، شريفترين عضو انسان است و شريفترين عضو سر، صورت است كه اندامهاى ظريف و حساسى ، مانند چشم و گوش و بينى و دهان و زبان را در بر گرفته است .
همچنان كه صورت منظر انسان است و زيبايى شخص ، به حسن منظرش بستگى دارد نماز مظهر دين است و زيبايى دين ، به حسن نماز بستگى دارد؛ همچنان كه صورت در مجموعه اندامهاى داراى جلوه خاص و اهميت و برترى است . نماز نيز در بين عبادتها، داراى اهميت ، جلوه و شرافت ويژه اى است .
وقتى مى خواهند پيكر يك انسان را از لحاظ سلامت اعضا و زيبايى و گيرايى ، بررسى كنند، نخست به چهره اش مى نگرند. چهره آئينه تمام نماى تن است سلامت و بيمارى جگرهاى سفيد و سياه و دستگاههاى گردش خون و گوارش را از آن مى توان فهميد؛ همچنان كه با توجه به آن ، به شادى و اندوه و شهوت و خشم شخص مى توان ، پى برد. چهره در جاذبه و دافعه شخص ، اثر دارد. باز بودن و در هم بودن آن ، هر كدام اثر خاصى بر همنشين و بيننده او دارد و مردم با ديدن چهره شخص يا به او مى گرايند و يا از او فاصله مى گيرند. چهره مى تواند اسرار درون و اعتقادات و حتى كنشهاى شخصى را براى كسانى كه چهره شناسند، نمايان سازد. گفته اند: رنگ رخساره گواهى دهد از سر ضمير.
قرآن مى فرمايد:
يعرف المجرمون بسيماهم (238)
تبهكاران به چهره خود شناخته مى شوند.
و در جاى ديگر مى فرمايد:
تعرف فى وجوه الذين كفروا المنكر (239)

هنگامى كه آيات روشن ما بر مردم خوانده مى شود، كردار ناپسند و رفتارى را كه خلاف رضاى خداى ، تعالى است در چهره هاى كسانى كه كفر مى ورزند، مى خوانى .
همچنان كه در بين اندامهاى بدن ، سعادت شقاوت شخص را فقط از روى چهره اش مى توان به دست آورد، نماز نيز، تنها عمل عبادى است كه از روى آن سعادت و شقاوت شخص را مى توان فهميد، اگر نماز حقيقى مى گذارد و آن را درست و مى خواند، علاوه بر آن كه درستى نماز او، در ترك محرمات و انجام ساير واجبات او اثر دارد از سلامت دين و صحت اعمال ديگرش خبر دارد.
صورتى هست كه داراى اعضاى سالم است . پيشانى در كمال درخشندگى ، ابروان در حال پيوستگى ، چشمها روشن و با نفوذ، بينى خوش حالت دهان به اندازه غنچه دندآنها همچون صدفهاى رخشان و موها ، مانند سبزه هاى تازه دميده است . چنين چهره اى نشان از سلامت صاحب خود دارد.
و صورتى نيز هست كه صحيح و سالم نيست . پيشانى آن تاريك ، موهاى ابروان ريخته ، چشمها بى فروغ ، و درد آلود، بينى ، آماسيده ، لبها، زخمى ، تمام يا برخى از دندآنها فرو ريخته و بد روئيت و موهاى صورت درهم ريخته و از هم پاشيده است . چنين صورتى حكايت از بيمارى صاحبش دارد.
نماز كه چهره دين است ، داراى اعضاى و جوارحى است . برخى ؛ مانند نيت ، تكبيرة الاحرام ، قيام متصل به ركوع ، ركوع و سجود، اركان آن است كه همانند استخوان بندى صورت است و با ترك يكى از آنها، چه عمدا و چه سهوا نماز به كلى از ميان مى رود. و برخى ديگر مانند فاتحه و سوره و ذكر ركوع و دو سجده و طمانينه در آنها و تشهد و سلام و ديگر اعمال واجب است كه همانند چشم گوش دهان زبان و دندان است و چنانچه عمدا و نه از روى سهو، رها شود. نماز باطل است . و برخى ديگر؛ مانند تكبيرات دعاى افتتاح دعاى دست و ساير مستحبات است كه در حكم مژگان ابروى و موى صورت و سبلت است . كه با ترك عمدى يا سهوى آنها نماز باطل نمى شود ليكن از حسن و كمال و فزونى اجر و ثواب خارج مى شود و به سبب اين نقايص زشت و نكوهيده و نامرغوب مى گردد. با توجه به آن كه گفته شد چهره آيينه تمام نماى بدن است و نماز، وجه دين به حساب مى آيد، اگر نمازگزار، اركان ، واجبات و مستحبات نماز را به درستى اجرا ميكند و نمازش از روح نيايش و قصد قرب به حق ، سرشار است ، نماز شايسته و بايسته او نشان مى دهد كه پيكر دينش ، صحيح و سالم است و در غير اين صورت حكايت از آن دارد كه دين او ناقص و نازيباست و نمى تواند سبب براى سعادتش باشد و خدا نيز به چنان نمازى ، نظر نخواهد كرد. (240)

ازز رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه فرمودند:
لك شى وجه و وجه دينكم الصلاة فا يشينن احدكم وجه دينه و لكل شى انف و انف الصلاة التكبير (241)

براى هر چيزى چهره اى است و چهره دينتان نماز است پس مبادا كه كسى از شما، چهره دين خود را زشت و نازيبا كند و براى هر چيزى بينى است و بينى نماز، تكبيرة الاحرام است .
از آنجا كه نماز سيماى دين و آيينه تمام نماى اعتقادات يك مسلمان است ، امام صادق (عليه السلام ) آن را وسيله امتحان شيعيان و سنجش ميزان ايمانشان عرف كردند و فرمودند:

امتحنوا شيعتنا عند مواقيت الصلوة كيف محافظتهم عليها (242)
پيروان ما را به چگونگى محافظت آنان بر نماز، به هنگام فرا رسيدن وقت نماز امتحان كنيد.
بنده وقت امتحان آيد پديد
امتحان كن تا نشان آيد پديد

شيخ عطار (243)

اكنون مى توانيم بر درك بهتر اين سخن رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) كه فرمودند: اگر نماز قبول شود ساير اعمال قبول مى شود و گرنه اعمال ديگر هم پذيرفته نخواهد شد، توانا گرديم
16-4. نماز، عمود خيمه دين
استحكام هر بنايى به پايه آن است و كاخ رفيع دين به نماز، پا برجاست ، اگر دين به خيمه بر افرشته اى مانند شود كه مردم به سايه آن پناه مى برند و خود را از شرور و آفات مصون مى دارند، بايد نماز را عمود نگاهبان آن به حساب آورد.
اگر ديرك و تكيه گاه خيمه را بردارند، خوابيدن آن ، حتمى است ، ديگر سايه نخواهد داد و از آفتها، مصون نخواهد داشت و مفيد بودن ديرك خيمه ، نيز به استحكام آن بتسگى دارد. ديرك شكسته و پوسيده نمى تواند خيمه را سرپا نگه دارد نمازهاى ضعيف و درهم شكسته نيز چنين اند و نمى توانند خيام دين را برافرازند پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:

الصلوة عماد الدين فمن ترك صلاته متعمدا، فقد هدم دينه و من ترك اوقاتها يدخل الويل و الويل واد فى جهنم كما قال الله تعاليى ، فويل اللمصلين الذين هم عن صلوتهم ساهون (244)

نماز، پايه و نگهبان دين است پس هر كه نماز خود را از روى قصد و اراده رها سازد دين خود را نابود كرده است و كسى كه ترك اوقات نماز گويد آن را در زمان ويژه آن نگزارد، به (ويل ) درآيد.
و آن بيابانى در دوزخ است ، چنان كه خداى تعالى فرمود،
فويل للمصلين ، الذين هم عن صلوتهم ساهون ويل يا سختى عذاب براى نمازگزارانى است كه در نماز خويش فراموشكار و كاهلند. و از صادق آل محمد (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه فرمود:

الصلوة عمود الدين مثلهاا كمثل عمود الفصطاى اذا ثبت العمود ثبتت الاولاد و الاطناب و اذا مال العمود و انكسر لم يثبت و تد و لاطنب (245)
نماز ستون دين است و صفت آن ؛ چون صفت چادر است . هر گاه كه عمود، پا بر جاست ، ميخها و طناب ها نيز پابرجاست و آنگاه كه ستون كج شود و در هم بشكند. ميخ و طنابى بر جاى نمى ماند خيمه فرو مى افتد.
حضرت صادق (عليه السلام ) ساير اعمال دين را به ميخ و طنابهاى خيمه ، مانند فرمودند كه ثبات آنها به ثبات ديرك دين ، يعنى اقامه نماز بستگى دارد و اقامه نماز آن است كه نماز چنان كه حق آن است خوانده شود.
17-4. نماز، پايگاه اخلاص
اگر كسى از مرحله علم گذر كد و به مرحله عمل قدم بگذارد و ليكن عملش خالص نباشد، عبادتش سودى به حال او نخواهد داشت . عمل شرك آلود چه اثر و فايده اى دارد؟ چه بسا كه نداشتن اخلاص ، سبب هلاكتش ‍ گردد.
بنابر اين مقام سلوك و بندگى ، مقام اخلاص است و نماز، عامل موثرى در پيدايش آن است . زيرا سراسر نماز، يادآورى از مقام توحيد و عظمت و پاكى پروردگار است و برخى از جملات آن ؛ مانند دو جمله (اياك نعبد و اياك نستعين ) دلالت بر اخلاص دارد و اگر نمازگزار بفهمد كه چه مى گويد؛ اين خود اوست كه ابراز مى دارد: ما فقط تو را مى پرستيم و تنها از تو يارى مى طلبيم ، يعنى كه ما در عبادت و استعانت خود داراى اخلاصيم .
از طرف ديگر او نماز را كه تمرين اخلاص است ، در هر شبانه روز، پنج بار مى خواند، تكرار مى كند و بنابرايان خود نماز اگر حقيقة از روى توجه ، خوانده شود، تمرينى براى عملكرد خالصانه ، در خود نماز و در هر عبادت و كار ديگرى خواهد بود و بى جهت نيست كه در وصاياى امام باقر (عليه السلام ) به جابر جعفى ، مى خوانيم :
الصلوة بيت الاخلاص (246)
نماز، خانه اخلاص است .
يعنى پايگاه و مركز اخلاص و جاى صدور آن به ديگر اعمال است .
18-4. نماز، ياد متقابل عابد و معبود
نماز ياد خداست و سبب يادكردن خدا از نماز گزار مى گردد. نماز بهترين كارى است كه بنده به پيشگاه خدا هديه مى كند و ياد كردن خدا را از نمازگزار، بهترين عطايى است كه او به بنده مى بخشد.
امام باقر (عليه السلام ) در تفسير آيه :... اقم الصلوة ... و لذك الله اكبر...
فرمودند:
اى ذكر الله لاهل الصلوة اكبر من ذكرهم اياه ، الاترى انه يقول فاذكرونى اذكركم (247)
يعنى ياد كردن خدا از نمازگزاران ، بزرگتر و بالاتر از يادكردن نمازگزار از اوست . آيا نمى نگرى كه خداى ، تعالى ، مى فرمايد: (مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم ؟
نماز حقيقى ، سبب مى شود كه بنده به ياد خداى خود باشد، و هم خدا به ياد بنده خويش افتد. از اين روى بايد آن را ياد متاقبل عابد و معبود، به حساب آورد.
19-4. نماز، سرود رهايى و باب رحنت ايزدى
نماز حقيقى موجب نجات كلى و همه جانبه است . انسان را از آفت ها، آسيب ها و فرجامهاى ناگوار رها مى سازد و باب رحمت ايزد را به رويش مى گشايد در زمينه رهايى بخش نماز، حداقل به موارد زير بينديدشيد و چنانچه به صحت آن متعرف شديد بر وجوب و فضيلت اين سرود زيباى رهايى ، مهر تاييد زنيد و بكوشيد كه از نمازگران واقعى باشيد:
1. رهايى از تنبلى فكرى و ضعف عقلى در شناخت بزرگترين حقايق هستى بويژه هستى كردگار.
2. رهايى از تنبلى جسمى و تن پرورى
3. رهايى از بى انضباطى و نداشتن يك برنامه منظم در طول زندگى
4. رهايى از حواس پرتى ، بى توجهى و بلاهت .
5. رهايى از ناسپاسى ، حق پوشى و حق كشى .
6. رهايى از دوستى و همراهى با مغضوبان و گمراهان .
7. رهايى از كبر و خود بينى .
8. رهايى از تفرقه و پراكندگى
9 رهايى از تفرقه و پراكندگى
10. رهايى از تنهايى و جدايى از مردم
11. رهايى از نفاق و دورويى .
12. رهايى از غضب ها و شهوت ها
13. رهايى از آرزوهاى دور و دراز
14. رهايى از تملق و چاپلوسى
15. رهايى از پرستش بتها و مردم پرستى
16. رهايى از خرافه و جهل
17. رهايى از حسادت و خودآزارى .
18. رهايى از حرص و بخل .
19. رهيدن از همه صفات زشت و نامطلوب و برخوردارى از خصال خدا پسند.
20. رهايى از انواع گناه و تباهى .
21. رهايى از بسيارى از مرض هاى جسمانى و روحانى
22. رهايى از اشرار و مرتبط شدن با نيكان .
23. رهايى از معيشت ضنك
24. رهايى از اسارت بيگانگان .
25. رهايى از زندان تن .
26. رهايى از حصار جهان ماده و متصل شدن به عالم ملكوت .
27. رهايى از خود و پيوند با خدا.
28. رهايى از خشم و سخط پروردگار.
29. رهايى از سختى جان كندن
30. رهايى از عذاب عالم برزخ
31. رهايى از كورى روز رستاخيز و عذاب يوم الحساب
32. رهيدن از نار و رسيدن به خوشبختى ابدى .
خداى تعالى فرمود:

و اقيموواالصلاة و اتواالزكوة و اطيعواالرسول لعلكم ترحمون (248)
نماز را به پا داريد زكات را بپردازيد و از فرستاده خدا فرمان ببريد باشد كه مورد رحمت او شويد.
و در جاى ديگر فرمود:

فاقيموالصلوة و اتواالزكاة واعتصموا بالله هو مولاكم فنعم المولى و نعم النصير (249)

نماز را به پا داريد زكات را بپردازيد و به خدا متوسل شويد. او دوستدار و سرپرست شماست و بهترين ياريگر و سرپرست . و فرمود:

والمومنون والمومنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلاة و يوتون الزكاة و يطيعون الله و رسوله اولئك سيرحمهم الله ان الله عزيز حكيم (250)

برخى از مومنان دوستان بعضى ديگرند به كار نيك فرمان مى دهند، از زشتى و پليدى باز مى دارند، نماز را به پا مى دارند، زكات را مى دهند و از خدا و فرستاده او فرمان مى برند. زود كه آنان مورد رحمت حضرت حق واقع شوند. همانا كه خدا كاردان پيروز است .
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله ) به ابوذكر گفت :

يا اباذر ما دمت فى الصلوة فانك تقرع باب الملك و من يكثر قرع باب الملك يفتح له (251)

اى اباذر! تا هنگامى كه در حال نماز به سر مى برى ، در خانه پادشاه جهان را مى كوبى و آن كه درب خانه فرمانرواى هستى را زياد بكوبد، مطمئنا در به رويش گشوده خواهد شد.
20-4. نماز، موجب تابش انوار ايزد به بنده خويش
خداى تعالى لف ويژه و اقبال خاصى به نمازگزارن دارد و روى آوردن پروردگار به بنده سبب كاملى براى سعادت و رستگارى اوست . روى آوردن خدا بهبنده به معنى آمرزيدن گناهان و برآوردن حاجات و آباد كردن دنيا و عقباى او و نزديكى بنده به بارگاه يزدان حشر او با پيامبران و امامان و برخوردارى از لطف و رحمت ايزدى و سعات ابدى است .
نماز در نخستين پايه باعث روى آوردن بنده به سوى كردگار بزرگ است و در دومين مرحله موجب اقبال ايزد منان به بنده است .
امام باقر (عليه السلام ) فرمودند:

اذا استقبل القبلة استقبل الرحمن بوجهه لا اله غيره (252)

هرگاه نمازگزار، رو به قبله بايستد و معبودى به غير حضرت حق نشناسد، خداى رحمان نيز، به او روى آورد و توجهى تمام كند. گواهى مى دهم كه هيچ معبودى به جز معبود يكتا، نيست .
21-4. نماز، موجب تابش انوار ايزدى بر دل
خالى كردن نماز از آفات و خالص ساختن آن براى خدا و اداى آن با رعايت شروط و آداب ويژه آن ، سبب تابش انوار ايزدى بر قلب است و اين انوار، كليد در علوم و معارف باطنى است كه بر هر نمازگزارى به قدر صفاى نفسش گشوده مى گردد و اين انوار، به كمى بسيارى ، قوت و ضعف و پيدايى و پنهانى اختلاف مى يابد و نيز به سبب آنچه از علوم و معارف بر نمازگزار هويدا مى شود. متفاوت است .
براى بعضى ، برخى از صفات جلال خدا و براى بعضى ، بخشى از عجايب افعالش آشكار مى گردد و اولويت ظهور فيض براى هر كس آن چيزى است كه در فكر آن است .
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:
هرگاه بنده به نماز برخيزد، خدا پرده بين خود و بنده را بردارد و بدو روى كند. فرشتگان نيز از دوش او تا آسمان بايستند و با او نماز كنند و بر دعايش آمين گويند. از اطراف آسمان بر سرش نكويى نثار شود و ندا كننده اى ندا دهد: اگر نمازگزار بداند كه با كه مناجات مى كند، التفاتى به غير او نخواهد كرد و درهاى آسمان به رويش گشوده خواهد شد و خدا به صدق نمازگزارنده بر فرشتگان ، مباهات فرمايد. (253)

رفع حجاب و گشود گشتن درهاى آسمان ، كنايه از افاضه دانشهاى باطنى است . در تورات آمده است :
اى فرزند آدم از اين كه در پيشگاه من به نماز و گريه بايستى ، ناتوان مباش . من خدايى هستم كه به قلب تو نزديكم و نور مرا در نهان خود مى بينى . (254)

22-4. نماز كليد دلها
قلبى كه با زنجير كفر و هوى و هس بسته باشد، از سفرهاى روحانى و معنوى باز مى ماند و اما نماز حقيقى آن را از اسارت نجات مى بخشد و قادر مى كند كه از زندان ملك به عالم ملكوت برآيد و در آن به سير و سفر بپردازد.
خداى تعالى ، فرمود:

افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها (255)

آيا در حقايق قرآنى ، انديشه نمى كنند يا بر دلهايشان قفل است .
و براستى كه تدبر نكردن در آيات تكوينى و تشريعى پروردگار، لجاجت و سرسختى در برابر ذات حق و حقيقت رد كردن تعاليم عالى اسلام ، ارتكاب گناهان بى توجهى به ذات اقدس حضرت حق ، قطع ارتباط با خدا و انكار او، همگى نشانه هاى بسته بودن درهاى قلب و انديشه است و نماز حقيقى را بايد كليد دل دانست زيرا قوى ترين وسيله ارتباط با خدا، بازدارنده از گناهان و گشاينده دلها به سوى خدا و عوالم غيب است . هم به انسان ، شرح صدر؛ يعنى قدرت شناخت ، دانش و بينش حقيقى ، اخلاص ، خلق و خوى نيك و آزادى روح و انديشه مى بخشد و هم غم و اندوه را مى زدايد و دل را مى گشايد.
23-4. نماز جلوه گاه فقر
خداى تعالى در آيات سيزدهم تا پانزدهم سوره فاطر فرمود ن

له الملك تدعون من دونه ما يملكون من قطمير. ان تدعوهم لايسمعوا دعائكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم و يوم القيامة يكفرون بشر كمم و لا ينبئك مثل خبير. يا ايهاالناس انتم الفققراء الى الله و الله هو الغنى الحميد.
پادشاهى جهان از اوست و آنهايى كه به جز خدا مى پرستيد به اندازه پوسته نازكى كه ميان خرما و هسته آن است مالك نيستند. اگر آنان را به يارى خواهيد فراخوانى شما را نشنوند و به فرض آن كه بشنوند، جوابى ندهند و روز قيامت منكر شركتان شوند و هيچ كس مانند خداى دانا تو را از حقايق هستى آگاه نمى سازد. آى مردم !شما نيازمندان به خداييد و او خود، بى نياز ستوده كردار است .
نيايش ، تجلى فقر و نماز، بهترين نيايش و عالى ترين نمود نياز به درگاه بى نياز است . توانگرانى كه خود را پرتوان مى انگارند، اگر از روى توجه ، نماز بگذارند، مى يابند كه بسى خوار و ناتوان هستند و ذره اى كه در حساب نمى آيند و آنگاه به حقيقت ، (اياك نستعين ) مى گويند و دست نياز به درگاه بى نياز بر مى دارند. نماز حقيقى جلوه گاه فقر الى الله و بى نيازى از ماسوى الله است .
24-4. نماز، بهترين موضوع
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمودند: الصلوة خير موضوع (256)
نماز بهترين موضوع و بهترين حكم و بهترين كارى است كه مقرر شده است .
نماز، بهترين سخن مايه و بهين بستر سخن است زيرا زبان حال و زبان قال و زبان كار است و براستى ، كدام سخن و گفتگو با چه كسى از سخن گفتن با خدا برتر و بالاتر است . آنان كه به جاى همنشينى نااهلان و بيهوده گويى و هرزه زدايى ، سخن گفتن با خدا و انس با او را مى گزينند، چه زيبا مى انديشند و چه كار مثبتى مى كنند! هم به روح خويش ترقى و تعالى مى دهند و خودسازى مى كنند، هم حظ روحانى مى برند و از زبان همنشين گزندى نمى بينند و هم از نيكنامى اين جهان و پاداش آن جهانى بهره مى برند.
رستگار آن كسان كه نماز
با خشوع و ادب به جا آرند

جز به ياد خدا نگيرند انس
ياوه گو را به هيچ نشمارند

نماز را بشناسيم ، آيين سخن گفتن با خدا را ياد بگيريم و به ديگران نيز بياموزيم .
25-4. نقش تعيين كننده نماز در مجموعه اعمال
جلال الدين عبدالرحمن سيوطى از تميم دارمى از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) روايت كرده است كه فرمودند:

اول ما يحاسب به العبد الصلاة ثم سائر الاعمال (257)

و نيز از آن حضرت روايت كرده است كه :
اول ما يحاسب به العبد طهوره فان حسن طهوره فصلاتهه كنحو طهوره و ان حسنت صلاته فسائر عمله كنحو صلاته (258)

نخستين چيزى كه بنده به آن محاسبه مى شود، طهارت است . اگر طهارتش صحيح و نيكو بود، نماز او همانند پاكى اوست و اگر نماز وى صحيح و نكوست ؛ اعمال ديگرش چون نماز خواندن اوست .
امام على (عليه السلام ) در نامه بيست و هفتم نهج البلاغه ، خطاب به محمد بن ابى بكر، رضى الله عنه ، مى نويسد:

صل الصلاة لوقتها الموقت لها و لا تعجل وقتها لفراغ و لا توخرها عن وقتها لاشتغال و اعلم ان كل شى ء تبع لصلاتك
نماز را در وقت تعيين شده اش به جاى آور، نه آن را به خاطر بيكارى و آسودگى ، پيش از وقت بخوان و نه به خاطر اشتغال ، به واپس انداز و توجه داشته باش كه هر كارت تابعى از نماز توست .
اگر در نمازت وقت شناس باشى در اعمال ديگر نيز موقع شناس خواهى بودد، اگر نمازت را درست به جاى آورى ، اعمال ديگرت را هم به درستى به انجام خواهى رساند و اگر در نمازت اخلاص ورزيدى ، اعمال ديگرت خالصانه خواهد بود. و اگر نمازت قبول شود، اعمال ديگرت پذيرفته خواهد شد و اگر نماز تو برگردد كارهاى ديگرت مردود خواهد بود.
و آورده اند كه امام باقر (عليه السلام ) فرمودند:

اول ما يحاسب به العبد الصلوة فان قبلت قبل ما سواها (259)

نخستين چيزى كه بنده را به آن محاسبه مى كنند، نماز است . اگر نمازش قبول شود، اعمال ديگرش را بپذيرند و اگر رد شود، كارهاى ديگرش را نپذيرند.
26-4. نمازگزاران ، رستگاران و وارثان بهشت
در خبر است كه
چون بنده خدا دو ركعت نماز بگزارد، ده صف از فرشتگان كه هر صفى ده هزار باشد از وى به شگفت آيند و خداوند، به او صد هزار فرشته ، مباهات فرمايد و اين به آن جهت است كه بنده در نماز، ميان ايستادن و نشستن و ركوع و سجود و ذكر خدا به زبان و دل ، جمع مى كند؛ حال آن كه هيچ يك از فرشتگان ؛ چنين عبادت جامعى ندارند.
مولاى ما على (عليه السلام ) فرمودند:

منهم سجود لا يركعون و ركوع لا ينصبون و صافون لا يتزايلون و مسجون لايسامون (260)

بعضى تا قيامت ، در حال سجودند و ركوع نمى كنند، برخى در حال ركوعند و قيام نمى كنند و گروهى در صف ايستاده اند و از جاى خود خارج نمى شوند و تسبيح كنندگانى هستند كه خسته نمى شوند.
فرشتگان همواره بر يك حالت اند و قرب و مرتبه اى كه دارند، پيوسته ملازم آنان است . در افزايش بر آنان بسته است و از رتبه اى به رتبه بالاتر ارتقا نمى يابند.
از اين رو گفتند:

و ما من الا له مقام معلوم (261)

براى هر يك از ما فرشتگانى مقام معلومى است .
بر خلاف انسان كه در اصناف كمالات تحول پذير و درجاتش در تزايد است و عامل افزايش درجاتش نماز اوست .
خداى سبحان فرمود

قد افلح المؤ منون الذين هم فى صلاتهم خاشعون (262)

به راستى كه مومنان رستگار شدند، همانان كه در نماز خويش خاشعند. و بدين گونه نمازگزاران را به نماز مقرون به خشوعشان ستود. سپس اوصاف رستگاران به نماز را بر شمرد و فرمود:

و الذين هم على صلاتهم يحافظون (263)

و كسانى كه بر نمازهاى خود، نگهبانند.
سپس درباره نتيجه و ثمره آن صفات فرمود:

اولئك هم الوارثون الذين يرثون الفردوس هم فيها الخالدون (264)

آنان بهشت برين را به ارث مى برند و در آن جاودانه اند.
به اين ترتيب ، خداى بزرگ در آغاز نمازگزاران را به رستگارى و در پايان به وراثت بهشت وصف فرموده است . پس نمازگزاران حقيقى وارثان بهشت برين اند و نور خدا را كه به دل نزديك است مى نگرند و خردمندان ، آگاهند كه به صرف حركت زبان و اعضا و با غفلت دل به چنين درجه اى نمى توان نائل شد.
27-4. پيوند نماز با اصول ، فروع ، اخلاق و عرفان اسلام
اگر از جنبه هاى خداشناسى ، اخلاق و احكام ، به نماز بنگريم ، به اين حقيقت مى رسيم كه براى افزونى شناخت يزدان و برخوردارى بيشتر از خلق و خوى نيك ، هيچ عبادت و هيچ كارى همانند نماز نيست و هيچ عبادتى مانند نماز، مشتمل بر اسرار و فوايد احكام ديگر نيست .
نماز، اصول عقايد، يعنى توحيد، عدل ، نبوت ، امامت و معاد را در بر دارد و مشتمل بر جهان بينى اسلام است .
همچنين اسرار فروع دين ، يعنى زكات روزه ، حج جهاد، امر به معروف نهى از منكر تولى و تبرى در آن جمع است و ايدئولوژى اسلام را در بر گرفته است .
همچنين نماز، بهترين عبادتى است كه در بردارنده عرفان و اخلاق اسلامى است و درسهاى بزرگى ؛ مانند صبر شكر، حمد توكل تسليم و مانند آنها را به انسان مى آموزد.
به خواست خدا، درباره ارتباط نماز با اصول و فروع دين و اخلاق اسلامى ، در آينده بحث گسترده اى خواهم نوشت . در اينجا فقط توجه خواننده محترم را به همكارى و هماهنگى نماز و قرآن در اين زمينه جلب مى كنم .
28-4. همكارى و هماهنگى نماز و قرآن در تاءمين خوشبختى
آيه :
ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم (265)

به ما مى گويد كه هدايتهاى قرآنى در زمينه اقوم مسائل بشر؛ يعنى درباره با قوام ترين ، پايه اى ترين و اساسى ترين مسائل اوست كه عبارت از (جهان بينى ) (اخلاق ) و (ايدئولوژى ) صحيح است و اين نكته قابل تحقيق است كه تمامى هدايتها و ارشادات قرآنى در يكى از اين سه طبقه جاى مى گيرد و از آن خارج نيست و از آنجا كه نماز؛ مانند قرآن مشتمل بر جهان بينى و اخلاق و ايدئولوژى صحيح اسلامى است ، بايد آن را عصاره قرآن و همانند آن هدايتى به سوى سعادت دانست اما جمله (حى على الفلاح ) كه آن را در اذان و اقامه مى خوانيم ، به ما مى گويد كه نماز، خود رستگارى و خوشبختى است نه هدايت كننده به سوى آن
و خدا پاداش شايستگان نكوكارى را كه به قرآن چنگ مى زنند و نماز را به پا مى دارند، ضايع نمى كند:

و الذين يمسكون بالكتاب و اقاموا الصلوة انا لا نضيع اجر المصلحين (266)
و اين پاداش ‍ مطمئنا تامين خوشبختى دنيا و آخرت است .
29-4. نماز، تكليفى كه ساقط نمى شود
خداى تعالى فرمود:

ان الصلوة كانت على المومنين كتابا موقوتا (267)

بر اساس روايت ائمه هدى (عليه السلام ) كلمه موقوت در اين آيه به معانى (موجوب ، مفروض و ثابت ) است .
از داوود بن فرقد روايت شده است كه گفت : معنى آيه (... كتابا موقوتا) را از امام صادق (عليه السلام ) پرسيدم . فرمود، يعنى (... كتابا ثابتا) (268)
بنابراين نماز، وظيفه ثابتى است كه جز براى نان ، در هيچ حالتى ساقط نمى شود و مانند ديگر عبادات منوط به استطاعت نيست . مرد مسلمان در هر شرايطى كه باشد بايد آن را به جاى آورد. پياده بودن ، سواره بودن ، جنابت ، بيمارى ، نبرد و حتى حرق و عرق ، مانع از اداى اين فريضه الهى نيست و به هر صورت ممكن (ايستاده و نشسته و به پلهو خوابيده ) بايد ادا شود.
حسين بن على (عليه السلام ) در ميدان نبرد عاشورا با خون خويش وضو ساخت و اقامه نماز كرد و به پيروان خويش آموخت كه ترك نماز در هيچ شرايطى جايز نيست . كسى كه نماز واجبش را از روى انكار و يا سبك شمردن رها سازد، كافر و مرتد است .
عبدالله بن ميمون از امام صادق (عليه السلام ) از پدرش جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده است كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود:

ما بين الكفر و الايمان الا ترك الصلاة (269)

ميان كفر و ايمان فاصله اى جز ترك نماز نيست .
و از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود: پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرموده اند
ما بين المسلم و بين ان يكفر ان يترك الصلاة الفريضة متعمدا او يتهاون بها فلا يصليها (270)

ميان مسلمان و كافر شدنش فاصله اى جز ترك عمدى نماز يا سستى كه به ترك آن منتهى شود، وجود ندارد.
مردى به سوى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) آمد و گفت : اى رسول خدا! مرا وصيت كن : فرمود:

لا تدع الصلوة متعمدا فان من تركها متعمدا فقد برئت منه ملة الاسلام (271)
نماز را از روى عمد وامگذار زيرا آن كه نماز را از روى قصد رها كند، آيين مسلمانى از او برطرف شود. و از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه ان تارك الصلوة كافر (272)
آن كه نماز را بدون علت رها كند كفر ورزيده است .
در تاريخ تصوف ، كسانى بوده اند كه مشام جانشان ، از عطر عرفان و ايمان معطر نگشته است و شيرينى پرستش خدا را نچشيده اند، در نتيجه ترك نماز و ديگر عبادات كرده اند و با وجود اين خود را عارف و اهل يقين ، و واصل به حق شمرده و از عبادت معاف دانسته اند.
آنان عبادت را وسيله اى براى رسيدن به يقين معرفى كرده و گفته اند پس از حصول يقين ، استفاده از اين وسيله ، لازم نيست ؛ مانند كسى كه قصد رسيدن و پشت بام را دارد و بايد از نردبان استفاده كند اما پس از رسيدن به آن مى تواند نردبان را بردارد و كنار بگذارد و زيرا ديگر وجود آن ضرورى نيست . خدا فرموده است :
و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين (273)
تا زمانى كه تو را يقين آيد، خدا را بپرست .
بنابراين پس از رسيدن به يقين ، تكليف ساقط است و واصل به يقين از عبادات معاف مى باشد.
در پاسخ آنان و كسانى كه همانند آنان مى انديشند بايد گفت : اين توجيه نادرست ، سؤ استفاده از مذهب عليه مذهب است و آيه مذكور نمى تواند دستاوزيرى براى ترك پرستش خدا باشد و بطلان معنى و برداشتى كه از آن مى كنند به دلايل عقلى و نقلى مبرهن و روشن است :
نظر معروف و مشهور در ميان مفسران من اين است كه در اينجا منظور از (يقين ) (مرگ ) است زيرا:
اولا: مرگ براى همگان يك امر مسلم است و هر چند كه مردم از آن غافل مى شوند اما در آن ترديد نمى كنند.
ثانيا: هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق آشكار مى شود، و در نتيجه براى محتضر، حالت يقين پيش ‍ مى آيد.
ثالثا: كلمه يقين در جاى ديگر از قرآن به همين معنى مرگ به كار رفته است :
1. در سوره مدثر از قول دوزخيان مى خوانيم :

و كنا نكذب بيوم الذين حتى اتانا اليقين (274)

ما همواره روز جزا را دروغ مى شمرديم تا آن كه مرگ ما در رسيد.
2. مخاطب اين سخن پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) است و اگر بگوييم كه مراد از يقين ، عدم ترديد و تزلزل عقيدتى است ، در حقيقت پذيرفته ايم كه حضرت به مقام يقين نرسيده است و ايمانش كامل نبوده است .
نعوذ بالله ، حاللل آن كه مقام يقين و كمال ايمان او بر همگان روشن است : آيا كسى مى تواند مدعى ضعف ايمان مؤ من ترين خلق خدا گردد، حال آن كه او هم اسوه ايمان و هم اسوه مجاهد در راه ترويج ايمان است .
3. تاريخ نشان مى دهد كه پيغمبر اكرم و خاندان پاكش كه درود خدا بر تماميآنان باد، تا آخرين ساعات عمر خود ترك نماز و عبادت نكرده اند بلكه در سخت ترين ميدانهاى كارزار با دشمنان خدا نيز كه نمونه اعلاى آن را در عاشوراى كربلا مشاهده مى كنيم ، اقامه نماز كرده اند و شخصيتى چون على (عليه السلام ) كه ابوالائمه است ، شهيد محراب عبادت شد و از مرگ در محراب به خود باليد و فرياد (فزت و رب الكعبه ) (275)
را سر داد و نه تنها پيغمبر و ائمه ما بلكه به گواهى وحى و تاريخ ، هيچ يك از پيامبران ترك عبادت نكرده اند.
4. آيا مدعيان يقين و كمال دروغين كه براى گريختن از زير بار تكليف به اين توجيهات نادرست متوسل شده اند، پيامران و امامان را در قوت ايمان و توانايى درك احكام الهى ، همتاى خود نمى دانند و دركى بالاتر از آنان دارند؟
5. از آنجا كه عبادت براى تربيت و تكامل است ، تعطيل عبادت ؛ به معنى تعطيل تربيت و تكامل است . آيا تربيت و تكامل انسان تعطيل بردار است ؟! آيا تعطيل تربيت به معنى شروع فساد در جامعه نيست ؟ و به فرض آن كه كسى خود را اهل يقين و ايمان خود را به كمال بداند، آيا در يك جامعه فساد زده مى تواند بر يقين و كمال خود باقى بماند و سير قهقرايى نخواهد كرد؟!
بنابراين آنان كه گمان كرده اند، هدف از تكليف تكميل است و وقتى انسان به كمال رسيد، بقاء تكليف بى معنى است ، سخت دراشتباهند و اگر هنوز هم كسانى باشند كه اينچنين بينديشيد بايد از پندار نادرست خود توبه كنند.
در رساله قشيريه است كه كسيى به نزديك جنيد در آمد و گفت : از اهل معرفت گروهى اند كه ترك اعمال بگويند. جنيد گفت : اين به نزديك من بزرگ است و آن كس كه دزدى كند و زنا كند، حال او نزديك من نيكوتر ازحال آن كس است كه او اين گويد و عارفان به خداى ، كارهاى از خداى فراگيرد و رجوع با خداى كنند (اندر آن ) و اگر من به هزار سال بزيم ، از اعمال ، يك ذره كم نكنم (276)

30-4. اقامه نماز، درگير و دار نبرد
هنگامى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله )، با عده اى از مسلمانان به عزم (مكه ) به سرزمين (حديبيه ) وارد شدند و جريان به گوش قريش رسيد، خالد بن وليد به سرپرستى يك گروه دويست نفرى براى جلوگيرى از پيشروى مسلمانان به سوى مكه ، در كوههاى نزديك مكه ، مستقر شد. هنگام ظهر، (بلال ) اذان گفت و پيامبر (صلى الله عليه وآله ) با مسلمانان ، نماز ظهر را به جماعت ادا كردند. خالد از مشاهده اين صحنه در فكر فرو رفت و به نفرات خود گفت در موقع نماز عصر كه در نظر آنها بسيار پر ارزش است ، بايد از فرصت استفاده كرد و با يك حمله برق آسا و غافل گيرانه ، در حال نماز، كارشان را ساخت . و در اين هنگام ، آيه زير نازل شد و براى پيشگرى از حمله دشمن دستور نماز خوف را به مسلمانان داد و اين موارد اعجاز قرآن است كه پيش از اقدام دشمن ، نقشه هاى آب را نقش بر آب كرد.
گفته مى شود خالد بن وليد با مشاهده اين صحنه ، ايمان آورد و مسلمان شد.

و اذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلوة فلتقم لائفة منهم معك ولياخذوا اسلحتهم فاذا سجدوا فليكونوا من ورائكم ولتاءت طائفة اخرى لم يصلوا فليصلوا معك وليا خذوا حذرهم و اسلحتهم ودالذين كفروا لو تغفلون عن اسلحتكم و امتعتكم فيميلون عليكم ميلة واحدة و لا جناح عليكم ان كان بكم اذى من مطر او كنتم مرضى ان تضعوا اسلحتكم و خذوا حذركم ان الله اعد للكافرين عذابا مهينا (277)

اى پيامبر! هنگامى كه در ميان سپاهيانى و براى آنان نماز جماعت و بپا مى دارى ، آنان بايد به گروه ، تقسيم شوند. نخست ، عده اى با حمل سلاح با توبه نماز ايستند، سپس هنگامى كه اين گروه ، سجده كردند و ركعت اول نمازشان تمام شد، تو در جاى خود توقف مى كنى و آنان با سرعت ، ركعت دوم را تمام مى كنند و به ميدان نبرد باز مى گردند و در برابر دشمن مى ايستند و گروه دوم كه نماز نخوانده اند، جاى گروه اول را مى گيرند و با تو نماز مى خوانند. و گروه دوم نيز بايد وسايل دفاعى و سلاحشان را همراه خود داشته باشند و آن را بر زمين نگذارند زيرا دشمن همواره در كمين است كه از فرصت استفاده كند و دوست دارد كه شما از سلاح و متاع خويش غافل شويد تا يكباره بر شما حمله ور شود و اگر از باران ، ناراحت نباشد و يا بيمار شويد، بر شما گناهى نيست ، و كه سلاح خود را بر زمين بگذاريد و ولى در هر صورت از همراه داشتن وسائل حفاظتى و ايمنى مانند زره و خود و امثال آن غفلت نكنيد و حتى در حال عذر حتما آنها را با خود داشته باشيد كه اگر دشمن حمله كند، بتوانيد تا رسيدن كمك خود را حفظ كنيد. شما اين دستورات را به كار بنديد و مطمئن باشيد كه پيروزى از آن شماست زيرا خداوند براى كافران مجازات خوار كننده اس آماده كرده است .
در اين جا به چند نكته بايد توجه كرد:
1. روشن است كه منظور از بودن پيامبر (صلى الله عليه وآله ) در ميان سپاهيان براى بپاداششتن نماز خوف ، اين نيست كه انجام اين نماز، مشروط به وجود شخص پيامبر (صلى الله عليه وآله ) است بلكه منظور، وجود امام و پيشوايى براى برگزارى جماعت در ميان مجاهدات و سربازان است و لذا امام على و امام حسين (عليه السلام ) نيز نماز خوف به جاى آوردند و حتى جمعى از فرماندهان لشگرهاى اسلامى ؛ همانند خذيفه ، اين برنامه اسلامى را به هنگام لزوم اجرا كرده اند.
2. در آيه فوق به گروه اول دستور مى دهد كه اسلحه را به هنگام نماز خوف ، داشته باشند ولى به گروه دوم مى گويد: وسايل دفاعى مانند زره و اسلحه را بر زمين نگذارند. ممكن است تفاوت اين دو گروه به خاطر آن باشد كه به هنگام اجرا نماز، توسط دسته اول ، دشمن هنوز كاملا آگاه نيست و لذا احتمال حمله ، ضعيف تر است ولى در مورد دسته دوم كه دشمن متوجه اجراى مراسم نماز مى شود، احتمال هجوم ، بيشتر است .
3. منظور از حفظ امتعه ، اين است كه علاوه بر حفظ خويش بايد از وسايل جنگى و وسايل سفر و مواد غذايى و حيواناتى كه براى تعذيه همراه خود داريد، نگهدارى كنيد.
4. نماز جماعت در اسلام واجب نيست ولى از مستحبات موكد است و آيه فوق از نشانه هاى زنده تاكيد بر اين برنامه اسلامى است كه حتى در ميدان چنگ براى انجام آن از روش نماز خوف استفاده مى شود. اين موضوع ، هم اهميت (اصل نماز) و هم اهميت (جماعت ) را مى رساند و مطمئنان تاثير روانى خاصى هم در مجاهدان از نظر هماهنگى در هدف ، و هم در دشمنان ، از نظر مشاهده اهتمام مسلمانان به نبرد، دارد.
5. كيفيت نماز خوف ، چنان كه از قرآن و سنت استفاده مى شود، آن است كه نمازهاى چهارركعتى تبديل به دو ركعت مى شود. گروه اول يك ركعت را با امام مى خوانند و امام پس از اتمام يك ركعت توقف مى كند و آن گروه يك ركعت ديگر را به تنهايى انجام مى دهند و به جبه جنگ باز مى گردد و سپس گروه دوم جاى آنان را مى گيرند و يك ركعت از نماز خود را با امام و ركعت دوم را به طور فرادى مى خوانند.
قرآن به دنبال دستور نماز خوف كه لزون بپاداشتن نماز و تاكيد بر انجام نماز جماعت در ميدان نبرد را بيان مى دارد، مى فرمايد:
فاذا قضيتم الصلوة فاذكرو الله قياماا و قعودا و على جنوبكم پس از اتمام نماز، ياد خدار ا فراموش نكنيد و در حال ايستاده و نشسته و زمانى كه بر پهلو خوابيده ايد به ياد خدا باشيد و از او كمك بخواهيد.
منظور از حال قيام و قعود و بر پهلو خوابيدن ممكن است حالتهاى استراحتى باشد كه در ميدان جنگ ، پيش ‍ مى آيد و شايد به معنى حالتهاى جنگى مختلفى باشد كه سربازان به خود مى گيرند. آيه فوق در حقيقت به يك دستور مهم اسلامى اشاره دارد و آن توجه به خدا در حالتهاى گوناگون است .
نماز خواندن در اوقات معين ، به معنى غافل ماندن از خدا در اوقات و حالات ديگر نيست . نماز، يك دستور انضباطى است و كه روح توجه به پروردگار را در انسان زنده مى كند تا در فواصل نمازها نيز خدا را به خاطر داشته باشد. خواه در ميدان جنگ باشد و خواه در غير ميدان جنگ .
آيه اخير در روايات متعددى به كيفيت نمازگزاردن بيماران ، تفسير شده است كه اگر بتواند ايستاده و اگر نتوانند نشسته و اگر باز هم نتوانند در حالى كه به پهلو خوابيده اند، نماز را به جاى آورند. اين تفير يك نوع تعميم و توسعه در معنى آيه است اگر چه آيه ، مخصوص به اين مورد نيست .
سپس قرآن مى فرمايد: فاذا اطماننتم فاقيموا الصلوة
دستور نماز خوف يك دستور استثنايى است و به محض آن كه حالت خوف زايل گشت ، بايد نماز را به طرز عادى اجرا كنيد.
و در پايان ، سر اين همه سفارش به دقت درباره نماز را چنين بيان مى كند:

ان الصلوة كانت على المؤ منين كتابا موقتا (278)

زيرا نماز، براى مومنان ، وظيفه ثابت و لايتغيرى است .
كلمه (موقوت ) از ماده (وقت ) است . بنابراين معنى آيه ، چنين است : اگر ملاحظه مى كنيد كه مسلمانان ، حتى در ميدان نبرد بايد وظيفه اسلامى را به جاى آورند، به خاطر آن است كه نماز اوقات معينى دارد كه نمى توان از آنها تخلف كرد. (279)

در جنگ صفين كه از مهم ترين نبردهاى صدر اسلام است . سپاهيان على (عليه السلام ) در كشاكش جنگ ، امير خود را ديدند كه در ميان لشگر ايستاده است و به آفتاب مى نگرد. ابن عباس جلو رفت و سبب را پرسيد. امام فرمود: مى خواهم وقت نماز ظهر را بدانم . ابن عباس گفت : آيا در اين گير و دار و اشتغال به جنگ ، وقت نماز است ؟ امام فرمود ما براى چه با اين قوم مى جنگيم ؟ آيا جز براى اين است كه نماز برپا شود؟ (280)

رعايت هنگام نماز، در هنگام جنگ عاشورا، توسط پيشواى سوم شيعيان نمايش زيبايى از بزرگداشت اول وقت است و بايد آن را زيباترين نمازى دانست كه در طول تاريخ اسلام بر پا شده است .
31-4. نماز، پرچم اسلام
در خـبـر اسـت كـه نـمـاز بـيـرق اسـلام و نـشـان مـسـلمانى است ، (الصلوة علم الاسلام ) (281)
و از ايـنـجـاسـت كـه قـرآن و اسـلام بـر اقامه نماز و برافراشتن پيوسته اين پرچم و اهتزار دائمى اش تاكيد مى ورزد تا تمامى مسلمين را زير يك پرچم و تحت يك لوا گـرد آرد و مـتـجـمـع سـازد و بـيـان كـند كه بى نماز نبايد در سايه بيرق اسلام و تحت الحـمـايه مسلمين باشد. تا بگويد چنان كه پرچم ، معرفت يك ملت و نشان ملى آنان است ، نـمـاز نيز معرف و نشانه امت اسلام است و همچنان كه پرچم ملى احترام دارد و توهين به آن اهـانـت بـه يـك كـشـور و مـلت اسـت ، اهـانـت و بـى تـوجـهـى بـه نـمـاز هـم اهـانـت بـه كل اجتماع مسلمانهاست و چنان كه اهتزار و جنبش پرچم ، نشان حيات و اقتدار ملت و كشور است ، برپايى نماز نيز نشان حيات اجتماعى و قدرت سياسى نظامى مسلمانهاست و در خبر است علم الايمان الصلوة (282)

32-4. نماز، جوهر و عصاره دين
ويليام جيمز از قول يك دانشمند آزاد فكر فرانسه مى نويسد: مذهب ، عبارت است از رابطه يـا مـعـامـله يـك روح مـضـطـر - در كمال شعور و اراده با قدرتى كه احساس مى كند به آن بستگى دارد و سرنوشتش به دست اوست .
ايـن ارتـبـاط بـا خـدا فـقـط از راه دعـا و نـماز به درگاه وى انجام مى گيرد و پس نماز و نيايش ، عبارت است از مذهبى كه جنبه عمل به خود گرفته است . دعا و نماز است كه مذهب را از هـمـه چـيـزهـايـى كـه شـبـيـه بـه مـذهـب و يـا نـزديك به آن است مثلا عواطف اخلاقى و يا احساسات جمال پرستى جدا مى سازد.
اگـر مـذهـب واقعا چيزى است كه در زندگى عملى ما مورد نياز است ، بايد جوابگوى آن يك چيز عملى باشد و گرنه چيزهاى نظرى و تئورى نمى تواند جواب يك مذهب عملى باشد. آن عـمـل و كـوشـشـى كـه مـذهـب انجام مى دهد عبارت از دعا و نماز است . مقصودم اين نيست كه كـلمـات و حـركـاتى چند از روى عادت و بدون توجه به حقيقت آن صورت مى گيرد بلكه غرض اين است كه انسان روح خود را با قدرتى كه حضور آن را در قلب خويش وجدان مى كـنـد، ارتـبـاط دهـد.... اگـر مـذهب عبارت از يك امر ذهنى باشد و هيچگونه اشتغالات عملى و دستور حكمى نداشته باشد، جز وهم و خيال چه خواهد بود؟ (283)

33-4. ارزنده ترين گوهر مقصود نماز است
ارزنـده تـريـن گـوهـر مـقصود نماز است
زيبنده ترين هديه به معبود نماز است

كوبنده ترين اسلحه مكتب توحيد
كز ريشه كند خصم تو نابود نماز است

فرمود على شير خدا ساقى كوثر
در مكتب ما شاهد و مشهود نماز است

ايـن نـكـتـه رسـول مدنى گفت به سلمان
سرى كه به توفيق تو افزود نماز است

در دادگاه عدل خدا روز قيامت
از صلح مقصد و مقصود نماز است

از آمدن كرب و بلا آنچه به عالم
مقصود حسين بن على بود، نماز است

آن روز كه آيد ز پس پرده غيبت
اول هدف مهدى موعود، نماز است (284)

34-4. نماز، گنجينه ذكر و راز
در پـيـامـى كـه آيـت الله خـامـنـه اى ، رهـبر انقلاب اسلامى ايران به اولين اجلاسيه نماز فـرسـتاده اند، آمده است : هيچ وسيله مستحكم تر و دائممى تر و از نماز براى ارتباط ميان انسان با خدا نيست . مبتدى انسانسانها رابطه خود را با خدا به وسيله نماز آغاز مى كنند و بـرجـسته ترين اولياى خدا نيز بهشت خلوت انس خود با محبوب را در نماز مى جويند. اين گنجينه ذكر و راز را هرگز پايانى نيست و هر كه با آن بيشتر آشنا شود، جلوه و درخشش بيشترى را در آن مى يابد.
كـلمـات و اذكـار نماز، هر يك خلاصه اى است كه به بخشى از معارف دين اشاره مى كند و بـه طـور مـكـرر و پى در پى آن را به ياد نمازگزار مى آورد. نمازى كه با تدبير در معانى و بدون سهو و غفلت گزارده شود، انسان را روز به روز با سعادت آشناتر و به آن وابـسـتـه تر مى سازد. نورانيت نماز، راز و رمزهاى آن ، درسهايى كه در آن گنجانيده شـده و اثـر آن در سـاخـتن فرد و جامعه ، چندان نيست كه بتوان در مقالى كوتاه از آن سخن گفت بلكه چنان نيست كه بى خبرى چون من بتواند از اعماق آن خبر آورد.
آنـچه من با قلم قاصر و معرفت ناچيز خود مى گويم ، آن است كه مردم ما و جامعه ما و به خـصوص جوانان كه اكنون بار امانت سنگينى را بر دوش گرفته اند، بايد نماز را منبع قدرت لايزال بدانند و در برابر جبهه فساد و بى عدالتى و كجروى كه امروزه بشريت را تـهـديـد مـى كـنـد، از نـماز و ياد خدا نيرو بگيرند. ميدان مبارزه اى كه امروز پيش روى مـاسـت و بـيـش از هـمـه محتاج مى سازد و نماز آن چشمه جوشانى است كه اين اميد و اعتماد و قدرت معنوى را به ما مى بخشد.
نماز با حضور و با توجه ، كه از ياد و ذكر خدا سرشار است ، نمازى كه آدمى در آن با خداى خود سخن مى گويد و او دل مى سپارد، نمازى كه والاترين معارف اسلام را پيوسته بـه انـسـان مـى آمـوزد، چنين نمازى انسان را از پوچى و بى هدفى و ضعف مى رهاند، افق زنـدگـى را در چـشـمـش روشـن مـى سـازد، بـه او هـمـت و اراده و هـدف مـى بـخـشـد و دل او را از مـيـل بـه كـجـروى و گـنـاه و پستى نجات مى دهد. از اين روست كه نماز در همه حـالات ، حـتـى در مـيـدان نـبرد و در سخت ترين آزمايشهاى زندگى ، اولويت خود را از دست نمى دهد. انسان هميشه به نماز محتاج است و در عرصه هاى خطر محتاج تر. (285)

35-4. نماز، عالى ترين سير روحانى و عرفانى
قرآن هدف از نماز را ياد خدا مى داند.
اقم الصلوة لذكرى (286)

و اثرش را آرامش جان
الا بذكر الله تطمئن القلوب (287)

و نتيجه آرامش دل را سفر به عالم ملكوت :

يا ايتهاالنفس المطئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية (288)

اى نـفـس بـه آرامـش رسـيـده ! بـه سـوى پـروردگـار خـود بـرگرد در حالى كه هم از او خرسندى و هم مورد خشنودى او هستى .
رسـول اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) نيز نماز را وسيله عروج روحانى مؤ منان دانستند و فرمودند: الصلوة معراج المؤ من (289)

نـمـاز، حـقـيـقـتـى اسـت ، خالى شدن از خود است ، خروج از خانه وجود خويش و مهاجرت به سوى خداست و خداى تعالى ، فرمود:

و مـن يـخـرج مـن بـيـتـه مـهاجرا الى الله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله (290)

كـسـى كـه بـه قـصـد هـجـرت به سوى خدا از خانه بيرون رود و مرگ او را فرو گيرد. پاداشش بر عهده خداوند است .
بـرخـى مـفـسـران ، ايـن هـجـرت را كـوچ كـردن از خـانـه دل به سوى خدا دانسته اند، مى دانيم كه هجرت از هوا و هوسها و آرزوها و خود خواهى ها و خود محورى ها به سوى خدا و معنويات ، بزرگترين و عالى ترين هجرت هاست .
امام على (عليه السلام ) هنگام تلاوت آيه شريفه

رجال لا تلهيهم و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوة ... (291)

تصويرى ذهنى و چهره اى معنوى از اذاكران خدا به دست دادند و در بخشى از آن فرمودند:
فـرشـتـگـان گـرداگردشان حلقه مى زنند، رحمت آرامش جسم جان بر آنان فرود مى آيد و درهاى آسمان برويشان باز مى گردد. در اين سفر روحانى ، در جايگاهى كه در آن خدا از احـوالشـان آگـاه اسـت ، كرسيهاى كرامت بر ايشان نهاده است ، سعى شان مرضى خداود و مـقامشان نزد او محمود است ، بوى خويش نيايش به درگاه خدا را استشمام مى كنند و آمرزش او را اميد مى دارند.

قـد حـفت بهم الملائكة و تنزلت عليهم السكينة و فتحت لهم ابواب السماء و اعدت لهم مـقـاعـد الكـرامـات فـى مـقـام اطـلع الله عـليـهـم فيه فرضى سعيهم و حمد مقامهم يتنسمون بدعائه روح التجاوز (292)

عارف بزرگ و پير كبير، خمينى عزيز، درباره سفر عشق چه زيبا سروده است : (293)
با دل تنگ به سوى تو سفر بايد كرد
از سر خويش به بتخانه گذر بايد كرد

پير ما گفت ز ميخانه شفا بايد جست
از شفا جستن هر خانه حذر بايد كرد

آن كـه از جـلوه رخـسـار چو ماهت پيش است
بى گمان معجره شوق قمر بايد كرد

گـر در مـيـكـده را پـير به عشاق گشود
پس از آن آرزوى فتح و ظفر بايد كرد

گـر دل از نـشـئه مـى دعـوى سر دارى داشت
به خود آييد كه احساس خطر بايد كرد

مـژده اى دوست كه رندى سر خم را بگشود
باده نوشان ! لب از اين مائده ، تر بايد كرد

در ره جستن آتشكده سر بايد باخت
به جفا كارى او سينه سپر بايد كرد

سر خم باد سلامت كه به ديدار رخش
مست ساغر زده را نيز خبر بايد كرد

طـره گيسوى دلدار به هر كوى و درى است
پس به هر كوى و در از شوق سفر بايد كرد

36-4. نـــمـــاز، آيـــيـــن اســـلام و از بـــرتـــريـــن وســـيـــله هـاى توسل به خداست
امـام على (عليه السلام )، ده چيز را موجب تقرب به خداوند و حفظ شعائر دين دانستند و در آن از ميان اقامه نماز را به لحاظ اهميت ويژه آن ، نفس دين و آيين امت اسلام معرفى كردند و اينك نص و ترجمه بيان آن حضرت :

ان افضل ما توسل به المتوسلون الى الله سبحانه و تعالى : الايمان به و برسوله و الجـهاد فى سبيله فانه ذروة السلام و كلمة الاخلاص فانهاالفطرة و اقام الصلوة فنها المـلد و ايـتـاء الزكـوة فـنـها فريضة واجبة وصوم شهر رمضان فانه جنة من العقاب و حج البـيـت و اعـتـمـاره فـانـهـمـا ينفيان الفقر و يرحضان الذنب وصلة الرحم فانها مثراة فى المـال و مـنـسـاة و فـى الاجل و صدقة السذر فانها تكفر الخطيئة و صدقة العلانية فانها تدفع ميتة السؤ و صنائع المعروف فانها تقى مصارع الهوان (294)

هـمـانـا بـرتـريـن وسـيـله اى كـه خـواهـنـدگـان نـزديـك بـه خـداى سـبـحـان بـدان تـوسـل جـويند، باور داشتن خدا و فرستاده اوست و جهاد در راه او كه بلنداى اسلام است و گفتن لا اله الا الله كه مقتضاى سرشت انسان است و بپا داشتن نماز كه ركن اعظم دين و آيين امـت اسـلام اسـت و دادن حـق مـسـتـمـنـدان زكـات كـه واجـب شرع است و روزه رمضان كه سپرى نگهدارنده از عقاب است و حج خانه خدا و عمره آن كه نياز را مى زدايند و گناه را مى شويند و پـيـونـد بـا خـويـشـان كـه مـال را افـزون سـازد و اجـل را واپـس انـدازد و صدقه پنهانى كه گناه را بپوشاند و صدقه دادن به آشكار كه مرگ بد را باز دارد و كارهاى نيكو كه از درافتادن به خوارى نگه دارد.
37-4. نماز، از بهترين توشه هاى آخرت است
در سـفر قيامت ، مرگ نسختين گام است و از همين روست كه خداى ، تعالى ، در سوره قيامت ، پـس از بـحـثـهـاى مـربـوط بـه مـرگ ، ضـمـن اشـاره بـه حـركـت تـكاملى هدايت به سوى پروردگار بر مساله معاد و رستاخير عمومى تاكيد مى ورزد و مى فرمايد:
الى ربك يومئذ المساق
در آن روز مسير همگان به سوى دادگاه پروردگار توست .
سـپـس مـى فـرمـايـد: فـلا صـدق ايـن انـسـان مـنـكـر مـعـاد ابـوجـهـل دسـتـش را از تـوشـه آخـرت تهى استتت و زيرا هنگام ايمان نياورد، نبوت ، معاد، حسابرسى ، اعمال ؛، پاداش و كيفر و بهشت و دوزخ را درست ندانست و اينها اولين توشه هاى است كه براى سفر آخرت ضرورت دارد؛ بعد فرمود: (و لا صلى ) اين انسان منكر و مـعـانـد چـون خـدا را تـصديق نكرده است ، برايى او نماز هم نگزارده است و دستش از اين تـوشـه بـزرگ هـم خـالى اسـت آنـگـاه بـه ويـژگـى ايـن جهول تهيدست و همانندان او كه همانا غرور و تكبر است ، اشاره كرد و فرمود:
ثم ذهب الى اهله يتمطى
آن انسان بى ايمان ، به گمان اين كه با تكذيب پيامبر (صلى الله عليه وآله ) و آيات خـدا، پـيـروزى مـهـمـى بـه دسـت آورده است ، از باده غرور و در حالى كه نحوه راه رفتن و حـركـات اعـضـاى پـيكرش حاكى از غرور و تكبر بود، به سوى خانواده خود برگشت تا مساله افتخارآميزى را كه در خارج از خانه برايش رخ داده است برايشان بازگو كند.
بـه مـوجـب بـرخـى از روايـات ، پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) دسـت ابوجهل يا گريبان او را گرفت و به او فرمود:

اولى لك فاولى ثم اولى لك فاولى (295)

عـذاب خـدا براى تو شايسته تر است ، شايسته تر و باز هم عذاب خدا براى تو زيبنده تر است ، زيبنده تر.
ابـوجهل گفت : مرا به چه تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى به من زيانى بزنى و نه خـداى تـو. مـن قـدرتـمـنـدتـريـن فـرد ايـن سـرزمـيـن هـسـتـم . و ايـن نـمـونـه اى از خيال پردازى ها اين گونه انسانهاست .
با توجه به آن كه كارهاى نيكوى زيادى وجود دارد و هر كدام توشه اى براى راه آخرت است ، در اين آيات از ميان آن همه اعمال نيك و آن همه توشه ها، به مهم ترين آنها كه همان اصـول اعـتـقـادات اسـت و بـلنـدترين شاخه دين كه نماز است ، اشاره رفته است و اين مى رساند كه نماز، پس از ايمان و اعتقاد كامل ، بهترين توشه براى آن سفر ابدى است و آن مسافر آخرت كه دستش از اين توشه ها تهى است ، سزاوار عذاب مكرر است .
اما دارنده اين توشه نيز نبايد به خود مغرور و خودپسند شود.
تو مى خواهى به تسبيح و نمازى
كه خشنود آيد از تو بى نيازى

نمازت توشه راه دراز است
ولى او از نمازت بى نياز است

نيارى از نماز خود چنان ياد
نماز تو به شهر كافران باد

شيخ عطار (296)
38-4. نماز، آخرين سفارش پيغمبران
وقتى كه حضرت ابراهيم (عليه السلام ) به پيشگاه خدا عرضه داشت :

ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد.... ربنا ليقيموا الصلوة (297)

اى پروردگار ما من برخى از فرزندان خود را در بيابان بى زراعتى نزديك خانه محترمت ، ساكن كردم تا نماز را بپا دارند.
ضـمـن آن كـه بـا خـداى خـود نيايش كرد، در حقيقت ذريه خود را همه به اقامه نماز سفارش كرد.
همچنين هنگامى كه دعا كرد:

رب اجعلنى مقيم الصلوة و من ذريتى (298)

اى پروردگار من ! من و فرزندان و اعقاب مرا اقامه كننده نماز قرار ده .
با اين دعاى ماندگار خود، تلويحا به تمامى اولاد و احفاد خويش توصيه كرد كه نماز را به پا دارند.
و اين كه حضرت مسيح (عليه السلام ) مى گويد:

و اوصانى بالصلوة و الزكوة ما دمت حيا (299)

خدا، مرا به اقامه نماز و ايتاء زكات ، تا زنده ام ، سفارش كرد.
مـفـهـمـوم ضـمـنـى اش ايـن اسـت كـه مـن نـيز شما را به اداى نماز و پرداخت ، تا زنده ايد، توصيه مى كنم .
در كـتـاب (اعـلام الديـن ) از قـول لقـمـان حكيم آمده است كه به فرزند خود چنين وصيت كرد:

يـا بـنـى اقـم الصـلوة فـانـمـا مـثـلهـا فـى ديـن الله كـمـثـل عـمـود الفـسـطـاط فـان العـمـود ان اسـتـقـام ، اسـتـقـام ، الاطـنـاب و الاوتـاد و الظـلال و ان لم يـسـتـقـم لم يـنـفـع و تـدو لا طـنـب و لا ظلال (300)

در صـفحات گذشته از قول امام صادق (عليه السلام ) نيز روايتى به همين مضمون بيان گرديد.
و از پندهاى حضرت مسيح ، على نبينا و اله و (عليه السلام ) است كه فرمود:

بـح اقـول لكـم : ليـس شـى ء ابـلغ فـى شـرف الاخـرة و اعـون عـلى حـوادث الدنيا من الصـلوة الدائمـة و ليـس ‍ شـى ء الى الله مـنـهـا فـدومـوا عـليـهـا و اسـتـكـثـروا مـنـهـا و كل عمل صالح يقرب الى الله فالصلوة اقرب اليه و اثر عنده (301)

بـه حـقـيـقـت بـه شـما مى گويم كه در شرف بخشى آن جهان و كمك كارى بر حوادث اين جـهـان ، هـيـچ چـيـزى رسـاتـر از نماز هميشگى نيست و چيزى نزديك تر از آن در نزد خداى رحـمان وجود ندارد. پس بر آن مداومت كنيد و آن را فراوان به جاى آوريد. هر كار صالحى به خدا نزديك تر است و نماز به سوى او نزديك تر و در نزد او گزيده تر است .
رسول گرامى ما كه درود خدا بر او خاندان پاكش باد، به هنگام رحلت خويش فرمودند:

ليس منى من استخفف بصلاته لا يرد على الحوض لا والله (302)

آن كـه نـمـاز را سـبـك شمارد، از من نيست . به خدا سوگند؛ چنين كسى كه در حوض كوثر بر من وارد نخواهد شد.
هـمـچـنـيـن امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده اند كه آن حضرت در بيماريى كه به آن وفات يافت فرمودند:

لاينال شفاعتى غدا من اخر الصلاة المفروضة بعد وقتها (303)

آن كه نماز را پس از فرا رسيدن وقت آن به واپس اندازد و به شفاعتم نرسد.
رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) در آخـريـن شـب عـمـر خـود تـا سـپـيـده دم مشغول نيايش به حضرت دوست بود و در پايان مناجات خود، اقامه نماز را سفارش كرد و فـرمـود كـه عـمـويش ، عباس را فراخوانند، و بر دوش او و على (عليه السلام ) به مسجد رفت و با مردم نمازگزارد و آنگاه در سخنانى بر صيانت از كتاب خدا و اطاعت از مقام ولايت كـه نـگهبان و مدافع احكام قرآن و سنت است ، تاكيد فرمود و ساعاتى پس از آن دعوت حق را اجـابـت كرد و روح بلندش به ملكوت اعلى پر كشيد. معراج جاودانه اى كه در نمازهاى خويش ، خود را براى آن مهيا مى ساخت . و وصى خاتم پيغمبران ، ابوالائمه ، اميرمومنان ، عـلى (عـليـه السـلام ) نـيـز به هنگام كوچيدن از اين جهان به سراى جاويدان ، خطاب به فرزند ارشد، خود، حسن (عليه السلام ) فرمودند:

اوصـيـك يـا بـنـى باصلاة عند وقتها و الزكاة فى اهلها عند محلها (304)
فرزند عـزيـزم ! تـو را بـه گـزاردن نـمـاز در اول وقـت آن و پـرداخـت زكـات در جـاى آن و اهل آن سفارش مى كنم .
و در دعائم الاسلام از آن بزرگوار گزارش شده است كه فرمود:

اوصـيـكـم بالصلاة التى هى عمودالدين و قوام الاسلام فلا تغفلوا عنها (305)
شما را به نماز سفارش مى كنم ، نمازى كه استوانه دين و مايه برپايى اسلام است پس از آن غافل نشويد.
در كـتـاب (كـافـى ) از زيد شحام از رئيس مذهب شيعه امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه گفت از آن حضرت شنيدم كه مى فرمود:

احب الاعمال الى الله ، عزوجل ، الصلوة و هى اخر وصايا الانبياء (306)

دوست داشتنى ترين كارها نزد خداى ، عزوجل نماز است و آن آخرين سفارش پيغمبران است .
آن بـزرگـوار، خود نيز به هنگام مرگ ، بستگان خويش را فرا خواند و چون بر او گرد آمـدند، آنان را فقط به بزرگداشت نماز سفارش كرد. ميثمى از ابوبصير گزارش كرده اسـت كـه گـفـت : بر (ام حميده ) همسر امام صادق (عليه السلام ) وارد شدم تا او را بر رحـلت آن بـزرگـوار بـه شكيب خوانم و دلدارى دهم پس گريست و من نيز به گريه اش گـريـسـتم ، سپس گفت : اى ابامحمد اگر اباعبدالله (عليه السلام ) را به هنگام مرگ مى ديـدى ، كـار شـگـفت آورى ، را مشاهده مى كردى : آن حضرت دو چشم خويش را گشود و سپس فرمود:
اجمعوا لى كل من بينى و بينه قرابة
هر كسى را كه ميان من و او خويشى و نزديكى است براى من گرد آريد.
پس هيچكش را فروگذار نكرديم جز آن كه گردش آورديم . آن حضرت به آنان نگريست و فرمود:
ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلوة (307)

شفاعت ما خاندان پيغمبر نمى رسد به آن كه نماز را سبك مى شمرد.
39-4. نماز، كارستان است
اگر مردم جامعه اى ، چنين پندارند كه نماز كار نيست يا كارى زاينده و سود آور نيست و در نـتـيـجـه آن را از اول وقـت آن بـه تـاخير افكنند و در اوقات فراغت خود بگزارند، و در حق نماز ستم كرده اند.
نـمـاز، خود نوعى كار است و مهم ترين كار است . هم كار قلبى است و هم كار قالبى ، هم زايـنـده و سـود آور. اگـر به فضائل ، اسرار، حكمتها و آثار نيكو و فراوان نماز توجه كنيم ، مى فهميم كه نماز كارى بزرگ و سودمند است .
امـر خـطـيـرى كـه خـداى ، تعالى ، آن را در قرآن كريم ، در صدر فهرست جاى داده است و بـيـشـترين اهميت و ارزش را براى آن قائل شدده است . نه تنها قرآن درباره اش سفارش و تـاكـيـد بـسـيار كرده است كه در اخبار و سيره پيغمبر اكرم و خاندانش ، (صلى الله عليه وآله ) نيز درباره اش سخن ها رفته است و ارائه الگو شده است . افزون بر اين تاثير مـثـبـت و سـازنـده آن را در تـنـظـيـم ، اصـلاح و تـصـحـيـح اعـمـال ديـگـر مـشـاهـده مـى كنيم ؛ در مثل نماز انسان را به خلوص ورزى عادت مى دهد و به تـعـبـيـر امـام صـادق (عـليـه السـلام ) خـانـه و پـايـگـاه اخـلاص اسـت و آن را بـه ديـگـر اعـمـال صادر مى كند و به همان نسبت از كار زشت باز مى دارد به كار نيك وامى دارد. چنين امـرى چـگـونـه كـارى زايـنده و سود آور شمرده نمى شود؟ نمازى كه درس وقت شناسى و تـنـظيم امور زندگى را مى دهد، چرا نبايد در اول وقت خود خوانده شود؟! نماز نه تنها يك كـار مـهـم اسـت ؟ كـارسـتـان و مـادر تـمـامـى خـلق و خـوهـا و صـفـات و اعمال نيك مى باشد و دربردارنده خير دنيا و آخرت است .
بـى وجـه نـيـسـت كـه در دوره شـاه اردشـيـر بـابـكـان ، كـتـابـى مـشـتمل بر حكمت و حقايق ايزدشناسى و خداپرستى مى نويسد و نام (كارستان ) بر آن مى گذارند.
و بـى جـهـت نـيـست كه پير ما گفت : به نماز نگوييد: كار دارم به كار بگوييد وقت نماز است .
بـه يـاد دارم كه در نيمروزى بانگ نماز شنيده مى شد و پدرم (308)
كه گورش به باران رحمت حق عنبرآگين باد، هنوز چوبى را با تيشه اى مى تراشيد و چون تيشه انگشت وى را خـسـت ، بـر كسى كه به هنگام بانگ نماز، كارى ديگرى كند، حق است كه دستش به زير تيشه رود.
امام على (عليه السلام ) فرمودند:

لا يـتـرك النـاس شـيئا من امر دينهم لاستصلاح دنياهم الا فتح الله عليهم ما هو اضر منه (309)

مردم چيزى از كار دينشان را براى به دست آوردن سود دنياى خود از دست نمى دهند مگر آن كه خدا چيزى را بر ايشان پيش مى آورد كه زيانش بيش از آن سود است .
پـيـشـوايـان و پـيـشـيـنـيـان مـا چـنـيـن بـودنـد. پـروردگـارا! بـه مـا نـيـز تـوفـيـق نـمـاز اول وقت عطا فرما.
40-4. فرمان نماز اول وقت و اوايل اوقات پنج نماز
آگـاهـى دقـيـق از اوقـات نـمـاز، اقـامـه آن در اول وقـت و اهـمـيـت شركت مردم و دولتمردان و فـرمـانـروايان در نماز جماعت به گونه اى است كه امير مؤ منان ، على (عليه السلام ) در يك بخشنامه حكومتى به استانداران خود مى نويسد:

امـا بـعـد فـصـلوا بـالنـاس الظـهـر حـيـت تـفـى الشـمـس مـثـل مـربـض العنز و صلوا بهم العصر و الشمس بيضا حية فى عضو من النهار حين يسار فـيـها فرسخان و صلوا بهم المغرب حين يفطر الصائم و يدفع الحاج الى منى و صلوا بـهـم العـشـاء حـيـن يـتـوارى الشـفـق الى الليـل و صـلوا بـهـم الغـداد و الرجل يعرف وجه صاحبه و صلوا بهم صلاة اضعفهم ولا تكونو افتانين (310)

پـس از سـتـايـش خـداى ، تـعـالى و درود بر حضرت مصطفى ؛ نماز پس از ستايش خداى ، تـعـالى ، و درود بـر حـضـرت مـصـطـفـى ، نـمـاز نميروز را هنگامى با مردم بگزاريد كه خـورشـيـد از مـيـانـه آسـمـان بـه سـوى بـاخـتـران بـاز آيـد و سـايه آن به اندازه ديوار آغـل بـز شـود و نـمـاز ديگر را وقتى كه آفتاب هنوز سپيد و نمودار است و پژمرده نگشته اسـت در پـاره اى از روز كـه در فـاصـله آن تـا غروب بتوان دو فرسنگ راه را طى كرد و نماز شام را هنگامى كه روزه دار، افطار مى كند و حج گذار، از عرفات ، روانه منا گردد و نماز خفتن را آنگاه كه سرخى باختر ناپديد شود تا گذشتن يك سوم شب و نماز بام را زمـانـى كـه فـرد روى رفـيـق خـود بـشـنـاسـد و نـمـاز را با آنان در حد توان نانتوانشان بگزرايد موجب كناره گرفتنشان از نماز و افتادنشان در فتنه و فساد نباشيد.
بـر اسـاس روايـتى كه در امالى شيخ طوسى آمده است ، آن حضرت ، نامه اى به محمد بن ابـى بـكـر نـوشـتـنـد و در آن اوقـات نماز را براى او مشخص كردند و او را از به تاخير انداختن و تباه كردن نماز بر حذر داشتند. فرمودند:

ارتـقـب وقـت الصـلاة لوقـتـهـا و لا تـعـجـل بـهـا قـبـله لفـراغ و لا تـؤ خـرهـا عـنـه لشـغـل فـان رجـلا سـال رسـول الله (صـلى الله عـليـه وآله ) عـن اوقـات الصـلوة . فـقـال رسـول الله (صـلى الله عـليـه وآله ) اتـانـى جـبرئيل (عليه السلام ) وقت الصلوة حين زالت الشمس فكانت على حاجبه الايمن ثم اتانى وقـت العـصر فكان ظل كل شى ء مثله ثم صلى المغرب حين غربت الشمس ثم صلى العشاء الخره حين غاب الشفق السنة المعروفة والطريق الواضح ثم انظر ركوعك و سجودك فان رسـول اللهـه (صـلى الله عـليـه وآله ) كـان اتـم النـاس و اخـفـهـم عـمـلا فـيـهـا واعـم ان كل شى ء من عملك تبع لصلاتك فمن ضيع الصلاة فانه لغيرها اضيع (311)

مـراقـب اوقـات نـمـاز بـاش . آن را بـه وقتش بگزار، به خاطر بيكارى آن را پيش از فرا رسـيـدن وقـت آن مـخـوان و زمـان ان را بـه پـيـش نـمـاز از رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) پـرسـيـد. آن بـزرگـوار در پـاسـخـش فـرمـودند : جـبـرئيـل ، وقـت نـماز، به نزد من آمد. هنگام زوال خوردشيد كه زاويه تابش آن بر ابروى راسـت وى بـود. سـپس هنگام عصر بر من وارد شد و در اين هنگام سايه هر چيزى به اندازه خـودش بـود. سپس نماز شام گزارد. زمانى كه خورشيد در باختران فرو شده بود. آنگاه نماز عشا را كه آخرين نماز يوميه است ، هنگام به جاى آورد كه سرخى سمت باختر، پنهان شـده بـود و بـعـد نـمـاز بـام گـزارد و در تاريكى آخر شب سير كرد و در حالى كه هنوز سـتـارگـان ، در هـم و انـبـوه بـودنـد. پـس در ايـن اوقـات ، نـماز بگزار و آن را كه روش پـسـنـديـده و راه روشـن اسـت ، پايدار و ثابت دار و ترك مكن . آنگاه به ركوع و سجودت نـگـاه كـن و كـه رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) كـامـل تـريـن مـردم در نـمـاز بـود و سـبـك تـريـن آنـان از حـيـث عـمـل در نـمـاز و بـدان كـه هر چيزى از كارهايت تابعى از نماز توست پس هر كه نماز را تباه كند، براى كارهاى ديگر تبهكارتر است .
شيخ فريد الدين عطار گويد: (312)
چنين گفت آن جوانمرد پگه خيز
كه پيش از صبحدم در طاعت آويز

به هر طاعت كه فرمودند، پاى آر
نماز چاشت آنگاهى به جاى آر

چو اين كردى ز فرمان بيش كردى
نكو كردى ، تو آن خويش كردى

بـرخـى بـه مـوجـب اين گونه روايات معتقد شده اند به اين نماز عصر را فقط بايد به هـنگام عصر به جاى آورد ولى علماى بزرگ شيعه با توجه به مجموعه رواياتى كه در ايـن زمـيـنـه وجـود دارد، گـزاردن نـمـاز عـصر را پس از نماز ظهر، مجاز دانسته اند. در كتب فـقـهـى بـراى تـعـيـيـن وقـت نـمـازهـاى ديـگـر نـيـز بـحـث هـاى زيـادى هـسـت و بـراى عمل به اين مهم بايد به رساله هاى عمليه مراجع رجوع شود.
41-4. فضيلت و بزرگداشت نماز اول وقت
پيش از اين آيات روايات و سخنانى به صورت پراكنده در بزرگداشت و فضيلت نماز اول وقـت آمـده اسـت ليكن اهميت موضوع در اينجا به صورت مستقلى عنوان شد و همانند مباحث ديـگـر بـر قـرآن كريم و سخن پيغمبر و معصومين ديگر، (عليه السلام )، كه پس از كلام خـدا، شـريـف تـريـن و صـحـيـح تـريـن اسـت ، تـكـيـه و تاكيد شده كه چنانچه آن را كنار بـگـذاريـم ، چـيـز زيـادى بـراى گـفتن و نوشتن نمى ماند و هر چه داريم از كلام نورانى پروردگار و آن بزرگواران است .
خـداى تـعـالى ، در آيـه شـصـت و يـكـم از سـوره مـؤ مـنـون ، اهل يقين و مؤ منان خدا ترس و موحد را ستود و فرمود:

اولئك يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون
آنان به كارهاى نيك مى شتابند و در آن پيشتازند.
در ايـن آيه مصداق بارز پيشى گيرندگان در خيرات ، ائمه شيعه ، (عليه السلام ) اند، و نـمـاز. مصداق آشكار خيرات است ؛ چنان كه در آيه ان الحسنات يذهبن السئيات (313)
نماز، نمونه روشن حسنات مى باشد.
بـرخـى از مـفـسران گفته اند: منظور از (خيرات ) (طاعات ) است ؛ و در (خيرات ) يـعـنـى به سبب گرايشى كه به طاعات پروردگار خود دارند و دانشى كه به نيكويى پـاداش آن دارنـد، به اجراى آن مبادرت مى ورزند و در آن پيش مى تازند. و در آن پيش مى تازند. يعنى به خاطر آن خيرات ، پيشگامان بهشت يا به سوى آن طاعت ها پيشقدم هستند و گـفـتـه انـد؛ يـعـنـى آنـان در طاعات پروردگار، از همتايان خود جلو مى زنند يا از امت هاى ديگر پيش مى افتند.
در هـر حـال ، آيـه بـر اسـتـحـبـاب اداى فـريـضـه و نـافـله هـا در اوائل اوقات آن دلالت دارد. (314)

هـمـچنين خداى ، تعالى در آيه بيست و دوم و بيست و سوم و سى و چهارم تا سى و ششم از سوره معراج ، مداومت بر نماز؛ مرتب خواندن نماز و محافظت بر آن نگاهبانى اوقات نماز و كاهلى نكردن و از دست ندادن اوقات آن را مورد تاكيد قرار داده است و چنين نمازگزارانى را بـا اوصـاف شـكـيـبـنـدگـى و بـر كـنـار مـانـدن از دغـدغـه و اضـطـراب و بـيـمـارى بخل ستوده است و به اكرام در بهشت مژده دادههه و فرموده است :

الا المـصـليـن الذيـن هـم عـلى صلاتهم دائمون ... و الذين هم على صلوتهم يحافظون . اولئك فى جنات مكرمون
نـظـر شـيخ طوسى در تفسير كريمه (..... هم ععلى صلوتهم يحافظون ) اين است كه آنـان نـگـاهـبانان اوقات نمازند و آن را از كف نمى دهند. پيگير اوقات آن هستند تا آن را در اول وقت بگزارند و با ركوع و سجود كامل و رعايت همه اركان ، اقامه كنند و چيزى از آن را تباه نسازند. (315)
پس اين آيه را بر بزرگى رتبه نماز و جايگاه آن دلالتى است زيرا خداى پاك ، نماز را در ميان ديگر فريضه ها بويژه نامم برد و آگهى داد كه راست داننده قيامت و باور دارنده پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله )، نماز را تباه نمى كند، در آن سستى نمى ورزد و رهايش نمى سازد.
و نيز خداى عزوجل ، در سوره نور فرموده است :

الله نـورالسـمـوات و الارض مـثـل نـوره كمشكوة فيها مصباح ... فى بيوت اذن الله ان تـرفـع و يـذكـر فـيـهـا اسـمـه يـسـبـح له فـيـهـا بـالغـدو والاصـال . رجـال له تـلهـيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوة ... يخافون يوما تـتـقـلب فـيـه القـلوب والابـصار ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله و الله يرزق من يشاء بغير حساب (316)

مفاد برخى از تفاسيرى كه درباره آيه نور آمده است ؛ اين است كه مراد از نور خدآت كتاب اوسـت و مـثـل كـتـاب خـدا در شـبـسـتـان اجـتـمـاع انـسـانـهـا، مـثـل چـراغ روشـنگر است و صفت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) كه عالم به قرآن و شـارح آن اسـت ، صـفـت آبـگـيـنه و قنديل بلورين است كه چراغ سياره اى درخشنده جلوگر سـازد و مـثـل اهـل بـيـت رسـول خـدا (صـلى الله عـليـه وآله ) نسبت به آن چراغ آبگينه دار، مثل مشكات است ؛ طاقچه و جايگاهى كه چراغ را در آن قرار دهند تا از نور آن بهتر استفاده كنند. شعله شب افروز اين چراغ و آيين روشنگر مندرج در اين كتاب ، برافرخته از عصاره ميوه زيت است . ميوه درخت زيتونى فرخنده و با بركت كه نه شرقى و نه غربى است ؛
شجره طيبه آيين توحيدى ابراهيم كه توسط او در زمين و بين زمينيان غرس شد، و باليد و شـاخ و برگ آورد. درخت پر شاخ و برى كه حنيف و حق گرا و صد در صد ابراهيمى است و يهوديگرى و نصرانى گرى ، و شرق گرايى و غرب گرايى در آن وجود ندارد كه :
ابراهيم ، نه يهودى بود و نه نصرانى ليكن حق گرا و تسليم فرمان حضرت حق بود و به ناپاكى شرك آلوده نبود:

مـا كـان ابـراهـيـم يـهـوديـا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما و ما كان من المشركين (317)

شـجـره طـيـبـه اى كـه نـه در شرق كوه برويد و از آفتاب عصر بى نصيب شود و نه در غـرب آن برويد و از آفتاب صبح ، بى بهره ماند بلكه در ميانه كوه برآيد و از آفتاب تمامى روز برخوردار گردد و بهترين و پاكيزه ترين ميوه زيت را از آن بردارند. البته چـنـيـن درخـتـى امـتـيـازهـاى ديگرى هم دارد كه درختان پايين كوه از آن محرومند؛ يكى از آنها ويـژگى استحكام و استقامت درختان كوهستانى است و ديگرى پاكى و گوارايى خاص ميوه آن ؛ ويـژگـيـهاى اسلام ؛ ويژگيهاى كه آن را شعار انقلاب اسلامى خود قرار داديم و قيد نـه شـرقـى و نه غربى را براى آن فرياد زديم . انقلابى مقاوم و پر ثمره ، متكى به خـود، بـدون وابـسـتـگـى بـه قدرتهاى شرقى و غربى و مثمر ثمرهايى پاكيزه و نيكو. عـصـاره مـيـوه آن درخـت پـر اسـتـقـامت ؛ چنان پاكيزه و صافى است كه نزديك است پرتور افـشـانـى و روشـنـگـرى كـنـد هـر چـنـد شـعـله و كـبـريـتـى بـه آن نـرسـد؛ يـعـنـى مـثل اولاد ابراهيم (عليه السلام ) اهل بيت و ائمه هدى ، (صلى الله عليه وآله ) كه ذريه ها و عـصـاره هـاى مـيـوه درخـت وجـود ابـراهـيـم ؛ رسـول اكـرم (صـلى الله عـليـه وآله ) انـد مـثـل روغـن زيت است كه از ميوه درخت زيتون مى فشرند. نزديك است كه اين عصاره هاى پاك بـرفـروزنـد و بـه عـلم نـبـوت سـخن گوين ؛ هر چند فرشته اى بر آنان فرود نيايد و وحيى نزول نيابد و آنان را مشتعل نكند. نورى مضاعف ، روشنايى يى بالاى روشنايى يى . مـكـتـبـى بـالاى مكتبى ، فريضه اى بالاى فريضه اى و سنتى بالاى سنتى ، پيغمبرى پـس از پـيـغـمـبـرى و امـامـى پـس از امـامى تا خاتم الانبيا و خاتم الاوصيا و خدا هر كس را بخواهد به نور ولايت خاندان وحى خود ارشاد مى كند. (318)

كـسـى كـه بـه محضر امام صادق (عليه السلام ) عرضه داشت : سنيان مى گويد: كه اين مـثـل نـور پـروردگـار اسـت . آن حـضـرت فـرمـود: سـبـحـان الله !!خـدا را مثل نمى باشد. خداوند مى فرمايد:

فلا تبصروا الله الامثال (319)

يـعـنـى بـراى خـدا مـثـلهـا نزنيد. آيه بعد، تتمه تشبيهى است كه در اين آيه آمده است : مى فرمايد:

فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكرها فيها اسمه (320)

يـعـنـى ايـن چراغ هاى هدايت و انوار امامت ، در خانه اى چند برافروخته مى شود كه خداى ، تعالى رخصت فرموده است كه مورد تعظيم و تكريم واقع شود.
و گفته اند: مراد از اين خانه ها مساجد است كه خانه هاى خدا در زمين است و براى آسمانيان روشنى مى دهد؛ چنان كه ستاره ها براى زمينيان پرتو افشانند (321)

و بـرخـى گـفـته اند: مراد، خانه هاى پيغمبران و اوصياى مطلق آنان است و منظور از رفع آنها، تعظيم و رفع نجاست از آنها و پاك داشتن آنها از نافرمانى امر خدا و ارتكاب گناه است كه حق ، تعالى ، درباره خاندان ابراهيم (عليه السلام ) فرموده است :

رحمة الله و بركاته عليكم اهل البيت (322)

و درباره اهل بيت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرموده است :

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (323)

و بـعـضـى گفته اند: مراد از رفع ، رفع حوايج در آنها به سوى خداست . و يذكر فيها اسمه
يـعـنـى نـام خـدا در آنـها برده شود به آن كه قرآن در آنها خوانده شود و يا اسماء حسناى پروردگار گفته شود. (324)

يسبح له فيها بالغدو و الاصال
يعنى در بامداد و پسين ، خدا را در آن خانه ها تسبيح و تنزيه مى كنند.
گـفـتـه اند: منظور از تسبيح براى خدا، نماز خواندن است و گفته اند: مراد، تنزيه خدا از چـيـزى اسـت كـه بـراى وى جـايـز نـيست و وصف او به صفاتى كه استحقاق آن را دارد؛ از صفات ذات و صفات افعال ، كه همگى مقرون به صواب و حكمت است . (325)

آنگاه ويژگى آن تسبيح كنندگان را بيان فرمود:
مـردانـى چـنـد كـه بازرگانى و خريد و فروشى آنان را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و دادن زكـات بـاز نمى دارد و به بازيچه سرگرم نمى سازد و با اينهمه از روزى هراس دارنـد كـه دلهـا و ديـده ا از هـول آن دگـرگـون و مـضطرب مى گردد تا خدا ايشان را به بـهـتـريـن پـاداشـى بـر كـرده هـايـشـان جـزا دهـد و از فضل خود فزونى بخشد:

رجـال لا تـلهـيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و يخافون يـومـا تـتـقلب فيه القلوب و الابصار ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله ...
شـادان از ابـن عـبـاس روايـت كـرده است كه گفت : در مسجد پيغمبر (صلى الله عليه وآله ) بـودم كـسى كه اين ايه را خواند. گفتم : يا رسول الله ! كدام خانه هاست ؟ فرمود: خانه هاى پيغمبران و با دست خود خانه فاطمه ، سلام الله عليها، را نشان مى داد. (326)

و محمد بن عباس از محمد بن فضيل روايت كرده است كه از حضرت امام موسى (عليه السلام ) از تـفـسـيـر ايـن آيـه سـوال كـرد: فـرمـود: مـراد، خـانـه هـاى مـحـمـد، رسـول خـداسـت (صـلى الله عـليـه وآله ) و خـانه هاى على نيز از آن جمله است . و به سند ديـگـر از آن حـضـرت روايـت كـرده اسـت كـه خـانـه هـاى آل مـحـمـد، خـانه هاى على و فاطمه و حسن و حسين و حمزه و جعفر است . گفتم : (بالغدو و الاصـال ) و فـرمـود: منظور گزاردن نماز در اوقات فضيلت است . پس ايشان را به اين آيه :

رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوة و...
تـوصيف كرد و فرمود: مراد از رجال ، ايشانند و غير ايشان را به ايشان درنياميزيد. سپس فرمود:

ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله (327)

از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه :

انهم قوم اذا حضرت الصلوة تركوا التجارة و انطلقوا الى الصلوة و هم اعظم اجرا ممن لم يتجر (328)

آنان گروهى هستند كه هرگاه نماز فرا رسد، بازارگانى را رها مى كنند و راهى نماز مى شـونـد و پـاداش آنـان بـزرگ تـر اسـت از نـمـازگـزار اول وقتى كه مشغول بازارگانى و تحصيل سود نبوده است .
اين حديث با اندك اختلافى در من لايحضره الفقيه جلد سوم صفحه صد و نوزدهم نيز وارد شده است . و در كتاب كافى است كه امام صادق (عليه السلام ) فرمود:

هـم التـجـار الذيـن لا تـلهـيـهـم تـجـارة و لا بـيـع عـن ذكـر الله اذا دخل مواقيت اصلوة ادوا الى الله حقه فيها (329)

آنـان بـازرگـانـانـى هستند كه چون اوقات نماز در رسد حق خداى ، تعالى را در آن ادا مى كنند.
حضرت موسى ، على نبينا و آله و (عليه السلام ) به پروردگار خويش عرضه داشت :
الهى ما جزاء من صلى الصلاة لوقتها؟ قال اعطيه سؤ له و ابيحه جنتى (330)

خـداى مـن پـاداش آن نماز را كه در اول وقت آن به جاى آورد، چيست ؟ فرمود: خواسته اش را برآورم و بهشتم را بر او مباح كنم .
و از امام صادق (عليه السلام ) است كه فرمود:

اذا صـليـت صـلاة فـريـضد فصلها لوقتها صلاة مودع يخاف ان لا يعود اليها ابدا ثم اصـرف بـبـصـرك الى موضع سجودك فلولا تعلم من عن يمينك و شمالك لاحسنت صلاتك و اعلم انك بين يدى من يراك و لا تراه (331)
هنگامى كه بخواهى نماز واجبى بگزارى ، آن را در اول وقت آن به جاى آور؛ همانند نماز كننده اى كه با آن وداع مى گويد و مى ترسد كه ديگر هيچ گاه نتواند به نماز برگردد و سپس نگاه خود را به جاى سجده برگردان پس اگر ندانستى كه چه كسى بر راست و چپت نماز مى خواند، نمازت را نيكو كرده اى و بدان كه در پيشگاه كسى قرار دارى كه تو را مى بيند اما تو او را نمى بينى .
و باز از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه
محبوبتريت بندگان در نزد خداى ، عزوجل كسى است كه در گفتار خود راستگو و بر نمازهاى خويش و آنچه خدا بر او واجب كرده است نگهبان باشد و اداى امانت كند:

احب العباد الى الله عزوجل رجل صدوق فى حديثه ، محافظ، على صلواته و ما افترض الله عليه ، مع اداء الامانة (332)

و نيز از آن بزرگوار است كه فرمود:

فضل الوقت الاول على الاخير كفضلل الاخرة على الدنيا (333)

برترى نماز اول وقت بر نمازى كه به تاخير خوانده شود؛ همانند برترى آخرت بر دنياست .
و از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود:

ايما مومن حافظ على صلاة الفريضة فصلاها لوقتها فليس هو من الغافلين فان قراء بيها بماة آية فهو من الذاكرين (334)

هر مومنى كه بر نماز واجب خود نگاهبانى كند و آن را به وقت خود بگزارد، از غفلت زدگان نمى باشد و پس ‍ اگر در آن صد آيه بخواند، در شمار ذاكران خواهد بود.
و عالم آل محمد (صلى الله عليه وآله )، حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود:

ان الرجل يصلى فى وقت و ما فاته من الوقت الاول خير من ماله و ولده (335)

شخصى كه در پاره اى از فراخى وقت ، نماز مى گزارد، بايد بداند كه آنچه از فضيلت و پاداش نماز اول وقت از كف داده است ، برايش بهتر از تمامى دارايى و فرزندان اوست .
آن حضرت در روايت ديگرى نماز را به گل خوشبويى همانند فرمود و نماز اول وقت را به گلى كه تازه از گلبنش برگيرند:

الصلوات المفروضات فى اول وقتها اذا اقيم حدودها اطيب ريحا من قضيب الاس حين يؤ خذ فى طيبه و طراوته فعليكم بالوقت الاول (336)

نمازهاى واجب شده اى كه در اول وقت خود خوانده شود، چنانچه با رعايت حدودش اقامه شود، خيلى خوشبوتر از گل ياس و ريحان است به هنگامى كه با تمام زيبايى ، خويشايندى ، خوشبويى و تازگيش از گلبنى برگرفته شود پس بر شما باد كه نماز را در اول وقت آن بگزاريد. و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه فرمودند:

ما من عبد اهتم بمواقيت الصلوة و مواضع الشمس الا ضمنت له لروح عند الموت و انقطاع الهموم و الاحزان و النجاة من النار و كنا مرة الابل فصرنا اليوم رعاة الشمس (337)

هيچ بنده اى نيست كه به اوقات نماز و مواضع خورشيد توجه داشته باشد مگر آن كه راحت هنگام مرگ و جدايى از غم و اندوه و رهايى از آتش را برايش ضمانت مى كنم . روزگارى شبانهاى اشتران بوديم و امروز ديده بانهاى خورشيديم .
يادآورى : آنچه درباره منع از تضييع و سبك شمردن نماز آمده است نيز مى تواند بيان كننده فضيلت نماز اول وقت و بزرگداشت آن باشد، همچنين براى آگاهى بيشتر از اهميت و فضيلت نماز و نماز اول وقت بايد به خيرات و بركات و آثار نيكوى آن كه بيش از هر كار و عبادت ديگرى توجه كرد از اين روى خواننده محترم را به مطالعه فصل اول از نمازشناسى 3 دفتر سوم اين كتاب كه درباره نتايج و آثار نماز است فرا مى خوانم .
42-4. سبك شمردن نماز و منع از تضييع آن
امير مؤ منان ، على (عليه السلام ) فرمودند:

من لم ياخذ اهبه الصلوه قبل وقتها فما وقرها(338)

آن كه ساز و برگ سفر روحانى نماز را پيش از رسيدن هنگامش آماده نساخت ، بزرگش نشمرد
و از همان بزرگوار روايت شده است كه فرمودند؛

ليس عمل احب الى الله ، عزوجل ، من الصلاة فلا يشغلنكم عن اوقاتها شى ء من امور الدنيا فان الله عزوجل دم اقواما فقال : الذين هم عن صلاتهم ساهون ؛ يعنى انهم غافلون استهانوا باوقاتها (339)

هيچ كارى نزد خداى ، عزوجل ، دوست داشتنى تر از نماز نيست پس چيزى از امور دنيا شما را از رعايت اوقات آن باز ندارد زيرا كه خداى ، عزوجل ، گروههايى از مردم را نكوهيده و فرموده است : (....همانان كه كاهل نمازند و در به جاى آوردن نماز خود بى توجه اند) آنچه خداى تعالى ، از اين سخن ، اراده فرموده است اين است كه آنان غفلت زدگانى هستند كه اوقات نماز را سبك مى شمرند و رعايت آن را مهم نمى دانند.
و از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود:

حافظوا على مواقيت الصلوة فان العبد لاياءمن الحوادث و من دخل عليه وقت فريضيتين فقصر عنها متعمدا فهوا خاطى من قول الله عزوجل : ويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون يقول عن وقتهم يتغافلون (340)

نگاهبان اوقات پنج نماز باشيد و آن را از وقت ويژه اش به واپس ميندازيد زيرا بنده از پيش آمدهاى ناگوار در امان نيست و ممكن است توفيق نيايد كه آن را در فراخى وقت بگزارد و اداى دين كند و كسى كه وقت فريضه اى بر او درآيد و در اجراى آن ، آگاهانه و از روى قصد كوتاهى كند، پس او از هشدار خداى ، تعالى ، كه فرمود: (واى بر نمازگزارانى كه در نماز خويش غافلند) به هوش نيامده است و از امر ضمنى او به نماز اول وقت ، سر تابيده و خطا كار است .) خداى تعالى ، با اين سخن : (... آنان كه در نماز خود بى توجهند) در حقيقت مى گويد: آنان كه خود را به فراموشى و بى خبرى مى زنند، به حقيقت مى گويد: آنان كه خود را فراموشى و بى خبرى مى زنند، به اوقات نماز خود بى توجهى نشان مى دهند و آن را مهم نمى دانند.
و امام صادق (عليه السلام ) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت كرده اند كه فرمود:
لا تنال شفاعتى عذا اخر الصلاة المفروضة بعد وقتها (341)

آنان كه نماز واجب خود را پس از وقت آن بخوانند و به تاخير بيندازند، فردا قيامت شايستگى ميانجيگيريم را نخواهند داشت . بنا بر آنچه در اينجا و ديگر موارد عنوان شد، به واپس افكندن نماز، جز براى بيماران و كسانى كه گرفتارى حاد و عذر موجهى دارند، روا نيست و بر اساس روايتى كه قبلا از كتاب (الخرايج و الجرايح ) از امام رضا (عليه السلام ) گزارش شد، به تاخير انداختن نماز حتى به منظور ملحق شدن افراد همپا برپايى باشكوه تر آن جايز نيست و منتظر ماندن براى شركت افراد بيشتر در نماز جماعت ، موجب تضييع آن مى گردد. (342)

در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است :

ان الصلوة اذا ارتفعت فى وقتها رجعت الى صاحبها و هى بيضاء مشرقة تقول حفظتنى حفظك الله و اذا ارتفعت فى غير وقتها بغير حدودها رجعت الى صاحبها و هى سوداء مظلمة تقول ضيعتنى ضيعك الله (343)

اگر نماز به وقت خود بالا رود، با حالتى سفيد و پرتوافكن به صاحبش بازگردد و گويد: مرا حفظ كردى ، خدا تو را نگه دارد و چون احكام و آداب آن رعايت نشود و در غير وقت خود بالا رود، به سوى صاحب خود برگردد و گويد: مرا تباه كردى ، خدا تو را تباه گرداند.
شيخ فريدالدين عطار نيشابورى ، در اين زمينه سروده است : (344)
اى نمازت ، نانمازى آمده
پاك بازى تو بازى آمده

چون نماز تو چنين پر تفرقه است
ترك كن كاين نيست ادا اين مخرقه است

ابن ادهم چون ادا كردى نماز
دست بنهادى به روى خويش باز

روى گفتى من بپوشم از خطر
تا برويم باز نتوان زد مگر

زانكه مى دانم كه دست بى نيازى
باز خواهد زد به روى من نماز

يكى ديگر از اشكال تباه كردن نماز، كاستن از آن است ، در حديثى نبوى و علوى آمده است :
اسرق السراق من سرق من صلاته (345)

دزدترين دزدان كسى است كه از نماز خويش كه حق خداى ، تعالى است ، بدزدد و كم كند.
به طور كلى بايد توجه داشت و كه نماز بايد با رعايت تمامى حدودش اقامه شود و چنانچه شرطى از شرايط نماز و حدى از حدود آن را رعايت نكنيم ، آن را سبك شمرده ايم و تباه كرده ايم .
پروردگارا ما را از كسانى قرار ده كه نماز را تباه نمى سازند و آن را بزرگ مى دارند.
43-4. نماز، نشانه حكومت صالحان
خداى تعالى فرمود :

اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا... الذين ان مكاناهم فى الارض اقاموا الصلوة واتوا الزكوة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور (346)

به آنان كه مورد ستم قرار گرفتند، اجازه پيكار داده شد... كسانى كه چنانچه آنان را در زمين جاى دهيم و توانايى و قدرت بخشيم .
(و ابراز حكومت را اعم از ادوات و امكانات مادى و مالى ، توانايى هاى جسمى و فكرى و آگاهى هاى سياسى و علوم و فنون كشور دارى و را براى آنان فراهم سازيم همچون حاكمان جبار و خودكامگان ستمكار، غرق غرور و مستى نمى شوند، ادعاى خدايى نمى كنند، و براى آن كه فرمان برده شوند و به جاى خدا پرستش ‍ شوند، دست به تخريب پرستشگاههاى فرمانروا و خالق هستى نمى زنند و با ياد و نام خدا مخالفت نمى ورزند و بلكه پيروزى و حاكميت را نردبان تعالى و ترقى خود و جامعه مى سازند و پيوندشان را با خدا و خلق خدا محكم مى كنند و به اين منظور نماز را كه سمبل پيوند با خداست بپاى مى دارند و زكات را كه رمز پيوند با خلق است مى دهند و مردم را به معروف كه براى فطرت شناخته است و مورد پسند آن و با آن هماهنگ است امر مى كنند و از منكر كه با فطرت بشرى غريبه است و براى آن ناخوشايند است باز مى دارند و در راس معروفات ، پرستش خدا و اخلاص در عبادت اوست ؛ چنان كه راس منكرات شرك و پرستش ‍ بتهاى گونه گون و عبادت شيطان است . آنان به جاى اطاعت شيطان و عبادت رحمن و به جاى خودپرستى ، خدا پرستى را مى گزينند، به اذن او مى جنگند، به امر او امر مى كنند، به نهى او باز مى دارند و از موقعيت خود سو استفاده نمى كنند زيرا كه مى دانند پايان تمام كارهاى براى خدا و به دست او و به سوى اوست .
خداى تعالى ، چهار نشانه مهم را براى صلاحيت حاكمان در زمين و در اينجا بيان فرمود: اقامه صلات ، پرداخت زكات امر به معرف و نهى از منكر كه راس اين نشانه ها اقامه نماز مى باشد.
؛ يعنى بى نماز نمى تواند زكات دهد، و امر به معروف و نهر از منكر كند، و آن كه از خدا بريده است و با هستى بخش و نعمت بخش خود بدرفتار و بدكنش است ؛ چگونه با خلق خدا رفتار خواهد بود و با آنان رابطه شايسته خواهد داشت .
؛ يعنى بى نمازان كه پيمان فطرت و بندگى را با خداى خود مى شكنند و روزى پنج نوبت مرتكب اين زشت ترين كار مى گردند، با زير دستان و رعاياى خود به طريق اولى پيمان شكنند و چنين ستمگرانى شايسته حكومت بر بندگان خدا نمى باشند.
؛ يعنى بايد با حاكمان بى نماز كه فاقد نخستين نشانه صالحيت براى حكومت اند و طبيعة فاقد ديگر ملاكهاى صلاحيت حكومت و متصف به ستمكارى بر خدا و خلق مى باشند، تا بر چيدن دستگاه جورشان قتال و مبارزه كرد و صالحان را بر سر كار آورد.
؛ يعنى اگر حكومت ، گزينشى است ، مردم بايد نمازگزاران حقيقى ، زكات دهندگان مخلص و آمران به معروف و ناهيان از منكرى را كه به اصول و روشهاى امر به معرفو و نهى از منكر در سطوح مختلف آن و در سطح گستردده اجتماع آشنا هستند و از راه و رسم اداره سالم اجتماع با خبرند و مى توانند آن را بدرستى و بر اساس احكام الهى رهبرى كنند، به حكومت برگزينند.
؛ يعنى نماز در سرنوشت مردم نقش تعيين كننده دارد و علاوه بر آن كه شكر منعم حقيقى است از نظر اجتماعى نيز داراى فضيلت ويژه اى است .
44-4. نماز، از زشتكارى و هرزگى باز مى دارد
خداى تعالى در سوره عنكبوت براى دلدارى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) و آرام دادن به قلب و نيرو دميدن به روح او، ابتدا فرازهاى از سرگذشت جوامع پيشين و پايان غمناك زندگانى آنان را كه پيامد رفتار نادرست آنان در برابر هدايتها و ارشادهاى رهبران خدايى و پيامبران بزرگ الهى بوده است ، بيان مى كند آنگاه براى آن كه بتواند امت خويش را به صلاح آرد و از گناهان مصيبت بارى كه پيشينيان مرتكب شده اند، دور نگه دارد و اجتماعى متفاوت با جوامع پيشين تربيت كند، طى دو فرمان ، خط مشى كلى و جامعى را فراروى وى قرار مى دهد.
فرمان اول ، بر خواندن وحى بر مردم و آشنان كردن آنان با كتاب خداست .
اتل ما اوحى من الكتاب
و فرمان دوم ، بر پا داشتن نماز در ميان مردم و اقم الصلوة (347)

اين دو فرمان يك خط است و در يك راستا و هر يك از آن دو با ديگرى هماهنگ است زيرا كه وحى ، پيامى آسمانى براى بهسازى و تنزيه افراد و جوامع است و به آنان دور باش از گناه و درس ذكر خدا مى دهد كه (هدى ) و (تذكره ) است . و نماز نيز از گناه زشت و اعمال ناروايى كه مورد رد و انكار فطرت است ، باز مى دارد:

ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر (348)

و همانند وحى ذكر خداست كه آنچه در نماز مى خوانيم ، يا كلام خداست و يا برگرفته از كلام خدا و افعال نماز نيز صورت تجسم يافته اذكار آن است و چنان كه آيه مى گويد، ذاكر بودن نماز، مهم تر از ناهى بودن آن است ولذكر الله الكبر
تا اينجا سخن مربوط به هماهنگى قرآن و نماز در امر ياد كردن از خدا و دفع مفاسد پنهان و آشكار و اصلاح فرد و جامعه است كه در موضوع همكارى و هماهنگى نماز و قرآن در تامين خوشبختى نيز به آن اشاره شد.
اما آنچه در اين آيه جلب توجه مى كند اين است كه اقامه نماز با وجود آن كه فرمان وحى است و دستور آن در كتاب خدا مذكور است ، ليكن خداوند صفات بازدارندگى از فحشا و منكر و يادآورى از خدا را به طور مشخص به نماز نسبت مى دهد و نه قرآن .
گويا نماز از آنجا كه جنبه عملى دارد و وحى تجسم يافته است ، توان اجرايى آن در دفع فساد و يادآورى از خدا بيشتر از وحى است و شايد اين اختصاص از آن جهت است كه درخت وحى داراى شاخه هاى زيادى است كه ميوه شيرين تربيت دارد و نماز، در ميان آن شاخه اصلى و پرثمرترين فرع است .
بازدارندگى از گناه ، جزئى از طبيعت نماز است ، نمازى كه نمازگزار را به ياد نيرومندترين عامل بازدارنده از گناه ؛ يعنى مبدا و معاد مى اندازد؛ بايد داراى خاصيت بازدارى از فحشا و منكر باشد.
وقتى انسان در محضر خدا حضور مى يابد، او را از همه چيز و همه كس بالاتر و برتر و بزرگتر از حد وصف مى بيند، به ياد نعمت هاى او مى افتد و حمد و سپاس او مى گويد، تنها او را مى پرستد و از او كمك مى جويد، راه راست را از او مى خواهد و بيزارى خود را از راه غضب شدگان حضرت كردگار و گمراهان بروز مى دهد، بى ترديد، خود را از راه غضب شدگان حضرت كردگار و گمراهان بروز مى دهد، بى ترديد، حركتى در قلب و روحش به سوى پاكى و تقوا پديد مى آيد، قامتش را براى او خميده مى سازد و پيشانشى را در پيشگاهش به خاك مى سايد، با غرق شدن در بزرگى او، خود و خواسته هاى خود را فراموش مى كند، بر يگانگى خدا و رسالت رسولش مهر تاييد مى زند، خود را در زمره صالحان ذكر مى كند، و اذكار و اعمال نماز را در هر شبانه روز، حداقل ، پنج بار تكرار مى كند و علاوه بر آن پيش از هر نماز خود را مى شويد و پاك مى سازد و از پليدى نجاست و حرام دورى مى كند.
چنين امور و چنين حالاتى ، طبيعة ، موجى از معنويت در او پديد مى آورد كه خس و خاشاك گناه و هوس ، و پوچى و بيهودگى را از وجودش دور مى سازد و زيرا هر يك از آنها به تنهايى تاثيرى بازدارنده در برابر فحشاو منكر دارد و البته مجموعه آنها كه نماز ناميده مى شود، تاثير كلى تر و قوى تر در بازدارى از فحشا و منكر دارد؛ به عبارت ديگر هر نماز به اندازه نقص و كمالش صاحب خود را از فحشا و منكر منع مى كند. ليكن نماز، هر چند سطحى و ناآگاهانه باشد، غير ممكن است كه هيچگونه تاثيرى در نماز كننده نگذارد.
آنان كه نماز حقيقى نمى خوانند و آلوده به گناه هستند، اگر همان نماز ناقص و سطحى را نخوانند، از آن هم آلوده تر خواهند شد.
از جابر روايت شده است كه گفت : به رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) گفتند: فلان شخص ، روزها، نماز مى خواند و شبها به سرقت اشتغال مى ورزد. فرمود:

ان صلاته لتردعه (349)

همانا نمازش او را از آن عمل باز خواهد داشت .
گناه زداى نماز، به قدرى مهم است كه ملاك رد و قبول نماز و ميزان سنجش قبولى آن است ؛ با اينهمه خداى ، تعالى ، فرمود:
ولذكر الله اكبر
هر آينه تاثير نماز در يادآورى از خدا، بزرگتر و مهمتر از تاثير آن در نهى از فحشا و منكر است .
جمله فوق ، فلسفه اى مهم تر و حكمتى بزرگتر از خاصيت نهى از فحشا و منكر را براى اقامه نماز مطرح مى كند.
دليل بزرگتر بودن اين حكمت ، آن است كه عامل اصلى ناهى بودن نماز از فحشا و منكر؛ همان (ذكر الله ) بودن آن است ؛ به عبارت ديگر اگر نماز؛ موجب نهى از فحشا و منكر است ؛ بدان جهت است كه ياد خداست .
ذكر خدا، ريشه و پايه و مايه تمام اصلاحات و روح تمام عبادتهاست .
مقدمات ، مقارنات ، و تعقيبات نماز، همه و همه زنده كننده ياد خدا در دلهاست .
خداى ، تعالى در چهاردهمين آيه از سوره طه به اين حكمت بنيادين نماز اشاره كرده است و خطاب به موسى (عليه السلام ) فرموده است : نماز را براى ياد من برپادار:
اقم الصلوة لذكرى
شيخ طبرسى در تفسير اين جمله با تكيه بر روايت ابن عباس گفته است : معنى آن اين است كه

لذكر الله اياكم برحمة اكبر من ذكركم اياه بطاعته (350)

ياد خداست از شما، به وسيله رحمت ، بزگرت از ياد شما از او، به وسيله طاعت است و از مجاهد روايت شده است كه گفت :

لذكر الله عبده اكبر من ذكر العبد ربه (351)

يا خدا از بنده خويش ، بزرگتر از ياد بنده از پرودرگار خود است .
اين تفسير با توجه به كريه فاذكرونى اذكركم درست مى نمايد و برخى از عرفا گفته اند، تا او بنده را ياد نكند، بنده او را ياد نتواند كرد.
ليكن در بيشتر مواردى كه (ذكر الله ) بكار رفته است ، مراد همان ياد كردن بنده از خداست ؛ چنان كه از معاذ جبل روايت شده است كه گفت : هيچ يك از اعمال آدمى از ذكر خدا برايش نجات بخش تر از عذاب الهى نيست . از او پرسيديند: حتى جهاد در راه خدا؟ گفت : بلى خدا فرموده است : ولذكر الله اكبر
و از همو روايت شده است كه گفت : از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) سوال شد: كدام عمل در نزد خدا محبوب تر است ؟ فرمود:
(آن بميرى و زبانت به ذكر خداى ، عزوجل ،تر باشد،) و از ابوالعاليه روايت شده است كه در مورد كريمه
ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر
گفت :

الصلاة فيها ثلاث خلال : الاخلاص و الخشية و ذكر الله . فكل صلاة ليس فيها من هذه الخلال فليس ‍ بصلاة يامره بالمعروف والخشية تنهاه عن المنكر و ذكر الله القراءن يامره و ينهاه (352)

در نماز سه خصلت است : پاكى نيت ، ترس از خدا، و ياد خدا. پس هر نمازى كه چيزى از اين خصلت ها در آن نباشد، نماز نيست . اخلاص او را امر به معرفو مى كند، خدا ترسى او را از كار زشت باز مى دارد و ياد خدا، قران ، او را فرمان مى دهد و باز مى دارد و از آنجا كه نماز نمازگزاران ، در ميزان بازدارندگى از فحشا و منكر و ياد خدا، متفاوت است ، خداى ، تعالى ، خطاب به آنان فرمود:

و الله يعلم ما تصنعون (353)

خدا مى داند كه چه كنيد و چگونه نماز مى خوانيد.
45-4. از نماز فرمان ببريد
شيخ طبرسى در تفسير مجمع البيان مى گويد: در ناهى بودن نماز از فحشا و منكر دلالتى است بر اين كه اين نماز، لطفى از جانب شارع براى مكلف است در جهت ترك قبيح و معصيت هاى كه مورد پسند عقل و شرع نمى باشد. پس اگر از كار زشت باز ماند، نمازش با توفيقى از جانب پرودرگارش انجام شده است و در غير اين صورت از جانب نفس خودش پايان گرفته است .
و گفته اند: نماز به منزله بازدارنده به گفتارى است كه مى گويد: گناه زشت و فعل ناپسند مكن !
از آن جهت بازدارنده به گفتار است كه مشتمل بر تكبير، تسبيح ، تهليل ، تحميد قرائت ، ايستادن در پيشگاه خداى سبحان و جز آن از انواع عبادت است و تمامى اين امور چيزهايى است كه نمازگزار را به شكر خدا مى خواند و از گناه كه ناسپاسى عملى در برابر اوست منصرف مى سازد و اين همانند امر و نهى به گفتار است . گفتارى كه هر سخنش ، رهبرى به سوى شناخت حق است و خواننده اى به سوى آن و گرداننده اى از حركت به جانب ضد آن .
و ابن عباس گفته است : در نماز نهى كننده و بازدارنده اى پس كسى كه نمازش او را از گناهان نمى دارد. با نمازش چيزى جز دورى از خدا بر وى افزود نمى شود.
و گفته اند: معنى آن اين است كه نماز، صاحب را مادامى كه در نماز باشد، از گناه باز مى دارد؛ چنان كه خداى تعالى در مورد خانه خود كعبه كه قبله نماز است فرموده است :
كسى كه وارد آن شود در امان است .

و من دخله كان امنا (354)

معناى اخير، صحيح و مناسب نيست زيرا كارهاى زيادى وجود دارد كه انسان در مدت زمان اشتغال به آنها از گناه باز مى ماند و اين مزيتى براى نماز به حساب نمى آيد.
چنان كه پيش از اين گفته شد، نماز، هم طبيعة ما را از گناه باز مى دارد. (نهى تكوينى ) و هم هر يك از افعال و جملات و اذكار آن را ما بر سبيل گفتار از آن منع مى كند (نهى تشريعى ) و به صلاح مى خواند... و اين بدان معنى است كه نماز سراسر نهى از گناه است . و در بازدارى از آن اثر قوى دارد منتهى شدت و ضعف بازدارندگى نماز، بستگى به نقص و كمال آن دارد.
در هر حال نمازگزار بايد امر نماز را اطاعت كند و به نهى آن جامه عمل بپوشاند. همان گونه كه نهى نماز، هم تكوينى و هم تشريعى است عمل كردن به نهى آن نيز به دو صورت ميسر است . نمازگزارى كه سعى مى كند نماز كامل بخواند، در حقيقت مى كوشد تا به نحوى نهادى به نهى نماز پاسخ مى دهد و وقتى كه با مراقبت از اعمال خود، تقوى را رعايت مى كند و در پرهيز از گناه مى كوشد، با فرمان بردن از نماز به نهى تشريعى آن پاسخ مثبت مى دهد.
توضيح آن كه نماز، پاكى و طهارت است و با فطرت پاك و پاكيزه انسان ، مطابقت دارد. فطرت آدمى خداجو است و نماز هم چيزى جز خداجويى نيست بنا بر اين ، نماز، پاسخى به نياز فطرت است . فطرت ، زيباست و نماز هم سرشار از زيباييهاى ظاهرى و روحانى است ، و علاوه بر آن به فطرت هم زينت و كمال مى بخشد.
فطرت ، دوستدار خوبيها و دشمن زشتيهاست . معروف ، چيزى است كه فطرت ، با آن آشناست و آ را مى پسندد و تاييد مى كند و منكر چيزى است كه براى فطرت بيگانه و ناپسند است .
فطرت انسان يا جان سخنگو و نفس ناطقه اش ، دوستدار خرد و كار خرمندانه است و از كار نيك و خردمندانه شادمانه از كار زشت و نابخردانه ، غمزده مى شود.
خرد دوست ، جان سخنگوى توست
كه از نيك شاد است و از بد دژم
نماز نيز چنين است . دوست خوبيها و دشمن زشتيهاست و خود بهترين كار نيك است . پس اين كه قرآن مى فرمايد: نماز از فحشا و منكر باز مى دارد؛ معنايش اين است كه نماز، زبان فطرت است و از جانب آن سخن مى گويد و كار مى كند. با توجه به آنچه گفته شد، ميان نماز و فطرت ، هماهنگى كامل وجود دارد، اما گناه و آلايش ، مورد تاييد و علاقه فطرت نيست و با آن ناهماهنگ است و از نظر نماز نيز ناپسند و مردود است . نماز با آن مقابله مى كند و در حذف آن مى كوشد كما اين كه گناه هم از نماز باز مى دارد و در حذف آن اثر دارد.
ميان طبيعت نماز و طبيعت فحشا و منكر ناسازگارى كامل وجود دارد. و اين دو با هم در ستيزند. در اين رويارويى ، اگر نماز نيرو بگيرد، گناه ناتوان خواهد شد. عكس آن نيز صادق است . هر كدام رو به كمال بگذارد، ديگرى رو به ضعف خواهد رفت و كمال يافتگى يكى ، باعث سير قهقرايى و نابودى ديگرى خواهد شد بنابراين نهى تكوينى نماز، حاصل همان تضاد طبيعى است كه با فحشا و منكر دارد و اگر گناه از نماز منع مى كند، آن هم نتيجه همين تضاد طبيعى است .
نماز، هر اندازه حقيقى تر و كامل تر مى شود، نيروى بازدارندگيش زياد خواهد شد و هر چه ناقص شود؛ از خاصيتش كاسته خواهد شد و اما هماره ، مانند يك سيمم ارتباطى ميان آفريده و آفريدگار عمل خواهد كرد و بسا كه روزى مانع از گناه شود. و نهى تشريعى نماز، اين است كه مى گويد: اهل نماز و پرستش حق ، نبايد اهل گناه و شيطان پرست شود. اهريمن را در كنار يزدان قرار مده و نماز روحانى را با گناه شيطانى از ميان بر. بنابراين نمازگزار بايد با رعايت تقوى و هم با خواندن نماز مقبول ، از نماز فرمان ببرد كه اگر به مقتضاى نهى نماز عمل نكند، از آن فرمان نبرده است و آن كه از نماز اطاعت نكند، نماز نخوانده است . از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است :

لا صلاة لمن لم يطع الصلاة و طاعة الصلاة ان تنهى عن الفحشا و المنكر (355)

آنن را كه از نماز اطاعت نكند، نمازى نيست و فرمانبردن از نماز اين است كه از فحشا و منكر باز ايستى و خويشتن نگه دارى .
شيخ طبرسى ؛ گويد: معناى اين سخن اين است كه اگر نماز، باز دارنده از گناهان است ، پس كسى كه آن را اقامه كند و با وجود آن از گناهان باز نايسسسستد، نمازش داراى آن ويژيگى كه خدا وصف كرده است . نيست . و اگر پس از توبه كند و ترك گناهان گويد، روشن مى شود كه نمازش مفيد و بازدارنده بوده است ؛ هر چند از آن باز نايستد مگر پس از چندى .
چنان كه انس روايت كرده است : جوانى از انصار با رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نماز مى گزارد و با اين حال به گناهان زشت مى پرداخت . موضوع را به عرض رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رسانيدند. فرمود: ان صلاته تنه يوما ما (356)

همانا نمازش او را روزى از آن عمل باز مى دارد.
ديرى نپاييد كه جوان از كار خود پشيمان شد و توبه كرد و تاثير نماز وى ظاهر شود. به ابن مسعود گفتند: فلان شخص نماز را دراز مى كند. گفت : ان الصلؤ د لاتنفع الا من اطاعها: نماز سود نمى بخشد مگر به كسى كه از آن اطاعت كند سپس كريمه ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر را قرائت كرد. و از حسن بصرى روايت شده است كه گفت :

يا ابن ادم ! انما الصلاة التى تنهى عن الفحشاء و المنكر فان لم تنهك صلاتك عن الفحشاء و المنكر فانك لست تصلى (357)

اى فرزند آدم ! نماز حقيقى فقط آن است كه از فحشاء و منكر منع كند. پس اگر نمازت تو را از آن دو باز نداشت ، نماز نخوانده اى .
و از ابن عمر روايت شده است كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:

من صلى صلاة لم تامره بالمعرف و تنه عن المنكر لم تزد صلاته من الله الا بعدا (358)

آن كه نمازگزارد و نمازش او را به كار نيكو نفرمايد و از زشت و تباه باز ندارد، نمازش ، جز دورى از خدا بر او نيفزايد.
نمازگزار بايد درس امر به معروف و نهى از منكر را از نماز بياموزد و همچون نماز خود آمر به معرفو و ناهى از فحشا و منكر شود.
46-4. نماز، امر به معروف و نهى از منكر
براى حفظ قوانين محكم داور
براى جلب رضاى خدا و پيغمبر

براى كسب شرف در ميان نوع بشر
به اين سه فرع بكوش اى برادر و خواهر!

نماز و امر به معروف و نهى از منكر

اگر كه عاشق و دلبسته به قرآنى
اگر كه مومن مسؤ ولى و مسلمانى

از اين سه حكم مپيچ سر آنى
كه سربلند شوى نزد خالق اكبر

نماز و امر به معروف و نهى از منكر

كسى كه ترك كند اين سه را مسلمان نيست
وزين سه حكم تمرد نمود انسان نيست

در آن كه اين سه نباشدنشان ايمان نيست
بدون اين سه دليل است و عاجز و مضطر

نماز و امر به معروف و نهى از منكر

بقاى عزت دين جز به اين سه ممكن نيست
حيات اهل زمين به جز به اين سه ممكن نيست

دوام شرع مبين جز به اين سه ممكن نيست
به اين سه كوش تا بر جهان شوى سرور

نماز و امر به معروف و نهى از منكر

بناى ظلم و ستم را به اين سه ويران كن
اساس عدل و شرف را به اين بنيان كن

به اين سه فرض عمل كند نتايجش بنگر
به همتت كره ارض را گلستان كن

نماز و امر به معروف و نهى از منكر

عمل به اين سه فريضه مرگ استكبار
ز بيخ و بن به در آرد درخت استعمار

ز شرك و كفر نماند در اين جهان ديار
اگر مومن پاكى پذير اين باور
نماز و امر به معروف و نهى از منكر

ز ترك امر به معروف و نهى از منكر
دعاى كس به اجابت نمى رسد ديگر

براهل خير مسلط شود عوامل شر
كه ترك اين سه مسلمان تر است زنگ خطر

نماز و امر به معروف و نهى از منكر

عمل به اين سه جهان را كند چو باغ جنان
قرين داد شود (نوريا) تمام جهان

عمل شود به قوانين عترت و قرآن
شود حكومت (الله ) بر تمام بشر

نماز و امر به معروف و نهى از منكر

سيد مرتضى خراسانى (359)
47-4. چكامه اى در فضل نماز
هر آن كه كار به نام خدا كند آغاز
به كاميابى و توفيق مى شود مساز

رسد به بهره دلخواه خويش در پايان
كسى كه كار به ياد خدا كند ز آغاز

اگر سعادت دنيا و آخرت جويى
به كار در ره خشنودى خدا پرداز

بدانچه فانى و واهى است دل نشايد بست
به جاه و مال و به عز و ناز مناز

بسا بود كه بينى زوال حشمت و جاه
بسا بود كه بينى و بال و عزت و ناز

فرود آر سر بندگى و طاعت را
به پيشگاه خداى كريم بنده نواز

چو طاعت تو به درگاه او قبول افتد
ز بندگى سرآزادگى به چرخ افراز

هر آن كه بندگى حق شعار خود سازد
به طاعتش نكند جز خداى را انباز

بشوى جان و تن خويش را ز لوث گناه
به آب توبه و اخلاص و بندگى و نماز

نماز، اصل عبادات و پايه دين است
نماز داردت از منكرات و فحشا باز

نماز مى دهدت حسن خلق و حسن عمل
كه حسن خلق و عمل راست بهترين مفاز

نماز بر تو ببندد ره وساوس ديو
نماز، باب حقايق كند به روى تو باز

مشو اسير هواهاى نفس توسن خويش
مخور فريب فسونهاى ديو حيلت ساز

نماز، شيوه معمول انبياى خداست
نماز، خلوت انس است و گاه راز و نياز

به صدوق و پاكى و اخلاص مى كند مؤ من
به بال شوق به معراج قرب حق پرواز

به ويژه از همه بهتر جماعت و جمعه
بود ميان عبادات افضل و ممتاز

على شريف (360)
48-4. فضل نماز، به قدر بازدارندگى از گناه
اگر ايمان را همانند يك درخت بدانيم ، نمازها به منزله آبكش ها و آوندهاى آن است و بازماندن از گناهان ، ميوه هاى آن .
درختى كه آبكش نداشته باشد و شيره گياهى در آن جريان نيايد، مى خشكد و ميوه اى نمى آورد. همچنان است ايمانى كه همراه نماز نباشد. درخت چنين دينى بدون ترديد ، خشك خواهد شد، ميوه منع از گناه نخواهد داشت و اجتماع بيمار را شفا نخواهد داد.
و نماز داراى فضيلت است كه همانند رگهاى موجود در گياهان عمل كند. نقش غذا رسانى و آبرسانى به ديگر اندامهاى درخت دين را به عهده گيرد و آن را سرسبز شاداب و پر ثمر نگه دارد. و هم از مرگ ايمان جلو گيرد و هم منع از گناه كند، و با دففع آفت فساد و برآوردن بار شيرين صلاح و سداد، انسان ساز و جامعه ساز شود.
در حديثى از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) مى خوانيم كه فرمودند:

قال حبيبى جبرئيل : ان مثل هذاالدين كمثل شجرة ثابتة . الايمان اصلها، و الصلاة عروقها، والزكاة ماؤ ها، و الصوم سعفها، و حسن الخلق ورقها، و الكف عن المحارم ثمرها فلا تكمل شجرة الا بالثمر؛ كذلك الايمان لا يكمل الا بالكف عن المحارم (361)

دوستم جبرئيل گفت : همانا مثل اين دين ؛ مثل درخت ثابتى است كه ايمان ، ريشه آن است ؛ نماز، رگهاى آن ، زكات ، آب آن ، روزه ، شاخه آن ، خلق و خوى نيكو، برگ آن و نگهدارى از آنچه حرام است ، ميوه آن . و هيچ درختى بدون ميوه كامل نيست . ايمان نيز چنين است و بدون بازداشتن از گناهان ، كمال نمى يابد.
از اين حديث شريف ، نقش نماز و ارتباط آن با ديگر اجزاى دين را به خوبى مى توان دريافت : رگ حيات ايمان نماز است . شيرابه جانبخش آن زكات ، خرمى اش ، خلق و خوى نيك ، ميوه آن ، نهى از فحشا و منكرات و فايده اش ، شفا و بهبود پيكر بيمار اجتماع .
آرى ! چنين نمازى مقبول درگاه پروردگار و داراى فضيلت است . نمازى كه با آداب و شرايط آن ، و با اخلاص و حضور قلب خوانده شود و از آفت گناه نگه دارد.
با توجه به آن كه ارزش درخت را با ميزان ثمربخشى آن مى سنجند، ايمان و نمازى داراى فضايل مذكور در اين فصل است كه باز دارندگى آن از گناهان ، فراوان تر، و تاثير آن در بهسازى شخص و جامعه اش فزونتر باشد. به عبادت ديگر؛ هر اندازه قدرت غذارسانى و آبرسانى عروق درخت دين نماز، فزون تر باشد و نقش ‍ بيشترى در ميوه سازى درخت دين به عهده گيرد، فضيلت و ارزش بيشترى دارد و بيشتر مورد قبول پروردگار خواهد بود.
امام صادق (عليه السلام ) فرمود:

من احب ان يعلم اقبلت صلاته ام لم تقبل ، فلينظر هل منعته صلاته عن الفحشاء و المنكر؟ فبقدر ما منعته قبلت منه (362)

كسى كه بخواهد بداند آيا نمازش قبول شده است يا نه ؟ بايد بنگرد كه آيا نمازش او را از فحشا و منكر بازداشته است يا خير؟ پس بداند خدا، نمازش را به اندازه اى كه او را از گناه منع كرده باشد، از او قبول كرده است .
خداى ، تعالى به حضرت داوود (عليه السلام ) چنين وحى مى كند:

كم من ركعة طويلة فيها بكاء خشية قد صلاها صاحبها لا تساوى عندى فتيلا حين نظرت فى قلبه فوجدت ان سلم من الصلاة و برزت له امراة و عرضت عليها نفسها اجابها و ان عامله مؤ من خانه (363)

چه بسيار ركعت هاى طولانى خاشعانه اى كه نمازگزارى گزارده باشد اما نزد من به اندازه رشته سپيدى كه در شكاف هسته خرماست نمى ارزد وقتى كه من به قلب او نظر كرده مى بينم كه به محض فارغ شدن از نماز اگر زنى خود را به او عرضه نمايد، او را اجابت خواهد كرد و اگر مؤ منى با او معامله اى كند، به او خيانت خواهد نمود.
49-4. از جذبه هاى گنه بار بر حذر باشيم
بيا با قيافه گل سفر كنيم آغاز
سرود عشق بخوانيم در ديار نماز

بيا كه با دل خود بيعتى دوباره كنيم
به سجده گاه خدا رجعتى دوباره كنيم

سفره خانه الله توشه برگيريم
دوباره روزى خود، خوشه خوشه برگيريم

درون خويش تكانيم تا خدا آباد
وجود خويش ز سرگشتگى كنيم آزاد

بيا زبان به صلاة و سلام بنشانيم
شعور شعر به شور كلام بنشانيم

بيا به شانه رنگين كمان بياويزيم
به عطر سوره ، دل و جان خود بياميزيم

سبد سبد غزل ناب عاشقانه بريم
طبق طبق گل زيباى عارفانه بريم

سرود وصل بخوانيم تا مدار حريم
حريم فاصله را تا خدا به لحظه بريم

بيا عبور نماييم از صراط يقين
سفر كنيم به معراج از سكون زمين

بيا كه شبنم باغ ستاره دانه كنيم
براى مستى خود، تشنگى بهانه كنيم

قدح قدح ، ز زلال سپيده رود كنيم
به سجده گاه خدا لحظه اى سجود كنيم

به آيه آيه بشوييم ، نخوت و زنگار
وضو كنيمم به شبنم اقامه بر دادار

دعاى فاضله را تا سحر ترانه كنيم
به باغ خرم و سبز دعا جوانه كنيم

بيا مرور كنيم فصل بودن را
شعور و شعر و كلام خدا ستودن را

بيا ز خويشتن خويش درگذر باشيم
ز جذبه هاى گنه بار بر حذر باشيم

صفاى عشق به آيينه قنوت دهيم
درون خويش به رزاق لايموت دهيم

هجاى (هو) به الف ، لام و ها حواله كنيم
وجود خويش براى خدا قباله كنيم

ز برگ لاله بپوشيم خرقه پرهيز
تشهدى هله خوانيم ، مست و شورانگيز
بيا كه فاصله ها را ز خويش برداريم
وجود خويش را به معبود خويش بسپاريم

بيا كه با دل خود لحظه اى فراز شويم
كلام وحى بخوانيم و در نماز شويم

به ريسمان خدا چنگ عارفانه زنيم
اذان ، به مناجات شاكرانه زنيم

خداى را به هزاران كلام نام كنيم
اقامه را به سوى مسجدالحرام كنيم

به وقت خواندن الحمد، دل به راه بدهيم
يگانه بودن الله را گواه دهيم

بيا ز خوابگه سنگاهاى خارستان
حديث سنگ بخوانيم بر سر شيطان

بيا مرور نماييم قصه حلاج
حديث سرخه عبادت ز مسجد و معراج

هاى و هوى تعلق ، رها زمانه كنيم
به گاه سجده ، نيايش به آن يگانه كنيم

بيا كه با دل خود خلوتى دوباره كنيم
سفر كنيم ز خويش و به خود نظاره كنيم

كلام عشق به هفده ركوع ليل و نهار
به بنده سبحه كشانيم تا شب ديدار

منوچهر جراح زاده قلندر (364)
50-4. نماز، مدد رسان است و ابزار استمداد
در آيه چهل و ششم از سوره بقره مى خوانيم :

و استعينوا بالصبر والصلوة و آنهاالكبيرة الا على الخاشعين
از روزه و نماز كمك بگيريد و آن بزرگ و سنگين است و مگر بر اهل خشوع
فرق است ميان آن كه به سختى نماز مى خواند و روزه مى گيرد و كمك گرفتن از آن دو براى وى دشوار است و از آنها نتيجه اى نمى گيرد و آن كه بدون كلفت و بلكه عاشقانه نماز مى خواند و روزه مى گيرد و از آن دو براى كسب خشوع و فروتنى در برابر خدا و خلق خدا، حركت در مسير رشد و كسب ديگر فضيلت ها، مستقيم شدن ، تكميل ايمان كمال يافتن مقاومت در برابر مشكلات و اجراى بهتر كار و حرفه خود كمك مى گيرد.
اگر پيش از اجراى هر كارى روزه بگيريم و نماز بخوانيم ، آن را با روحى قوى تر، اراده اى مصمم تر آرامشى بيشتر و دقت و نيروى تمركزى افزونتر اجرا مى كنيم و با صحتى بيشتر و كمالى برتر و به پايان مى بريم .
آيا از روزه و نماز كه منشاء و مصدر چنين بركات و خيراتى است و نيرويى پايان ناپذير و لايزال دارد، نبايد كمك گرفت ؟
بسيارى از مفسران صبر، را به معنى مطلق آن دانسته اند، نه فقط روزه كه از عوامل صبر است .
در آيه يكصد و پنجاه و چهارم از سوره بقره نيز مى خوانيم :

يا ايهاالذين استعينوا بالصبر والصلوة ان الله مع الصابرين
اى اهل ايمان از بردبارى و نماز كمك بگيريد كه خدا با صبر كنندگان است .
بردبارى ، توان انسان را در زندگى و اعمالى كه انجام مى دهد، بالا مى برد و علاوه بر ايجاد مقاومت ، موجب صحت كار مى شود؛ همچنان كه شتابزدگى و كم حوصلگى باعث لغزشهاى بسيار در مسير كار، انحراف آن از مجراى اصلى ، دور افتادن آن از هدف و اجرا و انجام ناقص آن مى شود.
حال اگر اين صبورى حاصل عبادت پروردگار، و نماز و روزه باشد، چه تاثير شگرفى در بهبود كيفيت كار و حسن اجراى آن خواهد داشت ؟
بنابراين ، صبر و نماز، هر دو كار ساز و مدد رسان است .
آن كه بردبارى ، روزه و نماز، و تمام كارهايش براى خداست ، خدا با اوست .
من كان لله الله له
كسى كه مى خواهد اهل صبر و نماز شود، بايد از خدا كمك بخواهد.
چنان كه حضرت موسى (عليه السلام ) به قوم خود فرمود:

استعينوا بالله واصبروا (365)

از خدا كمك بگيريد و صبر پيشه كنيد
و آن كه دست قدرت پروردگار، از او حمايت كند، مطمئنا عملش قرين توفيق خواهد بود. كاركردن به ياد خدا و بر وفق رضاى او، بدون ترديد يارى و توانبخشى او را به دنبال خواهد داشت .
در مثل ؛ آن كه مى خواهد پيكارگر توانمندى براى خدا باشد، بايد نمازگزارى خالص و مخلص هم براى او باشد و آن كه مى خواهد نمازى خالى از شرك و خالصانه بگزارد، بايد از خدا كمك بخواهد و شرط استعانت از او پرستشى پاك و بى رياست .
اياك نعبد و اياك نستعين
با توجه به آنچه گفته شد، نماز حقيقى ، هم خود مددرسان است و هم ابزار استمداد و براى توفيق چنين نمازى بايد از خدا كمك طلبيد.
پروردگارا! ما را از كسانى قرار ده كه حقيقة نماز مى گزارند و در عبادت و كار خويش اهل توفيقند .
51-4. گوش كن ! يار تو را مى خواند
باز هنگام نماز آمده است
موقع راز و نياز آمده است

گوش كن يار تو را مى خواند
بهترين كار تو را مى خواند

اى كه صبح است و به خواب سحرى
در خيالات خوشى غوطه ورى

يا كه ظهر است ولى در كارى
وقت معراج تو در بازارى

بشتابيد اگر در راهيد
با بنديد اگر همراهيد

باز هنگام نماز آمده است
موقع راز و نياز آمده است

گوش كن مى شنوى بانگ اذان
انعكاس خوش آهنگ اذان

غافل از باغ خود اى دوست بس است
داس بردار كه وقت هرس است

مهربان داور ما منتظر است
مونس و ياور ما منتظر است

بنشينم لب حوض دعا
بسپاريم دمى دل به خدا

آب پيغامبر تطهير است
خوش ترين زمزمه هاى تكبير است

بهترين كار نماز است بيا
لحظه راز و نياز است بيا

شستن از صفحه دل رنگ گناه
و برون آمدن از ظلمت چاه

و نشستن به كنار دل خويش
وانمودن به دعا مشكل خويش

گفتگو كردن با يار خوش است
ديدن جلوه دلدار خوش است

باز در صحن مساجد غوغاست
دل به معبود سپردن زيباست

باز هنگام نماز آمده است
موقع راز و نياز آمده است

گوش كن يار تو را مى خواند
بهترين كار تو را مى خواند

عبدالرحيم سعيدى راد (366)
52-4. نماز، نردبان تكامل تمام موجودات
اين كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرموده اند:
الصلوة معراج المؤ من
به اين معنى است كه :
نماز حقيقى ، نربان تكامل ايمان مؤ من و تقربش به خداوند است .
حال اگر بپذيريم كه هر يك از انواع موجودات و مخلوقات حضرت كردگار، تكاملى ويژه خود و نمازى مخصوص به خود دارد و به گونه اى متناسب با خود، خدا را تسبيح مى كند، خواهيم گفت كه : (الصلوة معراج كل موجود: نماز، نردبان ، تكامل هر موجودى است ) و چون مجموعه جهان هستى پيوسته در نماز آفريدگار خود است ، همواره راه كمال مى پويد و رو به گسترش است و چون نماز آن تعطيل نمى شود، سير تكاملى اش هم متوقف نمى گردد.
امتياز انسان در حركت به سوى كمال اين است كه مى تواند علاوه بر سير جسمانى ، حركتى غير جسمانى آغاز و در اين سفر، آنچه ناديدنى است ببيند. تمامى موجودات ، در اين حركت به سوى كمال ، داراى عشق طبيعى و شعور ويژه مى باشند ليكن شايد برخوردارى از روح و قوه اختيار و نيروهاى دريافت و شهود و عاطفه از مختصات انسان در طى طريق تكامل باشد.
انسان تكامل يافته در درياى حقايق بنيادين هستى غوطه ور مى گردد و نسبت به مسائل روبنايى آن همانند حبابها و كف هاى سطح درياست ، بى اعتنا مى شود و اين همان پارسايى و ورع است .
مولوى از عارفى به نام دقوقى سخن مى گويد كه سير جسمانى را رها ساخته بود و در قلمرو همين طبيعت و در پهنه همين جهان گسترده مادى ، حركتى غير جسمانى را آغاز كرده بود.
دقوقى گفته است : روزى در كمال اشتياق مى پوييدم و در آرزوى ديدن انوار محبوب خود بودم . باشد كه دريايى را در قطره اى و آفتابى را در ذره اى شهود كنم . در راه رسيدن به آرزوى خود بودم كه روز بيگانه گشته و تاريكى ، گيتى گستر شده بود. ناگهان هفت شمع را از دور مشاهده كردم كه پيش مى آمدند و تدريجا به يك شمع بدل شدند آنگاه شمع در نظرم هفت مرد مى نمود به صورت هفت درخت جلوه گر شد. درختانى كه از چشم خلق نهان بودند.
عجبا! صدها هزار انسان را از نزديكى آن درختهاى پر ميوه مى گذشتند و با آن كه در آرزوى پيدا كردن سايه اى بودند و از گليمى سايه بان درست مى كردند، سايه هاى حقيقى آن درختان را نمى ديدند. تفو بر آن ديده هاى نابينا.
خدا بر ديدگان آنان مهر نهاده بود تا ماه را نبينند و سياره ناچيز سها را ببينند. شگفتا ذره ناچيزى را كه با روشنايى خورشيد پديدار مى شود، مى بينند ليكن آفتاب عالمتاب را نمى بينند.
آن درختان مردمانن را از هر سو به زير سايه خويش مى خواندند ليكن نداى غيبى مى گفت : خاموش باشيد و بگذاريد به راه خود بروند. آنان نمى توانند پناهگاهى خدايى براى خويش بيابند. من نيز با خود گفتم : اى دقوقى خاموش باش و به راه خود ادامه بده مگر نمى بينى كه در ميان كاروان بشر گوش حقيقت نيوشى نيست . پيشتر رفتم و ديدم آن هفت درخت بدل به يك درخت گشته اند اما اين بار دگرگونى پيوسته تكرار مى شد. هفت درخت به يك و يك درخت به هفت بدل مى گرديد.
آنگاه ديدم تمام آن درختان ، صف زده اند و نماز را به جماعت ايستاده اند. يكى از آن درختان در جلو ايستاده است و ديگر درختان ، در پسش ايستاده اند و به او اقتدا كرده اند.
هنگامى كه آن قيام ، ركوع ، سجود و قنوت را در درختان مشاهده كردم و در شگفتى بيشترى فرو مى رفتم . در آن لحظه ها بود كه سخن خداى را كه فرمود: النجم و الشجر يسجدان
ستارگان و درختان در پيشگاه خدا به خاك مى افتند.
به ياد آوردم .
جاى بسى شگفتى بود كه آن درختان را نه كمر بود و نه زانو. با خود گفتم : خدايا! اين چه نمازى است ! اما الهام خداوندى كه مى گفت : تو هنوز از كارهاى ما تعجب مى كنى ! به شگفتى ام پايان داد.
پس از دير زمانى كه گذشت و سجده طولانى آنان تمام شد، همگى براى گواهى دادن به فرديت و وحدانيت معبود، به تشهد نشستند و نماز را به پايان بردند.
چشمانم را از سرگشتگى مى ماليدم و مى گفتم : خدايا!آن هفت بزرگ ، كيانند و از كدام نيروى ويژه موجود در جهان بهره مى برند؟! پيش رفتم . چون به نزديك آنان شدم ، براى آگاه كردنشان سلام كردم . جواب سلام مرا دادند و به من چنين خطاب كردند: اى دقوقى ! اى مايه مباهات بزرگان !
با خود گفتم آنان پيش از اين كه به من نگاه نكرده بودند پس مرا چگونه شناختند؟ گويا آنان گفتگويى درونى ام را بزودى دريافته بودند. زير چشمى به هم نگاه مى كردندد و در حالى كه خنده به لب داشتند، پاسخم را چنين دادند: اى عزيز! تو اكنون نيز از اين حقيقت بى خبرى . چگونه ممكن است دلى سر گشته خدا باشد و از رازهايى كه در اينجا و آنجاست ؟ بى خبر ماند؟ گفتم : شكفتگى روحى آن صاحبدلان از آشنايى با حقيقت هاى بزرگ جهان هستى است ، اما سوال اين است كه آنان ، چگونه از نام افراد و حروف كه امورى كوچك و جزئى است با خبرند؟
گفت : اوليا، معمولا از مسائل جزئى آگاهند و اگر نامى از لوح ضميرشان ناپديد شود به خاطر غرق شدن در درياى حقايق است .
بلى به تكامل رسيدگان در برابر حقايق روبنايى جهان ، مبهوت و بى اعتنا ديده مى شوند تا آنجا كه نسبت به آنها جاهل به نظر مى آيند. اما به هر حال همچنان كه كمال يافتگى حاصل آگاهى است مى تواند موجب براى آگاهى و بصيرت نيز باشد. كمال يافتگان ، به اوج حقايق عروج كرده اند و به درياى حقايق فروشنده اند، و نماز وسيله اى براى بر شدن به آسمان حقيقت و فرو شدن به درياى معرفت است .
اى دقوقى تيزتر ران هين خموش
چند گويى چند؟! چون قحط است گوش

گفت راندم پيشتر من نيكبخت
باز شد آن هفت جمله يك درخت

هفت مى شد فرد مى شد هر دمى
من چنان مى گشتم از حيرت همى

بعد از آن ديدم درختان در نماز
صف كشيده چون جماعت كرده ساز

يك درخت از پيش مانند امام
ديگران اندر پى او در قيام

آن قيام و آن ركوع و آن سجود
از درختان بس شگفتم مى نمود

ياد كردم قول حق را آن زمان
گفت : النجم و شجر را يسجدان

اين درختان را نه زانو نه ميان
اين چه ترتيب نماز است آنچنان

آمد الهام خدا كاى بافروز
مى عجب دار زكار ما هنوز!؟

بعد ديرى گشت آنها هفت مرد
جمله در قعده پى يزدان فرد

چشمم مى مالم كه آن هفت ارسلان
تا كيانند و چه دارند از جهان ؟!

چون به نزديكى رسيدم من ز راه
كردم ايشان را سلام از انتباه

قوم گفتندم جواب آن سلام
اى دقوقى ! مفخر و تاج كرام !

تم آخر چون مرا بشناختند
بيش از اين بر من نظر ننداختند

از ضمير من بدانستند زود
يكدگر را بنگيردند از فرود

پاسخ دادند خندان كاى عزيز!
اين بپوشيده است اكنون بر تو نيز

بر دلى كو در تحير با خداست
كى شود پوشيده راز چپ و راست ؟

گفتم از سوى حقايق بشگفتند
چون زاسم حرف رسمى واقفند

گفت اگر اسمى شود غيب از ولى
آن ز استغراق دان نه از جاهلى

مولوى (367)
53-4. جهان ، مصلاست
باغ دل آرا مسجد گلهاست
رواق مسجد، گنبد ميناست

اذان سرايد، كبك خوش آواز
اقامه گويد، قنارى آنجا

مهر نماز است ، برگ درختان
سبحه ذكر است ، خوشه خندان

زمزمه جو، تبسم گل
نواى قمرى سرود بلبل

يكسره ذكر است ، راز و نياز است
شور و قنوت و حال نماز است

باغ دل آرا، مسجد گلهاست
نماز گلها لطيف و زيباست

بنفشه در كف ، سبو گرفته استس
به آب شبنم ، وضو گرفته است

سرو خرامان ، مست قنوت است
كاج نگاهش بر ملكوت است

بيد معلق كه در ركوع است
خميده قامت ، غرق خصوع است

تاك هميشه ، مست سجود است توت ،
سرش را به خاك سوده است

نارون پير، نافله خواند
غنچه دلگير، اشك فشاند

لرزه بيد از خوف خدايى است
ناله نى ، از غم جدايى است

دو چشمم وا كن !جهان مصلاست
كوير و كوه و كران ، مصلاست

تمام جنگل ، درخت طور است
هميشه هر جا، پر از حضور است

على اكبر ارشاد (368)
54-4. فضيلت نمازگاهها و مسجدها
خداى ، تعالى فرمود:

ما كان للمشركين ان يعمروا مساجد الله .... انما يعمر مساجد الله من امن الله واليوم الاخر و اقام الصلوة و.... (369)

مشركان را نرسد كه به تعمير نمازخانه ها بپردازند.... تنها كسانى كه به خدا و قيامت ايمان دارند و نماز را اقامه كردند، خانه هاى خود را آباد سازند.
از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه گفتند: خداى ، تعالى فرمود:

الا ان بيوتى فى الارض المساجد تضى ء لاهل السماء كما تضى ء النجوم لاهل الارض ، الا طوبى لمن كانت المساجد بيوته ، الا طوبى لعبد توضا فى بيته ثم زازنى فى بيتى ، الا ان على المزور، كرامة الزائر، الا بشر المشائين فى الظلمات الى المساجد بالنور الساطع يوم القيامة (370)

هان ! بدانيد كه نمازخانه هاى خانه هاى من در زمينند و همچنان كه ستارگان براى زمينيان ، نور مى دهند، نمازخانه ها نيز براى آسمان نور مى پاشند. هان !خوشا به حال كسانى كه مساجد، خانه هاى ايشان است و خوش به حال بنده اى كه در خانه خود وضو مى سازد و آنگاه در خانه ام به ديدار من بشتابد. هان ! براستى كه ديدار شرمندده وظيفه دارد، ديدار كننده را گرامى بدارد و اكرام فرمايد. هان ! گام زنندگان در تاريكيهاى شب به سوى مساجد را، به روشنايى رخشان نمازشان در روز رستخيز، بشارت ده .
2. ابوبصير مى گويد: از امام صادق (عليه السلام ) درباره بزرگداشت مساجد پرسيدم ، فرمود:
انما امر بتعظيم المساجد لانها بيوت الله فى الارض (371)
فقط از آن جهت به بزرگداشت مساجد فرمان داده اند كه خانه هاى خدا در زمين هستند.
3. امام باقر (عليه السلام ) از پدران خود روايت كردند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به جبرئيل (عليه السلام ) فرمودند:

اى البقاع احب الى الله تبارك و تعالى ،؟ قال : المساجد و احب اهلها الى الله اولهم دخو لا الليه و اخرهم خروجا منها. قال : فاى البقاع ابغض الى الله تعالى ؟ قال : الاسواق و ابغض اهلها اولهم دخو لا الليها و اخرهم خروجا منها (372)

محبوب ترين قطعه هاى زمين ، نزد خداى ، تبارك و تعالى ، كدام است ؟ گفت : مسجدها و محبوبترن مسجديان ، نزد خدا، اولين كسى است كه به آن درآيد و آخرين كسى است كه از آن بدر آيد.
و رسول خدا فرمودند: (مساجد بازارى است از بازارهاى آخرت است )
آواى پاك اذان و نواى دل انگيز عاشقان و سرود پر مغز و بسيار نغز عشق ، انحناى قامت شب را والاتر از فصاحت سحر، در رواق پر شكوه محراب مى شكند و پرواز را به وسعت همه كاينات به مرغان مهاجر مى آموزد.
كبوتران سپيد آسمانى ، معانى ، چه زيبا، بر برج كلام مى نشينند و با نجواى صلات ظهر، انسانيت را بيدار را به باغ آشنايى فرا مى خوانند.
چه اعجاز عظيمى است وقتى كه بشريت مومن ، با صفوف ارغوانى خود در مسجد؛ اين آبادستان هماره خدا و اين پاك ترين چهار ديواره جهان ممكنات در برابر واجب الوجود و آفريننده خود به پرستش . مى ايستد و به كرنش مى نشيند، حقيقت را در بلور جان مى ريزد و اميد را به زندگى سبزتر از بهار مى يابد.
براستى زيباترين و پنهان ترين روح ستايش كه بايد آن را در محراب بلند عشق ديد و شنيد كدام است ؟ كدام است كه اين لطيف ترين و مستقيم ترين از پس ريز باران كه درختان را به نشاى ديگر. مى خواند و سپيدار را به بلنداى ديگر.
مسجد رفيع ترين جايگاه نيايش و سجود، و محل خضوع و كرنش بندگان پاك خدا در پيشگاه اوست .
نخستين و مهم ترين ويژگى كه مسجد را از مكانهاى ديگر ممتاز مى سازد؛ همين قداست اوست كه از عبوديت عبد و ربوبيت رب ، سرچشمه مى گيرد.
بسيارى از ساده انديشان و سطحى نگران ، پيش از وقوع انقلاب پر شكوه اسلامى ، مسجد را فقط ماءذنه اى براى اذان ، حوضى براى وضو و شبستانى برراى نماز مى ديدند. اين نگرش عاميانه نه تنها درباره مسجد كه درباره ظاهر اسلام و مسلمانى وجود داشت و حتى قرآن را در كنج طاقچه و قبرستانها و سفره هاى عقد، زندانى كرده بودند.
اينها نتيجه برنامه ريزى چند صد ساله دستگاه استعمار بود كه به دست سر سرسپردگان آن و با طرح هاى پيش ساخته و تلاشهاى مذبوحانه محقق شده بود و افكار مسلمانان و شيعيان نخستين شهيد محراب ررا بكلى منحرف كرده و راههاى ارتباطشان را با مظاهر سازنده ، بيدارگر، و نجات بخش اسلام بست بود. خوشبختانه انقلاب اسلامى پديد آمد، و به موازات تحولاتى كه در همه شؤ ون اجتماعى پديد آورد، و به موازات تحولاتى كه در همه شؤ ون اجتماعى پديد آورد مسجد را به عنوان كانون مقدسى كه مى تواند نهضت اسلامى را تشكل بخشد و رهبرى كند و مبارزان مسلمان را چونان سنگرى پابرجا و استوار در پناه خود گيرد، به مردم معرفى كرد و ديدگاه آنان را بلكى دگرگون ساخت و حقيقت امر؛ همين است كه مسجد كانون گرم حيات آفرين و سعادت بخشى است كه مردم را به صلاح و سداد مى خواند.
مسجد هر محله ، مجلس شوراى آن ، و كانون تعليم و تربيت و تعاون و آگاهى است .مركز خيريه و پايگاه بسيج ، و جاى آشنا شدن با اسلام و اهل اسلام و كسب اعتماد و تشخيص مؤ من از منافق است . مسجد، پاك ترين ، اجتماعى ترين و سرنوشت سازترين مكان براى مسلمانان و اعلام حضور انان است ؛ دانشمندان دين از اين نهاد عظيم به عنوان يك شبكه گسترده و بى نظير براى پيوند و پيام رسانى بهره مى برند. مسجد را گرامى بداريم . و حضور در آن را غنيمت شمريم .
سلام بر مسجد؛ خانه پاك خدا كه ملموس تر از سراى بلاغت مانوس تر از كلام فصاحت و باشكوه تر از سفير سعادت است . سلام بر طاق و رواق آشناى آن كه هميشه خواستنى است و بر محراب شريف آن حريم محرم است . سلام بر گلدسته هاى آن كه گل واژه هاى اذان را از آن مى شنويم و جان مى گيريم و به روح و راحت مى رسيم . سلام بر مسجد كه انسان را در بر مى گيرد و ذوب مى كند، و خراب آباد دل را آباد و ناب مى سازد. سلام بر مسجد بر مسجد كه انسان را در بر مى گيرد و ذوب مى كند، و خراب آباد دل را آباد و ناب مى سازد. سلام بر مسجد كه در امتداد نسيمش ، موج مى شويم و اوج مى گيريم ، فرياد مى شويم و در يادها مى نشينيم و در مهتابش چون آفتاب مى گرديم . سلام بر تو اى مسجد!اى خانه هميشه آباد خدا! (373)
مسجد! اى خانه آباد خدا
مسجد! اى جايگه ياد خدا

مسجد! اى نهر خروشان صفا
چشمه رحمت جوشان خدا

از بلنداى منارى پر نور
مى زنى بانگ ز نزديك و ز دور

مى كنى دعوتمان با صد شور
كه بياييد به درگاه غفور

بشتابيد كه شد وقت نماز
وقت معراج و زمان پرواز

بشتابيد بسويييم به نماز
بهترين كار نماز است نماز

مسجد! اى راهنماى انسان
اى صداى تو، صداى ايمان

خيمه نور به دنيا زده اى
سايبان در دل صحراى زده اى

سايه رحمت تو بر سر من
در خطرگاه زمان سنگر من

مهد پاكيزگى جان و تنى
وعده گاه من و الله منى

حبيب الله چايچيان
55-4. زمين ، گواه نماز نمازيان
رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:

يا اباذر من رجل يجعل جبهة فى بقعة من بقاع الارض الا شهدت له بها يوم القيامة (374)

اى ابوذر! هيچ شخصى پيشانشى را براى سجده پروردگار خود، بر زمين نمى نهد مگر كه آن زمين به روز رستخيز، گواه سجده اش خواهد بود.
از آن روزى كه زمين ، گواه نماز گزار است . توصيه كرده اند كه شخص ، در مكانهاى مختلف ، نماز بگزارد و تا قطعات بيشترى در زمين گواه نماز وى باشد (375)
و از آنجا كه بقعه پاره زمينى است كه از زمينهاى اطراف خود، ممتاز است ، مفهوم سخن پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) اين است كه هر زمينى كه بر آن نماز بگزارند داراى شرافت و امتياز خواهد شد، همچنين از اين سخن ، مى توان به دست آورد و كه شرافت زمنى نمازخانه و مسجد تا چه پايه است .
56-4. نماز، بهجت بخش زمين
نبى اكرم (صلى الله عليه وآله ) به ابوذر فرمودند:

يا اباذر ما من صباح و لا رواح الا و بقاع الارض ينادى بعضها يا جاره ، هل مر بك اليوم ذاكر الله او عبد وضع جبهته عليك ساجدا لله فمن قائلة (لا) و من قائلة (نعم ) فاذا قال نعم اهتزت و انشرحت وترى ان لها الفضل على جارتها (376)

اى ابوذر! هيچ بامداد و شامگاهى نيست مگر آن كه برخى از قطعه هاى زمين ، برخى ديگر را صدا مى زنند و مى گويند: اى همجوار من ! آيا امروز ياد كننده خدا يا بنده اى كه جهت سجده حق ، پيشانيش را بر تو گذشته است ؟ بعضى گويند: (خير) و برخى گويند: (آرى ) هنگامى كه قطعه زمينى ، جواب مثبت مى دهد، از آن كه بر آن نماز خوانده اند، به وجد مى آيد و گشاده مى گردد و مى بينى كه آن زمين بر زمينهاى مجاورش برترى دارد.
از اين سخن نيز مى توان دريافت كه فضيلت زمين نمازخانه و مسجد، بر ديگر زمينها چه بسيار است .
در ترجمه رساله قشيريه است كه ابوزيد بسطامى را صفت كردند كه فلان جاى ، مردى پديدار آمده است كه به ولايت مى گويد: ابويزيد قصد او كرد تا او را ببيند. چون به مسجد آن مرد رسيد، بنشست . اندر انتظار او، مرد بيرون آمد و اندر آن آب دهن بينداخت . ابوزيد بازگشت و بر وى سلام نكرد و گفت : اين مردى است كه ادبى از آداب شرع نگاه نمى دارد، چگونه بر اسرار حق ، سبحانه تعالى ، امين بود؟ (377)

57-4. مسجد را بيش از بهشت ، دوست مى دارم
از امام على (عليه السلام ) روايت شده است كه مكررا مى فرمود:
مسجد را پيش از بهشت دوست دارم
زمانى كه آن حضرت اين سخن را گفت ، مساجد مسلمين داراى طرح ها و نقشه هاى مهندسى و در و ديوارها و سقف و فرشهاى نقشه دار و مزين نبود. هنرهاى معمارى و تزيينى روح افزا، در دوره هاى بعد براى بناهاى مذهبى رايج شد در آن زمان ساختمان مسجد، بسيار ساده و بى پيرايه ، سقف و ديوار آن گلى ، و فرش آن بوريايى بود.
پس چه چيزى آن را در نظر على (عليه السلام ) بر روضه رضوان برترى داد؟ ايا چيزى غير از فضاى روحانى و ملكوتى مسجد بود؟
بلى بر اساس روايتى كه حسن بن محمد ديلمى در كتاب ارشادالقلوب آورده است ، خود آن بزرگوار فرمودند:
نشستن در محراب براى من بهتر از نشستن در بهشت است زيرا نشستن در بهشت مرا خشنود مى سازد و نشستن در مسجد موجب رضاى خداست .
اين كه او گفت براى آن است كه قرآن فرمود:
و رضوان من الله اكبر (378)

خشنودى خدا از هر نعمت ديگرى حتى نعمت بهشت بزرگتر و برتر است .
البته مسجد نشينى ، بهشت نشينى را به دنبال خواهد داشت . اين پاداشى است كه مسجد نشين به يقين دريافت خواهد كرد. آرى ! نماز خالصانه اى كه در خانه خدا خوانده شود، بهشت مى سازد.
58-4. صد قصر در بهشت بنا مى كند نماز
شولاى نور بر تن ما مى كند نماز
ما را غريق مهر خدا مى كند نماز

با بانگ پر صلابت قد قامت الصلاة
ما را به كوى عشق صدا مى كند نماز

دلهاى خو گرفته به مرداب شرك را
سرچشمه خلوص و رضا مى كند نماز

هر صبحدم به روى خداباوران خاك
درهاى رحمت است كه وا مى كند نماز

كن تكيه بر نماز كه در شط حادثات
ايمن تو را ز موج بلا مى كند نماز

بنگر به پير عشق كه بر تخت احتضار
وقت سفر چگونه ادا مى كند نماز

آكنده از طنين عبور فرشته هاست
آنجا كه بال نافله وا مى كند نماز

از بندهاى وسوسه ، طاووس روح را
در آسمان نور رها مى كند نماز

مردان راه را ز جفا و وفاى دوست
پيمانه نوش خوف و رجا مى كند نماز

با زانوى ادب چو نشينى گه سلام
بر تو سلام عشق و صفا مى كند نماز

مقبول حق چو گشت نمازت ، براى تو
صد قصر در بهشت بنا مى كند نماز

همايون عليدوستى (379)
59-4. اهميت و فضيلت نماز جماعت
اولين و بهترين نشان فضيلت نماز جماعت اين است كه خداى ، تعالى ، در سه موضع از قرآن صريحا به آن امر فرموده است :
1. در سوره بقره فرمود:

يا بنى اسرائيل ... و امنوا بما انزلت ... و اركعوا مع الراكعين (380)

اى پسران اسرائيل !... به آنچه فرو فرستاديم ، ايمان آوريد... و با ركوع كنندگان ركوع كنيد.
اين آيات كريمه ، يهود را به قبول قرآن و اجراى برنامه هاى آن مى خوانيد و اشاهر مى كند به اين كه از مهم ترين برنامه هاى اسلام ، خواندن نماز به صورت گروهى و دسته جمعى است و نماز جماعت ، جزء متن اسلام است نه امرى زايد و حاشيه اى .
گفته اند: استفاده از كلمات (ركوع ) (راكعين ) به جاى (صلوة ) و (مصلين ) بدان سبب است كه ركوع ، در نماز يهود نبوده است و از ويژگيهاى نماز مسلمانان است و مفهم اين معنى است كه يهود در صورت قبول قرآن بايد به آيين مسلمانى در كنار ديگر نمازگزاران مسلمان به جماعت نماز بگذارند.
همچنين استفاده از كلمه (ركوع ) ما را به اين حقيقت رهبرى مى كند كه ملاك رسيدن به جماعت ، (ركوع ) است و اگر كسيى نتواند خود را در ركوع به امام رساند، آن ركعت از نماز جماعت را از دست مى دهد و از فضيلت آن محروم مى ماند. (381)

موضع دوم در سوره سوم است كه خطاب به مريم (عليه السلام ) مى گويد:
واركعى مع الراكعين (382)
با ركوع كنندگان ركوع به جاى آور
علماى شيعه فرمانى را كه در اين دو آيه است ، نسبت به نمازهاى جمعه و عيدين با وجود شرايط ، امر وجوبى دانسته اند و در ساير موارد، حمل بر استحباب موكد كرده اند؛ ضمنا آيه سوره آل عمران كه خطاب به حضرت مريم است ، دلالت بر استحباب شركت زنان در نماز جماعت دارد.
موضع سوم در سوره اعراف است . مى فرمايد:

قل امر ربى بالقسط و اقيموا وجوهكم عند كل مسجد (383)

بگو هر آيينه پروردگارم به رعايت انصاف و عدل فرمان داد و فرمود: رويهايتان را نزد هر مسجدى راست داريد.
شيخ طبرسى در مجمع البيان مى گويد: معناى آن اين است كه به هنگام نماز، آهنگ رفتن به مسجد كنيد. و اين در نزد بيشتر علما امر استحبابى به شركت در نماز جماعت است و در نزد كمتر آنان امر وجوبى است . (384)

از امام باقر (عليه السلام ) پرسيدند: آيا نماز جماعت واجب است ؟ فرمود:

الصلاة فريضة و ليس الجماعة فى الصلوات بمقروض ولكنها سنة و من تركها رغبة عنها و عن جماعة المؤ منين لغير عذر و لا علة فلا صلاة له (385)

نماز واجب است اما گردهمايى در نمازهايى ، واجب شده نيست ليكن سنت است و كسى كه نماز جماعت را بدون بهانه و يا بيمارى و يا از روى بى ميلى نسبت به آن و گروه مؤ منان رها سازد؛ نمازش پذيرفته نمى شود.
شيخ عطار چنين پند مى دهد: (386)
تو گر در جمع باشى ، جمع گردى
تو باشى شمع او را شمع گردى

ميان خلق باش و با خدا باش
چو جان با تن نشين ، و ز تن جدا باش

مكن ترك جماعت وان جمعه
برى شو از ريا و ذوق سمعه

برون مى رو ولى از خلق مگريز
به صورت با كسى اندر ميان مياميز

از زريق ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است : به اميرمؤ منان خبر رسيد كه مردمى در نماز جماعت حاضر نمى شوند. آن حضرت سخنرانى كردند و فرمودند: گروهى هستند كه در مساجد ما با حاضر نمى شوند! پس با ما نخورند، نياشامند، رايزنى و وصلت نكنند، و از غنائم ما چيزى نگيرند يا اين كه با ما در نماز جماعت ما حاضر شوند) و مسلمانان از خوردن ، نوشيدن و وصلت كردن با آنان خوددارى كردند تا در نماز جماعت حاضر شوند. (387)

همچنين از زريق روايت شده است كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود: (نماز مرد كه در منزلش به جماعت خواند، برابر با بيست و چهار نماز است . نمازى كه در مسجد به جماعت خواند، برابر با چهل و هشت نماز است و يك ركعت نماز كه در مسجدالحرام خوانده شود، برابر با هزار ركعت است كه در مساجد ديگر خوانند. نمازى كه در مسجد به تنهايى خوانه شود، برابر با بيست و چهار نماز است و نمازى كه در منزلت به تنهايى بخوانى ، غبار پراكنده در فضاست كه چيزى از آن بسوى خدا بالا نمى رود و كسى كه به منظور روى تابيدن از مسجد در خانه اش به جماعت نماز خواند ، نماز و و كسانى كه با او نماز گزارند، نماز شمرده نمى شود مگر سببش ، علتى باشد كه از رفتن به مسجد باز دارد.) (388)

از ابى هريره و عبدالله بن عباس نقل شده است كه گفته اند: رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:

من مشى الى مسجد من مساجد الله ، عزوجل ، فله بكل خطوة يخطوهخا حتى يرجع الى منزله عشر حسنات و محى عنه عشر سيئات و يرفع له عشر درجات (389)

آن كه به سوى مسجدى از مساجد خداى عزوجل مى رود، برايش به هر گامى كه بر مى دارد تا آنگاه كه به منزلش باز آيد، ده نيكويى است و ده گناه از او محو مى شود و مقامش ده درجه بالا مى رود.
و از اميرمومنان (عليه السلام ) در فضيلت نماز صبح روايت شده است كه فرمود:

من صلى الفجر فى جماعة رفعت صلاته فى صلاة الابرار و كتب يومئذ فى وفد المتقين (390)

آن كه بامدادان به جماعت نماز بگزارد، نمازش با نماز ابرار بالا مى رود و نامش آن روز در گروه متقين نوشته شود.
امام صادق (عليه السلام ) از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت كرده كه فرمودند:

من صلى الغداة والعشاء الاخرة فى جماعة فهو فى ذمة الله فمن ظلمه فانما ظلم الله و من حقره فانما يحقر الله (391)
كسى كه نماز بامداد و خفتن را به جماعت بخواند و در پناه و زينهار خداوند است و كسى كه به آن ستم روا دارد، به خدا ستم كرده است و آن كه كوچكش بشمارد و توهين به آن روا دارد به خدا اهانت كرده است و او را كوچك شمرده است .
آن حضرت از اميرمؤ منان (عليه السلام ) نيز روايت كرده اند كه فرمود

مروة الحضر قراءة القران و مجالسة العلماء و النظر فى الفقد و المحافظة على الصلاة فى الجماعات (392)

جوانمردى و انصاف ، در حضر، خواندن قرآن ، همنشينى با دانشمندان ، در نگريستن به تكاليف شرعى و نگاهبانى نماز در جماعت است .
و ابى سعيد خدرى از رسول خدا روايت كرده است كه فرمودند:

صلاة الجماعة افضل من صلاة الفرد بخمس و عشرين درجة (393)

نماز جماعت به بيست و پنج درجه از نماز فرادا برتر است .
و امام صادق (عليه السلام ) فرمود:

الصلاة فى جماعة افضل من صلاة الفذ باربع و عشرين صلاة (394)

نمازى كه به جماعت خوانند: فضيلتش بيش از بيست و چهار نماز است كه فرادا خوانند. همچنين از رئيس ‍ مذهب روايت شده است كه :

فضل صلاة الرجل فى جماعة على صلاة الرجل وحدده خمس و عشرون درجة فى الجنة (395)

برترى نماز مرد در جماعت بر نمازى كه تنها خواند، بيست و پنج درجه است در بهشت .
آن حضرت از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت كرده اند كه فرمود:
كسى كه نماز به جماعت خواند هر فعل خيرى را به او گمان ببيرد و گواهيش را قبول كنيد.
و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه فرمودند:
... و اما الجماعة فان صفوف امتى فى الارض كصفوف الملائكة فى السماء و الركعة فى جماعة اربعة و عشرون ركعة كل ركعة احب الى الله عزوجل ،. عبادة اربعين سنة و اما يوم القيامة يجمع الله فى الاولين و الاخرين للحساب فما من مومن مشى الى الجماعة الا خفف الله عليه عزوجل ، اهوال يوم القيامة ثم يامر به الى الجنة (396)

و اما نماز جماعت ؛ براستى كه صفهاى نماز امت من در زمين ؛ مانند صفهاى فرشتگان آسمان است و يك ركعت كه در جماعت خوانده شود با بيست و چهار ركعت نماز هم ارزش است و هر ركعت آن در نزد خداى ، عزوجل ، محبوب تر از چهل سال پرستش است اما در روز رستاخيز، خداوند، اولين و آخرين را براى حسابرسى اعمال گرد آورد. پس هيچ مومنى نيست كه به سوى جماعت گام بردارد مگر آن كه خداى ، عزوجل ، از هر اسناكى روز قياامت بر او مى كاهد و آنگاه فرمان مى دهد كه او را روانه مينو سازند.
همچنين از آن حضرت روايت شده است كه :

ان الله يستحيى من عبده اذا صلى فى جماعة ثم ساله حاجة ان ينصرف حتى يقضيها (397)

خدا را شرم مى ايد از اين كه بنده اش به جماعت نماز بگزارد و پس از نماز نيازى را از او بخواهد مگر آن كه پيش از بازگشت از نماز نيازش را برآورده كند.
و در خبر است كه امام رضا (عليه السلام ) فرمود:

فضل الجماعة على الفرد بكل ركعة الفاركعة و لا تصلى خلف فاجر و لا تقتدى الا باهل الولاية (398)

هر ركعت نماز جماعت بر دو هزار ركعت نماز فرد برترى دارد اما پشت سر هيچ تبهكارى نماز مگزار و جز به اهل ولايت اقتدا مكن .
مردى به امام صادق (عليه السلام ) عرض كرد: مسجدى بر در خانه ام هست . كدام يك از اين دو كار برتر است ؟ در منزلم نماز بخوانم و آن را دراز گزارم و يا با مسجديان و در پس اماممم نماز كنم ؟ آن حضرت به وى نوشت :
صل بهم و احسن الصلاة و لا تثقل (399)

با آنان نماز بگزار و نماز نيكو كن و گران و دراز مكن .
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:

من لزم جماعة المسلمين حرمت عليهم غيبته و ثبتت عدالته (400)

كسى كه بر نماز جماعت ، مداومت ورزد، غيبتش بر مسلمانان حرام است و عدالتش ثابت شده است .
و فرمودند:

لا صلاة لمن لا يصلى فى المسجد مع المسلمين الا من علة و لا غيبة لمن صلى فى بيته و رغب عن جماعتنا و من رغب عن جماعة المسلمين سقطت عدالته و وجب هجرانه (401)
كسى كه بدون عذر موجهى در مسجد و با مسلماننان نماز نخواند، نماز وى كامل نيست و آن كه در منزلش ‍ نماز مى خواند و از نماز جماعت مسلمانان روى مى تابد، عدالتش ساقط مى شود، دورى از او واجب است . و از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است :
من صلى فى بيته جماعة رغبة عن المساجد فلا صلاة له و لمن صلى معه الا من علة تمنع من المسجد (402)

هر كه از روى بى ميلى به مساجد، در خانه اش نماز جماعت كند، براى او نمازى نخواهد بود حتى براى كسى كه با او نماز خوانده است مگر آنكه حقيقة علتى مانع از حضورش در مسجد شده باشد.
و از آن حضرت گزارش شده است كه فرمود:

اشترط رسول الله على جيران المسجد شهودالصلوة (403)

فرستاده خدا (صلى الله عليه وآله ) حضور در نماز جماعت را بر همسايگان مسجد شرط كرد.
جاى آن دارد كه امروز نيز شرط همسايگى مسجد را شركت در نماز جماعت آن قرار دهند.
و امام باقر (عليه السلام ) فرمود:

لا صلاة لمن لا يشهد الصلاة من جيران المسجد الا مريض او مشغول (404)

كسى كه همسايه مسجد است و به نماز جماعت حاضر نمى شود، نماز وى كامل نيست . مگر بيمار باشد يا عذر موجه ديگرى داشته باشد.
و باز پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) در ضرورت نماز جماعت فرموده اند:

الصلاة جماعة و لو على راس زج اذا سئلت عمن لا يشهد الجماعة فقل لا اعرفه (405)

نماز بايد به جماعت برگزار شود؛ هر چند بر نوك تيز پيكان باشد. هر گاه در مورد كسى كه در نماز جماعت حاضر نمى شود، سوال شود،
بگو: او را نمى شناسم .
روايت شده است كه عبدالله بن مسعود، روزى به تكبيرة الاحرام نماز جماعت نرسيد و براى جبران فوت ثواب آن يك بنده آزاد كرد، به محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رفت و عرض كرد: يا رسول الله ! من به تكبير اول نماز جماعت نرسيدم و براى جبران آن يك بنده آزاد كردم . آيا با اين كار ثواب فوت شده را درك خواهم كرد؟ فرمود: خير. ابن مسعود گفت : يك بنده ديگر آزاد خواهم كرد. آيا به ثواب از دست رفته خواهيم رسيد؟ فرمود:

لا يا ابن مسعود! و لو انفقت ما فى الارض جميعا لم تكن مدرك فضلها (406)
خير اى ابن مسعود !اگر آنچهه را در زمين است در راه خدا خرج كنى ، ثواب از دست رفته تكبير افتتاج نماز جماعت را درك نخواهى كرد.
و از رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) است كه

من حافظ على الصف الاول و التكبيرة الاولى لا يوذى مسلما اعطاه الله من الاجر ما يعطى المؤ ذنون فى الدنيا و الاخرة (407)

كسى كه بر صف اول و تكبير اول محافظت نمايد و مسلمانى را اذيت نكند، خداوند به او پاداشى معادل پاداش موذنان ، در دنيا و آخرت ، مى بخشد.
و امام صادق (عليه السلام ) از پدرانش روايت كرده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) در وصيت خود به امام على (عليه السلام ) فرمودند:

ثلاث درجات : منها المشى بالليل و النهار الى الجماعات (408)

سه چيز موجب درجه و تقرب به خداست ؛ يكى از آن سه چيز قدم بر داشتن در روز و شب به سوى نمازهاى جماعت است . و از همان حضرت روايت شده است كه :

اذا كان العبد خلف الامام كتب الله له ماة الف الف و عشرين درجة (409)

هر گاه بنده پشت سر امام عادل به نماز ايستد، خداوند برايش ثواب صد ميليون حسنه و بيست درجه منظور فرمايد.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) كناره گيرى از جماعت هاى اسلامى را منع كردند و فرمودند:

ان الشيطان ذئب الانسان كذئب الغنم ياخذ الشاة القاصية والناحية فاياكم والشعاب و عليكم بالجماعة والعامة والمسجد (410)

شيطان گرگ انسان است ؛ همانند گرگ گوسفندان كه هميشه ميشهاى دور افتاده و كناره گير را مى گيرد. پس از دسته بندى هاى و گروه گراييها بپرهيزيد و بر شما باد كه در نماز جماعت و جماعتهاى عمومى اسلامى و مساجد حاضر شويد.
60-4. فضيلت حسرت خوردن آن مخلص بر فوت نماز جماعت (411)
آن يكى مى رفت در مسجد درون
مردم از مسجد همى آمد برون

گشت پرسان كه جماعت را چه بود
كه ز مسجد مى برون آيند زود

آن يكى گفتش كه پيغمبر نماز
با جماعت كرد و فارغ شد ز راز

تو كجا در مى رويييى اى مرد خام
چون كه پيغمبر بدادست السلام

گفت : آه و دود از آن ، آه شد برون
تو به من ده و آن نماز من تو را

گفت دادم آه و پذ رفتم نماز
كه خريدى آب حيوان و شفا

حرمت اين اختيار و اين دخول
شد نماز جمله خلقان قبول

61-4. اهميت و فضل نماز آدينه
آدينه ، روزى بزرگ است با فضلى عظيم ، يوم العروبه اعراب جاهلى و جمعه مسلمين ، عيد مؤ منان ، روز تنظيف ، تغسيل تطهير، روز بى اعتنايى به سودهاى مادى و عنايت به منافع دنيوى و روز تعطيل كار و كسب و شتافتن به سوى ياد خدا، روز از دنيا گسستن و به خدا پيوستن ، روز نيايش هاى خاص و پيوند زهدانها روز ارتباط ويژه با خدا و خلق خدا، روز اتحاد و همبستگى ، روز ولى عصر، بقية الله الاعظم ، حضرت حجت بن الحسن العسكرى ، صلوات الله و سلامه عليه و على ابائه ، روز رحمت فرستادن بر اسعد بن زراره اولين اقامه كننده جمعه و روز درخواست آمرزش مردگان .
عزالى مى نويسد: اندر خبر است كه خداى تعالى ، اندر همه آدينه ششصد هزار بنده آزاد كند از دوزخ ، و رسول (صلى الله عليه وآله ) گفت : دوزخ را هر روز در نزديكى زوال آفتاب بتابانند مگر روز آدينه كه دوزخ را اندر اين وقت نتابانند. و گفت : هر كه روز آدينه فرمان يابد، وى را مزد شهيدى بنويسد و از عذاب گورش نگه دارند. (412)

بايد دانست كه بزرگى آدينه از فضل جماعت جمعه است و اهميت و فضل اين فريضه را اين كه به دستورى در سوره جمعه داده است نظرى كنيم .
به همه مسلمانان و مؤ منان فرمان مى دهد كه به محض شنيدن اذان جمعه به سوى ذكر خدا بشتابند و خريد و فروش و كارها و برنامه هاى ديگر را رها سازند و تا آنجا كه اگر گرفتار كمبود مواد غذايى باشند و كاروانى بيايد و حامل مايحتاج آنان باشد به سراغ آن نروند و خطبه هاى جمعه را رها نكنند.

يا ايهاالذين امنوا اذا نودى للصلوة من يوم الجمعة فاسمعوا الى ذكر الله و ذروا البيع ... (413)

و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند:

ان الله تعالى فرض عليكم الجمعة فمن تركها فى حياتى او بعد موتى استخفافا بها او جحودا لها فلا جمع الله شمله ، و لا بارك له فى امره ، الا ولا صلوة له الا و لا زكوة له ، الا و لا حج له ، الا و لا صوم له ، الا و لا برله حتى يتوب (414)

خداوند، نماز جمعه را بر شما واجب كرد. هر كس آن را در حيات من يا پس از وفات من ، از روى استخفاف ، و يا انكار رها سازد، خداوند او را پريشان مى كند، و به كارش بركت نمى دهد. بدانيد! نمازش ‍ پذيرفته نمى شود. بدانيد! زكاتش را قبول نمى كنند. بدانيد! حجش ، قبول نيست بدانيد! كارهاى نيك او قبول نخواهد شد تا آن كه توبه كند و ديگر نماز جمعه را رها نكند، سبك نشمارد، و منكر نشود.
در روايات ائمه اهل بيت (عليه السلام ) نيز به لحاظ اهميت و فضيلت نماز جمعه تاكيدهاى فراوانى درباره آن ديده مى شود.
در حديثى امام باقر (عليه السلام ) آمده است :

صلوة الجمعة فريضة ، و الاجتماع اليها فريضة مع الامام فان ترك رجل من غير علة ثلاث فقد ترك ثلاث فرائض و لا يدع ثلاث فرائض من غير علة الا منافق (415)

نماز جمعه ، فريضه است و اجتماع براى آن به امامت امام معصوم فريضه است . هر گاه مردى بدون عذر، سه جمعه را ترك گويد، فريييضه را ترك گفته و كسى سه فريضه را بدون علت ترك نمى كند مگر آن كه منافق باشد.
بايد توجه داشت همان طور كه از روايت اخير استفاده مى شود . اين گونه روايت ها كه درباره تاركان نماز جمعه آمده است و برخى از آنها را در مواضع ديگر آورديم مربوط به زمان حضور امام معصوم مبسوط اليد است كه نماز جمعه در آن واجب عينى است و نه واجب تخييرى اما امروز كه نمازگزار در انتخاب نماز ظهر استنكار نمى باشد، مشمول اين مذمت ها نيست . هر چند اهميت فزون از حد نماز جمعه ؛ در اين روزگار نيز محفوظ است بويژه آن غربت اسلام و مسلمين در ميان انبوه دشمنانى كه به سلاحهاى مخرب فرهنگى و غير فرهنگى مجهزند، بخوبى احساس مى گردد.
شخصى به محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) رفت و گفت : اى فرستاده خدا! من بارها آماده رفتن به حج شده ام اما توفيق ، رفيقم نگشته است . فرمود:
عليك بالجمعة فانها حج المساكين (416)

بر تو باد كه پيوسته در نماز جمعه حضور يابى كه آن حج مستمندان است . كنايه از آن برگزارى نماز جمعه شكل كوچكتر و محدودترى از كنگره عظيم و جهانى حج ، و در بردارنده بسيارى از بهره هاى آن مناسك بزرگ عبادى سياسى اسلام است و روايت شده است كه آن بزرگوار فرمودند:

من اتى الجمعة ايمانا و احتسابا استانف العمل (417)

كسى كه از روى ايمان و بر وجه حسبت رضاى خدا به نماز جمعه درآيد، برنامه عملش را از سر گرفته است .
كنايه از آن كه تمام گناهان گذشته اش آمرزيده خواهد شد به گونه اى كه گويا دوره تكليفش از نو شروع شده است .
با توجه به آن كه فضيلت و ارزش هر چيزى بستگى به آثار و نتايج نيكويى آن دارد، تكميل بحث اهميت و فضيلت نمازهاى يوميه و جمعه ، و جماعت را در فصل اول از دفتر سوم كه مربوط به آثار نماز است مطالعه فرماييد.
62-4. نماز جمعه ، رمز وحدت مردم
نماز جمعه بود رمز وحدت مردم
ز كارمند و كشاورز و تاجر و سرباز

بسا به جمع شود نقش دشمنان افشا
بسا به جمع شود عذر خائنان ابراز

بسا فزوده شود بينش سياسى خلق
بسا شود گره از كارهاى مردم باز

خوشا كسان كه به اصلاح خويش مى كوشند
مقام قرب خداوند مى كنند احراز

به خلق بهره رسانند با مساعى خويش
نمى كنند به اموال خلق دست دراز

ز پارسايى و پاكى صفاى دل يابند
به گوش جان شنوند از فرشتگان آواز

حقايق دو جهان است نزدشان مكشوف
چو عبد خاص خدا گشته اند و محرم راز

شوند داخل در جمع اولياء الله
بسوى جنت قرب خدا روند مجاز

ز روى صدق و صفا گفت اين چكامه شريف
براى اهل حقيقت در اين سراى مجاز

على شريف (418)

63-4. نماز، سرود فرشتگان
اى داستان زلف توام ، شب دراز كن
وز نيمه شب ، دريچه صبحم فراز كن

تا آسمان خم شده با اشك اختران
ديدم بر آستان تو راز و نياز كن

از سوز دل به زمزمه دمساز مى شويم
با بلبلان شب همه شب نغمه ساز كن

زنگ شتر نوازم و آهنگ كاروان
اى آروزى حج و سفر در حجاز كن

صبح است ، چشم و چشمك اين اختران بيند
اى غنچه هاى گل به رخت چشم باز كن

وقت است دست و روى بشويم نماز را
مريم نشسته بر لب جو، دستنماز كن

آفاق و كوه و جنگل و دريا هر چه هست
بينم به گرد كعبه كويت ، نماز كن

هر جلوه اى به چشم حقيقت جمال توست
ما عاجزان ، نظاره به چشم حجاز كن

سرو چمن نهاده بر اين در، سر نياز
اى سر كشى به قامت چون سرو ناز كن

تا روزه ام به مرتع افلاك مى چرم
آرى ! رسن دراز بود ترك آز كن

آرى من اهل رازم و دست طلب دراز
هر نيمه شب به درگه داناى راز كن

اى آه فرشتگان و سرود فرشتگان
پرچم به بام عرش ، تو در اهتزاز كن

دستى گره به كار من ناتوان زده است
بفرست ناخنى ، گره از كار باز كن

چو شهسوار طبع تو هم كيست شهريار
تا تيغ و توسن تترى تركتاز كن

استاد محمد حسين شهريار (419)

64-4. فضيلت نماز شب
كوششهاى دراز روزانه در امر معاش ، سرگرمى هاى گوناگون و نمودهاى فريبنده زندگانى مادى ، توجه انسان را به خود جلب مى كند و انديشه اش را به ياد واديهاى گوناگون مى كشاند؛ به نحوى كه جمعيت خاطر و حضور قلب را از او سلب و او را از حلاوت نماز و عبادت ، محروم مى كند، اما در دل شب كه غوغاى زندگى مادى فروكش مى كند و پس از چند ساعت خواب ، جسم و روحش آرام مى گيرد و با وضو گرفتن و آماده شدن براى نماز و نيايش شبانگاهى ، حالت نشاط و توجه ويژه اى در او پديد مى آيد، مى تواند با آمادگى بيشتر و در شرايط بهترى در حقايق هستى بينديشد و در محيطى آرام تر و دور از هر گونه ريا و خودنمايى ، علاوه بر راز و نياز با پروردگار، به تربيت نفس و تكميل روح خود بپردازد.
پيامبران ، اوليا، مردان راه خدا، پيوسته از نمازها و نيايشهاى بخش آخر شب براى خودسازى و تقويت اراده نيرو گرفته اند و اين نيرو در راه ساختن انسانهاى ديگر بكار رفته است و به صورت انقلابهاى بزرگ و اصلاحات اجتماعى خير كننده اى جلوه گر شده است .
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) مسلمانان را با استفاده از همين برنامه هاى روحانى پرورش دادند و شخصيت آنان را چنان فرو بردند كه با هويت قبلى آنان بكلى تفاوت داشت و او از مردمى بت پرست و عارى از تمدن و فرهنگ كه هم بدوى و هم بدوى بودند، در مدت كوتاهى ، انسانهاى جديدى ساخت كه براى ملل ديگر باور كردنى نبود. و تاريخ ، نظاير برخى از آنان را كمتر ديده است .
شنيده ام سفراى عمر خليفه دوم به دربار يزدگردد ساسانى رفتند و او را به اسلام فرا خواندند و چون نپذيرفت اخطار جنگ به او دادند و اما يزدگرد كه از شخصيت جديد اعراب و آنچه در پشت مرزهاى ايران گذشته غافل بود، اخطار آنان را سخن ياوه اى از دهان مردمى بى تمدن و شير شتر خوار دانست و دستور داد تا طشت هاى خاك آوردندو به نشان اهانت بر فرق سفيران نهادند و آنان را به بيرون راندند. سفيران اين كار ايرانيان را به فال نيك گرفتند و گفتند: آنان خاك وطن خود را به دست خود در اختيار ما قرار دادند. به خواست خدا پيروزى از آن ما خواهد بود. دربار ايران تحول عظيمى را كه پيامبر ايجاد كرده بود باور نداشت و پس از فتح قادسيه به خويش آمد.
و البته آنچه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) كرده بود، ملهم از وحى آسمانى بود.
اولين آيات سوزه مزمل به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) چنين دستور داد:

يا ايهاالمزمل . قم الليل الا قليلا. نصفه او انقص منه قليلا. اوزد عليه و رتل اقران ترتيلا. انا سنلقى عليك قولا ثقيلا. ان ناسئة الليل هى اشد وطا و اقوم قيلا ان لك فى النهار سبحا طويلا واذكر اسم ربك و تبتل اليه تبتيلا (420)

اى جامه به خود پيچيده ! بر پا خيز و شب را جز اندكى به تهجد سر كن . نيمى از شب را، يا اندكى از آن كم ككن ، يا بر نيم آن (به اختيار خويش ) بيفزا و قرآن را با دقت و تامل ، و فصاحت و روشنى تلاوت كن ما گفتارى گرانمايه يا فرمانى دشوار را بزودى به تو القا مى كنيم .
همانا برخاستن در شب و نماز خواندن ، از جهت دشوارى ، سخت تر و از حيث خواندن و گفتن ، درست تر است . تو را در روز كوشش درازى در امر معاش مى باشد. نام پروردگار خود را ياد كن و از همه چيز به سوى او به گسل . گسليدنى تمام .
بعضى به جاى (وطا)، (وطا) قرائت كرده اند و (وطاء) به معنى موافقت است . بنابراين قرائت ، معنا چنين مى شود: (در برخاستن و عبادت شب ، موافقت زبان و دل بيشتر و از حيث گفتار درست تر است ) و اين همان است كه گفتيم عبادتى كه در دل شب و در تنهايى اجرا شود، دور از هر گونه خودنمايى و رياكارى است .
در لسان العرب آمده است : فراء گفته است : (هى اشد وطا)؛ يعنى نماز شب از نظر قيام به طاعت حق ، استوارتر است و بعضى از قاريان ، گفته اند؛ يعنى نماز شب بر نماز كننده گرانتر از نماز روز است زيرا شب براى خواب است پس مراد اين است كه هر چند نماز شب به خاطر شب خيزى گرانتر است اما از نظر گفتار مطابقت با زبان و دل استواتر است و برخى از آنان (ه اشد وطاء) بر وزن (فعالا) خوانده اند. اراده مى كند كه نماز شب از نظر درمان و موافقت سخت تر است . (421)

در صورتى كه معناى اخير درست باشد، مراد اين است كه نماز شب از نظر درمان نفاق و ديگر بيماريهاى روحى و اخلاقى و از جهت تاثير تربيتى و نيز از نظر موافقت با سرشت و فطرت انسانى ، شديدتر است .
صاحب لسان العرب مى افزايد: ابو حاتم ، قرائت (هى اشد وطا) به كسر واو و مد را برگزيده است و منذرى حكايت كرده است كه ابوهيثم ، قرائت اخير را اختيا كرده و گفته است ؛ معناى آن اين است كه گوشش ‍ موافق دل و چشم اوست و زبانش با دل به خوبى مطابقت دارد و دل به غير آنچه گوش به آن مشغول است (معانى آيات و اذكار و كلماتى كه نماز كننده از زبان خود مى شنود) اشتغال نمى ورزد. (422)

خلاصه آن كه فراغ دل و حضور آن در نماز شب بيشتر است و زمينه هاى خودنمايى و رياكارى و پراكندگى فكر و ذهن ، كمتر در آن پيش مى آيد و در نتيجه تاثير آن در تربيت نفس و خودسازى قوى تر است .
خطاب (يا ايهاالمزمل ) به جاى (يا ايهاالرسول ) و (يا ايهالنبى ) اشاره به اين دارد كه اى پيامبر! دوره جامه به خود پيچيدن و در گوشه نشستن به سر آمده است . اكنون دوران قيام و خودسازى ، و اجراى رسالت و ديگر سازى است .
دستور قرائت قرآن كه حاوى بهترين برنامه ها براى خودسازى و جامعه سازى است ، آن هم در دل شب و فضايى ملكوتى و روحانى ، آن هم با رعايت ترتيل ؛ يعنى رعايت نظم و آهستگى ، و اداى صحيح كلمات و حروف ، و تامل و دقت در معانى آيات و انديشه در نتايج آن ، براى آن است كه زمينه لازمم براى رشد و نمو اخلاقى و معنوى و تكامل پر شتاب روحانى و اصلاحات سريع اجتماعى فراهم گردد.
آنانكه اهل تهجدند، تااثير شب زنده دارى ، تلاوت قرآن و نماز شب را در تهذيب نفس ، صفاى روح ، تقويت ايمان ، تقوى و اراده به خوبى مشاده مى كنند.
همه مسلمانان از مراتب تهجد امام على (عليه السلام ) و پيوند او با نماز شب به خوبى آگاهند و چنان نبوده است كه آن بزرگوار ترك نماز شب گويد با وجود اين اهميت نماز شب و ترويج آن ، بدان پايه است كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) در وصايا خود به وى فرمود:

يا على اوصيك فى نفسك بخصال فاحفظها - ثم قال : اللهم اعنه .. و عليك بصلاة الليل ، و عليك بصلوة الليل و عليك بصلوة الليل (423)

تو را به خصالى سفارش مى كنم . همه آنها را رعايت كن . آنگاه فرمود: خداوند ا!او را بر حفظ اين خصال يارى كن - تا آنجا كه فرمود : بر تو باد به نماز شب . بر تو باد به نماز شب !آن حضرت در جاى ديگر فرمودند:

خيركم من اطاب الكلام و اطعم الطعام و صلى بالليل والناس نيام (424)

بهترين شما كسى است كه خوش سخن باشد، گرسنگان را سير كند و شبانگاه هنگامى كه مردمان در خوابند، نماز كند.
و روايت شده است كه آن حضرت به جبرئيييل (عليه السلام ) فرمودند: مرا پند ده جبرئيل گفت :

يا محمد عش ما شئت فانك ميت ، و احبب ما شئت بانك مفارقة ، و اعمل ما شئت فانك ملاقيه ، و اعلم ان شرف المؤ من صلواته بالليل ، و عزه كفه عن اعراض الناس (425)

اى محمد هر چه مى خواهى عمر كن ولى بدان كه سرانجام خواهى مرد، و به هر چه مى خواهى دل بند اما بدان كه از آن جدا خواهى شد و- رعملى مى خواهى بكن ليكن بدان كه عملت را خواهى ديد و بدان كه برترى مؤ من به خواندن نماز شب و عزتش به خوددارى از ريختن آبروى مردم است .
و از آن حضرت روايت شدهاست كه فرمودند: من صلى بالليل حسن وجهه بالنهار (426)
كسى كه نماز شب بخواند در روز آبرومند خواهد زيست .
مردى نزد اميرمؤ منان (عليه السلام ) آمد و عرض كرد: من از نماز شب محروم شدم على (عليه السلام ) فرمود: انت رجل قد قيدتك ذنوبك (427)
تو مردى هستى كه گناهت تو را در بند كشيده است .
از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود:

ان من روح الله ، تعالى ، ثلاثه ؛ التجهد بالليل و افطار الصائم و لقاء الاخوان (428)
سه چيز از عنايات مخصوص خداوند است : نماز و نيايش شبانگاهى ، بازكردن روزه روزه دار، و ديدار برادران .
و در روايت ديگرى از آن بزرگوار كه از طريق امام ابوالحسن العسكرى و پدرانش (عليه السلام ) نقل شده است مى خوانيم كه در تفسير آيه ان الحسنات يذهبن السيئات (429)
كارهاى نيك اثر كارهاى بد را از ميان مى برد. فرمود: صلاة الليل تذهب بذنوب النهار (430)
نماز شب گناهان روز را مى زدايد.
خداى تعالى به پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) فرمود كه پرهيزكاران را به پاداشى برتر از متاع ناچيز دنيا مژده دهد، به حيات جاودانه در بهشت برين آنگاه شب زنده داران و آمرزش طلبان سحرگاهان را از مصاديق پرهيزگاران معرفى فرمود و از بندگى كه به آنان بيناس و نظر عنايت به آنان داد:

قل اؤ نبئكم بخير من ذلكم للذين اتقوا عند ربهم جنات ... و المتسغفرين بالاسحار (431)
و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) هم شب زنده داران و حاملان قرآن را افراد برتر امت خود دانست و فرمود:

اشراف امتى حملة القران و اصحاب الليل (432)
خداى تعالى ، در برترى نمازگزاران شب فرمود:

.... امن هو قانت اناء الليل ساجدا و قائما يحذر الاخرة و يرجوا رحمة ربه ، قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لايعلمون انما يتذكر اولوالباب (433)
آيا آن ناسپاس مشرك بهتر است يا كسى كه ساعتهايى از شب را سجده كنان و ايستاده عبادت مى كند، و از آخرت مى ترسد و رحمت پروردگارش را اميد مى دارد؟ بگو آيا آنان كه مى دانند و خدا را عالمانه عبادت ميكنند و مشركانى كه نمى دانند و چيزى از حقايق هستى نمى فهمند، برابرند؟ البته فقط خداوند خرد پند مى گيرد.
زراره گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرضه داشتم كه منظور از كريمه (امن هو...) چيست ؟ فرمود: نماز شب . (434)

در تفسير على بن ابراهيم قمى ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود: هيچ كار نيكى نيست كه بنده آن را عملى كند مگر آن كه در قرآن براى آن ثوابى معين شده است به جز نماز شب كه خداى ، تعالى ، پاداش آن را به سبب اهميت بسيارى كه نزد او دارد بيان ننموده و در بزرگداشت مقام شب زنده داران و پاداشى آنان به اين اكتفا فرمود (435)

تتجافى جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون . فلا تعلم نفس ماا خفى لهم من قرة اعين جزاء بما كانوا يعلمون (436)

پهلوهايشان از بسترها دور مى ماند، پروردگارشان را به ترس و اميد مى خوانند، و از آنچه روزيشان داديم ، در راه خدا خرج مى كنند. پس هيچ نفسى پاداش ديده روشن كنى را كه برايشان پنهان داشته شد، نمى داند اين پاداش بزرگ كه قدر آن مجهول است ، به رايگان به آنان داده نمى شود بلكه در قبال شب زنده دارى و عبادتى است كه مى كردند.
و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمودند: هنگامى كه بنده خوابگاه لذتبش و خواب شيرين خود را ترك مى گويد تا پروردگار خود را به نماز شبش خشنود كند، خدا به واسطه اش به فرشتگان مباهات فرمايد و گويد:
آيا اين بنده ام را نمى بينيد كه از بستر خود برخاسته است تا نمازى كند كه آن را بر او واجب نكرده ام ، گواه باشيد كه مشمول آمرزش من گرديد. (437)

و از امام رضا (عليه السلام ) روايت شده است كه از امام على بن الحسين (عليه السلام ) پرسيدند: نمازگزاران و نيايشگران شب چه ويژگى مهمى دارند و كه از حيث چهره از بهترين مردم هستند؟ فرمود: زيرا آنان با خداى خويش خلوت مى كنند و با او راز مى گويند. خدا هم پوشش را از نور خويش بر آنان مى پوشاند.
شيخ مفيد در كتاب (المقنعة ) گويد: آورده اند: كه نماز شب ، روزى راز ياد، چهره را نيكو، خدا را خشنود و گناهان را برطرف مى كند. (438)

65-4. شعله هاى انتباه
نيمه شب برخاستم از خواب نوشين سحرگاه
خسته و آسيمه سركردم در آيينه نگاه

چهره ام را تيره ديدم ، خاطرم آزرده شد
با خود گفتم چه باشد راز اين روى سياه ؟

هاتفى گفتا: سيه روزى نمى دانى ز چيست ؟
گفتمش آرى بغريد اين بود مزد گناه

رفت از دستت جهل گوهر به آسانى ، كنون
بيم آن باشد گهرهاى دگر، سازى تباه

بس نبودت اين همه بيهوده در دل پرورى
حب جان و مال و حب نام و ننگ و حب جاه ؟

ملك جانت را گرفته لشگرى از حرص و آز
بايد از دشمن بگيرى باز پس ، اين پايگاه !

از چه رو افتاده اى بر جاى خود بى ذكر و فكر
كى شوى پيروز در جنگ ، اى امير بى سپاه ؟

كن مهيا لشگرى از علم و ايمان و عمل
تا بر اقليم وجود بگردى پادشاه

گر به هنگام توانايى نسازى چاره اى
ناتوانى چون رسد، سودى ندارد اشگ و آه

از سيه رويى هراسانى اگر تا زنده اى
نيك باش و بد براى اين و آن هرگز مخواه

چون ميان بندى براى خدمت درماندگان
شب درخشان مى شود روى تو چون سيماى ماه

ناگهان خاموش گرديد آن صداى پر طنين
مرغ جانم شد اسير شعله هاى انتباه

لحظه اى انديشه كردم ، يادم آمد كار من
بوده است از ابتدا يا نابجا يا اشتباه

دل شكسته زير لب گفتم : (چه بايد كنم ؟)
هاتف از نو گفت : بايد خود برون آى ز چاه

يوسفا تا كى فرو افتاده اى در چاه نفس
رو بالاگير و كن بر آسمان يك دم نظر

شب براى ديدن روى دلارام است و بس
سر منه بر روى بالين سنگ آسا تا پگاه

فهم كن معناى (ان من شى ء) را اى بى خبر(439)

كمترىآيازسنگ و خاك و خاشاك و گياه

بانمازى و مناجاتى و اشك و ناله اى
روى خود را كن سپيد از تابش نور اله

خدمت خلق و نماز شب نشان مومن است
زن دو مى گردد منور، صورت مردان راه

شرمسارى مى زند آتش به جان خسته ام
چون به خاطر آيدم اين گفتگوها گاه گاه

سيد احمد زرهانى (440)

66-4. نماز اختران در شب
باز شب آمد، بدنها خسته شد
خستگان ، خفتند و درها بسته شد

جز در رحمت كه هرگز بسته نيست
عش اگر باشد، كسى دلخسته نيست

شب گذشت از نيمه و آيات رب
شد نمايان تر، ببه لوح تيره شب

اختران در آسمان ، چشمك زنان
با اشارت ، بسته از گفتن زبان

هر يكى در جاى خود، خوب و قشنگ
هر يكى بر دل زند چون (زهره ) چنگ

گردش اين اختران و اين زمين
قدرت حق را نمايش بس همين

آسمان و لوح زينت بخش آن
رمز مليون سال نورى ، نقش آن

شب همه زيبايى و خوش منظرى است
روز، كى در آسمانش (مشترى است ؟

اين عطارد اين اورانوس اين زحل
آيتى روشن ز نور لم يزل

در مدار عشق ، ننپتون ، رهسپار
مى رود مريخ هم بى اختيار

ماه همچون عاشق سر گشته اى
مات و حيران ، در پى گم گشته اى

محو نور لايزالى كهكشان
جذبه دلبر، برد او را كشان

خط نورى ، از شهاب ثاقب است
شب خداوندا! چه ماه و جالب است ؟

اين شب و اين رازها و اين سكوت
رمز تسبيح (خداى لايموت )

اى شب اى تشريف قرآن را سلام !
اى ره معراج راه اول مقام !

اى شب اى آگاه از راز حرم
با همه شب زنده داران همقدم

شب نماز (مصطفى ) را ديده است
شب ، مناجات (على ) بشنيده است

هست بسا با گوش دل شب ، آشنا
صورت زهرا و حسين و مجتبى

انجامش كراسه نخست
نيايش (1): اى خدا! اى راز دار! پرده پوش !
اين منم بيدار از هول گناه
مى كنم بر آسمان شب نگاه

اين منم ، از راه دور افتاده اى
رايگان عمر از كف داده اى

اين منم ، در دست غفلت ها اسير
اى خداى مهربان ، دستم بگير

گرچه من پا تا به سر آلوده ام
رخ به درگاه تو آخر سوده ام

جانم از غم سوزد و دارم خروش
اى خدا! اى راز دار پرده پوش

آمدم ، با چشم گريان آمدم
گر گنه كارم ، پشيمان آمدم

يا روؤ ف و يا رحيم و يا رفيع
چهارده معصوم را آرم شفيع

ناگهان آمد به گوش دل ندا
مژده اى از رحمت بى انتها

يا عبادى ، الذين اسرفوا
از نويد رحمتم ، لاتقنطوا

با چنين رافت كه مى خوانى مرا
كى خداوندا! بسوزانى مرا؟

كى شود نوميد، از رحمت حسان
تا كه دارد چون تو ربى مهربان

حبيب الله چايچيان (حسان ) (441)

نيايش (2): ترجمه گزيده اى از نيايش سيد ساجدان (عليه السلام )
سپاس ، خدايى را كه برنامه زندگانى و آيين آسمانى به ما عطا فرمود. ما را به دين خود اختصاص داد و در راههايى كه موجب احسان وى مى شود پويا كرد تا به نعمتش به سر منزل خشنوديش پوييم . سپاسى كه بدان خشنود گردد و آن را قبول كند..
و او را سپاس كه ماه خود؛ يعنى ماه رمضان ، ماه روزه ، ماه اسلام و ماه بپا خواستن براى نماز را يكى از راههاى احسان خود گردانيد. ماهى كهقر آن را در آن فرو فرستاده است قرآن كه براى مردم ، چراغ هدايت به سوى حق و نشانه هاى روشنى از راهنمايى و جداسازى باطل از حق است .
پروردگارار بر محمد و خاندان او درود فرست و ما را به شناخت فضل اين ماه و بزرگداشت حرمت آن و خوددارى از آنچه در آن بازداشته اى ، ملهم ساز و بر روزه دارى حقيقى در آن ، به وسيله بازداشتن اندامها از گناه و بكار بردن آنها در آنچه تو را خشنود كند، يارى ده تا با گوشهايمان ، لغوى ننيوشيم و با چشمهاى خود به سوى لهوى نشتابيم . دستهايمان را به ناروايى نگشاييم و گامهايى خود را در اجراى ممنوعى به پيش نگذرايم و تا شكمهايمان جز آنچه حلال كرده اى در درون خود جا ندهد و زبانهاى ما جز به آنچه حديث كرده اى ، به نطق نيايد. جز در كارى كه به پاداش تو نزديك گرداند، نكوشيم و جز آنچه از عقوبت حفظ كند، نياموزيم . آنگاه همه كارهاى ما را از رياى رياكاران و سمعه سمعه پيشگان پيراسته گردان ؛ چنان كه جز تو هيچ كس را در آن شريك نسازيم و مرادى جز تو نداشته باشيم .
خدايا بر محمد و آلش درود فرست و در اين ماه ما را به پنج نماز با حدودش كه تحديد كرده اى و واجباتش ‍ كه مقرر داشته اى و شروطش كه معين كرده اى و اوقاتش كه تعيين فرموده اى ، واقف ساز و ما را در امر نماز، با كسانى كه برابر كن كه به مراتب شايسته آن رسيده اند و نگهدار و رعايت كننده اكران آن هستند و آن را در اوقات ويژه اش به گونه اى كه پيامبرت (صلى الله عليه وآله ) تشريع كرده است ؛ با كامل ترين پاكى و رساترين خشوع به جاى آورده اند. در اين ماه ما را موفق ساز كه با بر و احسان ، به بستگان خود بپيونديم و با انعام و بخشش ، به بهبود وضع زندگانى همسايگان مستمند خود بپردازيم . دارايى هاى خود را از حقوق غير و مظالم ، بپيراييم و آن را با بيرون كردن زكات ، پاك گردانيم . به آن كه از ما دورى كرده است ، باز گرديم و درباره آن كه به ما ستم كرده ، نصفت روا دارييم و با كسى كه با دشمنى ورزيده است آشتى كنيم مگر آن كس كه براى تو با او دشمنى شده است زيرا او دشمنى است كه ما با وى دوستى نمى كنيم و از دسته اى است كه با آن صاف نمى گرديم .
خدايا بر محمد و خاندان او رحمت فرست و ما را از كجروى در توحيدت ، كووتاهى در تمجيدت ، ترديد در دينت ، كورى از راهت ، سبك شمردن حرمتت و فريب خوردن از دشمنت شيطان رجيم دور ساز .
خدايابر محمد و خاندان او درود فرست و همراه كاهش اين ماه ، از گناهان ما بكاه و با رسيدن سلخش ‍ جامه هاى وبال از تن ما بركن تا رمضان در حالى از ما بگذرد كه ما را از خطاها پاكيزه ساخته و از گناهان پيراسته باشى .
خدايا بر محمد و آلش رحمت فرست و از استقامت بگرديم . ما را مستقيمت ساز و اگر دشمنت شيطان ما را احاطه كند، ما را از چنگ او خلاص گردان اين ما ره به عبادت ما آكنده ساز و اوقاتش را به طاعاتمان بياراى . ما را در روزش به روزه داشتن و در شبش به نماز و تضرع و اظهار خوارى و در برابر خود يارى ده تا روزش بر ما به غفلتى و شبش به تقصيرى گواهى ندهد.
خدايا ما را در همه ماهها و روزها تا زمانى كه زنده بدارى اين چنين قرار ده و از آن بندگان صالح خودگردان كه بهشت را جاودانه به ميراث مى برند. (442)

پايان نمازشناسى 1
يكشنبه 21 تير ماه 1377 برابر 17 ربيع الاول 1419 هجرى قمرى .
ميلاد نور و رحمت ، حضرت ختمى مرتبت (صلى الله عليه وآله ) و فرزند مكرمش رئيس مذهب ، صادق ال محمد (عليه السلام ).

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
5 + 2 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .