تهذيب نفس از ديدگاه قرآن کريم- آيت الله مظاهري

تهذيب نفس از ديدگاه قرآن - حضرت آيت ‌الله مظاهري
مجموعه‌اي كه پيش رو داريد، دربردارندة 8 سخنراني اخلاقي، و يك سخنراني سياسي است. بحث اخلاقي آن در سال 1371 از سوي استاد اخلاق حضرت آيه‌الله مظاهري در جمع دانشجويان و طلاب حوزه و دانشگاه ايراد شده است. به دليل جايگاه مسايل سياسي، در اين مجموعه از سخنراني جناب آقاي دكتر علي اكبر ولايتي وزير محترم امور خارجه جمهوري اسلامي ايران تحت عنوان «تحليلي بر نظم نوين جهاني» استفاده شده است، تا تناسب بحثهاي اخلاقي ـ سياسي هفته حفظ شود.
لازم به يادآوري است كه در تنظيم اين مجموعه برخي عبارتها از سوي ويراستار اصلاح شده تا بتواند به صورت كتاب و نشريه درآيد، البته بدون اين‌كه دخل و تصرفي در مطالب به عمل آيد.
بديهي است عناوين و سرفصلها و تيترهاي مختلف، و منابع آن، و همچنين تصحيح آن، از سوي ويراستار علمي اين مجموعه به متن سخنرانيها افزوده شده است.
به نظر مي‌رسد كه اين مجموعه از نظر سبك بحث، و پرداختن به مسايل اخلاقي و سياسي براي اقشار مختلف مفيد و آموزنده باشد.
والسلام

فهرست مطالب
گفتار اول: اهميت تهذيب نفس از ديدگاه قرآن ـ 1 7

گفتار دوم: اهميت تهذيب نفس از ديدگاه قرآن ـ 2 21
 تأكيد قرآن بر علم، تعليم و تعلم /21  براعت استهلال قرآن /22  هركجا علم است تمدن هم هست /23  هدف، از تكوين و تشريع علم است /24  يك ساعت تفكر بهتر از يك يا هفتادسال عبادت /25  همة علوم در اسلام محترم است /25  دو صبغة لازم براي علم، عالم بي‌عمل همچون سگ هار /27.

گفتار سوم: اهميت تهذيب نفس از ديدگاه قرآن ـ 3 41
 تعبد و تسليم، فضيلتي بزرگ /41  دوگونه تسليم /44  ابراهيم خليل، يگانه متعبد/45  مقام تسليم و بهشت عنداللهي /46 كسي‌كه تسليم نيست، مسلمان نيست /48  سلطة شيطاني و كجرويهاي انساني /49 خطر طلبگي و دانشجويي /52  امام صادق(ع) و تنور رفتن هارون مكي /53  مشكل، اما لازم است /55  بعضي از چيزها را به هركس نمي‌دهند /55  عاقبت كساني‌كه مقام تسليم ندارند /56.

گفتار چهارم: چگونگي تهذيب نفس ـ 1 61
 درآمد بحث /61  شرط استاد، در جانب فضيلت /62  تقوي معلم اخلاق /63  توبه /70  معلم اخلاق در جانب رذيلت /71  اجتناب از شبهات /73  تأكيد بر تقوا /73  با حساب و انديشه، بگوييد، بشنويد و فكر كنيد /75.

گفتار پنجم: چگونگي تهذيب نفس ـ 2 77
 آيات اول سوه مزمل و دستورالعمل يازده گانه /77  اولين دستورالعمل /79  دومين دستورالعمل /81  سومين دستورالعمل /83  تأكيد آيات و روايات برناز اول وقت /84  چهارمين دستورالعمل /89  سروكار داشتن با قرآن /90  تأكيد بر حفظ قرآن /92  مسأله وجودي مؤمن 94.

گفتار ششم: چگوگي تهذيب نفس ـ 3 97
 دستورالعملي براي تهذيب نفس /97  اهميت نماز شب /98  خضوع و خشوع در نماز /98  تلاوت قرآن، كار و عمل رمز موفقيت، حركت هدفدار منظومه شمسي /100  فقيه‌شدن در جهت حل مشكلات اجتماعي /101  حيات طيبة قرآني، كار توليدي از نظر اسلام /102  كار خدماتي از نظر اسلام /103  برآوردن حاجت مؤمن /104  مشكلات پيامبر(ص) در صدر اسلام، تحمل مشكلات رمز موفقيت بزرگان اسلام /106  فقر و محروميت بزرگان علم و دانش /108  حركت شتابدار نظام هستي /109  مغبوضترين افراد در پيشگاه خدا بيكارهايند /110  تكامل انسان در گرو تحمل مشكلات /111  پرواز با دوبال علم و تقوي /112.

گفتار هفتم: چگونگي تهذيب نفس ـ 4 113
 درآمد /113  مراتب ذكر، ذكر يونسيه /115  اهميت دعا و راز /118  توسل به اهل‌بيت /121  خدا را وكيل خود بگيريد /123  خدا نداشتن يعني دلهره و اضطراب /124  چهار آيه مهم /125  تأثير صبر و سعة صدر /126.

گفتار هشتم: خودسازي و تجسم عمل 129

گفتار نهم: تحليلي بر نظم نوين جهاني 147
 نگاهي به وضعيت جهان /147  تأثير انقلاب اسلامي ايران در جهان /149  صدور انقلاب اسلامي، تأثير انقلاب در مسيحيت /150  نظم نوين جهاني /152  شعار حقوق بشر /154  طرح حقوق بشر ابزاري شيطاني /155  سلاح فريبنده دمكراسي، خلع سلاح عمومي ابزاري براي سلطه صهيونيسم /156  اصلاحات سياسي و علمي بازيچه دست استعمار غرب /157 محيط زيست ابزار ديگر استكبار /158  چكيده بحث /159  سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران /161  رابطه ما براي حضور انقلاب اسلامي ايران /162  واقع‌بيني و آرمان‌خواهي، پرسش و پاسخ، ايران و افغانستان /163.

گفتار اول
اهميت تهذيب نفس از ديدگاه قرآن
«رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَيَسِِّرلِي أمْرِي وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِسانِي يَفْقَهُواْ قَوْلِي»
(طه/25ـ28)
خداوند را سپاس مي‌گويم كه توانستم خدمت شما عزيزان برسم، و از حضرت حجه‌الاسلام والمسلمين واعظ طبسي نيز تشكر مي‌كنم كه واسطه فيض شدند. اميدوارم به حق حضرت رضا ـ سلام‌الله‌عليه ـ جلسه براي من و شما مفيد باشد.
مسأله تهذيب نفس از نظر قرآن، از مهمترين مسايل است، و مسأله‌اي در قرآن مهمتر از تهذيب نفس نداريم. از نظر قرآن واجب مؤكد است كه بايد درخت رذالت را از دل كند، و درخت فضيلت را به جاي آن غرس كرد. سوره شمس يك سورة منحصر به فرد در قرآن است. در اين سوره مباركه خداوند يازده‌بار قسم ياد كرده است، و در قرآن نظير آن را نداريم. پس از يازده قسم با چند تأكيد فرموده است «قَدْ أفْلَحَ مَنْ زكَّيها وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّيها» ( شمس /9 و 10)؛ رستگاري فقط و فقط مال كسي است كه مهذب باشد، توانسته باشد درخت رذالت را از دل بركند، و درخت فضيلت را به جاي آن غرس كند، وشقي و بي‌بهره حتماً آن كسي است كه صفت رذيله‌اي بردل او حكمفرما باشد. قرآن شريف قريب هفت‌هزار آيه دارد. دو ثلث قرآن شريف يا مستقيم يا غيرمستقيم مربوط به اخلاق و تهذيب‌نفس است. داستانهاي قرآن همه و همه مربوط به اخلاق و تهذيب‌نفس است. حضرت امام ـ رضوان‌الله عليه ـ عقيده داشتند و بارها فرمودند كه همه آيات قرآن رنگ اخلاقي دارد؛ ايشان مي‌فرمودند: اگر با اين عينك وارد قرآن شويد مي‌بينيد كه آيه‌اي نيست كه مربوط به اخلاق نباشد، و قرآن كتاب اخلاق است گرچه همه‌چيز دارد و كارخانه آدم‌سازي است، ولو اين‌كه همه علوم درآن موجود است، وبالأخره قرآن باكمال وضوح مي‌فرمايد «لَاَيَنْفَعُ مالٌ ولابَنُونَ اِلّا مَنْ اَتَي اللّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ» (شعراء /89 . هيچ‌چيزي در روز قيامت نتيجه‌بخش نيست جز دل پاك. اگر دل پاك باشد مابقي نتيجه‌بخش است، و اما اگر دل گناه آلود باشد تقوا هم در روز قيامت به درد نمي‌خورد، تقواي ظاهري منهاي تقواي باطني كاربرد ندارد، حتي در دنيا هم كاربرد ندارد. چرا قرآن شريف اين مقدار راجع به اخلاق تأكيد دارد؟ چرا قرآن بعثت همه انبيا را مربوط به اخلاق مي‌داند؟ پاسخ اين است كه هدف از بعثت همه انبياء ساختن انسانهاست؛ «لَقَد اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَاَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْميزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَاَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَاْسُ شَديدُ وَّ مَنافِعُ لِلنّاسِ» (حديد /25) . همه پيامبران آمدند، در حالي‌كه قوه مقننه مال آنها بود، قوه قضائيه مال آنها بود و قوه مجريه مال آنها بود. براي چه آمدند؟ «لِيَقُومَ الْنّاسُ بَالْقِسْطِ» در خصوص پيغمبر اكرم(ص) اين مضمون در قرآن كريم تكرار شده كه او براي پرورش و آموزش آمده است، آن‌جا كه مي‌فرمايد: «هُوَالَّذي بَعَثَ فِي الْاُمِّييّنَ رَسُولاً مَنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِه وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ» (جمعه /2) پيامبر كه ذي‌المقدمه است با معجزه قرآن آمده است، براي اين‌كه مردم را تزكيه كند براي اين‌كه مردم را مهذب كند، براي اين‌كه سطح معلومات را بالا ببرد.
دنياي روز مي‌گويد: «آموزش و پرورش»، اما قرآن به‌طور مكرر مي‌فرمايد: پرورش و آموزش يعني، علم منهاي تهذيب جز و بال و سختي و بدبختي براي خود انسان و براي جامعه‌اش چيزي ندارد. پس بايد گفت: «پرورش و آموزش». چرا قرآن اين مقدار تأكيد دارد؟
پاسخ اين چرا در قرآن كريم در آيات فراواني از جمله در همين سوره شمس آمده است. در اين سوره پس از يازده قسم و پس از بيان مقصود اصلي از اين سو گندها يك داستاني كه به منزله علت براي «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكيّها وَقَد خابَ مَنْ دَسَّيها» (شمس /9 و10) است آمده، و آن قضيه ثمود است. مي‌فرمايد قوم ثمود هرچه پيامبرشان گفت نپذيرفتند، بعد براي اين‌كه پيامبر را از ميدان به‌در برند از او معجزه‌اي خواستند، و آن اين‌كه شتري با بچه‌اش از كوه بيرون بيايد. آن پيامبر معجزه را آورد. همه و همه پاي كوه آمدند، كوه شكافته شد و ناقه‌اي با بچه‌اش بكشند، آن پاكدل كه به فكر مردم بود زنگ خطر را به صدا درآورد و گفت: شتر را نكشيد كه اين خطر دارد. اما گفته او مثل گفته‌هاي قبلش مؤثر واقع نشد و شتر را كشتند. پس از آن پروردگار عالم غضب كرد و غضب او آن قوم را نابود كرد. قرآن اين داستان را نقل مي‌كند، اما با دو نكته: نكته اول آن‌كه مي‌فرمايد: «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَيها» (شمس /11) ؛ يعني قوم ثمود پيامبر خود را تكذيب كردند.
اينك جاي اين سؤال است كه چرا چنين شد؟ آيا پيغمبر پيغمبر نبود؟ آيا كوتاهي در انسانيت آنها بود؟ پاسخ اين است كه كوتاهي در هيچ‌يك از آنها نبود، بلكه در آن‌جا بود كه طغيانگري، يعني تكبر، يعني غرور، يعني سرسختي، يعني لجاجت بردل اينها حكمفرما شد، و اين طغيان سرپوشي بود بر عقلهاي آنان. لذا آن تكبر، آن سرسختي، آن لجاجت و آن غرور نمي‌گذاشت كه اينها پيامبرشان را قبول كنند و آن معجزه كذائي را ببينند. آنها حاضر شدند با آن‌كه زنگ خطر برايشان زده شده بود بميرند و دچار عذاب الهي بشوند، اما نپذيرند كه زيربار حق بروند. نكته دوم اين داستان آن است كه «وَلايَخافُ عُقْبها» (شمس /15) . اينها به سبب آن افكار آلوده و به واسطه لجاجتشان و به علت تكبر و غرورشان عاقبت‌انديش نبودند، بي‌فكر كار مي‌كردند، و احتمال اين‌كه عذاب آخرت وجود دارد را نمي‌دادند، يا اگر مي‌دادند براي آنها مؤثر واقع نمي‌شد. اين داستاني كه قرآن مي‌فرمايد، به منزله علتي است براي اهميت علم اخلاق در قرآن.
قرآن شريف گاهي جامعه را به دو قسمت مي‌كند، و يك برداشتي از جامعه ارائه مي‌دهد كه اين ترسيم و اين برداشت به منزله علت و برهاني براين حقيقت است. اگر من كتاب اخلاقم، بجا هستم و اگر مي‌گويم اخلاق واجب مؤكد است، درست است.
قرآن مي‌فرمايد: مردم دو قسم هستند: يك قسم افرادي‌كه پاكدل هستند، عاطفه آنها و وجدان اخلاقي آنها سرمشق زندگي آنهاست؛ مي‌فرمايد: اينها حق‌خواه و حق‌جو هستند، نه فقط حق‌جو، بلكه وقتي حق را ببينند از بس خشنود مي‌شوند گريه شوق مي‌كنند، «وَاِذا سَمِعُوا ما اُنْزِلَ اِلَي الْرَّسُولِ تَري اَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الْدَّمْعِ مِمْا عَرَفُوا مِن الْحَقِّ» (مائده /83) . وقتي حق را ديدند گريه شوق مي‌كنند، و بعد هم با زبان حالشان يا زبان مقالشان مي‌گويند، ما طرفدار حق هستيم، ما مي‌گشتيم كه حق را ببينيم و اينك حق را يافته‌ايم، چرا آن را قبول نكنيم و چرا مطلوب انسانيت را نپذيريم؟
اين‌ يك ترسيم از جامعه است، اما ترسيم ديگري كه قرآن از جامعه و به عبارت ديگر از جامعه‌اي كه صفت رذيله افراد آن را كوروكر كرده و دل آنها را از آنها گرفته و به سبب صفات رذيله حجابهايي برعقل آنها قرار گرفته، دارد، اين است كه مي‌فرمايد: كار آنها به آن‌جايي مي‌رسد كه وقتي حق را ببينند نه تنها گريه شوق نمي‌كنند، نه تنها حق‌خواه و حق‌جو نيستند، بلكه حق كشند و حتي اگر نتوانند حق را بكشند حاضرند خود بميرند تا حق رانبينند؛ «وَاِذْ قالُوْا اللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَالْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِّنَ السَّماءِ اَوِ ائتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ» (انفال /32) . يك دسته‌اي گويند: خدايا اگر حق هست نمي‌توانم ببينم، نمي‌توانم بشنوم، سنگي يا آتشي بيايد مرا نابود كند. آن‌سان كه بعضي مي‌گويند وقتي پيامبر اسلام(ص) به نبوت مبعوث شد مردي برخاست و گفت: اي رسول خدا اين كار كه كردي از جانب خودت بود يا از جانب خداوند؟ اگر از طرف خودت بود قبول ندارم و اگر از طرف خدا بود نمي‌توانم ببينم و بپذيرم. از خدا بخواه سنگي يا آتشي بيايد و مرا نابود كند. آن مرد به جاي اين‌كه بگويد: اي خدا اگر حق است دلي بده تا آن را بپذيرم، اي خدا اگر حق است چشمي بده تا آن را ببينم، گوشي بده تا آن را بشنوم، و دركي بده تا آن را بفهمم، به جاي همه اينها مي‌گويد: اي خدا اگر حق است عذاب دنيا و آخرت را برمن فرود آر.
اين يك علت، براي اين است كه چرا قرآن و اسلام اين‌قدر به اخلاق اهميت داده است، و چرا پيامبر اكرم مي‌فرمايد: «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» يا چرا قرآن مي‌فرمايد: «يَوْمَ لايَنْفَعُ مالٌ وَلاَبْنُونَ اِلّا مَنْ اَتَي اللّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ» (شعراء /89)؟
قضيه وليدبن مغيره انصافاً قضيه عجيبي است، وليدبن مغيره ريحانه‌العرب و از نظر فصاحت و بلاغت خيلي بالا است. مرحوم طبرسي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ در مجمع‌البيان يك قضيه در سورة مدثر از او نقل مي‌كند، كه آن قضيه موجب شد چند تا آيه داغ برضد او نازل شود كه شايد آياتي به اين داغي نداريم يا كم داريم.
وليدبن‌مغيره اين ريحانه‌العرب به مسجد آمد و پيامبر(ص) را ديد كه قرآن مي‌خواند. قرآن پيامبر او را مجذوب خود ساخت؛ چرا كه او اهل دل و مرد فصاحت و بلاغت بود. لذا جذابيت قرآن او را تحت تأثير قرار داد، به اندازه‌اي كه بلند شد و به ميان دوستانش برگشت. او عبارتي در مورد قرآن برزبان آورد كه به گفته ابن‌ابي‌الحديد معتزلي همانند آن يا گفته نشده، يا كمتر گفته شده است. او گفت: «ان له لحلاوه و ان له لطراوه وان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق و انه يعلو ولايعلي عليه». گفت: دوستان، اين قرآن يك شيريني خاصي دارد، يك طراوت مختص به‌خود دارد، و ميوه آن شيرين است، ريشه‌هاي آن در اعماق زمين فرورفته و كلامي است كه همانند آن كلامي نيامده است. وي پس از اين سخنان برخاست و به خانه رفت. دوستانش ديدند وليد رفت، و اگر وليد مسلمان شود براي آنها خطر دارد. لذا ابوجهل روي وي كار كرد. او در حالي‌كه قيافه مخصوصي به‌خود گرفته بود و مي‌خواست وليد را تحريك كند به خانه او رفت. خدا نكند كه عاطفه يك كسي تحريك شود و صفت رذيله‌اي بردل او حكمفرما باشد. وليد از او پرسيد كه چرا ترشرويي مي‌كني؟ تو را با حالتي حاكي از غم و اندوه مي‌بينم! ابوجهل گفت: راستي دوستان قصد دارند براي تو پول جمع كنند. وليد پرسيد: چرا؟ او گفت: براي اين‌كه فهميدند تو مي‌خواهي مسلمان بشوي، و از اين كار هدفي مادي درنظر داري. بعضي هم مي‌گويند خرفت شدي، بي‌عقل شدي، و مي‌خواهي مسلمان بشوي. بدين‌ترتيب ابوجهل توانست مردي را كه غرور، تكبر و جاه‌طلبي بردل او حكمفرما بود تحريك كند. لذا وليد برخاست و به جمع دوستان خود آمد و به آنها گفت: او آدم دروغگويي است؟ همه گفتند: نه، او چهل سال به عقل و كياست در ميان ما شهرت داشته است. دوباره پرسيد: آيا مي‌شود گفت او كاهن است؟ گفتند: اللهم لا. سپس قدري انديشيد، و آنگاه ناگهان سر را بالا كرد و گفت: چيزي به‌نظرم رسيد كه مي‌شود به واسطه آن پيغمبر را از صحنه بيرون كنيم، چيزي كه مردم آن را مي‌پذيرند، و آن اين است كه بگوييم: پيغمبر جادوگر است، براي اين‌كه جادوگرها روابط ميان زن و شوهر يا دو تا برادر، يا پدر و پسر را به‌هم مي‌زنند، و پيغمبر هم‌چنين كاري را انجام داده است. گفتند: آري، اين خوب است. سرانجام در ميان مردم شايع كردند كه اين مردي جادوگر است.
پس از اين جلسه مشركان، از بس كه آن جلسه بد بوده غضب پروردگار عالم ظاهر شده و درپي آن چند آيه برضد آن جلسه و برضد وليد در قرآن آمده است؛ مي‌فرمايد: «اِنَّه فَكَّرَ وَقَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ تُمَّ نَظَرَ وَاسْتَكْبَرَ فَقالَ اِنْ هَذَا اِلّاسِحْرٌ يُؤْثَرُ اِنْ هذا اِلّا قَوْلُ الْبَشَرِ» (مدثر/18ـ25) .
مي‌فرمايد: فكر كرده است. مرده باد براين نگرش! باز دوباره مي‌فرمايد: مرده باد براين فكرش! حرف را برد و برگرداند فكر كرد و كرد و كرد و بالاخره گفت: «ان هذا الا سحر يوثر»؛ اين قرآن يك سحر مؤثري است در ميان مردم. وليدبن‌مغيره با آن فصاحت و بلاغتش، وليد‌بن‌مغيره با آن جمله اول، اينك جاي اين پرسش است كه وليد‌ چه كرد كه چنين آياتي عتاب‌آميز درباره او نازل شد؟ پاسخ آن است كه در مورد او تنها و تنها يك نكته وجود داشت و آن آلودگي دل است. خدا نكند تكبر بردل كسي حكمفرما باشد، خدا نكند، پول‌پرستي و رياست‌طلبي بردل كسي حكمفرما باشد كه چنين كسي حاضر است دوثلث جهان را نابود كند و براي اين‌كه بر ثلث ديگري حكومت كند، حاضر است كارهاي زشتي انجام بدهد.
يكي از نويسنده‌ها جمله عجيبي نقل مي‌كند و مي‌گويد: دختري در حال مرگ بود و همه به حال اين دختر گريه مي‌كردند، بويژه آن‌كه او نامزد بود. در اين ميان ديدند مي‌گويد: بگذار بميرم و آنگاه انگشترم را درآور. وقتي نگريستند متوجه شدند آن پيرزني كه بالاي سرش ايستاده منتظر است تا او چشمهايش را ببندد، تا وي انگشتر نامزدي او را درآورد و بدزدد.
مشاهده مي‌كنيد كه آن دخترك التماس مي‌كند تا زنده هستم به اين انگشتر علاقه دارم، صبر كن، بميرم بعد درآور. اما آن زن اعتنا نمي‌كند. هرچه آن دخترك دست خود را عقب مي‌‌كشد آن زن نيز دست خود را جلوتر مي‌آورد و مي‌خواهد انگشتر را از انگشت او درآورد؛ يعني آن‌كه حاضر است زشت‌ترين كارها را براي مختصري پول انجام دهد. چنين كسي ديگر گوش شنوا ندارد. او ديگر وجدان اخلاقي ندارد، او ديگر نمي‌شنود و نمي‌فهمد كه اين دختر خانم چه مي‌گويد؛ تمام انديشه او اين است كه به پول مختصري برسد.
شما عزيزان همه مي‌دانيد كه در دنياي امروز، حاكميت آمريكاي جنايتكار، با آن تمدن، با آن علم، با آن ثروت و با آن گستره حكومتش دست به چه كارهاي زشتي مي‌زند تنها بدان خاطر كه به ادعاي خودش، منافع مادي‌اش در خطر است.
عزيزان من، از آمريكاي جنايتكار درس عبرت بگيريد و از بي‌ادب، ادب آموزيد. ببينيد چه كارهاي زشتي در دنياي امروز و در دنياي علم و دانش صورت مي‌گيرد. چرا؟ تنها به دليل اين صفت رذيله‌اي كه در دنيا حكمفرماست. اروپا با آن علم و تمدنش، اروپا با آن كارهاي فوق‌العاده خوبش، به اندازه‌اي كارهاي زشت دارد كه انسان شرمش مي‌آيد آن را تصور كند. چه رسد به اين‌كه از آن سخن بگويد. چرا؟ تنها براي اين‌كه غيرت از مردها و عفت از زنها رفته است. وقتي يك انسان غيرت نداشته باشد، وقتي يك خانم يا يك دختر خانم عفت نداشته باشد كارهاي زشتش به اندازه‌اي مي‌‍‌شود كه يك دختر كوچك ما، يا يك پسر كوچك ما، نمي‌تواند آن را تصور كند. يكي از آقايان پزشك به من مي‌فرمود كه با زن و بچه‌ام به اروپا رفتيم ـ او براي گرفتن تخصصش رفته بودـ وي گفت: در ماشين كه مي‌رفتيم دختر چندساله من يك صحنه بدي ديد، اما به رو نياورد، ما هم به رو نياورديم. دوسه روز اين دختر بچه فكر مي‌كرد و بعد از دوسه روز يك بار سربلند كرد و گفت: بابا تو مسلماني؟ گفتم: آري گفت: نه، اگر مسلمان بودي اين‌جا نمي‌آمدي. آنگاه بنا كرد به گريه‌كردن. گفت: بابا، من نمي‌توانم اين‌جا صبر كنم. ما را ببر و خودت تنها بيا. آن پزشك به من گفت: مجبورم كه در آن‌جا تنها بمانم، بدان علت كه زن و بچه‌ام حاضر نشدند چنين صحنه‌هايي را ببينند.
پس مي‌بينيد در دنياي حاضر غيرت و عفت نيست، و اكنون جاي اين پرسش است كه چرا دنياي علم چنين شده است. تنها علت اين امر، و تنها پاسخ اين سؤال در حاكميت صفات رذيله است، و ما بايد درس عبرت بگيريم، آن‌سان كه مي‌فرمايد: «فَبَشِّرْ عِبادِ الْذَّينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ اَحْسَنَه اُولئكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللّهُ وَاُولئكَ هُمُ اُولُوالْاَلبابَ» (زمر/17و18) .
قرآن شريف درباره بلعم باعورا چند آيه دارد كه براي ما زنگ خطر است. مي‌فرمايد: «وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَاَء الَّذي اَتَيْناهُ آياتِنا» (اعراف /175). وي آدمي بود كه به او علم داده بوديم. حتي آن‌گونه كه مي‌دانيد در روايات ما «نَبَأ الَّذي اَتَيْناهُ آياتِنا» معناي خاص ديگري هم دارد، يك روشنايي و نور. او نه فقط از علم و آگاهي بهره داشته، بلكه برخوردار از الهاماتي هم بوده، و بالأخره يك عنايات ويژه‌اي از طرف حق به او داده شده است. اما مي‌فرمايد «فَانْسَلَخَ مَنْها فَاَتْبَعَهُ الْشَّيْطانُ وَكانَ مِنَ الْغَاوِينَ» (اعراف/175)؛ آنچه به او داده بوديم رفت؛ «فَانْسَلَخَ مَنْها». مثل ماري كه از پوست بيرون بيايد، از آن عنايت خاص ما بيرون آمد و تابع شيطان و يا شيطان تابع او، و بالأخره گمراه شد، آن‌هم چه گمراهي سختي! بعد مي‌فرمايد: «وَلَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَلكِنَّه اَخْلَدَ اِلَي الْاَرْضِ وَاتَّبَعَ هَواهُ» (اعراف/176).
ديگر كارش به آن‌جا رسيد كه نشد دست او را بگيريم، ديگر در زمين ميخكوب شده بود، تنها به خاطر هوي وهوس، و براي اين‌كه هوي و هوس بردل او حكمفرما شد، و آن صفت رذيله او را در زمين ميخكوب كرد به اندازه‌اي كه ديگر دست عنايت ما نتوانست او را بالا ببرد.
اين آيات در ادامه خود زنگ خطري نيز براي ما طلبه‌ها دارد، و مي‌فرمايد «فَمَثَلُه كَمَثَلِ الكَلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ اَوْ تَتْرْكْهُ يَلْهَثْ» (اعراف/176). كار آن مرد به جايي رسيد كه مثل يك سگ‌ هار شد. سگ هار صفت رذيله‌اش اين است كه اگر به او حمله كني حمله مي‌كند، اگر هم به او حمله نكني او همان درندگي خود را دارد. سگ هار صفت رذيله‌اش اين است كه حتي اگر يك بچه بي‌گناه را مقابل خود ببيند او را مورد حمله قرار مي‌دهد، زبان خود را در مي‌آورد وله‌له مي‌كند و پارس مي‌كند، و به هر بيگناهي حمله مي‌كند، هم كسي‌كه به او حمله كرده و هم كسي‌كه به او حمله نكرده است.
مفاد اين آيه آن است كه اگر كسي صفات رذيله بر او حكمفرما شود، علمش براي جامعه مضر است. چنين كسي خواه در جامعه باشد و خواه نباشد، خواه جامعه او را بپذيرد و خواه نپذيرد براي جامعه مضر است. اگر جامعه او را نپذيرد عقده‌اي مي‌شود. عليه‌السلام، عليه روحانيت، عليه انقلاب و بالاخره عليه انسانيت كتاب مي‌نويسد، و اگر هم جامعه او را بپذيرد به فرموده حضرت امام خميني(ره) مي‌فرمودند: به تجربه براي من اثبات شده ـ اتفاقاً اين فرمايش ايشان براي من هم اثبات شده است ـ كه هر دهي، هر شهري كه عموماً نجيب و ذاتاً متدين باشد، اگر ريشه‌‌يابي كنيد خواهيد ديد كه عالمي يا علمايي مهذب در ميان آنها بوده‌اند، يا الآن هستند، و هر شهري كه ذاتاً نانجيب و بد باشد يا اكثر آنها بد باشند، خواهيد ديد عالمي يا علمايي غيرمهذب در ميان آنها بوده يا الآن هستند.
اين فرمايش حضرت امام خيلي ارزش دارد و زنگ خطري براي ماست. ما طلبه‌ها بايد بدانيم حساب ما جداي از حساب ديگران است. امام صادق(ع)ـ كه اين چند روزه شهادت ايشان است و بايد اسمي از ايشان ببرم و خدا را شكر مي‌كنم كه اسمي از ايشان آمدـ به يكي از خويشان سببي دور خود فرمود: «الحسن لكل احد حسن و منك احسن لمكانك منا والقبيح لكل احد قبيح و منك اقبح لمكانك منا»؛ كار خوب از هر كه سرزند خوب است اما از تو بهتر است؛ چون منسوب به ما هستي. كار بد نيز از هر كه سر بزند بد است، اما از تو بدتر است؛ چون منسوب به مايي. اين روايت خطاب به اين جلسه پرعظمت است و امام صادق(ع) به شما عزيزان فرموده است.
حضرت رضا(ع)، كه ان‌شاءالله نظر لطفي به مجلس ما دارد، الآن به زبان حال به همه مي‌گويد: «الحسن لكل احد حسن و منك احسن لمكانك منا والقبيح لكل احد قبيح و منك اقبح لمكانك منا». حساب ما غير از حساب ديگران است. عزيزان من، ما اگر مهذب باشيم، با علممان و با گفتارمان مي‌توانيم ديگران را بسازيم كه امام صادق(ع) به شاگردانشان سفارش مي‌كردند: «كونوا دعاه الي الله بغير السنتكم و كونوا لنازينا»؛ زينت ما باشيد و با عملتان ديگران را بسازيد. البته اين ساختن نه اين است كه به فرموده حضرت امام مسجديها را مي‌سازيد، بلكه بايد با عملت نسل آينده را بسازي و مردمي نجيب و متدين تحويل جامعه بدهي كه اين كاري با ارزش و احياي انسانهاست، آن‌سان كه قرآن مي‌فرمايد: اگر يك نفر را زنده كني مثل اين است كه جهان را زنده كرده باشي؛ «وَمَنْ اَحْياها فَكَاَنَّما اَحْييَ النّاسَ جَميعاً» (مائده/32)
امام صادق(ع) هم‌چنين مي‌فرمايد: «ولاتكونوا لناشينا» يعني مايه ننگ ما نباشيد. دوستان، مواظب باشيد، با عملتان براي امام صادق(ع) براي امام عصر(عج) براي روحانيت ننگ نباشيد. اگر چنين شديم چه پيش خواهد آمد؟ به فرموده حضرت امام نس آينده را نابود مي‌كنيد، آن‌هم چه نابودي، كه قرآن مي‌فرمايد «اگر كسي را بكشيد يعني يك فرد را منحرف كنيد مثل اين است كه جهان را كشته باشيد. گناه انحراف يك‌ انسان، كشتن يك انسان نيست، يك نسل كشي است.
وظيفه ما سنگين است، گرچه الحمد‌لله پاداش ما هم پرعظمت است. وظيفه ما سنگين است و ما بايد قبل از همه‌چيز درصدد باشيم صفات رذيله را از دل بزداييم. جمله‌اي كه بايد با كمال جسارت به همه شما عرض كنم اين است كه بدانيم نمي‌شود به اين زودي كسي ادعا كند كه من مهذب هستم. چهل سال خون جگر مي‌خواهد آن‌هم به صورت مداوم تا انسان بتواند يك صفت رذيله را از دل بزدايد.
حتماً شنيده‌ايد كه مرحوم بحر‌العلوم ـ با آن عظمتش ـ تنها پس از سالها تلاش، و در آخر كار بود كه بالاي منبر رفت در حالي‌كه خيلي خشنود بود، مي‌گفت: الحمد‌لله توانسته‌ام ريشه ريا را از دلم بركنم و توانسته‌ام درخت خلوص را در دل غرس كنم.
همه ما صفت رذيله داريم، و به اين زوديها نمي‌شود آنها را ريشه‌كن ساخت، اگر درصدد نباشيم، به فكر نباشيم و تنها در حاشيه درسهايمان يك بحث اخلاقي داشته باشيم، كار درست نمي‌شود. مسأله خودسازي مقدم بر مسأله علم است. روشن است اگر علم نباشد روحانيت نيست، و اگر علم نباشد اين دستگاه نيست. اما مقدم بر علم مسأله تهذيب‌نفس است، و شما بايد دوش به دوش اين‌كه بايد عالم شويد درس هم بخوانيد و كاملاً تهذيب‌نفس كنيد.
بيش از اين مزاحم نمي‌شوم. و در پايان بحث يك آيه از سوره يس برايتان مي‌خوانم و اميدوارم اين آيه سرمشق همه ما براي تهذيب‌نفس باشد. مي‌فرمايد اگر صفت رذيله‌اي بردل كسي حكمفرما باشد ولو خيلي انسان قويي هم باشد، نمي‌تواند حركت كند، اگر سدي عقب يا جلوي او باشد چطور مي‌تواند حركت بكند، و بالأخره تشبيه معقول به محسوس. سومش مي‌فرمايد: اگر كسي چشمهايش بسته شده باشد چه‌طور مي‌تواند حركت كند، ولو وسيله عالي باشد ولو علم بالا باشد؟ قرآن كريم مي‌فرمايد: «اِنّا جَعَلْنا في اَعْناقِهِمْ اَغْلالاً فَهِيَ اِلَي الْأْذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ وَجَعَلْنا مِنْ بَيْنِ اَيْديهِمْ سَدّاً فَاَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لايُبْصِرُونَ» (يس/7ـ9) .
در اين آيه سه تشبيه معقول به محسوس دارد:
يك تشبيه اين‌كه صفت رذيله در دل نظير غل و زنجيري است برچشم؛
تشبيه دوم اين‌كه صفت رذيله در دل نظير يك سد است براي يك انساني‌كه مي‌خواهد حركت كند، آن‌هم سدي كه هم پشت‌سر او قرار دارد و هم پيش روي او؛
تشبيه سوم اين است كه اگر صفت رذيله‌اي بردل حكمفرما باشد، دل را كور مي‌كند و ديگر نمي‌تواند اين دل حركت كند، نظير كسي‌كه چشمهايش بسته است و نمي‌تواند حركت كند.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهم صفات انسانيت و حالت تنبه و بيداري، نورانيت دل، توفيق عبادت و بندگي و ترك معصيت، و توفيق وظيفه‌شناسي، و عمل‌كردن به وظيفه و توفيق تهذيب‌نفس به همه ما عنايت فرما!
خدايا، به عزت و جلالت عاقبت امر همه ما را ختم به خير فرما!
خدايا، به عزت و جلالت روح پرفتوح حضرت امام عالي است عالي‌تر فرما!
خدايا، با نابودي كفر با رسوايي كفر، بويژه با نابودي صهيونيسم و آمريكاي جنايتكار، روح پرفتوح امام را شاد فرما!
خدايا، به عزت و جلالت اين انقلاب و مقام معظم رهبري را در پناه امام زمان از همه آفات و بليات حفظ فرما!
پروردگارا، دست ما را در دنيا و آخرت از دامن قرآن و اهل‌بيت كوتاه نفرما!
خدايا، به حق حضرت زهرا(س) نظر لطف حضرت ثامن‌الائمه علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) را بر سر همه ما مستدام بدار!

و صلي‌الله علي‌ سيدنا و نبينا محمد وآله.

گفتار دوم
اهميت تهذيب نفس از ديدگاه قرآن ـ2
بحث ما درباه اهميت خودسازي و تهذيب‌نفس بود. در جلسه قبل در اين‌باره صحبت كردم. بحث امروز هم در همين‌باره است، و من خيال مي‌كنم بحث اين جلسه براي ما مفيدتر و لازم‌تر از بحث گذشته باشد.

تأكيد قرآن بر علم، تعليم و تعلم
قرآن شريف راجع به علم و تعليم و تعلم و معلم خيلي پافشاري كرده، و آيات فراواني در اين‌باره نازل شده است. قرآن شريف عالم را بر همه و همه مقدم مي‌دارد.
گرچه قرآن و اسلام همه امتيازها را ملغي كرده است، اما امتياز علم را به درجاتي، و امتياز عالم را به درجاتي قبول كرده است: «يَرْفَعِ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذينَ اوتُوُاالْعِلْمَ دَرَجاتٍ» (مجادله/11).
قرآن شريف يك براعت استهلالي دارد كه به ما مي‌گويد: مقام علم، مقام معلم، و مقام تعليم و تعلم خيلي بالاست. آيات اول سوره علق در كوه حراء بر پيغمبر(ص) نازل شد و پيامبر اكرم(ص) مبعوث به رسالت شدند: «بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الرَّحيمِ، اِقْرَأ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ، خَلَقَ الاِنْسانَ مَنْ عَلَقٍ، اِقْرَأ وَرَبُّكَ الاٌكْرَمُ الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الاِنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ» (علق/1ـ5)
از نظر قاعده براعت استهلال ، اين آيات بايد فشرده همه آيات باشد. اين آيات بايد برنامه بيست و سه‌ساله پيغمبر اكرم(ص) را تعيين كند. مي‌دانيد ادبار سمشان اين بود كه در خطبه كتابشان براعت استهلال داشتند، و در اين خطبه به‌طور فشرده تمام فصلها و مسايل كتاب را مي‌آوردند و اين خود يك نحوه فصاحت و بلاغت و شاهكار در ادبيات است.

براعت استهلال قرآن
اين آيات به منزلة براعت استهلال است و مي‌بينيد كه از اول تا آخر آيات رنگ علم و تعليم و تعلم و معلم دارد. در اين آيات دوبار اطلاق معلم برخدا شده است، در جمله اولش «اِقْرَأ بِاسْمِ رَبِّكَ» به تعليم و تعلم اهميت داده شده است. اين براعت استهلال در آيات ديگري به‌طور تفضيل آمده است.
گاه آيه‌اي در قرآن شريف تكرار مي‌شود، و اين تكرار علامت تأكيد است از جمله سورة جمعه «هُوَالَّذي بَعَثَ فِي الْاُمِّييّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُواعَلَيْهَمْ آياتِهِ وَيُزكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ» (جمعه/4) . پيامبر آمده، با معجزه و با قرآني آمده است، براي تعليم و تعلم او معلم است، هم معلم تربيتي است و هم معلم آموزشي. پيامبر با قرآنش آمده، «يُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ» يعني خودش و قرآنش معلم تربيتي است، خودش و قرآنش معلم آموزشي است.

هركجا علم است تمدن هم هست
قرآن شريف بعضي اوقات راجع به معلم و علم و تعليم و تعلم شاهكارهاي عجيبي به كار برده است. در سورة يس قضية‌انطاكيه را نقل مي‌كند. در آن‌جا اول انطاكيه را «ده» مي‌نامد: «وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أصْحابَ الْقَرْيَةِ»؛ پيغمبر، مردم آن ده را براي مردم مثال بزن. اين سازندگي دارد و براي خودسازي مفيد است. بعد پيغمبر وارد آن ده مي‌شود. بعد از آن‌كه پيغمبر خدا وارد آن ده شد، همان ده از نظر قرآن شهر مي‌شود، مي‌فرمايد: «وَجاءَ مِنْ اَقْصي الْمَدينَةِ»، مردي از كنار شهر، دوان‌دوان آمد و گفت: از اين مرد پيروي كنيد. همان انطاكيه كه اول ده بود و اطلاق ده برآن شده بود، بعد از آن‌كه پيامبر خدا، يعني عالم، يعني تعليم و تعلم، در آن‌جا آمد همان ده، شهر شد، و پروردگار عالم اطلاق شهر برآن كرد. اين بدان معناست كه از نظر قرآن هر كجا علم و تعليم و تعلم باشد تمدن آن‌جاست و هركجا عالم و تعليم و تعلم نباشد، ولو اين‌كه از نظر تمدن ظاهري خيلي بالا باشد، دهي بيش نيست.
قرآن شريف اگر عالمي از دنيا برود، كره‌زمين را به اندازه موت همان عالم كم‌ارزش مي‌داند. وقتي علم در روي كره‌زمين باشد از نظر قرآن كره‌زمين سنگين و پرقيمت است، و اگر عالمي از دنيا برود كره‌زمين سبك و بي‌قيمت مي‌شود. قرآن مي‌فرمايد: «وَاَلَمْ يَرَوْااَنْانَاْتِي الْأرْضَ نَنْقُصُها مِنْ اَطْرافِها» (رعد/41)؛ آيا نمي‌بينيد كه ما گاهي از زمين مي‌گيريم و زمين را ناقص مي‌كنيم؟ امام سجادـ سلام‌الله عليه ـ مي‌فرمايند: اين نقصاني‌كه در اينجا آمده است نقصان كمي نيست، نقصان كيفي است، و معناي آيه شريفه اين است كه اگر عالمي بميرد كرة‌زمين بي‌‌بها مي‌شود. از نظر كيفيت كم مي‌شود، و بي‌قيمت مي‌شود، و هرچه علم، تعليم و تعلم در كره‌زمين بيشتر باشد آن كره از نظر كيفيت سنگينتر، پربهاتر و تمام و كاملتر است.

هدف از تكوين و تشريع، علم است
بالاتر از اينها، قرآن شريف هدف از عالم تكوين و عالم تشريع را علم و تعليم و تعلم مي‌داند. اما عالم تشريع، همين آيه‌اي كه الان خواندم كه در قرآن تكرار شده است: «هُوَالَّذي بَعَثَ فِي الْاُمِْيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُواعَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ» (جمعه/4)؛ يعني علت بعثت انبيا و از جمله رسول گرامي، علت نزول كتابهاي آسماني و از جمله قرآن تعليم و تعلم است. هدف «يُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ» است. اين از نظر عالم تشريع. از نظر عالم تكوين هم قرآن مي‌فرمايد: «اَللّهُ الَّذي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَمِنَ الْارْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا» (طلاق/12) خدا آسمانها و زمينها را خلق كرده است، خدا آنچه در آسمانها و زمين است را خلق كرده است، يعني «ما سوي الله» را خلق كرده است، براي اين‌كه شما آدم شويد و بدانيد.

يك ساعت تفكر بهتر از يك يا هفتاد سال عبادت
ما اگر در اسلام چيزي براي تعريف علم، و براي اهميت تفكر، جز اين روايتي كه مشهور است «تفكر ساعه خير من عباده سنه» ؛ (يك آن يا يك ساعت فكر كردن، از يك سال عبادت بهتر است نداشتيم همين بسنده مي‌كرد. يك سال انسان روزه بگيرد و شبانه‌روز عبادت كند، اما يك ساعت فكر كند، اين روايت مي‌فرمايد: آن يك ساعت مطالعه‌كردن و فكر‌كردن از آن يك‌سال بالاتر است.
مرحوم حضرت امام ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ در چهل حديث اين‌طور نقل كرده‌اند: «تفكر ساعه خير من عباده سبعين سنه».
معلوم است، مسلم ايشان روايت را ديده‌اند كه در روايت «سبعين‌سنه» بوده است؛ يعني يك آن يا يك ساعت فكركردن، از هفتاد سال عبادت بالاتر است و يك ساعت مطالعه طلبه از هفتاد سال عبادتش بالاتر است.

همة علوم در اسلام محترم است
قدر متيقن از اين علم، معارف اسلامي است، گرچه همة علوم در اسلام فضيلت دارد. اطلاق علم در روايات ما و در قرآن شريف، بر همة علوم مقدم شده است، چه علومي كه مربوط به جسم انسان باشد(علم طبيعي) و چه علومي كه مربوط به روح انسان باشد، و چه معارف اسلامي اما قدر متيقن آيات، معارف اسلامي است. در آن روايت مشهور كه پيغمبر اكرم(ص) فرموده است: «إنما العلم ثلاثة: آية محكمة، فريضة عادلة، سنة قائمة» اين حصرو تأكيد، حصر و تأكيد اضافي است؛ يعني همه علوم را علم مي‌دانند، اما سه علم است كه اين سه علم را برتر از همه علوم مي‌دانند. كلام براي برتري و براي تأكيد مطلب با «اِنَّما» شروع شده و براساس اين روايت، علم سه چيز است: علم به اصول دين، علم به احكام يعني فقه، و علم به اخلاق يا علم به كيفيت تهذيب نفس. اين‌قدر متيقن است، ولي به هر حال، علم و تعليم و تعلم، عقل را تقويت كردن، ملاشدن، متخصص‌شدن در امري از امور، چه مادي و چه معنوي، نزد شارع مطلوب است.

دو صبغة لازم براي علم
چيزي كه همه مخصوصاً ما طلبه‌ها بايد به آن توجه داشته باشيم اين است كه اين علم بايد دو رنگ داشته باشد. اگر اين دو رنگ به علم و تعليم و تعلم بخورد، آن علم در اسلام ارزش دارد، اما اگر اين دو رنگ يا يكي از اين دو رنگ را نداشته باشد از نظر قرآن علم ولو خيلي بالا باشد، به اندازه بال مگسي ارزش ندارد: صبغة اول تهذيب‌نفس است. بايد دوش‌به‌دوش تعليم و تعلم تهذيب‌نفس باشد. عالمي كه درخت رذالت را از دل كنده و درخت فضيلت را به جاي آن غرس كرده باشد، علم اين عالم در اسلام فضيلت دارد. اما اگر علمي باشد كه با آن علم تهذيب‌نفس نباشد، و اگر علمي باشد كه صفت رذيله‌اي بر صاحبش حكمفرما باشد، اين علم ارزش ندارد. از قرآن بگويم: قرآن شريف صاحب اين علم را به سگ تشبيه كرده است، آن‌هم سگ هار، سگ درنده، يعني آن علم براي خودش و براي جامعه‌اش فوق‌العاده ضرر دارد.

عالم بي‌عمل همچون سگ هار
قرآن مي‌فرمايد: «وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأالَّذي آتَيْناهُ آياتنا فَانْسَلَخَ مِنْها فًاًتْبَعَهُ الْشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوينَ، وَلَوْشِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَلكنَّه اَخْلَدَ اِلَي الْأرْضِ وَاتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ اَوْ تَتْرْكْهُ يَلْهَثْ» (اعراف/17و176)؛ پيغمبر مثال بزن براي مردم، مثال بزن براي طلبه‌ها، به آن عالمي كه عملش بالا بود، علم به اندازه‌اي بالا بوده كه قرآن مي‌فرمايد: از آياتمان به او داده بوديم، «وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأالَّذي آتَيْناهُ آياتِنا»، اما از اين علمش نه تنها استفاده نكرد، بلكه «فَانْسَلَخَ مِنْها» علم را زيرپا گذاشت و متابعت از شيطان كرد و گمراه شد. مي‌خواستيم به واسطه علمش او را بالا ببريم، برايش در عالم ملكوت اسم و رسمي درست بكنيم، ولي او در زمين ميخكوب شده بود و صفت رذيله‌اش او را به زمين چسبانده بود و علم نتوانست او را بالا ببرد، ما نتوانستيم او را بالا ببريم؛ زيرا استعداد و لياقت نبود.
بعد قرآن داغش مي‌كند؛ مي‌فرمايد مثل اين، مثل يك سگ هار گزنده است كه اگر با او كار داشته باشند گزندگي دارد، حمله مي‌كند، و اگر هم با او كار نداشته باشند، باز حمله مي‌كند، باز گزندگي مي‌كند؛ يعني علمش موجب وزر و وبال براي خودش و موجب وزر و وبال براي جامعه‌اش است.
خدا نكند علم دست نااهل بيفتد، دست كسي‌كه بگويد: من قضيه بوسني و هرزگوين را مي‌بينم، ساكتم، نمي‌بينم و ساكتم، بلكه تأييد مي‌كنم، براي اين‌كه آن جا منافع مادي ندارد. اين جمله يك شعار است، اين جمله يك دلالت است بر اين‌كه دنياي روز علم دارد. راستي‌كه علم دارد! دنياي روز اتم را شكسته است، دنياي روز، دنياي كامپيوتري شده است، دنياي روز از نظر علم حيرت‌انگيز است، اما همين دنياي روز از نظر درندگي هم حيرت‌انگيز است، يك باغ وحش به تمام معنا شده است، يك درندگي عجيبي از علم از عالم پيدا شده است.
آيا علم و شكستن اتم اين بدبختي را براي جامعه آورده است؟ آيا شكستن اتم و كامپيوتر اين مصيبتها را براي دنياي روز آورده است؟ نه، علم آمده در يك ظرفي كه آن ظرف آلوده است، مثل يك آب گوارا كه در يك ظرف آلوده قرار گيرد. ظرف آلوده آن آب گوارا را آلوده مي‌كند، ظرف آلوده همان علم بي‌رنگ را، بلكه رنگ تقدس‌دار را به رنگ خودش در مي‌آورد، و همان آب زلال گوارا را ظرف متعفن، متعفن مي‌كند.
خيال نكنيد فقط قضيه بوسني و هرزگوين است و مي‌خواهند نسل‌كشي كنند، قضيه جنگ جهاني دوم نيز يك نشان ديگر است، هشت سال جنگ تحميلي براي ايران، قضيه عراق و بالاخره... قضايايي كه بعد از ترقي علم پيدا شده، همه شواهد خوبي براي اين آيه شريفه هستند. آيه شريفه مي‌فرمايد: علم اگر آمد در يك ظرف آلوده، در كسي‌كه حب به دنيا دارد، در كسي‌كه حب به رياست دارد، در كسي‌كه منيت و خوديت بر او حكمفرماست، اگر علم آمد در اين ظرف آلوده، كارش بدان‌جا مي‌رسد كه دنياي امروز مي‌شود.
اگر آمريكا اتم را نشكسته بود بهتر بود يا نه؟ اگر دنياي اروپا مواد شيميايي را كشف نكرده بود بهتر بود يا نه؟ آيا اين مصيبتها كه آمده براي كشف مواد شيميايي است نه؟ آيا براي شكستن اتم است؟ نه. پس چرا همه‌وهمه، حتي خودشان مي‌گويند: اي كاش اتم شكسته نشده بود و اي كاش مواد شيميايي و علم فيزيك و شيمي كشف نشده بود و ترقي نكرده بود؟ همه‌وهمه براي اين است كه علم نزد نااهل و نزد كسي آمده كه قضيه عراق را با آن بمبها، قضيه ايران را با آن جنايتها به وجود آورد، بعد هم يك شعار دارد: مي‌گويد: من زنم، مي‌كشم، براي اين‌كه منافع مادي‌ام در مخاطره است.» آيا اين جمله معين «منافع مادي‌ام در مخاطره است، پيش عقل خودش، پيش وجدان اخلاقي خودش پذيرفته است؟ نه. شعار است، اما شعاري كه همه مي‌دانند شعار غلطي است. شعار قاعده «غلبه قوي بر ضعيف» است. آيا قاعده غلبه قوي بر ضعيف مربوط به انسانهاست يا مربوط به حيوانها؟
اگر مربوط به انسانها نيست، چرا علم موجب شده است كه مال انسانها باشد؟ چرا كار به اين‌جا رسيده كه همه‌وهمه مي‌دانند و گفتنش تكرار مكررات است؟ قرآن مي‌فرمايد: تقصير علم نيست؛ علم نور است. تقصير علم نيست؛ علم تقويت است، تقويت انسانيت، و تقويت عقل. پس چرا چنين است؟ تقصير نااهل بودن عالم است، و تقصير اين‌كه علم در ظرف آلوده قرار گرفته است اگر يادتان باشد در جلسه اول تقاضا مي‌كردم اين آيه كوچك را هميشه درنظر داشته باشيد: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ شاكِلَتِهِ» (اسراء/84)؛ پيغمبر بگو: از كوزه همان برون تراود كه در اوست. پيغمبر بگو: اگر انسان آلوده باشد، اگر صفت رذيله‌اي بردل انسان حكمفرما باشد، فكرش آلوده است، گفتارش پليد است و كردارش پليد. اما اگر دل پاك باشد، گفتارش طيب است، كردارش پاك است و فكر طيب است و پاك؛ فكرش خدمت به اجتماع، كارش ديگر گرايي و گفته‌هايش به نفع ديگران است.
اما اگر انسان آلوده شد، فكرش خودخواهي است، گفتارش خودخواهي است و كردارش نابودكردن ديگران و خودخواهي. قرآن مي‌فرمايد: اينها وقتي‌كه مسلط شدند برشهري، مسلط شدند بر اجتماعي «يُهْلِكَ الْحَرْثَ» (بقره/205) چرا دنياي روز با علمش «يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ» است؟
چرا اينها درصددند نسل آينده را نه فقط در بوسني و هرزگوين، بلكه نسل آينده خودشان را هم نابود، آلوده بي‌اهميت، بي‌غيرت، و بي‌عصيبت ديني كنند؟ همه‌وهمه به خاطر اين است كه حزب صهيونيست مي‌بيند اگر مرد در عالم باشد او بايد برود كنار مردها را مي‌خواهند نامرد كنند. زنها را مي‌خواهند نازن كنند. براي چه؟ براي اين است كه غيرت را از مردها و عفت را از زنها بردند، آن‌همه به نام چه؟ به‌نام آزادي، و براي چه؟ براي اين‌كه منافع مادي آنها تأمين شود. از زن، خوب بتوانند استفاده مادي يعني استفاده جنسي كنند. از مردها خوب بتوانند بار بكشند؛ زيرا اگر راستي غيرت باشد (غيرت ديني، غيرت ناموسي، غيرت اجتماعي) مرد حاضر نيست كسي بر او، بر مملكت او و افراد اجتماع او حكومت كند. مي‌بينند بهترين راهها اين است: بي‌غيرتي و بي‌عفتي در اجتماع، و نتيجه همه تأمين منافع مادي براي آنها.
از آنها كه بگذريم در اهل علم وقتي‌كه انسان مطالعه كند مي‌بيند هر دين اختراعي، هر خلاف ديني كه پيدا شده است زير سر علم منهاي تهذيب است. اگر صوفيگري، اگر شيخيگري، اگر بهائيگيري، اگر وهابيگري و بالاخره اگر قادياني‌گري در اين ممالك و از جمله در ايران آمد، براي اين است كه منافع مادي آنها تأمين شود، براي اين است كه آن عمامه مقدس آمده بود روي يك صفت رذيله، و آن صفت رذيله بدان‌جا رسيد كه وهابيگري و بهائيگري در حجاز و در ايران منتشر شود.
وقتي‌كه مي‌خواستند بر ممالك مسلط بشوند، مثل ميرزاعلي محمد باب را در ايران آوردند، و مثل آن مردك را در حجاز بردند، و مثل آن قادياني را در پاكستان، و بالاخره دينهايي اختراعي و مضر وداغ، به نام خدا، به نام پيغمبر، به نام تمدن براي انسانها آوردند. اينها را استكبار آورد، اما به واسطه كي؟ به واسطه كسي‌كه علم داشت، اما تهذيب‌نفس نداشت، علم داشت اما صفت رذيله‌اي هم بر آن حكمفرما بود.
عزيزان من به شما بگويم: اگر صفت رذيله‌اي برشما حكمفرما باشد، شيطان انسي شما را مي‌برد، شيطان جني شما را مي‌برد. نمي‌شود دل ناپاك باشد اما شيطان انسي و شيطان جني اين دل را نبرد. معمولاً آن دلي‌كه ناپاك باشد ملائكه رحمت خدا در آن دل نيست. در روايات از رسول‌اكرم(ص) مي‌خوانيم كه «لاتدخل الملائكه بيتا فيه كلب» ؛ در خانه‌اي كه سگ باشد، ملائكه رفت و آمد ندارد. اين‌چه خانه‌اي است؟ دل ناپاك. اگر دل يك صفت رذيله‌اي در آن باشد، نمي‌تواند دل الهام داشته باشد. قرآن مي‌گويد: الهام عكس دارد. «اِنَّ الْشَّياطينَ لَيُوحُونَ اِلي اَوْلياءِ هِمْ لِيُجادِلوْكُمْ» (انعام/121) همان شيطانها به اين وحي و الهام مي‌كنند، براي اين‌كه بتواند ناحق جلو رود و حق را مغلوب كند. اگر صفت رذيله‌اي باشد معلوم است كه ديگر رحمت خدا و دست عنايت خدا در اين دل نيست، و وقتي‌هم رحمت خدا و عنايت خدا نباشد ديگر شيطان هست.
شيطانها هم تفاوت دارند به قول مرحوم آيه‌الله آقا شيخ غلامرضا يزدي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ همه شيطان دارند، اما من «ملاشيطان» دارم! خيال نكنيد كه شيطان شما عالم نيست عالم است و از هر راه براي آدم غيرمهذب جلو مي‌آيد، همان علم به جاي اين‌كه دين را ترويج كند دين را تخريب مي‌كند.
تاريخ براي انسان تنبه خوبي است. قرآن شريف يازده مرتبه تأكيد دارد كه سير در تاريخ كنيد: «فَسِيرُوا فِي الْأرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذّبِينَ» (نحل/36و آل‌عمران137)، «قُلْ سِيرُوا فِي الْأرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمينَ» (نحل/69) يازده مرتبه امر مي‌كند كه ما سير در تاريخ كنيم؛ يعني ما طلبه‌ها آن وقتي‌كه كار نداريم، يك ساعت بنشينيم و بينديشيم كه اين ميرزاعلي محمد باب از كجا پيدا شد؟ اين ابن‌تيميه با آن علمش از كجا پيدا شد؟ آن قادياني با اين علمش در پاكستان و هندوستان از كجا پيدا شد؟
اين انديشيدن، ما را بدان مي‌رساند كه انگليسها او را به ايران آوردند، آن ديگري را به پاكستان، او را نيز به حجاز. اكنون بايد فكر كنيم، اينها چرا زيربار انگليسيها رفتند. فكر ما مي‌رسد به اين‌جا كه اين براي اين علمشان نبود. براي آلودگيشان بود، براي ماديگرايي‌شان بود، براي رياست‌طلبي‌شان بود، و براي لجاجت، خوديت و منيتشان بود. وقتي‌كه صفت رذيله‌اي بر دل كسي حكمفرما باشد، دانسته، به قول قرآن شريف، پا روي حق مي‌گذارد، و دانسته، روبه باطل مي‌رود.
شما خيال نكنيد اين افرادي‌كه دين اختراع كردند، اين افرادي‌كه برضد اسلام كتاب نوشتند، اين كساني‌كه در برابر اسلام و روحانيت مكتب آوردند، اينها نمي‌دانستند چه كنند؟ نه، پروردگار عالم حجت را بر همه‌وهمه تمام مي‌كند. قرآن مي‌گويد: مي‌دانستند، اما چرا چنين شدند؟ براي اين‌كه هوا و هوس بردل آنها حكمفرما بود، چنان‌كه قرآن مي‌فرمايد: «اَفَرَأيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَواهُ وَاَضَلَّهُ اللّهُ عَلي عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلي سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلي بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِاللّه اَفَلا تَذكَّرُونَ» (حاشيه/23).
وقتي‌كه هوا و هوس بردل آنها حكمفرما بود و دل آنها آلوده بود، دانسته روبه ضلالت رفتند و عمر عزيز خود را صرف باطل كردند، عمري كه اگر صرف باطل و هوا و هوس شد هيچ ارزشي ندارد. امام سجاد مي‌فرمايد: «... اللهم ان كان عمري مرتعاً للشيطان فاقبضني اليك» ؛ خدايا اگر بناست عمر من چراگاه شيطان شود من هرچه زودتر بميرم بهتر است؟ چقدر حرف بالاست!
تقاضا دارم بعد از نمازتان و درمظان استجابت دعايتان، دعا كنيد: خدايا اگر بناست من عالم غيرمهذب شوم سلب توفيق كن از من، ديگر من درس نخوانم. خدايا اگر بناست كه عمر من و علم من چراگاه براي شياطين انسي و جني باشد، هرچه زودتر بميرم، و از عالم بيرون بروم، سزاوار من و اجتماع من است و براي خودم و براي اجتماع مفيدتر است.
بايد دوش‌به‌دوش تحصيل، تهذيب، باشد، تعليم و تعلم و ملاشدن خيلي مشكل است؛ محروميتها مي‌خواهد، تحمل سختيها و مشكلات مي‌خواهد. علامه‌مجلسي رضوان‌الله تعالي عليه ـ در جلد اول بحار رواياتي را در همين موضوع مي‌آورد.
علم پيدا كردن، ملاشدن، با سوزن چاه كندن است، اما مهذب‌شدن و درخت رذالت را از دل كندن، با مژه چاه كندن است. راستي چنين است. اين امر مهم مشكل است اما لازم است، واوجب واجبات است. با حوصله، با صبر و با استقامت بايد جلو رفت. اگر يك شبانه‌روز گذشت و تهذيب‌نفس نكرده‌ايد خيلي متأسف باشيد، خيلي متأثر باشيد، و روز بعدش حتماً جبران كنيد. بايد ادامه داشته باشد. البته اندك‌اندك بايد جلو رفت؛ يكباره نمي‌شود، به يك سال و دو سال نمي‌شود. بايد در راه باشيد و دوش‌به‌دوش ملاشدنتان كاري بكنيد كه، انشاءالله، مهذب بشويد، كاري بكنيد رياست طلبي، عصبيت، خودخواهي، پول‌پرستي و امثال اينها برشما حكومت نكند، علم بر شما حكومت نكند. اين زنگ اول.
صبغه دوم ـ رنگ دومي‌كه از اين رنگ كمتر نيست و قرآن شريف پافشاري روي آن دارد «رنگ تقوا» است. يك عالم بايد متقي باشد، بايد خدا ترس باشد، بايد جزء ذات او باشد: يعني ملكه تقوا سرتاپاي او را گرفته باشد. بايد چشم او متقي باشد، گوش او، دست و پاي او، متقي باشد و تمام اعضاي او متقي باشند، و از اينها بالاتر، بايد دل او متقي باشد؛ يعني خداپرستي در دل او رسوخ كرده باشد.
اگر اين تقوا باشد، تقويت خوبي است براي علم، و علم در يك ظرف نوراني جاي مي‌گيرد، اما اگر تقوا نباشد، اولاً قرآن شريف در همان سوره جمعه كه تعريف علم مي‌كند و مي‌فرمايد: عالم تشريع براي علم است، بلافاصله مي‌فرمايد: «مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ اَسْفاراً» (جمعه/5). علم منهاي تقوا، علم براي كسي‌كه فاسق و فاجر باشد، علم براي كسي‌كه چشمش، گوشش، زبانش، دلش كليد نداشته باشد، مثل يك‌بار كتابي است كه سوار يك الاغ باشد؛ به غير از خستگي براي اين الاغ چيزي ندارد. انصافاً اين آيه هم خيلي عتاب‌آميز است، يعني در حالي‌كه مي‌گويد علم براي اين عالم فايده‌اي ندارد، بي‌اعتنايي عجيبي به اين عالم مي‌كند: «مَثَلَهُ كَمَثَلِ الْحِمارِ». در آن‌جا مي‌گفت: «مَثَلَهُ كَمَثَلِ الْكِلْبْ»، اما در اين‌جا مي‌گويد: «مَثَلَهُ كَمَثَلِ الْحِمارِ»، يعني همين عالم بي‌تفاوت، همين عالم منغمر در گناه، به اندازه‌اي بي‌فهم و بي‌شعور مي‌شود، كه با عمامه‌اش نگاه شهوت‌آميز مي‌كند، به اندازه‌اي بي‌فهم و بي‌شعور مي‌شود كه در مجالس، غيبت مي‌كند، تهمت مي‌زند، شايعه پراكني مي‌كند. راستي اگر انسان يك كمي فكر كند، مي‌شود يك كسي عمامه سرش باشد اما نگاههاي آلوده هم داشته باشد؟ آيا اين جمع بين ضدين يا جمع نقيضين نيست؟ آيا مي‌شود كسي با عمامه‌اش در مجلس عوام غيبت را ياد مردم بدهد؟ ابهت غيبت را از دلها ببرد؟ قرآن مي‌گويد: بله مي‌شود، قرآن مي‌گويد: آن عالمي كه خدا ترس نباشد، چنين مي‌شود؛ يعني يك الاغ مي‌شود، يك بي‌شعور مي‌شود و اين بي‌شعور ديگر نمي‌تواند فكر بكند كه اين نگاههاي آلوده من به اين زن چه معنا دارد و اين زن چه مي‌گويد؟ يعني اگر مثلاً يك خانمي، اين خانم به تمام معنا خودش را درست كرده باشد، براي اين‌كه نامحرم به او نگاه كند، با وضع بدي به خيابان آمده باشد، جوانها به او نگاه مي‌كنند، عشوه‌گري مي‌كند. اما اگر يك عمامه به سر يك نگاه شهوت‌آميز به او بكند، او در دلش ـ اگر به زبانش نگويدـ به زبان حالش مي‌گويد: خاك بر سر تو با اين عمامه، با اين عمامه تو چرا؟
اگر در مجلسي، خود او ده تا غيبت كند چيزي نيست، اما من با عمامه‌ام، شما با اين عمامه، بفهمند تو طلبه هستي، ولو عمامه نداري، يك غيبت كني، با زبان قالش، يا با زبان حالش مي‌گويد: تو چرا؟ تو كه مروج اين هستي كه غيبت را از بين ببري، تو رفتي طلبه شدي كه ريشه غيبت و تهمت و شايعه را بكني، چرا خودت آبياري مي‌كني؟
ممكن است خودش يك آدم گرانفروش، متقلب، حقه‌باز، رباخوار، رشوه‌خوار، مال مردم‌خور باشد، اما همين اگر بفهمد يك طلبه شهريه مي‌گيرد، اما درس نمي‌خواند، بفهمد يك طلبه اعتنا به حق‌الناس ندارد، همان آدم به زبان قالش غيبتها مي‌كند، به زبان حالش تهمتها مي‌زند ولي بالأخره با زبان قال و حال به همين طلبه مي‌گويد: تو چرا؟
همه اينها به ما چه مي‌گويد؟ اين‌كه در عمق جان همه و از جمله ما اين است كه طلبه بايد باتقوا باشد. فطرت انسانها، عمق جان انسانها، وجدان اخلاقي انسانها مي‌گويد: بايد خداترس باشي. اما اين جمله را عمق جان ما بيشتر به ما مي‌گويد. لذا در آن آيه‌اي كه اول خواندم قرآن همين را تذكر مي‌دهد و مي‌فرمايد: عالم والاست، آن هم نه يك درجه، دو درجة بلكه درجات، اما كدام عالم؟ «يَرْفَعِ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذينَ اوُتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ». اين ايمان در اين‌جا آن ايمان عقلي نيست.
يك قاعده كلي داشته باشيد. در قرآن شريف كه معمولاً ايمان را كه اطلاق مي‌كند، مقصود ايمان قلبي و ايمان عملي است؛ آن ايماني كه رسوخ در دل كرده است و دل را وا مي‌دارد نماز اول وقت بخواند، وا مي‌دارد اجتناب از گناه بكند. اين آيه مي‌فرمايد: عالم به درجاتي برتري بر ديگران دارد، اما عالمي كه با عمل باشد. در ذيل همين آيه شريفه، مرحوم طبرسي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ در احتجاج يك روايت نقل مي‌كند؛ مي‌فرمايد: هشام‌بن‌حكم يك جواني بود هنوز ريش در نياورده بود، خطي در صورت او پيدا شده بود. بر امام صادق(ع) وارد شد، «والمجلس غاص باهله» از اشرافي‌ها، از پيرمردها، از بزرگاني نشسته بودند. چشم امام صادق كه افتاد به هشام، بلند شد. امام صادق ايستادند، هشام را بردند پهلوي خودشان نشاندند. اين كار بر اهل مجلس، بر پيرمردها، براشرافي‌ها، و بر بني‌هاشم گران آمد.
امام صادق(ع) ديدند جلسه از اين كار بدش آمد و اين كار بر جلسه‌ گران آمد. تا امام صادق(ع) اين حالت را ديدند آيه را خواندند؛ فرمودند: «يَرْفَعِ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذينَ اوُتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ». من اين جوان را برتر از همه شما دانستم و نشاندم و جلوي پاي او برخاستم براي اين‌كه عالم است، بعد فرمود: «هذا ناصرنا بلسانه». فرق اين و شما آن است كه اين ما را ياري مي‌كند، با زبانش، اين مبلغ دين است. مبلغ دين، بايد هشام‌بن‌حكم باشد، مبلغ دين بايد زبانش كليد داشته باشد و بايد خداترسي در دل او رسوخ كرده باشد. اگر خداي نكرده در مجلس بنشيند و حتي پشت‌سر اهل علم هم حرف بزند معلوم است حرفش از نظر رواني تأثير ندارد. اين روايت خوبي است كه بچه را آورد نزد پيغمبر اكرم گفت: يا رسول‌الله به اين بگوييد خرما نخورد. پيغمبر فرمود: برو فردا بيا. فردا آمد گفت: بچه‌جان خرما نخور. رفت. اصحاب گفتند: چرا؟ پيامبر فرمود: ديروز خودم خرما خورده بودم.
قرآن شريف مي‌فرمايد: «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَاللّهِ اَنْ تَقُولُوا مالا تَفْعَلُونَ» (صف/2و3). نه معنايش اين باشد كه اي طلبه، حالا كه تقوا نداري در حجره‌ات بنشين و به تبليغ نرو. اين معنايش نيست، بلكه معنايش اين است كه اي طلبه بايد تبليغت را بكني، بايد ترويج دين كني، اما بايد تقوا داشته باشي. ما دوش‌به‌دوش علممان بايد تقوا داشته باشيم. اين را هم بايد به شما عرض بكنم تقواي ما غير تقواي عموم مردم است. شما از خواص هستيد. وقتي از خواص شديد ديگر خواه‌ناخواه تقوايتان هم بايد غير از تقواي بازاري باشد. همه بايد اهميت بدهند به نماز اول وقت. اين معلوم است. واجب است بر همه‌وهمه لازم است وقتي مؤذن مي‌گويد: «الله اكبر» دنبال نمازشان بروند. اگر نماز اول وقت نخوانند، اگر مسجدها سنگر نباشد، معلوم است گناه كرده‌اند قرآن شريف هم مي‌گويد: «فَوَيلٌ لِلْمُصَلّينَ اَلَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ» (ماعون/4و5).
امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «اَلَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ» معنايش اين است كه بدون عذر نماز را اول وقت نخواند اما ما طلبه‌ها چه؟ ما بايد نماز شب بخوانيم. اگر شما طلبه‌ها در زندگيتان نماز شب نباشد، بدانيد نقص داريد.
خدا رحمت كند مرحوم آيه‌الله‌العظمي مرعشي را به من مي‌گفت كه يك سيد بزرگواري، يك طلبه مقدسي در وسط راه كربلا و سيد محمد تشنگي بر او غلبه كرده و كم‌كم به حالت بيهوشي رفته و توسل به آقا پيدا كرده است. آن طلبه گفته بود: آقا آمد، سرم را گذاشت در دامنش، آبم داد. خوردم، نشستم. آب به صورت پاشيد. بعد يك مي‌خواست برود فرمود: ننگ است براي كسي طلبه باشد اما نماز شب نخواند.
خدا رحمت كند مرحوم آيه‌الله‌شيرازي ، قم آمده بود. شب جلسه‌اي بود يك مقدار طول كشيد و از وقتي كه بايد ايشان بخوابد، يك مقدار دير شد. خوابيدند، وقتي بلند شده بودند كه اول اذان صبح بوده، يعني صداي بلندگوي حرم ايشان را بيدار كرده بود. نماز شبش از بين رفته بود. براي من نقل كردند ايشان از اول اذان صبح نماز شبش را قضا كرد، اما گريه مي‌كرد، ناراحتي مي‌كرد. يكي از بزرگان مي‌گفت به او گفتم: آقا ما اصلاً نماز شب نمي‌خوانيم حالا شما هم يك شب نخوانيد. بعد ايشان يك جمله گفتند. گفتند: نه، مگر مي‌شود طلبه نماز شب نخواند؟ من از شانزده سالگي نماز شبم تعطيل نشده بود تا ديشب.
به هرحال همه بايد به نماز اهميت بدهند، اما ما طلبه‌ها بايد بيشتر، نماز شب هم بايد بخوانيم، اگر ما مقام محمود مي‌خواهيم، نماز شب. اين آية شريفه آيه خوبي است «اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ اِلي غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ اِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» (اسراء/78و79).
اين مقام محمود چه مقامي است آن‌هم با اين نكره بودنش؟ يعني اگر وجاهت دنيا و آخرت مي‌خواهي اگر مي‌خواهي علمت پربركت باشد، اگر مي‌خواهي علمت مفيد باشد، اگر يك وجهه عمومي اما مقدس، سرتا پا نوراني در دنيا و آخرت مي‌خواهي ـ قرآن مي‌فرمايدـ نماز اول وقت و نمازشب. نماز ظهر و عصرت را، نماز مغرب و عشاءت را، نماز صبحت را اول وقت، و بعد هم مي‌فرمايد: علاوه بر اين يك چيز ديگر هم هست كه بايد به او اهميت بدهي: بيداري قبل از طلوع فجر، و نماز شب. ما طلبه‌ها همه‌وهمه بايد علاوه بر اين‌كه زبانمان در گناه كليد داشته باشد، «مالا يعني» هم نداشته باشيم. طلبه بايد مراقب باشد غيبت نكند، شايعه پراكني نكند، دروغ نگويد، و تهمت نزند، كه اين وظيفه است. همه بايد غيبت نكنند، همه بايد شايعه پراكني نكنند. همه بايد تهمت نزنند، همه بايد دروغ نگويند، اما با طلبه‌ها بايد «مالا يعني» هم نداشته باشيم. جواني‌كه شاگرد پيغمبر اكرم بود. مرد. پيغمبر او را در قبر گذاشت و روي قبر را پوشاند. مادرش گفت: برايت گريه نمي‌كنم. به دست پيغمبر اكرم به خاك رفتي.
پيغمبر اكرم(ص) به اصحاب فرمودند: قبر چنان فشاري به او داد كه استخوانهايش درهم شكسته شد. گفتند: يا رسول‌الله، آدم خوبي بود. فرمود: اما مالا يعني زياد داشت؛ يعني زبانش كليد نداشت؛ چيزهايي مي‌گفت كه نه نتيجه دنيا داشت نه نتيجه آخرت .
ما بايد گفتارمان چنين باشد كه يا نتيجة دنيا داشته باشد يا نتيجة آخرت. بالأخره امام صادق(ع) به شقراني فرمود: «ان الحسن من كل أحد حسن و انه منك أحسن، لملانك منا، و ان القبيح من كل أحد قبيح و انه منك أقبح، لمكانك منا»؛ كار خوب از هركس سر بزند خوب است، اما از تو خوبتر است؛ چون منسوب به امام زماني و چون طلبه هستي، كار بد از هركس سر بزند بد است اما از تو بدتر است؛ چون منسوب به ما هستي.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهم صفات انسانيت، حالت تنبه، نورانيت دل، توفيق عبادت و بندگي و ترك معصيت، توفيق وظيفه‌شناسي و عمل‌كردن به وظيفه، توفيق تهذيب نفس و توفيق پيداكردن ملكه تقوا به همة ما عنايت فرما!
همة علماي اسلام كه خدمت به دين كرده‌اند و از دنيا رفته‌اند، روح آنها را شاد فرما!
روح ملكوتي حضرت امام ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ عالي است، عالي‌تر فرما!
اين انقلاب و مقام معظم رهبري در ناه امام زمان(عج) از همة آفات و بليات حفظ فرما!
دست ما را در دنيا و آخرت از دامان قرآن و اهل‌بيت كوتاه مفرما!

گفتار سوم
اهميت تهذيب نفس از ديدگاه قرآن ـ3
بحث ما دربارة تهذيب‌نفس و لزوم آن بود، صحبت امروز من هم باز دربارة اهميت تهذيب‌نفس است و من خيال مي‌كنم اين جلسه مهمتر از جلسات قبل باشد. لذا تقاضا دارم توجه بيشتري به بحث بفرماييد.

تعبد و تسليم، فضيلتي بزرگ
تعبد و تسليم در مقابل اوامر و نواهي خدا يكي از فضايل بزرگ است، به اندازه‌اي كه علماي علم‌اخلاق مي‌گويند:
1ـ هدف از خلقت تشريع و خلقت تكوين اين است كه انسان به مقام عبوديت برسد، عقل و دل در مقابل احكام خدا خاضع باشد، و تعبد و تسليم در آن رسوخ كرده باشد.
2ـ مي‌گويند: احكام گرچه تابع مصالح و مفاسد نفس‌الامري است، و در متعلق امر، مصلحت، و در متعلق نهي، مفسده وجود دارد، اما چيزي كه مهمتر از اين مصلحت و مفسده مي‌باشد، اين است كه مصلحت ملزمه‌اي در خود امر است، نه در «مأموربه». اين‌كه پروردگار عالم امر و نهي كرده، براي اين است كه عبد را بسازد و حالت تعبد و تسليم به اين انسان را بدهد.
3ـ اينان گفته‌اند: از اين جهت، هر عبادتي كه تعبدش بيشتر، فضيلتش نيز بيشتر است.
4ـ گفته‌اند: بعضي از اوامر و نواهي را عقل ما في‌الجمله درك مي‌كند كه مصلحت دارد يا مفسده دارد. اوامر از اين نوع را ارشادي مي‌نامند.
مي‌گويند: اينها براي تعبد و تسليم خوب است، اما خوبتر از آن احكامي است مثل نماز يا حج. در اين عبادات، گرچه مكلف، به حكم قاعده «كلما حكم به الشرع، حكم به العقل» اجمالاً مي‌داند در آنچه بدان امر شده مصلحتي وجود دارد، اما خصوصيت آن را نمي‌داند. مي‌داند كرنش در مقابل خدا بايد باشد و مصلحت ملزمه دارد. اما چرا نماز صبح دو ركعت و چرا حمد و سوره‌اش بلند است، اين را نمي‌داند، و دنيا هم پشت‌به‌پشت يكديگر كند و بخواهد اين مسايل را درك كند نمي‌تواند. از اين جهت علماي علم اخلاق مي‌گويند: اين‌گونه عبادات كه تعبدش بيشتر است، براي سازندگي، براي خضوع عقل، و براي خشوع دل بهتر است. به همين دليل است كه علماي اخلاق در مقابل علماي علم كلام يك چيز ديگري بهتر از آن درست كرده‌اند.
اشعري مي‌گويد: اوامر و نواهي خدا مصلحت ندارد. برعكس شيعه مي‌گويد: اوامر و نواهي تابع مصالح و مفاسد نفس‌الامري است. علماي علم اخلاق مي‌گويند: علاوه بر اين، اوامر و نواهي، تابع مصالح و مفاسد در خود امر است. به عبارت ديگر خود اين امر، خود اين نهي يك مصلحت ملزمه‌اي دارد، و مصلحت ملزمه‌اش سبب شده، عقل خاضع شود دل در مقابل خدا خشوع پيدا كند، و اين فضيلت، يعني تعبد و تسليم در مقابل اوامر و نواهي خدا براي انسان پيدا شود. هر چه اين حالت براي انسان بيشتر پيدا شود، مقام قربش بيشتر مي‌شود تا برسد به مقام عنداللهي. از نظر عالم خلقت هم، «وَ ما خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الأنْسَ اِلا لِيَعْبُدُونَ» (ذاريات / 56) را همين جور معنا كرده‌اند.
گفته‌اند: معناي اين كه خدا عالم جن را، عالم انس را خلق كرده براي اين كه عبادت كنند اين است كه عبد شوند. لذا امام صادق سلام‌الله عليها فرموده‌اند: «اي ليعرفون، ما خلق نكرديم جن و انس را مگر براي مقام عرفان، مگر اين كه برسند به يك جايي كه معرفت آنها زياد شود، و رسوخ در دل آنها كند. مي‌گويند: مراد از معرفت يعني تعبد در مقابل خدا، تسليم در مقابل اوامر و نواهي الهي. معرفت يعني اين كه انسان به يك جايي برسد كه دلش در مقابل خدا، در مقابل نبوت، در مقابل ولايت و در مقابل خدا خاضع و خاشع باشد.
ايشان آيه شريفه «اَطيعُوا اللهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُوليِ الأمْرِ مِنْكُمْ» (نساء / 59) را به همين نحو معنا كرده‌اند. مي‌گويند: اطاعت سه معنا دارد: 1ـ اطاعت يعني فرمان بردن؛ يعني بايد فرمان خدا و پيامبر و ولايت را برد 2ـ اطاعت از نظر عمل؛ يعني ما از نظر عمل بايد مطيع خدا و پيغمبر و ائمه طاهرين(ع) باشيم. 3ـ مي‌گويند يك معناي دقيقتر از اين هم هست و آن اين كه دل بايد مطيع در مقابل خدا باشد، عقل بايد سركش در مقابل خدا نباشد، و عقل و دل بايد در مقابل پيغمبر و ائمه طاهرين متواضع باشند. وقتي دل خاضع شد معناي واقعي «اَطيعُوا اللهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُوليِ الأمْرِ مِنْكُمْ» تحقق مي‌يابد.
علماي علم اخلاق مي‌گويند: هدف از عالم خلقت و هدف از عالم تشريع، اين انسان است. اما چرا اين انسان؟ براي اين كه اين انسان به مقام عبوديت برسد.
اگر كتاب اخلاق، يعني قرآن، هست، آن‌هم براي همين است. مي‌گويند قضيه اخلاق و قضيه خودسازي هم مقدمه‌اي براي اين است كه خضوع دل در مقابل خدا حاصل شود. قرآن شريف بخصوص راجع به تعبد و تسليم خيلي پافشاري دارد.

دو گونه تسليم
تسليم دو قسم است:
يكي تسليم در مقابل مقدرات الهي كه اكنون موضوع بحث ما نيست، ولي ان‌شاءالله اگر خدا عنايت كند و حضرت ولي عصر لطف كند، مخصوصاً حضرت رضاـ سلام‌الله عليه ـ عنايت فرمايد و اين جلسه ادامه داشته باشد، در مقام آن، درباره آن صحبت خواهيم كرد.
ديگري تسليم در مقابل اوامر و نواهي خداست و اين مهمتر از آن تسليم اول است و به آن تعبد مي‌گويند.
بحث الان ما راجع به تسليم به معناي تعبد، تسليم دل، تسليم عقل و تسليم همه اعضا و جوارح در مقابل اوامر و نواهي خدا و در مقابل ولايت و در مقابل نبوت است.
قرآن شريف راجع به اين تسليم به معناي دوم خيلي تأكيد دارد.
گاهي امر مي‌كند همه را كه يكپارچه اين مقام تسليم را پيدا كنيد و مي‌فرمايد: «يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي ألْسِّلْمِ كافَّةً» (بقره /208)؛ امت اسلامي همه‌وهمه بايد در سلم باشند. بايد در مقابل پيغمبر و ولايت تسليم صرف باشند؛ يعني تعبد در مقابل اوامر و نواهي قرآن، تعبد در مقابل اوامر و نواهي پيامبر و اهل‌بيت.
گاهي قرآن مي‌فرمايد: چه خوب است آن ديني كه توأم با تسليم باشد؛ «وَمَنْ اَحْسَنُ ديناً مِمَّنْ اَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ» (نساء /125)، چه خوب ديني است آن‌كسي را كه متدين به اين باشد كه با تسليم در مقابل حق، تسليم در مقابل نبوت و تسليم در مقابل ولايت توأم باشد.
گاهي قرآن مي‌فرمايد: بهترين دستاويزها براي نجات انسان، و براي رسيدن به سعادت و هدف، همين تسليم در مقابل خداست. مي‌فرمايد: «وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ اِلَي اللّه وَهُوَ مُحْسِنُ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقي» (لقمان /22)؛ آن كسي‌كه متعبد باشد در مقابل اوامر و نواهي خدا، آن كسي‌ كه در مقابل خدا، در مقابل نبوت و در مقابل ولايت تسليم باشد، به خوب دستگيره محكمي تمسك كرده است. از اين آيه بخوبي استفاده مي‌كنيد كه نجاتي نيست جز به مقام تسليم و مقام تعبد در مقابل اوامر و نواهي حق.
گاهي پروردگار عالم در قرآن كريم مي‌فرمايد: آن افرادي‌كه اين مقام تسليم را ندارند نمي‌فهمند و نمي‌شود به اينها گفت عاقل؛ آنهايي‌كه با فكر خودشان مي‌خواهند در مقابل اوامر و نواهي خدا عرض اندام كنند و آنها كه در مقابل اوامر و نواهي خدا از خودشان چيزي مي‌تراشند، سفيهند و عقل ندارند.

ابراهيم خليل، يگانه متعبد
قرآن مي‌فرمايد: ابراهيم متعبد بود، و از اين جهت هم ما در دنيا او را برگزيديم، مقام عالي به او داديم، او را امام كرديم و در آخرت هم او را از جمله شايستگان و رسيدگان در مقام والا قرار خواهيم داد. مي‌فرمايد: «وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ اِبْراهيمَ اِلا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدَ اِصْطَفَيْناهُ فِي الْدُّنْيا وَ اِنَّهُ فِي الاخِرَة لَمِنَ الصْالِحينَ» (بقره /130)؛ چرا؟ به دنبال آن جواب مي‌دهد: «اِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ اَسْلِمْ، قالَ اَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمينَ» (بقره /131)؛ يعني چرا مي‌گوييم از ابراهيم پيروي كنيد و چرا مي‌گوييم ابراهيم در دنيا و آخرت آن مقام والا را پيدا كرد؟ براي اين كه در مقابل خدا تسليم بود و در مقابل اوامر و نواهي خدا چون و چرا نداشت؛ چون و چرا به ذهنش نمي‌آمد تا چون و چرا كند.
بعد در سوره صافات مي‌فرمايد: تسليمش اين بود: «يا بُنَيَّ اِنّي اَري فِي الْمَنام اَنّي اَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَري قالَ يا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُني اِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرينَ فَلَمّا اَسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبينِ» (صافات /102و103).
مقام تسليمش اين بود كه به او گفتيم: بچه‌ات را سر ببر. بدون چون و چرا تصميم گرفت بچه را سر ببرد. بعد اين ماجرا را از پسرش نقل مي‌كند و مي‌گويد: آن كسي‌ هم كه به مقام والايي رسيد، آن كسي كه از نسل او مثل پيغمبر اكرم و اميرالمؤمنين و ائمه طاهرين به دنيا آمدند، آن‌هم تا پدر گفت: پسر جانم مي‌خواهم سرت را ببرم، گفت: «يا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ»؛ آنچه امر شدي به‌جا بياور. من هم اميدوارم صابر باشم: «فَلَمّا اَسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبينِ»؛ هر دو تسليم شدند، و ابراهيم بدون چون و چرا كارد را برگلوي پسر گذاشت و او هم بدون چون و چرا در مقابل امر خدا تسليم شد.
مي‌فرمايد: اگر مي‌گوييم تابع ملت ابراهيم باشيد براي اين است. اگر مي‌گوييم ابراهيم در دنيا و آخرت به مقام بلندي رسيد، براي اين مقام تسليم است. معنايش اين است كه اين مقام تسليم است كه در دنيا و آخرت انسان را به مقام بالايي مي‌رساند.

مقام تسليم و بهشت عنداللهي
يك آيه داريم كه مي‌گويد: مقام عنداللهي مال آن كسي است كه مقام تسليم و رضا داشته باشد؛ تسليم و رضا نه درباره مقدرات، بلكه تسليم و رضا و تعبد در مقابل خدا، در مقابل پيغمبر، در مقابل ائمه و در مقابل اوامر و نواهي الهي مي‌فرمايد: «بَلي مَنْ اَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ اَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنُونَ» (بقره /112)؛ آن كساني‌كه مقام تسليم پيدا كردند اينها بهشت برايشان كوچك است، چه بهشت معمولي، چه بهشت عدن و چه بهشت رضوان. جاي آنها كجاست؟ «فَلَهُ اَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ» اين بهشت عنداللهي زياد تكرار شده است:
«يا اَيَّتُهَا الْنَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعي اِلي رَبِّك» (فجر/28)؛ «اِنَّ الْمُتَّقينَ في جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ» (قمر /54). به اين مي‌گويند: «مقام عنداللهي؛ يعني اين انسان از اين عالم ناسوت مي‌گذرد و به عالم ملكوت، به عالم جبروت به عالم لاهوت مي‌رسد. بلكه از بهشت، از بهشت عدن، از بهشت رضوان مي‌گذرد و به مقام عندالله مي‌رسد؛ «في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ». ديگر هيچ‌چيز و هيچ‌كس در اين دنيا در دلش نيست جز خدا، در آخرت هم، همين است كه اين آيه شريفه مي‌فرمايد: «فَلَهُ اَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ». بعد هم آن جمله‌اي كه صفت براي اوست در دنيا و آخرت مي‌آورد. «فَلاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنُونَ». اگر انسان به اين مقام تسليم رسيد، اگر متعبد در مقابل خدا شد و براستي در اين دنيا خدا بردل او حكومت كرد و در آخرت پيش خدا بود، اين ديگر در دنيا و آخرت ترس ندارد، غم و غصه هم ندارد؛ غم و غصه، نگراني، دلهره و اضطراب خاطر مال كسي است كه خدا را نداشته باشد، مال كسي است كه پيش خدا نباشد. اگر راستي كسي پيش خدا باشد، اگر كسي خدا بردل او حكومت كند، اگر پناه كسي خدا باشد، ديگر چه مي‌تواند او را اذيت كند تا بترسد يا غم داشته باشد يا غصه داشته باشد؟
«اَلا اِنَّ اَوْلِياءَاللّهِ لاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنُونَ» (يونس /62). حتي از قرآن استفاده مي‌شود اين افراد ديگر مصونيت دارند و به آن‌جا مي‌رسند كه ديگر شيطان روي اينها اثر ندارد. خوشا به حال اينها. مي‌فرمايد: «اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَي الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلي رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذينَ هُمْ بِه مُشْرِكُونَ» (نحل /99و 100).
اين آيه در قرآن زياد تكرار شده و بدان معناست كه درباره افرادي‌ كه زير پر چم خدا هستند و دست عنايت خدا روي سر آنهاست. شيطان كاربرد ندارد؛ اثر او بر آدمهاي لاابالي و آدمهايي است كه خدا ندارند، و زير پرچم شيطان مي‌روند. وقتي‌كه انسان زير پرچم خدا نباشد، زير پرچم شيطان مي‌رود.

كسي‌ كه تسليم نيست، مسلمان نيست
يك آيه داريم در قرآن كه مي‌فرمايد: آن افرادي كه اين مقام تسليم و رضا را ندارند اصلاً مسلمان نيستند؛ يعني مسلمان واقعي نيستند. آيه خيلي هم تأكيد دارد؛ مي‌فرمايد: «فَلا وَ رَبِّكَ لايُؤْمِنُونَ حَتّي يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لايَجِدُوا في اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً» (نساء /65)؛ اي پيغمبر، اينها به خدا ايمان ندارند. آن كساني كه در نزاعهايشان تو را حكم قرار ندهند و دنبال طاغوت بروند، و يا وقتي‌ كه تو حكم كردي ولو يك ذره برضرر آنها باشد، در دلشان نگراني پيدا شود، اينها ايمان ندارند. اما اگر شخصي در حكمش دنبال طاغوت نرود يا اين‌كه بيايد دنبال تو و تو حكم بكني و به ضررش هم حكم كني نگراني از حكم تو پيدا نكند، ايمان واقعي را توانسته است كسب كند.
اين آيه زنگ خطري است براي همه ما، براي اين كه اين مقام تسليم، به دست آوردنش كار مشكلي است و خودسازي مي‌خواهد، و به اين زودي تسليم در مقابل اوامر و نواهي خدا پيدا نمي‌شود. قرآن مي‌فرمايد: خشوع مي‌خواهد، خضوع مي‌خواهد؛ «وَاسْتَعينُوا بِالْصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ اِنَّها لَكَبيرَةٌ اِلا عَلَي الْخاشِعينَ» (بقره /45)؛ از نماز كمك بجوييد براي دنياتان و براي آخرتتان. نماز كمك كار زندگي انسان است، نماز كمك مي‌دهد به انسان. مخصوصاً نوافل و مخصوصاً نمازشب به انسان براي دنيايش و براي آخرتش كمك مي‌دهد براي اين كه ـ به گفته قرآن ـ شيطان را به خاك بمالد و نفس‌اماره را پايمال كند. بعد قرآن يك زنگ خطر مي‌زند، و مي‌فرمايد: «وَ اِنَّها لَكَبيرَةٌ اِلا عَلَي الْخاشِعينَ»؛ اين نماز سنگين است مگر بر افرادي كه دل آنها خشوع داشته باشد، دل آنها تسليم در مقابل خدا باشد و الا نماز براي او سنگين است.
خدا نكند در جلسه ما كسي باشد كه نماز اول وقت برايش لذتبخش نباشد و سنگين باشد، اوامر خدا برايش سنگين باشد، نواهي خدا برايش سنگين باشد، آلودگي چشم داشته باشد و به آن عادت داشته باشد، آلودگي زبان داشته باشد و به آن عادت داشته باشد، يعني دروغ بگويد، العياذبالله غيبت كند، تهمت بزند، شايعه پراكني كند، مسخره كند و اين عادت او هم باشد. اين دليل بر اين است كه خضوع ندارد، خشوع ندارد و تسليم و تعبد در مقابل حق نيست، و الا اگر تسليم و تعبد در مقابل حق بود نيايد اوامر و نواهي خدا براي او سنگين باشد. اين كه سنگين است، اين كه به سختي بايد جلوي زبان و چشم را بگيرد، بلكه آن كسي كه به سختي بايد جلوي دل را بگيرد مقام تعبد براي او نيست.
پيدا شدن اين مقام كاري است مشكل، اما لازم. از كجا پيدا مي‌شود؟ بايد خودسازي كرد.

سلطه شيطاني و كجرويهاي انساني
اگر كسي ـ العياذبالله ـ خودخواهي، خودپسندي، غرور علمي، تكبر علمي، حجب علمي بر دلش مسلط باشد، معلوم است، نه كه حال تسليم ندارد، بلكه در مقابل اوامر و نواهي خدا مي‌ايستد و جنگ مي‌كند. اگر كسروي و كسروي منش‌ها پيدا شدند از اين‌جا پيدا شدند.
يادم نمي‌رود حضرت امام ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ در كشف‌الاسرار يك جمله خيلي شيريني دارند در رد سنگلجي. سنگلجي كسي بود در تهران ـ خدا عاقبت همه‌مان را به خير كندـ هفتاد سال، قال‌الصادق و قال الباقر گفت: اما پس از همه اينها رفت و كسروي منش شد. اين آقاي سنگلجي، اين عالم، اين عالمي كه عاقبتش به خير نشد، اين عالمي كه مقام تسليم نداشت، اين عالمي كه در جواني كار نكرد تا تسليم و تعبد در دل او رسوخ كند كارش به اين‌جا رسيد كه حضرت امام مي‌گويد: خواندم كه مي‌گفت: من از مدينه به مكه مي‌رفتم فكر كردم اين انگشتر در دست من چه فايده‌اي دارد؟ «لايَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَلاضَراً» اين‌چه مي‌تواند با من بكند؟ انگشتر را انداختم در بيابان پيش همجنسش؛ يعني اين انگشتر، عقيقش، فيروزه‌اش، ياقوتش سنگي است مثل آن سنگها، و من هم انگشتر را پيش همجنسش انداختم.
حضرت امام مي‌فرمايد: من وقتي اين جمله را خواندم به ريش او خنديدم. به اين گفتم: آقا تو كجا مي‌روي؟ تو بين مدينه و مكه هستي، مي‌خواهي مكه بروي براي چه؟ مي‌خواهي بروي آن‌جا طواف كني. طواف يعني چه؟ يعني دور زدن سنگها. استلام حجر كني. تقبيل حجر مستحب است. استلام حجر هم مستحب است و بالاخره حجرالاسود با آن همه امتيازهايش، خانه خدا با آن همه امتيازهايش، با آن همه مقامش بيش از سنگ و گلي كه نيست. اگر سنگ است چه فرق بين عقيق و حجرالاسود؟ اگر «لايَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَلاضَراً» چه فرق بين سنگ و گل خانه خدا، و سنگ و گل حرم حضرت رضاـ عليه‌السلام؟ اينهايي كه نمي‌توانند در مقابل قبر حضرت رضا تسليم بشوند، يك روز اشكال مي‌كنند كه گنبدش چرا طلاست، يك روز اشكال مي‌كنند كه در حرم را چرا بوسيدي، يك روز اشكال مي‌كنند كه چرا مقابلش خم شدي اينها اگر مجال پيدا كنند مثل كسروي، يك روز هم به خانه خدا اشكال مي‌كنند.
شيطان و نفس‌اماره از كم شروع مي‌كنند. اول از امامزاده‌ها شروع مي‌كنند، چنان كه كسروي از امامزاده‌ها شروع كرد، و پس از امامزاده‌ها آمد در ائمه‌طاهرين و پس از آن در خانه خدا شك كرد، و سپس زير همه‌چيز زد. شيعه‌گري نوشت، سني‌گري نوشت و پس از آن ادعاي پيغمبري كرد و پس از آن‌هم ادعاي خدايي.
تمام دينها كه از زير سر عمامه‌ها پيدا شد، زير سر آن عمامه‌اي پيدا شد كه مقام تعبد و تسليم را نداشت. اگر بهاييگري را ريشه‌يابي كنيد به اين‌جا مي‌رسيد، اگر وهابيگري راـ و آن دين ناجنس و بسيار خطرناكي است ـ بررسي كنيد به اين‌جا مي‌رسيد، اگر كسروي‌گري، اگر سنگلجي‌گري و بالاخره هرچه هست، حتي در زمان ائمه‌طاهرين آن فطحيها، آن واقفي‌ها، وقتي كه انسان ريشه‌يابي كند، حتي در بحث سني و شيعه نيز چنين است. شما ببينيد كه سني كه در مقابل شيعه ايستاد چرا ايستاد. چه گفت؟ اما صادق بارها وقتي كه مباحثه مي‌كرد با ابوحنيفه وقتاده، دست مي‌گذاشت روي همين جمله‌اي كه من مي‌گويم. مي‌فرمود: آخر تو كه از قرآن چيزي نمي‌فهمي، چرا قد در مقابل قرآن علم كردي؟ چه‌طور مي‌شود در مقابل اوامر و نواهي خدا استحسان داشته باشيد و قياس داشته باشيد؟ بعد با سه، چهار تا مثال او را مجاب مي‌كرد. وقتي مجابش مي‌كرد، مي‌گفت كه: «مارايت افقه من جعفر بن محمد» وقتي به اين‌جا مي‌رسيد اين را مي‌گفت، اما آيا دست بر مي‌داشت؟ نه. چرا؟ براي اين كه روح تعبد و تسليم در دل او و در عقل او رسوخ نكرده بود.

خطر طلبگي و دانشجويي
عزيزان من، در جلسه قبل صحبت كردم. طلبگي، دانشجويي و علم، مخصوصاً علم دين امتياز دارد. شماييد كه تشيع را تا اين‌جا رسانديد. عالم است، علم است كه دنيا و آخرت انسانها را تأمين مي‌كند. اما خطر طلبگي خيلي بالاست، چنان كه خطر علم بالاست. اگر علم با تواضع توأم باشد، به قول امام صادق(ع)، آن علم نافع است، آن مثل درخت ميوه‌داري است كه شاخه‌هايش پايين مي‌آيد براي اين كه مردم از آن استفاده كنند. اگر علم با تكبر توأم شد، اگر علم با غرور توأم شد، اگر علم با جاه‌طلبي توأم شد، اگر علم با عجب توأم شد، اگر تقوا با عجب توأم شد، اين علمي است، و اين تقوايي است كه به غير از ضرر براي خودش و جامعه چيزي ندارد.
تكبر، غرور علمي، عجب علمي، منيت، مخصوصاً تفرعني كه در همه انسانها هست، بايد ريشه اين فرعونيت را سوزاند، و الا فقط فرعون نيست كه «اَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلي» (نازعات /24) مي‌گويد. هر كه به جايي برسد كه بتواند «اَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلي» بگويد، مي‌گويد، مگر اين كه خودش را ساخته باشد. ديديم هم «اَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلي» زياد ديده شد.
ميرزا علي محمدباب «اَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلي» گفت، كسروي «اَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلي» گفت، بوش‌ها «اَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلي» مي‌گويند، صدام‌ها «اَنَا رَبُّكُمُ الْاَعْلي» گفتند و مي‌گويند. حتي شما يادتان نيست ما يادمان هست كه در اين اواخر در زمان طاغوت در نامه‌ها، ديگر به جاي بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم، به نام نامي فلان و فلان رضاشاه پهلوي، محمدرضا شاه پهلوي مي‌نوشتند و مي‌گفتند!
هركسي اگر خود را نساخته باشد اين روح تفرعن را دارد، يعني آن روحي را كه صددرصد با اين تسليم منافات دارد، آن روحي كه صددرصد با تعبد در مقابل خدا منافات دارد.
عزيزانم، مشكل است، اما همه، مخصوصاً، طلبه‌ها بايد در مقابل خدا، در مقابل پيغمبر و در مقابل ائمه‌طاهرين به اين‌جا برسيم.

امام صادق(ع) و تنور رفتن‌ هارون مكي
ابن ابي يعفور يك طلبه امام صادق است. به امام صادق عرض مي‌كند: يابن رسول‌الله، شما يك انار را دو نصف كن بفرما: نصف آن حلال، نصف آن حرام. من مي‌گويم: نصف آن حرام و نصف آن حلال. آن حلال را اجتناب نمي‌كنم. از آن نصفه ديگر اجتناب مي‌كنم.
عزيزان من، شما بايد به اين‌جا برسيد. علامه مجلسي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ اين مردي كه خيلي خدمت كرد به عالم تشيع، در جلد چهل و هفتم بحار، همان صفحه‌هاي اول روايت عجيبي نقل مي‌كند. قضيه‌اي است از مأموران رقي، يكي از اصحاب امام صادق كه مي‌گويد: من خدمت امام صادق(ع) بودم كه سهل بن‌حسن خراساني خدمت امام آمد و عرض كرد: يابن‌رسول‌الله، چرا قيام نمي‌كنيد؟ اين خلافت حق شماست. شما هم ياور داريد. صدهزار شمشير زن در ايران و در خراسان داريد. چرا نشسته‌ايد؟ چرا قيام نمي‌كنيد؟
امام صادق ـ سلام‌الله عليه ـ ديدند مثل اينكه داغ است و جوابش را بايد عملاً داد. مأمور رقي مي‌گويد: امام صادق به خدمتكارشان حنيفه فرمودند: برخيز و اين تنور را روشن كن. برخاست تنور را روشن كرد. تنور گرم و سرخ شد.
امام صادق(ع) به خراساني گفتند: برخيز به درون اين تنور برو. او بنا كرد گريه كردن و لرزيدن؛ آقا مرا ببخش، غلط كردم، چيزي نگفتم، آقا ته را به خدا مرا به آتش مسوزان، خدا به تو رحم كند به من رحم كن! در همين گيرودارها كه التماس مي‌كرد، هارون مكي رسيد؛ يعني آن كسي‌ كه در مقابل امام صادق تسليم است، نه به گفتار تسليم است، به دل تسليم است، به عقل تسليم است. سلام كرد. امام صادق(ع) فرمودند: هارون كفشهايت را بينداز و به درون اين تنور برو. كفشها را انداخت و به درون تنور رفت و نشست. آن نگهبان «يا نار كوني برداً و سلاماً علي ابراهيم» در آتش نگاهش داشت؛ يعني نظر امام صادق به هارون. معلوم است با چنين نظري وي نمي‌سوزد. همان نظري كه ولايت به حضرت ابراهيم در آن آتش كرد. حضرت رو كرد به آن خراساني و با او سرگرم صحبت شد. فرمود: بگو از خراسان چه خبر؟ مأمون رقي مي‌گويد: امام صادق(ع) طوري با اين خراساني صحبت مي‌كردند مثل اين كه حضرت همه‌جاي خراسان را ديده‌اند. قدري طول كشيد. بعد به خراساني گفتند: برخيز سر تنور برو و ببين چه خبر است. آمد سر تنور. ديد هارون چهارزانو در آتش نشسته است. فرمودند: بيا بيرون. آمد بيرون و سلام كرد و نشست. امام صادق(ع) رو كردند و به اين خراساني فرمودند: از اين ياورها چند تا داريم؟ گفت: به خدا يك نفر هم نيست. امام صادق(ع) فرمودند: به خدا يك نفر هم ندارم. بعد فرمودند ما مي‌دانيم چه وقت قيام كنيم؛ هروقت اين‌طور ياورها پيدا كرديم، قيام مي‌كنيم به اين مي‌گويند مقام تسليم در مقابل ولايت، مقام خضوع در مقابل امر امامت، و مقام خشوع در مقابل قرآن.

مشكل، اما لازم است
بالاخره تعبد و تسليم در مقابل خدا و پيغمبر و ولايت و اوامر و نواهي آنها براي همه بايد باشد. اما ما طلبه‌ها بايد به چنين جايي برسيم. البته مشكل است؛ رياضتها مي‌خواهد، نماز اول وقت مي‌خواهد، اجتناب از گناه مي‌خواهد، اما مهمتر از همه بايد ديو از دل بيرون رود تا فرشته درآيد، بايد در دل تكبر نباشد، بايد در دل خوديت، منيت و تفرعن نباشد، بايد در دل غرور، چه غرور علمي، چه غرور جواني و چه غرور شهرت، نباشد و بايد در دل عجب، مخصوصاً عجب علمي نباشد. وقتي اين ضدها بيرون رفت آن ضد، خود، مي‌آيد. وقتي ظلمت رفت نور مي‌آيد، ولي تا ظلمت باشد نمي‌شود نور بيايد. تا اين آلودگيها باشد نمي‌شود.

بعضي از چيزها را به هركس نمي‌دهند
بعضي چيزها يك عنايت خاصي روي آنهاست و به همه كس نمي‌دهند از آن جمله است:
1ـ عدالت، ملكه عدالت و اين‌ كه انسان به جايي برسد كه به طور ناخودآگاه گناه نكند و تقواي دل داشته باشد، به اين زوديها به كسي نمي‌دهند.
2ـ مهمتر از اين، توجه در نماز را به همه كس نمي‌دهند.
3ـ خضوع و خشوع در نماز، به همه كس نمي‌دهند.
4ـ نمازشب را به همه كس نمي‌دهند. لذا هر كدامتان كه نيم ساعت قبل از اذان صبح و نيم ساعت بعد اذان صبح را بيداريد، خيلي شكر كنيد كه اين را به همه كس نمي‌دهند.
5ـ همچنين از جمله چيزهايي كه مهمتر از همه اينها است و به همه كس نمي‌دهند، مقام تعبد و تسليم است. بايد از خدا بخواهيد، بايد با التماس از خدا بگيريد، بايد با عبادت از خدا بگيريد، بايد رياضت بكشيد و از خدا بگيريد. اگر گرفتيد، ولو مرتبه ضعيفش را، علم شما براي شما مفيد است، والا بدانيد اگر خداي نكرده اين خضوع را نداشته باشيد، ولي اين مرتبه ضعيفش را، علم براي شما خطر دارد و خطر آن خيلي بزرگ است.

عاقبت كساني كه مقام تسليم ندارند
كساني كه مقام تسليم و تعبد ندارند عاقبت خوبي هم ندارند. ما خيلي سراغ داريم افرادي را كه اينها در پيرمردي‌شان، در آن دم مرگشان، آن مقام خضوع از آنها گرفته شد!
عزيزان، قرآن شريف يك جمله دارد. اين جمله، براي انسان خيلي سنگين است، اما يك مقدار كه بخواند در ذهنش جاي مي‌گيرد. قرآن مي‌فرمايد: افرادي هستند كه در قيامت در مقابل خدا قد علم مي‌كنند و قسم مي‌خورند در مقابل خدا و مي‌گويند: خدايا تو اشتباه مي‌كني ـ العياذبالله ـ من بهشتي هستم و تو مرا بي‌خود مي‌خواهي به جهنم ببري، اگر مرا به جهنم ببري، ظلم مي‌كني. قرآن مي‌فرمايد: عجب دروغگوهايي هستند. ببين كارشان به كجا رسيده كه «يوم‌الشهود»، روزي كه پرده‌ها عقب رفته است و انسان همه‌چيز را مي‌بيند و تجسم اعمال را مي‌بيند منكر مي‌شوند، آن‌هم در مقابل خداوند! به خدا مي‌گويند: دروغ مي‌گويي. به خدا مي‌گويند: ظالمي. به خدا مي‌گويند اشتباه مي‌كني. آن‌هم قسم مي‌خورند «يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَميعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهَمْ عَلي شَيْءٍ اَلا اِنَّهُمْ هَمُ الْكاذِبُونَ» (مجادله /18و 19).
در روز قيامت افرادي هستند كه در مقابل حق قسم مي‌خورند و نسبت دروغ، نسبت اشتباه، نسبت ظلم به حق تعالي مي‌دهند. پروردگار مي‌گويد: ديديد كار به كجا مي‌رسد؟ «اِنَّهُمْ هَمُ الْكاذِبُونَ». اگر نباشد مقام خضوع، اگر مقام تسليم نباشد، ما اين هستيم. حال اگر طلبه باشد علمش خطر دارد؛ شايد خداي نكرده كسروي ملعون از كار درآيد. حالا اگر با اين طرف و آن طرف زدنها تا لب نهر كوثر برسد و آن جا بخواهند او را ببرند نمي‌خواهد برود. شما مي‌دانيد كه هرجا او را بخواهد ببرند بايد با اجازه اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله‌عليه ـ باشد.
«يا حار همدان من يمت يرني
من مؤمن او منافق قبلاً....»

شخصي كه مي‌ميرد، هركه باشد علي(ع) را مي‌بيند و با اجازه اميرالمؤمنين بايد برود. اميرالمؤمنين اجازه مي‌دهد به عزرائيل يا به آن ملكي كه مي‌خواهد قبض روحش بكند، اجازه مي‌دهد جانش را بسختي بگيرد، به اندازه‌اي سخت كه گويا رگها از بدنش بيرون كشيده مي‌شود. اين در مقابل علي(ع) قد علم مي‌كند، در مقابل عزرائيل ملك مقرب خدا هم قد علم مي‌كند و با حال تنفر از اميرالمؤمنين و عزرائيل از دنيا مي‌رود.
آن آخرت است، اين دنياست و آن دم مرگ است. لذا پيدا كردن مقام تسليم خيلي لازم است. براي همه لازم است، اما براي ما طلبه‌ها لازمتر.
كاري بكنيد كه به قول حضرت امام ـ رضوان‌الله‌تعالي عليه ـ اين روح عوامانه‌تان را از دست ندهيد. خدا رحمت كند آقاي حاج آقا مصطفي را، مي‌گفت كه شبي طوفاني بود، ساعت 9 ديديم آقا براي رفتن حرم مهياست.
حضرت امام تقريباً 15 سال كه در نجف بودند يك شب حرم ايشان تعطيل نشد، به اندازه‌اي هم منظم بودند كه مردم و طلبه‌ها ساعتشان را روي آمدن ايشان به حرم تنظيم مي‌كردند؛ سر ساعت 9 در حرم بودند. مرحوم حاج آقا مصطفي گفته بود: شب طوفاني بود، خيلي باد مي‌آمد، باران مي‌آمد و بيرون رفتن از خانه مشكل بود؛ شن مي‌آمد. ديديم آقا مهياست. به اتاق ايشان رفتم و عرض كردم آقا، اميرالمؤمنين ـ سلام‌الله عليه ـ دور و نزديك دارند؟ فرمودند: نه. گفتم: اگر دور و نزديك ندارند اين زيارت جامعه را امشب توي اتاقتان بخوانيد.
آقا تبسم كردند و فرمودند: «مصطفي، روح عوامانه ما را از ما نگير». به به چه حرف خوبي! روح عوامانه يعني روح تسليم، و چون و چراي طلبگي نكردن.
خدا رحمت كند استاد بزرگوار ما علامه طباطبايي را، وقتي كه وارد صحن مطهر حضرت معصومه مي‌شد چه تواضعي داشت. در صحن را مي‌بوسيد، مي‌آمد در رواق را مي‌بوسيد، مي‌آمد در حرم را مي‌بوسيد، مي‌آمد خودش را ـ اگر مي‌گذاشتند ـ به ضريح مي‌ماليد، آن‌جا سر مباركش را مي‌گذاشت و زيارت مي‌كرد.
صدرالمتألهين يك جمله عالي دارد، چقدر عالي! مي‌گويد: مدتي در حكمت مشاء كار كردم تاريك بود. مدتي در حكمت اشراق كار كردم. عجب‌آور بود. زمينه حكمت مشاء و حكمت اشراق را حكمت متعاليه درست كردم در خطر بود اتكاءش دادم به قرآن و روايت، سكينه بود و برايم اطمينان پيدا شد. آن كه اطمينان مي‌دهد قرآن و روايات اهل‌‌بيت است؛ و بالاخره آن كه سكينه و وقار مي‌دهد، در علمش، در گفتارش، در كردارش و در دلش، تواضع، تعبد، تسليم در مقابل خدا، در مقابل پيغمبر، در مقابل ائمه‌طاهرين، در مقابل اوامر و نواهي، در مقابل امامزاده‌ها، در مقابل علماست. مرحوم آقا باقر بهبهاني ، آن مردي كه به عالم تشيع و به عالم فقه و اصول قرآن و تعاليم اهل‌‌بيت خيلي خدمت كرده است، در فوائد حائريه‌اش يك نصيحت، به ما طلبه‌ها دارد مي‌فرمايد: طلبه‌ها! به تجربه براي من اثبات شده است كه اگر توفيق مي‌خواهي، اگر علم باتقوا مي‌خواهي، اگر عنايت خاص خدا مي‌خواهي، برو سر قبر فقها و از آنها در امور دنيا و آخرتت استمداد بگير و به فقها احترام كن، چه زنده‌شان، چه مرده‌شان.
بعد مي‌فرمايد: به تجربه براي من اثبات شده، آن افرادي كه به علما و به فقها توهين مي‌كنند اينها در وادي حسرت و ندامت و سرگرداني مي‌مانند تا بميرند.
اينها براي ما خيلي مفيد است و ما بايد چنين باشيم، ما بايد چنين كنيم تا كم‌كم مثل علامه‌مجلسي اول ـ رضوان‌الله‌تعالي عليه ـ بشويم كه مي‌گويد: خدمت آقا امام زمان رسيدم فرمود: بيا جلو، ترسيدم. ابهت آقا مرا گرفت؛ يك قدم مي‌رفتم بر مي‌گشتم. فرمود: بيا جلو. رفتم دست تلطف روي شانه‌‍‌ام گذاشتند و فرمودند: «نعم الزياره هذه». مي‌فرمايد: از دور زيارت جامعه را براي آن بزرگوار خواندم. السلام‌عليكم يا اهل‌بيت‌النبوه تا آخر. بعد فرمود: «نعم الزياره هذه». مي‌گويد: به قبر امام هادي اشاره كردم و گفتم اين قبر جد توست؟ فرمود: آري .
بايد چنين باشيم، ما را دعا، قرآن، عبادت، بعد تهذيب به جايي مي‌رساند. ما را تواضع در مقابل ائمه‌طاهرين به جايي مي‌رساند. اما اگر خداي نكرده بخواهيد به سوي چون و چراها برويد از كم شروع مي‌شود، اما ناگهان به طور ناخودآگاه، به قول قرآن «واضله الله علي علم» مي‌رسد به جايي كه ديگر نمي‌توانيد برگرديد و دانسته سقوط مي‌كنيد؛ اول ندانسته است، بعد دانسته مي‌شود.
خلاصه سخن امروز اين شد: خودسازي و تهذيب‌نفس، كار مشكلي است و به قول آقا سيدمحمد فشاركي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ با سوزن چاه كندن است، اما لازم است. دوش‌به‌دوش تحصيلتان بايد خودسازي كنيد، بايد كتابهاي اخلاقي بخوانيد، بايد جلسه‌هاي اخلاقي داشته باشيد و دوش‌به‌دوش درستان بايد تا اندازه‌اي كه مي‌شود مو به مو جلو برويد. حوصله مي‌خواهد. مو به مو جلو برويد تا ان‌شاءالله بتوانيد درخت رذالت را از دل بركنيد و درخت فضيلت را به جاي آن غرس كنيدـ ان‌شاءالله.

گفتار چهارم
چگونگي تهذيب نفس ـ1
درآمد بحث
در جلسه‌هاي قبل راجع به اهميت تهذيب‌نفس صحبت كردم و بنا شد در اين جلسه راجع به كيفيت تهذيب‌نفس صحبت كنم. تهذيب‌نفس كار بسيار مشكلي است، گرچه كار بسيار لازمي است و به قول قرآن شريف، از عقبة سختي بالا رفتن است؛ «فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ وَ ما اَدْريكَ مَا الْعَقَبَةُ فَكُّ رَقَبةٍ» (بلد /11و12).
اين كه انسان بتواند خود را از هوا و هوس آزاد كند، بتواند خود را از صفات رذيله آزاد كند، به قول قرآن شريف، كاري بسيار مشكل، و به گفتة پيغمبر اكرم جهاداكبر است. زماني لشكري از جبهه برگشته بود، فرمود: «مرحباً بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقي عليهم الجهاد الاكبر. فقيل: يا رسول‌الله ماالجهاد الأكبر؟ قال: جهاد‌النفس» .
به قول بزرگان با سوزن چاه كندن است. به هر حال كاري است مشكل، اما كاري است ممكن و لازم، و قرآن شريف آن را خواسته است. بايد با حوصله، مو به مو، جلو رفت و از پروردگار عالم خواست تا بتوانيم درخت رذالت را از دل بركنيم، و درخت فضيلت را به جاي آن بكاريم. اين كار بايد بشود.
از بحثهاي قبل، استفاده كرديم كه اين كار براي همه، مخصوصاً براي اهل علم كاري واجب و لازم است. حال چه بايد كرد؟ قرآن شريف، ابتدا مي‌فرمايد: تزكيه كار خداست؛ شما فقط بايد مقدماتش را فراهم كنيد، و اگر عنايت حق و فضل و رحمت حق نباشد هيچ‌كس نمي‌تواند خود را تزكيه و تهذيب كند؛ «وَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زكَّي مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ اَبَداً وَلكِنَّ اللّهَ يُزكّي مَنْ يَشاءُ» (نور /21).
هيچ‌كس نمي‌تواند خود را مزكي و مهذب كند، مگر با عنايت خدا، معلم اخلاق به حسب اين آيه خود خدا معرفي شده است، آن‌جا كه مي‌فرمايد: «وَلِكنَّ اللّهَ يُزكّي مَنْ يَشاءُ». بلي، زمينه فراهم كردن، مقدمات فراهم كردن مال ماست، اما بايد اذعان داشته باشيم به قصور خود، اذعان داشته باشيم به اين كه خدا بايد مدد كند، خدا بايد ما را مهذب كند.

شرط استاد، در جانب فضيلت
اول چيزي كه در تهذيب‌نفس، شرط است، استاد است. استاد علم اخلاق منقسم مي‌شود به اقسامي:
اول ـ استاد خصوصي، يعني يك انساني، زيرنظر مردي، معلمي، كم‌كم به مرور زمان مهذب شود؛
دوم ـ معلم عمومي، يعني انسان به واسطة درسهاي اخلاقي، كتابهاي اخلاقي، نوارهاي اخلاقي كار كند و خود را بسازد و خود را مهذب كند؛
الآن قسم اول و دوم موردنظر من نيست وـ ان‌شاءالله ـ بعد درباره‌اش صحبت مي‌كنم، الآن قسم سوم موردنظر است.
قسم سوم ـ معلمي كه هميشه با انسان است، و انسان مي‌تواند هركجا هست از او استفاده كند.
قرآن شريف، اين معلم را به نام تقوا معرفي مي‌كند.

تقوي معلم اخلاق
قرآن در اين‌باره مي‌فرمايد: اگر كسي به واجبات اهميت بدهد، از گناه اجتناب داشته باشد، به مستحبات اهميت بدهد، و اگر بشود به اجتناب از شبهات اهميت بدهد، مهذب مي‌شود. به طور سربسته مي‌فرمايد: «اِنْ تَتَّقَوُااللّهَ يَجْعَلْ لَكُم فُرْقاناَ» (انفال /29)؛ اگر متقي شديد مقام فرقان پيدا مي‌كنيد. مقام فرقان مرتبة چهارم از سير و سلوك است؛ يعني انسان بايد اول از توبه و يقظه بگذرد، از مقام تخليه و از مقام تحليه بگذرد تا به مقام فرقان برسد؛ يعني انسان دلش منور شود به نور خدا، و به طور ناخودآگاه، آن‌هم يافتني ـ نابافتني و نه دانستني ـ درك بكند، و تميز بدهد حق و باطل را. قرآن مي‌فرمايد: به واسطه تقوا انسان مي‌تواند به اين جاها برسد. بعد قرآن شريف يك‌يك واجبات را معرفي مي‌كند. اينها معلم اخلاقند.
براي نمونه قرآن راجع به نماز مي‌فرمايد: «اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهي عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ» (عنكبوت /45)؛ نماز انسان را از گناه كردن باز مي‌دارد؛ يعني نماز است كه مي‌تواند براي انسان معلم اخلاق باشد، چنان كه در آيه ديگر مي‌فرمايد: «وَاسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلوةِ» (بقره /45)؛ براي سير و سلوكتان، براي خودسازيتان و براي دنيايتان و براي آخرتتان از نماز كمك بگيريد.
دربارة نماز و اين كه معلم اخلاق است، قرآن سفارش زيادي دارد. قرآن مي‌فرمايد: نماز است كه انسان را از ظلمتها به نور مطلق مي‌كشاند. مي‌‍‌فرمايد: «يا اَيُّهَا الَّذين آمَنُوا اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثيراً وَسَجِّوُهُ بُكْرَةً وَاَصيلاً» (احزاب /41و42).
قدر متيقن اين ذكر نماز است. مي‌دانيد مصاديق ديگر هم دارد، اما قدر متيقن اين ذكر، نماز است. بعد مي‌فرمايد: «هُوَالَّذي يُصَلّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَي الْنُّورِ» (احزاب /43).
اگر براستي انسان نماز بخواند، پروردگار عالم درود براو مي‌فرستد، و به دنبال درود خدا فرشتگان بر او درود مي‌فرستند. پروردگار عالم انسان را به واسطه نماز از ظلمتها به نور مي‌كشاند؛ از ظلمت هوي و هوس، از ظلمت صفات رذيله و از ظلمت نفس‌اماره، او را به نور مطلق مي‌كشاند. معناي مهذب‌بودن يعني همين. اين آيه تقريباً به اين صراحت دارد كه نماز معلم اخلاق است. از نماز مي‌توانيم استفاده كنيم براي تهذيب‌نفس، از نماز مي‌توانيم استفاده كنيم براي اين كه درخت رذالت را از دل بركنيم و درخت فضيلت به جاي آن غرس كنيم، و از همين جهت است كه در قرآن و روايات، مقام محمودي براي نماز اول وقت و نماز شب هست و مقام محمود همين نماز اول وقت است. بالاترين مقام براي انسان اين است كه بتواند صفات رذيله را ريشه‌كن كند و بتواند صفات خوب را جايگزين كند. اين راه است كه انسان را به مقام وصول به هدف مي‌رساند. معقول نيست كه انسان بتواند به هدف برسد در حالي كه صفت رذيله‌اي براو حكمفرماست.
قرآن مي‌فرمايد: «اَقِمِ الّصَلوةَ لِدُلُوكِ الّشَمْسِ اِلي غَسَقِ الّلَيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ اِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداَ. وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهجَّدْبِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» (اسراء/78و79).
اگر مقام محمود مي‌خواهي نماز ظهر و عصرت را اول وقت، نماز مغرب و عشاء را اول وقت، نماز صبح را اول وقت بخوان، و نماز شب هم فراموش نشود. اين آيه هم مي‌فرمايد: معلم اخلاقي كه همه وقت و همه جا هست نماز و اهميت‌دادن به نماز است.
به شما عزيزان، معقول نيست كه بگويم: نماز بخوانيد، چنانچه خوب هم نيست كه بگويم: نماز اول وقت بخوانيد. معلوم است نماز مي‌خوانيد و نماز را اول وقت هم مي‌خوانيد و نماز را در مسجد با جماعت مي‌خوانيد. در وقت نماز تلاطم دروني حتماً براي شما پيدا مي‌شود براي اين كه شما مروج نمازيد. اما بايد در زندگي شما نمازشب باشد. اگر مي‌خواهيد مهذب شويد بايد يك ساعت قبل از طلوع فجر، نيم ساعت قبل از طلوع فجر، نيم ساعت بعد از طلوع فجر بيدار باشيد، و با راز و نياز با خدا، با نماز شب، زمينه درست كنيد براي اين كه پروردگار عالم شما را مهذب كند.
معمولاً نمي‌شود، نديديم و نشنيديم يك كسي به نماز بي‌اعتنا باشد اما مهذب هم شده باشد. نشنيديم نديديم يك كسي نماز شب در زندگيش نباشد، اما مهذب هم شده باشد. اگر مي‌خواهيد مهذب شويد حتماً بايد اين نمازشب، اين طلوع فجر و بيداري قبل از طلوع فجر در زندگي شما باشد.
سورة مزمل سوره‌اي است كه در دومين نزول وحي، بر پيغمبر نازل شده است،
يعني در دفعه اول چند آيه اول سورة علق در كوه حرا بر پيغمبر نازل شد و پيغمبر به رسالت مبعوث شد، بعد در دفعة دوم اين آيات سورة مزمل بر پيغمبر نازل شد كه در آغازش مي‌فرمايد:
«يا اَيُّهَا الْمُزَّمِلُ قُمِ اللَّيْلَ اِلا قَليلاً نِصْفَهُ اَوِانْقُصْ مِنْهُ قَليلاً اَوْ زِدْ عَلْيهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنً تَرْتيلاً» (مزمل/1ـ4) اي پيغمبر، اي كسي كه عباي نبوت به دوش گرفتي، به پاخيز شب را جز اندكي، نصفش را يا كمتر از آن اندكي را، يا افزون برآن و به ترتيل بخوان قرآن را. بار سنگيني بردوش تو آمده است، اگر مي‌خواهي اين بار به منزل برسد بايد به اندازه ممكن شب را بيدار باشي. هرچه قدر مي‌شود و مي‌تواني بيدار خوابي داشته باشي. براي طلبه، نيم ساعت، يك ساعت قبل از طلوع فجر.
«قُمِ اللَّيْلَ اِلا قَليلاً» دستورالعمل ده‌گانه‌اي است كه به پيغمبر اكرم داده شده براي اين كه بتواند بار رسالت را به منزل برساند. در حقيقت، اين دستورالعملي است براي همه، براي تهذيب‌نفس همه، دستورالعملي است براي اهل علم، براي اين كه اين‌بار سنگين تبليغ را به منزل برسانند. اين دستورالعمل ده‌گانه اولش نماز شب است: «قُمِ اللَّيْلَ اِلا قَليلاً»، و بعدش هم خواندن قرآن.
اگر ما اهميت ندهيم ـ ولو اين كه العياذبالله نماز اول وقت نخوانيم ـ نه تنها نمي‌توانيم مهذب باشيم، بلكه زندگي ناخوشي هم براي ما پيدا مي‌شود. يك كلاف سردرگمي در زندگي انسان پيدا مي‌شود و انسان سكاري، حياري مي‌ماند تا اين كه بميرد.
قرآن مي‌فرمايد: «مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَاِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ اَعْمي» (طه /124)؛ آن كساني كه به نماز اهميت ندهند، از نماز اعراض بكنند اينها دو تا مصيبت دارند: يكي در دنيا كه يك زندگي ناخوش دارند، و يكي در آخرت كه كور وارد صف محشر مي‌شوند. آن جا با خدا درد دل مي‌كند: چشم داشتم، چرا اين جا كورم؟ خطاب مي‌رسد: براي اين كه نماز را فراموش كردي، براي اين كه آياتي كه براي تو فرستاده بوديم همه را از ياد بردي. خوب، حالا هم از ياد برده مي‌شوي؛ «كَذلِكَ اَتَتْكَ آياتُنا فَنَسيتَها وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسي» (طه /126). علاوه بر اين كه نمي‌شود تهذيب‌نفس كرد، يك حالي از حيراني و سكران براي انسان پيدا مي‌شود. دلهره، اضطراب خاطر، نگراني، غم و غصه فراوان دارد و نمي‌داند از كجا سرچشمه گرفته است. قرآن مي‌فرمايد: علتش، اهميت ندادن به نماز است. حتي آن جمله كه در سوره ماعون است كمر انسان را مي‌شكند. مي‌فرمايد: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلّينَ الَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ» (ماعون /5)، واي به آن نامسلمان، آن كه مسلمان واقعي نيست، واي به اين نامسلمان، آن كه نماز را سبك مي‌شمارد. نماز مي‌خواند اما مي‌گذارد آخر كار، نماز مي‌تواند با جماعت بخواند نمي‌خواند، مي‌تواند نمازش با دل ادب بگزارد و تندتند نخواند، اما مراعات نمي‌كند.
بالاخره نماز معلم اخلاق است. من از همه شما تقاضا دارم نماز اول وقت بخوانيد. اگر مي‌شود در مسجد با جماعت بخوانيد. من از همه شما تقاضا دارم براي پربركت شدن عمرتان، براي پربركت شدن عملتان، براي اين كه خدا دست شما را بگيرد و تقوا پيدا كنيد و مهذب شويد، به نماز خيلي اهميت بدهيد. «اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهي عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ» (عنكبوت /45) بي‌اعتنا به نماز نباشيد. خدا عاقبت آن كسي كه بي‌اعتنا به نماز است به خير نمي‌كند. چه بسيار ديدم افرادي كه پنجاه سال، شصت سال قال الباقر و قال الصادق گفتند، اما بالاخره عاقبتشان به خير نشد، براي اين كه به نماز اهميت نمي‌دادند. يك نماز تندتندي آن هم در آخر كار، در آخر وقت مي‌خواندند. از همه شما تقاضا دارم اگر دنيا مي‌خواهيد به نماز اهميت بدهيد، اگر آخرت مي‌خواهيد، و اگر هم موضوع بحث ما را كه كيفيت تهذيب‌نفس است مي‌خواهيد به نماز اهميت بدهيد.
مرحوم كليني ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ در كافي روايتي به سند صحيح نقل مي‌كند، و اين روايت را صاحب وسايل دو سه قسمت كرده است و شايد هم دو سه روايت باشد. او اين روايتها را در جلد سوم وسايل در اعداد نماز نقل مي‌كند. در اين روايت امام مي‌فرمايد: نماز، نمازشب و نافله، معلم اخلاق است، آن هم چه معلمي! مي‌فرمايد: خدا فرموده است بندة من به من نزديك مي‌شود به واسطه نافله. اين نافله آيا مستحبات است مطلقاً؟ يا نافله‌هاي نمازهاي يوميه...؟ قدر متيقن از اين نافله، نماز شب است. مي‌فرمايد: «... وانه ليتقرب الي بالنافله حتي احبه فاذا أحببته كنت سمه الذي يسمع به وبصره الذي يبصر به و لسانه الذي ينطق به ويده الذي يبطش به. ان دعاني أجبته وان سألني اعطيته»
مي‌فرمايد: نافله است كه بنده را محبوب من مي‌كند. وقتي محبوبم شد، ديگر چشم او مي‌شوم، گوش او مي‌شوم، دست او مي‌شوم، و او را مستجاب‌الدعوه مي‌كنم، مستجاب‌الدعوه‌اي كه تا دعا كند مستجاب مي‌شود. اين كه مي‌گويد: چشم او مي‌شوم، گوش او مي‌شوم، زبان او مي‌شوم، زبان او مي‌شوم، دست او مي‌شوم، همه و همه معنايش همان فرقان است؛ يعني مي‌رسد به جايي كه نور خدا در دل او منور مي‌شود، و به واسطه نور خدا بين حق و باطل تميز مي‌دهد، و مقام فرقان پيدا مي‌كند؛ مي‌رسد به آن جا كه صاحب خانه در دل مي‌آيد؛ مي‌رسد به آن جا كه ديگر هيچ چيزي و هيچ كسي در دلش نيست، جز خدا. اين مقام كي براي انسان پيدا مي‌شود؟ اين روايت مي‌فرمايد: به واسطه اهميت‌دادن به نماز شب، به واسطه اهميت‌دادن به نافله‌ها. اين نافله‌ها امر پروردگار عالم است و اگر از عموم مردم نخواهند از ماها در وقتي كه بيكار باشيم مي‌خواهند. اين اوامر مستحبي است كه نسبت به انبيا بعضي اوقات با آن شدت عمل سخت گرفته مي‌شود، اين معنايش اين نيست كه به ما اهل علم سخت‌گيريهايي مي‌شود كه به ديگران نمي‌شود؟
در روايتي كه مرحوم صاحب وسايل نقل مي‌كند راجع به نماز شب، گاهي مي‌فرمايد: «تركه قبيح»، «تركه معصيه»، «أنها فريضه» اينها معنايش چيست؟ معنايش اين نيست كه براي خواص حتماً اين نماز شب بايد باشد؟ اما اگر راستي مي‌خواهد راه را بپيمايد از همين جا بايد بپيمايد، بايد زمينه درست كند كه خدا نظر لطف به او بكند، بايد مقدمات فراهم كند تا خود خدا معلم اخلاقش باشد، و اگر كسي مي‌خواهد خدا معلم او باشد بايد به نماز اهميت بدهد، بايد به همه نوافل اهميت بدهد.
راجع به روزه قرآن شريف مي‌فرمايد: روزه معلم است «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الّصِيامُ كَما كُتِبَ عَلَي الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمل لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» (بقره /183)؛ يعني اگر مي‌خواهي حسن پرهيزگاري پيدا كني، مي‌خواهي تسلط بر نفس‌اماره پيدا كني، مي‌خواهي به قول قرآن شريف، بيني نفس‌اماره را به خاك بمالي، روزه بگير.
ماه رجب كه ماه خداست، ماه شعبان كه ماه پيغمبر اكرم است، بايد از اين دوماه، بعدش هم كه ماه مبارك رمضان است استفاده كنيد. اين روزه‌هاي مستحبي با اين همه ثوابش، ولي عمده‌تر و بالاتر از ثواب اين است كه روزه مستحبي انسان را مي‌سازد و انسان را به آن‌جا مي‌رساند كه راه پنجاه ساله را ممكن است به يك روز با روزة ماه رجب يا ماه شعبان بپيمايد.
انفاق، خود انفاق را قرآن شريف مي‌فرمايد كه معلم اخلاق است: «خُذْمِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكّيهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلوتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ» (توبه /103)؛ اي پيغمبر، خمس است، زكات است، انفاق است كه انسان را پاك مي‌كند و تربيت مي‌كند بعدش هم همة واجبات چنين هستند.

توبه
انسان بايد از توبه شروع كند، خود اين توبه مهذب است؛ يعني توبه معلم اخلاق است. از نظر روايات، توبه معلم اخلاق است. از نظر قرآن توبه معلم اخلاق است. قرآن مي‌فرمايد:
«اِلا مَنْ تابَ وَامَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَاوُلئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِئاتِهِمْ حَسَناتٍ» (فرقان/70).
اين آية شريفه دوگونه معنا مي‌شود: يك معنايش اين است كه آن كسي كه راستي توبه كند، راستي از گناهش شرمنده بشود و يك حال تلاطم دروني از گناه پيدا بكند، پروندة سياه او نابود مي‌شود و پروندة درخشاني به نام ثواب توبه براي او باز مي‌شود: «اوُلئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِئاتِهِمْ حَسَناتٍ». اين يك معنا.
يك معنايش هم اين است كه اگر توبه حاصل شود، اگر براستي شخص توبه كند، آن توبه دل را روشن مي‌كند، ظلمت دل را مي‌برد و دل ظلماني را به دل نوراني تبديل مي‌كند، چنان‌كه روايت هم همين را مي‌گويد. در روايات مي‌خوانيم ـ روايات متعدد هم هست ـ كسي كه گناه بكند، نقطه سياهي در دل او پيدا مي‌شود، اگر توبه كرد نقطه سياه زايل مي‌شود، و اگر نه، آن نقطه سياه زياد مي‌شود، واگر هم گناه كرد و كرد و كرد تا همة دل را گناه گرفت «فلن تفلح ابداً» ديگر موفق به توبه نمي‌شود.
بالأخره همان دل سياه را كه صفحه دل را سياهي گرفته است، انسان مي‌تواند با يك توبه، در دل شب يك گريه وزاري از گناه، مبدل كند به صفحه‌اي سفيد؛ يعني آن ظلمت را مبدل كند به نور و روشنايي.
اين كه پرونده سياه به پرونده درخشان، مبدل شود ممكن نيست مگر به آن كه دل انسان مبدل شود از سياهي و تاريكي روشني و به سفيدي. معناي «يقظه» و «تنبه» و بيداري و اهميت دادن به واجبات نيز همين است. تخليه و تخليه هم معنايش همين است.
خلاصه، اگر كسي بخواهد مهذب بشود، من خيال مي‌كنم بهترين راه آن است كه از معلم تقوا استفاده كند. معلم تقواست كه انسان را مي‌تواند به آن‌جا برساند كه درخت رذالت را ريشه‌كن كند و درخت فضيلت را به جاي آن بكارد.

معلم اخلاق در جانب رذيلت
چيزي كه در اين‌جا بايد توجه بدهم اين است كه از نظر قرآن، ما همين‌طور كه استاد و معلم اخلاق در فضيلت داريم، استاد و معلم اخلاق در رذيلت هم داريم؛ يعني قرآن مي‌فرمايد: گناه معلم اخلاق است اما در رذالت. گناه است كه انسان را به سقوط مي‌كشاند آن‌هم چه سقوطي! گناه ولي كوچك اما براي سقوط انسان خيلي بزرگ است، مخصوصاً گناه روي گناه كه قرآن مي‌فرمايد: «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ اَساؤوُا السُّوأي اَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللّهِ» (روم/10)؛ يعني وقتي انسان لاابالي شد و گناه روي گناه انجام داد، كم‌كم به آن‌جا مي‌رسد كه اصلاً زير همه‌چيز مي‌زند؛ «اِذا تُتْلي عَلَيْهِ آياتُنا قالَ اَساطيرُ الْاَوَّلينَ كَلاّبَلْ رانَ عَلي قُلُوبِهِمْ ماكانُوا يَكْسِبُونَ» (مطففين/13و14)؛ وقتي‌كه قرآن برايش مي‌خوانند مي‌گويد افسانه است قرآن مي‌گويد: نه، افسانه نيست، دل ناپاك است؛ گناه روي گناه دل او را ناپاك وتاريك كرده و دل تاريك ديگر نمي‌تواند قرآن روي آن اثر بگذارد.
قرآن شريف مي‌فرمايد: آهنگهاي شهوت‌انگيز، عكسهاي مبتذل و فيلمهاي مبتذل موجب مي‌شود كه انسان از نور به ظلمتها كشيده شود و موجب مي‌شود كه اصلاً از دين بيرون رود. مي‌فرمايد: «وَمِنَ الْنّاسِ مَنْ يَشْتَري لَهْوَ الْحَديثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبيلِ اللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُواً» به طور ناخودآگاه از دين بيرون مي‌رود و به آن‌جا مي‌رسد كه اصلاً حق و حقيقت را مسخره مي‌كند. «وَيَتَّخِذَهَا هُزُواً» چنان تخدير شود كه آن تخديرش موجب شود ديگر چشم نداشته باشد، گوش نداشته باشد، دل نداشته باشد. لذا به دنبال آيه مي‌فرمايد: «وَاِذا تَتْلي عَلَيْهِ آياتُنا وَلّي مُسْتَكْبِراً لَمْ يَسْمَعْها كَأنَّ اُذُنَيْهِ وَقْراً فَبَشّرْهُ بِعَذابٍ اَليمٍ» (لقمان/7).
اين آيه شريفه مي‌فرمايد فيلمهاي شهوت‌انگيز، عكسهاي شهوت‌انگيز و آهنگهاي شهوت‌انگيز، اينها معلم اخلاقند، اما معلم اخلاق در جهت رذالت. انسان را رذل مي‌كنند و صفات رذيله را به دل رسوخ مي‌دهند و به آن‌جا مي‌رسانند كه اصلاً به واسطه آن صفات رذيله زير همه‌چيز مي‌زند.
خلاصة حرف اين است: اگر معلم اخلاق مي‌خواهيد، معلم اخلاق خصوصي ممكن نيست، معلم اخلاق عمومي كم است، درسهاي اخلاق كم است، اما يك‌چيز زياد است و قرآن شريف روي آن پافشاري دارد و همه وقت براي انسان ميسر است و بايد از آن استفاده كنيد، و آن كلمه تقواست؛ اهميت به واجبات، همه و همه، مخصوصاً نماز، اهميت به مستحبات، همه و همه، مخصوصاً خدمت به خلق خدا و مخصوصاً نافلة شب؛ اجتناب از گناه همه و همه مخصوصاً حق‌الناس، نظير غيبت، تهمت، شايعه، مال مردم خوردن، و امثال اينها؛ و اگر بشود اجتناب از شبهات.

اجتناب از شبهات
در حديث است كه مي‌فرمايد: «حلال بين و حرام بين و شبهات بين ذلك... و من اخذ بالشبهات ارتكب المحرمات و هلك من حيث لايعلم» ؛ يعني يك حلال و يك حرام است، روشن ولي شبهاتي هم داريم كه اگر كسي مرتكب آنها شود خطر ورود در حرمات برايش هست.
اين معنايش چيست؟ آيا اين نمي‌گويد كه اجتناب از شبهات، خودش معلم اخلاق است براي انسان؟ مي‌گويد: اگر كسي از شبهات پرهيز بكند نفسي قوي پيدا مي‌كند، براي اين كه محرمات را به‌جا نياورد. اما اگر از شبهات پرهيز نكند، كم‌كم نفس جدي مي‌شود و در رذالت قوي مي‌شود: «وقع في المحرمات و هلك من حيث لايعلم». هلاكتش به‌طور ناخودآگاه است، واقع شدن در گناه به طور ناخودآگاه است؛ يعني نفس جدي مي‌شود گناه را خوب مي‌داند و انجام مي‌دهد؛ ابهت گناه از دلش مي‌رود و «من حيث لايعلم» اين حالت برايش پيدا مي‌شود.

تأكيد برتقوا
كلمه تقوا، كلمه خوبي است. اگر كسي متقي شد، قرآن معلم اخلاق او مي‌شود، خدا معلم اخلاق او مي‌شود.
قرآن مي‌فرمايد: «قَدْ جاءكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبينٌ يَهْدي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ الّسَلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الّظُلُماتِ اِليَ الّنُورِ بِاِذْنِهِ وَ يَهْديهِمْ اِلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ» (مائده/15و16)؛ از ظلمتها او را به نور مي‌كشاند: «وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الّظُلُماتِ اِليَ الّنُورِ». بعد از همه اينها، آن راهي را كه به مقصود مي‌رسد، آن راهي را كه به مطلوب مي‌رسد، راه سلامتي و صراط مستقيم، آن راه را هم نشان مي‌دهد:
«وَيَهْديهِمْ اِلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ».
خلاصة بحث امروز ما اين شد: بالاترين چيزي كه انسان را مهذب مي‌كند، يعني براي انسان، معلم اخلاق است، تقواست. من خيال مي‌كنم اين از معلم خصوصي بالاتر است، اين از معلم عمومي هم بالاتر است، بلكه معلم خصوصي و معلم عمومي وابسته به اين معلم است. اگر انسان تقوا نداشته باشد، اگر انسان به واجبات اهميت ندهد، اگر انسان تقوا نداشته باشد، اگر انسان به واجبات اهميت ندهد، اگر انسان زبانش كليد نداشته باشد، اگر انسان دلش كليد نداشته باشد، يقيني و حتمي است كه ديگر حرف حق در او تأثير ندارد، ديگر مسلم است كه هيچ كسي نمي‌تواند در او تأثير بگذارد.
پيغمبر اكرم با آن جاذبه‌اش همه را جذب مي‌كرد، اما نمي‌توانست در آن دلهايي‌كه تاريك بود و در آن افرادي كه رابطه‌اي با خدا نداشتند تأثير بگذارد. هدايت قرآن براي متقين است. شما ببينيد، اول سورة بقره: «بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم، الم، ذلِكَ الْكِتابُ لارَيْبَ فيهِ هُديً لِلْمُتَّقينَ». مي‌گويد قرآن، معلم وهادي است، اما براي متقين و نه ديگران اين «هدي للمتقين» دوجور مي‌شود تفسير كرد: يك معنا اين است كه براي تشريف و تعظيم متقين قرآن شريف مي‌فرمايد: من آمدم براي متقين؛ اما يك معناي ديگر اين است كه قرآن مي‌تواند روي افرادي اثر بگذارد كه متقي باشند، اما اگر گناه دل كسي را سياه كرده باشد، ديگر نمي‌تواند قرآن، جاذبة پيغمبر، جاذبه قرآن، جاذبة ائمه‌طاهرين روي آن اثر بگذارد.
همة شما خوانديد براي ديگران كه امام حسين عليه‌السلام در روز عاشورا از مردم خواست ساكت شوند تا با آنها صحبت كند، هرچه گفت ساكت نشدند بعد به آنها فرمود: «...قد ملات بطونكم من‌الحرام...» ؛ شكمهايتان از حرام پرشده و دلها سياه و تاريك شده است.
آيه‌اي كه الآن خواندم بخوبي دلالت مي‌كند كه اگر دل سياه باشد، نه اين‌كه اثر نمي‌گذارد، بلكه بدتر مي‌شود.
بر سيه دل چه سود خواندن وعظ
نرود ميخ آهنين در سنگ

«اِذا تُتْلي عَلَيْهِ آياتُنا قالَ اَساطيرُ الْاَوَّلينَ» (قلم/15). اين در حالي است كه قرآن نور است، اساطير نيست، واقعيت دارد، و هدايت است، اما تو نمي‌تواني واقعيتش را درك كني. قرآن «هدي‌للمتقين» است، جاذبة پيغمبر «هدي‌للمتقين» است، كتابهاي اخلاقي، معلمهاي اخلاق همه و همه «هدي‌للمتقين» هستند، و پروردگار عالم هم باقي است و هادي براي افرادي كه باتقوا باشند.

با حساب و انديشه، بگوييد، بشنويد و فكر كنيد
تقاضا دارم حساب و كتاب داشته باشيد؛ زبان شما حساب و كتاب داشته باشد، چشم شما و دل شما حساب و كتاب داشته باشد. هر فكري را به مغزتان راه ندهيد. اول فكر كنيد، بعد آن فكر را به دل وارد كنيد، اول فكر كنيد بعد بگوييد.
غيبت گناهش بزرگ است. حالا گناه كه بزرگ است عقابش بزرگ است، اما آن كه الآن مي‌خواهم بگويم اين است اثر وضعي آن‌هم بزرگ است، يك غيبت ممكن است كه يكباره انسان را از آن بالاي بالا بكشاند به «درك‌الأسفل» و سقوط بدهد، چه سقوطي! يك تهمت، يك شايعه، يك دروغ و بالاخره يك حرف بي‌فكر موجب سقوط انسان مي‌شود.
ما اگر بخواهيم به جايي برسيم يعني اگر برمبناي بحثمان بخواهيم مهذب باشيم، حتماً بايد اول متقي باشيم؛ يعني از توبه و يقطه بايد شروع شود تا بتوانيم درخت رذالت را از دل بركنيم و درخت فضيلت جاي آن غرس كنيم. ان‌شاءالله.

گفتار پنجم
چگونگي تهذيب نفس ـ2
بحث جلسه قبل راجع به كيفيت تهذيب‌نفس بود، و اين‌كه چه كنيم اين‌بار سنگين را بتوانيم تحمل كنيم، به منزل برسانيم، و چه كنيم درخت رذالت را بتوانيم از دل بركنيم و درخت فضيلت را به جاي آن غرس كنيم و بارور سازيم. بحث خوبي است و شايد هم مهمترين بحثها در علم اخلاق باشد.

آيات اول سوره مزمل و دستورالعمل يازده‌گانه
بحث امروز من راجع به دستورالعملي است كه معلم كامل اخلاق واقعي است، خدا آن را به متعلم واقعي يعني پيغمبر اكرم(ص) داده، و معلوم است اين دستورالعمل بهترين دستورالعمل براي كيفيت تهذيب‌نفس‌هاست و براي اين كه اين بار سنگين را به منزل برسانيم. پيغمبر اكرم با سه، چهار آية اول سوره علق به رسالت مبعوث شدند. جبرئيل در كوه حرا در آن غار مخصوص نازل شد و پيغمبر اكرم با «بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم اِقْرَأ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ، خَلَقَ الْاِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ اِقْرَأ وَرَبُّكَ الْاَكْرَمُ الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْاَنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ» (علق/1ـ5) به رسالت مبعوث شد. اگر يادتان باشد همان جلسه اول گفتم قانون ادبيت، يعني براعت استهلال اقتضا مي‌كند كه برنامة بيست و سه سالة پيغمبر در اين چند آيه آمده باشد. برنامه بيست و سه سالة پيغمبر اكرم در اين چند آيه، «آموزش و پرورش» است.
پيغمبر اكرم خانه تشريف آوردند. طولي نكشيد جبرئيل آمد با يك دستور‌العمل كه در اول سورة مزمل است . در اين آيات گوشزد مي‌كند كه اي پيامبر بار سنگيني بر دوشت قرار گرفته است، و اين بار سنگين را اگر بخواهي به منزل برساني خودبه‌خود نمي‌شود و نمي‌تواني. بايد از برون نيرو بگيري و بايد به اين دستورالعمل عمل كني. آنگاه دستورالعمل يعني آيات اول سورة مزمل را به پيغمبر مي‌دهد و انصافاً معلوم است كه پيغمبر هم به اين دستورالعمل خوب عمل كرد، چنان كه اين بار سنگين را هم خوب به منزل رساند. اين دستورالعمل يازده تا جزء دارد. مسلم است كسي كه به اين دستورالعمل، عمل بكند به هركجا بخواهد مي‌تواند برسد؛ اگر بار سنگين طلبگي باشد مي‌تواند به جايي برسد و مي‌تواند حتي به مقام لقاء برسد، اگر براي ادارة يك مملكتي، براي ادارة يك اداره و خانه‌اي باشد، فوق‌العاده مؤثر است و بالاتر از اينها براي تقويت اراده است؛ انسان يك ارادة فولادي پيدا مي‌كند كه بتواند غصه و دلهره و اضطراب خاطر و نگراني را از بين ببرد و به جاي آن نشاط و اميد غرس بكند.
بالاخره، اين دستورالعمل براي هر كاري فوق‌العاده مطلوب است. حتي براي اين كه ايمانش را دم مرگ با خود ببرد، اين دستورالعمل مفيد است، براي اين كه بخواهد محبوب در جامعه باشد اين دستورالعمل مفيد است، براي اين كه بخواهد خانه خودش را بسازد و نسل صالحي تحويل جامعه بدهد اين دستورالعمل مفيد است و براي اين كه بخواهد مهذب شود و بخواهد درخت رذالت از دل بركند و درخت فضيلت به جاي آن غرس كند مفيد است.
در اين دستورالعمل، اول گوشزد مي‌كند كه يا رسول‌الله باري سنگين بردوشت آمده است؛ «يااَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ»، اي كسي كه عباي نبوت بر دوشت آمده «اِنّا سَنُلْقي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً»، اين عباي نبوت و اين بار نبوت، سنگين است. بعد از آن كه مي‌فهماند بار سنگين است، در نخستين جزء يازدهگانه از اين دستورالعمل مي‌فرمايد: «قُمِ اللَّيْلَ اِلّا قَليلاً نِصْفَهُ اَوِانْقُصْ مِنْهُ قَليلاً، اَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّل الْقُرْآنَ تَرْتيلاً». بعد هم مي‌فرمايد: «اِنّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ اَشَدُّ وَطْأ وَاَقْوَمُ قيلاً» (مزمل2/7).

اولين دستورالعمل
جزء اول اين دستورالعمل شب بيداري است؛ شب بيداري است كه به واسطة آن مي‌تواني قوت اراده پيدا كني، مي‌تواني نفس‌اماره را سركوب كني، دماغ او را به خاك بمالي، و بالاخره مي‌تواني درخت صفات رذيله را ريشه‌كن كني و از دل بركني. «اِنّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ اَشَدُّ وَطْأ وَاَقْوَمُ قيلاً»؛ شب بيداري به انسان قوت اراده مي‌دهد. آخر شب، قبل طلوع فجر به انسان به اندازه‌اي قوت اراده مي‌دهد كه مي‌تواند نفس‌اماره را به خاك بمالد، مي‌تواند حقيقت خودش را به كرسي بنشاند، و بالاخره مي‌تواند قوت اراده پيدا كند و اگر قوت اراده پيدا كرد معلوم است هر كاري كه بخواهد، مي‌شود.
لذا اولين دستورالعمل به پيغمبر اكرم و به همه و همه، شب بيداري است. به چه اندازه؟ قرآن مي‌فرمايد: به اندازة قوت و توانايي؛ «قُمِ اللَّيْلَ اِلّا قَليلاً نِصْفَهُ اَوِانْقُصْ مِنْهُ قَليلاً، اَوْ زِدْ عَلَيْهِ»؛ يعني به اندازة قدرت و توانايي.
اگر بشود در نظام جمهوري اسلامي، اين شب را كه دو قسمت شده است و در قسمت اول مردم بيدارند، و در قسمت دوم خوابند به عكس شود، خيلي عالي است. يعني برنامه‌هاي راديو، برنامه‌هاي تلويزيون از يك يا، از دو شروع شود تا اول آفتاب. اين وضعي كه انسانها دارند مخصوصاً مسلمانها، يعني اين كه نصف اول شب را بيدارند و نصف دوم شب را خواب. اين از نظر رواني و از نظر اخلاقي كاري نامطلوب است و اگر اين كار مطلوب كه في‌الجمله در حجاز هست ـ در حجاز يك ساعت قبل طلوع فجر شهر اذان مي‌گويد به اسم اذان نافله، و تقريباً مردمي كه نماز خوانند، مقيدند و مسجدي هستند بيدارند، يك ساعت قبل از طلوع فجر بيدارند، و بعد از اذان نافله، اذان صبح مي‌گويد، با فاصله يك ساعت ـ اگر در ميان ما طلبه‌ها رواج مي‌يافت، يعني مطالعة ما نصفة دوم از شب بود نه نصفة اول، اين كار از نظر اخلاقي، از نظر رواني، از نظر قرآني، از نظر تجربي فوق‌العاده مفيد است. پيشرفت در نصف دوم شب بسيار بيشتر از نصف اول شب است. علاوه بر اين كه الهامهايي در آن وقت پيدا مي‌شود، فيوضاتي در آن‌وقت مخصوصاً قبل از طلوع فجر و بعد از طلوع فجر، پيدا مي‌شود كه اينها را معمولاً همه و همه، مخصوصاً ما طلبه‌ها از دست مي‌دهيم.
قرآن قسم مي‌خورد به فجر؛ درسه، چهار جا از قرآن به قبل از طلوع فجر و به خودبين الطلوعين قسم خورده شده، و معلوم است قسم پروردگار براي اهميت آن مورد است. اين بيداري قبل از طلوع فجر، ولو نيم ساعت، بيداري وقت طلوع فجر، ولو نيم ساعت ـ مابقي‌‌اش را بخوابيدـ براي زندگي شما، براي تحصيل، براي تهذيب‌نفس شما، براي تقويت ارادة شما و بالاخره براي موفقيت شما فوق‌العاده مطلوب است، و معلوم مي‌شود اين بيداري قبل از طلوع فجر از همة چيزها هم مهمتر است؛ لذا اول آمده است: «يااَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّيْلَ».
اين راجع به دستور اول، در اين دستور اول جوابش را هم مي‌فرمايد: در مابقي نمي‌فرمايد، چرا؟ اما در اينجا چراي آن را هم مي‌گويد؛ مي‌فرمايد: «اِنّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ اَشَدُّ وَطْأ وَاَقْوَمُ قيلاً».

دومين دستورالعمل
يك لازمة كلام پيدا مي‌شود و آن اين است كه شب بيداري براي نماز شب، نه فقط شب بيداري ـ البته آن‌هم مؤثر مطلوب است و لذا در ماه مبارك رمضان در شبهاي قدر يكي از چيزهايي كه خيلي مطلوب است اين كه انسان از غروب تا طلوع نخوابدـ امري مطلوب است. ولو اين كه در نصفة دوم شب احيا مطلوب است (احياءالليل)، اما لازمة كلام كه از جاهاي ديگر هم از قرآن و از روايات استفاده مي‌شود، عمده نماز شب است، كه اين نماز شب را هم قرآن مي‌فرمايد: اگر مقام محمود مي‌‌خواهي بايد اين باشد؛ مقام محمود يعني يك مقامي كه در دنيا و آخرت ديگران برآن مقام غبطه بخورند؛ مقام پسنديده عندالله، مقام پسنديده عندالناس، يعني انسان عمر پربركتي، علم پربركتي، علم پرنفعي و عمر پرنفعي داشته باشد، و به دست او كار چشمگيري انجام داده شود.
من از شما تقاضا دارم اين دعا را خدمت حضرت رضاـ سلام‌الله عليه ـ هميشه داشته باشيد كه يك كار چشمگيري به دست شما براي اسلام انجام داده شود، كه مقام محمود يعني همين. مؤسس حوزة علمية قم، مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي فرموده بودند كه من كربلا بودم. خواب ديدم كه 10 روز ديگر مي‌ميرم. مي‌فرمايد: چون خواب اهميت نداشت من هم اهميت به خواب ندادم. ده روز تمام شد. ديدم تب كردم و كم‌كم رفتم دم مرگ. فرموده بودند كه در آن اتاقي كه خوابيده بودم، گنبد مطهر حسين‌عليه‌السلام پيدا بود، مي‌گويد: به امام حسين گفتم: آقا مي‌داني من برايم چيزي نيست بميرم يا نميرم، اما كاري براي اسلام نكردم، از شما تقاضا دارم كه بخواهيد من برگردم يك كار مثبتي براي اسلام بكنم و بميرم. فرموده بودند كه همان وقتي كه تو سلم تمام شد ديدم حالم خوب شد. الحمدلله كار مثبتي هم انجام داد؛ حوزه مباركة قم به دست ايشان تشكيل شد، و چقدر با فايده بود. به قول حضرت امام، اگر انقلاب هم بود از حوزه بود، چه رسد به آن افراد پربركتي كه مرحوم حاج شيخ ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ تحويل جامعه دادند.
حالا اگر كسي اين‌طور عمري پربركت بخواهد، و بخواهد كه يك كار مثبت به دست او انجام داده بشودـ كه اتفاقاً قرآن مي‌فرمايد: دعا كن و همين را از خدا بخواه، كه از زبان حضرت سليمان مي‌گويد: بگو: «وَهَبْ لي مُلْكاً لا يَنْبَغي لاَحَدٍ مَنْ بَعْدي اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهّابُ» (ص/35)؛ خدايا يك كار چشمگيري كه همه غبطة آن را بخورند به دست من انجام بده ـ اگر كسي بخواهد اين طور شود، بلكه بالاتر از اين، اگر كسي بخواهد راستي مهذب شود و درخت رذالت را از دل بركند، تكبر ريشه‌كن شود، سوءظن ريشه‌كن شود، حسادت ريشه‌كن شود، سوءظن ريشه‌كن شود، حسادت ريشه‌كن شود، اين كاري است مشكل، در سرحد محال، ولي لازم و شدني. به قول مثنوي مي‌گويد: كسي با چراغ در خيابان مي‌گشت. به او گفتند: دنبال چه هستي، آن‌هم با چراغي و در روز؟ گفت: دنبال آدم. كسي به او گفت: نگرد كه پيدا نخواهي كرد.
به قول همين مؤسس حوزة علميه كه مي‌فرمود: اين كه مردم مي‌گويند: ملاشدن چه آسان، آدم‌شدن چه مشكل، اين حرف، خيلي غلط است، بلكه «ملاشدن چه مشكل، آدم‌شدن محال است». اما همين كه محال است قرآن مي‌فرمايد: به واسطة نماز شب، به واسطة بيداري قبل از طلوع فجر، مي‌شود آن را پيدا كرد: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً»؛ اگر مقام محمود مي‌خواهي ـ كه خدا دوست دارد اين مقام محمود براي تو باشدـ نافله شب بخوان. اين نافلة شب را هم من به شما سفارش مي‌كنم كه طولاني‌اش نكنيد، براي اين كه طلبه بايد درسش را هم بخواند. همين يازده ركعت نماز به طور مختصر، كه اگر يك ساعت قبل از طلوع فجر برخيزيد مي‌توانيد آن را بخوانيد: پنج تا دو ركعتي، يك، يك ركعتي، مي‌شود نماز شب، بعدش هم يك توسل به حضرت رضا(ع) بعد نافله صبح‌تان، نماز صبح‌تان و بعد هم بخوابيد و موقع ناشتا، موقع كارتان برخيزيد، ولو اين كه بين طلوعين خوابيدن كراهت هم دارد، ولي معلوم است براي شما كه بخواهيد بيدار بمانيد بعد خوابتان بگيرد و كسل هستيد و نمي‌توانيد درس بخوانيد خوابيدن مانعي ندارد. يك ساعت قبل از طلوع فجر و بعد از طلوع فجر بيدار بودن، مقام محمود است و از جملة مقام محمود اين است كه بتواند اين بار سنگين را كه بر دوشش قرار گرفته به منزل برساند.
مسؤوليت ما طلبه‌ها خيلي بالا و خيلي سنگين است، مسؤوليت نبوت است؛ و مسؤوليت امامت و رهبري است گرچه خطاب آيه به خصوص پيامبر بزرگوار اسلام(ص) است، ولي با الغاي خصوصيت، «اِنّا سَنُلْقي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً» براي ما هم هست.

سومين دستورالعمل
با آنچه گفتيم معلوم شد كه لازمه «قُمِ اللَّيْلَ اِلا قَليلاً» شب بيداري است و لازمة كلام نماز شب است ولو مختصر، و فحواي كلام، اهميت‌دادن به نمازهاي واجب است؛ يعني اگر پروردگار عالم نماز شب از ما بخواهد، به دلالت فحوا و به طريق اولي نماز واجب را حتماً مي‌خواهد.
اگر به واسطة نماز شب تقويت اراده پيدا كنيم، به فحوا با نمازهاي واجب بيشتر پيدا مي‌كنيم، اگر به واسطة نوافل انسان بتواند به مقام لقاء برسد با نمازهاي واجبي بيشتر مي‌تواند برسد، و بالاخره اگر به واسطة نوافل بتواند مهذب شود، به واسطة نمازهاي واجب بيشتر مي‌تواند. از فحوا فهميده مي‌شود كه اهميت‌دادن به نماز، نماز اول وقت براي همه اگر بشود وگرنه، براي ما طلبه‌ها حتماً بايد بشود، با جماعت، در مسجد و در حرم مطهر، و اين نماز اول وقت است كه قرآن به آن سفارش كرده.
سيرة پيغمبر اكرم و ائمه‌طاهرين ـ عليهم‌السلام ـ هم همين است. در روايات ما هم روي آن خيلي سفارش شده است.
«اَقِمِ الّصَلوةَ لِدُلُوكِ الّشَمْسِ اِلي غَسَقِ الّلَيْلِ وَ قُرآنَ الْفَجْرِ» (اسراء/78).
من خيال مي‌كنم در «اَقِمِ الّصَلوةَ لِدُلُوكِ الّشَمْسِ» اين لام لدلوك به معناي «عند» باشد و معنايش اين جور مي‌شود كه اول وقت ظهر و عصر، نماز ظهر و عصر، اول وقت مغرب و عشاء نماز مغرب و عشاء و اول طلوع فجر، نماز صبح را بر پاي بدار.

تأكيد آيات و روايات بر نماز اول وقت
رواياتي كه اين حرف مرا تأييد مي‌كند زياد است، به اندازه‌اي زياد است كه روايات مستفيضه است كه اگر كسي بدون عذر نماز اول وقت نخواند شامل «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلّينَ الَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ» (ماعون/4و5) مي‌شود. آيه در سورة ماعون است مي‌فرمايد: واي بر آن كساني كه مسلمان واقعي نيستند، آن كساني كه نماز را سبك مي‌شمارند؛ گاهي قضا مي‌شود، گاهي مي‌خواند، گاهي نمي‌خواند يا اين كه ضايعش مي‌كند، در مقابل خدا بي‌ادب است، تندتند نماز مي‌خواند، نه ركوع درستي دارد، نه سجده درستي، و نه خودش مي‌فهمد كه چه مي‌گويد، و نه توجه دارد؛ يك نماز سر و پا شكسته‌اي كه قرآن مي‌گويد: واي بر اين! در آيه ديگر مي‌فرمايد: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ اَضاعُوا الّصَلوةَ وَاتَّبَعُوا الّشَهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيّاً» (مريم/59) نمي‌گويد: نماز نمي‌خوانند. مي‌گويد: نماز را ضايع كردند. اين «غي» دو تا معنا دارد:
يك معناي ظاهري يعني گمراهي. كسي كه نماز را سبك بشمارد، ضايعش بكند اين گمراه است و گمراه مي‌شود. حال گمراهي مراتب دارد: يك گمراهي اين كه آدم فاسقي است، آدمي كه شيطان او را مهار كرده و نفس‌اماره او را برده است. يك ضلالت و گمراهي هم اين كه اصلاً رفته است كه رفته است و علمش هم براي خودش و هم براي ديگرن وزر و و بال شده است.
معناي ديگري كه امام صادق(ع) مي‌كند اين است كه «غي» يك وادي است از واديهاي جهنم
جمع بين دو معنا هم ممكن است: كسي كه نماز در متن زندگي‌اش نباشد و به نماز اهميت ندهد، جهنمش از همان‌جا و گمراهيش از همان شروع مي‌شود تا به آن وادي كه به نام غي است و در جهنم است برسد.
سبك شمردن نماز خيلي بدبختي مي‌آورد. مرحوم صدوق‌ـ رضوان‌الله‌تعالي‌عليه ـ
در عقاب‌الاعمال يك روايت نقل مي‌كند كه هيجده عقوبت براي كسي كه نماز را سبك بشمارد دارد؛ يعني آن كه اول نهار بخورد بعد نماز، اول بخوابد بعد نماز، اول غروب شده يا جلسه دارد، جلسه‌اش را رها نمي‌كند و بعد از آن نماز مي‌خواند، يا مي‌خوابد نماز اول وقت نمي‌خواند و... مشمول چنين عقوبتهايي است. اگر شما يك بليط هواپيما داشته باشيد براي ساعت اول طلوع فجر، معلوم است خوابتان نمي‌برد، ساعت مي‌گذاريد، كسي را وامي‌داريد كه بيدارتان كند، مرتب بيدار مي‌شويد و دوباره مي‌خوابيد و... . چرا؟ براي اين كه نكند اين بليط هواپيما از بين برود. آيا نماز صبح پيش ما به اندازه يك بليط هواپيما اهميت ندارد؟ گرفتاري ما به قول امام صادق(ع) از همين جا شروع مي‌شود؛ يعني اگر غم وغصه هست، اگر دلهره و اضطراب خاطر و نگراني و فقر هست، اگر مشكل روي مشكل هست، اگر كلاف سر درگمي هست، همه‌اش از اين‌جا شروع مي‌شود، از اين‌كه نماز در متن زندگي ما نيست، مورد توجه پيغمبر و ائمه‌طاهرين در اين دنيا نيستيم، حضرت رضا(عليه‌السلام) به ما اعتنا ندارد، و در آخرت هم اعتنا ندارد؛ براي اين‌كه اگر در آخرت اعتنا نداشته باشد از اين جا شروع مي‌شود و اگر در آخرت اعتنا داشته باشد هم از اين جا شروع مي‌شود.
روايتي هست كه شايد همة شما براي مريدهايتان خوانده‌ايد كه امام صادق(ع) دم مرگ همة خويشانش را جمع كرد و بعد هم فرمود: «لاتنال شفاعتنامن استخف بالصلوه» استخفاف به نماز چيست؟ اين كه براي مثال نماز را بگذارد آخر وقت. به قول آن آقا مي‌گفت: مي‌دانيد چرا مرا مقدس مي‌گويند؟ براي اين كه نماز صبحم يك ركعت اين طرف آفتاب و يك ركعت آن طرف آفتاب است. معلوم است اين گرفتار مي‌شود، معلوم است اين نمي‌تواند تهذيب‌نفس كند، معلوم است اين عمرش پربركت نيست، معلوم است اين علمش پربركت نيست. من از اين وضعي كه طلبه‌ها دارند خيلي متأثرم. من يادم نمي‌رود اول طلبگي توي مدرسة حجتية قم بودم. قبل از طلوع فجر يك چراغ خاموش نداشتيم. قبل از طلوع فجر وقتي مي‌آمديم حرم، طلبه‌ها صف كشيده، مشرف مي‌شدند حرم. بارها مي‌آمديم پشت در بسته حرم با مرحوم آيه‌الله نجفي در سرما و در گرما مي‌ايستاديم تا اين كه در حرم باز بشود. اصلاً نقص بود براي طلبه قبل از آفتاب برود سر حوض وضو بگيرد. انگشت‌نما بود اگر يك بار اتفاق مي‌افتاد بايد يك دكتري، يا يك آفتابه‌اي به حجره‌اش مي‌برد و وضو مي‌گرفت. انگشت‌نما بود!
اما الآن قبل از آفتاب بروتوي مدرسه سر حوض ببين چه خبر است. چرا شيخ طوسي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ توانست با اين عمر كوتاهش و با آن مشكلات بيش از دويست جلد كتاب بنويسد؟ مشكلات شيخ‌طوسي را از نظر فقر، از نظر سياست، از نظر اجتماع هيچ كدام از ما نمي‌توانيم تصور كنيم، چه رسد به اين كه داشته باشيم، اما چه شد اين توانست حوزة نجف را تشكيل بدهد؟ تشكيل حوزة نجف هزار ساله به دست اين بزرگوار بود. چطور توانست كتاب مبسوط بنويسد و تهذيب واستبصار؟ چطور مي‌شود كه كتب اربعه‌اي كه چكش و ابزار براي ما طلبه‌ها و مراجع است دوتايش مال ايشان است؟ چطور توانست؟ براي اين كه نماز شب داشت، بيداري شب داشت و اهميت به نماز داشت. استاد بزرگوار ما حضرت آيه‌الله‌العظمي بروجردي به ايشان خيلي اهميت مي‌داد. هر وقت كه به قول ايشان مي‌رسيد فوق‌العاده به ايشان اهميت مي‌داد و اگر يك دفعه هم مي‌خواستند قول ايشان را رد كنند، يك توجيهاتي مي‌كردند و از جمله مي‌فرمودند: آخر ايشان علاوه بر اين كه عالم بود، عابد هم بود، و اگر عمر مباركش را تقسيم كنيم به اين مسأله يك دقيقه بيشتر نمي‌رسد، از اين جهت ممكن است اشتباه كرده باشد. آن‌وقت همين مرد بزرگ، يعني حضرت آيه‌الله العظمي آقاي بروجردي، نقل مي‌كردند و مي‌فرمودند: مصباح‌المتهجد را كه شيخ‌طوسي نوشت مصباح‌المتهجد را مي‌دانيد كه مثل مفاتيح است؛ كتاب دعا و نوافل است ـ يك دوره خود آقا به كتاب عمل كرد، تا كه عالم بي‌عمل نباشد. بعد هم دستور داد يك دوره زن و بچه‌اش به مصباح‌المتهجد عمل كردند. بعد دستور داد منتشر بشود. معلوم است اين، مي‌تواند حوزة نجف تشكيل بدهد.
كسي كه سروكار با دعا دارد، كسي كه سروكار با خدا دارد، كسي كه نافلة شب و شب بيداري دارد و كسي كه نماز اول وقت دارد، شيخ طوسي مي‌شود با آن همه مشكلات.
مرحوم شهيد دوم، اين معلم اخلاق، مي‌دانيد تقريباً دويست و چهار يا دويست و پنج جلد كتاب نوشته است: در فقه نوشته، در اخلاق نوشته، در رجال نوشته؛ خيلي كتابها نوشته، كه يكي از آنها كتاب شرح‌لمعه‌اي است كه ما مي‌خوانيم، يكي از آن كتابها مسالك، يك دوره فقه‌استدلالي است كه دوش‌به‌دوش جواهر دارد جلو مي‌رود. شهيد دوم 54 سال هم عمر كرد و به اندازه‌اي هم فقير بوده كه براي زن و بچه‌اش شبها مي‌رفته هيزم كني، مي‌رفته پشتة خار به دوش مي‌گرفته براي زنش مي‌آورده و مي‌فروخته است. اين فقرش بوده و از نظر سياسي هم به اندازه‌اي مشكل خفقان سياست داشته كه اصلاً نمي‌توانسته حرفش را بزند. درس مي‌خواسته بگويد، مجبور بوده اول قول ابوحنيفه را بگويد تا بعد بتواند قول امام صادق(ع) را بگويد. اين عمر پربركت براي چيست؟ براي اين كه رابطه‌اش با خدا محكم بوده است. بنابراين، از اين جمله «قُمِ اللَّيْلَ اِلّا قَليلاً»، با ضميمة آيات ديگر يك جملة دستورالعمل مطابقي پيدا مي‌كنيم، و آن شب بيداري است و يك جملة دستورالعمل التزامي پيدا مي‌كنيم و آن خواندن نماز شب است و يك جملة دستورالعمل فحوايي پيدا مي‌كنيم و آن اهميت دادن به نماز واجب و اول وقت است. من تقاضا دارم از شما كه نماز اول وقت بخوانيد، من تقاضا دارم از شما نماز شب بخوانيد، من تقاضا دارم از شما اگر مي‌شود مطالعه‌تان را نصف دوم شب قرار دهيد و اگر نه، يك ساعت قبل از طلوع فجر، نيم ساعت قبل از ساعت طلوع فجر، بعد از طلوع فجر اقلاً نيم ساعت بيدار باشيد. حتماً اين كار در زندگي شما باشد، و الا بدانيد عمرتان بي‌بركت مي‌شود، علمتان بي‌بركت مي‌شود، و بالاخره شيطان شما را مي‌برد. اگر كسي زير پرچم خدا نباشد، ديگر خواه‌ناخواه زير پرچم شيطان است، و اگر زير پرچم خدا باشد، ديگر شيطان جني و انسي هم با او نمي‌تواند كاري بكند: «اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَي الَّذينَ آمَنُوا وَعَلي رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَّلَوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ» (نحل /99و100).
اين دستورالعمل اول و دوم و سوم

چهارمين دستورالعمل
جملة چهارم «وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتيلاً» است كه مي‌فرمايد: پيغمبر قرآن بخوان، اما خواندن قرآنت باادب باشد و ترتيل داشته باشد، كه گفتم در نماز هم همين است. نماز را مؤدب بخوانيد و اگر خضوع و خشوع دل نداريد، خضوع و خشوع ظاهري اقلاً داشته باشيد. پروردگار عالم بهشت را خلق كرد، خطاب كرد به بهشت: حرف بزن. قرآن خواند و گفت: «بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمِ، قَدْ اَفْلَحَ الْمُوٌمِنُونَ الَّذينَ هُمْ في صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ» (مؤمنون /1و2)؛ رستگاري مال مؤمن است، آن مؤمني كه نماز را مؤدب بخواند. اقلاً اگر دل نداريد بظاهر در نماز مؤدب باشيد. در محضر خدا هستيم. كسي در محضر خدا و بي‌ادبي! حتي نافله‌هايتان را من تقاضا دارم مؤدب بخوانيد. اكنون قرآن مي‌فرمايد كه با ترتيل بخوانيد.

سروكار داشتن با قرآن
ما طلبه‌ها با قرآن حتماً بايد سروكار داشته باشيم. ما مروج قرآنيم، بايد تمسك به قرآن داشته باشيم، چنان كه روايت ثقلين به ما مي‌گويد: تمسك به قرآن و اهل‌بيت واجب است و الا ضلالت است. اين روايت ثقلين را مي‌دانيد كه سني و شيعه با تواتر نقل كرده‌اند. مرحوم صاحب عبقات با پانصد و چهل سند از سني و شيعه داشته باشد. مسلماً متواتر است، كه پيغمبر مي‌فرمود: رستگاري فقط با تمسك به قرآن و اهل‌بيت است، والا ضلالت است. همگي مسلمانان بايد تمسك داشته باشند؛ مخصوصاً براي يك دانشجو يا يك طلبه تمسك به قرآن بايد بيشتر باشد.
اصولاً سروكار داشتن با قرآن سه مرحله دارد:
مرحله اول: خواندن قرآن است. اين را قرآن مي‌خواهد. يك آيه‌اي در قرآن است كه ـ در همين سورة مزمل آمده نظيرش در قرآن يانيست يا كم است؛ يعني بعضي آيات منحصر به فرد مي‌باشند در قرآن، آيه‌اي كه مربوط به دعا و راز و نياز با خداست منحصر به فرد است، و آيه‌اي كه براي خواندن قرآن است، اين هم منحصر به فرد است و از نظر تأكيد خاصي داردـ مي‌فرمايد: «فَاقْرؤُوا ماتَيَسَّرَ مِن الْقُرآنِ عَلِمَ آنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضي وَآخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْاَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ وَآخَرُونَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللّهِ فَاقْرؤُوا ماتَيَّسَرَ مِنْهُ» (مزمل /20)؛ يعني تا مي‌تواني قرآن بخوان. مي‌خواهد توجه به معنايش داشته باشي يا نه، مي‌خواهد معنايش را بداني يا نه، و مي‌خواهد تفسير بداني يا نه. تنها خواندن قرآن. تا مي‌تواني قرآن بخوان. بعد مي‍فرمايد: خدا مي‌داند كه گاهي مريضي، اما همان وقت كه مريضي تا مي‌تواني قرآن بخوان. خدا مي‌داند گاهي كار داري، امتحان داري، گاهي دنيا تو را مشغول كرده، كار روي كار و مشكل روي مشكل آمده، اما همان وقت هم تا مي‌تواني قرآن بخوان. حال اگر از رو نمي‌شود از بر، اگر نشسته نمي‌شود در راه. تا مي‌شود قرآن بخوان.
بعد مي‌فرمايد: خدا مي‌داند گاهي در خط مقدم جبهه‌اي، تير مثل باران مي‌بارد. باز هم «فَاقْرؤُوا ماتَيَّسَرَ مِنْهُ» تا مي‌تواني قرآن بخوان و اين در مرتبة دوم بعد از دلالت مطابقي دستورالعمل هم واقع شده است؛ يعني اول مي‌فرمايد: «قم الليل»، بعد مي‌فرمايد: «وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتيلاً» يعني سروكار با قرآن. لذا من تقاضا دارم از شما تا مي‌توانيد قرآن بخوانيد، صبح و شب، قبل از مطالعه‌تان، قبل از رفتن به درستان، حتماً بايد قرآن بخوانيد، و بايد در قرآن خواندن روان باشيد. بايد يك طلبه غلط در قرآن نداشته باشد. اگر طلبه در قرآن غلط داشته باشد، حتي از نظر زينتي، يعني از نظر تجويد، اين ننگ است براي اين طلبه. اگر خداي نكرده يك طلبه نتواند قرآن بخواند، غلط داشته باشد، در قرآن خواني روان نباشد، اين نقص بزرگي براي اين طلبه، و حتي نقص بزرگي براي يك مسلمان است.

تأكيد بر حفظ قرآن
مسلمان بايد حافظ قرآن باشد، مثل مسلمانهاي صدر اسلام. نود درصد آنها بلكه بيشتر آنها حافظ قرآن بودند. حال اگر ما حفظ قرآن نيستيم، بايد دست كم در خواندن قرآن روان باشيم و با نيم‌ساعت به طور ترتيل بتوانيم يك جزء قرآن بخوانيم. اين قرآن خواندن را قرآن از ما مي‌خواهد. ثواب هم خيلي دارد. كتاب «فضل قرآن» از كتاب كافي را مطالعه كنيد، ببينيد چه روايات خوبي دارد. اين مرحله اول.
مرحله دوم: تمسك به قرآن، فهم الفاظ قرآن و ترجمه و تفسير قرآن است. يك كسي كه دانشمند است، حال دانشمند طلبه باشد يا مهندس باشد يا دكتر، يك كسي كه ديپلم گرفته، يك كسي كه طلبه است، اين بايد با قرآن آشنا باشد و از همه بالاتر كسي كه آمده مروج قرآن است، اين بايد هر آيه‌‌اي را كه به او بدهند بتواند معنا كند، هر آيه‌اي كه به او بدهند بتواند تفسير كند، بداند اهل‌بيت راجع به اين آيه چه فرموده‌اند، بايد بداند كه مفسرين عالي قدر راجع به اين آيه چه فرموده‌اند. نه، بالاتر از اين، شما طلبه‌‌ها آن وقتي كه خارج مي‌خانيد، در فقه برداشت از روايات داريد، بايد برداشت از قرآن هم داشته باشيد. فهم الفاظ بايد باشد، حتي برداشت از قرآن و اجتهاد از قرآن هم بايد باشد. اين هم مرتبه دوم، كه قرآن مي‌گويد: اگر تدبر در قرآن نباشد قفل شقاوت روي دل‌ خورده است. اين آيه كم‌نظير است در قرآن با اين تهديدي كه دارد: «اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ القُرْآنَ اَمْ عَلي قُلوبٍ اَقْفالُها» (محمد/27)؛ يعني مگر قفل شقاوت به دلت خورده كه تدبر در قرآن نداري؟ ننگ براي يك دكتر كه برداشت از علمش داشته باشد، اما برداشت از قرآن نداشته باشد و تدبر در قران نداشته باشد. اين هم مرتبة دوم.
مرحلة سوم: تمسك به قرآن، از حقيقت قرآن استفاده كردن و به نور قرآن منور شدن است. اين از آن همه نيست، از آن خوبان است. قرآن در سوره واقعه مي‌گويد مال خوبان است؛ «كِتابٍ مَكْنُونِ لا يَمَّسُهَ اِلْا المُطَهَّرُونَ» (واقعه /78 و 79).
اگر دلت بخواهد قرآن را لمس كند، اگر دلت بخواهد قرآن را مس كند و نور قرآن در آن دل بتابد، آن دل بايد مطهر باشد، صفات رذيله بايد در آن دل نباشد؛ اين مال خوبان است.
اگر ما خوب شديم، خدا در آية قرآن مي‌فرمايد كه همين قرآن به طور ناخودآگاه راههاي سلامتي را به تو نشان مي‌دهد؛ يعني قرآن مي‌شود براي تو معلم اخلاق، چه خوب است انسان يك معلم اخلاقي مثل قرآن داشته باشد كه هميشه با اوست. مي‌فرمايد: «قَدْجاءكُمْ مِنَ اللّهِ نَورٌ وَ كِتابٌ مُبينٌ يَهْدي بِهِ اللّهَ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ الّسَلامِ وَيُخْرِجُهُمْ مِنَ الّظُلُماتِ اِليَ الّنُورِ بِاِذْنِهِ وَيَهْديهِمْ اِلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ» (مائده /15و16)؛ نور آمده، كتاب مبين آمده، هدايت مي‌كند، آن هم نه هدايت به معناي نشان دادن طريق، بلكه به معناي ايصال به مطلوب. چه كسي را؟ «مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ»؛ كسي را كه خدا از او راضي باشد، راههاي سلامتي را به او مي‌نماياند، راههاي سلامتي براي دنيايش، راههاي سلامتي براي آخرتش، راههاي سلامتي براي هدايت جامعه‌اش و راههاي سلامتي براي تهذيب‌نفس، براي سير و سلوكش و براي اين كه از اين منازل، يكي پس از ديگري كدورت بگذرد و او را برساند به جاي بالا و بالاتر. بعد مي‌فرمايد: «َيُخْرِجُهُمْ مِنَ الّظُلُماتِ اِليَ الّنُورِ»؛ يعني قرآن او را از ظلمتها به نور مطلق مي‌كشاند. دل او را از ظلمت جهل، از ظلمت هوا و هوس، از ظلمت صفات رذيله، از كدورتهاي غم و غصه، دلهره، اضطراب خاطر و نگراني، و بالاخره از هر ظلمتي به نور مطلق مي‌كشاند و دل او به نور قرآن منور مي‌شود و ديگر مثل كسي كه نور دارد و هيچ پشيماني ندارد و هيچ غم و غصه و نگراني ندارد مي‌شود. ديگر دل او يك دنيا اطمينان مي‌شود كه «اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد /28). بعد هم مي‌فرمايد: «وَيَهْديهِمْ اِلي صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»، ديگر آن راهي را كه راه انبياست، راه ائمه‌طاهرين است كه منتهاي سيرش هم همان سير انبياست ـ «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ صِراطَ الَّذينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» (حمد /5و6)ـ به او نشان مي‌دهد، آن هم چه راهي؛ «وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ الّرَسُولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ الّنَبِييّنَ والصِّديقينَ وَ الشُّهَداءَ وَالصّالِحينَ وَ حَسُنَ اُولِئكَ رَفيقاً» (نساء /69)؛ يعني به آن جا مي‌رسد كه ديگر بهشت براي او كوچك است، حتي «رضوان الله»، چه رسد به بهشت معمولي! حتي بهشت «عدن»! ديگر بهشت برايش كوچك است. پس كجا خوب است؟ پيش خدا. كجا؟ پيش پيغمبر. كجا؟ پيش امام حسين، پيش حضرت ابوالفضل، پيش امام سجاد؛ «مِنَ الّنَبِييّنَ والصِّديقينَ وَ الشُّهَداءَ». صديقين يعني ائمه‌طاهرين، شهداء يعني حضرت ابوالفضل و امثال او، و «الصالحين» هم يعني افراد شايسته وافرادي كه توانسته‌اند اين راه را بپيمايند. بعد قرآن مي‌فرمايد: چه رفيقهاي خوبي! رفيق خيلي مؤثر است و اين وجود رفقاست كه به انسان آسيب مي‌رساند و پشت پا مي‌زند به همه چيز. مرحوم ديلمي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ در كتاب ارشاد، در آن روايات معراجيه، نقل مي‌كند كه بعضيها در بهشت منعمر در عالم وحدتند. به او خطاب مي‌رسد: بنده‌ام بگذار بهشتيها در نعمتشان متنعم باشند، اما لذت تو، حرف زدن من با تو و حرف زدن تو با من است. بعد مي‌فرمايد كه: پروردگار عالم نظرها به اين دارد و در هر نظري ملك او توسعه پيدا مي‌كند.

سعة وجودي مؤمن
ملك او توسعه پيدا مي‌كند يعني چه؟ يعني سعة وجودي و كمال پيدا مي‌كند. خيال نكنيد در آخرت كمال نيست. بلي، در آخرت تكليف و اعمال نيست، ولي معقول نيست كمال نباش. در آن‌جا كمال هست؛ «اِنَّ اَصْحابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ في شُغُلٍ فاكِهُونَ» (يس/55). شغلها دارند و مشغوليتها دارند. شغلشان چيست؟ كمالي كه براي آنها پيدا مي‌شود، نظرهايي كه پروردگار عالم به آنها مي‌كند، و به واسطة آن نظرها سعة وجودي پيدا مي‌كنند. اين معناي «يهديهم الي صراط مستقيم» است، و كسي كه از نور قرآن، از حقيقت قرآن و از باطن قرآن استفاده بكند، با تمسك به قرآن به اين مرتبه و به اين مقام مي‌رسد، از عالم تهذيب‌نفس مي‌گذرد، از عالم تحليه مي‌گذرد و به عالم تجليه مي‌رسد؛ «اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَل لَكُمْ فُرْقاناً» (انفال /29).
ديگر علم، علم لدني است و ديگر مي‌رسد به آن‌جا كه الهام دارد. بعد هم مي‌رسد به عالم لقاء؛ يعني مي‌رسد به آن‌جا كه ديگر حكومت‌الله است بردل، و ديگر هيچ چيزي و هيچ كسي در دل او نيست جز خدا.
به دريا بنگرم، دريا تو بينم
به هرجا بنگرم كوه و در دشت
به صحرا بنگرم صحرا تو بينم
نشان از روي زيباي تو بينم

ديگر چيزي در اين عالم نمي‌بيند جز خدا؛ «ما رايت شيئاً الا و رايت الله قبله و بعده و معه» . خوشا به حال اينها!
وقت ما تمام شد. من خيال مي‌كردم مي‌توانم اين دستورالعمل را تا آخر عرض كنم اما باشد. بنابراين ديگر بيش از اين مزاحم نمي‌شوم. و اميدوارم كه اين دستورالعمل را در جلسة بعدي به آخر ببرم. تا الان چند مورد از اين دستورالعمل را گفتم: 1ـ شب بيداري 2ـ نمازشب 3ـ نماز اول وقت 4ـ اهميت‌دادن به قرآن 5ـ فعاليت و كار، كه بدون فعاليت وكار انسان به جايي نمي‌رسد؛ «اِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَوِيلاً»؛ يعني اي پيغمبر همين‌طور كه اين كرات شناور در اين فضا هستند و آن حركتهاي سرسام‌آور را دارند بايد براي هدف فعال باشي. ما نيز بايد فعال باشيم و هميشه در كار و تلاش؛ زيرا ملاشدن مشكل است، كار مي‌خواهد و بدون كار نمي‌‌شود. در جلسة بعد راجع به اين جمله صحبت مي‌كنم. ان‌شاءالله.

گفتار ششم
چگونگي تهذيب نفس ـ3
بحث جلسه قبل درباره دستورالعملي بود كه پيغمبر گرامي داده بود. در جلسه قبل گفتم: دومين آياتي كه بر پيغمبر اكرم(ص) نازل شد همين دستورالعمل بود.

دستورالعملي براي تهذيب‌نفس
بعد از آن كه پيغمبر اكرم(ص) به رسالت مبعوث شد به خانه تشريف آورد. آيات اول سوره مزمل بر پيغمبر نازل شده بود. در اين آيات مي‌فرمايد: اي رسول گرامي، اي كسي كه عباي نبوت به دوش گرفتي، بار سنگيني بر دوش تو آمده است: «اِنّا سَنُلْقي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً» (مزمل/5) و اگر بخواهي در كارت موفق بشوي، به اين دستورالعمل، عمل كن. معلوم مي‌شود اين دستورالعمل براي موفقيت در كار خيلي مهم است. لذا براي بحث ما خيلي مفيد است؛ يعني اگر كسي بخواهد مهذب شود، به اين دستورالعمل، عمل كند، چنان كه پيغمبر اكرم(ص) در كار خويش موفق شدند. انصافاً خوب هم موفق شدند و توانستند بار سنگين نبوت را به منزل برسانند، اگر ما هم بخواهيم مهذب شويم، و اين بار سنگين را به منزل برسانيم، بايد به اين دستورالعمل، عمل كنيم. گفتم: اين دستورالعمل يازده جزء دارد. جزء اولش مربوط به شب بيداري بود. دربارة آن صحبت كردم كه قرآن روي اين جزء بيشتر از همة اجزا پافشاري دارد، و مي‌فهماند كه بيداري شب، به انسان تسلط مي‌دهد، تسلط بر نفس‌اماره، تسلط بر شيطان برون و مي‌تواند دشمن را زمين بزند و به قول قرآن شريف، دماغ دشمن را به خاك بمالد؛ «اِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ اَشَدُّ وَطْأ وَاَقْوَمُ قيلاً» (مزمل/6)

اهميت نماز شب
جزء دوم، نماز شب بود. اين، هم از نظر قرآن، از نظر روايات فوق‌العاده اهميت دارد، و به قول قرآن شريف مقام محمود به انسان عنايت مي‌كند: «وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» (اسراء/79).
جزء سوم اهميت دادن به اصل نماز بود كه يك انسان اگر بخواهد موفق شود، يك طلبه مخصوصاً اگر بخواهد در كارش موفق باشد، يك سير و سلوكي اگر بخواهد در كارش موفق شود، يعني مهذب شود، بايد به نماز اهميت بدهد، به آن چيزي كه از نظر قرآن، از نظر روايات اهل‌بيت بعد از معرفت افضل از همه‌چيز است.
امام صادق(ع) مي‌فرمايد: من چيزي را بعد از معرفت سراغ ندارم در ميان عبادات كه افضل از نماز باشد . شما مي‌دانيد دومين صفتي كه براي مؤمن در اول قرآن آورده شده همين اهميت به نماز است: «هُديً لِلْمُتَّقينَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الْصَّلوةَ» (بقره/3).

خضوع و خشوع در نماز
همين هم به ما مي‌گويد: بعد از معرفت، افضل از هرچيز نماز است. نماز اول وقت. قطعاً يك طلبه وقتي كه وقت نماز مي‌شود، چه صبح، چه ظهر و عصر و چه مغرب و عشاء، بايد يك تلاطم دروني در او پيدا شود و اگر اين تلاطم عمومي در او پيدا نشود، بداند طلبه نيست، بداند طلبه نيست، بداند اسمش در دفتر حضرت ولي‌عصر عجل‌الله تعالي فرجه‌الشريف ثبت نيست. اگر ما موفقيت در كار، موفقيت در تقوا، موفقيت در سير و سلوكمان را مي‌خواهيم بايد به نمازهاي واجب در اول وقت اهميت بدهيم، اگر بشود در مسجد، در حرم مطهر، اگر بشود با جماعت و بالأخره اهميت بدهيم. آن‌كه الآن به شما سفارش مي‌كنم و بعد بايد مفصل دربارة آن صحبت كنم خضوع و خشوع در نماز است. در نماز بايد دل داشته باشيم. دل بگويد: «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ» (حمد/3)، چنان‌كه زبان مي‌گويد. لااقل اگر دل نمي‌گويد كه بايد بگويد همه اعضاء و جوارح بگويند: «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ»؛ يعني خضوع و خشوع به حسب ظاهر و ادب در نماز مراعات شود.
به خدا اهميت بدهيد، در مقابل خداوند تبارك و تعالي مؤدب باشيد. يادم نمي‌رود جلسة آخري كه ما خدمت استاد بزرگوارمان علامه طباطبايي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ رسيديم، وضع حال ايشان بد بود. عده‌اي از بزرگان بودند. اتفاقاً يك مسأله سياسي جلو آمد و در آن مسأله صحبت مي‌كرديم. وضع حال ايشان خوب نبود.
من در وسط جلسه ديدم بايد جلسه را قطع كرد. به ايشان عرض كردم آقا طول كشيد، يك نصيحت به ما بكنيد تا مرخص شويم. ايشان اول فرمودند: چيزي درنظرم نيست. بعد بلافاصله فرمودند: اين آيه درنظرم آمدـ تقاضا دارم متذكر اين آيه باشيد، الهامي براي ايشان دم مرگ جلو آمد كه نصيحتي كند به ما، و من هم همان نصيحت اين استاد بزرگوار را به شما عزيزان منتقل مي‌كنم ـ فرمود: «فَاذْكُرُوني اَذْكُرْكُمْ» (بقره/152)؛ خدا مي‌فرمايد به ياد من باشيد تا به ياد شما باشم. خيلي نصيحت بالاست. من تقاضا دارم از شما در مقابل خدا مؤدب باشيد تا دست عنايت خدا روي سر شما باشد. در نماز مؤدب باشيد تا پروردگار عالم نظر لطفش را از شما برندارد.

تلاوت قرآن
چهارمين چيزي كه در اين دستورالعمل است، خواندن قرآن و سروكار داشتن با قرآن است و خواندن قرآن، تدبر در قرآن، بلكه براي ما طلبه‌ها از حقيقت قرآن و از نور قرآن استفاده كردن. مسلم در جلسه ما هست و خوشا به حال اينها كه دل اينها نور قرآن را مي‌بيند. شايد در جلسه ما هم باشند افرادي كه چشم ظاهري اينها نور قرآن را مي‌بيند و مي‌تواند در تاريكي قرآن بخواند. در اين‌باره هم في‌الجمله با شما صحبت كردم.

كار و عمل رمز موفقيت
جزء پنجم، مي‌فرمايد: «اِنَّ لَكَ فِي الْنَّهارِ سَبْحاً طَويلاً» (مزمل/7)؛ پيامبر، شب بيداري فقط نمي‌تواند تو را موفق كند. بايد فعال باشي در روز، كار و كوشش، توأم با عبادت، كار و كوشش توأم با رابطة با خدا. بعد به جاي اين‌كه قرآن شريف بفرمايد كار كن و فعاليت كن تا موفق شوي، با اين زبان مي‌فرمايد كه بايد شناور باشي، آن‌هم شناور دايمي. از نظر قرآن شريف اين كره زمين و همه كرات شناور در فضاست.
حركت هدفدار منظومه شمسي
قرآن مي‌فرمايد: «لاَ الْشَّمْسُ يَنْبَغي لَها اَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلااللَّيْلُ سابِقُ الْنَّهارِ وَ كُلٌّ في فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (يس/40).
در وقتي كه هيئت بطلميوسي مي‌گفت: همه اين ستاره‌ها در فلك ميخكوب و در آسمان اول هستند، قرآن گفت: اشتباه مي‌كني. همة اينها شناور و با آن ستوني كه تو نمي‌بيني، يعني قوه جاذبه و قوه دافعه شناورند، اما نه فقط شناور ساكن، شناور متحرك. تحرك اين كره‌زمين به اندازه‌اي است كه علاوه بر اين كه روز و شب از آن پيدا مي‌شود، علاوه بر اين كه سال و فصل از آن پيدا مي‌شود، علاوه بر اين كه چهارده تا حركت ديگر، وضعي و انتقالي برايش درست شده، يك حركت سرسام‌آوري به دنبالة خورشيد و خورشيد به دنبال ستارة وگا. از آن وقتي كه من با شما صحبت مي‌كنم تا الآن بيش از يك ميليون فرسخ رفته‌ايم. كجا؟ معلوم نيست. به قول قرآن مي‌گويد: معلوم نيست «وَالشَّمْسُ تَجْري لِمُسْتَقَرٍّ لَها» (يس/38).

فقيه‌شدن در جهت حل مشكلات اجتماعي
خورشيد دارد مي‌رود. كجا؟ آن‌جا كه خدا مي‌خواهد، قرآن به اين اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: اي انسان، بايد فعال باشي. ملاشدن مشكل است و آدم‌شدن از آن مشكلتر. انسان بخواهد يك فقيه بشود، هفتاد سال شبانه‌روز خون جگر مي‌خواهد. بعضي اوقات استاد بزرگوار ما حضرت امام ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ به من مي‌فرمودند: فلاني، فقه مشكل است. بعد مي‌فرمودند: من در اين مسأله ديشب هشت ساعت بررسي كردم. فقه مشكل است. انسان بخواهد يك فقيه بشود، يك اصولي بشود، يك مفسر بشود مشكل است. بايد بگويم كار ما طلبه‌ها هم، مخصوصاً در اين زمان زياد است؛ يعني علاوه بر اين كه ما بايد فقيه باشيم، بايد اصولي باشيم، بايد مفسر باشيم، بايد با معارف اسلامي نيز خوب سروكار داشته باشيم. اگر تخصص نداريم، لااقل در معارف اسلامي آشنايي به اندازه‌اي كه جوابگوي جامعه بشريت باشد داشته باشيم. هرچه از ما بپرسند در آن لنگ نباشيم. ننگ است. براي يك عمامه به سر كه يك شبهه‌اسلامي از او بپرسند و در آن لنگ باشد اين كار مي‌خواهد؛ كتاب مطالعه كردن و در يك رشته كاركردن، اگر بخواهيم با سرسري طلبگي‌كردن بگذرانيم معلوم است به جايي نمي‌رسيم.
قرآن روي كار و كوشش خيلي تأكيد دارد. پانصد و پنج جا قرآن شريف تأكيد مي‌كند، دستور مي‌دهد، امر مي‌كند به كار شايسته و در اين پانصد و پنج آيه، اگر همه نه، بعضي اوقات يا بيشتر اوقات تذكر مي‌دهد كه سعادت دنيا و آخرت مرهون اين كار شايسته است.

حيات طيبة قرآني
مي‌فرمايد كه «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثي وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحِييَنَّهُ حَيوةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ماكانُوا يَعْمَلُونَ» (نحل/97)؛ اگر كسي كار شايسته كند، مرد باشد يا زن، در دنيا يك زندگي طيب دارد. او را زنده مي‌كنيم، اما يك زندگي طيب. به او سعادت دنيا مي‌دهيم، يك سعادت خوب، آن‌هم با تأكيد؛ «لَنُحِيَينَّهُ حَيوةً طَيِّبةً». بعد هم مي‌فرمايد آخرتش از اين طيب‌تر.
عمل صالح كه در قرآن پانصد و پنج بار آمده، يعني كار شايسته و اين خود منقسم مي‌شود به پنج قسم كه يكي عبادت است و رابطه با خدا، مثل نماز و روزه و حج و جهاد و امثال اينها. اين كار شايسته است. مهمتر از اين كار براي ما طلبه‌ها، كار فرهنگي كار شايسته است و اگر براي اين كار شايسته ما چيزي نداشتيم جز اين روايت، «تفكر ساعه خير من عباده سبعين سنه» ؛ يك ساعت فكر كردن، يك ساعت كار طلبگي كردن، كار فرهنگي كردن، ثوابش بيش از هفتاد سال عبادت كردن است، همين بتنهايي بسنده مي‌كرد.

كار توليدي از نظر اسلام
سوم كار توليدي، نظير زراعت، صنعت و امثال اينها كار شايسته است. از اين جهت، هم قرآن و هم روايات روي همين زراعت، مخصوصاً روايات به طور مستقيم روي اين كار توليدي فوق‌العاده تأكيد دارند، فوق‌العاده ثواب بر آن بار كرده‌اند. راوي مي‌گويد: ديدم امام باقرـ سلام‌الله عليه ـ در زراعت كار مي‌كنند، عرق از سرتاپاي ايشان مي‌ريزد در وسط آفتاب. آمدم خدمت امام باقر(ع) و گفتم: يابن رسول‌الله، بدهيد كمك كنم. فرمود: نه، من از نظر اقتصادي احتياج به اين كار ندارم، اما مي‌خواهم خدا مرا در اين حال ببيند . نظيرش را هم باز از امام صادق(ع) داريم راجع به تجارت و راجع به صنعت.
چهارم: كار توزيعي، يعني يك كاسب متدين، يك تاجر خيرخواه، معلوم است اين هم به اندازه‌اي ثواب دارد كه در روايات ما بهترين اعمال شمرده شده است.

كار خدماتي از نظر اسلام
پنجم: كار خدماتي است، همانند كار يك اداري؛ يعني آن اداري كه براي خدا، براي خدمت به وطنش، خدمت به دينش، خدمت به انقلابش و براي خدمت به خلق خدا در اداره‌اش كار مي‌كند. اين كار خدماتي در اسلام نمي‌دانم چه‌جور شده كه بيش از كار توليدي و كار توزيعي به آن اهميت داده شده، به اندازه‌اي كه راوي مي‌گويد: خدمت امام صادق ـ سلام‌الله عليه ـ بودم. يك كسي آمد با من كار داشت. پا شدم رفتم، كارش را انجام دادم و برگشتم. امام صادق(ع) فرمودند كه چه شد. گفتم: آقا كارش را انجام دادم. امام صادق يك روايت برايم خواندند. فرمودند كه: يك كسي با امام دوم ـ سلام‌الله عليه ـ كار داشت. آمد خدمت امام دوم. امام دوم ـ سلام‌الله عليه ـ دنبالش راه افتادند تا كارش را انجام بدهند. رسيدند به مسجد، مسجد رسول‌الله در مدينه، ديدند امام حسين آن‌جا معتكفند. امام حسن ـ عليه‌السلام ـ به آن آقا گفتند: چرا به برادرم مراجعه نكردي، وراهت را دور كردي؟ گفت: يابن رسول‌الله مي‌خواستم مزاحم آقا نشوم، آقا معتكف بودند نمي‌خواستم از مسجد بيرون بيايند. امام صادق مي‌فرمايند كه: امام دوم فرمودند: «قضاء حاجه المؤمن أفضل من اعتكاف شهر» ؛ فرمودند: اگر كسي حاجتي از يك مسلمان برآورد، گرهي از كار يك مسلمان بگشايد، از يك ماه اعتكاف ثوابش بيشتر است، يك ماه روزه گرفتن، شبانه‌روز عبادت كردن در مسجد، آن‌هم مسجد رسول‌الله، مسجد مدينه منوره. اينها همه كار صالح است، كار شايسته، عمل صالح و پانصد و پنج جا قرآن مي‌فرمايد: بايد فعال باشيد، بايد در كار خود كوشا باشيد. اگر كار توليدي داري بايد كوشا باشي، والا حاكم اسلامي حق دارد زمين را از تو بگيرد و به ديگري بدهد. اگر در كار توزيعي است بايد كوشا باشي و الا حاكم اسلامي حق دارد بگيرد زندانت بكند براي اين كه گران فروش و محتكر و بدخواه نباشي. اگر كار خدماتي است، بايد كوشا باشي والا گناهي بالاتر از اين نداري كه كسي بتواند حاجتي از مسلمان بر بياورد اما از انجام آن خودداري كند.

برآوردن حاجت مؤمن
مرحوم ثقه‌الاسلام كليني ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ در كافي نقل مي‌كند كه كسي را به صف محشر مي‌آورند، روسياه، چشمها از ترس فرو رفته، غل و زنجير شده و بر پيشاني‌اش نوشته شده «آيس من روح‌الله». خطاب مي‌شود: اين خائن به خدا و خائن به پيغمبر است. بعد هم خطاب مي‌شود كه اين را به روي در آتش جهنم بيندازيد. بعد خطاب مي‌شود: اين كسي بود كه مي‌توانست گره از كار مسلمانها بگشايد اما نمي‌گشود. اما مهمتر از اين سه، كار ما طلبه‌هاست. آن طلبه‌اي كه فعال نباشد اين طلبه در مخاطرة عجيبي است. العياذبالله، اگر فاسق باشد، در روايات مي‌خوانيم كه «يجب علي الامام أن يحبس ألفساق من العلماء» ؛ بر امام واجب است كه طلبه فاسق را بگيرد و زندان كند؛ يعني امام زمان كه بيايد يكي ازكارهايش اين است؛ «يجب علي الامام». اگر خداي نكرده ديگر طلبه نباشد، در مخاطره عجيبي است. يعني ما طلبه‌ها اگر جواني‌مان را ـ العياذ‌بالله ـ از دست بدهيم، اگر در كارمان فعال نباشيم، اگر تنبلي كنيم، حالا علاوه بر اين كه استفاده كردن از بيت‌المال برايمان حرام است، استفاده كردن از مدرسه حرام است، استفاده كردن از عمامه برايمان حرام است، علاوه بر همة اينها، طولي نمي‌كشد كه به قول آن بزرگ يك غورة شيرين و ترش از كار در مي‌آييم.
غوره به درد مي‌خورد، خيلي هم به درد مي‌خورد. انگور هم به درد مي‌خورد، خيلي به درد مي‌خورد. اما غورة شيرين و ترش به هيچ دردي نمي‌خورد. كسي كه يك خوشه از آن را بخورد ثقل مي‌كند. به قول آن آقا، طلبه‌اي كه درس نخواند و كم‌كم بيسواد بار بيايد چنين مي‌شود. اگر طلبه نبود، تابع عالم و تابع روحاني بود، اما اين ديگر تابع هم نيست. اگر عالم مي‌شد متبوع واقع مي‌شد، اگر عالم مي‌شد راستي ملجأ واقع مي‌شد، اما اين ديگر ملجأ هم نمي‌تواند بشود، نه اين، نه آن. وقتي نه اين، نه آن، اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمايد: «پشه است»، امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «كف و پف روي آب است». اميرالمؤمنين مي‌ِفرمايند: «اما عالم او متعلم أو همج» . امام صادق مي‌فرمايند: «اما عالم او متعلم اوغثاء» ؛ يعني اگر طلبه فعال نباشد امام صادقش مي‌فرمايد: كف و پف روي آبي، اميرالمؤمنينش مي‌گويد: همجي، پشه‌اي، ما بايد فعال باشيم. با فعاليت و تحمل مشكلات و غوطه‌ور شدن در مشكلات اين دين تا اين جا رسيده است.

مشكلات پيامبر(ص) در صدر اسلام
همان صدراسلام شما ببينيد كه پيغمبر اكرم(ص) با آن مقامش ـ خوب پيغمبر اكرم واسطة فيض اين عالم است؛ اما همين كه واسطة فيض اين عالم است بايد به حسب جريان طبيعي، دينش جلو برود، والا براي پيغمبر كاري نداشت كه به يك روز، بر جهان مسلط بشودـ با آن علمش، با آن عصمتش، در مدينه هفتاد و چهار جنگ را پشت سر مي‌گذارد. در مدت ده سال در مكه به اندازه‌اي تحمل مشكلات مي‌كند. وقتي كه مي‌آيد مدينه و هفتاد و چهار جنگ را پشت‌سر مي‌گذارد آيه «الم نشرح» مي‌آيد كه اي پيغمبر، مصيبتهاي كمر شكن مكه را از گرده‌ات برداشتيم؛ «الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك» (انشراح /1)؛ پيغمبر آيا شرح صدر به تو نداديم كه توانستي تحمل مشكلات بكني؟ آيا ما آن مصيبتهاي كمرشكن مكه را از گرده‌ات برنداشتيم؟

تحمل مشكلات، رمز موفقيت بزرگان اسلام
ببينيد كه در مكه چقدر تحمل مشكل كرده است. بعدش هم يكي پس از ديگري هر كدام از ائمه‌طاهرين، هر كدام از اصحاب ائمه‌طاهرين را شما مطالعه بكنيد كه توانستند اين روايات را بدهند از غيبت، از زمان حضور به غيبت صغري، از غيبت صغري به زمان غيبت كبري، از غيبت كبري، از زمان شيخ‌طوسي تا الآن. چه زحمت‌ها! چه خون‌جگرها! اگر شهيد در زندان يك دوره فقه نمي‌نوشت، لمعه به دست ما نمي‌رسيد، اگر خواجه‌نصيرالدين طوسي در زندان شرح اشارات نمي‌نوشت، فلسفه به دست ما نمي‌رسيد و اگر مرحوم بوعلي سينا قانون در زندان نمي‌نوشت الآن طب افتخاري براي ايران، براي ايراني، براي شيعه در دنيا نبود. نظير اين سه كه گفتم در ميان علماي ما زياد است؛ يعني شما يك عالم يا يك طلبه پيدا كنيد كه در رفاه و آسايش درس خوانده باشد! يا نيست يا خيلي كم است. در گرسنگي‌ها، در مشكلات، در ناامني‌ها علم را كسب كردند.
مرحوم صاحب حدائق ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ مي‌گويد كه من در بحرين بودم كه جنگ جلو آمد و پدرم را كشتند، برادرهايم را كشتند، اما همان وقت درس مي‌خواندم. مي‌گويد كه سرپرستي يتيمها داشتم، هيچ نداشتم، اما همان سرپرستي، مانع از درس خواندن من نشد. مي‌گويد: آمدم شير از آن‌جا هم از نظر روحاني، هم از نظر غيرروحانيت مزاحمم بودند، مشكل فقر داشتم، بعد هم مشكل ناامني آمد. مجبور شدم رفتم فسا، در آنجا همة كتابهايم از بين رفت، دوباره نوشتم. مسأله ناامني داشتم، مسأله فقر داشتم، دو، سه روز يك مرتبه چيزي گيرم نمي‌آمد بخورم، اما بالاخره توانستم حدائق را بنويسم . صاحب جواهرـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ با آن همه كتابهايش كه نوشته است از نظر فقر خيلي در مضيقه بود. يك خانه محقري داشت در نجنف كه دو اتاق داشت. يك اتاقش زن و بچه، يك اتاق كوچك هم كتابخانه‌اش و هم بيروني و رفت و آمد. آن وقت كه نه كولر بود، نه چيزهاي ديگر، چون يك در دالان داشت، براي رفت و آمد مردم، كوران مي‌شد در عراق، اما او در اين اتاق جواهر نوشت، آن وقت در همين جواهر الآن هست كه اين عالم يگانه يك پسر مؤدب داشت كه از دنيا رفت. عصر پسر را غسلش دادند، كفنش كردند، گذاشتند در همان اتاق براي اين كه فردا تشييع جنازه كنند. صاحب جواهر نماز مغرب و عشايش را خواند. موقع نوشتن جواهرش بودـ يعني تنظيم در وقت ـ آن نظم در وقتش مي‌گفت كه موقع نوشتن جواهر است. آمد سر جنازه پسرش، جواهرش را نوشت، بعد هم وقتي تمام شد گفت كه اين مسايل را سر جنازه پسرم نوشتم هديه كردم براي پسرم. صاحب جواهر كه نمي‌خواست ريا كند. آن مرد بالاتر از اين حرفها است؛ تالي تلو عصمت است. چرا اين جمله را در جواهر نوشت؟ نوشت براي اين‌كه به ما بگويد: اي طلبه، مشكل نبايد جلوي كار تو را بگيرد، ولو مشكل فقر باشد، ولو مشكل مردن پسر باشد .

فقر و محروميت بزرگان علم و دانش
مخترعين هم همين‌طورند. خيال نكنيد آن كساني‌كه اختراع كردند در اين لات بازيها و در اين لختي پختي‌ها بودند. نه، آنها مثل علماي ما منغمر در كار بودند. اين رشد اندلسي، كه انصافاً خدمت كرد به اسلام، مي‌گويد: من در مدت عمرم دو شب مطالعه نكردم، يك شب بابايم مرده بود، يك شب هم شب عروسي‌ام بود . ما افرادي را سراغ داريم كه وقت عروسي، آن شب عروسي مطالعه كردند.
دربارة پاستور مي‌گويند: از نظر فقر به اندازه‌اي فقير بود كه كفش نداشت و پابرهنه دانشگاه مي‌رفت، نان نداشت، بي‌شام، بي‌صبحانه، بي‌نهار دانشگاه مي‌رفت. اما چون نبوغي داشت، استادش دخترش را به او داد. شب عروسي شد. معمولاً از نظر طبع، انسان بايد خيلي خوشحال باشد. قاعدتاً پاستور اول كسي باشد در جلسه. اما پاستور نبود، همه اساتيد دانشگاهها، مخترعين، بزرگان آمدند، ولي پاستور نيست. آخر شب، بعد از شام پاستور آمد، عذرخواهي كرد و گفت: آزمايش داشتم، آزمايشم ناقص بود، طول كشيد، آزمايشم را تمام كردم و حالا آمدم خدمت شما. عذرخواهي مي‌كنم. اين شد پاستور .

حركت شتابدار نظام هستي
اگر پاستور است اگر نيوتن است، اگر انيشتين است، اگر شيخ طوسي است، اگر شيخ‌انصاري است، و بالاخره هر كس به هر كجا رسيده در اثر كار و كوشش بوده عالم انسان و هم عالم حيوان همين است. زنبور عسل اگر يك آن تنبلي كند يا يك آن بدخويي كند، بدكاري كند آن را دونيم مي‌كنند. حالا در انسانها اين قدر شدت عمل به خرج نمي‌دهند. يك مورچه يك روز كار نكند، يك مورچه يك روز بدكاري و كم كاري كند آن را دونيم مي‌كنند.
بيا در عالم تكوين: اول صحبتم گفتم: اين كره‌زمين ما شانزده حركت دارد، حركتهاي سرسام‌آور، روز از آن پيدا مي‌شود، شب از آن پيدا مي‌شود، چهار فصل از آن پيدا مي‌شود، بالاخره تماس نداشتن با ماه و مابقي ستاره‌ها كه مربوط به منظومة شمسي است از آن پيدا مي‌شود، رفتن به دنبال خورشيد، به دنبال ستارة وگا كه الآن پنج، شش ميليون ما رفتيم و معلوم نيست كجاست. حالا مرادم اين است كه اگر اين حركت در اين زمين از اين شانزده حركت، يك مقدار كم شود، يعني كم كاري رخ دهد يا از كار بيفتد فوراً در فضا پرتاب مي‌شود، آب مي‌شود. علاوه بر اين يك اصطكاك عجيبي در كهكشانها پيدا مي‌شود. اين به ما چه مي‌گويد؟ به ما مي‌گويد: كم كاري براي خودت و براي اجتماعت خيلي ضرر دارد و بيكاري بدتر از همه است.

مغبوضترين افراد در پيشگاه خدا بيكارهايند
«ابغض الناس عندالله البطالون»، «ابغض الناس عندالله النوام»، «ابغض الناس عندالله الاكول» .
اين روايتها چه مي‌گويند؟ مغبوضترين افراد پيش خدا آن پرخوابها، تنبلها، پرخورها، عياشها، خوشگذرانها هستند.
حضرت موسي گفت: خدايا مغبوضترين افراد پيش تو چه كساني هستند؟
خطاب شد: «جيفه بالليل وبطال بالنهار» ؛ مغبوضترين افراد پيش من آن كسي است كه مثل خرمرده از اول شب تا به صبح بخوابد و به فكر آخرتش نباشد، و آن كسي كه در روز بي‌كار باشد.
مگر مي‌شود يك مسلمان بي‌كار باشد؟ مگر مي‌شود يك طلبه كم كار باشد؟ كم كاري خيلي بد است. انسان را به ذلت مي‌كشاند. انسان را به بدبختي مي‌كشاند. آبروي انسان را، شخصيت انسان را و انسانيت انسان را از بين مي‌برد. بعدش هم مسؤوليت عجيبي دارد. در روايات مي‌خوانيم و شما مي‌دانيد در روز قيامت عقباني است، اما قبل از آن كه اين راهها را انسان بپيمايد، اين عقبات را بپيمايد، روايت مي‌گويد: قبل از اينها يك سؤال و جوابي است كه اگر نتواند اين عقبات را بگذراند اصلاً به آنجاها نمي‌رسد.
آن چيست؟ «العبد لايزول قدماه يوم القيامه حتي يسال عن شبابه في ما ابلاه و عن عمره في ما افناه» ؛ در روز قيام قدم از قدم بر نمي‌دارد مگر اين كه سؤال مي‌كنند، جوانيت را در چه كهنه كردي و عمرت را در چه از بين بردي.

تكامل انسان در گرو تحمل مشكلات
بالاخره اگر سعادت دنيا و آخرت مي‌خواهيم، بايد در شب فعال باشيم، كوشا باشيم، در روز فعال باشيم، كوشا باشيم. يك دانة گندم، اين مي‌تواند انسان كامل شود يا نه؟ بلي، اما كي؟ وقتي كه بيفتد در مسير تكامل؛ يعني يك دانه گندم بيفتد در زمين، تحمل كند مشكلات را، مشكلات آب، لاي، گل، تا كم‌كم شكفته شود، ريشه‌اش پايين رود، سبزه بالا بيايد، اين سبزه تحمل مشكلات كند، فعال باشد، با مشكلات سرما، گرما، توفانها، برف و باران بسازد، تا كم‌كم خوشه كند، يعني كمال، يعني فعاليت. بازهم بايد تحمل كند كه گندم از كاه جدا شود، زير آن آهنها، زير آن چرخها تحمل مشكل كند در مسير تكامل، برود زير سنگ آسيا تحمل مشكل كند، برود در تنور تحمل مشكل كند، برود در دهان تحمل مشكل كند، برود در معده و بالاخره در آن رگهاي ريز و درروده‌ها شيرة آن گرفته شود به عنوان خون، تحمل مشكل كند بشود نطفه و منتقل شود به رحم زن، بعد به قول قرآن شريف در تاريكيها استكمال كند، فعاليت كند، رو به كمال برود، بچه به دنيا بيايد، آن بچه فعاليت كند، نوجوان شود، نوجوان، جوان شود و فعاليت كند، فعاليت كند تا ناگهان شيخ‌انصاري از كار درآيد. بلي، مي‌شود، يك دانه گندم مي‌شود شيخ‌انصاري. اما تاكي؟ همين دانه گندم اگر سه چهارروز از فعاليت بيفتد، نه، ديگر شيخ‌انصاري نمي‌شود، زير لاي و گل مي‌پوسد و نابود مي‌شود. يا اگر در مسير تكامل نيفتد خوراك يك الاغي مي‌شود يا بالأخره خوراك يك آدم معمولي.

پرواز با دوبال علم وتقوي
عمل بايد در مسير تكامل بيفتد، فعال بشود، و تحمل مشكل كند تا شهيد دوم، شهيد اول و شيخ‌طوسي بشود. همين به ما مي‌فهماند؛ يعني عالم تكوين داد مي‌زند و مي‌گويد: طلبه! كار،كار،كار، كوشش، كوشش، كوشش! دوبال براي پرواز: يكي بال علم، يكي بال تقوا، و هر دو بال احتياج به كار و كوشش دارد. اگر بال تقوا فقط باشد نمي‌تواني پرواز كني. معمولاً هم گرگ، گرگ انسي يا گرگ جني تو را مي‌خورد. اگر هم علم فقط باشد نمي‌تواني پرواز كني و بالاخره گرگ انسي يا جني تو را مي‌خورد. دوبال براي سعادت هست و هر دوبال احتياج دارد به فعاليت و كار و خيلي هم كار مي‌خواهد. گفتم، باز تكرار كنم: عالم‌شدن مشكل است و آدم‌شدن مشكل‌تر، و هركس سعادت بخواهد بايد اين مشكل و مشكلتر را به دست بياورد.
«الحمدلله» اگر شبانه‌روز هم حمد كنيد بازهم كم است، طلبه شديد و طلبه‌شدن كار آساني نيست. نظر از طرف حضرت بقيه‌الله مي‌خواهد و طلبه‌شدن در مدرسه امام زمان، خوب تحصيل كردن، الحمدلله موفقيت است. نه، اصلاً كار فرهنگي كردن موفقيت است. بايد مواظب باشيم اين كار فرهنگي ما، ما را از نظر بال عمل و بال علم برساند به جايي كه به جزء خدا ندانيم.
رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نيفتدـ يا به جزء خدا نداندـ بنگر كه تا چه خداست مقام آدميت.
عذرخواهي مي‌كنم. نمي‌خواستم در اين‌باره صحبت كنم مي‌خواستم از اين جمله چهارم يا پنجم برويم در جمله بعدي و اين دستورالعمل را تمام كنيم، نشد.
ان‌شاءالله در جلسه بعد راجع به همين دستورالعمل باشما صحبت مي‌كنم.

گفتار هفتم
چگونه تهذيب نفس ـ 4
درآمد
بحث ما راجع به دستورالعملي بود كه پروردگار عالم به رسول گرامي عنايت فرموده بود. اين دستورالعمل براي اين بود كه پيامبر اكرم آن‌بار سنگين نبوت را به منزل برساند. خطاب شده بود به پيغمبر كه «يا اَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ» (مزمل/1)‎؛ اي كسي كه عباي نبوت را به دوش گرفتي، «اِنّا سَنُلْقي عَلَيْكَ قوْلاً ثَقيلاً»(مزمل/5) بار سنگيني بردوش تو آمده است.
براي موفقيت در كار يك دستورالعمل كه يازده جزء دارد به پيغمبر اكرم داده شده و معلوم است كه خصوصيت ندارد؛ هركس بخواهد در كارش موفق بشود اگر به اين دستورالعمل عمل كند، حتماً موفق است، مخصوصاً براي خودسازي، اگر كسي بخواهد در كار دنيا موفق شود و در كار آخرت موفق باشد، در تحصيلش موفق باشد و بالاتر از اينها در سيروسلوك و در تهذيب‌نفس موفق باشد، بايد به اين دستورالعمل عمل كند. بعضي از اجزاي اين دستورالعمل را در جلسات قبل يادآور شدم، جمله‌اي كه الآن مورد بحث است اين است كه مي‌فرمايد: «وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ‌ وَتَبَتَّلْ اِلَيْهِ تَبْتيلاً» (مزمل/8)؛ پيغمبر، به ياد خدا باش و دعا و راز و نياز با خدا و انقطاع الي‌الله در زندگي تو باشد.
اين جمله «وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ» در آيات ديگر روي آن خيلي پافشاري شده است. قرآن مي‌فرمايد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوااللّهَ ذِكْراً كَثيراً وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَاَصيلاً» (احزاب/41و42). امام صادق (ع) در ذيل اين آية شريفه مي‌فرمايد: پروردگار عالم از بنده‌هايش نماز خواسته است، اما محدود به هفده ركعت يا پنجاه و يك ركعت، روزه خواسته است محدود در يك ماه از سال، خمس خواسته است، زكاة و حج خواسته است‏، محدود. اما يك چيزي را در قرآن غيرمحدود خواسته است و آن ذكر و ياد خداست. فرموده است: «يا اَيُّها الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوااللّهَ ذِكْراً كَثيراً» (احزاب/41)؛ ياد خدا باشيد خيلي؛ «بُكْرَةً وَاَصيلاً» صبح و شام از باب مثال است يعني هميشه و هميشه.
در آيه ديگر مي‌فرمايد: بعضي از بنده‌هاي مورد عنايت خدا هستند كه پروردگار عالم دست آنها را گرفته است و مي‌برد و پرواز مي‌كنند به آن‌جا كه به جز خدا نداند. مي‌فرمايد: اين افراد، افرادي هستند كه هميشه به ياد خدا هستند؛ «في بُيُوتٍ اَذِنَ اللّهُ اَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالْغُدُوِّ وَالْاصالِ رِجالُ لاتُلْهيهِمْ تِجارَةٌ‌ وَلابَيْعٌ عَنْ ذِكرِاللّهِ» (نور/36و37). آن افرادي كه در هر حالي به ياد خدا هستند اينها مورد عنايت خاص پروردگار عالم هستند، اينها پروردگار عالم مرتفعشان مي‌كند، چه ارتفاعي! بالأخره با يك جمله كوتاهي قرآن مي‌فرمايد: اگر مي‌خواهي دست عنايتم روي سرت باشد به ياد من باش؛ «فَاذْكُرُوني اَذْكُرْكُمْ» (بقره/152)؛ به ياد من باشيد تا به ياد شما باشم. نظير اين دو سه آيه كه خواندم در قرآن زياد است و از اين دستورالعمل استفاده مي‌كنيم كه ما اگر بخواهيم در كارمان موفق باشيم بايد به ياد و ذكر خدا باشيم.
مراتب ذكر
ذكر مراتب دارد كه اگر كسي بخواهد در مراتب ذكرش موفق باشد بايد همة مراتب آن را مراعات كند:
مرتبه اول: ذكر لساني و زباني است و اين كه انسان بايد در شبانه‌روز ذكري انتخاب كند و اين ذكر، ورد او و عادت زبان او باشد نظير كلمة «لاحول ولاقوه الا بالله» كه براي تقويت اراده است‎؛ نظير كلمة «لااله الالله» براي دفع وسوسه‌ها، دفع تخيلها و آمال و آرزوهاي بي‌جا، نظير ذكر «يا عزيز»، براي به دست‌آوردن شخصيت و نظير ذكر «يا شافي» براي رفع مرضهاي روحي و جسمي و بالأخره هركسي به فراخور حالش و شأنش و عقلش بايد ذكري داشته باشد.

ذكر يونسيه
ذكر يونسيه براي شما عزيزان بهترين ذكرهاست؛ «لا اِلهَ اِلّا اَنْتَ سُبْحانَكَ اِنّي كُنْتُ مِنَ الّظالِمينَ» (انبياء/87). پشت سرش در قرآن مي‌خوانيم: «فَاسْتَجَبْنا لَهُ» (انبياء/88). اين ذكر اگر گفته شود، پروردگار عالم اجابت مي‌كند آن حاجتي كه داشته باشد. اگر بتواند هزار مرتبه بيشتر، اگر بتواند در سجده و اگر نتواند در راه، در خلوت و در جلوت و در هر كجا كه باشد و در هروقت كه باشد.
من تقاضا دارم از همة شما ذكري انتخاب كنيد كه ورد زبانتان باشد و عادت شما شود. اين ذكر يونسيه فعلاً براي شما خيلي خوب است. سيروسلوكها و اهل دلها به اين ذكر خيلي اهميت مي‌دهند.
مرتبه دوم، ذكر قلبي است. معناي ذكر قلبي اين است كه انسان وقتي مثلاً كه مي‌گويد: «لا اله الالله»، دل او هم همين را بگويد، عقل او هم همين را بگويد: كم‌كم «لااله الالله» در پوست و گوشت و استخوان او رسوخ كند و همة اعضا و جوارح او بگويند: «لااله الالله»، به طوري كه اگر گوش داشته باشد يا افرادي كه گوش دارند بشنوند. وقتي كه مي‌گويد گويا تمام اعضا و جوارحش مي‌گويند: «لااله الالله». به عبارتي ديگر، كاري بكند كه دل باور كند آن ذكر را به زبان مي‌گويد.
اگر صلوات را دل باور كند، فضايل اهل‌بيت را و كلمة «لااله الالله» را، و اگر ذكر يونسيه است دل باور كرده باشد قصور و تقصيرش را، و اگر كسي مراعات كند، از همين ذكر لفظي به ذكر قلبي مي‌رسد، ولي معلوم است كه زمينه مي‌خواهد؛ يعني دلي كه ناپاك باشد، دلي كه چراگاه شيطان و صفات رذيله باشد، نمي‌شود كلمة «لااله الالله» در آن رسوخ بكند؛ ديو چو بيرون رود فرشته درآيد. ولي به هرحال، اين ذكر قلبي، ذكر خوبي است، يعني در وقتي كه انسان مي‌گويد، دل باور كرده باشد، دل هم با او بگويد تا كم‌كم ما بقي‌اعضا و جوارح با او همصدا شوند و شخص خيال نكند اينها حرف است. اينها مال قرآن است. قرآن مي‌فرمايد: حضرت داوود به اين جا رسيده بود كه وقتي مي‌گفت: «لااله الالله»، نه فقط اعضاء و جوارح خودش، بلكه عالم وجود با او مي‌گفتند: «لااله الالله». قرآن مي‌گويد: «يا جِبالُ اَوِّبي مَعَهُ وَالطَّيْرَ» (سبأ/10)؛ اي كوهها و اي مرغان، شما نيز با نغمة داودي همراه و هماهنگ شويد. اين امر، امر تكويني است، يعني وقتي داوود ذكر مي‌گفت كوهها با او ذكر مي‌گفتند، پرنده‌ها با او ذكر مي‌گفتند وقتي كه عالم وجود با او ذكر مي‌گفت، معلوم بود كه قلب او، دست او، پاي او، چشم او، تمام اعضا و جوارح او با او هم‌صدا بودند. خوشا به حال اينها كه اعضا و جوارحشان، بلكه اطرافشان، بلكه عالم وجود، در ذكر با اينها هم‌صدا شوند!
مرتبة سوم: ذكر عملي است. آن كه امام صادق(ع) در ذيل همان آيه‌اي كه خواندم پافشاري مي‌كرد آن ذكر عملي است. امام صادق(ع) در ذيل همان آية «يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوااللّهَ ذِكْراً كَثيراً وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَاَصيلاً» (احزاب/41و42) مي‌فرمايد: مراد، گفتن «سبحان الله و الحمدلله و لا اله الالله و الله اكبر» ، نيست، «وان كان منه»، ولو اين‌كه ذكر لفظي از مصداقهاي آيه است. ذكر قلبي هم مصداق آيه است، اما مصداق كاملش اين است كه انسان متوجه باشد كه در محضر خداست، تمام گفتارش و كردارش كنترل شده باشد و توجه داشته باشد به اين كه خدا مي‌بيند، به اين كه هركجا باشد خدا ناظر و حاضر است. به اين مي‌گويم: ذكر عملي؛ يعني عملش با «لااله الالله» بخواند، يعني عملش با ياد خدا بخواند. از نظر زبان مي‌گويد: «ياالله»؛ يعني من در محضر خدا هستم، كلمة «يا» نداست، خطاب است، يعني من در محضر خدا هستم و خدا حاضر و ناظر بر دل من گفتار من و كردار من است. عمل بايد با اين زبان بخواند، و كسي كه در محضر خداست معلوم است نبايد مخالفت خدا كند. كسي كه تمام گفتار و كردار او كنترل است نبايد زيادي بگويد، چه رسد كه گناه بگويد. او بايد به واجبات اهميت بدهد و اجتناب از گناه داشته باشد. پس معناي ذكر عملي يعني اهميت به واجبات همه وهمه، اهميت به مستحبات تا اندازه‌اي كه بتواند، مهمتر از اين دو، اجتناب از گناه. گناه هرچند كوچك باشد، اما در اين كه مخالفت پروردگار عالم است خيلي بزرگ است. از همين جهت هم در روايات مي‌خوانيم: اگر كسي يك گناه كوچك بكند اين مستوجب عقاب مي‌شود، آن‌هم عقاب هميشگي، براي اين كه در مقابل پروردگار عالم و در محضر ربوبي گناه كرده است و هرچند آن گناه كوچك است اما در اين كه مخالفت خداست خيلي بزرگ است، در اين كه انسان را به سقوط مي‌كشاند خيلي بزرگ است. از همين جهت هم در روايات مي‌خوانيم: گناه را كوچك نشماريد، براي اين كه ممكن است يك گناه از نظر شما خيلي كوچك باشد، اما غضب خدا متلاطم شود و خطاب شود كه ديگر تو را نمي‌آمرزم. بعد هم فرمود: ثواب را كوچك نشماريد، براي اين كه ممكن است يك ثوابي پيش شما كوچك باشد اما رحمت خداوند را متلاطم كند و خطاب شود: آمرزيدم. اين‌هم خلاصه‌اي از اجراي اين دستورالعمل.

اهميت دعا و راز
بعد مي‌فرمايد: و «وَتَبَتَّلْ اِلَيْهِ تَبْتيلاً»؛ پيغمبر، سر و كار با دعا و راز و نياز با خدا داشته باش. «تبتل» به معناي «انقطاع الي الله» است، يعني انسان حالي پيدا كند كه ديگر هيچ‌چيزي و هيچ كسي در نظرش نباشد جز خدا. از همه‌چيز و همه‌كس بريدن يعني «انقطاع من‌الناس» و وصل‌شدن به مقام قرب الهي، يعني انقطاع الي الله. دعا نيز همين است. دعا يعني خواستن از خدا نه از كس و چيز ديگري. دعا و راز و نياز با خدا يكي از اسرار مهمي است كه پيغمبر اكرم و ائمه‌طاهرين به آن خيلي اهميت داده‌اند: از همه‌چيز مهمتر پيش اهل‌بيت دعا و راز با خدا بود. از همين جهت هم در روايات مي‌خوانيم افضل از همه عبادات، دعا و راز و نياز خداست.
كسي از امام صادق(ع) سؤال مي‌كند: يابن رسول‌الله، من در مسجدالحرام نماز مستحبي بخوانم يا دعا و راز و نياز با خدا داشته باشم؟ امام ابتدا مي‌فرمايد: هر دو خوب است. شخص مي‌گويد: يابن رسول‌الله، مي‌دانم كه هر دو خوب است اما كدام بهتر است؟ مي‌فرمايد: دعا و راز و نياز با خدا؛ «الدعاء افضل العباده»، «الدعاء مخ العباده» . از اين جهت يك آيه‌اي در قرآن است، نظير آن آيه‌اي كه مي‌گفتم براي خواندن منحصر به فرد است، از نظر تأكيد. در قرآن شريف،گاهي آيه‌اي مي‌بينيم منحصر به فرد. اين آيه براي تأكيد تهذيب‌نفس منحصر به فرد است؛ يعني اين كه يازده قسم بخورد و بعد بفرمايد: «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّيها وَقَدْ خابَ مَنْ دَسّيها» (شمس/9و10)، منحصر به فرد است. مثلش در قرآن نيست. اما آن آيه‌اي كه مربوط به خواندن قرآن بود آيه «فَاقْرؤُوا ما تَيَسَّرَ مِن الْقُرآنِ» (مزمل/20) است كه تأكيد خاصي دارد و همانند آن تأكيد در ديگر آيه‌هاي قرآن نيست. درباره دعا و راز و نياز با خدا هم‌چنين است. يك آيه‌اي در قرآن است كه منحصر به فرد است، از نظر تأكيد و لطافت خاصي كه نظيرش در قرآن نيست: «وَاِذا سَئَلَكَ عِبادي عَنّي فَانِّي قَريبٌ اَجيبُ دَعْوَةَ الّداع اِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لي وَلْيُؤْمنُوا بي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ» (بقره/186)؛ يعني اگر صلاح و رشد خود را بخواهيد بايد با دعا سروكار داشته باشيد. در اين آية شريفه هفت مرتبه ضمير متكلم تكرار مي‌شود. در قرآن جايي نداريم كه اين قدر لطافت و اين قدر تلطف و مهرباني داشته باشد: «وَاِذا سَئَلَكَ عِبادي عَنّي فَاِنّي قَريبٌ دَعْوَةَ الّداعِ اِذا دَعان». اين ضميرهاي متكلم كه به خدا برمي‌گردد، معنايش اين مي‌شود كه بنده‌ام بيا. بدان استجابت مي‌كنم. بدان برايت نتيجه دارد. عزيزم، جانم، قهر نكن. برايت صلاح نيست. با من رابطه داشته باش، دعا كن، راز و نياز با من داشته باش و بدان اجابت مي‌شود و بالاخره براي تو نتيجه دارد، ولو اين كه توجه به آن نتيجه نداشته باشي. بعد هم در آية ديگر خيلي داغ صحبت مي‌كند براي آن افرادي كه از دعا قهركرده، حال دعا نداشته و با دعا سروكار نداشته باشند. در اول آيه مي‌فرمايد «ادعوني استجب لكم»؛ دعا كنيد و يقين داشته باشيد مستجاب مي‌شود. بعد مي‌فرمايد: «اِنَّ الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ» (غافر/60)؛ آنهايي كه با دعا سر و كار ندارند، آنهايي كه حال دعا ندارند جهنم مي‌روند و سرافكنده و خوار در جهنمند. بالأخره در آيه ديگر مي‌فرمايد: «قُلْ ما يَعْبَأ بِكُمْ رَبّي لَوْلا دُعائُكُمْ» (فرقان/77)؛ اگر دعا نباشد اصلاً خدا اعتنا به شما ندارد.
در اين جا يك جمله‌اي عرض كنم و آن اين است كه ما بايد دعا كنيم، اما تعيين وظيفه براي خدا نكنيم كه اين كفر است و پيش اهل دل شرك است. تعيين وظيفه براي خدا نكنيد و به قول حافظ:
توبندگي چو گدايان بشرط مزد مكن كه خواجه خود روش بنده پروي داند
تودعا كن اما تعيين وظيفه براي خدا مكن. اين كه حتماً بايد دعاي مرا مستجاب كني و آن كه مي‌خواهم بدهي، اين غلط است، اين دعا شرك و كفر است، اين بي‌ادبي به ساحت مقدس ربوبي است. ما فقط بايد بگوييم: خدايا، تو مي‌داني من اين حاجت را دارم، پروردگار عالم، اگر صلاح باشد همان حاجت، و اگر صلاح نباشد بدل و عوض آن، و اگر صلاح نباشد به اندازه‌اي عنايت مي‌كند كه در روايات مي‌خوانيم در روز قيامت اين مي‌گويد: اي كاش در دنيا يك دعاي من هم مستجاب نشده بود تا الان بيشتر مورد رحمت خدا و مورد لطف خدا واقع مي‌شدم.
خلاصه، آن كه خوب است ـ و به قول قرآن شريف «لعلهم يرشدون»ـ آن كه انسان را موفق مي‌كند آن كه به انسان تقويت اراده مي‌دهد، آن كه دل را روشن مي‌كند، آن كه انسان را دركار موفق به خودسازي مي‌كند، دعا و راز و نياز با خداست. اما استجابت دعا، آن حرف ديگر و نتيجه ديگري است. اين دستورالعمل به ما نمي‌گويد كه حالا نتيجه دعاي تو چيست. فقط مي‌گويد: تو براي موفقيت، دعا و راز و نياز با خدا داشته باش.

توسل به اهل‌بيت
اين جا يك جمله ديگري است كه از همين كلمه «تبتل» به ضميمه آيات ديگر، و روايات استفاده مي‌كنيم و آن توسل به اهل‌بيت است. دعا منهاي توسل هيچ فايده‌اي ندارد. امام صادق(ع) مي‌فرمايد: اگر در دعا، توسل قبل و توسل بعد نباشد اين دعا بالا نمي‌رود. قرآن شريف در آيات ديگر روي اين پا فشاري دارد: «يا اَيُّها الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَابْتَغُوا اِلَيْهِ الْوَسيلَةَ» (مائده/35)؛ اي افراد باتقوا، توجه به اين مطلب داشته باشيد كه در خانه خدا رفتن، وسيله مي‌خواهد. اگر كارخانه برق بخواهد اين‌جا را روشن كند بدون وسيله نمي‌شود. واسطه فيض مي‌خواهد. واسطه فيض اين عالم، اهل‌بيت است. مسلماً بدون واسطه فيض، فيضي به ما نخواهد رسيد و لذا اگر كسي بخواهد دعا و راز و نياز با خدا داشته باشد قطعاً بايد توسل به اهل‌بيت داشته باشد؛ يعني از راه اهل‌بيت در خانه خدا رفتن، چنان كه رسم پيغمبر اكرم هم چنين بود. در روايات مي‌خوانيم از اول شب تا به صبح دعا مي‌كرد و خدا را به حق اميرالمؤمنين(ع) تا به صبح قسم مي‌داد، اميرالمؤمنين خدا خدا مي‌كرد و خدا را به حق زهرا(ع) و به حق پيغمبر اكرم(ص) قسم مي‌داد، وائمه‌طاهرين هم كه در دعاها مي‌خوانيد خدا را به حق اهل‌بيت قسم مي‌دهند. شما در مفاتيح محدث قمي دعايي پيدا نمي‌كنيد كه در آن دعا، توسل به اهل‌بيت نباشد. قرآن مي‌فرمايد: «وَلِلّهِ الْأسْماءُ الْحُسْني فَادْعُوهُ بِها» (اعراف/180)، يعني خدا اسماء خوبي دارد و بايد اگر خدا را مي‌خوانيد و دعا مي‌كنيد به آن اسماء بخوانيد، با آن اسماء بخوانيد، اسماء حسني. اگر هم روايت نداشتيم معلوم بود چه بوده‌اند. امام صادق(ع) مي‌فرمايد: «نحن والله الاسماء الحسني ، نحن و الله الوسيله في‌القرآن»؛ يعني ما وسيله هستيم، آن وسيله‌اي كه خدا مي‌گويد با آن وسيله در خانه من بياييد.
بنابراين، موفقيت در كار بدون توسل به اهل‌بيت محال است. قطعاً كسي بدون توسل به اهل‌بيت نمي‌تواند به جايي برسد اين زيارت جامعه را خيلي بخوانيد، حتماً شما عزيزان بايد روزي يك مرتبه به جرم مشرف شويد. اين نعمت بزرگ را از دست ندهيد. شما خيلي نعمت داريد كه اگر شبانه‌روز شكر اين نعمتها را بكنيد، يك در ميلياردش را هم شكر نكرده‌ايد. در خدمت حضرت رضا(ع) بودن نعمتي قابل وصف نيست. اين زيارت جامعه زيارت خوبي است و به قول خود حضرت ولي‌عصر(عج) كه علامه‌مجلسي اول ـ رضوان‌الله عليه ـ مي‌فرمايد: در عالم رؤيا به خدمتش رسيدم و زيارت جامعه را مداح‌وار برايش خواندم. فرمود: بيا جلو. رفتم دست مباركش را روي شانه من گذاشت. فرمود: «نعم الزياره هذه»؛ خوب زيارتي است اين زيارت. در اواخر همين زيارت است كه مي‌فرمايد: «بكم فتح‌الله و بكم يختم و بكم ينزل الغيث و بكم يمسك السماء ان تقع علي الارض و بكم ينفس الهم ويكشف الضر». اگر اين آسمان و زمين عالم وجود پا برجاست واسطه فيض آن شما هستيد، اگر نعمتي از طرف حق به عالم وجود مي‌رسد واسطه فيضش شما هستيد، اگر غم و غصه‌اي از دل كسي رفع مي‌شود و اگر حاجتي از كسي برآورده مي‌شود واسطه فيض شما هستيد. لذا بدون توسل به اهل‌بيت دعا هم فايده‌اي ندارد، چه رسد كه انسان بخواهد سير و سلوك كند.

خدا را وكيل خود بگيريد
بعد مي‌فرمايد: «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغرِبِ لااِلهَ اِلّاهُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكيلاً» (مزمل/9)؛ يعني اگر كسي بخواهد در كارش موفق باشد، بايد خدا را داشته باشد، بايد در بن‌بست‌ها توجه به خدا داشته باشد.
انسان از نظر فطرت خداياب است و معناي خدايابي غير از خداجويي و خدادانستن است. عقل ما با دليل مي‌گويد: خدا هست و اما گاهي ما خدا را در مي‌يابيم، نظير آدم تشنه كه تشنگي را درمي‌يابد. خدايافتن است. فطرتاً در بن‌بست‌ها وقتي كه انسان دستش از همه‌چيز قطع شود ناگهان پروردگار عالم را در مي‌يابد. اتفاقاً وقتي كه او را دريافت، توحيد و وحدت او را درمي‌يابد، همه صفات و اسماي حسناي او را درمي‌يابد و هم صفات جلال و هم جمال او را نيز در‌مي‌يابد. قرآن در آيات فراوان به اين مسأله اشاره دارد: «فَاِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُاللّهَ مَخْلِصينَ لَهُ الْدّينَ فَلَمَّا نَجّاهُمْ اِلَي الْبِرَّ اِذا هُمْ يُشْرِكُونَ» (عنكبوت/65). يعني وقتي دست شما از هر وسيله‌اي كوتاه شد، در آن وقت خدا را درمي‌يابيد. لذا به طور ناخودآگاه هركه باشد به مبدأ اعلي متوسل مي‌شود و هيچ‌وقت در آن حال متوسل به دو مبدأ نمي‌شود يعني در هر جايي كه خدا را مي‌يابد، مي‌يابد كه خدا يكي است. هم در آن وقت خدا را سميع مي‌داند و لذا مرتب خداخدا مي‌كند. در آن‌وقت خدا را رئوف و مهربان مي‌داند و لذا التماس مي‌كند. در آن وقت خدا را مفيد به حالش مي‌داند و لذا خداخدا مي‌كند. در آن‌وقت خدا را قدير و قدرتمند مي‌داند ولذا مرتب مي‌گويد: خدايا، خدايا، به فريادم برس. در آن‌وقت درمي‌يابد خدا را. اين دانستني نيست، بافتني نيست، يافتني است. صدوبيست و چهار هزار پيغمبر براي همين آمده‌اند كه فطرت مردم بيدار شود و همه آن بن‌بست‌ها برايشان يك امر عادي شود، يعني هميشه و هميشه خود را در محضر مبدأ اعلي ديده، او چيزي يا كسي نيست، جز خدا. لذا در اين جزء دستورالعمل، اول زمينه چيني مي‌كند و مي‌فرمايد: «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لاَاِلَهَ اِلَّاهُوَ»؛ آن‌كه پروردگار جهانيان است، آن كه مؤثري در اين جهان به جز او نيست، «فَاتَّخِذُهُ‌ وَكيلاً»؛ او را در كارها وكيل و پشتوانه خودت قرار بده. اگر خدا وكيل انسان باشد، اگر خدا پناه انسان باشد، انسان مي‌تواند اين راه خطرناك را بپيمايد و به عبارت ديگر در كارها موفق شود، و از جمله در سير و سلوكش.
خدا نداشتن يعني دلهره و اضطراب
اگر كسي در اين دنيا خدا را نداشته باشد در همان قدم اول مي‌ماند. ضعف عصب، دلهره و اضطراب خاطر، نگراني و غم و غصه از همين‌جا پيدا مي‌شود. آن كه خدا را دارد غم و غصه، دلهره، اضطراب‌ خاطر و نگراني ندارد؛ «اِلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّهِ لاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاهُمْ يَحْزَنُونَ» (يونس/62)، آن‌هم با تأكيد «الا وان»؛ يعني آنهايي كه خدا دارند هيچ غم و غصه ندارند، آنهايي كه خدا دارند، دلهره، اضطراب خاطر و نگراني ندارند.
اگر دلهره و اضطراب خاطر و نگراني داري، بدان خدا را نداري؛ «اِلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّهِ لاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ» ، از آينده «وَلاهُمْ يَحْزَنُونَ»، از گذشته. غم و غصه مال كسي است كه خدا را ندارد، ضعف عصب مال كسي است كه خدا را ندارد، ماندن در كارها مال كسي است كه خدا را ندارد، درماندگي در دنيا مال كسي است كه خدا را ندارد، چنان كه درماندگي در آخرت نيز مال كسي است كه خدا را ندارد. يك كاري بكنيد كه خدا هميشه در نظر شما باشد. كاري بكنيد كه نه تنها در بن‌بست‌ها، بلكه در همه حال پروردگار عالم كمك كار شما باشد. او كمك كار هست و هرچه كمي و كوتاهي هست از طرف ماست، هرچه قصور و تقصير هست از ماست. ماييم كه قهريم، ماييم كه پشت كرده‌ايم، ماييم كه بايد آشتي كنيم و ماييم كه بايد رو كنيم. قرآن، مخصوصاً در اين آيه شريفه كه اين جمله را تذكر مي‌دهد، به اين توجه مي‌دهد كه كسي جز خدا نمي‌تواند به فرياد انسان برسد. كجا مي‌تواند انسان را سير دهد جز خدا؟ بالأخره كجا مي‌تواند سعادت به انسان دهد جز خدا؟ «قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ اِنَّكَ عَلي كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ» (آل‌عمران/26).

چهار آيه مهم
در روايات مي‌خوانيم كه سه چهار تا آيه وقتي مي‌خواست نازل شود از نزولشان نگران بودند و مي‌گفتند: خدايا ما برويم در ميان اين مردمي كه گناه مي‌كنند و خونريزي مي‌كنند؟ خطاب شد: برويد. بعضي از بندگان هستند شما را مي‌خوانند و به واسطه خواندن شما رستگار مي شوند. آن چند آيه يكي «سوره حمد» است، يكي «آيه‌الكرسي» ، يكي «شَهِدَاللّهُ اَنَّهُ لااِلهَ اِلّاهُوَ…» (آل‌عمران /81) و ديگري هم آيه «قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ…». اين را زياد بخوانيد و كاري بكنيد كه از زبان به دل برود و باوركنيد كه «لامؤثر في الوجود الاالله». باور كنيد كه اگر عزت مي‌خواهيد بايد او عنايت كند، اگر شخصيت مي‌خواهيد، علم مي‌خواهيد، دنيا مي‌خواهيد، شرافت مي‌خواهيد، مال مي‌خواهيد، وبالأخره سعادت مي‌خواهيد، او بايد عنايت كند.
«فاتخذه وكيلاً». دو تا دستورالعمل ديگر هم مانده كه بايد امروز تمام شود و اميدوارم كه جلسة بعد سربحث ديگر برويم.

تأثير صبر و سعة صدر
بعد قرآن مي‌فرمايد كه «واصبر». يكي صبر و در آخر كار هم مي‌فرمايد: «واهجر»؛ يكي صبر و بردباري و ديگري سعة صدر در كارها. اين دنيا مشكل دارد، اين دنيا به قول اميرالمؤمنين(ع) نظير درياست. دريا جزر و مد دارد و موج و… دارد. گاهي موجها آرام و گاهي بزرگ هستند و اما آرام‌بودن دريا بسيار كم اتفاق مي‌افتد. نمي‌شود كسي برود در دريا و جزر و مد نبيند، كسي برود در دريا موج نبيند، نمي‌شود! دريا يعني موج، يعني جزر و مد، و يعني طوفان. پس به قول اميرالمؤمنين(ع) اين دنيا دريا است؛ «الدنيا بحر عميق قد غرق فيها خلق كثير». معمولاً هم انسانها در اين دريا غرق مي‌شوند. در اين دنيا مشكل زياد است. كسي نيست در دنيا مشكل نداشته باشد، مشكلها رنگارنگ مي‌باشند؛ گاهي يك مشكل و گاهي ده مشكل؛ گاهي مشكل فقر، گاهي اولاد، گاهي اختلاف خانوادگي، و گاهي مشكل مسؤوليت، وبالأخره تا آخر. هر كس هم بامش بيشتر برفش بيشتر. چه بايد كرد؟ ما فعلاً در اين دنيا و در اين دريا هستيم. با اين همه مشكلها چه بايد كرد؟ فقط و فقط يك راه هست، و آن اين است كه انسان بايد اگر مشكل قابل حل است با صبر و با حوصله و تحمل آن را حل كند، و اما اگر قابل حل نمي‌باشد تحملش كند. اگر مشكل را تحمل نكند زمين مي‌خورد، و بالأخره مشكل او را زمين مي‌زند. ضعف عصب، دلهره، اضطراب خاطر، نگراني، از اين جا ناشي مي‌شود. حتي كفرها از اين‌جا پيدا مي‌شود، ناشكريها از اين‌جا پيدا مي‌شود، و اگر مشكل را با حوصله حل نكند كلاف سردرگمي در دنيا خواهد شد. اگر شخص بخواهد كلاف سر درگم در زندگي نباشد، اگر بخواهد مشكل او را به زمين نزند، بايد دو چيز داشته باشد: صبر و سعة صدر؛ يعني در تحمل مشكل دريادل باشد، براي اين‌كه آن مشكلهايي را كه نمي‌تواند حل كند بتواند تحمل كند. انسان اگر بخواهد در كاري مخصوصاً در تحصيلش موفق باشد، مخصوصاً در سير و سلوك موفق باشد، بايد اين دو صفت، يعني صبر و سعة صدر در زندگي او باشد. به حضرت موسي خطاب شد كه «اِذْهَبا اِلي فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغي فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّنا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ اَوْ يَخْشي» (طه/43و44)؛ برو مقابل فرعون و با سخن خوب و نرم با او حرف بزن، رفتن در مقابل فرعون كاري است مشكل؛ نه عده دارد و نه عده دارد. يك چوپان و يك عصا! حضرت موسي نگفت: خدايا به من امكانات بده، نگفت خدايا به من معجزه بده، بلكه حضرت موسي اول جمله‌اي كه دارد اين است كه گفت: خدا «رَبِّ اشْرَحْ لي صَدْري» (طه/25)؛ خدايا به من شرح صدر و سعه صدر بده. بعد جوابش را هم قرآن از زبان حضرت موسي مي‌فرمايد: «وَيَسِّرلي اَمْري» (طه/26)؛ خدايا اگر سعة صدر داشته باشم كارها آسان مي‌شود، «وَاحْلِل عُقْدَةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي» (طه/27)؛ خدايا اگر من سعة صدر داشته باشم تقويت اراده پيدا مي‌كنم، در مقابل دشمن مي‌توانم حرفم را بزنم، در مقابل مشكل مي‌توانم عرض اندام كنم، در برابر مشكل زمين نمي‌خورم و در برابر دشمن زبانم به لكنت نمي‌افتد و در هنگام حرف زدنم و در وقت حق گفتم نمي‌مانم.
بالأخره در اين دستورالعمل جزء دهم و يازدهمش صبر، مصيبت و مشكل را حل كردن با تسلط بر اعصاب، آرام‌آرام، موبه‌مو مشكل را حل‌كردن و آن‌جا كه ديگر نشد مشكل را حل‌كردن، وسعة صدر براي تحمل مشكل است. اگر اين جزء دهم و يازدهم در اين دستورالعمل در كار همه مخصوصاً شما جوانها باشد حتماً بدانيد موفقيد. اگر يك كلاف سر درگم را به شما بدهند اگر حوصله نداشتي و ضعف عصب داشتي، يك قدري كه به آن‌ور رفتي و ديدي كه سركلاف باز نمي‌شود، كلاف را شوريده مي‌كني و مي‌اندازي. مي‌گويي: نمي‌دانم، نمي‌شود، و نمي‌توانم. اين سه در قاموس انسان راه ندارد. انسان اگر بخواهد، مي‌تواند، و مي‌شود، و مي‌داند، چنان‌كه تاريخ و تجربه به ما مي‌گويد: آن كساني كه خواستند بدانند، دانستند، آن كساني كه خواستند بشود، شد و آن كساني كه هرچه خواستند، توانستند به آن برسند. همه شما چنين هستيد؛ نه استعداد شما كمتر از آنهاست و نه جربزة شما كمتر از آنها. آنها رفتند و به جايي رسيدند. شما هم بايد با صبر و استقامت و سعة‌صدر برويد تا ان‌شاءالله در همه‌چيز موفق بشويد.

والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته

گفتار هشتم
خودسازي و تجسم عمل
بحث ما در جلسه قبل درباره اهميت اخلاق از نظر قرآن، از نظر روايات اهل‌بيت و به طور كلي از نظر اسلام بود و دريافتيم كه تهذيب‌نفس، خودسازي و متخلق شويد به اخلاق الهي امري است واجب و بلكه از اوجب واجبات.
دريافتيم كه اگر كسي سعادت دنيا، سعادت آخرت و سعادت هر دو را بخواهد بايد با كوشش، با خواستن از خدا و با توسل به اهل‌بيت، درخت رذالت را از دل بركند و درخت فضيلت را به جاي آن غرس كند و بارور سازد و از آن درخت براي سعادت دنيا و آخرت خويش بهره جويد.
بحث امروز من باز در همان‌باره است؛ يعني دربارة اهميت خودسازي، دربارة اين كه اين مسأله از اوجب واجبات است و بالاخره دربارة اين كه از ديدگاه عقل و شرع بايد بكوشيم تا رذايل را يكي پس از ديگري از دل ريشه‌كن كنيم، هرچند مي‌دانيم كه اين كاري است بسيار مشكل و در عين حال بسيار لازم.
در جلسة امروز به خواست پروردگار عالم، و لطف اهل‌بيت مخصوصاً حضرت ثامن‌الائمه علي‌بن موسي‌الرضاـ عليهماالسلام ـ بيشتر به تحقق اين نكته خواهيم پرداخت كه اين امر خيلي لازم و مهم است.
بحث امروز مربوط به تجسم عمل است. تجسم عمل يك امري است كه از قرآن و روايات اهل‌بيت به خوبي استفاده مي‌شود. معناي تجسم عمل اين است كه گفتارها، كردارها و افكار ما نابودشدني نيستند.
ممكن است كسي چنين بپندارد كه اگر چيزي مي‌گويد، كاري مي‌كند، و انديشه‌اي مي‌كند، اين گفتار و كردار و پندار به مجرد گفتن و به مجرد عمل كردن نابود مي‌شود، در حالي كه حقيقت امر چنين نيست، و از قرآن و روايات چنين استفاده مي‌كنيم كه گفتار ما، كردار ما و افكار ما به تناسب خود، نوعي تجسم مي‌پذيرند و در واقع و در نفس‌الامر موجودند، و داراي يك وجود واقعي هستند. اگر به گونه‌اي ـ به گفتة قرآن ـ چشم بصيرتي باشد، آن عمل را مي‌بيند، و به همين دليل نيزـ به فرموده قرآن شريف ـ در روز قيامت چون چشمها همه و همه حقيقت بين مي‌شوند و پرده‌ها عقب مي‌رود، انسان همة آن اعمال را مي‌بيند؛ «فَكَشَفْنا عَنْكَ غَطائَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ» (ق/22)
تجسم عمل از نظر قرآن و روايات اهل‌بيت به سه قسم منقسم مي‌شود:
قسم اول: تجسم عمل در حوزه سعادت و شقاوت انسان در همين دنياست. از قرآن استفاده مي‌شود كه اعمال خوب ما موجب سعادت ما در همين دنيا، و اعمال بد ما نيز موجب بدبختي، بدفرجامي و شقاوت ما در اين دنيا هستند.
قرآن مي‌فرمايد: اگر كسي حيات طيب در اين دنيا بخواهد و حيات طيب‌تر در آخرت بخواهد، بايد مؤمن واقعي باشد؛ يعني برطبق ايمانش صددرصد عمل داشته باشد: «مَنْ عَمِلَ صالحاً مِنْ ذَكَر اَوْ اُنْثي وَهُوَ مُؤمِنُ فَلَنُحْيِينَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ماكانُوا يَعْمَلُونَ» (نحل/97)
به موجب اين آيه، حيات طيب در اين دنيا مرهون ايمان و اعمال خوب و حيات طيب‌تر در آخرت مرهون اعمال و ايمان ماست.
قرآن شريف در سوره انعام مي‌فرمايد: اگر كسي امنيت روحي مي‌خواهد و اگر مي‌خواهد دلهره، اضطراب خاطر، نگراني و غم و غصه نداشته باشد، بايد ايماني كه مشوب به گناه نباشد داشته باشد. قرآن مي‌گويد: اگر رابطة انسان با خدايش محكم بوده و ايمان داشته باشد، حتماً امنيت روحي دارد و حتماً ديگر در دل او غم و غصه، نگراني، ترس از آينده، دلهره و اضطراب خاطر نخواهد بود؛ «فَاَيُّ الْفَريقَيْنِ اَحَقُّ بِالْاَمْنِ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ اَلَّذينَ آمَنُواوَلَمْ يَلْبِسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِكَ لَهُمُ الأمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ» (انعام/81و82).
مي‌دانيد چقدر در اين آيه شريفه تأكيد به كار برده شده؟ براساس اين آيه دست عنايت خدا روي سر هر كسي است كه ايمانش مشوب به ظلم و گناه نباشد و هدايت يعني عنايت خاص خدا براي كسي است كه ايمانش مشوب به گناه نباشد. آنچه تاكنون دربارة آن بحث مي‌كنيم اين است كه امنيت روحي و آسايش دل، مرهون ايمان به خداست، آن ايماني كه درباره‌اش مي‌فرمايد: «وَلَمْ يَلْبِسُوا ايمانَهُمْ بِظُلْمٍ».
دربارة گناه، آيات فراواني بر اين دلالت مي‌كند كه گناه موجب گرفتاري، موجب زندگي ناخوشايند و بالأخره موجب دلهره، آشفتگي خاطر و نگراني مي‌شود. قرآن مي‌فرمايد: آن افرادي كه از خدا اعراض بكنند و آن افرادي كه زندگي آنها آلوده به گناه باشد، در اين دنيا يك زندگاني ناخوش دارند و در آخرت نيز كور وارد محشر مي‌شوند؛ «وَمَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَانَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ اَعْمي قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَني اَعْمي وَقَدْ كُنْتُ بَصيراً قالَ كَذلِكَ اَتَتْكَ اياتُنا فَنَسْيَتَها وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسي» (طه/124ـ126).
آن گونه كه در تفسير مي‌خوانيم يكي از مصاديق مهم اعراض از ياد خدا ترك نماز است، و بنابراين آن كه نماز نخواند، آن كه با خدا رابطه نداشته باشد، در همين دنيا يك زندگاني ناخوش دارد، هرچند قدرت مالي داشته باشد، هرچند جاه و منزلت و مقام داشته باشد، و هرچند شهرت اجتماعي داشته باشد، اما چون خدا ندارد، زندگي او ناخوش و با چه كنم چه كنم توأم است و به‌سان يك گره كور. چنين شخصي در آخرت هم كور وارد صف محشر مي‌شود.
قرآن مي‌فرمايد: «وَالَّذينَ كَفَرُوا تُصيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ اَوْ تَحُلُّ قَريباً مِنْ دارِهِمْ» (رعد/31). كفر در اينجا كفر عملي است و در برابر ايمان توأم با عمل ناشايسته و همراه با عمل غيرصالح مي‌باشد. در قرآن بسياري از موارد واژة ايمان به كار رفته و از آن افرادي اراده شده است كه داراي كردارهاي خوب هستند، و در مقابل در بسياري از موارد واژة كفر در مورد كساني كه فاسقند و اعمال ناشايست دارند به كار رفته است. اين‌جا نيز از همين قبيل بوده و مراد از كفر همان كفر عملي است. مي‌فرمايد: آن افرادي كه زندگي آنها توأم با گناه است، و در گناه فرو رفته‌اند، اينها دايم گرفتاري و اندوه دارند، و از اين غم و غصه فارغ نمي‌شوند كه غم و غصة ديگر به سراغ آنان مي‌آيد، و از اين دلهره و اضطراب خاطر آسوده نمي‌شود، اضطراب خاطر ديگر پيش مي‌آيد؛ «وَلايَزالُ الَّذينَ كَفَرُوا تُصيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ اَوْ تَحُلُّ قَريباً مِنْ دارِهِمْ». براساس اين آيه، گاه اين گرفتاري نه براي خودش بلكه براي اطرافيانش هم پيش مي‌آيد.
قرآن مي‌فرمايد: زندگي توأم با گناه، زندگي منهاي خدا، تاريك است و تاريك، و وحشتناك است، وحشتناك.
قرآن تشبيه معقول به محسوس مي‌كند، و از اين تشبيه در قرآن فراوان است و اصولاً هرجا نيز شخص مي‌خواهد يك امر معنوي را تقرير كند و در انديشه و ذهن مخاطبان خود جاي دهد آن امر معنوي را به يك امر محسوس تشبيه مي‌كند. قرآن كريم دربارة وضعيت كافر تشبيهي زيبا آورده كه شايسته توجه است:
دريا ذاتاً تاريك است ووحشتناك. وقتي هوا ابري باشد يك وحشت ديگر برآن افزوده مي‌شود و هنگامي‌كه طوفان باشد نيز تاريكي سومي به آن اضافه مي‌شود.
قرآن مي‌فرمايد: زندگي توأم با گناه و زندگي منهاي خدا، نظير آن كسي است كه شنا نداند و به دريا رود، دريا ذاتاً وحشتناك و تاريك است و ابر نيز برآن چتر گسترده، و طوفان نيز آن را به طغيان كشانده و موج بر روي موج در حركت است.
قرآن مي‌فرمايد: اين شخص به اندازه‌اي وحشت مي‌كند كه خود را هم گم مي‌كند، و ديگر نه تنها هيچ‌كس را نمي‌بيند، بلكه خود را هم نمي‌بيند؛ «اَوْ كَظُلُماتٍ في بَحْرٍ لُجِّيٍ يَغْشيهُ مَوْجُ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجُ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوقَ بَعْضٍ اِذا اَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْيَريها» (نور/40)
گرفتار گناه به اندازه‌اي خود را مي‌بازد كه اگر دستش را هم از آب بيرون بياورد آن را نمي‌بيند.
در ادامه اين آيه يك اصل كلي آمده كه براي همه بويژه براي ما طلبه‌ها بايد مورد توجه قرار داشته باشد، و آن اصل اين است كه «وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَمالَهُ مِنْ نُورٍ» (نور/40) . اگر كسي نورانيت بخواهد، اگر كسي بخواهد دلهره، پريشاني خاطر، نگراني، غم و اندوه نداشته باشد، و اگر مي‌خواهيد دلي چونان كوه داشته باشيد كه هيچ بادي آن را نمي‌لرزاند، بايد نور خدا بردل بتابد و بايد به واسطه رابطه با خدا به نور مطلق متصل شود. چيزي كه در اين قسم اول از قرآن استفاده مي‌شود اين است كه گفتار ما، كردار ما و افكار ما نه تنها در سعادت و شقاوت ما تأثير دارد بلكه در سعادت و شقاوت فرزندان ما نيز مؤثر است.
شما گر يك درخت گلابي بكاريد، به آن آب بدهيد و آن را بارور كنيد، اين درخت گلابي هم براي شما استفاده دارد و هم براي بچه‌هاي شما در دوران حيات شما و پس از آن. اگر هم يك آتش در خانه بيفروزيد اين آتش شما را مي‌سوزاند و طبيعت آتش اين است كه بسوزد، و هر كس را در خانه هست ـ هرچند بچه‌اي در گهواره ـ بسوزاند. قرآن مي‌گويد: گناه آتش است و اگر آتش را برافروختي خانه‌ات مي‌سوزد، ديگر رحمت خدا در آن خانه نيست و چنان كه خود مي‌سوزي زن و بچه‌ات هم در آن خانه مي‌سوزند. در مقابل، اگر انسان مؤمني باشي، آن رابطة با خدايت، آن نماز شب، آن خدمت به خلق خدايت، و آن دل پاكت موجب مي‌شود كه رحمت خدا بر خانة تو نازل شود و اين هم براي خودت نتيجه دارد و هم براي زن و بچه و اطرافيان تو.
قرآن مي‌فرمايد: «وَلْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَةً ضِعافاً خافُوا عَلَيّهِمْ فَلَيَتَّقُوا اللّهَ وَلْيَقُولُوا قَوْلاً سَديداً» (نساء/9)
به موجب اين آيه، اگر مي‌خواهي بچه‌هايت خوشبخت بشوند، تأمين آتيه فقط به اين نيست كه آنان را درس خوان كني، تأمين آينده فقط به اين نيست كه براي آنها خانه بگذاري، بلكه مهمتر از اين دو اين است كه بايد باتقوا باشي، بايد زبانت كليد داشته باشد، بايد شهادت ناحق ندهي، غيبت نكني، شايعه پراكني نكني، تهمت نزني و دروغ نگويي، زبان و گوش و چشمت همه بايد در اختيار و تحت سيطره تو باشد، كه چنين چيزي موجب مي‌شود براي خود و براي آنان كه دوستشان مي‌داري آينده خوبي تضمين شود.
شما مي‌دانيد كه چند آيه در آخر سورة كهف مربوط به قضيه حضرت موسي و حضرت خضر است. عجيب آياتي است كه به گفته استاد بزرگوار ما حضرت امام رضوان‌الله تعالي عليه ـ در درسهاي اخلاقيشان تمام مسايل جبر و تفويض، قضا و قدر، و آن مسايل دقيقي كه مربوط به شيعه است را حل كرده است. راستي آيات عجيبي است و ماجرايي را دربردارد كه در طي آن بنا شد حضرت موسي كلاس مخصوصي را به واسطه حضرت خضر كه البته رابطي بيش نبود، ببيند.
در سفر موسي و خضر سومين كاري كه حضرت خضر انجام داد اين بود كه يك ديوار شكسته‌اي را ساخت، و اين در حالي بود كه به فرمودة قرآن موسي و خضر كه قبلاً وارد آن شهر شدند مردم به آنها غذا نداده بودند و آنها گرسنه ماندند.
به همين سبب حضرت موسي اعتراض كرد، و گفت: اكنون كه اين خدمت را كردي خوب بود لااقل از آنها پولي بگيري. اين جا بود كه سفر موسي با خضر و محضر درسي كه موسي از آن بهره برد پايان يافت، و حضرت خضر به حضرت موسي گفت: «هذا فِراقُ بَيْني وَبَيْنِكَ» (كهف/78) . خضر پس از آن به تفسير كارهايي كه انجام داده بود پرداخت و در مورد سومين كار خود گفت: «وَاَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتيمَيْنِ فِي الْمَدينَةِ وَكانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُماَ وَكانَ اَبُوهَما صالِحاً فَاَرادَ رَبُّكَ اَنْ يَبْلُغا اَشُدَّ هُما وَيَسْتَخْرِجا كَنْزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ» (كهف/82) .
گفت: اما اين ديوار از آن دو كودك يتيم بود، و گنجي در زير آن وجود داشت و من مي‌خواستم اين گنج به اين دو كودك برسد، و وقتي كه رشيد شدند آن را به اختيار خود گيرند. خضر علت كار خود را چنين بيان مي‌دارد كه «وَكانَ اَبُوهَما صالِحاً»؛ چون كه پدر و مادر خوبي داشتند، آن خوبي پدر و مادر علتي براي اين كار من شد. اين آيه به ما مي‌گويد: اگر پدر صالح باشد و اگر مادر صالح باشد، آن كارهاي شايسته‌اش نه فقط براي آنها، بلكه براي فرزندانشان مايه خير و سعادت خواهد بود، چنان كه اگر فردي ناشايسته باشد نيز آن كارهاي بدش، نه براي خودش، بلكه براي بستگان او نيز آثار بدي به بار خواهد آورد.
قسم دوم تجسم عمل: از قرآن چنين استفاده مي‌شود كه هرچه از خوبي و بدي انجام دهيم يكي صورتي متناسب به خود مي‌گيرد كه همين الآن وجود دارد، و يك چشمي مي‌خواهد تا آن را ببيند، آن‌سان كه در روز قيامت چون همه چشمها تيزبين و حقيقت‌بين مي‌شود هم خودش مي‌بيند و هم ديگران مي‌بينند.
قرآن روي اين قسم دوم خيلي پافشاري دارد. شايد بيش از پنجاه آيه در قرآن در اين باره آمده كه اي انسان مراقب باش تا در آخرت اعمال تو موجب سرافرازي تو باشد، به اندازه‌اي موجب سرافرازيت باشد كه بگويي «هاؤُمُ اقْرَؤُوا كِتابِيَهْ» (حاقه/19) ؛ هان بياييد و كردار مرا ببينيد. قرآن مي‌گويد: مراقب باش كه اعمال زشت تو آن جا ديده مي‌شود و مبادا كه يك وقت آن اعمال موجب سرافكندگي براي تو فراهم آورد.
از جملة آياتي كه ظاهراً از محكمات و خيلي قوي است اين آيه است كه مي‌فرمايد: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ماعَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ اَنَّ بَيْنَها وَبَيْنَهُ اَمَداً بَعيداً وَيُحَذِّرُكَمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَاللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد» (آل‌عمران/30) .
اين آيه مي‌گويد خداوند بربنده‌هايش رأفت دارد و به سبب همين رأفت زنگ خطر را براي آنها به صدا درمي‌آورد كه هركس بايد بداند اعمال خويش، اعمال بدش همه در روز قيامت مجسم است و اطراف او را گرفته است. اگر اعمال شخص خوب باشد سرافراز است و اگر اعمال بد باشد، به اندازه‌اي رسوا و ناراحت است كه از جهنمش و از آن بديهاي اعمالش نمي‌ترسد، بلكه آنچه از آن مي‌ترسد، رسوايي در روز قيامت است و پيوسته مي‌گويد: اي كاش بين من و اعمال من فاصلة زياد وجود داشت. براي چنين شخصي در روز قيامت، غيبتها، ظلمتها، جنايتها و بالاخره حق‌الناس‌ها به صورت مار و عقرب و درنده موذي درآمده و او را در محاصره خود گرفته‌اند.
اين سخنهاي چومار و كژدمت
مار و كژدم مي‌شود گيرد لبت

از قرآن و از روايات اهل‌بيت چنين استفاده مي‌شود كه اگر بهشتي هست، آن بهشت موعود، نعمتهايش اعمال ماست، و اگر كه جهنمي هست، آن جهنم و آن نعمتهايش اعمال بد ماست. بنابراين، آن بهشت و جهنم اكنون نيز وجود دارد و در روز قيامت براي خوبها و براي بدها مهياست. اگر نعمت جهنم آتش است اين آتش را ما فراهم كرديم، اگر نعمت بهشت نعيمي سرشار با آن همه تفاصيل وجود دارد اين اعمال ماست كه به آن صورت در آمده است؛ «ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ اَيْديكُمْ» (آل‌عمران/182) .
اين جمله شايد بيش از بيست بار در قرآن تكرار شده است.
آنچه مي‌بافي همه روزه بپوش آنچه مي‌كاري همه روزه بنوش

اين سخن‌هاي چومار و كژدمت مار و كژدم مي‌شود گيرد لبت

اگر در جهنم عقرب وجود دارد همان زخم زبانهاي ما و غيبتهاي ماست. اگر در بهشت قصر وجود دارد با آن وصفهايي كه در قرآن از آن شده، و اگر حور وجود دارد، با آن وصفهايي كه در قرآن از آن شده، همه و همه اعمال خوب ماست. اين هم قسم دوم از تجسم عمل، كه اين دو قسم مربوط به اخلاقيات است و نه مربوط به اخلاق.
اخلاقيات يعني آن چيزهايي كه از رذايل و فضايل ما سرچشمه مي‌گيرد، يعني اعمال خوب ما و اعمال بد ما.
قسم سوم از تجسم عمل، مربوط به اخلاق و اخلاقيات هر دو است.
از قرآن و از روايات اهل‌بيت چنين استفاده مي‌شود كه صفات رذيلة ما، اگر متراكم در نفس ما شود، و اگر قوي شود و به روح ما و به هويت ما رنگ بدهد، ما را مسخ مي‌كند. به گفتة بزرگان تناسخ از نظر اسلام غلط است. اين كه انسان وقتي بميرد، روح او به انسان ديگري يا هر حيواني و يا به گياهي منتقل شود، و آن مسأله تناسخي كه در علم كلام آمده غلط است. اما از قرآن يك تناسخ لطيف و دقيقي استفاده مي‌شود، و آن اين است كه اگر از صفات رذيله خود پيروي كنيم، و اگر آنها را ريشه‌كن نكنيم، كم‌كم در روح ما رسوخ مي‌كنند و به آن رنگ مي‌دهند، و هويت ما را به صورتي متناسب خود در مي‌آورند. بنابراين، اگر يك انسان جاه‌طلب، متكبر و خودخواه دست از خودخواهي و تكبر و جاه‌طلبي برندارد، و اگر تابع اين خصلتها شود و كم‌كم اين خصلتها در روح او و در هويت او متمركز شوند، هويت او را به صورت يك پلنگ در مي‌آورند.
چشمهاي تيزبين، همين پلنگ را در اين دنيا مي‌توانند ببينند، اما در آخرت چشمها همه‌تيز ببينند و همين شخص خود را به صورت پلنگ مي‌بيند و ديگران هم او را به صورت پلنگ مي‌بينند. آن كسي كه در اين دنياي پست منغمر است، و شخصيتش، حيثيتش، دينش و خدا را به اين دنيا مي‌فروشد، اين رذيله كه در وجود او قوي و در هويت او متمركز شد، هويت او را عوض مي‌كند و او را به صورت يك خوك در مي‌آورد، خوكي كه اكنون نيز هست، و آن كساني كه اهل دل هستند او را مي‌بينند، ولي در آخرت همه و همه، و از جمله خودش، اين را مشاهده مي‌كنند.
افراد گزنده، افرادي كه پشت سر ديگران شخصيت آنها را مي‌كوبند، و آبروي ديگران را مي‌برند، افرادي كه گزندگي در روح آنها متمركز شده، به صورت سگاني درنده در همين دنيا در مي‌آيند، سگاني كه اكنون آن را مي‌بينند، و در روز قيامت، همه و همه ـ هم خود او و هم ديگران ـ شاهد بر آن مي‌شوند.
آن افراد بي‌اعتنا، آن افرادي كه در مورد، همه‌چيزـ در مورد دين خود، اجتماع خود، و مردم ـ بي‌اعتنايند و چيزي كه در زندگي آنها نيست خدمت به خلق خداست، و خودگرا و خودخواه هستند، به گفته قرآن، به صورت الاغي در مي‌آيند. آدمهاي لجوج، آدمهايي كه تعصب قومي، تعصب حزبي و تعصبات علمي و فردي روي آنها اثر گذاشته، به گفته قرآن، در روز قيامت وارونه به صف محشر آورده مي‌شوند، و سر آنها روي زمين و پاهاي آنها به سمت بالاست.
قرآن مي‌فرمايد: «فَاَمَّا الَّذينَ شَقُوا فَفِي الّنارِ لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَشَهيقٌ» (هود/106) ؛ افراد شقاوتمند كه بي‌اعتناهاي اجتماعي و ديني روي آنها تأثير گذاشته‌اند، به صورت الاغ در جهنمند. قرآن به جاي اين كه بگويد: آنها آه و ناله دارند، مي‌گويد: «لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَشَهيقٌ»؛ در آن جا صداي الاغ در مي‌آورند. زفير و شهيق را مي‌دانيد، در لغت به صداي الاغ زفير مي‌گويند، و شهيق آن ناله‌اي است كه در دنبالة صداي الاغ شنيده مي‌شود. در آياتي ديگر چنين مي‌خوانيم كه خداوند به اين گروه مي‌فرمايد: «قالَ اخْسَئوا فيها وَلاتُكَلِّمُونِ» (مؤمنون/108) . بنابر آيه، در حالي كه اين گرفتاران آه و ناله دارند و التماس مي‌كنند، پروردگار عالم به جاي اين كه به اينها بگويد: گم شويد، مي‌گويد: «قالَ اخْسَئوا فيها وَلاتُكَلِّمُونِ» .
اين است معناي «مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَاِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقيامِة اَعْمي». آن كه از ياد خدا روي برتافته است كور وارد محشر مي‌شود، و مي‌گويد: خداوندا من كه چشم داشتم، چرا كورم؟ در پاسخ به او خطاب مي‌شود براي اين كه، در دنيا كور شدي؛ «كَذلِكَ اَتَتْكَ آياتُنا فَنَسيتَها». آن كوري دنيايت در اينجا جلوه‌گر شده و جلوه آن كوري آخرت است؛ «وَكَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسي» (طه/126).
وقتي كه دست عنايت خداوندي روي سرانسان نباشد، آن هويت و واقعيت حقيقي‌اش پيدا مي‌شود. قرآن كريم مي‌فرمايد: «وَنَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلي وُجُوهِهِمْ عُمْياً وبُكْماً وَصُمّاً مَأويهُمْ جَهَنَّمُ» (اسراء/97) .
بعضي از بزرگان آياتي را كه مي‌فرمايد: كساني را كه براستي رابطه با خدا ندارند، و صددرصد رابطة با شيطان دارند، از هر ميكروبي و حتي از حيوان هم پست‌ترند، به همين معناي تجسم عمل و اين قسم اخير تفسير كرده‌اند.
همين معناست كه مي‌فرمايد: «اِنَّ شَرَّالّدَوابِّ عِنْدَاللّهِ الّصُّمُ الْبُكْمُ الَّذينَ لايَعْقِلُونَ» (انفال/22) . پست‌تر از هر ميكروبي، پست‌تر از هر موذيي، هر ماري و هر عقربي، پست‌تر از هر درنده خويي، هر گرگي و هر سگي «الصُّمُ الْبُكْمُ الَّذينَ لايَعْقِلُونَ» است.
اين «الصُّمُ الْبُكْمُ الَّذينَ لايَعْقِلُونَ» را دوگونه معنا كرده‌اند:
يك معنا اين است، كه چنين شخصي چون «صُمُّ بِكُمْ عَمْي فَهُمْ لايَعْقِلُونَ» و پست‌تر از هر درنده‌اي است؛ معناي ديگرش همان تجسم عمل است؛ يعني انسان دور از خدا و بي‌تعقل و كر و كور از حقيقت، وارد صف محشر مي‌شود، در حالي كه چون در اين جا پست‌تر از هر درنده‌اي بوده است، آن جا هم پست‌تر از هر درنده‌اي است؛
«وَلَقَدْ ذَرْأنَا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَالْانْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَيَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ اَعْيُنٌ لاَيُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ آذَانٌ لاًيَسْمَعُونَ بِهَا اُولَئِكَ كَالْاَنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ، اُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ» (اعراف/159) .
اين آيه را دوگونه معنا كرده‌اند: يك معناي ظاهري اين كه بعضي از مردم يا بسياري از مردم گويا براي جهنم خلق شده‌اند، و راه جهنم را در پيش گرفته و در حال رفتن به جهنم هستند. اينها چشم حقيقت بين ندارند، گوش حقيقت بين ندارند، دل ندارند و از حيوانيت و بلكه از حيوان هم پست‌تر و غافلند. اين يك معناست كه دنياي غرب با آن تمدنش، دنياي آمريكا با آن علمش، مصداق آن مي‌شود و «لَهُمْ قُلُوبٌ لاَيَفْقَهُونَ بِها».
قضية بوسني هرزگوين، يك گواه روشن بر اين مسأله است كه براستي هركسي را جريحه‌دار مي‌كند، و به فرموده اميرالمؤمنين اگر انسان با غيرتي بدان سبب بميرد جا دارد، اما دنياي غرب تماشا مي‌كند و خوشحال است، و آمريكا با كمال وقاحت مي‌گويد: «به من چه ارتباطي دارد؟» و بالاتر اين كه در پشت پرده به جنايتكاران كمك مي‌كند.
اين يك معناي آيه است، اما معناي دقيقتر آيه، آن است كه دنياي غرب و اين آمريكا كه راه جهنم را در پيش گرفتند، و دوان‌دوان به جهنم مي‌روند وقتي كه وارد صف محشر مي‌شوند و زماني كه چشمها هم تيز بين مي‌شود، اينها گرگند، سگند، مارند و عقربند.
در روايات ما نظير اين آيات زياد است، راوي مي‌گويد: در مكه خدمت امام صادق ـ سلام‌الله عليه ـ بودم. طواف امام(ع) تمام شده بود كه خدمت ايشان نشستم. در اين هنگام ديدم امام صادق(ع) به مطاف نگاه مي‌كند، خيلي خوشحال شدم. مسجد پربود. گفتم: «يابن رسول‌الله امسال چقدر حاجي فراوان است!» حضرت تبسم كردند و فرمودند: «مااكثر الضجيج و اقل الحجيج». راوي مي‌گويد: به امام گفتم: «نفهميدم» و امام صادق ـ سلام‌الله عليه ـ به من چشم‌ تيزبين دادند و فرمودند: «نگاه كن». راوي مي‌گويد: از ميان انگشتهاي امام صادق نگاه كردم و ديدم همه موش، گاو، پلنگ، خرگوش و مار در طواف است، و در ميانشان انسانهايي هم وجود دارند.
بزرگي به من گفت: من با علامة طباطبايي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ رابطة رفاقتي داشتم. روزي به علامه طباطبايي گفتم: آقا من دلم مي‌خواهد رابطه‌ام با شما هميشه باشد. اگر من مردم، رابطه برقرار باشد، و اگر شما مرديد، رابطه همچنان استوار باشد. آقاي طباطبايي نيز قبول كردند. علامه طباطبايي از دنيا رفت، و پس از آن اين بزرگ به من گفت: من يك شب از خداوند خواستم كه خدايا من دلم مي‌خواهد در اين دنيا عالم برزخ را ببينم. او مي‌گويد: علامه طباطبايي رضوان‌الله تعالي عليه را در جلسه‌اي خواب ديدم كه حضرت آيه‌الله ميلاني هم در آن جلسه حضور داشتند. وارد آن جلسه شدم. ديدم كه حضرت آيه‌الله ميلاني بلند شدند و قصد دارند خدمت حضرت رسول‌الله ـ سلام‌الله عليه ـ بروند. ايشان رفتند، و من در خدمت علامه طباطبايي نشستم. علامه طباطبايي، با ترشرويي به من گفتند: «اينها چه خواسته‌هايي است كه از خدا مي‌خواهي؟» به ايشان عرض كردم: دلم چنين مي‌خواست و اكنون هم مي‌خواهم. آن بزرگ مي‌گويد: علامه اشاره‌اي كردند و گفتند: نگاه كن. نگاه كردم و عالم برزخ را ديدم. اما ديدم بسياري از اينها مار، پلنگ، عقرب و سگند و انسانهايي نيز در ميان آنها هستند كه معمولاً حالتي نيم مرده دارند، و به گفتة قرآن شريف عذاب را مي‌چشند و اما مثل آن كرم زيرزمين ديگر مشاعرشان هيچ كار نمي‌كند، و تنها عذاب را درك مي‌كند. آن شخص مي‌گويد: چون چنين ديدم وحشت كردم، و تا وحشت كردم علامه طباطبايي ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ آن حالت را از من گرفتند، و ديگر هيچ نديدم و پس از آن از خواب بيدار شدم.
نظير اين قضيه فراوان است. صدرالمتألهين ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ در يكي از كتابهايش مي‌نويسد: دو نفر غيبت مي‌كردند و من ديدم كه مثل تنور، آتش از دهان اينها بيرون مي‌آيد. نمونة ديگر آن كه عايشه در نزد پيامبر اكرم(ص) غيبتي كرد. پيغمبر اكرم فرمود: عايشه چرا غيبت كردي؟ استفراغ كن. پيامبر(ص) حال كشف به او دادند. او استفراغ كرد و يك مقدار گوشت گنديده از دهانش بيرون آمد. گفت: يارسول‌الله، من گوشت نخورده بودم. فرمود: مگر نخواندي: «لايَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأكُلَ لَحْمَ اَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ» (حجرات/12)
عزيزان من، شما اين روايت امام حسين(ع) و امام سجاد(ع) را چگونه معنا مي‌كنيد، آن جا كه فرمودند: «الغيبه ادام كلاب اهل النار»، يعني غيبت نان و خورش سگهاي جهنم است؟ شما اين را چگونه معنا مي‌كنيد؟
استاد بزرگوار ما، مرحوم حضرت امام ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ آن را چنين معنا مي‌كرد. ببينيد خوب معنايي است يا نه. امام(ره) فرمود: آن كساني كه در روح آنها غيبت روي غيبت متمركز بشود، اين غيبتها به روح آنان رنگ مي‌دهد، و در نتيجه هويت آنها عوض مي‌شود، و به صورت سگي در مي‌آيند. اين سگ جهنم مي‌رود و در آن جا غذا مي‌خواهد. در آن جا غذايش چيست؟ آنچه كه قرآن در اين‌باره مي‌گويد: اين است كه غيبتهاي او، آن گوشتهاي گنديده و آن گوشتهاي كثيف را به جهنم مي‌برند، و در آن جا نان و خورش اين سگ مي‌شود.
اين روايات، به رغم موجز بودن، هم تجسم عمل به معناي سوم را معنا مي‌كند، هم تجسم عمل به معناي دوم را.

خلاصة بحث
اخلاق و اخلاقيات اهميت دارد. ما اگر سعادت دنيا و آخرت بخواهيم، اگر تأمين آتيه براي خود و براي اولادمان بخواهيم، اگر راستي بخواهيم در اين دنيا يك حيات طيبي داشته باشيم، اگر بخواهيم در آخرت با خدا، با پيغمبر، با شهداء و با افراد شايسته يعني ائمه‌طاهرين باشيم، بايد صفت رذيله نداشته باشيم، بايد خودسازي كنيم، بايد گناه در زندگي ما نباشد، و بايد بدانيم كه اخلاق ما، نيات ما، گفتار ما و كردار ما اگر بد باشد براي سعادت دنياي ما و براي سعادت اطرافيان ما ضرر دارد، و موجب رسوايي در آخرت است. بايد بدانيم گاهي آن هويتي كه در روز قيامت بروز مي‌كند توجه صف محشر را به خود معطوف مي‌سازد.
روايت داريم كه بعضي افراد وقتي وارد صف محشر مي‌شوند، چون متوغل در انسانيتند توجه همة صف محشر را به خود جلب مي‌كنند. اين گونه افراد به جاي اين كه به صورت سگي وارد محشر بشوند با چنين برجستگي و سرافرازي به صحنه محشر پاي مي‌گذارند. اگر مي‌خواهيم چنين باشد، بايد خودسازي كنيم و بايد رابطه ما با خدايمان محكم باشد.
خدايا، به عزت و جلالت قسمت مي‌دهيم صفات انساني، حالت تنبه، نورانيت دل، توفيق عبادت و بندگي، و ترك معصيت، توفيق وظيفه‌شناسي، و عمل‌كردن به وظيفه، توفيق تهذيب‌نفس، توفيق تنبه به اين گونه آيات شريفه و به همة قرآن شريف، انس با قرآن و انس با روايات اهل‌بيت به همه ما عنايت فرما!
خدايا، ما را به راهي بدار كه رضاي تو در آن است، و ما را از راهي بازدار كه سخط و غضب تو در آن است!
خدايا، به عزت و جلالت علماي بزرگ، مخصوصاً مراجع تقليد كه از اين دنيا رفتند، روح آنها را شاد فرما!
پروردگارا، روح حضرت امام ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ عالي است عاليتر فرما!
خدايا، به عزت و جلالت، همه علمايي كه به اسلام خدمت مي‌كنند مخصوصاً مراجع معظم تقليد را در كنفت حفظ فرما!
خدايا، به عزت و جلالت اين انقلاب و مقام معظم رهبري را در پناه امام زمان(عج) از همة آفات و بليات حفظ فرما! دست ما را در دنيا و آخرت از دامان قرآن و اهل‌بيت كوتاه مفرما!

گفتار نهم
تحليلي بر نظم نوين جهاني
نگاهي به وضعيت جهان
پس از اضمحلال كمونيست و فروپاشي اردوگاه شرق، تحولاتي در دنيا پيش آمد كه بخشي از آن قابل پيش‌بيني، و بخشي غيرقابل پيش‌بيني بود يا حداقل پيش‌بيني نشده بود؛ در دهه‌هاي چهل، پنجاه و شصت، پس از جنگ دوم جهاني تصور بر اين بود، يا اين طور تبليغ مي‌شد كه جهان به سمتي مي‌رود كه بنيانگذاران سكولاريزم يا جدايي دين از سياست و ساختن حكومتها براساس لامذهبي، دنيا را خواهند ساخت، و مذهب را به گوشه‌اي خواهند راند، و كم‌كم مذهب جزء تاريخ خواهد شد. دو تفكر «ليبراليزم» و «كمونيزم»، يكي از وجوه مشتركشان ماترياليزم و تكيه بر ماده، و جدايي از ماوراي ماده است. مي‌گفتند: مذهب يك امر شخصي است و به افراد مربوط مي‌شود. هر كس مايل است مي‌تواند اعتقادي داشته باشد. اگر اعتقادي دارد يك امر قلبي است، و چيزي است بين خود و خداي خودش، اما جامعه بايد منهاي مذهب اداره بشود. اين اعتقاد هر دو اردوگاه است و از سالهاي پس از 1945 تا 1985 يعني مدت چهل سال ـ علت اين كه تقريبش را ميلادي عرض مي‌كنم براي اين است كه آن جاهايي كه اين تقريب مطرح است تاريخ نيز ميلادي است حاكم بود. آنهايي كه سنشان مثل بنده يك مقداري بيشتر است، خاطر مباركشان مي‌آيد كه روزگار سختي بود. آنهايي كه در آن سالها در جامعه بودند، اگر دانشگاه مي‌رفتند، مذهبيها حسابي در دانشگاه غريب بودند. حالا شما ملاحظه مي‌كنيد، يعني الآن مي‌بينيد كه به بركت انقلاب اسلامي نه تنها دانشگاههاي ما جوش، جو اسلامي است، بلكه دانشگاههاي اسلامي داريم، مثل همين دانشگاهي كه الآن در آن هستيم. در آن موقع در همين ايران كه الآن مركز اسلام است يك دانشجو اگر مي‌خواست نماز بخواند خيلي بايد خودش را روي هم مي‌گذاشت تا در يك گوشه‌اي مثلاً نمازش را بخواند؛ يعني در حقيقت مذهبيها در حالت دفاعي و منفعل بودند و ابتكار عمل دست غيرمذهبيها بود، اعم از كساني كه معتقد به ليبراليزم يا معتقد به كمونيزم بودند و يا مكاتبي بين اينها. يك طيف گسترده‌اي از منتهااليه راست شروع مي‌شد، تا منتهااليه چپ؛ مثلاً دست راستيهاي افراطي داشتيم و ميانه‌رو هم داشتيم، چپيهاي نوع مسكو، نوع چين، نوع آلباني داشتيم و هركدام اينها يك دكاني داشتند و هر كدام مي‌خواستند بر ديگري سبقت بگيرند، اما همه در يك چيز مشترك بودند، و آن اين كه عصر مذهب گذشته است و الآن عصر جدايي دين از سياست است، و مذهب بايد از اجتماع به داخل خانه‌ها و به درون افراد رانده بشود. بالاخره اين حيثيتي را كه اساس تقوا و پرهيزگاري و رابطه انسان و خداست، مي‌گفتند ناشي از ترس است و آدم هميشه مي‌ترسيده، از دورة حجر و عصر غارنشيني، هر زماني به شكلي مي‌ترسيده است.
ملاحظه فرموديد آن بهشت موعودي كه كمونيستها وعده مي‌دادند درست نشد، بلكه برعكس، مبالغ هنگفتي مال خدا را ظرف سالها و دهه‌ها، ميلياردها دلار را حرام كردند. براساس آماري كه روسها دادند، در طي سالهاي پس از جنگ دوم جهاني كرملين حدود 90 ميليارد دلار به كشورهاي ديگر كمك كرد تا آن كه اينها زير پوشش اردوگاه چپ باشند؛ يعني براي زنده و سرپا نگاه‌داشتن آرمان ماركسيسم پول خرج مي‌كردند، حفظ ماركسيسم و كمونيزم نياز به هزينه داشت و هزينه‌اش هم سنگين بود. حرف اوليه آنها اين بود كه حالا ما خرج مي‌كنيم، اين توده‌ها از زير قيد طبقاتي يا استثمار طبقاتي كه آزاد شدند، آن وقت ديگر اين نيروها كه آزاد شد، جبران مي‌شود. اما سالها و دهه‌ها گذشت و هيچ تحولي رخ نداد، بلكه اين غولي كه اينها از شيشه درآورده بودند، سر صاحبش را خورد؛ يعني ماركسيسم سر حاميان اوليه‌اش را خورد، و حالا كه ملاحظه مي‌كنيد همه باصطلاح عقلاي آنها دور هم جمع شده‌اند كه چگونه با عوارض و عواقب آن مبارزه بكنند و معالجه بكنند.
تأثير انقلاب اسلامي ايران در جهان
همه اذعان دارند كه بروز انقلاب اسلامي در ايران وضعيت را در دنيا عوض كرد. اين را هم دوستان ما مي‌گويند، و هم دشمنان ما؛ دوستان با سليقه‌اي مثبت، و اين را به عنوان يك عامل مهم و مثبت و تعيين كننده در سرنوشت جهان مي‌دانند؛ و دشمنان هم اين را تعيين كننده مي‌دانند، ولي در جهت منفي. آنها ناچارند اعتراف كنند كه احياي تفكر مذهبي در دنيا، ريشه‌اش از ايران است، و انقلاب اسلامي ايران سرمنشأ است. ملاحظه مي‌كنيد اين رسانه‌ها، روزنامه‌ها، مجله‌ها پر است از اظهارنظرها و مقالاتي كه در اين‌باره مي‌نويسند، و همه بر اين اتفاق‌نظر دارند كه احياي تفكر مذهبي در دنيا مرهون انقلاب اسلامي ايران و امام ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ است و همين‌طور هم هست. ما با افراد مختلف و گروههاي مختلف از كشورهاي مختلف جهان كه مواجه مي‌شويم، مي‌بينيم كه اين انقلاب آثار بسيار عميقي در همه جا برجاي گذاشته و كار خودش را كرده است.
صدور انقلاب اسلامي
در اول انقلاب بين دو گروه بحث بود بعضي مي‌گفتند كه نبايد انقلاب صادر بشود. اصلاً بعضي از مقامات رسمي آن اوايل انقلاب گفتند كه ما در پي صدور انقلاب نيستيم. بعد امام فرمودند كه ما دنبال صدور انقلاب هستيم. چند سالي كه گذشت امام فرمودند: انقلاب صادر شده است؛ يعني همان كه شما داريد درباره آن دعوا مي‌كنيد كه صادر بشود، يا نشود، صادر شده است. مخالفين براي اين كه اين تفكر را زمين بزنند، حرفهاي نامربوط مي‌زدند و آن را به يك مجرايي مي‌انداختند كه بتوانند آن را بكوبند و بگويند كه حالا اينها مي‌خواهند با تفنگ مثلاً بروند كجا را بگيرند. اما انقلاب اسلامي صادراتش با تفنگ نبود. صدور يك تفكر است و صدور يك آرمان است كه مرزها نمي‌تواند جلويش را بگيرد، همان طوري كه نگرفت. اين طور تبليغ مي‌كردند كه ايرانيها مي‌خواهند بروند مثلاً بروز اعتقادات خودشان را به كشورهاي ديگر تحميل كنند. اين را مطرح مي‌كردند تا بتوانند وسيله و مستمسكي پيدا بكنند كه به كمك آن بتوانند برضد انقلاب وارد صحنه بشوند. در همين كشمكشها بودند كه خاطر بعضي از آقايان هست كه امام فرموند: انقلاب صادر شده و آن كه شما داريد دعوايش را مي‌كنيد كه بشود، يا نشود، شده است.
تأثير انقلاب در مسيحيت
انسان نگاه مي‌كند مي‌بيند همين‌طور است. انقلاب همه دنيا را، حداقل جهان اسلام را متحول كرده وـ من به شما عرض كنم كه ـ در جهان غيراسلامي نيز همين‌طور اثر گذاشته است من با كشيشها و اسقفهاي مختلفي از مذاهب و فرقه‌هاي مختلف مسيحيت تماس داشتم، در همه اين جاها مي‌بينيم مذهب دارد ابراز مي‌شود. بنده به اوكراين رفتم و در شهر كيف با سراسقف آن جا در كليسا ملاقاتي داشتم. همه جا دارند گردوغبار كليساها را پاك مي‌كنند، كليساها را رنگ مي‌زنند، برج و باروها را آراسته مي‌كنند، در حالي كه چند دهه در حال ركود بود، و آقاي اسقف، محلي از اعراب نداشت. اما حالا شما مي‌بينيد كساني كه رهبر كمونيستها بودند الآن توبه كردند، و گويي كه دو مرتبه مي‌روند به كليسا كه غسل تعميد مجدد داشته باشند.
اين احياي تفكر مذهبي فقط منحصر به جهان اسلام نيست، بلكه در تمام دنياست، تا اين‌جا روشن شد كه سيستم سياسي جهان و تفكرات حاكم بر جهان به نحوي بود كه با تفكر مذهبي به صورت عام، و با اسلام به شكل خاص، مبارزه مي‌كردند. اما حالا شما مي‌بينيد كه برعكس، ابتكار عمل دست الهيون و مسلمانان، و انقلابيون مسلمان است، و نقطه مقابلش منفعل است. عرض كرديم كه تفكر حاكم تفكر بي‌ديني، تفكر لامذهبي، تفكر سكولاريزم بود، اعتقادات الهي و اسلامي را به كنجي رانده بودند. اما حالا اين مسلمان يا آن مذهبيي كه به زمين افتاده بود، بلند شده و ضربه‌هاي خود را به جناح مقابل و جبهه مقابل مي‌زند، و او را به گوشه‌اي انداخته است اينها ابتدا حاضر نبودند نام خدا را بياورند، بعد بتدريج عقب‌نشيني كردند، و مرحله به مرحله عقب نشستند، و اكنون مي‌گويند كه اسلام خوب است؛ يعني نه تنها تفكر مذهبي را قبول دارند، بلكه همان طور كه عرض كردم آنهايي كه در غرب هستند در فعاليتهاي انتخاباتيشان يكي از نقاطي كه روي آن تكيه مي‌كنند اين است كه بگويند: ما به كليسا مي‌رويم، ما به خدا اعتقاد داريم و ما به اخلاق مذهبي پايبنديم، در حالي كه در گذشته اگر كسي مي‌خواست رأي بياورد، بايد مي‌گفت كه به خدا و به مذهب اعتقاد ندارم.
حالا نه تنها اين را مي‌گويند، بلكه شما مي‌بينيد كه برخي از رؤساي كشورهاي مسيحي، از باصطلاح قدرتمندانشان، در اظهاراتشان از اسلام دفاع و تمجيد مي‌كنند، البته مي‌گويند: نه از اين نوعي كه ايرانيها دارند. وزير خارجة يكي از اين كشورهاي اروپاي شرقي اخيراً به يكي از اين كشورهاي حاشيه خليج‌فارس رفته براي اين كه وامي بگيرد. گفته بود كه ما اسلام كشور شما را قبول داريم، نه اسلام ايران را. حالا هر جا كه مي‌رود مي‌گويد همان جا را قبول دارد، ايران را قبول ندارد. در حقيقت ما اين روند را كه الآن در دنيا هست قبول داريم و از آن خوشحاليم، براي اين كه حاكي از اين است كه مرحله به مرحله دارند عقب‌نشيني مي‌كنند، و امروز ديگر در دنيا، از آدمهايي كه بالاخره سررشته سياست در دست آنان است و اقتداري دارند كسي نيست كه بخواهد با تظاهر به لامذهبي در جامعه خود نفوذ پيدا كند. دوم اين كه حتي مسيحيها و يا رهبران مسيحي هم براي اين كه از اين قافله‌اي كه اين طور به جلو مي‌رود عقب نمانند مي‌گويند اسلام هم خوب است، و از اسلام دفاع مي‌كنند. موقعي، عرض كردم يكي از همين رؤساي جمهور كشورهاي غربي، مسلمانان را به اين دعوت مي‌كرد كه شما به اسلام عمل كنيد، اسلام اين را مي‌گويد، همان چيزي كه ما از شما مي‌خواهيم انجام بدهيد. در قضيه كويت همين رئيس جمهور آمريكا بود كه اين را مي‌گفت.
نظم نوين جهاني
يكي از مسايل عمده در طي سالهاي اخير موضوع نظم‌نوين جهاني است. طرح نظم‌نوين جهاني در حقيقت طرح جهاني است كه پايه‌هاي اوليه‌اش در كريمه گذاشته شده بود، در سال 1945 در يالتا. اين نظم چهل ساله‌اي بود و عرض كردم كه پس از پيدايش بحران در ارزشهاي حاكم برجهان آمدند نظم‌نوين جهان را مطرح كردند. براي نظم‌نوين جهاني، چهارپايه مشخص مطرح مي‌كنند. يكي حقوق بشر، ديگري حاكميت دمكراسي در جوامع و حكومتها، سوم مسأله خلع سلاح عمومي، و چهارم حفظ محيط‌زيست از آلودگي و تخريب. در حقيقت يكي از اهداف طرح نظم‌نوين جهاني توسط كشورهاي غربي اين است كه نگذارند اين روندي كه در ابتداي سخن عرض كردم به صورت طبيعي پيش برود، يعني اگر اين روند بر اثر بحراني كه در ارزشها به وجود آمده ادامه پيدا كند آنچه كه غربيها در طي اين چند قرن سرمايه‌گذاري كرده‌اند، و تصورشان اين بود كه بتوانند با تسلط بر تكنيك بر دنيا هم بيش از گذشته مسلط بشوند ثمر نخواهد داد. موقعي كه مردم در مقابل بحران ارزشها قرار گرفتند كه حاصلش سرخوردگي اكثريت مردم جهان از لامذهبي و بي‌اعتقادي و بي‌اعتباري ارزشهاي اخلاقي بود، در عمل به دنبال بحران ارزشها، و فروپاشي جهان دو قطبي، و از بين رفتن كمونيزم، نوعي خلأ به لحاظ سياسي در دنيا و نظم موجود در جهان ايجاد مي‌شود، و از ديد آنها چيزي كه ممكن است شكل بگيردـ همانطور كه عرض كردم ـ شكل‌گيري ارزشهاي مذهبي است كه مطابق خواست آنها نيست و از همين رو نظم‌نوين جهاني را مطرح كردند كه يك فريبي بيشتر نيست و قالبي است كه همان محتواي قبلي را دارد. زماني عصر استعمار كلاسيك يا كهنه بود، بعد شد استعمار نو، حالا هم اين شكلي از بهره‌كشي است كه مي‌خواهند زير عنوان نظم‌نوين به آن سازمان بدهند و ايجادش بكنند.
در همان زماني كه مي‌آمدند كشوري را مي‌گرفتند كه ما مي‌خواهيم اين جا را آباد كنيم، از همين كلمه استعمار استفاده مي‌كردند. بعداً به واسطه آثار سوئي كه اشغال اين كشورها توسط كشورهاي غربي داشته واژه استعمار از آن معناي مثبتش تبديل شده به يك معناي منفي، و لذا هر كس اين كلمه را بشنود يك سابقه نفرت‌انگيزي به ذهنش متبادر مي‌شود. قضيه نظم‌نوين جهاني هم جز اين نيست؛ يعني ساختن جهان و نظم دادن جهان به آن شكلي كه مقصود آنها و در جهت مصالح و منافع آنهاست.
اينها همواره مطرح كرده‌اند كه آنچه كه ما مي‌كنيم در جهت مصالح و منافع انسان است. انگليسيها زماني به هند آمدند، به كشورهاي مختلف آفريقا رفتند، در جاهاي مختلف حضور داشتند. اگر همان زمان از اينها مي‌پرسيدند،ـ اسنادش هست ـ شما آنجا چه مي‌خواهيد، جواب مي‌دادند: ما آمديم تمدن را بياوريم، ترقي را بياوريم، ولي معلوم بود كه در حقيقت در زير دستكش زيبايي كه به دستشان كرده‌اند چنگالهاي آهنين نهفته است و واقعاً كشورها و اموال و مصالح و منافع آنها را غارت مي‌كردند. حالا هم با همان نام، ولي تحت پوشش نظم‌نوين جهاني با چهار مؤلفه‌اي كه عرض كردم وارد شده‌اند و ما مي‌بينيم كه در عملكردشان صادق نيستند.

شعار حقوق بشر
از جملة همين عوامل و پارامترهايي كه مطرح مي‌كنند، يكي حقوق بشر است. اينها از حقوق بشر به عنوان يك ابزار براي كوبيدن كشورهاي ديگر كه در جهت اهداف آنها نيستند استفاده مي‌كنند. شما ببينيد، كه بعضي با استانداردهاي مختلف، با يك موضوع برخورد مي‌كنند؛ همان مثال ساده يك بام و دو هواست، و كشورهايي كه حاضر نيستند از آنها تبعيت كنند، همواره مارك مي‌زنند كه اينها حقوق بشر در كشورشان رعايت نمي‌شود، و كشورهايي كه از آنها تبعيت مي‌كنند اصلاً موضوع حقوق بشر درباره آنها نسياً منسياست. شما ببينيد كه اسرائيليها به سر فلسطينيها چه مي‌آورند، و اين چيزي نيست كه فقط ما به عنوان مسلمان بگوييم، اينها در رسانه‌هاي خودشان همواره خبر ايجاد فشار توسط اسرائيل، غصب سرزمين فلسطينيها، بيرون كردن فلسطينيها، بزور آوردن يهوديان از سراسر عالم، و جادادن آنها در فلسطين، شرايط بسيار بد زيستي براي حدود يك و نيم ميليون فلسطيني در سرزمينهاي اشغالي در اردوگاه‌ها را مي‌آورند. آيا اينها همه ستم به فلسطينيها و نقض حقوق بشر نيست؟ من با يك روزنامه نگار سوئيسي مصاحبه مي‌كردم. صحبت از حقوق بشر را مي‌كرد و موضوع اقليتها. گفتم كه ببينيد در ايران اقليتهاي مذهبي مجموعشان شايد به حدود سيصد هزار نفر برسد و شايد هم كمتر. اين سيصد هزار نفر پنج نفر نماينده در مجلس شوراي اسلامي دارند؛ يعني به طور متوسط هر شصت هزار نفر يك نماينده. بعضي از اين اقليتها تعدادشان از اين هم كمتر است. اما براساس قانون اساسي ما، هركدام از اينها نماينده دارند؛ يعني ارامنه دو نماينده دارند، آشوريها يك نماينده، كليميها يك نماينده، زرتشتيها يك نماينده، و رأي هر كدام از اينها با رأي نمايندگان مسلمان برابر است، در حالي كه طبق قانون اساسي براي هر صدوپنجاه هزار نفر يك نماينده است؛ يعني حقي كه ما در جمهوري اسلامي به اقليتها داديم و قانون اساسي ما داده، بيش از حقي است كه به مسلمانها داده شده. گاهي ممكن است لايحه‌اي در مجلس قرار باشد تصويب شود و اين به يك رأي نياز داشته باشد و يك رأي بيشتر يا كمتر سرنوشت يك كشور با بيش از 99 درصد مسلمان را تعيين كند و اين‌قدر اثر بگذارد. ما اين‌قدر پايبند حقوق آدمها هستيم، ولو اين كه آنها مذهب ديگري داشته باشند. گفتم: الآن در فرانسه ظاهراً حدود سه ميليون مسلمان وجود دارد. چند نماينده در مجلس فرانسه دارند؟ جواب نداشت. گفتم: در انگليس صدها هزار مسلمان هست. چند نماينده در مجلس انگليس دارند؟ ملاحظه مي‌فرماييد با اينها كه صحبت مي‌كنيم و براساس واقعيتهاي موجود استدلال مي‌كنيم، اينها حرفي براي زدن ندارند.

طرح حقوق بشر ابزاري شيطاني
طرح مسأله حقوق بشر ابزاري است براي اين كه كشورهايي را كه حاضر نيستند از اين نظم شيطاني تبعيت بكنند تحت فشار قرار بدهند. يك و نيم ميليون مسلمان در خانة خودشان غريبند و در فلسطين تحت ستم و فشار يك عده صهيونيست هستند كه هر كدامشان از يك گوشه دنيا آمده‌اند. كسي در دنيا به اينها كاري ندارد. اگر قرار است كه يك قطعنامه در شوراي امنيت بر ضد اسراييل درباره وضعيت حقوق بشر در آن جا تصويب شود، توسط آمريكا يا انگليس و تو مي‌شود. چرا؟ چون اسراييل است. چرا؟ چون سرمايه دارهاي يهودي در آمريكا يا انگليس و در كشورهاي غربي، در حاكميت آن كشورها عناصر تعيين كننده‌اي هستند.

سلاح فريبنده دمكراسي
اما موضوع دموكراسي و اين كه حكومتها بايد براساس آراي مردم باشد، يكي از پارامترهاي ديگر نظم‌نوين جهاني است. در بسياري از كشورهاي جهان سوم و در همين منطقه، خبري از دمكراسي نيست، اما در كشورهاي غربي مطرح نيست. فقط دموكراسي را روي آن كشورهايي متمركز كرده‌اند كه با اين طرح مخالفند؛ يعني آن چيزي كه مد نظر اينهاست دموكراسي نيست، بلكه طرح مسأله دمكراسي يك ابزار است كه بتوانند بر روي كشورهاي ديگر فشار بياورند. اين كه در فلان كشور عرب صاحب نفت حكومت غير دمكراسي است مشكلي براي غربيها نيست، آنچه كه مهم است، اين است كه اين حكومت هماهنگي لازم با غربيها داشته باشد، و از غربيها تبعيت بكند. اينها از دمكراسي تبليغ كردند، و شما ملاحظه كرديد كه در الجزاير كه براساس همين دمكراسي كه غربيها تبليغ مي‌كنند، كار پيش رفت، آن جا كه ديدند اگر قرار باشد يك فرد الجزايري يك رأي داشته باشد و يك رأي بدهد، آن كه در نهايت حكومت را مي‌برد مسلمانها هستند، جلواش را گرفتند و كودتا كردند و غربيها، آمريكاييها، انگليسيها و فرانسويها از آن حمايت كردند؛ يعني باز اين جا شما قضيه يك بام و دو هوا را مي‌بينيد متأسفانه با همين وقاحت، عملكردشان براساس استانداردهاي متفاوت براي يك موضوع واحد است؛ يعني همان قضيه يك بام و دو هوا.

خلع سلاح عمومي ابزاري براي سلطه صهيونيسم
عامل سوم، موضوع خلع سلاح است و براساس آن كشورهايي كه نبايد سلاح داشته باشند آنهايي هستند كه با نظم دهندگان نظم مطلوب غربيها هماهنگ نيستند. اما اگر كشوري هماهنگ است اشكالي ندارد سلاح داشته باشد.
سياسيون غربي روي اين تكيه كرده‌اند كه خاورميانه بايد فارغ از سلاحهاي انهدام جمعي باشد. منظورتان از خاورميانه كجاست؟ اسراييل را هم مي‌گوييد؟ مي‌گويند: نه، اسراييل مستثني است. اسراييل الان انواع سلاحها، رادار، انواع موشكها، سلاح شيميايي و سلاح هسته‌اي دارد ولي كسي متعرض آن نمي‌شود، اما دايم تعداد مشخصي از كشورهاي خاورميانه را اعلام مي‌كنند كه اينها داراي سلاحهاي كشتار جمعي هستند، و يا در آستانه اين هستند كه داراي آن بشوند، و غالبش هم به دروغ، و تنها براي اين كه باز ابزاري باشد براي فشار بر روي اين كشورها. معنايش اين است كه در يك منطقه بسيار نزديك به هم ـ در خاورميانه اغلب كشورها كشورهاي كوچكي هستند، مرزها به هم نزديك است، با اين موشكهاي دور بردي كه چند صد كيلومتر يا بيش از هزار كيلومتر، و يا حتي با موشكهاي برد كوتاه و متوسط براحتي مي‌توانند از اين طرف خاورميانه تا آن طرف خاورميانه را هدف قرار دهندـ همه نبايد چنين سلاحهايي داشته باشند، مگر اسراييل.

اصطلاحات سياسي و علمي بازيچه دست استعمار غرب
حتي جالب است كه مثلاً از ميان كشورهاي خاورميانه كشوري كه نزديكي خاصي با پيمان ناتو دارد، در تعريفي كه (در ترموفولوژي، در اسم گذاري) از خود لفظ خاورميانه مي‌كنند، مي‌گويند: اين كشور جز خاورميانه نيست؛ يعني حتي اصطلاحات علمي، سياسي هم بازيچه دست آن كساني است كه اينها را وضع مي‌كنند؛ يعني مي‌گويند: خاورميانه عبارت است از اينها، و بعد تعدادي كشور را نام مي‌برند. خوب، اين اصطلاح، يك اصطلاح جغرافيايي براساس جغرافيايي سياسي است. اين اصطلاح ژئو پلتيكي است، چطور ممكن است كه چندتا كشور در كنار هم باشند، همه شرايط مساوي به لحاظ جغرافيايي و سياسي داشته باشند، يكي از اينها، دوتا از اينهايي كه مثلاً عضو فلان پيمان نظامي غربي هستند، اينها را مي‌گويند جز آن خاورميانه‌اي كه ما مي‌گوييم نيستيد؟ خاورميانه بايد عاري از فلان سلاحها باشد. مي‌گوييم: خوب، اين كشورها را هم مي‌گوييد؟ مي‌گويند: نه، اينها جزو خاورميانه نيستند؛ يعني اصطلاحات علمي هم ملعبه دست آن كساني است كه دنبال حاكميت و ايجاد سلطه كامل بر دنيا هستند.

محيط زيست ابزار ديگر استكبار
موضوع بعدي، مسأله محيط زيست است. اين هم يك شمشير بركشيده شده است، بر سر كشورهاي مخالف طرح نظم‌نوين جهاني.
موضوع محيط زيست! ديگر از اين ساده‌تر نمي‌شود. حالا يك وقت مسأله خلع سلاح است و مي‌گويند كه خوب، بالأخره نبايد دوستان ما سلاح را بر زمين بگذارند؛ زيرا توسط دشمنان ما بلعيده مي‌شوند. شما ملاحظه كرديد كه بيشترين تبليغ را كانديداي رياست جمهوري در آمريكا دورة قبلي و در حال حاضر درباره محيط‌زيست مي‌كند؛ يعني آقاي رئيس جمهور آمريكا در تبليغات دوره اول رياست جمهوري خودش اين طور وانمود مي‌كرد كه يك محيط زيستي (اينوايرانيترميست) و طرفدار حزب محيط زيست است. اما همينها موقعي كه قرار دش، سازمان ملل تصويب كند كه اجلاسي در سطح سران از همه كشورهاي عضو در برزيل تشكيل بشود تا اينكه دور هم بنشينند و مشورت بكنند كه چگونه مي‌توانند از ادامه تخريب محيط طبيعي جلوگيري كنند، و پيش‌نويسي با همكاري سازمان ملل متحد، توسط كشور ميزبان تهيه شد و قرار شد در اجلاس سران به عنوان يك قانون بين‌المللي تصويب بشود تا در مورد تبعيت كشورها قرار بگيرد، آمريكاييها قبل از تشكيل اجلاس، شروع كردند به تبليغ كه ما اين را قبول نداريم. چرا؟ براي اين‌كه اگر قرار باشد اين طور بشود اشتغال را در آمريكا مورد خطر قرار مي‌دهد؛ يعني بگذار محيط زيست تخريب بشود. همين ديروز من يك خبري را از يكي از رسانه‌هاي بيگانه گوش مي‌كردم. كه فلان نوع سرطان در آمريكا زياد شده، و اين به واسطه آلودگي آبهاي آشاميدني به بعضي از موادشيميايي است. فلان نوع سرطان گوارش در آمريكا زياد شده، به واسطه اين كه آب آشاميدني اينها آلوده به بعضي از مواد شيميايي است كه محصول بعضي از كارخانه‌هاست؛ يعني تخريب محيط طبيعي زندگي انسان. خود اينها كه بيشترين تبليغ را كردندـ كم پيدا مي‌شد كشوري كه به اندازه آمريكا درباره محيط زيست تبليغ كرده باشدـ آن جايي كه به آن نقطه‌اي رسيد كه با مصالح مقطعي حكومت آمريكا در تعارض افتاد با آن مخالفت كردند. پس ملاحظه مي‌فرماييد اين عامل ديگر هم جزو عواملي است كه در دنيا به عنوان يكي از پايه‌هاي نظم‌نوين جهاني روي آن تبليغ مي‌شود يك ابزار براي اعمال سياستهاي خود آنهاست.

چكيده بحث
نظمي بعد از جنگ جهاني دوم در دنيا شكل گرفت كه پس از گذشت حدود چهار دهه متزلزل شد و در حال از بين رفتن است و بخش مهمتر از بين رفت. نظم جهان دوقطبي كه بعضي از مشتركات را داشت، و بعضي اختلافات، آن نيز به هم خورد.
نكته دوم آن كه براساس تفكراتي كه بتدريج از قرن شانزدهم ميلادي به اين طرف شكل گرفت و اوجش در اين چهار دهه بعد از جنگ جهاني دوم بود، مذهب به گوشه‌اي رانده و منفعل شده بود، و افكار ضد مذهبي ارزش شده بودند؛ مذهب ضد ارزش، معروف منكر و منكر معروف شده بود.
نكته سوم آن كه با توجه به افزايش ارتباطات در اين دنيا اين موج لامذهبي در دنيا فراگير شد و در تمام زندگي، بخشهاي مختلف زندگي فردي و اجتماعي انسانها از شرق تا غرب، مؤثر افتاد، به طوري كه ما در اين كشور اسلامي و پايگاه اسلامي در جهان، دوره‌اي بر ما گذشت كه اگر جوان ما مي‌خواست فرايض خودش را انجام بدهد دچار مشكل بود؛ يعني اين موج تا درون اين جوامع ريشه‌دار و عميقاً مذهبي نفوذ كرده بود.
اين دوره گذشت و يكي از نقاط برجسته اين تغيير و تحول و گذر از آن دوره قبلي ورود به دورة فعلي، وقوع انقلاب اسلامي در ايران بود كه به اقرار دوست و دشمن، مهمترين علت احياي تفكر مذهبي در جهان امروز، اعم از اسلامي و غيراسلامي و يا سني و يا شيعي گرديد.
در آغاز سعي كردند آن را مخدوش كنند و بگويند اين اصلاً اسلامي نيست، اين مخصوص شيعه است، و يك ملغمه‌اي است از اسلام تشيع، ايرانيت، اما بعدها كه ديدند اصلاً نمي‌توانند آن را مهار كنند، حالا ديگر اين حرفها را نمي‌زنند و شما كم مي‌بينيد كسي در دنيا بگويد كه انقلاب، انقلاب اسلامي نيست؛ يعني كاري است كه شيعه‌ها در ايران كردند. مي‌گويند: اسلامي كه ما طرفدار آن هستيم، اسلام نوع ايراني نيست، آن نوع ديگرش است.
بحران ارزشهاي حاكم بر چهاردهه پس از جنگ جهاني دوم، نه تنها با انقلاب اسلامي تشديد شد، بلكه جهت را عكس كرد، يعني نتيجه‌اش اين شد كه جهت بر عكس شد، آنهايي كه لامذهب بودند منفعل شدند، يا مكاتبي كه براساس لامذهبي مبتني بود يا سكولاريزم ـ سكولاريزم با لامذهبي تفاوتي دارد، حالا شايد نزديكترين معني فارسي‌اش همين بي‌ديني و لامذهبي باشد و شايد جدايي دين از سياست آن معنايي را كه ماليبراليزم مي‌بينيم نرساندـ منفعل شد. چنين شد كه بالاخره در اين دنيايي كه اين طور به هم پيوسته است و به هم مرتبط است بر اثر تحول و تكاملي كه در وسايل ارتباط جمعي و همچنين ارتباطات ايجاد شده مي‌بايست نظمي جايگزين نظم قبلي بشود. لذا نظم‌نوين جهاني را مطرح كردند. عرض كردم، آنها صداقت ندارند و اين كه طرفدار حقوق بشراند، طرفدار دمكراسي‌اند، طرفدار خلع سلاح‌اند، طرفدار حفظ محيط زيست‌اند، به دلايلي است كه گفته شد.

سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران
اما سياست خارجي ما براساس مصالح اسلام و جمهوري اسلامي ايران طراحي مي‌شود. اينك در قبال نظم‌نوين جهاني كه آنها تبليغش مي‌كنند و در حقيقت تبليغ مي‌كنند كه، با توجه به بحران ارزشهاي حاكم بر جهان سياست و تزلزل در نظم موجود در جهان جايگزين آن قبلي خواهد شد، مي‌خواهيم ببينيم كه آن چيزي كه به مصلحت بوده چه بوده، و ما چه چيزي را دنبال مي‌كنيم و آيا آن چيزي را كه ما دنبال مي‌كنيم متناسب با اين تحولات هست يا نيست. از اصول سياست خارجي ما، داشتن روابط با همه كشورها به جز دو سه كشوري است كه مشخص است. رابطه ما با كشورها بر دو پايه استوار است: يكي حفظ مصالح متقابل، يعني ما به دنبال حفظ مصالح خودمان بايد با كشورها رابطه داشته باشيم؛ و دوم كسب منفعت و دفع ضرر. اين طور بگوييم: خيلي از اوقات ما رابطه‌مان براي كسب علم، تكنولوژي، مبادله اقتصادي و تجاري است، و بعضي از اوقات روابط ما براساس دفع ضرر و دفع خطر از جمهوري اسلامي است. حالا كشورهايي كه در اين دو امر مؤثرترند و بهتر مي‌توانيم مصالح و منافع متقابل را حفظ كنيم رابطه‌ما با آنها نزديكتر است. يكي از چيزهايي كه در دنيا به وجود آمده همكاريهاي منطقه‌اي است و ما هم اين را با مصالح خودمان همسو مي‌بينيم. ما طرفدار همكاري منطقه‌اي با كشورهاي مختلف، در همسايگي‌مان هستيم و تبليغ مي‌كنيم؛ با كشورهايي كه در جنوب ما هستند، حاشيه خليج‌فارس، كشورهاي عرب حاشيه خليج‌فارس، با كشورهايي كه در شرق و غرب ما هستند، مثل پاكستان و تركيه و افغانستان. ما با كشورهاي نوخاسته وابسته به شوروي سابق، نوعاً كشورهاي مسلمان و جمهوريهاي مستقلي كه تازه بوجود آمده‌اند، يادداشت تفاهم امضا كرديم. قراردادهايي كه امضا كرديم، توسعه اكو، همكاري با كشورهاي شوراي همكاري خليج‌فارس و تشكيل شورا يا سازمان كشورهاي ساحلي درياي خزر، تشكيل مجموعه كشورهاي فارس زبان ايران، افغانستان و تاجيكستان، اينها از مجموعه تلاشهايي است كه ما در جهت پيشبرد سياست خارجيمان داشته‌ايم. فكر مي‌كنيم كه با توجه به نيازهاي متقابل بين ما و دنياي خارج عملي‌ترين شكل همكاري با كشورهاي ديگر در حال حاضر همكاريهاي منطقه‌اي است . همكاريهاي منطقه‌اي، در دنيا در جاهاي مختلف امتحان خودش را داده است. مشخص‌ترين آنها در همين منطقه خودمان است. اينهايي كه در شوراي همكاري دور هم هستند، در آسيايي جنوب شرق پيمان آ، س، آن و جاهاي ديگر.

رابطه ما براي حضور انقلاب اسلامي ايران
البته ممكن است بعضي ايراد بگيرند كه مثلاً ما با فلان كشور مشتركات زيادي نداريم، چرا با هم همكاري مي‌كنيم. خوب، آن‌قدر كه مشتركات داريم همكاري مي‌كنيم، و افزون بر اين، با يك كشور همكاري كردن به معناي اين نيست كه ما تمام سياست آن كشور را قبول داريم يا سياست خارجي ما بر سياست خارجي آن كشور منطبق است. هر قدر مشتركات داريم همان قدر همكاري مي‌كنيم. توسعه رابطه با كشورهاي اسلامي كمك مي‌كند به اين كه بتوانيم در كشورهاي اسلامي حضور داشته باشيم و با كشورهاي اسلامي رابطه داشته باشيم. بدون داشتن رابطه امكان به عمل درآوردن آرمانهايي كه ما داريم و مقدمات اينها در طي سالهايي كه گذشت فراهم شده عملي نيست؛ يعني اگر اين فرصتي كه به وجود آمده از آن استفاده نكنيم و پايه‌هاي آن چيزي را كه بالاخره به بركت انقلاب اسلامي به وجود آمده محكم نكنيم براي هميشه چنين فرصتي نداريم و لذا ما بايد تلاش بكنيم.

واقع‌بيني و آرمان‌ خواهي
مي‌خواهم عرض كنم كه آن قسمت اول قسمت تئوري و نظري قضيه بود روشن است، اما به صرف نظريه‌پردازي و تئوريزه كردن آنچه كه اتفاق افتاده، مشكلات حل نمي‌شود. حتماً ما بايد در صحنه عمل هر آنچه را كه به آن معتقديم عملي كنيم، يا اقلاً به بخشي از آن عمل بكنيم. اما پياده كردن آن نظريه‌ها و تئوريها احتياج دارد به اين كه ما مقداري واقع بين هم باشيم؛ يعني حتماً اگر عنصر واقع‌بيني در كنار آرمان‌خواهي نباشد، ما براي پيشبرد آرمانمان دچار مشكل مي‌شويم. من عرضم را همين جا خاتمه مي‌دهم و به تعدادي از سؤالها پاسخ مي‌دهم كه ان‌شاءالله بتوانيم با استفاده از اظهاراتي كه مستمعين، آقاياني كه تشريف دارند و مكتوب كردند يك نتيجه‌گيري مناسبي در انتهاي وقت داشته باشيم.
پرسش و پاسخ

ايران و افغانستان
پرسش: در مورد رابطه ما با افغانستان پرسيدند و همچنين رابطه ما با جمهوريهاي تازه به استقلال رسيده؛ با توجه به اين كه به نظر مي‌رسد دولت افغانستان نمي‌خواهد رابطه چندان مطلوبي با جمهوري اسلامي ايران داشته باشد و اين از اظهارات برخي از مسؤولين افغاني معلوم است، موضوع ايران در اين خصوص چيست؟ برقراري روابط با جمهوريهاي تازه به استقلال رسيده شوروي امري خوب است. اما آيا فكر نمي‌كنيد ايران بيش از حد به آن اهميت مي‌دهد؟
پاسخ: ببينيد، هم افغانستان و هم اين جمهوريها همسايه‌هاي ما هستند و بالاخره شما بخواهيد يا نخواهيد همسايه‌هاي مشخصي داريد كه نمي‌توانيد عوضشان كنيد؛ يعني نمي‌شود كه آدم بگويد من اين همسايه را نمي‌خواهم، يك كشور ديگري جايش بيايد. پس بايد با هم زندگي كنيم، اما اين كه بعضي از مسئولين افغانستان اظهاراتي مي‌كنند كه چندان دوستانه نيست، خوب اشكالي هم ندارد هر كسي آزادانه حرف خودش را بزند. اما تعدادي ديگر از مسئولين افغانستان هستند كه اظهاراتي غير از اين دارند. بعد هم اگر قرار باشد كه در همكاري بين ايران و افغانستان يكي بيشتر از ديگري از اين رابطه دو جانبه، منتفع بشود حتماً آن طرف ما نخواهيم بود. در طي اين سالهايي كه گذشت جمهوري اسلامي ايران جز كمك به افغانستان كار ديگري نكرده، بلكه بار سنگيني را هم به دوش كشيده و از حالا به بعد هم افغانستان اگر بخواهد كشور خويش را بازسازي كند و بخواهد يك كشور مستقل و قدرتمندي بشود بدون اين كه يك رابطه خيلي دوستانه با ايران داشته باشد، نمي‌تواند. ما براي اين كه كشور خودمان را بسازيم امكانات كافي داريم، كشور وسيعي داريم، امكانات زيرزميني فراواني داريم، امكانات پرسنلي و نيروي انساني خوبي داريم، دسترسي به آبهاي گرم داريم، موقعيت ژئوپليتيك خوبي داريم. ما مشكلي نداريم براي اين كه كشورمان را بسازيم، ولي حتماً افغانستان اگر بخواهد كشور خودش را بسازد، بدون كمك ايران نمي‌تواند. حالا كساني مي‌آيند حرفهايي مي‌زنند، خوب بزنند. كشورداري سعه صدر مي‌خواهد، اين كه كسي در يك گوشه‌اي حرفي زده و آدم زود برآشفته شود، در شأن كشور قدرتمندي مثل ايران نيست.
در مورد جمهوريهاي تازه استقلال يافته هم همين طور است. آنها هم همسايه‌هاي ما هستند، و آنها با هيچ كشوري به اندازه ما مشتركات ندارند، و ديديد كه از آن طرف دنيا مثل وزير امور خارجه آمريكا بلند مي‌شود، مي‌آيد و در اين جا گشتي مي‌زند، اينها خودشان به ما گفتند كه آمريكاييها از آنها خواسته‌اند كه با ايران خيلي گرم نگيرند. وزير خارجه آمريكا در منطقه بود كه سران اين كشورها به تهران آمدند و در اجلاس اكو شركت كردند. اين نشان‌دهنده آن است كه چقدر حرف آمريكاييها روي اينها اثر داشته است. خود وزير خارجه آمريكا، همين آقاي بيكر در كنگره گفته بود: ما هرجا مي‌رويم، در هر نقطه‌اي از اين منطقه خاورميانه ـ و منظورش كشورهاي اسلامي، شمال آفريقا و جاهاي مختلف است ـ هر جا مي‌رويم مي‌بينيم ايران هست. او در كنگره چنين اظهار عجز كرده بود. به هر حال، ما بيش از حد به آنها اهميت نداديم. در حدي كه شايسته است اهميت داديم، و من نمي‌دانم منظورتان از اين حرف چيست. ما تلخي نمي‌كنيم. ذوق‌زدگي هم نشان نمي‌دهيم. بعيد مي‌دانم كه نظر اغلب آقايان كه اين جا هستند اين باشد كه ما زياد شتابزدگي مي‌كنيم. نه، ما سياستمان را با متانت پيش مي‌بريم، بي‌جهت تلخي و سردي نشان نمي‌دهيم و خيلي هم عجله نداريم كه حالا كاري كه بايد به مرور و بموقع انجام بشود زودتر از موقع انجام دهيم.
پرسش: سؤال ديگر اين است: دليل تغيير نام استان باختران به كرمانشاهان چيست؟ پاسخ: اسمش كرمانشاهان بوده و بيخودي اسمش را باختران گذاشته‌اند، يك اسم بي‌ريشه و بي‌ربطي كه در هيچ فرهنگي نبود. گذشته از اين، اسم قبلي اسمي بود كه شايد نزديك به دو هزار سال سابقه دارد، شما در تاريخ اسلام و در تاريخ ايران كلمه قرمسين را مي‌بينيد. اين كتابهاي تاريخي ما، كتابهاي متن ما در تاريخ پر است از اين اسم. كلمه قرمسين معرب كرمانشاه كه از همان اوايل دوران اسلام اين شكل معربش بوده و قبلش هم به همين نام بود. اسم تاريخي را عوض كردن براي چه؟ ضرر بسياري دارد و نفعي هم برايش متصور نيست. بخشي از تاريخ تمدن ما، بخشي از تاريخ اسلام است؛ يعني تاريخ اسلام كه جدا از مسلمانان نيست. يعني كار بايد به آن‌جا برسد كه اگر فرزندان ما آمدند و در تاريخ خواندند كرمانشاه يا قرمسين، بپرسند و يا بروند مستشرق بياورند و ببيند اين كجا بوده است؟ مي‌شود اسمهاي بي‌ريشه گذاشت؟ مگر مي‌شود با تاريخ و تمدن و فرهنگ يك ملتي بازي كرد، و هر روز اسم عوض كرد؟ شما اجازه مي‌دهيد كه اسم يك ده از استان خراسان را بآساني يك كسي عوض بكند؟ اسم يك شهر را كه تمام فرهنگ و شخصيت اجتماعي و تاريخي و سياسي اين مردم بستگي به همين چيزها دارد، يك اسم ريشه‌دار كه با تاريخ يك ملت آميخته است، اين را براي چه بايد عوضش بكنيم؟ كلمه باختران نيز كلمة بي‌ريشه‌اي بود، اصلاً همچنين چيزي ما در فرهنگ منطقه، و كتابهايمان نداريم و باختران يعني‌چه؟ چرا بايد اسم را براساس سليقة اشخاص عوض كرد؟ شما كتاب سعدي و گلستان را مي‌خوانيد: مهمان پيري بودم در دياربكر. دياربكر همين حالا هم برويد تركيه دياربكر است. يا در جامع كاشغر جواني را ديدم كه مي‌گفت ضرب زيد عمروا. كاشغر را بيايند عوض كنند، اين كاشغري كه سعدي در گلستان آورد؟ يا: در جامع كوفه بودم. كوفه، كوفه است. مي‌خواهم عرض بكنم كه تمدن يك ملت، تاريخ تمدن يك ملت، مجموعه فرهنگ يك ملت، مجموعة به هم بافته‌اي مثل يك ساختمان است. مگر مي‌شود كسي بيايد يك آجرش را از آن وسط بيرون بكشد و يك پايه‌اش را بردارد؟ يك وقت هست نامهاي طاغوتي، مثلاً به اسم فلان شخص از خانواده پهلوي گذاشته‌اند، يك جايي را نامگذاري كرده‌اند، يك شهري را، يك خياباني را، خوب، اين بايد عوض بشود. حالا يك كسي مثل رضاخان، آدم انگليس كه اين كشور را به باد فنا داده است، اسم يك كوچه‌اي را، اسم يك خياباني را، اسم يك ميداني را به نام خودش يا بچه‌هايش كرده، حال كه طاغوت رفته آن اسامي هم بايد عوض بشود. اما اين اسامي تاريخي كه سابقه چند قرن يا بعضاً چند هزار ساله دارد، براي چه ما بياييم عوض كنيم و به خودمان صدمه زنيم؟ صد و چهل نفر از نمايندگان مجلس نامه‌اي را امضا كردند و از دولت خواستند، همين نمايندگان همين ملت. صدوچهل نفر اكثريت نمايندگان مجلسند. نمايندگان همين مردم نامه‌اي را امضا كردند و از دولت خواستند كه اين اسم را عوض كند و به همان اسم اصلي خودش برگرداند.
پرسش: رابطه ما با مصر و مراكش چگونه است؟
پاسخ: ما با مصر، مراكش و اردن به عنوان كشورهاي اسلامي روابط فرهنگي را از مدتها قبل شروع كرديم. با بعضي از اينها رابطه سياسي را از سر گرفتيم، مثل مراكش و اردن در مصر هم دفتر حفاظت منافعمان را باز كرديم. همان طور كه عرض كردم نمي‌شود با كشورهاي اسلامي رابطه نداشت و بعد ادعا كرد كه مي‌توان با مسلمانها رابطه داشت. راه ورود به كشورها، اعم از اسلامي و غيراسلامي اين است كه شما رابطه رسمي داشته باشيد، والا راه نمي‌دهند، مگر اين كه آدم قاچاقي وارد شود. ما هم كه چنين قصدي نداريم. بعد هم شما كه يك جايي سفارت داريد، اين به معناي تأييد حكومت آن كشور نيست.
زماني موضوع كمپ ديويد مطرح بود كه باعث قطع رابطه ما با مصر شد. بعداً متأسفانه اين تعميم پيدا كرد، و تعداد بيشتري از كشورهاي اسلامي رفتند با اسرائيل صحبت كردند. ما اين را محكوم كرديم و مي‌كنيم. ما كمپ ديويد را محكوم مي‌كنيم. ما مذاكره با اسرائيل را محكوم مي‌كنيم. ما مخالف اين هستيم كه موضوع فلسطين به مذاكره و سازش گذاشته شود. موضوع ما معلوم است.
اما داشتن رابطه با مردم مصر و با كشور مصر چيز ديگري است، يا با مراكش و با كشورهاي ديگر اسلامي. اين به معناي تأييد سياستهاي آن كشورها نيست. همين اكنون ما با تركيه، پاكستان، عربستان و كويت رابطه داريم، با همه اينها. اين معنايش اين نيست كه ما سياست اين دولتها را تأييد مي‌كنيم. رابطه داشتن يك چيز است و موافقت يا مخالفت كردن با سياستهاي كشورهاي ديگر يك چيز ديگر. ما با عربستان سعودي رابطه داريم، ما سفارت داريم، آنها هم سفارت دارند، هر دو سفير داريم. مگر ما مي‌توانيم با عربستان رابطه نداشته باشيم؟ اين به آن معنا نيست كه سياست ما با سياست عربستان صددرصد بر هم منطبق است.
پرسش: سؤال كرده‌اند كه روش ضدانقلاب در عصر كنوني دور كردن مردم از نظام و اركان آن با توجه به نارضايتي تراشيهايي است كه در سطح بسيار وسيعي در ادارات ديده مي‌شود. در اين‌باره چه مي‌گوييد؟
پاسخ: ببينيد، ما و شما با هم فرقي نداريم، هر كداممان يك گوشه كار را بايد بگيريم يا گرفتيم نبايد بعضيها خودشان را از مسئوليت جدا كنند. بخواهند يا نخواهند اين مردم ايرانند كه بايد كشور را اداره كنند. همين شما يك عده وكيل را انتخاب كرده‌ايد و به مجلس رفته‌اند، اينها دولت را تأييد مي‌كنند، و دولت حكومت مي‌كند. پس خود شما اين دولت را به وجود آورديد، و نمايندگان را انتخاب كرديد، و چهار سال به چهار سال هم فرصت اين را داريد كه نماينده انتخاب كنيد، يا رئيس جمهور انتخاب كنيد. بنابراين همه مسئولند. اگر يك عده‌اي خودشان را كنار بكشند بعد به بقيه بگويند: شما بفرماييد، اين درست نيست. به هر حال، مسئوليت همه ماست. اگر يك جا نابساماني هست همه بايد تلاش كنيم كه حل بشود. اما اين كه يك عده‌اي در ادارات ممكن است كار مردم را دچار مشكل بكنند يا كار مردم را راه نياندازند، اين يك حرف واقعي است، بلي هست، اما آدم از اين مقدمه چه نتيجه‌اي بايد بگيرد؟ بايد نتيجه بگيريم كه بايد كار را اصلاح كنيم. معلوم است اگر نظارت و مراقبت نباشد انسان در معرض خطاست. همه بايد ناظر و مراتب باشند. چند نفر آدم را بفرستند به داخل گود كه با مشكلات زورآزمايي كنند و خودشان بيرون بنشينند و آنهايي را كه توي گودند مثلاً هو كنند، اين از عهده كسي برنمي‌آيد كه با آن مشكلات كشتي بگيرد و پشت مشكلات را به خاك بسپارد. فرض بر اين است كه بايد اينهايي كه بيرون گود نشسته‌اند كساني را كه به داخل گود فرستاده‌اند تشويق بكنند. اغلب مسئولين و آنهايي كه كار مي‌كنند بار سنگيني روي دوششان است. من براحتي مي‌گويم: بسياري از آنهايي كه مسئوليت به عهده دارند، اگر از مسئوليت بيرون بيايند هم وضع ماديشان بهتر مي‌شود، و هم راحت‌ترند. اما واقعاً بسياري از كساني كه دارند كار مي‌كنند، اين را تكليف شرعي خودشان مي‌دانند. حالا يك عده‌اي هم ممكن است كه بد كار كنند. اين بايد حتماً اصلاح شود. البته بدون كمك مردم نمي‌شود و اين نيز روشن است كه كمك مردم هم بايد سازنده باشد.
شما ببينيد، ايران يك كشوري است با اين همه مشكلات، اما به عنوان يك كشور مقتدر در دنيا سرپاي خودش ايستاد. شما هر گوشه‌اي را نگاه مي‌كنيد، مي‌بينيد در دنيا آشوب است، همين نزديك خودمان در كشورهاي عربي چه گذشت؟ در كويت چه گذشت؟ الآن بين تعدادي از اين كشورها در حاشيه خليج‌فارس سر مرز و چه و چه اختلاف است. در افغانستان چه خبر است؟ در پاكستان، ايالت سند و كجاوكجاو... در اين جمهوريها، آذربايجان و ارمنستان، در يوگسلاوي، در گرجستان، در جاهاي ديگر، در عراق در تركيه، خود حكومت تركيه با كردها چه مشكلي دارد؟ امور نسبي است و همان طور كه عرض كردم، ما اگر قرار باشد آنچه را كه گفتيم از مرحله حرف به عمل در بياوريم بايد كار كنيم. كار هم از نتيجه‌اش معلوم مي‌شود. بالاخره شما مقايسه كنيد كه وضع اين كشور چگونه است و وضع بسياري از كشورهاي ديگر چگونه است. اصلاً بسياري از كشورهاي جهان سوم وضعشان از هم گسيخته شد. پس از فروپاشي آن نظام، آن كشتي جهان همين طور بي‌صاحب رها شد و بسياري چون تكيه بر ملت نداشتند، چون يك انسجام و اساس درستي در مليت آنها نبود، از هم پاشيده شدند. بنده مي‌توانم يك فهرست طولاني از كشورهايي كه در حال گرسنگي و قحطي هستند ارايه دهم. در قلب اروپا دريوگسلاوي حاضر دچار مشكلات عجيب و غريب هستند.
ما مشكلات هشت ساله جنگ داشتيم، مشكلات بحران كويت بر ما هم سايه انداخت، يك روز زلزله، يك روز سيل، يك روز آواره افغاني، يك روز مشكلات شمال، در عين حال اين كشور سرپاست. حال ممكن است يكي بلند شود و بگويد: فلان چيز گران است، يا آن يكي از فلان جا رشوه گرفته است اينها هست، اصلاً كجاست كه مدينه فاضله است و اين خبرها نيست؟ يك جايي را در دنيا مثال بزنيد. در كجاي تاريخ و در كجاي جغرافيا بوده و هست كه يك مدينه فاضله‌اي باشد كه حتي يك نفر هم پيدا نشود كه كوچكترين خطايي نكند؟ خوب، آدم بيايد ايرادي بگيرد از يك گوشه‌اي، بعد همين را يك چماقي كند برسر حكومتي كه اين طور يك كشوري را ظرف سيزده سال با اين همه مصيبت اين طوري اداره كرده است، اين درست نيست. ممكن است كسي بگويد: بهتر از اين نمي‌شود اداره كرد؟ خيلي خوب، هر كسي فكر مي‌كند مي‌تواند، اين گوي و اين هم ميدان. بالاخره راه بر كسي بسته نيست. هر كسي مي‌تواند در انتخابات شركت كند، نماينده مجلس شود و حرفش را بزند، و در حكومت مشاركت كند.
در موضوع قره‌باغ و ارمنستان، ما راه ديگري جز اين كه رفتيم نداشتيم. به شما بگويم در بين كساني كه در اين زمينه كار كردند، به اقرار همه، ما موفقترين بوديم. آقاي پطروس غالي دبير كل سازمان ملل به ايران آمد و در اظهاراتش گفت كه شما نسبتاً موفقيد و ما آماده‌ايم كه كمكهاي سازمان ملل را در اختيار شما بگذاريم تا شما به ميانجيگريتان ادامه بدهيد. مشابه همين را ديگران نيز گفتند. اخيراً در اجلاسي در كرانموتانا در سويس بنده هم بودم، موضوع آذربايجان و ارمنستان مطرح شد و در آن جا، هم نماينده ارمنستان، هم نماينده آذربايجان و هم نماينده تركيه اقرار كردند كه ايران در كار ميانجيگري نسبتاً موفق بود. هيچ كس ديگري جز ما نمي‌توانست اين مقدار كار ناقص را هم انجام دهد، يعني ما الآن توانستيم چند هفته آتش بس برقرار كنيم و قراردادي را به امضاي دو رييس جمهور و سپس امضاي رئيس جمهور خودمان برسانيم، دو رييس جمهور به تهران آمدند و از رئيس جمهور ما خواستند كه ميانجيگري را انجام بدهد و ايشان اين كار را كردند و قراردادي را امضا كردند. در ليست كارهايي كه شده، از آتش بس موقت و امضاي توافق‌نامه، اگر الآن بخواهيم بين آنها مقايسه كنيم، مهمترينش همان است كه در تهران امضا كرده‌اند. ملاحظه كنيد كار نسبتاً موفقي بود. اما اين كه كاملاً موفق نبود، ما اگر قرار باشد دنبال اين باشيم، يا يك كاري صددرصد انجام شود يا اگر نشد رهايش كنيم، اصلاً بايد كار را تعطيل كنيم. شما ببينيد در يوگسلاوي تمام غربيها، سازمان ملل، آمريكاييها، اروپاييها توانشان را گذاشته‌اند و هنوز درست نشده است و طول مي‌كشد. خود آقاي ميتران آمد در همان سارايو و آن‌جا گير افتاد، و به زحمت از آن جا بيرون رفت؛ يعني صربهايي كه آن جا شليك مي‌كنند به كسي رحم نمي‌كنند. با اين حال مي‌بينيم غربيها دست برنداشتند؛ يعني اين طوري نيستند كه اگر يك حركتي كردند و صددرصد موفق نشد رها كنند. نفس تلاش موضوعيت دارد، هر چقدر هم كه به نتيجه برسد خوب است. ما بايد ياد بگيريم كه عملي‌تر فكر كنيم.
پرسش: در مورد قطعنامه 598 ايران و عراق آخرين وضعيت چيست؟
پاسخ: در مورد پيگيري مسايل قطعنامه 598، ببينيد از محدودترين قطعنامه‌هاي سازمان ملل متحد كه بخش مهمش اجرا شده قطعنامه 598 است. اگر قطعنامه‌هاي مربوط به فلسطين، قطعنامه‌هاي مربوط به لبنان، قطعنامه‌هاي مختلف مربوط به عراق در جريان اشغال كويت و بسياري از قطعنامه‌هاي ديگر را نگاه كنيد مي‌بينيم كه 598 نسبتاً موفق‌ترين بوده است؛ بند يك و دو و سه و چهار و پنج اجرا شده، بند هفت در حال اجراست و بند هشت هم در حال گفتگوست. الآن آقاي نيازي در تهران است كه از طرف دبير كل سازمان ملل آمده براي پيگيري بند هفت، بند هفت مي‌گويد كه سازمان ملل متحد از كشورهاي مختلف دعوت مي‌كند براي بازسازي دو كشور ايران و عراق، فقط اجراي متن بند هفت اين است. بعضيها اشتباه مي‌كنند و خيال مي‌كنند كه بند هفت مربوط به اين است كه يك كشور به كشور ديگر غرامت بدهد. متن بند هفت كه در سازمان ملل تصويب شده اين است كه سازمان ملل از كشورهاي مختلف بخواهد مثلاً يك ميزگرد بين‌المللي درست بكنند كه اينها در بازسازي دو كشور، هم ايران و هم عراق، شركت كنند. لذا آقاي دكوئيار در سال گذشته به دو كشور نامه نوشت، هم به عراق و هم به ايران و از هر دو خواست خسارتهايي كه فكر مي‌كنند در جنگ ديدند ليستش را بدهند. عراقيها پاسخي ندادند و ما پاسخ داديم و مأموري بنام آقاي ابي فرح كه دستيار آقاي دبيركل و سومالي الاصل بود دوبار به ايران آمد، و خسارت ما را به دلار تخمين زدند. چيزي نزديك صد ميليارد دلار مي‌شود. اين مرحله گذشت، گزارشش به شوراي امنيت داده شد. حالا آقاي نيازي براي پيگيري بند هفت به تهران آمده است. بند شش را هم ما پيگيري كرديم و ملاحظه فرموديد كه بالأخره گزارش دبيركل به شوراي امنيت، حاكي از اين بود كه عراق متجاوز است. شما يادتان هست در سالهاي جنگ، يكي از مهمترين اهدافي كه در سالهاي جنگ همواره توسط امام ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ ذكر مي‌شد، اين بود كه دنيا اين متجاوز را محكوم كند. ما الآن پيگير قضيه بازسازي هستيم. بسيار متشكرم.
«والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته»

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
8 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .