در محضر عارفان، دستورالعمل اخلاقي، واصف بادكوبه اى

در محضر عارفان، دستورالعمل اخلاقي، واصف بادكوبه اى

فهرست مطالب
پيشگفتار1 : پند نامه امام على به امام حسن عليه السلام

بيان مرگ
توفيق طلب
پندهاى گوناگون
2 : دستور العملى از حضرت امام صادق (ع )
3 : وصيت علامه حلى قدس سره به فرزندش
4 : دستور العملى از شيخ نجم الدين
5 : دستورالعملى از شهيد اول6 : دستورالعملى از ابن ابى جمهور احسايى

7 : وصيتنامه فقيه پارسا ابراهيم بن سليمان قطيفى
سفارشهاى عمومى و سفارشهاى خصوصى
1. سفارشهاى عمومى :
2 - سفارشهاى خصوصى
8 : دستور العملى از مرحوم مجلسى
9 : دستور العملى از مير محمد حسين خاتون آبادى
نخستين سفارش
سفارش دوم
آخرين نصيحت
10 : دستورالعملى از آخوند ملا حسينقلى همدانى
11 : دستورالعملى از آيه الله عبدالله المامقانى
12 : دستورالعملى از شيخ محمد حسين (كمپانى ) به امام جمعه زنجان
13 : وصيت نامه شيخ محمد بهارى همدانى به شاگرد خود
14 : دستورالعملى از سيد صدرالدين محمد موسوى كاشف دزفولى
فصل اول : در عمل كردن به طاعات واجبه و بيان آنها برسبيل اجمال ، و اين مشتمل است بر چند مطلب :
مطلب اول : در ذكر نمازهاى واجب
حضور قلب
تفهم
تعظيم
هيبت
رجا
حيا
اما سبب حضور قلب
و اما سبب تفهم
و اما سبب تعظيم
و اما هيبت و خوف
و اما سبب رجا
و اما سبب حيا
مطلب دوم ، در ذكر صوم و زكات و حج است .
(خواص روزه كامل )
و اما زكات
فصل دوم : در ذكر مجملى از آداب و سنن و بيان رياضت نفس و اركان آن و اين در چندمطلب تحقيق خواهد شد
مطلب اول : در بيان مجملى از نوافل يوميه
مطلب سوم ، در رياضت نفس
مطلب چهارم ، در ذكر جوع و مدح كم خوابى
فصل سوم : در بيان مجملى از اوصاف و اخلاق حميده و آنچه اهم است كه طالب حق بهآن متصف گردد.
مطلب اول ، در صفت ايمان و ثبات و نيت
مطلب دوم ، در ذكر صدق و انابت و اخلاص اما صدق
و اما انابت
و اما اخلاص
مطلب سوم ، در ذكر توبه و زهد در دنيا و اختيار صفت فقر است
اما توبه
و اما زهد
و اما فقر
مطلب چهارم ، در ذكر تقوا و مراقبه و محاسبه نفس و تفكر است
اما تقوا
و اما محاسبه و مراقبه نفس
مراقبه
و اما تفكر
اما خوف
اما رجا
و اما صبر
و اما شكر
اما شوق
و اما يقين
اما توكل
و اما رضا
و اما تسليم
15 : رساله معراج المومنين از سيد صدرالدين محمد موسى كاشف دزفولى
16 : دستور العملى از حاج سيد احمد كربلايى به يكى از شاگردان خود.17 : دستورالعملى از حاج ميرزا ملكى تبريزى در رابطه با آداب قرآن و دعا

آداب قرائت قرآن
چگونه در قرآن تدبر و انديشه كنيم ؟
موانع فهم قرآن
آداب دعا
1 - تضرع و گريه
2 - سپاس و ستايش و عذر و پوزش
3 - درنگ و تامل و اصرار و پافشارى
4 - از چشم مردم دور داشتن
5 - خضوع و خشوع
6 - انگشترى به دست داشتن
18 : دستورالعملى ديگرى از حاج ميرزا جواد اقا ملكى تبريزى
19 : دستورالعملى از حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى
20 : دستورالعملى ديگرى از حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى درباره چگونگىتذلل و وزارى
21 : دستورالعملى از آيه الله حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى در رابطه با آداب خواب وخوابيدن
22 : وصيتنامه حضرت امام خمينى - رضوان الله عليه
23 : وصيتنامه حضرت امام خمينى قدس سره به حاج احمد آقا خمينى رحمه الله24 : دستورالعملى از آيه الله حاج سيد محمد حسين طهرانى

اول : ترك عادات و رسوم و تعارفات
دوم : عزم
سوم : رفق و مدارا
چهارم : وفا
پنجم : ثبات و دوام
ششم : مراقبه
هفتم : محاسبه
هشتم : مواخذه
نهم : مسارعت
دهم : ارادت
يازدهم : ادب نگاهداشتن
دوازدهم : نيت
سيزدهم : صمت
چهارهم : جوع و كم خورى
پانزدهم : خلوت
شانزدهم : سحر
هفدهم : وام طهارت
هيجدهم : مبالغه در تضرع
نوزدهم : احتراز از لذايذ
بيستم : كتمان سر
بيست و يكم : شيخ و استاد
بيست و دوم : ورد
25 : مجموعه اى از درس اخلاق حضرت آيه الله حاج سيد رضا بهاء الدينى قدس سره
مسير كمال
ابزار فهم قرآن
فهم كتاب
شيوه فهم معارف
بعد الهى انسان
26 : دستورالعملى از آيت الله حسن زاده آملى - مدظله العالى -
27 : دستور العملى از حضرت آيه الله مشكينى - مدضلله العالى - در جوا يكى از طلاب28 : از درس اخلاق آيت الله مشكينى - مدضلله العالى -
29 : دستور العملى از علامه محمد تقى جعفرى - مد ضلله العالى .

شرايط و موانع سير و سلوك
30 : رهنمودهايى از ايه الله عبدالله جوادى املى - مدضلله العالى -
پيشگفتار
مجموعه حاضر شامل دستور العملها، توصيه ها و راهكاريى است در باب سير و سلوك و طى طريقت كه امامان معصوم عليه السلام و عارفان فرزانه به سالكان تقديم داشته اند:
آنچه تقديم مى شود تمامى و بهترين آنچه مى بايست ، نيست ، بلكه درآمدى است به باغستان آثار و اقوال عارفان نمونه .
همدلى و همراهى شما خوانندگان ارجمند را ارج مى گذاريم و ديدگاههاى و راهنماييهايتان را بر ديده سپاس مى نهيم و از خداوند متعال ، توفيق معرفت و طاعت و نيز ارائه ارمغانهايى ديگر در اين باب را مى طلبيم .
واصف باد كوبه اى
قم / مؤ سسه فرهنگى - انتشاراتى (پارسايان ) تابستان 1377
1 : پند نامه امام على به امام حسن عليه السلام (1)
اين پندنامه پدرى است به مرگ نزديك و به پيروزى زمانه معترف ، و زندگى از او روى گردانيد و به روزگار گردن نهاده و در سراى در گذشتگان آرميده ، نكوهشگر دنيا و فردا از آن سراى كوچنده به فرزندى آرزومند كه به آرزوها دست نخواهد يافت ، فرزندى رهسپار راه هلاك شدگان و آماج بيماريها و گروگان روزگاران و هدف مصيبتها و برده دنيا و سوداگران غرور(2) و وامدار فنا و اسير مرگ همسوگند اندوه و همنشين غم و همنفس آفات و خاكسار شهوات و جانشين رفتگان .
اما بعد: آنچه من از پشت كردن دنيا و سركشى روزگار و روى آوردن آن جهان به خويش دانستم ، مرا از آن باز داشت كه جز از خويشتن ياد كنم ، جز به كار آن جهان پردازم ، و جز غم خويش تيمار دگرى خورم . آن گاه كه هم خويشتن ، مرا از هم دگران باز داشت و راى مرا بر اين استوار ساخت كه جز به فكر آن جهان نباشم و تكليف مرا روشن ساخت و بر آنم داشت كه كوشا دست به كارى زنم كه بيهودگى را بر آن راه نباشد و فكرت خويش صادقانه به كار برم ، ديدم كه تو پاره اى از من ، كه سراسر وجود منى ، آنسان كه اگر غمى بر دل تو فرود آيد، گويى بر دل من نشسته و اگر مرگ تو را دريابد، گويى مرا دريافته است ، پس ديدم كار تو همچون كار خود من در نظرم بزرگست و كار تو كار منست . از آن رو اين نامه را به تو مى نويسم ، به اين اميد كه - خواه من براى تو زنده مانم يا از اين جهان در گذرم - به آن رفتار كنى و به آن پشتگرم باشى .
اى فرزند گرامى ! به تو اندرز مى دهم كه از خداى بترسى و ملازم فرمان او باشى و دل به ياد او آبادان كنى و رشته پيوند او نگهدارى ، كه اگر چنين كنى ميان تو با خداى ، كدام رشته از آن استوارتر! دل به پند زنده دار و با دل نبستن به دنيا بميران و به باور نيرومند ساز و به خرد بيفروز و به ياد مرگ رام كن و به پذيرفتن فنا وادار و به رنجهاى دنيا بيناساز و از صولت دهر بر حذر دار و از دگرگونيهاى گردش روزان و شبان بيم ده و داستان گذشتگان بر او فروخوان و سرگذشت پيشينيانش يادآور و بر ديار و آثارشان بگذر. پس ‍ بنگر كه چه كردند و از كجا بر شدند و به كجا فرود آمدند و در كجا جاى گزيدند. آن گاه بينى كه از دوستان جدا ماندند و به ديار تنهائى فرود آمدند. آنسان كه تو نيز پس از اندك زمان يكى از آنان خواهى بود. پس سراى بپيراى و آخرت به دنيا مفروش و آنچه ندانى مگوى و از آنچه به آن وظيفه ندارى سخن مران و راهى كه از كجى آن بيمناكى ، مپوى كه باز ايستادن از بيم سرگردانى ، بهتر كه فرو افتادن در ورطه ترس و تباهى . به نيكى فرمان ده تا از نيكان باشى ، مردمان را با دست و زبان از كار نكوهيده بازدار و بكوش تا از زشتكاران جدا باشى . در راه خداى آنسان كه سزاوار اوست ، پيكار جوى و از سرزنش مردمان باك مدار و به هيچ حال در راه حق از غرقه شدن در سختيها مينديش ، دانش دين آموز و در ناگوارها خود را به شكيبائى خوگر ساز، چه نيكو خويى است شكيبايى در راه حق !
كار خويش همه به كردگار رها كن و در هر مهمى خود را به خداى بسپار كه پناهگاهى است بس استوار و نگهبانى بس توانا و مدافعى شكست ناپذير. در دعا و خواهش از پروردگار، اخلاص ورز كه بخشش و محرومى به دست اوست . در طلب خير و عافيت از خداى ، پافشارى ورز. پند من نيك درياب و جانب آن فرو مگذار و از آن روى مگردان كه بهترين سخن آنست كه سود بخشد. بدان در دانشى كه سودى نباشد، خيرى نيست و علمى ككه به حقيقت روى ندارد و به حق راه ننمايد، در آموختن ، آن فايدتى نيست .
هان اى پسر! چون ديدم روزهاى زندگيم بالا گرفته و سستى تن فزونى يافته است ، به وصيت تو شتافتم و از آن پيشى كه مرگ تاختن آورد و زبان از گفتن سخن دل بازماند و انديشه همچون كالبد بفرسايد يا برخى از چيرگيهاى هوس و خواهشهاى نفسانى و فريبندگيهاى دنيا بر دل تو از من پيشى گيرد و تو همچون شترى رمنده و سركش رام نگردى ، پاره اى از پندهاى خويش بر تو فرو خواندم ، چه ، دل نوجوانان همانند زمينى است كه تخمى در آن نيفشانده باشند، از اين رو هر دانه در آن افكنند، پذيراى آن باشد و آن را نيك بپروراند، پس زان پيشتر كه ترا دل سخت گردد و خرد در بند شود، به تاديب تو برخاستم تا پاى استوار به عقيدتى روى آرى كه اهل تجربه ترا از طلب و آزمودن آن بى نياز ساخته اند، پس تو از رنج طلب بى نيازى و از تلاش تجربت رسته . اينك آنچه از طلب و تجربه با دشوارى فراهم آورده ايم ، رايگان در دست تست و آنچه بسا كه در نظر ما تاريك مى نمود. بر تو روشن گرديده است .
اى فرزند گرامى ! چه روزگار به درازى عمر پيشينيان بر من نگذشته است ، اما چندان در كار ايشان نگريسته ام و در اخبارشان انديشيده ام و در آثارشان سير كرده ام كه همچون يكى از آنان شده ام ، بلكه چندان بر امورشان آگاهى يافته ام كه گويى با نخستينشان تا پسينشان زيسته ام . پس در اين سير و تامل ، كردار پاكيزه را از آلوده باز شناختم ، و سود را از زيان در يافتم ، آن گاه براى تو زنده هر كار را برگزيدم و زيباى آن را جستم ، و ناشايسته آن را يكسو نهادم و هر جا پدرى مهربان را بايد تا در كار فرزند نيكو بنگرد نيكو نگريستم و مانند همه پدران مهر انديش كه به كار فرزندان همت مى گمارند، در كار تو همت گماشتم و بارى بر آن شدم تا ترا اين چنين ادب آموزم ، چه تو روى به زندگى دارى و جوانى نوخاسته اى - با دلى پاك و نهادى صافى - و قصد آن كردم كه نخست ، كتاب خداى عزوجل به تو آموزم ، و تاويل آن كتاب و شرايع اسلام و احكام و حلال و حرام آن به تو باز گويم ، و جز اين نياموزم ، اما از آن ترسيدم كه عقايد و آرا - كه مورد اختلاف و اشتباه مردم شده است - ترا نيز مشتبه سازد، پس ، با همه كراهت كه از گفتن آن داشتم ديدم كه نزد من يادآورى آن ، پسنديده تر از آنست كه ترا در حالى رها كنم كه از فرو افتادن در ورطه هلاك بر تو ايمن نباشم . اميدوارم خداى ترا در راه صواب توفيق فرمايد و به راه ميانه رهنمونى كند. اينك ترا به پيروى از اين اندرزها سفارش ‍ مى كنم .
هان اى فرزند! بدان كه بهترين چيز كه از پند من بايد فراگيرى ، پرهيزگارى در راه خداى است ، و بس كردن به آنچه بر تو واجب گردانيده است ، و فرا گرفتن آنچه نياكان نخستين تو و نيكان خاندانت بر آن بوده اند. همانا كه آنان نيز مانند تو از انديشه در كار و درستكارى خويش فروگذار نكردند و از معارف دين هر چه را در اثر تفكر و ژرف انديشى باز شناختند به كار بستند، و از فرا گرفتن هر چه بيرون از وظيفه بود خوددارى كردند.
پس اكنون اگر دل تو، به آنچه ايشان به آن عارف شده بودند، بس تكند و در جستجوى حقيقت افزون طلب باشد، بايد كه به نيروى تفكر درست و تامل و نيك آموزى در پس كسب آن برآيى ، نه كه با فرو افتادن در گرداب شبه ها و غرقه گشتن در ورطه مجادله ها. پس اگر راى تو بر اين شد، نخست از خداى مددخواه و براى كسب توفيق به او روى آور، و آشفتگيهاى ترديد زاى كه شخص را به ناباورى و شبهه در اندازد يا گمراه سازد ، رها كن . پس آن هنگام كه بيقين دانستى دل صفا يافته و فرمانبردار گشته ، و راى كمال پذيرفته و از تفرقه باز آمده ، و خاطر در اين كار جمع گرديده و فكر در نقطه مقصود تمركز يافته است ، بنگر كه در اين پندنامه كه به توضيح بر تو نوشته ام چه مى گويم . اما اگر از آنچه به دل خواهى ، فراهم نيامد و فراغ خاطر و فكر جمع ميسر نشد، هشدار كه همچون شترى كه پيش روى نبيند به سر در نيايى ، و در ورطه ظلمات كه رهايى از آن بسى دشوار است گرفتار نگردى . آن كس كه راه بروشنى نبيند و امور را در هم آميزد، در طلب دين نيست ، و در چنين حال ، درنگ بهتر تا كه رفتن .
اى فرزند ارجمند! در سخنان من نيكو بينديش ، و بدان كه خداوند مرگ ، خداوند زندگى است و آن كه مى آفريند، هم اوست كه مى ميراند، و آن كه نابود مى سازد، هم اوست كه زندگى باز مى گرداند و آن كه به بلا مى آزمايد، هم اوست كه از بلا مى رهاند. اين جهان پاى نگرفت جز به نعمتها و محرومى ها و رنجها و پاداشها و كيفرها به روز رستاخيز، و به ديگر مشيتهاى خدا كه بر آن آگاه نيستى ، پس اگر از رويدادهاى اين جهان دانستن نكته اى بر تو دشوار نمايد، از نادانى خويش دان ، كه نخستين بار كه آفريده شدى ، چيزى از اينهمه بر تو معلوم نبود، سپس بر آن آگاه گرديدى . بسا چيزها كه نمى دانستى و رايت در آن حيران بود و چشم سرگشته ، اما سرانجام به آن عارف شدى ، پس به او پناه بر و در پيشگاه او بندگى كن ، و به سوى او بگراى ، و از او بيم دار كه ترا آفريد و روزى داد و اندامت موزون ساخت .
اى فرزند! بدان كه هيچ رسول صلى الله عليه و آله از خداى خبر نداد، پس ‍ رستگارى خويش را به رهبرى او دلخوش باش .
اينكه نكته اى از اندرز به تو فرو نگذاشتم و تو چندان كه بكوشى آنسان كه من به تو بينايم ، به خويش بينا نخواهى شد.
اى فرزند! بدان كه اگر پروردگار را شريك بودى ، آن شريك رسولان خود به سوى تو مى فرستادى ، و نشانه هاى قدرت و چيرگى او مى ديدى ، و افعال و صفاتش مى شناختى ، اما پروردگار چنان كه ذات خويش را توصيف كرده است ، يكتاست و هيچ كس در ملك با او مخالفت نتواند كرد. او جاويدان است و زوال ناپذير، اول است پيش از همه كائنات ، بى آنكه او را آغاز و بدايت باشد، و آخر است پس از همه موجودات ، بى آنكه او را پايان و نهايت باشد، برتر از آن است كه احاطه دل و ديده ، ربوبيت وى را در يابد.
اكنون كه اينها دانستى ، پس ، آنسان كه چون تويى را با آن مايه اندك و ناچيزى جايگاهت و ناتوانى بسيار و نياز فراوان به پروردگار، سزد كه كنى ، در پى طاعت او باش و از كيفرش بترس و از خشمش بيم دار كه او جز به كار نيكويت فرمان نداد و جز از كردار زشت بازت نداشت .
اى فرزند! همانا كه ترا از دنيا و از حال و زوال و انتقال آن آگاه كردم و از آن جهان و از آنچه براى اهل آن در آنجا آماده شده است ، خبر دادم ، و داستانها بر تو فرو خواندم تا عبرت گيرى و به آن رفتار كنى . داستان آنان كه دنيا را چنانكه بايد بيازمودند، داستان مسافرانى است كه فروكش كردن در منزلى بى برگ و نوا را خوش نداشته باشند و بر آن شوند تا در سرزمينى پر نعمت و ناحيتى سرسبز فرود آيند، پس دشوارى راه و دورى يار و سختى سفر و ناگوارى خوراك بر خود هموار سازند تابه سراى فراخ و نشستنگاه خود در آيند، از اين رو ناسازيهاى راه را رنجى نمى شمارند و انفاق مال را در آن راه زيانى نمى بينند و چيزى را دوستر از آن ندارند كه آنان را به سر منزل نزديك سازد و راه قرار گاهشان كوتاه كند.
و مثل آنان كه به دنيا فريفته شدند، بر مثال گروهى است در منزلى پر نعمت نشسته ، كه نخواهند به وادى بى بركت و قحطى زده مقام گيرند. پس چيزى را ناخوشتر و دشوارتر از آن نمى دانند كه رامشسراى خويش رها كنند و ناگهان به آن پايگاه تهى از نعمت فرود آيند.
اى فرزند عزيز! خود را و دگران را با يك ترازو بسنج . پس ، بردگران آن پسند كه بر خود مى پسندى و چيزى را كه بر خود ناروا مى دانى ، بر دگران نيز ناروا دان ، و آنسان كه نمى خواهى بر تو ستم كنند، بر كسى ستم مكن ، و چنانكه از مردمان چشم نيكى دارى نيكى كن ، كارى را كه از ديگران زشت مى دانى ، از خود نيز زشت دان و رفتارى كه چون با ديگران كنى ، خشنود گردى ، چون با تو كنند. به آن خشنود باش . آنچه ندانى - هر چند اندك دانى - مگوى (3)
آنچه نمى پسندى كه درباره تو چنان گويند، درباره ديگران بر زبان مياور. بدان كه خودپسندى خلاف صوابست و آفت خرد. سختكوش باش (4)
و گنجورى دگران مكن (5) و چون به حقيقت رهنمون شدى - چندان كه مى توان - در پيشگاه پروردگار فروتنى ورز. آگاه باش كه راهى در پيش دارى به مسافت دور و به سختى دشوار، و در پيمودن آن راه از كردار پسنديده و توشه اى چندان ، كه ترا سبكبار به منزل رساند، بى نياز نيستى ، پس خويشتن را گرانبار مساز كه آن ، مايه گرانى و ناسازى سرانجام تو گردد، و اگر از تنگدستان كسى يافتى به تو بازگرداند، غنيمت شمار و آن بار بر پشت او نه ، و اگر توانى بر آن بيفزاى كه بسا او را بجوئى و نيابى . اگر كسى از تو وام خواست توانگرى بودى ، غنيمت دان ،تا در روزگار تنگدستى آن وام به تو باز گرداند.
هشدار كه فرازى دشوار نورد در پيش دارى ، كه آنجا سبكبار را حال خوشتر از گرانبار، و دير جنبنده را حال زشتر از شتابنده . در نشيب آن فراز همانا كه يا به بهشت فرود آيى يا به دوزخ ، پس پيش از فرود آمدن ، با كردار پسنديده ، مايه آسايش و برگ عيش آنجا فرست و سراى ، آماده و دلنشين ساز، چه ، پس از مرگ نه مى توانى خشنودى خداى فراهم آورد، نه مى توانى به دنيا بازگشت .
آگاه باش آن كه گنجينه هاى آسمانها و زمين در دست اوست ، به تو رخصت دعا داد و اجابت آن را كفالت كرد و ترا بفرمود كه دست نياز به سوى او بردارى تا نيازت بر آورد، و از وى طلب رحمت كنى تا بر تو رحمت كند، و ميان تو با خويشت هيچ كس را حجاب نكرد و ترا به كسى وا نگذاشت تا نزد او از تو شفاعت كند، از ينت باز نداشت كه اگر بد كردى ، در توبه كوبى ، و در خشم بر تو شتاب نورزيد، و از بازگشت تو به سوى خود سرزشنت نكرد، و از آنجا كه سزاوار رسوائى بودى ، رسوات نساخت و قبول توبه بر تو سخت نگرفت ، و به سبب گناه با تو مناقشه نكرد و از رحمت خويش ‍ نوميدت نفرمود، و در توبه بر تو نيست ، بلكه توبه ات را كارى نيكو دانست ، و گناهت را يك ، و كار نيكوت را ده به شمار آورد. در توبه و باب طلب خشنودى خويش بر تو گشود. هنگامى كه او را بخوانى نداى تو مى شنود و چون با او به نهان راز گويى ، گفتگوى نهانت مى داند. نياز خود بر او عرضه مى دارى و از حال دل پرده بر مى گيرى و درد دل با او در ميان مى نهى و از غمها شكوه مى كنى و ازو غمزدايى مى طلبى و در كارها مدد مى جويى و از گنجينه هاى رحمت او، از فزونى زندگى و سلامت تن و فراخى روزى ، آن مى خواهى كه هيچ كس جز او به بخشيدن آن توانا نيست . آن گاه كليد خزانه هاى خود از آنچه طلب آن را رخصت فرموده است ، به تو سپرده ، تا هرگاه اراده كنى به نيايش درهاى نعمت او بر خويشتن بگشايى و باران احسان او پياپى بر خود ببارانى . پس مباد كه درنگ در اجابت دعا، ترا از رحمت او نااميد گرداند كه همانا عطيه به ميزان نيت است . بسا كه درنگ در اجابت دعا، خواهنده را پاداشى بزرگتر، و آرزومند را بخششى بيشتر باشد. بسا چيزى كه بخواهى و به آن دست نيابى ، اما دير يا زود، بهتر از آن نصيب افتد يا بلائى از تو بگرداند، و بسا كه چيزى طلب كنى كه اگر به آن رسى دينت تباه گردد، پس در پى آن باش كه جمال باقى دارد و گرفتارى آن گريبانت نگردد. مال ترا نپايد و تو مال را نپايى .
اى فرزند دلبند! بدان كه ترا بهر آن جهان آفريده اند نه اين جهان ، و براى گذشتن آورده اند نه نشستن ، و براى مرگ و نه جاويد زيستن . تو در سرايى هستى كه خانه كوچ است و توشه اندوزى و جاى ناكامى و گذرگاه آن جهنمى . همانا كه مرگ در پى تست و تو طعمه مرگى ، و هيچ گريزنده از آن به سلامت نرست و و از دست هيچ جوينده به در نرفت و جوينده ناچار به آن رسيد. پس برحذر باش كه مرگ ، آن گاه كه سرگرم گناهى و به خود مى گويى توبه خواهم كرد، به سراغت آيد، و ميان تو با توبه جدايى افكند كه خويشتن به دست خود تباه ساخته باشى .
بيان مرگ
اى فرزند نازنين ! بسيار به ياد مرگ باش و به ياد ناگهان تاختن آن ، و به ياد آنچه پس از مرگ به آن در مى رسى ، تا چون بر تو در آيد با همه نيرو آماده باشى ، و چنان كه بايد كمربسته ، نه كه ناگهان فرا رسد و بر تو چيره گردد. مباد كه از آرامش و دلبستگى اهل دنيا به دنيا، و از ددمنشى آنان به يكديگر در برابر مردار اين جهان فريفته گردى ، كه خداى ترا بر فريب دنيا آگاه گردانيده ، دنيا نيز حال فناى خويش بر تو فرو خوانده و ناسازيهاى خود بر تو آشكار ساخته است . دنيا پرستان سگانى خروشانند، و درندگانى با شره جوشان . گروهى بر گروهى ديگر - بى موجبى - زوزه خشم آلود مى كشند، و توانمندان ، ناتوان را در هم مى شكنند و بزرگان بر خردگان چيرگى مى كنند. دسته اى چون شترانى در بند (6)، و دسته اى ديگر رها (7)، با خردى گمراه ، رهسپار راه بى نشان ، بسان شترانى چالاك و بى مهار در سنگلاخى آواره نه چوپانى كه از بيراهه بازشان دارد، نه چراننده اى كه به چراشان گمارد. دنيا در كوره راه رهنوردشان ساخته و چشمشان از نور رستگارى پوشانيده است ، از اين رو، در شوريدگيهاى اين جهان سرگشته اند و در نعمتهاى آن غرقه ، دنيا آنان را به بازى گرفته و شيفته خود ساخته و با آنان به لعبت بازى پرداخته است ، و از آن لعبتگان نيز دنيا را بازيچه خود ساخته اند
و فراى دنيا، همه چيز از ياد سترده اند.
توفيق طلب
باش تا تيرگى يكسو شود و پرده ظلمت بدرد، گويى هودجها فرا مى رسند (8)، زودا كه شتابندگان گرم رو به آن پيوندند!
اى پسر گرامى ! بدان آن كس كه بر راهوار شب و روز سوار است ، رهنورد است ، اگر چه بر جاى ايستاده ، و در راه است ، اگر چه به فراغ رهنورد است ، اگر چه بر جاى ايستاده ، و در راه است ، اگر چه به فراغ آرميده . بى گمان هرگز به آرزو نرسى و از مرگ نرهى ، اگر كه پوينده راه پيشينيان باشى ، پس ‍ در طلب دنيا مدارا كن و در كسب روزى ، پاكيزه باش و آن بر خود آسان گير (9) بساط طلب كه به تنگدستى پيوست . نه چنين است كه هر سختكوش ، روزى فراوان يابد و هر كه راه اعتدال پويد، از آن محروم ماند. خود را به هيچ فرومايگى ميالاى - اگر چه ترا به دلخواه رساند، كه آنچه از جان كاستى ، آن را بدل نخواهى يافت . بنده كس مباش كه خداى آزادت آفريد.
آن خير كه به شر انجامد، خير نيست ، و آن گشايش كه به فروبستگى كشد، گشايش نيست . بهوش باش كه توسن از هر سويت نكشاند و شتابان به آبشخور هلاكت فرود نيارد.
اگر توانى كه ميان خداى و خويشتن ، بخششگر ديگر ندانى ، چنان باش ، چه سمت (روزى ) خويش خواهى يافت و سهم خود خواهى گرفت . همانا كه روى اندك از جانب پروردگار سبحان ، گرامى تر و برتر، كه روزى بسيار از سوى آفريدگان ، هر چند همه چيز از اوست .
پندهاى گوناگون
آنچه به سبب خاموشى از دست دهى ، تدارك آن آسانتر، تا آنچه به سبب سخن گفتن . نگاهدارى آنچه در ظرف است ، به استوارى بند انست نزد من ، نگاهداشتن چيزى كه در دست دارى ، بهتر تا طلب چيزى كه در دست ديگران است . شرنگ نوميدى ، گواراتر تا خواهش از مردمان . روزى تنگ با پرهيزگارى ، بهتر كه بى نيازى با زشتكارى .
هر كس راز خويش بهتر از دگرى نگاه مى دارد. بسا آدميان كه در زيان خويش ‍ مى كوشند. پر گو و ياوه سراست . هر كه فكرت كند، بينا گردد. به نيكوكاران پيوند تا از آنان باشى ، و از تبهكاران بگسل تا از آنان نباشى . لقمه حرام بد است . ستم بر ناتوان ، زشترين ستم است . آنجا كه نرمى به درشتى گراياند، درشتى نرمى است . بسا كه دارو درد است و درد دارو. بسا كسى كه او را بدخواه خود پندارى و به صلاح تو سخن گويد و آن را كه عافيت انديش ‍ خويش شمارى ، در پندگويى تو خيانت ورزد. زنهار بر آرزو تكيه مكن كه آرزو، سرمايه گولان است . خرد، سود جويى از آزمايشهاست . بهترين تجربه آنست كه پندگوى تو باشد، ترا از بديهاى باز دارد و به نيكى ها
كشاند فرصت غنيمت شمار، زان پيش كه از دست دادن آن مايه اندوه تو گردد.
هر جوينده به مقصود نرسيد و هر مسافر باز نيامد. هدر دادن مال در هوسها، و توشه نيدوختن از آن براى رستاخيز، تبهكارى است . هر كار را پايانى است ، عاقبت انديش باش . سوداگر بازيچه خطر است (10) بسا مال اندك ، از بسيار آن بارورتر. يار فرومايه و دوست بخيل را خير نيست . تا توسن زمانه رام است ، كام از روزگار آسان برگير. به اميد بيشى ، خويشتن در خطر ميفكن . زنهار كه مركب ستيز با تو توسنى نكند. هنگامى كه برادرت از تو پيوند بريد، پيوستن او را بر خود هموار ساز، و چون دورى جست ، با او مهربان باش و به او نزديك شو، چون بخل ورزيد به او بخشش كن ، چون از تو گوشه گرفت . به او روى آور، در درشتى او نرم باش و چون گناه كرد، عذرش بپذير، چنان كه گويى تو بنده اويى و او خداوندگار نعمت تست .
اما زنهار كه اين دستورها بى جا به كار نبندى و با مردم نااهل به جاى نيارى .
با دشمن دوست ، دوستى مكن كه با دوست دشمنى كرده باشى برادرت (11) را با دل پاك اندرزگوى ، خواه او را دلپسند افتد يا دلگير نمايد. خشم سركش فرو خور كه من جرعه اى كه به عاقبت نوشتر از آن و به سرانجام گواراتر از آن باشد، نچشيده ام . هر كه با تو درشتى كند، با او نرمى كن كه به زودى با تو نرم گردد. بر دشمن به بخشش برترى جوى كه آن پيروزى شيرين تر، تا چيرگى به آزار. اگر بر سر آن باشى كه پيوند از برادر بگسلى ، جاى آشتى باقى گذار تا اگر روزى پشيمان گردد. به آن باز تواند گشت هر كه بر تو گمان نيكو برد، گمان او را صورت واقعيت بخش . (12)
حق برادر به اعتماد دوستى بين خويشتن با او، ضايع مگردان ، چه ، آن كس ‍ كه حق او تباه كنى برادر تو نباشد. نبايد كه خويشان تو، بى بهره ترين مردم از تو باشند. به آن كس كه به دوستى تو نگرايد، روى مياور. برادرت هر اندازه پيوند دوستى بيشتر بگسلد، تو در پيوستن بيشتر ستمگر را سنگين نشمارى ، چه او به زيان خويش و سود تو مى كوشد. و پاداش آن كس كه ترا شاد سازد، آن نيست كه با وى بدى كنى .
بدان كاى فرزند كه ، روزى بر دو گونه است : روزيى كه تو در پى آنى و روزيى كه آن در پى تست . پس اگر تو به سوى آن نروى ، آن به سوى تو خواهد آمد. چه زشت است تن به ذلت دادن به هنگام نياز، و درشتى در بى نيازى . ترا از دنيا آن سودمند است كه بدان اقامتگاه خويش بيارايى . اگر بر آنچه از دست داده اى به خيره زارى كنى ، پس بر آنچه به دست نياورده اى نيز زارى كن . نبوده ها را با بوده ها بسنج ، كه امور جهان همه همانند است . از آن زمره مباش كه تا در آزارشان نكوشى پند نپذيرند، چه ، خردمند به ادب پند گيرد. چارپايان ، مگر به ضربت چوب به راه نيايند. اندوه چون بر دل نشيند، آن را به نيروى شكيبايى و حسن يقين از دل بزداى . هر كه اعتدال بگذاشت از راه صواب بگشت . دوستى نوعى خويشاوندى است . يار صادق آنست كه دور از تو نيز صادق باشد. هوس ، شريك كورى است . بسا بيگانه كه نزديكتر از خويش است ، و بسا خويش كه دورتر از بيگانه . كسى ككه دوستى ندارد، تنهاست . هر كه به قدر خود بس كند، پاينده ماند.
رشته پيوند بين تو با خداى ، استوارترين رشته پيوند است كه مى توانى به دست آورد. آن كه پرواى تو ندارد دشمن تست . آنجا كه از مايه هلاك است ، نوميدى گنج مقصود است . هر رخنه را نبايد آشكار ساخت .(13) هر فرصت به دست نيايد. بسا كه بيناى كار در قصد خود خطا كرد و بى وقوف به مقصود رسيد. در كار ناروا، درنگ بهتر، چه ، هر دم كه بخواهى ، در آن شتاب توانى كرد. بريدن از نادان ، برابر است با پيوستن به خردمند. هر كه زمانه را امين دانست ، زمانه به او خيانت ورزيد و هر كه آن را بزرگ داشت ، به او خوار گشت . نه هر كه تير انداخت ، نشانه زد.
اگر سلطان را حال بگردد، زمانه بگردد. پيش از سفر، از يار راه پرس و پيش ‍ از خريد خانه ، از همسايه .زنهار كه سخنان خنده آور نگويى ، گرچه از زبان ديگرى باشد. زنهار با زنان كنكاش نكنى كه رايشان را كاستى ، و عزمشان را سستى است . بين زنان با فساد، پرده افكن كه هر چه اين پرده استوارتر، آراستگى شان به عفاف پاينده تر. بيرون رفتن زنان از خانه نه چنان زشت است كه تو كسى را به خانه در آورى كه اعتماد را نشايد. اگر توانى چنان كن كه جز ترا نشناسند. زن را در كارى كه با مقام وى ورزيدگى و دلبستگى به او اندازه نگهدار و چندان اميدوارش مكن كه دركارى كه به او مربوط نيست ، دخالت كند يا به شفاعت از دگران برخيزد. زنهار كه بيجا به زن بدگمان نگردى ، كه اين كار ، زن تندرست را به بيمارى كشاند و زن پاكدامن را به انديشه گناهكارى . هر يك از خدمتگزاران را كارى معين كن تا در برابر تو جوابگوى آن باشند و انجام دادن خدمت ترا به يكديگر تكيه نكنند.
خويشاوندان را گرامى دار كه ترا پرو بال پروازند و ريشه سرافرازى و دست پيكار
اينك ، دين و دنياى تو به خداى مى سپارم ، و در حال آينده و در اين جهان و آن جهان ، نيكوترين سرنوشت براى تو از او مسالت دارم والسلام .
2 : دستور العملى از حضرت امام صادق (ع ) (14)
در حديث ( عنوان بصرى ) كه مورد توجه علماى اخلاق است ، دستورهايى از حضرت امام صادق عليه السلام براى سالكان الى الله آمده است كه ما ترجمه روايت را ذكر مى كنيم .
( عنوان بصرى ) پيرمردى بود كه هفتاد و چهار سال از عمرش ‍ مى گذشت ، او مى گويد.
(من سالها با ( مالك بن انس ) رفت و آمد داشتم . هنگامى كه جعفربن محمد الصادق عليه السلام به مدينه آمد، من رفت و و آمد با او را نيز شروع كردم و دوست داشتم همان گونه كه از (مالك ) درس مى گيرم . از آن حضرت نيز درس بگيرم ، تا اينكه روزى حضرت به من فرمود: ( من شخص ‍ بدهكارى هستم (يعنى خداى تعالى وظايفى را از من به گونه وجوب خواسته كه بايد انجام دهم ) و علاوه بر اين در هر ساعى از ساعات شبانه روز اوراد و اذكارى دارم ، مرا از ورد و ذكرم باز ندار و از مالك درس بگير و با او در رفت و آمد باش ، هم چنان كه تا حال بودى .) من از اين سخن امام غمناك شدم و از حضورش بيرون رفتم و در دل گفتم : اگر امام در من خيرى را به فراست در مى يافت . مرا از رفت و آمد به نزدش و فرا گرفتن علمش باز نمى داشت . از آنجا به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و به آن حضرت سلام كردم سپس - فرداى آن روز - به روضه مطهره بازگشتم و در آنجا دو ركعت نماز خواندم و عرض كردم : ( ياالله ! يا الله ! از تو مسالت دارم كه دل جعفر را بر من مهربان سازى و از عملش آنچه را كه به صراط مستقيم راه يابم ، روزى ام گردانى ) و غمناك به خانه ام بازگشتم و ديگر به نزد مالك نرفتم . دلم از محبت جعفر عليه السلام سير شده بود و به جز براى نماز واجب از خانه بيرون نمى رفتم تا اينكه دلم تنگ شد، پس نعلين به پا كرده و عبا بر دوش گرفته و قصد محضر جعفر عليه السلام را كردم و اين پس ‍ از آن بود كه نماز عصر را خوانده بودم .
چون به خانه آن حضرت رسيدم ، اجازه ورود خواستم خدمتگزار حضرت بيرون آمد و گفت : ( چه مى خواهى ؟ گفتم : ( براى عرض سلام بر شريف (به فرزندان رسول الله صلى الله عليه و آله ) آمده ام .) گفت : ( به نماز ايستاده است .) من در مقابل خانه نشستم ، اندكى گذشت و خادم بيرون آمد و گفت : ( ادخل على بركه الله ) من داخل شدم و بر آن حضرت سلام كردم ، او جواب داد و فرمود: (بنشين ، خدايت بيامرزد) نشستم . پس اندكى امام سر به زير انداخت و سپس سر برداشت و فرمود: (كنيه ات چيست ؟) گفتم : (ابو عبدالله .) فرمود: ( خدا كنيه ات را ثابت كند و موفقيت بدارد! اى ابو عبدالله ! سوالى داشتى ؟) در دلم گفتم : اگر در زيارت حضرت و عرض سلام بر او هيچ فايده اى نداشت جز همين دعا، بى شك زياد بود، امام فرمود: (سوالى داشتى ؟) عرض كردم : (از خداى تعالى خواستم كه دل شما را با من مهربان كند و از دانش ات بهره مندم فرمايد، اميدوارم خداى تعالى درخواست مرا درباره شريف اجابت فرموده باشد.) فرمود: (اى ابا عبدالله ! دانشى كه مخصوص ‍ ماست ، آموختنى نيست ، بلكه نورى است كه خدا بر دل كسى كه مى خواهد راهنماييش كند، مى افكند. پس اگر خواستى از چنين دانشى بهره مند گردى ، در آغاز بايد حقيقت بندگى را در جان خود پيگيرى كنى و با به كار گرفتن دانش در طلب علم باشى و از خدا درخواست فهم كنى تا خداوند به تو بفهماند.)
گفتم : ( يا شريف !...) فرمود: (بگو يا ابا عبدالله )عرض كردم : ( يا ابا عبدالله ! حقيقت بندگى چيست ؟ فرمود ( سه چيز است :
اول ، آنكه بنده خدا در تمام آنچه خداى تعالى در اختيار او قرار داده است ، ملكيتى براى خود نبيند، زيرا بندگان حقيقى هيچ چيز نمى شوند و اموال را مال خدا مى بينند و هر جا كه خداى تعالى دستور فرموده ، آن را قرار مى دهند. دوم آنكه بنده براى خودش تدبير نداشته باشد. و سوم همه اشتغال و كارش در دستورات و امر و نهى الهى باشد.
پس هنگامى كه بنده اى در نعمتهاى الهى مالكيتى براى خود نديد، انفاق كردن در موردى كه خدا دستور داده ، بر او آسان مى شود و هرگاه بنده تدبير امور خود را به مدبرش واگذار كرد، مصيبتهاى دنيا بر او آسان مى شود و هرگاه بنده اى به آنچه خداى تعالى امر و نهى فرموده ، مشغول شد، فراغتى به او دست نمى دهد تا به مجادله و مباهات با مردم بپردازد و اگر خداى تعالى بنده اى را گرامى داشت و به اين سه صفت موفق فرمود، دنيا و
شيطان و خلق همگى در نظر او خوار مى شوند، و او از روى زياده طلبى و يا فخر فروشى دنيا را نمى طلبد و آنچه را كه در نزد مردم است به خاطر عزت يافتن و برترى جستن طلب نمى كند و روزگار خود را به بطالت نمى گذراند و اين اولين درجه تقوى است ، خداى تعالى مى فرمايد: اين خانه آخرت را ما براى كسانى قرار خواهيم داد كه در زمين برترى و فساد نخواهند، و عاقبت نيكو از براى افراد با تقواست .)
گفتم : ( يا ابا عبدالله ! مرا وصيتى بفرما.) فرمود: (نه چيز وصيت مى كنم ، اين نه چيز وصيت من به كسانى است كه بخواهند در راه خدا قدم بردارند، از خدا مى خواهم كه تو را موفق بدارد تا آنها را به كار بندى . سه چيز از آن نه چيز درباره رياضت نفس است ، و سه چيز درباره بردبارى ، و سه چيز در دانش آموزى است ، پس نيكو به خاطرم بسپار، مبادا به آنها با ديده حقارت بنگرى .) (عنوان ) مى گويد: (كاملا توجه كردم ببينم حضرت چه دستور مى دهد؟)
امام فرمود: ( اما آنكه درباره رياضت است :
1. مبادا چيزى را كه اشتها ندارى ، بخورى ، كه حماقت و ابهلى مى آورد. جز به هنگام گرسنگى چيزى مخور.
2. چون خواستى بخورى ، از حلال بخور و نام خدا را ببر.
3. به ياد حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله باش كه فرمود: آدمى ظرفى را پر نكرد كه شرش از شكم بيشتر باشد، و چون ناچار بايد بخورى ، يك سوم شكم را براى غذا و يك سوم را براى نوشيدن و يك سوم ديگر را براى نفس كشيدن بگذار.
و اما آنكه درباره بردبارى است :
1. كسى كه به تو گفت : اگر يكى بگويى ، ده جواب خواهى شنيد، به او بگو: اگر ده هم بگويى ، يك پاسخ از من نخواهى شنيد!
2. كسى كه تو را ناسزا گفت ، بگو: اگر در آنچه ميگويى راستگويى از خدا مى خواهم كه مرا بيامرزد و اگر در آنچه مى گويى ، دروغگوى از خدا مى خواهم كه تو را بيامرزد.
3. هر كس تو را تهديد به جور و غدر كرد، تو او را وعده نصيحت و دعابده .
و اما آنكه در بار دانش است :
1. هر چه نمى دانى ، از دانشمندان بپرس ، و مبادا پرسش ، و مبادا پرسش تو به آن منظور باشد كه انان را در تنگناى جواب قرار دهى و يا ازمايش كرده باشى .
2. و مبادا كه به راى خود عمل كنى ، تا مى توانى راه احتياط را از دست مده .
3. از فتوا دادن بگريز، هم چنان كه از شير مى گريزى ، و گردنت را پل پيروزى ديگران مكن .
سپس امام صادق عليه السلام فرمود: ( يا ابا عبدالله ! از نزد من برخيز كه نصيحت لازم را به تو كردم و ورد مرا بر هم مزمن كه من درباره خودم مرد بخيلى هستم (بسيار مواظب وقت خود هستم )..)
3 : وصيت علامه حلى قدس سره به فرزندش (15)
بسم الله الرحمن الرحيم .
پسركم ! خداوند تعالى تو را بر انجام دادن فرمانشهايش استوار بدارد و بر عمل خير و ملازمت آن توفيق ات دهد و به سوى آنچه دوست مى دارد و راضى است ، رهنمايت باشد و به انچه از خيرها ارزو دارى و خواهانى ، برساندت و در دنيا و آخرت سعادتمند كند و هر چه كه با آن ، چشم روشن مى گردد، هديه ات كند و عمر نيكو وزندگى آرام و خوش روزگارت را سپرى سازد و مهر (صالح است ) بر اعمالت بنهد و وسايل رسيدن به سعادت را روزى ات كند و از بركتها بزرگ و والايش بر تو ببارند و خداوند از هر بلا و سختى دورت بدارد و بديها را از تو دفع كند!
بدان ! كه من در اين كتاب (قواعدالاحكام ) چكيده و فشرده احكام را به گونه اى موجز آوردم و پايه هاى اسلام را با كلمات كوتاه و عبارتهايى روان روشن ساختم و راه رشد و طريق استوار را واضح كردم .
تاليف اين كتاب به هنگامى است كه پنجاه سال از عمر را گذرانده ام و وارد دهه شصت زندگى شده ام . دهه شص زندگى آنى است كه مهتر خلايق (جناب رسول الله صلى الله عليه و آله ) فرموده : (ان ، اغازگاه هجوم مرگ است (16)))
حال اگر خداوند تعالى (در اين دهه بر من مرگ را نوشته باشد و ان را با (قدر )ش حتمى كرده باشد، از آن جا كه او فرمانش را بر بندگان حاضر و مسافر، جارى سازد، پس من هم - همان گونه كه خداوند تعالى وصيت را بر من واجب و بخصوص هنگام احساس مرگ مرا مامور به آن كرده است - (تو را مخاطب ساخته ) و برايت و صيت مى كنم به :
اينكه همدوش با تقوى الهى باشى ، كه آن - بيقين - سنت پايدار و واجب حتمى و سپر نگه دارنده توشه ماندگار است . و (آن ) پر سودتر چيزى است كه انسان براى روزى كه چشمها از هيبت آن روز گشاده و خيره مى ماند
(17)
و يار و ياور نيست ، خواهد داشت .
التزام به پيروى اوامر خداوند تعالى و انجام دادن آنچه او مى پسندد و پرهيز از آنچه او ناخوش دارد و دورى از نواهى خداوند تعالى .
كسب فضايل علمى و عروج از پستى نقص به بالاترين نقطه كمال و اوج گيرى در آسمان عرفان و نه سقوط به جايگاه جهال و (و عمرت را با) گرايش عاشقانه به پسنديده ها و يارى برادران دينى و پاسخ دشتخو را به سخن نيكوگفتن و نيكو رفتار را با چهره باز پذيرفتن بگذران !
پرهيز از رفاقت با انسانهاى پست و همنشينى با افراد نادان ، زيرا رفاقت و همنشينى با آنان خلق و خوى ناپسند و باطن پست برجا مى نهد.
التزام به همدوشى با عالمان و نشست و برخاست با فاضلان داشته باش كه آن براى كسب كمالات زمينه كامل را فراهم مى سازد و برايت ، توان و مهارت در يافتن پاسخ مجهولات را به دنبال دارد.
بايد، امروزت از ديروزت بهتر باشد.
تو و التزام به صبر و توكل و رضا.
هر روز و شب ، محاسبه نفس كن !
از خداوند بسيار آمرزش بخواه !
از نفرين مظلوم بترس بخصوص از نفرين يتيم و پيرزن ، كه خداوند در مورد شكستن دلشكسته ، گذشت نمى كند.
تو و التزام به نماز شب ، كه رسول الله صلى الله عليه و آله بر آن تشويث كرده و دعوت به اقامه آن كرده و فرموده است : ( من ختم له بقيام الليل ، ثم مات ، فله الجنه (18) ) : هر كه آخرين عملش ، اقامه نماز شب باشد و بميرد، بهشت براى او باشد.
تو و التزام به صله رحم ، كه بيقين ، به عمر آدمى مى افزايد.
تو و التزام به خوشرويى . همانا رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: ( انكم لن تسعوا الناس باموالكم ، فسعوهم باخلاقكم ! ) : همانا شما را نرسد كه با اموالتان ، تمامى افراد را در آسايش قرار دهيد، لذا آنان را با اخلاقتان خشنود سازيد.
تو و التزام به توجه و مراقبت از ذريه پيامبر، كه همانا خداوند همانا در سفارش به آنان تاكيد كرده و پادش رسالت و ارشاد مردم را دوستى و مهرورزى به آنان قرار داده است . خداوند تعالى فرموده است : ( قل لا اسالكم عليه اجرا الا الموده فى القربى ... (19) ): بگو در ازاى رسالت ، پاداشى از شما خواستار نيستم ، مگر دوستى در مورد خويشاوندان .
حضرت رسول الله فرموده : ( انى شافع يوم القيامه لاربعه اصناف - و لو جاووا بذنوب اهل الدنيا -: رجل نصر ذريتى و رجل بذل ماله لذريتى عند المضيق ، و رجل احب ذريتى باللسان و القلب و رجل سعى فى حوائج ذريتى اذا طردوا و شردوا.(20) ): بيقين من در قيامت شفاعتگر چهار گروه - هر چند گناهشان به اندازه تمام گناهان مردم باشد - خواهم بود: مردى كه ذريه مرا يارى كند، مردى كه به هنگام تنگدستى ذريه ام ، از مالش ‍ به آنها ببخشد، مردى كه به زبان و قلب ، ذريه مرا دوست داشته باشد و مردى كه به هنگام بى سر و سامانى ذريه ام در رسيدگى به حاجاتشان كوشش كند.
امام صادق عليه السلام فرمود:
( اذا كان يوم القيامه نادى مناد: ايها الخلائق ! انصتوا، فان محمدا يكلمكم . فينصت الخلائق . فيقوم النبى صلى الله عليه و آله فيقول : يا معشر الخلائق ! من كانت له عندى يد او منه او معروف ، فليقم حتى اكافئه .
فيقولون : بآبائنا و امهاتنا! و اى يد منه و اى معروف لنا؟! بل اليد و المنه و المعروف لله و لرسول على جميع الخلائق .
فيقول : بلى . من آوى احدا من اهل بيتى او برهم او كساهم من عرى او اشبع جائعهم ، فليقم حتى اكافئه .
فيقوم اناس قد فعلوا ذلك . فياتى النداء من عندالله : يا محمد! يا حبيبى ! قد جعلت مكافاتهم اليك ، فاسكنهم من الجنه حيث شئت .فيسكنهم فى ( الوسيله ) حيث يحجبون عن محمد و اهل بيته عليه السلام (21))) : هنگامى كه قيامت برپا شد، ندا دهنده اى مى گويد: (اى آفريده ها! ساكت باشيد تا حضرت محمد با شما سخن گويد.)
مردم ساكت مى شوند جناب نبى صلى الله عليه و آله برخاسته ، مى فرمايد: ( اى همه همه آفريده ها! هر كس كه براى من كارى انجام داده و منتى دارد و نيكى اى رسانده است ، برخيزد تا اينك ، جبران كنم .) همه آفريده ها گويند: ( پدر و مادرمان فدايت ! چه كارى و چه منتى و چه نيكى اى ؟ خدمت و منت و نيكى ، بر همه خلائق ، از سوى خدا و رسول خداست .)
حضرت رسول الله مى فرمايد: (بلى . حال ، هر كه ، كسى از اهل بيت مرا پناه داده ، يا نيكى اى رسانده ، يا با اهداى لباس ، آنها را از برهنگى نجات داده ، يا گرسنگانشان را سير كرده است ، برخيزد تا اينك جبران كنم .)
در اين لحظه مردمى كه آن كارها را انجام داده اند، بر مى خيزند، سپس از جانب خداوند ندا مى آيد: ( اى محمد! اى حبيبم ! همانا جبران كارهاى آنان را بر عهده تو گذاشتم آنان را در هر كجاى از بهشت كه خواستى جاى ده .)
حضرت رسول آنان را در مكانى به نام (وسيله ) جا مى دهد تا نسبت به حضرت محمد و اهل بيتش عليه السلام در محروميت و حجابى نباشد.
تو و التزام به بزرگداشت علما و احترام به آنان ، كه حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود:
( من اكرم فقيها مسلما، لقى الله تعالى يوم القيامه و هو عنه راض . و من اهان فقيها مسلما لقى الله تعالى يوم القيامه و هو عليه غضبان . (22))) هر كه ، مسلمان دين شناس را گرامى دارد تا در قيامت ، خدا را راضى و خوشحال از خود خواهد يافت و هر كه مسلمان دين شناس را كوچك شمارد و اهانت كند، در قيامت خدا را ناراضى و خشمگين از خود، خواهد يافت .
حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله نگاه به چهره عالمان را، از جمله عبادتها شمرده است و نگاه به در خانه عالمان را عبادت دانسته و رفت و آمد با دانشمندان را عبادت خوانده است .
تو و التزام به كوشش فراوان براى افزودن علمت و ژرف نگرى در دين ، كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام به فرزندش فرموده است :
( تفقه فى الدين ، فان الفقهاء ورثه الانبياء. و ان طالب العلم يستغفرله من فى السماوات و من فى الارض ، حتى الطير فى جو السماء و الحوت فى البحر. و ان الملائكه لتضح اجنحتها لطالب العلم رضى به . (23) ): در دين ژرف بنگر! زيرا دين شناسان ، جانشينان پيامبران هستند. براى طالب علم ، هر چه در آسمانها و هر چه در زمين هست - حتى پرنده در آسمان و ماهى در دريا - طلب آمرزش مى كنند و فرشتگان به دليل خوشنودى از طالب علم بالهاى خود را خاك فرش آنان مى كنند.
بپرهيز از كتمان دانش و بازداشتن شايستگان از فراگيرى علمت ، زيرا خداوند تعالى مى فرمايد:
( ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد مابيناه للناس ‍ فى الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون . (24) ): كسانى كه نشانه هاى روشن و رهنمودى را كه فرو فرستاده ايم ، بعد از آنكه آن را براى مردم در كتاب توضيح داده ايم . نهفته مى دارند، آنان را خدا لعنت مى كند و لعنت كنندگان لعنت شان مى كنند.
و حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود:
( اذا ظهرت البدع فى امتى ، فليظهر العالم علمه . فمن لم يفعل ، فعليه لعنه الله . (25) .) : هنگامى كه در امتم ، بدعتها آشكار و فراگير شد، دين شناسان بايد علمشان را آشكار كنند و در اختيار همه قرار دهند. كسى كه چنين نكند، لعنت و نفرين الهى بر او خواهد بود.
و نيز او صلى الله عليه و آله فرمود:
( و لا توتوا الحكمه غير اهلها، فتظلموها. و لا تمنعوها الهلها فتظلموهم (26))): حكمت را در اختيار نااهل قرار ندهيد! كه (اگر چنين كنيد) به حكمت ظلم كرده ايد و از اهلش ، منع مكنيد! كه (اگر چنين كنيد) به اهل حكمت ظلم كرده ايد.
تو و التزام به تلاوت قرآن عزيز و تفكر در معانى آن و رعايت اوامر و نواهى اش و تتبع در اخبار نبوى و آثار محمدى و جستجو (و فهم ) معانى آن ها و تامل كردن تام در آنها.
البته من ، كتابهاى زيادى در تمامى اين زمينه ها برايت نگاشته ام .
اين ، آنهايى بود كه وظيفه تو بود. اما آنچه به من مربوط است و نفعش به من بر مى گردد، (عبارت است از):
اين كه با طلب رحمت برايم در بعضى از اوقات ، مرا ياد كرده و مورد تفقد قرار دهى .
و اين ثواب بعضى از طاعتهايت را براى من بفرستى .
و در ياد كردم ، كم نگذار! كه (اگر چنين كنى ) اهل وفا تو را جفا كار خوانند، و در ياد كردم زياده روى مكن ! كه (اگر چنين كنى ) آنان كه اهل نيكى اند، تو را به كوتاهى در حق پدر به هنگام زندگانى نسبت مى دهند. بلكه در خلوتهايت و پس نمازهايت يادم كن !
و آنچه از بدهكارى ها و تعهدات واجب بر عهده ام هست (و خود انجام نداده ام ) تو قضا كن !
و در حد توانت ، بر سر مزارم به زيارتم بيا و مقدارى از قرآن تلاوت كن !
و هر كتابى كه نوشته ام ، ولى خداوند براى به پايان رساندنش ، مهلتم نداده است ، تكميل كن ! و هر چه از خلل و نقصان و خطا و نسيان در آنى مى يابى اصلاح كن !
اين وصيت من است به تو. خداوند از جانب من بر تو ناظر است و السلام عليك و رحمه الله و بركاته . و الله اعلم بالصواب .

: دستور العملى از شيخ نجم الدين (27)
شيخ نجم الدين رازى مى نويسد: بدان كه ذكر بى آداب و شرايط گفتن ، زيادتى مفيد نبود. اول به ترتيب و آداب و شرايط، قيام بايد نمود و مريد صادق را چون درد طلب ، داعيه سلوك اين راه پديده آيد، نشان اين است كه با ذكر انس گيرد و از خلق وحشت ، تا از همه روى بگرداند و در پناه ذكر گريزد كه ( قل الله ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون ) و چون بر ذكر مواظبت خواهد نمود، بايد كه اساس بر توبه نصوح نهد از جمله معاصى ، و به وقت ذكر گفتن اگر تواند غسل كند و الا وضو تمام كند، زيرا كه ذكر كردن درست ، (:: بدرستى ) مقاتله با دشمن است ، بى سلاح (مبارزه ) دشوار توان كرد كه ( الوضوء سلاح المومن )، و جامه پاك پوشد بر سنت ، و بر پاكى جامه چهار شرط است : اول پاكى از نجاست ، دوم پاكى از مظلمت ، سوم پاكى از حرمت - يعنى ابريشم نباشد - چهارم پاكى از رعونت - يعنى كوتاه قد بود بر سنت ، كه ( و ثيابك فطهر، اى قصر ) ، و خانه خالى و تاريك و نظيف راست كند و اگر قدرى بوى خوش بسوزاند، اولى تر (:: بهتر) و روى به قبله بنشيند، و مربع (:: چهارزانو) نشستن در همه اوقات منهى است ، الا در وقت ذكر گفتن كه خواجه (:: پيامبر صلى الله عليه و آله ) عليه السلام چون نماز بامداد كردى ، در مقام خويش مربع به ذكر بنشستى تا آفتاب بر آمدى .
و در وقت ذكر گفتن دستها بر روى ران نهد و دل حاضر كند (:: حضور قلب داشته باشد) و چشم فراهم كند و به تعظيم تمام شروع كند در كلمه ( لا اله الا الله ) گفتن به قوت ، ما، اشد ذكرا چنان كه (لا اله ) از بن ناف بر آورد و ( لا الله ) به دل فرو برد، بر وجهى كه اثر ذكر و وقت آن به جمله اعضا برسد، ولكن آواز بلند نكند و تا تواند در اخفا و خفض صوت كوشد، چنان كه فرمود: ( و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول ) و بر اين وجه ، ذكر سخت و دمادم مى گويد و در دل به معناى ذكر مى انديشد و نفى خاطر مى كند، بدان معنا كه هيچ چيز نمى خواهم و هيچ مقصود و محبوب ندارم ، الا الله ، جز خداى . جملگى خواطر به (لا الله ) نفى كند، حضرت عزت را به مقصودى و محبوبى و مطلوبى اثبات مى كند به (لا الله )، و بايد كه در هر ذكر، دل در اول و آخر حاضر باشد به نفى و اثبات ، و هر وقت در اندرون دل نظر مى كند، هر چيز كه دل را با آن پيوند مى بيند، آن چيز را در نظر نياورد و دل با حضرت ، عزت مى دهد.. و به نفى (لا اله ) ان پيوند باطل مى كند و بيخ محبت آن چيز از دل بر مى دارد، و به تصرف (الا الله ) محبت حق را قائم مقام آن محبت مى گرداند.
هم بر اين ترتيب مداومت نمايد تا بتدريج دل را از جمله محبوبات و مالوفات فارغ و خالى كند، كه اهتزاز در ذكر از مداومت خيزد. و اهتزاز آن باشد كه به غلبات (:: تكرار) ذكر، هستى ذاكر در نوز ذكر مضمحل شود و ذكر، ذاكر را مفرد گرداند و علائق و عوائق از وجود او فرو نهد و او را از دنياى جسمانيات و آخر روحانيات سبكبار در آورد. چنان كه فرمود: ( سيروا فقد سبق المفردون ) . بدان كه دل خلوتگاه خاص حق است كه (لا يسعنى ارضى و لا سمائى و انما يسعنى قلب عبدى المومن ) و تا زحمت اغيار دربارگاه دل يافته شود، غيرت عزت اقتضاى تعرز كند از غير. ولكن چون چاووش (لا اله ) بارگاه دل از زحمت اغيار خالى كرد، منتظر قدوم تجلى سلطان (لا الله ) بايد بود كه ( اذا فرغت فانصب والى ربك فارغب ).
5 : دستورالعملى از شهيد اول(28)
بسم الله الرحمن الرحيم
بر تو باد به تقواى الهى ، در پنهان و ميان جمع ! خوبى را براى همه آفريدگان بخواه ، گرچه به تو بدى روا داشته باشند.
در برابر آزار ديگران ، بردبارى ورز. اگر به تو اهانت شد، يا ناسزا شنيدى ، در پاسخ ، سخنى ناروا مگو.
هنگامى شعله ور شدن خشم ، از كلام ناپسند بپرهيز، از جايت بلند شو، در مكان ديگر بنشين و خود را به كارى ديگر مشغول كن تا خشمت فرو نشيند.
مدام در فكر بهسازى آخرت و سعادت دنيا باش .
در همه حال . به خدا توكل كن و در همهمهات به او اطمينان (داشته باش ). بر تو باد پاسدارى و شكر گذارى كسى كه به تو خوبى مى كن و تو را نعمت مى دهد.
از قهقهه و خنده بپرهيز، زيرا غفلت آرد و دل را بميراند.
به هر كارى مشغولى ، نماز اول وقت را ترك مكن . اگر - معاذالله - نمازت قضا شد، در اولين فرصت جبران كن .
در هر حال و مكان ، دانش آموز باش . پرگو مباش . بيشتر به شنيدن علاقه مند
باش تا گفتن . با استادت مشاجره مكن و گفته هاى او را بر مگردان . آنچه را فراگيرى در شب مرور كن .
با قرآن مانوس باش . وردى از قرآن را براى خودت برگزين . اگر مى توانى ، قرآن را حفظ كن و اگر ممكن نيست ، هر چند آيه اى كه در توانت هست ، از بركن .
كوشش كن امروزت بهتر از ديروزت باشد، و تلاش كن در هر روزى - گرچه اندك - تكامل پيدا كنى .
مبادا به گفته سخن چينان گوش فرا دارى ، زيرا بدبختى بى شمار به دنبال آرد و تاثير شومى بر نفس مى گذارد.
در زيارت مشاهده مشرفه يا خواندن زيارت آنها، از راه دور غفلت مكن .
به هنگام تعليم و نشر دانش ، از پرگويى بپرهيز. غير علمى و بدون مستند سخن مگو. تنها ناقل سخن ديگران مباش ، خودت نسبت به مطالب و مسايل صاحبنظر شو.
در هر روز، بيست و پنج مرتبه ( اللهم اغفر للمومنين و المومنات و المسلمين و السلمات ) را بخوان و در اين دعا، ثواب و مزدى بسيار است .
پس از نماز عصر، هفتاد و هفت مرتبه ذكر استغفار را بخوان . نيز سوره قدر و توحيد را بسيار قرائت كن .
6 : دستورالعملى از ابن ابى جمهور احسايى (29)
بسم الله الرحمن الرحيم .
بر تو باد به ارج نهادن علم و مدام در خدمت او بودن . مبادا زلال علم را با طمع و سهل انگارى ، آلوده سازى ، زيرا اين حالات ، گستاخى و بى حرمتى بر دانش است .
برخى عارفان گفته اند: ( العلم من شرطه لمن خدمه ان يجعل الناس ‍ كلهم خدمه و اوجب صونه عليه كما يصون من عاش ، عرضه و دمه :): از شرايط فراگيرى و خدمت به دانش ، آن است كه همه مردم را به نوكرى علم دارد. صيانت علم را بر خويشتن فرض شمارد همان طور كه خون و آبروى معاشران و خانواده خويش را پاس مى دارد.
پس اى برادر! با تمام توان علم را پاس دار و مكانتش را با به كارگيرى آن در فهم دين ، حفظ كن . بر تو باد به تلاش بى امان در فراگيرى آن . در جهت تكميل علم ، از پرسش - هيچ گاه - ملول مشو.
از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است : ( لو علم الناس بما فى العلم ، لطلبوه و بو بسفك المهج .): (اگر مردم به عقايد علم واقف شوند، با تن دادن به خونريزى آن را به دست آرند.)
يا: ( طلب العلم فريضه على كل مسلم و مسلمه .)
يا: ( طلبوا العلم ولو بالصين .) (طلب كنيد دانش را، هر چند در چين (دوردست ترين مناطق ) باشد.)
يا: ( يا على ! من لا يعلم خرج اذا سال عما لا يعلم .):
هان اى على ! نادان وقتى در مقام پرسش برآيد، از نادانى بيرون آيد.
از كتمان علم و نگفتن آن به دانش پژوهان بپرهيز، چه خداوند متعال فرمود:
( و اذ اخذالله ميثاق الذين اوتوا الكتاب لتبيننه للناس و لا تكتمونه .)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ( اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه ، فمن لم يفعل ، فعليه لعنه الله .):
وقتى بدعتها هويدا شد، بر دانشمرد است كه علمش را آشكار سازد، كسى كه چنين نكند لعنت خدا بر او باد.
يا: ( من كتم علما نافعا الجمه الله بلجام من نار .): هر كه علم سودمندى را كتمان كند، خدا بر او دهانه اى از آتش زند.
امام على عليه السلام در بايستگى تشر علم و تعليم جاهلان فرمود: ( ما اخذالله على الجهال ان يتعلموا، حتى اخذ على العماء آن يعملوا .)
مبادا علم را به هر كسى بياموزى و بى ضابطه نشر كنى . اين عمل نزد همه مردم ناپسند است . سيد بشر صلى الله عليه و آله فرمود:
( لا توتوا الحكمه غير اهلها فتظلموها .): حكمت و دانش را به نااهل مياموز، چه اين كار ستم بر اوست .
يا: ( لا تقلوا الدر بافواه الكلاب . ): گوهر را در دهان سگ ميفكن .برخى پژوهشيان و متتبعان ، در قالب شعر چنين گفته اند.و من منح الجهال علما اضاعه
و من منع المستوجبين فقد ظلم

آن كه دانش را بر نااهلان ارزانى دارد، آن را ضايع كرده و كسى كه علم را از تعليم به شايستگان باز دارد، بر آن ستم كرده است .
بسيار بياموز و مباحقه كن ، زيرا علم مرده است كه آموختن آن را زنده كند. اندوخته هاى علمى نيز مرده اند، كه با بحث و بررسى شكوفايى و حيات پيدا مى كنند.
امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: ( تلاقوا و تحادثوا و تذاكروا فان فى المذاكره احياء امرنا. رحم الله امرءا احيا امرنا .): همديگر را ديدار كنيد. بر يكديگر احاديث ما را قرائت كنيد و درباره مطالب آن مذاكره نماييد، زيرا بررسى و گفتگوى علمى ، (امر) ما را زنده مى كند. درود و رحمت خدا بر كسى كه (امر) ما را احيا كند.
بر تو باد به از بر كردن مطالب علمى و مرور كردن و يادآورى آنها، زيرا بهترين علم آن است كه در سينه جاى گيرد.
برخى چنين گفته اند:انى لاكره علما لايكون معى
اذا خلوت به فى جوف حمام

من دانش را كه به هنگامى در حمام (و در اختيار نداشتن نوشته ها) با من نمى باشد، ناپسند دارم .
پس در همه حال ، پاسش بدار و با او دمخور باش ، زيرا آفت علم ، فراموشى است . تنها بر ثبت علوم در كتابها اطمينان مكن ، زيرا كتاب پاسبانى تباه كننده است ، چنان كه گفته اند.لا تفرحن بجمع العلم فى كتب
فان للكتب آفات تفرقها
النار تحرقها و الماء يغرقها
واللبث يمزقها و اللص يسرقها

به گردآورى دانش در كتابها شادمان مباش ، زيرا كتاب را آفاتى است دانش بر باده ده ، آتش آن را مى سوزاند، آب غرقش مى كند، گذشت زمان فرسوده و پاره اش مى كند و دزد آن را مى برد.
وقتى خداوند به تو اين نعمت را عنايت كرد و به دستيابى اين فضيلت و برترى انعام نمود، همراه اين دانش تقواى او بدار و از حرامهاى او دورى كن ، زيرا آلودهشدن به گناهان ، نعمت را زايل سازد چه نيكو سروده است :اذا ككنت فى نعمه فارعها
فان المعاصى تزيل النعم
و داوم عليها بشكر الا له
فان الاله شديد النقم

هنگامى كه نعمتى به تو روى آورد، پاسش دار، همانا گناهان و نافرمانيها آن را زايل مى كند. آن نعمت را با شكر معبود جاودان كن . البته خداوند تلافى كننده سختى است .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: ( ادم الطهاره يدم عليك الرزق .) بر تهذيب و طهارت نفست مداومت كن ، تا روزيها مادى و معنوى ات پايدار ماند.
سفارش مى كنم تو را بر پاس داشتن حقوق استاد و معلمت . نخست بايد بدانى او راهنما، هادى و مرشد و فرا خوانده تو به علم و دانش است . بلكه او هدايت و سازندگى تو را هم خويش كرد. او كسى است كه رنجهاى تن فرسايى را براى راهنمايى تو به جان خريد، تا تو از روى تحقيق و بصيرت ، به راح حق رهنمون شدى و اهل هدايت و صاحب توفيق گشتى ، پس او پدر حقيقى ، استاد معنوى و نعمت بخش تو پس از خداست . بنابراين با تمام توان حق او را پاس بدار و از او به بزرگى بين مردم ياد كن . در احترام و ستايش او بكوش ، تا از جرم عظيم عاق پدر معنوى و ناسپاسى اش در امان مانى . دستورات او را فرمان بر، زيرا سيد عالميان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: (من علم شخصا مساءله ملك رقه .)
فقيل له : (ايبيعه ؟) قال : ( لا و لكن يامره و ينهاه .): هر كه شخصى را يك مطلب بياموزد، در حقيقت مالك او مى شود. (سائل مى گويد:)
پرسيدم : (يعنى مى تواند او را بفروشد؟) پاسخ داد: (نه ! حق امر و نهى نسبت به او پيدا مى كند.)
بايد از او حكم و دستور بخواهد، چون شاگرد، مامور به فرمان برادرى استاد خويش است .
درباره مواظبت بر حقوق استاد و چگونگى آن آمده است .
وقتى وارد مجلسى كه او حضور دارد، شدى سلام كن و از او احترام خاصى به عمل آور. در پاى مجلس او بنشين و حضور او را بزرگ شمار. در حضوراو با ديگرى مشورت مكن . صدايت بلندتر از صداى او نباشد. مواظب باش در حضور تو، هيچ كس غيبت او نكند. وقتى پرسش مطرح مى شود پيش از استاد پاسخ مگو. با تمام رو به او توجه كن . به حرفهايش نيك گوش بدار و به درستى گفته هاى او معتقد باش . در حضور مردم ، سخنش را رد مكن و هنگام خستگى و بى حوصلگى زياد سوال مكن . با دشمنان او همراه مشو و دوستان او را دشمن مدار. وقتى پرسشى مى كنى و او پاسخ نمى دهد، كرار مكن . چون مرض شد، به عيادتش شتاب كن . هنگامى كه غايب مى شود. از حال او پرس و جو كن .
هنگامى كه به ديدار يار شتافت ، بر جنازه او حاضر شو.
چون چنين كردى ، خداوند قصد تو را از استفاده از محضر او براى تقرب به خدا و جلب خوشنودى حق مى داند، ولى اگر رفتارت با استاد چنين نبود، سزاوار آنى كه خداوند دانش و شرف را از تو بگيرد.
اين وصيت من به توست .به خدا مى سپارمت . او مرا بس است و بهترين وكيل مى باشد. اين مختصر را نيازمند درگاه خداى بى نياز، محمد بن على بن ابراهيم بن ابى جمهور احسايى قلمى كرد.
7 : وصيتنامه فقيه پارسا ابراهيم بن سليمان قطيفى (30)
بسم الله الرحمن الرحيم
خداوند تو و ما را بر آنچه مايه خرسندى اوست ، توفيق دهاد و بر انجام دستورات خود يارى كناد! بدان مواعظ كتاب و سنت ، گوش نواز است و آثار و گفته هاى عالمان شايسته و صالحان ، در اين زمينه بس . بلكه آنچه در بعضى آثار و كتابها و يا حتى اندكى از آنها آمده ، پندگيران و وعظ پذيران را كفايت مى كند. مانند آنچه در كتاب (الغيبه ) محمدبن بابويه صدوق و كتابهاى ديگر آمده است (چه موعظ بسيار شنيدن و در حقيقت و معانى آنها تدبر نكردن ، اثر موعظه را كاهش مى دهد.) در خبر قطعى السند آمده است :
وقتى آيه اى از قرآن تلاوت مى شد، برخى از مسلمانان براى اين كه گوشهايشان به مفاهيم اسلامى ، انس و عادت پيدا كرده بود و آيه هاى عظيمه ، مكرر به گوش آنان خورده بود و نفسشان به ظاهر و الفاظ آيات عادت كرده بود، آيه هاى ربوبى و كلمات وحى ، تاثيرى در خور بر انان ننهاد، زيرا بر اثر اشباع بى رويه نفس و دلبستگى به دنيا، حجابى غليظ، فكر و چشم و دل آنان را پوشانيده بود.
با اينكه از اين مواعظ الهى و آيات قرآنى تاثير نمى پذيرند، خود را پيراسته از حجابها مى دانند، بى آنكه بفهمند، خود را مى فريبند.
نگاه كنيد به گاه نزول آيه ( وجى يومئذ بجهنم ) چگونه رسول الله آشفته شد - كه هيچ كس را ياراى سخن گفتن با او نبود، تا اينكه برادرش ‍ امام على عليه السلام بلند شد، بوسه بر سر آن بزرگوار زد و از حادثه پيش ‍ آمده ، پرسش كرد. رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: ( جبرائيل اين آيه را آورد.)
با اينكه حبيب خدا، حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله مى دانست كه خداوند پيامدهاى اعمال او را بخشوده و او بزرگترين شفاعتگر خلق در بين انبياء فرشتگان و رسولان در روز قيامت است .
همان طور كه در روايات تحريص بر توسل به محمد و آل او آمده است :
( همه در روز قيامت ، نيازمند عنايت و شفاعت محمد صلى الله عليه و آله و وصى بزرگوار اويند، حتى فرشتگان مقرب الهى و پيامبران مرسل .)
با اين همه ، شدت ترس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امام على عليه السلام از خداوند متعال مشهود است و بى نياز از توصيف . به گونه اى كه به گاه نماز از خود بى خود مى شدند و مستغرق در حق . در موقفى ، على عليه السلام را در سجده مى يابند كه ناله مى كند و مناجات خداوند، تا از نفس مى افتد. (ابودردا) مى گويد: (بر بالينش آمدم و او را حركت دادم ، بلند نشد. به نزد فاطمه (س ) همسر على عليه السلام رفتم و به او تسليت گفتم . حضرت فاطمه (س ) فرمود: هنوز اجل او فرا نرسيده است . بگو او را در چه وضعى ديدى . عرض كردم : در آل سجده ، جان به جانان تسليم كرد. فاطمه (س ) فرمود: برو اين عادت هميشگى اوست .)
وقتى آنان چنين بيم و ترسى از خدا داشتند، حال و روزگار كسى كه خدا را به دل زبان ، دست ، پا، شكم زير شكم و همه اعضا به عصيان برخاسته چه خواهد شد بود!
سفارشهايى كه براى خودم و براى تو ضرور(ى ) مى دانم ، دو گونه اند:
سفارشهاى عمومى و سفارشهاى خصوصى
1. سفارشهاى عمومى :
نخست ، تقواى الهى . معنى و حقيقت تقوا آن است كه پرواگيرى از خداوند، مثل كسى كه يقين دارد به توجه خداوند بر نعمتهايى كه در كف دارد از اوست ، و با مهرورى از همان نعمتها امورى را كه او را ناخوشايند مى آيد انجام مى دهد، حال آنكه او قادر است كه نعمتها را بگيرد و ديگرى را بهره مند سازد.
بترس از خدا، بسان كسى كه مى داند همه اعمال اهل آسمانها و زمين توان شكر نعمتهاى او را ندارد و نمى تواند با آنچه خداوند در بهشت براى بندگان مطيع و گوش به فرمان مهيا كرده ، برابرى كند. اگر در خود چنين تقوايى را نمى بينى ، با عشق الهى ، به معالجه خود پرداز، زيرا طبيعت سالم بشر، به كسى كه نسبت به او مهر ورزد - گرچه با لبخندى - علاقه مند مى شود و دوستى او را در دل جاى مى دهد.
جان خويش را وارسى كن كه ايا محبت و عشق به خدا وجودت را لبريز كرده است . اگر - معاذالله - جانب مشروب به عشق حق نيست ، در زمره مؤ منان راستين قرار ندارى ، زيرا خداى تعالى درباره مشركان فرمودن (يحبونهم كحب الله .) مشركان با اينكه شيفته خدا بودند، بتها را واسطه مى دانستند و در كنار خدا مى پرستيدند. اما مؤ منان را كسانى مى داند كه شدت عشق الهى ، جايى در قلب انان براى دلبستگى به غير او باقى نگذاشته است و به مقام حق اليقين رسيده اند.
شگفتا! انسان آن را كه پس از بدى به او شفقت مى ورزد، به خاطر محبت او دوستش مى دارد، چگونه است حال و وضعيت او نسبت به خداى مهربانى كه جز احسان به خلق خويش نكند و همو مالك جان او و متعلقات اوست . تنها پناهگاه و چاره ساز است . خدايى كه هيچ چيز و هيچ كس بى نياز از او نيست و غير او نمى تواند انسان را بى نياز كند. هر كس هر چه را بخواهد بايد از او بخواهد.
اگر اين راه هم تو را بيدار نكرد، با داروى حيا به درمانش برخيز، زيرا او در همه حال به تو احسان مى كند. و تو نيكيهاى او را به بدى پاسخ مى دهى ، و باز هم به تو مهر مى ورزد. با اينكه بدى و نافرمانى او را مى كنى ، زيرا سايه رحمت او هستى و در همه حال به تو احسان مى ورزد و نيكى مى كند و در همه اين احوال زير نظر او هستى و در محضر او گناه مى كنى . با اينكه بى نياز از توست ، ولى لطف و احسان به تو را سزاوار مى داند. شايد كه حيا كنى ، شرمساز شوى و بازگردى و اصلاح شوى .
واقعا در پيشگاه چنين كسى ، بايد شرمسار و سرافكنده بود. در قرآن كريم فرمود:
( الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكرالله و ما نزل من الحق و لا يكونوا كالذين اوتوا الكتاب من قبل فطال عليهم الامد فقست قلوبهم و كثير منهم فاسقون .(31) ): آيا زمان آن نرسيده كه مؤ منان دلهايشان به ياد خدا و در برابر حق خاشع شود و مانند كسانى نباشند كه تورات و انجيل به آنان دادند، درنگ ايشان دراز شد، تا دلهاشان سخت شد و بيشتر آنان فاسق شدند.
اگر نفس تو از اين راه متحول نشد، از تمايل سودپرستى و تجارت پيشگى او بهره گير، زيرا تجارت سود آور آن است كه تاجر به دسيسه گرفتار نشود. سود آن است كه سوداگر زيان نبيند. امانتدارى به آن است كه از كالاى به امانت گذاشته شده ، كم نگردد. وكيل خوب آن است كه بهره نيكوترى را براى موكلش به بار نشاند.
بنگر تلاش خويش را چقدر مصروف سود اندك دنيا كرده اى ، چه اندازه اوقات با ارزش خويش را در راه آن بذل كرده اى ، بى آنكه ذره اى در اين كار ترديد روا دارى و خسته شوى . اگر از اين راه هم سود نبردى و متنبه نشدى ، بدان قلب تو در عذاب و درد جانكاهى گرفتار آمده كه خداوند در كتاب خويش بدان اشارت كرده است :
( بل قلوبهم فى غمره من هذا و لهم اعمال من دون ذلك هم لها عاملون . ) : بلكه دلهاى ايشان از اين سخن ما در غفلت است و ايشان را جز اينها. كارهايى است كه انجام دادند و ناگزير ايشان عامل آن كارهايند.
نيز خداوند پس از بيان سرگذشت حضرت يوسف عليه السلام فرمود:
( و كذلك مكنا ليوسف فى الارض يتبوء منها حيث يشاء، نصيب برحمتنا من نشاء و لا نضيع اجرالمحسنين و لاجر الاخره خير للذين آمنوا و كانوا يتقون . ) : اين چنين ، فرمانروايى در زمين را براى يوسف هموار كرديم كه در هر جايى بخواهد، ماوا گيرد. ما هر كه را بخواهيم مشمول رحمت خويش مى كنيم . اجر و پاداش نيكوكاران به تمام و كمال مى دهيم . بى شك مزد آخرت براى مؤ منان و با تقوايان بهتر است .
و از سوى ديگر - در استان قارون - دو نگرش به دنيا را چنين ترسيم مى فرمايد:
( فخرج على قومه فى زينته قال الذين يريدون الحياه الدنيا يا ليت لنا مثل ما اوتى قارون انه لذو حظ عظيم . و قال الذين اوتوا العلم و الايمان و يلكم ثواب الله خير لمن آمن و عمل صالحا و لا يلقيها الا صابرون . ): قارون با زينتهاى بر خود آويخته بر قوم خويش ظاهر شد. اهل دنيا گفتند كاش ما چونان قارون ناز و نعمتى داشتيم ! او سرخوش و كامياب است . مؤ منان خردمندى به آنان گفتند: واى بر شما! مزد و پاداش الهى براى مؤ منان و شايسته كاران بهتر است ، و اين پاداش را ندهند، مگر به شكيبايان .
2 - سفارشهاى خصوصى
اوقات عمر را پاس بدار. مباد كه لحظه هاى عمر خود را ضايع كنى و به خسران گرفتار آيى . هنگامى كه كارى ندارى و فراغت حال پيدا مى كنى ، به ذكر خدا مشغول شو، زيرا ياد خدا در هر حال برابر اعمال صالح و شايسته است .
وقتى آماده نياش با معبود شدى ، درون سينه را از وسوسه ها و دل مشغوليهاى دنيا بپيراى . شرم كن از پروردگار خود، هنگامى كه از بنده اى حاجت دنيوى را مى طلبى و با تمام وجود به او روى مى آورى ، ولى به هنگام نياز به پيشگاه بى نياز، روى توبه سوى حق است و دلت جايى ديگر.گر چنين باشى ، سزاوار خشم و عذاب الهى هستى . در شب و روز از نفس خويش حساب بكش ، زيرا نفس را اگر رها كنى ، مهار گسيخته مى شود و اگر مقيد كنى رامى مى گردد. به دهانت لگام زن . كلماتى را كه در روز قيامت تو را مفيد افتد و ثبت آنها در نامه اعمالت مايه خرسندى تو گردد. بگو. از سخنانى كه شرمسارى آن روز را در پى دارد، دامن گير. روايت شده است : مردى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله در يكى از غزوات در ركاب آن بزرگوار شهيد مى شود، مادرش به قتلگاه مى آيد و بر بالين فرزندش ‍ مى نشيند، مى بيند كه از گرسنگى او را با دست نوازش كرد. گفت : (فرزندم ! گوارايت باد!) پيامبر اين كلمه را شنيد، فرمود، (بس كن اى مادر! او بيهوده گوى بوده است .)
بر خواندن ادعيه مواظبت كن و با زارى و تضرع دعا بخوان ، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ( ما فتح لا حد باب دعا الا فتح الله له فيه باب اجابه .):
خداوند باب دعا را بر روى بندگان نگشود، مگر اينكه راه و باب اجابت آن دعا را نيز گشود.
در دعا براى برادران دينى خود بكوش ، زيرا آنچه را براى آنان بخواهى ، صد هزار برابر آن را خدا به تو مى دهد. ولى تضمينى در اجابت دعاى براى خود نيست . هنگامى كه عقيده فردى را درست يافتى ، كينه او را به دل مگير، زيرا گناهان او براى خدا سنگين و عظيم است . روايت شده :
( آن رجلا قال : والله لا يغفر الله لفلان ، فقال تعالى : قد غفرت ذنوبه و حبطت عمل الذى تابى على آن اغفر لعبدى ): مردى گفت : خدا فلان كس را نيامرزد! خداوند فرمود: من گناهان مرد نفرين شده را آمرزيدم و عمل آن را كه آمرزش مرا به بنده ام روا نداشت ، تباه شد.
نبايد نقص و عيب يكى از برادران دينى باعث انكار مراتب و كمالات ديگر او شود. چنان باش كه كسى را پايين تر از خويش ندانى ، زيرا به گناهان خويش واقفى و بى پايگى توجيهات خود را مى شناسى ، ولى از درون باطن ديگرى آگاه نيستى و فرجام كار بندگان بر تو پوشيده است . چه بسا گناهكارى ، نيك فرجام شود و مطيعى بد عاقبت .
مباد و صد مباد كه به رياست بر ديگران دل بندى ، گرچه اين رياست بجا و بحق باشد، چه حب رياست از بزرگترين گناهان است زيرا خداوند وقتى به پاسخگوى نسبت به رفتار خودت بسنده مى كند، چه ضرورتى دارد و زر و بال ديگران را بر عهده گيرى ؟! او نيازى ندارد كه تو متولى اداره بندگانش ‍ باشى ، بويژه اگر اين توليت از حب رياست سرچشمه گيرد.
مواظب باش خود را به اينكه اين كار براى خداست و تكليف نفريبى ! زيرا مكروه شمردن و ناخوش داشتن رياست كه به تو روى آورد، اگر براى خدا باشد، سيره صالحان بلكه معصومان عليه السلام است ، آنان كه همه سكنات ، حركات و نياتشان خدايى بوده . گر رياست به تو روى آورد و تو از رويكرد آن شادمان شدى ، دل از آن برگير و از پذيرش آن واهمه داشته باش ‍ و بر اين امر پابفشار. مباد، اين رياست را حق خويش بنگارى و از اين راه عملت را تباه سازى . اگر اين رياست زيبنده تو بوده است ، تو غير از وظيفه انجام نداده اى . اگر واقعا حق تو نباشد و تو مجبور به پذيرش آن شدى ، عمل تو مزد و پاداش دارد.
بپرهيز و بترس از تلاش براى فتوا دادن و دوستى مقام افتا و مرجعيت ، زيرا در روايت آمده :
( آن اسرع الناس الى افتحام جراثم جهنم اسرعهم الى الفتوى . ): فردى سريعتر از همه جذب جهنم مى شود و به سوى آن سرازير مى گردد، كه در فتوا شتاب كند.
بس است تو را فرموده و خطاب خدا، حبيبش رسول الله را:
( و لو تقول بعض الاقاويل لاخذناهم منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين .): اگر پيامبر، جز گفته ما سخنى مى گفت ، دست او را به سختى مى بستيم ، سپس رگ دل او را مى بريديم .
و گهر گفته ديگر خدا:
( و لا تقولوا لما تصف السنتكم الكذب هذا حلال و هذا حرام لتفتروا على الله الكذب . آن الذين يفترون على الله الكذب لا يفلحون .): آنچه پسند شماست و از توجيهات واهى سرچشمه مى گيرد، به دين نسبت ندهيد. اين بهتان بر خداست . بى شك آنانى كه به خدا دروغ مى بندند، رستگار نخواهند شد.
و قول ديگر خدا در كتاب كريم :
( قل الله اذن لكم ام على الله تفترون .): ايا خدا به شما چنين اجازه اى داده يا از پيش خود و بدون دليل آن را به خدا نسبت مى دهيد؟!
ذكرى براى خويش برگزين و در شب آن را زمزمه كن ، تا در زمره غافلان قرار نگيرى
اين وصيت من است ، نخست به خودم ، سپس به برادران دينى ام ، بويژه به تو خدا تو، ما و ديگر مؤ منان را از اين وصيت و ديگر مواعظ سود دهاد!
به حق و عظمت محمد، على ، فاطمه ، حسن و حسين ، على بن الحسين ، محمدبن على ، جعفربن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى الرضا، محمد بن على ، على بن محمد الجواد، حسن بن على العسگرى ، قائم آل محمد و حجت خدا بر خلق . درود پياپى خدا بر همه آنها باد! فرجام ما و شما را به آنچه رضا و خوشنودى او در آن است بدارد، چه او شايسته اين تفضلها و عنايتهاست .
سعى كن اين مواعظ را هر روز با توجه بخوانى . اگر امكان نداشت لااقل در هر هفته يك بار بر آنها مواظبت داشته باش ، زيرا تكرار اين مواعظ قلب را صيقل ميدهد، زنگار دل را مى زدايد و ياد آخرت را در دلت زنده مى كند.
بر تو باد به كتاب خدا، سنت پيامبر و پيوند و مودت با ذريه رسول الله صلوات الله عليهم اجمعين !
و اين مكتوب را نيازمند عنايت خداى منان ، ابراهيم بن سليمان به تاريخ ششم عاشوراى هفتصد و پانزده در نجف اشرف نوشت . سبحان ربك رب العزه عما يصفون و سلام على المرسلين و الحمدلله رب العالمين .
8 : دستور العملى از مرحوم مجلسى (32)
عالم بزرگ و عارف ربانى ملا محمد تقى مجلسى رضوان الله تعالى عليه مى نويسد: آنچه اين بنده از دوران رياضت و خودسازى دريافته ام ، مربوط است به زمانى كه به مطالعه تفسير اشتغال داشتم . شبى در بين خواب و بيدارى حضرت محمد صلى الله عليه و آله را مشاهده كردم ، با خود گفتم : شايسته است در كمالات و اخلاق آن حضرت خوب دقت كنم .هر چه بيشتر دقت كردم عظمت و نورانيت آن جناب گسترده تر مى شد، به طورى كه نورش همه جا را فرا گرفت . در اين هنگام بيدار شدم ، به من الهام شد كه خلق رسول خدا قرآن مى باشد، بايد در قرآن بينديشم . پس هر چه بيشتر در آيه اى دقت مى كردم ، حقايق بيشترى نصيبم مى شد، تا اينكه يكدفعه حقايق و معارف فراوانى بر قلبم فرود آمد. پس در هر آيه اى كه تدبر مى كردم چنين موهبتى بر من عطا مى شد. البته تصديق اين مطلب براى كسى كه به چنين توفيقى دست نيافته دشوار بلكه عادتا غير ممكن است ، وليكن مقصود من راهنمايى و ارشاد برادران فى الله مى باشد.
دستور رياضت و خود سازى عبارت از اين است كه : سخنان بى فايده بلكه از غير ذكر خدا خوددارى كند. استفاده از ماكولات و مشروبات و لباسهاى لذتبخش و منكوحات و منازل زيبا و راحت را ترك كند. از معاشرت با غير اولياى خدا دورى جويد. از خواب زياد اجتناب نمايد و ذكر خدا را با مراقبت كامل ادامه دهد. اولياى خدا، تداوم بر ذكر ( يا حى يا قيوم ! يا من لا اله الا انت ) را تجربه كرده و نتيجه گرفته اند. مننيز همين ذكر را تجربه نمودم ، وليكن ذكر من غالبا (يا الله ) است ، با خارج ساختن غير خدا از قلب و با توجه كامل به جناب خداى متعال .
البته آنچه بسيار مهم است ذكر خدا با مراقبت كامل مى باشد، و ساير امور به پاى ذكر نمى رسد. اگر اين عمل تا مدت چهل شبانه روز ادامه يابد، درهايى از انوار حكمت و معرفت و محبت بر سالك گشوده مى شود آن گاه به مقام فناء فى الله و بقاء الله ترقى مى كند.
9 : دستور العملى از مير محمد حسين خاتون آبادى (33)
... اما سفارشهايى كه استادان عادت دارند (اجازه )هاى خود - به شاگردانشان - را با آن به پايان رسانند، از (شاگرد) بر عمل به آن ، تعهد گيرند، همان گونه كه خودشان ملزم شده اند (برايت بر مى شمارم ) هر چند آن دانشمند سر آمد، بالاتر از آن است كه مثل من ، او را پند دهد:
نخستين سفارش
نخستين آن سفارشها، هماره پرواى الهى داشتن و مراقب - اوامر و نواهى الهى - در نهان و آشكار بودن و ياد خدا در تمامى زمانهاست .
مقصودم از (ياد خدا بودن ) مشغول بودن زبان به گفتن (ذكر) نيست ، هر چند اين از اقسام (ذكر الهى ) است ، بلكه نظرم به ظهور و تجلى ذكرهاى زبانى ، بر ساير اعضاى آدمى است . البته حقيقت اين مطلب ، با تدبر در اخبار اين موضوع روشن مى شود.
اينجا، دو خبر را كه كاملتر و پرفايده تر از بقيه است ، مى آورم . اولين آن ، روايتى است كه شيخ صدوق - طاب ثراه . در كتاب خصال اش نقل كرده است .
او مى گويد:
(ذكر، بر هفت عضو از اعضاى انسان تقسيم شده است :
زبان ، روح ، نفس ، عقل ، معرفت ، سر، قلب . هر كدام از اينها، احتياج به پايدارى و ايستادگى دارد، ايستادگى زبان ، راستى در اقرار (گفتار) است . ايستادگى روح ، راستى در استغفار است . ايستادگى نفست راستى در اعتذار (توبه ) است . ايستادگى عقل ، در عبرت گرفتن است . ايستادگى معرفت راستى در افتخار (به دين ) است . ايستادگى سر، خوشنودى به جهان اسرار (غيب ) است . ايستادگى قلب ، راستى در يقين و شناخت خداوند جبار است .
پس ، ذكر زبان حمد و ثناى الهى است و ذكر نفس ، جهاد و تلاش است و ذكر روح ، بيم و اميد داشتن است و ذكر قلب ، صادق و يك رنگ بودن است و ذكر عقل ، تعظيم الهى و حيا و ورزيدن است . ذكر معرفت ، تسليم و رضاست . ذكر سر، بر ديدار و لقاى الهى است .
اين حديث را (ابو محمد عبدالله بن حامد) به صورت مرفوع از برخى از افراد صالح آورده است .
آن كه در اين خبر تدبر كند، حقايق غير قابل شمارش و اسرار فراوانى ، بر او ظاهر مى شود، پس تدبر كن و بصيرت بروز!)
اما خبر دوم ، كه در مصباح الشريعه آمده است .
(امام صادق عليه السلام فرموده : (آن كسى كه بحقيقت ياد خداست ، مطبع است و آن كه از او غافل است ، عصيانگر است . اطاعت كردن ، علامت هدايت است و سركشى ، نشانه گمراهى . ريشه هدايت يا گمراهى ، در ذكر و غفلت است . دل خود را، قبله زبانت قرار ده ! آن را به سخن وامدار، مگر آنچه قلبت گويد و عقلت موافق باشد و ايمانت رضايت دهد، كه خداوند، دانا به نهان و آشكار توست .
مانند محتضر، يا فرد ايستاده در حسابگاه بزرگ (عرض اكبر) باش ! و به جز اجراى اوامر الهى و دورى از نواهى او و توجه به وعد و وعيدهايش ، مشغول مباش ! و از آنچه به كار آخرت نمى آيد و به اجراى آن مكلف نيستى دورى كن ! قلبت را با آن اندوه بشوى ! (خدا را ياد كردن ) بايد به خاطر اين باشد كه او تو را ياد كرده است . (34) او، تو را ياد مى كند، با اينكه از تو بى نياز است ، و به ياد تو بودنش ، بزرگتر و مرغوبتر و ستوده تر و پيشتر از به ياد او بودن از جانب توست . اينكه بدانى ، او به ياد توست ، خضوع ، حيا و خرد ديدن خودت را، برايت به ارمغان مى آورد، در نتيجه ، كرم و فضل قديم او را درك مى كنى و عبادتهايت را - هر چند زياد باشد - در كنار نعمتهايش ناچيز مى شمارى و به آن توجه نخواهى داشت . اين ، خلوص در عبادت مى آورد.
(اما اگر) عبادتهايت را به حساب آورى ، و به آن غره شوى ، جز ريا و عجب و حماقت و درشتخويى و فراموشى فضل و كرمش ، برايت نخواهد ماند. با اين پندار بى پايه ، زياد نمى شود مگر دورى از خدا، و به دست نمى آيد از گذشت عمر تلف شده ، جز وحشت .
ذكر دو قسم است : ذكر خالص - با هماهنگى و موافقت دل - و ديگر، ذكر صادق - با نفى ياد غير او.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: (خداوندا! ما را توانايى احصاى حمد و ثناى تو نيست ، تو آنچنانى كه خود، حمد و ثناى خويش ‍ كرده اى .)
(در اين فرمايش گهربار) حضرت رسول صلى الله عليه و آله براى ذكر گويى اش - و خدا را ستايش كردن - به آگاهى اش بر اين حقيقت كه خداوند قبل از او، خود را ستوده ، ارزش و مقدارى قائل نيست ، حال كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين فرموده ، ديگران به طريق اولى بايد، چنين باشند و چنين بينديشند. پس آن كه مى خواهد خدا را ياد كند، بايد بداند اگر خداوند توفيق (ياد خدا بودن ) را به بنده اى ندهد، هرگز (ياد خدا بودن ) از بنده سر نزند.
در اين حديث نيز تامل كن و از آن و از حديث اول غافل مباش ! اين دو حديث بايد همواره در يادت باشد، زيرا آن دو، دو درياى پر از جواهر اسرارند.
اما ذكرهاى زبانى ، بعضى از مهمترين و كاملترين آن عبادت است
O مداومت بر كلمه توحيد ( لا اله الا الله ).
از (اصبغ بن نباته ) روايت شده است :
(با حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام بودم . گذرمان به گورستان افتاد. حضرت در آنجا فرمود:
السلام على اهل لا اله الا الله ! من اهل لا اله الا الله . كيف وجدتم كلمه لا اله الا الله ؟ يا لا الله الا الله ؟ بحق لا اله الا الله ، اغفر لمن قال لا اله الا الله و احشرنا فى زمره من قال لا اله الا الله !
پس از آن فرمود: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى گفت : هر وقت كسى به گورستان آيد و اين ذكر را بگويد، گناه پنجاه سال بر او بخشوده مى شود. به حضرت رسول صلى الله عليه و آله عرض شد: اگر كسى پنجاه سال گناه نداشت ، حضرت فرمود: گناهان پدر، مادر، برادران يا مسلمانان ديگر بخشود مى شود.)
كمترين مقدار ذكر ( لا اله الا الله ) صد مرتبه در روز است . از حضرت امام صادق عليه السلام روايت شده است .
(هر كس در هر روز صد بار ( لا اله الا الله ) بگويد، برترين مردم در آن روز است ، مگر فردى كه بيش از او، اين ذكر را بگويد.)
از طرف زيادتى ، اين ذكر را حدى نيست . (ابن قداح ) از امام صادق روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: (چيزى نيست ، مگر اينكه آن را حدى است ، نماز را خدا واجب كرده و حد آن به پاداشتن همان مقدارپنچگانه - است روزه واجب ، حدش ، روزه داشتن ماه مبارك رمضان است ، حج ، حدش ، حج گزاردن - در ايام ويژه - است . اما ذكر را، حدى نيست و خداوند به كم آن راضى نيست و نهايتى را هم برايش ننهاده است .
حضرت ، آن گاه ، اين آيه را خواند: (اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا را ياد كنيد، يادى بسيار و صبح و شام او را به پاكى بستاييد (35)))
و فرمود: (پدرم ، بسيار ذكر مى گفت ، با او راه مى رفتم ، او ذكر گو بود. با او مى خوردم ، او ذكر گو بود. اگر مردم با او سخن مى گفتند، آن ، بازدارنده از ذكر گويى پدرم نبود. مى ديدم زبانش به سقف دهانش مى خورد و مدام ( لا اله الا الله ) مى گفت . پدرم ما را جمع مى كرد، هر كس قرآن مى خواند، غير از آن از او چيزى طلب نمى كرد، اما آن كس را كه به خواندن قران مشغول نبود، امر مى كرد كه ذكر بگويد.)
خانه اى كه در آن قران خوانده شود، و ذكر الهى گفته شود، بركتش زياد مى شود و ملايكه نزد اهل خانه مى آيند و شياطين آنها را ترك مى كنند. آن خانه براى اهل آسمان مى درخشد، همانگونه كه ستارگان براى انسانها مى درخشند.
اما آن خانه اى كه در آن ، نه تلاوت قرآن مى شود و نه خدا ياد مى گردد، بركت اهل خانه كم مى شود و ملايكه آنها را ترك مى كنند و شياطين به نزد آنها مى شتابند.
حضرت فرمود: (مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و پرسيد: بهترين اهل مسجد كيست ، فرمود: آن كس كه (ذكر) بيشتر باشد.)
زينها از غفلت از معنا و مفهوم اين روايت شريف ! بلكه آن را - هميشه وجهه همت و تلاش خود قرار بده و قبله راهت كن ! و خوردن و آشاميدن و ديگر فعاليتهاى ضرورى دنيايى را، مانعى براى ذكر گويى تو نباشد! وابستگانت را - نيز - به آن امر كن ! بخصوص كسانى را كه خواندن نمى توانند.
اين گونه باش ، تا بر سعادت دو جهان ، دست يابى ! و اميد كه آخرين كلامت در دنيا، ذكر ( لا اله الا الله ) باشد و به واسطه آن ، توفيق ورود به بهشت يابى .
در خبر مستفيض است : هر كس ، آخرين سخنش لا اله الا الله باشد، وارد بهشت مى شود.
يعنى آن كه سخنش را در اين دنيا با كلمه طيبه توحيد ختم كند، داخل بهشت مى شود. البته اين احتمال به ذهن مى رسد كه مقصود روايت ، اين باشد كه : (آن كه در دنيا ختم سخنش در هر مجلس ، آن كلمه طيبه است وارد بهشت مى شود.)
هر كدام از اين دو معنا باشد، شايسته نيست كه از آن - در هر حالتى - غفلت شود.
O ديگر از اذكار مهم ، تسبيحات اربعه ( مسمى به باقيات صالحات )
است .
از (ضريس ) روايت شده است :
(حضرت امام باقر عليه السلام به نقل از پدرانش فرمود:
حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله گذرش بر مردى كه درختى در باغش مى كاشت ، افتاد. رو به او فرمود: ايا راهنمايت باشم در مورد كاشتنى اى كه ريشه اش استوارتر و ثمردهى اش زودتر و ميوه هايش گواراتر و انفاقش پايداتر است ، آن مرد گفت : آرى ، پدر و مادرم فداى تو! پس ‍ حضرت فرمود: صبحگاه و شامگاه بگو: ( سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اكبر. ) اگر اين ذكر را بگويى ، با هر تسبيحت براى تو ده درخت از انواع ميوه دارها، در بهشت كاشته مى شود. آن ، براى تو (باقيات صالحات ) است .
آن مرد گفت : اى رسول خدا! تو را شاهد مى گيرم بر اينكه ، اين بستان را براى اهل صفه براى فقراى مسلمان صدقه قرار دادم در اين هنگام ، خداوند تبارك و تعالى ، اين آيه هاى قران را نازل كرد: (اما آن كه (حق خدا را) داد و پروا داشت و (پاداش ) نيكوتر را تصديق كرد بزودى راه آسانى پيش پاى او خواهيم گذاشت .
بهتر اين است كه روزانه ، اين سى يا صد مرتبه خوانده شود و يا پس از هر نماز واجب ، سى مرتبه گفته شود. از معصوم عليه السلام روايت شده است : (حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود:
سبحان الله و الحمدلله و لا اله الله و الله اكبر ، سرور و سالار، تمامى تسبيحهاست . هر كس ، در هر روز، سى مرتبه آن را بگويد، از آزاد كردن يك برده و از راهى كردن ده هزار اسب براى جهاد در راه خدا براى او بهتر است . او از جايش برنخيزد، مگر آنكه گناهانش ريخته باشد و عوض هر حرف از آن ، خداى تعالى ، شهرى را - در بهشت - عطايش كند.)
حضرت امام باقر عليه السلام فرمود:
(هر كه صد بار ( سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر ) بگويد، اسم او در (دفتر صديقان ) نوشته (مى ) شود، كه او را ثواب فرد صديق باشد هر حرف - از آن (نورى بر روى صراط است . اين كس ، در بهشت ، رفيق حضرت خضر عليه السلام خواهد بود.)
از حضرت امام صادق عليه السلام روايت شده است :
(روزى حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود: پاسخ اين سوالم را بدهيد: اگر تمامى لباسها و ظرفهاى خود را در يك جا جمع كنيد و بعضى را روى برخى ديگر نهيد، ايا معتقديد كه به آسمان خواهيد رسيد، گفتند: نه ، اى رسول خدا! حضرت فرمود: آيا راهنمايتان باشم بر چيزى كه ريشه اش در زمينى و شاخه هايش در آسمان است ، گفتند بلى اى رسول خدا!
آن گاه حضرت فرمود:
هر كدام از شما، هنگامى كه از نماز واجب فارغ شد، سى بار بگويد: سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر ، زيرا، ريشه اين - درخت - ذكر در زمين و شاخه هايش در آسمان است . اين ذكر، در آن روز، از گوينده اش خرابى - خانه - و غرق شدن و در آتش سوختن و سقوط در چاه و دريده شدن به دست درندگان و بدمردگى و بلاى آسمانى را دفع مى كند. اين ذكر، باقيات صالحات است .
O استغفار، از مهمترين ذكرهاست ، آن ، گرد آورنده خير دنيا و آخرت است
امام رضا عليه السلام به واسطه پدرانش از حضرت على عليه السلام روايت مى كند:
حضرت امير عليه السلام فرمود: با استغفار، معطر شويد! - مبادا - كه بوى گناهان ، شما را رسوا كند!
نيز از حضرت امام رضا عليه السلام روايت شده است : استغفار، روزى را زياد مى كند.
از حضرت رسول عليه السلام روايت است :
هر كه ، بسيار طلب غفران كند، خداوند راه نجات از هر اندوهى را نشانش ‍ مى دهد و گريزگاه هر سختى اى را بر او معلوم مى سازد و از جايى كه گمانش ‍ نمى رود، روزيش مى رسد.
از امام جعفر صادق عليه السلام روايت است :
(وجود مبارك حضرت رسول صلى الله عليه و آله و استغفار، دو قلعه استوار براى حفظ شما از عذاب الهى است . اما ديگر آن قلعه بزرگتر و مستحكمتر نيست و فقط قلعه استغفار مانده است ، پس زياد طلب مغفرت كنيد، زيرا آن ، محو كننده گناهان است ، خداوند فرمود:
تا تو در ميان آنان هستى ، خدا بر آن نيست كه ايشان را عذاب كند و تا آنان طلب آمرزش مى كنند، خدا عذاب كننده ايشان نخواهد بود. (36))
از حضرت امام صادق عليه السلام روايت است :
هر كس پس از نماز صبح ، هفتاد صبح ، هفتاد مرتبه طلب غفران كند، خداوند بر او مى بخشد، اگر چه در آن روز، هفتاد هزار گناه انجام دهد. و هر كه بيش از هفتاد هزار گناه در يك روز انجام دهد، خيرى در او نيست .
بدان كه براى توسعه در روزى ، شايسته است فرد مسلمان ، روزانه ، صد بار لا حول و لا قوه الا بالله گويد، زيرا از معصوم عليه السلام روايت شده است : هر كه ، روزانه صد بار لا حول و لا قوه الا بالله گويد، هيچ گاه او را فقرى نمى رسد.
O از آن كلمات چهارگانه - كه خواهم گفت - غافل مباش ! از امام صادق عليه السلام وارد شده است :
در تعجبم از فردى كه چهار ناراحتى و اندوه را دارد، ولى به اين چهار تدبيرپناه نمى برد: - اول - حيرانم از كسى كه مى ترسد، ولى به گفتن اين قول خداوند حسبنا الله و نعم پناه نمى برد، زيرا خودم از خداوند عزوجل شنيدم كه پس از آن مى گويد: پس ، با نعمت و بخششى از جانب خدا (از ميدان نبرد بازگشتند در حالى كه هيچ آسيبى به آنان نرسيده بود. (37)
- دوم - حيرانم از كسى كه محزون است ، ولى به گفتن اين قول خداوند لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين پناه نمى برد، زيرا خودم از خداوند عزوجل شنيدم كه پس از آن مى گويد:
پس (دعاى ) او را بر آورده كرديم و او را از اندوه رهانيديم و مؤ منان را (نيز) چنين نجات مى دهيم (38)
-سوم - حيرانم از كسى كه در دام خدعه و نيرنگ گرفتار آمده ، ولى به گفتن اين قول خداوند افوض امرى الى الله ، ان الله بصير بالعباد پناه نمى برد، زيرا، خودم از خداوند عزوجل شنيدم كه پس از آن مى گويد: پس ‍ خدا او را از عواقب سوء آنچه نيرنگ مى كردند، حمايت فرمود:
- چهارم - حيرانم از كسى كه خواهان دنيا و زينتهاى آن است ، ولى به گفتن اين قول خداوند ماشاء الله و لا قوه الا بالله پناه نمى برد، زيرا خودم از خداوند عزوجل شنيدم كه پس از آن مى گويد:.. اگر مرا از حيث مال و فرزند كمتر از خود مى بينى اميد است كه پروردگارم ، بهتر از باغ تو به من عطا فرمايد... (39)
(آن گاه امام افزود) عسى در اينجا موجبه است . (يعنى پروردگارم بيقين اين كار را خواهد كرد.)
O از ذكرهاى مهم - آن طور كه در روايات فراوان آمده و ما، به خاطر ترس از زياده نويسى ، آنها را نمى آوريم ، بسم الله الرحمن الرحيم ، لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم است كه پس از دو نماز صبح و مغرب ، سه يا هفت يا ده يا صد مرتبه بايد گفته شود.
O از اذكارى كه شايسته نيست - به هنگام بر آمدن خورشيد و غروب - ترك شود و چه بسا، برخى از فقهاى شيعه به وجوب گفتن آن فتوا دهد ده بار خواندن ذكر ( لا اله الا الله وحده لا شريك له ، له الملك و له الحمد، يحيى و يميت و هو حى لا يموت ، بيده الخير و هوعلى كل شى قدير و ده بار خواندن اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذ بالله ان يحضرون ، ان الله هو السميع العليم است .
در روايات ، امر شده است اگر آن دو ذكر ترك شده اند، قضاى آن دو گفته شود. از بزرگان شيعه ، كسى هست كه قضاى چند سال اين دو ذكر را - كه نگفته بود - به جا آورد.
اينجا، بايد اكتفا كنيم به همين مقدار از ذكرهاى زبانى ، هر كه خواهان جستجو و تتبع اذكار زبانى است ، بايد به كتابهاى دعا - كه بزرگان شيعه نوشته اند - مراجعه كند، كه در آنها براى تمامى حاجتهاى دنيوى و اخروى ، دعاى مناسبى وجود دارد.
به جانم سوگند، اگر (در اين كتابها) جستجو كنى و (آنها را) ورق زنى ، به يقين براى هر مطلبى ، دعاهاى مجربى خواهى يافت ، كه در پناه آن از رنجهاى دنيا مى رهى . بعلاوه توكيل كامل و توسل تمامى به خداوند، براى تو حاصل مى شود.
اين خود موجب مى شود كه در طول زندگى تو فرصتهاى انسان ساز - كه از جانب خدا هديه مى شود - در برابرت نهاده شود و قلبت در جهان ملكوت به پرواز آيد و تيرگيهاى دنيايى از تو دور گردد، زيرا اوست موفق و معين .

سفارش دوم
سفارش دوم ، مداومت بر فراگيرى علوم دينى و دقت در آن علوم و تلاش ‍ در آموزش آن به اهلش و گذرانيدن عمر در نشر اخبار و آثار اهل بيت عليه السلام و نابود كردن بدعتها و ارشاد مردم است ، كه اگر شرايط آن حاصل شود، مطلبى مهمتر از آن نيست .
از حضرت على عليه السلام روايت شده است :
هر كه از شيعه ما دانا به شريعت ما باشد و ضعيفان از شيعه را، از ظلمت جهل ، خارج و به نورانيت علمى كه ما آن را عطا كرده ايم ، داخل كند، در روز قيامت ، با تاجى از نور - كه بر تمامى توقفگاههاى آن روز،، نور مى افشاند - و با پوششى از جواهر - كه تمامى دنيا با نخى از آن برابرى نمى كند - وارد مى شود. در اين هنگام نداگرى ، ندا در دهد: اين دانايى از بعضى شاگردان دانايان آل محمد صلى الله عليه و آله است ، بدانيد هر كه بر دست او، در دنيا از جهل رها شده است ، الان دست به دامن او گردد، تا از تاريكيهاى اين مواقف گذر كند و به بهشت پاك در آيد!
در اين هنگام هر كه را او، در دنيا مطالب نيكويى ياد داده يا قفل جهلى از قلبش گشوده ، يا شبهه اى را از او دور ساخته - همراه او از آن تاريكيهاخارج مى شود.
اين نمونه اى بود از احاديث بسيارى كه در اين باره وارد شده است . اما اين كار - آموزش و ارشاد - بايد با احتياط تمام در نقل و فتوا، همراه باشد، كه فتوا دهنده ، بر لب جهنم است . و - بايد بدانيد - پرهيز از شبهات ، بهتر از ورود به مهلكه هاست .
آخرين نصيحت
اما آخرين سفارشم اين است كه من و استادانم را، از دعاى نيك خود بويژه در زمانهاى شريف و گاه احتمال پذيرفته شدن دعا، فراموش نكند.
او را، به خداى بلند مرتبه و بزرگ قسم مى دهم كه در اين باره كوتاهى نكند، بلكه در خلوتهايش - با خدا - و پس از هر نماز و وقت اجابت ، بويژه پس از مرگم ، مرا ياد كند، زيرا، بعد از فوت ، مرده را عمل و كار - صالح - نيست و او را جز دعا و هداياى دوستان نفع رسانى نيست . پس ، آنچه از او - ادام الله تاييده - اميد مى رود، اهتمام و تلاش در اين باره است ، اميد كه خداوند از خطاها و گناهان من بگذرد و بر اثر قبول دعاى او، آن را تبديل به حسنه ها كند. اين همه علاوه بر اجر و طلب رحمت فرشتگان براى او و قبولى حتمى دعاى وى است .
كلينى ، از على بن ابراهيم ، از پدرش - ابراهيم بن هاشم - روايت كرده است كه او گفت : من ، عبدالله بن جندب را در موقف (عرفات ) در حالتى نيكو ديدم كه بهتر از آن متصور نيست ، دستهايش به سوى آسمان بلند بود و پايين نمى آورد، اشكهايش پيوسته برگونه اش مى لغزيد و بر زمين مى چكيد.وقتى مردم آنجا را ترك كردند، به او گفتم : اى ابو محمد! نديدم تو را در حالتى بهتر از اين حالت ! چه مى خواستى ؟ گفت : به خدا قسم كه دعا نمى كردم جز براى برادران دينى ام و سبب آن ، اين است كه امام كاظم عليه السلام مرا فرمود: هر كه براى برادر دينى اش در نبود او، دعا كند، از عرش ندا داده مى شود، براى تو صد هزار برابر آن ! و مرا خوش نيامد كه آن صد هزار برابر را به خاطر يكى اى - كه نمى دانم آيا پذيرفته مى شود يا نه رها كنم .
در اين باره ، اخبار زياد است ، اما آنچه از او - دام توفيقه - توقع مى رود اين است كه اين خبرها را مطمح خود قرار دهد و مرا و اساتيدم را و بويژه پدرم و جدم - قدس الله روحهما - را در خلوتهاى ارزشمندش - با خدا - فراموش نكند و ما را در دعاهاى پذيرفته شده اش داخل كند.
خداوند توفيق دهنده است و بس .
10 : دستورالعملى از آخوند ملا حسينقلى همدانى (40)
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدالله رب العالمين و الصلاه و السلام على محمد و آله الطاهرين و لعنه الله على اعدائهم اجمعين .
مخفى نماناد بر برادران دينى كه به جز التزام به شرع شريف در تمام حركات و سكنات و تكلمات و لحظات و غيرها، راهى به قرب حضرت ملك الملوك جل جلاله نيست ، و به خرافات ذوقيه - اگر چه ذوق در غير اين مقام خوب است - كما هو داب الجهال و الصوفيه خذلهم الله جل جلاله (:: چنان كه روش نادانان و صوفيان - كه خداوند خوارشان سازداست ) راه يافتن لا يوجب الا بعدا (:: به جز دورى از خدا حاصلى ندارد). حتى شخص هرگاه ملتزم بر نزدن شارب و نخوردن گوشت بوده باشد - اگر ايمان به عصمت ائمه اطهار صلوات الله عليهم نياورده باشد - بايد بفهمد كه از حضرت احديت دور خواهد شد، و هكذا (::اگر) در كيفيت ذكر بغير ما ورد عن السادات المعصومين عليه السلام(:: به جز آنچه كه از ائمه معصوم روايت شده است ) عمل نمايد. بناء عليهذا بايد مقيد بدارد شرع شريف را و اهتمام نمايد هر چه در شرع شريف اهتمام به آن شده ، و آنچه اين ضعيف از عقل و نقل استفاده نموده ام ، اين است كه اهم اشياء از براى طالب قرب ، جد و سعى تمام در ترك معصيت است . تا اين خدمت را انجام ندهى ، نه ذكرت و نه فكرت به حال قلبت فايده نخواهد بخشيد، چرا كه پيشكش و خدمت كردن كسى كه با سلطان در عصيان و انكار است ، بى فايده خواهد بود. نمى دانم كدام سلطان از اين سلطان عظيم الشانتر است ، و كدام نقار (ستيزه كردن ) اقبح از نقار با اوست ، فافهم مما ذكرت ان طلبك المحبه الالهيه مع كونك مرتكبا للمعصيه امر فاسد جدا و كيف يخفى عليك كون المعصيه سببا للنفره و كون النفره مانعه الجمع معه المحبه و اذا تحقق عندك ان ترك المعصيه اول الدين و آخره و ظاهره و باطنه فبادر الى المجاهده ، و اشتغل بتمام الجد الى المراقبه من اول قيامك من نومك فى جميع آناتك الى نومك و الزم الادب فى مقدس حضرته و اعلم انك بجميع اجزاء وجودك ذره ذره اسير قدرته وراع حرمه شرف حضوره و اعبده ككانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك و التفت دائما الى عظمته و حقارتك و رفعته و دنائتك و عزته و ذلتك و غناه و حاجتك و لا تغفل شناعه غفلتك عنه جل جلاله مع التفاته اليك دائما و قم بين يديه مقام العبد الذليل الضعيف و تبصبص تحت قدميه بصبصه الكلب النحيف اولا يكفيك شرفا و فخرا انه اذن لك فى ذكر اسمه العظيم بلسانك الكثيف الذى نجسته قاذورات المعاصى ! (:: از آنچه گفتم بايد بفهمى كه به دنبال حجت الهى رفتن ، همراه با ارتكاب معصيت و آلودگى به گناه ، جدا كار غلطى است ، و چگونه اين مطلب بر تو پوشيده است كه گناه عامل نفرت است و اين نفرت با محبت جمع شدنى نيست ، پس وقتى يقينا دانستى كه ترك گناه ، آغاز و انجام و ظاهر و باطن دين است ، هر چه زود به جهاد با نفس برخيزد و با تمام كوشش به مراقبت مشغول شو، و اين مراقبت بايد از اولين لحظه اى كه از خواب بر مى خيزى ، در تمام لحظات تا شب ادامه داشته باشد، و در محضر مقدس حق تعالى ملازم ادب باش و بدان كه تو با همه اجزاى وجودت و تمام ذره ذره ات ، اسير قدت اويى ، و احترم محضر شريفش را نگهدار و او را آن چنان عبادت كن گويا كه او را مى بينى ، زيرا اگر تو او را نمى بينى ، او تو را مى بيند و همواره به ياد عظمت او و حقارت خود، و نيز رفعت وى و پستى خويش و عزت او و خوارى خود و بى نيازى وى و نيازمندى خويش باش و از زشتى غفلت خود از او جل جلاله ، و اينكه او هميشه به ياد توست غافل مباش و در پيشگاه او همچون بنده ذليل ناتوان بايست و براى عظمتش پيشانى به خاك بمال ، آيا همين شرافت و افتخار تو را بس نيست كه به تو اجازه داده است نام بزرگ او را بر زبان ناسپاس گويت جارى كنى ؟ زبانى كه آن را با زشتى گناهان آلوده ساخته اى !)
پس اى عزيز! چون اين كريم رحيم زبان تو را مخزن كوه نور يعنى ذكر اسم شريف قرار داده ، بى حيايى است مخزن سلطان را آلوده به نجاسات و قاذورات غيبت و دروغ و فحش و اذيت و غيرها من المعاصى نمودن . مخزن سلطان بايد محلش پر عطر و گلاب باشد، نه نجس مملو از قاذورات ، و بى شك چون دقت در مراقبت نكرده اى ، نمى دانى كه از جوارح سبعه يعنى گوش و زبان و چشم و دست و پا و بطن و فرج چه معصيتها مى كنى و چه آتشها روشن مى نمايى و چه فسادها در دين خودت برپا مى كنى و چه زخمهاى منكره به سيف و سنان زبانت به قلبت مى زنى ، اگر نكشته باشى بسيار خوب است . اگر بخواهم شرح اين مفاسد را بيان نمايم ، در كتاب نمى گنجد، در يك ورق چه مى توانيم بكنيم ؟! تو كه هنوز جوارحت را از معاصى پاك نكرده اى ، چگونه منتظرى كه در شرح احوال قلب ، چيزى به تو بنويسم ، پس البدار البدار الى التوبه الصادقه ، ثم العجل العجل فى الجد و المراقبه (:: پس بشتاب ، بشتاب به سوى توبه راستين و بشتاب بشتاب در كوشش و مراقبت .) خلاصه بعد از سعى و مراقبت ، البته طالب قرب ، بيدارى و قيام سحر را اقلا يك دو ساعت به طلوع فجر مانده الى مطلع الشمس (:: تا طلوع آفتاب ) از دست ندهد، و نماز شب را با آداب و حضور قلب به جا بياورد و اگر وقتش زيادتر باشد، به ذكر يا فكر يا مناجات قلب به جا بياورد و اگر وقتش زيادتر باشد، به ذكر يا فكر يا مناجات مشغول بشود، ليكن قدر معنى از شب بايد مشغول ذكر با حضور بشود. در تمام حالاتش ‍ خالى از حزن نبوده باشد، اگر ندارد تحصيل نمايد به اسبابش ، و بعد از فراغ ، تسبيح سيده نساء (س ) و دوازده مرتبه سوره توحيد و ده مرتبه لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك الى آخر، ( لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو حى لا يموت بيده الخير و هو على كل شى قدير ) و صد مرتبه لا اله الا الله ، و هفتاد مرتبه استغفار بخوان و قدرى از قرآن شريف تلاوت نمايد و دعاى معروف صباح ، اعنى : يا من دلع لسان الصباح الى آخر البته خوانده شود و دائما با وضو باشد، و اگر بعد از هر وضو دو ركعت نماز بكند، بسيار خوب است . ملتفت باشد به هيچ وجه اذيتش به غير نرسد. و در قضاى حوائج مسلمين لا سيما علماء و لا سيما اتقيائهم
(به خصوص علما و به ويژه پرهيزكاران ايشان ) سعى بليغ نمايد، و در هر مجلس كه مظنه وقوع در معصيت است البته البته البته اجتناب نمايد، بلكه مجالست با اهل غفلت به غير شغل ضرورت مضر است - اگر چه از معصيت خالى بوده باشد كثرت اشتغال به مباحات و شوخى بسيار كردن و لغو گفتن و گوش به اراجيف دادن قلب را مى ميراند، اگر بى مراقبت مشغول به ذكر و فكر بشود، بى فايده خواهد بود - اگر چه در حال هم بياورد - چرا كه آن حال دوام پيدا نخواهد كرد.، گول حالى كه ذكر بياورد بى مراقبه ، نبايد خورد.
زياده طاقت ندارم ، بسيار التماس دعا از همه شماها دارم ، اين حقير كثير التقصير و المعاصى را فراموش ننماييد و در شب جمعه صد مرتبه و در عصر روز جمعه صد مرتبه سوره قدر را بخوانيد.
و از جمله ابواب عظيمه ايمان ، حب فى الله جل جلاله و بغض فى الله جل جلاله مى باشد:
و قد عقدله فى الوسايل و غيرها من كتب الاخبار بابا مستقلا فارجع اليها لعلك تعرف عظمته و تاخذ لنفسك نصيبا منه (:: بى شك براى - (دوستى در راه خدا) و (دشمنى در راه خدا) در كتاب (وسايل ) و ديگر كتابهاى اخبار باب جداگانه اى ترتيب يافته است ، به آن كتاب مراجعه كن تا عظمت آن را بشناسى و بهره خود را از آن برگيرى )
شكى نيست كه محبوب اول ، ذات كبريايى جل جلاله مى باشد بل و كل محبه لا ترجع الى محبته فليس بشى (:: هر محبتى كه بازگشت به خدا نكند ارزش ندارد)، ثم بعده . بايد هر كس اين سلطان عظيم الشان را بيشتر دوست داشته باشد، پس اول (:: اولين ) محبوب بعد از واجب الوجود، وجود مقدس ختمى ماب صلوات الله عليه و آله مى باشد، ثم بعده اميرالمؤ منين عليه السلام ثم الائمه المعصومين عليه السلام ثم الانبياء و الملائكه ثم الاوصياء ثم العلماء و الاولياء . و در زمان خودش اتقياى زمانش را لا سيما اگر عالم باشد، ترجيح بدهد در محبت بر كسانى كه بعد از اويند در درجه و هكذا يتنزل (:: همين طور درجات پايينتر)
و ليكن سعى نمايد صادق باشد در اين محبت ، مرتبه آسانى نيست ، اگر متفكر باشيد خواهيد فهميد كه اگر آثار محبت در حركات و سكنات ظاهر شد، شخص مدعى اين محبت صادق است ، و الا فلا (وگرنه چنين نيست ). ليكن گمان ندارم كه به كنه و لوازمش برسى ، و حقير هم بيش از اين در وسعم نيست . (:: خلاصه اينكه هيچ راه قربى به خداوند نيست ، مگر با عمل به شرع شريف در هر امر كلى و جزيى آن ) والسلام .
11 : دستورالعملى از آيه الله عبدالله المامقانى (41)
بدان فرزند عزيزم - خداى عزوجل به تو توفيق اطاعت و دورى از مخالفتش را عنايت فرمايد - كه خداوند سبحان خيلى زياد همه مخلوقاتش را دوست دارد، همان گونه كه هر سازنده و صانعى نسبت به مصنوع خود چنين است و براستى كه خداوند عزوجل واجبات را واجب و مستحبات را مستحب و محرمات را حرام و مكروهات را مكروه قرار داد و اين همه به خاطر به دست آوردن مصالح بندگان و دفع ضررها از آنان است ، در غير اين صورت نه گناه گنهكار به زيان اوست و نه طاعت اطاعت كننده سودى برايش دارد و چه خوب گفته است شاعر به زبان فارسى !گر جمله كائنات كافر گردند
بر دامن كبرياش ننشيند گرد

فرند عزيزم ! بر تو باد دورى از سركشى برخدا! چرا كه آن سبب خوارى دنيا و عذاب آخرت مى شود، آيا به حال جد ما آدم عليه السلام توجه نمى كنى كه چگونه به خاطر يك گناه از بهشت رانده شد؟ فرزند عزيزم ! بر تو باد كه دورى كنى از كسالت (:: تنبلى ) و بطالت (:: بيهوده گذراندن عمر) و از چيزهايى كه سبب ايجاد آن دو مى شود، زيرا گفته شده است شيطان و نفس ‍ اماره هنگامى كه از زينت بخشيدن زشتى و زشت جلوه دادن خوبى اعمال عاجز مى مانند، متوجه كارهايى مى شوند كه سبب پيدايش كسالت و بطالت مى شوند كه آنها همان خوردن آشاميدن و خوابيدن و استراحت كردن و جمع كردن مال و گذراندن وقت در خوشگذرانى ها و تفريح نمودنها و همنشينى و رفت و آمدهاى زياد با مردم و غير اينهاست - البته در صورتى كه خارج از حد ضرورى باشند - كه شيطان و نفس اماره هر يك از كارهاى ذكر شده را آن چنان زينت مى بخشند كه انسان مرتكب آنها شده و بدين وسيله برايش كسالت و بطالت حاصل مى شود.
و بر تو باد فرزند عزيزم ! كه دورى كنى از صرف عمر در چيزى كه سزاوار نبوده و نفعى براى دنياى ديگر تو ندارد. چرا كه هر لحظه از لحظه هاى عمر تو يك گوهر گرانقيمت است - بلكه از گوهر هم ارجمندتر است - چرا كه گوهر با كوشش و زحمت و عرق ريختن قابل تحصيل است ، ولى عمر اين گونه نيست كه با آمدن اجل يك لحظه به تاخير نمى افتد، پس فرزند عزيزم ! بر تو باد كه پرهيز كنى از بر هدر دادن و ضايع كردن اين گوهر!
و غنيمت بشمار فرزند عزيزم ! جوانى را قبل از پيرى و سلامت را قبل از مريضى و توانايى بدن را قبل از ناتوانى و توانگرى را قبل از فقر و تهيدستى و فراغت را قبل از مشغول شدن و زندگى ات را قبل از آمدن مرگ .
پس اى فرزندم و اى نور چشمم و اى پاره جگرم ! قدر عمرت را بدان آن را در جايى كه سبب نجات تو نمى شود، فنا مكن و از دست مده و همانند و از دست مده و همانند كرم ابريشم مباش كه در هلاكت خود كوشش ‍ مى نمايد.
سپس سفارش مى كنم تو را فرزند عزيزم - خداى تعالى به هر كار خيرى موفقت گرداند و از هر شرى دورت گرداند - به مكارم اخلاق و صفات پسنديده كه آنها چند امرند:
يكى از آنها حفظ زبان است ،
حفظ زبان از چيزى كه سبب رسيدن نفعى به تو نمى شود، پس براستى كه بيشتر گناهان فرزند آدم از زبان اوست و هيچ عضوى از اعضاى او نيست كه مثل زبان او سبب گناهان متعدد گردد. و براستى كه سكوت درى از درهاى حكمت است ، پس زبانت را حفظ نماى مگر از خيرى كه تو را به بهشت بكشاند. و در اخبار آمده است كه : بنده مؤ من مادامى كه ساكت است جز نيكوكاران نوشته مى شود و هر كس كه سلامت دو دنيا را خواهد بايد زبانش ‍ را حفظ نمايد و ايا چيزى باعث افتادن با صورت مردم در آتش جهنم خواهد شد جز محصول زبانهاى آنها؟ و هرگاه خداوند اراده خيرى به بنده اى داشته باشد او را در حفظ زبانش يارى مى دهد و با مشغول نمودن او به عيبهاى خودش از پرداختن به عيوب ديگران باز مى دارد و كى كه كمتر سخن بگويد عقلش كامل است و قلبش با صفاست و كسى كه بيشتر سخن بگويد عقلش كم بوده و قلبش قساوت خواهد داشت . و البته كه ايمان بنده اى به حد اعتدال نمى رسد مگر اينكه قلبش به حد اعتدال برسد و قلبش چنين نمى شود مگر اينكه قلبش به حد اعتدال برسد و قلبش چنين نمى شود مگر اينكه زبانش به حد اعتدال برسد، چرا كه زبان مؤ من پشت سر عقل اوست ، پس هرگاه سخن بگويد در آن انديشه مى نمايد، چنان كه خير بود آن را اظهار مى كند و اگر شر بود، پوشيده مى دارد. در صورتى كه منافق قلبش پشت سر زبانش قرار دارد و تكلم مى كند به آنچه بر زبانش ‍ جارى مى شود و مبالاتى به آنچه به ضرر و يا نفع اوست ندارد.
و براستى كه سكوت به دنبال خود پشيمانى ندارد، در حالى كه چه بسا سخنى كه در دنيا و آخرت باعث پشيمانى گردد و البته كه شخصيت انسان زيرا زبان او پنهان است .
پس بسنج فرزند عزيزم ! كلامت را قبل از اينكه سخن بگويى و آن را عرضه بر عقل و معرفت كن ، كه اگر براى رضاى خدا و در راه خدا بود سخن بگوى و در غير اين صورت سكوت را اختيار نما...
و يكى ديگر از آن امور محاسبه نفس است ،
به حساب نفس رسيدن در هر شب . پس بر تو باد فرزند عزيزم - خداى خير دو دنيا را نصيبت كند - به اينكه به حساب خويش برسى قبل از آنكه به حسابت رسيدگى گردد، پس همان گونه كه تاجر با كارگرش براى رسيدگى به كارهاى روزانه اش به حساب مى نشيند، تو نيز هر شب قبل از خواب به حساب خود رسيدگى كن ، تا اينكه از كارهاى روز گذشته ات باخبر شوى ، تا در صورت مشاهده تقصير و كوتاهى در اثر ارتكاب معصيتى يا ترك طاعتى ، استغفار نموده و توبه كنى و براى اينكه مورد بخشش قرارگيرى ، به سوى خدا تضرع نما و اعمال فوت شده را با قضا نمودن و طلب مغفرت از خداى بزرگ جبران نما. اگر در نفس ، سستى و بطالت و غفلت و ضايع شدن سرمايه را مشاهده كردى پس آن را با شلاق نصيحت و موعظه ادب كرده و ملزم و مجبور به طاعت نماى و آن گاه همانند تاجر مراقب او باش تا اينكه اوقاتش با غفلت ضايع نگردد و عمرش به قيمت ناچيز يا با ضرر فروخته نشود. اگر از نفس معامله خوبى را مشاهده كردى و اينكه در صرف وقتها دقت كافى دارد، خداى را بر اين نعمت سپاس گوى و از او بخواه كه بر توفيق و هدايت تو بيفزايد و در اخبار ائمه عليه السلام آمده كه فرموده اند: نيست از شيعه ما كسى كه هر روز به حساب خويش نرسد و اگر گناهى مرتكب شده است از خدا طلب بخشش كرده و توبه نمايد.
و يكى ديگر از آن امور مراقب بودن خويش است .
پس بر تو باد فرزند عزيزم ! به مراقبه نفس با توجه به اينكه خداوند حاضر است و بر تمام حالتها و حركتها و كرها و سخنان و نفسها و هر چه در قلبت خطور نمايد و بر تصميمهايت و لحظه هاى تو مطلع است ، پس مقدم كن آنچه را كه خدا مقدم كرده است ، و اختيار نماى آنچه را كه اختيار نموده است . و حكايت شده است كه لقمان به فرزند ش گفت :
فرزندم ! هرگاه خداى تعالى را مراقب خود ديدى هرگز اقدام به معصيتى نمى كنى ، زيرا به مجرد تو جه پيدا كردن به اينكه او تو را مى بيند و آگاه بر تو است ، حيا باعث جلوگيرى مخالفت تو از خدا مى گردد.
و يكى ديگر از آن امور فكر كردن است ،
پس فرزندم ! تو را به آن سفارش مى نمايم . براستى كه تفكر از بزرگترين و سايل و اسباب بيدارى نفس و صفاى قلب است و تفكر نقش بزرگى در برطرف نمودن كدورتها و شكستن شهوتها و دور شدن از خانه غرور (:: دنيا) و متوجه شدن به سراى جاودانى و خوشحالى (::آخرت ) دارد. و تفكر راس ‍ و رئيس همه عبادتها بوده و خلاصه طاعتها و بلكه روح آنهاست به طورى كه در اخبار آمده است كه برترين عبادت ، فكر كردن درباره خداى تعالى و در قدرت اوست .
و در برترى تفكر بر عبادت اين گونه تعليل شده است كه : تفكر بنده را به خداى سبحان مى رساند، ولى عبادت او را به ثواب و جزاى خداوند مى رساند. پس بر تو باد فكر كردن ! گاهى در حال گذشتگان و در اينكه آنان از كجا آمدند و به كجا رفتند و همدم چه چيزى بودند و اموال خويش را براى چه كسانى ترك كردن و به چه چيزهايى مشغول بودند و چگونه از دنياى خود بريدند و از نعمتهاى آن محروم شدند و كسى كه با پا روى خاك راه نمى رفت و بر پارچه گرانقيمت زيبا و ابريشم مى خوابيد و با تكبر روى زمين حركت مى كرد، چگونه از مال جدا شد و چگونه خانواده و فرزندان و كاخها و شهر خدمتكاران و جلالت خويش را ترك كرد و كفن پوشيده و صورت نازك و لطيف و تميزش را روى خاك قرار داده و همدم كرها و مارها گرديده و در قبر تاريك تنها و بى كس مسكن گزيد.
و گاهى فكر كن در اين جهت كه مرگ به صورت ناگهانى مى آيد و براى آن ، وقت معينى است كه هرگاه برسد، مرگ مردم يك لحظه هم به تاخير نمى افتد و با آمدنش يك دقيقه هم به مردم مهلت داده نمى شود، پس ‍ هميشه از مرگ در حذر باش و خودت را برايش آماده كن
- قبل از اينكه اختيار از دستت خارج گردد - و هيچ گاه از مرگ غافل مباش .
و سوم : فكر كن در اين جهت كه اين دنيا (چيزى ) نيست مگر خانه زحمت و درد و مشقت و محنت و رنج ، و صفاى دنيا ممزوج به كدورت و تيرگى است و راحتى آن مقرون و همدم زحمت است و خداوند در دنيا راحتى و آسايش خلق نكرده است ، همان طور كه خداى تعالى در حديث قدسى فرموده است : بندگان من چيزى از من ميخواهند كه آن را نيافريده ام و آن آسايش و راحتى در دنياست .
و چهارم . فكر نماى در عوالمى كه بزودى با آنها روبرو خواهى شد، همان عوالم بعد از مرگ ، از قبر و برزخ و حشر و نشر و پرواز كتب و مجسم شدن اعمال و عقايد و حساب و صراط و ميزان ، آنچه كه خدا به پرهيزكاران و مجرمين وعده فرموده ، از بهشت و انواع نعمتهايش و جهنم و اقسام عذابهايش .
و پنجم : فكر كن در اين جهت كه مالت هيچ فايده اى برايت ندارد مگر آن مقدارى از آن كه در راه خدا به مصرف رسانده اى ، و براستى كه چيزى از آن مال و دارايى تو مصاحب و همدم تو نمى شود مگر به مقدار كفنت .
و هر كس از ياد مرگ غافل گردد، عمرش را در جاى كه فايده اى برايش ‍ ندارد صرف كرده است و كسى كه هميشه به ياد مرگ باشد، عمرش را در جايى كه به نفع اوست صرف نموده است .
و يكى ديگر از آن امور صبر است ،
يكى از آن امور صبر در مقابل بلا و شكر در برابر نعمتها و راضى به مقدرات الهى است .
فرزند عزيزم ! تو را به اينها سفارش مى كنم ، چرا كه صبر از بزرگترين اسباب فرج و گشايش است ، و براستى به سبب همين صبر بندگانى به درجات عالى در دو دنيا رسيده اند و اين مطلب بر كسى كه به حال گذشتگان رجوع كند، مخفى نمى ماند.
فرزند عزيزم ! همان گونه كه در برابر نعمتهاى خدا طيب نفس و رضايت دارى ، در برابر بلايا و صدمات نيز چنين باش و هر چيزى كه خدا اختيار كرده براى تو - از سلامتى و مريضى و عافيت و بلا و جوانى و پيرى و قوت و ضعف و بى نيازى و فقر و مانند اينها را - محبوب خويش قرار ده ، زيرا اينها چيزهايى هستند كه خداوند حكيم و عالم به پايان امور براى تو اختيار كرده است - در حالى كه تو را دوست مى دارد و نسبت به تو از پدر و مادر و حتى خودت مهربان تر است - پس اينها عين صلاح و خير توست .
پس فرزندم ! خوددارى كن از بى تابى كردن و اظهار ناراحتى به هنگام مصيبت و نزول امر ناخوشايندى ، و راضى باش به آنچه كه خداوند حكيم و مهربان و بلند مرتبه انجام مى دهد و شكايت نمودن و خبر دادن از بدى آنچه به تو رسيده را ترك نما.
و يكى ديگر از آن امور توكل است ،
پس بر تو باد فرزند عزيزم - خداى تعالى به خير دو دنيا موفقت گرداند - كه در تمام امورت به خدا متوكل بوده و اطمينان به او داشته باشى ، چرا كه مجارى امور همه به دست خدا و تحت حكم و تقدير و اندازه گيرى خداست ، پس فرزند عزيزم ! در كارهايت بر خداوند لطيف و خبير و صاحب قضا و قدر توكل كن .
و بر تو باد كه عنايت به دعاى سيزدهم از دعاهاى صحيفه سجاديه براى طلب حوائج از خداى عزوجل داشته باشى و همچنين آن را قرائت كرده و در آن تفكر نمايى تا صحت آنچه گفتم برايت روشن گردد.
يكى ديگر از آن امور (خوش خلقى ) است ،
پس فرزند عزيزم ! خداى تعالى به تو احسان كند! (تو را توصيه مى كنم ) به خوش خلقى ، زيرا آن داراى فايده هاى زيادى در دو دنياست و در فضل و شرافت آن همين بس كه خداوند اشرف پيامبران را به خوش خلقى مدح كرده است .
فرزندم ! من از حسن خلق عجيب و دور از انتظارى ديده ام ، درود بر رسول گرامى صلى الله عليه و آله كه با كلام زيباى خود فرمود: مال شما به همه مردم نمى رسد، پس با اخلاق خود همه را خرسند كنيد
و بر تو باد فرزندم ! كه از بدخلقى دورى كنى - مخصوصا با اهل منزل و فرزندان و در روايات وارد شده (كه ) بدخلقى ايمان را فاسد مى نمايد همان گونه كه سركه باعث فساد عسل مى گردد.
يكى ديگر از آن امور (بردبارى و بخشش ) است .
فرزند عزيزم ! بر تو باد به آن دو! براستى كه اهل حلم و عفو بدون حساب وارد بهشت مى گردند، و در شرافت آن دو همان بس كه خداوند خود را به آن دو توصيه كرده است و در روايات وارد شده كه انسان ، عابد به شمار نمى آيد مگر اينكه بردبار باشد و البته كه داوند بردبار را دوست دارد و حلم و بردبارى از صفات مؤ من است .
و بر تو باد فرزند عزيزم ! به عفو و بخشش از كسى كه در حق تو ظلم كرده است تا اينكه مشمول عفو خداوند بلند مرتبه بشوى كه با مخالفت با او در حقش ظلم كرده اى .
پس بر تو باد فرزند عزيزم ! به اينكه دورى كنى از غضب ، براستى كه غضب كاشف از ضعف عقيده غضب كننده است ، و در اخبار وارد شده است كه غضب ايمان را فاسد مى كند همان طورى كه سركه باعث فساد عسل مى گردد و اينكه غضب يكى از اركان كفر است چرا كه كفر چهار ركن دارد: ميل پيدا كردن ، ترسيدن ، ناراحتى و سخط و غضب ، و براستى كه غضب كليد هر شرى است .
يكى ديگر از آن امور انصاف و مروت (مردانگى ) است .
پس بر تو باد فرزند عزيزم ! به رعايت كردن آن دو و اينكه آنها را ترك نكنى ، چرا كه آنها از منجيات (:: نجات دهندگان ) هستند و ترك آنها از مهلكات ، و در اخبار آمده اس كه : كسى كه مروت ندارد در حقيقت دين ندارد، و واجب ترين چيزى را كه خدا بر مردم واجب كرده است رعايت نمودن انصاف نسبت به مردم است ، و انصاف اينست كه بپسندى و دوست داشته باشى براى مردم آن را كه براى خودت مى پسندى و دوست دارى و مكروه و بد بدانى براى آنان چيزى را براى خود مكروه مى دانى .
يكى ديگر از آن امور وفا نمودن به وعده و پيمان است .
پس بر تو باد فرزند عزيزم - خداى تعالى به عهد خويش درباره تو وفا كند - زمانى كه به چيزى وعده دادى ، به آن وفا نمايى ، براى اينكه در مورد وفاى به عهد در قران و سنت پيامبر دستورات محكمى داده شده است ، در قرآن آمده است : به پيمان وفا كنيد، براستى كه از پيمان سوال مى شود.و از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه كسى كه به خدا و روز قيامت اعتقاد دارد بايد به وعده اى كه داده است و فا نمايد
پسرم ! بر تو باد كه دورى نمايى از اينكه به چيزى كه نمى دانى ايا قدرت وفا به آن را دارى يا نه ، وعده ندهى چرا كه خلف وعده باعث زشتى انسان مى گردد.
و يكى ديگر از آن امور سخا و بخشش است .
پس بر تو باد فرزند عزيزم به بخشش نمودن ، زيرا نتيجه آن در دنيا و آخرت پسنديده است ، و براستى كه سخى عزيز است - در دو دنيا - و بخيل در هر دو دنيا خوار و ذليل است و براى تو در شرافت سخا و بخشش همين بس ‍ كه حاتم طايى با اينكه در جهنم هست ولى به خاطر سخا آتش در او تاثيرى ندارد.
سفارش مى كنم تو را فرزند عزيزم - خداى تو را موفق به هر خيرى بگرداند و از هر شر و بدى (دور) گرداند - به اينكه علاقه به دنيا را از قلبت خارج گردانى ، چرا كه حب دنيا سمى است كشنده و دردى است هلاك كننده و كشاننده تو به آتش و دور كننده تو از رسيدن به الطاف پروردگار خواهد بود.
و راه خارج كردن علاقه و دوستى دنيا از قلبت به اين است كه فكر كنى كه اگر دنيا خوب و نيكو بود كاملترين عقلا كه همانا انبيا- كه درود خدا بر آنها باد - و ائمه - كه سلام بر آنان باد - هستند، آن را اختيار مى كردند و از آن فرار نمى كردند و از آن فرار نمى كردند - چنان كه ما از شير فرار مى كنيم - و همچنين سفارش موكد در فرار و گريز از دنيا نمى نمودند.
فرزند عزيزم ! پس بر تو باد به بى ميلى نسبت به دنيا به وسيله ترك نمودن حرام آن از ترس مجازات شدن ، و ترك نمودن مشتبهات آن به خاطر پرهيز كردن از سرزنش ، بلكه به قدر ممكن ترك نمودن حلال دنيا به خاطر فرار كردن از حساب و ترك نمودن خواسته هاى نفس - مگر آن مقدارى از خواسته ها همانند ازدواج كه برترى آن ثابت است ، و خود را قانع قرار ده به مقدارى از غذا كه براحتى به دست مى آيد و مقدارى از لباس كه به آسانى تهيه مى گردد، و تمام كوشش خود را براى آخرت خويش قرار ده ، زيرا اگر نسبت به دنيا بى ميلى نشان دادى و خود را از قيد و بند آن رهانيدى به راحتى دنيا ولذت آخرت نائل شده اى .
و زهد نسبت به دنيا به اين نيست كه ملتزم به نخوردن و نياشاميدن و نپوشيدن باشى ، بلكه زهد به اين است كه راضى به تقسيم خدا باشى و ميانه روى را رعايت كرده و به هنگام دار بودن اسراف نكنى .
فرزند عزيزم ! بر تو باد به متوسل شدن به پيامبر و آل او صلى الله عليهم اجمعين !
و بر تو باد فرزند عزيزم به برپاداشتن مجالس عزاى حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام در هر روز و شب به قدر امكان ولو مخارج آن را هم نداشته باشى باز آن را اقامه نما.
و بر تو باد فرزند عزيزم به زيارت آن حضرت عليه السلام از راه دور در هر روز يك بار، و رفتن به كنار قبر آن حضرت يك بار در هر ماه و لااقل زيارت نمايى آن حضرت را موقفهاى هفتگانه .
و بر تو باد فرزند عزيزم به اينكه نهايت اكرام را در حق پدر و مادر انجام دهى و به آنها نيكى نمايى ، چرا كه نيكى به والدين بزرگترين دستوراتى است كه قرآن و سنت آن را تاكيد كرده اند.
و بر تو باد فرزند عزيزم اكرام نمودن آن دسته از فقهايى كه عامل به گفتارشان هستند، چرا كه آنان نشانه هاى دين بوده و امينان شرع مبين هستند و انان نائبان حضرت ولى عصر - خدا فرجش را تعجيل نمايد و در هر مكروهى ما را فداى او كند - بوده و هدايت كنندگان مردمند. و اما از آن دسته از فقهايى كه به علم خويش عمل نمى كنند، فرار كن همان گونه كه از شير مى گريزى .
و بر تو باد فرزند عزيزم ، اكرام نمودن و بزرگداشت نسل پاك حضرت على و فاطمه صلوات الله عليهما! همانا دوستى آنها از واجبات قطعى است ، چرا كه دوستى آنها به تصريح قرآن مزد رسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار داده شده است ، پس در حد امكانت به آنها اكرام نما و بدين وسيله رضايت خداوند و رسولش صلى الله عليه و آله را به دست آور و خير دنيا و آخرت را كسب كن .
و بر تو فرزند عزيزم به صله رحم چرا كه آن باعث طولانى شدن عمر شده و سبب گشايش در روزى مى گردد و موجب رضايت پروردگار است و در دنيا و آخرت نافع خواهد بود و بر تو است كه دورى كنى و دورى كنى از قطع رحم . و بر تو باد فرزند عزيزم - خدا توفيقت دهد - به ميانه روى در همه كارهايت ، چرا كه ميانه روى پايانش ستايش شده و نتيجه اش پسنديده شده است . و بر تو باد فرزند عزيزم به اينكه ترك كنى رفت و آمد و ارتباط زياد با مردم را - البته به مقدار ممكن - زيرا اين كار تو را از حق باز مى دارد و نسبت به مرگ تو را به فراموشى مى اندازد و مانع فراغت براى عبادت و تفرقه در دين و ذكر خدا و تفكر مى گردد و موجب مى شود نظرت جلب شود به آنچه كه در دست مردم است و به آن طمع نمايى و تو را وادار و مبتلا به شنيدن غيبت و بهتان و تهمت مى نمايد و باعث كشيده شدن تو به مجلس مذموم و همنشينى با بيكاران و منجر به فتنه و دشمنى مى گردد كه در اين صورت پشيمان خواهى شد - در روزى كه پشيمانى فايده اى ندارد.
و بر تو باد فرزند عزيزم به مخالفت كردن هوى (:: خواسته نفس ) و مخالفت كردن نفسى كه به بدى امر كننده است ، چرا كه پيروى آن دو، سمى كشنده و مرضى هلاك كننده است .
و بر تو باد فرزند عزيزم به زياد ياد كردن خداى تعالى ، زيرا ياد خدا قلب را زنده مى كند و انسان را به خدا نزديك كرده و بركت را زياد مى كند و از هلاكت و نابودى نجات مى بخشد و از شيطان دور گردانيده و ملائكه خدا را نزديك كرده و رحمت و آرامش را نائل مى گرداند. و بر تو باد كه هيچ مجلسى را خالى از ياد خدا قرار ندهى . و منظور از ذكر و ياد خدا تنها لقلقه زبان نيست ، به طورى كه توجه قلب به همراه نداشته باشد، بلكه مراد ذكر زبانى است كه مقدمه اى براى ذكر قلبى است ، پس ذكر زبانى مانند جسم است و ذكر قلبى همانند روح ، پس در نتيجه ، تنها ذكر قلبى است كه مفيد است نه ذكر زبانى .
و بر تو باد فرزند عزيزم به طلب بخشش كردن زياد به هنگام سحرگاهان ، و به مداومت كردن در هر صبح به گفتن صد مرتبه ذكر ماشاء الله لا حول و لا قوه الا بالله استغفرالله و ده مرتبه سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله والله اكبر
و بر تو باد فرزند عزيزم به اينكه مستحبات را در ملح خلوتى به جا آورى ، چرا كه خلوت دورتر از رياست .
فرزند عزيزم ! در نزد مردم از بين ذكرها ذكر لا اله الا الله را انتخاب كن ، زيرا اين ذكر گذشته از اينكه در اخبار وارد شده از بهترين ذكرهاست ، امكان مخفى كارى در او وجود دارد، چرا كه از حروف شنوى خالى است و به همين جهت است كه از اين ذكر تعبير به ذكر خفى (:: پوشيده ) كرده اند، پس برترى ذكر خفى هفتاد برابر ذكر ظاهر است . و بر تو باد فرزند عزيزم به زياد گفتن ذكر لا اله الا الله لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم و صلى الله على محمد و آل الطاهرين چرا كه اين ذكر تاثير و نقش بزرگى در راندن و نابود كردن شيطانها دارد. و بر تو باد فرزند عزيزم به خواندن هر دعايى ولو اينكه يك بار در طول عمر باشد. و به جا آوردن هر عملى كه وارد شده ولو براى يك بار، چرا كه هر عملى اجر و مزد مخصوصى دارد. و بر تو باد فرزند عزيزم به اينكه هر روز مقدارى از قران را تلاوت كنى - مخصوصا به هنگام سحرگاهان - البته با تفكر كردن در معانى آن و پذيرفتن آدابى كه در آن است ، و در موردى كه در فهم قران با مشكل روبرو شدى ، به روايات ائمه كه در تفسير قرآن وارد شده است مراجعه كنى .
و بر تو باد فرزند عزيزم به اينكه با طهارت باشى - در حد امكان - چرا كه طهارت ، اسلحه مؤ من براى راندن شيطان است و مانع عذاب قبر بوده و سبب بر آمدن حاجت شده و موجب زيادى عمر و روزى ميگردد
و بر تو باد فرزند عزيزم به هنگام وسوسه شيطان به اينكه از كيد او به خدا پناه ببرى و بسم الله را گفته و سپس با اعتقاد قلبى ذكر آمنت بالله و رسوله مخلصا له الدين را بگويى .
و بر تو باد فرزند عزيزم به اينكه ملتزم بر همه نافله هاى شب و روز باشى ولو اينكه به صورت مختصر باشد. چرا كه نوافل كامل كننده نمازهاى واجبند، گذشته از اينكه تجربه ثابت كرده كه نوافل شب در سعه روزى نقش دارند و نوافل ظهر در توفيق .
و بر تو باد كه ملتزم باشى كه بعد از نمازهاى واجب تسبيحات حضرت زهرا صلى الله عليه و آله را ذكر كنى .
و بر تو باد فرزند عزيزم به اينكه در هر شبانه روز - سه مرتبه - سوره توحيد را بخوانى ، زيرا كه آن مساوى ختم قرآن است .
و بر تو باد فرزندد عزيزم به اينكه در هسر روزو شبى يك ساعت به اخبار و موعظه مراجعه كنى ، پس براستى كه براى آن تاثير فوق العاده اى است در زنده كردن قلب و حفظ نفس اماره از سركشى .
و بر تو باد فرزند عزيزم - حفاظت خداى تعالى تو را از شرور - از اينكه دروى نمايى از زياده روى در خوردن ، چرا كه آن باعث كسالت شده و قساوت قلب (مى آورد)، و در روايت آمده است كه : نزديكترين زمانى كه انسان به شيطان نزديك است هنگامى است كه شكمش را پر مى كند. بر تو باد به اينكه دورى كنى از زياد خوابيدن ، چرا كه آن فنا كردن عمر عزيز است بدون اينكه نتيجه اى به دست آمده باشد.
و بر تو باد فرزند عزيزم به اينكه دورى كنى از خنده زياد، چرا كه روايات به حد استفاضه رسيده به اينكه خنده زياد قلب را مى ميراند، و در روايات وارد شده كه آبرو را مى برد و سبب دگرگونى ايمان مى گردد. و البته دواى خنده زياد، نگاه كردن به ناخن است ، بله خنده ككم كه از شوون خوش ‍ خلقى است ، خوب و پسنديده است و حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله تبسم مى فرمودند.
و بر تو باد از اينكه دورى كنى از غيبت و بهتان زدن ، چرا كه اين دو، نامهعملت را از خير خالى نموده و با شر انباشته مى سازند.
و بر تو باد به دورى جستن از حسد، زيرا كه عمل كسى كه حد مى ورزد به آسمان ششم نمى رسد، بلكه او را به صورت صاحبش مى زنند.
بر تو باد به اينكه اعتراض نكنى خداوند در مورد افعال و كارهايش - حتى در چگونگى هوا، در گرمى و سردى .
و بر تو باد دورى جستن از دروغ ، چرا كه خداون مجازات مى كند دروغگو را و او را بين مردم خوار مى گرداند و اعتبار دروغگو نزد مردم ساقط است و اطمينانى به گفتار و كردار او نيست .
و بر تو باد به دورى جستن از شماتت و سرزنش ، چرا كه عمل سرزنش كننده به صورت صاحبش زده مى شود.
و بر تو باد كه دورى كنى از انجام دادن چيزى كه باعث سنگدلى و قساوت قلب گردد، چرا كه سنگدلى حقيقتا مذمت شده است .
و بر تو باد فرزند عزيزم به تواضع و فروتنى ! تا اينكه بدين وسيله به خير دنيا و آخرت برسى و در اخبار آمده است كه تواضع به مقام و مرتبه صاحبش ‍ مى افزايد.
و بر تو باد فرزند عزيزم كه دورى كنى از اينكه چيزى از مخلوقات را پست به حساب آورى ، چرا كه اين كار توهينى به پروردگار است ، پس فرزند عزيزم ! خود را از ديگران حتى از سگ گر - بهتر مشمار و حكايت شده از بعضى از عرفا كه گفته است : مادامى كه انسان گمان كند كه در بين مخلوقات كسى بدتر از او وجود دارد: هنوز متكبر است .
و بر تو باد فرزندم كه دورى كنى از تكبر، چرا كه تكبر آفت دين و نابوده كننده عمل است و تو را به هلاكت مى افكند.
و بر تو باد فرزندم كه دورى نمايى از ريا، چرا كه ريا شرك به خداوند بزرگ است ، هم چنان كه در روايات مستفيض چنين آمده و عقل هم مويد آنست و در اخبار آمده است كه : كسى كه براى غير خدا عملى را انجام بدهد، خدا او را در قيامت به عملش واگذار مى كند و براستى كه ريا كننده در روز قيامت با چهار اسم خوانده خواهد شد كه عبارتند از: فاجر، كافر، غادر، - (::حليه گر )و خاسر (:: زيانكار) و به او گفته مى شود كه : عمل تو حبط و نابود شد و اجرت از بين رفت و امروز رهايى نخواهى داشت ، پس اجر خود را از كسى كه عمل را برايش انجام داده اى طلب كن .
پس بر تو باد فرزند! به توبه و پافشارى كردن بر آن و انجام سريع آن قبل از اينكه اختيار از دستت خارج گردد و آن گاه به بدى عملت مواخذه شوى .
نو بدان پسرم كه توبه سبب طولانى شدن عمر و وسعت روزى گشته و سبب خوبى حال توبه كننده مى شود، پس بر تو باد كه توبه كنى و مبادا كه نسبت به آن تنبلى نمايى .
سفارش مس كنم تو را فرزند عزيزم - خداى تعالى به آنچه كه رضايش ‍ هست به تو توفيق دهد و آينده تو را بهتر از گذشته قرار دهد - به طلب نمودن دانش .
و بر تو باد فرزند - خداى تعالى خير دو دنيا را نصيب تو گرداند - كه نيت را در طلب دانش و علم درست كنى و خلوص در نيت داشته باشى و قلب را از غرضهاى دنيوى پاك گردانى و نيروى نفس را در عمل كردن ، به كمال برسانى و آن را با دورى از پليديها و انجام فضائل اخلاقى و شكستن دو نيروى شهوت و غضب تزكيه نمايى .
فرزند عزيزم ! مبادا بعد از دانش ، سركشى و گناه انجام دهى ، چرا كه حجت بر عالم تمامتر و كارش مشكلتر است .
و بر تو باد فرزند عزيزم - خداى تو را از علماى عمل كننده قرار دهد - به عمل كردن آنچه را كه مى دانى و چرا كه خوبى علم و دانش فقط از اين جهت است كه مقدمه اى براى عمل است و از همين جهت است كه عالم بى عمل تشبيه به درخت بى ثمره شده است .
و بر تو باد فرزند عزيزم كه قبل از احاطه و تسلط به همه ابواب فقه فتوا ندهى ،چرا كه ابواب فقه بعضى مربوط به بعضى ديگر است .
و بر تو باد فرزند عزيزم - خداوند بهترين دوست و همنشين را روزى تو گرداند - هرگاه كه تصميم گرفتى همنشين كسى گردى دقت كنى كه با چه كسى همنشينى مى نمايى ، چرا كه انسان با همنشين خود شناخته مى شود.
و بر تو باد فرزند م تا به اينكه فرزندان دختر و پسرت را از همان ايام كودكى به آداب شرعى و عقلى تربيت نمايى ، و نگو آنها بچه هستند و تكليف ندارند، چرا كه طفل در كودكى و طفوليت تربيت نشود، وقتى بزرگ شد تربيت او ممكن نخواهد شد.
و خلاصه گفتار و اساس آن در سفارشهاى من اين است كه فكرت را هميشه متوجه كرهاى دنياى ديگر (:: آخرت ) و زندگى دنيا نمايى و هر كدام كه در نظر عقل و شرع برترى دارد را اختيار كنى ، البته بايد به نتيجه آنه نيز توجه داشته باشى . خداوند تعالى به آنچه كه مورد خوشنودى و رضاى اوست تو را موفق گرداند و آينده ات را بهتر از گذشته ات قرار دهد.

12 : دستورالعملى از شيخ محمد حسين (كمپانى ) به امام جمعه زنجان (42)
بسم الرحمن الرحيم
سيدى و سندى و مولاى و معتمدى ! اطال الله بقاك و من كل سوء وقاك و رزقنى لقاك !
مدتها بود از مجارى حالات سعادت آيات اطلاعى نداشت و از آنجا هم كسى اطلاع نداده بود، تا آنكه چند يوم (::روز) قبل به زيارت رقيمه محترمه شرفياب گرديده ، از صدمات وارده بر وجود محترم خيلى متاثر، ولى بحمدالله كه متضمن بشارت رفع نقاهت بود، شاكر و از مراحم و تفقدات حضرتعالى متشكر.
بنده بر حسب وظيفه لازمه همواره به سلامتى و دعاگويى متذكر بوده و خود هم فعلا چندى است مبتلا به نوبه خفيفى هستم ، حال تحريز دواى ملين خورده ام و گاهى هم درس شب يا روز ترك شده .
بارى - الحمد لله على كل حال - از ذكرسوال شده بود. اگر چه زياد است ولى مناسب حال و مقام كه در قرآن ، منصوص و در كلمات معصومين عليه السلام ماثور است ، ذكر يونسيه است : لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ، كه در نتيجه آن در خود قرآن منصوص است : فنجيناه من الغم و كذلك ننجى المومنين و چون غم سالك خلاصى از سجن (:: زندان ) طبيعت است ، بايد اين مقصد بزرگ منظور بوده باشد كه نتيجه نجات از سجن طبيعت ، ارتقا به عالم قدس است . و بديهى است كه اين قسم (:: گونه ) از نتايج ، تابع لقلقه لسان نيست ، توجه مخصوص به مذكور لازم دارد، و فنا در مذكور، نتيجه نجات او سجن طبيعت و ملازم با بقاء الله است و مشايخ مى فرمودند كه اقلا چهارصد مرتبه ذاكر در سجده باشد، كه اشرف حالات عبوديت است ، خيلى خوب است خرده خرده بايد زياد شود. شايد بعضى كه مى شناسيد، دو ساعت يا زيادتر اين سجده را ادامه داده اند. بهترين اوقات ، وقت سحر يا بعد از نماز عشا كه وقت انحدار غذاست - كه نه معده پر و نه چندان خالى و ضعيف است - و البته توجه به مذكور على الاتصال (:: پيوسته ) لازم است ، تا غلبه حال دست دهد و روزنه به عالم ملكوت باز شود و نفس مجرده مشهود گردد: من عرف نفسه فقد عرف الله و آنچه مشايخ طريقتى در ذكر قلبى اصرار دارند، براى همين است كه در ذكر لفظى توجه تام غالبا دير دست مى دهد، ولى نقش در قلب بى توجه ، يك مرتبه آن متصور نيست ، پس اگر مستدام شود البته زودتر غلبه حال رخ مى دهد، و اين مطلبى كه عرض شد، فقط براى همين ذكر لفظى كه موافق شرع است و همچنين نماز دعا و زيارت - هر كدام كه با توجه باشد - موثر است . ديگر آنكه هر كس خداخواه است ، بايد هميشه حاضر مع الله باشد و لسان او از ذكر او، و قلب او از ياد او خالى نباشد و لو در بيت الخلاء كما اينكه از دستور شارع و اذكارى كه در بيت التخليه وارد شده ، انسان مى فهمد اهميت ياد حق و ذكر او را و امثال جنابعالى كه بحمد الله موفق به ارشاد خلق و سوق آنه الى الله هستيد، اگر اين مطلب محض حفظ مقام ربوبيت و نگاهدارى نتايج زحمات انبيا و ائمه طاهرين عليه السلام است ، منافى با آنچه عرض شد، نيست ، ولى مع هذا، اوقات خلوات را متمحض براى حق قرار داده ، و در توجه بكوش تا خرمنها گل بردارى . زياده زحمت است ، بنده زاده عرض دستبوسى دارد، آقا زاده معظم و مكرم - دامت تاييداته العاليه - را عرض خلوص دارم و السلام عليكم و على من يلوذ بكم .
حرره الجانى محمد حسين الغروى الاصفحانى
13 : وصيت نامه شيخ محمد بهارى همدانى به شاگرد خود (43)
آنچه براى جناب آقا شيخ احمد لازم است ، اين است كه تامل درستى نمايد، ببيند بنده است يا آزاده ، اگر ديد آزاد است ، خودش مى داند - كه هر كارى بخواهد بكند - و اگر دانست بنده است و مولا دارد، سر خود نيست هر كارى بكند ولو دستى حركت دهد تاز وى جهت آن سوال خواهد شد، جواب درستى بايد بگويد، پس بنابر اين بايد سعيش در تحصيل رضاى مولايش باشد، اگر چه ديگران راضى بر آن كار نباشند ابدا و و تحصيل رضاى مولاى حقيقى جل شانه نيست مگر در تحصيل تقوا. غرض اصلى از خلقت حاصل نخواهد شد، به جز اينكه معرفت و محبت ميان عبد و مولا باشد، و تحصيل تقوا محتاج به چند چيز است كه چاره ندارد از آنها، يكى ، پرهيز از معاصى است ، بايد معاصى را تفصيلا ياد بگيرد، هر يك را در مقام خود ترك نمايد، كه از جمله معاصى است ، ترك واجبات . پس بايد واجبات خود را هم به مقدار وسع و ابتلا به آنها ياد گرفته ، عمل نمايد، و اين واضح است كه با معصيت كارى اسباب محبت و معرفت نخواهد شد - اگر اسباب عداوت نباشد- اگر شيخ احمد بگويد: من نمى توانم ترك معصيت بالمره (:: يكباره ) بكنم ، لابد واقع مى شوم ، جواب اين است كه : بعد المعصيه مى توانى كه توبه كنى . كسى كه توبه كرد از گناه ، مثل كسى است كه نكرده ، پس مايوس از اين در خانه نبايد شد، اگرچه هفتاد پيغمبر را سر بريده باشد. باز توبه اش ممكن است قبول باشد، مولاى او قادر است كه خصماى (:: دشمنان ) او را راضى كند از معدن جود خودش جلت قدرته .
دوم اينكه : مهما امكن پرهيز از مكروهات هم داشته باشد، به مستحبات بپردازد. حتى المقدور چيز مكروه به نظرش حقير نيايد، بگويد: كل مكروه جائز. بسا مى شود يك ترك مكروهى پيش مولا از همه چيز مقربتر واقع خواهد بود، يا اتيان مستحب كوچكى ، و اين به تامل در عرفيات ظاهر خواهد شد.
سوم :تر مباحات است در غير مقدار لزوم و ضرورت ، اگر چه شارع مقدس ‍ خيلى چيزها را مباح كرده براى اغنيا، اما چون در باطن ميل ندارد بنده او مشغول به غير او باشد از امورات دنيويه ، و لذا خوب است بنده به نظرا به ميل مولا اين مزخرفات را تماما يا بعضها (:: بعضى را) ترك نمايد - اگر چه حرام نباشد ارتكاب به آنها - اقتداء بالنبيين عليه السلام و تاسيا بالائمه الطيبين الطاهرين صلوات الله عليهم اجمعين .
چهارم : ترك كند ما سوى الله را، كه در دل خود غير او را راه ندهد، چطور گفته خواجه :نيست در لوح دلم جز الف قامت يار
چكنم حرف دگر ياد ندادم استادم

اگر جناب شيخ احمد بگويد: با اين ابتلا به معاش و زن و بچه و رفيق و دوست چطور مى شود آدم ترك ماسوى الله بكند و در قلبش غير ياد او چيزى نباشد، اين فرض به حسب متعارف بعيد است و شدنى نيست ، مى گوييم : آن مقدارى كه تو بايد ترك كنى ، آن هر كسى است كه تو را از ياد او جل شانه نگاه دارد، با آن شخص بايد به مقدار واجب و ضرورت بيشتر محشور نباشى ، و اما هر كس كه خدا را به ياد تو بياندازد، ترك مجالست او صحيح نيست .
حضرت عبسى على نبيناو آله و عليه السلام فرمودند: معاشرت كنيد كبا كسانى كه رويت آنها خدا را به ياد شما مى اندازدالحاصل طالب خدا اگر صادق باشد، انس خود را يواش يواش از همه چيز ببرد، و همواره در ياد او باشد مگر اشخاصى را كه در اين جهت مطلوب به كارش بيايد و آن هم به مقدار لازمه آن كار، پس با آنها بودن منافاتى با ياد خدا بودن ندارد، و محبت اين اشخاص هم از فروع محبت الهى است - جل شانه - منافات با محبت الهى ندارد.
اگر شيخ احمد بگويد: اينها حق است ، وليكن من با اين حال نمى توانم به جا بياورم ، زيرا كه شياطين انس و جن به دور ما احاطه كرده ، متصل وسوسه مى كنند، هميشه مانعند و ما هم كناره بالمره نمى توانيم بكشيم ، امر معاش ‍ اختلال پيدا مى كند، از عهد خودمان هم بر نمى آييم تا كار به كار كسى نداشته ، مشغول خودمان باشيم ، ما كجا، اين حرفها كجا! جواب مى گوييم : اگر امورات ، آنى (:: يكباره ) باشد همين طور است كه مى گويى ، از اين هم بزرگتر مثل كوه بدوا (:: در آغاز) به نظر آدم مى آيد كوچك نيست ، ليكن اشكال در اين است كه تكليف شاق نكرده اند، امورات تدريجى است ، پس ‍ همين قدر كه تدريجى شد، ديگر كار درست مى شود، مردم بتدريج باز و شاهين و ساير مرغهاى صيدى را رام كرده ، به دست گرفته اند.
پس كلام اينكه : در هر مرتبه كه هستى آن نيم رمق كه دارى ، آن قدر را كه به سهولت مى توانى به عمل آورى ، اگر در آن مسامحه نكردى ، آن را به جا آوردى ، يك چنين هم بر قوت تو مى افزايد، بلكه زياده ، زيرا كه فرمود: تو يك وجب بيا، من يك زراع و اگر نه ، مسامحه كردى ، آن مقدار قو،هم در معرض زوال است ، مثلا شب را تا صبح خوابيدى ، بناى بيدارى داشتى ، نشد، حالا كه اول صبح است ، تا ملتفت شدى ، پاشو، بين الطلوعين را بيدار بودن اين خودش هم فيض عليحده و توفيقى است از جانب حضرت اله جل جلاله ، اين را به مسامحه بر خودت تقويت مكن ، به شيطان گوش مده كه مى گويد: حالا به وقت نماز صبح زياد است ، قدرى بخواب ، غرض او معلوم است .
و همچنين در مجلسى نشستى ، خيلى لغو و بيهوده گفتى ، دلت سياه شد، اما مى توانى نيم ساعت زودتر پاشوى ، به تدبير و حيل (:: چاره انديشى )، پس اين نيم ساعت را از دست مده ، پاشو برو، و مگو چه فايده اى دارد، من از صبح به خرابى مشغولم ، باز مى توان به اين جزيى خيلى از كارها (را) پيش ببرى آن شاء الله تعالى .
پس بر شيخ احمد لازم آمد، عمل كردن (به ) اين ترتيب كه مى نويسم :
اولا هر كارى دارد بايد اوقات خود را ضايع نكنى (تا) بعضى از وقت او مهمل در برود، بايد براى هر چيزى وقتى قرار دهد، اوقات او (بايد) منقسم گردد، وقتى را بايد وقت عبادت قرار دهد، هيچ كارى در آن وقت غير از عبادت نكند، وقتى را وقت كسب و تحصيل معاش خود قرار دهد، و وقتى را رسيدگى به امور اهل و عيال خود، و وقتى را براى خود و خواب خود قرارداد، ترتيب اينها را به هم نزند، تا همه اوقات او ضايع گردد، مهما امكن اول شب را وقت خواب قرار دهد، بيخود ننشيند، آخر شب از او فوت شود، و متذكرا (:: در حال گفتن ذكر) او را خواب ببرد، با طهارت بخوابد، ادعيه ماثوره را بخواند، خصوص تسبيح حضرت صديقه طاره عليه السلام را، و در سيرى شكم هيچ وقت خود را جنب نكند، و پيش از صبح بيدار شود، تا بيدار شد سجده شكرى به جا آورد، اگر خودش هم بيدار نمى شود اسباب بيدارى فراهم بياورد. بعد از بيدار شدن به اطراف آسمان نگاه كرده ، به تامل چند آيه مباركه كه اول آنها آن فى خلق السموات و الارض ‍ است ، تا انك لا تخلف الميعاد (44) (را) بخواند، بعد تطهير كرده ، وضو گرفته ، مسواك نموده و عطرى استعمال كرده ، سر سجاده خود بنشيند، دعاى الهى غارت نجوم سمائك (45) را بخواند. پس ‍ شروع به نماز نمايد به آن ترتيب كه فقها رضوان الله عليهم نوشته اند. مثل شيخ بهاءالدين عليه الرحمه در مفتاح الفلاح ، و ديگران در مصابيح و غيرها نوشته اند، به مقدار وقتش ملاحظه عمل و تفصيل و اختصار آن را بنمايد.
الحاصل تا اول آفتاب وقت عبادت قرار دهد، هيچ شغلى به جاى نياورد غير از عبادت ، كارهاى ديگر را به آن وقت نياندازد همه را در اذكار و اوراد مشروعه مشغول باشد، اگر هنوز اهل فكر نشده باشد، و اما اگر مرورش به ساحت فكر افتاده ، هر رشته فكرى كه در دست داشته ، در خلال اين اوقات اعمال نمايد، اگر ديد به سهولت فكر جارى است ، پى فكر برود - عوض ‍ آوراد و تعقيبات - و اگر ديد فكر جامد است ، آن را ول كرده ، پى ذكر برود. و ملاحظه نمايد هر عملى را كه بيشتر در وى تاثير دارد، آن را بر همه اوراد مقدم دارد، چه قرائت قرآن ، چه مناجات ، چه دعا، چه ذكر، چه نماز، چه سجده
بارى بعد از آن ، ترتيبات امور خانه را دستور داده ، به مقدار ضرورت با اهل خانه محشور شده ، به بازار برود و هر كس را كه ديد، غير از اسلام چيزى نگويد. مشغول ذكر خودش باشد تا وارد بازار شود، ذكر مخصوصى در ورود به بازار وارد شده ، آن را بخواند، بساط خود را پهن نمايد، متذكرا (:: در حالى كه ذكر مى گويد) به كار خود مشغول باشد، ذكر كردن در بازار ثواب خيلى دارد. شخص ذاكر در بازار به منزله چراغى است در خانه ظلمانى ، خود را بى خود در امور دنيويه مردم داخل نكند، مردم را دور خود جمع نكند، حتى موعظه هم نكند. بلى اگر منكرى ديد از كسى ، به طريق خوش ‍ اگر بتواند آن را رفع نمايد، و اما اگر ديد تاثير نخواهد كرد، يا گفتى بدتر مى كنند، نبايد دست بزند، كار نداشته باشد. و اوقات مخصوصه نمازها را مراعات نمايد، و مهماامكن (:: تا اندازه اى كه ممكن است ) غالبا با طهارت باشد، بعد از نماز صبح صد مرتبه استغفار صد مرتبه كلمه توحيد و يازده مرتبه سوره توحيد و صد مرتبه اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم را ترك نكند، و استغفارات خاصه بعد از نماز عصر را بخواند با ده مرتبه سوره قدر، و مهماامكن روزه را ترك نكند، خصوص سه روز از هر ماه را كه پنجشنبه اول و آخر و چهارشنبه وسط هر ماه است ، اگر مزاج او مساعد باشد، و الا مراعات مزاج اوليا است . زيرا كه بدن مركوب انسان است ، اگر صدمه اى خورد از پا مى افتد، لذا نبايد خيلى هم به هواى آن بچرخد تا اينكه ياغى شود كه او را ديگر اطاعت نكند.
خير الامور اوسطها در همه چيز جارى است ، افراط و تفريط، هيچ كدام صحيح نيست ، اين است كه فرموده اند: عليكم بالحسنه بين السيئتين . (:: بر شما باد به انجام حسنه و نيكوكارى بين دو بدى ) و در هروقت از شب كه بتواند خوب است كه يك سجده طولانى هم به جا بياورد، به قدرى كه بدن خسته شود و ذكر مبارك آن را هم سبحان ربى الاعلى و بحمده قرار دهد، و مهما امكن هر چه مى خواند بايد با قلب حاضر باشد، حواسش جاى ديگر نباشد و مداومت هم بكند - (تا) عمل ، ملكه و عادت او شود، تا اينكه ترك نگردد.
فعلا محل بيش از اين گنجايش ندارد، اين چون كلمه على سبيل الاختصار قلمى گرديد و اگر مطلبى ديگر هم لازم شد، شايد بعد نوشته شود آن شاء الله تعالى .
حرره محمد البهارى الهمدانى
14 : دستورالعملى از سيد صدرالدين محمد موسوى كاشف دزفولى (46)
در بيان چيزهايى كه سالك حق بايد آن ها را عمل نمايد
فصل اول : در عمل كردن به طاعات واجبه و بيان آنها برسبيل اجمال ، و اين مشتمل است بر چند مطلب :
(آداب باطنى نماز)
مطلب اول : در ذكر نمازهاى واجب
بدان ! بدرستى كه از جمله نمازهاى واجب ، هفده ركعت نماز يوميه است كه در شبانه روز بايد به جا آورد، با آداب و شروطى كه در كتب فقها مذكور است . بايد از اول ، ظاهر نماز را درست بكنند. بعد از آن سعى نمايند در اصلاح باطن او، كه نماز را ظاهرى هست و باطنى . ظاهر او همين صورتى است كه به اركان و آداب به جاى آورند و باطن او حضور دل است در وقت فعل آن ، از اول تا آخر، يعنى متوجه حق باشد در وقت نماز، به حيثى كه خيالى به غير حق در دل او نگذرد. و اين حاصل نمى شود مگر به ترك شهوات و گوشه گرفتن از بناى دنيا و رفض تعلقات و مداومت كردن در خلوت به ذكر و فكر. تا نفس محجوب است به حجاب شهوات ، التفات تمامى براى او رو نمى دهد به خدا.
بدان ! بدرستى كه نماز را صورت باطنى هست و آن را شش خصال يافت مى شود: حضور قلب و تفهم و تعظيم و هيبت و رجا و حيا. و اين شش ‍ خصلت حالات نيكويى هستند كه يافت نمى شوند تمامى اينها مگر در مومنى كه امتحان كرده باشد خدا دل او را به نور معرفت و ايمان . اما بين اين خصال :
حضور قلب
مقصود آن است كه فارغ سازد دل را از غير آنچه مشغول به فعل آن است . پس بايد فكر او جارى نباشد در غير آن امر، و هرگاه گردانيد فكر خود را از غير چيزى كه دل در پى اوست و ثابت ماند در دل ذكر چيزى كه او در پى آن است ، پس بتحقيق در اين صورت حاصل شده است براى او حضور قلب .
تفهم
يعنى فهميدن معناى كلام ، و اين امرى است وراى حضور قلب ، پس گاه باشد كه دل حاضر است با لفظ، و حال آنكه حاضر نمى شود با معناى آن . و رسيدن دل ، به علم به معناى لفظ، همان چيزى است كه ما اراده كرده ايم از تفهم ، و اين مقامى است كه تفاوت دارند مردم در اينجا
تعظيم
و او، امرى است وراى حضور قلب و فهميدن ، به جهت آنكه مرد گاهى گفتگو مى كند با غلام خود و آن بنده دلش حاضر است نزد مخاطبه آقا و مى فهمد معانى حرفهاى او را، و حال آنكه تعظيم كننده از براى او نمى باشد.پس ، تعظيم ، غير حضور قلب و فهم است .
هيبت
و او نيز غير تعظيم است ، به جهت آنكه كسى كه نترسد، نمى گويند او هايب است ، پس هيبت خوفى است كه مصدر آن جلال است . حضرت زين العابدين و سيدالساجدين على بن الحسين عليه السلام نماز مى كرد در هر شبانه روزى هزار ركعت و هر گاه وضو مى ساخت رنگ مبارك او زرد مى شد پس هر گاه بر مى خاست به نماز عارض مى شد او را لرزه اى . پس سؤ ال كردند آن حضرت را از اين حال ، فرمود: نمى دانيد كه در برابر چه كسى من ايستاده ام !(47)
رجا
شكى نيست كه رجا غير از آنهاست ، چه ، بسيار كسى كه نگاه مى دارد تعظيم پادشاهى را و هيبت او را در نظر دارد به جهت آنكه مى ترسد از سطوت او، و حال آنكه اميد ندارد انعام او را، و بنده بايد اميد داشته باشد به نماز كردن خود، ثواب را از خدا، چنان كه مى ترسد به سبب تقصير خود، از عقاب او.
حيا
و اين زايد است بر تمامى آن خصال ، به جهت آنكه سبب حيا مشهود است به تقصير خود و توهم گناه كردن و گاه هست كه تصور مى شود تعظيم و خوف و رجا از غير حيايى ،، در وقتى كه تصور نمى كنند تقصير خود را،
و بدان ! كه از براى اين امور مذكور اسباب و بواعثى چند هست :
اما سبب حضور قلب
پس او قصد است ، به جهت آنكه دل انسان تابع قصد اوست ، پس حاضر نمى شود مگر در چيزى كه قصد مى كند آن را. دل هرگز معطل نمى ماند، اگر حاضر در نماز نباشد، در امور دنيا حاضر خواهد بود. پس چاره اى در احضار قلب نيست مگر به گردانيدن قصد به سوى نماز.
و قصد نمى گردد به سوى نماز، مادامى كه ظاهر نشود اينكه غرض و مطلوب منوط است به قصد، و او ايمان و تصديق كردن است به اينكه آخرت ، بهتر و باقى تر است از دنيا، و نماز وسيله رسيدن است به آخرت . پس هرگاه اضافه شد اين به سوى حقيقت علم به حقارت دنيا و مهمات آن ، حاصل مى شود از مجموع اينها حضور قلب در نماز.
و اما سبب تفهم
پس بعد از حضور قلب ، روانه كردن فكر و گردانيدن ذهن است به سوى ادراك معنا. و علاج اين ، مثل علاج حضور قلب به اقبال نفس بر فكر كردن و سعى نمودن و در دفع امورى است كه شاغلند در فكر. و علاج دفع كردن خاطرى كه شاغلند، قطع مواد آنهاست ، و دفع اسباب خواطر يعنى كندن دل از آنها، و مادام كه بريده نشوند آن موادى كه خواطر از آنها پيدا مى شوند، بر نمى گردد فكر از آنها به سوى ذكر خدا و تامل كردن در عظمت و جلال او.
پس كسى كه دوست مى دارد چيزى را، ذكر او بسيار مى كند و ذكر چيزى كه محبوب است ، غالب مى شود بر دل و مشغول مى سازد او را از ذكر غير محبوب . و به اين جهت است كه مى بينى دوستداران دنيا هرگز نمازى نمى كنند كه صاف باشد از اين خطوراتى كه مشوش مى كند مصلى را.
و اما سبب تعظيم
و او حالتى است كه پيدا مى شود از دو معرفت : يكى ، معرفت جلال و عظمت خدا - و اين از كمال ايمان است - دوم ، معرفت حقارت و خست نفس و بودن او بند ذليلى در نهايت ذلت و مسكنت ، پس پيدا مى شود از اين دو معرفت استكانت (::آرامش ) و انكسار (::خضوع )و خشوع از براى حضرت ذوالجلال . پس تعبير مى شود از اين به تعظيم .
و اما هيبت و خوف
پس حالتى است از براى نفس كه پيدا مى شود از معرفت به قدرت خدا و سطوت (::توانايى و شكوه ) و بطش (::چيرگى ) او و نفاذ (::نفوذ) امرش و اينكه حق تعالى چنان است كه اگر هلاك نمايد خلق اولين و آخرين را، يك ذره از پادشاهى او مك نمى گردد و با وجود اين ملاحظه كند بلاهايى كه به انبيا و اوليا نازل شده . پس معرفت اينها منشا حصول هيبت است در دل و هر قدر كه زياد مى شود علم به خدا و كبريايى او، زياد مى شود هيبت و خشيت .
و اما سبب رجا
پس او، معرفت لطف خدا و كرم او و توسعه رحمت و فضل و احسان و انعام اوست و معرفت لطايف صنع او و معرفت صدق او در وعده ثواب و بهشت بر گزاردن نماز. و هرگاه حاصل شد يقين به وعده او و معرفت لطف او پيدا مى شود از مجموع اينها رجا.
و اما سبب حيا
پس آن شعور است به تقصير نفس در عبادت ، و علم است به عجز از قيام به تعظيم خدا - چنان كه مى بايد. مطلع شدن به بسيارى عيوب نفس و آفات او و كمى اخلاص نفس و ميل او به سوى لذات دنياى فانى در همه افعالش . همچنين علم داشتن به اينكه حق تعالى بيناست و مطلع است بر باطن امور و بر چيزهايى كه در دل مى گذرد، هر چند در كمال پنهانى باشد. و هرگاه اين معارف از روى يقين حاصل شدند، از آنها حالتى پيدا مى شود كه او را حيامى نامند
پس ، بعد از آن بدان ! بدرستى كه نماز كامل مثل انسان كاملى است كه مشتمل هست بر روحى و جسدى ، منقسم است به ظاهرى و باطنى ، و از براى روح و باطن او، اخلاق و صفاتى چند هست و از براى جسد و ظاهر او، اعضا و جوارحى چند است .
پس ، روح نماز معرفت حق اول است و معرفت عبوديت از براى او، از روى اخلاص ، و اخلاق و صفا باطنه او معانى است كه مذكور است و اما اعضا و جوارح او، پس آن قيام است و قرائت و ركوع و سجود.
مطلب دوم ، در ذكر صوم و زكات و حج است .
بدان ! كه بدرستى كه صوم به معناى منع است و بازداشتن نفس از چيزى ، و صوم ماه رمضان واجب است به نص قرآن و صوم را سه مرتبه است :
اول ، مرتبه عام و آن منع نفس است از خوردن و آشاميدن و از ديگر مبطلات .
دوم ، مرتبه خاص است و آن منع كردن نفس است از آنچه مذكور شد با اينكه اعضا و جوارح را نيز منع كند از معصيت . مثلا چشم را منع نمايد از نظر به نامحرم و گوش را نيز منع كند از شنيدن غنا و غيبت و زبان را از فحش ‍ دادن و غيبت كردن و همچنين باقى جوارح را.
از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : هرگاه روزه دارى ، مى بايد كه روزه باشد گوش تو و چشم تو و موى تو و پوست تو و جميع اعضاى تو از محرمات بلكه از مكروهات . و فرمود كه : روزه تو مانند روز افطار تو نباشد. (48)
سوم ، مرتبه خاص الخاص است و آن منع نفس و جوارح است از آنچه مذكور شد با اينكه دل را پاك نمايد از تعلق به غير خدا و منع كند دل را از التفات به غير حق . و اين مرتبه انبيا و ائمه معصومين و قليلى از اولياء الله كه به سبب متابعت انبيا و ائمه عليه السلام به اين مرتبه رسيده اند.
(خواص روزه كامل )
روزه اى كه واقع شود به شروط و آداب از روى كمال ، او را هفت خاصيت است :
اول آنكه ، شبيه به ملائكه شوند به سبب خالى كردن شكم از طعام و حفظ جوارح از معاصى ، دوم آنكه ، به سبب گرسنگى و تشنگى خاطر خود آورند تشنگى و گرسنگى روز قيامت را، سوم آنكه ، به درد دل فقيران واقف شوند كه درد گرسنگى چون است ، چهارم آنكه ، قدر نعمت خدا را بدانند، چه انسان تا گرسنه و تشنه نشود، قدر نان و آب نداند، پنجم آنكه ، از گرسنگى ، صفاى دل حاصل شود و صفاى دل سبب قرب حق گردد، ششم آنكه ، آسان مى شود بر او بذل كردن طعام و شراب در راه حق ، هفتم آنكه ، راه گذر شيطان را تنگ مى كند و دماغ او را به خاك ماليده مى شود. و اشاره به اين شده است در حديث كه فرموده اند: روزه سپرى است از آتش . (49) چه ، شهوات نفسانى به منزله آتشند، بلكه عين آنند و چون انسان گرسنه شود و تشنه ، آتش شهوت فرو مى نشيند و در فرو نشستن او آتش جهنم از اين كس ‍ دور مى گردد، پس روزه سبب نجات اوست از آتش جهنم ، و به سبب علو درجه صاحب روزه است كه حق تعالى مى فرمايد: روزه از براى من است و من جزاى او را مى دهم .(50)
و اما زكات
پس بر سه قسم است : اول ، زكات مال و آن تعلق مى گيرد به نه چيز،، دوم ، زكات بدن است و آن نيز دو قسم است ، اول ، زكاتى است كه شركت با مال دارد، كه به سبب دادن آن ،بدن حفظ مى شود از آفات ، و آن زكات فطره است ، دوم ، زكاتى است كه حاصل مى شود از رسيدن آزارها و ناخوشيها به انسان .
سوم ، زكات جاه است و او اين است كه سعى كند در استخلاص مظلومى از دست ظالم و كوتاهى نكند كسى كه قادر باشد بر آن .
و اما حج
پس واجب است بر هر كه مستطيع باشد و بايد ظاهر را با باطن موافق گرداند، يعنى چنان كه ظاهر او متوجه خانه خدا باشد، باطن او نيز متوجه صاحب خانه باشد، و احتراز كند از اينكه در راه كعبه خود را بر مردم بيندازد يا از مال حرام و شبهه ، زاد راه خود را بردارد يا معرفتى به صاحبخانه مطلقا نداشته باشد. خلاصه ، سعى بايد نمود كه تعب خود را در اين راه ضايع نسازد.
مطلب سوم ، در ذكر جهاد است
و آن بر دو قسم است ، يكى جهاد اصغر و آن جهاد است با كفار، و يكى جهاد اكبر است و آن جهاد با نفس اماره و از اعظم آداب راه سلوك است . پس واجب و متحتم است بر سالك ، جهاد با نفس ، چنان كه در كلام مجيد مى فرمايد: ( الذين جاهدوا فينا لنهدينم (51))
يعنى جمعى كه در راه محبت ما با نفس خود جهاد نموده اند و او را از مشتهيات خود باز آورده به طاعات و عبادات و اجتناب منهيات و اكتساب فضايل و كمالات اخروى باز داشته اند، هر آينه هدايت مى كنيم ما ايشان را و مى رسانيم به راههاى خود كه به سلوك در آن از ضلالت و گمراهى ايمن بوده و بى شايبه شبهه و شك به مقصد رسند.
پس ، بر هر كس واجب است كه جهاد نفس را بر خود لازم شناسد و هميشه نفس خود را در معرض محاسبه و مراقبه داشته ، از لذات دنيه فانيه باز دارد و در همه حال متوجه احوال او بوده ، از حركات و سكنات و خطرهايى كه او را در آنها هست ، غافل نباشد.
و بدان ! كه هر نفسى كه از او بر مى آيد درى است بى بها و جوهرى است گرانمايه كه هيچ شيئى از اشيا را قابليت آن نيست كه قائم مقام آن توان بود يا عوض آن تواند شد، بلكه نقدى است كه به آن مى تواند گنجى از كنوز رحمت الهى خريد كه ابدالاباد از روايح فيض آن بهره مند تواند بود و نفع آن را وصمت فنا و زوال ايمن و مصون باشد و ضايع گذاشتن و يا صرف كردن آن در امرى كه متضمن ادراك سعادتى نبوده باشد، نقصانى است بس عظيم و خسرانى است بس بزرگ كه هيچ عاقل پيرامون آن نگردد كه به ضعف عقل منسوب نشود و هيچ زيركى و دانايى آن را بر خود روا ندارد كه نزد ارباب درك و تميز، نادان و بى تميز ننمايد.
پس ، چون مرغ سحرى به خروش سبوح قدوس در آيد و موذن نداى حى على الصلاه در دهد، به اداى دو گانه واجب قيام بايد نمود و بعد از فراغ از آن نفس را محراب مخاطبه خود ساخته ، به او خطاب بايد كرد كه : اى نفس ! مرا بضاعت و سرمايه اى كه توانم وسيله نجات و رستگارى خود ساخت سواى اين چند روزه عمر فانى نيست و آنچه از آن رفته است در معرض فنا و زوال در آمده ، در حقيقت نقصانى است كه به راس المال و سرمايه من راه يافته است و اين روز نوى است كه از اجل مهلت حيات آن يافته و حضرت عزت ، زندگانى در آن را به تو ارزانى داشته تا به عبادت او قيام نمايى و فايده اى كه وسيله نجات و رستگارى تو باشد، در آن به دست آرى و اگر احيانا از اجل مهلت آن نمى يافتى و امروز در سلك اموات ، منتظم مى بودى ، هر آينه از خداى خود درخواست مى كردى كه حيات امروز ديگر را به تو ارزانى دارد كه تدارك ايام گذشته نموده و عملى در آن به جاى آورى كه متضمن روسفيدى و رفع خجالت تو بوده باشد، همان پندار كه امروز آن روز است كه آرزوى حيات آن كرده اى و آرزوى تو را بر آورده اند و حيات در آن را براى تو ارزانى داشته و به عمل آر آنچه در انروز به عمل خواهى آورد. بر تو باد كه حيات اين روز را غنيمت شمارى و ساعات او را ضايع نسازى و باطل نگذرانى !
فصل دوم : در ذكر مجملى از آداب و سنن و بيان رياضت نفس و اركان آن و اين در چندمطلب تحقيق خواهد شد
مطلب اول : در بيان مجملى از نوافل يوميه
بدان ! بدرستى كه از جمله سننى كه مواظبت بر آن لازم است از براى طلب حق ، نوافل يوميه اند و متمم فرايضند و سالك تا مى تواند بايد ترك آنها نكند. اگر به سبب عذرى ترك شدند، قضاى آنها را به جا آورد، و به طريق اختصار اشاره به آنها مى رود.
چون زوال شمس معلوم مى شود، شروع به نافله ظهر نمايد و آنها هشت ركعتند. و اما نافله عصر، پس از فراغ از نماز ظهر و تعقيبات آن مشغول مى شود به نافله عصر و آن نيز هشت ركعت است مثل نوافل ظهر، كه هر دو ركعت به يك سلام .
و اما نافله مغرب ، پس اول وقت آن ، بعد از فراغ از نماز مغرب و آخر آن بنابر مشهور ميان علما بر طرف شدن حمره مغربيه است ، و آن چهار ركعت است ، و بعد از آن دو ركعت غفيله به جا آورد.
و اما نافله عشا، پس آن دو ركعت است بعد از عشا كه آن را وتيره مى گويند و مشهور ميان علما انست كه نشسته بگذراند.
و اما نوافل شب ، پس تاكيد بر انه بيش از ساير نوافل مى باشد و ثواب آنها بسيار است و طالب حق را نزديك به وجوب است كردن آنها، پس البته سعى بنمايد كه ترك نكند و اگر ترك بشود البته قضاى آنها را به جا آورد. وقت نوافل شب ، نصف شب شدن شب است ، اما هر قدر كه به صبح نزديكتر باشد، بهتر است ، چه ، هر قدر از شب كه بيشتر مى رود حضور از براى اين كس بهتر حاصل مى شود. يكى به سبب خلو معده از طعام و شراب و ديگر به جهت نسبان ، يعنى از خيالاتى كه در اول شب كرده . و عدد آنها با نافله صبح سيزده ركعت است .
مطلب دوم ، در ذكر چيزهايى (است ) كه از آداب و سننند، كه در راه سلوك لازم است اتيان به آنها از براى طالب حق و اهم آنها چهارده اند:
اول ، مواظبت كردن و حاضر شدن به نماز جماعت كه از سنن موكده است و بسيار در احاديث تاكيد آن وارد شده است و بايد طالب حق بى سبب و عذرى ترك آن ننمايد.
دوم ، تصدق نمودن در راه خدا به آنچه ميسر شود، بلكه هر چه بيشتر بدهد بهتر است - هرگاه ضرر به نفس خود يا عيال خود نرساند، كه در اين صورت ، اولى نفس و عيال است .
سوم ، روزه سنت گرفتن است ، خصوص روز ايام بيض از هر ماهى و روزه ماه رجب و شعبان و همچنين ايام متبركه ديگر از ميان سال كه ترغيب و تاكيد در روزه آنها وارد شده و طالب حق بايد ترك روزه سه روز از هر ماه نكند كه آن پنجشنبه اول ماه و چهارشنبه وسط ماه و پنجشنبه آخر ماه مى باشد كه از سنتهاى حضرت رسول صلى الله عليه و آله است ، و به اعتقاد اين حقير هميشه روزه گرفتن خوب است هرگاه ميسر شود، مگر اينكه باعث عجب و ريا گردد كه آن وقت افطار كردن بهتر است از چنين روزه اى .
چهارم . زيارت قبر پيغمبر صلى الله عليه و آله و قبور ائمه معصومين عليه السلام و ساير قبور انبيا و اولياء الله است ، (به ) خصوص زيارت قبر ابى عبدالله الحسين عليه السلام كه تاكيد بسيار در آن وارد شده است و همچنين سنت موكد است زيارت قبر والدين و استادان .
پنجم ، اداى حقوق اخوان دينى و قضاى حاجت ايشانت چه ، تاكيد بسيار در آن وارد شده است . سعى نمودن در كار ايشان و ادخال سرور در مؤ من و حفظ الغيب . بلكه طالب حق آن است كه حاجت برادر مؤ من را بر حاجت خود اختيار كند و در فكر ساختن كار او بيشتر باشد از كار خود.
ششم . تدارك نمودن هر چه از مذكورات فوت شده باشد از نوافل و قضاى حاجت مؤ من و غير اينها در هر وقت كه بينا و هوشيار گردد. هفتم ، خواندن قرآن در هر روز، هر قدر كه مقدور شود و احتياط آن است كه در هر روزى كمتر از پنجاه آيه نخواند و اگر بيشتر بخواند بهتر است ، بلكه اولى آن است كه در غير ماه رمضان روزى يك جزو بخواند كه در يك ماه يك قران تمام خوانده باشد و در ماه رمضان هر سه روز يك قرآن بخواند.
هشتم ، زيارت و ديدن علما ربانى و برادران دينى و صحبت داشتن با صلحا و عباد، هرگاه بشناسد و بداند ايشان را.
نهم ، ذكر كردن است و هر روزى از ادعيه و اذكار مداومت نمودن از اهم مطالب سالك است ، خصوص در تعقيب فرايض يوميه كه بيشتر تاكيد در آن وارد است ، و دوام فكر از اعظم شرايط رياضت و سلوك راه حق است و بهترين اذكار ذكر لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين (52)
دهم ، (از) بسيار خوردن و بسيار آشاميدن و بسيار گفتن و بسيار خوابيدن و بسيار جمع مال كردن (بپرهيزد) كه اينها طالب را از حق باز مى دارد و سبب حجاب او مى شود.
يازدهم ، ضايع نساختن اوقات عمر در امورى كه به كار آخرت او نيايد، هر چند آن امور مباح باشند، چه عمر سرمايه انسان است ، بايد به اين ، تحصل ربح آخرت و درجات قرب حق نمايد.
دوازدهم ، به حسن خلق با مردم مدارا كردن و حسن بشره معاشرت نمودن و رورا ترش نكردن به كسى ، هر چند نسبت به بدان باشد، مگر هرگاه حسن بشره نسبت به شخص عاصى سبب جرات او گردد در معصيت ، كه آن وقت رو ترش كردن اولى است .
سيزدهم ، احتزاز از سوء ظن به مردم .
چهاردم ، اوقات را ضبط نمودن ، به اين معنى كه شبانه روز را قسمت نمايد و هر قدرى از آن صرف چيزى كه ضرور است ، بنمايد، مثلا شب در اول آن بخوابد قدرى و در آخر آن برخيزد به نوافل ، نه اينكه شب را تمام بخوابد يا تمام بيدار باشد، مگر در ليالى متبركه كه احياى تمام شب سنت است ، و روز را نيز تقسيم نمايد، قدرى براى كسب معيشت ، چه ، تحصيل قوت از وجه حلال براى خود و عيال واجب است ، بلكه بهترين عبادتهاست .
مطلب سوم ، در رياضت نفس
در اين مقام مراد از رياضت ، منع نفس حيوانى است از انقياد و مطاوعت قواى شهوى و غضبى و آنچه به اين دو تعلق دارد و منع ناطقه از متابعت قواى حيوانى در رذايل اخلاقى و اعمالى مانند حرص بر جمع مال و طلب جاه و توابع آن ، از مكر و حيله و خدعه و غلبه و تعصب و حقد و حسد و فجور و انهماك (::پافشارى ) در شرور و غير آن ، كه از او حادث مى شود و ملكه گردانيدن نفس در اطاعت عقل و عمل ، بر وجهى كه رساننده او باشد به كمالى كه او ممكن باشد.
(و چنين نفسى را نفس ) مهلمه گويند. و نفسى كه متابعت قواى شهوى كند، او را بهيمى خوانند، و آن نفسى كه متابعت قواى شهوى كند، او را بهيمى خوانند، و آن نفس كه متابعت قواى غضبى كند او را سبعى گويند. و آن نفسى كه رذايل او را ملكه شود، شيطانى گويند. و در كلام مجيد حضرت حق اين جمله را اماره خوانده است .
وقتى كه (نفس ) ميل به خير كند، از شر پشيمان شود و خويشتن را ملامت كند، او را لوامه خوانند و هرگاه منقاد (::پيرو) عقل باشد و طلب خير او را ملكه شده باشد، او را نفس مطمئنه خوانند.
و غرض از رياضت سه چيز است : يكى ، رفع موانع از وصول حق و آن شواغل ظاهر و باطن باشد .
دوم ، نفس حيوانى را مطيع عقل گردانيدن در عملى كه باعث كمال است .
سوم ، ملكه گردانيدن نفس و ثبات بر آنچه معد قبول فيض تعالى است ، تا به كمالى كه ممكن است برسد.

مطلب چهارم ، در ذكر جوع و مدح كم خوابى
بدان ! بدرستى كه اعظم مهلكات از براى پسر آدم ، شهوت و شكم است ، چون وصول به مشتهيات مطعم و منكح ممكن نيست مگر به مال ، پس ‍ حاصل مى شود رغبت به مال ، و همچنين مال حاصل نمى شود مگر به جاه و از تحصيل مال و جاه پيدا مى شود انواع آفات و ملكات رديه ، مثل حسد و حقد و بخل و ريا و عداوت و امثال اينها و اينها هم در حقيقت ثمره شهوت شكمند.
از حضرت رسول الله (ص ) روايت شده كه فرمودند: فكر كردن نصف عبادت است و كم خوردن تمام عبادت است .. و فرمود مؤ من در يك روده مى خورد و منافق در هفت روده . (53)
از گرسنگى حاصل مى شود: كم خوابى و سبك بيدار شدن در شب براى عبادت ، و صحت بدن ودفع امراض ، چه سبب اكثر بيماريها پرخوردن است :
و اما كم خوابى و بيدارى بر دو نوع است : بيدارى دل و بيدارى چشم . پس ‍ بيدار شدن اوست از خواب غفلت براى جستجو و طلب مشاهده مطلوب و بيدارى چشم به جهت آن است كه دل را در طلب مشاهده نگه دارد.
بايد دانست كه پر خوابيدن دل را مى ميراند و كم خوابى سبب صفاى دل مى شود، بلكه ديده بيدار، سر حلقه سلسله آگاهى و دل شب زنده دار گنجينه اسرار الهى است .
مطلب پنجم ، در ذكر عزلت و مدح خاموشى
بايد دانست كه سلوك راه حق ، استقامت بر طريق هوى و التزام بر خلوص ‍ عبادت و مطالعه كتاب قلب و مراقبت امور باطن ، بى عزلت صورت نبندد.
در وصاياى حضرت رسول (ص ) به اباذر مى فرمايد:
اى اباذر! همنشين خوب بهتر است از تنهايى و تنهايى بهتر است از همنشين بد. اى اباذر! مصاحبت مكن مگر مؤ من را. (54)
چه خوش گفته است بعضى از ارباب حال :شاهد خلوت عجب حورى سر شتى بوده است
دورى از ديدار مردم خوش بهشتى بوده است

امام كاظم (ع ) فرمود:
اى هشام ! صبر كردن بر تنهايى نشانه قوت عقل است ، پس كسى كه تعقل و ادراك او از جانب خدا باشد، عزلت مى گزيند از اهل دنياو از رغبت كنندگان به دنيا و رغبت مى نمايد و به آنچه نزد خداست . (55)
اما فضيلت خاموشى
پس بدان ! بدرستى كه زبان ، ترجمان دل است و از جمله اعضا نسبت او به دل ، تمامتر، و كلماتى كه بر وى جارى مى شود، اثر آن در دل از اثر اعمال ساير جوارح بيشتر است .
چون سخنهاى زشت و فضول گويد، دل تاريك شود و چون سخن حق گويد، دل روشن گردد و بسيار گويى دلمردگى آرد. و چون دروغ گويد، صورت دل كج شود و حقايق اشيا را راست نبيند.
و احاديث بسيار در مدح خاموشى و مذمت پر گفتن وارد است ، از آن جمله در كافى از حضرت امام رضا (ع )منقول است كه فرمودند.
از جمله نشانه هاى عقل ، حلم و خاموشى است ، بدرستى كه خاموشى بابى است از بابهاى حكمت ، بتحقيق خاموشى كسب مى كند دوستى مردم را و دليل است بر هر خيرى (56)
از آفات زبان است :
اول ، سخن گفتن در چيزى كه فايده نداشته باشد.
دوم ، فضول كلام است و خوض كردن در چيزى كه مقصود نيست .
سوم ، خوض در باطل است و آن سخن گفتن در معاصى است . و نوشتن اين سخنها در كتب كه مردم بخوانند نيز حكم گفتن به زبان را دارد.
چهارم ، ستيزه كردن و مجادله نمودن .
پنجم ، خصومت كردن .
ششم ، تعقيد در سخن ، يعنى تكلف در ملاحظه سجع و فصاحت .
هفتم ، فحش و سب است و بدزبانى .
هشتم ، لعن ، مگر لعن بر مستحقين آن از اعداء الله از اجل عبادات است .
نهم ، غنا.
دهم ، مزاح و خوش طبعى كردن .
يازدهم ، سخريه و استهزاء كردن .
دوازدهم ، افشاى سر
سيزدهم ، وعده دروغ
چهاردهم ، دروغ در سخن و در قسم خوردن كه از اقبح ذنوب است
پانزدهم ، غيبت و آن اعظم آفات زبان است ،
شانزدهم ، سخن چينى
هفدهم ، نفاق و دورويى ، در برابر شخص طورى سخن بگويد و در عقب او طورى ديگر.
هجدهم ، مدح و ذم به اشخاصى كه لايق مدح يا ذم نباشند.
نوزدهم ، غفلت از دقايق .
فصل سوم : در بيان مجملى از اوصاف و اخلاق حميده و آنچه اهم است كه طالب حق بهآن متصف گردد.
مطلب اول ، در صفت ايمان و ثبات و نيت
بدان ! بدرستى كه معناى ايمان و مراد از او - چنانكه در حديث وارد شده اعتقاد به دل و گفتن به زبان و عمل به جوارح و اركان است .
و بدان ! كه ايمان را چندين مرتبه هست . از همه كمتر ايمان به زبان است كه آن را اسلام مى گويند و بالاتر از اين ، ليمان تقليدى است و از اين بالاتر و بهتر ايمان به غيب است ، چنانكه حق تعال مى فرمايد: ( الذين يومنون بالغيب (57) و آن مقارن بصيرتى باشد در باطن كه مقتضى ثبوت ايمان تصديقى است ، و از اين كاملتر و بالاتر ايمان يقينى است و آن منتهاى مراتب ايمان است .
و اما معنى ثبات
پس ، ان حالتى است كه به آن تا ايمان حاصل و مقارن نشود. اطمينان نفس ‍ - كه طلب كمال ، مشروط است به آن - ميسر نگردد، چه هر كس در معتقد خويش اگر متزلزل باشد، طالب كمال نتواند بود. و علت ثبات بصيرت باطن باشد به حقيقت و ملكه شدن اين حالت باطنى بر وجهى كه زوال نپذيرد و به اين سبب صدور اعمال صالحه از اصحاب اين ثبات ، دائم و ضرورى بود.
و اما نيت
پس معناى آن قصد است و قصد واسطه است ميان علم و عمل و وقتى كه مقصد حصول كمال باشد از كامل مطلق ، پس نيت بيد مشتمل باشد بر طلب قرب به حق تعالى كه اوست كامل مطلق .
نيت به مثابه جان است و عمل به مثابه تن و زندگى تن به جان است و عمل خير كه مقارن نيت باشد مقرون به طلب قرب خواهد بود.
اهل نار مخلد مى شوند در نار، به جهت اينكه نيت ايشان چنان بوده كه در دنيا اگر مخلد بمانند، هميشه نافرمانى خدا كنند و اهل بهشت مخلد مى شوند در بهشت به جهت آنكه نيت ايشان در دنيا چنان بود كه اگر باقى بمانند در آن ، اطاعت كنند خدا را هميشه ، پس به سبب نيات مخلد مى شوند آنها واينها.
و بعد از آن حضرت اين آيه را خواند ( قل كل يعمل على شاكلته (58) ) پس حضرت تفسير فرمود: ( على نيته ) (59)
مطلب دوم ، در ذكر صدق و انابت و اخلاص اما صدق
پس معناى آن در لغت ، راست گفتن و راست وعده دادن باشد. و در اينجا مقصود از صدق ، راستى است در گفتار و كردار و نيت و عزم و وفا به آنچه وعده كرده و همك در تمامى حالها كه او راپيش آيد. صديق كسى بود كه در همه اين امور راستى او را ملكه شده باشد و آنچه خلاف اينها باشد در هر باب از او نتوان يافت . و صديقان را خدا بعد از پيغمبران ذكر نموده :
( اولئك الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين (60))
در راه سلوك حق نزديكترين راه به مقصود و وصول به مطلوب ، راه راستى است و بايد دانست كه صدق را پنج مرتبه است :
اول ، صدق در نيت ، سالك در هر عبادتى قصد رضاى خدا كند.
دوم ، صدق در قول
سوم ، صدق در عزم ، مثل اينكه هرگاه عزم نمود كه در شب برخيزد و نماز كند، ترددى در عزم او به هم نرسد.
چهارم ، صدق در وفا به عزم ، گاه هست كه سالك عزم به كار خيرى نمايد و چون در عزم مشتقتى نيست ، عزم او صادق است اما در وقت نمودن بايد نقض عزم به عمل نيايد.
پنجم ، صدق در اعمال ، به اين معنى كه بكشاند باطن را به سوى تصديق ظاهر.
و اما انابت
پس معناى آن بازگشتن سالك است به خداى و به او اقبال كردن به سه چيز: يكى به باطن كه هميشه دل به جانب حق باشد و در افكار و عزايم ، طلب قرب او كند. و ديگر به قول . سوم به اعمال ظاهره كه هميشه به اعمالى كه سبب قربند مواظبت نمايد، مانند: صلوات فرايض و نوافل و بذل صدقات و احسان به خلق خدا و جمله احكام شرع نمودن تقربا الى الله .
و اما اخلاص
در اينجا مقصود از اخلاص اين است كه طالب حق هر چه گويد و كند، طلب قرب نمايد - بى غرضى از اغراض دنيويه ، بلكه اخرويه و با آن چيزى در نياميزد مثل حب جاه و يا طلب رياست يا طمع ثواب آخرت . و در مقابل اخلاص ، بلكه ضد او شرك است كه بسيارمذمت آن وارد شده و شكر دو نوع بود: خفى و جلى ، شرك جلى بت پرستى است و شرك خفى رياست و خودپرستى است .
مطلب سوم ، در ذكر توبه و زهد در دنيا و اختيار صفت فقر است
اما توبه
پس معناى آن پاك شدن است از گناه و رجوع از دورى حضرت حق به قرب او و به عبارتى ديگر ترك گناهان در حال وعزم بر ترك در استقبال و تدارك تقصيرات گذشته است ، مثل حقوق واجبه كه در گردن تائب باشد، اعم از اينكه حقوق الله باشد يا حقوق مردم .
و بدان ! كه وجوب توبه عام است نسبت به هر شخصى و در هر حالى ، پس ‍ منفك نمى شود از توبه احدى چنانكه از فحواى آيه : ( توبوا الى الله جميعا (61)معلوم مى شود كه هر كس را نسبت به مرتبه اى دارد، توبه اى هست .
و بدان ! بدرستى كه كافى نيست در تدارك گناهان ، ترك شهوات در زمان آينده ، بلكه ناچار است از محو آثار ظلمت آنها از آيينه دل و منور ساختن و جلا دادن دل به طاعات و عبادات ، و اهل سلوك را التفات به غير الله تعالى كه مقصود ايشان است ، گناه باشد و ايشان از آن توبه بايد كنند.
و اما زهد
معناى آن عدم رغبت است به دنيا و آنچه نسبت به دنيا دارد. زاهد كسى است كه او را به آنچه تعلق دارد ب دنيا و به مرگ از او جدا گردد، رغبت نبود. و زهد حقيقى كسى را بود كه از زهد مذكور طمع نجات از عقوبات دوزخ و ثواب بهشت هم ندارد.
و احاديث در مدح زهد بسيار است . در كافى از حضرت صادق (ع ) منقول است كه آن حضرت فرمودند:
كسى كه زاهد گردد در دنيا، محكم مى گرداند خدا حكمت را در دل او و جارى مى سازد به حكمت زبان او را و بينا مى گرداند او را به عيوب دنيا، درد آن و دواى آن و بيرون مى آورد او را از دنيا در حالتى كه سالم باشد از عقوبات به سوى دار سلامت . (62)
و اما فقر
در اينجا فقير كسى را گويند كه رغبت به مال و لذات دنيويندارد و اگر مال در دست او آيد، التفات ننمايد به جهت اقبالى كه لازم است بر سلوك راه حقيقت ، و اشتغال به مراقبه جانب الهى داشته باشد تا غير حق حجاب او نشود و به حقيقت اين فقر شعبه اى است از زهد.
و لازم اين فقير است صفت و تواضع و راضى شدن به رزق كفاف كه از حق به او رسد.
مطلب چهارم ، در ذكر تقوا و مراقبه و محاسبه نفس و تفكر است
اما تقوا
پس معناى آن پرهيز است از معاصى از خوف خداى تعالى و دورى از رحمت او. ناقصانى كه طالب كمال باشند، از هر چه منافى كمال باشد، يا مانع از حصول كمال يا شاغل از سير و سلوك در طريق كمال باشد، بايد پرهيز كنند.
در حقيقت ، تقوا مركب است از سه چيز: يكى خوف و ديگر تحاشى (:: سرباز زدن ) از معصيت سوم طلب قربت .
ايات و احاديث بسيار در مدح تقوا و متقيان وارد شده است . حضرت باقر (ع )مى فرمايد: بدرستى كه صعبترين عبادتها پرهيزكارى است .
بدان ! بدان ! كه تقوا را سه مرتبه است . اول : پرهيز از حرام ، كه مرتبه عوام است ، دوم ، پرهيز از شبهه ، كه مرتبه خاص است ، سوم ، پرهيز از فضول مباحات ، كه مرتبه خاص الخاص است .
و اما محاسبه و مراقبه نفس
مراد از محاسبه ، آن است كه طاعات و معاصى را با خوا حساب كند، اگر طاعت او بيش از معصيت است ، بنگرد به نعمتهايى كه خدا به او داده و رزق او را كه از ابتداى خلقت تقدير كرده ، پس با اين همه نعمتها كه نتواند شمرد، بر تقصير خود در همه احوال واقف شود.
و اما اگر طاعت و معصيت او مساوى باشند، بايد بداند كه در مقابل اين نعمتها هيچ به بندگى قيام نكرده است ، آن وقت به تقصير خود بيشتر مطلع خواهد شد و اگر معاصى بيشتر باشد پس واى بر او!
و چون طالب كمال و سالك صاحب حال ، اين حساب با خود كند، بايد از او جز طاعت در وجود نيايد و خويشتن را با وجود طاعت مقصر داند.
و در حديث است كه : حساب خود را بكنيد، پيش از آنكه حساب شما را بكنند، و اگر حساب خود نكند، در معصيت دست درازى خواهد كرد، به سبب آنكه نمى داند قدر گناه كرده است و گاه باشد به سبب غفلت مطلقا ادراك معصيت ننمايد و خيال كند كه گناه نكرده است . هر بنده اى كه چشم بصيرت او روشن باشد، مى فهمد و مشاهده مى كند كه حق تعالى در روز قيامت حساب خلق را مى طلبد، حتى از مثقال و ذره مى پرسد و از چشم بر هم زدن سوال مى كند، پس بر خود لازم دارد دوام محاسبه را و مطالبه كند از نفس حركات و سكنات را، حتى نفسهايى كه مى زند كه ايا در رضاى حق بوده يا به هواى نفس و شيطان . و هرگاه چنين كرد، سبك مى شود حساب او و نيكو مى گردد بازگشت او به سوى پروردگارش .
مراقبه
بايد مراقب اين باشد كه حق تعالى مراقب اوست در هرحركتى و سكونى و در هر كلامى و سكوتى وبداند كه حق تعالى مطلع است بر ضماير، عالم است به سرائر، رقيب است بر اعمال بندگان واينكه سر دل در پيش او مكشوف است ، چنانكه ظاهر بشره (::رخ ) از براى خلق آشكار است .
و به اين جهت حضرت رسول (ص ) فرمود: فرمود: احسان اين است كه عبادت كنى خدا را، گويا تو مى بينى او را، پس اگر تو نبينى او را، بدرستى كه او مى بيند تو را. (63)
و اما تفكر
معناى فكر سير است از ظاهر به باطن و از صورت به معنى و از باطن به حق و چون معرفت صفات كمال و ذات لايزال منحصر بر دو قسم است : يكى استدلال و ديگر كشف ، پس معناى فكر بر هر دو طريق اطلاق مى توان كرد.
بدان ! كه هيچ كس از تقصان به مرتبه كمال نميرسد مگر به سير كردن و به اين سبب گفته اند اول واجبات تفكر و نظر است و در قرآن اشاره به فكر زياده از آن است كه بتوان شمرد.
و در حديث آمده ، فكر كردن يك ساعت بهتر است از عبادت هفتاد سال . (64)
مطلب پنجم ، در ذكر خوف و رجا و صبر و شكر است
اما خوف
عبارت است از آلم باطن و سوزش آن به سبب وقوع مككروهى كه اسباب حصول آن ممكن الوقوع باشد يا توقع فوت مرغوبى (::مطلوبى ) كه تلافى آن متعذر بود.
و خوف از خدا، گاهى به سبب معرفت ذات و صفات خداست و گاهى به سبب جنايت بنده از جهت ارتكاب معاصى است و گاهى به سبب هر دو و به حسب معرفت بنده به جلال خداى تعالى و به عيب نفس خود و تقصيرات خود مى باشد.
پس ، خائفترين مردم از پروردگار كسى است كه معرفت او به رب و به نفس ‍ خود بيشتر از ساير مردم باشد و به اين جهت رسول اكرم (ص ) فرمود: من خائفترين شما هستم از خداى تعالى . (65)
و در حق عملما، خداى تعالى فرمود: انما يخشى الله من عباده العلماء (66)
و به قدر كمال معرفت فائض مى شود اثر سوزش از دل بر بدن و بر باقى جوارح و بر صفات نفس . اما در بدن پس به لاغرى و گريه كردن و اما در باقى جوارح پس به منع ايشان از معصيت و بازداشتن به طاعات .
و ما در صفات نفس ، پس ماده شهوات را از دل بكند و در پيش نفس لذات را مكدر سازد. پس به اين سبب شهوات به آتش خوف بسوزند و جوارح مودب شوند، و خشوع و استكانت و صفا و رقت در دل حاصل شود و كبر و كينه و حسد از دل كنده شود. پس مشغول مراقبه و محاسبه و مجاهده و مواخذه كردن نفس در خطرات قلبيه و كلمات لسانيه گردد.
اما رجا
هرگاه مطلوبيت متوقع باشد كه در مستقبل خواهد شد و طالب را گمان باشد به حصول اسباب آن مطلوب ، فرحى را كه از تصور حصول يا توقع حصول در باطن او حادث شود، رجا خوانند.
دنيا مزرعه آخرت است و دل به منزله زمين است و ايمان به منزله تخم است در او، و طاعات و عبادات به منزله پاك كردن زمين و نيكو گردانيدن او و جارى كردن نهر آب است به سوى آن . پس اگر حاصل شده باشد اين اسباب براى شخصى ، لايق است كه اسم رجا بر آن شخص اطلاق شود.
و اما دلى كه مستغرق به محبت دنيا باشد به منزله زمين شوره زارى است كه ترقى نمى كند در او تخم و درو نمى كند كسى مگر آنچه كاشته است . پس ‍ بايد قياس شود رجاى بنده به رجاى زارع
بايد خوف و رجا هر دو مثل هم باشند، يكى بر ديگرى زيادتى نكند. و اما غلبه رجا در بيشتر مردم به سبب غرور و كمى معرفت است ، بلكه بهتر و اصلح براى عوام ، خصوص اهل معاصى از آنها، پيش از آنكه مشرف بر موت شوند، خوف است و اما نزد مردن اصلح ، براى ايشان غلبه رجاست و نيكويى گمان به خدا
و اما صبر
معناى آن حبس نفس است از جزع به وقت وقوع مكروه ، به منع باطن از اظطراب و بازداشتن زبان از شكايت و نگاه داشتن اعضا از حركات غير معتاد.
حضرت رسول (ص ) فرمود:
صبر كردن ، سه صبر است : صبرى است نزد مصيبت و صبرى است بر طاعت و صبرى است از معصيت . پس ، كسى كه صبر كند بر مصيبت تا اينكه رد كند مصيبت را به نيكويى عزاى آن ، مى نويسد خدا از براى او سيصد درجه ، مابين هر درجه تا درجه ديگر مثل آنچه مابين زمين و آسمان است .
و كسى كه صبر كند بر طاعت ، مى نويسد خدا از براى او ششصد درجه ، مابين هر درجه تا درجه ديگر مثل آنچه مابين تخوم (فاصله ) ارض است تا عرش . و كسى كه صبر كند از معصيت ، مى نويسد خدا از براى او نهصد درجه ، مابين هر درجه تا درجه ديگر مثل مابين تخوم ارض است تا منتهاى عرش . (67)
و اما شكر
معناى آن در لغت ، ثناى بر منعم به ازاى نعمت اوست و چون جمله نعمتها از حق تعالى است ، پس بهترين چيزها مشغول بودن به شكر اوست و قيام به شكر به سه چيز حاصل مى شود:
يكى معرفت نعم منعم كه آفاق و انفس از آن است .
دوم ، شادمانى است به وصول آن نعمتها.
سوم ، جهت نمودن در تحصيل رضاى منعم به قدر امكان و استطاعت و آن به محبت او باشد
و اما معرفت ، پس به اينكه بشناسد كه نعمتها همه از خداى تعالى است و اينكه حق تعالى منعم حقيقى است و واسطه در ميانه مسخرند از جانب او.
و اما خوشحال شدن به نعم با هيات خضوع و فروتنى ، پس آن نيز در نفس ‍ الامر شكرى است به دل بر حد خودش .
و اما عمل كردن به چيزى كه آن مقصود منعم است و محبوب اوست و آن تعلق به دل و زبان و باقى جوارح دارد. اما به دل ، پس قصد كند خوبى كردن به همه مردم را. اما به زبان ، پس اظهار كند شكر خدا را به حمد كردن او. و اما باقى جوارح ، پس نعمتهاى خدا را در اطاعت او استفاده نمودن است .
مطلب ششم ، در ذكر شوق و محبت و يقين است .
اما شوق
عبارت از يافتن لذت محبتى است كه لازم فرط ارادت باشد آميخته با الم مفارقت . طالبان حق را در حال سلوك بعد از حصول ارادت ، شوق ضرورى باشد و سالك چندان كه در سلوك ترقى كند، شوق او بيشتر گردد و صبر كن تر، تا آنكه به مطلوب رسد.
هرگاه داخل شدى در ميدان شوق ، پس تكبير گو بر نفس و مردار خود از دنيا و وداع كن تمامى مالوفاترا و احرام گير از غير شوق خود، تلبيه گو ميان حيات خود و ممات خود به اين عبارت كه : ايستاده ام به خدمت تو خداوندا، ايستاده ام به امر تو !
مثل مشتاق ، مثل كسى است كه غرق شده باشد به آب ، همت و قصدى ندارد مگر خلاص شدن از آب و بتحقيق هر چيزى را به غير از نجات و خلاص از غرق شدن فراموش كرده است .
و اما محبت
محبت ، ميل نفس است به آنچه كه در شعوربه آن لذتى يا كمالى مقارن باشد و محبت قابل شدت و ضعف است ، اول او ارادت است ، چه ارادت بى محبت نباشد، چنان كه از مناجات المريدين از كلام سيد الساجدين (ع ) مى توان يافت .
بدان ! كه محبت منتهاى مقامات عارفان است و كم كسى باشد كه به اين مرتبه برسد چنان كه حق تعالى فرمايد: ( و الذين آمنوا اشد حبا لله (68)) و در دعاى كميل حضرت اميرالمومنين (ع ) فرموده :
و قلبى بحبك متيما
يعنى : دلم را به دوستى خود بى تاب و بى آرام گردان .
و اين بى تابى اشاره به عشق است كه تمام اوليا و عرفا در نظم و نثر سخن از او مى گويند.
حضرت رسول (ص ) در دعاى خود مى فرمايد:
اللهم ! ارزقنى حبك و حب من يحبك و حب ما يقربنى الى حبك و اجعل حبك احب الى من الماء البارد.(69)
و اما يقين
پس ، عبارت است از اعتقادى جازم و مطابق واقع كه زوالش ممكن نبود و به معناى ديگر، آن است كه اشيا را تماما از مسبب الاسباب ببيند. و صاحب يقين به واسطه ها التفات نكند، بلكه واسطه ها را تمامى مسخر مسبب الاسباب ببيند. بعد از تحصيل ، معرفت نمايد به اينكه خدا مطلع است بر احوال او و شاهد است بر ضميرش ، پس در همه افعال و اعمال با خدا خواهد بود و بيشتر سعى او در تعمير باطن باشد و زينت باطن را از ظاهر اولى بداند، چه ، ظاهر منظرگاه خلق است ، اما باطن نظرگاه حق است .
و يقين را سه مرتبه است : علم اليقين ، عين اليقين و حق اليقين . و در حديث مدح مطلق يقين وارد شده است .
مطلب هفتم ، در ذكر توكل و رضا و تسليم ،
اما توكل
( و من يتوكل على الله فهو حسبه (70)) بدان ! كه توكل منزلى است از منازل دين و مقامى است از مقامات موقنين بلكه از جمله درجات اعلاى مقربين است .
خلاصه توكل اين است كه نه اعتماد به اسباب نمايد و نه ترك اسباب كند، بلكه اسباب را از مسبب الاسباب داند. و هر كس را نسبت به معرفت او، مرتبه اى است در توكل .
بدان ! كه طالب حق هرگاه اعتقاد جازم كند به اينكه فاعلى نيست مگر خدا و حول و قوتى نيست مگر به خدا او اينكه تمامى علم و قدرت بر كفايت بنده ، براى اوست . و بعد از آن بداند كه مهربانى و رحمت و عنايت او به همه بندگان است و اينكه نيست وراى قدرت او و نه وراى علم او و نه وراى عنايت او، عنايتى ، لامحاله دل او بر خداى تعالى اعتماد مى كند و به سوى غير او التفات نمى نمايد.
و اما رضا
عبارت است از خشنودى و آن ثمره محبت است و مقتضى عدم انكار چه در ظاهر و چه در باطن .
از حضرت صادق (ع ) روايت است كه فرمود: داناترين مردم به خدا كسى است كه راضى تر به قضاى الهى . (71)
بدان ! كه فايده رضا در دنيا فراغ دل است از براى عبادت و راحت نمودن از هموم و غموم و در آخرت رضوان خداست و نجات از غضب او، و راه به سوى تحصيل رضا اين است كه بداند آنچه خدا مقدر كرده است از براى او اصلح به حال اوست ، پس آنچه مقدر شده براى او، البته به او مى رسد و آنچه مقدر نشده ، سعى كردن در آن و اعتراض نمودن غلط است . حسرت خوردن بر گذشته و تدبير آينده بركت اوقات را از بين مى برد و باقى مى ماند گناه خشم گرفتن بر او.
و اما تسليم
مراد از تسليم آن است كه هر چه سالك آن را به خود نسبت كرده باشد، به خدا سپارد و اين مرتبه فوق مرتبه توكل است چه توكل كارى كه با خداى تعالى مى گذارد به مثابه آن است كه اورا وكيل مى كند تا بر امرى كه آن را متعلق خود مى شمرد، همه را تعلق به او داند.
و اين مرتبه فوق مرتبه رضا باشد، چه ، در مرتبه رضا هر چه خدا كند، موافق طبع او باشد و در اين مرتبه طبع خود، موافق و مخالف طبع خود، جمله به خدا سپرده باشد و او را طبع نمانده باشد تا آن را موافقى يا مخالفتى بود.غير تسليم و رضا كو چاره اى
در كف شير نر خونخواره اى

بدان ! كه لازم است سالك را در مقام تسليم ، تفويض امور خود به حق ، تا برسد به مرتبه فنا و اين رساله گنجايش ذكر فنا و بقا و مراتب توحيد و وحدت را ندارد.
پس اختتام اين رساله نموديم به مرتبه تسليم ، اميد كه حق تعالى بنده حقير و رو سياره را با جميع دوستان به مرتبه رضا و تسليم كه نهايت مقامات ارباب حال است برساند!
15 : رساله معراج المومنين از سيد صدرالدين محمد موسى كاشف دزفولى (72)
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله المنعم المفضل على العالمين و الصلوه على خير خلقه محمد و آله الطاهرين
بعد، بر خاطر فاتر كمينه بندگان رب العالمين ابن محمد باقر الموسوى صدرالدين رسيد كه شرحى و تحقيقى در بيان اين يك بيت عارف شيرازى مرقوم دارد، چون دخلى تمام دارد در حصول حضور قلب در وقت نماز - كه آن معراج مومن است - هرگاه معنى مراتب فنا را در اذان كه ابتداى عروج روح است در گفتن چهار تكبير، مصلى (::نمازگزار) بفهمد، بسيار اعانت كننده است بر حضور و ترقى كردن به مقام قرب حق در نماز، و آن بيت اين استمن همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست

بدان - ايدك الله ايها الطالب للحق - كه مقدم بر شرح اين بيت لازم است اجمالا به معنى عشق اشاره كردن ، كه صاحب بصيرت بداند و برسد به معنى فنا، كه چهر تكبير اشاره به چهار مرتبه است . بدان كه در معنى و حقيقت عشق سخنان ارباب طريقت بسيار است و ظاهرا اين است كه حقيقت معنى آن مبهم و بلكه مجهول الكنه مى باشد و ليكن عشق مانند وجود اگر چه غيرالمعلوم باشد از حيثيت كنه و ذات ، اما چون آثار آن مانند پرتو آفتاب بر ذرات ماهيات موجودات تابيده ، از آن معرفتى به وجود و نورانيت آفتاب حاصل مى شود. مختصر سخن در اين مطلب اين است كه عشق اطلاق مى شود بر افراط محبت ، و محبت ادراك ملايم است و چون شهوت كه از لوازم طبيعت و مزاج حيوانى است از محبت بر مى خيزد، مادام كه پاى شهوت در ميان باشد، محب آن در ظلمت طبيعت حيوانى گرفتار است و گاه افراط شهوت را عشق مى نامند - مجازا - و حقيقت آن عشق باطل است و صاحب آن در شرع انور ملامت كرده مى شود، هرگاه صاحب آن مقيد به اين قيد گردد و از آن نگذرد و در حديث معتبرى اشاره به اين شده است ، چنان كه شيخ صدوق در كتاب علل الشرايع به اين عبارت روايت كرده است :
باب فى عشق الباطل ، روى مفضل بن عمرعن مولانا الصادق (ع ) و قد سئله عن عشق الباطل ، فقال (ع ): قلوب خلت عن ذكر الله فاذاقها الله حب غيره .
اگر چه ظاهر دلالت صريح دارد بر مذمت عشق باطل كه آن را عشق مجاز مى گويند - عفيفا كان فى عشق ام غير عنيف - اما ممكن است كه در معنى و حقيقت امر مدح باشد، به شرطى كه صاحب آن عفت ورزد، بلكه عشق او از شهوت حيوانى نباشد - تماما - و طلب قضاى شهوت به آن عشق نكند، چون اعتقاد اصحاب طريقت و ارباب قلوب اين است كه عشق عفيف معين است بر قوت شوقيه و قواى روحانيه به سوى محبوب حقيقى ، به سبب لطيف و پاك كردن سر و باطن از افكار باطله و خيالات كاسده و گردانيدن هموم تماما هم واحد.
پس به اين علت حجب طبيعت كه ظلمانى هستند از ميان بر مى خيزند و نمى ماند مگر همان يك حجاب كه معشوق مجازى باشد و پر معلوم است كه ابر نازكى هرگاه بر روى آفتاب باشد، مثل آن نيست كه ابر بسيار سياه و گنده بر روى آن مانع تابيدن نور وى گردد و هرگاه معشوق او شى واحد باشت ، تمام خيال و فكر و به آن يكى مصروف مى شود و در آن حال به جز آن معشوق يا معشوقه به جاى ديگر و به شخص آخر نمى پردازد و متوجه نمى شود، بلكه بغير آن يكى نمى بيند و اين حال هرگاه با عفت باشد، بسيار براى صاحبش اسان است گذشتن از آن و رسيدن به حق ، مگر اينكه عفت با او قرين نباشد يا آنكه بسيار محو اين معشوق مجازى شده باشد كه از ياد حق دور مانده باشد، اما مى تواند كه به مجاهده و رياضت بعد از امداد فيض ربانى و توفيق سبحانى زود از اين خطر بگذرد به تحقيق هرگاه مقرون به عفت باشد، و به اين سبب در حديث غير مشهور بلكه غير معتبر وارد شده است : من عشق و عف و كتم و مات ، مات شهيدا.
پس معنى كلام معجز نظام حضرت امام - عليه الصلوه و السلام - الله و رسوله و اوصيائه اعلم به اين توجيه مى توان موجه و دليل گردانيد بر مدح عشق عفيف ، اگر چه در جنب عشق معشوقى حقيقى باطل باشد، يعنى دلهايى چند هستند كه خاى شده اند از ذكر خدا، يعنى توجه ندارند آن دلها از روى شوق و محبت به سوى خدا، چون نيافته اند حقيقت معنى محبت و شوق را و نچشيده اند لذت آن را در حق معشوق حقيقى چنان كه بعضى از علماى ظاهر كه پر قشرى بوده اند، انكار كرده اند نسبت محبت را به خالق عالم و گفته اند سخنانى چند كه قابل تقرير و تحرير نيستند، بلكه فقرات ادعيه از ائمه طاهرين مثل آفتاب درنصف النهار ظهور تمامى دارند در شوق و محبت خدا، بلكه ايشان در محبت خالق عالم به مرتبه عشق بوده اند كه در زيارت جامعه - كه بهترين زيارت است - امام در حق ائمه دين فرموده اند: و التامين فى محبه الله و شك نيست كه مردا از تمامى محبت ، مرتبه عشق است ، چه هرگاه محبت به مرتبه عشق نرسد، ناقص و ناتمام خواهد بود و اين معنى متفق عليه اصحاب قلوب است كه عشق ، افراط محبت است و هرگاه محبت به افراط رسد، البته به مرتبه كمال خواهد بود.
و از كلام معجز نظام آن حضرت معلوم مى شود كه مراد نه ذكر لسانى است يا ذكر قلبى ، كه نه از روى شوق و محبت باشد و حال آنكه ذكر قلبى بى شوق و محبت نيست و از امور ممتنعه مى باشد چه دل تا شوق به سوى چيزى نداشته باشد متوجه آن نمى شود.
و ديگر آنكه اگر مقصود معصوم ذكر لسانى مى بود، مى بايست آن حضرت بفرمايند: السنه خلت عن ذكر الله ، و بايد دانست كه اصل محبت از جمال و پرتو كمال حضرت ذوالجلال بر خواسته ، چنان كه حضرت داوود (ع ) سوال كرد از حضرت ذوالجلال كه : لماذا خلقت الخلق ، قال : يا داوود! كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف .
پس لازمه حسن و جمال ، ظهور است ، چنان كه پرتو و سايه آن در مظاهر كونيه به خصوص انسان كه اشرف مخلوقات است ظهورى تمام دارد، و پيوسته اين عكس و پرتو مى خواهد كه خود را از پرده خفا بيرون آورد و در نظر ناظران خود را جلوه دهد، چنانكه همه كس اين را به چشم حس ‍ ديده اند، و چون آفتاب جمال با كمال حضرت ذوالجلال شايق و طالب اين است كه خلق را به طرف خود ميل دهد - بى آنكه محتاج به اين جلوه و تجلى باشد - بلكه از كمال حسن و وسعت رمت و صفت فياضى اوست ، چنان كه در حديث قدسى وارد شده است كه : اى پسر آدم ! يك شبى پيش ‍ من بيا، من دو شب پيش تو مى آيم ، پس از اين كمال ، لطف و مرحمت ايشان نسبت به خلق معلوم مى شود، و شك نيست كه حسن و جمال طالب اين است كه او را دوست دارند و عاشق خود را به طرف معشوق خود بكشاند، پس جمال با كمال حضرت مطلق به طريق اولى ميل دارد با عدم احتياج و غناى ذاتى به سوى كشانيدن خلق به طرف حسن خود كه عاشق جمال با كمال وى شوند و از آن لذت كامل و ابتهاج عظيم بهره برده باشند.
و حديث حضرت معصوم امام جعفر صادق (ع ) دلالت صريحه دارد بر اين مدعا و كشانيدن خلق به سوى خود، مثل آن مى ماند - بلا تشبيه - به پدر بسيار مشفق و مهربان نسبت به فرزند خود، هرگاه ببيند كه دلش به جاى ديگر ميل كرده است و مى خواهد كه او را به طرف خود كشاند و از اغيار روى التفات او را بگرداند، چيز خوبى به او مى نمايد، مثل سيبى يا بهى يا دسته گلى يا هر چه كه بداند كه به سيب آن ، طفل ميل به طرف وى مى كند، چون لازمه اطفال است ميل كردن ايشان به چيز رنگين .
پس علت فاذاقها الله حب غيره لطف خواهد بود، نه قهر، چون محبت غير لذتى دارد و بى ابتهاج نمى باشد و از آن لذت پى به لذت محبت خدا خواهد برد، چنان كه هرگاه كسى در ظلمتى گرفتار باشد، بعد از آن در آن خانه ظلمانى پرتو نورى از آفتاب در آن افتاد، شايد مى شود كه خود آفتاب را ببيند، چون لذت از آن اندك روشنى برده است ، مى خواهد به كمال لذت آن برسد و آن مشاهده تمام نور آفتاب است .
چون اجمالا معنى عشق را يافتى ، پس بياييم در معنى مصرع اول از آن بيت من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق .تشبيه كرده است عشق را به چشمه ، چون آب ، ماده حيات همه اشياست و سبب تطهير ظاهر از خبث و حدث مى شود و عشق ، دل را پاك مى گرداند از خبائث صفات ذميمه و حدث افعال قبيحه ، و پاك مى سازد درون دل را از خطورات رديه . و وضو ساختن از اين چشمه عشق كنايه است از تطهير ظاهر از توجه به غير از معشوق ، چنان كه در نماز لازم است كه مصلى اين اعضا مخصوصه را كه از شارع وارد شده است بشويد، كه باعث و اشاره به تطهير باطن مى باشد و اين وضوى باطنى است كه از زلال آب حيات ، عشق معشوق حقيقى به مرتبه كمال توجه به محبوب لايزالى مى رسد و هرگاه اين تطهير براى طالب حق از بركت عشق حاصل گرديد، سزاوار است كه پا بر بساط قرب بگذارد و لايق بزم مناجات و داخل حرم حضرت كبريايى شود.
چنان كه مبين و متمم آن مصرع ثانى است كه مى فرمايد: چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست . مراد از چهار تكبير، چهار مرتبه فناست ، كه تا سالك به اين چهار نرسد نماز او معراج نخواهد بود و آنچه اهل تحقيق در بيان اين چهر مرتبه ذكر كرده اند خلاصه ، آن را در اين اوراق مذكور مى سازيم :
بدان كه فنا را چهار مرتبه است : اول ، فناست از براى خدا، يعنى به جهت رضاى حق سعى بكند كه خود را متحلى (::زيبا) سازد به زيور استعمال امور شرعيه و نواميس الهيه كه از غير اينها فانى شده باشد.
دوم ، فناست به توفيق خدا، يعنى به سبب امداد، لطف حق تعالى شامل حال آن شخص مى گردد و آن تطهير كردن باطن است از ملكات رديه و اوصاف غير مرضيه و فشاندن گرد امكانيت و شواغل دنيويه ، بلكه اخرويه از توجه كردن به عالم غيب ، يعنى فانى كند خود را از رويى (::توجهى ) كه داشته است به غير اينها.
سوم ، فنا است در خدا، يعنى فانى كند هستى فانى خود را در وجود باقى حق و آن محلى (::زيبا) كردن نفس اوست به صور قدسيه و صفات حسنه رضيه و تحصيل ملكه اتصال به حق و انفصال از نفس و ملاحظه صفات جمال و جلال حضرت ذوالكمال ، به مرتبه اى كه فانى شود از ديدن ماسوى الله .
چهارم ، فناست با خدا، يعنى با وجود فانى شدن از خود و آنچه غير از حق باشد، مشاهده حق كند. و اين مرتبه اهل كمال است از اهل عرفان و او را بقاء الله نيز مى گويند. و گمان حقير در اين چهار تكبير اشاره است به چهار مرتبه فنا - كه در وقت نماز متذكر آنها مى توان شد. اول ، مرتبه فناست از موجودات ، به اين معنى كه اشيا را معدوم بداند. اگر نتواند و به اين مرتبه نرسيده باشد كه موجودات را معدوم و فانى محض ببيند، سعى كند كه چشم از ملاحظه وجود ايشان بپوشد تا متفرق الحواس نشود.
دوم ، مرتبه فناست از خيالات بد خود و ملاحظه وجود خود از آنچه معين (::كمك ) بر تشويش بال (::فكر) و تفرقه آن مى شود و چشم دل بپوشد از ديدن افعال و اعمال خير و شر خود كه مشاهده اينها حجاب او مى شود.
سوم ، فناست از توجه به آخرت و نعيم آن ، يعنى فكر او مصروف بشود كه اين عبادت را مى كنيم براى رسيدن به درجات عاليات بهشت يا خلاص ‍ شدن از آتش دوزخ ، چون اينها باز شاغل او مى شوند از توجه كامل به سوى حضرت محبوب حقيقى ، اگر چه مبطل عبادت نيستند، اما به آن مقام قرب كه بايد مصلى برسد، نمى توان رسيد.
چهارم ، فناست از خطورات قلبيه و نظر كردن به سر - كه باطن قلب است - كه هيچ چيز در خاطر او نگذرد و مطلقا توجه به غير حق نداشته باشد، آن وقت مصداق حديث اعبدالله كانك تراه مى شود و در حق او صدق مى دهد حديث الصلوه معراج المومن و هرگاه چنان كه در مصرع اول گفته است كه چون تطهير ظاهر باطن از چشمه عشق بشود، به اين مراتب فنا خواهد رسيد و عروج به مقام قرب بى شبهه او را حاصل شود، ديگر وساوس شيطانيه و خيالات نفسانيه از نفس بالكليه برطرف مى شوند، اما وصول به اين مقام هر كس را نصيب و لايق نيست ، چه عشق ممدوح بى عيب عشق حق است و محبت محبوب مطلق است ، و اين مقام ارجمندى است و مرتبه بلندى است . اين قبايى نيست كه به قامت هر سر و قدى دوخته باشند و اين آتشى نيست كه در خرمن هر دلى افروخته باشند، هر كه از كونين تواند گذشت ، مى تواند در عشق از او گذشت و هر دل كه پرتو اين آفتاب بر او تابيد، جز معشوق يكتا محبوبى نديد. به اين خاكسار جرعه اى از اين مى نوشانيده اند و بر دل عريانم از عالمين اين قبا پوشانيده اند.
غلام همت آنم كه از دو كون مفروق شود چو من ، و نبيند به غير آن معشوق ، اين است چند كلمه كه بر سبيل اختصار در معنى اين بيت مسطور گرديده ، فى شهر ذى القعده الحرام فى يوم الاحد من سنه 1239
16 : دستور العملى از حاج سيد احمد كربلايى به يكى از شاگردان خود.(73)
باسمه تعالى و له الحمدگرچه برا واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود.
رندى آموز و كرم كن كه نه چندين هنر است
حيوانى كه ننوشد مى رو انسان نشود.
گوهر پاك بيابد كه شود قابل فيض
ورنه هر سنگ و گلى لولو و مرجان نشود
دردمندى كه كند درد نهان پيش طبيب
درد او بى سببى قابل درمان نشود
هر كه در پيش بتان از سر و جان مى لرزد
بى تكلف تن او لايق قربان نشود

ان شاء الله تعالى تمام مواظبت بر اداى واجبات و ترك محرمات به كمال دقت و تامل ، بالوصيه اول الصبح اولا و كمال المراقبه فى تمام النهار ثانيا و المحاسبه عند اراده النوم ثالثا و التدارك و السياسيه بالمجازات بالضد عند المخالفه رابعا على التفصيل المعهود فى كتب الاخلاق (::1 - صبح مشارطه كند و بر خود سفارشهاى لازم را بكند. 2 - در تمام روز مراقبت كامل از اعضا و جوارح نمايد. 3 - به هنگام خواب محاسبه كرده و به حساب خود برسد.
4 - اگر مخالفتى مشاهده كرد خود را تنبيه كرده و تدارك غفلت روز را بكن و هر كار خلافى كه نموده ، با ضدش خود را مجازات كند، به همان تفصيلى كه در كتابهاى اخلاق گفته شده است .)
و تمام مواظبت ان شاء الله تعالى در هر شبانه روزى به ساعت خلوتى از اغيار مع الله جل جلاله بامناجات و التضرع و التبتل و الخضوع و الخشوع اليه و ينبغى ان يجعل ذكل فى كل ليله بين صلوه المغرب و العشاء او بعد العشاء فيسجد السجده المعهوده و يذكر الله بعده بما ساعد عليه التوفيق مع كمال الحضور و الاقبال على الله تعالى بكليته و الاعراض عما سواه باسرهم كانه لا موجود سواه جل جلاله (::ساعتى را با خداى تعالى جل جلاله خلوت نموده و مناجات و تضرع كند و صورت به خاك بمالد و خضوع و خشوع نمايد، و سزاوار است اين خلوت در هر شب ميان مغرب و عشا و يا پس از خواندن نماز عشا باشد، پس سجده معهود را به جا آورد (ظاهرا مقصود سجده طولانى است با ذكر يونسيه :
لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ، لااقل 400 بار) و پس از سجده هر مقدار ككه توفيق يارش بود، با كمال حضورقلب و اقبال به خدا با همه وجودش و اعراض از همه انچه كه غير از خدا است - آن چنان كه گويى موجودى به جز او جل جلاله نيست - مشغول به ذكر گردد.)
و چون از ذكر مانده و خسته شود، سر به گريبان تفكر فرو برده ، فكر كند كه من كى ام ؟ و كجايم ؟ و از كجا آمده ام و به كجا مى روم ؟ و چنان در خود فرو رود كه خود را يافت نمايد كه گويا در عالم وجود كسى نيست و از حضور بارى جل جلاله مسالت نمايد كه خداوند ا! خودم را به خودم بشناسان ، كه فضاحت و شناعتى فوق آن نيست كه شخص ، خود را نشناخته باشد و آن شاء اله تعالى مواظب به تهجد و برخاستن سحر و اشتغال به نافله ليل با كمال حضور و اقبال و اشتغال به تعقيب و قرائت قرآن تا طلوع آفتاب و آن شاء الله هفتاد يا صد مرتبه استغفار را صباحا و مساء (::هر صبح و شام )
ترك ننمايد و صد مرتبه تهليل ( لا اله الا الله كذلك ) و اذكار معهوده سبحان الله العظيم و بحمده استغفرالله لااقل ده مرتبه در صبح و شام و كذلك لا اله الا الله وحده لا شريك له الى آخر (لا اله الا الله وحده لا شريك له ، له الملك و له الحمد، يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو حى لا يموت . بيده الخير و هو على كل شى قدير) و رب اعوذ بك الخ (رب اعوذ بك من همزات الشياطين و اعوذ بك رب آن يحضرون ) و اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك له الى آخر (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا احدا صمدا لم يتخذ صاحبه و لا ولدا ) و استغفارات منقوله از سيدبن طاووس رضوان الله عليه (اللهم انت ربى لا شريك لك ، اصبحنا و اصبح الملك الله ) و صلوات كبيره صل على المصطفى محمد و المرتضى على الخ و ان شاءالله تعالى در هر شب جمعه صد مرتبه سوره قدر را مواظبت نموده و اهم از همه امور مزبور، اينكه در تمام اوقات ليلا و نهارا، نوما و نقظه (::خواب و بيدارى ) در همه احوال و در جميع حركات و سكنات حضرت حق جل و علا را حاضر و ناظر دانسته ، به قسمى (::گونه اى ) كه اگر ممكن شود آنى و طرفه العينى (:: يك چشم بر هم زدن ) از حضور آن حضرت جل سلطانه غافل نشود و اين روسياه را هم در جميع احوال فرامشو نفرمايد واين مضمون را مسالت نمايد:ما را ز جام باده گلگلون خراب كن
زان پيشتر كه عالم فانى شود خراب

و ان شاء الله تعالى تمام مواظبت بر دوام توجه و توسل به حضرت حجه - عجل الله فرجه - كه واسطه فيض زمان است ، ملحوظ داشته ، بعد از هر نمازى ، دعاى غيبت كه اللهم عرفنى نفسنك فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف نبيك . اللهم عرفنى رسولك فانك ان لم تعرفنى رسولك لم اعرف حجتك . اللهم عرفنى حجتك فانك ان لم تعرفنى حجتك ضللت عن دينى بوده باشد و سه سوره توحيد، هديه به آن بزرگوار و دعاى فرج اللهم عظم البلاء الى آخر ترك ننمايد.
و ان شاء الله تمام مواظبت در دوام طهارت - مهما امكن - و نوم بر طهارت (:: تا مى تواند هميشه با وضو باشد و با وضو به بستر خواب رود) و تسبيح حضرت زهرا (س ) را وقت نوم و بعد از هر نماز واجب و قرائت آيه الكرسى را و مواظبت بر سجده شكر را بعد از بيدارى و خواندن آيات معهوده ان معهوده ان فى خلق السموات و الارض الى آخر بعد از بيدار شدن براى نافله ليل با كمال توجه به معنى و تفكر در آن و نظر در اسمان و كواكب و آفاق را و دعاى صحيفه (74) را بعد از هر نماز شب ترك ننمايد.
و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته
فى شهر صيام سنه 1327

76
17 : دستورالعملى از حاج ميرزا ملكى تبريزى در رابطه با آداب قرآن و دعا (75)
عارف كامل و عوامل عالم مرحوم حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى در كتاب المراقبات فى اعمال السنه بعد از ذكر مطالبى به آداب و آيين قرآن و دعا مى پردازد و مى گويد:
... بجاست كه پاره اى از اداب و آيينهاى قرائت قرآن و دعا را در اينجا بياوريم و تفصيل آن را به جاى خود واگذاريم ، و چون قرآن در فضيلت بر دعا تقدم و پيشى دارد، نخست از آداب قرائت قرآن سخن مى گوييم :
آداب قرائت قرآن
از آنجا كه خداوند در ايه افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها (76)آنان را كه در قرآن به تدبر نمى نگرند، با زبانى سرزنش آميز نكوهيده است ، نخستين و مهمترين ادب و آيين تلاوت قرآن ، تدبر و تامل در آن است ، زيرا آن كه در قرآن به تدبر بنگرد، ناگزير به اندازه تدبر و تامل خويش ‍ شكوه و عظمت قرآن و آورنده قرآن و معانى و مفاهيم آن را در خواهد يافت ، و همين درك و دريافت سبب خواهد شد تا به هنگام قرائت ، ذهن و ضمير خويش را از پراكندگى دور دارد و بر تامل و تدبر خويش در فهم معانى و مقاصد قرآن بيفزايد، و از آنچه را فهم آن ها را مى بندد، بپرهيزد و هر امر و نهى و حكم و دستور و پند و موعظه اى مى بيند، همه را ويژه خود بپندارد، اينجاست كه قرائت و تدبر قرآن بر او اثر مى گذارد، و روح و جان او را بر مى انگيزد و از اين پس است كه به دنياهايى نيكو و نورانى راه مى يابد، و به مقامهايى بس والا و بالا فرا مى رسد.
اينها پاره اى از آداب و آيينهاى قرائت قرآن كه برخى از آنها واجب و بايسته است و بر خى ديگر اگر واجب نباشد، بس ارجمند و گرانبهاست .
چگونه در قرآن تدبر و انديشه كنيم ؟
اينك بجاست براى نشان دادن شيوه تدبر در قرآن و دريافت معانى آن ، نمونه و مثالى بياوريم ، باشد كه كسانى را به كار ايد، مثلا كسى كه در سوره واقعه مى خواند افرايتم الماء الذى تشربون (77)نبايد از واژه آب ، تنها به همان معنى ظاهر و مزه ويژه آن بسنده كند، بلكه بايد از ابعاد ديگرى نيز در آن انديشه و تامل كند، مثلا در اين بينديشد كه اين همه گياهان رنگارنگ و حيوانات گونه گون كه جهان را انباشته اند، همه و همه از آب آفريده شده اند، در اين بينديشد كه از همين آب ، انسان آفريده شده ، كه افزون بر شگفتيهاى ظاهرى چون چشم و گوش و زبان و...، باطن و نيروهاى باطنى او آن چنان شگفت و پرتوانند كه مى توانند او را تا بلندترين پايگاه عقلانى و معنوى فرا برند، در اين بينديشد كه همين انسان آفريده از آب ، باطنى آن چنان عظيم و شگفت وگسترده دارد كه گويا همه جهان جدا و مستقل شمرده مى شود. جهان اصغردر برابر جهان آفرينش كه جهان اكبراست .
موانع فهم قرآن
خواننده قرآن براى درك و دريافت بيشتر و بهتر مقاصد قرآنى ، افزون بر تدبر و تامل بايد بكوشد تا آنچه فهم و دريافت معانى قرآن را جلو مى گيرد نيز از خود دور دارد، وگرنه از خواندن قرآن نه تنها آن گونه كه بايد بهره نخواهد برد، كه گاه زيان ههم خواهد ديد. براى آنچه فهم قرآن را جلو مى گيرد مواردى بر شمردند، اينك برخى از آنها:
1 - برخى از صفات پست و پليد و پاره اى از خوهاى زشت و پلشت كه دل را تيره مى كند، ذهن و ضمير را نيز از دريافت معانى و مقاصد قرآن ناتوان مى سازد، بر اين نكته در خود قرآن هم اشاراتى آمده است ، مثلا در آيه كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار (78)سخن اين است كه خداوند بر دلهاى مغروران و زورگويان كه خود را بزرگ مى شمارند و به ديگران به ديده حقارت مى نگرند و بر آنان ستم روا مى دارند، مهر نهاده است و راه درك و دريافت آن ها را بسته است .
2 - شيوه ناروايى را مذهب گرفتن و بر آن تعصب و پاى فشردن و جز آن را باطل و بيراهه
شمردن نيز راه را بر فهم و دريافت بركات قرآن مى بندد، زيرا چه بسا به هنگام قرائت ، بارقه هايى از حقيقت قرآن بر چنين كسى جلوه كند و دريافتهايى حق و درست بر او آشكار شود، اما او آنها را از اين روى كه با باورهاى پيشين او همخوان نيستند، نپذيرد و از آنها روى گرداند، دست كم آنها را به گونه اى كه با باورهاى پيشين او همخوان شوند، تاويل و توجيه كند، چنين كسى همواره از دريافت مقاصد و حقايق قرآن دور خواهد ماند مگر اينكه از تعصب و پافشارى بر باورهاى ناروايى خويش دست بشويد.
آداب دعا
بارى دعا را آداب و آيينهاى ويژه اى است كه اينك پاره اى از آنها را با بهره گيرى از روايات و احاديثى كه در اين باره هست ، مى آوريم :
1 - اميدوارى به خدا و نوميدى از هر چه جز او (ست )
از آداب دعا اين است كه دعا كننده در بر آمدن و روا شدن نياز خويش تنها به خدا اميد بندد و از هر چه و هر كه جز او(ست )، اميد ببرد، و در آيه شريفه و ادعوه خوفا و طمعا ) (:: او را از روى ترس و اميد بخوانيد) به اين ادب اشارتى شده است .
از پيامبر اكرم گزارش شد كه فرمود: با يقين به اجابت ، خدا را بخوانيد و دعا و در خواست خود بدو بريد.(:: ادعوا الله و انتم موقنون بالاجابه )
2 - پرهيز از گناه بويژه ستم به جان و جاه و مال مردم :
از ديگر آداب دعا اين است كه دعا كننده بايد از گناهكارى بويژه دراز دستى و ستمكارى و حرامخوارى پرهيز كند، دست ستم از جان و مال و آبرو مردم كوتاه دارد و كردار خويش پسنديده سازد، اينك چند روايت :
از پيامبر (ص ) روايت شده هر كس دوست دارد دعايش اجابت شود، بر اوست كه كسب و كار و خورد و خوراكش را حلال و پاك سازد، يعنى از كلاهبردارى و حرامخوارى بپرهيزد.
در سفارشهاى خدا به عيسى (ع )آمدن : به ستمگران بنى اسرائيل بگو: در حال حرامخورى و بت پرستى مرا نخوانند، كه من سوگند خورده ام هر كه مرا بخواند اجابتش كنم ، و اجابت من اينان را تا آن گاه كه در حرامخوارى و بت پرستى هستند، جز لعن و نفرين نيست .
زمينه هاى اجابت دعا
افزون بر صفات ياد شده كه اجابت دعا را جلو مى گيرند، آداب و آيينهاى ديگر نيز هستند كه زمينه اجابت را فراهم مى سازند، و بر دعا كننده است كه آنها را رعايت كند و پاس دارد، اينك برخى از آن زمينه ها:
1 - تضرع و گريه
از خوف و خشيت خداا گريستن و با زارى و تضرع رو بدو كردن و سر بر آستان او ساييدن ، از آداب و آيينهاى بندگى است ، و افزون بر پيامدهاى نيكوى فراوانى كه دارد، از زمينه هاى استجابت دعا نيز هست ، اينك چند روايت :
در روايتى آمده : در ميان بهشت و دوزخ گردنه اى است كه جز گريه كنندگان از خشيت خدا هيچ كس از آن نمى گذرد.(:: بين الجنه و النار عقبه لا يجوز منها الا البكاوون من خشيه الله . )
از پيامبر (ص ) گزارش شده : خداوند به عزت خويش سوگند ياد كرده كه بندگان من قدر و قيمت گريه را نمى دانند و خبر ندارند كه من براى گريه آنان چه بهاى سنگين و چه پاداش شيرينى اندوخته ام ، براى آنان در جوار و كنار خويش كاخى ويژه ففراهم كرده ام و كسى را در آن كاخ با آنان شريك نساخته ام .
2 - سپاس و ستايش و عذر و پوزش
از ديگر آداب دعا، خدا را ستايش كردن و بزرگ داشتن است ، از اميرالمؤ منين (ع )پرسيدند: خدا را چگونه ستايش كنيم و بزرگ شماريم ؟ فرمود: بگوييد: يا من اقرب الى من حبل الوريد، يا من يحول بين المر ء و قلبه ، يا من هو بالمنظر الاعلى و بالافق المبين ، يا من ليس كمثله شيى ء
به هنگام ستايش نيز بجاست كه خدا را با اسما و صفاتى كه با دعا و نياز ما تناسب دارد بخوانيم ، نعمتها و بخششهاى او را ياد كنيم و آنها را شكر و سپاس گزاريم ، سپس گناهان خويش را ياد كنيم و از آنها عذر و پوزش ‍ بخواهيم .
3 - درنگ و تامل و اصرار و پافشارى
نيز بجاست كه دعا كننده در دعاى خويش درنگ و تامل كند، از عجله و شتاب بپرهيزد، و بر آنچه مى خواهد اصرار و پافشارى كند - كه خدا بنده اى را كه در دعاو نياز خويش لجاجت و پافشارى مى كند، دوست دارد - و دست كم دعاى خويش را سه بار تكرار كند.
4 - از چشم مردم دور داشتن
نيز بجاست در خلوت و پنهانى ، دور از چشم مردم به دعا ايستد، تا هم از آفت ريا دور ماند و هم فرمان خدا را كه فرمود: پنهانى دعا كنيد.
به جاى آورده باشد، و در روايت نيز آمده كه : يك دعاى پنهان با هفتاد دعاى آشكار برابرى مى كند(:: دعا السر يعدل سبعين دعوه فى العلانيه )
5 - خضوع و خشوع
از ديگر آداب دعا اين است كه بايد با دلى خاشع و بدنى خاضع به خدا رو كرد و با كوچكسارى و چرب زبانى هر چه بيشتر، درخواست و نياز بدو برد.
روايت شده كه خداوند به عيسى (ع )فرمود: يا عيسى ! مرا بخوان چونان غريق بيچاره اى كه جز من پناهى نمى شناسد، با شكسته دلى مرا بخوان ، در خلوت و تهايى ، بسيارمرا ياد كن ، دوست دارم كه با چرب زبانى و چاپلوسى و با تملق و خاكسارى مرا بخوانى ، البته از روى صنده دلى و بيدارى و نه از روى غفلت و خوابزدگى ، دوست دارم كه صداى غمزده و آواى اندوه بارت را به گوش من برسانى .
نيز روايت شده كه خداوند به موسى (ع ) فرمود: موسى ! هرگاه مرا بخوانى ، ترسان و لرزان مرا بخوان ، با خوف و خشيت چهره بر خاك بمال و سر به سجده گذار، دل شكسته و ترسان با من راز و نياز كن .
دلت را با خشيت بميران ، با ژوليدگى و شوريدگى به من رو كن ، چونان كسى كه از ترس دشمن مى گريزد، فرياد مى كشد و يارى مى خواهد، تو نيز از ترس گناهانت فرياد بكش و از من يارى خواه كه من خوب يار و ياورى براى بندگانم هستم .
6 - انگشترى به دست داشتن
از ديگر آداب دعا انگشتر فيروزه يا عقيق به دست داشتن است و روايت شده كه خداوند فرمود: من شرم دارم كه دستى را كه انگشترى فيروزه يا عقيق در انگشت باشد، نوميد برگردانم .از امام صادق (ع )نيز روايت شده : هستى كه با انگشترى عقيق در انگشت به سوى خدا بال رود، نزد او از هر دست ديگرى عزيزتر است .
18 : دستورالعملى ديگرى از حاج ميرزا جواد اقا ملكى تبريزى (79)
پيامبر گرامى اسلام (ص ) سفارشهاى موكد(ى ) درباره طول (دادن ) سجود فرموده است ، و اين امرى است بسيار مهم . سجده طولانى ، نزديكترين هيت (::حال )هاى بندگى است ، و به همين جهت در هر ركعت نماز، دو سجده تشريع (واجب ) شده است . از ائمه اطهار (ع )و شيعيانشان در مورد طول سجود مطالب مهمى نقل شده است .
در يكى از سجده هاى امام سجاد (ع ) شمارش رفت كه هزار مرتبه فرمود:
لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله تعبدا و رقا لا اله الا الله ايماناو صدقا.
درباره امام كاظم (ع )نوشته شده (است ) كه گاهى طول سجده اش از بامداد تا ظهر ادامه داشت ، و از اصحاب ائمه مانند ابن ابى عميرو جميل و خربوذقريب به همين مطلب نقل شده است .
در ايام تحصيل در نجف اشرف شيخ و استادى داشتم كه براى طلاب با تقوا، مرجع بود. از او سوال كردم : چه عملى را شما تجربه كرده ايد كه مى تواند در حالسالك موثر باشد، فرمود: در هر شبانه روز يك سجده طولانى به جاى آورد و در حال سجده بگويد: لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ، در حال ذكر، اين چنين توجه كند كه پروردگارم منزه از اين است كه بر من ظلمى روا داشته باشد، بلكه خود من هستم كه بر نفسم ستم كردم و او را در اين مهالك قرار دادم
استاد من علاقه مندانش را به اين سجده سفارش مى كردم و هر كس كه انجام مى داد، تاثيرش را مشاهده مى كرد، مخصوصا كسانى كه اين سجده را بيشتر طول مى دادند. بعضى انها هزار مرتبه ذكر مذكور را در سجده تكرار مى كردند و بعضى كمتر و بعضى بيشتر و شنيدم كه بعضى (از) آنها اين ذكر را سه مرتبه در سجده تكرار مى كردند.
19 : دستورالعملى از حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى (80)
دستور العملى كه آن سالك ربانى به جناب ايه الله حاج شيخ محمد حسين كمپانى - رضوان الله تعالى عليهما - ارسال داشت ، چنين است :
بسم الله الرحمن الرحيم
فدايت شوم ! در باب اعراض از جد و جهد رسميات و عدم وصول به واقعيات كه مرقوم شده و از اين مفلس استعلام مقدمه موصله فرموده ايد، بى رسميت بنده حقيقت آنچه كه براى سير اين عوالم ياد گرفته و بعضى نتايجش را مفصلا در خدمت شريف ابتداى خود صحبت كرده ام و از كثرت شوق آنكه با رفقا در همه عوالم همرنگ بشوم ، است و مخ آنچه از لوازم اين سير مى دانستم ، بى مضايقه عرضه داشتم ، حالا هم اجمال اين را به طريقه اى كه ياد گرفته ام ، مجددا اظهار مى دارم :
طريق مطلوب را براى راه معرفت نفس گفتند: چون نفس انسانى تا از عالم مثال خود نگذشته ، به عالم عقلى نخواهد رسيد، و تا به عالم عقلى نرسيده ، حقيقت معرفت حاصل نبوده و به مطلوب نخواهد رسيد لذا به جهت اتمام اين مقصود مغفور - جزاه الله عنا خير جزاء المعلمين - مى فرمود كه :
نبايد انسان يك مقدار زياده بر معمول تقليل غذا و استراحت بكند، تا جنبه حيوانيت كمتر، و روحانيت قوت بگيرد، و ميزان آن را هم چنين فرمود: كه انسان اولا روز و شب زياده از دو مرتبه غذا نخورد، حتى تنقل ما بين الغذائين نكند. ثانيا هر وقت غذا مى خورد، بايد مثال يك ساعت بعد از گرسنگى بخورد، و آن قدر بخورد كه تمام سير نشود، اين در كم (:: كميت ) غذا، و ام كيفش ، بايد غير از آداب معروفه ، گوشت زياد نخورد، به اين معنى كه شب و روز هر دو نخورد، و در هر هفته دو سه دفعه هر دو را، يعنى هم روز و شب را ترك كند، و يكى هم اگر بتواند للتكيف نخورد، و لا محال آجيل خور نباشد و اگر احيانا وقتى نفسش زياد مطالبه آجيل كرد، استخاره كند. و اگر بتواند روزه هاى سه روز هر ماه را ترك نكند.
و اما تقليل خواب مى فرمودند: شبانه روز شش ساعت بخوابد. و البته در حفظ لسان و مجانبت (::دورى از) اهل غفلت اهتمام زياد نمايد. اينها در تقليل حيوانيت كفايت مى كند. و اما تقويت روحانيت اولا، دائما بايد هم و حزن قلبى به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد. تا مى تواند ذكر و فكر را ترك نكند كه اين دو جناح سير آسمان معرفت است . در ذكر، عمده سفارش اذكار صبح و شام اهم آنها كه در اخبار وارد شده ، و اهم تعقيبات صلوات و عمده تر ذكر وقت خواب كه در اخبار ماثور است ، لا سيما متطهرا در حال ذكر به خواب رود.
و شبخيزى ، مى فرمودند: زمستانها سه ساعت ، تابستانها يك ساعت و نيم و و مى فرمودند كه در سجده ذكر يونسيه ، يعنى در مداومت آن ، كه شبانه روز ترك نشود، هر چه زيادتر توانست كردن ، اثرش زيادتر، اقل اقل آن چهارصد مرتبه است ، خيلى اثرها ديده ام . بنده خود هم تجربه كرده ام . چند نفر مدعى تجربه اند. يكى هم قرآن كه خوانده مى شود به قصد هديه به حضرت ختمى مرتبت صلوات الله عليه و آله خوانده شود.
و اما فكر براى مبتدى ، مى فرمودند: در مرگ فكر بكن تا آن وقتى كه از حالش مى فهميدند كه از مداومت اين مراتب گيج شده ، فى الجمله استعدادى پيدا كرده ، آن وقت به عالم خيالش ملتفت مى كردند يا آنكه خود ملتفت مى شد، چند روزى همه روز و شب فكر در اين مى كند كه بفهمد كه هر چه خيال مى كند و مى بيند خودش است و از خودش خارج نيست . اگر اين را ملكه مى كرد، خودش را در عالم مثال مى ديد، يعنى حقيقت عالم مثالش را مى فهميد و اين معنى را ملكه مى كرد. آن وقت مى فرمودند كه بايد فكر را تغيير داد و همه صورتها و موهومات را محو كرد و فكر در عدم كرد، و اگر انسان اين را ملكه نمايد، لابد تجلى سلطان معرفت خواهد شد.
و به جهت ترتيب اين عوالم كه بايد انسان از اين عوالم طبيعت (مرتبه ) اول ترقى به عالم مثال نمايد، بعد به عالم ارواح و انوار حقيقيه ، البته براهين علميه را خودتان احضر (::آگاه ) هستيد. عجب است كه تصريحى به اين مراتب در سجده دعاى شب نيمه شعبان كه اوان وصول مراسله است ، شده است كه مى فرمايد: سجد لك سوادى و خيالى و بياضى . اصل معرفت آن وقت است كه هر سه فانى بشود كه حقيقت سجده عبارت از فناست كه عندالفناء عن النفس بمراتبها يحصل البقاء بالله - رزقنا الله و جميع اخواننا بمحمد و آله الطاهرين - بارى بنده فى الجمله از عوالم دعاگويى اخوان الحمدلله بى بهره نيستم و دعاى وجود شريف و جمعى از اخوان را براى خود ورد شبانه قرار داده ام ...
حد تكميل فكر عالم مثال كه بعد از آن ، وقت محو صورت است ، آن است كه بايد خود به خود ملتفت شده ، عيانا حقيقت مطلب را ببينيد، يا آن قدر فكر بكند كه از علميت گذشته ، عيان بشود، آن وقت محو موهومات كرده ، در عدم فكر بكند تا اينكه از طرف حقيقت خودش تجلى بكند.
20 : دستورالعملى ديگرى از حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى درباره چگونگىتذلل و وزارى (81)
بارى يكى از بهترين شيوه ها براى آن كه مى خواهد خوف و خشيتش ، اشك و گريه اش و سوز و ناله اش هر چه بيشتر باشد، اين است كه دستهاى خويش ‍ را بر گردن ببندد و خاك بر سر افشانده ، در خاك بغلطد، چهره بر خاك گذارد، سر بر ديوار نهد، گاه بايستد و گاه راه برود، گاه خاموش شود و گاه به درد بنالد، خويش را در صحنه محشر بينگارد و آن گونه كه گناهكاران را عتاب و پرخاش مى كنند، بر خويش عتاب و پرخاش كند، سپس به راست بگرد و در اين حال اصحاب اليمين را به خاطر آورد و به آنان بينديشد، به شان و شكوهشان ، به شكل و شمايلشان ، به لباس و بويشان و... آن گاه به چپ بنگرد و اصحاب المشال را به خاطر آؤ رد و خويش را در ميان آنان پندارد، به احوال سخت و دردانگيز، به چهره هاى سياهشان ، به چشمان برآمده شان ، به دست و پاى بسته شان ، به پوششهاى آتشينشان بينديشد، به فرشتگانى بنگرد كه آماده ايستاده اند تا فرمان خداى را بر در افكندن او و آنان به دوزخ اجرا كنند، آن گاه از اين بينديشد و بهراسد كه مبادا خداى فرمان دهد خذوه فغلوه ، ثم الجحيم صلوه ، ثم فى سلسله ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه (::بگيريدش ، در دوزخ بيفكنيدش ، و در زنجير هفتاد ذراعى بكشيدش )، سپس فرياد بر آورد،
يا ارحم الراحمين ، يا غياث المستغيثين ) اى بخشنده ترين بخشندگان ! اى پناه بى پناهان ! اين رحمتك الواسعه ، اين عطاياك الفاضله ، اين فضلك العظيم ، اين منك الجسيم ، اين كرمك يا كريم
رحمت گسترده تو كو؟ بخششهاى بيكرانه تو كو؟ مهر و مهربانى تو كو؟ سپس بگريد و بردبارى و مهربانى گسترده او را به ياد آورد، بخشش و بخشايش بى كرانه او و عفو و گذشت بى بهانه او را به خاطر آورد، و اگر شيطان بخواهد او را نوميد كند و به او بگويد: تو با اين همه گناه و ناروايى كه دارى ، نمى توانى به رحمت و بخشايش خدا برسى ، كه رحمت او ويژه پارسايان است و تو از آنان نيستى ، سخن او را نپذيرد، به وسوسه او دل ندهد، از او روى گرداند و به خدا رو كند و بر نياز و نماز و اميد و رجاى خويش بيفزايد و اميدوارانه بگويد: از كرم و بزرگوارى تو دور است كه از نيازمندانى چون من كه روى نياز به درگاه تو نهاده اند و دست توسل به دامان خاصان تو آويخته اند، رحمت نياورى ، و بر چشم گريان و دل ترسان و بدن لرزانم نبخشايى .
سپس بر اميدوارى خويش بيفزايد و آرزوهاى خويش را بدو عرضه كند و هر مقام عالى و پايگاهى بلندى را چون معرفت ، محبت ، وصال ، ايمان ، تقوا و... كه به ذهنش مى رسد و آرزو دارد، از او بخواهدو اين عبارت را بسيار بر زبان آورد: اى كسى كه هر چه مى خواهد، مى كند و جز او هيچ كس ‍ را كه آنچه خواهد بكند! اى كسى كه بخششهاى بزرگ و دهشاى سترگ بر او گران نمى آيد! اى كسى كه نه بخشيدن چيزى از او مى كاهد و نه نبخشيدن چيزى بر او مى افزايد!
سپس با پافشارى و اصرار بيشتر بر همين معانى تاكيد ورزد و بگويد: خداى من ! اگر من در خور آنچه از تو خواسته ام ، نيستم اما بخشش تو در خور آنها و صد چندان آنها هست ، خداى من ! شناختى كه خود از خود به من دادهاى ، مرا وا مى دارد تا از تو خواسته هاى كلان آرزو كنم ، زيرا آنچه تو بر بندگان خود مى بخشى و بدانان ارزانى مى دارى ، نه از روى استحقاق و در خور خود آنان است ، كه اگر استحقاقى نيز باشد، آن را نيز تو خود بدانان مى بخشى ، پس خير و بخشش جز از سوى تو، نمى تواندباشد، حال كه چنين است ، خدايا! آن استحقاق و شايستگى كه به بندگان صالحت بخشيده اى به من نيز ببخش تا من نيز اين شايستگى را به دست آورم كه دعايم را بپذيرى و خواهشم را بر آورى .
خدايا! تو آنى كه از آنچه مى كنى ، پرسيده نمى شوى ، و هيچ كس را نمى رسد كه بر آنچه مى كنى ، انگشت اعتراض نهد، يا در قدرت و سلطنت با تو معارضه كند، تو آن تواناى بخشنده اى كه نه تواناييت را حد و مرزى است و نه بخششت را كران و كناره اى ، پس خدايا! با قدرتت شايستگى ام بخشش و با بخششت كامروايم گردان ! اى بخشنده ترين همه بخشندگان !
خدايا! تو اگر بخواهى كيفر كنى ، مى توانى به جاى من ، يكى از آنان را كه خدايى تو را باور ندارند و با دوستان تو كينه مى ورزند، بيابى و كيفر كنى ، اما من جز تو، كه را بيابم تا بر من ببخشايد؟ آيا كرم خويش را از من دريغ مى كنى ؟ با اينكه تو به عذاب و كيفر هيچ نيازى نداريت اما من به بخشش و بخشايش تو سخت نيازمندم .
خداى من ! دشمن تو و دشمن من (ابليس ) مى خواست مرا از دعا و نيايش ‍ با تو محروم سازد و از كرم و بخشش تو نوميدم نمايد، اما من به لطف تو از او روى گرداندم و آنچه را از من مى خواست ، زيرا پا نهادم ، پس مرا كه به خاطر او از تو نوميد نشدم و از درگاه تو روى نتافتم ، بر او يارى ده !
خدايا! من با همه شناخت اندكى كه از بخشش و بخشايش تو و بى نيازى و توانمندى تو دارم ، نمى پندارم كه تو عفو و كرمت را از هيچ يك از بندگان خويش ، حتى كافران دريغ دارى ، مگر از دشمنان دوستانت ، آنان كه بر اولياى تو ستم روا داشتند و آنان را آزار دادند، اما درباره عذاب ديگران ، اگر تعبد و تسليم در برابر كتاب تو و سخنان پيامبر تو نبود، آن را باور نمى كردم ، اينك كه نيز در كتاب خويش كافران را به عذاب و كيفر بيم داده اى ، از ديد عقل من - همين عقل كه آن را نيز تو به من بخشيده اى - ناگزير نيستى تا آنان را كيفر دهى و وعيد خويش را درباره آنان به كار بندى ، و اگر وعيد خويش را به كار مبندى و آنان را كيفر ندهى نيز كوچكترين خللى در صفات قدسى و كمال خدايى تو راه نخواهد يافت ، خدايا! من كه درباره كافران چنين مى پندارم ، چگونه مى توانم درباره مؤ منان ، آن كه به تو گرويدند، اطاعت تو را دوست دارند، به بخشايش تو اميد بسته اند، وصال تو را آرزو دارند - هر چند گناهكار و نافرمان نيز باشند - اميدوارم نباشم ؟
خداى من ! مولاى من ! گناه از بنده است و بخشايش از مولا بويژه مولايى بزرگوار و بخشاينده چون تو. خداى من ! اين است آنچه من درباره بخشايندگى و بنده نوازى تو در ديگر ماهها و ديگر روزها و ديگر شبها مى پندارم و اميد دارم . اين است گمان نيكوى ما به و اين كه رسول بزرگوارت (ص ) بدانان كه درباره تو گمان نيكو دارند، چه مژده ها داده است !
21 : دستورالعملى از آيه الله حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى در رابطه با آداب خواب وخوابيدن (82)
بارى سالك راه خدا را بعد از توبه ، لازم است در اول صبح مشارطه با نفس ‍ نمايد (يعنى با خويشتن شرط كند كه امروز تا وقت خواب نبايد از من گناهى سر بزند) مشارطه شريك و سهيم در اعزا و انفس (::عزيزترين و نفيس ترين ) سرمايه ها همانطور كه شريكى با شريك خود و سهيمى با هم سهم خود - كه در عزيزترين و نفيس ترين سرمايه ها شريك و سهيم است ، مشارطه مى كند - و در عرض روز تا وقت خواب مراقبت كامل نمايد و تمام اعضا و جوارح را مراقب و مواظب باشد كه بر خلاف شرطى كه در اول صبح با آنان نموده ، رفتار نكند و گناهى را مرتكب نشوند و در وقت خواب محاسبه كامل از تمام آنچه در اين مدت صرف كرده است و از وقتش و از قواى ظاهرى و باطنى و آنچه از نعمتهاى الهى در ان صرف كرده و يا مهمل گذاشته ، به عمل آورد و دقيقا به حساب خود برسد و همه اينها به قرارى كه علماى اخلاق نوشته اند، عمل نمايد، تفصيل آن را موكول به كتب اخلاق كه نوشته شده و واقعا هم خوب نوشته اند مى نمايم ، ولى به چند فقره اهم كه خيلى موثر است اشاره مى شود و آن اين است :
وقت خواب : انسان محاسبه خود را كرده و علاج خيانتهاى نفس را به قدر طاقت بر خودش لازم بداند و هيچ از اين محاسبه و علاج غفلت نكند و بايد اين عمل آن قدر تكرار شود كه براى او عادت شود و بدون محاسبه و درمان به خواب نرود و آنچه فعلا ممكن است از توبه ، تدارك بكند و آنچه تاخير لازم است عزم جدى بر آن داشته باشد و بداند حالا كه مى خوابد، خواب هم در واقع برادر مرگ است . صريح آيه مباركه است كه مى فرمايد:
الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى
(::خدا است كه جانها را به هنگام مرگشان مى گيرد و جانى را كه در حال خواب نمرد ه است پس آن را كه مرگش فرا رسيده نگاه مى دارد و ديگرى را به بدن باز مى فرستد تا وقت تعيين شده اش فرا رسد)
پس لازم است كه فى الجمله عده موت را نموده و آمادگى براى مرگ داشته باشد، از قبيل اينكه عهد ايمان خود را تجديد نموده و با طهارت (::وضو يا غسل يا تيمم ) روى به قبله و روى به قبله حقيقيه نموده ، به نام خدا و گفتن بسم الله الرحمن الرحيم وارد بستر شود. اعمالى را كه براى هنگام خواب وارد شده ، به قدر قوت به عمل اورده ، نفس و روح خود را به حضرت او جل جلاله تسليم نمايد. و از اعمال وقت خواب آنها را كه اهمتيت بيشترى دارند ترك نكند، كه عبارتند از: اينكه به هنگام دخول به رختخواب بسم الله الرحمن الرحيم را از قلب و لسان بگويد و ايه مباركه :
قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعباده ربه احدا (83)
را و آيه مباركه :
آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير لا يكلف الله نفسا الا وسعها لهاما كسبت و عليها ما اكتسبت ربنا لا تواخذنا ان نسينا او اخطانا ربنا و لا تحمل علينا اصرا كما حملته على الذين من قبلنا ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه اصرا كما حملته على الذين من قبلنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به واعف عنا و اغفرلنا و ارحمنا انت مولانا فانصرنا على القوم الكافرين (84)
را با تدبر بخواند و تسبيح حضرت زهرا (س ) و آيه الكرسى و سه بار و يا يازده بار سوره قل هو الله احد و سه دفعه يفعل الله ما يشاء بقدرته و يحكم ما يريد بعزته و ايه مباركه شهدالله انه لا اله الا هو و الملائكه و اولو العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزيز الحكيم ان الدين عندالله الاسلام و ما اختلف الذين و اتوا الكتاب من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم و من يكفر بايات الله فان الله سريع الحساب (85) و اگر استغفارهاى مرويه و مطلق استغفار استغفرالله ربى و اتوب اليه هم بكند، خوب است و ملتفت باشد كه ممكن است خداوند جواد در همين خواب چنان كه براى انبيا و سايرين از اوليا و مؤ منين در حال خواب موهبتهاى عظيمه عنايت فرموده است به او عنايت هم فرمايد.
اى بسا معارف كه از روياها براى سالكين كشف شده و بسا مقامات كه از روياى انبيا (ع ) و ائمه (ع ) و بزرگان دين به سالك عنايت مى شود. اين عبد ذليل خيلى اميدواريهايم به بعضى روياهايى است كه در آنها حضرات معصومين (ع ) را زيارت كرده ام و مورد مرحمتهاى بزرگ واقع شده ام .
بارى بعد از خواندن اين آيه اگر حال فكرى برايش دست بدهد كه در حال فكر خوابش ببرد، زهى كرامت ، و الا مشغول ذكرى از اذكار بشود تا خوابش ‍ در حال ذكر ببرد، و اگر ذكر را در اواخر به نفسش بيندازد كه بين النوم و اليقظه (:: ميان خواب و بيدارى ) را كه اسان از حركت بيافتد نفس ياالله يا تنها لفظ جلاله الله را بگويد، خوب است ، اگر در اين حال خوابش ببرد بسا مى شود كه او خواب است ، ولى نفسش آشكارا ذكر مى كند كه گاه است بيدار هم مى شود.
خلاصه خودش را به سراسر وجودش تسليم حضرت او جل جلاله نمايد.
22 : وصيتنامه حضرت امام خمينى - رضوان الله عليه (86)
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله و الصلاه و السلام على رسول الله (ص )
وصيتى است از پدرى پير كه عمرى را به بطالت و جهالت گذرانده و اكنون به سوى سراى جاويد مى رود با دست خالى از حسنات و نامه اى سياه از سيئات ، به اميد به مغفرت الله و رجا به عفو الله است - به فرزندى جوان كه به كشاكش با مشكلات دهر و مختار در انتخاب صراط مستقيم الهى - كهخداوند به لطف بيكران خود هدايتش فرمايد - يا خداى ناخواسته انتخاب راه ديگرى - كه خداوند به رحمت خود از لغزشها محفوظش ‍ فرمايد.
و فرزندم ! كتابى را كه به تو هديه مى كنم شمه ايست از صلاه عارفين و سلوك معنوى اهل سلوك ، هر چند مثل منى عاجز است از بيان اين سفرنامه . و اعتراف مى كنم كه آنچه نوشته ام از حد الفاظ و عباراتى چند بيرون نيست ، و خود تاكنون به بارقه اى از اين شمه دست نيافتم .
پسرم ! آنچه در اين معراج است ، غايه القصواى (::نهايت ) آمال اهل معرفت است كه دست ما از آن كوتاه است - عنقا شكار كسى نشود دام بازگيرد (87)- لكن از عنايات خداوند رحمان نبايد مايوس شويم كه او - جل و علا - دستگير ضعفا و معين فقر است .
عزيزم ! كلام در سفر از خلق به حق ، و از كثرت به وحدت ، و از ناسوت به مافوق جبروت است ، تا حد فناى مطلق كه در سجده اول حاصل شود، و فنا از فنا كه پس از صحو، در سجده دوم حاصل گردد. و اين تمام قوس ‍ وجود است من الله و الى الله و در اين حال ، ساجد و مسجودى و عابد و معبودى در كار نيست . هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن . (88)
پسرم ! آنچه در درجه اول به تو وصيت مى كنم آن است كه انكار مقامات اهل معرفت نكنى ، كه اين شيوه جهال است و از معاشرت با منكرين مقامات اوليا بپرهيزى ، كه اينان قطاع طريق حق هستند
فرزندم ! از خودخواهى و خودبينى به در آى كه اين ارث شيطان است كه به واسطه خودبينى و خودخواهى از امر خداى تعالى به خضوع براى ولى و صفى او جل و علا سرباز زد. و بدان كه تمام گرفتاريهاى بنى آدم از اين ارث شيطانى است كه اصول فتنه است و شايد ايه شريفه و قاتلوهم حتى لا تكون فتنه و يكون الدين لله (89)در بعض مراحل آن ، اشاره به جهاد اكبر و مقاتله با ريشه فتنه كه شيطان بزرگ و جنود آن - كه در تمام اعمارق قلوب انسانها شاخه و ريشه دارد، باشد، و هر كس براى رفع فتنه از درون و برون خويش بايد مجاهده نمايد، و اين جهاد است كه اگر به پيروزى رسيد، همه چيز و همه كس اصلاح مى شود. پسرم ! سعى كن كه به اين پيروزى دست يابى ، يا دستكم به بعض مراحل آن .. همت كن و از هواهاى نفسانيه - كه حد و حصر ندارد بكاه ، و از خداى متعال جل و علا استمداد كن - كه بى مدد او كس به جايى نرسد و نماز - اين معراج عارفان و سفر عاشقان - راه وصول به اين مقصد است ، و اگر توفيق يابى و يابيم به تحقق يك ركعت آن و مشاهده انوار مكنون در آن و اسرار مرموز آن - ولو به قدر طاقت خويش - شمه اى مقصد و مقصود اولياى خدا را استشمام نموديم ، و دورنمايى از صلاه معراج سيد انبيا و عرفا - عليه و عليهم و على آله الصلاه و السلام - را مشاهده كرديم كه خداوند منان ما و شما را به اين نعمت بزرگ منت نهد. راه بس است ، يعنى دور است و بسيار خطرناك و محتاج به زاد و راحله فراوان ، و زاد مثل من ، يا هيچ ، يا بسيار اندك است ، مگر لطف دوست جل و علا شامل و دستگيرى كند.
عزيزم ! از جوانى به اندازه اى كه باقى است استفاده كن ، كه در پيرى همه چيز از دست مى رود، حتى تتوجه به آخرت و خداى تعالى . از مكايد بزرگ شيطان و نفس اماره آن است كه جوانان را وعده صلاح و اصلاح در زمان پيرى مى دهد تا جوانى با غفلت از دست برود، و به پيران وعده طول عمر مى دهد، و تا لحظه آخر با وعده هاى پوچ ، انسان را از ذكر خدا و اخلاص ‍ براى او باز مى دارد تا مرگ برسد و در آن حال ايمان را - اگر تا آن وقت نگرفته باشد - مى گيرد، پس در جوانى كه قدرت بيشتر دارى ، به مجاهدت بر خيز، و از غير دوست جل و علا بگريز، و پيوند خود را هر چه بيشتر - اگر پيوندى دارى - محكمتر كن و اگر خداى نخواسته ندارى ، تحصيل كن ، و در تقويتش همت گمار، كه هيچ موجودى جز او جل و علا سزاوار پيوند نيست و پيوند با اولياى او اگر براى پيوند به او نباشد، حيله شيطانى است كه از هر طريق سد راه حق كند هيچ گاه به خود و عمل خود به چشم رضا منگر كه اولياى خلص چنين بودن و خود را لاشى مى ديدند، و گاهى حسنات خود را از سيئات مى شمردند. پسرم ! هر چه مقام معرفت بالا رود، احساس ‍ ناچيزى غير او - جل و علا - بيشتر شود.
در نماز - اين مرقاه وصول الى الله - پس از هر ستايش تكبيرى وارد است ، چنانكه در دخول آن تكبيراست ، كه اشاره به بزرگتر بودن از ستايش است ، ولو اعظم آن كه نماز است و پس از خروج ، تكبيرات است كه بزرگتر بودن او را از توصيف ذات و صفات و افعال مى رساند. چه مى گويم ؟ كى توصيف كند؟! و چه توصيف كند؟! و با چه زبان و چه بيان توصيف كند؟! كه تمام عالم ، از اعلى مراتب وجود تا اسفل سافلين ، هيچ كس و هر چه هست ، اوست ، و هيچ (::كسى كه هيچ است ) از هستى مطلق چه تواند گفت ؟ و اگر نبود امر خداى تعالى و اجازه او - جل و علا - شايد هيچ يك از اوليا سخنى از اوست لا غير، و كس نتواند از ذكر او سرپيچى كند كه هر ذكر، ذكر اوست و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه (90)اياك نعبد و اياك نستعين (91)كه شايد از لسان حق خطاب به همه موجودات است .
و ان من شى الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم (92) اين نيز به لسان كثرت است ، وگرنه او حمد است و حامد است و محمود، ان ربك يصلى (93)، الله نور السموات و الارض . (94)
پسرم ! ما كه عاجز از شكر او و نعمتهاى بى منتهاى اوييم ، پس هر چه بهتر كه از خدمت به ندگان او غفلت نكنيم - كه خدمت به آنان خدمت به حق است - چه كه همه از اويند. هيچ گاه در خدمت به خلق الله وجود را طلبكار مدان كه آنان بحق منت بر ما دارند - كه وسيله خدمت به او جل و علا هستند - و در خدمت به آنان دنبال كسب شهرت و محبوبيت مباش كه اين خود حيله شيطان است كه ما را در كام خود فرو برد، و در خدمت به بندگان خدا آنچه براى آنان پر نفعتر است ، انتخاب كن ، نه آنچه براى خود يا دوستان خود، كه اين علامت صدق به پيشگاه مقدس او جل و علاست .
پسر عزيزم ! خداوند حاضر است و عالم محضر اوست ، و صفحه نفس ماها يكى از نامهاى اعمالمان . سعى كن هر شغل و عمل كه تو را به او نزديكتر كند انتخاب كن كه آن رضاى او جل و علاست . در دل به من اشكال مكن كه اگر صادقى ، چرا خود چنين نيستى ، كه من خود مى دانم كه به هيچ يك از صفات اهل دل موصوف نيستم ، و خوف آن دارم كه اين قلم شكسته ، در خدمت ابليس و نفس خبيث باشد، و فردا از من مواخذه شود، لكن اصل مطالب حق است ، اگر چه به قلم ثل منى كه از خصلتهاى شيطانى دور نيستم . و به خداى تعالى در اين نفسهاى آخر پناه مى برم و از اولياى او جل و علا اميد دستگيرى و شفاعت دارم . بارالها! تو خود از اين پير ناتوان و احمد جوان دستگيرى كن ! و عاقبت ما را ختم به خير فرما! و با رحمت واسعه خود ما را به بارگاه جلال وجمال خود راهى ده .
و السلام على من اتبع الهدى
شب 15 ربيع المولود 1407
روح الله موسوى خمينى
23 : وصيتنامه حضرت امام خمينى قدس سره به حاج احمد آقا خمينى رحمه الله (95)
... پسرم ! از من گذشته است ، يشيب ابن آدم و يشيب فيه خصلتان الحرص و طول الامل ليكن تو نعمت جوانى دارى و قدرت اراده ، اميد است بتوانى راهيى طرق صالحان باشى . آنچه گفتم بدان معنا نيست كه خود را از خدمت به جامعه كنار كشى و گوشه گير و كل (::سربار) بر خلق الله باشى ، كاين صفات جاهلان متسنك است يا درويشان دكاندار. سيره انبياى عظام - صلى الله على نبينا و عليهم اجمعين - و ائمه اطهار (ع ) كه سر آمد عارفان بالله و رستگاران از هر قيد بند و وابستگان به ساحت الهى در قيام به همه قوا عليه حكومتهاى طاغوتى و فرعونهايزمان بوده و در اجراى عدالت بر جهان رنجها برده و كوششها كرده اند، به ما درسها مى دهد، و اگر چشم بينا و گوش شنوا داشته باشيم راه گشايمان خواهد بود، من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم .
پسرم ! نه گوشه گيرى صوفيانه ، دليل پيوستن به حق است و نه ورود در جامعه و تشكيل حكومت ، شاهد گسستن از حق . ميزان در اعمال ، انگيزه هاى آنهاست . چه بسا عابد و زاهدى كه گرفتار دام ابليس است و آن دام گستر به آنچه مناسب اوست چون خود بينى و خود خواهى و غرور و عجب و بزرگ و تحقير خلق الله و شرك خفى و امثال آنها، او را از حق ، دور و به شرك مى كشاند. و چه بسا متصدى امور حكومت كه به انگيزه الهى و قرب حق نايل مى شود، چون داوود نبى و سليمان پيامبر (ع )و بالاتر و والاتر چون نبى اكرم (ص ) و خليفه بر حقش على بن ابيطالب (ع )و چون حضرت مهدى - ارواحنا لمقدمه الفداء - در عصر حكومت جهانيش . پس ‍ ميزان عرفان و حرمان ، انگيزه است . هر قدر انگيزه هها به نور فطرت نزديكتر باشند و از حجب (::موانع ) حتى حجب نور وارسته تر، به مبدا نور وابسته تر، تا آنجا كه سخن از وابستگى نيز كفر است . پسرم ! از زير بار مسووليت انسانى - كه خدامت به حق در صورت خدمت به خلق است - شانه خالى مكن ، كه تاخت و تاز شيطان در اين ميدان ، كمتر از ميدان تاخت و تاز در بين مسوولين و دست اندكاران نيست ، و دست و پاى و براى به دست آوردن مقام - هر چه باشد - چه مقام معنوى ، چه مادى ، مزن ، بعد از آنكه مى خواهم به معارف الهى نزديك شوم يا خدمت به عبادالله نمايم ، كه توجه به آن شيطان است ، چه رسد كه كوشش براى بدست آوردن آن . يكتا موعظه خدا را با دل و جان بشنو، با تمام بپذير و در آن خط سير نما: قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنى و فرادى
پسرم ! سوره مباركه حشر را مطالعه كن ، كه گنجينه هايى از معارف و تربيت در آن است و ارزش دارد كه انسان يك عمر در آنها تفكر كند و از آنها به مدد الهى توشه ها بردارد، خصوصا ايا اواخر آن ، از آن جا كه فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا لله ان الله خبير بما تعملون .
پسرم ! گاهى مى بينم از تهمتهاى ناروا و شايعه پراكنيهاى دروغين اظهار ناراحتى و نگرانى مى كنى ، اولا بايد بگويم تازنده هستى و حركت مى كنى و تو را منشا تاثيرى بدانند، انتقاد و تهمت و شايعه سازى عليه تو اجتناب ناپذير است ، عقدهها زياد و توقعات روز افزون و حسادتها فراوان است . آن كسى كه فعاليت دارد گرچه صد در صد براى خدا باشد از گزند بد خواهان نمى تواند به دور باشد. من خود يك عالم بزرگوار متقى را كه به رياست جزيى نرسيده بود (مى شناسم كه ) براى او جز خير به حسب نوع نمى گفتن و تقريبا مورد تسالم اهل علم و ديگران بود، به محض آنكه توجه نفوس به او شد و شخصيت دنيوى ولو ناچيز نسبت به مقامش پيدا كرد، مورد تهمت و اذيت (واقع ) شد و حسادتها و عقده ها به جوش آمد و تا در قيد حياتبود اين مسائل نيز بود.
و ثانيا بايد بدانيد كه ايمان به وحدت الله و وحدت معبود و وحدت موثر. آن چنان كه بايد و شايد به قلبت نرسيده ، كوشش كن كلمه توحيد را كه بزرگترين كلمه است و والاترين جمله است از عقلت به قلبت برسانى ، كه عقل همان اعتقاد جازم برهانى است و اين حاصل برهان اگر با مجاهدت و تلقين به قلب نرسد، فايده و اثرش ناچيز است . چه بسا بعضى از همين اصحاب برهان عقلى و استدلال فلسفى بيشتر از ديگران در دام ابليس و نفس خبيث مى باشند پاى استدلاليان چوبين بودو آن گاه اين قدم برهانى و عقلى تبديل به قدم روحانى وايمانى مى شود كه از افق عقل به مقام قلب برسد و قلب باور كند آنچه استدلال اثبات عقلى باور كرده (است )
پسرم ! مجاهده كن كه دل را به خدا بسپارى و موثرى را جز او ندانيت مگر نه عامه مسلمانان ، متعبد، شبانه روزى چندين مرتبه نماز مى خوانند و نماز سرشار از توحيد و معارف الهى است و شبانه روزى چندين مرتبه ايانك نعبد واياك نستعين ميگويند و عبادت واعانت را خاص خدا - در بيان - مى كنند؟! عولى جز مؤ منان بحق و خاصان خدا، ديگران براى هر دانشمند و قدرتمند و ثروتمند كرنش مى كنند و گاهى از آنچه براى معبود مى كنند، و از هر كس استمداد مى نمايند و استعانت مى جويند و به هر حشيش براى رسيدن به آمال شيطانى تشث مى نمايند و غفلت از قدرت حق دارند.
پسرم ! براى ماها كه از قافله ابرار عقب هستيم يك نكته دلپذير است و آن چيزى است كه به نظر من شايد در ساختن انسان كهدر صدد خود ساختن است ، دخيل است . بايد توجه كنى كه منشا خوشامد ما از مدح و ثناها و بد آمدنمان از انتقاد و شايع افكنى ها حب نفس است . كه از بزرگترين دام ابليس لعين است . ماها ميل داريم كه ديگران ثناگوى ما باشند، گرچه براى ما افعال ناشايسته وخوبيهاى خيالى را صد چندان جلوه دهند، و درهاى انتقاد - گرچه بحق - براى ما بسته باشند يا به صورت ثناگويى در آيد از عيب جوييها. نه براى آنكه بنا حق است ، افسرده مى شويم ، و از مدح و ثناها نه براى ان كه بحق است فرحناك مى گرديم ، بلكه براى آنكه عيب من است و مدح من نيست ، كه در اينجا و آنجا و همه جا در ما حاكم است . اگر بخواهى صحت اين امر را دريابى ، اگر خصوصا آنها كه همپالكى تو هستند صادر شود و مداحان به مدح او برخيزند، براى تو ناگوار است و بالاتر آنكه اگر عيوب او را به صورت مداحى در آورند، در اين صورت يقين بدان كه دست شيطان و نفس بدتر از او در كار است .
پسرم ! چه خوب است به خود تلقين كنى و به باور خود بباورى يك واقعيت را، كه مدح مداحان و ثناى ثناگويان چه بسا كه انسان ره به هلاكت برساند و از تهذيب دور سازد و تاثير سو ثناى جميل در نفس آلوده ما، مايه بدبختيها و دور افتادگى ها از پيشگاه مقدس حق جل و علا براى ما ضعفا النفوس ‍ خواهد بود و شايد عيبجويى ها و شايعه پراكنى ها براى علاج معايب نفسانى ما سودمند باشد، كه هست ، همچون عمل جراحى دردناكى كه موجب سلامت مريض مى شود. آنان كه با ثناهاى خود ما را از جوار حق دور مى كنند، دوستانى هستند كه با دوستى خود با ما دشمنى مى كنند، و آنان كه (مى ) پندارند با عيب گويى و فحاشى و شايعه سازى به ما دشمنى مى كنند، دشمنانى هستند كه با عمل خود، ما را اگر لايق باشيم ، اصلاح مى كنند، و در صورت دشمنى به ما دوستى مى نمايند. من و تو اگر اين حقيقت را باور كنيم و حيله هاى شيطانى و نفسانى بگذراند واقعيت را آن طور كه هستند ببينيم ، آن گاه از مدح مداحان و ثناى ثناگويان آن طور پريشان مى شويم كه امروز از عيبجويى دشمنان و شايعه سازى بد خواهان ، و از عيبجويى آن گونه استقبال مى كنيم كه امروز از مداحى ها و ياوره گويى هاى ثناخوانان . اگر آنچه ذكر شده ، به قلبت برسد، از ناملايمات و دروغ پردازيها ناراحت نمى شوى و آرامش قلب پيدا مى كنى ، كه ناراحتى اكثرا از خودخواهى است . خداوند همه ما را از آن ، نجات مرحمت فرمايد.
پسرم ! گناهان را، هر چه كوچك به نظرت باشند، سبك مشمار، انظر الى من عصيت : بنگر چه كسى را نافرمانى كردى ، و با اين نظر، همه گناهان ، بزرگ و كبيره است . به هيچ چيز مغرور مشو و خداى تبارك و تعالى را كه همه آنها موازين الهى دارد و ما از آنها بى خبريم .
مطالعه در ادعيه معصومين (ع ) و سوز و گداز آنان از خوف حق و عذاب او سرلوحه افكار و رفتارت باشد. هواهاى نفسانى و شيطانى نفس اماره ما را به غرور وا مى دارد و از اين راه به هلاكت مى كشاند.
پسرم ! هيچ گاه دنبال تحصيل دنيا - اگر چه حلال او باشد - مباش ، كه حب دنيا - گرچه حلالش باشد - راس خطاياست ، چه خود حجاب بزرگ است و انسان را ناچار به دنياى حرام مى كشد. تو جوانى و با قدرت جوانى كه حق داده است ، مى توانى اولين قدم انحراف را قطع كنى و نگذارى به قدمهاى ديگر كشيده شوى ، كه هر قدمى ، قدمهايى در پى دارد و هر گناهى - گرچه كوچك - به گناهان بزرگ و بزرگتر انسان رامى كشد، به طورى كه گناهان بسيار بزرگ در نظر انسان ناچيز آيد، بلكه گاهى اشخاص به ارتكاب بعضى كبائر به يكديگر فخر مى كنند و گاهى معروف منكر مى گردد. من از خداوند متعال - جل اسمه - مسالت مى كنم كه چشم دل تو را به جمال جميل خود روشن فرمايد و حجابها را از پيش چشمت بردارد و از قيود شيطانى و انسانى نجاتت دهد، تا همچون پدرت پس از گذشت ايام جوانى - به فرا رسيدن كهولت برگذشته خويش تاءسف نخورى و دل را به حق پيوند دهى كه از هيچ پيشامد وحشتناك نشوى و از ديگران دل ، وارسته كنى تا از شرك خفى و اخفى خود را برهانى ، دنباله اين ايات تا آخر سوره ، مسائل بس ‍ شيواست كه اينجانب را حال و مجال نيست كه به آنها بپردازم .
بار الها! احمد را نزد خود، محمود و فاطى را مفطوم و حسن را احسن فرما! و ياسر را به يسر برسان ! و اين خانواده منتسب به اهل بيت عصمت (ع ) را با عنايات خاصه خود تربيت كن ! و از شر شياطين درونى و بيرونى حفظ فرما!
و سعادت در اين راه به آنان عطا فرما!
و آخر وصيت من آن است كه در خدمت به ارحام خصوصا مادرت كه به ما حقها دارد، كوشش كن و رضاى آنان را به دست آور و الحمدلله اولا و آخرا و الصلاه على رسول الله و آله الاطهار و العن على اعدائهم . به تاريخ 17 شوال هزار و چهارصد و چهار، 26 تير 63 روح الله الموسوى الخمينى .

24 : دستورالعملى از آيه الله حاج سيد محمد حسين طهرانى (96)
طريق سير در اين راه - پس از بيعت با شيخ آگاه و ولى خدا كه از مقام فنا گذشته و به مقام بقاء بالله رسيده و بر مصالح و مفاسد و منجيات و مهلكات مطلع است و مى تواند زمام امور تربيت سالك را در دست گيرد و او را به كعبه مقصود رهنمود گردد - همانا ذكر و فكر و تضرع و ابتهال به درگاه خداوند قاضى الحاجات است و البته سفر او در اين منازل به امورى چند بستگى دارد كه بايد تمامى آنها به نحو احسن و اكمل رعايت شود
اول : ترك عادات و رسوم و تعارفات
و دور انداختن امور اعتباريه كه سالك را از طى طريق منع مى كند. و منظور آنست كه سالك به طور اعتدال در بين مردم زندگى نمايد. چه ، دسته اى از مردم پيوسته غرق در مراسم اجتماعيه بوده و فكر و ذكر آنها دوستيابى بوده و براى حفظ شخصيت خود از هر گونه آداب و رفت و آمدهاى مضر يا بى فايده دريغ نمى كنند و صرفا بر اساس عادت و حفظ آبروى ظاهرى اعتبارى ، خود را به تكلف مى اندازند و چه بسا به ناراحتى هاى سخت دچار مى شوند و براى حفظ حاشيه از متن زندگى به عقب مى روند و تحسين و تقبيح عامه مردم را كه توده عوام هستند، ميزان و معيار قرار داده ، حيات و عمر خود را بر اين معيار در معرض تلف قرار مى دهند و كشتى وجودشان دستخوش امواج متلاطم رسوم و عادت اجتماعيه شده ، هر جا امواج آداب و اخلاقيات عمومى حركت كن ، به دنبال آن روان مى گردند. اين دسته از مردم در برابر اجتماع اراده اى از خود نداشته ، تبع (::پيرو) محض مى باشند. در مقابل اين دسته سلسله اى از مردم هستند كه از جماعت كنار مى روند و هرگونه عادت و ادب اجتماعى را ترك كرده ، خويشتن را عارى از مزاياى اجتماع نموده اند. با مردم مراوده و معاشرت ندارند و در كنج خلوت آرميده اند، به طورى كه انگشت نماى مردم شده و به عنوان گوشه نشينى اشتهار يافته اند.
سالك براى آنكه بتواند به مقصد نائل گردد، بايد مشى معتدلى بين رويه اين دو گروه اختيار نمايد و از افراط و تفريط بپرهيزد و در صراط مستقيم حركت كند. و اين معنى حاصل نمى شود مگر آنكه معاشرت و مراوده را با مردم تا آن مقدار كه ضرورى اجتماعى است رعايت كند.
دوم : عزم
همين كه سالك قدم در ميدان مجاهده نهاد، حوادثى سخت و ناملايماتى از طرف مردم و آشنايان كه صرفا غير از هواى نفس و خواسته هاى اجتماعى مقصدى ندارند، متوجه ندارند، متوجه او مى شود و با زبان و عمل او را سرزنش نموده و مى خواهند از رويه و مقصدش دور كنند، و از فى الجمله تنافرى كه بين او و آنان در برنامه زندگى پيدا شده ، سخت در هراس بوده و به هر و وسيله مى كوشند تا سالك تازه به راه افتاده را با تازيانه ملامت و سرزنش از راه انداخته و قدمهاى او را خرد كنند و و همچنين در هر منزل از منازل سفر البته مشكله اى تازه براى سالك پيش خواهد آمد كه بدون صبر و عزم ، دفع آنها محال به نظر مى رسد.
سالك بايد به حول و قوه خدا چنان عزمى داشته باشد تا در برابر همه اين مشاكل ايستادگى نمايد و با حربه صبر و توكل همه آنها را نابود سازد و با توجه به عظمت مقصد از اين بادهاى مخوف كه عائق و مانع راه خدا هستند، نهراسد و به هيچ وجه به خود بيمى راه ندهد و على الله فليتوكل المنومنون ، (97) و على الله فليتوكل المتوكلون . (98)
سوم : رفق و مدارا
و از اين اهم امورى است كه بايد سالك الى الله آن را رعايت كند، چه ، اندك غفلتى در اين امر سبب مى گردد كه علاوه بر آنكه سالك از ترقى و سير باز مى ماند، بلكه براى هميشه بكلى از سفر ممنوع خواهد شد . سالك در ابتداى سفر در خود شور و شوقى زايد بر مقدار مترقب مى يابد و يا در بين سفر هنگام ظهور تجليات صوريه جماليه ، عشق و شور وافرى در خود حس ‍ مى كند و در اثر آنها تصميم مى گيرد اعمال كثيره عباديه اى را به جاى آورد، لهذا اكثر اوقات خود را صرف دعا و ندبه مى نمايد، به هر عمل دست مى زند و از هر كس كلمه اى مى آموزد و از هر غذاى روحانى لقمه اى بر مى دارد. اين طرز عمل علاوه بر آنكه مفيد نيست (بلكه ) زيان آور است ، چون در اثر تحميل اعمال گران بر نفس ناگهان در اثر فشارى كه بر نفس وارد شده ، نفس عكس العمل نشان داده و عقب زده و بدون گرفتن نتيجه ، سالك از همه كارها مى ماند و ديگر در خود ميل و رغبتى براى اتيان جزيى ترين جز از مستحبات احساس نمى كند، و بناء عليهذا سالك بايد وقتى مشغول به عبادت مى شود با آنكه هنوز ميل و رغبت دارد، دست از عمل بكشد تا ميل و رغبت به عبادت در او باقى مانده ، هميشه خود را تشنه عبادت ببيند. مثل سالك در به به جا آوردن عبادات ، مانند شخصى است كه مى خواهد غذا تناول كند، اولا بايد غذايى را انتخاب كند كه مساعد با مزاج او باشدا و ثانيا قبل از اينكه سير شود، دست از خوردن باز دارد تا پيوسته ميل و رغبت در او باقى باشد.
چهارم : وفا
و آن عبارتست از انكه آنچه را كه از آن توبه نموده ، ديگر مرتكب نگردد، و آنچه را كه عده كرده به جا آورد، از به جا آوردن آن دريغ نكند، و آنچه را كه با شيخ آگاه و مربى را حق ، مواعده و معاهده نموده تا اخرالامر بدان وفا كند.
پنجم : ثبات و دوام
سالك بايد به واسطه اعمال مترتبه و مداوم خود، آن صورت ملكوتيه مجرده را در نفس خود تثبيت كند تا از حال به مقام ملكه ارتقا يابد. سالك بايد به واسطه تكرار هر عملى حظ روحانى و ايمان خود را از آن عمل دريافت كند و تا اين معنى براى او حاصل نشود دست از عمل باز ندارد. و آن جنبه ملكوتى ثابت عمل وقتى حاصل مى گردد كه سالك به طور ثبات و دوام به عمل اشتغال ورزد تا اثرات ثابته اعمال فانيه خارجيه در صقع (::گوشه ) نفس رسوخ پيدا كند و متحجر گردد و ديگر پس از تثبيت و استقرار قابل رفع نباشد.
پس سالك بايد سعى كند عملى را كه مطابق استعداد اوست ، انتخاب كند و اگر احيانا ثبات و دوام آن را عازم نيست ، اختيار ننمايد، زيرا در صورت متاركه عمخل ، حقيقت و واقعيت عمل به مخاصمه بر مى خيزد و آثار خود را بالمره جمع نموده و با خود مى برد، و در نتيجه آثارى ضد آثار عمل در نفس پديد مى آيد - نعوذ بالله
معنى مخاصمه آنست كه چون سالك آن عمل را ترك گفت ،
حقيقت آن عمل به طور عكس العمل از سالك دورى مى جويد و آثار و خصوصيات خود را نيز با خود مى برد، و چون آن عمل ، عمل نورانى و خير بوده است ، چون ناحيه نفس از آن اثار نورانى خالى گردد، ناگزير آثار ضد آن از ضلمت و تيرگى و شرور جايگزين آن خواهد شد.
ششم : مراقبه
و آن عبارتست از آنكه سالك در جميع احوال مراقب و مواظب باشد تا از آنچه وظيفه اوست تخطى ننمايد و از آنچه بر آن عازم شده ، تخلف نكند.
مراقبه معناى عامى است و به اختلاف مقامات و درجات و منازل سالك تفاوت مى كند. در ابتداى امر سلوك ، مراقبه عبارتست از آنكه از آنچه به درد دين و دنياى او نمى خورد، اجتناب كند... و سعى كند تا خلاف رضاى خدا در قول و فعل از او صادر نگردد، ولى كم كم اين مراقبه شدت يافته و درجه به درجه بالا مى رود. گاهى مراقبه عبارتست از توجه به سكوت خود و گاهى به نفس خود و گاهى به بالاتر از آن - از مراتب حقيقت از اسماء و صفات كليه الهيه .
بايد دانست كه مراقبت از اهم شرايط سلوك است ، و مشايخ عظام را در آن تاكيداتى است و بسيارى آن را از لوازم حتميه سير و سلوك شمرده اند، چه آن به منزله حجر اساسى است ، و ذكر و فكر و ساير شرايط بر آن حجر بنا نهاده مى شود، لذاتا مراقبه صورت نگيرد، ذكر و فكر بدون اثر خواهدبود.
هفتم : محاسبه
و آن عبارتست از اينكه وقت معينى ار در شبانه روز براى خود معين كند و در آن وقت به تمام كارهاى شبانه روز خود رسيدگى بنمايد. و اشاره به آن است آنچه حضرت موسى بن جعفر (ع ) فرموده است كه :
ليس منا من لم يحاسب نفسه كل يوم مره و جنان كه در محاسبه براى سالك چنين ظاهر شده كه از وظايف خود تخلف نموده است ، بايد استغفار كند و در صورت عدم تخلف ، شكر حضرت بارى تعالى شانه را به جاى آورد.
هشتم : مواخذه
و آن عبارتست از اينكه سالك پس از مشاهده خيانت ، در مقام تاديب نفس ‍ خود بر آمده و او را به نحوى كه خود مقتضى داند، تاديب و تنبيه كند.
نهم : مسارعت
يعنى در آنچه بر آن عزم نموده ، مسارعت كند، چون در اين راه آفاتياست و براى سالك در هر مقام متناسب - با حال او - مانعى پديد مى گردد. سالك بايد بسيار زرنگ و باهوش باشد و قبل از آنكه مانعى بدو دست يابد و دامان او را آلوده كند، وظيفه خود را انجام دهد و در اين راه وصول به مقصد دقيقه اى فروگذار نكند.
دهم : ارادت
و آن ارادت است به صاحب شريعت و خلفاى حقه بزرگوار آن . و در اين ارادت چنان بايد خود را خالص كند كه هيچ غشى در آن نباشد. و بايد در اين مرحله به سرحد كمال برسد، زيرا ارادت را در تاثير اعمال مدخليتى عظيم است و هر چند ارادت بيشتر و بهتر شود، اثر اعمال در نفس سالك راسختر و نيكوتر خواهد بود.
و چون تمام موجودات مخلوقات خدا هستند، سالك بايد به همه آنها محبت كند و هر يك را در مرتبه و درجه خود بشمارد.
يازدهم : ادب نگاهداشتن
نسبت به جناب مقدس حضرت رب العزة و خلفاى او. و اين معنى با ارادت و محبت كه قبلا ذكر شد، فرق دارد؛ چه معناى ادب عبارت است از توجه به خود كه مبادا از حريم خود تجاوز شده باشد و آنچه خلاف مقتضاى عبوديت است ، از او سرزند؛ زيرا كه ممكن در برابر واجب حد و حريم دارد و لازمه حفظ اين ادب ، رعايت مقتضيات عالم كثرت است ، ولى ارادت و محبت انجذاب است به حضرت احديت و لازمه اش توجه به وحدت است .
مرتبه كامل از ادب آنست كه سالك در همه احوال ، خود را در محضر حق - سبحانه و تعالى - حاضر دانسته و در حال تكلم و سكوت ، در خوردن و خوابيدن ، در سكوت و حركت و بالاخره در تمام حالات و سكنات و حركات ، ادب را ملحوظ دارد. و اگر سالك پيوسته توجه به اسما و صفات الهى داشته باشد، قهرا ادب و كوچكى بر او مشهود خواهد شد.
دوازدهم : نيت
و آن عبارتست از آنكه سالك منظورى در سلوك نداشته باشد، جز نفس ‍ سلوك و فنا در ذات احديت . بنابراين بايد سالك سيرش خالص باشد.
سيزدهم : صمت
و آن بر دو قسم است : سكوت عام و مضاف ، و سكوت خاص و مطلق . سكوت عام و مضاف عبارتست از حفظ لسان از تكلم به قدر زائد بر ضرورت با مردمان . بلكه سالك بايد اكتفا كند به قدر ضرورت و به اقل ما يمكن ، و اين صمت در همه دوران سلوك و در تمام اوقات لازم است ، بلكه مى توان گفت مطلقا ممدوح است . واشاره همين صمت است قوله (ع ):
ان شيعتنا الخرس (99) و نيز آنچه در مصباح الشريعه از حضرت صادق (ع ) نقل شده است كه :
الصمت شعار المحبين ، و فيه رضا الرب ، و هو من اخلاق الانبياء و شعار الاصفياء. (100)
و در حديث بزنطى است از حضرت رضا عليه السلام .
الصمت باب من ابواب الحكمه ، و انه دليل عى كل خير. (101)
قسم دوم ، كه سكوت خاص و مطلق است ، عبارتسست از: حفظ لسان از تكلم با ناس در حين اشتغال به اذكار كلاميه ، ودر غير آن غير مستحسن است .
چهارهم : جوع و كم خورى
به اندازه اى كه باعث بر ضعف نگردد و احوال را مشوش ندارد. قال الصادبق (ع ):
الجوع ادام المومن ، و غذاء الروح ، و طعام القلب . (102)
زيرا گرسنگى وجب سبكى و نورانيت نفس مى گردد و فكر در حتل گرسنگى مى تواند به طيران در آيد. غذاى زياد خوردن و سير بودن ، نفس را ملول و خسته و سنگين مى كند و از سير در اسمان معرفت باز مى دارد.
پانزدهم : خلوت
وآن بر دو گونه است : خلوت عام و خلوت خاص
خلوت عام عبارتست از كناره گيرى و عزلت از غير اهل الله - خصوصا از صاحبان عقول ضعيفه از عوام مردم مگر به قدر ضرورت - و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا و غرتهم الحيوه الدنيا. (103)
و اما خلوت خاص عبارتست ا دورى از جميع مردم . و اگر چه آن در همه عبادات و اذكار خالى از فضيلت نيست و ليكن در طايفه اى از اذكار كلاميه ، بلكه در جميع آنها در نزد مشايخ راه ، شرط است .
شانزدهم : سحر
و آن بيدارى سحر است به قدرى كه طبيعت سالك را طاقت باشد و در مذمت خواب سحرگاه و مدح عادت به بيدارى آن موقع است قوله تعالى :
كانوا قليلا من الليل ما يهجعون و بالاسحار هم يستغفرون . (104)
هفدهم : وام طهارت
و آن عبارتست از دوام وضو و اغسال واجبه و غسل جمعه و ساير اغسال مستحبه حتى الامكان .
هيجدهم : مبالغه در تضرع
و مسكنت و خاكسارى و بكا.
نوزدهم : احتراز از لذايذ
و مشتههيات به قدر استطاعت ، و اكتفا به انچه قوام بدن و حيات به آن است .
بيستم : كتمان سر
و اين از شرايط بسيار مهم سلوك است و بزرگان طريق در اين شرط اهتمام بسيار نموده و به شاگردان خود سفارشهاى مهم نموده و توصيه را به حد مبالغه رسانيده اند، خواه در عمل و اوراد و اذكار باشد و خواه در واردات و مكاشفات و حالات ، حتى در مواردى كه تقيه غير ممكن و افشاى سر نزديك مى گردد، توريه را از لوازم و دستورات شمرده اند و حتى آنكه اگر كتمان سر مستلزم ترك عمل و ورد است ، بايد دست از عمل بردارد.
در اثر تقيه و كتمان سر، مصايب و شدايد به مقدار معتنابهى پايين مى ايد و ترك تقيه موجب كثرت فتن و بلايا و مصايبى است كه بر سالك روى آور مى شود، و علاو هنگام بروز مشكلات با تحملات و صبر بايد قدم در راه نها و پيروز شد.
بيست و يكم : شيخ و استاد
و آن بر دو قسم است : استاد عام و استاد خا(ص ) استاد عام انست كه بخصوصه (::فقط براى سالك ) مامور به هدايت نباشد و رجوع به او از باب رجوع به اهل خبره بوده باشد. و لزوم رجوع به استاد عام فقط در ابتداى سير و سلوك است ، وقتى كه سالك مشرف به مشاهدات و تجليات صفاتيه و ذاتيه شد، ديگر همراهى او لازم نيست و اما استاد خاص ، انست كه بخصوصه منصوص به ارشاد و هدايت است و آن رسول خدا و خلفاى خاصه حقه او هستند.
بيست و دوم : ورد
و آن عبارتست از اذكار و اوراد لسانيه و كيفيت و كميت آن منوط به نظر استاد است چه آن ، حكم دوايى را ماند كه بعضى را نافع و ديگرى را مضر است . و گاه اتفاق مى افتند كه سالك به دو ذكر مشغول مى شود كه يكى او را به كثرت توجه مى دهد و ديگرى به وحدت ، و در صورت اجتماع ، نتيجه هر دو خنثى مى گردد و نتيجه اى عايد نمى شود. البته اذن استاد شرط در اورادى است كه اذن عام در آن داده نشده است و اما در آنچه اذن عام داده شده ، اشتغال به آن مانعى ندارد.
ورد بر چهار قسم است : قالبى و خفى ، و هر يك با اطلاقى است و يا جصرى . و اهل سلوك را به قالبى اعتنايى نيست ، زيرا ذكر قالبى عبارتست از تلفظ به زبان بدون التفات به معنى ، و در واقع لقلقه لسان است و چون سالك در جستجوى معناست نه چيز ديگرى ، لذا در ذكر قالبى براى او مفيد فايده نخواهد بود.
25 : مجموعه اى از درس اخلاق حضرت آيه الله حاج سيد رضا بهاء الدينى قدس سره(105)
حجابها و پرده ها مانع از شنوايى و ديدن حق است ، مانع از فهم و ادراك حقايق و معارف و لذت بردن از آنهاست و اين پرده ها انسان را محاصره كرده اند. اين پرده ها بايد پاره شومند. اين پرده ها پرده هوى و هوس است ، پرده دلخواهى است اگر انسان دلخواهى و هوس خود را كنار بزند و دور بياندازد، همه كارهاى او درست مى شود اين هواها مانع از ادراك حقايق است . مانع از معرفت خداست . اگر هوى و هوس كنار رود، همه پرده ها و حجابها، از گوش و جشم و دل كنار مى رود. اگر توجه به ماديات و بيچارگى نسبت به امور مادى از انسان گرفته شود.
انسان خدا را مى بيند، اجتاع ، محله ، دوست ، شرق و غرب بهانه است .اينها موانع اصلى نيستند، انسان خود مانع و مانع تراش است و انسان بايد مرد خدا شود تاز خدا، خدا را بخواهد اگر انسان نمى تواند با خدا سر و كار داشته باشد، لااقل با دوستان و خلفاى خدا دوستى كند.
چيزى كه مى تواند دنيا را اصلا كند، كمال عقل است ، كمالى كه در پرتو عبوديت حق حاصل مى شود. اگر انسان عاقل شد، همه اتشها خاموش ‍ مى شود، اگر آتش درون انسانها خاموش شود، همه آتشهاى بيرونى خاموش خواهد شد.
مسير كمال
اسلام همه را دعوت به حركت مى كند، حركت تكاملى مى گويد: بالاتر برويد و چيز بفهميد! وقتى مى توانى با معارف اسلام آشنا شوى كه در مسير انبيا باشى . وقتى مى توانى با معارف اسلام اشنا باشى كه در حركت الى الله كامل شوى . از مسير تكامل حركت كنيد و بدانيد كه راه منحصراست به مسيرى كه انبيا از آن مسير رفتند و آن كارها را هم كردند، احيا كردند، اتش را گلستان كردند. ما اگر نمى توانيم آن كارها را انجام دهيم ، مى توانيم يك بنده صالح باشيم اين هم خيلى قيمت دارد كه از بديها دور و به خوبيها نزديك شويم .
ابزار فهم قرآن
ولى آنچه مسلم است ، اين است كه بدون تكامل نفوس بشرى بدون تزكيه و تهذيب نفوس ، بدون ايمان واقعى و بدون هدايت و تقوا، فهم كتاب محال است . كسى گمان نكند ما مى توانيم بدون حركت تكاملثى عملما وعملا كتاب را بفهميم اين محال است ! اگر كسى مى خواهد با كتاب و معانى اشنا شود، احتياج به تكامل دارد. حضرت صادق (ع ) به ابوحنيفه فرمود: ما ورثك الله من كتابه حرفا اين تهمت نيست ، يك واقعيت است ، چون ابوحنيفه حركت كمالى و تقوا نداشت و بدون تقوا، و فهم كتاب الله محال است .
تقوا مرتبه اى از كمال انسانيت است . آدمى يك وقت ، لغت تقوارا مى خواهد بداند و يك وقت مى خواهد تقوا حاصل كند. گاهى چهل سال زحمت لازم است ، تا تقوا حاصل شود و آن گاه فهم كتاب ! انسان هر اندازه در فنون وعلوم تخصص داشته باشد، استاد فلسفه باشد، مادامى كه واجد حركت انسانى و حركت الهى و حركت علمى و عملى نباشد، با كتاب آشنا نمى شود و نمى تواند آشنا شود
فهم كتاب
به هر حال اگر كسى بخواهد با كتاب الهى ، با قرآن ، اشنا شود، بايد مرد خدا شود. كسى كه مرد خدا نشده است ممكن است با ترجمه و تفاهيمى آشنا شود ولى مادامى كه انسان حركت الى الله نداشته باشد، با آن حقيقتى - كه حقيقت مطلوب است - آشنا نمى شود. خدا همه را موفق كند كه لااقل ، مراحل اوليه فهم كتاب را پيدا كنيم ! و اين ممكن نيست مگر با تقوا. بايد از محرمات الهى پرهيز كرد و واجبات الهى را ادا كرد. كسى كه با كتاب آشنا نشود، هرچه درس بخواند - همان طور كه حضرت صادق (ع ) به ابوحنيفه فرمود - به نتايج نمى رسد نتايج وقتى مى رسد كه شما ب حقايق دست پيدا كنيد، و به حقايق راه پيدا نمى كنيد، مگر به بركت بندگى خدا. و بندگى خدا بزرگترين نعمت الهى است براى همه .
شيوه فهم معارف
فهم اعجاز قرآن نيز مثل فهم ايات قرآن و فهم معارف اسلام اعم از ايمان ، هدايت ، مبدا، معاد و تصديق به رسالت بايد از مسير حق و حركت الى الله و حركت در مسير انبيا و اوليا (ع ) و صلحا حاصل شود و اگر كسى بخواهد خداوند توفيق آشنايى با اين مسائل را نصيبش كند، بايد تقوا پيدا كرده واز مسير انبيا حركت كند.
بايد رذايل نفسانى را از خود دور كرده و به اخلاق فاضله انسانيت از علم و عدالت و عفت و... متخلق شود. تا جايى كه انسان با هوى و هوس خود متحرك است ، بنده شيطان است ان را نبايد به حساب خدا بگذارد. انسان اگر بخواهد با معارف اسلام آشنا شود، بايد هوى و هوس را رها كند. هوى و هوس همان دعوت شيطانى است . شيطان همراه ماست و لى آن را مى توان ترك كرد، مى توان دور كرد دست خود شماست با اطاعت از فرمان خدا، شيطان دنبال كار خودش مى رود. مادامى كه تابع هوى و هوس هستى ، خودت شيطان را ميهمانى مى كنى و از شيطان جدايى ندارى وقتى هوى و هوس را رها كردى ، آن وقت بنده خدا هستى و اگر بنده خدا شدى ، ان شاء الله همه چيز دارى ، آن وقت ، فهم كتاب هم هست .
بعد الهى انسان
مبدا ايمان به حق تعالى ، مبدا ايمان به ماوراى طبيعت و مراتب و درجات و كمال ايمان ، همان حيثيت الهى در انسان است ، همان جهت الهى كه خداوند در اين موجود به وديعت نهاده است ، و از آن مى توان به روح ، يا به عقل نورانى و جهد الهى تعبير كرد. اساس فطرت ، روى همين جهت الهى است . لذا فطرت انسان ، عبوديت حق است .
فطرت انسان ، توحيد است . كفر و نفاق ، خارج از فطرت است . اگر اين نورانيت الهى كه در اين موجود است به سوى خدا حركت كند و در عبوديت حق به جهات الهى متحرك شود و اين ايمان تكامل پيدا مى كند. انسان بايد به خدا نزديك شود و مراتب خود را بالاتر برد. از مراتب حيوانيت و مراتب نفس اماره و از حجابهايى كه مانع از مشاهده حق است ، مزكى و مهذب شود.
بايد بندگى خدا را كرد. اگر بگويى : دلم مى خواهد چنين كنم ، در فلان مسير حركت كنم ، اين همان مسير شيطان است . مسلمان كسى است كه در حركتش رضاى خدا را ملاحظه كند. ببيند ايا خدا راضى است . ايا اين بساطى كه فعلا در دنيا پيدا كرده است مورد رضاى خداست ، يا همه آنها بر خلاف رضاى خداست !
جميع ماسوى الله و آنچه غير خداست ، حجاب عن (::از) الله هستند، استار (::پرده ها) و حجبند، موانع رويت حقند.
كسانى كه ايمان به خدا آورده اند، عملشان براى خداست ، و ان عمل براى آنان سازندگى دارد. نماز آنها سازنده است ، مؤ من را مى سازد. به گونه اى كه از رذايل و منكرات فاصله پيدا مى كند. روزه آنها سازنده است . مؤ من اگر صائم (::روزه دار) شد، مخصوصا صومى كه غير از امساك از خوردن و آشاميدن و ساير چيزهايى كه بايد ترك كند، است ، زبان ، چشم ، و قلبش هم صائم باشد، چنين صومى سازنده است .
راه رسيدن به مقامات عالى انسانى كه حد نهايت ندارد، در سايه بندگى است . انسان به ميزانى كه حركتش الهى شود و خالص گردد، به خداوند و اولياى او نزديك مى شود. انسان بايد از انبيا (ع ) تبعيت كند و را آنان را برود، تا به كمالاتى كه براى او آماده كرده اند برسد. نبى اكرم (ص ) خود را پاك كرده بود و به مقام طهارت نفس رسيده بود، تا به مقام خاتميت و معراج و نبوت و ولايت رسيد.
خدا همه را موفق كند كه براى خود نافع باشيد. برنامه اسلام ، براى شما نافع است . خدمتگزار خود باشيد، خود را اصلاح كنيد خود را تزكيه كنيد. خود را تهذيب كنيد. با خدا ارتباط پيدا كنيد. ارتباط خدا به معنى كناره گيرى از مردم نيست ، بلكه بايد كار مردم را براى خدا انجام دهيد. معاشرت و كسب براى خدا باشد. اگر با خدا ارتباط پيدا كنيد، ديگر رها نمى كنيد. همه بديها به خاطر اين است كه رابطه برقرار نمى شود. اگر انسان دستگاه توحيد را فهميد، اگر فهميد همه چيز در دستگاه خدا هست ، نمى تواند از دستگاه خدا صرف نظر كند.
اگر به وسيله اطاعت خدا، در راه او مجاهده كردى ، همچون مجاهداتى كه انبيا و اوليا و صلحا كردند، اين مجاهده ، شما را در فطرت نگه مى دارد، چون خدا به مجاهد و عده داده است كه اگر من را در برابر شيطان يارى كردى ، من هم تو را يادى مى كنم ، ان تنصروا الله ينصركم اگر همه بخواهند تو را زمين بزنند، نمى توانند، چون خدا مى خواهد تو بالا بروى . اگر در يك روز، صد مرتبه نصرت حق بكنى ، صد مرتبه نصرت خدا را، مى بينى راه ديدن ، هدايت ويژه است ، و آن ، غير هدايت عمومى است ، اين هدايت ويژه رابطه بين مجاهد و خداى تعالى است . هر شخصى كه در راه حق مجاهده كرد، خدا او را نصرت مى كند. برويد تجربه كنيد. اين هدايت ، مخصوص به مجاهد فى سبيل الله است ، چه ، جهاد نفس و چه جهاد در جبهه . هر كه اين مجاهده را بكند، اين هدايت نصيب او مى شود.
از اين جوانى ، خوب ، و كامل استفاده كنيد! اين جوانى را در راه حق صرف كنيد!
اعضا و جوارح را در راه خدا صرف كنيد! بيدارى شبها را صرف حيات ابدى خود كنيد!
صلاه جاذب نفوس انسانى است . صلاه معراج مؤ من است و اين معراجيت صلاه ، معراجيت واقعى است . ولى چرا نفوس عروج پيدا نمى كنند، چرا به سوى الله حركت نمى كنند، چر به خداى تعالى تقرب پيدا نمى كنند، چگونه است كه هم نماز مى خواند، هم قلدى ، سفاكى و سبعيت مى كند! اين ، براى اين است كه نمازش صادقانه نيست . اگرنماز صادقانه بود، عروج دارد، دروغ بافى ، آدم را به جايى نمى رساند.
اياك نعبد و اياك نستعين يعنى : من به حق تعالى ، عبوديت محض دارم ، تسليم هواى نفس نيستم ، تسليم شيطان نيستم ، منتهاى حركت انسان اين است كه به هيچ موجودى وابسته نباشد و فقط به حق تعالى وابستگى داشته باشد. آزادى نفوس وقتى است كه تمام وابستگى هها به نفوس و اربابها را كنار بگذارد و فقط به خداى تعالى وابسته باشد آزادى نفوس ، عبارت از اين است كه از خداى تعالى استعانت جويد و از احدى جز خداى تعالى ، طلب نصرت نكند، منتهاى كمال بشر اين است كه اين مقام را پيدا كند.
وقتى اين مقام را پيدا مى كند، كه راستگو باشد. در نماز امام زمان - عجل الله فرجه - تكرار اياك نعبد و اياك نستعين براى اين است كه عروج پيدا كند ولى اگر صد تا دروغ گفتيد سقوط پيدا مى كنيد.
اگر كسى بخواهد از نفوس بشرى به نفوس الهى و از نفوس نارى (::جهنمى ) به نفوس نورى حركت كند و به آن برسد و به تربيتهاى الهى تربيت شود، بايد به صبر و صلاه استعانت جويد. بايد در برابر بلا و حوادث جهانى صابر باشد.
نماز براى اين است كه شما را پرواز دهد. چه كنيم كه مى گوييد: ما اين جا مى خواهيم مشغول چلوكبابمان باشيم ! تو بالاتر از اين حرفها هستى كه اسير چلوكباب باشى ! تو بايد از اين پروازى كه انبيا و اوليا و اوصيا و صلحا دارند، سهمى داشته باشى . گمان نكن كه آن پرواز اختصاص به آنها دارد! ما هم اگر بنده خالص خدا شويم ، دست از تشريفات برداريم ، دست از شركمان برداريم و دست از اين بت پرستى برداريم ، مى توانيم از اين پرواز سهمى داشته باشيم . گمان نكنيد فقط اهل مكه بت پرست بودند. ما هم اگر بندگى هوس وهوس را بكنيم ،
بت پرستيم منتها بت ما، هوى و هوس ماست .
عمل صالح ، انجام واجبات الهى و ترك محرمات است . اينها ايمان را تقويت مى كند. معصيت و نافرمانى خدا، كار را به جاى مى رساند كه ايمان را از انسان سلب مى كند، مردم معصيت كار عاقبت امرشان اين است كه ديگر ايمان هم ندارند. معصيت ، انسان را به شيطان نزديك مى كند و بندگى خدا، انسان را به خدا (نزديك مى كند). خدا همه را موفق بدارد! در راه حق حركت كنيد و در راه الهى متحرك باشيد اگر بطيئى (:: كندرو) هم باشيد، نافع است راه شيطان ، آدم را به خدا نمى رساند، همه موفق و مويد باشيد! همه چيز به بركت پيغمبر خداست !
26 : دستورالعملى از آيت الله حسن زاده آملى - مدظله العالى - (106)
بسم الله خير الاسماء
در حيرتم كه چه نويسم ؟! روى سخنم با كيست ؟ با خفته است يا با بيدار؟ اگر با خفته است ، خفته را خفته كى كند بيدار؟ و اگر با بيدار است ، بيدار در كار خود است .
و انگهى نويسنده چه نويسد كه خود نامه سياه و از دست خويش ، در فرياد است .پيرى و جوانى چو شب و روز بر آمد
ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم .

بدنوع پشمها كه رشتيم و بد جنس تخمها كه كشتيمخرما نتوان خورد از اين خار كه كشتيم
ديبا نتوان بافت از اين پشم كه رشتيم .

چون از كشتزارها خود، بى خبرم آسوده مى چرم ، آه اگر از پس امروز بود فردايى ! وليكن به قول شيخ اجل سعدى :گاه باشد كه كودك نادان
به غلط بر هدف زند تيرى

كلمه اى چند تقرير شود، و نكاتى اندك تحرير گردد، شايد كه دلپذير افتد.مگر صاحبدلى روزى به رحمت
كند در حق درويشان دعايى

معرفت نفس ، طريق معرفت رب است ، كه از سيد انبيا و هم از سيد اوصيا - صلوات الله عليهما - ماثور است : من عرف نفسه فقد عرف ربه ، هر كس در خويشتن بينديشد و در خلقت خود تفكر و تامل كند، در يابد كه : اين شخص محير العقول ، واجب بالغير است ، بلكه خود و جميع سلسله موجودات را محتاج به حقيقتى بيند كه طرف و سر سلسله همه است و جز او ته همه ربط محض به اويند و چون معلول ، هر چه دارد، پرتوى از علت است ، تمام اشيا را مرايى جمال حق بيند. و چون معلول به علتش قائم است علت با معلول معيت دارد نه معيت مادى و اقتران صورى ، بلكه معيت قيومى كه اضافه اشراقى علت به ما سواهاست . و چون در سلسله موجودات ، اول علت است و با همه و در همه اول اوست ، پس اول ، علت ديده مى شود، سپس معلولدلى كز معرفت نور و ضيا ديد
به هر چيزى كه ديد اول خدا ديد (107)

اين بده در ابياتى گفته است :من به يارم شناختم يارم
تو به نقش و نگار، يعنى چه ؟

عقل خبير اين لطيفه را از كريمه و هو معكم اينما كنتم (108)
در مى يابد، و از گفتار حق سبحانه به كليمش كه انا بدك اللازم يا موسى مى خواند، و به سر و رمز اشارت ارسطو كه ان الاشياء كلها حاضرات عند المبدا الاول على الضروره و البت پى مى برد. تا درجه فدرجه به جايى مى رسد كه مى بيند حقيقت امر، فوق تعبير بهعلت و معلو است . و چون وجود در هر جام قدم نهاد، خير محض و قدومش ، خير مقدم است ، و همه خيرات از يك حقيقت فائض شده اند كه ان من شى الا عندنا خزائنه (109)، پس كل الكمال و كمال الكل ، ، مبدا واجب الوجود است ، و عقل بالفطره عاشق آن كمال مطلق است كه العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان (110)
و جنت اهل كمال ، همان كمال است كه جنت لقاست . در ابياتى گفته ام :چرا زهد اندر هواى بهشت است
چرا بى خبر از بهشت آفرين است

بلكه ماسواه ، شتابان به سوى او رهسپارند. در غزلى گفته ام :معشوق حسن مطلق اگر نيست ماسواه
يكسر به سوى كعبه عشقش روانه چيست

و متاله سبزوارى چه نيكو فرموده است :و كل ما هناك حى ناطق
و لجمال الله دوما عاشق

حالا كه عقل به فطر، طالب آن مقام است ، ناچار از موانع بايد بر حذر باشد، و اگر رهزنى سد راه شد، لابد بايد با او بجنگد تا به مقصود رسد، بلكه بى رهزن نخواهد بود و نتوان بود.در اين مشهد كه آثار تجلى است
سخن دارم ولى ناگفتن اولى است

و آن رهزن جز ما، ديگرى نيست .تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز
خوشا كسى كه در اين راه بى حجاب رود

در ترجيح بندى گفته ام :زنگ دل را زداى تا يارت
بدهد در حريم خود بارت
به خداى عليم بى همتا
حاجبى نيست غير زنگارت
خواهش گونه گون نفسانى
كرد در دام خود گرفتارت
شد خدا بينيت ز خود بينى
رفت دينداريت به دينارت
واى بر تو اگر كه مى خواهى
گرم دارى به خويش بازارت
سر تسليم بايدت بودن
گر بزارت كشند بردارت
اندرين يك دو روزه دنيا
نرسانى به خلق آزارت
تو بهشت و جهنم خويشى
تا چه خواهد كه بود اسرارت
گرچه بسيار تو بود اندك
ز اندكت مى دهند بسيارت

اى بنده خداى ! به خود آى و در حضور و مراقبت مى كوش كه :در خلوتى ز پيرم كافزوده باد نورش
خوش نكته اى شنيدم در وجد و در سرورش
گفتا حضور دلبر مفتاح مشكلاتست
خرم دلى كه باشد پيوسته در حضورش

ندانم كدام ذره بى مقدار در خواب غفلت است تا بنى آدم غافل باشد، اگر چه هيچ ذره اى بى مقدار نيست كه :دل هر ذره را كه بشكافى
آفتابش در ميان بينى (111)

يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريك الذى خلقك فسويك فعدلك فى اى صوره ما شاء ركبك (112)
قرآن كريم صورت حقيقيه انسان كامل است و صراط مستقيم كه يهدى الى الرشد (113) ، يهدى للتى هى اقوم (114) ره رها كرده اى . از آنى گم
عز ندانسته اى ، از آنى خوار
چز بدست و دل محمد نيست
حل و عقد خزينه اسرار (115)

بيدار باش و از تن اسايى بر كنار باش كه :ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد (116)

كام حيوانى را به بى زبانها گذار، تو كه مشمول الرحمن علم القرآن خلق الانسان عمله البيان هستى ، اهل بيان باش ، خاموش باش تا گويا شوى . چشم ببند تا بينا شوى . رسول الله (ص ) فرمود: غضوا ابصاركم ترون (117) العجائب .آب كم جوى ، تشنگى آور بدست
تا بجوشد (118) آبت از بالا و پست

به خويشتن خطاب مى كنم : اى همبازى اطفال ! اى سرگرم به قيل و قال ! اى اسير اصطبل و علف ! اى دور از سعادت و شرف ! اى محبوس در لظاى (:: آتش ) هوى ! اى محروم از جنت لقاء! عمر به بى حاصلى و بوالهوسى گذشت ، چه شود كه به خود آيى و ببينى چه كسى ! بل توثرون الحيوه الدنيا و الاخره خير و ابقى (119)، كلا بل تحبون العاجله و تذرون الاخره (120)ندانم چه كسى در خانه دوست رفت و نا اميد و برگشت ؟!يك صبح به اخلاص بيا بر در ما
گر كام تو بر نيامد آن گه گله كن

چه كسى سوز دلش به التهاب آمد و برد (:: خنكاى ) اليقين عشق التهابش را فرو ننشاند؟اى كه عاشق نئى ، حرامت باد
زندگانى كه مى دهى بر باد

در به روى هم باز است ، دربان ندارد، تعيين وقت لازم نيست ، هيچ عنوان و رسم نمى خواهد، جز اين كه :در كوى ما شكسته دلى مى خرند و بس
بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است

كمال اصفحانى چه خوش گفته است :بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست
در گشاده است و صلا در داده ، خوان انداخته

رهرو، چه زن باشد و چه مرد، چه آسيه و مريم ، چه جنيد و ابراهيم ادهم . به قول عمان سامانى :همتى بايد قدم در راه زن
صاحب آن خواه مرد و خواه زن
غيرتى بايد به مقصد ره نورد
خانه پرد از جهان چه زن چه مرد
شرط راه آمدن نمودن قطع راه
بر سر رهرو، چه معجر، چه كلاه

سخنى چند در آداب سائر الى الله بياوريم - كه پا در كفش بزرگان كنيم و تشبه به آنان كه من تشبه بقوم فهو منهم - آرزو بر جوانان عيب نيست !
1 - قرآن كه صورت كتيبه انسان كامل - اعنى (::مقصودم ) حقيقت محمديه - است ، به اندازه اى كه از ان بهره برده اى ، به حقيقت خاتم (ص ) تقرب يافته اى ، اقرا و ارقه (::بخوان و بالارو).
رسول الله (ص ) فرمود: ان هذا القرآن مادبه ، فتعلموا مادبته ما التطعتم و ان اصفرا البيوت لجوف (121) اصفر من كتاب الله تعالى . پس اى اخوان صفا و خلان وفا! به مادبه اى اييد كه فيها ما تشتهى الانفس و تلذ الاعين . (122)
2 - اى عبادالرحمن ! تا سوره فرقان از عباد الرحمن الذين يمشون على الارض (123)تا آخر سوره ، هر يك دستور العملى كاملى است .
3 - در باب سيزدهم و باب بيستم ارشاد القلوب ديلمى آمده است كه : قال النبى (ص ): يقول الله تعالى : من احدث و لم يتوضا فقد جفانى ، و من احدث و توضا و لم نصل ركعتين فقد جفانى ، و من صلى ركعتين و لم يدعنى فقد جفانى ، و من احدث و توضا و صلى ركعتين و دعانى فلم اجبه فى ما يسال من امر دينه و دنياه ، فقد جفوته و لست برب جاف .
حالا كه در اين عمل سهل رخيص چنين نتيجه عظيم و نفيس است ، خوشا حال آن كه از علو همت خود بعد از دادى اين دستور از حق تعالى مطلبى بخواهد كه آن را زوال و نفاد نباشد، اعنى حلوت ذكر و لذت لقا وشرف حضور بخواهد، و زبان حالش اين باشد كه :ما از تو نداريم به غير از تو تمنا
حلوا به كسى ده كه محبت نچشيده است .

4 - و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا انه لا يحب المسرفين (124) فضول طعام ، مميت (::ميرانده ) قلب است و مفضى (::كشاننده ) به سركشى نفس ‍ و طغيان اوست ، و از جل خصال مؤ من ، جوع (::گرسنگى ) است . نه چندان بخور كز دهانت بر آيد
نه چندان كه از ضعف جانت بر آيد

5 - همان طور كه فضول طعام ، مميت قلب است ، فضول كلام نيز از قلب قاسى بر خيزد. از رسول الله (ص ) روايت است : لا تكثروا الكلام بغير ذكر الله ، فان كثره الكلام بغير ذكر الله ، قسو القلب ، ان ابعد الناس من الله القلب القاسى .
6 - محاسبت نفس ، كه امام كاظم (ع ) فرمود: ليس منامن لم يحاسب نفسه فى كل يوم ، فان عمل حسنا، استزادالله ، و ان عمل سيئا، استغفرالله تعالى منه و تاب اليه .
7 - مراقبت و اين مطلب عمده است . قال الله تعالى : و كان الله على كل شى رقيبا. (125) و قال النبى (ص ) لبعض اصحابه : عبدالله كانك تراه ، فان لم تكن تراه ، فهو يراك .
8 - الادب مع الله تعالى فى كل حال در باب چهل و نهم كتاب ارشاد القلوب ديملى آمده است : روى ان النبى (ص ) خرج الى غنم له و راعيها عريان يفلى ثيابه ، فلما راه مقبلا لبسها، فقال النبى (ص ) : امض فلا حاجه لنا فى رعايتك .فقال . و لم ذلك ؟!) فقال : انا اهل بيت لا نستخدم من لا يتادب مع الله و لا يستحيى منه فى خلوته .
9-العزله . سلامت در عزلت است . با خلق باش و نباش .هرگز ميان حاضر و غائب شنيده اى
من در ميان جمع ودلم جاى ديگر است (126)

10 - التههجد، و من الليل فتهجد به نافله لك عسى ان يبعك ربك مقاما محمودا و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا. (127)
11 - التكفكر، قال الله تعالى : الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ، ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار. (128)
12 - ذكر الله تعالى فى كل حال قلبا و لسانا. قوله سبحانه : و اذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصلا و لا تكن من الغافلين ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون . (129)
13 - رياضت در طريق علم و عمل بر نهجى (شيوه اى ) كه در شريعت محمديه (ص ) مقرر است و بس ، كه علم و عمل براى طيران به اوج كمال و عروج به معارج به منزلت دو بالند.
14 - اقتصاد يعنى ميانه روى در مطلق امور حتى در عبادت .
15 - مطلب در دو كلمه است : تعظيم امر خالق ، و شفقت با خلق . فرزانه آن كه خواهد تعظيم امر خالق
ديگر كه باز دارد از خلق شر و شورش

گفتار بسيار است ، ولى دو صد گفته چون نيم كردار نيست ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
و السلام على من اتبع الهدى
قم ، حسن زاده آملى
21/3/1349ه . ش

27 : دستور العملى از حضرت آيه الله مشكينى - مدضلله العالى - در جوا يكى از طلاب
سلام عليكم !
برادر محترم ! حال كه در راه وصول به هدف اسلامى و انسانى و الهى ، (در) راه نيكان ، عالمان ، شايستگان ، انبيا و صديقان ، يعنى راه تحصيل علوم دينى قرار گرفته ايد و تحت پرچم امام زمان - ارواحنافداه - در آمده و در زمره شاگردين صادقين (ع )وارد شده ايد، شرايط به هدف رسيدن را جدا مراعات نماييد. نمازها در اول اوقات با حضور قلب انجام يابد و همه نواففل نماز - يا اغلب آنها را - چون فرايض مواظب باشيد. سخن - پيوسته - سنجيده و راست (بگوييد) و احتراز از كذب (كنيد) و لو به عنوان شوخى (دروغ ) نگوييد. در تمام روز و شب ، ساعتى از وقت خويش را به هدر و بطالت نگذرانيد، وقت درس با تمام وجود كوشش كنيد و تا مطلبى را نفهميد يد، به مطلب ديگر نرويد. رفيق مناسب در بحث و منزل انتخاب نماييد، كه از گفتار و انفاسش استفاده كنيد و اگر نه ، فالوحده و لا قرين السوء. استادتان قبل از هر درسى يك كلمه از كلمات درباره ائمه (ع ) را تيمنا براى شما بخواند و معنى كند.
از شوخى بپرهيزيد و سخن خود را جزو اعمالتان حساب كنيد و از اول تحصيل فكرتان اين باشد كه بالاتر از شيخ مفيد رحمه الله و شيخ مرتضى رحمه الله سير خواهيد كرد، و طبق اين هدف درست و تدريس و شرايط آن عمل نماييد از لقمه حرام و مشتبه جدا بپرهيزيد، و دست طمع به سوى احدى دراز ننماييد و در ايام تحصيل از دعا و زيارت ائمه (ع )در اوقات معين غفلت نكنيد، من اراد الله بدء بكم . و بكوشيد كه هر جا باشد متقين را پيدا كنيد و از انفاس قدسيه و مواعظ آنها استفاده نماييد.كسانى كه ديدنش از خدا كند يادت
كند از بنده خويش آزادت

و در تعقيب نماز دل به حق دهيد و اين غرقه عاصى در بحر معاصى را نيز فراموش نفرماييد. اگر بدانيم شما و ديگر دوستان ، خوب توجه كرديد، آينده اى بس رفيع براى شما مى بينم .
28 : از درس اخلاق آيت الله مشكينى - مدضلله العالى -
در شيخان قم يك نفر دفن است به نام زكريا بن آدم ، گاه گاهى سرى به وجود مقدس او بزنيد، و با روح او ارتباط پيدا كنيد. راوى از حضرت رضا ع مى پرسد: آقا! را هم دور است و نمى توانم به حضورت برسم .امام فرمود: مگر گم كرديد زكريا بن آدم ؟! الامين على الدين والدنيا! بارك الله ! چه امتحان دادى ، چه نمره گرفتى ؟ شاگردان عزيز اسلام ! طلاب محترم حوزه علميه قم ! بكوشيد كه اگر ولى عصر - عجل الله فرجه - بخواهد براى شما نمره بدهد، بنويسد، الامين على الدين و الدنيا!
براى هواى نفستان ، ابروى اسلام را لطمه نزنيد.
براى انجام هواى نفس ، بر خودتان اگر صدمه بزنيد، بر اسلام صدمه نزنيد، دامن انقال و اسلام را ننگين نكنيد.
با خدا باشيد! به سوى خدا برويد.
شما را به خدا گاهى تنها بنشينيد! على (ع )مى فرمايد: گاهى تنها برو بيرون ، كسى هم با تو نباشد، برو جلو آنها كه خوابيده اند، در آن جايى كه هميشگى خوابيده اند. بگو: السلام عليكم يا اهل الديار! ذكر الموت عباده و يجب على كل انسان ان يذكر الموت جلو آنها بايست و با آنها صحبت كن .
گاه گاهى در خودتان مطالعه كنيد. ما بايد چندين كتاب را با دقت مطالعه كنيم ، اول ، كتاب تدوين الهى ، دوم كتاب نفس است . خواندن اين كتاب لازمتر است ، و ما موظفيم اين كتاب نفس را به دقت مطالعه كنيم .
طلاب محترم ! با نفستان بجنگيد و پيروز شويد! تا بتوانيد با دشمنانتان بجنگيد. والله اين جهاد اكبر و آن جهاد اصغر است و تا اين جهاد اكبر را نكنيد، قدرت بر جهاد اصغر پيدا نمى كنيد.
مى بخشيد فرزندان قرآن ! امام زمان (ع )از ما توقع دارد. يك خرده با هواى نفس مخالفت كنيم . بياييد از اين اسارت نفس بيرون برويم .
بياييد از اسارت شيطان بيرون برويم .
انسانى باشيد كه وقتى فرشته ها مى آيند گناهان شما را بنويسند و ببرند، بيايند و بروند. ماه بگذرد و از شما چيزى ننويسند.
شاگردان امام زمان ! نكند شبانه روز بگذرد و شما يك دروغ ولو به عنوان شوخى گفته باشيد آن ادم كه بايد بشويد، نمى شويد، به آن مقامى كه بايد برسيد نمى رسيد مواظب خويشتن باشيد و روحتان را ترقى بدهيد و برويد به آنجا كه يك انسان كاملى بايد برود.
در خود بنگريد و كتاب نفس را مطالعه كنيد و راه قد افلح من زكيها را ياد بگيريد.
برادران و طلابى كه تازه وارديد! برويد پيش آنها كه مى توانند شما را زنده كنند.
اوقات را مغتنم بداريد، يك وقت خلوتى بين خود و خدا قرار دهيد.
علاقه و رابطه تان را با اهل بيت عليهم السلام عصمت قوى كنيد، كه قوى خواهيد شد.
آقايان را متوجه اين مطلب (كنم كه ) نام حضرت ولى عصر - عج الله فرجه - بايد در مجالس ما باشد. بايد هميشه ذكرى از او بشود. اگر بتوانيد بعد از نماز صبح يك دعايى هست مربوط به حضرت كه دعاى عهدنام دارد، آن را گاه گاهى بخوانيد و با او پيمان ببنديد، سبب توفيقتان است .
در حوزه قم درسى بخوان كه آن قدر اوج بروى ، آن قدر بالا بروى كه زمين را نبينى و زمان را نبينى ، جز الله به هر چه نگاه كنى ، الله بينى . توحيد در تمام شوون و ابعاد زندگى شما ظاهر شود.
اى اميدهاى امام زمان ! اى اميدهاى امام باقر و امام صادق ! شما را به خدا اين همه افعال غير مناسب از شما سر نزند. خودتان (130)را آلوده به اين جهان كثيف نكنيد!
29 : دستور العملى از علامه محمد تقى جعفرى - مد ضلله العالى . (131)
شرايط و موانع سير و سلوك
سير و سلوك داراى چند مانع است :
1. سالك در هيچ لحظه اى از لحظات حركت خود نبايداحساس وصول يا امتياز برترى كند، اگر چنين آفتى گريبان سالك را بگيرد، نه تنها از حركت به مراحل بعدز باز خواهد ماند، بلكه نفس كمال جوى او به قهقرا خواهد رفت .
2. اشتغالات و علايق دنيوى مانند ثروت اندوزى ، مقام جويى ، شهرت طلبى و محبوبيت خواهى ميان مردم ، از امور تباه كننده سير و سلوك اند، البته اگر ثروت و مقام وسيله اى جهت تنظيم حيات خود و ديگران باشد، نه تنها مانع ره كمال نمهواهد بود، بلكه به خاطر مشقتهايى كه سالك در اين مسير تحمل مى كند، عبادت تلقى خواهد شد.
3. اشباع حس خودخواهى - به هر شكل و با هر وسيله - مانع نيرومندى براى سير و سلوك است . ادعاى تزكيه نيز سد راه كمال است . بر خى ادعاى تزكيه را به عنوان بيان واقعيت ، ناشى از خودخواهى نمى دانند، اما عرفاى بزرگ اين مطلب را نمى پذيرند، زيرا همه عظمتها و امتيازات سالك ، از الطاف الهى است و استناد آنها به خود نوعى شرك محسوب مى شود.
4. شكوفاييها و روشناييهاى خيره كننده كه در حالات عرفانى براى سالك حاصل مى شود، از ديگر موانع سير و سلوك است . برخى از اهل سلوك با بروز اين حالات لذتبار خود را گم مى كنند و اين حالات را آخرين منزلگاه كمال تلقى مى كنند، در حالى كه اين حالات فقط براى تشويق و تحريك سالك جهت ادامه راه است .
5. به فعليت رسيدن قدرتهاى شگفت انگيز، نظير اطلاع از دلها، امور مخفى ، اخبار گذشته و اينده ، تصرف در امور مادى و نفوس ، گاه سالك را از كمال باز مى دارد. سالك بايد بداند كههدف وى وصول به حق است ، نه تحقق كرامات ، وصول به لقاى الهى برتر و با عظمتر از كشف و كرامات است .
6. حالت آرامش و ازادى مطلق و اشراف بر عالم هستى از عظمتهاى شگفت انگيز روح است ، كه اگر سالك آ را از خود بداند، ممكن است از عظمت روح خود غفلت كرده ، ادعاى انا الحق كند.
7. احساس شكوفايى و ابتهاج روح نشانه ورود به جاذبه الهى و تجلى صفات حق تعالى بر دل سالك است . سالك بايد مراقب باشد كه اين احساس سد راه كمال او نشود.
30 : رهنمودهايى از ايه الله عبدالله جوادى املى - مدضلله العالى -
بسم الله الرحمن الرحيم
خداى سبحان مهمترين برنامه هاى انبيا را به عنوان تعليم و كتاب و حكمت و نيز به عنوان تزكيه نفوس انسانها تنظيم فرمود و مساءله تزكيه و تهذيب نفوس را بيش از تعليم افكار اهميت داد.
تزكيه ، راه عملى نفس است ، در قبال تعليم كه راه فكرى عقل است ، يعنى روح آدى وقتى در مسير مستقيم احكام الهى قدم برداشت ، شروع به تزكيه خويش مى كندن و تا در عمل نكوشد، نموى ندارد و تنها راه رشد دوح و نزاهت آن از نقص و برائت آن از عيب به مقدار مپسور همانا به دستور شرع است .
همان طور كه تفكرات علمى ، تزكيه عقل نظرياست و آن را در انديشيدن صحيح ، باور و شكوفا مى كند، امتثال احكام الهى تزكيه عقل عملى است ، و آن را در عزم زوال ناپذير و نيت صادق و خالص شكوفا مى كند، و چون جناح عقلى عملى روح ، جداى از جناح عقل نظرى وى نيست ، بلكه هر دو از شوون يك حقيقت به شمار مى روند، به طورى كه از يك نظر مى فهمد و از نظر ديگر در بدن و طبيعت اثر مى گذارد...
و نتيجه نهايى امتثال احكام الهى ، شهود حقائق عينى است و راهش ... اين است كه هرگونه تعلقى كه براى پيمودن صراط مستقيم زيانبار است ، قطع شود. و ترتيب تعلقهاى رهزن از اين قرار است :
اولت تعلق به امورى كه خلاف دستور الهى است مانند علاقه به كار حرام يا مكروه
دوم ، تعلق به امورى كه خلاف دستور حق نيست ، گرچه مخالف ان هم نمى باشد مانند علاقه به كارهاى مباح و انس به امورى كه نه حرام است و نه مكوره ، ولى رجحانى در آنها نيست ، نظير مباحات زيرا اشتغال روح به آنها چهره جان را از انس به حق ، به انس به نفس متوجه مى كند و شيطان كه دار متن صراط مستقيم كمين نموده است (لا قعدن لهم صراطك المستقيم . (132)
مى كوشد كه سالك را در تمام مراحل از ادامه باز دارد. و اگر نتوانست او را از نظر اشتغال به حرام يا مگروه صيد كند،
مى كوشد او را به دام مباحات بياندازد.
سوم ، تعلق به امور استحبابى كه از اهتمام به كارهاى واجب باز دارد، يا علاقه به واجبهاى مهم ، تا از تعلق به واجب اهم مانع شود.
چهارم ، علاقه به واجب اهم و انس به ان و علاقه به تحصيل آن با از انحصار علاقه به ذات اقدس پروردگار محروم بماند. پنجم ، علاقه به ذات عابد، كه اين تعلق گرچه براى تحصيل نيرو در جهت عبادت و صرف آن در راه رضاى معبود است ، ليكن علاقه به ذات عابد مانند علاقه به عبادت و ديگر كارهاى خير علمى يا عملى ، مانع حصر محبت در خداوند و انحصار تعلق به ذات خداوندى است . بنابراين همه اين تعلقها به نوبه خود براى سالك كوى تهذيب رهزن مى باشد، كه بدون قطع آن علاقه ها پيمودن طريق تزكيه مپسور نخواهد بود.
و براى نيل به اين هدف رفيع ، صحت تمام اعمال عبادى مشروط به قصد قربت قرار داده شد، و تقرب نيز درجاتى دارد كه به پيمودن است هر كدام از آن درجات ، تحصيل مرتبه اى از مراتب تزكيه روح امكان پذير است ، و مهمترين عاملى كه در تهذيب نفس تاثير بسزايى دارد، آنست كه هر عمل عبادى فقط براى تحصيل رضاى خداى سبحان انجام مى شود، به براى رسيدن به منافعى كه بر آن عمل مترتب است ، زيرا آن منافع به عنوان فوائد اعمال عبادى مطرح اند، نه به عنوان علت غائى و هدف نهايى آن ، و با روشن شدن امتياز تامى كه بين منفعت يك عمل و علت غايى آن وجود دارد، مى توان از قيد فائده عمل آزاد شد، و به علت غائى آن همان لقاء الله است ، نائل آمد.
تمرين اين روش و ادامه اين مسلك موجب مى شود كه مزاياى هدف طلبى ، در همه شوون دفع و جذب انسان سالك ظهور كند، يعنى هم در ترك كارهاى خلاف و هم در پرهيز از مباح و هم در اشتغال به واجب و مستحب و هم در اهتمام به واجب اهم و ترجيح آن بر واجب مهم و مانند آن از وظايف دينى مى كوشد كه علت غائى آنها را در نظر دشاته باشد، نه منفعت و فائده آنها را، و آن گاه با تمام وجودش مى گويد: ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين . (133)
پس اگر كسى مؤ من بود و رفتار صالح داشت و در اثر اهتمام از تنگناى طبيعت پرواز كرد، تزكيه روح بهره او مى گردد. خداى سبحان به تزكيه روح انسانها، برنامه رسول اكرم صلى الله عليه و اله را محدود به تلاوت آيات و تعليم كتاب و حكمت نكرد، بلكه تزكيه را وظيفه مهم او دانست و روش ‍ پرورش روح را از برجسته ترين برنامه هاى آسمانى آن حضرت قرار داد.
تزكيه ارواح بد انسان است كه اول خود آن حضرت راه و رسم زندگى انسانى را پيمود و به دستورات آن عمل كرد، سپس به ديگران آموخت و به مردم گفت به همراه من بياييد و عمل كنيد. عمل صالح ، جان شما را شكوفا مى كند. اگر شرح صدر است ، محصول عمل صالح است ، و اگر مشاهده اسرار هستى است ، محصول عمل شايسته است ، زيرا در پرتو اعتقاد صحيح و عمل صالح ، روح به تعالى وجودى خويش مى رسد و هر چه درجه وجودى روح بالاتر باشد، شهود اشرار الهى و پذيزش فيضهاى غيبى بيشتر مى شود.
موساى كليم سلام لله عليه يك ماه ذيقعده با ده اول ذى الخحه را اربعين گرفت و با اخلاص خاص چهل شبانه روز تزكيه كامل روح نصيبش شد و در جريان فلما تجلى ربه للجبل (134)آن چنان حالى پيش آمد كه بورات بر آن حضرت نازل شد...
و سر اينكه از اين دوره اربعين به چهل شب تعبير شده است ، نه چهل روز، آن است كه قسمت مهم غيوضات در دليل است (ان ناشئه الليل هى اشد و طاو اءقوم قليلا). (135).
شب است كه انسان براى پرواز به سوى غيب آماده تر است ، چون سرگرميهاى فراوان روز مانع توجه تام روح است ( آن لك فى النهار سجا طويلا ) (136)شب است كه همه رامند و مزاحمتى در كار نيست . لذا انسان دلباخته حق ، فرصت مناسبى براى نيت خالص و زمزمه و مناجات پيدا مى كند و از آن لذت مى برد. شب زنده دارى است كه به عنوان سبيل لله تعبير شده است .
خلاصه آنكه شب زنده دارى در تهذيب روح اهميت بسزائى دارد، لذا پيامبران الهى اين روش را در تزكيه نفس به كار بردند و از آن بهره گرفتند و اسوه سائر سالكان شدند. قلب مى تواند در سايه صفا و تهذيب روح به جائى برسد كه جز اراده حق چيزى در آن پرواز نكند و ننشيند، و اين كار از عمل صالح و ايمان بر مى خيزد، نه از راه صرف علم و بحثعاى مدرسه . البته علمهاى حصولى عقل نظرى را نيرومند مى كند، اما ان اثر را به جان انسان نمى دهد كه بتواند اسرار ملكوتى را ببيند و جز حق چيزى نخواهد و هر چه خداوند خواست ، آن را انجام بدهد، زيرا اين خصوصيات محصول تزكيه روح است . و همان طورى كه صحابت سالكان كوى حق در تهذيب روح سهم بسزائى دارد، رفاقت با غافلان و مجالست با ساهيان و موانست با سيه دلان در تيرگى آن تاثير فراوانى دارد. لذا خداى سبحان به ارشاد شرايط تزكيه اكتفا نكرد، بلكه موانع آن را تذكر داد و از آنها نهى فرمود ( و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان امره فرطا (137))
اميدارم خداى سبحان قلوب همگان را از تزكيه و تهذيب كامل بر خوردار فرمايد.
غفر الله لنا و لكم
و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
5 + 6 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .