داستان های عارفانه در آثار علاّمه حسن زاده ی آملی - عباس عزيزي

داستان های عارفانه در آثار علاّمه حسن زاده ی آملی حفظه الله

نام كتاب : داستان های عارفانه در آثار (علاّمه حسن زاده ی آملی حفظه الله )

نام نويسنده : عباس عزيزى
مقدمه
خداوند در قرآن به پيامبرش مى فرمايد: ((فاقصص القصص لعلهم يتفكرون ؛ اين سرگذشت ها را براى انسان ها بازگو كن شايد بينديشند و بيدار شوند.))(1)
يكى از امور سازنده و تكان دهنده و تحول بخش در زندگى انسان ، عبرت گرفتن از سرگذشت هاى گذشتگان است .
براى همه لازم است وارد اين كلاس آموزنده شوند و از فراز و نشيب هاى تاريخ درس عبرت بگيرند، چرا كه تاريخ همواره تكرار مى شود و روزى خواهد آمد كه زندگى ما نيز براى آيندگان ، تاريخ مى گردد.
تاريخ آزمايشگاه مسايل گوناگون زندگى بشر است .
داستان پيشينيان مجموعه اى است از پرارزش ترين تجربيات آن ها و مى دانيم كه محصول زندگى چيزى جز تجربه نيست .
تاريخ آيينه اى است كه تمام قامت جوامع انسانى را در خود منعكس مى سازد، زشتى ها، زيبايى ها، كاميابى ها، ناكامى ها، پيروزى ها و شكست ها و عوامل هر يك از اين امور را.
به همين دليل مطالعه تاريخ گذشتگان عمر انسان را درست به اندازه عمر آنها طولانى مى كند؛ چرا كه مجموعه تجربيات دوران عمر آن ها را در اختيار انسان مى گذارد.
و در عبارت ديگر چنين مى فرمايد: ((و اعرض عليه اخبار الماضين ؛ داستان پيشينيان را به خاطرت عرضه بدار.))(2)
و نيز مى فرمايد: ((السعيد من وعظ بغيره ؛ سعادتمند كسى است كه از ديگران درس پند و عبرت بياموزد.))(3)
و باز مى فرمايد: ((و ان لكم فى القرون السابغة لعبرة ؛ همانا براى شما از سرگذشتهاى پيشينيان درس هاى مهمى است .))(4)
با توجه به اين كه قسمت مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داستان هاى گذشتگان بيان شده است و قرآن مجيد با زبان شيرين داستان انبيا و اقوام را بيان نموده اميد است بتوانيم از داستان گذشتگان درس عبرت بگيريم .
اما اينجانب بنده حقير در كتاب هاى وزين استاد علامه حسن زاده آملى مد ظله العالى سير كردم و داستان هاى آموزنده در قالب عرفانى ، اخلاقى ، عبادى و اجتماعى و علمى يافتم .
اگر چه زندگى استاد پر از خاطره است ، ولى به صورت نوشتار در نيامده ، پس اين داستان ها قطره اى از خاطرات استاد است ، اميد مى رود با خواندن اين داستان ها در زندگى تحول عميقى ايجاد كند.
عباس عزيزى
اسفند 1378

توحيد
ديدن خدا
شيخ جليل طبرسى در كتاب ((احتجاج )) از ((احمد بن اسحاق )) از امام هادى عليه السلام نقل مى كند كه نامه اى به آن حضرت نوشتم و در مورد ديدن خداوند سؤ ال كردم و همچنين اختلاف ميان مردم را در اين باره ذكر كردم . آن حضرت در جواب نوشتند: ديدن خداوند متعال امكان ندارد؛ زيرا اگر نور بخواهد اتصال ميان بيننده و خداوند را برقرار سازد، لازمه اش تشبيه خداوند به ديگر موجودات است و خداوند برتر از شباهت داشتن به موجودات است . پس نتيجه مى گيريم كه خداوند را با چشم نمى توان ديد؛ زيرا سببها بايد به مسببهاى خود متصل باشند.(5)

اثبات خدا
از بيان مبارك امام جعفر صادق عليه السلام است كه تخم مرغى را در دست گرفت و جواب عبدالله ديصانى را كه به حضرتش عرضه داشت :
دلّنى على معبودك تقرير مى فرمود و خبر در اوايل كتاب توحيد اصول كافى جناب ثقة الاسلام كلينى - رضوان الله عليه - منقول است .(6) يعنى اين (تخم مرغ ) قلعه اى است پوشيده از هر طرف . مر او را پوستى ستبر است و زير آن پوست ستبر، پوست نازكى است و زير پوست نازك طلاى مايع (زرده تخم مرغ ) و نقره آب شده (سفيده تخم مرغ )، نه طلاى روان با نقره آب شده مى آميزد و نه نقره آب شده با طلاى روان . پس اين تخم مرغ به حال خود است نه مصلحى از آن خارج شده است تا از صلاح آن خبر دهد و نه مفسدى در آن داخل شده است تا از فساد آن آگاهى دهد. كس نداند كه براى نر آفريده شده است يا براى ماده . شكافته مى شود و مرغانى بسان طاوسان رنگارنگ از آن به در مى آيند. آيا براى آن مدّبرى مى بينى ؟ (يا آن كه خود به خود چنين مى شود).(7)

قضا و قدر
يكى از فلاسفه اروپا كه معتقد به قضا و قدر بود با يكى از كاردينال ها كه از مخصوصين پاپ بود مباحثه كرد و كاردينال يعنى كشيش بزرگ منكر قضا بود، فيلسوف گفت : آيا شما معتقد به وجود خدا هستيد؟ كشيش جواب داد: من متوقع هستم كه شما در اعتقاد من ترديد نداشته باشيد.
فيلسوف گفت : شما معتقد هستيد مانند سيسرون و... كه خداوند از آينده خبر دارد؟ كاردينال گفت : البته .
فيلسوف گفت : شما مع ذلك مردم را مختار در عمل خود و مسؤ ول مى دانيد. كشيش جواب داد: بلى .
فيلسوف گفت : پس عقيده من با شما چه فرق مى كند؟
اما به اين كه با وجود قضا و قدر، اختيار از ما سلب نشده و افعال ما امربين الامرين است - نه جبر و نه تفويض - چنان كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرموده نيز بسيارى از فلاسفه اروپا تصريح كرده اند.
بزانو گويد: ((نه اختيار مطلق است و نه قضاى لازم ، بلكه اختيار مقيد است .))(8)

چوپان و اثبات وحدانيت خدا
سرچشمه علماء و فضلاء امام فخرالدّين رازى عليه الرّحمة ادا مى نمايد كه :
هفتاد و دو دليل جهت وحدانيّت رب جليل تاءمل نموده بودم و روز تعطيل سيركنان به دامن كوهسارى چون نسيم بهارى گذر كردم شبانى را ديدم كه گوسفندان مى چرانيد، با خود گفتم كه من عمرى به دلايل و برهان عقلى بر وحدانيت معبود پى برده ام و علم واجب تعالى حاصل كرده ام و هنوز در درياى حيرت ((ما عرفناك )) گرفتارم و از انديشه لا احصى ثناء عليك دل افگار، آيا اين شبان روزى رسان خود را به چه كيفيت مى شناسد و آفريننده خود را چگونه مى داند؟ پيش شبان رفته گفتم : خداى خود را چگونه مى شناسى ؟
گفت : چنان كه فرد و بى مانند است .
گفتم : اگر به تو كسى گويد كه خداى دو تواند بود، هيچ دليلى دارى كه رفع اين سخن نمايى و پرده از وحدانيت حق بگشايى ؟
گفت : اين چوب شبانى را چنان بر سر آن كس مى زنم كه سرش دو مى شود و مغزش چون سخنش پريشان مى گردد. و من هيچ دليلى چنين قاطع و برهانى چنين ساطع نيافتم كه بيخ شجر اعتقادش در زمين دل پاى محكم كرده بود كه به صرصر دلايل عقلى از جاى نمى رفت و عرق نمى گشود.(9)

آدم را به شكل خود آفريد
در عيون اخبارالرضا صدوق و احتجاج طبرسى - قدس سرّهما- از ((حسين بن خالد)) روايت شده است كه به امام رضا عليه السلام گفتم : مردم مى گويند: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا آدم را به صورت خودش ‍ آفريده است .
امام فرمود: خدا بكشدشان ! ابتداى حديث را حذف كردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از كنار دو مرد گذشت كه به همديگر ناسزا مى گفتند، از يكى از طرفين سبب دعوا شنيد كه به ديگرى مى گويد: خدا صورت تو و كسى كه به تو شبيه است را زشت كند!
حضرت به او فرمود: بنده خدا! اين گونه به برادرت نگو؛ چرا كه خدا آدم را به شكل خود آفريد.(10)

اعظم بودن همه اسماى حق
عارف بسطامى در جواب شخصى كه از او پرسيد: اسم اعظم كدام است ؟ گفت : تو اسم اصغر به من نماى كه من اسم اعظم به تو نمايم ، آن شخص حيران شد، پس بدو گفت : همه اسماى حق عظيم اند.
در تفسير ابوالفتح رازى است كه : حضرت امام جعفر صادق را پرسيدند از مهمترين نام اسم اعظم ؟ حضرت فرمود او را: در اين حوض سرد رو، او در آن آب رفت و هر چه خواست بيرون آيد فرمود منعش كردند، تا گفت : يا الله اءغثنى ، فرمود: اين اسم اعظم است ؛ پس اسم اعظم به حالت خود انسان است .(11)

ديدن و سخن گفتن با خدا
كلينى قدس سره از ((احمد بن ادريس )) از ((محمد بن عبدالجبار)) از ((صفوان بن يحيى )) مى گويد: ((ابوقره )) محدث از من خواست تا او را خدمت امام رضا عليه السلام ببرم . من هم از آن حضرت اجازه گرفتم و ايشان هم اجازه دادند. ابوقره خدمت امام رسيد و از حلال و حرام و احكام شرعى سؤ ال كرد، تا آن كه به بحث توحيد رسيد و گفت : ما رواياتى داريم كه خداوند ديدن و سخن گفتن با خودش را ميان پيامبران عليهم السلام تقسيم كرده است و سخن گفتن را به موسى عليه السلام داده است و ديدن را به حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم عنايت كرده است .
امام رضا عليه السلام فرمودند: پس كيست كه از جانب خداوند اين پيام را براى جن و انس و تمام جهانيان آورده است كه هيچ چشمى خداوند را نمى بيند و هيچ كس با علم به خداوند احاطه پيدا نمى كند و هيچ چيز همانند خداوند نيست ، آيا آن كس حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيست ؟!
ابوقره پاسخ داد: آرى !
امام رضا عليه السلام دوباره فرمودند: چگونه مى شود انسانى به سوى تمام مردم فرستاده شود و بگويد كه از جانب خداوند آمده و به دستور خداوند مردم را هدايت مى كند و بگويد: هيچ چشمى او را در نمى يابد و هيچ كس به او با علم احاطه پيدا نمى كند و هيچ كس همانند او نيست ، ولى بعد بگويد: من با چشمم او را ديدم و به او علم پيدا كردم و با علم به او احاطه پيدا كردم و خداوند به شكل يك انسان است ! آيا خجالت نمى كشيد! زنادقه و كفار جراءت نكردند كه چنين نسبتى را به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بدهند و بگويند كه اين پيامبر از جانب خداوند چيزى مى آورد، اما خودش چيزهاى ديگرى مى گويد؟
ابوقره گفت : خداوند متعال در قرآن مى فرمايد: و لقد راه نزلة اخرى ؛(12) يعنى : و يك بار ديگر هم او را مشاهده كرد.
امام رضا عليه السلام فرمودند: بعد از اين آيه ، آيه ديگرى هست كه دلالت بر آن چه پيامبر ديده است ، مى كند؛ آن جا كه خداوند مى فرمايد: ما كذب الفؤ اد ما راءى يعنى آنچه را كه چشم محمد صلى الله عليه و آله و سلم ديده بود، دل پذيرفت و تكذيب نكرد. سپس از آن چه كه ديده است ، خبر مى دهد: لقد راءى من آيات ربّه الكبرى ؛ يعنى : آن حضرت آيات بزرگ پروردگارش را ديد و آيات خداوند غير از خداوند است و خداوند مى فرمايد: و لايحيطون به علما؛(13) يعنى : خلق را هيچ به او احاطه و آگاهى نيست .
حال اگر چشمها بتوانند خداوند را ببينند، به او علم و احاطه علمى نيز پيدا خواهند كرد و او را خواهند شناخت .
ابوقره گفت : پس بگوييم روايات دروغ است و آنها را تكذيب كنيم ؟
امام رضا عليه السلام فرمودند: هرگاه روايات با قرآن مخالف باشد، مى گوييم آن ها دروغند و همچنين آن روايات ، مخالف با اجماع مسلمانان است كه مى گويد: هيچكس به خداوند احاطه و آگاهى پيدا نمى كند و چشمها او را در نمى يابد و هيچ چيز همانند او نيست . (پايان حديث بنابر آن چه در كافى آمده بود).(14)

حادث يا قديم بودن كلام خدا
بخارى معتقد بود كلام خدا حادث است و سايرين قديم مى دانستند، در يكى از شهرهاى خراسان براى تضييع او از روى حسد وقتى كه بر منبر بود پرسيدند: كلام خدا چون است ؟ گفت : حادث ، او را سنگ باران كردند و بعضى از مريدان او را از آن مهلكه نجات داده به بغداد فرستادند.(15)

آموختن توحيد
در حديث سى و يكم از باب اول كتاب توحيد، صدوق با سند خود از ((فضل بن شاذان )) و او هم از ((ابن ابى عمير)) روايت مى كند: بر سرورم موسى بن جعفر عليه السلام وارد شدم و به او گفتم : اى فرزند پيامبر خدا، توحيد را به من بياموز.
فرمود: اى ابواحمد! درباره توحيد از آنچه خداى تعالى در كتابش ذكر كرده است ، تجاوز نكن كه هلاك مى شوى .(16)

آيا خدا به وصف خواهد آمد
كلينى در باب ((ابطال الرؤ ية )) از كتاب كافى ، از ((محمد بن يحيى ))، و او از ((احمد بن محمد)) از ((ابى هاشم جعفرى )) از امام رضا عليه السلام نقل مى كند كه از آن حضرت درباره خدا پرسيدم كه آيا به وصف در مى آيد؟
فرمود: آيا قرآن نخوانده اى ؟
گفتم : آرى ، خوانده ام !
فرمود: اين آيه را نخوانده اى كه مى فرمايد: لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار. (17)
گفتم : چرا خوانده ام .
فرمود: مى دانيد ((ابصار)) يعنى چه ؟
گفتم : آرى .
فرمود: يعنى چه ؟
گفتم : ابصار، يعنى : ديدگان (ديدن چشمان )
فرمود: اوهام قلوب بزرگتر از ديدگان چشم است . پس اوهام نمى توانند او را درك كنند، ولى او اوهام را درك مى كند.(18)

با قلبش خدا را ديد
محمد بن فضيل مى گويد:
از ابوالحسن عليه السلام پرسيدم : آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خداى عزّوجلّ را ديد؟
((فرمود: آرى ، با قلبش او را ديد. مگر اين آيه را نشنيده اى ما كذب الفؤ اد ما راى يعنى : او را با چشم نديد، بلكه با قلب و فؤ اد ديد.))(19)

مشاهده خداوند
كلينى در كافى به اسنادش از امام صادق عليه السلام نقل مى كند: حبرى (عالم يهودى ) خدمت اميرمؤ منان رسيد و پرسيد: اى امير مؤ منان ! آيا هنگام عبادت ، پروردگارت را ديدى ؟
حضرت فرمود: واى بر تو! چشمان با مشاهده ديدگان او را نمى بينند؛ ولى قلبها با حقايق ايمان او را مى بينند)).
امير مؤ منان در مسجد كوفه بالاى منبر خطبه مى خواند. مردى برخاست كه به او ذعلب مى گفتند، داراى زبانى بليغ در خطبه و قلبى شجاع بود. گفت : اى اميرمؤ منان ! آيا پروردگارت را ديده اى ؟
حضرت فرمود: واى بر تو اى ذعلب ! من خدايى را كه نبينم ، نمى پرستم .
پرسيد: اى امير مؤ منان ! پس چگونه او را ديده اى ؟
فرمود: واى بر تو اى ذعلب ! ديدگان با مشاهده او را نمى بينند، ولى قلبها با حقايق ايمان او را مى بينند. واى بر تو اى ذعلب ! خداى من چنان لطيف است كه لطفش ‍ به وصف در نمى آيد و چنان عظيم است كه با عظمت وصف نمى گردد و چنان بزرگ كبرياست كه با بزرگى وصف نمى شود. در جلالت چنان جليل است كه با غلظت وصف نمى شود. قبل از هر چيز است و نمى شود گفت : پيش از چيزى است . بعد از هر چيز است و نمى شود به او بعد گفت . اشياء را خواسته ، اما نه با همت . درك كرده است ، اما نه با خدعه . در همه اشياست ، اما با آنها مخلوط نيست و از آن ها هم جدا نيست . ظاهر است ، نه به شكل مباشرت . متجلّى است ، نه با ديدن . دور است ، نه با مسافت . قريب است ، نه با نزديك شدن . لطيف است ، نه با جسم داشتن ، موجود است ، نه بعد از عدم . فاعل است ، نه به اضطرار. صاحب تقدير است ، نه با حركت . زياد مى شود، نه با اضافه . شنواست ، نه با آلتى . بيناست ، نه با اءداتى . اماكن حاوى او نمى شوند و اوقات او را شامل نمى گردند، صفات او را محدود نمى كنند و خواب او را نمى گيرد. هستى او از اوقات سبقت جسته ، وجودش از عدم و ازلش از ابتدا پيشى گرفته است . با خلق مشاعر فهميده مى شود كه كسى براى او مشاعر قرار نداده و با تجهير جواهر فهميده مى شود كه جوهر ندارد و با ضد قرار دادن ميان اشيا فهميده مى شود كه او ضد ندارد و با خلق تقارن ميان اشيا فهميده مى شود كه او قرين ندارد. نور را ضد ظلمت قرار داده است و خشكى را ضدترى و زبرى را ضد نرمى ، و سردى را ضد گرمى ، متباينها را با هم جمع كرده و ميان چيزهاى نزديك ، دورى افكنده است كه با تفريق ، بر مفّرق و با تاءليف ، بر مؤ لف دلالت مى كند. و اين سخن خداى متعالى است : و من كل شى ء خلقنا زوجين لعلّكم تذكرون (20)
ميان قبل و بعد، فاصله انداخت تا معلوم شود كه او قبل و بعدى ندارد و موجودات با غرايزشان گواهند كه آفريننده غريزه آنها، غريزه ندارد و با موقت بودنشان اعلام مى كنند كه براى قرار دهنده وقت آنها وقتى نيست . ميان موجودات حجاب و مانع قرار داده تا معلوم شود ميان او و خلقش حجابى نيست . پروردگار است ، بدون اين كه خود پروردگارى داشته باشد و اله است ، بدون اين كه خود الهى داشته باشد. عالم است ، بدون اينكه معلوم باشد. سميع است ، بدون اينكه مسموع باشد)).(21)

مشاهده خداوند قبل از قيامت
ابوبصير(22) مى گويد كه به حضرت امام صادق عليه السلام گفتم : در مورد خداى تعالى آگاهم كن كه آيا مؤ منان روز قيامت او را مى بينند؟
فرمود: آرى ، و پيش از روز قيامت هم ديده اند.
گفتم : كى ؟
فرمود: وقتى كه به آنها گفت : اءلست بربّكم قالوا بلى ؛ آيا من پروردگارتان نيستم ؟ گفتند: آرى ، هستى )).(23)
بعد مدتى ساكت شد و آن گاه فرمود: مؤ منان در دنيا پيش از روز قيامت هم مى بينند؛ آيا تو همين الان او را نمى بينى ؟
ابوبصير مى گويد: گفتم : فدايت شوم ! اين حديث را از جانب شما نقل بكنم ؟
فرمود: نه ؛ زيرا اگر آن را بگويى ، جاهل به معنايى كه تو قايل هستى ، آن را انكار مى كند و بعد اين تشبيه و كفر به حساب مى آورد، و منظور رؤ يت با چشم نيست ؛ خدا بزرگ تر از چيزى است كه مشبهان و ملحدان
وصف مى كنند.(24)

نفتى و خداشناسى
شخصى بود كه در قديم ، ظروفى پر از نفت را با اسب و قاطر به دهات و روستاها مى برد، روزى شخصى از او پرسيد كه : تو خدايت را چگونه شناخته اى ؟! نفتى جواب داد: خوب گوش كن ، من هر گاه كه از مبداء راه مى افتم ، پس از پر كردن اين ظرفها از نفت ، درب آنها را با پارچه يا نايلونى محكم مى بندم و بعد هم با نخ ، محكم به دور آن مى پيچم ، با همه اينها، هميشه از در اين ظروف ، نفتها چكه چكه مى ريزد، ولى خداوند ما را طورى آفريده كه اگر در شديدترين حالات فشار قواى دافعه بدن قرار گيريم ، تا خودمان نخواهيم عمل دفع صورت نمى گيرد و غايط و بول بدون اراده نفس ، خارج نمى شود، و در عين حال ، هيچگاه به ((نخ )) و نايلون هم نيازى نيست ! من از اين راه به وجود و عظمت خدا پى برده ام !(25)

مشاهده و ديدن خدا
((عبدالله بن سنان ))(26) از پدرش نقل مى كند كه خدمت امام ابوجعفر عليه السلام رسيدم مردى از خوارج بر آن حضرت گفت : اى ابوجعفر! چه چيزى را عبادت مى كنى ؟
حضرت فرمود: خدا را.
پرسيد: آيا او را ديده اى ؟
فرمود: آرى ، چشمان او را با مشاهده نمى بينند، ولى قلبها با حقايق ايمان مى بينند. با قياس شناخته نمى شود و با حواس درك نمى گردد و شبيه مردم نيست . موصوف به آيات و شناخته شده با نشانه هاست . در حكمش ستم نمى كند؛ اين است خدايى كه جز او خدايى نيست . در اين هنگام مرد خارجى (برخاست ) و رفت ، در حالى كه مى گفت : خدا داناست كه رسالتش را كجا قرار دهد)).(27)

خودشناسى مقدمه اى بر خداشناسى
روايت شده است كه يكى از زنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، از ايشان پرسيد: چه زمانى انسان خدايش را مى شناسد؟ حضرت فرمود: وقتى كه خود را بشناسد.(28) (29)

معناى توحيد
شب دوشنبه 23 ربيع الاول سال 1387 هجرى يكى از اساتيدم (حضرت آيت الله حاج شيخ محمد تقى آملى ) را در خواب ديدم كه رساله سير و سلوكى را به من داده ، فرمود: التوحيد اءن تنسى غيرالله يعنى : ((توحيد اين است كه غير خدا را فراموش كنى )). وقتى نزد ايشان رفتم و آن چه در خواب ديده بودم ، بيان نمودم فرمود:
نشانى داده اندت از خرابات
كه التوحيد اسقاط الاضافات
و اين ، بيتى است از گلشن راز شبسترى .(30)

وجه الله
در عهد خلافت ابوبكر چند نفر راهب ، به مدينه آمدند و نزد ابوبكر رفتند و درباره پيامبر و كتابش پرسش نمودند.
ابوبكر گفت : آرى ، پيامبر آمد و با خود كتابى آورد.
پرسيدند: آيا در كتاب او، وجه الله مذكور است ؟
ابوبكر گفت : آرى .
پرسيدند: تفسيرش چيست ؟
ابوبكر گفت : از اين سؤ ال در دين ما نهى شده و پيامبر ما آن را تفسير نكرده است . در اين هنگام همه راهبان خنديدند و گفتند: به خدا سوگند پيامبر شما دروغگو بوده ، كتاب شما باطل است .
پس او را رها كرده ، رفتند. چون سلمان ماجرا را دريافت ، آنان را نزد امير مؤ منان عليه السلام برد و گفت : اين شخص ، خليفه و جانشين پيامبر و پسر عمّ اوست ، پرسش خود را بر او عرضه داريد! آنان همه سؤ ال را از على عليه السلام پرسيدند. حضرت فرمود: شما را با سخن پاسخ نمى گويم ؛ بلكه با انجام عملى ، به آن پاسخ خواهم گفت . سپس امر فرمود هيزمى آوردند و آتش زدند، چون همه هيزم آتش گرفت و شعله كشيد راهبان را فرمود: اى راهبان ! وجه آتش ‍ كجاست ؟
راهبان گفتند: اين ، تمامش وجه آتش است .
پس فرمود: تمام وجود، وجه الله است . سپس اين آيات را تلاوت فرمود: فاينما تولو فثمّ وجه الله و نيز: كل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون . آن گاه تمام راهبان به دست آن حضرت اسلام آورده ، موحد و عارف گشتند.(31)

وصف خداوند
از هشام بن سالم روايت شده است كه : نزد امام صادق عليه السلام رفتم ، به من فرمود: آيا مى توانى خدا را وصف كنى ؟
گفتم : آرى !
فرمود: وصف كن !
گفتم : او شنوا و بيناست .
فرمود: اين صفتى است كه مخلوقات نيز در آن شريكند.
گفتم : چگونه او را وصف كنم ؟
فرمود: او نور بدون ظلمت و حيات بدون مرگ و علم بدون جهل و حق بدون باطل است .
پس از نزد آن حضرت بيرون آمدم در حالى كه داناترين مردم به توحيد بودم .(32)

خداوند همه جا است
((روزى على عليه السلام وارد بازار شد. مردى را ديد كه مى گويد: نه ! سوگند به كسى كه هفت حجاب دارد؛ حضرت پرسيد: منظورت كيست ؟ گفت : خدا! اى امير مؤ منان !
حضرت فرمود: اشتباه مى كنى ، مادر به عزايت بنشيند! ميان خدا و خلقش هيچ حجابى نيست و هر جا كه باشند خداوند با آنهاست .
مرد پرسيد: اى امير مؤ منان ! كفّاره آن چه كه گفتم چيست ؟
فرمود: اين كه بدانى هر باشى خدا با توست .
مرد گفت : آيا به مساكين طعام دهم ؟
حضرت فرمود: نه ! چون به غير خدايت سوگند خوردى !))(33)

حقيقت چيست
كميل بن زياد از حضرت على عليه السلام پرسيد: ((حقيقت چيست ؟)).
حضرت فرمود: ((تو را با حقيقت چه كار است ؟)).
كميل گفت : ((مگر من رازدار تو نيستم ؟)).
حضرت فرمود: ((آرى ، ولى آن چه كه از من مى جوشد و فيضان مى كند، تنها اندكى از آن به تو مى رسد.))
كميل گفت : ((آيا چون تويى سايل را نااميد مى كند؟)).
فرمود: ((حقيقت عبارت از كشف انوار جلال است ، بدون اشاره )).
كميل گفت : ((مرا توضيح بيشترى فرما!))
فرمود: ((محو موهوم و آشكار شدن صحو معلوم است )).
كميل گفت : ((توضيح بيشترى مى خواهم )).
فرمود: ((عبارت از هتك و كنار رفتن ستر و حايل است ، به سبب غلبه سّر)).
گفت : ((باز هم توضيح بفرما!))
اميرمؤ منان فرمود: ((جذاب احديت با صفت توحيد است .))
كميل بار ديگر گفت : ((توضيح و بيانى فزونتر عنايت كن !)).
فرمود: ((نورى است كه از صبح ازل طلوع مى كند و در هياكل آثارش تجلى مى يابد)).
كميل بار ديگر توضيحى بيشتر خواست ، ولى حضرت على عليه السلام فرمود: ((چراغ را خاموش كن كه چيزى به صبح نمانده
است !)).(34)

توحيد در جنگ
در جنگ جمل عرب باديه نشينى برخاست و گفت : اى اميرمؤ منان ! آيا مى گويى : خدا يكى است ؟ در اين هنگام مردم به او هجوم آوردند و گفتند: اى مرد مگر نمى بينى كه اميرمؤ منان در چه وضعى است ؟
(منظور حالت جنگ و وضعيت بحرانى آن بوده است ).
حضرت فرمود: بگذاريد حرفش را بزند، زيرا آن چه كه او مى خواهد، من هم از اين مردم مى خواهم . آن گاه فرمود: اى مرد! اين كه بگوييم خدا يكى است ، ممكن است بر چهار نوع باشد كه دو نوع آن ، جايز و دو نوع ديگر جايز نيست .
اما آنهايى كه جايز نيست عبارت از اين است كه كسى بگويد: خدا يكى است و منظور يك در باب اعداد باشد. كه اين در مورد خدا جايز نيست . زيرا يك در باب اعداد دو هم دارد وگرنه ديگر عدد نيست . مگر نمى دانى كسى كه بگويد خداوند سومين شخص از سه شخص است ، كافر شده است ؟ قسم و صورت دوم اين است كه بگويد خدا يكى است ؛ يعنى يكى از مردم است و مقصود، نوعى از يك جنس باشد، اين هم در مورد خدا جايز نيست چون تشبيه است و خداوند برى ء از تشبيه مى باشد. اما آن دو وجهى كه جايز است ، اولى اين كه بگويى خدا يكى است ؛ يعنى ميان اشياء شبيهى ندارد. و دوم اين كه بگويى خدا يكى است و مقصود اين باشد كه خدا در وجود و عقل و وهم تقسيم ناپذير است . و خداى عزّوجلّ، به همين گونه است .(35) اما از نظر عقلى بايد گفت كه كثرت عددى با تكرار وحدت عددى به وجود مى آيد. از اين رو مى توان گفت : چيزى كه به وحدت عددى متصف شده ، يكى از اعداد وجود يا يكى از آحاد موجودات است . و جناب حق سبحان منزه از اين است . بلكه وحدت و كثرت عددى كه در مقابل يكديگرند، از صنع وحدت حقيقى محض اويند؛ وحدتى كه نفس ذات قيوم اوست ؛ و حق محض و خالص و واجب و قائم به ذات است و هيچ در مقابل آن نيست و نفى كثرت ، از لوازم اوست . همچنان كه اميرمؤ منان عليه السلام در حديثى كه گذشت ، بدان اشاره نموده ، فرمود: نه در وجود و نه در عقل و وهم ، قابل تقسيم نيست .(36)

اولين خلقت
نقل شده كه اعرابى از اميرالمؤ منين مى پرسد: خداوند، قبل از خلقت كجا بوده است ؟
حضرت فرمود: در عمايى كه نا بالاى آن هوا بود و نه پايين آن ، و از اين رو، آن حضرت عليه السلام فرموده است : نخستين چيزى كه خداوند خلق فرمود، نور من بود؛ كه منظور حضرت عليه السلام عقل است ؛ چنانكه فرمايش ديگر ايشان مؤ يد آن است ؛ آن جا كه مى فرمايد: اولين مخلوق خداوند، عقل است . سپس به واسطه آن ، ساير عقول و نفوس ناطقه ملكيه و غير آن و نيز صورت طبيعيه و هيولاى كليه و صورت جسميه بسيطه و مركبه ، خلق شدند.(37)

خداشناسى على عليه السلام
امام باقر عليه السلام از جدّش اميرمؤ منان نقل مى فرمايد كه : مردى برخاست و گفت : اى امير مؤ منان با چه چيز خدايت را شناختى ؟
فرمود: با شكسته شدن عزم ها و همّت ها؛ چون تصميم به انجام كارى گرفتم ، مانع شد. و چون عزم كردم پس قضاى الهى با عزمم مخالفت نمود؛ پس دريافتم كه مدّبر، كسى است جز من .
مرد گفت : چه باعث شد شكر نعمتهاى او را به جاى آورى ؟
حضرت عليه السلام فرمود: به بلايا نگريستم كه خداوند، آنها را از من دور نمود و غير مرا دچار آن ساخت ؛ از اين رو دريافتم كه او به من نعمت ارزانى داشته است ، پس شكرش را بر خود لازم دانستم .
مرد پرسيد: چرا لقايش را دوست دارى ؟
فرمود: چون دريافتم كه براى من دين فرشتگان و فرستادگان و پيامبرانش را برگزيده ؛ دانستم كه مرا گرامى داشته و فراموشم نكرده است . پس مشتاق لقايش ‍ شدم .(38)

استوارى در عقيده
بين دو تن از مردم صدر اسلام مشاجره علمى در اصول عقايد به ميان آمد يكى از آن دو شيعى امامى اثنى عشرى بود، آن ديگرى به او گفت : با هم مباحثه مى كنيم هر يك از ما بر ديگرى غالب شد آن ديگرى به دين وى درآيد و از مذهب خود دست بكشد، آن شخص امامى كه ديندار عاقل بود در جوابش گفت : اگر من غالب شدم تو بايد از من متابعت نمايى و مرا اطاعت كنى ، اما اگر تو بر من غالب شدى من حق ندارم از تو اطاعت كنم ، من بايد بروم از امامم بپرسم كه منطق حق و لسان وحى است و اصل و خزانه است ، اگر من نتوانستم جوابت بگويم جواب گو دارم . اين شخص به حق اليقين حق را از باطل تميز داده است و فهميد كه حق با كيست از لفاظى و حرافى باكى و هراسى ندارد. (39)

حيا در حضور خدا
روايت است كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نزد چوپان گوسفندانش ‍ رفت ، (حضرت مشاهده نمود كه ) چوپان ، لباسش را درآورده بود. چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را ديد، لباسش را بر تن نمود. حضرت صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((برو! ما نيازى به چوپانى تو نداريم ، چون ما خاندانى هستيم كه كسى را كه ادب خدا نگاه ندارد و در خلوت از او حيا ننمايد، به كار نمى گيريم )).(40)

صفات محبّين الهى
در زمره پرسشهاى خداوند در معراج از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمده است : ((اى احمد! آيا مى دانى كه عيش گواراتر، و كدام حيات باقى تر است ؟)).
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفت : نمى دانم ، اى پروردگار من !
خداى تعالى فرمود: ((اما زندگى گوارا، عيشى است كه صاحبش را از ياد من باز ندارد و آن شخص ، نعمتهايم را از ياد نبرد و حقم را انكار ننمايد، و شب و روز در طلب رضاى من باشد.
اما حيات جاودان ، آن است كه شخص ، با خود چنان كند كه دنيا در نظرش ، خوار و حقير شود و آخرت بزرگ و عظيم جلوه نمايد.
خواست مرا بر خواست خود ترجيح دهد. در طلب رضاى من باشد و به حقّ، مرا تعظيم نمايد. به ياد داشته باشد كه من به او عالمم و شب و روز، مراقب هر گناه و معصيتى باشد و قلب خود را از هر چيزى كه من خوش ندارم ، پاك گرداند. شيطان و وسوسه هاى او را دشمن بدارد و سلطه اى براى ابليس ، در قلب خود باقى نگذارد. پس چون چنين كرد، قلبش را با محبت خود آرام گردانم ، تا اين كه قلب و فراغ و اشتغال و همّ و حديث او را براى خود قرار دهم ، و اين نعمتى است كه به اهل محبت و عشقم ارزانى كنم . چشم و گوش قلبش را باز نمايم ، تا با آن ، جلال و عظمت مرا بنگرد و بشنود و دنيا را تنگ و آن چه از لذايذ، كه در آن است ، بر او مغضوب نمايم و او را از دنيا چنان بر حذر دارم كه چوپان ، گوسفندانش را از مراتع مهلك (و مسموم ) بر حذر مى دارد. پس چون چنين گشت ، از مردم فرار كند و از دار فنا به دار بقا، و از دار شيطان ، به دار رحمن ره جويد. اى احمد! همانا او را به هيبت و عظمت زينت دهم . اين ، عيش گوارا و حيات جاودان است و مقام اهل رضا.
پس هر كس طبق رضاى من عمل كند سه خصلت بدو دهم : شكرى كه آلوده به جهل نباشد، و ذكرى كه با نسيان همراه نباشد، و محبتى كه محبت خلق را بر آن رجحان ندهد. وقتى كه مرا دوست بدارد، من نيز او را دوست خواهم داشت و ديده قلبش را بگشايم ، تا جلالم را نظاره كند. هيچ چيز را بر او مخفى نگذارم و در ظلمت شب و روشنايى روز با او نجوا كنم ، تا اين كه از سخن با خلق و همنشينى با آنها منقطع شود. كلام خود و ملايكه ام را به گوشش رسانم و سرّى را كه از خلقم پوشيده است ، بر او آشكار كنم . لباس حيايى بر او پوشانم تا خلق از او حيا كنند و بر روى زمين گام بردارد، در حالى كه مغفور درگاه من است . قلبش را آگاه و بينا قرار دهم ، كه هيچ چيز از بهشت و جهنّم بر او مخفى نماند و آن چه كه در روز قيامت از هول و وحشت بر مردم مى گذرد و نيز، آنچه كه با آن ، اغنيا و فقرا و علما و جهلا، محاسبه شوند، بدو نشان دهم . قبرش را روشن كنم و نكير و منكر را به سوى او فرستم تا از او سؤ ال كنند و غم مرگ و تاريكى قبر و وحشتش را نبيند، و ميزان را نصب كنم و ديوان را بگشايم . نامه اعمالش را به دست راستش دهم كه آن را باز كند و بخواند، و ميان او و خودم ترجمانى قرار ندهم . پس اين است صفات محّبين ... )).(41)

يا غنى يا مغنى
امير محمد باقر حسنى شهير به داماد، يكى از رسايل غريب او رساله اى به نام ((الخليعة )) است كه دلالت بر تاءلّه سريرت و تقّدس سيرتش دارد، و صورت آن اين است كه :
بسم الله الرحمن الرحيم . الحمد كله لله رب العالمين ، و صلاته على سيدنا محمد و آله الطاهرين . روز جمعه اى كه مصادف بود با شانزدهم شعبان المكرم ، سال يك هزار و بيست و سه هجرى ، در خلوت به سر مى بردم و به ذكر خدايم مشغول بودم . او را با نام غنى اش مى خواندم و مرتب تكرار مى كردم . يا غنى ! يا مغنى ! در حالى از هر چيزى ، جز تو غل در حريم سرّش و انماى در شعاع نورش غافل مى شدم . خاطفه اى قدسى بر من ظاهر شد و مرا از وكر چثمانى ، به سوى خود جذب نمود؛ پس از شبكه حسّ جدا گشته ، بند حباله طبيعت را از هم گسستم و با بال روح در ميان ملكوت حقيقت ، پر كشيدم . گويى لباس بدن را از خود به در آورم ... اقليم زمان را در هم پيچاندم و به آخرش رسيدم .
و به عالم دهر رسيدم . در اين هنگام در شهود بودم و جماجم امم نظام جملى ، از ابداعيات و تكوينات و الهيات و طبيعات و قدسيات و هيولانيات و دهريات و الزمنيات و اقوام كفر و ايمان و ارهاط جاهليت و اسلام از غابرين و غابرات ، و سالفين و سالفات و عاقبين و عاقبات ، در آزال و آباد، و بالجمله ، آحاد مجامع امكان و دارات عوالم امكان با قض و قضيض و صغير و كبيرش و... حاضر بود. همه با زبان فقر، او را مى خواندند و فرياد مى كشيدند و او را مى خواندند كه : يا غنى ! يا مغنى !... پس نزديك شدم و چيزى نمانده بود كه از شدت وحشت و خوف ، جوهر ذات عاقله را فراموش كنم و از چشم نفس مجردم غايب شوم و از ارض هستى هجرت نموده ، از صقع وجود، خارج گردم كه ناگهان از آن حال بيرون آمدم و به وادى دگرگونيها و جايگاه زيان و بقعه زور و قريه غرور بازگشتم )).(42)

نماز
نماز چهل ساله
شنيدم كه اءعلم و مقتداى عالم ، آن به ظاهر و باطن موافق ، امام جعفر صادق عليه السلام با چندان علم يك روز قضا نكرد، اءما نماز چهل ساله را قضا كرد. سراج امت بود خود را مى سوخت و از براى خلق مى افروخت . شك نيست كه درين دار اوست كه همه را داروست .(43)

تعيين وقت نماز
حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بلندى ديوار مسجد را براى تعيين اوقات نماز به اندازه قامت انسان معتدل القامه مقرّر داشت .
به فرمان حضرت رسول الله ديوار طرف غرب مسجد مدينه درست بر خط نصف النهار بنا نهاده شده است ، و هر ديوارى ، بر خط نصف النهار بنا شود هنگام ظهر سايه ندارد، و چون زوال شود سايه از طرف شرقى ديوار در پايه آن ظاهر مى گردد، جناب رسول الله پديد آمدن سايه جانب شرقى ديوار را علامت وقت نماز ظهر قرار داد، و چون مردم سايه ديوار را در پايه آن از طرف شرقى مى ديدند نماز ظهر به جاى مى آوردند.
و بديهى است كه بعد از زوال سايه ديوار به تدريج بيشتر مى شود، پيغمبر اكرم دستور فرمود كه هرگاه سايه به اندازه ارتفاع قامت ديوار شود نماز عصر كنند، مسلمانان از پايه ديوار تا هفت پا اندازه مى كردند، چون سايه به آن اندازه مى رسيد مى دانستند هنگام نماز عصر فرا رسيد و نماز عصر مى خواندند. و آن حضرت آخر وقت عصر را وقتى معين فرمود كه سايه دو برابر شاخص ‍ شود.(44)

بيرون كشيدن تير از پاى على عليه السلام
واقعه اميرالمومنين عليه السلام و پيكان در جنگ احد را مرحوم ملا فتح الله كاشانى در تفسير منهج الصادقين در ضمن آيه الذين هم فى صلوتهم خاشعون در اول سوره مباركه مؤ منون قرآن كريم نقل كرده است كه :
در اخبار صحيحه آمده كه در روز احد پيكان مخالفين در بدن مبارك اميرالمؤ منين عليه السلام نشست و از غايت وجع نتوانستند كه آن را بيرون آورند؛ صورت حال را به حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم عرض ‍ كردند، فرمود كه در وقتى كه وى در نماز باشد پيكان را از بدن او بيرون بكشيد چه توجه او در اين حال به حضرت عزّت بر وجهى است كه خود را فراموش ‍ مى كند و از ما سوى بى خبر مى شود، پس چون به نماز مشغول شد جّراح را آوردند و پيكان را از بدن اطهر او بيرون آوردند و خون بسيار بر سجّاده آن حضرت ريخته شد، و چون از نماز فارغ شد و آن خون را مشاهده نمود پرسيد كه اين خون چيست ؟
گفتند كه در حينى كه پيكان از بدن شما بيرون آورديم اين خون از آن جراحت بيرون آمد، فرمود: به خدايى كه جان على در قبضه قدرت اوست كه درنيافتم و واقف نشدم كه شما در چه وقت بدن مرا شكافتيد و پيكان را بيرون آورديد.
واقعه ياد شده را عارف جامى نيز نيكو به نظم درآورده است و آن را شيخ بهايى در مجلد چهارم كشكول (طبع نجم الدوله ، ص 412)، بدين صورت نقل كرده است : مولانا جامى :
شير خدا شاه ولايت على
صيقلى شرك خفى و جلىّ
روز احد چون صف هيجا گرفت
تير مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پيكان به گل او نهفت
صد گل محنت ز گل او شگفت
روى عبادت سوى محراب كرد
پشت بدرد سر اصحاب كرد
خنجر الماس چو بند آختند
چاك به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگارگون
آمد از آن گلشن احسان برون
گل گل خوش به مصلّى چكيد
گشت چو فارغ ز نماز آن بديد
اين همه گل چيست ته پاى من
ساخت گلزار مصلّاى من
صورت حالش چو نمودند باز
گفت كه سوگند به داناى راز
كز الم تيغ ندارم خبر
گر چه زمن نيست خبردارتر
طاير من سدره نشين چه باك
گر شودم تن چو قفس چاك چاك
جامى از آلايش تن پاك شو
در قدم پاك روان خاك شو
شايد از آن خاك به گردى رسى
گرد شكافى و به مردى رسى (45)

خشوع در نماز

((ور نباشد خشوع و دمسازى
ديو با سبلتش كند بازى ))
روايت است كه مردى در مسجد مدينه به نماز ايستاده بود و با ريشش بازى مى كرد، رسول خدا فرمود: اگر دلش با خدايش باشد با ريشش بازى نمى كند.(46)

نماز خواندن به سوى در گشوده
شخصى نامور كه يكى از مشايخ علمى زمان خودش بود به حضور مبارك امام صادق عليه السلام ، تشرف حاصل كرد، ديد جوانى مراهق ، خردسال در حضور امام به سوى در باز به نماز ايستاده است . اين جوان همان كس است كه امام صادق عليه السلام به مردم فرمود: انتم السفينة و هذا ملّاحها (47) شما كشتى هستيد و اين جوان ناخداى شما است . اين جوان خردسال فرزند امام صادق ، يعنى امام هفتم امامّيه موسى بن جعفر عليهماالسلام است .
آن شخص به امام صادق عرض كرد: آقا فرزند شما دارد به سوى در گشوده نماز مى گزارد و اين كراهت دارد. امام فرمود: نمازش را كه تمام كرد و به خود او بگوييد. اين شخص بى خبر از اين كه :
گفتن بر خورشيد كه من چشمه نورم
دانند بزرگان كه سزاوار سهانيست
آقازاده نماز را خواند و مواجه اعتراض آن شخص شد، در جوابش فرمود: آن كس ‍ كه من به سوى او نماز مى خواندم از اين درب از به من نزديكتر است .(48)

- گفتن بسم الله در نماز
در كافى از يحيى بن ابى عمير هذلى نقل شده كه گويد: در نامه اى به امام باقر عليه السلام نوشتم : فدايت گردم چه مى فرمايى در مورد شخصى كه در نمازش ‍ فقط به قصد سوره حمد ((بسم الله الرحمن الرحيم )) را در ابتدا خوانده و وقتى حمد تمام شده و سوره ديگر را شروع كرده بسم الله را نخوانده است و عياشى گفته اشكالى ندارد.
حضرت به خطّ مبارك خود مرقوم فرمود:
((براى به خاك ماليدن بينى او و ناپسند داشتن او - يعنى عياشى - آن نماز را دوباره اعاده كند)).(49)

تقرب به سوى سگ
مرحوم هيدجى ، محشى منظومه ملاهادى ، ديوانى دارد، او قضيه جالبى نقل مى كند، مى گويد: مقدسى بود در محله اى و يا روستايى ، شبى براى عبادت به مسجد رفت . مسجد خالى بود، دو ركعت نماز كه به جا آورد، صداى خش خشى از گوشه هاى مسجد شنيد، با خود گفت : پس من تنها در مسجد نيستم ، كس ‍ ديگرى هم گويى در مسجد هست ، سپس شيطان او را وسوسه كرد و شروع كرد با صداى بلدتر نماز خواندن ((ولا الضالين )) را با مدّ تمام كشيدن ! به خيال اين كه فردا آن ناآشنا، در ده و محلّه منتشر مى كند كه فلانى ، ديشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نياز بود و نماز نافله به جا مى آورد. اين مقدس مآب بيچاره ، به همين خيال ، حتى شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز بود. صبح كه هوا روشن شد، وقتى كه خواست از مسجد خارج شود، ديد سگى نحيف و ضعيف از گوشه شبستان آمد و از در بيرون رفت . يك باره فهميد كه همه آن خش خش ها، از اين سگ بوده كه از سرماى شب ، به داخل مسجد پناه آورده است و همه نماز نافله ها و گريه ها و اشكهاى جناب مقدس هم به جاى تقربا الى الله ، تقربا الى الكلب بوده است .(50)

گربه در حال نماز
گويند: عالمى گربه اى داشت ، در اثر تكرار عبادت و نماز، هر موقع كه او به نماز مى ايستاد، گربه هم ركوع و سجود مى كرد، بعد گفتند: كرامت اين عابد همين است .(51)

رفع مشكل با نماز
ابن خلّكان در شرح حال شيخ رييس نقل كرده است كه : ((هرگاه مساءله اى بر وى دشوار مى شد، وضو مى گرفت و به مسجد جامع مى رفت و نماز مى گزارد و خداى عزّوجلّ را مى خواند كه آن را بر وى آسان گرداند و آن در بسته را به روى او بگشايد.))(52)

بى هوشى امام صادق عليه السلام در حال نماز
((عارف ربانى ، عبدالرزاق قاسانى در تاءيلاتش گفته است : امام صادق عليه السلام در نماز بود كه ناگهان بى هوش بر زمين افتاد. علت آن را از حضرت پرسيدند.
فرمود: پيوسته آيه را تكرار مى كردم تا اين كه از گوينده اش ، آن را شنيدم . سپس مى گويد: فاضل ميبدى در شرح ديوان ، از شيخ سهروردى نقل كرده است : زبان امام عليه السلام در اين وقت مانند درخت موسى شده بود كه گفت : انى اءنا الله . اين حكايت در الاحياء فى تلاوة القرآن موجود است )).(53)

علّت محروميّت از نماز شب
((شخصى نزد امير مؤ منان عليه السلام آمد و گفت : اى اميرمؤ منان ! از نماز شب محروم شده ام .
حضرت فرمود: گناهانت تو را مقيّد كره و دست و پايت را بسته اند)).
كلينى قدس سره در باب ذنوب از كتاب ايمان و كفر، نقل مى نمايد كه امام صادق عليه السلام فرمود: ((چون مرد گناه كند، از نماز شب محروم گردد و عمل زشت ، از چاقويى كه در گوشت فرو رود، سريعتر در كسى كه مرتكب آن شده ، فرو مى رود)).(54) (55)

محروم از نماز شب
((شخصى نزد سلمان فارسى آمد گفت : اى اباعبدالله ! من توان آن ندارم كه در شب نماز به جاى آورم . سلمان گفت : در روز گناه مكن !))(56)

- اوصاف اولياء الله
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((هر كس خدا و عظمت او را بشناسد، دهانش را از سخن ، و شكمش را از طعام ، باز دارد و خود را به نماز و روزه مشغول سازد)).
پس مردم گفتند: پدر و مادرمان به فدايت ! اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ! آيا اين گونه اشخاص ، از اولياى خدايند؟
فرمود: ((اولياى خدا سكوت كنند، و سكوتشان تفكر باشد، و سخن گويند و سخنشان ذكر باشد، و نظرشان عبرت است ، و نطق كنند نطقشان حكمت باشد. راه رفتنشان ميان مردم بركت است . اگر خداى براى آنان اجلى مقرّر نفرموده بود، از ترس عذاب و شوق به ثواب ، ارواحشان در اجسادشان نمى گنجيد)).(57)

- نماز توبه
انس بن مالك گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، روز يكشنبه ماه ذى القعده ، خطاب به مردم فرمود:
اى مردم ! كداميك از شما خواهد كه توبه كند؟
مردم گفتند: همه خواهيم توبه كنيم اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم !
فرمود: غسل كنيد و وضو بگيريد و چهار ركعت نماز به جاى آريد و در هر ركعت ، سوره حمد را يك مرتبه و قل هو الله را سه مرتبه و معوذتين را يك مرتبه ، تلاوت كنيد! سپس هفتاد مرتبه ، استغفرالله بگوييد و با لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم آن را به پايان بريد. آن گاه بگوييد: يا عزيز يا غفار اغفرلى ذنوبى و ذنوب جميع المؤ منين و المؤ منات فانه لا يغفر الذنوب الا انت .
سپس فرمود: هر كس از امت من چنين كند، از آسمان ندا آيد كه عملت را دوباره از سر گير! كه خدا توبه ات را پذيرفته و گناهانت را بخشيده است . و ملكى زير عرش ندا سر دهد كه : اى بنده ! بر تو و خاندان و ذريه ات بركت باد! ملكى ديگرى ندا دهد: اى بنده ! دشمنانت را روز قيامت راضى خواهى كرد! منادى ديگر گويد: اى بنده مؤ من ! خواهى مرد و دينت از تو سلب نخواهد شد و قبرت وسيع شود و منّور گردد.
ملكى ديگر ندا سر دهد كه : پدر و مادرت از تو راضى شوند؛ گرچه از تو در غضب باشند. آنان و ذريه ات بخشيده شوند و تو در دنيا و آخرت در فراخى و گشايش روزى خواهى بود.
جبرييل ندا كند: من همراه ملك الموت شوم ، تا با تو مدارا كند و مرگ ، تو را آزار ندهد و روح از بدنت به سلامت بيرون آيد.
مردم گفتند: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اگر كسى غير ماه ذى القعده اين عبادت را انجام دهد، چگونه است ؟
فرمود: تفاوتى نكند و همان طور خواهد شد كه بيان نمودم ، اين كلمات را جبرئيل در معراج به من آموخته است .(58)

دو ركعت نماز حاجت
در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى كه در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف ايام در اسم و فعل و حرف بودم و محو فراگرفتن صرف و نحو، در سحر خيزى و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم . در رؤ ياى مبارك سحرى ، به ارض اقدس ‍ رضوى تشرف حاصل كرده ام و به زيارت جمال دل آراى ولى الله اعظم ثامن الحجج على بن موسى الرضا - عليه و على آبائه آلاف التحية والثناء - نايل شدم . در آن ليله مباركه قبل از آن كه به حضور باهرالنور امام عليه السلام مشرف شوم ، مرا به مسجدى بردند كه در آن مزار حبيبى از احباءالله بود و به من فرمودند: در كنار اين تربت دو ركعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه كه برآورده است . من از روى عشق و علاقه مفرطى كه به علم داشتم ، نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم .
سپس به پيشگاه والاى امام هشتم سلطان دين رضا - روحى لتربته الفداء، و خاك درش تاج سرم - رسيدم و عرض ادب نمودم . بدون اين كه سخنى بگويم امام كه آگاه به سرّ من بود و اشتياق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصيل آب حيات علم مى دانست ، فرمود: نزديك بيا، نزديك رفتم و چشم به روى امام گشودم ديدم آب دهانش را جمع كرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود كه بنوش امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع كه گويى خواستم لبهاى امام را بخورم ، از كوثر دهانش آن آب حيات را نوشيدم و در همان حال به قلبم خطور كرد كه اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم كه هزار علم و از هر درى هزار در ديگرى بر روى من گشوده شد.
پس از آن امام عليه السلام طى الارض را عملا به من بنمود، كه از آن خواب نوشين شيرين كه از هزاران سال بيدارى من بهتر بود، به در آمدم . به آن نويد سحرگاهى اميدوارم كه روز به گفتار حافظ شيرين سخن به ترنم آيم كه :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند(59)

نماز كسوف
روزى كه ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وفات كرده بود سه سنّت جارى شده است ، يكى اين كه آفتاب منكسف شد، مردم گفتند: چون فرزند رسول خدا وفات كرده است آفتاب منكسف شده است . رسول خدا به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم آفتاب وماه دو آيت الهى اند كه به امر او سير مى كنند و مطيع فرمان اويند، به ممات و حيات كسى منكسف نمى شوند. پس هرگاه انكساف ماه يا آفتاب روى داد نماز بخوانيد، سپس از منبر فرود آمد و با مردم صلاة كسوف به جاى آورد.
منطق شريعت اين گونه است كه متن علم و صرف حقيقت است . يك حرف گزاف در دين الهى راه ندارد. و نفى كسوف شمس و قمر به موت و حيات كسى خود از اعظم آيات نبوّت و دليل صدق آن حضرت است .
آن سه سنّت كه در حديث آمده است ، در مرآة العقول گويد: احدى السنن وجوب الصلوة للكسوف ، و الثانية عدم وجوب الصلوة و لا رجحانها على الطفل قبل اءن يصلّى ، و الثالثة عدم نزول الوالد فى قبر الولد يعنى يكى از آن سه سنت وجوب صلاة كسوف است . و دوم عدم وجوب و رجحان صلاة كسوف بر طفلى كه هنوز نماز بر او واجب نشده است . و سوم عدم نزول والد در قبر والد (كه كراهت دارد پدر فرزندش را به خاك بسپارد).(60)

نشانه يقين
كلينى به اسنادش از اسحاق بن عمّار نقل مى كند:(61) از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: رسول خدا در مسجد، نماز صبح را با مردم خواند. جوانى را ديد كه كم خوابى از چهره و حركاتش پديدار بود. رنگش به زردى گراييده و چشمش ‍ نحيف گشته و چشمانش در گودى فرو رفته بود. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدو فرمود: اى فلانى ! شبت را چگونه سپرى كرده اى ؟
جوان گفت : در حال يقين ، رسول خدا از سخن او به شگفت آمد و فرمود: هر يقينى را، حقيقتى و نشانى است . حقيقت و نشانه يقين تو چيست ؟
گفت : اى رسول خدا! حقيقت يقين من آن است كه مرا به حزن آورده و خوابم را ربوده و روزم را تشنه نموده است . پس از دنيا و مافيها دورى جسته ام ؛ گويى به عرش خدايم مى نگرم ، و مى بينم كه حساب و حشر خلايق برپاست و من در آنانم . اهل بهشت در بهشتند و به تعارف و معارفه مشغولند و بر بالش و تخت خود، تكيه داده اند. و گويى اهل دوزخ را مى بينم كه در حال شكنجه و عذابند و كمك مى طلبند و زفير آتش را مى شنوم و در گوش خود، حسّ مى نمايم . (چون سخن جوان به اين جا رسيد) پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روى به اصحابش ‍ نمود و فرمود: اين بنده اى است كه خداوند دلش را به ايمان نورانى فرموده است . سپس رو به آن جوان كرد و بدو فرمود: خود را بر همين حال حفظ كن !
جوان عرض كرد: اى رسول خدا! من استدعا دارم كه از خداوند طلب نماييد، تا در ركاب شما به شهادت رسم .
پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خواسته او را اجابت نمود و از خداوند، شهادت او را طلبيد. بدين ترتيب ، آن جوان مدتى بعد در يكى از غزوات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس از نه نفر شهيد به شهادت رسيد، كه او شهيد دهمين بود.(62) (63)

اثر سجده طولانى
على عليه السلام فرمود: اصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم را ديده ام و يكى از شما را نبينم كه مانند ايشان باشد؛ زيرا آنان ژوليده مو و غبار آلود بودند و شب را بيدار به سجده و قيام مى گذراندند، گاهى پيشانى و گاهى گونه هاى خود را به خاك مى نهادند و از ياد بازگشت و مرگ و قيامت ، مانند اخگر و آتش پاره سوزان مى ايستادند و مضطرب و نگران بودند؛ پيشانى هايشان بر اثر طول سجده مانند زانوهاى بز، پينه بسته بود. هرگاه ذكر خداوند سبحان به ميان مى آمد، از ترس عذاب و كيفر، و اميد به ثواب و پاداش ، اشك از چشمانشان جارى مى گشت ، به طورى كه گريبانشان تر مى شد و مى لرزيدند؛ مانند درخت كه در روز وزيدن تندباد مى لرزد.(64)

تفسير صمد
ابن وهب قرشى نقل مى كند، كه از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: ((گروهى از فلسطين نزد امام باقر عليه السلام آمدند و از آن حضرت درباره مسايلى پرسش نمودند و حضرت به آنها پاسخ فرمود. سپس درباره الصمد پرسش ‍ نمودند. آن حضرت فرمود: تفسير صمد در خود كلمه الصّمد است . اءلف ، دليل بر انيّت خداست كه فرموده شهد الله انه لا اله الا هو، و اين اشاره است به اين كه او از آن كه حواس بتوانند به ادراكش آورند، غايب است . لام ، دليل بر الهيت اوست به اين كه او از آن كه حواس بتوانند به ادراكش آورند، غايب است . لام ، دليل بر الهيت اوست به اين كه او خداست ... چه ، تفسير اله اين است كه كسى كه مردم را از درك ماهيت و چگونه گى اش با حس و خيال باز مى دارد و آنان را حيران مى كند)). تا اين كه فرمود: ((هر وقت شخصى در ماهيت بارى تعالى و كيفيت او فكر كند، درمانده شده ، متحيّر مى گردد...))
انيت از انّ مشتق است . چنان كه از فرمايش امام باقر عليه السلام كه نيكو فرموده است ، به دست مى آيد كه انيّت همان قول خداى عزّوجلّ: شهد الله اءنه لا اله الا هو است و تعبير از وجود به انيت و از حدود به ماهيت يا مائيت در سخنان و زبان اهل الله كم نيست .
ظهور تمام ماهيات به وسيله وجود است و به خودى خود نورانيتى ندارند و بلكه در ذات خود نيستى محض و تاريكى محض مى باشند و نور خود را از غير خود، يعنى وجود كسب كرده اند؛ چون خداوند متعال حدّ و نهايتى ندارد، ماهيتى نيز در مورد او متصور نيست . و والاتر و بالاتر از اين است كه هم جنس ‍ مخلوقاتش باشد. در حديث آمده است كه : ((پروردگار ما، به ذات خود نورانى است . حىّ الذات ، قادر الذات و عالم الذات است . هر كس بگويد: او قادر به قدرتى و عالم به علمى و حىّ به حياتى است ، در كنار خداوند متعال ، خداى ديگرى را شريك گرفته است و بر ولايت ما نيست )).(65)

ديدن خداوند هنگام عبادت
كلينى در كافى به اسنادش از امام صادق عليه السلام نقل مى كند: حبرى (عالم يهودى ) خدمت امير مؤ منان رسيد و پرسيد: اى امير مؤ منان ! آيا هنگام عبادت ، پروردگارت را ديدى ؟
حضرت فرمود: واى بر تو! چشمان با مشاهده ديدگان او را نمى بينند؛ ولى قلبها با حقايق ايمان او را مى بينند.(66)

محب واقعى
شيخ صدوق در امالى ، از مفضل نقل مى كند كه گفت : ((از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: از جمله سخنان خداوند با موسى عليه السلام اين بود كه خطاب به او فرمود: اى پسر عمران ! دروغگوست كسى كه بگويد: مرا دوست دارد ولى چون شب فرا رسد، در خواب باشد. آيا محبّ، مايل نيست كه با محبوبش خلوت كند؟! اى پسر عمران ! من دوستانم را مى شناسم وقتى كه شب فرا رسد، ديده آنان ، از قلبشان متحوّل شود و عقوبتم برابر چشمانشان مجسّم گردد. از روى مشاهده مرا خطاب نمايند. و از روى حضور با من تكلّم كنند. اى پسر عمران ! از قلبت مرا خشوع ده و از بدنت خضوع و از چشمت ، در ظلمات شب ، اشك ! مرا بخوان كه قريب و محبيم خواهى يافت !)).(67)

- خدايى را كه نبينم نمى پرستم
امير مؤ منان در مسجد كوفه ، بالاى منبر خطبه مى خواند. مردى برخاست كه به او ذعلب مى گفتند، داراى زبانى بليغ در خطبه و قلبى شجاع بود. گفت : اى امير مؤ منان ! آيا پروردگارت را ديده اى ؟
حضرت فرمود: واى بر تو اى ذعلب ! من خدايى را كه نبينم ، نمى پرستم .
پرسيد: اى امير مؤ منان ! پس چگونه او را ديده اى ؟
فرمود: واى بر تو اى ذعلب ! ديدگان با مشاهده او را نمى بينند، ولى قلبها با حقايق ايمان او را مى بينند. واى بر تو اى ذعلب ! خداى من چنان لطيف است كه لطفش ‍ به وصف در نمى آيد و چنان عظيم است كه با عظمت وصف نمى گردد و چنان بزرگ كبرياست كه با بزرگى وصف نمى شود. در جلالت چنان جليل است كه با غلظت وصف نمى شود. قبل از هر چيز است و نمى شود گفت : پيش از چيزى است . بعد از هر چيز است و نمى شود به او بعد گفت . اشياء را خواسته ، اما نه با همت . درك كرده است ، اما نه با خدعه . در همه اشياست ، اما با آنها مخلوط نيست و از آنها هم جدا نيست . ظاهر است ، نه به شكل مباشرت . متجلّى است ، نه با ديدن . دور است ، نه با مسافت . قريب است نه با نزديك شدن ، لطيف است ، نه با جسم داشتن . موجود است ، نه بعد از عدم . فاعل است ، نه به اضطرار. صاحب تقدير است ، نه با حركت . زياد مى شود، نه با اضافه . شنواست ، نه با آلتى . بيناست ، نه با اءداتى . اماكن حاوى او نمى شوند و اوقات او را شامل نمى گردند صفات او را محدود نمى كنند و خواب او را نمى گيرد. هستى او از اوقات سبقت جسته ، وجودش از عدم و ازلش از ابتدا پيشى گرفته است . با خلق مشاعر فهميده مى شود كه كسى براى او مشاعر قرار نداده و با تجهيز جواهر فهميده مى شود كه جوهر ندارد و با ضد قرار دادن ميان اشيا فهميده مى شود كه او ضد ندارد و با خلق تقارن ميان اشيا فهميده مى شود كه او قرين ندارد. نور را ضد ظلمت قرار داده است و خشكى را ضد ترى و زبر را ضد نرمى ، و سردى را ضد گرمى متباين ها را با هم جمع كرده و ميان چيزهاى نزديك ، دورى افكنده است كه با تفريق ، بر مفرّق و با تاءليف ، بر مؤ لف دلالت مى كند. و اين سخن خداى تعالى است : ((و من كل شى ء خلقنا زوجين لعلّكم تذكرون )).(68)
ميان قبل و بعد، فاصله انداخت تا معلوم شود كه او قبل و بعدى ندارد و موجودات با غرايزشان گواهند كه آفريننده غريزه آنها، غريزه ندارد و با موقّت بودنشان اعلام مى كنند كه براى قرار دهنده وقت آنها وقتى نيست . ميان موجودات حجاب و مانع قرار داده تا معلوم شود ميان او و خلقش حجابى نيست . پروردگار است ، بدون اين كه خود پروردگارى داشته باشد و اله است ، بدون اين كه خود الهى داشته باشد. عالم است ، بدون اين كه معلوم باشد. سميع است ، بدون اين كه مسموع باشد)).(69)

رحمت واسعه خداوند
در حديث است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حال نماز بود كه مردى باديه نشين در نماز خود چنين مى گفت : ((خداوندا! من و محمد را مشمول رحمت خويش قرار ده و نه كسى ديگر را!))
پس چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نماز را سلام گفت ، خطاب به باديه نشين فرمود: ((رحمت واسعه الهى را تنگ كردى (محدود و سنگچين نموده اى ) (70)

انس با نماز شب
از حكيم متاءله آقا ميرزا ابراهيم زنجانى در شرح احوال ميرزاى جلوه نقل شده است :
((وى پيوسته به نيم شب برخاستى و دوگانه بدرگاه يگانه گذاشتى و تا فجر برآيد به حجره اندرون به ورزش تن گذراندى . آنگاه نماز صبح كردى و از پى نوافل و تعقيبات ، سپس به تدريس نشستى تا دو ساعت مانده به ظهر و گاه مى شدى كه ناصرالدين شاه به ديدن او مى آمد و او مى فرمودى كه مرا حالى نيست و او برمى گشتى !)).(71)

نماز بر جنازه سعد بن معاذ
ديلمى در آخر باب بيست و يكم ارشاد القلوب از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه پيامبر بر جنازه سعد بن معاذ نماز خواند و فرمود: ((نود هزار فرشته كه در ميانشان جبرئيل حاضر بود در نماز او شركت جستند. از جبرئيل پرسيدم : به چه علت استحقاق يافته است كه شما بر او نماز گذاريد.
گفت : او سوره قل هو الله را دايم ، چه ايستاده و چه نشسته و چه پياده و چه سواره و در حال رفتن و آمدن مى خواند)).(72)

اهميت ذكر
نجات حضرت يونس
يونس از پيامبران بود چون به آن كشتى پر از مردم گريخت قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد و ماهى بلعيدش و او در خور سرزنش بود، پس اگر نه از تسبيح گويان مى بود تا روز قيامت در شكم ماهى مى ماند، پس او را كه بيمار بود به خشكى افكنديم و بر فراز سرش بوته كدو رويانديم و او را بر رسالت صد هزار كس فرستاديم آنها ايمان آوردند و تا زنده بودند برخورداريشان داديم .(73)

ذكر يونسى
شخصى يهودى ، اميرالمؤ منين عليه السلام را راجع به زندانى كه زندانيش را به اطراف زمين گردانيد، مورد سؤ ال قرار داد. پس آنگاه حضرت فرمود: اى يهودى ! زندانى كه زندانيش را به اطراف زمين سير داد عبارت است از ماهى معروفى كه يونس عليه السلام در شكمش محبوس گشته بود تا اين كه يونس عليه السلام در دل تاريكى ها ندا در داد و گفت : لا اله الا انت سبحانك انّى كنت من الظالمين كه در اين هنگام خداوند دعايش را اجابت كرد و به ماهى فرمان داد تا او را از شكم خود بيرون افكند. سپس ماهى وى را بر ساحل دريا انداخت .(74)

خواندن اسم اعظم در جنگ
امير مؤ منان عليه السلام فرمود: حضرت خضر را شب پيش از جنگ بدر، در خواب ديدم و به او گفتم : چيزى به من بياموز تا بر دشمنان خود فايق آيم ! او گفت : اين را بر زبان جارى ساز: يا هو يا من لا هو الا هو!
پس چون صبح شد، خوابم را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بازگفتم . ايشان فرمود: اى على ! تو اسم اعظم را آموخته اى ، پس در روز جنگ بدر همين جمله بر زبانم جارى بود.(75)

ذكر على عليه السلام در صفين
روزى امير مؤ منان قل هوالله احد را قرائت فرمود و چون از آن فارغ شد فرمود: يا هو من لا هو الا هو اغفرلى و انصرنى على القوم الكافرين .
ايشان در روز جنگ صفين همين را مى خواند و حمله مى برد.
عمار ياسر پرسيد:
اى امير مؤ منان ! اين كنايات چيست كه مى گويى ؟
فرمود: اسم اعظم و پايه توحيد خداست . آن گاه قرائت كرده است شهد الله انه لا اله الا هو و نيز آخر سوره حشر را، سپس از مركب خود پياده شد و چهار ركعت نماز، قبل از زوال ظهر خواند)).(76)

- ذكر در شب
علاء بن كامل گويد: شنيدم كه امام صادق عليه السلام (در حالى كه به فرموده خداوند در آخر سوره اعراف نظر داشت ) مى فرمود: شب هنگام ، با حال زارى و بيم ، بدون آنكه آوايت را آشكار كنى ، پروردگارت را در ضميرت ياد كن (و بگو): لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيى و يميت و يحيى و هو على كل شى ء قدير علاء بن كامل گويد: من به حضور شريف امام عرضه داشتم كه جمله ((بيده الخير)) را در اين ذكر نياورديد. (چطور است اين را هم بر آن بيافزائيم ؟) آنگاه حضرت فرمودند: گرچه خير بدست خداست . ولى تو آنچه را كه گفتم ، همانطور (بدون آنكه چيزى بر آن بيافزايى ) ده بار بگو. و نيز هنگام برآمدن آفتاب و هنگام فرو شدن آن ده بار بگو: اعوذ بالله السميع العليم .(77)

خواندن ذكر يونسى
مرحوم استاد علامه طباطبايى فرمودند كه مرحوم قاضى (استاد آن جناب عارف عظيم و سالك مستقيم حضرت آيت الله حاج سيد على قاضى تبريزى ) اول دستورى كه مى دادند ذكر يونسى بود ( لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين - انبياء 88) كه در مدت يك سال در وقت خاص به حالت سجده ت بار خوانده شود.(78)

ياد خداوند در دل
و نيز روايت فرموده است كه : قال الله عزّوجلّ لعيسى عليه السلام : يا عيسى اذكرنى فى نفسك اذكرك فى نفسى ، و اذكرنى فى ملاك اذكرك فى ملاء خير من ملا الا دميّين . يا عيسى اءلن لى قلبك و اءكثر ذكرى فى الخوات . و اعلم اءن سرورى اءن تبصبص الى ، و كن فى ذلك حيا و لا تكن ميتا.
خداوند عزّوجلّ به عيسى عليه السلام چنين فرمود: اى عيسى مرا در ضميرت ياد كن تا ترا در ضميرم ياد كنم . مرا در ميان پيروانت ياد كن تا ترا در گروهى بهتر از گروه آدميان ياد كنم . اى عيسى دلت را برايم رام ساز و در خلوت ها زياد به ياد من باش و بدان خشنودى من در اين است كه به من روى آرى و از خود، شكستگى نشان دهى و (مواظب باش ) تا در اين عمل زنده باشى (و صادقانه پيش آيى ) نه آنكه مرده وار عمل كنى (و حركاتت همچون جسدى فاقد روح باشد).(79)

خوشا به حال آنان
ثقة الاسلام كلينى در كتاب دعاى اصول كافى از امام صادق عليه السلام نقل مى نمايد كه جبرئيل به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت : ((خوشا به حال كسى از امت تو كه بگويد: لا اله الا الله وحده وحده وحده شيخ صدوق نيز اين روايت را در باب ثواب موحدان و عارفان ، در كتاب توحيد از امام باقر عليه السلام نقل كرده است . (80) (81)

علت صلوات فرستادن
از مناظرات علامه حلى باسيد موصلى كه پرسيد چرا صلوات بر آل محمد مى فرستيد؟ فرمود: الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انالله و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة . سيد گفت : چه مصيبتى بر آل محمد وارد شد؟ فرمود: وجود مانند تو فرزند، بدترين مصيبهاست .(82)

باغ هاى بهشت
در زبان و قلب و در همه حال به ياد خدا بودن .
نقل است كه پيامبر اكرم فرمود: ((در باغهاى بهشت بخراميد!))
پرسيدند: ((باغهاى بهشت چيست ؟))
فرمود: ((ذكر خدا در صبح و شب . پس به ياد و ذكر خدا باشيد. هر كس كه خواهد بداند، چه قدر و منزلتى نزد خداى دارد، بنگرد كه قدر و منزلت خداى نزد او چقدر است ؟ چون خداوند بنده اش را همان اندازه قدر مى نهد، كه بنده او را. بدانيد كه بهترين و پاكيزه ترين و والاترين اعمالتان نزد خداوند، و بهتر از هر چيزى كه خورشيد بر آن تابيده است ، ذكر و ياد خداوند سبحان است . خداى تعالى فرموده است : من همنشين كسى هستم كه به ذكر و ياد من باشد، و چه منزلت و ارزشى بالاتر از همنشينى با خداى سبحان ؟!)).(83) (84)

پناه به ذكر الهى
در تاءثير اين ذكر شريف يعنى لا اله الا انت سبحانك انّى كنت من الظالمين به سه جمله فاستجبنا له ، و نجيناه من الغّم ، و كذلك ننجى المؤ منين دقت به سزا اعمال گردد، به خصوص به جمله اخير كه مفاد آن عام است كه وعده فرموده است شامل همه مؤ منين مى باشد، و با جمع محلى به الف و لام و فعل مضارع كه دال بر تجدد زمان و حصول تدريجى آن براى ابد است تعبير فرموده است ، فتبصّر.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: در شگفتم براى كسى كه از چهار چيز بيم دارد، چگونه به چهار چيز پناه نمى برد؟
در شگفتم براى كسى كه ترس بر او غلبه كرده ، چگونه به ذكر حسبنا الله و نعم الوكيل پناه نمى برد. زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل به دنبال ذكر ياد شده فرمود: پس (آن كسانى كه به عزم جهاد خارج گشتند و تخويف شياطين در آنها اثر نكرد و به ذكر فوق تمسك جستند) همراه با نعمتى از جانب خداوند (عافيت ) و چيزى زائد بر آن (سود در تجارت ) بازگشتند و هيچگونه بدى به آنان نرسيد.
و در شگفتم براى كسى كه اندوهگين است ، چگونه به ذكر لا اله الا انت سبحانك انّى كنت من الظالمين پناه نمى برد. زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل به دنبال ذكر فوق فرمود: پس ما (يونس را در اثر تمسك به ذكر ياد شده ) از اندوه نجات داديم و همين گونه مؤ منين را نجات مى بخشيم .
و در شگفتم براى كسى كه مورد مكر و حيله واقع شده ، چگونه به ذكر اءفوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد پناه نمى برد. زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل به دنبال ذكر فوق فرمود: پس خداوند (موسى را در اثر ذكر ياد شده ) از شر و مكر فرعونيان مصون داشت .
و در شگفتم براى كسى كه طالب دنيا و زيبايى هاى دنياست ، چگونه به ذكر ((ما شاءالله لا قوة الا بالله )) پناه نمى برد. زيرا به تحقيق شنيدم كه خداوند عزوجل بعد از ذكر ياد شده (از زبان مردى كه فاقد نعمتهاى دنيوى بود، خطاب به مردى كه از آن نعمتها بهره مند بود) فرمود: اگر تو مرا به مال و فرزند، كمتر از خود مى دانى پس اميد است خداوند مرا بهتر از باغ تو بدهد...

دعا(85)
دعاى موسى عليه السلام
در حكايت شانزدهم باب سوم گلستان سعدى آمده است :
موسى (على نبينا و عليه السلام ) درويشى را ديد كه از برهنگى به ريگ اندر شده ، گفت : يا موسى دعايى كن تا حق تعالى مرا كفافى دهد كه از بى طاقتى به جان آمده ام .
موسى دعا كرد و برفت ، پس از چند روز كه از مناجات بازآمد مر او را ديد گرفتار و خلقى انبوه بر او گرد آمده ، گفت : چه حالتست ؟
گفتند: خمر خورده و عربده كرده و كسى را كشته و اكنون به قصاصگاهش ‍ مى برند... (86)

عام بودن دعا
جناب استاد علامه حسن زاده آملى فرمودند: رساله اى در امامت نوشتم چون به پايان رسيد آن را به حضور شريف استاد علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان رضوان الله تعالى عليه ارايه دادم ، مدتى در نزد او بود و لطف فرمودند و يك دوره تمام آن را مطالعه فرمودند. در يك جاى آن رساله دعاى شخصى درباره خودم كرده بودم كه بار خدايا مرا به فهم خطاب محمدى صلى الله عليه و آله و سلم اعتلاء ده . در هنگام رد رساله به اين جانب فرمود: آقا! تا من خودم را شناختم دعاى شخصى در حق خودم نكردم بلكه دعايم عام است .(87)

دعاى ندبه
برادر مهدى در محضر علامه حسن زاده شروع به صحبت كردند و گفتند: دوستان ما بحمدالله چندين سال است جلسه دعاى ندبه اى دارند و صبحهاى جمعه دور هم جمع مى شوند و دعاى ندبه مى خوانند ولى آن چنان حالى كه بايد داشته باشيم ، نداريم ، چه كنيم كه يك حال و انقلاب درونى در ما ايجاد شود كه اقلا دعاها را با سوز و گداز بيشترى بخوانيم ؟ شما بفرماييد چه كنيم ؟
استاد با لبخند خاصى فرمودند: آقا جان دعاى ندبه بخوانيد، بله بايد دعاى ندبه خواند!! راه همين است آقا، البته استقامت داشته باشيد، ول نكنيد، خسته نشويد، استقامت و مداومت را در حد وجوب داشته باشيد، راه رسيدن به حقيقت مجاز است . شما مجاز را قنطره حقيقت بگيريد، من در يك غزل - البته به دروغ ! گفته ام : ((به حقيقت برسيدم ولى از راه مجاز)). سعى كنيد عملا كار كنيد، رفتارتان را پاك كنيد: كونوا لنا زينا و لاتكونوا لنا شينا.(88)

دعاى كميل
كميل مى گويد: با مولايم اميرالمؤ منين در مسجد بصره نشسته بودم و اصحابش با او بودند، به بعضى از آنان گفت : معنى قول خداى عزّوجلّ فيها يفرق كل امر حكيم چيست ؟
امام فرمود: شب نيمه شعبان است ، سوگند به كسى كه جان على در دست او است هيچ بنده اى نيست مگر اين كه جميع خير و شر براى او در اين شب تا همان شب آينده مقسوم است ، و هر بنده اى كه اين شب را احياء كند و دعاى خضر عليه السلام را بخواند دعاى او به اجابت مى رسد، پس چون حضرت منصرف شد و مراجعت فرمود، شب به خدمت او رفتم همينكه مرا ديد پرسيد كه اى كميل چه مى خواهى و چه چيز سبب آمدن تو شده است ؟ گفتم : يا اميرالمؤ منين عليه السلام به طلب دعاى خضر آمده ام . فرمود: بنشين اى كميل چون اين دعا را حفظ كردى در هر شب جمعه يا در هر ماه يك بار و يا در سال يك بار و يا در عمر يك بار بخوان تا از بدى ها بازداشته شوى و يارى شده و روزى داده شوى و هرگز از آمرزش محروم نمانى ، اى كميل طول صحبت تو با ما موجب شد كه چنين نعمت و عطايى را به تو ببخشم .
چقدر كميل همّت و عزم داشت ، چقدر عشق و شوق داشت ، چقدر تشنه و طالب بود كه تا چيزى سراغ گرفت در راه تحصيل آن شد، و شب به خدمت امام رسيد و دعاى خضر را از آن جناب طلب كرد و از آن حسن طلبش و صفاى سريره و هدف مقدسش چنين سفره پربركت دعاى خضر عليه السلام را براى همه اهل حال و دعا و مردم صاحب دل گسترده است و چنين اثر قيم و قويم را از خود به يادگار گذاشته است و دعاى خضر را دعاى كميل كرده است ، آرى بايد گدايى كرد كه جواد گدا مى خواهد.
بانگ مى آيد كه اى طالب بيا
جود محتاج گدايان چون گدا
جود محتاج است و خواهد طالبى
هم چنان كه توبه خواهد تايبى
جود مى جويد گدايان و ضعاف
هم چو خوبان كاينه جويند صاف
روى خوبان ز آينه زيبا شود
روى احسان از گدا پيدا شود
و امام عليه السلام به كميل فرمود: طول صحبت تو با ما موجب احسان چنين عطايى شده است پس پيدا است كه كميل خيلى ملازم آن حضرت بود.(89)

پيرزن به بهشت نمى رود!
مروى است صفيّه بنت عبدالمطلب كه عمه حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم است ، روزى نزد حضرت آمد در حالى كه پير شده بود، گفت : يا رسول الله دعا كن تا من به بهشت روم .
حضرت بر سبيل طيب فرمود كه : زنان پير به بهشت نخواهند رفت .
صفيه از مجلس حضرت برگشت و مى گريست . حضرت تبسم فرمود و گفت : او را خبر دهيد كه اول پيرزنان جوان شوند، آن گاه به بهشت روند و اين آيت بخواند: انا انشاءنا هنّ انشاء فجعلنا هن ابكارا. (90)
يعنى به درستى كه ما بيافريديم زنان را در دنيا آفريدنى پس خواهيم گردانيد ايشان را دختران بكر و دوشيزه در آخرت كه ايشان را به بهشت در آريم .(91)

دعاى ابوذر
چنان كه ابن بابويه - عليه الرحمة - از امام صادق عليه السلام به سند معتبر روايت كرده است كه روزى ابوذر - سلام الله عليه - بر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گذشت ، جبرييل به صورت دحيه كلبى در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته و سخنى در ميان داشت ؛ ابوذر گمان كرد كه دحيه كلبى است و با حضرت حرف نهانى دارد، بگذشت .
جبرييل گفت : يا رسول الله ابوذر بر ما گذشت و سلام نكرد؛ اگر سلام مى كرد، ما او را جواب سلام مى گفتيم ، به درستى كه او را دعايى هست كه در ميان اهل آسمانها معروف است ؛ و چون من عروج كنم ، از وى سؤ ال كن .
چون جبرييل برفت ، ابوذر بيامد. حضرت فرمود كه اى ابوذر، چرا بر ما سلام نكردى ؟
ابوذر گفت : چنين يافتم كه دحيه كلبى در حضورت بود و براى امرى او را به خلوت طلبيده اى ، نخواستم كلام شما را قطع كنم .
حضرت فرمود كه جبرييل بود و چنين گفت ، ابوذر بسيار نادم شد. حضرت فرمود: چه دعاست كه خدا را به آن مى خوانى كه جبرييل خبر داد كه در آسمانها معروف است ؟
گفت اين دعا را مى خوانم : اللّهم انّى اساءلك الايمان بك و التصديق بنبيك و العافية من جميع البلاء والشّكر على العافية و الغنى عن شرار النّاس .(92)

اجابت دعاى حضرت يونس عليه السلام
از امام باقر عليه السلام روايت شده كه حضرت فرمود: يونس عليه السلام سه روز در شكم ماهى درنگ كرد و در تاريكى هاى سه گانه - تاريكى شكم ماهى ، تاريكى شب ، تاريكى دريا - ندا در داد و گفت : لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ، آنگاه خداوند دعايش را اجابت كرد و سپس ماهى وى را بر ساحل افكند.(93)

قرآن
على عليه السلام آيات نازل شده را مى نوشت
حديثى كه ثقة الاسلام آن را در باب اختلاف الحديث از اصول كافى به سند خودش از سليم بن قيس هلالى در حديثى طولانى از اميرالمومنين عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت در پاسخ او مفصلا مطالبى بيان نموده تا اينكه فرمود: و بر پيغمبر خدا عليه السلام هيچ آيه قرآنى نازل نمى شد جز آن كه برايم مى خواند و بر من ديكته مى نمود، و من به خطّ خود مى نوشتم و تاءويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاصّ و عام آن را به من آموخت و از خدا خواست كه به من نيروى به خاطر سپردن آن را عطا كند، از آن زمان كه آن دعا را درباره من كرد هر آيه اى از كتاب خدا را كه به من آموخت ، و هر عملى را كه به من ديكته نمود و من نوشتم فراموش نكردم ، و آنچه را خدا به او آموخت از حلال و حرام و امر و نهى كه بوده يا خواهد بود، و هيچ كتابى كه بر پيغمبرى قبل از او نازل شده بود درباره طاعت و معصيت نماند الا آن كه به من ياد داد. و من حفظش كردم و يك حرف آن از خاطرم محو نشد، آنگاه دست خود را بر سينه من نهاد و از پروردگار خواست كه قلبم را از علم و فهم و حكمت و نور پر كند.
من گفتم : اى رسول خدا پدر و مادرم فدايت ، از آن هنگام كه آن درخواست را از خدا درباره من نمودى چيزى از ياد نبرم ، و آنچه را هم ننوشتم از دستم نرفته است ، آيا پس از اين ترس فراموشى برايم دارى .
فرمود: نه ، من از فراموشى و نادانى نسبت به تو بيمناك نيستم .(94) (95)

اولين گرد آورنده قرآن
على عليه السلام نخستين جمع آورى كننده قرآن است .
ابن المنادى گويد: حسن العباسى به من حديث كرد، گفت خبر داده شدم از عبدالرحمان بن ابى حمّاد، از حكم بن ظهير سد و سى ، از عبد خير، از على عليه السلام كه هنگام درگذشت پيغمبر آن حضرت مشاهده كرد، مردم سست و مضطرب شده اند و فال بد مى زدند، پس سوگند خورد كه تا قرآن را جمع نكند رداء خود را بر دوش نگيرد، لذا سه روز از خانه بيرون نيامد تا قرآن را جمع كرد، و آن نخستين مصحفى است كه در آن قرآن از صفحه دل على عليه السلام به صفحات كاغذ منتقل شده و در آن جمع گرديده است .(96)

تكرار آيات قرآن در نماز
سيد بن طاووس در ((فلاح السّائل )) مى گويد: ((امام صادق عليه السلام در نماز بود كه از هوش رفت . چون به هوش آمد پرسيدند كه سبب آن حال چه بود؟
سخنى به اين مضمون فرمود: آيات قرآن را تكرار مى كردم تا به حالى رسيدم كه گويى آنها را از زبان آن كسى كه آيات را به كشف و عيان نازل فرموده است ، شنيدم . پس قوّه بشرى ، تحمّل مكاشفه جلالت و شكوه الهى را نياورد.(97)

تجلّى آيه و سوره در قيامت
يعقوب احمر گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم كه دين زيادى بر عهده دارم ، و اين سبب شد كه قرآن از من سلب شد و آن را از دست داده ام . امام فرمود: قرآن ، قرآن ؛ همانا كه آيه و سوره اى از آن در قيامت مى آيد كه هزار درجه در بهشت صعود مى نمايد و مى گويد اگر مرا حفظ مى نمودى ترا بدينجا مى رساندم .(98)

شكايت سوره هاى قرآن در قيامت
يعقوب احمر گفت به امام صادق عليه السلام عرض كردم : فدايت شوم ، اندوه ها و چيزهايى مرا رسيده است كه هيچ خيرى برايم نمانده است مگر اينكه طايفه اى از آن را از دست داده ام ، حتى قرآن هم طايفه اى از آن را از دست داده ام . يعقوب گفت تا قرآن را آنچنان ياد نمودم ، امام در آن هنگام بيتاب شد و فرمود: همانا كه مرد سوره اى از قرآن را فراموش مى كند، پس آن سوره روز قيامت در نزد آن مرد آيد تا از درجه اى از بعض درجات بر او مشرف شود و بدو سلام گويد، و مرد جواب سلام دهد، پرسد تو كيستى ؟ گويد: من آن سوره اى هستم كه مرا تباه كردى و رها نمودى ؛ آگاه باش اگر به من تمسك مى نمودى ، تو را به اين درجه مى رسانم .(99)

معنى قرآن ز قرآن پرس و بس
ابوالقاسم كوفى در كتاب ((تبديل )) گفته است ((اسحاق كندى در زمان خود فيلسوف عراق بود. در خانه خود نشست و عزلت اختيار كرد و شروع كرد به نوشتن تناقضات قرآن . روزى يكى از شاگردان او خدمت امام ابومحمد صلى الله عليه و آله و سلم رسيد. حضرت به او فرمود: آيا در ميان شما مرد رشيدى نيست كه استادتان كندى را از اشتغالى كه درباره قرآن شروع كرده ، باز دارد؟
شاگرد گفت : ما شاگرد او هستيم ؛ چگونه مى توانيم در اين مساءله و يا غير آن به او اعتراض كنيم ؟
حضرت فرمود: مى توانى آن چه را مى گويم به او برسانى ؟
گفت : آرى .
آنگاه حضرت فرمود: نزد او برو و با او نرمى كن و انس بگير و در هدفش ‍ يارى اش كن . وقتى ميانتان انس برقرار شد، بگو: مساءله اى براى من پيش آمده كه مى خواهم از تو بپرسم . او از تو خواهد خواست كه بپرسى در اين هنگام بگو: اگر گوينده قرآن نزد تو آيد، آيا جايز است كه مرادش از آن غير اين معانى باشد كه تو اراده كرده اى ؟ او خواهد گفت : آرى ، شخص مى تواند وقتى كه چيزى را شنيد، از آن معنايى را بفهمد وقتى كه به تو جواب مثبت داد، بگو: از كجا معلوم ؟ شايد (از قرآن ) جز آن چيزى كه تو اراده كرده اى قصد كند و به غير معانى خود وضع نمايد.
آن شخص نزد كندى رفت و با او الفت گرفت تا اين كه اين مساءله را به او القا كرد.
كندى گفت : اين مطلب را دوباره تكرار كن ! و او تكرار كرد پس كندى فكر نمود و ديد آرى ، اين مساءله در لغت احتمال دارد و ممكن است )).(100)

آگاهى از قرآن
در جنگ احد، بر اثر بى احتياطى و گوش به فرمان نبودن چند نفر، تعدادى از سلحشوران اسلام به درجه رفيعه شهادت رسيدند، مدينه ، منطقه كوهستانى است ، مردم در زمان جنگ خسته و جراحت ديده اند، علاوه بر اين كه عدد مسلمانها هم كم بود، قبر كندن در سرزمين كوهستانى دشوار است ، رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم دستور فرمود هر چند شهيد را در يك قبر بسپارند، فرمود: هر يك از آنها كه علم و آگاهيش به قرآن بيشتر است و بيشتر آن را حافظ است ، بدن او را جلوى ديگرى قرار دهند. آرى هر كه عالم تر و آگاه تر و قرآنى تر است ، حتى بدنش هم بايد قبله آن ديگرى باشد فخيرها اءوعاها (101)

دعاى پيامبر (ص ) بر حضرت على (ع )
((در كافى از على عليه السلام آمده است : و در هر روز و هر شب ، يكبار بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد مى شدم و ايشان با من خلوت مى كرد و هر چه مى كرد من نيز بودم . و اصحاب رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى دانند كه بيش از آن كه من به خانه حضرت روم ، او به خانه من آمد و بعضى اوقات كه بر او وارد مى شدم در خانه با من خلوت مى كرد، و زنان خود را از اتاق بيرون مى ساخت ، و چون به خانه من مى آمد و با من خلوت مى نمود، نه فاطمه و نه احدى از فرزندانم را بيرون نمى كرد. و چون پرسش مى كردم جواب مى داد و چون سكوت مى كردم و مسايلم پايان مى يافت ، ايشان شروع به سخن مى كرد، و هيچ آيه اى بر رسول خدا نازل نشد جز آن كه آن را بر من قرائت مى كرد و بر من املا مى فرمود و من با خط مى نوشتم و تاءويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عامش را به من مى آموخت .
برايم از خداوند درخواست نمود كه در فهم و حفظ آن موفق شوم ، لذا هيچ آيه اى را از كتاب خدا و هيچ علمى را كه بر من املا فرمود و من نوشتم ، از زمانى كه برايم دعا فرمود فراموش نكرده ام و او (در آموختن من ) هيچ چيزى را كه خداوند بدو آموخته بود، از حلال و حرام و امر و نهى ، كان اءو يكون ، و هيچ كتابى كه پيش از او نازل شده ، از طاعت و معصيت ، ترك نكرد جز آن كه آن را به من آموخت و من حفظش كردم ؛ پس حتى يك حرف از آن را نيز فراموش نكردم . دستش را بر سينه ام نهاد و از خداوند درخواست نمود كه قلبم مملوّ از علم و حكمت و نور شود.
من خطاب به ايشان عرض كردم : اى رسول خدا! پدر و مادرم به فدايت ! از زمانى كه مرا دعا فرموده ايد، چيزى را فراموش نكرده و چيزى بر من فوت نشده است . آيا به نظر شما از اين پس من چيزى را فراموش خواهم كرد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خير! نه بر تو بيم فراموشى خواهم داشت و نه جهل )).(102)

رعايت حدود قرآن
آقاى الهى قمشه اى استاد ما كه حقّا خودش را خوب ادب كرده بود، بد دهن نبود، گاهى از اين عارف نماها و درويش مسلكها ناراحت كه مى شد، مى گفت : اين ((خواهر نامردها! اين موپرستها و بوقعلى شاها و... )) كار را خراب كرده اند!
بله آقا اين علوم استاد مى خواهد، درس خواندن لازم دارد. من يك موقعى از يكى از خيابانهاى تهران عبور مى كردم ، آقايى جلو آمد و گفت : جناب شيخ ، چند تا سؤ ال قرآنى دارم آيا جواب مى دهيد؟ گفتم : ايستادن كه صلاح نيست ، در حال راه رفتن حاضرم آن چه مى دانم بگويم ! شروع كرد به خواندن چند آيه از قرآن امّا با غلطهاى بى شمار و فاحش ! گفتم : آقاى عزيز آيات را صحيح نخوانديد، صحيح آن اين است كه من مى خوانم ! بلافاصله با حالت خاصى پرسيد: آقا ما الان كجا هستيم ؟! گفتم در فلان خيابان ! گفت : منظورم اين است كه در كدام منطقه جهان و در چه شهرى هستيم ؟! گفتم : يعنى چه ؟ خوب معلوم است در ايران و در تهران هستيم !! گفت : حالا اگر بگوييم : طهران يا تاهران فرقى مى كند؟ چه فرقى در واقع ايجاد مى شود؟ حالا آيات قرآن را هرگونه بخوانيم چه فرقى مى كند! گفتم : نه آقاى عزيز، الفاظ و معانى حدود خاصى دارند كه بايد آنها را رعايت كرد و چنين نيست كه شما مى گوييد.(103)

مرد روستايى حافظ قرآن
آسيد مهدى قاضى ، آقازاده آقاى قاضى بزرگ استاد علامه طباطبايى مى فرمود: كه يك مرد روستايى بى سواد، شبى در امامزاده داوود تهران خوابيد و در خواب ديد كه به او مى گويند: نوشته هاى روى ديوارها را بخوان ، گفت : نمى دانم ، گفتند: بخوان ! صبح كه از خواب برخاست ، ديد قرآن را حفظ است ! در آن عوالم ، نمى دانيم چه خبر است . نابينايى كه قرآن را از حفظ مى خواند، در جواب كسانى كه به دروغ به او گفتند، اين آيه كه مى خوانى در قرآن نيست ، كتاب قرآن را برداشت و با انگشت آيه را نشان داد و گفت : مگر كورى ؟ نمى بينى ؟!(104)

قرآن را حفظ كنيد
استاد فرمودند: دو تا طلبه آمدند پيش من ، يكى گفت : آقا من دارم ديوان شعر شما را حفظ مى كنم و يك مقدارى را هم حفظ كرده ام . به او گفتم برو قرآن حفظ كن ، حفظ كردن ديوان چه فايده اى دارد؟ گفت : چشم .(105)

تمسك به آيات قرآن
يعقوب احمر گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : فدايت شوم ، اندوه ها و چيزهايى مرا رسيده است كه هيچ خيرى برايم نمانده است مگر اين كه طايفه اى از آن را از دست داده ام ، حتى قرآن هم طايفه اى از آن را از دست داده ام . يعقوب گفت : تا قرآن را آن چنان ياد نمودم ، امام در آن هنگام بى تاب شد و فرمود: همانا كه مرد سوره اى از قرآن را فراموش مى كند، پس آن سوره روز قيامت در نزد آن مرد آيد تا از درجه اى از بعض درجات بر او مشرف شود و بدو سلام گويد، و مرد جواب سلام دهد، پرسد: تو كيستى ؟ گويد: من آن سوره اى هستم كه مرا تباه كردى و رها نمودى ؛ آگاه باش اگر به من تمسك مى نمودى ، تو را به اين درجه مى رساندم .(106)

- درمان با سوره يس
يكى از مشايخ روايت مى كرد كه در سوره مباركه يس اسمى هست كه به بركت آن كورى مادر زاد و پيسى برطرف مى شود، او را گفتند كه آيا اگر كسى تمام سوره را بخواند نفعى از اين مقوله كه مى گويى به او خواهد رسيد؟
جواب داد: هرگاه حكيم يك دوا را براى مرضى مقرر كرده باشد و آن دوا در دكان عطارى باشد و مريض برود تمام ادويه دكان او را بخورد آيا نفعى به او خواهد رسيد؟(107)

على عليه السلام قيم قرآن
از منصور بن حازم نقل است : ((به امام صادق عليه السلام عرض كردم : خداى متعال ، بزرگتر و با كرامت تر از آن است كه به واسطه خلقش شناخته شود، بلكه اين خلق است كه به واسطه او شناخته مى شوند.
امام عليه السلام فرمود: سخنت درست است !
عرض كردم : كسى كه مى داند او را خدايى است ، سزاوار است كه اين را نيز بداند كه همان خدا را، رضا و سخطى است و رضا و سخطش جز به واسطه وحى و يا رسول شناخته نشود؛ پس آن كه خود، پيامبر و رسول نيست ، بايستى به جستجوى پيامبر باشد و چون او را جويد، در خواهد يافت كه پيامبران ، حجت خدايند و طاعتشان واجب و فرض است . من از مردم پرسيدم : آيا نمى دانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، حجت خداوند بر خلقش بود؟
مردم گفتند: آرى !
گفتم : حال كه ايشان رحلت فرموده ، حجت كيست ؟
گفتند: قرآن ، حجت است ! من نيز به قرآن رجوع كردم ، ولى دريافتم كه مرجييان و قدريان و حتى زنديقى كه ايمانى ندارد، در (معانى ) آن اختلاف نظر دارند و هر كدام براى تفوق و پيروزى بر ديگرى از آن بهره مى جويند! پس دريافتم كه قرآن جز به قيّمى كه هر چه او درباره قرآن بگويد حق است ، حجت نخواهد بود. از آنان پرسيدم : قيّم قرآن كيست ؟
پاسخ دادند: ابن مسعود! او قرآن را خوب مى داند و همچنين عمر و حذيفه !
گفتم : آيا تمامش را مى دانند؟
پاسخ دادند: خير!
پس كسى جز على عليه السلام را نيافتم كه بگويند او تمام قرآن را مى داند. چون مساءله اى پيش آيد، همه مى گويند: نمى دانم ! نمى دانم ! ولى آن على عليه السلام است كه مى فرمايد: مى دانم .
پس گواهى مى دهم كه على عليه السلام ، قيم قرآن بوده ، اطاعت از او واجب است و او بعد از رسول صلى الله عليه و آله و سلم ، حجت خداست بر مردم ، و آن چه او درباره قرآن گويد، حق است .
پس امام فرمود: خدايت رحمت كند!...)).(108) (109)

فضيلت سوره واقعه
عبدالله بن مسعود از صحابه بزرگ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود، وقتى مريض شد كه در همان مريضى رحلت كرد عثمان بن عفان بر او وارد شد كه از او عيادت كند.
عثمان از او پرسيد: شكايت تو چيست ؟
گفت : گناهان من .
گفت : چه مى خواهى ؟
گفت : رحمت رب خودم را.
گفت : آيا طبيب را دعوت نمى كنى ؟
گفت : طبيب مريضم كرد.
گفت : آيا امر ندهيم كه تو را عطايى كنند؟
گفت : آن وقت كه بدان محتاج بودم مرا از آن بازداشتى و الان به من عطا مى كنى كه از آن مستغنى ام ؟
گفت : عطا براى دخترانت باشد.
گفت : آنان را حاجت به عطا نيست چه اين كه من آنان را امر كرده ام كه سوره واقعه را بخوانند فانى سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول : من قراء سورة الواقعه كل ليلة لم تصبه فاقة اءبدا. رسول الله فرمود: هر كس ‍ سوره واقعه را هر شب بخواند هيچگاه تنگدستى به او روى نمى آورد.(110)

خواندن سوره توحيد
پيامبر بر جنازه سعد بن معاذ نماز خواند و فرمود: ((نود هزار فرشته كه در ميانشان جبرييل حاضر بود در نماز او شركت جستند. از جبرييل پرسيدم : به چه علت استحقاق يافته است كه شما بر او نماز گذاريد.
گفت : او سوره قل هو الله را دايم ، چه ايستاده و چه نشسته و چه پياده و چه سواره و در حال رفتن و آمدن مى خواند)).(111)

مانع ضرر دشمن
در قرآن است لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة (112) آن را علماى تركستان دليل گرفته بودند كه جز با تيغ و نيزه جنگ كردن جايز نيست ، و توپ روسى را تحريم كردند، تاجرى گفت : بايد با توپ به جنگ توپ رفت ، امير بخارا به فتواى علما او را كشت . گروهى گفتند: پيغمبر توكل بر خدا كرد ما هم تاءسى به او كنيم ، و گروهى گفتند: هر كس سوره يس بخواند از ضرر دشمن ايمن است . عبدالله عمروعاص براى آن كه خداوند اطاعت پدر را واجب كرده به امر پدر با اميرالمؤ منين عليه السلام جنگ كرد. يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا(113) و لكن يضل من يشاء و يهدى من يشاء.(114) شيخ بهايى در تعريف ملاى رومى و مثنوى وى گويد:
من نمى گويم كه آن عالى جناب
هست پيغمبر ولى دارد كتاب
مثنوى او چو قرآن مدل
هادى بعضى و بعضى رامضل (115)

درجات بهشت
حفص گفت : از امام هفتم شنيدم به مردى مى گفت : آيا بقاى در دنيا را دوست دارى ؟ آن مرد گفت : آرى . امام فرمود: براى چه ؟ گفت : براى قرائت قل هوالله احد. امام پس از ساعتى سكوت از آن مرد، فرمود: اى حفص ، هر كس از اولياء و شيعيان ما بميرد و قرآن را نيكو نداند، در قبرش قرآن را به او تعليم مى نمايند تا خداوند درجه او را به علم قرآن بالا ببرد؛ چه اين كه درجات بهشت بر قدر آيات قرآن است . به او مى گويند: بخوان قرآن را و بالا برو. پس ‍ مى خواند و بالا مى رود.(116)

بسم الله
استعاذه به خدا
((محمد تقى عليه السلام از على بن ابيطالب عليه السلام روايت مى كند كه حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا به يمن فرستاد؛ پس به وصيت ، مرا گفت : اى على ! هر كس استخاره كند ضرر نكند و هر كس استشاره كند پشيمان نشود. اى على ... به نام خدا استعاذه كن ! چرا كه خداوند متعال ، بسم الله را بر امت من در صبحگاهان مبارك گردانيد، و مى فرمود: هر كس در راه خدا براى خود دوستى برگزيند، خداوند در بهشت براى او خانه اى برگزيند.(117)

عبور از دريا توسط بسم الله
جناب ثقة الاسلام كلينى در كتاب شريف اصول كافى از امام صادق عليه السلام روايت فرموده است كه : شخصى همراه حضرت عيسى عليه السلام بود تا به دريا رسيدند و با حضرت بر روى آب راه مى رفتند و از دريا مى گذشتند - اين جانى است كه در آب تصرف مى كند، اين همان جان است كه مرده را زنده مى كند، و ابراء اكمه و ابرص مى نمايد و جانهاى مرده را زنده مى كند و حيات مى دهد، و هر كسى كه به تعليم معارف حقه نفوس را احياء مى كند عيسوى مشرب است - آن شخص كه ديد بر روى آب مثل زمين هموار عبور مى كنند. در عين عبور به اين فكر افتاد كه حضرت چه مى گويد و چه مى كند كه بر روى دريا اين گونه راه مى رود، ديد حضرت مى گويد: بسم الله ، از روى عجب به اين گمان افتاد كه اگر خودش از تبعيت كامل بيرون آيد و مستقلا بسم الله بگويد مانند حضرت مى تواند بر آب بگذرد، از كامل بريدن همان و غرق شدن همان ، استغاثه به حضرت روح الله نمود، آن جناب نجاتش داد.(118)

- رفع كند فهمى به وسيله بسم الله
عالم جليل سيد يعقوب بن متولد 1176 ه‍ ق در كوه كمر مرند و متوفى 1256 در خوى ، از حفاد امام زين العابدين عليه السلام ، مقبره او در خوى مزار عموم است .
در كتاب ((اختران تابناك )) تاءليف خطيب دانشمند حاج شيخ ذبيح الله محلاتى (119) آمده است كه : در ميان كليّه علماء چنين معروف است كه سيد يعقوب در يكى از شبها جدّ بزرگوارش حضرت على بن ابى طالب عليه السلام ، را در خواب ديد و به آن حضرت از كند فهمى خود شكايت نمود، حضرت على بن ابى طالب به وى فرمود: بگو بسم الله الرحمن الرحيم . پس از اين كه بسم الله از مقام ولايت به وى تلقين شد و از خواب برخاست ديد آن چه را كه بايد بداند مى داند.(120)

- بهترين آنهاست
از امام صادق عليه السلام پرسيدم از (آيه ): سبعا من المثانى و القرآن العظيم (121) آيا مراد سوره فاتحة الكتاب است .
فرمود: ((بلى )). عرض كردم : ((بسم الله الرحمن الرحيم )) از همان هفت (آيه ) است ؟
فرمود: ((آرى آن بهترين آنهاست .))(122)

- چرا سوره برائت بسم الله ندارد
ابن عباس گويد: از على - كه خدا از او خشنود گردد - پرسيدم چرا در سر آغاز سوره برائت ((بسم الله الرحمن الرحيم )) نوشته نشده است .
در پاسخم فرمود: ((چون بسم الله ... )) پناه و زنهار است و در برائت زنهارى نيست با فرمان دست بر قبضه شمشير زدن و بر فرق مشركين كوبيدن نازل شده است .(123)

اخلاق
برترين جهاد
امام اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم پاره اى از لشكر (براى جهاد با دشمن ) فرستاد، چون بازگشتند رسول خدا بديشان گفت : خوش آمدند گروهى كه جهاد اصغر كردند و جهاد اكبر برايشان باقى است .
گفته شد: اى رسول خدا جهاد اكبر چيست ؟
فرمود: جهاد با نفس
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: برترين جهاد آن است كه كسى با نفس خود كه در ميان دو پهلوى اوست جهاد كند.(124)

- اخلاق نفسانى
امام اميرالمؤ منين على عليه السلام به يكى از دانشمندان يهود گفت : هر كس طباع او معتدل باشد مزاج او صافى گردد، و هر كس مزاجش صافى باشد اثر نفس در وى قوى گردد، و هر كس اثر نفس در او قوى گردد به سوى آن چه كه ارتقايش ‍ دهد بالا رود، و هر كه به سوى آن چه ارتقايش دهد بالا رود به اخلاق نفسانى متخلق گردد و هر كس به اخلاق نفسانى متخلق گردد موجودى انسانى شود نه حيوانى ، و به باب ملكى درآيد و چيزى او را از اين حالت برنگرداند.
پس يهودى گفت : الله اكبر! اى پسر ابوطالب ، همه فلسفه را گفته اى - چيزى از فلسفه را فروگذار نكرده اى ؟(125)

بدترين دشمنان
سعدى در باب هفتم گلستان گويد: ((بزرگى را پرسيدم از معنى اين حديث كه اءعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك ؟ گفت : به حكم آن كه هر دشمنى را كه بر وى احسان كنى دوست گردد، مگر نفس را كه هر چند مدارا بيشتر كنى مخالفت زيادت كند)).(126)

- آفت طمع
حنين ، موزه دوزى يعنى كفش دوزى از هل حيره بوده است ، مردى اعرابى خواست از او موزه اى بخرد، در بهاى آن چند بار حرف در ميانشان ردّ و بدل شد، سرانجام اعرابى با آن همه چانه زدن موزه را نخريد و حنين سخت در غضب شد و بر سر آن شد كه اعرابى را نيز به خشم آورد. چون اعرابى رهسپار شد، حنين از سوى ديگر رفته يك لنگه كفش را بر سر راه وى انداخت ، و پيش رفته لنگه ديگر را نيز بر سر راه وى نهاد، و خود در كنارى كمين كرده بنشست . چون اعرابى به لنگه نخستين برخورد كرد، گفت : اين لنگه كفش چه قدر شبيه به كفش حنين است ، اگر آن لنگه ديگر با اين بود مى گرفتمش ، چون پيش رفت و به لنگه ديگر رسيد پشيمان شد كه لنگه پيشين را ترك گفته است ، از شتر فرود آمد و زانويش ‍ را ببست و براى گرفتن موزه اول برگشت ، حنين فرصت كرده شتر را با آن چه بر او بود در ربود.
چون اعرابى به خانه خود بازگشت ، كسانش پرسيدند: از سفرت چه آورده اى ؟
گفت : دو لنگه موزه حنين را آورده ام . پس اين داستان مثل شده است براى هر كس كه از سفر خود نااميد بازگردد.(127)

ادعاى بى جا
ابن سكّيت گفته است : حنين مردى دلاور بود، نسبت خود را به اسد بن هاشم بن عبدمناف ادعاء كرد، يك جفت موزه سرخ رنگ پوشيد و نزد عبدالمطلب آمد و گفت : اى عمّ! من فرزند اسد بن هاشمم .
عبدالمطلب گفت : نه چنين است كه من پوشاك - يعنى موزه - فرزند هاشم را در تو مى بينم ، شمايل هاشم را در تو نمى يابم ، برگرد. حنين نااميد برگشت . و اين مثل شده است كه رجع حنين بخفيه (128)

مرافقت با درويشان
((با شهنشاه خواجه لولاك
گفت لاتعد عنهم عيناك ))
اشاره است به كريمه و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربّهم ج والعشى يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هويه و كان اءمره فرطا (129)
آيه در شاءن سلمان و ابوذر و صهيب و خباب و غير آنان از فقراى اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده است . و به عبارت تفسير منهج الصادقين :
جمعى از مؤ لفة القلوب چون عيينة بن حصين و اقرع بن حابس و اءمثال ايشان گفتند: يا رسول الله ما اشراف عربيم با سلمان و ابوذر و ساير فقراى مسلمانان همنشينى نتوانيم كرد، اگر تو ايشان را دور سازى ما نزديك تو آمده به تعلّم احكام شرع قيام نماييم ، آيه آمد كه صبر كن بر صحبت درويشان كه در اوقات صبح و شام براى رضاى خداى به پرستش او مى گذرانند بايد كه در نگذرد چشمهاى تو از ايشان - يعنى بايد كه نظر از ايشان بر ندارى و به غير ايشان التفات نكنى - در حالتى كه به آن نگريستن تو به غير، خواهى آرايش زندگانى دنيا را، و فرمان مبر آن را كه غافل گردانيده ايم دل او را از ياد كردن خود، و او پيروى كرده است آرزوهاى خود را و هست كار آن پيش افتاده بر حق و در گذشته از صواب ...
حافظ را در مدح درويشان غزلى بدين مطلع است : ((روضه خلد برين خلوت درويشان است ... )) و متاءله سبزوارى نيز به استقبال از حافظ غزلى بدين مطلع سروده است : ((جام جم مظهر اعظم دل درويشان
است )).(130)

- پاداش صدقه
پيامبر فرمود: كسى كه صدقه اى بدهد، براى او در بهشت دو برابر آن خواهد بود.
ابو دحداح گفت : اى پيامبر خدا من دو باغ دارم ، اگر يكى از آن دو را صدقه بدهم براى من در بهشت دو برابر آن است ؟
پيامبر گفت : آرى .
گفت : مادر دحداح و دخترم در بهشت با من اند؟
گفت : آرى ، پس بهترين يكى از آن دو باغ را به رسول الله داده است ، پس آيه نازل گشت و خداوند پاداش صدقه او را به دو هزار هزار مضاعف گردانيد.(131)

- شكايت از ظلم
مى گويند مردى قصير در نزد انوشيروان از دست كسى شكايت كرد كه فلانى به من ظلم كرده است .
انوشيروان گفت : به آدمهاى كوتاه كسى ظلم نمى تواند بكند.
گفت : آن كه به من ظلم كرد از من كوتاه تر است .
بگذريم كه حرف حرف مى آورد. و اين را هم بدان كه :
كوتاه بود فتنه سبك روح بلند
اى معتدل القامه تويى دانشمند(132)

- عمل صالح
از قصه آدم فوايد بسيار به دست آيد: خداوند پس از تعليم توحيد و نبوت و معاد مردم را به عمل صالح خواند، و عمل صالح از كسى متوقع است كه غرض الهى دارد چون هر كس اعمالش مناسب با اءهم اغرض اوست چنان كه طالب مال اگر در علم به پايه بوعلى سينا برسد با فقر خويش را بدبخت مى داند، و عمل او همه در راه مال است ؛ و آن كه همّش تحصيل رضاى خداست به غير عمل صالح آرامش دل ندارد؛ و خداوند در قصه آدم او را خليفه خود قرار داد تا غرض اءهم وى تخلّق به اخلاق الله باشد و سزاوار خليفتى اوگردد.(133)

سبب دروغ گفتن
مهدى بن منصور خليفه عباسى كبوتر باز بود، غياث بن ابراهيم حديثى به اين عبارت نقل نمود كه پيغمبر گفت : لاسبق الافى حف او حافر اءو نصل اءو جناح . يعنى گروبندى جايز نيست ؛ مگر در حيوان مركوب ، يا حربه آهن ، يا بال پرنده . مهدى ده هزار درم به او داد و چون بيرون رفت ، نگاه به پشت گردن او كرده گفت : شهادت مى دهم كه پشت گردن كسى است كه بر پيغمبر دروغ بسته ، چون پيغمبر بال مرغ را ذكر نكرده ، اين مرد خواست به ما تقرب جويد. آن گاه فرمود كبوتر را ذبح كردند و از كار خود دست كشيد كه من موجب اين دروغ شدم .(134)

خودبينى حجاب راه
شيخ سعدالدين حموى سوار بود و به رودخانه اى رسيد و اسب از آب نمى گذشت ، امر كردند كه آب را تيره ساختند و به گل آلوده كردند و اسب در حال بگذشت فرمود: تا خود را مى ديد از اين وادى عبور نمى توانست كرد.(135)

روزه سكوت
در روايت است كه حضرت عيسى (على نبينا و آله و عليه السلام ) به حواريون خود، دستور ((صوم سكوتى )) داد كه افطار آن ((موت )) باشد! ما از بس ‍ جفنگ مى گوييم ، دلمان را زنگ فرا گرفته است ! باز در روايت است كه حضرت آدم عليه السلام ، با عده اى از اولادش نشسته بود و همه مشغول و سرگرم حرّافى و صحبت بودند، يكى از ايشان پرسيد كه شما چرا سخن سخن نمى گوييد، شما هم حرفى بزنيد! حضرت آدم عليه السلام فرمود: ما كه از بهشت خارج شديم ، خدا وعده اى داد كه اگر مى خواهيد دوباره به بهشت ، بازگرديد، از راه ((سكوت )) برگرديد!(136)

اخلاص در عمل
منقول است كه مرحوم حاجى سبزوارى (رضوان الله عليه ) براى عيادت بيمارى مى رفت و عده اى هم با او بودند. نزديك منزل بيمار كه رسيد، برگشت و نرفت .
اطرافيان پرسيدند: آقا چرا تا اين جا آمديد و حالا بر مى گرديد؟ آقا جواب داد: كه خطورى به قلبم كرد كه بيمار وقتى مرا ببيند، از من خوشش خواهد آمد و مى گويد كه سبزوارى ، چه انسان والا و بزرگى است كه به عيادت من بيمار آمده است . حالا برمى گردم تا هنگامى كه اخلاص اوليه را بيابم و تنها براى خدا به عيادت بيمار بيايم .(137)

- مقام رضا
استاد فرمودند: در محضر مرحوم آقاى طباطبايى كسى جراءت نداشت صحبت دنيا بكند، 17 سال ما در خدمت ايشان بوديم ، يك بار اجازه نداد كسى از دنيا و امور دنيوى صحبت كند. وقتى من يك بار از اين مقوله چيزى گفتم آن چنان زد توى دهنم كه چه بگويم !! ايشان واقعا در مقام ((رضا)) بود.(138)

بلال با اعمال درست
((مردى نزد اميرالمؤ منين عليه السلام آمد و به آن حضرت عرض كرد كه : بلال با فلانى مناظره مى كند و الفاظ وى ملحون است و آن كس عباراتش معرب و صحيح است و به بلال مى خندد. امام فرمود: اى بنده خدا اعراب و تقويم كلام براى تقويم و تهذيب اعمال است ، آن كس را اگر افعال او نادرست باشد اعراب كلامش سودى ندهد، و بلال را كه افعالش به درستى آراسته است لحن الفاظش ‍ زيانى نرساند)).(139)

پاداش صبر ايّوب

((باز چون اسب لطف را زين كرد
لقمه كرم را ملخ چين كرد
خود از او نزد عقل و راءى زرين
كرم سيمين بود ملخ زرين
در عطا چون بلاى مبلى ديد
با بلا در عطا همى خنديد
اشارت است به احوال وقايع حضرت ايوب پيامبر عليه السلام قوله سبحانه : و ايوب اذ نادى ربّه انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين فاستجبنا له فكشفنا ما به من ضر و ءاتيناه اءهله و مثلهم معهم رحمة من عندنا و ذكرى للعابدين . (140)
مفسران قرآن كريم در اين مقام رواياتى نقل كرده اند، از آن جمله در تفسير منهج الصادقين آمده است كه :
از ابن عباس مروى است كه حق تعالى جميع اولاد و اموال و مواشى وى را مضاعف به وى داد، و ابر سرخ و سفيد فرستاد تا ملخ زرين بر وى بباريد. و در احقاف آورده كه سه شبانه روز در حوالى سراى او باريد. و در حديث آمده كه هر قطره آب غسل كه از وى مى چكيد ملخ زرين شد و ايوب آن را به دست جمع كرد، وحى آمد كه اى ايوب نه من تو را مستغنى گردانيده ام و جمع اموال را با ضعف آن به تو دادم از براى چه اين را جمع مى كنى ؟
فرمود: بار خدايا چون كه اين از بدن من جدا شده كه محل ابتلاء و امتحان تست ، پس آن را بركتى و كرامتى ديگر خواهد بود و مزيت تيمن و تبرك خواهد داشت بر اموال ديگر.(141)

تحريم ربا
هشام بن حكم از امام صادق عليه السلام از سبب تحريم ربا پرسيد. حضرت فرمود: ((اگر ربا حلال مى بود، مردم تجارات و حرفه هاى مورد نياز خويش را ترك مى گفتند. پس خداوند ربا را حرام فرمود تا مردم از حرام به سوى حلال و تجارات و خريد و فروش بگريزند...))(142)

كفاره غيبت
و در كافى و نيز من لايحضره الفقيه ، از ابوعبدالله ، امام صادق عليه السلام نقل است : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را پرسيدند كه كفاره غيبت چيست ؟ فرمود: ((هرگاه به ياد شخصى كه غيبتش نموده ، افتد، براى او از خداوند طلب غفران كند.))(143)

همنشين خوب
حواريون عيساى پيامبر به او گفتند: ما با چه كسى همنشينى كنيم ؟ حضرت عيسى عليه السلام فرمود: كسى كه ديدار او شما را به ياد خدا بيندازد و وقتى به سخن مى آيد، حرف او موجب فزونى دانش شما بشود، چيزى به شما ياد بدهد... رفتار و كردار او شما را در كار آخرت ترغيب و تحريص كند.(144)

جهاد اصغر و جهاد اكبر
در كتاب اربعين علامه بهاءالدين عاملى قدس سره از حضرت امير مؤ منان روايت است كه فرمود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم گروهى از سپاهيان خويش را (به جهاد) اعزام داشت . چون بازگشتند، فرمود: ((مرحبا به قومى كه جهاد اصغر را به انجام رسانيدند و جهاد اكبر بر عهده شان باقى است .)) پرسيدند: ((اى رسول خدا! جهاد اكبر چيست ؟))
فرمود: ((جهاد با نفس )). سپس فرمود: ((برترين جهاد، آن است كه شخص با نفس خويش كه ميان دو پهلوى اوست ، به جهاد برخيزد.))(145)

گناه
- معصيت خداوند
لقمان پسرش را گفت : پسركم ! چون خواستى معصيت خداوند را مرتكب شوى ، جايى برو كه او، تو را نبيند. اين اشاره است به اين كه ، جايى را نمى يابى كه خدا تو را در آن نبيند، پس از او نافرمانى مكن ! چنانكه خداوند فرموده است : و هو معكم اينما كنتم . (146)

آثار گناه
((شخصى نزد امير مؤ منان عليه السلام آمد و گفت : اى امير مؤ منان ! از نماز شب محروم شده ام .
حضرت فرمود: گناهانت تو را مقيد كرده و دست و پايت را بسته اند)).
كلينى قدس سره در باب ذنوب از كتاب ايمان و كفر، نقل مى نمايد كه امام صادق عليه السلام فرمود: ((چون مرد گناه كند، از نماز شب محروم گردد و عمل زشت ، از چاقويى كه در گوشت فرو رود، سريعتر در كسى كه مرتكب آن شده ، فرو مى رود)).(147) (148)

- جبران نماز شب
((شخصى نزد سلمان فارسى آمد گفت : اى اباعبدالله . من توان آن ندارم كه در شب نماز به جاى آورم . سلمان گفت : در روز گناه مكن !))(149)

فسق عمار ذى كناز
ابوالفرج الاصفهانى در شرح حال عمار ذى كناز به نقل از العمرى مى نويسد:
((پس از هشام بن عبدالملك ، وليد بن يزيد مرا خواست و گفت : آيا شعرى از عمار ذى كناز در خاطر دارى ؟ گفتم : آرى ! قصيده اى از او در ياد دارم و آن را حفظ كرده ام . پس ، اين قصيده را خواندم كه : حبذا اءنت يا سلامة الفين حبذا...
خلاصه ، العمرى پس از ذكر قصيده مى گويد: وليد آن قدر خنديد كه به پشت افتاد و دست و پايش به تكان خوردن افتاد و دستور داد شراب آوردند و مرا به خواندن امر كرد. پس ، شروع به خواندن ابيات كردم و آنها را تكرار نمودم و او مى نوشيد و دست مى زد، تا آن كه مست شد. سپس ، دستور داد تا دو جامه و سى هزار درهم ، مرا دادند. پس از آن ، گفت : عمار چه مى كند؟
گفتم : زنده اى چون مرده است ، چشمش به كورى گراييده و بدنش ضعيف گشته و بى حركت . پس ، امر كرد ده هزار درهم به او بدهند.
گفتم : آيا اميرالمومنين را چيزى بگويم كه اگر آن را انجام دهد، ضررى در اين كار به او نمى رسد و اين كار از دنيا و هر چه در آن است براى عمار دوست داشتنى تر است .
گفت : اين كار چيست ؟
گفتم : او هميشه در ميخانه است و در حال مستى ؛ ماءموران وى را جلب مى نمايند و آنقدر مى زنند تا بدنش به شدت مجروح مى شود، ولى عادت خود را ترك نمى كند. بنويس كه متعرض او نشوند. وليد به عاملش در عراق نوشت كه هر يك از ماءموران كه او را در حالت مستى و غير آن نزد او آورند، دو حد بر او بزنند و عمار را رها كنند)).(150)

فرشتگان كاتب
ابوامامه ، از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده است كه فرمود: ((فرشته چپ ، شش ساعت ، قلم از نوشتن عمل بنده خطاكار يا زشتكار باز نگاه دارد. پس ‍ چنان چه پشيمان شود و از خداى بخشش طلبد، آن را ننويسد، وگرنه يك گناه بر او نخواهد نوشت .)) در روايت ديگر است : ((فرشته جانب راست ، بر فرشته جانب چپ ، امير است . پس چون بنده اى عملى نيك انجام دهد، هشت برابرش ‍ برايش بنويسد، و چون عملى زشت به انجام رساند و فرشته جانب چپ اراده كند كه آن را بنويسد، فرشته جانب راست او را گويد: باز ايست ، و او هفت ساعت باز ايستد. اگر از خداوند طلب بخشش كند، بر او چيزى ننويسد، و چنانچه چنين نكند تنها يك عمل زشت بر او نوشته شود))(151)

ويران كننده كعبه
((وليد بن يزيد بن عبدالملك بن مروان ، به كفر والحاد مشهور و عنادش آشكار بود و در اطراح و انكار دين هيچ واهمه اى نداشت . او تصميم گرفت قبه اى بر روى كعبه بسازد و در آن شراب بنوشد و در همان حال ، طواف كنندگان را نظاره كند.
روزى قرآنى را كه با خطى درشت نوشته شده بود باز كرد و آنرا به صورت هدفى در جلو نهاد و شروع نمود به تيراندازى به سوى آن و در اين حال اين شعر را زمزمه مى كرد:
تذكرنى الحساب و لست ادرى
اءحقا ما تقول من الحساب
فقل : لله يمنعنى طعامى
و قل : لله يمنعنى شرابى
و روزى چون قرآن را گشود اين آيه را ديد كه : واستفتحوا و خاب كل جبار عنيد (152)
پس قرآن را هدف تير قرار داد تا به حدى كه آن را پاره پاره كرد، و چنين مى گفت :
اتو عد كل جبار عنيد
فها اءنا ذاك جبّار عنيد
فان لاقيت ربك يوم حشر
فقل يا رب مزّقنى وليد))(153)

و اين حجاج است كه كعبه را ويران كرد و مؤ منان و خدا ترسان و اوليا و بندگان بسيارى را كشت و در دوران امارتش ، آن قدر مرتكب ظلم شد كه به حد تواتر رسيده و ضرب المثل شده است .(154)

اراده گناه و كار نيك
عبدالله بن موسى بن جعفر عليه السلام گويد: ((از پدرم پرسيدم كه آيا چون بنده اراده گناه يا كار نيك كند، دو ملك از آن خبر يابند؟ فرمود: آيا بوى خوب و بوى مستراح يكى است ؟! گفتم : خير! فرمود: چون بنده اراده كار نيك كند، نفسش ‍ خوشبو بيرون آيد. پس فرشته جانب راست ، فرشته جانب چپ را گويد: برخيز (و برو) كه او همت به كار نيك بسته است . و چون به آن عمل اقدام كند، زبانش ‍ قلم او شود و آب دهانش ، مركّب ، و آن را برايش بنويسد، و چون اراده گناه كند، نفسش بدبو بيرون آيد. پس فرشته جانب چپ ، جانب راست را گويد: باز ايست كه او همت به گناه بسته است ، و چون گناه را به انجام رساند، زبانش قلم او شود و آب دهانش مركّبش ، و گناه را بر او بنويسد .))(155)

غافل شدن
شنيدم كه ابوجعفر عليه السلام فرمود: ((اى ابانعمان ! مردم تو را فريب ندهند و از نفست غافل نكنند؛ هر چه به تو رسد همراه تو خواهد بود نه همراه آنان . روزت را به بيهودگى سپرى مكن ؛ چه همراه تو كسانى هستند كه عمل تو را ثبت مى نمايند. پس نيكوكارى كن كه هيچ چيزى را به جستجو و طلب نمى بينيم كه از عمل نيك ، كه گناه پيش را از ميان مى برد، بهتر باشد)).(156)

توبه
شرط قبولى توبه از غيبت
و از جابر نقل است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((از غيبت بر حذر باشيد؛ چه غيبت بدتر از زناست .)) سپس فرمود: ((مردى كه زنا كند و پس از آن توبه نمايد، خدايش آمرزد، ليك غيبت كننده را تا غيبت شده نبخشايد، نيامرزد.))(157)

استغفار كردن
شخصى در حضور حضرت وصىّ عليه السلام از خداوند طلب غفران نموده ، مى گويد: ((استغفرالله !)) امير مؤ منان در پاسخ مى فرمايد:
مادرت به عزايت بنشيند! آيا مى دانى كه استغفار چيست ؟!
استغفار، مقام والا مرتبگان است . استغفار نامى است كه آن را شش معنا و (و شرط) است :
اول پشيمانى بر گذشته .
دوم تصميم بر آن كه تا ابد گرد گناه نيايى .
سوم آن كه حقوق خلايق را بدانان بازدهى ؛ چنان كه خداوند را ملاقات كنى و بدون آن كه حقّى بر گردنت باشد.
چهارم آن كه هر عمل واجبى كه ضايع كرده اى قضا و حقش را ادا كنى .
پنجم گوشتى كه در حرام بر بدنت روييده ، با سختى ناراحتى بر گناهانت آب كنى ؛ چنان كه پوستت به استخوان رسد و گوشتى تازه رويد.
ششم به بدنت درد عبادت و طاعت رسانى ؛ همچنان كه شيرينى گناه بدان رسانيده اى ، پس چون چنين كردى ، حال بگو: (( استغفر الله !))(158)

سفره توبه
در كتاب شريف اصول كافى ، تاءليف ثقة الاسلام كلينى قدس سره از ابوجعفر، امام محمد باقر عليه السلام نقل است كه فرمود:
آدم عليه السلام عرض كرد: ((پروردگارا! شيطان را بر من سلطه بخشيدى ، و او چون خون (كه در بدنم جارى است ) بر من چيرگى دادى ؛ پس مرا نيز چيزى عنايت فرما!))
خداوند فرمود: ((تو را چنين (نعمتى ) بخشم كه چون كسى از فرزندانت ، تصميم بر انجام گناهى گيرد. (تنها) يك گناه بر او نوشته شود، و چون عزم بر انجام عملى نيك گيرد، چنان چه به انجامش نرساند، حسنه اش برايش نوشته شود، و چون به انجامش رساند، ده حسنه برايش نوشته شود.))
آدم عرض كرد: ((پروردگارا! مرا بيشتر ده !
((فرمود: ((تو را اين بخشم كه چون كسى از فرزندانت گناهى كند و سپس از من بخشش خواهد، او را ببخشايم .))
عرض كرد: ((پروردگارا، مرا بيشتر عنايت فرما!))
فرمود: ((توبه را بدانان بخشيدم )) و يا فرمود: (( (سفره ) توبه را تا هنگامى كه نفس به گلو برسد برايشان گستردم .))
آدم ، عرض كرد: ((پروردگارا، مرا كافى است . ))(159)

گناه بعد از توبه
در كتاب شريف اصول كافى است كه محمد بن مسلم از ابوجعفر، امام باقر عليه السلام نقل كرده است :
((اى محمد بن مسلم ! گناهانى كه مؤ من از آن توبه كند، بخشوده شود. پس بايد براى زمان پس از توبه از نو شروع به عمل كند، و به خدا سوگند كه اين توبه تنها اهل ايمان راست .))
عرض كردم : چنانچه توبه خويش را بشكند و گناه كند و سپس توبه كند چه ؟
فرمود: ((اى محمد بن مسلم ! آيا توانى باور كنى كه بنده اى مؤ من بر گناه خويش پشيمان شده و از خدا آمرزش خواسته و توبه كرده ، ولى خداوند توبه اش را نپذيرفته است ؟))
گفتم : او بارها چنين كرده ؛ گناه كرده و سپس توبه و استغفار!
فرمود: ((هرگاه كه مؤ من به استغفار و توبه بازگردد، خداوند نيز بخشايش و آمرزش را به سويش بازگرداند، و خداوند، آمرزنده و مهربان است . توبه را مى پذيرد و بدى ها را در مى گذرد. پس مبادا مؤ منان را از رحمت خدا دور نمايى !))(160)

توبه نصوح
در كتاب اصول كافى ، از كنانى است كه چون امام صادق عليه السلام را از معناى اين آيه كه : ((اى مؤ منان به سوى خدا توبه كنيد؛ توبه اى نصوح )) پرسيد.
امام در پاسخ فرمود: (يعنى ) بنده از گناه توبه كند و سپس به آن بازنگردد.(161)

محبوب ترين بندگان
نيز روايت است ابوالحسن (موسى بن جعفر عليه السلام ) در پاسخ به پرسش از توبه نصوح ، خطاب به محمد بن فضيل فرمود:
(يعنى ) از گناه توبه كند و سپس به آن بازنگردد، و محبوب ترين بندگان نزد خداى تعالى ، منيبان توّابند.(162)

توبه از گناه
ابوبصير گويد: چون امام صادق عليه السلام را از اين آيه پرسيدم ، فرمود: ((گناهى كه شخص از آن توبه كند و هرگز به آن بازنگردد.)) پرسيدم : كدام يك از ما باز نگردد؟
فرمود: ((اى ابا محمد، خداوند از بندگانش آن را دوست دارد كه در فتنه (گناه ) واقع شود و توبه كند.))(163)

پشيمانى در لحظه مشاهده مرگ
در كتاب من لايحضره الفقيه آمده است : از امام صادق عليه السلام از اين كلام خداى تعالى پرسش شد كه : ((كسى كه با اعمال زشت ، تمام عمر اشتغال ورزد تا آن گاه كه مشاهده مرگ كند، در آن هنگام پشيمان شود و گويد: اكنون توبه كردم ، توبه اش پذيرفته نيست )) امام در پاسخ فرمود: (يعنى :) هنگامى كه امر آخرت را به چشم بيند.))(164)

توبه در آخرين لحظات
معاوية بن وهب گفته است :
به سوى مكه رهسپار بوديم كه پيرمردى متاءلّه و متعبّد ما را همراهى مى كرد. ليكن او بر مذهب ما اطلاعى نداشت و (به مذهب اهل جماعت ) نماز را در سفر تمام مى خواند. برادرزاده اش كه شيعه بود، او را در اين سفر همراهى مى كرد. از قضا پيرمرد بيمار شد. برادرزاده اش را گفتم : اگر مذهب شيعه را بر عمويت عرضه بدارى ، اميد است كه او (از عقاب الهى ) رهايى يابد!
همراهان ، همگى گفتند: ((اين پيرمرد را به حال خود واگذاريد؛ چه او بر همان حالى كه هست نيكوست .)) ليك ، برادرزاده طاقت نياورد و او را گفت : ((اى عمو! همه مردم جز اندكى ، پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از دين خارج شدند.
همچنانكه بايد از رسول صلى الله عليه و آله و سلم اطاعت و پيروى مى كرديم ، بايستى از على بن ابى طالب عليه السلام نيز اطاعت و پيروى كنيم ، او و اطاعت از او پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، حق است .))
پيرمرد، نفسى كشيد و فرياد برآورد: ((من آن چه را تو گفتى باور كردم .)) و سپس ، جانش از بدن خارج شد.
پس از آن ، خدمت ابوعبدالله (امام صادق ) عليه السلام مشرّف گشتيم . على بن سرّى ، ماجرا را براى حضرت نقل كرد. ابوعبدالله عليه السلام فرمود: ((آن مرد، اهل بهشت است .))
على بن سرّى عرض كرد: ((او جز در همان وقت ، بر چيزى از مذهب شيعه آگاهى نداشت !))
امام فرمود: ((پس جز اين ، از او چه مى خواهيد؟! به خدا سوگند كه او به بهشت رفته است .))
در روايتى ديگر، زراره از حضرت ابوجعفر، امام باقر عليه السلام نقل كرده است :
چون نفس به اين جا رسد - و اشاره به گلوى مباركش فرمود - براى عالم توبه نيست ؛ ليك جاهل را توبه باشد.(165)

مهلت توبه
روايتى ديگر در كافى است كه فضيل بن عثمان مرادى گويد از ابوعبدالله ، امام صادق عليه السلام شنيده است :
رسول خدا (ص ) فرمود: ((چهار خصلت است كه در هر كه باشد در وقت ورود به بارگاه خداوند، پس از آن ديگر او را هلاكتى نيست جز آن كه شايسته هلاكت باشد و آن عبارت است از اين كه بنده همت به كارى نيك بندد كه آن را به انجام رساند. چنانچه آن را به انجام نرساند، خداى برايش (به سبب نيّت نيكش ) حسنه اى بنويسد، و چنانچه آنرا انجام دهد، خداى برايش ده حسنه بنويسد، و چنانچه همت به كارى زشت بندد كه آن را به انجام رساند؛ پس چنانچه آن را به انجام نرساند، چيزى بر او نوشته نشود، و اگر آن را انجام دهد، هفت ساعت بدو مهلت داده شود، فرشته كاتب حسنات كاتب سيّئات را كه بر جانب چپ راست گويد: شتاب مكن كه شايد عمل زشتش را به عملى نيك دنبال كند كه آن را پاك سازد؛ چه خداى عزّوجلّ فرمايد: ان الحسنات يذهبن السيئات ، و يا بخشش طلبد؛ پس اگر گويد استغفر الله الذى لااله الا هو، عالم الغيب و الاكرام و اتوب اليه چيزى بر او نوشته نشود. چنانچه هفت ساعت بگذرد و نه حسنه اى انجام دهد و نه آمرزش طلبد، كاتب حسنات ، كاتب سيّئات را گويد: بنويس گناه را بر اين نگون بخت محروم .))(166)

بخشش گناهان
در كتاب شريف و گران سنگ كافى ، از ابن وهب نقل است كه مى گويد:
شنيدم كه ابوعبدالله ، امام صادق عليه السلام فرمود: ((چون بنده توبه نصوح كند، خداوند او را دوست بدارد، و در دنيا و آخرت ، (گناهان ) او را بپوشاند.))
پرسيدم : چگونه گناهان او را مى پوشاند؟
فرمود: ((گناهانش را كه دو ملك نوشته اند، از يادشان ببرد، و اعضاى بدنش را وحى فرمايد كه گناهانش را پنهان كنيد، و به مواضعى از زمين (كه در آنها گناه كرده است ) وحى فرمايد كه گناهانى كه در شما مرتكب شده ، كتمان كنيد. پس او به لقاى خداى رود در حالى كه چيزى بر گناهانش گواهى ندهد.))(167)

دنيا
انسان ، نبات و حيوان
روزى از روزهاى تابستان ، در يكى از قراى لاريجان ، در كنار دره اى كه درختان گردوى سهمگين و ديگر درختان ييلاقى سر به آسمان كشيده داشت نشسته و سرگرم به عالم خود بودم . در اين حين گوساله اى از جانبى آمد و در ميان من و درخت گردويى كه روبروى من بود ايستاد؛ او به ديدن من خيره شد و من به ديدن او، كه ناگهان بدين معنى انتقال يافتم كه درخت ريشه اش به زمين است و شاخه هايش به سوى آسمان ؛ و انسان به كلى عكس آن ، كه درختى باژگونه است : ريشه اش به سوى آسمان و شاخه ها به سوى زمين ؛ و حيوان نه اين است و نه آن ، موجودى است برزخ ميان نبات و انسان . آن كه ريشه اش در زمين است و از زمين مى رويد رشد نباتى دارد و كار نباتى ؛ و آن كه برزخ است جانى قوى و علاوه بر رشد نباتى رشد حيوانى نيز دارد و آثار وجوديش بيش از آن ؛ و اين انسان ريشه او سرش است ، كه دستگاه تفكر و ادراكات انسانى اوست ، به سوى آسمان است و آثار وجوديش از هر دو بيشتر، به تكاملى عجيب و ترتيبى شگفت . در آن هنگام ، حالتى غريب در نظام هستى برايم روى آورد كه يكپارچه دار هستى كارخانه بسيار بزرگ و شگفت آدم سازى است ، و يا اقيانوس عظيمى است كه از صميم آن درّ يك دانه اى به نام انسان به كنار مى آيد. در غزلى گفته ام :
اين چه درياى شگرفى است كه از لجّه وى
درّ يكدانه آدم به كنار آمده است (168)

علت راغب بودن به دنيا
روايتى از امام باقر عليه السلام نقل شده است ، كه آن حضرت فرمود: ((اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفتند: اى رسول خدا از نفاق مى ترسيم .
فرمود: چرا از آن مى ترسيد؟
گفتند: چون نزد تو آييم آخرت را به يادمان آورى و در نتيجه ، ميل و رغبتمان بدان برانگيخته مى شود و دنيا را فراموش مى كنيم و از آن دورى مى جوييم ؛ به طورى كه در حالى كه نزد تو هستيم ، آخرت و بهشت و جهنم را مى بينيم . ولى چون از نزد تو مى رويم و به خانه هاى خود وارد مى شويم و فرزندان خود را مى بوييم و عيال خود را مى بينيم ، آن حالت از بين مى رود؛ مثل اين كه اصلا چنان حالتى نداشته ايم . آيا خوف آن ندارى كه اين حالت ، نفاق باشد؟
حضرت فرمود: هرگز اين نفاق نيست بلكه ، خطوات شيطان است كه شما را به دنيا راغب و مايل مى كند. به خدا سوگند اگر بر آن حالتى كه گفتيد باقى بمانيد (به مقامى مى رسيد كه )، يا ملايكه مصافحه كرده ، روى آب راه مى رويد...)).(169)

دورى از دنيا
مرحوم كلينى روايتى را از ابوبصير نقل كرده است ، كه امام صادق عليه السلام فرمود: ((روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از حارثه بن مالك بن نعمان انصارى پرسيد: چگونه اى ، اى حارثه بن مالك ؟
حارث عرض كرد: مؤ منى واقعى ، اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم !
حضرت فرمود صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر چيزى را حقيقت و نشانه اى است ؛
حالت حقيقت و نشانه قول تو چيست ؟
گفت : اى رسول خدا! نفس خويش را از دنيا دور ساخته ام ، و شبم را به بيدارى مى گذرانم ، و روزم را به تشنگى سپرى مى نمايم . گويى عرش خداى را مى بينم كه محاسبه و حساب مردم برپا شده است . بهشتيان را مى نگرم كه به زيارت يكديگر مى روند، و فرياد و ناله دوزخيان را مى شنوم كه در آتشند. (چون سخن او بدين جا رسيد) پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تو، بنده اى هستى كه خداوند قلبش را نورانى گردانيده ؛ پس حال كه بصير و بينا گشته اى ، بر آن ، ثابت و استوار باش !
حارثه گفت : اى رسول خدا! براى من دعا نماييد تا در ركاب شما به شهادت رسم !
پس حضرت نيز چنين كرد و فرمود: خداوندا! شهادت را روزى اش گردان ! چند روز بعد، حارثه ، به فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در جنگى شركت جست . جنگ شروع شد و او نفر هشتم و يا نهمى بود كه به فيض شهادت نايل آمد. در روايتى ديگر كه كلينى از ابوبصير نقل مى كند، حارثه دهمين نفرى است كه بعد از جعفر بن ابى طالب به شهادت مى رسد.(170)

حرفى از دنيا نزنيد
نكته اى بلند از استادم ، شادروان جناب علامه آقا سيد محمد حسن الهى طباطبايى تبريزى ، جانم به فدايش ، به يادگار دارم . روزى در شيخان قم به حضور مباركش افتخار تشرف داشتم و هيچ گاه در محضر فرخنده اش يك كلمه از دنيا و از كسى گله و شكوى و حرف كم و زياد مادّى نشنيدم ؛ دنيا را آب ببرد او را خواب ببرد، فرمود: آقا، انسانها معادن اند، بايد معدنها را درآورد.(171) غرض ‍ آن جناب اين كه همچنان كه كوه ها داراى معادن طلا و نقره و الماس و فيروزه و غيرها هستند، انسانها نيز مانند كوه ها دارى معادن گوناگون حقايق و معارف اند، بايد هر كسى كوه وجودش را بشكافد و آن معادن را استخراج كند، يعنى در روانشناسى بكوشد تا آب زندگى از او بجوشد. البته اين سخن را عمق ديگر است ، صبر كن تا صبح دولتش بدمد.(172)

خواب و رؤ ياهاى صادقانه
صعود روح مؤ من
نوفلى گفت : به امام صادق عليه السلام عرض كردم : مؤ من خوابى مى بيند و همان گونه خواهد بود كه ديده است . و چه بسا كه خواب مى بيند و واقعيتى ندارد.
امام عليه السلام در جواب فرمود: مؤ من كه خوابيده است روح او حركتى مى كند كه تا به آسمان كشيده مى شود پس آن چه را كه در ملكوت آسمان در موضع تقدير و تدبير ديده است آن حق است ، و آن چه را كه در زمين ديده است آن اضغاث احلام است .
نوفلى گويد: به امام گفتم : آيا روح مؤ من به آسمان صعود مى كند؟
گفت : آرى .
گفتم : آن چنان كه چيزى از روح در بدنش باقى نمى ماند؟
فرمود: نه اين گونه نيست ، اگر روح به كلّى از بدن خارج شود كه چيزى از آن در بدن نماند، هر آينه كه بدن مرده است .
گفتم : پس چگونه خارج مى شود؟
فرمود: آيا آفتاب را نمى بينى كه در جاى خود است و شعاع آن در زمين است ؟ هم چنين است روح كه اصل آن در بدن است و حركت آن ممدود است .(173)

حديث برزخى
روزى به محضر مبارك استادم جناب آيت الله محمد آقاى غروى آملى - رضوان الله تعالى عليه - تشرّف حاصل كرده بودم ، به من فرمود: اين عبارت را در جايى ديده ايد كه الامام اءصله دائم ، و نسله دائم ، عرض كردم : خير در جايى نديده ام ، چه جمله شگفت و شيوا و شيرين و دلنشين است كه خود اصلى استوار و قانونى پايدار است ، حضرت عالى از كجا نقل مى فرماييد؟
فرمود: من از جايى نقل نمى كنم . آن گاه انگشتان دست راستش را جمع كرد و در حالى كه بر گرد لبانش دور مى داد، فرمود: ديروز كه از خواب بيدار شدم ، ديدم اين جمله را بر سر زبان دارم و بدان گويايم . راقم گويد: در اصطلاح عرفان اين گونه القاءات سبّوحى را ((حديث برزخى )) گ ويند.(174)

پيش بينى آينده
اين قضيه كه من مى نويسم به خوبى واضح مى كند كه هر چيزى كه بعد از اين بايد واقع شود حتمى الوقوع است حتى حادثه جزئى . يك روز صبح با دقت زياد كتابت مهم و طولانى داشتم به زبان انگليسى ، وقتى صفحه سيّم را تمام كردم به جاى آن كه ظرف شن را بردارم دوات را برداشتم و روى كاغذ ريختم و مركب از روى ميز تحرير جارى شده به كف اتاق ريخت زنگ زدم خدمتكار آمده با سطل آب شروع به شستن اتاق كرد تا لكه مركب را پاك كند و در بين كار به من گفت : ديشب خواب ديدم كه دست مى مالم و لكه مركب را از اينجا زايل مى كنم . من به او گفتم : راست نمى گويى ، او گفت : درست مى گويم و خواب خود را براى خدمتكار ديگر كه با من مى خوابد نقل كرده ام . اتفاقا آن خدمتكار ديگر كه شايد هفده سال دارد براى صدا كردن اين كه مشغول شستن بود وارد شد، من به طرف او رفتم و پرسيدم : اين چه خوابى ديده بود؟ جواب داد: نمى دانم . باز پرسيدم : براى تو نقل كرده است ؟ دخترك گفت : آه بلى او خواب ديده بود كه از كف اتاق لكه مركب را پاك مى كند... اين عمل آن طور شدنى است و تعيين شده كه از چند ساعت پيش اثر خود را بخشيده ... و به اين جهت است كه من به طور وضوح اين جمله را مى گويم : هر چه مى آيد حتما خواهد آمد.(175)

ديو اعوذ خوان ، شيطان لا حول خوان
عزيز نسفى در انسان كامل گويد (ص 227): در ولايت خود بودم در شهر نسف ، شبى پيغمبر را صلى الله عليه و آله و سلم به خواب ديدم فرمود كه : يا عزيز ديو اعوذ خوان و شيطان لاحول خوان را مى دانى ؟
گفتم : نه يا رسول الله .
فرمود كه : فلانى ديو اعوذ خوان است و فلانى شيطان لاحول خوان است ، از ايشان برحذر باش هر دو را مى شناختم و با ايشان صحبت مى داشتم ترك صحبت ايشان كردم .(176)

رؤ ياى شيرين
راقم گويد: در شب چهارشنبه بيست و نهم جمادى الاولى سنه 1405ه‍ ق : اول اسفند 1363 ه‍ ش چون پاسى از شب بگذشت ، مزاج بناى بهانه را گذاشت بالاخره تعشى خفيفى حاصل شد ولى از بيم آن تا دوازده نصف شب بيدار بودم و با خواب جنگيدم و براى هضم غذا صبر كردم و اكثر در حياط قدم مى زدم بعد خواب شيرين بود و رؤ ياى شيرين تر كه به زيارت حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضا عليهم السلام تشرف حاصل كردم در ابتدا به اشارت تفهيم فرمود كه چرا كمتر خودت را به ما نشان مى دهى ، و پس از آن به عبارت تصريح فرمود كه ما ضامن چشم توايم . الحمدلله كه از اين بشارت آن ولى الله اعظم كه به لقب ضامن هم شناخته شده است ، برايم يقين حاصل است كه هر دو كريمه من تا آخرين دقايق عمرم بينا خواهند بود، چون ضامنشان معتبر است . چنان كه مشمول الطاف ديگر آن حضرت نيز بوديم و هستيم .
و آن كه حضرت فرمود: چرا كمتر خودت را به ما نشان مى دهى ، شايد علتش اين بود كه در آن اوان بر اثر تراكم اشتغال درس و بحث و تصنيف و تصحيح مدتى به زيارت حضرت بى بى ستى فاطمه معصومه عليهاالسلام خواهر آن جناب توفيق نيافتم و تشرف حاصل نكردم . شگفت اين كه در آن شب اصلا انديشه آن جناب در خاطرم نبود.(177)

رؤ ياى صادقانه
هر كسى در مدت زندگى خود خواب هايى مى بيند، اين كمترين وقتى در عالم خواب لوحى زرين را از دستى سيمين گرفت كه در آن به زيباترين خط درخشنده و فروزان با آب طلا نوشته بود: يا حسن خذ الكتاب بقوة . و نيز وقتى در عالم خواب مرحوم استاد آيت الله حاج شيخ محمد تقى آملى در ضمن هدايا و تحفى به من فرمود: التوحيد اءن تنسى غيرالله . و نيز وقتى ديگر در عالم خواب مرحوم استاد علامه جامع علوم و معقول و منقول آقا شيخ محمد حسين معروف به فاضل تونى به من فرمود: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم علم الحكمة متن المعارف يا معرفة الحكمة متن المعارف كه در اين شك در بيدارى برايم پيش آمد و از اين گونه خوابها در القاى آيات و روايات برزخى برايم پيش آمد كه جداگانه در دفتر خاطرم ضبط كرده ام ولكن هيچ يك مانند اين دو واقعه در عالم خواب برايم شگفت نبود، يكى اين كه شبى در خواب ديدم كه كتابى خطى به اسمى خاص داراى جلدى چنين و چنان و آسيبى بدو رسيده و و و كه فرداى آن شب آن كتاب را كتاب فروشى سيار برايم آورده كه به حقيقت اوصاف كتاب در خواب و بيدارى يكى بود تفصيل آن را در دفتر ياد شده نگاشته ام .
و ديگر اين كه وقتى جلد اول تكلمه منهاج البراعة تمام شده بود شرح خطبه 236 آن به اتمام رسيد كه آخر آن اين است : حوطوا قواصى الاسلام و كتاب براى چاپ حاضر شده بود، يكى از آشنايانى كه مريض شده بود برايم نامه نوشت كه هم من مريضم از من عيادتى بفرماييد و هم خوابى اين چنين شما را ديده ام . به عيادتش رفتم رو كرد به من و گفت : آقا من شما را در خواب ديدم كه با هم سفر كرديم از تونلى درآمديم كه در كنار آن تونل سبزه و مرغزار و نزهتگاه خيلى زيبايى بود و شما در آن جا رفتيد و نشستيد و مشغول نوشتن شديد و من به دست شما نگاه مى كردم كه داريد چه مى نويسيد. اين عبارت به چشم خورد: حوطوا.(178)

بيدارى در خواب
در حدود سيزده چهارده ساله بودم ، شبى در خواب ديدم كه در ميان باغى هستم ، به انواع درختان ميوه دار آراسته . شخصى را مى بينم كه قدّى معتدل و قدكى بركى در بر و كلاهى كشيده بر سر دارد. سلام كرد و پرسيدم : ((كيستى ؟)) گفت : ((مولوى ام .)) گفتم : ((همان كه اشعار مثنوى دارد؟)) گفت : ((آرى .)) گفتم : ((اگر راست مى گويى ، چند بيت شعر بگو.)) رو به من نمود و اشارت به نهال پرتقالى كرد كه تازه پرتقال به بار آورده بود و ارتجالا دو بيت شعر در وصف پرتقال گفت . من از خوشحالى بيدار شدم و شبانه برخاستم و چراغ را روشن كردم و دفترم را برداشتم و آن دو بيت را يادداشت كردم كه مبادا از يادم برود. بعد از آن ، چراغ را خاموش كردم و خوابيدم . صبح كه از خواب برخاستم ، ديدم آن دو بيت را در خاطر ندارم . خيلى خوش وقت بودم كه ديشب تنبلى نكردم و يادداشت كردم . به سراغ دفتر رفتم ، چند بار آن را ورق ورق كردم و چيزى نيافتم ، تا پدرم ، رحمة الله عليه ، از حال من آگاه شد. ماجرا را به او بازگفتم . گفت : ((فرزندم ، آن كه برخاستى و چراغ روشن كردى و در دفتر ضبط كردى همه در خواب بود. خواب ديدى كه بيدار شدى و در خواب بودى .)) باز باورم نشد و دفتر را ورق مى زدم تا بالاخره تسليم نظر پدر شدم .(179)

خواب كتاب
گاهى رؤ ياها صادق است : يك بار خوابى ديدم و آن اين بود كه كتابى با مشخصات معين را از كسى خريدارى مى نمايم . كتابى كه جلد آن تقريبا كهنه شده و گوشه اى زا اوراق آن را هم گويى موش خورده است ، فردا صبح در بازار همان كتاب را با عين همان ويژگى ها، در دست يكى از كتاب فروشهاى قم ديدم و آن را خريدم و الان هم پيش بنده موجود است !(180)

كس نبيند مگر خود را
مولوى محمد حسن در تعليم نهم مقدمه التاويل المحكم فى متشابه فصوص ‍ الحكم (181) گويد: واضح باد كه از شيخ اكبر، عين القضاة همدانى قدس سره در بعض رسايل منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را هفت صد بار در خواب ديدم ، و هر مرتبه تعليم حقايق مى فرمود. آخر كار دانستم كه هر مرتبه نديدم مگر خود را، مطابق اين در فصّ شيئى است كه كس نبيند مگر خود را.(182)

مرگ و برزخ
- خاك سپارى در جوار على عليه السلام
خواجه ابوجعفر، نصرالدين ، محمد بن حسن طوسى ملقب به استاد بشر، دانشمندى بود جامع الاطراف كه بر بيشترينه علوم عصر خود احاطه و در پاره اى از آنها سمت پيشوايى و تقدم داشت . محققان او را استادالبشر و عقل حادى عشر خوانده اند، و متعصبان مخالف از او به عنوان نصير الالحاد ياد كرده اند. تولدش به سال 597 ه‍ ق و 1251 م . در طوس خراسان بود و مرگش به سال 672 ه‍ ق و 1274 م . در بغداد. محل دفن او، مشهد كاظمين عليهاالسلام و پاى قبر منوّر امام موسى كاظم عليه السلام است . آورده اند چون به هنگام مرض ، از مرگ خود با خبر گشت و اميد از زندگانى ببريد، گفتند مناسب است او را در جوار على عليه السلام به خاك سپارند، ولى خواجه گفت : ((مرا شرم آيد كه در جوار اين امام بميرم و از آستان او به جاى ديگر برده شوم .)) پس او را همان جا دفن كردند و در جلوى لوح مزارش اين آيه كريمه را نوشتند كه : و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد: و سگشان دو دست خويش را بر درگاه گشاده است .))(183)

افسوس بر جوانى
عطبى نقل كرده است كه مردى را هنگام مرگ گفتند: بگو لا الا الا الله .
مرد گفت : ((آه ! افسوس بر جوانى ! در چه زمانى عنفوان جوانى را از دست داده ام ، در حينى كه غيرتمند مرد و كابين ارزان شد و حجاب از هر باب بر كنار رفت .))(184)

- فكر دنيا در لحظه آخر عمر
همچنين ، مردى در حال مرگ بود و چيزى نمانده بود كه جان به جان آفرين تسليم كند. او را گفتند: ((بگو: لا اله الا الله )).
گفت : ((اندوه من بر زمان است و در چه زمانى روزگار ناگوار اصابت كرد؛ در حينى كه زمستان پشت كرد و تابستان روى آورد و شراب و ريحان خوشمزه و پاك و پاكيزه است .))(185)

غفلت از ذكر لااله الا الله
و به شخص ديگر در حال احتضارش گفتند: ((بگو: لا اله الا الله ))
گفت : ((شب سرد شد و آب خوشمزه و شراب گوارا، از ما حزيران و تموز و آب گذشت .)) پس در همان وقت جان تسليم كرد.(186)

سوء عاقبت به لحاظ سوءعمل
حكايت است مردى منزلش در نزديكى حمام منجاب بغداد بود. روزى ، زنى از او پرسيد: ((اى مرد! حمام منجاب كجاست ؟)) مرد، او را به جايى ديگر راهنمايى كرد؛ مكانى مخروبه كه زن را راه گريختن از آن نبود. مرد به دنبال او رفت و در همان جا به او تجاوز كرد. مدتها بعد، هنگامى كه مرد در بستر مرگ افتاد، او را گفتند: ((بگو: لا اله الا الله .)) مرد، در پاسخ اين بيت را خواند و مرد:(187)
يا رب قائلة يوما و قد تبعت :
اءين الطريق الى حمام منجاب

صبر بر مصيبت
معاذ پسرى داشت كه پيش از وى از اين سرا سفرى شد، رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اين نامه را در تعزيت معاذ بدو نوشت : از محمد رسول الله به معاذ بن جبل ، سلام بر تو؛ حمد مى كنم خدايى را كه جز او خدايى نيست . اما بعد خبر بى تابى تو در مصيبت فرزندت كه قضاى الهى بر وى جارى شد به من رسيد. همانا كه فرزند تو از موهبتهاى گواراى الهى بود و به عاريت در دست تو سپرده ، خداوند تو را تا زمانى به او لذت بخشود و به وقت معلوم او را از تو بگرفت ، پس انالله و انااليه راجعون . مبادا بى تابى تو پاداشت را تباه كند. اگر بر ثواب مصيبت خود برسى هر آينه خواهى دانست كه آن در برابر عظمت ثوابى كه خداوند براى اهل تسليم و صبر آماده كرده است ، اندك است . بدان كه بى تابى ، مرده را بر نمى گرداند و قدر را دفع نمى كند. شكيبايى نيكو پيشه كن . و به موعود وفا كردن جوى . و اندوه تو بر هر چيزى كه لازم تو است و بر جميع خلق به وقتش نازل خواهد شد، نگذرد. والسلام عليك و رحمة الله وبركاته .(188)

- دو ملك
انس بن مالك نقل كند كه رسول خدا (ص ) فرمود: ((خداى تعالى ، بنده اش را دو ملك ، وكيل فرموده است كه بر او بنويسند. پس چون بميرد، گويند: پروردگارا بنده ات ، فلانى را ميراندى ؛ پس حال به كجا رويم ؟ خداوند فرمايد: آسمانم پر است از ملايك كه مرا عبادت كنند و زمينم پر از خلق كه مرا فرمان برند. به قبر بنده ام رويد و من را تسبيح و تكبير و تهليل گوييد و آن را تا روز قيامت در زمره حسناتش به كتابت آوريد.))(189)

- مقام صبر
ابان بن تغلب گويد كه : زنى ديدم پسرش مرد، برخاست چشمش را بست و او را پوشاند و گفت : جزع و گريه چه فايده دارد آن چه را پدرت چشيد تو هم چشيدى و مادرت بعد از تو خواهد چشيد، بزرگترين راحتها براى انسان خواب است و خواب برادر مرگ است چه فرق مى كند در رختخواب بخوابى يا جاى ديگر، اگر اهل بهشت باشى مرگ به حال تو ضرر ندارد و اگر اهل نارى زندگى به حال تو فايده ندارد، اگر مرگ بهترين چيزها نبود خداوند پيغمبر خود را نمى ميراند و ابليس را زنده نمى گذاشت .(190)

زيرك ترين مؤ منان
از رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند: چه كسى در ميان مؤ منان از ديگران زيركتر است ؟ در جواب فرمود: آن كه به ياد مرگ بيشتر، و در آمادگى براى آن شديدتر است .(191)

- بهلول و قبرها
نقل كرده اند بهلول چوبى را بلند كره بود و بر قبرها مى زد، گفتند: چرا چنين مى كنى ، مى گفت صاحب اين قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنيا بودم دايم مى گفت : باغ من ، خانه من ، ماشين من و... ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و هيچ يك از آنها، مال او نيست !!(192)

- در بستر مرگ
وقتى خواجه نصيرالدين ، در بستر مرگ بود به او گفتند: ((آيا وصيت نمى كنى كه پس از مرگ جسدت را به نجف اشرف برند؟)).
خواجه مى گويد: ((خير! من از امام همام ، موسى بن جعفر عليه السلام شرم دارم كه فرمان بدهم پس از مرگ ، جسدم را از زمين مقدس آن بزرگوار خارج كرده ، به جايى ديگر منتقل كنند)).(193)

قيامت
جايگاه عارف
حضرت وصّى ء، اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: ((عارف كه از دنيا به در رفت ، سايق و شهيد او را در قيامت نمى يابند، و رضوان جنّت او را در جنّت نمى يابد، و مالك نار او را در نار نمى يابد؛ يكى عرض كرد: پس عارف در كجا است ؟ امام فرمود: او در نزد خدايش است .
عارف همواره نه در آسمان است و نه در زمين ، نه در بهشت و نه در دوزخ ، او پيش آسمان آفرين ، و بهشت آفرين است :
چرا زاهد اندر هواى بهشت است
چرا بى خبر از بهشت آفرين است (194)

- مردم با نيايشان محشور مى شوند
در حديثى از براء بن عازب نقل است كه : ((معاذ بن جبل در خانه ابوايوب انصارى در حالى كه نزديك پيامبر نشسته بود از ايشان پرسيد: اى رسول خدا درباره آيه يوم ينفح فى الصور فتاءتون افراجا، (195) چه مى فرماييد؟
حضرت صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى معاذ! از امر عظيمى پرسش نمودى ! و اندكى بعد فرمود: ده گروه از امت من با صورت و شمايلى مبدّل و ممسوخ ، محشور خواهند شد و خداوند، ميان آنان و مسلمين فاصله و جدايى مى اندازد. گروهى از آنان به صورت ميمون و گروهى به صورت خوك و دسته اى پايشان به جاى سرشان و سرشان به جاى پايشان آمده است ، و صورت و سرشان بر زمين كشيده مى شود، و گروهى با چشمانى نابينا محشور مى شوند كه نمى دانند به كجا بروند، و دسته اى آب دهان خود را مى بلعند و زبان خود را مى جوند و مايعى را قيح مى كنند كه همه از آن گريزان و متنفرند، و گروهى دست و پايشان قطع شده و دسته ديگر بر شعله هاى آتش مصلوبند، و از عده اى چنان بوى تعفن به مشام مى رسد كه از بوى مردار بدتر است و بعضى لباسى از قطران بر تن دارند كه بدن آنان را احاطه كرده است .
اما آنانى كه به صورت ميمونند، سخن چينانند. آنانى كه در شمايل خوك اند، اهل سحت و حرام خورى اند، و آنانى كه سرازير و سرنگون مى آيند، ربا خوارانند. كوران ، ستمكارانند و كران ، در دنيا به اعمال خود مغرور بوده اند و بدان مباهات مى كرده و عجب مى ورزيده اند. كسانى كه زبانهايشان را مى جوند، عالمان و قاضيانى اند كه اعمالشان مخالف سخنانشان بوده است . آنانى كه دست و پايشان بريده شده است ، به همسايه خود آزار رسانده اند و كسانى كه بر آتش آويخته شده اند، از مردم نزد سلطان بدگويى كرده اند. اشخاص بدبو كسانى هستند كه از شهوات و لذات كامجويى مى كرده و حق خداوند را در اموالشان ادا نمى كرده اند. و كسانى كه آن لباس را بر تن دارند، اهل تكبر و خودپسندى بوده اند)).(196)

- با آنچه كه دوست دارى محشور مى شوى
در حديث ريان بن شبيب از امام رضا عليه السلام نقل است كه آن حضرت فرمود: ((اى پسر شبيب اگر مى خواهى كه به درجات اعلاى بهشت رسى ، با ما باش ! به غم ما غمگين باش و به شادى ما شاد! و بر تو باد ولايت ما! كه هر كس ‍ سنگى را دوست داشته باشد، خداوند در روز قيامت او را با آن محشور كند)).
شبى در حشر و معاد خود فكر مى كردم و به نامه اعمال خويش نظر مى افكندم ، و اين كه چگونه با اعمالم رسيدگى خواهد شد. كه ديدم چيزى ، لازمه نفسم شده ، با آن محشور گشته و از آن جدا نمى شود، وقتى دقت كردم ديدم كتابى خطى است كه آن را به شدت دوست دارم . در اين وقت اين حديث را به ياد آوردم كه هركس سنگى را هم دوست داشته باشد با آن محشور مى شود. و كتاب هم مانند سنگ ، از جمادات است و از اين جهت با آن فرقى ندارد.(197)

علايم ايمان به خدا
روزى معاذ بن جبل خدمت رسول صلى الله عليه و آله و سلم رسيد. حضرت پرسيد: چگونه صبح كردى اى معاذ؟
گفت : در حالى كه به خدا ايمان دارم .
فرمود: هر سخنى را، مصداقى و هر حقى را حقيقتى است ؛ مصداق سخن تو چيست ؟
گفت : اى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم ! صبحى نيست ، جز آن كه گمان نمى برم ، شبش را نبينم و شبى نيست ، جز آن كه اميدى به صبح آن ندارم . گامى بر ندارم ، جز آن كه گمان مى برم كه فرصت برداشتن گام بعدى را نخواهم يافت . گويى تمام امت ها را مى بينم ، كه با نبى خود و نيز با بتانى كه بدل از خداى مى پرستيده اند، به حساب نشسته اند. گويى عقوبت و عذاب دوزخيان ، ثواب و پاداش بهشتيان را مى نگرم . (چون سخنش بدين جا رسيد) رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: حال كه دانستى ، پس بدان ملزم باش و از دستش ‍ مده !(198)

فضايل و كمالات معصومين
سيماى رسول خدا (ص )
اجابت نفرين پيامبر
ابولهب فرزندى به نام عتيبه (به تصغير) داشت ، چون آيه والنجم بر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نازل گشت نزد آن حضرت آمد و جسارت كرد و گفت : به پروردگار والنجم كافرم ، حضرت او را نفرين كرد كه : سلّط الله عليك كلبا من كلابه ، ابولهب با فرزندش عتيبه به تجارت مى رفتند، شيرى شبانه به كاروان زد و فرزند او را بكشت .(199)

از من بپرسيد
صدوق ... به اسنادش (200) از ((اصبغ بن نباته )) نقل مى كند: وقتى اميرمؤ منان عليه السلام به خلافت نشست و مردم با او بيعت كردند، عمامه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را بر سر بست و برد آن حضرت را بر تن و نعلين ايشان را به پا كرد و شمشير پيامبر را بر كمر بست و به سوى مسجد روانه شد و بالاى منبر رفت و نشست و دستانش را برهم گره زد و فرمود:
اى مردم ! پيش از اين كه مرا از دست بدهيد، از من بپرسيد! اين انبوه علم است و لعاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه به من تزريق كرده است . بپرسيد، پس همانا نزد من علم اولين و آخرين است به خدا سوگند! اگر كرسى براى من گذاشته شود، بر آن مى نشينم و به اهل تورات با توراتشان فتوا مى دهم و تا آن جا كه تورات به نطق آيد و بگويد: راست مى گويد؛ با آن چه كه خدا در من نازل كرده فتوا داد. و به اهل انجيل به انجيلشان فتوا مى دهم تا اين كه انجيل به سخن آيد و بگويد: راست مى گويد و با آن چه در من نازل شده فتوا داد و به اهل قرآن با قرآنشان فتوا مى دهم تا اين كه به زبان آيد و بگويد: راست گفت و با آن چه در من نازل شده فتوا داد.
باز حضرت فرمود: پيش از اين كه از دستم بدهيد، بپرسيد!
در اين هنگام مردى عصا به دست از گوشه مسجد برخاست و مردم را پامال كرد و جلو آمد تا به نزديكى آن حضرت رسيد و گفت : اى اميرمؤ منان ! مرا بر عملى راهنمايى كن كه اگر انجام دهم ، از آتش نجات يابم .
حضرت به او فرمود: اى مرد! بشنو و بفهم ، سپس يقين پيدا كن كه دنيا بر سه چيز استوار است : به عالم ناطقى كه به عملش عمل مى كند، و به ثروتمندى كه در مال خود نسبت به اهل دين بخل نمى ورزد و به فقير صابر. پس وقتى كه عالم ، علمش ‍ را پوشيده دارد و ثروتمند بخل ورزد و فقير صبر نكند، واى به حال دنيا! در اين هنگام است كه عارفان به خدا مى فهمند كه دنيا به ابتدايش برگشته است ؛ يعنى : كفر بعد از ايمان آغاز شده است .
اى سايل ! فريب زيادى مساجد و گردهمايى مردمى كه جسدهايشان مجتمع است و قلوبشان متفرق ، را نخور.
بعد به امام حسن عليه السلام فرمود: برخيز و به منبر برو و طورى سخن بگو كه قريش بعد از من به تو ايراد نگيرند و بگويند: حسن بن على عليه السلام نتوانست نيكو سخن گويد.
امام حسن عليه السلام فرمود: اى پدر! چگونه به منبر بروم و سخن بگويم ، در حالى كه تو در ميان مجلس هستى و مى شنوى و مى بينى ؟
على عليه السلام فرمود: پدر و مادرم فدايت ! خود را از تو پوشيده مى دارم و مى شنوم و مى بينم ، ولى تو مرا نمى بينى .
آنگاه امام حسن عليه السلام به منبر رفت و حمد و ثناى خدا را به شيوه بليغ و شريفى به جا آورد و درود مختصرى بر پيامبر فرستاد و شروع به سخن كرد و فرمود:
اى مردم ! از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود: ((من شهر علم و على عليه السلام دروازه آن است ؛ هر كس بخواهد وارد شهرى شود، بايد از دروازه آن وارد گردد)).
سپس از منبر پايين آمد. اميرمؤ منان او را در آغوش گرفت و به سينه چسباند.
بعد به امام حسين عليه السلام فرمود: پسر! برخيز و به منبر برو و طورى سخن بگو كه قريش بعد از من بر تو ايراد نگيرند و بگويند: حسين بن على عليه السلام چيزى نمى داند، و بايد سخت ادامه سخن برادرت باشد.
امام حسين عليه السلام بالاى منبر رفت و حمد و ثناى خدا را به جا آورد و بر پيامبر درود مختصرى فرستاد و شروع به سخن كرد و فرمود:
اى مردم ! از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمود: ((على عليه السلام شهر هدايت است ؛ هركس داخل آن شود، نجات مى يابد و هر كس از آن تخلف ورزد، هلاك مى گردد)).
امير مؤ منان او را هم به سينه چسباند و بوسيد و فرمود: اى مردم ! شاهد باشيد كه اين دو، فرزندان رسول خدا و امانتهاى او هستند كه به من سپرده و من هم به شما مى سپارم . اى مردم ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مورد آن ها از شما خواهد پرسيد)).(201)

جذابيّت سخنان رسول خدا (ص )
ايام حج بود و پيغمبر خدا تصميم گرفته بود ساير قبايل عرب را نيز به اسلام دعوت كند، گروهى از قريش كه بى اندازه مضطرب شده بودند، براى چاره جويى و شروع يك مبارزه منفى بازدارنده با وليد بن مغيره كه مرد سالمند و بزرگى در ميان قريش بود گرد هم آمدند، وليد به آنان گفت : شما آگاهيد كه آوازه محمد در اطراف پيچيده و اكنون زمان انجام مراسم حج فرا رسيده و در اين روزها كاروان هايى از عرب راهى ديار شمايند، درباره او همه يك نظر شويد و تمامى به يك جور درباره اش سخن بگوييد و چنان نباشد كه هر دسته اى سخنى بر خلاف ديگرى بگويد.
گفتند: اى اباعبدشمس هر چه تو بگويى و هر نظرى بدهى ما همگى همان را خواهيم گفت .
وليد گفت : شما سخنى را انتخاب كنيد تا من هم با شما هم آوا شوم .
ما مى گوييم : محمد كاهن است !
نه ، به خدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديده ايم سخنان محمد به زمزمه كاهنان و اوراد آنان همانندى ندارد!
پس مى گوييم : ديوانه است !.
نه ديوانه هم نيست ، چون ما ديوانگان را ديده ايم از محمد حركات و رفتار ديوانگان تاكنون سر نزده ...
مى گوييم : شاعر است .
شاعر هم نيست به علت اين كه همه انواع شعر را از اشعار حماسه اى و هزج و قريض و مقبوض و مبسوطش را ديده و شنيده ايم ولى سخنان او به شعر نمى ماند.
پس مى گوييم : ساحر است !!.
ساحران و جادوى آن ها را نيز ما ديده ايم و محمد ساحر نيست زيرا سخنان او به كار ساحران كه نخى را گره مى زنند و سپس در آن مى دمند شباهت ندارد!
اى ابا عبدشمس پس چه مى گوييم ؟.
وليد گفت : به خدا قسم گفتارش شيرين است ، و سخن او همانند درختى است كه از درون طبيعت سر بر آورده ، و به اطراف و اعماق ريشه دوانيده و ريشه آن محكم و استوار، و شاخه اش پر از ميوه رسيده و لذيذ است ، هر چه بگوييد مردم مى دانند كه سخن شما بيهوده است . ولى باز هم از همه بهتر آن است كه بگوييد: سحر بيان دارد و با اين سخنان جذاب جادويى است كه ميان پدر و پسر و دو برادر، و زن و شوهر، و فاميل و عشيره جدايى مى اندازد.(202)
اين سخن را همه پسنديدند، و قرار بر آن نهادند همين را حربه تبليغ ضد پيغمبر قرار دهند، و سپس از دور وليد پراكنده شدند و از آن پس سر راه كاروانيان مى نشستند، و به هر كه برخورد مى كردند مى گفتند: مبادا به او نزديك شوى كه او چنين است .(203)

مجادله با رسول الله
((روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، در پيش كعبه نشسته بود كه جماعتى از سران قريش ، من جمله وليد بن مغيره مخرومى ، ابوالبخترى بن هشام و ابوجهل بن هشام ، عاص بن وائل سهمى ، عبدالله بن ابى اميه مخزومى و ديگران به گرد هم آمده بودند. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز مشغول قرائت قرآن بر چند نفر از اصحابش بود. مشركين با خود گفتند: مشكل محمد جدى شده و امر او بالا گرفته است ؛ بياييد او را سوال پيچ كرده ، بر او احتجاج آوريم و سخنانش را باطل كنيم و او را نزد اصحابش خوار و بى ارزش نماييم . شايد از گمراهى و تمرد و طغيانش دست بردارد و اگر كار تمام شد كه هيچ وگرنه با شمشير برنده بر او بتازيم .
ابوجهل گفت : چه كسى مى تواند با او مجادله كند؟
عبدالله بن ابى اميه مخزونى گفت : من ، آيا مرا همتايى نيك و مجادله كننده اى كافى براى او نمى دانى ؟
ابوجهل گفت : آرى !
پس ! همگى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و عبدالله بن ابى اميه مخزومى شروع به سخن كرده ، گفت : اى محمد! تو ادعاى بزرگى اظهار مى كنى و سزاوار آن رب العالمين و خالق مخلوقات نيست كه چون تويى را كه بشرى چون مايى و از آن چه ما مى خوريم مى خورى و در بازار راه مى روى ، به رسالت برگزيند... اگر تو پيامبر مى بودى همراه تو ملكى مى بود كه تو را تصديق مى كرد و ما او را مى ديديم ؛ بلكه اگر خدا مى خواست پيامبرى براى ما بفرستد، فرشته اى را مبعوث مى كرد، نه بشرى چون خودمان را.اى محمد! تو سحر شده اى بيش نبوده ، پيامبر نيستى !...
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در جواب فرمود: اما اين كه گفتى : اگر پيامبر مى بودى ، همراه تو ملكى مى بود كه تو را تصديق مى كرد و ما او را مى ديديم و... بايد گفت كه : فرشته را نمى توان به ادراك آورد، چون او از جنسى است كه چيزى از آن آشكار نيست و اگر آن را مشاهده مى كرديد به اين وسيله كه بر قواى ديد شما افزوده مى گشت ، باز مى گفتيد: اين ملك نيست بلكه بشر است ؛ زيرا ملك فقط به صورت انسان كه بدان انس داريد بر شما ظاهر مى شود، تا سخن و خطاب و مرادش را دريابيد. در اين صورت ، چگونه صدق گفتار و حقانيت سخن او را خواهيد فهميد؟ بلكه خداوند بشرى را به رسالت برانگيخت و بر دستش ‍ معجزاتى ظاهر كرد كه طبايع بشر كه شما بر ضماير قلوبشان آگاهيد از آوردن آن معجزات ناتوانند. پس به واسطه ناتوانى از آوردن آن چه كه او آورده ، در مى يابيد كه آن ، معجزه است و اين گواهى الهى بر صدق اوست . اگر ملكى شما را ظاهر و بر دست او معجزه اى آشكار مى گشت كه بشر از آوردنش عاجز مى بود، هيچ گاه آن معجزه ، نشانى از آن نبود كه همجنسانش از آوردن چنين عملى ناتوانند، تا بتوان آن را معجزه دانست . آيا نمى بينيد كه پرواز پرندگان معجزه محسوب نمى شود، زيرا همه پرندگان پرواز مى كنند؟ ولى اگر انسانى چون پرنده پرواز كند معجزه خواهد بود. پس ، خداوند عزوجل از آن جهت كه پيامبرش را به گونه اى مبعوث فرمود تا حجت بر شما تمام شود، امر را بر شما آسان كرده است ، ولى شما امر دشوارى را مى طلبيد كه حجتى در آن نيست )).
سپس فرمود: ((اما آن كه گفتى : تو سحر شده اى بيش نيستى ، آيا من مسحورم و حال آن كه مى دانيد در صحت تميز و عقل بوده ، برتر از شمايم ؟! آيا از بدو تولدم تا سن چهل سالگى ، خويى پست و عملى كه حاكى از ذلت باشد، يا دروغ و خيانت و خطابى در گفتار و سفاهتى در راءى من ديده ايد؟
آيا به گمان شما كسى مى تواند چنين مدتى ، با نيرو و قوت خود معصوم باشد؟ و يا اين كه تكيه او بر حول و قوت خداوند بوده ا ست ...)).(204)

سلام بر رسول الله
از ابن مسعود روايت شده است كه : در مكه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بودم . از شهر بيرون آمديم و به بعضى از نواحى رفتيم . به هر سنگ و سنگ ريزه كه مى رسيديم مى گفتند: السلام عليك يا رسول الله !(205)

سيماى حضرت على عليه السلام
معجزه على ، سرچشمه ولايت
كرده ز خارا خمير همچو امير غدير
وز كف او پر فطير پشت تنور دمن
قصه خمير حضرت امير غدير آن چنان بود كه وقتى اصحاب راشدين به غزا مى رفتند از آبادانى دور افتاده گذار ايشان به كوهى افتاد كه از زاد و توشه هيچ جيز يافت نمى شد. اصحاب و احباب از آتش جوع تنور معده را افروخته يافتند و چون لاله در آن به قرص هاى سوخته راضى گشتند. على سرچشمه ولايت به يمن معجز حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم پاره اى از سنگ خارا (را) در زير دست خمير نمود، و بر تابه خاك قرصى چند پخته باب ولايت گشود، و آتش جوع ياران را بدان فرو نشانيد و جمعى را بر آن كوه از گرسنگى رهانيد، و اين خارق عادت از ديگ جوش و خروش آن بحر ولايت مشهور و معروف است ، چنان كه گفته اند:
چون دست شاه ولايت ز سنگ بهر محب
نمود بر طرف پشته قرص نان نرگس (206)

حقانيت على عليه السلام
جناب استاد ما علامه طباطبايى صاحب تفسير قيّم و عظيم الميزان (رضوان الله عليه ) فرموده است كه :
استاد ما مرحوم آقا سيد على قاضى حكايت كرد كه كسى از جنى پرسيده است (و فرموده است شايد آن كس خود مرحوم قاضى بوده است ): طايفه جن به چه مذهب اند؟ آن جن در جواب گفت : ((طايفه جن مانند طايفه انس داراى مذاهب گوناگون اند، جز اين كه سنى ندارند براى آن كه در ميان ما كسانى هستند كه در واقعه غدير خم حضور داشتند و شاهد ماجرا بوده اند.))
راقم سطور حسن حسن زاده آملى گويد: بسيارى از صحابه در واقعه غدير خم حضور داشته اند، و به شاءن نزول كريمه : يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ان الله لا يهدى القوم الكافرين .(207) به راءى المعين شاهد بوده اند، و فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم : الا من كنت مولا، فهذا على مولاه ، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و احب من احبه ... را به حضرو عيانى شنوده اند؛ ولكن هنوز بدن رسول خدا دفن نشده بود كه ...، و يا به قول سيد حميزى در قصيده عينيه :
حتى اذا واروه فى لحده
و انصرفوا عن دفنه ضيعوا
ما قال الاءمس و اوصى به
و آثروا الضر بما ينفع
و قطعوا ارحامه بعده
فسوف يجزون بما قطعوا
لاجرم آن فرقه جن مسلمان مؤ من را (رحمه الله عليهم ) بر اين قوم انس ، فضر شرف است ؛ فاعتبروا يا اولى الابصار.(208)

سكوت پيامبر در واقعه غدير
چنين گويند كه شبلى در روز غدير نزديك يكى از معروفان شد از علويان و او را تهنيت كرد آنگه گفت : يا سيدى تو دانى تا اشارات در آن چه بود كه جدت دست پدرت گرفت و برداشت و سخن نگفت .
گفت : ندانم .
گفت : اشارت بود به آن كه زنانى كه از جمال يوسف بى خبر بودند زبان ملامت در زليخا دراز كردند و گفتند امراة العزيز تو را و دفتيها عن نفسه قد شغفها حبا انا لنريها فى ضلال مبين او خواست تا طرفى از جمال يوسف به ايشان نمايد مهمانى ساخت و آن زنان را بخواند و در خانه دو در بر و بنشاند و يوسف را جامه هاى سفيد در پوشيد و گفت : براى دل من از اين خانه در رو و به آن در بيرون شو و ايشان را گفت : من مى خواهم تا اين دوست خود را يك بار بر شما عرض كنم براى دل من هر كدام به او مبرتى كنيد.
گفتند: چه كنيم ؟
گفت : هر يك را كاردى و ترخجى به دست مى دهم چون آيد هر يك پاره ترنجى ببريد و به او دهيد.
گفتند: چنين كنيم .
چون از در در آمد و چشم ايشان بر جمال او افتاد خواستند كه ترنج ببرند دست ها ببريدند و حيرت زده شدند، چون برفت ، گفتند: حاش الله ماهذا بشر ان هذا الا ملك كريم .
گفت : ديديد اين آن است كه شما زبان ملامت بر من دراز كرديد به سبب اين فذلكن الذى لمتنى فيه ، رسول عليه السلام هم اين اشارت كرد، گفت : اين آن مرد است كه اگر وقتى در حق او سخنى گفتم شما را خوش نيامد زبان ملامت دراز كرديد. امروز بنگريد تا خداى تعالى در حق او چه گفت او را چه پايه نهاد و چه منزلت داد، آنگه گفت : الست اولى بكم من كم بانفسكم ، الخ .(209)

محبت خاندان على عليه السلام
ابن نديم در فهرست مى گويد: كنيه ((يعقوب بن سكيت )) ابو يوسف بود و مربى فرزندان متوكل بود. گفته مى شود: متوكل به او آسيبى رساند تا اين كه در سال دويست و چهل و شش وفات كرد و يعقوب فرزندى به نام يوسف داشت كه نديم معتضد و از نزديكان او بود)).
در وفيات الاعيان مى گويد: ((راءى و اعتقاد او به سوى مذهب كسانى تمايل داشت كه قايل به تقديم على بن ابى طالب رضى الله عنه هستند. احمد بن عبيد مى گويد: ((اين سكيت با من درباره هم نشينى با متوكل مشورت كرد و من نهى اش كردم ؛ ولى او سخنم را حمل بر حسد كرد و به منادمت متوكل جواب مثبت داد، تا اين كه روزى معتز و مؤ يد (پسران متوكل ) آمدند.
متوكل پرسيد:اى يعقوب ! اين دو پسر من نزد تو عزيزند و حسن عليه السلام و حسين عليه السلام ؟.
اين سكيت از فرزندان او رو برگرداند و درباره حسن عليه السلام و حسين عليه السلام هر خوبى كه مى توانست گفت . متوكل به سربازان تركش دستور داد؛ آن ها به شكم او زدند او را له كردند. پس به خانه اش برده شد و فرداى آن روز مرد. و اين در سال دويست و چهل و چهار بود)).
بعضى مى گويند: متوكل نسبت به على بن ابى طالب و فرزندانش حسن عليه السلام و حسين عليه السلام خيلى كينه داشت و ابن سكيت درباره محبت و دوستى آن غلوّ مى كرد. وقتى كه اين سخن را متوكل به او گفت ، ابن سكيت گفت : به خدا سوگند قنبر خادم على عليه السلام از تو و فرزندانت بهتر است .
متوكل گفت : زبانش را از قفا بيرون كشيد. ماءمورانش اين كار را كردند و همان جا مرد.(210)

پرسيدن از على عليه السلام
مردى مساءله اى از معاويه پرسيد، معاويه به او گفت : از على بپرس كه او اعلم است .
مرد گفت : جواب تو براى من ، بهتر از جواب على عليه السلام است .
معاويه به او گفت : چه سخن زشتى گفتى ! تو از مردى كراهت دارى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را با علم خود به خوبى پرورش داد و بدو گفت : تو براى من ، چون هارونى براى موسى ؛ جز آن كه بعد از من پيامبرى نيست . و عمر، چون مشكلى برايش پيش مى آمد، جوابش را از او مى ستاند....)).(211)

شناختن على عليه السلام
معاويه بن ابى سفيان ، زمانى كه عبدالله بن ابى محجن ثقفى به او مى گويد: ((من از نزد آن نادان و ترسوى بخيل ، يعنى پسر ابوطالب نزد تو آمده ام ))، در جوابش ‍ مى گويد:
((تو ديگر كه هستى ؟ آيا مى دانى چه مى گويى ؟!
اما اين كه گفتى او نادان است ، به خدا قسم ! اگر زبان و عقل تمام مردم يكى شود، زبان على ، با آن برابرى كند!
و اين كه گفتى : او ترسوست ، مادرت به عزايت بنشيند! آيا كسى را سراغ دارى كه با او جنگيده و جان خود را از دست نداده باشد؟!
و بالاخره ، اين كه او را بخيل خواندى ، به خدا قسم ! اگر او را دو خانه باشد؛ يكى از طلا و يك از كاه ، خانه طلايى اش را قبل از خانه كاهى ، مى بخشد!))
ثقفى چون چنين شنيد، گفت : ((پس چرا با او مى جنگى ؟))
معاويه پاسخ داد: ((براى خون عثمان ، و اين انگشتر كه در دست هر كه رود، به او مقام و ارزش ، و به اهل و عيالش ، آسايش و فراخ بالى و ثروت دهد)).
ثقفى كه اين سخن را از او مى شنود، و سپس بازگشته و به على عليه السلام مى پيوندد و خطاب به ايشان عرض مى كند: مرا در گناه خود واگذار كه نه به دنيا رسيدم و نه به آخرت ! على عليه السلام خنديده ، مى فرمايد: انت منها على راءس اءمرك و انما ياءخذ الله العباد باءحد الاء مرين .(212)

عدل على عليه السلام
امام على عليه السلام در خطبه دويست و بيست و دو نهج البلاغه كه در آن داستان ((حديده محماة )) است ، فرمود: ((سوگند به خدا، اگر در حال بيدارى بر خار سعدان شب به روز آورم ، و در حال دست و گردن بسته در غل ها كشيده شوم ، نزد من دوست تر است از اين كه خدا و پيامبرش را در روز رستاخيز بنگرم ، در حالى كه به بنده اى ستمكار، و كالايى را به زور ستاننده باشم . چگونه ستم كنم احدى را براى نفسى كه شتابان به سوى پوسيدن و كهنه شدن بازگشت مى كند! و مدت حلول آن در خاك دراز است .
سوگند به خدا، عقيل را ديدم كه بى چيز بوده است - عقيل برادر آن جناب بود - تا آن كه از من يك من از گندم شما درخواست كرد و كودكانش را ديدم از تهى دستى رخساره شان نيلگون بود، چند بار به نزد من آمد و همان گفتار را تكرار و تاءكيد مى نمود، به سوى او گوش فرا داشتم ، گمان برد كه من دينم را به او مى فروشم ، و راه خودم را ترك مى گويم و در پى وى مى روم ، پس پاره آهنى را گرم كردم و او را به بدنش نزديك گردانيدم تا بدان عبرت گيرد، پس چون شتر گر گرفته از رنج آن ناله برآورد و نزديك بود كه از آن پاره آهن بسوزد، بدو گفتم اى عقيل : زنان گم كرده فرزند تو را كم بينند آيا از پاره آهنى كه انسانى آن را براى بازى خود گرم كرده است ناله مى كنى ، و مرا به آتشى كه خداوند جبار براى خشم خود برافروخت مى كشانى . آيا تو از رنج اين آهن سوزان ناله مى كنى و من از زبانه آتش جبار ناله نكنم ؟))(213)

جوشيدن آب از زير سنگ
روايت كرده اند كه چون امير مؤ منان عليه السلام و اصحابش به سوى صفين عازم شدند، ذخيره آب تمام شد و تشنگى شديد بر سپاهيان عارض گشت . به اميد آن كه آبى بيابند و به اطراف رفته ، جستجو كردند؛ ليكن هر چه جستند كمتر يافتند.
امير مؤ منان عليه السلام ، آنان را مقدارى از مسيرى كه مى رفتند خارج ساخته ، به سوى ديگرى برد. مقدارى كه رفتند، ديرى در وسط بيابان پديدار گشت . حضرت ، آنان را به سوى دير برد، تا آن كه به جلوى آن رسيدند و امر فرمود، تا كسى را كه در آن جا بود، صدا زنند. شخصى (راهب ) آمد و امير مؤ منان عليه السلام خطاب به او فرمود: آيا در نزديكى شما آبى هست كه تشنگى همراهان مرا بر طرف سازد؟
مرد گفت : خير! ميان ما و آب ، بيشتر از دو فرسخ فاصله است و در اين اطراف نيز آبى نيست . تنها در هر ماه مقدار ناچيزى آب به من مى رسد كه اگر در مصرف آن قناعت نورزم ، از تشنگى هلاك مى شوم !
حضرت عليه السلام رو به افراد كرد و فرمود: آيا آن چه را كه راهب گفت شنيديد؟
آنان پاسخ دادند: آرى ! آيا حال كه هنوز توانى در بدن داريم ، به جايى كه ايشان گفت برويم تا شايد آب را بيابيم ؟
حضرت عليه السلام فرمود: نيازى به اين كار نيست .
سپس ، مركب خود را رو به قبله كرد و مكانى را در نزديكى دير، به آنان نشان داد و فرمود: اين جا را حفر كنيد!
عده اى بدان جا رفتند و مشغول كندن زمين شدند، پس از اندكى ، سنگ بزرگ و درخشانى ظاهر گشت ، افراد رو به حضرت عليه السلام كرده ، گفتند:
اى امير مؤ منان ! در اين جا سنگى است كه ضربات در آن كارساز نيست .
حضرت عليه السلام فرمود: زيرا اين سنگ ، آب است ، اگر آن را از جايش ‍ برداريد، به آب خواهيد رسيد، پس سعى كنيد كه آن را از جايش تكان دهيد!
همگى جمع شدند و سعى كردند تا آن را تكان دهند، ولى كوشش آنان بى ثمر بود و فايده اى نداشت .
حضرت عليه السلام چون چنين ديد، خود جلو رفته ، از مركب پايين آمد و آستين را بالا زد. انگشتان مباركش را زير سنگ گذاشت و آن را حركت داد و سپس آن را از جايش بلند و در مكانى دورتر پرتاب كرد.
چون سنگ برداشته شد، آبى زلال جوشيدن گرفت و خارج شد همگى از آن نوشيدند، آن آب ، گواراترين و خنك ترين و زلال ترين آبى بود كه در سفرشان نوشيده بودند.
اندكى بعد، حضرت فرمود: از آب بنوشيد و مقدارى از آن را ذخيره كنيد!
چون سپاه ، امر حضرتش را به جاى آوردند، حضرت به سوى سنگ رفت و با دست مباركش ، آن را به جاى نخست گذاشت و دستور داد تا رويش را با خاك ، بپوشانند.
راهب كه تمام اين مدت ، از بالاى دير نظاره گر ماجرا بود، فرياد برآورد كه : اى مردم ، مرا پايين آوريد! مرا پايين آوريد!
چون او را پايين آوردند، در پيش امير مؤ منان عليه السلام ايستاد و گفت : آيا تو پيامبرى مرسلى ؟
حضرت عليه السلام فرمود: خير!
راهب گفت : پس بايد ملكى مقرب باشى !
امير مؤ منان عليه السلام فرمود: خير!
راهب گفت : پس كه هستى ؟
حضرت امير عليه السلام فرمود: من وصى رسول خدا، محمد بن عبدالله ، خاتم انبيايم صلى الله عليه و آله و سلم .
راهب گفت : دستت را پيش آر، تا به دست مباركت ، اسلام آورم .
حضرت عليه السلام دستش را جلو آورد و فرمود: شهادتين را بر زبان آور!
راهب گفت : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهد انك وصى رسول الله و احق الناس بالامر من بعده .
سپس ، حضرت فرمود: پس از اين همه مدت كه در اين دير، بدون ايمان زندگى كرده اى ، چه باعث شد كه اسلام آوردى ؟
راهب گفت : اى امير مومنان ! اين دير براى يافتن آن كسى بنا شده است كه اين سنگ را از جا مى كند و از زيرش آب خارج مى كند. كسانى كه پيش از من در اينجا بوده اند، سعادت يافتن او را نيافتند. ولى خداوند عزوجل آن را روزى من گرداند. ما در كتاب هايمان ديده و از علمايمان شنيده ايم كه در اين جا چشمه اى است كه بر در آن سنگى نهاده شده است كه مكان آن را كسى جز پيامبر، يا وصى او نداند و او ولى خداست كه مردم را به سوى حق مى خواند و نشانش آن است كه جاى سنگ را دانسته ، توان برداشتنش را دارد، من چون تو را ديدم كه چنين كردى و آن چه را كه ما در انتظارش بوديم ، انجام دادى و ما را به خواستمان رسانيدى ، پس به دست تو مسلمان گشتم و به حق تو و مولايت صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آوردم . چون اميرمؤ منان سخنان او را شنيد، آن قدر گريست كه محاسن مباركش از اشك خيش شد.
پس از آن ، مردم را خواند و فرمود: سخن برادر مسلمان خود را بشنويد!
آنان نيز سخن راهب را گوش دادند، و حمد و سپاس خداى را براى نعمت معرفت اميرمؤ منان كه بدانان ارزانى داشته است . به جاى آوردند، بالاخره ، در حالى كه راهب همراه آنان بود، سفر خويش را دنبال كردند، تا آن كه با شاميان برخورد نمودند و راهب ، از جمله كسانى بود كه در ركاب على عليه السلام به شهادت رسيد. حضرت بر او نماز خواند و دفنش كرد و برايش طلب غفران و آمرزش ‍ نمود و هرگاه به يادش مى افتاد و مى فرمود: ذالك مولاى .(214)

سيماى فاطمه زهرا عليها السلام
باز شدن قفل به نام فاطمه سلام الله عليها

قفل هر باب گشايى به مراد
گردى از فيض قرائت استاد
اين اسم مادر موسى است كه هر قفل بسته به خواندن آن گشوده مى گردد. قفل ، هر مشكل است . يكى از اساتيدم قدس سره برايم نقل كرده است كه جناب آقا سيد احمد كربلايى ، وقتى كليد حجره اش را گم كرده بود، و درب حجره مقفل بود، مرحوم سيد گفت : مگر جدّه ام فاطمه زهرا عليهاالسلام از مادر موسى كمتر است ، نام او را به زبان آورد و گفت : يا فاطمه ، و قفل را كشيد و باز شد.(215)

ثواب پاسخ به مسائل
زنى خدمت حضرت صديقه عليهاالسلام رسيد و سؤ الى كرد جواب شنيد تا ده سؤ ال ، خجلت كشيد، عرض كرد: بر شما مشقت نباشد، فرمود: اگر كسى اجير شود كه بارى را به سطحى ببرد به صد هزار دينار آيا بر او سنگين است ؟ عرض كرد: نه ، فرمود: من اجير شده ام براى هر مساءله به بيشتر از ما بين زمين و عرش كه از لؤ لؤ پر شود.(216)

سيماى امام حسين عليه السلام
حرمت محرم
ثقه جليل ريّان بن شبيب گفت :
در روز اول محرم بر امام ابى الحسن رضا عليه السلام وارد شدم ، به من فرمود: اى پسر شبيب آيا روزه دارى ؟
گفتم : نه .
گفت : اين روز روزى است كه زكرياى پيامبر در آن پروردگار خود را خواند و گفت : رب هب لى من لدتك ذريه طيبه انك سميع الدعاء؛(217) يعنى اى پروردگار من مرا از نزد خويش ذريتى پاك ببخش همانا كه تو دعا را شنونده اى ))، پس خداى تعالى دعاى او را مستجاب كرد، و ملائكه را فرمود تا زكريا را در حالتى كه وى در محراب ايستاده بود و نماز مى گزارد ندا كردند كه خداوند تو را به يحيى مژده مى دهد.
پس هر كس اين روزه را روزه بدارد و خداى تعالى را بخواند خداى تعالى او را اجابت كند چنان كه زكريا را. آن گاه گفت : اى پسر شبيب محرم آن ماه است كه مردم جاهليت در گذشته حرمت آن ماه را نگاه مى داشتند، اما اين امت نه حرمت ماه را شناختند و نه حرمت پيغمبر خود را. و در اين ماه ذريه او را كشتند، و زنان او را اسير كردند، و اثاث او را به تاراج بردند، خداوند هرگز آنان را نيامرزد.
اى پسر شبيب اگر براى چيزى گريه خواهى كرد براى حسين بن على بن ابى طالب گريه كن براى آن كه او را مانند گوسفندان ذبح كردند، و هيجده مرد از خاندان او با او كشته شدند كه روى زمين مانند آنها نبود.
اى پسر شبيب اگر خوشحال مى كند تو را كه در درجات بلند بهشت با ما باشى براى اندوه ما اندوهناك باش و از فرح ما شادمان و بر تو باد دوستى ما كه اگر مردى سنگى را دوست بدارد خدا او را روز قيامت با آن سنگ محشور گرداند.(218)

عبور از سرزمين كربلا
چون امام على عليه السلام همراه اصحابش از كربلا عبور كرد، ديدگانش پر از اشك شد و فرمود: ((در اين جا مركب خود را بندند و فرود آيند و در اين جا رحال و توشه خود را بر زمين نهند، و در اين جا خونشان ريخته شود، خوشا به حال آن خاكى كه خون عاشقان بر آن پخته شود!)).
امام باقر فرمود: ((چون على عليه السلام به همراه تعداد اندكى از مردم ، به فاصله يك يا دو ميلى كربلا رسيد، در پيش آنان حركت كرد و به مكانى رسيد، كه مقدفان نام داشت ، گرد آن جا گرديد و سپس فرمود: در اين جا، دويست سبط كشته شده اند كه همه آنان شهيدند. اين جا محل مركب و محل فرودشان ، و محل شهادت عشاقى است كه پيشينيان را توان سبقت بر آنان نيست و آنان كه بعدشان آيند، توان الحاق بدانان را نخواهند داشت )) ).(219)

سيماى امام باقر عليه السلام
جابر در مرتبه صبر، امام باقر عليه السلام در مرتبه رضا
آورده اند كه جابر بن عبدالله انصارى كه يكى از اكابر صحابه بود در آخر عمر به ضعف پيرى و عجز مبتلا شده بود. محمد بن على بن الحسين عليه السلام المعروف بالباقر به عيادت او رفت و او را از حالش سؤ ال فرمود. گفت : در حالتى ام كه پيرى از جوانى و بيمارى از تندرستى و مرگ را از زندگانى دوست تر دارم . محمد گفت كه : من با وى چنانم كه اگر مرا پير دارد دوست تر دارم و اگر جوان دارد جوانى دوست تر دارم و اگر بيمار دارد بيمارى و اگر تندرست دارد تندرستى و اگر مرگ دهد مرگ و اگر زندگانى ، زندگانى را دوست مى دارم .
جابر چون اين سخن شنيد به روى محمد بوسه داد و گفت : صدق رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم كه مرا گفت كه يكى از فرزندان مرا بينى هم نام من و هو يبقر العلم بقراكما يبقر الثور الارض و به اين سبب او را باقر علوم الاولين و الاخرين گفتند و از معرفت اين مراتب معلوم شود كه جابر در مرتبه اهل صبر بوده است و محمد در رتبه رضا.(220)

سيماى امام صادق (ع )
رنج در طلب معيشت
ابوعمرو شيبانى گويد: امام صادق عليه السلام را ديدم كه بيلى در دست داشت و جامه اى درشت در بر. در باغى كه از آن حضرتش بود به كار بود و عرق از پشت وى مى چكيد، گفتم : فداى تو گردم بيل به من ده تا كفايتت كنم ، گفت : دوست دارم كه مرد در طلب معيشت به گرماى خورشيد رنج بيند.(221)

درجه خوف و خشيت امام صادق (ع )
در خصال صدوق است كه مالك بن انس مى گويد: ((نزد صادق ، جعفر بن محمد عليه السلام مى رفتم و ايشان برايم بالشى مى گذاشت و برايم ارزشى قايل بود و مى فرمود: اى مالك ! من تو را دوست دارم .
من نيز از اين موضوع خوشحال بودم و خداى را شكر مى كردم . آن بزرگوار همواره ، از سه حالت خارج نبود: يا روزه بود، يا در حال قيام (به عبادت ) و يا در حال ذكر خداوند. او از عظيم ترين عابدان و بزرگترين زاهدان بود، كسانى كه در مقابل خداوند عزوجل در حالتى از خشيّت به سر مى برند. حديثش بسيار و همنشينى با او خوب و فوايدش فراوان بود. وقتى از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم حديثى نقل مى كرد و مى فرمود: قال رسول الله ، چهره اش به كبودى و زردى مى گراييد و دگرگون مى گشت ؛ به طورى كه دوست و آشنا نمى توانست او را بشناسد. سالى ، همراه ايشان به حج مشرف شدم . چون زمان احرام فرا رسيد، هر چه مى خواست لبيك بگويد، صدايى از گلويش خارج نمى شد و چيزى نمانده بود كه خود را از مركبش به زمين افكند!
به ايشان عرض كردم : اى پسر رسول خدا! بگو! چاره اى نيست ؛ بايد بگويى ! ايشان فرمود: اى پسر ابوعامر! چگونه جسارت كنم و بگويم : لبيك اللهم لبيك ؟! در حالى كه مى ترسم خداوند عزوجل جوابم دهد: لا لبيك و لا سعديك !

سيماى امام رضا (ع )
نرم گشتن بندهاى آهن
يكى از محبّان امام رضا عليه السلام را بعد از شهادت وى حبس نمودند، و زنجير گران بر گردن و پايش نهادند، و او را در خانه اى كه حبس نموده بودند آتش زدند، كه دايم مناقب امام گفتى ، و دُرهاى مدح اولاد رسول سفتى ، بعد از امر سوختن خانه چون آن فقير بى گناه از اين حال آگاه شد مناجات نمود كه يا رب به حق آن امامى كه از انگور زهرآلود چهره به باغ شهادت گردآلود كرد، و به حق رضاى آن رضا كه به تقدير تو موافق گشته و به داغ دورى فرزندان و مفارقت جان راضى شد، مرا از اين بندگان خلاصى ده ، و آتش سوزان را به محبّت اولاد خليل خود بر من گلستان كن ، همان دم به كرم مجيب دعوة المضطّرين (الدعاء) بندهاى آهن چون موم نرم گشت ، و از آن آتش بلا به خاك جسم آب محبّت زده ، چون باد از آن ورطه خلاص شد كه به يك سر موى وى مضرّت ن رسيد.(222)

خوشه انگور
ماءمون خليفه باغبانى داشت كه باغ انگور او را رونق دادى ، و گوش تاكها را به خوشه هاى انگور گوشوارهاى لعل نهادى ، هميشه امام رضا عليه السلام پيش ‍ باغبان رفته ، زنهار و الف زنهار اين خوشه انگور كه در اين تاك است مفروش ، و ثمن آن را مگير، كه نصيب من خواهد بود، و از آن جا مرا درجات خواهد فزود، كه بر او ظاهر بود كه در آن خوشه انگور زهر خواهند نهاد، و بخورد وى دهند كه آن باعث شهادت و ميوه پر حلاوت او گردد، و از آن تاك درجات عقبا و پايه اعلا حاصل نمايد، آخر الامر ماءمون عليه اللّعنه بدان انگور پر زهرش به درجه شهادت رساند.(223)
انگور زهر خورده چه دادى تو با امام
ميخانه كعبه ساز و وضو از شراب كن

قسم به سر معروف
بعضى از دريانوردان در نزد ((معروف )) از طوفان و آشوب دريا شكايت كردند، ((معروف )) به آنان گفت : هرگاه دريا آشوب شد او را به سر ((معروف )) سوگند دهيد، آرام مى شود، به دستور عمل كردند و بهره مند شدند، امام عليه السلام به معروف فرمود: اين مقام را از كجا به دست آورده اى ؟
عرض كرد: مولاى من سرى كه عمرى در آستانه ولايت شما فرود آمده است ، او را در نزد خداوند اين حدّ قدر نبايد باشد؟(224)

سيماى امام جواد (ع )
درمان دمل و زخم متوكّل
شيخ مفيد مى گويد: ((ابوالقاسم ، جعفر بن محمد، برايم نقل كرد: متوكل بر اثر دمل و زخم بزرگ و عميقى بيمار شد و در شرف مرگ بود واحدى جراءت نداشت دست به زخمش بزند. مادرش نذر نمود كه اگر شفا يابد، مال بسيارى به ابوالحسن ، على بن محمد عليه السلام ببخشد.
فتح بن خاقان به متوكل گفت : كاش كسى را نزد آن مرد (امام دهم عليه السلام ) گسيل مى داشتى و از او كمك مى خواستى ! شايد نزد او چيزى باشد كه وسيله گشايش تو شود. متوكل دستور داد تا چنين كنند. كسى نزد آن حضرت فرستادند و مرض او را گفتند. آن شخص بازگشت و اين دستور را آورد كه : از پشكل گوسفند بگيرند و در گلاب حل كنند و بسايند و بر آن دمل گذارند، كه اين به اذن خدا نافع است .
چون فرستاده ، چنين گفت ، آن را به باد مسخره گرفتند و خنديدند. فتح گفت : در آزمودن آن چه او گفته است ضرورى نيست . به خدا قسم ! من در آن صلاح و سلامتى مى بينم . پس به دستور، عمل كرد و آن را بر زخم گذاشت . زخم باز شد و هر چه در آن بود خارج شد. مادر متوكل چون خبر سلامتى فرزند را شنيد، ده هزار دينار براى امام عليه السلام فرستاد و متوكل از بيمارى بهبود كامل يافت . چند روز بعد، بطحايى ، نزد متوكل از حضرت سعايت كرد كه اموال و اسلحه ها نزد اوست . متوكل به سعيد حاجب دستور داد تا شبانه به خانه آن حضرت عليه السلام حمله برد و هر چه مال و اسلحه بيابد نزد او بياورد.
سعيد حاجب مى گويد: شبانه قصد خانه آن حضرت را كردم ، و نردبانى به همراهم بردم . سر بام رفتم و در تاريكى مانده بودم كه چگونه و از كجا وارد خانه شوم . امام فرياد زد: اى سعيد! به جاى خود باش تا برايت شمع بياورند. طولى نكشيد كه شمعى آوردند و من فرود آمدم . ديدم آن حضرت ، جبه پشمينى پوشيده و كلاه پشمينى بر سر نهاده و سجاده اى از حصير برابر اوست . ترديد نكردم كه مشغول نماز بوده است .
فرمود: اين اتاقها در اختيار تو. من به همه اتاقها رفتم و بازرسى كردم و چيزى نيافتم . يك كيسه اشرفى در خانه بود كه مهر مادر متوكل ، بر سرش پديدار بود و يك كيسه ديگر هم با همان مهر موجود بود.
امام به من فرمود: اين جا نماز را هم بازرسى كن ! من آن را برداشتم كه يك شمشير غلاف كرده زير آن بود. آنها را برداشتم و نزد متوكل بردم و چون به مهر مادرش نگاه كرد، او را خواست . مادرش نزد او رفت .
يكى از خدمتكاران خاصش از گفتگوى آنان چنين مرا خبر داد كه مادرش به او گفت : در بيمارى تو چون نااميد شدم ، نذر كردم ، كه اگر شفا يابى ، از مال خود، ده هزار دينار براى او بفرستم ، و چون بهبود يافتى آنها را فرستادم و اين هم مهر من است كه بر كيسه مى باشد. سپس كيسه ديگر را گشودند و در آن چهارصد اشرفى بود. متوكل يك كيسه پر از پول ديگر نيز بر آنها افزود و به من گفت : اينها را براى او ببر و شمشيرش را نيز بدو بازگردان ! من نيز چنين كردم و خدمت امام رسيدم و از او شرم نموده ، گفتم : ورود بدون اجازه به خانه شما براى من سخت است ، ولى من ماءمورم و چاره اى ندارم . ايشان در پاسخ فرمود: و سيلعم الذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون (225) (226)

فضايل و كمالات فرزانگان
سرّ شيعه
جناب استاد عّلامه طباطبايى فرموده اند: با آقاى كربن فرانسوى و تنى چند از دانشمندان ديگر در تهران جلسه گفت و شنود علمى داشتيم ؛ روزى در آن جلسه مهمانى فرانسوى بر ما وارد شد، مردى فاضل بود و سؤ الاتى حساب شده مى كرد، اظهار داشت كه من از مطالعه در كتب ملل و نحل به اسلام رسيده ام و از اسلام به شيعه اثنا عشرى ، و من مسلمانى از اماميه اثنا عشرى هستم ، و حتى به سرّ شيعه ايمان و اعتقاد دارم . از مترجم پرسيدم : مرادش از سرّ شيعه چيست ؟
گفت : حضرت بقية الله قائم آل محمد.(227)
فضايل و كمالات فرزانگان

استاد الهى قمشه اى
خواب در مورد تولد استاد قمشه اى
پدر بزرگوار استاد قمشه اى مرحوم حاج عبدالحميد، از ثروتمندان قمشه بود و معروف ترين فرد شهر در خيرات و مبرات محسوب مى شد كه خدمات شايانى به مردم شهر نمود و هنوز آثار خدمات ايشان از قبيل پل حاج عبدالحميد، آب انبار حاج عبدالحميد و بسيارى ديگر از خيرات و مبرات ايشان در قمشه شهرت دارد. وى قبل از تولد استاد الهى قمشه اى شبى در خواب ديد، ملا محمد مهدى كه يكى از علماى بزرگ بود و چند سالى قبل رحلت نموده بود بر يك هودج نشسته و از آسمان بر زمين آمد و به اتاق ايشان وارد شد.
از آن پس حاج عبدالحميد، مكرر به بيت ملا ابوالحسن مى آمد و از عيال وى كه در انتظار مولود تازه اى بود عيادت مى نمود و بى صبرانه در انتظار تولد آن مولود به سر مى برد و مى گفت : اين نوزاد نامش ((محمد مهدى )) است كه يكى از علماى بزرگ خواهد شد.
سرانجام با تولد مرحوم استاد الهى قمشه اى ، انتظار به سر آمد و همان گونه كه پدربزرگش خواسته بود نامش را ((محمد مهدى ))نهادند.(228)

تعبير خواب
علامه الهى قمشه اى در همان ايام تحصيل در مشهد مقدس و در سنين جوانى شبى به خواب ديد كه از مشهد به طرف تهران مى رود و مرحوم شهيد سيد حسن مدرس كه او نيز اهل قمشه بود را دستگير كرده اند و به طرف مشهد مى برند. در راه به يكديگر برخورد مى كنند و مرحوم مدرس كتابى در دست داشتند كه آن را به ايشان داده و مى گويند ما را تبعيد كرده اند شما اين را بگيريد و برويد جاى من درس بدهيد.
هنگامى كه از خواب بيدار مى شوند و مى گويند: اگر خواب پريشان است همين است . ما كجا و شخصيتى مبارز و عالم چون مدرس كجا. تا اين كه زمانه ايشان را به تهران كشاند.
مرحوم آيت الله الهى قمشه اى پس از سالها تحصيل در كنار بارگاه آستان قدس ‍ رضوى در آرزوى ديدار محضر اساتيد قم و عراق و نجف قصد مهاجرت كرد لذا ابتدا به طهران وارد شد.
زمانه وانگهى زد خيمه گاهم
بطهران پايتخت و تاج كشور
از آن جنت پس از دوران تحصيل
مرا مسكن به طهران شد مقدر
به طهران آمدم تاكز رى و قم
شتابم زى عراق و كوفه يكسر
عرفت الله من فسخ العزائم
به ملك رى مرا انداخت لنگر
در طهران به مدرسه سپهسالار (مدرسه عالى شهيد مطهرى فعلى ) وارد شد و در آن جا به تعليم و تعلم پرداخت . روزى در مسجد سپهسالار در محفلى شركت داشت كه ايشان را به شهيد سيد حسن مدرس معرفى كنند. شهيد مدرس مى گويد: ((لازم نيست كه او را معرفى كنيد چون پدربزرگ اين شخص مرحوم حاج ملك باعث شد كه من مدرس شوم . من در يك مغازه اى كار مى كردم كه پدربزرگ ايشان به آنجا آمد و گفت : حيف است كه اين بچه كار كند از سيماى او آثار هوش و درايت مشهود است و بگذاريد درس بخواند. پدرم گفت : ما استطاعت مادى نداريم تا او را براى تحصيل عازم كنيم . پدربزرگ همين شخص امكانات مادى مرا فراهم آورد و معاش مرا تاءمين نمود. و براى تعليم و تعلم از قمشه به اصفهان فرستاد)).
به هر حال مرحوم الهى قمشه اى مؤ انستى قريب با شهيد مدرس پيدا نمود و ايشان وى را در طهران نگه داشت و بدين ترتيب امكان مهاجرت به قم و عراق ميسر نشد.
بعد از ماندگارى ايشان در تهران و دوستى قريبشان با شهيد مدرس ، روزى حكومت غاصب رضاخانى شهيد مدرس را دستگير و به ظرف تبعيد نمود. در اثر دستگيرى ايشان عده اى از نزديكان و دوستان شهيد مدرس دستگير و به زندان افتادند كه از آن جمله مرحوم الهى قمشه اى بود. قريب يك ماه در زندان به سر برد و چون در امور سياسى دخالتى نداشت به سفارش ذكاء الملك فروغى نخست وزير وقت آزاد شد.
پس از آزادى ايشان ، طلاب مدرسه سپهسالار گرد وى را گرفته و كتابى را به ايشان دادند و گفتند تا اين زمان مدرس اين كتاب را براى ما تدريس مى كرد و اينك شما تنها كسى هستيد كه ما مى توانيم از محضرش استفاده كنيم .
مرحوم الهى بعد از اين واقعه به ياد خواب خويش كه چندين سال پيش ديده بود افتاد و تعبير آن را همين دانست .(229)

روياى صادقانه
استاد الهى قمشه اى نقل مى كنند كه روزى كتابى احتياج داشتم ولى قدرت خريد آن نبود. اين كتاب در دست يكى از هم مباحثه اى هايم بود كه او نيز به عاريت نداد. خيلى متاءثر و ناراحت بودم كه آن شب پدر را به خواب ديدم . او گفت : مهدى اين كتاب را برايت فرستادم و به حسين (برادر بزرگش ) گفتم : پول هم برايت بفرستد.
صبح بعد از آن كه از خواب برخاستم و نماز گزاردم ، درب مدرسه باز شد و خادم گفت : پستچى براى شما مقدارى پول آورده است . خوشحال شده و اولين كارى كه كردم به كتاب فروشى مراجعه نمودم و آن كتاب را خواستم . وقتى كه كتاب را آورد ديدم همان كتابى است كه در دست هم مباحثه اى من بود، پرسيدم كه اين كتاب فلانى است . گفت : بله اما پس آورد.(230)

كرامات استاد الهى قمشه اى
علامه استاد الهى قمشه اى روزى گفتند: كسالتى داشتم . گفتم : خدايا توسط جبرييلت چند ليمو براى ما برسان و هنوز چند لحظه اى نگذشته بود كه پيرمردى دق الباب كرد و ده تا ليمو درشت و خوش عطر آورد و گفت : برداريد و بخوريد.(231)

قصيده طغراييه
مرحوم آقاى قمشه اى مى فرمودند: وقتى در يكى از مجالس مهم تهران كه سياسى بود، و هم به عنوان جشن عروسى بنام ، شعراى شيعه و سنّى را دعوت كرده بودند، مرا نيز خواستند عذر آوردم و بالاخره ملزم به حضور شدم در آن جلسه هر كس ‍ به مناسبت جشن عروسى اشعارش را مى خواند. از من نيز خواستند كه از اشعارت بخوان چون اكثر حضّار را سنّى ديدم قصيده غرّاى طغراييه را (232) كه 76 بيت است از بدو تاختم به مدد غيبى بدون هيچ سكته و لكنت خواندم و چون به اين ابيات رسيدم :
آيينه حسن اعظم ايزد
الا شه دين علىّ اعلى نيست
مولى است بر اهل دل پس از احمد (ص )
هر كس نه غلام او است مولى نيست
فرمان ولايتش خرد داند
اى مردم با خرد به شورى نيست
همه اهل مجلس از شيعه و سنّى طوعا اءو كراها احسنت احسنت گفتند.(233)

خدمت به امام هشتم
مرحوم الهى قمشه اى در شبى برايم حكايت كرد كه جمعى از ارادتمندان مرحوم استاد آقا بزرگ خواستند در مشهد رضوى به او خدمتى كنند يكى از مناصب عمده امور ثامن الائمه عليه السلام را به وى تفويض كردند آن بزرگ مرد با كمال آزادگى اظهار داشت كه من دخالت در امور هشتم عليه السلام را به شرايط فعلى مشروع نمى دانم زيرا كه جميع موقوفاتش را درهم و بر هم كردند و وقف نامچه ها را از جعل واقفين انداختند.(234)

وفات الهى قمشه اى
مرحوم الهى قمشه اى در 25 ارديبهشت 1352 هجرى شمسى مشتاقانه به حق پيوست . وى در آخرين ساعات عمر نيز به تدريس و تاءليف و تفسير اشتغال داشت و پس از آن كه تجديد نظرى در ترجمه و تفسير قرآن كريم خود نمودند مى دانستند كه دعوت حق را لبيك خواهند گفت ، چرا كه برادرش چندى قبل به خواب ديده بود كه : ((ايشان در صحرايى نشسته و مشغول نوشتن هستند و عده اى مشغول ساختن قصرى مى باشند. پرسيد: اين قصر مال كيست ؟
گفتند: مال اين كسى كه كتاب مى نويسد.
گفت : كى تمام مى شود؟
گفتند: هروقت كه اين كتاب تمام شود.))(235) (236)

الله اكبر آخرين كلام
كلماتى چند از مرحوم حاج سيد حسين فاطمى قمى شاگرد حاج ميرزا جواد آقا در بيان احوال آن جناب (رضوان الله تعالى عليهما):
عصر روز پنج شنبه پانزدهم شعبان هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى مطابق 16/8/1347 ه‍ش در قم خدمت جناب سيد فاضل حجة الاسلام و المسلمين حاج آقا سيد حسين فاطمى قمى مشرف شدم تا آن روز او را نديده بودم . پيرمردى بود در حدود صد سال . پس از اداء آداب ورود از مرحوم آميرزا جواد آقا سخن به ميان آوردم به عنوان تشويق اين جانب در جواب به من فرمود:
آقا كسى كه در اين اوضاعك از من در اين گوشه خبر بگيرد و دنبال احوال و آداب آقا ميرزا جواد آقاى ملكى (رحمة الله عليه ) باشد معلوم است كه در او چيزى است .
از جنابش اجازه خواستم غزلى را كه در همان روز گفتم برايش قرائت كنم غزلى كه مطلعش اين است :
بلبلان را آرزويى جز گل و گلزار نيست
عاشقان را لذتى جز لذت ديدار نيست
اجازه داد و گوش فراداشت و تحسين فرمود.
عرض كردم از مرحوم آقاى ملكى دستورالعملى به ما مرحمت بفرماييد. گفت : او خودش دستورالعمل بود شب كه مى شد ديوانه مى شد و در صحن خانه ديوانه وار قدم مى زد و مترنم بود كه :
گر بشكافند سراپاى من
جز تو نيابند در اعضاى من
آخرين حرفش در بيماريش اين بود كه گفت : ((الله اكبر))، و جان تسليم كرد.(237)

تضرع و مناجات
جناب حجة الاسلام حاج سيد جعفر شاهرودى كه از علماى عصر حاضر تهران است حكايت كردند كه : شبى در شاهرود خواب ديدم كه در صحرايى حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالى له الفرج ) با جماعتى تشريف دارند و گويا به نماز جماعت ايستاده اند، جلو رفتم كه جمالش را زيارت و دستش را بوسه دهم ، چون نزديك شدم شيخ بزرگوارى را ديدم كه متصل به آن حضرت ايستاده و آثار جمال و وقار و بزرگوارى از سيمايش پيداست ، چون بيدار شدم در اطراف آن شيخ فكر كردم كه كيست تا اين حد نزديك و مربوط به مولاى ما امام زمان است ، از پى يافتن او به مشهد رفتم نيافتم ، در تهران آمدم نديدم ،
به قم مشرف شدم او را در حجره اى از حجرات مدرسه فيضيه مشغول به تدريس ‍ ديدم ، پرسيدم : كيست ؟ گفتند: عالم ربانى آقاى حاج ميرزا جواد آقاى تبريزى است ، خدمتش مشرف شدم تفقد زيادى كردند و فرمودند: كى آمدى گويا مرا ديده و شناخته از قضيه آگاهند. پس ملازمتش را اختيار نمودم و چنان يافتم او را كه ديده بودم و مى خواستم .
تا شبى كه نزديك سحر در بين خواب و بيدارى ديدم درهاى آسمان به روى من گشوده و حجاب ها مرتفع گشته تا زير عرض عظيم الهى را مى بينم پس مرحوم استاد حاج ميرزا جواد آقا را ديدم كه ايستاده و دست به قنوت گرفته و مشغول تضرع و مناجات است به او مى نگريستم و تعجب از مقام او مى نمودم كه صداى كوبيدن در خانه شنيده و متنبه گشته برخاستم در خانه رفتم ، يكى از ملازمين ايشان را ديدم كه گفت : بيا منزل آقا. گفتم : چه خبر است ؟ گفت : سرت سلامت خدا صبرت دهد آقا از دنيا رفت .(238)

رفع كدورت فاميلى
از بعضى از اهل سلوك منقول است كه ميرزا جواد آقا بعد از دو سال خدمت آقا (سر كار آخوند مولى حسين قلى همدانى ) عرض مى كند: من در سير خود به جايى نرسيدم .
آقا در جواب از اسم و رسمش سوال مى كند او تعجب كرده مى گويد: مرا نمى شناسيد؟ من جواد تبريزى ملكى هستم . ايشان مى گويند: شما با فلان ملكى ها بستگى داريد؟ آقا ميرزا جواد آقا چون آن ها را خوب و شايسته نمى دانسته از آنان انتقاد مى كند. آخوند ملا حسينقلى در جواب مى فرمايند: هر وقت توانستى كفش آن ها را كه بد مى دانى پيش پايشان جفت كنى ، من خود به سراغ تو خواهم آمد.
آقا ميرزا جواد آقا فردا كه به درس مى رود خود را حاضر مى كند كه در محلى پايين تر از بقيه شاگردان بنشيند تا رفته رفته طلبه هايى كه از آن فاميل در نجف بودند و ايشان آنها را خوب نمى دانسته مورد محبت خود قرار مى دهد تا جايى كه كفش آن ها را پيش پايشان جفت مى كند. چون اين خبر به آن طايفه كه در تبريز ساكن هستند مى رسد، رفع كدورت فاميلى مى شود. بعدا آخوند او را ملاقات مى كند و مى فرمايد: دستور تازه اى نيست ، تو بايد حالت اصلاح شود تا از همين دستورات شرعى بهره مند شوى .(239)

قبر حاج ميرزا جواد آقاى ملكى
راقم سطور(240) پس از آن كه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى آگاهى يافت ، تا مدت مديدى مى پنداشت كه قبر آن جناب در نجف اشرف است ، تا اين كه در شبى از نيمه دوم رجب هزار و سيصد و هشتاد و هشت هجرى قمرى در حدود سه ساعت از شب رفته ، با جناب آيه الله آقا سيد حسين قاضى طباطبايى تبريزى برادرزاده مرحوم آقاى حاج سيد على آقاى قاضى سابق الذكر، در كنار خيابان ملاقات اتفاق افتاد. با جناب ايشان در اثناى راه از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى سخن به ميان آوردم و سؤ ال از تربتشان كردم ، فرمودند: قبر ايشان همين شيخان قم نزديكى قبر مرحوم ميرزاى قمى صاحب قوانين است و لوح قبر دارد. من به محض شنيدن اين كه لوح قبر دارد از ايشان نپرسيدم كه در كدام سمت قبر ميرزاى قمى و چون با جناب آقاى آسيد حسين قاضى خداحافظى كردم شتابان به سوى شيخان قم رفتم كه مبادا در را ببندند، رفتم به شيخان و بسيارى از الواح قبر را نگاه كردم كه بعضى را تا حدى تشخيص دادم و بعضى را چون شب بود و برق هاى آن جا هم ضعيف بود تشخيص دادن بسيار دشوار بود؛ با خود گفتم حالا كه شب است و تاريك است باشد تا فردا، آيسا داشتم از شيخان به در مى آمدم ولى آهسته آهسته كه باز هم نظرم به الواح قبور بود كه ديدم شخصى ناشناس از درب شرقى شيخان وارد قبرستان شده است و مستقيم به سوى من مى آيد تا به من رسيده گفت : آقا قبر ميرزا جواد آقاى ملكى را مى خواهيد؟ و مرا در كنار قبر آن مرحوم برد و از من جدا شد و به سرعت به سوى درب غربى شيخان رهسپار شد كه از قبرستان به در رود، من بى اختيار تكانى خوردم و مضطرب شدم و ايشان را بدين عبارت صدا زدم گفتم : آقا من كه قبر ايشان را مى خواستم اما شما از كجا مى دانستيد؟
آن شخص در همان حال كه به سرعت به سوى درب غربى شيخان مى رفت ، صورت خود را برگردانيد و نيم رخ به سوى من نموده گفت : ما مشترى هاى خود را مى شناسيم .(241)

آخوند ملا حسين قلى همدانى
تاءثير حرف استاد
جناب استاد علامه طباطبايى قدس سره اين مطلب را از استادش جناب قاضى نقل كرد كه :
مرحوم قاضى فرمود: من كه به نجف تشرف حاصل كردم ، روزى در معبرى آخوندى را ديدم شبيه آدمى كه اختلال حواس دارد و مشاعر او درست كار نمى كند راه مى رود.
از يكى پرسيدم كه اين آقا اختلال فكر و حواس دارد؟
گفت : نه ، الآن از جلسه درس اخلاق آخوند ملا حسين قلى همدانى به در آمده و هر وقت آخوند صحبت مى فرمايد در حضار اثرى مى گذارد كه بدين صورت از كثرت تاءثير كلام و تصرف روحى آن جناب ، از محضر او بيرون مى آيند.(242)

همت عالى در سير و سلوك
جناب آخوند ملا حسينقلى بعد از بيست و دو سال سير و سلوك نتيجه گرفت و به مقصود رسيد و خود آن جناب گفت : در عدم وصول به مراد سخت گرفته بودم تا روزى در نجف در جايى (گويا در گوشه ايوانى ) نشسته بودم ، ديدم كبوترى بر زمين نشست و پاره نانى بسيار خشكيده را به منقار گرفت و هر چه نوك ميزد خورد نمى شد، پرواز كرد و برفت و نان را ترك گفت . پس از چندى بازگشت به سراغ آن تكه نان آمد. باز چند بار آن را نوك زد و شكسته نشد، باز برگشت و بعد از چندى آمد و بالاخره آن تكه نان را با منقارش خرد كرد و بخورد، از اين عمل كبوتر ملهم شدم كه اراده و همت مى بايد، در ديوان آن كمترين آمده است كه :
قدم اول اين مرحله خوف و رجا
بايد از ترك سرت برگ سفر ساز كنى
همت و خضر ره و بنيت در حد سوا
سان تثليث در انتاج نظر باز كنى (243)

ملاصدرا
گريه شوق
در كافى از حضرت امام سجاد عليه السلام روايت شده است كه چون خداوند مى دانست در آخر الزمان اقوامى مدقق خواهند آمد. سوره ((قل هو الله ....)) و اوايل سوره حديد را نازل فرمود: ((ان الله عزوجل علم انه كيون فى آخر الزمان اقوام متعمقون فانزل الله قل هو الله احد و الآيات من سوره الحديد الى قوله و هو عليم بذات الصدور فمن رام وراء ذلك فقد هلك )).(244)
مرحوم آخوند ملا صدرالمتالهين مى فرمايد: وقتى من به اين حديث رسيدم گريه كردم ، اين گريه شوق است ، چون مى بيند كه اين قبيل احاديث ، ناظر به امثال اوست كه اوقام متعمقون اند، گريه شوق مى كند و دست ابتهال و تضرع به سوى حقيقت نظام هستى دراز مى كند، و توفيق فهم مطالب آيات و روايات را كه اسرار اهل ولايت اند مساءلت و مطالبت مى نمايد. و جناب فيض كه از اعاظم تلامذه آن حضرت است مى گويد: ما را احتياج به معجزات فعلى اهل بيت عصمت و طهارت نيست ، بلكه همين معارف مروى از آن بزرگان ، در اثبات امامت يك يك آنان كافى است .(245)

پدر چوپان و فرزند عارف
عارف بزرگ آخوند ملا حسين قلى همدانى ، پدرش چوپان بود، حالا چه سرّى در اين گوسفند چرانى است كه بسيارى از انبياء و اولياء هم به آن مشغول بوده اند، نمى دانم . خلاصه پدرش يك فرد بيابانى و گوسفندان چران بود! اين آدم ، چندين جلسه براى افراد مختلف از ابتدا تا انتهاى شب داشت و حدود 300 تن از اولياء الله در محضرش تربيت شدند، همين شخص فرزندى داشت كه وقتى آن مرحوم از دنيا رفت ، گفت : من در مدت عمر پدرم بالاخره نفهميدم چه كاره بود؟!. شما ببينيد بين اين فرزند و آن پدر، فردى مثل آخوند ملا حسين قلى همدانى وجود داشته است ، اين نشان مى دهد كه يك عوامل ديگرى در كار است و يك خبرهاى ديگرى هم به هرحال هست . آن مرحوم 24 سال در سير و سلوك بود و عاقبت به جايى رسيد. شما هم خشته نشويد و حوصله كنيد و به دعاى ندبه تان ادامه دهيد.(246)

استاد شعرانى
پريشانى استاد
خاطره اى ناگوار از درس شفاى استاد فاضل تونى پس از مدت مديدى كه بسيارى از طبيعيات شفا را در نزد وى خوانده ام ، برايم روى آورده است ، بدين شرح :
در اين درس شفا كسى با من شركت نداشت ، فقط من تنها به محضرش تشرف مى يافتم . يك روز چهارشنبه كه روز آخر درس هفته است ، ديدم آن جناب (رضوان الله تعالى عليه ) درست و موزون مطلب شفا را تقرير نمى فرمايد و پريشان مى گويد، و من چند بار سوال پيش آوردم و جواب مقنعى نفرموده است ؛ چنين انگاشتم كه شايد مانعى پيش آمده است و درس را مطالعه نفرموده است ، و روزهاى پنج شنبه و جمعه و ديگر تعطيلى ها در محضر استاد شعرانى دروس ‍ رياضى فرا مى گرفتم ، لذا فرداى آن روز چهار شنبه ياد شده براى درس رياضى به حضور استاد شرفياب شدم ، و در آن محضر نيز تنها بودم ؛ غرض اين كه بسيار خامى و بى ادبى از من سرزده بود كه به استاد شعرانى عرض كردم : حضرت آقا ديروز جناب استاد فاضل تونى درس شفا را درست تقرير نفرموده است ، و من چند بار سوال پيش آوردم ولكن از ايشان جواب موزون و مطبوع نشنيدم ، لاجرم سكوت كردم و پى گيرى نكردم ، استاد شعرانى در هنگام گفتارم به نوشتن اشتغال داشت ، بدون اين كه سر بلند كند و مرا نگاه كند، به حالت انقباض و گرفتگى چهره با لحنى خاص و اعتراض آميز فرمود: درسها و بحث هايت را كم كن و شفا را مطالعه كن و در آن بيشتر زحمت بكش . من خاموش شدم ، ولى انفعالى شديد به من روى آورد كه شايد استاد شعرانى اين گستاخى را از من درباره خودش نيز احتمال دهد كه در محضر استادان ديگر از ايشان هم چنين بى ادبى از من صادر شود. تا فرداى آن روز كه روز جمعه بود و براى درس رياضى تشرف حاصل كردم در حالى كه آن حالت انفعال بر من حاكم بود، به محضر نشستن رو كرد به من فرمود: آقا آن اعتراض ديروز شما بر آقاى فاضل تونى ، حق با شما است ، زيرا كه ايشان به سكته مغزى دچار شده است و الآن در بيمارستان بسترى است و آن پريشانى گفتارش از رويداد طليعه سكته بود.
پس از درس استاد شعرانى ، به بيمارستان رفتم ، تا چشم آن جناب به من افتاد به شدت گريست و مرا نيز به گريه آورد، دست و پايش را بوسيدم و عرض كردم : آقا جان ما بايد از شما صبر و سكينه وقار بياموزيم (جزاه الله سبحانه عنا احسن جزاء المعلمين .(247) )

كودكى هر كس آينه بزرگيش
خداوند متعال درجات حضرت استاد علامه شعرانى را متعالى فرمايد كه مى فرمود: ((هر كس از كودكيش معلوم است كه چه كاره است )).
وقتى پيرمردى قزوينى هم سن و سال استاد بزرگوارم جناب آيت الله حاج ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى (رفع الله درجاته ) حكايت مى كرد كه ما در اوان خردسالى در قزوين همين آقا سيد ابوالحسن رفيعى را صدا مى زديم كه بيا بازى ، ايشان تا ميدان با ما همراهى مى كرد، ولى با ما بازى نمى كرد، در گوشه اى مى ايستاد، يا به نبش ديوارى تكيه مى داد و بازى و بازيگران را تماشا مى كرد، آقا از همان ابتداء اهل بازى نبود.
من از اين حرف شيرين و دل نشين پيرمرد به ياد حضرت يحيى پيامبر عليه السلام افتادم كه خداى سبحان در آيه سيزدهم سوره مريم قرآن فرموده است : يا يحيى خذ الكتاب بقوه و اتيناه الحكم صبيا حكم ، امر حكيم محكم و متين و رصين است كه بر اساس استوار حق و حقيقت قرار گرفته است و ريشه دوانده و پايدار است يس و القرآن الحكيم .
سبحانه الله حضرت يحيى پيامبر عليه السلام را در كودكى و خردساليش تا چه پايه عقل و درايت بوده است كه خداوند فرموده است و آتيناه الحكم صبيا.
در تفسير منهج الصادقين آمده است كه :
از ضحاك منقول است كه در وقت سه سالگى يحيى ، كودكان محله روزى به در خانه زكريا رفتند و او را آواز دادند كه اى يحيى از خانه بيرون آى تا بازى كنيم ، هم از درون خانه آواز داد كه : ما للعب خلقنا يعنى ما براى بازى آفريده نشده ايم .(248)

مشق جناب طلبه
مرحوم شعرانى نقل مى كردند كه من روزى وارد مسجد سپهسالار (مدرسه شهيد مطهرى ) شدم و جلو يكى از حجرات روى سكويى نشستم . چند دقيقه اى گذشت ، صداى شخصى را شنيدم كه گفت : ((سلام عليكم )). با خود گفتم : چه كسى است كه چنين با ما احترام مى گذارد و مؤ دبانه سلام مى كند! هر چه به اطرافم نگريستم كسى را نديدم . دوباره همين سلام تكرار شد، به بالاى سرم نگاه كردم كسى را نديدم ، تعجب كردم كه اين صدا از كيست . بار سوم كه صدا را شنيدم ، برگشتم نگاهى به حجره پشت سرم انداختم . ديدم طلبه اى است كه او را مى شناسم (استاد نام طلبه و پدرش را ذكر نفرمودند) داخل حجره اش آينه اى گذاشته بود، لباس و عمامه اش را هم پوشيده بود و قدم مى زد و هر بار كه از جلو آينه عبور مى كرد، با صداى بلند و با حالت علمايى مى گفت : سلام عليكم !! فهميدم كه دارد مشق مى كند كه در كوچه و بازار، چگونه و با چه حالتى سلام مردم را بدهد و چگونه قيافه بگيرد! بله آقا جناب طلبه ، چنين مشق مى كرد!!
استاد ادامه دادند: مرحوم آسيد حسين قاضى مى فرمود: بدترين تور شكار، همين تور شكارى است كه بعضى از ما آخوندها بر تن
داريم !!(249)

فاضل تونى
اخلاق استاد
من در همه مدتى كه با آن سالار و سرور و پدر روحانيم علامه فاضل تونى محشور بودم و از محضرش استفاده مى كردم ، يك كلمه حرف تند و درشت ، و يك بار اخم و ترش رويى از او نديدم ، فقط يك روز كه مى بايستى اول طلوع آفتاب سر درس حاضر باشيم ، چند دقيقه دير شد؛ فرمود: چرا دير آمديد؟
عرض كرديم : اختلاف افق از مدرسه مروى تا اين جا موجب اين تفاوت شده است ، تبسم فرمود و شروع به درس نمود.(250)

ساعت درس
آن بزرگوار جناب استاد علامه فاضل تونى (قدس سره ) خيلى خوش محضر بود. اصرار داشت كه درس ما در اول طلوع آفتاب باشد، و به مطايبه مى فرمود: در اين وقت هم استاد مى فهمد كه چه مى گويد، و هم شاگرد مى فهمد كه چه مى شنود؛ و چون آفتاب بالا آمد، استاد مى فهمد كه چه مى گويد اما شاگرد نمى فهمد كه چه مى شنود؛ و در بعد از ظهر نه آن مى فهمد كه چه مى گويد و نه اين مى فهمد كه چه مى شنود.(251)

استاد حسن زاده آملى
تمجيد علماء
شب پنج شنبه 28/8/66 در معيت برادر فاضل شيخ جواد ابراهيمى (دامت توفيقانه ) به منزل استاد حسن زاده رفتيم تا - طبق قرار قبلى - ايشان را به مركز تحقيقات باقرالعلوم بياوريم تا در جلسه گروه فلسفه دوستان شركت فرمايند.
درب منزل را زديم ، استاد تشريف آوردند، گفتيم تا شروع جلسه چند دقيقه اى فرصت هست ، استاد فرمودند: پس بفرماييد داخل تا من هم آماده شوم . اتاقى كه وارد شديم پر از كتاب بود، كتابهايى با جلدهاى چرمى قديمى كه همگى روى زمين چيده شده بود، و لذا جاى كمى در اتاق براى نشستن باقى مانده بود. به هر حال به گوشه اى نشستيم . دو تا ميز كوچك در دو طرف اتاق روى زمين گذاشته شده بود و روى هر يك نوشتجاتى ديده مى شد كه بعدا استاد فرمودند: يكى براى نوشت كتاب ((عيون مسائل )) است و ديگرى محل نوشتن درسهاى هيئت .
بنده خدمتشان عرض كردم : اگر مى خواهيد كتاب ها را مرتب كنيد، افتخار مى كنيم كه به شما كمك كنيم و براى اين خدمت حاضريم ، ايشان فرمودند: نه آقا جان ، خيلى ممنونم ، اين ها ترتيب اش همين است كه مى بينيد، من قبلا محل كار و مطالعه ام زير زمين بود، اما خانواده و بچه ها گفتند كه آن جا براى شما ضرر دارد و مريض مى شويد، لذا كتاب هاى لازم را به اين اتاق منتقل كردند.
قدرى ميوه و گز در اتاق بود، استاد فرمودند: نمى دانم آقا چرا كسى از اين ها نمى خورد، چند روز است كه همين جا مانده است ، شماها اقلا بخوريد، سپس ‍ استاد رفتند و چايى آوردند، من سينى را از دست ايشان گرفتم يك چاى هم براى خودشان گذاشتم .
ايشان چند لحظه اى سر را پايين انداخته بودند و در حالت خاصى همراه با تفكر ساكت بودند، سپس فرمودند: آقا اين ها چه بوده اند، اين علما و بزرگان گذشته چه طور موجوداتى بوده اند، چه مقدار اين ها زحمت كشيده اند، چقدر كار كرده اند، نمى دانم ، اين ها فولاد بوده اند، از آهن و كوه هم سخت تر بوده اند، واقعا انسان متحير مى ماند. واقعا عجيب است !
وقتى چايى را خوردند، پس از چند لحظه اى كه در حال سكوت و فكر بودند فرمودند: هان ، اشكال ما همين است ، هر چه را چشم ديد مى خواهيم و انجام مى دهيم . الآن من چايى نمى خواستم ، اما چشمم افتاد كه شما مى خوريد و روى عادت ، من هم خوردم ، همين است كه ماها كودن ايم . اين كه امام صادق عليه السلام فرمودند: چيزى را كه طبع مايل و نيازمند نيست نخوريد كه كودن بار مى آييد، همين است . هر چيزى را به محض عادت و اين كه چشممان افتاد، نبايد بخوريم و بياشاميم ، اين تنبلى ها و كودنى ها مال همين است .
در پايان فرمودند: اصلا اين چايى ها چه اثرى دارند كه ما اين قدر مى خوريم ، سپس با لبخنده شيرين خاصى فرمودند: اين چايى لايزيد الا بولا!!(252)

عنايت استاد به كودكان
امروز جمعه هفتم اسفند ماه 1366 بعد از دعاى ندبه كه در منزل آقاى محمدى برقرار بود، به اتفاق تنى چند از دوستان طلبه به منزل حضرت استاد (مدظله ) رفتيم . برادر محترم حاج آقا حسن مهدوى (دامت توفيقانه ) زنگ درب را زدند، استاد آمدند، برادر مهدوى گفتند: طبق قرار قبلى ، با عده اى از دوستان خدمتتان رسيده ايم . استاد طلب نكنيد! (منظورشان اين بود كه از من موعظه و نصيحت طلب نكنيد).
بنده در ابتداى ورود به اتاق ، خم شدم دست مبارك ايشان را ببوسم ، استاد دستشان را كشيدند و فقط با سر انگشتان ، انگشتان مرا لمس كردند و فرمودند: آقا جان مى خواهى چه كنى ؟ اگر مى خواهى دست ببوسى ، دست اين دو تا بچه را ببوس كه اين ها قريب العهد به مبداءند (اشاره به دو فرزند خردسال دو تا از برادران كه همراه ما بودند) وقتى همه وارد اتاق شدند، ايشان با ظرف ميوه و دو سه تا پيش دستى و كارد وارد شدند و فرمودند: اين پيش دستى ها را پيش همين دو كودك بگذار و از اين ها پذيرايى كن ! (همه اين ها براى ما پند و حكمت و نكته بود).(253)

كلنگ زدن توسط كودك
يكى وقتى عده اى آمدند با اصرار فراوان كه ما مى خواهيم مسجدى احداث كنيم ، بايد بيايى و كلنگ ابتدايى آن را تو بزنى . من هر چه كردم كه نروم قبول نكردند تا اين كه بالاخره مرا بردند. وقتى رفتم ديدم بله ، مقدماتى فراهم كرده اند، با سلام و صلوات و عكس و دوربين و كذا و كذا همه زن و مرد را هم جمع كرده بودند و من هر چه كردم ديدم نمى توانم كلنگ شروع مسجد را بزنم . رو به مردم كردم و گفتم : مردم ، آيا شما نمى خواهيد يك آدمى كلنگ شروع مسجد را بزند كه خيال همه راحت باشد و دل همه آرام باشد كه او آدم پاكى است ؟ اهل كلك نيست ، اهل تعلقات دنيا نيست ، حقه و فريب ندارد و خلاصه قريب العهد به مبداء است ؟ مردم گفتند: چرا. من نگاهى به اطراف كردم و يك پسر خردسالى را ديدم در اطراف ايستاده است ، رفتم دستش را گرفته و آوردم كلنگ را به دستش ‍ دادم و گفتم : بسم الله بگو و اين كلنگ را به زمين بزن . پسر بچه اين كار را كرد و من هم دعا كردم كه انشاء الله به آن روستا خير و بركت بدهد و همه را اهل مسجد كند و مسجد آبادى بشود. مردم آمين گفتند و ما هم خداحافظى كرديم و آمديم .(254)

بوسيدن پاى استاد
وقتى در جلسه درس كف پاى استاد الهى قمشه اى را بوسيدم و خودش در ابتدا توجه نداشت ، بنده در كنارش دو زانو نشسته بودم و ايشان چهار زانو لذا توفيق بوسيدن كف پايش را يافتم ، بعد از بوسيدنم ناراحت شد و با من مواجه شد و فرمود:
آقا چرا اين طور مى كنى ؟ عرض كردم آقا حق شما بر من بسيار عظيم است نمى دانم چه كنم مگر به اين تقبيل دلم تشفى يابد و آرام گيرد، و خودم را لايق نمى بينم كه دست مبارك شما را ببوسم . و چون بدن مباركش را به خاك مى سپرديم پاهايش را اين بنده در بغل گرفته بود و به ياد آن شب افتادم كه كف پايش را بوسيدم خواستم در كنار تربتش تجديد عهد كنم ولى حضور مردم مانعم شد.(255)

خواندن سوره ((ص )) در نماز
شب جمعه هفتم ماه شعبان 1378 ه‍ ق . در محضر مبارك جناب استاد علامه طباطبايى صابح الميزان تشرف حاصل كرده ام ، عرض نمودم حضرت آقا امشب شب جمعه و شب عيد است لطفى بفرماييد، فرمودند: سوره مباركه ص و القرآن ذى الذكر را در نمازهاى و تيره بعد از حمد بخوانيد كه در حديث است سوره ص ‍ از ساق عرض نازل شده است .(256)

تاءثير خواندن سوره ((ص )) در نماز
سپس فرمود: من در مسجد سهله در مقام ادريس نماز مى خواندم در نماز و تيره سوره مباركه ص را قرائت مى كردم كه ناگهان ديدم از جاى خود حركت كردم ولى بدنم در زمين است بقدرى با بدنم فاصله گرفتم كه او را از دورترين نقطه مشاهده مى كردم تا پس از چند به حال اول خود برگشتم . و وقت ديگر نهر آب ديدم كه در روايت آمده است ص نهر فى الجنه
حقير گويد كه چون در مقام ادريس نبى عليه السلام نماز مى خواند و خداى متعال در شاءن وى فرمود و رفعناه مكانا عليا، آن رفعت و صعود روى آورده است . و مناسبات زمانى و مكانى براى حالات و واردات انسان عجيب است .(257)

مشغول ذكر لا اله الا الله
و در شب جمعه يازدهم رجب 1388 ه‍ ق . مطابق 12/7/1347 ه‍ ش ، بر اثر مراقبت و حضور، التهاب و اضطراب شديدى داشتم ، و با برنامه عملى جناب استاد علامه طباطبايى - رضوان الله عليه - روزگار مى گذراندم ؛ تا قريب يك ساعت به اذان صبح كه به ذكر كلمه طيبه ((لا اله الا الله )) اشتغال داشتم ، ديدم سر تا سر حقيقت و همه ذرات مملكت وجودم با من در اين ذكر شريف همراهند و سرگرم به گفتن ((لااله الا الله اند))؛ ناگهان به فضل الهى جذبه اى دست داد كه بسيار ابتهاج به من روى آورد. مثل اين كه تندبادى سخت وزيدن گيرد آنچنان صدايى پى درپى هيچ مكث و تراخى بر من احاطه كرد، و سيرى سريع پيش آمد كه هزار بار از سرعت سير جت سريع السير در فضا فزونتر بود، و رنگ عالم را بدان گونه كه ديده ام از تعبير ان ناتوانم . عجب اين كه در آن اثناء گفتم : چه خوش است كه به دنيا برنگردم ، وقت اين معنى در دلم خطور كرده به ياد عائله افتادم كه آنها سرپرست مى خواهند، باز گفتم : آنها خودشان صاحب دارند، به من چه ؛ تا چيزى نگذشت كه از آن حال شيرين باز آمدم و خودم را در آنجا نشسته بودم ديدم . ان الله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغيوب .(258)

واقعه بعد از نماز صبح
در صبح دوشنبه 21 ع 2 سنه 1389 ه‍ ق . بعد از نماز صبح در حال توجه نشسته بودم ، در اين بار واقعه اى بسيار شيرين و شگفت روى آورده است كه به كلى از بدن طبيعى بى خبر بودم . و مى بينم كه خودم را مانند پرنده اى كه در هوا پرواز مى كند، به فرمان و اراده و همت خودم به هر جا كه مى خواهم مى برم . تقريبا به هياءت انسان نشسته قرار گرفته بودم و رويم به سوى آسمان بود و به اين طرف و آن طرف نگاه مى كردم ، گاهى هم به سوى زمين نظر مى كردم ، در اثناى سير مى بينم كه درختى در مسير در پيش روى من است خودم را بالا مى كشيدم يا از كنار آن عبور مى كردم - اعنى خودم را فرمان مى دادم كه اين طرف برو، يا آن طرف برو، يا كمى بالاتر يا پايين تر، بدون اين كه با پايم حركت كنم ، بلكه تا اراده من تعلق به طرفى مى گرفت بدنم در اختيار اراده ام به همان سمت مى رفت . وقتى به سوى مشرق نگاه كردم ديدم آفتاب است كه از دور از لاى درختان پيدا است ، و فضا هم بسيار صاف بود، تا از آن حالت به در آمده ام ، و خيلى از توجه اين بار لذت برده ام .
در اوايل كه با توجه مى نشستم خيلى دير حالت انتقال دست مى داد، و چه بسيار كه در حدود يك ساعت و بيشتر به توجه مى نشستم ، ولكن ارتباط و انتقال و خلع حاصل نمى شد، و در اين اوان به فضل الهى كه به توجه مى نشينيم زود منتقل مى شوم . الحمدلله رب العالمين . پوشيده نماند كه هر چه مراقبت قويتر باشد، اثر حال توجه بيشتر و لذيذتر و اوضاع و احوالى كه پيش مى آيد صافى تر است .(259)

واقعه بعد از نافله شب
در سحر شب يكشنبه 12 ج 1 ه‍ ق .:: 5/5/1348 ه‍ ش ، بعد از اداى نافله شب و نافله و فريضه صبح ، در اربعينى كه ذكر جلاله ((الله )) را هر روز بعد از نماز صبح به عددى خاص داشتم ، بعد از اين ذكر به توجه نشستم كه ناگهان جذبه و حالتى دست داد و بدن به طورى به صدا در آمد و مى لرزيد آنچنان صدايى كه مثلا تراكتور روى سنگهاى درشت و جاده ناهموار مى رود، ديدم كه جانم از بدنم مفارقت كرد و متصاعد شد ولى در بدنى مثال بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدرى بالا رفت ديدم در ميان خانه اى هستم كه تيرهاى آن همه چوبى و نجارى شده است ، ولى من در اين خانه مانند پرنده اى كه در خانه اى دربسته گرفتار شده است و به اين طرف و آن طرف پرواز مى كند و راه خروج نمى يابد، تخمينا در مدت يك ربع ساعت گرفتار بودم و اين سو و آن سو مى شتافتم ، ديدم در اين خانه زندانيم ، نمى توانم به در بروم ، سخنى از گوينده اى شنيدم و خود او را نديدم كه به من گفت اين محبوس بودنت بر اثر حرفهاى زايد و بى خود تو است ، چرا حرفها را نمى پايى ؟
من در آن حال چندين بار خداى متعال را به پيغمبر خاتم براى نجاتم قسم داده ام و به تضرع و زارى افتادم كه ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد كه ديدم دريچه اى كه يك شخص آدم بتواند به در رود برويم گشوده شد از آنجا در رفتم ، و پس از به در آمدن چندى به سوى مشرق در طيران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم .
و هنگامى كه از آن حبس رهايى يافتم ، يعنى از خانه به در آمدم ، آن خانه را بسيار بزرگ و مجلل ديدم كه در ميان باغى بنا شده است ، و آن باغ را نهايت نبود و آن را درختهاى گوناگون پر از شكوفه سفيد بود كه در عمرم چنان منظره اى نديدم .
و مى بينم كه به اندازه ارتفاع درختها در هوا سير مى كنم به گونه اى كه رويم يعنى مقاديم بدنم همه به سوى آسمان است و پشت به سوى زمين ، و به اراده و همت و فرمان خود نشيب و فراز دارم ، و بسيار خداى متعالى را به پيغمبر خاتم و همه انبياء قسم مى دادم كه كشف حقائقى برايم دست دهد، در همين حال به خودم آمدم .
آن محبوس بودن چند دقيقه بسيار در من اثر بد گذاشت به گونه اى كه بدنم خسته و كوفته شده است و سرم و شانه هايم همه سخت درد گرفت ، و قلبم به شدت مى زد. اى عزيزم اين نكته 320، از كتابم هزار و يك نكته را جدا حلقه گوش ‍ خود قرار ده ، و آن اين كه : ((يكى از اهل ولاء كه با هم موالات داشتيم در مراقبتى به لقاء من رآنى فى المنام فقد رآنى فان لاشيطان لايتمثل بى (260) تشرف حاصل كرده است ، از آن جناب صلى الله عليه و آله و سلم ذكر خواست ، حضرت فرمود: من به شما ذكر سكوت
مى دهم .(261)

واقعه بعد از نماز صبح جمعه
بعد از نماز صبح جمعه 15 ج 2 سنه 1389 ه‍ ق . شهريور 1348 ه‍ ق . در حال توجه نشسته بودم ، پس از برهه اى بدنم به ارتعاش آمد ولى خفيف بود، بعد از چند لحظه اى شنيدم شخصى با زبان بسيار شيوا و شيرين اين آيه كريمه را قرائت مى كند: ان الله و ملائكته يصلوت على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما؛ ولى من آن شخص را نمى ديدم ، و من هم از شنيدن آن آيه صلوات مى فرستادم ، در آن حال يكى به من گفت : بگو يا رسول الله ، و من پى در پى مى گفتم يا رسول الله . و پس از آن با جمعى از مخلوقى خاص محشور شدم كه گفت و شنود بسيارى با هم داشته ايم . بعد از آن كه از آن حال باز آمدم متنبه شدم كه تلاوت آيه فوق براى اين جهت بود كه روز جمعه بود، و ذكر صلوات در اين روز بسيار تاءكيد شده است .(262)

واقعه اثر سجده
اين واقعه را در كلمه شانزدهم هزار و يك كلمه قرار داده ايم ، از آنجا نقل مى كنيم :
در مبارك سحر ليله چهارشنبه هفدهم ربيع المولود 1402 ه‍ ق مطابق 23 دى ماه 1360 ه‍ ق ، شب فرخنده ميلاد خاتم انبياء صلى الله عليه و آله و سلم و وصى او صادق آل محمد - صلوات الله عليهم - كه مصادق با شب شصتم از ارتحال حضرت استادم علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان بود، به ترقيم رساله انّه الحق به عنوان يادنامه آن جناب اشتغال داشتم ، ناگهان مثال مباركش با سيماى نورانى حاكى از سيماهم فى وجوههم من اثر السجود برايم متمثّل شد - فتمثل لها بشرا سويا(263) ؛ و با لهجه اى شيرين و دلنشين از طيب طويت و حسن سيرت و سريرتم بدين عبارت بشارتم داد: ((تو نيكو صورت و نيكو سيرت و نيكو سريرتى ))، تا چند لحظه اى در حضور انورش ‍ مشرف بودم - رضوان الله تعالى عليه ، و افاض علينا من بركات انفاسه النفيسه .(264)

واقعه شنيدن اذان
در بعد از ظهر جمعه هشتم ذوالحجه 1387 ه‍ ق . كه روز ترويه بود، در حالتى بودم كه ديدم صداى اذان به گوشم مى آيد و تنم مى لرزد، و مؤ ذن در پهلوى راست من ايستاده است ، ولكن من به كلى چشم به سوى او نگشودم و جمال مباركش را به نحو كامل زيارت نكردم ، فقط شبح حضرتش گاه گاهى جلوه مى كرد و پنهان مى شد؛ از يكى ديگر از شخص او را ديدم ولى او را نشناختم ، پرسيدم اين مؤ ذن كيست كه بدين شيوايى و دلربايى اذان مى گويد؟ گفت : اين جناب پيغمبر خاتم محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم است ، با شنيدن اين بشارت چنان گريه بر من مستولى شده است كه از آن حال باز آمده ام .(265)

ساير علما
ترك لهو و لعب
كرامتى از متاءله سبزوارى به زبان استاد علامه ذوالفنون شعرانى براى شما حكايت مى كنم : به صورت جمله معترضه ، يا مقدمه عرض مى شود كه تنى چند از اساتيدم آيات عظام حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى ، و حاج ميرزا ابوالحسن رفيعى ، و حاج شيخ محمد تقى آملى از شاگردان حاج شيخ عبدالنبى نورى بودند؛ و آقايان شعرانى و آملى هر دو برايم حكايت فرمودند كه تهران زمان ما بلد علم بود و علماى بزرگ و نامدارى در آن وجود داشتند، مع ذلك جناب حاج شيخ عبدالنبى نورى در معقول و منقول اعلم من فى البلد بود.
مقصود اين كه حضرت آقاى شعرانى در مجلس درسى حكايت فرمود كه حاج شيخ عبدالنبى نورى در جلسه درسى براى ما نقل كرده است كه گفت : من در ايام طلبگى از نور مازندران براى تحصيل به تهران آمدم ، و در مدرسه سپهسالار قديم حجره اى گرفتم و به درس و بحث اشتغال داشتم ، قضا را رساله اى در كيمياگرى به دستم آمد، و من شب ها پس از به خواب رفتن طلاب مدرسه پوشيده و پنهان از آنان ، در پشت بام مدرسه مطابق دستور آن رساله عمل مى كردم ، لذا هيچ كس از كار من آگاه نبود؛ همين سان بدان كار در شب ها اشتغال داشتم تا فصل بهار فرا رسيد و تنى چند از طايفه ما از نور براى تشرف به ارض اقدس رضوى به تهران وارد شدند و در مدرسه سپهسالار قديم به ديدار من آمدند و گفتند: آقا شيخ النبى (اسم نخستين آن جناب به تسميه پدر و مادرش ((نبى )) بود، تا اين كه طلبه شد و درس خواند و به عقل آمد، نامش را تغيير داد و نبى را عبدالنّبى كرد) ما مى خواهيم به زيارت تربت امام هشتم تشرف حاصل كنيم ، اگر مايليد مهمان ما بوده باشيد و در اين سفر با شما باشيم ؛ ما هم از ايشان تقدير كرديم و دعوتشان را اجابت نموديم . و آن اوان زمان شهرت و بحبوحه اوج آوازه متاءله سبزوارى و حوزه درس او در سبزوار بود، و سبزوار آن زمان نيز روز منزل و شب منزل كاروانيان بود كه در آن جا بارگيرى مى كردند و اتراق مى نمودند؛ پس از آن كه كاروان ما در آن جا بارگيرى كردند به همراهان گفتم : من به شهر مى روم و تا بعد از ساعتى بر مى گردم ؛ پرسيدند: در شهر چه كار داريد و براى چه مى رويد؟
گفتم : عالمى بزرگوار در سبزوار تشريف دارد به زيارت ايشان مى روم .
گفتند: سفر ما سفر زيارتى است چه بسيار خوب كه ما هم به حضور اين عالم روحانى تشرف حاصل كنيم ، چند نفر برخاستند و با من به راه افتادند تا به حضور جناب حاجى تشرف يافتيم ، و پس از برهه اى رخصت طلبيديم و برخاستيم ؛ حاجى به من اشاره كرد و گفت : آقا شما باشيد كه من يك دو جمله حرفى با شما دارم ، سپس رو به من كرد و فرمود: آقا مشغول درس و بحث و تحصيلت باش ، آن كار شبانه ات را رها كن و از آن دست بردار كه به جايى نمى رسى و نتيجه اى جز اتلاف وقت ندارد.(266)

سبب كورى زكريا
محمد زكرياى رازى در سال 320 هجرى پس از آن كه از دو ديده نابينا شده بود وفات كرد. و در سبب كورى آن چنين نوشته اند كه در اثبات صناعت كيميا از براى امير منصوربن امير نصر سامانى كتابى تاءليف نمود، امير منصور فرمان داد آن چه را كه از براى اين ادعا از آلات و ادوات و غيرها لازم است جهت وى مهيا و حاضر كنند تا آن چه ادعا كرده و ضمانت نموده است به عمل بياورد، و چون حكيم - اعنى محمد زكريا رازى - عاجز شد، منصور گفت : گمان نمى كنم كه شخص حكيم به تخليد كذب در كتبى كه آن ها را به حكمت نسبت داده است راضى شود، پس فرمان داد تازيانه بر سر او زدند و نيز همان كتاب را به قدرى بر سرش زدند تا پاره شد؛ و به واسطه اين صدمه چشمش آب آورده و كور گرديد.(267)

رد شبهات توسط حاج ملا هادى سبزوارى
مرحوم ميرزا محمد تنكابنى در قصص العلماء گويد:
در سالى كه به سفر خراسان مى رفتم ، چون به سبزوار رسيدم مسايلى چند از كلام و حكمت و تفسير در رساله اى جمع نمودم ، و آن ها اشكالات عويصه بود، و خدمت حاجى ملا هادى سبزوارى دادم كه از معارف حكماى زمان و از تلامذه آخوند ملا على نورى بوده - تا اين كه گويد -: چون رساله اءسئله را به نزد او فرستادم نگاه كرد و گفت : اولا فلان كس خود جامع است و قادر بر رد اين شبهات است و ثانيا به جهت كثرت سن مرا قدرت بر فكر و تحرير جواب اين مسايل نيست . ثالثا روزها را به تدريس اشتغال دارم ، نوشتن اجويه آن ها موجب تعطيل در درس است . و رابعا اين مسايل در غايت اشكال است ، و فلان كس به تعجيل مى رود و مسافر است ، و به اين تعجيل اين مسايل را به تفضيل فصيل نتوان انجام داد. بعد از اين كه مراجعت از آن سفر كردم . ميرزا محمد حسين مجتهد ساروى ، و جناب حاجى ملا محمد اشرفى از كيفيت سؤ ال و جواب حاجى ملا هادى اطلاع يافتند گفتند كه او ترسيد كه اگر اين مسايل را جواب بنويسد شما او را تكفير خواهيد كرد چه او نيز با ملاصدرا هم مذهب و در فساد عقيده با او شريك است . من گفتم كه اگر امروز پادريان و كشيشان اديان باطله در مذهب اسلام شبهات نمايند به جز حاجى ملاهادى و ملا آقاى دربندى كسى را داريد كه دامن همت بر كمر زند و رد شبهات ايشان نمايد و دين اسلام را مستحكم دارد تا شما اصل برائت و استصحاب جارى داريد؟ ايشان تصديق و تحسين كردند.(268)

زهد علامه طباطبايى
استاد مختصرى پيرامون مرحوم قزوينى و علامه طباطبايى صحبت كردند و فرمودند كه من از علامه خلافى نديدم ، علامه ، انسانى بود راضى به رضا خدا. اوايل منزل مسكونى شخصى نداشتند، هر روز و هر از چند مدت ، مجبور بودند محلشان را ترك كنند، من يك بار به ايشان عرض كردم ، آقا ما بايد هر 6 ماه يك بار، از شما آدرس جديدى بگيريم ! ايشان با كمال خونسردى از اين مساءله گذشتند و گويى كاملا راضى به رضاى الهى بودند، علامه انسانى بود ((بكاء)) البته ايشان اضطرارا سيگار هم مى كشيدند و من هميشه ناراحت بودم كه چرا ايشان سيگار مى كشند.(269)

ما چه كم داريم !
يادم هست يك روز طلبه اى آمد خدمت آقاى قزوينى و از بعضى كمبودها و مشكلات ، شكايت داشت مثلا مى گفت : آقا وضع مالى چطور است ، مسكن فلان است ، خرج زندگى مشكل است و....هكذا.
آقاى قزوينى به همه حرفهايش - با كمال خونسردى و آرامش - گوش دادند و بعد فرمودند:
آقا جان ، عزيز من ، ما چه كم داريم ، ميگى خداى خوب و مهربانى نداريم كه داريم ، علاوه بر اين ، ما 124 هزار پيغمبر داريم ، ما 14 معصوم داريم ، ما 12 امام داريم ، تازه دوازدهمى آن ها زنده هم هست ! چه از اين بهتر! پس ما ديگه چه كم داريم ؟!(270)

- ناصر الدين شاه و حكيم جلوه
روزى جناب استاد شعرانى از آزادگى و بى اعتنايى مرحوم جلوه به اعتبار دنيوى براى ما حكايت فرمود كه آن بزرگوار در مدرسه دارالشفاى تهران حجره داشت ، وقتى مريض شد و ناصرالدين شاه با تنى چند از اركان مملكت به عيادتش رفتند، نخست از اسم جلوه بين شاه و حكيم جلوه سؤ ال و جوابى رد و بدل شد كه از اظهار آن در اين محفل منفعلم .(271)
شاه بعد از شنيدن آن جواب به فكر جبران آن افتاد، چون حكيم جلوه مريض بود به حكم ضرورت شيشه شربتى دارو در كنارش بود، شاه به مطايبت گفت : ((معلوم است كه آقا اهل مشروبات هم هست ))، حكيم جلوه در جوابش گفت : النّاس على دين ملوكهم .
پس از آن جناب جلوه به شاه گفت : من روزى به حكم ضرورت از مدرسه در آمدم و ديدم در خيابان نظاميان جلوى مردم را مى گيرند و پى در پى امر مى كنند كه برويد، دور شويد، من به يكى از آنان گفتم : اين ميهن و مرز و بوم مردم است ، به كجا بروند و چرا دور شوند؟ در جوابم گفت : شاه دارد مى آيد. من به آن نظامى گفتم : از من به شاه بگوييد كه شاه بايد كسى باشد كه به مردم بگويند بياييد و نزديك شويد، مگر شاه چه مى كند كه مردم بايد از او دور شوند؟(272)

نظاره ملكوت اعلى
فيلسوف عرب ، يعقوب بن اسحاق ، كندى در رساله نفس مى نويسد: ((ارسطو نقل كرده است كه در يونان پادشاهى بوده است ، اهل رياضت و مراقبه نفس . اين پادشاه ، براى مدتى طولانى به حالى مى افتد كه گويى نه زنده است و نه مرده . مدتى از خود بى خود مى شده و سپس به خود مى آمده و هشيار مى گشته است . پس چون به خود مى آمد، مردم را از فنون و علومى غيبى خبر مى داده . و آنچه كه در انفس و صور و ملايكه مى ديده ، بيان مى نموده است . مثلا اهل بيت خود را از ميزان عمرشان و اين كه چند سال خواهند بود و چه سالى خواهند مرد، خبر مى داده است . چون زمانى مى گذشت ، پيشگويى اش به حقيقت مى پيوست ، او خسوفى را در اءوس پيشگويى كرد و وقوع آن را در يك سال بعد، حتمى دانست ؛ هم چنين از جارى شدن سيل در محلى ديگر خبر داده ، وقوع آن را دو سال بعد دانست . چون مدت مذكور گذشت ، هر دو پيشگويى اش به وقوع پيوست .
ارسطو، سبب سر زدن اين امور خارق العاده از آن پادشاه را در اين دانسته است كه نفس او در شرف جدايى از جسم بوده و حتى به جدايى و انفصالى جزيى نيز دست يافته بوده است . حال ، اگر نفس ، به طور كامل و حقيقى از بدن جدا شود، چگونه خواهد شد؟! آيا توان نظاره ملكوت اعلا را نخواهد يافت ؟!(273)

مقام علم و استاد
برترى مجلس علم بر تدفين مردگان
يكى از شاگردان حضرت مسيح عليه السلام بدو گفت : اى آقا مرا بار ده كه نخست بروم پدرم را به خاك سپارم ؛ بدو فرمود: پيرو من باش ، مردگان را بگذار مردگانشان به خاك سپارند.
و در شريعت خاتم صلى الله عليه و آله و سلم مردى انصارى از رسول الله پرسيد: هرگاه جنازه و مجلس عالمى پيش آيد كدام يك در نزد تو محبوب تر است تا حاضر شوم ؟ فرمود: اگر براى تجهيز و دفن جنازه كسى هست ، همانا كه حضور مجلس عالم برتر از حضور هزار جنازه است .(274)

علم امام صادق عليه السلام
حضرت امام صادق عليه السلام از ام جابر پرسيد كه در چه كارى ؟ عرض كرد كه مى خواهم تحقيق كنم كه از چرنده و پرنده كدام بيضه مى نهند و كدام بچه مى آورند؟
فرمود كه : احتياج به اين مقدار فكر نيست بنويس كه گوش هر حيوانى كه مرتفع است بچه مى آورد و هر كدام منخفض است بيضه مى نهد ذلك تقدير العزيز العليم .
باز با آن كه چرنده است و گوش او منخفض و به سر او چسبيده بيضه مى نهد، سلحفاة كه چرنده است چون بدين منوال است بيضه مى نهد و گوش خفاش چون مرتفع است و به سر او چسبيده نيست ، بچه مى آورد.(275)

علم تشريح
از اساتيد اينجانب (منظور علامه حسن زاده ) جناب حاج ميرزا احمد آشتيانى ، و جناب حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى ، و جناب حاج ميرزا مهدى الهى قمشه اى كه از علماى بزرگ و به نام عصر و در تهران ساكن بودند رضوان الله تعالى عليهم قانون تدريس مى فرمودند و استادى و تبحر و تسلط مرحوم آشتيانى در قانون معروف بود. اين كمترين طب را در محضر مبارك مرحوم شعرانى تلمذ كرده است .
روزى در جلسه تدريس تشريح فرمود: آقا! آخوند بايد در تشريح آگاهى داشته باشد كه مثلا وقتى اسم كليه به ميان آمد، لااقل بداند كه كليه در اين جايش ‍ آويزان نيست و با انگشت خود به زير چانه جانب يمين خود اشاره فرمود. و حكايت فرمود كه در زمان ناصرالدين شاه ، ميرزا على صاحب جواهر التشريح مريضى را كه سنگ كليه داشت عمل كرد، و تازه عمل كردن در ايران شروع شده بود و تلفات حين عمل هم بسيار داشت ، غرض اين كه ميرزا على گفت : امروز مريضى را عمل كرديم كه سنگ كليه او بدين درشتى بود و اشاره به ناخن شست دستش كرد، گفتند مريض در چه حال است ؟ گفت آن كه پاى عمل مرد.(276)

علم ادب
در روايت از حضرت امام جواد عليه السلام مرورى است كه فرمود: از ميان دو مرد كه در دين و فضايل برابر باشند برتر نزد خداوند آن است كه در علم ادب ماهرتر باشد.
راوى گفت : فدايت شوم فضل اديب را نزد مردم دانستم كه در مجالس و مجامع او را گرامى دارند، اما نزد خداى تعالى چگونه ؟
فرمود: چون اديب قرآن را چنان كه نازل شده است مى خواند و دعا را هم لحن نمى آورد و غلط نمى خواند و دعاى ملحون سوى خداوند تعالى بالا نرود.(277)

بخوان تا جواب دهى !
روزى در راه براى تدريس اسفار كه مى رفتم ، يك آقاى روحانى كه شايد هم سن و سال خود من بود، جلو آمد و چند سؤ ال مهم پيرامون وحى ، عصمت ، هدف بعثت و... مطرح كرد و جواب مى خواست ! گفتم : اين ها احتياج به فرصت بيشترى دارد، گفت : آقا من به روستاها و شهرها مى روم و مردم اين مسايل را از من مى پرسند، من چه جواب بدهم ؟! گفتم : بايد بخوانى تا جواب بدهى !(278)

غفلت از پرسش
شخصى در معيت امام صادق عليه السلام از آن جناب سؤ الاتى مى كرد تا وقتى به بازار مسگرها رسيدند از امام سؤ ال كرد: مس چيست ؟ فرمود: نقره فاسد شده است و دوايى دارد كه چون آن را به مس زنند نقره خالص شود. سايل نپرسيد كه آن دوا چيست ، مترجم آلمانى خيلى به سايل عصبانى شده است كه چرا نپرسيدى دواى آن چيست .(279)

فاعليت استاد و قابليت شاگرد
پرسيديم شما با اين همه تجربه علمى ، آيا معتقديد كه انسان بايستى هر كتابى را پيش استاد درس بگيرد يا معتقديد برخى كتابها را مى توان بدون استاد - البته پس از درس گرفتن چند كتاب مهم - مباحثه و مطالعه كرد؟
استاد فرمودند: البته اين بستگى به دو طرف دارد يعنى استاد و شاگرد. اگر استاد، استادى باشد كه در يك كتاب ، كليدها را به دست شاگرد بدهد و آن شاگرد هم خوب تحويل بگيرد، اين كار ممكن است . پس بايد فاعليت فاعل و قابليت قابل را در نظر گرفت . البته من از ناحيه فاعليت فاعل ها نقصى نداشتم ، اشكال در خودم بود! قابليت قابل تام نبود و لذا خيلى كتاب خواندم ، خيلى استاد ديدم ، خلاصه گفتم كه با ((جان كندن )) درس خوانديم . شما آقا قدر اين اوضاع را بدانيد. آن زمان كه ما در مدرسه مروى تهران بوديم ، يك زيلويى كف مدرسه پهن بود كه با زمين يكى شده بود و مال عهد دقيانوس (لبخند استاد) بود. اما حالا اين حسين ، پسر من آمده مى گويد كه در اين مدرسه علميه ما، به ما حجره مى دهند، شام و ناهار مى دهند، ماهانه شهريه هم مى دهند! من به او گفتم : بابا اينها را نگو، من هم دهنم آب مى افتد، هوس مى كنم كه دوباره بيايم توى حجره و طلبگى را از نو شروع كنم ! (لبخند استاد).(280)

دانش در پوست ميش !
به سقراط كه بنايش آمادگى دادن به جانها بود، گفتند: چرا كتاب تاءليف نمى كنى ؟ گفت : دانش خويش را در پوست ميش نمى گذارم !(281)

استاد زياد ديدن
در درس بايد استاد زياد ببينيد آقا، بايد آن قدر استاد ببينيد كه خصى تان كنند! ملا شدن كار مشكلى است ، ملايكه هم بيكار نيستند كه دايم كفشهاى امثال ما را جفت كنند!(282)

ارزش استاد
استاد فرمودند: ما 13 سال در محضر مرحوم آقاى شعرانى بوديم و بهره ها برديم . قدر استاد را بايد دانست . من در سابق كه طلبه مجردى بودم و در مدرسه حجره اى داشتم ، يك روز آمدم حجره ديدم يك آقاى متشخصى نشسته است . گفتم : فرمايشى داريد، گفت : آمده ام از شما دعوت كنم كه در دانشگاه تدريس ‍ كنيد! تعجب كردم . بعد با خود انديشيدم كه اگر من قبول كنم ديگر نمى توانم از استادهايم به خوبى استفاده كنم ، لذا اين دعوت را رد كردم تا از اساتيد محروم نشوم .(283)

حكومت پهلوى و ضرر فرهنگى
وقتى كه من مدرسه مروى بودم ، يكى از آقايان بزرگوار و اساتيد نامدار، كه اهل تاءليف بود گاهى به من سرى مى زد، و حال مى پرسيد. روزى آمد و گفت : از امروز تهران خبر دارى ؟ عرض كردم : آقا، من طلبه ام و خبر ندارم . گفت : امروز (قريب چهل سال پيش ) يك هواپيما كتاب خطى از تهران پرواز كرد براى آمريكا.
اينها كه پيش مى آمد، مرحوم آقاى شعرانى مى فرمود كه ضرر و صدمه اى كه بر معارف و فرهنگ اين كشور، اين پدر و پسر (رضاخان و محمدرضا) زدند مغول نزده بودند.(284)

علمى كه دزد ببرد چه سود
گويند ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت . وقتى با كاروانى در سفر بود و نوشته ها را يك جا بسته با خود برداشت . در راه گرفتار راهزنان شدند. غزالى رو به آنان كرد و به التماس گفت : اين بسته را از من نگيريد ديگر هر چه دارم از آن شما. دزدان را طمع زيادت شد آن را گشودند و جز دفترهاى نوشته چيزى نيافتند. دزدى پرسيد كه اين ها چيست ؟ چون غزالى وى را به آنها آگاهى داد. دزد راهزن گفت : علمى را كه دزد ببرد به چه كار آيد. اين سخن دزد در غزالى اثرى عميق گذاشت و گفت : پندى به از اين از كسى نشنيدم و ديگر در پى آن شد كه علم را در دفتر جان بنگارد.
آرى بهترين دفتر دانش و صندوق علوم براى انسان گوهر جان و گنجينه سينه او است بايد دانش را در جان جاى داد و بذر معارف و علوم را در مزرعه دل به بار آورد كه از هر گزند و آسيبى دور، و دارايى واقعى آدمى است .(285)

روز برفى و طلب علم
نكته اى از پير دانايم جناب استاد علامه شعرانى - جانم به فدايش - حلقه گوش خاطرم است : در مدرسه مروى تهران حجره داشتم و از آنجا به سه راه سيروس ‍ كه اكنون چهار راه سيروس است ، براى درس به منزل آن حضرت كه دانشگاه دانش پژوهان بوده تشرف يافتم . روزى از روزهاى زمستان كه برف سنگين و سهمگين تماشايى آن كوى و برزن را هموار كرده بود كه گويى شاعر در وصف باريدن آن برف گفته :
در لحاف فلك افتاده شكاف
پنبه مى بارد از اين كهنه لحاف
براى حضور در مجلس درس ، دو دل بودم ، هم به لحاظ مراعات حال استاد و منزل آن جناب ، و هم به لحاظ كسوت و وضع طلبگى خودم كه كوس ((عاشقان كوى تو الفقر فخرى )) مى زدم بالاخره روى شوق فطرى و ذوق جبلّى به راه افتادم و برهه اى از زمان بر در سرايش مكث كردم و با انفعال ، حلقه بر در زدم چون به حضورش مشرف شدم عذر خواهى كردم كه در چنين سرماى سوزان مزاحم شدم . فرمودند: از مدرسه تا بدين جا آمده اى ، آيا گدايان روزهاى پيش كه در كنار خيابانها و كوچه ها مى نشستند و گدايى مى كردند امروز را تعطيل كردند؟ عرض كردم : بازار كسب و كار آنان در چنين روزهاى سرد، گرم است .
فرمودند: گداها دست از كارشان نكشيدند، ما چرا تعطيل كنيم و گدايى نكنيم .(286)

خطيبان بى عمل
از پيامبر اكرم صلى الله و عليه و آله وسلم نقل است كه فرمود: ((همان طور كه زندگى مى كنيد مى ميريد و همان گونه كه مى خوابيد محشور مى شويد)).
و نيز فرمود: ((شب معراج مردمى را ديدم كه لبانشان بريده شد و دوباره به شكل اول باز مى گشت و دوباره بريده مى شد. جبرييل مرا گفت : اينان خطيبان امت تو هستند كه لبانشان بريده مى شود؛ چون به آن چه كه مى گويند عمل نمى كنند)).(287) (288)

كسب علم
ماجرايى است كه شيخ بهايى در ابتداى جلد سوم كشكول آورده است ؛ در آن جا كه مى گويد: ((شهيد ثانى از عنوان بصرى ، كه پيرمردى نود و چهارساله بود، نقل مى كند كه او گفت : چند سالى نزد مالك بن انس مى رفتم چون جعفر بن محمد صادق عليه السلام آمد، نزد او رفتم و مايل بودم ، همان طور كه نزد مالك بن انس ‍ براى اخذ علم مى رفتم ، از آن حضرت نيز كسب علم نمايم . روزى حضرت به من فرمود: من خواستاران بسيارى دارم ، ليكن مرا در هر ساعتى از شب و روز او رادى است كه بايد بدانها مشغول باشم ؛ پس مرا از ورود و ذكرم باز مدار! و همان طور كه پيش مى كردى ، نزد مالك رو، و از او كسب علم كن !
(چون اين سخن شنيدم ) سخت غمگين شدم و از حضورش مرخص شده ، با خود گفتم : اگر در من خيرى ديده بود، اين چنين نمى فرمود. پس وارد مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم شده ، بر آن حضرت صلى الله عليه و آله وسلم سلام كردم . فردايش به كنار قبر پيامبر آمدم و دو ركعت نماز خوانده ، گفتم : خدايا از تو مى خواهم كه قلب جعفر عليه السلام را با من نرم گردانى و آن چه از علم او كه باعث هدايتم به صراط مستقيمت شود، روزيى ام گردانى ! سپس با ناراحتى به خانه بازگشتم و نزد مالك بن انس نيز نرفتم ، چرا كه قلبم ، از محبت جعفر بن محمد عليه السلام مملوّ بود و تنها براى اداى نماز واجب از خانه خارج مى شدم . تا اين كه صبرم تمام شد و به در خانه حضرت آمده ، اذن ورود خواستم . خادمش بيرون آمد و گفت : حاجتت چيست ؟
گفتم : مى خواهم بر شريف (امام صادق ) سلامى عرض نمايم .
گفت : در حال نماز است . مدتى همان جا نشستم . پس از اندكى خادم آمد و گفت : بر بركت خدا وارد شو!
وارد شدم و سلام كردم ، حضرت جواب گفت و فرمود: بنشين خدايت ببخشايد! نشستم . حضرت سر مباركش را بالا آورد و فرمود كنيه ات چيست ؟
گفتم : ابوعبدالله .
فرمود: خداوند كنيه ات را ثابت بدارد و توفيقت دهد! اى ابوعبدالله ! حاجتت چيست ؟
با خود گفتم : اگر در اين ديدار، حتى جز اين دعا بهره اى ديگر نبرم ، باز هم كافى است . حضرت دوباره فرمود: حاجتت چيست ؟
گفتم : از خدا خواستم كه قلب شما را با من نرم گرداند و از علم شما، اندكى روزى ام گرداند و اميدوارم كه خداى تعالى اين حاجت شريف را اجابت فرمايد.
فرمود: اى ابوعبدالله ! علم با تعلّم حاصل نشود؛ بلكه نورى است كه بر قلب آن كس كه خداوند خواهد هدايتش كند بتاباند. اگر طالب آنى ، ابتدا در نفس خود، حقيقت عبوديت را جستجو نما و علم را به واسطه عمل بجوى و از خدا فهم و درك را طالب نما! تا تو را عطا فرمايد.
گفتم : اى شريف !
فرمود: بگو، اى اباعبدالله !
گفتم : اى ابا عبدالله ! حقيقت عبوديت چيست ؟
فرمود: سه چيز است : يكى اين كه بنده در آن چه كه خدا به او داده است ، مالكيتى براى خود قايل نشود؛ چرا كه بنده و غلام را ملك و مالى نيست . مال و ثروت را از آن خدا بداند و طبق اوامر او، آن را مصرف نمايد. ديگر اين كه بنده تدبيرى براى خود نداشته باشد. و شى ء سوم آن كه ، در آن چه كه خداوند تعالى امر و نهى اش فرموده است ، خود را مشغول سازد (و از آن اطاعت كند). پس چون خود را مالك عطاياى خداوند، نبيند، اتفاق بر او سهل شود، و چون تدبير خود را به او تفويض كند، مصايب دنيا براى او آسان گردد و چون به اطاعت و انجام اوامر و نواهى خداوند مشغول باشد، به ستيز و مباهات با مردم نپردازد. و چون خدا بنده اى را با اين سه خصيصه گرامى داشت ، دنيا و ابليس و خلق در نظر او خوار شوند و دنيا را براى تكاثر و تفاخر نطلبد، و آن چه را كه نزد مردم است ، براى عزت و بلندى مرتبه خود طلب نكند و روزهايش را به بطالت نگذارند. پس اين اولين درجه تقواست . خداوند متعال فرموده است : تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لافسادا و العاقبه للمتقين .(289)
گفتم : اى ابا عبدالله مرا نصيحتى فرما!
فرمود: تو را با نه چيز وصيت كنم ، كه آن ، وصيت من است براى كسانى كه خواهند در طريق خداى تعالى گام نهند و از خدا مساءلت دارم كه تو را عمل بدان ها موفق نمايد!
يك نصيحت ، در رياضت نفس است و سه ديگر در حلم و سه نصيحت بعدى در علم . آنها را حفظ كن و سبك مشمار!
فرمود: اما در مورد رياضت : آن چه را كه بدان اشتها و ميل ندارى مخور! چون موجب حماقت و بلاهت شود. چيزى مخور جز به هنگام گرسنگى ، و چون خوردى ، از حلالش بخور و نام خدا آور و حديث رسول صلى الله عليه و آله وسلم را به ياد آور كه فرمود: آدمى ، هيچ ظرفى را بدتر از شكمش پر نكرد. پس ‍ اگر لازم شد كه طعامى بخورد، ثلثى از شكمش را براى طعام ، و ثلثى را براى آب و ثلثى ديگر را براى نفسش قرار دهد.
اما نصايحى كه در حلم است : چون كسى تو را گفت كه اگر يكى بگويى ده تا مى شنوى ، او را بگو كه اگر ده تا بگويى ، يكى هم نخواهى شنيد. چون تو را دشنام دهند، او را بگو كه اگر در آن چه گفته اى صادقى ، از خدا مى خواهم كه مرا ببخشايد، و اگر كاذب هستى ، از خدا مى خواهم كه تو را ببخشايد. و چون كسى تو را به خنى - به فحش و ناسزا - وعده داد، او را به نصيحت و دعا وعده ده !
اما درباره علم : آن چه را نمى دانى از آگاهان بپرس ولى براى عيب جويى و آزمايش مپرس . با راءى شخصى ات كارى انجام مده و در تمام مسايل راه احتياط را پيشه كن . از فتوا دادن فرار كن ، همچنان كه از شير فرار مى كنى . گردنت را پل مردم قرار مده ! اكنون اى ابوعبدالله برخيز و برو كه نصايحم را گفتم و مرا از وردم باز مدار! چرا كه من به نفس خود ظنينم . والسلام على من اتبع الهدى )).
اى باقى سداد و طالب رشاد و سالك طريق ربّ عباد! در اين صحيفه كه با قلم ولايت نگاشته شده و نور و هدايت در آن نقش بسته است ، تاءمل نما!
و حال ، نفس خاطى خودم را مخاطب قرار داده ، گويم : اى هالك ! چه چيزى تو را به خدايت مغرور كرده است كه نزد او اعمال فاضح ، به انجام مى رسانى ؟! برخيز و به سوى كسى كه تو را آفريده و به صورتى كه خواسته قرار داده است سفر كن ! آيا نمى بينى كه ما ما سواى او، پيش در خانه اش به اعتكاف نشسته اند؟! چرا به سوى او پر نمى كشى و عمر را در قيل و قال سپرى مى كنى ؟! و در سؤ ال و جواب ، فرومايگى مى كنى ؟! فرصت را غنيمت شمار و از غصه فارغ شو! تسويف را كنار گذار، كه وضيع و شريف را از ميان برد. نزد پروردگار بخشنده ات حضور ياب ، كه حضور مورث نور است ! و بلكه نور على نور است ، و الله نور السموات و الارض و (خداوند) نور جمال آنها است . مگر قرآن را نخوانده اى كه خداوند فرموده است : من جاهد فينا لنهدينهم سبلنا مگر سخن امام صادق عليه السلام را نشنيده اى كه فرمود: ((علم تنها به تعلّم حاصل نشود؛ بلكه نورى است كه بر قلب آن كس كه خداوند مى خواهد هدايتش كند، بتاباند)).(290)

برطرف كننده شك و ترديد
كلينى قدس سره به طور مفصل در كتاب كافى و به اسنادش از يونس بن يعقوب اين روايت را نقل مى كند كه او گفته است :
((جمعى از اصحاب امام صادق عليه السلام من جمله ، حمران بن اعين و محمد بن نعمان و هشام بن سالم و طيار در خدمت حضرتش حضور داشتند. هشام بن حكم نيز كه هنوز جوان نورسى بود در ميانشان ديده مى شد.
حضرت ، خطاب به هشام فرمود: اى هشام ! خبر نمى دهى كه با عمرو بن عبيد چه كردى ، و چه از او پرسيدى ؟
هشام عرض كرد: اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ! شما را بسيار بزرگ مى دانم و از سخن گفتن در محضر شما شرم دارم ؛ به طورى كه زبانم در برابرت گنگ مى نمايد.
امام فرمود: چون شما را دستورى دادم ، انجام دهيد.
هشام عرض كرد: به من از موقعيت و مجلسى كه عمرو بن عبيد در مسجد بصره پيدا كرده و بحثى در آن جا با پا كرده است خبر رسيد و مرا گران آمد. به قصد او، به سوى بصره حركت كردم و روز جمعه به شهر وارد شدم . در مسجد حلقه درس ‍ بزرگى بود كه عمرو بن عبيد در آن حاضر بود، پارچه سياه پشمينى به كمر بسته و عبايى به دوش انداخته بود و مردم از او پرسش مى كردند. در ميان جمعيت ، راهى باز كرده ، به جلو رفتم و نشستم .
سپس خطاب به عمرو گفتم : اى مرد عالم ! من مردى غريبم و سؤ الى دارم ، آيا اجازه مى دهى بپرسم ؟
گفت : بپرس !
گفتم : آيا تو چشم دارى ؟
گفت : پسر جان ، اين چه پرسشى است ؟ چيزى كه خود مى بينى چرا از آن سؤ ال مى كنى ؟
گفتم : پرسش من همين است .
گفت : بپرس پسرم ، اگر چه پرسشت احمقانه است !
گفتم : همان پرسش را جواب ده !
گفت : بپرس !
دوباره پرسيدم : آيا تو چشم دارى ؟
پاسخ داد: آرى !
گفتم : با آن چه مى كنى ؟
جواب داد: رنگها و اشخاص را مى بينم و تشخيص مى دهم .
سؤ ال كردم : بينى هم دارى ؟
گفت : آرى !
گفتم : به چه كارت مى آيد؟ گفت : با آن بوها را استشمام مى كنم .
پرسيدم : آيا دهان نيز دارى ؟
پاسخ گفت : بلى !
گفتم : با آن چه مى كنى ؟
گفت : با آن غذا مى خورم و مزه آن را مى چشم .
پرسيدم : تو گوش هم دارى ؟
پاسخ داد: آرى !
گفتم : با آن چه مى كنى ؟
گفت : صداها را مى شنوم .
گفتم : قلب نيز دارى ؟
گفت : آرى !
گفتم : با آن چه مى كنى ؟
گفت : به وسيله آن ، هر آن چه جوارح و حواسم ، درك مى كنند، امتياز و تشخيص ‍ مى دهم .
گفتم : مگر اين اعضاى دراكه ، تو را از قلب بى نياز نمى كنند؟
گفت : نه !
گفتم : چطور بى نياز نمى كنند با اين كه همه صحيح و سالمند؟
گفت : پسر جان ! وقتى آن ها در چيزى كه مى بويند، يا مى بينند، يا مى چشند و يا مى شنوند شك و ترديدى مى كنند، در تشخيص آن به قلب مراجعه مى نمايند تا يقين حاصل و شك باطل شود.
از او پرسيدم : آيا خداوند قلب را براى رفع شك در حواس ، قرار داده است ؟
گفت : آرى !
گفتم : پس آيا بايد قلب موجود باشد وگرنه براى حواس ، يقينى حاصل نمى شود؟
پاسخ گفت : آرى !
گفتم : پس آيا بايد قلب موجود باشد وگرنه براى حواس ، يقينى حاصل نمى شود؟
پاسخ گفت : آرى !
گفتم : اى ابامروان ! خداوند تبارك و تعالى حواس تو را بى امام رها نكرده و برايشان امامى قرار داده تا صحيح را نمايان كند و شكشان را به يقين رساند، ولى اين خلايق را در شك و حيرت و اختلاف رها نموده و امامى برايشان منصوب نكرده تا آنان را از شك و ترديد خارج سازد، در حالى كه براى اعضاى تن تو امامى معين كرده تا آنها را از حيرت و شك در آورد؟
عمرو مدتى خاموش ماند و چيزى نگفت . سپس روى به من كرد و گفت : آيا تو هشام بن حكمى ؟
گفتم : نه !
پرسيد: از هم نشينان اويى ؟
جواب دادم : نه !
گفت : پس اهل كجا هستى ؟
گفتم : اهل كوفه !
گفت : پس تو خود اويى .
سپس مرا در آغوش گرفت و در جاى خود نشانيد و خود كنار رفت و ديگر چيزى نگفت تا من برخاستم .
در اين هنگام امام صادق عليه السلام خنديد و فرمود: اى هشام ! چه كسى اين مطلب را به تو آموخته است ؟
گفتم : چيزى است كه از شما گرفته ام .
فرمود: به خدا قسم كه اين در صحف ابراهيم و موسى ، مكتوب است )).(291) (292)

قياس مكن
ابن شبرمه گفت : ((روزى همراه ابوحنيفه بر جعفر بن محمد عليه السلام وارد شدم ، ايشان خطاب به ابوحنيفه فرمود: از خدا بترس و در دين ، به راءى خود قياس مكن ! چه اولين كسى كه قياس كرد، ابليس بود...، و واى بر تو، آيا گناه قتل نفس بزرگتر است يا زنا؟
ابوحنيفه پاسخ داد: قتل نفس .
امام عليه السلام فرمود: خداوند عزوجل در قتل نفس ، دو شاهد را قبول كرده است ، ولى درباره زنا، جز چهار شاهد را نپذيرفته است .
سپس ، امام عليه السلام فرمود: نماز عظيم تر است يا روزه ؟!
ابوحنيفه ، پاسخ داد: نماز.
امام فرمود: پس چرا زن حايض ، بايد قضاى روزه اش (در حال حيض ) را به جاى آورد، ولى قضاى نمازش لازم نيست ؟! تو چگونه قياس را روا مى دارى ؟! پس ، از خداى بترس و قياس مكن !
سپس ابن شبرمه گويد: امام (از من )، پرسيد، پليدى بول بيشتر است يا منى ؟
گفتم : بول .
فرمود: پس چرا خداى تعالى درباره بول ، وضو را كافى دانسته ، ليكن درباره منى ، غسل را واجب ؟
فرمود: آيا زن ضعيف تر است يا مرد؟
گفتم : زن
فرمود: پس چرا خداى تعالى سهم مرد را در ارث دو برابر زن قرار داده است ؟ آيا مى توان در اين مورد قياس كرد؟
گفتم : نه !
فرمود: چرا خداوند درباره سارق ده درهم ، حكم به قطع (دست ) فرموده ولى اگر دست مردى قطع شود، كسى كه دست او را قطع كرده است بايد پنج هزار درهم ، به عنوان ديه بدو بدهد؟ آيا در اين مورد مى توان قياس كرد؟ گفتم نه !...)).(293)

فقيه ترين مردم
حسن بن زياد گويد:
((از ابوحنيفه پرسيدم : فقيه ترين مردم كيست ؟
ابوحنيفه پاسخ داد: جعفر بن محمد. هنگامى كه منصور، او را وادار به آمدن نزد خود كرد، مرا خواند و گفت : مردم به جعفر بن محمد مايل شده اند؛ مساءله هايى سخت آماده و بر او عرضه كن .
من نيز چهل مساءله آماده ساختم . سپس ، ابوجعفر (منصور) مرا احضار كرد. نزد او كه در حيره رفتم . چون بر او وارد شدم ، جعفر عليه السلام در سوى راستش ‍ نشسته بود. چون او را ديدم ، هيبت او مرا بسيار متاءثر ساخت ، به طورى كه از ديدن ابوجعفر (منصور) چنين نشده بودم . سلام كردم و نشستم .
منصور به ايشان گفت : اى اباعبدالله ! اين مرد، ابوحنيفه است .
جعفر عليه السلام فرمود: بله ، او را مى شناسم .
منصور روى به من كرد و گفت : اى ابوحنيفه ! مساءله هايت را بر ابوعبدالله مطرح ساز!
من نيز مساءله ها را عرضه نمودم و ايشان پاسخ داده ، مى فرمود: راءى شما چنين است ، راءى اهل مدينه چنين و راءى من چنين .
پاسخ ايشان ، گاه چون نظر ما بود و گاه چون نظر اهل مدينه ، و گاه با هر دو مخالف . تا آن كه تمام چهل مساءله را مطرح كردم و پاسخ شنيدم .
(ابوحنيفه سپس مى گويد:) آيا اعلم مردم جز كسى است كه به اختلاف آنان از همه عالم تر است ؟)) (294)

شروع كسب دانش
((يك بنده خدايى بود، كه خدا رحمتش كند قرائت قرآنش خوب بود و يك روز در صحرا زمين شخم مى زد آن زمان هنوز آگاهى نداشتم و در قرآن مى ديدم كه نوشته ولم يكن له كفوا احد و ما در نماز مى خوانديم ولم يكلّه كفوا احد، به اين آقاى كشاورز گفتم : قرآن دارد ولم يكن چرا در نماز مى خوانيم ولم يكل ؟ ايشان گفتند: حروف يرملون است ، گفتم : يرملون يعنى چه ؟ و ايشان قدرى بدان فن صحبت كرد و گفت : الان كه وقتش است چرا شما معطليد برو دنبال تحصيل علوم و معارف آن وقت به نجف اشاره كرد... حرف او در دلم نشست و همين وضعيت مرا دگرگون كرد. نصف شب برخاستم و وضو گرفتم همه اهل خانواده در خواب بودند نخواستم اظهار كنم كه آنها بدانند. خانه ما يك ((ديوان حافظ)) بود گفتم : آقاى حافظ من كه نمى دانم آنهايى كه با كتاب تو فال مى گيرند چه مى كنند و چه مى گويند...
يك فاتحه براى شما مى خوانم شما هم بگوييد من چه كنم دنبال درس بروم يا نه ؟
فاتحه را خواندم و ديوان را باز كردم . همه اشعارش را كه نمى فهميدم چون خردسال بودم و قوه تحصيلاتم تا ششم ابتدايى بود. غزلى كه كلمه مدرسه داشت و همين كلمه مدرسه در من خيلى اثر گذاشت و بى تاب شدم كه آن شب را به روز بياورم و صبح بروم به سراغ مدرسه )).(295)

تربيت شاگرد
علامه حسن زاده آملى گويد: ((... در همان اوايل جوانى نماز شب من ترك نمى شد اساتيد به ما مرتب تاءكيد مى كردند شما بايد در رفتار و كردارتان مواظب باشيد و مراعات بكنيد اساتيد ما خيلى مواظب اخلاق ما بودند و از اين جهت به گردن ما حق دارند.... در دو جناح علم و عمل خيلى مواظب ما بودند خودشان هم بسيار مردم وارسته اى بودند، بنده به نوبه خودم در اين شش سال كه شاگرد آنها بودم ، هيچ نقطه ضعفى در آن ها نديدم ، حركاتشان ، معاشرت ايشان ، همه خوب و پاكيزه بود و بسيار مردم قانعى بودند...) )) (296)

حريم استاد
((بنده حريم اساتيد را بسيار بسيار حفظ مى كردم ، سعى مى كردم در حضور استاد به ديوار تكيه ندهم . سعى مى كردم چهار زانو بنشينم ، حرف را مواظب بودم زياد تكرار نكنم ، چون و چرا نمى كردم كه مبادا سبب رنجش استاد بشود، مثلا من يك وقتى محضر همين آقاى قمشه اى (مرحوم حاج ميرزا مهدى الهى قمشه اى ) نشسته بودم ، خم شدم و كف پاى ايشان را بوسيدم ، ايشان برگشتند و به من فرمودند: چرا اين كار را كردى ؟ گفتم : من لياقت ندارم كه دست شما را ببوسم براى بنده خيلى مايه مباهات است خوب چرا اين كار را نكنم ؟...))(297)

افراط در تحصيل
گويند كه ابن اعلم رياضى دان منجم معروف معاصر عضدالدوله ديلمى (على بن حسن - يا حسين - علوى ، متوفى سال سيصد و هفتاد و چهارم يا پنجم هجرت ) از كثرت كار و كوشش در تحصيل و تصنيف علوم و فنون ، خستگى و ملال دماغى بدو و روى آورد به گونه اى كه وقتى او را ديدند با آن همه عشق و علاقه اش به كتاب ، كتاب هايش را يك جا جمع كرده مى خواهد آتش بزند؛ لذا مرحوم استاد از روى مطايبه به بنده فرمود: كارى نكنى كه به سرنوشت ابن اعلم دچار شوى .(298)

هديه قبله نما
تيمسار سرتيپ حسين على رزم آرا رحمة الله عليه كه آوازه قبله نماى او همه جا را فراگرفته است ، در اول ارديبهشت ماه سنه هزار و سيصد و پنجاه و شش ‍ هجرى شمسى ، شخصا به تنهايى در قم به ديدارم آمد، و يك عدد قبله نما كه از كارهاى بسيار ارزشمند آن شادروان زنده ياد است با برخى از آثار قلمى ديگرش ‍ را برايم تحفه و هديه آورده بود، پس از آن من نيز روزى راهى تهران شدم و به ديدارش رفتم كه چه گشاده رويى و تازگى ها و مهمان نوازى به سزا بنمود. حقا او را مسلمانى معتقد و دانشمندى متواضع و منصف و نيك منش و خوش محضر يافتم . در جلسه قم ، مسايلى چند در پيرامون موضوعات گوناگون هيوى پيش ‍ آمد، دليل برخى از آنها را طلب كرد، ما هم مآخذى از تراث علمى علماى دين و مصادرى از كتب دانشمندان پيشين را به حضورش عرضه داشتيم ، كه بسيار شگفتى از خود نشان داد، و همى ابتهاج و انبساط مى نمود، و از من خواست كه اين حقايق و معارف با شرح و بسطى در دست دانشمندان و انديشمندان قرار گيرد.(299)

اهميت طب و طبابت
ارزش طبيب
در زمان پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله وسلم طبيبى يهودى درگذشت ، آن حضرت را از وفات وى خبر دادند، رسول اكرم از شنيدن آن اظهار تاءسف كرد، عرض نمودند: يا رسول الله اين متوفّى يهودى بوده است ، فرمود: ((مگر نمى گوييد طبيب بوده است )).(300)

درمان ماليخوليا
((از نوادر معالجات كه صاحب طبقات الاطباء از ابولبركات نقل كرده اين است كه يكى از اهالى بغداد را ماليخوليايى عارض شده و مدتهاى مديد بدان رنج مبتلا بود، و هنگام مشى و حركت گمانش اين بود كه خمى بر سر او نهاده اند و دستهاى خود بدان خم مى نهاد و حركت مى نمود. كسان آن مريض هر قدر سعى در معالجت او مى كردند، حالت اختلال دماغ آن مريض بيشتر مى شد تا آن گاه كه شرح آن مرض در پيش او دادند، پس از تاءمل و تفكر در مرض دانست كه به ادويه مزاجى آن بريى پديد نخواهد گرديد، و به تدابير و تصرف در قوه خياليه وهميه وى او را برء پديد خواهد گرديد. پس كسان مريض را گفت كه : روزى او را در نزد من حاضر كنيد كه معالجت او را به آسانى متقبّلم .
روز ديگر آن مرد ماليخوليايى را به نزد وى آوردند، ابولبركات سر به زير داشت بعد از لمحه اى سربلند كرد و گفت : اين كيست و اين خم بزرگ را چرا بر سر نهاده ؟ بعد سر به زير افكند. مرد آهسته به همراهان خود گفت : همواره مى گفتم كه اين خم بر سر من است و شما منكر مى شديد. او از زير چشم مى نگريست ، پس سر برداشت و گفت : او را به منزل برده تا ده روز نگذاريد بيرون رود، روز دهم به نزد من آورده به يك طرفة العين اين خم را بشكنم . و از اين رنج آسوده گردد چه بعضى آلات و ادوات خواهم ساخت كه در اين چند روز او را صبر بايد نمود.
مرد ماليخوليايى از تقرير وى خوشحال گشته به منزل خودش مراجعت كرد. چون نزديك به روز موعود گشت ، آن طبيب كامل غلام خود را بخواست و گفت : خمى را به ريسمان ببند و در بام خانه منتظر باش ، چون آن مرد ماليخوليايى به درون درآيد، من او را به حرف مشغول مى كنم و تو خم را بياويز و بر سر او نگاه دار، و به غلام ديگر گفت : تو نيز چوبى كه بر سر آن آهنى سخت باشد نگاهدار، و چون وقت معين برسد و طبيعت او را مستعد نمايم و اشارت كنم تو آن چوب را سخت بر آن خم بكوب كه خرد گردد. پس در روز معهود مريض را به نزد وى آوردند، ابتدا نبض گرفت و چند حبّ مخدّر به وى داد، آن گاه اهالى مجلس را بگفت تا متفرق گشته ، و چند نفر از تلاميذ خاص را نگاه داشت ، دست آن شخص بگرفت و به فضاى خانه اش آورد، و هم چنان صحبت مى داشت و مى گرديد تا بدان محلّى كه ما بين او و غلامان معهود بود بازداشتن ، و گفت : لحظه اى از اين موضع حركت مكن . پس آن غلام اول خم را بياويخت و محاذى سر وى نگاه داشت ، آن گاه گفت : شربتى قوىّ السّكر آورده بدو دادند، به قدر شربت بنوشيد چند قدم عقب رفته اشارت به غلام ديگر كرد، به يك دفعه غفلة چوب بر آن خم بنواخت ، صدايى مهيب برخاسته خم خورد گرديد بر اطراف وى بر زمين ريخت ، آن مرد از هول آن كار فريادى زد و بيهوش گرديد؛ پس بگفت تا او را ماليده به هوش آوردند و شربتى ديگر بدو بخورانيدند از آن وحشت آسوده گشت و آن خم را چون معاينه بشكسته ديد آن خيال به كلّى از وى زايل گرديد، يك دو روز ديگر او را نگاه داشته بعضى از ادويه مزيل سوداء به جهت اصلاح مزاج آن مريض به وى بخورانيد، مريض زياده از وى اظهار امتنان كرده با سلامت به منزل خود مراجعت نم ود)).(301) (302)

طبابت زكرياى رازى
منصور بن نوح را كه والى ممالك خراسان بود، وجع مفاصلى نمود كه معظم اطبّاى آن زمان زبان به اعتراف به عجز از علاج آن گشودند، و بر قصور از تدبير آن عارضه اقرار نمودند. راءى اركان دولت بر آن قرار يافت كه با محمد زكرياى رازى كه رازدان قوانين علاج و اصلاح مزاج بود مشورت نمايند، كسى به احضار او فرستادند، چون به كنار قلزم رسيد از ركوب سفينه تحاشى نمود، تا او را دست و پا بسته در كشتى انداختند، چون از دريا عبور كرده به پادشاه رسيد انواع تدبيرات لايقه و تصرفات فايقه به عمل آورد و هيچ كدام از سهام تدبير بر هدف مقصود نيامد، بيت :
از قضا سركنگين صفرا فزود
روغن بادام خشكى مى نمود
بعد از آن با پادشاه گفت : هر چند معالجات جسمانى نمودم نفعى بر آن مترتب نشد، اكنون تدبيرى نفسانى مانده ، اگر از مزاولت آن نجاحى حاصل شود فبها، والا ياءس كلى خواهد بود. پس پادشاه را تنها به حمام برد و مقرر نمود كه ديگرى درنيايد. و بعد از آن كه حرارت حمام در بدن پادشاه مشتعل شد با كارد كشيده در برابر او آمد، و به انواع فحش زبان گشاد و گفت : ((تو فرمودى كه مرا دست و پاى بسته در روى آب اندازند و به اهانت چندين فرسخ راه بياورند؟ من نيز حالى به همين كارد از تو انتقام خواهم نمود)). پادشاه از نايره غضب اشتعال يافت و بى اختيار از جاى برجست . محمد زكريا در حال بيرون دويد و مكتوبى به يكى از خواص سلطان داد و به ايشان گفت : پادشاه را بيرون آريد و به دستورى كه اين جا نوشته ام عمل كنيد، و در حال بر مركب تيزرو سوار شد و از خراسان بيرون آمد. پس پادشاه را به همان طريق تدبير كردند و صحت كلى يافت ، چه موادّ بلغمى كه سبب مرض بود به واسطه حرارت غضبى و مدد حرارت حمام تحليل يافت . و بعد از آن هر چند پادشاه او را طلبيد ملاقات ننمود، و استعذار كرد كه هر چند صورت شتمى كه واقع شد بنابر مصلحت علاج بود فاءمّا شايد كه چون پادشاه تذكر آن فرمايد بر خاطرش گران آيد، و از سلاطين به هيچ حال ايمن نتوان بود.(303) (304)

هماهنگى طبّ با شريعت محمدى
آناتوميست نام دار و طبيب بزرگوار مرحوم على بن زين العابدين همدانى در هامش كتاب شريف امراض عصبانى ترجمه كتاب مسيو كريزل فرانسوى گويد:
روزى وارد يكى از مريض خانه هاى پاريس شدم در حالتى كه كسى مرا نمى شناخت ، چنان كه رسم است طبيب معلم و نايب او و چند نفر از شاگردان طبيب و دواساز و دختر از دنيا گذشته كه اسباب عيادت اند تمام مرضاى روزهاى سابق و آن هايى كه همان روز داخل شده بودند عيادت كرده ، معلم اغلب آنها را الكليسم يعنى مسموم از افراط شرب شراب تشخيص نمود. خطاب به همگى نموده ، گفت : حضرات انصاف بدهيد و ببينيد محمد چه قدر مرد بزرگى بوده است كه هزار و دويست سال قبل از اين ، اين مطلب را فهميده و از شرب آن نهى فرموده ، و ما حيوان ها كه مى گوييم تربيت شده ايم ، مى خوريم تا به اين قسم ها مبتلا مى شويم .
و از اين غريب تر روزى در مريض خانه كه امراض كوفت و سوزنك را معالجه مى كنند، معلم جراحى در مدرس يعنى اطاق اعمال يدى چند عمل يدى كرد. دو نفر از آنها كه يكى را ماده كوفتى به سر حشفه رسيده حشفه و خيلى از پوست آن را متاكل كرده متورم شده هياءت غريبى پيدا كرده بود. يكى ديگرش با وجود اين كه حشفه متاكل شده بود به طورى متورم بود كه ديگر ادرار كردن و دور كردن پوست آن ممكن نبود، لابد شد آنها را به زحمت زياد ختنه كرد. بعد از فراغ از اين اعمال كه دست و اسباب او آلوده به چرك متعفّنى شده بود، در كمال تغير چاقو را بر زمين زده گفت : كاشكى ما هم به دين محمد بوديم كه اگر از اول ختنه مى كرديم ، اين طورها گرفتار نمى شديم .(305) (306)

فاضل اطباء
آورده اند كه فاضل اطباء جالينوس معاصر عيسى مسيح عليه السلام بود، و هنگامى كه آن پيغمبر خدا مبعوث شد، جالينوس پير شكسته بود، و چون شنيد كه آن بزرگوار مرده زنده مى كند، گفت : اين طبّ نيست اين نبوّت است لذا از غيب بدو ايمان آورد، و خواهرزاده خود بولص را به متابعت آن جناب امر فرمود و وى را به سويش گسيل داشت و خود از مهاجرت به سبب پيرى و ناتوانى عذر خواست و نامه اى بدين مضمون براى آن حضرت ارسال داشت : اى طبيب نفوس ، اى پيغمبر خدا بسا كه بيمار به سبب عوارض جسمانى از خدمت طبيب باز مى ماند، خواهرزاده ام بولص را به حضور شما فرستادم تا به آداب نبوّت جان خويش را معالجه كند.
بولص به حضور روح الله عليه السلام تشرّف حاصل كرد و نامه جالينوس را تقديم داشت آن بزرگوار اكرامش كرد و وى را گرامى داشت . و اين بولص يكى از حواريين آن جناب شد و تا بدان پايه رسيد كه گفته اند: اگر در حواريون حضرت مسيح عليه السلام كسى جز بولص نمى بود، هر آينه بولص كافى بود.
و آن پيغمبر خدا در جواب نامه جالينوس بدو نوشت : اى كسى كه از علم صحيح خود انصاف دادى ؛ مسافت ، حجاب جانها نمى گردد والسلام .(307)
بارى به قول بلبل بستان عشق حافظ شيرين سخن :
گرچه دوريم به ياد تو قدح مى نوشيم
بعد منزل نبود در سفر روحانى
جلوه بخت تو دل مى برد از شاه و گدا
چشم بد دور كه هم جانى و هم جانانى

مرض خوره اندرونى در يزيد
آورده اند به نقل صحيح كه يزيد را در آخر عمر مرضى پيش آمد كه آن را خواره اندرونى گويند، كه روزى هزار بار آرزوى مرگ در دلش مى گذشت اما از كمان قهر قضا و قدر تير مرگش ميّسر نمى گشت . ع : ((به مرگ خويش راضى گشتم و آن هم نمى بينم )) مى گفت .
روزى يكى از حكما يزيد را گفت كه هيچ مى دانى كه تو را مرض چيست و نيش ‍ و ريش درون را باعث كيست ؟ يزيد گفت : از كثرت نيش و درد خبر دارم ، اما از حقيقت آن حال غافل و ناهوشيارم . فى الحال حكيم مقدار نخودى موم انگبين را به رشته باريك بسته بدو داد، گفت : سر ريسمان را گرفته اين موم را فرو بر تا بر تو راز درونت از بيرون آشكار گردد، و يزيد به قول حكيم موم را فرو برد و سر رشته را به دست نگاه داشت ، بعد از زمانى سر رشته را كشيده موم را بيرون آوردند دو عقرب سياه بر آن موم چسبيده بود از حلق او بيرون آمد. حكيم گفت : يا اباالحكم دانستى كه ريش درونت به كدام نيش آراسته است و حجره تاريك ضميرت به زخم كدام جانور پيراسته ؟ گفت : آرى والله كه بدين ريش و بدين نيش گرفتارم . مدت مديد فريادها مى كرد تا بمرد. ع ((اين است سزاى آن كه آنش عمل است .)) و هرگاه خواهند عقرب را از سوراخش بيرون آرند به همين دستور عمل بايد نمود كه در محبت موم آن شوم بى اختيار است ، و به دام چشم هايشان شهد مايل و گرفتار در صحراى دستپول و ششدر كودكان عرب جهت بازى على الدّوام با عقرب اين عمل مى نمايند كه بسيار مشاهده رفته .(308)

حاكميت قضاى الهى بر امور
جالينوس از جمله هشت طبيب كه مرجع و مآب و رؤ وس ارباب صناعت طب بودند يكى او بود و وى ختم اطباى كبار بود و در علم طب چهارصد كتاب تصنيف كرد، و زنى را كه در علم طب مهارتى داشت خصوصا در معالجه زنان دريافت و از اءدويه بسيار قليل الوجود به دست آورد.
چنين استماع افتاده كه وى را در آخر عمر اسهالى شد و مدتى مديد هر چند در معالجه خود جد و جهد نمود آن مرض بيشتر مى شد مردم طعن بسيار مى كردند كه با وجود كمال در معالجه امراض خصوصا در اين مرض عجب درمانده است آخرالامر از طعن مردم به تنگ آمد و ايشان را بخواند و فرمود كه خمى بيارند و پر آب كنند و اندك داروى بر آن آب بزد و بعد از آن فرمود تا آن را بشكستند آن آب بسته شده بود، فرمود كه از اين دارو بسيار خورده ام اصلا نفع نكرد بدانيد كه علم و تجربه در حين قضاى حق تعالى به اءمرى هيچ نفع نمى دهد.(309)

متفرقات
گوش و دل كو؟
شيرى را گر برآمد كه از حركت فروماند روباهى كه از بازمانده شكار او طعمه چيدى روزى او را گفت : آيا ملك اين بيمارى را علاج نخواهد فرمود؟
شير گفت : چنين مى گويند كه جز به گوش و دل خر علاج نپذيرد. روباه ، خر گازرى را به چرب زبانى فريب داد و نزد شير آورد شير قصد وى كرد و زخمى انداخت و مؤ ثر نيامد و خر بگريخت . روباه بار دوم آن قدر افسون بر گوش ‍ درازگوش بخواند تا باز وى را به شير رسانيد. در اين بار شير بر خر جست و سخت او را بشكست و روباه را گفت : شست و شويى بكنم و پس گوش و دل خر بخورم كه دواى بيمارى من است چون شير غايب شد، روباه گوش و دل هر دو را بخورد.
چون شير باز آمد گفت : گوش و دل كو؟
جواب داد كه اگر او گوش و دل داشتى كه يكى مركز عقل و ديگر محل سمع است پس از آن كه صولت ملك ديده بود دروغ من نشنودى و به فريب من فريفته نشدى و با پاى خود به سرگور نيامدى .(310)

دل باز نشود جز به دهان بسته
از سيد كاينات روايت است كه چون فرزندان و نبيره هاى آدم عليه السلام بسيار شدند در نزد وى سخن مى گفتند و وى ساكت بود، گفتند: اى پدر چه شد شما را كه سخن نمى گويى ؟ گفت : اى فرزندان من چون خدا جل جلاله مرا از جوارش بيرون فرستاد با من عهد كرد و گفت گفتارت را كم كن تا به جوار من برگردى .(311)

لعنت بر فلان
حكيمى ، شخصى زاهد و پارسايى را ديد كه تسبيحى در دست داشت و يك به يك ، حكما را نام مى برد و لعن مى كرد. حكيم از او پرسيد: ((چرا اينان را لعن مى كنى و چه چيز باعث شده است كه آنها مستحق لعن بدانى ؟))
زاهد پاسخ داد: ((آنها قايل به وحدت واجب الوجود هستند)).
حكيم خنديد و گفت : ((من نيز قايل به وحدت واجب الوجود هستم )).
شخص به خشم آمد و گفت : ((اسمت چيست ؟))
حكيم جواب داد ((فلان )).
شخص گفت : الهم العن فلانا.(312)

بيت مقبول حق تعالى
يكى از مشايخ منكر ضيخ مصلح الدين سعدى شيرازى بود، شبى در واقعه ديد كه درهاى آسمان گشوده شد و ملايكه با طبق هاى نور از آسمان نازل شدند، پرسيد كه : اين چيست ؟ گفتند: براى سعدى شيرازى است كه بيتى گفته كه قبول حضرت حق سبحانه و تعالى افتاده ، و آن بيت اين است :
برگ درختان سبز در نظر هوشيار
هر ورقى دفترى است معرفت كردگار
آن عزيز چون از واقعه درآمد، در شب به در زاويه شيخ سعدى رفت كه وى را بشارت دهد، ديد كه چراغى افروخته و با خود زمزمه مى كرد، چون گوش كشيد شنيد كه همين بيت مى خواند.(313)

آن را كه خبر شد، خبرى باز نيامد
يكى از صاحبدلان سر به جيب مراقبت فرو برده بود، و در بحر مكاشفت مستغرق شده ، حالى كه از آن معاملت باز آمد يكى از محبّان گفت : از اين بوستان كه بودى چه تحفه كرامت كردى اصحاب را؟
گفت : به خاطر داشتم كه چون به درخت گل برسم دامنى پر كنم
هديه اءصحاب را، چون برسيدم بوى گل چنانم مست كرد كه دامنم از دست برفت .(314)

ديه انسان
وقتى حضرت عبدالمطلب نذر كرد كه يكى از فرزندان خود را قربانى كند قرعه زدند به نام عبدالله عليه السلام درآمد، بعضى صواب چنان ديدند كه به جاى عبدالله شترهايى قربانى كنند، قرعه زدند عبدالله را قربانى كنند يا ده شتر، قرعه به نام عبدالله درآمد؛ زياده كردند باز به نام عبدالله درآمد تا صد شتر، قرعه به نام صد شتر برآمد صد شتر را براى انسان قربانى كردند.
خداوند عالم چندين سنت از سنن عبدالمطلب را جارى فرمود، يكى همين صد شتر به جاى يك انسان است كاءن حضرت عبدالمطلب عليه السلام در نبوت خاتم صلى الله عليه و آله وسلم سمت ارهاصى داشت .(315)

وحى به جايگاه شتر
مردى در حضور پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم بود، در آن وقت ناقه پيغمبر گم شده بود هر چه گشتند نيافتند، كسى كه در حضور او بود پيغمبر روى بدو كرد و گفت : در رحل شما مردى مى گويد چه پيغمبرى است كه مى گويد از آسمان به من وحى مى رسد و او نمى داند شترش كجاست ، من هم مانند شمايم تا خداوند مرا خبر نكند چيزى نمى دانم ، اكنون به من وحى شد كه در فلان وادى مهارش به درختى گرفته و مانده ، رفتند و آوردند. آن مرد به رحل خود رفت كسى كه نامش ‍ زيد بن صليت بود اين سخن گفته بود، او را از خود دور ساخت .(316)

مكالمه با حضرت سليمان
شخصى نزد بنده آمد و حالات عجيبى از خودش را برايم تعريف كرد به حدى كه به راستى غبطه حال او را خوردم . حالاتى برايش پيش مى آمد كه در آن حال ، به خدمت حضرت سليمان مى رسيد و با ايشان صحبت مى كرد. بنده به ايشان گفتم كه دفعه آينده كه به خدمت ايشان رسيدى ، از ايشان يك رمزى ، يك كدى بگير كه هرگاه خواستى ، به حضور ايشان نايل شوى ! رفت و پس از سالى بار ديگر با حالتى مبتهج به اين جا آمد و گفت كه كد را از حضرت سليمان گرفته ام و هر موقع بخواهم ، مى توانم ايشان را در عالم مكاشفه درك كنم !(317)

مرد نامحرم
برادر فاضل جناب آقاى شيخ جواد ابراهيمى براى من نقل كردند كه روزى از جناب استاد حسن زاده (مدظله ) خواستم كه نصيحت و ارشاد و موعظه اى برايم بيان فرمايند. از جمله فرمودند: سعى كنيد با نامحرمان تماس نداشته باشيد چه زن باشد و چه مرد!!
تعجب كردم و پرسيدم : آيا مرد هم نامحرم مى شود؟! فرمودند: هر كس كه با خدا انس نداشته باشد، نامحرم است !!(318)

دانش در پوست ميش !
به سقراط كه بنايش آمادگى دادن به جانها بود، گفتند: چرا كتاب تاءليف نمى كنى ؟ گفت : دانش خويش را در پوست ميش نمى گذارم !(281)

استاد زياد ديدن
در درس بايد استاد زياد ببينيد آقا، بايد آن قدر استاد ببينيد كه خصى تان كنند! ملا شدن كار مشكلى است ، ملايكه هم بيكار نيستند كه دايم كفشهاى امثال ما را جفت كنند!(282)

ارزش استاد
استاد فرمودند: ما 13 سال در محضر مرحوم آقاى شعرانى بوديم و بهره ها برديم . قدر استاد را بايد دانست . من در سابق كه طلبه مجردى بودم و در مدرسه حجره اى داشتم ، يك روز آمدم حجره ديدم يك آقاى متشخصى نشسته است . گفتم : فرمايشى داريد، گفت : آمده ام از شما دعوت كنم كه در دانشگاه تدريس ‍ كنيد! تعجب كردم . بعد با خود انديشيدم كه اگر من قبول كنم ديگر نمى توانم از استادهايم به خوبى استفاده كنم ، لذا اين دعوت را رد كردم تا از اساتيد محروم نشوم .(283)

حكومت پهلوى و ضرر فرهنگى
وقتى كه من مدرسه مروى بودم ، يكى از آقايان بزرگوار و اساتيد نامدار، كه اهل تاءليف بود گاهى به من سرى مى زد، و حال مى پرسيد. روزى آمد و گفت : از امروز تهران خبر دارى ؟ عرض كردم : آقا، من طلبه ام و خبر ندارم . گفت : امروز (قريب چهل سال پيش ) يك هواپيما كتاب خطى از تهران پرواز كرد براى آمريكا.
اينها كه پيش مى آمد، مرحوم آقاى شعرانى مى فرمود كه ضرر و صدمه اى كه بر معارف و فرهنگ اين كشور، اين پدر و پسر (رضاخان و محمدرضا) زدند مغول نزده بودند.(284)

علمى كه دزد ببرد چه سود
گويند ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت . وقتى با كاروانى در سفر بود و نوشته ها را يك جا بسته با خود برداشت . در راه گرفتار راهزنان شدند. غزالى رو به آنان كرد و به التماس گفت : اين بسته را از من نگيريد ديگر هر چه دارم از آن شما. دزدان را طمع زيادت شد آن را گشودند و جز دفترهاى نوشته چيزى نيافتند. دزدى پرسيد كه اين ها چيست ؟ چون غزالى وى را به آنها آگاهى داد. دزد راهزن گفت : علمى را كه دزد ببرد به چه كار آيد. اين سخن دزد در غزالى اثرى عميق گذاشت و گفت : پندى به از اين از كسى نشنيدم و ديگر در پى آن شد كه علم را در دفتر جان بنگارد.
آرى بهترين دفتر دانش و صندوق علوم براى انسان گوهر جان و گنجينه سينه او است بايد دانش را در جان جاى داد و بذر معارف و علوم را در مزرعه دل به بار آورد كه از هر گزند و آسيبى دور، و دارايى واقعى آدمى است .(285)

روز برفى و طلب علم
نكته اى از پير دانايم جناب استاد علامه شعرانى - جانم به فدايش - حلقه گوش خاطرم است : در مدرسه مروى تهران حجره داشتم و از آنجا به سه راه سيروس ‍ كه اكنون چهار راه سيروس است ، براى درس به منزل آن حضرت كه دانشگاه دانش پژوهان بوده تشرف يافتم . روزى از روزهاى زمستان كه برف سنگين و سهمگين تماشايى آن كوى و برزن را هموار كرده بود كه گويى شاعر در وصف باريدن آن برف گفته :
در لحاف فلك افتاده شكاف
پنبه مى بارد از اين كهنه لحاف
براى حضور در مجلس درس ، دو دل بودم ، هم به لحاظ مراعات حال استاد و منزل آن جناب ، و هم به لحاظ كسوت و وضع طلبگى خودم كه كوس ((عاشقان كوى تو الفقر فخرى )) مى زدم بالاخره روى شوق فطرى و ذوق جبلّى به راه افتادم و برهه اى از زمان بر در سرايش مكث كردم و با انفعال ، حلقه بر در زدم چون به حضورش مشرف شدم عذر خواهى كردم كه در چنين سرماى سوزان مزاحم شدم . فرمودند: از مدرسه تا بدين جا آمده اى ، آيا گدايان روزهاى پيش كه در كنار خيابانها و كوچه ها مى نشستند و گدايى مى كردند امروز را تعطيل كردند؟ عرض كردم : بازار كسب و كار آنان در چنين روزهاى سرد، گرم است .
فرمودند: گداها دست از كارشان نكشيدند، ما چرا تعطيل كنيم و گدايى نكنيم .(286)

خطيبان بى عمل
از پيامبر اكرم صلى الله و عليه و آله وسلم نقل است كه فرمود: ((همان طور كه زندگى مى كنيد مى ميريد و همان گونه كه مى خوابيد محشور مى شويد)).
و نيز فرمود: ((شب معراج مردمى را ديدم كه لبانشان بريده شد و دوباره به شكل اول باز مى گشت و دوباره بريده مى شد. جبرييل مرا گفت : اينان خطيبان امت تو هستند كه لبانشان بريده مى شود؛ چون به آن چه كه مى گويند عمل نمى كنند)).(287) (288)

كسب علم
ماجرايى است كه شيخ بهايى در ابتداى جلد سوم كشكول آورده است ؛ در آن جا كه مى گويد: ((شهيد ثانى از عنوان بصرى ، كه پيرمردى نود و چهارساله بود، نقل مى كند كه او گفت : چند سالى نزد مالك بن انس مى رفتم چون جعفر بن محمد صادق عليه السلام آمد، نزد او رفتم و مايل بودم ، همان طور كه نزد مالك بن انس ‍ براى اخذ علم مى رفتم ، از آن حضرت نيز كسب علم نمايم . روزى حضرت به من فرمود: من خواستاران بسيارى دارم ، ليكن مرا در هر ساعتى از شب و روز او رادى است كه بايد بدانها مشغول باشم ؛ پس مرا از ورود و ذكرم باز مدار! و همان طور كه پيش مى كردى ، نزد مالك رو، و از او كسب علم كن !
(چون اين سخن شنيدم ) سخت غمگين شدم و از حضورش مرخص شده ، با خود گفتم : اگر در من خيرى ديده بود، اين چنين نمى فرمود. پس وارد مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم شده ، بر آن حضرت صلى الله عليه و آله وسلم سلام كردم . فردايش به كنار قبر پيامبر آمدم و دو ركعت نماز خوانده ، گفتم : خدايا از تو مى خواهم كه قلب جعفر عليه السلام را با من نرم گردانى و آن چه از علم او كه باعث هدايتم به صراط مستقيمت شود، روزيى ام گردانى ! سپس با ناراحتى به خانه بازگشتم و نزد مالك بن انس نيز نرفتم ، چرا كه قلبم ، از محبت جعفر بن محمد عليه السلام مملوّ بود و تنها براى اداى نماز واجب از خانه خارج مى شدم . تا اين كه صبرم تمام شد و به در خانه حضرت آمده ، اذن ورود خواستم . خادمش بيرون آمد و گفت : حاجتت چيست ؟
گفتم : مى خواهم بر شريف (امام صادق ) سلامى عرض نمايم .
گفت : در حال نماز است . مدتى همان جا نشستم . پس از اندكى خادم آمد و گفت : بر بركت خدا وارد شو!
وارد شدم و سلام كردم ، حضرت جواب گفت و فرمود: بنشين خدايت ببخشايد! نشستم . حضرت سر مباركش را بالا آورد و فرمود كنيه ات چيست ؟
گفتم : ابوعبدالله .
فرمود: خداوند كنيه ات را ثابت بدارد و توفيقت دهد! اى ابوعبدالله ! حاجتت چيست ؟
با خود گفتم : اگر در اين ديدار، حتى جز اين دعا بهره اى ديگر نبرم ، باز هم كافى است . حضرت دوباره فرمود: حاجتت چيست ؟
گفتم : از خدا خواستم كه قلب شما را با من نرم گرداند و از علم شما، اندكى روزى ام گرداند و اميدوارم كه خداى تعالى اين حاجت شريف را اجابت فرمايد.
فرمود: اى ابوعبدالله ! علم با تعلّم حاصل نشود؛ بلكه نورى است كه بر قلب آن كس كه خداوند خواهد هدايتش كند بتاباند. اگر طالب آنى ، ابتدا در نفس خود، حقيقت عبوديت را جستجو نما و علم را به واسطه عمل بجوى و از خدا فهم و درك را طالب نما! تا تو را عطا فرمايد.
گفتم : اى شريف !
فرمود: بگو، اى اباعبدالله !
گفتم : اى ابا عبدالله ! حقيقت عبوديت چيست ؟
فرمود: سه چيز است : يكى اين كه بنده در آن چه كه خدا به او داده است ، مالكيتى براى خود قايل نشود؛ چرا كه بنده و غلام را ملك و مالى نيست . مال و ثروت را از آن خدا بداند و طبق اوامر او، آن را مصرف نمايد. ديگر اين كه بنده تدبيرى براى خود نداشته باشد. و شى ء سوم آن كه ، در آن چه كه خداوند تعالى امر و نهى اش فرموده است ، خود را مشغول سازد (و از آن اطاعت كند). پس چون خود را مالك عطاياى خداوند، نبيند، اتفاق بر او سهل شود، و چون تدبير خود را به او تفويض كند، مصايب دنيا براى او آسان گردد و چون به اطاعت و انجام اوامر و نواهى خداوند مشغول باشد، به ستيز و مباهات با مردم نپردازد. و چون خدا بنده اى را با اين سه خصيصه گرامى داشت ، دنيا و ابليس و خلق در نظر او خوار شوند و دنيا را براى تكاثر و تفاخر نطلبد، و آن چه را كه نزد مردم است ، براى عزت و بلندى مرتبه خود طلب نكند و روزهايش را به بطالت نگذارند. پس اين اولين درجه تقواست . خداوند متعال فرموده است : تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لافسادا و العاقبه للمتقين .(289)
گفتم : اى ابا عبدالله مرا نصيحتى فرما!
فرمود: تو را با نه چيز وصيت كنم ، كه آن ، وصيت من است براى كسانى كه خواهند در طريق خداى تعالى گام نهند و از خدا مساءلت دارم كه تو را عمل بدان ها موفق نمايد!
يك نصيحت ، در رياضت نفس است و سه ديگر در حلم و سه نصيحت بعدى در علم . آنها را حفظ كن و سبك مشمار!
فرمود: اما در مورد رياضت : آن چه را كه بدان اشتها و ميل ندارى مخور! چون موجب حماقت و بلاهت شود. چيزى مخور جز به هنگام گرسنگى ، و چون خوردى ، از حلالش بخور و نام خدا آور و حديث رسول صلى الله عليه و آله وسلم را به ياد آور كه فرمود: آدمى ، هيچ ظرفى را بدتر از شكمش پر نكرد. پس ‍ اگر لازم شد كه طعامى بخورد، ثلثى از شكمش را براى طعام ، و ثلثى را براى آب و ثلثى ديگر را براى نفسش قرار دهد.
اما نصايحى كه در حلم است : چون كسى تو را گفت كه اگر يكى بگويى ده تا مى شنوى ، او را بگو كه اگر ده تا بگويى ، يكى هم نخواهى شنيد. چون تو را دشنام دهند، او را بگو كه اگر در آن چه گفته اى صادقى ، از خدا مى خواهم كه مرا ببخشايد، و اگر كاذب هستى ، از خدا مى خواهم كه تو را ببخشايد. و چون كسى تو را به خنى - به فحش و ناسزا - وعده داد، او را به نصيحت و دعا وعده ده !
اما درباره علم : آن چه را نمى دانى از آگاهان بپرس ولى براى عيب جويى و آزمايش مپرس . با راءى شخصى ات كارى انجام مده و در تمام مسايل راه احتياط را پيشه كن . از فتوا دادن فرار كن ، همچنان كه از شير فرار مى كنى . گردنت را پل مردم قرار مده ! اكنون اى ابوعبدالله برخيز و برو كه نصايحم را گفتم و مرا از وردم باز مدار! چرا كه من به نفس خود ظنينم . والسلام على من اتبع الهدى )).
اى باقى سداد و طالب رشاد و سالك طريق ربّ عباد! در اين صحيفه كه با قلم ولايت نگاشته شده و نور و هدايت در آن نقش بسته است ، تاءمل نما!
و حال ، نفس خاطى خودم را مخاطب قرار داده ، گويم : اى هالك ! چه چيزى تو را به خدايت مغرور كرده است كه نزد او اعمال فاضح ، به انجام مى رسانى ؟! برخيز و به سوى كسى كه تو را آفريده و به صورتى كه خواسته قرار داده است سفر كن ! آيا نمى بينى كه ما ما سواى او، پيش در خانه اش به اعتكاف نشسته اند؟! چرا به سوى او پر نمى كشى و عمر را در قيل و قال سپرى مى كنى ؟! و در سؤ ال و جواب ، فرومايگى مى كنى ؟! فرصت را غنيمت شمار و از غصه فارغ شو! تسويف را كنار گذار، كه وضيع و شريف را از ميان برد. نزد پروردگار بخشنده ات حضور ياب ، كه حضور مورث نور است ! و بلكه نور على نور است ، و الله نور السموات و الارض و (خداوند) نور جمال آنها است . مگر قرآن را نخوانده اى كه خداوند فرموده است : من جاهد فينا لنهدينهم سبلنا مگر سخن امام صادق عليه السلام را نشنيده اى كه فرمود: ((علم تنها به تعلّم حاصل نشود؛ بلكه نورى است كه بر قلب آن كس كه خداوند مى خواهد هدايتش كند، بتاباند)).(290)

برطرف كننده شك و ترديد
كلينى قدس سره به طور مفصل در كتاب كافى و به اسنادش از يونس بن يعقوب اين روايت را نقل مى كند كه او گفته است :
((جمعى از اصحاب امام صادق عليه السلام من جمله ، حمران بن اعين و محمد بن نعمان و هشام بن سالم و طيار در خدمت حضرتش حضور داشتند. هشام بن حكم نيز كه هنوز جوان نورسى بود در ميانشان ديده مى شد.
حضرت ، خطاب به هشام فرمود: اى هشام ! خبر نمى دهى كه با عمرو بن عبيد چه كردى ، و چه از او پرسيدى ؟
هشام عرض كرد: اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ! شما را بسيار بزرگ مى دانم و از سخن گفتن در محضر شما شرم دارم ؛ به طورى كه زبانم در برابرت گنگ مى نمايد.
امام فرمود: چون شما را دستورى دادم ، انجام دهيد.
هشام عرض كرد: به من از موقعيت و مجلسى كه عمرو بن عبيد در مسجد بصره پيدا كرده و بحثى در آن جا با پا كرده است خبر رسيد و مرا گران آمد. به قصد او، به سوى بصره حركت كردم و روز جمعه به شهر وارد شدم . در مسجد حلقه درس ‍ بزرگى بود كه عمرو بن عبيد در آن حاضر بود، پارچه سياه پشمينى به كمر بسته و عبايى به دوش انداخته بود و مردم از او پرسش مى كردند. در ميان جمعيت ، راهى باز كرده ، به جلو رفتم و نشستم .
سپس خطاب به عمرو گفتم : اى مرد عالم ! من مردى غريبم و سؤ الى دارم ، آيا اجازه مى دهى بپرسم ؟
گفت : بپرس !
گفتم : آيا تو چشم دارى ؟
گفت : پسر جان ، اين چه پرسشى است ؟ چيزى كه خود مى بينى چرا از آن سؤ ال مى كنى ؟
گفتم : پرسش من همين است .
گفت : بپرس پسرم ، اگر چه پرسشت احمقانه است !
گفتم : همان پرسش را جواب ده !
گفت : بپرس !
دوباره پرسيدم : آيا تو چشم دارى ؟
پاسخ داد: آرى !
گفتم : با آن چه مى كنى ؟
جواب داد: رنگها و اشخاص را مى بينم و تشخيص مى دهم .
سؤ ال كردم : بينى هم دارى ؟
گفت : آرى !
گفتم : به چه كارت مى آيد؟ گفت : با آن بوها را استشمام مى كنم .
پرسيدم : آيا دهان نيز دارى ؟
پاسخ گفت : بلى !
گفتم : با آن چه مى كنى ؟
گفت : با آن غذا مى خورم و مزه آن را مى چشم .
پرسيدم : تو گوش هم دارى ؟
پاسخ داد: آرى !
گفتم : با آن چه مى كنى ؟
گفت : صداها را مى شنوم .
گفتم : قلب نيز دارى ؟
گفت : آرى !
گفتم : با آن چه مى كنى ؟
گفت : به وسيله آن ، هر آن چه جوارح و حواسم ، درك مى كنند، امتياز و تشخيص ‍ مى دهم .
گفتم : مگر اين اعضاى دراكه ، تو را از قلب بى نياز نمى كنند؟
گفت : نه !
گفتم : چطور بى نياز نمى كنند با اين كه همه صحيح و سالمند؟
گفت : پسر جان ! وقتى آن ها در چيزى كه مى بويند، يا مى بينند، يا مى چشند و يا مى شنوند شك و ترديدى مى كنند، در تشخيص آن به قلب مراجعه مى نمايند تا يقين حاصل و شك باطل شود.
از او پرسيدم : آيا خداوند قلب را براى رفع شك در حواس ، قرار داده است ؟
گفت : آرى !
گفتم : پس آيا بايد قلب موجود باشد وگرنه براى حواس ، يقينى حاصل نمى شود؟
پاسخ گفت : آرى !
گفتم : پس آيا بايد قلب موجود باشد وگرنه براى حواس ، يقينى حاصل نمى شود؟
پاسخ گفت : آرى !
گفتم : اى ابامروان ! خداوند تبارك و تعالى حواس تو را بى امام رها نكرده و برايشان امامى قرار داده تا صحيح را نمايان كند و شكشان را به يقين رساند، ولى اين خلايق را در شك و حيرت و اختلاف رها نموده و امامى برايشان منصوب نكرده تا آنان را از شك و ترديد خارج سازد، در حالى كه براى اعضاى تن تو امامى معين كرده تا آنها را از حيرت و شك در آورد؟
عمرو مدتى خاموش ماند و چيزى نگفت . سپس روى به من كرد و گفت : آيا تو هشام بن حكمى ؟
گفتم : نه !
پرسيد: از هم نشينان اويى ؟
جواب دادم : نه !
گفت : پس اهل كجا هستى ؟
گفتم : اهل كوفه !
گفت : پس تو خود اويى .
سپس مرا در آغوش گرفت و در جاى خود نشانيد و خود كنار رفت و ديگر چيزى نگفت تا من برخاستم .
در اين هنگام امام صادق عليه السلام خنديد و فرمود: اى هشام ! چه كسى اين مطلب را به تو آموخته است ؟
گفتم : چيزى است كه از شما گرفته ام .
فرمود: به خدا قسم كه اين در صحف ابراهيم و موسى ، مكتوب است )).(291) (292)

قياس مكن
ابن شبرمه گفت : ((روزى همراه ابوحنيفه بر جعفر بن محمد عليه السلام وارد شدم ، ايشان خطاب به ابوحنيفه فرمود: از خدا بترس و در دين ، به راءى خود قياس مكن ! چه اولين كسى كه قياس كرد، ابليس بود...، و واى بر تو، آيا گناه قتل نفس بزرگتر است يا زنا؟
ابوحنيفه پاسخ داد: قتل نفس .
امام عليه السلام فرمود: خداوند عزوجل در قتل نفس ، دو شاهد را قبول كرده است ، ولى درباره زنا، جز چهار شاهد را نپذيرفته است .
سپس ، امام عليه السلام فرمود: نماز عظيم تر است يا روزه ؟!
ابوحنيفه ، پاسخ داد: نماز.
امام فرمود: پس چرا زن حايض ، بايد قضاى روزه اش (در حال حيض ) را به جاى آورد، ولى قضاى نمازش لازم نيست ؟! تو چگونه قياس را روا مى دارى ؟! پس ، از خداى بترس و قياس مكن !
سپس ابن شبرمه گويد: امام (از من )، پرسيد، پليدى بول بيشتر است يا منى ؟
گفتم : بول .
فرمود: پس چرا خداى تعالى درباره بول ، وضو را كافى دانسته ، ليكن درباره منى ، غسل را واجب ؟
فرمود: آيا زن ضعيف تر است يا مرد؟
گفتم : زن
فرمود: پس چرا خداى تعالى سهم مرد را در ارث دو برابر زن قرار داده است ؟ آيا مى توان در اين مورد قياس كرد؟
گفتم : نه !
فرمود: چرا خداوند درباره سارق ده درهم ، حكم به قطع (دست ) فرموده ولى اگر دست مردى قطع شود، كسى كه دست او را قطع كرده است بايد پنج هزار درهم ، به عنوان ديه بدو بدهد؟ آيا در اين مورد مى توان قياس كرد؟ گفتم نه !...)).(293)

فقيه ترين مردم
حسن بن زياد گويد:
((از ابوحنيفه پرسيدم : فقيه ترين مردم كيست ؟
ابوحنيفه پاسخ داد: جعفر بن محمد. هنگامى كه منصور، او را وادار به آمدن نزد خود كرد، مرا خواند و گفت : مردم به جعفر بن محمد مايل شده اند؛ مساءله هايى سخت آماده و بر او عرضه كن .
من نيز چهل مساءله آماده ساختم . سپس ، ابوجعفر (منصور) مرا احضار كرد. نزد او كه در حيره رفتم . چون بر او وارد شدم ، جعفر عليه السلام در سوى راستش ‍ نشسته بود. چون او را ديدم ، هيبت او مرا بسيار متاءثر ساخت ، به طورى كه از ديدن ابوجعفر (منصور) چنين نشده بودم . سلام كردم و نشستم .
منصور به ايشان گفت : اى اباعبدالله ! اين مرد، ابوحنيفه است .
جعفر عليه السلام فرمود: بله ، او را مى شناسم .
منصور روى به من كرد و گفت : اى ابوحنيفه ! مساءله هايت را بر ابوعبدالله مطرح ساز!
من نيز مساءله ها را عرضه نمودم و ايشان پاسخ داده ، مى فرمود: راءى شما چنين است ، راءى اهل مدينه چنين و راءى من چنين .
پاسخ ايشان ، گاه چون نظر ما بود و گاه چون نظر اهل مدينه ، و گاه با هر دو مخالف . تا آن كه تمام چهل مساءله را مطرح كردم و پاسخ شنيدم .
(ابوحنيفه سپس مى گويد:) آيا اعلم مردم جز كسى است كه به اختلاف آنان از همه عالم تر است ؟)) (294)

شروع كسب دانش
((يك بنده خدايى بود، كه خدا رحمتش كند قرائت قرآنش خوب بود و يك روز در صحرا زمين شخم مى زد آن زمان هنوز آگاهى نداشتم و در قرآن مى ديدم كه نوشته ولم يكن له كفوا احد و ما در نماز مى خوانديم ولم يكلّه كفوا احد، به اين آقاى كشاورز گفتم : قرآن دارد ولم يكن چرا در نماز مى خوانيم ولم يكل ؟ ايشان گفتند: حروف يرملون است ، گفتم : يرملون يعنى چه ؟ و ايشان قدرى بدان فن صحبت كرد و گفت : الان كه وقتش است چرا شما معطليد برو دنبال تحصيل علوم و معارف آن وقت به نجف اشاره كرد... حرف او در دلم نشست و همين وضعيت مرا دگرگون كرد. نصف شب برخاستم و وضو گرفتم همه اهل خانواده در خواب بودند نخواستم اظهار كنم كه آنها بدانند. خانه ما يك ((ديوان حافظ)) بود گفتم : آقاى حافظ من كه نمى دانم آنهايى كه با كتاب تو فال مى گيرند چه مى كنند و چه مى گويند...
يك فاتحه براى شما مى خوانم شما هم بگوييد من چه كنم دنبال درس بروم يا نه ؟
فاتحه را خواندم و ديوان را باز كردم . همه اشعارش را كه نمى فهميدم چون خردسال بودم و قوه تحصيلاتم تا ششم ابتدايى بود. غزلى كه كلمه مدرسه داشت و همين كلمه مدرسه در من خيلى اثر گذاشت و بى تاب شدم كه آن شب را به روز بياورم و صبح بروم به سراغ مدرسه )).(295)

تربيت شاگرد
علامه حسن زاده آملى گويد: ((... در همان اوايل جوانى نماز شب من ترك نمى شد اساتيد به ما مرتب تاءكيد مى كردند شما بايد در رفتار و كردارتان مواظب باشيد و مراعات بكنيد اساتيد ما خيلى مواظب اخلاق ما بودند و از اين جهت به گردن ما حق دارند.... در دو جناح علم و عمل خيلى مواظب ما بودند خودشان هم بسيار مردم وارسته اى بودند، بنده به نوبه خودم در اين شش سال كه شاگرد آنها بودم ، هيچ نقطه ضعفى در آن ها نديدم ، حركاتشان ، معاشرت ايشان ، همه خوب و پاكيزه بود و بسيار مردم قانعى بودند...) )) (296)

حريم استاد
((بنده حريم اساتيد را بسيار بسيار حفظ مى كردم ، سعى مى كردم در حضور استاد به ديوار تكيه ندهم . سعى مى كردم چهار زانو بنشينم ، حرف را مواظب بودم زياد تكرار نكنم ، چون و چرا نمى كردم كه مبادا سبب رنجش استاد بشود، مثلا من يك وقتى محضر همين آقاى قمشه اى (مرحوم حاج ميرزا مهدى الهى قمشه اى ) نشسته بودم ، خم شدم و كف پاى ايشان را بوسيدم ، ايشان برگشتند و به من فرمودند: چرا اين كار را كردى ؟ گفتم : من لياقت ندارم كه دست شما را ببوسم براى بنده خيلى مايه مباهات است خوب چرا اين كار را نكنم ؟...))(297)

افراط در تحصيل
گويند كه ابن اعلم رياضى دان منجم معروف معاصر عضدالدوله ديلمى (على بن حسن - يا حسين - علوى ، متوفى سال سيصد و هفتاد و چهارم يا پنجم هجرت ) از كثرت كار و كوشش در تحصيل و تصنيف علوم و فنون ، خستگى و ملال دماغى بدو و روى آورد به گونه اى كه وقتى او را ديدند با آن همه عشق و علاقه اش به كتاب ، كتاب هايش را يك جا جمع كرده مى خواهد آتش بزند؛ لذا مرحوم استاد از روى مطايبه به بنده فرمود: كارى نكنى كه به سرنوشت ابن اعلم دچار شوى .(298)

هديه قبله نما
تيمسار سرتيپ حسين على رزم آرا رحمة الله عليه كه آوازه قبله نماى او همه جا را فراگرفته است ، در اول ارديبهشت ماه سنه هزار و سيصد و پنجاه و شش ‍ هجرى شمسى ، شخصا به تنهايى در قم به ديدارم آمد، و يك عدد قبله نما كه از كارهاى بسيار ارزشمند آن شادروان زنده ياد است با برخى از آثار قلمى ديگرش ‍ را برايم تحفه و هديه آورده بود، پس از آن من نيز روزى راهى تهران شدم و به ديدارش رفتم كه چه گشاده رويى و تازگى ها و مهمان نوازى به سزا بنمود. حقا او را مسلمانى معتقد و دانشمندى متواضع و منصف و نيك منش و خوش محضر يافتم . در جلسه قم ، مسايلى چند در پيرامون موضوعات گوناگون هيوى پيش ‍ آمد، دليل برخى از آنها را طلب كرد، ما هم مآخذى از تراث علمى علماى دين و مصادرى از كتب دانشمندان پيشين را به حضورش عرضه داشتيم ، كه بسيار شگفتى از خود نشان داد، و همى ابتهاج و انبساط مى نمود، و از من خواست كه اين حقايق و معارف با شرح و بسطى در دست دانشمندان و انديشمندان قرار گيرد.(299)

اهميت طب و طبابت
ارزش طبيب
در زمان پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله وسلم طبيبى يهودى درگذشت ، آن حضرت را از وفات وى خبر دادند، رسول اكرم از شنيدن آن اظهار تاءسف كرد، عرض نمودند: يا رسول الله اين متوفّى يهودى بوده است ، فرمود: ((مگر نمى گوييد طبيب بوده است )).(300)

درمان ماليخوليا
((از نوادر معالجات كه صاحب طبقات الاطباء از ابولبركات نقل كرده اين است كه يكى از اهالى بغداد را ماليخوليايى عارض شده و مدتهاى مديد بدان رنج مبتلا بود، و هنگام مشى و حركت گمانش اين بود كه خمى بر سر او نهاده اند و دستهاى خود بدان خم مى نهاد و حركت مى نمود. كسان آن مريض هر قدر سعى در معالجت او مى كردند، حالت اختلال دماغ آن مريض بيشتر مى شد تا آن گاه كه شرح آن مرض در پيش او دادند، پس از تاءمل و تفكر در مرض دانست كه به ادويه مزاجى آن بريى پديد نخواهد گرديد، و به تدابير و تصرف در قوه خياليه وهميه وى او را برء پديد خواهد گرديد. پس كسان مريض را گفت كه : روزى او را در نزد من حاضر كنيد كه معالجت او را به آسانى متقبّلم .
روز ديگر آن مرد ماليخوليايى را به نزد وى آوردند، ابولبركات سر به زير داشت بعد از لمحه اى سربلند كرد و گفت : اين كيست و اين خم بزرگ را چرا بر سر نهاده ؟ بعد سر به زير افكند. مرد آهسته به همراهان خود گفت : همواره مى گفتم كه اين خم بر سر من است و شما منكر مى شديد. او از زير چشم مى نگريست ، پس سر برداشت و گفت : او را به منزل برده تا ده روز نگذاريد بيرون رود، روز دهم به نزد من آورده به يك طرفة العين اين خم را بشكنم . و از اين رنج آسوده گردد چه بعضى آلات و ادوات خواهم ساخت كه در اين چند روز او را صبر بايد نمود.
مرد ماليخوليايى از تقرير وى خوشحال گشته به منزل خودش مراجعت كرد. چون نزديك به روز موعود گشت ، آن طبيب كامل غلام خود را بخواست و گفت : خمى را به ريسمان ببند و در بام خانه منتظر باش ، چون آن مرد ماليخوليايى به درون درآيد، من او را به حرف مشغول مى كنم و تو خم را بياويز و بر سر او نگاه دار، و به غلام ديگر گفت : تو نيز چوبى كه بر سر آن آهنى سخت باشد نگاهدار، و چون وقت معين برسد و طبيعت او را مستعد نمايم و اشارت كنم تو آن چوب را سخت بر آن خم بكوب كه خرد گردد. پس در روز معهود مريض را به نزد وى آوردند، ابتدا نبض گرفت و چند حبّ مخدّر به وى داد، آن گاه اهالى مجلس را بگفت تا متفرق گشته ، و چند نفر از تلاميذ خاص را نگاه داشت ، دست آن شخص بگرفت و به فضاى خانه اش آورد، و هم چنان صحبت مى داشت و مى گرديد تا بدان محلّى كه ما بين او و غلامان معهود بود بازداشتن ، و گفت : لحظه اى از اين موضع حركت مكن . پس آن غلام اول خم را بياويخت و محاذى سر وى نگاه داشت ، آن گاه گفت : شربتى قوىّ السّكر آورده بدو دادند، به قدر شربت بنوشيد چند قدم عقب رفته اشارت به غلام ديگر كرد، به يك دفعه غفلة چوب بر آن خم بنواخت ، صدايى مهيب برخاسته خم خورد گرديد بر اطراف وى بر زمين ريخت ، آن مرد از هول آن كار فريادى زد و بيهوش گرديد؛ پس بگفت تا او را ماليده به هوش آوردند و شربتى ديگر بدو بخورانيدند از آن وحشت آسوده گشت و آن خم را چون معاينه بشكسته ديد آن خيال به كلّى از وى زايل گرديد، يك دو روز ديگر او را نگاه داشته بعضى از ادويه مزيل سوداء به جهت اصلاح مزاج آن مريض به وى بخورانيد، مريض زياده از وى اظهار امتنان كرده با سلامت به منزل خود مراجعت نم ود)).(301) (302)

طبابت زكرياى رازى
منصور بن نوح را كه والى ممالك خراسان بود، وجع مفاصلى نمود كه معظم اطبّاى آن زمان زبان به اعتراف به عجز از علاج آن گشودند، و بر قصور از تدبير آن عارضه اقرار نمودند. راءى اركان دولت بر آن قرار يافت كه با محمد زكرياى رازى كه رازدان قوانين علاج و اصلاح مزاج بود مشورت نمايند، كسى به احضار او فرستادند، چون به كنار قلزم رسيد از ركوب سفينه تحاشى نمود، تا او را دست و پا بسته در كشتى انداختند، چون از دريا عبور كرده به پادشاه رسيد انواع تدبيرات لايقه و تصرفات فايقه به عمل آورد و هيچ كدام از سهام تدبير بر هدف مقصود نيامد، بيت :
از قضا سركنگين صفرا فزود
روغن بادام خشكى مى نمود
بعد از آن با پادشاه گفت : هر چند معالجات جسمانى نمودم نفعى بر آن مترتب نشد، اكنون تدبيرى نفسانى مانده ، اگر از مزاولت آن نجاحى حاصل شود فبها، والا ياءس كلى خواهد بود. پس پادشاه را تنها به حمام برد و مقرر نمود كه ديگرى درنيايد. و بعد از آن كه حرارت حمام در بدن پادشاه مشتعل شد با كارد كشيده در برابر او آمد، و به انواع فحش زبان گشاد و گفت : ((تو فرمودى كه مرا دست و پاى بسته در روى آب اندازند و به اهانت چندين فرسخ راه بياورند؟ من نيز حالى به همين كارد از تو انتقام خواهم نمود)). پادشاه از نايره غضب اشتعال يافت و بى اختيار از جاى برجست . محمد زكريا در حال بيرون دويد و مكتوبى به يكى از خواص سلطان داد و به ايشان گفت : پادشاه را بيرون آريد و به دستورى كه اين جا نوشته ام عمل كنيد، و در حال بر مركب تيزرو سوار شد و از خراسان بيرون آمد. پس پادشاه را به همان طريق تدبير كردند و صحت كلى يافت ، چه موادّ بلغمى كه سبب مرض بود به واسطه حرارت غضبى و مدد حرارت حمام تحليل يافت . و بعد از آن هر چند پادشاه او را طلبيد ملاقات ننمود، و استعذار كرد كه هر چند صورت شتمى كه واقع شد بنابر مصلحت علاج بود فاءمّا شايد كه چون پادشاه تذكر آن فرمايد بر خاطرش گران آيد، و از سلاطين به هيچ حال ايمن نتوان بود.(303) (304)

هماهنگى طبّ با شريعت محمدى
آناتوميست نام دار و طبيب بزرگوار مرحوم على بن زين العابدين همدانى در هامش كتاب شريف امراض عصبانى ترجمه كتاب مسيو كريزل فرانسوى گويد:
روزى وارد يكى از مريض خانه هاى پاريس شدم در حالتى كه كسى مرا نمى شناخت ، چنان كه رسم است طبيب معلم و نايب او و چند نفر از شاگردان طبيب و دواساز و دختر از دنيا گذشته كه اسباب عيادت اند تمام مرضاى روزهاى سابق و آن هايى كه همان روز داخل شده بودند عيادت كرده ، معلم اغلب آنها را الكليسم يعنى مسموم از افراط شرب شراب تشخيص نمود. خطاب به همگى نموده ، گفت : حضرات انصاف بدهيد و ببينيد محمد چه قدر مرد بزرگى بوده است كه هزار و دويست سال قبل از اين ، اين مطلب را فهميده و از شرب آن نهى فرموده ، و ما حيوان ها كه مى گوييم تربيت شده ايم ، مى خوريم تا به اين قسم ها مبتلا مى شويم .
و از اين غريب تر روزى در مريض خانه كه امراض كوفت و سوزنك را معالجه مى كنند، معلم جراحى در مدرس يعنى اطاق اعمال يدى چند عمل يدى كرد. دو نفر از آنها كه يكى را ماده كوفتى به سر حشفه رسيده حشفه و خيلى از پوست آن را متاكل كرده متورم شده هياءت غريبى پيدا كرده بود. يكى ديگرش با وجود اين كه حشفه متاكل شده بود به طورى متورم بود كه ديگر ادرار كردن و دور كردن پوست آن ممكن نبود، لابد شد آنها را به زحمت زياد ختنه كرد. بعد از فراغ از اين اعمال كه دست و اسباب او آلوده به چرك متعفّنى شده بود، در كمال تغير چاقو را بر زمين زده گفت : كاشكى ما هم به دين محمد بوديم كه اگر از اول ختنه مى كرديم ، اين طورها گرفتار نمى شديم .(305) (306)

فاضل اطباء
آورده اند كه فاضل اطباء جالينوس معاصر عيسى مسيح عليه السلام بود، و هنگامى كه آن پيغمبر خدا مبعوث شد، جالينوس پير شكسته بود، و چون شنيد كه آن بزرگوار مرده زنده مى كند، گفت : اين طبّ نيست اين نبوّت است لذا از غيب بدو ايمان آورد، و خواهرزاده خود بولص را به متابعت آن جناب امر فرمود و وى را به سويش گسيل داشت و خود از مهاجرت به سبب پيرى و ناتوانى عذر خواست و نامه اى بدين مضمون براى آن حضرت ارسال داشت : اى طبيب نفوس ، اى پيغمبر خدا بسا كه بيمار به سبب عوارض جسمانى از خدمت طبيب باز مى ماند، خواهرزاده ام بولص را به حضور شما فرستادم تا به آداب نبوّت جان خويش را معالجه كند.
بولص به حضور روح الله عليه السلام تشرّف حاصل كرد و نامه جالينوس را تقديم داشت آن بزرگوار اكرامش كرد و وى را گرامى داشت . و اين بولص يكى از حواريين آن جناب شد و تا بدان پايه رسيد كه گفته اند: اگر در حواريون حضرت مسيح عليه السلام كسى جز بولص نمى بود، هر آينه بولص كافى بود.
و آن پيغمبر خدا در جواب نامه جالينوس بدو نوشت : اى كسى كه از علم صحيح خود انصاف دادى ؛ مسافت ، حجاب جانها نمى گردد والسلام .(307)
بارى به قول بلبل بستان عشق حافظ شيرين سخن :
گرچه دوريم به ياد تو قدح مى نوشيم
بعد منزل نبود در سفر روحانى
جلوه بخت تو دل مى برد از شاه و گدا
چشم بد دور كه هم جانى و هم جانانى

مرض خوره اندرونى در يزيد
آورده اند به نقل صحيح كه يزيد را در آخر عمر مرضى پيش آمد كه آن را خواره اندرونى گويند، كه روزى هزار بار آرزوى مرگ در دلش مى گذشت اما از كمان قهر قضا و قدر تير مرگش ميّسر نمى گشت . ع : ((به مرگ خويش راضى گشتم و آن هم نمى بينم )) مى گفت .
روزى يكى از حكما يزيد را گفت كه هيچ مى دانى كه تو را مرض چيست و نيش ‍ و ريش درون را باعث كيست ؟ يزيد گفت : از كثرت نيش و درد خبر دارم ، اما از حقيقت آن حال غافل و ناهوشيارم . فى الحال حكيم مقدار نخودى موم انگبين را به رشته باريك بسته بدو داد، گفت : سر ريسمان را گرفته اين موم را فرو بر تا بر تو راز درونت از بيرون آشكار گردد، و يزيد به قول حكيم موم را فرو برد و سر رشته را به دست نگاه داشت ، بعد از زمانى سر رشته را كشيده موم را بيرون آوردند دو عقرب سياه بر آن موم چسبيده بود از حلق او بيرون آمد. حكيم گفت : يا اباالحكم دانستى كه ريش درونت به كدام نيش آراسته است و حجره تاريك ضميرت به زخم كدام جانور پيراسته ؟ گفت : آرى والله كه بدين ريش و بدين نيش گرفتارم . مدت مديد فريادها مى كرد تا بمرد. ع ((اين است سزاى آن كه آنش عمل است .)) و هرگاه خواهند عقرب را از سوراخش بيرون آرند به همين دستور عمل بايد نمود كه در محبت موم آن شوم بى اختيار است ، و به دام چشم هايشان شهد مايل و گرفتار در صحراى دستپول و ششدر كودكان عرب جهت بازى على الدّوام با عقرب اين عمل مى نمايند كه بسيار مشاهده رفته .(308)

حاكميت قضاى الهى بر امور
جالينوس از جمله هشت طبيب كه مرجع و مآب و رؤ وس ارباب صناعت طب بودند يكى او بود و وى ختم اطباى كبار بود و در علم طب چهارصد كتاب تصنيف كرد، و زنى را كه در علم طب مهارتى داشت خصوصا در معالجه زنان دريافت و از اءدويه بسيار قليل الوجود به دست آورد.
چنين استماع افتاده كه وى را در آخر عمر اسهالى شد و مدتى مديد هر چند در معالجه خود جد و جهد نمود آن مرض بيشتر مى شد مردم طعن بسيار مى كردند كه با وجود كمال در معالجه امراض خصوصا در اين مرض عجب درمانده است آخرالامر از طعن مردم به تنگ آمد و ايشان را بخواند و فرمود كه خمى بيارند و پر آب كنند و اندك داروى بر آن آب بزد و بعد از آن فرمود تا آن را بشكستند آن آب بسته شده بود، فرمود كه از اين دارو بسيار خورده ام اصلا نفع نكرد بدانيد كه علم و تجربه در حين قضاى حق تعالى به اءمرى هيچ نفع نمى دهد.(309)

متفرقات
گوش و دل كو؟
شيرى را گر برآمد كه از حركت فروماند روباهى كه از بازمانده شكار او طعمه چيدى روزى او را گفت : آيا ملك اين بيمارى را علاج نخواهد فرمود؟
شير گفت : چنين مى گويند كه جز به گوش و دل خر علاج نپذيرد. روباه ، خر گازرى را به چرب زبانى فريب داد و نزد شير آورد شير قصد وى كرد و زخمى انداخت و مؤ ثر نيامد و خر بگريخت . روباه بار دوم آن قدر افسون بر گوش ‍ درازگوش بخواند تا باز وى را به شير رسانيد. در اين بار شير بر خر جست و سخت او را بشكست و روباه را گفت : شست و شويى بكنم و پس گوش و دل خر بخورم كه دواى بيمارى من است چون شير غايب شد، روباه گوش و دل هر دو را بخورد.
چون شير باز آمد گفت : گوش و دل كو؟
جواب داد كه اگر او گوش و دل داشتى كه يكى مركز عقل و ديگر محل سمع است پس از آن كه صولت ملك ديده بود دروغ من نشنودى و به فريب من فريفته نشدى و با پاى خود به سرگور نيامدى .(310)

دل باز نشود جز به دهان بسته
از سيد كاينات روايت است كه چون فرزندان و نبيره هاى آدم عليه السلام بسيار شدند در نزد وى سخن مى گفتند و وى ساكت بود، گفتند: اى پدر چه شد شما را كه سخن نمى گويى ؟ گفت : اى فرزندان من چون خدا جل جلاله مرا از جوارش بيرون فرستاد با من عهد كرد و گفت گفتارت را كم كن تا به جوار من برگردى .(311)

لعنت بر فلان
حكيمى ، شخصى زاهد و پارسايى را ديد كه تسبيحى در دست داشت و يك به يك ، حكما را نام مى برد و لعن مى كرد. حكيم از او پرسيد: ((چرا اينان را لعن مى كنى و چه چيز باعث شده است كه آنها مستحق لعن بدانى ؟))
زاهد پاسخ داد: ((آنها قايل به وحدت واجب الوجود هستند)).
حكيم خنديد و گفت : ((من نيز قايل به وحدت واجب الوجود هستم )).
شخص به خشم آمد و گفت : ((اسمت چيست ؟))
حكيم جواب داد ((فلان )).
شخص گفت : الهم العن فلانا.(312)

بيت مقبول حق تعالى
يكى از مشايخ منكر ضيخ مصلح الدين سعدى شيرازى بود، شبى در واقعه ديد كه درهاى آسمان گشوده شد و ملايكه با طبق هاى نور از آسمان نازل شدند، پرسيد كه : اين چيست ؟ گفتند: براى سعدى شيرازى است كه بيتى گفته كه قبول حضرت حق سبحانه و تعالى افتاده ، و آن بيت اين است :
برگ درختان سبز در نظر هوشيار
هر ورقى دفترى است معرفت كردگار
آن عزيز چون از واقعه درآمد، در شب به در زاويه شيخ سعدى رفت كه وى را بشارت دهد، ديد كه چراغى افروخته و با خود زمزمه مى كرد، چون گوش كشيد شنيد كه همين بيت مى خواند.(313)

آن را كه خبر شد، خبرى باز نيامد
يكى از صاحبدلان سر به جيب مراقبت فرو برده بود، و در بحر مكاشفت مستغرق شده ، حالى كه از آن معاملت باز آمد يكى از محبّان گفت : از اين بوستان كه بودى چه تحفه كرامت كردى اصحاب را؟
گفت : به خاطر داشتم كه چون به درخت گل برسم دامنى پر كنم
هديه اءصحاب را، چون برسيدم بوى گل چنانم مست كرد كه دامنم از دست برفت .(314)

ديه انسان
وقتى حضرت عبدالمطلب نذر كرد كه يكى از فرزندان خود را قربانى كند قرعه زدند به نام عبدالله عليه السلام درآمد، بعضى صواب چنان ديدند كه به جاى عبدالله شترهايى قربانى كنند، قرعه زدند عبدالله را قربانى كنند يا ده شتر، قرعه به نام عبدالله درآمد؛ زياده كردند باز به نام عبدالله درآمد تا صد شتر، قرعه به نام صد شتر برآمد صد شتر را براى انسان قربانى كردند.
خداوند عالم چندين سنت از سنن عبدالمطلب را جارى فرمود، يكى همين صد شتر به جاى يك انسان است كاءن حضرت عبدالمطلب عليه السلام در نبوت خاتم صلى الله عليه و آله وسلم سمت ارهاصى داشت .(315)

وحى به جايگاه شتر
مردى در حضور پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم بود، در آن وقت ناقه پيغمبر گم شده بود هر چه گشتند نيافتند، كسى كه در حضور او بود پيغمبر روى بدو كرد و گفت : در رحل شما مردى مى گويد چه پيغمبرى است كه مى گويد از آسمان به من وحى مى رسد و او نمى داند شترش كجاست ، من هم مانند شمايم تا خداوند مرا خبر نكند چيزى نمى دانم ، اكنون به من وحى شد كه در فلان وادى مهارش به درختى گرفته و مانده ، رفتند و آوردند. آن مرد به رحل خود رفت كسى كه نامش ‍ زيد بن صليت بود اين سخن گفته بود، او را از خود دور ساخت .(316)

مكالمه با حضرت سليمان
شخصى نزد بنده آمد و حالات عجيبى از خودش را برايم تعريف كرد به حدى كه به راستى غبطه حال او را خوردم . حالاتى برايش پيش مى آمد كه در آن حال ، به خدمت حضرت سليمان مى رسيد و با ايشان صحبت مى كرد. بنده به ايشان گفتم كه دفعه آينده كه به خدمت ايشان رسيدى ، از ايشان يك رمزى ، يك كدى بگير كه هرگاه خواستى ، به حضور ايشان نايل شوى ! رفت و پس از سالى بار ديگر با حالتى مبتهج به اين جا آمد و گفت كه كد را از حضرت سليمان گرفته ام و هر موقع بخواهم ، مى توانم ايشان را در عالم مكاشفه درك كنم !(317)

مرد نامحرم
برادر فاضل جناب آقاى شيخ جواد ابراهيمى براى من نقل كردند كه روزى از جناب استاد حسن زاده (مدظله ) خواستم كه نصيحت و ارشاد و موعظه اى برايم بيان فرمايند. از جمله فرمودند: سعى كنيد با نامحرمان تماس نداشته باشيد چه زن باشد و چه مرد!!
تعجب كردم و پرسيدم : آيا مرد هم نامحرم مى شود؟! فرمودند: هر كس كه با خدا انس نداشته باشد، نامحرم است !!(318)

چرا از من خبر نمى گيرى
در روايت است كه خداوند به حضرت موسى عليه السلام عتاب كرد كه من مدتى است مريضم ، چرا از من خبر نمى گيرى ؟!! و بعد روشن شد كه فلان مريض در فلان محله ، افتاده بوده و كسى به دادش نرسيده است ، خداوند، به موسى خطاب و عتاب كرده كه چرا از من مريض خبرى نمى گيرى . (319)

شهر حصين
صدوق در مجلس اول كتاب امالى اش از شعيب حداد، نقل مى كند او گفته است :
((شنيدم كه امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: حديث ما سخت است و كسى توان حمل آن را ندارد، جز ملكى مقرب ، يا پيامبرى مرسل ، يا بنده اى كه خداوند قلبش را براى ايمان امتحان كرده ،و يا شهرى حصين .
پرسيديم : شهر حصين چيست ؟
فرمود: قلب مجتمع ))(320)

مايه فخر
نقل است كه سالى هارون الرشيد به حج آمده بود. پس ، در حالى كه گروهى از قريش و بزرگان قبايل و موسى بن جعفر همراه او بودند، براى مفاخره رو به قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم كرد و گفت : السلام عليك يا رسول الله ! يا ابن عمّ.
حضرت موسى بن جعفر فرمود: السلام عليك يا اءبت !
هارون (چون سلام امام را شنيد) متغير شد و گفت : يا اباالحسن به راستى كه اين است فخر!...)).(321)

ضجه كنندگان زياد، حاجى واقعى كم
از امام صادق عليه السلام مى پرسند: فضل ما بر مخالف ما چيست كه سوگند به خدا مرد را (مخالف را) مى بينيم دل آسوده تر و مال دارتر و خوش زندگى تر و نيكو حال تر و به بهشت آزمندتر است ؟ امام عليه السلام در پاسخ خاموشى گزيد تا به سرزمين ابطح رسيديم مردم را ديديم كه ناله و زاريشان به سوى خداوند بلند است ، امام به من فرمود: اى ابا محمد آيا مى شنوى آن چه را من مى شنوم ؟ گفتم ضجه مردم را به سوى خداوند مى شنوم ، امام عليه السلام فرمود: ناله و زارى كننده و بانگ و فرياد برآرنده به تلبيه چه بسيارند و حاج چه كم ، سوگند به آن كسى كه محمد صلى الله عليه و آله وسلم را به پيغمبرى برانگيخت و روح او را به سوى بهشت شتافتن فرمود، خداوند نمى پذيرد مگر فقط از تو و از ياران تو. پس گفت : امام عليه السلام دست بر رويم ماليد و نگاه كردم ديدم بيشتر مردم خوك و درازگوش و بوزينه اند؛ مگر مردى پس از
مردى .(322)

تقسيم روزى در بامداد
صاحب شريعت حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: الصحبة تمنع الرزق ، صبحه بضم صاد خواب بامداد است . معنى ظاهر آن ظاهر است ، و باطن آن اين كه بامداد هنگام شكار مردم كار است . در ترك الاطناب فى شرح الشهاب آورده كه پيغامبر صلى الله عليه و آله وسلم عايشه را پس از نهار بامداد در خواب ديد، او را برانگيخت و پاى خود بدو باز كوفت و گفت : برخيز كه روزيها بدين هنگام قسمت مى كنند و خواب بامداد روزى باز دارد، لفظ خبر چنين است : قومى فان الارزاق تقسم فى هذا الوقت و ان الصبحة تمنع الرزق .(323)

كليد در رزق
استاد مرحوم علامه محمد حسين فاضل تونى - رضوان الله تعالى عليه - از تنگدستى و پريشان روزگارى ميرعماد حسنى در آغاز كار، حكايت فرمود كه وى به شوق و ذوق فطرى و نعمت عشق خدادادى در خطه تعليم خط سير مى كرد، وقتى دو تا نون نوشت و مادرش را داور گرفت كه اين نون خوش تر است يا آن ؟ مادر برآشفت و گفت : نه اين نون نان مى شود و نه آن . ولى ديرى نگذشت كه به بركت ن و القلم ، و مفتاح خط و ما يسطرون ، ابواب رزق به رويش گشوده شده و بلغ ما بلغ ، آرى :
چو حسن خط اندر سرانگشت تست
كليد در رزق در مشت تست (324)

آداب حج
شبلى به حج رفته بود و پس از انجام اعمال حج به حضور امام سيدالساجدين عليه السلام مشرف شد، امام عليه السلام از وى پرسيد:
اى شبلى حج گزاردى ؟
شبلى : آرى يا ابن رسول الله .
امام عليه السلام : زمانى كه به ميقات فرود آمدى آيا نيّت كرده اى كه جامه معصيت را از خود به در آوردى و جامه طاعت پوشيدى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : زمانى كه از جامه خود برهنه شدى آيا نيّت كردى كه از رياء و نفاق برهنه شدى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : زمانى كه غسل كردى آيا نيت كردى خويشتن را از بدى ها و گناه ها شستشو دادى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آيا خويشتن را پاكيزه كردى و احرام بستى و عقد وقت حج بستى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام : زمانى كه خود را پاكيزه كردى و عقد بستى آيا نيّت كردى كه آن چه را خداوند متعالى حرام كرده است ، بر خويشتن حرام كرده اى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام زمانى كه عقد حج بستى آيا نيت كردى كه هر عقدى براى غير خداوند عزّوجلّ است گشودى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : خويشتن را پاكيزه نكردى و احرام نبستى و عقد حج نبستى .
امام عليه السلام فرمود: آيا داخل ميقات شدى و تلبيه گفتى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام آن گاه كه داخل ميقات شدى آيا نيت كردى كه به نيت زيارت داخل شدى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آن گاه كه دو ركعت نمازگزاردى نيّت كردى كه به خداوند متعال به بهترين اعمال و بزرگترين حسنات عباد كه نماز است تقرب جستى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آن گاه كه تلبيه گفتى آيا نيت كردى كه براى خداوند به هر طاعتى گويا شدى و از معصيت او خود را بازداشتى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : در ميقات داخل نشدى و نماز نخواندى و تلبيه نگفتى (تلبيه ::لبيك گفتن ).
سپس امام عليه السلام فرمود: آيا در حرم داخل شدى و كعبه را ديدى و نماز خواندى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام : آن گاه كه داخل حرم شدى آيا نيت كردى كه بر خود هرگونه عيب اهل امت اسلام را حرام كرده اى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آن گاه كه به مكه رسيدى و كعبه را ديدى و دانستى كه آن خانه خدا است آيا قصد خداوند سبحان كردى و از غير او بريدى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : پس نه داخل مكه شدى و نه داخل حرم .
سپس امام عليه السلام فرمود: آيا طواف بيت را به جاى آوردى و اركان را مس ‍ كردى و عمل سعى را انجام دادى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام : آن گاه سعى كردى آيا نيت كردى كه از همه گريختى و به سوى خداوند فرار كردى و صدق اين نيّتت را علاّم الغيوب شناخت ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : نه طواف بيت كردى و نه سعى به جا آوردى .
سپس امام عليه السلام فرمود: آيا در مقام ابراهيم عليه السلام وقوف كردى و در آن مقام دو ركعت نماز گزاردى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام در اين هنگام صيحه اى برآورد كه نزديك بود از دنيا مفارقت كند سپس فرمود: آه آه كسى كه به مقام قرب رسيده و با خدا مصافحه كرده كجا است . حق تعالى با آن عظمت و جلال مسكينى را به اين مقام برساند آيا جايز است بر او كه حرمت چنين پروردگار مهربان را ضايع كند؟ هرگز چنين نيست كه كسى با خدا مصاحفه كند بعد از آن مخالفت او را جايز داند. پس از آن فرمود:
آن گاه كه در مقام ابراهيم ايستادى آيا نيّت كردى كه بر انجام هر طاعت ايستادى ، و پشت به هر معصيت كردى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آن گاه كه در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزاردى آيا نيّت كردى كه چون نماز ابراهيم عليه السلام نماز گزاردى ؟ و به نمازت بينى شيطان را به خاك ماليدى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : در مقام نايستادى و در آن نماز نخواندى .
پس از آن فرمود: آيا بالاى چاه زمزم برآمدى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام : آن گاه كه بر بالاى چاه زمزم برآمدى آيا نيّت كردى كه بر طاعت برآمدى و چشمت را از معصيت پوشاندى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آيا سعى ميان صفا و مروه را به جاى آوردى و در ميان آن دو مشى و تردّد داشتى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام : از سعى ميان صفا و مروه آيا نيّت كردى كه در ميان خوف و رجايى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : پس نه سعى كردى و نه مشى و تردّد بين صفا و مروه .
پس از آن فرمود: آيا از مكه خارج شدى و به منى رفتى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام : به منى رفتى آيا نيت كردى كه مردم را از زبان و دل و دست خود ايمن گردانيدى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : پس به منى نرفتى .
بعد از آن امام عليه السلام فرمود: آيا در موقف عرفه وقوف كردى ؟ و بر جبل الرحمة برآمدى ؟ و شناختى و خداوند متعالى را در جبل الرحمة و جمرات خواندى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام : در موقف عرفه آيا معرفت حق سبحانه و تعالى و اطلاع او را بر سرائر و قلب خود شناختى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : بر جبل الرحمة كه بالا رفته اى آيا نيّت كرده اى كه خداوند هر مؤ من و مؤ منه را رحمت مى كند؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آيا به مزدلفه (مشعر) رفتى ؟ و از آنجا سنگ ريزه ها از زمين بركندى ؟ و مشعر الحرام مرور كردى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام : آن گاه كه در مزدلفه مشى مى كردى و از آن سنگ ريزه ها بر مى كندى آيا نيّت كردى كه هر معصيت و جهل را از خود بركندى و هر علم و عمل را در خود نشاندى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : به مشعرالحرام مرور كردى آيا نيّت كردى كه شعاير اهل تقوى و اهل خوف را شعار قلب خود قرار دادى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : در مزدلفه مشى نكردى ، و آن سنگ ريزه ها برنداشتى ، و به مشعرالحرام مرور نكردى .
پس از آن امام عليه السلام فرمود: در منى نماز گزاردى ؟ و رمى جمره كردى ؟ و حلق راءس (سر تراشيدن ) را انجام دادى ؟ و فديه (قربانى ) خود را ذبح كردى ؟ و در مسجد خيف نماز خواندى ؟ و به مكه بازگشتى ؟ و طواف افاضه به جاى آوردى ؟
شبلى : آرى .
امام عليه السلام : آنگاه به منى رسيدى و رمى جمره ها كردى آيا نيّت كردى كه به مطلب خود رسيدى و هرگونه حاجت تو برآورده شده است ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آن گاه كه سر تراشيدى آيا نيّت كردى كه از پليدى ها پاك شدى و از هر گناه و بد عاقبتى كه بنى آدم را است به درآمدى مثل آن روزى كه از مادر متولد شدى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آن گاه كه در مسجد خيف نماز خواندى آيا نيّت كردى كه نترسى مگر از خداوند و اميدوار نباشى مگر به رحمت او؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آن گاه كه قربانى خود را ذبح كردى آيا نيّت كردى كه طمع را سر بريدى و به ابراهيم عليه السلام به ذبح فرزندش اقتدا كردى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام : آن گاه كه به مكه بازگشت كردى و طواف افاضه به جاى آوردى آيا نيّت كردى كه افاضه (كوچ كردن ) به رحمت خدا كردى و به طاعت او بازگشت كردى و به سوى او تقرّب جستى ؟
شبلى : نه .
امام عليه السلام فرمود: به منى نرسيدى ، و رمى جمره ها نكردى ، و حلق راءس ‍ انجام ندادى ، و قربانيت را ذبح نكردى ، و در مسجد خيف نماز نگزاردى ، و طواف افاضه به جاى نياوردى ، و به سوى خداوند تقرّب نجستى ، چه اين كه تو حج نكردى .
پس شبلى از تفريط حجّش به ندبه و زارى افتاد و پيوسته آداب حج مى آموخت تا سال ديگر از روى معرفت و يقين حج بگزارد
(325)

انتقام بدن
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد
يكى از آشنايان - خدا رحمتش كناد - در وسط تابستان در غير ماه مبارك رمضان روزه داشت ، به او گفتم : آقا شما در اين سن و در اين هواى گرم و سوزان روزه داريد؟!
در جوابم گفت : من از اين بدن سيلى خورده ام ، سركشى كرد و مرا به اين سو آن سو كشانيد، حالا من مى خواهم انتقام بكشم و او را بدارم

قضاوت با كتاب خدا
((عمر دستور داد زنى را كه مدت باردارى اش شش ماه بوده است (و فرزند از او به دنيا آمد)، رجم كنند؛ اميرمؤ منان بدو فرمود: از كتاب خداى تعالى ، عليه (حكم ) تو دليل مى آورم ؛ در آن جا كه مى فرمايد: و حمله و فصاله ثلثون شهرا(326) و نيز مى فرمايد: والوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد اءن يتم الرضاعة ، (327) بنابراين ، هنگامى كه زن دو سال تمام كودكش را شير دهد و حمل و فصالش نيز سى ماه باشد، مدت حمل او شش ‍ ماه خواهد بود. عمر چون اين استدلال را شنيد زن را رها كرد. اين حكم چنان ثابت گشت كه از آن به بعد، صحابه و تابعين بدان عمل نمودند و تا به امروز هم چنان باقى و معتبر است )).(328)

مجازات مرد نصرانى
((مردى نصرانى كه به زنى مسلمان تجاوز كرده بود، نزد متوكل آوردند. متوكل بر آن شد تا بر او حدى جارى كند، ولى او اسلام آورد و مسلمان شد.
يحيى بن اكثم گفت : ايمان آوردنش ، شرك و عمل خلافش را از ميان برد.
بعضى ديگر گفتند: سه حد بر او واجب است .
ديگران نيز هر كدام چيزى گفتند كه بايد با او چنين و چنان كرد.
متوكل امر كرد تا نامه اى به امام عليه السلام ابوالحسن عسكرى نوشتند و مساءله را از ايشان پرسيدند.
وقتى امام نامه را خواند چنين نوشت : بايد آن قدر زده شود تا بميرد!
يحيى و فقهاى ديگر اين حكم را را انكار كرده گفتند: يا اميرالمؤ منين ! درباره اين حكم از او سؤ ال كنيد؛ زيرا چنين حكمى در كتاب و سنت نيست !
از اين رو، متوكل نامه اى براى امام عليه السلام نوشت كه فقهاى مسلمين اين حكم را قبول ندارند و مى گويند چنين حكمى در كتاب و سنت
نيست . پس براى ما روشن كن كه چرا چنين حكمى را صادر فرموده اى ؟
امام عليه السلام پاسخى داد بدين شرح : بسم الله الرحمن الرحيم فلما راءو باءسنا قالوا آمنا بالله وحده و كفرنا بما كنا به مشركين فلم يكن ينفعم ايمانهم لما راءوا باءسنا.(329)
متوكل (چون اين جواب قانع كننده را شنيد) امر به انجام اين حكم كرد. پس او را زدند تا مرد))(330)

صعود برزخى
بنده وقتى به خدمت حضرت آيت الله جناب آقا شيخ محمد تقى آملى (رضوان الله تعالى عليه ) كه ايشان هم از اساتيد بزرگوار اين جانب بودند تشرف حاصل كردم ، در آن روز كه روز تعطيلى بود و من تنها خدمت ايشان بودم ، صحبت به ميان آمد و فرمودند كه ما وقتى در نجف بوديم با همين آقاى طباطبايى و جمعى ديگر در محضر حضرت آيت الله جناب حاج سيد على قاضى (رضوان الله عليه ) تلمذ مى كرديم ، آقاى طباطبايى در همان وقت در نجف داراى مكاشفات عجيب و شگفتى بود، اينها را جناب آقاى آملى در زمان حيات علامه طباطبايى به بنده فرمودند. آقازاده حضرت آيت الله قاضى ، حجت الاسلام جناب آقا سيد مهدى قاضى (رضوان الله عليه ) روزى به بنده فرمود: پدر من بارها مى فرمود كه انسان بايد صعود برزخى پيدا كند تا به اسرار حروف و اسرار كلمات و به حقايق اشياء دست يابد و آگاهى پيدا كند. بايد صعود برزخى پيدا كند و از اين حالت طبيعى و عادى مردم متعارف بايد به در آيد.
در اين زمينه هم رواياتى از حضرت عيساى مسيح از زبان ائمه ما هست كه جناب عيسى روح الله فرمود: لن يلج ملكوت السماوات من لم يولد مرتين : تا كسى دوباره زاييده نشود و از اين عادات متعارف طبيعت و اوضاع و برنامه عادى مردم خاكى به در نيايد با ملكوت عالم آشنا نمى شود.(331)

مناظره با ابوحنيفه
((ابوجعفر، محمد بن عمان احول ، يكى از اصحاب ابوعبدالله ، جعفر بن محمد صادق عليه السلام مى باشد كه شخصى بوده خوش اعتقاد و ره يافته ، و در علم كلام ، ماهر و حاضر جواب بوده و با ابوحنيفه مناظراتى داشته است .
چون امام صادق عليه السلام رحلت يافت ، ابوحنيفه او را گفت : امامت مرد. وى در جواب گفت : ولى امام تو تا روز قيامت نمى ميرد، (كه مقصود ابليس ‍ است ).
و ابوحنيفه بدو گفت : نظرت درباه متعه چيست ؟
او پاسخ داد: حلال است .
ابوحنيفه گفت : آيا دوست دارى خواهران و دخترانت متعه شوند؟
او در جواب گفت : چيزى كه خداوند آن را حلال كرده است ، اگر آن را مكروه دارم از ديوانگى من است .
سپس ابوحنيفه را گفت : نظر تو درباره شراب چيست ؟
ابوحنيفه پاسخ داد: حلال است .
وى گفت : آيا خوشحال مى شوى كه خواهران و دخترانت سازنده شراب باشند؟
روزى ديگر، ابوحنيفه به وى گفت : آيا ما با يكديگر دوست نيستيم ؟
او پاسخ داد: بلى !
ابوحنيفه گفت : آيا شما قايل به رجعت هستيد؟
پاسخ داد: آرى به خدا قسم !
ابوحنيفه گفت : من شديدا به مقدارى پول نيازمندم ، اگر پانصد درهم به من قرض بدهى تا مشكلم رفع شود، وقتى رجعت كردم آن را به تو باز مى گردانم كه اگر چنين كنى حق (برادرى ) مرا ادا كرده و عمل شايسته اى انجام داده اى .
او در جواب مى گويد: ولى من معتقدم كه انسانها رجعت مى كنند (نه تو) )).(332)

برگرفته از پایگاه : پاسخگو

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
9 + 6 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .