آداب الصّلاه – حضرت امام روح الله موسوی خمينی رضوان الله تعالی عليه

آداب الصّلاه – حضرت امام روح الله موسوی خمينی رضوان الله تعالی عليه
بسم الله الرّحمن الرّحيم
مشخصات كتاب‏
بسمه تعالى
كتاب آداب الصلاة كه تاريخ ختم نگارش آن در تاريخ شنبه دوم ربيع الثانى 1361 ه. ق. (30 فروردين 1321 ه. ش) است، بيان تفصيلى آداب قلبى و اسرار معنوى نماز است. سه سال پيش از تأليف اين كتاب، در يكى از تصانيف گرانقدر حضرت امام (س) به نام سرّ الصّلاة همين معانى به طور موجز و به زبان خواص اهل عرفان به نگارش در آمده بود(1)، لكن آن حضرت به اين منظور كه عده بيشترى از مطالب آن كتاب فايده برند به تأليف كتاب حاضر به زبانى ساده‏تر پرداختند:
پيش از اين رساله‏اى فراهم آوردم كه به قدر ميسور از اسرار صلاة در آن گنجانيدم. و چون آن را با حال عامه تناسبى نيست، در نظر گرفتم كه سطرى از آداب قلبيه اين معراج روحانى را در سلك تحرير در آورم، شايد برادران ايمانى را از آن تذكرى و قلب قاسى خود را تأثرى حاصل آيد.
قبلًا مطاوى كتاب آداب الصلاة با توضيحات و تصرفات، با عنوان پرواز در ملكوت به چاپ رسيد، و پس از آن خود كتاب منتشر گرديد، اما چاپهاى قبلى به عللى، كه شايد يكى از آنها نداشتن نسخه خطى بوده است، به نحو مطلوب صورت نگرفت؛ از اين رو مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى با رعايت كمال دقت و امانتدارى، پس از بررسى نسخه بدلها و تطبيق با نسخه اصل كه در اختيار مؤسسه است، به چاپ و نشر اين اثر همت گماشت.
كتاب داراى دو مقدمه است كه حضرت امام در سال 1363 ه. ش نگاشته‏اند و در آنها اين اثر را به فرزند گراميشان، حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى و خانم فاطمه طباطبايى (همسر جناب حاج سيد احمد خمينى) اهدا فرموده‏اند. متن دستخط اين دو مقدمه نيز در اين كتاب چاپ شده است.
اين چاپ همراه با پاورقيها و توضيحاتى است كه در آنها منابع و م‏آخذ احاديث و اقوال ذكر گرديده و جملات عربى داخل متن ترجمه شده است؛ همه اين حواشى- بجز معدودى از آنها كه حضرت امام خود مرقوم فرموده‏اند و با علامت ستاره (*) مشخص شده- و همچنين فهارس مختلف اين كتاب توسط اين مؤسسه تهيه و تنظيم گرديده است.(2)
يكهزار جلد از تيراژ نخستين چاپ همراه با تصوير كامل متن نسخه خطى به منظور استفاده كتابخانه‏ها و علاقمندان آثار خطى امام منتشر گرديده، و در بقيه نمونه‏اى از دستخط چاپ شده است.
از مسئولان و كاركنان شركت انتشارات علمى و فرهنگى كه در كار چاپ اين اثر ياور ما بوده‏اند صميمانه تشكر مى‏كنيم.
بر آن حضرت درود مى‏فرستيم و از خداوند بزرگ مى‏خواهيم ما را توفيق بيشتر در راه خدمت به اسلام عطا فرمايد.
- مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (س)
بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم‏
كتاب آداب الصلاة را، كه خود از آن بهره‏اى نبردم جز تأسّف بر قصور و تقصير بر ايّام گذشته كه توانايى بر خودسازى داشتم و حسرت و ندامت در روزگار پيرى كه دستم تهى و بارم سنگين و راهى بس دراز و پايم لنگ و آواى رحيل در گوش است، هديه كردم به فرزند عزيزم احمد كه از قدرت جوانى كامياب است؛ شايد او ان شاء اللَّه تعالى از محتويات آن، كه از كتاب كريم و سنّت شريف و افادات بزرگان فراهم شده است، بهره‏مند شود و به معراج حقيقى از رهنمايى اهل معرفت راه يابد و دل از اين ظلمتكده بركند و به مقصد اصلى انسانيت، كه انبياء عظام و اولياء كرام- عليهم صلوات اللَّه و سلامه- و اهل اللَّه بر آن راه يافتند و ديگران را دعوت فرمودند، توفيق يابد.
پسرم، خود را كه به فطرت اللَّه تخمير شده‏اى درياب و از گرداب ضلالت امواج سهمگين خودبينى و خودخواهى نجات ده و به سفينه نوح كه پرتو ولايت اللَّه است ركوب كن كه مَنْ رَكِبَها نَجا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها هَلَك‏(3). فرزندم، كوشش كن كه در صراط مستقيم، كه صراط اللَّه است، و لو لنگان لنگان حركت كنى و حركات و سكنات قلبى و قالبى را رنگ معنويت و الوهيت دهى و خدمت به خلق را براى آنكه خلق خدا هستند بنمايى. انبياء عظام و اولياء خاص خدا در عين حال كه مشابه ديگران اشتغال به كارها داشته‏اند، هيچگاه در دنيا وارد نبوده‏اند؛ چون اشتغالشان بالحق و للحق بوده؛ در عين حال از رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه فرموده است: لَيُغانُ عَلى‏ قَلبى وَ انّى لَاسْتَغفِرُ اللَّه فى كُلِّ يَومٍ سَبْعينَ مَرَّة(4) - شايد رؤيت حق در كثرت را كدورتْ حساب مى‏فرمود.
پسرم، خود را مهيا كن كه پس از من بر تو جفاها رود و نگرانيها كه از من دارند به حساب تو گذارند. اگر حساب خود را با خداى خود صاف كنى و پناه به ذكر اللَّه برى، هراسى از خلق به خود راه مده كه حساب خلق زودگذر است و آنچه ازلى است حساب در پيشگاه حق است.
فرزندم، پس از من ممكن است پيشنهاد خدمتى بر تو شود، در صورتى كه قصدت خدمت به جمهورى اسلامى و اسلام عزيز است رد مكن؛ و اگر خداى نخواسته براى هواهاى نفسانى و ارضاى شهوات است، از آن اجتناب كن كه مقامات دنيوى ارزش آن ندارد كه خود را در راه آنها تباه كنى.
بارالها، احمد و تبارش و متعلّقانش، كه از بندگان تو و تبار رسول اكرمند، اينان را در دنيا و آخرت سعادتمند فرما و دست شيطان رجيم را از آسيب به آنها كوتاه فرما.
خداوندا، ما ضعيف و ناتوانيم و عقب افتاده از قافله سالكان، تو خود از ما دستگيرى فرما. رَبَّنا عامِلْنا بِفَضْلِكَ وَ لا تُعامِلْنا بِعَدْلِك. و السلام على عباد اللَّه الصَّالحين.
- 23 ربيع الاول 1405- 25 آذر 1363- روح اللَّه الموسوي الخمينى بسمه تعالى‏
افسوس كه عمر در بطالت بگذشت با بار گنه بدون طاعت بگذشت
فردا كه به صحنه مجازات روم گويند كه هنگام ندامت بگذشت
كتاب آداب الصلاة را، كه به دختر عزيزم فاطى‏(5)، كه خدايش از مصلّين قرار دهد، اعطا مى‏نمايم، از تاريخ اتمام آن بيش از چهل سال مى‏گذرد. و قبل از آن- به چند سال- كتاب سرّ الصلاة را اتمام نمودم. و از آن سالها تا كنون بيش از چهل سال مى‏گذرد و من نه اسرار صلاة را دريافتم، و نه به آداب آن پرداختم، كه يافتن غير از بافتن است و ساختن جدا از پرداختن. و اين كتابها حجتى است از مولى‏ بر اين عبد بى‏مايه. و به خداى تعالى پناه مى‏برم از آنكه مشمول آيه شريفه كمرشكن لِمَ تَقُولُوَن ما لا تَفْعَلُونَ. كَبُرَ مَقْتاً عِندَ اللَّه انْ تَقْولُوا ما لا تَفْعَلُون‏(6) باشم، و پناهى جز رحمت واسعه‏اش ندارم. و تو اى دخترم، اميد است كه توفيق به كار بستن آداب اين معراج بزرگ الهى را داشته باشى و به راهنمائى اين براق الهى از بيت مظلم نفسْ هجرت كنى الى اللَّه. و به خداى بزرگ پناه مى‏دهم تو را از آنكه مطالعه اين اوراق بر تعلّقات نفسانيه‏ات نيفزايد و تو را چون نويسنده ملعبه شيطان نكند.
دخترم، هر چند در تو بحمد اللَّه لطافت روحى يافتم كه اميد آن است كه هدايت اللَّه شامل حالت شود و با عنايت او جلّ و علا از چاه عميق طبيعت خلاص شوى و به صراط مستقيم انسانيت راه يابى، لكن از كيد شيطان و نفس خطرناكتر از آن غافل مباش و به خداى بزرگ پناهنده شو انَّه رَحيمٌ بِعِبادِه.
دخترم، اگر از مطالعه اين اوراق خداى نخواسته نتيجه حاصل نشود مگر خودنمائى و مجلس آرائى و سر توى سرها آوردن، بهتر است از مطالعه آن صرف نظر بلكه احتراز كنى كه مبادا چون من گرفتار تأسّف شوى. و اگر ان شاء اللَّه خود را مهيّا كنى كه از مطالبى كه از كتاب و سنّت و اخبار اهل بيت عصمت و افادات اهل معرفت اخذ شده است به جان استفاده كنى و استعداد و لطافت قريحه‏اى را كه خداوند عطا فرموده به كار اندازى، بسم اللَّه، اين گوى و اين ميدان. اميد است در اين معراج انسانى و معجون رحمانى دل از غير خالى كنى و با آب حيات قلب را شستشو دهى و چهار تكبير زده خود را از خودى برهانى تا به دوست برسى: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً الىَ اللَّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَى اللَّه‏(7).
بارالها، ما را مهاجر الى اللَّه و رسوله قرار ده و به فنا برسان؛ و فاطى و احمد را توفيق خدمت عنايت كن و به سعادت برسان.
- و السّلام- 2 صفر المظفّر 1405- روح اللَّه الموسوي الخمينى
خطبة الكتاب‏
بسم اللَّه الرحمن الرحيم الْحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعالَمينَ وَ صَلَّى اللَّه عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرينَ وَ لَعْنَةُ اللَّه عَلى أعْدائِهِمْ اجْمَعينَ مِنَ الآنَ الى قِيامِ يَوْمِ الدّين.
خداوندا، قدم سير ما از وصول به بارگاه قدس تو كوتاه است و دست طلب ما از دامن انس تو قاصر، حجابهاى شهوت و غفلتْ بصيرت ما را از جمال جميل تو محجوب كرده، و پرده‏هاى غليظ حبّ دنيا و شيطنتْ قلوب ما را از توجّه به عزّ جلال تو مهجور نموده؛ راه آخرت باريك و طريق انسانيّت حديد، و ما بيچاره‏ها چون عنكبوتان در فكر قديد، متحيّرانى هستيم كه چون كرم ابريشم از سلسله‏هاى شهوات و آمال بر خود تنيده و يكسره از عالم غيب و محفل انس چشم بريده؛ جز آن كه از بارقه الهيّه چشم دل ما را روشنى بخشى و از جذوه غيبيّه ما را از خود بى‏خود فرمايى.
الهى هَبْ لِى كَمالَ الانْقِطاعِ الَيْكَ، وَ انِرْ ابْصارَ قلوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها الَيْكَ حَتّى‏ تَخْرِقَ ابْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ الى‏ مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ، وَ تَصِيرَ ارْواحُنا مُعَلَّقةً بِعِزِّ قُدْسِك.(8)
و بعد، ايّامى چند پيش از اين، رساله‏اى‏(9) فراهم آوردم كه به قدر ميسور از اسرار صلاة در آن گنجانيدم، و چون آن را با حال عامّه تناسبى نيست در نظر گرفتم كه شطرى از آداب قلبيّه اين معراج روحانى را در سلك تحرير درآورم، شايد برادران ايمانى را از آن تذكّرى و قلب قاسى خود را تأثّرى حاصل آيد. و به خداى تبارك و تعالى پناه مى‏برم از تصرّف شيطان و حصول خذلان انَّهُ وَلىٌّ قَدير. و مرتب نمودم آن را بر يك مقدّمه و چند مقاله و يك خاتمه.
امّا مقدّمه‏
بدان كه از براى نماز غير از اين صورتْ معنايى است و غير از اين ظاهر باطنى است؛ و چنانچه ظاهر را آدابى است كه مراعات ننمودن آنها يا موجب بطلان نماز صورى يا نقصان آن گردد، همين طور از براى باطن آدابى است قلبيّه باطنيه كه با مراعات ننمودن آنها نماز معنوى را بطلان يا نقصان دست دهد؛ چنانچه با مراعات آنها نماز داراى روح ملكوتى شود. و ممكن است پس از مراقبت و اهتمام به آداب باطنيّه قلبيّه، شخص مصلّى را نصيبى از سرّ الهى نماز اهل معرفت و اصحاب قلوب حاصل شود كه آن قرّة العين اهل سلوك‏(10) و حقيقت معراج قرب محبوب است.(11) و آنچه گفته شد كه براى نماز باطن و صورت غيبيّه ملكوتيّه است، علاوه بر آنكه موافق ضربى از برهان و مطابق مشاهدات اصحاب سلوك و رياضت است، آيات و اخبار كثيره عموماً و خصوصاً نيز دلالت بر آن دارد؛ و ما به ذكر بعضى از آن اين اوراق را متبرّك مى‏كنيم.
از آن جمله قول خداى تعالى است: يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً و ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ انَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعيداً(12). آيه شريفه دلالت كند كه هر كسى اعمال خوب و بد خود را حاضر مى‏بيند و صورت باطنيّه غيبيّه آنها را مشاهده كند. چنانچه در آيه شريفه ديگر فرمايد: و وَجَدُوا ما عَمِلوُا حاضِراً(13). و در آيه ديگر فرمايد: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَه‏(14) ... الخ دلالت كند بر آن كه نفسْ اعمال را معاينه كند.
و اما احاديث شريفه در اين مقام بيشتر از آن است كه در اين صفحات بگنجد و ما به ذكر بعض آن اكتفا مى‏كنيم.
از آن جمله در وسائل سند به حضرت صادق سلام اللَّه عليه رساند؛ قالَ: مَنْ صَلَّى الصَّلواتِ الْمَفْرُوضاتِ فِى اوَّلِ وَقْتِها وَ أقامَ حُدودَها، رَفَعَهَا الْمَلَكُ الَى السَّماءِ بَيْضاءَ نَقِيَّةً؛ تَقُولُ: حَفَظَكَ اللَّه كَما حَفَظْتَنى اسْتَودَعْتَنى مَلَكاً كَريماً. وَ مَنْ صَلّاها بَعْدَ وَقْتِها مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ وَ لَمْ يُقِمْ حُدودَها، رَفَعَها المَلَكُ سَوْداءَ مُظْلِمَةً؛ وَ هِىَ تَهْتِفُ بِهِ: ضَيَّعْتَنى ضَيَّعَكَ اللَّه كَما ضَيَّعْتَنى وَ لا رَعاكَ اللَّه كَما لَمْ تَرْعَنى‏(15). دلالت كند بر آن كه نماز را ملائكة اللَّه بالا برند به سوى آسمان يا با صورت پاكيزه سفيد. و آن در وقتى است كه در اوّل وقت به جا آورد و ملاحظه آداب آن نمايد؛ و در اين صورت دعاى خير به نمازگزار كند. و يا با صورت تاريك سياه. و آن در وقتى است كه آن را بى‏عذر تأخير اندازد و اقامه حدود آن نكند؛ و در اين صورت او را نفرين كند. و اين حديث علاوه بر آنكه دلالت بر صور غيبيّه ملكوتيّه كند دلالت بر حيات آنها نيز كند؛ چنانچه برهان نيز قائم است بر آن و آيات و اخبار دلالت بر آن كند. چنانچه حق تعالى فرمايد: وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوان‏(16). و به مضمون اين حديث شريف احاديث ديگرى است كه ذكر آنها موجب تطويل است.
و از حضرت صادق سلام اللَّه عليه روايت است كه. چون بنده مؤمن داخل قبر شود، نماز در جانب راست او و زكات در جانب چپ او است، و خوبى او بر او سايه افكند و صبر در گوشه‏اى قرار گيرد؛ و چون دو ملكى كه موكّل سؤالند داخل شوند، صبر به نماز و زكات و نيكويى گويد: با شما باد يارى رفيقتان و اگر شما عاجز شديد من با او هستم(17). و اين حديث شريف را در كافى شريف به دو طريق نقل فرموده و شيخ صدوق رحمه اللَّه در ثواب الاعمال حديث فرموده. و دلالت آن بر صور غيبيّه برزخيّه و حيات و شعور آنها واضح است. و احاديث تمثّل قرآن به صورت ملكوتيّه و تمثّل نماز بسيار است. و اما آنچه گفته شد كه از براى نماز و ساير عبادات جز اين آداب صوريّه آداب قلبيه‏ايست كه بدون آن آدابْ نماز ناقص است يا اصلًا مقبول درگاه نيست، در خلال اين اوراق، كه شماره آداب قلبيّه مى‏شود، مذكور خواهد شد ان شاء اللَّه.
و آنچه در اين مقام بايد دانست آن است كه اكتفا نمودن به صورت نماز و قشر آن و محروم ماندن از بركات و كمالات باطنيّه آن، كه موجب سعادات ابديّه بلكه باعث جوار ربّ العزّة و مرقاة عروج به مقام وصول به وصال محبوب مطلق- كه غايت آمال اولياء و منتهاى آرزوى اصحاب معرفت و ارباب قلوب بلكه قرّة العين سيّد رسل صلّى اللَّه عليه و آله‏(18) است از اعلا مراتب خسران و زيان كارى است كه پس از خروج از اين نشأه و ورود در محاسبه الهيّه موجب حسرتهايى است كه عقل ما از ادراك آن عاجز است. ما تا در حجاب عالم ملك و خدر طبيعت هستيم از آن عالم نمى‏توانيم ادراكى نماييم و دستى از دور بر آتش داريم. كدام حسرت و ندامت و زيان و خسارت بالاتر از آن است كه چيزى كه وسيله كمال و سعادت انسان و دواى درد نقايص قلبيّه است و در حقيقت صورت كماليّه انسانيّه است، ما پس از چهل پنجاه سال تعب در راه آن از آن به هيچ وجه استفاده روحيّه نكرده سهل است مايه كدورت قلبيّه و حجابهاى ظلمانيّه شود، و آنچه قرّة العين رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم است موجب ضعف بصيرت ما گردد يا حَسْرَتى علَى‏ ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللَّه.(19)
پس اى عزيز، دامن همّت به كمر زن و دست طلب بگشاى و با هر تعب و زحمتى است حالات خود را اصلاح كن و شرايط روحيّه نماز اهل معرفت را تحصيل كن؛ و از اين معجون الهى كه با كشف تامّ محمدى صلّى اللَّه عليه و آله براى درمان تمام دردها و نقصهاى نفوس فراهم آمده استفاده كن؛ و خود را تا مجال است از اين منزلگاه ظلمت و حسرت و ندامت و چاه عميق بُعد از ساحت مقدس ربوبيّت جلّ و علا كوچ ده و مستخلص كن و به معراج وصال و قرب كمالْ خود را برسان؛ كه اگر اين وسيله از دست رفت وسايل ديگر منقطع است: انْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها؛ وَ إنْ رُدَّتْ رُدَّ ما سِواها(20).
و ما آداب باطنيّه اين سلوك روحانى را به مقدار ميسور و مقتضى بيان مى‏كنيم، شايد يكى از اهل ايمان را نصيبى از آن اتّفاق افتد، و اين خود شايد موجب رحمت الهى و توجّه غيبى شود نسبت به اين بازمانده از طريق سعادت و انسانيّت و مغلول در زندان طبيعت و انانيّت. انّه ولىّ الْفضلِ و العناية.
مقاله اولى‏ در آدابى كه در تمام حالات نماز بلكه در تمام عبادات و مناسك ضرور است و در آن چند فصل است.
فصل اوّل‏
يكى از آداب قلبيّه در عبادات و وظايف باطنيّه سالك طريق آخرت، توجّه به عزّ ربوبيّت و ذلّ عبوديّت است؛ و آن يكى از منازل مهمّه سالك است؛ كه قوّت سلوك هر كس به مقدار قوّت اين نظر است، بلكه كمال و نقص انسانيّت تابع كمال و نقص اين امر است. و هر چه نظر انّيّت و انانيّت و خودبينى و خودخواهى در انسان غالب باشد، از كمال انسانيّت دور و از مقام قرب ربوبيّت مهجور است. و حجاب خودبينى و خودپرستى از جميع حجب ضخيم‏تر و ظلمانى‏تر است، و خرق اين حجاب از تمام حجب مشكلتر و خرق همه حجب را مقدّمه است، بلكه مفتاح مفاتيح غيب و شهادت و باب الابواب عروج به كمال روحانيّت خرق اين حجاب است. تا انسان را نظر به خويشتن و كمال و جمالِ متوهّم خود است، از جمال مطلق و كمال صرفْ محجوب و مهجور است؛ و اوّل شرط سلوك الى اللَّه خروج از اين منزل است، بلكه ميزان در رياضت حق و باطل همين است. پس هر سالك كه با قدم انانيّت و خودبينى و در حجاب انّيّت و خودخواهى طىّ منزل سلوك كند، رياضتش باطل و سلوكش الى اللَّه نيست، بلكه الى النفس است: مادر بتها بت نفس شما است.(21)
قَالَ تَعالى: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً الَى اللَّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى اللَّه‏(22).هجرت صورى و صورت هجرت عبارت است از هجرت به تن از منزل صورى به سوى كعبه يا مشاهد اولياء (ع)؛ و هجرت معنوى خروج از بيت نفس و منزل دنيا است الى اللَّه و رسوله؛ و هجرت به سوى رسول و ولىّ نيز هجرت الى اللَّه است. و ما دام كه نفس را تعلّقى به خويش و توجّهى به انّيّت است مسافر نشده؛ و تا بقاياى انانيّت در نظر سالك است و جدران شهر خودى و اذان اعلام خودخواهى مختفى نشده، در حكم حاضر است نه مسافر و مهاجر.
و در مصباح الشّريعة است: قالّ الصَّادِقُ عليه السّلام: العُبودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ؛ فَما فُقِدَ مِنَ العُبودِيَّةِ وُجِد فِى الرُّبُوبِيَّةِ، وَ ما خَفِىَ مِنَ الرُّبُوبِيَّةِ أُصيبَ فى العُبودِيَّة(23).
كسى كه با قدم عبوديّت سير كند و داغ ذلّت بندگى را در ناصيه خود گذارد، وصول به عزّ ربوبيّت پيدا كند. طريق وصول به حقايق ربوبيّت سير در مدارج عبوديّتْ است؛ و آنچه در عبوديّت از انّيّت و انانيّت مفقود شود در ظلّ حمايت ربوبيّتْ آن را مى‏يابد، تا به مقامى رسد كه حق تعالى سمع و بصر و دست و پاى او شود؛ چنانچه در حديث صحيح مشهور بين فريقين وارد است.(24)
چون از تصرّفات خود گذشت و مملكت وجود خود را يكسره تسليم حق كرد و خانه را به صاحب خانه واگذار نمود و فانى در عزّ ربوبيّت شد، صاحب خانه خود متصرّف در امور گردد؛ پس تصرّفات او تصرّف الهى گردد؛ چشم او الهى شود و با چشم حق بنگرد، و گوش او گوش الهى شود و به گوش حقّ بشنود. و هر چه ربوبيّت نفس كامل باشد و عزّ آن منظور خواطر شود، از عزّ ربوبيّت به همان اندازه كسر شود و ناقص گردد، چه كه اين دو مقابل يكديگرند: الدُّنْيا و الآخِرَةُ ضَرَّتان‏(25).
پس، سالك الى اللَّه را ضرور است كه به مقام ذلّ خود پى‏برد و نصب العين او ذلّت عبوديّت و عزّت ربوبيّت باشد. و هر چه اين نظر قوّت گيرد عبادت روحانى‏تر شود و روح عبادت قويتر شود، تا اگر به دستگيرى حقّ و اولياى كمّل عليهم السلام توانست به حقيقت عبوديّت و كنه آن واصل شود، از سرّ عبادت لمحه‏اى درمى‏يابد. و در جميع عبادات- خصوصاً نماز كه سمت جامعيّت دارد و منزله آن در عبادات منزله انسان كامل است و منزله اسم اعظم بلكه خود اسم اعظم است- اين دو مقام، يعنى مقام عزّ ربوبيّت كه حقيقت است و مقام ذلّ عبوديّت كه رقيقه آن است، مرموز است. و در اعمال مستحبّه قنوت و در اعمال واجبه سجده را اختصاصى است كه پس از اين ان شاء اللَّه به آن اشاره خواهم كرد.
و بايد دانست كه عبوديّت مطلقه از اعلى مراتب كمال و ارفع مقامات انسانيّت است كه جز اكمل خلق اللَّه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله بالاصالة و ديگر اولياى كمّل بالتّبعيّة كسى ديگر را از آن نصيبى نيست، و ديگران را پاى عبوديّت لنگ است و عبادت و عبوديّت آنها معلّل است. و جز با قدم عبوديّت نتوان به معراج حقيقى مطلق رسيد؛ و لهذا در آيه شريفه فرمايد: سُبحانَ الّذى اسْرى‏ بِعَبْدِهِ‏(26). قدم عبوديّت و جذبه ربوبيّت سير داد آن ذات مقدّس را به معراج قرب و وصول. و در تشهّد نماز كه رجوع از فناى مطلق است، كه در سجده حاصل شده، باز توجّه به عبوديّت قبل از توجّه به رسالت است. و ممكن است اشاره به آن باشد كه مقام رسالت نيز در نتيجه جوهره عبوديّت است. و اين مطلب را دنباله طويلى است كه از وظيفه اين اوراق خارج است.
فصل دوم در مراتب مقامات اهل سلوك‏
بدان كه اهل سلوك را در اين مقام و ساير مقامات مراتب و مدارجى است بى‏شمار، و ما به ذكر بعض از آن مراتب به طور كلّى مى‏پردازيم. و امّا احاطه به جميع جوانب و احصاء همه مراتب آن از عهده اين ناچيز بيرون است: الطُّرُقُ الَى اللَّه بِعَدَدِ انْفاسِ الْخَلائِق‏(27).
يكى از آن مراتب مرتبه علم است. و آن، چنان است كه به سلوك علمى و برهان فلسفى ثابت نمايد ذلّت عبوديّت و عزّت ربوبيّت را. و اين يكى از لباب معارف است كه در علوم عاليه و حكمت متعاليه به وضوح پيوسته كه جميع دار تحقّق و تمام دايره وجودْ صرف ربط و تعلّق و محض فقر و فاقه است. و عزّت و ملك و سلطنت مختصّ به ذات مقدّس كبريا است و احدى را از حظوظ عزّت و كبريا نصيبى نيست، و ذل عبوديّت و فقر در ناصيه هر يك ثبت و در حاقّ حقيقت آنها ثابت است. و حقيقت عرفان و شهود و نتيجه رياضت و سلوك، رفع حجاب از وجه حقيقت و رؤيت ذلّ عبوديّت و اصل فقر و تدلّى است در خود و در همه موجودات. و دعاى منسوب به سيّد كائنات صلّى اللَّه عليه و آله: اللّهُمَّ ارِنِى الاشياءَ كَما هِى‏(28). شايد اشاره به همين مقام باشد؛ يعنى، خواهش مشاهده ذلّ عبوديّت كه مستلزم شهود عزّ ربوبيّت است نموده.
پس، اگر سالك راه حقيقت و مسافر طريق عبوديّت با قدم سلوك علمى و مركب سير فكرى اين منزل را طى كرد، در حجاب علم واقع شود و به مقام اوّل انسانيّت نائل شود، و لكن اين حجاب از حجب غليظه است كه گفته‏اند: العِلْمُ هُوَ الْحِجابُ الْاكْبَر(29). و بايد سالك در اين حجاب باقى نماند و آن را خرق كند. و شايد به اين مقام اگر قناعت كند و قلب را در اين قيد محبوس نمايد، در استدراج واقع شود. و استدراج در اين مقام آن است كه به تفريعات كثيره علميّه پرداخته و به جولان فكر براى اين مقصد براهين كثيره اقامه كند و از منازل ديگر محروم ماند، و قلبش به اين مقام علاقه‏مند شود و از نتيجه مطلوبه كه وصول الى فناء اللَّه است غافل شود، و صرف عمر خود را در حجاب برهان و شعب آن نمايد؛ و هر چه كثرت فروع بيشتر شود، حجاب بزرگتر و احتجاب از حقيقت افزون گردد. پس، سالك نبايد گول شيطان را در اين مقام خورده از حق و حقيقت به واسطه كثرت علم و غزارت آن و قوّت برهان محجوب شود و از سير در طلب بازماند؛ و دامن همّت به كمر زند و از جدّيّت در طلب مطلوب حقيقى غفلت نورزد و خود را به مقام ديگر كه مقام دوم است برساند.
و آن، چنان است كه آنچه را عقل با قوّت برهان و سلوك علمى ادراك كرده با قلم عقل به صفحه قلب بنگارد و حقيقت ذلّ عبوديّت و عزّ ربوبيّت را به قلب برساند و از قيود و حجب علميّه فارغ گردد. و ما اشاره به اين مقام در آتيه نزديكى مى‏نماييم ان شاء اللَّه. پس نتيجه مقام دوم حصول ايمان به حقايق است.
مقام سوّم، مقام اطمينان و طمأنينه نفس است كه در حقيقتْ مرتبه كامله ايمان است. قالَ تَعالى مُخاطِباً لِخَليلِه: ا وَ لَم تُؤمِنْ؟ قالَ بَلى‏ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى‏(30). و شايد اشاره به اين مرتبه نيز پس از اين بيايد.
مقام چهارم، مقام مشاهده است كه آن نورى است الهى و تجلّى‏اى است رحمانى كه تَبَع تجلّيات اسمائيّه و صفاتيّه در سرّ سالك ظهور كند و سر تا پاى قلب او را به نور شهودى متنوّر نمايد. و در اين مقام درجاتى است كثيره كه ذكر آنها از حوصله اين اوراق خارج است. و در اين مقام نمونه‏اى از قرب نوافل كُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ يَدَه‏(31) بروز كند و سالك خود را مستغرق بحر لا يتناهى بيند؛ و پس از آن بحرى است بسيار عميق كه از اسرار قدر در آن شمّه‏اى كشف شود.
و هر يك از اين مقامات را استدراجى است خاصّ به خود كه سالك را در آن هلاكت عظيم است، و سالك بايد در تمام مقامات خود را تخليص از انانيّت و انّيّت كند و خودبين و خودخواه نباشد كه سرچشمه اكثر مفاسد است خصوصاً براى سالك. و پس از اين اشارتى به اين مطلب مى‏نماييم، ان شاء اللَّه.
فصل سوم در بيان خشوع است‏
يكى از امورى كه از براى سالك در جميع عبادات خصوصاً نماز كه سرآمد همه عبادات است و مقام جامعيّت دارد لازم است، خشوع است. و حقيقت آن عبارت است از خضوع تامّ ممزوج با حبّ يا خوف. و آن حاصل شود از ادراك عظمت و سطوت و هيبت جمال و جلال. و تفصيل اين اجمال آن است كه قلوب اهل سلوك به حسب جبلّت و فطرت مختلف است:
پاره‏اى از قلوبْ عشقى و از مظاهر جمالند و به حسب فطرت متوجّه به جمال محبوب هستند؛ و چون در سلوكْ ادراك ظلّ جميل يا مشاهده اصل جمال كنند، عظمت مختفيه در سرّ جمال آنها را محو كند و از خود بى‏خود نمايد. چون در هر جمالى جلالى مختفى و در هر جلالى جمالى مستور است، چنانچه اشاره به اين ممكن است فرموده باشد حضرت مولى العارفين و امير المؤمنين و السالكين صلوات اللَّه عليه و على آله اجمعين آنجا كه فرمايد: سُبْحانَ مَن اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِاوْلِيائِهِ فِى شِدَّةِ نِقْمَتِهِ وَ اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ لِاعْدائِهِ فى سَعَةِ رَحْمَته‏(32). پس، هيبت و عظمت و سطوت جمال آنها را فرو گيرد و حالت خشوع در مقابل جمال محبوب براى آنها دست دهد. و اين حالت در اوائل امر موجب تزلزل قلب و اضطراب شود، و پس از تمكينْ حالت انس رخ دهد و وحشت و اضطراب حاصل از عظمت و سطوت مبدّل به أنس و سكينه شود و حالت طمأنينه دست دهد؛ چنانچه حالت قلب خليل الرحمن عليه السلام چنين بوده.
و پاره‏اى از قلوبْ خوفى و از مظاهر جلالند. آنها هميشه ادراك عظمت و كبريا و جلال كنند و خشوع آنها خوفى باشد؛ و تجلّيات اسماء قهريّه و جلاليّه بر قلوب آنها شود؛ چنانچه حضرت يحيى على نبيّنا و آله و عليه السلام چنين بوده. پس، خشوع گاهى ممزوج با حبّ است و گاهى ممزوج با خوف و وحشت است، گرچه در هر حبّى وحشتى و در هر خوفى حبّى است.
و مراتب خشوع به حسب مراتب ادراك عظمت و جلال و حسن و جمال است. و چون امثال ماها با اين حال از نور مشاهدات محروميم، ناچار بايد در صدد تحصيل خشوع از طريق علم يا ايمان برآييم. قال تعالى: قَدْ افْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذين هُمْ فى صَلاتِهِمْ خاشِعُون‏(33). خشوع در نماز را از حدود و علائم ايمان قرار داده؛ پس، هر كس در نماز خاشع نباشد، به حسب فرموده ذات مقدّس حق از زمره اهل ايمان خارج است. و نمازهاى ماها كه مشفوع با خشوع نيست از نقصان ايمان يا فقدان آن است. و چون اعتقاد و علم غير از ايمان است، از اين جهت اين علمى كه به حق و اسماء و صفات او و ساير معارف الهيّه در ما پيدا مى‏شود غير از ايمان است. شيطان به شهادت ذات مقدّس حق علم به مبدأ و معاد دارد، مع ذلك كافر است- خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِين‏(34) گويد، پس حق تعالى و خالقيّت او را مقرّ است؛ انْظِرْنى الى يَوْمِ يُبْعَثُون‏(35) گويد، پس معاد را معتقد است؛ علم به كتب و رسل و ملائكه دارد، با اين وصف خداوند او را كافر خطاب كرده و از زمره مؤمنين خارج فرموده.
پس، اهل علم و ايمان از هم ممتازند: هر اهل علمى اهل ايمان نيست. پس، بايد پس از سلوك علمى خود را در سلك مؤمنين داخل كند و عظمت و جلال و بهاء و جمال حق جلت عظمته را به قلب برساند تا قلب خاشع شود، و الّا مجرد علم خشوع نمى‏آورد؛ چنانچه مى‏بينيد در خودتان كه با اعتقاد به مبدأ و معاد و اعتقاد به عظمت و جلال حقّ قلب شما خاشع نيست.
و اما قول خداى تعالى: ا لَمْ يَاْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا انْ تَخْشَعَ قُلوُبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّه وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَق‏(36) شايد ايمان صورى، كه همان اعتقاد بما جاء به النّبيّ صلّى اللَّه عليه است، مقصود باشد، و الّا ايمان حقيقى ملازم با يك مرتبه از خشوع است؛ يا آن كه خشوع در آيه شريفه خشوع به مراتب كامله باشد؛ چنانچه عالم را گاهى اطلاق كنند بر كسى كه از حدّ علم به حدّ ايمان رسيده باشد؛ و محتمل است در آيه شريفه انَّما يَخْشَى اللَّه مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء(37) اشاره به آنها باشد. و در لسان كتاب و سنّتْ علم و ايمان و اسلام به مراتب مختلفه اطلاق شده و بيان آنها از وظيفه اين اوراق خارج است.
بالجمله، سالك طريق آخرت- خصوصاً با قدم معراج صلاتى- لازم است قلب خود را با نور علم و ايمان خاشع كند و اين رقيقه الهيّه و بارقه رحمانيّه را در قلب هر اندازه ممكن است متمكّن نمايد بلكه بتواند در تمام نماز حفظ اين حالت را بنمايد. و حالت تمكّن و استقرار در اوّل امر گرچه براى امثال ماها قدرى صعب و مشكل است ولى با قدرى ممارست و ارتياض قلب امرى است بسى ممكن.
عزيزم، تحصيل كمال و زاد آخرتْ طلب و جدّيّت مى‏خواهد و هر چه مطلوب بزرگتر باشد جدّيّت در راه آن سزاوارتر است؛ البته معراج قرب الهى و مقام تقرّب جوار ربّ العزة با اين حال سستى و فتور و سهل انگارى دست ندهد؛ مردانه بايد قيام كرد تا به مطلوب رسيد. شما كه ايمان به آخرت داريد و آن نشئه را نسبت به اين نشئه طرف قياس نمى‏دانيد، چه در جانب سعادت و كمال يا در جانب شقاوت و وبال، چه كه آن نشئه عالم ابدى دائمى است كه موت و فنا ناپذير است، سعيدش در راحت و عزّت و نعمت هميشه‏ايست آن هم راحتى كه در اين عالم شبيه ندارد، عزّت و سلطنتى الهى كه در اين نشئه نظير ندارد، نعمتهايى كه در متخيّله كسى خطور ننموده است، و همين طور در جانب شقاوت آن كه عذاب و نقمت و وبالش در اين عالم نظير و مثل ندارد، و راه وصول به سعادت اطاعت ربّ العزّة است، و در بين اطاعات و عبادات هيچ يك به مرتبه اين نماز كه معجونى است جامع الهى كه متكفّل سعادت بشر است و قبولى آن موجب قبولى جميع اعمال است نمى‏باشد، پس بايد در طلب آن جدّيّت تامّ نماييد و از كوشش مضايقه نكنيد و در راه آن تحمّل مشاقّ نماييد، با آنكه مشقّت هم ندارد بلكه اگر چندى مواظبت كنيد و انس قلبى حاصل شود، در همين عالم از مناجات با حق لذّتها مى‏بريد كه با هيچ يك از لذّات اين عالم طرف نسبت نيست؛ چنانچه از مطالعه احوال اهل مناجات با حق اين مطلب روشن شود.
بالجمله، خلاصه مذاكره ما در اين فصل آن است كه پس از آن كه عظمت و جمال و جلال حق را انسان به برهان يا بيان انبياء عليهم السلام فهميد، قلب را متذكّر آن بايد نمود، و كم كم با تذكّر و توجّه قلبى و مداومت به ذكر عظمت و جلال حقّ خشوع را در قلب وارد بايد نمود تا نتيجه مطلوبه حاصل آيد. و در هر حال سالك نبايد قناعت كند به آن مقامى كه دارد، كه هر مقام براى امثال ماها حاصل شود در بازار اهل معرفت به پشيزى نيرزد و در سوق اصحاب قلوب با خردلى مقابله نكند. سالك بايد در جميع حالات متذكّر نقص و معايب خود باشد شايد راهى به سعادت از اين طريق باز شود. و الحمد للَّه

فصل چهارم‏
و از آداب مهمّه قلبيّه عبادات، خصوصاً عبادات ذكريّه، طمأنينه است. و آن غير از طمأنينه‏ايست كه فقهاء رضوان اللَّه عليهم در خصوص نماز اعتبار كرده‏اند. و آن عبارت است از آن كه شخص سالك عبادت را از روى سكونت قلب و اطمينان خاطر بجا آورد، زيرا كه اگر عبادت را با حال اضطراب قلب و تزلزل بجا آورد، قلب از آن عبادت منفعل نشود و آثارى از عبادت در ملكوت قلب حاصل نشود و حقيقت عبادتْ صورت باطنيّه قلب نگردد.
و يكى از نكات تكرار عبادات و تكثار اذكار و اوراد آن است كه قلب را از آنها تأثيرى حاصل آيد و انفعالى رخ دهد تا كم كم حقيقت ذكر و عبادت تشكيل باطن ذات سالك را دهد و قلبش با روح عبادت متّحد گردد. و تا قلب را اطمينان و سكونت و طمأنينه و وقار نبود، اذكار و نسك را در آن تأثيرى نيست و از حدّ ظاهر و ملك بدن به ملكوت و باطن نفس سرايت ننمايد و حظوظ قلبى از حقيقت عبادت ادا نشود؛ و اين خود از مطالب واضحه است كه محتاج به بيان نيست و با اندك تأمّل معلوم شود. و اگر عبادتى چنين باشد كه قلب را از آن به هيچ وجه خبرى نبود و از آن آثارى در باطن پيدا نشود، در عوالم ديگر محفوظ نماند و از نشئه ملك به نشئه ملكوت بالا نرود؛ و ممكن است در وقت شدائد مرض موت و سكرات هولناك موت و اهوال و مصيبات پس از موت خداى نخواسته صورت آن بكلّى از صفحه قلب محو و نابود شود و انسان با دست خالى در پيشگاه مقدّس حق برود. مثلًا اگر كسى ذكر شريف لا الهَ الّا اللَّه، مُحَّمدٌ رَسولُ اللَّه (ص) را با سكونت قلب و اطمينان دل بگويد و قلب را به اين ذكر شريف تعليم دهد، كم كم زبان قلب گويا شود و زبان ظاهر تابع زبان قلب شود و اوّلْ قلب ذاكر گردد و پس از آن لسان. و اشاره به اين معنى فرموده جناب صادق عليه السلام به حسب روايت مصباح الشريعة، قال: فَاجْعَلْ قَلْبَكَ قِبْلَةً لِلِسانِكَ، لا تُحَرِّكْهُ الّا بِاشارَةِ الْقَلْبِ وَ مُوافَقَةِ الْعَقْلِ وَ رِضَى الايمان.(38)
در اوّل امر كه زبان قلب گويا نشده، سالك راه آخرت بايد آن را تعليم دهد و با طمأنينه و سكونتْ ذكر را به آن القا كند؛ همين كه زبان قلب باز شد، قلب قبله لسان و ساير اعضاء شود، با ذكر آن همه مملكت وجود انسانى ذاكر گردد. و امّا اگر اين ذكر شريف را بى‏سكونت قلب و طمأنينه آن و با عجله و اضطراب و اختلال حواسّ گفت، از آن در قلب اثرى حاصل نشود و از حدّ زبان و گوش حيوانى ظاهرى به باطن و سمع انسانى نرسد و حقيقت آن در باطن قلب محقّق نشود و صورت كماليّه قلب نگردد كه ممكن الزّوال نباشد. پس، اگر اهوال و شدائدى دست دهد، خصوصاً مثل اهوال و سكرات موت و شدائد نزع روح انسانى، بكلّى آن ذكر را فراموش كند و از صفحه دلْ آن ذكر شريف محو شود، بلكه اسم حق تعالى و رسول ختمى (ص) و دين شريف اسلام و كتاب مقدّس الهى و ائمّه هدى (ع) و ساير معارف را كه به قلب نرسانده فراموش كند و در وقت سؤال قبر جوابى نتواند دهد؛ تلقين را نيز به حال او فايده‏اى نباشد، زيرا كه در خود از حقيقت ربوبيّت و رسالت و ديگر معارف اثرى نمى‏بيند؛ و آنچه به لقلقه لسان گفته بود و در قلب صورت نگرفته بود از خاطرش محو شود و او را نصيبى از شهادت به ربوبيّت و رسالت و ديگر معارف نخواهد بود.
و در حديث است كه يك طايفه از امّت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم را كه وارد جهنّم مى‏كنند، از هيبت مالك جهنّم اسم پيغمبر را فراموش مى‏كنند، با آنكه در همان حديث است كه آنها اهل ايمان هستند و قلوب آنها و صورتهاى آنها از نور ايمان درخشان و متلألى است.(39)
جناب محدّث عظيم الشّأن مجلسى رحمه اللَّه در مرآت العقول در شرح حديث شريف كُنْتُ سَمْعَهُ وَ بَصَرَه فرمايد: كسى كه چشم و گوش و ديگر اعضاى خود را در راه اطاعت حق تعالى صرف نكند، داراى چشم و گوش روحانى نشود و اين چشم و گوش ملكى جسمانى در آن عالم نرود و در عالم قبر و قيامت بى‏گوش و چشم باشد، و ميزان سؤال و جواب قبرْ آن اعضاء روحانى است. انتهى حاصل ترجمته.(40)
بالجمله، احاديث شريفه درباره اين نحو از طمأنينه و آثار آن بسيار است. و قرآن شريف امر به ترتيل قرآن فرموده و در احاديث شريفه است كه كسى كه نسيان كند سوره‏اى از قرآن را، متمثّل شود آن سوره در بهشت براى او در صورتى كه به آن خوبى صورتى نيست. پس وقتى آن را مى‏بيند، مى‏گويد به آن كه تو چه هستى چقدر نيكوئى كاش تو از من بودى. جواب مى‏دهد: آيا تو مرا نمى‏شناسى؟ من فلان سوره هستم، اگر مرا فراموش نكرده بودى تو را به اين درجه رفيعه مى‏رساندم. (41)
و در حديث است كه كسى كه قرآن را در جوانى بخواند، قرآن با گوشت و خونش مختلط شود. و نكته آن آن است كه در جوانى اشتغال قلب و كدورت آن كمتر است، از اين جهت قلب از آن بيشتر و زودتر متأثر شود و اثر آن نيز بيشتر باقى ماند.
و در اين باب احاديث بسيارى است كه ما در باب قرائت يادى از آنها مى‏كنيم ان شاء اللَّه. و در حديث شريف است كه هيچ چيز پيش خداى تعالى محبوبتر نيست از عملى كه مداومت بر آن شود گرچه آن عمل كم باشد.(42) و شايد نكته بزرگ آن آن باشد كه عمل صورت باطنيّه قلب شود؛ چنانچه ذكر شد.
فصل پنجم در بيان محافظت عبادت از تصرف شيطان است‏
يكى از مهمّات آداب قلبيّه نماز و ساير عبادات كه از امّهات آداب قلبيّه است و قيام به آن از عظائم امور و مشكلات دقايق است، محافظت آن است از تصرّفات شيطانى؛ و شايد آيه شريفه كه فرمايد در وصف مؤمنين: الَّذينَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُون‏(43) اشاره به جميع مراتب حفظ باشد كه يكى از آن مراتب، بلكه اهمّ مراتب آن، حفظ از تصرّف شيطان است.
و تفصيل اين اجمال آن است كه پيش اصحاب معرفت و ارباب قلوب واضح است كه چنانچه ابدان را غذائى است جسمانى كه بدان تغذّى كنند و بايد آن غذا مناسب حال و موافق نشئه آنها باشد تا بدان تربيت جسمانى و نموّ نباتى دست دهد، همين طور قلوب و ارواح را غذائى است كه هر يك به فراخور حال و مناسب نشئه آنها بايد باشد كه بدان تربيت شوند و تغذّى نمايند و نموّ معنوى و ترقّى باطنى حاصل آيد. و غذاى مناسب با نشئه ارواحْ معارف الهيّه از مبدأ مبادى وجود تا منتهى النهايه نظام هستى است؛ چنانچه در تعريف فلسفه اعاظم ارباب صناعت فرمودند: هِىَ صَيْرُورَةُ اْلِانْسانِ عالَماً عَقْلِيّاً مُضاهِياً لِلْعالَمِ الْعَيْنِّى فِى صُورَتِهِ وَ كَمالِه‏(44). و اين اشاره است به همين تغذّى معنوى، چنانچه تغذّى قلوب از فضايل نفسانيّه و مناسك الهيّه است.
و بايد دانست كه هر يك از اين غذاها اگر از تصرّف شيطان خالص باشد و با دست ولايت م‏آبى رسول ختمى و ولىّ اللَّه اعظم صلوات اللَّه عليهما و آلهما فراهم آمده باشد، روح و قلب از آن تغذّى كنند و به كمال لايق انسانيّت و معراج قرب الى اللَّه نائل شوند. و خلوص از تصرّف شيطان، كه مقدمه اخلاص است، به حقيقت حاصل نشود مگر آن كه سالك در سلوكش خداخواه شود و خودخواهى و خودپرستى را، كه منشأ تمام مفاسد و امّ الأمراض باطن است، زير پا نهد؛ و اين به تمام معنى در غير انسان كامل و به تبع او در خلّص أولياء عليهم السلام در ديگر اشخاص ميسور نيست. ولى سالك نبايد مأيوس از الطاف باطنه حق باشد كه يأس از روح اللَّه سرآمد همه سرديها و سستيها است و از اعظم كبائر است؛ و آنچه از براى صنف رعايا نيز ممكن است قرّة العين اهل معرفت است.
پس، بر سالك طريق آخرت لازم و حتم است كه با هر جدّيّتى هست معارف و مناسك خود را از تصرّف شيطان و نفس امّاره تخليص كند و با كمال دقّت و تفتيش در حركات و سكنات و طلب و مطلوب خود غور كند و غايت سير و تحصيل و مبادى حركات باطنيّه و تغذّيات روحيّه را به دست آورد و از حيله‏هاى نفس و شيطان غفلت نكند و از دامهاى نفس امّاره و ابليس غافل نشود، و در جميع حركات و افعال سوء ظنّ كامل به خود داشته باشد و هيچ گاه آن را سر خود و رها نكند؛ چه بسا باشد كه با اندك مسامحه‏اى انسان را مغلوب كند و به زمين زند و سوق به هلاكت و فنا دهد؛ زيرا كه اگر غذاهاى روحانى از تصرّف شيطان خالص نباشد و دست او در فراهم آمدن آنها دخيل باشد، علاوه بر آنكه ارواح و قلوب با آنها تربيت نشوند و به كمال لايق خود نرسند، نقصان فاحش براى آنها دست دهد و شايد صاحب خود را در سلك شياطين يا بهائم و سباع منسلك نمايد و آنچه كه مايه سعادت و رأس المال كمال انسانيّت و وصول به مدارج عاليه است نتيجه منعكسه دهد و انسان را به هاويه مظلمه شقاوت سوق دهد؛ چنانچه در بعض اهل عرفان اصطلاحى ديديم اشخاصى را كه اين اصطلاحات و غور در آن آنها را به ضلالت منتهى نموده و قلوب آنها را منكوس و باطن آنها را ظلمانى نموده و ممارست در معارف موجب قوّت انانيّت و انّيّت آنها شده و دعاوى ناشايسته و شطحيّات ناهنجار از آنها صادر گرديده. و نيز در ارباب رياضات و سلوك اشخاصى هستند كه رياضت و اشتغال آنها به تصفيه نفس قلوب آنها را منكدرتر و باطن آنها را ظلمانى‏تر نموده. و اينها از آن است كه بر سلوك معنوى الهى و مهاجرت الى اللَّه محافظت ننمودند و سلوك علمى و ارتياضى آنها با تصرّف شيطان و نفس به سوى شيطان و نفس بوده. و همين طور در طلّاب علوم نقليّه شرعيّه اشخاصى را ديديم كه علم در آنها تأثير سوء بخشيده و بر مفاسد اخلاقى آنها افزوده، و علم كه موجب فلاح و رستگارى آنها بايد باشد باعث هلاكت آنها شده و آنها را به جهل و ممارات و استطاله و ختل كشانده. و همين طور در بين اهل عبادت و مناسك و مواظبين به آداب و سنن كسانى هستند كه عبادت و نسك، كه سرمايه اصلاح احوال و نفوس است، قلوب آنها را كدر و ظلمانى نموده و آنها را به عجب و خودبينى و كبر و تدلّل و تغمّز و سوء خلق و سوء ظنّ به بندگان خدا وادار نموده. و اينها نيز از عدم مواظبت بر اين معاجين الهيّه است.
البته معجونى كه با دست ديو پليد و تصرّف نفس سركش فراهم آمد، جز خلق شيطانى از آن زاييده نشود؛ و چون قلب در هر حال از آنها تغذّى مى‏نمايد و آنها صورت باطنيّه نفس شوند، پس بعد از چندى مداومتْ انسان يكى از وليده‏هاى شيطان شود كه با دستِ تربيت و در تحت تصرّف او نشو و نما نموده، و چون چشم ملكى بسته شود و چشم ملكوتى بازگردد خود را يكى از شياطين مى‏بيند و در آن حال جز خسران نتيجه‏اى نبرد و حسرتها و افسوسها به حالش سودى نبخشد.
پس، سالك طريق آخرت در هر رشته از رشته‏هاى دينى و طريقه‏اى از طريقه‏هاى الهى هست اوّلًا بايد با كمال مواظبت و دقّت، چون طبيبى با محبت و پرستارى پر شفقت، از حال خود مواظبت نمايد و عيوب سير و سلوك خود را تفتيش و مداقّه كند. و ثانياً در خلال آن از پناه بردن به ذات مقدّس حقّ جلّ و علا در خلوات و تضرّع و زارى به درگاه اقدس ذو الجلال غفلت نورزد.
خداوندا، تو خود حال ضعيف و بيچارگى ما را آگاهى، مى‏دانى كه ما بى‏دستگيرى ذات مقدّس تو از دست دشمنى به اين قوّت و قدرت كه طمع به انبياء عظام و كمّل اولياء والا مقام بسته راه گريزى نداريم و اگر بارقه لطف و رحمت تو نباشد، ما را اين دشمن قوى پنجه به خاك هلاكت افكند و به تيه ظلمت و شقاوت گرفتار كند. تو را به خاصان درگاهت و محرمان بارگاهت قسم مى‏دهم كه از ما متحيّران وادى ضلالت و افتادگان بيابان غوايت دستگيرى فرما و قلوب ما را از غلّ و غشّ و شرك و شكّ پاك فرما، انَّكَ وَلِىُّ الهِدايَة.
فصل ششم در بيان نشاط و بهجت است‏
و ديگر از آداب قلبيّه نماز، و ساير عبادات، كه موجب نتايج نيكويى است، بلكه باعث فتح بعضى از ابواب و كشف بعضى از اسرار عبادات است، آن است كه سالك جدّيّت كند كه عبادت را از روى نشاط و بهجت قلب و فرح و انبساط خاطر بجا آورد و از كسالت و ادبار نفس در وقت عبادت احتراز شديد كند. پس، وقتى را كه براى عبادت انتخاب مى‏كند وقتى باشد كه نفس را به عبادت اقبال است و داراى نشاط و تازگى است و خستگى و فتور ندارد، زيرا كه اگر نفس را در اوقات كسالت و خستگى وادار به عبادت كند ممكن است آثار بدى به آن مترتّب شود كه از جمله آنها آن است كه انسان از عبادت منضجر شود و تكلّف و تعسّف آن زياد گردد و كم كم باعث تنفّر طباع نفوس شود. و اين علاوه بر آن كه ممكن است انسان را بكلّى از ذكر حق منصرف كند و روح را از مقام عبوديّت كه منشأ همه سعادات است برنجاند، از چنين عبادتى نورانيّت قلبيّه حاصل نگردد و باطن نفس از آن منفعل نگردد و صورت عبوديّتْ صورت باطن قلب نشود. و پيش از اين ذكر شد كه مطلوب در عبادات آن است كه باطن نفس صورت عبوديّت شود.
و اكنون چنين گوييم كه يكى از اسرار و نتايج عبادات و رياضات آن است كه اراده نفس در ملك بدن نافذ گردد و مملكت يكسره در تحت كبرياءِ نفس منقهر و مضمحلّ گردد و قواى منبثّه و جنود منتشره در ملك بدن از عصيان و سركشى و انانيّت و خودسرى بازمانند و تسليم ملكوت باطن قلب شوند، بلكه كم كم تمام قوا فانى شوند در ملكوت، و امر ملكوت در ملك جارى و نافذ شود و اراده نفس قوّت گيرد و زمام مملكت را از دست شيطان و نفس امّاره بگيرد و جنود نفس از ايمان به تسليم و از تسليم به رضا و از رضا به فنا سوق شوند. و در اين حال شمّه‏اى از اسرار عبادات را نفس دريابد و از تجلّيات فعليّه شمّه‏اى حاصل گردد. و آنچه ذكر شد تحقّق پيدا نكند مگر آن كه عبادات از روى نشاط و بهجت بجا آورده شود و از تكلّف و تعسّف و كسالت بكلّى احتراز شود تا حال محبّت و عشق به ذكر حق و مقام عبوديّت رخ دهد و انس و تمكّن حاصل آيد. و انس به حقّ و ذكر او از اعظم مهمّاتى است كه اهل معرفت را به آن عنايت شديد است و اصحاب سير و سلوك براى آن تنافس كنند. و چنانچه اطبّا را عقيده آن است كه اگر غذا را از روى سرور و بهجت ميل كنند زودتر هضم شود، همين طور طبّ روحانى اقتضا مى‏كند كه اگر انسان غذاهاى روحانى را از روى بهجت و اشتياق تناول كند و از كسالت و تكلّف احتراز كند، آثار آن در قلب زودتر واقع شود و باطن قلب با آن زودتر تصفيه شود.
و اشاره به اين ادب در كتاب كريم الهى و صحيفه قويم ربوبى شده است آن جا كه در تكذيب كفّار و منافقين فرمايد: لا يَأْتُونَ الصَّلوةَ الّا وَ هُمْ كُسالى وَ لا يُنْفِقُونَ الّا وَ هُمْ كارِهُون‏(45) و آيه شريفه لا تَقْرَبُوا الصَّلوةَ وَ انْتُمْ سُكارى‏(46) در حديثى به كسالت تفسير شده. و در روايات اشاره به اين ادب نموده‏اند و ما به ذكر بعضى از آن اين اوراق را مفتخر مى‏نماييم:
محمّد بن يعقوب باسناده عن ابى عبد اللَّه عليه السلام قال: لا تُكْرِهُوا الى‏ انْفُسِكُمُ الْعِبادَةَ(47).
و عن ابى عبد اللَّه (ع) قال: قالَ رَسُولُ اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْه و آلِهِ: يا عَلِىُّ، انَّ هذَا الدِّينَ مَتينٌ؛ فَاوْغِلْ فيهِ بِرِفْقٍ وَ لا تُبَغِّضْ الى‏ نَفْسِكَ عِبادَةَ ربِّك‏(48). و در حديث است از حضرت عسكرى سلام اللَّه عليه: اذا نَشَطَتِ الْقُلُوبُ فَاوْدِعُوها، وَ اذا نَفَرَتْ فَوَدِّعُوها(49).
و اين دستور جامعى است كه فرموده‏اند كه در هنگام نشاط و بهجتِ قلوب وديعه به آنها بسپاريد، و در وقت نفار و گريز آنها را راحت بگذاريد؛ پس در كسب معارف و علوم نيز اين ادب را بايد منظور داشت و قلوب را با كراهت و تنفر وادار به كسب نكرد.
و از اين احاديث و احاديث ديگر استفاده ادب ديگر شود كه آن نيز از مهمّات باب رياضت است. و آن عبارت از مراعات است. و آن، چنان است كه سالك در هر مرتبه كه هست، چه در رياضات و مجاهدات علميّه يا نفسانيّه يا عمليّه، مراعات حال خود را بكند و با رفق و مدارا با نفس رفتار نمايد و زايد بر طاقت و حالت خود تحميل آن نكند؛ خصوصاً براى جوانها و تازه كارها اين مطلب از مهمّات است كه ممكن است اگر جوانها با رفق و مدارا با نفس رفتار نكنند و حظوظ طبيعت را به اندازه احتياج آن از طرق محلّله ادا نكنند، گرفتار خطر عظيمى شوند كه جبران آن را نتوانند كرد؛ و آن خطر آن است كه گاه نفس به واسطه سخت‏گيرى فوق العاده و عنان‏گيرى بى‏اندازه عنان گسيخته شود و زمام اختيار را از دست بگيرد و اقتضائات طبيعت كه متراكم شد و آتش تيز شهوت كه در تحت فشار بى‏اندازه رياضت واقع شود، ناچار محترق شود و مملكت را بسوزاند. و اگر خداى نخواسته سالكى عنان گسيخته شود يا زاهدى بى‏اختيار شود، چنان در پرتگاه افتد كه روى نجات را هر گز نبيند و به طريق سعادت و رستگارى هيچ گاه عود نكند.
پس، سالك چون طبيب حاذقى بايد نبض خود را در ايّام سلوك بگيرد و از روى اقتضائات احوال و ايّام سلوك با نفس رفتار كند؛ و در ايّام اشتعال شهوت كه غرور جوانى است طبيعت را بكلّى منع از حظوظش ننمايد و با طرق مشروعه آتش شهوت را فرو نشاند كه فرونشاندن شهوت به طريق امر الهى اعانت كامل در سلوك راه حق كند. پس، نكاح و زواج كند كه از سنن بزرگ الهى است كه علاوه بر آن كه مبدأ بقاء نوع انسانى است در سلوك راه آخرت نيز مدخليّت بسزا دارد. و از اين جهت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمودند: كسى كه تزويج كند، نصف دينش را احراز نموده.(50) و در حديث ديگر است كه كسى كه دوست دارد ملاقات كند خدا را پاك و پاكيزه، ملاقات كند او را با زوجه.(51) و از رسول اكرم نيز منقول است كه اكثر اهل آتش عزبها هستند.(52) و در حديث است كه حضرت امير مؤمنان سلام اللَّه عليه فرمودند: جماعتى از اصحاب بر خود حرام كردند زنها را و افطار در روز و خواب در شب را. امّ سلمه خبر داد به حضرت رسول اكرم. آن سرور تشريف آوردند نزد آنها فرمودند: آيا شما اعراض مى‏كنيد از زنها؟ همانا من نزد زنها مى‏روم و روز تناول مى‏كنم و شب خواب مى‏روم، و كسى كه از سنّت من اعراض كند از من نيست و خداى تعالى فرو فرستاد: لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما احَلَّ اللَّه لَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا انَّ اللَّه لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ، وَ كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللَّه حَلالًا طَيِّباً وَ اتَّقُوا اللَّه الَّذى انْتُمْ بِهِ مُؤمِنُون.(53)
بالجمله، بر سالك راه آخرت مراعات احوال ادبار و اقبال نفس لازم است؛ و چنانچه از حظوظ نبايد مطلقاً جلوگيرى كند كه منشأ مفاسد عظيم است، نبايد در سلوك از جهت عبادات و رياضات عمليّه به نفس سخت‏گيرى كند و آن را در تحت فشار قرار دهد؛ خصوصاً در ايّام جوانى و ابتداء سلوك كه آن نيز منشأ انضجار و تنفّر نفس شود و گاه شود كه انسان را از ذكر حقّ منصرف كند.
و در احاديث شريفه اشاره به اين معنى بسيار است، چنانچه در كافى شريف است كه حضرت صادق فرمودند: من در ايّام جوانى جدّيّت و اجتهاد در عبادت نمودم، پدرم به من فرمود: اى فرزند كمتر از اين عمل كن، زيرا كه خداى عزّ و جّل وقتى كه دوست داشته باشد بنده‏اى را، راضى شود از او به كم. (54) و قريب به اين مضمون در حديث ديگر است.
و نيز در روايت كافى است كه حضرت ابى جعفر از حضرت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم حديث كند كه فرمود: همانا اين دين محكم است؛ داخل آن شويد با رفق و مدارا، و عبادت خدا را مبغوض بندگان خدا نكنيد تا مثل سوار مفرطى باشيد كه نه سفر را قطع مى‏كند و نه پشت به مركوب خود باقى مى‏گذارد.(55) و در حديث ديگر است كه عبادت پروردگار را مبغوض نفس خود مكن.(56)
بالجمله، ميزان در باب مراعات آن است كه انسان ملتفت احوال نفس باشد و با آن به مناسبت قوّت و ضعف آن سلوك كند؛ چنانچه اگر نفس در عبادات و رياضات قوى است و تاب مقاومت دارد، در عبادت كوشش و جدّيّت كند. و اشخاصى كه ايّام غرور جوانى را طىّ كرده‏اند و آتش شهوات آنها تا اندازه‏اى فرو نشسته است، مناسب است قدرى رياضات نفسانيّه را بيشتر كنند و با جدّيّت و كوشش مردانه وارد سلوك و رياضت شوند؛ و هر چه نفس را به رياضات عادت دادند فتح باب ديگر براى او كنند تا آن كه كم كم نفس بر قواى طبيعت چيره شود و قواى طبيعيّه مسخّر در تحت كبرياى نفس گردند. و آنچه در احاديث شريفه وارد است كه جدّيّت و كوشش در عبادت كنيد و مدح شده است از اشخاصى كه اجتهاد و كوشش در عبادت و رياضت مى‏كنند و در عبادات و رياضات ائمه هدى سلام اللَّه عليهم وارد است، با اين احاديث شريفه كه اقتصاد در عبادت را مدح فرموده‏اند، مبنى بر اختلاف اهل سلوك و درجات و احوال نفوس است؛ و ميزان كلّىْ نشاط و قوّت نفس و نفار و ضعف آن است.
فصل هفتم در بيان تفهيم است‏
يكى از آداب قلبيّه عبادات، خصوصاً عبادات ذكريّه، تفهيم است. و آن چنان است كه انسان قلب خود را در ابتداء امر چون طفلى پندارد كه زبان باز نكرده و آن را مى‏خواهد تعليم دهد؛ پس، هر يك از اذكار و اوراد و حقايق و اسرار عبادات را با كمال دقّت و سعى به آن تعليم دهد و در هر مرتبه‏اى از كمال هست، آن حقيقتى را كه ادراك نموده به قلب بفهماند. پس، اگر اهل فهم معانى قرآن و اذكار نيست و از اسرار عبادات بى‏بهره است، همان معناى اجمالى را كه قرآنْ كلام خدا است و اذكارْ يادآورى حق است و عباداتْ اطاعت و فرمانبردارى پروردگار است تعليم قلب كند و به قلب همين معانى اجماليّه را بفهماند. و اگر اهل فهم معانى صوريه قرآن و اذكار است، همان معانى صوريّه را، از قبيل وعد و وعيد و امر و نهى، و از علم مبدأ و معاد به آن مقدار كه ادراك نموده به قلب تعليم دهد. و اگر كشف حقيقتى از حقايق معارف يا سرّى از اسرار عبادات براى او شده، همان را با كمال سعى و كوشش به قلب تعليم كند و آن را تفهيم نمايد. و نتيجه اين تفهيم آن است كه پس از مدّتى مواظبتْ زبان قلب گشوده شود و قلبْ ذاكر و متذكّر گردد. در اول امر، قلب متعلّم بود و زبانْ معلّم و به ذكر زبانْ قلبْ ذاكر مى‏شد و قلب تابع زبان بود، و پس از گشوده شدن زبان قلبْ عكس گردد: قلب ذاكر گردد و زبان به ذكر آن ذكر گويد و به تبع آن حركت كند. بلكه گاه شود كه در خواب نيز انسان به تبع ذكر قلبى ذكر لسانى گويد، زيرا كه ذكر قلبى مختص به حال بيدارى نيست و اگر قلب متذكّر شود زبان كه تابع آن شده ذكر گويد و از ملكوت قلب به ظاهر سرايت نمايد: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِه‏(57).
بالجمله، در اوّل امر بايد انسان اين ادب يعنى تفهيم را ملحوظ دارد تا زبان قلب كه مطلوب حقيقى است گشوده گردد. و علامت آن كه زبان قلب گشوده شده آن است كه تعب ذكر و زحمت آن مرتفع شود و نشاط و فرح رخ دهد و خستگى و رنج زايل گردد؛ چنانچه اگر كسى طفلى را كه زبان باز ننموده بخواهد تعليم دهد، تا طفل زبان باز ننموده معلم خسته و ملول شود؛ همين كه طفل زبان گشود و آن كلمه را كه تعليم او مى‏كرد ادا كرد، خستگى معلّم رفع شود و معلّم به تبع طفل كلمه را ادا كند بى‏رنج و تعب. قلب نيز در ابتداءِ امر طفلى است زبان نگشوده كه آن را بايد تعليم داد و اذكار و اوراد را بايد به زبان آن گذاشت، و پس از باز شدن زبانِ آن انسان تابع آن گردد و رنج و تعب تعليم و خستگى ذكر مرتفع گردد. و اين ادب براى كسانى كه مبتدى هستند خيلى لازم است.
و بايد دانست كه يكى از نكات تكرار اذكار و ادعيه و دوام ذكر و عبادت همين است كه زبان قلب گشوده و قلب ذاكر و داعى و عابد گردد و تا اين ادب ملحوظ نشود زبان قلب گشوده نشود.
و در احاديث شريفه اشاره به اين معنى شده است؛ چنانچه در كافى شريف از حضرت صادق سلام اللَّه عليه حديث كند كه حضرت امير المؤمنين سلام اللَّه عليه در ضمن بعضى از آداب قرائت فرمودند: وَ لكِنِ اقْرَعُوا بِهِ قُلُوبَكُمُ الْقاسِيَةَ، وَ لا يَكُنْ هَمُّ احَدِكُمْ آخِرَ السُّورَة(58).
و در حديث كافى است كه حضرت صادق به ابو اسامه فرمود: يا ابا اسامَة، ادْعُوا (ارعوا) قُلُوبَكُمْ ذِكْرَ اللَّه وَ احْذَرُوا النُّكَتْ.(59)
حتى كمّل اولياء عليهم السلام نيز اين ادب را ملحوظ مى‏داشتند، چنانچه در حديث است كه حضرت صادق سلام اللَّه عليه را حالتى در نماز دست داد كه افتاد غش كرد؛ چون حالت افاقه دست داد، از سببش سؤال شد. فرمود: ما زِلْتُ ارَدِّدُ هذِه الآيَةَ عَلى‏ قَلْبى حَتّى‏ سَمِعْتُها مِنَ الْمُتَكَلِّمِ بِها فَلَمْ يَثْبُتْ جِسْمى لِمُعايَنَةِ قُدْرَتِه‏(60).
و از جناب ابو ذر رضى اللَّه عنه نقل شده كه قامَ رسولُ اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله ليلةً يُردّدُ قولَه تعالى: انْ تُعَذِّبْهُمْ فَانَّهُمْ عِبادُكَ وَ انْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَانَّكَ انْتَ الْعَزِيْزُ الْحَكيم‏(61).
بالجمله، حقيقت ذكر و تذكّرْ ذكر قلبى است و ذكر لسانى بدون آن بى‏مغز و از درجه اعتبار بكلّى ساقط است. چنانچه در احاديث شريفه به اين معنى بسيار اشاره شده. رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله به ابى ذر فرمود: يا ابا ذَر، رَكْعَتانِ مُقْتَصِدَتانِ فى تَفَكُّرٍ خَيْرٌ مِنْ قِيامِ لَيْلَةٍ والْقَلْبُ لاهٍ‏(62). [نسخه: ساهٍ ] 57و هم از رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله منقول است كه خداى تعالى نظر به صورتهاى شما نمى‏كند، بلكه نظر به قلبهاى شما مى‏كند.(63)
و در احاديثِ حضور قلب مى‏آيد كه نماز به قدر حضور قلب مقبول است و هر چه قلب غفلت داشته باشد به همان اندازه نماز را قبول نمى‏كنند. و تا اين ادب كه ذكر شد ملحوظ نشود، ذكر قلبى حاصل نگردد و قلب از سهو و غفلت بيرون نيايد.
و در حديث است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: فاجْعَلْ قَلْبَكَ قِبلَةً لِلِسانِكَ لا تُحَرِّكْهُ الّا بِاشارةِ الْقَلْب‏(64). و قبله شدن قلب و تبعيّت لسان و ساير اعضاء از آن صورت نگيرد، مگر با ملحوظ داشتن اين ادب. و اگر اتّفاق افتد حصول اين امور بدون اين ادب، از نوادر است و انسان نبايد به آن مغرور شود.
فصل هشتم در بيان حضور قلب است‏
يكى از مهمّات آدابْ قلبيّه كه شايد كثيرى از آدابْ مقدّمه آن باشد و عبادت را بدون آن روح و روانى نيست و خود مفتاح قفل كمالات و باب الأبواب سعادات است و در احاديث شريفه از كمتر چيزى اين قدر ذكر شده و به كمتر ادبى اين قدر اهمّيّت داده شده، حضور قلب است. و ما گر چه در رساله سرّ الصّلاة(65) و هم در كتاب اربعين‏(66) از آن مستوفى ياد نموديم و درجات و مراتب آن را بيان نموديم، لكن در اين جا نيز براى تتميم فائده و تحرّز از حواله ذكرى از آن مى‏نماييم.
چنانچه سابق بر اين ذكر شد، عبادات و مناسك و اذكار و اوراد در وقتى نتيجه كامله دارد كه صورت باطنه قلب شود و باطن ذات انسان به آن مخمّر گردد و دل انسان صورت عبوديّت به خود گيرد و از خودسرى و سركشى بيرون آيد. و نيز مذكور شد كه از اسرار و فوائد عبادات يكى آن است كه اراده نفس قوى شود و نفس بر طبيعت چيره شود و قواى طبيعتْ مسخّرْ تحت قدرت و سلطنت نفس گردد و اراده نفس ملكوتى در ملك بدن نافذ گردد، بطورى كه قوا چون ملائكة اللَّه نسبت به حق تعالى شوند كه عصيان آن نكنند لمحه‏اى، و عمل كنند به آنچه فرمان براى آنها صادر مى‏شود.(67)
و اكنون گوئيم كه يكى از اسرار عبادات و فوائد مهمّه، كه همه مقدّمه آن است، آن است كه جميع مملكت باطن و ظاهر مسخّر در تحت اراده اللَّه و متحرّك به تحريك اللَّه شود و قواى ملكوتيّه و ملكيّه نفس از جنود اللَّه شوند و همگى نسبت به حق تعالى سمت ملائكة اللَّه را پيدا كنند. و اين خود يكى از مراتب نازله فناى قوا و ارادات است در اراده حق. و كم كم نتايج بزرگ بر اين مترتّب شود و انسان طبيعى الهى گردد و نفس ارتياض بعبادت اللَّه پيدا كند و جنود ابليس يكسره شكست خورده منقرض شوند و قلب و قواى آن تسليم حق شوند و اسلام به بعض مراتب باطنه در آن بروز كند. و نتيجه اين تسليم اراده به حق در دار آخرت آن شود كه حق تعالى اراده او را در عوالم غيب نافذ فرمايد و او را مثل اعلاى خود قرار دهد، و چنانچه خود ذات مقدّس هر چه را بخواهد ايجاد كند به مجرّد اراده موجود شود، اراده اين بنده را هم آن طور قرار دهد؛ چنانچه بعضى از اهل معرفت روايت نمودند از رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله راجع به اهل بهشت كه ملكى مى‏آيد پيش آنها؛ پس از آن كه اذن ورود مى‏طلبد وارد مى‏شود و نامه‏اى از جناب ربوبيّت به آنها مى‏دهد بعد از آن كه از خداى تعالى به آنها سلام ابلاغ نمايد. و در آن نامه است براى هر انسانى كه مخاطب به آن است:
مِنَ الْحَىِّ القَيُّومِ الَّذى لا يَموُتُ الَى الْحَىِّ القَيُّومِ الَّذى لا يَمُوتُ. امّا بَعْدُ، فَانّى اقُولُ لِلشَّىْ‏ءِ كُنْ فَيَكُونُ. وَ قَدْ جَعَلْتُكَ تَقولُ لِلشَّىْ‏ءِ كُنْ فَيْكونُ. فقال صلى اللَّه عليه و آله: فلا يَقولُ احَدٌ مِنْ اهْلِ الجَنَّةِ لِلشَّىْ‏ءِ كُنْ الّا وَ يَكُون‏(68).
و اين سلطنت الهيّه‏ايست كه به بنده دهند از براى ترك اراده خود و ترك سلطنت هواهاى نفسانيّه و اطاعت ابليس و جنود او. و هيچيك از اين نتايج كه ذكر شد حاصل نمى‏شود مگر با حضور قلب كامل. و اگر قلب در وقت عبادت غافل و ساهى باشد، عبادت او حقيقت پيدا نكند و شبه لهو و بازى است. و البته چنين عبادتى را در نفس به هيچ وجه تأثيرى نيست و عبادت از صورت و ظاهر به باطن و ملكوت بالا نرود- چنانچه به اين معنى در اخبار اشاره شده- و قواى نفس با چنين عبادتى تسليم نفس نشوند و سلطنت نفس بر آنها بروز نكند و همين طور قواى ظاهره و باطنه تسليم اراده اللَّه نگردد و مملكت در تحت كبرياى حق منقهر نشود، چنانچه پر واضح است. و از اين جهت است كه مى‏بينيد در ما پس از چهل- پنجاه سال عبادت اثرى حاصل نشده، بلكه روز به روز بر ظلمت قلب و تعصّى قوا افزوده مى‏شود و آن به آن اشتياق ما به طبيعت و اطاعت ما از هواهاى نفسانيّه و وساوس شيطانيّه افزون گردد. اينها نيست جز آن كه عبادات ما بى‏مغز و شرايط باطنه و آداب قلبيّه آن به عمل نمى‏آيد، و الّا به نصّ آيه مباركه كتاب الهى: نماز نهى از فحشاء و منكر مى‏نمايد(69).
و البته اين نهى نهى صورى ظاهرى نيست؛ لا بدّ بايد در دل چراغى روشن شود و در باطن نورى فروزان شود كه انسان را هدايت به عالم غيب كند و زاجر الهى پيدا شود كه انسان را از عصيان و نافرمانى بازدارد.
و ما خود را در زمره نمازگزارها محسوب مى‏داريم و سالهاى سال است اشتغال به اين عبادت بزرگ داريم و در خود چنين نورى نديديم و در باطن چنين زاجر و مانعى براى ما پيدا نشده؛ پس واى به حال ما آن روزى كه صور اعمال ما و صحيفه افعال ما را در آن عالم به دست ما دهند و گويند خود حساب خود را بكش‏(70)؛ ببين آيا چنين اعمالى قابل قبول درگاه است و آيا چنين نمازى با اين صورت مشوّه ظلمانى مقرّب بساط حضرت كبريائى است؟ و آيا با اين امانت بزرگ الهى و وصيّت انبياء و اوصياء بايد اين طور سلوك كرد و اين طور دست خيانت شيطان رجيم را، كه عدوّ اللَّه است، به آن راه داد؟ و آيا نمازى كه معراج مؤمن است و قربان متّقين است‏(71)چرا بايد شما را از ساحت مقدّس تبعيد و از درگاه قرب الهى دور كند؟ آن روز آيا جز حسرت و ندامت و بيچارگى و بدبختى و خجلت و شرمسارى چيزى نصيب ما مى‏شود؟ حسرت و ندامتى كه در اين عالم شبيه ندارد؛ خجلت و شرمسارى كه نظيرش را تصوّر نمى‏توانيم كرد. حسرتهاى اين عالم هر چه باشد مشوب به هزار طور اميدها است، و شرمسارى‏هاى اينجا سريع الزّوال است، بخلاف آنجا كه روز بُروز حسرت و ندامت است؛ چنانچه حق فرمايد: وَ انْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ اذْ قُضِىَ الامْر(72). امر گذشته را نتوان جبران نمود و عمر تلف شده را نتوان برگرداند- يا حَسْرَتا عَلى‏ ما فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللَّه‏(73). اى عزيز، امروز روز مهلت و عمل است؛ انبياء آمدند و كتابها آوردند و دعوتها نمودند با اين همه تشريفات و اين همه تحمّل رنج و تعب كه ما را از خواب غفلت بيدار و از سكر طبيعت هوشيار كنند و ما را به عالم نور و نشئه بهجت و سرور رسانند و به حيات ابدى و نعمتهاى سرمدى و لذّتهاى جاويدانى رسانند و از هلاك و شقاوت و نار و ظلمت و حسرت و ندامت رهايى دهند؛ تمام اينها براى خود ما بدون اين كه براى آنها نتيجه‏اى حاصل شود و آن ذوات مقدّسه احتياجى به ايمان و اعمال ما داشته باشند؛ با اين وصف در ما به هيچ وجه اثرى نكرد و شيطان مسامعِ قلب ما را چنان گرفته و سلطنت بر باطن و ظاهر ما همچو پيدا كرده كه هيچ يك از مواعظ آنها را در ما اثرى حاصل نشود، بلكه هيچ يك از آيات و اخبار به گوش قلب ما نرسد و از ظاهر گوش حيوانى تجاوز نكند.
بالجمله، اى قارى محترم كه اين اوراق را مطالعه مى‏كنى، مثل نويسنده خالى از همه انوار و تهى دست از همه اعمال صالحه و گرفتار هواهاى نفسانيّه مباش؛ تو به حال خود رحمى كن و از عمر خود نتيجه‏اى حاصل كن؛ دقت در حال انبياء و اولياء كمّل كن و اشتهاهاى كاذب و وعده‏هاى شيطان را پشت پا زن؛ مغرور گول شيطان مباش و فريب نفس امّاره مخور كه تدليس اينها بسيار دقيق است و هر امر باطلى را به صورت حق به انسان تعميه مى‏كنند و انسان را فريب مى‏دهند. گاهى به اميد توبه در آخر عمر انسان را به شقاوت مى‏كشانند، با آن كه توبه در آخر عمر و تراكم ظلمات معاصى و بسيارى مظالم عباد و حقوق اللَّه امرى است بسيار صعب و مشكل. امروز كه اراده انسان قوّت دارد و قواى جوانى برقرار است و درخت معصيت برومند نيست و سلطنت شيطان در نفس مستحكم نشده و نفس جديد العهد به ملكوت و قريب الافق به فطرت اللَّه است و شرايط حصول و قبول توبه سهل است، نمى‏گذارند انسان قيام به توبه كند و اين درخت سست را ريشه كن و سلطنت غير مستقلّ را منقرض نمايد، وعده ايّام پيرى را مى‏دهند كه بعكس اين، اراده ضعيف و قوا ناتوان و درخت معاصى گوناگون كهن و برومند و سلطنت ابليس در ظاهر و باطن مستقل و مستقرّ شده و الفت به طبيعت شديد و بُعد از ملكوت زياد و نور فطرت خاموش و منطفى گرديده و شرايط توبه سخت و ناگوار شده است؛ اين نيست جز غرور.
و گاهى به وعده شفاعت شافعين عليهم السلام انسان را از ساحت قدس آنها دور و از شفاعت آنها مهجور مى‏نمايند، زيرا كه انغمار در گناهان كم كم قلب را سياه و منكوس كند و انسان را به سوء عاقبت منجرّ نمايد. و طمع شيطان از انسان دزديدن ايمان است؛ دخول در گناهان را مقدّمه آن قرار مى‏دهد تا به نتيجه مطلوبه برسد. انسان اگر طمع شفاعت دارد، بايد در اين عالم با سعى و كوشش رابطه بين خود و شفعاى خود را حفظ كند و قدرى تفكّر در حال شافعان محشر نمايد كه حال آنها در عبادت و رياضت به كجا رسيده بود. فرضاً كه شما با ايمان از دنيا برويد، ولى اگر بار گناهان و مظالم سنگين باشد ممكن است در عذابهاى گوناگون برزخ و قبر از شما شفاعت نشود؛ چنانچه از حضرت صادق منقول است كه برزخ شما با خودتان است. و عذابهاى برزخ طرف قياس با عذابهاى اين جا نيست، و طول مدّت برزخ را جز خدا كسى نداند، شايد ميليون ميليونها سال طول كشد. و ممكن است در قيامت نيز پس از مدّتهاى طولانى و عذابهاى گوناگون طاقت فرسا شفاعت نصيب ما شود، چنانچه در احاديث نيز اين معنى وارد است‏(74).
پس، غرور شيطان انسان را از عمل صالح بازدارد و انسان را يا بى‏ايمان يا با بارهاى سنگين از دنيا ببرد و به شقاوت و بدبختى گرفتار كند. و گاهى با وعده رحمت واسعه ارحم الرّاحمين دست انسان را از دامن رحمت كوتاه كند؛ غافل از آن كه اين همه بعث رسل و ارسال كتب و فرو فرستادن فرشتگان و وحى و الهام به پيغمبران و راهنمايى طريق حق، از رحمت ارحم الرّاحمين است. عالم را رحمت واسعه حق فرو گرفته و ما در لب چشمه حيوان از تشنگى به هلاكت مى‏رسيم.
بزرگتر رحمتهاى الهى قرآن است؛ تو اگر به رحمت ارحم الرّاحمين طمع دارى و آرزوى رحمت واسعه دارى، از اين رحمت واسعه استفاده كن. طريق وصول به سعادت را باز نموده و چاه را از راه روشن فرموده. تو خود به پاى خود در چاه مى‏افتى و از راه معوج مى‏شوى، رحمت را چه نقصانى است؟ اگر ممكن بود طريق خير و سعادت را به مردم به طور ديگر نشان بدهند، مى‏دادند، به موجب وسعت رحمت؛ و اگر ممكن بود اكراهاً مردم را به سعادت برسانند مى‏رساندند؛ لكن هيهات! راه آخرت راهى است كه جز با قدم اختيار نمى‏توان آن را پيمود؛ سعادت با زور حاصل نشود؛ فضيلت و عمل صالح بدون اختيارْ فضيلت نيست و عمل صالح نمى‏باشد؛ و شايد معنى آيه شريفه لا اكْراهَ فِى الدّين نيز همين باشد.
بلى، آنچه در آن، اعمال اكراه و اجبار مى‏توان نمود صورت دين الهى است نه حقيقت آن. انبياء عليهم السلام مأمور بودند كه صورت را با هر طور ممكن است تحميل مردم كنند تا صورت عالم صورت عدل الهى شود و مردم را ارشاد به باطن نمايند تا مردم به قدم خود آن را بپيمايند و به سعادت برسند.
بالجمله، اين نيز از غرور شيطان است كه دست انسان را با طمع رحمت از رحمت كوتاه كند.
فصل نهم در بيان احاديث راجع به حضور قلب‏
در ذكر شمّه‏اى از احاديث اهل بيت عصمت و طهارت سلام اللَّه عليهم راجع به ترغيب حضور قلب.
و ما در اين جا به ترجمه متن بعضى از روايات اكتفا مى‏كنيم:
از حضرت رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله روايت است كه عبادت كن خداى تعالى را چنانچه گويا او را مى‏بينى؛ و اگر تو او را نمى‏بينى او تو را مى‏بيند(75).
از اين حديث شريف استفاده دو مرتبه از مراتب حضور قلب مى‏شود:
يكى، آنكه سالك مشاهِد جمال جميل و مستغرق تجلّيات حضرت محبوب باشد به طورى كه جميع مسامع قلب از ديگر موجودات بسته شده و چشم بصيرت به جمال پاك ذى الجلال گشوده گرديده و جز او چيزى مشاهده نكند. بالجمله، مشغولِ حاضر باشد و از حضور و محضر نيز غافل باشد.
و مرتبه ديگر، كه نازلتر از اين مقام است، آن است كه خود را حاضر محضر ببيند و ادب حضور و محضر را ملحوظ دارد. جناب رسول اكرم فرمايد: اگر مى‏توانى از اهل مقام اوّل باشى عبادت خدا را آن طور بجا آور، و الّا از اين معنا غافل مباش كه تو در محضر ربوبيّتى. و البته محضر حق را ادبى است كه غفلت از آن از مقام عبوديّت دور است. و اشاره به اين فرموده است. در حديثى كه جناب ابو حمزه ثمالى رضي اللَّه عنه نقل مى‏كند، مى‏گويد: ديدم حضرت على بن الحسين سلام اللَّه عليهما را كه نماز مى‏خواند. عباى آن حضرت از دوشش افتاد. آن را راست و تسويه نفرمود تا آن كه از نماز فارغ شد. سؤال كردم از سببش، فرمود: واى بر تو، آيا مى‏دانى در خدمت كى بودم‏(76)؟
و نيز از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله منقول است كه دو نفر از امّت من به نماز مى‏ايستند در صورتى كه ركوع و سجودشان يكى است و حال آن كه ميان نماز آنها مثل ما بين زمين و آسمان است‏(77).
و فرمودند: آيا نمى‏ترسد كسى كه صورت خود را در نماز برمى‏گرداند صورت او چون روى حمار شود.(78)
و فرمودند: كسى كه دو ركعت نماز بجا آورد و در آن به چيزى از دنيا متوجّه نشود، خداى تعالى‏ گناهان او را مى‏آمرزد(79).
و فرمودند: بعضى از نمازها قبول مى‏شود نصفش يا ثلثش يا ربعش يا خمسش- تا عشرش. و بعضى از نمازها چون جامه كهنه پيچيده مى‏شود و به روى صاحبش زده مى‏شود. و از نماز تو مال تو نيست مگر آن كه به قلبت اقبال به آن كنى‏(80).
و حضرت باقر عليه السلام فرمودند: رسول خدا فرمود: وقتى بنده مؤمن به نماز بايستد خداى تعالى‏ نظر به سوى او كند- يا فرمودند خداى تعالى‏ اقبال به او كند- حتى منصرف شود. و رحمت از بالاى سرش سايه بر او افكند و ملائكه فرو گيرند اطراف و جوانب او را تا افق آسمان و خداى تعالى ملكى را موكّل او كند كه بايستد بالاى سر او و بگويد: اى نمازگزار، اگر بدانى كى نظر مى‏كند به سوى تو و با كى مناجات مى‏كنى، توجّه به جايى نمى‏كنى و از موضعت جدا نمى‏شوى هرگز(81).
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه جمع نمى‏شود اشتياق و خوف در دلى مگر آن كه بهشت بر او واجب شود. پس وقتى نماز مى‏خوانى، اقبال كن به قلب خود به خداى عزّ و جلّ؛ زيرا كه نيست بنده مؤمنى كه اقبال كند به قلبش به خداى تعالى در نماز و دعا مگر آن كه قلوب مؤمنين را خداى تعالى به او اقبال دهد و با دوستى آنها او را تأييد كند او را به بهشت برد(82).
و از حضرت باقر و صادق عليهما السلام مروى است كه فرمودند: نيست از براى تو از نمازت مگر آنچه را كه اقبال قلب داشته باشى در آن؛ پس، اگر به غلط بجا آورد تمام آن را يا غفلت از آداب آن كند، پيچيده شود آن و به روى صاحبش زده شود(83).
و از حضرت باقر العلوم عليه السلام روايت شده كه همانا بالا مى‏رود از نماز بنده از براى او نصف يا ثلث يا ربع يا خمسش؛ پس، بالا نمى‏رود براى او مگر آنچه را اقبال به قلب نموده است بر آن. و ما مأمور شديم به نافله تا تتميم شود نقص فرايض به آن‏(84).
و از جناب صادق مروى است كه فرمود: وقتى احرام بستى در نماز، اقبال كن بر آن، زيرا كه وقتى اقبال نمودى خداوند به تو اقبال فرمايد و اگر اعراض نمايى خداوند از تو اعراض كند. پس گاهى بالا نمى‏رود از نماز مگر ثلث يا ربع يا سدس آن به آن قدر كه نمازگزار اقبال به نماز نموده و خداوند عطا نمى‏فرمايد به غافل چيزى.
و از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله روايت است كه به ابى ذر فرمودند: دو ركعت متوسّط با فكر بهتر است از ايستادن يك شب در صورتى كه قلب غافل باشد. احاديث در اين باب بسيار است و براى اصحاب اعتبار و قلوب بيدار اين قدر كفايت كند.
فصل دهم در دعوت به تحصيل حضور قلب‏
اكنون كه فضيلت و خواصّ حضور قلب را عقلًا و نقلًا دانستى و ضررهاى ترك آن را فهميدى، علم تنها كفايت نكند بلكه حجّت را تمام‏تر نمايد؛ دامن همّت به كمر زن و آنچه را دانستى در صدد تحصيل آن باش و علم خود را عملى كن تا استفاده از آن برى و برخوردار از آن شوى. قدرى تفكّر كن كه به حسب رواياتْ اهل بيت عصمت عليهم السلام، كه معادن وحى و تمام فرمايشاتشان و علومشان از وحى الهى و كشف محمّدى صلى اللَّه عليه و آله و سلم است، قبولى نماز شرط قبولى ساير اعمال است؛ و اگر نماز قبول نشود، به اعمال ديگر اصلًا نظر نكنند(85). و قبولى نماز به اقبال قلب است كه اگر اقبال قلب در نماز نباشد، از درجه اعتبار ساقط و لايق محضر حضرت حق نيست و مورد قبول نمى‏شود، چنانچه در احاديث سابقه معلوم شد. پس، كليد گنجينه اعمال و باب الأبواب همه سعادات حضور قلب است كه با آن فتح باب سعادت بر انسان مى‏شود و بدون آن جميع عبادات از درجه اعتبار ساقط مى‏شود.
الحال قدرى با نظر اعتبار انديشه كن و اهمّيّت مقام و بزرگى موقف را با ديده بصيرت بنگر و با جدّيّت تمام قيام به امر كن. كليد درِ سعادت و درهاى بهشت و كليد درِ شقاوت و درهاى جهنّم در اين دنيا در جيب خود تو است مى‏توانى درهاى بهشت و سعادت را به روى خود مفتوح كنى و مى‏توانى بخلاف آن باشى. زمام امر در دست تو است، خداى تبارك و تعالى حجّت را تمام و راههاى سعادت و شقاوت را نموده و توفيقات ظاهرى و باطنى را عطا فرموده؛ آنچه از جانب او و اولياى او است تمام است، اكنون نوبت اقدام ما است؛ آنها راهنمايند و ما راهرو. آنها عمل خود را انجام دادند به وجه احسن و عذرى باقى نگذاشتند و لمحه‏اى كوتاهى نكردند، تو نيز از خواب غفلت برخيز و راه سعادت خود را طى كن و از عمر و توانايى خود استفاده نما كه اگر وقت بگذرد و اين نقد عمر و جوانى و گنج قوّت و توانائى از دستت برود جبران ندارد. اگر جوانى، مگذار به پيرى رسى كه در پيرى مصيبتهايى دارى كه پيرها مى‏دانند و تو غافلى. اصلاح در حال پيرى و ضعف از امور بسيار مشكل است. و اگر پيرى، مگذار بقيه عمر از دستت برود كه باز هر چه باشد تا در اين عالم هستى راهى به سعادت دارى و درى از سعادت به رويت باز است؛ خدا نكند كه اين در بسته شود و اين راه منسدّ گردد كه آن وقت اختيار از دستت برود و جز حسرت و ندامت و افسوس از گذشتن امر نصيبى ندارى.
پس اى عزيز، اگر ايمان به آنچه ذكر شد كه گفته انبياء عليهم السلام است آوردى و خود را براى تحصيل سعادت و سفر آخرت مهيّا نمودى و لازم دانستى حضور قلب را كه كليد گنج سعادت است تحصيل كنى، راه تحصيل آن آن است كه اوّلًا رفع موانع حضور قلب را نمايى و خارهاى طريق را از سر راه سلوك ريشه كن كنى و پس از آن اقدام به خود آن كنى. امّا مانع حضور قلب در عبادات، تشتّت خاطر و كثرت واردات قلبيّه است. و اين گاهى از امور خارجه و طرق حواسّ ظاهره حاصل مى‏شود؛ مثل آنكه گوش انسان در حال عبادت چيزى بشنود و خاطر به آن متعلق شده مبدأ تخيّلات و تفكّرات باطنيّه گردد و واهمه و متصرّفه در آن تصرّف نموده از شاخه‏اى به شاخه‏اى پرواز كند؛ يا چشم انسان چيزى ببيند و منشأ تشتّت خاطر و تصرّف متصرّفه گردد؛ يا ساير حواسّ انسان چيزى ادراك كند و از آن انتقالات خياليّه حاصل شود.
و طريق علاج اين امور را گرچه فرمودند رفع اين اسباب است، مثل آن كه در بيت تاريكى يا محلّ خلوتى بايستد و چشم خود را در وقت نماز ببندد و در مواضعى كه جلب نظر مى‏كند نماز نخواند؛ چنانچه مرحوم شهيد سعيد رضوان اللَّه عليه از بعض متعبّدين نقل فرمايد كه در خانه كوچك تاريكى كه وسعت آن به قدر آن باشد كه ممكن باشد در آن نماز خواندن عبادت مى‏كردند.(86) ولى معلوم است اين، رفع مانع نكند و قلع مادّه ننمايد. زيرا كه عمده تصرّف خيال است كه با منشأ جزئى كار خود را انجام مى‏دهد؛ بلكه گاه شود كه در خانه تاريك و كوچك و تنها تصرّف واهمه و خيال بيشتر شود و به مبادى ديگر براى دعابه و بازى خود دست‏آويز شود. پس، قلع مادّه كلّى به اصلاح خيال و وهم است و ما پس از اين اشاره به آن مى‏كنيم. بلى، گاهى اين طور از علاج هم در بعضى از نفوس بى‏تأثير و خالى از اعانت نيست، ولى ما دنبال علاج قطعى و قلعِ سبب حقيقى مى‏گرديم و آن بدين حاصل نشود.
و گاهى تشتّت خاطر و مانع از حضور قلب، از امور باطنه است. و آن به طريق كلّى دو منشأ بزرگ دارد كه عمده امور به آن دو منشأ برگردد:
يكى هرزه گردى و فرّار بودن خود طاير خيال است؛ زيرا كه خيال قوّه‏اى است بسيار فرّار كه دائماً از شاخه‏اى به شاخه‏اى آويزد و از كنگره‏اى به كنگره‏اى پرواز كند؛ و اين مربوط به حبّ دنيا و توجّه به امور دنيّه و مال و منال دنيوى نيست، بلكه فرّار بودن خيال خود مصيبتى است كه تارك دنيا نيز به آن مبتلا است. و تحصيل سكونت خاطر و طمأنينه نفس و وقوف خيال از امور مهمّه‏ايست كه به اصلاح آن علاج قطعى حاصل شود، و پس از اين به آن اشاره مى‏كنيم.
منشأ ديگر، حبّ دنيا و تعلّق خاطر به حيثيّات دنيوى است كه رأس خطيئات و امّ الأمراض باطنه است كه خار طريق اهل سلوك و سرچشمه مصيبات است؛ و تا دل متعلّق به آن و منغمر در حبّ آن است، راه اصلاح قلوب منسدّ و درِ جمله سعادات به روى انسان بسته است. و ما در ضمن دو فصل اشاره به رفع اين دو منشأ بزرگ و دو مانع قوى مى‏نماييم ان شاء اللَّه.
فصل يازدهم در بيان دواى هرزه گردى خيال‏
در بيان دواء نافع براى علاج هرزه گردى و فرّار بودن خيال كه از آن تحصيل حضور قلب نيز شود.
بدان كه هر يك از قواى ظاهره و باطنه نفس قابل تربيت و تعليم است با ارتياض مخصوص. مثلًا، چشم انسان قادر نيست كه به يك نقطه معيّنه يا در نور شديد، مثل نور عين شمس، مدّتى طولانى نگاه كند بدون بهم خوردن پلكهاى آن؛ ولى اگر انسان چشم را تربيت كند، چنانچه بعضى از اصحاب رياضات باطله براى مقاصدى عمل مى‏كنند، ممكن است چند ساعت متمادى در قرص آفتاب نظر را بدوزد بدون آن كه چشم بهم خورد يا خستگى پيدا كند و همين طور به نقطه معيّنى نظر را بدوزد چندين ساعت بدون حركت؛ و همين طور ساير قوا حتّى حبس نَفَس كه- على المحكىّ- در اصحاب رياضات باطله كسانى هستند كه حبس نَفَس خود كنند مدّتهاى زائد بر متعارف نوع.
و از قوايى كه قابل تربيت است قوّه خيال و قوّه واهمه است كه قبل از تربيتْ اين قوى‏ چون طايرى سخت فرّار و بى‏اندازه متحرّك از شاخه‏اى به شاخه‏اى و از چيزى به چيزى هستند، به طورى كه انسان اگر يك دقيقه حساب آنها را نگه دارد مى‏بيند كه چندين انتقال متسلسل با تناسبات بسيار ضعيف ناهنجار پيدا نموده؛ حتّى بسيارى گمان مى‏كنند كه حفظ طاير خيال و رام نمودن آن از حيّز امكان خارج و ملحق به محالات عاديّه است؛ ولى اين طور نيست و با رياضت و تربيت و صرف وقت آن را مى‏توان رام نمود و طاير خيال را مى‏توان به دست آورد، به طورى كه در تحت اختيار و اراده حركت كند كه هر وقت بخواهد آن را در مقصدى يا مطلبى حبس كند كه چند ساعت در همان مقصد حبس شود.
و طريق عمده رام نمودن آن عمل نمودن به خلاف است. و آن چنان است كه انسان در وقت نماز خود را مهيّا كند كه حفظ خيال در نماز كند و آن را حبس در عمل نمايد و به مجرّد اين كه بخواهد از چنگ انسان فرار كند آن را استرجاع نمايد؛ و در هر يك از حركات و سكنات و اذكار و اعمال نماز ملتفت حال آن باشد و از حال آن تفتيش نمايد و نگذارد سرخود باشد. و اين در اوّل امر كارى صعب به نظر مى‏آيد، ولى پس از مدّتى عمل و دقّت و علاج حتماً رام مى‏شود و ارتياض پيدا مى‏كند. شما متوقع نباشيد كه در اول امر بتوانيد در تمام نماز حفظ طاير خيال كنيد، البته اين امرى است نشدنى و محال و شايد آنها كه مدّعى استحاله شدند اين توقّع را داشتند؛ ولى اين امر بايد با كمال تدريج و تأنّى و صبر و توانى انجام بگيرد. ممكن است در ابتداى امر در عشر نماز يا كمتر آن حبس خيال شده حضور قلب حاصل شود؛ و كم كم انسان اگر در فكر باشد و خود را محتاج به آن ببيند، نتيجه بيشتر حاصل كند و اندك اندك غلبه بر شيطانِ وهم و طاير خيال پيدا كند كه در بيشتر نماز زمام اختيار آنها را در دست گيرد. و هيچ گاه نبايد انسان مأيوس شود، كه يأس سرچشمه همه سستيها و ناتوانى‏ها است و برق اميد انسان را به كمال سعادت خويش مى‏رساند.
ولى عمده در اين باب حسّ احتياج است كه آن در ما كمتر است؛ قلب ما باور نكرده كه سرمايه سعادت عالم آخرت و وسيله زندگانى روزگارهاى غير متناهى نماز است. ما نماز را سربار زندگانى خود مى‏شماريم و تحميل و تكليف مى‏دانيم. حبّ به شى‏ء از ادراك نتايج آن پيدا مى‏شود؛ ما كه حبّ به دنيا داريم براى آنست كه نتيجه آن را دريافتيم و قلب به آن ايمان دارد و لهذا در كسب آن محتاج به دعوت خواهى و وعظ و اتّعاظ نمى‏باشيم. آنهايى كه گمان كردند نبىّ ختمى و رسول هاشمى صلّى اللَّه عليه و آله دعوتش داراى دو جنبه است: دنيائى و آخرتى، و اين را مايه سرافرازى صاحب شريعت و كمال نبوّت فرض كرده‏اند، از ديانت بى‏خبر و از دعوت و مقصد نبوّت عارى و برى هستند. دعوت به دنيا از مقصد انبياء عظام بكلّى خارج، و حسّ شهوت و غضب و شيطان باطن و ظاهر براى دعوت به دنيا كفايت مى‏كنند، محتاج به بعث رسل نيست- اداره شهوت و غضب قرآن و نبىّ لازم ندارد. بلكه انبياء مردم را از دنيا بازدارند و تقييد اطلاق شهوت و غضب كنند و تحديد موارد منافع نمايند، غافل گمان كند دعوت به دنيا كنند. آنها مى‏فرمايند مال را از هر راه تحصيل نكن و شهوت را با هر طريق فرو ننشان- نكاح بايد باشد، تجارت و صناعت و زراعت بايد باشد- با آن كه در كانون شهوت و غضب اطلاق است. پس، آنها جلوگير اطلاق هستند نه داعى به دنيا. روح دعوت به تجارتْ تقييد و بازدارى از به دست آوردن باطل است؛ و روح دعوت به نكاح تحديد طبيعت و جلوگيرى از فجور و اطلاق قوّه شهوت است. بلى، آنها مخالف مطلق نيستند چه كه آن مخالف نظام اتمّ است.
بالجمله، ما چون حسّ احتياج به دنيا نموديم و آن را سرمايه حيات و سرچشمه لذات دريافتيم، در توجّه به آن حاضر و در تحصيل آن مى‏كوشيم. اگر ايمان به حيات آخرت پيدا كنيم و حسّ احتياج به زندگانى آنجا نماييم و عبادات و خصوصاً نماز را سرمايه تعيّش آن عالم و سرچشمه سعادت آن نشئه بدانيم، البته در تحصيل آن كوشش مى‏نماييم، و در اين سعى و كوشش زحمت و رنج و تكلّف در خود نمى‏يابيم، بلكه با كمال اشتياق و شوق دنبال تحصيل آن مى‏رويم و شرايط حصول و قبول آن را با جان و دل تحصيل مى‏كنيم.
اكنون اين سردى و سستى كه در ما است از سردى فروغ ايمان و سستى بنياد آن است، و الّا اگر اين همه اخبار انبياء و اولياء عليهم السلام و برهان حكما و بزرگان عليهم الرضوان در ما ايجاد احتمال كرده بود، بايد بهتر از اين قيام به امر و كوشش در تحصيل كنيم. ولى جاى هزار گونه افسوس است كه شيطان سلطنت بر باطن ما پيدا كرده و مجامع قلب و مسامع باطن ما را تصرّف نموده نمى‏گذارد فرموده حق و فرستاده‏هاى او و گفته‏هاى علما و مواعظ كتابهاى الهى به گوش ما برسد. اكنون گوش ما گوش حيوانى دنيوى است و موعظه‏هاى حقّ از حدّ ظاهر و از گوش حيوانى ما به باطن نمى‏رسد- و ذلِكَ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ اوْ الْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيد(87).
از وظايف بزرگ سالك الى اللَّه و مجاهد فى سبيل اللَّه آن است كه در خلال مجاهده و سلوك از اعتماد به نفس بكلّى دست كشد و جبلّتاً متوجّه به مسبّب الاسباب و فطرتاً متعلّق به مبدأ المبادى گردد، و از آن وجود مقدس عصمت و حفظ طلب كند و به دست‏گيرىِ آن ذات اقدس اعتماد كند و در خلوات تضرّع به حضرتش ببرد و اصلاح حالش را با كمال جدّيّت در طلب بخواهد كه جز ذات مقدّس او پناهى نيست. و الحمد للَّه.
فصل دوازدهم در بيان آنكه حبّ دنيا باعث تشتّت خيال است‏
در اشاره به آن كه حبّ دنيا منشأ تشتت خيال و مانع از حضور قلب است و در بيان علاج آن به قد ميسور.
بايد دانست كه به حسب فطرت و جبلّتْ قلب به هر چه علاقه و محبت پيدا كرد، قبله توجّه آن همان محبوب است. و اگر اشتغال به امرى مانع از تفكّر در حال محبوب و جمال مطلوب شود به مجرّد آنكه آن اشتغال كم شود و آن مانع از ميان برخيزد، فوراً قلب به سوى محبوب خود پرواز نموده متعلّق به دامن آن شود. اهل معارف و صاحبان جذبه الهيّه اگر داراى قوّت قلب باشند و متمكّن در جذبه و حبّ باشند، در هر مرآتى جمال محبوب و در هر موجودى كمال مطلوب را مشاهده نموده و ما رَايْتُ شَيْئاً الّا [و ]رَايْتُ اللَّه فيهِ وَ مَعَه گويند. و اگر سرور آنها فرمايد: لَيُغانُ عَلى‏ قَلْبى وَ انّى لَاسْتَغْفِرُ اللَّه فى كُلِّ يَوْمٍ سَبْعينَ مَرَّة(88) براى آنست كه جمال محبوب را در مرآت، خصوصاً مرائى كدره چون مرآت بوجهلى، ديدنْ خود كدورت براى كمّل است. و اگر قلب آنها قوى نباشد و اشتغال به كثرات مانع از حضور شود، به مجرّد آن كه آن اشتغال كم شود طائر قلوب آنها به آشيانه قدس خود پرواز كند و دست‏آويز جمال جميل گردد. و طالبان غير حق، كه در نظر اهل معرفت همه طالب دنيا هستند، نيز هر چه مطلوب آنها است به همان متوجّه و متعلّقند. آنها نيز اگر در حبّ مطلوب خود مفرطند و حبّ دنيا مجامع قلوب آنها را گرفته، هيچگاه از توجّه به آن مسلوب نشوند و در هر حال و هر چيز با جمال محبوب خود بسر برند. و اگر حبّ آنها كمتر باشد، در وقت فراغت قلب آنها به محبوب خود رجوع كند. آنان كه حبّ مال و رياست و شرف در دل آنها است، در خواب نيز مطلوب خود را مى‏بينند و در بيدارى به فكر محبوب خود بسر مى‏برند؛ و مادامى كه در اشتغال به دنيا بسر مى‏برند با محبوب خود هم‏آغوشند؛ و چون وقت نماز شود، دل حالت فراغتى مى‏يابد و فوراً متعلّق به محبوب خود مى‏شود، گويى تكبيرة الاحرام كليد درِ دكّان يا رافع حجاب بين او و محبوب او است؛ يك وقت به خود مى‏آيد كه سلام نماز را گفته در صورتى كه هيچ توجّه به آن نداشته و همه‏اش را با فكر دنيا هم آغوش بوده. اينست كه چهل- پنجاه سال نماز ما را در دل اثرى جز ظلمت و كدورت نيست؛ و آنچه بايد معراج قرب حضرت حق و مايه انس به آن مقام مقدّس باشد، ما را از ساحت قرب مهجور و از عروج به مقام انس فرسنگها دور كرده. اگر نماز ما بويى از عبوديّت داشت، ثمره‏اش خاكسارى و تواضع و فروتنى بود، نه عجب و خودفروشى و كبر و افتخار كه هر يك براى هلاكت و شقاوت انسان سببى مستقلّ و موجبى منفرد است.
بالجمله، دل ما چون با حبّ دنيا آميخته شده و مقصد و مقصودى جز تعمير آن ندارد، ناچار اين حبّ مانع از فراغت قلب و حضور آن در محضر قدس شود. و علاج اين مرض مهلك و فساد خانمان‏سوز با علم و عمل نافع است.
اما علم نافع براى اين مرض، تفكّر در ثمرات و نتايج آن و مقايسه كردن بين آنها و مضارّ و مهالك حاصله از آن است. نويسنده در شرح اربعين شرحى در اين باب نگاشته و به قدر ميسور در بيان آن به تفصيل پرداخته‏ام. در اين مقام نيز به شرح بعض احاديث اهل بيت عصمت اكتفا مى‏كنم: فى الكافي عن ابى عبد اللَّه عليه السلام، قال: رَأْسُ كُلِّ خَطيئَةٍ حُبُّ الدُّنْيا(89). و روايات كثيره ديگر نيز به اين مضمون با اختلاف تعبير وارد است‏(90).
و بس است براى انسان بيدار همين حديث شريف؛ و كفايت مى‏كند براى اين خطيئه بزرگ مهلك همين كه سرچشمه تمام خطاها و ريشه و پايه جميع مفاسد است. با قدرى تأمّل معلوم شود كه تقريباً تمام مفاسد اخلاقى و اعمالى از ثمرات اين شجره خبيثه است. هيچ دين و مذهب باطلى تأسيس در عالم نشده و هيچ فسادى در دنيا رخ نداده مگر به واسطه اين موبقه عظيمه- قتل و غارت و ظلم و تعدّى نتايج اين خطيئه است، فجور و فحشاء و دزدى و ساير فجايع زاييده اين جرثومه فساد است. انسانِ داراى اين حبّ از جميع فضائل معنويّه بركنار است: شجاعت، عفت، سخاوت، عدالت كه مبدأ تمام فضائل نفسانيّه است، با حبّ دنيا جمع نمى‏شود. معارف الهيّه، توحيد در اسماء و صفات و افعال و ذات، و حق‏جويى و حق‏بينى با حبّ دنيا متضادّند؛ طمأنينه نفس و سكونت خاطر و استراحت قلب، كه روح سعادت دو دنيا است، با حبّ دنيا مجتمع نشود. غناى قلب و بزرگوارى و عزّت نفس و حرّيّت و آزاد مردى از لوازم بى‏اعتنايى به دنيا است؛ چنانچه فقر و ذلّت و طمع و حرص و رقّيّت و چاپلوسى از لوازم حبّ دنيا است. عطوفت، رحمت، مواصلت، مودّت، محبّت، با حبّ دنيا متخالفند. بغض و كينه و جور و قطع رحم و نفاق و ديگر اخلاق فاسده از وليده‏هاى اين امّ الأمراض است.
و فى مصباح الشّريعة قالَ الصّادِقُ عليه السلام: الدُنْيا بِمَنْزِلَةِ صورَةٍ: رأْسُها الْكِبْرُ، وَ عَيْنُها الْحِرصُ، وَ اذُنُهَا الطَّمَعُ، وَ لِسانُهَا الرِّياءُ، وَ يَدُها الشّهْوَةُ، و رِجْلُهَا الْعُجْبُ، وَ قَلْبُهَا الغَفْلَةُ، وَ كَوْنُها الفَناءُ، و حاصِلُهَا الزَّوالُ. فَمَنْ احَبَّها، اوْرَثَتْهُ الْكِبْرَ؛ وَ مَنْ اسْتَحْسَنَها، اوْرَثَتْهُ الْحِرْصَ؛ وَ مَنْ طَلَبَها، اوْرَدَتْهُ الَى الطَّمَعِ؛ وَ مَنْ مَدَحَها، الْبَسَتْهُ الرِّياء؛ وَ مَنْ ارادَها، مَكَّنَتْهُ مِن الْعُجْبِ؛ وَ مَنْ اطْمَانَّ [خ ل ركن ]الَيْها، اوْلَتْهُ الَغْفَلَةَ؛ وَ مَنْ اعْجَبَهُ مَتاعُها، افْنَتْهُ؛ وَ مَنْ جَمَعَها وَ بَخِلَ بِها، رَدَّتْهُ الى مُسْتَقَرِّها وَ هِىَ النّار(91).
و ديلمى در ارشاد القلوب از حضرت امير المؤمنين عليه السلام روايت كند كه رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: در شب معراج خداى تعالى فرمود: اى احمد، اگر بنده‏اى نماز اهل آسمان و زمين را بخواند و روزه اهل آسمان و زمين را بگيرد و چون ملائكه طعام نخورد و جامه عابدان را بپوشد پس از آن در قلب او ببينم ذرّه‏اى از حبّ دنيا يا سمعه آن يا رياست آن يا اشتهار آن يا زينت آن، با من مجاورت نمى‏كند در منزلم و از قلب او محبّت خود را بيرون مى‏كنم و قلب او را تاريك مى‏كنم تا مرا فراموش كند و نمى‏چشانم به او شيرينى محبّت خود را.(92) پر واضح است كه محبّت دنيا با محبّت خداى تعالى جمع نشود. و احاديث در اين باب بيشتر از آن است كه در اين اوراق بگنجد.
و چون معلوم شد كه حبّ دنيا مبدأ و منشأ تمام مفاسد است، بر انسان عاقل علاقمند به سعادت خود لازم است اين درخت را از دل ريشه كن كند. و طريق علاج عملى آن است كه معامله به ضدّ كند: پس اگر به مال و منال علاقه دارد، با بسط يد و صدقات واجبه و مستحبّه ريشه آن را از دل بكند. و يكى از نكات صدقات همين كم شدن علاقه به دنيا است، و لهذا مستحبّ است كه انسان چيزى را كه دوست مى‏دارد و مورد علاقه‏اش هست صدقه دهد، چنانچه در كتاب كريم الهى مى‏فرمايد: لَنْ تَنالُوا البِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّون‏(93). و اگر علاقه به فخر و تقدّم و رياست و استطالت دارد، اعمال ضدّ آن را بكند و دماغ نفس امّاره را به خاك بمالد تا اصلاح شود.
و بايد انسان بداند كه دنيا طورى است كه هر چه آن را بيشتر تعقيب كند و در صدد تحصيل آن بيشتر باشد، علاقه‏اش به آن بيشتر شود و تأسّفش از فقدان آن روز افزون گردد، گوئى انسان طالب چيزى است كه به دست او نيست. گمان مى‏كند طالب فلان حدّ از دنيا است، تا آن را ندارد از آن تعقيب مى‏كند و در راه آن تحمّل مشاقّ مى‏كند و خود را به مهالك مى‏اندازد؛ همين كه آن حدّ از دنيا را به دست آورد، براى او يك امر عادى مى‏شود و عشق و علاقه‏اش مربوط مى‏شود به چيز ديگرى كه بالاتر از آن است و خود را براى آن به زحمت و مشقّت مى‏اندازد و هيچ گاه عشقش فرو ننشيند، بلكه هر دم روزافزون شود و زحمت و تعبش بيشتر گردد. و اين فطرت و جبلّت را هر گز وقوفى نيست. و اهل معرفت با اين فطرت اثبات بسيارى از معارف كنند كه بيان آن از حوصله اين اوراق خارج است و اشاره به بعض اين مطالب در احاديث شريفه شده؛ چنانچه در كافى شريف از حضرت باقر العلوم (ع) روايت نموده كه مثَل حريص به دنيا مثَل كرم ابريشم است كه هر چه به دور خود آن را بيشتر مى‏پيچد از خلاص شدن دورتر شود تا آن كه از اندوه بميرد(94).
و از حضرت صادق عليه السلام مروى است كه مثَل دنيا مثَل آب دريا است كه هر چه انسان تشنه از آن بخورد تشنه‏تر گردد تا او را بكشد(95).
تتميم در اعراض دادن نفس است از دنيا
پس، اى طالب حق و سالك الى اللَّه، چون طائر خيال را رام نمودى و شيطان واهمه را به زنجير كشيدى و خلع نعلين حبّ زن و فرزند و ديگر شئون دنيوى را نمودى و با جذوه نار عشق فطرت اللّهى مأنوس شدى و انّى آنَسْتُ ناراً(96) گفتى و خود را خالى از موانع سير ديدى و اسباب سفر را آماده كردى، از جاى برخيز و از اين بيت مظلمه طبيعت و عبورگاه تنگ و تاريك دنيا هجرت كن و زنجيرها و سلسله‏هاى زمان را بگسلان و از اين زندان خود را نجات ده و طائر قدس را به محفل انس پرواز ده.
تو را ز كنگره عرش مى‏زنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست (97)

پس، عزم خود را قوى كن و اراده خويش را محكم نما كه اوّل شرط سلوك عزم است و بدون آن راهى را نتوان پيمود و به كمالى نتوان رسيد. و شيخ بزرگوار، شاه‏آبادى‏(98)، روحى فداه آن را مغز انسانيّت تعبير مى‏كردند.
بلكه توان گفت كه يكى از نكات بزرگ تقوى و پرهيز از مشتهيات نفسانيّه و ترك هواهاى نفسانيّه و رياضات شرعيّه و عبادات و مناسك الهيّه، تقويت عزم و انقهار قواى ملكيّه در تحت ملكوت نفس است، چنانچه پيش از اين ذكر شد. و ما اكنون اين مقاله را با تحميد و تسبيح ذات مقدّس كبريا جلّ و علا و نعت و ثناى سيّد مصطفى و نبىّ مجتبى و آل اطهارش عليهم سلام اللَّه ختم مى‏كنيم و از روحانيّت آن ذوات مقدّسه استمداد مى‏كنيم براى اين سفر روحانى و معراج ايمانى.
مقاله ثانيه در مقدّمات نماز است و ذكر بعض آداب قلبيه آن و در آن چند مقصد است‏
مقصد اوّل در طهارت است و در آن چند فصل است‏
فصل اوّل در بيان اجمالى طهور است‏
چنانچه در سابق اشاره به آن شد، از براى نماز غير از اين صورتْ حقيقتى است و غير از اين ظاهر باطنى است؛ و همان طور كه صورت آن را آداب و شرايط صوريّه‏ايست، باطن آن را نيز آداب و شرايطى است كه شخص سالك بايد آنها را مراعات كند. پس، از براى طهارتْ صورت و آدابِ صورتى است كه بيان آنها از وظيفه اين اوراق خارج است، و فقهاء مذهب جعفرى أعلى اللَّه كَلِمَتَهُم وَ رَفَعَ اللَّه دَرَجَتَهُم بيان آن را فرموده‏اند. و امّا آداب باطنيه و طهور باطنى را ما به طور اجمال بيان مى‏نماييم:
بايد دانست كه چون حقيقت نماز عروج به مقام قرب و وصول به مقام حضور حق جلّ و علا است، براى وصول به اين مقصد بزرگ و غايت قصوى طهاراتى لازم است كه ماوراى اين طهارات است. و خارهاى اين طريق و موانع اين عروج قذاراتى است كه با اتّصاف سالك به يكى از آنها نتواند صعود به اين مرقاة و عروج به اين معراج نمود. و آنچه از قبيل اين قذارات باشد موانع صلاة و رجز شيطان است؛ و آنچه معين سالك است در سير و از آداب حضور است شرايط اين حقيقت است. و بر سالك الى اللَّه لازم است كه در اوّل امر رفع موانع و قذارات كند تا اتّصاف به طهارت و حصول طهور كه از عالم نور است براى او ميسور شود؛ و تا تطهير جميع قذارات ظاهريّه و باطنيّه و علنيّه و سرّيّه نشود، سالك را حظّى از محضر و حضور نخواهد بود.
پس، اوّلين مراتب قذارات، قذارات آلات و قواى ظاهريّه نفس است به لوث معاصى و قذارات نافرمانى حضرت ولىّ النّعم؛ و اين دام صورى ظاهرى ابليس است. و انسان تا در اين دام مبتلا است، از فيض محضر و حصول قرب الهى محروم است. و كسى گمان نكند كه بدون تطهير ظاهر مملكت انسانيّت مى‏توان به مقام حقيقت انسانيّت نايل شود يا مى‏تواند تطهير باطن قلب نمايد، [كه ]اين غرورى است شيطانى و از حيله‏هاى بزرگ ابليس است؛ زيرا كه كدورات و ظلمتهاى قلبى با معاصى، كه غلبه طبيعت بر روحانيّت است، افزوده مى‏شود؛ و تا سالك فتح مملكت ظاهر نكند، از فتوحات باطنيّه، كه مقصد بزرگ است، بكلّى محروم است و راهى به سعادت براى او گشوده نگردد. پس يكى از موانع بزرگ اين سلوك قذارات معاصى است كه با آب پاك و پاكيزه توبه نصوح بايد آن را تطهير كرد.
و بايد دانست كه تمام قواى ظاهريّه و باطنيّه را كه حقّ تعالى به ما عنايت فرموده و از عالم غيب نازل نموده اماناتى است الهى كه طاهر از جميع قذارات و پاك و پاكيزه بوده بلكه متنوّر به نور فطرت اللّهى، و از ظلمت و كدورت تصرّف ابليس دور بوده؛ و چون در ظلمتكده عالم طبيعت نازل و دست تصرّف شيطان واهمه و خيانت ابليس به آنها دراز شده، از طهارت اصليّه و فطرت اوّليّه بيرون آمده و به انواع قذارات و ارجاس شيطانيّه آلوده گرديده است. پس اگر سالك الى اللَّه با تمسّك به ذيل عنايت ولىّ اللَّه دست تصرّف شيطان را دور نمود و مملكت ظاهر را طاهر كرد و امانات الهيّه را چنانچه تحويل گرفته بود ردّ نمود، خيانت به امانت ننموده؛ و اگر كرده بود، مورد غفران و ستّاريّت شود و از جهت ظاهر آسوده خاطر شود و به تخليه باطن از ارجاس اخلاق فاسده قيام كند. و اين مرتبه دوم از قذارات است كه فسادش بيشتر و علاجش صعبتر است و اهمّيّتش در نزد اصحاب ارتياض بيشتر مى‏باشد؛ زيرا كه تا خلق باطنى نفس فاسد و قذارات معنوى به آن احاطه نموده، لايق مقام قدس و خلوت انس نشود، بلكه مبدأ فسادِ مملكتِ ظاهرِ نفس اخلاق فاسده و ملكات خبيثه آن است. و تا سالك تبديل ملكات سيّئه را به ملكات حسنه ننمايد، از شرور اعمال مأمون نيست؛ و اگر به توبه موفّق شود، استقامت آن، كه از مهمّات است ميسّر نمى‏شود. پس، تطهير ظاهر نيز متوقّف به تطهير باطن است؛ علاوه بر آن، كه خود قذارات باطنيّه موجب حرمان از سعادت و منشأ جهنّم اخلاق، كه به گفته اهل معرفت بالاتر و سوزنده‏تر است از جهنّم اعمال، مى‏باشد. و اشاره به اين معنى در اخبار اهل بيت عصمت بسيار است.
پس، سالك الى اللَّه را اين طهارت نيز لازم است. و پس از آن كه لوث اخلاق فاسده را با آب طاهر پاكيزه علم نافع و ارتياض شرعى صالح از لوح نفس شست و شو نمود، بايد اشتغال پيدا كند به تطهير قلب، كه امّ القرى و به صلاح آن همه ممالك صالح، و به فساد آن همه فاسد مى‏شوند. و قذارت عالم قلب مبدأ تمام قذارات است. و آن عبارت از تعلّق به غير حق و توجه به خود و عالم است. و منشأ آن حبّ دنيا، كه بالاترين خطاها است، و حبّ نفس، كه مادر همه امراض است، مى‏باشد. و تا ريشه اين محبّت در قلب سالك است، از محبّت اللَّه اثرى در آن حاصل نشود و راهى به سر منزل مقصد و مقصود پيدا نمى‏كند. و تا سالك را بقايائى از اين محبّت در قلب است، سير او الى اللَّه نيست بلكه الى النّفس و الى الدّنيا و الى الشيطان است. پس، تطهير از حبّ نفس و دنيا اوّل مرتبه تطهير سلوك الى اللَّه است حقيقتاً؛ چون قبل از اين تطهيرْ سلوك الى اللَّه نيست و به مسامحه گفته شود سالك و سلوك.
و پس از اين منزل، منازلى است كه از هفت شهر عشق عطّار پس از آن نمونه‏اى حاصل؛ و آن قائل سالك در خم يك كوچه خود را ديده، و ما در پشت صورها و حجابهاى ضخيم واقعيم و آن شهرها و شهريارها را جزء بافته‏ها گمان مى‏كنيم. من با شيخ عطّار يا ميثم تمّار كار ندارم ولى اصل مقامات را انكار نمى‏كنم و صاحب آنها را از جان و دل طلبكارم و در اين محبّت اميد فرج دارم، تو خود هر چه خواهى باش و با هر كه خواهى پيوند.
مدعى خواست كه آيد به تماشاگه دوست دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد(99)

ولى در اخوّت ايمانى و خلّت روحانى با احبّاء عرفانى خيانت روا ندارم و از نصيحت، كه از حقوق مؤمنين است به يكديگر، خوددارى ننمايم.
بالاترين قذارات معنويّه، كه تطهير آن را با هفت دريا نتوان نمود و انبياء عظام عليهم السلام را عاجز نمود، قذارت جهل مركّب است كه منشأ داء عضال انكار مقامات اهل اللَّه و ارباب معرفت است و مبدأ سوء ظنّ به اصحاب قلوب است. و تا انسان به لوث اين قذارت آلوده است، قدمى به سوى معارف نخواهد برداشت؛ بلكه بسا باشد كه اين كدورت نور فطرت را، كه چراغ راه هدايت است، خاموش كند و آتش عشق را كه براق عروج به مقامات است فرو نشاند و منطفى كند و انسان را در ارض طبيعت مخلّد نمايد. پس، بر انسان لازم است كه با تفكّر در حال انبياء و اولياى كمّل صلوات اللَّه عليهم و تذكّر مقامات آنها، اين قذارت را از باطن قلب شست و شو دهد؛ و در هر حدّى كه هست به آن حدّ قانع نشود، كه اين وقوف در حدود و قناعت از معارف از تلبيسات بزرگ ابليس و نفس امّاره است، نَعُوذُ باللَّه منهما. و چون اين رساله بر وفق ذوق عامّه نوشته مى‏شود از تطهيرات ثلاثه اولياء خوددارى نمودم. و الحمد للَّه.
فصل دوم در اشاره به مراتب طهور است‏
بدان كه انسان تا در عالم طبيعت و منزلگاه مادّه هيولانى است، در تحت تصرّفات جنود الهيّه و جنود ابليسيّه است. و جنود الهيّه جنود رحمت و سلامت و سعادت و نور و طهارت و كمال است؛ و جنود ابليس در مقابل آنها است. و چون جهات ربوبيّه غلبه بر جهات ابليسيّه دارد، در بدو فطرت انسان را نورانيّت و سلامت و سعادتى است فطرى الهى؛ چنانچه در احاديث شريفه صراحتاً و در كتاب شريف الهى اشارتاً بيان آن شده‏(100). و تا انسان در اين عالم است با قدم اختيار مى‏تواند خود را در تحت تصرّف يكى از آن دو قرار دهد. پس، اگر از اوّل فطرت تا آخر ابليس را در آن تصرّفى نبود، انسان الهى لاهوتى است كه سر تا پايش نور و طهارت و سعادت است؛ قلبش نور حقّ است و جز به حقّ توجّه نكند و قواى باطنه و ظاهره‏اش نورانى و طاهر است و جز حق در آنها تصرّف نكند؛ ابليس را از آن حظّى نباشد و جنود او را در او تصرّفى نبود. و همچو موجود شريفى طاهر مطلق و نور خالص است و ما تقدّم و ما تأخّر ذنوب او مغفور است‏(101)، و صاحب فتح مطلق است و داراى مقام عصمت كبرى است بالاصاله و ديگر معصومين به تبعيّت آن ذات مقدّس داراى آن مقامند. و آن حضرت داراى مقام خاتميّت است، كه كمال على الاطلاق است؛ و چون اوصياء او از طينت او منفصل و با فطرت او متّصلند، صاحب عصمت مطلقه به تبعيّت او هستند و آنها را تبعيّت كامله است. و امّا بعضى معصومين از انبياء و اولياء عليهم السلام صاحب عصمت مطلقه نيستند و از تصرّف شيطان خالى نمى‏باشند؛ چنانچه توجّه آدم عليه السلام به شجره از تصرّفات ابليس بزرگ است كه ابليس الابالسه است؛ با آنكه آن شجره شجره بهشتى الهى بوده، با اين وصف داراى كثرت اسمائى است كه منافى با مقام آدميّت كامله است. و اين يكى از معانى يا يكى از مراتب شجره منهيّه است.
و اگر نور فطرت به قذارات صوريّه و معنويّه آلوده شد، به مقدار آلودگى از بساط قرب و حضرت انس مهجور گردد تا آنجا رسد كه نور فطرت بكلّى منطفى گردد و مملكت يكسره مملكت شيطانى شود و ظاهر و باطن و سرّ و علن او در تصرّف شيطان آيد. پس، شيطان قلب و سمع و بصر و دست و پاى او شود و جميع اعضاى او شيطانى شود. و اگر كسى- و العياذ باللَّه- بدين مقام رسيد، شقىّ مطلق شود و روى سعادت هر گز نبيند. و بين اين دو مرتبه مقامات و مراتبى است كه جز حق تعالى كس نتواند احصاء آنها را كند. و هر كس به افق نبوّت نزديك باشد، از اصحاب يمين است؛ و هر كس به افق شيطنت نزديك است، از اصحاب يسار است.
و بايد دانست كه پس از آلودگى فطرت، تطهير آن ممكن است. و تا انسان در اين نشأه است، خروج از تصرّف شيطان براى او مقدور و ميسور است و وارد شدن در حزب ملائكة اللَّه، كه جنود رحمانى الهى هستند، ميسّر است. و حقيقت جهاد نفس، كه به فرموده حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله از جهاد اعداء دين افضل است و آن جهاد اكبر است‏(102)، همان خارج شدن از تصرّف جنود ابليس و وارد شدن در تحت تصرّف جنود اللَّه است.
پس، اوّل مرتبه طهارت متسنّن شدن به سنن الهيّه و مؤتمر شدن به اوامر حقّ است.
و مرتبه دوم، متحلى شدن به فضائل اخلاق و فواضل ملكات است.
و مرتبه سوم، طهور قلبى است؛ كه آن عبارت است از تسليم نمودن قلب را به حق. و پس از اين تسليم، قلب نورانى شود، بلكه خود از عالم نور و درجات نور الهى گردد، و نورانيّت قلب به ديگر اعضاء و جوارح و قواى باطنه سرايت كند و تمام مملكت نور و نور على نور شود تا كار به جايى رسد كه قلبْ الهى لاهوتى شود و حضرت لاهوت در تمام مراتب باطن و ظاهر تجلّى كند؛ و در اين حال، عبوديّت بكلّى فانى و مختفى شود و ربوبيّت ظاهر و هويدا شود؛ و در اين حال، قلب سالك را طمأنينه و انسى دست دهد و همه عالم محبوب او شود و جذبات الهيّه برايش دست دهد و خطايا و لغزشها در نظرش مغفور شود و در ظلّ تجلّيات حبّى مستور گردد و بداياى ولايت براى او حاصل شود و لياقت ورود در محضر انس پيدا كند. و پس از اين منازلى است كه ذكر آن مناسب با اين اوراق نيست.
فصل سوم در آداب قلبيّه سالك است هنگام توجّه به آب براى طهارت‏
و در اين باب حديث شريف مصباح الشّريعه را ذكر و ترجمه مى‏كنيم تا قلوب صافيه اهل ايمان را از آن نورانيّتى حاصل شود.
فى مِصْباح الشَّريعَةِ قالَ الصّادِقُ عليه السلام: اذا اردْتَ الطّهارَةَ وَ الوُضوءَ، فَتَقَدّمْ الى‏ الْماءِ تَقَدُّمَكَ الى‏ رَحْمَةِ اللَّه. فَانَّ اللَّه تَعالى‏ قَدْ جَعَلَ الْماءَ مِفتاحَ قُرْبَتِهِ وَ مُناجاتِهِ وَ دَليلًا الى بِساطِ خِدْمتِهِ. وَ كَما انَّ رَحْمَةَ اللَّه تُطَهِّرُ ذُنُوبَ الْعِباد، كَذلِكَ النَّجاساتِ الظّاهِرَةَ يُطِهِّرُهَا الْماءُ لا غَيْرُ. قالَ اللَّه تَعالى‏: هُو الَّذى ارْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ وَ انْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهوُراً. وَ قالَ اللَّه تَعالى: وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَىْ‏ءٍ حَىٍّ، ا فَلا يُؤْمِنونَ. فَكَما احْيا بِهِ كُلَّ شَىْ‏ءٍ مِنْ نَعيمِ الدُّنْيا، كَذلكَ بِرَحْمَتِهِ وَ فَضْلِهِ جَعَلَ حَياةَ الْقُلُوبِ الطّاعاتِ. وَ تَفَكَّرْ فى صَفاءِ الْماءِ وَ رِقَّتِهِ وَ طُهْرِهِ وَ بَرَكَتِهِ وَ لَطيفِ امْتِزاجِهِ بِكُلَّ شَىْ‏ءٍ. وَ اسْتَعْمِلْهُ فى تَطْهيرِ اْلَاعْضاءِ الَّتى امَرَك اللَّه بِتَطْهيرِها [خ ل: و تعبُّدِك بِادائها ].وَ آتِ بِ‏آدابِها فى فَرائِضِهِ وَ سُنَنِهِ؛ فَانّ تَحْتَ كُلِّ واحِدةٍ مِنْها فَوائِدَ كَثيرَةً؛ فاذا اسْتَعْمَلْتَها بِاْلحُرْمَةِ، انْفَجَرَتْ لَكَ عُيونُ فَوائِدِهِ عَنْ قَريبٍ. ثُمَّ عاشِرْ خَلْقَ اللَّه كَامْتِزاجِ الْماءِ بِاْلَاشْياءِ: يُؤَدّى كُلَّ شَىْ‏ءٍ حَقَّهُ وَ لا يَتَغَيَّرُ عَنْ مَعناهُ، مُعْتَبِراً لِقَولِ رَسولِ اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: مَثَلُ المُؤمِنِ المُخْلِص [خ ل: الخاصّ ]كَمَثَلِ الماءِ. وَ لْتَكُنْ صَفْوَتُكَ مَعَ اللَّه تَعالى‏ فى جَميعِ طاعَتِكَ كَصَفْوَةِ الْماءِ حينَ انْزَلَهُ مِنَ السَّماءِ وَ سَمّاهُ طَهوراً. و طَهِّرْ قَلْبَكَ بالتَّقْوى‏ وَ اليَقينِ عَندَ طَهارَةِ جَوارِحِكَ بِاْلماء(103).
در اين حديث شريف لطايف و دقايقى است و اشارات و حقايقى است كه قلوب اهل معرفت را زنده كند و ارواح صافيه اصحاب قلوب را حيات بخشد. فرمايد:
چون اراده طهارت و وضو كردى، متوجّه آب بشو آن سان كه متوجّه رحمت حق شوى، زيرا كه حق تعالى قرار داده آب را كليد تقرّب به خود و مناجات خويش و راهنماى بساط خدمت خود. و چنانچه رحمت خدا پاك مى‏كند گناهان بندگان را همان طور نجاسات ظاهره را آب پاك مى‏كند نه غير آن. خداى تعالى فرمايد: اوست آن كس كه فرستاد بادها را براى بشارت در جلو رحمتش و نازل نموديم از آسمان آب پاكيزه را.(104) و فرمود خداى تعالى: و قرار داديم از آب هر چيز زنده را(105).
و اين كه در اين حديث آب را به رحمت حق تشبيه، بلكه تأويل، نموده يكى از نكاتش آن است كه آب يكى از مظاهر بزرگ رحمت حق است كه در عالم طبيعت آن را نازل فرموده و مايه حيات موجودات آن را قرار داده؛ بلكه رحمت واسعه الهيّه را كه از سماء رفيع الدّرجات حضرت اسماء و صفات نازل و اراضى تعيّنات اعيان به آن زنده گرديده، اهل معرفت به آب تعبير نمودند. و چون در آب ملكى ظاهرى جلوه رحمت واسعه الهيّه از ديگر موجودات دنيائى بيشتر است، حق تعالى آن را براى تطهير از قذارات صوريّه قرار داد و مفتاح باب قرب و مناجات خود مقرّر فرمود و راهنماى بساط خدمت خويش، كه باب الابواب رحمتهاى باطنيّه است، قرار داد. بلكه آبِ رحمتِ حق در هر نشئه‏اى از نشئات وجود و در هر مشهدى از مشاهد غيب و شهود نزول و ظهور كند، تطهير ذنوب عباد اللَّه نمايد موافق با آن نشئه و مناسب آن عالم؛ پس با آب رحمت نازل از سماء احديّتْ ذنوب غيبت تعيّنات اعيان تطهير شود؛ و با آب رحمت واسعه از سماء واحديّت ذنوب عدميّت مهيّات خارجيّه تطهير شود؛ و در هر مرتبه از مراتب وجود مطابق آن مرتبه. و در مراتب نشئات انسانيّه نيز آب رحمت را ظهوراتى است مختلفه؛ چنانچه از آب نازل از حضرت ذات به تعيّنات جمعيّه برزخيّه ذنوب سرّ وجودى تطهير شود وجودُك ذَنْبٌ لا يُقاسُ به ذَنْبٌ‏(106). و با آب نازل از حضرات اسماء و صفات و حضرت تجلّى فعلى رؤيت صفت و فعل تطهير شود. و با آب نازل از سماء حضرتِ حكمِ عدلْ قذارات خلقيّه باطنيّه تطهير شود. و با آب نازل از سماء غفاريّت ذنوب عباد تطهير شود. و با آب نازل از سماء ملكوت قذارات صوريّه تطهير شود. پس معلوم شد كه حق تعالى آب را مفتاح قرب و دليل بساط رحمت خويش قرار داده. پس از آن، در حديث شريف دستور ديگرى دهد و راه ديگرى براى اهل سلوك و مراقبه مفتوح فرمايد. مى‏فرمايد:
و تفكّر نما در صفاى آب و رقت و طهارت و بركت آن و لطافت ممزوج شدن آن با هر چيزى. و استعمال كن آن را در تطهير آن اعضائى كه خداوند امر فرموده تو را به پاكيزه نمودن آنها. و ادا كن آداب آنها را در فريضه‏ها و سنّت‏هاى الهى؛ زيرا كه در تحت هر يك از آنها فايده‏هايى است بسيار كه چون استعمال نمائى آنها را به احترام، منفجر شود از براى تو- در نزديكى- چشمه‏هاى فايده‏هاى آن.
اشاره فرموده در اين حديث شريف به مراتب طهارت به طريق كلّى. و چهار مرتبه كلّى آن را بيان فرموده، كه يكى از مراتب آن اين است كه تا اين جاى حديث شريف مذكور است و آن تطهير اعضاء است. و اشاره فرموده به اينكه اهل مراقبه و سلوك الى اللَّه نبايد واقف به صور و ظواهر اشياء شوند، بلكه بايد ظاهر را مرآت باطن قرار دهند و از صورْ حقايق را كشف كنند و به تطهير صورى قناعت نكنند كه آن دام ابليس است. پس، از صفاى آب پى به تصفيه اعضاء برند؛ و آنها را با ادا نمودن فرائض و سنن الهيّه تصفيه كنند و صفا دهند؛ و از رقّت آنها اعضاء را ترقيق كنند و از غلظت تعصّى بيرون آورند و طهور و بركت را در جميع اعضاء سرايت دهند؛ و از لطف امتزاج آب با اشياء كيفيّت امتزاج قواى ملكوتيّه الهيّه را با عالم طبيعت ادراك كنند و نگذارند قذارات طبيعت در آنها اثر كند. و چون اعضاء را به سنن و فرائض الهيّه و آداب آنها متلبّس نمودند، فوائد باطنيه كم كم ظاهر شود و چشمه‏هاى اسرار الهيّه منفجر شود و لمحه‏اى از اسرار عبادت و طهارت براى او منكشف گردد. و چون از مرتبه اوّل طهارت و دستور آن فراغت حاصل شد، به دستور ثانوى شروع فرمود، و مى‏فرمايد:
پس از آن معاشرت كن با خلق خدا مثل ممزوج بودن آب با اشياء كه ادا مى‏كند حقّ هر چيزى را و از معناى خود تغيير نمى‏كند؛ و تأمّل كن قول رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را كه مى‏فرمايد مثَل مؤمن خالص [خ ل: خاصّ ]مثَل آب است. دستور اوّل مربوط بود به معامله انسان سالك با قواى داخليّه و اعضاى خود؛ و دستور دوم، كه در اين فقره از حديث شريف است، مربوط است به معامله انسان با خلق خدا. و اين دستور جامعى است كه كيفيّت معاشرت سالك را با مخلوق بيان فرموده؛ و ضمناً از آن، حقيقت خلوت نيز استفاده شود. و آن، چنان است كه سالك الى اللَّه در عين حال كه با هر دسته از مردم معاشرت به معروف كند و حقوق خلقيّه را ردّ نمايد و با هر يك از مردم به طور مناسب حال او مراوده و معامله كند، از حقوق الهيّه نگذرد و معناى خود را كه عبارت از عبوديّت و توجّه به حقّ است از دست ندهد؛ و در عين حال كه در كثرت واقع است در خلوت باشد، و قلب او كه منزلگاه محبوب است خالى از اغيار و فارغ از هر نقش‏ونگار باشد. پس، دستور سوّمى را ذكر فرموده كه آن كيفيّت معامله سالك است با خداى تعالى، مى‏فرمايد:
بايد صفاى تو با خداى تعالى در همه طاعاتت مثل صفاى آب باشد در وقتى [كه ]نازل نمود آن را از آسمان و ناميد آن را طهور.
يعنى بايد سالك الى اللَّه خالص از تصرّف طبيعت باشد و كدورت و ظلمت آن را در قلب او راهى نباشد، و جميع عبادات او خالى از جميع شرك‏هاى ظاهرى و باطنى باشد. و همان طور كه آب در وقت نزول از آسمان طاهر و پاكيزه است و دست تصرف قذارات به آن دراز نشده، قلب سالك، كه از سماء غيب ملكوت طاهر و پاكيزه نازل شده، نگذارد در تحت تصرّف شيطان و طبيعت واقع شده به قذارات آلوده گردد. و پس از اين دستور، آخرين دستور جامع را براى اهل رياضت و سلوك بيان فرمود، مى‏فرمايد:
پاكيزه كن دل خويشتن را به پرهيزگارى و يقين در وقت پاكيزه نمودن اعضاء خود را به آب.
و در اين، اشاره به دو مقام شامخ اهل معرفت است: يكى تقوا، كه كمال آن ترك غير حقّ است؛ و ديگرى يقين، كه كمال آن مشاهده حضور محبوب است.
فصل چهارم در طهور است‏
و آن يا آب است، و آن در اين باب اصل است، و يا ارض است.
بدان كه انسان سالك را به طريق كلّى دو طريق است براى وصول به مقصد اعلى و مقام قرب ربوبيّت: يكى از آن دو، كه مقام اوّليّت و اصالت دارد، سير الى اللَّه است به توجّه به مقام رحمت مطلقه و خصوصاً رحمت رحيميّه كه رحمتى است كه هر موجودى را به كمال لايق خود مى‏رساند. و از شعب و مظاهر رحمت رحيميّه بعث انبياء و رسل صلوات اللَّه عليهم است كه هاديان سُبُل و دستگير بازماندگانند؛ بلكه در نظر اهل معرفت و اصحاب قلوب، دار تحقّقْ صورت رحمت الهيّه است، و خلايق دائماً مستغرق بحار رحمت حقّند و از آن استفاده نمى‏كنند. اين كتاب بزرگ الهى، كه از عالم غيب الهى و قرب ربوبى نازل شده و براى استفاده ما مهجوران و خلاص ما زندانيان سجن طبيعت و مغلولان زنجيرهاى پيچ در پيچ هواى نفس و آمال به صورت لفظ و كلام درآمده، از بزرگترين مظاهر رحمت مطلقه الهيّه است كه ما كور و كرها از آن به هيچ وجه استفاده نكرديم و نمى‏كنيم. آن رسول ختمى و ولىّ مطلق گرامى كه از محضر قدس ربوبى و محفل قرب و انس الهى به اين سر منزل غربت و وحشت قدم رنجه فرموده و گرفتار معاشرت و مراودت با ابو جهل‏ها و بدتر از آنها گرديده و ناله لَيُغانُ عَلى قَلْبى‏(107) اش دل اهل معرفت و ولايت را محترق كرده و مى‏كند، رحمت واسعه و كرامت مطلقه الهيّه است كه آمدن در اين كلبه‏اش براى رحمت موجودات سكنه عالم اسفل ادنى است و بيرون بردن آنها است از اين دار وحشت و غربت- چون كبوتر مطوّقه كه براى نجات رفقا خود را به دام بلا اندازد(108).
سالك الى اللَّه بايد تطهير با آب رحمت را صورت استفاده از رحمت نازله الهيّه بداند و تا استفاده از رحمت براى او ميسور است، قيام به امر نمايد؛ و چون دستش از آن به واسطه قصور ذاتى يا تقصير كوتاه شد و فاقد آب رحمت شد، چاره ندارد جز توجّه به ذلّ و مسكنت و فقر و فاقه خود. و چون ذلّت عبوديّت خود را نصب العين نمود و متوجّه به اضطرار و فقر و امكان ذاتى خود شد و از تعزّز و غرور و خودخواهى بيرون آمد، بابى از رحمت به روى او گشاده گردد و ارض طبيعت مبدّل به ارض بيضاء رحمت گردد و تراب احد الطّهورين گردد و مورد ترحّم و تلطّف حق گردد. و هر چه اين نظر، يعنى نظر به ذلّت خود، در انسان قوّت گيرد، مورد رحمت بيشتر گردد. و اگر بخواهد به قدم اعتماد به خود و عمل خود اين راه را طىّ كند، هلاك شود؛ چه كه ممكن است از او دستگيرى نشود؛ چون طفلى كه تا خود به جسارت راه رود و به قدم خود مغرور شود و به قوّت خود اعتماد كند، مورد عنايت پدر نشود و او را به خود واگذار كند. و چون اضطرار و عجز خود را به پيشگاه پدر مهربان عرضه دارد و از اعتماد به خود و قوّت خود يكسره خارج شود، مورد عنايت پدر گردد و او را دستگيرى كند، بلكه او را در آغوش كشد و با قدم خود او را راه برد. پس بهتر آن است كه سالك الى اللَّه پاى سلوك خود را بشكند و از اعتماد به خود و ارتياض و عمل خود يكسره برائت جويد و از خود و قدرت و قوّت خود فانى شود و فنا و اضطرار خود را هميشه در نظر گيرد تا مورد عنايت شود و راه صد ساله را با جذبه ربوبيّت يك شبه طىّ نمايد، و لسان باطن و حالش در محضر قدس ربوبيّت با عجز و نياز عرض كند: امَّنْ يُجيبُ اْلمُضْطَرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوُء(109).
فصل پنجم در شمه‏اى از آداب وضو است به حسب باطن و قلب‏
من ذلك ما ورد عن الرّضا عليه السّلام: انَّما امِرَ بالوُضُوءِ لِيَكوُنَ العَبْدُ طاهِراً اذا قامَ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّارِ وَ عِنْدَ مُناجاتِهِ ايّاهُ، مُطيعاً لَهُ فيما امَرَهُ نَقِيّاً مِنَ الْادْناسِ وَ النَّجاسَةِ؛ مَعَ ما فِيهِ مِنْ ذَهابِ الكَسَلِ وَ طَرْدِ النُّعاسِ وَ تَزْكِيَةِ الْفُؤادِ لِلْقيامِ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبّارِ، و انّما وَجَبَ عَلى الْوَجْهِ وَ الْيَدَيْنِ وَ الرّأْسِ وَ الرَّجْلَيْنِ، لَانَّ العَبْدَ اذا قامَ بَيْنَ يَدَىِ الْجَبَّارِ، فَانّما يَنْكَشِفُ مِنْ جوَارِحِهِ وَ يَظْهَرُ ما وَجَبَ فِيهِ الوُضُوءُ؛ وَ ذلِك انَّهُ بِوَجْهِ يَسْجُدُ وَ يَخْضَعُ، وَ بِيَدِهِ يَسْأَلُ وَ يَرْغَبُ و يَرْهَبُ وَ يَتَبَتَّلُ، وَ بِرَأْسِهِ يَسْتَقْبِلُهُ فى رُكوعِهِ وَ سُجُودِهِ، وَ بِرِجْلَيْهِ يَقُوُم وَ يَقْعُد ...(110)
الخبر مى‏فرمايد: همانا امر شده است به وضوء تا آن كه بنده پاك باشد هنگامى كه مى‏ايستد مقابل خداى جبّار و وقت مناجات نمودن او حق را و براى آن كه مطيع باشد در آنچه او را امر فرموده و پاكيزه باشد از كثافات و نجاست؛ با آن كه در آن است فوائد ديگر از قبيل برطرف شدن كسالت و رفع شدن چرت و پاكيزه شدن دل براى ايستادن در مقابل خداى جبّار.
تا اينجا نكته اصل وضو را بيان فرمود؛ و اهل معرفت و اصحاب سلوك را متنبّه نمود به اين كه در محضر مقدّس حقّ جلّ و علا ايستادن و مناجات با قاضى الحاجات نمودن را آدابى است كه بايد منظور شود؛ حتّى با قذارات صوريّه و كثافات ظاهريّه و كسالت چشم ظاهر نيز نبايد در آن محضر رفت چه جاى آن كه دل معدن كثافات باشد و قلب مبتلاى به قاذورات معنويّه كه اصل همه قذارات است باشد. با آن كه در روايت است كه خداى تعالى نظر نمى‏كند به صورتهاى شما بلكه نظر مى‏فرمايد به قلب‏هاى شما(111). و با آن كه با آنچه انسان به حق تعالى توجه مى‏كند و آنچه كه از عوالم خلقيّه لايق نظر به كبرياى عظمت و جلال است قلب است و ديگر جوارح و اعضاء را از آن حظّ و نصيبى نيست، مع ذلك طهارت صوريّه و نظافت ظاهريّه را نيز اهمال ننموده‏اند: صورت طهارت را براى صورت انسان مقرر فرمودند، و باطن آن را براى باطن او. و از آن كه تزكيه قلب را در اين حديث شريف از فوائد وضوء قرار داده، معلوم شود كه براى وضوء باطنى است كه به آن تزكيه باطن شود؛ و نيز رابطه ما بين ظاهر و باطن و شهادت و غيب معلوم شود؛ و نيز استفاده شود كه طهور ظاهرى و وضوء صورى از عبادات است و اطاعت ربّ است، و از اين جهت طهور ظاهر موجب طهور باطن گردد، و از طهارت صورى تزكيه فؤاد حاصل شود. بالجمله، سالك الى اللَّه بايد در وقت وضوء متوجّه شود به اينكه مى‏خواهد متوجّه محضر مقدّس حضرت كبريا شود؛ و با اين احوالِ قلوب كه او را است، لياقت محضر ندارد، بلكه شايد مطرود از درگاه عزّ ربوبيّت شود؛ پس، دامن همّت به كمر زند كه طهارت ظاهرى را به باطن سرايت دهد و قلب خود را، كه مورد نظر حق، بلكه منزلگاه حضرت قدس است، از غير حقّ تطهير كند و تفرعن خود و خوديّت را، كه اصل اصول قذارات است، از سر بيفكند تا لايق مقام مقدّس شود. و پس از آن، حضرت رضا سلام اللَّه عليه وجه اختصاص اعضاى مخصوصه را در وضو بيان مى‏فرمايند و مى‏گويند:
و همانا واجب شد بر رو و دو دست و سر و دو پا، زيرا كه بنده وقتى كه ايستاد در حضور حضرت جبّار، همانا منكشف مى‏شود از جوارح او و ظاهر گردد آنچه كه وضوء در آن واجب شود؛ زيرا كه با رويش سجده كند و خضوع نمايد، و با دستش سؤال و رغبت و رهبت نمايد و منقطع به حق شود، و با سرش استقبال كند حق را در ركوع و سجودش، و با پاهايش بايستد و بنشيند.
حاصل فرموده آن جناب آن است كه چون اين اعضا را دخالت است در عبوديّت حق و از اين اعضا ظاهر شود آن، از اين جهت تطهير آنها لازم شده است. پس از آن، چيزهايى كه از آنها ظاهر شود بيان فرمودند و راه اعتبار و استفاده را براى اهلش باز نمودند و اهل معارف را به اسرار آن آشنا فرمودند به اين كه آنچه محل ظهور عبوديّت است در محضر مبارك حقّ بايد طاهر و پاكيزه باشد و اعضاء و جوارح ظاهريّه، كه حظّ ناقصى از آن معانى دارند، بى‏طهارت لايق مقام نيستند؛ با آنكه خضوع از صفات وجه بالحقيقه نيست و سؤال و رغبت و رهبت و تبتّل و استقبال هيچ يك از شئون اعضاى حسّيّه نيستند، ولى چون اين اعضاء مظاهر آنها است تطهير آنها لازم آمد. پس، تطهير قلب كه محل حقيقى عبوديّت و مركز واقعى اين معانى است تطهيرش لازم‏تر است؛ و بدون تطهير آن اگر با هفت دريا اعضاء صوريّه را شست و شو نمايند، تطهير نشود و لياقت مقام پيدا نكند، بلكه شيطان را در آن تصرّف باشد و از درگاه عزّت مطرود گردد.
وصل: و من ذلك ما عن العِلَلِ بِاسنادِهِ قالَ: جاءَ نَفَرٌ مِنَ اليَهُودِ الى رَسُولِ اللَّه صلى اللَّه و عليه و آله. فَسَأَلُوهُ عَنْ مَسائِلَ؛ وَ كانَ فيما سَأَلوُهُ: اخْبِرْنا، يا مُحَمّدُ (ص)، لِاىِّ عِلَّةٍ تُوَضَّأُ هذِهِ الْجَوارِحُ الارْبَعُ وَ هِىَ انْظَفُ الْمَواضِعِ فى الْجَسَدِ؟ فقال النَّبىُّ صلّى اللَّه عليه و آله: لَمّا انْ وَسْوَسَ الشَّيْطانُ الى آدم (ع) وَ دَنا مِنَ الشَّجَرَةِ، فَنَظَرَ الَيْها، فَذَهَبَ ماءُ وَجْههِ؛ ثُمَّ قامَ وَ مَشى‏ الَيْها، وَ هِىَ اوّلُ قَدَمٍ مَشَتْ الَى الْخَطيئَةِ؛ ثُمَّ تَناوَلَ بِيَدِهِ مِنها ما عَلَيْها وَ اكَلَ، فَتَطايَرَ الحُلِىُّ وَ الْحُلَلُ عَنْ جَسَدِهِ. فَوَضَعَ آدَمُ يَدَهُ عَلى‏ امِّ رَأْسِه و بَكى‏. فَلَمّا تابَ اللَّه عَلَيْه، فَرَضَ اللَّه عَلَيْه و عَلى‏ ذُرِّيَّتِه تَطْهيرَ هذِهِ الْجَوارِحِ الْارْبَعِ: فَامَرَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ بِغَسْلِ الْوَجْهِ، لِما نَظَرَ الَى الشَّجَرَةِ؛ وَ امَرَهُ بِغَسْلِ الْيَدَيْن الَى الْمُرْفَقَيْنِ، لِما تَناوَلَ بِهِما؛ و امَرَ بِمَسْحِ الرَّأْسِ لِما وَضَعَ يَدَهُ عَلى‏ امِّ رَأْسِهِ؛ وَ امَرَهُ بِمَسْحِ الْقَدَمَيْنِ، لِما مَشى‏ بِهِما الَى الْخَطيئَةِ(112).
حاصل ترجمه آن كه: يهودان سؤال كردند از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله كه به چه علّت وضوء مختصّ به اين چهار موضع شد، با آن كه اينها از همه اعضاء بدن نظيف‏ترند. فرمود: چون شيطان وسوسه كرد آدم را و او نزديك آن درخت رفت و نظر به سوى آن كرد، آبرويش ريخت؛ پس برخاست و به سوى آن درخت روان شد- و آن اوّل قدمى بود كه براى گناه برداشته شد. پس از آن با دست خويش آنچه در آن درخت بود چيد و خورد، پس زينت و زيور از جسمش پرواز نمود. و آدم دست خود را بالاى سرش گذاشت و گريه نمود. پس چون خداوند توبه او را قبول فرمود، واجب نمود بر او و بر ذريّه‏اش پاكيزه نمودن اين چهار عضو را؛ پس، امر فرمود خداى عزّ و جل به شستن روى، براى آن كه نظر نمود به شجره؛ و امر فرمود به شستن دستها تا مرفق، چون با آنها تناول نمود؛ و امر فرمود به مسح سر، چون دست خود را به سر گذاشت؛ و امر نمود به مسح قدمها، چون كه با آنها به سوى گناه رفته بود.
و در باب علّت وجوب صوم نيز در حديث شريف است كه يهودان سؤال نمودند كه به چه علّت واجب نمود خداوند بر امّت تو سى روز روزه در روزها. فرمود: همانا آدم عليه السلام چون از آن درخت خورد باقى ماند در شكمش سى روز؛ پس، واجب فرمود خداوند بر آدم و بر ذريه‏اش سى روز گرسنگى و تشنگى را؛ و تفضّل فرمود بر آنها به اين كه در شبها اجازه خوردن داد به آنها(113).
از اين احاديث شريفه اهل اشارات و اصحاب قلوب را استفاده‏هايى باشد كه خطيئه آدم عليه السلام با آن كه از قبيل خطيئات ديگران نبوده، بلكه شايد خطيئه طبيعيّه بوده يا خطيئه توجّه به كثرت كه شجره طبيعت است بوده يا توجّه به كثرت اسمائى پس از جاذبه فناى ذاتى بوده، لكن از مثل آدم عليه السلام، كه صفىّ اللَّه و مخصوص به قرب و فناى ذاتى است، متوقّع نبوده. لهذا به مقتضاى غيرت حبّى ذات مقدّس حق اعلان عصيان و غوايت او را در همه عوالم و در لسان همه انبياء عليهم السلام فرمود. و قال تعالى: وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏(114). با اين وصف، اين همه تطهير و تنزيه لازم است براى خود و ذريّه‏اش كه در صلب او مستكنّ بودند و در خطيئه شركت داشتند، بلكه پس از خروج از صلب نيز شركت نمودند.
پس خطيئه آدم و آدم‏زادگان را چنانچه مراتب و مظاهرى است- چنانچه اوّل مرتبه آن توجه به كثرات اسمائيه و آخر مظهر آن اكل از شجره منهيّه است كه صورت ملكوتى آن درختى است كه در آن انواع اثمار و فواكه است؛ و صورت مُلكىِ آن طبيعت و شئون آن است و حبّ دنيا و نفس كه اكنون در اين ذريّه است از شئون همان ميل به شجره و اكل آن است- همين طور از براى تطهير و تنزيه و طهارت و صلاة و صيام آنها، كه براى خروج از خطيئه پدر كه اصل است مراتب بسيارى است مطابق مراتب خطيئه. و از اين بيان معلوم شد كه جميع انواع معاصى قالبى ابن آدم از شئون اكل شجره است و تطهير آن به طورى است؛ و جميع انواع معاصى قلبيه آنها نيز از شئون آن شجره است؛ و تطهير آن به طورى است. و جميع انواع معاصى روحيّه از آن، و تطهير آن به طورى است.
و تطهير اعضاى ظاهريّه ظلّ طهارات قلبيّه و روحيّه است براى كمّل، و دستور و وسيله آنها است براى اهل سلوك. و انسان تا در حجاب تعيّن اعضا و طهارات آنها است و در آن حدّ واقف است، از اهل سلوك نيست و در خطيئه باقى مانده؛ و چون اشتغال به مراتب طهارات ظاهريّه و باطنيّه پيدا كرد و طهارات صوريّه قشريّه را وسيله طهارات معنويّه لبّيّه قرار داد و در جميع عبادات و مناسك حظوظ قلبيه آنها را نيز ملحوظ داشت و از آنها برخوردار شد بلكه جهات باطنيّه را بيشتر اهمّيّت داد و مقصد اعلاى مهمّ دانست، داخل در باب سلوك راه انسانيّت شده؛ چنانچه در حديث شريف كتاب مصباح الشريعه به آن اشاره شده آنجا كه فرمايد: و طَهِّرْ قَلْبَكَ بالتَّقْوى وَ الْيَقينِ عِنْدَ طَهارَةِ جَوارِحِكَ بِالْماءِ(115). پس، انسان سالك را اوّل سلوك علمى لازم است كه به بركت اهل ذكر سلام اللَّه عليهم مراتب عبادات را تشخيص داده و عبادات صوريّه را نازله عبادات قلبيّه و روحيّه بداند؛ و پس از آن شروع به سلوك عملى، كه حقيقت سلوك است. و غايت اين سلوك تخليه نفس از غير حق است و تحليه آن به تجلّيات اسمائى و ذاتى است. و چون سالك را اين مقام دست دهد، سلوكش به انتهاء رسد و غايت سير كمالى برايش حاصل شود؛ پس به اسرار نسك و عبادات و به لطايف سلوك نائل شود؛ و آن تجلّيات جلاليّه است كه اسرار طهارات است و تجلّيات جماليّه است كه غايت عبادات ديگر است. و تفصيل آن از عهده اين اوراق خارج است.
فصل ششم در غسل است و آداب قلبيّه آن‏
اهل معرفت گويند كه جنابتْ خروج از وطن عبوديّت و دخول در غربت است؛ و اظهار ربوبيّت و دعواى منيّت است و دخول در حدود مولا و اتّصاف به وصف سيادت است. و غسل براى تطهير از اين قذارت و اعتراف به تقصير است. و بعضى از مشايخ يكصد و پنجاه حال در ضمن ده فصل ذكر نموده كه بايد بنده سالك تطهير از آنها نمايد در خلال غسل، كه غالب آنها يا تمام آنها به عزّت و جبروت و كبرياى نفس و خودخواهى و خودبينى برگردد(116).
نويسنده گويد كه جنابتْ فناى در طبيعت و غفلت از روحانيّت است و غاية القصواى كمال سلطنت حيوانيّت و بهيميّت و دخول در اسفل السّافلين است. و غسل تطهير از اين خطيئه و رجوع از حكم طبيعت است، و دخول در سلطان رحمانيّت و تصرّف الهيّت است به شست و شو نمودن جميع مملكت نفس را كه فانى در طبيعت شده بود و به غرور شيطان مبتلا شده بود.
پس، آداب قلبيّه آن آن است كه سالك الى اللَّه در وقت غسل وقوف به تطهير ظاهر و غسل بدن، كه قشر ادنى و حظّ دنيا است، نكند و توجّه به جنابت باطنِ قلب و سرّ روح كند و غسل از آن را لازمتر شناسد؛ پس، از غلبه نفس بهيميّه و شأن حيوانى بر نفس انسانيّه و شئون رحمانى بپرهيزد و از رجز شيطان و غرور او توبه كند؛ و باطن روح را، كه نفخه الهيّه است و با نفَس رحمانى در او منفوخ شده، از حظوظ شيطانى، كه توجّه به غير كه اصل شجره منهيّه است [مى‏باشد ]تطهير كند تا لايق جنّت پدرش، آدم عليه السلام گردد؛ و بداند كه اكل از اين شجره طبيعت و اقبال به دنيا و توجّه به كثرتْ اصل اصول جنابت است. و تا طهارت از اين جنابت به انغماس يا تطهير تامّ به آب رحمت حقّ كه از ساق عرش رحمانى جارى است و خالص از تصرّف شيطانى است نكند، لايق صلاة، كه حقيقت معراج قرب است، نشود؛ فانّه لا صَلاةَ الّا بِطَهُور(117). و اشاره به آنچه ذكر شد فرموده در حديث شريف كه در وسايل از شيخ صدوق رضوان اللَّه عليه نقل نمايد. قال: وَ بِاسنادِهِ قال: جاءَ نَفَرٌ مِنَ الْيَهُودِ الى‏ رَسوُلِ اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم. فَسَأَلَهُ اعْلَمُهُمْ عَنْ مَسائِلَ؛ وَ كانَ فيما سَأَلَهُ انْ قالَ: لِاىِّ شَىْ‏ءٍ امَرَ اللَّه تَعالى‏ بالاغْتِسالِ مِنَ الْجَنابَةِ، وَ لَمْ يَأْمُرْ بالغُسل مِنَ الْغائِطِ و الْبُوْلِ. فَقالَ رَسولُ اللَّه (ص): انَّ آدَمَ (ع) لَمَّا اكَلَ مِنْ الشَّجَرَةِ: دَبَّ ذلِكَ فى عُروُقِهِ و شَعْرِهِ وَ بَشَرِهِ. فَاذا جامَعَ الَّرجُلُ اهْلَهُ، خَرَجَ الْماءُ مِنْ كُلِّ عِرْقٍ شَعْرَةٍ فى جَسَدِهِ، فَاوْجَبَ اللَّه عَزَّ و جَلَّ على‏ ذُرِّيَّتِهِ الْاغْتِسالَ مِنَ الْجَنابَةِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ(118) ... الخبر. و فى روايَةٍ اخرى‏ عَنِ الرّضا عليه السّلام: و انَّما امِرُوا بالْغُسْل مِنَ الْجَنابَةِ: وَ لَمْ يُؤْمَروُا بالْغُسْلِ مِنَ الْخَلَاءِ وَ هُوَ أَنْجَسُ مِنَ الْجَنابَةِ وَ اقْذَرُ، مِن اجْلِ انَّ الْجَنابَةَ مِنَ نَفْسِ الِانْسانِ، وَ هُوَ شَىْ‏ءٌ يَخْرُجُ مِنْ جَميعِ جَسَدِهِ؛ وَ الخَلَاءُ لَيْسَ هُوَ مِنْ نَفْسِ الِانْسانِ: انَّما هُوَ غَذاءٌ يَدْخُلُ مِنْ بابٍ وَ يَخْرُجُ مِنْ بابٍ‏(119).
گرچه ظاهر اين احاديث نزد اصحاب ظاهر آن است كه چون نطفه از تمام بدن خارج مى‏شود، غسل جميع بدن لازم شد؛ و اين مطابق با رأى جمعى از اطبّاء و حكماى طبيعى؛ ولى معلّل نمودن آن را به اكل شجره چنانچه در حديث اول است، و نسبت دادن جنابت را به نفس چنانچه در حديث دوّم است براى اهل معرفت و اشارت راهى به معارف باز كند؛ چه كه قضيّه شجره و اكل آدم عليه السلام از آن از اسرار علوم قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است كه بسيارى از معارف در آن مرموز است، و لهذا در احاديث شريفه علّت تشريع بسيارى از عبادات را همان قضيّه آدم و اكل شجره قرار داده‏اند. من جمله باب وضوء و نماز و غسل و صوم شهر رمضان و سى روز بودن آن و بسيارى از مناسك حجّ. و نويسنده را سالها در نظر است كه در اين باب رساله‏اى تنظيم كنم و اشتغالات ديگر مانع شده؛ از خداى تعالى توفيق و سعادت مى‏خواهم.
بالجمله، تو آدم‏زاده كه بذر لقائى و براى معرفتْ مخلوق و خداى تعالى تو را براى خود برگزيده و با دو دست جمال و جلال خود تخمير فرموده و مسجود ملائكه و محسود ابليس قرار داده، اگر بخواهى از جنابت پدر كه اصل تو است خارج شوى و لايق لقاى حضرت محبوب شوى و استعداد وصول به مقام انس و حضرت قدس پيدا كنى، بايد با آب رحمت حقّ باطن دل را غسل دهى و از اقبال به دنيا، كه از مظاهر شجره منهيّه است، توبه كنى و قلب خود را، كه محفل جناب جميل و جمال جليل است، از حبّ دنيا و شئون خبيثه آن، كه رجز شيطان است، شست و شو دهى كه جنّتِ لقاى حقّ جاى پاكان است- و لا يدْخُلُ الجنَّةَ الا الطَّيِّبُ‏(120). (شست و شويى كن و آنگه به خرابات خرام(121).
فصل هفتم در پاره‏اى از آداب باطنيّه ازاله نجاست و تطهير از اخباث است‏
بدان كه ازاله حدث- چنانچه گذشت- خروج از انّيّت و انانيّت و فناى از نفسيّت است، بلكه خروج از بيت النّفس است بالكلّية؛ و تا عبد را بقايايى از خويش باقى است، محدث به حدث اكبر است و عابد و معبود در او شيطان و نفس است. و منازل سير اهل طريقت و سلوك اگر براى وصول به مقامات است و حصول معارج و مدارج است، از تصرّف نفس و شيطان خارج نيست و سير و سلوك معلّل است؛ پس سلوك در منازل نفس است و سير در جوف بيت است. و چنين سالكى مسافر و سالك نيست؛ و مهاجر الى اللَّه و رسوله نيست؛ و از حدث اكبر، كه عين عبد است، پاك نشده؛ و چون از اين حدث بكلّى تطهير شود، عابد و معبود حقّ شود و كُنْتُ سَمْعَهُ و بَصَره‏(122) كه نتيجه قرب نافله است حاصل شود. و از اين جهت در طهارت از حدث غسل جميع بدن لازم است، زيرا كه تا عين عبد به وجهى از وجوه باقى است، حدث مرتفع نشده: فانَّ تَحْتَ كُلِّ شَعْرَةٍ جَنابَةٌ(123). پس تطهير از حدث تطهير از حدوث است و فناى در بحر قِدم است. و كمال آن، خروج از كثرت اسمائى است كه باطن شجره است؛ و با اين خروج، از خطيئه ساريه آدم، كه اصل ذرّيه است، خارج شود.
پس، حدث از قذارات معنويّه است و تطهير از آن نيز از امور غيبيه باطنيّه است و نور است؛ لكن وضوء نور محدود است و غسل نور مطلق است واىُّ وُضوءٍ انْقى‏ مِنَ الْغُسْل‏(124). و امّا ازاله خَبَث و نجاسات ظاهريّه را اين مكانت نيست، زيرا كه آن تنظيف صورى و تطهير ظاهرى است. و آداب قلبيّه آن آن است كه بنده سالك كه اراده حضور به محضر حق دارد بداند كه با رجز شيطان و رجس آن خبيث در محضر حقّ نتوان راه يافت و تا خروج از امّهات مذامّ اخلاقى كه مبدأ فساد مدينه فاضله انسانيّه است و منشأ خطيئات ظاهريّه و باطنيّه است دست ندهد، راهى به مقصد پيدا نكند و طريقى به مقصود نيابد.
شيطان كه مجاور عالم قدس و در سلك كرّوبين به شمار مى‏رفت، آخر الأمر به واسطه ملكات خبيثه از مقام مقرّبين درگاه تبعيدش و به نداى: فاخْرُجْ مِنْها فَانَّكَ رَجيم‏(125) مرجومش نمودند. پس، ما بازماندگان از كاروان عالم غيب و فرو رفتگان در چاه عميق طبيعت و مردودان به اسفل السافلين چطور مى‏توانيم با دارا بودن ملكات خبيثه شيطانيّه لايق محضر قدس گرديم و مجاور روحانيّين و رفيق مقرّبين شويم. شيطان خودبينى كرد و ناريّت خود را ديد و انَا خَيْرٌ مِنْه‏(126) گفت؛ اين اعجاب به نفس موجب خودپرستى و تكبّر شد و از آدم عليه السلام تحقير و توهين كرد و خَلَقْتَهُ مِنْ طين گفت و قياس غلط باطل نمود؛ خوبى آدم و كمال روحانيت او را نديد، و ظاهر آدم و مقام طينيّت و ترابيّت او را ديد، و از خود مقام ناريّت را ديد و از شرك خودخواهى و خودبينى خويش غفلت نمود. حبّ نفس پرده رؤيت نقص و حجاب شهود عيوبش شد، و اين خودبينى و خودخواهى اسباب خودپرستى و تكبّر و خودنمايى و ريا و خود رأيى و عصيان شد و از معراج قدس به تيه ظلمتخانه طبيعت تبعيد شد.
پس، بر سالك الى اللَّه لازم است كه در وقت تطهير از ارجاس صوريّه، از امّهات رذائل و ارجاس باطنيّه شيطانيّه خود را تطهير كند، و با آب رحمت حقّ و ارتياض شرعى مدينه فاضله را شست و شو دهد و تصفيه قلب، كه محلّ تجلّى حقّ است، نمايد و خلع نعلين حبّ جاه و شرف نمايد تا لايق دخول در وادى مقدّس ايمن گردد و قابل تجلّى ربّ شود. و تا تطهير از ارجاس خبيثه حاصل نيايد، تطهير از احداث ممكن نشود، زيرا كه تطهيرِ ظاهر مقدّمه تطهير باطن است؛ تا تقواى تامّ ملكى دنيائى بر وفق دستور شريعت مطهّره حاصل نشود، تقواى قلبى رخ ندهد؛ و تا تقواى قلبى از امورى كه شمرده شد حاصل نشود، تقواى روحى سرّى حقيقى پيدا نشود. و تمام مراتب تقوى‏ مقدّمه اين مرتبه است كه آن، ترك غير حقّ است.
تا سالك را بقايائى از انانيت است تجلّى حق بر سرّ او نگردد. بلى، گاهى شود كه به مقتضاى سبق رحمت و غلبه جنبه يلى اللّهى دستگيرى غيبى از سالك شود و با جذبه الهيّه بقايايى اگر از انيّت مانده بسوزد. و شايد در كيفيّت تجلّى حق براى جبل و مندكّ نمودن آن و صعق حضرت موسى اشارتى به آنچه ذكر شد باشد؛ و بين سالك مجذوب و مجذوب سالك نيز اين فرق هست. و اهل حقيقت از آنچه ذكر شد پى مى‏برند به يك نكته دانستنى و مطلب مهمّ، كه جهل به آن سر منشأ بسيارى از ضلالتها و غوايتها و بازماندن از راه حق است و بر هيچ طالب حق جهل آن روا نباشد و غفلت از آن جايز نيست، و آن اينست كه شخص سالك و طالب حق بايد خود را از افراط و تفريط بعضى از جهله اهل تصوّف و بعضى غفله أهل ظاهر مبرّا كند تا سير إلى اللَّه براى او ممكن شود، چه كه بعضى از آن طايفه را عقيده بر آنست كه علم و عمل ظاهرى قالبى حشو است و براى جهّال و عوام است؛ و امّا كسانى كه اهل سرّ و حقيقتند و اصحاب قلوبند و ارباب سابقه حسنى هستند احتياج به اين اعمال ندارند. و اعمال قالبيّه براى حصول حقايق قلبيّه و وصول به مقصد است؛ و چون سالك به مقصد خود رسيد، پرداختن به مقدّمات تبعيد است و اشتغال به كثرات حجاب است. و طايفه دوم در مقابل اين دسته قيام نمودند و در جانب تفريط افتادند و انكار كلّيّه مقامات معنويّه و اسرار الهيّه را نمودند و جز محض ظاهر و صورت و قشرْ ديگر امور را بكلّى منكر شدند و به تخيّلات و اوهام نسبت دادند. و بين اين دو طايفه لا زال كشمكش و مجادله و مخاصمه بوده و هر يك ديگرى را بر خلاف شريعت مى‏دانستند. و حق آن است كه هر دو طايفه قدرى از حدّ تجاوز نمودند و افراط و تفريط كردند. ما در رساله سرّ الصّلاة در اين موضوع اشاره نموديم، و در اين مقام نيز حدّ اعتدال را كه صراط مستقيم است مى‏نمايانيم.
بايد دانست كه مناسك صوريّه و عبادات قالبيّه نه فقط براى حصول ملكات كامله روحانيّه و حقايق قلبيّه است، بلكه آن يكى از ثمرات آنست. لكن نزد اهل معرفت و اصحاب قلوب كليّه عبادات سرايت دادن معارف الهيّه است از باطن به ظاهر و از سرّ به علن؛ و چنانچه نعمت رحمت رحمانيّه؛ بلكه رحيميّه، منبسط بر تمام نشئات قلبيّه و قالبيّه انسانيّه است، و هر يك از مراتب را حظّى است از نعم جامعه الهيّه، هر يك را حظّ و نصيبى است از ثناى حق و شكر نعمت رحمانى و رحيمى واجب مطلق. و تا از نشئه صوريّه دنياويّه نفس را حظّى است و از حيات ملكى نصيبى است، بساط كثرت بكلّى برچيده نشود و حظوظ طبيعت مرتفع نگردد. و سالك الى اللَّه چنانچه قلب را نبايد به غير حق مشغول كند، صدر و خيال و ملك طبيعت را نبايد در غير حق صرف كند تا توحيد و تقديس را در تمام نشئات قدم راسخ باشد. و اگر جذبه روحى را در ملك طبيعت نتيجه‏اى جز تعبّد و تواضع براى حق حاصل شود، از انانيّت نفس بقايائى مانده و سير سالك در جوف بيت نفس است نه سير الى اللَّه.
و غايت سير اهل اللَّه آن است كه طبيعت و ملك بدن را منصبغ به صبغة اللَّه كنند. و يكى از مراتب و بواطن حديث شريف كه فرمايد از لسان حق تعالى شأنه: انَا اللَّه؛ و انَا الرَّحْمنُ. خَلَقْتُ الرَّحِمَ وَ شَقَقْتُ لَها اسماء مِنْ اسْمى؛ فَمَنْ وَصَلَها وَصَلْتُهُ، وَ مَنْ قَطَعَها قَطَعْتَه‏(127). شايد همين قطع طبيعت، كه امّ الأرواح است، از موطن اصلى باشد، و وصلش ارتياض آن و ارجاع آن به موطن عبوديّت باشد. و فى الحديث عَن ابي عبدِ اللَّه (ع) قال: اسْتَوْصُوا بِعَمَّتِكُمُ النَخْلَةِ خَيْراً؛ فَانَّها خُلِقَتْ مِنْ طينَةِ آدم‏(128). و اين حديث شريف اشاره به همان رَحِميّت است كه مذكور شد.
بالجمله، اخراج مملكت ظاهر را از موطن عبوديّت و سر خود نمودن آن را، از غايت جهل از مقامات اهل معرفت است؛ و از تسويلات شيطان رجيم است كه هر طايفه را به طريقى از حق تعالى بازدارد؛ چنانچه انكار مقامات و سدّ طريق معارف كه قرّة العين اولياء خدا عليهم السلام، و تحديد نمودن شرايع الهيّه را به ظاهر، كه حظّ دنيا و ملك نفس و مقام حيوانيّت آن است، و غفلت از اسرار و آداب باطنيّه عبادات كه موجب تطهير سرّ و تعمير قلب و ترقّى باطن است، از غايت جهالت و غفلت است. و هر يك از اين دو طايفه از طريق سعادت و صراط مستقيم انسانيّت دور و از مقامات اهل معارف مهجورند. و عارف باللَّه و عالم به مقامات بايد همه حقوق باطنيّه و ظاهريّه را مراعات كند و هر صاحب حقّى را به حقّ و حظّ خود برساند، و از غلوّ و تقصير و افراط و تفريطْ خود را تطهير كند؛ و ازاله قذارتِ انكارِ صورتِ شريعت، كه فى الحقيقه تحديد است، و ازاله خباثتِ انكارِ باطنِ شريعت، كه تقييد است، و هر دو از وساوس شيطانيّه و اخباث آن لعين است، بنمايد تا طريق سير إلى اللَّه و وصول به مقامات معنويّه براى او آسان نشود.
پس، يكى از مراتب ازاله خَبَث، ازاله اخباث اوهام فاسده است كه مانع از قرب الى اللَّه و معراج مؤمنين است. و يكى از معانى و مقامات جامعيّت نبوّت ختميّه، بلكه دلائل بر خاتميّت، آن است كه در جميع مقامات نفسيّه تمام حقوق و حظوظ آن را از جميع شئون شريعت استيفا فرموده؛ و چنانچه در معرفت شئون ربوبيّت جلّت عظمته حق را در علوّ اعلا و دنوّ ادنى به مقام جامعيّت معرفى فرموده وَ هُو الَاوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهِرُ و الْباطِنُ‏(129)و اللَّه نورُ السَمواتِ وَ الارْض‏(130) ... الخ. وَ لَوْ دُلّيتُمْ بِحَبْلٍ الى الَارَضينَ السُّفْلى لَهَبَطْتُمْ عَلى اللَّه. وَ ايْنَما تُوَلُّوا فَثَّمَ وَجْهُ اللَّه‏(131) الى غير ذلك فرموده، كه عارف به معارف الهيّه و مجذوب جذبات رحمانيّه را از آنها طرب ملكوتى حاصل و وجد لاهوتى پيدا شود، همين طور توحيد عملى قلبى را تا آخرين مراتب افق طبيعت و ملك بدن سرايت داده و هيچ موجودى را از حظّ معرفت اللَّه محروم نكرده.
بالجمله، اهل تصوّف از حكمت از حكمت عيسويّه، من حيث لا يشعرون، دم ميزنند و اهل ظاهر از حكمت موسويّه؛ و محمّديّون از هر دو اينها به طريق تقييد برى هستند. و تفصيل اين اجمال از عهده اين مقام خارج و درخور اين اوراق نيست. وصل: عن مِصباحِ الشَّريعَةِ قالَ الصّادِقُ عليه السلام: سُمِّىِ المُسْتَراحُ مُسْتَراحاً لِاسْتراحَةِ النُّفُوسِ مِنْ اثْقالِ النَّجاساتِ وَ اسْتِفراغ الكَثافاتِ وَ القَذَرِ فيها. وَ المُؤْمِنُ يَعْتَبِرُ عِنْدَها انَّ الخالِصَ مِنْ حُطامِ الدُّنْيا كَذلِكَ يَصيرُ عاقِبَتُهُ؛ فَيَستَريحُ بالعُدوُلِ عَنْها وَ تَرْكِها، وَ يُفَرِّغُ نَفْسَهُ وَ قَلْبَهُ عَنْ شُغْلِها، وَ يَسْتَنْكِفُ عَنْ جَمْعِها وَ اخْذِها اسْتِنْكافَهُ عَنِ النَّجاسَةِ وَ الغائِطِ وَ القَذَر. وَ يَتَفَكَّرُ فى نَفْسِهِ المُكَرَّمَةِ فى حالٍ كَيْفَ تَصيرُ ذَليلَةً فى حالٍ؛ وَ يَعْلَمُ انَّ التَّمسُّكَ بالقَناعَةِ و التَّقوى‏ يُورِثُ لَهُ رَاحَةَ الدّارَيْنِ؛ وَ انَّ الرّاحَةَ فى هَوانِ الدُّنْيا وَ الفَراغِ مِنَ التَّمَتُّع بِها وَ فى ازالَةِ النِّجاسةِ مِنَ الحَرامِ وَ الشُّبْهَةِ؛ فَيُغْلِقُ عَنْ نَفْسِهِ بابَ الكِبْرِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ ايّاها، وَ يَفِرُّ مِنَ الذُّنُوبِ، وَ يَفْتَحُ بابَ التَّواضُع وَ النَدَمِ وَ الحَياء؛ وَ يَجْتَهِدُ فى اداءِ اوامِرِهِ و اجْتِنابِ نَواهيهِ طَلَباً لِحُسْنِ المَ‏آبِ وَ طيبِ الزُّلْفى‏؛ وَ يُسْجِنُ نَفْسَهُ فى سِجْن الْخَوْفِ و الصَّبْرِ وَ الْكَفِّ عَنِ الشَّهِواتِ الى‏ انْ يَتَّصِلَ بِامانِ اللَّه فى دارِ الْقَرارِ، وَ يَذوقَ طَعْمَ رِضاهُ. فَانَّ المُعَوَّلَ ذلِكَ، وَ ما عَداهُ لا شَى‏ءَ(132). انتهى كلامه الشّريف.
در اين كلام شريف دستور جامعى است براى اهل معرفت و سلوك كه بايد انسانِ بيدارِ سالكِ الى دار الآخرة در هر حالى از حالاتْ حظوظ روحانيّه را استيفاء نمايد و در هيچ حالى از ذكر مرجع و م‏آل خود غافل نباشد. و لهذا حكماء فرمودند: النَّبيُّ خادِمُ الْقَضاءِ كَما انَّ الطّبيبَ خادِمُ الْبَدَن‏(133). انبياء عظام و اولياء كرام عليهم السلام را چون جز بر قضاى الهى و جنبه يل اللّهى نظرى نيست و ملكوت قضاى الهى بر قلوب آنها حكومت مى‏كند، جريان جميع امور را به دست ملائكة اللَّه، كه جنود الهيّه مى‏باشند، مى‏دانند و مى‏بينند؛ و طبيب طبيعى چون از اين مرحله دور و از اين وادى مهجور است، جريان امور طبيعيّه را به قواى طبيعيّه نسبت مى‏دهد.
بالجمله، انسان سالك در جميع احوال و از همه امور حظوظ سلوكى خود را بايد استفاده كند. پس، چون حطام دنيا و لذائذ عالم ملك را رو به زوال و تغيّر ديد و عواقب امر آنها را فساد و افول ديد، به راحتى قلب از آنها اعراض كند و از اشتغال و جمع آنها قلب خود را فارغ كند و مستنكف شود از آنها چنانچه از قذارات استنكاف كند. باطنِ عالم طبيعت قذارت است؛ و تعبير كثافت و قذارت در نوم- كه بابى از مكاشفه است- دنيا و مال است؛ و در مكاشفه علويّه عليه السلام دنيا جيفه و مردار است‏(134). پس مؤمن همان طور كه از اثقال و فضولات طبيعت خود را فارغ كند و مدينه طبيعيّه را از اذيّت آن راحت كند، قلب را از تعلّق و اشتغال به آن مستريح كند و ثقل حبّ دنيا و جاه را از دل بردارد و مدينه فاضله روحانيّه را از آن فارغ و راحت كند. و تفكر كند در اين كه اشتغال به دنيا نفس شريف را چگونه پس از چند ساعت ذليل و خوار كند و او را محتاج به بدترين و فضيحترين حالات كند، بفهمد كه اشتغال قلبى به عالم پس از چندى كه پرده ملك برداشته شد و حجاب طبيعت مرتفع گرديد، انسان را ذليل و خوار كند و به حساب و عقاب گرفتار كند. و بداند كه تمسّك به تقوى و قناعت موجب راحتىِ دو دنيا است؛ و راحتى در آن است كه دنيا را خوار و ناچيز شمارد و از آن لذّت و تمتّع نبرد؛ و چنانچه خود را از نجاسات صوريّه پاكيزه كرد، از نجاسات حرام و شبهه نيز پاكيزه نمايد؛ و چون خود را شناخت و ذلّ احتياج خود را دريافت، باب كبر و بزرگى را بر خود فرو بندد و از سركشى و گناه فرار نمايد، و بر خود درِ فروتنى و ندامت و خجلت را مفتوح كند و جدّ و جهد در فرمانبردارى حق و دورى از نافرمانى كند تا با نيكوئى و خوبى به حق رجوع كند و با پاكيزگى و صفاى نفسْ متقرّب به مقام قدس شود؛ و خود به نفس خود خويش را در زندان خوف و صبر و نگاهدارى از خواهشهاى نفسانى مسجون كند تا از زندان عذاب الهى در امان باشد و به دار قرار حق در پناه ذات مقدّسش ملحق گردد، و در اين حال طعم رضاى حق را بچشد. و اين غايت آمال اهل سلوك است و غير آن را ارزشى نيست.
مقصد دوم در شمّه‏اى از آداب لباس است و در آن دو مقام است‏
مقام اوّل در آداب مطلق لباس است‏
بدان كه نفس ناطقه انسانيّه حقيقتى است كه در عين وحدت و كمال بساطت داراى نشئاتى است كه عمده آن به طريق كلّى سه نشئه است: اوّل، نشئه ملكيّه دنياويّه ظاهره، كه مظهر آن حواسّ ظاهره، و قشر ادناى آن بدن مُلكيّه است.
دوم، نشئه برزخيّه متوسّطه، كه مظهر آن، حواسّ باطنه و بدن برزخى و قالب مثالى است.
سوّم، نشئه غيبيّه باطنيّه است كه مظهر آن، قلب و شئون قلبيّه است. و نسبت هر يك از اين مراتب به ديگرى نسبت ظاهريّت و باطنيّت و جلوه و متجلّى است؛ و از اين جهت است كه آثار و خواصّ و انفعالات هر مرتبه‏اى به مرتبه ديگر سرايت مى‏كند؛ چنانچه اگر مثلًا حاسّه بصرى چيزى را ادراك كند، از آن اثرى در حسّ بصر برزخى واقع شود به مناسبت آن نشئه؛ و از آن اثرى در بصر قلبىِ باطنى واقع شود به مناسبت آن نشئه. و همين طور آثار قلبيّه در دو نشئه ديگر نيز ظاهر گردد. و اين مطلب علاوه بر آنكه مطابق برهان قوىّ متين است مطابق با وجدان نيز هست. و از اين جهت است كه جميع آداب صوريّه شرعيّه را در باطن اثر بلكه آثارى است؛ و هر يك از اخلاق جميله را، كه از حظوظ مقام برزخيّت نفس است، نيز در ظاهر و باطن آثارى است؛ و هر يك از معارف الهيّه و عقايد حقّه را در دو نشئه برزخيّه و ظاهره آثارى است. مثلًا، ايمان به اين كه متصرّف در مملكت وجود و عوالم غيب و شهود حق تعالى است و ديگر موجودات را تصرّفى نيست مگر تصرّف اذنى ظلّى، موجب بسيارى از كمالات نفسانيّه و اخلاق فاضله انسانيّه گردد، مثل توكّل و اعتماد به حق و قطع طمع از مخلوق كه امّ الكمالات است؛ و موجب بسيارى از اعمال صالحه و افعال حسنه و ترك بسيارى از قبايح شود. و همين طور ساير معارف كه تعداد هر يك و تأثيرات آن از حوصله اين اوراق و قلم شكسته نويسنده خارج است، و محتاج به تحرير كتابى ضخيم است كه از قلم تواناى اهل معرفتى يا از نفس گرم اهل حالى فراهم شود: دست ما كوتاه و خرما بر نخيل(135).
و همين طور مثلًا خُلق رضا، كه يكى از اخلاق كماليّه انسانيّه است، در تصفيه و تجليه نفس تأثيرات بسيارى دارد كه قلب را مورد تجلّيات خاصّه الهيّه قرار مى‏دهد و ايمان را به كمال ايمان، و كمال ايمان را به طمأنينه، و طمأنينه را به كمال آن، و كمال آن را به مشاهده، و آن را به كمال مشاهده، و كمال آن را به معاشقه، و معاشقه را به كمال آن، و كمال آن را به مراوده، و مراوده را به كمال آن، و كمال آن را به مواصله، و مواصله را به كمال آن، و آنچه در وهم من و تو نايد ترقّى دهد؛ و در ملك بدن و آثار و افعال صوريّه كه شاخ و برگ است تأثيرات غريبى دارد: سمع و بصر و ديگر قوى‏ و اعضا را الهى كند و سرّ كُنْتُ سَمْعَهُ و بَصَرَهُ‏(136) را تا اندازه‏اى ظاهر گرداند. و چنانچه آن مراتب را در ظاهر تأثير بلكه تأثيرات است، هيأت ظاهر و جميع حركات و سكنات عاديّه و غير عاديّه و تمام تروك و افعال را در آنها نيز تأثيراتى است بس عجيب، كه گاه شود كه با يك نظر از روى حقارت به يكى از بندگان خدا سالك را از اوج اعلى به اسفل سافلين پرتاب كند و جبران آن را به سالهاى دراز نتواند بنمايد.
و چون قلبهاى بيچاره ما ضعيف و ناتوان است و چون بيد مجنون از نسيم ملايمى به لرزه در آيد و حال سكونت خود را از دست بدهد، پس لازم است كه حتّى در امور عاديّه، كه يكى از آنها اتّخاذ لباس است، ملاحظه حالات قلبيّه نموده نگاهدارى قلب را بكنيم. و چون نفس و شيطان را دامهايى بس محكم و تسويلاتى بس دقيق است كه احاطه به آن از طاقت ما خارج است، ناچار تا اندازه قدرت و نطاق وسع خود در مقابل آنها قيام و از حق تعالى در همه حالات طلب توفيق و تأييد نماييم.
پس، گوييم كه پس از آن كه واضح شد كه باطن را در ظاهر و ظاهر را در باطن تأثير است، انسان طالب حق و ترقّى روحانى بايد در انتخاب مادّه و هيأت لباس آنچه را كه در روح تأثير بد دارد و قلب را از استقامت خارج و از حق غافل مى‏كند و وجهه روح را دنيايى مى‏نمايد احتراز كند. و گمان نشود كه تسويل شيطان و تدليس نفس امّاره فقط در لباس فاخر زيبا و تجمّل و تزيّن است، بلكه گاه شود كه انسان را به واسطه لباس مندرس و بى‏ارزش از درجه اعتبار ساقط نمايد؛ و از اين جهت انسان بايد از لباس شهرت، بلكه مطلق مشى بر خلاف معمول و متعارف، احتراز نمايد. چنانچه از لباسهاى فاخر كه مادّه و جنس آن سنگين قيمت و هيأت و برش آن جالب توجّه و انگشت نما است بايد احتراز كند؛ زيرا قلب ما بسيار ضعيف و سخت بى‏ثبات است، به مجرّد فى الجمله امتياز و تعيّنى مى‏لغزد و از اعتدال منحرف مى‏شود. چه بسا باشد انسان بيچاره ضعيفى كه از تمام مراحل شرف و انسانيّت و عزّت نفس و كمال آدميّت عارى و برى است به واسطه دو سه زرع پارچه ابريشمى و يا پشمى كه در برش و دوخت آن تقليد از اجانب كرده يا آنكه با چندين ننگ و شرف فروشى آن را تحصيل نموده بر بندگان خدا به نظر حقارت و كبر و ناز نگاه و هيچ موجودى را به چيزى نشمرد؛ و اين نيست جز از كمال ضعف نفس و كوچكى ظرفيّت كه فضلات كرم و لباس گوسفند را مايه اعتبار و شرف خود پندارد.
اى بيچاره انسان، چقدر مخلوق ضعيف بى‏مايه‏اى هستى؛ تو بايد فخر عالم امكان و خلاصه كون و مكان باشى؛ تو آدم زاده‏اى، بايد معلّم اسماء و صفات باشى؛ تو خليفه‏زاده‏اى، بايد از از آيات باهرات باشى- تو را ز كنگره عرش مى‏زنند صفير(137). بدبخت ناخلف، يك مشت فضلات و ملبوسات حيوانات بيچاره را غصب نمودى و با آن افتخار فروشى مى‏كنى؛ اين افتخار از كرم ابريشم و گوسفند و شتر و سنجاب و روباه است، چرا با لباس ديگران فخريّه مى‏كنى و با افتخار ديگران ناز و تكبّر مى‏نمائى.
بالجمله، همان طور كه مادّه و جنس لباس و پر قيمت و پر زينت بودن آن را در نفوس تأثير است، از اين جهت حضرت امير فرموده- چنانچه قطب راوندى عليه الرّحمة روايت كرده-: كسى كه لباس عالى بپوشد لا بدّ است از تكبّر و لا بدّ است براى متكبّر آتش. در هيأت و طرز برش و دوخت آن آثارى است؛ كه گاه شود كه انسان به واسطه آن كه لباس خود را شبيه به اجانب نموده، عصبيّت جاهلانه پيدا كند نسبت به آنها و از دوستان خدا و رسول منضجر و متنفّر گردد و دشمنان آنها محبوب او گردد. و از اين جهت است كه به حسب روايت، كه از حضرت صادق وارد است، خداى تبارك و تعالى به يكى از انبياء وحى فرموده كه به مؤمنين بگو نپوشيد لباس اعداى مرا، و نخوريد همچون دشمنان من، و مشى نكنيد همچون دشمنان من، تا دشمن من شويد چنانچه آنها دشمن منند(138).
و همان طور كه لباسهاى خيلى فاخر را در نفوس تأثير است، لباسهاى خيلى پست را چه در مادّه و جنس و چه در هيئت و شكل در نفوس تأثير است؛ و چه بسا باشد كه فساد اين به مراتب بالاتر از آن لباسهاى فاخر باشد؛ زيرا كه نفس را مكايدى است بسيار دقيق، همين كه خود را از نوع ممتاز ديد به اينكه خود لباس خشن و كرباس پوشيده و ديگران لباسهاى نرم و لطيف پوشيدند، از معايب خود به واسطه حبّ به خود غفلت مى‏كند؛ و اين امر عرضى غير مربوط به خود را مايه افتخار شمارد؛ و بسا باشد كه به خود اعجاب كند و تكبّر بر بندگان خدا كند و سايرين را از ساحت قدس حق دور داند و خود را از مقرّبين و خلّص عباد اللَّه داند؛ و چه بسا مبتلا به ريا و ديگر مفاسد بزرگ شود. بيچاره از همه مراتب معرفت و تقوى و كمالات نفسانيّه به لباس خشن و ژنده‏پوشى قناعت نموده، و از هزاران عيب خود كه بزرگترين آنها همين است كه از سوء تأثير اين لباس پيدا شده غافل است، و خود را كه از اولياى شيطان است اهل اللَّه محسوب دارد و بندگان خدا را ناچيز و بى‏ارزش داند. و همين طور بسا باشد كه هيئت و طرز لباس انسان را مبتلا به مفاسد كند، چنانچه طورى لباس را ترتيب دهد كه به زهد و قدس مشهور شود.
بالجمله، لباس شهرت، چه در جانب افراط يا در جانب تفريط، از امورى است كه قلوب ضعيفه را متزلزل و از مكارم اخلاق منخلع مى‏نمايد و موجب عجب و ريا و كبر و افتخار شود كه هر يك از آنها از امّهات رذائل نفسانيّه بلكه موجب ركون به دنيا و دلبستگى به آن گردد كه آن رأس كلّ خطيئات و سرچشمه جميع قبايح است. و در احاديث نيز اشاره به بسيارى از امور مذكوره گرديده؛ چنانچه در كافى شريف از حضرت صادق نقل كند كه فرمود: خداى تعالى خشمناك مى‏باشد به شهرت لباس‏(139).
و هم از آن حضرت نقل نموده كه فرمود: شهرت، خوب و بدش، در آتش است.
و هم از آن حضرت منقول است كه خداوند از دو شهرت خشمناك مى‏شود: يكى شهرت لباس، و يكى شهرت نماز(140).
و از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حديث شده كه فرمود: كسى كه در دنيا لباس شهرت بپوشد، خداوند در آخرت لباس ذلّت به او مى‏پوشاند.(141)
مقام دوم در پاره‏اى از آداب لباس مصلّى است و در آن دو باب است‏
باب اوّل در سرّ طهارت لباس است‏
بدان كه نماز مقام عروج به مقام قرب و حضور در محضر انس است؛ و سالك را مراعات آداب حضور در محضر مقدّس ملك الملوك لازم است. و چون از ادنى مراتب و مراحل ظهور نفس، كه قشر قشر و بدن صورى ملكى آن است، تا اعلى مقامات و حقايق آن، كه لبّ لباب و مقام سرّ قلب است، در محضر مقدّس حق چنانچه حاضر است، سالك نيز بايد استحضار كند و جميع جنود باطنه و ظاهره ممالك سرّ و علن را به محضر حق جلّ و علا بايد ارائه دهد؛ و اماناتى را كه ذات مقدّسش با كمال طهارت و صفا و بدون تصرّف احدى از موجودات به يد قدرت جمال و جلال به او مرحمت فرموده بايد تقديم محضر مقدّس كند و ردّ امانات را چنانچه به او لطف شده بنمايد.
پس، در ادب حضور بسى خطرات است كه سالك نبايد از آن لحظه‏اى غفلت كند. و طهارت لباس را، كه ساتر قشر بلكه قشر قشر است، بايد وسيله طهارت لباسهاى باطنى قرار دهد؛ و بداند كه چنانچه اين لباس صورى ساتر و لباسِ بدنِ مُلكى است، خود بدن ساترِ بدن برزخى [است و بدن برزخى الآن موجود است ولى در ستر و حجاب بدن دنيائى است و اين بدن ساتر او است؛ و بدن برزخى ساتر و لباس و حجاب نفس است؛ و آن ساترِ قلب است؛ و قلب ساترِ روح است؛ و روح ساترِ سرّ است؛ و آن ساترِ لطيفه خفيّه است، الى غير ذلك از مراتب. هر مرتبه نازله ساتر مرتبه عاليه است. و جميع اين مراتب گرچه در خلّص اهل اللَّه موجود و ديگران از آنها محرومند، ولى بعضى از آن مراتب را چون همه دارند لهذا اشاره به همان مى‏شود.
پس، بايد دانست كه چنانچه صورت نماز به طهارت لباس و بدن محقق نشود و قذارت كه رجز شيطان و مبعِّد محضر رحمان است از موانع ورود در محضر است و مصلّى را با لباس و بدن آلوده به رجز شيطان از محضر قدس تبعيد و به مقام انس بار ندهند، قذارات معاصى و نافرمانى حق كه از تصرّفات شيطان و از رجز و قاذورات آن پليد است از موانع ورود در محضر است. پس متلبّس به معاصى، تنجيس ساتر بدن برزخى نموده و با اين قذارت نتواند به محضر حق وارد شود؛ و تطهير اين لباس از شرايط تحقّق و صحت نماز باطنى است و انسان تا در در حجاب دنيا است، از آن بدن غيبى و طهارت و قذارت لباس آن و شرطيّت طهارت و مانعيّت قذارت در آن اطّلاعى ندارد؛ روزى كه از اين حجاب بيرون آمد و سلطنت باطن و يوم الجمعْ بساط تفرقه ظاهر را در هم پيچيد و شمس حقيقت از وراء حجب مظلمه دنيائى طالع گرديد و چشم باطن ملكوتى باز و چشم حيوانى ملكى بسته شد، با عين بصيرت دريابد كه تا آخر امر نماز او طهارت نداشته و مبتلاى به هزاران موانع بوده كه هر يك از آنها براى تبعيد از محضر مقدّس حق، سببى مستقلّ بودند. و هزاران افسوس كه در آن روز راهى براى جبران و حيله‏اى براى انسان نيست و فقط چيزى كه مى‏ماند حسرتها و ندامتها است- ندامتهايى كه آخر ندارد، حسرتهايى كه پايانش نيست: وَ انْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ اذْ قُضِىَ الْامْر(142).
و چون لباس بدن باطنى را طهارت حاصل شد، طهارت خود بدن ملكوتى از رجز شيطان نيز لازم است. و آن تطهير از ارجاس اخلاق ذميمه است، كه هر يك تلويث باطن كند و انسان را از محضر دور و از بساط قرب حق مهجور نمايد؛ و آنها نيز از رجس شيطان بعيد از رحمت است. و اصول و مبادى همه ذمائمْ خودبينى و خودخواهى و خودفروشى و خودنمايى و خودرأيى است كه هر يك از آنها مبدأ بسيارى از ذمائم اخلاقيّه و رأس كثيرى از خطيئات است.
و چون كه سالك از اين طهارت فارغ شد و لباس تقوى را به آب توبه نصوح و رياضت شرعى تطهير كرد، لازم است كه اشتغال پيدا كند به تطهير قلب كه ساتر حقيقى است و تصرّف شيطان در آن بيشتر است و قذارت آن سارى به ساير لباسها و ساترها است، و تا تطهير آن نشود طهارات ديگر ميسور نگردد. و از براى تطهير آن مراتبى است كه به بعضى از آن به مناسبت اين اوراق اشاره مى‏شود.
يكى، تطهير از حبّ دنيا است، كه رأس كلّ خطيئات و منشأ تمام مفاسد است؛ و تا انسان را اين محبّت در قلب است، ورود در محضر حق برايش ميسّر نشود و محبّت الهيّه، كه امّ الطّهارات است، با اين قذارت صورت نگيرد. و شايد در كتاب خدا و وصيّتهاى انبياء و اولياء عليهم السلام، و خصوصاً حضرت امير المؤمنين سلام اللَّه عليه به كمتر چيزى مثل ترك دنيا و زهد در آن و پرهيز از آن، كه از حقايق تقوى است، اهميّت داده باشند. و اين مرتبه از تطهير حاصل نشود جز به علم نافع و رياضات قويّه قلبيّه و صرف همّت در تفكّر در مبدأ و معاد و مشغول نمودن قلب به اعتبار در افول و خراب دنيا و كرامت و سعادت عوالم غيبيّه: رَحِمَ اللَّه امْرَأً عَلِمَ مِنْ ايْنَ وَ فِى ايْنَ وَ الى‏ ايْنَ‏(143).
و ديگر تطهير از اعتماد به خلق است كه آن شرك خفىّ، بلكه نزد اهل معرفت شرك جلىّ است. و آن تطهير حاصل شود به توحيد فعلى حق جلّ و علا كه سرچشمه جميع طهارات قلبيّه است. و بايد دانست كه مجرد علم برهانى و قدم تفكّرى در باب توحيد فعلى نتيجه مطلوبه ندارد، بلكه گاه شود كه كثرت اشتغال به علوم برهانيّه سبب ظلمت و كدورت قلب شود و انسان را از مقصد اعلى از دارد؛ و در اين مقام گفته‏اند: العِلْمُ هُوَ الحِجابُ الْاكْبَر(144). به عقيده نويسنده جميع علومْ عملى است حتى علم توحيد. شايد از كلمه توحيد كه تفعيل است عملى بودن آن نيز استفاده شود؛ چه كه به حسب مناسبتِ اشتقاق، توحيد از كثرت رو به وحدت رفتن و جهات كثرت را در عينِ جمعْ مستهلك و مضمحلّ نمودن است؛ و اين معنى با برهان حاصل نيايد، بلكه به رياضات قلبيّه و توجّه غريزى به مالك القلوب بايد قلب را از آنچه برهان افاده نموده آگاه نمود تا حقيقت توحيد حاصل شود. بلى، برهان به ما مى‏گويد: لا مُؤَثِّرَ فى الوُجُودِ الَّا اللَّه‏(145). و اين يكى از مهانى لا اله الّا اللَّه‏(146) است، و به بركت اين برهان دست تصرّف موجودات را از ساحت كبرياى وجود كوتاه مى‏كنيم و ملكوت و ملك عوالم را به صاحبش ردّ مى‏كنيم و حقيقت لَهُ ما فىِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ‏(147) وَ بيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَى‏ءٍ(148) وَ هُوَ الَّذى فى السَّماءِ الهٌ وَ فى الْارْضِ الهٌ‏(149) را اظهار مى‏كنيم، ولى تا اين مطلب برهانى به قلب نرسيده و صورت باطنى قلب نشده، ما از حدّ علم به حدّ ايمان نرسيديم و از نور ايمان كه مملكت باطن و ظاهر را نورانى كند بهره و نصيبى نداريم. و از اين جهت است كه با داشتن برهان بر اين مطلب شامخ الهى، باز در تكثير واقعيم و از توحيد، كه قرّة العين اهل اللَّه است، بى‏خبريم؛ كوس لا مُؤثِّرَ فى الوجود الّا اللَّه مى‏زنيم و چشم طمع و دست طلب پيش هر كس و ناكس داريم:
پاى استدلاليان چوبين بود پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود(150)

و اين تطهيرْ از مقامات بزرگ سالكين است. و پس از اين مقام مقامات ديگرى است كه از حدّ ما خارج است؛ و شايد در خلال اين اوراق به مناسبت ان شاء اللَّه ذكرى از آن پيش آيد.
باب دوم در اعتبارات قلبيّه ستر عورت است‏
چون سالك الى اللَّه خود را حاضر در محضر مقدّس حق جلّ و علا ديد، بلكه باطن و ظاهر و سرّ و علن خود را عين حضور يافت، چنانچه از كافى و توحيد روايت شده كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَاشَدُّ اتّصالًا بِرُوحِ اللَّه مِنْ اتّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بِها(151). بلكه به برهان قوى متين در علوم عاليه پيوسته است كه جميع دائره وجود از اعلى مراتب غيب تا ادنى منازل شهود عين تعلق و ربط و محض تدلّى و فقر است به قيّوم مطلق جلّت عظمته، و شايد اشاره به اين معنى باشد آيه مباركه يا ايُّها النّاسُ انْتُمُ الْفُقَراءُ الَى اللَّه وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِى الْحَميد(152). چه اگر موجودى از موجودات در حالى از حالات و آنى از آنات و حيثيّتى از حيثيّات تعلّق به عزّ قدس ربوبى نداشته باشد از بقعه امكان ذاتى و فقر خارج و در حريم وجوب ذاتى و غنا داخل گردد. و عارف باللَّه و سالك إلى اللَّه بايد اين مطلب حقّ برهانى و اين لطيفه الهيّه عرفانيّه را به واسطه رياضات قلبيّه از حدّ عقل و برهان در لوح قلب نگاشته به سرحدّ عرفان رساند تا آن كه حقيقت ايمان و نور آن در دلش جلوه كند. و اصحاب قلوب و اهل اللَّه از حدّ ايمان به منزل كشف و شهود قدم گذارند. و آن با شدّت مجاهده و خلوت مع اللَّه و عشق باللَّه حاصل شود؛ چنانچه در مصباح الشريعة گويد كه حضرت صادق عليه السلام فرمود:
الْعارِفُ شَخْصُهُ مَعَ الْخَلْقِ وَ قَلْبُهُ مَعَ اللَّه. لَوْ سَهى‏ قَلْبُهُ عَنِ اللَّه طَرْفَةَ عَيْنٍ، لَماتَ شَوْقاً الَيْهِ. وَ الْعارِفُ امينُ وَدائِعِ اللَّه وَ كَنْزُ اسْرارِهِ، وَ مَعدِنُ نُورِهِ، وَ دَليلُ رَحْمَتِهِ عَلى خَلْقِهِ، وَ مَطيَّةُ عُلومِهِ، وَ مِيزانُ فَضْلِهِ قَدْ غَنِىَ عَنِ الخَلْقِ وَ المُرادِ وَ الدُّنْيا؛ و لا مُونِسَ لَهُ سِوَى اللَّه؛ وَ لا نُطْقَ وَ لا اشارَةَ وَ لا نَفسَ الّا باللَّه وَ للَّه وَ مِنَ اللَّه وَ مَعَ اللَّه‏(153).
بالجمله، سالك چون خود را به جميع شئون عين حضور ديد، ستر جميع عورات. ظاهريّه و باطنيّه كند براى حفظ محضر و ادب حضور. و چون دريافت كه كشف عورات باطنه در محضر حق قباحت و فضاحتش بيشتر از كشف عورات ظاهره است به مقتضاى حديث انَّ اللَّه لا يَنْظُرُ الى صُورِكُمْ، وَ لكِنْ يَنْظُرُ الى قُلوبِكُم‏(154). و عورات باطنه ذمايم اخلاق و خبائث عادات و احوال رديه خلقيّه است كه انسان را از لياقت محضر و ادب حضور ساقط مى‏كند. و اين اوّل مرتبه از هتك ستور و كشف عورات است.
و بايد دانست كه اگر با پرده ستّاريّت و غفّاريّت حق جلّ و علا انسان خود را مستوا نكند و در تحت اسم ستّار و غفّار با طلب غفّاريّت و ستّاريت واقع نشود، چه بسا شود كه پرده ملك كه برچيده شد و حجاب دنيا كه برافكنده شد هتك ستور او در محضر ملائكه مقرّبين و انبياء مرسلين عليهم السلام گردد؛ و خدا مى‏داند كه آن عورات باطنيّه كه مكشوف شود قباحت و فضاحت و گند و رسوائيش چقدر است.
اى عزيز، اوضاع عالم آخرت را با اين عالم قياس مكن كه اين عالم را گنجايش ظهور يكى از نعمتها و نقمتهاى آن عالم نيست. اين عالم با همه پهناورى آسمانها و عوالمش گنجايش ظهور پرده‏اى از پرده‏هاى ملكوت سفلى، كه عالم قبر هم از همان است، ندارد، چه رسد به ملكوت اعلى كه عالم قيامت نمونه آن است. و در حديث مفصّلى كه شيخ شهيد ثانى رضوان اللَّه عليه در منية المريد از حضرت صدّيقه كبرى سلام اللَّه عليها نقل مى‏فرمايد وارد است كه فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: همانا علماى شيعيان ما محشور مى‏شوند؛ و بر آنها خلعت مى‏پوشند از خلعتهاى كرامت به قدر كثرت علومشان و جدّيّت كردن آنها در ارشاد بندگان خدا؛ حتّى آنكه به بعضى آنها هزار هزار خلعت از نور داده شود- تا آنكه مى‏فرمايد- يك رشته از آن خلعتها افضل است از آنچه شمس بر آن طلوع مى‏كند هزار هزار مرتبه‏(155). اين راجع به نعيمش. و امّا راجع به عذابش، جناب فيض رحمه اللَّه در علم اليقين از مرحوم صدوق حديث كند كه به اسناد خود از حضرت صادق سلام اللَّه عليه روايت كند در ضمن حديثى كه جبرئيل به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله عرض كرد كه اگر يك حلقه از آن سلسله‏اى كه طولش هفتاد ذراع است بر دنيا نهاده شود، همانا دنيا ذوب شود از حرارت آن. و اگر قطره‏اى از زقّوم و ضريع آن بچكد در آبهاى اهل دنيا، مى‏ميرند اهل آن از گند آن‏(156). نعوذ باللَّه من غضب الرّحمن.
پس، سالك الى اللَّه را لازم است كه اوصاف خبيثه و اخلاق سيّئه خود را تبديل به اوصاف كامله و فانى در بحر متلاطم بى‏پايان اوصاف كماليّه حق، و ارض مظلمه طبيعيه شيطانيّه را تبديل به ارض بيضاء مشرقه نمايد، و اشْرَقَتِ اْلَارْضُ بِنُورِ رَبِها(157) را در خود دريابد، و مقام اسماء جمال و جلال ذات مقدّس را در مملكت وجود خود متحقّق نمايد؛ و در اين مقام در ستر جمال و جلال واقع شود و تخلّق به اخلاق اللَّه پيدا كند و مقابح تعيّنات نفسيّه و ظلمات وهميّه بكلى مستور گردد. و اگر بدين مقام متحقّق شد، مورد عنايات خاصّه حق جلّ جلاله واقع گردد و بالطف خفىّ خاص خود از او دستگيرى فرمايد و در تحت پرده كبرياى خود او را به طورى مستور گرداند كه جز خودش او را كسى نشناسد و او نيز جز حق كسى را نشناسد: انَّ اوْليائى تَحْتَ قِبابى لا يَعرِفُهُمْ غَيْرى‏(158). و در كتاب مقدّس الهى براى اهلش اشارات بسيار در اين خصوص دارد؛ چنانچه فرمايد: اللَّه وَلِىُّ الَّذينَ آمَنوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الىَ النُّور(159). اهل معرفت و اصحاب سابقه حسنى مى‏دانند كه جميع تعيّنات خلقيّه و كثرات عينيّه ظلمات و نور مطلق حاصل نشود مگر به اسقاط اضافات و شكستن تعيّنها كه بتهاى طريق سالك است. و چون ظلمات كثرات فعليّه و وصفيّه مضمحل و منطمس در عين جمع شد، ستر جميع عورات گرديده و حضور مطلق و وصول تامّ تحقّق يافته، و مصلّى در اين مقام چنانچه مستور به حق است، مصلّى به صلاة حق است. و شايد صلاة معراج ختم رسل صلّى اللَّه عليه و آله بدين طريق بوده در بعض مقامات و مدارج. و اللَّه العالم.
وصل:
عن مصباح الشّريعة، قال الصادق عليه السلام: ازْيَنُ اللِّباسِ لِلْمُؤمِنينَ لِباسُ التَّقْوى‏؛ وَ انْعَمُهُ الايمانُ. قالَ اللَّه عَزَّ وَ جلَّ: وَ لباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْرٌ. وَ امّا اللِّباسُ الظّاهِرُ، فَنِعْمَةٌ مِنَ اللَّه؛ يَسْتُرُ عَوْراتِ بَنى آدَمَ. وَ هِىَ كَرامَةٌ اكْرَمَ اللَّه بِها عِبادَهُ ذُرِّيَّةَ آدَمَ (ع) لَم يُكْرِمْ غَيْرَهُمْ. وَ هِىَ لِلْمؤمِنينَ آلَةٌ لِاداءِ مَا افْتَرَض اللَّه عَلَيْهِمْ. وَ خَيْر لِباسِك مَا لا يَشْغَلُك عَنِ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ، بَلْ يُقَرَّبُكَ مِنْ شُكْرِهِ وَ ذِكْرِهِ وَ طاعَتِهِ، وَ لا يَحْمِلُكَ فيها الى العُجْبِ وَ الرِّئاءِ وَ التَّزَيُّنِ وَ المُفاخَرَ وَ الخُيَلاءِ؛ فَانَّها مَنْ آفاتِ الدّينِ، وَ مُورِثَةُ القَسْوَةِ فِى الْقلْبِ. فَاذا لَبِسْتَ ثَوْبَكَ، فَاذْكُرْ سَتْرَ اللَّه تعالى عَلَيْكَ ذُنوبَكَ بِرَحْمَتِهِ. وَ البِسْ باطِنَكَ بِالصِّدْقِ، كما الْبَسْتَ ظاهِرَكَ بِثَوْبِكَ. وَ لْيَكُنْ باطِنَكَ فى سِتْرِ الرَّهْبَةِ وَ ظاهِرُك فى سِتْر الطّاعَةِ. وَ اعْتَبِرْ بِفَضْلِ اللَّه عَزّ وَ جَلّ حَيْثُ خَلَقَ اسْبابَ اللّباسِ لِتَسْتُرِ العَوْرات الظّاهِرَةَ، وَ فَتَحَ ابوابَ التْوَبَهِ وَ الْانابَةِ لِتَسْتُرَ بِها عَوْراتِ الباطِنِ مِن الذُنوبِ وَ اخْلاقِ السُّوءِ. وَ لا تَفْضَحْ احَداً حَيْثُ سَتَرَ اللَّه عَلَيْكَ اعظَمَ مَنْهُ. وَ اشْتَغِلْ بِعَيْب نَفْسِكَ، وَ اصْفَحْ عَمّا لا يُعينُكَ حالُهُ وَ امْرُهُ. وَ احْذَرْ انْ تُفْنِىَ عُمْرَكَ لِعَمَلِ غَيْرِكَ، وَ يَتَّجِرَ بِرَأْسِ مالِكَ غَيْرُكَ وَ تُهْلِكَ نَفْسَكَ. فَانَّ نسيانَ الذُّنُوبِ مِنْ اعْظَمِ عُقوبَةِ اللَّه تعالى فى الْعاجِلِ، وَ اوْفَرِ اسْبابِ الْعُقُوبَةِ فى الآجِلِ و ما دامَ الْعَبْدُ مُشْتَغِلًا بِطاعةِ اللَّه تعالى‏ وَ مِعْرِفَةِ عُيوبِ نَفْسِهِ وَ تَرْكِ ما يُشينُ فى دينِ اللَّه، فَهُوَ بِمَعْزِلٍ عَنِ الآفاتِ خائِضٌ فى بَحْرِ رَحمَةِ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ، يفوزُ بِجَواهِرِ الفَوائِدِ مِنَ الحِكْمَةِ وَ الْبَيانِ. وَ ما دامَ ناسِياً لِذُنُوِبِه جاهلًا لِعُيوبِهِ راجِعاً الى حَوْلِهِ وَ قُوَّتِهِ، لا يَفْلَحُ اذاً ابَداً(160). اگر چه از مراجعه به بيانات سابقه تا اندازه‏اى مقاصد حديث شريف روشن گردد، ولى به عنوان شبه ترجمه اشارت به بعضى اشارات آن نمودن موجب صفاى قلوب است. مى‏فرمايد:
مزيّن‏ترين لباسها براى مؤمنين لباس تقوى است؛ و نرمترين لباس براى آنها لباس ايمان است؛ چنانچه خداى تعالى فرمايد: لباس تقوى‏ بهترين لباس است‏(161).
و اما لباس ظاهر، از نعمتهاى خداست كه ستر عورت بنى آدم كند. و اين كرامت خاص ذرّيه آدم عليه السلام [است ]و به ديگر موجودات عطا نفرموده؛ ولى مؤمنين نيز اين نعمت را صرف اداء واجبات الهيه نمايند. و نيكوترين لباس تو آن است كه تو را از ياد خدا غافل نكند و مشغول به غير ننمايد، بلكه به شكر و ذكر و طاعتش نزديك كند. پس بايد در ماده و هيئت لباس از آنچه موجب غفلت و بُعد از ساحت قدس حق است احتراز كنى؛ و بدانى كه در لباسها بلكه در كلّيه امور عاديّه امورى است كه انسان را از حق غافل و به دنيا مشغول كند و در قلب ضعيف تو تأثيرات بدى نمايد و به عجب و ريا و تزيّن و فخريّه و كبر مبتلا كند كه همه آفات دين است و باعث قساوت قلب است.
و چون لباس ظاهر را پوشيدى، به ياد بياور كه حق تعالى با پرده رحمت خود گناهان تو را ستر فرموده. و چنانچه ظاهرت را به لباس ظاهر ملبّس نمودى، از لباسهاى باطنى غفلت مكن و باطن خود را به لباس راستى ملبّس نما. و بايد باطن خويش را در ستر خوف و رهبت و ظاهر خود را در ستر طاعت قرار دهى؛ و از فضل حقّ تعالى عبرت‏گيرى كه لباس ظاهر را لطف فرموده كه عيوب ظاهره خود را به آن مستور كنى، و ابواب توبه و انابه را به روى تو مفتوح فرموده تا عورتهاى باطنيّه را كه گناهان و خلقهاى بد است به آن بپوشانى. و رسوا مكن احدى را، چنانچه حق تو را رسوا نفرموده در چيزهايى كه اعظم است. و اشتغال به عيب خود پيدا كن تا درِ اصلاح به تو باز شود؛ و صرف نظر كن از چيزهايى كه اعانت نكند تو را. و بر حذر باش از اينكه عمر خود را فانى كنى براى عمل ديگران، و نتيجه اعمال تو به دفتر ديگران نوشته شود، و با رأس المال تو ديگران تجارت نمايند، و خود را به هلاكت‏انداز؛ زيرا كه فراموشى گناه خويش از بزرگترين عقوباتى است كه حق تعالى در دنيا انسان را مبتلا كند، چه كه به اصلاح نفس قيام نكند؛ و از وافرتر اسباب عذاب است در آخرت. و مادامى كه بنده اشتغال به طاعت حق جلّ و علا دارد و مشغول به شناختن عيبهاى خويش است و تارك چيزهايى است كه عيب است در دين خدا، از آفات بركنار است و در درياى رحمت حقّ غوطه‏ور است، و فائز شود به گوهرهاى حكمت و بيان. و مادامى كه فراموش كند گناهان خود را و عيوب خود را نداند و به حول و قوّه خود اعتماد كند، رستگارى براى او هر گز حاصل نشود.
مقصد سوم در آداب قلبيه مكان مصلّى است و در آن دو فصل است‏
فصل اوّل در معرفت مكان است‏
بدان كه سالك إلى اللَّه را به حسب نشئات وجوديّه مكان‏هايى است كه از براى هر يك از آنها آداب مخصوصه ايست كه تا سالك بدانها محقق نشود به صلاة اهل معرفت نائل نگردد.
اوّل، نشئه طبيعيّه و مرتبه ظاهره دنياويّه است كه مكان آن ارض طبيعت است. قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: جُعِلَتْ لِىَ اْلَارْضُ مَسْجِداً وَ طَهوراً(162). سالك را در اين مرتبه ادب آنست كه به قلب خود بفهماند كه نزول او از نشئه غيبيه و هبوط نفس از محلّ اعلاى ارفع به ارض سفلاى طبيعت و ردّ او به أسفل سافلين از احسن تقويم براى سلوك اختيارى الى اللَّه و عروج به معراج قرب و وصول به فناء اللَّه و جناب ربوبيّت است، كه غايت خلقت و نهايت مقصد اهل اللَّه است، مى‏باشد- رَحِمَ اللَّه امْرَأً عَلِمَ مِنْ ايْنَ وَ فى ايْنَ وَ الى‏ ايْنَ‏(163).
سالك بايد بداند از دار كرامت اللَّه آمده و در دار عبادت اللَّه واقع است و به دار جزاء اللَّه خواهد رفت. عارف گويد: مِنَ اللَّه و فى اللَّه و الَى اللَّه. پس، سالك بايد به خود بفهماند و به ذائقه روح بچشاند كه دار طبيعت مسجد عبادت حق است و او براى همين مقصد در اين نشئه آمده، چنانچه حق تعالى جلّت عظمته فرمايد: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الانْسَ الّا لِيَعْبُدون‏(164). و چون دار طبيعت را مسجد عبادت يافت و خود را معتكف در آن دانست، بايد به آداب آن قيام و از غير تذكّر حق صائم شود؛ و از مسجد عبوديّت خارج نشود مگر به قدر حاجت؛ و چون قضاى حاجت شد، عود كند و با غير حق انس نگيرد و دلبستگى به غير پيدا نكند كه اينها خلاف آداب عكوف بباب اللَّه است. و عارف باللَّه را در اين مقام حالاتى است كه به نوشتن درست نيايد. و چون نويسنده خارج از فطرت انسانيّت و مستغرق در بحر مسجور ظلمانى طبيعت و عارى از حق و حقيقت از همه مقامات سالكان و عارفان عارى است، بهتر آن است كه بيش از اين خود را در محضر حق جلّت قدرته و خاصّان او مفتضح نكند و از اين مقام بگذرد، و شكواى نفس امّاره را به درگاه مقدّس ذى الجلال برد، شايد به لطف عميم و رحمت شامله دستگيرى از او شود و بقيه عمر جبران ما سبق گردد. رَبَّنا ظَلَمْنا انْفُسَنا وَ انْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكوُنَنَّ مِنَ الْخاسِرين‏(165). مقام دوم، مرتبه قواى ظاهره و باطنه كه جنود ملكيّه و ملكوتيّه نفس است كه محل آنها ارض طبيعت انسان است كه اين بنيه و كالبد باشد. و سالك را در اين مقام ادب آن است كه به باطن قلب بفهماند كه ارض طبيعت خود مسجد ربوبيّت است و سجده‏گاه جنود رحمانيّه است؛ پس، مسجد را به قاذورات تصرّف ابليس پليد ننمايد و جنود الهيّه را در تحت تصرّف ابليسْ قرار ندهد تا ارض طبيعت به شروق نور ربّ روشن گردد و از ظلمت و كدورت بُعد از ساحت ربوبيّت بيرون آيد. پس، قواى ملكيّه و ملكوتيّه خود را معتكف در مسجد بدن داند؛ و با بدن به نظر مسجديّت معامله كند، و با قوا به نظر عكوف بفناء اللَّه رفتار نمايد. و در اين مقام تكليف سالك بيشتر است، زيرا كه تنظيف مسجد و طهارت آن نيز به عهده خودش است، چنانچه آداب معتكفان در اين مسجد را نيز خود متكفّل است.
و مقام سوّم، نشئه غيبيّه قلبيه سالك است كه محلّ آن، بدن برزخى غيبى نفس است كه به انشاء و خلّاقيّت خود نفس پيدا شود. و سالك را در اين مقام ادب آن است كه به خود بچشاند كه اين مقام با مقامات ديگر بسيار متفاوت است و حفظ اين مقام از مهمّات سلوك است، زيرا كه قلبْ امام معتكفان درگاه است و با فساد او همه آنها فاسد شوند- اذا فَسَدَ الْعالِمُ فَسَدَ الْعالَم‏لله‏(166). قلب عالِمْ عالَم صغير است، و عالِمْ قلب عالَم كبير است. و در اين مقام تكليف سالك بيشتر گردد از آن دو مقام؛ زيرا كه بناى مسجد نيز به خودش تكليف شده، و ممكن است خداى نخواسته مسجدش مسجد ضرار و كفر و تفريق بين مسلمين باشد؛ و در چنين مسجد عبادت حق جايز نباشد و تخريب آن لازم باشد. و چون سالك مسجد ملكوتى الهى را با دست تصرّف رحمانى و يد ولايت م‏آبى تأسيس كرد و خود آن مسجد را از جميع قذارات و تصرّفات شيطانى تطهير نمود و در آن معتكف گرديد، بايد مجاهده كند كه خود را از عكوف به مسجد خارج كند و عكوف به فناء صاحب مسجد پيدا كند. و چون از علاقه به خود پاك شد و از قيد خودى بيرون رفت، خود منزلگاه حق شود، بلكه مسجد ربوبيّت گردد و حق به تجلّيات فعليّه، ثمّ اسمائيّه، ثمّ ذاتيّه در آن مسجد از خود ثنا كند؛ و اين ثنا نماز ربّ است؛ يقول: سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوُح‏(167).
و سالك الى اللَّه را در همه مقامات سلوكْ مهمّ ديگر است كه غفلت از آن به هيچ وجه روا نباشد بلكه غايت سلوكْ و لبّ لباب آن همين مهمّ است، و آن آن است كه در جميع حالات و مقامات از ذكر حق غافل نشود، و از جميع مناسك و عبادات معرفة اللَّه را طلب كند و در همه مظاهر خداجو باشد و نعمت و كرامتْ او را از صحبت و خلوت بازندارد كه اين يك نوع استدراج است.
بالجمله، روح و باطن عبادات و مناسك را معرفت اللَّه داند و در آنها جستجوى محبوب كند تا بلكه علقه مُحبّيّت و محبوبيّت در قلبش مستحكم گردد و مورد عنايات خفيّه و مراودات سرّيّه گردد.
وصل:
فى مصباح الشريعة، قالَ الصّادِقُ عليه السلام: اذا بَلَغْتَ باب المَسْجِدِ، فَاعْلَمْ انَّكَ قَدْ قَصَدْتَ بابَ مَلِكٍ عَظيم، لا يَطَأُ بِساطَهُ الّا المُطَهَّروُنَ، وَ لا يَؤْذَنُ لِمُجالَسَتِهِ الّا الصِّدِيقُونَ. فَهَبِ الْقُدومَ الى بِساطِ خِدْمَةِ المَلِكِ هَيْبَةً؛ فَانَّكَ عَلى‏ خَطَرِ عَظيمٍ انْ غَفَلْتَ. فاعْلَمْ، انَّهُ قادِرٌ عَلى‏ ما يَشاءُ مِنَ الْعَدْلِ وَ الفَضْلِ مَعَكَ و بِكَ: فَانْ عَطَفَ عَلَيْكَ بِرَحْمتِهِ و فَضْلِهِ، قَبِلَ مِنْكَ يَسيرَ الطّاعَةِ و اجْزَلَ لَكَ عَلَيْها ثَواباً كَثيراً؛ وَ انْ طالَبَكَ بِاسْتِحْقاقِ الصّدْقِ وَ الْاخْلاصِ عَدْلًا بِكَ، حَجَلَكَ وَ رَدَّ طاعَتَكَ وَ انْ كُثَرْت؛ وَ هُوَ فَعّالٌ لِما يُريدُ. وَ اعْتَرفْ بِعَجْزِكَ وَ تَقْصيرِكَ وَ انْكِسارِكَ وَ فَقْرِكَ بَيْنَ يَدَيْهِ. فَانَّكَ قْد تَوَجَّهْتَ لِلْعِبادَةِ وَ الْمُؤانَسَةِ بِهِ، وَ اعْرِضْ اسْرارَكَ عَلَيْهِ؛ وَ لْتَعْلَمْ انَّهُ لا يَخْفى‏ عَلَيْهِ اسْرارُ الْخَلْقِ اجْمَعينَ وَ عَلانِيتُهُمْ. وَ كُنْ كَافْقَرِ عِبادِهِ بَيْنَ يَدَيْهِ. وَ اخْلُ قَلْبَكَ عَنْ كُلِّ شاغِلٍ يَحْجُبُكَ عَنْ رَبِّكَ؛ فَانِّهُ لا يَقْبَلُ الّا الْاطْهَرَ وَ الْاخْلَصَ. وَ انْظُرْ مِن اِّى ديوانٍ يَخْرُجُ اسْمُكَ. فَانْ ذُقْتَ حَلاوَةَ مُناجاتِهِ وَ لَذيذَ مُخاطَباتِهِ وَ شَرِبْتَ بِكَأْسِ رَحْمَتِهِ وَ كَراماتِهِ مِنْ حُسْنِ اقبالِهِ عَلَيْكَ وَ اجابَتِهِ، فَقَدْ صَلُحْتَ لِخِدْمَتِهِ؛ فَادْخُلْ، فَلَكَ الاذْنُ وَ الامانُ؛ وَ الّا فَقِفْ وُقوفَ مَن انْقَطَعَ عَنْهُ الْحِيَلُ وَ قَصُرَ عَنْهُ الْامَلُ وَ قُضِىَ عَلَيْهِ الْاجلُ. فَانْ عَلِمَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ قَلْبِكَ صِدْقَ الْالْتِجاءِ الَيْهِ، نَظَرَ الَيْكَ بِعَيْنِ الرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ اللُّطْفِ، وَ وَفَّقَكَ لِما يُحِبُّ وَ يَرْضى‏؛ فَانَّه كَرِيمٌ يُحِبُّ الكَرامَةَ لِعَبادِهِ المُضْطَرِّينَ الَيْهِ المُحْتِرقينَ عَلى‏ بابِهِ لِطَلَبِ مَرْضاتِهِ. قالَ تَعالى‏: امَّنْ يُجيُب المُضْطرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء(168).
و چون اين كلام شريف دستورى جامع است براى اصحاب معرفت و ارباب سلوك الى اللَّه، بتمامه نقل نمودم تا از تدبّر در آن حالى حاصل آيد.
محصلِ فرموده آن است كه چون به درِ مسجد رسيدى، به خود آى كه در چه بارگاهى رسيدى و قصد چه درگاهى نمودى. بدان كه در درگاه سلطان عظيم الشّأنى رسيدى كه به بساط قرب او كسى پاى نگذارد مگر آن كه از ارجاس عالم طبيعت و اخباث شيطانيّه پاك و پاكيزه باشد؛ و اذن مجالست با او را ندهند مگر به كسانى [كه ]از روى صدق و صفا و خلوص از جميع انواع شرك ظاهر و باطن با او قدم زده باشند. پس، عظمت موقف و هيبت و عزّت جلال الهى را در نظر آور، سپس قدم به بارگاه قدس و بساط انسش گذار كه در مخاطره بزرگى واقعى با خبر باش كه سر مى‏شكند ديوارش(169). در بارگاهى وارد شدى كه قادر مطلق است و هر چه بخواهد در مملكتش اجرا مى‏كند: يا به عدالت با تو رفتار مى‏كند و مناقشه در حساب فرمايد و مطالبه صدق و اخلاص نمايد، محجوب درگاه شوى و طاعاتت هر چه بسيار باشد ردّ شود؛ و اگر عطف توجّهى فرمايد به فضل و رحمتش، طاعت ناچيز بى‏قيمت تو را قبول فرمايد و ثواب بزرگ مرحمت كند. پس، اكنون كه عظمت موقف را دانستى، اعتراف كن به عجز و تقصير و فقر خويش. و اكنون كه متوجّه عبادت او شدى و خيال مؤانست با او دارى، قلب خود را از اشتغال به غير كه تو را از جمال جميل محجوب مى‏كند فارغ كن، كه اين اشتغال به غير قذارت و شرك است و حق تعالى قبول نفرمايد مگر قلب پاكيزه خالص را. و اگر در خود يافتى حلاوت مناجات حق را و شيرينى ذكر خدا را چشيدى و از جام رحمت و كراماتش نوشيدى و حسن اقبال و اجابتش را در خود ديدى، بدان كه سزاوار خدمت مقدّسش شدى؛ پس داخل شو كه مأذونى و در امانى. و اگر در خود اين حالات را نديدى، به درگاه رحمتش وقوف كن همچون مضطرّى كه تمام چاره‏ها از او منقطع است و از آرزوها دور و به اجل نزديك است. و چون عرض ذلت و مسكنت خود را كردى و به باب او التجاء پيدا نمودى و از تو صدق و صفا ديد، به چشم رحمت و رأفت به تو نظر كند و از تو دستگيرى فرمايد و تو را موفّق به تحصيل رضاى خويش فرمايد؛ زيرا كه آن ذات مقدّسْ كريم است و كرامت را به بندگان بيچاره‏اش دوست دارد؛ چنانچه فرمايد: امَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء(170).
فصل دوم در بعض آداب اباحه مكان است‏
سالك الى اللَّه چون مراتب مكان را به حسب مقامات و نشئات وجوديه خود فهميد، در آداب قلبيّه اباحه آنها بايد بكوشد تا نماز او از تصرّفات غاصبانه ابليس پليد خارج شود. پس، در مرتبه اولى به آداب صوريّه عبوديّت و بندگى قيام كند و وفا به عهود سابقه عالم ذرّ و يوم الميثاق بنمايد و دست تصرّف ابليس را از ملك طبيعت خود دور كند تا با صاحب بيت مراوده و محابّه پيدا نمايد و تصرّفاتش در عالم طبيعت غاصبانه نباشد. بعضى از اهل ذوق گويد كه معنى آيه شريفه يا ايُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اوْفُوا بِالعُقُودِ احِلَّتْ لَكُمْ بَهيمَةُ الْانْعام‏(171). به حسب باطن، آن است كه حلّيّت بهيمه انعام موقوف به وفاء به عهد ولايت است. و در احاديث شريفه وارد است كه جميع ارض از امام است و غير شيعيان غاصب آن هستند(172). و اهل معرفت ولىّ امر را مالك جميع ممالك وجود و مدارج غيب و شهود دانند و تصرّف كسى را در آن بى‏اذن امام روا ندارند.
نويسنده گويد: ابليس لعين عدوّ اللَّه است و تصرّفات او و هر تصرّف ابليسى در عالم طبيعت جائرانه و غاصبانه است؛ پس، سالك الى اللَّه اگر خود را از تحت تصرّفات آن پليد بيرون كرد، تصرّفش رحمانى گردد و مكان و ملبس و مطعم و منكح او مباح و پاكيزه شود. و به هر اندازه كه در تحت تصرّف ابليس واقع شود، از حلّيّت بيفتد و شرك شيطان در آن دست يابد: پس اگر اعضاء ظاهره انسان در تصرّف ابليس واقع شد، اعضاء ابليسيّه شود و غاصب مملكت حق شود؛ چنانچه عكوف قواى ملكوتيّه در مسجد بدن وقتى مباح و عادلانه است كه آن قوا از جنود رحمانى باشد، و الّا جنود ابليس را حقِّ تصرّف در مملكت بدن انسانى، كه ملك حق تعالى است، نمى‏باشد. و چون دست تصرّف شيطان را از مملكت قلب، كه منزلگاه خاص حق است، كوتاه نمود و قلب خود را خالص براى تجلّيات حق نمود و غير حق را كه ابليس راه است در آن راه نداد، مساجد ظاهره و باطنه و امكنه ملكيّه و ملكوتيّه مباح براى او گردد و صلاة او صلاة اهل معرفت گردد. و بدين وِزانْ طهارت مسجد نيز معلوم گردد.
مقصد چهارم در آداب قلبيه وقت است و در آن دو فصل است‏
فصل اوّل‏
بدان كه اهل معرفت و اصحاب مراقبه را به قدر قوت معرفت آنها به مقام مقدّس ربوبيّت و اشتياق آنها به مناجات حضرت بارى عزّ اسمه، از اوقات صلوات، كه ميقات مناجات و ميعاد ملاقات با حق است، مراقبت و مواظبت بوده و هست.
آنان كه مجذوب جمال جميل و عاشق و دلباخته حسن ازلند و از جام محبّت سرمست و از پيمانه الستْ بيخودند، از هر دو جهان رسته و چشم از اقاليم وجود بسته و به عزّ قدس جمال اللَّه پيوسته‏اند؛ براى آنها دوام حضور است و لحظه‏اى از ذكر و فكر و مشاهدت و مراقبت مهجور نيستند. و آنان كه اصحاب معارف و ارباب فضائل و فواضلند و شريف النّفس و كريم الطّينةاند، چيزى را به مناجات حق اختيار نكنند و از خلوت و مناجات حقْ خود او را طالبند و عزّ و شرف و فضيلت و معرفت را همه در تذكّر و مناجات با حق دانند. اينان اگر توجّه به عالم كنند و نظر به كونين اندازند، نظر آنها عارفانه باشد، و در عالم حق‏جو و حق طلبند و تمام موجودات را جلوه حق و جمال جميل دانند- عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست‏(173). اينان اوقات صلوات را به جان و دل مواظبت كنند و از وقت مناجات با حق انتظار كشند، و خود را براى ميقاتگاه حق حاضر و مهيّا كنند. دل آنها حاضر است و از محضرْ حاضر را طلبند و احترام محضر را براى حاضر كنند، و عبوديّت را مراودت و معاشرت با كامل مطلق دانند و اشتياق آنها براى عبادت از اين باب است.
و آنان كه مؤمن به غيب و عالم آخرت و شيفته كرامات حضرت حق جلّ جلاله‏اند و نعمتهاى ابدى بهشتى و لذّتها و بهجتهاى دائمى سرمدى را با حظوظ داثره دنياويّه و لذائذ ناقصه موقّته مشوبه مبادله نكنند، نيز در وقت عبادات كه بذر نعم اخرويّه است قلوب خود را حاضر نمايند و از روى دلچسبى و اشتياق قيام به امر كنند، و از اوقات صلوات، كه وقت حصول نتايج و كسب ذخاير است، انتظار كشند، و چيزى را به نعم جاويدان اختيار نكنند. اينان نيز چون قلب آنها از عالم غيب با خبر است و ايمان قلبى به نعم هميشگى و لذّات دائمه عالم آخرت آوردند، اوقات خود را غنيمت شمارند و تضييع اوقات خود نكنند. اولئكَ اصْحابُ الجَنَّةِ و اربابُ النِعْمِةِ هُمْ فيها خالِدُون.
اين طوايف كه ذكر شد، و بعض ديگر كه ذكر نشد، خود عبادات نيز براى آنها لذّاتى است به حسب مراتب آنها و معارف آنان؛ و كلفت تكليف براى آنها به هيچ وجه نيست. ولى ما بيچاره‏هاى گرفتار آمال و امانى و بسته زنجيرهاى هوى‏ و هوس و فرورفتگان در بحر مسجور ظلمانى عالم طبيعت كه نه بويى از محبّت و عشق به شامّه روحمان رسيده و نه لذّتى از عرفان و فضيلت را ذائقه قلبمان چشيده، نه اصحاب عرفان و عيانيم و نه ارباب ايمان و اطمينان. عبادات الهيّه را تكليف و كلفت دانيم و مناجات با قاضى الحاجات را سربار و تكلّف شماريم. جز دنيا، كه معلف حيوانات است، ركون به چيزى نداريم و جز به دار طبيعت، كه معتكف ظالمان است، تعلّقى نداريم. چشم بصيرت قلبمان از جمال جميل كور و ذائقه روح از ذوق عرفان مهجور است.
بلى، سرحلقه اهل معرفت و خلاصه اصحاب محبّت و حقيقت ابيتُ عِنْدَ رَبّى يُطْعِمُنى وَ يَسْقينى‏(174) فرمايد. خدايا، اين چه بيتوته است كه در دار الخلوتِ انسْ محمّد (ص) را با تو بوده. و اين چه طعام و شراب است كه با دست خود اين موجود شريف را چشاندى و از همه عوالم وارهاندى. آن سرور را رسد كه فرمايد: لى مَعَ اللَّه وَقْتٌ لا يَسَعُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبىٌّ مُرْسَل‏(175). آيا اين وقت از اوقات عالم دنيا و آخرت است؟ يا وقت خلوتگاه قاب قوسين و طرح الكونين است؟ چهل روز موسى كليم صوم موسوى گرفت و به ميقات حق نايل شد و خدا فرمود: تَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ اربَعينَ لَيْلَةً(176). با اين وصف به ميقات محمّدى نرسد و با وقت احمدى تناسب پيدا نكند. به موسى عليه السلام در ميعادگاه فَاخْلَعْ نَعْلَيْك‏(177) خطاب رسيد، و آن را به محبت اهل تفسير كردند، و به رسول ختمى امر به حبّ على شد. در قلب از اين سرّ جذوه‏اى است كه دم از او نزنم؛ تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل.
فصل دوم در مواظبت از وقت‏
اى عزيز، تو نيز به قدر ميسور و مقدار مقدورْ اين وقت مناجات را غنيمت شمار و به آداب قلبيّه آن قيام كن؛ و به قلب خود بفهمان كه مايه حيات ابدى اخروى و سرچشمه فضائل نفسانيّه و رأس المال كرامات غير متناهيه به مراودت و مؤانست با حق است و مناجات با او؛ خصوصاً نماز كه معجون روحانى ساخته‏شده با دست جمال و جلال حق است و از جميع عبادات جامعتر و كاملتر است. پس، از اوقات آن حتّى الامكان محافظت كن. و اوقات فضيلت آن را انتخاب كن كه در آن نورانيّتى است كه در ديگر اوقات نيست. و اشتغالات قلبيّه خود را در آن اوقات كم كن بله قطع كن. و اين حاصل شود به اينكه اوقات خود را موظّف و معيّن كنى و براى نماز، كه متكفّل حيات ابدى تو است، وقتى خاصّ تعيين كنى كه در آن وقت كارهاى ديگرى نداشته باشى و قلب را تعلّقاتى نباشد؛ و نماز را با امور ديگر مزاحم قرار مده تا بتوانى قلب را راحت و حاضر كنى.
اكنون احاديث وارده در احوال معصومين عليهم السلام را به قدر اقتضا ذكر مى‏كنم تا آن كه به تدبّر در حالات آن بزرگواران بلكه تنبّهى حاصل آيد؛ و شايد عظمت موقف و اهمّيّت و خطر مقام را قلب ادراك كند و از خواب غفلت برخيزد.
از بعضى از زنهاى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با ما صحبت مى‏كرد و ما با او صحبت مى‏كرديم؛ چون وقت نماز حاضر مى‏شد، گويى او ما را نمى‏شناخت و ما او را نمى‏شناختيم، براى اشتغالى كه به خدا پيدا مى‏كرد از هر چيز(178). و از حضرت امير صلوات اللَّه عليه روايت شده كه چون وقت نماز مى‏شد، به خود مى‏پيچيد و متزلزل مى‏شد. عرض كردند به آن حضرت اين چه حالى است تو را يا امير المؤمنين. مى‏فرمود: آمد وقت امانتى كه خداى تعالى عرضه داشت آن را بر آسمانها و زمينها و ابا كردند از حمل آن و ترسيدند از آن‏(179). و سيّد بن طاوس [قدّس سرّه ]در فلاح السّائل نقل فرموده كه حضرت امام حسين عليه السلام وقتى وضو مى‏گرفت رنگش تغيير مى‏كرد و مفاصلش مى‏لرزيد. سبب از آن حضرت پرسيدند، فرمود: سزاوار است براى كسى كه وقوف كرد بين دو دست صاحب عرش اين كه رنگش زرد شود و مفاصلش بلرزد(180). و از حضرت امام حسن عليه السلام همين طور منقول است‏(181). و از حضرت امام سجاد عليه السلام روايت شده كه وقتى وقت وضو مى‏شد، رنگش زرد مى‏شد. گفته شد اين چه حال است كه عارض شما مى‏شود وقت وضو مى‏فرمود: نمى‏دانيد بين دو دست كى ايستاده‏ام‏(182)؟
ما نيز اگر قدرى تفكّر كنيم، و به قلب محجوب مهجور خود بفهمانيم كه اوقات صلوات اوقات حضور در بارگاه قدس حضرت ذى الجلال است، اوقاتى است كه حق تعالى كه مالك الملوك و عظيم مطلق است بنده ضعيف ناچيز را به مناجات خود دعوت فرموده و به دار الكرامه خود اذن دخول داده تا فوز به سعادتهاى ابدى و سرور و بهجتهاى دائمى پيدا كند، از دخول وقت صلاة به مقدار معرفت خود بهجت و سرور داشتيم. و اگر قلب استشعار عظمت و خطر مقام كند به مقدار فهم عظمت، خوف و خشيت حاصل مى‏شود. و چون قلوب اولياءْ مختلف و حالات آنها متفاوت است به حسب تجلّيات لطفيّه و قهريّه و استشعار عظمت و رحمت، گاهى اشتياق ملاقات و استشعار رحمت و جمال آنها را به سرور بهجت وادار كند و ارِحْنا يا بِلال‏(183) گويند. و گاهى تجلّيات به عظمت و قهر و سلطنت آنها را از خود بيخود كند و رعشه و رعده براى آنها دست دهد.
بالجمله، اى ضعيف، آداب قلبيّه اوقات آن است كه خود را مهيّا كنى براى ورود به حضور مالك دنيا و آخرت و مخاطبه و مكالمه با حضرت حق جلّ و علا؛ پس، با نظرى توجّه به ضعف و بيچارگى و ذلّت و بى‏نوائى خود كن و عظمت و بزرگى و جلال و كبرياى ذات مقدّس جلّت عظمته كه انبياء مرسلين و ملائكه مقرّبين در بارگاه عظمتش از خود بيخود شوند و اعتراف به عجز و مسكنت و ذلّت كنند؛ و چون اين نظر را كردى و به دل فهماندى، دل استشعار خوف كند و خود و عبادات خود را ناچيز شمارد. و با نظرى توجّه به سعه رحمت و كمال عطوفت و احاطه رحمانيت آن ذات مقدّس كن كه بنده ضعيفى را به بارگاه قدس خود با همه آلودگى و بيچارگى كه دارد بار داده، و او را با همه تشريفاتِ فرو فرستادن فرشتگان و نازل نمودن كتابهاى آسمانى و فرستادن انبياء مرسلين عليهم السلام دعوت به مجلس انس خود فرموده بدون آن كه سابقه استعدادى از براى ممكن بيچاره باشد، يا در اين دعوت و حضور براى حضرتش- نَعوذُ باللَّه- يا ملائكة اللَّه و انبياء عليهم السلام سودى تصوّر بشود. البته قلب را با اين توجّه انسى حاصل شود و استشعار رجاء و اميدوارى مى‏كند. پس، با قدم خوف و رجاء و رغبت و رهبت خود را مهيّاى حضور كن؛ و عِدّه و عُدّه حضور را مهيّا كن؛ كه عمده آن آنست كه با قلب خجل و دل وجِل و استشعار انكسار و ذلّت و ضعف و بيچارگى وارد محضر شوى، و خود را به هيچ وجه لايق محضر ندانى و لايق عبادت و عبوديّت نشمارى، و اذن دخول در عبادت و عبوديّت را فقط از شمول رحمت و عميم لطف حضرت احديّت جلّت قدرته بدانى؛ كه اگر ذلّت خود را نصب عين خود كردى و به جان و دل تواضع براى ذات مقدّس حقى نمودى و خود و عبوديّت خود را ناچيز و بى‏ارزش دانستى، حق تعالى با تو تلطّف فرمايد و تو را مرتفع كند و به كرامات خود مخلّع فرمايد.
مقصد پنجم در بعض آداب استقبال است و در آن دو فصل است‏
فصل اوّل در سرّ جملى استقبال است‏
بدان كه ظاهر استقبال متقوّم از دو امر است:
يكى، مقدّمى. و آن صرف وجه ظاهر است از جميع جهات متشتّته.
و ديگر، نَفْسى. و آن استقبال به وجه است به كعبه كه امّ القرى و مركز بسط ارض است.
و اين صورت را باطن را سرّى بلكه اسرارى است. و صاحبان اسرار غيبيّه باطن روح را از جهات متشتّته كثرات غيب و شهادت منصرف كنند، و وجهه سرّ روح را احدىّ التّعلّق كنند و جميع كثرات را فانى در سرّ احديّت جمع نمايند. و اين سرّ روحى در قلب كه تنزّل كرد، حق به ظهور اسم اعظم، كه مقام جمع اسمائى است، در قلب ظهور كند و كثرات اسمائى در اسم اعظم فانى و مضمحلّ گردد، و وجهه قلب در اين مقام به حضرت اسم اعظم شود؛ و از باطن قلب كه به ظاهر ملك ظهور نمود، نقشه افناء غيرْ انصراف از غرب و شرق عالم ملك است، و نقشه توجّه به حضرت جمعْ توجّه به مركز بسط ارض- كه يد اللَّه است در ارض- مى‏باشد.
و اما براى سالك الى اللَّه، كه از ظاهر به باطن سير مى‏كند و از علن به سرّ ترقّى مى‏نمايد، بايد اين توجّه صورى را به مركز بركات ارضيّه، و ترك جهات متشتّته متفرّقه را وسيله حالات قلبيّه قرار دهد و به صورت بى‏معنى قناعت نكند؛ ودل را، كه مركز توجّه حضرت حقّ است، از جهات متشتّته متفرقه، كه بتهاى حقيقى است، منصرف كرده متوجّه قبله حقيقت، كه اصل اصول بركات سموات و ارض است، نمايد؛ و راه و رسم غير و غيريّت را از بين بردارد تا به سرّ وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَ الارْض‏(184) تا اندازه‏اى برسد؛ و از تجليات و بوارق عالم غيب اسمائى در قلبش نمونه‏اى حاصل آيد و جهات متشتّته و كثرات متفرّقه با بارقه الهيّه سوخته شود، و حق تعالى از او دستگيرى فرمايد؛ و از باطن قلب بتهاى اصغر و اعظم به دست ولايت م‏آبى ريخته شود. و اين داستان پايان ندارد، بگذارم و بگذرم.
فصل دوم در بعضى از آداب قلبيه استقبال است‏
بدان اى سالك الى اللَّه كه چون وجه ظاهرت را از جهات متشتّته عالم طبيعت منصرف كردى و به نقطه واحده متوجّه نمودى، ادّعاى دو فطرت از فطرتهاى الهيّه را، كه به يد غيب در خميره ذات تو پنهان است و حق تعالى با دست جلال و جمالْ طينت تو را بدان مخمّر فرموده، نمودى؛ و اين دو حالت فطرى را به صورت ظاهر دنيائى ظاهر و مشهود كردى، و براى محتجب نبودن از نور آن دو فطرت الهّيه اقامه بيّنه نمودى به صَرف ظاهر از غير و توجّه به قبله كه محلّ ظهور يد اللَّه و قدرت اللَّه مى‏باشد. و آن دو فطرت الهيّه يكى تنفّر از نقص و ناقص است؛ و دوم عشق به كمال و كامل است. و اين دو، كه يكى اصلى ذاتى و ديگرى تبعى ظلّى است، از فطرتهايى است كه تمام عائله بشرى بدون استثناى احدى بدان مخمّرند؛ و در جميع سلسله بشر، با اختلاف عقايد و اخلاق و طبايع و امزجه و امكنه و عادات در بدوى و حضرى و وحشى و متمدّن و عالم و جاهل و الهى و طبيعى، اين دو فطرت مخمّر است؛ گرچه خود آنها از آن محجوب باشند و در تشخيص كمال و نقص و كامل و ناقص مختلف باشند. آن وحشى خونخوار آدم كش كمال را به آن داند كه غلبه پيدا كند به جان و عرض مردم؛ و خونخوارى و آدم‏كشى را كمال تشخيص داده و بدان صرف عمر كند. و آن دنيا طلب جاه و مال خواه كمال را به مال و جاه داند و عشق به آن دارد. بالجمله، صاحب هر مقصدى مقصد خويش را كمال و صاحب آن مقصد را كامل داند، و عشق به آن دارد و از غير آن متنفر است. انبياء عليهم السلام و علماء باللَّه و اصحاب معرفت آمدند تا مردم را از احتجاب بيرون آورند و نور فطرت آنها را از ظلمات جهل خلاصى دهند و به آنها كامل و كمال را بفهمانند. و پس از تشخيص كمال و كامل، توجّه به آن و ترك غير محتاج به دعوت نيست، بلكه نور فطرت خود بزرگترين راهنماهاى الهى است كه در تمام سلسله بشر موجود است.
در اين معجون الهى يعنى نماز، كه معراج قرب الهى است، استقبال به قبله و توجّه به نقطه مركزيّه و دست كشيدن و رو برگرداندن از جهات متفرّقه، دعوى بيدار شدن فطرت است و خارج شدن نور فطرت از احتجابات است؛ و اين براى كمّل و اصحاب معرفت حقيقت دارد. و براى ما، اصحاب حجاب، ادبش آنست كه به دل بفهمانيم كه در جميع دار تحقّق كمال و كاملى نيست جز ذات مقدّس كامل على الاطلاق كه آن ذات مقدّس كمالى است بى‏نقص، و جمالى است بى‏عيب، و فعليّتى است بى‏شوب، قوّه و خيريّتى است بى‏اختلاط به شرّيّت، و نورى است بى‏شوب ظلمت. و در تمام دار تحقّق هر چه كمال و جمال و خير و عزّت و عظمت و نوريّت و فعليّت و سعادت يافت شود، از نور جمال آن ذات مقدّس است؛ و احدى را در كمال ذاتى با آن ذات مقدّس شركت نيست؛ و موجودى را جمال و كمال و نور و بهاء نيست جز به جمال و كمال و نور و بهاى آن ذات مقدّس. بالجمله، جلوه نور جمال مقدّس او عالم را نورانى فرموده و حيات و علم و قدرت بخشوده، و الّا همه دار تحقق در ظلمت عدم و كُمون نيستى و بطون بطلان بودند؛ بلكه كسى كه به نور معرفت دلش روشن باشد، جز نور جمال جميل همه چيز را باطل و ناچيز و معدوم داند ازلًا و ابداً. در حديث است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله چون اين شعر لبيد را استماع فرمود كه‏
أَلا كُلُّ شَى‏ءٍ ما خَلَا اللَّهَ باطِلٌ وَ كُلُّ نَعيمٍ لا مَحالَةَ زائِلٌ
فرمود: اين شعر راست‏ترين شعرها است كه عرب گفته.
و چون به قلب خود فهماندى بطلان همه‏دار تحقّق و كمال ذات مقدس را، در توجّه قلب به قبله حقيقى و عشق به جمال جميل على الاطلاق و تنفّر از جميع دار تحقّق جز جلوه ذات مقدّس محتاج به اعمال رويّه نيست، بلكه خود فطرة اللَّه انسان را دعوت جبلّى فطرى به آن مى‏نمايد و وَجّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَ الارْض‏(185) لسان ذات و قلب و حال انسان شود؛ و انّى لا احِبُّ الآْفِلين‏(186)
لسان فطرى انسان گردد.
پس اى فقير، بدان كه عالم به وجهه سوائيّت زائل و داثر و فانى و باطل است؛ هيچ يك از موجودات را از خود چيزى نيست و در ذات خود جمال و بهائى و نور و سنائى نمى‏باشد، و جمال و بهاء منحصر به ذات حق است. و آن ذات مقدّس چنانچه متفرّد در الوهيّت و وجوب وجود است، متفرّد به جمال و بهاء و كمال، بلكه متفرّد به وجود است؛ و در ناصيه ديگران ذلّ عدم ذاتى و بطلان ثبت است. پس، دل را كه مركز نور فطرت اللَّه است، از جهات متشتّته اباطيل و اعدام و نواقص منصرف كن و به مركز جمال و كمال متوجّه نما؛ و در ضمير صافى خود لسان فطرتت اين باشد كه عارف شيراز مى‏فرمايد:
در ضمير ما نمى‏گنجد به غير از دوست كس هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس
وصل: عن الصادق عليه السّلام: اذا اسْتَقْبَلْتَ الْقِبْلَةَ، فَ‏آيِسْ مِنَ الدُّنْيا وَ ما فيها وَ الخَلْقِ وَ ما هُمْ فيهِ؛ وَ اسْتَفْرِغْ قَلْبَكَ عَنْ كُلّ شاغِلٍ يَشْغَلُكَ عَنِ اللَّه تعالى‏؛ وَ عايِنْ بِسِرِّكَ عَظَمَةَ اللَّه تعالى‏؛ وَ اذْكُرْ وُقُوفَكَ بَيْنَ يَدَيْهِ يَوْمَ تَبْلوُ كُلُّ نَفْسٍ ما اسْلَفَتْ وَ رّدوا الَى اللَّه مَوْليهُمُ الْحَقَّ. و قِفْ عَلى‏ قَدَمِ الْخَوْفِ وَ الرَّجاء(187).
و اين دستور شريف دستورى است براى امثال ما محجوبين كه نمى‏توانيم حالات قلبيّه خود را دائماً حفظ كنيم و جمع بين وحدت و كثرت و توجّه به حقّ و خلق نماييم. پس، در اين صورت هنگام توجه به حق و استقبال قبله، از دنيا و آنچه در او است بايد مأيوس گرديم، و از خلق و شئون آنها طمع خود را ببريم، و مشاغل قلبيّه و شواغل روحيّه را از جان و دل بيرون كنيم، تا آن كه لايق حضور حضرت گرديم و جلوه‏اى از جلوه‏هاى عظمت در سرّ روح ما تجلّى كند. و چون نور عظمت را به مقدار استعداد خود دريافتيم، متذكّر شويم رجوع خود را به حق و وقوف خويش را در محضر مقدّسش در روزى كه ظاهر شود اعمال هر كس در نزدش و به مولاى خود كه حق است همه رجوع كنند(188) و خط بطلان بر همه هواهاى نفسانيّه و معبودهاى باطله كشند.
پس، در محضر چنين عظيم الشأنى كه تمام دار تحقّق جلوه‏اى از جلوات فعل او است چون تو و من مسكينى بايد به قدم خوف و رجاء تردّد كنيم و بايستيم. چون ضعف و فتور و بيچارگى و فقر و ذلت خود و عظمت و حشمت و جلال و كبرياى ذات مقدس را ديديم، از خطر مقام در خوف و خشيت باشيم؛ و چون رحمت و عطوفت و الطاف غير متناهيه و كرامات بى‏پايان را دريافتيم، اميدوار گرديم.
مقاله ثالثه در مقارنات نماز است و در آن چند باب است‏
باب اول در بعض آداب اذان و اقامه است و در آن پنج فصل است‏
فصل اوّل در سرّ جملى و آداب اجماليّه آنها است‏
بدان كه سالك إلى اللَّه در اذان بايد قلب، كه سلطان قواى ملكوتيّه و ملكيّه است، و ديگر جنود منتشره در جهات متشتّته ملك و ملكوت را اعلان حضور در محضر دهد. و چون وقت حضور و ملاقات نزديك گرديده، آنها را مهيّا نمايد تا اگر از مشتاقان و عاشقان است به جلوه ناگهانى دامن از دست ندهد؛ و اگر از محجوبان است، بى‏تهيّه اسباب و آداب وارد محضر مقدس نگردد. پس، سرّ اجمالى اذان اعلان قواى ملكوتيّه و ملكيّه و جيوش الهيّه براى حضور است. و ادب اجمالى آن تنبّه به بزرگى مقام و خطر آن و عظمت محضر و حاضر؛ و تذلّل و فقر و فاقه و نقص و عجز ممكن از قيام به امر و قابليّت حضور در محضر است اگر لطف و رحمت حقّ حقّ جلّ و علا دستگيرى نكند و جبر نقص نفرمايد.
و اقامه بپاداشتن قواى ملكوتيّه و ملكيّه است در محضر، و حاضر نمودن آنها است در حضور. و ادب آن، خوف و خشيت و حيا و خجلت و رجاء واثق به رحمت غير متناهيه است. و سالك بايد در جميع فصول اذان و اقامه به قلبْ عظمت محضر و حضور و حاضر را بفهماند؛ و ذلّ و عجز و قصور خود را نصب العين قرار دهد تا خوف و خشيّت حاصل آيد؛ و از طرفى رحمت واسعه و الطاف كريمانه را به قلب وانمود كند تا رجاء و شوق حاصل آيد.
پس، قلوب عشقيّه شوق و جذبه بر آنها غالب آيد و با قدم حبّ و عشقْ قدم در محضر انس گذارند؛ و قلوب آنها بدان جذبه غيبيّه تا آخر نماز به عشق محضر و حاضر با ذكر و فكر حقّ معاشقه و معانقه كند.
و فى الحديث عن على بن ابى طالِبٍ عليه السلام، قال: افْضَلُ النّاس مَنْ عَشِقَ العِبادَةَ وَ عانَقَها وَ احَبَّها بِقَلْبِهِ وَ باشَرَها بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَها؛ فَهُوَ لا يُبالى عَلى‏ ما اصْبَحَ مِنَ الدُّنْيا عَلى يُسْرٍ امْ عَلى‏ عُسْر(189).
و قلوب خوفيّه سلطان عظمت بر آنها تجلى كند و جذبه قهّاريّت بر آنها غلبه نمايد و آنها را از خود بيخود نمايد و خوف و خشيت قلوب آنها را ذوب نمايد، و قصور ذاتى خود و استشعار به ذلت و عجز خويش آنها را از هر چيز بازدارد.
و فى الحديث عن موسى بن جعفر عليهما السلام، قال: قالَ اميرُ المؤمنين عليه السلام: انَّ للَّه عِباداً كَسَرَتْ قُلوبَهُمْ خَشْيَتُهُ، فَاسْكَتَتْهُمْ عَنِ المَنْطِق ... الحديث‏(190) و براى اولياى كمّل حق تعالى گاه به تجلّى لطفى تجلّى فرمايد، و عشق و جذبه حبّيّه رهنمون آنها گردد؛ چنانچه در حديث است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم انتظار وقت نماز را مى‏كشيدند و عشق و شوقشان اشتداد پيدا مى‏كرد و به بلال مؤذّن مى‏فرمودند: ارِحْنا يا بلال‏(191). و گاه به تجلّى عظمت و سلطنت تجلّى فرمايد، و خوف و خشيت در آنها حاصل آيد؛ چنانچه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و از ائمه هدى عليهم السلام حالات خوفيّه منقول است. و گاه به تجلّى جمعى احدى تجلّى فرمايد به حسب طاقت قلوب و بزرگى وعاء آن. و ما محجوبان مشتغل به دنيا و محبوسان به سجن طبيعت و زنجيرهاى شهوات و آرزوها و محرومان از سعادات عقليّه الهيّه، كه سكر طبيعت ما را تا صبح ازل به خود نياورد و از خواب گران بر نينگيزاند، از حساب اين تقسيمات خارج و از نطاق اين بيان مستثنى هستيم. پس، براى ما آداب حضور طور ديگرى است و قيام به وظايف قلبيه به شكل ديگر. ولى مقدم بر همه چيز آن است كه يأس از روح اللَّه و قنوط از رحمت اللَّه را، كه از جنود بزرگ ابليس و از القائات شياطين انسى و جنّى است، از قلب بيرون كنيم؛ و گمان نكنيم كه اين مقاماتى است به قامت اشخاص خاصى بريده شده و دست آمال ما از آن كوتاه و پاى سير بشر از آن راجل است؛ پس يكسره دست از پا خطا نكنيم و با سردى و سستى مخلّد در ارض طبيعت بمانيم. نه، چنين نيست كه توهّم شده است. بلى، من نيز گويم كه مقام خاص كمّل اهل اللَّه براى احدى ميسور نيست؛ ولى از براى مقامات معنويّه و معارف الهيّه مدارجى بى‏پايان و مراتبى فراوان است كه بسيارى از آن مقامات و معارف و حالات و مدارج را براى نوع ميسّر است اگر سردى و سستى خود آنها بگذارد و عناد و تعصب اهل جهل و عناد دست از قلوب بندگان خدا بردارد و شيطان راه سلوك آنها نگردد.
پس، ادب حضور براى ما آن است كه در اول امر چون از مرتبه حسّ و ظاهر تجاوز ننموديم و جز عظمت و جلالت دنيايى چيزى در نظر نداريم و از عظمتهاى غيبيّه الهيّه بى‏خبر هستيم، محضر حق را بايد چون محضر سلطانى عظيم الشّأن كه قلبْ عظمت او را ادراك كرده بدانيم؛ و به قلب خود بفهمانيم كه همه عظمتها و جلال و كبرياها جلوه‏اى از عظمت عالم ملكوت است كه تنزّل كرده در اين عالم، و عالم ملكوت در جنب عوالم غيبيّه قدر محسوسى ندارد. پس به قلب بفهمانيم كه عالمْ محضر مقدّس حق است و حق تعالى حاضر در جميع امكنه و احياز است؛ و خصوصاً نماز كه اذن خاصّ حضور است و ميعاد مخصوص ملاقات و مراوده با حضرت احديّت است. پس، چون قلب را مستشعر به عظمت و حضور كرديم و لو اينكه در اول امر با تكلّف باشد، ولى كم كم قلب انس مى‏گيرد و اين مجاز حقيقت پيدا مى‏كند. پس، چون به آداب صوريّه معامله با مالك الملوك و سلطان السّلاطين قيام نموديم و ادبهاى حضور ظاهرى را به جا آورديم، در دل نيز تأثير حاصل شود و قلب استشعار عظمت نمايد و كم كم به نتايج مطلوبه انسان برسد. و همين طور راجع به اثاره حبّ و عشق كه آن نيز با تحصيل و رياضت حاصل شود.
پس، در اول امرْ رحمتهاى صوريّه و الطاف حسّيّه حق تعالى را به قلب وانمود بايد كرد و مقام رحمانيت و رحيميّت و منعميّت را به قلب رساند تا كم كم قلب انس گيرد و از ظاهر به باطن اثر حاصل آيد و مملكت باطن از آثار جمالْ نورانى گردد و نتايج مطلوبه حاصل شود. و انسان اگر قيام به امر كند و جهاد در راه خدا نمايد، حق تعالى از او دستگير فرمايد و او را از ظلمات عالم طبيعت به يد غيبى نجات دهد، و ارض مظلمه قلب او را به نور جمال خود روشن فرمايد و او را مبدل به سماوات روحيه فرمايد. و مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْناً انّ اللَّه غَفُورٌ شَكُور(192).
فصل دوم در بعضى از آداب و اسرار تكبيرات اذان و اقامه است‏
بدان كه چون اذان اعلام حضور قواى ظاهره و باطنه نفس است در محضر ربوبيّت براى ثناى ذات مقدّس به حسب جميع اسماء و صفات و شئون و آيات زيرا كه نماز، چنانچه اشاره به آن شد، ثناى جامع است و مورد اين ثناء ذات مقدس است به حسب جلوه به اسم اعظم كه مقام احديّت جمع اسماء است در حضرت واحديت، و مقام تجلّى به جمع و تفريق و ظهور و بطون است در حضرات اعيان و اسماء عينيّه، پس، سالك در اول امر متوجه به كبرياى ذات مقدس شود به حسب اين شأن جامع؛ پس، اعلان عظمت و كبرياى آن را كند اوّلًا به قواى ملكوتيّه و ملكيّه مملكت خود؛ و ثانياً به ملائكة اللَّه موكّله به ملكوت قواى منتشره در مملكت نفس؛ و ثالثاً به موجودات عوالم غيب و شهادت؛ و رابعاً به ملائكة اللَّه موكّله به ملكوت سموات و ارضين. پس، به حسب چهار تكبير، كبرياى اسم اعظم را به جميع سكنه عوالم غيب و شهادت مملكت داخلى و خارجى اعلان كند؛ و اين خود، اعلان عجز خود از قيام به ثناى ذات مقدس است و اعلام قصور خود از اقامه نماز است؛ و اين خود از امور شامله سلوك و آداب محيطه ثنا و عبادت است كه در تمام احوالِ نماز نصب العين سالك بايد باشد. و از اين جهت در اذان و اقامه مكرر ذكر شود و در نماز دائماً تكرار شود؛ در انتقال از هر حالى به حال ديگر اعاده آن شود كه در قلب سالك قصور ذاتىِ خود و عظمت و كبرياى ذات مقدس تمكين پيدا كند.
و از اين جا ادب آن نيز معلوم شود كه بايد سالك در هر تكبيرى قلب و قواى خود را متذكر كند به عجز خود و كبرياى حق. و به وجه ديگر ممكن است كه اين تكبيرات اوّليّه اذان هر يك اشاره به مقامى باشد: پس اول، اشاره باشد به تكبير از توصيف ذاتاً. و دوم، به تكبير از توصيف وصفاً. و سوم، به تكبير از توصيف اسماً. و چهارم، تكبير از توصيف فعلًا. پس گويى كه سالك گويد: اللَّه اكبر از توصيف ذات يا تجليّات ذاتيّه و از توصيف صفات و اسماء و افعال يا تجلّيات به حسب آنها.
و فى حديث طويلٍ عن امير المؤمنين عليه السلام انَّه قال: و الوَجْهُ الآخَرُ اللَّه اكبَرُ فيهِ نَفْىُ كَيْفِيَّتِهِ؛ كَانَّهُ يقولُ (اى المُؤَذّنُ): اللَّه اجلُّ مِنْ ان يُدْرِكَ الْواصِفُونَ قَدْرَ صِفَتِهَ الَّذى هُوَ مَوْصُوفٌ بِهِ؛ و انّما يَصِفُهُ الْواصِفوُنَ صِفَتَهُ عَلى قَدْرِهِمْ لا قَدْرِ عَظَمَتِهِ وَ جَلالِهِ. تَعالىَ اللَّه عَنْ ان يُدرِكَ الْواصِفوُنَ صِفَتَهُ عُلُوّاً كبيراً(193)...
الحديث و از آداب مهمّه تكبيرات آن است كه سالك مجاهده نمايد و با رياضات قلبيّه قلب را محلّ كبرياى حق جلّ جلاله قرار دهد؛ و كِبَر شأن و عظمت و سلطان و جلال را به ذات مقدّس حقّ جلّ و علا منحصر كند و سلب كبريا از ديگر موجودات نمايد؛ و اگر در دل از كبرياى احدى اثرى باشد كه آن را پرتو كبرياى حق نبيند و نداند، قلبش مريض و معلل است و مورد تصرف شيطان است؛ و چه بسا باشد كه تصرّفات شيطانيّه سبب شود كه غيرِ حق را در قلبْ سلطانِ كبريا از حق بيشتر شود و قلبْ او را اكبر از حق شناسد، و در اين صورت انسان در زمره منافقان محسوب گردد. و علامت اين مرض مهلك آن است كه انسان رضاى مخلوق را مقدم بر رضاى حق دارد و براى خوشنودى مخلوق خالق را به سخط آورد.
و فى الحديث، قال الصّادقُ عليه السلام: اذا كَبَّرْتَ، فَاسْتَصْغِرْ ما بَيْنَ السَّمَاوَاتِ الْعُلا وَ الثَّرى‏ دُونَ كِبْرِيائِهِ؛ فَانَّ اللَّه اذا اطَّلَعَ عَلى قَلْبِ الْعَبْدِ وَ هُوَ يُكَبِّرُ وَ فى قَلْبِهِ عارِضٌ عَنْ حَقيقةِ تَكْبيرِهِ، قالَ: يا كاذِبُ، ا تَخْدَعُنى؟ وَ عِزَّتى وَ جَلالى لَاحْرِمَنَّكَ حَلاوَةَ ذِكْرى وَ لَاحْجُبَنَّكَ عَنْ قُربى وَ الْمُسارَّةِ بِمُناجاتى‏(194).
مى‏فرمايد: چون تكبير گفتى، كوچك شمار در محضر كبرياى آن ذات مقدس از عرش تا فرش را؛ زيرا كه خداوند تبارك و تعالى اگر بنده‏اى را ببيند كه تكبير گويد ولى در قلبش علتى است از حقيقت تكبير، يعنى آنچه به زبان آورده قلب موافقت نكند، فرمايد: اى دروغگو، با من خدعه مى‏كنى؟ به عزت و جلالم قسم است كه از شيرينى ذكر خود تو را محروم مى‏كنم و از قرب خود تو را محجوب نمايم و از سرور به مناجات خويش تو را محتجب كنم.
اى عزيز، اين كه قلوب بيچاره ما از حلاوت ذكر حق تعالى محروم است و لذّت مناجات آن ذات مقدس در ذائقه روح ما وارد نشده و از وصول به قرب درگاه محتجب و از تجليات جمال و جلال محروميم، براى آن است كه قلوب ما معلّل و مريض است و توجّه به دنيا و اخلاد به ارض و احتجاب به حجب مظلمه طبيعت ما را از معرفت كبرياى حق و انوار جمال و جلال محجوب نموده. تا نظر ما به موجودات نظر ابليسى استقلالى است، از شراب وصل نخواهيم چشيد و به لذت مناجات نائل نخواهيم شد. تا در عالم وجودْ عزّت و كبريا و عظمت و جلال براى كسى مى‏بينيم و در حجاب بتهاى تعيّنات خلقيّه هستيم، سلطان كبرياى حقّ جلّ جلاله در قلب ما تجلّى نكند.
پس، از آداب تكبير آن است كه سالكْ واقف در صورت آن نشود و به لفظ تنها و لقلقه لسان اكتفا نكند؛ بلكه در اوّل امر، به قوّت برهان و نور علوم الهيّه قلب را از كبرياى حقّ و قصر عظمت و جلال به ذات مقدّس جلّت عظمته و به فقر و ذلّت و مسكنت كافّه سكنه امكانى و قاطبه موجودات جسمانى و روحانى با خبر كند؛ و پس از آن، به قوّت رياضت و كثرت مراودت و انس تامّ قلب را زنده به اين لطيفه الهيّه نمايد و سعادت و حيات عقلى روحانى بخشد. و چون فقر و ذلّت ممكن و عظمت و كبرياى حق جلّت قدرته نصب العين سالك شد و تفكّر و تذكّر به حدّ نصاب رسيد و قلب را انس و سكونت حاصل شد، در همه موجودات آثار كبريا و جلال حق را به عين بصيرت مشاهده كند و علل و امراض قلبيّه علاج شود؛ پس، لذت مناجات و حلاوت ذكر اللَّه را دريابد و قلب مقرّ سلطان كبرياى حق جلّ جلاله شود، و در ظاهر و باطن مملكت آثار كبريا ظاهر گردد و قلب و لسان و سرّ و علن با هم موافق شوند؛ پس، تمام قواى باطن و ظاهر و ملك و ملكوت تكبير گويند و يكى از حجب غليظه مرتفع شود، و يك مرحله به حقيقت نماز كه معراج قرب است نزديك شود.
و اشاره به بعض از آنچه ذكر شد نموده در حديثى كه از علل منقول است از حضرت صادق سلام اللَّه عليه در حديث طويلى كه در آن حديثْ وصف معراج را فرموده:
قال: انْزَلَ اللَّه الْعَزيزُ الْجَبّارُ عَلَيهِ مَحْمِلًا مِنْ نُورٍ، فيه ارْبَعُونَ نَوْعًا مِنْ انْواعِ النُّوِر كانَتْ مُحْدِقَةً حَوْلَ الْعَرْشِ؛ عَرْشُهُ تَبارَكَ وَ تَعالى‏ تَغْشى‏ ابْصارَ الّناظرين. امّا واحٌد مِنْها فَاصْفَرُ؛ فَمِنْ اجْلِ ذلِكَ اصْفَرَّتِ الصُّفْرَةُ. وَ واحِدٌ مِنْها احْمَرُ؛ فَمِنْ اجْل ذلِكَ احْمَرَّتِ الْحُمْرَةُ. الى‏ انْ قالَ: فَجَلَسَ فيهِ ثُمَّ عَرَجَ بِهِ الَى السَّماءِ الدُّنْيا. فَنَفَرتِ الْمَلائِكَةُ الى اطراف السَّماءِ؛ الى انْ قالَ: فَجَلَسَ فيهِ ثُمَّ عَرَجَ بِهِ الىَ السَّماءِ؛ ثُمَّ خَرَّتْ سُجَّداً، فَقالْت: سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّنا وَ رَبُّ الْمَلائِكةِ وَ الرُّوحِ؛ ما اشْبَهَ هذَا النُّورُ بِنُورِ رَبِّنا فَقال جِبْرَئيلُ: اللَّه اكْبَرُ، اللَّه اكْبَرُ. فَسَكَتَ الْمَلائِكةُ، وَ فُتِحَتِ السَّماءُ، وَ اجْتَمَعَتِ الْمَلائِكةُ؛ ثُمَّ جاءَتْ وَ سَلَّمَتْ عَلَيْهِ صلَّى اللَّه عَليه و آله و آله افواجاً ... الحديث‏(195).
و در اين حديث شريف اسرارى بزرگ است كه دست آمال ما از آن كوتاه است. و آنچه ذكر كردنى است اكنون از مقصد ما خارج است، مثل سرّ تنزل محمل از نور، و سرّ كثرت انوار، و سرّ كثرت نوعيّه، و سرّ عدد اربعين، و سرّ تنزيل خدا آن را، و سرّ احاطه آنها حول عرش، و حقيقت عرش در اين مقام، و سرّ اصفرار صفره و احمرار حمره به واسطه آنها، و سرّ نفور فرشتگان، و سجده كردن آنها و تسبيح و تقديس آنها، و تشبيه كردن آنها آن را به نور پروردگار، الى غير ذلك كه بيان در اطراف هر يك طولانى است. و آنچه تناسب با اين مقام دارد و شهادت بر مطلب ما مى‏دهد، آن است كه ملائكة اللَّه به واسطه تكبير جبرئيل ساكت و مطمئن شدند، و اجتماع بر گرد شمع جمع ولىّ مطلق كردند؛ و به واسطه تكبير فتح آسمان اول گرديد و يكى از حجب، كه بين راه عروج الى اللَّه بود، خرق گرديد. و بايد دانست كه اين حجب كه در اذان خرق و رفع شود غير از حجبى است كه در تكبيرات افتتاحيه است؛ و شايد پس از اين اشاره به اين معنى بيايد ان شاء اللَّه.
و شايد اين كه در اقامه دو تكبير وارد است، براى آن است كه سالك قواى خود را در محضر اقامه نموده و از كثرت تا اندازه‏اى رو به وحدت رفته تكبير ذات و اسماء و يا اسماء و صفات كند؛ و شايد در تكبيرِ ذات و اسماء تكبيرِ صفات و افعال منطوى باشد.
فصل سوم در بعض آداب شهادت به الوهيت است و بيان ارتباط آن با اذان و نماز
بدان كه از براى الوهيّت مقاماتى است كه به حسب جمع به دو مقام تعبير شود: يكى، مقام الوهيّت ذاتيّه؛ و ديگر، مقام الوهيّت فعليّه است. و اگر مقصود از شهادت بر قصر الوهيّت در حقْ الوهيّت ذاتيّه باشد، حقيقت آن با تكبير قريب به هم مى‏شود اگر مشتق از الهَ فى الشَّى‏ءِ اى، تَحَيَّرَ فيه باشد، يا مشتق از لاهَ به معناى ارْتَفَعَ باشد، يا مشتق از لاهَ، يَلُوهُ به معناى احْتَجَبَ باشد. و در اين صورت، ربط آن به اذان و صلاة معلوم شود پس از مراجعه به باب تكبير، و ادب آن نيز معلوم گردد. و اعاده آن گرچه خالى از بعض فوائد نيست ولى منافى با اختصار است. و اگر از الهَ به معنى عَبَدَ باشد و مراد مألوه به معناى معبود باشد، پس سالك بايد شهادت صورى به قصرِ معبوديّت را به حق تعالى جلّت عظمته منطبق كند به شهادت قلبى باطنى؛ و بداند كه اگر در قلبْ معبود ديگرى باشد، در اين شهادت منافق است.
پس، با هر رياضتى است شهادت به الوهيّت را به قلب برساند، و از كعبه دل بتهاى بزرگ و كوچك را كه به دست تصرّف شيطان و نفس امّاره تراشيده شده درهم شكند و فرو ريزد تا لايق حضور حضرت قدس گردد. و تا بتهاى حب دنيا و شئون دنيويّه در كعبه دل است، سالك را راه به مقصد نيست. پس، شهادت به الوهيت براى اعلان به قواى ملكيّه و ملكوتيّه است كه معبودهاى باطله و مقصودهاى معوجه را زير پا نهند تا بتوانند به معراج قرب عروج كنند.
و اگر مقصود از قصرِ الوهيّت الوهيّت فعليّه باشد، كه عبارت اخراى تصرّف و تدبير و تأثير است، پس چنين شود معنى شهادت كه شهادت مى‏دهم كه متصرّفى در دار تحقق و مؤثرى در غيب و شهادت نيست جز ذات مقدس حق جلّ و علا. و اگر در قلب سالك اعتماد به موجودى از موجودات و اطمينان به احدى از آحاد باشد، قلبش معلّل و شهادتش زور و مختلق است.
پس، سالك بايد حقيقت لا مؤثّرَ فى الوجود الّا اللَّه را اوّل با برهان حكمى مستحكم كند؛ و از معارف الهيّه، كه غايت بعثت انبياء است، فرار نكند، و از تذكّر حق و شئون ذاتيّه و صفاتيّه اعراض نكند كه سرچشمه تمام سعادتها تذكّر حق است: وَ مَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَانَّ لَهُ مَعيْشَةً ضَنْكاً(196). و پس از آن كه به حقيقت اين لطيفه الهيّه كه سرچشمه معارف الهيّه و باب الابواب حقايق غيبيّه است با قدم تفكّر و برهان رسيد، به قدم تذكر و رياضتْ قلب را با آن مأنوس كند تا قلب ايمان آورد به آن. و اين اول مرتبه صدق مقاله او است؛ و علامت آن، انقطاع به حق و چشم طمع و اميد از جميع موجودات پوشيدن است؛ و نتيجه آن توحيد فعلى است كه از مقامات بزرگ اهل معرفت است. و چون سالك الى اللَّه قصر جميع تأثيرات را در حق كرد و چشم طمع را از جميع موجودات جز ذات مقدّسش بست، لايق محضر مقدّس شود، بلكه قلبش فطرتاً و ذاتاً متوجّه به آن محضر شود. و شايد تكرار شهادت براى تمكين باشد و مقصود از شهادت يكى از دو شهادت باشد. و شايد تكرار نباشد و يكى اشاره به الوهيّت ذاتيّه، و ديگر اشاره به الوهيّت فعليّه باشد؛ در اين صورت ممكن است اعاده آن در آخر براى تمكين باشد، و از اين جهت به لفظ شهادت آنجا ذكر نشده.
تنبيه عرفانى‏
بدان كه از براى شهادت مراتبى است كه ما به بعض مراتب آن اكتفا مى‏كنيم به حسب مناسبت اين اوراق.
اول، شهادت قوليّه است. و آن معلوم است. و اين شهادت قوليّه اگر مشفوع با شهادت قلبيه نشود، و لو به بعض مراتب نازله آن، شهادت نخواهد بود، بلكه خدعه و نفاق خواهد بود؛ چنانچه در باب تكبير از حضرت صادق حديث شد(197).
دوم، شهادت فعليّه است. و آن چنان است كه انسان به حسب عملهاى جوارحى شهادت دهد؛ مثلًا، در طرز اعمال و جريان افعال خود حقيقت لا مُؤَثِّرَ فى الوجودِ الَّا اللَّه را داخل كند؛ و چنانچه لازمه شهادت قوليّه‏اش آن است كه كسى را مؤثّر نداند، نقشه اعمالش نيز چنان باشد؛ پس، دست احتياج خود را جز در محضر مقدس حق جلّ و علا دراز نكند و چشم اميد خود را به موجودى از موجودات باز ننمايد، و پيش بندگان ضعيف اظهار غنا و استغنا كند و از ضعف و ذلت و عجز كناره گيرد. و اين مطلب در احاديث شريفه بسيار است؛ چنانچه در روايت كافى شريف است كه عزّ مؤمن استغناء اوست از مردم.(198) و اظهار نعمت و غنى‏ نمودن خود يكى از مستحبّات شرعيّه است و طلب حوائج از مردم از مكروهات است. بالجمله، انسان بايد لطيفه الهيّه لا مُؤثّرَ فى الْوجودِ الَّا اللَّه را در مملكت ظاهر خود اجرا كند.
سوم، شهادت قلبيّه است. و آن سرچشمه شهادات افعاليّه و اقواليّه است؛ و تا آن نباشد، اينها صورت نگيرد و حقيقت پيدا نكند. و آن، چنان است كه توحيد فعلى حق در قلب تجلّى كند و قلب به سرّ باطنى خود دريابد حقيقت اين لطيفه را و از ديگر موجودات منقطع و منفصل شود. و عمده اخبارى كه از اهل بيت عصمت راجع به ترك طمع از دست مردم و يأس از بندگان و ثقه و اعتماد به خداى تبارك و تعالى وارد شده، راجع به اين مقام است.
عن الكافي باسناده عن على بن الحسين عليهما السلام، قال: رَايْتُ الخَيْرَ كُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فى قَطْعِ الطَّمَعِ عَمّا فى أَيْدىِ النّاسِ؛ وَ مَن لَمْ يَرْجُ النّاسَ فى شَى‏ءٍ وَ رَدَّ امْرَهُ الى اللَّه تَعالى‏ فى جَميعِ امُورِهِ، استَجابَ اللَّه تَعالى لَهُ فى كُلِّ شَى‏ء(199). و از اين قبيل احاديث بسيار است.
چهارم، شهادت ذاتيه است؛ و مقصود شهادت وجوديّه است. و آن در كمّل اولياء تحقق يابد. و در نظر اولياء در جميع موجودات به يك معنى اين شهادت هست. و شايد آيه شريفه شَهِدَ اللَّه انّهُ لا الهَ الّا هُوَ و الْمَلائِكةُ و اولوا الْعِلْم. اشاره به شهادت ذاتيّه باشد؛ زيرا كه حق تعالى در مقام احديّتِ جمع شهادت ذاتيّه به وحدانيّت خود دهد، زيرا كه صرفِ وجودْ احديّت ذاتيّه دارد و در طلوع يوم القيمة ظهور به وحدانيّت تامّه كند. و اين احديّتْ اول در مرآت جمع، و پس از آن در مرآت تفصيل ظهور كند؛ و لهذا فرموده: وَ المَلائِكَةُ و اولُوا الْعِلْم. و در اينجا مقاماتى از معارف است كه از عهده اين اوراق خارج است.
وصل: عن محمد بن مسعود العياشى فى تفسيره عن عبد الصمد بن بشير، قال: ذُكِرَ عند ابى عبد اللَّه بَدْءُ الْاذانِ الى‏ ان قال: انَّ رَسولَ اللَّه صلّى اللَّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ كانَ نائِماً فى ظِلِّ الْكَعْبَةِ؛ فاتَاهُ جَبْرَئيلُ، وَ مَعَهُ طاسٌ فيهِ ماءٌ مِنَ الْجَنَّةِ؛ فَايْقَظَهُ وَ امرَهُ انْ يَغْتَسِلَ بِهِ. ثُمَّ وُضِعَ فى مَحْمِل لَهُ الْفُ الْفِ لَوْنٍ مِنْ نورٍ؛ ثُمَّ صُعِدَ بِهِ حَتَّى انْتَهى‏ الى ابْوابِ السَّماءِ. فَلَمّا رَاتْهُ الْمَلائِكَةُ، نَفَرَتْ عَنْ ابْواب السَّماءِ وَ قالَتْ: الهَيْنِ: الهٌ فىِ الْارضِ وَ الهٌ فىِ السَّماءِ. فَامَرَ اللَّه جَبْرَئيلَ، فَقالَ: اللَّه اكْبَرُ، اللَّه اكْبَرُ. فَتَراجَعَتِ الْمَلائِكةُ نَحْوَ ابْوابِ السَّماءِ؛ فَفُتِحَتِ الْبابُ، فَدَخَلَ حَتَّى انْتَهَى الى السَّمَاءِ الثّانِيَةِ؛ فَنَفَرَتِ الْمَلائِكَةُ عَنْ ابْوابِ الَّسماءِ، فَقالَ: اشْهَدُ انْ لا الَه الَّا اللَّه، اشْهَدُ انْ لا الَه الَّا اللَّه فَتَراجَعَتِ الْمَلائِكة، وَ عَلِمَتِ انّهُ مَخْلوُقُ؛ ثُمَّ فُتِحَ الْبابُ، فَدَخَل ... الحديث‏(200)و در حديث علل نيز قريب به اين مضمون وارد است‏(201). و از اين حديثها معلوم شود كه شهادت به الوهيّت موجب فتح ابواب سماء و خرق حجاب است، و باعث اجتماع ملائكة اللَّه مى‏باشد. و اين حجاب كه به واسطه شهادت به الوهيّت و قصر آن در ذات مقدّس خرق مى‏شود، از حجب غليظه ظلمانيّه است كه تا سالك در آن حجاب است، راهى به حضور محضر ندارد؛ و تا فتح اين باب بر او نشده، طريقى بر سلوك نخواهد داشت. و آن، حجاب كثرت افعالى است، و وقوع در احتجابِ تكثيرى است كه نتيجه آن رؤيت فاعليّت و مؤثّريّت موجودات است، كه ثمره آن رؤيت استقلال آنها است‏فدر فاعليّت، و تفويض محال و شرك اعظم است؛ چنانچه نتيجه شهادت به الوهيّت و حصر آن در حق تعالى، توحيد افعالى و افناء كثرات در فعل حق و نفى تأثير و فاعليّت از غير و طرد استقلال از غير حق تعالى است؛ و از اين جهت ملكوتيّين از حجاب كثرت الهٌ فىِ السَّماءِ و الهٌ فىِ الْارْضِ بيرون آمدند به واسطه اين شهادت؛ و از نفور و تفرقه به انس و اجتماع برگشتند و فتح ابواب آسمان گرديد. پس، سالك نيز بايد با اين شهادت خرق حجاب ظلمانى خويش نمايد و ابواب آسمان را به روى خود مفتوح كند، و از حجاب بزرگ استقلال قدمى بردارد تا راه عروج به معراج قرب نزديك شود. و اين حقيقت با لقلقه لسان و ذكر قولى حاصل نشود؛ و از اين جهت، عبادات ما از حدّ صورت و دنيا تجاوز نكند و فتح باب و رفع حجاب به روى ما نكند.
فصل چهارم در بعض آداب شهادت به رسالت است و در آن اشاره به شهادت به ولايت است‏
بدان كه طى اين سفر روحانى و معراج ايمانى را با اين پاى شكسته و عنانِ گسسته و چشم كور و قلب بى‏نور نتوان نمود: وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّه لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور(202). پس، در سلوك اين طريق روحانى و عروج اين معراج عرفانى تمسّك به مقام روحانيت هاديان طرق معرفت و انوار راه هدايت، كه واصلان الى اللَّه و عاكفان على اللَّه‏اند، حتم و لازم است؛ و اگر كسى با قدم انانيّت خود بى‏تمسّك به ولايت آنان بخواهد اين راه را طى كند، سلوك او الى الشّيطان و الهاوية است. و به بيان علمى، چنانچه در ربط حادث به قديم و متغيّر به ثابت، محتاج به واسطه و رابطه‏اى است كه وجهه ثبات و تغيّر و قدم و حدوث داشته باشد كه اگر آن واسطه نباشد فيض قديمِ ثابت عبور به متغيرِ حادث در سنّت الهيّه نكند رابطه كونيّه وجوديّه حاصل نشود- و در رابط بين اين دو، انظارِ علمىِ ارباب علوم برهانى مختلف است، چنانچه ذوق عرفانى را اقتضاى ديگرى است كه تفصيل آن از عهده اين اوراق خارج است، و در ذوق عرفانى رابطْ فيض مقدّس و وجود منبسط است كه مقام برزخيّت كبرى و وسطيّت عظمى را دارد و آن بعينه مقام روحانيت و ولايت رسول ختمى كه متّحد با مقام ولايت مطلقه علويّه است مى‏باشد و تفصيل آن در رساله مصباح الهداية(203) نويسنده داده شده- همين طور، در رابطه روحانيّه عروجيّه، كه عكس رابطه كونيّه نزوليّه است و بعبارة اخرى قبض وجود و رجوع الى ما بدء است، محتاج به واسطه است كه بدون آن واسطه صورت نگيرد، و ارتباط قلوب ناقصه مقيده و ارواح نازله محدوده به تامّ فوق التّمام و مطلق من جميع الجهات بى‏واسطه‏هاى روحانى و رابطه‏هاى غيبى تحقق پيدا نكند.
و اگر كسى گمان كند كه حق تعالى با هر موجودى قيّوم و به هر يك از اكوان محيط است بى‏واسطه وسايط، چنانچه اشاره به آن شده در آيه شريفه ما مِنْ دابَّةٍ الّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيتَها(204)، اختلاط بين مقامات و اشتباه بين اعتبارات نموده و مقام كثرتِ مراتبِ وجود را با فناى تعيّنات به هم خلط نموده. و اين بحث را بدين رساله چندان ارتباطى نيست و اين قدر نيز از طغيان قلم واقع شد.
بالجمله، تمسّك به اولياء نعم كه خودْ راه عروج به معارج را يافته و سير الى اللَّه را به اتمام رسانده‏اند از لوازم سير الى اللَّه است؛ چنانچه در احاديث شريفه به آن بسيار اشاره شده و در وسائل بابى منعقد فرموده در بطلان عبادت بدون ولايت ائمه و اعتقاد امامت آنان. و از كافى شريف حديث نموده به سند خود از محمد بن مسلم كه گفت: شنيدم حضرت باقر العلوم عليه السلام مى‏فرمود: بدان اى محمد، همانا امامان جور و اتباع آنها از دين خداوند معزولند و گمراهند و گمراه كنند؛ پس، اعمالى كه مى‏كنند مثل خاكسترى است كه در روز طوفانى باد سخت به او وزد و او را متفرق كند(205).
و در روايت ديگر است كه حضرت باقر عليه السلام فرمود: اگر كسى شبها را به عبادت قيام كند و روزها را روزه بگيرد و تمام مالش را تصدّق دهد و در تمام عمرْ حج به جا آورد و نشناسد ولايت ولىّ اللَّه را تا موالات او كند جميع اعمالش به دلالت او باشد، براى او پيش خداوند ثوابى نيست و نيست او از اهل ايمان‏(206).
و شيخ صدوق به سند خود از ابو حمزه ثمالى حديث كند كه گفت: حضرت على بن الحسين عليهما السلام به ما فرمود: كدام يك از بقعه‏ها افضل است؟ گفتيم: خداوند و رسول او و پسر رسول او بهتر مى‏دانند. فرمود: افضل بقعه‏ها براى ما، بين ركن و مقام است. اگر كسى عمر كند چندان كه نوح عمر كرد در قومش هزار سال، الّا پنجاه سال روزه بگيرد روز را و شبها به عبادت بايستد در آن مكان، پس از آن ملاقات كند خدا را بى‏ولايت ما، نفع نرساند او را چيزى از آن‏(207).
و اخبار در اين باب بيش از اين است كه در اين مختصر بگنجد.
و اما آداب شهادت به رسالت آن است كه شهادت به رسالت از حق را به قلب برساند و عظمت مقام رسالت؛ خصوصاً رسالت ختميّه را كه تمام دائره وجود از عوالم غيب و شهود تكويناً و تشريعاً وجوداً و هدايتاً ريزه‏خوار خوان نعمت آن سرور هستند؛ و آن بزرگوار واسطه فيض حق و رابطه بين حق و خلق است. و اگر مقام روحانيّت و ولايت مطلقه او نبود، احدى از موجودات لايق استفاده از مقام غيب احدى نبود و فيض حق عبور به موجودى از موجودات نمى‏كرد و نور هدايت در هيچ يك از عوالم ظاهر و باطن نمى‏تابيد. و آن سرور نورى است كه در آيه نور وارد است كه اللَّه نورُ السَّمواتِ وَ الارْض‏(208).
و چون عظمت مشرّع دين و رسول ربّ العالمين در قلب انسان وارد شد، اهمّيّت و عظمت احكام و سنن او در قلب وارد شود؛ و چون قلب عظمت آن را ادراك كرد، ساير قواى ملكيّه و ملكوتيه خاضع آن شود و شريعت مقدّسه در جميع مملكت انسانى نافذ گرد. و علامت صدق شهادت آن است كه در جميع قواى غيبيّه و ظاهره آثار آن ظاهر گردد و تخلف از آن نكنند؛ چنانچه اشاره به آن در سابق شده است.
و از آنچه تا كنون ذكر شد ارتباط شهادت به رسالت به اذان و اقامه و نماز معلوم گرديد؛ چه كه سالك در اين طريق روحانى محتاج به تمسّك به آن وجود مقدس است تا به وسيله مصاحبت و دستگيرى او اين عروج روحانى را بنمايد.
و وجه ديگر آنكه در اين شهادت اعلان به قواى ملكيّه و ملكوتيّه است كه نماز، كه حقيقت معراج مؤمنين و سرچشمه معارف اصحاب عرفان و ارباب ايقان است، نتيجه كشف تامّ محمّدى صلّى اللَّه عليه و آله است كه خود به سلوك روحانى و جذبات الهيّه و جذوات رحمانيّه به وصول به مقام قاب قوسين او أَدنى‏(209) كشف حقيقت آن را به تبع تجلّيات ذاتيّه و اسمائيّه و صفاتيّه و الهامات انسيّه در حضرت غيب احدى فرموده. و فى الحقيقة اين سوغات و ره‏آوردى است كه از اين سفر معنوى روحانى براى امّت خود، كه خير امم است، آورده و آنها را قرين منّت و مستغرق نعمت فرموده. و چون اين عقيدت در قلب مستقرّ شد و به تكرار متمكّن گرديد، البته سالك عظمت مقام و بزرگى محل را ادراك مى‏كند و با قدم خوف و رجاء طىّ اين مرحله را مى‏نمايد. و اميد است ان شاء اللَّه اگر به مقدار مقدور قيام به امر كند، آن سرور دستگيرى از او بنمايد و او را به مقام قرب احدى كه مقصد اصلى و مقصود فطرى است برساند. و در علوم الهيّه به ثبوت پيوسته كه معاد همه موجودات به توسّط انسان كامل تحقق پيدا كند: كَما بَدَاكُمْ تَعُودُون‏(210) بِكُمْ فَتَحَ اللَّه و بِكُمْ يَخْتِمُ وَ ايابُ الْخَلقِ الَيْكُم‏(211).
نكته عرفانية
در حديث شريف علل، كه صلاة معراج را تفصيل مى‏دهد و توصيف مى‏كند، وارد است كه پس از آن كه رسول خدا با محمل نورى كه از جانب ربّ العزة نازل شده بود به مصاحبت جبرئيل عروج كردند و به آسمان سوم رسيدند، ملائكه فرار كردند و سجده نمودند و تسبيح گفتند و جبرئيل گفت: اشْهَدُ انّ محمّداً رَسُولُ اللَّه، اشهَدَ انّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه. ملائكه مجتمع شدند و سلام بر رسول خدا كردند، و از حال حضرت امير المؤمنين سؤال كردند. و درهاى آسمان گشوده شد و حضرت عروج به آسمان چهارم فرمودند، و در آنجا ملائكة اللَّه چيزى نگفتند. پس، ابواب آسمان گشوده شد و ملائكه مجتمع شدند و جبرئيل بقيه اقامه را گفت ... الحديث‏(212).
و از تفسير عياشى نيز قريب به اين مضمون وارد شده. و از اين حديث معلوم شود كه ملائكه هيچ يك از آسمانها طاقت مشاهده جمال احمدى ندارند، و به رؤيت آن نور مقدّس به سجده بيفتند و متفرّق شوند و توهّم نور حق مطلق كنند؛ و با فصول اذان و اقامه به انس رجوع كنند، و ابواب سماوات مفتوح گردد و رفع حجب شود.
پس، سالك بايد به واسطه اين شهادات از احتجابات بيرون آيد، و در شهادت به رسالت از احتجاب تعيّن خلقى بكلى خارج شود؛ چه كه مقام رسالت را كه براى اشرف الخلقيه ثابت نمود، مقام فناى مطلق و لا استقلالى تامّ است؛ زيرا كه رسالت مطلقه ختميّه خلافت كبراى الهيّه برزخيه است؛ و اين خلافتْ خلافت در ظهور و تجلّى و تكوين و تشريع است؛ و خليفه را از خود به هيچ وجه استقلالى و تعيّنى نبايد باشد و الّا خلافت به اصالت برگردد، و اين براى احدى از موجودات امكان ندارد.
پس، سالك الى اللَّه بايد مقام خلافت كبراى احمديّه را به باطن قلب و روح برساند؛ و به واسطه آن، كشف حجاب و خرق ستور نمايد و از حجب تعيّن خلقى بكلّى خارج شود؛ پس، ابواب جميع سماوات براى او مفتوح شود و به مقصد خود بى‏حجاب نائل گردد.
فَرْعٌ فِقْهىٌّ واصلٌ عِرْفانىٌّ
در بعض از روايات غير معتبره وارد شده است كه پس از شهادت به رسالت در اذان بگويند: اشْهَدُ انّ عَليّاً ولِىُّ اللَّه. مرَّتَيْنِ. و در بعضى از روايات است كه اشْهَدُ انَّ عَليّاً امير الْمؤمِنين حقّاً مرَّتَيْنِ. و در بعض ديگر است: مُحمَّدٌ و آلُ مُحمَّدٍ خَيْرُ اْلبَريّة. و شيخ صدوق رحمه اللَّه اين روايات را از موضوعات مفوضّه قرار دادند و تكذيب آنها را كردند(213). و مشهور بين علما رضوان اللَّه عليهم عدم اعتماد به اين روايات است. و بعضى از محدّثين آن را جزء مستحبّى قرار دادند به واسطه تسامح در ادلّه سنن. و اين قولْ بعيد از صواب نيست؛ گرچه به قصد قربت مطلقه گفتن اولى و احوط است، زيرا پس از شهادت به رسالت، مستحب است شهادت به ولايت و امارت مؤمنين. چنانچه در حديث احتجاج وارد است كه قاسم بن معاويه گفت كه به حضرت صادق عرض كردم كه اهل سنت حديثى در معراج نقل كنند كه چون رسول خدا را به معراج بردند، ديد بر عرش لا اله الّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، ابو بكرُ الصديق. فرمود: سبحان اللَّه، تغيير دادند هر چيز را حتى اين را گفت: آرى. فرمود: خداى عزّ و جلّ چون خلق فرمود عرش را، نوشت بر او لا اله الّا اللَّه، محمّدٌ رسولُ اللَّه، عَلىٌّ اميرُ المؤمنين. پس ذكر فرمود كتابت اين كلمات را بر آب و كرسى و لوح و جبهه اسرافيل و دو جناح جبرائيل و اكتاف آسمانها و زمينها و سر كوهها و بر شمس و قمر. پس فرمود: وقتى يكى از شما گفت: لا اله الّا اللَّه، محّمدٌ رَسولُ اللَّه، بگويد: عَلِىٌّ اميرُ الْمُؤمنين‏(214).
بالجمله، اين ذكر شريف مطلقاً پس از شهادت به رسالت مستحب است؛ و در فصول اذان، بالخصوص، بعيد نيست كه مستحب باشد، گرچه به واسطه تكذيب علماء اعلام اين روايات را احتياط اقتضا كند كه به قصد قربت مطلقه گويند نه خصوصيّت در اذان.
و اما نكته عرفانيّه براى نوشتن اين كلمات بر جميع موجودات از عرش اعلا تا منتهاى ارضين آن است كه حقيقت خلافت و ولايتْ ظهور الوهيّت است؛ و آن اصل وجود و كمال آن است. و هر موجودى كه حظّى از وجود دارد، از حقيقت الوهيّت و ظهور آن كه حقيقت خلافت و ولايت است حظّى دارد؛ و لطيفه الهيّه در سرتاسر كائنات از عوالم غيب تا منتهاى عالم شهادت بر ناصيه همه ثبت است. و آن لطيفه الهيّه حقيقت وجود منبسط و نفَس الرحمن و حقّ مَخْلوقٌ بِه است كه بعينه باطن خلافت ختميّه و ولايت مطلقه علويّه است. و از اين جهت است كه شيخ عارف شاه‏آبادى دام ظلّه مى‏فرمود كه شهادت به ولايت در شهادت به رسالت منطوى است، زيرا كه ولايت باطن رسالت است. و نويسنده گويد كه در شهادت به الوهيّتْ شهادتين منطوى است جمعاً، و در شهادت به رسالتْ آن دو شهادت نيز منطوى است؛ چنانچه در شهادت به ولايتْ آن دو شهادت ديگر منطوى است. و الحمد للَّه اوّلًا و آخراً.
فصل پنجم در بعضى از آداب حيعلات است‏
و چون سالك الى اللَّه با تكبيرات اعلان عظمت حق تعالى را از توصيف نمود و با شهادت به الوهيت قصر توصيف و تحميد بلكه هر تأثير را در حق نمود و خود را از لياقت قيام به امر انداخت و با شهادت به رسالت و ولايت اختيار رفيق و مصاحب كرد و تمسّك به مقام قدس خلافت و ولايت پيدا نمود- كما قيل: الرّفيقُ ثُمَّ الطَّريق‏(215) - پس از آن، بايد به صراحت لهجه قواى ملكيّه و ملكوتيّه را مهيّا نمايد براى نماز و اعلان حضور را به آنها بدهد بقوله: حَىَّ عَلى الصَّلاة. و تكرار آن براى تنبيه كامل و ايقاظ تام است؛ يا يكى به قواى مملكت داخل است، و ديگر به قواى مملكت خارج است؛ چه كه آنها نيز در اين سفر با انسان سالكند، چنانچه اشاره به آن گرديد و بيايد.
و در اين مقام ادب سالك آن است كه قلب و قواى خود را تفهيم كند و به باطن قلب بفهماند قرب حضور را تا خود را مهيا كند براى آن، و آداب صوريّه و معنويّه را كاملًا مراقبت نمايد. پس از آن، سرّ صلاة و نتيجه آن را اجمالًا اعلان كند بقوله: حَىَّ عَلى الفَلاح و حَىَّ عَلى خَيْرِ العَمَل تا فطرت را بيدار نمايد؛ زيرا كه فلاح و رستگارى سعادت مطلقه است، و فطرت همه بشر عاشق سعادت مطلقه است، زيرا كه فطرتْ كمال طلب و راحت طلب است و حقيقتِ سعادتْ كمال مطلق و راحت مطلق است. و آن در نماز كه خير الاعمال است قلباً و قالباً و ظهوراً و بطوناً حاصل آيد، زيرا كه صلاة به حسب صورت و ظاهر، ذكر كبير و جامع است و ثناى به اسم اعظم است كه مستجمع جميعِ شئون الهيّه است، و از اين جهت اذان و اقامه مفتتح است به اللَّه و مختتم است به آن؛ و اللَّه اكبر در جميع حالات و انتقالات نماز تكرار شود و توحيدات ثلاثه، كه قرة العين اولياء است، در نماز حاصل شود؛ و صورت فناء مطلق و رجوع تام در آن آميخته است. و به حسب باطن و حقيقت، معراج قرب حق است و حقيقت وصول به جمال جميل مطلق است و فناى در آن ذات مقدس است، كه فطرت بر آن عاشق است؛ و طمأنينه تامّه و راحت مطلقه و سعادت عقليّه تامّه به آن حاصل آيد- الا بِذِكْرِ اللَّه تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب‏(216).
پس، كمال مطلق، كه وصول بفناء اللَّه و اتصال به بحر غير متناهى وجوبى است و شهود جمال ازل و استغراق در درياى نور مطلق است، در نماز حاصل شود؛ و راحتى مطلق و استراحت تامّ و طمأنينه كامله نيز در آن پيدا شود؛ و دو ركن سعادت حاصل آيد. پس، نماز فلاح مطلق است، و آن خير الاعمال است. و سالك بايد اين لطيفه الهيّه را با تكرار و تذكّر تامّ به قلب بفهماند و فطرت را بيدار كند؛ و پس از ورود به قلب، فطرت از جهت كمال و سعادت‏طلبى به آن اهميت دهد و از آن محافظت و مراقبت نمايد. و در تكرار آنها نيز همان نكته است كه گفته شد.
و چون سالك بدين مقام رسيد، اعلان حضور دهد فقَدْ قامَتِ الصَّلوة. پس، بايد خود را در حضور مالك الملوك عوالم وجود و سلطان السّلاطين و عظيم مطلق ببيند؛ و به قلب خود خطرهاى حضور را كه همه‏اش به قصور و تقصير امكانى رجوع كند، بفهماند، و با كمال شرمندگى و خجلت از عدم قيام به امر و قدم خوف و رجا وارد شود؛ و وفود به كريم كند و خود را داراى زاد و راحله نبيند و قلب خود را از سلامت تهى بيند و عمل خويش را از حسنات نداند و به پشيزى نشمرد. و اگر اين حال در قلبش مستحكم شد، اميد است كه مورد عنايت گردد: امَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء. وَصْلٌ و تَتْميمٌ‏(217)
محمد بن يعقوب، باسناده عن ابى عبد اللَّه عليه السلام، قال: اذا اذَّنْتَ و اقَمْتَ، صَلّى‏ خَلْفَكَ صَفّانِ مِنَ الْمَلائِكةِ؛ و اذا اقَمْتَ، صَلّى‏ خَلْفَكَ صَفُّ مِنَ الْمَلائِكةِ(218). و احاديث به اين مضمون زياد است. و در بعض اخبار است كه حد صفْ بين مشرق و مغرب است‏(219).
و در ثواب الاعمال است كه حضرت صادق فرمود: كسى كه نماز كند با اذان و اقامه، دو صف از ملائكه پشت سرش نماز كند؛ و كسى كه نماز كند با اقامه بدون اذان، پشت سرش يك صف از ملائكه نماز كند. راوى سؤال مى‏كند كه مقدار هر صفى چقدر است. فرمود: اقلش ما بين مشرق و مغرب است، و اكثرش ما بين آسمان و زمين است. و در بعضى روايات است كه اگر اقامه به غير اذان گفت، از طرف راست او يك ملك و از طرف چپش يك ملك بايستد(220) - الى غير ذلك من الاخبار. و اختلاف اخبار شايد به واسطه اختلاق معارف و خلوص نمازگزاران باشد؛ چنانچه از بعضى روايات باب استفاده شود؛ مثل روايتى كه وارد شده راجع به نماز با اذان و اقامه در بيابان يا ارض قفراء(221).
بالجمله، چون سالك خود را پيشواى ملائكة اللَّه ديد و قلب خود را پيشواى قواى ملكيّه و ملكوتيّه ديد و به اذان و اقامه مجتمع كرد قواى ملكيّه و ملكوتيّه خود را و بر او اجتماع نمودند ملائكة اللَّه، قلب را كه افضل قواى ظاهر و باطن است و شفيع قواى ديگر است امام بايد قرار دهد. و چون قلب ضامن قرائت مأمومين است و وزر ديگران به عهده او است، بايد محافظه تامّه و مراقبه جميله از آن كند كه حفظ حضرت و حضور نمايد و به ادب مقام مقدّس قيام كند، و اين اجتماع مقدس را غنيمت شمارد، و توجه ملائكة اللَّه و تأييد آنها را بزرگ داند و از نعم ولى نعمت حقيقى شناسد و عجز و قصور خود را از شكر اين نعم بزرگ تقديم مقام مقدس نمايد. انّهُ وَلِىُّ النِّعَم.
باب دوم در قيام است و در آن دو فصل است‏
فصل اول در سرّ جملى قيام است‏
بدان كه اهل معرفت قيام را اشاره به توحيد افعال دانند؛ چنانچه ركوع را به توحيد صفات، و سجود را به توحيد ذات اشاره دانند. و بيان اين دو در محل خود بيايد. و اما بيان آن كه قيام اشاره به توحيد فعلى است آن است كه در خود قيام وضعاً، و قرائت لفظاً، اشارت به آن مقام است:
اما اين كه قيام وضعاً اشارت به آن است اين است كه در آن اشارت به قيام عبد به حق و مقام قيّوميّت حق است كه آن تجلّى به فيض مقدس و تجلّى فعلى است؛ و در اين تجلّى مقام فاعليّت حق ظاهر شود و همه موجودات مستهلك در تجلّى فعلى و مضمحلّ در تحت كبرياى ظهورى شود. و ادب عرفانى سالك در اين مقام آن است كه اين لطيفه الهيه را به ياد قلب آورد و ترك تعيّنات نفسيّه را هر چه بتواند بكند و حقيقت فيض مقدّس را به قلب تذكّر دهد و نسبت قيّوميّت حق و تقوّم خلق به حق را به باطن قلب برساند. و چون اين حقيقت در قلب سالك متمكّن شد، قرائت او به لسان حق واقع شود و ذاكر و مذكورْ خود حق گردد، و بعضى از اسرار قدر بر قلب عارف كشف گردد و انْتَ كَما اثْنَيْتَ عَلى‏ نَفْسِك‏(222) و وَ اعُوذُ بِكَ مِنْك‏(223) به بعض مراتب براى او مكشوف شود و بعضى از اسرار صلاة را قلب عارف دريابد؛ چنانچه در نظر نمودن به محل سجود، كه تراب است و نشئه اصليّه است، و در خاضع نمودن رقبه و سر به زير انداختن كه لازمه آن است، اشاره به ذُلّ و فقر امكانى و فناى تحت عزّ و سلطان كبريا است- يا ايُّهَا النّاسُ انْتُمُ الْفُقَراءُ الىَ اللَّه وَ اللَّه هُوَ الْغَنِىُّ الْحَميد(224).
و اما آنكه در قرائتْ لفظاً اشارت به مقام توحيد فعلى است، در تفسير سوره مباركه حمد تفصيل آن بيايد ان شاء اللَّه.
فصل دوم در آداب قيام است‏
و آن، چنان است كه سالك خود را حاضر در محضر حقّ ببيند و عالم را محضر ربوبيّت بداند و خود را از حضار مجلس و مقيم بين يدى اللَّه محسوب كند، و عظمت حاضر و محضر را به قلب برساند و اهمّيّت مناجات با حق تعالى و خطر آن را به قلب بفهماند؛ و با تفكّر و تدبّر، قبل از ورود در صلاة، قلب را حاضر كند و به او بزرگى مطلب را بفهماند و آن را ملتزم كند به خضوع و خشوع و طمأنينه و خشيت و خوف و رجا و ذلّ و مسكنت تا آخر نماز. و با قلب مشارطه كند كه از اين امور مراقبت و محافظت كند، و تفكّر و تدبّر در احوال بزرگان دين و هاديان سبل كند كه براى آنها چه حالاتى دست مى‏داده و آنها چه معامله‏اى با مالك الملوك مى‏كردند؛ و از احوال ائمّه هدى سرمشق اتخاذ كند و تأسى به آن بزرگواران كند و از تاريخ بزرگان دين و ائمّه معصومين اكتفا به سال و روز وفات و تولّد و مقدار عمر شريف و امثال اين امور، كه چندان فايده بزرگى ندارد، نكند؛ بلكه عمده سير او در سير و سلوك ايمانى و عرفانى آنها باشد، كه معاملات آنها در عبوديّت چه بوده و در سير الى اللَّه چه مشيى داشتند و مقامات عرفانى آنها، كه از كلمات معجز آيات آنها به دست مى‏آيد، چه اندازه بوده.
افسوس كه ما اهل غفلت و سكر طبيعت و مغروران بى‏مايه در تمام امور دست نشانده شيطان پليد هستيم و هيچ گاه از خواب گران و نسيان بى‏پايان بيرون نمى‏آييم؛ و استفادت ما از مقامات و معارف ائمّه هدى عليهم السلام به قدرى كم و ناچيز است كه به حساب درست نيايد؛ و از تاريخ حيات آنها به قشر و صورت اكتفا كرديم و از آنچه غايت بعثت انبياء عليهم السلام است بكلّى صرف نظر كرده و در حقيقت مشمول مثل معروف اسْتَسْمَنَ ذا وَرَمٍ‏(225). هستيم. و ما اكنون در اين مقام بعضى از رواياتى كه در اين باب وارد است ذكر مى‏كنيم شايد بعض از اخوان مؤمنين را تذكّرى حاصل آيد. و الحمد للَّه و له الشّكر. عن محمد بن يعقوب باسناده عن ابى عبد اللَّه عليه السلام، قال: كانَ عَلىُّ بْنُ الْحُسينِ عليهما السلام اذا قامَ الى الصَّلاةِ، تَغَيَّرَ لَونُهُ. فِاذا سجَدَ لَمْ يَرفَعْ رَأْسَهُ حتّى يَرْفَضَ عَرَقاً(226).
و باسناده عنه عليه السلام، قال: كانَ ابى يقولُ كانَ عَلىُّ بنُ الحُسَينِ اذا قامَ الى الصَّلاةِ، كَأَنَّهُ ساقُ شَجَرٍ لا يَتَحَرَّكُ مِنْهُ شَىْ‏ءٌ الّا ما حَرَّكَتِ الرّيحُ مِنْه‏(227).
و عن محمد بن على بن الحسين فى العلل باسناده عن ابان بن تَغْلِبَ قالَ: قُلْتُ لِابى عبد اللَّه عليه السلام: انّى رَايْتُ عَلى بنَ الحُسينِ اذا قامَ الى الصَّلوةِ، غَشِىَ لَوْنَهُ لَوْنٌ آخَرُ. فقال لى: و اللَّه انَّ عَلى بنَ الْحُسينِ كانَ يَعْرِفُ الِّذى يَقومُ بَيْنَ يَدَيْه‏(228).
و عن السّيّد عَلّى بن طاوُسَ فى فَلاح السائل فى حديثٍ، فَقالَ ابو عَبْدِ اللَّه عليه السلام: لا تَتِمُّ الصَّلاةُ الّا لِذى طُهْرٍ سابغٍ وَ تَمامٍ بالغٍ غيرِ نازغٍ و لا زائِغ، عَرَفَ فَوَقَفَ، و اخْبَتَ فَثَبَتَ؛ فَهُوَ واقِفٌ بَيْنَ الْيَأْسِ وَ الطَّمَعِ وَ الصَّبْرِ وَ الجَزَعِ كَأَنَّ الْوَعْدَ لَهُ صُنِعَ وَ الوَعيدَ بِهِ وَقَعَ؛ يُذِلُّ عِرْضَهُ وَ يُمَثِّل عَرْضَهُ؛ وَ بَذَلَ فى اللَّه المُهْجَةَ، وَ تَنَكَّبَ الَيْه الْمَحَجَّةَ غَيرَ مُرْتَغِمٍ بِارْتغامٍ؛ يقْطَعُ علائِقَ الْاهتِمامِ بِعَيْنِ مَنْ لَهُ قَصَدَ، وَ الَيهِ وَفَدَ وَ مِنْهُ استَرْفَدَ. فِاذا اتى بذلِكَ، كانَتْ هِى الصَّلاةُ الَّتى بها امِرَ و عَنها اخْبِرَ. و انَّها هَى الصَّلاةُ الَّتى تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ المُنْكَرِ ... الحديث‏(229).
و عن محمد بن يعقوب باسناده الى مولانا زَيْنِ العابِدين عليه السلام انَّهُ قال: وَ امّا حُقُوقُ الصَّلاةِ، فَأَنْ تَعْلَمَ انّها وِفَادَةٌ الى اللَّه وَ انَّكَ فيها قائِمٌ بَيْنَ يَدَىِ اللَّه. فَاذا عَلِمْتَ ذلِكَ، كُنْتَ خَليقًا انْ تَقوُمَ فيها مَقامَ الْعَبْدِ الذَّليلِ الرّاغِبِ الرّاهِبِ الخائِفِ الرّاجِىِ الْمِسْكينِ المُتَضَرَّعِ المُعْظِمِ مَقام مَنْ يَقومُ بَيْنَ يَدَيْهِ بالسُّكونِ و الْوَقارِ وَ خُشوعِ الاطْراف وَ لِينِ الْجَناحِ و حُسْنِ المُناجاتِ لَهُ فىِ نَفْسِهِ وَ الَّطَلبِ اليهِ فى فكاكِ رَقَبَتِهِ الَّتى احاطت به خطيئته و استهلكتها ذنوبه، و لا قوة الا باللَّه‏(230).
و عن النّبى صلى اللَّه عليه و آله: اعْبُدْ رَبَّكَ كَانَّكَ تَراهُ؛ فان لَمْ تَكُنْ تَراهُ، فَانّهُ يَرْاك‏(231) .
و عن فِقْهِ الرضا عليه السلام: فَاذا ارَدْتَ انْ تَقُومَ الى الصَّلاةِ، فَلا تَقُمْ الَيها مُتَكاسِلًا وَ لا مُتَناعِساً وَ لا مُسْتْعجِلًا وَ لا مُتَلاهياً؛ وَ لكِنْ تأْتيها عَلى السُّكوُنِ وَ الوَقارِ وَ التُّؤَدَةِ. وَ عَلَيْكَ بالخُشوعِ وَ الخُضوع مُتَواضِعاً للَّه عَزَّ وَ جَلَّ مُتَخاشِعاً؛ عَلَيْكَ الخَشْيَةَ وَ سيماءَ الخَوْفِ راجِياً خائِفًا بِالطُّمَأْنِينَةِ عَلى الْوَجَلِ والْحَذَرِ؛ فَقِفْ بَيْنَ يَدَيهِ كالْعَبدِ الآْبِقِ المُذْنِبِ بَيْنَ يَدَىْ مَوْلاهُ. فَصِفْ قَدَمَيْكَ، وَ انْصَبْ نَفْسَكَ؛ وَ لا تَلْتَفِتْ يَميناً و شِمالًا؛ وَ تَحْسَبْ كَانَّكَ تَراهُ؛ فَانْ لَمْ تَكُنْ تَراهُ، فَانَّهُ يَراك ... الحديث‏(232).
و فى عُدّة الداعى: رُوِىَ انّ ابراهيمَ عليه السلام كانَ يُسْمَعُ تَأَوُّهُهُ عَلى حَدِّ ميلٍ، حَتّى مَدَحَهُ اللَّه بِقَوْلِهِ: انّ ابراهيمَ لَحَليمٌ اوّاهٌ مُنيبٌ. وَ كانَ فى صَلاتِهِ يُسْمَعُ لَهُ ازيْر كَازيرِ الْمِرْجَلِ. وَ كَذلِكَ يُسْمَعُ مِنْ صَدْرِ سيدِنا رَسولِ اللَّه صلى اللَّه عليه و آله مِثْلُ ذلِكَ. وَ كانَتْ فاطِمةُ عليها السَّلامُ تَنْهَجُ فى الصَّلاةِ مِنْ خيفَةِ اللَّه‏(233). الى غَيرِ ذلِكَ مِن الاخبار.
و در اين موضوعات اخبار شريفه بيش از اين است كه در اين مختصر بگنجد. و تفكر در همين چند حديث نيز براى اهل تذكر و تفكر كفايت مى‏كند- هم راجع به آداب صوريه و هم راجع به آداب قلبيه و معنويه و كيفيت قيام بين يدى اللَّه.
قدرى تفكر كن در حالات علىّ بن الحسين، و مناجات آن بزرگوار با حضرت حق، و دعاهاى لطيف آن سرور كه كيفيت آداب عبوديّت را به بندگان خدا تعليم مى‏كند. من نمى‏گويم مناجات آن بزرگواران براى تعليم عِباد است، زيرا كه اين كلام بى‏مغز باطلى است كه صادر شده از جهل به مقام ربوبيّت و معارف اهل البيت؛ خوف و خشيت آنها از همه كس بيشتر بوده و عظمت و جلال حق در قلب آنها از هر كس بيشتر تجلّى نموده؛ لكن مى‏گويم بايد بندگان خدا از آنها كيفيت عبوديّت و سلوك الى اللَّه را تعلّم كنند، وقتى ادعيه و مناجات‏هاى آنها را مى‏خوانند لقلقه لسان نباشد، بلكه تفكر كنند در چگونگى معامله آنها با حق و اظهار تذلّل و عجز و نياز نمودن آنها با ذات مقدس.
و لَعَمْرِ الحبيبِ كه جناب علىّ بن الحسين از بزرگترين نعمتهايى است كه ذات مقدّس حق بر بندگان خود به وجودش منّت گزارده و آن سرور را از عالم قرب و قدس نازل فرموده براى فهماندن طرق عبوديّت به بندگان خود و لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيم‏(234). و اگر از ما سؤال شود كه قدر اين نعمت را چرا ندانستيد و استفادت از اين بزرگوار چرا نكرديد، جوابى نداريم جز آنكه سر خجلت به پيش افكنيم و به نار پشيمانى و تأسّف بسوزيم؛ و در آن وقت پشيمانى نتيجه ندارد.

در موعظه‏اى حسنه‏
اى عزيز، اكنون كه فرصت است و سرمايه عمر عزيز در دست است و طريق سلوك الى اللَّه مفتوح است و درهاى رحمت حق باز است و سلامتى و قوت اعضاء و قوا برقرار است و دار الزّرع عالم ملك برپا است، همتى كن و قدر اين نِعَم الهيّه را بفهم و از آنها استفاده نما و كمالات روحانيّه و سعادات ازليّه ابديّه را تحصيل كن، و از اين همه معارف كه قرآن شريف آسمانى و اهل بيت عصمت عليهم السلام در بسيط ارض طبيعت مظلمه بسط دادن و عالم را به انوار ساطعه الهيه روشن فرمودند تو نيز بهره‏اى بردار، و ارض طبيعت مظلمه خود را به نور الهى روشن كن و چشم و گوش و لسان و ديگر قواى ظاهره و باطنه را به نور حق تعالى منوّر كن و تبديل اين ارض ظلمانى را به ارض نورانى بلكه آسمان عقلانى كن: يَوْمَ تُبَدَّلُ الْارْضُ غَيْرَ اْلَارْضِ‏(235) و اشْرَقَتِ اْلَارْضُ بِنُورِ رَبِّها(236). در آن روز اگر ارض تو غير ارض نشده باشد و به نور رب نورانى نگرديده باشد، ظلمتها و سختيها و وحشتها و فشارها و ذلّتها و عذابها دارى.
اكنون قواى ظاهره و باطنه ما مظلمه به ظلمتهاى شيطانى است؛ و از آن ترسم كه اگر با اين حال باقى بمانيم، كم كم ارض هيولانىِ داراى نور فطرتْ متبدّل شود به ارض سجّينى مظلمه خالى از نور فطرت و محجوب از همه احكام فطرت اللّهى. و اين شقاوتى است كه سعادت در دنبالش نيست و ظلمتى است كه نورانيت در عقب ندارد و وحشتى است كه روى اطمينان نبيند و عذابى است كه راحت در پى آن نيايد. فَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّه لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور(237). پناه مى‏برم به خداى تعالى از غرورهاى شيطانى و نفس امّاره بالسّوء.
عمده مقصد و مقصود انبياء عظام و تشريع شرايع و تأسيس احكام و نزول كتابهاى آسمانى، خصوصاً قرآن شريف جامع كه صاحب و مكاشفِ آن نورِ مطهّرْ رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله است، نشر توحيد و معارف الهيه و قطع ريشه كفر و شرك و دوبينى و دوپرستى بوده، و سرّ توحيد و تجريد در جميع عبادات قلبيّه و قالبيّه سارى و جارى است. بلكه شيخ عارف كامل، شاه‏آبادى، روحى فداه مى‏فرمودند: عبادات اجراء توحيد است در ملك بدن از باطن قلب. بالجمله، نتيجه مطلوبه از عبادات تحصيل معارف و تمكين توحيد و ديگر معارف است در قلب. و اين مقصد حاصل نشود مگر آنكه حظوظ قلبيّه عبادات را سالك استيفاء كند، و از صورت و قالب به حقيقت و لبّ عبور نمايد، و واقف نشود در دنيا و قشر كه وقوف در اين امور خار راه سلوك انسانيت است. و كسانى كه دعوت به صورت محض مى‏كنند و مردم را از آداب باطنيّه بازمى‏دارند و گويند شريعت را جز اين صورت و قشر معنى و حقيقتى نيست، شياطين طريق الى اللَّه و خارهاى راه انسانيّتند، و از شرّ آنها بايد به خداى تعالى پناه برد كه نور فطرت اللَّه را كه نور معرفت و توحيد و ولايت و ديگر معارف است در انسان منطفى مى‏كنند و حجابهاى تقليد و جهالت و عادت و اوهام را به روى آن مى‏كشند، و بندگان خداى تعالى را از عكوف به درگاه او و وصول به جمال جميل او بازمى‏دارند و سدّ طريق معارف مى‏نمايند، و قلوب صافى بى‏آلايش بندگان خدا را كه حق تعالى با دست جمال و جلال خود تخم معرفت در خميره آنها پنهان فرموده و انبياء عظام و كتب آسمانى را فرستاده براى تربيت و تنميه آن، به دنيا و زخارف آن و جهات مادّى و جسمانى و عوارض آن متوجه مى‏كنند و از روحانيّات و سعادات عقليه منصرف مى‏كنند، و حصر عوالم غيب و جنتهاى موعوده را مى‏نمايند به همان مأكولات حيوانيّه و مشروبات و منكوحات و ديگر از مشتهيات حيوانى.
اينها گمان كنند كه حق تعالى اين همه بسط بساط رحمت فرموده و با اين همه تشريفات كتابها نازل فرموده و ملائكة اللَّه معظم فرو فرستاده و انبياء عظام مأمور فرموده براى اداره كردن بطن و فرج، غايت معارفشان اين است كه بطن و فرج را در دنيا حفظ كن تا به شهوات آن در آخرت برسى. آن قدرى كه اهميت به جماع پانصد ساله مى‏دهند به توحيد و نبوّات نمى‏دهند؛ و تمام معارف را مقدّمه تعمير بطن و فرج مى‏دانند. و اگر حكيمى الهى يا عارفى ربّانى به روى بندگان خدا بخواهد درى از رحمت باز كند و ورقى از حكمت الهى بخواند، از هيچ نسبت و بدگويى و فحش و تكفيرى به او خوددارى نمى‏كنند. اينها به طورى منغمر در دنيا شدند و به شهوات بطن و فرج اهميت مى‏دهند- مِن حيثُ لا يَشعُرون- كه ميل ندارند سعادت ديگرى در دار تحقّق موجود باشد جز شهوات حيوانى، با آن كه اگر سعادت عقليّه هم در عالم باشد به بطن و فرج آنها ضررى نمى‏رساند.
امثال ماها كه از حدّ حيوانيّت تجاوز نكرديم، جز بهشت جسمانى و اداره بطن و فرج چيز ديگر نداريم، و به آن هم با تفضل خداى تعالى اميد است برسيم؛ لكن گمان نكنيم كه سعادت منحصر به آن است و بهشت حق تعالى محصور به همين بهشت حيوانى است؛ بلكه براى حق تعالى عوالمى است كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و خطور در قلب هيچ كس نكرده. و اهل محبّت الهيه و معرفت اللَّه را اعتنائى به هيچ يك از بهشتها نيست و توجّهى به عالم غيب و شهادت نمى‏باشد، و براى آنها جنّت لقاء است.
و اگر آيات قرآنيّه و احاديث وارده از اهل بيت عصمت را بخواهم در اين باب ذكر كنم، مخالف با وضع اين اوراق است؛ و اين مقدار نيز از طغيان قلم ذكر شد. و مقصود عمده ما توجّه دادن قلوب بندگان خدا است به آنچه براى آن خلق شدند كه آن معرفت اللَّه است كه از همه سعادات بالاتر است و هيچ چيز جز مقدّمه آن نيست. و مقصود ما از كسانى كه خار راه سلوكند علماء بزرگ اسلام و فقهاء كرام مذهب جعفرى عليهم رضوان اللَّه نيست، بلكه بعضى از اهل جهل و منتحلين به علم از راه قصور و جهل، نه تقصير و عناد، راهزن بندگان خدا شدند. و به خداى تعالى پناه مى‏برم از شرّ طغيان قلم و نيّت فاسده و مقصود باطل و الحَمدُ للَّه اوّلًا وَ آخِراً و ظاهِراً وَ باطِناً.
باب سوم در سرّ نيّت و آداب آن است و در آن پنج فصل است‏
فصل اول در حقيقت نيّت است در عبادات‏
بدان كه نيت عبارت است از تصميم عزم به اتيان شى‏ء و اجماع نفس بر آوردن آن پس از تصور آن و تصديق به فائده آن و حكم به لزوم اتيان آن. و آن حالتى است نفسانى وجدانى كه پس از اين امور پيدا شود، كه از آن تعبير به همت و تصميم عزم و اراده و قصد مى‏كنيم. و اين در جميع افعال اختيارى موجود است و هيچ فعل اختيارىْ ممكن التّخلّف از آن نيست. و اين امر در تمام عمل حقيقتاً موجود است بدون شائبه مجاز. و لازم نيست در اثناء آن يا در اوّل آن تفصيلًا در ذهن حاصل باشد، يا اين قصد و تصميم را تفصيلًا تصور نمايد فاعل؛ بلكه گاه شود كه انسان به همان تصميمِ عزمْ اتيان مى‏كند عمل را در صورتى كه از صورت تفصيليّه عمل و تصميم بكلّى ذاهل و غافل است، ولى آن حقيقت موجود است و عمل به تحريك آن در خارج موجود شود؛ چنانچه در افعال اختياريّه وجداناً اين امر واضح است.
بالجمله، اين تصميمِ عزم، كه عبارت از نيّت است در لسان فقها رضوان اللَّه عليهم در هر عملى موجود است بدون تخلّف، كه اگر كسى بخواهد عمل اختيارى را بدون آن ايجاد كند امكان ندارد. با اين وصف وسوسه شيطان پليد و دعابه واهمه عقل را محكوم خود مى‏كند و امر ضرورى را بر انسان بيچاره تعميه مى‏كند؛ و به جاى آن كه انسان عمر گران بهاى خود را صرف در تجويد و تخليص عمل كند و آن را از مفاسد باطنيّه تخليص كند و به جاى آن كه آن را صرف در معارف توحيد و حق‏شناسى و حق طلبى كند، ابليس پليد او را وسوسه كند و نصف عمر را صرف در امرى ضرورى و شيئى واجب الحصول كند. شيطان را دامها و مكايد بسيار است: يكى را به ترك اصل عمل وادار كند؛ و ديگرى را كه مأيوس شود از آن كه ترك عمل كند، به ريا و عجب و ديگر مفسدات وادار كند؛ و اگر به اين امر موفق نشد، عملش را از راه مقدّس م‏آبى باطل كند- عبادات همه مردم را در نظر انسان خوار كند و مردم را نسبت به عدم مبالات دهد؛ آن وقت وادار كند كه در نيّت مثلًا، كه امرى است ملازم با عمل، يا تكبير يا قرائت، كه از امورى است عادى و بى‏مايه، جميع عمر را صرف كند. و بالأخره راضى نشود از انسان مگر آن كه عملش را به يكى از اين طرق باطل كند.
وسواس را شئون بسيار و طرق بى‏شمار است كه اكنون نتوان در جميع آن بحث كرد و تمام شئون آن را استقصا نمود؛ ولى در بين همه، وسوسه در نيّت شايد از همه مضحكتر و عجيبتر باشد؛ زيرا كه اگر كسى بخواهد با تمام قوا قيام كند در همه عمر به اتيان يك امر اختيارى بدون نيّت، ممكن نيست از عهده برآيد؛ مع ذلك، يك نفر بيچاره مريض النّفسِ ضعيف العقل را مى‏بينى كه در هر نماز مدتهاى مديد خود را معطل مى‏كند كه نمازش با نيّت و عزم موجود شود. و اين شخص به آن ماند كه مدتها تفكر كند كه براى بازار رفتن يا نهار خوردن نيّت و عزم تهيه كند. بيچاره‏اى كه بايد نمازْ معراج قرب و مفتاح سعادت او باشد و با تأدّب به آداب قلبيّه و اطّلاع بر اسرار اين لطيفه الهيّه تكميل ذات و تأمين نشئه حيات خود كند، از همه اين امور غفلت كرده، بلكه اين امور را لازم نداند سهل است، همه را باطل شمارد و سرمايه عزيز خود را صرف در خدمت شيطان و اطاعت وسواس خنّاس كند و عقل خدا داد را كه نور هدايت است محكوم حكم ابليس كند.
عبد اللَّه بن سنان گفت: ذكر كردم پيش حضرت صادق مردى را كه مبتلا بود به وضوء و نماز (يعنى وسواسى بود) و گفتم: او مرد عاقلى است. فرمود: چه عقلى دارد، با آنكه اطاعت شيطان مى‏كند. گفتم: چگونه اطاعت شيطان مى‏كند؟ فرمود: سؤال كن از او اين كه مى‏آيد او را از چه چيز است، مى‏گويد از عمل شيطان است‏(238).
بالجمله، قطع اين ريشه را انسان بايد با هر رياضت و زحمتى است بكند، كه از همه سعادات و خيرات انسان را بازمى‏دارد. ممكن است چهل سال انسان جميع عباداتش حتى به حسب صورت نيز صحيح به جا نيايد و اجزاى صورى فقهى هم نداشته باشد، فضلًا از آداب باطنيّه و شرعيّه. مضحك‏تر آنكه بعضى از اين اشخاص وسواسى عمل جميع مردم را باطل مى‏دانند و تمام مردم را بى‏مبالات به دين محسوب مى‏كنند. با آنكه خود اگر مقلّد است، مرجع تقليدش نيز چون متعارف مردم مى‏باشد؛ و اگر اهل فضل است، به اخبار رجوع كند ببيند رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و ائمّه هدى عليهم السلام نيز در اين امور متعارف بودند. فقط در تمام مردم اين طايفه وسواسيّه هستند كه به خلاف رسول خدا و ائمّه معصومين عليهم السلام و فقهاء مذهب و علماء ملت عمل مى‏كنند، و اعمال همه را ناچيز مى‏شمارند و عمل خود را موافق با احتياط و خود را مبالى به دين مى‏دانند. مثلًا، در باب وضو اخبارى كه وضوى رسول خدا را بيان كرده‏اند متواتر است. على الظاهر، حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله يك مشت [آب ]به صورت مى‏زدند و يك مشت به دست راست و يك مشت به دست چپ‏(239). و اجماع فقهاء اماميّه قائم است على التّحقيق كه اين وضوء صحيح است. و ظاهر كتاب خدا نيز همين است. در شستن دوم، بلكه غرفه دوم، بعضى اشكال كردند؛ ولى غرفه دوم، بلكه شستن دوم نيز، ضرر ندارد، گرچه در استحبابش كلامى است. و ليكن شستن سوم بدعت و مبطل وضوء است بلا اشكال روايتاً و فتوىً. اكنون عمل وسواسى بيچاره را ببين كه به بيست غرفه كه هر يك از آن غرفه‏ها فرا مى‏گيرد تمام دست را و غَسله تامّه محسوب مى‏شود اكتفا نمى‏كند؛ در اين صورت وضويش بى‏اشكال باطل است. اين بدبخت ضعيف العقل اين عمل را كه از اطاعت شيطان و وسوسه او بجا آورده صحيح مى‏داند و موافق احتياط، آن وقت عمل سايرين را باطل مى‏شمارد. اكنون وجه صدق حديث شريف كه او را بى‏عقل شمرده است معلوم مى‏شود. كسى كه عمل مخالف با عمل رسول خدا را صحيح بداند و عمل موافق با آن حضرت را باطل بداند، يا از دين خدا خارج است يا بى‏عقل. و چون اين بيچاره از دين خارج نيست، پس بى‏عقل است و مطيع شيطان و مخالف رحمان.
و براى علاج اين مصيبت و داء عضال چاره‏اى نيست جز آن كه قدرى تفكّر كند در اين امور كه ذكر شد و مقايسه كند عمل خود را با عمل نوع متديّنين و علماء وَ فقهاء رضوان اللَّه عليهم؛ و اگر خود را مخالف با آنها ديد ارغامِ انفِ شيطان كند و بى‏اعتنائى به آن پليد نمايد. و چند مرتبه كه شيطان وسوسه كرد كه عملت باطل است، جواب دهد كه اگر عمل همه فقهاء امّت باطل شد، عمل من نيز باطل باشد. اميد است چندى كه مخالفت شيطان نمود و در ضمن به حق تعالى با عجز و نياز از شرّ او پناه برد، اين مرض رفع شود و شيطان چشم طمعش از او بريده گردد؛ چنانچه براى دفع كثرت شك، كه آن نيز از القائات شيطان است، در روايات شريفه همين دستور را دادند:
در كافى شريف سند به حضرت باقر العلوم عليه السلام رساند كه گفت: وقتى كه زياد شد شكّت در نماز، ممضى دار نماز را، يعنى اعتنا به آن مكن، اميد است كه رها كند تو را؛ همانا اين نيست مگر از شيطان‏(240).
و در روايت ديگر است كه حضرت باقر يا حضرت صادق عليهما السلام مى‏فرمايند: عادت ندهيد شيطان را به خودتان به شكستن نماز، پس به طمع بيندازيد او را؛ زيرا كه شيطان پليد است معتاد است به آنچه عادت داده شد.
زراره گويد كه فرمود: همانا مى‏خواهد آن خبيث كه اطاعت شود، پس وقتى كه عصيان شد، عود نمى‏كند به كسى از شماها(241).
و اين از معالجات مهمّه است در جميع امورى كه از القائات شيطان است و از دعابه‏هاى واهمه شيطانيّه است. و در احاديث شريفه ادعيه نيز دستور داده‏اند، هر كس خواهد به وسائل و مستدرك آن در اواخر كتاب خلل رجوع كند.
فصل دوم‏
يكى از مهمّات آداب نيّت، كه از مهمّات جميع عبادات است و از دستورات كلّيه شامله است، اخلاص است. و حقيقت آن، تصفيه نمودن عمل است از شائبه غير خدا، و صافى نمودن سرّ است از رؤيت غير حق تعالى در جميع اعمال صوريّه و لُبّيّه و ظاهريّه و باطنيّه. و كمال آن، ترك غير است مطلقاً و پا نهادن بر انّيّت و انانيّت و غير و غيريّت است يكسره. قال تعالى: الا للَّه الدّينُ الْخالِص‏(242). (خداى تعالى اختيار فرموده براى خويش دين خالص را.) و اگر يكى از حظوظ نفسانيّه و شيطانيّه در دين باشد، خالص نخواهد بود؛ و آنچه خالص نيست، حق تعالى اختيار نفرموده؛ و آنچه شائبه غيريّت و نفسانيّت دارد از حدود دين حق خارج است.
و قال تعالى: وَ ما امِرُوا الّا لِيَعْبُدُوا اللَّه مُخلِصينَ لَهُ الدّين‏(243).
و قال تعالى: مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِى الآْخِرَةِ مِنْ نَصيبٍ‏(244).
و قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله- على ما نُقِل: انَّما لِكُلّ امْرِئ ما نَوى: فَمَنْ كان هِجْرَتُهُ الى اللَّه وَ رَسُولِهِ، فَهِجْرَتُهُ الى اللَّه وَ رَسُولِهِ؛ وَ مَنْ كان هِجْرَتُهُ الى دُنيا يُصيبُها اوْ امْرَأَةٍ يَنْكَحُها، فَهِجْرَتُهُ الى ما هاجَرَ الَيه‏(245).
و قال تعالى: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً الَى اللَّه وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ المَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَى اللَّه‏(246). و اين آيه شريفه ممكن است متكفّل جميع مراتب اخلاص باشد: يكى هجرت صورى كه به بدن واقع شود. و اين هجرت اگر خالص براى خدا و رسول نباشد، بلكه براى حظوظ نفسانى باشد، هجرت إلى اللَّه و رسوله نيست. و اين مرتبه اخلاص صورى فقهى است.
و ديگر، هجرت معنوى و مسافرت باطنى است كه مبدأ آن، بيت مظلمه نفس است؛ و غايت آن، خداى تعالى و رسول او است كه آن هم به حق برگردد، زيرا كه رسول بما هو رسول استقلال ندارد، بلكه آيت و مرآت و نماينده است؛ پس هجرت به او هجرت به حق است (حبّ خاصان خدا حبّ خدا است.)(247)
پس، محصّل معناى آيه شريفه، به حسب اين احتمال، آن است كه كسى كه به مهاجرت معنوى و سفر قلبى عرفانى از بيت نفس و منزل انانيّت خارج شد و مهاجرت الى اللَّه كرد بدون ديدن خود و نفسانيّت و حيثيّت خود، جزاى او با حق تعالى است. و اگر سالك در سلوك الى اللَّه يكى از حظوظ نفسانيّه را طالب باشد، و لو وصول به مقامات بلكه گرچه وصول به قرب حق كه براى رسيدن خود به قرب حق باشد، اين سلوك الى اللَّه نيست؛ بلكه سالك خارج از بيت نشده، بلكه مسافر در جوف بيت است از گوشه‏اى به گوشه‏اى و از زاويه‏اى به زاويه‏اى.
پس، سفر اگر در مراتب نفس شد و براى رسيدن به كمالات نفسانيّه، سفر الى اللَّه نيست بلكه من النّفس الى النّفس است؛ ولى سالك را براى سفر الى اللَّه اين سفرْ ناچار پيش آمد كند. و جز كمّل از اولياء عليهم السلام نتواند كسى سفر ربّانى بى‏سفر نفسانى كند؛ فقط اين شأن براى كمّل است؛ و شايد آيه شريفه سَلامٌ هِىَ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْر(248) اشاره به اين سلامت از تصرّفات شيطانى و نفسانى باشد در جميع مراتب سير در ليالى مظلمه طبيعت، كه براى كمّل ليلة القدر است تا طلوع فجر يوم القيمة، كه براى كمّل رؤيت جمال احديّت است. و امّا غير آنها، در جميع مراتب سير به سلامت نيستند، بلكه در اوائل امر هيچ سالكى از تصرّفات شيطانيّه خارج نيست.
پس، معلوم شد كه اين مرتبه از اخلاص- كه سلامت از اول مرتبه سير الى اللَّه تا آخر مراتب آن كه حصول موت حقيقى است بلكه تا پس از حيات ثانوى حقّانى كه صحو بعد المحو است- براى اهل السّلوك و متعارف از اصحاب معرفت و رياضت دست ندهد. و علامت اين نحو از خلوص آن است كه غوايت شيطان را در آنها راهى نيست و طمع شيطان از آنها يكسره بريده است؛ چنانچه در آيه شريفه فرمايد از قول آن پليد: فَبِعِزَّتِكَ لُاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ الّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخلَصين‏(249). و در اينجا اخلاص به عين عبد نسبت داده شده نه به فعل عبد؛ و اين مقامى است بالاتر از اخلاص در عمل. و شايد حديث معروف نبوى كه مى‏فرمايد: مَنْ اخْلَصَ للَّه ارْبَعينَ صَباحاً جَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ على لِسانِهِ‏(250). مراد جميع مراتب اخلاص باشد؛ يعنى، اخلاص عملى و صفتى و ذاتى. و شايد هم ظهور در اخلاص ذاتى داشته باشد كه مراتب اخلاص ديگر از لوازم او است.
و شرح اين حديث شريف و بيان مقصود از ينابيع الحكمة و كيفيّت جريان آن از قلب به لسان، و مدخليّت خلوص در اين جريان، و خصوصيّت اربعين صباح، از نطاق بيان در اين رساله خارج است و محتاج به رساله‏اى جداگانه است. و رساله معروف به تحفة الملوك فى السّير و السلوك منسوب به عارف باللَّه مرحوم بحر العلوم است كه عمده نظرش شرح اين حديث شريف است. و آن رساله لطيفه‏اى است، گرچه خالى از بعض مناقشات نيست؛ و لهذا بعضى آن را از آن بزرگوار نمى‏دانند؛ بعيد هم نيست.
فصل سوم در بيان بعضى مراتب اخلاص است‏
به طريق اجمال به طورى كه مناسب با وضع اين اوراق است يكى از مراتب آن، تصفيه عمل است- چه عمل قلبى يا قالبى- از شائبه رضاى مخلوق و جلب قلوب آنها، چه براى محمدت يا براى منفعت يا براى غير آن. و در مقابل اين، اتيان عمل است ريائاً. و اين رياء فقهى، و از همه مراتب ريا پست‏تر و صاحب آن از همه مرائى‏ها بى‏ارزشتر و خسيستر است.
مرتبه دوم، تصفيه عمل است از حصول مقصودهاى دنيوى و م‏آرب زائله فانيه، گرچه داعى آن باشد كه خداى تعالى به واسطه اين عمل عنايت كند؛ مثل، خواندن نماز شب براى توسعه روزى، و اتيان صلاة اوّل ماه مثلًا براى سلامت از آفات آن ماه، و دادن صدقات براى سلامتى، و ديگر مقصدهاى دنيوى. و اين مرتبه از اخلاص را بعضى از فقهاء عليهم الرحمة شرط صحت عبادات شمرده‏اند در صورتى كه اتيان عمل براى رسيدن به آن مقصود باشد. و اين، خلاف تحقيق است به حسب قواعد فقهيّه؛ گرچه پيش اهل معرفتْ اين نماز را به هيچ وجه ارزشى نيست و مثل ساير كسبهاى مشروعه است، بلكه شايد از آن نيز كمتر باشد.
مرتبه سوّم، تصفيه آن است از رسيدن به جنّات جسمانيّه و حور و قصور و امثال آن از لذات جسمانيّه. و مقابل آن، عبادت اجيران است؛ چنانچه در روايات شريفه است. و اين نيز در نظر اهل اللَّه چون ساير كسبها است، الّا آن كه عمل اين كاسب اجرتش بيشتر و بالاتر است در صورتى كه قيام به امر كند و از مفسدات صوريّه عمل را تخليص كند.
مرتبه چهارم، آن است كه عمل را تصفيه كند از خوف عقاب و عذابها [ى ]جسمانى موعود. و مقابل آن، عبادت عبيد است؛ چنانچه در روايات است.(251) و اين عبادت نيز در نظر اصحاب قلوب قيمتى ندارد و از نطاق عبوديّت اللَّه خارج است. و در نظر اهل معرفت فرق نكند كه انسان عملى را بكند از خوف حدود و تعزيرات در دنيا، يا خوف عقاب و عذاب آخرتى، يا براى رسيدن به زنهاى دنيائى، يا براى رسيدن به زنهاى بهشتى، در اين كه هيچ يك براى خدا نيست، و داعى بر داعى امرى است كه مطابق قواعد فقهيّه عمل را از بطلان صورى خارج كند؛ ولى در بازار اهل معرفت اين متاع را ارزشى نباشد.
مرتبه پنجم، تصفيه عمل است از رسيدن به سعادات عقليّه و لذّات روحانيّه دائمه ازليّه ابديّه و منسلك شدن در سلك كروبيّين و منخرط شدن در جرگه عقول قادسه و ملائكه مقرّبين. و در مقابل آن، عمل نمودن براى اين مقصد است. و اين درجه گرچه درجه بزرگ و مقصد عالى مهمى است، و حكماء و محقّقين به اين مرتبه از سعادت خيلى اهمّيّت دادند و براى او ارزش قائل شدند، ولى در مسلك اهل اللَّه اين مرتبه نيز از نقصان سلوك و سالك آن نيز كاسب و از اجيران به شمار مى‏رود، گرچه در متجر و مكسب با سايرين فرقها دارد.
و در ازاء اين مرتبه كه مرتبه ششم است تصفيه آن است از خوف عدم وصول به اين لذّات و حرمان از اين سعادات. و در مقابل، عمل براى اين مرتبه از خوف است. و اين نيز گرچه مرتبه عاليه‏اى است و از حدّ اشتهاى امثال نويسنده خارج است، ولى در نظر اهل اللَّه اين نيز عبادت عبيد است و عبادت معلّل است.
مرتبه هفتم، تصفيه آن است از وصول به لذّات جمال الهى و رسيدن به بهجتهاى انوار سبحات غير متناهى كه عبارت از جنّت لقاء است. و اين مرتبه، يعنى جنّت لقاء از مهمّات مقاصد اهل معرفت و اصحاب قلوب است و دست آمال نوع از آن كوتاه است، و اوحدى از اهل معرفت به سعادت اين شرف مشرّفند، و اهل حبّ و جذبه از كمّل اهل اللَّه و اصفياء اللَّه هستند؛ و لكن اين كمال مرتبه كمّل اهل اللَّه نيست، بلكه از مقامات معمولى سرشار آنها است. و اين كه در ادعيه، مثل مناجات شعبانيّه، حضرت امير المؤمنين و اولاد طاهرينش اين مرتبه را خواسته يا اشاره به داشتن آن نموده، نه آن كه مقامات آنها منحصر به همين مرتبه است؛ چنانچه مرتبه هشتم كه در ازاء اين مرتبه است و آن عبارت است از تصفيه عمل از خوف فراق نيز از كمال مقامات كمّل نيست، و اين كه جناب امير المؤمنين كَيْفَ اصْبِرُ عَلى فِراقِكَ‏(252) گويد از مقامات معمولى سرشار او و مثل او است.
بالجمله، تصفيه عمل از اين دو مرتبه نيز در نزد اهل اللَّه لازم است، و عمل با آن معلّل و از حظوظ نفسانيّه خارج نيست؛ و اين كمال خلوص است. و پس از اين، مراتب ديگرى است كه از حدود خلوص خارج و در تحت ميزان توحيد و تجريد و ولايت است كه بيان آن اينجا مناسب نيست.
فصل چهارم‏
اكنون كه مراتب اخلاص و مقامات عبادات را تا اندازه‏اى دانستى، خود را مهيا كن براى تحصيل آن، كه علم بدون عمل را ارزشى نيست و بر عالم حجت تمامتر و مناقشه بيشتر است. افسوس كه ما از معارف الهيّه و از مقامات معنويّه اهل اللَّه و مدارج عاليه اصحاب قلوب بكلّى محروميم. يك طايفه از ما به كلّى مقامات را منكر و اهل آن را به خطا و باطل و عاطل دانند؛ و كسى كه ذكرى از آنها كند يا دعوتى به مقامات آنها نمايد، او را بافنده و دعوت او را شطح محسوب دارند. اين دسته از مردم را اميد نيست كه بتوان متنبّه به نقص و عيب خويش كرد و از خواب گران بيدار نمود- انّكَ لا تَهْدى مَنْ احْبَبْتَ-(253). و ما انْتَ بمُسْمِعٍ مَنْ فى الْقُبُور(254).
آرى، آنهايى كه چون نويسنده بيچاره از همه جا بى‏خبر دلشان زنده به حيات معرفت و محبّت الهيّه نيست مردگانى‏اند كه غلاف بدنْ قبور پوسيده آنها است، و اين غبار تن و تنگناىِ بدنِ مظلمْ آنها را از همه عوالم نور و نور على نور محجوب نموده: وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّه لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نور(255). اين طايفه هر چه حديث و قرآن از محبّت و عشق الهى و حبّ لقاء و انقطاع به حق بر آنها فرو خوانند، به تأويل و توجيه آن پردازند و مطابق آراء خود تفسير كنند- آن همه آيات لقاء و حبّ اللَّه را به لقاء درختهاى بهشتى و زنهاى خوشگل توجيه نمايند. نمى‏دانم اين گروه با فقرات مناجات شعبانيه چه مى‏كنند كه عرض مى‏كنند: الهى، هَبْ لى كَمالَ الانقِطاعِ الَيْكَ، وَ انِرْ ابْصارَ قُلوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها الَيْكَ حَتّى تَخْرِقَ ابْصارُ القلُوبِ حُجُبَ النُّور فَتَصِلَ الى مَعدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ ارواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدسِكَ. الهى، وَ اجْعَلْنى مِمّنْ نادَيْتَهُ فَاجابَكَ، وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِك‏(256).
آيا اين حجب نور چيست؟ آيا نظر به حق، مقصود گلابيهاى بهشت است؟ آيا معدن عظمت قصرهاى بهشتى است؟ آيا تعلّق ارواح به عزّ قدس، يعنى تعلّق به دامن حور العين براى قضاى شهوت؟ آيا اين صعق و محو از جلال، يعنى محو در جمال زنهاى بهشتى است؟ آيا اين جذبه‏ها و غشوه‏ها كه براى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در نماز معراج دست مى‏داده و آن انوار عظمت و بالاتر از آن را كه مشاهده مى‏كرده در آن محفلى كه اعظم ملائكة اللَّه كه جبرئيل امين عليه السلام است محرم سرّ نبود و جرأت پيش رفت انمله‏اى نداشت، جذبه براى يكى از زنهاى خيلى خوب بوده؟ يا انوارى مثل نور شمس و قمر و بالاتر از آن مى‏ديد؟ آيا آن قلب سليمى كه معصوم عليه السلام در ذيل آيه شريفه الّا مَنْ اتَى اللَّه بِقَلْبٍ سَليم‏(257) فرمود: سليم آن است كه ملاقات كند حق تعالى را در صورتى كه در آن غير حق نباشد(258). مقصود از آن كه غير حق نباشد، يعنى غير كرامت حق نباشد؟ كه برگشت به آن كند كه غير از گلابى و زردآلو نباشد؟
خاك بر فرق من كه عنان قلم از دستم رها شد و به شطحيّات مشغول شد. ولى لَعَمْرِ الحَبيب كه مقصودى از اين كلام نيست جز آن كه براى برادران ايمانى، خصوصاً اهل علم، تنبّهى حاصل آيد و لا اقّل منكر مقامات اهل اللَّه نباشند، كه اين انكار سر منشأ تمام بدبختيها و شقاوتها است. مقصود ما آن نيست كه اهل اللَّه كيانند، بلكه مقصود آن است كه مقامات انكار نشود؛ امّا صاحب اين مقامات كيست، خدا مى‏داند. و اين امرى است كه كسى را بر آن اطلاعى نيست- آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد(259).
و يك طائفه ديگر آنانند كه مقامات اهل معرفت را منكر نيستند و عناد با اهل اللَّه ندارند، ولى اشتغال به دنيا و تحصيل آن و اخلاد به لذّات فانيه آنها را از كسب علمى و عملى و ذوقى و حالى بازداشته. اينها مريضانى را مانند كه تصديق مرض خويش را دارند، ولى شكمْ آنها را نمى‏گذارد كه به پرهيز و خوردن دواى تلخ اقدام كنند؛ چنانچه طائفه اول مريضانى را مانند كه اصل وجود چنين مريضى و مرضى را در دار تحقّق تصديق نكنند؛ با آن كه خود مبتلا هستند، اصل وجود مرض را انكار كنند.
و يك طايفه آنانند كه به كسب علمى پرداختند و اشتغال به تحصيل معارف علماً پيدا كردند، ولى از حقايق معارف و مقامات اهل اللَّه به اصطلاحات و الفاظ و به زرق و برق عبارات اكتفا نموده خود و عدّه‏اى بيچاره را در رشته الفاظ و اصطلاحات به زنجير كشيده و از جميع مقاماتْ قناعت به گفتار نموده‏اند. در اينان يكدسته پيدا شود كه خودْ خود را مى‏شناسند، ولى براى ترأّس بر يك دسته بيچاره اين اصطلاحات بى‏مغز را مايه كسب معيشت قرار داده‏اند و با الفاظ فريبنده و اقوال جالب توجّه صيد قلوب صافيه بندگان خدا را مى‏كنند. اينها شياطينى هستند انسى كه ضررشان از ابليس لعين كمتر نيست بر عباد اللَّه. بيچارگان ندانند كه قلوب بندگان خدا منزلگاه حق است و كسى را حق تصرّف در آن نيست. اينها غاصب منزلگاه حقّند و مخرّب كعبه حقيقى هستند؛ بتهايى تراشند و در دل بندگان خدا كه كعبه بلكه بيت المعمور است جاى گزين كنند؛ اينها مريضانى هستند كه به صورت طبيب خود را در آورده و آنها را به مرضهاى گوناگون مهلك گرفتار كنند.
و علامت اين طايفه آنست كه به ارشاد اغنياء و بزرگان بيشتر علاقه دارند تا ارشاد فقراء و درويشان. بيشتر مريدان اينان از صاحبان جاه و مال است، و خود آنها به زىّ اغنياء و صاحبان جاه و مال هستند. اينها سخنانى بسيار فريبنده دارند، كه خود را در عين حال كه به قذارات دنياويّه هزار گونه آلودگى دارند، در نظر مريدان تطهير كنند و از اهل اللَّه قلم دهند. آن بيچارگان ابله نيز چشم خود را از همه معايب محسوسه آنها پوشيده و به اصطلاحات و الفاظى بى‏مغز دل خوش داشته‏اند.
اكنون كه كلام بدين جا رسيد، سزاوار باشد كه يكى دو حديث كه در اين موضوع وارد شده ذكر كنم؛ گرچه از رشته سخن خارج است، ولى تبرّك به كلام اهل البيت نيكو است.
عَن كتاب الخصال لِلشّيخِ الَّصدُوقِ رحمه اللَّه بِاسْنادِهِ الى ابى عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام، قال: انّ مِنَ الْعُلَماءِ مَنْ يُحِبَّ انْ يَجْمَعَ عِلْمَهُ وَ لا يُحِبُّ انْ يُؤْخَذُ عَنْهُ: فَذاكَ فى الدَّرْكِ الاوَّلِ مِنَ النّارِ. و مِنَ الْعُلَماء مَنْ اذا وُعِظَ انِفَ، وَ اذا وَعَظَ عَنَّفَ؛ فذاك فىِ الدَّرِك الثانى مِنَ النّار. وَ مِنَ الْعُلَماءِ مَنْ يَرى‏ انْ يَضَعَ الِعلْمَ عِنْدَ ذَوى الثَّرْوَةِ وَ الشَّرَفِ، وَ لا يَرى لَهُ فى المَساكينِ وضعاً؛ فذاكَ فى الدَّرْكِ الثالِثِ مِنَ النّار. وَ مِنَ العُلَماءِ مَنْ يَذْهَبَ فىِ عِلْمه مَذْهَبَ الَجبابِرَةِ و السّلاطين: فَانْ رُدَّ عَلَيْهِ وَ قُصِّرَ فى شَى‏ءٍ مِنْ امرِهِ، غَضِبَ؛ فَذَاكَ فِى الدّرْكِ الرّابع مِنَ النّارِ. وَ مِنَ العُلَماءِ مَنْ يَطْلُبُ احاديَث اليَهودِ وَ النّصارى‏ لِيُغْزِرَ بِهِ عِلْمَهُ وَ يُكْثِرَ بِهِ حَدِيثَهُ؛ فَذاكَ فى الدَّرْكِ الْخامسِ مِنَ النّار. وَ منَ العُلماءِ مَنْ يَضَعُ نَفْسَهُ لِلْفُتْيا وَ يقولُ: سَلونى. وَ لَعَلَّهُ لا يُصيبُ حْرفاً واحداً، و اللَّه لا يُحِبُ الْمُتَكَلِّفين؛ فذَاكَ فى الدَّرْك السّادِسِ مِنَ النّار. وَ مِنَ العُلَماءِ مَنْ يَتَّخِذُ العِلْمَ مُرُوَّةً وَ عَقْلًا؛ فَذاكَ فى الدَّرْكِ السابعِ مِنَ النّار(260).
و عن الكُلَيْنى رَحِمَهُ اللَّه فى جامِعِهِ الكافى بِاسْنادِهِ الَى الْباقِرِ عَلَيْهِ السَّلامُ: مْن طَلَبَ العِلْمَ لِيُباهِىَ بِهِ الْعُلَماءَ اوْ يُمارِىَ بِهِ السُّفَهاءَ اوْ يَصْرِفَ (به- خ) وُجُوهَ النّاسِ الَيْه، فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النّارِ انَّ الرِئاسَةَ لا تَصْلَحُ الّا لِاهْلِها(261).
و عن الصّادقِ عَلَيْه السّلام: اذا رَايْتُمُ الْعالِمَ مُحبّاً لِلدُّنْيا فَاتَّهِمُوهُ عَلى دينِكُمْ. فَانَّ كُلَّ مُحِبٍّ بِشَى‏ءٍ يَحُوطُ ما احَبَّ. وَ قالَ: اوحَى اللَّه تَعالى الى داوُدَ عَلَيْه السلام: لا تَجْعَلْ بَينى وَ بَيْنَكَ عالَماً مَفْتُوناً بِالدُّنيا، فَيَصُدُّكَ عَنْ طَريقِ مَحَبَّتى. فِانّ اوُلئِكَ قُطّاعُ طَريقِ عِبادِى الْمُريدينَ. انّ ادْنى ما انَا صانِعٌ بِهمْ انْ انْزَعَ حَلاوَةَ مُناجاتى مِنْ قُلُوبِهِم‏(262).
و آنان كه در اين طايفه شيّاد و كلاه بردار نيستند و خود سالك طريق آخرت و در صدد تحصيل معارف و مقامات هستند، گاهى اتفاق افتد كه از شيطان قاطعِ طريق گول خورده مغرور شوند و معارف و مقامات را حقيقةً عبارت از اصطلاحات علميّه كه خود تراشيده يا از تراشيدن ديگران استفاده كرده‏اند مى‏دانند. اينان نيز تا آخر عمر نقد جوانى و روزگار زندگانى را صرف در تكثير اصطلاح و ضبط كتب و صحف كنند؛ مثل يك طايفه از علماء تفسير قرآن كه استفادت از قرآن را منحصر به ضبط و جمع اختلاف قرائات و معانى لغات و تصاريف كلمات و محسّنات لفظيّه و معنويّه و وجوه اعجاز قرآن و معانى عرفيّه و اختلاف افهام ناس در آنها دانند، و از دعوات قرآن و جهات روحيّه و معارف الهيّه آن بكلّى غافلند. اينان نيز به مريضى مانند كه رجوع به طبيب نموده نسخه او را گرفته، و معالجه خود را به ضبط نسخه و حفظ آن و كيفيت تركيبات آن دانند. اينان را مرض خواهد كشت و علم به نسخه و مراجعه به طبيب براى آنها بكلّى بى‏نتيجه است.
عزيزا، جميع علومْ عملى است حتى علم التّوحيد را نيز اعمالى است قلبيّه و قالبيّه. توحيدْ تفعيل است؛ و آن، كثرت را به وحدت برگرداندن است؛ و اين از اعمال روحيّه و قلبيّه است. تا در كثرات افعاليّه واقعى و سبب حقيقى را نشناختى و ديده حق بين پيدا نكردى و خدا را در طبيعت نديدى و جهات كثرات طبيعيّه و غير طبيعيّه را فانى در حق و افعال او نكردى و سلطان وحدت فاعليّت حق در قلبت علم نيفراشته، از خلوص و اخلاص و صفا و تصفيه بكلّى دور و از توحيد مهجورى. تمام رياهاى افعاليّه و اكثر رياهاى قلبيّه از نقصان توحيد افعالى است. آن كه مردم ضعيف بيچاره بيكاره را مؤثر در دار تحقّق مى‏داند و متصرّف در مملكت حق مى‏شمارد، از كجا مى‏تواند خود را از جلب قلوب آنها بى‏نياز داند و عمل خود را از شرك شيطان تصفيه و تخليص كند؟ تو سرچشمه را بايد صافى كنى تا آب صافى از آن بيرون آيد، و الّا با سرچشمه گل‏آلود توقّع صفاى آب نداشته باش. تو اگر قلوب بندگان خدا را در تحت تصرّف حق بدانى و معنى يا مقلّب القلوب را به ذائقه قلب بچشانى و به سامعه قلب برسانى، خود با اين همه ضعف و بيچارگى در صدد صيد قلوب برنيايى. و اگر حقيقت بِيَدِهِ مَلَكوتُ كُلِّ شَى‏ء وَ لَهُ المُلْكُ وَ بِيَدِهِ المُلْك را به قلب بفهمانى، از جلب قلوب بى‏نياز شوى، و به قلوب ضعيفه اين مخلوق ضعيف خود را محتاج ندانى، و غناى قلبى براى تو رخ دهد. تو در خود حسّ احتياج كردى و مردم را كارگشا دانستى، پس محتاج به جلب قلوب شدى؛ و خود را به قدس فروشى متصرّف در قلوب انگاشتى، پس محتاج به ريا شدى؛ اگر كارگشا را حق مى‏ديدى و خود را نيز متصرّف در كون نمى‏ديدى، بدين شركها احتياج پيدا نمى‏كردى.
اى مشرك مدّعى توحيد و اى ابليس در صورت آدمزاده، تو اين ارث را از شيطان لعين بردى كه خود را متصرّف مى‏بيند و فرياد لَاغْوِيَنَّهُمْ‏(263) مى‏زند. آن بدبخت و شقىّ در حجابهاى شرك و خودبينى است؛ و آنان كه عالم و خود را مستقل دانند نه مستظلّ و متصرّف دانند نه مملوك، از شيطنت ابليس ارث برده‏اند. از خواب گران برآى، و به قلب خود برسان آيات شريفه كتاب الهى و صحيفه نورانى ربوبى را. اين آيات با عظمت براى بيدار كردن من و تو فرو فرستاده شده، و ما جميع حظوظ خود را منحصر به تجويد و صورت آن كرديم و از معارف آن غفلت ورزيديم تا شيطان بر ما حكومت كرد و حكمفرما شد و در تحت سلطه شيطان واقع شديم. عجالتاً مطلب را اينجا ختم كنم و اين سخن را بگذارم براى جاى ديگر. ان شاء اللَّه در آداب قرائت به شمه‏اى از اين مطلب خواهم پرداخت و راه استفاده قرآن شريف را بر خود و بر بندگان خدا باز خواهم كرد باذن اللَّه و حسن توفيقه. و السلام.
فصل پنجم‏
اكنون كه رشته سخن بدين جا رسيد ناچارم از ذكر بعض درجات ديگر اخلاص به طورى كه مناسب اين مقام است‏
يكى از درجات اخلاص، تصفيه عمل است از رؤيت استحقاق ثواب و اجر. و در مقابل آن، شوب آن است به طلب اجر و رؤيت استحقاق مزد و ثواب. و اين از يك مرتبه اعجاب به عمل خالى نيست، كه سالك بايد خود را از آن تخليص كند. و اين رؤيتِ استحقاق از نقصان معرفت به حال خود و حق خالق تعالى شأنه است؛ و اين نيز از شجره خبيثه شيطانيّه است كه به رؤيت خود و عمل خود و انّيّت و انانيّت برگردد. بيچاره انسان تا در حجاب رؤيت اعمال خويش است و آن را از خود مى‏داند و خود را متصرف در امر مى‏داند، از اين مرض نجات پيدا نكند و به اين تصفيه و تخليص نائل نگردد. پس، سالك بايد جهد كند و با رياضات قلبيّه و سلوك عقلى و عرفانى به قلب بفهماند كه جميع اعمال از موهبات و نعمتهاى الهيّه است كه حق تعالى به دست بنده اجرا فرموده. و چون توحيد فعلى در دل سالك جاى گزين شد، عمل را از خود نداند، پس طلب ثواب نكند بلكه ثواب را تفضلْ و نعم را ابتدائى داند.
و در كلمات ائمّه اطهار عليهم السلام، خصوصاً صحيفه سجّاديّه همان صحيفه نورانيّه الهيّه كه از سماء عرفان عارف باللَّه و عقل نورانى سيّد ساجدين نازل شده براى خلاص بندگان خدا از سجن طبيعت و فهماندن ادب عبوديّت و قيام در خدمت ربوبيّت، اين لطيفه الهيّه بسيار مذكور است؛ چنانچه در دعاى سى و دوم عرض كند: فَلَكَ الْحَمْدُ عَلى ابْتِدائِكَ بِالنِّعَمِ الجِسامِ وَ الهامِكَ الشُّكْرَ عَلَى الْاحْسان‏(264).
و در جاى ديگر گويد: نِعَمُكَ ابتِداءٌ و احسانُكَ التَّفَضُّل‏(265).
و در مصباح الشّريعة فرمايد: وَ ادْنى حَدِّ الْاخْلاصِ بَذلُ الْعَبْدِ طاقَتَهُ، ثُمَّ لا يَجْعَلُ لِعَمَلِهِ عِنْدَ اللَّه قَدْراً فَيوجِبَ بِهِ عَلى رَبِّهِ مُكافاةً لِعَمَلِه‏(266).
درجه ديگر اخلاص، تصفيه عمل است از استكثار و خوشنودى به آن و اعتماد و دلبستگى بدان. و اين نيز از مهمّات سلوك سالك است كه او را از قافله سالكان الى اللَّه بازدارد و به سجن مظلم طبيعت محبوس كند. و اين نيز از شجره خبيثه شيطانيّه رويد، و از خودخواهى است كه از ارث شيطانى مى‏باشد كه خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين‏(267) گفت و اين از جهل انسانى است به مقام خود و مقام معبود جلّت عظمته.
اگر بيچاره ممكن، مقام نقص و عجز و ضعف و بيچارگى خود را بداند و مقام عظمت و بزرگوارى و كمال حق را بشناسد، هر گز عمل خود را بزرگ نبيند و خود را قائم به امر محسوب ندارد. بيچاره، عملى را كه در بازار دنيا براى يك سال او بيش از چند تومان ارزش قائل نيستند اگر از صحّت و اجزاء آن مأمون باشند، از دو ركعت آن توقّعهاى غير متناهى دارد. اين خوشنودى و استكثار عمل است كه مبدأ بسيارى از مفاسد اخلاقى و اعمالى است كه ذكرش به طول انجامد.
در احاديث شريفه بدين مطلب اشاره فرموده‏اند؛ چنانچه در كافى شريف سند به حضرت موسى بن جعفر سلام اللَّه عليهما رساند انِّهُ قالَ لِبَعْضِ وُلْدِهِ: يا بُنَىَّ، عَلَيْكَ بِالْجِدِّ؛ وَ لا تُخْرِجَنَّ نَفْسَكَ مِنْ حَدِّ التَّقْصيرِ فى عِبادَةِ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ وَ طاعَتِهِ، فَانَّ اللَّه لا يُعْبَدُ حَقَّ عِبادَتِه‏(268).
و قال عليه السلام فى حديث آخر: كُلُّ عَمَلٍ تُريدُ بِهِ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ فكُنْ فِيْهِ مُقَصِّراً عِنْدَ نَفْسِكَ؛ فَانّ النّاسَ كُلَّهُمْ فى اعمالِهِمْ فيها بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ اللَّه مُقَصِّرونَ الّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّه عَزَّ وَ جَلَ‏(269).
و عنه عليه السلام: لا تَسْتَكْثِرُوا كَثيرَ الْخَيْر(270). و در صحيفه كامله در وصف ملائكة اللَّه فرمايد: الَّذينَ يَقوُلُونَ اذا نَظَروا الى جَهَنَّمَ تَزْفَرُ الى اهْلِ مَعْصِيَتِكَ: سُبْحانَكَ، ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِك‏(271).
اى ضعيف، جايى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اعرف خلق اللَّه است و عمل او از همه كس نورانى تر و با عظمت تر است اعتراف به عجز و تقصير كند و ما عَرَفْناكَ حقَّ مَعْرِفَتِكَ وَ ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادتِكَ‏(272) گويد و ائمّه معصومين عليهم السلام آن طور در محضر مقدس اظهار قصور و تقصير كنند، از پشه لاغرى چه خيزد؟(273) آرى، آنها مقام معرفتشان به عجزِ ممكن و عزت و عظمتِ واجب تعالى شأنه اقتضا مى‏كرد آن اظهارات و اعترافات را. ما بيچارگان از جهل و حجابهاى گوناگون به گردن فرازى برخاستيم و خودفروشى و عمل فروشى كنيم. سبحان اللَّه! چه كلام صادقى است فرمايش امير المؤمنين عليه السلام كه مى‏فرمايد: عُجْبُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ احَدُ حُسّادِ عَقْلِه‏(274). اين از بى‏عقلى نيست كه شيطان امر ضرورى را بر ما تعميه كند و ما در ميزان عقل به سنجش آن بر نخيزيم؟ ما خود بالضرورة مى‏دانيم كه اعمال ما و همه بشر عادى بلكه همه ملائكة اللَّه و روحانيّين در ميزان مقايسه با اعمال رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و ائمّه هدى سلام اللَّه عليهم قدر محسوسى ندارد و به هيچ وجه در حساب نيايد، آن گاه، اعتراف به تقصير و اظهار عجز از قيام به امر از آن بزرگواران متواتر بلكه فوق حد تواتر است. اين دو قضيّه ضروريّه به ما نتيجه مى‏دهد كه بايد به هيچ يك از اعمال خود خوشنود نباشيم؛ بلكه اگر به قدر عمر دنيا به عبادت و اطاعت قيام كنيم، خجل و شرمسار باشيم و منفعل و سرافكنده باشيم؛ مع الوصف، چنان شيطان در قلب ما متمكّن شده و حكومت بر عقول و حواس ما مى‏كند كه از اين مقدّمات ضروريّه نتيجه نگرفته بلكه احوال قلوب ما به عكس است.
آن سرورى كه يك ضربت يوم الخندقش به تصديق رسول اللَّه (ص) افضل از جميع عبادات جن و انس است‏(275) با آن همه عبادات و رياضات كه علىّ بن الحسين، كه اعبد خلق اللَّه است، اظهار عجز مى‏كند كه مثل او باشد(276)، اظهار عجز و تذلّلش و اعتراف به قصور و تقصيرش از ما بيشتر و بالاتر است. رسول خدا كه علىّ مرتضى و جميع ما سوى اللَّه بنده درگاه اويند و ذرّه‏خور خوان نعمت معارفش هستند و متعلّم به تعليم او هستند، آن طور قيام به امر مى‏كند. پس از خلعت نبوّت ختميّه، كه تمام سير دايره كمال و لبنه اخراى معرفت و توحيد است، ده سال در كوه حرا برپا مى‏ايستد و قيام به اطاعت مى‏كند تا آن كه قدمهاى مباركش ورم مى‏كند و خداى تعالى بر او آيه فرو مى‏فرستد: طه‏، ما انْزَلْنا عَلَيكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏(277). اى طاهر هادى، ما قرآن بر تو فرو نفرستاديم كه به مشقت بيفتى، تو پاكيزه و هادى هستى، اگر مردم اطاعت تو نكنند، از نقص و شقاوت آنها است نه نقصان سلوك يا هدايت تو، مع ذلك، عجز و قصور خود را اعلان مى‏فرمايد.
سيد بن طاوس قدس سرّه از جناب علىّ بن الحسين حديثى نقل كنند كه ما اين رساله را متبرّك به آن مى‏كنيم؛ گرچه قدرى طولانى است، ولى چون شرح بعضى حالات آن سرور است، شامّه ارواح از آن متعطّر شود و ذائقه قلوب از آن ملتذّ گردد.
عنه قُدِّسَ سِرُّهُ فى فَتْحِ الابوابِ باسنادِهِ عَن الزّهرى، قالَ: دَخَلْتُ مَعَ عَلِىِّ بن الحسين عليهما السلام على عَبْدُ المَلِكَ بن مَرْوانَ. قالَ: فَاسْتَعْظَمَ عَبدُ المَلِكَ ما رَأى‏ مِنْ اثَرِ السُّجُودِ بَيْنَ عَيْنَىْ عَلى بنِ الحسين عليهما السلام. فقالَ: يا ابا مُحَمَّدٍ، لَقَدْ بَيَّنَ عَلَيْكَ الاجتِهادُ، وَ لَقَدْ سَبَقَ لَكَ مِنَ اللَّه الحُسْنى‏، وَ انْتَ بِضْعَةٌ مِنْ رَسولِ اللَّه صلَّى اللَّه عَلَيْه وَ آله، قَريبُ النَّسَبِ، وَ كيدُ السَّبَبِ، وَ انَّكَ لذو فَضْلٍ عَظيمٍ عَلى اهلِ بَيْتِكَ وَ ذوى عَصْرِكَ، وَ لَقَدْ اوتيتَ مِنَ الفَضْلِ وَ العِلْمِ و الدّينِ وَ الْوَرَعِ ما لَمْ يُؤْتَ احَدٌ مِثْلَكَ وَ لا قَبْلَكَ الّا مَنْ مَضى مِنْ سَلَفِكَ. وَ اقبَلَ يُثْنى عَلَيْهِ وَ يُطريهِ. قال: فقال علىّ بن الحسين عليهما السّلام: كُلَّما ذَكَرْتَهُ وَ وَصَفْتَهُ، مِنْ فَضْلِ اللَّه سُبْحانَهُ وَ تأئيدِهِ وَ تَوْفِيقِهِ؛ فَايْنَ شُكْرُهُ عَلى ما انْعَمَ يا اميرَ الْمُؤْمنين؟ كانَ رَسولُ اللَّه صلى اللَّه عليه و آله يَقِفُ فى الصَّلاةِ حَتّى تَرُمَّ قَدَماهُ، وَ يَظْمَأُ فى الصِّيامِ حتّى يَعْصِبَ فوهُ. فَقيل لَهُ: يا رَسولَ اللَّه، أَ لَمْ يَغْفِرِ اللَّه لَكَ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَاخَّر؟ فَيَقُولُ (ص): أ فلا اكونُ عَبْداً شَكُورًا. الحَمْدُ للَّه على‏ ما اوْلى‏ و ابْلى وَ لَهُ الحَمْدُ فى الآخِرَةِ و الاولى‏. و اللَّه، لَوْ تَقَطَّعَتْ اعْضائى وَ سالَتْ مُقْلِتاىَ عَلى صَدْرى انْ اقوُمَ للَّه جَلَّ جَلالُهُ بِشُكْرِ عُشْرِ الْعُشْرِ مِنْ نِعْمَةٍ واحِدَةٍ مِنْ جَميعِ نِعَمِهِ الَّتى لا يُحصيها الْعادّون وَ لا يَبْلُغُ حَدَّ نِعْمِةٍ مِنْها عَلى جَميعِ حَمْدِ الْحامِدينَ، لا و اللَّه، أ و يَرانِىَ اللَّه لا يَشْغَلُنى شَى‏ءٌ عَنْ شُكْرِهِ وَ ذِكْرِهِ فى لَيْلٍ و لا نهارٍ و لا سِرٍّ وَ لا عَلانِيَهٍ. وَ لَوْ لا انَّ لِاهلى عَلى حقّاً وَ لسائِرِ النّاسِ مِنْ خاصِّهِمْ وَ عامِّهِمْ عَلَىَّ حُقوقاً لا يَسَعُنى الَّا الْقِيامُ بِها حَسَبَ الوُسْعِ و الطّاقَهِ حتّى اؤَدّيَها الَيهِمْ، لَرَمَيْتُ بِطَرْفِى الَى السَّماءِ و بِقَلْبى الَى اللَّه، ثُمَّ لَمْ ارْدُدْهُما حتّى يَقْضِى اللَّه عَلى نَفْسى، وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ. وَ بَكى عليه السّلام و بَكى‏ عَبدُ الملِك ... الخبر(278). و ما از ترجمه حديث شريف خوددارى كرديم، چنانچه از بعض مراتب اخلاص كه مناسب مقام و وضع رساله نيست صرف نظر نموديم كه موجب طول كلام و ملالت خاطر نگرد

باب چهارم در ذكر شمه‏اى از آداب قرائت و پاره‏اى از اسرار آن‏
و در اين باب است تفسير سوره مباركه حمد و شمه‏اى از تفسير سوره مباركه توحيد و سوره مباركه قدر و اين از اعزّ ابواب اين رساله است و در آن چند مصباح است.
مصباح اول در آداب مطلقه قرائت قرآن شريف است و در آن چند فصل است‏
فصل اوّل‏
يكى از آداب مهمّه قرائت كتاب الهى، كه عارف و عامى در آن شركت دارند و از آن نتايج حسنه حاصل شود و موجب نورانيّت قلب و حيات باطن شود، تعظيم است. و آن موقوف به فهم عظمت و بزرگى و جلالت و كبرياى آن است. و اين معنى گرچه به حسب حقيقت از نطاق بيان خارج و از طاقت بشر بيرون است، زيرا كه فهم عظمت هر چيز به فهم حقيقت آن است و حقيقت قرآن شريف الهى قبل از تنزّل به منازل خلقيّه و تطوّر به اطوار فعليّه از شئون ذاتيّه و حقايق علميّه در حضرت واحديّت است و آن حقيقت كلام نفسى است كه مقارعه ذاتيّه در حضرات اسمائيّه است. و اين حقيقت براى احدى حاصل نشود به علوم رسميّه و نه به معارف قلبيّه و نه به مكاشفه غيبيّه مگر به مكاشفه تامّه الهيّه براى ذات مبارك نبىّ ختمى صلّى اللَّه عليه و آله در محفل انس قاب قوسين بلكه در خلوتگاه سرّ مقام او ادنى. و دست آمال عائله بشريّه از آن كوتاه است مگر خلّص از اولياء اللَّه كه به حسب انوار معنويّه و حقايق الهيّه با روحانيّت آن ذات مقدس مشترك و به واسطه تبعيّت تامّه فانى در آن حضرت شدند، كه علوم مكاشفه را بالوراثه از آن حضرت تلقّى كنند و حقيقت قرآن به همان نورانيّت و كمال كه در قلب مبارك آن حضرت تجلّى كند به قلوب آنها منعكس شود بدون تنزّل به منازل و تطوّر به اطوار؛ و آن قرآن بى‏تحريف و تغيير است و از كتاب وحى الهى. كسى كه تحمل اين قرآن را مى‏تواند كند وجود شريف ولى اللَّه مطلق، على بن ابى طالب، عليه السلام [است و سايرين نتوانند اخذ اين حقيقت كنند مگر با تنزّل از مقام غيب به موطن شهادت و تطوّر به اطوار ملكيّه و تكسّى به كسوه الفاظ و حروف دنياويّه. و اين يكى از معانى تحريف است كه در جميع كتاب الهى و قرآن شريف واقع شده و تمام آيات شريفه با تحريف بلكه تحريفات بسيار، به حسب منازل و مراحلى كه از حضرت اسماء تا اخيره عوالم شهادت و ملك طى نموده، در دسترس بشر گذاشته شده. و عدد مراتب تحريف مطابق با عدد مراتب بطون قرآن است طابق النّعل بالنّعل؛ الّا آن كه تحريفْ تنزّل از غيب مطلق به شهادت مطلقه است به حسب مراتب عوالم، و بطونْ رجوع از شهادت مطلقه به غيب مطلق است. پس، مبدأ تحريف و مبدأ بطون متعاكس است. و سالك الى اللَّه به هر مرتبه از مراتب بطون كه نائل شد، از يك مرتبه تحريف تخلّص پيدا كند؛ تا به بطون مطلق، كه بطن سابع است به حسب مراتب كلّيّه كه رسيد، از تحريف مطلقاً متخلّص شود. پس، ممكن است قرآن شريف براى كسى محرَّف به جميع انواع تحريف باشد، و براى كسى به بعض مراتب، و براى كسى محرّف نباشد، و ممكن است براى يك نفر در حالى محرّف و در حالى غير محرّف باشد، و در حالى محرّف به بعض انواع تحريف باشد.
و چنانچه دانستى، فهم عظمت قرآن خارج از طوق ادراك است، لكن اشاره اجماليّه به عظمت همين كتاب متنزّل، كه در دسترس همه بشر است، موجب فوائد كثيره است.
بدان اى عزيز كه عظمت هر كلام و كتابى يا به عظمت متكلّم و كاتب آن است، و يا به عظمت مطالب و مقاصد آن است، و يا به عظمت نتايج و ثمرات آن است، و يا به عظمت رسول و واسطه آن است، و يا به عظمت مُرسَلٌ إليه و حامل آن است، و يا به عظمت حافظ و نگاهبان آن است، و يا به عظمت شارح و مبيّن آن است، و يا به عظمت وقت ارسال و كيفيّت آن است. و بعض از اين امور ذاتاً و جوهراً در عظمت دخيل است، و بعضى عَرَضاً و بالواسطه، و بعضى كاشف از عظمت است. و جميع اين امور كه ذكر شد، در اين صحيفه نورانيّه به وجه اعلى و اوفى موجود بلكه از مختصّات آن است، كه كتاب ديگرى را در آن يا اصلا شركت نيست و يا به جميع مراتب نيست.
اما عظمت متكلّم آن و منشى و صاحب آن: پس آن، عظيم مطلق است كه جميع عظمت‏هاى متصوّره در ملك و ملكوت و تمام قدرتهاى نازل در غيب و شهادت رشحه‏اى از تجلّيات عظمت فعل آن ذات مقدّس است. و حق تعالى با تجلى به عظمت براى احدى ممكن نيست تجلى كند؛ و از پس هزاران حجب و سرادقادت تجلى كند؛ چنانچه در حديث است: انّ للَّه سَبعينَ الف حِجابٍ مِنْ نورٍ و ظُلْمَةٍ. لو كُشِفَتْ، لَاحْرَقَتْ سُبُحاتُ وَجْهِهِ دُوْنَهُ‏(279) و پيش اهل معرفت اين كتاب شريف از حق تعالى به مبدئيّت جميع شئون ذاتيّه و صفاتيّه و فعليّه و به جميع تجلّيات جماليّه و جلاليّه صادر شده، و ديگر كتب سماويّه را اين مرتبت و منزلت نيست.
و اما عظمت آن به واسطه محتويات و مقاصد و مطالب آن: پس آن، عقد فصلى على حدّه بلكه فصول و ابوابى و رساله و كتابى جداگانه لازم دارد تا شمّه‏اى از آن در رشته بيان و تحرير درآيد. و ما به طريق اجمال در فصلى مستقلّ به كلّيّات آن اشاره مى‏كنيم؛ و در آن فصل ان شاء اللَّه اشاره به عظمت آن از حيث نتايج و ثمرات مى‏نمائيم.
و اما عظمت رسول وحى و واسطه ايصال: پس آن، جبرئيل امين و روح اعظم است كه پس از خروج رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از جلباب بشريّت و توجّه دادن شطر قلب را به حضرت جبروت، متّصل به آن روح اعظم شود. و آن يكى از اركان اربعه دار تحقق، بلكه اعظم اركان و اشرف انواع آن است؛ چه كه آن ذات شريف نورانى مَلَك موكَّل علم و حكمت و صاحب ارزاق معنويّه و اطعمه روحانيّه است. و از كتاب خدا و احاديث شريفه تعظيم جبرئيل و تقدّم او بر ديگر ملائكه استفاده شود.(280)
و اما عظمت مرسل إليه و متحمّل آن: پس آن، قلب تقىّ نقىّ احمدى احدى جمعى محمّدى است كه حق تعالى به جميع شئون ذاتيّه و صفاتيّه و اسمائيّه و افعاليّه بر آن تجلّى نموده؛ و داراى ختم نبوّت و ولايت مطلقه است؛ و اكرم بريّه و اعظم خليقه و خلاصه كون و جوهره وجود و عصاره دار تحقّق و لبنه اخيره و صاحب برزخيّت كبرى و خلافت عظمى است.
و اما حافظ و نگاهبان آن، ذات مقدس حق جل جلاله است؛ چنانچه فرمايد در كريمه مباركه: انّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ انّا لَهُ لَحافِظُون‏(281).
و اما شارح و مبيّن آن، ذوات مطهّره معصومين از رسول خدا تا حجت عصر عجّل اللَّه فرجه، كه مفاتيح وجود و مخازن كبريا و معادن حكمت و وحى و اصول معارف و عوارف و صاحبان مقام جمع و تفصيلند.
و اما وقت وحى، ليلة القدر است، كه اعظم ليالى و خير من الف شهر و نورانى ترين ازمنه و فى الحقيقه وقت وصول ولىّ مطلق و رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله است.
و اما كيفيّت وحى و تشريفات آن از نطاق بيان در اين مختصر خارج است و محتاج به فصلى است جداگانه كه به واسطه طول آن از آن صرف نظر مى‏كنيم.
فصل دوم‏
در بيان مقاصد و مطالب و مشتملات كتاب شريف الهى به طريق اجمال و اشاره بدان كه اين كتاب شريف، چنانچه خود بدان تصريح فرموده، كتاب هدايت و راهنماى سلوك انسانيّت و مربّى نفوس و شفاى امراض قلبيّه و نوربخش سير الى اللَّه است.
بالجمله، خداى تبارك و تعالى به واسطه سعه رحمت بر بندگان، اين كتاب شريف را از مقام قرب و قدس خود نازل فرموده و به حسب تناسب عوالم تنزّل داده تا به اين عالم ظلمانى و سجن طبيعت رسيده و به كسوه الفاظ و صورت حروف درآمده براى استخلاص مسجونين در اين زندان تاريك دنيا و رهايى مغلولين در زنجيرهاى آمال و امانى، و رساندن آنها را از حضيض نقص و ضعف و حيوانيّت به اوج كمال و قوّت و انسانيّت، و از مجاورت شيطان به مرافقت ملكوتيّين بلكه به وصول به مقام قرب و حصول مرتبه لقاء اللَّه كه اعظم مقاصد و مطالب اهل اللَّه است. و از اين جهت، اين كتاب كتاب دعوت به حق و سعادت است و بيان كيفيّت وصول بدين مقام است؛ و مندرجات آن اجمالًا آن چيزى است كه در اين سير و سلوك الهى مدخليّت دارد و يا اعانت مى‏كند سالك و مسافر الى اللَّه را. و به طور كلى يكى از مقاصد مهمّه آن، دعوت به معرفت اللَّه و بيان معارف الهيّه است از شئون ذاتيّه و اسمائيّه و صفاتيّه و افعاليّه؛ و از همه بيشتر در اين مقصود، توحيد ذات و اسماء و افعال است كه بعضى از آن به صراحت و بعضى به اشارتِ مستقصى مذكور است.
و بايد دانست كه در اين كتاب جامع الهى به طورى اين معارف، از معرفة الذّات تا معرفة الافعال، مذكور است كه هر طبقه به قدر استعداد خود از آن ادراك مى‏كنند؛ چنانچه آيات شريفه توحيد، و خصوصاً توحيد افعال، را علماء ظاهر و محدّثين و فقها رضوان اللَّه عليهم طورى بيان و تفسير مى‏كنند كه بكلّى مخالف و مباين است با آنچه اهل معرفت و علماء باطن تفسير مى‏كنند؛ و نويسنده هر دو را در محل خود درست مى‏داند، زيرا كه قرآن شفاى دردهاى درونى است و هر مريض را به طورى علاج مى‏كند. چنانچه كريمه هُوَ الاوّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الباطِنُ‏(282). و كريمه اللَّه نورُ السَّمواتِ وَ الْارْض‏(283). و كريمه هُوَ الَّذى فِى السَّماءِ الهٌ وَ فىِ اْلَارْضِ الهٌ. و كريمه هُوَ مَعَكُم‏(284)ْ.
و كريمه اينما تُوَلُّوا فَثمَّ وَجْهُ اللَّه‏(285). الى غير ذلك در توحيد ذات، و آيات كريمه آخر سوره حشر و غير آنها در توحيد صفات، و كريمه وَ ما رَمَيْتَ اذْرَمَيْتَ وَ لكِنَ اللَّه رَمى‏(286). و كريمه الْحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعالَمين. و كريمه يُسَبحُ للَّه ما فى السَّمواتِ و ما فِى الارْض‏(287). در توحيد افعال، كه بعضى به وجه دقيق و بعضى به وجه ادقّ عرفانى دلالت دارد، براى هر يك از طبقات علماء ظاهر و باطن طورى شفاى امراض است. و در عين حال كه بعضى آيات شريفه، مثل آيات اوّل حديد و سوره مباركه توحيد، به حسب حديث شريف كافى براى متعمّقان از آخر الزّمان وارد شده، اهل ظاهر را نيز از آن بهره كافى‏(288) است. و اين از معجزات اين كتاب شريف و از جامعيت آن است.
و ديگر از مقاصد و مطالب آن، دعوت به تهذيب نفوس و تطهير بواطن از ارجاس طبيعت و تحصيل سعادت، و بالجمله، كيفيّت سير و سلوك الى اللَّه [است ].و اين مطلب شريف به دو شعبه مهمّه منقسم است: يكى تقوا به جميع مراتب آن، كه مندرج در آن است تقوى از غير حق و اعراض مطلق از ما سوى اللَّه. و ديگر، ايمان به تمام مراتب و شئون، كه در آن مندرج است اقبال به حق و رجوع و انابه به آن ذات مقدّس. و اين از مقاصد مهمّه اين كتاب شريف است كه اكثر مطالب آن بلا واسطه يا مع الواسطه به اين مقصد رجوع كند.
و ديگر از مطالب اين صحيفه الهيّه، قصص انبياء و اولياء و حكماء است، و كيفيّت تربيت حق آنها را، و تربيت آنها خلق را؛ كه در اين قصص فوائد بى‏شمار و تعليمات بسيار است. و در آن قصص به قدرى معارف الهيّه و تعليمات و تربيتهاى ربوبيّه مذكور و مرموز است كه عقل را متحيّر كند. سبحان اللَّه و له الحمد و المنة. در همين قصّه خلق آدم عليه السلام و امر به سجود ملائكه و تعليمات اسماء و قضاياى ابليس و آدم (ع) كه در كتاب خدا مكرر ذكر شده، به قدرى تعليم و تربيت و معارف و معالم است براى كسى كه لَهُ قَلْبٌ اوْ الْقىَ السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيد(289) كه انسان را حيران كند. و اينكه قصص قرآنيّه، مثل قصه آدم و موسى و ابراهيم و ديگر انبياء عليهم السلام، مكرر ذكر شده، براى همين نكته است كه اين كتاب، كتاب قصه و تاريخ نيست، بلكه كتاب سير و سلوك الى اللَّه و كتاب توحيد و معارف و مواعظ و حِكَم است. و در اين امور، مطلوبْ تكرار است تا در نفوس قاسيه تأثيرى كند و قلوب از آن موعظت گيرد. و به عبارت ديگر، كسى كه بخواهد تربيت و تعليم و انذار و تبشير كند، بايد مقصد خود را با عبارات مختلفه و بيانات متشتّته- گاهى در ضمن قصه و حكايت و گاهى در ضمن تاريخ و نقل و گاهى به صراحت لهجه و گاهى به كنايت و امثال و رموز- تزريق كند تا نفوس مختلفه و قلوب متشتّته هر يك بتوانند از آن استفادت كنند.
و چون اين كتاب شريف براى سعادت جميع طبقات و قاطبه سلسه بشر است، و اين نوع انسانى در حالات قلوب و عادات و اخلاق و ازمنه و امكنه مختلف هستند، همه را نتوان به يك طور دعوت كرد؛ اى بسا نفوسى كه براى اخذ تعاليم به صراحت لهجه و القاء اصل مطلب به طور ساده حاضر نباشند و از آن متأثر نگردند؛ اينها را بايد به طور ساختمان دماغ آنها دعوت كرد و مقصد را به آنها فهمانيد. و بسا نفوسى كه با قصص و حكايات و تواريخ سر و كار ندارند و علاقمند به لبّ مطالب و لباب مقاصدند؛ اينها را نتوان با دسته اول در يك ترازو گذاشت. اى بسا قلوب كه با تخويف و انذار متناسبند؛ و قلوبى كه با وعده و تبشير سر و كار دارند. از اين جهت است كه اين كتاب شريف به اقسام مختلفه و فنون متعدده و طرق متشتّته مردم را دعوت فرموده؛ و چنين كتابى را تكرار حتم و لازم است. دعوت و موعظه بى‏تكرار و تفنّن، از حدّ بلاغت خارج، و آنچه متوقّع از آن است، كه تأثير در نفوس باشد، بى‏تكرار از آن حاصل نشود.
مع الوصف، در اين كتاب شريف قضايا به طورى شيرين اتفاق افتاده كه تكرار آن انسان را كسل نكند؛ بلكه در هر دفعه كه اصل مطلب را تكرار كند، خصوصيّات و لواحقى در آن مذكور است كه در ديگران نيست؛ بلكه در هر دفعه يك نكته مهمّه عرفانى يا اخلاقى را مورد نظر قرار داده و قضيّه را در اطراف آن چرخ مى‏دهد. و بيان اين مطلب استقصاى كامل از قصص قرآنيّه لازم دارد كه در اين مختصرات نگنجد. و در آرزوى اين ضعيف بى‏مايه ثبت است كه با توفيق الهى كتابى در خصوص قصص قرآنيّه و حل رموز و كيفيّت تعليم و تربيت آنها فراهم آورم به قدر ميسور. گرچه قيام به اين امر از مثل نويسنده آرزويى است بسى خام و خيالى است بس باطل.
بالجمله، ذكر قصص انبياء عليهم السلام، و كيفيّت سير و سلوك آنها، و چگونگى تربيت آنها از بندگان خدا، و حِكَم و مواعظ و مجادلات حسنه آنها از بزرگترين ابواب معارف و حِكَم و بالاترين درهاى سعادت و تعاليم است كه حق تعالى جلّ مجده به روى بندگان خود مفتوح فرموده. و چنانچه ارباب معرفت و اصحاب سلوك و رياضت را از آنها حظّى وافر و بهره كافى است، كسان ديگر را نيز نصيبى وافى و قسمتى بى‏پايان است؛ چنانچه از كريمه شريفه فَلَمّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَءَا كَوْكَباً(290) ... الخ، مثلًا، اهل معرفت كيفيّت سلوك و سير معنوى حضرت ابراهيم عليه السلام را ادراك مى‏كنند، و راه سلوك الى اللَّه و سير الى جنابه را تعلّم مى‏نمايند، و حقيقت سير انفسى و سلوك معنوى را از منتهاى ظلمت طبيعت، كه به جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ در آن مسلك تعبير شده، تا القاء مطلق انّيّت و انانيّت و ترك خودى و خودپرستى و وصول به مقام قدس و دخول در محفل انس، كه در اين مسلك اشارت به آن است وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ‏(291) ... الخ، از آن دريابند. و ديگران از آن، سير آفاقى و كيفيّت تربيت و تعليم جناب خليل الرّحمن امّت خود را، ادراك كنند. و بدين منوال، ساير قصص و حكايات، مثل قصّه آدم و ابراهيم و موسى و يوسف و عيسى و ملاقات موسى و خضر، كه استفادات اهل معارف و رياضات و مجاهدات و ديگران هر يك با ديگرى فرق دارد. و در اين قسمت داخل است، يا مقصدى مستقلّ است، حكم و مواعظ ذات مقدّس حق؛ كه هر جا مناسب شده خود به لسان قدرت بندگان را دعوت فرموده، يا به معارف الهيّه و توحيد و تنزيه، چون سوره مباركه توحيد و اواخر سوره حشر و اوائل حديد، و ديگر موارد كتاب شريف الهى. و اصحاب قلوب و سوابق حسنى را از اين قسمت حظوظى است بى‏شمار. مثلًا، اصحاب معارف از كريمه مقدّسه و مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً الى اللَّه وَ رَسولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ المَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَى اللَّه‏(292). قرب نافله و فريضه را استفادت كنند؛ در عين حال كه ديگران خروج به بدن و هجرت، مثلًا به مكه يا مدينه، را مى‏فهمند. و يا دعوت فرموده به تهذيب نفوس و رياضات باطنيّه چون كريمه شريفه قَدْ افْلَحَ مَنْ زَكَّيها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّيها(293). الى غير ذلك. و يا دعوت به عمل صالح است؛ چنانچه معلوم است. و يا تحذير از مقابلات هر يك از اينها است. و در اين قسمت نيز داخل است حِكَم لقمانى و ديگر بزرگان و مؤمنين كه در موارد مختلفه اين صحيفه الهيّه مذكور است، چون قضاياى اصحاب كهف.
و ديگر از مطالب اين صحيفه نورانيّه، بيان احوال كفّار و جاحدين و مخالفان با حقّ و حقيقت و معاندين با انبياء و اولياء عليهم السلام، و بيان كيفيّت عواقب امور آنها و چگونگى بوار و هلاك آنها، چون قضاياى فرعون و قارون و نمرود و شدّاد و اصحاب فيل، و ديگر از كفره و فجره، كه در هر يك از آنها موعظتها و حِكَم بلكه معارفى است براى اهلش. و در اين قسمت داخل است قضاياى ابليس ملعون. و در اين قسمت نيز داخل است- يا قسمتى مستقل است- قضاياى غزوات رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله، كه در آنها نيز مطالب شريفه مذكور است، كه يكى از آنها كيفيّت مجاهدات اصحاب رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله است براى بيدار كردن مسلمين از خواب غفلت و برانگيختن آنها است براى مجاهدت فى سبيل اللَّه و تنفيذ كلمه حق و اماته باطل.
و يكى ديگر از مطالب قرآن شريف، بيان قوانين ظاهر شريعت و آداب و سنن الهيّه است، كه در اين كتاب نورانى كليّات و مهمات آن ذكر شده. و عمده در اين قسمْ دعوت به اصول مطالب و ضوابط آن است؛ مثل باب صلاة، و زكات، و خمس، و حجّ، و صوم، و جهاد، و نكاح، و ارث، و قصاص، و حدود، و تجارت، و امثال آن. و چون اين قسم، كه علم ظاهر شريعت است، عامّ المنفعه و براى جميع طبقات از حيث تعمير دنيا و آخرت مجعول است و تمام طبقات مردم از آن به مقدار خود استفادت كنند، از اين جهت در كتاب خدا دعوت به آن بسيار است و در احاديث و اخبار نيز خصوصيّات و تفاصيل آنها به حدِّ وافر است و تصانيف علماء شريعت در اين قسمت بيشتر و بالاتر از ساير قسمتها است.
و يكى ديگر از مطالب قرآن شريف، احوال معاد و براهين بر اثبات آن، و كيفيّت عذاب و عقاب و جزا و ثواب آن، و تفاصيل جنّت و نار و تعذيب و تنعيم. و در اين قسمت حالات اهل سعادت و درجات آنها از اهل معرفت و مقرّبين و از اهل رياضت و سالكين و از اهل عبادت و ناسكين، و همين طور حالات و درجات اهل شقاوت از كفّار و محجوبين و منافقين و جاحدين و اهل معصيت و فاسقين مذكور است. ولى آنچه به حال عموم بيشتر فايده داشته بيشتر مذكور و با صراحت لهجه است؛ و آنچه براى يك طبقه خاصّه مفيد است، به طريق رمز و اشاره مذكور است؛ مثل و رِضْوانٌ مِنَ اللَّه اكْبَر(294) و آيات لقاء اللَّه براى آن دسته. و مثل كَلّا انَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوُبون‏(295). براى دسته ديگر. و در اين قسمت، يعنى در قسم تفصيل معاد و رجوع الى اللَّه، معارفى بى‏شمار و اسرارى بس دشوار مذكور است كه اطلاع بر كيفيّت آنها جز به سلوك برهانى يا نور عرفانى نتوان پيدا كرد.
و يكى ديگر از مطالب اين صحيفه الهيّه كيفيّت احتجاجات و براهينى است كه ذات مقدس حق تعالى يا خود اقامه فرموده بر اثبات مطالب حقه و معارف الهيّه، مثل احتجاج بر اثبات حق و توحيد و تنزيه و علم و قدرت و ديگر اوصاف كماليّه؛ كه در اين قسمت گاهى براهين دقيقه‏اى پيدا شود كه اهل معرفت از آن استفاده كامل نمايند، مثل شَهِدَ اللَّه انّهُ لا الهَ الّا هُو(296). و گاهى براهينى است كه حكماء و دانشمندان طورى از آن استفاده كنند، و اهل ظاهر و عامّه مردم از آن طورى بهره بردارند، مثل كريمه لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ الّا اللَّه لَفَسَدتا(297). و مثل كريمه اذاً لَذَهَبَ كُلُّ الهٍ بِما خَلَقَ‏(298). و مثل آيات اول سوره حديد و سوره مباركه توحيد، و غير آن. و مثل احتجاج بر اثبات معاد و رجوع ارواح و انشاء نشئه اخرى، و احتجاج بر اثبات ملائكة اللَّه و انبياء عظام، كه در موارد مختلفه اين كتاب شريف موجود است. اين حال احتجاجات خود ذات مقدس. و يا آن كه حق تعالى نقل براهين انبياء و دانشمندان را فرموده بر اثبات معارف؛ مثل احتجاجات جناب خليل الرّحمن سلام اللَّه عليه و غير آن.
اينها مهمّات مطالب اين كتاب است؛ و الّا ديگر مطالب متفرقّه نيز موجود است كه احصاء آن وقتى كافى لازم دارد.
فصل سوم‏
اكنون كه مقاصد و مطالب اين صحيفه الهيه را دانستى، يك مطلب مهمّى را بايد در نظر بگيرى كه با توجه به آن راه استفاده از كتاب شريف بر تو باز شود و ابواب معارف و حِكَم بر قلبت مفتوح گردد. و آن، آن است كه به كتاب شريف الهى نظر تعليم داشته باشى و آن را كتاب تعليم و افاده بدانى، و خود را موظف به تعلّم و استفاده بدانى. و مقصود ما از تعليم و تعلّم و افاده و استفاده آن نيست كه جهات ادبيّت و نحو و صرف را از آن تعليم بگيرى، يا حيث فصاحت و بلاغت و نكات بيانيّه و بديعيّه از آن فراگيرى، يا در قصص و حكايات آن به نظر تاريخى و اطّلاع بر امم سالفه بنگرى؛ هيچ يك از اينها داخل در مقاصد قرآن نيست و از منظور اصلى كتاب الهى به مراحلى دور است.
و اين كه استفاده ما از اين كتاب بزرگ بسيار كم است، براى همين است كه يا به آن نظر تعليم و تعلم نداريم- چنانچه غالباً اين طوريم- فقط قرائت قرآن مى‏كنيم براى ثواب و اجر، و لهذا جز به جهت تجويد آن اعتنائى نداريم. مى‏خواهيم قرآن را صحيح بخوانيم كه ثواب به ما عنايت شود، و در همين حد واقف مى‏شويم و به همين امر قناعت مى‏كنيم؛ و لهذا چهل سال قرآن شريف را مى‏خوانيم و به هيچ وجه از آن استفاده‏اى حاصل نشود جز اجر و ثواب قرائت. و يا اگر نظر تعليم و تعلّم داشته باشيم، با نكات بديعيّه و بيانيّه و وجوه اعجاز آن، و قدرى بالاتر، جهات تاريخى و سبب نزول آيات، و اوقات نزول، و مكّى و مدنى بودن آيات و سور، و اختلاف قرائات و اختلاف مفسرين از عامّه و خاصه، و ديگر امور عرضيّه خارج از مقصد كه خود آنها موجب احتجاب از قرآن و غفلت از ذكر الهى است، سر و كار داريم. بلكه مفسرين بزرگ ما نيز عمده همّ خود را صرف در يكى از اين جهات يا بيشتر كرده و باب تعليمات را به روى مردم مفتوح نكرده‏اند.
به عقيده نويسنده تا كنون تفسير براى كتاب خدا نوشته نشده. به طور كلّى معنى تفسير كتاب آن است كه شرح مقاصد آن كتاب را بنمايد؛ و نظر مهم به آن، بيان منظور صاحب كتاب باشد. اين كتاب شريف، كه به شهادت خداى تعالى كتاب هدايت و تعليم است و نور طريق سلوك انسانيّت است، بايد مفسِّر در هر قصه از قصص آن، بلكه هر آيه از آيات آن، جهت اهتداء به عالم غيب و حيث راه‏نمايى به طرق سعادت و سلوك طريق معرفت و انسانيّت را به متعلّم بفهماند. مفسِّر وقتى مقصد از نزول را بما فهماند مفسر است، نه سبب نزول به آن طور كه در تفاسير وارد است. در همين قصه آدم و حوا و قضاياى آنها با ابليس از اوّل خلقت آنها تا ورود آنها در ارض، كه حق تعالى مكرّر در كتاب خود ذكر فرموده، چقدر معارف و مواعظ مذكور و مرموز است و ما را به چقدر از معايب نفس و اخلاق ابليسى و كمالات آن و معارف آدمى آشنا مى‏كند و ما از آن غافل هستيم.
بالجمله، كتاب خدا كتاب معرفت و اخلاق و دعوت به سعادت و كمال است؛ كتاب تفسير نيز بايد كتاب عرفانى اخلاقى و مبيّن جهات عرفانى و اخلاقى و ديگر جهات دعوت به سعادت آن باشد. مفسِّرى كه از اين جهت غفلت كرده يا صرف نظر نموده يا اهمّيّت به آن نداده، از مقصود قرآن و منظور اصلى انزال كتب و ارسال رسل غفلت ورزيده. و اين يك خطائى است كه قرنها است اين ملت را از استفاده از قرآن شريف محروم نموده و راه هدايت را به روى مردم مسدود كرده. ما بايد مقصود از تنزيل اين كتاب را قطع نظر از جهات عقلى برهانى، كه خود به ما مقصد را مى‏فهماند، از خود كتاب خدا اخذ كنيم. مصنّف كتاب مقصد خود را بهتر مى‏داند. اكنون به فرموده‏هاى اين مصنّف راجع به شئون قرآن نظر كنيم، مى‏بينيم خود مى‏فرمايد: ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلمُتَّقين‏(299). اين كتاب را كتاب هدايت خوانده. مى‏بينيم در يك سوره كوچك چندين مرتبه مى‏فرمايد: وَ لَقَدْ يَسَّرْنا القُرآنَ لِلذّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِر(300). مى‏بينيم مى‏فرمايد: وَ انْزَلْنا الَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ الَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون.(301)
مى‏فرمايد: كِتابٌ انْزَلناهُ اليْك مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ اولوا الْالْباب‏(302). الى غير ذلك از آيات شريفه كه ذكرش به طول انجامد.
بالجمله، مقصود ما از اين بيان نه انتقاد در اطراف تفاسير است، چه كه هر يك از مفسِّرين زحمتهاى فراوان كشيده و رنجهاى بى‏پايان برده تا كتابى شريف فراهم آورده فَلِلّهِ دَرُّهُمْ وَ عَلَى اللَّه اجْرُهُم، بلكه مقصود ما آن است كه راه استفاده از اين كتاب شريف را، كه تنها كتاب سلوك الى اللَّه و يكتا كتاب تهذيب نفوس و آداب و سنن الهيّه است و بزرگتر وسيله رابطه بين خالق و خلق و عروة الوثقى و حبل المتين تمسّك به عزّ ربوبيّت است، بايد به روى مردم مفتوح نمود. علماء و مفسِّرينْ تفاسير فارسى و عربى بنويسند و مقصود آنها بيان تعاليم و دستورات عرفانى و اخلاقى و بيان كيفيّت ربط مخلوق به خالق و بيان هجرت از دار الغرور به دار السّرور و الخلود باشد، به طورى كه در اين كتاب شريف به وديعت گذاشته شده. صاحب اين كتاب سكّاكى و شيخ نيست كه مقصدش جهات بلاغت و فصاحت باشد؛ سيبويه و خليل نيست تا منظورش جهات نحو و صرف باشد؛ مسعودى و ابن خلّكان نيست تا در اطراف تاريخ عالم بحث كند؛ اين كتاب چون عصاى موسى و يد بيضاى آن سرور، يا دمِ عيسى كه احياء اموات مى‏كرد نيست كه فقط براى اعجاز و دلالت بر صدق نبىّ اكرم آمده باشد؛ بلكه اين صحيفه الهيّه كتاب احياء قلوب به حيوة ابدى علم و معارف الهيّه است؛ اين كتاب خدا است و به شئون الهيّه جلّ و علا دعوت مى‏كند. مفسِّر بايد شئون الهيّه را به مردم تعليم كند، و مردم بايد براى تعلّم شئون الهيّه به آن رجوع كنند تا استفادت از آن حاصل شود- وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظّالِمينَ الّا خَساراً(303). چه خسارتى بالاتر از اين كه سى- چهل سال كتاب الهى را قرائت كنيم و به تفاسير رجوع كنيم و از مقاصد آن بازمانيم. رَبَّنا ظَلَمْنا انْفُسَنا وَ انْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكونَنَّ مِنَ الْخاسِرين‏(304).
فصل چهارم‏
اكنون كه عظمت كتاب خدا از جميع جهات مقتضيه عظمت معلوم شد و راه استفادت مطالب آن مفتوح گرديد، بر متعلّم و مستفيد از كتاب خدا لازم است كه يكى ديگر از آداب مهمّه را به كار بندد تا استفاده حاصل شود؛ و آن رفع موانع استفاده است كه ما از آنها تعبير كنيم به حجب بين مستفيد و قرآن. و اين حجابها بسيار است كه ما به بعض از آن اشاره نمائيم:
يكى از حجابهاى بزرگ حجاب خودبينى است كه شخص متعلّم خود را به واسطه اين حجاب مستغنى بيند و نيازمند به استفاده نداند. و اين از شاهكارهاى مهمّ شيطان است كه هميشه كمالات موهومه را بر انسان جلوه دهد و انسان را به آنچه كه دارد راضى و قانع كند و ما وراء آنچه پيش او است هر چيز را از چشم او ساقط كند. مثلًا، اهل تجويد را به همان علم جزئى قانع كند و آن را در نظر آنها جلوه‏هاى فراوان دهد و ديگر علوم را از نظر آنها بيفكند. و حَمَله قرآن را پيش آنها به خود آنها تطبيق كند و آنها را از فهم كتاب نورانى الهى و استفاده از آن محروم نمايد. و اصحاب ادبيّت را به همان صورت بى‏مغز راضى كند و تمام شئون قرآن را در همان كه پيش آنها است نمايش دهد. و اهل تفاسير به طور معمول را سرگرم كند به وجوه قرائات و آراء مختلفه ارباب لغت و وقت نزول و شأن نزول و مدنى و مكّى بودن و تعداد آيات و حروف و امثال اين امور. و اهل علوم را نيز قانع كند فقط به دانستن فنون دلالات و وجوه احتجاجات و امثال آن. حتى فيلسوف و حكيم و عارف اصطلاحى را محبوس كند در حجاب غليظ اصطلاحات و مفاهيم و امثال آن. شخص مستفيد بايد تمام اين حجب را خرق كند و از ما وراء اين حجب به قرآن نظر كند و در هيچ يك اين حجابها توقّف نكند كه از قافله سالكان الى اللَّه بازماند و از دعوتهاى شيرين الهى محروم مى‏شود. از خود قرآن شريف دستور عدم وقوف و قانع نشدن به يك حدّ معيّن استفاده شود. در قصص قرآنيّه اشارت به اين معنى بسيار است. حضرت موسى كليم با مقام بزرگ نبوّت قناعت به آن مقام نكرد و به مقام شامخ علم خود وقوف نفرمود؛ به مجرّد آنكه شخص كاملى را مثل خضر ملاقات كرد با آن تواضع و خضوع گفت: هَلْ اتَّبِعُكَ عَلى‏ ان تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً(305). و ملازم خدمت او شد تا علومى كه بايد استفاده كند فرا گرفت. حضرت ابراهيم عليه السلام به مقام بزرگ ايمان و علم خاصّ به انبياء عليهم السلام قناعت نكرد، عرض كرد: رَبِّ ارِنى كَيْفَ تُحيى الْمَوْتى‏(306). از ايمان قلبى خواست ترقّى كند به مقام اطمينان شهودى. بالاتر آن كه خداى تبارك و تعالى به جناب ختمى مرتبت- اعرف خلق اللَّه على الاطلاق- دستور مى‏دهد به كريمه شريفه وَ قُلْ رَبِّ زِدْنى عِلْماً(307). اين دستورات كتاب الهى، اين نقل قصه‏هاى انبياء، براى آن است كه ما از آنها تنبّه حاصل كنيم و از خواب غفلت برانگيخته شويم.
يكى ديگر از حجب، حجاب آراء فاسده و مسالك و مذاهب باطله است؛ كه اين گاهى از سوء استعداد خود شخص است و اغلب از تبعيّت و تقليد پيدا شود. و اين از حجبى است كه مخصوصاً از معارف قرآنْ ما را محجوب نموده. مثلًا، اگر اعتقاد فاسدى به مجرّد استماع از پدر و مادر يا بعض از جهله از اهل منبر در دل ما راسخ شده باشد، اين عقيده حاجب شود ما بين ما و آيات شريفه الهيّه؛ و اگر هزاران آيه و روايت وارد شود كه مخالف آن باشد، يا از ظاهرش مصروف كنيم و يا به آن به نظر فهم نظر نكنيم. راجع به عقايد و معارف مَثَل بسيار است ولى من از تعداد آن خوددارى مى‏كنم، زيرا كه مى‏دانم اين حجاب با گفته مثل منى خرق نشود، ولى از باب نمونه به يكى از آنها اشاره مى‏كنم كه فى الجملة سهل المأخذتر است. اين همه آياتى كه راجع به لقاء اللَّه و معرفة اللَّه وارد شده و اين همه روايات كه در اين موضوع است و اين همه اشارات و كنايات و صراحات كه در ادعيه و مناجاتهاى ائمّه عليهم السلام موجود است، به مجرد اين عقيده، كه از اشخاص عامى در اين ميدان ناشى و منتشر شده، كه راه معرفة اللَّه بكلى مسدود است، و باب معرفة اللَّه و مشاهده جمال را به باب تفكّر در ذات، به آن وجهِ ممنوع بلكه ممتنع قياس نموده‏اند، تأويل و توجيه كنند؛ و يا اصلا در اين ميدان وارد نشوند و خود را با معارف كه قرّة العين انبياء و اولياء است آشنا نكنند. خيلى مايه تأسّف است براى اهل اللَّه كه يك باب از معرفت را كه مى‏توان گفت غايت بعثت انبياء و منتهاى مطلوب اولياء است، به طورى به روى مردم مسدود كرده‏اند كه دم زدن از آن كفر محض و زندقه صرف است. اينها معارف انبياء و اولياء را با معارف عوام و زنها در خصوص ذات و اسماء و صفات حق مساوى مى‏دانند؛ بلكه گاهى از آنها بالاتر نيز بروز كند: مى‏گويند: فلان، يك عقايد عاميانه خوبى دارد، اى كاش ما به همان عقيده عاميانه بوديم اين مطلب درست است زيرا كه اين بيچاره كه به اين كلام متفوّه مى‏شود خود عقايد عاميانه را از دست داده و ديگر معارف را، كه معارف خواصّ و اهل اللَّه است، باطل مى‏شمرد. اين آرزو درست مثل آرزوى كفّار است كه در كريمه الهيّه نقل از آنها شده: وَ يَقولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنى كُنْتُ تُراباً(308).
ما اگر بخواهيم آيات و اخبار لقاء اللَّه را به تفصيل ذكر كنيم تا رسوايى اين عقيده فاسده كه از جهل و غرور شيطانى پيدا شده واضح شود، كتابى جداگانه لازم دارد؛ فضلًا اگر بخواهيم معارفى را كه به واسطه اين حجاب غليظ شيطانى در پس پرده نسيان مانده؛ تا معلوم شود كه يكى از مراتب مهجوريّت از قرآن و مهجور گذاشتن قرآن، كه از همه شايد تأسفش بيشتر است، اين است. چنانچه در كريمه شريفه فرمايد: وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ انَّ قَوْمى اتَّخَذوُا هذا القُرآنَ مَهْجُوراً(309). مهجور گذاردن قرآن مراتب بسيار و منازل بى‏شمار دارد كه به عمده آن شايد ما متّصف باشيم. آيا اگر ما اين صحيفه الهيّه را مثلًا جلدى پاكيزه و قيمتى نموديم و در وقت قرائت يا استخاره بوسيديم و به ديده نهاديم، آن را مهجور نگذاشتيم؟
آيا اگر غالب عمر خود را صرف در تجويد و جهات لغويّه و بيانيّه و بديعيّه آن كرديم، اين كتاب شريف را از مهجوريّت بيرون آورديم؟ آيا اگر قرائات مختلفه و امثال آن را فرا گرفتيم، از ننگ هجران از قرآن خلاصى پيدا كرديم؟ آيا اگر وجوه اعجاز قرآن و فنون محسّنات آن را تعلّم كرديم، از شكايت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم مستخلص شديم؟ هيهات! كه هيچ يك از اين امور مورد نظر قرآن و مُنَزِّلْ عظيم الشأن آن نيست. قرآن كتاب الهى است و در آن شئون الهيّت است؛ قرآن حبل متّصل بين خالق و مخلوق است و به وسيله تعليمات آن بايد رابطه معنويّه و ارتباط غيبى بين بندگان خدا و مربّى آنها پيدا شود؛ از قرآن بايد علوم الهيّه و معارف لدنّيّه حاصل شود. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله به حسب روايت كافى شريف فرموده: انَّمَا الْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: آيةٌ مُحْكَمَةٌ؛ وَ فَريضَةٌ عادِلةٌ؛ و سُنَّةٌ قائِمَةٌ(310).
قرآن شريف حامل اين علوم است؛ اگر ما از قرآن اين علوم را فرا گرفتيم، آن را مهجور نگذاشتيم. اگر دعوت‏هاى قرآن را پذيرفتيم و از قصّه‏هاى انبياء عليهم السلام كه مشحون از مواعظ و معارف و حِكَم است تعليمات گرفتيم، اگر ما از مواعظ خداى تعالى و مواعظ انبياء و حكماء كه در قرآن مذكور است موعظت گرفتيم، قرآن را مهجور نگذاشتيم؛ و الّا غور در صورت ظاهر قرآن نيز اخلاد إلى الأرض است، و از وساوس شيطان است كه بايد به خداوند از آن پناه برد.
يكى ديگر از حجب كه مانع از استفاده از اين صحيفه نورانيّه است اعتقاد به آن است كه جز آن كه مفسِّرين نوشته يا فهميده‏اند كسى را حقّ استفاده از قرآن شريف نيست. و تفكّر و تدبّر در آيات شريفه را به تفسير به رأى، كه ممنوع است، اشتباه نموده‏اند؛ و به واسطه اين رأى فاسد و عقيده باطله قرآن شريف را از جميع فنونِ استفاده عارى نموده و آن را بكلّى مهجور نموده‏اند؛ در صورتى كه استفادات اخلاقى و ايمانى و عرفانى به هيچ وجه مربوط به تفسير نيست تا تفسير به رأى باشد. مثلًا، اگر كسى از كيفيّت مذاكرات حضرت موسى با خضر و كيفيّت معاشرت آنها و شدِّ رحال حضرت موسى، با آن عظمت مقام نبوّت، براى به دست آوردن علمى كه پيش او نبوده، و كيفيّت عرض حاجت خود به حضرت خضر- به طورى كه در كريمه شريفه هَلْ اتَّبِعُكَ عَلى انْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً(311). مذكور است- و كيفيّت جواب خضر، و عذرخواهى‏هاى حضرت موسى، بزرگى مقام علم، و آداب سلوك متعلّم با معلّم را كه شايد بيست ادب در آن هست، استفاده كند، اين چه ربط به تفسير دارد تا تفسير به رأى باشد. و بسيارى از استفادات قرآن از اين قبيل است. و در معارف، مثلًا، اگر كسى از قول خداى تعالى: الْحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعالَمين كه حصر جميع محامد و اختصاص تمام اثنيه است به حق تعالى، استفاده توحيد افعالى كند و بگويد از آيه شريفه استفاده شود كه هر كمال و جمال و هر عزّت و جلالى كه در عالم است و چشم احول و قلب محجوب به موجودات نسبت مى‏دهد از حق تعالى است و هيچ موجودى را از خود چيزى نيست، و لهذا محمدت و ثنا خاصّ به حق است و كسى را در آن شركت نيست، اين چه مربوط به تفسير است تا اسمش تفسير به رأى باشد يا نباشد. الى غير ذلك از امورى كه از لوازم كلام استفاده شود كه مربوط به تفسير به هيچ وجه نيست. علاوه بر آن كه در تفسير به رأى نيز كلامى است، كه شايد آن غير مربوط به آيات معارف و علوم عقليّه كه موافق موازين برهانيّه است و آيات اخلاقيّه كه عقل را در آن مدخليّت است باشد؛ زيرا كه اين تفاسير مطابق با برهان متين عقلى يا اعتبارات واضحه عقليّه است، كه اگر ظاهرى بر خلاف آنها باشد لازم است آن را از آن ظاهر مصروف نمود. مثلًا، در كريمه شريفه وَ جاءَ رَبُّكَ‏(312) و الرَّحمنُ عَلَى العَرْشِ اسْتَوى‏(313) كه فهم عرفى مخالف با برهان است، ردّ اين ظاهر و تفسير مطابق با برهان تفسير به رأى نيست و به هيچ وجه ممنوع نخواهد بود.
پس، محتمل است، بلكه مظنون است، كه تفسير به رأى راجع به آيات احكام باشد كه دست آرا و عقول از آن كوتاه است، و به صرف تعبّد و انقياد از خزّان وحى و مهابط ملائكة اللَّه بايد اخذ كرد؛ چنانچه اكثر روايات شريفه در اين باب در مقابل فقهاء عامّه كه دين خدا را با عقول خود و مقايسات مى‏خواستند بفهمند وارد شده است. و اين كه در بعضى روايات شريفه است كه لَيْسَ شَى‏ءٌ ابْعَدَ مِنْ عُقُولِ الرِّجالِ مِنْ تَفْسيرِ الْقُرآنِ‏(314). و هم چنين روايت شريفه كه مى‏فرمايد: دينُ اللَّه لا يُصابُ بالْعُقُول‏(315)، شهادت دهد بر اينكه مقصود از دين اللَّه احكام تعبّديّه دين است؛ و الّا باب اثبات صانع و توحيد و تقديس و اثبات معاد و نبوّت، بلكه مطلق معارف، حقّ طلق عقول و از مختصّات آن است. و اگر در كلام بعضى محدثين عالى مقام وارد شده است كه در اثبات توحيد اعتماد بر دليل نقلى است، از غرائب امور بلكه از مصيباتى است كه بايد به خداى تعالى از آن پناه برد؛ و اين كلام محتاج به تهجين و توهين نيست. والى اللَّه المُشْتَكى‏.
يكى ديگر از حجب كه مانع از فهم قرآن شريف و استفاده از معارف و مواعظ اين كتاب آسمانى است، حجاب معاصى و كدورات حاصله از طغيان و سركشى نسبت به ساحت قدس پروردگار عالميان است كه قلب را حاجب شود از ادراك حقايق. و بايد دانست كه از براى هر يك از اعمال صالحه يا سيّئه چنانچه در عالم ملكوت صورتى است مناسب با آن، در ملكوت نفس نيز صورتى است كه به واسطه آن در باطن ملكوت نفس يا نورانيّت حاصل شود و قلب مطهّر و منوّر گردد، و در اين صورت نفس چون آئينه صقيل صافى گردد كه لايق تجلّيات غيبيّه و ظهور حقايق و معارف در آن شود؛ و يا ملكوت نفس ظلمانى و پليد شود، و در اين صورت قلب چون آئينه زنگارزده و چركين گردد كه حصول معارف الهيّه و حقايق غيبيّه در آن عكس نيفكند. و چون قلب در اين صورت كم كم در تحت سلطه شيطان واقع شود و متصرّف مملكتِ روحْ ابليس گردد، سمع و بصر و ساير قوا نيز به تصرف آن پليد در آيد، و سمع از معارف و مواعظ الهى بكلّى بسته شود، و چشمْ آيات باهره الهيّه را نبيند و از حق و آثار و آيات او كور گردد، و دل تفقّه در دين نكند و از تفكر در آيات و بيّنات و تذكّر حق و اسماء و صفات محروم گردد، چنانچه حق تعالى فرموده: لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهونَ بِها وَ لَهُمْ اعْيُنٌ لا يُبْصِرونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعوُن بِها اولئِكَ كَالانْعام بَلْ هُمْ اضَلّ‏(316). نظر آنها به عالم چون نظر انعام و حيوانات گردد كه از اعتبار و تدبّر خالى است، و قلوب آنها چون قلوب حيوانات شود كه از تفكّر و تذكّر بى‏بهره است، بلكه از نظر در آيات و شنيدن مواعظ و معارف حالت غفلت و استكبار آنان روزافزون شود؛ پس، از حيوان پست‏تر و گمراه‏ترند.
يكى ديگر از حجب غليظه، كه پرده ضخيم است بين ما و معارف و مواعظ قرآن، حجاب حبّ دنيا است كه به واسطه آن قلب تمام همّ خود را صرف آن كند و وجهه قلب يكسره دنياوى شود؛ و قلب به واسطه اين محبت از ذكر خدا غافل شود و از ذكر و مذكور اعراض كند. و هر چه علاقمندى به دنيا و اوضاع آن زيادت شود، پرده و حجاب قلب ضخيمتر گردد. و گاه شود كه اين علاقه به طورى بر قلب غلبه كند و سلطان حبّ جاه و شرف به قلب تسلّط پيدا كند كه نور فطرت اللَّه بكلّى خاموش شود و درهاى سعادت به روى انسان بسته شود. و شايد قفلهاى قلب كه در آيه شريفه است كه مى‏فرمايد: ا فَلا يَتَدَبَّرون الْقُرآنَ امْ عَلَى قُلُوبٍ اقْفالُها(317)، همين قفل و بندهاى علايق دنيوى باشد. و كسى كه بخواهد از معارف قرآن استفاده كند و از مواعظ الهيّه بهره بردارد، بايد قلب را از اين ارجاس تطهير كند و لوث معاصى قلبيّه را، كه اشتغال به غير است، از دل براندازد؛ زيرا كه غير مطهّر محرم اين اسرار نيست. قال تعالى: انَّهُ لَقرآنٌ كَريمٌ فى كِتابٍ مَكْنونٍ لا يَمَسُّهُ الَّا الْمُطَهَّروُن‏(318). چنانچه از ظاهر اين كتاب و مسّ آن در عالم ظاهره غير مطهّر ظاهرى ممنوع است تشريعاً و تكليفاً، از معارف و مواعظ آن و باطن و سرّ آن ممنوع است كسى كه قلبش متلوّث به ارجاس تعلّقات دنيويّه است. و قال تعالى: ذلِكَ الكِتابُ لا رَيْبَ فيه هُدىً لِلْمُتَّقين‏(319) ... الخ. غير متّقى و غير مؤمن به حسب تقوى و ايمان عامّه، از انوار صوريّه مواعظ و عقايد حقّه آن محروم است؛ و غير متّقى و مؤمن به حسب مراتب ديگر تقوا، كه تقواى خاصّ و خاصّ الخاصّ و اخصّ الخواصّ است، از ديگر مراتب آن محروم است. و تفصيل در اطراف آن و ذكر آيات ديگر كه دلالت بر مقصود دارد موجب تطويل است ولى ما اين فصل را ختم كنيم به ذكر يك آيه شريفه الهيّه كه براى اهل يقظه كفايت كند به شرط تدبّر در آن. قال تبارك و تعالى: قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّه نُورٌ و كِتابٌ مُبينٌ يَهْدِى بِهِ اللَّه مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ و يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ الَى النُّورِ وَ يَهْديهِمْ الى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم‏(320). خصوصيات آيه شريفه بسيار است، و بيان در اطراف نكات آن رساله على حده لازم دارد كه اكنون مجال آن نيست.
فصل پنجم‏
يكى از آداب قرائت قرآن حضور قلب است، كه آن را در آداب مطلقه عبادات در همين رساله مذكور داشتيم و اعاده آن لزومى ندارد.
و ديگر از آداب مهمّه آن، تفكّر است. و مقصود از تفكّر آن است كه از آيات شريفه جستجوى مقصد و مقصود كند. و چون مقصد قرآن، چنانچه خود آن صحيفه نورانيّه فرمايد، هدايت به سُبُل سلامت است و اخراج از همه مراتب ظلمات است به عالم نور و هدايت به طريق مستقيم است، بايد انسان به تفكّر در آيات شريفه مراتب سلامت را از مرتبه دانيه آن، كه راجع به قواى ملكيّه است، تا منتهى النّهايه آن، كه حقيقت قلب سليم است- به تفسيرى كه از اهل بيت وارد شده كه ملاقات كند حق را در صورتى كه غير حق در آن نباشد(321)- به دست آورد. و سلامت قواى ملكيّه و ملكوتيّه گم‏شده قارى قرآن باشد، كه در اين كتاب آسمانى اين گم شده موجود است و بايد با تفكّر استخراج آن كند. و چون قواى انسانيّه سالم از تصرّف شيطانى شد و طريق سلامت را بدست آورد و بكار بست، در هر مرتبه سلامت كه حاصل شد از ظلمتى نجات يابد و قهراً نور ساطع الهى در آن تجلّى كند، تا آن كه اگر از جميع انواع ظلمات كه اول آن ظلمات عالم طبيعت است به جميع شئون آن و آخر آن ظلمت توجه به كثرت است به تمام شئون آن خالص شد، نور مطلق در قلبش تجلّى كند و به طريق مستقيم انسانيّت، كه در اين مقام طريق ربّ است، انسان را هدايت كند: انَّ رَبِّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيم‏(322).
و در قرآن شريف دعوت به تفكّر و تعريف و تحسين از آن بسيار شده. قال تعالى: وَ انْزَلْنَا الَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ الَيهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرون‏(323). در اين كريمه مدح بزرگى است از تفكّر، زيرا كه غايت انزال كتاب بزرگ آسمانى و صحيفه عظيمه نورانى را احتمال تفكّر قرار داده؛ و اين از شدّت اعتناء به آن است كه بس احتمال آن موجب يك همچو كرامتى عظيم شده. و در آيه ديگر فرمايد: فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّروُن‏(324). و از اين قبيل يا قريب به آن، آيات بسيار است و روايات درباره تفكر نيز بسيار است. از حضرت ختمى مرتبت صلى اللَّه عليه و آله منقول است كه چون اين آيه شريفه نازل شد كه مى‏فرمايد: انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لآياتٍ ... الخ‏(325)فرمود: وَيْلٌ لِمَنْ قَرَأَها وَ لَمْ يَتَفَكَّرْ فيها(326). عمده در اين باب آن است كه انسان بفهمد تفكّرِ ممدوح كدام است؛ و الّا در اين كه تفكّر در قرآن و حديث ممدوح است شك نيست. بهترين تعبيرها از براى آن، آن است كه خواجه عبد اللَّه انصارى قدس سره مى‏كند، قال: اعْلَمْ، انَّ التَّفكُّرَ تَلَمُّسُ الْبَصيرَةِ لِاسْتِدْراكِ الْبُغْيَة(327). يعنى تفكّر جستجو نمودن بصيرت است- كه چشم قلب است- براى رسيدن به مقصود و نتيجه، كه غايت كمالْ آن است. و معلوم است مقصد و مقصودْ سعادت مطلقه است كه به كمال علمى و عملى حاصل آيد. پس، انسان در آيات شريفه كتاب الهى و در قصص و حكايات آن بايد مقصود و نتيجه انسانيّه، كه سعادتْ است، به دست آورد. و چون سعادت رسيدن به سلامت مطلقه و عالم نور و طريق مستقيم است، انسان بايد از قرآن شريف سُبُل سلامت و معدن نور مطلق و طريق مستقيم را طلب كند؛ چنانچه در آيه شريفه سابقه اشاره به آن شد. و چون شخص قارى مقصد را يافت، در تحصيل آن بينا شود و راه استفاده از قرآن شريف بر او گشوده و ابواب رحمت حق بر او مفتوح گردد، و عمر كوتاه عزيز خود و سرمايه تحصيل سعادت خويش را صرف در امورى كه مقصود به رسالت نيست نكند و از فضول بحث و كلام در چنين امر مهمّى خوددارى كند.
و چون مدّتى چشم دل را به اين مقصود افكند و از ديگر امور صرف نظر كرد، چشم دل بينا گردد و حديد شود، و تفكّر در قرآن براى نفس عادى شود و طرق استفاده بازگردد، و ابوابى بر او مفتوح شود كه تا كنون نبوده و مطالب و معارفى از قرآن استفاده كند كه تا كنون به هيچ وجه نمى‏كرده؛ آن وقت شفا بودن قرآن را براى امراض قلبيّه مى‏فهمد، و مفاد آيه شريفه وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرآنِ ما هُوَ شفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلمُؤْمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظّالِمينَ الّا خَساراً(328). و معنى قول امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه را كه مى‏فرمايد: و تَعَلَّمُوا الْقُرآنِ؛ فَانَّهُ رَبيعُ الْقُلُوب. وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ؛ فَانَّهُ شِفاءُ الصّدُور(329) ادراك مى‏كند. و از قرآن شريف فقط شفاء امراض جسمانيّه را طلب نمى‏كند، بلكه عمده مقصد را شفاء امراض روحانيّه كه مقصد قرآن است قرار مى‏دهد. قرآن براى شفاء امراض جسميّه نازل نشده، گرچه شفاء امراض جسميّه به او حاصل شود؛ چنانچه انبياء عليهم السلام نيز براى شفاء جسمانى نيامده بودند گرچه شفاء مى‏دادند؛ آنها اطبّاء نفوس و شفادهندگان قلوب و ارواحند.
فصل ششم‏
يكى از آداب مهمّه قرائت قرآن كه انسان را به نتايج بسيار و استفادات بى‏شمار نائل كند، تطبيق است. و آن چنان است كه در هر آيه از آيات شريفه كه تفكر مى‏كند، مفاد آن را با حال خود منطبق كند، و نقصان خود را به واسطه آن مرتفع كند و امراض خود را بدان شفا دهد. مثلًا، در قصه شريفه حضرت آدم عليه السلام ببيند سبب مطرود شدن شيطان از بارگاه قدس با آن همه سجده‏ها و عبادتهاى طولانى چه بوده، خود را از آن تطهير كند؛ زيرا مقام قرب الهى جاى پاكان است، با اوصاف و اخلاق شيطانى قدم در آن بارگاه قدس نتوان گذاشت. از آيات شريفه استفاده شود كه مبدأ سجده ننمودن ابليس خودبينى و عجب بوده كه كوس انَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ‏(330) زد، و اين خودبينى اسباب خودخواهى و خودفروشى- كه استكبار است- شد؛ و آن، اسباب خودرأيى- كه استقلال و سرپيچى از فرمان است- شد، پس مطرود درگاه شد. ما از اول عمر شيطان را ملعون و مطرود خوانديم و خود به اوصاف خبيثه او متّصف هستيم. و در فكر آن برنيامديم كه آن چه سبب مطروديّت درگاه قدس است در هر كسى باشد مطرود است؛ شيطان خصوصيتى ندارد، آنچه او را از درگاه قرب دور كرد ما را نگذارد كه به آن درگاه راه يابيم. مى‏ترسم لعن‏هايى كه به ابليس مى‏كنيم خود نيز در آن شريك باشيم.
و نيز تفكّر كنيم در همين قصّه شريفه و سبب مزيت آدم و برترى او را از ملائكة اللَّه ببينيم چه بوده، خود نيز به مقدار طاقت به آن متّصف شويم. مى‏بينيم تعليم اسماء سبب آن بوده؛ چنانچه فرمايد: وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلَاسْماءَ كُلَّها(331). و مرتبه عاليه تعليم اسماء تحقّق به مقام اسماء اللَّه است؛ چنانچه مرتبه عاليه از احصاء اسماء كه در روايت شريفه است: انَّ للَّه تِسْعٌ وَ تِسْعينَ اسْماً؛ مَنْ احْصاها، دَخَلَ الْجَنَّة(332)، تحقّق به حقيقت آنها است كه انسان را به جنّت اسمائى نائل كند.
انسان با ارتياضات قلبيّه مى‏تواند مظهر اسماء اللَّه و آيت كبراى الهى شود، و وجود او وجود ربّانى، و متصرّف در مملكت او دست جمال و جلال الهى باشد. و در حديثْ قريب به اين معنى است كه همانا روح مؤمن اتّصالش به خداى تعالى شديدتر است از اتّصال شعاع شمس به آن يا به نور آن‏(333).
و در حديث صحيح وارد است كه بنده چون با نافله به من نزديك شد، او را دوست دارم؛ و چون دوست داشتم او را، من گوش او شوم كه با آن مى‏شنود و چشم او شوم كه با آن مى‏بيند و زبان مى‏بيند و زبان او شوم كه با آن نطق مى‏كند و دست او شوم كه با آن اخذ مى‏كند(334).
و در حديث است كه عَلىٌّ عَيْنُ اللَّه وَ يَدُ اللَّه‏(335).. الى غير ذلك. و در حديث است كه نَحْنُ اسْماؤُهُ الْحُسْنى‏(336). و در اين خصوص شواهد عقليه و نقليه فراوان است.
بالجمله، كسى كه بخواهد از قرآن شريف حظّ وافر و بهره كافى بردارد، بايد هر يك از آيات شريفه را با حالات خود تطبيق كند تا استفاده كامله كند. مثلًا، در آيه شريفه در سوره انفال فرمايد: انَّما المُؤْمِنُونَ الَّذينَ اذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلوبُهُمْ وَ اذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ ايماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلوُن ...(337) الخ. شخص سالك بايد اين اوصاف ثلاثه را ببيند با او منطبق است؟ آيا وقتى ذكر خدا مى‏شود، قلب او فرو مى‏ريزد و ترسناك مى‏شود؟ و وقتى آيات شريفه الهيّه بر او خوانده مى‏شود، نور ايمان در قلبش افزايش پيدا مى‏كند؟ و اعتماد و توكلش به حق تعالى است؟ يا در هر يك از مراتب راجل، و از هر يك از اين خواصّ محروم است. اگر بخواهد بفهمد كه از حق ترسناك است و قلبش از ترس خداوند فرو مى‏ريزد، به اعمال خود نظر كند. انسان ترسناك در محضر كبريايى جسارت به مقام مقدّسش نكند و در حضور حضرت حق هتك حرمات الهيّه ننمايد- اگر با آيات الهيّه ايمان قوى شود، نور ايمان به مملكت ظاهرش نيز سرايت كند. ممكن نيست قلب نورانى باشد، و زبان و كلام و چشم و نظر و گوش و استماع نورانى نباشد. بشر نورانى آن است كه تمام قواى ملكيه و ملكوتيّه‏اش نوربخش باشد؛ و علاوه بر آن كه خود او را هدايت به سعادت و طريق مستقيم كند، به ديگران نيز نورافشانى كند و آنها را به راه انسانيت هدايت كند؛ چنانچه اگر كسى به خداى تعالى توكل و اعتماد داشته باشد، قطع طمع از دست ديگران كند و بار احتياج و فقر خود را به درگاه غنىّ مطلق افكند؛ و ديگران را كه چون خود او فقيران و بينوايانند مشكل‏گشا نداند.
پس، وظيفه سالك الى اللَّه آن است كه خود را به قرآن شريف عرضه دارد؛ و چنانچه ميزان در تشخيص صحّت و عدم صحّت و اعتبار و لا اعتبارِ حديث آن است كه آن را به كتاب خدا عرضه دارند و آن چه مخالف آن باشد باطل و زخرف شمارند، ميزان در استقامت و اعوجاج و شقاوت و سعادت آن است كه در ميزان كتاب اللَّه درست و مستقيم در آيد. و چنانچه خُلق رسول اللَّه قرآن است، خلق خود را با قرآن بايد متوافق كند تا با خلقِ ولى كامل نيز مطابق گردد. و خلقى كه مخالف كتاب اللَّه است زخرف و باطل است. و همچنين جميع معارف و احوال قلوب و اعمال باطن و ظاهر خود را بايد با كتاب خدا تطبيق كند و عرضه دارد تا به حقيقت قرآن متحقق گردد و قرآن صورت باطنى او گردد.
وَ انْتَ الْكِتابُ المُبينُ الَّذى بِاحْرُفِهِ تَظْهَرُ المُضْمَرُ
و در اين مقام آداب ديگرى است كه بعضى از آنها را ما در اول اين رساله در آداب مطلق عبادات مذكور داشتيم، و بعضى از آنها در همين آداب مندرج است، و ذكر بعضى ديگر منجر به تطويل شود، از اين جهت از آنها صرف نظر شد. و اللَّه العالم.
خاتمه: در ذكر ترجمه پاره‏اى از روايات شريفه است براى تتميم فائده و تبرك به كلام عترت طاهره.
در كافى شريف سند به سعد مى‏رساند از حضرت باقر العلوم عليه السلام كه فرمود: اى سعد، تعلّم كنيد قرآن را زيرا كه قرآن مى‏آيد روز قيامت در بهترين صورتها. پس فرمود قريب به اين معنى كه: در هر يك از صفوف خلايق از مؤمنين و شهداء و انبياء و در صف ملائكة اللَّه عبور كند، و آنها همه گويند اين از ما نورانى تر است تا آنكه رسول ختمى معرفى آن كند.- الى آخر الحديث‏(338). و از حضرت صادق روايت كند كه خداى تعالى وقتى كه جمع فرمايد اوّلين و آخرين را، ناگاه آنها شخصى را مى‏بينند كه پيش مى‏آيد كه هر گز صورتى از او بهتر ديده نشده‏(339). و احاديث به اين مضمون بسيار است و دليل واضح بر گفته اهل معرفت است كه از براى موجودات اين عالم در آخرت صورتهاى اخروى است.
و از احاديث اين بابْ صورت اخروى اعمال نيز مستفاد شود. كافى شريف سند به حضرت باقر العلوم عليه السلام رساند كه فرمود: رسول خدا فرمود: من و كتاب خدا و اهل بيتم اول كسى هستيم كه وارد شويم بر عزيز جبّار؛ پس از ما امّت من وارد شوند. پس از آن سؤال كنم كه چه كرديد با كتاب خدا و اهل بيت من‏(340).
و در حديث ديگر است كه مى‏فرمايد جبّار عزّ و جلّ به قرآن: به عزت و جلال و بلندى مقامم قسم كه البته اكرام كنم كسى را كه اكرام كرده است تو را، و اهانت كنم كسى را كه اهانت كرده تو را(341).
و بايد دانست كه اگر احياء احكام و معارف قرآن را به عمل به آن و تحقّق به حقيقت آن نكنيم، در آن روز جواب رسول خدا را نتوانيم داد. كدام اهانت بالاتر از آن است كه پشت پا به مقاصد و دعوتهاى آن زده شود؟ اكرام قرآن و اهل آن، كه اهل بيت عصمت است، فقط به بوسيدن جلد آن و ضريح مطهّر اينها نيست؛ اين يك مرتبه ضعيفه از احترام و اكرام است، كه اگر به دستورات آن و فرمايشات اينان عمل كرديم مقبول است؛ و الّا شبيه به استهزاء و بازيچه است. و در احاديث شريفه تحذير سخت شده است از قارى قرآن كه عامل به آن نباشد؛ چنانچه از عقاب الأعمال شيخ صدوق رضوان اللَّه عليه منقول است به سند خودش از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه فرمود در حديثى كه كسى كه تعلّم قرآن كند و عمل به آن نكند و حبّ دنيا و زينت آن را بر آن ترجيح دهد و اختيار كند، مستحقّ سخط خدا شود؛ و مى‏باشد در درجه با يهود و نصارى كه كتاب خدا را به پشت سر خود انداختند. و كسى كه قرائت قرآن كند و اراده كند به آن سُمْعه‏(342) و وصول به دنيا را، ملاقات كند خدا را در صورتى كه روى او استخوانى است كه گوشت بر آن نمى‏باشد؛ و قرآن به پشت گردن او زند تا داخل آتش شود و بيفتد در آتش با كسانى كه افتادند. و كسى كه قرائت قرآن كند و عمل به آن نكند، محشور كند خدا او را روز قيامت كور. مى‏گويد: پروردگارا، چرا مرا كور محشور كردى با اينكه بينا بودم؟ فرمايد: چنانچه آيات ما آمد تو را و نسيان آنها را كردى، همين طور امروز نسيان شدى‏(343). پس امر شود كه او را در آتش اندازند. و كسى كه قرآن را بخواند براى رضاى خدا و براى يادگرفتن معالم دين، مى‏باشد از براى او، از ثواب، مثل جميع آنچه عطا شده است به ملائكه و انبياء مرسلين (ع)
و كسى كه تعلّم كند قرآن را و اراده كند به آن رياء و سُمْعَه را تا مجادله كند با آن با سُفها و مباهات كند به آن بر علماء و طلب كند به آن دنيا را، از هم جدا كند خدا استخوانهاى او را در روز قيامت. و نمى‏باشد در آتشْ عذاب كسى از او شديدتر؛ و هيچ نوعى از انواع عذاب نيست مگر آن كه به آن معذّب شود از شدّت غضب و سخط خدا بر او.
و كسى كه تعلّم قرآن كند و تواضع كند در علم و تعليم كند بندگان خدا را و خواهش كند از ثوابِ آن چه نزد خدا است، نمى‏باشد در بهشت كسى كه ثوابش بزرگتر باشد از او؛ و هيچ منزل و درجه رفيعه نفيسه‏اى نيست در بهشت مگر آنكه در آن نصيب او وافرتر و منزل او شريفتر است‏(344).
و در خصوص تفكّر در معانى قرآن و اتعاظ به آن و تأثر از آن نيز روايات كثيره وارد است؛ چنانچه در كافى شريف سند به حضرت صادق رساند كه فرمود: همانا در اين قرآن است محل نور هدايت و چراغهاى شبهاى تار؛ پس جولان دهد جولان دهنده بصر خود را و باز كند از براى روشنايى نظر خويش را، زيرا كه تفكّرْ زندگانى قلبِ بينا است؛ چنانچه طالب نور به نور راه مى‏رود در ظلمات‏(345).- انتهى. مقصود حضرت آن است كه انسان چنانچه با نور ظاهرى در ظلمات بايد مشى كند تا از خطر پرتگاهها مصون باشد، با قرآن، كه نور هدايت و مصباح المنير راه عرفان و ايمان است، بايد در راه ظلمانى سير الى الآخرة و الى اللَّه مشى كند تا در پرتگاههاى مهلك نيفتد.
و در معانى الاخبار در حديثى از حضرت امير مؤمنان عليه السلام منقول است كه فرمود: فقيه حقيقى آن است كه ترك نكند قرآن را از روى بى‏ميلى و به غير آن متوجّه شود. آگاه باش كه خيرى نيست در علمى كه در آن تفهّم نباشد؛ و خيرى نيست در قرائتى كه در آن تدبّر نباشد؛ و خيرى نيست در عبادتى كه در آن تفقّه نباشد(346).
و در خصال و معانى الاخبار از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حديث كند كه فرمود: حَمَلَه قرآن عرفاء اهل بهشت مى‏باشند(347). و معلوم است مقصود از اين حمل، حملِ معارف و علوم قرآن است كه نتيجه آن در آخرتْ آن است كه در عداد اهل معرفت و اصحاب قلوب است؛ چنانچه اگر حملِ صورت آن كند بدون اتّعاظ از مواعظ آن و تحمّل معارف و حِكَم آن و عمل به احكام و سنن آن، مَثَل آن چنان است كه خداى تعالى فرمايد: مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلوُا التَّوْريةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلوُها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ اسْفاراً(348).
و احاديث شريفه در شئون قرآن شريف و آداب آن بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد. وَ السّلامُ عَلى مُحَمّدٍ و آلِهِ.
مصباح دوم در ذكر شمه‏اى از آداب قرائت است در خصوص نماز و در آن چند فصل است.
فصل اول‏
بدان كه از براى قرائت در اين سفر روحانى و معراج الهى مراتب و مدارجى است كه به مناسبت اين رساله به بعض از آن اكتفا مى‏كنيم.
اول آنكه قارى جز به تجويد قرائت و تحسين عبارت به چيزى نپردازد؛ و همّ او فقط تلفظ به اين كلمات و تصحيح مخارج حروف باشد تا تكليفى ادا و امرى ساقط شود. و معلوم است براى چنين اشخاصى تكاليف كلفت و زحمت دارد، و قلب آنها از آن منضجر و باطن آنها از آن منحرف است. اينان را حظّى از عبادت نيست جز آنكه معاقب به عقاب تارك نيستند؛ مگر آنكه از خزائن غيب تفضّلى شود و به همان لقلقه مورد احسان و انعام گردند. و اين طايفه گاهى شود كه زبان آنها كه مشتغل به ذكر حق است، قلب آنها از آن بكلّى عارى و برى و به كثرات دنيويّه و مشاغل ملكيّه پيوند است؛ و در حقيقت اين دسته به صورتْ داخل نماز و به باطن و حقيقتْ مشغول به دنيا و م‏آرب و شهوات دنيويّه هستند. و گاهى شود كه قلب آنها نيز اشتغال به تفكر در تصحيح صورت نماز دارد؛ در اين صورت، اينها به حسب قلب و زبان وارد صورت نماز هستند، و اين صورت از آنها مقبول و مرضىّ است.
طايفه دوم كسانى هستند كه به اين حدّ قانع نشده و نماز را وسيله تذكّر حق دانند و قرائت را تحميد و ثناى حق شمارند. و از براى اين طايفه مراتب بسيارى است كه ذكر آن به طول انجامد. و شايد اشاره به اين طايفه است حديث شريف قدسى: قَسَّمْتُ الصلاةَ بَيْنى وَ بَيْنَ عَبْدى: فَنِصْفُها لىْ، وَ نِصْفُها لِعَبْدى. فَاذا قالَ: بِسْم اللَّه الرَّحْمن الرَّحيم يَقولُ اللَّه: ذَكَرَنى عَبْدى. وَ اذا قال: الْحَمْدُ للَّه يَقولُ اللَّه: حَمَدَنى عَبْدى وَ اثْنى‏ عَلَىَّ. وَ هُوَ مَعنى سَمِعَ اللَّه لِمَنْ حَمِدَهُ. و اذا قال: الرَّحْمنِ الرَّحيمِ يَقولُ اللَّه: عَظَّمَنى عَبْدى. وَ اذا قالَ: مالِكِ يَوْمِ الدّينِ يَقولُ اللَّه: مَجَّدَنى عَبْدى [و فى رواية: فَوَّضَ الَىَّ عَبْدِى ]وَ اذا قالَ: ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعينُ يَقولُ اللَّه: هذا بَيْنى وَ بَيْنَ عَبْدى. وَ اذا قال: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ يَقولُ اللَّه: هذا لِعَبْدى و لِعَبْدى ما سَأَل‏(349). و چون نماز، به حسب اين حديث شريف، تقسيم شده است بين حق و عبد، بايد عبد تا آنجا كه حق مولى است قيام به حق او كند؛ و به ادب عبوديت، كه در اين حديث شريف فرموده است، قيام كند تا حق تعالى شأنه به لطايف ربوبيّت با او عمل فرمايد؛ چنانچه فرمايد: و اوْفُوا بِعَهْدى اوفِ بِعَهْدِكُم‏(350).
و خداى تعالى آداب عبوديّت را در قرائت به چهار ركن قائم فرموده:
ركن اول‏
تذكر است كه بايد در بسم اللَّه الرحمن الرحيم حاصل شود؛ و عبد سالك تمام دار تحقّق را به نظر اسمى كه فناى در مسمّى است نظر كند. و قلب را عادت دهد كه در همه ذرّات ممكنات حق جو و حق خواه شود، و فطرت تعلّم اسمايى را، كه در خميره ذات او ثبت است به مقتضاى جامعيّت نشئه و ظهور از حضرت اسم اللَّه الاعظم- كه اشاره به آن است در قول خداى تعالى: وَ عَلَّمَ آدَمَ الاسْماءَ كُلَّها(351) - به مرتبه فعليّت و ظهور آورد. و اين مقام، از خلوت با حق و شدّت تذكّر و تفكّر در شئون الهيّه حاصل شود، تا جايى رسد كه قلب عبد حقّانى شود و در تمام زواياى او اسمى جز از حق نباشد.
و اين يك مرتبه از فناى در الهيّت است كه قلوب منكوسه قاسيه جاحدين آن را به اين بيان كه ما كرديم نتواند انكار كرد، مگر آنكه جحود آن، جحود ابليسى باشد؛ كه آن طور قلوب- و العياذ باللَّه- از اسم و ذكر حق تنفّر طبعى دارند؛ و اگر حرفى از معارف الهيّه يا ذكرى از اسماء اللَّه پيش آيد، منقبض شوند، و جز از شهوات بطن و فرج به چيزى ديگر چشم دل باز نكنند. و در اين طائفه كسانى هستند كه براى انبياء و اولياء عليهم السلام نيز جز مقامات جسمانى و بهشت جسمانى، كه قضاى وَتَر حيوانى در آن شود، قائل نيستند؛ و بزرگى مقامات اخرويّه را چون بزرگى دنيايى به سعه باغات و انهار جاريه و زيادى حور و غلمان و قصور دانند. و اگر از عشق و محبّت و جذبه الهيّه كلامى بشنوند، با الفاظ ركيكه و كلمات قبيحه به صاحبانش حمله كنند؛ و گويى به آنها ناسزائى گفته شده كه جبران مى‏كنند. اين مردم سدّ طريق انسانى و خار راه معرفت اللَّه و شيطان آدم فريبند؛ و فوج فوج بندگان خدا را از حق و اسماء و صفات و ذكر و ياد او بازدارند و به مقاصد حيوانيّه و شهوات بطنيّه و فرجيّه متوجه كنند. اينها مأموران شيطانى هستند كه به مقتضاى و لَاقْعُدَنَّ لَهُم صِراطَكَ الْمُسْتَقيم‏(352). سر راه مستقيم الهى نشسته و نگذارند كسى با خداوند خود انس حاصل كند و از ظلمتهاى علاقه‏مندى به شهوات حيوانى، كه از آن جمله علاقه‏مندى به حور و قصور است، رهايى يابد. اينها ممكن است شواهدى از ادعيه انبياء و اهل بيت عصمت عليهم الصلاة و السلام آورند كه آنها نيز حور و قصور مى‏خواستند. و اين از قصور اين طائفه است كه فرق بين حبّ كرامة اللَّه، كه نظر به كرامت و اعطاء محبوب است كه خود علامت محبّت و عنايت است، با حبّ به حور و قصور و امثال آن استقلالًا، كه در خميره شهوت حيوانى است، نگذاشتند. حبّ كرامة اللَّه حبّ اللَّه است كه بالتّبع به كرامت و عنايت نيز سرايت كند- (عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست.)
و ما حُبُّ الدِّيارِ شَغَفْنَ قَلْبى وَ لكِنْ حُبَّ مَنْ سكنَ الدِّيارا
و الّا على بن ابى طالب عليه السلام با حور و قصور چه سر و كارى دارد؟ آن سرور را با هواهاى نفسانيّه و شهوات حيوانيّه چه تناسب است؟ كسى كه عبادتش عبادت احرار است، جزاى او جزاى تجّار نخواهد بود. عنان قلم گسيخته شد و از مطلب دور افتادم.
بالجمله، كسى كه خود را عادت داد به قرائت آيات و اسماء الهيّه از كتاب تكوين و تدوين الهى، كم كم قلب او صورت ذكرى و آيه‏اى به خود گيرد، و باطن ذات محقّق به ذكر اللَّه و اسم اللَّه و آيت اللَّه شود؛ چنانچه ذكر به رسول اكرم و على بن ابى طالب صلوات اللَّه عليهما و آلهما و اسماء حسنى به ائمه هدى و آية اللَّه نيز به آن بزرگواران تفسير و تطبيق شده؛ آنها آيات الهيّه و اسماء اللَّه حسنى و ذكر اللَّه اكبرند. و مقام ذكر از مقامات عاليه بزرگى است كه به حوصله بيان و به حيطه تقرير و تحرير بر نيايد؛ و كفايت كند براى اهل معرفت و جذبه الهيّه و اصحاب محبّت و عشق آيه شريفه الهيّه كه مى‏فرمايد: فَاذْكُرُونى اذْكُرْكُم‏(353). و مى‏فرمايد خداى تعالى به موسى: يا موسى، انَا جَليسُ مَنْ ذَكَرَنى‏(354). و در روايت كافى رسول خدا فرمايد: مَن اكْثَرَ ذِكْرَ اللَّه احَبَّهُ اللَّه.
و در وسائل سند به حضرت صادق رساند كه فرمود: قالَ اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ: يا ابْنَ آدَمَ اذْكُرْنى فى نَفْسِكَ، اذْكُرْكَ فى نَفْسى. يَا ابْنَ آدَمَ اذْكُرْنى فى خَلاءٍ، اذْكُرْكَ فى خَلاءٍ. يا ابْنَ آدَمَ اذْكُرْنى فى مَلاءٍ اذْكُرْكَ فى مَلاءٍ خَيْرٍ مِنْ مَلائِكَ. وَ قال: ما مِنْ عَبْدٍ ذَكَرَ اللَّه فى مَلاءٍ مِنَ النّاسِ الّا ذَكَرَهُ اللَّه فى مَلاءٍ مِنَ الْمَلائِكَة(355).
ركن دوم‏
تحميد است. و آن در قول مصلّى: الْحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعالمين حاصل شود.
بدان كه چون مصلّى به مقام ذكر متحقّق شد و همه ذرّات كائنات و عوالى و ادانى موجودات را اسماء الهيّه ديد و جهت استقلال را از دل بيرون كرد و به چشم استظلال به موجودات عوالم غيب و شهود نگريست، مرتبه تحميد براى او دست دهد و دل او اعتراف كند كه جميع محامد از مختصّات ذات احدى، و ديگر موجودات را در آن شركتى نيست؛ زيرا كه از خود كمالى ندارند تا حمد و ثنائى براى آنها واقع شود. و در تفسير اين سوره مباركه بيان تفصيلى اين لطيفه الهيّه خواهد آمد. ان شاء اللَّه تعالى.
ركن سوّم‏
تعظيم است. و آن در الرّحمن الرّحيم حاصل شود. چون عبد سالك الى اللَّه در ركن تحميد محمدت را به حق تعالى منحصر كرد و از كثرات وجوديّه سلب كمال و تحميد نمود، به افق وحدت نزديك شود و چشم كثرت بينى او كم كم كور شود و صورت رحمانيّت، كه بسط وجود، و رحيميّت، كه بسط كمال وجود است، بر قلب او تجلّى كند و حق را به دو اسم محيط جامع كه كثرات در آن مضمحل است توصيف كند؛ پس، به واسطه جلوه كمالى قلب را هيبتِ حاصل از جمال دست دهد؛ پس، عظمت حق در قلب او جاى گزين شود.
و اين حال چون تمكين يافت، به‏
ركن چهارم‏
منتقل شود كه آن مقام تقديس است كه حقيقت تمجيد است؛ و به عبارت ديگر؛ تفويض امر الى اللَّه است. و آن، رؤيت مقام مالكيّت و قاهريّت حق و فرو ريختن غبار كثرت و شكستن بتهاى كعبه دل و ظهور مالك بيتِ قلب و تصرّف نمودن آن را بى‏مزاحم شيطانى است. و در اين حال به مقام خلوت رسد و بين بنده و حق حجابى نباشد و ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعين در آن خلوت خاص و مجمع انس واقع شود. و از اين جهت فرمود: هذا بَيْنى وَ بَيْنَ عَبْدى. و چون عنايت ازلى شامل حال او شود و او را به خود آرد، استقامت به اين مقام و تمكين آن حضرت را خواهان شود بقوله: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتقيم. و لهذا اهْدِنَا تفسير شده به: الْزِمْنا و ادِمْنا و ثَبِّتْنا. و اين براى آنان است كه از حجاب بيرون آمده و به مطلوب ازل رسيده‏اند. و اما امثال ما اهل حجاب بايد هدايت را به همان معنى خود از حق تعالى طلب كنيم. و شايد بقيّه از اين در تفسير سوره مباركه حمد بيايد. ان شاء اللَّه تعالى.
تكميل‏
از حديث شريف قدسى‏(356)چنين ظاهر شود كه تمام نماز بين حق و عبد تقسيم شده است و فقط حمد را از باب نمونه و مثل ذكر فرموده‏اند. پس بنا بر اين، گوييم مثلًا تكبيرات صلاتى، چه تكبيرات افتتاحيّه و چه غير آنها كه در خلال انقلاب احوالات صلاتى گفته شود، حظّ ربوبيّت و قسمت ذات مقدّس است. و اگر عبد سالك الى اللَّه به اين وظيفه عبوديّت قيام نمود و حق ربوبيّت را به قدرى كه در سعه او است اداء نمود، حق تعالى نيز حق عبد را كه فتح باب مراوده و مكاشفه است به الطاف خاصّه ازليّه ادا فرمايد. چنانچه در حديث شريف مصباح الشّريعة اشاره به آن فرمايد آنجا كه مى‏گويد: چون تكبير گفتى، كوچك بشمار همه موجودات را در نزد كبرياء حق. تا آنكه مى‏فرمايد: از قلب خود اعتبار كن در وقت نماز؛ اگر حلاوت نماز را دريافتى و سرور و بهجت آن در نفست حاصل شده و قلبت به مناجات حق مسرور و به مخاطبات او ملتذّ است، بدان كه خداوند تو را تصديق فرموده در تكبيرت؛ و الّا نداشتن لذّت مناجات و محروم بودن از حلاوت عبادت را دليل بگير بر تكذيب كردن خداوند تو را و مطرود نمودن از درگاهش‏(357).
و بدين مقياس در هر يك از احوال و افعال صلاتى براى حق تعالى حقى است كه عبد بايد به آن قيام كند كه آن آداب عبوديّت است در آن منزل؛ و براى عبد حظّ و نصيبى است كه پس از قيام به ادب عبوديّتْ حق تعالى عنايت فرمايد به لطف خفىّ و رحمت جلىّ. و اگر خود را در اين ميقاتهاى الهيّه از عنايات خاصّه محروم ديد، بداند كه به آداب عبوديّت قيام ننموده. و علامت آن براى متوسّطين آن است كه لذت مناجات و حلاوت عبادات را ذائقه قلب نمى‏چشد و از بهجت و سرور و انقطاع به حق محروم شود؛ و عبادتى كه از لذت و حلاوت خالى باشد، روحى ندارد و قلب را از آن استفاده‏اى نباشد.
پس اى عزيز، قلب را به آداب عبوديّت مأنوس كن و به ذائقه روح حلاوت ذكر خدا را بچشان. و اين لطيفه الهيّه در ابتداء امر به شدت تذكّر و انس با ذكر حق حاصل شود؛ ولى در ذكرْ قلبْ مرده نباشد و غفلت بر آن مستولى نشود. و چون با تذكّر قلب را مأنوس نمودى، كم كم عنايات ازليّه شامل حالت گردد و فتح ابواب ملكوت بر قلبت گردد. و علامت آن تجافى از دار غرور و انابه به دار خلود و استعداد براى موت قبل از رسيدن موت است.
بار الها، از لذت مناجات و حلاوت مخاطبان خود ما را نصيبى عنايت فرما؛ و ما را در زمره ذاكران و جرگه منقطعان به عزّ قدس خود قرار ده؛ و دل مرده ما را حياتى جاويدان بخش و از ديگران منقطع و به خود متوجّه فرما. انّكَ وَلِىُّ الْفَضْلِ و الانعام.
فصل دوم در بعض آداب استعاذه است‏
قال تعالى: فَاذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّه مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم انَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنوُا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ انَّما سُلْطانُهُ عَلى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ و الّذيْنَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُون‏(358) از آداب مهمّه قرائت، خصوصاً قرائت در نماز كه سفر روحانى الى اللَّه و معراج حقيقى و مرقاة وصول اهل اللَّه است، استعاذه از شيطان رجيم است كه خار طريق معرفت و مانع سير و سلوك الى اللَّه است؛ چنانچه خداى تعالى خبر دهد از قول او در سوره مباركه اعراف آنجا كه فرمايد: قالَ فَبِما اغْوَيْتَنى لَاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم‏(359). قسم خورده است كه سر راه مستقيم را بر اولاد آدم بگيرد و آنها را از آن بازدارد. پس، در نماز كه صراط مستقيم انسانيت و معراج وصول الى اللَّه است بى‏استعاذه از اين راهزن صورت نگيرد و بدون پناه بردن به حصن حصين الوهيّت از شرّ او ايمنى حاصل نشود. و اين استعاذه و پناه بردن، با لقلقه لسان و صورت بى‏روح و دنياى بى‏آخرت تحقّق پيدا نكند؛ چنانچه مشهود است كه اين لفظ را كسانى هستند كه چهل پنجاه سال گفته و از شرّ اين راهزن نجات نيافته، و در اخلاق و اعمال بلكه عقايد قلبيّه از شيطان تبعيّت و تقليد نموده‏اند. اگر درست پناه برده بوديم از شر اين پليد، ذات مقدس حق تعالى كه فيّاض مطلق و صاحب رحمت واسعه و قدرت كامله و علم محيط و كرم بسيط است ما را پناه داده بود و ايمان و اخلاق و اعمال ما اصلاح شده بود. پس، بايد دانست كه هر چه از اين سير ملكوتى و سلوك الهى بازمانديم، به واسطه اغواى شيطان و واقع شدن در تحت سلطنت شيطانيّه، از قصور يا تقصير خود ما است كه به آداب معنويّه و شرايط قلبيّه آن قيام نكرديم؛ چنانچه در تمام اذكار و اوراد و عبادات كه به نتايج روحيّه و آثار ظاهريّه و باطنيّه آنها نائل نمى‏شويم براى همين دقيقه است. از آيات شريفه قرآنيّه و از احاديث شريفه معصومين عليهم السلام آداب كثيره استفاده شود كه تعداد همه آنها محتاج به فحص كامل و اطاله كلام است. و ما به ذكر بعض آنها اكتفا مى‏كنيم.
يكى از مهمّات آداب استعاذه، خلوص است؛ چنانچه خداى تعالى از شيطان نقل فرمايد كه گفت: فَبِعِزَّتِك لَاغْوِيَنَّهُمْ اجمعين الّا عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصين. و اين اخلاص، به حسب آنچه از كريمه شريفه ظاهر شود، بالاتر از اخلاص عملى است، چه عمل جوانحى يا جوارحى؛ زيرا كه به صيغه مفعول است؛ و اگر منظور اخلاص اعمالى بود، به صيغه فاعل تعبير مى‏شد. پس، مقصود از اين اخلاص، خالص شدن هويت انسانيه به جميع شئون غيبيّه و ظاهريّه است كه اخلاص عملى از رشحات آن است. گرچه در ابتداء سلوك براى عامّه اين حقيقت و لطيفه الهيّه حاصل نشود مگر به شدّت رياضات عمليّه، و خصوصاً قلبيّه كه اصل آن است؛ چنانچه اشاره به آن است در حديث مشهور كه مى‏فرمايد: مَنْ اخْلَصَ للَّه ارْبَعينَ صَباحاً جَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِه‏(360). كسى كه چهل صباح- به مقدار تخمير طينت آدم كه چهل صباح بوده و رابطه اين دو به هم پيش اهل معرفت و اصحاب قلوب معلوم است- خود را براى خدا خالص كند و عملهاى قلبى و قالبيش را خالص براى حق كند، قلبش الهى شود؛ و قلب الهى جز چشمه‏هاى حكمت نزايد؛ پس زبانش نيز، كه بزرگتر ترجمان قلب است، ناطق به حكمت شود. پس، در اوّل امر اخلاص عمل باعث خلوص قلب شود؛ و چون قلب خالص شد، انوار جلال و جمال، كه به تخمير الهى در طينت آدمى وديعه بود، در مرآت قلب ظاهر شود و جلوه كند و از باطن قلب به ظاهر ملك بدن سرايت كند.
بالجمله، آن خلوص كه موجب خروج از تحت سلطنت شيطانيّه است، خالص شدن هويّت روح و باطن قلب است براى خداى تعالى. و اشاره به اين مرتبه از خلوص است كلام حضرت امير المؤمنين در مناجات شعبانيّه: الهى، هَبْ لى كَمالَ الانْقِطاع الَيْكَ‏(361). و چون قلب به اين مرتبه از اخلاص رسد و از ما سوى بكلى منقطع شود و در مملكت وجود او به جز حق راه نداشته باشد، شيطان را- كه از غير راه حق بر انسان راه يابد- بر او راه نباشد؛ و حق تعالى او را به پناه خود بپذيرد و در حصن حصين الوهيّت واقع شود؛ چنانچه فرمايد: كلمةُ لا الهَ الّا اللَّه حِصْنى؛ فَمَنْ دَخَلَ حِصْنى، امِنَ مِنْ عَذابى. دخول در حصن لا الهَ الّا اللَّه را مراتبى است، چنانچه ايمنى از عذاب را نيز مراتبى است. پس، كسى كه به باطن و ظاهر و قلب و قالب در حصن حق واقع شود و به پناه او برود، از جميع مراتب عذاب، كه عذاب احتجاب از جمال حق و فراق از وصال محبوب جلّ و علا بالاترين آنها است، ايمن شود. حضرت مولى‏ در دعاى كميل عرضه دارد: فهبنى صبرتُ على عذابكَ فكيف اصبرُ على‏ فراقك. و دست ما از آن كوتاه است. و كسى را كه اين مقام دست داد، عبد اللَّه حقيقى است و در تحت قِباب ربوبيّت واقع شود و حق تعالى متصرّف در مملكت او شود و از تحت ولايت طاغوت خارج شود. و اين مقام از اعزّ مقامات اولياء و اخصّ مدارج اصفياء است و ديگر مردم را از آن حظّى نيست؛ بلكه شايد قلوب قاسيه جاحدين و نفوس صلبه مجادلين، كه از اين مرحله مراحلى بعيدند، انكار اين مقامات كنند و سخن در اطراف آن را نيز باطل شمارند؛ بلكه- و العياذ باللَّه- اين امور را، كه قرة العين اولياء است و كتاب و سنت از آن مشحون است، به بافته‏هاى صوفيّه و اراجيف حشويّه نسبت دهند. و ما نيز كه ذكرى از اين مقامات، كه فى الحقيقه مقام كمّل است، پيش مى‏آوريم نه براى آن است كه خود حظّى از آن داشته يا چشم طمعى به آن دوخته‏ايم، بلكه براى آن است كه انكار مقامات را نيز روا نداريم و ذكر اولياء و مقامات آنها را نيز در تصفيه قلوب و تخليص و تعمير آن دخيل دانيم؛ زيرا كه ذكر خير اصحاب ولايت و معرفت موجب محبّت و تواصل و تناسب شود؛ و اين تناسب باعث تجاذب شود؛ و اين تجاذب باعث تشافع شود كه ظاهرش اخراج از ظلمتهاى جهل به انوار هدايت و علم است، و باطنش ظهور به شفاعت است در عالم آخرت؛ چه كه شفاعت شفعاء بى‏تناسب و تجاذب باطنى صورت نگيرد و از روى جزاف و باطل نخواهد بود.
بالجمله، گرچه تخليص به اين مرتبه كامله براى غير كمّل از اولياء و اصفياء عليهم الصلاة و السلام صورت نگيرد، بلكه مقام كمال اين مرتبه از مختصّات نبىّ ختمى و قلب خالص نورانى احدى احمدى جمعى محمّدى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است بالاصاله و از براى كمّل و خلّص اهل بيت او است بالتبعيّه، ولى مؤمنان و مخلصان نيز نبايد از همه مراتب آن چشم پوشيده، قناعت كنند به اخلاص صورى عملى و خلوص ظاهرى فقهى؛ زيرا كه وقوف در منازل از شاهكارهاى ابليس است كه به سر راه انسان و انسانيت نشسته و او را با هر وسيله هست از عروج به كمالات و وصول به مدارج بازمى‏دارد. پس، بايد همت را بزرگ كرده و اراده را قوّت داده بلكه اين نور الهى و لطيفه ربّانيه از صورت به باطن و از ملك به ملكوت سرايت كند. و به هر مرتبه‏اى از اخلاص كه انسان نائل شود، به همان اندازه در پناه حق رفته و حقيقت استعاذه متحقق شده و دست تصرف ديو پليد و شيطان از انسان كوتاه گردد.
پس، اگر صورت ملكيّه انسانيّه را براى خدا خالص كردى و جيوش ظاهريّه دنياويّه نفس را كه عبارت است از قواى متشتّته در ملك بدن به پناه حق بردى و اقاليم سبعه ارضيّه را كه چشم و گوش و زبان و بطن و فرج و دست و پا است تطهير از قذارات معاصى نمودى و به تصرف ملائكة اللَّه كه جيوش الهيه‏اند دادى، كم كم اين اقاليم حقّانى شود و به تصرف حق متصرف گردد تا آنجا كه خود نيز ملائكة اللَّه شود، يا چون ملائكة اللَّه لا يَعْصُونَ اللَّه ما امَرَهُمْ و يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُون‏(362) گردد؛ پس، مرتبه اولاى استعاذه صورت گيرد، و شيطان و جيوشش از مملكت ظاهر كوچ كنند و به باطن رو آورند و به قواى ملكوتيّه نفسانيّه هجوم كنند. از اين جهت كار سالك مشكلتر و سلوكش دقيقتر گردد؛ و بايد قدم سيرش قويتر و مراقبتش كاملتر گردد و از مهالك نفسانيّه كه عجب و ريا و كبر و افتخار و غير آن است بايد به خداى متعال پناه برد، و كم كم به تصفيه باطن از كدورات معنويّه و قذارات باطنيّه اشتغال پيدا كند. و در اين مقام، بلكه جميع مقامات، توجّه تام به توحيد فعلى حقّ و متذكّر ساختن قلب را به اين لطيفه الهيّه و مائده آسمانى، از مهمّات سلوك و اركان عروج است. و حقيقت مالكيّت حق تعالى سماوات و ارض و باطن و ظاهر و ملك و ملكوت را به ذائقه قلب بايد چشانيد تا قلب با توحيد در الهيّت و نفى شريك در تصرّفْ ارتياض يافته مخمّر به تخمير الهى گردد و مربّى‏ به تربيت توحيدى شود. و در اين صورت، قلب مفزع و ملجأى و پناه و مُعينى جز حق نبيند و نداند، و بالطّوع و الحقيقة استعاذه به حق و مقام مقدس الوهيّت پيدا كند. و تا دل از تصرّف ديگران بر ندارد و چشم طمع از موجودات نبندد، به پناه حق از روى حقيقت نرود، و دعوى او كاذب و در مسلك اهل معرفت در زمره منافقان منسلك است و به خديعت و فريب منسوب است.
و در اين وادى هولناك و بحر عميق خطرخيز، از دم حكيمى ربّانى يا عارفى نورانى كه رشته علمش متّصل به اوليا كمّل است استفادت توحيدات ثلاثه را علماً كردن اعانتى به سزا از باطن قلب كند؛ ولى شرط اين استفاده آن است كه با نظر آيه و علامت و سير و سلوك الى اللَّه بدان اشتغال ورزد، و الّا خود خار طريق و حجاب چهره جانان شود؛ چنانچه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اين علم را در حديث شريف كافى آية محكمة لقب داد(363).
بالجمله، چون در قلب ريشه توحيد فعلى حق محكم شد و با آب علمِ توأم با عمل لطيف كه قرع باب قلب كند آبيارى گرديد، نتيجه آن، تذكّر مقام الوهيّت شود، و قلب كم كم صافى براى تجلّى فعلى حق شود. و چون خانه از خائن و آشيانه از بيگانه خالى شد، صاحب خانه آن را متصرّف شود، و دست ولايت حق از ملكوت باطن و قلب تا ملك و ظاهر بدنْ قواى ملكوتيّه و ملكيّه را در تحت تصرّف و حكومت خود در آورد، و شياطين يكسره از اين مرحله نيز كوچ كنند و مملكت باطن به استقلال خود، كه عين استظلال براى حق است، برگردد. و اين، مرتبه دوم از لطيفه ربّانيّه استعاذه است. و پس از اين مقام، استعاذه روح، و استعاذه سرّ، و ديگر مراتب استعاذه است، كه با اين اوراق تناسب ندارد؛ و اين قدر نيز از طغيان قلم عبد يا اجراى قلم مولا جلَّ و علا صوت ترقيم گرفت. و الَيْهِ المَفْزَع.
يكى ديگر از آداب و شرائط استعاذه آن است كه در آيه شريفه- كه در اول فصل مذكور شد- اشاره به آن فرموده، و آن ايمان است. و آن غير از علم است، و لو به برهان حِكَمى حاصل شود (پاى استدلاليان چوبين بود).
و ايمان حظّ قلب است كه با شدّت تذكّر و تفكّر و انس و خلوت با حق حاصل شود. شيطان با آن كه علم به مبدأ و معاد- به نص قرآن- داشته، در زمره كفار محسوب شده. اگر ايمان عبارت از همين علم برهانى بود، بايد كسانى كه اين علم را دارند از تصرف شيطان دور باشند و نور هدايت قرآن در آنها تابان باشد؛ با اينكه اين آثار را مى‏بينيم حاصل نشود با ايمان برهانى. پس اگر بخواهيم از تصرف شيطان خارج شويم و در تحت پناه حق تعالى واقع شويم، بايد با شدّت ارتياض قلبى و دوام توجّه يا كثرت آن و شدّت مراوده و خلوت، حقايق ايمانيّه را به قلب رسانده تا قلب الهى شود؛ و چون قلب الهى شد، از تصرّف شيطان تهى گردد؛ چنانچه خداى تعالى فرمايد: اللَّه وَلِىُّ الَّذينَ آمَنوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُلُماتِ الَى النُّور(364). پس مؤمنين را، كه حق تعالى متصرّف و متولّى ظاهر و باطن و سرّ و علن است، از تصرّفات شيطان خالص و در سلطنت رحمن داخلند، و از همه مراتب ظلمات به نور مطلق آنها را خارج كند: از ظلمت معصيت و طغيان، و ظلمت كدورات اخلاق رذيله، و ظلمت جهل و كفر و شرك و خودبينى و خودخواهى و خودپسندى، به نور طاعت و عبادت و انوار اخلاق فاضله، و نور علم و كمال ايمان و توحيد و خدابينى و خداخواهى و خدادوستى منتقل شود.
چنانچه يكى از آداب آن توكّل است؛ كه آن نيز از شعب ايمان و انوار حقيقى لطيفه ايمانيّه است. و آن واگذار نمودن امور است به حق، كه از ايمان قلب به توحيد فعلى حاصل شود. و تفصيل آن از نطاق اين اوراق خارج است.
و چون بنده سالكْ غير حق تعالى مفزع و پناهى نديد و تصرّف در امور منحصر به ذات مقدّسش دانست، حالت انقطاع و الجاء و توكّل در قلب پيدا شود و استعاذه او حقيقت پيدا كند. و چون از روى حقيقت به حصن حصين ربوبيّت و الوهيت پناه برد، ناچار او را پناه دهد با فضل واسع و رحمت كريمانه- انّهُ ذُو فَضْلٍ عَظيم.
تتميم و نتيجه
از مطالب فصل سابق معلوم شد كه حقيقت استعاذه عبارت است حالت و كيفيّت نفسانيّه‏اى كه از علم كامل برهانى به مقام توحيد فعلى حق و ايمان به اين مقام حاصل شود؛ يعنى، پس از آنكه به طريق عقلِ منوّر با برهان متين حكمى و شواهد نقليّه مستفاده از نصوص قرآنيّه و اشارات و بدايع كتاب الهى و احاديث شريفه فهميد كه سلطنت ايجاديّه و استقلال در تأثير، بلكه اصل تأثير، منحصر است به ذات مقدس الهى و ديگر موجودات را شركت در آن نيست- چنانچه در محل خود مقرر است- بايد دل را از آن آگاه كند و با قلم عقل به لوح قلبْ حقيقت لا الهَ الّا اللَّه و لا مؤَثِّرَ فى الْوُجُودِ الَّا اللَّه را بنويسد. و چون قلب به اين لطيفه ايمانيّه و حقيقت برهانيّه ايمان آورد، در آن حالت انقطاع و التجائى حاصل شود؛ و چون شيطان را قاطع طريق انسانيّت و دشمن قوى خود يافت، حالت اضطرارى حاصل شود كه اين حالت قلبى حقيقت استعاذه است. و چون زبان ترجمان قلب است، آن حالت قلبيّه را با كمال اضطرار و احتياج به زبان آورد و اعُوذُ باللَّه مِنَ الشّيْطانِ الرَّجيم را از روى حقيقت گويد. و اگر در قلب از اين حقايق اثرى نباشد و شيطان متصرّف قلب و ساير مملكت وجوديّه او باشد، استعاذه نيز از روى تصرّف و تدبير شيطان واقع شود؛ و در لفظْ استعاذه باللَّه مِنَ الشّيطان گويد، و در حقيقت چون تصرّف شيطانى است، استعاذه به شيطان مِنَ اللَّه واقع شود؛ و خود استعاذه عكس مطلوب را محقّق كند، و شيطان گوينده استعاذه را مسخره كند؛ و اين سخريّه نتيجه‏اش پس از كشف غطا و برچيده شدن پرده طبيعت معلوم شود. و مَثَل چنين شخصى كه استعاذه‏اش فقط لفظيّه است مَثلَ كسى است كه از شرّ دشمن جرّارى بخواهد به قلعه محكمى پناه ببرد، ولى خود به طرف دشمن برود و از قلعه رو برگرداند و لفظاً بگويد از شر اين دشمن به اين قلعه پناه مى‏برم. چنين شخصى علاوه بر آنكه به شرّ دشمن گرفتار شود به سخريه او نيز دچار گردد.
فصل سوم در بيان اركان استعاذه است و آن چهار است‏
اول، مستعيذ. دوم، مستعاذ منه. سوم، مستعاذ به. چهارم، مستعاذ لأجله بدان كه براى اين اركان تفصيل بسيار است كه از حوصله اين اوراق خارج است، و ما به ذكر مختصرى از آن اكتفا مى‏كنيم.
ركن اول: در مستعيذ است. و آن حقيقت انسانيّه است از اول منزل سلوك الى اللَّه تا منتهى النّهايه فناى ذاتى- وَ اذا تَمَّ الْفَناءُ الْمُطْلَقُ، هَلَكَ الشَّيْطانُ وَ تَمَّ الْاسْتِعاذَة(365).
و تفصيل اين اجمال آنكه انسان تا در بيت نفس و طبيعت مقيم است و به سفر روحانى و سلوك الى اللَّه اشتغال پيدا نكرده و در تحت سلطنت شيطانيّه به همه شئون و مراتب است، به حقيقت استعاذه متلبّس نشده و لقلقه لسان او بى‏فائده بلكه تثبيت و تحكيم سلطنت شيطانيّه است، مگر با تفضّل و عنايت الهى. و چون به سير و سلوك الى اللَّه متلبّس گرديد و سفر روحانى را شروع نمود، تا در سير و سلوك است آنچه مانع از اين سفر و خار طريق است شيطان او است، چه از قواى روحانيّه شيطانيّه و يا از جنّ و انس باشد؛ زيرا كه جنّ و انس نيز اگر خار طريق و مانع سلوك الى اللَّه باشند به دستيارى شيطان و تصرّف آن باشد؛ چنانچه خداى تعالى اشاره به آن فرموده در سوره مباركه ناس آنجا كه فرمايد: مِنْ شَرّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ الناسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ الناس. و شيطان اگر جن باشد، از آيه شريفه استفاده شود كه وسواس خناس كه شيطان است جن است و انس- يكى بالاصاله و ديگر بالتّبعيّه. و اگر شيطان حقيقت ديگرى باشد شبيه به جن، از آيه شريفه معلوم شود كه اين نوع، يعنى جن و انس، نيز تمثّلات شيطانيّه و مظاهر آنند. و در آيه ديگر اشاره فرمايد به اين معنى آنجا كه فرمايد: شَياطينَ الْانْسِ وَ الْجِنّ‏(366). و در اين سوره مباركه اشاره به اركان استعاذه چنانچه مذكور شد فرموده؛ چنانچه ظاهر است.
بالجمله، انسان قبل از شروع به سلوك و سير الى اللَّه مستعيذ نيست؛ و پس از آنكه سير تمام شد و از آثار عبوديّت به هيچ وجه باقى نماند و به فناى ذاتى مطلق نائل شد، از استعاذه و مستعاذ منه و مستعيذ اثرى باقى نماند و جز حق و سلطنت الهيّه در قلب عارف چيزى نيست، و از قلب خود و خود نيز خبرى ندارد و اعُوذُ بِكَ مِنْك‏(367) نيز در اين مقام نيست. و چون حالت صحو و انس و رجوع رخ داد، باز استعاذه را حقيقتى باشد، لكن نه چون استعاذه‏اى كه سالك را است؛ و لهذا به حضرت رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله نيز امر به استعاذه شده؛ چنانچه خداى تعالى فرمايد: قُلْ اعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ و قُلْ أعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ و قُلْ رَبِّ أَعوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطينِ وَ أعُوذُ بِكَ رَبِّ انْ يَحْضُرُون‏(368).
پس، انسان در دو مقام مستعيذ نيست: يكى قبل از سلوك؛ و آن حال احتجاب محض است كه در تحت تصرّف و سلطنت شيطان است. و يكى بعد از ختم سلوك؛ كه فناى مطلق دست دهد، كه از مستعيذ و مستعاذ منه مستعاذ له و استعاذه خبرى نيست. و در دو مقام مستعيذ است: يكى حال سلوك الى اللَّه؛ كه استعاذه كند از خارهاى طريق وصول كه قعود بر صراط مستقيم انسانيت كردند؛ چنانچه خداوند از قول شيطان حكايت فرمايد: فَبِما اغْوَيْتَنى لَاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم‏(369). و يكى در حال صحو و رجوع از فناى مطلق؛ كه استعاذه كند از احتجابات تلوينيّه و غير آن.
ركن دوم: در مستعاذ منه است. و آن ابليس لعين و شيطان رجيم است كه به واسطه دامهاى گوناگون انسان را از وصول به مقصد و حصول مقصود بازدارد. و آنچه كه بعض اعاظم از اهل معرفت ذكر فرموده كه حقيقت شيطان عبارت است از جميع عالم به جنبه سوائيّه، پيش نويسنده تمام نيست؛ زيرا كه جنبه سوائيّه كه عبارت از يك صورت موهومه عارى از حقيقت و خالى از تحقّق و واقعيتى است، از دامهاى ابليس است كه انسان را سرگرم به آن مى‏كند- و شايد اشاره به اين معنى باشد قول خداى تعالى: الْهيكُمُ التَّكاثُرُ حَتّى زُرْتُمُ الْمَقابِر(370) - و الّا خود ابليس حقيقتى است كه داراى تجرّد مثالى و حقيقت ابليسيّه كلّيّه كه رئيس الأبالسه است و هم [ابليس ]الكل است؛ چنانچه حقيقت عقليّه مجرّده كلّيّه، كه آدم اوّل است، عقل الكلّ است؛ و واهمه‏هاى جزئيّه ملكيّه از مظاهر و شئون آن است؛ چنانچه عقول جزئيّه از شئون و مظاهر عقل كلّى است. و تفصيل و تحقيق اين مقام از حوصله اين رساله خارج است. بالجمله، آنچه در اين سلوك الهى و سير الى اللَّه مانع از سير شود و خار طريق گردد، آن، شيطان يا مظاهر آن مى‏باشد كه اعمال آنها نيز عمل شيطان است. و آنچه از عوالم غيب و شهود و عوارض حاصله براى نفس و حالات مختلفه آن حجاب روى جانان شود، چه از عوالم ملكيّه دنياويّه باشد چون فقر و غنا و صحت و مرض و قدرت و عجز و علم و جهل و آفات و عاهات و غير آن و چه از عوالم غيبيّه تجرديّه و مثاليّه باشد چون بهشت و جهنّم و علم متعلق به آن حتى علوم عقليه برهانيّه كه راجع به توحيد و تقديس حق است تمام آنها از دامهاى ابليس است كه انسان را از حق و انس و خلوت با او بازمى‏دارد و به آنها سرگرم مى‏كند. حتى سرگرمى به مقامات معنوى و وقوف به مدارج روحانى، كه ظاهرش وقوف در صراط انسانيّت و باطنش وقوف در صراط حق است- كه جسرِ روحانىِ جهنّمِ فراق و بعد، و منتهى شود به جنت لقاء، و اين جسر مخصوص به يك طائفه قليله از اهل معرفت و اصحاب قلوب است- از دامهاى بزرگ ابليس الا الأبالسه است كه بايد از آن پناه به ذات مقدس حق جل شأنه برد.
بالجمله، آنچه تو را از حق بازدارد و از جمال جميل محبوب جلّ جلاله محجوب كند شيطان تو است، چه در صورت انسان باشد يا جن. و آنچه كه به آن وسيله تو را از اين مقصد و مقصود بازدارند دامهاى شيطانى است، چه از سنخ مقامات و مدارج باشد يا علوم و كمالات يا حِرَف و صنايع يا عيش و راحت يا رنج و ذلّت يا غير اينها. و اينها عبارت از دنياى مذمومه است؛ و به عبارت ديگر، تعلّق قلب به غير حقْ دنياى او است و آن مذموم است و دام شيطان است و استعاذه از آن بايد كرد. و آنچه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله منقول است كه مى‏فرمود: اعُوذُ بِوَجْهِ اللَّه الْكَريمِ، وَ بِكَلِماتِ اللَّه الَّتى لا يُجاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لا فاجِرٌ، مِنْ شَرِّ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فيها، وَ شَرِّ ما يَنْزِلُ مِنَ الْارْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنها، وَ مِن شَرِّ فِتَنِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ، وَ منْ شَرِّ طَوارِقِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ، الّا طارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ(371) شايد مقصود همين معنا باشد.
و استعاذه به وجه اللَّه و كلمات اللَّه استغراق در بحر جمال و جلال است. و آنچه انسان را از آن بازدارد، از شرور است و مربوط به عالم شيطان و مكايد آن است. و از آن بايد پناه به وجه اللَّه برد، چه آن از حقايق كامله سماويّه باشد يا ناقصه ارضيّه؛ مگر آنكه طارق به خير باشد، كه آن طارق الهى است كه به خير مطلق، كه حق تعالى است، دعوت كند.
ركن سوم: در مستعاذ به است. بدان كه چون حقيقت استعاذه در سالك الى اللَّه متحقّق و در سير و سلوك به سوى حق متحصّل است، يعنى استعاذه اختصاص دارد به سالك در مراتب سلوك، پس به حسب مقامات و مراتب سايران و مدارج و منازل سالكان، حقيقت استعاذه و مستعيذ و مستعاذ منه و مستعاذ به فرق مى‏كند. و اشاره به اين توان باشد سوره شريفه ناس كه فرمايد: قُلْ اعُوذُ بِرَبِّ الناس مَلِكِ الناس اله الناس- از مبادى سلوك تا حدود مقام قلب، سالك به مقام ربوبيّت پناه بَرد. و توان، اين ربوبيّتْ ربوبيّت فعليه باشد كه مطابق شود با اعُوذُ بِكَلِماتِ اللَّهِ التّامّات‏(372). و چون سير سالك منتهى شد به مقام قلب، مقام سلطنت الهيّه در قلب ظهور كند؛ و در اين مقام به مقام مَلِكِ النّاس از شرّ تصرّفات قلبيّه ابليس و سلطنت باطنيّه جائرانه او پناه برد؛ چنانچه در مقام اول از شر تصرّفات صدريّه او پناه برد. و شايد اين كه فرموده: الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُور النّاس، با آنكه وسوسه در قلوب و ارواح نيز از خنّاس است، براى آن باشد كه در مقام معرّفى به شأن عمومى و صفت ظاهره پيش همه مناسب است تعريف شود. و چون سالك از مقام قلب نيز تجاوز نمود به مقام روح، كه از نفخه الهيّه است و اتّصالش به حق تعالى بيشتر است از اتصال شعاع شمس به شمس، و در اين مقام مبادى حيرت و هيمان و جذبه و عشق و شوق شروع شود؛ و در اين مقام به إله النّاس پناه برد. و چون از اين مقام ترقّى كند و ذات بى‏مرآت شئون نصب العين شود و به عبارت ديگر به مقام سرّ رسد، اعُوذُ بِكَ مِنْك‏(373) مناسب با او است. و در اين مقامات تفصيلى است كه مناسب اين مقاله نيست.
و بدان كه استعاذه باسم اللَّه به واسطه جامعيّت مناسب با همه مقامات است؛ و آن در حقيقت استعاذه مطلقه است و ديگر استعاذه‏ها مقيّده است.
ركن چهارم: در مستعاذ له است، يعنى غايت استعاذه. بدان كه آنچه مطلوب بالذّات است براى انسان مستعيذ، از سنخ كمال و سعادت و خير است. و آن به حسب مراتب و مقامات سالكان بسيار متفاوت است. چنانچه سالك تا در بيت نفس و حجاب طبيعت است، غايت سيرش حصول كمالات نفسانيّه و سعادات طبيعيّه خسيسه است؛ و اين در مبادى سلوك است. و چون از بيت نفس خارج شد و از مقامات روحانيّه و كمالات تجرّديّه ذوقى نمود، مقصدش عالى‏تر و مقصودش كاملتر مى‏شود، و به مقامات نفسانيّه پشت پازند، و قبله مقصودش حصول كمالات قلبيّه و سعادات باطنيّه شود. و چون از اين مقام نيز عنان سير را برتافت و به سر منزل سرّ روحى رسيد، مبادى تجلّيات الهيّه در باطن او بروز كند؛ و لسان باطنش در اول امر وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِوَجْهِ اللَّه، و پس از آن وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِاسْماءِ اللَّه أو للَّه، و پس از آن وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لَهُ شود. و شايد وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلّذي فَطَرَ السَّمواتِ وَ الْارْض‏(374) راجع به مقام اول باشد به مناسبت فاطريّت.
بالجمله، سالك در هر مقامى غايت حقيقى او حصول كمال و سعادت است بالذّات. و چون با سعادت و كمالات در هر مقامى شيطانى قرين و دامى از دامهاى او مانع از حصول است، ناچار سالك به حق تعالى پناه برد از آن شيطان و شرور و دامهاى او براى حصول مقصود اصلى و منظور ذاتى؛ پس، در حقيقت غايت استعاذه براى سالك، حصول آن كمال مترقّب و سعادت مطلوبه است. و غاية الغايات و منتهى الطّلبات، حق تعالى جلّت عظمته است، و در اين مقام يا پس از آن همه چيز محو شود جز او جل و علا و استعاذه از شيطان بالتّبع و در حال صحو واقع مى‏شود. و الحمد للَّه اولًا و آخراً.
فصل چهارم در بعض آداب تسميه است‏
رَوى‏ في التّوحيد عَن الرِّضا عليه السلام حينَ سُئِلَ عَنْ تَفْسيرِ البِسْمِلَةِ قالَ: مَعنى‏ قَوْل الْقائِل: بِسْمِ اللَّه، اىْ اسِمُ عَلى‏ نَفْسى سِمَةً مِنْ سِماتِ اللَّه، وَ هِىَ الِعبادَةُ. قالَ الرّاوي فَقُلْتُ له: ما السِّمَةُ؟ قال: الْعَلامَة(375).
بدان، جَعَلَكَ اللَّه وَ ايّانا مِنَ المُتَسَمّينَ بِسِماتِ اللَّه، كه دخول در منزل تسميه براى سالك ميسور نيست مگر بعد از دخول در منزل استعاذه و استيفاء حظوظ آن منزل. تا انسان در تصرّف شيطان و مقهور در تحت سلطنت او است، مُتَّسَم به سمات شيطانيّه است. و اگر غلبه تامّه بر باطن و ظاهر او كرد، خود به تمام مراتب آيت و علامت او گردد؛ و در اين مقام اگر تسميه گويد، با اراده و قوّه و لسان شيطانى گويد، و از استعاذه و تسميه او جز تأكيد سلطنت شيطانيّه چيزى حاصل نشود. و چون از خواب غفلت با توفيق الهى برخاست و حالت يقظه براى او پيدا شد و لزوم سير و سلوك الى اللَّه را در منزل يقظه به نور فطرت الهيّه و انوار تعليمات قرآنيّه و سنن هاديان طريق توحيد دريافت و موانع سير را قلب ادراك كرد، كم كم حال استعاذه دست دهد؛ و پس از آن به توفيق ربّانى وارد منزل استعاذه شود. و چون از قذارات شيطانيّه مطهّر شد، به اندازه تطهير باطن و ظاهر از آن انوار الهيّه، به حسب تناسب، در مرآت سالك جلوه‏گر شود. و در اول امر، انوار مشوب با ظلمات بلكه ظلمت غالب است- خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً و آخَرَ سَيِّئاً(376). و كم كم هر چه سلوك قوّت گرفت، نور به ظلمت غلبه كند و سمات ربوبيّت در سالك پيدا شود؛ پس، تسميه او حقيقت تا اندازه‏اى پيدا كند. و كم كم علامات شيطانيّه، كه در ظاهرْ مخالفت با نظام مدينه فاضله و در باطنْ عجب و استكبار و امثال آن است و در باطنِ باطنْ خودبينى و خودخواهى و امثال آن است، از مملكت باطن و ظاهرْ سالك رخت بندد؛ و به جاى آن، سمات اللَّه، كه در ظاهرْ حفظ نظام مدينه فاضله و در باطنْ عبوديّت و ذلّت نفس و در باطن باطن خداخواهى و خدابينى است، به جاى آنها جاى گزين شود. و چون مملكت الهى شد و از شياطين جنّ و انس خالى شد و سمات الهيّه در آن پيدا شد، خود سالك تحقق به مقام اسميّت پيدا كند.
پس اول، تسميه سالك عبارت است از اتّصاف به سمات و علامات الهيه. و پس از آن از اين مرتبه ترقّى كند و خود به مقام اسميّت رسد؛ و اين اوائل قرب نافله است. و چون به قرب نافله متحقّق شد، به تمام اسميّت نائل شود؛ پس، از عبد و عبوديّت چيزى باقى نماند. و اگر كسى به اين مقام رسد، تمام نمازش با لسان اللَّه واقع شود. و اين در كمى از اولياء تحقّق پيدا كند.
و براى متوسّطين و امثال ما ناقصين، ادب آن است كه سمه و داغ عبوديّت را در وقت تسميه به قلب بگذاريم، و قلب را از سمات اللَّه و آيات و علامات الهيّه با خبر كنيم و به لقلقه لسان اكتفا نكنيم؛ باشد كه از عنايات ازليّه شمّه‏اى شامل حال ما شود و جبران ما سبق كند، و راهى به تعلّم اسماء بر قلب ما مفتوح گردد و راهى به مقصود حاصل شود. و مى‏توان بود كه در اين حديث شريف مقصود از سمه اى از سمات اللَّه سمه و علامت رحمتِ رحمانيّه و رحمتِ رحيميّه باشد. و چون اين دو اسم شريف از اسماء محيطه است، كه تمام دار تحقّق در ظلّ اين دو اسم شريف به اصل وجود و و كمال آن رسيده و مى‏رسند و رحمت رحمانيّه و رحيميّه شامل جميع دار وجود است حتى رحمت رحيميّه كه جميع هدايت هاديان طريق توحيد از جلوه آن مى‏باشد، شامل همه است؛ الّا آنكه خارجان از فطرت استقامت، به سوء اختيار خود خود را از آن محروم نمودند، نه آنكه اين رحمت شامل حال آنها نيست. حتى در عالم آخرت، كه روز دِرو كِشته‏هاى زشت و زيبا است، آنان كه كِشته‏هاى زشت دارند خود قاصرند كه از رحمت رحيميّه استفاده نمايند.
بالجمله، شخص سالك كه بخواهد تسميه او حقيقت پيدا كند، بايد رحمتهاى حق را به قلب خود برساند و به رحمت رحمانيّه و رحيميّه متحقّق شود. و علامت حصول نمونه آن در قلب آن است كه با چشم عنايت و تلطّف به بندگان خدا نظر كند و خير و صلاح همه را طالب باشد. و اين نظر نظر انبياء عظام و اولياء كمّل عليهم السلام است. منتهى آنها دو نظر دارند: يكى نظر به سعادت جامعه و نظام عائله و مدينه فاضله؛ و ديگر، نظر به سعادت شخص و علاقه كامله به اين دو سعادت دارند. و قوانين الهيّه كه به دست آنها تأسيس و انفاذ و كشف و اجرا مى‏شود، اين دو سعادت را كاملًا مراعات مى‏نمايد. حتى در اجراى قصاص و حدود تعزيرات و امثال آن، كه به نظر مى‏رسد با ملاحظه نظام مدينه فاضله تأسيس و تقنين شده است، هر دو سعادت منظور است؛ زيرا كه اين امور در اكثر براى تربيت جانى و رساندن او به سعادت دخالت كامل دارد. حتّى كسانى كه نور ايمان و سعادت ندارند و آنها را با جهاد و امثال آن به قتل مى‏رسانند- مثل يهود بنى قريظه- براى خود آنها نيز اين قتل صلاح و اصلاح بود؛ و مى‏توان گفت از رحمت كامله نبىّ ختمى قتل آنها است؛ زيرا كه با بودن آنها در اين عالم در هر روزى براى خود عذابهاى گوناگون تهيّه مى‏كردند، كه تمام حيات اين جا به يك روز عذاب و سختى‏هاى آنجا مقابله نكند. و اين مطلب براى كسانى كه ميزان عذاب و عقاب آخرت و اسباب و مسبّبات آنجا را مى‏دانند پر واضح است. پس، شمشيرى كه به گردن يهود بنى قريظه و امثال آنها زده مى‏شد به افق رحمت نزديكتر بوده و هست تا به افق غضب و سخط.
و باب امر به معروف و نهى از منكر از وجهه رحمت رحيميّه است. پس، بر آمر به معروف و ناهى از منكر لازم است كه به قلب خود از رحمت رحيميّه بچشاند، و نظرش در امر و نهى خودنمايى و خودفروشى و تحميل امر و نهى خود نباشد؛ زيرا كه اگر با اين نظر مشى كند، منظور از امر به معروف و نهى از منكر، كه حصول سعادت عباد و اجراى احكام اللَّه در بلاد است، حاصل نشود. بلكه گاه شود كه از امر به معروفِ انسان جاهل نتيجه معكوسه حاصل شود، و چندين منكر سربار شود براى يك امر و نهى جاهلانه كه از روى خواهش نفسانى و تصرّف شيطانى واقع شود. و اما اگر حسّ رحمت و شفقت و حق نوعيّت و اخوتْ انسان را به ارشاد جاهلان و بيدار كردن غافلان وادار كند، كيفيّت بيان و ارشاد كه از ترشّحات قلبِ رحيمانه است طورى شود كه قهراً تأثير در موادّ لايقه بسزا كند و قلوب صلبه سخت را نيز از آن استكبار و استنكار فرو نشاند. افسوس كه ما از قرآن تعلم نمى‏گيريم و به اين كتاب كريم الهى نظر تدبّر و تعلّم نداريم و استفاده ما از اين ذكر حكيم كم و ناچيز است. اكنون تفكر در آيه شريفه اذْهَبا الى‏ فِرعَوْنَ انَّهُ طَغى‏ فَقُولا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ اوْ يَخْشى‏(377) راههايى از معرفت و درهايى از اميد و رجاء به قلب انسان مفتوح كند:
فرعون كه طغيانش به جايى رسيد كه انَا رَبُّكُم الْاعْلى‏(378) گفت، و علوّ و فسادش به پايه‏اى قرار گرفت كه يُذَبِّحُ ابْناءَهُم و يَسْتَحْيي نِساءَهُم‏(379) درباره او نازل شد، و به مجرد خوابى كه ديد و كهَنه و سَحَره به او خبر دادند كه موسى بن عمران عليه السلام خواهد طلوع كرد زنها را از مردها جدا كرد و بچه‏هاى بى‏گناه را ذبح نمود و آن همه فساد كرد، خداوند رحمن به رحمت رحيميّه خود در جميع زمين نظر فرمود و متواضعترين و كاملترين نوع بشر، يعنى نبىّ عظيم الشّأن و رسول عالى مقام مكرّمى مثل موسى بن عمران على نبيّنا و آله و عليه السلام، را انتخاب فرمود و با دست تربيت خود تعليم و تربيت كرد او را؛ چنانچه فرمايد: وَ لمّا بَلَغَ اشُدَّهُ و اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزىِ الْمُحْسِنين‏(380). و پشت او را قوى فرمود به برادر بزرگوارى مثل هارون عليه السلام؛ و اين دو بزرگوار را، كه گل سرسبد عالم انسانيت بودند، خداى تعالى انتخاب فرمود؛ چنانچه فرمايد: وَ انَا اخْتَرْتُكَ‏(381). و فرمايد: وَ لِتُصْنَعَ عَلى‏ عَيْني‏(382). و فرمايد: وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسى اذْهَبْ انْتَ وَ اخُوكَ بِ‏آياتي وَ لا تَنِيا في ذِكري‏(383). و ديگر آيات شريفه كه در اين موضوع وارد شده كه از حوصله بيان خارج است و قلب عارف را از آن نصيبى است كه گفتنى نيست؛ خصوصاً از اين دو كلمه شريفه وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْني و اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي. تو نيز اگر چشم دل باز كنى، يك نغمه روحانى لطيفى مى‏شنوى كه جميع مسامع قلبت و شراشر وجودت از سرّ توحيد پر شود.
بالجمله، با همه تشريفاتْ خداى تعالى اين همه تهيّه را ديد و موسى كليم را ورزيد به ورزشهاى روحانى؛ چنانچه فرمايد: وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً(384). و سالها در خدمت شعيب پير، مرد راه هدايت و ورزيده عالم انسانيّت، او را فرستاد؛ چنانچه فرمايد: فَلَبِثْتَ سِنينَ في اهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا موسى‏(385). و پس از آن، براى اختبار و افتتان بالاترى، او را در بيابان در طريق شام فرستاد، و راه او را گم كرد، و باران بر او فرو ريخت، و تاريكى را بر او چيره فرمود، و درد زائيدن را بر زنش عارض فرمود؛ و چون جميع درهاى طبيعت به روى او بسته شد و قلب شريفش از كثرات منضجر شد و به جبلّت فطرت صافيه منقطع به حق شد و سفر روحانى الهى در اين بيابان ظلمانى بى‏پايان به آخر رسيد، آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً الى أن قال: فَلَمّا اتيها نُودِىَ مِنْ شاطِئ الوادِ الْايْمَن فِي البُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ انْ يا مُوسى‏ انّى انَا اللَّه رَبُّ الْعالَمين‏(386). پس از اين همه امتحانات و تربيتهاى روحانى، براى چه خداى تعالى او را تهيه كرد؟ براى دعوت و هدايت و ارشاد و نجات دادن يك نفر بنده طاغى ياغى كه كوس انَا رَبُّكُمُ الْاعْلى‏ مى‏كوفت، و آن همه فساد در ارض مى‏كرد. ممكن بود خداى تعالى او را به صاعقه غضب بسوزاند، ولى رحمت رحيميّه براى او دو پيغمبر بزرگ مى‏فرستد، و در عين حال سفارش او را مى‏فرمايد كه با او با كلام نرم ليّن گفتگو كنيد؛ باشد كه به ياد خدا افتد و از كردار خود و عاقبت امر بترسد. اين دستور امر به معروف و نهى از منكر است. اين كيفيت ارشاد مثل فرعون طاغوت است. اكنون تو نيز كه مى‏خواهى امر به معروف و نهى از منكر كنى و خلق خدا را ارشاد كنى، از اين آيات شريفه الهيّه، كه براى تذكّر و تعلّم فرو فرستاده شده، متذكّر شو و تعلم گير- با قلب پر از محبّت و دل با عاطفه با بندگان خداوند ملاقات كن و خير آنها را از صميم قلب طالب شو. و چون قلب خود را رحمانى و رحيمى يافتى، به امر و نهى و ارشاد قيام كن تا دلهاى سخت را برق عاطفه قلبت نرم كند و آهن قلوبْ به موعظت آميخته با آتش محبتت ليّن گردد. و اين وادى غير از وادى بغض فى اللَّه و حبّ فى اللَّه است كه انسان بايد با اعداء دين عداوت داشته باشد؛ چنانچه در روايات شريفه و قرآن كريم وارد است. و آن در جاى خود صحيح و اين نيز در جاى خود صحيح است. و اكنون مجال بيان آن نيست.

فصل پنجم در بيان اجمالى از تفسير سوره مباركه حمد و در آن شمه‏اى از آداب تحميد و قرائت است.
بدان كه علما را اختلاف است در متعلق باء در بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحيم. و هر كس به حسب مشرب خود از علم و عرفان براى آن متعلَقى ذكر نموده؛ چنانچه علماء ادب از ماده ابتداء يا استعانت مثلًا اشتقاقى نموده و تقدير گرفته‏اند. و اين كه در بعض روايات نيز وارد است كه بِسْمِ اللَّه اىْ، اسْتَعينُ، يا بر وفق مذاق عامّه است، چنانچه در روايات بسيار شايع است، و اختلاف احاديث بسيارى به همين معنى محمول است، و لهذا در همين باب نيز در بسم اللَّه حضرت رضا عليه السلام فرموده: اىْ، اسِمُ نَفسْى بِسِمَةٍ مِنْ سِماتِ اللَّه‏(387). و يا آنكه مقصود از استعانت لطيفتر از آن است كه عامّه ادراك مى‏كنند كه در آن سرّ توحيد به نحو ادقّ است.
و بعض اهل معرفت آن را متعلّق به ظَهَرَ گرفته و گفته: اىْ، ظَهَرَ الْوُجُودُ بِبِسْمِ اللَّه‏(388). و اين به حسب مسلك اهل معرفت و اصحاب سلوك و عرفان است كه همه موجودات و ذرّات كائنات و عوالم غيب و شهادت را به تجلّى اسم جامع الهى، يعنى اسم اعظم، ظاهر دانند. بنا بر اين، اسم- كه به معنى نشانه و علامت است يا به معنى علوّ و ارتفاع است- عبارت از تجلّى فعلى انبساطى حق- كه آن را فيض منبسط و اضافه اشراقيّه گويند- مى‏باشد؛ زيرا كه به حسب اين مسلك تمام دار تحقّق، از عقول مجرّده گرفته تا اخيره مراتب وجود، تعيّنات اين فيض و تنزّلات اين لطيفه است. و در آيات شريفه الهيّه و احاديث كريمه اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مؤيّد اين مسلك بسيار است؛ چنانچه در حديث شريف كافى فرمايد: خداوند خلق فرمود مشيّت را بنفسها؛ پس خلق فرمود اشياء را به مشيّت. و از براى اين حديث شريف هر كس به حسب مسلك خود توجيهى نموده؛ و ظاهرتر از همه آن است كه مطابق مى‏شود با اين مسلك. و آن اين است كه مراد از مشيّت مشيّت فعليّه است كه عبارت از فيض منبسط است. و مراد از اشياء مراتب وجود است كه تعيّنات و تنزّلات اين لطيفه است. پس، معنى حديث چنين شود كه خداى تعالى مشيّت فعليّه را، كه ظلّ مشيّت ذاتيّه قديمه است، بنفسها و بى‏واسطه خلق فرموده؛ و ديگر موجودات عالم غيب و شهادت را به تبع آن خلق فرموده. و سيّد محقّق داماد قدّس سرّه با مقام تحقيق و تدقيقى كه دارد از اين حديث شريف توجيه عجيبى فرموده‏(389)؛ چنانچه توجيه مرحوم فيض‏(390) رحمه اللَّه نيز بعيد از صواب است.
بالجمله، اسم عبارت است از نفس تجلّى فعلى كه به آن، همه دار تحقّق متحقّق است. و اطلاق اسم بر امور عينيّه در لسان خدا و رسول و اهل بيت عصمت عليهم السلام بسيار است؛ چنانچه اسماء حسنى را فرمودند ما هستيم‏(391). و در ادعيه شريفه وَ بِاسْمِكَ الَّذى تَجَلَّيْتَ عَلى فُلان بسيار است.(392)
و محتمل است كه بسم اللَّه در هر سوره متعلق به خود آن سوره باشد؛ مثلًا، بسم اللَّه سوره مباركه حمد متعلق به حمد است. و اين مطابق ذوق عرفانى و مسلك اهل معرفت است؛ زيرا كه اشاره به آن است كه حمد حامدان و ثناى ثناجويان نيز به قيّوميّت اسم اللَّه است. بنا بر اين، تسميه در مقدمه جميع اقوال و اعمال- كه يكى از مستحبّات شرعيه است- براى تذكّر آن است كه هر قول و عملى كه از انسان صادر مى‏شود به قيّوميّت اسم الهى است؛ زيرا كه جميع ذرّات وجودْ تعيّن اسم اللَّه و به اعتبارى خود آنها اسماء اللَّه هستند و بنا بر اين احتمال، معنى بسم اللَّه در نظر كثرت، در هر سوره و هر قول و فعلى مختلف است. و فقهاء گفته‏اند بسم اللَّه براى هر سوره تعيين بايد شود؛ و اگر براى يك سوره بسم اللَّه گفته شد، سوره ديگر را به آن نتوان ابتداء كرد. و آن مطابق مسلك فقهى نيز خالى از وجه نيست و مطابق اين تحقيق وجيه است. و به نظر اضمحلال كثرات در حضرت اسم اللَّه اعظم، براى تمام بسم اللَّه‏ها يك معنا است.
چنانچه اين دو نظر در مراتب وجود و منازل غيب و شهود نيز هست: در نظر كثرت و رؤيت تعيّنات، موجودات متكثّر و مراتب وجود و تعيّنات عالمْ اسماء مختلفه رحمانيّه و رحيميّه و قهريّه و لطفيّه است. و در نظر اضمحلال كثرات و انمحاء انوار وجوديّه در نور ازلى فيض مقدّس، جز از فيض مقدّس و اسم جامع الهى اثر و خبرى نيست. و همين دو نظر در اسماء و صفات الهيّه نيز هست: به نظر اول، حضرت واحديّتْ مقام كثرت اسماء و صفات، و جميع كثرات از آن حضرت است. و به نظر ثانى، جز از حضرت اسم اللَّه الاعظم اسم و رسمى نيست. و اين دو نظر، حكيمانه و با قدم فكر است. و اگر نظر عارفانه شد به فتح ابواب قلب و با قدم سلوك و رياضات قلبيّه، حق تعالى با تجليات فعليّه و اسميّه و ذاتيّه گاهى به نعت كثرت و گاهى به نعت وحدت در قلوب اصحاب آن تجلّى كند. و اشاره به اين تجلّيات در قرآن شريف شده است گاهى صراحتاً، مثل قوله تعالى: فَلَمّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً(393). ( و گاهى اشارةً، مثل مشاهدات ابراهيم و رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه در آيات شريفه سوره انعام و النّجم مذكور است؛ و در اخبار و ادعيه معصومين (ع) اشاره به آن بسيار است؛ خصوصاً در دعاء عظيم الشّأن سمات كه منكران را جرأت انكار سند و متن آن نيست و مقبول عامّه و خاصّه و عارف و عامى است. و در آن دعاى شريف مضمونهاى عالى مقام و معارف بسيار است كه شميم آن قلب عارف را بيخود كند و نسيم آن نفخه الهيّه در جان سالك دمد؛ چنانچه فرمايد: وَ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذي تَجَلَّيْتَ بِهِ لِلْجَبَلِ فَجَعَلْتَهُ دَكّاً وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً، و بِمَجْدِكَ الَّذي ظَهَرَ عَلى‏ طُورِ سَيْناءَ فَكَلَّمْتَ بِهِ عَبْدَكَ و رَسولَكَ مُوسَى بْنَ عِمْرانَ عَلَيْهِ السَّلامُ، و بطَلْعَتِكَ في ساعيرَ و ظُهوُرِكَ في جَبَلِ فاران‏(394).
بالجمله، سالك الى اللَّه بايد به قلب خود در وقت تسميه بفهماند كه تمام موجودات ظاهره و باطنه و تمام عوالم غيب و شهادت در تحت تربيت اسماء اللَّه بلكه به ظهور اسماء اللَّه ظاهرند، و جميع حركات و سكنات او و تمام عالم به قيّوميّت اسم اللَّه الاعظم است؛ پس، محامد او از براى حق و عبادت و اطاعت و توحيد و اخلاص او همه به قيّوميّت اسم اللَّه است. و چون اين مقام و لطيفه الهيّه در قلب او محكم و مستقر شد به واسطه تذكر شديد كه غايت عبادات است- چنانچه خداى تعالى در خلوت انس و محفل قدس به كليم خود موسى بن عمران فرمود: انَّنى انَا اللَّه لا الهَ الَّا انَا فَاعْبُدْني وَ اقِمِ الصَّلوة لِذِكْري‏(395)، ( غايت اقامه صلاة را ذكر خود قرار داد- پس بعد از تذكّر شديد، راه ديگر از معارف به قلب عارف باز شود و جذب به عالم وحدت شود تا آنكه لسان حال و قلبش آن شود كه بِاللَّه الْحَمْدُ للَّه‏(396) ( و انْتَ كَما اثْنَيْتَ عَلى‏ نَفْسِك‏(397) ( و اعُوذُ بِكَ مِنْكَ‏(398).
اين اجمالى از سرّ تعلّق باء بسم اللَّه، و شمّه‏اى از معارفى كه از آن استفاده شود. و اما اسرار باء و نقطه تحت الباء، كه در باطنْ مقام ولايت علوى است و مقام جمع الجمع قرآنى است، پس آن مجالى واسعتر مى‏خواهد.
و اما حقيقة الاسم، پس از براى آن، مقام غيبى، و غيب الغيبى، و سرّى، و سرّ السرّي است، و مقام ظهور، و ظهور الظّهورى. و چون اسمْ علامت حق و فانى در ذات مقدّس است، پس هر اسمى كه به افق وحدت نزديكتر و از عالم كثرت بعيدتر باشد در اسميّت كاملتر است. و اتمّ الاسماء اسمى است كه از كثرات، حتى كثرت علمى، مبرّا باشد؛ و آن تجلّى غيبى احدى احمدى است در حضرت ذات به مقام فيض اقدس كه شايد اشاره به آن باشد كريمه شريفه او ادنى‏(399)؛ ( و پس از آن، تجلّى به حضرت اسم اللَّه الاعظم است در حضرت واحديت؛ و پس از آن، تجلّى به فيض مقدس است؛ و پس از آن، تجلّيات به نعت كثرت است در حضرات اعيان الى اخيرة دار التّحقّق. و نگارنده در رساله مصباح الهداية(400) ( و رساله شرح دعاء سحر(401) ( تفصيل اين اجمال را داده‏ام.
و اللَّه مقام ظهور به فيض مقدّس است اگر مراد از اسم تعيّنات وجوديّه باشد. و اطلاق اللَّه به آن از جهت اتّحاد ظاهر و مظهر و فناى اسم در مسمّى بى‏اشكال است؛ و شايد كريمه اللَّه نُورُ السَّمواتِ وَ الْارْض‏(402) ( و كريمه هو الَّذي في السَّماءِ الهٌ وَ في اْلَارْضِ إِله‏(403) ( اشاره به همين مقام و شاهد اين اطلاق باشد. و مقام واحديّت و جمع اسماء، و به عبارت ديگر مقام اسم اعظم است اگر مقصود از اسم مقام تجلّى به فيض مقدّس باشد. و اين شايد ظاهرتر از ساير احتمالات باشد. و مقام ذات يا مقام فيض اقدس است اگر مقصود از اسم اسم اعظم باشد. و مقام رحمن و رحيم به حسب اين احتمالات فرق مى‏كند؛ چنانچه واضح است.
و رحمن و رحيم ممكن است صفت براى اسم باشند، و ممكن است صفت براى اللَّه باشند؛ و مناسبتر آن است كه صفت اسم باشند، زيرا كه آنها در تحميد صفت اللَّه هستند؛ و بنا بر اين، از احتمال تكرار مصون مى‏شود. گرچه اگر صفت اللَّه باشند نيز توجيه دارد. و در تكرار نيز نكته بلاغت هست. و اگر صفت اسم گرفتيم، تأييد كند كه مراد از اسم اسماء عينيّه است، زيرا كه متّصف به صفات رحمانيّه و رحيميّه نيست مگر اسماء عينيّه. پس، اگر مراد از اسم اسم ذاتى و تجلّى به مقام جمعى باشد، رحمانيّت و رحيميّت از صفات ذاتيّه است كه در تجليّات به مقام واحديّت براى حضرت اسم اللَّه ثابت است، و رحمت رحمانيّه و رحيميّه فعليّه از تنزّلات و مظاهر آنها است. و اگر مراد از اسم تجلّى جمعى فعلى باشد كه مقام مشيّت است، رحمانيت و رحيميّت از صفات فعلند. پس، رحمت رحمانيّه بسط اصل وجود است؛ و اين عامّ است براى تمام موجودات ولى از صفات خاصّه حق است، زيرا كه در بسط اصل وجود از براى حق تعالى شريكى نيست، و ديگر موجودات از رحمت ايجادى دستشان كوتاه است و لا مُؤَثِّرَ في الْوُجوُدِ الّا اللَّه و لا الهَ في دارِ التَّحَقُّقِ الّا اللَّه.
و اما رحمت رحيميّه كه هدايت هاديان طريق نيز از رشحات آن است، مخصوص سعداء و فطرتهاى علّيّين است، ولى از صفات عامّه است كه ديگر موجودات را از آن حظّ و نصيبى هست؛ گرچه در سابق اشاره به آن شد كه رحمت رحيميّه نيز از رحمت‏هاى عامّه است و عدم شمول اشقياء را از جهت نقصان آنها است نه تحديد رحمت. و لهذا هدايت و دعوت براى جميع عائله بشرى است. چنانچه قرآن شريف دلالت بر آن دارد. و نيز به نظرى، رحمت رحيميّه مختص به حق تعالى است و ديگرى را در آن شركت نيست. و در روايات شريفه به حسب اختلاف نظر و اعتبار، بيان رحمت رحيميّه را مختلف فرموده‏اند: گاهى فرموده‏اند: انَّ الرَّحْمنَ اسْمٌ خاصٌّ لِصِفَةٍ عامَّةٍ؛ وَ الرَّحيمَ اسمٌ عامٌ لِصِفَةٍ خاصَّة(404). ( و فرموده‏اند: الرَّحْمنُ بِجَميعِ خَلْقِهِ وَ الرَّحيمُ بالْمُؤْمِنينَ خاصَّةً ( و فرموده‏اند: يا رَحْمنَ الدُّنْيا وَ رَحيمَ الآخرَة(405) ( و فرموده‏اند: يا رَحْمنَ الدُّنْيا وَ اْلآخِرَةِ(406) وَ رَحيمَهُما.
تحقيق عرفانى
علماء ادب گفته‏اند رحمن و رحيم مشتق از رحمت و براى مبالغه است؛ ولى در رحمن مبالغه بيشتر از رحيم است. و قياس اقتضا مى‏كرد كه رحيم بر رحمن مقدم باشد، ولى چون رحمن به منزله علَم شخصى و اطلاق بر ديگر موجودات نمى‏شود، از اين جهت مقدم شده است. و بعضى هر دو را به معنى واحد گرفته و تكرار آن را محض تأكيد دانسته‏اند. و ذوق عرفانى، كه قرآن نيز به اعلى مراتب آن نازل شده است، مقتضى آن است كه رحمن بر رحيم مقدم باشد، زيرا كه قرآن شريف نزد اصحاب قلوب نازله تجلّيات الهيّه و صورت كتبيّه اسماء حسناى ربوبيّه است. و چون اسم رحمن محيطترين اسماء الهيّه است پس از اسم اعظم، و به تحقيق پيوسته است نزد اصحاب معرفت كه تجلّى به اسماء محيطه مقدم است بر تجلّى به اسماء محاطه، و هر اسم كه محيطتر است تجلى به آن نيز مقدّم است، از اين جهت، اول تجلّى در حضرت واحديّت، تجلّى باسم اللَّه الاعظم است؛ و پس از آن، تجلّى به مقام رحمانيّت. و تجلّى به رحيميّت پس از تجلّى به رحمانيّت است؛ و همين طور، در تجلّى ظهورى فعلى نيز تجلّى به مقام مشيت، كه اسم اعظم است در اين مشهد و ظهور اسم اعظم ذاتى است، مقدّم بر همه تجليّات است. و تجلّى به مقام رحمانيّت كه احاطه بر جميع موجودات عالم غيب و شهادت دارد- و اشاره به آن است: رَحْمَتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ء(407) ( مقدم است بر ساير تجلّيات؛ و اشاره به آن است: سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه‏(408) (به بعض وجوه.
بالجمله، چون بسم اللَّه به حسب باطن و روحْ صورت تجلّيات فعليّه است، و به حسب سرّ و سرّ السّرّ صورت تجلّيات اسمائيّه بلكه ذاتيّه است، و تجلّيات مذكوره به مقام اللَّه اولًا و به مقام الرّحمن پس از آن و به مقام الرّحيم پس از آن است، بايد صورت لفظيّه و كتبيّه نيز چنين باشد تا مطابق نظام الهى و ربّانى باشد. و اما رحمن و رحيم در سوره مباركه حمد كه متأخّر از ربّ العالمين است، شايد براى آن باشد كه در بسم اللَّه نظر به ظهور وجود از مكامن غيب وجود است؛ و در سوره شريفه نظر به رجوع و بطون است؛ و در اين احتمال اشكالى است. و شايد براى اشارت به احاطه رحمت رحمانيّه و رحيميّه باشد؛ و شايد نكته ديگرى داشته باشد. در هر صورت، اين نكته كه ذكر شد در بسم اللَّه حقيق به تصديق است؛ و شايد از بركات رحمت رحيميّه باشد در قلب اين ناچيز. و لهُ الْحَمْدُ عَلى‏ ما أَنْعَم.
بحث و تحصيل
علماء ظاهر گفته‏اند كه رحمن و رحيم مشتق از رحمت هستند و در آنها عطوفت و رقّت مأخوذ است. و از ابن عباس رضى اللَّه عنه روايت شده كه انَّهُما اسْمانِ رقيقان. احَدُهُما ارَقُّ مِنَ الآْخَرِ: فَالرَّحمنُ الرَّقيقُ؛ و الرَّحيمُ الْعَطُوفُ عَلى عباده بِالرِّزْقِ وَ النِّعَمِ‏(409). ( و چون عطوفت و رقّت را انفعالى لازم است، از اين جهت در اطلاق آنها بر ذات مقدّس تأويل و توجيه قائل شده و آن را مجاز دانند.
و بعضى‏ها در مطلق اين نحو از اوصاف از قبيل خُذِ الْغاياتِ وَ اتْرُكِ الْمَبادي‏(410) ( قائل شده‏اند- كه اطلاق اينها بر حق به لحاظ آثار و افعال است نه به لحاظ مبادى و اوصاف است. پس، معنى رحيم و رحمن در حق، يعنى كسى كه معامله رحمت مى‏كند با بندگان. بلكه معتزله جميع اوصاف حق را چنين دانسته‏اند يا نزديك به اين. و بنا بر اين، اطلاق آنها بر حق نيز مَجاز است. و در هر صورت، مجاز بودن بعيد است؛ خصوصاً در رحمن كه بنا بر اين امرِ عجيبى بايد ملتزم شد. و آن اين است كه اين كلمه وضع شده براى معنايى كه استعمال در آن جايز نيست و نمى‏شود؛ و در حقيقت اين مجاز بلا حقيقت است. تَامَّل. و اهل تحقيق در جواب اين گونه اشكالات گفته‏اند الفاظ موضوع است از براى معانى عامّه و حقايق مطلقه. پس بنا بر اين، تقيّد به عطوفت و رقّتْ داخل در موضوع لهِ لفظِ رحمت نيست و از اذهان عاميّه اين تقيّد تراشيده شده، و الّا در اصل وضع دخالت ندارد. و اين مطلب به حسب ظاهر بعيد از تحقيق است، زيرا معلوم است كه واضع نيز يكى از همين اشخاص معمولى بوده و معانى مجرّده و حقايق مطلقه را در حين وضع در نظر نگرفته. بلى، اگر واضع حق تعالى يا انبياء باشند به وحى و الهام الهى، از براى اين مطلب وجهى است؛ ولى آن نيز ثابت نيست. بالجمله، ظاهر اين كلام مخدوش است، ولى مقصود اهل تحقيق نيز معلوم نيست اين ظاهر باشد. بلكه ممكن است در بيان اين مطلب چنين گفت كه واضع لغات گرچه در حين وضع معانى مطلقه مجرّده را در نظر نگرفته است، ولى آنچه كه از الفاظ در ازاء آن وضع شده همان معانى مجرّده مطلقه است. مثلًا، لفظ نور را كه مى‏خواسته وضع كند، آنچه در نظر واضع از انوار مى‏آمده اگر چه همين انوار حسّيّه عَرَضيّه بوده- به واسطه آنكه ما وراء اين انوار را نمى‏فهميده- ولى آنچه را كه لفظ نور در ازاء او واقع شده همان جهت نوريّت او بوده نه جهت اختلاط نور با ظلمت؛ كه اگر از او سؤال مى‏كردند كه اين انوار عَرَضيّه محدوده نور صرف نيستند بلكه نور مختلط به ظلمت و فتور است، آيا لفظ نور در ازاء همان جهت نوريّت او است يا در ازاء نوريّت و ظلمانيّت آن است؟ بالضروره جواب آن بود كه در مقابل همان جهت نوريّت است و جهت ظلمت به هيچ وجه دخيل در موضوع له نيست. چنانچه همه مى‏دانيم كه واضع كه لفظ نار را وضع كرده، در حين وضع جز نارهاى دنيايى در نظر او نبوده و آنچه اسباب انتقال او به اين حقيقت شده همين نارهاى دنيايى بوده و از نار آخرت و نار اللَّه الْمُوقَدَةُ الَّتي تطَّلِعُ عَلَى الْافْئِدَة(411) ( غافل بوده- خصوصاً اگر واضع غير معتقد به عالم ديگر بوده- مع ذلك اين وسيله انتقالْ اسباب تقييد در حقيقت نمى‏شود، بلكه نار در ازاء همان جهت ناريّت واقع شده. نه آنكه مى‏گوييم واضع خود تجريد كرده معانى را، تا امر مستغرب بعيدى باشد؛ بلكه مى‏گوييم الفاظ در مقابل همان جهات معانى- بى‏تقييد به قيد- واقع شده؛ بنا بر اين، هيچ جهت استبعادى در كار نيست؛ و هر چه معنى از غرائب و اجانب خالى باشد، به حقيقت نزديكتر است و از شائبه مجازيّت بعيدتر مى‏باشد. مثلًا، كلمه نور كه موضوع است از براى آن جهت ظاهريّت بالذّات و مظهريّت للغير، گرچه اطلاقش به اين انوار عَرَضيّه دنياويّه خالى از حقيقت نيست- زيرا كه در اطلاق، به آنها جهت محدوديّت و اختلاط به ظلمت منظور نيست و همان ظهور ذاتى و مظهريّت در نظر است- ولى اطلاق آن بر انوار ملكوتيّه، كه ظهورشان كاملتر و به افق ذاتيّت نزديكتر است و مظهريّتشان بيشتر است- كمّيّتاً و كيفيّتاً- و اختلاطشان به ظلمت و نقص كمتر است، به حقيقت نزديكتر است؛ و اطلاقش بر انوار جبروتيّه به همين بيان نزديكتر به حقيقت است؛ و اطلاقش بر ذات مقدس حق جلّ و علا، كه نور الانوار و خالص از همه جهاتِ ظلمت است و صرف نور و نور صرف مى‏باشد، حقيقت محض و خالص است. بلكه توان گفت كه اگر نور وضع شده باشد براى ظاهر بذاته و مظهر لغيره اطلاق آن بر غير حق تعالى در نظر عقول جزئيّه حقيقت است؛ و امّا نزد عقول مؤيّده و اصحاب معرفت مَجاز است، و فقط اطلاقش بر حق تعالى حقيقت است. و همين طور، جميع الفاظى كه براى معانى كماليّه، يعنى امورى كه از سنخ وجود و كمال است، موضوع است. بنا بر اين، مى‏گوييم كه در رحمن و رحيم و عطوف و رئوف و امثال آنها يك جهت كمال و تمام است، و يك جهت انفعال و نقص؛ و اين الفاظ در ازاء همان جهت كماليّه كه اصل آن حقيقت است موضوع است. و اما جهات انفعاليّه كه از لوازم نشئه و اجانب و غرائب حقيقت است كه بعد از تنزّل اين حقايق در بقاع امكانيّه و عوالم نازله دنياويّه با آنها متلازم و متشابك شده است- چون ظلمت كه با نور در نشئه نازله مختلط گرديده- دخالتى در معنى موضوع له ندارد؛ پس، اطلاق آن بر موجودى كه صرف جهت كمال را واجد و از جهات انفعال و نقص مبرّا است، صرف حقيقت است و حقيقت صرف. و اين مطلب با اين بيان علاوه بر آنكه با ذوق اهل معرفت نزديك است، با وجدان اهل ظاهر نيز متناسب است.
پس بنا بر اين، معلوم شد كه مطلق اين نحو اوصاف كمال كه از تنزّل در بعض نشئات متلازم و مختلط با امرى ديگر شده‏اند- كه ذات مقدس حق جلّت عظمته از آن مبرّا است- اطلاقشان به حق تعالى مجاز نيست. و اللَّه الهادى.
* قولُهُ: الْحَمْدُ للَّه يعنى، جميع انواع ستايشها مختصّ به ذات مقدّس الوهيّت است. بدان اى عزيز كه در تحت اين كلمه شريفه سرّ توحيد خاصّ بلكه اخصّ خواصّ است. و اختصاص همه محامد از جميع حامدان به حق تعالى، به حسب برهان نزد اصحاب حكمت و ائمه فلسفه عاليه، واضح و آشكار است؛ زيرا كه به برهان پيوسته كه تمام دار تحقّق ظلّ منبسط و فيض مبسوط حضرت حق است، و تمام نعم ظاهره و باطنه، از هر منعم باشد به حسب ظاهر و در انظار عامه، از حق تعالى جل و علا است و احدى از موجودات را شركت در آن نيست، حتى شركت اعدادى نيز نزد اهل فلسفه عاميّه است نه فلسفه عاليه؛ پس، چون حمد در مقابل نعمت و انعام و احسان است و منعمى جز حق در دار تحقق نيست، جميع محامد مختص او است. و نيز جمال و جميلى جز جمال او و او نيست، پس مدايح نيز به او رجوع كند. و به بيان ديگر، هر حمد و مدحى كه از هر حامد و مادحى است، در ازاء آن جهت نعمت و كمال است، و محل و مورد نعمت و كمال كه آن را تنقيص و تحديد نموده به هيچ وجه مدخليّت در ثنا و ستايش ندارد بلكه منافى و مضادّ است، پس جميع محامد و مدايح به حظّ ربوبيّت، كه كمال و جمال است، رجوع كند، نه به حظّ مخلوق كه نقص و تحديد است.
و به بيان ديگر، از فطرتهاى الهيّه، كه جميع خلق بر آن مفطورند، ثناى كامل و شكر و حمد منعم است، و نيز از فطرتهاى الهيّه تنفّر از نقص و ناقص و منقص نعمت است، و چون نعمت مطلقه خالصه از شوب هر نقصى و جمال و كمال تامّ تمام مبرا از هر نقصى مختصّ به حق است و ديگر موجودات نِعم مطلقه و جمال مطلق را تنقيص و تحديد كنند نه تزييد و تأييد، پس فطرت همه مردم ثناجو و ستايش گوى ذات مقدس اويند و از ديگر موجودات متنفّرند، مگر آن وجودهايى كه به حسب سير در ممالك كمال و شهرهاى عشق، فانى در ذات ذو الجلال شدند، كه عشق و محبت به آنها و ثنا و ستايش آنها عين عشق به حق و ستايش او است. حبّ خاصان خدا حبّ خدا است‏(412).
تا اين جا كه ذكر شد نيز به حسب مقامات متوسّطين است كه در حجاب كثرت باز هستند و از جميع مراتب شرك خفىّ و اخفى مبرّا نشده و به كمال مراتب خلوص و اخلاص نرسيده‏اند.
و اما به حسب عرفان اصحاب قلوب فانيه در بعض حالات خاصه، جميع نعم و تمام كمال و جمال و جلال صورت تجلّى ذاتى است، و جميع محامد و مدايح به ذات مقدّس حق تعالى مربوط است؛ بلكه مدح و حمد از خود او به خود او است‏(413) چنانچه اشاره به اين معنى است تعلّق بسم اللَّه به الحمد للَّه.
و بدان كه سالك الى اللَّه و مجاهد فى سبيل اللَّه نبايد به حدّ علمىِ اين معارف قناعت كند و تمام عمر را صرف استدلال كه حجاب بلكه حجاب اعظم است كند، چون كه طى اين مرحله با پاى چوبين‏(414) بلكه با مرغ سليمان‏(415) نيز نتوان كرد؛ اين وادى وادى مقدّسين است و اين مرحله مرحله وارستگان. تا خلع نعلين حبّ جاه و شرف و زن و فرزند نشود و القاء عصاى اعتماد و توجه به غير از يمين نگردد، به وادى مقدس كه جايگاه مخلصان و منزلگاه مقدسان است قدم نتوان گذاشت. اگر سالك به حقايق اخلاص در اين وادى قدم زد و پشت پا به كثرات و دنيا- كه خيال اندر خيال است- زد، اگر بقايايى از انانيّت مانده باشد از عالم غيب از او دستگيرى شود، و به تجلّيات الهيّه جبل انّيّت او مندك شود و حال صعق و فنا براى او دست دهد. و اين مقامات در قلوب قاسيه، كه جز از دنيا و حظوظ آن خبرى ندارند و جز به غرور شيطانى با چيز ديگر آشنا نيستند، سخت ناهنجار آيد و به بافته اوهام آن را نسبت دهند؛ با آنكه فنايى را كه ما اكنون در طبيعت و دنيا داريم- كه بكلّى از تمام عوالم غيب كه در هر جهت و حيثيّت ظاهرتر از اين عالمند، بلكه از ذات و صفات ذات مقدّس كه ظهور مختصّ به ذات او است غافل هستيم و براى اثبات آن عوالم و ذات مقدس حق جلّ و علا متشبّث به ذيل برهان و استدلال مى‏شويم- به مراتب غريب و عجيبتر است تا آن فنائى كه اصحاب عرفان و سلوك ادعا مى‏كنند.
حيرت اندر حيرت آيد زين قصص بيهشىّ خاصگان اندر اخسّ‏(416)

اگر اخصّ با صاد باشد اين قدر حيرت ندارد، كه فناى ناقص در كامل امر طبيعى و موافق سنّت الهيّه است؛ پس، اين حيرت در جايى است كه اخسّ به سين باشد؛ چنانچه الآن براى تمام ماها اين بيهوشى و فنا متحقّق است، و چنان گوش و چشم ما در طبيعت منغمر و فانى است كه از غلغله‏هاى عالم غيب بى‏خبريم.
نقل و تحقيق
بدان كه علماء ادب و ظاهر گفته‏اند كه حمد ثناى به لسان است به جميل اختيارى. و چون آنها غافل از جميع السنه هستند جز اين لسان لحمى، از اين جهت تسبيح و تحميد حق تعالى، بلكه مطلق كلام ذات مقدس، را حمل به يك نوع از مجاز مى‏كنند؛ و نيز كلام و تسبيح و تحميد موجودات را حمل به مجاز كنند. پس، در حق تعالى تكلّم را عبارت از ايجاد كلام، و در موجودات ديگر تسبيح و تحميد را ذاتى تكوينى دانند. اينها در حقيقت نطق را منحصر به نوع خود دانند و ذات مقدّس حقّ جلّ و علا و ديگر موجودات را غير ناطق بلكه- نعوذ باللَّه- اخرس گمان كنند. و اين را تنزيه ذات مقدس گمان نمودند؛ با آنكه اين، تحديد بلكه تعطيل است و حق منزه از اين تنزيه است؛ چنانچه غالب تنزيهات عامّه تحديد و تشبيه است. ما پيش از اين ذكر نموديم كيفيّت وضع شدن الفاظ را از براى معانى عامّه مطلقه. و اكنون گوييم: ما اين قدر در بند آن نيستيم كه در اين حقايق الهيه صدق لغوى يا حقيقت لغويّه لازم آيد، بلكه صحّت اطلاق و حقيقت عقليّه ميزان در اين مباحث است؛ گرچه حقيقت لغويّه نيز به حسب بيان سابق ثابت شد. پس گوييم كه از براى لسان و تكلّم و كلام و كتابت و كتاب و حمد و مدح مراتبى است به حسب نشئات وجوديّه كه هر يك با نشئه‏اى از نشئات و مرتبه‏اى از مراتب وجود مناسب است، و چون حمد در هر مورد بر جميلى و مدح بر جمال و كمالى است، پس، چون حقّ جلّ و علا به حسب علم ذاتى خود در حضرت غيبِ هويّتْ جمال جميل خود را مشاهده فرموده به اتمّ مراتب علم و شهود، مبتهج بوده به ذات جميل خود به اشدّ مراتب ابتهاج؛ پس، تجلّى فرموده به تجلّى ازلى به اعلى مراتب تجلّيات در حضرت ذات براى ذات. و اين تجلّى و اظهار ما فى مكنون غيبى و مقارعه ذاتيّه كلام ذاتى است كه به لسان ذات در حضرت غيب واقع است. و مشاهده اين تجلّى كلامى، سمع ذات است. و اين ثناى ذات براى ذاتِ حق، ثناىِ حق است كه ديگر موجودات از ادراك آن عاجزند؛ چنانچه ذات مقدس نبى ختمى، اقرب و اشرف موجودات، اعتراف به عجز فرمايد و گويد: لا احْصِى ثَناءً عَليْكَ؛ انْتَ كَما اثْنَيْتَ عَلى‏ نَفْسِك‏(417). ( و اين معلوم است كه احصاء ثناء، فرع معرفت به كمال و جمال است؛ و چون معرفت تامّه به جمال مطلق حاصل نشود، ثناى حقيقى نيز واقع نگردد؛ و غايت معرفت اصحاب معرفتْ عرفانِ عجز است.
و اهل معرفت گويند حق تعالى با السنه خمسه حمد و مدح خود كند. و آن السنه، لسان ذات است من حيث هى؛ و لسان احديّت غيب است؛ و لسان واحديّت جمعيّه است؛ و لسان اسماء تفصيليّه است؛ و لسان اعيان است. و اينها غير از لسان ظهور است، كه اول آن لسان مشيّت است تا آخر مراتب تعيّنات كه لسان كثرات وجوديّه است.
و بدان كه از براى جميع موجودات حظّ بلكه حظوظى از عالم غيب كه حيوة محض است مى‏باشد؛ و حياتْ سارى در تمام دار وجود است. و اين مطلب نزد ارباب فلسفه عاليه با برهان، و نزد اصحاب قلوب و معرفت به مشاهده و عيان، ثابت است؛ و آيات شريفه الهيّه و اخبار اولياء وحى عليهم الصلاة و السلام دلالت تامّ تمام بر آن دارد. و محجوبين از اهل فلسفه عاميّه و اهل ظاهر كه نطق موجودات را نيافته‏اند به تأويل و توجيه پرداخته‏اند. و عجب آن است كه اهل ظاهر كه به اهل فلسفه طعن زنند كه تأويل كتاب خدا كنند به حسب عقل خود، در اين موارد خود تأويل اين همه آيات صريحه و احاديث صحيحه كنند به مجرد آنكه نطق موجودات را نيافته‏اند، با آنكه برهانى در دست ندارند؛ پس تأويل قرآن را، بى‏برهان و به مجرد استبعاد، كنند. بالجمله، دار وجود اصل حيات و حقيقتِ علم و شعور است؛ و تسبيح موجودات تسبيح نطقى شعورى ارادى است، نه تكوينى ذاتى كه محجوبان گويند. و تمام آنها به حسب حظّى كه از وجود دارند به مقام بارى جلّت عظمته معرفت دارند. و چون اشتغال به طبيعت و انغمار در كثرتْ هيچ موجودى چون انسان ندارد، از اين جهت از همه موجودات محجوبتر است، مگر آنكه از جلباب بشريّت خارج شده و خرق حجب كثرت و غيريّت كرده باشد كه بى‏حجاب به مشاهده جمال جميل پردازد؛ پس، حمد و مدح او از تمام حمدها و مدحها جامعتر است؛ و او حق را به تمام شئون الهيّه و تمام اسماء و صفات ستايش و عبادت كند.
تتميم
بدان كه كلمه شريفه الحمد للَّه به حسب بيانى كه مذكور شد، از كلمات جامعه‏اى است كه اگر كسى به لطايف و حقايق آن حق را به آن تحميد كند، حق حمد را آن قدر كه درخور طاقت بشريّت است بجا آورده. و لهذا در روايات شريفه اشاره به اين معنى شده است؛ چنانچه در روايت است كه حضرت باقر العلوم سلام اللَّه عليه از منزلى بيرون آمدند، مركبشان نبود. فرمودند: اگر مركب پيدا شود حمد حق تعالى كنم به طورى كه حق حمد است. پس چون مركب پيدا شد، سوار شده و تسويه لباس خود فرمودند، گفتند: الحَمْدُ للَّه‏(418) ( و از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله روايت است كه فرموده‏اند: لا إلهَ إِلَّا اللَّه نصف ميزان است و الحمد للَّه پر كند ميزان را.(419) ( و اين به واسطه آن است كه به آن بيان كه نموديم الحمد للَّه جامع توحيد نيز هست. و از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله روايت شده كه قول بنده كه مى‏گويد الحمد للَّه سنگينتر است در ميزانش از هفت آسمان و هفت زمين.(420) ( و هم از آن حضرت منقول است كه اگر خداوند عطا كند جميع دنيا را به بنده‏اى از بندگانش پس از آن بگويد آن بنده: الحمد للَّه، آنكه او گفته افضل است از آنچه به او عطا شده‏(421). ( و هم از آن حضرت روايت شده كه هيچ چيز محبوبتر پيش خدا نيست از قول قائل الحمد للَّه؛ و از اين جهت خداوند به آن بر خود ثنا گفته‏(422). ( و احاديث در اين باب بسيار است.
* قولُه تعالى: رَبِّ الْعالَمين ربّ اگر به معناى مُتعالى و ثابت و سيّد باشد، از اسماء ذاتيّه است. و اگر به معناى مالك و صاحب و غالب و قاهر باشد، از اسماء صفتيّه است. و اگر به معناى مربّى و منعم و متمّم باشد، از اسماء افعاليه است.
و عالم اگر ما سوى اللَّه كه شامل همه مراتب وجود و منازل غيب و شهود است باشد، ربّ را بايد از اسماء صفات گرفت. و اگر مقصود عالم ملك است كه تدريجى الحصول و الكمال است، مراد از آن اسم فعل است. و در هر صورت، در اينجا مقصود اسم ذات نيست. و شايد، به نكته‏اى، مراد از عالمين همين عوالم ملكيّه، كه در تحت تربيت و تمشيت الهيّه به كمال لايق خود مى‏رسد، و مراد از ربّ مربّى، كه از اسماء افعال است، باشد.
و بدان كه ما در اين رساله از ذكر جهات تركيبى و لغوى و ادبى آيات شريفه خوددارى مى‏كنيم، زيرا كه آنها را غالباً متعرّض شده‏اند. و بعض امور كه يا اصلًا تعرّض نشده يا ذكر ناقص از آن شده در اين جا مذكور مى‏گردد. و بايد دانست كه اسماء ذات و صفات و افعال كه اشاره‏اى به آن شد، مطابق اصطلاح ارباب معرفت است. و بعضى از مشايخ اهل معرفت در كتاب انشاء الدوائر اسماء را تقسيم نموده به اسماء ذات و اسماء صفات و اسماء افعال و فرموده است:
و اسَماءُ الذّات هُوَ: اللَّه، الربّ، المَلِكُ، القُدّوسُ، السَّلامُ، المُؤْمِنُ، المُهَيْمِنُ، العَزيزُ، الجَبّارُ، المُتَكَبِّرُ، العَلِىُّ، العَظيمُ، الظّاهِرُ، الباطِنُ، الاوَّلُ، الآخِرُ الكَبيرُ، الجَليلُ، المَجِيدُ، الحَقُّ، المُبينُ، الواجدُ، الماجدُ، الصَمَدُ، المُتعالي، الغَنِّي، النورُ، الوارثُ، ذو الجَلالِ، الرقيبُ.
و اسماءُ الصفات و هِىَ: الحىُّ، الشَّكورُ، القَهّارُ، القاهِرُ، المُقْتَدِرُ، القَوِىّ، القادِرُ، الرَّحمنُ، الرحيمُ، الكَريمُ، الغَفّارُ، الغَفورُ، الوَدودُ، الرَّءوفُ، الحَليمُ، الصَّبورُ، البَرُّ، العَليمُ، الخَبيرُ، المُحصىُ، الحَكيمُ، الشّهيدُ، السَميعُ، البَصيرُ. و أسماءُ الأفعال هُوَ: المُبْدِئُ، الوَكيلُ، الباعِثُ، المُجيبُ، الواسِعُ، الحَسيبُ، المُقيتُ، الحَفيظُ، الخالِقُ، البارِئُ، المُصَوِّرُ، الوَهَّابُ، الرَّزّاقُ، الفَتّاحُ، القابِضُ، الباسُط، الخافِضُ، الرّافِعُ، المُعِزُّ، المُذِلُّ، الحَكيمُ، العَدْلُ، اللَّطيفُ، المُعيدُ، المُحْيي، المُميتُ، الوالي، التَوّابُ، المُنْتَقِمُ، المُقْسِطُ، الجامِعُ، المُغْني، المانِعُ، الضّارُّ، النّافع، الهادي، البَديعُ، الرَّشيدُ.(423)- ( انتهى.
و در ميزان اين تقسيم گفته‏اند كه گرچه تمام اسماء اسماء ذات است لكن به اعتبار ظهور ذات، اسماء ذات گويند؛ و به اعتبار ظهور صفات و افعال، اسماء صفاتيّه و افعاليّه به آنها گويند؛ يعنى، هر اعتبار ظاهرتر گرديد، اسم تابع آن است. و از اين جهت گاهى در بعضى اسماء دو يا سه اعتبار جمع شود؛ و از اين جهت از اسماء ذاتيّه و صفاتيّه و افعاليّه يا دو از اين سه شود؛ مثل ربّ چنانچه ذكر شد. و اين مطلب در مذاق نويسنده درست نيايد و مطابق ذوق عرفانى نشود. بلكه آنچه در اين تقسيم به نظر مى‏رسد آن است كه ميزان در اين اسماء آن است كه سالك به قدم معرفت پس از آن كه فناى فعلى براى او دست داد، حق تعالى تجليّاتى كه به قلب او مى‏كند تجلّيات به اسماء افعال است؛ و پس از فناى صفاتى، تجلّيات صفاتيّه؛ و پس از فناى ذاتى، تجلّيات به اسماء ذات براى او مى‏شود. و اگر قلب او قدرت حفظ داشت پس از صحو، آنچه كه از مشاهدات افعاليّه خبر دهد اسماء افعال است؛ و آنچه كه از مشاهدات صفاتيّه، اسماء صفات؛ و هكذا اسماء ذات. و اين مقام را تفصيلى است كه در اين اوراق نشايد. و آنچه را در انشاء الدوائر مذكور شده، مطابق ميزانى كه خود دست داده صحيح نيست؛ چنانچه در نظر به اسماء واضح شود.
و مى‏توان گفت كه اين تقسيم به اسماء ثلاثه در قرآن شريف نيز اشاره به آن شده. و آن آيات شريفه آخر سوره حشر است. قال تعالى: هُوَ اللَّه الَّذي لا الهَ الّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ‏(424). ( الى آخِر الآيات الشريفة.
و اين آيات شريفه، شايد اوّلى آنها اشاره به اسماء ذاتيّه، و دومى اشاره به اسماء صفاتيّه، و سومى اشاره به اسماء افعاليّه، باشد. و تقديم ذاتيّه بر صفاتيّه، و آن بر افعاليّه، به حسب ترتيب حقايق وجوديّه است و تجلّيات الهيّه، نه به حسب ترتيب مشاهدات اصحاب مشاهده و تجليات به قلوب ارباب قلوب. و بايد دانست كه آيات شريفه را رموز ديگرى است كه ذكر آن مناسب مقام نيست. و اين كه آيه دومْ اسماء صفاتيّه، و سوم افعاليّه است، واضح است. و اما عالم الغيب و الشهادة و رحمن و رحيم از اسماء ذاتيّه بودن مبنى بر آن است كه غيب و شهادت عبارت از اسماء باطنه و ظاهره باشد، و رحمانيّت و رحيميّت از تجلّيات فيض اقدس باشد نه فيض مقدس. و اختصاص دادن اين اسماء را به ذكر، با اينكه حىّ و ثابت و ربّ و امثال آن به اسماء ذاتيّه نزديكتر به نظر مى‏آيد، شايد براى احاطه آنها باشد؛ زيرا كه اينها از امّهات اسماء هستند و اللَّه العالم.
تنبيه
در لفظ و اشتقاق و معنى عالَمين اختلاف عظيم واقع است. چنانچه بعضى گفته‏اند عالمين جمع است و مشتمل بر جميع اصناف خلق است از مادّى و مجرّد؛ و هر صنفى خود عالمى است. و اين جمع از جنس خود مفرد ندارد و اين قول مشهور است.
و بعضى گفته‏اند كه عالَم، به فتح لام، اسم مفعول و عالِم، به كسر، اسم فاعل است؛ و عالَمين به معناى معلومين است و اين قول علاوه بر آنكه خود فى حدّ نفسه بى‏شاهد و بعيد است، اطلاق ربّ المعلومين بسيار بارد و بى‏مورد است.
و اشتقاق آن را بعضى از علامت دانسته‏اند. و در اين صورت بر تمام موجودات اطلاق شود، زيرا كه همه علامت و نشانه و آيه ذات مقدّسند. و واو و نون به اعتبار اشتمال بر ذوى العقول و تغليب آن است بر ديگر موجودات.
و بعضى او را مشتق از علم دانسته‏اند. و در هر صورت، اطلاق آن بر جميع موجودات صحيح است، چنانچه اطلاق بر ذوى العقول نيز وجيه است. ولى عالَم اطلاق بر ما سوى اللَّه شود؛ و بر هر صنف و هر فرد نيز گاه اطلاق شود. و اگر آن كس كه عالم را بر هر فرد و صنف اطلاق كند از اهل عرف و لغت باشد، به اعتبار آنكه هر فردى علامت ذات بارى است- و في كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَهُ آيَةٌ(425). ( و اگر عارف الهى باشد، به اعتبار آنكه هر موجودى ظهور اسم جامع و مشتمل كلّ حقايق است به طريق ظهور احديّت جمع و سر وجود؛ و از اين جهت تمام عالم را و هر جزئى از آن را اسم اعظم به مقام احديّت جمع ممكن است دانست؛ و الَاسماءُ كُلُّها فى الكُلِّ وَ كذا الآيات.
و بنا بر آنچه ذكر شد، ايراد فيلسوف عظيم الشّأن صدر الملّة و الدّين قدّس سرّه بر مثل بيضاوى وارد است؛ زيرا كه آنها ذوق اين مشرب نكرده‏اند، و اما در مسلك اصحاب عرفان صحيح نيست. و چون كلام بيضاوى در اين مقام و كلام فيلسوف مذكور طولانى است، ذكر آن نشد؛ هر كس مايل است، به تفسير سوره فاتحه مرحوم فيلسوف مذكور رجوع كند.
و ربّ اگر از اسماء صفات باشد به معنى مالك و صاحب و اشباه آن مراد از عالمين جميع ما سوى اللَّه ممكن است باشد؛ چه موجودات عالم ملك باشد يا موجودات مجرّده غيبيّه. و اگر از اسماء افعال باشد- كه شايد ظاهرتر همين است- مراد از عالمين عالم ملك است فقط؛ زيرا كه ربّ در آن وقت به معنى مربّى است؛ و اين معنا تدريج لازم دارد و عوالم مجرّده از تدريج زمانى منزّه هستند. گرچه نزد نويسنده به يك معنى روحِ تدريج در عالم دهر متحقّق است؛ و به همان معنى اثبات حدوث زمانى، به معنى روح زمان و دهريّتِ تدريج، در عوالم مجرّده نيز كرديم؛ و در مسلك عرفانى نيز حدوث زمانى را براى جميع عوالم ثابت مى‏دانيم، اما نه به آن طور كه در فهم متكلّمين و اصحاب حديث آيد.
تنبيه آخر
بدان كه حمد چون در مقابل جميل است، و از آيه شريفه استفاده شود كه حمد و ستايش براى مقام اسم اعظم كه اسم جامع است، كه داراى مقام ربوبيّت عالميان و رحمت رحمانيّه و رحيميّه و مالك يوم دين است ثابت است، پس اين اسماء شريفه يعنى رَبّ و رحمن و رحيم و مالك را بايد در تحميدْ مدخليّتى به سزا باشد. و ما پس از اين در ذيل قول خداى تعالى: مالِكِ يَوْمِ الدّين به بيانى تفصيلى ذكرى از اين مطلب مى‏نماييم.
و اكنون راجع به تناسب مقام ربوبيّت عالميان با تحميد سخن مى‏گوييم. و آن از دو جهت متناسب است:
يكى آنكه چون خودِ حامدْ از عالميان بلكه خود گاهى عالَمى برأسه است، بلكه در نظر اهل معرفت هر يك از موجودات عالَمى برأسه مى‏باشد، تحميد حق كند كه او را با دست تربيت مقام ربوبيّت از ضعف و نقص و وحشت و ظلمت نيستى هيولانى، به قوّت و كمال و طمأنينه و نورانيّت عالم انسانيّت آورد؛ و از منازل جسمى و عنصرى و معدنى و نباتى و حيوانى در تحت نظامى مرتّب به حركات ذاتيّه و جوهريّه و عشقهايى فطرى و جبلى عبور داد و به منزلگاه انسانيت كه اشرف منازل موجودات است رسانيد. و پس از اين نيز تربيت كند تا آن كه آنچه در وهم تو نايد آن شوم.
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم انا إليه راجعون (426)

و ديگر آن كه چون تربيت نظام عالم ملك از فلكيّات و عنصريّات و جوهريّات و عرضيّات آن، مقدّمه وجود انسان كامل است و در حقيقت اين وليده عصاره عالم تحقّق و غاية القصواى عالميان است و از اين جهت آخر وليده است، و چون عالَمِ مُلك به حركت جوهريّه ذاتيّه متحرّك است و اين حركت ذاتى استكمالى است به هر جا منتهى شد آن غايت خلقت و نهايت سير است، و چون به طريق كلّى نظر در جسم كلّ و طبع كلّ و نبات كلّ و حيوان كلّ و انسان كلّ افكنيم انسان آخرين وليده‏اى است كه پس از حركات ذاتيّه جوهريّه عالم به وجود آمده و منتهى به او شده، پس دست تربيت حق تعالى در تمام دار تحقق به تربيت انسان پرداخته است و الانسانُ هو الأوّل و الآخِر.
و اين كه ذكر شد، در افعال جزئيّه و نظر به مراتب وجود است؛ و الّا به حسب فعل مطلق از براى فعل حق تعالى غايتى جز ذات مقدّسش نيست چنانچه در مَحالّ خود مبرهن است. و نظر به افعال جزئيّه نيز چون كنيم، غايت خلقت انسان عالم غيب مطلق است؛ چنانچه در قدسيّات وارد است: يا ابْنَ آدَمَ خَلَقْتُ الْاشياءَ لِاجْلِكَ، وَ خَلَقْتُكَ لِاجْلي‏(427). ( و در قرآن شريف خطاب به موسى بن عمران على نبينا و آله و عليه السلام فرمايد: وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسي‏(428) ( و نيز فرمايد: وَ انَا اخْتَرْتُكَ‏(429). ( پس، انسان مخلوق لاجل اللَّه و ساخته شده براى ذات مقدّس او است؛ و از ميان موجوداتْ او مصطفى و مختار است؛ غايت سيرش وصول به باب اللَّه و فناى فى ذات اللَّه و عكوف به فناء اللَّه است؛ و معاد او الى اللَّه و من اللَّه و فى اللَّه و باللَّه است؛ چنانچه در قرآن فرمايد: انَّ الَيْنا ايابَهُم‏(430). ( و ديگر موجودات به توسّط انسان رجوع به حق كنند، بلكه مرجع و معاد آنها به انسان است؛ چنانچه در زيارت جامعه، كه اظهار شمّه‏اى از مقامات ولايت را فرموده، مى‏فرمايد: و ايابُ الخَلْقِ الَيْكُمْ، و حِسابُهُمْ عَلَيْكُم. و مى‏فرمايد: بِكُمْ فَتَحَ اللَّه، وَ بِكُمْ يَخْتِمُ‏(431)
و اينكه در آيه شريفه حق مى‏فرمايد: انَّ الَيْنا ايابَهُمْ ثُمَّ انَّ عَلَيْنا حِسابَهُم‏(432)
و در زيارت جامعه مى‏فرمايد: و ايابُ الْخَلْقِ الَيْكُمْ و حِسابُهُمْ عَلَيْكُم سرّى از اسرار توحيد، و اشاره به آن است كه رجوع به انسان الكامل رجوع الى اللَّه است؛ زيرا كه انسان كاملْ فانى مطلق و باقى به بقاء اللَّه است و از خودْ تعيّن و انّيّت و انانيّتى ندارد، بلكه خود از اسماء حسنى و اسم اعظم است؛ چنانچه اشاره به اين معنى در قرآن و احاديث شريفه بسيار است.
و قرآن شريف به قدرى جامع لطايف و حقايق و سراير و دقايق توحيد است كه عقول اهل معرفت در آن حيران مى‏ماند؛ و اين، اعجاز بزرگِ اين صحيفه نورانيّه آسمانى است، نه فقط حسن تركيب و لطف بيان و غايت فصاحت و نهايت بلاغت و كيفيّت دعوت و اخبار از مغيبات و احكام احكام و اتقان تنظيم عائله و امثال آن، كه هر يك مستقلًا اعجازى فوق طاقت و خارق عادت است. بلكه مى‏توان گفت اين كه قرآن شريف معروف به فصاحت شد و اين اعجاز در بين ساير معجزات مشهور آفاق شد، براى اين بود كه در صدر اول اعراب را اين تخصّص بود و فقط اين جهت از اعجاز را ادراك كردند؛ و جهات مهمترى كه در آن موجود بود و جهت اعجازش بالاتر و پايه ادراكش عالى‏تر بود اعراب آن زمان ادراك نكردند. الآن نيز آنهايى كه هم افق آنها هستند، جز تركيبات لفظيّه و محسّنات بديعيّه و بيانيّه چيزى از اين لطيفه الهيّه ادراك نكنند. و اما آنهايى كه به اسرار و دقايق معارف آشنا و از لطائف توحيد و تجريد باخبرند، وجهه نظرشان در اين كتاب الهى و قبله آمالشان در اين وحى سماوى همان معارف آن است و به جهات ديگر چندان توجهى ندارند. و هر كس نظرى به عرفان قرآن و عرفاى اسلام كه كسب معارف از قرآن نمودند كند و مقايسه ما بين آنها با علماء ساير اديان و تصنيفات و معارف آنها كند، پايه معارف اسلام و قرآن را، كه اسّ اساس دين و ديانت و غاية القصواى بعث رسل و انزال كتب است، مى‏فهمد؛ و تصديق به اين كه اين كتابْ وحى الهى و اين معارف معارف الهيّه است براى او مئونه ندارد.
ايقاظ ايمانى
بدان كه ربوبيّت حق تعالى جلّ شأنه از عالميان بر دو گونه است:
يكى ربوبيّت عامّه كه تمام موجودات عالم در آن شركت دارند. و آن تربيتهاى تكوينى است كه هر موجودى را از حدّ نقص به كمال لايق خود در تحت تصرّف ربوبيّت مى‏رساند. و تمام ترقّيات طبيعيّه و جوهريّه و حركات و تطوّرات ذاتيّه و عرضيّه در تحت تصرّفات ربوبيّت واقع شود. و بالجمله، از منزلِ مادّة الموادّ و هيولاى اولى تا منزل حيوانيت و حصول قواى جسمانيّه و روحانيّه حيوانيّه، تربيت تكوينى، و هر يك از آنها شهادت دهند به اين كه اللَّه جلّ جلاله ربّى.
و دوم از مراتب ربوبيّت ربوبيّت تشريعى است، كه مختصّ به نوع انسانى است و ديگر موجودات را از آن نصيبى نيست. و اين تربيتْ هدايت طرق نجات و ارائه راههاى سعادت و انسانيّت و تحذير از منافيات آن [است ]كه به توسّط انبياء عليهم السلام اظهار فرموده. و اگر كسى با قدم اختيارْ خود را در تحت تربيت و تصرّف ربّ العالمين واقع كرد و مربوب آن تربيت شد به طورى كه تصرّفات اعضا و قواى ظاهريّه و باطنيّه او تصرفات نفسانيّه نشد بلكه تصرّفات الهيّه و ربوبيّه گرديد، به مرتبه كمال انسانيّت كه مختصّ به اين نوع انسانى است مى‏رسد.
انسان تا منزل حيوانيّت با ساير حيوانات هم قدم بوده؛ و از اين منزل دو راه در پيش دارد كه با قدم اختيار بايد طى كند: يكى منزل سعادت، كه صراط مستقيم ربّ العالمين است- انَّ رَبِّي عَلَى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ‏(433). ( و يكى راه شقاوت، كه طريق معوج شيطان رجيم است. پس، اگر قوا و اعضاى مملكت خود را در تصرف ربّ العالمين داد و مربّا به تربيت او شد، كم كم قلب، كه سلطان اين مملكت است، تسليم او شود؛ و دل كه مربوب ربّ العالمين شد، ساير جنود به او اقتداء كنند و مملكت يكسره مربوب او گردد. و در اين هنگام لسان غيبى او، كه ظل قلب است، مى‏تواند بگويد: اللَّه جَلَّ جَلالُهُ رَبِّي در جواب ملائكه عالم قبر كه گويند: مَنْ رَبُّكَ؟ و چون چنين شخصى لا بدّ اطاعت رسول خدا و اقتداء به ائمّه هدى و عمل به كتاب الهى نموده، زبانش گويا شود به اين كه محمّدٌ صلّى اللَّه عليه و آله نبيّي، و عَلِىٌّ و اولادُهُ المَعْصُومينَ ائِمَّتي، وَ الْقُرآنُ كِتابي. و اگر دل را الهى و ربوبى ننموده و نقش لا إله الّا اللَّه، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه، عَلىٌّ وَلِىُّ اللَّه در لوح دل منتقش نشده و صورتِ باطنِ نفسْ نشده باشد و به عمل به قرآن شريف و تفكّر و تذكّر و تدبّر در آن، قرآن به او منسوب و او به قرآن ارتباط روحى معنوى پيدا نكرده باشد، پس در سكرات و سختى‏هاى مرض موت و خود موت، كه داهيه عظيمه است، تمام معارف از خاطر او محو شود.
عزيزم، انسان با يك مرض حصبه و ضعف قواى دماغيّه تمام معلوماتش را فراموش مى‏كند مگر چيزهايى را كه با شدّت تذكّر و انس با آنها جزءِ فطريّات ثانويّه او شده باشد، و اگر يك حادثه بزرگى و هائله سهمناكى پيش آيد انسان از بسيارى از امور خود غفلت كند و خط نسيان به روى معلومات او كشيده مى‏شود، پس در آن اهوال و شدائد و سكرات موت چه خواهد شد؟ و اگر سمع قلب باز نشده باشد و دل سميع نباشد، تلقين عقايد حين موت و بعد از موت به حال او نتيجه‏اى ندارد. تلقين براى كسانى مفيد است كه دل آنها از عقايد حقّه با خبر است و سمع قلب آنها باز است، و در اين سكرات و شدائد فى الجمله غفلتى حاصل شده باشد، اين وسيله شود كه ملائكة اللَّه به گوش او برسانند؛ ولى اگر انسان كر باشد و گوش عالم برزخ و قبر نداشته باشد، هر گز تلقين را نمى‏شنود و به حال او اثر نكند. و در احاديث شريفه به بعض آنچه گفته شد اشاره شده است.
* قَولهُ تَعالى: الرَّحْمنِ الرَّحيم بدان كه از براى جميع اسماء و صفات حق تعالى جلّ و علا به طور كلى دو مقام و دو مرتبه است:
يكى، مقام اسماء و صفات ذاتيّه كه در حضرت واحديّت ثابت است؛ چون علم ذاتى كه از شئون و تجلّيات ذاتيّه است، قدرت و اراده ذاتيّه و ديگر شئون ذاتيّه.
و ديگر، مقام اسماء و صفات فعليّه است كه به تجلّى به فيض مقدّس براى حق ثابت است؛ چون علم فعلى كه اشراقيّين ثابت دانند و مناط علم تفصيلى را آن دانند، و جناب افضل الحكماء، خواجه نصير الدّين نضّر اللَّه وجهه، اقامه برهان بر آن كرده‏اند؛ و در اين معنى كه ميزان علم تفصيلى علم فعلى است، از اشراقيّين تبعيّت فرموده‏اند(434). ( و اين مطلب گرچه خلاف تحقيق است، بلكه علم تفصيلى در مرتبه ذات ثابت است و كشف و تفصيل علم ذاتى از علم فعلى بالاتر و بيشتر است- چنانچه در محلّ خود به وجه برهان نورى ثابت و محقّق است- ولى اصل مطلب كه نظام وجودْ علم فعلى تفصيلى حق است، ثابت و محقّق است در سنّت برهان و مشرب عرفان؛ گرچه مسلك اعلا و ذوق احلاى عرفانى را غير از اين طريقه‏ها طريقه‏اى است- مذهب عاشق ز مذهبها جدا است(435).
بالجمله، از براى رحمت رحمانيّه و رحيميّه دو مرتبه و دو تجلّى است: يكى در مجلاى ذات در حضرت واحديّت به تجلّى به فيض اقدس. و ديگر، در مجلاى اعيان كونيّه به تجلّى به فيض مقدّس. و در سوره مباركه اگر رحمن و رحيم از صفات ذاتيّه باشد- چنانچه ظاهرتر است- در آيه شريفه بسم اللَّه الرحمن الرحيم اين دو صفت را تابع اسم توان دانست تا از صفات فعليّه باشد؛ بنا بر اين، ابداً تكرارى در كار نيست تا اين كه گفته شود براى تأكيد و مبالغه است. و به اين احتمال- و الْعِلمُ عندَ اللَّه- معنى آيات شريفه چنين مى‏شود: بمشيّته الرَّحْمانيةِ و الرّحيميّةِ الحمدُ لِذاتِهِ الرّحمانىِّ و الرَّحيمى. و چنانچه مقام مشيّت جلوه ذات مقدس است، مقام رحمانيّت و رحيميّت، كه از تعيّنات مقام مشيّت است، جلوه رحمانيّت و رحيميّت ذاتيّه است. و احتمالات ديگرى نيز هست كه ما ترك كرديم ذكر آن را، زيرا كه اين احتمال كه ذكر شد ظاهرتر بود.
* قوله تعالى: مالِكِ يَوْمِ الدّين بسيارى از قرّاء مَلِك، به فتح ميم و كسر لام، قرائت كرده‏اند. و براى هر يك از اين دو قرائت ترجيحاتى ادبى ذكر كرده‏اند. حتّى بعضى از بزرگان علماء رحمه اللَّه رساله نوشته در ترجيح مَلِك بر مالك‏(436). ( و چيزهايى كه طرفين گفته‏اند طورى نيست كه از آن اطمينانى حاصل شود.
آنچه به نظر نويسنده مى‏رسد آن است كه مالك راجح بلكه متعيّن است؛ زيرا كه اين سوره مباركه و سوره مباركه توحيد مثل ساير سور قرآنيّه نيست، بلكه اين دو سوره را چون مردم در نماز فرايض و نوافل مى‏خوانند، در هر عصرى از اعصار صدها مليون جمعيّت مسلمين از صدها مليون جمعيتهاى مسلمين شنيده‏اند و آنها از صدها مليون سابقيها، همين طور به تسامع، اين دو سوره شريفه به همين طور كه مى‏خوانند بى‏يك حرف پس و پيش و كم و زياد از ائمّه هدى و پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله ثابت است. و با اين كه اكثر قرّاء مَلِك خواندند و بسيارى از علماء ترجيح مَلِك داده‏اند، مع ذلك اين امور در اين امر ثابت ضرورى و متواتر قطعى ضررى نرسانده و كسى از آنها متابعت ننموده. و با اين كه علماء تبعيّت هر يك از قرّاء را جايز مى‏دانند، هيچيك- الّا شاذى كه اعتناء به قول او نيست- در مقابل اين ضرورت، ملك در نمازهاى خود قرائت ننموده‏اند. و اگر كسى هم ملِك را قرائت كرده، من باب احتياط بوده و مالك را نيز گفته؛ چنانچه شيخ علّامه ما در علوم نقليّه، حاج شيخ عبد الكريم يزدى قدّس سرّه، به خواهش يكى از علماء اعلام معاصر مَلِك را نيز مى‏گفتند. ولى اين احتياط بسيار ضعيفى است، بلكه به عقيده نويسنده مقطوع الخلاف است.
و از اين بيان كه شد ضعف اين مطلب معلوم مى‏شود كه گفته‏اند در خطّ كوفى ملك و مالك به هم اشتباه شده؛ زيرا كه اين ادّعا را شايد در سورى كه كثير التّداول در السنه نيست بتوان گفت- آن هم على اشكال- ولى در مثل چنين سوره‏اى كه ثبوت آن از روى تسامع و قرائت است- چنانچه پر واضح است- ادعائى بس بى‏مغز و گفته‏اى بس بى‏اعتبار است.
و اين كلام كه ذكر شد در كفواً نيز جارى است؛ زيرا كه قرائت با واو مفتوحه و فاء مضمومه- با آن كه فقط قرائت عاصم است- مع ذلك آن نيز به تسامع بالضّرورة ثابت است؛ و قرائات ديگر معارضه با اين ضرورت نكرده. گرچه بعضى به خيال خود احتياط مى‏كنند و مطابق قرائت اكثر كه با ضم فاء و همزه است قرائت مى‏كنند، ولى اين احتياط بى‏جايى است.
و اگر چنانچه در رواياتى كه امر شده مثل قرائت ناس قرائت كنيم (437)مناقشه شود- چنانچه جاى مناقشه هم هست و مظنون آن است كه مراد از آن روايات اين باشد كه همين طور كه نوع مردم قرائت مى‏كنند قرائت كنيد نه آن كه مخيّر هستيد ميان قرائات سبع مثلًا- آن وقت قرائت مَلِك و كفواً به غير آن طور كه مشهور در بين مسلمين و مسطور در صحف است غلط مى‏شود. و در هر صورت، احتياط قرائت آنها است به طورى كه بين مردم متداول و در السنه مشهور و در قرآن مسطور است، زيرا كه آن طور قرائت در هر مسلكى صحيح است. و اللَّه العالم‏(438)
تحقيقٌ حكَمىٌ
بدان كه مالكيّت حق تعالى مثل مالكيّت بندگان نيست مملوكات خود را؛ و مثل مالكيّت سلاطين نيست مملكت خود را؛ چه كه اين‏ها اضافاتى است اعتباريّه. و اضافه حقّ به خلق از اين قبيل نيست؛ گرچه در نزد علماء فقه اين طور مالكيّت براى حق تعالى طولًا ثابت است؛ و آن نيز منافات با آن چه در اين نظر ملحوظ و مذكور است ندارد. و از قبيل مالكيّت انسان اعضاء و جوارح خود را نيز نيست؛ و از قبيل مالكيّت او قواى ظاهريّه و باطنيّه خود را نيز نيست؛ گرچه اين مالكيّت نزديكتر است به مالكيّت حق تعالى از ساير مالكيّتهاى مذكوره در سابق. و از قبيل مالكيّت نفس افعال ذاتيّه خود را كه از شئون نفس است، مثل ايجاد صور ذهنيه كه قبض و بسطش تا اندازه‏اى در تحت اراده نفس است، نيز نيست. و از قبيل مالكيّت عوالم عقليّه مادون خود را نيز نيست؛ گرچه آنها متصرّف هم در اين عوالم به اعدام و ايجاد باشند؛ زيرا كه تمام دار تحقق امكانى، كه ذلّ فقر در ناصيه آنها ثبت است، محدود به حدود و مقدّر به قدر مى‏باشند و لو به حد ماهيّتى؛ و هر چه محدود به حدّ باشد، با فعل خود به قدر محدوديّتش بينونت عزلى دارد و احاطه قيّومى حقّانى ندارد؛ پس، تمام اشياء به حسب مرتبه ذات خود با منفعلات خود متباين و متقابل مى‏باشند، و به همين جهت احاطه ذاتيّه قيّوميّه ندارند.
و اما مالكيّت حق تعالى كه به اضافه اشراقيّه و احاطه قيّوميّه است، مالكيّت ذاتيّه حقيقيّه حقّه است كه به هيچ وجه شائبه تباين عزلى در ذات و صفاتش با موجودى از موجودات نيست. و مالكيّت آن ذات مقدّس به همه عوالم على السّواء [است ]بدون آن كه با موجودى از موجودات به هيچ وجه تفاوت كند يا به عوالم غيب و مجرّدات محيطتر و نزديكتر باشد از عوالم ديگر؛ چه كه آن مستلزم محدوديّت و بينونت عزلى شود و ملازم با افتقار و امكان شود، تَعالى اللَّه عَنْ ذلِك عُلُوّاً كَبيراً. چنانچه اشاره به اين معنى ممكن است باشد قول خداى تعالى: نَحْنُ اقْرَبُ الَيهِ مِنْكُم‏(439)( و نَحْنُ اقْرَبُ الَيْهِ مِنْ حَبْلِ الوَريد(440). و اللَّه نُورُ السَّمواتِ و الْارْض‏(441) وَ هُوَ الَّذي في السَّماءِ الهٌ و في الْارْضِ اله‏(442). و لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الْارْض‏(443). ( و قول رسول خدا از قرار منقول: لَوْ دُلِّيتُمْ بِحَبْلٍ الى الْارْضينَ السُّفْلى‏، لَهَبَطْتُمْ عَلى اللَّه‏(444). ( و قول حضرت صادق در روايت كافى: فَلا يَخْلُو مِنْهُ مَكانٌ، وَ لا يَشْتَغِلُ بِهِ مَكانٌ، وَ لا يَكُونُ الى‏ مَكانٍ اقْرَبُ مِنْهُ الى مَكان‏(445). ( و قول حضرت امام على نقى عليه السلام: وَ اعْلَمْ، انَّهُ اذا كانَ فِى السَّماءِ الدُّنْيا فَهُوَ كَما هُوَ عَلى الْعَرْشِ. وَ الْاشْياءُ كُلُّها لَهُ سَواءٌ عِلْماً وَ قُدْرَةً وَ مُلْكاً وَ احاطَة(446).
و با اين كه مالكيّت ذات مقدّسش به همه اشياء و همه عوالم على السواء است، مع ذلك در آيه شريفه مى‏فرمايد: مالِكِ يَوْمِ الدّين. اين اختصاص ممكن است براى اين باشد كه يوم الدّين يوم الجمع است؛ از اين جهت، مالك يوم الدّين كه يوم الجمع است مالك ايّام ديگر كه متفرّقات است مى‏باشد؛ وَ الْمُتَفَرِّقاتُ فىِ النَّشْئَةِ الْمُلْكيَّة مُجْتَمِعاتٌ فى النَّشْئَةِ الْمَلَكُوتِيَّة(447).
( و يا براى آن است كه ظهور مالكيّت و قاهريّت حق تعالى مجده در يوم الجمع كه يوم رجوع ممكنات است به باب اللَّه و صعود موجودات بفناء اللَّه است مى‏باشد.
و تفصيل اين اجمال به طورى كه مناسب با اين رساله است، آن است كه تا نور وجود و شمس حقيقت در سير تنزّلى و نزول از مكامن غيب به سوى عالم شهادت است، رو به احتجاب و غيبت است؛ و به عبارت ديگر، در هر تنزّلى تعيّنى است و در هر تعيّن و تقيّدى حجابى است. و چون انسان مجمع جميع تعيّنات و تقيّدات است، محتجب به تمام حجب هفتگانه ظلمانيّه و حجب هفتگانه نوريّه، كه آن ارضين سبع و سماوات سبع به حسب تأويل است، مى‏باشد؛ و شايد ردّ به اسفل السّافلين نيز عبارت از احتجاب به جميع انواع حجب باشد. و از اين احتجاب شمس وجود و صرف نور در افق تعيّنات، به ليل و ليلة القدر تعبير مى‏توان نمود. و مادامى كه انسان در اين حجب محتجب است، از مشاهده جمال ازل و معاينه نور اوّل محجوب است. و چون در سير صعودىْ جميع موجودات از منازل سافله عالم طبيعت به حركات طبيعيّه- كه در جبلّه ذات آنها از نور جاذبه فطرة اللّهى به حسب تقدير فيض اقدس در حضرت علميّه به وديعت نهاده شده- رجوع به وطن اصلى و ميعاد حقيقى نمودند- چنانچه در آيات شريفه اشاره به اين معنى بسيار است- از حجب نورانيّه و ظلمانيّه دو باره مستخلص شوند و مالكيّت و قاهريّت حق تعالى جلوه كند و حق به وحدت و قهاريّت تجلّى فرمايد. و در اين جا كه رجوع آخر به اول و اتّصال ظاهر به باطن شد و حكم ظهورْ ساقط و حكومت باطن جلوه نمود، خطاب از حضرت مالك على الاطلاق آيد- و مخاطبى جز ذات مقدس نيست-: لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْم. و چون مجيبى نيست خود فرمايد: للَّه الْواحِدِ القَهّار(448).
و اين يوم مطلق كه يوم خروج شمس حقيقت از حجاب افق تعيّنات [است ] يوم دين است به يك معنى؛ زيرا كه هر موجودى از موجودات در ضلّ اسم مناسب خود فانى در حق شود. و چون نفخه صور دمد، از آن اسم ظهور كند و با توابع آن اسم قرين گردد، فَريقٌ في الْجَنَّةِ وَ فَريقٌ فِي السَّعير(449).
و انسان كامل در اين عالم، به حسب سلوك الى اللَّه و هجرت به سوى او، از اين حجب خارج شود و احكام قيامت و ساعت و يوم الدّين براى او ظاهر و ثابت شود؛ پس، حق با مالكيّت خود بر قلب او ظهور كند در اين معراج صلاتى؛ و لسان او ترجمان قلبش باشد و ظاهر او لسان مشاهدات باطنش گردد. و اين است يكى از اسرار اختصاص مالكيت به يوم الدين.
الهام عرشى
بدان كه در باب عرش و حَمَله آن اختلافاتى است؛ و در ظواهر اخبار شريفه نيز اختلاف است، گرچه به حسب باطن اختلافى در كار نيست؛ چون در نظر عرفانى و طريق برهانى عرش بر معانى بسيارى اطلاق شود:
يكى از معانى آن- كه نديدم در لسان قوم- حضرت واحديّت است، كه مستواى فيض اقدس است. و حَمَله آن چهار اسم است از امّهات اسماء كه اول و آخر و ظاهر و باطن است.
و ديگر- كه باز در لسان قوم نديدم- فيض مقدّس است كه مستواى اسم اعظم است، و حامل آن رحمن و رحيم و ربّ و مالك است.
و يكى از اطلاقات آن، جمله ما سوى اللَّه است، كه حامل آن چهار مَلَك است: اسرافيل و جبرائيل و ميكائيل و عزرائيل.
و يكى ديگر، جسم كلّ است، كه حامل آن چهار ملك است كه صور ارباب انواع است؛ و در روايت كافى اشاره به آن وارد شده‏(450).
و گاهى اطلاق بر علم شده، كه شايد مراد از علم علم فعلى حق باشد كه مقام ولايت كبرى است. و حمله آن چهار نفر از اولياء كمّل است در امم سالفه: نوح و ابراهيم و موسى و عيسى- على نبيّنا و آله و عليهم السلام. و چهار نفر از كمّل است در اين امّت: رسول ختمى، و امير المؤمنين، و الحسن، و الحسين- عليهم السلام.
و چون اين مقدمه دانسته شد، بدان كه در سوره شريفه حمد پس از اسم اللَّه كه اشاره به ذات است، اين چهار اسم شريف كه ربّ و رحمن و رحيم و مالك است اختصاص به ذكر داده شده، ممكن است براى اين باشد كه اين چهار اسم شريف حامل عرش وحدانيّت هستند به حسب باطن؛ و مظاهر آنها چهار ملك مقرّب حق هستند كه حامل عرش تحقّق هستند. پس، اسم مبارك ربّ باطن ميكائيل است كه به مظهريّت ربّ موكّل ارزاق و مربّى دار وجود است. و اسم شريف رحمن باطن اسرافيل است كه منشى ارواح و نافخ صُوْر و باسط ارواح و صُوَر است؛ چنانچه بسط وجودهم به اسم رحمن است. و اسم شريف رحيم باطن جبرائيل است كه موكّل بر تعليم و تكميل موجودات است. و اسم شريف مالك باطن عزرائيل است كه موكّل بر قبض ارواح و صور و ارجاع ظاهر به باطن است. پس، سوره شريفه تا مالِكِ يَوْمِ الدِّين مشتمل بر عرش وحدانيّت و عرش تحقّق است و مشير به حوامل آن مى‏باشد. پس، تمام دائره وجود و تجلّيات غيب و شهود، كه قرآن شريف ترجمان آن است، تا اين جاى از اين سوره مذكور است. و همين معنى جمعاً در بسم اللَّه كه اسم اعظم است موجود است؛ و در باء كه مقام سببيّت مى‏باشد و نقطه كه سرّ سببيّت است موجود است؛ و على عليه السلام سرّ ولايت و سببيّت است، پس او است نقطه تحت الباء(451)؛ ( يعنى، نقطه تحت الباء ترجمان سرّ ولايت است تَامُّلْ- وجه تأمل اشكالى است كه در حديث است. و اللَّه العالم.
تنبيهٌ عرفانىٌ
شايد در تقديم ربّ و ذكر رحمن و رحيم پس از آن، و تأخير مالك، اشاره‏اى لطيفه باشد به كيفيّت سلوك انسانى از نشئه ملكيّه دنياويّه تا فناى كلّى يا تا مقام حضور نزد مالك الملوك. پس، سالك تا در مبادى سير است، در تحت تربيت تدريجى ربّ العالمين است، زيرا خود نيز از عالميان و سلوكش در تحت تصرّف زمان و تدريج است. و چون به قدم سلوك از عالم طبيعتِ متصرّم منسلخ شد، مرتبه اسماء محيطه كه به عالم- كه جنبه سوائيّت در او غالب است- فقط تعلّق ندارد در قلب او تجلّى كند؛ و چون اسم شريف رحمن را در بين اسماء محيطه مزيد اختصاصى است، آن مذكور گرديده. و چون رحمن ظهور رحمت و مرتبه بسط مطلق است، مقدّم شده بر رحيم كه به افق بطون نزديكتر است؛ پس، در سلوك عرفانى اول اسماء ظاهر تجلّى كند؛ پس از آن، اسماء باطنه، چون سير سالك من الكثرة الى الوحدة مى‏باشد؛ تا منتهى مى‏شود به اسماء باطنه محضه كه اسم مالك از آنها است. پس، در تجلّى به مالكيّت، كثرات عالم غيب و شهادت مضمحل شود و فناى كلّى و حضور مطلق دست دهد. و چون از حجب كثرت به ظهور وحدت و سلطنت الهيّه تخلّص يافت و به مشاهده حضوريّه نائل گرديد، مخاطبه حضوريه كند و ايّاك نعبد گويد.
پس تمام دايره سير سايرين نيز در سوره شريفه مذكور است: از آخرين حجب عالم طبيعت تا رفع جميع حجب ظلمانيّه و نورانيّه و دست دادن حضور مطلق. و اين حضورْ قيامت كبراى سالك و قيام ساعت او است. و شايد در آيه شريفه فَصَعِقَ مَنْ فى السَّمواتِ وَ مَن في الْارضِ إلّا مَنْ شاءَ اللَّه‏(452) ( مقصود از مستثنى اين نوع از اهل سلوك باشد كه براى آنها قبل از نفخ صور كلّى، صعق و محو حاصل شده. و شايد يكى از محتملات فرمايش رسول خدا كه فرمودند: انَا وَ السّاعَةُ كَهاتَيْن‏(453) ( - و جمع فرمودند بين دو سبّابه شريفه خود- همين معنى باشد.
تنبيه ادبى
در تفاسير متداوله كه ديديم، يا از آنها نقل شده، دين را به معناى جزا و حساب دانسته‏اند. و در كتب لغت نيز به اين معنى ذكر شده، و به قول شعراء عرب استشهاد شده مثل قول شاعر: وَ اعْلَمْ بِانَّكَ ما تَدينُ تُدانُ‏(454). ( و قول منسوب به شهل بن ربيعة: وَ لَمْ يَبْقَ سِوَى العُدْوانِ، دِنّاهُمْ كَما دانوُا(455). ( و گفته‏اند ديّان، كه از اسماء الهيّه است، نيز به همين معنى است. و شايد مراد از دين شريعت حقّه باشد. و چون در روز قيامت آثار دين ظاهر گردد و حقايق دينيّه از پرده بيرون افتد، از اين جهت آن روز را روز دين بايد گفت؛ چنانچه امروز روز دنيا است، زيرا كه روز ظهور آثار دنيا است و صورت حقيقيّه دين ظاهر نيست. و اين شبيه قول خداى تعالى است كه مى‏فرمايد: وَ ذَكِّرْهُمْ بِايّامِ اللَّه‏(456)؛ ( و آن ايّامى است كه حق تعالى به قهر و سلطنت با قومى رفتار كند. و روز قيامت هم يوم اللَّه است و هم يوم الدّين است، زيرا كه روز ظهور سلطنت الهيّه و روز بروز حقيقت دين خدا است.
قوله تعالى: ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعين بدان اى عزيز كه چون بنده سالك در طريق معرفت تمام محامد و مدايح را مختص به ذات مقدّس حق دانست و قبض و بسط وجود را از او دانست و ازمّه امور را در اول و آخر و مبدأ و منتهى به يد مالكيّت او دانست و توحيد ذات و افعال در قلبش تجلّى نمود، حصر عبادت و استعانت را به حق كند و جميع دار تحقّق را طوعاً و كرهاً خاضع ذات مقدّس بيند و در دار تحقّق قادرى نبيند تا اعانت را به او نسبت دهد. و اين كه بعضى از اهل ظاهر گفته‏اند حصر عبادتْ حقيقى است و حصر استعانت حقيقى نيست- زيرا كه استعانت به غير حق نيز مى‏شود و در قرآن شريف نيز فرمايد: تَعاوَنُوا عَلَى البِرِّ وَ التَّقْوى‏(457) ( و مى‏فرمايد: اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ و الصَّلوة(458) ( و نيز معلوم است بالضّرورة كه سيره نبىّ اكرم و ائمّه هدى عليهم السلام و اصحاب آنها و مسلمين بر استعانت از غير حق بوده در غالب امور مباحه، مثل استعانت به دابّه و خادم و زوجه و رفيق و رسول و اجير و غير ذلك- كلامى است با اسلوب اهل ظاهر. و اما كسى كه از توحيد فعلى حق تعالى اطلاع دارد و نظام وجود را صورت فاعليّت حق تعالى مى‏بيند و لا مُؤَثِّرَ في الوُجُود را يا برهاناً يا عياناً يافته، با چشم بصيرت و قلب نورانى حصر استعانت را نيز حصر حقيقى داند و اعانت ديگر موجودات را صورت اعانت حق داند. و بنا به گفته اينها، اختصاص محامد به حق تعالى نيز وجهى ندارد، زيرا كه براى ديگر موجودات- بنا بر اين مسلك- تصرّفات و اختيارات و جمال و كمالى است كه لايق مدح و حمدند؛ بلكه احياء و اماته و رزق و خلقْ ديگر امور مشترك بين حقّ و خلق است. و اين امور در نظر اهل اللَّه شرك، و در روايات از اين امور به شرك خفى تعبير شده؛ چنانچه اداره انگشترى براى يادماندن چيزى، از شرك خفى محسوب شده است‏(459).
بالجمله، ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعين از متفرّعات الحمد للَّه است، كه اشاره به توحيد حقيقى است. و كسى كه حقيقت توحيد در قلب او جلوه ننموده و قلب را از مطلق شرك پاك ننموده، ايّاك نَعْبد او حقيقت ندارد، و حصر عبادت و استعانت را به حق نتواند نمود، و خدا بين و خدا خواه نخواهد بود. و چون توحيد در قلب جلوه نمود، به اندازه جلوه آن، از موجودات منصرف و به عزّ قدس حقّ متعلّق شود تا آنجا كه مشاهده كند كه به اسم اللَّه اياك نعبد و اياك نستعين واقع شود؛ و بعضى از حقايقِ انْتَ كَما اثْنَيْتَ عَلى‏ نَفْسِك‏(460) ( در قلب تجلى كند.
تنبيه اشراقى
از بيانات اين رساله معلوم شده است نكته عدول از غيبت به خطاب. و اين گرچه خود يكى از محسّنات كلام و مزيّتهاى بلاغت است كه در كلام فصحاء و بلغاء بسيار و موجب حسن كلام، و خود التفات از حالى به حالى رفع سئامت از مخاطب كند و نشاطى تازه به روح او بخشد، ولى چون نماز معراج وصول به حضرت قدس و مرقاة حصول مقام انس است، در اين سوره شريفه دستور اين ترقّى روحانى و مسافرت عرفانى را مى‏دهد. و چون بنده در اول سلوك الى اللَّه در حجب ظلمانيّه عالم طبع و نورانيّه عالم غيب محبوس و محجوب است، و سفر الى اللَّه خروج از اين حجب است به قدم سلوك معنوى، و در حقيقت مهاجرت الى اللَّه رجوع از بيت نفس و بيت خلق است الى اللَّه و ترك كثرات و رفض غبار غيريّت و حصول توحيدات و غيبت از خلق و حضور لدى الرّب است، و چون در آيه شريفه مالِكِ يَوْمِ الدّين كثرات را منطوى در تحت سطوع نور مالكيّت و قاهريّت ديد، حالت محو از كثرت و حضور در حضرت دست دهد و با مخاطبه حضوريّه و مشاهده جمال و جلال تقديم عبوديّت كند و خداخواهى و خدابينى خود را به محضر قدس و محفل انس برساند.
و شايد نكته اين كه با ضمير ايّاكَ تأديه اين مقصد را مى‏كند، براى آن باشد كه اين ضمير را راجع به ذات است مضمحلًا فيه الكثرات؛ پس، سالك را ممكن است در اين مقام حالت توحيد ذاتى دست دهد و از كثرت اسماء و صفات نيز منصرف و وجهه قلبْ حضرت ذات بى‏حجب كثرات شود. و اين آن كمال توحيد است كه امام موحّدان و سر حلقه عارفان و پيشواى عاشقان و سر سلسه مجذوبان و محبوبان، امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه و اولاده المعصومين فرمايد: و كَمالُ التَّوْحيدِ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْه‏(461). ( زيرا كه صفت را وجهه غيريّت و كثرت است، و اين توجّه به كثرت- و لو كثرت اسمائى- از سرائر توحيد و حقايق تجريد بعيد است؛ و لهذا شايد سرّ خطيئه آدم عليه السلام توجّه به كثرت اسمائى است كه روحِ شجره منهيّه است.
تحقيق عرفانى
بدان كه اهل ظاهر در نكته ذكر نعبد و نستعين به صيغه متكلّم مع الغير، با آن كه عابد واحد است، نكاتى گفته‏اند.
از آن جمله آن كه عابد را حيله‏اى شرعيّه به نظر رسيده كه به وسيله آن عبادتش مقبول درگاه حق تعالى افتد. و آن، آن است كه عبادت خود را در ضمن عبادت ساير مخلوق، كه از جمله آنها است كمّل از اولياء كه حقّ تعالى عبادت آنها را قبول مى‏فرمايد، تقديم بارگاه قدس و دستگاه رحمت كند تا به اين وسيله عبادت او نيز ضمناً قبول شود؛ زيرا كه از عادتِ كريم نيست كه تبعّض صفقه كند.
و از آن جمله آن كه چون تشريع نماز در اول امر به جماعت بوده از اين جهت به لفظ جمع ادا شده.
و ما در سرّ جملى اذان و اقامه نكته‏اى گفتيم كه از آن، كشف اين سرّ تا اندازه‏اى مى‏شود. و آن آن است كه اذان اعلان قواى ملكيّه و ملكوتيّه سالك است براى حضور در محضر؛ و اقامه بپاداشتن آنها است در حضور. و چون سالك قواى ملكيّه و ملكوتيّه خود را در محضر حاضر نمود و قلب كه پيشواى آنها است به سمت امامت به پاى خاست قَدْ قامَتِ الصَّلاة و الْمُؤْمِنُ وَحْدَهُ جَماعَة(462)، ( پس نعبد و نستعين و اهدنا، تمام به واسطه اين جمعيت حاضره در محضر قدس است. و در روايات و ادعيه صادره از اهل بيت عصمت و طهارت، كه سرچشمه عرفان و شهودند، اشاره به اين معنى شده است.
و وجه ديگر كه به نظر نويسنده مى‏رسد، آن است كه چون سالك در الحمد للَّه جميع محامد و اثنيه را از هر حامد و ثناجويى در ملك و ملكوت، مقصور و مخصوص به ذات مقدّس حق نمود، و نيز در مدارك ائمّه برهان و قلوب اصحاب عرفان به ظهور پيوسته كه تمام دائره وجود- بِمُلْكِها وَ مَلَكوتِها وَ قَضِّها وَ قَضيضِها- حيوة شعورى ادراكى حيوانى بل انسانى دارند و حامد و مسبِّح حق تعالى از روى استشعار و ادراكند و در فطرت تمام موجودات- خصوصاً نوع انسانى- خضوع در پيشگاه مقدّس كامل و جميل على الاطلاق ثبت و ناصيه آنها در آستانه قدسش بر خاك است، چنانچه در قرآن شريف فرمايد، و انْ مِنْ شَيْ‏ءٍ الّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهوُنَ تَسْبيحَهُم‏(463) ( و ديگر آيات شريفه و اخبار معصومين كه مشحون ازين لطيفه الهيّه است مؤيّد برهان حكمى متين است، پس چون سالك الى اللَّه به قدم استدلال برهانى يا ذوق ايمانى يا مشاهده عرفانى اين حقيقت را دريافت، در هر مقامى كه هست دريابد كه جميع ذرّات وجود و سكنه غيب و شهود عابدِ معبودِ على الاطلاق و پديد آرنده خود را طلبكارند؛ پس، با صيغه جمع اظهار كند كه جميع موجودات در همه حركات و سكنات خود عبادت ذات مقدس حق تعالى كنند و از او استعانت جويند.
تنبيهٌ و نكتةٌ
بدان كه در وجه تقديم ايّاك نَعْبُدُ بر و ايّاكَ نَسْتَعين، با آن كه به حسب قاعده بايد استعانت در عبادت مقدّم بر خود عبادت باشد، گفته‏اند كه عبادت بر استعانت مقدّم شده نه بر اعانت؛ و گاهى اعانت بى‏استعانت شود. و نيز چون اين دو به هم مرتبط هستند، در تقديم و تأخير فرقى نكند، كَما يُقالُ: قَضَيْتَ حَقّى فَأَحْسَنْتَ الَىَّ. وَ احْسَنْتَ الَىَّ فَقَضَيْتَ حَقّى. ( و نيز استعانت براى عبادتِ مستأنفه است نه عبادت واقعه. و برودت اين وجوه بر ارباب ذوق پوشيده نيست. و شايد نكته آن باشد كه حصر استعانت به حق تعالى به حسب مقام سلوك الى اللَّه متأخّر است از حصر عبادت؛ چنانچه واضح است كه بسيارى از موحّدينِ در عبادت و حاصرين عبادت را به حق، در استعانت مشركند و حصر استعانت به حق نكنند؛ چنانچه از بعض ارباب تفسير نقل نموديم كه حصر استعانتْ حقيقى نيست. پس، حصر در عبادت، به معنى متعارف، از اوائل مقامات موحّدين است؛ و حصر استعانت ترك غير حق است مطلقاً.
و پوشيده نباشد كه مقصود از استعانت فقط استعانت در عبادت نيست بلكه استعانت در مطلق امور است؛ و اين پس از رفض اسباب و ترك كثرات و اقبال تامّ على اللَّه است. و به عبارت ديگر، حصر عبادتْ حق خواهى و حق طلبى است و ترك طلب غير است؛ و حصر استعانت حق‏بينى و ترك رؤيت غير است. و ترك رؤيت غير، در مقامات عارفين و منازل سالكين، مؤخّر از ترك طلب غير است.
فائدةٌ عرفانيةٌ
بدان اى عبد سالك كه حصر عبادت و استعانت به حق نيز از مقامات موحّدين و مدارج كامله سالكين نيست؛ زيرا كه در آن دعوى است كه منافى با توحيد و تجريد است؛ بلكه رؤيت عبادت و عابد و معبود و مستعين و مستعانٌ به و استعانت منافى با توحيد است. و در توحيد حقيقى كه به قلب سالك جلوه كند، اين كثرات مستهلك و رؤيت اين امور مضمحل است. بلى، كسانى كه از جذبه غيبيّه به خود آمده و مقام صحو براى آنها حاصل شده، كثرتْ حجاب آنها نيست. زيرا كه مردم چند طايفه‏اند:
گروهى محجوبانند؛ چون ما بيچارگان فرورفته در حجب ظلمانى طبيعت.
و گروهى سالكانند، كه مسافر الى اللَّه و مهاجر به سوى بارگاه قدسند.
و گروهى واصلانند، كه از حجب كثرت خارج و اشتغال به حق دارند و از خلق غافل و محجوبند؛ و از براى آنها صعق كلى و محو مطلق حاصل شده.
و يك گروه راجعان الى الخلق هستند، كه سمت مكمِّليّت و هادويّت دارند؛ چون انبياء عظام و اوصياء آنها عليهم السلام. و اين طايفه با آن كه در كثرت واقع و به ارشاد خلق مشغولند، كثرت حجاب آنها نيست و از براى آنها مقام برزخيّت است.
بنا بر اين ايّاكَ نَعْبُدُ و ايّاكَ نَسْتَعين به حسب حالات اين طوايف فرق مى‏كند: پس، از ما محجوبان صرف ادّعا و صورت است. پس، اگر تنبّه بر حجاب خود پيدا كنيم و نقصان خود را دريابيم، به هر اندازه‏اى كه از نقصان خود مطّلع شويم، عبادت ما نورانيّت پيدا كند و مورد عنايت حق تعالى شود. و از سالكان به اندازه قدم سلوكْ نزديك به حقيقت است. و از واصلان نسبت به رؤيت حقْ حقيقت است؛ و نسبت به رؤيت كثرتْ صِرف صورت و جرى بر عادت است. و از كاملانْ صرف حقيقت است؛ پس نه آنها حجاب حقّى دارند و نه حجاب خلقى.
ايقاظٌ ايمانىٌ
بدان اى عزيز كه ما تا در اين حجب غليظ عالم طبيعت هستيم و صرف وقت در تعمير دنيا و لذائذ آن مى‏كنيم و از حق تعالى و ذكر و فكر او غافل مى‏باشيم، تمام عبادات و اذكار و قرائات ما بى‏حقيقت است- نه در الحمد للَّه محامد را مى‏توانيم به حق منحصر كنيم، و نه در ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعين راهى از حقيقت مى‏پوييم؛ بلكه با اين دعاوى بى‏مغز در محضر حق تعالى و ملائكه مقربين و انبياء مرسلين و اولياء معصومين رسوا و سرشكسته هستيم. كسى كه زبان حال و قالش مشحون به مدح اهل دنيا است، چه طور الحمد للَّه گويد؟ و كسى كه وجهه قلبش طبيعى و بويى از الهيّت در آن نيست و اعتماد و اتكالش به خلق است، با چه زبان ايّاكَ نَعْبُدُ وَ ايّاكَ نَسْتَعين گويد؟ پس اگر مرد اين ميدانى، دامن همّت به كمر زن و با شدّت تذكّر و تفكّر در عظمت حقّ و ذلّت و عجز و فقر مخلوق، در اوائل امر اين حقايق و لطايف را كه در خلال اين رساله مذكور شد به قلب خود برسان و دل خود را به ذكر حق تعالى زنده كن تا بويى از توحيد به شامّه قلبت برسد، و با مدد غيبى راهى به نماز اهل معرفت پيدا كنى. و اگر مرد اين ميدان نيستى، لا اقل نقص خود را نصب العين خود كن و به ذلّت و عجز خود توجّه كن، و از روى خجلت و شرمسارى قيام به امر كن و از دعوى عبوديّت حذر كن؛ و اين آيات شريفه را كه به لطايف آن متحقّق نيستى يا از زبان كمّل بخوان، و يا صرف قرائت صورت قرآن در نظرت باشد كه اقلًا دعوى باطل و ادعاى كاذب نكنى.
فرع فقهى
بعضى از فقهاء قصد انشاء را در مثل ايّاكَ نَعْبُدُ ايّاكَ نَسْتَعين، مثلًا، جايز ندانسته‏اند، به گمان آنكه منافى با قرآنيّت و قرائت است؛ زيرا كه قرائت نقل كلام ديگرى است. و اين كلام را وجهى نيست؛ زيرا كه چنانچه ممكن است انسان به كلام خود مثلًا مدح كسى را كند، ممكن است به كلام ديگران مدح كند. مثلًا، اگر با شعر حافظ مدح كسى را نموديم، صدق مى‏كند كه ما مدح كرديم و صدق مى‏كند كه شعر حافظ خوانديم. پس، اگر با الْحَمْدُ للَّه رَبِّ العالَمِين حقيقتاً تمام محامد را براى حق انشاء نمائيم و با ايّاكَ نَعْبُدُ قصر عبادت را به حق انشاء كنيم، صدق مى‏كند كه با كلام خدا حمد او را نموديم و با كلام خدا قصر عبادت نموديم. بلكه اگر كسى كلام را از معنى انشائى تجريد كند مخالف احتياط است؛ اگر نگوييم قرائتش باطل است. بلى، اگر كسى معنى آن را نداند، لازم نيست ياد گيرد بلكه قرائت صورت- بِما لَها مِنَ الْمَعْنى- كفايت مى‏كند.
و در روايات شريفه اشاره به اين كه قارى انشاء مى‏كند دارد؛ چنانچه در حديث قدسى است كه مى‏فرمايد: فَاذا قالَ اىِ الْعَبْدُ فِي صَلاتِهِ: بِسْم اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحيم يَقُولُ اللَّه: ذَكَرَنِي عَبْدي‏(464). وَ اذا قال: الحمْدُ للَّه، يَقُولُ اللَّه: حَمَدَني عَبْدي ... ( الخ و تا انشاء تسميه و حمد از طرف عبد نباشد، ذَكَرَنى و حَمَدنى معنى ندارد. و در احاديث معراج است كه مى‏فرمايد: الآن وَصَلْتَ، فَسَمِّ بِاسْمِى‏(465). ( و از حالاتى كه براى ائمّه هدى (ع) در مالِكِ يَوْم الدِّينِ وَ ايّاكَ نَعْبُدُ دست مى‏داد، و تكرار كردن بعضى از آنها اين آيات را، معلوم شود كه انشاء مى‏نمودند، نه صرف قرائت بوده از قبيل اسْماعيلُ يَشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّه‏(466).
و اختلاف مراتب نماز اهل اللَّه يكى از مهماتش همين اختلاف مراتب قرائت آنها است؛ چنانچه به شمّه‏اى از آن سابقاً اشارت رفت. و اين متحقّق نشود مگر آن كه قارى منشى‏ء قرائت و اذكار باشد. و شواهد بر اين معنى بيش از اين است. بالجمله، جواز انشاء اين معانى با كلام الهى بى‏اشكال است.
فائدة
عبادت را اهل لغت به معناى غايت خضوع و تذلّل دانسته‏اند؛ و گفته‏اند چون عبادت اعلى مراتب خضوع است، پس لايق نيست مگر براى كسى كه اعلى مراتب وجود و كمال و اعظم مراتب نعم و احسان را دارد؛ و از اين جهت عبادت غير حق شرك است. و شايد عبادت- كه در فارسى به معناى پرستش و بندگى است- در حقيقتش بيش از اين معنى كه گفته‏اند مأخوذ باشد؛ و آن عبارت است از خضوع براى خالق و خداوند. و از اين جهت، اين طور از خضوع ملازم است با اتّخاذ معبود را اله و خداوند، يا نظير و شبيه و مظهر او، مثلًا؛ و از اين جهت، عبادت غير حق تعالى شرك و كفر است. و اما مطلق خضوع بدون اين اعتقاد يا تجزّم به اين معنى- و لو تكلّفاً- و لو به غايت خضوع برسد اسباب كفر و شرك نمى‏شود؛ گرچه بعضى انواع آن حرام باشد، مثل پيشانى به خاك گذاشتن براى خضوع. و اين گرچه عبادت و پرستش نيست، ولى ممنوع است شرعاً على الظاهر. پس احتراماتى كه صاحبان مذاهب از بزرگان مذهب خود مى‏كنند با اعتقاد به آن كه آنها بندگانى هستند كه در همه چيز محتاج به حق تعالى هستند- در اصل وجود و كمال آن- و عباد صالحى هستند كه با آن كه مالك نفع و ضرّ و موت و حيوة خود نيستند، به واسطه عبوديّت مقرّب درگاه و مورد عنايات حق تعالى و وسيله عطيّات اويند، به هيچ وجه شائبه شرك و كفر در آن نيست؛ و احترام خاصان خدا احترام او و حبّ خاصان خدا حبّ خداست(467).
و در بين طوايف -اشْهِدُ باللَّه وَ كَفى‏ بِهِ شَهيداً طايفه‏اى كه به بركت اهل بيت وحى و عصمت و خزّان علم و حكمت از جميع طوايف عائله بشرى در توحيد و تقديس و تنزيه حق تعالى ممتازند، طايفه شيعه اثنى عشرى است، كه كتب اصول عقايد آنها- مثل كتاب شريف اصول كافى و كتاب شريف توحيد شيخ صدوق رضوان اللَّه عليه- و خطب و ادعيه ائمّه معصومين آنها، كه در توحيد و تقديس حق جلّ و علا از آن معادن وحى و تنزيل صادر شده، شهادت بر آن مى‏دهد كه چنين علومى در بشر سابقه نداشته و حق تعالى را هيچ كس مثل آنها تقديس و تنزيه ننموده پس از كتاب مقدس وحى الهى و قرآن شريف كه به يد قدرت نگاشته شده.
مع ذلك كه شيعه در جميع امصار و اعصار از چنين ائمّه هداى معصومين منزّهين موحّدين، تبعيّت نمودند و به برهانهاى روشن آنها حق را شناخته و تنزيه و توحيد نمودند، بعضى از طوايف، كه الحاد آنها از عقايد و كتب آنها معلوم است، باب طعن و لعن را بر اينها مفتوح و به واسطه نصب باطنى كه داشته‏اند تابعين اهل بيت عصمت را به شرك و كفر منسوب نمودند. و اين در بازار معرفت و حكمت گرچه ارزشى ندارد ولى چون مفسده‏اش اين است كه مردم ناقص و عوام جاهل بى‏خبر را از معادن علم دور و به جهل و شقاوت سوق مى‏دهد، جنايت بزرگى است به نوع بشر كه جبران آن به هيچ وجه ممكن نيست. و از اين جهت است كه به حسب موازين عقليّه و شرعيّه جنايت و گناه اين جمعيّت قاصر جاهل بيچاره به گردن آن بى‏انصافهايى است كه براى منافع خيالى چند روزه مانع از نشر معارف و احكام الهيّه شدند و باعث شقاوت و بدبختى نوع بشر گرديدند، و جميع زحمات حضرت خير البشر را ضايع و باطل نمودند، و باب خاندان وحى و تنزيل را به روى مردم بستند. اللّهُمَّ الْعَنْهُمْ لَعْناً وَبيلًا وَ عَذِّبْهُمْ عذاباً أَليماً.
* قوله تعالى: اهدِنا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم ... الخ بدان اى عزيز كه چون در سوره شريفه حمد اشاره به كيفيّت سلوك ارباب معرفت و ارتياض است و تا ايّاكَ نَعْبُدُ تمام كيفيت سلوك من الخلق الى الحقّ است، چنانچه سالك از تجلّيات افعاليّه به تجلّيات صفاتيّه و از آن به تجلّيات ذاتيّه ترقّى نمود و از حجب نورانيّه و ظلمانيّه خارج و به مقام حضور و مشاهده واصل گرديد، پس مرتبه فناى تامّ حاصل و استهلاك كلّى رخ داد. و چون سير الى اللَّه تمام شد به غروب افق عبوديّت و طلوع سلطنت مالكيّت در مالِكِ يَوْمِ الدّين؛ پس در منتهاى اين سلوك، حالت تمكّن و استقرارى رخ دهد و سالك به خود آيد و مقام صحو حاصل شود و توجه به مقام خود كند، و لكن به تبع توجّه به حق؛ به عكس حال رجوع الى اللَّه كه توجّه به حقّ تبع توجّه به خلق بود. و به عبارت ديگر، در حال سلوك الى اللَّه در حجاب خلقى حق را مى‏ديد؛ و پس از رجوع از مرتبه فناى كلى كه در مالِكِ يَوْمِ الدّين حاصل شد، در نور حق خلق را مشاهده مى‏كند؛ و از اين جهت ايّاكَ نَعْبُدُ گويد به تقديم ضمير ايّا و كاف خطاب بر ذات خود و عبادت خود. و چون اين حال را ممكن است ثباتى نباشد و لغزش در اين مقام نيز متصوّر است، ثبات و لزوم خود را از حق تعالى طلب كند به قوله اهدنا اىْ، الْزِمْنا- چنانچه تفسير شده است.
و بايد دانست كه اين مقام كه ذكر شد و اين تفسير كه بيان شد، براى كمّل از اهل معرفت است؛ كه مقام اول آنها آن است كه در مقام رجوع از سير الى اللَّه، حق تعالى حجاب آنها از خلق شود؛ و مقام كمال آنها حالت برزخيّت كبرى است كه نه خلق حجاب حق شود- چون ما محجوبان- و نه حق حجاب خلق شود- چون واصلان مشتاق و فانيان مجذوب. پس صراط مستقيم آنها عبارت از اين حالت برزخيّت متوسّط بين النّشأتين است كه صراط حق است. و بنا بر اين، مقصود از الَّذَينَ انْعَمْتَ عَلَيْهِم همين كسانى هستند كه حق تعالى با تجلّى به فيض اقدس در حضرت علميّه تقدير استعداد آنها را فرموده، و پس از فناء كلّى آنها را به مملكت خود ارجاع نموده. و مَغْضوبِ عَلَيْهِم- بنا بر اين تفسير- محجوبان قبل از وصولند و ضالّين فانيان در حضرتند.
و اما غير كمّل، پس اگر وارد سلوك نشده‏اند، اين امور درباره آنها صحّتى ندارد، و صراط آنها صراط ظاهر شريعت است؛ و از اين جهت تفسير شده است صراط مستقيم به دين و اسلام و امثال آن. و اگر از اهل سلوكند، مقصود از هدايت راهنمايى، و از صراط مستقيم نزديكتر راه وصول الى اللَّه است، كه آن راه رسول اللَّه و اهل بيت او است؛ چنانچه تفسير شده است به رسول خدا و ائمه هدى و امير المؤمنين عليهم الصلاة و السلام. و چنانچه در حديث است كه رسول خدا خطى مستقيم كشيدند و در اطراف آن خطوطى كشيدند و فرمودند: اين خط وسط مستقيم از من است‏(468). ( و شايد امّت وسط كه خداى تعالى فرموده: جَعَلْناكُمْ امَّةً وَسَطاً(469) ( وسطيّت به قول مطلق و به جميع معانى باشد، كه از آن جمله وسطيّت معارف و كمالات روحيّه است كه مقام برزخيّت كبرى و وسطيّت عظمى است؛ و لهذا اين مقام اختصاص دارد به كمّل از اولياء اللَّه. و از اين جهت، در روايت وارد شده كه مقصود از اين آيه ائمّه هدى عليهم السلام هستند؛ چنانچه حضرت باقر عليه السلام به يزيد بن معاويه عجلى مى‏فرمايد: ماييم امّت وسط، و ماييم شهداء خدا بر خلق‏(470). ( و در روايت ديگر فرمايد: به سوى ما رجوع كند غالى و به ما ملحق شود مقصّر(471). ( و در اين حديث اشاره به آنچه ذكر شد فرموده است.
تنبيه اشراقى و اشراق عرفانى
بدان اى طالب حقّ و حقيقت كه حق تبارك و تعالى چون خلقت نظام وجود و مظاهر غيب و شهود را به حسب حبّ ذاتى به معروفيّت در حضرت اسماء و صفات فرموده- به مقتضاى حديث شريف كُنْتُ كَنْزاً مَخْفيّاً؛ فَاحبَبْتُ انْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَىْ اعْرَف‏(472)
- در فطرت تمام موجودات حبّ ذاتى و عشق جبلّى ايداع و ابداع فرموده، كه به آن جذبه الهيّه و آتش عشق ربّانى متوجه به كمال مطلق و طالب و عاشق جميل على الاطلاق مى‏باشند. و براى هر يك از آنها نورى فطرى الهى قرار داده كه به آن نور طريق وصول به مقصد و مقصود را دريابند. و اين نار و نور، يكى رفرف وصول، و يكى براق عروج است- و شايد براق و رفرف رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله رقيقه اين لطيفه و صورت متمثّله ملكيّه اين حقيقت بوده- و لهذا از بهشت، كه باطن اين عالم است، نازل شده.
و چون موجودات نازل شده‏اند در مراتب تعيّنات و محجوب شده‏اند از جمال جميل محبوب جلّت عظمته، حق تعالى با اين نار و نور آنها را از حجب تعيّنات ظلمانيّه و انّيّات نورانيّه با اسم مبارك هادى كه حقيقت اين رقايق است خارج كند، و به اقرب طرق به مقصد حقيقى و جوار محبوب خود برساند؛ پس، آن نور هدايت حق تعالى، و آن نار توفيق الهى و سلوك به طريق اقرب صراط مستقيم است و حق تعالى بر آن صراط مستقيم است. و شايد اشاره به اين هدايت و اين سير و اين مقصد باشد آيه شريفه ما مِنْ دابَّةٍ الّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها انَّ رَبِّى عَلى‏ صراطٍ مُسْتَقيم‏(473)؛ ( چنانچه براى اهل معرفت ظاهر است.
و بايد دانست كه هر يك از موجودات را صراطى خاص به خود و نور و هدايتى مخصوص است: و الطُّرُقُ الَى اللَّه بِعَدَدِ انْفاسِ الْخَلايق‏(474). ( و چون در هر تعيّنْ حجابى است ظلمانى و در هر وجود و انّيّتْ حجابى است نورانى، و انسان مجمع تعيّنات و جامع وجودات است، محجوبترين موجودات است از حق تعالى. و شايد اشاره به اين معنى باشد آيه كريمه ثُمَّ رَدَدْناهُ اسْفَلَ سافِلين‏(475). ( و از اين جهت، صراط انسانى طولانى‏تر و ظلمانى‏تر صراطها است. و نيز چون ربّ انسان حضرت اسم اللَّه اعظم است، كه ظاهر و باطن و اول و آخر و رحمت و قهر و بالاخره اسماء متقابله نسبت به او على السّواء است، از براى خود انسان در منتهاى سير بايد مقام برزخيّت كبرى حاصل شود؛ و از اين جهت صراط او ادقّ از همه صراطها است.
تنبيه ايمانى
به طورى كه ذكر شد و معلوم گرديد، از براى هدايت به حسب انواع سير سايرين و مراتب سلوك سالكين الى اللَّه مقامات و مراتبى است. و ما به طريق اجمال اشاره به بعض مقامات آن مى‏كنيم تا در ضمن، صراط مستقيم و صراط مفرِطين و صراط مفرِّطين، كه مغضوب عليهم و ضالّين مى‏باشند، به حسب هر يك از مراتب معلوم گردد.
اول، نور هدايت فطرى است؛ چنانچه اشاره به آن در تنبيه سابق شد. و در اين مرتبه از هدايت، صراط مستقيم عبارت است از سلوك إلى اللَّه بى احتجاب به حجب ملكى يا ملكوتى؛ و يا سلوك الى اللَّه بى‏احتجاب به حجب معاصى قالبيّه يا معاصى قلبيّه؛ يا سلوك الى اللَّه است بى‏احتجاب به حجب غلوّ و يا تقصير؛ و يا سلوك الى اللَّه است بى‏احتجاب به حجب نورانيّه يا ظلمانيّه؛ و يا سلوك الى اللَّه است بى‏احتجاب به حجب وحدت يا كثرت. و شايد يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاء(476) ( اشاره به اين مرتبه از هدايت و احتجابات باشد كه در حضرت قدر، كه نزد ما مرتبه واحديّت به تجلّى به حضرات اعيان ثابته است، تقدير شده. و تفصيل آن از حوصله اين رساله بلكه از نطاق تحرير و بيان خارج است. و هو سِرٌّ مِنْ سِرِّ اللَّه وَ سَتْرٌ مِنْ سَتْرِ اللَّه‏(477).
دوم، هدايت به نور قرآن است. و در مقابل آن، غلوّ و تقصير از معرفت آن است، و يا وقوف به ظاهر و وقوف به باطن است؛ چنانچه بعضى اهل ظاهر علوم قرآن را عبارت از همان معانى عرفيّه عاميّه و مفاهيم سوقيّه وضعيّه مى‏دانند؛ و به همين عقيده تفكّر و تدبّر در قرآن نكنند؛ و استفاده آنها از اين صحيفه نورانيّه كه متكفّل سعادات روحيّه و جسميّه و قلبيّه و قالبيّه است منحصر به همان دستورات صوريّه ظاهريّه است؛ و آن همه آياتى كه دلالت كند بر آن كه تدبّر و تذكّر آن لازم يا راجح است و از استناره به نور قرآن فتح ابوابى از معرفت شود، پس پشت اندازند؛ گويى قرآن براى دعوت به دنيا و مستلذّات حيوانيّه و تأكيد مقام حيوانيّت و شهوات بهيميّه نازل شده است.
و بعضى اهل باطن به گمان خود از ظاهر قرآن و دعوتهاى صوريّه آن، كه دستور تأدّب به آداب محضر الهى و كيفيّت سلوك الى اللَّه است- و آنها غافل از آن هستند- منصرف شوند و با تلبيسات ابليس لعين و نفس امّاره بالسّوء از ظاهر قرآن منحرف، و به خيال خود به علوم باطنيّه آن متشبّث هستند؛ با آن كه راه وصول به باطن از تأدّب به ظاهر است. پس، اين دو طايفه هر دو از جادّه اعتدال خارج و از نور هدايت به صراط مستقيم قرآنى محروم و به افراط و تفريط منسوبند. و عالم محقّق و عارف مدقّق بايد قيام به ظاهر و باطن كند و به ادبهاى صورى و معنوى متأدّب گردد- چنانچه ظاهر را به نور قرآن متنوّر مى‏كند، باطن را نيز به انوار معارف و توحيد و تجريد آن نورانى كند.
اهل ظاهر بدانند كه قصر قرآن را به آداب صوريّه ظاهريّه و يك مشت دستورات عمليّه و اخلاقيّه و عقايد عاميّه در باب توحيد و اسماء و صفات، نشناختن حق قرآن و ناقص دانستن شريعت ختميّه است، كه بايد اكمل از آن تصوّر نشود و الّا ختميّت آن در سنّت عدل محال خواهد بود. پس چون شريعتْ ختم شرايع و قرآنْ ختم كتب نازله و آخرين رابطه بين خالق و مخلوق است، بايد در حقايق توحيد و تجريد و معارف الهيّه، كه مقصد اصلى و غايت ذاتى اديان و شرايع و كتب نازله الهيّه است، آخرين مراتب و منتهى النّهايه اوج كمال باشد، و الّا نقص در شريعت كه خلاف عدل الهى و لطف ربوبى است لازم آيد؛ و اين خود محالى است فضيح و عارى است قبيح كه با هفت دريا از روى اديان حقّه لكّه ننگش شسته نشود؛ و العياذ باللَّه.
و اهل باطن بدانند كه وصول به مقصد اصلى و غايت حقيقى، جز تطهير ظاهر و باطن نيست؛ و بى‏تشبّث به صورت و ظاهر، به لُبّ و باطن نتوان رسيد؛ و بدون تلبّس به لباس ظاهر شريعت راه به باطن نتوان پيدا كرد؛ پس، در ترك ظاهرْ ابطال ظاهر و باطن شرايع است؛ و اين از تلبيسات شيطان جنّ و انس است. و ما شمّه‏اى از اين مطلب را در كتاب شرح اربعين حديث‏(478)مذكور داشتيم.
سوم، هدايت به نور شريعت است.
چهارم، هدايت به نور اسلام است.
پنجم، هدايت به نور ايمان است. ششم، هدايت به نور يقين است.
هفتم، هدايت به نور عرفان است.
هشتم، هدايت به نور محبّت است.
نهم، هدايت به نور ولايت است.
دهم، هدايت به نور تجريد و توحيد است.
و براى هر يك، دو طرف افراط و تفريط و غلوّ و تقصير است، كه تفصيل آن موجب تطويل است. و شايد اشاره به بعض آن يا تمام مراتب آن باشد حديث شريف كافى كه مى‏فرمايد: نَحْنُ، آلُ مُحَمَّدٍ، النَّمَطُ الْاوْسَطُ الَّذي لا يُدْرِكُنَا الْغالي، وَ لا يَسْبِقُنَا التّالي‏(479).
و فى الحديث النّبوي: خِيْرُ هذِهِ الامَّةِ النَّمَطُ الْاوْسَطُ يَلْحَقُ بِهِمُ التّالي وَ يَرْجِعُ الَيْهِمُ الْغالي‏(480).
تنبيه عرفانى
بدان كه براى هر يك از موجودات عوالم غيب و شهادت و دنيا و آخرت مبدأ و معادى است. گرچه مبدأ و مرجع كلّ هويّت الهيّه است، و لكن چون ذات مقدّس حق جلّ و علا را من حيث هو بى‏حجاب اسماء تجلّى بر موجودات عاليه يا سافله نيست، و به حسب اين مقام كه لا مقامى است بى‏اسم و رسم و متّصف به اسماء ذاتيّه و صفاتيّه و افعاليّه نيست و احدى از موجودات را با او تناسبى نيست و ارتباط و اختلاطى نمى‏باشد ايْنَ التُّرابُ وَ رَبُّ الارْباب‏(481) ( - چنانچه تفصيل اين لطيفه را در مصباح الهداية(482) ( مستقصى دادم- پس مبدئيّت و مصدريّت ذات مقدّسش در حجب اسمائيّه است، و اسم در عين حال كه عين مسمّى است حجاب او نيز هست؛ پس، تجلّى در عوالم غيب و شهادت به حسب اسماء و در حجاب آنها است؛ و از اين جهت ذات مقدّس را در جلوه اسماء و صفات تجلّياتى است در حضرت علميّه كه تعيّنات آنها را اهل معرفت اعيان ثابته گويند. و بنا بر اين، هر تجلّى اسمى را در حضرت علمى عين ثابتى لازم است؛ و هر اسمى را به تعيّن علمى، در نشئه خارجيّه مظهرى است كه مبدأ و مرجع آن مظهر همان اسمى است كه مناسب با آن است؛ و رجوع هر يك از موجودات از عالم كثرت به غيب آن اسمى كه مصدر و مبدأ آن است، عبارت از صراط مستقيم آن است؛ پس، از براى هر يك سير و صراطى است مخصوص و مبدأ و مرجعى است مقدّر در حضرت علم طوعاً أَو كرهاً. و اختلاف مظاهر صراطها به اختلاف ظاهر و حضرت اسماء است.
و بايد دانست كه تقويم انسان در اعلى علّيّين، جمع اسمائى است؛ و به همين جهت تا اسفل سافلين مردود شده و صراط او از اسفل سافلين شروع و به اعلا علّيّين ختم شود. و اين صراط آنهايى است كه حق تعالى به آنها انعام فرموده به نعمت مطلقه، كه آن نعمت كمال جمع اسمائى است كه بالاترين نعمتهاى الهيّه است. و صراطهاى ديگر، چه صراط سعداء و منعم عليهم باشد و چه صراطهاى اشقياء باشد، به قدر نقصان از فيض نعمت مطلقْ داخل در يكى از دو طرف افراط و تفريط خواهد بود. پس صراط انسان كامل فقط صراط منعم عليهم به قول مطلق است. و اين صراط بالاصاله مختص به ذات مقدّس نبىّ ختمى است، و براى ديگر اولياء و انبياء بالتبعيّه ثابت است. و فهم اين كلام با آن كه نبى اكرم ختم نبيّين است محتاج به فهم حضرات اسماء و اعيان است، كه كفيل آن رساله مصباح الهداية است. و اللَّه الهادى الى سبيل الرّشاد.
نَقْلُ كَلامٍ لِزِيِادَةِ افهامٍ
شيخ جليل بهائى قدّس سرّه در رساله عروة الوثقى مى‏فرمايد: و نعمتهاى خداى سبحان گرچه اجلّ از آن است كه در احاطه احصاء در آيد چنانچه حق مى‏فرمايد: وَ انْ تَعُدُّوا نِعْمَة اللَّه لا تُحْصُوها(483)، ( لكن آنها دو جنس مى‏باشند: نعمتهاى دنيويّه و اخرويّه. و هر يك از آنها يا موهبتى است، يا كسبى. و هر يك از آنها يا روحانى است، يا جسمانى. پس مجموع هشت قسم شود:
اول، دنيوى موهبتى روحانى؛ مثل نفخ روح و افاضه عقل و فهم.
دوم، دنيوى موهبتى جسمانى؛ مثل خلق اعضاء و قواى آنها.
سوم، دنيوى كسبى روحانى؛ مثل تخليه نفس از امور دنيّه و مُحلّى نمودن آن به اخلاق پاكيزه و ملكات عاليه.
چهارم، دنيوى كسبى جسمانى؛ مثل زينت دادن به هيئتهاى پسنديده و حليه‏هاى نيكو.
پنجم، اخروى موهبتى روحانى؛ مثل آن كه بيامرزد گناه ما را و راضى شود از ما كسى كه توبه نموده سابقاً.
عبارت شيخ در اين مثال چنين است كه ذكر شد؛ و ظاهراً اشتباهى از ناسخ شده. و شايد مقصود آن باشد كه حق تعالى ما را بيامرزد بى‏سبق توبه؛ فراجع.
ششم، اخروى موهبتى جسمانى؛ مثل نهرهاى از شير و عسل.
هفتم، اخروى كسبى روحانى؛ مثل آمرزش و رضا با سبق توبه، و چون لذّات روحانى كه با فعل طاعات جلب شده.
هشتم، اخروى كسبى جسمانى؛ مثل لذات جسمانى كه با فعل طاعات جلب شده.
و مراد در اينجا از نعمتْ چهار قسم اخير است و چيزهاى كه وسيله رسيدن به اين اقسام مى‏شود از چهار قسم اول. تمام شد ترجمه كلام شيخ قدس سرّه.(484)
و اين تقسيمات شيخ گرچه تقسيم لطيفى است، ولى اهمّ نعم الهيّه و اعظم مقصدِ كتاب شريف الهى از قلم شيخ بزرگوار افتاده و فقط اكتفا شده به نعمتهاى ناقصين يا متوسّطين. و در كلام ايشان گرچه لذّت روحانى نيز نام برده شده، ولى لذّت روحانى اخروى كه با فعل طاعات جلب شده باشد حظّ متوسّطين است؛ اگر نگوييم حظّ ناقصين است.
بالجمله، غير از آنچه شيخ بزرگوار فرمودند، كه راجع به لذّات حيوانيّه و حظوظ نفسانيّه بود، نعمتهاى ديگرى است كه عمده آن سه است:
يكى، نعمت معرفت ذات و توحيد ذاتى، كه اصل آن سلوك الى اللَّه و نتيجه آن بهشت لِقاء است. و اگر سالك را نظر به نتيجه باشد، در سلوك نقصانى است، زيرا كه اين مقام مقام ترك خود و لذّات خود است؛ و توجّه به حصولِ نتيجه توجّه به خود است؛ و اين خودپرستى است نه خداپرستى، و تكثير است نه توحيد، و تلبيس است نه تجريد.
دوم، نعمتِ معرفتِ اسماء است. و اين نعمت منشعب شود به حسب كثرت اسمائى. و اگر مفردات آن حساب شود، هزار است؛ و اگر با تركيبات دو اسمى يا چند اسمى حساب شود، از حدّ احصا خارج است- وَ انْ تَعُدّوُا نِعْمَة اللَّه لا تُحْصُوها. و توحيد اسمائى در اين مقام، نعمتِ معرفتِ اسم اعظم است كه مقام احديّت جمع اسماء است. و نتيجه معرفت اسماء بهشت اسماء است؛ هر كس به اندازه معرفت يك اسم يا چند اسم فرداً يا جمعاً.
سوم، نعمت معرفت افعالى است؛ كه اين نيز شعب كثيره غير متناهيه دارد. و مقام توحيد در اين مرتبه، احديّت جمع تجلّيات فعليّه است كه مقام فيض مقدّس و مقام ولايت مطلقه است. و نتيجه آن بهشت افعالى است كه تجلّيات افعاليّه حق است در قلب سالك. و شايد تجلّى به موسى بن عمران در اول امر كه گفت: آنَسْتُ ناراً(485)، ( به تجلّى افعالى بوده؛ و آن تجلّى كه اشاره به آن است قول خداى تعالى: فَلَمّا تَجَلّى‏ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً(486)، ( تجلّى اسمائى يا ذاتى بوده.
پس، صراط منعم عليهم در مقام اوّل، صراط سلوك الى ذات اللَّه، و نعمت در آن مقام، تجلّى ذاتى است. و در مقام ثانى، صراط سلوك به اسماء اللَّه و نعمت در آن مقام، تجلّيات اسمائيه است. و در مقام سوم، سلوك به فعل اللَّه است؛ و نعمت آن، تجلّى افعالى است. و اصحاب اين مقامات را به بهشتها و لذّتهاى عامّه نظرى نيست، چه روحانى باشد يا جسمانى؛ چنانچه در روايات براى بعض مؤمنين نيز اين مقام را اثبات فرموده است‏(487).
خاتمة
بدان كه سوره مباركه حمد چنانچه مشتمل است به جميع مراتب وجود، مشتمل است به جميع مراتب سلوك، و مشتمل است- به طريق اشاره- به جميع مقاصد قرآن. و غور در اين مطالب گرچه محتاج است به بسطى تامّ و منطقى غير از اين منطق، ولى اشاره به هر يك از آنها خالى از فائده بل فوائدى براى اصحاب معرفت و يقين نيست.
پس، در مقام اول گوييم كه ممكن است بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم اشاره به تمام دائره وجود و دو قوس نزول و صعود باشد. پس، اسم اللَّه مقام احديت قبض و بسط، و رحمن مقام بسط و ظهور است، كه قوس نزول است؛ و رحيم مقام قبض و بطون است، كه قوس صعود است. و الحمد للَّه اشاره توان بود به عالم جبروت و ملكوت اعلى كه حقايق آنها محامد مطلقه‏اند. و ربّ العالمين به مناسبت تربيت و عالمين، كه مقام سوائيّت است، اشاره توان بود به عوالم طبيعت كه به جوهرِ ذاتْ متحرّك و متصرّم و در تحت تربيت است. و مالِكِ يَوْمِ الدّين اشاره به مقام وحدت و قهّاريّت و رجوع دائره وجود است. و تا اينجا تمام دائره وجود نزولًا و صعوداً ختم شود.
و در مقام دوم گوييم كه استعاذه- كه مستحبّ است- اشاره شايد باشد به ترك غير حق و فرار از سلطنت شيطانيّه. و چون اين، مقدّمه مقامات است نه جزء مقامات- زيرا كه تخليه مقدمه تحليه است و بالذّات از مقامات كماليّه نيست- از اين جهت، استعاذه جزء سوره نيست، بلكه مقدمه دخول در آن است. و تسميه اشاره شايد باشد به مقام توحيد فعلى و ذاتى، و جمع بين هر دو. و الحمد للَّه تا ربّ العالمين شايد اشاره باشد به توحيد فعلى. و مالك يوم الدّين اشاره به فناء تامّ و توحيد ذاتى. و از ايّاكَ نَعْبُد شروع شود به حالت صحو و رجوع. و به عبارت ديگر، استعاذه سفر از خلق است به حق و خروج از بيت نفس است. و تسميه اشاره به تحقّق به حقّانيت است پس از خلع از خلقيّت و عالم كثرت. و الحمد تا ربّ العالمين اشاره است به سفر از حقّ بالحق فى الحقّ. و در مالِكِ يَوْمِ الدّين تمام شود اين سفر. و در اياك نعبد سفر از حق به خلق به حصول صحو و رجوع شروع شود. و در اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم اين سفر به اتمام رسد.
و در مقام سوّم گوييم كه اين سوره شريفه مشتمل است بر عمده مقاصد الهيّه در قرآن شريف؛ زيرا كه اصل مقاصد قرآن تكميل معرفة اللَّه و تحصيل توحيدات ثلاثه، و رابطه ما بين حق و خلق، و كيفيّت سلوك الى اللَّه، و كيفيّت رجوع رقايق به حقيقة الحقايق، و معرّفى تجلّيات الهيّه جمعاً و تفصيلًا و فرداً و تركيباً، و ارشاد خلق سلوكاً و تحققاً، و تعليم عباد علماً و عملًا و عرفاناً و شهوداً؛ و جميع اين حقايق در اين سوره شريفه با كمال و جازت و اختصارى كه دارد موجود است.
پس، اين سوره شريفه فاتحة الكتاب و امّ الكتاب، و صورت اجماليّه‏اى از مقاصد قرآن است. و چون جميع مقاصد كتاب الهى برگشت به مقصد واحد كند و آن حقيقت توحيد است، كه غايت همه نبوّات و نهايت مقاصد همه انبياء عظام عليهم السلام است، و حقايق و سراير توحيد در آيه مباركه بسم اللَّه منطوى است؛ پس، اين آيه شريفه اعظم آيات الهيّه و مشتمل بر تمام مقاصد كتاب الهى است؛ چنانچه در حديث شريف وارد است. ( و چون باء ظهور توحيد، و نقطه تحت الباء(488) سرّ آن است، تمام كتاب ظهوراً و سراً در آن با موجود است. و انسان كامل، يعنى وجود مبارك علوى عليه الصّلاة و السلام همان نقطه سرّ توحيد است‏(489)؛ ( و در عالم آيه‏اى بزرگتر از آن وجود مبارك نيست پس از رسول ختمى صلى اللَّه عليه و آله؛ چنانچه در حديث شريف وارد است‏(490).
تتمّة در ذكر بعضى روايات شريفه كه در فضل اين سوره مباركه وارد شده است.
منها ما رُوِىَ عَنِ النَّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله، انّهُ قالَ لِجابِر بْنِ عبدِ اللَّه الانَصاري رَضِيَ اللَّه عَنْهُ: يا جابِرُ، الا اعَلِّمُكَ افْضَلَ سُورَةٍ انْزَلَهَا اللَّه في كِتابِهِ؟ فَقالَ لَهُ جابِرٌ: بَلى‏، بِابِي انْتَ و امّي يا رَسُولَ اللَّه، عَلِّمْنيها. قالَ: فَعَلَّمَهُ الْحَمْدَ امَّ الْكِتابِ. ثُمّ قال: يا جابِرُ، الا اخْبِرُكَ عَنْها؟ قال: بَلى، بِابي انْتَ و امّي يا رسولَ اللَّه، اخْبِرْني. قال: هِىَ شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داءٍ الَّا السّام‏(491).
و ابن عباس از حضرت رسول نقل نموده كه از براى هر چيزى اساسى است. و اساس قرآن فاتحه است، و اساس فاتحه بسم اللَّه الرحمن الرحيم است.(492)
و از آن حضرت منقول است كه فاتحة الكتاب شفاء هر دردى است.(493)
و از حضرت صادق عليه السلام روايت است كه كسى را كه الحمد للَّه شفا ندهد، چيز ديگر نمى‏دهد(494).
و از حضرت امير المؤمنين عليه السلام منقول است كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: خداى تعالى به من فرمود: اى محمّد، همانا براى تو فرستاديم سبع مثانى و قرآن عظيم را(495). ( به من منت جداگانه گذاشت به فاتحة الكتاب؛ و آن را در ازاء قرآن قرار داد. و همانا فاتحة الكتاب شريف ترين چيزى است كه در گنجهاى عرش است؛ و خداى تعالى اختصاص داد محمد صلى اللَّه عليه و آله را و شرف داد آن بزرگوار را به آن، و شريك نفرمود در آن احدى از انبياء خود را غير از سليمان را كه عطا كرد به او از فاتحه بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم را؛ چنانچه از بلقيس حكايت كند كه گفت: انّى الْقِىَ الَىَّ كِتابٌ كَريمٌ انّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ انَّهُ بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحيم‏(496). ( پس، كسى كه قرائت كند آن را در صورتى كه معتقد باشد به دوستى محمد و آل محمد و منقاد باشد به امر آن و مؤمن باشد به ظاهر و باطن آن، عطا فرمايد خداى تعالى به او به هر حرفى از آن، حسنه‏اى، كه هر يك از آن حسنات افضل است براى او از دنيا با هر چه در آن است از اصناف اموال و خيرات آن. و كسى كه استماع كند به قارى كه قرائت كند آن را، مى‏باشد براى او به قدر ثلث آن چه براى قارى است. پس زياد كند هر يك از شما از اين خير كه عرضه بر او شده، زيرا كه آن غنيمتى است. مبادا وقتش از دست برود و حسرتش در دلهاى شما باقى ماند(497).
و از حضرت صادق عليه السلام روايت است كه اگر به مرده‏اى هفتاد مرتبه حمد بخوانند و روح او برگردد، امر عجيبى نيست‏(498).
و از حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله روايت شده كه هر كه فاتحة الكتاب را قرائت كند، ثواب قرائت دو ثلث قرآن به او مى‏دهند(499). ( و در روايت ديگر است كه مثل آن است كه تمام قرآن را قرائت نموده‏(500).
و از ابىّ بن كعب روايت شده كه گفت: قرائت كردم بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فاتحة الكتاب را. پس فرمود:" قسم به آن كه جان من به دست او است، نازل نفرموده خداوند در تورات و انجيل و زبور و قرآن مثل فاتحة الكتاب را. آن امّ الكتاب و سبع مثانى است. و آن مقسوم است بين خداوند و بنده‏اش، و براى بنده او است هر چه سؤال كند(501).
و از حذيفة بن يمان رضى اللَّه عنه منقول است كه حضرت رسول خدا صلّى اللَّه عليه آله فرمود: خداى تعالى مى‏فرستد عذاب حتم مقضىّ را براى قومى؛ پس قرائت مى‏كند بچه‏اى از بچه‏هاى آنها در كتاب: الحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعالَمين؛ چون خداى تعالى مى‏شنود، چهل سال عذاب را از آنها مرتفع كند(502).
و از ابن عباس منقول است كه در حالى كه ما نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بوديم ناگاه فرشته‏اى آمد و گفت: بشارت باد تو را به دو نورى كه به تو داده شده، و به انبياء قبل از تو داده نشده. آن دو نور فاتحة الكتاب و خواتيم سوره بقره است. قرائت نكند هر گز حرفى از آن را مگر آن كه حاجت او را مى‏دهم.(503)
و اين روايت را در مجمع، قريب به اين مضمون، نقل نموده است‏(504).
فصل ششم در شمه‏اى از تفسير سوره مباركه توحيد
بدان كه اين سوره شريفه چون نسب حق تعالى است- چنانچه در احاديث شريفه است، از آن جمله در كافى شريف سند به حضرت صادق سلام اللَّه عليه رساند كه فرمود: يهود سؤال كردند از حضرت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله، گفتند بيان كن براى ما نسب پروردگار خود را. پس، آن حضرت سه روز درنگ فرمود و جواب آنها را نداد. پس از آن نازل شد: قُلْ هُوَ اللَّه احَدٌ تا آخر آن‏(505). ( - از اين جهت، عقول بشر عاجز است از فهم حقايق و دقايق و اسرار آن؛ ولى با اين وصف، آنچه اهل معرفت را از آن نصيب است و آنچه قلوب اهل اللَّه را از آن بهره است، در ميزان عقل مجرّد نگنجد.
و لَعَمْر الْحبيب، اين سوره شريفه از اماناتى است كه سموات ارواح و اراضى اشباح و جبال انّيّات از حمل آن عاجز و درمانده‏اند؛ و لايق حمل آن جز انسان كامل نيست كه از حدود امكانى تجاوز نموده و از خود بيخود شده باشد. ولى باز مژده و بشارتى در كار است كه چشم آخر زمانى‏ها را روشن كند و دل اهل معرفت را اطمينان بخشد. و آن حديثى است كه در كافى شريف است. و آن اين است كه سؤال شد علىّ بن الحسين سلام اللَّه عليهما از توحيد. آن حضرت فرمود: همانا خداى عزّ و جلّ دانا بود كه در آخر الزّمان اقوامى هستند كه نظرهاى عميق دارند؛ پس، نازل فرمود قل هو اللَّه احد و آيات از سوره حديد را تا قولِ او عَليمٌ بِذاتِ الصُّدوُر. پس، كسى كه غير از آن را قصد كند هلاك شود.(506) ( و از اين حديث شريف معلوم شود كه فهم اين آيات شريفه و اين سوره مباركه، حقّ متعمّقان و صاحبان انظار دقيقه است؛ و دقايق و سراير توحيد و معرفت در اينها مطوى است؛ و لطايف علوم الهى را حق تعالى براى اهلش فرو فرستاده؛ و كسانى كه حظّى از سراير توحيد و معارف الهيّه ندارند، حقِّ نظر در اين آيات ندارند؛ و حق ندارند اين آيات را به معانى عاميّه سوقيّه كه خود مى‏فهمند حمل و قصر نمايند.
و در آيات شريفه اوّل سوره مباركه حديد دقايقى است از توحيد، و معارف جليله‏ايست از اسرار الهيّت و تجريد، كه در هيچ يك از مسفورات الهيّه و صحف اهل معرفت و اصحاب قلوب نظير ندارد. و اگر براى صدق نبوّت و كمال شريعت حضرت نبىّ ختمى جز آن آيات نبود، براى اهل نظر و معرفت هم آنها كفايت مى‏كرد. و بالاترين شاهد بر اينكه اين معارف از حوصله بشر خارج و از حيطه فكر انسانى بيرون است، آن است كه تا قبل از نزول اين آيات شريفه و امثال آن، از معارفى كه قرآن شامل است، در بشر سابقه‏اى از اين قسم معارف نبوده و راهى به اين سراير نداشتند. اكنون كتب و صحف اعاظم فلاسفه عالم، با آن كه علومشان نيز از سرچشمه وحى الهى است، موجود است، كه شايد بالاتر و لطيفترين آنها كتاب شريف اثولوجيا(507)(تصنيف گرانمايه فيلسوف عظيم الشأن و حكيم بزرگوار، ارسطاطاليس، است كه اعظم حكما مثل شيخ الرئيس ابو على سينا، اعجوبه دهر و نادره زمان، سر خضوع و كوچكى در پيشگاه او زمين گذاشتند، و از رشحات فكر او منطق و تنظيم قواعد آن است، و به همين جهت او را معلّم اول گويند، و شيخ الرئيس فرمايد كه از زمانى كه آن بزرگْ قواعد منطق را تنظيم نموده، احدى نتوانسته به يكى از قواعد او خدشه‏اى كند يا زيادتى تأسيس كند، با همه وصف، با آن كه آن كتاب شريف را براى معرفة الرّبوبيّه تأسيس و تقنين فرموده، ببينيد از اول تا آخر آن كتاب شريف براى معرّفى مقام ربوبيّت مثل اين كريمه شريفه اول سوره حديد يا نزديك به مفاد آن يا چيزى كه بويى از اين سرّ بزرگ توحيد داشته باشد، دارد؟ و آن قول خداى تعالى است: هُوَ الاوَّلُ وَ الآخِرُ وَ الظّاهرُ وَ الباطن‏(508). ( و يا آن كه شبيه اين قول در تمام اقوال آنها هست: وَ هُوَ مَعَكُمْ ايْنَما كُنْتُم‏(509)؟ ( اكنون، اقوام متعمّقون و اصحاب نظر و معرفت مى‏دانند چه اسرارى در اين آيات است، و خداى تعالى به چه كلام شريفى و سرّ بزرگى آخر زمانى‏ها را تشريف داده و به آنها منّت نهاده. هر كس رجوع كند به معارفى كه در اديان عالم و نزد فلاسفه بزرگ هر دين رايج است و مقايسه كند در معارف مبدأ و معاد با معارفى كه در دين حنيف اسلام و نزد حكماء بزرگ اسلامى و عرفاء شامخ اين ملت است، درست تصديق مى‏كند كه اين معارف از نور معارف قرآن شريف و احاديث نبىّ ختمى و اهل بيت او عليهم السلام است كه از سرچشمه نور قرآن استفاده و اصطلا نموده‏اند. آن وقت مى‏فهمد كه حكمت و عرفان اسلامى از يونان و يونانيّين نيست، بلكه اصلًا شباهت به آن ندارد. بلى، بعضى از حكماى اسلام به منوال حكمت يونانى مشى نموده، مثل شيخ الرّئيس؛ ولى حكمت شيخ در بازار اهل معرفت در باب معرفة الرّبوبيّه و مبدأ و معاد رونقى ندارد و در پيشگاه اهل معرفت ارزشى از براى آن نيست.
بالجمله، فلسفه امروز حكماى اسلام را و معارف جليله اهل معرفت را به حكمت يونان نسبت دادن، از بى‏اطلاعى بر كتب قوم است- مثل كتب فيلسوف عظيم الشأن اسلامى، صدر المتألّهين قدّس سرّه، و استاد عظيم الشأنش محقق داماد قدّس سرّه، و تلميذ بزرگوار او، فيض كاشانى قدّس سرّه، و تلميذ عظيم الشّأن فيض، عارف جليل ايمانى، قاضى سعيد قمى قدّس سرّه- و نيز از بى‏اطّلاعى به معارف صحيفه الهيّه و احاديث معصومين سلام اللَّه عليهم است؛ پس، هر حكمتى را به يونان نسبت داده و حكماى اسلامى را تابع حكمت يونان انگاشته‏اند.
و ما شمّه‏اى از لطايف سوره كريمه توحيد و بعض اشارات آيات شريفه را در كتاب شرح اربعين‏(510) ( بيان نموديم. و نيز تفسير مختصرى از اين سوره شريفه در سرّ الصّلاة(511) ( نموديم. و در اين جا نيز مختصرى مى‏نگاريم. و عَلَى اللَّه التُّكْلان.
پس گوئيم: بسم اللَّه اين سوره اگر متعلّق به خود سوره باشد- چنانچه احتمال داديم در سوره مباركه حمد- اشاره به آن شايد باشد كه شرح نسب حق و بيان اسرار توحيد را با انانيت خود و زبان منسوب به خود نتوان نمود؛ بلكه تا سالك از حجاب خود بيرون نرود و متحقّق به مقام مشيّت مطلقه و حضرت فيض مقدّس نشود و فانى در هويّت مطلقه نگردد، سراير توحيد را درك نكند.
و قل امر است از حضرت احديّت جمع به مقام برزخيّت كبرى و مرآت جمع و تفصيل؛ يعنى، بگو اى محمّد، اى مرآت ظهور احديّت جمع، در مقام تدلّى ذاتى يا مقام مقدّس او أَدنى- كه شايد اشاره به مقام فيض اقدس باشد- با زبان فانى از خود و باقى به بقاء اللَّه: هُوَ اللَّه احَد.
بدان اى سالك سبيل معرفت و توحيد و عارج معارج تنزيه و تجريد كه ذات مقدّس حقّ تعالى، من حيث هى، منزّه است از تجلّيات ظاهره و باطنه و مبرّا است از اشاره و رسم و صفت و اسم. دست آمال اهل معرفت از دامن كبريائش كوتاه، و پاى سلوك اصحاب قلوب از وصول به بارگاه قدسش راجل است. غايت معرفت اولياء كمّل ما عَرفْناك، و نهايت سير اصحاب اسرار ما عَبَدْناك است‏(512). ( سر حلقه اهل معرفت و امير اصحاب توحيد در اين مقام رفيع كَمالُ الاخْلاصِ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْه‏(513) ( فرمايد؛ و پيشواى اهل سلوك و سيّد ساجدين و عارفين در اين پيشگاه منيع ضَلَّتْ فيكَ الصِّفاتُ، وَ تَفَسَّخَتْ دُونَكَ النُّعُوت‏(514). ( سرايد.
اصحاب سلوك علمى و اصطلاحات، ذات مقدّس را غيب مصون و سرّ مكنون و عنقاء مُغرِب و مجهول مطلق خوانند. و گويند كه ذات بى‏حجاب اسماء و صفات، تجلّى در هيچ مرآتى نكند و در هيچ نشئه از نشئات وجود و عالمى از عوالم غيب و شهود ظهورى ندارد؛ ولى به حسب كُلَّ يَومٍ هُوَ في شأن‏(515)، ( از براى ذات مقدّسش اسماء و صفات و شئون جماليّه و جلاليّه است؛ و از براى او اسماء ذاتيّه ايست در مقام احديّت كه مقام غيب است؛ و آن اسماء را اسماء ذاتيّه بايد گفت. و به تعيّن اسماء ذاتيّه تجلّى به فيض اقدس فرمايد؛ و از اين تجلّى در كسوه اسماء ذاتيّه، مقام واحديّت و حضرت اسماء و صفات و مقام الوهيّت تعيّن و ظهور پيدا كند.
پس، معلوم شد كه بعد از ذات مقدّس، من حيث هى، سه مقام و مشهد ديگر است: مقام غيب احدى؛ و مقام تجلّى به فيض اقدس، كه شايد عما كه در حديث نبوى است‏(516) (اشاره به آن باشد؛ و مقام واحديّت كه به احديّت جمعْ مقام اسم اعظم است، و به كثرت تفصيلىْ مقام اسماء و صفات است. و تفصيل اين مقامات محتاج به بسطى است كه از حوصله اين اوراق خارج است.
پس از معلوم شدن اين مقدمه، گوييم كه ممكن است كه هو اشاره باشد به مقام فيض اقدس كه تجلّى ذات به تعيّن اسماء ذاتيّه است. و اللَّه اشاره به مقام احديّت جمع اسمائى كه حضرت اسم اعظم است. و احد اشاره به مقام احديّت باشد. و بنا بر اين، آيه شريفه درصدد اثبات آن است كه اين مقامات ثلاثه در عين حال كه در مقام تكثير اسمائى كثرت دارند، به حسب حقيقت در غايت وحدت هستند؛ و تجلّى به فيض اقدس به حسب مقامِ ظهورْ اللَّه است و به حسب مقامِ بطون احد است.
و شايد هو اشاره به مقام ذات باشد. و چون هو اشاره غيبيّه است، در حقيقت اشاره به مجهول است. و اللَّه و احد اشاره به مقام واحديّت و احديّت باشد. پس ذات را، كه مجهول مطلق است، معرّفى فرمايد به اسماء ذاتيّه و اسماء واحديّه صفاتيّه. و در حقيقت اشاره به آن است كه ذاتْ غيب است، و دست آمال از آن كوتاه است و صرف عمر در تفكّر در ذات موجب ضلالت است؛ و آنچه مورد معرفت اهل اللَّه و علم عالمين باللَّه است، مقام واحديّت و احديّت است: واحديّت براى عامّه اهل اللَّه، و احديّت براى خلّص از اهل اللَّه است.
تنْبيهٌ حكمىٌ‏
بدان كه از براى حق تعالى صفات ثبوتيّه و صفات سلبيّه است در نظر حكماء. و صفات سلبيّه را گفته‏اند به سلبِ سلب، يعنى سلب نقص، برگردد. و بعضى گفته‏اند صفات ثبوتيّه صفات جمال و صفات سلبيّه صفات جلال است؛ و ذو الجلال و الاكرام جامع جميع اوصاف سلبيّه و ثبوتيه است. و اين كلام در هر دو مرحله خلاف تحقيق است:
اما مرحله اولى، پس صفات سلبيّه على التّحقيق از صفات نيست؛ بلكه در ذات حق تعالى نه سلب و نه سلب السّلب راه دارد، و حق تعالى متّصف به اوصاف سلبيّه نيست؛ زيرا كه اتّصاف به سلب در قضاياى معدوله است، و عقد قضيّه معدوله در حق تعالى جايز نيست، زيرا كه مصحِّح جهات امكانيّه و مستلزم تركيب در ذات مقدس است. بلكه اوصاف سلبيّه به طريقِ سلبِ مطلقِ بسيط است؛ و آن سلب صفت است نه اثبات صفتِ سلبِ سلب. و به عبارت ديگر، نقايص از حق تعالى مسلوب است به سلب بسيط، نه سلب نقايص براى او ثابت [باشد ]به طريق ايجاب عدولى. پس در حقيقت، صفاتِ تنزيه صفت نيستند؛ و فقط حق تعالى متّصف به صفات ثبوتيّه است.
و اما مرحله دوم، پس در نزد اهل معرفتْ صفات جمال صفاتى است كه انس و دلبستگى آورد؛ و صفات جلال صفاتى است كه وحشت و حيرت و هيمان آورد. پس، آنچه متعلّق به لطف و رحمت است از صفات جمال است؛ چون رحمن و رحيم و لطيف و عطوف و ربّ و امثال آن. و آنچه متعلّق به قهر و كبريا است از صفات جلال است؛ چون مالك و مَلِك، قهار و منتقم و امثال آن. گرچه در سرّ هر جمالى جلالى است؛ زيرا كه هر جمالى حيرت و هيمان در باطن دارد و با سرّ عظمت و قدرت بر قلب ظهور كند؛ و هر جلالى در باطن رحمت دارد و قلب با او انس باطنى دارد، و از اين جهت دل بالفطرة چنانچه مجذوب جمال و جميل است، مجذوب قدرت و عظمت و قادر و عظيم است. پس، اين دو نوع از صفات صفت ثبوتى است نه سلبى.
و چون اين مطلب معلوم شد، بدان كه اللَّه گرچه اسم اعظم است كه صفات جمال و جلال از تجلّيات آن و در تحت حيطه آن است، لكن گاهى اطلاق شود به صفات جمال مقابل صفات جلال؛ چنانچه الهيّت و الوهيّت نوعاً راجع به صفات جمال است؛ و خصوصاً اگر در مقابل صفت جلال واقع شد. و در آيه شريفه قُلْ هُوَ اللَّه احَد ممكن است احد اشاره به يكى از امّهات صفات جلال باشد كه مقام كمال بساطت ذات مقدّس است، و اللَّه اشاره به اسم جمال باشد. پس در آيه شريفه نسبت حق تعالى به حسب مقام احديّت و واحديّت و تجلّى به فيض اقدس- كه اين سه تمام شئون الهيّه است- معرّفى شده بنا به احتمال اول كه قبل از اين تنبيه ذكر شد. و بنا بر احتمالى كه در اين تنبيه مذكور شد، معرّفى نسبت حق تعالى شده به حسب مقام اسماء جماليّه و جلاليّه كه محيط به جميع اسماء است. و اللَّه العالم‏
تنبيه عرفانى
بدان كه كلام هر متكلّم جلوه ذات او است به حسب مقام ظهور؛ و بروز ملكات باطنه او است در مرآت الفاظ به مقدار استعداد نسج الفاظى. چنانچه اگر قلبى نورانى و صافى از الواث و كدورات عالم طبيعت شد، كلام او نيز نورانى بلكه نور خواهد بود؛ و همان نورانيّت قلب جلوه در كسوه الفاظ مى‏نمايد. و در شأن ائمّه هدى وارد شده است: كَلامُكُمْ نُور. ( و وارد است: لَقَدْ تَجَلَّى في كَلامِهِ لِعِبادِه‏(517). ( و در نهج البلاغه است: انَّما كَلامُهُ فِعْلُه‏(518)؛ ( و فعل جلوه ذات فاعل مى‏باشد بى كلام. و اگر قلبى ظلمانى و مكدّر شد، فعل و قول او نيز ظلمانى و مكدّر شود: مَثَلُ كَلِمَةٍ طَيِّبَةٍ كَشَجَرَةٍ طَيِّبَة ... وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيْثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيْثَة(519).
و چون ذات مقدّس حقّ جلّ و علا به حسب كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأن‏(520)، ( در كسوه اسماء و صفات تجلّى به قلوب انبياء و اولياء كند، و به حسب اختلاف قلوب آنها تجلّيات مختلف شود، و كتب سماويّه كه به نعت ايحاء به توسّط ملك وحى، جناب جبرئيل، بر قلوب آنها نازل شده به حسب اختلاف اين تجلّيات و اختلاف اسمائى كه مبدئيّت براى آن دارد مختلف شود- چنانچه اختلاف انبياء و شرايع آنها نيز به اختلاف دول اسمائيّه است- پس، هر اسمى كه محيطتر و جامعتر است، دولت او محيط تر و نبوت تابعه او محيطتر و كتاب نازل از او محيطتر و جامعتر است، و شريعت تابعه او محيطتر و بادوام‏تر است. و چون نبوّت ختميّه و قرآن شريف و شريعت آن سرور از مظاهر و مجالى، يا از تجلّيات و ظهورات، مقام جامع احدى و حضرت اسم اللَّه الاعظم است، از اين جهت محيطترين نبوّات و كتب و شرايع و جامعترين آنها است، و اكمل و اشرف از آنها تصوّر نشود؛ و ديگر از عالم غيب به بسيط طبيعتْ علمى بالاتر يا شبيه به آن تنزّل نخواهد نمود؛ يعنى، آخرين ظهور كمال علمى كه مربوط به شرايع است همين، و بالاتر از اين امكان نزول در عالم ملك ندارد؛ پس، خود رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله اشرف موجودات و مظهر تامّ اسم اعظم است، و نبوّت او نيز اتمّ نبوّات ممكنه و صورت دولت اسم اعظم است كه ازلى و ابدى است. و كتاب نازل به او نيز از مرتبه غيب به تجلّى اسم اعظم نازل شده؛ و از اين جهت، از براى اين كتاب شريف احديّت جمع و تفصيل است و از جوامع كلم است‏(521)، ( چنانچه كلام خود آن سرور نيز از جوامع كلم بوده. و مراد از جوامع الكلم بودن قرآن، يا كلام آن سرور، آن نيست كه كلّيات و ضوابط جامعه بيان فرمودند- گرچه به آن معنى نيز احاديث آن بزرگوار از جوامع و ضوابط است، چنانچه در علم فقه معلوم است- بلكه جامعيّت آن عبارت از آن است كه چون براى جميع طبقات انسان در تمام ادوار عمر بشرى نازل شده و رافع تمام احتياجات اين نوع است، و حقيقت اين نوع چون حقيقت جامعه است و واجد تمام منازل است از منزل اسفل ملكى تا اعلى مراتب روحانيّت و ملكوت و جبروت، و از اين جهت افراد اين نوع در اين عالم اسفل ملكى اختلافات تامّه دارد و آن قدر تفاوت و اختلافى كه در افراد اين نوع است در هيچ يك از افراد موجودات نيست- اين نوع است كه شقىّ در كمال شقاوت و سعيد در كمال سعادت دارد، اين نوع است كه بعضى از افراد آن از جميع انواع حيوانات پست‏تر و بعضى افراد آن از جميع ملائكه مقربين اشرف است- بالجمله، چون افراد اين نوع در مدارك و معارف مختلف و متفاوتند، قرآن به طورى نازل شده كه هر كس به حسب كمال و ضعف ادراك و معارف و به حسب درجه‏اى كه از علم دارد از آن استفاده مى‏كند. مثلًا، از آيه شريفه لَوْ كانَ فيهما آلِهَةٌ الّا اللَّه لَفَسَدَتا(522) ( در عين حال كه اهل عرف و اهل ادب و لغت چيزى مى‏فهمند، علماء كلام طور ديگر استفاده مى‏كنند، و فلاسفه و حكما طور ديگر، و عرفا و اولياء طور ديگر استفاده مى‏نمايند. اهل عرف از آن، بيان خطابى به حسب ذوق خود مى‏فهمند؛ مثلًا مى‏گويند دو سلطان در يك مملكت نگنجد و دو رئيس در يك طايفه موجب فساد شود و دو كدخدا در يك ده اسباب اختلاف و كشاكش و نزاع شود؛ و اگر در عالم نيز دو خدا بود، فساد و تنازع و اختلاف و تشاجر مى‏شد؛ و چون نيست، اين اختلاف و نظام سماوات و ارض محفوظ است؛ پس، مدبّر عالم يكى است. و متكلمين از آن استفاده برهان تمانع كنند. و فلاسفه و حكماء از آن برهان متين حكمى اقامه كنند از راه الواحِدُ لا يَصْدُرُ مِنْهُ الّا الْواحِدُ؛ وَ الواحِدُ لا يَصْدُرُ الّا مِنَ الْواحِد(523). ( و اهل معرفت نيز از راه آن كه عالم مرآت ظهور و مجلاى تجلّى حقّ است، به طور ديگر استفاده وحدانيّت كنند، الى غير ذلك كه بيان هر يك به طول انجامد.
و چون اين مقدّمه معلوم شد، بدان كه سوره شريفه قُلْ هُوَ اللَّه احَد چون ساير قرآن از جوامع كلم است، و از اين جهت هر كس به طورى از آن استفاده كند؛ چنانچه علماء ادب و ظاهر ضمير هُوَ را ضمير شأن، و اللَّه را عَلَم ذات، و احَد را به معنى واحد يا مبالغه در وحدت دانند؛ يعنى، خدا يكى است؛ يا شريك در الهيّت ندارد؛ يا لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ء(524)؛ ( يا در الهيّت و قِدَم ذاتى شريك ندارد؛ يا افعال او واحد است؛ يعنى، همه بر طبق صلاح و احسان است، جرّ نفعى براى خود نكند. و خدا صمد است، يعنى سيّد بزرگوارى است كه در حوائج مرجعِ مردم است؛ يا صمد است، يعنى جوف ندارد، و چون جوف ندارد، پس تولد از او چيزى نشود. و او خود متولّد از چيزى نشود؛ و احدى نظير و شبيه آن نيست. و اين بيانى است عرفى عاميانه در مقابل كفّار كه خدايان چندى داشتند كه همه موصوف به صفات امكانيّه بوده؛ پيغمبر اكرم مأمور شد كه به آنها بفرمايد خداى ما مثل خداى شما نيست، بلكه اوصاف او چنين اوصافى است كه مذكور شد.
اين تفسير اين سوره است به طريق عرف و عادت. و اين براى يك طايفه است؛ و منافات ندارد كه معنائى يا معانى دقيقترى از براى آن باشد؛ چنانچه بعضى از آن را ذكر نموديم.
تفسير حكمى‏
ممكن است از براى سوره مباركه توحيد- كه براى متعمّقين آخر الزّمان وارد شده- تفسيرى حكيمانه كه موافق موازين حِكَميّه و براهين فلسفيّه است باشد. و آن، چنان است كه از شيخ بزرگوار، عارف شاه‏آبادى‏(525) ( مدّ ظلّه، استفاده نمودم:
پس هو اشاره به صرف الوجود و هويّت مطلقه است. و آن، برهان بر شش مطلب شامخ حكمى است كه در سوره مباركه براى حق تعالى اثبات فرموده:
اول مقام الوهيّت، كه مقام استجماع جميع كمالات و احديّت جمع جمال و جلال است؛ چون در مقامات مناسبه از مسفورات حكميّه ثابت شده كه صرف وجود و هويّت مطلقه صرف كمال است، و الّا لازم آيد كه صرف وجود هم نباشد. و چون بيان اين مطالب طولانى شود و احتياج به مقدّمات دارد، به اشاره اكتفا كنم.
دوم مقام احديّت، كه اشاره به بساطت تامّه عقليّه و خارجيّه و ماهويّه وجوديّه، و تنزّه از مطلق تركيبات عقليّه، چه جنس و فصل باشد و چه مادّه و صورت عقليّه باشد، يا خارجيّه، چه ماده و صورت خارجيّه يا اجزاء مقداريّه است، مى‏باشد. و برهان بر اين مطلب نيز همان برهان صرف الوجود و هويّت مطلقه [است ]زيرا كه اگر صِرفْ احدى الذّات نباشد، لازم آيد كه از صرفيّت بيرون آيد و از ذاتيّت خود منسلخ شود.
سوم مقام صمديّت است، كه اشاره به نفى ماهيّت است. و جوف نداشتن و ميان تهى نبودن نيز اشاره به ماهيّت نداشتن و نقص امكانى نداشتن است؛ چون جميع ممكناتْ مرتبه ذات آنها، كه به منزله ميان و جوف آنها است، تهى است؛ و چون ذات مقدّس صرف وجود و هويّت مطلقه است، نقص امكانى، كه اصل آن ماهيّت است، ندارد؛ چه كه مهيّت از حدّ وجودى منتزع و اعتبار آن از تعيّن وجود است، و صرف الوجود از حدّ و تعيّن منزّه و مبرّا است؛ چه كه هر محدودى هويّت مقيّده و وجود مخلوط است، نه مطلق و صرف.
چهارم عدم انفصال چيزى از او است؛ زيرا كه انفصال شى‏ء از شى‏ء مستلزم هيولويّت، بلكه اجزاء مقداريّه، است، و آن با هويّت مطلقه و صرافت وجود منافات دارد. و وجود معلولات از علّت به طريق انفصال نيست، بلكه به طريق تجلّى و ظهور و تشؤّن و صدور است. و آن چنان است كه از صدورش چيزى از علت كم نشود، و به رجوعش چيزى بر آن اضافه نشود.
پنجم عدم انفصال او است از چيزى. و آن علاوه بر مفسده سابقه، از راه ديگر منافات با صرافت وجود و اطلاق هويّت دارد؛ زيرا كه لازم آيد بر صرف وجودْ چيزى مقدّم باشد. و اين در فلسفه عاليه ثابت است كه صِرفْ اقدم اشياء و متعيّنْ متأخّر از مطلق است.
ششم نداشتن كفو و همتا است، و نفى مثل و شبه. و آن نيز به برهان صرفُ الوجودِ لا يَتَكرَّر ثابت شود. پس، دو هويّت مطلقه تصوّر نشود؛ و مطلق و مقيّد نيز همتا و نظير نيستند.
و از براى هر يك از اين مطالب مقدّمات و اصولى است كه تفصيل آن از حوصله اين مختصر خارج است.
حكمة مشرقية
بدان كه اين سوره مباركه با كمال اختصار مشتمل بر جميع شئون الهيّه و مراتب تسبيح و تنزيه است؛ و در حقيقت، نسبت حق تعالى است به آنچه ممكن است در قالب الفاظ و نسج عبارات وارد شود؛ چنانچه هو اللَّه أحد تمام حقايق صفات كمال است، و مشتمل بر جميع صفات ثبوتيّه است؛ و از صمد تا آخر سوره صفات تنزيهيّه و اشاره به سلب نقايص است. و نيز در سوره شريفه اثبات خروج از حديْن است كه حدّ تعطيل و تشبيه است، كه هر دو خروج از حد اعتدال و حقيقت توحيد است: آيه شريفه اول اشاره به نفى تعطيل، و تتمّه سوره اشاره به نفى تشبيه است؛ و نيز مشتمل است بر ذات من حيث هى و مقام احديّت كه تجلّى به اسماء ذاتيّه است، و مقام واحديّت كه تجلّى به اسماء صفات است؛ چنانچه تفصيل آن به قدر مناسبت ذكر شد.
تتميم‏
شيخ صدوق رضوان اللَّه عليه روايت فرموده از ابى البخترى، وهب بن وهب القرشى، از حضرت صادق عليه السلام، از پدر بزرگوارش حضرت باقر العلوم عليه السلام، در قول خداى تعالى: قُلْ هُوَ اللَّه أَحَد فرمود: قُلْ يعنى ظاهر كن آنچه را وحى به تو فرموديم و تو را خبردار از آن نموديم به تركيب حرفهايى كه قرائت كرديم آنها را براى تو تا هدايت شود بدانها كسى كه سمع را بر افكنده و مشاهد مى‏نمايد. و هو اسمى است كنايه، كه اشاره به سوى غايب است: پس ها تنبيه دهد به معناى ثابت، و واو اشاره به غايب از حواسّ است؛ چنانچه هذا اشاره به شاهد نزد حواس است. و اين اشاره به غايب براى آن است كه كفار تنبّه دادند از خدايان خود به حرف اشاره شاهدِ مدرَك، پس گفتند:" اينها خدايان مايند كه محسوس و مدرَك به ديدگانند؛ پس تو نيز اى محمد (ص) اشاره كن به سوى خداى خود تا ببينيم او را و ادراك نماييم او را و متحيّر در او نشويم. "پس خداى تعالى فرو فرستاد كه بگو: هو. پس ها تثبيت فرمايد ثابت را، و واو اشاره است به غايب از درك چشمها و لمس حسّها، و اينكه خداوندْ متعالى از آن است؛ بلكه او مدرِك ديده‏ها و آفريننده حواس است. ( فرمود حضرت باقر عليه السلام: معنى اللَّه معبودى است كه خلق متحيّرند از درك حقيقت او و احاطه به كيفيت او. و عرب مى‏گويد: الهَ الرَّجُلُ. وقتى متحير شود در چيزى و احاطه علمى به او پيدا نكند. و مى‏گويد: وَلَهَ. وقتى كه پناه ببرد به چيزى از آنچه مى‏ترساند او را؛ و الاله به آن چيزى كه مستور از حواس مردم است‏(526).
فرمود حضرت باقر عليه السلام: احد فرد يكتا است. و احد و واحد به يك معنا است؛ و آن يكتايى است كه نظيرى براى او نيست. و توحيد اقرار به وحدت است؛ و آن يكتايى است كه نظيرى براى او نيست. و توحيد اقرار به وحدت است؛ و آن انفراد است. و واحد عبارت از متباينى است كه از چيزى منبعث نشود و با چيزى متّحد نگردد. و از اين جا است كه گويند بناء عدد از واحد است و واحد از عدد نيست، زيرا كه عدد به واحد گفته نشود، بلكه به دو تا گفته شود. پس معنى قول خدا: اللَّه أحد آن است كه معبودى كه خلق متحيّرند از ادراك او و احاطه به كيفيّت او، يكتا است در خدايى و متعالى از صفات خلق است‏(527).
فرمود حضرت باقر عليه السلام كه حديث كرد براى من پدرم، زين العابدين عليه السلام، از پدرش، حسين بن على عليهما السلام، كه فرمود: صمد آن است كه جوف ندارد. و صمد آن است كه آقايى او به منتها رسيده. و صمد آن است كه نمى‏خورد و نمى‏آشامد. و صمد آن است كه نمى‏خوابد. و صمد دائمى است كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود.
فرمود حضرت باقر عليه السلام محمّد بن حنفيّه مى‏گفت: صمد آن است كه قائم بنفسه باشد و غنىّ از غير باشد. و غير او گفت:" صمد متعالى از كَوْن و فساد است. و صمد آن است كه موصوف به تغاير نباشد."
و حضرت باقر فرمود: صمد بزرگ مُطاعى است كه فوق او امر و نهى كننده‏اى نباشد. فرمود: سؤال شد على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام از صمد. فرمود:" صمد آن كسى است كه شريك از براى او نيست، و مشكل و ثقيل نيست براى او حفظ چيزى، و پوشيده نمى‏ماند از او چيزى."(528)
وهب بن وهب قرشى گفت: زيد بن على گفت:" صمد كسى است كه وقتى اراده كند چيزى را، بگويد به آن: باش پس موجود شود. و صمد كسى است كه ابداع كند اشياء را، پس خلق فرمايد آنها را در صورتى كه با هم اضدادند و هم‏شكلند و ازواجند؛ و خود متفرّد است به وحدت- نه ضدّ دارد و نه شكل و نه مثل و نه شبه."(529)
وهب بن وهب از حضرت علىّ بن الحسين سلام اللَّه عليهما نيز كلامى در تفسير صمد نقل كند. و از حضرت باقر العلوم نيز كلامى راجع به اسرار حروف الصّمد ذكر كند. پس، گويد كه حضرت باقر عليه السلام فرمود: اگر يافته بودم از براى علمى كه خداوند به من مرحمت فرموده حمله‏اى، همانا نشر مى‏دادم توحيد و اسلام و ايمان و دين و شرايع را از الصمد. چگونه از براى من چنين شود با آن كه جدّم امير المؤمنين نيافت حمله‏اى براى علمش حتى آن كه آه دردناك مى‏كشيد و مى‏فرمود بالاى منبر:" سؤال كنيد از من قبل از آن كه مرا نيابيد. همانا بين اضلاع سينه من است علم بزرگى؛ آه آه، كه نمى‏يابم حمله آن را."(530)
خاتمه‏
ما ختم مى‏كنيم اين مقام را به ذكر بعض احاديث شريفه در فضل اين سوره مباركه؛ گرچه احاديث در فضل آن به قدرى است كه از حوصله اين مختصر خارج است.
در كافى شريف سند به حضرت باقر العلوم (ع) رساند كه فرمود: كسى كه قرائت كند قُلْ هُوَ اللَّه احَد را يك مرتبه، مبارك شود بر او، و كسى كه دو مرتبه بخواند، مبارك شود بر او و بر اهلش و كسى كه سه مرتبه بخواند، مبارك شود بر او و اهلش و بر همسايگانش. و كسى كه دوازده مرتبه بخواند، خداوند بنا كند از براى او در بهشت دوازده قصر؛ پس حفظه مى‏گويند ما را ببريد قصرهاى برادر خود فلان را ببينيم. و كسى كه صد مرتبه بخواند، آمرزيده شود گناه بيست و پنج سالش غير از دماء و اموال. و كسى كه چهار صد مرتبه بخواند، از براى او است اجر چهار صد نفر شهيد كه همه آنها اسب‏هايشان پى شده باشد و خون خودشان ريخته شده باشد. و كسى كه هزار مرتبه بخواند در يك شب و روز، نمى‏ميرد تا آن كه ببيند مقام خود را در بهشت و يا ديده شود مقام او برايش.(531)
و هم در كافى شريف سند به حضرت باقر عليه السلام رساند كه گفت: حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:" هر كس صد مرتبه قل هو اللَّه أحد بخواند وقتى كه در رختخواب خود مى‏رود كه بخوابد، بيامرزد خداوند گناهان پنجاه سال او را."(532)
و هم از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: پدرم مى‏فرمود:" قل هو اللَّه أحد ثلث قرآن است؛ و قُلْ يا ايُّهَا الْكافِروُن ربع قرآن است."(533)
و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله نماز خواند بر سعد بن معاذ. پس فرمود:" هفتاد هزار ملائكه، كه جبرئيل در بين آنها بود، آمدند و نماز خواندند بر جنازه سعد. به جبرئيل گفتم: به چه چيزْ سعد مستحقّ نماز شما شد؟ گفت: به واسطه قرائت قل هو اللَّه أحد در حال ايستاده و نشسته و در حال سوارى و پيادگى و در حال رفتن و آمدن.(534)
و در وسائل از مجالس و معانى الاخبار به اسناد خود از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده كه آن حضرت از پدرهاى بزرگوار خود در حديثى از سلمان رضى اللَّه عنه روايت فرمودند كه گفت: از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود:" كسى كه قرائت كند قل هو اللَّه أحد را يك مرتبه، ثلث قرآن را قرائت كرده. و كسى كه دو مرتبه قرائت كند دو ثلث قرآن را قرائت كرده. و كسى كه سه مرتبه قرائت كند، ختم نموده قرآن را."(535)
و در ثواب الاعمال است كه كسى كه جمعه‏اى بر او بگذرد و قل هو اللَّه أحد را نخواند و بميرد، مى‏ميرد به دين ابو لهب.(536)
و در مستدرك احاديث طولانى و بسيارى در فضيلت اين سوره شريفه نقل نموده؛ هر كس مى‏خواهد به آن كتاب و وسايل رجوع كند. ( و الحمد للَّه.
فصل هفتم در شمّه‏اى از تفسير سوره مباركه قدر به قدر مناسبت اين اوراق‏
قَوْلُهُ تعَالى: إِنّا انْزَلْناهُ في لَيْلَةِ الْقَدْر در اين آيه شريفه مطالب عاليه ايست كه اشاره‏اى به بعض آن خالى از فايده نيست:
مطلب اوّل در اين كه در اين آيه شريفه و بسيارى از آيات شريفه تنزيل قرآن را نسبت به ذات مقدّس خود دهد؛ چنانچه فرمايد: إِنّا انْزَلْناهُ في لَيْلَةٍ مُبارَكَة(537)، إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحَافِظُون‏(538)، ( الى غير ذلك از آيات شريفه. و در بعض آيات نسبت به جبرئيل كه روح الامين است مى‏دهد؛ چنانچه فرمايد: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْامين‏(539).
علماء ظاهر در اين مقامات گويند اين از قبيل يا هامانُ ابْنِ لي صَرْحاً(540)، ( مَجاز است. نسبت تنزيل، مثلًا، به حق تعالى از باب آن است كه ذات مقدّس سبب تنزيل و آمر آن است. يا آن كه تنزيل نسبت به حقْ حقيقت است، و چون روح الامين واسطه است به او نيز نسبت دهند مجازاً. و اين براى آن است كه نسبت فعل حق به خلق را چون نسبت فعل خلق به خلق انگاشته‏اند؛ پس، مأموريّت عزرائيل و جبرائيل را از حق تعالى چون مأموريّت هامان از فرعون، و بنّاها و معمارها از هامان دانند. و اين قياسى است بس باطل و مع الفارق. و فهمِ نسبتِ خلق به حق، و فعل خلق و خالق، از مهمّات معارف الهيّه و امّهات مسائل فلسفيّه است كه از آن، حلّ بسيارى مهمّات شود؛ از آن جمله مسئله جبر و تفويض است، كه اين مطلب ما از شعب آن است.
بايد دانست كه در علوم عاليه مقرّر و ثابت است كه جميع دار تحقّق و مراتب وجود، صورت فيض مقدّس كه تجلّى اشراقى حق است، مى‏باشد. و چنانچه اضافه اشراقيّه محض ربط و صرف فقر است، تعيّنات و صور آن نيز محض ربط مى‏باشند و از خود حيثيّت و استقلالى ندارند. و به عبارت ديگر، تمام دار تحقّق فانى در حق، ذاتاً و صفتاً و فعلًا، هستند؛ زيرا كه اگر موجودى از موجودات در يكى از شئون ذاتيّه استقلال داشته باشد، چه در هويّت وجوديّه و چه در شئون آن، از حدود بقعه امكان خارج شود و به وجوب ذاتى مبدّل گردد. و اين واضح البطلان است. و چون اين لطيفه الهيّه در قلب راسخ شد و فؤادْ ذوق آن را چنانچه بايد و شايد كرد، بر او سرّى از اسرار قدر كشف شود و لطيفه‏اى از حقيقت امر بين الامرين منكشف گردد.
پس، آثار و افعال كماليّه را به همان نسبت كه به خلق نسبت دهند، به همان نسبت به حق نيز نسبت توان داد، بدون آن كه مجاز در هيچ طرف باشد. و اين در نظر وحدت و كثرت و جمع بين الامرين متحقّق گردد. بلى، كسى كه در كثرت محض واقع است و از وحدت محجوب است، فعل را به خلق نسبت دهد و از حق غافل شود؛ چون ما محجوبان. و كسى كه وحدت در قلبش جلوه كند، از خلق محجوب شود و همه افعال را به حق نسبت دهد. و عارف محقّق جمع بين وحدت و كثرت كند: در عين حال كه فعل را به حق نسبت مى‏دهد بى‏شائبه مجاز، به خلق نسبت دهد بى‏شائبه مجاز. و آيه شريفه وَ ما رَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ وَ لكنَّ اللَّه رَمى‏(541)، ( كه در عين اثباتِ رمىْ نفى آن نمود، و در عين نفى اثبات فرموده، اشاره به همين مشرب احلاى عرفانى و مسلك دقيق ايمانى است. و اين كه گفتيم افعال و آثار كماليّه، و نقايص را خارج نموديم، چون كه نقايص به اعدام برگردد، و آن از تعيّنات وجود است و منسوب به حق نيست مگر بالعرض. و شرح اين مبحث را در اين اوراق نتوان داد.
و چون اين مقدّمه معلوم شد، نسبت تنزيل به حق و جبرئيل، و احياء به اسرافيل و حق، و اماته به عزرائيل و ملائكه موكّله به نفوس و حق، معلوم شود. و در قرآن شريف اشاره به اين مطلب بسيار است. و اين يكى از معارف قرآن است كه قبل از اين كتاب شريف در آثار حكما و فلاسفه از آن عين و اثرى نيست، و عائله بشريّه مرهون عطيّه اين صحيفه الهيّه‏اند در اين لطيفه، چون ساير معارف الهيّه قرآنيه.
مطلب دوم در اشاره به نكته آن كه فرموده است إنّا به صيغه جمع و أَنْزَلْنا به صيغه جمع.
بدان كه نكته آن، تفخيم مقام حق تعالى به مبدئيّت تنزيل اين كتاب شريف است. و شايد اين جمعيت براى جمعيّت اسمائيّه باشد، و اشاره به آن باشد كه حق تعالى به جميع شئون اسمائيّه و صفاتيّه مبدأ از براى اين كتاب شريف است؛ و از اين جهت، اين كتاب شريف صورت احديّت جمع جميع اسماء و صفات و معرّف مقام مقدس حق به تمام شئون و تجلّيات است. و به عبارت ديگر، اين صحيفه نورانيّه صورت اسم اعظم است، چنانچه انسان كامل نيز صورت اسم اعظم است؛ بلكه حقيقت اين دو در حضرت غيب يكى است، و در عالم تفرقه از هم به حسب صورت متفرّق گردند، ولى باز به حسب معنا از هم متفرّق نشوند. و اين يكى از معانى لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ‏(542) ( مى‏باشد. و چنانچه حق تعالى بيدىِ الجلال و الجمال تخمير طينت آدم اول و انسان كامل فرموده، بيدَى الجمال و الجلال تنزيل كتاب كامل و قرآن جامع فرموده. و شايد به همين جهت آن را قرآن نيز گويند؛ چه كه مقام احديّتْ جمع وحدت و كثرت است. و از اين جهت، اين كتاب قابل نسخ و انقطاع نيست، زيرا كه اسم اعظم و مظاهر او ازلى و ابدى است و تمام شرايع دعوت به همين شريعت و ولايت محمّديّه است.
و شايد به همين نكته كه در انّا انزلنا گفته شد، انّا عَرَضْنَا الْامانة(543) ( نيز به صيغه جمع ذكر شده؛ زيرا كه امانت به حسب باطنْ حقيقت ولايت، و به حسب ظاهرْ شريعت يا دين اسلام يا قرآن يا نماز است.
مطلب سوم در اجمالى از كيفيّت نزول قرآن است و اين از لطايف معارف الهيّه و از اسرار حقايق دينيّه است كه كم كسى مى‏تواند به شمّه‏اى از آن اطلاع پيدا كند به طريق علمى. و جز كمّل از اولياء، كه اوّل آنها خود وجود مبارك رسول ختمى است و پس از آن به دستگيرى آن سرور ديگر از اولياء و اهل معارفند، كسى ديگر نتواند به طريق كشف و شهود از اين لطيفه الهيّه مطّلع شود؛ زيرا كه مشاهده اين حقيقت نشود جز به وصول به عالم وحى و خروج از حدود عوالم امكانى. و ما در اين مقام به طريق اشاره و رمز بيانى از اين حقيقت مى‏كنيم.
بايد دانست كه قلوبى كه به طريق سلوك معنوى و سفر باطنى سير الى اللَّه مى‏كنند و از منزل مظلم نفس و بيت انيّت و انانيّت مهاجرت مى‏نمايند، دو طايفه‏اند به طريق كلى:
اول، آنان كه پس از اتمام سفر الى اللَّه، موت آنها را درك كند؛ و در همين حال جذبه و فنا و موت باقى مانند. و اينها اجرشان على اللَّه و هو اللَّه است. اينها محبوبينى هستند كه در تحتِ قِباب اللَّه فانى، و كسى آنها را نشناسد و با كسى رابطه پيدا نكنند و آنها نيز جز حق كسى را نشناسند- اوْلِيائى تَحْتَ قِبابى، لا يَعْرِفُهُمْ غَيْرى‏(544).
طايفه دوم آنان هستند كه پس از تماميّت سير الى اللَّه و فى اللَّه، قابل آن هستند كه به خود رجوع كنند و حالت صحو و هشيارى براى آنها دست دهد. اينها آنان هستند كه به حسب تجلّى به فيض اقدس، كه سرّ قدر است، تقدير استعداد آنها شده و آنها را براى تكميل عباد و تعمير بلاد انتخاب فرموده‏اند. اينها پس از اتصال به حضرت علميّه و رجوع به حقايق اعيان، كشف سير اعيان و اتّصال آنها را به حضرت قدس و سفر آنها را الى اللَّه و الى السّعاده نمايند، و مخلّع به خلعت نبوت شوند. و اين كشفْ وحى الهى است قبل از تنزّل به عالم وحى جبرائيلى. و پس از آن كه از اين عالم توجه به عوالم نازله كردند، كشف آنچه در اقلام عاليه و الواح قدسيّه است نمايند به قدر احاطه علميّه و نشئه كماليّه خود كه تابع حضرات اسمائيّه است. و اختلاف شرايع و نبوات بلكه جميع اختلافات از آنجا است.
و در اين مقام گاه شود كه آن حقيقت غيبيّه و سريره قدسيّه، كه در حضرت علميّه و اقلام و الواح عاليه مشهود شده، از طريق غيب نفس و سرّ روح شريف آنها به توسّط ملك وحى، كه حضرت جبرئيل است، تنزّل كند در قلب مبارك آنها. و گاهى جبرائيل تمثّل مثالى پيدا كند در حضرت مثال براى آنها، و گاهى تمثّل مُلكى پيدا كند؛ و از مكمن غيب به توسّط آن حقيقت تا مشهد عالم شهادت ظهور پيدا كند، و آن لطيفه الهيّه را تنزل دهد؛ و در هر نشئه از نشئات، صاحب وحى به طورى ادراك كند و مشاهده نمايد: در حضرت علميه به طورى، و در حضرت اعيان به طورى، و در حضرات اقلام به طورى، و در حضرات الواح به طورى، و در حضرت مثال به طورى، و در حس مشترك به طورى، و در شهادات مطلقه به طورى. و اين، هفت مرتبه از تنزّل است، كه شايد نزول قرآن بر سبعة احرف(545) ( اشاره به اين معنى باشد. و اين معنى منافات ندارد با آنچه فرمايد: قرآنُ واحدٌ مِنْ عِنْدِ واحِد(546) ( چنانچه معلوم است. و اين مقام را تفصيلى است كه مناسب ذكر نيست.
مطلب چهارم در سرّ هاء غايب است در انزلناه چنانچه معلوم شد، از براى قرآن قبل از تنزّل در اين نشئه، مقامات و كينونت‏هايى است: اول مقام او، كينونت علميّه او است در حضرت غيبيّه به تكلّم ذاتى و مقارعه ذاتيّه به طريق احديّت جمع. و ضمير غايب شايد اشاره به آن مقام باشد، و براى افاده اين معنى به ضمير غيبت ذكر فرموده است؛ كانّه مى‏فرمايد همين قرآن نازل در ليلة القدر همان قرآن علمى در سرّ مكنون و غيبى در نشئه علميّه است؛ كه او را از آن مراتب، كه در يك مقام متّحد با ذات و از تجلّيات اسمائيّه بود، نازل فرموديم؛ و اين حقيقت ظاهر همان سرّ الهى است. و اين كتاب، كه در كسوه عبارات و الفاظ ظهور نموده، در مرتبه ذات به صورت تجلّيات ذاتيّه، و در مرتبه فعل عين تجلّى فعلى است؛ چنانچه امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه فرمود: انَّما كَلامُ‏هُ فِعْلُه‏(547).
مطلب پنجم در بيان ليلة القدر و در آن مباحث بسيار و معارف بى‏شمارى است كه علماء اعلام رضوان اللَّه عليهم به حسب مشارب و مسالك خود از آن بحث فرمودند؛ و ما در اين اوراق بعض از آن را به طريق اشاره بيان مى‏كنيم. و بعض از مطالب هم ذكرى از آن نفرمودند كه ما اشاره به آن مى‏كنيم در ضمن امورى.
اول: در وجه تسميه ليلة القدر علماء اختلافاتى كردند. بعضى بر آنند كه چون صاحب شرف و منزلت است، و قرآنِ صاحبِ قدر به توسّطِ ملكِ صاحبِ قدر بر رسولِ صاحبِ قدر براى امّتِ صاحب قدر وارد شده است، ليلة القدرش گويند. و بعضى گفته‏اند كه براى آن ليله قدر به آن گويند كه تقدير امور و آجال و ارزاق مردم در اين شب مى‏شود. و بعضى گفته‏اند به واسطه آن كه از كثرت ملائكه زمين تنگ شود، آن را قدر گويند. و آن از قبيل وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيهِ رِزْقُه‏(548) ( است. اين حرف‏هايى است كه در اين مقام گفته شده. و در هر يك از آن مقامات تحقيقاتى است كه اشاره به آن اجمالًا خالى از فايده نيست.
اما مطلب اول، كه به معنى صاحب منزلت و قدر بودن است. پس بدان كه كلامى در اين مقام است كه مطلق زمان و مكان كه بعضى شريف و بعضى غير شريف و بعضى سعد و بعضى نحس است، آيا از خود ذات زمان يا تشخّصات ذاتيّه آن است. و همين طور در مكان. يا آن كه به واسطه وقوع وقايع و حصول امور شريفه و خسيسه، بالعرض داراى آن مزيت شوند. و اين گرچه مبحث مهمّ شريفى نيست و بحث در اطراف آن چندان مفيد نيست، لكن ما به طريق اختصار از آن ياد كنيم.
وجه ترجيحِ احتمالِ اول آن است كه ظاهر اخبار و آياتى كه براى زمان و مكان شرافت يا نحوست اثبات نمودند، آن است كه صفت خود آنها است نه صفت به حال متعلّق. و چون مانع عقلى ندارد، حمل آنها بر ظاهرِ خود متعيّن است.
وجه ترجيح احتمال دوم آن است كه حقيقت زمان و مكان حقيقت واحده بلكه شخصيّت آنها نيز شخصيّت واحده است؛ و از اين جهت، ممكن نيست شخصِ واحدْ در حكمْ متجزّى و مختلف شود. بنا بر اين، ناچار آنچه وارد شده در شرافت يا نحوست، محمول بر وقايع و قضاياى حاصله در آنها است. و اين وجه برهانى نيست؛ زيرا كه زمان گرچه شخص واحد است، ولى چون متدرّج و ممتدّ است و حقيقت مقداريّه است، مانع ندارد كه بعضى اجزاء آن با بعضى ديگر در حكم و اثر مختلف باشد. و برهانى قائم نشده است كه هر شخص به هر طورى هست داراى دو حكم و دو اثر نمى‏شود، بلكه خلاف آن ظاهر است. مثلًا، افراد انسان با آن كه هر يك شخص واحد هستند، مع ذلك، در صورت جسميّه آنها اختلافات كثيره هست؛ مثلًا، جليديّه و دماغ و قلب شريفتر و لطيفترند از اعضاى ديگر، و همين طور قواى باطنه و ظاهره آن بعضى اشرف از بعضى هستند. و اين براى آن است كه در اين عالم انسان به نعت وحدت تامّه ظاهر نيست، گرچه شخص واحد است؛ ولى چون به نعت كثرت ظاهر است، احكام او نيز مختلف شود.
و اما وجه ترجيح احتمال اول نيز وجه صحيح دل دل‏پسندى نيست؛ زيرا كه مرجع اين حرف به اصالة الظّهور و اصالة الحقيقة، مثلًا، مى‏باشد. و در اصول معلوم شده است كه اصالة الحقيقة و اصالة الظهور براى آنست كه در مورد شكِ در مراد، تعيين مراد كند؛ نه پس از معلوميّتِ مراد، اثبات حقيقت نمايد. تأمّل‏(549)
بنا بر اين، هر دو وجه ممكن است، ولى وجه ثانى به نظر ارجح است. بنا بر اين، شايد ليلة القدر براى آن صاحب قدر شده است كه شب وصال نبىّ ختمى و ليله وصول عاشق حقيقى به محبوب خود است. و در مباحث سابقه معلوم شد كه تنزّل ملائكه و نزول وحى پس از حصول فنا و قرب حقيقى است. و از اخبار كثيره و آيات شريفه نيز استفاده شود كه شرف و نحوست زمانها و مكانها به واسطه وقايع در آن است؛ و اين با مراجعه معلوم شود. گرچه استفاده شرف ذاتى از بعض آنها نيز مى‏شود.
و اما احتمال ديگر كه ليلة القدرش گويند: براى آن كه در آن تقدير امور ايّام سنه شود. پس، بدان كه حقيقت قضا و قدر و كيفيّت آن، و مراتب ظهور آن، از اجلّ و اشرف علوم الهيّه است؛ و از باب كمال دقّت و لطافت آن، غور در اطراف آن براى نوع مردم منهىّ و موجب حيرت و ضلالت است. و از اين جهت، اين حقيقت را از اسرار شريعت و ودايع نبوت بايد شمرد، و از بحث دقيق در اطراف آن بايد صرف نظر كرد. و ما اشاره به يك مبحث آن، كه مناسب اين مقام است، مى‏كنيم. و آن آن است كه با آن كه تقدير امور در علم حق تعالى در ازل آزال شده و از امور تدريجيّه نسبت به مقام منزّه علم ربوبى نيست، معنى تقدير در هر سال، در ليله معيّنه، چيست؟
بدان كه از براى قضا و قدر مراتبى است كه به حسب آن مراتب و نشئات احكام آنها متفاوت شود. مرتبه اولى از آن، حقايقى است كه در حضرت علم به تجلّى به فيض اقدس تبع ظهور اسماء و صفاتْ تقدير و اندازه‏گيرى شود. و بعد از آن در اقلام عاليه و الواح عاليه، حسب ظهور، به تجلّى فعلى تقدير و تحكيم شود. و در اين مراتب تغييرات و تبديلاتى واقع نشود. و قضاىِ حتمِ لا يُبَدَّل، حقايق مجرّده واقعه در حضرات اعيان و نشئه علميّه و نازله در اقلام و الواح مجرّده است. و پس از آن، حقايق به صور برزخيّه و مثاليّه در الواح ديگر و عالم نازلتر ظهور كند، كه آن عالم خيال منفصل و خيال الكلّ است، كه به طريقه حكماء اشراق آن عالم را عالم مُثُل معلّقه گويند. و در اين عالم تغييرات و اختلافاتى ممكن الوقوع بلكه واقع است. و پس از آن، تقديرات و اندازه گيريها به توسّط ملائكه موكّله به عالم طبيعت است؛ كه در اين لوحِ قدرْ تغييرات دائمى و تبديلات هميشگى است، بلكه خودْ صورت سيّاله و حقيقت متصرّمه و متدرّجه است. و در اين لوح، حقايق قابل شدّت و ضعف، و حركاتْ قابل سرعت و بطؤ و زياده و نقيصه‏اند؛ و مع ذلك، وجهه يلى اللّهى و وجهه غيبى همين اشيا، كه جهت تدلّى به حق است و صورت ظهور فيض منبسط و ظلّ ممدود است و حقيقت علم فعلى حق است، به هيچ وجه تغيير و تبديل در آن راه ندارد.
بالجمله، كليّه تغييرات و تبديلات و زيادى آجال و تقدير ارزاق نزد حكماء در لوحِ قدر علمى كه عالم مثال است- و نزد نويسنده در لوح قدر عينى كه محل خود تقديرات است- به دست ملائكه موكلّه به آن واقع شود. بنا بر اين، مانعى ندارد كه چون ليلة القدر ليله توجه تامّ ولىّ كامل و ظهور سلطنت ملكوتيّه او است، به توسّط نفس شريف ولىّ كامل و امام هر عصر و قطب هر زمان- كه امروز حضرت بقية اللَّه فى الارضين، سيدنا و مولانا و امامنا و هادينا، حجة بن الحسن العسكري ارواحنا لمَقدمه فداء است- تغييرات و تبديلات در عالم طبع واقع شود. پس، هر يك از جزئيات طبيعت را خواهد بطيئ الحركة كند، و هر يك را خواهد سريع كند، و هر رزقى را خواهد توسعه دهد، و هر يك را خواهد تضييق كند. و اين اراده اراده حق است، و ظل و شعاع اراده ازليّه و تابع فرامين الهيّه است؛ چنانچه ملائكة اللَّه نيز از خود تصرّفى ندارند و تصرّفات همه، بلكه تمام ذرّات وجود، تصرّف الهى و از آن لطيفه غيبيّه الهيه است- فَاسْتَقِمْ كَما امِرْت‏(550).
و اما آنچه گفته شده در احتمال ديگر، وجه تسميه ليلة القدر كه چون زمين از ملائكه تنگ شود ليلة القدرش گويند. اين وجه گرچه بعيد است، هر چند اعجوبه زمان، خليل بن احمد(551) ( رضوان اللَّه عليه، فرموده، آنچه مورد بحث توان بود آن است كه ملائكة اللَّه از سنخ عالم طبيعت و مادّيّت نيستند؛ پس، معناى تنگى زمين چيست؟ بدان كه نظير اين مطلب در روايات شريفه وارد شده؛ مثل، قضيه تشييع سعد بن معاذ(552) ( رضى اللَّه عنه، و مثل فرش نمودن ملائكه بالهاى خود را براى طالب علم‏(553). ( و اين يا از باب تمثّل ملائكه است به صور مثاليّه و تنزّل آنها است از عالم غيب به عالم مثال و تضييق ملكوت ارض است، يا تمثّل مُلكى آنها است در ملك ارض؛ گرچه باز اين تمثّل را چشمهاى طبيعى حيوانى نبيند. بالجمله، تضييق به اعتبار تمثّلات مثاليّه يا ملكيّه است.
امر دوم: در حقيقت ليلة القدر. بدان كه از براى هر رقيقه حقيقتى، و براى هر صورتىِ مُلكى باطنى ملكوتى و غيبى است. و اهل معرفت گويند كه مراتب نزول حقيقت وجود به اعتبار احتجاب شمس حقيقت در افق تعيّنات، ليالى است؛ و مراتب صعود به اعتبار خروج شمس حقيقت از آفاق تعيّنات، ايام است. و شرافت و نحوست ايّام و ليالى به حسب اين بيان واضح شود.
و به اعتبارى، قوس نزولْ ليلة القدرِ محمّدى است؛ و قوس صعودْ يوم القيامه احمدى است؛ زيرا كه اين دو قوس مدِّ نور فيض منبسط است، كه حقيقت محمّديّه است و تمام تعيّنات از تعيّن اوّلى اسم اعظم است. پس، در نظر وحدت، عالمْ شبِ قدر و روزِ قيامت است؛ و بيش از يك شب [و ]روز نيست، كه آن تمام دار تحقّق و ليلة القدر محمّدى و يوم القيامه احمدى است. و كسى كه متحقّق به اين حقيقت شود، هميشه در ليلة القدر و يوم القيمة است، و اين با هم جمع شود.
و به اعتبار نظر كثرت، ليالى و ايّام پيدا شود. پس بعضى ليالى صاحب قدر است، و بعضى نيست. و در بين همه ليالى، بنيه احمدى و تعيّن محمّدى صلّى اللَّه عليه و آله، كه نور حقيقت وجود به جميع شئون و اسماء و صفات و با كمال نوريّت و تمام حقيقت در افق آن غروب نموده است، ليلة القدر مطلق است؛ چنانچه يوم محمّدى يوم القيامه مطلق است. و ديگر ليالى و ايام، ليالى و ايام مقيّده است. و نزول قرآن در اين بنيه شريفه و قلب مطهّر، نزول در ليلة القدر است. پس، قرآن هم جملةً در ليلة القدر نازل شده به طريق كشف مطلق كلى، و هم نجوماً در عرض بيست و سه سال در ليلة القدر نازل شده.
و شيخ عارف، شاه‏آبادى‏(554)، ( دام ظله مى‏فرمودند كه دوره محمّديه، ليلة القدر است. و اين يا به اعتبار آن است كه تمام ادوار وجوديّه دوره محمّديّه است؛ و يا به اعتبار آن است كه در اين دوره اقطاب كمّل محمّديّه و أئمّه هداة معصومين ليالى قدر مى‏باشند. و دلالت بر آنچه احتمال داديم از حقيقت ليلة القدر مى‏كند حديث شريف طولانى كه در تفسير برهان از كافى شريف نقل فرموده و در آن حديث است كه نصرانى گفت به حضرت موسى بن جعفر كه تفسير باطنِ حم، وَ الكِتابِ المُبينِ انَّا انْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ انَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ فِيها يُفْرَقُ كُلُّ امْرٍ حَكيم‏(555) ( چيست فرمود: اما حم محمّد صلّى اللَّه عليه و آله است. و اما كتاب مبين امير المؤمنين على است. و اما الليلة فاطمه عليها السلام است‏(556).
و در روايتى، ليالى عشر به ائمّه طاهرين از حسن تا حسن تفسير شده است.(557) ( و اين يكى از مراتب ليلة القدر است كه حضرت موسى بن جعفر ذكر فرموده، و شهادت دهد بر آن كه ليلة القدر تمام دوره محمّديّه است.
روايتى كه در تفسير برهان از حضرت باقر نقل كند؛ و اين روايت چون روايت شريفى است و به معارف چندى اشاره فرموده و از اسرار مهمّه‏اى كشف فرموده، ما تيمّناً عين آن حديث را ذكر مى‏كنيم:
قال رَحِمَهُ اللَّه، وَ عَن الشّيخ ابي جعفر الطوسي، عن رجاله، عن عبد اللَّه بن عجلان السّكوني، قالَ سَمِعْتُ أَبا جَعْفَر عليه السلام يقولُ: بَيْتُ علِىٍّ وَ فاطِمَةَ حُجْرَةُ رَسولِ اللَّه صلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ سَقْفُ بَيْتِهمْ عَرْشُ رَبِّ الْعالَمينَ. و في قَعْرِ بُيُوتِهِمْ فُرْجَةٌ مَكْشوُطَةٌ الَى العَرْشِ مِعْراجُ الوَحْي؛ و المَلائِكَةُ تَنْزِلُ عَلَيْهِمْ بالوَحْىِ صَباحاً وَ مَساءً وَ كُلَّ ساعةٍ وَ طَرْفَةِ عَيْنِ. و الملائِكَةُ لا يَنْقَطِعُ فَوْجُهُمْ: فَوْجٌ يَنْزِلُ، وَ فَوْجٌ يَصْعَدُ. وَ انَّ اللَّه تَبارَكَ وَ تَعالى كَشَفَ لإِبْراهيمَ عَليه السَّلامُ عَنِ السَّماواتِ حَتّى ابْصَرَ الْعَرْشَ؛ وَ زادَ اللَّه فِي قُوَّةِ ناظِرِه. و انَّ اللَّه زادَ في قُوَّةِ ناظِرِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَيْنِ عَليهم السَّلام، و كانوا يُبْصِروُنَ العَرْشَ وَ لَا يَجِدُونَ لِبُيُوتِهِمْ سَقْفاً غَيْرَ العَرْشِ؛ فَبُيوُتُهُمْ مُسَقَّفَةٌ بِعَرْشِ الرَّحْمنِ. وَ مَعارِجُ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ امْرٍ سَلامٌ. قَالَ، قُلْتُ: مِنْ كُلِّ امْرٍ سَلامٌ؟ قالَ: بِكُلِّ امْرٍ. فَقُلْتُ: هذا التّنزيلُ؟ قال: نَعَم‏(558). ( و تدبّر در اين حديث شريف ابوابى از معرفت به روى اهلش باز كند و شمّه‏اى از حقيقت ولايت و باطن ليلة القدر به آن مكشوف شود.
امر سوم بدان كه از براى ليلة القدر چنانچه حقيقت و باطنى است كه به آن اشاره شد، از براى آن صورت و مظهرى است بلكه مظاهرى است در عالم طبع. و چون مظاهر ممكن است در نقص و كمال فرقها كند، از اين جهت ممكن است بين اقوال و اخبارى كه در باب تعيين ليلة القدر وارد شده است جمع نمود به اينكه تمام آن ليالى شريفه كه در روايات است از مظاهر ليلة القدر است؛ الّا آن كه بعضى با بعضى در شرافت و كمال مظهريّت فرق دارد. و آن شب شريفى كه تمام ظهور ليلة القدر و شب وصل تامّ ختمى و وصول كامل خاتمى است، در تمام سال، يا در شهر مبارك رمضان، يا در عشر آخر آن، يا در ليالى ثلاثه، مختفى است. و در روايات عامّه و خاصّه نيز اختلافاتى است. و در روايات خاصه نيز به طريق ترديد، در شب نوزدهم، و بيست و يكم، و بيست و سوم، مذكور شده. و گاهى ترديد بين شب بيست و يكم، و بيست [و ]سوم شده است.(559)
شهاب بن عبد ربّه گويد: گفتم به حضرت صادق عليه السلام كه مرا خبر ده به ليلة القدر. فرمود:" شب بيست و يكم، و شب بيست و سوم." ( عبد الواحد بن المختار الانصارى گويد از حضرت باقر (ع) سؤال كردم از ليلة القدر فرمود: در دو شب است: شب بيست و سوم، و شب بيست و يكم. گفتم: يكى از آن دو را به تنهائى ذكر كن. فرمود: چه مى‏شود كه عمل كنى در دو شب كه يكى از آنها ليلة القدر است‏(560).
حسّان بن على گويد از حضرت صادق (ع) سؤال كردم از ليله قدر فرمود: طلب كن آن را در نوزدهم، و بيست و يكم، و بيست و سوم.
و سيد عابد زاهد رضى اللَّه عنه در اقبال فرمايد: بدان كه اين شب بيست و سوم از شهر رمضان، وارد شده است اخبار صريحه به اينكه ليله قدر است به مكاشفه و بيان. از آن جمله آن است كه روايت كنيم به اسناد خود تا سفيان بن السيط (السمط- خ ل) گفت:" گفتم به حضرت صادق عليه السلام تعيين فرما ليله قدر را براى من مفرداً." فرمود:" شب بيست و سوم." و از آن جمله آن است كه روايت كنيم به اسناد خود تا زراره از عبد الواحد بن المختار الأنصارى گفت:" سؤال كردم از حضرت باقر عليه السلام از ليله القدر." فرمود:" به خدا قسم خبر مى‏دهم به تو و تعميه نمى‏كنم به تو. آن اولْ شب از هفت شب آخر است." پس از آن از زراره نقل مى‏كنند كه گفته آن ماهى كه حضرت تعيين فرمود بيست و نه روز بود(561). ( پس از آن روايات ديگر نقل كنند كه ليله قدر شب بيست و سوم است، كه از آن جمله است قضيه جهنى‏(562)( كه معروف است.
تنبيه عرفانى‏
چنانچه در آن دو سوره مباركه كه گذشت گفته شد، اظهر آن است كه بسم اللَّه هر سوره متعلّق به خود آن سوره باشد. بنا بر اين، در سوره مباركه قدر چنين مى‏شود كه حقيقت شريفه قرآنيّه و لطيفه مقدّسه الهيّه را باسم اللَّه، كه حقيقت جمعيّه اسمائيّه و اسم اعظم ربوبى است و متعيّن به رحمت مطلقه رحمانيّه و رحيميّه است، در ليلة القدر محمديّه صلّى اللَّه عليه و آله نازل فرموديم؛ يعنى، ظهور قرآن تبع ظهور جمعى الهيّت و قبض و بسط رحيميّت و رحمانيّت است؛ بلكه حقيقت قرآن مقام ظهور حضرت اسم اللَّه الاعظم است به ظهور رحمانيّت و رحيميّت و جامع جمع و تفصيل است؛ از اين جهت، اين كتاب شريف قرآن است و فرقان است؛ چنانچه روحانيّت رسول ختمى، و مقام مقدّس ولايت آن سرور، نيز قرآن و فرقان است و مقام احديّت جمع و تفصيل است.
پس، ذات مقدّس به حسب اين احتمال گويى چنين فرمايد: ما به تجلّى به مقام اسم اعظم، كه مقام احديّت جمع و تفصيل است، به ظهور رحمت رحمانيّه و رحيميّه قرآن را تنزّل داديم در ليله قدر محمدى. و چون در عالم فرق، بلكه فرق الفرق، فُرقانيّتى بين قرآنين، يعنى قرآن مكتوب منزل و قرآن منزل عليه يعنى كتاب الهى و حقيقت محمّديّه، حاصل شده، در ليله وصال وصل بين القرآنين و جمع بين الفرقانين فرموديم؛ و به اين اعتبار نيز اين شب ليله قدر [است ]ولى قدر آن را به آن طور كه شايد، جز خود حضرت خاتم النبيين صلّى اللَّه عليه و آله كه صاحب ليلة القدر است بالاصالة و اوصياء معصومين او كه صاحب آنند بالتّبعيّة، كسى نداند.
تتمة در ذكر بعض روايات كه در فضل ليلة القدر وارد شده‏
از آن جمله رواياتى است كه عارف باللَّه، سيد بن طاوس رضي اللَّه عنه در كتاب شريف اقبال نقل فرموده، مى‏فرمايد: در كتاب يواقيت، تأليف ابو الفضل بن محمد الهروى، يافتم اخبارى در فضل ليلة القدر. تا آن كه مى‏گويد از پيغمبر نقل است كه فرمود: موسى گفت:" الهى من قرب تو را مى‏خواهم. "فرمود:" قرب من از براى كسى است كه بيدار باشد در شب قدر." گفت:" الهى رحمت تو را مى‏خواهم." فرمود:" رحمت من براى كسى است كه رحم كند فقرا را در شب قدر." گفت:" خدايا من گذشتن از صراط را مى‏خواهم." فرمود:" اين براى كسى است كه تصدّق كند به صدقه‏اى در شب قدر." گفت:" خدايا از درختهاى بهشت و ميوه‏هاى آن مى‏خواهم." فرمود:" اين براى كسى است كه تسبيح كند به تسبيحه‏اى در شب قدر." گفت:" خدايا نجات مى‏خواهم." فرمود:" نجات از آتش؟ "گفت:" آرى." فرمود:" اين براى كسى است كه استغفار كند در شب قدر. "گفت: "خدايا رضاى تو را مى‏خواهم." فرمود:" خشنودى من از براى كسى است كه دو ركعت نماز بخواند در شب قدر."
و هم از آن كتاب از پيغمبر منقول است كه فرمود: گشوده شود درهاى آسمان در شب قدر؛ پس، نيست بنده‏اى كه نماز بخواند در آن مگر آن كه بنويسد خداوند تعالى از براى او به هر سجده‏اى درختى در بهشت كه اگر سير كند سوارى در سايه آن صد سال، تمام نكند آن را. و به هر ركعتى (ركوعى) خانه‏اى در بهشت از دُرّ و ياقوت و زبر جد و لؤلؤ. و به هر آيه‏اى تاجى از تاجهاى بهشت. و به هر تسبيحى مرغى از نفايس مرغها. و به هر جلسه‏اى درجه‏اى از درجات بهشت. و به هر تشهّدى غرفه‏اى از غرفه‏هاى بهشت. و به هر سلامى حُلّه‏اى از حُلّه‏هاى بهشت. و وقتى منفجر شود عمود صبح، عطا كند او را خداوند از زنهاى با الفت و انس كه پستانهاى آنها از زير جامع برجسته و پيدا باشد، و از كنيزهاى خوش خلق مهذّب، و از پسرهاى مخلّد، و از طائرهاى نجيب، و از ريحانهاى معطّر، و نهرهاى جارى، و نعمتهاى رضايت‏بخش، و تحفه‏ها و هديه‏ها و خلعتها و كرامتها، و آنچه نفس اشتها داشته باشد و چشم لذّت يابد. و شماها در آن مخلّد هستيد.
و هم از آن كتاب از حضرت باقر عليه السلام نقل است كه: كسى كه احياء كند شب قدر را، آمرزيده شود گناهان او گرچه به عدد ستارگان آسمان و وزن كوهها و كيل درياها باشد. ( و اخبار در فضل آن بيش از آن است كه در اين اوراق نوشته شود.
* قوله تعالى: و مَا ادْريكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْر اين تركيب براى تفخيم و تعظيم و بزرگى مطلب است و عظمت حقيقت، خصوصاً به ملاحظه متكلّم و مخاطب. با آن كه حق تعالى جلّت قدرته متكلّم است و رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله مخاطب است، با اين وصف، به قدرى گاهى مطلب با عظمت است كه اظهار آن در نسج الفاظ و تركيب حروف و كلمات ممكن نيست؛ كانّه مى‏فرمايد: ليلة القدر نمى‏دانى چه حقيقت با عظمتى است؛ حقيقت آن را نتوان بيان نمود و نسج و نظم حروف و كلمات در خور آن حقيقت نيست. و لهذا با آن كه كلمه ما براى بيان حقيقت است، از بيان آن صرف نظر فرمود و فرمود: لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ الْفِ شَهْر: به خواصّ و آثار آن معرفى آن را فرمود، چه كه بيان حقيقت ممكن نيست. و از اين جا نيز مى‏توان حدس قوى زد به اينكه حقيقت ليلة القدر و باطنش غير از اين صورت و ظاهر است. گرچه اين ظاهر نيز با اهميّت و عظمت است، ولى نه به آن مثابه كه نسبت به رسول اللَّه، ولىّ مطلق و محيط به كلّ عوالم، اين نحو تعبير شود.
ان قُلْتَ: بنا بر آن احتمال كه مذكور شد كه باطن ليلة القدر حقيقت و بنيه خود رسول مكرّم باشد كه در آن محتجب است شمس حقيقت به تمام شئون، اشكال بالاتر شود، زيرا كه به خود آن سرور نتوان گفت كه تو نمى‏دانى كه ليلة القدر كه صورت مُلكى خود تو است چيست.
قلتُ: اين مطلب را سرّى و اين لطيفه را باطنى است، و ذلك لِمَنْ أَلْقَى السّمْعَ وَ هُوَ شَهيد(563). ( اى عزيز، بدان كه چون در باطن ليلة القدر حقيقى، يعنى بنيه و صورت مُلكى يا عين ثابت محمّدى صلّى اللَّه عليه و آله، جلوه اسم اعظم و تجلّى احدى جمعى الهى است، از اين جهت تا عبد سالك الى اللَّه، يعنى رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله، در حجاب خود است، نتواند آن باطن را و آن حقيقت را مشاهده فرمود. چنانچه درباره موسى بن عمران على نبيّنا و آله و عليه السلام در قرآن شريف وارد شد كه: لَنْ تَرانى‏(564)
يا مُوسى‏. با آن كه تجلّى ذاتى يا صفاتى از براى آن سرور شد به دليل فلمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَ خَرَّ موُسى‏ صَعِقاً(565)، ( و به دليل فقرات دعاى شريف عظيم الشأن سمات چنانچه پر واضح است. و اين را نكته نيز آن است كه: اى موسى، تا در حجاب موسوى و احتجاب خودى هستى، امكان مشاهده نيست. مشاهده جمال جميل براى كسى است كه از خود بيرون رود؛ و چون از خود بيرون رفت، به چشم حق ببيند، و چشم حق حق‏بين خواهد بود. پس، جلوه اسم اعظم، كه صورت كماليّه ليلة القدر است، با احتجاب به خودى نتوان ديد. پس، اين تعبير بنا بر اين تحقيق صحيح و به موقع خواهد بود.
ان قلت: ليلة القدر نفس بنيه احمدى است به اعتبار احتجاب شمس حقيقت در آن، نه نفس شمس تا اين توجيه صحيح باشد.
قلتُ: به لسان اهل نظر، شيئيّتِ شى‏ء به صورت كماليّه آن شى‏ء است؛ و اشياءِ ذواتِ اسباب، خصوصاً سبب الهى، شناخته نشود به حقيقت مگر به شناختن اسباب آنها. و به لسان اهل معرفت، نسبت ظاهر و باطن و جلوه و متجلّى نسبت دو امر مفارق نيست، بلكه يك حقيقت گاهى جلوه ظهورى كند و گاهى جلوه بطونى؛ چنانچه عارف معروف فرمايد:
ما عدمهاييم هستى‏ها نما تو وجود مطلق و هستى ما
اين سخن به قول عارف رومى پايان ندارد و صرف نظر از آن اولى است.
*قوله تعالى: لَيْلَةُ القَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلفِ شَهْر اگر ملاحظه صورت ظاهر مُلكيّه ليلة القدر را كنيم، خيريّت آن از الف شهر يعنى هزار ماهى كه در آن ليلة القدر نباشد. يا ليلة القدر و عبادت و طاعت در آن بهتر است از هزار ماه كه اسرائيلى‏ها حمل سلاح مى‏كردند و در راه خدا جهاد مى‏كردند. يا آن كه ليلة القدر بهتر است از هزار ماه سلطنت بنى اميه لعنهم اللَّه؛ چنانچه در روايات شريفه است‏(566).
و اگر ملاحظه حقيقت ليلة القدر شود، الف شهر ممكن است كنايه از جميع موجودات باشد، به اعتبار آن كه الف عدد كامل است، و مراد از شهر انواع است. يعنى، بنيه شريفه محمّديّه كه انسان كامل است از هزار نوع كه جميع موجودات مى‏باشد بهتر است؛ چنانچه بعضى از اهل معرفت گفته است‏(567).
و احتمال ديگرى به نظر نويسنده آمده. و آن آن است كه ليلة القدر اشاره باشد به مظهر اسم اعظم؛ يعنى، مرآت تامّ محمّدى صلّى اللَّه عليه و آله. و هزار شهر عبارت باشد از مظهر اسماء ديگر. و چون از براى حق تعالى هزار [و ]يك اسم است، و يك اسم مستأثر در علم غيب است، از اين جهت ليلة القدر نيز مستأثر است، و ليله قدرِ بنيه محمّدى نيز اسم مستأثر است. از اين جهت، بر اسم مستأثر كسى جز ذات مقدّس رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله اطلاع پيدا نكند.
تنبيه عرفانى‏
بايد دانست كه چنانچه ولىّ كامل و نبىّ ختمى صلّى اللَّه عليه و آله ليلة القدر است به اعتبار بطون اسم اعظم در او و احتجاب حق به جميع شئون در او، همين طور يوم القدر نيز هست به اعتبار ظهور شمس حقيقت و بروز اسم جامع از افق تعيّن او؛ چنانچه يوم القيمة نيز خود آن سرور است.
بالجمله، آن ذات مقدّس شب و روز قدر است؛ و روز قيامت نيز روز قدر است. بنا بر اين، نكته اين كه از ساير مظاهر به شهر و از اين مظهر مقدّس تامّ به ليله تعبير شده است، شايد آن باشد كه مبدأ شهور و سنينْ يوم و ليله است؛ چنانچه واحدْ مبدأ عدد است. و آن سرور به باطن حقيقت، كه اسم اعظم است، مبدأ ساير اسماء است؛ و به تعيّن و عين ثابت خود، اصل شجره طيّبه و مبدأ تعيّنات است. تَدَبَّرْ تَعْرِفْ وَ اغْتَنِم.
قوله تعالى: تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْر در اين آيه شريفه مطالبى است كه به طريق اجمال بعضى از آن را مذكور مى‏داريم.
امر اول در ذكر صنوف ملائكة اللَّه تعالى و اشاره به حقيقت آنها على الاجمال. بدان كه بين محدّثين و محقّقين اختلاف است در تجرّد و تجسّم ملائكة اللَّه. كافّه حكماء و محقّقين و بسيارى از محقّقين فقهاء قائل به تجرّد آنها و تجرّد نفس ناطقه شدند، و بر آن برهانهاى متين اقامه فرمودند. و از بسيارى از روايات و آيات شريفه نيز استفاده تجرّد شود؛ چنانچه محدّث محقّق، مولانا محمّد تقى مجلسى، پدر بزرگوار مرحوم مجلسى، در شرح فقيه در ذيل بعضى روايات فرموده است كه اين دلالت كند بر تجرّد نفس ناطقه‏(568).
و بعضى از محدّثين بزرگ قائل به عدم تجرّد شدند. و غايت آنچه دليل آورده‏اند اين است كه قول به تجرّد منافى با شريعت است؛ و تصريح نموده‏اند به اين كه مجرّدى جز ذات مقدّس حقّ نيست. و اين كلام بسيار ضعيفى است؛ زيرا كه عمده نظر آنها دو امر شايد باشد: يكى، قضيّه حدوث زمانى عالم، كه توهّم شده مجرّد بودنِ موجودى جز حق با آن منافى است. و يكى، فاعل مختار بودن حق تعالى است، كه گمان نمودند با تجرّد عالم عقل و ملائكة اللَّه مخالف است. و اين هر دو مسأله از مسائل معنونه است در علوم عاليه. و عدم تنافى اين قبيل مسائل با موجود مجرّد به وضوح پيوسته. بلكه قول به عدم تجرّد نفوس ناطقه و عالم عقل و ملائكة اللَّه با بسيارى از مسائل الهيّه و كثيرى از عقايد حقّه منافى است، كه اكنون مجال بيان آنها نيست. و حدوث زمانى عالم، به آن طور كه اين دسته گمان نمودند، منافى با اصل مسئله حدوث زمانى است، فضلًا از آن كه با بسيارى از قواعد الهيّه نيز مخالف است.
و حق در نزد نويسنده موافق با عقل و نقل آن است كه از براى ملائكة اللَّه اصنافى است كثيره، كه بسيارى از آنها مجرّدند و بسيارى از آنها جسمانى برزخى هستند- و ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلّا هُو(569).
و اصناف آنها به حسب تقسيم كلّى آن است كه گفته‏اند موجودات ملكوتيّه بر دو قسم است: يكى آن كه تعلّق به عالم اجسام ندارد، نه تعلّق حلولى و نه تعلّق تدبيرى. و ديگر آن كه به يكى از اين دو وجه تعلّق داشته باشد.
و طايفه اولى دو قسمند:
يك قسم آنان كه به آنها ملائكه مهيِّمه گويند. و آنها آنانند كه مستغرق در جمال جميل و متحيّر در ذات جليل مى‏باشند و از ديگر خلايق غافل و به ديگر موجودات توجّه ندارند.
و در اولياء خدا نيز يك طايفه هستند كه چنين مى‏باشند. و چنانچه ما مستغرق بحر ظلمانى طبيعت هستيم و از عالم غيب و ذات ذو الجلال، با آن كه ظاهر بالذّات و هر ظهورى پرتو ظهور او است، بكلى غافل هستيم، آنها از عالم و هر چه در او است غافل و به حق و جمال جميل او مشغولند. و در روايت است كه خداوند مخلوقاتى دارد كه نمى‏دانند خداوند آدم و ابليس را خلق فرموده‏(570).
قسم دوم آنان هستند كه خداى تعالى آنها را وسايط رحمت وجود خود قرار داده؛ و آنها مبادى سلسله موجودات و غايت اشواق آنها هستند. و اين طايفه را اهل جبروت گويند. و مقدّم و رئيس آنها روح اعظم است. و شايد آيه شريفه تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الروُّح نيز اشاره باشد به اين طايفه از ملائكة اللَّه. و اختصاص به ذكر روح، با آن كه از ملائكه است، براى عظمت او است؛ چنانچه در آيه شريفه يَوْمَ يَقوُمُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا(571) ( نيز اشاره به همين است. و به اعتبارى روح را قلم اعلى گويند؛ چنانچه فرمايد: اوَّلُ ما خَلَقَ اللَّه الْقَلَمُ‏(572). ( و به اعتبارى او را عقل اوّل گويند؛ چنانچه فرمايد: اوَّلُ ما خَلَقَ اللَّه الْعَقْلُ‏(573). ( و بعضى روح را جبرائيل دانند. و فلاسفه جبرائيل را آخرْ ملائكه كرّوبيّين دانند؛ و او را روح القدس دانند؛ و روح را اول ملائكه كروبيّين دانند. و در روايات شريفه نيز فرموده كه روح اعظم از جبرئيل است؛ چنانچه از كافى شريف منقول است كه ابو بصير گويد: سؤال كردم از حضرت صادق سلام اللَّه عليه از قول خداى تعالى: يَسْئَلوُنَكَ عَنِ الروُّحِ قُلِ الروُّحُ مِنْ امْرِ رَبّىِ. فرمود:" خلقى است اعظم از جبرئيل و ميكائيل. با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بود، و با ائمّه عليهم السلام هست. و او از ملكوت مى‏باشد.(574) ( و در بعض روايات است كه روح از ملائكه نيست، بلكه اعظم از آنها است‏(575).
و شايد روح دو اطلاق داشته باشد در لسان قرآن و اخبار، چنانچه در لسان اهل اصطلاح نيز اطلاقاتى دارد. يك روح از صنوف ملائكه است؛ چنانچه فرمود از ملكوت است. و يك روح نيز روحِ خود حضرات اولياء است كه از ملائكه نيست و اعظم از آنها است. بنا بر اين، ممكن است روح در سوره شريفه قدر به اعتبار تنزّل در ليله قدر، عبارت از روح الامين يا روح اعظم باشد. و در آيه شريفه يَسْئَلوُنَكَ عَنِ الرّوح‏(576) ( عبارت از روح انسانى باشد كه در مرتبه كمال از جبرئيل و ديگر ملائكه اعظم است؛ و از عالم امر بلكه گاهى متّحد با مشيّت، كه امر مطلق است، شود.
قسم ديگر از ملائكة اللَّه آنها هستند كه موكّل بر موجودات جسمانيّه و مدبّر در آنها هستند. و از براى اينها صنوف كثيره و طوايف بى‏شمار است؛ زيرا از براى هر موجود علوى يا سفلى، فلكى يا عنصرى، وجهه‏اى ملكوتى است كه به آن وجهه به عالم ملائكة اللَّه متّصل و با جنود حق پيوند است؛ چنانچه حق اشاره به ملكوت اشياء فرمايد در آيه شريفه كه مى‏فرمايد: فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكوُتُ كُلِّ شَي‏ءٍ و إِلَيْهِ تُرْجَعوُن‏(577).
و حضرت رسول در كثرت ملائكه فرمايد- چنانچه روايت شده-: اطَّتِ السَّماءُ؛ وَ حَقٌّ لَهُ انْ تَئِطَّ: ما فيها مَوْضِعُ قَدَمٍ الّا وَ فِيهِ مَلَكٌ ساجِدٌ أَو راكِع‏(578). ( و در روايات شريفه راجع به كثرت ملائكه و بسيارى صنوف آنها بسيار مذكور است. ( امر دوم در بيان كيفيت تنزّل ملائكة اللَّه است بر ولى امر بدان كه روح اعظم، كه خلقى اعظم از ملائكة اللَّه يعنى در مرتبه اول از ملائكة اللَّه واقع است و اشرف و اعظم از همه است، و ملائكة اللَّه مجرّده قطّانِ عالم جبروت از مقام خود تجافى نكنند، و از براى آنها نزول و صعود به آن معنى كه از براى اجسام است مستحيل است؛ زيرا كه مجرّدْ از لوازم اجسام مبرّى است و منزه است. پس تنزّل آنها، چه در مرتبه قلب يا صدر يا حسّ مشتركِ ولىّ، و چه در بقاع ارض و كعبه و حول قبر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله، و چه در بيت المعمور باشد، به طريق تمثّل ملكوتى يا ملكى است؛ چنانچه خداى تعالى در باب تنزّل روح الامين بر حضرت مريم عليها السلام فرمايد: فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيّاً(579) ( چنانچه براى اولياء و كمّل نيز تمثّل ملكوتى و تروّح جبروتى ممكن است. پس، ملائكة اللَّه را قوّه و قدرت دخول در ملك و ملكوت است به طور تمثّل؛ و كمّل اولياء را قدرت بر دخول در ملكوت و جبروت است به طور تروّج و رجوع از ظاهر به باطن. و تصديق اين معنى سهل است براى كسى كه حقايق مجرّدات را، چه مجرد ملكوتى يا جبروتى و چه نفوس ناطقه كه نيز از مجرّدات جبروتيّه يا ملكوتيّه هستند، فهميده باشد و مراحل وجود و مظاهر آنها و نسبت ظاهر به باطن و باطن به ظاهر را تصوّر نموده باشد.
و بايد دانست كه تمثّل جبروتيّين و ملكوتيّين در قلب و صدر و حسّ بشر ممكن نيست مگر پس از خروج او از جلباب بشريّت و تناسب او با آن عوالم؛ و الّا مادامى كه نفس مشتغل به تدبيرات ملكيّه است و از آن عوالم غافل است، ممكن نيست اين مشاهدات يا تمثّلات براى او دست دهد. بلى، گاهى شود كه به اشاره يكى از اولياءْ نفس را از اين عالم انصرافى حاصل شود و به قدر لياقت از عوالم غيب ادراكى معنوى يا صورى نمايد. و گاه شود كه به واسطه بعضى امور هائله، مثلًا، از براى نفس انصرافى از طبيعت حاصل و نمونه‏اى از عالم غيب ادراك كند؛ چنانچه شيخ الرّئيس قضيّه آن شخص ساده لوح را كه در حج بيت اللَّه برات آزادى از آتش جهنم گرفته بود، نقل كند. و شيخ عارف، محيى الدّين، نيز نظير اين قضيه را نقل نمايد(580). ( و اينها نيز از انصراف نفوس است از مُلك، و توجّه ملكوتى است. و گاه شود كه نفوس اولياء كمّل پس از انسلاخ از عوالم و مشاهده روح اعظم يا ساير ملائكة اللَّه به واسطه قوّت نفس، به خود آيند و حفظ حضرات غيب و شهادت كنند؛ و در اين صورت، در تمام نشئات در آنِ واحد حقايق جبروتيّين را مشاهده كنند. و گاه شود كه به قدرتِ خودِ ولىِّ كامل تنزّل ملائكه حاصل شود. و اللَّه العالم.
امر سوم بدان كه ليلة القدر چون ليله مكاشفه رسول خدا و ائمّه هدى است، از اين جهت، كشف جميع امور ملكيّه از غيب ملكوت براى آنها مى‏شود؛ و ملائكه موكّله بر هر امرى از امور براى آن حضرات در نشئه غيب و عالم قلب ظاهر شود، و جميع امورى كه در مدّت سال براى خلايق تقدير شده و در الواح عاليه و سافله مكتوب گرديده، به طور كتب ملكوتى و استجنان وجودى، بر آنها مكشوف و معلوم گردد. و اين مكاشفه مكاشفه ملكوتيّه است كه محيط بر جميع ذرّات عالم طبيعت است؛ و هيچ امرى بر ولىّ امر از امور رعيت مخفى نخواهد بود. و منافات ندارد كه براى آنها در يك شب امر يك سال و در يك حال نيز جميع امورِ دهر و در يك لحظه جميع مقدّرات ملكيّه و ملكوتيّه، و به تدريج در ايّام سنه نيز جميع امور يوميّه، منكشف شود به طريق اجمال و تفصيل. مثلًا، چنانچه در كيفيّت نزول قرآن در حديث است كه جملةً واحده در بيت المعمور، و در ظرف بيست و سه سال بر رسول خدا وارد شده‏(581). ( و ورود در بيت المعمور نيز نزول بر رسول خدا است.
بالجمله، گاه شود كه ولىّ امر متصل به ملأ اعلى و اقلام عاليه و الواح مجرّده شود، و براى او مكاشفه تامّه جميع موجودات شود ازلًا و ابداً؛ و گاه اتّصال به الواح سافله حاصل شود، پس مدّتى مقدّر را كشف فرمايد؛ و تمام صفحه كون نيز در محضر ولايت م‏آبى او حاضر است و هر چه از امور واقع شود به نظر آن حضرات بگذرد.
و در رواياتْ عرض اعمال بر ولىّ امر وارد است، كه هر پنجشنبه و دوشنبه عرض اعمال بر رسول خدا و ائمه هدى عليهم السلام شود. و در بعضى روايات است كه در هر صبح؛ و در بعضى هر صبح و شب عرض شود اعمال عباد. و اينها نيز به حسب اجمال و تفصيل و جمع و تفريق است. و در اين ابواب روايت شريفه از اهل بيت عصمت و طهارت وارد شده كه در كتب تفاسير از قبيل تفسير برهان و صافى مذكور است‏(582).
قوله: سَلامٌ هِىَ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْر يعنى، اين شب مبارك سلامت است از شرور و بليّات و آفات شيطانيّه تا طلوع فجر. يا آن كه سلام بر اولياء خدا و اهل طاعت است. و يا آن كه ملائكة اللَّه كه با آنها ملاقات كنند، سلام به آنها كنند از جانب حق تعالى تا طلوع فجر.
تنبيه عرفانى‏
چنانچه سابقاً در بيان حقيقت ليلة القدر مذكور شد، از مراتب وجود و تعيّنات غيب و شهود به اعتبار احتجاب شمس حقيقت در افق آنها ليل تعبير شود؛ و بنا بر آن، ليلة القدر ليله‏اى ايست كه حق تعالى به حسب جميع شئون واحديّت جمع اسماء و صفات، كه حقيقت اسم اعظم است، در آن محتجب باشد. و آن تعيّن و بنيه ولىّ كامل است كه در زمان رسول خدا آن سرور، پس از آن، ائمّه هدى، واحداً بَعْدَ واحدٍ، مى‏باشند. بنا بر اين، فجرِ ليلة القدر وقتى است كه آثار شمس حقيقت از خلف حجب تعيّنات ظاهر گردد. و طلوع شمس از افق تعيّنات، فجر يوم القيمة نيز هست. و چون از مدت غروب و احتجاب شمس حقيقت در افق تعيّناتِ اين اولياء كمّل تا وقت طلوع فجر كه مدت ليلة القدر است، آن ليله صاحبِ شرف از تصرّفات شيطانيّه مطلقاً سالم است و به همان طور كه شمس محتجب شده است بى‏كدورت و تصرف شيطانيّه طالع شود، فرموده است: سلام است آن شب تا طلوع فجر. و اما ساير ليلها يا اصلًا سلامت ندارند، و آن ليالى بنى اميه و امثال آنها است؛ و يا سلامت به جميع معانى ندارند، و آن ليالى ساير ناس است.
خاتمة
از بيانات عرفانيّه و مكاشفات ايمانيّه، كه به دستگيرى اولياء عظام عليهم السلام بر قلب منير اهل معرفت ظاهر شد، معلوم شود كه چنانچه سوره مباركه توحيد نسبت ذات مقدس حق جل و علا است، سوره شريفه قدر نسبت اهل بيت عظام عليهم السلام است؛ چنانچه در روايات معراج وارد است:
محمد بن يعقوب باسناده عن ابى عبد اللَّه عليه السلام، في صَلاةِ النّبى صلّى اللَّه عليه و آله فِى السَّماءِ، في حَديثِ الإِسْراءِ قال (ع): ثم اوْحَى اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ الَيْهِ: اقْرَأْ يا مُحَمَّدُ نِسْبَةَ رَبِّكَ تَبارَكَ وَ تَعالى: اللَّه احَدٌ، اللَّه الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً احَدٌ. وَ هذا في الرَّكْعَةِ الْاوُلى‏. ثُمَّ، اوْحَىْ اللَّه عَزَّ و جلَّ الَيْهِ: اقْرَأْ ب الحَمْدُ للَّه. فَقَرأها مِثْلَ ما قَرَأَ اوَّلًا. ثُمَّ اوْحَى اللَّه: اقْرَأ: انّا انْزَلْناهُ فَانَّها نِسْبَتُكَ وَ نِسْبَةُ اهْلِ بَيْتِكَ الى‏ يَوْمِ الْقيامَة(583). ( و روايات شريفه در باب فضل سوره مباركه قدر بسيار است. از آن جمله روايتى است كه در كافى شريف است از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود: كسى كه قرائت كند انّا انْزَلْناه في لَيْلَةِ الْقَدْر را به طور جهر، مثل آن است كه شمشير خود را از غلاف بيرون آورده باشد در راه خدا. و كسى كه سرّاً بخواند، مثل آن است كه به خون خود غلطان شده است در راه خدا. و كسى كه ده مرتبه آن را قرائت كند، هزار گناه از گناهان او را محو نمايد. ( و از خواصّ القرآن روايت از رسول خدا شده كه: كسى كه قرائت كند اين سوره را، از براى او اجر كسى است كه ماه مبارك را روزه گرفته و ادراك ليلة القدر نموده، و از براى او ثواب كسى است كه قتال در راه خدا نموده‏(584). ( و الحمد للَّه اولًا و آخراً.
اعتذار
با آن كه بناى نويسنده در اين رساله آن بود كه از مطالب عرفانى غير مأنوس با نوع خوددارى كنم، و فقط به آداب قلبيّه صلاة اكتفا كنم، اينك مى‏بينم كه قلم طغيان نموده و در خصوص تفسير سوره شريفه بيشتر از موضوع قرارداد خود تجاوز نمودم. چاره‏اى جز آن نيست كه اكنون از برادران ايمانى و دوستان روحانى معذرت خواهى كنم. و ضمناً اگر مطلبى در اين رساله مطابق مذاق خود نديدند، بى‏تأمّل رمى به باطل نكنند؛ زيرا كه از براى هر علمى اهلى و براى هر راهى راه‏نوردى است- رَحِمَ اللَّه امْرَأً عَرَفَ قَدْرَهُ، وَ لَمْ يَتَعَدَّ طَوْرَه‏(585). ( و ممكن است بعضى غفلت از حقيقت حال كنند، و چون از معارف قرآنيّه و دقايق سنن الهيه بى‏خبرند، بعضى از مطالب اين رساله را تفسير به رأى گمان كنند. و اين خطاى محض و افتراى فاحش است، زيرا كه:
اولًا، اين معارف و لطايف همه از قرآن شريف و احاديث شريفه مستفاد، و شواهد سمعيّه بر آنها هست؛ چنانچه بعضى از آنها در خلال مباحث مذكور، و بيشتر آنها براى اختصار مذكور نگرديد.
و ثانياً، همه يا اكثر آنها موافق براهين عقليّه يا عرفانيّه مى‏باشد؛ و چنين امرى تفسير به رأى نخواهد شد.
و ثالثاً، غالباً مطالبى كه ما ذكر كرديم يا در بيان آيات شريفه ذكر مى‏كنيم، از قبيل بيانِ مصاديقِ مفاهيم است. و بيان مصداق و مراتب حقايقْ مربوط به تفسير نيست تا آن كه تفسير به رأى باشد.
و رابعاً، بعد از همه مراحل، ما براى غايت احتياط در دين- با آن كه جاى آن نبود- در مطالب غير ضرورى على سبيل الاحتمال و بيان احد محتملات، مطالب را بيان كرديم؛ و معلوم است دَرِ احتمال را كسى نبسته و مربوط به تفسير به رأى نخواهد شد. و در اين جا مطالب ديگرى هست كه ما از ذكر آن خوددارى نموده و به اختصار كوشيديم.
باب پنجم در شمّه‏اى از آداب و اسرار ركوع است و در آن پنج فصل است‏
فصل اول در تكبير قبل از ركوع است‏
و ظاهر آن است كه اين تكبير از متعلّقات ركوع و براى مهيّا شدن مصلّى است براى منزل ركوع. و ادب آن، آن است كه مقام عظمت و جلال حق و عزّت و سلطنت ربوبيّت را در نظر آرد و مقام ضعف و عجز و فقر و ذلّت عبوديّت را نصب العين خود قرار دهد؛ و در اين حال به مقدار معرفتش به عزّ ربوبيّت و ذلّ عبوديّت، تكبير حق تعالى از توصيف كند.
و بايد بنده سالك توصيفى كه از حق كند و تسبيح و تقديسى كه نمايد، محض اطاعت امر و به واسطه اذن حق تعالى به توصيف و عبادت بداند؛ و الّا خود را جسارت آن نبود كه در محضر ربوبيّت مثل او عبد ضعيفى كه در حقيقت لا شى‏ء و آنچه دارد نيز از خود معبود عظيم الشأن است لاف از توصيف و تعظيم او زند. جايى كه مثل علىّ بن الحسين با آن لسان ولايت م‏آبى شيرين، كه لسان اللَّه است، عرض كند: أَ فَبِلِساني هذا الْكالِّ أَشْكُرُك‏(586)، ( از پشه لاغرى چه خيزد(587) .
پس چون عبد سالك خواهد وارد منزل خطرناك ركوع شود، بايد خود را مهيّاى آن مقام كند؛ و با دست خود توصيف و تعظيم و عبادت و سلوك خود را پشت سر اندازد و دستها را تا حذاى گوش بلند كند و كفهاى خالى خود را رو به قبله كند و صفر اليد و تهى دست با قلب پر از خوف و رجاء، خوف از تقصير و قصور به قيام به مقام عبوديّت و رجاء واثق به مقام مقدّس حق كه او را تشريف داده و به چنين مقاماتى كه از خلّص اولياء و كمّل احبّاء است بار داده، وارد منزل ركوع شود. و شايد كه بلند نمودن دست به اين كيفيت، ترك مقام قيام و ترك وقوف به آن حد باشد، و اشاره به بر نداشتن زاد از منزل قيام باشد؛ و تكبير اشاره به تعظيم و تكبير باشد از توصيفاتى كه در منزل قيام نموده. و نزد اهل معرفت چون ركوع منزل توحيد صفات است، تكبيرِ ركوعْ تكبير از اين توحيد، و رفعِ يدْ اشاره به رفض صفات خلق است.
فصل دوم در آداب انحناء ركوعى است‏
بدان كه عمده احوال صلاة سه حال است، كه ساير اعمال و افعال مقدّمات و مهيّئات آنها است: اول قيام؛ و دوم ركوع؛ و سوم سجود. و اهل معرفت اين سه را اشاره به توحيدات ثلاثه دانند. و ما در سرّ الصّلاة آن مقامات را حسب ذوق عرفانى مذكور داشتيم. و اينك با لسانى ديگر بيان اين منازل كنيم كه با عامّه مناسبتى داشته باشد.
پس گوييم كه چون صلاة معراج كمالى مؤمن و مقرِّب اهل تقوى است، متقوّم به دو امر است كه يكى مقدمه ديگر است:
اول، ترك خودبينى و خودخواهى؛ كه آن، حقيقت و باطن تقوى است.
و دوم، خداخواهى و حق‏طلبى؛ كه آن، حقيقت معراج و قرب است. و لهذا در روايات شريفه است كه الصَّلاةُ قُربانُ كُلِّ تَقيٍ‏(588) ( چنانچه قرآن شريف نيز نور هدايت است ولى براى متّقين: ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيه هُدًى لِلْمُتَّقين‏(589).
بالجمله، در اين سه مقام كه مقام قيام و ركوع و سجود است، اين دو مقام به تدريج حاصل شود. پس، در حال قيام ترك خودبينى است به حسب مقام فاعليّت؛ و رؤيت فاعليّت حق و قيّوميّت حق مطلق است. و در ركوع ترك خودبينى است به حسب مقام صفات و اسماء؛ و رؤيت مقام اسماء و صفات حق است. و در سجود ترك خودبينى است مطلقاً و خداخواهى و خداطلبى است مطلقاً. و جميع منازل سالكين از شئون اين مقامات ثلاثه است؛ چنانچه بر اهل بصيرت و اصحاب عرفان و سلوك واضح است.
و چون سالك در اين مقامات توجّه به اين نمود كه سرّ اين اعمالْ توحيدات ثلاثه است، هر يك از مقامات كه دقيقتر و لطيفتر است سالك را مراقبت بيشتر ضرور است. و البته خطر مقام بالاتر و لغزشش بيشتر است. پس، در مقام ركوع چون سالك را دعوى آن است كه در دار وجود علم و قدرت و حيوة و اراده‏اى جز از حق نيست و اين دعوى بسيار بزرگ و مقام بسيار دقيقى است و از امثال ما اين دعاوى نشايد، به باطن ذات بايد به درگاه مقدّس حقّ روى تضرّع و مسكنت و ذلّت آوريم و عذر قصور و تقصير خواهيم، و نقصان خود را به عين عيان و شهود وجدان دريابيم؛ شايد كه از مقام مقدّس توجّهى و عنايتى شود و حال اضطرار اسباب دستگيرى ذات مقدّس شود- امَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء(590).
فصل سوّم‏
در صلوة معراج رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد است كه پس از ركوع خطاب عزّت رسيد: فَانْظُرْ الى عَرْشي. قال رَسولُ اللَّه: فَنَظَرْتُ الى عَظَمَةٍ ذَهَبَتْ لَها نَفْسي وَ غُشىَ عَلَىَّ؛ فَالْهِمْتُ أنْ قُلْتُ: سُبْحانَ رَبّيَ العَظيم وَ بِحَمْدِهِ لِعِظَمِ ما رَأَيْتُ. فَلَمّا قُلْتُ ذلِكَ، تَجلّى الْغَشْىُ عَنِّي، حَتَّى قُلْتُها سَبْعاً الْهِمُ ذلِكَ؛ فَرَجَعَتْ الَىَّ نَفْسي كَما كانَتْ‏(591) ... ( الحديث نظر كن اى عزيز به مقام عظمت سلوكِ سرورِ كلّ و هادى سبل صلّى اللَّه عليه و آله، كه در حال ركوع، كه نظر به مادون خود است، نور عرش را ببيند؛ و چون نور عرش در نظر اولياء جلوه ذات است بى‏مرآت، تعيّن نفسى از بين برود و حالت غشوه و صعق دست دهد. پس، ذات مقدّس به عنايات ازلى از آن وجود شريف دستگيرى فرمود، و با الهام حبّى تسبيح و تعظيم و تحميد را به آن ذات مقدّس تلقين فرمود، تا پس از هفت مرتبه- به عدد حجب و عدد مراتب انسان- به خود آمد و حالت صحو براى او دست داد. و در جميع نمازِ معراج اين احوال دوام داشته.
و اكنون كه ما را به خلوت انس راهى نيست و به مقام قدس جايگاهى نه، خوب است عجز و ذلت خود را سرمايه وصول به مقصد و دستاويز حصول مطلوب قرار داده، دست از دامن مقصود برنداريم تا كام دل برآريم. و لا اقل اگر خود مرد اين ميدان نيستيم، از مردان راه هدايت طلبيم و از روحانيّت كمّل اعانت جوييم، شايد بويى از معارف به مشام جان ما برسد و نسيمى از لطايف به كالبد مرده ما بوزد؛ زيرا كه عادت حق تعالى احسان و شيمه او تفضل و انعام است‏(592).
و بايد دانست كه ركوع مشتمل است بر تسبيح و تعظيم و تحميد ربّ جلّ و علا: پس تسبيح تنزيه از توصيف و تقديس از تعريف است. و تعظيم و تحميد خروج از حدّ تشبيه و تعطيل است؛ زيرا كه تحميد ظهور در مرائى خلقيّه را افاده كند، و تعظيم سلب تحديد را ارائه دهد. پس، او ظاهر است و ظهورى در عالم ظاهرتر از او نيست، و متلبّس به لباس تعيّنات خلقيّه نيست.
فصل چهارم‏
عن مِصْباحِ الشَّريعَةِ، قالَ الصَّادِقُ عَليه السَّلام: لا يَرْكَعُ عَبْدٌ للَّه رُكُوعاً عَلَى الْحَقيقَةِ، الّا زَيَّنَهُ اللَّه تَعالى بِنوُرِ بَهائِهِ، وَ اظَلَّهُ في ظِلالِ كِبْرِيائِهِ، وَ كَساهُ كِسْوَةَ اصْفيائِهِ. وَ الرُّكوعُ اوَّلٌ، وَ السُّجُودُ ثانٍ، فَمَنْ اتَى بِمَعْنى‏ الْاوَّلَ، صَلُحَ لِلثّانى وَ فِي الرُّكوُع ادَبٌ، و في السُّجوُدِ قُرْبٌ؛ وَ مَنْ لا يَحْسِنُ الْادَبَ، لا يَصْلَحُ لِلْقُرْبِ. فَارْكَعْ رُكوعَ خاضِعٍ للَّه بِقَلْبِهِ، مُتَذَلِّلٍ وَجِلٍ تَحْتَ سُلْطانِهِ، خَافِضٍ لَهُ بِجَوارِحِهِ خَفْضَ خائِفٍ حَزِنٍ على ما يَفُوتُهُ مِنْ فائِدَةِ الرّاكعينَ. وَ حُكِىَ انَّ الرَّبيعَ بن خُثَيْمَ كان يَسْهَرُ بالَّليْلِ الَى الْفَجْرِ في رَكْعَةٍ واحِدَةٍ؛ فَاذا هُوَ اصْبَحَ، رَفَعَ (تَزْفَرُخ) وَ قالَ: آه سَبَقَ المُخْلِصُونَ وَ قُطِعَ بِنا. وَ اسْتَوْفِ رُكوُعَكَ بِاسْتِواءِ ظَهْرِكَ. وَ انْحَطَّ عَنْ هِمَّتِكَ فِي الْقِيامِ بِخِدْمَتِهِ الّا بِعَوْنِهِ. وَ فِرَّ بِالْقَلْبِ مِنْ وَساوِسِ الشَّيْطانِ وَ خَدائِعِهِ وَ مَكائِدِهِ. فَانَّ اللَّه تعالى يَرْفَعُ عِبادَهُ بِقَدْرِ تَواضُعِهِمْ لَهُ؛ وَ يَهْديهِمْ الى اصُولِ التَّواضُعِ و الْخُضوُعِ بِقَدْرِ اطِّلاعِ عَظَمَتِةِ عَلَى سَرائِرِهِ‏(593)م.
در اين حديث شريف اشارات و بشارات و آداب و دستوراتى است؛ چنانچه تزيّن به نور بهاء اللَّه و اظلال در تحت ظلّ كبرياء اللَّه و تكسّى به كسوه اصفياء اللَّه، بشارات به وصول به مقام تعلّم اسمائى و عَلَّمَ آدَمَ الاسْماءَ كُلَّها(594)
است. و تحقّق به مقام فناء صفاتى و حصول حالت صحو از آن مقام است؛ زيرا كه مزيّن فرمودن حقْ عبد را به مقام نور بهاء متحقّق نمودن او است به مقام اسماء كه حقيقت تعليم آدمى است. و او را در ظلّ و سايه كبريا كه از اسماء قهريّه است، بردن و در فناء آن جاى دادن، افناى عبد است از خويشتن؛ و پس از اين مقام، او را در كسوه اصفياء در آوردن ابقاء او است پس از افناء. و از اين جا معلوم شود كه سجود فناء ذاتى است، چنانچه اهل معرفت فرموده‏اند؛ زيرا كه ركوعْ اول است، و آن اين مقامات است؛ و سجود ثانى است، و آن نيست جز مقام فناء در ذات.
و نيز معلوم شود كه قرب مطلق، كه در سجود حاصل شود، ميسور نيست جز به حصول ركوع على الحقيقة؛ و كسى كه صلاحيّت براى ثانى بخواهد پيدا كند، بايد قرب ركوعى و ادب آن را تحصيل كند.
پس از بيان لطايف و سراير ركوع و سجود، اشاره فرموده به آداب قلبيّه آن از براى متوسّطين. و آن امورى است كه بعضى از امور عامّه است، كه ما در مقدّمات ذكر نموديم؛ و بعضى خاصّ به ركوع است. و چون اكثر اين امور بيان شده است، از تفصيل آن صرف نظر نموديم.
فصل پنجم در رفع رأس از ركوع است‏
و سرّ آن رجوع از وقوف در كثرات اسمائيّه است؛ چنانچه فرمايد: و كَمالُ التَّوْحيدِ نَفْىُ الصِّفاتِ عَنْه‏(595). ( زيرا كه پس از حصول حال صحو از فناى اسمائى، عبد سالك قصور و تقصير خود را مشاهده كند؛ چه كه مبدأ خطيئه آدمى، كه ذرّيّه او بايد جبران آن كند، توجّه به كثرات اسمائيّه كه باطن شجره است مى‏باشد. و چون خطيئه خود، كه ذرّيّه است، و خطيئه آدم، كه اصل خود است، دريافت، به مقام تذلّل و نقصان خود پى‏برد و مهيّاى براى رفع خطيئه، كه به خفض جناح در حضرت كبرياء است، شود؛ و اقامه صلب از اين مقام نمايد، و با تكبير بعد از ركوع رفعِ كثرات اسمائيّه نمايد، و صفر اليدْ متوجّه منزل ذلّت و مسكنت و اصل تُرابيّت شود. و آداب مهمّه آن، يافتن خطر بزرگِ مقام، و چشاندن به قلب است با تذكّر تامّ، و مجاهده در توجّه به حضرت ذات و ترك توجّه به خود، حتى به مقام ذلّت خويش، است.
و بدان اى عزيز كه تذكّر تامّ از حضرت حق و توجّه مطلق به باطن قلب به آن ذات مقدّس، موجب گشوده شدن چشم باطنى قلب شود كه به آن لقاء اللَّه، كه قرّة العين اولياء است، حاصل گردد: و الَّذين جاهَدوُا فينا لَنَهْدِيَّنَهُمْ سُبُلَنا(596).
باب ششم در اشاره اجماليه به اسرار و آداب سجود است و در آن چند فصل است‏
فصل اوّل در سرّ جملى آن است‏
و آن نزد اصحاب عرفان و ارباب قلوب، ترك خويشتن و چشم بستن از ما سوى؛ و به معراج يونسى- كه به فرو رفتن در بطن ماهى حاصل شد- متحقّق شدن به توجه به اصل خويش بى‏رؤيت حجاب. و در سر بر تراب نهادن، اشارت به رؤيت جمال جميل است در باطن قلب خاك و اصل عالم طبيعت.
و آداب قلبيّه آن، يافتن حقيقت خويش و اصل ريشه وجود خود است، و نهادن ام الدّماغ، كه مركز سلطان نفس است و عرش الرّوح است، به ادنى عتبه مقام قدس، و ديدن عالم خاك است عتبه مالك الملوك.
پس، سرّ وضع سجودى، چشم از خود شستن است؛ و ادبِ وضعِ رأس بر تراب، اعلى مقامات خود را از چشم افكندن و از تراب پست‏تر ديدن است. و اگر در قلب از اين دعاوى كه به حسب اوضاع صلاتى اشارت به آنها است علّتى باشد، پيش ارباب معرفت نفاق است. و چون خطر اين مقام بالاترين خطرات است، سالك إلى اللَّه را لازم است به جبلّت ذاتى و فطرت قلبى متمسّك به ذيل عنايت حقّ جلّ و علا گردد و با ذلّت و مسكنت عفو تقصيرات را طلب كند، كه اين مقامى مخطور است كه از عهده امثال ما خارج است.
و ما چون در رساله سرّ الصّلاة اين مقامات را به تفصيل ذكر نموديم، در اين رساله خوددارى كنيم، و به روايت شريفه مصباح الشّريعة براى آداب آن اكتفا نماييم.
فصل دوم‏
عن مِصباحِ الشَّريعة. قالَ الصّادِقُ عَلَيْهِ السَّلامُ: مَا خَسِرَ، وَ اللَّه، مَنْ أَتَى بِحَقِيقَةِ السُّجُودِ وَ لَوْ كَانَ فِي الْعُمْرِ مَرَّةً وَاحِدَةً. وَ مَا أَفْلَحَ مَنْ خَلَا بِرَبِّهِ فِي مِثْلِ ذَلِكَ الْحَالِ تَشْبِيهاً بِمُخَادِعٍ نَفْسَه، غَافِلًا لَاهِياً عَمَّا أَعَدَّهُ اللَّهُ لِلسَّاجِدِينَ مِنْ أُنْسِ الْعَاجِلِ وَ رَاحَةِ الآْجِلِ. وَ لَا بَعُدَ عَنِ اللَّه أَبَداً مَنْ أَحْسَنَ تَقَرُّبَهُ فِي السُّجُودِ. وَ لَا قَرُبَ إِلَيْهِ أَبَداً مَنْ أَسَاءَ أَدَبَهُ وَ ضَيَّعَ حُرْمَتَهُ بِتَعَلُّقِ قَلْبِهِ بِسِوَاهُ فِي حَالِ سُجُودِهِ. فَاسْجُدْ سُجُودَ مُتَوَاضِعٍ للَّه تعالى‏ ذَلِيلٍ، عَلِمَ أَنَّهُ خُلِقَ مِنْ تُرَابٍ يَطَؤُهُ الْخَلْقُ؛ وَ أَنَّهُ اتَّخَذَكَ (ركب- خ) مِنْ نُطْفَةٍ يَسْتَقْذِرُهَا كُلُّ أَحَدٍ؛ وَ كُوِّنَ وَ لَمْ يَكُنْ. وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ مَعْنَى السُّجُودِ سَبَبَ التَّقَرُّبِ إِلَيْهِ بِالْقَلْبِ وَ السِّرِّ وَ الرُّوحِ. فَمَنْ قَرُبَ مِنْهُ، بَعُدَ مِنْ غَيْرِهِ؛ أَ لَا تَرَى فِي الظَّاهِرِ أَنَّهُ لَا يَسْتَوِي حَالُ السُّجُودِ إِلَّا بِالتَّوَارِي عَنْ جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ وَ اْلِاحْتِجَابِ عَنْ كُلِّ مَا تَرَاهُ الْعُيُونُ، كَذَلِكَ أَمْرُ الْبَاطِنِ. فَمَنْ كَانَ قَلْبُهُ مُتَعَلِّقاً فِي صَلاتِهِ بِشَيْ‏ءٍ دُونَ اللَّهِ تَعالى‏، فَهُوَ قَرِيبٌ مِنْ ذَلِكَ الشَّيْ‏ءِ بَعِيدٌ عَنْ حَقِيقَةِ مَا أَرَادَ اللَّهُ مِنْهُ فِي صَلاته. قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ. وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى اللَّه عليه و آله: قَالَ اللَّهُ تعالى: لا أَطَّلِعُ عَلَى قَلْبِ عَبْدٍ فَاعْلَمَ فيه حُبَّ الْاخْلاصِ لِطَاعَتِي لِوَجْهِي وَ ابْتِغَاءِ مَرْضَاتِي، إِلَّا لَوَلَّيْتُ تَقْوِيمَهُ وَ سِيَاسَتَهُ. وَ مَنِ اشْتَغَلَ بِغَيْرِي، فَهُوَ مِنَ الْمُسْتَهْزِءينَ بِنَفْسِهِ؛ وَ مَكْتُوبٌ اسْمُهُ فِي دِيوَانِ الْخَاسِرِينَ‏(597).
در اين حديث شريف جمع بين بيان اسرار و آداب فرموده. و تفكّر در آن، طرقى از معرفت به روى سالك إلى اللَّه باز كند، و تأبّى و جحود منكرين را درهم مى‏شكند، و تأييد و تشييد اولياء عرفان و اصحاب ايقان را مى‏فرمايد، و حقيقت انس و خلوت با حق و ترك غير حق تعالى را گوشزد فرمايد.
مى‏فرمايد: به خدا قسم، زيان نبيند كسى كه حقيقت سجده را به جاى آورد، و لو در عمر يك مرتبه. و روى رستگارى نبيند كسى كه در اين حال كه ترك غير است با حق خلوت كند، ولى شبيه به خدعه كنندگان باشد كه صورتاً در خلوت و انس است ولى حقيقتاً غافل از حق و از آنچه خداى تعالى براى ساجدان مهيّا فرموده كه آن انس با حق است در اين عالم و راحت است در آن عالم. و دور نيفتد از خداوند هر گز كسى كه نيكو تقرّب جويد به حق تعالى در سجود؛ و نزديك نشود به حق تعالى هر گز كسى كه اسائه ادب كند در سجود و حرمت آن را ضايع نمايد به اينكه قلب خود را به غير حقّ متعلّق كند در حال سجود. اكنون كه شمه‏اى از سرّ سجود را دانستى، سجود كن سجده كسى كه متواضع و ذليل است در پيشگاه قدس حق تعالى؛ و نظر به حال نقص و بى‏نوايى خود كن؛ بدان كه خلق شدى از خاكى كه پايمال خلايق است، و از نطفه‏اى كه همه كس از او اجتناب و استقذار كند، و تكوين شده در صورتى كه شى‏ء مذكورى نبوده. و خداى تعالى معنى سجود را سبب تقرّب به خود قرار داده- تقرّب به قلب و سرّ و روح. پس، كسى كه به حق نزديك شد، از غير حقّ بعيد شود؛ چنانچه سجده در ظاهر حاصل نشود مگر به موارات از همه اشياء و احتجاب از هر چه چشم آن را ببيند؛ همين طور امر باطن. پس، كسى كى قلبش متعلّق به غير حق شود در نماز، به آن چيز نزديك، و از آنچه كه حق اراده فرموده بعيد شود؛ چنانچه حق فرمايد كه:" ما قرار نداديم براى يك نفر دو قلب‏(598)." ( و رسول خدا فرمود كه خداى تعالى فرمود كه" من اطلاع بر قلب بنده‏اى كه در آن حبّ اخلاص براى طاعت من و به دست آوردن رضاى من است پيدا نكنم، مگر آن كه خودم متولّى تمشيت امور او شوم و تدبير كارهاى او فرمايم. و كسى كه به غير من مشتغل باشد، از استهزاء كنندگان محسوب است و اسم آن در ديوان زيانكاران مكتوب شود."
فصل سوم‏
در حديث است كه چون نازل شد: فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظيم‏(599)، ( رسول خدا فرمود: اين را در ركوع قرار دهيد. و چون نازل شد قول خداى تعالى: سَبِّحِ اسْمِ رَبِّكَ الْاعْلى‏(600)، ( فرمود: اين را در سجود خود قرار دهيد(601).
و در حديث شريف كافى است كه: اول اسمى را كه خداوند براى خود اتّخاذ فرمود العلىّ و العظيم بود(602). ( و شايد العلىّ اول در اسماء ذاتيّه باشد، و العظيم اول در اسماء صفاتيّه.
و بدان كه در سجود، چون ساير اوضاع صلاتى، هيئتى و حالى و ذكرى و سرّى است. و اين امور براى كمّل طورى است كه در اين رساله بيان آن اشارت شده، و تفصيلًا بى‏تناسب است. و از براى متوسّطين هيئت آن ارائه خاكسارى و ترك استكبار و خودبينى است. و ارغام انف، كه از مستحبّات مؤكده بلكه ترك آن خلاف احتياط است، اظهار كمال تخضّع و تذلّل و فروتنى است؛ و نيز توجه به اصل خويش و يادآورى از نشئه خود است. و رؤساى اعضاى ظاهره، كه مَحالّ ادراك و ظهور تحريك و قدرت است كه همين هفت يا هشت عضو است، بر زمين مذلّت و مسكنت نهادنْ علامت تسليم تامّ و تقديم تمام قواى خود است و خارج شدن از خطيئه آدميّه است.
و چون تذكّر اين معانى در قلب قوى شد، كم كم قلب از آن منفعل شده حالى دست دهد كه آن حالت فرار از خود و ترك خودبينى است؛ و نتيجه اين حال، حصول حالت انس است؛ و دنباله آن، خلوت تامّ حاصل شود و محبّت كلّى پيدا شود.
و اما ذكر سجده، متقوّم از تسبيح كه تنزيه از توصيف و قيام به امر است، يا تنزيه از تكثير اسمائى است؛ يا تنزيه از توحيد است؛ چه كه توحيد تفعيل است، و آن از كثرت به وحدت رفتن است؛ و اين خالى از شائبه تكثير و تشريك نيست؛ چنانچه توصيف به علوّ ذاتى و تحميد نيز خالى از شائبه اين معانى نيست.
و العلىّ از اسماء ذاتيّه است. و به حسب روايت كافى، اوّل اسمى است كه حق براى خود اتخاذ فرموده؛ يعنى، اول تجلّى ذات براى خود است. و عبد سالك چون از خود در اين مقام فانى شد و ترك عالم و آنچه در آن است نمود، مفتخر به اين تجلّى ذاتى شود.
و بدان كه چون ركوعْ اول و سجودْ ثانى است، تسبيح و تحميد در آنها فرقها دارد. و نيز ربّ در آن دو مقام، فرق دارد؛ زيرا كه ربّ چنانچه اهل معرفت گفته‏اند، از اسماء ذاتيّه و صفاتيّه و افعاليّه است به سه اعتبار. بنا بر اين، ربّ در الْحَمْدُ للَّه رَبِّ الْعالَمين از اسماء فعليّه شايد باشد به مناسبت مقام قيام، كه مقام توحيد افعالى است؛ و در ركوع از اسماء صفاتيّه است به مناسبت اينكه ركوع مقام توحيد صفات است؛ و در سجود از اسماء ذاتيه است به مناسبت آن كه سجود مقام توحيد ذات است. و تسبيح و تحميد نيز در هر يك از مقامات واقع شد، مربوط به آن مقام است‏(603). [1]
فصل چهارم‏
چنانچه در صلاةِ معراج است، سجده غشوه و صعق در نتيجه مشاهده انوار عظمت حق است. و چون عبد از خود بى‏خود شد و حال محو و صعق براى او دست داد، عنايت ازلى شامل حال او شود و به الهام غيبى ملهم شود.
و ذكر سجود و تكرار آن براى حصول حال صحو و به خود آمدن است. پس چون به خود آمد، آتش اشتياق مشاهده نور حق در قلبش مشتعل گردد، و سر از سجده بردارد؛ و چون در خود بقايايى بيند از انانيّت، با دست اشاره به رفض آن كند؛ پس، تجلّى نور عظمت ثانياً بر او شود و بقيّه انانيّت را بسوزاند و فانى از فنا شود، و تكبير گويان حالت محو كلى مطلق و صعق تامّ حقيقى براى او حاصل شود؛ پس، دستگير غيبى به الهام اذكارْ او را متمكّن در مقام كند؛ و حالت صحو در اين مقام، كه صحوِ مقامِ ولايت است و از هر احتجاب و آلايش خلقى منزّه است، براى او دست دهد؛ و حال تشهّد و سلام، كه از احكام كثرت است، نيز در اين صحو بعد المحو حاصل شود. و تا اين جا تمام دائره سير انسانى تكميل و تتميم شود.
باب هفتم در اشاره اجماليّه به آداب تشهّد است و در آن دو فصل است‏
فصل اوّل‏
بدان كه شهادت به وحدانيّت و رسالت در اذان و اقامه، كه از متعلّقات نماز و مُهيّئات ورود در آن است، و در تشهّد كه خروج از فناء به بقاء و از وحدت به كثرت و در آخر نماز است، عبد سالك را متذكّر كند كه حقيقت صلاةْ حصول توحيد حقيقى، و شهادت به وحدانيّت از مقامات شامله است، كه با سالك از اول صلاة تا آخر آن است. و نيز در آن، سرّ اوّليّت و آخريّت حقّ جل و علا است. و نيز در آن سرّ عظيمى است كه سفر سالك من اللَّه و إلى اللَّه است: كَما بَدَأَكُمْ تَعوُدوُن‏(604). ( پس، سالك بايد در همه مقامات متوجّه اين مقصد باشد، و حقيقت وحدانيّت و الوهيّت حق را به قلب برساند؛ و قلب را در اين سفر معراجى الهى كند تا شهادتش حقيقت پيدا كند و از نفاق و شرك منزه گردد.
و در شهادت به رسالت نيز اشاره به آن شايد باشد كه دستگيرى ولىّ مطلق و نبىّ ختمى در اين معراجِ سلوكى از مقامات شامله است، كه بايد سالك در تمام مقامات متوجّه آن باشد و سرّ ظهور اوّليّت و آخريّت كه از مقامات ولايت است، از براى اهلش واضح گردد.
و بايد دانست كه فرق است بين شهادت در اول نماز، و شهادت در تشهد؛ زيرا كه آن، شهادت قبل از سلوك است و شهادت تعبّدى يا تعقّلى است، و اين شهادت پس از رجوع است و آن شهادت تحقّقى يا تمكّنى است. پس شهادت تشهّد را خطر عظيم است، زيرا كه در آن دعوى تحقّق و تمكّن است و دعوى رجوع به كثرت است بى‏احتجاب. و چون اين مقام شامخ براى امثال ما حاصل نيست، بلكه با اين حال كه اكنون داريم متوقع نيز نيست، ادب در حضرت بارى آن است كه قصور خود و ذلّت و نقص و عجز و بيچارگى خويش را در نظر آريم و با حال شرمسارى به بارگاه قدس متوجّه شده عرضه داريم:
بارالها، ما از مقامات اولياء و مدارج اصفياء و كمال مخلصين و سلوك سالكين، حظّى جز الفاظى چند نداريم؛ و از جميع مقامات به قيل و قال قناعت نموديم كه نه از آن كيفيّتى حاصل شود نه حال. بار خدايا، حبّ دنيا و تعلّقات آن ما را از بارگاه قدس و محفل انس تو محجوب نموده؛ مگر تو با لطف خفىّ خود از ما افتادگان دستگيرى فرمايى و جبران ما سبق را فرمايى، تا بلكه از خواب غفلت انگيخته شده راهى به محضر قدس پيدا كنيم.
فصل دوم‏
عن مِصباحِ الشَّريعَةِ. قالَ الصّادقُ عليه السّلامُ: التَشَهُّدُ ثَنَاءٌ عَلَى اللَّهِ تعالى‏؛ فَكُنْ عَبْداً لَهُ فِى السِّرِّ خَاضِعاً لَهُ فى الْفِعْل، كَمَا أَنَّكَ عَبْدٌ لَهُ بِالْقَوْلِ وَ الدَّعْوَى. وَ صِلْ صِدْقَ لِسَانِكَ بِصَفَاءِ صِدْقِ سِرِّكَ؛ فَإِنَّهُ خَلَقَكَ عَبْداً، وَ أَمَرَكَ أَنْ تَعْبُدَهُ بِقَلْبِكَ وَ لِسَانِكَ وَ جَوَارِحِكَ، وَ أَنْ تُحَقِّقَ عُبُودِيَّتَكَ لَهُ بِرُبُوبِيَّتِهِ لَكَ، وَ تَعْلَمَ أَنَّ نَوَاصِيَ الْخَلْقِ بِيَدِهِ، فَلَيْسَ لَهُمْ نَفَسٌ وَ لا لَحْظٌ إِلَّا بِقُدْرَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ، وَ هُمْ عَاجِزُونَ عَنْ إِتْيَانِ أَقَلِّ شَيْ‏ءٍ فِي مَمْلَكَتِهِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ إِرَادَتِهِ. قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمَ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللَّهِ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُونَ‏(605). ( فَكُنْ عَبْداً شَاكِراً بِالْفِعْلِ، كِما انَّكَ عَبْدٌ ذَاكِرٌ بِالْقَوْلِ وَ الدَّعْوَى. وَ صِلْ صِدْقَ لِسَانِكَ بِصَفَاءِ سِرِّكَ. فَإِنَّهُ خَلَقَكَ، فَعَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَكوُنَ إِرَادَةٌ وَ مَشِيَّةٌ لِاحَدٍ إِلَّا بِسَابِقِ إِرَادَتِهِ وَ مَشِيَّتِهِ؛ فَاسْتَعْمِلِ الْعُبُودِيَّةَ فِي الرِّضَا بِحُكْمِهِ، وَ بِالْعِبَادَةِ فِي أَدَاءِ أَوَامِرِهِ. وَ قَدْ أَمَرَكَ بِالصَّلاةِ عَلَى نَبِيِّهِ (حَبِيبِهِ- خ) صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَ آلِه، فَأَوْصِلْ صَلاتَهُ بِصَلاتِهِ وَ طَاعَتَهُ بِطَاعَتِهِ وَ شَهَادَتَهُ بِشَهَادَتِهِ. وَ انْظُرْ لا يَفوتُكَ بَرَكَاتُ مَعْرِفَةِ حُرْمَتِهِ، فَتُحْرِمَ عَنْ فَائِدَةِ صلاتِهِ. وَ أَمْرِهِ بِالاسْتِغْفَارِ لَكَ وَ الشَّفَاعَةِ فِيكَ إِنْ أَتَيْتَ بِالْوَاجِبِ فِي الْأَمْرِ وَ النَّهْيِ وَ السُّنَنِ وَ الآْدَابِ وَ تَعْلَمَ جَلِيلَ مَرْتَبَتِهِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏(606).
در اين حديث شريف اشاراتى است به آداب قلبيّه عبادات و حقايق و اسرار آنها. چنانچه فرمايد: تشهد ثناء حق جل و علا است. بلكه در سابق نيز اشاره شده كه مطلق عبادات ثناء حق است يا به اسمى يا به اسمائى، يا به تجلّى از تجليات، و يا به اصل هويّت.
و عمده آداب را اشاره فرمايد كه چنانچه در ظاهر بندگى مى‏كنى و مدّعى عبوديّت هستى، در سرّ نيز عبوديّت كن تا عبوديّت سرّىِ قلبى به اعمال جوارحى نيز سرايت كند، و عمل و قولْ نقشه باطن و سرّ باشد؛ و حقيقت عبوديت به جميع اجزاء وجود، چه اجزاء ظاهرى و چه اجزاء باطنى، سارى شود و هر يك از اعضاء حظّى از توحيد ببرند. و لسان ذاكر ذكر را به قلب ايصال كند، و قلب موحد مخلصْ توحيد و اخلاص را به لسان افاده نمايد. و از حقيقت عبوديت طلب ربوبيت كند و از خودپرستى بيرون آيد و الوهيت حق را به قلب برساند؛ و بداند كه ناصيه بندگان به دست حق تعالى است، و قدرت بر تنفّس و نگاه كردن ندارند مگر با قدرت و مشيّت حق تعالى، و آنها عاجزند از تصرف در مملكت حق به جميع انحاء تصرّفات، گر چه تصرّف ناچيزى باشد، مگر با اذن و اراده آن ذات مقدّس؛ چنانچه حق فرمايد: خداى تعالى فقط خلق مى‏كند هر چه بخواهد و اختيار فرمايد هر چه اراده كند؛ كسى را در امر خود اختيارى نيست يعنى استقلالًا منزه است خداى تعالى از شريك در تصرف در مملكت وجود. و چون اين لطيفه را به قلب رساندى، شكرت از حق حقيقت پيدا كند؛ و شكر در اعضاء و اعمالت سرايت كند؛ و چنانچه در عبوديّت زبان و قلب بايد همقدم باشند، در اين توحيد فعلى نيز بايد صدق لسان به صفاء سرّ قلب موصول باشد؛ زيرا كه حق جل و علا خالق است و مؤثّرى جز او نيست، و تمام اراده‏ها و مشيّتها ظلّ اراده و مشيّت ازلى سابق اوست.
پس از آداب شهادت به وحدانيّت و الوهيّت حق، متوجّه به مقام مقدّس عبد مطلق و رسول ختمى شود. و از تقدّم مقام عبوديّت بر رسالت متنبّه شود كه قدم عبوديّت مقدّمه همه مقامات سالكين است؛ و رسالت شعبه عبوديت است. و چون رسول ختمى عبد حقيقى فانى در حق است، اطاعت او اطاعت حق است؛ و شهادت به رسالت موصول به شهادت به وحدانيّت است. و عبد سالك بايد از خود مراقبت كند كه قصور در طاعت رسول، كه طاعت اللَّه است، نكند تا از بركات عبادت كه وصول به بارگاه قدس است، به دستگيرى ولىّ مطلق، محروم نشود. و بداند كه كسى را بى‏دستيارى ولىّ نعم و رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به بارگاه قدس و جايگاه انس بار ندهند.
باب هشتم در آداب سلام است و در آن دو فصل است‏
فصل اوّل‏
بدان كه عبد سالك چون از مقام سجود، كه سرّ او فنا است، به خود آمد و حالت صحو و هشيارى براى او دست داد و از حال غيبت از خلق به حال حضور رجوع كرد، سلام دهد به موجودات- سلام كسى كه از سفر و غيبت مراجعت نموده. پس در اولِ رجوع از سفر، سلام به نبىّ اكرم دهد؛ زيرا كه پس از رجوع از وحدت به كثرت، اولْ حقيقتْ تجلّى حقيقت ولايت است- نَحْنُ الأَوَّلوُنَ السّابِقوُن‏(607). ( و پس از آن، به اعيان ديگر موجودات به طريق تفصيل و جمع توجّه كند.
و كسى كه در نماز غايب از خلق نبوده و مسافر إلى اللَّه نشده، براى او سلام حقيقت ندارد و جز لقلقه لسان نيست. پس، ادب قلبىِ سلامْ به ادب جميع صلاة است؛ و اگر در اين نماز، كه حقيقت معراج است، عروجى حاصل نشده و از بيت نفس خارج نشده، سلام براى او نيست. و نيز در اين سفر اگر سلامت از تصرّفات شيطان و نفس امّاره بود، و در تمام اين معراج حقيقى قلب را علتى نبود، سلام او حقيقت دارد و الّا لا سلامَ لَه. آرى، سلام بر نبىّ (ص) بنا بر اين، سلام با حقيقت است، زيرا كه او در اين سفر معراجى و در اين سير إلى اللَّه صعوداً و نزولًا متّصف به سلامت است و در تمام سير از تصرّفات غير حق عارى و برى است؛ چنانچه اشاره به آن در سوره مباركه انّا أَنْزَلْنا نموديم.
فصل دوم‏
عن مِصباحِ الشَّريعَةِ. قالَ الصّادِقُ عليه السّلام: مَعْنَى السَّلام فِي دُبُرِ كُلِّ صَلاةٍ، الْأَمَانُ؛ أَيْ، مَنْ أَدَّى أَمْرَ اللَّهِ وَ سُنَّةَ نَبِيِّهِ صلى اللَّه عليه و آله خَاشِعاً مِنْهُ قَلْبُهُ، فَلَهُ الْأَمَانُ مِنْ بَلاءِ الدُّنْيَا وَ بَرَاءَةٌ مِنْ عَذَابِ الآْخِرَةِ. وَ السَّلامُ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ تَعَالَى، أَوْدَعَهُ خَلْقَهُ لِيَسْتَعْمِلُوا مَعْنَاهُ فِي الْمُعَامَلاتِ وَ الْأَمَانَاتِ وَ الْإِضَافَاتِ وَ تَصْدِيقِ مُصَاحَبَتِهِمْ فِيمَا بَيْنَهُمْ وَ صِحَّةِ مُعَاشَرَتِهِمْ. و اذا أَرَدْتَ أَنْ تَضَعَ السَّلامَ مَوْضِعَهُ وَ تُؤَدِّيَ مَعْنَاهُ، فَاتَّقِ اللَّهَ، وَ لْيَسْلَمْ مِنْكَ دِينُكَ وَ قَلْبُكَ وَ عَقْلُكَ، وَ لا تُدَنِّسْهَا بِظُلْمَةِ الْمَعَاصِي، وَ لْتَسْلَمْ حَفَظَتُكَ أَنْ لا تُبْرِمَهُمْ [اى، لا تُضجِرَهُمْ ]وَ لا تُمِلَّهُمْ وَ تُوحِشَهُمْ مِنْكَ بِسُوءِ مُعَامَلَتِكَ مَعَهُمْ، ثُمَّ صَدِيقُكَ ثُمَّ عَدُوُّكَ؛ فَإِنَّ مَنْ لَمْ يَسْلَمْ مِنْهُ مَنْ هُوَ الْاقْرَبُ إِلَيْهِ، فَالْأَبْعَدُ أَوْلَى. وَ مَنْ لا يَضَعُ السَّلامَ مَوَاضِعَهُ هذِهِ، فَلا سَلامَ وَ لا تَسْليمَ (سِلْمَ- خ)؛ وَ كَانَ كَاذِباً فِي سَلامِهِ وَ إِنْ أَفْشَاهُ فِي الْخَلْقِ‏(608). ( فرمايد: معناى سلام در دنباله نمازها، امان است؛ يعنى، كسى كه اوامر الهيّه و سنن نبويّه را ادا كند با خشوع قلبى، ايمن از بلاء دنيا و عذاب آخرت شود. يعنى از تصرّفات شيطانيّه در دنيا مأمون شود؛ چه كه اداء اوامر الهيّه با خشوع قلبى موجب قطع تصرّف شيطان است- إن الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر(609).
پس از آن، اشاره به سرّى از اسرار سلام فرمايد و گويد: سلام يكى از اسماء اللَّه است كه خداى تعالى به وديعت در موجودات قرار داده. و اين اشاره به مظهريّت موجودات از اسماء الهيّه است. و بايد عبد سالك اين لطيفه الهيه را كه در باطن ذات و خميره او به وديعت نهفته است، اظهار كند، و در جميع معاملات و معاشرات و امانات و ارتباطات استعمال كند، و در مملكت باطن و ظاهر خود نيز سرايت دهد؛ و در معاملات با حق و دين حق تعالى استعمال نمايد تا خيانت به وديعت الهيه نكرده باشد. پس، حقيقت سلام را سرايت دهد در جميع قواى ملكيّه و ملكوتيّه خود و در جميع عادات و عقايد و اخلاق و اعمال خويش تا خود از همه تصرّفات سالم ماند. و طريق تحصيل اين سلامت را تقوى معرفى فرموده.
و بايد دانست كه تقوى را مراتب و منازلى است: پس، تقواى ظاهر، نگاهدارى ظاهر است از قذارت و ظلمت معاصى قالبيّه. و اين تقواى عامّه است.
و تقواى باطن، نگاهدارى و تطهير آن است از افراط و تفريط و تجاوز از حد اعتلال در اخلاق و غرائز روحيّه. و اين تقواى خاصّه است.
و تقواى عقل، نگاه‏دارى و تطهير آن است از صرف آن در علوم غير الهيّه. و مراد از علوم الهيّه علومى است كه مربوط به شرايع و اديان الهيّه باشد. و جميع علوم طبيعه و غير آنها كه براى شناخت مظاهر حق است الهيه است و اگر براى آن نباشد، نيست، هر چند مباحث مبدأ و معاد باشد. و اين تقواى اخصّ خواص است.
و تقواى قلب، و آن نگاه‏دارى آن است از مشاهده و مذاكره غير حق. و اين تقواى اولياء است. و مقصود از حديث شريف كه فرمايد حق تعالى: أَنَا جَليسُ مَنْ جَلَسَني‏(610)، ( همين خلوت قلبى است. و اين خلوت بهترين خلوات و خلوتهاى ديگر مقدمه حصول همين است.
پس، كسى كه متّصف به همه مراتب تقوا شد، دين و عقل و روح و قلب او و جميع قواى ظاهره و باطنه‏اش سالم ماند؛ و حَفَظه و موكّلين او نيز سالم مانند و از او ملول و منضجر و وحشتناك نشوند. و معاملات و معاشرات چنين شخصى با صديق و عدوّش به طريق سلامت شود؛ بلكه ريشه عداوت از باطن قلبش منقطع شود، هر چند مردم با او عداوت ورزند. و كسى كه به جميع مراتبْ سلامت نباشد، به همان اندازه از فيض سلام محروم و به افق نفاق نزديك شود، نعوذ باللَّه منه. و السّلام.
خاتمه كتاب در آداب بعضى از امور داخله و خارجه نماز است و در آن چند فصل است‏
فصل اوّل در تسبيحات اربعه است كه در ركعت ثالث و رابع نماز خوانده مى‏شود و اسرار و آداب قلبيّه آن به قدر مناسب‏
و آن متقوم به چهار ركن است:
ركن اول در تسبيح است.
و آن، تنزيه از توصيف به تحميد و تهليل است، كه از مقامات شامله است. و بنده سالك بايد در تمام عبادات متوجّه آن باشد و قلب خود را از دعواى توصيف و ثناجويى حق نگاه‏دارى كند؛ گمان نكند كه از براى عبد ممكن است قيام به حقِ عبوديّت، فضلًا از قيام به حقّ ربوبيّت كه چشم آمال كمل اولياء از آن منقطع و دست طمع بزرگان اصحاب معرفت از ذيل آن كوتاه است عنقا شكار كس نشود دام بازگير(611). ( از اين جهت گفته‏اند كمال معرفت اهل معارفْ عرفان عجز خويش است‏(612).
آرى، چون رحمت واسعه حق جلّ و علا شامل حال ما بندگان ضعيف است، به سعه رحمت خود ما بيچارگان را بار خدمت داده و اجازه ورود در يك همچو مقام مقدّس منزّه، كه پشت كرّوبيّين از قرب به آن خم است، مرحمت فرموده. و اين از بزرگترين تفضّلات و ايادى ذات مقدّس ولىّ نعمت است بر بندگان خود، كه اهل معرفت و اولياء كمّل و اهل اللَّه قدر آن را به قدر معرفت خود مى‏دانند، و ما محجوبان بازمانده از هر مقام و منزلت و محرومان دور افتاده از هر كمال و معرفت بكلّى از آن غافليم؛ و اوامر الهيه را، كه فى الحقيقه بالاترين نعم بزرگ نامتناهى است، از تكلف و كلفت دانيم و با انضجار و كسالت قيام به آن كنيم، و از اين جهت از نورانيّت آن بكلى محروم و محجوبيم.
و بايد دانست كه چون تحميد و تهليل متضمّن توحيد فعلى است و در آن شائبه تحديد و تنقيص است، بلكه شائبه تشبيه و تخليط است، عبد سالك براى تهيه ورود در آن لازم است در حصن حصينِ تسبيح و تنزيه خود را وارد كند و به باطن قلب خود بفهماند كه حق جلّت عظمته منزّه از تعيّنات خلقيّه و تلبّس بملابس كثرات است، تا ورود در تحميدش از شائبه تكثير تنزيه شود.
ركن دوم تحميد است.
و آن، مقام توحيد فعلى است كه مناسب حال قيام است و مناسب قرائت است نيز. و از اين جهت، اين تسبيحات در ركعات اخيره قائم مقام حمد است و مصلى مختار است كه حمد را نيز بخواند به جاى آن. و توحيد فعلى را- چنانچه در حمد مذكور شد- از حصر حمد به حق تعالى استفاده كنيم و دست عبد را از محمدتها بكلّى كوتاه نماييم و هُوَ الَاوَّلُ وَ الآْخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِن‏(613) ( را به سامعه قلب رسانيم، و حقيقت ما رَمَيْتَ اذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّه رَمى‏(614) ( را به ذائقه روح چشانيم، و خودبينى و خودخواهى را زير پاى سلوك نهيم تا به مقام تحميد خود را رسانيم و دل را از زير بار منّت خلق بيرون كشانيم.
ركن سوم تهليل است‏
و از براى آن مقاماتى است:
يكى مقام نفى الوهيّت فعليّه است كه عبارت اخراى لا مُؤَثِّرَ في الوُجودِ الّا اللَّه است. و اين مؤكّد حصر تحميد بلكه موجب و مسبّب آن است. چون كه مراتب وجودات امكانيّه ظلّ حقيقت وجود حق جلت قدرته و ربط محض است و از براى هيچ يك از آنها به هيچ وجه استقلال و قيام به خود نيست، از اين جهت، تاثير ايجادى را به هيچ وجه به آنها نتوان نسبت داد، چه كه در تأثير استقلالِ ايجاد لازم و استقلالِ ايجاد مستلزم استقلال وجود است. و به عبارت اهل ذوق، حقيقت وجودات ظلّيّه ظهور قدرت حق است در مرآيى خلقيّه، و معنى لا اله إلا اللَّه مشاهده فاعليّت و قدرت حق است در خلق و نفى تعيّنات خلقيّه است، و افناى مقام فاعليّت آنها و تأثير آنها است در حق.
و يكى مقام نفى معبود غير حق است، و لا إله إلا اللَّه اىْ، لا معبودَ سِوى اللَّه. و بنا بر اين، مقام تهليل نتيجه مقام تحميد است؛ زيرا كه اگر محمدت منحصر به ذات مقدّس حق شد، عبوديّت نيز بار خود را در آن مقام مقدّس افكند؛ و جميع عبوديّتهايى كه خلق از خلق مى‏كند، كه همه براى رؤيت محمدت است، منتفى شود؛ پس، گويى سالك چنين گويد كه چون جميع محامد منحصر در حق است، پس عبوديت نيز منحصر به او شود، و او معبود شود و بتها همه شكسته شود. و از براى تهليل مقامات ديگرى است كه مناسب اين مقام نيست. ركن چهارم تكبير است. و آن نيز تكبير از توصيف است؛ گويى كه عبد در اول ورود در تحميد و تهليل، تنزيه از توصيف نموده، و پس از فراغ از آن نيز تنزيه و تكبير از توصيف نمايد، كه تحميد و تهليلش محفوف به اعتراف به تقصير و تذلّل باشد. و شايد كه تكبير در اين مقام تكبير از تحميد و تهليل باشد، زيرا كه در آن شائبه كثرت است؛ چنانچه مذكور شد. و شايد در تسبيح تنزيه از تكبير، و در تكبير تكبير از تنزيه نيز باشد، كه دعاوى عبد بكلّى ساقط شود و به توحيد فعلى متمكّن گردد و مقام قيام به حقّ ملكه گردد در قلب، و از تلوين بيرون آيد و حالت تمكين حاصل شود.
و عبد سالك بايد در اين اذكار شريفه كه روح معارف است حال تبتّل و تضرّع و انقطاع و تذلّل را در قلب تحصيل كند؛ و به كثرت مداومت باطن قلب را صورت ذكر دهد و حقيقت ذكر را در باطن قلب متمكّن سازد، تا قلب متلبّس به لباس ذكر شود و لباس خويش، كه لباس بُعد است، از تن بيرون آورد؛ پس، قلب الهى حقّانى شود و حقيقت و روح انَّ اللَّه اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤمِنينَ أَنْفُسَهُم‏(615) ( در آن متحقّق گردد.
فصل دوم در آداب قلبيه قنوت است‏
بدان كه قنوت يكى از مستحبّات مؤكّده است كه ترك آن شايسته نيست، بلكه احتياط در اتيان به آن است؛ زيرا كه بعضى از اصحاب قائل به وجوب شده‏اند، و ظاهر بعض روايات نيز وجوب است، گر چه اقوى‏ در صناعت فقهى عدم وجوب است، چنانچه مشهور بين علماء اعلام است. و آن به همين كيفيّت خاصّه كه بين اماميّه رضوان اللَّه عليهم متعارف است مى‏باشد؛ يعنى، متقوّم است به بلند نمودن دست را در حذاء وجه، و بسط باطن كفها را طرف آسمان و خواندن ادعيه مأثوره يا غير مأثوره. و جايز است دعا نمودن به هر زبان، عربى يا غير آن. و عربى احوط و افضل است.
و فقها فرموده‏اند افضل ادعيه در آن، دعاى فَرَج است‏(616). ( و دليل فقهى معتدّ بهى به نظر نويسنده نرسيده بر افضليّت؛ ولى مضمون دعا دالّ بر فضيلت تامّه آن است، زيرا كه مشتمل بر تهليل و تسبيح و تحميد است كه روح توحيد است؛ چنانچه بيان آن شد. و نيز مشتمل بر اسماء بزرگ الهى است از قبيل: اللَّه، الحَليم، الكريم، العَلِىّ، العَظيم، الرَّبّ؛ و نيز مشتمل بر ذكر ركوع و سجود است؛ و نيز مشتمل بر اسماء ذات و صفات و افعال است؛ و نيز مشتمل است بر مراتب تجليّات حق جلّ و علا؛ و نيز مشتمل است بر سلام بر مرسلين، گر چه احتياط ترك آن است، ولى اقوى جواز است؛ و نيز مشتمل است بر صلوات بر پيغمبر و آل او عليهم السلام. گويى اين دعاى شريف با اين اختصار مشتمل به تمام وظايف ذكريّه صلاة است.
و از گفته فقها رضوان اللَّه عليهم نيز اثبات افضليّت توان كرد، يا به واسطه تسامح در ادلّه سنن‏(617) ( ؛ گر چه نويسنده را در آن تأملى است. و يا به واسطه كشفِ دليل معتبرى، كه به نظر ما نرسيده، كه مبناى اجماع در نظر متأخرين است.
و از ادعيه شريفه كه بسيار فضيلت دارد و نيز مشتمل بر آداب مناجات بنده با حق است و مشتمل بر تعداد عطاياى كامله الهيّه است كه با حال قنوت كه حال مناجات و انقطاع به حق است تناسبى تامّ دارد و بعضى از مشايخ بزرگ رحمه اللَّه بر آن تقريباً مواظبت داشت، دعاى يا مَنْ اظْهَرَ الْجَميل است كه از كنوز عرش است، و تحفه حق براى رسول خدا است؛ و براى هر يك از فقرات آن فضايل و ثوابهاى بسيار است؛ چنانچه در توحيد شيخ صدوق رحمه اللَّه است‏(618).
و بهتر در ادب عبوديّت آن است كه در حال قنوت، كه حال مناجات و انقطاع به حق است در خصوص صلاة، كه همه‏اش اظهار عبوديت و ثناجويى است، و در اين حالت كه ذات مقدّس حق جلّ و علا بالخصوص فتح باب مناجات و دعا به روى عبد فرموده و او را به اين تشريف شرافت داده، بنده سالك نيز ادب مقام مقدّس ربوبيّت را نگاه دارد، و از ادعيه خود مراقبت كند كه مشتمل بر تسبيح و تنزيه حق تعالى و متضمّن ذكر و ياد حق باشد؛ و چيزهايى كه از حق در اين حال شريف مى‏خواهد از سنخ معارف الهيّه و طلب فتح باب مناجات و انس و خلوت و انقطاع به سوى او باشد؛ و از طلب دنيا و امور خسيسه حيوانيّه و شهوات نفسانيّه احتراز كند، و خود را در محضر پاكان شرمساز ننمايد و در محفل ابرار بى‏مقدار نكند.
اى عزيز، قنوت دست شستن از غير حق و اقبال تامّ به عزّ ربوبيّت پيدا كردن است، و كف خالى و سؤال به جانب غنىّ مطلق دراز نمودن است؛ و در اين حال انقطاع، از بطن و فرج سخن راندن و از دنيا يادكردن كمال نقصان و تمام خسران است.
جانا، اكنون كه از وطن خود دور افتادى و از مجاورت احرار محجور شدى و گرفتار اين ظلمتكده پر رنج و محن گرديدى، خود چون كرم ابريشم بر خود متن.
عزيزا، خداى رحمن فطرت تو را به نور معرفت و نار عشق تخمير نموده، و به انوارى چون انبياء و عشاقى مانند اولياء مؤيّد فرموده، اين نار را به خاك و خاكستر دنياى دنىّ منطفى نكن؛ و آن نور را به كدورت و ظلمت توجّه به دنيا كه دار غربت است مكدّر ننما؛ باشد كه اگر توجّهى به وطن اصلى كنى و انقطاع به حق را از حق طلب كنى و حالت هجران و حرمان خود را با دلى دردناك به عرضش برسانى و احوال بيچارگى و بينوايى و گرفتارى خويش را اظهار كنى، مددى غيبى رسد و دستگيرى باطنى شود و جبران نقايص گردد، اذْ مِنْ عادَتِهِ الْاحْسانُ وَ مِنْ شيمَتِهِ التَّفَضُّل‏(619).
اگر از فقرات مناجات شعبانيّه امام متَّقين و امير مؤمنين و اولاد معصومين او عليهم السلام، كه امامان اهل معارف و حقايقند، در قنوت بخوانى، خصوصاً آن جا كه عرض مى‏كنند: الهى هَبْ لي كَمالَ الْانْقِطاعِ إِلَيْكَ‏(620) ( - الخ، ولى با حال اضطرار و تبتّل و تضرّع نه با دل مرده چون دل نويسنده، بسيار مناسب اين حال است.
بالجمله، مقام قنوت در نظر نويسنده چون مقام سجود است: آن يك، توجّه و اقبال به ذلّ عبوديّت و تذكّر مقام عزّ ربوبيّت است؛ و اين يك، اقبال به عزّ ربوبيّت و تذكّر عجز و ذلّ عبوديّت است. و اين به حسب مقام متوسّطين است. و اما به حسب مقام كمّل، چنانچه سجود مقام فناى عبد و ترك غير و غيّرت است، قنوت مقام انقطاع به حق و ترك اعتماد به غير است كه روح مقام توكّل است. و بالجمله، چون قيام مقام توحيد افعالى است و اين توحيد در ركعت دوم تمكين شود، در قنوت اظهار نتيجه آن كند كه كشكول گدايى را پيش حق بَرَد و از خلق منقطع شود و گريزان گردد. فصل سوم در تعقيب است‏
و آن يكى از مستحبّات مؤكّده است و ترك آن نيز مكروه است و در نماز صبح و عصر تأكيدش بيشتر است. و تعقيبات مأثوره بسيار است؛ از آن جمله تكبيرات ثلاثه اختتاميّه است.
و مشايخ عظام مواظبت دارند كه مثل تكبيرات افتتاحيه در هر تكبيرى دست را تا حذاى گوش بلند كنند و باطن كف را به حذاى قبله مبسوط كنند. و اثبات آن مشكل است؛ گر چه ممكن است از بعضى روايات استفاده سه مرتبه رفع يد را نمود. و شايد دست را بلند نمودن و سه مرتبه تكبير گفتن و بعد دعاى لا الهَ الّا اللَّه وَحْدَهُ وَحْدَه‏(621) ... ( الخ را خواندن كفايت كند. و اگر رفع يد به آن طور كه مشايخ مواظبند مستحب باشد، تمكين همان اسرار است كه مذكور گرديد. و شايد اشاره به طرد صلاة و عبادات خود باشد كه مبادا عجب و خودبينى در قلب راه يابد.
و تكبيرات ثلاثه شايد اشاره باشد به تكبير از توحيدات ثلاثه كه مقوِّم روح تمام صلاة است. پس ادب قلبى اين تكبيرات آن است كه در هر رفع يدى طرد توحيدى از توحيدات ثلاثه را كند، و تكبير و تنزيه حق جل و علا را از توصيفات و توحيدات خود كند و عجز و ذلت و قصور و تقصير خويش را در محضر مقدّس حق جل و علا عرضه دارد. و ما در رساله سرّ الصلاة اسرار روحيّه اين تكبيرات و رفع يد را به طور لطيفى، كه مذكور در آن رساله است، ذكر نموديم. و آن از الطاف حق تعالى است به اين مسكين. و له الشّكر و الحمد.
و از جمله تعقيبات شريفه، تسبيحات صدّيقه طاهره سلام اللَّه عليها است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به آن معظّمه تعليم فرمود. و آن افضل تعقيبات است. در حديث است كه اگر چيزى افضل از آن بود، رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله آن را به فاطمه عليها السلام عطا مى‏فرمود(622). ( و از حضرت صادق مروى است كه اين تسبيحات در هر روز در تعقيب هر نمازى پيش من محبوبتر است از هزار ركعت نماز در هر روز(623). (و معروف پيش اصحاب در ترتيب آن آن است كه تكبير سى و چهار مرتبه، و تحميد سى و سه مرتبه، و تسبيح سى و سه مرتبه؛ به همين ترتيب. و بعيد نيست كه اين افضل باشد نه متعيّن؛ بلكه در تقديم و تأخير تحميد و تسبيح انسان مخيّر باشد؛ بلكه شايد در تأخير تكبير و تقديم تسبيح نيز مخيّر باشد. ولى افضل و احوط همان ترتيب مشهور است.
و آداب قلبيه آن آن است كه در تسبيحات اربعه مذكور شد. و زايد بر آن، آن كه چون اين اذكار شريفه بعد از نماز وارد شده است، و تسبيح آن، تكبير و تنزيه از قيام به حق عبوديّت است، و نيز تنزيه و تكبير از لياقت عبادت است براى محضر مقدّس او، و نيز تنزيه و تكبير از معرفت است كه غايت عبادت است، پس عبد سالك بايد در تعقيب نماز قدرى تفكّر كند در نقص خود و عبادت خويش و غفلتهاى در حال حضور، كه خود گناهى است در مذهب عشق و محبّت؛ و حرمان خود را از حظوظ حضور و محضر مقدّس حق جلّ جلاله به نظر آورد؛ و در تعقيبات، كه خود فتح باب ديگرى است از رحمت حق تبارك و تعالى، به اندازه ميسور جبران كند، و اين اذكار شريفه را به قلب برساند و دل را به آنها زنده كند؛ شايد خاتمه‏اش به حسن و سعادت مختوم شود. و در تحميد تسبيحات صدّيقه عليها الصلاة و السلام اثبات اين محمدت را كه قيام به عبوديّت است نيز براى هويّت الهيّه كند، و از توفيق و تأييد و حول و قوّه آن ذات مقدّس بداند و بشمارد. و حقايق اين امور را به سرّ قلب برساند و سرّ اين لطايف را به ذائقه دل بچشاند تا قلب به ذكر حق زنده شود و دل حيوة جاويد به حق پيدا كند.
و چون صبحْ افتتاح اشتغال به كثرات و ورود در دنيا است و با مخاطره اشتغال به خلق و غفلت از حق انسان مواجه است، خوب است انسان سالكِ بيدار در اين موقعِ باريك براى ورود در اين ظلمتكده تاريك به حق تعالى متوسّل شود و به حضرتش منقطع گردد. و چون خود را در آن محضر شريف آبرومند نمى‏بيند، به اولياء امر و فُخَراى زمان و شُفَعاء انس و جان، يعنى رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و ائمّه معصومين عليهم السلام، متوسّل گردد و آن ذوات شريفه را شفيع و واسطه قرار دهد. و چون براى هر روزى خفير و مجيرى است، پس روز شنبه به وجود مبارك رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله، و روز يكشنبه به حضرت امير المؤمنين عليه السلام، و روز دوشنبه به امامان همامان سبطان عليهما السلام، و روز سه‏شنبه به حضرات سجاد و باقر و صادق عليهم السلام، و روز چهارشنبه به حضرات كاظم و رضا و تقى و نقى عليهم السلام، و روز پنجشنبه به حضرت عسكرى عليه السلام، و روز جمعه به ولىّ امر عجّل اللَّه فرجه الشّريف، متعلّق است‏(624)، ( مناسب آن است كه در تعقيب نماز صبح براى ورود در اين بحر مهلك ظلمانى و دامگاه مهيب شيطانى، متوسّل به خفراى آن روز شود؛ و با شفاعت آنها، كه مقرّبان بارگاه قدس و محرمان سراپرده انسند، از حق تعالى رفع شرّ شيطان و نفس اماره بالسّوء را طلب كند، و در اتمام و قبول عبادات ناقصه و مناسك غير لايقه، آن بزرگان را واسطه قرار دهد. البته حق تعالى شأنه چنانچه محمّد صلى اللَّه عليه و آله و دودمان او را وسايط هدايت و راه‏نماهاى ما مقرّر فرموده و به بركات آنها امّت را از ضلالت و جهل نجاتْ مرحمت فرموده، به وسيله و شفاعت آنها قصور ما را ترميم و نقص ما را تتميم فرمايد و اطاعات و عبادات ناقابل ما را قبول مى‏فرمايد. انّهُ وَلىَّ الْفَضْلِ وَ الْانْعام. و تعقيبات مأثوره در كتب أدعيه مذكور، و هر كس مناسب با حال خود انتخابى كند و اين سفر شريف را به خير و سعادت به اتمام رساند.
ختم و دعاء
مناسب بود كه ما اين رساله را تتميم كنيم به ذكر موانع معنويّه صلاة از قبيل ريا و عجب و امثال آن، لكن به واسطه آن كه در كتاب اربعين‏(625) ( در شرح بعض احاديث، در اين موضوعات شرحى مذكور داشتيم، و اينك به واسطه كثرت اشتغال و تشتّت قواى فكريّه معذور از اين خدمت مى‏باشم، لهذا اين اوراق را با اعتراف به نقص و تقصير ختم، و از ارباب نظر پاك عفو خطا مى‏طلبم، و به دعاى خير آنان و نفس كريم آنها نيازمندم.
بار خداوندا كه ما بندگان ضعيف را بى‏سابقه خدمت و طاعتى يا احتياج به بندگى و عبادتى با تفضّل و عنايت و محض رحمت و كرامت لباس هستى پوشانيدى، و به انواع نعمتهاى روحانى و جسمانى و اصناف رحمتهاى باطنى و ظاهرى مفتخر فرمودى، بى‏آنكه از نبود ما خللى در قدرت و قوت تو راه يابد، يا از بود ما به عظمت و حشمت تو چيزى افزايد، اكنون كه سرچشمه رحمانيّت تو جوشيد و چشم خورشيد جمال جميل تو درخشيد و ما را به بحار رحمت مستغرق و به انوار جمال منوّر فرمود، نقايص و خطيئات و گناهان و تقصيرات ما را نيز به نور توفيق باطنى و دستگيرى و هدايت سرّى جبران فرما، و دل سر تا پا تعلّق ما را از تعلّقات دنياويّه برهان و به تعلّق به عزّ قدس خود آراسته نما.
بارالها، از طاعت ما ناچيزان بسطى در ملك تو حاصل نشود، و از سرپيچى ما نقصى در مملكتت راه نيابد، و از عذاب و شكنجه گناهكاران نفعى به تو عايد نگردد، و از بخشش و رحمت افتادگان نقصانى در قدرت تو حاصل نشود، عينِ ثابت خطاكاران طالب رحمت است و فطرت ناقصانْ طلبكار تماميت، تو خود بالطف عميم با ما رفتار فرما و به سوء استعداد ما نظر نفرما.
الهى، انْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ، فَانْتَ اهْلٌ انْ تَجُودَ عَلَىَّ بِفَضْلِ سَعَتِكَ. الهي، قَدْ سَتَرْتَ عَلىَّ ذُنوباً فِى الدُّنْيا، و انا احْوَجُ الي سَتْرِها عَلَىَّ مِنْكَ فِي الْاخْرى‏. الهي، هَبْ لِي كَمالَ الْانْقِطاعِ الَيْكَ؛ وَ انِرْ ابْصارَ قُلوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها الَيْكَ حَتّى‏ تَخْرِقَ ابْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النّوُرِ، فَتَصِلَ الى‏ مَعْدِنِ الْعَظَمَة(626).
تا اين جا به تقدير الهى جلّ و علا كلام ما ختم شد، حامِداً شاكِراً على نَعْمائِهِ، مُصلِّياً عَلَى محمَّدٍ و آلِهِ الطّاهرين. به تاريخ روز دوشنبه دوم ربيع الثانى هزار و سيصد و شصت و يك قمرى.(627)
پايان

برگرفته از پایگاه : books1.blogfa.com

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
1 + 13 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .