صفات پسنديده و نكوهيده - شيخ صدوق ره

ترجمه شرح الاسماء الحسنی - علّامه سيّدحسين همدانی دورود آبادی ‏

بسم الله الرّحمن الرّحيم
ترجمه: لطيف راشدى - سعيد راشدى‏
مقدمه مترجم‏
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين، بارى‏ء الخلائق اجمعين، باعث الانبياء و المرسلين، رافع السموات و خافض الارضين؛ و الصلوة على من اختاره من شجرة الانبياء و مشكوة الضياء و مصابيح الظلمة و ينابيع الحكمة؛ مولانا و مولى الكونين؛ سيدنا و سيد العالمين، الروح المجسد و الجسد المروح اعنى ابوالقاسم المصطفى محمد - صلى الله عليه و آله و سلم - و على اولاده الاطيبين الانجبين و اللعن الدائم على اعاديهم من الان الى يوم الدين.
حمد بى بدايت و سپاس بى نهايت سزاوار و شايسته ذاتى است كه جهانِ تاريك را به انوار دانش روشن و صفحات قلوب را به ضياء معرفت، مزين نمود. و درود فراوان بر سرور كائنات و خاتم انبياء پيامبر گرامى اسلامى حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و بر خاندان مطهر و عترت پاكش حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام و ائمه دوازده‏گانه عليهم‏السلام.
قال الله تعالى:و اءِذ قالَ ربّكَ للمَلائِكةُ اءنّى جاعِل فى الأَرضِ خَليفَةً.(1)
تمامى موجودات امكانى، آيينه و محل تجلى صفات و اسماء خداوند سبوح و قدوس هستند و هدف خلقت بر اساس مفاد آيه: وَ علّم آدَمَ الأسمَاءَ كُلّها،(2) تعليم اسماء كه جلوه‏هايى از ذات خداوند متعال است، منتها اين تجلى، به اندازه سعه وجودى و قابليت موجودات امكانى، مراتب گوناگونى دارد و انسان كه داراى مقام بالقوة خليفة اللهى مى‏باشد، با رياضت نفس مى‏تواند اين مقام را بالفعل به دست آورد.
بنابراين يك مرتبه تجلى و كمال به حد فكانَ قَابَ قَوسَينِ أَو أَدنَى(3) مى‏رسد كه وجود نازنين عقل اول حضرت ختمى مرتبت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم تجلى‏گاه آن است.
و يا خداى ناكرده حضيض أُولئِكَ كالأَنعامِ بَل هُم أَضَلّ(4) تنزل مى‏كند.
نهايت هدف آفرينش انسان كه بايد معلم فرشتگان باشد، برخوردارى از مقام حى متألّه كه جنس و فصل او هستند، و اين انسان كامل جز با استفاده از استعداد و قابليت خود براى قبول اسماء الهى و تجلى آن‏ها در وجودش، به اين مقام شامخ راه نمى‏يابد.
انسان مالِك با طى مراتب و مراحل سلوك و رياضت‏هاى معقول به بارگاه منيع معلم اسماء حسناى دوست بار مى‏يابد و اين اسماء در وجود او تجلى مى‏كند.
همه انسان‏ها بالقوه داراى اين استعداد مى‏باشند كه آينه تمام نماى اسماى حسناى الهى مى‏باشند و اين خود انسان است كه مى‏تواند با تلاش‏هاى مداوم و رياضت‏هاى سالم به اين مقام دست يازد و بالفعل خليفة الله و معلم اسماءبشود تا مصداق آيه شريفه خليفة اللهى بشود؛ آن‏گاه است كه مى‏توان به او گفت خليفة الله است.
اينك ترجمه كتابى بس گرانسنگ و ارزشمند به نام شرح الاسماء الحسنى اثر جاودانه عالم عامل و عارف واصل مرحوم استاد علامه آيت الله سيد حسين همدانى درود آبادى قدس سره جهت آشنايى با اسماء الله الحسنى تقديم شما عزيزان مى‏گردد.
در اين جا از حكيم متأله و استاد علامه فرزانه و عارف و اصل حضرت آيت الله آقاى حاج شيخ حسن حسن‏زاده آملى مد ظله العالى على رقم ضيق وقت و مشغله فراوان استدعا كردى تا نظرى بر اين نبشتار كنند و ما را از عنايت‏هاى عارفانه، عالمانه، حكيمانه و... بهره‏مند فرمايند.
معظم له پذيرفتند و مقدمه‏اى بر اين كتاب شريف مرقوم فرموده‏اند.
اءنّ اللهَ لا يُضيعُ اَجرَ المُحسِنينَ.(5)
آنان كه خاك را با يك نظر كيميا كنند آيا شود گوشه چشمى به ما كنند
اين كتاب با تحقيق عالمانه دانشور گرامى جناب آقاى محسن بيدارفر و با مقدمه‏اى ارزشمند به زبان عربى چاپ شده و اين اثر سترگ و گران‏بها را به زبان پارسى برگردانده‏ايم؛ به اميد آن كه مقبول حضرت دوست واقع گردد و صاحب‏دلان را سودمند افتد.
و نيز به اين اميد كه دل نازنين قطب عالم امكان، سيد و مولايمان، حضرت صاحب الزمان، اعنى حضرت اباصالح المهدى روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء از اين كمترين خرسند و مسرور گردد و اءن شاء الله عنايت‏هاى آن بزرگوار شامل ما شود و گوشه چشمى مرحمت نمايد.
دعواهم فيها سبحانك اللهم و تحيتهم فيها سلام و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمين
قم المقدسه
العبد لطيف مطوّف راشدى
مقدمه مؤلف‏
بسم الله الرحمن الرحيم
حمد و سپاس، خدايى را كه اوهام را از تمايل به غير وجودش، پاك كرده و عقل را از تصور ذاتش پوشانيده است. او كسى است كه با شعاع نورش از ديدگان مخلوقاتش، پنهان مانده است و فكر خالىِ از او را با همه نزديكى‏اش، دور كرده و با كمال ظهورش، از شناساندن خود امتناع ورزيده و آن طور كه براى او ظهور و آشكار شدن است، براى غير از او نيست. تا اين كه معرفى، براى او باشد. او نيازمند اسمى نيست تا با آن ناميده شود، هم چنين نيازمند، صفتى نيست تا بتوان او را با آن وصف نمود و هر كه به كسى، غير از او مشغول شد، نااميد گشت و هر كه از ذكر او دور ماند، ضرر و زيان ديد، و هر ذهنى كه خالى از فكرش ماند، ضايع گشت.
درود و سلام بر اسم اعظم و وصف بلندمرتبه‏اش دَنى فَتَدَلّى * فكانَ قَابَ قَوسَينِ أَو أَدنَى؛ آن‏گاه نزديك و نزديك‏تر آمد، پس به اندازه دو كمان يا نزديك‏تر از آن باشد.(6)
درود و سلام بر اولاد پاك و معصوم او كه داراى اسامى زيبا و امثال بلندمرتبه مى‏باشند و لعنت خدا بر طاغوت، كسانى كه در اسم‏هاى او كافر شدند، پس هلاكت، برايشان خواسته شده و جزاى آن چه انجام داده‏اند، به زودى خواهند ديد.
در مجمع البيان،(7) از قول نبى اعظم صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده است:
اءنّ اللهَ تسعة و تسعين اسماء مَن احصاها دَخَل الجنّةَ.(8)
براى خداوند تبارك و تعالى را نود و نه اسم است، هر كس آن‏ها را بشمارد، داخل بهشت خواهد شد.
در توحيد(9) از امام صادق عليه‏السلام مثل اين روايت آمده است و در عدة الداعى شيخ احمد بن فهد(10) آمده است كه امام رضا عليه‏السلام از پدرش عليه‏السلام از اجدادش روايت فرمود:
اءنّ الله تسعة و تسعين اسماء، مَن دعا بِها استجيب له (11) و مَن احصاها دخل الجنةَ.
خداوند متعال را نود و نه اسم است، هر كسى خداوند را با آن‏ها بخواند، به او جواد داده مى‏شود و هر كه آن‏ها را بشمارد، داخل بهشت خواهد شد.
اول احصاء چيست؟
مراد از اين احاديث، معنى لفظى احصا (شمردن) نمى‏باشد؛ بلكه منظور شناخت خداوند با اين اسم‏ها است كه با آن‏ها وصف مى‏شود.
همان طور كه در كافى(12)
از قول امام رضا عليه‏السلام روايت شده است:
قال سألته عن الاسم ما هو؟ قال: صفة الموصوف.
گفت: از اسم پرسيدم، كه آن چيست؟ فرمود: صفتى براى موصوف است.
يعنى اسم، مظهر صفت خداوند است، چرا كه اسم‏هاى خداوند تعالى فراوانند و صفات خداوند تعالى عين ذات خود اوست.
بنابراين براى خداى تبارك و تعالى، نود و نه اسم است كه مظهر صفات پروردگار مى‏باشد، هر كس با كسب - تفكر و تعقل اين اسمها - را تفكر و تعقل بشناسد، داخل بهشت مى‏شود.
در فرهنگ لغت‏(13) آمده است: احصاه: عدّه أو حفظه أو عَقَلَه.
احصا: يعنى: شمردن، حفظ كردن يا تعقل كردن است.
دوم: اسم چيست؟
اسم عبارت از چيزى است كه از مسمى خبر مى‏دهد و فرقى نمى‏كند كه گفتارى، نوشتارى، مفهومى، خيالى، وهمى، عقلى يا موجودى خارجى باشد؛ چون اسم چيزى اعم از عَلَم مى‏باشد؛ پس هر موجودى به اين معنى، اسم خدا يا با واسطه اسم خداوند مى‏باشد. چرا كه آن چيز، اسم و اسم خداى تعالى است.
در كافى‏(14) از امام صادق عليه‏السلام آمده است:
اسم الله غير الله، و كل شى‏ء وقع عليه اسم شى‏ء فهو مخلوق ما خلا الله، فأما ما عبّرته الألسن أو عملت الأيدى فهو مخلوق، و الله غاية من غاياته، و المغيّى غير الغاية، و الغاية موصوفة وكل موصوف مصنوع و صانع الاشياء غير موصوف بحد مسمى، لم يتكوّن فتعرف كينونية بصنع غيره، و لم يتناه الى غاية الا كانت غيره؛ لا يذل من فهم هذا الحكم أبدا، و هو التوحيد الخاص، فارعوه و صدقوه و تفهموه باذن الله، من زعم انه يعرف الله بحجاب أو بصورة او بمثال فهو مشرك، لأن حجابه و مثاله و صورته غيره، و انما هو واحد موحد،(15)فكيف يوحده من زعم انه عرفه بغيره و انما عرف الله من عرفه بالله، فمن لم يعرفه به فليس يعرفه، انما يعرف غيره، ليس بين الخالق و المخلوق شى‏ء، و الله خلق‏(16) الاشياء لا من شى‏ء كان، و الله يسمى بأسمائه و هو غير اسمائه و الأسماء غيره.
نام الله غير از خداست. هر چيزى جز خداوند كه نامى بر وى نهاده شود، آفريده است. ولى آن چه كه زبان‏ها از آن تغيير مى‏كنند، و يا دست‏ها انجام مى‏دهند، آفريده شده است. خداوند، نهايت هر چيز نهايت‏پذير است و غير از نهايت است، نهايت موصوف است و هر موصوفى ساخته شده است و آفريننده چيزها غير از توصيف شده به اندازه مشخص است. ايجاد نشده است تا به سازندگى ديگرى چگونه بودنش شناخته شود و به غايتى نمى‏رسد جز آن كه غير اوست. هر كس اين حكم را بداند هرگز خوار نمى‏گردد، و اين همان توحيد ناب است، آن را پاس داريد، تصديق كنيد و به اذن خدا آن را بفهميد. هر كس بپندارد كه خدا را به حجابى يا به چهره‏اى و يا به نمونه‏اى مى‏شناسد مشرك است زيرا حجاب، نمونه و چهره غير از اوست، همانا او يك و يكتاست؛ چگونه به يگانگى مى‏شمارد آن كه مى‏پندارد او را به غير او شناخته است. همانا آن كه خدا را شناخته است به وسيله خدا شناخته است و هركس كه خدا را به خدا نشناخته است، او را نشناخته است، بلكه ديگرى را شناخته است.
بين آفريننده و آفريده شده چيزى وجود ندارد، بنابراين خداوند آفريننده چيزهاست نه از چيزى بود. خداوند به نامهايش خوانده مى‏شود و او غير از نام‏هايش است و نام‏ها غير از او هستند.
مفاد اين روايت، لفظ و نوشته الله، بلكه همه مفهوم‏هاى آن، مخلوق توست؛ به سبب اين كه تو از آن عاجز هستى، پس او پايان غايات و محدود غير از نامحدود و غايتى كه موصوفش به آن منتهى شده مى‏باشد. هر موصوفى ساخته شده است و آفريننده اشيا وصف شدنى نيست. پس اسم خدا و غير خدا و هر چيزى كه به چيز ديگر منتهى شود، نامى برايش گذاشته نمى‏شود، بلكه پوشيده و پنهان است، حجاب شى از او نيست و هر كس گمان كرده كه خدا را به حجابش شناخته، مشرك است.
هر موجودى به دليل آگاهى آن موجود از چيزى فوق آن، به خداى تعالى منتهى شود، اسم رب واسطه‏اى براى خداى تعالى است؛ مثل كلمه الله و... و يا اسم بدون واسطه، براى خداوند هنگامى است كه آگاهى بر قدرت خداوند، به اين خصوصيت و صنعتش داشته باشيم؛ در اين صورت اسم خداوند بدون واسطه مى‏باشد. و براى همين امام على‏(17) عليه‏السلام گفته است:
و بأسمائك التى ملأت اركان كل شى‏ء.
و قسم به اسم‏هاى تو كه اركان همه اشياء را پر كرده است.
اخبارى كه در تعريف اسم‏هاى خداوند و تفاوت هايش وارد شده است، بيان كننده مراتب و درجاتى از آن اسم‏ها هستند، كه اختلافى در آن نمى‏باشد. در جايى هزار(18) و در جاى ديگر چهارهزار(19) و در جاى ديگر 360(20) و در جاى ديگر 99 اسم‏(21) روايت شده است.
وقتى اسامى خداوند، مظهر صفاتش مى‏باشد يا منظور از مظهر اين است كه ذات، به خودى خود براى صفات كافى است، همان طور كه امام رضا(22) عليه‏السلام بعد از سؤال ابن سنان درباره اسم مى‏فرمايد:
صفة الموصوف
اسم، صفتى است براى موصوف.
هنگامى كه صفات بر حسب جزئيات، كليات، مراتب و شئونش نامتناهى باشد پس جلوه‏ها و مظاهر صفاتش هم اين گونه بى نهايت هستند.
اما اين كه گفتيم: اسم‏هاى خداى تعالى جدا از خود او است به اين معنى نيست كه اسم‏هاى خدا خالى و جدا از خداوند باشد، به طورى كه خداوند تعالى بدون اسم باشد، بلكه همانطور كه حضرت على عليه‏السلام در خطبه وسيله كافى(23) بيان فرمودند:
فارَق الاشياء لا على اختلاف الأماكن و يكون فيها لا على وجد الممازجة.
او جداى از اشياء است نه از لحاظ دورى و اختلاف اماكن و در آن‏هاست نه به گونه‏اى كه با آن تركيب شده باشد.
هم چنين در خطبه ديگرى در كافى(24) از حضرت على عليه‏السلام آمده است:
فى الاشياء كلها ممتازج و لا بائن منها.
در تمام اشياء حلول كرده، اما در آن‏ها تركيب نشده و نيز جدا نمى‏باشد.
حَدّ الاَْشْيَاءَ كُلّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا لَمْ يَحْلُلْ فِيهَا فَيُقَالَ هُوَ فِيهَا كَائِنٌ وَ لَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ وَ لَمْ يَخْلُ مِنْهَا فَيُقَالَ لَهُ أَيْنَ لَكِنّهُ سُبْحَانَهُ أَحَاطَ بِهَا عِلْمُهُ وَ أَتْقَنَهَا صُنْعُهُ وَ أَحْصَاهَا حِفْظُهُ
همه چيزها را به هنگام آفريدنشان محدود ساخته، تا از آنها از شباهت به او متمايز گردند، و او از شباهت به آنها متمايز گردد. درون چيزها جاى نگرفته تا گفته شود: او از چيزها بيگانه است؛ او از چيزها بر كنار نيست تا گفته شود: در كجاست؟ بلكه خداى متعال با علم خدا، به آنها احاطه يافته و ساخت او آنها را استوار ساخته، و پاداش آنها را شماره كرده است.
مضمون اين احاديث در بسيارى از روايات و خطبه‏ها به طور صريح و روشن نيز نقل شده است.
سوم: پيدايش اسما
مانى كه خداى تبارك و تعالى گنجى مخفى و پنهانى بود، زمانى كه از چيزى خلق نشده و آن چه را كه خلق كرده از چيزى خلق نكرده بود. براى خدا صفتى كه او را در بر بگيرد و حدى كه با آن بتوان برايش مثالى زد، نيست؛ پس تمام آن چه، غير از صفات اوست، لغات خرد و ناچيز مى‏باشد و در اين مقام، تعريف صفاتش گمراه‏كننده و عمق روش‏هاى تفكر در ملكوتش، حيران مانده است و علوم تفسيرى نمى‏توانند در علمش رسوخ كنند و حجاب از پنهانى‏ها بدون غيبت مكنون او محال است در رموزات امور، عقل‏هاى بلندنظر در پستى سقوط كرده است.(25)
اول چيزى كه خلق كرد يعنى حقيقت محمديه از تمام تعينات و ظهور موجودات ممكن‏ها بود و اشيا را با استعداد و گستردگى‏اش فرا گرفت و بر آن‏ها جامع گشت. ذات بارى تعالى براى تمام چيزها مظهر و روشنى است؛ او به آن چه از صفات دارد كافى است.
پس به دليل اين كه او، علت اوليه همه چيز مى‏باشد و هويت اشيا را فرا گرفته است به صورت مجمل علم ناميده مى‏شود و به دليل، شمول بر تمام حدود و تعينات اشيا قدرت ناميده مى‏شود.
سپس به دليل اين كه بر هويت اشيا، جامع است و براى او تعيين حدود آن‏ها بدون وقفه امرى ذاتى است عليم و قدير ناميده مى‏شود و غير از اين دو اسم نيز، صفاتى هست كه دلالت مى‏كند بر مبدأ اشتقاق و ساخت آن صفات، كه امرى ذاتى، مى‏باشد و اين براى موصوف است، بدون توجه به متعلقات صفات است.
سپس به سبب تعداد اين صفات ذاتى و استعدادشان براى تعلق به متعلقشان به اسما فاعلين نامگذارى شده‏اند، مانند: عالم، قادر، مبصر، سامع و... و اين تا زمانى است كه فاعل در هيئت قرار دادن صفت بر متعلقش باشد؛ مثل بنّا كه گل و آجر بر مى‏دارد و آنها را به ترتيب روى هم قرار مى‏دهد، قبل از اتمام ساختمان مى‏گويند كه او سازنده است؛ ولى نميگويند كه او خانه و ساختمان را ساخت و نيز به واقع شدن صفت بر متعلقش خبر نمى‏دهند.
پس زمانى كه متعلق يافت شود و امكان خبر دادن از موصوف به سبب واقع كردن صفت بر متعلقش باشد؛ مثل اين كه بگويند: ساختمان يا خانه را ساخت در اين صورت به اعتبار وجود صفت بر آن كه معلوم و مقدور يا مسموع است.
پس براى صفات پنج مرحله است:
مرحله او: مرحله عينى صفات با ذات مى‏باشد، پس ذات موجود است، نه با وجود؛ و زنده است، نه به نوع حيات؛ و عليم است، نه به كمك علم؛ و قدير است، نه قدرت.
كمال توحيد، نفى صفات از خداوند است، شاهد اين كه هر صفتى غير از موصوفش مى‏باشد و هر موصوفى غير از صفتش است و اين دو سخن شاهداند بر اين كه تشبيه صفت و موصوف هميشه بر يكديگر ممنوع مى‏باشد، پس هر كس او را وصف كند، محدودش كرده و هر كه او را محدود كند، او را شمرده است، و هر كه او را عدد بداند، او را زايل و باطل كرده است.(26)
مرحله دوم: مرحله ظهور چيزى است كه وجود ذات الهى براى آن كافى است، يعنى ظهور چيزى كه بر كفايت ذات، از هر صفت دلالت مى‏كند؛ خلقت اول نور محمد و حقيقت محمديه صلى الله عليه و آله و سلم است. او بسيط و خالص از هر چيزى است، به جز، هر شيى خالص و مجمل كه به اعتبارات مختلف به اسم‏هاى متعدد ناميده مى‏شود. و به سبب هر اعتبارى بر صفتى از صفات دلالت مى‏كند، صفاتى كه ذات براى آن‏ها كافى است و به اين سبب عالَم صفات الهى است، صفاتى مثل علم، قدرت، وجود، حيات، شنوايى، بينايى و....
مرحله سوم: مرحله اعتبار احاطه صفات، بر تمام متعلقاتشان به صورت دائمى و بدون وقفه مى‏باشد، و به اين اعتبار است كه: عليم و قدير ناميده مى‏شوند. امثال اين دو اسم از صفاتى‏اند كه از صيغه صفت مشبهه ساخته مى‏شوند و بر اين دلالت مى‏كنند كه مبدأ آن‏ها، ذات موصوف است.
در اين مراحل سه گانه براى متعلقات صفات، نه تنها وجود نيست؛ بلكه اصلا توجهى به وجود صفات نيست؛ اگر چه در مرحله سوم به احاطه صفات، وجود دارد.
مرحله چهارم: مرحله شمارش و استعداد صفات براى حمل به متعلقاتشان مى‏باشد؛ به اين معنا كه تهيه و ايجاد متعلقات و اعمال تمام صفات براى شمولشان بر متعلقاتشان و به همين ترتيب، ساخت صفات ذات از وجود، قدرت، علم، شنوايى، بينايى و... است. كه با اين اعتبار، عالم، قادر و موجود ناميده مى‏شود.
در اين مرحله براى متعلقات صفات، وجودى نيست؛ اگر چه اين صفات و اسم‏ها، به اعتبار اين كه توجه آن صفات، به وجود متعلقاتشان است، براى موصوف‏شان مى‏باشند، پس اثبات علم و قدرت و شنوايى و بينايى براى ذات ممكن است، بلكه اثبات اسم‏هاى صفات و اسم‏هاى فاعلين مثل عالم و قادر همراه نفى اين كه عالم بوده يا خواهد بود، ممكن مى‏باشد، اضافه بر اين كه معلوم، مقدور و غير اين دو باشد؛ پس ملازمه‏اى بين ازلى بودن علم و وجود علم نيست.
امام صادق عليه‏السلام به اين مراتب چهارگانه اشاره كرده است:
لم يزل الله تعالى ربنا و العلم ذاته و لا معلوم، و السمع ذاته و لا مسموع، و البصر ذاته و لا مبصر، و القدرة ذاته و لا مقدور.(27)
پروردگار ما خداوند بلندمرتبه همواره بود و علم ذات او بود و در حالى كه معلومى نبود، و شنيدن ذات او بود در زمانى كه شنيدنى نبود، ديدن ذات او بود در حالى كه ديدنى وجود نداشت و قدرت ذات او است به هنگامى كه مقدورى نبود.
مولايمان امام رضا عليه‏السلام در روايت نفع بن يزيد جرجانى مى‏فرمايد:
... عالم اذا لا معلوم، و خالق اذ لا مخلوق و رب اذ لا مربوب و اله اذ لا مألوه... .(28)
عالم و دانا بود به هنگامى كه معلومى در كار نبود و خالق بود زمانى كه مخلوقى در كار نبود و پروردگار بود هنگامى كه پرورده‏اى نبود.
كافى با اسنادش از امام على عليه‏السلام روايت كرده كه مى‏فرمايد:
كان ربا اذ لا مربوب، و الها اذ لا مألوه، و عالما اذ لا معلوم، و سميعا اذ لا مسموع.(29)
او پروردگار و ربى است كه مربوب نيست، الهى است كه مألوه نيست، عالمى است كه معلوم نيست و سامعى است كه مسموع نيست.
در روايت ديگرى از ابى ابراهيم عليه‏السلام آمده است:
عالم اذ لا معلوم، و خالق اذ لا مخلوق، و رب اذ لا مربوب.(30)
او عالمى است كه معلوم نيست، خالقى است كه مخلوق نيست و ربى است كه مربوب نيست.
مرحله پنجم: مرحله‏اى است كه صفات بر متعلقاتش واقع مى‏شود، به طورى كه ممكن است، صدور فعل را به خداوند و وقوع فعل را بر متعلقش نسبت بدهيم.
در روايت اولى كه از امام صادق عليه‏السلام نقل كرديم، اشاره‏اى به اين مرحله شده كه مى‏فرمايد:
فلمّا احدث الأشياء و كان المعلوم، وقع العلم منه على المعلوم، و السمع على المسموع، و البصر على المبصر و القدرة على المقدور.(31)
زمانى كه او اشيا را در حالى كه معلوم هستند، ايجاد كند. علم بر معلوم، سمع بر مسموع، بصر بر مبصر و قدرت بر مقدور واقع مى‏شود.
در اين مرحله براى وجود، معلوم و غير معلوم، متعلق لازم است.
پس اثبات صفت براى موصوف لازم نيست، با وقوع صفت بر متعلق همانطور كه مى‏فرمايند:
اءنّ الله تعالى قادر على ما يشاء، و لكنّه ما يشاكون الجبل الفلانى ذهبا، أو هو مميّت كل حى و لكنّه لم يُمت كثيرا.
خداوند تعالى بر آن چه كه مى‏خواهد قادر است، اما نمى‏خواهد كه فلان كوه طلا باشد، يا او هر زنده‏اى را مى‏ميراند، ولى زياد نمى‏ميراند.
بنابراين، اثبات صفت با نفى فعل جمع مى‏شود، چون فعل عبارت است از ايجاد مبدأ بر متعلق صفت به عمل صفت؛ و آن براى اثبات صفت لازم نيست.
آياتى كه علم را مثل قول، از خداوند تبارك و تعالى نفى مى‏كند:
فليعلمن الله َالّذِينَ صدقوا و ليعلمن الكاذبين،(32) خداوند دروغگويان را از راستگويان مى‏شناسد.
خداوند مى‏فرمايد:
و ليعلمن َالّذِينَ آمنوا و ليعلمن المنافقين؛(33) و البته خدا هم به احوال اهل ايمان داناست و هم از درون منافقان آگاهى دارد. چنين آياتى به مرحله پنجم اشاره دارند كه آن مرتبه فعل است، بر خلاف مراحل قبل، كه در مرحله صفات بودند.
قديم بودن علم خدا و حادث بودن اشيا عنوان است.
اگر كسى بگويد كه لازم مى‏آيد تا اشيا، به اعيانشان بر خداى تعالى منكشف نباشند؛ بلكه بعد از حدوث اشيا چيزى به چيز ديگر كشف گردد.
در جواب مى‏گوييم: خلق اول كه او، مظهر تمام ذات، به آن چه كه ذات هست در ذات كافى است، كه به تمام تعين‏ها احاطه دارد. مواد و صورت تمام تعينات؛ مثل احاطه دريا بر قطره‏هايى كه نامتناهى است؛ به طورى كه اثبات قطره‏ها در دريا و نفى قطره‏ها از دريا ممكن نيست؛ پس علم خدا به تمام تعينات ازلى است، بلكه قبل از خلق اولين علت نيز، علم داشته است به علت اين كه، اولين علت روشنايى بخش است براى چيزى كه ذات، بما هو ذات از علم و غير علم كافى است.
بله، تمييز و تعيين معلومات كه در آن فعل وقوع صفت است، حادث مى‏باشد و افعال خداى تعالى - به اتفاق همه اديان، قديم است؛ بلكه ممكن نيست كه كسى بگويد: افعال خداى تعالى قديم است، چون ملازمه قديم بودن افعال، با قديم بودن اشيا پيش مى‏آيد و اين قديم بودن اشيا، خلاف ضرورت هر دينى است.
اگر كسى بگويد كه از وقوع صفت علم بر معلومات، قديم بودن معلومات لازم نمى‏آيد، براى اين كه علم خداى تعالى بر همه اشيا احاطه دارد و به سبب احاطه‏اش بر تمام اشيا، و علمش به آن‏ها، چه در گذشته، چه در حال و چه در آينده متفاوت نمى‏باشد، بلكه خدا نسبت به همه آن‏ها حال و حاضر است و به كليات و جزئيات آن‏ها احاطه دارد و اشيا در علم خداوند تعالى متمايز هستند و اگر ظهور اشيا در اعيان، حادث و در وقتى صورت گرفته كه حادث باشند، در اين صورت بين قديم بودن و علم، به معنى وقوع صفت بر متعلقش، و بين حادث بودن و معلومات، امكان جمع وجود دارد.
در جواب مى‏گوييم: اول اين كه؛ فرق بين صفت علم و وقوع آن بر متعلقش را متوجه شديد و اين كه احاطه صفت علم به تمام متعلقات، مستلزم وجود متعلق نيست و وقوع صفت علم، مستلزم وجود آن است و علم، صفت است، و وقوع علم بر متعلق، فعل است. كسى كه گذشته، حال و آينده برايش فرقى نمى‏كند، خود او صفت است و فعل نيست. وقوع صفت بر متعلق تا زمانى كه نفيش از خداوند متعال صادر نشده واجب است؛ چگونه حدوث متعلق، همراه نفى صدور فعل ممكن است.
دوم اين كه: هر يك از اين معلومات از ديگرى متمايز هستند، حال آيا آن معلومات چيزى است كه بتوان با آن به وجود بودن اشاره كرد؟
اگر چه در عالم حق تعالى و به اشاره الهى الهى باشد، به طورى كه در عرض حق تعالى به آن اشاره مى‏شود، و گفته‏اند: حق، و خلق است يا اين، و آن است يا نه؟
اگر قابل اشاره كردن باشد، پس قديم بودن و ازلى بودن اشاره لازم است و در اين صورت خداوند و هر آن چه همراه اوست، زايل نمى‏شود. پس آيا در كلام چيزى هست كه صفت علم بر آن واقع شود؟ پس احاطه علم خداوند تعالى به اشيا، نظير احاطه مقدار كرّ به سلطل‏ها، و مثقال‏ها و درهم‏هاست، در حالى كه نفى احاطه خداوند به حقيقت اشيا و نيز، اثبات احاطه خدا به اعيان اشيا، ممكن نيست.
پس بين احاطه و تمييز و بين احاطه چيزى به چيز ديگر و وجود احاطه شده، ملازمه‏اى نيست، به گونه‏اى كه بتوان است به احاطه شده اين و آن اشاره كنيم يعنى گفتن كلمه اين و آن به احاطه شده، صدق مى‏كند.
همان‏طور كه صحيح است، گفته شود كرّ دويست رطل عراقى است. امكان اشاره به كل رطل، با گفتن لفظ اين و آن، نيست، پس هم چنين، در اين مقام صحيح است كه گفته شود: علم خداوند تعالى به تمام اشيا احاطه دارد. به طورى كه ممكن است، با گفتن لفظ اين و آن با عدم وجود اشيا، به اشيا اشاره كنيم.
پس با توجه به آن چه ذكر كرديم صفت علم و تمام صفات، فعل نيستند و اين بدون در نظر گرفتن وقوع صفات بر متعلقاتشان است و حال آن كه دومى است و چيزى كه از موصوف صادر نشود، امكان سلب از آن به خلاف اولى هست؛ چون سلب شى‏ء از موصوف و همچنين، اثبات ضد شى بر موصوف، ممكن نيست.
اگر كسى بگويد: در خلق اول چه مى‏گوييد كه آن روشن كننده تمام صفات است، پس اگر قابل اشاره باشد، لازم است ازلى باشد؛ در غير اين صورت، اشيا براى خداوند تعالى منكشف نمى‏باشند.
در جواب مى‏گوييم: همان طور كه متوجه شديد خلق اول امرى بسيط است و از امور قابل اشاره وجوديه نمى‏باشد، پس خلق اول، قديم است كه با لفظ اين و آن به خلق اول: اشاره مى‏شود يا اين كه گفته مى‏شود حق و خلق، آن عبارت است از عالم غريزى، كه آن عالم نفى صفات است.
امام باقر عليه‏السلام فرموده است:
جاء رجل من اهل الشام من علمائهم الى الباقر عليه‏السلام فقال: يا اباجعفر! جئت اسئلك عن مسألة أعيت على أن اجد أحدا يفسرها و قد سألت ثلاثة اصناف من الناس، فقال كل صنف منهم غير اَلّذِى قال الصنف الآخر.
فقال له ابوجعفر عليه‏السلام: ما ذاك؟
فقال: انى اسئلك عن اول ما خلق الله من خلقه؛ فان بعض من سألته قال: القدر، و قال بعضهم: القلم، و بعضهم: الروح.
فقال ابوجعفر عليه‏السلام: و ما قالوا شيئا؛ اُخبرك، اءنّ الله تبارك و تعالى كان و لا شى‏ء غيره، و كان عزيزا و لا احد كان قبل عزه، و ذلك قوله: سبحان ربك رب العزة عما يصفون و كان الخالق قبل المخلوق، و لو كان اول ما خلق الله من خلقه الشى‏ء من الشى‏ء اذا لم يكن له انقطاع ابدا، و لم يزل الله اذا و معه شى‏ء، ليس هو يتقدمه و لكنه كان و لا شى‏ء غيره، و خلق الشى‏ء اَلّذِى جميع الاشياء منه، و هو الماء اَلّذِى خلق الاشياء منه....
مردى از اهالى شام كه عالم بود، نزد امام باقر عليه‏السلام آمد و عرض كرد:
اى اباجعفر! من آمدم از شما در مورد مسئله‏اى كه از آن درمانده‏ام سؤال كنم، مى‏خواهم كسى را بيابم كه آن را برايم تفسير كند، من از سه گروه از مردم سؤال كردم اما هر گروه چيزى گفتند كه غير از گفته گروه ديگر بود.
امام به او فرمود: آن چيست؟
آن مرد گفت: من از اولين چيزى كه خداوند از مخلوقاتش خلق كرد، سؤال كردم. بعضى از ايشان گفتند: قدر، بعضى ديگر گفتند: قلم و بعضى ديگر گفتند: روح.
امام عليه‏السلام فرمود: آن‏ها چيزى نگفتند. من تو را آگاه مى‏كنم كه خداوند تبارك و تعالى بود و هيچ چيز غير از او نبود. خداوند عزيز بود و احدى قبل از عزيز بودنش نبود، اين فرمايش خداوند است كه مى‏فرمايد: سبحان ربك رب العزة عما يصفون؛(34) پاك و منزه است پروردگار با عزت تو كه خدايى مقتدر و بى‏همتاست و از توصيف جاهلانه خلق به دور است.
خدا خالق است، قبل از اين كه مخلوقى باشد؛ اگر چه اول چيزى كه خداوند از خلقتش آفريد، شيئى از اشيا بود؛ وقتى كه هيچ گاه بر او انقطاعى نيست، خدا از شى و همراه او جدا نمى‏شود. خدا آن شى را مقدم نكرده ولى شى هست و چيزى غير از آن نيست و خداوند شى را كه جميع اشيا از آن است، خلق كرده و آن شى آب است كه همه اشياء از آن آب، خلق شده است....
چهارم: اسما جلاليه و جماليه‏
اسمهاى خداوند تعالى دو قسم است:
1 - جلاليه 2 - جماليه‏
اسمهاى جلاليه عبارت است از هر اسمى كه دلالت مى‏كند بر تنزيه خداوند و خروج خدا از دو حد تعطيل و تشبيه. مثل عزيز، سبوح، جليل، سرمد و...؛ و مواردى كه بر بى نيازى خداوند از غير خودش و عدم شباهت خدا به چيزى از مخلوقات دلالت دارد.
اسم‏هاى جلاليه آن است كه بر كمالات خداوند تعالى؛ مثل عليم، قدير، سميع و بصير دلالت مى‏كند. از چيزهايى مى‏باشد كه بر قدر وسعت خداوند، يعنى استحقاق خدا بر چيزى از كمالات و كفايتش بر چيزى از صفات دلالت دارد.
جلال خداوند، عين جمال اوست و جمال خداوند، عين جلال اوست و هر دو، عين ذات خداوند مى‏باشند، ولى تعدادى در عالم اسم‏ها، وجود دارد؛ پس اسمهاى جلاليه، مظهر عالم عزت و اسم‏هاى جماليه، مظهر عالم عظمت هستند و شما دانستيد كه عالم عزت در حديث محمد بن عطيه در مرحله سوم از اين نوع است و عالم عظمت، همان عالم وجودى است كه ظل و سايه عالم عزت مى‏باشد.
اميرمؤمنان على عليه‏السلام ميفرمايد:
الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و أنر أبصار قلوبنا بضياء نظرها اليك، حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور، فتصل الى معدن العظمة، و تصير ارواحنا بعز قدسك.(35)
خدايا! كمالى كه باعث انقطاع، به سوى توست، به من عطا فرما و چشمان قلبمان را به نور نگاهت، نورانى كن تا اين كه چشم قلب، حجاب نورت را از بين ببرد، پس به معدن عظمت متصل كن و روحمان را به عزت قدست معلق بدار.
پس عالم عزت، بالاتر از عالم عظمت است و آن، بالاتر از عالم حجاب نورانيت است و آن نورانيت، اسماء الحسنى مى‏باشد. و مى‏فرمايد:
و بعظمتك التى ملأت كل شى‏ء.(36)
به عظمت و بزرگيت كه سراسر عالم را پر كرده است.
پنجم: اسماء حسنى و غير حسنى‏
بدان كه خداوند متعال مى‏فرمايد: و لله الأسماء الحسنى فادعوه بها؛(37)
براى خداوند نام‏هاى نيكويى است پس با آن‏ها خدا را بخوان.
نيز مى‏فرمايد:
فلا تدعوا الله او ادعوا الرحمن أيّا ما تدعوا فله الأسماء الحسنى؛ (38)
بگو اى محمد صلى الله عليه و آله و سلم چه الله و چه رحمان، هر كدام را كه بخوانيد، همه براى خداوند شايسته است.
اسما حسنى براى تقيد و نهى از خواندن خداوند تعالى به غير اسما حسنى است، پس هر دو دلالت دارند بر اين كه خداوند تعالى اسما غير حسنى دارد.
بيان اين مطلب براى اين است كه اسم‏هاى خداوند، وسيله فيوضات خداوند تعالى است؛ همانطور كه ادعيه زيادى به اين مطلب تصريح كرده‏اند؛ مثل دعاى شب‏هاى جمعه و شب عرفه كه اول آن اين گونه است:
اللهم يا شاهد كل نجوى و موضع كل شكوى.(39)
خدايا تو شاهد اسرار نهان و داناى راز پنهان و مرجع، هر شكايت ستمديدگانى.
و مثل اين دعا كه آمده:
اسئلك باسمك الّذِى رفعت به السموات بلا عمد، و سطحت به الارض على وجه ماء جمد،... و باسمك اَلّذِى شققت به البحار، و قامت به الجبال، و اختلف به الليل و النهار.
بار الها! از تو به آن نام مباركت درخواست مى‏كنم كه آن، آسمان‏ها را بدون ستون برافراشتى و زمين را بر روى آب منجمد گستراندى... و اسمى كه درياها را با آن شكافتى و با آن رفت و آمد شب و روز را برقرار كردى.
در اخبار آمده است كه ملائكه‏اى، موكل باران‏ها و ملائكه ديگرى، موكل بادها و ملائكه‏اى، موكل آب‏ها و... هستند و به عبارت ديگر ارباب انواع موجودات‏اند.
موجودات دو قسم اند: يا سرنوشت آن‏ها از عليين است كه در عالم طينت، ولايت دارند و يا به سبب قبول نكردن ولايت عليين، از سجين جهنميان است، پس ولى كسانى كه ايمان آوردند، اسم خدا و پيروان آن است و ولىّ كسانى كه كافر شدند، طاغوت و پيروانش مى‏باشند، همانطور كه در كلام خداوند به اين مطلب تصريح شده است:
الله ولىّ الّذِينَ آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و َالّذِينَ كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات؛(40)
خداوند ولىّ كسانى است كه ايمان آورده‏اند، آنان را از تاريكى‏ها به سوى نور مى‏برد و كسانى كه كافر شدند، ولى‏شان طغيانگران شياطين هستند كه آنان را از نور به تاريكى مى‏برند.
خداوند مى‏فرمايد: اءنا جعلنا الشياطين أولياء للذين لا يؤمنونَ؛(41)
ما شياطين را اولياى كسانى كه ايمان نياورده‏اند، قرار داديم.
همچنين ميفرمايد:
فاذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم، انه ليس له سلطان على َالّذِينَ آمنوا و على ربهم يتوكلون، انما سلطانه على َالّذِينَ يتولّونَه و َالّذِينَ هم به مشركون؛(42)
اى رسول ما هنگامى كه مى‏خواهى قرآن تلاوت كنى ابتدا از شر وسوسه شيطان رانده شده، به خدا پناه ببر، كه البته شيطان را هرگز بر كسى كه به خدا ايمان آورده و بر او توكل و اعتماد كرده، تسلطى نخواهد بود و تنها تسلط شيطان، بر كسانى است كه او را دوست گرفته‏اند و به گمراهى او به خدا شرك ورزيده‏اند.
بنابراين اسم‏هاى خداوند تعالى، كه حجاب و واسطه‏اى بين خدا و خلق خدا هستند؛ يا نوراند كه اولياى مؤمنان در آن قرار مى‏گيرند در حالى كه آنها اسم خدا و توابعش مى‏باشند يا ظلماتى‏اند كه اولياى كافران در آن قرار مى‏گيرند در حالى كه طاغوت و پيروانشان از شيطان‏ها هستند. و خداوندى كه خالق تاريكى و نور، مى‏باشد از اين دو منزه است، كه نه نور دارد و نه ظلمات، ولى علم خدا بر همه آن‏ها احاطه دارد، اگر چه علم و قدرت و ساير صفات خدا بر او تعلق نمى‏گيرد، مگر به نورانيت تنها. و اين صفات حتما محدود و ناقص‏اند و كسى كه آن را محدود كند لايق به الهى بودن است.
اگر چه خداوند تعالى به نور و ظلمات به طور كامل احاطه دارد، اما بندگانش را به خواندن اسمهاى حسناى خودش امر مى‏كند و از خوانده شدنش به غير از اين اسمهاى حسنى نهى ميكند، همان طور كه در اين آيه مى‏فرمايد: و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها؛(43)
خدا داراى نام‏هاى نيكوست، پس خدا را به آن اسم‏ها بخوان.
اگر چه نفى و انكار اسمهاى غير حسنى، انكارى براى نامگذارى كمال مى‏باشد؛ ولى توصيف و خواندن خداوند به آن اسامى، در حالى كه گرامى مرتبه و عظيم مى‏باشد، جايز نيست؛ همانطور كه فراخواندن سلاطين و پادشاهان جايز نمى‏باشد؛ زيرا در نظر آن‏ها كمال به نيروى شكم و قدرت لمس زنان زياد، در يك شب و مزاج مناسب براى هضم غذا و تخليه به مقدار مناسب مزاجشان مى‏باشد: اى كسى كه نادانى را لمس كردى در حالى كه فلانى در نزديك‏ترين شبى كه گذشت با تو بود، و اى غذاى حاجت كننده و اى باد شكم دهنده و اى صاحب ذكر و خصيتين.
همه اين‏ها كمال است و نبودش نقص در انسان مى‏باشد، به همين علت در اخبار و روايات از توصيف خداوند نهى شده است، مگر به چيزى كه خود خدا، خودش را با آن وصف كرده باشد.
پس مشخص شد كه مراد از صفات سلبيه، صفاتى است كه خواندن و ناميدن خداوند به آن صفات جايز نمى‏باشد. كه اين‏ها مخصوص تجسم، تركيب، اشتراك و... نمى‏باشد؛ چون اين‏ها از صفات مخلوقات است كه خداوند حق تعالى و مقدس از آن‏ها منزه مى‏باشد.
ششم: معنى عينيت صفات خدا با ذاتش‏
بدان كه هر چيزى گاهى به آن چه معتبر مى‏باشد و لحاظ مى‏شود بدون اين كه مفهومى از مفاهيم را با او اعتبار كنيم، بنابراين از اين مرتبه، به ذات و حقيقت شى تعبير مى‏شود يعنى آن چه در غرض حقيقت ديگرى قرار دارد، اعم از اين كه اشاره وجودى باشد، يا عدمى قابل اشاره است و لذإ؛ ممكن است هر دو را بر آن بار كنيم؛ گاهى مى‏گويند موجود و گاهى مى‏گويند، معدوم است بنابراين اگر در اين مرتبه يكى از دو اعتبار، لحاظ شده باشد امكان ندارد تا به اعتبار ديگرى لحاظ شود. پس چگونه آن را لحاظ كنيد؟
چاره‏اى نيست جز اين كه براى هر شى‏اى مرتبه‏اى باشد كه در آن مرتبه شى از هر اعتبار، قيد و صفتى خالى باشد؛ در غير اين صورت اثبات صفات متناقض و حالات متضاد به سبب تناقض ممكن نيست.
حقيقت تجرد، عبارت است از اطلاق شى، و عدم تقيد آن به شى، از اعتباراتى كه عارض بر آن مى‏شود، حتى كلمه اطلاق هم، عارض بر آن نمى‏شود، پس تجرد مفهومى است مشكك كه به سبب اختلاف مواردش، مختلف مى‏شود تجرد نفس ناطقه انسان فقط نسبت به اعتباراتى است كه عارض بر آن نفس ناطقه مى‏شود، نه اين كه مطلق تجرد باشد؛ اگر چه از نطق خالى باشد، چون عنوان نطق متنوع است و تجرد از آن ممكن نيست. پس هر چيزى به نسبت مراتبش مجرد و به نسبت مافوقش مقيد مى‏باشد.
خداوند تعالى، غايت همه غايت‏هاست و هيچ چيز نيست، مگر اين كه خداوند بر او از نظر علم و قدرت احاطه دارد. پس خدا مجرد از هر حد قيد و صفت مى‏باشد، اگر چه محدود به چيزى از حدود، يا مقيد به قيدى، يا متصف به صفتى از صفات باشد، ولى امكان ندارد به صفت ديگرى توصيف شود، بنابراين نفى صفات از خدا، كمال توحيد و تجرد خدا از هر صفت، قيد و حد است؛ و اثبات همه صفت‏ها براى خداوند تعالى، به حقيقت همه صفت‏هاست، نه به عنوان صفت‏هايى كه غير از ذات مى‏باشد و نه از آن‏هايى كه به تعدد موصوف، جدا مى‏گردد.
پس ذات مجرد از همه صفات، خود صفات است و خود صفات، اينجا متعدد نيست. بنابراين معناى عينيت صفات اين است كه شى واحد حقيقى، بسيط منشأ انتزاع امور متعددى است كه از اشياى متعددى انتزاع مى‏شود؛ پس همراه استحقاق شى بر تمام صفحات، نفى همه صفات از شى‏ء ممكن است، به عنوان اين كه صفت خاص است.
اميرمؤمنان عليه‏السلام در خطبه‏اى در كافى(44) مى‏فرمايد:
بل هو اَلّذِى لم يتفاوت فى ذاته، و لم يتبعض بتجزئة العدد فى كماله، فارقَ الاشياء لا على اختلاف الأماكن، و يكون فيها لا على وجه الممازجة، و علمها لا بأداة العلم الا بها و ليس بينه و بين معلومه علم غيره به كان عالما بمعلومه.
او چيزى است كه در ذاتش تفاوتى نيست، و به تجزيه شدن عدد در كمالش بعض بعض نمى‏شود، بلكه از اشيا جدا است، نه به سبب اختلاف مكان‏ها؛ و در اشيا است، نه به صورت مخلوط؛ و بر اشيا علم داد، نه به كمك ابزار چون هر علمى به كمك ابزار، علم است.
بين او و معلوم، علمى نيست و غير از او كسى عالم به معلوماتش نمى‏باشد.
امام عليه‏السلام تمام صفات را براى خداوند تعالى با حقيقت صفات، نه با عناوين آن اثبات كرد، آن جا كه مى‏فرمايد:
لم يتفاوت فى ذاته و لم يتبعض بتجزئة العدد فى كماله.
تفاوتى در ذات خداوند نيست و ذات وجود خداوند، قابل تجزيه و عدد نيست.
عينيت صفات همراه ذات، به شكل اتحاد و به معنى كفايت ذات از صفات نمى‏باشد؛ بلكه به معنى اين است كه ذات خود صفات، به حقايق صفات مى‏باشد نه به عناوين آن. پس همه علم، قدرت و وجود، اين چنين مى‏باشند.
امام صادق عليه‏السلام در حديث زنديق كه در كافى(45) روايت شده، مى‏فرمايد:
فَقَالَ لَهُ السّائِل: فَتَقُولُ إِنّهُ سَمِيعٌ بَصِيرٌ؟
فَقَالَ عليه‏السلام: هُوَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ؛ سَمِيعٌ بِغَيْرِ جَارِحَةٍ، وَ بَصِيرٌ بِغَيْرِ آلَةٍ، بَلْ يَسْمَعُ بِنَفْسِهِ، وَ يُبْصِرُ بِنَفْسِهِ؛ لَيْسَ قَوْلِي: إِنّهُ سَمِيعٌ يَسمَعُ بِنَفْسِهِ وَ يُبصِرُ بِنَفسِهِ؛ أَنّهُ شَيْ‏ءٌ وَ النّفْسُ شَيْ‏ءٌ آخَرُ، وَ لَكِن أَرَدْتُ عِبَارَةً عَنْ نَفْسِي - إِذْ كُنْتُ مَسْئُولًا وَ إِفْهَاما يا لَكَ - إِذْ كُنْتَ سَائِلًا - فَأَقُولُ: يَسْمَعُ بِكُلّهِ، لَا أَنّ الكُلّ مِنهُ بَعْضٌ وَ لَكِنّى أَرَدْتُ إِفْهَامَكَ، وَ التّعْبِيرُ عَنْ نَفْسِي وَ لَيْسَ مَرْجِعِي فِي ذَلِكَ إِلّا أَنّهُ السّمِيعُ الْبَصِيرُ الْعَالِمُ الْخَبِيرُ، بِلَا اخْتِلَافِ الذّاتِ وَ لَا اخْتِلَافِ المَعْنًى.
پرسشگر پرسيد: خدا شنوا و بيناست؟
فرمود: او شنوا و بيناست، شنوا بودن عضو و بينا بودن ابزار است، بلكه به خود مى‏شنود و به خود مى‏بيند. اين كه مى‏گويم به خود مى‏شنود و به خود مى‏بيند، به اين معنا نيست كه او چيزى است و خود، چيز ديگر.
بلكه مقصودم عبارت خودم است،در هنگامى كه مورد پرسش قرار گيرم و به تو پاسخ بدهم.
وقتى مى‏پرسى، مى‏گويم: به تمام مى‏شنود نه اين كه تمام او جزء دارد، بلكه مقصودم بيان خودم است. وقتى كه مى‏خواهم به تو مطلب را بفهمانم و مقصودم در اين كار خبر آن نيست كه او شنوايى بينا، عالم آگاه است. بدون اختلاف ذات و اختلاف در معنى.
امام زين العابدين عليه‏السلام در دعايش‏(46) مى‏فرمايد:
لك يا الهى وحدانية العدد.
بار الها! وحدانيت در شمارش، تنها براى توست.
و در دعايى ديگر از امام عليه‏السلام‏(47) آمده است:
ضلت فيك الصفات، و تفسحت دونك النعوت.
صفت‏ها بر تو سايه افكنده‏اند و نعت‏ها در تو پراكنده‏اند.
پس هر چيزى كه از آن، به شى‏ء تعبير شده يا اسم شى‏ء بر آن واقع شده، حد و صفت مى‏باشد پس وجود و عدم همديگر را طرد مى‏كنند و علم، قدرت، حيات، موت، سمع و بصر، همه مخلوق‏اند، همان طور كه در كافى روايات متعددى از امام جعفر صادق عليه‏السلام (48) آمده است:
و كل مخلوق حادث، و كل حادث فليس صفة له تعالى و انما هو فعله تعالى.
همه مخلوقات حادث‏اند و هيچ حادثى داراى صفت خلاء نمى‏باشد و فقط حادث، فعل خداوند تعالى است.
پس تقسيمات صفات بر صفت ذات و فعل صحيح نمى‏باشد؛ بلكه براى صفات مراتبى است و ما در فصل سوم ذكر مى‏كنيم كه به آن رجوع شود.
هفتم: شما شناختيد كه ذات خداوند تعالى، مجرد از هر چيزى است، پس اسمى براى خدا نمى‏باشد و رسم و تعبير و صفتى هم نيست، بنابراين كسى كه مى‏گويد اسم الله، اسمى است براى ذات خدا، به آن چه كه هست، بى شك به دلايلى خطا كرده است.
اول: اسم الله به مقتضاى آن چه كه روايت شده در كافى و در غير كافى از امام صادق عليه‏السلام كه فرمود:
اءنّ الله تعالى خلق اسماء بالحروف غير متصوف، و باللفظ غير منطق، و بالشخص غير مجسد، و بالتشبيه غير موصوف، و باللون غير مصبوغ، منفى عنه الاقطار، مُبعد عنه الحدود، و محجوب عنه حس كل متوهم، مستتر غير مستور؛ فجعله كلمة تامة على اربعة أجزاء معا، ليس واحد قبل الآخر، فاظهر منها ثلاثة اسماء لفاقة الخلق اليها، و حجب واحدا منها، و هو الاسم المكنون المخزون، فهذه الاسماء التى ظهرت فالظاهر هو الله تعالى.
به راستى خداى تبارك و تعالى يك نامى آفريد به اين اوصاف:
1 - آواز حوض ندارد. 2 - به زبان گفته نشود. 3 - شخصيتش در جسد و كالبدى نيست. 4 - شباهت به چيزى مطلق ندارد. 5 - هيچ رنگ‏آميزى در او نيست. 6 - اين سو و آن سو از آن منتفى است و حد و نهايت در آن نيست.
7 - احساس هر متوهم نيز از نظرى از آن ممنوع است. 8 - در پرده است و نهان نيست.
اين نام را كلمه نامه مقدر ساخت و و از چهار جزء همزمان آن را بپرداخت و سه نام از آن را براى نياز خلق پديدار كرد و يكى را در پرده گذاشت و آن اسمى است مكنون، اين نام‏ها كه پديدار شد ظاهرشان الله تبارك و تعالى است.
مرتبه پنجم از آن اسم‏ها مخلوق است و بالاتر از آن چهار اسم، اسمى است كه در عالم شهادت ظاهر نيست، پس اسم الله در مرتبه چهارم از آن اسم‏ها قرار دارد.
دوم: چون اسم شى‏ء عبارت است از وجود لفظى يا كتبى كه ملازم اطلاق يا احساس است به سبب فهميدن آن شى و تعمدى كه در نزد جماعت دارد؛ پس تعبير، به اسم تعبيرى از مسمى است؛ پس كسى كه مى‏گويد: زيد. گويا خود زيد را آورده است، و ذات خداوند تعالى از آن تعبير نمى‏شود، چون تعبير از شى‏ء بعد از احاطه داشتن به آن است و آن خارج از قدرت ممكنات است. همان طور كه از اميرالمؤمنان عليه‏السلام در خطبه‏اى در كافى روايت شده كه در روايت اول، امر سوم گذشت و عقل و نقل بر اين دلالت دارد.
سوم: اسم‏هاى الله در قرآن آمده و در عرض آن طاغوت ذكر شده است، براى طاغوت در عرض الله، ولايت ثابت شده، و عروة الوثقى در عرض طاغوت در آية الكرسى آورده شده و آن را صراط مستقيم قرار داده است كه خداوند تعالى مى‏فرمايد: وَ من يَعتَصم بالله فَقد هُدىَ الى صراطٍ مستقيمٍ؛(49) و هر كس به دين خدا (كه اسلام است) متمسك شود و چنگ زند، به تحقيق به راه مستقيم، هدايت مى‏يابد.
در آيات زيادى ثابت شده كه براى شيطان در عرض خدا ولايت، دعوت، حزب، عبادت، وعد و كيد مى‏باشد. پس چگونه، آن چه در عرض شيطانى كه، صاحب كيد، ولايت، دعوت، حزب، عبادت، و وعد است، مى‏تواند با اسم ذات جل جلاله مقاومت بكند، چون آن چه در عرضش چيزى فرض شده، محدود است، امكان حكايت از غير محدود، وجود ندارد و تعبيرى از آن نمى‏توان كرد.
چهارم: در كافى(50) به سندى روايت شده كه هشام از امام صادق عليه‏السلام در مورد اسم‏هاى خداوند و مشتقات آن سؤال كرد.
اللّهُ مِمّا هُوَ مُشْتَقّ‏ٌ؟
قَالَ له:
يَا هِشَامُ! اللّهُ مُشْتَقّ‏ٌ مِنْ إِلَهٍ وَ الاِْلَهُ يَقْتَضِي مَأْلُوها وَ الِاسْمُ غَيْرُ الْمُسَمّى، فَمَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَ لَمْ يَعْبُدْ شَيْئا، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَ عَبَدَ اثْنَيْنِ، وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى دُونَ الِاسْمِ فَذَاكَ التّوْحِيدُ؛ أَ فَهِمْتَ يَا هِشَامُ؟ - قَالَ: - فَقُلْتُ: زِدْنِى.
قَالَ: إِنّ لِلّهِ تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ اسْما، فَلَوْ كَانَ الِاسْمُ هُوَ الْمُسَمّى، لَكَانَ كُلّ اسْمٍ مِنْهَا إِلَها، وَ لَكِنّ اللّهَ مَعْنًى يُدَلّ عَلَيْهِ بِهَذِهِ الاَْسْمَاءِ، وَ كُلّهَا غَيْرُهُ....
هشام پرسيد: الله از چه مشتق شده است و اصلش چه بوده است؟
فرمود: اى هشام! الله باز گرفته شده از اله است و اله را حقيقت شايسته پرستش بايست است، نام جز صاحب نام است، هر كه نام را بى معنى پرستند محققا كافر است و چيزى را نپرسيده، هر كه نام و معنى را با هم پرستد، محققا مشرك است و دو تا را پرستيده و هر كه معنى را تنها و قطع نظر از نام پرستد اين خداپرستى است، اى هشام خوب فهميدى؟
پرسيد: آقا بيشتر برايم بفرماييد؟
جواب: خدا نود و نه اسم دارد، اگر هر اسم همان صاحب اسم بود در زير هر اسمى معبودى بود، ولى خدايت حقيقى است كه همه اين اسمها دليل بر آنند و همه جز آنند.
پس كلام حضرت عليه‏السلام كه مى‏فرمايد: الله مشتق از اله است و اله اقتضاى معبود مى‏كند... يعنى الله مبالغه از اين ماده است و اين يا از اله - به فتح لام - الهة است كه يعنى عبد عبادة؛ و يا از اله يأله مثل فرحَ كه الها، يعنى تحير (سرگشته)؛ پس اله بر هر حالى كه باشد معبودى را كه عبادت مى‏شود اقتضا مى‏كند و تحير در آن اقتضا مى‏كند.
پس اسم الله اسمى است براى خداوند به اعتبار شى‏ء، نه به اعتبار عدم شى‏ء از خصوصيات (علم و قدرت و وجود و حيات...) و بنابراين به تمام صفات متصف مى‏شود و به تمام اسم‏ها نامگذارى مى‏شود غير از ساير اسم‏ها، پس هر اسمى براى الله اسم است و اين اسم، اسم است، براى مراتب چهارگانه، از آن اسمى كه آن خلق اول است نه به شى‏ء به اعتبار اطلاق و عدم تقيدش كه از عناوين صفات است و نه به عدم شى‏ء. پس تمام رتق عالم امكان به آن نسبت داده مى‏شود، بدون اين كه ساير اسم‏ها جدا باشند. همانطور كه اگر كسى در آيات و اخبار كمى دقت كند حتما شخص ميشود.
پس هر اسمى كه در آن صفتى از صفات (علم، قدرت و...) به همراه ذات اعتبار شده باشد براى خدا اسم مى‏گردد، به اعتبار اين كه، آن صفت به خلاف اسم الله باشد، پس آن اسمى براى خداوند تعالى، نه براى اعتبار شى‏ء و نه عدم شى‏ء؛ پس اسمى براى ذات به آن چه هست، نمى‏باشد؛ بلكه به اعتبار اطلاق مقسمى است نه قسمى.
هشتم: اصحاب ما - رضوان الله عليهم - بنابر آن چه كفعمى ابراهيم بن على نخعى رحمه الله در مصباح ذكر كرده است، در مورد اسم اعظم اختلاف دارند كه 61 قول دارد كه در فصل 31 كتاب‏(51)
مى‏گويند: بدانيد كه اقوال در اين مورد منحصر به كتاب مصنف و مجموع آثار مؤلف نمى‏باشد و ما اقوالى را از آن ذكر مى‏كنيم... سپس آن‏ها را ذكر كرده است.
مى‏گويم: بدانيد كه روشن شدن موضوع مسئله از مهم‏ترين نكات است و از اصحاب رحمهم الله تعجب مى‏كنم كه قبل از اين كه مسئله را روشن كنند راهى را طى كرده‏اند كه از آن‏ها دور است، دورتر از فاصله بين آسمان و زمين. پس مى‏گويم و از خدا درخواست هدايت مى‏كنم.
در ابتدا دانستيد كه اسم از مظاهر صفات، از واسطه‏هاى بين حق و خلق و از ارباب انواع موجودات، مى‏باشد، بنابراين اسم از مقوله حرف و صوت نمى‏باشد. علاوه بر آن چه در كافى در باب معبود و در باب اشتقاق اسما از هشام گذشت، روايت ديگرى در مورد حدوث اسما، در خصوص اسم اعظم روايت شده است كه دلالت بر اين مطلب دارد.
از جمله رواياتى‏(52) كه به اين نكته دلالت دارند روايتى از امام باقر عليه‏السلام است كه مى‏فرمايد:
إِنّ اسْمَ اللّهِ الاَْعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِينَ حَرْفا، وَ إِنّمَا كَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ، فَتَكَلّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِه الاَْرْضِ مَا بَيْنَ وَ بَيْنَ سَرِيرِ بِلْقِيسَ، حَتّى تَنَاوَلَ السّرِيرَ بِيَدِهِ ثُمّ عَادَتِ الأَرْضُ كَمَا كَانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ وَ عِنْدَنَا نَحنُ عَن الِاسْمِ الاَْعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفا، وَ حَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللّهِ تَعَالَى اسْتَأْثَرَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَهُ، وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوّةَ إِلّا بِاللّهِ الْعَلِيّ الْعَظِيمِ.
اسم اعظم خداوند 73 حرف است و فقط يك حرف از آن‏ها نزد آصف بود؛ بنابراين به آن تكلم كرد پس زمينى كه بين خودش و تخت بلقيس بود از بين رفت تا اين نوبت از بين رفتن تخت رسيد. طورى كه آن را به دست گرفت سپس زمين برگشت؛ همانطورى كه بود سريع‏تر از يك چشم بر هم زدن. اسم اعظم نزد ما72 حرف است و يك حرف از آن‏ها نزد خداوند تعالى مى‏باشد كه با آن، در علم غيب كه نزد اوست، تأثير مى‏گذارد و لا حول و لا قوة الا با الله العلى العظيم.
روايات از جهت دلالتشان، بر اختصاص داشتن يك حرف از آن حروف، به خداوند تعالى صريح هستند؛ البته ممكن نيست كه آن يك حرف، از مقوله حروف و صوت باشد. در اين كه اسم اعظم حرف و صوت نمى‏باشد؛ بلكه آن خلق اول است كه حرف، بدون صدا است و لفظى است كه نطق ندارد و شخصى است كه جسم ندارد و تشبيهى است كه موصوف ندارد و رنگى است كه رنگ نشده و قطرها، از آن نفى شده، و حدود از آن دور است، و حس هر متوهمى از آن محجوب است، مستترى است كه غير مستور است.(53)
همان طور كه در امر هفتم بيان شد، بر آن مراتب و شئونى است و مرتبه‏اى از آن مخصوص خداست، كه ملك مقرب و نبى مرسل آن را نمى‏دانند و خداوند تعالى با آن در علم غيب كه نزدش مى‏باشد، تأثير مى‏گذارد.
نزد آصف يك حرفى از آن حروف بود؛ يعنى يك مرتبه، نزد عيسى عليه‏السلام دو حرف بود كه به آن‏ها عمل مى‏كرد؛ نزد موسى عليه‏السلام چهار حرف بود؛ نزد ابراهيم عليه‏السلام هشت حرف؛ نزد نوح عليه‏السلام پانزده حرف؛ نزد آدم عليه‏السلام 25 حرف و خداوند براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم همه حرف‏ها را، به جز يك حرف جمع كرد.(54)
آن يك حرف اسمى است كه به سبب گستردگى‏اش غيب مطلق است. اسم، رسم، صفت و تعبيرى براى آن نيست؛ بنابراين چگونه تطبيق اين اسم‏هاى لفظيه كه از معانى عنوان شده محدود حكايت مى‏كند بر آن، ممكن است، بله عبارتش در عالم لفظ، لفظ اسم است و آن اسم از اسم‏هاى خداوند تعالى مى‏باشد، همانطور كه على بن ابراهيم در واقعه جنگ حديبيه روايت كرده است.(55)
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وقتى قريش را پذيرفت، اميرمؤمنان عليه‏السلام را دعوت كرد و حضرت به اميرمؤمنان عليه‏السلام فرمود: كه بنويس. حضرت على عليه‏السلام بسم الله الرحمن الرحيم را نوشت. سهيل بن عمر گفت: ما رحمان را طبق آن چه پدرانمان مى‏نوشتند، نمى‏شناسيم. بنويس: باسمك اللهم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: باسمك اللهم، را بنويس چون اين هم از اسما خداوند است....
توصيف خداوند به اعظم در ادعيه زياد است. از جمله آن‏ها، مصباح كفعمى‏(56) است كه از امام عليه‏السلام آورده: خدايا از تو به حق اسمت كه گنج پنهان عظيم اعظم است درخواست مى‏كنم، الاجل الاكبر، البرهان الحق المهيمن القدوس، كه آن نورى از نورهاست و نورى است همراه نور و نورى است بر نورها و نورى است بالاى نورها و نورى است در نورها و نورى است كه همه ظلمت‏ها با او روشن مى‏شوند و هر جبار رانده‏شده‏اى با او شكسته مى‏شود و زمين و آسمان در برابر نور او نمى‏توانند مقاومت كنند و نظير اين در ادعيه زياد هست.
پس اسم اعظم عبارت است از اسمى كه به تمام اسم‏ها احاطه دارد و از هر حدودى منزه است و از هر قيدى رها است، چون خداوند وجودش بسيط است پس همه اسم‏ها بسيطش، مظاهر اسم اعظم عنوان شده‏اند و به سبب اين، حضرت على عليه‏السلام خداوند را در كلامش اين گونه توصيف كرده است: او نورى از نورهاست و نورى همراه نورها....
و در اخبار و روايات زيادى وارد شده است:
بسم الله الرحمن الرحيم، انه اقرب الى اسم الله الاعظم من سواد العين الى بياضها؛ بسم الله الرحمن الرحيم اسم اعظم، نزديك‏تر از سياهى چشم به سفيدى چشم است.(57)
اگر اسم به سبب گستردگى‏اش در هر اسمى داخل شود، ولى با آن اسم ممزوج نشود و جداى از آن اسم هم نباشد، صحيح است كه بگوييم: همه اسم‏ها، اسم اعظم هستند. همانطور كه گفته مى‏شود: زيد انسان است و عمر انسان است.
در خصوص بعضى از اسم‏هاى اعظم اخبارى وارد شده، مثل آن چه در اين جا آمده است: يا هو يا من لا هو الا هو. هم چنين در برهان(58) به استناد روايتى از حضرت على عليه‏السلام آمده كه فرمود:
رايت الخضر فى المنام: قبل بدر بليلة، فقلت له: علّمنى شيئا انتصر به على الاعداء، قال: قل: يا هو يا من لا هو الا هو؛ فلما اصبحت قصصتها على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال لى: يا على، علمت الاسم الاعظم.
يك شب پيش از جنگ بدر، خضر عليه‏السلام را در خواب ديدم و به وى گفتم: چيزى به من بياموز كه به وسيله آن بر دشمنان پيروز شوم.
گفت: بگو يا هو، اى آن كه جز او، اويى نيست.
وقتى صبح بيدار شدم داستان را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردم. به من فرمود:
اى على! اسم اعظم را فرا گرفتى. و در روز بد همواره بر زبانم بود.
از اين قبيل روايات هست.
بين روايات وارد شده اختلافى در خصوص بعضى اسم‏ها كه اسم اعظم مى‏باشند، نيست؛ چون همه اسم‏ها به اين معنى، اسم اعظم هستند؛ اما به معنايى كه شما شناختيد، هيچ اسمى اسم اعظم نمى‏باشد، مگر خلق اول، پس اختلاف معنا ندارد.
زمانى كه شما اين مقدمات را شناختيد، ابتداى شمردن آن‏ها شروع مى‏شوند و من بر اساس حروف الفبا آن‏ها را منظم كردم تا استفاده از آن‏ها براى افراد راحت باشد؛ در اين مورد ماده اصلى اسم‏ها نه صيغه آن‏ها آورده شده است.
با استعانت از خدا مى‏گويم:
حرف الف‏
1: ابدى‏
كسى كه براى هستى‏اش در آينده، پايان و نهايت وجود ندارد.
2: احد
وحدت دو نوع است:
وحدت عددى: عبارت است از وحدتى كه بر چيزى عارض مى‏شود، به اين اعتبار كه ماده‏اش از چيز ديگر جدا شود، همانند وحدت همه چيزهاى ممكن، جدا از اين كه عقلى يا حسى باشد؛ پس انتزاع وحدت از آن‏ها به اعتبار اين كه از چه نوع، گروه يا مشخصاتى باشند، آن‏ها را از نوع، گروه، يإ؛(( شخص ديگر جدا كند، مى‏باشد.
وحدت ذاتى: عبارت است از وحدتى كه از جدا نشدن چيزى، انتزاع پيدا مى‏كند، به صورتى كه اين و آن گفته ميشود، پس به خداوند بلندمرتبه واحد گفته مى‏شود، براى اين كه در عرض چيزى نبوده است، و واحد عبارت از واحد، از جهت وحدت ذاتى نمى‏باشد، مگر با عدم جزء جزء شدنش به سبب تعدد كلماتى كه دارد، پس به هر كمالى براى او، جز مانند همه چيزهايى ممكن، ثابت نمى‏شود، پس در رابطه هر چيز ممكن، سميع به اعتبار شنيدنش، و بصير به اعتبار ديدنش، گفته مى‏شود؛ پس به غير از آن چه با آن مى‏بيند يا مى‏شنود؛ و به غير از آن چه با آن مى‏شنود مى‏بيند و غير از آن چه با آن قادر است، مى‏داند و به غير از آن چه مى‏داند، به آن قادر است و با آن مى‏شنود و مى‏بيند.
پس براى هر كمال و صفت او جزئى حسى يا عقلى ثابت مى‏شود؛ بر خلاف خداوند يكتاى بلندمرتبه، كه دانشش، تواناييش، شنيدنش، ديدنش، هستى‏اش، زندگى‏اش و ديگر صفاتش همه يكسان است. با آن چه مى‏بيند، مى‏داند، مى‏تواند، مى‏آفريند، روزى مى‏دهد وسخن مى‏گويد، مى‏شنود و در آن ذات خداوند بلندمرتبه است كه از هر چيزى كفايت مى‏كند.
و كمال توحيده نفى الصفات عنه.(59)
و نهايت توحيد يا دور كردن صفات از او مى‏باشد.
احديت عبارت است از اين كه ذات خداوند بلندمرتبه، از نظر صفت و غير آن جدا نشود. پس الله و صفت، يإ؛ الله و چيز ديگر گفته نمى‏شود، بلندمرتبه، و برتر و بزرگتر از آن چه قابل وصف شدن باشد است، پس منشأ انتزاع وحدت، عدم جدا شدن ذات خداوند بلندمرتبه مى‏باشد، منتها نه از جهت صفت، آفرينش و نه از جهت اين كه اله ديگرى وجود داشته باشد.
اميرمؤمنان عليه‏السلام فرمود:(60)
داخل: فى الاشياء كلها غير ممازج بها و لا بائن منها.
درون همه چيزها مى‏باشد، نه اين كه مخلوط و يا جداى از آن‏ها باشد.
هم چنين فرمود:(61)
فارق الاشياء لا على الاختلاف الاماكن، و يكون فيها لا على وجه الممازجة.
خود را از چيزها جدا كرده است، نه اين كه با آن‏ها اختلاف مكان داشته باشد. در آن‏ها مى‏باشد، نه از آن جهت كه با آن‏ها مخلوط شود.
بنابراين منشأ انتزاع تمام صفات او، ذاتش مى‏باشد؛ او از نظر ذات يكتاست و صفاتش يگانه مى‏باشد؛ يعنى تركيبى در ذات او و صفتى در آن سوى ذاتش وجود ندارد.
3: آخر
بيانش در نام اول خواهد آمد.
4: ازلى‏
در فرهنگ لغت اصل ازلى يزلى مى‏باشد كه منسوب به لم يزل است؛ براى تخفيف ى به الف تبديل شده است، آن چنان كه در مورد نيزه منسوب به ذى يزن أزنى گفتند؛(62) ازلى صفتى براى خداوند بلندمرتبه است، به اعتبار اين كه، هستى‏اش در زمان گذشته با نيستى، قطع نگشته است.
5: اله‏
بر اساس آن چه در توحيد(63) از امام باقر عليه‏السلام روايت شده است، معنايش چنين مى‏باشد: هو المستور عن حواس الخلق.
او از حواس آفريده‏شدگان پوشيده است.
در روايت ديگرى از ايشان عليه‏السلام آمده است.(64)
لأن تفسير الاله هو اَلّذِى اله الخلق عن درك ماهيته و كيفيته بحس اوبوهم.
براى اين كه تفسير اله كسى است كه خلق از درك چيستى و چگونگى او با حس يا با وهم ناتوان‏اند.
پس نام اله نامى براى خداوند بلندمرتبه، به اعتبار ناتوانى همگى آفريده شدگان از درك چيستى و چگونگى او است؛ پس اله نامى براى خداوند بلندمرتبه به اعتبار همه جهان هستى مى‏باشد كه چيستى او و چگونگى‏هايش را درك نمى‏كنند، جز اين كه آنها به درستى مى‏دانند كه او از بين نمى‏رود. آن چنان كه اميرمؤمنان عليه‏السلام در خطبه وسيله فرمود:(65)
الحمدلله اَلّذِى منع الاوهام تنال الّا وجوده.
ستايش براى خداوندى است، كه اوهام از دستيابى به چيزى، جز هستى او منع شده‏اند.
يعنى اوهام نه ذات و نه چيزى از اوصافش را درك نمى‏كنند، و اگر چيزى را درك كنند، باطل خواهد بود و از آن استفاده‏اى نخواهد شد، به عبارت ديگر، آن چيز، نه ذات و نه چيزى از اوصافش خواهد بود.
6: اله الآلهة
- در دعاى ادريس عليه‏السلام آمده است:(66)
يا اله الالهة الرفيع جلاله.
اى اله الآلهه كه جلال او بلند مرتبه است.
و در دعاى عرفه از صحيفه سجاديه نقل شده:(67)
اللهم لك الحمد، بديع السماوات و الارض ذالجلال و الاكرام، رب الارباب، و اله كل مألوه... .
خداوندا! ستايش از آن توست، پديدآورنده آسمان‏ها و زمين و دارنده جلال و كرامت، پروردگار پروردگاران، و اله تمام ناتوانان از درك چيستى و چگونگى‏هايش... .
در ادعيه، لفظ اله الآلهه آمده است و معنى آن بر كلمه‏اى غير از نيرومند مطابقت نمى‏كند،(68) اله الآلهه آن نامى براى خداوند بلندمرتبه به اعتبار نامش كه به خود اختصاص دارد، چيزى كه نه فرشته مقرب و نه پيامبر فرستاده‏شده‏اى مى‏داند. چه مى‏باشد، كه از او همه روشنايى‏ها روشن مى‏شوند، ناميده شده همه نام‏ها و شروع مرجعشان مى‏باشد.
7: الله‏
امام باقر عليه‏السلام در روايت اول فرمود:(69)
الله معناه المعبود اَلّذِى اله الخلق عن درك مائيته، و الاحاطة بكيفيته.
معناى الله معبودى است كه مخلوقات از درك چيستى و احاطه به چگونگى‏اش ناتوان‏اند.
عرب مى‏گويد: هنگامى كه دانش به چيزى احاطه نداشته باشد متحير گشته، ناتوان مى‏شود. تا اين كه گفت:(70)
الله يكى است يعنى هر معبودى كه مخلوقات از درك و احاطه به كيفيتش ناتوان مى‏شوند.
نام الله مرتبه خاصى از نام اله مى‏باشد، از جهت اين كه اله نامى براى مرتبه‏اى از هستى است، و امكان درك از چگونگى‏اش، وجود ندارد، و اگر چيزى را درك كنند باطل خواهد بود؛ يعنى در حقيقت چيز ديگرى را درك كرده‏اند.
گفتيم كه انتهاى آفرينش به الله ممكن مى‏شود، آن چنان كه در قرآن مجيد، آفرينش، روزى، زنده كردن، مرگ و ديگر تصرفاتى كه در عالم امكان روى مى‏دهد، جز به الله نسبت داده نمى‏شود، نه اين كه به اله نسبت داده شود. و لذا امام آن را به معبودى كه مخلوقات از درك چيستى و ماهيت و احاطه به چگونگى‏اش ناتوان‏اند مقيد كرد.
در روايت هشام،(71) امام صادق عليه‏السلام پس از سؤالش از او عليه‏السلام در مورد اين كه الله از چه چيزى مشتق شده است، فرمود: انه مشتق من اله، و اله يقتضى مألوها.
الله از اله مشتق شده است و اله را حقيقت شايسته‏ى پرستش بايسته است.
پس مرتبه اله برتر از مرتبه الله مى‏باشد و منظور از ايجاد معبودى كه آفريده‏شدگان ناتوان‏اند... احتياج همه نام‏ها به اوست، از جهت اين كه قائم به او مى‏باشند، شروع‏شان از آن و بازگشتشان به آن است، امام صادق عليه‏السلام‏(72) تصريح كرده‏اند كه او نامى است كه از اله مشتق شده است و كسى كه تنها او را عبادت كند، به راستى كفر ورزيده است و كسى كه آن را با چيزى كه با اين نام ناميده شده، عبادت كند، به درستى كه شرك ورزيده است.
آن چه كفعمى از شهيد رحمهم الله نقل مى‏كند، جاى تعجب است او گفت:(73)
شهيد گفته است: الله نامى براى ذات مى‏باشد، براى جريان توصيفاتى كه به سوى اوست. و گفت: آن نامى براى ذات يا همه صفات الهى مى‏باشد، پس هنگامى كه الله مى‏گوييم، معنايش ذاتى است كه به صفات خاص موصوف است و آن صفات كمال و اوصاف جلال مى‏باشد، نيز گفت: اين مفهوم كسى است كه عبادتش مى‏كنيم و توحيدش مى‏گوييم و او را از شريك، نظير، مثل، مانند و ضد، برى مى‏دانيم.
در پايان سخنش كه در آن نكات دقيق است؛ اول، در عنوان هفتم دانستيم كه براى ذات نام و تصويرى وجود دارد.
دوم، اين كه فرمود: نامى براى ذات با همه صفات الهى... ذات خداوند بلندمرتبه غير از موصوف يا وصف مى‏باشد، هر موصوفى ساختگى است و چيزهايى مى‏سازد كه توصيف و معانى آن‏ها به طور دقيق با آن چه نامگذارى شده و آن‏ها، آن را وصف مى‏كنند، مطابقت نمى‏نمايد؛ آن چنان كه در عنوان دوم روايتش از امام صادق عليه‏السلام گذشت.
اميرمؤمنان عليه‏السلام فرمود:(74)
و كمال توحيده نفى الصفات عنه، لشهادة كل صفة أنها غير الموصوف، و شهادة كل موصوف أنه غير الصفة، و شهادتهما جميعا بالتثنيه الممتنع منها الأزل، فمن وصفه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه، و من عدّه فقد ابطل أزله.
نهايت توحيدش نفى همه صفات از اوست، براى اين كه شهادت همه صفت‏ها غير از آن چيزى است كه آنها مى‏خواهند وصف كنند، و شهادت تمامى آن چه وصف شده، غير از صفت است، و در مجموع شهادت هر دو به دو تا كردن است كه از ابتدا از او دور بوده‏اند؛ پس كسى كه او را وصف كند، او را محدود كرده و كسى كه او را محدود كند، او را به شماره در آورده است و كسى كه او را به شماره در آورد، از ابتدا او را باطل كرده است.
سوم، فرمود: اين مفهوم اوست، كسى كه عبادتش مى‏كنيم. در كافى(75) از امام صادق عليه‏السلام در بخش معبود به استناد از ايشان فرمود:
مَنْ عَبَدَ اللّهَ بِالتّوَهّمِ فَقَدْ كَفَرَ، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ أَشْرَكَ وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى بِإِيقَاعِ الاَْسْمَاءِ عَلَيْهِ بِصِفَاتِهِ الّتِي وَصَفَ بِهَا نَفْسَهُ فَعَقَدَ عَلَيْهِ قَلْبَهُ وَ نَطَقَ بِهِ لِسَانُهُ فِي سَرّ أَمرِهِ وَ عَلَانِيَتِهِ، فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه‏السلام حَقّا
هر كه خدا را به صرف توهم بپرستد كافر است، هر كه نام او را بى‏مسمى بپرستد، كافر است، هر كه نام و صاحب نام را همراه هم بپرستد كافر است، هركه صرف معنى را بپرستد و به تطبيق اسماء و صفاتى كه خدا را بدان ستوده و دل بدان دهد و در نهان و آشكار ورد زبان سازد همان‏ها به راستى اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏باشد.
نيز در حديث ديگرى فرمود: اولئك هم المومنون حقا.
ان‏ها به يقين از مؤمنين هستند.
و اين كه گفت: من عبدالله بالتوهم؛ مى‏خواهد بگويد، چگونه ممكن است آن چيزى كه با وهمش درك كرده است مفاهيم و كلماتى مى‏باشد كه آفريده اوست و با وهمش احاطه به آن دارد، عبادت كند.
مفاهيمى آفريده شده هستند. امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: اءنّ عبادة الاسماء التى هى مخلوقة له تعالى كفر بالله العظيم.
عبادت نام‏هايى كه آفريده خداوند بلندمرتبه مى‏باشند، كفر به خداوند بزرگ است، بله، وسيله قرار دادن نام‏ها براى توجه به خداوند بلندمرتبه به عنوان وسيله‏اى حرفى، واجب باشد؛ مانند اين كه تو گفته‏اى: زيد. منظور چيزى است كه نام زيد بر آن قرار گرفته و در اين حال با نگاه نكردن به صورت او با گفتن كلمه زيد، به غير از اين كه آيينه‏اى براى توجه به آن چه نام زيد بر آن قرار گرفته است، از گفتن كلمه زيد مقصود ديگرى نداشته‏اى، و منظور از گفته اميرمؤمنان و من عبَد المسمى بايقاع الاسماء عليه بصفاته التى وصف بها نفسه... مى‏باشد.
نام الله نامى براى خداوند بلند مرتبه است، نه به اعتبار چيزى از صفات و نه به اعتبار نيستى‏اش؛ آن چنان كه تفصيلش در عنوان هفتم آمد. پس صفتى براى ذات كه بيانگر چيستى آن باشد، و صفتى كه مشخص كننده ذات باشد، وجود ندارد و آن چه وصف مى‏كنيد، با شناخت امكان‏پذير است؛ پس به درستى كه در آشكارى و شناخت به جايى رسيده كه آن، هر چيز شناخته‏شده‏اى شناخته مى‏شود، و همزه‏اش به سبب استعمال زياد افتاده است، نه اين كه از وقتى كه به وجود آمده، همزه وصل نداشته باشد.
معنى لا اله الا الله اين است كه هيچ الهى نيست مگر اين كه در جايگاهى عبادت شود يا در مرتبه‏اى از مراتبش عبادت گردد، جز در مرتبه الله كه او معبود هر نام و جايگاهى است و رساندن و باز داشتن آن‏ها شروع‏شان و بازگشتشان به اوست، پس به درستى كه عبادت در غير اين مرتبه امكان ندارد.
8: ال‏
در فرهنگ لغت و الالّ - به كسر - عهد و پيمان(76) است.
پروردگار، نام خداوند بلندمرتبه، و هر نامى كه پايان آن ال يإ؛33 ايل باشد، به نام خداوند متعال اضافه مى‏شود.
در علل الشرايع در حديث يعقوب‏(77) از امام صادق عليه‏السلام آمده است:
هو اسرائيل، و معنى اسرائيل: عبدالله، لأن اءسرى هو العبد بو اءيل هو الله.
او اسرائيل است و اسرائيل، بنده خدا مى‏باشد، اسراى همان بنده، و ايل خداوند مى‏باشد.
و در روايت ديگرى آمده است: اءسرى هو القوة، و ايل هو الله.
اسرى همان نيرو، و ايل خداوند مى‏باشد.
پس اگر آن اسم، به زبان عربى و نامى براى خداوند متعال باشد به اعتبار خلق نوع خاصى از ملائكه، براى قرار گرفتن اضافه نام‏هاى ملائكه بر او مى‏باشد.
9: مؤمن‏
امان نامى براى خداوند متعال است، به اعتبار اين كه بندگانش را در آرامش خود وارد مى‏كند و يا از آمن مى‏باشد، به معنى پذيرفتن يا تصديق كردن، امن نام خداوند متعال است، به اعتبار پذيرفتن و تصديق بندگانش در روز قيامت، از اين جهت ادعا مى‏كنند كه، در مورد خداوند گمان نمى‏كرده‏اند، تا آنها را عذاب كند، يا به اعتبار اين كه شهادتشان را براى برادرانشان امضا كنند كه آنان از برادرانشان جز نيكويى نمى‏دانند؛ يعنى براى همديگر شهادت بدهند با اين كه مى‏دانند كه دروغ مى‏گويند.
10: امين‏
نام خداوند متعال است، به اعتبار اين كه خداوند به بندگانش اختيارى نمى‏دهد، امر و نهى نمى‏كند، چيزى را از آنان نمى‏گيرد و نمى‏دهد، مگر براى اين كه سودى به آنان برساند، يا ضررى را از آن‏ها دفع گرداند.
11: اوّاب‏
در فرهنگ لغت و الاوبُ...: بازگشت. و الاوب: ابر و باد.(78)
اواب نامى براى خداوند متعال است، به اعتبار اين كه خداوند، مراقبت بسيارى از بندگانش مى‏كند، يا براى اين كه او ابر و باد را بر مى‏انگيزد، كه به اين نام خوانده شده است.
12: اول‏
خداوند متعال فرمود: هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطل؛ او ابتدا و پايان و آشكار و نهان همه چيز است.(79)
به درستى كه نام الله نامى براى خداوند متعال است، نه به اين شرط كه چيزى از صفات در آن باشد يا نباشد؛ او از مقيد شدن به چيزى از حدود صفت‏ها پاك است و به مجموعه همه آن‏ها احاطه دارد، مانند احاطه دريا به قطره‏هاى بى پايان آب، كه امكان اثبات آن‏ها در او، به حدودشان وجود ندارد و نمى‏توان وجودشان را در او رد كرد، پس او به همه نام‏هايى كه پديدآورندگان همه موجودات مى‏باشند، احاطه دارد؛ يعنى همان باطنشان كه به دست خداوند بلند مرتبه مى‏باشد و خداوند متعال در قرآن به آن اشاره كرده است:
فسبحان اَلّذِى بيده ملكوت كل شى‏ء اليه ترجعون؛ پس پاك و منزه است كسى كه به دست او باطن هر چيز مى‏باشد و به سوى او باز مى‏گرديد.(80)
او ابتداى هر چيز است، به خاطر احاطه به باطن آن‏ها، كه به دست اوست؛ اول و پايان هر چيزى است، به خاطر اين كه محل بازگشت باطن تمام چيزهاست؛ ظاهر هر چيزى است، به خاطر اين كه مراتبى براى آن‏ها وجود دارد و درجه‏اى از باطن مى‏باشد كه به تدريج آشكار، و باطن و درون هر چيزى، به دليل احاطه‏اش به باطن تمام چيزها است.
13: مؤيّد
خداوند بلندمرتبه فرمود: و ايدهم بروح منه و به روح قدس الهى آنها را نيرومند كردى.
در فرهنگ لغت .... و ايدته...: او را نيرومند كرد.(81)
حرف ب‏
14: مبدى‏ء
مخالف معيد، نامى براى خداوند متعال است، به دليل شروع كردن آفرينش توسط او؛ يعنى از غير تصويرشان بار ديگر مى‏آفريند.
15: بدى‏ء
نام خداوند متعال است، به دليل اين كه خلقت اوليه هر چيزى با اوست‏
در حقيقت آغاز رسيدن به مقدمات هستى پس از گذشت زمان ساخت آن، مقدمات چيز ديگر مى‏باشد؛ و اين به فهميدن دو چيز بستگى دارد:
اول: نازل شدن چيزها از جهانى كه در آن چيزى نيست كه از آن آفريده شده‏اند به جهان آشكارى كه همه چيز را در آن جا مى‏بينند و اين جز گذشتن از هفت منزل امكان ندارد:
جهان مفاتيح، كه خداوند متعال در قرآن به آن اشاره مى‏كند:
و عنده مفاتح الغيب الا يعلمها الا هو؛
و نزد او كليدهاى پنهانى‏اى وجود دارد كه جز او كسى آن‏ها را نمى‏داند.(82)
جهان ام الكتاب، كه خداوند بلندمرتبه به آن اشاره كرده است:
يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب؛
خداوند هر چه را بخواهد ناپديد مى‏كند و هر چه را بخواهد استوار مى‏سازد و نزد او اهل كتاب مى‏باشد(83)
پس اولين جهان‏ها و منازل، جهان كتاب مى‏باشد.
پس از اين جهان كه حق ميباشد، ابتداى جهان آفرينش، يعنى جهان مشيت است، پس از آن جهان اراده، بعد قَدَر، قضا جهان اذن يا امضا و بعد از آن جهان اجل قرار دارد كه در فرمايش خداوند به آن اشاره شده است: لكل اجل كتاب؛
هر امرى را وقتى معين است.(84)
پس هر امرى با رسيدن، به سوى جهان اجل، تمام مى‏شود و در جهان اعيان ظاهر مى‏گردد و در اين جهان جداى از شؤون كل موجودات تمام مى‏شود؛ حتى مجارى تمام اسم‏ها تمام مى‏شود و به سمتى مى‏رود كه با تمام فعليتش در اعيان موجود، گردد.
در مورد اين مطلب، بابى در كافى از امام صادق عليه‏السلام و امام كاظم عليه‏السلام در نظر گرفته شده است.(85)
در اين جهان، اشيا قابليت بداء دارند، مگر جهان كتاب، كه به علم خداى تعالى مختص است و مى‏فرمايد:
يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب؛
خداوند هر چه بخواهد محو يا ثابت مى‏كند، و نزد او كتاب مشيت اوست.(86)
يعنى محو امور و ثبوت غير، در مكان، و آن چه او رد عالم مشيت و مادون آن نازل كرده است؛ اما جهان كتاب كه در آن بداء نيست. محو و اثبات شده است؛ به تحقيق هر دو اين‏ها - محو امور و ثبوت غير - در جهان كتاب ثابت‏اند و آن لوح محفوظى مى‏باشد كه از محو اثبات حفظ شده است، به طورى كه در آن تغيير و تبديلى نيست.
دوم،: براى انتقال امور، از جهانى به جهان ديگر شرايط و موانعى وجود دارد، اخبارى كه بر خواص اشيا دلالت مى‏كند و تبيين كننده آن است، همان طور كه صله رحم عمر را زياد و قطع آن، عمر را كم مى‏كند؛ مثالى براى اين قضيه مى‏باشد. هم چنين صدقه و دعا كه رد بلاست؛ نيز انفاق كه بر مال مى‏افزايد و امثال اين موارد كه براى منافع و ضررهاى افعال در روايات آمده است.
در روايتى آمده است‏(87) كه: پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و سلم به مرگ يك يهودى خبر داد؛ ولى آن يهودى از صحرا سالم برگشت. يهودى از حضرت پرسيد، پس ايشان از يهودى پرسيد: امروز چه كار كردى؟ گفت: در نزد من دو گرده نان بود، يكى را خوردم و ديگرى را صدقه دادم.
صدقه دادن او در مقابل خواست خداوند، كه به مرگ او تعلق گرفته بود، جلوگيرى كردن از جهان اراده به جهان قدر نزول كرد.
علت بداء: بعد از نزول امور به جهان مشيت يا بالاتر از آن جهان‏هايى كه عينى نمى‏باشند، بداء افعال، براى بندگان، از شرايط اختيارى اجرايى امور، از عالمى به عالم ديگر است و از موانع آن امور حدوث علم جديد براى خداوند تعالى كه بلندمرتبه و بزرگ است نمى‏باشد.
جهان كتاب محفوظ است، محو و اثبات در آن نيست؛ چرا كه محو و اثبات در جهان مشيت و بالاتر از آن به جهان اجل مى‏باشد و اگر حضرت محمد و خاندان پاكش صلى الله عليه و آله و سلم باشند آن را مشيت خداوند مى‏خوانند، و آن چه در عالم مشيت بر آنان ظاهر شود، از آن خبر مى‏دهند، به آن چه مشيت اوست، نه به آن چه در اعيان واقع است.
هم چنين بعد از انتقال امور، از جهان مشيت به جهان اراده؛ پس به هر جهان كه برايشان ظاهر مى‏شود، و از آن چه در آن عالم است، خبر مى‏دهند، نه از آن چه در اعيان واقع شده است.
لذا در اخبار ائمه‏(88) آمده است:
و الله لو لا آية فى كتاب الله لحدثناكم بما يكون الى أن تقوم الساعة يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده‏ام الكتاب. (89)
به خدا قسم! اگر اين آيه در كتاب خدا نبود، خبر مى‏داديم از آن چه تا آخر زمان قرار است، واقع شود.
پس جز جهان كتاب، از جهان‏هاى هفت گانه، بداء را قبول مى‏كنند و اگر در اعيان يافت شود، بداء نيست.
آن چه از اخبار به دست مى‏آيد اين است كه بداء در آن چه به انبيا و ائمه عليهم السلام ارتباط دارد، واقع نمى‏شود، همچنين در ملائكه، چرا كه خداوند، انبيا، رسل و ملائكه‏اش را تكذيب نمى‏كند.(90)
بداء بعد از رسيدن اشيا به جهان عينى صورت مى‏پذيرد، اخبار زيادى بر اين دلالت دارد، كه برترين علوم ائمه، رفته رفته، و يكى پس از ديگرى برايشان ايجاد مى‏شود.(91)
16: بديع‏
خداوند مى‏فرمايد: بديع السماوات و الارض،
او آفريننده آسمان‏ها و زمين است.(92)
در فرهنگ لغت آمده است: البديع: المبتديع، و المبتدع.(93)
بديع صفت از بدع است هنگامى كه امر جديد مى‏آيد؛ امر به اين‏كه آسمان و زمين را خداوند پديد آورده است شكل مى‏گيرد.
بديع به مبدع تعبير شده، به سبب اين كه مبدع، اشتقاق ذاتى موصوف است.
تفصيل و جدايى امكان دارد؛ زيرا وجود ممكنات نه وجود ممتد؛ بلكه وجود انقطاعى است و اين به علت دگرگونى و تغيير در لحظات است.
براى مثال انسان را در حال جوانى و فرض كنيد پيرى‏اش؛ انسان در حال جوانى، با تمام كيفيت و مشخصات گوناگونش وجود واحدى است؛ يعنى موجودات متعدد با وجود واحد؛ در حال پيرى، مريضى، سلامتى و كل حالات هم همين‏طورند فرض اين است كه حالات گوناگون تغيير مى‏كنند و از بين مى‏روند.
اگر بگوييم كه وجود، معروض باقى بماند؛ اين غير ممكن است. او با هر كيفيت، وجود ابتدايى منقطع است؛ اما به سبب شدت اتصال، آن را وجود واحد ممتدى مى‏شماريم. خداى تعالى آفريننده آسمان‏ها و زمين، بلكه به وجود آورنده همه چيز است، ملكوت همه چيز به دست اوست، مى‏ميراند و در مرحله بعد زنده مى‏گرداند، در شأنى مى‏ميراند و در شأن ديگر زنده مى‏گرداند، همان طور كه مى‏فرمايد:
كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فأحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون؛
يعنى چگونه به خدا كافر مى‏شويد و حال آن كه مرده بوديد و زنده كرد و ديگر بار مى‏ميراند و باز زنده كند و عاقبت به سوى او باز خواهيد گشت.(94)
افعال با لفظ مضارع بيان شده است كه دلالت بر استمرار و تجدد دارد و مى‏فرمايد: كل يوم هو فى شأن؛ او هر روز در كارى است.(95)
بديع اسم خداى تعالى است، به دليل وجود بخشيدن براى كل موجودات، كه وجودى جديد و لحظه به لحظه است.
17: مبتدع‏
نام خداى تعالى است به دليل اين كه همه چيز را خلق كرده است، بدون اين كه در گذشته الگويى داشته باشد. همان‏طور كه حضرت امير عليه‏السلام در خطبه‏اى در كافى مى‏فرمايد:
فكان ابتداع ما خلق بلا مثال سبق.(96)
پس خلق را بدون مثال و الگويى در گذشته آفريد.
امام باقر عليه‏السلام در كافى‏(97) در تفسير اين حديث مى‏فرمايد:
ابتدع الاشياء كلها بعلمه على غير مثال كان قبله، فابتدع السماوات و الارض و لم يكن قبلهن سماوات و لا ارضون، اما تسمع لقوله تعالى: و كان عرشه على الماء.
همه اشيا را با علمش به صورتى آفريد كه الگويى، قبل از آن نداشت و زمين و آسمان را خلق كرد در حالى كه قبل از آن‏ها زمين و آسمان‏هايى نبود، همانطور كه در فرموده خدا مى‏شنوى: عرش با عظمت او، بر آب قرار يافت.(98)
يعنى قبل از اين كه كسى در ابداع اين صورت سبقت بگيرد خداوند تعالى از آن تبعيت كرد. او در آفرينش نوع، تصنيف و تشخيص آن اشياء اولين است.
18: مبدّل‏
حقيقت تبديل، تغيير شى‏ء با اعراض و كيفيت آن مى‏باشد، تعويض ايشان از لحاظ ماده و كيفيت شى‏ء را تغيير مى‏دهد. خداوند مى‏فرمايد: يبدل الله سيئاتهم حسناتٍ؛ خداوند گناهانش را تبديل به ثواب كرد.(99)
و در عيون الرضا عليه‏السلام‏(100) آمده است:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: اذا كان يوم القيامة لتجلّى الله لعبده المؤمن فيقفه على ذنوبه ذنبا ذنبا، ثم يغفر له، لا يطلع الله على ذلك ملكا مقربا و لا نبيا مرسلا، و يستر عليه ما يكره أن يقف عليه احد، ثم يقول للسيئات: كونى حسنات.
رسول اعظم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: اگر روز قيامت خداوند بر بنده مؤمنش تجلى كند، بر گناهانِ بدنبالِ همِ او واقف مى‏شود؛ سپس گناهانش را بر او مى‏بخشد؛ به گونه‏اى كه به غير از خدا، نه مَلك مقرب و نه نبى مرسلى بر آن اطلاع پيدا نمى‏كند. و آن چه را كراهت دارد كسى بداند، بر او مى‏پوشاند سپس به گناهان مى‏گويد كه تبديل به حسنات شويد.
پس اين طور نيست كه تبديل گناهان به خوبى‏ها، با انجام زنا و نوشيدن شراب تبديل به نماز شود؛ كه اعضاى بدن بنده كه ملك خداوند است، بدون اذن خدا مى‏باشد، همان اعضايى كه مُلك خداست؛ بنابراين هنگامى كه زنا فرض شود انگار كه به اذن او واقع شده است؛ پس معصيت نيست. در آينده تحقيق اين مسئله در اسم غفور مى‏آيد.
19: باذخ‏
در فرهنگ لغت آمده است: البذخ الكبر،... و شرف باذخ: عال. (101)
باذخ، به دليل بزرگى، غير متناهى بودن اسم و شرف صفاتش نام خداى تعالى مى‏باشد. نيز به سبب صفات بلندمرتبه‏اش كه بر همه ذى صفت‏هاى بلندمرتبه قرار دارد.
20: باذل‏
در فرهنگ لغت آمده است: البذل بذله و يبذله و يبذله: بخشش و جديت به چيزى. و الابتذال: عكس صيانت و نگهدارى.(102)
باذل اسم خداى تعالى است، به دليل سخاوت خداوند در اشيا و كثرت آن در شهرها و روستاها، به طورى كه امكان تناول آن براى همه باشد، پس حمد و شكر شايسته اوست.
21: برّ و بارّ
البر - به فتحه - صفت مشبهه از برّ - به كسره و به معنى صله و خير و گشادى در احسان مى‏باشد.
برّ صفت خداى تعالى مى‏باشد. به دليل اين كه نياز همه موجودات را بر آورده مى‏كند و خير خداوند تعالى براى آن‏ها وسيع است، احسان خداوند، امرى ذاتى است و بين گروه‏هاى مختلف فرقى نمى‏كند.
بار اسم خداى تعالى، به اعتبار تعداد و استعدادش براى خير رساندن به خلائق و ظهورش در عالم فعل است. آن چنان كه در امر سوم دانستيد.
23: برى‏ء
خداوند تعالى مى‏فرمايد: و أذان من الله و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر أَن الله برى‏ء من المشركين؛
در روز بزرگترين حج خدا و رسولش، به مردم اعلام مى‏دارند كه بعد از اين، از مشركين بيزارند.(103)
برائت از خداوند تعالى عبارت است از اين كه آن‏ها به سوى طاغوت و شياطين كشيده شوند. همانطور كه در آيه ديگرى مى‏فرمايد: وَ الّذِينَ كَفَروا اوليائهم الطاغوت؛ كسانى كه كافر شدند، يارشان طاغوت است. و در آيه ديگر آمده: انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يومنون؛ ما شياطين را، دوستدار آنان كه به خدا ايمان نمى‏آورند، قرار داديم.
بنابراين برى‏ء، به دليل مرحله چهارم از صفات، آن چنان كه در امر سوم شناختيد، اسم خداى تعالى است.
24: بارى‏ء
خداوند مى‏فرمايد: هو الله الخالق البارى‏ء المصور؛
اوست خداى آفريننده عالم امكان و پديد آورنده جهان و جهانيان، نگارنده صورت خلق.(104)
بارى‏ء اسم فاعل از برء مانند ساخت برء، بروءا مى‏باشد. بارى‏ء اسم خداى تعالى به دليل نزول اشيا به عالم نفوس مى‏باشد؛ نيز به سبب فراوانى تعلق اشيا به عالم نفوس؛ در اخبار و روايات آمده است: يا بارء النفوس.
خداوند مى‏فرمايد: ما اصاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل أن نبرأها؛
هيچ مصيبتى در زمين و جانهايتان نمى‏رسد، مگر اين كه قبل از خلقت در لوح محفوظ موجود است.(105)
پس تفسير بارى‏ء به مطلق خلق خطاست و شاهد بر آن، تقابل با خالق، در اين آيه شريفه است.(106)
25: برهان‏
يعنى حجت، و اسم خداى تعالى است، به اعتبار اقامه حجت لحظه‏اى ربوبى خداوند، آن چنان كه امام صادق عليه‏السلام در مجادله با ابن ابى العوجا مى‏فرمايد:(107)
ويلك، و كيف احتجب عنك مَن أراك قدرتَه فى نفسك: نشؤك و لم تكن، و كبَرك بعد صغَرك، و قوتك بعد ضعفك، و ضعفك بعد قوتك و سقمك بعد صحتك و صحتك بعد سقمك، و رضاك بعد غضبك، و غضبك بعد رضاك، و حزنك بعد فرحك، و فرحك بعد حُزنك، و حبك بعد بغضك، و بغضك بعد حبك، و عزمك بعد أناتك، و أناتك بعد عزمك، و شهوتك بعد كراهيتك، و كراهيتك بعد شهودتك، و رغبتك بعد رهبتك، و رهبتك بعد رغبتك، و رجاءك بعد يأسك، و يأسك بعد رجائك، و خاطرك ما لم يكن فى وهمك و عزوب ما أنت معتقدة عن ذهنك.
و عزمت را بعد از نااميدى است، و نااميدى‏ات را بعد از عزمت، و شهوتت را بعد از بى‏ميلى‏ات، و بى‏ميلى‏ات را بعد از شهوتت، و رغبتت را بعد از بى‏رغبتى‏ات، و بى‏رغبتى‏ات را بعد از غيبتت، و آرزومندى‏ات را بعد از يأست، و يأست را بعد از آرزومندى‏ات و خاطرت را از آن چه در وهم نداشتى به خاطرت مى‏آورد و آن چه را كه در ذهنت به آن معتقدى جدا مى‏كند.
ابن ابى العوجا عرض كرد: دائما قدرت او بر من متعدد مى‏شود، آن قدرتى كه در وجود من است، قدرتى كه نمى‏توانم از خود دورش كنم، تا آن جا كه گمان مى‏كنم كه او بين من و خدا ظاهر مى‏شود.
26: باسط
اسم خداى تعالى است، به دليل اين كه خداى تعالى در مجراى همه اسم‏ها جريان دارد و اظهار مراتب و شؤون خداى تعالى است.
27: و 28: بصير، مبصر
البصر: قوت تمايز رنگ‏ها و ابعاد از لحاظ طول و عرض و عمق را گويند.
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: لم يزل الله ربنا و العلم ذاتُه و لا معلوم.
خداوندى كه پروردگار ماست، و علم، ذات اوست و معلوم نيست و زايل نمى‏شود.
در ادامه امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: البصر ذاته و لا مبصر. (108)
بينايى ذات اوست، آن گاه كه ديده نشده بود. پس براى خداى تعالى قوت نيست.
حضرت اميرمؤمنان على عليه‏السلام‏(109)
مى‏فرمايد: بصير لا بأداة.
بيناست، نه با وسايل و ابزار.
ذاتش براى او از همه چيز كافى مى‏باشد. پس بصير اسم خداى تعالى است، به دليل احاطه هميشگى خلقت اوليه بر تمامى مبصرات و آن مرحله سوم از صفات است و مبصر اسم خداى تعالى است، به دليل مرتبه چهارم از صفات، همان طور كه در امر سوم گذشت.
29 - 30: بطّاش و باطش‏
خداوند در قرآن مى‏فرمايد: اءنّ بطش ربك لشديد؛ مؤاخذه و انتقام خدا بسيار سخت است.
بطش به معنى گرفتن با درشتى و حمله غافلگيرانه است، پس بطاش اسم خداى تعالى است، به دليل مرحله سوم از صفات و باطش به دليل مرحله چهارم از صفات، اسم خداى تعالى است.
31: باطن‏
حضرت على عليه‏السلام در خطبه‏اى در كافى مى‏فرمايد: الباطن لا باجتنان. اجتنان يعنى استتار. پس باطن اسم خداى تعالى است كه بيانش در اسم اول در حروف الف گذشت. به آن رجوع كنيد.
32: باعث‏
بعث، اظهار شى‏ء به صورت اجمالى است؛ يعنى اظهار شى‏ء با جوهرش بدون عوارض آن؛ بنابراين باعث اسمى براى خداوند است، به دليل اين كه اول به حركت در آورنده باطن هر چيزى، از تمام مراتب و شئون، بعد از مرگش مى‏باشد.
بنابراين باعث اسمى غير از ناشر است به سبب اين كه تمام مراتب و شؤون آشكار مى‏باشد. و معيد فعليت به اعتبار رساندن او به آن چه كه از فعليت تمام مراتب و شئون بر او هست.
33: بعيد
حضرت اميرمؤمنان عليه‏السلام‏(110) مى‏فرمايد:
يا من قُرب من خواطر الظنون و بُعدَ عن ملاحظة العيون.
اى كسى كه به افكار پنهان دل‏ها نزديكى و اى كسى كه از ديده‏ها دور هستى.
در دعاى افتتاح‏(111) مى‏فرمايد:
اَلّذِى بَعُدَ فلا يُرى و قرُبَ فشهد النجوى.
آن چيزى كه دور است، ديده نمى‏شود و نزديك است تا آن جا كه راز نهان بر او آشكار شود.
اسم خداى تعالى است، به دليل اين كه ذات و صفت خداوند از ادراك مخلوقاتش، كه با حس ظاهرى و باطنى ادراك مى‏كنند، دور است.
34: باقى‏
اسم براى خداوند تعالى است، به دليل اين كه دچار فنا و نابودى نمى‏شود.
35: بهىّ‏
در ادعيه آمده است:(112)
اللهم انى اسئلك من بهائك بأبهاه، و كل بهائك بهىّ.
خدايا! من از تو روشنايى‏ات را كه روشن‏ترين است و از تمام درخشندگى‏ات را كه روشنى‏بخش است، در خواست مى‏كنم.
بدانيد كه بها (درخشندگى) اعلا مرتبه ظهور است؛ چون نور، مقابل ظلمت و ضياء، مقابل نور است.
پس نور نسبت به ضياء، و ضياء نسبت به بهاء، ظلمت است؛ بنابراين گفته مى‏شود: نور ماه و ضياء خورشيد؛ بهاء فقط به خداوند تعالى نسبت داده مى‏شود. بنابراين بهاء براى خداوند است، به دليل اين كه اولين خلقتش، نور هر شى‏ء است.
همانطور كه در دعاى عرفه آمده‏(113) امام عليه‏السلام مى‏فرمايد:
و باسمك السبوح القدوس البرهان، اَلّذِى هو نور على كل نور، و نور من نور يضى‏ء منه كل نور. اذا بلغ الارض انشقت، و اذا بلغ السماوات فتحت و اذا بلغ العرش اهتز.
به نام مقدس و پاكت كه برهان است، او نورى بر هر نور است و نور او نورى است كه هر نورى را روشن مى‏كند؛ چون بر زمين رسد، مى‏شكافد و چون به آسمان‏ها رسد، مى‏گشايد و چون بر عرش رسد، بلرزد.
بنابراين بهى اسم خداى تعالى مى‏باشد، به دليل اين كه مسماى همه اسم‏ها است، پس نور و ضياء، حجابى براى اسم بهى هستند؛ بنابراين نور، براى بهى از ديدن حجاب است و ضياء، براى بهى از اوهام حجاب است و بهاء حجاب خداوند است از ادراك عقول.
در دعايى آمده است:(114)
حضرت اميرمؤمنان عليه‏السلام در خطبه‏اى در كافى‏(115) مى‏فرمايد:
و حال دون غيبه المكنون حجب من الغيوب، و: تاهت فى أدنى ادانيها طامحات العقول فى لطيفات الامور....
پرده‏هايى ناديدنى برابر كه ذات نهان او آويخته است و خودهاى تيزهوش و سركش و باريك بين در پايين‏ترين مراتب حضرت او گمند.
36: مُبير
همانطور كه در فرهنگ لغت گفته شده است، بورا يعنى هلاك، امام‏(116) عليه‏السلام مى‏فرمايد: الحمدلله قاصم الجبارين.... مبير الظلمة.
سپاس خداى را كه از بين برنده جبارين - و هلاك كننده ظلمت است.
مبير اسمى براى خداوند تبارك و تعالى است، به دليل حمله كردن بر ظالمين، اگر چه قصد ذليل كردن يا كم كردن چيزهاى ثابت آن‏ها باشد. مهالك اعم از مبير است؛ چون هلاك كردن صدق مى‏كند، اگر چه به مخلوط شدن چيزى باشد تا اين كه از بين برود. مبير اعم از متبر است، همانطور كه بعد خواهد آمد.
37: بائن‏
اميرمؤمنان عليه‏السلام مى‏فرمايد:(117)
الحمدلله... اَلّذِى لا من شى‏ء كان، و لا من شى‏ء خَلقَ ما كان، قدرة باَن بها من الأشياء، و بانت الأشياء منه.
سپس خداوندى كه از هيچ چيز نمى‏باشد، حتى از چيزهايى كه در گذشته خلق كرده بود، قدرتى است كه با آن، از همه اشيا جداست، و اشياء از خدا جدا مى‏باشد.
امام عليه‏السلام مى‏فرمايد:
داخل فى الاشياء لا بالممازجة، و خارج عن الأشياء لا بالمباينة. (118)
او داخل در اشياست، نه به صورت مخلوط، و خارج از اشياست، نه به صورت دور و جدا بودن از آن‏ها.
خداوند از اشيا دور و خالى است، نه به معنى اين كه خداوند، مثل حد مخلوقاتش محدود است؛ پس بين خدا و خلقش، چيز سومى حاصل مى‏شود كه به آن شى‏ء سوم بين مى‏گويند، بلكه به اين معنى است كه خداوند تعالى بائن از خلقش مى‏باشد؛ چون متصف به صفات خلقش نمى‏شود، پس خداوند به وجود الهى، همراه خلق است، نه به وجود امكانى؛ پس بيّن بودن خداوند، بينيت عزت است نه بينيت عُزلت.
38: مبين‏
مبين اسم فاعل از كلمه ابانة است. مبين اسم خداى تعالى مى‏باشد، به دليل جدا كردن هر يك از مخلوقاتش از خلق ديگر؛ پس مخلوقات انواع، اصناف و اشخاص گوناگون دارند، به طورى كه دو فرد از هر صنف يكى نيستند و نخواهند بود، با اين كه از جميع صفات متحدند و يكى به ديگرى شبيه مى‏باشد.
39: متَبّر
خداوند تعالى مى‏فرمايد:
و كلا ضربنا له الأمثال و كلا تبّرنا تتبيرا؛
ما براى هر يك از اين طوايف - قوم عاد، ثمود و اصحاب رسّ - پندها و مثل‏هايى براى هدايت و اتمام حجت زديم و همه را به كلى هلاك ساختيم.(119)
در فرهنگ لغت آمده است: التبر - به فتحه - شكستن و هلاك كردن، مانند تتبير....(120) متبر اسم خداى تعالى است، به دليل اين كه خدا، اين سه قوم را هلاك كرد.
40: متقن‏
اتقن الامر: احكمه، كه اسم خداى تعالى است، به دليل محكم كردن مصنوعات خودش با خلقتش، به طورى كه تا انقضا زمانش نياز به مرمت ندارد.
حرف ت‏
42 - 41: تواب، (قابل التوب)
خداوند مى‏فرمايد:
وَاللّذَانَ يَأْتِيَانِهَا مِنكُمْ فَآذُوهُمَا فَإِن تَابَا وَ أَصْلَحَا فَأَعْرِضُواْ عَنْهُمَا إِنّ اللّهَ كَانَ تَوّابًا رّحِيمًا؛ إِنّمَا التّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلّذِينَ يَعْمَلُونَ السّوَءَ بِجَهَالَةٍ ثُمّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ فَأُوْلَئِكَ يَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ كَانَ اللّهُ عَلِيما حَكِيما؛ وَ لَيْسَتِ التّوْبَةُ لِلّذِينَ يَعْمَلُونَ السّيِّئَاتِ حَتّى إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الآنَ وَ لاَ الّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّارٌ أُوْلَئِكَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا.
هر كس از مسلمانان، چه زن و چه مرد عمل ناشايستى مرتكب شود، آنان را به سرزنش و توبيخ بيازاريد، چنان چه توبه كردند، ديگر متعرض آن‏ها نشويد؛ زيرا كه خداوند توبه خلق را مى‏پذيرد و نسبت به آن‏ها مهربان است؛ به طور يقين خدا توبه آن‏هايى را كه عمل ناشايستى از روى جهل و نادانى انجام مى‏دهند، مى‏پذيرد و هنگامى كه زشتى عملى را فهميدند و زود توبه كنند، خدا آن‏ها را مى‏بخشد. خداوند به امور عالم، دانا و مصالح خلق، آگاه است؛ كسى كه در تمام عمرش به اعمال زشت اشتغال ورزد تا آن گاه كه به يقين، مرگ را مشاهده كند، در آن ساعت پشيمان شود و بگويد: اكنون توبه كردم. توبه چنين كسى پذيرفته نخواهد شد، چنان كه هر كس به كفر بميرد نيز توبه‏اش قبول نشود، بر اين گروه عذابى دردناك مهيا ساختيم.(121)
نيز خداوند مى‏فرمايد:
وَ هو اَلّذِى يَقبل التوبة عن عباده و يعفوا عن السيئات؛
و اوست خدايى كه توبه بندگانش را مى‏پذيرد و گناهانشان را مى‏بخشد.(122)
پس توبه از طرف خداوند تعالى، غير از قبول توبه از طرف بنده مى‏باشد و آن دو صفتى متغاير هستند.
فرق بين آن دو صفت، اين است كه توبه به معنى رجوع است، پس وقتى به بنده نسبت داده مى‏شود؛ يعنى رجوع در ادعاى شركت به همراه خداوند، يا ادعاى استقلال در عرض خداوند، براى عبوديت خداوند تعالى و آن ملك خالص خداست، و خداوند تعالى فقط قبول مى‏كند و مى‏بخشد و شايسته نيست كسى بار ديگر در آن واسطه شود.
اما زمانى كه به خداى تعالى نسبت داده مى‏شود، معنايش اخراج كردن بنده از سرپرستى طاغوت به سرپرستى الله مى‏باشد، خدايى كه ياور مؤمنان است. همانطور كه خداوند مى‏فرمايد:
الله ولىّ َالّذِينَ آمَنوا مِن الظلماتِ الى النور و َالّذِينَ كَفَروا أَولياؤُهم الطاغوتُ؛
خداوند ياورى كسانى است كه ايمان آورده‏اند و آن‏ها را از ظلمات به سوى نور مى‏برد و كسانى كه كافر شدند، اوليائشان طاغوت است.(123)
بعد از داخل شدن بنده در ولايت اسم الله، از واقع شدن در ولايت طاغوت ايمن مى‏شود كه لازمه اين ولايت طاغوت، ادعاى شرك با خدا يا استقلال در كنارش مى‏باشد.
سيد الساجدين عليه‏السلام‏(124)
مى‏فرمايد:
اللهم تب على حتى لا أعصيَك.
خدايا! بر من ببخش تا اين كه عصيان و گناه نكنم.
خداوند مى‏فرمايد:
ثم تاب عليهم ليتوبوا اءنّ الله هو التوّاب الرحيم؛
خداوند آن‏ها را مشمول رحمت خود قرار داد و توبه آن‏ها را پذيرفت، خداوند بسيار توبه‏پذير و مهربان است.(125)
خداوند توبه را علتى براى برانگيختن، در بنده قرار داده است.
تواب اسمى براى خداوند تعالى است به دليل داخل شدن بندگان مؤمن، بدون وقفه در ولايت الله كه ذات خداوند است.
قابل التوب اسم خداى تعالى است، به دليل اين كه كارى كه خداوند با رد بى گناه انجام مى‏دهد همان كار را با فرد پشيمان مى‏كند و اين اعم است از اين كه كسى را از ولايت طاغوت به سوى ولايت الله در آورد يا نه.
حرف ثاء
43 و 44: مثيب، معاقب‏
بدان از آن جايى كه انسان جامع همه اسم‏هاست، عالم اكبر در او قرار نگرفته كه بى محك انسان نمى‏تواند بر جميع اسما اشراف داشته باشد و آن‏ها را در عالم اكبر ياد گرفته؛ انسان نشانه كامل خداوند سبحان است و به اين علت قابليت خلافت خدا را دارد و بعد از تنزل انسان به عالم جسم آن چه از كمال براى او بود فراموش كرد. خداوند بى شك آن‏ها را براى عبادت و آزمايش آفريد و از صفات خود به انسان داد، آن صفات تمام نيست، مگر با تركيب نور و ظلمت و هدايت انسان به دو راه - راه خير و راه شر - و توانايى او بر طى كردن بر هر كدام از آن دو راه كه انتخاب مى‏كند، و كمك كردن به او، آن چه كه از: دو راه انتخاب مى‏كند؛ همانطور كه خداوند در كتاب محكمش مى‏فرمايد.
مّن كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشَاءُ لِمَن نّرِيدُ ثُمّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنّمَ يَصْلاهَا مَذْمُومًا مّدْحُورًا؛ وَ مَنْ أَرَادَ الآخِرَةَ وَ سَعَى لَهَا سَعْيَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِكَ كَانَ سَعْيُهُم مّشْكُورًا كُلاّ نّمِدّ هَؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ وَ مَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا؛
هر كس قصد زودگذرى كند، به زودى آن چه را براى هر كس بخواهيم به او مى‏دهيم؛ سپس جهنم را براى او قرار مى‏دهيم كه در آن وارد شود، در حالى كه سرزنش شده و دور شده است، كسى كه طالب آخرت باشد و براى آن به اندازه اطاعت بكوشد؛ البته به شرط ايمان به خدا، سعى آنها قبول شده و اجرا خواهد شد و ما هر دو فرقه را به لطف پروردگار كمك خواهيم كرد و بخشش پروردگار تو منع شده نيست.(126)
بعثت انبيا و نصب اوصيا براى اين است كه آن چه خداوند بخشيد، بشناسند و ايشان را به عاقبت اعمال عوالم نور بشارت دهند و از نتايج اعمال عوالم ظلمت كنند، و صورت‏هاى اسماء حسنى را از واجبات و مستحبات و صورت‏هاى اسماء غير حسنى از محرمات و مكروهات را دهند، و خداوند مى‏فرمايد:
لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تّبَيّنَ الرّشْدُ مِنَ الْغَيّ‏ِ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ؛ اللّهُ وَلِيّ الّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظّلُمَاتِ إِلَى النّوُرِ وَالّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النّورِ إِلَى الظّلُمَاتِ أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ؛
اكراهى در دين نيست، دين آشكاركننده راه از بيراهه است، كسى كه طاغوت را منكر شود، و به خدا ايمان آورد، به دستاويز محكمى چنگ زده است كه گسستن در آن نيست و خداوند شنواى داناست؛ خدا ياور مؤمنان است و آن‏ها را از تاريكى به روشنايى مى‏برد، ولى طاغوت ياور كافران است، و آن‏ها را از روشنايى به تاريكى مى‏برد. آنان جاودانه در آتش هستند.(127)
كسى كه به اسماى حسن كه از نشانه‏هاى عالم نور است عمل كند و واجبات و مستحباتى كه صورت‏هاى اسماى حسنى در عالم عمل هستند به جا آورد، آن اعمال مانند دانه‏اى مى‏شوند براى تمام نيكى‏ها؛ هر عبادتى نسبت به آن اسمى كه آن عبادت صورت آن است مى‏شود.
به همين علت روايات، گوياى اين مطلب است كه اگر كسى فلان عمل را انجام دهد، به او حورالعين داده مى‏شود و كسى كه فلان كار را بكند، فلان چيز به او عطا مى‏شود؛ وگرنه ربط بين قول له الا الله الله، درخت يا آجر طلا و نقره چيست؟
آنچنان كه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم در حديث معراج‏(128) فرمودند: ديدم جماعتى را كه مشغول ساختن بنايى بودند، كه ديوارهايش از آجرهاى طلا و نقره بودند، سپس از كار ايستادند. جبرئيل پرسيد: براى چه دست از كار كشيديد؟
حضرت صلى الله عليه و آله و سلم جواب دادند: سستى آن‏ها از عدم آذوقه آن‏هاست.
گفت: آذوقه آنها چيست؟ فرمودند: گفتن سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر.
اعتبار اين كه نازل كردن هر اسم عملى‏تر در عالم فعل در اطاعت به فروع و شاخه‏هايش كه از آن‏ها التذاذ مى‏كند، مى‏باشد، مثل كسى كه غنا را نشنيده باشد، ولى ثواب اسم شنوده‏اى كه نغمه‏هاى لذت بخشى را شنيده باشد.
از اين جا معلوم مى‏شود كه معاقب اسم خداى تعالى است، به دليل نزول همه اسم به فروع مطلوبش و همچنين با اين دفع مى‏شود آن چه اشكال خواهد شد به اين كه كسى مثلا با زبانش، يا با چشمانش اشك بريزد و بميرد، در حالى كه توبه نكرده باشد، پس به سبب گريه مستحق بهشت و به سبب غيبتش مستحق آتش است؛ نيز داخل آتش مى‏شود آن كه مستحق بهشت است و داخل بهشت مى‏شود آن كه مستحق آتش است و هر دو خلاف عدل است.
جواب اين است كه عبارت است از اين كه دانستى براى هر فردى از انسان‏ها به حسب اعضاى صورى و ظاهرى آن و نيز مراتب معنوى‏اش بهشت و دوزخى دارد، و اين همان جهان اكبر است، بنابراين منافاتى ندارد بين اين كه در بعضى از جهان‏ها مثاب در برخى ديگر معامت باشد.
همان گونه كه در عالم اجسام مشاهده مى‏كنيم، شخصى با غذا و نوشيدن لذت مى‏برد و نيز در همان حال درد چشم و چيزهاى ديگر همراه التذاذ مى‏باشد، از اين جا نتيجه مى‏گيريم كه بهشت درجاتى دارد و جهنم دركات.
حرف جيم‏
45: جار المستجيرين‏
جار يعنى كمك‏كننده و همسايه؛ جار اسم خداى تعالى است به دليل پناه دادن خداوند به بى‏پناهان.
46: الجبار
خداوند مى‏فرمايد: هو الله اَلّذِى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر؛
اوست خداى يكتايى كه غير از او خدايى نيست. او سلطان مقتدر، عالم، پاك از هر نقص و آلايش و منزه از هر عيب و ناشايست، ايمنى‏بخش، نگهبان جهان و جهانيان، غالب و قاهر بر همه خلايق، با جبروت و عظمت و بزرگوار و برتر است.(129)
جبر خلاف شكستگى مى‏باشد و اسم خداى تعالى است، به دليل جمع كارهاى پراكنده خلق به هنگام پراكندگى كار و اصلاح آن چه فاسد شده است، و آن چه شكافته شده را به هم پيوند مى‏دهد. او جبار دائمى هر كسى است كه در آسمان و زمين مى‏باشد.
47:جار
اسم خداى تعالى است، به دليل عمل كردن به آن صفت.
48:جزيل‏
در فرهنگ لغت آمده است: الجزل: هيزم خشك، بزرگ و سخت و بسيارى از هر چيز، مانند جزيل - جمع مانند جبال است - و كريم و بخشنده...(130)
جزيل اسم خداى تعالى است، به دليل زيادى بخشش خداوند و آن صيغه مبالغه مى‏باشد.
49 - 50: مُجزل جزيل العطاء:
اسم فاعل از باب افعال كه ناظر بر بخشش‏هاى بسيار دارد.
مجزل نامى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه هنگام بخشش، بسيار مى‏بخشد.
51: جاعل‏
نامى براى خداوند متعال مى‏باشد، به دليل اين كه جهان وجود را به جهان ماهيات و كثرت، تنزل و مراتب وجود را به چيستى آن‏ها از يكديگر مشخص نموده است و هر نوعى را از نوع ديگر با آن چه براى هر يك از آن‏ها آشكار نموده، اختصاص داده است، و هر نوعى را به گروه‏هايى و گروه‏ها را به اشخاص تقسيم مى‏كند و هر شخصى را با آن چيزى كه او را از شخص ديگر مشخص مى‏كند، مخصوص كرده است به طورى كه شبيه به غير خودش نباشد.
52: جليل:
جلالت: عظمت از جهت صفات
اميرالمؤمنين عليه‏السلام‏(131) فرمود:
يا من دل على ذاته بذاته، و تنزه عن مجانسته مخلوقاته، و جل عن ملائمة كيفياته.
اى كسى كه ذاتش به وسيله ذاتش دليل آورده مى‏شود و از همنشينى با مخلوقاتش پاك و منزه مى‏باشد، و برتر است از آن كه چگونگى‏هايش آشكار گردد.
جليل براى خداوند بلندمرتبه به دليل اسماء جلاليه‏اش، كه ملاك آن دورى از شبيه نبودن او به چيزى است، مى‏باشد و هم چنين اين كه او از حد و مرز تشبيه خارج مى‏باشد، يعنى به چيز كسى شبيه نيست و تفاوت بين آن و بين اسماء جمال در عنوان چهارم نيز آمده است.
53: جميل‏
نامى براى خداوند متعال مى‏باشد، به دليل اين كه او متصف به صفات جمال و زيبايى مى‏باشد و در عنوان چهارم نيز سخنش گذشت.
54: مُجمل‏
در فرهنگ لغت آمده: ... و اجمل فى الطلب يعنى؛ معتدل و حق آن ادا شده است و زياده‏روى در آن نمى‏شود و دچار كاستى نمى‏گردد.
امام سجاد عليه‏السلام‏(132) فرمود: يا محسن يا مجمل يا منعم.
اى نيكى كننده، اى اعتدال بخشنده و اى روزى دهنده.
يعنى پيش از حاجت و نياز به كسى نمى‏بخشد، تا آن كه سركشى و طغيان كند و نه كمتر از نياز كه باعث بدبختى گردد.
بنابراين، نامى براى خداوند متعال است، به دليل اعتدالى كه او در بخشيدن و امتناع از بخشش دارد، يا به دليل جمع كردن بندگانش از تفرقه، چون بخشش به اندزاه براى دل، كيفيتى حاصل كند كه توجه به او را ممكن مى‏گرداند، به اين مضمون كه انسان، قلب خود را براى طلب و درخواست چيزها و يا در نگهدارى از آن چه كه بيش از اندازه كفايت اوست مشغول نمايد. پس قلب براى ذكر خداوند بلندمرتبه فارغ مى‏ماند.
55: جواد
در فرهنگ لغت آورده: ... و اجاد: يعنى به نيكويى مى‏بخشد.
اين نام براى خداوند متعال است، به دليل اين كه بخشش پروردگار، نيكوترين بخشش است، از اين جهت كه بخششى بدون منت است و قبل از درخواست مى‏بخشد و بخششى بسيار و دائمى است و قبل از بخشش، چيزى در عوض آن نگرفته و بعد از بخشش نيز چيزى درخواست نمى‏نمايد. به اطاعت كننده و گناهكار يكسان مى‏بخشد، شامل مؤمن و كافر مى‏گردد، و شائبه دفع ضرر و يا جلب منفعت براى او، در آن وجود ندارد.
56: مجيب‏
در ادعيه‏(133) آمده است: يا مجيب الدعواة. اجابة الداعى يعنى: پاسخ درخواست، اين اسم از اين رو به خداوند تعلق گرفته كه او پاسخ دهنده و بخشنده درخواست درخواست كنندگان است.
حرف ح‏
57: حبيب‏
حقيقت حب، عبارت از در حجاب و پوشيده ماندن محبوب و معشوقه از توجه حبيب و عاشق به خودش مى‏باشد، و خداوند بلندمرتبه آن زمان كه نور حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را آفريد، براى نورش حجابى از عالم خودش كه براى آن، نامى و يا تصويرى متصور نيست، براى عدم دسترسى ديگران و محبوبيت صرف او - هم چنان كه قبل از خلقتش بود - قرار داد؛ و اين حالت محجوبيت براى تمام چيزهايى كه نسبت به او عشق مى‏ورزند، جارى و سارى ساخت.
اين نام از اين رو متعلق به خداوند تعالى گرديده است، زيرا عالم مخلوقات به دليل عدم بصيرت محض و صرف، از درك او محجوب است و به هيچ وجه قادر به ادراك او نيستند.
58: حسيب‏
باب فعيل از حسبه حسبانا و حسابا: يعنى شمارش و حساب.
اين اسم براى خداوند متعال است، به دليل احاطه‏اش به شماره موجودات، و شماره نفس‏ها و حركات و سكناتشان و حالاتشان، تا نهايت آرزوهايشان و تمام خواسته‏هايشان مى‏باشد.
59: حاسب‏
خداوند بلندمرتبه مى‏فرمايد:
و اءن كان مثقال حبة من خردلٍ أَتينا بها و كفى بنا حاسبين؛
و اگر به اندازه ذره‏اى، دانه خردل باشد، آن را در نظر مى‏گيريم و براى ما اين كه اعمال خلق را به وزن و حساب و شمارش بياوريم، كفايت مى‏كند.(134)
از اين رو اين نام براى خداوند متعال است، به دليل آن كه او اعمال موجودات را براى پاداش روز قيامت، حساب و وزن مى‏كند.
60: محسن‏
احسان: مخالف بدى.
اين نام براى خداوند متعال است، به دليل نيكى معامله با بندگانش، از جمله: گشودن در توبه به روى آن‏ها و قبول توبه‏شان و بخشيدن گناهانشان و پوشاندن عيبهايشان و برداشتن بار سنگين از دوششان و وضع دستورات و تكاليفى به اندازه توانشان و قبول توبه حتى از مُصر بر گناه است. اما اين صفت، غير از بخشش مى‏باشد.
61: حاشر
حشر: يعنى جمع كردن است.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به اين دليل اين كه او اولين و آخرين را در محشر و در جايگاهى يكسان جمع مى‏نمايد.
62: محصى‏
خداوند متعال مى‏فرمايد:
و كل شى‏ء احصيناه فى امامٍ مبينٍ؛
و تمام چيزها را در برابر پيشوايى آشكار، احصاء و شمارش مى‏نماييم.
در تفسير قمى آمده:(135) در كتاب آشكار است.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرموده است:(136)
انا و الله الامام المبين، ابين الحق من الباطل، ورثته عن رسول الله.
قسم به خدا! پيشواى آشكار من هستم، حق را از باطل روشن مى‏نمايم، آن را از رسول خدا به ارث برده‏ام.
امام باقر عليه‏السلام فرمود:(137)
لما نزلت هذه الآية على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: و كل شى‏ء احصيناه فى امام مبين، قام ابوبكر و عمر من مجلسهما و قالا: يا رسول الله، هو التوراة؟ قال: لا. قالا: فهو الانجيل؟
قال: لا. قالا: فهو القرآن؟ قال: لا. فاقبل اميرالمؤمنين عليه‏السلام فقال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: هو هذا، انه الامام اَلّذِى احصى الله تبارك و تعالى:فيه علم كل شى‏ء.
هنگامى كه اين آيه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد: و تمام چيزها را در پيشوايى آشكار، احصاء و شمارش مى‏كنيم ابوبكر و عمر از جايشان بر خاستند و گفتند: اى پيامبر خدا، او تورات است؟ فرمود: نه، گفتند: پس آن انجيل است؟ فرمود: نه. گفتند: پس آن قرآن است؟ فرمود: نه.
در اين لحظه اميرالمؤمنين عليه‏السلام وارد شد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: او همين است، همانا او پيشوايى است كه در او، علم تمام چيزها توسط خداوند تبارك و تعالى احصاء و شمارش مى‏گردد.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:(138)
معاشر الناس، ما من علم الا علمنيه ربى، و انا علمته عليّا و قد احصاه الله فىّ و كل علم علمت فقد احصيته فى امام المتقين و ما من علم الا علمته عليا؛ و مقام علىّ عليه‏السلام و مرتبة هو مرتبة الفرقان اَلّذِى يتبين فيه الاشياء بانواعها، يميّز بمنوعاتها.
اى مردم! علمى نيست مگر آن كه پروردگارم آن را به من آموخته و من آن را به على عليه‏السلام آموخته‏ام و خداوند، را در من احصاء مى‏كرد و هر دانشى را كه آموختم، آن را در محضر تقواپيشگان، جدا كننده‏اى است كه همه چيزها را به انواع مختلف در آن روشن‏شده، مى‏توان يافت، و به اين كه هر كدام از چه نوعى است از يكديگر جدا مى‏گردند.
پس معنى احصاء، مشخص شدن اشياء از يكديگر در كتاب آشكار مى‏باشد و جداكنندگى درجه‏اى از كتاب و قرآن مى‏باشد كه آن دو، جايگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشند. پس محصى نامى براى خداوند بلندمرتبه است به دليل جدا شدن اشياء به انواعشان در عالم و به دليل ديگر، نزول امور از جهان كتاب به سوى جهان مشيت است كه اختياردار آن، خاندان محمد - صلوات الله عليهم - مى‏باشند.
63: حاضر
قال تعالى خداوند بلندمرتبه مى‏فرمايد:
ما يكون من نحوى ثلاثة الا هو رابعهم؛
هيچ سه نفرى با يكديگر سخن نمى‏گويند، جز اين كه او چهارمى آن‏هاست.(139)
عيسى بن يونس گفت:(140)
قَالَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ لاَِبِي عَبْدِ اللّهِ عليه‏السلام فِي بَعْضِ مَا كَانَ يُحَاوِرُهُ:
ذَكَرْتَ اللّهَ فَأَحَلْتَ عَلَى غَائِبٍ.
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه‏السلام: وَيْلَكَ كَيْفَ يَكُونُ غَائِبا مَنْ هُوَ مَعَ خَلْقِهِ شَاهِدٌ، وَ إِلَيْهِمْ أَقْرَبُ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ، يَسْمَعُ كَلَامَهُمْ، وَ يَرَى أَشْخَاصَهُمْ، وَ يَعْلَمُ أَسْرَارَهُمْ.
ابن ابى العوجاء در برخى از گفتگوهايش به امام صادق عليه‏السلام گفت:
خدا را ياد كردى و بر غائب درود فرستادى.
آن حضرت فرمود: واى بر تو! چگونه مى‏شود كسى بر مخلوقاتش شاهد نباشد و نزديكتر از رگ گردن به آنان نباشد و سخنشان را نشنود و آن‏ها را نبيند و رازهايشان را نداند، چگونه مى‏شود كه او غائب باشد.
فَقَالَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ: أَ هُوَ فِي كُلّ مَكَانٍ؟ أَ لَيْسَ إِذَا كَانَ فِي السّمَاءِ كَيْفَ يَكُونُ فِي الاَْرْضِ؟ وَ إِذَا كَانَ فِي الاَْرْضِ كَيْفَ يَكُونُ فِي السّمَاءِ؟.
ابن ابى العوجاء گفت: آيا او در همه مكان‏هاست؟ چگونه مى‏شود هنگامى كه او در آسمان است، در زمين هم باشد و در زمانى كه در زمين است، در آسمان هم باشد؟
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ عليه‏السلام: إِنّمَا وَصَفْتَ الْمَخْلُوقَ الّذِي إِذَا انْتَقَلَ عَنْ مَكَانٍ اشْتَغَلَ بِهِ مَكَانٌ وَ خَلَا مِنْهُ مَكَانٌ فَلَا يَدْرِي فِي الْمَكَانِ الّذِي صَارَ إِلَيْهِ مَا يَحْدُثُ فِي الْمَكَانِ الّذِي كَانَ فِيهِ فَأَمّا اللّهُ الْعَظِيمُ الشّأْنِ الْمَلِكُ الدّيّانُ فَلَا يَخْلُو مِنْهُ مَكَانٌ وَ لَا يَشْتَغِلُ بِهِ مَكَانٌ وَ لَا يَكُونُ إِلَى مَكَانٍ أَقْرَبَ مِنْهُ إِلَى مَكَانٍ .
امام صادق عليه‏السلام فرمود: هنگامى كه مخلوق را وصف مى‏نماييم، آن كسى است كه هرگاه از يك مكان به مكان ديگرى منتقل مى‏گردد، مكان دوم به وسيله او اشغال مى‏گردد و مكان اول از او خالى مى‏شود، پس در مكانى كه به سوى آن جا حركت نموده است و به آن رسيده است، آن چه كه روايت مى‏شود از مكانى كه در آن بوده، درك نمى‏شود؛ اما خداوند كه منزلت او بزرگ است؛ او پادشاه و جزادهنده مخلوقات است، مكانى از او خالى نمى‏گردد و مكانى به وسيله او اشغال نمى‏شود و به مكانى نسبت به مكان ديگر نزديكتر نمى‏باشد.
64: حق‏
در فرهنگ لغت آمده است كه:(141)
حق از نام‏ها و صفات خداوند بلندمرتبه مى‏باشد، و به قرآن نيز اطلاق مى‏گردد و ضد باطل است.
حق، ضد باطل است، يعنى: ضد هر آن چه كه از بين مى‏رود و به هر يك از چيزهايى كه نام برده مى‏شود، از جهت ثبات و از بين نرفتن، اطلاق مى‏گردد و مشترك لفظى نيست.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل از بين نرفتن و جدا بودن او از جهت ذات و صفت، از اين كه مانند آفريده‏اش باشد.
65: حكيم‏
خداوند متعال فرمود: لا اله الا هو العزيز الحكيم؛
خدايى نيست، جز او كه منزه از صفت و ولايتدار مخلوقات مى‏باشد.(142)
دانسته شد كه عزيز صفتى براى خداوند متعال است، به دليل جهان عدم كه آن جهان، دور كردن صفات از اوست؛ پس حكيم نامى براى خداوند متعال است، به اعتبار جهان هستى از جهت ولايت مطلقى كه شامل ولايت نورى و ولايت ظلمانى مى‏گردد.
پس توصيف خداوند متعال به نام حكيم، بعد از توصيفش به صفت عزت مى‏باشد، با دلالت به اين كه خداوند متعال با وجود دوريش از صفات، كسى است كه سرپرستى كارهاى بندگانش را از پشت حجاب، به وسيله ذاتش بر عهده مى‏گيرد، با افاضه‏اش بر مؤمنين كه از سرچشمه نام خداوند، و بر كافرين از سرچشمه‏هاى طاغوت مى‏نمايد، همچنان كه فرمود:
الله ولىّ الّذِينَ آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و َالّذِينَ كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات؛(143)
خداوند سرپرست كسانى كه ايمان آورده‏اند، مى‏باشد: آنان را از تاريكى‏ها به سوى روشنايى بيرون مى‏آورد و كسانى كه كفر ورزيدند، سرپرستهاى آنها طاغوت مى‏باشد، آنان را از روشنايى به سوى تاريكى مى‏آورند.
پس حكيم نامى براى خداوند متعال مى‏باشد، به دليل سرپرستى مطلقش و به دليل بخش سوم از صفات.
66: حاكم‏
نامى براى خداوند متعال به دليل بخش چهارم مى‏باشد و شرحش در عنوان سوم گذشت.
67: حليم‏
حقيقت حلم: دورى از دشنام مى‏باشد كه ناجوانمردى است؛ بر اساس فرموده‏اش عليه‏السلام در دعاى شب نيمه شعبان در صفات حضرت حجت (عج) كه فرمود:(144) و ذوالحلم لا يصبو.
دارنده حلم كسى است كه دشنام نمى‏گويد.
لازمه نكات و ديگر معنى‏هايى كه گفته شد، اين است كه حليم، نامى براى خداوند مى‏باشد، به خاطر دورى هميشگى‏اش از ناجوانمردى در تمام كارهايش، از جمله: در مجازات و روى برگرداندن از گناهكاران، و قطع نعمت‏هايش از كسانى كه شكر نمى‏كنند، و آشكار كردن عيب كسانى كه او را دوست نمى‏دارند، و پخش كردن نفاق منافقين، و از آن چه كه افراد نادان انجام مى‏دهند، و از حالات بدى كه دارند.
68: حميد
حقيقت حمد، عبارت است از سرچشمه صفات جمال خداوند، پس حمد به خداوند تعالى اختصاص دارد و ستايش و درود براى او است؛ پس هر آن چه از موجودات كه ستايش و درود بر آن‏ها تعلق مى‏گيرد، از آثاريست كه خدا در آن‏ها به امانت گزارده است.
پس هنگامى كه كسى را ستايش مى‏كنيم، در حقيقت خدا را ستايش كرده‏ايم پس ستايش براى به وديعه گذارنده‏اش مى‏باشد، نه براى آن كه نزد او به وديعه گذاشته شده است، همانطور كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام‏(145) در اين مورد فرموده است:
و كم من ثناء جميل لستُ اهلا له نشرته؛
چه بسيار ستايش زيبايى كه لايق آن نبودم و تو آن را بين مردم گسترش دادى.
پس به خاطر به وديعه نهاده شدن اين صفت به شكل كامل در حقيقت خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله و سلم او را احمد ناميده و به خاطر اين كه اين صفت ابتداى همه ستايش‏ها مى‏باشد، براى اين كه هيچ ستايشى نيست، جز اين كه قطره‏اى از قطرات آن مى‏باشد، او را محمد ناميد؛ همچنان كه در زيارتنامه روز ولادت آمده است،(146) كه امام عليه‏السلام خطاب به آن حضرت صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
الاحمد من الاوصاف، المحمد لسائر الاشراف
احمد از صفت‏هاست، محمد براى ديگر شرافت‏ها مى‏باشد.
آن، پرچمى است كه به محمد صلى الله عليه و آله و سلم در قيامت عطا مى‏گردد و او آن را به اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏دهد، براى اين كه ولايتش صلى الله عليه و آله و سلم به او عليه‏السلام آشكار گرديده، و آن پرچم حمد مى‏باشد كه درباره آن رواياتى نقل شده است.
قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: (147) أتانى جبرئيل و هو فرح مستبشر، فقلت: حبيبى جبرئيل مع ما أنت فيه من الفرح، ما منزلة اخى و ابن عمى علىّ بن ابى طالب عند ربه؟
فقال: و اَلّذِى بعثك بالنبوة واصطفاك بالرسالة، ما هبطت فى وقتى هذا الّا لهذا، يا محمد، العلى الاعلى يقرؤكما السلام و قال: محمد نبى رحمتى، مقيم حجتى، لا اُعذّب من والاه و اءنْ عصانى و لا ارحمن من عاداه و اءنْ اطاعنى: - قال - اذا كان يوم القيامة يأتينى جبرئيل و معه لواء الحمد - و هو سبعون شقة، الشقة منه اوسع من الشمس و القمر - و أنا على على كرسىّ من كراسىّ الرضوان، فوق منبر من منابر القدس، فآخذه و ادفعه الى على بن ابى طالب.
فوثب عمر بن الخطاب فقال: يا رسول الله! و كيف يطيق علىّ حمل اللواء و قد ذكرت أنه سبعون شقّة، الشقة منه اوسع من الشمس و القمر؟
فقال النبى صلى الله عليه و آله و سلم: اذا كان يوم القيامة يعملى الله عليّا من القوة مثل قوة جبرئيل عليه‏السلام...
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: جبرئيل در حالى كه شاد بود، نزد من آمد، گفتم: جبرئيل دوست من! براى چه شادمانى، آيا در مورد برادر و پسر عمويم، على بن ابى طالب عليه‏السلام نزد پروردگارش مطلبى مى‏باشد؟
جبرئيل گفت: قسم به كسى كه تو را به پيامبرى مبعوث نمود و به رسالت انتخاب كرد، در اين زمان، جز براى اين امر نازل نشدم؛ اى محمد! خداوند علىّ اعلى؛ به شما درود مى‏فرستد و مى‏فرمايد:
محمد صلى الله عليه و آله و سلم پيامبر من و على عليه‏السلام حجت من است، هر كس او را دوست بدارد، عذاب نمى‏شود، حتى اگر گناه مرا انجام داده باشد و كسى كه دشمن او باشد، بخشيده نمى‏شود حتى اگر مرا اطاعت نموده باشد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هنگامى كه روز قيامت مى‏شود، جبرئيل نزد من مى‏آيد، در حالى كه پرچم حمد همراه او مى‏باشد و آن هفتاد قسمت دارد كه هر قسمتى از آن، وسيعتر از ماه و خورشيد مى‏باشد و من بر تختى از تخت‏هاى بهشت و بر بالاى منبرى از منبرهاى قدس الهى قرار دارم، پس آن را مى‏گيرم و به على بن ابى طالب عليه‏السلام مى‏سپارم.
عمر بن خطاب در اين لحظه وارد شد و گفت: اى پيامبر خدا! چگونه على عليه‏السلام حمل پرچم حمد را به عهده مى‏گيرد، و حال آن كه تو گفتى كه همانا آن هفتاد قسمت دارد كه هر قسمتى از آن وسيع‏تر از خورشيد و ماه مى‏باشد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هنگامى كه روز قيامت مى‏شود، خداوند به على عليه‏السلام توانايى مانند توانايى جبرئيل عليه‏السلام مى‏بخشد.
پس حميد نامى براى خداوند متعال است به اين خاطر كه هر آن چه از ستايش لازم است، ذاتا براى اوست؛ بلكه او كسى است كه ستايش تنها به او اختصاص دارد.
69:حامد
نامى براى خداوند متعال است، به خاطر عمل كردن به اين صفت، همچنان كه در عنوان سوم معرفى گرديد.
70:حنان‏
در فرهنگ لغت آمده كه: حنان (مانند شداد): كسى كه بر چيزى اصرار دارد، و نامى براى خداوند متعال است، كه به معناى رحيم نيز مى‏باشد؛ يا به معنى كسى كه رو مى‏آورد به آن كه از او دورى مى‏كند.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به خاطر بسيارى روى آوردنش به هر كسى كه از او دورى مى‏كند.
71: حى‏
حيات هر چيزى، باطن آن مى‏باشد كه به وسيله آن همه درجاتش استوار مى‏گردد؛ و احيايش، ايجاد باطنش مى‏باشد؛ پس در تمام درجاتى كه باطنش در او ايجاد مى‏گردد، او در آن درجه‏ها حى مى‏باشد و در تمام درجاتى كه باطنش ايجاد نمى‏گردد، او در آن درجه‏ها مرده مى‏باشد.
پس حى، نام خداوند متعال است، به خاطر بى‏نيازيش از اين كه، باطنى غير از ذاتش، براى او باشد.
72: محيى‏
نام خداوند متعال است، به خاطر ايجاد باطن مخلوقاتش.
73: محيط
خداوند متعال فرمود: و أنّ الله قد احاط بكل شى‏ء علما؛
و همانا دانش خداوند به تمام چيزها احاطه دارد.(148)
اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود:(149)
و لكنه سبحانه احاط بها علمه و اتقنها صنعه.
و ليكن او كه منزه است، به وسيله دانشش احاطه به آن دارد و آن را استوار و محكم درست كرده است.
يعنى به چيزها، در مقدمه سوم دانسته شد كه احاطه ددانش خداوند بلندمرتبه به تمام چيزها، به صورت گسترده و معتدل مى‏باشد، به اين معنى كه حقائق تمام چيزها و نه حدودشان، را شامل مى‏شود؛ به صورتى كه نمى‏توان حقائق آن را از او نفى كرد و نمى‏توان به حدودشان، آن‏ها را در او ثابت نمود.
پس محيط، نامى براى خداوند متعال است، به اين خاطر كه نفى حقايق چيزها از دانش او امكان ندارد و اثباتشان در جهانى ديگر به اين صورت كه دانشش خالى از چيزها مى‏باشد، حقايق آن‏ها را از او نمى‏توان نفى كرد، هم چنان كه حدودشان را از او مى‏توان نفى كرد.
و به عبارت ديگر؛ احاطه يعنى اين كه يك چيز، چيزهاى ديگر را شامل مى‏شود، به طورى كه بتوان چيزى را كه در او آخر قرار گرفته، اول قرار داد و فرق بين او و بين گشادگى و وسعت اين است كه گشادگى امكان شامل شدن چيزى به چيزى ديگر به دليل از بين رفتن فشردگى‏اش مى‏باشد. پس محيط، نامى براى خداوند بلندمرتبه به اين دليل مى‏باشد.
حرف خ‏
74: خبير
خبير: كسى است كه به موضوعات خبرها و اين كه به چه چيزى حمل مى‏شوند و به نسبتشان احاطه دارد. به اين مضمون كه موضوعى را اشتباها به جاى موضوع ديگر و محمولى را به جاى محمول ديگر و اين كه نسبتى با يكديگر داشته باشند را به جاى وقتى كه نسبتى با يكديگر ندارند، قرار ندهد.
پس خبير، نامى براى خداوند متعال است، به اين خاطر كه احاطه او به تمام موضوعات و محمولات و نسبت‏ها براى او ذاتى است، نه اين كه در زمانى كمتر از زمان ديگر باشد.
75: مخترع‏
اختراع: به چيزى شروع كردن و تفاوتش با ابتداع اين است كه:
اختراع، شروع به چيزى، غير از ماده مى‏باشد و ابتداع، شروع به چيزى، غير از مثال مى‏باشد. همچنان كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود:(150)
فكان ابتدع ما خَلَق بلا مثال سبق.
پس به آن چه كه خلق نمود، آغاز كرد، بدون اين كه نمونه‏اى در گذشته داشته باشد. اين روايت در مورد مُبتدع بيان شد.
عن محمد بن زيد (151) قال: جئت الى الرضا عليه‏السلام اسأله عن التوحيد، فأملى علىّ:
الحمدلله فاطر الاشياء انشاء، و مبتدعها، ابتداعا بقدرته و حكمته، لا من شى‏ء فيبطل الاختراع؛ و لا لعلة، فلا يصح الابتداع...
محمد بن زيد گفت: نزد امام رضا عليه‏السلام رفتم و از او در مورد توحيد پرسيدم؛ به من فرمود كه بنويسم: ستايش خداى را سزاست كه چيزها را با برانگيختن پديد مى‏آورد و با ابتداع به توانايى و داناييش مبتدعشان بود، نه از چيزى؛ پس در آن صورت اختراع باطل مى‏گردد و نه به دليلى، كه در آن صورت ابتداع درست نخواهد بود....
مراد از علت؛ علت ظاهريست، همچنان كه فرموده اميرالمؤمنين عليه‏السلام بر آن دلالت مى‏كند.
76: خفير
در قاموس آمده كه: خفر و يخفر و يخفر، خفرا: او را نجات داد و از او بازداشت و ايمن گردانيد.(152)
در دعاى توبه، مولاى ما امام سجاد عليه‏السلام فرمود: اللهم لا خفير لى منك فليخفرُونى عزّك.
براى من از خشم و عظمتت بازدارنده‏اى نيست، پس آن چه تو را باز مى‏دارد، عزت تو مى‏باشد.
آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل بازداشتنش از هر بدى، از اين جهت كه بازدارنده‏اى غير از او در دنيا و آخرت نمى‏باشد.
بى شك اين كه از اين معانى بازدارنده را اختيار كرديم، به خاطر تفاوتى است كه بين آن و ايمن كننده و نجات دهنده مى‏باشد.
77: خافض‏
خفض: طلب كردن و گشايش يافتن براى روزى.
آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل گشايش او در روزى مخلوقاتش، به اين جهت كه در خوردنى‏ها و نوشيدنى‏ها و لباس‏ها به يك نوع كوتاهى نكرده است، بلكه از آن‏ها به رنگ‏هاى گوناگون و گونه‏هاى بسيار به آن بخشيده است، همانطور كه در قرآن آمده:
اءنْ تعدوا نعمت الله لا تحصوها اءنّ الانسان لظلوم كَفّار؛
همانا اگر بخواهيد نعمت‏هاى خداوند را بشماريد، نخواهيد توانست كه آن‏ها را بشماريد، همانا كه انسان بسيار ستمكار و كفر ورزنده است.(153)
78: خالق‏
خلق، همان نازل كردن هر چيز به مراتبش، مرتبه به مرتبه مى‏باشد، يا به فعليت رساندن تمام مراتبى كه دارد، به فرموده خداوند متعال كه:
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ ثُمّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِى قَرَارٍ مّكِينٍ ثُمّ خَلَقْنَا النّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ
همانا ما انسان را از گِل خالص آفريديم * سپس او را نطفه گردانيديم و در جايگاه استوار (صلب و رحم) قرار داديم * سپس نطفه را علقه و پاره گوشت و آن گوشت را پاره استخوان آفريديم و سپس به استخوان‏ها گوشت پوشانيديم و سپس آفرينش را برانگيختيم، پس آفرين بر خداوند كه بهترين آفرينندگان است.(154)
يعنى باطنش را نازل نموديم و بى شك او را از گل خالص، ظاهر و آشكار نموديم! سپس به علقه و پس از آن به پاره‏گوشت و سپس به استخوان نازلش كرديم.
آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل نزول هر چيزى از جهان نيستى كه از آن آفريده شده‏اند به جهان مشيت، به جهان اراده به جهان قَدر، به جهان قضاء، به جهان اذن، به جهان اجل، به جهان نطفه، به جهان علقه، به جهان پاره گوشت، به جهان استخوان، سپس به جهان اجسام و به اين دليل خداوند متعال خود شرا به احسن الخالقين: بهترين آفرينندگان وصف كرده است، پس او چيزها را به وسيله خودش و تواناييش و جا به جاييش آفريد و غير از آن به وسيله جابجايى و تواناييش، چيزها را از مرتبه‏اى به مرتبه ديگر نازل مى‏كند.
حرف دال‏
79: مدبر
تدبير: نگاه دقيق داشتن به سرانجام كارها مانند تدبّر.
پس آن نامى براى خداوند متعال مى‏باشد، به اين خاطر كه آن چنان همه چيز را مرتب كرده كه نظم نيكويش تا به انتهاى سرانجامشان، ادامه يافته است.
80: مُدرِك‏
حقيقت ادراك، عبارت از نازل شدن مدرك به منزله مدرك مى‏باشد، به شكلى كه نسبتى بين دو چيز مخالف با يكديگر: وجود ندارد و در خداوند بلندمرتبه، همه چيزها كلا در مرتبه‏اش مرتب شده‏اند و بنابراين در دعاى عديله فرمود:(155) مدرك صمدى مدركى كه بى نياز است.
بعد از ادراك هر چيزى، همان ايجاد و مرتب شدنشان در مرتبه او مى‏باشد.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود:(156)
شاء الاشياء لا بهمّة درّاك لا بخديعه.
اشياء را بدون توجه به خاطر پديد مى‏آورد و آنها را بدون تفكر درك مى‏كند.
خداوند بلند مرتبه فرمود:
انما امره اذا اراد شيئا أن يقول له كن فيكون؛
پس هنگامى كه فرمانش بر پديد آوردن چيزى تعلق گيرد، چون بگويد: شو، پس مى‏شود.(157)
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل نازل شدن باطن چيزها، كه آن‏ها را در مرتبه‏اى نازل مى‏كند و اين همان ادراكش مى‏باشد.
81: داحى‏
در لغت نامه‏(158) آمده كه:
حى الله الارض، يدحوها و يدحاها، دحوا: آن را گسترش داد.
آن، نامى براى خداوند متعال است، به دليل آن كه او در زمين و ساير چيزها گسترش مى‏دهد، به وسيله آشكار نمودن مرتبه‏ها و جايگاهى كه دارند و اين كه چه كارى را انجام مى‏دهند؛ بنابراين در اخبار وارد شده است:(159) يا داحى المدحوّات.
82: دارى‏
درايه، رساندن صفات نفسانى و نزولش به جهان آثار مى‏باشد؛ مثل نزول دانش به مرتبه آن چه كه دانسته مى‏شود، و شنوا به مرتبه آن چه كه شنيده مى‏شود و مانند آن؛ به فرموده خداوند متعال: ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان؛
تو درايت نداشتى كه كتاب و ايمان چيست.(160)
در اين جا به محمد صلى الله عليه و آله و سلم خطاب شده است، كسى كه از ابتداى خلقتش مؤمن بود و هر كس كه مؤمن شده، نصيبى از نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم برده است.
در آيه‏اى ديگر آمده: قل ما كنت بدعا من الرسل و ما أدرى ما يُفعلُ بى و لا بِكُم؛
بگو پيامبرى به من آغاز نگشته و من به اين كه چه عملى با من و با شما انجام خواهد شد، درايت ندارم.(161)
همانا خداوند متعال دانش آن چه كه بوده و آن چه را كه هست، به او آموخت و به او قرآنى داد كه در آن به روشنى، همه چيزها بيان شده و به وسيله روح القدس تاييدش نمود و به وسيله شب قدر آن را برترى بخشيد؛ پس چگونه مى‏توان بين آن‏ها جمع نمود، جز اين كه بگوييم كه درايت، رساندن صفات به جهان آثار مى‏باشد و براى اين مطلب توضيح بيشتر در عنوان سوم گذشت.
آن، نامى براى خداوند متعال است، به دليل نازل شدن آفرينش ابتدايى به جهان آثار و جهان جزئيات.
83: داعى‏
دعوت: فراخواندن فردى توسط تو، يا به وسيله صدا زدنش، يا به وسيله نامه نوشتن، يا با فرستادن يك فرستاده، يا با بخشيدن چيزى، او را به خودت متوجه سازى، يا چيزى ايجاد كنى كه او را به تو متوجه سازد، مثل ايجاد كردن آتش توسط خداوند متعال براى موسى عليه‏السلام، همانطور كه خداوند بلندمرتبه فرمود:
فَلَمّا قَضَى مُوسَى الاَْجَلَ وَ سَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطّورِ نَارًا قَالَ لاَِهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّارِ لَعَلّكُمْ تَصْطَلُونَ * فَلَمّا أَتَاهَا نُودِي؛
آنگاه كه موسى عهد خدمت به پايان رسانيد و با اهل بيت خود از حضور شعيب رو به ديار خويش كرد؛ آتشى از جانب طور ديد، به اهل بيت خود گفت: شما در اين جا بمانيد كه از دور آتشى به نظرم رسيد، مى‏روم تا شايد از آن خبرى بياورم يا براى گرم شدن شما شعله‏اى برگيرم * چون موسى به آن آتش نزديك شد، ندايى رسيد.(162)
پس خداوند متعال، با ايجاد آتش، او را به خود متوجه ساخت و به سوى خودش دعوت نمود.
داعى، نامى براى خداوند متعال است، به دليل فرستادن پيامبران براى تبليغ و نازل كردن كتاب‏ها و قرار دادن نور در قلب هر كسى كه بخواهد او رإ؛حح هدايت كند؛ همچنان كه فرمود: فمن يرد الله أن يهديه يشرح صدره للاءسلام؛
پس هر كسى را كه خداوند بخواهد هدايت كند، سينه او را براى اين كه اسلام را بپذيرد، فراخ مى‏گرداند.(163)
امام صادق عليه‏السلام‏(164) فرمود:
اءنّ الله عز و جل اذا اراد بعبد خيرا نكت فى قلبه نكتة من نور فاضاء لها سمعه و قلبه حتى يكون احرص على ما فى ايديكم منكم.
همانا خداوند عز و جل هنگامى كه براى بنده‏اى خير بخواهد، پرتوى از نور در قلب او قرار مى‏دهد، پس به وسيله آن، گوش و قلبش را روشن مى‏كند تا اين كه حريص‏تر از شما براى آن چه كه پيش روى شماست، باشد.
84: دافع‏
دفع: دور كردن.
دافع، نامى براى خداوند متعال است، به اين دليل كه آزار را از خلقش دور مى‏سازد.
85 - 86: دليل، دال‏
اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود:(165) يا من دل على ذاته بذاته.
اى كسى كه بر ذاتش به وسيله ذاتش دليل آورده شده است.
امام صادق عليه‏السلام فرمود:(166)
و كيف يوحده من زعم انه عرفه بغيره، و انما عرف الله من عرفه بالله؛ فمن لم يعرفه به فليس يعرفه، انما يعرف غيره.
كسى كه گمان مى‏كند خدا را به غير از خودش شناخته، چگونه توحيدش را مى‏گويد و همانا خدا را شناخت كسى كه به وسيله خودش او را شناخت، پس كسى كه او را به وسيله خودش نشناسد او را نمى‏شناسد، همانا غير از او را مى‏شناسد.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود:(167) اعرفوا الله بالله... .
خدا را به وسيله خدا بشناسيد...
امام زين العابدين عليه‏السلام‏(168) فرمود: الهى بك عرفتك، و انت دللتنى عليك، و دعوتى اليك، و لو لا انت لم ادر ما انت.
پروردگارا! به وسيله تو، تو را شناختم و تو مرا به سوى خودت راهنمايى مى‏كنى و به خودت دعوت مى‏كنى و اگر تو نبودى، نمى‏دانستم كه تو چيستى.
خداوند متعال فرمود: سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى انفسهم:
نشانه‏هاى ما را در آفاق و در خودشان خواهند ديد.(169)
آيات آفاقى، همان آسمان و زمين و ديگر آفرينش‏ها هستند و هر يك از آن‏ها دلالت نمى‏كند، جز بر آن چه كه آغازگرش از صفات بوده است؛ براى مثال: آسمان به اين وسيله شناخته مى‏شود كه براى او آفريننده‏اى توانا وجود دارد؛ پس شناخت خداوند بلندمرتبه به وسيله يكى از آن‏ها امكان دارد.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام در سخنانى كه از او در نهج البلاغه روايت شده فرمود:
لا يشمل بحد و لا يحسب بعد، و انما تحد الادوات انفسها، و تشير الآلات الى نظائرها، منتتها منذ القدمة، و حمتها قد الازيّنه، و جنبها لولا التكملة.
نه، در حدى در آيد و نه در شماره آيد كه ادوات و افزارها خودشان را محدود كرده‏اند و آلت‏ها به همانند خود اشاره دارند، از كسى پديد گرديد و به تحقيق بود، اگر چنين نبود و يا قديم و ازلى و به كمال، درست نيايد.
پس شناخت خداوند به چيزى از نشانه‏هاى آفاقى امكان ندارد، براى اين كه همانا همه‏شان محدود مى‏باشند و جز از همانندشان امكان سخن گفتن ندارند.
آيات انفسى كه شناخت خداوند با همه صفاتش از جمال و جلال به وسيله آن‏ها امكان‏پذير است، عبارت از حقيقت انسانيت مى‏باشند، براى اين كه آن‏ها عبارت از نامى هستند كه از مقوله صداها و حروف نمى‏باشند و به وسيله حدى، محدود نمى‏گردند، حس همه توهم‏كنندگان از دستيابى به آن‏ها ناتوان است، پوشانده شده نه اين كه پوشيده شده باشند و آن، كلمه تامه است.
در عنوان هفتم روايتى در اين باره از امام صادق عليه‏السلام نقل شد. آن، آفرينش ابتدايى مى‏باشد كه چيزى جز اين كه مرتبه‏اى از مرتبه‏هاى او باشد، وجود ندارد؛ پس آن، درون همه چيزهاست، بدون اين كه با آن‏ها مخلوط شده باشد و نه اين كه چيزى جدا از آن‏ها باشد و ذات هر چيز است، بدون آن كه به ذات آن چيز داخل شده باشد؛ پس كسى كه آن را شناخت، خداوند را به وسيله خودش شناخته است، پس شناخت خداوند به نشانه‏هاى آفاقى، عدم شناخت اوست و شناخت خداوند به اين نام، شناختش به وسيله خودش است.
به اين مطلب، مولاى ما اباعبدالله الحسين عليه‏السلام در دعاى عرفه‏(170) اشاره كرده است:
كيف يستدلّ عليك بما هو فى وجوده مفتقر ذلك؟ ايكون لغيرك من الظّور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك؟ متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدلّ عليك و متى بعدت حتى تكون الاثار هى التى توصل اليك؟ عميت عين لا تراك عليها رقيبا. و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبّك نصيبا.
پروردگارا! چگونه به آن چه كه او در وجودش به تو نيازمند است، براى تو دليل آورده مى‏شود، آيا براى غير از تو آشكارى از آن چه كه براى تو نيست بوده تا اين كه او آشكار كننده‏اى براى تو باشد، كى غايب بوده‏اى تا اين كه محتاج به دليلى باشى كه به تو دلالت كند و كى دور بوده‏اى تا اين كه آثار آن چيزى باشند كه به وسيله آن به تو برسند، كور باد چشمى كه تو را مراقب خود نمى‏بيند و در معامله زيان كرد، بنده‏اى كه براى او از محبت بهره‏اى قرار نداده‏اى.
پس براى ذات، مراتبى وجود دارد: مرتبه‏اى كه نمى‏توان چيزى از آن را درك كرد، نه نام، نه تصوير و نه يادى براى آن وجود دارد و مرتبه صفات كه در اين مرتبه، تصويرى براى آن وجود ندارد، وليكن داراى ذكر و نام مى‏باشد! پس خداوند كه بلندمرتبه است، ستايش او به آن مرتبه به وسيله اين مرتبه دلالت مى‏شود و او به وسيله آن شناخته مى‏گردد، پس به اعتبار اول، براى آن دليل آورده مى‏شود و به اعتبار دوم دليل مى‏باشد.
دليل، نامى براى خداوند متعال است، كه به اعتبار دوم مى‏باشد.
اين براى خواص مى‏باشد و آن، شناخت خداوند به وسيله خودش و نشانه‏هاى انفسى است اما شناختش به وسيله نشانه‏هاى آفاقى براى عوام مى‏باشد، كه آن در حقيقت، شناخت نيست؛ براى اين كه آن انتقال از آثار به مؤثر مى‏باشد، مانند انتقال از ساختمان بن بنّاء همراه با نادانى به همه چگونگى‏هاى بناء.
امام صادق عليه‏السلام فرمود:(171)
فمن لم يعرفه به فليس يعرفه، انما يعرف غيره.
كسى كه او را به وسيله خودش نمى‏شناسد، او را نشناخته است؛ بى شك آن چه را كه شناخته است، غير از او مى‏باشد.
دليل، نامى براى خداوند متعال است، به دليل رساندنش به مطلوب و دال، نامى براى خداوند است، به دليل نشان دادن راه.
به عبارت ديگر؛ دليل، نامى براى خداوند است، به خاطر دلالت به ذاتش و دال، نامى براى خداوند متعال است، به خاطر دلالت به او، به وسيله آثارش.
87: مدمَر
خداوند بلندمرتبه فرمود: و اذا اراد أن نهلك قرية أمرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا:
و ما چون اهل ديارى را بخواهيم، هلاك كنيم؛ پيشوايان و متنعمان آن شهر را امر كنيم كه راه فسق و تبه كارى و ظلم در آن ديار پيش گيرند و آنجاست كه تنبيه و عقاب لزوم خواهد يافت، آن گاه همه را هلاك سازيم، چه هلاك شدنى.(172)
در لغت نامه‏(173) آمده است كه: دمور و دمار و دماره: از بين بردن (مانند تدمير) و دمر دمورا: بدون اجازه وارد شد و حمله بد ناگهانى، حمله‏ور شد.
مدمر، نامى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه او نابودى برخى را پس از برخى ديگر فراهم مى‏آورد، مانند نازل كردن وباء و طاعون، براى اين كه هجومى بد، نابودى همه را شامل مى‏شود.
88: مدمدم‏
در فرهنگ لغت‏(174) آمده است كه: دمه: پايمالش كرد، و خانه: آن را گچ اندود كرد...، و فلانى: او را عذاب كرد. به وسيله عذاب كاملى كه او را نمود و سرش را شكست و آن را شكافت و در هم كوبيد، با بيشترين سرعتى كه ممكن بود، و مردم را نابود كرد و هلاك نمود؛ مانند: نابودى را بر آنان فرود آورد.
خداوند بلندمرتبه فرمود:
فقال لهم رسول الله ناقة الله و سقياها فكذبوه فعقروها فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسواها؛
و رسول خدا صالح به آن‏ها گفت: اين ناقه نشانه خداست، از خدا بترسيد و آن را سيراب گردانيد؛ آن قوم رسول را تكذيب و ناقه او را سر بريدند، خدا هم آنان را به كيفر گناهشان هلاك ساخت و شهرشان را با خاك يكسان نمود.(175)
يعنى بر آنان عذاب را منطبق كرد و هلاكت را شامل آن‏ها كرد و شهرشان را با خاك يكسان نمود، پس از آن نه كوچه و نه بزرگ، رهايى نمى‏يابند.
على بن ابراهيم‏(176) گفت: به صورت ناگهانى و غافلگيرانه، در شب آن‏ها را فرا گرفت.
مدمدم، نامى براى خداوند متعال است، براى فراگير كردن شديدترين عذاب دائم كه آن، فردى از كوچك و بزرگ و مرد و زن را باقى نمى‏گذارد.
89: ديموم‏
از باب فيعول براى مبالغه از دمّ فلانا.
ديموم، نامى براى خداوند متعال است، براى مبالغه در معنى دمدم.
90: دانى‏
در دعاها(177) آمده است كه: يا من علا فى دنوه و دنى فى علوه
اى كسى كه در هنگام پايين بودنش، بالا است و در هنگام بالا بودنش، پايين است.
بى شك دور، ضد نزديك است و بالا، ضد پايين است، پس بلندمرتبه به كسى گفته مى‏شود كه درجه‏اش بالا رفته و پايين‏تر از درجه‏اش درجاتى مى‏باشد. همانا دور، به طولانى شدن مسافت و يا زمان گفته مى‏شود و پايين به كسى كه در مرتبه‏اى كه پايين‏تر از آن مرتبه‏اى نيست، گفته مى‏شود، پس بالا بودن و پايين بودن نسبت به كسى است كه مكان‏ها حاوى‏اش مى‏باشد و بودنش در مكانى ديگر امكان ندارد؛ اما خداوند كه منزه است، دور است از هر حدى كه او را وصف كنند، مكانى از او خالى نمى‏باشد، پس وجودش در مرتبه بالا از بودنش در مرتبه پايين منع نمى‏كند و الا محدود و داراى اجزاء مى‏بود.
پس در پايين بودنش، بالاست و در بالا بودنش، پايين است و از بالا بودن، برتر است و از پايين بودن، خارج مى‏باشد و از هر دو آن‏ها برى و دور است.
دانى، نامى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه آخرين مراتب از او خالى نمى‏باشد، نه به اين دليل كه به مرتبه پايين‏تر تقيد دارد؛ منزه و بلندمرتبه مى‏باشد از اين كه به بالا بودن و پايين بودن، تقيد داشته باشد؛ بلكه از هر صفت كه به او نسبت دهند.
91: مديل‏
دوله: انقلاب در زمان، ايجاد كردن.
مديل، نامى براى خداوند متعال است، به دليل ايجاد انقلاب؛ از اين جهت كه خداوند، فردى را پس از خارى با عزت دادن به او و پس از فقرش با ثروت دادن، به او توجه مى‏كند و طائفه‏اى پس از طولانى شدن برتريشان منقرض مى‏گردند و جايگاه و منزلت آن‏ها توسط ديگران گرفته مى‏شود.
92: ديوم‏
باب فيعول از دوام؛ ياء در عينش قلب شده و ادغام گرديده است.
ديوم، نامى براى خداوند متعال است به دليل اين كه هميشه هست و از مرتبه‏اى به مرتبه ديگر منتقل نمى‏گردد، يا جابجا به جا نمى‏شود؛ به اين جهت كه حدى براى او نيست و چيزى از او خالى نمى‏گردد و حركتى براى او نمى‏باشد و انتقال، ذاتا براى او محال است.
93: دائم‏
نامى براى خداوند است به دليل عدم انتقالش در جايگاه اجرا كردن صفاتش.
94: ديان‏
مبالغه از دِين: پاداش.
ديان، نامى براى خداوند متعال است، به اين دليل كه در پاداش اطاعت كننده به وسيله عزت و جلالت دادن و در كيفر كردن گناهكار به وسيله خوار نمودن، مبالغه مى‏كند؛ از اين جهت كه صاحب روز قيامت كسى جز او نمى‏باشد.
حرف ذال‏
95: ذارى‏ء
خداوند بلندمرتبه فرمود: و هو الّذِى ذرأَكم فى الارض و اليه تحشرون؛
اوست خدايى كه شما را از خاك پديد آورد و باز در روز قيامت، رجوع و حشر شما به سوى او خواهد بود.(178)
ذرء: نازل كردن چيزى به جهان تعين و تجسم مى‏باشد. نه اين كه آفرينش مطلق او باشد و نه اين كه آفرينش جهان فطرتش باشد و نه جهان طينت و جهان مرتب كردن اجزاء و پرداختنش و نه جهان تصويرش را آفريدن مى‏باشد.
بنابراين خداوند بلندمرتبه به دليل آفرينش جهان اجسام است كه آن جهان به فعليت رسيدن كامل و آشكار شدن تمام توانايى‏ها مى‏باشد، پس جهان فطرت، جهان پديد آوردن و جهانى جدا مى‏باشد و جهان طينت، جهان رنگ مى‏باشد، چه به سعادت براى قبول ولايت به وسيله انجام تكليف و چه به بدبختى براى انكار ولايت رنگ مى‏يابد و لذا به طينت ناميده شده است براى اين كه طينت، طبيعت مى‏باشد و در جهان فطرت، براى انسان طبيعتى وجود ندارد (نه طبيعت ايمان هست و نه طبيعت كفر) و پس از عرضه ولايت و قبولش، ولايت براى او طبيعت مى‏شود و پس از انكارش، انكار و نفاق براى او طبيعت مى‏شود؛ پس با قبول ولايت، بندگى لازم مى‏شود و با انكارش، گناه لزوم پيدا مى‏كند.
جهان اجسام، جهان آشكار شدن طبيعت‏ها مى‏باشد، كه خداوند بلندمرتبه فرمود: و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون؛
و محققا بسيارى از جن و انس را براى جهنم واگذارديم، چه آن كه آن‏ها را دل هايى بى ادراك و معرفت است.(179)
يعنى آنان را به جهان اجسام، براى آشكار كردن طبيعت‏هايشان آورديم.
ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينة؛
تا هر كس هلاك شدنى است، پس از اتمام حجت، هلاك شود و هر كه لايق حيات ابدى است، با اتمام حجت به حيات ابد رسد.(180)
پس در آيه، دلالت به جبر نمى‏شود، همچنان كه هر كس كه خبره به حقائق لغات و نام‏ها نيست، دچار سرگردانى شده و گمان كرده كه ذرء، آفرينش و پديد آوردن است و آن، آن‏چنان است كه مى‏بينى!
96: ذاكر
حقيقت ذكر، عبارت است از حاضر كردن مذكور پس از دور شدن از او و آن. در مورد خداوند متعال، ممنوع مى‏باشد. چون از پروردگارت به اندازه مثقال ذره‏اى دور نمى‏ماند، پس فرموده خداوند بلندمرتبه: فاذكرونى أذكركم: پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم(181)
تشكيل مى‏شود از آن چه كه ذكر آن شد و به ناتوانى آفريدگان از احضار او در جهانهايشان سخن به ميان آمد، براى عدم امكان احاطه‏اى كه به او دارند.
قسم به كسى كه اشكال را مجسم مى‏كند، بى شك دانستى كه خداوند متعال در هر نفسى، نشانه‏اى براى او قرار داده شده كه به همه صفت‏هايش از جمال و جلال دلالت مى‏كند و به وسيله معرفت و شناخت آن، كفايت از شناخت او مى‏كند و ذكر آن، كفايت از ذكرش مى‏كند، سپس فرمود: و اذكر اسم ربك و تبتّل اليه تبتيلا:
و نام پروردگارت را ياد كن و به كلى از غير او علاقه ببر و به او بپرداز(182) فرمود:
و اذكر اسم ربك بكرة و اصيلا:
و نام پروردگارت را هر صبح و شام ياد كن.(183)
آن نام، نام خداوند است؛ كسى كه سرپرست مؤمنين است؛ پس منظور از ذكر كردن آفريدگان توسط خداوند بلندمرتبه، قرار دادن اين نام در آن‏ها و آگاه كردنشان به اجراى روش و ثابت ماندنشان در او مى‏باشد.
منظور از ذكر كردن خداوند، توسط آفريدگان؛ برداشتن همه پوشش‏ها از او و رسيدن به او و ثابت ماندن در او و داخل نشدن در راه طاغوت است، طاغوتى كه سرپرست كسانى است كه كفر ورزيدند.
97: ذوالمعارج‏
بى شك در عنوان سوم دانستى كه خداوند، اولين چيزى را كه آفريد، جدا از همه تعينات آفريد؛ به صورتى كه جامع همه آن‏ها به گستردگى و توانايى بود: پس به دليل اين كه او علت اوليه است و احاطه دارد به چيستى‏هاى همه چيزها، دانش ناميده مى‏شود؛ پس در آن، باطن همه چيز به شكل گسترده‏اى وجود دارد، مانند قرار گرفتن قطرات بى نهايت در دريا كه امكان اثباتشان در آن وجود ندارد و حكم به وجودشان به وسيله چشمهايشان در آن نمى‏توان داد، و از آن نفى‏شان نيز نمى‏توان كرد.
معارج؛ جمع معرج است: نردبان.
براى خداوند متعال در آفرينش ابتدايى‏اش كه آن فعل او مى‏باشد و خالى از او نيست، نردبان براى بندگانش كه فرامين او را اجرا مى‏كنند، وجود دارد؛ بلكه براى او نردبان هايى به تعداد همه آفريدگان وجود دارد و راه‏هايى كه به سوى او مى‏روند، به تعداد همه موجودات مختلف مى‏باشند.
معارج، نامى براى خداوند است، به اين دليل كه بى شك او در آفرينش ابتدايى‏اش كه آن، به باطن همه چيز احاطه دارد، داراى دو دسته از نردبان‏ها مى‏باشد كه به وسيله گروهى از آن‏ها به جهان آفريدگان نزول مى‏يابند و به وسيله گروهى ديگر به جهان حق بالا مى‏روند: فسبحان اَلّذِى بيده ملكوت كل شى‏ء و اليه ترجعون؛
پس پاك و منزه است كسى كه باطن هر چيز به دست او مى‏باشد و به سوى او باز مى‏گرديد.(184)
مولاى ما اباعبدالله الحسين عليه‏السلام در دعاى عرفه فرمود:(185)
الهى، امرتنى بالرجوع الى الآثار، فارجعنى اليك بكسوة الانوار، و هداية الاستبصار، حتى ارجع اليك منها، كما دخلت منك اليها، مصون السرّ عن النظر اليها، و مرفوع الهمّة عن الاعتماد عليها، انك على كل شى‏ء قدير.
پروردگارا! مرا به رجوع آثار، فرمان دادى؛ پس مرا به لباسى از نورها به سويت بازگردان و به هدايتى كه بينايى آورد، تا اين كه بازگردم به سويت، از آن آثارى كه هستند، همانطور كه وارد شده بودم، راز از نگاه آن‏ها مصون مى‏باشد، يعنى با نگاه در آن‏ها به حقيقت معرفت نمى‏توان راه يافت، و كار مهم، برتر از اعتماد به آن‏ها مى‏باشد، همانا تو بر همه چيز توانايى.
حرف الراء
98: رئوف‏
دوستى است كه شكستن قلب دوستش از فقدان امر ساده‏اى، يا نزول چيز حقير و اندكى را تحمل نمى‏كند و برايش سخت است. پس آن، اسم خداى تعالى است به دليل شمارش اسباب شادى بندگانش در دنيا و آخرت، به طورى كه هيچگاه محزون نشوند، مگر به خاطر اصلاح كارهايشان.
در تفسير امام عسكرى عليه‏السلام‏(186) آمده: اما الطالبون لرضاء ربهم فيبلغهم اقصى امانيّهم و يزيد هم عليها ما لم يبلغه آمالهم و اما الفاجرون فيرفق بهم فى دعوتهم الى طاعته و لا يقطع ممن علم انّه سيتوب عن ذنبه عظيم كرامته.
طالبان رضاى خدايشان پس برايشان نگهدارى امانتهاشان را خبر مى‏دهد و بر آن‏ها آن چه را كه از آرزوهايشان خبر نداده مى‏افزايد، و اما گناهكاران: پس به واسطه دعوتشان به سوى طاعت خود با آن‏ها رفيق مى‏شود، و دعوت از آن كسى كه مى‏داند به زودى توبه از گناه مى‏كند و قطع نمى‏شود به واسطه بزرگى كرامت حق تعالى.
99: الرب‏
او كسى است كه از اوست اصل، اجزاء، صورت، قوام و نفوذ شى‏ء در امرش مى‏باشد و اعمال آن چه بر شى، قصد آن مى‏رود و حراست آن چه براى آن شى ضرر دارد و آن را فاسد مى‏كند و در يك جمله مرجع مربوبيت است، در تمام امورات.
آن چه كه گفته شده: رب همان مالك و صاحب و سيد و مصلح و نعمت دهنده و مدبر و مربى است، در اين عبارت غفلتى است كه هر كدام از اين اسم‏ها، شأنى از شؤون رب مى‏باشد، نه معناى منتقل براى آن و آن چه كه به كار برده شده، استعمال شده در لوازم خودش مى‏باشد.
لذا مولايمان حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايند:(187)
نزلونا عن الربوبية و قولوا فى حقنا ما شئتم.
ما را از ربوبيت‏اش خارج كنيد و هر چه در حق خودمان مى‏توانيد از كمالات بگوييد.
ابن بابويه‏(188) مى‏گويد:
مردى نزد امام رضا عليه‏السلام آمد و عرض كرد:
يابن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اخبرنى عن قول الله سبحانه: الحمد لله رب العالمين ما تفسيره؟
فقال: لقد حدثنى ابى، عن جدى، عن البقار، عن زين العابدين عليه‏السلام اءنّ رجلا جاء الى اميرالمؤمنين عليه‏السلام فقال: اخبرنى عن قول الله تعالى: الحمد لله رب العالمين ما تفسيره؟
فقال: الحمدلله هو أن عرّف عباده بعض نعمه عليهم جملا، اذ لا يقدرون على معرفة جميعها بالتفصيل - لانّها اكثر من أن تحصى او تعرف - فقال لهم: قولوا الحمدلله على ما انعم الله علينا رب العالمين و هو الجماعات من كل مخلوق من الجمادات و الحيوانات؛ فاما الحيوان فهو يقلبها فى قدرته و يغذوها من رزقه و يعوطها بكنفه و يدبر كلا منها بمصلحته و اما الجمادات فهو يمسكها بقدرته، يمسك المتصل منها أن يتهافت و يمسك المتهافت منها أن يتلاصق و عيسك السماء أن تقع على الارض الا باذنه و يمسك الارض اءن تنخسف الا بامره، انه بعباده رئوف رحيم.
قال: و رب العالمين مالكهم و خالفهم و سائق ارزاقهم اليهم، من حيث يعلمون و من حيث لا يعلمون.
اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مرا از تفسير آيه الحمد لله رب العالمين آگاه كن كه چيست؟
حضرت فرمود: مردى نزد حضرت اميرمؤمنان عليه‏السلام آمد و عرض كرد كه مرا آگاه كن كه تفسير آيه الحمدلله رب العالمين چيست؟
پس حضرت فرمود: الحمدلله كه بعضى از نعمت‏هاى بندگانش رإ؛ژژ زيبا مى‏شناسد، در حالى كه قدرت بر شناخت جميع آن‏ها را تفصيلا ندارى - چرا كه آن‏ها بيشتر از آن هستند كه بدانى - پس به ايشان گفته مى‏شود: حمد خداى گوييد به خاطر آن چه كه پروردگار جهانيان به ما نعمت داده، و او جماعت‏هايى از كل خلق از جمادات و حيوانات مى‏باشند، و اما حيوان: خداوند او را به قدرت‏اش تغيير مى‏دهد، و او را با رزقش تغذيه مى‏كند و به كنف رحمتش او را در بر مى‏گيرد، و هر آن چه مصلحت اوست در نظر مى‏گيرد و اما جمادات پس خداوند نگه مى‏دارد او را به قدرتش و متصل به آن‏ها نگه مى‏دارد تا اين كه جمع گردند، و جمع آن‏ها را نگه مى‏دارد تا چسبيده شوند و آسمان را نگه مى‏دارد تا اين كه بر زمين واقع شود و زمين را نگه مى‏دارد تا اين كه به امر او غيب شود، همانا او بر بندگانش رئوف مهربان است.
رب العالمين مالك، خالق، و رساننده روزى‏هايشان مى‏باشد، چه بدانند يا ندانند.
آن اسم خداى تعالى است به خاطر ربوبيت دائمى‏اش، نه لحظه‏اى بدون لحظه ديگر.
100: راتق‏
الرتق ضد فتق مى‏باشد و به معناى شكافته شدن است. از امام باقر عليه‏السلام (189) در مورد اين قول خداوند تعالى سؤال شد: أو لم يَرَ الّذِينَ كفروا أن السماوات و الارض كانت رتقا ففتقناهما؛
آيا كافران نديدند كه آسمان‏ها و زمين وابسته بود، آن‏ها را شكافتيم(190)
پس فرمود: به اين علت فكر مى‏كنى كه اين‏ها متلزق و چسبيده به هم‏اند، پس يكى از آن‏ها از ديگرى شكافته مى‏گردد.
عرض كرد: بله. حضرت فرمود: استغفار كن كه منظور از اين فرموده خداى عز وجل از آيه كانتا رتقا اين است كه مى‏فرمايند: آسمان بسته بود و باران نمى‏باريد و زمين بسته بود كه دانه در آن كاشت نمى‏شد، پس هنگامى كه خداوند خلق را آفريد و در آن حيوانات را پخش كرد، آسمان به وسيله باران شكافته شد و زمين نيز به وسيله گياهان دانه‏ها شكافته گشت.
گفت: شهادت مى‏دهم كه شما فرزندان انبياء، هستيد و همانا علم شما علم آن‏ها است.
راتق، اسم خداى تعالى است، به دليل نگهدارى همه موجودات از جريان و اظهار آثارش.
101: رحمان‏
دانستى كه بى شك اولين چيزى كه خدا آفريد، همان نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم است و همانا او آفريده مطلق است؛ سپس به وسيله حجاب هايش به نام‏هايى كه نمى‏توان به حساب آورى ناميده شد و از حجاب هايش اعتبار شد كه آن ماده است و مبدأ همه موجودات و اصل نزديكى بين همه گروه‏هاى خلق و بين حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان طاهرينش مى‏باشد. و به آن خاطر، خداى تعالى او را در فرمايشش رحمة للعالمين خطاب كرده: و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين؛
و اى رسول ما تو را نفرستاديم مگر آن كه رحمت براى اهل عالم باشى.(191)
خداوند در اين آيه به ايجاد رابطه با آن‏ها و عدم قطع رابطه با آن‏ها و عدم قطع رابطه دستور داده است: و َالّذِينَ يصلون ما امر الله به أن يوصلَ و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب،
و هم آن چه را خدا امر به پيوند آن كرده، اطاعت مى‏كند و از خدا مى‏ترسند و از سختى هنگام حساب مى‏ترسند.(192)
در ادامه مى‏فرمايد:
و َالّذِينَ ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به أن يوصل و يفسدون فى الارض اولئك لهم اللعنة و لهم سوء الدار:
و آنان كه پس از پيمان بستن، عهد خدا را شكستند و آن چه خداوند امر به وصل آن كرده، قطع مى‏كنند و در روى زمين فساد مى‏كنند، لعن كامل مخصوص آن‏ها است و براى آن‏ها بد منزلگاهى مى‏باشد.(193)
در عرض، قرار دادن ولايت ايشان بر جميع خلقش و پيمان گرفتن ولايتشان بعد از عهد بستن به ربوبيتش.
پس حقيقت رحمت، همان نور حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم است، به دليل اين كه مبدأ كل هستى است و سبب نزديكى بين همه موجودات مى‏باشد و لازمه مغفرت و عطوفت است، پس حقيقت رحمت، همان جهان وجود است به دليل اين كه رحمت، همه موجودات را در بر مى‏گيرد كه خداوند فرمايد: و رحمتى وسعت كل شى‏ء؛
و لكن رحمت من همه موجودات را فرا گرفته است.(194)
پس به دليل احاطه خداوند به ماده اوليه تمام موجودات است، همانند احاطه دريا به قطرات نامحدود مى‏باشد و بر همه چيز، آن چه كه بزرگ و كوچك است، چيره است و به اين اعتبار او را رحمان مى‏نامند.
بنابراين فرمود: الرحمان على العرش استوى؛ خداى رحمان كه بر عرش استيلا يافته است.(195)
يعنى استيلاى علم، قدرت و دساير صفات خداوند بر همه چيز؛ ليس شى‏ء اقرب اليه من شى‏ء(196) هى چيزى نزديك‏تر به او از چيز ديگر نيست، چرا كه خداوند متعال پديد آورنده ماده همه اشياء است و نمى‏گويد: الله على العرش استوى چرا كه اسم الله براى مرتبه و درجه سرگردانى و عجز از ادراك ذات و يا چيز ديگرى از صفات خداوند مى‏باشد.
بنابراين اسم الله مناسب استيلا بر هر چيز نيست. يا چيزى از كيفيات، پس همراه احاطه بر همه چيز مناسب نيست.
رحمان، اسم خداى تعالى است به دليل احاطه رحمت خدا بر هويات تمام موجودات و موادشان به صورت دائمى.
به همين خاطر امام صادق عليه‏السلام‏(197) فرمود: است: الرحمان اسم خاص لصفة عامة.
رحمان، اسم خاص است، براى صفت عام.
يعنى اين كه اين معنى در غير خداوند يافت نمى‏شود.
و از حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام‏(198) آمده:
الرحمان: العاطف على خلقه بالرزق، لا يقطع عنهم مواد رزقه و اءن انقطعوا عن طاعته، الرحيم: بنابراين ادياننا و آخرتنا، خفف علينا الدين و جعله سهلا خفيفا و هو يرحمنا بتمييزنا من اعدائنا.
رحمان، عطف شده بر خلقش به واسطه رزق، از آن‏ها مواد رزقشان را قطع نمى‏كند، حتى اگر قطع طاعت كنند، در دين و دنيا و آخرتمان به ما رحيم و مهربان است، بر ما دين را تخويف داد و آن را آسان و خفيف قرار داد و او با شناسايى ما از دشمنانمان، به ما رحم كرد.
102: رحيم‏
اسم خداى تعالى است به دليل داشتن لوازم نزديكى در عطوفت و معرفت به مؤمنين. همان مؤمنينى كه به آن چه خدا امر كرده نماز بر پا مى‏دارند تا اين كه هميشه در حال وصل به پروردگار باشند، همان طور كه خداوند مى‏فرمايد: كان بالمؤمنين رحيما؛ او بر اهل ايمان بسيار رئوف و مهربان است.(199)
و امام صادق عليه‏السلام‏(200) مى‏فرمايند: و الرحيم اسم عام لصفة خاصة
الرحيم، اسم عام است، براى صفت خاص.
يعنى وصف به غير خداى تعالى مى‏شود به طورى كه لوازم آن نزديكى در غير خداى تعالى نيز ظاهر شود.
103: راحم‏
اسم خداى تعالى است به دليل تعدد لوازم نزديكى به مؤمنين، همان طور كه تفصيل مراتب صفات را در امر سوم دانستيد.
104: رزاق‏
رزق، همان آذوقه همه موجودات است، بر حسب خصوصيتش كه داراى درجاتى مى‏باشد.
پس رزاق اسم خداى تعالى است، به دليل مبالغه زيادى در بخشش رزق به همه موجودات، به طورى كه روزى دهنده‏اى غير از او نباشد.
105: رازق‏
اسم خداى تعالى است به اعتبار اين كه خداوند، فراهم آورنده و معمد رزق و روزى همه اشياء و رساندن اين روزى به ايشان است.

106: رشيد
رشد: استقامت بر راه حق كه همراه با كوشش و جديت مى‏باشد.
رشيد، اسم خداى متعال است به دليل عدم امكان خروجش از استقامت و اِعمال دائمى در راه حق.
107: مرشد
اسم خداى تعالى است به دليل بودن رشد در قلب‏هاى بندگان مؤمن.
108: راشد
اسم خداى تعالى است به دليل اعمال رشد در كارهايش.
109: راصد
اسم خداى تعالى است به دليل مراقبت بر رفتار بندگانش كه چه وقت مرتكب گناه مى‏شوند، پس اعمال آنان را محاسبه مى‏كند يا كفايت مى‏نمايند.
خداوند مى‏فرمايد: اءنّ ربك لبالمرصاد؛
البته خداى تو در كمين گاه است.(201)
110: رصيد
اسم خداى تعالى است به دليل مرتبه سوم از اين ماده.
111: رضوان‏
خداوند مى‏فرمايد: رضى الله عنهم و رضوا عنه؛
خدا از آن‏ها راضى مى‏باشد و آن‏ها از خدا راضى هستند.(202)
رضاى بنده، آرامش نفس او در نزد وجدانش مى‏باشد، وجدانى كه راضى از او باشد، شادمانى به افعالش مى‏رسد. و از خداى تعالى، اعمال اسماء حسنى‏اش در حق بنده مى‏باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل مبالغه خداوند در اجراء اسماء حسنى بر بندگان مؤمنش، در مقام بذل حول و قوه.
112: رضى‏
اسم خداى تعالى است، به دليل دوام اين معنى بر خداى تعالى، بدون وقفه.
113: راضى‏
اسم خداى تعالى است، به دليل اعمال اين صفت در مقام فعل براى مؤمنين‏
114: مرضى‏
اسم خداى تعالى است به دليل شادكامى مؤمنين به كردار خداوند و آن چه براى آن‏ها در نظر گرفته و به وسيله اين آرامش پيدا كرده‏اند.
115: رافد
رفد: عطايى كه از آن انتظار احسان مى‏رود و البته معطى نااميد نمى‏كند كسى را كه چيزى مى‏خواهد. پس آن اسم خدا به واسطه همين دليل كه ذكر شد.
116: رفيق‏
رفق: يعنى مدارا و نرمى.
آن، اسم خداى تعالى است به دليل آرامش بخشى به كينه‏ها و قلوب مؤمنين.
در كافى از قول يكى از امامان عليه‏السلام‏(203) آمده:
اءنّ الله رفيق يحب الرفق و من رفقه بكم تسلية اضغانكم و مضادة قلوبكم، فانه ليريد تحويل العبد عن الامر، فيتركه عليه حتى يحو بالناسخ، كراهية تثاقل الحق عليه.
خداوند رفيقى است كه نرمى كردن را دوست دارد. و از رفق او بر شما، كينه‏هاى قلوبتان آرامش مى‏يابد؛ البته خداوند مى‏خواهد كه بنده‏اش از اين كار روى گرداند، پس آن را دور مى‏كند بر او تا اين كه برگردانده شود به باطل كننده، كراهتى را كه حق بر او سنگينى مى‏كرد.
117: رفيع‏
آن صفتى بلندمرتبه و اشرف صفاتش مى‏باشد.
آن اسم خداى تعالى است، به دليل اين كه صفات خداوند علت شرافت آن‏ها است به طورى كه ادراكشان ممكن نيست و بالاتر از وصف هستند، پس هيچ گاه صاحب آن صفات، ضايع نمى‏شود.
118:رفيع الدرجات‏
جمع درجه است. المرقاة: بالامرتبه و مراد از آن، صفات و اسماء او به درجاتشان مى‏باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل بلندى درجات صفاتش، كه بى شك نفس صفاتش درك نمى‏شوند، آن چنان كه بايد درك شوند.
همان طور كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام در خطبه‏اى در كافى‏(204) مى‏فرمايند:
و حال دون غيبه المكنون حجب من الغيوب تاهت فى ادنى ادانيها طامحات العقول فى لطيفات الامور.
ميان غيب مستتر او حجاب‏هايى از نوع غيب، حايل شده است كه عقل‏هاى بلندنظر در لطايف امور گمراه شده و در پست‏ترين پستى‏ها سقوط مى‏كنند.
119: رافع الدرجات‏
اسم خداى تعالى است، به دليل بلندى درجات بندگان مؤمن خدا به واسطه اعمال اسماء حسنى مى‏باشد كه آن‏ها را طبق روايات بى شمار، وارد بهشت مى‏كند.
120: مرتاح‏
در فرهنگ لغت آمده است:(205) ارتياح: شادى و رحمت.
خداوند به واسطه رحمتش به او رحم كرد و بلاها را از او گرفت.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل غلبه رحمت خداوند بر غضبش و آن نشاط خداى تعالى از صفت‏هاى مخلوقين مى‏باشد.
121: رقيب‏
اسم خداى تعالى است، به دليل مراقبت بر عطا كردن به بندگانش و عدم اشتغال از آن‏ها.
122: مريد
اسم خداى تعالى است، به دليل نزول اشياء بر جهان اراده از جهان‏هاى هفت گانه كه جز به وسيله او چيزى در زمين و آسمان نمى‏باشد. پس حقيقت اراده او انجام خصوصيات اين مرحله است، و لذا اميرالمؤمنين عليه‏السلام‏(206) مى‏فرمايند: مريد لا بهمة. اراده مى‏كند، بدون اين كه تلاشى داشته باشد.
حرف الزاء
123: زارع‏
اسم خداى تعالى است، به دليل رشد گياهان.
124: زكى‏
اسم خداى تعالى است، به دليل پاك بودن خداوند از حدود صفات و خصوصيات آن.
حرف سين‏
125: مسبب الاسباب‏
سبب، چيزى است كه در مقام تأثر به آن نسبت داده مى‏شود، يعنى واسطه در ثبوت است. بنابراين اشكال مى‏شود كه خداوند اگر قدرتش بر اشياء بلاواسطه غلبه داشته باشد، پس قاعده‏اى براى ترتيب اسباب نمى‏باشد و اگر قدرتش بر اشياء غلبه نداشته باشد مگر به وسيله اسباب، پس اين سخن خلاف است، چون قدرت خداوند، نسبت به همه اشياء مساوى است و غلبه‏اش بدون واسطه است.
در نتيجه قدرت خداوند احتياج به واسطه ندارد، بلكه بر همه اشياء غلبه دارد. خداوند در قرآن مى‏فرمايد: انمّا أمره اذا اراد شيئا أن يقول له كن فيكون؛
فرمان او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند تنها به آن مى‏گويد موجود باش آن نيز بى درنگ موجود مى‏شود.
آيا آدم عليه‏السلام را از خاك خلق نكرد، بدون اين كه پدر و مادرى داشته باشد و حضرت عيسى عليه‏السلام را بدون پدر خلق كرد و ناقه حضرت صالح را از كوه متولد كرد و اشياء را از طبيعت شأن جلوگيرى كرد، مثل جلوگيرى آتش از سوزاندن حضرت ابراهيم و آب از جريانش بر روى زمين براى حضرت موسى و از منع اظهار اثرى كه از مقتضايش نمى‏باشد، مثل تبديل شدن عصاى حضرت موسى عليه‏السلام به اژدها و تبديل دستش به يد بيضاء براى نگاه‏كنندگان بدون هيچ ضررى و هم چنين مثال‏هاى ديگر.
و لكن خداوند اسباب را براى مصالح قرار داد:
از جمله: خلق را امتحان كرده، چون اگر همه امور بلاواسطه دست خداوند باشد، از كجا حال مطيع از عاصى، ظاهر و مشخص شود؟ و از كجا شر بودن باطن قاتل النفس و زناكار و مستكبر و حسود و دروغگو و منافق و مانع زكات و غيره را بدانيم. مثلا اگر طعام را واسطه‏اى براى سير شدن شكم بدانيم و شكم خلق بدون واسطه طعام پر نمى‏شد، پس از كجا حال انفاق كننده از حال بخيل براى ما آشكار مى‏شد.
از جمله: اگر اسباب به ترتيب نباشند، كمالات خداوند به وسيله مراتب و شؤون كمالش ظاهر نمى‏شد، چون همه اشياء به كليات و جزئياتشان، هر يك براى مرتبه‏اى از صفات خدا مظهر و آيه‏اى هستند يا حاكى است براى بيان مرتبه از صفات و موجود لذاته است و مطلوب بنفسه است، و براى هر يك اصل اصيل و طريق خاصى به سوى خداوند تعالى است، كه واسطه‏اى بين موجود و بين پروردگارش نمى‏باشد، اگر چه اكثر مردم اين را نمى‏داند.
خداوند مى‏فرمايد:
فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور؛
چرا كه چشم‏هاى ظاهر نابينا نمى‏شود، بلكه قلب هايى كه در سينه‏ها است، كور مى‏شود.(207)
و چگونگى كسى كه نزديك هست به همه چيزها از هر چيز ديگر نياز به واسطه داشته باشد بلكه هيچ شيئى از خداوند تعالى خالى نمى‏باشد.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام در خطبه الوسيله كه در كتاب كافى‏(208) روايت شده، مى‏فرمايد:
فارق الاشياء لا على اختلاف الاماكن و يكون فيها لا على وجه الممازجة.
و خداوند از همه اشياء دور است نه به حسب اختلاف مكانى و خداوند در همه اشياء مى‏باشد نه به حسب ممازجت و مخلوط شدن با اشياء.
حضرت در خطبه‏اى ديگر كه در كتاب كافى‏(209) آمده مى‏فرمايد:
داخل: فى الاشياء كلها غير ممازج بها و لا بائن منها، عميت عين لا تراه عليها رقيبا.
خداوند داخل در همه اشياء است، بدون اين كه با اشياء مخلوط و ممازجت داشته باشد و از همه اشياء دور نيست و چشم براى او رقيبى ندارد.
از جمله آن موارد: قدرت خداوند تعالى است، اگر چه قدرت خداوند بر همه اشياء غلبه دارد، لكن اشياء متفاوت‏اند چرا كه برخى از آن‏ها مرتبه‏اند: مثل پسر، چون از غيرش متولد مى‏شود.
بنابراين هر آدمى كه قبل از پدرش بيايد، پس او پدر نخواهد بود، چون عدم امكان ايجاد پسر، قبل از پدرش از باب قصور قدرت نمى‏باشد، بلكه از باب اين كه پسر امر اضافى و نسبى است كه مرتب است بر غير خودش، پس هر چيزى كه در غير مرتبه‏اش بيايد، پسر نمى‏باشد، همان طور كه اگر شما اراده كنيد كه به امر، مرتبه نسبت دهيد، پس حتما بايد مرتبه دوم نيز آمده باشد، سپس مرتبه سوم ببايد، چرا كه اگر شما هزار مرتبه در غير مرتبه سوم بياوريد، مرتبه سوم را نياورده‏ايد و هم چنين تمام مراتب اعدا و امثال آن.
پس آن اسم خداى تعالى است به دليل نزول صفات به مراتبش و تنزيل هر مرتبه به شؤونش و تنزيل هر شأن به آثارش.
مثلا قدرت خداوند تعالى را كه خلق اول است، به اعتبار احاطه‏اش به حدود اشياء، بسيط فرض كنيم، همانطور كه خداوند، عليم است به دليل احاطه‏اش به مواد هر شى‏ء؛ سپس به اعتبار دوام آن، احاطه نازل منزله مى‏گيريم خدا را به دو اسم عليم و قدير سپس به اعتبار شمرده شدنش بر وقوع اعتبار علم بر معلومات و اعتبار قدرت بر مقدورات خداوند - نازل منزله - گرفته ميشود به دو اسم عالم و قادر، سپس به اعتبار آن چه كه واقع شده‏اند بر آن خداوند، نازل منزله گرفته مى‏شود به عالم بودن معلومات و مقدورات كه چه به صورت اجناس و اقواع و اصناف و جزئياتشان كه نامتناهى هستند كه هر يك از آن‏ها مظهرى براى شأنى از شؤون علم و قدرت است و بر اين اساس، تمام صفات را قياس كنيد و اگر اسباب نباشد، صفات خداوند ظاهر نمى‏شود، مگر بعضى مراتب صفات.
لذا روايتى وارد شده‏(210) كه مى‏فرمايد:
ابى الله أن يجرى الامور الا باسباب.
خداوند از جريان امور اباء دارد، مگر اين كه به صورت اسباب باشد.
يعنى: خداوند از اظهار صفاتش اباء دارد، مگر اين كه به نازل منزله گرفتن صفات به مراتبشان و شئونشان باشد.
حمد و سپاس مخصوص خداوند است، همان طور كه شايسته آن مى‏باشد.
126: سبوح‏
بر وزن فعّول از كلمه سبح سبحانا مى‏باشد كه فعّول براى مبالغه است. اسمى است براى خداى تعالى مى‏باشد به بالا بردن خداوند از مطلق كمالات و جميع آن چه از صفات كه وراء ذات خداوند هست.
كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ نَفْيُ الصّفَاتِ عَنْهُ بِشَهَادَةِ كُلّ صِفَةٍ أَنّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كلّ مَوْصُوفِ أَنّهُ غَيْرُ الصّفَةِ وَ شَهَادَتِهِمَا جَمِيعا بِالتّثْنِيَةِ الْمُمْتَنِعِ مِنْهُ الاَْزَلُ، فَمَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدّهُ وَ مَنْ حَدّهُ فَقَدْ جَزّاهُ وَ مَنْ جَزّاهُ فَقَدْ ثَنَّاهَ وَ مَنْ ثَنَّاهَ فَقَد ابطَلَ اَزَلَهُ.
چون كمال شناساييش يگانه دانستن او است و كمال يگانه دانستنش نفى صفات از او است، چون هر صفتى گواه است كه جز موصوف است و هر موصوفى هم جز صفت است و به همراه هم گواه باشند كه در وجود ازلى و قديم ممتنع است هر كه خدا را وصف كند او را محدود كرده و مرزبندى نموده است و هر كه محدودش كند او را بر شمرده و هر كه او را بر شمرد، ازليت و قدم او را باطل دانسته.(211)
127: سبحان‏
از اين ماده صادر شده است، اسمى براى خداوند تعالى است و بر آن مبالغه اطلاق مى‏شود.
128:سابق‏
حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام در خطبه مشهور خودشان‏(212) مى‏فرمايند:
لا تصحبُه الاوقات، و لا ترفده الادواتُ، سبق الاوقاتَ كونُه، و العدمَ وجوده، و الابتداءَ ازله.
با زمان همراه نبوده و از ابزار و وسائل يارى نگرفته، هستى او برتر از زمان است، وجود او بر نيستى مقدم مى‏باشد و ازليت او را آغازى نيست.
پس آن اسمى است براى خداوند تعالى است، به دليل تقدمش بر هر چيزى كه به اسم ناميده مى‏شود.
129:سابغ النعم‏
در فرهنگ لغت آمده‏(213) شيخ الشى سبوغا: در زمين طولانى شده و نعمت توسعه پيدا كرده، يعنى خداوند نعمت را تمام كرده است.
پس آن اسمى است براى خداوند تعالى به دليل اين كه نعمت‏هاى خداوند، منحصر در يك نوع نعمت نمى‏باشند، بلكه خداوند نعمت‏ها را در انواع مختلف قرار داده و هر نوع را به گروه‏هاى مختلف تقسيم كرده، به طورى كه اگر بخواهيم بشماريم، محدود و قابل شمارش نمى‏باشد و هر گروه را كامل قرار داده (از جهت طعم و رنگ و خواص) و تمام نمى‏شوند؛ چون براى هر يك بذرى قرار داده؛ اگر كسى آن‏ها را بكارد، چندين برابر آن حاصل مى‏دهد، پس فقط حمد و سپاس براى خداوند است، همانطور كه شايسته اوست.
130: ستار
تستر و استتر: يعنى پوشاندن.
پس آن اسم خداوند متعال است، به دليل مبالغه در پوشاندن عيوب بندگانش و گناهانى كه مرتكب شده‏اند.
در تفسير(214) روايت مى‏كند: اى ظاهر كننده زيبايى‏ها و پوشاننده زشتى‏ها.
از امام صادق عليه‏السلام روايت شده:
ما من مؤمن الا و له مثال فى العرش، فاذا اشتغل بالركوع و السجود و نحوهما، فعل مثاله مثل فعله، فعند ذلك تراه الملائكة، فيصلون يستغفرون له، و اذا اشتغل العبد بمعصية، ارضى الله تعالى على مثاله سترا، لئلا تطلع الملائكة عليها.
هيچ مؤمنى نيست، مگر آن كه برايش در عالم عرش همانندى است، پس وقتى مشغول ركوع و سجود و مانند اين‏ها شد مثل اين عمل را، همانندش انجام مى‏دهد.
در اين هنگام ملائكه او را مى‏بينند؛ بنابراين ملائكه براى آن مؤمن درود مى‏فرستند و استغفار مى‏كنند و وقتى عبد مشغول معصيت است، خداوند بر مانندش پرده‏اى را مى‏گستراند تا اين كه ملائكه بر آن آگاهى نيابند.
پس حمد و سپاس مخصوص خداوند است كه شايسته آن مى‏باشد.
131: سخى‏
سخاء: يعنى انبساط نفس به واسطه عطا كردن و بخشيدن و نشاط آن.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل گستردگى دستش در بخشش به معنى كامل و شايسته براى خداوند تعالى.
132: سرمَد
زمان، عبارت از مقياس امتداد وجودهاى زمانى از جزئيات مى‏باشد، اعم از اين كه جسميات يا خياليات يا وهميات باشد.
دهر، عبارت است از مقياس امتداد وجود نفس‏ها؛ خداوند تعالى در قرآن مى‏فرمايد:
هل أتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا؛
آيا بر انسان، زمانى از روزگار آمد كه چيز قابل ذكرى نباشد.(215)
دهر در آن عالم چيزى است كه در عالم اجسام و جسمانيات مذكور نيست.
پس نفوس اگر چه از ابهاد منزه است و از ساير كيفيات جزئيات هم منزه است مگر اين كه نفوس محدود به انواعش مى‏باشد. پس مرتبه‏اش بالاتر از زمانيات و پايين‏تر از عالم عقول است كه مقياس آن ابد مى‏باشد و ابد، مقياس عقول از حيث عدم انقطاعش است، به طورى كه معدوم بعد از وجودش، به همراه حدوثش شمرده مى‏شود و لذا به سرمدى متصف نمى‏شود كه مقياس است كه آن به حدوث توصيف نمى‏گردد.
پس سرمد، اسمى است براى خداى تعالى است به دليل عدم انقطاعش، نه از اول و نه از آخر، نه به محدود كردن اجسام، نه به محدود كردن عقول و نه به وصفى كه در عرض ذات خداوند ناميده مى‏شود.
در دعاى عديله گفته شده: موجودٌ سرمدىٌ يعنى نه موجودى كه مقابل عدم است و به آن منقطع شود، بلكه قبل از اوقات مى‏باشد و ابتداء ازلش است و عدم، وجودش مى‏باشد، همانطور كه روايت آن از اميرالمؤمنين عليه‏السلام در اسم سابق گذشت.
133: سريع الحساب‏
همانا محاسبه مردم در روز حساب به بازگشت به عالم فعليات، از اول تكليف‏شان تا اتمام آن مى‏باشد؛ پس گويى كه آن‏ها مشغول به نماز و غيره از حسنات و سيئات مى‏باشند، پس مى‏بينى آن چه عمل مى‏كنند، در دنيا همان طور كه عمل كرده‏اند قادر به انكار چيزى كوچك يا بزرگ نمى‏باشند، پس همه نفوس را كمتر از يك چشم بر هم زدن، محاسبه مى‏كند.
پس آن اسم خداى تعالى است به دليل محاسبه به اين كيفيت، كه به اسرع الحاسبين ناميده مى‏شود.
134: سلام‏
مصدر سلم مى‏باشد از باب تفعل.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل كثرت تسليم بودن موجودات در برابر او، پس موجودى نيست، مگر اين كه همه مالش تسليم خداى تعالى مى‏باشد. پس خود را سلام ناميد، براى مبالغه در اين صفت.
135: سلطان‏
يعنى: حجت و قدرت حكومت.
پس اسم خداى تعالى است به دليل سلطنت بر جميع مخلوقات، به هر شكل كه ميخواهد و آن طور كه اراده مى‏كند. يا به دليل اين كه بر بودنش حجت است، همانطور كه او دليل بر ذاتش مى‏باشد، به وسيله ذاتش.
136: سَمِح‏
السمح و السماح: يعنى به آسانى عطا كردن كه غير از التماس سائل و لجاجتش باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل اين صفت كه ذاتى است براى او.
137: سمُوح‏
اسم خداى تعالى است، به دليل مبالغه درصفت مذكور به طورى كه بدون درخواست كردن و جداى از اين كه اصرار كند يا لجاجت نمايد، چيزى عطا كند.
138: سميع‏
سمع، قدرتى است كه به وسيله آن اصوات شنيده و درك مى‏شوند، به آن چه كه براى صدا از كيفيات مى‏باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل اين كه ذات او براى شنيدن هميشگى كافى است، همانطور كه حضرت اميرمؤمنان عليه‏السلام مى‏فرمايد: سميع لا بآلة.
شنواست بدون وسايل شنوندگى.(216)
139: سامق‏
در فرهنگ لغت آمده:(217) سمق سموقا: يعنى بلندمرتبه شد و طولانى گرديد.
سموق، بلندمرتبگى است كه باعث احاطه بر موجودات مى‏شود.
پس آن اسم خداى تعالى است به دليل اين كه بر خلقش، بلندمرتبه است، به واسطه احاطه‏اش بر آن‏ها.
140: سَنى‏
سناء: نور برق.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل شدت ظهورش، به طورى كه به واسطه ظهور او همه چيز روشن مى‏گردد.
141: سند من لا سند له‏
سند: يعنى مورد اعتماد انسان.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل اين كه او تكيه‏گاهى براى تمام ضعيفان است.
142: سيّد
در مجمع آمده: ساد، يسود، سيادة و اسم آن: سود است و آن به معنى مجد و شرف مى‏باشد، پس براى مذكر لفظ سيد است و براى مونث لفظ سيده.
سيد: رئيس بزرگ در قومش مى‏باشد، كه عشيره‏اش نسبت به او فرمانبردارند، حتى اگر هاشمى و علوى نباشد، و سيد: كسى است كه در خير، سر آمد مى‏باشد و سيد: يعنى: مالك، شريف، فاضل، كريم، حليم و متحمل بر اذيت قوم، زوج و مقدم اطلاق مى‏شود.
بى شك حقيقت سيادت، همان مجد و شرف است و ساير معانى، فرع آن و يا از لوازمش مى‏باشند و مجد عبارت است از بزرگوارى و بلندمرتبه‏اى كه كه كنه آن درك نمى‏شود و فرق آن با شرف اين است كه در آن علو بر حسب ذات است ولى شرف علو بر حسب صفات است.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل بلندمرتبگى او در ذات و صفات به تنهايى، طورى كه براى او هم شأنى در اين حالت نمى‏باشد و به خاطر همين به سيدالسادات وصف مى‏گردد.
حرف شين‏
143: شديد المحال‏
در فرهنگ لغت‏(218) آمده: محال (بر وزن كتاب): به معنى كيد، انجام امور با تدبير و مكر.
آن اسم خداى تعالى است، به دليل شدت كيد و يا مكر او؛ به زودى توضيحاتى در اين باره مى‏آيد كه بين اين دو در مكان‏هاشان فرق است.
144: شديد العقاب‏
در اسم مثيب معناى آن ذكر شد.
145: شريف‏
همانا گذشت‏(219) كه شرف، بلندمرتبگى بر حسب صفات است.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل بلندمرتبگى صفاتش به صورتى كه ادراكش ممكن نيست.
146: اءهيا أشراهيا
در فرهنگ لغت‏(220) آمده: در ماده (ش ره): اهيا (به كسر همزه) و اشراهيا (به فتح همزه و شين) يونانى است، يعنى ازلى و كسى كه زايل نمى‏گردد. هر چند موضع آن نمى‏باشد(221) و لكن مردم به غلط مى‏گويند: اهيا شراهيا و آن خطا است و بر خلاف نظر رهبران مذهبى يهود مى‏باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل ازليت خداوند كه در حرف الف در اسم ازل كه شرح آن گذشت.
147: شفيق‏
خيرخواه و ناصحى است كه براى اصلاح نصيحت شنونده‏اش، حرص و اشتياق دارد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل شدت اهتمامش بر دفع ضرار از بندگانش كه همراه انذار و خوف مى‏باشد.
148: شفيع‏
خداى تعالى فرمود: قل لله الشفاعة جميعا؛ بگو شفاعت همه خلايق با خدا است.(222)
حقيقت شفاعت، واسطه شدن در افاضه و بخشش مى‏باشد، نه التماس در مغفرت و الا اختصاصش به خداى تعالى صحيح نمى‏باشد كه خداوند در آيه‏اى در اين مورد مى‏فرمايد: لا تنفع الشفاعة الا لمن أذنَ له؛
و شفاعت كسى هم جز آن كه خدا به او اذن شفاعت داده، سودمند نيست(223)
همگى اتفاق نظر دارند كه شفاعت كبرى هم مخصوص به حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان پاكش مى‏باشد، پس چگونه است صدور شفاعت از ايشان و بهره‏مند نبودن خداوند از شفاعت؟
پس اگر بگوييم: منظور، عدم صدور شفاعت از آن‏ها است.
در جواب مى‏گوييم: فرق بين صدور چيزى و عدم بهره‏مندى‏اش و بين عدم صدورش مى‏باشد، پس آياتى كه بر عدم شهادت دلالت مى‏كند، غير آن چيزى است كه به عدم صدورشان دلالت مى‏كند، مگر اين كه همراه با اذن پروردگار باشد، همان طور كه در اين آيه مى‏فرمايد: من ذا اَلّذِى يشفع عنده الا باءذنه؛
چه كسى است كه در پيشگاه او به شفاعت برخيزد، مگر به فرمان.(224)
پس اختلاف تغييرات بر تعدد مراد دلالت مى‏كند و هم چنان كه دلالت آن مستقيم نيست در مثل قول خداى تعالى در ادامه همان آيه:
من ذا اَلّذِى يشفع عنده الا باءذنه يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشى‏ء من علمه الا بما شاء؛
چه كسى است كه در پييشگاه او به شفاعت برخيزد، مگر به فرمان او؛ عم او به آن چه پيشر نظر خلق آمده و آن چه سپس خواهد آمد، احاطه دارد و خلق به هيچ مرتبه از علم او احاطه نتواند خواهد داشت مگر آن چه او بخواهد.(225)
و همانا مرجع همه ضمائر، شفعاء است و نه مشفع.
پس اگرشفاعت، التماس مغفرت باشد ذيل آيه و صدرش با هم مرتبط نمى‏باشد؛ هنگامى كه خداوند تعالى مى‏فرمايد: يعلم ما بين ايديهم به منزله علت آوردن بر نفى شفاعت به غير اذن اوست و معنى به اين جا مى‏رسد كه: شفاعت نمى‏كنند مگر به اذن خداوندگار، پس همانا پروردگار به آن چه پيش نظر شفيعان مى‏آيد، آگاه است و آن چه بعدشان خواهد آمد، نيز آگاه است و آنها به هيچ مرتبه علم او احاطه ندارند، مگر به آن چه او بخواهد و از شفاعت كردن نيز بهره‏مند نخواهد بود.
آن غير مناسب است، بلكه مناسب براى نفى عدم علم شفيعان به آن چه پيش روى مشفع است و بر ايشان نامناسب است، و آن چه بعد آن‏ها خواهد آمد پس ايشان بر قباحت اعمالشان آگاه نيستند، پس شفاعت نمى‏كنند مگر بعد از اذن خدا، به خلاف آن چه كه شفاعت واسطه در بخشش است.
پس يعنى اين كه، شفيعان به آن چه كه در پيش رو دارند و بعد آن هست، به بخشش خدا و افاضه او بر آنها محتاجند، پس چگونه مى‏توانند به غير خودشان، بدون اذن خداوند افاضه و بخشش كنند، خدايى كه عبارت است از اجراى حول و قوت.
پس شفليع، اسم خداى تعالى است، به دليل عدم واسطه‏اى در فيوضاتش بين او و بين خلقش.
149: شافع‏
اسم خداى تعالى است، به دليل اين كه تسبيب اسباب براى احكام و مصالح است و تحقيق آن در حرف سين در اسم سبب الاسباب گذشت.
اما شفاعت كبرى براى محمد و خاندان او صلى الله عليه و آله و سلم است، به دليل اين كه نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم اولين چيزى است كه خلق شد، پس دانستيد كه همانا او بر همه اشياء به خاطر ملكوتش بساطتت دارد. پس همه چيز (به آن چه كه براى آن از مراتب است) قائم است به نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان پاكش در دنيا و آخرت، پس براى او شفاعت كبرى است و اين در فرموده خداوند تعالى است كه مى‏فرمايد:
يوم‏ترى المؤمنين و المومنات يسعى نورهم بين ايديهم و بأيمانهم بشراكم اليوم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ذلك هو الفوز العظيم.
روزى كه مردان و زنان مؤمن را مى‏بينى كه نورشان (نور ايمان) پيش رو و سمت راست آن‏ها بشناسيد و مژده باد شما را امروز كه بهشتى كه نهرها زير درختانش جارى است كه در او جاودانه‏ايد، اين همان پيروزى بزرگ است.(226)
بنابراين آن نور، همان شفيع دنيا و آخرت است و علامت اذن خدا براى التماس، مغفرت است.
مراد از آياتى كه شفاعت را نفى مى‏كند، نفى توسل و درخواست مغفرت و طلب آمرزش براى كسانى است كه پيش رو و سمت راست آن‏ها نورشان ديده نمى‏شود و آياتى كه نفى برخوردارى از شفاعت دلالت دارد، استفاده مى‏شود كه همان منكرين شفاعت ظهور اين نور، از اهل بيت عليهم السلام با انكار اولياء امر و مسدود شدن راه آنان به سوى خدا اين نور را به دست آوردند، اينجاست كه شفاعت شافعانشان به آنان سودى نمى‏بخشد، بلكه خصم و دشمن آنان خواهد شد.
150: شكور
حقيقت شكر از بنده عبارت است از اين كه بنده هر آن چه كه براى او از اضافات نفسش هست، سلب كند و حقيقت شكر را فقط براى خداوند تعالى اثبات كند، به خاطر آن چه كه در كتاب كافى‏(227) از امام باقر عليه‏السلام روايت شده است:
عن الباقر عليه‏السلام انه سئل ما عنّى بقوله فى نوح: انه كان عبدا شكورا
قال: كلمات بالغ فيهنّ.
قال: و ما هنّ؟
قال: كان اذا اصبح.
قال: اصبحت اشهدك ما اصبحت بى من نعمة و عافية فى دين او دنيا، فانها منك، وحدك لا شريك لك و لك الحمد على ذلك و لك الشكر كثيرا.
كان: يقولها اذا اصبح ثلاثا، و اذا امسى ثلاثا.
سؤال شده از اين كه منظور كلام خدا درباره حضرت نوح عليه‏السلام كه در قرآن آمد: انه كان عبدا شكورا (228) حضرت نوح عبدى شاكر بود، چيست؟
حضرت فرمود: كلماتى است كه در مورد آن‏ها بيان شده است.
راوى پرسيد: آن‏ها كيستند؟
حضرت فرمود: وقتى كه صبح مى‏كنند، مى‏گويند: من صبح كردم، تو را شهادت مى‏دهم كه آن چه من صبح كردم، براى من است، از نعمت و عافيت در دين يا دنيا، پس همه اين‏ها از تو است، تو يكتايى و برايت شريكى نمى‏باشد. و حمد و سپاس به خاطر آن‏ها فقط براى توست و شكر زياد فقط مخصوص توست. وقتى صبح سه مرتبه شب گفته شود.
وقتى بنده و آن چه كه براى بنده است، ملك خداوند تعالى مى‏باشد؛ پس پاداش و اجرى براى خدا با اعمال بنده نمى‏باشد و شكر خداوند تعالى عبارت است از اين است كه خداوند، اعمال بنده را حساب كند كه گويا اين اعمال بنده ناشى از ملك خود بنده است و سزاوارتر از خداوند تعالى بر خودش وجود ندارد.
وقتى اين چنين فرض شود، بنابراين بنده از جانب خداوند، مستحق ثواب و جزا مى‏گردد؛ ولى اگر چنين نباشد، بنده از جانب خداوند مستحق ثواب و جزايى نمى‏باشد.
به خاطر همين مولاى ما سيد الساجدين عليه‏السلام مى‏فرمايد:(229)
و شكرك قَبِلَ عملى، شكر خدا، قبول كردن عمل من است.
يعنى اگر اعضا و سعى‏ام را فرض نكنى، گويا اعضا و سعى من ملك تو نيست؛ پس من مستحق ثواب و جزاء نيستم و لكن شكر تو قبولى عمل من است، همانطور كه حضرت در دعايش براى شكر(230) فرمود:
ثُمّ لَمْ تَسُمْهُ الْقِصَاصَ فِيمَا أَكَلَ مِنْ رِزْقِكَ الّذِى يَقْوَى بِهِ عَلَى طَاعَتِكَ، وَ لَمْ تَحْمِلْهُ عَلَى الْمُنَاقَشَاتِ فِى الآْلاتِ الّتِى تَسَبّبَ بِاسْتِعْمَالِهَا إِلَى مَغْفِرَتِكَ، وَ لَوْ فَعَلْتَ ذَلِكَ بِهِ لَذَهَبَ بِجَمِيعِ مَا كَدَحَ لَهُ وَ جُمْلَةِ مَا سَعَى فِيهِ جَزَاءً لِلصّغْرَى مِنْ أَيَادِيكَ وَ مِنَنِكَ، وَ لَبَقِىَ رَهِينا بَيْنَ يَدَيْكَ بِسَائِرِ نِعَمِكَ، فَمَتَى كَانَ يَسْتَحِقّ شَيْئا مِنْ ثَوَابِكَ؟ لا مَتَى؟!...
فراتر از اين، از بنده خود كه روزى تو را خورده و به آن توان طاعتت را به دست آورده، عوضى مطالبه نكرده‏اى؛ براى رسيدن به آمرزش تو ابزارى داشته كه تو بر او تنگ نگرفتى و اگر چنين كرده بودى، بنده تو همه آن چه را كه با رنج و كوشش فراهم كرده بود، در برابر كمترين انعام و احسانت از دست مى‏داد و خود در گرو ديگر نعمت‏هايت در نزد تو باقى مى‏ماند، پس در اين حال چه وقت مستحق چيزى از ثواب تو مى‏بود؟ هيچگاه؟!.
پس شكور براى خداوند تعالى اسمى است، به دليل اين كه آن چه خدا به خلق خودش از وجود و آن چه كه وجود را تبعيت مى‏كند و همه آن‏ها براى خداوند تعالى است كه خدا يكى است و شريكى ندارد، آن‏ها را اعطا كرده و حسابرسى نمى‏كند و هر لحظه از روى فضل بر آن‏ها مى‏افزايد و لذا بندگان استحقاق جزا دارند.
151: شاكر
اسمى براى خداى تعالى است، به دليل اين كه اعمال آن صفت، در مقام عمل و وعده جزا دادن بر همه عمل‏ها و براى هر احسانى، احسانى است.
152: شامخ‏
در فرهنگ لغت‏(231) شمخ الجبل: به معنى بلندمرتبه و طولانى.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دليل بلندمرتبگى خداوند بر همه چيزهايى كه غير خودش است.
153: شهيد
خداوند تعالى مى‏فرمايد:
و كذلك جعلنا امة وسطا لتكونا شهداء على الناس و تكون الرسول عليكم شهيدا؛
ما هم چنان شما مسلمين را به آيين اسلام هدايت كرديم و با اخلاق معتدل و سيرت نيكو بياراستيم، تا گواه مردم باشيد، چنان چه پيغمبر را گواه شما كرديم.(232)
يوسف بن ابى سعيد مى‏گويد:(233)
كنت عند ابى عبدالله عليه‏السلام ذات يوم، فقال لى:
اذا كان يوم القيامة و جمع الله تبارك و تعالى الخلائق، كان نوح عليه‏السلام اول من يدعى به، فيقال له: هل بلغت؟ فيقول: نعم. فيقال: من يشهد لك؟ فيقول: محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم.
فيخرج نوح عليه‏السلام فيتخطى الناس حتى يجى‏ء الى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و هو كيثب المسك و معه على عليه‏السلام و هو قوله عز و جل: فلما راوه زلفةً سيئت وجوه َالّذِينَ كفروا فيقول نوح عليه‏السلام: يا محمد! اءنّ الله تبارك و تعالى سألنى هل بلّغت؟ فقلت: نعم، فقال: من يشهد لك؟ فقلت: محمد صلى الله عليه و آله و سلم، فيقول: يا جعفر و يا حمزة، اذهبا و اشهدا له انه قد بلّغ.
فقال ابوعبدالله عليه‏السلام: فجعفر و حمزة هما الشاهدان للانبياء بما بلغوا.
فقلت: جعلت فداك فعلى عليه‏السلام اين هو؟
فقال: هو اعظم منزلة من ذلك.
نزد امام صادق عليه‏السلام بودم؛ پس حضرت به من فرمودند:
وقتى روز قيامت شود و خداوند تبارك و تعالى خلائق را جمع مى‏كند، حضرت نوح عليه‏السلام اولين كسى است كه او را مى‏خواهند، پس به نوح گفته مى‏شود: آيا تبليغ كردى؟ مى‏گويد: بله، پس مى‏گويند: چه كسى براى تو شهادت مى‏دهد؟ حضرت نوح مى‏گويد: محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم.
پس نوح عليه‏السلام خارج ميشود و مردم به خطا مى‏افتند تا اين كه به محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى‏رسد، در حالى كه آن حضرت همراه على عليه‏السلام بر راهى ضخيم و استوار خواهد بود و فرموده خداوند عز و جل است كه مى‏فرمايد:
فلما راوه زلفةً سيئت وجوه َالّذِينَ كفروا؛
چون كافران، عذاب سخت را نزديك خود به چشم مشاهده كنند، رخسار آن‏ها از (خوف) زشت و سياه شود.(234)
نوح عليه‏السلام مى‏گويد: اى محمد! خداوند تبارك و تعالى از من سؤال كرد: آيا تبليغ كردى؟ من گفتم: بله، فرمود: چه كسى به نفع تو شهادت مى‏دهد؟ گفتم: محمد صلى الله عليه و آله و سلم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى جعفر و اى حمزه برويد و شهادت دهيد كه حضرت نوح تبليغ كرده است.
امام صادق عليه‏السلام فرمود: جعفر و حمزه، اين دو نفر شاهد بر انبياء هستند، به آن چه كه تبليغ كرده و رسانده‏اند.
راوى گفت: من فداى شما بشوم! پس على عليه‏السلام كجاست؟
حضرت فرمود: على عليه‏السلام جايگاهش بالاتر از آن است.
پس حقيقت شهادت، عبارت است از كشف حجاب بين شاهد و مشهود و احضار شاهد، مشهود را در عالم او و احاطه شاهد بر مشهود و الا جعفر و حمزه (بلكه اميرالمؤمنين عليه‏السلام و رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم) در زمان حضرت نوح عليه‏السلام نبودند و آن جا حاضر نبودند.
پس شهيد اسمى است براى خداوند تعالى به دليل عدم حجاب بين خود و ما ديگران.
154: شاهد
اسمى است براى خداوند تعالى به دليل فعليت آن صفت به نسبت به همه موجودات.
155: شايى‏
اميرالمؤمنين عليه‏السلام در خطبه‏اى كه در كتاب كافى‏(235) روايت شده، مى‏فرمايد:
شاء الاشياء لا بهمة، درّاك لا بخديعة.
خداوند اشياء را مى‏خواهد، ولى نه با همتش و اشيا را درك مى‏كند، نه با خيالش.
براى اشياء، جهانهايى است: اولين جهان كه اطلاق شى‏ء بر آن صحيح است، جهان مشيت است كه اول ظهورش در جهان امكان است و جهان مشيت، جهان بساطت و جهان احديت است، امكان اطلاق شى‏ء بر آن نيست، مگر اطلاق وجود.
اين اسم خداوند متعال به اعتبار اين كه كليدهاى غيبى - كه در عالم امكان اطلاق شى بر آن‏ها وجود ندارد - شى‏ء بشوند و انزال به عالم مشيت.
حرف صاد
156: صبور
حقيقت صبر: تحمل كردن سختى‏ها و مشكلات و فشارها؛ و لازمه آن، شكيبايى و استقامت و ناله نكردن است. در حضرت بارى تعالى صبر به صورت عدم انفعال در مقابل عصيان و سركشى بندگان (مخلوقات) و كافر شدن بندگان و يا مشكوك شدن ايشان تجلى مى‏يابد.
صبور اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه اين صفت از صفات ذاتى خداست و نه صفتى كه گاهى بروز كند و گاهى سقوط.
157: صبار
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه اين صفت به صورتى شديد و افراطى در او بروز و ظهور مى‏كند.
158: صابر
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اعمال صفت صبر و ترتيب دادن لوازم آن از جمله شكيبايى در مقابل گناهان بندگان و عدم انتقال در عين قدرتمند بودن.
159: صادق‏
حقيقت صدق (راستى و درستى) عبارت است از راستى و درستى هر چيزى؛ پس راستى و درستى ناطق در خبر دادن صحيح و حقيقى است و صداقت خبر، در بردارنده حقيقت امر و واقعيت است.
در اين باره حضرت حق مى‏فرمايد: يوم ينفع الصادقين صدقهم؛
روزى كه راستى و درستى درستكاران به ايشان سود رساند(236)
مشخص است كه در روز قيامت، تنها چيزى كه مايه نزول بركت است، اعتقاد به وحدانيت حضرت حق و نبوت پيامبران و امامت ائمه اطهار، منتصب از سوى خداوند است و نه چيز ديگر، حتى اگر اعتقادى باشد كه مطابقت زيادى با اين اعتقاد داشته باشد.
صادق، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه خداوند مگر به حقيقت و راستى خبر نمى‏دهد.
160: صدوق‏
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت شدت وجود صفت صدق در او.
161: صريخ المستصرخين‏
صريخ: فريادرس.
مستصرخ: فريادخواه.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت فريادرسى از فريادخواهان.
162: صافح‏
صفح: ترك عقاب و عذاب؛ كه شايسته عقوبت است، البته نه به صورت جزمى و قطعى.
صافح اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه به گناهكاران، اميد بخشش و عفو مى دهد، اگر بخواهد آن‏ها را عذاب مى‏كند و اگر بخواهد آن‏ها را مى‏بخشد. در اين باره خداوند مى‏فرمايد:
و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اءنّ الساعة لآتية فاصفح الصفح الجميل؛
و ما آسمان‏ها و زمين و آن چه بين آن‏ها است را جز به حق (حكمت) خلق نكرديم و به درستى كه آن زمان (قيامت) خواهد آمد. پس بگذر، گذشتنى زيبا.(237)
از محتواى اين آيه شريفه دريافت مى‏شود كه آن‏ها شايسته عذاب الهى هستند، ولى عذابشان به زمانى ديگر به تأخير مى‏افتد؛ به خلاف عفو، كه عبارت است از بخشش گناهكار به صورت كاملا قطعى و يقينى.
163: صمد
صمد: قصد.
صمد، صفت مشبهه‏اى از مصدر مذكور است؛ خداوند كسى است كه در حوائج مهم به او روى مى‏كنند.
كفعمى در كتاب مصباحش‏(238) نقل مى‏كند:
عن ابى عبدالله الحسين عليه‏السلام، اءنّ بعث اهل البصرة اليه عليه‏السلام يسألونه عن الصمد، فقال:
اءنّ الله قد فسرّه: لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد لم يخرج منه شى‏ء: كثيف كالولد، و لا لطيف كالنفس و لا ينبعث منه البدوات كالنوم و الغم و الرجاء و الرغبة و الشبع و الخوف و اضدادها و كذا هو لا يخرج من كثيف كالحيوان و النبات و لا لطيف كالبصر و سائر الآلات.
اهالى بصره، نزد امام حسين عليه‏السلام شرفياب شده و در مورد صمد سؤال كردند. آن حضرت فرمود:
خداوند آن را تفسير نموده است: نه زائيده و نه زائيده شده است و هيچ كس مثل و مانند او نيست(239) از او چيز كثيفى مثل فرزند و چيز لطيفى مثل روح خارج نمى‏شود و نه چيزى همانند خواب از او سر مى‏زند و نه مسائلى هم چون اندوه و اميدوارى و رغبت و بى ميلى و ترس و بر عكس اين‏ها ندارد و همچنين او از چيز كثيفى مثل حيوان و گياه و نه از چيز لطيفى مثل روح و ساير چيزهاى ديگر خارج نمى‏شود.
از امام حسين عليه‏السلام نقل شده است:
الصمدُ: الذِى انتهى اليه السؤدد، و الصمد الدائم الذى لم يزل و لا يزال، و اَلّذِى لا جوف له، و اَلّذِى لا يأكل و لا يشرب و لا ينام.
صمد: كسى است كه تمام بزرگى‏ها به او ختم مى‏شود و صمد هميشگى و دائم، كسى است كه نه زوال مى‏بخشد و نه زائل مى‏شود و كسى است كه درونى ندارد و كسى است كه نه ميخورد و نه مى‏آشامد و نه مى‏خوابد.
از ابوحنيفه نقل شده كه: صمد، كسى است كه قائم به نفس است و بى نياز از ديگران مى‏باشد.
از امام سجاد عليه‏السلام نقل شده است:
هو اَلّذِى لا شريك له و لا يؤده حفظ شى‏ء، و لا يعزب عنه شى‏ء.
او كسى است كه شريكى ندارد و نيازى به حفظ چيزى ندارد و چيزى از او دور نمى‏شود.
از زيد بن على عليه‏السلام نقل شده: او كسى است كه اگر وجود چيزى را اراده كند، مى‏گويد باش، پس آن چيز موجود مى‏شود و او كسى است كه چيزها را مثل هم و ضد هم و بين آن را خلق كرده است.
و از امام باقر عليه‏السلام نقل شده:
الصمد: السيد المطاع، اَلّذِى ليس فوته ناه و لا آمر
صمد، مولاى اطاعت شونده‏اى است كه امر كننده و نهى‏كننده‏اى فوق او نيست.
گفته شده: صمد، بلندمرتبه‏اى كه وجودش فساد ندارد و كسى است كه با شواهد عينى، قابل وصف نباشد.
نتيجه تحقيق عبارت است از اين كه صمد، صفتى از صمد است به معناى قصد مى‏باشد (قصد كردن - در واقع مقصود واقع شدن) و جز اين نيست كه اين صفت فقط برازنده حضرت حق است، زيرا بزرگى و بى نيازى به او منتهى مى‏شود و هيچ امر كننده‏اى و نهى كننده‏اى فوق او وجود ندارد و او مقصد همه موجودات است و كسى است كه همه عبادت‏شوندگان (احترام شوندگان) به عبوديت و عظمت او اقرار دارند و هيچ چيزى نيست كه هنگام حاجت به او روى نياز نكند.
آن چه به عنوان لوازم صمديت ذكر مى‏شود، همانطور است كه خداوند تفسير مى‏كند: لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد؛
نه زائيده و نه زائيده شده است و هيچ كس مثل و مانند او نيست.(240)
يعنى از صفات خلق خدا خارج است و براى او همانندى نيست و هيچ آمر و ناهى غير از او وجود ندارد و به جز او هيچ كس مقصد حوائج مخلوقات نيست و او همان كسى است كه از قول و گفتار امام حسين عليه‏السلام و امام زين العابدين عليه‏السلام و امام باقر عليه‏السلام برداشت مى‏شود.
164: صانع‏
صنعت و صناعت: حرفه و شغل.
اگر كسى عملى را انجام دهد، گفته نمى‏شود كه آن عمل، حرفه اوست؛ مگر اين كه او كاملا حاذق و ماهر باشد؛ يعنى قبل از عمل نسبت به آن چه كه آن چيز نياز دارد، عالم باشد، به نحوى كه نيازى به كمى و زيادى آن علم و يا نيازى به توجه و تأمل جديدى نباشد.
در فرهنگ لغت‏(241) آمده است: ... و مردى ماهر در شكستن و حركت دادن و بسيار ماهر و استاد و هر دو كاملا حاذق در كار... و زنى استاد و ماهر در كار (همانند ابر) حاذق و ماهر در كار كردن با دو دست.
صانع اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه او هر آن چه كه انجام مى‏دهد و هرگونه صنعتى كه به كار مى‏بندد، بعد از آن نيازى به كم يإ؛فف زياد نمودن، توجه و تأمل يا تجربه جديد ندارد؛ و خداى تعالى همه چيز را به وجود آورده است، به نحوى كه در ريز و درشت عالم چيزى كم نگذاشته و او به علم آن، از ازل كاملا احاطه داشته، تا اين كه آن را به وجود آورده است.
165: مصور
شكل بخشيدن تصوير شى‏ء، عبارت است از نازل كردن آن شى‏ء از جهان اجمال به جهان‏هاى تفصيل؛ و تنظيم استعدادهاى آن براى تأثير گذاشتن و تأثير پذيرفتن؛ مثل نازل نمودن روح به قواى جسمانى و هماهنگ نمودن اين براى نشان دادن آثار و علائمش.
مصور اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت قرار دادن وهم و خيال در روح و مشخص نمودن درجات وهم و تربيت قواى خيالى و كلا در مراتب آن، در شنوايى و بينايى و بويايى و چشايى و لامسه و از اين قبيل شكل بخشيدن‏ها.
حرف ضاد
166: ضارّ
ضرر: شكل دادن بدى و شر.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت خوددارى و امتناع او از اعمال عذاب‏هاى آسمانى و عقوبت‏هاى زمينى و دادن ثروت و قدرت و عزت به دشمنانش اعم از مشركين و كافران، تا بخورند و بهره‏مند شوند و حيران و سرگشته آرزو و اميد گردند معاصى و گناهانشان افزون شود؛ سپس عذابى دردناك در انتظار ايشان است.
167: مضل‏
خداوند مى‏فرمايد: اءنا جعلنا الشياطين أولياء للذين لا يومنون؛
همانا ما شياطين را دوستان كسانى قرار داديم كه ايمان نمى‏آورند.(242)
و مى‏فرمايد: و من يعش عن ذكر الرحمن نُقيّض له شيطانا فهو له قرينٌ؛
و هر كس از ذكر و ياد خداوند رحمان رخ بتابد، شيطانى را براى او بر مى‏انگيزيم تا يار هميشگى او گردد.(243)
مضل، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مسلط نمودن شياطين بر كسانى كه ايمان نمى‏آورند.
حرف طاء
168: طبيب‏
طب (فن شفا دادن): علم شناسايى امراض بدن و علاج آن است.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت احاطه او به مراتب همه موجودات و جايگاه و امراض آن‏ها و راه علاج آن‏ها.
169: مطاع‏
حقيقت طاعت عبارت است از مطابقت اعمال و رفتار بنده با اوامر خداوند، به نحوى كه در رابطه مخلوقات با خداوند ديده مى‏شود.
تطبيق اعمال مستأجرين به موجرين براى طلب مال الاجاره و تطبيق اعمال مظلومين با ظالمين به جهت ترس از سياست‏هاى آن‏ها و ايمن بودن از شكنجه‏هايشان، طاعت تلقى نمى‏شود.
پس طاعت فقط به موردى اطلاق مى‏شود كه عملى از روى علم به مولا بودن مولا و بندگى بنده سر بزند. بنده‏اى كه ملكيتش تماما از آن مولا است و لازم است كه بنده آن را در راه مالك بودن مولا صرف نمايد، يعنى به لحاظ اين كه او مالك آن چيز و منافع آن است.
مطاع، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت شايستگى او در اين كه همه مخلوقات، خودشان و اموالشان را در راه او فدا كنند، به جهت اين كه او مولا و مالك ايشان است؛ به تنهايى و بدون اين كه در اين مسير كسى با او شريك باشد، خداوند، تنها خالق هستى است.
170: متطول‏
در فرهنگ لغت‏(244) آمده است: طول و طائل و طائلة: به معنى فضل و قدرت و بى نيازى و گشايش است. تطول عليهم: يعنى درشت كرد بر ايشان، بزرگ كرد بر ايشان، گشايش كرد در كار ايشان.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت بذل و بخشش بيش از اندازه؛ از خوردنى‏ها و آشاميدنى‏هاى لذيذ گرفته تا لباس‏هاى نفيس و زيبا.
171: طهور
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت پاك نمودن بندگان صالح از آلودگى جاهليت و نادانى، چنان كه مى‏فرمايد: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا،
اين است و جز اين نيست كه خدا مى‏خواهد از شما اهل بيت عليهم السلام هر گونه ناپاكى و آلودگى را بزدايد و شما را پاك گرداند، پاك گرداندنى.(245)
172: طاهر
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت پاكى و تنزه او از هر گونه كمى و كاستى.
173: طهر
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت تنزه او حتى از كمال و به درستى كه كمال توحيد، نفى صفات از اوست.
بلكه ذات حضرت بارى تعالى از پذيرفتن صفت، منزه است.
حرف ظاء
174: ظاهر
شرح آن در حرف الف، در اسم اول مرور شد.
175: ظهر اللاجين‏
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه او پشتيبانى كسى است كه به او پناه مى‏برد.
حرف عين‏
176: معبود
حقيقت بندگى خالصانه در مالكيت خدا با تمام اجزاء و توابع خود، بنده است و هيچگونه دخل و تصرفى در نفع و ضرر و حيات و مرگ و حيات مجدد خويش نخواهد داشت.
معبود اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه همه موجودات مملوك او محسوب مى‏شوند، يعنى خداوند شايسته مالك بودن است و نه از روى انفاق نمودن به خداوند.
حقيقت عبادت عبارت است از آگاه و بيدار شدن نفس و متذكر نمودن آن به اين معنى، همراه با تداوم اعمال آن در مقام عمل، لحظه به لحظه و به خاطر همين خداوند تبارك و تعالى عبادت را منحصر به خود نمود.
خدايى كه يگانه است و شريكى ندارد، و خداوند مى‏فرمايد: و قضى ربك أَلّا تعبدوه الا ايّاه؛
و پروردگار تو مقرر فرمود كه جز او را پرستش نكنى.(246)
بر خلاف طاعت، كه خداوند آن را براى خويش و براى فرستاده خويش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و براى اولوالامر (ائمه اطهار و در غياب ايشان ولى فقيه) قرار داده است، پس در اين رابطه مى‏فرمايد:
اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم؛
از خدا و رسول و صاحبان امر اطاعت و پيروى كنيد.(247)

177: عادل‏
عدل: مساوى بودن (يكسان بودن).
اين صفت در خداوند به صورت تعادل در اعمال صفاتش متجلى مى‏گردد، به اين معنى كه او همانگونه كه قادر بر كرم و بذل و بخشش است، همان‏طور قادر بر ممانعت از اين امور است و همانگونه كه قادر بر بسط و گشايش است، قادر بر قبض و بستگى در امور مى‏باشد و به عبارت ديگر تعادل او در انجام دادن و ترك نمودن است، يعنى او مختار است در فعل و ترك فعل و عدل، صفت اختيار است.
عادل اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت تعادل صفات او نسبت به تعلقش بر متعلقاتش و عدم اين تعلق، و عدم نياز ضرورى‏اش به چيزى از جهت تعلق و عدم تعلق.
178: عدل‏
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت وجود شديد و اغراق‏آميز صفت عدالت در او.
179: عزيز
در مبحث چهارم گذشت كه عزت عبارت است از عالم نفى صفات.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت عدم تقيدش به قيدى از قيود صفات و عدم محدوديتش به حدى از حدود خلقتش.
پس وجودش به لحاظ ذات و صفات عاليه‏اش در عالم امكان ميسر نيست، زيرا عالم امكان محدود است و خداوند محدود به حدود موجوداتش نمى‏باشد؛ پس او عزيزى است كه در عالم امكان وجود ندارد و پاك و منزه است از چيزى كه وجودش نقصان يابد، البته اين موضوع را بايد از عدم وجود او تفكيك كرد.
به همين سبب حضرت على عليه‏السلام در كافى‏(248) فرمود:
الحمدلله اَلّذِى لا من شى‏ء كان، و لا من شى‏ء خلَق ما كان.
حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه از چيزى نيست و هستى را از چيزى خلق نكرد.
خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد: سبحان ربك رب العزة عما يصفون؛
پاك و منزه است پروردگار تو، پروردگارى كه ما وراى آن چيزى است كه وصف مى‏كنند.(249)
بيان اين آيه در روايات محمد بن عطيه در مبحث سوم در معناى عزت مرور شد.
لازمه عزت، غلبه بر همه چيز است (احاطه و چيرگى بر همه چيز)، به درستى كه عزيز، گسترده و نامحدود است و بقيه چيزها در نهايت اختصار هستند و به واسطه وجود بسيطى چون خداوند، موجود شده‏اند.
180: عطوف‏
عطف: ميل.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت به كار بردن اسماى زيبا و لطيفش در حق بندگانش و قرار دادن صفات در عوالم ايشان به منظور اعلام اين مطلب كه او هرگز بندگانش را فراموش نخواهد كرد.
181: معطى‏
عطا: كمك رساندن، هبه نمودن، بذل و بخشش نمودن چيزى، يعنى: دادن هديه‏اى به كسى، به نحوى كه بتواند به راحتى از آن استفاده كند و يا هر آن چه همانند هديه به كسى عطا مى‏شود.(250)
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت نازل نمودن مواهب و نعماتش از عالم بالا به عالم امكان (اعيان)، پس حمد و سپاس مخصوص اوست و تشكر نمودن برازنده وجود او مى‏باشد.
182: عفو
عفو: ترك نمودن عذاب گناهكار.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت ترك و امتناع نمودن از عقاب گناهكاران بعد از آن كه شايسته عقاب و عذاب شوند.
183: عظيم‏
عظمت عبارت است از عالم وجودى كه بر عالم نيستى سايه افكنده و عبارت است از عالم نفى صفات؛ به خاطر همين اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فرمود: و بعظمتك التى ملأت كل شى‏ء
و به عظمت تو كه هر چيزى را پر نمود. و شرح آن كه در مبحث چهارم گذشت.
آن اسمى كه از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه خداوند عالم، وجود مطلق است. عالمى كه در آن عدم، جايگاهى ندارد؟
علمى كه كه به منزله ماده تشكيل دهنده عالم امكان است. ماده‏اى كه در روايات‏(251) از آن به آبى كه از آن همه چيز زنده است، تعبير شده است.
184: عليم‏
در مبحث سوم گفتيم كه صفات، مراتب پنج گانه دارند و همانا خلق اول، حقيقت محمديه است. اين خلق كاملا از تمام تعيّنات امكانى به وجود آمده و جامع جميع استعدادها و امكانات است و به واسطه اين استعدادها است كه هر چيزى به وجود مى‏آيد و مظهر تمام هستى.
185: العالم: دانا
نامى است براى خداوند به اعتبار اين كه او فراهم آورنده علت اولى براى مقدماتى كه هر كدام مشخص كننده معلوماتى از ديگرى مى‏باشند، و اگر يكى از آن‏ها پديد آيد و مشخص شود بقيه نيز مشخص مى‏شوند كه در اين صورت مى‏گويند: علمَ: فهميد به اعتبار واقع شدن صفت علم بر معلوم در ماضى، يا يعلم: مى‏داند به اعتبار آن در آينده به مانند ساير صفات.
و به اين خاطر است كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: آيا گمان كرديد كه وارد بهشت خواهيد شد و آن هنگامى كه خداوند خواهد شناخت از شما كسانى را كه جهاد كرده‏اند و كسانى كه صبر پيشه كردند(252) و مانند اين آيات فراوان است و همگى اشاره دارد به مرتبه واقع شدن علم، نه به صفت علم.
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: پروردگار ما، الله جاويدان است و علم ذات او مى‏باشد و نه معلوم و در ادامه مى‏فرمايد: و هنگامى كه اشياء را به وجود آورد و آن‏ها معلوم بودند، علم او بر معلوم واقع گشت.
الحديث.
و در اين جا بايستى به نكاتى اشاره كرد:
اولا: در بين مردم رايج شده است كه علم حضورى همان حضور اشياء است در نزد عالم و علم حصولى احضار و به وجود آمدن آن علم است كه قبل از آن وجود نداشته است كه اين يك اشتباه است.
حقيقت مى‏گويد كه علم حضورى آن است كه احتياجى به شخص عالم نيست، به مانند علم نفس به خودش (آگاهى شخص در ديانتش) و اين كه براى كشف كردن خود به چيز ديگرى احتياج ندارد، و علم و عالم و معلوم همگى يكى هستند و آن نفس است.
علم حصولى آن است كه براى شناخت آن احتياج دارى كه آن را به مرتبه معلوم برسانيم، و در اين جا عالم نفس مى‏باشد، و معلوم آن چيزى است كه به آن مرتبه شناخت رسيده است، و علم آن چيزى است كه اين شناخت را به ما داده است.
علم، همان نفس است به اعتبار احاطه و آگاهى كاملش از جميع معلومات، به مانند احاطه دريا بر قطرات لا متناهى، كه اثبات آن به اعتبار تعيناتش غير ممكن است، و نه حتى نفى آن به اعتبار موادش، همان صفتى، كه نمى‏توان آن را از نفس نفى كرد و اما علم حصولى كه همان صور حاصله است، يا به دست آمدن صورتى از چيزى، كه اولى متعلق فعل نفس مى‏باشد، و دومى انفعال، و هيچ صفتى در آن نيست، و تعريف علم به صور حاصله از چيزى در نزد عقل، يا حصول چيزى در نزد عقل، اشتباه است آن طور كه فهميدى.
با اين وجود نميتواند از ورود شك و گمان و وهم در جهل در آن جلوگيرى كند؛ و فرق بين آن و بينش در درستى يا نادرستى مستلزم عدم جواز عمل به مقتضاى اعتقاد است، چرا كه جايز الخطا است.
اگر بگوييد: همانطور كه به چيزى آگاهى دارد به عدم خطاى آن نيز آگاهى دارد.
خواهم گفت: سخن در اين مورد مانند سخن در مورد نفس اول است، و به مانند آن.
اگر حقيقت علم صور حاصله يا به دست آمده صور چيزها است، اهمال تمامى صفات لازم بود.
بيان آن اين است كه براى حصور صور چيزى بستگى دارد به آفريدن و درست كردن و تدبير و ايجاد و مشيت و اراده و تقدير و فضاء و اذن و اجل و تصوير، و اعمال ذارى و بقيه اسماء حسنى؛ و اگر علم حصول صور چيزى باشد ديگر هيچ حاجتى به اسماء و اعمالشان نمى‏باشد، چرا كه اشياء در بالاترين اهدافشان مصور حاصل هستند در نزد تعالى و آن‏ها احتياجى به مشيت و اراده و آفريدن و غير از آن ندارند.
اگر بگوييد و با اين كه علم داشت و اراده كرد و خواست و تقدير كرد و قضاء كرد و آفريد و به آن شكل داد و برء و ذرء.
خواهم گفت: چگونه ميتوان گفته شود: نيافريد، نخواست اراده نكرد، آن را انجام داد با اين همه آيات و روايات فراوانى از نفى مشيت و مطلق صفات فعل.
اگر بگوييد: كه علم ازلى است و اين افعال حادث هستند، اين اعترافى است كه علم غير از حصول صور است يا صور حاصله.
دانست كه علم علت اوليه اشياء است و ساير صفات و اسماء ديگر شرايط آن هستند، و با اثبات علم مى‏توان آن را نفى تا وقتى كه آن فعل صادر (انجام) نشده باشد.
سوم:
بدان كه اكنون پس از اين كه بيان كرديم حقيقت علم و مراتب آن را مى‏توانى اختلافاتى را كه در اخبار و روايات ائمه عليهم السلام آمده است را رفع كنى.
اخبار دلالت دارد بر اين كه آن‏ها علم گذشته و آينده را داشته‏اند و اشاره دارد به احاطه نفسهايشان بر همه چيز به مانند، احاطه دريا بر قطرات لا يتناهى.
اخبار دلالت دارد بر حدوث علم بر آن‏ها در شب‏هاى قدر و شب‏هاى جمعه و ساعت به ساعت و هر امرى پس از امر ديگرى، و آن اشاره دارد به مرتبه ايقاع آن صفات نفسانى بر معلوم و وقتى كه وصول اشياء از عالم ملكوت به عالم عيان هفت منزل است، پس نمى‏توان آن را به عالم عيان پايين آورد، مگر پس از سير اين هفت منزل، و خداوند براى پايين آمدن آن‏ها وقت‏هاى معينى را قرار داده است، و براى حجت‏هاى خود در زمين (يعنى ائمه عليهم السلام) شب‏هاى قدر را براى اطلاع از امورى كه در يك سال روى خواهد داد در عالم مشيت قرار داده، و به عالم تقدير، و براى اطلاع از نزول آن به عالم قضاء شب‏هاى جمعه را قرار داد، و براى اطلاع از نزول آن به عالم اذن، روزها را قرار داد، و براى اطلاع از عالم اجل، ساعات را قرار داد، و براى اطلاع از وصول اشياء به عالم اعيان، لحظه‏ها را قرار داد، همانطور كه آمده است به افزونى علوم آن‏ها عليه‏السلام در اين اوقات اخبارى است كه در كافى روايت شده است و آمده و براى هر يك بخش معينى را قرار داده است.
سپس بخش ديگرى را افزود چرا كه بالاترين علم آنان عليه‏السلام آن چيزى است كه لحظه به لحظه و كارى پس از كارى اتفاق مى‏افتد خبر داشتند: و هر كس كه خواست مى‏تواند به آن مراجعه كند.
186: العلى‏
العلو: بلندمرتبگى ضد الدنوّ: يعنى پست و بى مقدارى است، و بلندمرتبگى اسمى است براى بارى تعالى به اعتبار اين كه صفات او خارج هستند از تمام عوالم وجود امكانى، به طورى كه هر چقدر كه او را با دقيقترين اشياء تميز دهى باز او خارج از اين دايره و هم دقيق است. و واجب است كه او را از آن صفات سلب كرد.
اين نامى است به اعتبار قوام عالم نفى صفات، كه همان عالم عدم امكانى مى‏باشد، كه در آن نمى‏توان اعتبار چيزى را داد، حتى مطلق الوجود را كه اشاره دارد به مولاى ما اميرالمؤمنين عليه‏السلام در اين كلامش:
وجود او سبقت گرفت بر اوقات، و عدم وجود اوست و ابتدا ازل اوست.
به اين خاطر است كه استعمال نمى‏شود مگر با اسم كه همان عالم وجود است - آن طور كه بيان كرديم در اسم عظيم - و بعضى‏ها ادعا كردند كه اينها يك اسم هستند، و آن نام اعظم است، كه برخى از اخبار نيز و همينانى را بدان داده است.
حقيقت اين است كه اين‏ها دو اسمى باشند، و همانطور كه على بلندمرتبگى: اسمى است براى بارى تعالى به اعتبار خروجش از عالم امكان و از حدود تشبيه آن را با نام عظيم مترادف ساخت، دلالت بر اين كه براى آفريده‏هايش قابل مشاهده نيست، و متصف نيست به عدم امكانى نيز و از حد تعطيل خارج بود همانطور كه از حدى تشبيه خارج است و داخل اشياء مى‏باشد نه در ممازجت و خارج از آن‏ها مى‏باشد نه در مباينت، و همان طور كه بارى تعالى شبيه آفريده‏هايش نمى‏باشد، همينگونه صفات و افعال و خروج و دخول او شبيه صفات آفريده‏ها و خلايق و خروج و دخولشان نمى‏باشد. و على نامى است براى بارى تعالى به اعتبار اين كه ذاتش از ستم ذات‏هاى آفريده‏هايش نمى‏باشد.
187: عالى‏
اسمى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه افعال خداوند از جنس صفات خلايق نيست.
188: متعالى‏
اسمى است براى خداوند متعال، چون افعال خداوند از سنخ افعال خلايق نيست.
189: اعلى‏
اين اسم به آن دليل بر خداوند اطلاق شده كه خداوند برتر از آن است كه بتوان او را وصف كرد

190: معيد
اسمى است براى خداوند متعال، به دليل اين كه خداوند آفرينش و خلقت را به مرحله پست و پايين نازل مى‏كند و دوباره آن را صورت‏گرى مى‏كند.
191: معاذ
معنى و فرق بين معاذ و ملاذ و ملجأ در حروف لام مى‏آيد.
192: مستعان‏
اسمى است براى خداوند تعالى، براى اين كه هيچ كس، انسان را كمك نمى‏كند، مگر اين كه او را از هدفش دور مى‏گرداند و فقط خداوند است كه شايسته كمك گرفتن مى‏باشد.
193: معين‏
اسمى براى خداوند است، چون هر كس را كه كمك بخواهد، يارى مى‏كند.
حرف غين‏
194: غفور
بنده و آن چه متعلق به اوست، ملك خداوند متعال است و او در مال و جان خود تصرفى نمى‏تواند بكند، مگر به اجازه خداوند.
حقيقت اطاعت آن است كه بنده مال و جانش را با خواست و اجازه خداوند، در راه رضايت او صرف كند و حقيقت گناه اين است كه مال و جانش را با خواست خودش، در غير آن چه اجازه خدا در آن است، هنگامى كه عقوبت خداوند را بر مى‏انگيزد، صرف كند و خداوند در عقوبت او عجله نمى‏كند و اگر بنده عزم به ترك گناه كند، حتما خداوند او را مى‏بخشد.
پس غفور اسمى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه گناهان از طرف بندگانش دوام و استمرار داشته باشد، گويا كه به اذن خداوند از آن‏ها سر زده، در اين عقوبت و تبعات ديگرى بر آن مترتب نمى‏شود.
خداوند متعال فرمود: اءنْ تعدّوا نعمت الله لا تحصوها اءنّ الله لغفورٌ رحيم؛
و نعمت‏هاى خداوند آن قدر زياد است كه نمى‏توان آن را بر شمرد، بى شك خداوند بخشنده و مهربان است.(253)
195: غفار
اسمى براى خداوند است، كه در آن صفت آفريننده بودن به صورت مبالغه بيان شده است.
196: غافر
اسمى براى خداوند است، به اين دليل كه او به آن صفت عمل مى‏كند، چون خداوند، خطاپوش است.
197: غالب‏
غلبه: چيره شدن، پيروز شدن بر دشمن.
اسمى براى خداوند است، به دليل تسلط يافتن خداوند بر دشمنانش.
198: غنى‏
اسمى براى خداوند است، چون او ذاتا از هر چيزى بى نياز است.
199: مغنى‏
اسمى براى خداوند است، چون نياز همه موجودات را بر طرف مى‏سازد و امور آن‏ها را به ديگرى واگذار نمى‏كند.
حرف ف‏
200: فتاح‏
فتح: متضاد بستن.
اسمى براى خداوند است، به اين دليل كه او درهاى خير را براى بندگانش در دنيا و آخرت گشوده مى‏گشايد.
201: فاتح‏
اسمى براى خداوند است، به واسطه اين كه اين صفت را انجام مى‏دهد از آن جهت كه اسباب و وسايل آسمانى از جمله ابر، خورشيد، ماه، ستارگان، گياهان، رعد و برق، خاك، كوه و غيره كه آن قدر زياد هستند كه نمى‏شود، حساب كرد، را در جهت گشايش امور خلايق به كار برد.
202: فاتق‏
فتق: شكافت.
چنانكه در حرف راء و در اسم راتق، در روايتى از امام باقر عليه‏السلام در معنى رتق و فتق، بيان شد.
پس فاتق اسمى براى خداوند متعال است، به اين دليل كه در هر چيزى ظهور كرده و آثار او در آن جارى است.
203: فاخر
فخر: افتخار كردن به خصائص نيكو، ستودن صفات.
اسمى براى خداوند تعالى است، به دليل اين كه هر چه ستايش است، سزاوار اوست.
204: فرد
فرد: نظيرى براى او نيست.
اسمى براى خداوند تعالى است، به دليل اين كه بى نظير است و زوجى از جنس او برايش وجود ندارد.
فرق بين او و وتر اين است كه وتر كسى است كه دومى براى او نيست، اگر چه از غير همجنس باشد.
و فرد: نصف زوج است مثل زوج و فرد.
205: فارق‏
حضرت على عليه‏السلام در خطبه‏اى در كتاب كافى فرمود:(254)
ضَادّ النّورَ بِالظّلْمَةِ وَ الْيُبْسَ بِالْبَلَلِ وَ الْخَشِنَ بِاللّيّنِ وَ الصّرْدَ بِالْصَرُورِ، مُؤَلّفٌ بَيْنَ مُتَعَادِيَاتِهَا، وَ مُفَرّقٌ بَيْنَ مُتَدَانِيَاتِهَا، دَالّةً بِتَفْرِيقِهَا عَلَى مُفَرّقِهَا وَ بِتَأْلِيفِهَا عَلَى مُؤَلّفِهَا، وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللّهِ تَعَالَى وَ مِنْ كُلّ شَيْ‏ءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلّكُمْ تَذَكّرُونَ فَفَرّقَ بَيْنَ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ لِيُعْلَمَ أَنْ لَا قَبْلَ لَهُ وَ لَا بَعْدَ... .
روشنى را ضد تاريكى ساخت و خشكى را ضد ترى آفريد و درشتى را در برابر هم آهنگهاى آن‏ها را از هم جدا ساخت تا جدا كردن اين‏ها راهنماى جداكننده باشد و آميختن آن‏ها رهنماى آميزنده، و اين است فرموده خداى تعالى از هر چيز جفت هم آفريديم شايد شما ياد آور شويد(255) متذكر شويد بين ما پيش و پس جدايى انداخت، تا دانسته شود براى او، پيش و پسى نيست.
پس فارق اسمى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه قيد و روابط چيزها را جدا مى‏سازد.
206: فاصل‏
فضل: حائل بين دو چيز و جدايى بين حق و باطل.
فاضل اسمى براى خداوند است، به دليل اين كه دو چيز وجود ندارد، مگر اين كه خداوند در بين آن دو وجود دارد چنان چه خداوند فرمود: ما يكون من نجوى ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادنى من ذلك و لا اكثر الا هو معهم؛
هيچ نجوايى ميان سه نفر نيست كه او چهارمين آن‏ها نباشد و پنج نفرى نيست، مگر اين كه خدا ششمين آن‏ها باشد، نه كمتر از آن و نه بيشتر.(256)
به دليل آن كه خداوند، جدا كننده حق و باطل در دنيا و آخرت است.
به دليل اين كه خداوند متعال، جداكننده‏ى بين هر شخصى و شخص ديگر مى‏باشد، يعنى جداكننده اصناف و نوع‏ها و جنس‏ها، به گونه‏اى كه هيچ موجودى شبيه موجودى خصوصيتى مخصوص به خود دارد كه در ديگرى نيست. به دليل اين كه خصوصياتى دارد كه نمى‏يابى در ديگرى.
207: فاضل‏
در فرهنگ لغت آمده:(257) افزودن، بر عكس كم و ناقص كردن.
اين اسمى براى خداوند است، به دليل اين كه داراى همه كمال به كامل‏ترين شكل است.
روايت شده در دعاى بعد از نماز در ماه رجب اين چنين گفته شود:(258)
فانه غير منقوص ما اعطيت فزدنى من فضلك يا كريم.
آن چه را كه ببخشد، از بين نمى‏رود و ناقص نمى‏شود؛ اى كريم! فضل و احسانت را بر ما زياد كن.
پس دريافت شد كه بعد از اين كه تصريح به عدم نقص شد كه مراد از فضل، همان فراوانى و آثار بخشش خداوند است؛ مثلا فرض كنيد دو فرد ثروتمند كه هر يك هزار درهم دارند، يكى زندگى راحتى براى خود و فرزندان و همسرش فراهم مى‏كند و ديگرى بر خود و خانواده‏اش سخت مى‏گيرد، پس اولى فاضل است و دومى فاضل نيست.
فاضل اسمى براى خداوند است، به دليل آشكار گشتن آثار همه صفاتش به گونه‏اى كه به اصلاح همه هستى احاطه دارد.
208: فاطر
در فرهنگ به معنى شكافت، آمده است:(259) خداوند آفريد ايشان را هم در ابتدا و هم در بالندگى و رشد ايشان.
اسمى براى خداوند است، به دليل اين كه خلق را به وجود آورد و بزرگ كرد و پروراند.
209: فكاك الرقاب‏
فك الاسير: او را رها كرد. رقبه: او را آزاد كرد.
اسمى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه گرفتار از آتش جهنم را نجات داد و بندگان گناهكار را از عذاب آزاد كرد.
210: فالق‏
در ادعيه‏(260) آمده: يا فالق الحب و النوى
اى شكافنده دانه و هسته.
خداوند مى‏فرمايد: اءنّ الله فالق الحب و النوى:
بى شك خداوند شكافنده دانه و هسته است.(261)
امام صادق عليه‏السلام فرمود: الحب: طينة المؤمنين، القى الله عليه المحبة، و النوى: طينة الكافرين َالّذِينَ نادا عن كل خير.
حب، ذات مؤمن است و اين را خداوند در ذات او قرار داده است. و النوى: ذات كافر از هر چيزى خالى است. و از هر خيرى تهى مى‏باشد.
در فرهنگ لغت آمده است:(262) فلقه يفلقه: و نوى جمع نواة است كه گذشت. پس فالق اسمى است براى خداوند به اعتبار شكافتن دانه و تبديل آن به گياه.
به گونه‏اى كه هيچ يك از صفات خداوند شبيه صفات انسان نيست.
211: فائق‏
در فرهنگ لغت آمده است: برترى و فوقيت، يارانش را به مرتبه برترى رساند؛ در مجموع به دليل داشتن شرافت آن‏ها را برترى داد.
اين نام براى خداوند به اعتبار داشتن شرافت صفات و صفات شريفه مى‏باشد و برترى اين صفات بر صفات مخلوقات؛ به گونه‏اى كه هيچ كدام از اين صفات شبيه يكديگر نيستند.
212: مفيد
در فرهنگ لغت آمده است:(263) و افدت المال: فايده رساند و عطا كرد.
اسمى براى خداوند است، به دليل اين كه به همه موجودات از نعمت ظاهرى و باطنى عطا مى‏كند.
حرف قاف‏
213: قابض‏
قبض: ضد بسط است.
اسمى براى خداوند است، به دليل اين كه اسماء را از مجراى اصيلش مانع مى‏شود كه خداوند فرمود: و الله يقبض و يبسط و اليه ترجعون؛ تنگى و گشايش پديد مى‏آورد و به سوى او باز گردانده مى‏شويد.(264)
214: قبيل‏
گرفته شده از قبل و به معنى جهت.
اسمى براى خداوند تعالى است، به دليل اين كه دورى از هر چه غير اوست، واجب مى‏باشد.
215: قابل التوب‏
قبلا در اسم تواب آورديم و فرق بين اين دو بررسى شد.
216: قدوس‏
در فرهنگ لغت آمده:(265) قدس: پاك.
اسمى براى خداوند است، به دليل اين كه او پاك است از اين كه محدود به صفات شود، صفات به طور كامل در ذات اوست. در قسمت ششم بيان شد.
217: قدير
حقيقت قدرت اين است كه ازا ابتداء خلق كرد به دليل اين كه به جوانب موجودات تسلط دارد. چنان كه در امر سوم گذشت.
پس قدير اسمى براى خداوند متعال است، به دليل دوام اين احاطه براى خداوند؛ يعنى اين كه هميشگى است، نه اين كه زمانى باشد و زمانى نباشد.
218: قادر
اسمى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه قدرت خداوند در عالم فعل و به آن چه كه به آن تعلق دارد، تعلق گرفت.
219: مقتدر
اسمى براى خداوند است، به اين دليل كه آن صفت در اختيار خداوند است.
اسم فاعل از باب افتعال و اقتدار مى‏باشد.
220: مقدر
اسمى براى خداوند است، چون امور عالم به ترتيب، يكى يكى از عالم اراده به عالم تقدير فرود آورد. آن، از باب تفعيل است.
221: قديم‏
قدم: ضد حادث است.
اسمى براى خداوند است، به دليل اين كه سابقه عدم ندارد؛ چنان چه حضرت على عليه‏السلام فرمود: او قديم است و قبل از هر چيز حتى زمان (قدم زمانى) حادث نيست هر آغازى كه برايش تصور شود او پيش از آن بوده است.
222: قريب‏
خداوند فرمود: و نحن اقرب اليه من حبل الوريد؛
ما از رگ گردنش به او نزديكتريم.(266)
اسمى براى خداوند است، به خاطر اين كه هيچ چيزى وجودش، خالى از خداوند نيست.
223: مقسم‏
خداوند تعالى فرمود: أَ هُم يَقسمونَ رحمتَ ربكَ نحنُ قَسمنا بينهُم مَعيشَتُهم؛
مگر آن‏ها تقسيم كننده رحمت پروردگار هستند، حال آن كه ما معاش آن‏ها را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرديم.(267)
اسمى براى خداوند است، چون خداوند، روزى انسان‏ها را به تدريج تقسيم مى‏كند.
224: قاصم‏
در فرهنگ لغت آمده است:(268) قصمه يقصمه: شكستن در دعا آمده است كه:(269) الحمدلله قاصم الجبارين: حمد و سپاس مخصوص خداوندى كه جباران را در هم شكست.
اسمى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه كبر سركشان را مى‏شكند، به گونه‏اى كه كبر ايشان را از بين مى‏برد، با دليل و برهان روشن اصلاح مى‏كند.
225: مقنى‏
در فرهنگ لغت آمده كه:(270) و القنى - كاءلى - الرضا، اقناه: ارضاه: او را بى نياز كرد.
اسمى براى خداوند است، به دليل اين كه خداوند خلق را به وسيله آن چه براى او قرار داده، آرامش بخشيد.
226: مقيت‏
در فرهنگ لغت آمده:(271)
القوت و القيت و القيتة: به معناى معاش و رزق مى‏باشد.
مقيت: به معناى حافظ بر چيزى است، گواه و حاضر بر آن چيز.
اين اسم خداى تعالى است، به دليل حافظيت خداوند بر تمام موجودات از بابت روزى رساندن به آن‏ها، نه مطلق حفظ و نگاهدارى.
227: قوى‏
قوى از مظاهر صفات خداوند است، يعنى واسطه‏اى بين خدا و بين خلقش مى‏باشد.
اين اسم از اسماء موكلين خداوند براى انجام امور مى‏باشد (همان طور كه در فصل پنجم مفصلا دانستيد) چرا كه خداوند قوى از نياز به چيزى منزه مى‏باشد و اتكاء به ذاتش براى او از اتكاء به هر چيزى كفايت مى‏كند.
پس قوى اسم خداى تعالى است، به خاطر اتكاءاش به ذات خود و او از هر چيزى و هر قدرتى برى مى‏باشد و به خاطر همين به قدرتمندترين قدرت‏ها و اركان‏ها توصيف شود. همان طور كه در دعاى عديله فرمود:(272) كان قويا قبل وجود القوة و القدرة.
او خداى قوى و توانا است، قبل از به وجود آمدن قوت و قدرت.
228: قهار
در فرهنگ لغت آمده است:(273) قهر: يعنى غلبه و چيرگى.
حضرت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فرموده: يا من توحد بالعز و البقا، و قهر عباده بالموت و الفناء.
اين تنها يگانه‏اى كه عزت و بقا فقط از آن توست و مرگ و فنا را بر بندگان خودش چيره نمود.(274)
اين اسمى براى خداوند تبارك و تعالى است، به دليل اين كه ذات مباركش بر مخلوقاتش غلبه كرده و هم چنين او بر تمام موجوداتش چيرگى و تسلط دارد.

229: قاهر
قاهر اسم خداى تعالى است، به خاطر اين كه اين صفت را در عالم فعل انجام داده است.
230: مقيل‏
در دعا بسيار آمده: يا مقيل العثرات. كه از عثر، عثرا است: يعنى بر صورت سرازير شد. و عثرة در اين جا به معنى گناه آمده است.
سبب از مسبب اراده شده، به اين معنى كه گناهكار را به صورت به آتش جهنم مى‏اندازند. اقاله: به معنى فسخ بيع و معامله مى‏باشد.
پس اين كلام، استعاره است از اين كه گويا گناهكار با خدا معامله كرده، معامله‏اى كه گناهكار در آن با گناهش متضرر شده و از خداوند تعالى مى‏خواهد كه معامله را اقاله و فسخ بنمايد.
پس اين اسم خداى تعالى است، به اعتبار اين كه فرض شود گناهى از گناهكار صادر نشده بعد از خواهش گناهكار براى دورى از آن گناه.
231: قيوم‏
بر وزن فيعول از قام اهله آمده است. زمانى كه قيام به شأن آن‏ها باشد (اين كلمه متعدى به نفس او مى‏باشد).
پس اين اسم خداى تعالى است، به دليل اين كه خداوند براى امور مهم مخلوقاتش قيام كرده، قيام نفس به صورت‏هاى مختلفى كه در خيال بگنجد.
خداوند مى‏فرمايد: أَ فَمَن هوَ قائمٌ على كلّ نفس بما كسبَت و جَعلُوا للهِ شُركاءَ؛ آيا كسى را كه نگهبان همه نفوس با آثارشان است، فراموش كردند و براى خدا شريكانى قرار داده‏اند.(275)
در كتاب كافى‏(276)
اين حديث را اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فرموده:
اءنّ جاثَلِيقُ سَأَلهُ عَنِ اللّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى: يَحْمِلُ الْعَرْشَ، أَمِ الْعَرْشُ يَحْمِلُهُ
فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيهِ السّلامُ: اللّهُ عَزّ وَ جَلّ حَامِلُ الْعَرْشِ.
جاثليق درباره خداوند تبارك و تعالى پرسيد: او عرش را حمل مى‏كند يا عرش او را حمل مى‏كند؟
حضرت على عليه‏السلام فرمود: خداوند عز وجل حامل عرش است.
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه‏السلام: إِنّ الْعَرْشَ خَلَقَهُ اللّهُ تَعَالَى مِنْ أَنْوَارٍ أَرْبَعَةٍ نُورٍ أَحْمَرَ مِنْهُ احْمَرّتِ الْحُمْرَةُ، وَ نُورٍ أَخْضَرَ مِنْهُ اخْضَرّتِ الْخُضْرَةُ وَ نُورٍ أَصْفَرَ مِنْهُ اصْفَرّتِ الصّفْرَةُ وَ نُورٍ أَبْيَضَ مِنْهُ ابْيَضّ الْبَيَاضُ وَ هُوَ الْعِلْمُ الّذِي حَمّلَهُ اللّهُ الْحَمَلَةَ وَ ذَلِكَ نُورٌ مِنْ عَظَمَتِهِ فَبِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ أَبْصَرَ قُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ عَادَاهُ الْجَاهِلُونَ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ ابْتَغَى مَنْ فِي السّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مِنْ جَمِيعِ خَلَائِقِهِ إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ بِالاَْعْمَالِ الْمُخْتَلِفَةِ وَ الْأَدْيَانِ الْمُشْتَبِهَةِ فَكُلّ مَحْمُولٍ يَحْمِلُهُ اللّهُ بِنُورِهِ وَ عَظَمَتِهِ وَ قُدْرَتِهِ لَا يَسْتَطِيعُ لِنَفْسِهِ ضَرّا وَ لَا نَفْعا وَ لَا مَوْتا وَ لَا حَيَاةً وَ لَا نُشُورا فَكُلّ شَيْ‏ءٍ مَحْمُولٌ وَ اللّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْمُمْسِكُ لَهُمَا أَنْ تَزُولَا وَ الْمُحِيطُ بِهِمَا مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ حَيَاةُ كُلّ شَيْ‏ءٍ وَ نُورُ كُلّ شَيْ‏ءٍ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمّا يَقُولُونَ عُلُوّا كَبِيرا.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: به راستى خداى تعالى عرش را از چهار نور آفريده است:
1 - نور سرخ كه از آن سرخى، رنگ سرخ به خود گرفته است.
2 - نور سبز كه از آن سبزى، رنگ سبز به خود گرفته است.
3 - نور زرد كه از آن زردى، رنگ زرد به خود گرفته است.
4 - نور سپيد كه از آن سپيدى، رنگ سپيد به خود گرفته است.
و آن دانشى است كه خدا به حاملان عرش فدا داده است و آن از نور بزرگوارى اوست، به بزرگى و نورش دل‏هاى مؤمنان را بينا كرده و به خاطر بزرگى و نورش نادانان با او دشمن آغازند و به بزرگى و نورش هر كه در آسمان‏ها و زمين است از همه آفريدگان درخواست دارند با كردارهاى مختلف و دين‏هاى مشتبه همه اين‏ها در محل خدا هستند و خدا به وسيله نور و بزرگوارى و نيروى خود آنها را حمل مى‏كند و اين‏ها براى خود قدرت به زيان و سود و مرگ و زندگى ندارند، هر چيزى از آن‏ها در توان خود دارد و خداى تبارك و تعالى است كه آن‏ها را فرا گرفته است و در آن‏ها است و همان خدا است كه آن‏ها را فرا گرفته است و در آن‏ها است و همان خدا است زندگى هر چيز و روشنى هر چيز مبرا و برتر است از آن چه به ناحق گويند بسيار بسيار.
پس او هر آن چه در آسمان و زمين است را بر پا داشت و وسيله‏اى براى ايشان از پايين آمد: و لئن زالتا اءنْ امسكهما من احد من بعده؛ و اگر به زوال گرايند، كسى جز او قادر نيست، آن‏ها را حفظ كند.(277)
232: قائم‏
اسمى براى خداوند است، به اين دليل (مرتبه چهارم) كه تفصيل آن در امر سوم گذشت.
حرف كاف‏
233:اكبر
عن ابى عبدالله عليه‏السلام‏(278) قال رجل عنده: الله اكبر؛ فقال: الله اكبر من اى شى‏ء؟
فقال ابوعبدالله عليه‏السلام: حددته.
فقال الرجل: كيف اقول؟
قال: قل: الله اكبر من أن يوصف.
مردى در حضور امام صادق عليه‏السلام گفت: الله اكبر. امام فرمود: خدا بزرگتر از چه چيزى است؟
مرد گفت: از هر چيزى.
امام فرمود: او را محدود كردى.
مرد گفت: چه بگويم؟
امام فرمود: بگو خدا از اين كه وصف شود، بزرگتر است.
عن جميع بن عمير(279) قال: و قال ابوعبدالله عليه‏السلام: اى شى‏ء الله اكبر؟
فقلت: الله اكبر من كل شى‏ء.
فقال: و كان ثم شى‏ء فيكون اكبر منه؟
فقلت: فما هو؟
قال: الله من أن يوصف.
جميع بن عمير گفت: امام صادق عليه‏السلام فرمود: خدا از چه چيزى بزرگ‏تر است؟
گفتم: خداوند از هر چيزى بزرگ‏تر است.
فرمود: هر چيزى كه باشد، خداوند از آن بزرگتر مى‏باشد.
گفتم: پس چه بگويم؟ فرمود: خدا از آن چه وصف شود، بزرگتر است.
كبر دو قسم است: اين كه از لحاظ دايره وجود، بزرگ‏تر باشد، نسبت به آن چه كه دايره‏اش كوچك‏تر است و اين لازمه‏اش محدود بودن موصوف است و در اين صورت وجود موصوف نمى‏تواند، جدا باشد، به طورى كه ممكن نباشد كه پايان و التهابى حاصل شود، پس بگو: او بزرگ است، به گونه‏اى كه نهايت و پايانى براى او نيست.
امام، كبر را به معنى اول از خداوند متعال نفى مى‏كند، به خاطر اين كه در اين تعريف، ممتنع از اين است كه اندازه و حدى براى آن از ازل قائل شويم.
فرمود: خداوند بزرگ‏تر از آن است كه وصف شود. بزرگ است يا عظمت؛ يعنى در شرف و عظمت و تسلط بر خلق برترين است و بزرگى او دور است از اين كه توصيف شود يا حدى براى آن قرار داد.
پس اكبر اسمى براى خداوند تعالى است، به دليل اين كه در يعنى اول منزه از محدود باشد.
234: كبير
اسمى براى خداوند متعال است، به دليل معنى دوم، يعنى كبر ذاتى او است؛ نه اين كه گاهى باشد و گاهى نباشد.
235: متكبر
اسمى براى خداوند متعال است، به دليل اين كه از آن صفت، دست كشيده مثل اين كه آن را ترك كرده و حواس پنج گانه، آن را حس نمى‏كند.
236: كريم‏
كرم و كرامت: چيزى كه به خاطر رتبه و زيادتى كه در آن است، تمام باشد. بر عكس پستى است و صفت خاصى نيست؛ پس براى همه اشياء وصف مى‏شود، مثل: ملك كريم: فرشته كريم(280) و رسول كريم: فرستاده كريم(281) و زوج كريم؛ زوج كريم (282) رزق كريم رزق كريم (283) القى الىّ كتاب كريم:نامه پرارزشى نزد من انداخته شده است.(284) و و زروع و مقامٍ كريمٌ: كشتزارها و جايگاه كريم(285) و انه لقرآن كريم:اين قرآنى كريم است(286) و له اجر كريم؛ براى او اجرى كريم است.(287)
اين اسمى براى خداوند است، به دليل اين صفت كامل در وصف و عمل و ذات.
237: كاره‏
خداوند متعال فرمود: وَ لو أرادُوا الخروجَ لَاَعَدّوا له عُدّة و لكن كره النبعائهم فثبطهم؛
ان‏ها اگر مى‏خواستند، خارج شوند، وسيله‏اش را فراهم مى‏كردند، ولى خدا از حركت آن‏ها كراهت داشت، لذا آن‏ها را باز داشت.(288)
اسمى براى خداوند است، چون خدا نمى‏خواهد به آنان قدرت و توانايى انجام كارهايشان را بدهد.
238: كاسر
در فرهنگ لغت آمده است:(289) كسر من طرفه: كمى و كم گرديد مال او.
پس اسمى براى خداوند تعالى است، به دليل اين كه نسبت به گناه بنده، چشم‏پوشى مى‏كند و فرض بر اين مى‏گذارد كه اصلا نديده است.
ولى با وجود كفر مشركين، توجه به آن‏ها مى‏شود و از متاع دنيا در اختيار آن‏ها است.
با وجود كفر ايشان و درويشان از قرب خدا، اين بذل خدا است و منزه و چقدر كرم و رحمت او روشن و وسيع است.
239: كافل‏
سرپرست و عيالوار.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه صاحب و مالك خلق است و رزق و روزى مخلوقات به دست او است و نيازهاى خلق به دست او مرتفع مى‏شود.

240: كفيل‏
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه آن صفت ذاتى حضرت بارى تعالى است و نه كس ديگر؛ چرا كه آن تعهد، از غير خداوند ساخته نيست.
241: كافى‏
اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت قدرت و تمكن و عمل نمودن او به آن تعهد (برطرف كردن نياز مخلوقات) بدون اين كه كس ديگرى در اين راه باشد؛ و او به راستى مخلوقاتش را كفايت مى‏كند.
242: كالى‏ء
كلا نظره فى الشى‏ء: به آن توجه نمود، براى آن كه از نيازهاى او آگاه شود و آن‏ها را برطرف كند و آن چه به او ضرر مى‏رساند را دفع كند و اين به معناى حفظ و يا حراست نيست؛ چون حفظ يعنى به كار بستن مواردى كه باعث ابقاى چيزى مى‏شود و دفع نمودن آن چه كه آن چيز از آن ضرر مى‏بيند و حراست يعنى نگهبان نمودن حول و اطراف چيزى تا از جايى ضربه‏اى نبيند.
و به عبارت واضح‏تر، كلا، يعنى: نظر نمودن در امور كسى يا چيزى براى خارج نمودن آن چه كه به او نفع يا ضرر مى‏رساند، و حفظ يعنى به كار بستن مواردى براى ابقاى آن چيز (يا كس) و حراست يعنى دفع ضرر.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مراقبت و نظر افكندن دائم او به همه موجودات.
243: متكلم‏
در مبحث سوم معلوم شد كه صفات، پنج مرتبه دارند: مرتبه اول، عينيت آن در ذات است و يادآورى كرديم كه آنجا مراد و هدف آن است و مرتبه دوم، مرتبه مظاهر صفات است، يعنى ظهور آن چه كه ماهيتا در ذات بود و همچنين دانستيد كه خلق اول (يعنى نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم و حقيقت محمديه) مطلقا از جميع تعينات امكانى خلق گرديده، سپس به جهات مختلف، به اسم‏هاى متعددى نامگذارى مى‏شود:
پس به جهت آشكار شدن مكنونات عالم غيب، به نحو عينى و مشهود، مثل آشكار شدن آن چه در دل است به واسطه به كار بردن كلمات نامگذارى مى‏شود كلمه و كلام و آن، به اين دليل، كلام عقلى است.
سپس به جهت پوشيده شدن آن به انواع زيان‏ها (از قبيل عبرى، سريانى، عربى، فارسى و غيره) كلام نفسى نامگذارى مى‏شود.
به دليل پوشيده شدن كلى آن در معانى جزئى، كلام وهمى ناميده مى‏شود.
به دليل پوشيده شدن آن به الفاظ خيالى، كلام خيالى ناميده مى‏شود.
به دليل پوشيده شدن آن به نقوش كتبى، كلام كتبى ناميده مى‏شود.
پس نبايد از كلام نفسى شعرا، انتظار شنيدن امر عقلايى واقعى محكم و استوارى را داشت كه هيچگونه شك و ايرادى در آن نباشد و هر كه با ايشان مخالفت كند، مراد و مقصودشان را متوجه نمى‏شود و احساس نمى‏كند.
پس متكلم، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت تعبير نمودنش از مكنونات از عالم غيب و صفاتى كه خداوند آن‏ها را كافى است، به موجودات امكانى كه هر كدام دلالت بر مرتبه‏اى از مراتب صفات دارند، يا شأن از شئوناتش، مثل دلالت الفاظ و كلمات كه تعبير كننده معانى مكنون در دل است.
لذا اميرالمؤمنين على عليه‏السلام آن گونه كه روايت شده از او به مردى فرمود:(290)
اياك أن تفسر القرآن برأيك، حتى تفقهه عن العلماء، فانه رب تنزيل يشبه بكلام البشر كله و هو كلام الله، و تأويله لا يشبه بكلام البشر، كما ليس شى‏ء من خلقه يشبهه، كذلك لا يشبه فعله تعالى شيئا من افعال البشر و لا يشبه شى‏ء من كلامه كلام البشر، و كلام الله تبارك و تعالى صفته، و كلام البشر افعالهم، فلا تشبّه كلام الله بكلام البشر فتهلك و تضلّ.
مبادا قرآن را تفسير به رأى كنى، حتى اگر از دانشمندان آن را آموخته باشى، زيرا اگر چه تماما شبيه كلام بشر نازل شده، ولى به هر حال كلام خداست و به وقوع پيوستن آياتش شباهتى به كلام بشر ندارد هم چنان كه هيچ يك از مخلوقاتش شبيه او نيست و هم چنين فعل خداوند هيچ شباهتى به فعل و افعال بشر ندارد و كلامش شباهتى به كلام بشر ندارد و كلام خداوند تبارك و تعالى عين صفت اوست و كلام بشر، افعال و رفتار ايشان است، پس كلام خدا را شبيه به كلام بشر ندان كه اگر چنين كنى، هلاك مى‏شويد و گمراه مى‏گردى.
و مراد آن حضرت از و كلام الله تبارك و تعالى صفته اين است كه:
كلام خدا مظهر صفت اوست؛ يعنى مرتبه دوم از صفات.
244: كينون‏
پس از فرط وجود پوشيده شد (براى مبالغه): هنگامى كه پنهان شد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت پوشيده شدنش توسط شعاع نورش از چشم مخلوقاتش، پس از شدت ظهور و وجود، پنهان شد، پس او پنهان از ديده‏هاست، ولى حقيقتا آشكار است.
245: كائن‏
در كافى از امام حسين عليه‏السلام آمده است:(291)
قَالَ رَأْسُ الْطَالُوتِ لِلْيَهُودِ: إِنّ الْمُسْلِمِينَ يَزْعُمُونَ أَنّ عَلِيّا عليه‏السلام مِنْ أَجْدَلِ النّاسِ وَ أَعْلَمِهِمْ، اذْهَبُوا بِنَا إِلَيْهِ لَعَلّي أَسْأَلُهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ وَ أُخَطّئُهُ فِيهَا.
فَأَتَاهُ، فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، إِنّي أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَكَ عَنْ مَسْأَلَةٍ.
قَالَ: سَلْ عَمّا شِئْتَ.
قَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، مَتَى كَانَ رَبّنَا؟
قَالَ لَهُ: يَا يَهُودِيّ، إِنّمَا يُقَالُ مَتَى كَانَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ، فَكَانَ مَتَى كَانَ، هُوَ كَائِنٌ بِلَا كَيْنُونِيّةٍ كَائِنٍ، كَانَ بِلَا كَيْفٍ يَكُونُ، بَلَى يَا يَهُودِيّ ثُمّ بَلَى يَا يَهُودِيّ، كَيْفَ يَكُونُ لَهُ قَبْلٌ، هُوَ قَبْلَ الْقَبْلِ بِلَا غَايَةٍ كُلّ غَايَةٍ.
فَقَالَ: أَشْهَدُ أَنّ دِينَكَ الْحَقّ وَ أَنّ مَا خَالَفَهُ بَاطِلٌ.
بزرگ جالوت يهودى گفت: همانا مسلمانان مى‏پندارند كه على عليه‏السلام سخن‏ورترين و عالم‏ترين آنان است، ما را نزد او ببريد تا سوالى از او بپرسيم و او را به خطا رهنمون كنيم.
پس او را نزد اميرالمؤمنين على عليه‏السلام آوردند. گفت: اى اميرمؤمنان، من مى‏خواهم مسئله‏اى از شما بپرسم.
على عليه‏السلام فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.
گفت: اى اميرمؤمنان عليه‏السلام چه موقع خدا به وجود آمد؟
حضرت فرمود: اى يهودى! اين است و جز اين نيست كه چه موقع به وجود آمد، براى چيزى است كه نبوده است پس او بود، چه موقع به وجود آمد، او وجودى است غير موجودات ديگر، او وجود داشته و نه وجودى كه به وجود آمده باشد، بله! اى يهودى، بله! اى يهودى، چگونه مى‏توان براى او قبلى در نظر گرفت، او قبل قبل است، بدون نهايت (تا بى نهايت) و انتهايى ندارد، او غايتى ندارد، و غايات نزد او منقطع مى‏شود، او غايت همه غايات است.
مرد يهودى گفت: گواهى مى‏دهم كه دين تو حق است، و هر چه مخالف آن باشد، باطل است.
پس آن جا كه حضرت مى‏فرمايد: هو كان بلا كينونة كائن يعنى: او وجودى است غير آن وجودى كه به واسطه خودش به وجود مى‏آيد و وجودش غير موجودات ديگر است.
و در جاى ديگر كه مى‏فرمايد:
كائن آن صفتى است براى كينونة و نه مضاف اليه.
در حالى كه حضرت مى‏فرمايد: كان بلا كيف يكون يعنى: او كيفيتى ندارد كه وجود را در عالم امكان ميسر سازد، پس كيفيت امكانى در مورد او منتفى است، آن چنان كه در دعاء آمده است: (292) يا من لا يعلم كيف هو الا هو: اى كسى كه هيچ كس نمى‏داند كه چه هستى، مگر خودت.
آنجا كه حضرت مى‏فرمايد: هو قبل القبل بلا غايه: او قبل قبل است، به صورتى كه حد و مرز و كيفيت ندارد كه در حركت به سوى قبل، در جايى خاتمه بيابد.
آن جا كه حضرت مى‏فرمايد: و لا منتهى غاية: او به غايتى منتهى نمى‏شود كه آن غايت نهايت او باشد.
و آن جا كه حضرت مى‏فرمايد: لا غاية اليها انقطعت الغايات عنده، جمله اليها انقطعت الغايات صفتى براى غاية است و عنده خبر لا است و معنى عبارت اين است: و غايتى، غير از او وجود ندارد كه غايات آن جا منقطع مى‏شود بلكه خداوند تبارك و تعالى بالذات خالق همه چيز است و بازگشت همه چيز به سوى اوست، سبحان الله بيده ملكوت كل شى‏ء و اليه ترجعون؛ و پاك و منزه است، كسى كه پادشاهى همه چيز به دست اوست و به سوى او بر مى‏گرديد.(293)
پس كائن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه او قائم به ذات است، نه به خاطر اين كه صرفا وجود دارد؛ و بى حركت وجود، اسمى از اسماء خداوند است كه به واسطه آن، همه موجودات قوام مى‏يابند و به واسطه آن همه موجودات هستى مى‏يابند و همه موجودات در حد خودشان كيفيتى از كيفيات وجود هستند؛ يعنى وجودى كه صرفا عدم نيستند، نه حقيقت وجود؛ پس وجود ظاهرى، وجودى است كه بنا به فرمايش حضرت على عليه‏السلام در مقابل حقيقت وجود كه خداوند قرار مى‏گيرد: هو كائن بلا كينونة كائن؛ او وجودى غير از موجودات ديگر است.
246: كائد
خداوند مى‏فرمايد: و السماء ذات الرجع و الأرض ذات الصدع، انه لقول فصل و ما هو بالهزل انهم يكيدون كيدا و أكيد كيدا؛ و آسمان صاحب باران * و زمين صاحب شكاف * كه آن سخنى است تميزدهنده * و آن بيهوده نيست * همانا ايشان چاره مى‏كنند، چاره كردنى و من چاره مى‏كنم، چاره كردنى.(294)
پس ظاهر اين آيه بيانگر اين است كه كليد حيله و مكر براى شكستن عظمت و دشمن و از بين بردن كبر و بزرگى، يا ضعيف نمودن قدرت اوست؛ و مكر: حيله و تدبيرى است براى كشتن دشمن به صورت ناگهانى و غافلگيرانه يا زندانى نمودن او، به يك باره براى رهايى از دست او، يا خارج كردن او از شهر آن چنان كه از ظاهر آيه بر مى‏آيد.
كائد اسمى از اسامى حضرت حق است، به دلايلى كه ذكر شد.
حرف لام‏
247: لطيف‏
در فرهنگ لغت چنين آمده است:(295) لطف نمود؛ لطف نمودنى از روى لطف: مرافقت و مهربانى نمود، و يا از روى لطف و مهربانى كرم نمود: ريز و دقيق شد (لطيف شد)؛ و او لطيف است... و نسبت به بندگانش لطف بسيار دارد.
لطيف از اسامى خداوند است و او نيكى كنننده و بسيار مهربان نسبت به خلقش است در مسير نفع رساندن به آنان يا نسبت به امور مخفى و پنهانى و ظرايف آن‏ها عالم و آگاه است.
لطيف، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت نفع رساندن به مخلوقاتش در نهايت لطف و مهربانى، و يا به جهت احاطه‏اش به دقائق و ظرائف امور عالم و ناديدنى‏هايش.
248: ملاذ
در فرهنگ لغت چنين آمده است:(296) پوشيده شدن به چيزى: مستتر و مخفى شدن و داخل حصن، حصار و يا قلعه قرار گرفتن؛ ملاذ: حصن، حصار، قلعه.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه به وجود مخفى ومحصور، راهى وجود ندارد و نمى‏توان به آن دست يافت. همانند چيز يا كسى كه درون قلعه يا دژى محكم قرار گرفته است.
تحقيق و بررسى‏ها بيانگر آن است كه لَوذ عبارت است از: پناه بردن به چيز يا كسى براى ايمن بودن از حمله ديگرى يا براى رسيدن به خواسته‏ها؛ و عَوذ عبارت است از: پناه بردن به كسى يا چيزى براى دفع ضرر از سوى ديگرى؛ و لجوء: هر دو را در بر مى‏گيرد.
حرف ميم‏
249: مجيد
در فرهنگ لغت آمده است:(297) مجد: شرف و بزرگى يافتن، مجيد: بزرگ و عالى رتبه.
در دعاى ادريس بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم‏(298) مى‏خوانيم: يا مجيد فلا تبلغ الاوهام كل ثنائه و مجده
اى مجيدى كه اوهام به نهايت بزرگى و عظمت او پى نخواهند برد.
مجيد اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت رفعت و بزرگى صفاتش، به نحوى كه احدى نمى‏تواند به آن برسد.
250: ماجد
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت به كار بردن آن صفت در عالم فعل و عمل.
251: ممحّص‏
در فرهنگ لغت در تبيين لغت محص آمده است:(299) و محص: رهايى از آتش يا رها ساخت او را از آن چه كه در آن گرفتار شده بود.
خداوند مى‏فرمايد: قُل لّوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللّهُ مَا فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصّدُورِ؛
بگو: اگر در خانه‏هاى خود هم بوديد، باز كسانى كه سرنوشت آنان (در قضاى الهى) كشته شدن است (از خانه‏ها) با پاى خود، به قتلگاه مى‏آمدند، تا خدا آنچه در سينه داريد، بيازمايد؛ و آنچه در دل داريد، يرون آورد (پاك و خالص گرداند) و خدا از راز درون سينه‏ها آگاه است.(300)
در جاى ديگر مى‏فرمايد:
إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْكَ الأيّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللّهُ الّذِينَ آمَنُواْ وَ يَتّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ يُحِبّ الظّالِمِينَ وَ لِيُمَحِّصَ اللّهُ الّذِينَ آمَنُواْ وَ يَمْحَقَ الْكَافِرِينَ؛
اگر (در احد) به شما آسيبى رسيد، به دشمنان شما (در بدر) نيز آسيب رسيد (پس مقاومت كنيد) و اين روزگار را (با اختلاف احوال) ميان خلايق مى‏گردانيم، تا خداوند، مقام اهل ايمان را معلوم كند و از شما مؤمنان گواه ديگران گيرد. و خدا ستمكاران را دوست ندارد و تا اهل ايمان را از هر غيب رها كند (آزاد كند) و كافران را نابود گرداند.(301)
هر دو آيه در مورد جهاد است و آن‏چه كه ظاهرا از لغت و اين دو آيه فهميده مى‏شود، اين است كه تمحيص به معنى خبر يافتن و رها شدن و نجات يافتن در هنگام سختى‏ها و گرفتارى‏ها و خطرات است، سختى‏هايى مثل جهاد كه مستلزم از جان گذشتن است، جانى كه بعد از گذشتن از آن، همه چيز را از دست داده‏اى و بى شك انسان هيچ چيز را دوست ندارد، مگر براى آن (براى سازنده بودن).
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت رها ساختن بندگانش (نجات دادن بندگانش) در هنگام سختى هايى كه مستلزم از جان گذشتن است. يعنى هر جا كه جان بندگانش در خطر است، او به يارى بندگانش خواهد شتافت.
252: ممتحن‏
در فرهنگ لغت آمده است:(302) محنه: ضربه‏اى به او وارد ساخت و از او كسب خبر كرد، يا امتحان كرد او را امتحن: الله قلوبهم: يعنى خداوند دلهايشان را وسعت داد و بزرگ كرد.
و در روايات آمده است:(303) خداوند، قلب بنده را براى ايمان، امتحان مى‏كند.
نتيجه اين كه: امتحان از سوى خداوند عبارت است از واقع نمودن بنده در محنت و رنج، براى فارغ نمودن قلب او و تخليه نمودن آن از ياد غير خدا، به وسيله بيمارى يا خوار شدن يا فقر، يا در قلبش غير خدا جايى نداشته باشد.
ممتحن، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت خالص و پاك نمودن قلوب بندگان مؤمنش، از شرك و ريا.
253: ماحى‏
خداوند مى‏فرمايد: يمحُوا الله ما يشاء و يُثبتُ؛ خدا هر چه را ميخواهد (از احكام يا حوادث عالم) محور هر چه را خواهد، اثبات مى‏كند.(304)
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت محو نمودن امور، از عالم مشيت يا عالم اراده يا ساير عالم‏ها به سوى عالم اجل براى ممانعت نمودن از نزولش.
254: ممسك‏
كسى كه امساك و امتناع مى‏كند.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت جلوگيرى نمودن از زوال اشياء.
255: ماقِت‏
بغض كننده؛ و حقيقت بغض عبارت است از: نفرت درونى كسى به كس ديگر.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت سپردن دشمنانش به طاغوت، طاغوتى كه دوست كسانى است كه كفر ورزيدند.
256: خير الماكرين‏
خداوند سبحان مى‏فرمايد: و اءذ يمكر بك َالّذِينَ كفروا ليثبتوك أو يقتلوك أو يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين؛
و هنگامى كه كافران با تو مكر مى‏كردند كه تو را حبس كنند يا بكشند يا بيرونت كنند و مكر مى‏كردند و خدا مكر مى‏كند (با ايشان) و خدا بهترين مكر كنندگان است.(305)
مكر: فريب دادن؛ يعنى اراده بدى (سوء نيت) كه معلوم نباشد، مثل كشتن كسى به وسيله فريب و نيرنگ.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مهيا نمودن لوازم از بين بردن دشمنانش به نحوى كه اساسا احساس نكنند.
257: مكين‏
در فرهنگ لغت آمده است:(306) نرمى و آهستگى: متانت و مهربانى.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت عدم شتاب در انتقام گرفتن، و آرامش و تأنّى كه در امور دارد.
258: مليك‏
در قاموس گفته شده (از ماده م ل ك):(307) و همانند عريض و بزرگ شد. به معناى اسمى (عالى مقام) و امير و مالك: صاحب ملك.
نتيجه اين كه مالك شى‏ء، خالق و محتوا دهنده آن است؛ كسى كه قادر است و هرگونه كه مايل باشد، نسبت به آن عمل نمايد و پادشاه به عنوان فرد عالى رتبه، كسى است كه امور مملكت به دست اوست، و مليك كسى است كه امر كننده و نهى كننده‏اى مافوق او نيست.
مليك اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مالكيت ذاتى‏اش، مالكيتى كه به واسطه ارث (وراثت) يا سببى و غيره به او واگذار نشده است كه با اين وصف در معرض زوال باشد و قابل انتقال به ديگرى باشد.
خداوند پاك و منزه و بزرگ و متعال است كه اين گونه باشد؛ او به سبب شايستگى‏اش مالك ملك است و با انفاق من و ما مالك نشده است و همينطور، نه به جهت موجبات مالكيتى كه بر حسب اتفاق خداوند را مالك نموده، و هيچ آمر و ناهى مافوق او وجود ندارد.
259: مَلِك‏
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت داد مُلك و فرمانروايى به هر كسى كه بخواهد و گرفتن آن از هر كس كه بخواهد و عزيز نمودن كسى را كه بخواهد و خوار نمودن آن كس را كه اراده كند و بى شك تعيين مراتب خلق به دست اوست، هيچ كس نمى‏تواند آن چه را كه او وضع نموده، رفع كند (از بين ببرد) و هيچ كس نمى‏تواند آن چه را كه او رفع نموده است را وضع كند، حكم او در آسمان و آسمانيان و در زمين و زمينيان نافذ است، هيچ كس نمى‏تواند قضاء و قدر (مقدرات) او را رد كند، هيچ كس نمى‏تواند حكم او را به حكمى ديگر تبديل كند و به خاطر همين عظمت است كه به او مى‏گويند ملك الملوك.
260: مالك‏
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت يكتا بودنش در تصرف در عالم امكان، (تنها كسى كه مى‏تواند در عالم امكان تصرف كند) هر چه كه بخواهد انجام مى‏دهد: لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون؛ از آن چه انجام مى‏دهد، پرسيده نمى‏شود و ايشان پرسيده مى‏شوند.(308)
261: مُملى‏
خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد: انما نُملى لهم ليزدادُوا اءثما؛
همانا به ايشان مهلت مى‏دهيم، تا گناهانشان افزون گردد.(309)
در فرهنگ لغت آمده است:(310) و مهلت دادم به او در انجام دادن فلان امر؛ وقت دادم يا در جاى ديگر آمده است - خدا، به او مهلت داد.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه به دشمنانش مهلت مى‏دهد، تا گناهانشان زياد و افزون شود.
262: مَلىّ‏
در فرهنگ لغت آمده است:(311) ملى: مملو از روزگار و زندگى. يعنى در زندگى آن چه از فوائد مردم نصيب او مى‏شود.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه او پر از فايده است، فوائدى مثل احسان و عفو و ساير كمالات.
263: منيع‏
در كافى از اميرالمؤمنين على عليه‏السلام‏(312) در خطبه وسيله آمده است:
الحمدلله اَلّذِى منع الاوهام أن تناول الا وجوده، و حجب العقول أن يتخيل ذاته.
حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه اوهام منع نمود كه بفهمند او چيست و عقل‏ها را پوشاند كه ذات او را تصور كنند.
منيع اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه ذات مقدس او غير قابل فهم است (يعنى خداوند آن را ممنوع نموده است) شناخت او غير ممكن است و رسيدن به وصال او امرى محال مى‏باشد.
264: مانع‏
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت عدم آشكار نمودن خويش يا به جهت منع نمودن خلق از توانايى‏ها و خواسته‏هايشان تا بفهمند كه شكست خورده و نيازمند هستند.
265: منان‏
خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد: لقد منّ الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من أنفسهم؛
خدا بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خودشان در ميان آنان برانگيخت.(313)
خداوند در جاى ديگرى مى‏فرمايد: يمنّون عليك أن أسلموا قل لا تمنوا علىّ اسلامكم بل الله يمنّ عليكم أن هداكم للاءيمان؛
از اين كه اسلام آورده‏اند، بر تو منت مى‏نهند، بگو به جهت اسلام آوردنتان بر من منت مگذاريد، بلكه خداوند بر شما منت دارد كه شما را به سوى ايمان هدايت نمود.(314)
منت: يعنى ارشاد و راهنمايى به سوى راه‏هاى خير و معنوى.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت باز شدن درهاى هدايت به سوى او و به جهت قرار دادن راه‏هاى شناخت خويش (خدا) و استعداد اين شناخت در همه افراد و متذكر شدن آن با فرستادن پيامبران و نزول كتب آسمانى.
266: مميت‏
از امام حسن عسگرى عليه‏السلام درباره حقيقت مرگ سؤال شد،(315) كه ايشان فرمود: آن، تصديق نيستى مى‏باشد.
پس آن عبارت است از نابودى در مرتبه چهارم و سوم و دوم صفات؛ و در مبحث سوم به تفصيل بيان شده و در مرتبه پنجم صفات كه عالم ام الكتاب و عالم مفاتيح و عالم ملكوت است؛ همه چيز زنده است؛ پس حقيقت حيات نفس (روح ملكوتى) ملكوت هر چيزى است و هرگاه ملكوت هر چيزى به عالم مشيت نازل شود، به صورت زنده مجسم مى‏گردد.
سپس با نازل نمودن آن به سوى عالم اراده و عالم قدر و عالم قضاء و عالم اذن و عالم اجل وعالم اعيان، زندگى او با تمام مراتبش تكميل مى‏شود.
سپس از بدو حيات آن را از حالتى به حالت ديگر متحول مى‏سازد كه در واقع اين تحول، خود حركتى از مرگ به سوى حيات است، مرگ از يك شأن و حيات در شأن ديگر.
سپس بعد از ظهور تمام فعليات (هستى) و مرگش از عالم اجسام و اعيان، نوبت رجوع به جاى اول خويش فرا مى‏رسد و در اين رابطه خداوند مى‏فرمايد: كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فأحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون؛
چگونه به خداوند كفر مى‏ورزيد، در حالى كه شما مرده بوديد، پس شما را زنده كرد، سپس شما را ميراند و بعد از آن دوباره شما را زنده كند، سپس به سوى او بر مى‏گرديد.(316)
همانگونه كه ديديم، خداوند، عالم اضمحلال (نابودى، مرگ) را در سه عالم بيان نمود، آن جا كه فرمود: و كنتم أمواتا و از عالم مفاتيح كه فرمود: فَأحياكُم دلالت بر مرگ همه در عوالم سه گانه و حيات يك باره آن به فعل واحد دارد و نازل نمودنش، از عالمى به عالم ديگر، با مرگ از عالمى و حيات در عالم ديگر آن جا كه فرمود: ثم يميتكم ثم يحييكم دلالت بر درجه و رتبه‏بندى آرام آرام دارد و صعودش به عالم اوليه خود. پس از اضمحلال (نابودى) تدريجى در عوالم سه گانه آن جا كه فرمود: ثم اليه ترجعون از فعل مضارع كه دلالت بر تدريج دارد.
اين اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت رفع جسميت ملكوتى كه آن جسميت مانع درك مراتب مافوق آن مرتبه است و به عبارت ديگر: به جهت رفع حجاب رتبه پست از صورت مرتبه عالى، تا اين كه همه موجودات را به عالم مفاتيح و عالم ملكوت و عالم ام الكتاب و عالم امر وصل كند.
همين‏طور محيى نيز از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت اِعمال آن ملكوت و اظهار آن در همه مراتب.
مميط:
در دعا آمده است:(317) اللهم امط عنى الاذى: خدايا سختى (غم و غصه) را از من دور كن. يعنى رد و دور كن.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه او غم و غصه و سختى‏ها و ناراحتى‏ها و حوادث طبيعى مثل سيل و زلزله را از خلق خود دور مى‏كند و هم چنين صرف نظر مى‏كند.
حرف نون‏
268: نبيل‏
در قاموس آمده است:(318) نَبلُ: باهوش و نجابت. و در مورد آن گفته شده كه لغت نَجب‏(319) يعنى: محرك (حركت‏دهنده) پوست درخت، يا پوست ريشه و بيخ درخت و در جاى ديگر مى‏گويد: و نجبه و ينجبه و نجّبه و اءنتجبه: يعنى پوست آن را گرفت.
سيد الساجدين امام زين العابدين عليه‏السلام فرمود:(320) اءنّك لا تحتجب عن خلقك، الا أن تحجبهم الآمال دونك.
همانا تو خودت را از خلق نمى‏پوشانى، بلكه آمال و آرزوهاى فانى (آمالى غير از تو) ايشان را مى‏پوشاند.
اين كلام يك نوع استعاره است و آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه او بين خود و مخلوقاتش هر حجابى را مرتفع نموده و هيچ حجابى بين خود و مخلوقاتش قرار نداده است.
269: منشى‏ء
انشاء شى‏ء: عبارت است از ايجاد آن بدون اين كه يادى از آن شود، ولو در عالم ديگر؛ بر خلاف مخبر كه بى شك مقيد است، به لحاظ وجود شى‏ء در مرتبه ديگرى و آن غير از فاطر است، چرا كه فاطر خلق چيزى است، در قبال تمام كننده‏اى براى او. از اين رو منشى‏ء اسمى از اسامى حضرت حق است.
270: ناشر
نشر: يعنى جدا كردن، روان نمودن، يارى كردن براى روشن كردن مراتب چيزى و فعاليت شأنش، نه به صورت كاملا مطلق.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت جدا و روان و يارى نمودن روح هر صاحب روحى، به سوى مراتبى براى حساب و كتابش.
پاداش هر كس بر حسب چيزى است كه در دنيا عمل نموده است و به عبارت ديگر: نازل نمودن همه چيز و همه كس از مرتبه واحديه به عالم كثرت پاداش (يعنى در دنيا همه با شرايط يكسان زندگى مى‏كنند ولى در آخرت شرايط متنوع است) و نشر غير از حشر و بعث است معناى اين دو در حرف باء و حرف حاء مرور شد.
271: نصير
اسمى از اسامى حضرت حق است به جهت اين كه يارى رساندن به اولياء و انبياءش به وسيله اجراى اسباب آسمانى (آسمان‏ها) و زمين‏ها بر وفق مراد ايشان از صفات ذاتى خداوند است و نه اين كه گه گاه اينگونه باشد.
272: ناصر
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اِعمال و به كار بردن آن صفت ذاتى در عالم عمل.
273: ناطق‏
در فرهنگ لغت آمده است:(321) نطق ينطق نطقا و منطقا و نُطوقا: يعنى صحبت كردن و تكلم نمودن، به وسيله صوت و حروف، صوت و حروفى كه معانى از آن فهميده مى‏شود.
تحقيق نشان مى‏دهد كه حقيقت نطق عبارت است از ادراك كليات، به معنى احاطه فرد به تمام موجودات عالم امكان از نظر استعداد، اگر چه در عمل نتواند آن را به فعليت برساند (نتواند حرف بزند)، يا به واسطه وجود مانعى و يا به واسطه عدم وجود شرطى نتواند حرف بزند و به خاطر همين گفته‏اند برترى انسان بر ساير انواع حيوانات، عبارت است از: نطق (فكر و تعقل) ايشان معتقدند كه انسان نشانه بزرگ خداوند است و نمونه كامل خداوند مى‏باشد و از ميان جميع مخلوقات براى خلافت انتخاب شده است. پس ناگزير بايد از جايگاه رفيعى در عالم اكبر برخوردار باشد و جامع جميع اسماء باشد و الا نشانه كبرى و نمونه كامل جميع صفات جلال و جمال خداوند نيست.
پس حقيقت نطق عبارت است از توانايى ايجاد آسمان‏ها و آسمانى‏ها و زمين و زمينى‏ها. به واسطه احاطه او به همه اسماء، اسمايى كه خالق انواع موجودات است، اگر چه از اجراى آن در عالم فعل ممنوع باشد، يا شرطى كه بايد وجود داشته باشد، موجود نباشد و مانعى وجود داشته باشد و آن از بين همه انواع مخلوقات مخصوص انسان است و به خاطر همين خداوند از بين جميع مخلوقاتش او را (انسان) براى خلافت برگزيد و خداوند، ملائكه را امر نمود كه براى او سجده كنند و از بين انسان‏ها پيامبران و امامانى برگزيد و آن‏ها را بر همه جهانيان برترى داد و به تاج كرامت و بزرگى زينت بخشيد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت احاطه قدرت و كوشش بى نهايتش، براى تمامى اسماء با مراتبشان (كليات و جزئيات و ترتيب آن‏ها) كه تماما در مرتبه اوست.
274: ناظر
خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد: ثم جعلناكم خلائف فى الأرض من بعدهم لننظر كيف تعملون؛
سپس ما بعد از آن‏ها شما را در زمين جانشين كرديم تا بنگريم كه چگونه عمل خواهيد كرد.(322)
ناظر: نظر نمودن به چيزى، تأمل (دقت) نمودن در آن با چشم براى تشخيص خصوصياتش.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه ذات بارى تعالى نيازى به ديدن و دقت نمودن در اشياء با چشم ندارد.
حرف ميم‏
275: منعم‏
نعمت دهنده.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه معيشت مخلوقاتش را تأمين ميكند و در زندگى و معيشت آن‏ها وسعت رزق و روزى ايجاد مى‏كند، با قرار دادن انواع و اقسام مختلف و متعدد نعمت (در عالم هستى) و مسلط نمودن مخلوقات بر تحصيل نعمات، نعماتى كه محصور قدرت مخلوقات هستند و هر كس با كمترين سعى به آن‏ها مى‏رسد.
276: نفاح‏
در قاموس آمده است:(323) نفح الطيب: بوى خوش به مشام رسيد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه حس شامه (بويايى) جزء ذات اوست و او نيازى به بو نمودن (مثل ما) و همين طور گوش و چشم، براى شنيدن و ديدن ندارد (يعنى خلاصه او ذاتا بينا و شنوا و نفاح است).
277: نفاع‏
نفع: رساندن خير، چه در ابتدا و چه اعاده نموده آن.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مبالغه او در رساندن خير و بركت به مخلوقاتش.
278: نافع‏
اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت اعمال آن صفت در عالم عمل (فعل).
279: نور
آن چه كه آشكار به نفس باشد و چيزهاى ديگر را آشكار كند.
آن اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت مشيت او كه به واسطه آن، همه اشياء را ظاهر و آشكار مى‏كند و اشياء را بدون واسطه با نفس آن آشكار مى‏كند، آن چنان كه در كافى به استناد از امام حسين عليه‏السلام آمده است كه فرمود:(324) خلق الله المشية بنفسه، ثم خلق الأشياء بالمشية.
خدا مشيت را با (به واسطه) نفس آن خلق نمود، سپس اشياء را با (به واسطه) مشيت خلق نمود.
280: منوّل‏
نوال: عطاء كردن، آن چنان كه در قاموس‏(325) آمده است.
تحقيق مبين آن است كه نوال همان هديه‏اى است كه در معرض گرفتن قرار دارد و عطا كردن عمومى‏تر است (آن چنان كه در بيان اسم معطى مرور شد).
حرف هاء
281: هادى‏
هدايت يا به تقليد است، به معنى اقرار نمودن به حقيقت از روى اعتمادى به فرد مورد وثوق خود دارد (مثل نبى يا وصى يا غير اين دو) و يا با تدبر و تفكر در آيات (نشانه‏ها) و تأمل در خويشتن و حركت نمودن در سير هدايت به واسطه تفكر، و يا به واسطه قرار دادن طريق هدايت در عالم هدايت شده توسط خداوند تبارك و تعالى.
هادى اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت مورد سوم، و بى شك بعد از اين كه خداوند كسى را هدايت كند، حجابى بين هدايت شده و كسى كه مسير هدايت به او منتهى مى‏شود، باقى نخواهد ماند.
و لذا فرمود: اهدنَا الصراط المستقيم، ما را به راه راست هدايت فرما.(326) يعنى هدايت نمودن به سوى (كسى كه مسير هدايت به او منتهى مى‏شود: خداوند) به وسيله خودش (خداوند)، بدون واسطه؛ نه هدايت به وسيله پيامبران و كتاب‏هاى آسمانى.
پس خداوند تبارك و تعالى اول مى‏فرمايد: انك لتهدى الى صراط مستقيم، همانا تو (رسول) به راه راست هدايت مى‏كنى،(327) يعنى هدايت مى‏كند به سويى كه بيانگر اين مطلب است كه هدايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يا با معجزه است يا به وسيله بيان (صحبت كردن، موعظه كردن و...) كه اين هم فايده‏اى جز اقرار اضطرارى بدون درك حقيقت نخواهد داشت و حجاب بين هدايت شده و كسى كه مسير هدايت به او منتهى مى‏شود (مهدى اليه) بسيار است.
در جاى ديگر مى‏فرمايد: اءنّ هذا القرآن يهدى للتى هى أقوم، همانا اين قرآن به آن چه كه درست‏تر است، هدايت مى‏كند.(328)
يعنى هدايت مى‏كند به آن چه كه، و مبين آن است كه هدايت به وسيله قرآن با تدبر و تفكر در آن است، و آن درك حقيقتى است همراه اقرار، ولى فايده‏اى در تصديق و معرفت و وصول به مهدى اليه ندارد، و ليكن حجاب بين مهدى و مهدى اليه كمتر از مورد اول است (هدايت به پيامبر) بر خلاف هدايت خداوند تبارك و تعالى كه بعد از قرار دادن مهدى اليه (كسى يا چيزى كه مسير هدايت به او منتهى مى‏شود) در عالم مهدى (هدايت شده) حجابى بين آن دو باقى نمى‏گذارد. و به خاطر همين مى‏فرمايد:
انك لا تهدى مَن أحببت و لكنّ الله يهدى من يشاء 28 / 56:
همانا تو آنان را كه دوست دارى، هدايت نمى‏كنى ولى خداوند هر كس را كه بخواهد، هدايت مى‏كند(329)
و نتيجه اين كه هدايت پيامبر، نشان دادن و ارائه مسير است و هدايت قرآن با حركت كردن در مسير است و هدايت خداوند تبارك و تعالى وصل نمودن (اتصال) به مطلوب است.
282: يا هو
اميرالمؤمنين على عليه‏السلام در خطبه مرويه‏اش در كافى فرموده است:(330)
و حال دون غيبه المكنون حجب من الغيوب، تاهت فى أدنى ادانيها طامحات العقول.
و حالت كوچك غيبى بودن مكنون (پنهان) و پرده‏اى از غيوب است، در نازل‏ترين حالتش سر رشته عقول، تباه خواهد شد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت غيبت پنهانى او كه پوشيده شده به پوشش غيبت، در نازل‏ترين حالتش عقل‏هاى عقليه، تباه خواهند شد.
283: مهيب‏
هيبت: ترس.
خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد: ذلك يخوّف الله به عباده يا عباد فاتقون، آن چيزى است كه خداوند به وسيله آن بندگانش را مى‏ترساند، اى بندگان من! پس، از من بترسيد (تقواى مرا پيشه خود سازيد).
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت ترساندن بندگانش.(331)
تحقيق بيانگر آن است كه ترساندن عبارت است از تنبيه نمودن ديگرى به وسيله كيفر كردن و مواخذه نمودن، به خاطر اعمال و رفتار آن فرد و مجازات نمودن با ويژگى‏هاى يكسان (مجازات مكرر)؛ هيبت عبارت است از: مرعوب بودن شخصى به خاطر جلال (بزرگى) و قهر و قدرت او، حتى با وجود علم و امان از عذاب و عقوبت او.
حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد:(332) من ذا يعرف قَدرَك فلا يخافك، و من ذا يعلم ما أنت فلا يهاب
هر كس كه قدر تو را بداند، از تو نخواهد ترسيد و هر كس كه بداند تو كيستى از تو هراسى به دل راه نمى‏دهد.
284: ميهمِن‏
در قاموس آمده است: و مهيمن: از اسامى حضرت حق است، يعنى كسى كه ايمنى مى‏بخشد و ناترس مى‏گرداند، كسى كه ديگران را از ترس و خوف ايمن مى‏گرداند (در حاشيه امنيت قرار مى‏دهد)، و او مؤامن است، يا به معنى امين، يا امين كننده يا به معنى شاهد و ناظر.
خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد: المَلك القدّوس السّلام المؤمنُ المهيمنُ العزيزُ الجبّارُ المتبكبّر،
سلطان مقتدر عالم، پاك از هر نقص و آلايش، منزه از هر عيب و ناشايست، ايمنى بخش دل‏هاى هراسان، نگهبان جان و جهانيان، غالب و قاهر بر همه كس و همه چيز، با جبروت و عظمت، بزرگوار و برتر از حد فكرت.(333)
پس با ملاحظه مقابل شدن اسم مهيمن با اسم مومن (در كنار هم قرار گرفتن اين دو اسم)، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه او شاهد و ناظر و مراقب جميع مخلوقاتش است، مهربان و سخى در حوائج و نيازهاى آن‏ها است، كفايت كننده امور مهم و ضرورى آن‏ها مى‏باشد، برطرف كننده مشكلاتشان است، حافظ آن‏ها از تباه و ضايع شدن و رساننده منفعت به آن‏ها و دفع كننده ضرر از آنان است؛ و آن، غير حافظ و شاهد و حقى (مهربان) است (يعنى مهيمن غير موارد مذكور است).
حرف واو
285: وتر
شرح آن در حرف فاء در اسم فرد مرور شد.
286: واجد
مولا امام سجاد عليه‏السلام فرمود:(334) و عليك يا واجدى عكفت همتى، و فيما عندك انبسطت رغبتى.
و بر تو همت من متوقف مى‏شود، اى واجد من و در آن چه كه نزد تو است و رغبت و ميل من شكوفا (آشكار) مى‏شود.
در قاموس آمده است:(335) وجد: بى نيازى؛ و در جاى ديگر مى‏گويد: از عدم به وجود آمد (توانگر شد از عدم) پس او موجود است (مى‏شود) و گفته نمى‏شود: وجده الله تعالى (خداوند او را بى نياز كرد) و فقط گفته مى‏شود: اوجده الله تعالى (خداوند او را به وجود آورد).
پس حمل نمودن كلام امام سجاد عليه‏السلام بر ايجاد غير ممكن است، و غرض از آن بى نيازى است، غنايى كه بذل و بخشش، موجب نقصان آن نمى‏شود، بلكه غنا از هر چيزى حتى از صفت (پذيرش صفت)؛ پس صفت واحد خاص است و غنا نسبت به آن عموميت دارد.
عبارت عكف عليه عكوفا يعنى: قبول كرد كه مواظب آن باشد، منظور اين است كه عزم و اراده من براى برآوردن حاجات فقط بر تو (تنها) متوقف مى‏شود، اى ثروتمندى كه با اتفاق نمودن، فقير نمى‏شود؛ بى شك من به جز تو كسى را به اين صفت نمى‏شناسم، و لذا آن را به ضمير متكلم (وحده) اضافه كرد.
واجد اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت شدت غناء و بى نيازيش، به نحوى كه با اتفاق نمودن فقير نمى‏شود و چيزى از او كم نمى‏گردد.
287: موجود
وجود، دو قسم است: يا وجود مفهومى است، كه آن وجودى است كه چيزى را به جهت حدود و قيود تعيين كننده و تشخيص دهنده‏اش از غيرش مشخص مى‏نمايد، مثل وجود كليات و جزئيات جميع ممكنات: مثلا، نمى‏توان حكم به وجود قطره داد، بلكه مادامى كه آن قطره نشده است (حالت قطره نگرفته است) غير موجود است، و هنگامى كه آب حالت قطره به خود گرفت قطره نشده است (حالت قطره نگرفته است) غير موجود است، و هنگامى كه آب حالت قطره به خود گرفت قطره به وجود آمده است؛ و منشأ انتزاع اين وجود صور نوعى يا صور مشخصى است، اعم است از اين كه وجود اصيل باشد يا ماهيت؛ و اين وجود رد كننده عدم و نقيض آن است. (يعنى اين وجود صرفا عدم نيست).
يا حقيقت وجود (و آن وجودى است كه منشأيى جز خود ندارد) پس وجود و موجود يكى است؛ و آن چه منشأ انتزاع وجود است، همان چيزى است كه منشأ انتزاع موجود است و تعددى وجود ندارد (چه حقيقى و چه اعتبارى).
اين وجود نقيضى ندارد. چرا كه منشأ انتزاع عدم (آن چنان كه معلوم شد) عدم صورت نوعى است. همچنان كه انتزاع وجود (وجودى كه نقيض آن است) صورت نوعى است، در حالى كه اين جا، نه صورتى است و نه عرضى و نه جوهرى و نه اسم و رسمى؛ و عدم و وجود مفهومى كه چيزى غير آن هستند، اعتبارهايى غير حقيقى مى‏باشند كه بعدا بر آن بار مى‏شوند، به جهت صور نوعى و عدم صور نوعى.
و به خاطر همين اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فرمود:(336) سبق الاوقات كونه، و الابتداء ازله، و العدم وجوده.
سابق‏ترين اوقاتش هستى است، و ابتدائش ازل است، و عدمش وجود است.
پس موجود، اسمى از اسامى حضرت حق است، به دليل اين كه او نفس (حقيقت) وجود است، وجودى كه در پيدايش، نيازى به وجود مفهومى ندارد و به خاطر همين اميرالمؤمنين على عليه‏السلام مى‏فرمايد:(337) موجود لا بعد عدم.
موجودى، نه بعد از عدم.
يعنى: وجود خداوند وجودى در مقابل عدم نيست.
آن حضرت در حطبه وسيله فرمود:(338)
اءنْ قيل: كان فعلى تأويل ازلية الوجود، و اءنْ قيل: لم يزل فعلى تأويل نفى العدم.
اگر گفته شد: بود به معنى بى آغاز بودن وجود است، و اگر گفته شد، از بين نمى‏رود به معناى ابدى بودن و نفى عدم است.
يعنى: وجود و عدم هيچ كدام در او راه ندارد (وجود به معنى آفريده شدن)، و همانا او حقيقت (نفس) وجود است، او ضد و نقيض ندارد و حقيقت وجود آن است كه برايش ضد و نقيضى نباشد و وجود مفهومى، وجودى است كه فساد، ضد آن است.
288: واحد
در اسم احد، در حرف الف مرور شد.
289: ودود
در قاموس آمده است:(339) وُد: دوست داشتن.
تحقيق (هم چنان كه در حرف حاء در اسم حبيب هم مرور كرديم) بيانگر: است كه حب عبارت است از پوشيده شدن محبوب از توجه حبيب به نفس او و لازمه آن، بذل جان و مال (از جان و مال گذشتن) در راه محبوب از سوى حبيب است.
وُدّ عبارت است از خواستن خير براى خودت يا خواستن شر براى ديگرى، آن چنان كه از ظاهر آيات قرآن كريم نيز اين گونه استفاده مى‏شود، مثل آن جا كه خداوند مى‏فرمايد: وَدّوا لو تكفرون، و چقدر دوست مى‏دارند كه شما كافر شويد.(340)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: ودّ كثير من أهل الكتاب لو يردّونكم من بعد اءيمانِكم كفّارا حسدا، بسيارى از اهل كتاب دوست دارند (آرزو دارند) كه شما را از ايمان به كفر بر گردانند، به دليل حسدى كه در نفس خود بر ايمان شما مى‏برند.(341)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: وَدّت طائفة من أهل الكتاب لو يضلونكم، گروهى از اهل كتاب، دوست دارند (آرزو دارند) كه شما را گمراه كنند.(342)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: وَدّوا ما عنتّم، آن‏ها خواستار رنج و زحمت شما هستند.(343)
و در جاى ديگر نيز مى‏فرمايد: رُبَما يَوَدّ َالّذِينَ كفروا لَو كانُوا مُسلمينَ، كافران اى بسا آرزو كنند (دوست دارند) كه كاش مسلم و خداپرست بودند.(344)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: يبصّرُونهم يودّ المجرم لو يفتدى مِن عذاب يومئذٍ ببنيه و صاحبته و أَخيه، چون حقيقت حالشان به آن‏ها بنمايد، آن روز كافر بدكار آرزو مى‏كند كه كاش مى‏توانست فرزندان و زن و برادرش را فداى خود سازد و از عذاب برهد.(345)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: وَ مِنَ َالّذِينَ أَشرَكوا يودّ أَحدهُم لو يُعمّر أَلف سنةٍ، و از مشركان هر يك از ايشان دوست دارند (آرزو مى‏كنند) كه هزار سال عمر كنند.(346)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: وَ ما يودّ َالّذِينَ كفروا من اهل الكتاب و لا المشركين أن ينزّل عليكم من خيرٍ من ربّكم، كافران اهل كتاب و مشركان هرگز دوست ندارند كه بر شما (مسلمين) خيرى از جانب خدايتان نازل شود.(347)
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت دادن خير و بركت - مثل بهشت - به دوستان (يا مؤمنانى) كه ايشان را از خود قرار داد (خودى قرار داد) و ايشان را از خويشتن برشمرد؛ و دادن شر و نقمت (مثل آتش و عذاب جهنم) به كسانى كه خداوند آن‏ها را دشمنان خويش قرار داد (نام نهاد) و ايشان از حزب شيطانند.
290: وارث‏
در قاموس آمده است:(348) وارث: آن كه بعد از فناء خلق، باقى است.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اين كه او بعد از فناء تمام مخلوقات، باقى است.
291: واسع‏
در دعا آمده است:(349) يا واسع المغفرة اغفر لى؛ اى كسى كه وسعت مغفرتش بى‏اندازه است، مرا ببخش.
در حرف غين در اسم غفار معلوم شد كه همانا حقيقت غفران عبارت سات از اين كه مولا (خداوند) آن چه را كه بنده از خود يا مالش بدون مجوز از سوى مولاى براى خود جايز دانسته (معاصى نفس و مالى) ببخشد، و سعه، ضد بسته بودن و به معناى گشايش است.
واسع اسمى از اسامى حضرت حق است، به دليل عدم نقصان قدرت و عظمت و فرمانروايى خداوند براى بخشش گناهان بندگانش، اگر چه گناهان همه ايشان مثل كف درياها زياد باشد.
292: اسم‏
آن اسمى از اسامى خداوند تبارك و تعالى است، هم چنان كه در روايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مقدمه هشتم با تحقيق مفيدى كه در بيان اسم اعظم به عمل آمد، مرور شد؛ آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به دليل خلق اولش به نحوى كه آن علامتى از عالم حق تعالى است و نه به عنوان.
293: واصل‏
وصل در مقابل قطع قرار مى‏گيرد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به دليل وصل نمودن لطف و مهربانى هايش به اولياء و دوستان خويش، با اهداء آن به ايشان و ياد نمودن و مراقبت و دفع شر دشمنان از آن‏ها، هم چنان كه مولايمان امام سجاد عليه‏السلام فرمود: و كيف انساك و لم تزل ذاكرى، و كيف الهو عنك و انت مراقبى. و چگونه فراموش كنم تو را در حالى كه مرا فراموش نمى‏كنى، و چگونه از تو روى برگردانم در حالى كه تو مراقب من هستى.
294: وفىّ‏
خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد: وَ مَن أوفى بعَهدِه مِن اللهِ، و از خدا باوفاتر به عهد كيست؟(350)
آن اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به دليل اين كه وفاى به عهد از سوى او نسبت به بندگان مؤمنش، براى او صفتى ذاتى است و نه اين كه بعضى اوقات اين گونه باشد.
295: وافى‏
در قاموس در اين ماده آمده است:(351) و اوفى: فلانا حقه: يعنى به صورت تمام و كمال به او عطا نمودم.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت عدم كاهش پاداش بندگان مؤمنش، آن چنان كه مى‏فرمايد: وَ أَن سعيَه سوفَ يُرى ثمَ يُجزاهُ الجزاءَ الأَوفى، و همانا سعى و عمل او را به وى بنايند، سپس پاداش كامل آن را به او بدهند(352) يعنى هفتصد برابر، بلكه بيشتر به ايشان عطا خواهد كرد، و حمد و سپاس مخصوص اوست.
296: متوفى‏
در قاموس آمده است:(353) وفات: مرگ؛ توفّاه الله: يعنى روحش را قبض نمود.
فرق بين آن و موت با تقديم مقدمه‏اى بيان مى‏شود:
عالم جسم در انسان، پست‏ترين عوالم و محدودترين مراتب اوست، و به خاطر همين به زندگى دنيا معروف است؛ آن به منزله زندانى است نسبت به جهان برزخ و جهان خيالى كه احاطه كننده آسمان و آن چه در آن است و زمين و هر كه بر آن است.
آن نسبت به جهان نفس، مثل جهان حيات دنيا است، نسبت به جهان خيال.
و همين طور نسبت آن به جهان عقل، و همين طور نسبت آن به جهان وجود، و همين طور نسبت آن به جهان عدم و هم چنين نسبت آن به جهان حيرت.
هر كدام از اين عوالم خصوصيتى دارد كه در واقع همان روح آثار منبعث شده در آن عالم است، و آن خصوصيتى كيفيتى است براى جهان فوق آن كه محيط بر آن است، احاطه دريا بر قطرات نامتناهى است، پس قطره‏اى كه به وجود مى‏آيد (قطره‏اى كه از آب كاسه به وجود مى‏آيد، از جوى آب گرفته شده، از نهرى جدا شده، از رودى گرفته شده، يا از دريايى جدا شده) كيفيتى است از كيفيات دريا كه قطره، قائم به آن است و همين طور در ساير مراتب.
پس قطره مادامى كه عمل تقطّر انجام مى‏شود، به زندگى قطره‏اى زنده است و بعد از اين كه متصل شد و در آب كاسه فنا شد (و بقايش به بقاى اوست) متوفى است؛ به عبارت ديگر: محو شدن جهان ادنى (پايين‏تر) در جهان اعلى (بالاتر) توفى ناميده مى‏شود، به جهت اين كه ادنى در اعلى فنا مى‏شود؛ و به جهت اين كه جهان ادنى را از عالم خود جهان نابود مى‏كند و اماته ناميده مى‏شود.
حقيقت توفى عبارت است از بخشيدن حيات باقى، و اماته عبارت است از گرفتن حيات پست‏تر و پايين‏تر؛ و به همين جهت حضرت بارى تعالى مى‏فرمايد: يا عيسى انّى متوفّيك و رافعُكَ الىّ، اى عيسى! همانا من، روح تو را قبض نموده و به سوى خود بالا مى‏برم(354) و همچنين فرمود: الله يتوفى الانفس حين موتها خداوند هنگام مرگ، ارواح خلق را مى‏گيرد.(355)
پس متوفى اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت اعطاء (بخشيدن) زندگى باقى‏تر و بادوام‏تر، و گرفتن زندگى دنياى پست و كوچك.
حمد و سپاس مخصوص خداوند است (به خاطر آن چه كه از رموزاتش به ما فهماند، رموزاتى كه خيلى‏ها را از آن محروم نموده است) آن چنان كه اين سپاس شايسته و در خور او باشد.
297: وافى‏
اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت دفع نمودن شر و بدى از خلقش، عليرغم اين كه انتظار واقع شدن شر و بدى مى‏رود.
خداوند مى‏فرمايد: وَ قِنا عذابَ النارِ، و ما را از عذاب آتش حفظ كن(356) و فَوَقاهُم اللهُ شرّ ذلكَ اليومِ، پس خداوند ايشان را از شر آن روز حفظ نمود.(357)
298: وكيل‏
وكيل كسى است كه به خاطر درايت و تدبيرش در آن چه كه به نفع موكل است، كارى به او واگذار مى‏شود.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به دليل شايستگى او براى واگذاردن امور به آن حضرت.
299: ولىّ‏
خداوند تبارك و تعالى مى‏فرمايد: الله ولىّ َالّذِينَ آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور، خداوند ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آوردند، ايشان را از تاريكى‏ها به سوى نور خارج مى‏كند.(358)
حقيقت ولايت: عبارت است از رتق و فتق امور كسى كه ولايت بر او اعمال مى‏شود، به وسيله نهى نمودن از آن چه كه به ضرر اوست و امر نمودن به آن چه به نفع اوست؛ و به عبارت ديگر: شايستگى تربيت نمودن مملوك توسط ولىّ، زيرا او از خود مملوك به او نزديك‏تر است و نسبت به نفس او اولويت دارد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اولويت او نسبت به مخلوقاتش، در رابطه با خود ايشان (يعنى از خود مخلوقات نسبت به ايشان اولويت دارد) سپس لازم به ذكر است كه اين ولايت نشأت گرفته از خود مولا به مولاست، كه قادر بر استبداد (خود رأيى) نسبت به اوست، كه آن در واقع حقيقت فرمانروايى است و ولايت حقيقى مى‏باشد.
يا منشأ آن خلافت (جانشينى) از سوى مولاى حقيقى است، زيرا او بزرگتر از آن است كه هم جنس مخلوقاتش باشد و بزرگوارتر از آن است كه همرنگ مخلوقاتش شود (كيفيتى هم چون مخلوقاتش بيايد)؛ پس براى خويش جانشين تعيين مى‏كند، تا در مورد صلاحيتش امور مملوكين را مرتب و رتق و فتق كند، و اين تعيين جانشين براى حفظ شدن علو شأن اوست و به منظور صيانت از ارزش هايى مى‏باشد كه بر عهده مملوك‏ها است.
مثلا از لوازم ولايت حضرت بارى تعالى بر بندگان، مى‏توان از بذل مال و وقف نمودن خويش (بندگان) براى او (خداوند) نام برد و هم چنين از فدا نمودن خود و فرزندانش (نام برد)، پس هنگامى كه او بى نياز است از آن و منزه است از آن چه كه صفت مخلوقات است، و بى شك صداقت بندگان و حقيقت بندگى ايشان آشكار نمى‏شود مگر به وسيله امثال مذكور از لوازم بندگى، پس جانشينى را قرار داد، براى اين چنين مواردى كه سامان دادن به آن توسط او (شخص او) ممكن نيست و بندگان ملتزم به انجام آن هستند، پس فرمود: اءنّما وَلِيّكُمُ الله و رَسُولُهُ و الّذِينَ آمَنُوا الّذِينَ يقيمون َ الصلاة و يُؤتُونَ الزكاةَ و هُم راكِعُونَ، همانا ولىّ شما، خداوند و رسولش و مؤمنينى هستند كه نماز را به پا مى‏دارند و در حالى كه راكعند، زكات مى‏دهند.(359)
پس رسول و مؤمنان، جانشينان حضرت بارى تعالى در ولايت (اعمال ولايت) هستند، نه شركاء خداوند، شريكانى كه (نعوذ بالله) خداوند بزرگ و بلندمرتبه از روى ذلالت براى خود، برگزيده باشد.
300: وهاب‏
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت بخشيدن بلاعوض نعمتى كه ذاتى براى اوست.
حرف لام الف‏
301: لا اله الا الله‏
در حرف الف، در اسم اله معلوم شد كه آن اسمى براى حضرت بارى تعالى است، به جهت حيرت و ناتوانى خلق از درك چيستى و چگونگى خداوند. اسم الله به جهت اين كه امور خلق به او منتهى مى‏شوند و رتق و فتق امور ايشان به دست اوست، معروف و شناخته شده است.
معنى لا اله الا الله اين است كه او خدايى (اله) (كه ادراك چيستى و چيزى از صفاتش ممكن نيست) نيست كه اثبات چيزى از صفات براى او مطلقا امكان داشته باشد، مگر در مظهر (الله) كه انتهاى خلق و رتق و فتقشان به سوى اوست.
پس لا اله الا الله اسمى براى حضرت بارى تعالى است، به جهت اين كه رتق و فتق جهان امكان منحصرا در اوست و آن اسمى براى اوست، به دليل نفى شريك از او در مقام فعل و به خاطر همين گفته شده: همانا لا اله الا الله توحيد عامه است به جهت عدم وصول به وسيله آن به توحيد صفات.
302: لا اله الا هو
معنايش اين است كه او خدايى (اله) نيست (كه ادراك ماهيت و چيزى از صفاتش ممكن نيست) كه موصوف به صفتى باشد مگر به وصف هويت، يعنى پنهان بودن از ادراك خلق و براى او وصف محدودى وجود ندارد (مثل علم و شنوايى و بينايى و قدرت و حيات) بلكه او بسيط حقيقت است (يعنى شعاع حقيقت از او متجلى مى‏شود).
لذا همين صفات با حقيقتشان براى او اثبات مى‏شوند (در او به اثبات مى‏رسند) و نه با حدود و عناوينشان. پس مرجع تمام صفات، گاه آن يكى خواهد بود. او (اله) است، به خاطر عظمت و خالق بودنش، و مدلول لا اله الا هو توحيد صفات است؛ و لذا گفته شده همانا لا اله الا هو، توحيد خواص است.
پس لا اله الا هو اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت نفى صفات از او، با عناوين و حدودشان و اثبات صفات براى او با حقايقشان.
303: يا هو يا من لا هو الا هو
در تفسير برهان‏(360) آمده است كه حضرت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فرمود:
رايت الخضر عليه‏السلام قبل بدر بليلة، فقلت له: علّمنى شيئا انتصر به على الاعداء؛ قال: قل يا هو يا من لا هو الا هو.
فلما اصبحت قصصتها على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال لى: يا على، علمت الاسم الاعظم فكان على لسانى يوم بدر.
و اءنّ اميرالمؤمنين عليه‏السلام قرء قل هو الله احد... فلما فرغ قال:
يا هو يا من لا هو الا هو، اغفرلى و انصرنى على القوم الكافرين.
حضرت خضرع را قبل از بدردر شبى (در خواب) ديدم، پس به او گفتم: چيزى به من بياموزد تا به وسيله آن بر دشمنان پيروز شوم.
گفت: بگو يا هو يا من لا هو الا هو.
پس هنگامى كه صبح نمودم، قضيه را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تعريف كردم، ايشان به من فرمود: اى على اسم اعظم خداوند را فرا گرفتى. پس اين اسم در روز بدر بر زبانم جارى بود.
همانا اميرالمؤمنين عليه‏السلام خواند: قل هو الله احد... پس هنگامى كه فارغ شد، فرمود:
يا هو يا من لا هو الا هو، مرا مورد غفران خود قرار ده و بر قوم كافر پيروز نما.
كلمه هو يا براى غايب به كار مى‏رود، كه از اسم هو مورد بررسى قرار گرفت و يا به وسيله آن حقيقت وجودى خواسته مى‏شود، يعنى چيزى كه قائم به نفس است، نه به عنوان؛ پس ماده صورت، جوهر و عرض ندارد، و هويت آن قائم به نفس است، همراه سلب نمودن از او هر آن چه كه با دقيق‏ترين اوهام‏تان به او نسبت داديد براى او تشخيص مى‏دهيد (برايش در نظر مى‏گيريد)، چيزى است كه مى‏توان با كلمه هو از او ياد نمود، بر خلاف موجودات امكانى ديگر، پس هنگامى كه سلب شد از او هر چه كه به او نسبت داديد او چيزى نيست.
پس معنى هو يعنى: آن چه كه هويت او قائم به نفس است، نه به عنوان؛ پس معنى: يا هو يا من لا هو الا هو عبارت است از انحصار شيئيت (چيزى بودن) حقيقى در حضرت بارى تعالى؛ يعنى به جز حضرت بارى تعالى حقيقتا چيزى شايستگى شيئيت و اطلاق اسم شى‏ء بر آن را ندارد و به جز او چيزى نيستند مگر به اعتبار (اشياء اعتبارى).
ممكنات امورى اعتبارى هستند و اين مطلب با تعمقى كوچك قابل فهم است، زيرا ممكنات آثار فعل حضرت بارى تعالى هستند، و آثار كيفيت فعل و عوارض آن است.
مثلا فرض كن خودت را در حالتى كه ايستاده (راست) يا خميده يا دراز كشيده يا به صورت قفا خوابيده و يا روى به زمين باشى؛ پس آيا راست و صاف ايستادن يا خميدگى تو امرى اصيل است و راه قيام (ايستادن) تو در عرض قيام تو قرار مى‏گيرد، و آيا قيام تو در قبال بدن تو امرى اصيل است به هنگامى كه فكر مى‏كنى، مى‏فهمى كه چيزى وراء بدن تو نيست، مگر اعتبارى كه در بدنت معتبر شده است (يعنى بدن اصيل و حركات و... اعتبارى) اعتباراتى كه تغيير مى‏كند (بلكه نابود مى‏شود) به اعتبار ديگرى و همين طور است نشستن تو با كيفيات مختلفش و همين طور به صورت قفا خوابيدن و ساير حالات تو.
اما هنگامى كه در مورد بدنت تعمق كنى، در مى‏يابى كه آن هم كيفيتى براى امر ديگر است و همين طور تا برسى به عناصر اربعه (عناصر چهارگانه) و از آن هم بررسى به خلق اول كه عبارت است از فعل حضرت بارى تعالى و نسبت افعالش به او، مثل نسبت فعل تو به تو است.
پس همان گونه كه اعتبارت تو، نسبت به تو غير اصيل هستند، افعال خداوند نيز همين‏گونه است؛ بله، همه اعتبارات تو در عوالمشان مادامى كه معتبرند، آثار و احكامى در مرتبه اعتبارشان دارند پس حقيقتا به جز حضرت بارى تعالى چيزى وجود ندارد كه شايسته اسم شيئيت (چيزى بودن) باشد، و هيچ هويتى به جز هويت خداوند تبارك و تعالى وجود ندارد.
خداوند مى‏فرمايد: أَفَمَن هُوَ قائِمٌ عَلى كُلّ نَفسٍ بَما كَسَبَت وَ جَعَلَوُا لِلّهِ شُرِكاء،
آيا خدايى كه نگهبان همه نفوس عالم با آثارشان است (را فراموش كردند)؛ و براى خدا شريكانى قرار دادند(361) و شرح اين آيه با روايتى از اميرالمؤمنين على عليه‏السلام در حرف قاف در اسم قيوم مرور شد.
پس يا هو يا من لا هو الا هو اسمى براى حضرت بارى تعالى است، به دليل انحصار شيئيت در او (شيئيت حقيقى) و همانا به غير از او، اعتبار محض هستند كه شايسته اسم (شى‏ء) نمى‏باشند مگر به اعتبار (شى‏ء اعتبارى)؛ پس نسبت همه اشياء به او (خداوند) همانند نسبت صور ذهنى به تو است، كه آن صور ذهنى به اعتبار تو وجود دارند.
و به خاطر همين اميرالمؤمنين على عليه‏السلام فرمود:(362)
حَدّ الاَْشْيَاءَ كُلّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ، وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا، فَلَمْ يَحْلُلْ فِيهَا فَيُقَالَ: هُوَ فِيهَا كَائِنٌ، وَ لَمْ يَنْأَ عَنْهَا فَيُقَالَ: هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ، وَ لَمْ يَخْلُ مِنْهَا فَيُقَالَ لَهُ: أَيْنَ... - الخ.
حد همه اشيائش نزد خلق او، جدا كردن آن‏ها از اين كه شبيه او باشند و جدا كردن او از اين كه شبيه آن‏ها باشد، است. پس در آن‏ها حل نمى‏شود كه گفته شود: او موجودى در آن‏ها است (يا موجودى از موجودات است) و از آن‏ها دور نمى‏شود كه گفته شود: او از آن‏ها فاصله دارد و از آن‏ها خالى نمى‏شود كه گفته شود: كجاست... الى آخر.
و اما خبر لا اين است، اگر مى‏خواهى بگويى: هو، يعنى شى‏ء حقيقى و حاصل معنى: هيچ چيزى چيز حقيقى نيست، مگر خداوند تبارك و تعالى و اگر خواستى بگويى مبتدايى كه خبر نداشته باشد، او (خدا) كسى است كه بى نياز از خبر است، زيرا هنگامى كه تو شى‏ء حقيقى را نفى به جنس مى‏كنى (كردى) پس بعد از آن، خبر دادن اين موضوع كه شى‏ءى حقيقى وجود ندارد و توجه نمودن نفى به نسبت، فايده‏اى ندارد.
اين همان هدف است، به قول ايشان كه مى‏گويند: مبتدايى كه خبر ندارد مثل اين كه بگويى ذاتا باطل است يعنى آن چه كه قابل اشاره در عالمى از عوالم نيست، پس خبر دادن از او به چيزى نفيا و اثباتا فايده‏اى ندارد.
حرف ياء
304: يقين‏
كفعمى آن را در شمار اسماء حضرت بارى تعالى در حرف باء ياد آورى نموده است.(363)
در كافى از امام رضا عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود:(364)
فقال - يعنى الزّندِيق - رَحِمَكَ اللّه، اوجدنى كَيفَ هُو؟ وِ اَينَ هُو؟
فقال عليه‏السلام: ويلك، اءنّ اَلّذِى ذَهبت اِلَيهِ غَلَط، هُوَ ايّن الاين بِلا اَين وَ كَيّف اليكف بلا كيف، فلا يعرف بِالكَيفُوفِيَةِ وَ لا بِانيونِيَةِ وَ لا يُدرك بِحاسّةِ وَ لا يُقَاسُ بِشَى‏ءٍ.
فقال الرجل: فاذا انه لا شى‏ء، اذا لم يدرك بحاسة من الحواسّ.
فقال ابوالحسن عليه‏السلام: ويلك لما عجزت حواسّك عن ادراكه انكرت ربوبيّته و نحن اذا عجزت حواسنا عن ادراكه ايقنّا انه ربنا، بخلاف شى‏ء من الاشياء...
گفت: - يعنى زنديق - خدا تو را بيامرزد، به من بگو كه او چگونه است و كجاست؟.
آن حضرت عليه‏السلام فرمود: واى بر تو، همانا اين كه قصدش نمودى، مرتكب كار غلطى شدى؛ او خالق مكان است، بدون اين كه مكانى داشته باشد و خالق چگونگى است، بدون اين كه كيفيتى داشته باشد، پس با كيفيت و مكانيت (مكان خاص داشتن) خاصى شناخته نمى‏شود و با حواس درك نمى‏شود و او را با چيزى نمى‏توان مقايسه نمود.
آن مرد گفت: پس در اين صورت بى شك او چيزى نيست، هنگامى كه به وسيله حسى از حواس درك نمى‏شود.
امام رضا عليه‏السلام فرمود: واى بر تو، به خاطر اين كه چون حواس از ادراك او عاجز شد (است) ربوبيت او را انكار كردى و ما چون حواسمان از ادراك او عاجز است، يقين آورديم كه او پروردگار ماست، بر خلاف چيزى از اين چيزها (كه قابل حس است).
پس امام رضا عليه‏السلام از عالم ناتوانى حواس، از ادراك شى‏ء، به يقين تعبير نمود و يقين اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت خروج او از حد تشبيه و نفى اين كه او همچون شى‏يى از اشياء باشد.
در اين جا بخش اسماء مركبى را ذكر مى‏كنيم كه تحت حرف خاصى درج نشده‏اند.
305: يا من هو اقرب الىّ من حبل الوريد
حبل: رگ. وريدان: رگهاى (دو رگ) موجود در كناره‏هاى گردن در ورودى آن، كه متصل به رتين (رگ دل) هستند، و از سر وارد آن مى‏شوند. حبل الوريد: مثالى است در نزديكى.
در كافى به استناد از عيسى بن يونس آمده است كه گفت:(365)
ابن ابى العوجاء در گوشه‏اى از محاوراتش به امام صادق عليه‏السلام گفت:
ذكر خدا گفتى (ياد خدا كردى) و بر آن چه كه نديدى، خوش بودى.
مام صادق عليه‏السلام فرمود: واى بر تو! چگونه كسى كه با خلقش به چشم مى‏آيد (و شاهد است) غائب مى‏شود، او به آن‏ها از رگ گردن نزديك‏تر است، كلام آنان را مى‏شنود و تك تك آن‏ها را مى‏بيند و اسرار آن‏ها را مى‏داند؟!
ابن ابى العوجاء گفت: آيا او همه جا هست؟ چگونه وقتى كه در آسمان هست، در زمين هم هست؟ و چگونه وقتى كه در زمين است در آسمان است؟.
حضرت فرمود: تو، مخلوقى را وصف كردى كه هرگاه از مكانى به مكان ديگر منتقل شود، مكان دوم از او پر مى‏شود و مكان اول از او خالى مى‏گردد، پس آن چه كه در مكان سابق حادث مى‏شود را در مكان بعدى (مكانى كه به سويش رفته) در نمى‏يابد؛ ولى خداوند بزرگ و عظيم الشأن و متعال، مكانى از او خالى نمى‏شود، و مكانى او را در بر نمى‏گيرد و نيست به مكان، نزديك‏تر از او به مكان و او از همه به هر مكانى نزديك‏تر است (يعنى او از همه به هر مكانى نزديك‏تر است).
در كافى نيز در خطبه‏اى از اميرالمؤمنين على عليه‏السلام آمده است:(366)
فى الاشياء كلها غير متمازج بها و لا بائن منها.
در همه اشياء بدون آميختگى با آن‏ها وجود دارد و اين در حالى است كه از آن‏ها دور نيست و با ايشان فاصله‏اى ندارد.
در خطبه ديگرى مى‏فرمايد:(367) و من قال: أين فقد غيّاه، و من قال على ما فقد اخلى منه.
كسى كه گفت: كجاست همانا (بقيه مكان‏ها را) او را در جاى خاصى فرض كرده (قرار داده) و كسى كه گفت: فلان جا همانا از او خالى نموده است. و اين مضمون در خطبه آن حضرت بسيار است.
و در كافى نقل شده كه احمد بن محمد البرقى روايت نموده است كه:(368)
جاثليق از اميرالمؤمنين على عليه‏السلام پرسيد: به من بگو كه خداوند عز و جل كجاست؟
حضرت على عليه‏السلام فرمود: او همين جا و همين جا و بالاى ما و در ميان ما و محيط بر ما (احاطه دارد بر ما) و همراه ماست. و اين، در كلام حضرت بارى تعالى منعكس شده است كه فرمود: هيچ رازى سه كس با هم نگويند، جز آن كه خدا چهارم آن‏ها و نه پنج كس، جز آن كه خدا ششم آن‏ها و نه كمتر از آن و نه بيشتر، جز آن كه هر كجا باشند او با آن‏ها است.(369)
پس يا من هو اقرب الىّ من حبل الوريد اسمى براى حضرت بارى تعالى است، به جهت عدم خالى بودن چيزى از وجود او، على‏رغم اين كه وجود الهى او از سنخ وجود امكان نيست، پس حواسى از ممكنات او را درك نخواهد كرد (زيرا از جنس او نيستند) و به خاطر همين خداوند در همه چيز وجود دارد و نه به صورت آميخته شدن، و خارج شدن از همه چيز است، نه به صورت مطلق (نه به صورتى كه فاصله‏اى بين او و اشياء باشد).
306: يا من هو بكل مكان‏
معناى آن را از آن چه كه گذشت، فهميدى.
307: يا من لا يشغله شأن عن شأن‏
هرگاه در خودت تأمل نمايى، در مى‏يابى كه به تمام اجزاى بدنت احاطه دارى (از سر تا پا) به نحوى كه چيزى از آن، از تو جدا نمى‏شود.
ولذا ظاهر و باطن خويش را از اجزاء محسوس و مراتب باطنت را مجموعه منظمى كه نمى‏توان از آن‏ها غافل شد، مى‏پندارى، كه بايد مواد غذايى لازم به آن برسد، سلامتى آن حفظ شود و تمام آثارش ظاهر شود، پس تو (نفس) به خاطر احاطه‏اى كه به تمام اجزائت دارى، داخل آن هستى و نه به صورت آميخته شدن و خارج از آن هستى، نه به صورتى كه فاصله‏اى بين تو و اجزائت باشد.
پس على رغم احاطه‏اش به همه اجزائت، نه چشم، نه گوش، نه گوشت، نه استخوان، نه خون، نه رگ‏ها، نه صورت، و نه چيز ديگرى است.
نه داخل اجزاست و نه خارج از آن‏ها، و اين در حالى است كه به همه آن‏ها احاطه دارد (نفس) و با وجود نفسانى همراه همه آن‏ها است، نه با وجود بصرى، نه با وجود سمعى، نه گوشتى و نه استخوانى. در هر جزئى آثار جزء را آشكار مى‏كند (در شنيدن شنيدنى‏ها و در ديدن دينى‏ها و...) هيچ عملى او را (نفس را) از عمل ديگر منع نمى‏كند، ديدن از شنيدن، شنيدن از چشيدن، و چشيدن از بو كردن و بو كردن از لمس نمودن.
نفس خلقى از مخلوقات حضرت بارى تعالى است و اثرى از آثار آفرينش او؛ پس خالق آن (نفس)، داراى اولويت و سابق‏تر و كامل‏تر است؛ بنابراين لا يشغله شأن عن شأن (پرداختن به امرى، او را از امر ديگر منع نمى‏كند) پرداختن به زمين او را از آسمان، و آسمان او را از زمين و چيزى او را از چيز ديگر منع نمى‏كند. آن، به دلايل فوق اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است.
308: يا من هو كل يوم فى شأن‏
نام‏هاى خداوند بلندمرتبه، از جهت عناوين محدود مى‏باشند، براى مثال: عليم و قدير، نام‏هايى به دلايل مختلف دانش و توانايى هستند و ليكن آن‏ها از جهت دانستنى‏ها و توانستنى‏ها نامتناهى مى‏باشند، به اين معنى كه دانش و توانايى پايانى ندارند، به اين جهت كه به دانشش برترى نمى‏توان يافت و به توانايى‏اش دست اندازى نمى‏توان كرد.
پس براى هر نامى، جايگاههايى بى نهايت وجود دارد و جهان موجودات با همه مراتبش چه به صورت فردى، و چه به صورت مركب، از مظاهر نام‏هاى خداوند بلندمرتبه مى‏باشد؛ و هنگامى كه به تركيب برخى، يا برخى ديگر، يا با مرتبه‏اى، مرتبه‏هاى نام ديگر، يا جايگاهى از جايگاه‏هايش لحاظ كرديم به آن چه كه نهايتى براى آن وجود ندارد، دست نخواهيم يافت.
و آن فرموده خداوند منزه و بلندمرتبه است كه:
وَ لَوْ أَنّمَا فِي الاَْرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مّإ؛غغ نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللّهِ إِنّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ،
و اگر هر درخت روى زمين قلم شود و آب دريا به اضافه هفت درياى ديگر مداد گردد، باز نگارش كلمات خدا ناتمام بماند كه همانا خدا داراى اقتدار و حكمت است.(370)
و فرموده خداوند بلند مرتبه:
قُل لّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا،
(اى رسول ما به امت) بگو كه: اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود، پيش از آن كه كلمات الهى به آخر رسد دريا خشك خواهد شد، هر چند دريايى ديگر باز ضميمه آن‏ها كنند.(371)
هر روزى كه مى‏آيد، ارزاق تبديل مى‏شوند و زندگان در آن مى‏ميرند و متولدين در آن به دنيا مى‏آيد و افراد سالم در آن بيمار مى‏گردند و بيماران شفا مى‏يابند و مانند آن در هر روز ديگر اتفاق مى‏افتد، همانا آن چه آن براى تبديل نام‏هاى عمل كننده در رسيدگى به جهان موجودات و بازداشتن از آن مى‏باشد.
پس هيچ روزى نيست، مگر اين كه آن مظهر جديدى براى نام‏ها مى‏باشد، بلكه هر لحظه، جايگاهى غير از جايگاه لحظه ديگر دارد، پس هر روزى، او در جايگاهى است، بله در هر لحظه براى او جايگاهى است و براى همين به بديع البدايع ناميده شده (تحقيقش در حرف ب در نام بديع گذشت) و از اين دانسته مى‏شود كه در جهان، تكرار وجود ندارد، بلكه هر روز او در جايگاهى است.
پس آن نامى براى خداوند بلندمرتبه به اين دليل مى‏باشد، پس اى صاحبان بصيرت عبرت بگيريد.
309: يا من هو بالمنظر الاعلى و بالافق المبين‏
خداوند بلندمرتبه فرمود: و لقد رآهُ بالأُفق المبين، و او اين وحى جبرئيل را در افق اعلاى مشرق درست مشاهده كرد(372) و خداوند فرمود: و هو بالأفق الأَعلى ثم دنا فتدلّى، و آن رسول، در افق اعلاى كمال دو مشرق انسانيت بود و آن گاه نزديك آمد و بر او (وحى نازل) گرديد.(373)
در خصال از امام صادق عليه‏السلام سؤال شد:(374)
عن الصادق عليه‏السلام سئل: ما الافق المبين؟ قال: قاع بين يدى العرش، فيه انهار تطرد فيه من القدحان عدد النجوم.
افق مبين چيست؟
فرمود: جاى هموارى است كه در جلوى عرش واقع شده است، در آن رودهايى است كه در آن از جام‏ها به شماره ستارگان عبور مى‏كند.
در فرهنگ لغت آمده است كه:(375) افق: ناحيه. و در آن: نظره: به او نگاه كرد، به وسيله چشمش به دقت به او نگاه مى‏كند.
پس منظور از منظر الاعلى: جايى است كه در آن احوال هيچ چيزى فراموش نمى‏گردد، براى اشرافى كه بر غير خودش دارد، پس آن، كنايه از اولين تجلى خداوند ستوده شده و بلندمرتبه مى‏باشد؛ يعنى حقيقت محمديه كه احاطه به همه چيز به صورت گسترده و به اندازه دارد، بزرگترين تجلى اوست، آن چنان كه در دعاى شب مبعث آمده است: (376) كه اولش اين است:
اللهم انى اسئلك بالتجلى الاعظم فى هذه الللية من الشهر المكرم
پروردگارا! همانا من به بزرگترين تجليت در اين شب، از ماه باكرامت، از تو درخواست مى‏كنم.
منظور از افق مبين: ناحيه‏اى است كه در آن هم چيزها آشكار هستند. برخى از برخى ديگر، آشكار مى‏گردند، به نحوى كه هيچ چيزى به چيز ديگر شبيه نيست. پس آن، كنايه از تجلى ابتدائى‏اش به دليل مرتبه ولايتش مى‏باشد، آن چنان كه اين روايت از امام صادق عليه‏السلام به اين مطلب اشاره مى‏كند:
عن الصادق عليه‏السلام فالمراد بالعرش: هو الحقيقة المحمدية و المراد بالقاع: هو مرتبة و لايتها و المراد بالانهار: مراتب الولاية و المراد بالقدحان: شؤونها.
پس منظور از عرش: حقيقت محمديه است، و منظور از جايگاه هموار: مرتبه ولايتش مى‏باشد، و منظور از رودها: مراتب ولايتش مى‏باشد، و منظور از جام‏ها: جايگاههايش است.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل احاطه‏اش به همه چيز و عدم خفاى آن‏ها از او. مانند كسى كه اشراف به چيزى دارد، به وسيله چشمش به دقت در آن مى‏نگرد، و در ناحيه‏اى كه همه چيزهايى كه پايين‏تر از اوست آشكار مى‏باشد وجود دارد.
پس به وسيله حقيقت محمديه به موادش احاطه دارد، مانند كسى كه پس از ديدن سياهى چيزى از دور، آن را تشخيص مى‏دهد: به اين وسيله صورتش براى او مشخص شد، و در مرتبه ولايت صورتش به دقت آشكار مى‏گردد، و بنابراين براى هر دو فقره نام يكسانى قرار داد با اين كه همانا آن دو به منزله دو اسم هستند.
310: يا من احاط بكل شى‏ء علمه‏
در نام محيط در گذشته تفسير اين نام را آورديم.
311: يا من وسعت كل شى‏ء رحمته‏
فرق بين احاطه و گشايش در نام محيط گذشت. حقيقت دانش و حقيقت رحمت از آن‏ها با مراجعه به نام عليم و رحمان پرده برداشته مى‏شود.
312: يا من يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور
در لغت نامه آمده است: خائنة الاعين: آن چه به وسيله نگاه دزديده مى‏شود، در آن چه كه حلال نيست يا اين كه با شك نگاه در چيزى بنماييم. و در آن: صدر اعلى، پيش از هر چيز و اولش مى‏باشد.
حقيقت دانش آفرينش، همان خلق اول مى‏باشد به اين دليل كه آن، علت ابتدايى براى همه چيزهاست، پس معنى يعلم همان جدا كردن چيزها به وسيله علت‏هاى اوليه‏شان مى‏باشد، يعنى كدام در مواد تشكيل دهنده يك چيز وجود دارد پس آن يك چيز مشخص مى‏شود، سپس به ديگر نام‏ها ديگر جايگاههايش كامل مى‏گردد، و به درستى كه شناخته شد همانا آن فعليست كه انجام مى‏گيرد، نه اين كه صفت باشد و به عبارت ديگر قرار گرفتن صفت، بر چيزى كه صفت به آن تعلق دارد كه آن غير از صفت است.
منظور از صدر اول مراتب انسانى است كه چه به اسلام و چه به كفر گشوده مى‏شود.منظور از ما يخفى آن چه به مراتب او به صورت گسترده احاطه دارد، مى‏باشد.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل تشخيص مراتب ديدن و شؤون آن، به وسيله ماده‏هاى خاص هر كدام، سپس جدا كردن آن چه به همه صدور احاطه دارند به تدريج به ماده‏هايشان و علت‏هاى اوليه‏اش همگى در محله ايشان و ابتداى فعليت‏شان مى‏باشد.
313: يا من لا يخفى عليه خافية
خافيه: متضاد آشكار و علنى است.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل نبود امكان پوشيده ماندن چيزى از او؛ براى اين كه او با همه چيز است، و به وسيله دانش و توانايى و خواست و اراده اوست كه به چيزها پنهان شده‏اند، پس چگونه مى‏شود كه براى او پنهان باشند.
314: يا من يحول بين المرء و قلبه‏
(377)
خداوند بلند مرتبه فرمود:
يَا أَيّهَا الّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَ لِلرّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ وَاعْلَمُواْ أَنّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ،
اى اهل ايمان! چون خدا و رسول شما را به ايمان دعوت كنند، اجابت كنيد تا به حيات ابد رسيد و بدانيد كه خدا در ميان شخص و قلب او حايل است و همه به سوى او محشور خواهيد شد.(378)
امام باقر عليه‏السلام‏(379) فرمود: يحول بين المؤمن و معصيته أن تقوده الى النار، و بين الكافر و طاعته أن يستكمل به الايمان.
قال: واعلموا اءنّ الأعمال بخواتيمها.
او، بين مؤمن و گناهش حائل مى‏شود از اين كه در آتش جاى گيرد و بين كافر و فرمانبردارى‏اش حائل مى‏شود از اين كه به وسيله آن‏ها ايمانش كامل شود.
فرمود: و بدانيد كه همانا كارها، به پايانشان سنجيده مى‏شوند.
امام صادق عليه‏السلام فرمود: يحول بينه و بين أن يعلم اءنّ الباطل حق.
ميان او و ميان اين كه بداند كه همانا باطل حق است حائل مى‏شود.
در مجمع البيان و تفسير عياشى آمده كه:(380) تا به ابد يقين پيدا نكند كه همانا حق، باطل مى‏باشد و تا به ابد قلب يقين پيدا نكند كه همانا باطل، حق مى‏باشد.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل مهيا كردن كسى كه قلبش براى نيكى‏ها پاسخ دهد و متوجه ساختن او به سوى حق و نابينا ساختن قلب كسى كه به او و به فرستاده‏اش صلى الله عليه و آله و سلم از نيكى‏هإ؛كك پاسخ نمى‏دهد و منصرف كردنش از آن.
315: يا من لا يعزب عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض‏
خداوند بلندمرتبه فرمود:
عالم الغيب لا يعزب عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض و لا أصغر من ذلك و لا أكبر الا فى كتاب مبين.
داناى نهان است، چيزى از او به اندازه مثقال ذره‏اى و نه كوچك‏تر از آن و نه بزرگتر در آسمان‏ها و نه در زمين پنهان نمى‏باشد جز اين كه در كتاب آشكار موجود است.
در فرهنگ لغت آمده است كه:(381) غروب: پنهانى و رفتن. و در آن همچنين: ذر: مورچه كوچك، و صد عدد از آن به وزن دانه جوى مى‏باشد، و يك عدد از آن‏ها را ذره مى‏گويند.
در بخش سوم دانستى كه عالِم و مانند آن از اسم‏هاى فاعل مى‏باشند. نامى براى خداوند متعال است، به دليل مهيا كردن صفات براى واقع شدنشان بر متعلقاتشان. پس منظور از عالم غيب كسى است كه در تهيه نزول علت ابتدايى بر مراتب پايين‏تر و آشكار كردن جايگاه‏هايش به صورت جزئى‏تر و مرتب كردن آن بر مراتبش به شكلى كه هر جزء معلومى در كنار جزء معلوم ديگر در نظر گرفته شود، دست داشته باشد و هنگامى كه اين چنين باشد، چگونه ميشود كه چيزى از خداوند بلندمرتبه پنهان بماند و آن به فعل او چيزى مى‏شود.
بنابراين خداوند بلندمرتبه در ادامه فرموده‏اش، مى‏فرمايد:
لا يعزب عنه تا به انتها، پس از اين كه فرمود: عالِم اشاره به اين دارد كه همانا تحقق پيدا كردن همه چيزها موقوف به اين است كه خداوند بلندمرتبه علت ابتدايى‏شان را به جهان‏هاى شهود نازل كند، پس چگونه ممكن است آن‏ها از خداوند بلندمرتبه مغفول بمانند.
پس غروب نه مطلق پنهانى و نه مطلق رفتن مى‏باشد؛ بلكه آن حواس‏پرتى و غفلت مى‏باشد. پس آن نام خداوند متعال است، به دليل غافل نماندنش از جزئيات بعد از تجزيه شدن آن، پس بى شك قوامش به علل ابتدايى است كه آن، كتاب و مرتبه قرآن مى‏باشد، سپس به دلايل ثانويه‏اش و كتاب آشكارى كه آن، جهان ولايت و مرتبه جداكننده‏اى است كه به روشنگرى اش هر چيزى را روشن مى‏كند و هر جزيى را تجزيه مى‏كند.
بنابراين فرمود: و لا أصغر من ذلك و لا أكبر الّا فى كتابٍ مبينٍ، و نه كوچك‏تر از آن و نه بزرگ‏تر از آن در آسمان‏ها و زمين پنهان نمى‏باشد، جز اين كه در كتاب آشكار موجود است، يعنى هر كوچك و بزرگى به دلايلش در جهان ولايت كه آن كتاب آشكار مى‏باشد، هستند، پس به آشكاركنندگى اش، هر چيزى را آشكار مى‏كند و چيزى مى‏شود پس پنهان ماندنش از خداوند بلند مرتبه امكان دارد.
316: يا من لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد
امام باقر عليه‏السلام فرمود:(382)
اءنّ اهل البصرة كتبوا الى الحسين بن على عليه‏السلام يسألونه عن الصمد؟
فكتب اليهم:
بسم الله الرحمن الرحيم، اما بعد، فلا تخوضوا فى القرآن و لا تجادلوإ؛گگ فيه و لا تتكلموا فيه بغير علم.
فقد سمعت جدى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول: مَن قال فى القرآن بغير علم فيتبوّء مقعده من النار.
و اءنّ الله سبحانه قد فسّر الصمد فقال: الله احد * الله الصمد، ثم فسّره فقال: لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد لم يخرج منه شى‏ءٌ كثيفٌ كالولد و سائر الاشياء الكثيفة، التى تخرج من المخلوقين، و لا شى‏ء لطيف كالنفس، و لا تنشعب منه البدوات، كالسنة و النوم و الخطرة و الهم و الحزن و البهجة و الضحك و البُكاء و الخوف و الرجاء، و الرغبة و السأمة و الجوع و الشبع، تعالى عن أن يخرج منه شى‏ء، و أن يتولد منه شى‏ء كثيف أو لطيف، و لم يولد، و لم يتولد من شى‏ء، و لم يخرج من شى‏ء كما يخرج الاشياء الكثيفة عن عناصرها، كالشى‏ء من الشى‏ء، و الدابة من الدابّة، و النبات من الارض، و الماء من الينابيع، و الثمار من الاشجار؛ و لا كما تخرج الاشياء اللطيفة من مراكزها كالبصر من العين و السمع من الاذن، و الشم من الأنف و الذوق من الغم، و الكلام من اللسان و المعرقة و التميز من القلب، و كالنار من الحجر.
لا، بل هو الله الصمد، اَلّذِى لا من شى‏ء و لا فى شى‏ء و لا على شى‏ء، مبدع الاشياء و خالقها، و منشى‏ء الاشياء بقدرته يتلاشى ما خلق للنفاء بمشيته، و يبقى ما خلق للبقاء بعلمه، فذلكم الله الصمد لم يلد و لم يولد، عالم الغيب و الشهادة الكبير المتعال، و لم يكن له كفوا احد.
اهل بصره به امام حسين عليه‏السلام نامه‏اى مى‏نويسند و از او در مرود معنى صمد مى‏پرسند؟
ايشان در جواب مى‏نويسند:
به نام خداوند بخشنده مهربان، پس اما، در قرآن تعمق نكنيد و در آن مجادله نكنيد و درباره آن سخن مگويى، بدون اين كه دانشش را داشته باشيد. از جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيد كه فرمود: هر كس درباره قرآن، بدون دانش سخن بگويد، جايگاهش آتش خواهد بود.
خداوند صمد را اين چنين تفسير كرده است: قل هو الله احد، الله الصمد، خدا يكتاست، آن خدايى كه بى نياز است،(383) سپس تفسيرش كرد و فرمود: لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد، نه كسى فرزند او، و نه او فرزند كسى است، ونه هيچ كس مثل و همتاى اوست(384) از او چيز مركبى مانند فرزند خارج نمى‏شود و هم چنين ديگر چيزهاى مركب، كه از آفريدگان خارج مى‏شود، و نه چيزى لطيف همچون روح از او خارج مى‏شود، و حالات مختلف مانند چرت و خواب و كار مهم و اندوه و شادى و خنديدن و گريه و ترس و اميدوارى و رغبت و مرگ و گرسنگى و سيرى از او منشعب نمى‏گردد.
بلندمرتبه است از اين كه چيزى از او خارج شوند، و اين كه چيز لطيفى از او متولد گردد، و نه چيزى از او متولد مى‏شود و نه از چيزى متولد مى‏گردد و از چيزى خارج نمى‏شود، آن چنان كه چيزهاى مركب از عناصرشان خارج مى‏شوند، مانند خارج شدن چيزى از چيزى، و حيوان از حيوان، و نه آن چنان كه چيزهاى لطيف از عناصرشان خارج مى‏شوند، مانند خارج شدن بينايى از چشم، شنوايى از گوش، بويايى از بينى، چشيدن از دهان، سخن از زبان و شناخت جداكنندگى از عقل، و مانند آتش از سنگ، خارج ميشوند.
نه، بلكه او آن خدايى است كه بى نياز است، كسى كه از چيزى و در چيزى و بر چيزى نيست، پديدآورنده چيزها و آفريننده‏شان مى‏باشد، و چيزها به توانايى‏اش پديد مى‏آيند و آن چه كه براى از بين رفتن آفريده شده، به خواستش از هم پاچيده مى‏گردد، و آن چه كه براى بقا آفريده شده، به وسيله دانشش باقى مى‏ماند: الله الصمد لم يلد و لم يولد، آن خدايى كه بى نياز است، كسى كه نه چيزى از او متولد مى‏شود و نه او از چيزى متولد مى‏گردد(385) و عالم الغيب و الشهادة الكبير المتعال، داناى پنهان و آشكار، بزرگ بلندمرتبه‏(386) و و لم يكن له كفوا احد، و كسى هم شأن او نيست.(387)
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل اين است كه چيزى در كنارش قرار نمى‏گيرد، تا اين كه بتوان گفت كه چيزى از او متولد شده يا او از چيزى متولد گرديده است، بلكه او داناى پنهان و آشكار است و به آن‏ها احاطه دارد، و بلندمرتبه از جهان‏هايشان مى‏باشد، از همه بى نياز است، دست فقر همگان به سوى او گشوده مى‏باشد.
317: يا من السموات مطويّات بيمينه و الارض جميعا قبضته‏
خداوند بلندمرتبه فرمود:
وَ مَا قَدَرُوا اللّهَ حَقّ قَدْرِهِ وَالاَْرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسّماوَاتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمّا يُشْرِكُونَ،
و آنان كه غير خدا را طلبيدند، خدا را چنان كه شايد به عظمت نشناختند و اوست كه روز قيامت زمين در قبضه قدرت او و آسمان‏ها در پيچيده به دست سلطنت اوست، او ذات پاك يكتا منزه و متعالى از شرك مشركان (بلكه از فكر موحدان) است.(388)
امام صادق عليه‏السلام فرمود:(389)
قبضته: يعنى دارائيش، كه كسى در آن با او شريك نيست و اليمين: اليد، اليد: قدرت و قوت؛ مطويات بيمينه يعنى به توانايى اش و نيرويش.(390)
در فرهنگ لغت آمده است كه:(391) طوى الصحيفة يطولها، فاطوى و انطوى: نامه را تا كرد، آن را تا مى‏كند، پس تا خوردن و تا شدن. و در آن هم چنين آمده: قبضته؛ ما قبضت عليه من شى‏ء: گرفته شده؛ چيزى در اختيار او قرار نگرفت.
پس مطوى و منطوى: متضاد گسترده. قبضه: آن چه كه كف دست را پر مى‏كند؛ پس منظور اين است كه با تواناييش آسمان‏ها پيچيده به دست اوست و تمام زمين، به منزله يك قبضه نسبت به خداوند متعال مى‏باشد و اين چنين گشادگى نيرويى كه او دارد، پس چگونه مى‏توان حق شأن او را دانست.
پس آن نام خداوند متعال است، به دليل ناتوانى از دانستن شأن او و رسيدن به حقيقت چيرگى‏اش.
318: يا من هو الرحمان الرحيم على العرش استوى‏
ما در حرف ر در نام الرحمان الرحيم ذكر كرديم كه همانا خلق اول به دليل به وجود آمدنش كه سبب نزديكى بين حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندانش و بين هر موجودى مى‏گردد، رحمت ناميده شده است و به دليل احاطه‏اش به ماده اصلى هر موجودى (مانند احاطه دريا به قطرات بى نهايت به صورت دائمى) رحمان ناميده شده است و به دليل اختصاص لوازم اين نزديكى به مؤمنين، رحيم ناميده شده است.
امام صادق عليه‏السلام درباره فرموده خداوند بلندمرتبه كه: ثم استوى على العرش، آنگاه به خلقت عرش پرداخت(392) فرمود: استوى على كل شى‏ء فليس شى‏ء اقرب اليه من شى‏ء، هر چيزى را درست كرد، پس چيزى به او، از چيز ديگر نزديك‏تر نيست.(393)
در روايت ديگر آمده است:(394)
استوى فى كل شى‏ء، فليس شى‏ء اقرب اليه من شى‏ء، لم يبعد منه بعيد، و لم يقرب منه قريب، استوى فى كل شى‏ء.
هر چيزى را درست كرد، پس چيزى به او از چيز ديگر، نزديك‏تر نيست، دور از دور نيست، و نزديك به او نزديك نيست، هر چيزى را درست كرد.
پس امام عليه‏السلام استواء را تفسير كرده به نسبتى كه او به همه موجودات دارد و عرش را به همه چيزها تفسير كرده است، به اين تضمين كه استواء معنى چيرگى مى‏دهد، و مانند آن از آن چه كه به وسيله على متعدى مى‏شود.
پس منظور از آيه، درستى نسبت خداوند بلندمرتبه به وسيله رحمانيتى كه نسبت به همه چيز دارد، مى‏باشد، براى اين كه چيزى از رحمت خداوند بلندمرتبه خالى نمى‏ماند.
پس خداوند بلندمرتبه به وسيله رحمت و رحمانيتش، به مواد هر موجودى احاطه دارد و به وسيله رحمت رحيميش به لوازم وجودش، اعم از خوبى و بدى احاطه دارد ولى در آخرت اختصاص رحمت رحيمى‏اش، به وسيله خوبى به مؤمنين مى‏باشد.
پس آن نام خداوند متعال است، به دليل درستى نسبت خداوند به هر چيز، از جهت دور نبودن هيچ چيز از رحمتش كه به رحمانى و رحيمى تقسيم شده است.
319: يا من ليس كمثله شى‏ء
ك زائد است، و معنى‏اش تأكيد كردن نسبت جمله مى‏باشد، پس معنى‏اش عدم وجود مثل و همانند براى خداوند متعال مى‏باشد، نه از جهت ذات و نه از جهت صفت مثل‏و مانندى ندارد.
320: يا من بيده ملكوت كل شى‏ء
ملكوت هر چيزى عبارت است از اولين ظهورش كه جهان‏هاى ديگر او، از فروع آن مى‏باشد.
در فرهنگ لغت آمده است:(395) و ملكوت - مانند ترس و برترى - بزرگى و چيرگى آن عبارت از جهان امر مى‏باشد، و جهان مفاتيح را شامل مى‏شود و به جهان امر ناميده مى‏شود، براى اين كه امر همان: چيز مى‏باشد؛ آن چنان كه فرمود: خود امر: و حقيقت امر، و مراد از آن دو هر چيز با قطع نظر از اضافاتى كه به آن ملحق شده مى‏باشد.
پس منظور از امر: چيز با توجه به آن چه كه او آن مى‏باشد است.
پس منظور از جهان امر، همان چيز بودن چيزى با قطع نظر از تمام اضافاتش مى‏باشد؛ و از آن وجه تسميه‏اش به جهان مفاتيح و ملكوت دانسته مى‏شود، براى اين كه بى شك آن، كليد همه جهان‏ها است و براى آن بزرگى و چيرگى مى‏باشد.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل انحصار اجراء ملكوت هر چيز براى او و به وسيله تواناييش.
بنابراين خداوند فرمود: و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو، و كليدهاى خزائن غيب نزد خداست، كسى جز خدا بر آن آگاه نيست(396)يعنى آن كليدهايى كه آن، جهان كتاب هر موجودى مى‏باشد، كسى جز خداوند آن را شرح نمى‏دهد و به مراتب پايين‏ترش نازل نمى‏كند.
پس به درستى كه در عنوان سوم تو دانستى كه مرتبه دانست مرتبه وقوع دانش برداشته شده دانسته مى‏شود، و آن غير از صفت دانش است، بلكه آن مرتبه فعل است؛ و افعال خداوند بلندمرتبه به اتفاق همه گروه‏ها حادث مى‏باشد.
321: يا من امره اراد شيئا أن يقول له كن فيكون‏
امام رضا عليه‏السلام فرمود:(397)
و كن منه صنع و ما يكون به هو المصنوع، و كن از آن ساخته شدن است و آن چه كه موجود مى‏باشد، به وسيله آن ساخته شده است.
و در نهج البلاغه آمده است كه:(398) اءنّما كلامه سبحانه فعل منه انشأه و مثّله، لم يكن من قبل ذلك كائنا، و لو كان قديما لكان الها ثانيا،
قبل از اين موجودى نمى‏باشد و اگر قبل از اين موجودى مى‏بود، خداى دومى واجب مى‏گشت.
به درستى آن چه كه سخن خداوند است فعل او مى‏باشد، از آن هر چيزى را پديدار مى‏كند و به تصوير مى‏كشد.
همچنين ايشان فرمود:(399) يقول و لا يلفظُ... و يريد و لا يُضمِر، مى‏گويد و لفظى به كار نمى‏برد،... و مى‏خواهد و پنهان نمى‏كند.
و فرمود: يريد بلا همّه بدون كوشش مى‏خواهد.(400)
امام كاظم عليه‏السلام فرمود:(401)
الاِْرَادَةُ مِنَ المَخلُوقِ الضّمِيرُ وَ مَا يَبْدُو لَه بَعْدَ ذَلِكَ مِنَ الْفِعْلِ، وَ أَمّا مِنَ اللّهِ تَعَالَى فَإِرَادَتُهُ إِحْدَاثُهُ لَا غَيْرُ ذَلِكَ، لاَِنّهُ لَا يُرَوّي، وَ لَا يَهُمّ وَ لَا يَتَفَكّرُ، وَ هَذِهِ الصّفَاتُ مَنْفِيّةٌ عَنْهُ، وَ هِيَ مِن صِفَاتُ الْخَلْقِ، فَإِرَادَةُ اللّهِ هِىَ الْفِعْلُ لَا غَيْرُ ذَلِكَ، يَقُولُ لَهُ: كُنْ فَيَكُونُ. بِلَا لَفْظٍ وَ لَا نُطْقٍ بِلِسَانٍ وَ لَا هِمّةٍ وَ لَا تَفَكّرٍ وَ لَا كَيْفَ لِذَلِكَ، كَمَا أَنّهُ لَا كَيْفَ لَهُ.
خواست از طرف آفريده شده در اندرون دل او مى‏باشد و آن چه آغاز مى‏شود از او بعد از آن، فعل مى‏باشد، ولى از خداوند بلندمرتبه اراده‏اش همان فعل مى‏باشد و غير از آن به گونه‏اى ديگر فعل اتفاق مى‏افتد، براى اين كه همانا او تأمل نمى‏كند، و كوشش نمى‏كند و فكر نمى‏كند، و اين صفت‏ها از او جداست، و آن از صفت‏هاى آفريدگان مى‏باشد، پس اراده خداوند همان فعل است، و غير آن نمى‏باشد، مى‏گويد به آن: شو، پس مى‏شود. بدون لفظ و بدون سخن گفتن با زبان و بدون كوشش و بدون تفكرى كه باشد و چگونگى براى آن نيست، آن چنان كه براى خداوند بلندمرتبه چگونگى وجود ندارد.
پس آن نام خداوند متعال است به اين دليل كه همانا خواست خداوند متعال پديدار كردن وجود آن چه كه مورد نظر او بوده، مى‏باشد، پس به دنبال آن، آن چه كه مورد نظر بوده بدون درنگ موجود مى‏باشد، نه اين كه چيزى بگويد.
322: يا من لا شريك له فى الملك و لم يكن له ولىّ من الذل‏
جهان مُلك: جهان آفريدگان مى‏باشد كه در آن دگرگونى و جدايى و گوناگونى حالات وجود دارد و در آن افعال همه گونه‏هاى موجودات آشكار مى‏شود بر خلاف جهان ملكوت و جهان امر، كه آن دو جهان گستردگى مى‏باشند، دگرگونى و جدايى و گوناگونى و جابجايى در آن‏ها وجود ندارد، پس منظور از دانستن شريك از او در رسيدگى به جهان ممكنات و بازداشتن از آن مى‏باشد و دگرگونى و اثرگذارى، منحصرا براى خداوند متعال مى‏باشد.
پس آن نام خداوند متعال است، به دليل دور دانستن شريك براى او در جهان فعل براى اين كه همانا شريكى كه احتمال آن به اعتبار نام‏هاى خداوند بلندمرتبه در جهان فعل او مى‏باشد، نه اين كه در مرتبه صفات و يا در جهان ذات او باشد، براى اين كه صفاتش عين ذاتش مى‏باشد، و ذات خداوند بلندمرتبه شريك داشتن را قبول نمى‏كند، پس به درستى كه شريك داشتن محدود كردن بنا شده است، و محدود كردن مستلزم شمردن مى‏باشد، و شمارش همراه با تجزيه مى‏باشد، و آن باطل كننده ازليت است، و هر چه كه از بين برود اله نمى‏باشد؛ پس خدا آن كسى است كه محدود كردنش امكان ندارد و آفريدگان از درك چيستى و چگونگى‏اش ناتوان مى‏باشند؛ پس مرتبه‏اى كه احتمال شريك داشتن در آن رود مرتبه فعل مى‏باشد، و مرتبه صفات و ذات نمى‏باشد.
بنابراين عدم شريك به جهان مُلك، مقيد شده است به دليل اين كه نام‏ها در اثر گذارى در چگونگى جهان ملك توسط خداوند نقش ميانجى را بازى مى‏كنند، طبق فرموده خداوند: و لم يكن له ولىّ من الذّل، و نه عزت و اقتدار او را نقصى رسد كه به دوست و مددكارى نيازمند شود.(402)
روشن مى‏شود كه ميانجيگرى نام‏ها در اثرگذارى از باب وسيله مى‏باشد و نه از باب سبب؛ مانند نقشى كه چاقو براى ذبح كننده دارد؛ پس براى او مددكارى نمى‏باشد، يعنى اثرگذارى از طرف خداوند به دليل ذلت و نياز او به آن چيز نمى‏باشد.
بله، اين اثرگذارى از جهت نقص در اثر گيرنده است، به جهت عدم تناسبى كه بين او و بين خداوند بلندمرتبه وجود دارد.
پس نام‏هايى را آفريد كه آن‏ها واسطه بين او و بين آفريدگان مى‏باشند، براى تناسب و وسيله بودن و اثرگذارى كه براى خداوند بلندمرتبه از پشت حجاب دارد، پس براى او دوست و مددكارى كه او را از نقص برهاند، وجود ندارد.
323: يا من لا يعلم كيف هو و لا اين هو الا هو
دانستى كه همانا مرتبه دانست، دانسته مى‏شود؛ مرتبه واقع شدن صفت دانش بر دانسته شده به وسيله جدا كردن چيزها به دلايل اوليه‏شان و تشخيص موادشان كه وجود دارد، و چگونگى چيز عبارت از حالت‏هاى مختلف آن مى‏باشد كه دگرگون مى‏شود براى او با تبديلاتى كه روى مى‏دهد و جا، مكانى است كه حاوى هر چيز مى‏باشد، و خداوند بلندمرتبه مشخص كننده و سازنده كيفيت و چگونگى است، پس چگونگى به وسيله كيفيت سازى او چگونگى مى‏شود، و سازنده مكان است پس آن به وسيله او مكان مى‏شود.
پس چگونگى و جايگاه‏هاى فعلش و از نتايج فعل‏هاى انجام شده‏اش مى‏باشد. و خداوند متعال برتر از چگونگى و مكان مى‏باشد، براى اين كه لزوم محدود بودن از ازل از او دور بوده است، پس چگونگى و مكان براى او وجود ندارد؛ و لكن خداوند به وسيله ذاتش از هر چيزى كفايت مى‏كند و به وسيله خلق اوليه‏اش به هر چگونگى احاطه دارد و خالى نمى‏باشد.
در هر مكانى وجود دارد؛ درون چيزهاست، نه به صورتى كه با آن‏ها مخلوط شود، از آن‏ها خارج است، نه به صورتى كه آن‏ها را بتوان جدا از او دانست؛ همانطور كه ذات و صفات و افعالش، شبيه به ذات و صفات و افعال آفريدگانش نيست و چگونگى و مكان او نيز به اين صورت مى‏باشد.
پس همانطور كه او موجود است، نه به وسيله موجوديت و زنده است، نه به وسيله زندگى كه وجود دارد، و دانا است، نه به وسيله دانشى كه هست و تواناست، نه به وسيله توانايى كه وجود دارد، پس مانند آن داراى چگونگى است، بدون چگونگى كه وجود دارد و مكانى از او خالى نمى‏شود نه به وسيله اين كه محتواى مكانى را پر كند؛ پس اين كه او چگونه است و كجاست را كسى جز او نمى‏داند، پس منزه است كسى كه نه شبيه چيزى است و نه چيزى به او شبيه مى‏باشد.
324: يا اهل التقوى و اهل المغفرة
خداوند بلندمرتبه فرمود:
فمن شاء ذكره و ما يذكرون الا أن يشاء الله هو اهل التقوى و اهل المغفرة:
تا هر كه خواهد متذكر حق شود و متذكر نخواهد شد، جز آن كه خدا بخواهد. كه او اهل تقوى و آمرزش و بخشش است.(403)
امام صادق عليه‏السلام درباره اين آيه فرمود:(404)
قال الله تبارك و تعالى: انا اله أن اتقى و لا يشرك بى عبدى شيئا، و انا اهل بيت عليهم‏السلام اءنْ لم يشرك بى عبدى شيئا أن ادخله الجنة، اءنّ الله تبارك و تعالى اقسم بعزته و جلال أن لا يعذب اهل توحيده بالنار ابدا.
خداوند ستوده شده و بلندمرتبه فرمود: من اهل آن هستم كه درباره من تقوا پيشه كنند و بنده‏ام براى من چيزى را شريك قرار ندهد، و من اهل آن هستم كه اگر بنده‏ام چيزى را براى من شريك قرار ندهد، او را وارد بهشت كنم.
و فرمود: به درستى كه خداوند تبارك و تعالى به بزرگوارى و بلندمرتبگى‏اش قسم ياد كرده است كه اهل توحيدش را ابدا به آتش جهنم عذاب نمى‏كند.
پس آن نام خداوند متعال است، به دليل اين كه او شايسته آن است كه از كارهاى خلاف رضايتش دورى كنند.
به دليل شايستگى خداوند براى بخشيدن گناهان خلايق سيد العابدين عليه‏السلام فرمود:(405)
و اما انت - يا الهى - فاهل أن لا يغترّ بك الصديقون و لا ييأس منك المجرمون.
و اما تو - اى خداى من - پس اهل آن هستى كه افراد درستكار به تو مغرور نگردند و افراد خلافكار از تو مايوس نگردند.
325: يا من لا تأخذه سنة و لا نوم‏
در فرهنگ لغت آمده است كه: الوسن و الوسنه و السنة: سستى و رخوت خواب، يا اولش، يا چرت، و آن سستى است كه مقدمه خواب مى‏باشد.
و روى العياشى عن الصادق عليه‏السلام: انه رئى جالسا متورّكا برجله على فخذه، فقيل له: هذه جلسة مكروهة، فقال:
لا، اما اءنّ اليهود قالت اءنّ الرب لمّا فرغ من خلق السماوات و الارض جلس على الكرسى هذه الجلسة ليستريح، فانزل الله: الله لا اله الا هو الحى القيوم لا تأخذه سنة و لا نوم.
و روايت كرده: عياشى‏(406) از امام صادق عليه‏السلام كه همانا او ديد فردى را كه لم داده و پاهايش را بر روى هم انداخته و نشسته بود، پس به او گفت: اين طرز نشستن مكروه مى‏باشد، پس گفت:
نه، ليكن به درستى كه يهود گفتند: به درستى كه پروردگار هنگامى كه از آفرينش آسمان‏ها و زمين فارغ شد بر تخت به اين طرز براى استراحت نشست، پس خداوند نازل كرد: خداى يكتاست كه جز او خدايى نيست زنده است و او را چرت و يا خوابى در بر نمى‏گيرد.(407)
يعنى دائما به تدبير امور حفاظت از خلايق مشغول ايستاده است و كند و خسته نمى‏شود تا اين كه به استراحتى كه به وسيله چرت و خواب به دست مى‏آيد، احتياج پيدا كند.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل نهايت توانش، يعنى اين كه چيزى او را عاجز مى‏كند و هر بزرگى نزد او ناچيز است.
326: يا من ختمَ النبوة بمحمد صلى الله عليه و آله و سلم‏
حقيقت نبوت عبارت از خلق اوليه مى‏باشد به اين دليل كه ياد از آن، خبر از خداى متعال مى‏دهد. و براى آن مراتب كلى مى‏باشد كه مظاهرش انبياء مى‏باشند و مراتب جزيى دارد كه مظاهرش مردم مى‏باشند؛ پس تمام مراتبش به محمد صلى الله عليه و آله و سلم ختم مى‏گردد، يعنى محمد صلى الله عليه و آله و سلم را آشكاركننده تمام مراتبش قرار داده، و هر آن چه كه براى همه انبياء است، به علاوه چيزى كه كسى با او در آن شريك نيست، مى‏باشد و آن مرتبه‏اى است كه برتر از آن مقام پروردگارى است؛ و لذا او را به محمد و احمد ملقب كرده و او را دوست خود در نظر گرفته و او را آقاى انبياء قرار داده است، و هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر اين كه او را (بعد از ابلاغ پروردگارى خداوند بلندمرتبه) به تبليغ پيامبرى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و گرفتن اقرار از امت او، براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم امر كرد.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دليل قرار دادن مقام ستايش شده براى محمد صلى الله عليه و آله و سلم، و همچنين به اعتبار رساندنش به مرتبه او ادنى كه در قرآن ذكر شده، و پوشاندن خلعت شفاعت بزرگ و وسيله بزرگ به او مى‏باشد، پس سلام خداوند بر او و خاندانش مادامى كه براى نبوت مراتبى و براى شفاعت درجاتى و براى وسيله محل صعود مى‏باشد.
پايان مهم‏
خداوند بلند مرتبه فرمود: سبح اسم ربك الاعلى، اى رسول! به نام خداى تو كه برتر و بالاتر از همه موجودات است، به تسبيح و ستايش بپرداز(408) و واذكر اسم ربك بكرة و اصيلا، و نام خدايت را صبح و شام به عظمت ياد كن(409) و و اذكر اسم ربك و تبتّل اليه تبتيلا، و نام خدايت را ياد كن و بلكه از غير او ببر و به او بپرداز،(410) قل ادعوا الله أو ادعوا الرحمن اياما تدعوا فله الاسماء الحسنى، بگو اى محمد صلى الله عليه و آله و سلم خدا رإ؛ي‏ي با نام الله يا نام رحمان، به هر نامى كه بخوانيد، نام‏هاى نيكو همه مخصوص اوست(411) و بسم الله الرحمن الرحيم، به نام خداوند بخشنده مهربان.
تسبيح و ياد و روى آوردن و پرداختن و دعا و يارى جستن براى اسم، پايين‏تر از مسمى قرار داده شده است و در بسيارى از آيات ايمان و كفر در آن‏ها لحاظ شده، آن چنان كه مخفى نمى‏ماند.
فِى الكافِى بِاءِسنادِهِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرّضَا عليه‏السلام:
هَلْ كَانَ اللّهُ تَعالى عَارِفا بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ الْخَلْقَ؟
قَالَ: نَعَمْ.
قُلْتُ: يَرَاهَا وَ يَسْمَعُهَا؟
قَالَ: مَا كَانَ مُحْتَاجا إِلَى ذَلِكَ، لاَِنّهُ لَمْ يَكُنْ يَسْأَلُهَا وَ لَا يَطْلُبُ مِنْهَا، هُوَ نَفْسُهُ وَ نَفْسُهُ هُوَ، قُدْرَتُهُ نَافِذَةٌ، فَلَيْسَ يَحْتَاجُ أَنْ يُسَمّيَ نَفْسَهُ وَ لَكِنّهُ اخْتَارَ لِنَفْسِهِ أَسْمَاءً لِغَيْرِهِ يَدْعُوهُ بِهَا، لاَِنّهُ إِذَا لَمْ يُدْعَ بِاسْمِهِ لَمْ يُعْرَفْ، فَأَوّلُ مَا اخْتَارَ لِنَفْسِهِ الْعَلِيّ الْعَظِيمُ، لاَِنّهُ أَعْلَى الاَْشْيَاءِ كُلّهَا، فَمَعْنَاهُ: اللّهُ وَ اسْمُهُ الْعَلِىّ الْعَظِيمُ، هُوَ أَوّلُ أَسْمَائِهِ عَلَا عَلَى كُلّ شَيْ‏ءٍ.
ابن سنان گفت:(412) از امام رضا عليه‏السلام سؤال كردم:
آيا خداوند متعال حقيقت خودش را قبل از آن كه آفريدگان را بيافريند، مى‏شناخت؟
فرمود: بله.
گفتم: آن را مى‏ديد و مى‏شنيد؟
فرمود: او محتاج به آن‏ها نبود، براى اين كه از آن چيزى نپرسيده و نخواسته شده است، او، حقيقت خودش بود و حقيقت خودش او بود، توانايى اش در كارها برّنده است، پس به اين احتياج نداشت كه براى خودش نامى قرار دهد، احتياجى نداشت، و ليكن براى خودش نام‏هايى براى غير از خودش اختيار كرد، براى اين كه به وسيله آن‏ها او را بخوانند، براى اين كه اگر او را به اسمش صدا نكند، او را نشناخته‏اند. پس اولين نامى كه براى خودش اختيار كرد على العظيم بود، براى اين كه او بالاترين چيزهاست، پس معنى‏اش: خدا و نامش كه على العظيم است مى‏باشد، و آن اول نام‏هاى اوست كه بر همه چيز برتر و بالاتر است.
پس اين حديث شريف دلالت مى‏كند بر اين كه خداوند متعال پوشيده از درك آفريدگان نيست پس براى خودش نام‏هايى اختيار كرده است كه به وسيله آن‏ها او را مى‏خوانند و او را مى‏شناسند، و اگر او را به نام‏هايش نخوانند، شناخته نمى‏شود، و اگر نشناسد، عبادت نخواهند كرد.
امام صادق عليه‏السلام فرمود:(413)
مَنْ عَبَدَ اللّهَ بِالتّوَهّمِ فَقَدْ كَفَرَ، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ أَشْرَكَ، وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى بِإِيقَاعِ الاَْسْمَاءِ عَلَيْهِ بِصِفَاتِهِ الّتِي وَصَفَ بِهَا نَفْسَهُ فَعَقَدَ عَلَيْهِ قَلْبَهُ وَ نَطَقَ بِهِ لِسَانُهُ فِي سِرِّ أَمرِهِ وَ عَلَانِيَتِهِ، فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عليه‏السلام حَقّا.
هر كس خدا را به توهم عبادت كند، پس به درستى كه كفر ورزيده است و هر كس كه نام را بدون معنى آن عبادت كند، پس به درستى كه كفر ورزيده است، و هر كس نام و معنى را با هم عبادت كند، پس به درستى كه شرك ورزيده است و هر كس معنى را با وقوع نام‏ها بر آن، به وسيله صفاتى كه خداوند بلندمرتبه به وسيله آن‏ها خودش را وصف كرده است عبادت كند، پس قلبش به آن ايمان بياورد و به وسيله آن زبانش در پنهان و آشكار كارهايش، به سخن گشوده گردد، پس او حقيقتا از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏باشد.
و در حديث ديگر آمده است كه:(414) اولئك هم المومنون حقا آنها حقيقتا از مؤمنين هستند.
بِهِ تَوَهّم: يعنى به آن چه كه از مفهوم، لفظ توهم مى‏كند، ولو اين كه آن، چيزى غير از چيزهاى ديگر باشد.
و پيرامون فرموده‏اش عليه‏السلام: پس به درستى كه كفر ورزيده است: براى اين است كه آفريده‏اش را عبادت كرده است، پس به درستى كه هر چيزى كه با دقيق‏ترين اوهامتان بتواند تشخيص دهد، پس آن آفريده شماست و به شما باز مى‏گردد.
پيرامون فرموده‏اش عليه‏السلام: و كسى كه نام را بدون معنى عبادت كند، پس به درستى كه كفر ورزيده است؛ يعنى نامى كه به وسيله آن خداوند بلندمرتبه خود را مى‏نامد، عبادت كند.
فرموده‏اش عليه‏السلام: با وقوع نام‏ها بر آن، به وسيله صفاتى كه به وسيله آن‏ها خداوند بلندمرتبه، خودش را وصف كرده است؛ يعنى با اين دو وسيله براى خواستن آن چه كه نام بر روى او قرار گرفته و آن چه كه صفت او را وصف كرده قرار دادن آن، مثل اين كه در اطلاق خود زيد تنها رساندن ما به او يعنى به كسى كه نام و لفظ زيد بر روى او قرار گرفته منظور است، و مانند توجه به چهره زيد، كه منظور از توجه به چهره‏اش اظهار دوستى اش مى‏باشد، و نحوه برخورد با خود زيد كه هيچ راهى به آن جز بدنش و چهره گوشتى‏اى وجود ندارد؛ پس لفظ زيد و چهره‏اش در صدا كردنش و توجه به او جز وسائلى كه دلالت مى‏كند بر اين كه خوانده شده، زيد مى‏باشد نيست و آن كه به آن توجه مى‏شود ذات زيد است كه آن اهل هر صفت و جايگاهى مى‏باشد، نه بدن گوشتى او كه جز چيز بى روحى نيست، و مقيد شدنش به صفاتش كه به وسيله آن‏ها خودش را وصف كرده است براى خارج كردن مفاهيمى كه براى عابد آفريده شده است، تا اين كه برسد به آن چه كه آفريده آن را خداوند بلندمرتبه از ابتداى آشكارى‏اش در جهان آفرينش از باطنش كه جامع همه نام‏ها مى‏باشد، كه به اجتماعش براى همه صفات بر صفات آفريننده‏اش دلالت مى‏كند.
پس وقتى مى‏گويى: يا الله به وسيله آن، مفهوم كسى را كه آفريدگان از درك چيستى و چگونگى‏اش ناتوانند، و آن آفريده شده و درك شده مى‏باشد را مى‏خواهى، پس عبادتش كفر است، و به وسيله آن مفهوم به چيزى كه در وهم ايجاد كرده‏اى، در وهم منتهى مى‏شوى (و آن خود واقعى مى‏باشد) سپس از آن به عقل كه خود واقعى به آن پايدار است، سپس از آن به به جهان وجود صرف، سپس از آن به جهان عدم، سپس از آن به جهان حيرت، سپس از آن به جهان حق كه پاكيزه از نام و تصوير و صفت مى‏باشد، كه به حقيقت خداوند ناميده شده است و ديگر نام‏هاى نيكو، منتهى مى‏شود.
پس لفظ الله و ساير آن چه كه تا جهان حيرت درك كرده‏اى، مخلوقاتى براى توست هنگامى كه از آن چيزى را عبادت كردى، پس خداوند را به توهم عبادت كرده‏اى و كفر ورزيده‏اى و هنگامى كه چيزى از آن را همراه با معنى عبادت كردى، پس به درستى كه شرك ورزيده‏اى.
تا اين كه به ذات و باطن او كه آن، نامى است كه به وسيله آن خداوند بلندمرتبه خودش را ناميده، مى‏رسى؛ نه نامى كه خداوند بلندمرتبه را به وسيله آن ناميده‏اى؛ پس آن را آينه و وسيله‏اى براى توجه به خداوند بلندمرتبه قرار مى‏دهى (مانند قرار دادن صورت زيد را صورتى كه به وسيله آن به ذات زيد متوجه مى‏شوى، و آيينه و وسيله براى توجه به او و دوستى تو به او و درخواست از او باشد) پس به درستى كه در اين حالت، آن چه را كه نام خدا بر آن قرار گرفته، حقيقتا عبادت كرده‏اى.
فرموده‏اش عليه‏السلام: پس قلبش بر آن ايمان بياورد و زبانش در پنهان و آشكار به آن اقرار كند: يعنى ايمان داشتن به اين كه به درستى كه آن چه نام الله بر آن قرار گرفته يا ديگر نام‏ها در پنهان كارت به آن‏ها صفت‏ها وصف شده‏اند، و پيامى از پنهانيت مى‏دهند به وسيله آن چه زبانت مى‏گويد و تعبير تو از عقيده‏ات به وسيله لفظ الله و ديگر نام‏ها هستند، نه اين كه تنها اين الفاظ را تلفظ كنى، بدون اين كه معنى آن‏ها را بدانى يا به باطن آن‏ها نادان باشى.
پس مقيد كردن نام‏ها را به صفات خداوند بلندمرتبه كه به وسيله آن خودش را وصف كرده براى خارج كردن مفاهيم و خارج كردن نام‏هاى غير نيكو، توسط امام عليه‏السلام شرحش در عنوان پنجم گذشت.
بِاءسنادِهِ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ أَنّهُ سَأَلَ أَبَا عَبْدِاللّهِ عَلَيهِ السّلامُ عَنْ أَسْمَاءِ اللّهِ وَ اشْتِقَاقِهَا: اللّهُ مِمّا هُوَ مُشْتَقّ‏ٌ؟ قَالَ:
فَقَالَ لِي: يَا هِشَامُ اللّهُ مُشْتَقّ‏ٌ مِنْ إِلَهٍ، وَ الاِْلَهُ يَقْتَضِي مَأْلُوها، وَ الِاسْمُ غَيْرُ الْمُسَمّى، فَمَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَ لَمْ يَعْبُدْ شَيْئا، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ كَفَرَ وَ عَبَدَ اثْنَيْنِ، وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى دُونَ الِاسْمِ فَذَاكَ التّوْحِيدُ؛ أَ فَهِمْتَ يَا هِشَامُ؟.
قَالَ: فَقُلْتُ: زِدْنِي.
قَالَ: إِنّ لِلّهِ تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ اسْما، فَلَوْ كَانَ الِاسْمُ هُوَ الْمُسَمّى لَكَانَ كُلّ اسْمٍ مِنْهَا إِلَها؛ وَ لَكِنّ اللّهَ مَعْنًى يُدَلّ عَلَيْهِ بِهَذِهِ الاَْسْمَاءِ، وَ كُلّهَا غَيْرُهُ - يَا هِشَامُ - الْخُبْزُ اسْمٌ لِلْمَأْكُولِ، وَ الْمَاءُ اسْمٌ لِلْمَشْرُوبِ، وَ الثّوْبُ اسْمٌ لِلْمَلْبُوسِ، وَ النّارُ اسْمٌ لِلْمُحْرِقِ، أَ فَهِمْتَ يَا هِشَامُ؟ فَهْما تَدْفَعُ بِهِ وَ تُنَاضِلُ بِهِ أَعْدَاءَنَا الْمُلحِدِينَ مَعَ اللّهِ تَعَالى غَيْرَهُ؟.
قُلْتُ: نَعَمْ. - قَالَ: - فَقَالَ: - نَفَعَكَ اللّهُ بِهِ وَ ثَبّتَكَ يَا هِشَامُ.
قَالَ هِشَامٌ: فَوَ اللّهِ مَا قَهَرَنِي أَحَدٌ فِي التّوْحِيدِ حَتّى قُمْتُ مَقَامِي هَذَا.
هشام بن حكم از حضرت صادق از نام‏هاى خداوند و اين كه از چه چيزى مشتق شده‏اند، سؤال كرد:(415)
الله از چه چيزى مشتق شده است؟
پس به من فرمود: اى هشام! الله از اله مشتق شده است و اله آنها را كه از درك چيستى و چگونگى‏اش عاجزند، اقتضاء مى‏كند و اسم از مسمى جداست،پس كسى كه نام را بدون معنى عبادت كند، كفر ورزيده است و چيزى را عبادت نمى‏كند، و كسى كه نام و معنى را با هم عبادت كند، دو چيز را عبادت كرده و كفر ورزيده است و كسى كه معنى را بدون نام عبادت كند، پس آن توحيد است؛ اى هشام آيا فهميده‏اى؟
گفت: زياده از آن برايم بگو.
فرمود: به درستى كه براى الله، نود و نه نام وجود دارد، پس اگر هر نام همان چيزى بود كه بر آن قرار گرفته است ، هر نامى از آن‏ها الهى مى‏بود ، ولى الله معنى‏اى است كه به وسيله اين نام‏ها براى آن دليل آورده مى‏شود و همه آن‏ها غير از او هستند (اى هشام) نان، نامى براى خوردنى است و آب، نامى براى نوشيدنى و لباس، نامى براى پوشيدنى و آتش، نامى براى سوزاننده مى‏باشد؛ اى هشام آيا فهميدى؟ بفهم كه به وسيله آن بر دشمنان ما كه كافر به خداوند بلندمرتبه هستند و غير از آن را مى‏گويند، عقب برانى و غلبه كنى.
گفت: بله. فرمود: اى هشام! خداوند، به وسيله آن به تو سود برساند و به آن استوارت دارد.
هشام فرمود: قسم به خداوند! فردى در توحيد مرا مغلوب نساخته بود، تا اين كه به اين جايگاه رسيدم.
پس با توجه به اين اخبار و غير از اينها استفاده مى‏شود كه به درستى كه خداوند متعال هنگامى كه گنج پنهانى بود كه براى او صفتى كه به آن برسد نيست و اندازه‏اى كه برايش دليل‏ها را بيان كنند وجود ندارد، براى خود نام هايى آفريد و براى صفاتش آشكار كننده‏هايى خلق كرد و آن‏ها را ميانجى بين خود و بين آفريدگانش قرار داد، و آن‏ها را نشانه‏ها و درها و نمودها و جانشينان و راه‏ها و عهده داران كارش ناميد و پيوند بين سرپرستيشان و سرپرستى‏اش به وجود آورد و نيز بين فرمانبردارى از آنان و فرمانبردارى از خود، پيوند ايجاد كرد و بين شناختشان و شناخت خود وصلت ايجاد كرد، و فرمود:
اءنّما وَلِيّكُمُ الله و رَسُولُهُ و الّذِينَ آمَنُوا، به درستى كه سرپرست شما تنها خدا و پيامبرش و كسانى كه ايمان آوردند، مى‏باشند(416) و فرمود: اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولوالامر منكم، فرمان خدا و رسول و فرمانداران از خودتان (كه از طرف خدا و پيامبرش انتخاب شده‏اند) را اطاعت كنيد(417)
و فرمود: وَ ضُربَت علَيهِم الذّلّة وَ المَسكَنَةِ وَ باؤُ بغََبٍ مِنَ اللهِ ذلِكَ بأَنّهُم كانُوا يَكفُرُونَ بِآياتِ اللهِ، و به آن‏ها خوارى و مذلت ضرور و مقدر گرديد و به خشم خدا گرفتار شدند، چون به آيات خدا كافر شدند.(418)
و فرمود: اءنّ الّذِينَ كفرُوا بآياتِ اللهِ لَهُم عذابٌ شديدٌ و اللهُ عزيزٌ ذُو انتِقامٍ، همانا آنان كه به آيات خدا با اتمام حجت اين كتاب آسمانى، باز كافر شدند، بر آن‏ها عذاب سختى هست و خدا قوى و تواناست و انتقام ستمكاران اوست(419) و فرمود: اءنّ الّذِينَ يَكفُرُونَ بآيات اللهِ و يَقتُلُونَ النّبيينَ بِغيرِ حَقّ تا فرموده‏اش: فبَشّرهُم بِعذابٍ أَليمٍ، همانا كسانى كه به آيات خدا كافر شدند و انبيا را بى جرم و به ناحق مى‏كشند تا فرموده‏اش: پس آنان را به عذاب دردناك بشارت بده(420) و فرمود: و لا تَكونّ مِن الّذِينَ كذّبُوا بآيات اللهِ فَتكُونَ مِنَ الخاسِرينَ، و از كسانى كه آيات الهى را تكذيب كردند، مباش، پس در آن صورت از زيانكاران خواهى بود(421)و فرمود: و الّذِينَ هم بآيات ربهم يومنُونَ، كسانى كه آنان به آيات پروردگارشان ايمان مى‏آورند.(422)
پس آيات خداوند كه به آن‏ها كفر و ايمان در آشكار و نهانشان تعلق مى‏گيرد، پس آشكارى آن‏ها پيامبران و دلايل و نشانه‏ها مى‏باشند كه بزرگترينشان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان پاك او مى‏باشند.
عن داود الجصاص، قال: سمعت اباعبدالله عليه‏السلام يقول:
و علاماتٍ و بالنجم هم يهتدون - قال: - النجمُ. رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و العلاماتُ هم الائمة عليهم السلام. (423)
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
و به وسيله نشانه‏ها و ستاره، ايشان هدايت مى‏يابند(424) و فرمود: ستاره پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم و نشانه‏ها ائمه عليهم السلام مى‏باشند.
عن داود الرقى قال: سألت اباعبدالله عليه‏السلام عن قول الله تبارك و تعالى:
و ما تغنى الآيات و النُذُر عن قوم لا يومنون قال:
الآيات: الائمة، و النذر: الانبياء صلوات الله عليهم اجمعين. (425)
داود رقى گفت: از امام صادق عليه‏السلام در مورد اين آيه سؤال كردم:
نشانه‏ها و دلايل بى نياز نمى‏سازد، مردمانى را كه ايمان نمى‏آورند.(426)
فرمود: نشانه‏ها، ائمه و دلايل: پيامبران صلوات الله عليهم اجمعنى هستند.
عن ابى جعفر عليه‏السلام فى قول الله تعالى: (427)
كذّبوا بِآياتِنَا كلها يعنى الاوصياء كلهم.
همه نشانه‏هاى ما را تكذيب كردند.(428)امام باقر عليه‏السلام فرمود: يعنى همه اوصياء را تكذيب كردند.
عن ابى حمزه، عن ابى جعفر عليه‏السلام قال: قلت له:
جعلت فداك، اءنّ الشيعة يسألونك عن تفسير هذه الآية: عمّ يَتسائلون عن النبأ العظيم؟
قال: ذلك الىّ، اءنْ شئت اخبرتهم، و اءنْ شئت لم اخبرهم - ثُمّ قال: - لكنى اخبرك بتفسيرها.
قلت: عم يستائلون؟
- قال: - فقال: هى فى اميرالمؤمنين عليه‏السلام، كان اميرالمؤمنين عليه‏السلام يقول:
ما لله تعالى آية هى اكبر منّى، و لا الله من نبأ اعظم منّى. (429)
ابوحمزه گفت: به امام باقر عليه‏السلام گفتم: فدايت شوم، شيعه از تفسير اين آيه از شما سؤال مى‏كنند: مردم از چه خبر فراگيرى پرسش و گفتگو مى‏كنند، از خبرى بزرگ.(430)
فرمود: آن نزد من است، اگر بخواهيم با خبرشان مى‏كنم و اگر بخواهم با خبرشان نخواهم ساخت.
سپس فرمود: ولى من، تو را به تفسيرش آگاه مى‏سازم.
گفتم: مردم از چه خبر فراگيرى پرسش و گفتگو مى‏كنند؟
فرمود: آن درباره اميرالمؤمنين عليه‏السلام است، اميرالمؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمود: براى خداوند بلندمرتبه نشانه‏اى كه آن بزرگتر از من باشد، وجود ندارد و براى خداوند خبرى بزرگتر از من نيست.
اما به صورت خلاصه رازش در آن چه كه در هر فردى از دلايل ابتدايى‏اش كه آن جايگاه‏هاى حقيقت محمدى الهى مى‏باشد و آفرينش ابتدايى كه با گسترش آن هر چيزى به وجود مى آيد وجود دارد؛ و لذا رابطه رحمت را بين هر چيز و محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان پاكش استوار ساخته است، و سرپرستى ايشان را بر هر چيزى عرض كرده است، آن چنان كه درباره آن روايات بسيارى وجود دارد، و فرمان به پيوند با آن به موجب آيات و خبرها داده است، و او صلى الله عليه و آله و سلم را رحمت براى جهانيان معين كرد؛ و تفصيل اين در نام رحمان و رحيم گذشت.
پس همه آن چه كه در اخبار وارد شده، در حق خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و برترينشان مى‏باشد، كه آنان گواهان خداوند بر آفريدگانشان‏(431) و هدايت كنندگان‏(432) و عهده‏داران فرمان خداوند و گنجينه دانشش‏(433) و جانشينانش در زمين و درهايش‏(434) و نور خدا(435) و اركان زمين‏(436) و علامت‏ها و نشانه‏هايى كه خداوند بلندمرتبه يادشان كرده‏(437) و امانت‏هايى كه به آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها عرضه شده، پس آن‏ها از حمل آن امتناع ورزيدند و انسان آن را حمل كرد، و اهل دانش و صاحب نظران در آن‏(438)و كسانى كه نشانه‏هاى آشكار در سينه‏هاى آنها است‏(439) و نعمتى كه خداوند بلندمرتبه يادشان كرده و از آن‏ها سؤال مى‏كند(440)
و نام‏هاى نيكو، در نهانشان به آن عمل شده، آن چنان كه در آشكارشان به آن عمل شده است‏(441) و احكامى كه در قرآن از تسبيح و ياد و دعا و روى آوردن و يارى جستن براى نام خداوند وجود دارد،(442) مى‏باشند.
پس براى آن‏ها، اين اسرار جارى شده و مخصوص به آن‏ها مى‏باشند، و ليكن اين مستقلا و به معنى اسم نمى‏باشد، بلكه به معنى حرف مى‏باشد، به عنوان وسيله‏اى كه درهاى خداوند مى‏باشند، كه از طريق آن‏ها مى‏بخشد، و هر كس خدا را بخواهد، با آن‏ها شروع مى‏كند و هر كس موحد شد، از طريق آنان توحيد را پذيرفته و هر كس آهنگ او كند، به آن‏ها توجه مى‏كند، مانند اين كه هر كس زيد را بخواهد، با نامش شروع مى‏كند و هر كس آهنگ او كند، به صورت او توجه مى‏كند با اين كه لفظ زى‏د را هيچگاه درخواست نمى‏كند، جز اين كه اعلام كند كه مراد او از آن، خود زيد بوده است و راهى براى رسيدن به زيد، جز اين كه لفظ زيد را بگويد، وجود ندارد.
بنابراين در توجه به صورت زيد، معاشرت با او، و درخواست از او و دوستى كسى كه به صورت او توجه ميكند و به او و ديگر جهات توجه وجود دارد، اين رفتارها همگى با خود زيد صورت مى‏گيرد (نه اين كه با پوست يا گوشت يا خون يا استخوانش صورت گيرد) و لكن براى كسى كه مى‏خواهد به او توجه كند، جز صورت گوشتى او راهى وجود ندارد. پس توجه به صورت زيد لزوم پيدا ميكند و از آن، جز وسيله درخواست نمى‏شود؛ آيا به اين محترم‏ترين صاحب منزلت نگاه مى‏كنى؟ كمى بعد از اين كه حقيقتا پژمرده گشت و روح او را فراموش كرد، چگونه از او فرار مى‏كنى و به سرعت در دورى از او تلاش مى‏كنى و در دفنش مى‏كوشى، و دوستى خود را به سرعت از او قطع مى‏كنى، و سريعا معاشرت با او را كنار مى‏گذارى، براى آن چه در آن از جدا شدن عنوان وسيله وجود دارد، و به درستى كه پس از پژمرده و سرد شدنش براى رسيدن به او درهايى گشوده نيست، و به درستى كه پژمردگى‏اش بسته است.درهايى را كه براى دستيابى به او قبل از آن در زمان حيات او گشوده بود، و پس از آن به وطن‏هايش مسافرت كرده است، و از غربت به سوى اهاليش هجرت كرده است.
پس پروردگار ما اين چنين مى‏باشد كه درهاى شناخت او بسته نيست و راه‏هاى رسيدن به او بسته نيست، پس با اين كه چيزى از او خالى نيست، به چيزى جز اين كه او هست، نمى‏رسى و ذاتش را از صفات منع كرده است و چشم‏ها از ديدنش منع شده‏اند و با اين كه به هر سمتى احاطه دارد و در همه جا وجود دارد، براى او صورتى كه به وسيله آن، به او متوجه شوند، وجود ندارد، پس در هر روحى براى خودش، نشانه‏اى كه به او دلالت مى‏كند، قرار داده است و به وسيله آن به صفاتش هدايت مى‏كند، و فرمود:
سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم أنه الحق،
ما نشانه‏هاى قدرت و حكمت خود را در آفاق جهان و در جان‏هاى بندگان، براى آن‏ها كاملا هويدا و روشن مى‏گردانيم تا اين كه براى آنان، آشكار گردد به درستى كه (خدا) بر حق است(443) و آن‏ها را صورتش و نامش و راهش و نورش و برهانش و نشانه‏اش و هدايت كننده‏اش و عهده‏دار كارش و راهنمايش و طريقش و گواهش قرار داده است، و به وسيله شناختشان شناختش را كفايت كرده است، و از يادش به يادشان كفايت كرده است، و از تسبيحش به وسيله تسبيحشان كفايت كرده است، و به عنوان وسيله حرفى به آن‏ها متعلق كرده است، همه آن چه بر خود واجب نموده است.
بنابراين امام صادق عليه‏السلام در روايت گذشته فرمود:(444)
كسى كه نام را بدون معنى عبادت كرد، پس به درستى كه كفر ورزيد و كسى كه نام را با معنى عبادت كرد، پس به درستى كه شرك ورزيد و كسى كه معنى را با قرار دادن نام‏ها بر آن، به وسيله صفات خداوند كه خودش را به وسيله آن‏ها وصف كرده است، عبادت كرد، پس او حقيقتا از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السلام قرار گرفته است.
پس شرايطى براى احكام متعلق به اسماء در آيات وجود دارد:
اول: اين نام‏ها از نام‏هايى هستند كه دلالت بر صفاتى دارند كه به وسيله آن‏ها خداوند خودش را وصف كرده (و نه غير از آن) خداوند متعال فرموده: و لله الأسماء الحسنى فادعوه بها، و براى خداوند نام‏هايى نيكويى است، پس از او به وسيله آن‏ها درخواست كنيد.(445)
دوم: قرار گرفتن نام‏ها بر او، به عنوان قرار دادن نشانه مى‏باشد.
سوم: اعتقاد به اين كه خداوند بلندمرتبه به وسيله آن‏ها وصف شده است، متوقف بر شناختشان و جدا كردن همه آنها از ديگر نام‏ها مى‏باشد.
چهارم: سخن گفتن به وسيله آنان، از جهت بيان آن چه اعتقاد باطنى بر آن قرار گرفته بوده است، نه اين كه نادان به آن يا غافل از آن باشد.
پنجم: خارج بودن آن چه اين صفات بر آن واقع شده است از آن چه كه اوهام درك مى‏كند، پس به درستى كه هر كس خداوند را به توهم عبادت كرد، كفر ورزيده است و چيزى جز آفريده او را نپرستيده است.
ششم: نام‏هايى مى‏باشد كه خداوند بلندمرتبه به وسيله آن‏ها خودش را ناميده است، نه نام‏هايى كه شما و پدرانتان بر بت‏ها نهاده‏ايد و بى مسمى هستند، براى فرموده خداوند: در داستان هود عليه‏السلام:
قَالُواْ أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الصّادِقِينَ تا فرموده‏اش: أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاء سَمّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَآؤكُم مّا نَزّلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ، قوم هود گفتند: آيا تو براى آن، به سوى ما آمده‏اى كه خود را به يكتايى پرستيم و از بت هايى كه پدران ما مى‏پرستيد اعراض كنيم؟ اين كار را نخواهيم كرد.
تو اگر راست مى‏گويى هر عذابى كه به ما به خاطر بت‏پرستى وعده مى‏دهى، زود به انجام رسان تا اين جا كه فرمود: آيا با من كه شما را به خداى يكتا مى‏خوانم، مجادله مى‏كنيد و با الفاظ بى معنى و نام‏هاى بى‏مسمايى كه شما و پدرانتان بر آن بتان نهاده‏ايد، با حق به خصومت بر مى‏خيزيد و حال آن كه خدا در آن بت‏ها هيچ حقيقت و برهانى ننهاده است.(446)
و فرموده خداوند بلند مرتبه در سوره يوسف: مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلاّ أَسْمَاءً سَمّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَآؤُكُم مّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُواْ إِلاّ إِيّاهُ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، و بدانيد كه) آن چه غير از خدا مى‏پرستيد، نام‏هاى بى حقيقت و الفاظ بى معنى است كه شما و پدرانتان با قرار دادن بر روى بت‏ها ساخته‏ايد، خدا، هيچ نشانه الهيت و كمترين اثر خالقيت در آن خدايان ننهاده است و تنها حكم فرماى عالم، خداست و امر فرموده كه جز آن ذات پاك يكتا، كسى را نپرستيد اين آئين محكم است.(447)
در سوره نجم فرموده است:
إِنْ هِيَ إِلّا أَسْمَاء سَمّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَآبَاؤُكُم مّا أَنزَلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ إِن يَتّبِعُونَ إِلّا الظّنّ وَمَا تَهْوَى الاَْنفُسُ وَلَقَدْ جَاءهُم مِّن رّبِّهِمُ الْهُدَى،
اى مشركان! اين بتها جز نام هايى كه شما و پدرانتان بر آن‏ها نهاده‏ايد، چيز ديگرى نيست و خدا هيچ دليلى بر معبوديت آنها نازل نفرموده است و مشركان چيزى غير از گمان باطل و هواى نفس فاسد خود، در بت پرستى پيروى نمى‏كند، پس به درستى كه از جانب خدايشان هدايت بر آن‏ها آمد.(448)
پس به درستى كه در فرموده‏اش: ما تعبدون من دونه الا أسماء سميتموها أنتم و آباؤكم دلالت بر اين مى‏كند كه نام هايى كه خداوند براى آن‏ها دليلى بر معبوديت نازل كرده است، عبادتشان مجاز مى‏باشد و آن خلاف پايان آيه و فرموده‏اش را رد مى‏كند كه: أمر ألّا تعبدوا اءلا اياه و اگر به اخبار توجه كنيم آن‏ها را رد مى‏كند.
پس منظور از عبادت به عنوان وسيله مى‏باشد و هم چنين به عنوان معنى حرفى مى‏باشد، پس دلالت بر اين ميكند كه اجازه ميانجيگرى نام‏ها وابسته به دليلى از خداوند بلندمرتبه براى وصف كردن خودش به وسيله آن‏ها و هم چنين نامگذارى كردن خودش به وسيله آن‏ها مى‏باشد، نه نام هايى كه غير از او را به وسيله آن‏ها نامگذارى مى‏كنند، جدا از اين كه اجسامى مانند بت‏ها باشد، يا از چيزهاى خيالى يا موهوم و يا معقول باشد.
پس آنچه برخى آن را توهم كرده‏اند (از اين كه بشود چهره امام عليه‏السلام يا چهره پير صاحب منزلت نزد خداوند را احضار كرد) چيزى نيست و اين كه آن‏ها، نام هايى كه شما بر آنان قرار داده‏ايد، مى‏باشند و خدا هيچ دليلى بر معبوديت آن‏ها قرار نداده است، بلكه آن‏ها از چيزهاى خيالى كه براى شما آفريده شده مى‏باشند، پس نام‏هاى شما مى‏باشند، و نه، نام‏هاى خداوند بلندمرتبه كه به وسيله آن‏ها خودش را وصف كرده باشد، پس به درستى كه منظور از توصيفش به وسيله آن‏ها، اثباتشان براى خودش مى‏باشد، آن چنان كه در ديگر نام‏هاى نيكو وجود دارد، مانند:
اءنّى أَنا الله العليم الحكيم، به درستى كه من خداى داناى داراى حكمت هستم، و الله خالق كل شى‏ء، خداوند آفريننده هر چيزى مى‏باشد و مانند اين.
پايان
از تأليف و نوشتن اين كتاب در روز نهم جمادى الاول سال 1329، فارغ شديم و قدردانى و ستايش در ابتدا و انتها و آشكار و نهان از آن خداوند است، آن چنان كه او اهل آن‏ها است و مستحق آن‏ها مى‏باشد و درود خداوند بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان پاكش باد، و لعنت خدا بر دشمنان آن‏ها، در هميشه ايام و تا روزگار باقى است.

برگرفته از پایگاه : books1.blogfa.com

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
4 + 7 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .