شرح دعای سحر – حضرت امام روح الله موسوی خمينی رحمه الله

شرح دعای سحر – حضرت امام روح الله موسوی خمينی رحمه الله
بسم الله الرّحمن الرّحيم
سخن ناشر
بسمه تعالى كتاب شرح دعاى سحر كه شرحى است عرفانى بر دعاى معروف سحر مروى از امام باقر عليه السّلام به قلم حضرت امام خمينى (رضوان اللّه تعالى عليه) در سن 27 سالگى ايشان به رشته تحرير در آمده و نخستين اثر قلمى آن بزرگمرد است. اين كتاب بر پايه عرفان نظرى و اصطلاحات رمزگونه مشايخ اين فن نوشته شده، از اين رو برگردان آن به زبان فارسى آن هم در سطح فهم عموم كارى ناميسر جلوه مى‏نمود، اما عشق و ارادت مترجم محقق و شيوا قلم آن به امام، ايشان را به ترجمه آن واداشت تا هم اين اثر گرانقدر مهجور نماند و هم امت فداكار آن امام عزيز از بهره‏هاى علمى و معنوى آن در حد ميسور محروم نگردند، و ناشر نيز با همين انگيزه به چاپ آن اقدام نمود.
پس از چاپ اول و تقديم آن خدمت حضرت امام، ايشان در يكى از ملاقاتها فرمودند: كتاب شرح دعاى سحر خيلى غلط دارد، غلطنامه‏اى برايش بنويسيد. بر اين اساس مترجم محترم اقدام به تصحيح كتاب نمود و با انجام اصلاحاتى در ترجمه و افزودن برخى پاورقيها، چاپ دوم آن را به انتشارات مؤسسه اطلاعات سپرد، ولى متأسفانه باز هم اغلاط بسيارى به جاى ماند و اغلاط چاپى تازه‏اى نيز بدان افزوده گشت.
مزاياى اين چاپ
اكنون پس از سالها كه از چاپ اول آن مى‏گذرد، با كسب اجازه از دفتر تنظيم و نشر آثار امام خمينى (ره)، تصميم بر چاپ مجدد آن گرفته، بر آن شديم تا يك ويراستارى دقيقى روى آن انجام گيرد. از اين رو اين چاپ داراى مزاياى زير است:
1) در هنگام ويرايش پى برديم كه در متن عربى كتاب برخى از نكات ناسازگار نحوى وجود دارد كه به علت عدم دستيابى به نسخه اصل، اصلاح همه آنها ممكن نشد، تنها برخى از موارد از قبيل تطبيق ضماير و افعال قياسا تصحيح شد و در برخى موارد آنچه صحيح بود در كروشه آورده شد. آيات آن تطبيق گرديد و اخبارى كه از اصول كافى و شرح وافى نقل شده بود با اصل آنها برابر شد و اصلاحاتى به عمل آمد.
2) ترجمه با متن در حد لازم مقابله شد و در آن نيز اصلاحاتى اعمال گرديد. ضمنا چون ترجمه مربوط به زمان حيات امام عزيز بوده است عبارات دعايى مانند دام ظله، دامت بركاته به همان صورت نهاده شد.
3) براى دستيابى آسانتر خوانندگان گرامى به فصلهاى مختلف كتاب، همه ترجمه مسلسل وار پشت سر هم قرار داده شد، و براى مراجعه محققان نيز، متن عربى كتاب يكجا و منسجم در آخر كتاب قرار گرفت.
اينك كه چاپ جديد اين اثر به خوانندگان عزيز تقديم مى‏شود، اطمينان حاصل است كه غلط فاحشى در آن وجود ندارد و متنى كاملا پيراسته و ويراسته مى‏باشد.
در خاتمه لازم مى‏دانيم از فاضل گرانقدر جناب آقاى حسين استاد ولى كه زحمت اين ويرايش را به عهده گرفتند و آن را با دقت كامل به پايان بردند تشكر كنيم و توفيق ايشان و ساير محققان گرامى را در احياى متون ارزنده اسلامى از درگاه خداوند متعال مسألت نماييم.
ناشر روز مبعث پيامبر گرامى اسلام (ص) 27- رجب- 1418- (7- 9- 76)
پيشگفتار مترجم‏
بسمه تعالى
شبم به روى تو روز است و ديده‏ام به تو روشن و ان هجرت سواء عشيّتى و غداتى
شبان تيره، اميدم به صبح روى تو باشد و قد تفتّش عين الحيوة في الظّلمات
تاريكى شب هر چند پرده سياهى بر افق مى‏كشد و بجز ظلمت و سياهى چيزى به نظر نمى‏رسد و موجودات زنده كه با نور سر و كار دارند از جنبش و فعاليت مى‏ايستند و همچون مردگان بى‏حركت مى‏افتند، اما در ضمير دل آگاهان و اولياى الهى چراغى روشن است كه صفحه هستى را روشن مى‏كند و آنچه را كه با نور حسى نمى‏توان مشاهده كرد، با نور معرفت و روشنى باطن مى‏بينند، گويى كه اشعه‏اى ما فوق نور از دل نورانى آنان تابيده و از همه اجسام و حواس عبور مى‏كند و ماوراء طبيعت و حس را نشان مى‏دهد.
اين نور، برخاسته از عبادت شب زنده‏داريها و مناجاتهاى عاشقانه و خالصانه و بالاخره پيوند محكمى است كه با كمال مطلق و جميل على الاطلاق پيدا مى‏كنند و هر لحظه نورى و معرفتى افاضه مى‏شود.
هر دمش با من دلسوخته لطفى دگر است اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد
كريمه فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اخْفِىَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اعْيُنٍ(1) (هيچ كس نمى‏داند كه از براى آنان چه چيزى دور از درك و ديد ديگران نگهدارى شده است، چيزى كه باعث روشنى ديده‏ها است) درباره كسانى است كه تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ (2) (پهلو از بستر برمى‏دارند و با پروردگار خود به راز و نيازند) وَ في ذلِكَ فَلَيْتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ (3).
شرحى كه هم اكنون به خوانندگان معرفت جو تقديم مى‏شود نورى است مقتبس از مشكات پنجمين پيشواى جهان شيعه كه به صورت دعا و در قالب الفاظ بر شيعيان و پويندگان راه عرفان و حقيقت افاضه شده است و بر قلب يكى از فرزندان راستين او برتابيده و آن نور به صورت كلمات جمله‏ها و سطور در آمده و تنزل وجودى پيدا كرده است.
آرى اين شرح به قلم يكى از عارفان دل آگاه و شب زنده‏دارانى است كه پيوسته در سراسر عمر، نيمه‏هاى شب با خداى بزرگ خود مناجاتها و راز و نيازها داشته است و روح عطشان خود را با زمزم معرفت سيراب كرده است. اين روح در اثر اتصال به مبدأ قدرت آنچنان نيرومند گشته كه در عين سلوك إلى اللّه و ارتقاء به سوى وحدت، از كثرات و عالم ماده و معاشرت با اجسام باز نمانده است و آنچنان مقام دلگشاى جمع الجمعى يافته است كه به حق مى‏توان گفت: رُهْبانٌ بِاللَّيْلِ وَ اسْدٌ بِالنَّهارِ.
اين شرح چكيده‏اى است از برداشتها و معرفتهاى استاد بزرگ اخلاق، سرآمد معلّمين اسلامى و راهنماى حقيقت جويان كه خود و علاقمندان خود را از رهنمودهاى معنوى مستفيض مى‏كند.
او نه تنها قهرمان بت‏شكن، مبارز بزرگ اسلام، الگوى مجاهدان، شمشير برنده حق، پيشتاز ميدان مرگ و شهادت و بالاخره آيينه تمام نماى وحدت امت و رمز اتحاد امت و امامت است؛ و او نه تنها مسندنشين اريكه افتاء، يكه تاز عرصه فقاهت، محقق قوانين شرعى و مؤسس مبانى اصولى است.
بلكه ابر مرد ميدان معرفت و سلوك، قهرمان مسائل غيب و ملكوت، وارسته از ماده و كثرات و طائرى بلند پرواز در فضاى قدس وحدت است.
اگر برخى از فلاسفه غرب، جهان را آميخته به منافرات مى‏دانند به حق مى‏توان اين مرد بزرگ را مركز تجمع اضداد و محور كشش‏هاى مختلف دانست. در لحظه‏اى كه دم از معرفت و عرفان و سير و سلوك مى‏زند و به وارستگى از تعلقات دعوت مى‏كند، باشد كه بازماندگان قافله را به همراه قدمهاى تندرو خود به قافله توحيد برساند و پر سوختگان عالم انسانى را با بالهاى سبك پر خود به فضاى تجريد راهنمايى كند، در همان حال به فكر پايه‏گذارى حكومت اسلامى، بازگيرى حقوق مستضعفان و حمايت از اجراى قوانين اسلامى مى‏باشد، و كمتر كسى است كه بتواند بدين گونه مجمع اضداد باشد كه از تصادم آنها مزاجى معتدل و انسانى نمونه پديد آيد. سرو نديدم بدين صفت متمايل.
جمعت في صفاتك الاضداد و لهذا عزّت لك الانداد
معمولا هر فردى از نظر فكرى و روحى بعد خاصى دارد. تنها نوابغ و نفرات انگشت شمارند كه داراى ابعاد گوناگونى مى‏باشند و اين يكى از خصايص الهى است كه به برخى از افراد داده مى‏شود، ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظيمِ (4).
لابد خوانندگان گرامى خواهان سرگذشت زندگى اين مرد بزرگ هستند كه چنين توصيفى از او به عمل آمد:
اين شخصيت بزرگ در يك خانواده روحانى در سال 1320 ه ق بيستم ماه جمادى الثانيه، در شهر خمين ديده به جهان گشود، مقدمات لازم از ادبيات فارسى و عربى را در زادگاه خود از اساتيد مختلف آموخت، از نظر كمال به پايه‏اى رسيد كه ناچار بود مسقط الرأس را ترك گفته و در يكى از مراكز بزرگ علمى به تحصيل بپردازد. تصميم بر اين داشت كه رهسپار حوزه اصفهان شود، ولى در همان روزها شهرت و آوازه مرحوم آية اللّه حائرى يزدى در آن منطقه طنين انداخته بود، لذا براى شركت در حوزه علميه اراك كه به وسيله آية اللّه حائرى بنيانگذارى شده بود، به آنجا شتافت و در سال 1339 ه ق در اين حوزه به تحصيل پرداخت. پس از يك سال و اندى مرحوم آية اللّه حائرى تصميم بر انتقال دادن حوزه به شهرستان مقدس قم گرفت و حوزه پر بركتى را در اين شهر به سال 1340 ه ق پايه‏گذارى كرد.
آن روز از عمر شريف حضرت امام خمينى بيش از بيست بهار نمى‏گذشت. به فاصله چهار ماه از مهاجرت آية اللّه حائرى به شهرستان قم ايشان نيز به آن شهر منتقل شد و دروس خود را آغاز كرد.
ايشان پس از انتقال به حوزه، فلسفه و حكمت را نزد مرحوم حاجى ميرزا على اكبر حكيم و مرحوم آية اللّه رفيعى فرا گرفت و عرفان علمى و عملى را نزد استاد بزرگوار مرحوم آية اللّه شاه‏آبادى آموخت و بحثى از كتاب كفاية را نزد مرحوم آية اللّه يثربى فرا گرفت، آن گاه از سال 45 تا 55 رسما در محضر درس مرحوم آية اللّه حائرى شركت كرد و فقها و اصولا از آن منبع بزرگ علمى استفاده‏ها برد و نتايج افكار استاد خود را به رشته تحرير درآورد و در اين خلال به تدريس سطوح و تدريس فلسفه و عرفان پرداخت و گروهى را در اين فن پرورش داد، از آن جمله مرحوم استاد شهيد مطهرى و آية اللّه منتظرى است؛ و به خاطر زحمات فراوانى كه درباره اين دو نفر كشيده بود شهادت جانگداز استاد شهيد مطهرى اثر عميقى در دل ايشان گذاشت.
در دوران پر خفقان ديكتاتورى رضاخان، حضرت امام درس اخلاقى در مدرسه فيضيه شروع كرد و نويسنده ناچيز افتخار حضور در آن محضر پر فيض را داشتم و اوقات حضورم در آن انجمن تربيتى و روحانى را از ساعات پر ارج و گرانقيمت عمر خود مى‏دانم. امام در آن مجلس، اخلاق صحيح اسلامى را- كه قطعا نمى‏تواند جدا از انقلاب باشد- به شيفتگان اين مكتب مى‏آموخت. شيوه تدريس به گونه‏اى بود كه افراد را شديدا تحت تأثير سخنان خود قرار مى‏داد.
اين جريان ادامه داشت تا در سال 1320 ه. ش ايران مورد هجوم و اشغال نيروهاى متفقين قرار گرفت. خفاش‏ها به گمان آنكه در آن جو تاريك خورشيد علم در پشت پرده است و مى‏توانند جولانى بزنند از لانه‏ها در آمده به يارى گروههاى وابسته شتافتند و داعيه‏هاى مختلفى از مذهب سازى و فرقه‏بازى در سرتاسر كشور به راه افتاد. در آن زمان بود كه امام در كوبيدن اين گروههاى وابسته در حاشيه اشتغالات علمى و بنيادى خود كتاب كشف الاسرار را منتشر كرد و در آن كتاب به خرده گيريهاى گروهى از اين فرقه بازان پاسخ دندان شكن داد. اين كتاب در حالى كه كتاب علمى و استدلالى است بيانگر روح انقلابى امام و علاقه عميق ايشان به برچيدن نظام شاهنشاهى و تأسيس حكومت اسلامى است. در اين زمانها بود كه حوزه علمى قم با ورود فقيه بزرگ آية اللّه بروجردى رونق عظيمى گرفت و قم بار ديگر مرجعيت علمى و سياسى خود را باز يافت. در اين برهه بود كه حضرت امام خمينى به عنوان يك مدرس بزرگ و استاد مسلم فقه و اصول جلوه كرد، و مجلس درس وى از پرجمعيت‏ترين درسها به شمار مى‏رفت.
نويسنده كه در آن اوان در حوزه علمى نجف بودم با آنكه حوزه نجف از اساتيد پرتوانى بهره‏مند بود، و از همين رو عده‏اى از فضلاى آن وقت قم كه مجتهدين فعلى حوزه هستند، به قصد ادامه تحصيل به نجف آمدند مشاهده كردم كه گويى جاذبه حوزه قم نگذاشت آنان از محافل درسى نجف اشباع شوند لذا مجددا به قم مراجعت كردند. امام در اين دوره توانست گروهى فقيه و مجتهد كه هم اكنون از ذخاير حوزه علمى قم هستند پرورش دهد. علاقه طلاب به درس و بحث امام بيش از اندازه بود و ابداعات علمى ايشان در مباحث گوناگون فقه و اصول محور بحث در مجالس و محافل طلاب بود تا آنكه يكى از فضلاى حوزه، جناب استاد جعفر سبحانى مجموع بحثهاى ايشان را در اصول به نام تهذيب الأصول در سه جلد چاپ و منتشر نمود. حضرت امام در اين برهه تا سال 80 ق- 40 ش كه مقارن با فوت مرحوم آية اللّه بروجردى بود به تعليم و تربيت مى‏پرداخت. در اين سال دستگاه جبار تصور كرد با فوت ايشان ريشه‏هاى علمى و تقوايى به خشكيدن گراييده و بيشه‏هاى علم و فضيلت خالى از مردان رزمنده و شيران غرنده است، از اين رو به فكر افتاد باقيمانده منويات فاسد خود را جامه عمل بپوشاند. در اين هنگام بود كه امام مخالفت همه جانبه خود را با رژيم ابراز نمود و در اين راه رنجها، زحمتها، حبس‏ها و تبعيدها را به جان خريد و سرانجام از ايران به تركيه و از تركيه به عراق و از عراق به پاريس منتقل شد، ولى به فضل الهى و در رابطه با وعده صدق خداوندى انَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ ... (5) در ربيع 57 با ورود خود به ايران نظام فاسد را برچيد و حكومت اسلامى را كه از بزرگترين آمال او بود به صورت جمهورى اسلامى بنيانگذارى نمود.
اين بود فشرده‏اى از زندگانى اين رادمرد الهى كه روحى وسيع و ابعاد مختلف و گوناگونى دارد.
از ابعاد روحى امام علاقه وى به مسائل تهذيب نفس و پيراستگى روح است كه شاخص وجود او همواره به سوى آن متوجه بود و از دوران جوانى به تهذيب نفس و شركت در مجالس اخلاقى علاقه وافرى داشت و هر كجا استادى معنوى و راهنمايى روحى مى‏جست براى فيض‏گيرى به سوى او مى‏شتافت.
شدت علاقه او به اين مسأله گاهى عشق طبيعى‏اش را به فراگيرى علوم رسمى تحت الشعاع قرار مى‏داد و احيانا در قالب الفاظ و اشعار بسيار لطيفى در مى‏آمد، چنانكه در يكى از غزلها مى‏فرمايد:
عهدى كه بسته بودم با پير مى فروش در سال قبل تازه نمودم دوباره دوش
از قيل و قال مدرسه‏ام حاصلى نشد جز حرف دلخراش پس از آن همه خروش
دستى به دامن بت مه طلعتى زنم اكنون كه حاصلم نشد از شيخ خرقه پوش
مطالب و سخنان دلنشين امام در تهذيب اخلاق و تكميل نفس و اخلاص در عمل از عاليترين و مؤثرترين سخنانى است كه اين ناچيز تاكنون بدانها اطلاع يافته‏ام. قسمتى از آن مطالب را در كتاب پرواز در ملكوت و كتاب ريا چاپ و منتشر نموده‏ام و از خداوند توفيق مى‏طلبم كه بقيه مطالب حيات‏بخش امام را نيز به تدريج در دسترس علاقمندان و پيروان حق و فضيلت قرار دهم.
امام نسبت به مقامات انبياء و اولياء و عالم ماوراء طبيعت آنچنان عشق مى‏ورزيد كه هنگام مطالعه برخى از كتابهاى عرفانى كه كوته نظران از مطالعه آن احتراز داشتند، بى‏اختيار اشك از ديدگانش فرو مى‏ريخت.
مسائل عرفانى آنچنان در نظر ايشان جنبه شهودى داشت كه آنچه را مى‏نوشتند كاملا به آن يقين داشتند و هرگز مطلبى مشكوك و يا مظنون در مسائل عرفانى را منعكس نمى‏كردند.
در لطافت روح عرفانى امام همين بس كه كوچكترين اسائه ادب به ساحت عارفان واقعى را كه عمرى در كوى دوست قدم زده و به جستجوى محبوب به سر برده‏اند سيّئه كبيره مى‏خواند و اصولا اين نوع علوم و معارف را علوم همگانى نمى‏دانست و مى‏فرمود براى درك اين مسائل، ذوقى خاص و ذهنى ويژه لازم است كه حقيقت را آنچنان كه هست درك كند و در غير اين صورت اذهان نامساعد و نفوس غير مهذب- و به تعبير ديگر بليدها و باردها- نه تنها درك نمى‏كنند، بلكه چه بسا به صورت غير صحيح ارزيابى مى‏كنند.
از كلمات جامع ايشان بود كه مى‏فرمود:
اگر آيينه وجود مستوى نباشد انبيا و اوليا را نيز در حال اعتدال نخواهد ديد تا چه رسد به مسائل غامضه عرفان.
حضرت امام در ميان عبادات به نماز شب بيش از ديگر عبادات علاقمند بود و پيوسته انجام نوافل يوميه و ليليه را وسيله روشنى دل و شايستگى قلب و صفاى باطن براى واردات و انوار الهى مى‏دانست.
از ميان متون زيارات، زيارت جامعه را بيش از ديگر زيارات مى‏خواند و در تمام آستان‏هاى مقدس مقيد به خواندن زيارت جامعه بود. از دوران جوانى به برخى از مستحبات مانند غسل جمعه و انجام فريضه با جماعت عنايت خاصى داشت. در همان دوران مرحوم بروجردى كه امام شخصيت بارزى بود، در بسيارى از نماز جماعت‏ها شركت مى‏كرد و با امكان جماعت انجام فرايض را به صورت فرادى يك نوع محروميت از فيض تلقى مى‏كرد.
امام از جمله كسانى بود كه در تطبيق شريعت بر منطق عرفان و فلسفه و بالعكس، شديدا علاقمند بود و گرايش به يكى را بدون آن ديگرى نقص تلقى مى‏كرد.
وقتى به ابعاد مفاهيم قرآن اشاره مى‏كرد بعد معارف قرآن را بالاترين بعد- كه حتما بايد به آن توجه نمود- مى‏دانست. چه بسا در تفسير آيات و روايات به يك سلسله نكاتى كه از افهام عادى دور است تكيه مى‏كرد.
روزى در بحث اخلاقى خود اين حديث را معنى مى‏كرد: مَنْ بَلَغَ ارْبَعينَ وَ لَمْ يَتَعَصّى‏ فَقَدْ عَصى‏ (كسى كه به چهل سالگى برسد و عصا به دست نگيرد گناه كرده است) مى‏فرمود: سن چهل سالگى سن تكامل قواست و عصا به دست گرفتن در اين سن رايج و معمول نيست، پس مقصود عصاى احتياط در زندگى است كه بايد از اين پس با عصاى احتياط گام بردارد.
مؤيد اين توجيه لطيف‏تر از نسيم سحر، رواياتى است كه از اهل بيت عليهم السّلام رسيده است مانند روايتى كه صدوق در امالى نقل مى‏كند كه امام صادق عليه السّلام فرمود: بنده تا به چهل سالگى نرسيده است در گشايش است و چون به چهل سالگى رسيد خداوند به دو فرشته (كه گماشته بر او هستند) وحى مى‏كند: من به بنده‏ام عمر قابل توجهى دادم پس با او درشتى كنيد و سخت بگيريد و كاملا مراقب باشيد و كم و زياد و كوچك و بزرگ عمل او را بنويسيد (6)
حضرت امام در ميان اساتيد خود، احترام خاصى براى استاد عرفانش، مرحوم شاه‏آبادى قائل بود و با اينكه مرتبه كمال در عرفان را براى او حدى از مردم مى‏داند در تأليفات عرفانى‏شان از مرحوم شاه‏آبادى غالبا به عنوان شيخ عارف كامل ما شاه‏آبادى روحى فداه ياد مى‏كند، و از ميان حكما و عرفاى گذشته علاقه خاصى به صدر المتألهين دارد و او را فردى محقق و متخصص كه بسيارى از معارف را فهميده و چشيده و مشكلات و مسائل را حل كرده است مى‏داند. شنيده‏ام كه روزى در درس به عنوان تجليل از مقام اين فيلسوف عارف و در رابطه با تقدير از علم و توبيخ كوته فكران كه پيوسته درباره او سخنان ناشايست مى‏گويند چنين فرموده است:
ملا صدرا و ما ادريك ما ملا صدرا؟! او مشكلاتى را كه بو على به حل آن در بحث معاد موفق نشده بود حل كرده است!.
ايشان براى محقق ميرداماد نيز احترامى بس عظيم قائل بودند و نام او را هرگز بدون القاب ساميه در تأليفاتشان نياورده‏اند. در يكى از تابستانها كه حوزه علميه قم تعطيل مى‏شود به ديدار فاميل به خمين رفته و تعطيلات تابستانى را در آنجا گذرانده‏اند در آنجا كتاب القبسات محقق ميرداماد را كه نيمى از مباحث آن كتاب مربوط به حدوث و قدم است مطالعه كرده و تصميم مى‏گيرند كه در همان سال تحصيلى اين كتاب را براى عشاق حكمت و فلسفه تدريس كنند. در عالم رؤيا مرحوم داماد را مى‏بينند، محقق مرحوم اظهار مى‏كند كه من راضى نيستم كتاب مرا تدريس كنيد. پس از مشاهده اين رؤيا از خواب بيدار مى‏شوند و در فكر و تأمل فرو مى‏روند كه چرا سيد به تدريس كتابش راضى نيست؟ پس از تأمل و تمركز حواس باطنى به خاطرشان مى‏رسد كه مرحوم ميرداماد در ميان توده مردم و قاطبه اهل علم از عظمت و احترام خاصى برخوردار است و تدريس كتاب او به واسطه عدم آمادگى و شايستگى لازم برخى از متعلمين سبب مى‏شود كه مشتى افراد نادان كه از آن حقايق آگاهى صحيحى ندارند اسائه ادبى به ايشان كنند و مقام شامخ آن بزرگوار در انظار كاسته شود.
نويسنده مى‏گويد: اين نه از آن نظر است كه سيد بزرگوار ما علاقه‏اى به حفظ حيثيت اجتماعى خود داشته است، چه آن بزرگواران در دوران حيات در اين عالم طبيعت از اين گونه امور اعتبارى وارسته‏اند و عزت و ذلت در نظر خلق را پشيزى ارزش قائل نيستند و زبان حالشان مترنم اين مقال است:
گر ز چشم همه خلق بيفتم سهل است تو مينداز كه مخذول تو را ناصر نيست
تا چه رسد به دوران حيات در عالم خارج از طبيعت كه همه نور است و صفا و لذت و سرور، و جهان طبيعت با همه فريبايى خود، نسبت به لذات آن عالم قدر قابل ملاحظه‏اى ندارد و آنان را كه پس از انتقال از اين نشأه فى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ (7) هستند چه اعتنايى به اعتبارات پوچ و هيچ اين جهان تواند بود؟
بلكه از آن جهت است كه اولياء حق مظاهر رحمت الهيه‏اند و وجودشان در همه عوالم منشأ خيرات و بركات است، از اين رو راضى نيستند كه احدى از موجودات از كمال مطلوب خود بازماند و تا آنجا كه امكان دارد و با اختيار منافات ندارد و موافق با نظام اتم خلقت است از ارشاد و دستگيرى خلق خدا مضايقه ندارند، حتى پس از انتقال از اين عالم به جوار رحمت الهى.
به هر حال در ميان ابعاد روحى امام، بعد عرفانش از دير زمان براى اين ناچيز خيره كننده بود و موقعى كه آوازه شجاعت و درايت و قاطعيت و ديگر فضايلشان زبانزد همه بود، مرا حالت تأثر و تأسفى بود كه چرا بعد عرفان امام همچنان از مردم پوشيده است؟ و بارها اين تأسفم را به دوستان اظهار كرده بودم و لكن خداى را شكر كه با طبع كتاب پرواز در ملكوت از اين راز پنهان تا حدودى پرده برداشته شد. هر چند جلد اول آن كتاب كه در زمان طاغوت به طبع رسيد و مطالب امام كه نمايانگر مقام عرفانش بود با نام مستعار استاد الهى ما در آن كتاب آمده است، ولى بحمد اللّه طبع و نشر جلد دوم آن كتاب در دوران حكومت جمهورى اسلامى بود و شيفتگان حقايق عرفانى را راهگشايى براى شناخت اين بعد روحى امام گرديد. مطالعه دقيق اين كتاب پر از معارف اسلامى را به صاحبدلان توصيه مى‏كنم. و علاوه بر اين چند جلسه تفسير امام كه به وسيله رسانه‏ها در سطح جهان پخش شد، گوشه ابرويى بود از جمال عرفانى امام كه نشان داده شد. و خداى را بسى سپاسگزارم كه در رابطه با آرزويى كه داشتم موفقم داشته است كه اكنون شرح دعاى سحر را با اجازه‏اى كه حضرت امام به اين حقير عنايت فرمودند ترجمه و منتشر سازم و جلوه تازه‏اى باشد از جمال عرفانى امام. در مقدمه اين شرح چند نكته به خوانندگان عزيز تذكر داده مى‏شود:
1- به طورى كه از تاريخ كتاب پيداست تأليف آن به سال 1347 هجرى قمرى بوده، يعنى فقط 27 بهار از عمر امام گذشته بود كه دست به تأليف اين كتاب زده‏اند و به خاطر دارم در دوران تحصيلم در قم، يعنى پيش از شهريور 1320 از امام شنيدم كه فرمود شرح دعاى سحر اولين تأليف من است.
2- با اينكه مطالب اين كتاب در سطح عالى بود و اكتفا به ترجمه آن بدون توضيح لازم از تعداد استفاده كنندگان مى‏كاست، معذلك به طورى كه ملاحظه مى‏شود بجز در موارد كمى تنها به ترجمه پرداخته شده است و از توضيح خوددارى شده است به دو جهت: اولا بضاعت علمى مترجم كافى نبود كه مطالب كتاب را آنچنان كه شايد توضيح و تشريح نمايد. ثانيا سنت معمول ميان فلاسفه و دانشمندان علوم عاليه آن است كه بنا ندارند اين گونه مطالب به صورتى باشد كه زبانزد عوام و افراد بى‏بهره از دانش كافى گردد، كه در اين صورت از طرفى حريم مقدس حكمت الهى محفوظ نمانده و از طرفى موجب اضلال و گمراهى افرادى كه نتوانند مطالب را آنچنان كه هست درك كنند، خواهد بود. من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش.
و اين سنّت حسنه مورد تقرير و امضاى اولياى خدا نيز هست چنانكه در حديث است:
نحن معاشر الانبياء لا نكلّم النّاس الاّ على قدر عقولهم.
ما پيامبران با مردم به اندازه عقلشان سخن مى‏گوييم.
دانه هر مرغ اندازه وى است طعمه هر مرغ انجيرى كى است؟
طفل را گر نان دهى بر جاى شير طفل مسكين را از آن نان مرده گير
چونكه دندانها برآرد بعد از آن هم بخود گردد دلش جوياى نان
مرغ پر نارسته چون پرّان شود لقمه هر گربه درّان شود
بلكه هدف اصلى از اين ترجمه و نشر، حفظ تراث علمى امام و شناساندن بعد عرفانى وى و نيز رساندن حكمت به اهل حكمت است تا قدر حكمت ضايع نشود و اهل آن محروم نمانند. و السلام علينا و على عباد اللّه الصالحين.
العبد المفتاق إلى رحمة ربه:
السيد احمد الفهرى
خطبه مؤلف‏
(بسم اللّه الرّحمن الرّحيم سپاس خداى را كه جلوه جمالش بر ساكنان ملك و ملكوت گسترش يافته، و شعاع حسنش بر اهالى عوالم جبروت و لاهوت درخشيدن گرفته است؛ از غيب هويّت با جمالى هر چه زيباتر جلوه‏گرى كرد و بجز حجاب جلال برقعى نداشت، و با ظهور هر چه ظاهرتر كه او راست در پس پرده غيب پنهان گرديد و ظهور هر چيزى نمايشى از جمال اوست. در جلوه‏گاه‏هاى صفاتش از عين جمع، ذاتش جلوه‏گرى كرد، و در لباس آيات و نشانه‏هايش از مقام گنج پنهانى‏(8) با صفاتش ظهور كرد، و كليد درهاى بسته غيب ارواح و شهود اشباح فقط نزد اوست پس منزه است خدايى كه به بلند آسمان صعود كرد و به زمين پست هبوط نمود، و (به مضمون آيه) اوست كه هم در آسمان خداست و هم در زمين، و (به مضمون روايت) اگر به پست‏ترين زمين فرود آييد، هر آينه بر خدا فرود خواهيد آمد.
و درود و سلام بر آن كس كه كليد باب وجود، و رابط در ميان شاهد و مشهود است، و غيب هويت را باب الابواب، رداى عمائيت (9)
بر دوش و حضرات خمسه الهيه (10)را حافظ است، همان كسى كه در مقام قرب به فقر ذاتى خود رسيد، و در مقام امتثال امر او پايدارى كرد، دايره وجود را سرآغاز بود و سرانجام، و سلسله كمال را حلقه آخرين بود و سرسلسله، يعنى محمد، كه درود خدا بر او باد و بر فرزندان او كه از جانب خدا برگزيده شده‏اند؛ آنان كه خداوند به وسيله ايشان درهاى خيرات را گشود، و با شناخت آنان خداى تعالى شناخته شد، آنانند اسباب پيوند آسمان الوهيت به زمين‏هاى مخلوقيت، ظاهرشان آراسته به ولايت، و باطنشان منور به نور نبوت و رسالت (11)راهنمايانى كه با هدايت تكوينيه در نهان، و با هدايت تشريعيه در آشكار و عيان راهنمايى مى‏كنند؛ آنانند نشانه‏هاى كامل و انوار فروزان حق.
و لعنت و نفرين بر دشمنانشان باد كه نمودار شيطانند و چهار پايانى هستند به هيكل انسان؛ مخصوصا بر اصل و ريشه درخت ناپاك. نفرين بر آنان تا روزى كه محشور شوند به صورتهايى كه سيماى ميمونها از آنان زيباتر باشد، تا به سزاى كارهايى كه انجام داده‏اند برسند.
علت تأليف كتاب
و بعد چنين گويد فقير درگاه پروردگار عظيم، و مفتخر به انتساب به رسول كريم، سيد روح اللّه فرزند سيد مصطفى موسوى خمينى- كه هر دو را آمرزش باد- از آنجايى كه يكى از بزرگترين نعمت‏ها بر بندگان و رحمت گسترده در ميان اهل شهرها دعاهايى است كه از گنجينه‏هاى وحى و شريعت و حاملان دانش و حكمت نقل شده است، زيرا همين دعاهاست كه رابطه معنوى ميان خالق و مخلوق، و رشته پيوند ميان عاشق و معشوق است، و وسيله‏اى است براى درآمدن به اندرون قلعه محكم، و چنگ زدن به آن دستاويز استوار و ريسمان پر توان، و روشن است كه به اين غرض نهايى و مقصد اعلى امكان وصول نيست مگر آنكه به هر اندازه كه ممكن است به معناى دعاها توجه يافته و به مقدار توانايى به سرّ و حقيقت آنها پى برده شود، و من ديدم كه دعايى كه مشهور است و به نام دعاى مباهله ناميده شده است و از ائمه اطهار عليهم السّلام در سحرگاهان براى توسل به نور الانوار نقل شده، از دعاهايى است كه قدرش جليل‏تر و منزلتش رفيع‏تر است، زيرا آن دعا شامل صفات حسناى الهى و امثال علياى ربوبى است و اسم اعظم و تجلّى اتمّ اقدم در آن دعاست، پس خواستم كه آن را از بعضى جهات به مقدار آمادگى خويش، با توانى اندك و آگاهى ناچيزى كه دارم شرح كنم، ولى حرباء (12) را چه رسد كه بخواهد خورشيد تابان را توصيف كند، و يا بيمار چشم كجا تواند كه قصد نگاه كردن به تابش نور آن را نمايد! و لكن مى‏گويم و به راستى مى‏گويم كه:
نزد سليمان رسيد مرغك مسكين ران ملخ در دهان به پيشكش دوست
از پى عذر قصور خدمت خود گفت هديه هر كس به قدر منزلت اوست‏(13)

اكنون من با طلب توفيق از پروردگار مهربان و مددجويى از روانهاى پاك و نفس‏هاى پاكيزه پيامبران بزرگ و اولياء بزرگوار به مقصودم آغاز مى‏كنم.
اللّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بِابْهاهُ، وَ كُلُّ بَهائِكَ بَهِىُّ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ.
ح 1ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به زيباترين زيبايى‏ات، و همه زيبايى تو زيبا است، خداوندا از تو سؤال مى‏كنم به همه زيبايى‏ات.
جامعيت انسان همه عوالم را اللّهمّ) دعا كننده كه مى‏گويد: اللهم، اصل اين كلمه يا اللّه است (و مثل اين است كه يا اللّه گفته است).
بدان كه انسان، تنها وجودى است كه جامع همه مراتب عينى و مثالى و حسى است و تمام عوالم غيب و شهادت و هر چه در آنهاست در وجود انسان پيچيده و نهان است، چنانكه خداى تعالى مى‏فرمايد: خداوند همه نامها را به آدم آموخت.
و مولاى ما و مولاى همه توحيديان (صلوات اللّه عليه) بنابر نقل بعضى شعرى بدين مضمون فرموده است:
تو پندارى همين جرم صغيرى جهانى در نهاد تو نهان است
بنابراين آدمى با ملكيان، ملكى است، و با ملكوتيان ملكوتى، و با جبروتيان جبروتى. و روايت شده از آن حضرت و حضرت صادق عليهما السّلام كه فرمودند: بدان كه صورت انسانى بزرگترين حجت‏هاى الهى است بر خلقش، و او همان كتابى است كه خداى تعالى آن را با دست خود نوشته است، و او همان هيكلى است كه آن را با حكمت خود بنايش نموده، و اوست مجموعه صورت جهانيان، و اوست مختصرى از لوح محفوظ، و او بر هر غايبى شاهد است، و اوست راه راست به هر گونه خير و نيكى، و همان راهى است كه در ميان بهشت و دوزخ كشيده شده است.
پس انسان خليفه خداست بر خلق او، و بر صورت الهى آفريده شده است، (14) متصرف در بلاد خداست و خلعت‏هاى اسماء و صفات خداوندى را در بر كرده و در گنجينه‏هاى ملك و ملكوت او نفوذ دارد، روحش از حضرت الهيه بر او دميده شده، ظاهرش نسخه‏اى است از ملك و ملكوت، و باطنش گنجينه‏هاى خداى لا يموت. و چون جامع همه صورتهاى كونيه الهيه بود، از اين رو در تحت تربيت اسم اعظمى كه به همه اسماء و صفات محيط بود و بر همه رسم‏ها و تعيّن‏ها حكومت داشت قرار گرفت، پس رب انسان جامع كامل همانا حضرت الهيه است و سزاوار است كه او خداى را به نامى كه با مقامش تناسب دارد و او را از امورى كه با او سازگار نيست محافظت مى‏كند بخواند، و از اين روست كه بايد در مقام استعاذه و پناهندگى از شيطان رجيم به نام اللّه پناهنده شود نه ديگر نامها، و طبق آيه قُلْ اعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ به او امر شده است تا به پروردگار مردم پناهنده شود از شر كسى كه با مرتبه او و كمالات او ضديت و تنافر دارد، و آن وسوسه باطنى است، و پناه به خدا برد از كسى كه در باطن او وسوسه ايجاد مى‏كند و در راه معرفت، راهزن اوست.
عارف كامل كمال الدين عبد الرزاق كاشانى در تأويلات مى‏گويد:
انسان همان وجود جامعى است كه همه مراتب وجود را در انحصار خود قرار داده است. پس پروردگارى كه او را ايجاد كرده و كمال انسانى را به او افاضه فرموده همان ذات خداوندى است، به اعتبار همه اسماء به حسب بدايت كه از آن به اللّه تعبير مى‏شود، و از اين روست كه خداى تعالى به شيطان فرمود: چرا سجده نكردى به آنچه من با دو دستم او را آفريدم؟ دو دست متقابل، مانند دو دست لطف و قهر و يا دو دست جلال و جمال كه شامل همه اسماء است.
در سرّ ابتدا به اللهم در اكثر دعاها
پس كسى كه بازگشت انسان را از اسفل سافلين به عهده گرفته و او را از دوزخ تاريك، به محل كرامت و امن الهى باز مى‏گرداند و از تاريكى‏ها به نور مى‏كشاند و از راهزنان سلوك محافظت مى‏كند همان اللّه است، چنانكه فرمود: اللّه ولىّ كسانى است كه ايمان آورده‏اند و آنان را از تاريكى‏ها به نور مى‏كشاند. پس سالك كه با قدم معرفت سلوك إلى اللّه مى‏كند مانند مسافرى است كه در راه وحشتناك تاريكى، بار سفر به سوى حبيب خود را بسته است و شيطان، راهزن اين راه است و خداى تعالى با اسم جامع محيطش حافظ و نگهبان اوست، پس بر دعا كننده و سالك لازم است كه به نگهبان و مربى خود توسل جسته و با گفتن اللهم يا يا اللّه تضرع به او نمايد. و سرّ اينكه بيشتر دعاها با اين كلمه شروع مى‏شود همين است، گر چه از نظرى تمسك جستن به ديگر اسماء الهيه خوب است و آن نظر عبارت است از استهلاك تعين‏هاى اسمائى و صفاتى در احديت جمع، چنانكه در سرّ اينكه در جملات اين دعا پس از اثبات افضليت، دوباره بازگشت نموده و مى‏گويد: همه بهاى تو بهى است و همچنين بقيه جملات، چنانكه خواهيم گفت.
من گفتن در دعاها منافاتى با فقر ذاتى ندارد انّى) گفتن كلمه من در اينجا نه براى اثبات منيّت است، زيرا اظهار منيّت با گدايى منافات دارد، در صورتى كه دعا كننده مى‏گويد من از تو سؤال مى‏كنم و گدايى مى‏كنم، بلكه اين من گفتن مانند شما گفتن است كه خداى تعالى مى‏فرمايد: شما نيازمندان به خدا هستيد. با اينكه شمايى كه سواى حق باشد خود ملاك استغناء و بى نيازى است نه ملاك فقر و نيازمندى. پس آنچه با مقام سالك الى اللّه منافات دارد آن گونه استقلال و بى‏نيازى است كه در كلمه شما در آيه شريفه إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُموها أَنْتُمْ (اين‏ها نامهايى است كه شما آنها را نامگذارى كرده‏ايد) ذكر شده، و اما در مقام اظهار ذلت و اظهار فقر اثبات انانيت نكوهيده نيست، بلكه اصلا از باب اثبات انانيت نيست، مانند كلمه شما است كه در آيه شريفه: اى مردم شما نيازمندان به خدا هستيد آمده است، بلكه حفظ مقام عبوديت و توجه به نياز و تنگدستى اگر در حالت صحو دوم (صحو بعد از محو)(15)باشد خود يكى از تمام‏ترين مراتب انسانيت است.
چنانكه در روايت شريفه بنابر آنچه گفته شده به آن اشاره شده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: برادرم موسى از چشم راست نابينا بود، و برادرم عيسى از چشم چپ نابينا بود، و اين منم كه هر دو چشمم بيناست.
پس بنا بر اين روايت، حفظ مقام كثرت در وحدت و وحدت در كثرت، براى احدى از انبياء مرسل ميسر نشده مگر براى خاتم پيامبران بالاصاله و براى اوصياء آن حضرت به تبعيت او؛ درود خداوند بر همه آنها باد.
دستور دعا كردن‏
اسْئَلُكَ) از تو سؤال مى‏كنم. سؤال اگر به زبان استعداد شد دست رد به سينه سائل نمى‏خورد و دعايش پذيرفته و مستجاب خواهد شد، زيرا فاعل و كسى كه خواسته را انجام مى‏دهد تمام و فوق تمام است و فيض آن حضرت، كامل و فوق كمال است و اگر فيض، ظهور ندارد و افاضه نمى‏شود از ناحيه نقصان استعداد است. پس اگر پذيرنده، استعداد پذيرش فيض را داشته باشد فيض الهى از خزينه‏هايى كه پايان ندارد و كمبودى در آنها ايجاد نمى‏شود و از معادن فيضى كه غير متناهى است و نقصان پذير نيست، بر او افاضه خواهد شد.
در حقيقت اخلاص‏
پس دعا كننده را سزاوار چنين است كه تا مى‏تواند باطن خود را منزه كند و آن را از آلودگى‏ها و ملكات پست تهى سازد تا دعايش از مرحله گفتار به مقام حال، و از مقام حال به لسان استعداد رسد و از ظاهر به باطن سرايت كند تا دعايش مستجاب گردد و به مقصدش نائل شود. پس كوشش كن تا مگر باطنت دعا كند و باطنت طالب باشد تا درهاى ملكوت بر قلبت گشوده شود و اسرار جبروت بر سرّت و ضميرت منكشف گردد و كشتى عقلت در درياهاى خير و بركات به حركت درآمده، به ساحل‏هاى نجات برسد و تو را از گردابهاى هلاك نجات بخشد و با دو بال (علم و عمل) از اين سراى تاريك و خانه هلاكت و بدبختى به عالم انوار پرواز نمايد. و مبادا در مقابل اين صفات حسنى و امثال عليا كه آسمان‏ها و زمين‏ها بر آنها استوار است و همه عوالم با نور آنها روشن است، رسيدن به شهوتهاى پست و لذتهاى فانى و پوسيده و غرضهاى حيوانى و كمالات چهارپايان و درندگان را در نظر داشته باشى، بلكه بايد در طلب كرامتهاى الهى و انوار عقلى و كمالات لايق مقام انسان به عنوان آنكه انسان است، باشى و بهشتى را كه به پهناى آسمان‏ها و زمين طلب كنى. تازه اين هم در ابتداى سير و سلوك است و گر نه نيكى‏هاى نيكمردان براى مقربين گناه محسوب مى‏شود. بنابراين، عارف كامل كسى است كه قلب خود را همچون هيولى كه هر صورتى را مى‏پذيرد آماده پذيرش هر صورتى سازد كه محبوب، آن صورت را به آن قلب بدهد و هيچ صورت و فعليّتى را از پيش خود مطالبه نكند، و از هر دو عالم بگذرد و به هر دو نشأه پشت پا زند، چنانكه عارف شيراز گويد:
در ضمير ما نمى‏گنجد به غير از دوست كس هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس
و در جاى ديگر گويد:
نيست در لوح دلم جز الف قامت دوست چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
و اين است حقيقت آن اخلاصى كه در روايت به آن اشاره شده كه هر كس چهل روز براى خدا اخلاص از خود نشان دهد چشمه‏هاى حكمت از دل او بر زبانش جريان مى‏يابد. و در كافى از امام رضا عليه السّلام نقل شده است كه امير المؤمنين عليه السّلام مى‏فرمود: خوشا به حال كسى كه عبادت و دعا را براى خدا خالص كند، و دلش را به آنچه چشمش مى‏بيند مشغول نسازد، و ياد خدا را به آنچه گوشش مى‏شنود فراموش نكند، و به آنچه به ديگرى داده شده سينه‏اش اندوهگين نگردد.
پس مرگ بر بنده‏اى كه ادعاى بندگى كند آنگاه آقا و مولاى خود را به اسماء و صفاتى بخواند كه آسمان‏هاى ارواح و زمين‏هاى اشباح با آن اسماء و صفات استوار است، ولى خواسته‏اش شهوتهاى نفسانى و رذايل حيوانى باشد و تاريكيهايى را بخواهد كه روى هم انباشته شده است و رياست‏هاى باطل و دست باز و قدرت كامل در شهرها و مسلط شدن بر بندگان خدا خواسته او باشد.
تو را ز كنگره عرش مى‏زنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است؟
و اى خوشا به حال بنده‏اى كه پروردگارش را به خاطر خود او عبادت كند و خالص براى او شده باشد و بجز او منظورش نباشد و شهوتهاى دنيوى و مقامات اخروى را خريدار نباشد.
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
مِنْ بَهائِكَ بِابْهاهُ وَ كُلُّ بَهائِكَ بَهِىٌّ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِبَهائِكَ كُلِّهِ.
كلمه مِنْ بَهائِكَ (از نظر ادبى) متعلق است به ابْهاهُ و آن متعلق است به اسْئَلُكَ يعنى سؤال مى‏كنم از تو به زيباترين زيبايى‏ات. و همچنين جملات ديگر دعا (16)
طريقه سلوك شيخ الانبياء
بدان كه اگر كسى با قدم معرفت، سلوك إلى اللّه كند به هدف نهايى خود نخواهد رسيد و در احديّت جمع، مستهلك نخواهد شد و پروردگار خود را به صفت اطلاق مشاهده نخواهد كرد، مگر آنكه در مقام سلوك منزلها، درجه‏ها، مرحله‏ها و معراجهاى از خلق به سوى حقّ مقيد را پشت سر بگذارد و كم‏كم قيد را زايل كند و از نشأه‏اى به نشأه ديگر و از منزلى به منزل ديگر منتقل شود، تا آنكه به حق مطلق منتهى گردد، چنانكه در كتاب الهى به آن اشاره شده است و نحوه سلوك شيخ الانبياء حضرت إبراهيم (عليه و عليهم الصلاة و السلام) اينچنين بوده است آنجا كه مى‏فرمايد: چون تاريكى شب او را فرا گرفت ستاره‏اى را ديد، گفت همين است پروردگار من (تا آنجا كه مى‏گويد) من روى خود به سوى كسى كردم كه آسمان‏ها و زمين را از عدم به وجود آورده است و از بتان كناره گرفتم و اسلام آوردم و من از مشركان نيستم. و بدين ترتيب آن حضرت به تدريج از ظلمات عالم طبيعت به عالم ربوبيت بالا رفت.
در آغاز كه ربوبيت نفس طلوع كرد به صورت ستاره زهره تجلى كرد، پس آن حضرت از اين مرحله گذشت و افول و غروب آن را مشاهده كرد. پس از اين منزل به منزل قلب منتقل شد كه ماه قلب از افق وجودش طلوع كرده بود و در آن منزل، ربوبيت قلب را مشاهده نمود. و از اين مقام نيز گذشت و ماه افول كرد و به مقام بالاتر كه مقام طلوع آفتاب روح بود رسيد. و چون نور حق درخشيدن گرفت و آفتاب حقيقى طلوع كرد، ربوبيت روح را نيز نفى كرد و به فاطر روح و خالق آن توجه نمود و از هر اسم و رسم و تعين و نشانى رهايى يافت و بر درگاه رب مطلق بار انداخت.
پس گذشتن از منزلهاى حواس و خيالات و تعقلات (و پشت سر نهادن عوالم حس و خيال و عقل) و تجاوز از سراى فريب به سوى هدف آخرين، و متحقق شدن به نفى صفات و رسوم و جهات به تحقق عينى و علمى، امكان ندارد مگر پس از آنكه از مراحل برزخى متوسط، كه عبارت است از برزخهاى سافله و عاليه، بگذرد و به عالم آخرت قدم گذاشته و از آنجا به عالم اسماء و صفات وارد شود، و در آن عالم نيز از اسماء و صفاتى كه احاطه آنها كمتر است شروع نموده و به اسماء و صفاتى كه احاطه بيشتر دارند برسد، و از اسماء و صفات محيطه به عالم الوهيت مطلقة نائل آمده و از آن به جهان احديت عين جمع، واصل شود و با وصول به اين جهان است كه همه تجليات خلقيه و اسمائيه و صفاتيه در آن مستهلك گشته و همه تعينات علمى و عينى در آن فانى خواهد شد. و به اين سير عرفانى اشاره نموده عارف رومى مولوى كه مى‏گويد:

از جمادى مردم و نامى شدم وز نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و انسان شدم از چه ترسم كى ز مردن كم شدم
باز مى‏ميرم ز انسان و بشر پس بر آرم با ملايك بال و پر
بار ديگر از ملك پرّان شوم آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم كانّا إليه راجعون
و اين است همان ظلوميّتى كه در آيه شريفه به آن اشاره شده كه همانا انسان، ظلوم و جهول است. و اين است مقام اوْ أدْنى‏ آخرين مقامات انسانى؛ بلكه در اينجا ديگر نه مقامى مى‏ماند و نه صاحب مقامى، و اين همان مقام هيمان است كه بنا به بعضى از احتمالات در آيه شريفه: ن، وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ به آن اشاره شده است (17)
دعاى سالك تابع مشاهدات اوست‏
پس چون سالك به حضرت الهى رسيد و با چشم بصيرت (و ديده باطن) حضرت واحديت را مشاهده كرد و پروردگار متعالش با تجليات اسمايى و صفاتى از براى او تجلى كرد و متوجه گرديد كه پاره‏اى از اسماء محيط است و پاره‏اى از آنها محاط، و بعضى از آنها فاضل است و بعضى افضل، آنگاه است كه با زبانى مناسب با نشأه‏اش از پروردگار خود سؤال مى‏كند و با دعايى كه لايق آن حضرت است دعا مى‏كند به خوبترين صفات و زيباترينش و شريف‏ترين آيات و كامل‏ترينش. پس اين دعا از لسان حالش به زبان قالش و از باطنش به گفتارش سرايت مى‏كند و مى‏گويد: اسْئَلُكَ مِنْ بَهائِكَ بَابْهاهُ و همچنين در ديگر فقرات دعا.
و سؤال در حضرت الهى طورى است كه با سؤال در حضرت غيب مقيّد فرق دارد، و آن هم با سؤال در شهادت فرق دارد و خواسته‏ها نيز به مناسبت نشأه‏ها با همديگر تفاوت دارد، چنانكه در جمله اللَّهُمَّ إِنّى اسْئَلُكَ مِنْ مَسائِلِكَ بَاحَبِّها الَيْكَ خواهيم گفت.
در كيفيت شهود سالك، ابهى بودن حضرت حق را
و چون سالك إلى اللّه از حضرت الهيه گذشت و به حضرت احديت جمع رسيد، در آن حضرت، همه حضرات مستهلك‏اند و همه تعينات و تكثرات در آن حضرت فانى هستند و مالكيت مطلق در آن مقام متجلى است، چنانكه خداوند مى‏فرمايد: امروز مالكيت به چه كسى اختصاص دارد؟ و چون در چنين روزى نه خلقى وجود دارد و نه امرى و نه اسمى و نه رسمى، لذا در حديث است كه كسى بجز حضرت حق جواب نمى‏دهد و خود او مى‏فرمايد: مالكيت مخصوص خداى واحد قهار است.
و چون چنين است پس در اين مقام نه سؤالى هست و نه مسئولى و نه سائلى. و اين حالت عبارت است از حالت مستى و بيخودى كه از هيمان و دهشت و اضطرابى كه از مشاهده ناگهانى جمال محبوب دست مى‏دهد حاصل مى‏شود. و چون با توفيقات محبوبش از اين وحشت و دهشت رهايى يافت و به صحو بعد المحو رسيد امكان تميز دادن و فرق گذارى براى او دست مى‏دهد، و چون حالت شهود در او متمكن شده و استقامت و استقرار يافته است و حضرات خمس را محافظت نموده است مشاهده مى‏كند كه صفاتى كه در صحو اول مى‏ديد بعضى از آن صفات زيبا و بعضى زيباتر، و بعضى كامل و بعضى كامل‏تر بود و همه از تجليات ذات احدى محض، و انوار جمال نور حقيقى مجرد و خالص بود، ولى در اين مقام افضليت و اشرفيتى نمى‏بيند بلكه مى‏بيند همگى، شرف و زيبايى و جمال و ضياء است، پس مى‏گويد: وَ كُلُّ بَهائِكَ بَهِىٌّ همه زيبايى تو زيباست وَ كُلُّ شَرَفِكَ شَريفٌ همه شرف تو شريف است، و هيچ اشرفيتى در ميانه نبوده و همگى، امواج درياى وجود تو و اشراقات نور ذات تو بود و همه با هم متحد بوده‏اند و همگى با ذات‏اند. پس اثبات تفضيل در صحو اول است و نفى آن در صحو بعد المحو است كه همه كثرات را به او ارجاع مى‏دهد.
در تدرج سالك تا مقام مشيّت مطلقه‏
اين كه گفتيم، در صورتى است كه نظر به تجليات صفاتيه و اسمائيه باشد و اما اگر منظور، تجليات خلقى و مظاهر حسنى فعلى حضرت حق باشد پس بالا رفتن تا مقام مشيت مطلقه‏اى كه همه تعينات فعلى در آن مستهلك‏اند امكان پذير نيست مگر آنكه از مراتب تعينات يكى پس از ديگرى بالا رود. پس، از عالم طبيعت به عالم مثال و ملكوت عروج نموده و مراتب آن عالم را به تدريج طى مى‏كند، سپس از عالم ملكوت به عالم ارواح مقدسه بالا مى‏رود و مراتب آن عالم را طى مى‏كند و از عالم ارواح به عالم مشيت مطلقه مى‏رسد، و چون به آنجا رسيد مشاهده مى‏كند كه همه وجودات خاصه و تعينات فعليه، در عين مشيّت مستهلك و فانى است؛ و اين است مقام تدلّى كه در آيه شريفه: دَنى‏ فَتَدَلّى‏ بدان اشاره شده است.
پس كسى كه به اين مقام رسيد و حقيقت ذاتش تدلّى شد ديگر حيثيتى براى او بجز نفس تدلّى باقى نمى‏ماند و ذاتى نماند تا تدلّى بر او عارض شود؛ و اين است آن مقام فقر مطلق كه مشيت مطلقه است؛ و اين است همان مشيت مطلقه كه از آن به فيض مقدس و رحمت واسعه و اسم اعظم و ولايت مطلقه محمديه يا مقام علوى تعبير مى‏شود؛ و اين است آن لوايى كه آدم و هر كس جز اوست در تحت اين لواست؛ و به اين مقام اشاره فرموده آنجا كه فرمود: من پيغمبر بودم در حالى كه آدم ميان آب و گل بود (و خميره او سرشته نشده بود) و يا ميان روح و جسد بود يعنى نه روحى بود و نه جسدى؛ و اين است همان عروة الوثقى (دستاويز محكم) و ريسمانى كه ميان آسمان الوهيت و زمين‏هاى خلقى كشيده شده است. و در دعاى ندبه عرض مى‏كند: كجاست آن باب رحمت خداوندى كه از آن در بايد وارد شد؟ كجاست آن وجه اللّهى كه اولياء به سوى آن متوجه مى‏شوند؟ كجاست آن سببى كه رابط ميان زمين و آسمان است؟ و در كافى از مفضّل نقل مى‏كند كه گفت: به امام صادق عليه السّلام عرض كردم: شما كه در اظلّه (پناهگاه و سايه رحمت حق) بوديد چگونه بوديد؟ فرمود: اى مفضل ما نزد پروردگارمان بوديم و بجز ما هيچ كس در نزد خدا نبود، در سايبانى سبز او را تسبيح مى‏گفتيم و تقديسش مى‏كرديم و به تهليل و تمجيدش مشغول بوديم، و بجز ما نه فرشته مقربى بود و نه جاندارى؛ تا آنكه خداوند خواست خلقت اشياء كند پس هر چه خواست از فرشتگان و غير فرشتگان به هر طور كه خواست آفريد، سپس علم اين‏ها را به ما واگذار نمود. و اخبار در اين مضمون از طريق اهل بيت عليهم السّلام بسيار است.
در وصول سالك به مقام تساوى تجليات‏
پس اين مقام را شهود كردن يا به آن متحقق شدن كسى را دست ندهد مگر آنكه نردبان تعينات را پله پله بالا رود. و پيش از آنكه سالك به اين مقام برسد مشاهده مى‏كند كه بعضى از اسماء الهيه از بعض ديگر خوبتر و زيباتر است، مانند عقول مجرده و فرشتگان مهيمن، پس زيباتر و درخشنده‏تر و كاملتر را سؤال مى‏كند. و چون به مقام قرب مطلق رسيد و رحمت واسعه و وجود مطلق و ظل منبسط و وجه باقى را كه همه وجودها در آن فانى است و همه عوالم از جسم‏هاى تاريك گرفته تا به ارواح نورانى در آن مستهلك‏اند، مشاهده كرد مى‏بيند كه نسبت مشيت به همه اين‏ها به طور مساوى است (با همه چيز هست) و به هر سو كه رو كنيد وجه اللّه در آن سو است (و او با شماست)، و ما به او از شما نزديكتريم، و ما به شما از رگ گردن نزديكتريم. و چون چنين ديد افضليت را نفى كرده و مى‏گويد:
همه زيبايى تو زيباست، و همه جمال تو جميل است. و اين دو توجيه كه گفته شد در همه فقرات دعا مشترك است، گر چه بعضى از جملات آن با توجيه اول مناسب‏تر و بعضى ديگر به توجيه دوم لايق‏تر است.
بهاء و نور وجود به نسبت قوت اوست‏
و اما توجيهى كه مخصوص اين جمله دعاست آن است كه بهاء به معناى زيبايى است، و زيبايى عبارت است از وجود. پس هر چه خير و زيبايى و حسن و سنا هست همه از بركات وجود است و سايه آن است تا آنجا كه گفته‏اند مسئله اينكه وجود عبارت از خير و زيبايى است از بديهيات است. پس وجود، همه‏اش زيبايى و جمال و نور و روشنى است و هر قدر وجود قوى‏تر باشد زيبايى‏اش تمامتر و زيباتر خواهد بود. پس هيولى به واسطه آنكه پست‏ترين مرحله وجود است و فعليتش ناقص است خانه وحشت و تاريكى است و مركز شرها و سرچشمه پستى است (18) و مركزى است كه آسياب نكوهش و كدورت برگرد آن مى‏چرخد.
هيولى به واسطه نقصان وجودش و ضعف نورانيتش همانند زن زشترويى است كه نمى‏خواهد قباحت و زشتى او بر ديگران آشكار شود چنانكه شيخ فرموده: و دنيا را به خاطر آنكه در صفّ نعال وجود و آخرين مرحله تنزل آن قرار گرفته اسفل السافلين خوانند هر چند به نظر اهل دنيا بسيار زيبا و در كامشان شيرين است، زيرا هر حزبى به آنچه در نزد آنهاست شادمانند ولى هنگامى كه سلطان آخرت ظهور كرد و حجابها از چشم دل برداشته شد و حقيقت مكشوف گرديد و چشمها از خواب غفلت بيدار گشت و جانها از گورستان جهالت برخاست، آن وقت است كه حال دنيا و مرجع و م‏آل آن شناخته گردد و پرده از روى پستى‏ها و زشتى‏ها و وحشت آن برداشته شود، كه روايت شده از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: برخى از مردم با صورتهايى محشور مى‏شوند كه ميمونها و خوكها از آنان زيباتر باشند.
و همين كمال حيوانى و خير بهيمى و درندگى نيز از بركات وجود و خيرات او و نور و زيبايى اوست.
وجود، هر چه خالص‏تر، زيباتر است‏
پس هر اندازه كه وجود از شائبه عدم و نيستى‏ها به در آيد و از اختلاط به جهل و ظلمت خالص گردد به مقدار خلوصش زيبا و دلپسند خواهد بود، و از اين روست كه عالم مثال از عالم ظلمات طبيعت زيباتر است، و عالم روحانيات و مقربين و مجردات، از آن دو عالم طبيعت و مثال زيباتر است، و عالم ربوبى از همه اين عوالم زيباتر است، زيرا كه هيچ شائبه نقص در آن نيست و از مخلوط شدن به عدمها و نيست‏ها مقدس و از ماهيت و لواحق آن منزه است، بل هر چه زيبايى و جمال و نور هست، همه از اوست و نزد اوست و او همه زيبايى است و همه‏اش زيبايى است.
سيد محقق داماد (قدس سره) در قبسات بنابر آنچه از او نقل شده، مى‏گويد: و خداى تعالى همه وجود است و همه‏اش وجود است و همه زيبايى و كمال است و همه‏اش زيبايى و كمال است و جز او به طور عموم، پرتو نور او و تراوشهاى وجود او و سايه‏هاى ذات اويند.
هر چه جمال و كمال است تعلق به حق تعالى دارد
پس خداى تعالى حقيقت زيبايى است بدون آنكه شائبه ظلمتى در او باشد، و كمال است بى‏آنكه غبار نقصى بر چهره‏اش باشد، و روشنايى است بى‏آنكه آميخته به كدورتى باشد، زيرا او وجودى است بدون نيستى، و انّيّتى است بدون ماهيت. و جهان هستى به آن اعتبار كه وابسته به اوست و نسبت به او دارد و سايه‏اى است از او كه بر هيكل‏هاى ظلمانى افتاده و رحمت واسعه بر زمين هيولى است، زيباست و نور است و اشراق و ظهور اوست. بگو هر چيزى طبق آنچه او را ماند رفتار مى‏كند، و سايه نور هم نور است، مگر نمى‏بينى كه پروردگارت چگونه سايه را گسترده است! و اما جهان به اعتبار خودش (بدون انتساب به او) هلاكت است و تاريكى و وحشت و نفرت، همه اشياء در هلاكت‏اند مگر وجه او. پس آن وجهى كه پس از استهلاك تعين‏ها و فانى شدن ماهيات باقى مى‏ماند همان جهت و ربط وجوبى است كه در او بود ولى استقلال در تقوّم و تحقق نداشت و مستقلا هيچ حكمى نداشت. پس اشياء از اين نظر عبارت از اوست، كه از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه فرمود: اگر به زمين پايين‏تر فرود شويد هر آينه بر خدا فرود خواهيد آمد.
پس اوست هويت مطلقه و زيبايى تمام؛ و براى غير او هيچ هويت و زيبايى نيست، و جهان از جهتى كه غير اوست نه زيبايى دارد و نه هويت و نه وجود و نه حقيقت، بلكه خيال اندر خيال است. و كلى طبيعى هم در خارج وجود ندارد، و وقتى وجود نداشته باشد چگونه زيبايى و نور و شرف و ظهور خواهد داشت؟ بلكه همگى نقصان است و قصور است و هلاكت و بى‏نامى و بى‏نشانى.
روشنگرى در فرق ميان بهاء و جمال‏
برخى از صفات الهى را بر ديگر صفات، احاطه تام هست، مانند ائمه سبعه (19). و برخى از آنها اينچنين نيست گرچه هم محيط است و هم محاط. و با توجه به اين نكته مى‏توان فرق ميان صفت بهاء و صفت جمال را به دست آورد، به اين معنى كه بهاء عبارت است از نور و تابش و روشنى كه جهت بروز و ظهور در آن ملاحظه گرديده و مأخوذ شده باشد؛ بر خلاف جمال كه جهت ظهور در آن ملاحظه نشده است. بنابراين، صفات ثبوتيه همگى جمال است، ولى همگى بهاء نيست، بلكه برخى از آنها بهاء است.
و بهىّ (به معناى زيبا)، به اعتبارى از اسماء ذات است و به اعتبار ديگر از اسماء صفات است و به اعتبار سوم از اسماء افعال است، گر چه به اسم صفت و اسم فعل بودن بيشتر شبيه است تا اسم ذات. و نام جميل (زيبا) به يك توجيه اسم ذات است و به توجيه ديگر اسم صفت، ولى از اسماء افعال نيست، گر چه به اسم صفت بودن شبيه‏تر و مناسب‏تر است. و در شرح جمله اللّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِارْضاهُ، بيانى إن شاء اللّه خواهيم داشت كه براى اين مقام نيز مفيد است.
معناى عرفانى حروف‏
يكى از بزرگان مشايخ از اهل سير و معرفت (رضوان اللّه عليه) (20)در كتابش اسرار الصلوة در تفسير بسم اللّه الرّحمن الرّحيم به حسب اسرار حروف، پس از آنكه رواياتى از كافى و توحيد و معانى از عياشى از امام صادق عليه السّلام نقل مى‏كند كه فرموده است: باء به معناى بهاء خدا است، و سين به معناى سناى خداست، و ميم به معناى مجد خداست و قمى از حضرت باقر و حضرت صادق و حضرت رضا عليهم السّلام نيز مانند آن را نقل مى‏كند ولى در آن روايت به جاى مجد خدا، ملك خدا است، مى‏گويد: من مى‏گويم: از اين روايات و ديگر روايات كه در ابواب مختلف رسيده است معلوم مى‏شود كه عالم حروف، خود عالمى است در مقابل همه عوالم، و ترتيب آن عالم نيز با ترتيب حروف مطابق است. پس الف گويى بر واجب الوجود دلالت دارد و باء به مخلوق اول كه عقل اول و نور اول است كه بعينه نور پيغمبر ما صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و از اين روست كه از آن به بهاء اللّه تعبير شده است، زيرا بهاء به معناى زيبايى و جمال است و مخلوق نخستين عبارت است از ظهور جمال حق، بلكه اگر در معناى بهاء دقت بيشترى شود معلوم گردد كه بهاء عبارت است از نور با هيبت و وقار، و اين معنى مساوى است با معنايى كه جامع ميان جمال و جلال باشد.
پايان آنچه مى‏خواستيم از كلام ايشان نقل كنيم مقامش بالاتر باد.
فرق ميان صفت جلال و جمال‏
من مى‏گويم: صفاتى كه متقابلند چون همگى در عين وجود (و مبدأ هستى) به طور بساطت مجتمع‏اند و آنجا از تكثر منزهند لذا همگى صفات در يكديگر منطوى است و در هر صفت جمال، صفت جلال است و در هر صفت جلال، صفت جمال است. فقط فرقى كه دارند آن است كه برخى از صفات، ظهور جمال است و باطنش جلال است و برخى به عكس يعنى ظهور جلال است و باطنش جمال است (و ميزان در صفت جلال يا جمال بودن مرتبه ظهور آن است). پس هر صفتى كه جمال در آن ظهور داشته باشد آن را صفت جمال گويند، و هر صفتى كه جلال در آن ظهور يابد صفت جلالش خوانند. و بهاء گرچه نور با هيبت و وقار است و جامع ميان جلال و جمال است، لكن هيبت در آن در مرتبه باطن است و نور در مرتبه ظاهر و بنابراين، بهاء از صفات جمالى است كه باطنش جلال است. و چون جمال از متعلقات لطف است بدون آنكه ظهور و يا عدم ظهور در آن اعتبار و ملحوظ شود لذا بهاء در حيطه آن قرار گرفته و لطف، محيط بر آن است. و آنچه گفته شد در مرتبه فعل و تجلى عينى، قدم به قدم جارى است. پس بهاء عبارت است از ظهور جمال حق، و جلال در آن مختفى است. و عقل عبارت است از ظهور جمال حق. و شيطان ظهور جلال اوست، و بهشت و مقاماتش ظهور جمال است و بطون جلال؛ و دوزخ و دركاتش به عكس آن است، يعنى ظهور جلال است و بطون جمال.
اتحاد عقل و مشيت‏
سؤال: مگر نه اين است كه در پاره‏اى از اخبار از طريق اهل بيت اطهار (صلوات اللّه عليهم) رسيده است كه ظهور وجود به وسيله باء شد، و به وسيله نقطه‏اى كه در زير باء است عابد از معبود تميز داده شد؟ و ظهور وجود به وسيله مشيت بود، زيرا مشيت است كه حق مخلوق به است و در بعضى از اخبار است كه خداوند همه چيز را با مشيت آفريد و مشيت را به وسيله خود مشيت آفريد؟ بنابراين باء را كه بهاء است عبارت از عالم عقل دانستن چگونه قابل توجيه است؟
جواب: اين هم به يك توجيه درست است، زيرا كه عقل به يك توجيه همان مقام مشيت است، زيرا ظهور آن است و مقام اجمال عوالم است، و در محلش به تحقيق پيوسته است كه شيئيت شى‏ء با تمام شدن صورت او و كامل شدن اوست.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاجْمَلِهِ، وَ كُلُّ جَمالِكَ جَميلُ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُك بِجَمالِكَ كُلِّهِ. اللَّهُمَّ انّى‏اسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِاجَلِّهِ، وَ كُلُّ جَلالِكَ جَليلٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ.
ح 3+2ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به جميل‏ترين جمالت و همه جمال تو جميل است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه جمالت. بار الها از تو سؤال مى‏كنم به جليل‏ترين جلالت و همه جلال تو جليل است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه جلالت.
وجود هر چه بسيطتر، احاطه‏اش بيشتر است‏
بدان كه وجود هر چه بسيطتر و به وحدت نزديكتر باشد كثرات را شامل‏تر و احاطه‏اش بر اشياء متضاد تمامتر خواهد بود. و اشيايى كه در عالم زمان متفرق‏اند و از يكديگر جدا هستند در عالم دهر مجتمعات‏اند و در گرد هم، و اشيايى كه در عالم خارج متضاد و ضد يكديگرند در وعاء ذهن ملائم همديگرند، و اشيايى كه در نشأه اولى با يكديگر اختلاف دارند در نشأه آخرت با هم متفق‏اند. همه اين‏ها به آن جهت است كه ظرفها هر چه به عالم وحدت و بساطت نزديكتر باشند وسعتشان بيشتر خواهد بود.
در عالم آخرت تزاحم كثرات نيست‏
از يكى از مشايخ ارباب معرفت (رضوان اللّه عليه) شنيدم كه مى‏فرمود: جرعه آبى كه در بهشت نوشيده مى‏شود همه لذتها را داراست، از لذتهايى كه به گوش درك مى‏شود مانند انواع موسيقى و آهنگهاى دلنشين، و لذتهايى كه با چشم درك مى‏شود از ديدن صورتهاى زيبا و ساير رنگها و شكل‏ها، و بقيه حواس نيز به همين قسم بهره‏مند مى‏شوند و لذت مى‏برند، حتى شهوت مقاربت و همبستر شدن نيز در نوشيدن آب احساس مى‏شود، به طورى كه هر يك از اين لذتها به طور جداگانه‏اى درك مى‏شود.
و از يكى از اهل نظر (رحمة اللّه عليه) شنيدم كه مى‏گفت:
مقتضاى اينكه ملكات در نشأه آخرت مجسم شود و بروز نمايد آن است كه بعضى از مردم به صورتهاى گوناگون محشور مى‏شوند و در عين حال كه مثلا به صورت خوك است به صورت موش و سگ نيز هست.
و پيداست كه اين امور به واسطه آن است كه ظرف وجود به واسطه نزديك بودنش به عالم وحدت و تجرد، و منزه بودنش از تزاحم عالم طبيعت و هيولى، وسعت بيشترى را داراست.
مقام الهى مستجمع صفات متقابله است‏
بنابراين، آن حقيقت وجود كه از همه تعلقات مجرد است و عين وحدت و صرف نور است بسيط الحقيقة و عين وحدت است و نور محض است كه هيچ‏گونه شائبه ظلمت عدم و كدورت نقص در او نيست، و از اين رو همه اشياء است و هيچ يك از آنها هم نيست، و صفات متقابله به وجود واحدى كه از كثرت عينى و علمى مقدس است در حضرت كبريايى‏اش موجودند و از تعين خارجى و ذهنى منزه. پس او (تعالى) در عين ظهورش بطون است و در بطونش ظهور.
در رحمتش غضب نهان است و در غضبش رحمت پنهان. پس اوست لطيف قاهر ضارّ نافع. از امير المؤمنين عليه السّلام نقل شده كه فرمود:
منزه است خدايى كه رحمتش دوستانش را فرا گرفته در حالى كه شديدترين نقمت نيز هست. و نقمتش بر دشمنانش شديد شده در عين حالى كه رحمت واسعه نيز هست.
پس خداى تعالى به حسب مقام الهيت همه صفات متقابله را مانند رحمت و غضب، بطون و ظهور، اوليت و آخريت، و سخط و رضا مستجمع است و انسان كه خليفه اوست به واسطه قربش به آن حضرت و نزديك بودنش به عالم وحدت و بساطت، با دو دست لطف و قهر حضرت حق آفريده شده است، و به همين جهت است كه خليفة الله همچون حضرت بارى تعالى كه مستخلف عنه است، مستجمع صفات متقابله است. و لذا حضرتش وقتى به ابليس اعتراض كرد و فرمود: چرا سجده نكردى به آنچه من او را با دو دستم آفريده‏ام؟ يعنى تو كه مخلوق يد واحده هستى بايد به كسى كه مخلوق دو دست است سجده كنى. پس هر صفتى كه به لطف تعلق دارد صفت جمال است و هر چه به قهر متعلق است صفت جلال است. پس ظهور عالم و نورانيتش و بهائش از جلوه جمال است، و مقهوريت او در شعاع نور آن حضرت و سلطنت كبريايى حق از جلوه جلال است، و جلال به وسيله جمال ظاهر شده و جمال به وسيله جلال مختفى است.
جمال تو در همه حقيقتها سريان دارد و بجز جلالت چيز ديگرى حجاب آن نيست (21)

هر چه انس و خلوت و صحبت است در تجلى جمال است، و هر چه دهشت و هيبت و وحشت است اثر تجلى جلال است. پس اگر بر قلب سالك با لطف و انس تجلى شد، متذكر جمال گردد و گويد:
بار الها، از تو سؤال مى‏كنم كه به زيباترين زيبايى‏ات بر من تجلى كنى. و چون تجلى به قهر و عظمت و كبريا و سلطنت شود متذكر جلال شود و عرض كند: بار الها با جليل‏ترين جلالت بر من تجلى كن.
پس از براى اولياء سالكين إلى اللّه و آنان كه هجرت به سوى او كرده‏اند و به گرد حريم كبريايى‏اش در طواف‏اند احوال و اوقات و واردات و مشاهدات و خطورات و اتصالاتى است و از محبوبشان و معشوقشان تجلى‏ها و ظهورها و لطف‏ها و كرامتها و اشارت‏ها و جذبه‏ها و جذوه‏هاست، و هر وقتى و در هر حالى به مناسبت حالشان، محبوبشان از براى آنان تجلى مى‏كند. و گاهى است كه تجلى بر خلاف نظم و ترتيب مى‏شود، مثلا اول تجلى لطف و سپس تحلى قهر و بار سوم تجلى لطف. و از اين روست كه جملات دعاها بر خلاف ترتيب واقع شده، زيرا لسان قال اولياء تابع لسان حال آنهاست و دعاهاشان ترجمان حالات قلبى آنان است، كه ظاهر عنوان باطن است و دنيا پيوند به آخرت است.
لمعه اختلاف قلوب اولياء به حسب تجليات‏
برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد؟!
قلوب اولياء آيينه تجليات حق و محل ظهور اوست چنانكه خداى تعالى فرموده: اى موسى زمينم و آسمانم مرا فرا نمى‏گيرد، و ليكن دل بنده مؤمنم مرا فراگير است.
چيزى كه هست دلها در اينكه تجليات حق در آنها تجلى و ظهور كند مختلف است؛ پاره‏اى از قلوب عشقى و ذوقى است كه خداى تعالى به اين گونه دلها به جمال و زيبايى و بهاء تجلى كند، و پاره‏اى از قلوب خوفى است كه خداى تعالى بر آن گونه قلبها به جلال و عظمت و كبرياء و هيبت تجلى مى‏فرمايد، و بعضى از قلوب هر دو جهت را داراست كه خداوند بر آن به جلال و جمال و صفات متقابله تجلى فرمايد و يا به اسم اعظم جامع تجلى كند، كه اين مقام به خاتم انبياء و اوصياء آن حضرت اختصاص دارد. و از اين رو شيخ محيى الدين عربى، حكمتى را كه به نام آن حضرت است حكمت فرديه خوانده است، زيرا در مقام جمعى الهى منفرد است ولى ديگر اولياء اينچنين نيستند، زيرا به هر يك از آنان پروردگارشان به اسمى كه مناسب حالش بوده تجلى كرده است، يا به صفت جلال مانند شيخ الانبياء و المرسلين (صلوات اللّه عليه و عليهم اجمعين) زيرا كه آن حضرت در درياى عشق خدا غرق بود و شوريده جمال او بود و پروردگارش از پشت پرده جلال تجلى به جمال كرده بود و لذا مخصوص به خلّت (و دوستى) گرديد و حكمتش حكمت مهيمنى (و شيفتگى) شد. و مانند يحيى عليه السّلام كه قلبش خاضع و خاشع و منقبض بود و پروردگارش به صفت جلال در آن تجلى كرده بود، يعنى جلوه عظمت و كبريا و قهر و سلطنت را مشاهده كرده بود و لذا به حكمت جلالى اختصاص يافت.
و يا آنكه پروردگار به صفت جمال تجلى فرمايد، همچون عيسى عليه السّلام. و از اين رو هنگامى كه يحيى عليه السّلام ديد حضرت عيسى عليه السّلام مى‏خندد به او اعتراض كرد و گفت: گويى تو از مكر و عذاب خدا ايمن شده‏اى كه مى‏خندى؟ حضرت عيسى در پاسخش گفت: گويى تو از فضل و رحمت الهى مأيوس گشته‏اى؟ پس خداوند به آنان وحى كرد كه: هر يك از شما دو نفر كه گمانش به من نيكوتر است من او را دوست‏تر دارم.
بنابر اين حضرت يحيى عليه السّلام به مناسبت قلب و نشأه‏اى كه داشت پروردگارش با قهر و سلطنت بر او تجلى كرد و نتيجه اين تجلى بود كه آن اعتراض را كرد، و عيسى عليه السّلام به مقتضاى نشأه و مقامى كه داشت خداوند با لطف و رحمت به او تجلى كرد و آن جواب را داد و وحيى كه خداى تعالى به آنان فرستاد و فرمود: هر يك از شما كه گمانش به من نيكوتر است من او را دوست‏تر دارم بدان مناسبت بود كه رحمت خداوند بر غضبش سبقت دارد و محبت الهى در مظاهر جمال پيش از غضبش در مظاهر جلال ظهور كرده است، چنانكه در حديث شريف وارد است: اى كسى كه رحمتش بر غضبش سبقت گرفته است.

اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِاعْظَمِها، وَ كُلُّ عَظَمَتِكَ عَظيمَةٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها.
ح 4ح بار الها به عظيم‏ترين عظمتت از تو سؤال مى‏كنم و همه عظمت تو عظيم است. بار الها به همه عظمتت از تو سؤال مى‏كنم.
عظمت الهى و اختصاص ملك به حق تعالى‏
آيا هنوز بر سويداى قلب و ديده عقلت منكشف نشده كه همه موجودات از آسمان‏هاى عوالم عقول و ارواح گرفته تا زمينهايى كه مسكن اجساد و ارواح است همگى از حضرت رحموت الهى است كه همه چيز را فرا گرفته و با سايه رحمتش همه ظلمات عالم ماهيات را روشن نموده، و به نور منبسطش شبهاى تاريك هيكل‏هايى را كه آماده پذيرش بودند نورانى كرده، و هيچ يك از عوالم عقول مجرده و انوار اسفهبديه و مثل نوريه و طبيعت سافله را طاقت آن نيست كه نور عظمت و جلال را مشاهده كند و نظاره‏گر حضرت كبرياى متعال شود، و اگر خداى غفار به نور عظمت و هيبت بر آنها تجلى فرمايد انّيّت‏هاى همه در نور عظمت و قهر او (جلّ و علا) از هم پاشيده و اركان بلند آسمان‏ها متزلزل گشته، و همه موجودات در پيشگاه عظمتش بى‏روح مى‏افتند، و روزى كه نور عظمت حق تجلى كند همه موجودات در تابش نور عظمت او مستهلك شود و آن روز، روز رجوع تام، و روز به روز احديّت و مالكيت مطلقه است كه در آن روز مى‏فرمايد: امروز ملك از براى كيست؟ پس به واسطه تابش نور جلال و ظهور سلطنت مطلقه كسى نباشد تا پاسخ گويد، پس خود حضرت ربوبى پاسخ خود را گويد و فرمايد: ملك مخصوص خداى واحد قهار است.
و نكته اينكه با وحدانيت و قهاريت توصيف شده نه با رحمانيت و رحيميت، به خاطر آن است كه آن روز، روز حكومت و سلطنت آن دو صفت الهى است. و اما روز رحمت، روزى است كه بسط وجود و افاضه وجود شده و لذا خداى متعال در آغاز گشايش باب، و فاتحه كتاب، خود را با رحمن و رحيم توصيف فرموده، ولى روزى كه وجود را قبض مى‏كند و باز مى‏گيرد، روز عظمت و قهاريت است فلذا به وحدانيت و قهاريت توصيف كرده و مى‏گويد: لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ. و در پايان دفتر نيز با مالكيت توصيف فرموده و مى‏گويد:
مالك روز جزا.
و ناچار بايد روزى بيايد كه پروردگار، با عظمتش و مالكيتش تجلى كند و روز دولت و حكومت اين دو اسم فرا رسد، كه هر اسمى را روز دولتى هست كه بايد آن دولت ظهور يابد. و ظهور دولت اسم معيد و مالك و مانند آنها از ديگر اسماء، در روز رجوع تام و نزع مطلق است.
و اين ظهور اختصاصى به عوالم نازله ندارد بلكه در عوالم مجردات از عقول مقدسه و فرشتگان مقرب نيز جارى است. و از اين روست كه در روايت آمده كه جناب عزرائيل پس از آنكه ارواح همه موجودات را قبض مى‏كند، جان خودش با دست قدرت حق تعالى گرفته مى‏شود. و در قرآن شريف نيز مى‏فرمايد: روزى كه آسمان را همچون طومار در پيچيم. و فرموده: اى نفسى كه داراى مقام اطمينان هستى بازگرد به سوى پروردگار خود در حالى كه هم تو راضى و خشنودى و هم از تو رضايت و خشنودى حاصل است. و فرموده: همان طور كه شما را در آغاز ايجاد كرد بازگشت خواهيد نمود. و ديگر آيات شريفه.
آيا عظيم از اسماء ذات است يا از اسماء صفات و يا از اسماء افعال‏
عظمت از صفات جلال است و ما گفتيم كه هر صفت جلال را جمالى است، و اگر اين جهت نبود و لطف و رحمت در عظمت و قهر مختفى نبود حضرت موسى از غشوه‏اى كه به او دست داده بود هرگز به هوش نمى‏آمد، و دل هيچ سالكى را طاقت مشاهده قهر و عظمت نبود، و ديده هيچ عارفى تاب نگاه آن را نداشت، و ليكن رحمت اوست كه همه چيز را فرا گرفته است. در دعاى كميل است: بار الها تو را سوگند مى‏دهم به عظمتت، آنچنان عظمتى كه همه چيز را پر كرده.
و عظيم از اسماء ذات است به آن اعتبار كه ذات مقدس الهى داراى علوّ و كبرياست. و معلوم است كه عظمت موجودات قابل مقايسه با عظمت و قدرت حق تعالى نيست، بلكه براى عظمت حق تعالى شبيهى يافت نمى‏شود، و همه عظيم‏ها در پيشگاه عظمت او متواضع و حقيرند، و عظمت هر عظيم پرتوى از عظمت اوست (پس عظيم به اين اعتبار اسم ذات است). و به اعتبار اينكه بر ملكوت اشيا قاهر است و سلطنت دارد و كليدهاى غيب و شهادت به دست اوست، از اسماء صفات است. پس خداى تعالى عظيم است از حيث ذات، و عظيم است از حيث صفت، و عظيم است از حيث فعل. و از عظمت فعل الهى معلوم مى‏شود عظمت آن اسمى كه مربى چنان فعل عظيمى است، و از عظمت آن اسم به عظمت ذاتى كه آن اسم از تجليات آن ذات است به قدر استطاعت پى توان برد.
در عظمت فعل الهى‏
در عظمت فعل الهى همين بس كه ثابت شده است كه عوالم اشباح و اجساد با همه آنچه در آنهاست نسبت به عالم ملكوت مانند يك لحظه از زمان است در مقابل زمان، و عالم ملكوت نسبت به عالم جبروت همين نسبت را دارد، بلكه اصلا ميان آن دو نسبتى نيست. و آنچه تاكنون از منظومه‏هاى شمسى كشف شده بالغ بر چهارده ميليون منظومه است كه هر يك از آنها مانند منظومه شمسى ماست يعنى خورشيد با همه سيارات و اقمار و مداراهايش، بلكه به مراتب بزرگتر است تا آنجا كه منظومه شمسى ما يكى از سياره‏هاست كه بر گرد يكى از آن منظومه‏ها مى‏چرخد، با اينكه ستاره نپتون كه دورترين ستاره منظومه شمسى ماست بر حسب اكتشافات جديد 27465 ميليون ميل با خورشيد فاصله دارد. اين مقدار منظومه‏هايى است كه تاكنون كشف شده و شايد آنچه كشف نشده خيلى بيشتر از آن باشد كه تاكنون كشف شده است. سيد بزرگوار هبة الدين شهرستانى (دام عمره و توفيقه) در كتاب الهيئة و الاسلام در مسأله چهاردهم در اينكه عوالم و نظامهاى متعددى وجود دارد گويد: در نزد حكماى هيأت عصر حاضر ثابت شده كه سيارات و اقمار منظومه شمسى ما همگى نورشان را از خورشيد مى‏گيرند، و وسعت منظومه شمسى ما در مدار نپتون يكهزار و پانصد ميليون فرسخ است، و اگر كسى از نپتون به خورشيد نگاه كند خورشيد را مانند يك ستاره كوچك مى‏بيند، و مقتضاى اين آن است كه در مدارى دورتر از مدار نپتون خورشيد اصلا پيدا نباشد، و بنابراين محال است كه ثوابت ديگر نورشان را از خورشيد بگيرند، زيرا آنان از خورشيد خيلى دورترند تا نپتون از خورشيد؛ مگر نمى‏بينى كه برخى از ستاره‏هاى دنباله‏دار دوريشان از خورشيد ده برابر بيشتر از دورى نپتون از خورشيد مى‏باشد و با اين حال در جاذبه خورشيد ما قرار دارند و در تحت جاذبه ستاره ديگر نيستند، زيرا از آن خيلى بيشتر فاصله دارند تا خورشيد. و در اثبات مطلب همين كافى است كه تلسكوبهايى كه ستاره زحل را در فاصله‏اى كه دارد هزار بار بزرگتر نشان مى‏دهد بسيارى از ثوابت را كه به چشم مى‏خورند از بس دورند نمى‏تواند بزرگتر نشان دهد، فقط مى‏تواند اندكى روشن‏تر نشان دهد.
فانديك در كتاب ارواء الظماء مى‏گويد: نزديكترين ستاره از ثوابت منظومه شمسى ما فاصله‏اش از خورشيد نهصد هزار بار بيشتر از فاصله ما با خورشيد است. و در مجله الهلال مصر صفحه 478 از سال 1909 مى‏نويسد: نزديكترين ثوابت به زمين ما دلفا (22)است كه پس از محاسبات دقيقى كه به عمل آمده اختلاف زاويه ديد سالانه‏اش به مقدار يك ثانيه است. و از اينجا معلوم شده كه فاصله اين ستاره از ما (000/000/000/000/20) ميل است. يعنى بيست ترليون ميل.
با اينكه نور در هر ثانيه يكصد و نود هزار ميل مسافت طى مى‏كند نور آن در مدت سه سال به ما مى‏رسد. (پايان نقل از مجله) تا چه رسد به ستاره‏اى كه نور آن در مدت يكصد سال با يكهزار سال يا بيشتر به ما مى‏رسد. و در كتاب ارواء الظماء است كه ستاره‏اى كه در قدر شانزدهم است و دورى آن از ما كمتر از سيصد و شصت و سه برابر دورى ستاره شعرى از ما نيست، نورش به ما در پنج هزار سال مى‏رسد.
من مى‏گويم: اين فاصله ستاره‏اى است كه در قدر شانزدهم است تا چه رسد به ستاره‏اى كه در قدر بيست و هشتم باشد! (23) غرض ما از نقل سخن سيد با اينكه طولانى بود آن بود كه توجه دعا كننده به عظمت ملك خدا و كلمات او جلب شود. خداى تعالى مى‏فرمايد: بگو اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من به جاى مركب باشد، پيش از آنكه كلمات پروردگار من به پايان برسد آب آن دريا يا درياى ديگرى كه به كمك آن بگيريم تمام مى‏شود. پس اگر عالمى كه پست‏ترين و تنگ‏ترين عوالم است اين چنين باشد، در عالم‏هاى وسيعى كه عوالم اجساد نسبت به آنها مانند قطره‏اى هستند نسبت به دريا، بلكه چنين نسبتى نيز ميان آنها نبوده و اين عوالم در جنب آن عالم‏هاى وسيع اصلا قابل ذكر نيستند چه عظمتى وجود خواهد داشت؟!
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ نُورِكَ بِانْوَرِهِ، وَ كُلُّ نُورِكَ نَيِّرٌ. اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِنُورِكَ كُلِّهِ.
ح 5ح بار الها من از تو سؤال مى‏كنم به نورانى‏ترين نورت، و همه نور تو نورانى است. بار الها من از تو سؤال مى‏كنم به همه نورت.
در عدم انحصار نور به انوار محسوسه‏
بدان كه از جليل‏ترين چيزهايى كه از عالم ملكوت بر كسى كه با قدم معرفت، سالك إلى اللّه است وارد مى‏شود، و از عظيم‏ترين فيضى كه از حضرت جبروت بر كسى كه از قريه نفس و طبيعت كه ساكنانش ستمكارند مهاجرت نمايد افاضه مى‏شود، و از نفيس‏ترين خلعت‏هايى كه پس از خلع نعل ناسوت از ناحيه وادى مقدس و بقعه مباركه بر او پوشانده مى‏شود، و از شيرين‏ترين چيزهايى كه از شجره مباركه كه در جنت الفردوس است پس از قلع نمودن شجره ملعونه از عالم طبيعت، به ذائقه او مى‏رسد آن است كه سينه‏اش از براى فرا گرفتن ارواح معانى و بطون آن، و سرّ حقايق و مكنون آن، فراخ مى‏شود و دريچه قلب او باز مى‏شود و آنها را از قشرهاى تعينات مجرد مى‏سازد، و از گورستان ماهيت‏هاى تاريك برمى‏انگيزد، و گرد و غبار عالم طبيعت را از سر و روى آن برمى‏افشاند، و آنها را از عالم دنيا به عالم آخرت باز مى‏گرداند، و از تاريكى تعين رهايى داده به نورانيت بى‏تعينى مى‏رساند، و از دركات نقص به درجات كمال نائل مى‏سازد.
و از اين شجره مباركه و چشمه زلال است كه درهاى تأويل بر دلهاى سالكان باز مى‏شود و به شهر علماء راسخين (دانشمندان استوار و پاى برجا) درمى‏آيند و راه حس را پشت سر گذاشته به منازل كتاب الهى سفر مى‏كنند، زيرا كه قرآن را منزلها و مرحله‏ها و ظاهرها و باطنهايى است كه پست‏ترين آنها آن است كه در پوسته الفاظ محصور، و در گورستان تعينات مدفون است، چنانكه در حديث است كه از براى قرآن ظاهرى است و باطنى و حدّى و مطّلعى.
و اين منزل واپسين نصيب كسانى است كه در زندانهاى تاريك عالم طبيعت زندانى هستند، و ساير مراتب آن را لمس نمى‏كنند مگر آنان كه از كثافتهاى عالم طبيعت و حدث و آلودگى آن پاك بوده و با آب حياتى كه از چشمه‏هاى زلال و صاف جارى است وضو ساخته و دامن اهل بيت عصمت و طهارت را گرفته و به شجره ميمونه مباركه متصل گشته و به دستاويز محكمى كه جدا نمى‏شود و ريسمان مستحكمى كه پاره نمى‏گردد چنگ زده باشند، تا تأويل و تفسيرشان به رأى خود و از پيش خود نباشد، زيرا تأويل قرآن را بجز خدا و استواران در دانش كسى نمى‏داند.
پس همين كه سينه‏اش براى پذيرش اسلام حقيقى فراخ شد و هدايت و نور الهى شامل حال او گرديد آن گاه مى‏فهمد كه نور نه فقط همين است كه در مصداقهاى عرفى است و از جمله اعراضى است كه بجز در قسمت سطحى اجسام تاريك ظاهر نمى‏شود و بجز چشم، آن هم با شرايطى كه مقرر شده است حس ديگرى آن را درك نمى‏كند و ديگر حواس را از درك آن نصيبى نيست و خود را دو آن و دو لحظه نمى‏تواند باقى نگه دارد، بلكه براى او روشن مى‏شود كه علم نيز نورى است كه خداوند آن را در دل هر كس از بندگانش كه بخواهد مى‏افكند. و حقيقت نور كه عبارت است از اينكه خود در ذاتش ظهور داشته باشد و غير خود را نيز ظاهر سازد اين حقيقت در علم از طريقى تمامتر و راهى روشن‏تر و محكم‏تر جلوه‏گر است.
پس نور علم براى همه حواس و وسايل درك جلوه‏گر است، بلكه در مرآتهايى كه فوق حواس است جلوه‏گر است، از قبيل نفوس كليه الهيه و عقول مجرده قدسيه و فرشتگان پاك و پاكيزه. و به واسطه علم است كه باطنهاى اشياء همانند ظواهرشان منكشف مى‏شود. و علم نورى است كه به عمق زمين و آسمان دور دست نفوذ مى‏كند و خود نيز در طول مرور شبها و روزها باقى مى‏ماند، بلكه بعضى از مراتب علم بر زمان و زمانيات احاطه كرده و مكان و مكانيات در نزد آن درهم مى‏پيچد.
در مبدأ انوار و نور واجب‏
بلكه بعضى از مراتب علم، واجب است به وجوب او، (24) و بر آسمان و زمين‏ها گسترش دارد و اوست كه به همه چيز احاطه علمى دارد، و آن وقت است كه به فضل خدا و موهبت او بر قلب سالك منكشف مى‏شود كه نور عبارت است از وجود، و در دار هستى بجز او نورى و ظهورى نيست، و هر چه نور و ظهور است به او باز مى‏گردد (چنانكه در حديث وارد است): اى خدايى كه نور را نورانى كرده‏اى.
اى خدايى كه تاريكى‏ها و نور را قرار داده‏اى. (و در قرآن كريم است:) اللّه نور آسمان‏ها و زمين است. و نورانيت انوار عرفى و نورانيت علوم با همه مراتبش همه از آن نور گرفته شده و گر نه ماهيت آنها همه ظلمت است، تاريكى‏هايى كه به روى هم انباشته شده و كدورتهايى كه در هم فرو رفته. پس نورانيت عالم ملك و ملكوت، و ظهور پردگيان قدس و جبروت، همه به واسطه نور اوست و اوست نور مطلق و ظهور صرف، بدون آنكه با كمترين ظلمت و كدورتى آميخته باشد، و ديگر مراتب انوار همگى از نور اوست. و در دعاى كميل است:
بار الها، تو را مى‏خوانم به نور و جهت آن چنان نورى كه همه چيز براى آن روشن شده است. و در كافى از قمى، و او از حسين بن عبد اللّه صغير، و او از محمد بن إبراهيم جعفرى، و او از احمد بن على بن محمد بن عبد اللّه بن عمر بن على بن أبي طالب، و او از امام صادق عليه السّلام نقل مى‏كند كه فرمود: همانا خداى تعالى بود هنگامى كه بودى نبود، پس بود و مكان را آفريد، و نورها را آفريد، و نور الانوار را كه همه انوار از آن نورانى شد آفريد، و از نور خودش كه انوار از آن نورانى است در آن جارى كرد، و آن همان نورى است كه از آن محمد و على را آفريد، پس آن دو بزرگوار همواره دو نورهاى نخستين بودند چون پيش از آن دو چيزى پا به عرصه وجود نگذاشته بود، پس آن دو نور پاك و پاكيزه در صلب‏هاى پاك در جريان بود تا آنكه در پاكترين صلب‏هاى پاك كه عبارت از عبد اللّه و ابى طالب بود از هم جدا شدند. سخنى از نور نقل كلام منسوب به محيى الدين، و اينكه نور اسم صفت است يا اسم فعل؟
داود بن محمود قيصرى در شرح فصوص الحكم و محمد بن حمزة ابن فنّارى در شرح مفتاح غيب الجمع و الوجود تأليف محقق عارف محمد بن اسحاق قونوى، به شيخ بزرگ محيى الدين عربى اندلسى نسبت داده‏اند كه: نور از اسماء ذات است، و محيى الدين هر اسمى را كه دلالتش بر ذات ظاهر باشد اسم ذات، و هر اسمى را كه دلالتش بر صفات روشن‏تر باشد اسم صفت، و اگر بر افعال روشن‏تر باشد اسم فعل قرار داده است.
ابن فنارى گويد: من مى‏گويم: شيخ كبير پس از آنكه اسماء را در اين جدول ضبط كرده (آن گاه جدولى نوشته و در آن جدول نور را در رديف اسماء ذات نوشته است) گفته: اين‏ها كه اسماء حسنى هستند بعضى از آن بر ذات او (جلّ جلاله) دلالت دارد، و گاهى با اينكه بر ذات دلالت دارد بر صفات او و يا افعال او و يا بر هر دو نيز دلالت دارد. پس هر آن اسمى كه دلالتش بر ذات ظاهرتر بود ما آن را اسم ذات قرار داديم و همين كار را در اسماء صفات و افعال كرديم، يعنى هر اسمى كه دلالتش بر صفت يا فعل ظاهرتر بود اسم همان قرار داديم. و اين نه به آن معناست كه اسم‏هايى كه در جدول اسم ذات نوشته شده در غير آن مدخليتى ندارند؛ مانند اسم رب كه اگر به معناى ثابت باشد اسم ذات است، و اگر به معناى مصلح و سازنده باشد اسم فعل است، و اگر به معناى مالك باشد اسم صفت است.
و نيز شيخ در همانجا گفته: بدان كه مقصود ما از ذكر اين اسماء (يعنى اسمائى كه در جدول ذكر شده) آن نيست كه اسماء اللّه را منحصر در اين‏ها كرده باشيم و نه اينكه بگوييم بجز اين‏ها اسم ديگرى براى ثبت در اين جدول يافت نمى‏شود، بلكه اين ترتيب چيزى بود كه به ذهن ما گذشت. پس اگر تو اسمى از اسماء حسنى را ديدى بر اين جدول بيفزا، و هر اسمى را در آنچه ظاهرتر است از اسم و فعل و صفت منظور بدار. (پايان آنچه به شيخ نسبت داده شده بود).
من مى‏گويم: اظهر آن است كه نور از اسماء صفات و بلكه از اسماء افعال باشد، زيرا ظاهر ساختن نور چيز ديگرى را در مفهوم آن اخذ شده. پس اگر آن غير را اسماء و صفات در حضرت الهيه دانستيم نور از اسماء صفات خواهد بود. و اگر آن غير عبارت باشد از مراتب ظهورات عينيه، در اين صورت نور از اسماء افعال خواهد شد چنانكه در آيه شريفه مى‏فرمايد: اللّه نور آسمان‏ها و زمين است. و مى‏فرمايد: خدا هر كسى را كه بخواهد به نورش هدايت مى‏فرمايد.
و سيد الموحدين امير المؤمنين عليه السّلام در دعاى كميل عرض مى‏كند: بار الها، تو را مى‏خوانم به آن نور و جهت كه همه چيز براى آن روشن شده است. و در دعاى سمات است: بار الها تو را مى‏خوانم به آن نور و جهت كه به واسطه آن به كوه تجلى كردى و كوه را از هم پاشيدى و موسى مدهوش بر زمين افتاد. پس اسم نور در تحت اسم ظاهر است و رب شهادت مطلق و يا شهادت مقيد است. و همچنين اسم رب كه شيخ آن را در رديف اسماء ذات تعيين كرد، آن نيز به اسم فعل شبيه‏تر است.
و اين گونه مطالب را توضيحات بيشترى است كه مناسب با وضع اين اوراق نيست و تنگى مجال و وقت، و كثرت هجوم گرفتاريها و ناراحتى‏ها نيز اجازه بيش از اين را نمى‏دهد. بار الها، عاقبت ما را اصلاح فرما، و ريشه درخت ظلمت و تاريكى را از دل ما بر كن (يا ريشه ستمكاران را بر كن).
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِاوْسَعِها، وَ كُلُّ رَحْمَتِكَ واسِعَةٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها.
ح 6ح بار الها، من از تو سؤال مى‏كنم به گسترده‏ترين رحمتت، و همه رحمتهاى تو گسترده است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه رحمتت.
فرق ميان رحمت رحمانيه و رحمت رحيميه‏
رحمت رحمانيه مقام بسط وجود است، و رحمت رحيميه مقام بسط كمال وجود، پس با رحمت رحمانيه اصل وجود ظهور يافته، و با رحمت رحيميه هر چيزى به كمال معنوى و هدايت باطنى خود مى‏رسد. و لذا در دعا وارد است: اى رحمن دنيا و رحيم آخرت، و خداوند رحمن است نسبت به همه خلق خود، و رحيم است بر مؤمنين به طور اختصاص. پس خداى متعال با حقيقت رحمانيت خود فيض وجود را بر ماهيات معدوم و هياكل هالك و نابود افاضه كرد، و با حقيقت رحيميت افاضه كمال وجود فرمود، و طلوع صبح دولت رحيميت در نشأه آخرت بيش از پيش افاضه فيض مى‏كند.
و در برخى از روايات است: اى رحمان دنيا و آخرت، و اى رحيم دنيا و آخرت. و اين به آن اعتبار است كه خداوند در هر موجودى عشق طبيعى سير به سوى كمال خود را ايجاد فرموده كه تدريجا به مقام خود برسد و در عالم آخرت و روزى كه هر كس كشته خود را درو خواهد كرد و هر فردى به فعليت و كمال لايق خود خواهد رسيد، نفوس طاهره تزكيه شده به مقامهاى قرب و كرامات و بهشتى كه به پهناى آسمان‏ها است خواهند رسيد، و نفوس برگشته درنده و حيوان خو و شيطان صفت به دوزخ و دركات آن و عقربها و مارها خواهند رسيد هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت. كه وصول به اين مراتب و دركات نسبت به نفوس برگشته شيطانى خود كمال آن نفوس است، هر چند نسبت به نفوس تزكيه شده و مستقيم انسانى نقص است.
و بنا بر طريقى كه شيخ محيى الدين عربى دارد مسأله رحيميت حضرت حق در هر دو جهان روشن است، كه بنا به مسلك او ارحم الراحمين در نزد نام المنتقم شفاعت مى‏كند و زمام دولت را خود به دست مى‏گيرد، و المنتقم تحت سلطنت و حكومت او قرار مى‏گيرد.
رحمانيت و رحيميت ذاتى و فعلى‏
و رحمانيت و رحيميت يا فعلى است و يا ذاتى. پس خداى تعالى صاحب رحمت رحمانيه ذاتى و رحمت رحيميه ذاتى است. و رحمت رحمانيه ذاتى و رحيميت ذاتى عبارت است از تجلى ذات بر ذات كه در اثر اين تجلى، صفات و اسماء الهيه و لوازم آنها از اعيان ثابته به ظهور علمى ظاهر مى‏شوند و در عين علم اجمالى در حضرت واحديت، كشف تفصيلى حاصل آيد.(25) همچنانكه حضرت حق تعالى صاحب رحمت رحمانيه فعلى و رحيميه فعلى مى‏باشد. و رحمانيت و رحيميت فعلى عبارتند از تجلى ذات در ملابس افعال، به اينكه اعيان را مشمول فيض و كمال فرموده و فيض منبسط، اعيان را بر طبق غايت كامل و نظام اتم به ظهور مى‏رساند.
و يكى از اسرار اينكه دو نام مبارك رحمن و رحيم در فاتحه كتاب تدوينى تكرار شده آن است كه رحمت رحمانيه و رحيميه در هر دو مقام يعنى مقام ذات و مقام فعل گفته آيد تا كتاب تدوينى با كتاب تكوينى مطابقت نمايد، زيرا ظاهر عنوان باطن است، و لفظ و عبارت عبارتى است از تجلى معنى و حقيقت در لباس صداها و شكل‏ها و پوشش پوست‏ها و هيئت‏ها.
معانى مختلف رحمن و رحيم و حمد در بسم اللّه و فاتحة الكتاب‏
پس اگر الرحمن الرحيم را كه در بسم اللّه است براى لفظ جلاله كه اللّه است صفت گرفتيم اشاره خواهد بود به رحمانيت ذاتى و رحميت ذاتى، و الرحمن الرحيم دومى كه در سوره الحمد است اشاره خواهد بود به رحمانيت فعلى و رحيميت فعلى، و اللّه در الحمد للّه عبارت مى‏شود از الوهيت فعلى و مقام جمع تفصيل الرحمن فعلى و الرحيم فعلى، و الحمد عبارت مى‏شود از عوالم مجردات و نفوس اسفهبديه كه بجز حمد و اظهار كمال منعم حيثيت ديگرى ندارند. (زيرا همه فعليت محضه‏اند و هيچ چيز بالقوه ندارند).
و در تمام سلسله وجود بجز همين عوالم نورى موجود ديگرى يافت نمى‏شود كه تماما حمد باشد و هيچ حيثيت كفرانى در او نباشد، و فقط همين عوالم نورى هستند كه به گفته اهل ذوق و عرفان انّيّات صرف و بدون ماهيت مى‏باشند، و عوالم و عالميان ديگر همگى در مرتبه‏اى پست‏تر از اين عوالم هستند.
بنابراين، معناى سوره مباركه چنين مى‏شود: به نام خداوندى كه صاحب رحمت رحمانيه ذاتى و رحيميت ذاتى است. عوالمى كه سراپا حمد است گشايش يافت، عوالمى كه عبارتند از تعين الهيت مطلقه در مقام فعل، و از براى ساير مراتب موجودات كه از مقام مقدسين نازل شده‏اند ذوات ربوبى هستند و آنان را در تحت تربيت خود گرفته‏اند، از قبيل ملائكه روحانيين كه با كريمه مباركه و الصّافّات صفاّ، فالمدّبرات أمرا به آنها اشاره شده، و اين ذوات ربوبى داراى رحمت رحمانيه فعلى و رحيميه فعلى هستند، يعنى براى آنهاست مقام بسط وجود و بسط كمال عينى در حضرت شهادت، و داراى مالكيت و قابضيت مى‏باشند در روزى كه همگى به سوى اين ذوات برمى‏گردند، كه رجوع به اين‏ها همان رجوع إلى اللّه است، زيرا ظهور شى‏ء از خود آن شى‏ء، مباين نبوده بلكه او عينا خود اوست (و اسماء و صفات ظهور ذات است پس رجوع به اسماء رجوع به ذات خواهد بود).
و اگر الرحمن الرحيم را صفت اسم در بسم اللّه گرفتيم، قضيه به عكس مى‏شود (يعنى الرحمن و الرحيم در بسم اللّه رحمانيت و رحيميت فعلى مى‏شوند، و الرحمن و الرحيم در فاتحة الكتاب رحمانيت و رحيميت ذاتى مى‏شوند. زيرا در اين صورت اسم) به معناى مشيت مى‏شود، يعنى مشيت اللهى كه رحمانيت فعلى و رحيميت فعلى به او متحقق مى‏شود. و اللّه در الحمد للّه عبارت مى‏شود از الهيت ذاتى؛ و الرحمن الرحيم در سوره حمد عبارت مى‏شوند از رحمانيت و رحيميتى كه از صفات ذات مى‏باشند (نه از صفات فعل)، و همچنين روبوبيت و مالكيت نيز عبارت از صفات ذات خواهند بود. و ما در شرح جمله اللهم انى أسئلك من أسمائك آنچه را كه در تفسير اسم از طريق اهل بيت عصمت و طهارت، و مهابط وحى و فرشتگان الهى استفاده مى‏شود اشارت خواهيم كرد.
تنبيه و اعتراض در مرتبه اسم رحمن و رحيم‏
قيصرى در مقدمات شرح فصوص گويد: اگر حقيقت وجود را شرط فقط كليات اشياء دانستيم پس آن مرتبه اسم رحمن است كه رب عقل اول است و به نام لوح قضا (مقام جمع) و ام الكتاب و قلم اعلى خوانده مى‏شود. و اگر حقيقت وجود را شرط كليات اشياء دانستيم به طورى كه كليات در آن جزئياتى باشد مفصل و ثابت بدون آنكه از كلياتشان در احتجاب باشند، پس آن عبارت مى‏شود از مرتبه اسم الرحيم كه رب نفس كلى است (26) و به نام لوح قدر (مقام تدريج) خوانده مى‏شود و آن همان لوح محفوظ و كتاب مبين است.
من گويم: اينكه قيصرى گفته، هر چند به يك توجيه صحيح است ولى مناسب‏تر آن بود كه مرتبه اسم الرحمن را مرتبه بسط وجود بر همه عوالم چه كليّاتش و چه جزئياتش قرار مى‏داد، و مرتبه اسم الرحيم را مرتبه بسط كمال وجود قرار مى‏داد به كليات عوالم و جزئيات آن، زيرا رحمت رحمانيه و رحيميه همه چيز را فرا گرفته و به همه عوالم احاطه دارد، پس آن دو عبارتند از تعين مشيت، و اما مقام تعقل و مقام نفس مقام تعين در تعين است. پس بهتر آن است كه گفته شود: اگر حقيقت وجود به شرط بسط اصل وجود گرفته شود پس آن عبارت مى‏شود از مرتبه اسم الرحمن، و اگر به شرط بسط كمال وجود گرفته شود پس آن عبارت مى‏شود از مرتبه اسم الرحيم، و لذا در دعاها وارد شده است: بار الها من از تو سؤال مى‏كنم به آن رحمتت كه همه چيز را فرا گرفته. و از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه خداى تعالى را صد رحمت هست كه يكى از آن رحمت‏ها را بر زمين نازل كرد و آن را در ميان خلقش پخش كرد، هر چه عاطفه و رحم در ميان خلق هست به واسطه آن يك رحمت است؛ و نود و نه رحمت را به تأخير انداخت تا روز رستاخيز به واسطه آن رحمت‏ها بندگان خودش را مورد رحمت قرار دهد.
رحمانيت و رحيميت حق تعالى در نظر عارف بزرگوار حاج ميرزا جواد ملكى (قدس سره)
يكى از بزرگان اصحاب سلوك و معرفت (رضى اللّه تعالى عنه) در كتاب اسرار الصلوة در تفسير سوره فاتحه پس از آنكه اين روايت نبوى را نقل مى‏كند، چنين مى‏گويد:
پس اطلاق رحمن و رحيم به خداى تعالى بدان اعتبار است كه خالق رحمت رحمانيه و رحيميه است به اعتبار آنكه اين رحمت با آن حضرت قائم است به طور قيام صدور نه قيام حلول. پس رحمت رحمانيه او عبارت است از افاضه وجود كه منبسط در همه مخلوقات است، و بنا بر اين خود ايجاد عبارت است از رحمانيت او، و موجودات رحمت او هستند. و رحمت رحيميه خدا عبارت است از افاضه هدايت و كمال به بندگان مؤمنش در دنيا، و پاداش و ثواب در آخرت. پس ايجاد خدا همه را چه نيكوكار و چه بدكردار شامل است- تا آنكه مى‏گويد- پس آن كه به عالم از اين جهت نگاه مى‏كند كه به ايجاد حق تعالى قائم است، گويى به رحمانيت حق نگاه كرده و گويى در خارج بجز رحمن و رحمت او چيزى نمى‏بيند. و آن كه به عالم از آن جهت نگاه مى‏كند كه خداوند آن را ايجاد كرده (و ايجاد را مى‏بيند نه موجود را) گويى بجز رحمن چيزى را نديده است.
(پايان كلام آن بزرگ كه جايگاهش در بهشت برين برتر باد)
نظر مؤلف در رحمانيت و رحيميت و تصحيح كلام عارف مذكور
من مى‏گويم: اگر مقصود ايشان از وجود منبسط همان است كه در ميان اهل معرفت شيوع دارد كه همان مقام مشيت و الهيت مطلقه و مقام ولايت محمديه و ديگر القاب كه بر حسب نظرها و مقامات گفته شده مى‏باشد، اين معنا با مقام رحمانيتى كه در بسم اللّه الرحمن الرحيم است مناسبت ندارد، زيرا رحمن و رحيم در بسم اللّه تابع اسم اللّه مى‏باشند و از تعينات او هستند؛ و ظل منبسط ظل اللّه است، نه ظل الرحمن، زيرا حقيقت ظل منبسط عبارت است از حقيقت انسان كامل و رب انسان كامل، و كون جامع همان اسم اعظم الهى (يعنى اللّه) است كه محيط است به الرحمن الرحيم، و لذا در فاتحه كتاب الهى نيز تابع قرار داده شده‏اند. و اگر مقصود ايشان از وجود منبسط، مقام بسط وجود است، البته مناسب با مقام و موافق با تدوين و تكوين است ولى با ظاهر كلامشان مخالف است. و آنچه ايشان گفته‏اند نيز صحيح است به اعتبار آنكه مظهر در ظاهر فانى است. پس مقام رحمانيت از اين نظر همان مقام الوهيت است، چنانكه خداى تعالى مى‏فرمايد: بگو اللّه را بخوانيد يا رحمن را، هر كدام را بخوانيد اسماء حسنى مخصوص اوست. و فرمود: رحمن قرآن را تعليم كرد (27) انسان را آفريد. و فرمود: اوست اللّه كه الهى جز او نيست، رحمن و رحيم است.
يادآورى در اينكه مقصود از رحمت در اين فقره دعا رحمت فعلى است نه رحمت ذاتى‏
بدان كه تجلى خداى تعالى به تجلى رحمانى ذاتى در عالم اسماء و صفات هر چند پر بهاتر و نورانى‏تر است و رحمتش در آن مقام وسيع‏تر، زيرا عالم ربوبى عالمى است بسيار وسيع، ولى در اين فقره از دعا ظاهر آن است كه مقصود از رحمت، رحمت فعلى است و فيضى است كه از مقام رحمانيت ذاتى بر مرحومات افاضه مى‏شود و بارانى است كه از آسمان الوهيت بر زمين‏هاى خشك فرود مى‏آيد.
در وسيع بودن رحمت و اوسع بودن آن‏
و معلوم باد كه هر مرتبه‏اى از تعينات و هر موجودى از موجودات را رويى به جهان غيب و نور است و رويى به جهان ظلمت و قصور، كه اين ظلمت و قصور ناشى از حقيقت ذات مكدر موجودات و ماهيات تاريك است. پس به اعتبار آن وجهه نورانى كه به سوى جهان رحمت و مغفرت است مرتبه‏اى خواهد بود از مراتب رحمت الهى، و به اعتبار آن وجهه‏اى كه به سوى خود اوست مرحوم و مورد رحمت قرار مى‏گيرد. پس همان‏گونه كه مرحومات را تكثر عرضى بالذات است و تكثر طولى بالعرض، همچنين از براى رحمت تكثر عرضى بالعرض است و تكثر طولى بالذات كه برخى از آن وسيع است و برخى وسيع‏تر، و بعضى محيط است و بعضى محاط، چنانكه در حكمت عاليه مقرر است. و معلوم است كه مناسب با حال دعا كننده آن است كه از خداى تعالى به جهاتى كه منتسب به اوست سؤال كند كه عبارت از جهات رحمت و ظل نورانى باقى است. پس موجود مرحوم نيازمند از خداى رحيم بى نياز سؤال مى‏كند به واسطه رحمت واسعه الهيه.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ بِاتَمِّها، وَ كُلُّ كَلِماتِكَ تامَّةٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِّها.
ح 7ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به تمام‏ترين كلماتت و همه كلمات تو تمام است. بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه كلماتت.
در شرح كتاب تكوين و كلمات آن‏
شايد پس از آنكه ديده دلت باز شده و از زندان طبع بيرون آمده و به آنچه از پيش گفتيم مراجعه كنى، به حقيقت كلمه و كلام آشنا گشته و روح آن دو را فهميده باشى و با دليل روشن پروردگارت بتوانى مغز معناها را از پوست آنها جدا نموده و پيكر معانى را كه در گورستان الفاظ دفن شده‏اند بر انگيزى. و از آنچه به گوش جانت خوانده شد و بر روح و عقلت املاء شد بايد متوجه شده باشى كه عوالم وجود و كشور هستى از غيب و شهود همگى كتاب است و آيات و كلام و كلمات، و آن را ابوابى است تنظيم شده، و فصل‏هايى است مفصل، و كليدهايى است كه ابواب آن با آنها باز مى‏شود، و خاتمه‏هايى كه كتاب به وسيله آنها به پايان مى‏رسد، و هر كلمه‏اى را حرف‏هايى و هر حرفى را زبرى و بيّناتى است. (28)
پس فاتحه كتاب تكوينى الهى كه خداى تعالى آن را با دست قدرت كامله خود تصنيف فرموده، و همه كتاب به وجود جمعى الهى كه از كثرت منزه و از هر گونه عيب و كدورتى مقدس است، در آن وجود دارد از جهتى همان عالم عقول مجرده و روحانيون از ملائكه و تعيّن اولى مشيّت است و از جهتى خود مشيت است، زيرا مشيت است كه مفتاح غيب وجود است و در زيارت جامعه است كه خداى تعالى به واسطه شما فتح كرد. چون حضرات ائمه معصومين عليهم السلام هم افق با مشيت حضرت حق‏اند چنانكه به همين معنى اشاره فرموده در آيه شريفه: سپس نزديك شد و نزديكتر تا به فاصله ميانه دو قوس بلكه نزديكتر رسيد. و اين آيه گرچه درباره رسول خداست ولى همگى آن بزرگواران از جهت ولايتى يكى هستند چنانكه فرمود: اول ما محمد است، و وسط ما محمد است، و آخر ما محمد است، و همه ما از يك نور هستيم. و چون همه كتاب در فاتحة الكتاب است و فاتحه به وجود جمعى در بسم اللّه الرحمن الرحيم است و آن هم در باء بسم اللّه و باء بسم اللّه در نقطه‏اى است كه در زير باء است على عليه السّلام فرمود: من آن نقطه هستم و در روايت است كه: ظهور وجود به وسيله باء بود، و به وسيله نقطه، عابد از معبود تميز يافت.
و خاتمه كتاب الهى و تصنيف ربانى، عالم طبيعت و طومار عالم كون به حسب قوس نزول است و گر نه ختم و فتح، يكى است. زيرا آنچه از آسمان الهيت نازل مى‏شود به سوى او عروج مى‏كند در روزى كه به اندازه هزار سال است از روزهايى كه شما مى‏شماريد. و اين است جهت خاتميت نبى مكرم و رسول هاشمى معظم كه او آغاز وجود است چنانكه در روايت است: ماييم سبقت گيرندگان و آخران.
و در فاصله فاتحه كتاب و خاتمه‏اش سوره‏ها و باب‏ها و آيه‏ها و فصل‏هاست. پس اگر وجود مطلق و تصنيف الهى منظم را به همه مراتب و منازلش يك كتاب اعتبار كرديم آن وقت هر يك عالم از عوالم كليه بابى از ابواب و جزوى از جزوه‏هاى آن بوده، و هر يك عالم از عوالم جزئيه سوره آن و فصل آن خواهد بود، و هر مرتبه از مراتب هر عالم يا هر جزئى از اجزاء آن عالم آيه آن كتاب و كلمه آن مى‏شود، و آيه شريفه از آيات او آن است كه شما را از خاك آفريد سپس شما بشرى شديد پراكنده در روى زمين- تا آخر آيات به اين اعتبار برمى‏گردد. و اگر سلسله وجود را كتابهاى متعدد و تصنيف‏هاى متكثر دانستيم، هر عالم كتاب مستقلى خواهد بود كه ابواب و آيات و كلماتى دارد به اعتبار مراتب و انواع و افراد، و مثل اينكه آيه شريفه هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتاب مبين است به حسب اين اعتبار است. و اگر هر دو اعتبار را منظور داشتيم وجود مطلق، يك دوره كتاب چند جلدى خواهد بود كه هر جلد آن داراى باب‏ها و فصل‏ها و آيات بيّنات مى‏باشد. (29)
روشنگرى و توضيح در معناى كلمه تامّه و كلمه أتم‏
لازم است كه بدانى كه تمام بودن هر چيزى بر حسب خود آن چيز و متناسب با آن است. مثلا تمام بودن علم به آن است كه حقايق آنچنان منكشف گردد كه هيچ جهل و پوشيدگى و حجاب در آن نباشد. و تمام بودن نور به آن است كه هيچ تاريكى و كدورت در آن نباشد. و به عبارت ديگر تمام بودن هر چيز عبارت است از خالص بودن آن چيز از هر چه مقابل و ضد اوست، و در حيثيات و كمالات خودش خلاصه شود. و به اين قياس مى‏توانى بفهمى كه تمام بودن كلام و كلمه و تمامتر بودنشان چيست. تمام بودن كلام و كلمه به آن است كه دلالتشان واضح بوده و هيچ گونه اجمال و تشابهى در آنها نباشد، و بالاخره از هر چه غير جنس كلام و كلمه است خالص باشد.
پس برخى از كلمات اين كتاب الهى تمام است و برخى تمامتر، و بعضى ناقص و بعضى ناقص‏تر. و ناقص بودن و يا تمام بودن كلمات اين كتاب از جهت مرآتيت و نمودار بودن آن است عالم غيب الهى و سرّ مكنون و كنز مخفى را. انسان كامل، اتمّ كلمات اللّه است پس هر چيزى كه تجلى حق در آيينه ذات او تمامتر باشد دلالتش بر عالم غيب بيشتر خواهد بود، بنابراين از آنجايى كه عالم عقول مجرده و نفوس اسفهبديه از ظلمت ماده منزه و از كدورت هيولى مقدس است و از غبار تعين ماهيت، خالص است از اين رو كلمات تامات الهيه هستند. ولى چون هر يك از آنها آيينه يك صفت و يا يك اسم الهى است كلمه ناقص است چنانكه فرمود: بعضى از فرشتگان و روحانيون همواره در ركوع‏اند و به سجده نمى‏روند، و برخى از آنان هميشه در سجده‏اند و به ركوع نمى‏روند. ولى انسان كامل از آنجا كه كون جامع و آيينه تمام نماى همه اسماء و صفات الهيه است از اين رو تمامترين كلمات الهيه است، بلكه او همان كتاب الهى است كه همه كتابهاى الهى در آن است، چنانكه از مولاى ما امير مؤمنان و سيد موحدان نقل شده بدين مضمون:
مپندار خود را كه جرم صغيرى كه پنهان شده در نهادت جهانى
تويى آن كتاب مبين كز حروفت شده ظاهر اسرار گنج نهانى
انسان در دو قوس نزول و صعود
و خداى تعالى مى‏فرمايد: به تحقيق كه ما انسان را در بهترين حد اعتدال آفريديم، سپس او را به پست‏ترين مراحل بازگردانيديم. و اين به حسب قوس نزولى است و دلالت دارد بر آنكه پيش از عالم طبيعت براى انسان، بود قبلى بوده چنانكه مقتضاى تحقيق همين است. و از اعلى علّيّين به اسفل سافلين بازگرداندن امكان ندارد مگر آنكه به منزلهايى كه در بين راه است عبور كند. پس، از حضرت واحديت و عين ثابت در علم الهى به عالم مشيت تنزل كرده، و از عالم مشيت به عالم عقول و روحانيان از ملائكه مقربين، و از آن عالم به عالم ملكوت عليا از نفوس كليه، و از آن به عالم برزخها و عالم مثال، و از آن به عالم طبيعت، و عالم طبيعت نيز به مراتبى كه دارد تا پست‏ترين مراتب آن كه عبارت از عالم هيولى است و آن نخستين زمين است و به اعتبارى زمين هفتم و طبيعت نازله است، و اين آخرين درجه نزول انسان است. سپس شروع به سير كردن مى‏كند و به تدريج از هيولى كه مقبض قوس است تا مقام دنا فتدلّى فكان قاب قوسين أو أدنى بالا مى‏رود.
پس انسان كامل همگى و تمامى سلسله وجود است و دايره وجود با او تمام مى‏شود و اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و اوست كتاب كلى الهى، و آن سه اعتبار كه در سلسله موجودات گفتيم در او نيز متصور است. پس اگر او را يك كتاب دانستيم آن وقت عقل و نفس و خيال و طبع او ابواب و سوره‏هاى او بوده و مراتب هر يك از اين‏ها آيات و كلمات الهيه آن كتاب خواهد بود. و اگر انسان را كتابهاى متعدد اعتبار كرديم، هر يك از عقل و نفس و خيال و طبع، كتاب مستقلى خواهد بود كه داراى ابواب و فصولى است. و اگر هر دو اعتبار را با هم منظور داشتيم يك دوره كتاب چند جلدى بوده و قرآنى خواهد بود داراى سوره‏ها و آيه‏ها. پس انسان به وجود تفريقى و به اعتبار تكثرش فرقان است چنانكه در حديث است كه على عليه السّلام فصل دهنده ميان حق و باطل است. و به اعتبار وجود جمعى‏اش قرآن است.
تمثيل معناى كتاب الهى‏
بدان كه انسان كامل مثل اعلاى اللّه است و بزرگترين آيه و نشانه او و كتاب روشن الهى و خبر با عظمت (نبأ عظيم) است، و اوست كه به صورت حق تعالى آفريده شده و با دو دست قدرت الهى انشاء شده و خليفه خداست بر خلق او، و كليد باب معرفت خداى تعالى است؛ هر كس او را شناخت خدا را شناخته، و او در هر صفتى از صفاتش و در هر تجلى‏اى از تجلياتش نشانه‏اى از نشانه‏هاى اللّه است.
و از مثل‏هاى اعلا براى شناخت آفريننده انسان شناخت كلام او است. پس بايد دانست كه كلام از هوايى كه از باطن انسان بيرون مى‏آيد و با سير كردن به منازل خارج و گذشتن از مراحل سير به خارج، تعينى به خود مى‏گيرد و از عالم غيب به شهادت ظاهر شده و از آنچه در ضمير و خاطر گوينده و در نهاد اوست خبر مى‏دهد و باطن مقصد و حقيقت امر او را كشف مى‏كند. پس گوينده كه كلام را انشاء و ايجاد مى‏كند و آن را از عالم غيب به عالم شهادت فرود مى‏آورد و از آسمان نهاد به مرحله ظهور مى‏رساند به خاطر آن حب ذاتى است كه به بروز دادن كمالات باطنى و ظاهر نمودن ملكات درونى خود دارد.
پس پيش از آنكه انشاء سخن كند كمالاتش در مرتبه خفا مى‏باشد و چون اظهار آن كمالات را دوست دارد و عاشق اعلان آنهاست از اين جهت ايجاد و انشاء كلام مى‏كند تا قدر و مقامش شناخته شود. و اگر تو را دلى باشد كه با انوار الهى نورانى باشد و روحى كه با اشعه روحانى روشن باشد و چراغ زيتونى قلبت هر چند بدون تماس با شعله تعليمات خارجى روشن شده باشد و آن نور باطنى را كه پيش پايت را روشن مى‏سازد به قدر كافى داشته باشى به طور مسلم سرّ كتاب الهى براى تو منكشف خواهد شد مشروط بر اينكه طهارتى را كه در مسّ كتاب الهى لازم است داشته باشى؛ و حقيقت كلمه الهى و غايت تكلم حق تعالى را در آيينه مثل اعلى و آيت كبرى خواهى شناخت و اين كه مراتب وجود و عوالم غيب و شهود همگى كلام الهى است كه به وسيله هوايى كه عبارت است از مرتبه عماء از مرتبه هويت عينيه خارج گشته و به خاطر حب ذاتى كه به اظهار كمال خود داشته از آسمان الهيت نازل شده و تجلى به اسماء و صفاتش فرموده تا شأن و منزلتش شناخته شود، چنانكه در حديث است: من گنج پنهانى بودم، و چون دوست داشتم كه شناخته شوم خلق را آفريدم تا شناخته شوم.
و از على عليه السّلام است كه فرمود: به تحقيق كه خداى تعالى در كلامش براى بندگانش تجلى كرده ولى آنان بصيرت ندارند و تجلى او را نمى‏بينند.
و از آن حضرت است: خدا به هر چيزى كه اراده وجود آن را داشته باشد مى‏گويد: باش آن هم به وجود مى‏آيد، ولى اين گفتن نه به واسطه صدايى است كه به گوش برسد و نه آوازى كه شنيده شود، بلكه كلام خداى سبحان عبارت از فعل اوست.
و اهل معرفت گفته‏اند: تكلم حضرت حق عبارت از تجلى حق است، كه چون اراده و قدرتش تعلق بگيرد كه آنچه را كه در غيب است اظهار كند و ايجاد نمايد آن تجلى حاصل بشارت‏
نزول كتاب الهى از نظر ملا صدرا
صدر حكماى متألهين و شيخ عرفاء كاملين در اسفار فرمايد:
بدان اى مسكين كه اين قرآن با هزار حجاب از نزد حق تعالى به خلق نازل شده است به خاطر آنكه چشم دلها ضعيف است و ديده‏ها همچون شب‏پره از ديدن نور آن عاجزند و اگر به فرض باء بسم اللّه با آن عظمتى كه در لوح دارد به عرش نازل مى‏شد عرش از عظمت او گداخته مى‏شد و از بين مى‏رفت تا چه رسد به آسمان دنيا. و در آيه شريفه: اگر ما اين قرآن را بر كوهى نازل مى‏كرديم مى‏ديدى چگونه از خشيت الهى خاشع و از هم پاشيده مى‏شد به اين معنى اشاره شده است. (پايان آنچه مى‏خواستيم از سخن ايشان نقل كنيم. خداوند بر علوّ مقامش بيفزايد. و اين كلام از معدن علم و معرفت صادر شده و از مشكوة وحى و نبوت گرفته شده است.)
نظر مؤلف در نزول كتاب تكوينى‏
من مى‏گويم: كتاب تكوينى الهى و قرآن ناطق ربانى نيز از جهان غيب و گنجينه مكنون الهى با هفتاد هزار حجاب نازل شده است تا اين كتاب تدوينى الهى را حامل گشته و نفوس برگشته زندانى در زندان طبيعت را از زندان طبع و جهنم طبيعت آزاد كند و غريبان اين شهرهاى وحشتناك را به وطنهايشان راهنمايى كند و اگر نه چنين بود يك تجلى اين كتاب مقدس و مكتوب سبحانى اقدس با يك اشاره از اشاره‏هايش و با گوشه چشمى كه نشان مى‏داد كافى بود كه اگر بر آسمان‏ها و زمين‏ها بود اركانشان را بسوزاند، و اگر بر ملائكه مقربين بود انّيّاتشان مندكّ و نابود شود. چه زيبا گفته شده است:
احمد ار بگشايد آن پرّ جليل تا ابد مدهوش ماند جبرئيل
پس اين كتاب تكوينى الهى و همه اولياء اللّه كتابهايى هستند آسمانى و از نزد خداى حكيم عليم نازل شده‏اند و حاملان قرآن تدوينى هستند، و كسى را ياراى آن نبود كه ظاهر و باطن اين كتاب الهى را حمل كند مگر همين اولياء مرضيين، چنانكه از طريق آن بزرگواران رسيده است. در كافى از امام باقر عليه السّلام روايت شده است كه فرمود: كسى را نرسد كه ادعا كند همه قرآن ظاهرش و باطنش نزد اوست بجز اوصيا را.
و نيز در كافى از جابر نقل شده كه گفت: شنيدم امام باقر عليه السّلام مى‏فرمود: هيچ كس از مردم ادعا نكند كه همه قرآن را آنچنان كه نازل شده جمع كرده است مگر دروغگو، و قرآن را كسى آنچنان كه خداى تعالى نازل كرده جمع و محافظت نكرده مگر على بن أبي طالب و امامان پس از او عليهم السلام.
و نيز در كافى از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: به خدا سوگند كه دانش همه قرآن فقط در نزد ماست.
سخنى از نور كتاب تكوينى را مانند كتاب تدوينى الهى بطونى است‏
بدان همان‏طور كه از براى كتاب تدوينى الهى به اعتبارى هفت بطن هست و به توجيه ديگر هفتاد بطن كه جز خدا و پايداران در علم كسى را از آن بطون آگاهى نيست و آن معانى را مس نمى‏كند مگر كسانى كه از حدثهاى معنوى و اخلاق پست و بد، پاك و پاكيزه بوده و با فضايل علمى و عملى آراسته باشند و هر كس به هر مقدار كه منزه‏تر و مقدس‏تر است تجلى قرآن بر او بيشتر و حظّ و نصيبش از حقايق قرآن فراوان‏تر خواهد بود، همچنين است كتابهاى تكوينى الهى چه كتابهاى انفسى و چه كتابهاى آفاقى، و اين دو كتاب تدوينى و تكوينى از اين جهت كاملا مانند يكديگرند.
پس از براى كتابهاى تكوينى نيز هفت بطن و يا هفتاد بطن است كه تأويل و تفسير آنها را كسى نمى‏داند مگر افرادى كه از كثافتهاى عالم طبع و حدث‏هاى آن منزه باشند و آنها را لمس نمى‏كند مگر پاكيزگان، زيرا آنها نيز از نزد پروردگار رحيم نازل شده‏اند.
پس اى مسكين، در راه پروردگارت مجاهده كن و دل خود را پاك گردان و از تسلط شيطان بيرون شو و كتاب پروردگارت را قرائت كن و بالا برو، و آن را با تفكر و تأمل بخوان و در قشر و ظاهر آن متوقف مباش و خيال مكن كه كتاب آسمانى و قرآن نازل شده ربّانى بجز اين قشر و صورت نيست، چه آنكه بر صورت توقف كردن و در عالم ظاهر معتكف شدن و به مغز و باطن تجاوز نكردن، مرگ است و هلاكت و اصل ريشه‏هاى جهالتها و سنگ اساسى انكار نبوتها و ولايتهاست، زيرا نخستين كسى كه خود در مرحله ظاهر ايستاد و چشم دلش از حظّ باطن كور شد شيطان لعين بود، چون ظاهر آدم عليه السّلام را ديد و امر بر او مشتبه شده و گفت: مرا از آتش آفريدى و او را از گل، و من از او بهترم چون آتش از گل بهتر است. و نفهميد كه باطن آدم را درك نكردن و فقط به ظاهرش نگاه كردن بدون آنكه مقام نورانيت و روحانيت او را نيز ببيند از مذهب برهان بيرون رفتن و مغالطه در قياس است، چنانكه در اخبار اهل بيت عليهم السلام رسيده است.
در كافى از عيسى بن عبد اللّه قرشى نقل مى‏كند كه گفت: ابو حنيفه به خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد، حضرت به او فرمود: اى ابا حنيفه شنيده‏ام كه تو به قياس عمل مى‏كنى! عرض كرد: آرى. فرمود: قياس مكن، زيرا نخستين كسى كه قياس كرد ابليس بود آنجا كه گفت: مرا از آتش آفريدى و او را از گل. پس ميان آتش و گل قياس كرد، و اگر نورانيت آدم را به نورانيت آتش قياس مى‏كرد فضيلت ميان دو نور را مى‏شناخت و صفاى يكى را بر ديگرى متوجه مى‏شد.
و از همين خطا و غلط كارى و نگاه كردن به ظاهر و بستن درهاى باطن است كه مردم انبياء مرسلين را انكار كردند، به ملاحظه آنكه آنان نيز مانند ديگران در بازارها ميان مردم بودند و مانند آنان مى‏خوردند و مى‏آشاميدند، چنانكه خداى تعالى از آنان بازگو مى‏فرمايد كه گفتند:
شما مانند ما بشريد و خداى رحمن چيزى بر شما نازل نكرده و دروغ مى‏گوييد. (30)
تتميم سخن و روشنگرى‏
اهميت علوم ظاهر و علم كتاب و سنّت‏
مبادا نور عقلت را شيطان بگيرد و امر بر تو مشتبه شود تا به خذلان و گمراهى بيفتى، زيرا شيطان در دلهاى مردم وسوسه مى‏كند به اين طريق كه حق را با باطل و درست را با نادرست به هم مخلوط مى‏كند و چه بسا تو را از راه راست به در مى‏برد با استدلالى كه صورتش صحيح است ولى معنايش نادرست؛ و اين چنين مى‏گويد:
علوم ظاهرى و ظاهر كتابهاى آسمانى را فرا گرفتن چيزى نيست و از حق بيرون شدن است و اين گونه عبارات لفظى و عبادات صورى براى عوام كالانعام و صورت بينان و ظاهر طلبان جعل شده است و اما اصحاب قلوب و ارباب معارف را وظيفه جز اين نيست كه به ذكرهاى قلبى و خاطرات سرّى كه باطن عبادات و نهايت آنها و روح عبادات و نتيجه آنهاست بپردازند. و چه بسا شعرى هم در اين باره بخواند و بگويد:
علم رسمى سر بسر قيل است و قال نه از او كيفيتى حاصل نه حال
علم نبود غير علم عاشقى ما بقى تلبيس ابليس شقى
و از اين قبيل تلبيسات و تسويلات. پس در اين هنگام به خدا از آن لعين پناه ببر و به او بگو: اى لعين، اين سخن حقى است كه تو را از آن مقصدى است باطل، زيرا ظاهرى كه مورد طعن است ظاهرى است كه از باطن جدا گشته و صورت جدا از معنى باشد كه آن نه كتاب است و نه قرآن، و اما صورتى كه با معنى مربوط باشد و علنى كه با سرّ پيوند گردد خدا و رسول و اوليائش فرموده‏اند كه بايد از آن پيروى نمود. و چگونه اين چنين نباشد و حال آنكه علم ظواهر كتاب و سنّت از علومى است كه بسيار جليل القدر و رفيع المنزلت است و آن اساس اعمال ظاهرى و تكليف‏هاى الهى و نواميس شرعى و شرايع الهى است و همان حكمت عملى است كه راهى مستقيم به اسرار ربوبى و انوار غيبى و تجليات الهى است، و اگر اعمال ظاهرى نباشد هيچ سالكى به كمالش نمى‏رسد و هيچ مجاهدى به مقصدش واصل نمى‏شود.
لزوم حفظ علم ظاهر و باطن‏
پس عارف كامل كسى است كه همه مراتب را حفظ كند و حق هر صاحب حقى را ادا كند و داراى هر دو چشم و هر دو مقام و هر دو نشأه باشد، ظاهر و باطن كتاب را قرائت كند و در صورت و معنايش و تفسير و تأويلش تدبر نمايد، كه ظاهر بدون باطن و صورت بدون معنى مانند پيكرى است بدون روح، و دنيايى است بدون آخرت؛ همان گونه كه باطن را بجز از رهگذر ظاهر نمى‏توان به دست آورد، زيرا دنيا كشتزار آخرت است. پس كسى كه فقط ظاهر را بگيرد و در همانجا بايستد تقصير كرده و خود را معطل نموده است و آيات و روايات بسيارى نيز بر رد آن است كه دلالت دارد بر اينكه تدبر در آيات اللّه و تفكر در كتابهاى الهى و كلماتش را نيكو شمرده، و بر آن كس كه از تدبر و تفكر روى بگرداند و در قشر و ظاهر آيات و روايات متوقف گردد اعتراض دارند. و كسى كه فقط راه باطن را پيش گيرد بدون آنكه به ظاهر نگاه كند خودش از صراط مستقيم گمراه و ديگران را نيز گمراه خواهد نمود. و اما كسى كه ظاهر را براى وصول به حقايق بگيرد و نگاهش (همچون نگاه) به آينه براى ديدن جمال محبوب باشد، اوست كه راه مستقيم را پيموده و قرآن را همچنانكه شايد، تلاوت نموده و از آنان كه از ذكر رب اعراض كرده‏اند نخواهد بود. و خداست كه به حقيقت كتابش داناست و علم كتاب نزد اوست.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ كَمالِكَ بِاكْمَلِهِ، وَ كُلُّ كَمالِكَ كامِلٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِكَمالِكَ كُلِّهِ.
ح 8ح بار الها، من از تو سؤال مى‏كنم به كامل‏ترين كمالت، و همه كمال تو كامل است. بار الها من از تو سؤال مى‏كنم به همه كمالت.
كمال هر چيزى به آن چيزى است كه به واسطه آن تمام مى‏شود و كمبودش جبران مى‏گردد. پس كمال هيولى به صورت است و كمال جنس به فصل است. و از اين روست كه در تعريف نفس گفته شده كه نفس، نخستين كمال جسم طبيعى آلى است، زيرا به يك اعتبار كمال هيولى به اوست و به اعتبار ديگر كمال جنس به واسطه اوست. (31)
ولايت در عقايد و اعمال همچون صورت است براى هيولى‏
و به اين جهت است كه ولايت علوى (كه خداى تعالى ما را بر آن مستدام بدارد) موجب كمال دين و تمام نعمت گرديد كه خدا فرمود:
امروز من دين شما را براى شما كامل كردم و نعمت خودم را بر شما تمام نمودم. و امام باقر عليه السّلام ضمن روايت مفصلى كه در كافى است فرمود: سپس ولايت فرود آمد و اين نزول در روز جمعه در زمين عرفات بود كه خداى تعالى فرو فرستاد: امروز دين شما را براى شما كامل گردانيدم و نعمت خودم را بر شما تمام كردم. و كمال دين به وسيله ولايت على بن أبي طالب عليه السّلام شد. (32)
پس ديگر عبادات بلكه عقايد و ملكات نيز به منزله هيولى است و ولايت صورت آنهاست و آنان به منزله ظاهرند و ولايت، باطن آنهاست. و از اين روست كه اگر كسى بميرد و امامى نداشته باشد، به مرگ دوران جاهليت و به مرگ كفر و نفاق و گمراهى مرده است، چنانكه در روايت كافى است. (33)زيرا ماده و هيولى را بجز با صورت و فعليت، وجودى محقق نمى‏شود، بلكه براى ماده و هيولى در نشأه آخرت اصلا وجودى نيست، زيرا آن جهان سراپا حيات و زندگى است و آنجا جاى درو كردن، و دنيا كشتزار آخرت است.
كمال، صفت جلال است يا صفت جمال؟
و بدان كه اسماء و صفات الهيه همگى كامل‏اند بلكه خود كمال‏اند زيرا آنجا نقصى وجود ندارد تا جبران شود و هر چه كمال در عالم وجود است همگى ظهور كمال اسماء الهى و تجليات آنهاست. و كاملترين اسماء الهى آن اسم است كه جامع همه كمالات است و مظهر آن اسم، انسان كامل كه مستجمع جميع صفات و اسماء الهيه و مظهر همه تجليات حق است، مى‏باشد.
پس در اسماء الهيه اسم اللّه كاملترين اسماء است، و در مظاهر اسماء، انسان كامل است كه كاملتر از همه مظاهر است، و در ميان شرايع شريعت او كاملتر است، و كمال شريعت او با ولايت است، و نسبت شريعت او به ديگر شريعت‏ها مانند نسبت خود اوست به ديگر صاحبان شرايع و مانند نسبت اسم جامع است به ساير اسماء، پس شريعت او در تحت دولت اسم اللّه است كه حكومتش ابدى و ازلى است، و ديگر شرايع نيز مظاهر شريعت او هستند و شريعت او كمال ديگر شرايع است، و از اين روست كه او پيغمبر بود و آدم هنوز در ميان آب و گل بود، بلكه هيچ آب و گلى وجود نداشت، و آن حضرت به همراه آدم و نوح و ديگر پيامبران بود.
و از سخن محقق سبزوارى در شرح الاسماء چنين استفاده مى‏شود كه كمال، قدر جامع ميان جلال و جمال است. و اين مطلب گر چه بنابر آنچه گفتيم كه در هر صفت جمال، جلالى مختفى و در هر جلالى، صفت جمالى پنهان است، مطلبى است درست الاّ اينكه اسم تابع آن صفتى است كه ظهور دارد، (نه آن صفتى كه مختفى است)؛ و كمال از صفات جمال است و جلال در آن منطوى و مختفى است، زيرا كمال عبارت است از صورت تمام بودن چيزى، و اين تمام بودن از صفات ثبوتيه است هر چند ملازم با صفت سلبى نيز مى‏باشد.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ اسْمائِكَ بِاكْبَرِها، وَ كُلُّ اسْمائِكَ كَبيرَةٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِاسْمائِكَ كُلِّها.
ح 9ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به بزرگترين نامهايت، و همه نامهاى تو بزرگ است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه نامهايت.
اسماء و صفات الهى حجابهاى ذات مقدس‏اند
بدان اى دوست من (كه خدايت به معرفت اسماء و صفاتش موفق گرداند و تو را از متدبرين در اسرار آياتش قرار دهد) كه اسماء حسناى الهى و صفات علياى ربوبى همگى حجابهاى نورى هستند (34)از براى ذات احديتى كه همه تعين‏هاى اسمائى در آن ذات احدى مستهلك‏اند، و همه تجلى‏هاى صفاتى در آن حضرت پنهان است، زيرا غيب هويت و ذات احديت براى هيچ كس بجز در حجاب تعين اسمى ظهور نمى‏كند، و در هيچ عالمى بجز در نقاب تجلى صفتى ظاهر نمى‏شود. او را در اين مرتبه غيب هويت نه اسمى است و نه رسمى، نه تعينى براى او هست و نه از براى حقيقت مقدسش حدى است، در صورتى كه اسم و رسم خود حدى و تعينى است، پس او را به حسب مفهوم و ماهيت اسم و رسمى نيست، و به حسب حقيقت و هويت نه اسم و رسم علمى دارد و نه اسم و رسم عينى، و جز او چيزى نيست تا اسم و رسمش گردد. منزه است خداوندى كه از تحديد اسمى منزه و از تعين رسمى مقدس است. و عالم همگى خيال اندر خيال است، و ذات مقدسش حقيقتى است قائم به ذات خويش و چنين حقيقتى با خيال، امكان انكشاف ندارد، چنانكه آزاد مردان گفته‏اند. پس همه مفاهيم اسمائى و تمام مراتب حقايق عينى كشف از مقام ظهور او و تجلى او و اطلاق و انبساط او مى‏كنند، و وجود منبسط و مفهوم عام وجود عبارتهايى هستند كه فقط از مقام اطلاق او كاشف مى‏باشند.
وجود اسماء و صفات منافاتى با احديت ذات ندارد
شيخ صدر الدين قونوى در مفتاح غيب و شهود خود مى‏گويد: از براى وجود دو اعتبار است، يكى فقط خود وجود بودن، و او حق تعالى است، و وجود از اين رو و از اين وجهه چنانكه از پيش اشاره به آن كرديم نه كثرت در او هست و نه تركيب و نه صفت و نه نعت و نه رسم و نه اسم و نه نسبت و نه حكم، بلكه وجودى است بحت و خالص، و اينكه ما به او وجود مى‏گوييم اين وجود گفتن ما نيز به خاطر فهماندن مطلب است نه آنكه حقيقتا نام او وجود باشد، بلكه اسم او عين صفت اوست و صفت او عين ذات اوست. (پايان آنچه مورد نظر ما بود) و عارف بزرگوار آقا محمد رضا قمشه‏اى در حاشيه بر مقدمات شرح فصوص قيصرى كه منسوب به اوست سؤالى از خود مى‏كند و آن اينكه: اگر اسم به دو بخش اسماء ذات و اسماء صفات بخش شد چرا براى خداى تعالى در مرتبه احديت ذاتى اسم و رسمى نباشد و حال آنكه ذات در اين مرتبه حاصل است و بايد متصف به صفات باشد؟ او پاسخ اين سؤال را به اين عبارت مى‏دهد (ترجمه): رسم هر چيز عبارت از چيزى است كه مميز آن باشد و آن را كشف كند، پس بايد مطابق آن باشد تا بتواند آن را كشف كند؛ و ذات الهى با هيچ مفهومى از مفاهيم، ظاهر نمى‏شود و كشف نمى‏گردد تا آن مفهوم اسم براى آن ذات تعالى بشود. اگر خواهى به وجدان خودت مراجعه كن و ببين آيا مفهومى از مفهوم‏ها را مى‏يابى كه آن مفهوم عين مفهوم ديگر باشد؟ چه رسد به مفهوم‏هاى بى‏نهايتى كه در مقابل كمالات حق تعالى است، و چطور ممكن است مفهومى كاشف از كمالات آن حضرت باشد و حال آنكه مفهوم، محدود است و ذات خداى تبارك و تعالى نامحدود؟ پس براى ذات احديت اسمى اصلا وجود ندارد. ذاتش مقدس است از اينكه محدود كننده‏اى او را محدود كند و چيزى از اشياء غيبى مانند مفاهيم، و يا از اشياء عينى مانند وجودات، او را احاطه كند. پس وجود منبسط عام و مفهوم عام اعتبارى آن وجود منبسط هر دو از اطلاق او كاشف‏اند نه از ذات اقدس و ارفع و اعلاى او. مگر نشنيده‏اى سخن آزادگان را كه گفته‏اند:
جهان همگى خيال اندر خيال است؛ و ذات او حقيقتى است قائم به نفس خويش، و وجود منحصر در آن ذات است؟! گر چه در پاره‏اى از فقرات سخن اين مرد بزرگ جاى اشكال واضحى است، بلكه از طور كلام و مقصود خارج شده و از مرتبه‏اى به مرتبه ديگر از وجود تنزل كرده الاّ اينكه محل شاهد، قسمت آخر كلام ايشان بود كه بر آنچه ادعا كردم شاهد و بلكه برهان درخشانى است.
و اين مرتبه كه مرتبه عماء و غيب است و آنچه در اخبار و احاديث رسيده است كه خداى را اسمى است كه آن اسم را فقط براى خود حفظ كرده و احدى را بر آن آگاه نكرده است و آن هفتاد و سومين حرف از حروف اسم اعظم است، چنانكه روايت آن خواهد آمد إن شاء اللّه يكى از احتمالات درباره آن اسم همين است كه مراد از آن اسم مرتبه عماء و غيب باشد. پس اگر من گاهى به آن مرتبه كلمه اسم اطلاق مى‏كنم از آن جهت است كه ذات، علاّمه ذات خويش بالذات مى‏باشد، زيرا او عالم است به ذات خود لذاته.
معناى اسم الهى‏
پس از آنكه آنچه را كه ما بيان كرديم نيكو خواندى و نيكو فهميدى پس بدان كه اسم عبارت است از ذات با صفت معينى از صفاتش و تجلى مخصوصى از تجلياتش؛ مثلا الرحمن عبارت از ذاتى است كه با رحمت منبسط تجلى كرده باشد. و رحيم عبارت از ذاتى است كه با رحمتى كه بسط كمال است تجلى كند. و منتقم آن ذاتى است كه با انتقام تعيّن يافته باشد. و اين تعين به اسم نخستين تكثرى است كه در دار وجود واقع شده و اين تكثر در حقيقت تكثر علمى است و حضرت حق تعالى ذات خود را در آينه صفات و اسماء شهود فرموده و در عين علم اجمالى كشف تفصيلى شده است و با اين تجلى اسمائى و صفاتى درهاى وجود، باز و غيب به شهود مرتبط گرديد و رحمت خدا بر بندگانش گسترش يافت و نعمت او بلاد را فرا گرفت؛ و اگر اين تجلى اسمائى نبود جهان همگى در تاريكى عدم و كدورت خفاء و وحشت اختفاء باقى مى‏ماند، زيرا براى هيچ كس از جهانيان بلكه به قلب هيچ سالكى از سالكان تجلى ذاتى جز در حجاب اسمى از اسماء و يا صفتى از صفات امكان ندارد.
سرّ سجود ملائكه بر آدم‏
و با همين تجلى بود كه كمّلين از اولياء خدا اسماء و صفات و لوازم آنها و لوازم لوازم آنها را تا آخرين مرتبه وجود مشاهده نمودند و اعيان ثابته همه حقايق و هويات را ديدند. و البته تجلى به بعضى از اسماء بر تجلى اسم ديگر مقدم بود، پس ابتدا به اسماء محيط تجلى كرد و در حجاب آن اسم محيط به اسم محاط تجلى نمود. پس اسم اللّه و اسم الرحمن چون به ديگر اسماء احاطه داشتند تجلى براى ديگر اسماء به واسطه آن دو اسم شد. و اين يكى از اسرار سبقت رحمت حق بر غضب اوست. و تجلى به اسم اللّه اولا بر ساير اسماء شد و به توسط اسم اللّه و ديگر اسماء ثانيا بر اعيان ثابته تجلى شد- مگر عين ثابت انسان كامل كه تجلى بر آن عين ثابت ابتدايى و بدون توسط چيزى بود- و بر اعيان خارجى براى بار سوم تجلى شد. و در تجلى عينى نيز تجلى بر انسان كامل با اسم اللّه بود بدون آنكه اسمى از اسماء و يا صفتى از صفات واسطه باشد، و تجلى بر ديگر موجودات به توسط اسماء بود. و اين بود از جمله اسرار آنكه خداى تعالى امر كرد كه ملائكه بر آدم سجده كنند گر چه شيطان لعين به خاطر قصورش نتوانست اين حقيقت را درك كند. و اگر نبود اينكه خداى تعالى با اسم محيطش به آدم تجلى كرد آدم را توانايى آن نبود كه همه اسماء را فرا گيرد. و اگر شيطان در تحت تربيت اسم اللّه قرار مى‏گرفت هرگز مأمور به سجده به آدم نمى‏شد و از درك روحانيت آدم عاجز نمى‏گشت. و چون آدم مظهر اسم اعظم اللّه بود لياقت خلافت اللّه را در همه عوالم به دست آورد.
نور همه موجودات اسماء الهى هستند
پس از آنكه در روح اسم تدبر كنى و در حقيقت آن تفكر نمايى و دفتر سلسله وجود را مطالعه نموده و آن را سطر به سطر بخوانى شايد به اذن خداى تعالى و حسن توفيقش از براى تو كشف شود كه سلسله وجود و مراتب آن، و دايره شهود و مدارج و درجات آن، همگى اسماء الهى مى‏باشند، زيرا اسم به معناى علامت است و هر آنچه از حضرت غيب، قدم به عالم وجود گذاشته علامتى است از براى خالق خود و مظهرى است از مظاهر پروردگارش. پس حقايق كلى از امهات اسماء الهى هستند و اصناف و افراد موجودات از اسماء محاطه مى‏باشند. و اسماء اللّه تعالى قابل شمارش نيستند. و هر يك از اسماء عينيه در تحت ربوبيت يكى از اسماء كه در مقام الهيت و احديت است مى‏باشد و مظهرى است از مظاهر آن اسم، چنانكه در روايت كافى با سند خود از امام صادق عليه السّلام نقل مى‏كند كه آن حضرت در تفسير آيه شريفه وَ لِلّهِ اْلاسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها (اسماء حسنى از براى خداست او را به آن اسماء بخوانيد) فرمود: به خدا قسم اسماء حسنى ما هستيم. و در روايت ديگرى است (كه همه روايت بعد از اين خواهد آمد): خداى تعالى اسم‏هايى آفريد با حروفى كه به صدا نيايند تا آخر روايت. و روايات درباره اينكه خداى را اسمايى است عينى فراوان رسيده است.
عارف كامل كمال الدين عبد الرزاق كاشانى در تأويلات خود گفته
اسم هر چيزى عبارت از آن است كه با آن شناخته شود. پس اسماء اللّه تعالى عبارتند از صور نوعيه‏اى كه با خصايص هوياتشان بر صفات خدا و ذات او دلالت دارند، و با وجودشان بر وجه او، و با تعينشان بر وحدت او، زيرا همين صور نوعيه‏اند كه نمودهاى خداى تعالى هستند و او با اين‏ها شناخته مى‏شود.
راهنمايى اسم اعظم و اقسام آن‏
بدان (كه خدايت به اسم اعظم راهنمايت باد و آنچه را كه نمى‏دانى تعليمت دهاد) كه خداى تعالى را اسم اعظمى است كه هرگاه به آن نام خوانده شود اگر بر درهاى بسته آسمان خوانده شود درهاى رحمت باز مى‏شود، و اگر بر تنگناهاى درهاى زمين به آن نام خوانده شود درهاى فرج گشوده گردد؛ و اين نام اعظم را به حسب حقيقت غيبى يك حقيقتى است، و به حسب مقام الوهيت يك حقيقتى است، و به حسب مقام مألوهيت حقيقتى ديگر، و به حسب مقام لفظ و عبارت حقيقتى سوم. اما اسم اعظمى كه به حسب حقيقت غيبيه است و جز خدا هيچ كس بدون استثنا از آن آگاهى ندارد به همان اعتبارى كه از پيش گفتيم عبارت است از حرف هفتاد و سوم كه خداوند آن را براى خود نگاه داشته، چنانكه در روايت كافى است در باب آنچه به ائمه دين عليهم السلام از اسم اعظم عطا شده، سند به امام باقر عليه السّلام مى‏رسد كه فرمود:
همانا اسم اعظم بر هفتاد و سه حرف است، و از آن در نزد آصف يك حرف بود كه به آن يك حرف سخن گفت و زمينى كه ميان او و تخت بلقيس بود درهم فرو رفت و او دست دراز كرده تخت را با دست خود برگرفت، سپس زمين به همان حالتى كه بود بازگشت، و اين جريان در فاصله‏اى كمتر از يك چشم به هم زدن اتفاق افتاد. و از آن اسم اعظم هفتاد و دو حرف نزد ماست و يك حرف آن نزد خداى تعالى است كه آن را در علم غيب براى خود اختصاص داده. و حول و قوه‏اى نيست جز به خداى على عظيم. و مانند اين روايت، روايت ديگرى هست.
و نيز در همان كتاب از امام صادق عليه السّلام منقول است كه مى‏فرمود:
عيسى بن مريم را دو حرف داده شد كه با آن دو حرف كار مى‏كرد و موسى را چهار حرف داده شده بود، و إبراهيم را هشت حرف، و نوح را پانزده حرف، و آدم را بيست و پنج حرف، و خداى تعالى همه اين‏ها را براى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جمع كرد، و اسم اعظم اللّه هفتاد و سه حرف است كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را هفتاد و دو حرف داده شده و يك حرف از او پوشيده ماند.
اسم اعظم در مقام الوهيت و تجلى آن‏
و اما اسم اعظم به حسب مقام الوهيت و واحديت، آن اسمى است كه جامع همه اسماء الهى است، جامعيتى كه مبدأ اشياء و اصل آنها باشد و به منزله هسته‏اى باشد براى درختها كه تنه و شاخه‏ها و برگها همه از هسته است، يا همچون شامل بودن جمله اجزائش را مانند لشگر كه شامل فوجها و افرادش است. و اين اسم به اعتبار اول و بلكه به اعتبار دوم نيز بر همه اسماء حكومت دارد و همه اسماء مظهر اويند، و به حسب ذات بر همه مراتب الهيه مقدم است. و اين اسم به تمام حقيقت خود تجلى نمى‏كند مگر براى خودش و براى آن كس از بندگان خدا كه جلب رضايت حق را كرده باشد، و آن بنده مظهر تام او گرديده باشد يعنى صورت حقيقت انسانيت كه صورت همه عوالم است باشد، و اين حقيقت انسانيت است كه در تحت تربيت اين اسم قرار مى‏گيرد. و در تمام نوع انسان كسى كه اين اسم آنچنان كه هست براى او تجلى كرده باشد نيست بجز حقيقت محمديه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اولياء خدا كه در روحانيت با آن حضرت متحدند. و اين است همان غيبى كه مرتضاى از بندگان خدا در اطلاع به آن غيب مستثنى هستند. (35)
در روايت كافى است: به خدا قسم كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از كسانى است كه خداوند از ميان بندگانش از او راضى و خشنود گشته است.
حقيقت عينيه اسم اعظم‏
و اما اسم اعظم به حسب حقيقت عينيه عبارت است از انسان كامل كه خليفة اللّه در همه عوالم است و او حقيقت محمديه است كه عين ثابتش در مقام الهيت با اسم اعظم متحد است و ديگر اعيان ثابته بلكه ديگر اسماء الهيه از تجليات اين حقيقت است، زيرا اعيان ثابته تعين‏هاى اسماء الهى مى‏باشند و تعين هر چيزى در خارج، عين آن چيزى است كه تعين يافته و چيزى جز آن نيست، بلى در مقام عقل است كه تعين با متعين غيريت دارد. پس اعيان ثابته عين اسماء الهى هستند. پس عين ثابت از حقيقت محمديه عين اسم اعظم اللّه است و ساير اسماء و صفات و ساير اعيان، از مظاهر آن و فرع‏هاى آن است، و به اعتبار ديگر از اجزاء آن است.
پس حقيقت محمديه بود كه در همه عوالم از عالم عقل گرفته تا عالم هيولى تجلى كرد، و جهان سراپا ظهور آن حقيقت و تجلى آن است، و هر ذره‏اى از مراتب وجود تفصيل اين صورت است، و اين است همان اسم اعظمى كه به حقيقت خارجى خود عبارت است از ظهور مشيتى كه خود بى تعين است ولى حقيقت هر حقيقتمندى به واسطه آن است، و تعينى است كه همراه است با هر چيز متعين، چنانكه در روايت است: خدا همه چيز را با مشيت آفريد و مشيت را با خود مشيت آفريد. و اين ساختمان وجودى كه نامش محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و از عالم علم الهى براى نجات زندانيان عالم طبيعت به عالم ملك نازل شده است مجمل آن حقيقت كليه است و همه مراتب در نهاد او هست، همان گونه كه عقل تفصيلى در نهاد عقل بسيط اجمالى منطوى است.
و در بعضى از خطبه‏هاى منسوب به امير المؤمنين و مولى الموحدين سيد و مولاى ما على بن ابى طالب (صلوات اللّه و سلامه عليه) است كه فرمود: منم لوح و منم قلم و منم عرش و منم كرسى و منم هفت آسمان و منم نقطه باء بسم اللّه. و آن حضرت (سلام اللّه عليه) به حسب مقام روحانيت با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متحد است چنانكه فرمود: من و على از يك درخت هستيم و فرمود: من و على از يك نور هستيم و بسيارى از روايات ديگر كه دلالت دارد بر اينكه نور اين دو بزرگوار يكى است (عليهما السلام و على آلهما).
و روايت مفصلى در كافى است كه بر بيشتر آنچه گفتيم دلالت دارد و با آنكه طولانى است ما آن را از باب تيمن و تبرك به انفاس شريفه ائمه معصومين ذكر مى‏كنيم.
روايتى در بيان اسم اعظم‏
روايت در باب حدوث اسماء است از على بن محمد و او از صالح بن أبي حماد و او از حسين بن يزيد و او از ابن ابى حمزه و او از إبراهيم بن عمر و او از ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام كه فرمود: همانا خداى تعالى اسمى را آفريد كه به حرف، صدا دار نيست و در لفظ به نطق نمى‏آيد و در مقام تشخص، در قالب جسد نيست و در تشبيه قابل توصيف نيست و در رنگ، رنگ آميزى نشده است، آن اسم اسمى است بى كران و نامحدود، از حس توهم كنندگان در حجاب است، و پوشيده‏اى است بدون نقاب. پس او را كلمه تمامى قرار داد بر چهار جزء كه قرين هم بوده و هيچ يك پيش از ديگرى نبود. پس سه اسم از آن چهار اسم را چون خلق به آنها نيازمند بود ظاهر كرد، و يكى از آنها را محجوب كرد، و آن همان اسم مكنون مخزون است. و اينان بودند نامهايى كه ظاهر شدند، پس ظاهر همان اللّه تعالى است. و خداى سبحان براى هر يك از اين اسماء چهار ركن را مسخر كرد، پس همگى دوازده ركن‏اند. سپس براى هر ركن از اين ركن‏ها سى اسم آفريد كه فعلى منسوب به آن اركان بودند و آن اسم‏ها عبارتند از:
الرحمن، الرحيم، الملك، القدّوس، الخالق، البارئ، المصور، الحى، القيّوم لا تأخذه سنة و لا نوم، العليم، الخبير، السميع، البصير، الحكيم، العزيز، الجبار، المتكبر، العلى، العظيم، المقتدر، القادر، السلام، المؤمن، المهيمن، البارئ المنشئ، البديع، الرفيع، الجليل، الكريم، الرازق، المحيى، المميت، الباعث، الوارث. پس اين اسماء و آنچه از اسماء حسنى باشد تا سيصد و شصت اسم تمام بشود نسبتشان به آن سه اسم است و آن سه اسم ركن‏ها و حجابهاى آن يك اسم‏اند كه به وسيله همين سه اسم پنهان و در خزينه غيب نگهدارى شده، و اين است آنچه خداى تعالى مى‏فرمايد: بگو اللّه را بخوانيد يا رحمن را بخوانيد هر چه را بخوانيد اسماء حسنى از آن اوست.
اگر در اين روايت شريف نيكو تأمل كنى اسرار علم و معرفت براى تو منكشف و درهاى مخفى اسماء الهى به روى تو باز مى‏شود، و چگونه اين چنين نباشد و حال آنكه اين روايت از معدن وحى و نبوت صادر شده و از آسمان دانش و جلوه‏گاه معرفت نازل گشته است.
سخن محدث كاشانى در اسم اعظم و معناى روايت‏
عارف ربانى مولانا ملا محسن كاشانى (كه خدا برهانش را تابنده گرداند) در شرح اين حديث شريف مى‏گويد: اسمى كه صفات مذكور در اين روايت را دارد اشاره است به نخستين مخلوق الهى كه در باب عقل گذشت، يعنى نور محمدى و روح احمدى و عقل كلى. و چهار جزء او اشاره است به جهت الهى. و آن سه عالمى كه مشمول آن جهت الهى است عبارت است از عالم عقول كه مجرد از ماده‏ها و صورتهاست، و عالم خيال كه مجرد از ماده است نه از صورت، و عالم اجسام كه همراه با ماده است. و به عبارت ديگر حس و خيال و عقل و سرّ. و به عبارت سوم اشاره است به شهادت و غيب و غيب الغيب و غيب الغيوب. و به عبارت چهارم اشاره است به ملك و ملكوت و جبروت و لا هوت. و قرين هم بودن اجزاء عبارت است از اينكه هر يك از آنها در تمام بودن كلمه لازم يكديگر و وابسته به هم هستند. و آن جزء كه پنهان است سرّ الهى و غيب لاهوتى است. (تا آنكه گويد:) اينكه روايت فرموده: ظاهر اللّه است، معنايش آن است كه اللّه به واسطه اين سه اسم ظاهر شده، زيرا كه مسمى به واسطه اسم ظاهر مى‏شود و به وسيله آن شناخته مى‏شود. و اركان چهارگانه عبارتند از:
حيات، موت، رزق و علم كه چهار فرشته: اسرافيل، عزرائيل، ميكائيل و جبرائيل بر آنها گماشته شده‏اند. (پايان آنچه مى‏خواستيم نقل كنيم از سخن فيض كه خدا مقامش را افزون فرمايد).
تحقيق در اسم اعظم و بيان روايت‏
و اين تحقيق رشيق بنابر بعضى از نظرها و پاره‏اى از اعتبارات در كمال صحت و متانت است ولى مناسب‏تر آن است كه اسمى كه با اين صفات توصيف شده مقام اطلاق حقيقت محمديه باشد. يعنى مقام مشيّتى كه نامحدود است حتى به حد ماهيت. و پوشيده‏اى است بدون نقاب به آن معنى است كه از شدت ظهور پنهان است. و همچنين ديگر صفات با اين مقام مناسب است كه مقامى بى حد و رسم است. و آنچه فرمود: آن را چهار جزء قرار داد نيز جز با اين مقام مناسبت ندارد، زيرا براى عقل چهار جزء قرار دادن درست نيست مگر با توجيهاتى كه دور از حقيقت است. و اما مقام مشيّت، مقام اطلاق است و با عقل، عقل است و با نفس، نفس است و با طبع، طبع است. و مقصود از چهار جزء همان عالم عقل و عالم نفس و عالم مثال و عالم طبع است، يعنى عالمى كه داراى صورت و ماده است، و عالمى كه از ماده مجرد است نه از صورت، و عالمى كه از ماده و صورت مجرد است ولى تعلق به ماده دارد، و عالم مجرد از ماده نه از ماهيت.
و از آنچه گفتيم معناى كلام آن حضرت كه فرمود: هيچيك از آن چهار پيش از ديگرى نبود، معلوم مى‏شود. زيرا عوالم چهارگانه به اعتبار آن وجهه‏اى كه به مشيت مطلقه دارند و به اعتبار جنبه يلى الرّبى‏شان همه در عرض هم قرار گرفته و هيچ يك جلوتر از ديگرى نيست چنانكه در اوايل همين اوراق در شرح: اللّهمّ انّى أسئلك من بهائك بأبهاه ... تحقيق آن را نموديم.
و آن سه جزء كه آن را ظاهر كرد عبارتند از عالم نفس و عالم خيال و عالم طبع كه اين سه، غبار عالم خلق‏اند و نياز خلق از آن جهت كه مخلوقند به آنهاست، و اما عقل پس آن از عالم خلق نيست بلكه از عالم امر الهى است، چون از كدورتهاى عالم هيولى منزه است و ظلمت‏هاى عالم ماده و خلق متوجه او نشده و نيازى به او ندارد آن‏سان كه ماهيت به جاعل نياز ندارد و همان‏گونه كه ممتنع به واجب نيازمند نيست. پس آنچه خلق به سوى او اضافه مى‏شود و نسبت مى‏برد همان عوالم ثلاثه است و چون به مقام چهارم رسد از عالم خلق نبوده و اين نقطه عقلى است كه جزء چهارم مخزون عند اللّه است چنانكه فرمايد: مفاتح غيب نزد اوست و جز او كسى آن را نمى‏داند. و از ادراكات خلق محجوب است، زيرا آنجا حكومت الهى غلبه دارد، و از اين روست كه عقول، سراپرده‏هاى جمال و جلال اويند و به بقاء اللّه باقى هستند نه به ابقاء اللّه. (دقت شود).
و آنچه فرمود: ظاهر اللّه است يعنى اللّه ظاهر به اين اسماء است زيرا اللّه است كه در پوشش اسماء و صفات ظاهر است، چنانكه فرمايد: اوست كسى كه در آسمان اله است و در زمين اله است، و اللّه نور آسمان‏ها و زمين است، و اوست اول و آخر و ظاهر و باطن و فرمود: اگر به پايين‏ترين زمين فرود آييد هر آينه بر اللّه هبوط خواهيد كرد تا چه رسد به زمين‏هاى بالا و آسمان‏هاى بالا، به هر سو رو كنيد وجه اللّه همان سو است. يا آنكه مراد آن است كه ظاهر عبارت است از آن جهت الهى كه در اسماء سه‏گانه محجوب است.
پس آن اسم چهارم به واسطه اين سه اسم محجوب شده است، يعنى عالم عقل كه همان جهت الوهيت است محجوب است و ظاهر. پس اگر آنچه گفتيم همان از روايت مقصود باشد اشاره لطيفه‏اى خواهد بود به آنچه اهل معرفت گفته‏اند كه خداى تعالى در حجابهاى خلقى ظهور فرموده و خلق با آنكه ظهور او هستند در عين حال حجاب او نيز مى‏باشند، مانند صورتهايى كه در آينه ظاهر مى‏شوند با آنكه آن صورتها ظهور آينه هستند حجاب او نيز مى‏باشند. و در اينجا اسرارى است كه به افشاگرى آنها اجازه نيست.
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز ور نه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
اركان اسم اعظم‏
و اركان چهارگانه يا موت و حيات و رزق و علم است كه چهار فرشته بر آنها گماشته شده‏اند، چنانكه فيض گفت، و يا اركان چهارگانه خود آن چهار فرشته مى‏باشند كه در حقيقت به يك چيز برمى‏گردند و حقيقتشان يكى است، و دوازده ركن به اعتبار مقاماتى است كه اين فرشتگان در آن سه عالم دارند، زيرا حقيقت عزرائيلى را مثلا در عالم طبع مقام و شأنى است و مظاهرى در عالم طبع دارد، و در عالم مثال او را مقام و شأنى است و مظاهرى در آن عالم دارد و همچنين در عالم نفوس كليه داراى مقام و شأن است و او را مظاهرى است در آن عالم، و اين مقامات سه‏گانه در زير سلطنت مقام چهارم مسخرند، و هر چه انتقال و ارتحال از صورتى به صورت ديگر در عالم طبيعت واقع مى‏شود به وسيله مظاهر اين فرشته مقرب الهى انجام مى‏گيرد، زيرا انجام اين گونه امور بى ارزش و پست با دست خود عزرائيل بدون آنكه اعوان و سپاهيانش دخالت داشته باشند واقع نمى‏شود بلكه امكان وقوع ندارد، و در حقيقت هم اين گونه كارها در دست خود عزرائيل است، چون ظاهر و مظهر با همديگر اتحاد دارند. و همچنين انتقال از عالم طبع و نشأه ماده و نزع ارواح از اين نشأه به عالم مثال و برزخ به وسيله مظاهر حضرت عزرائيل كه در عالم مثال هستند و فرشتگانى كه گماشته شده‏اند تا روحها را از پيكرها بيرون آورند انجام مى‏گيرد. و همچنين است انتقال از عالم برزخ و مثال به عالم نفوس و از آن عالم به عالم عقل. و اين نزع، آخرين مرحله نزع است كه در بعضى از عوالم مانند عالم نفوس به وسيله شخص عزرائيل بدون واسطه انجام مى‏گيرد و در عوالم نازل به واسطه اعوان و انصارش. و اگر براى موجود عقلى هم نزعى باشد آن نزع معناى ديگرى خواهد داشت غير از نزعى كه در سه مرحله اولى بود. و بعضى از مراتب نزع عقلى هم به توسط عزرائيل انجام نمى‏گيرد بلكه به وسيله اسم‏هاى قاهر و مالك كه حقيقت عزرائيلى در تحت تربيت اين دو اسم قرار دارد، انجام مى‏گيرد و نزع خود عزرائيل نيز به وسيله همين دو اسم خواهد شد.
و همچنين است حقيقت اسرافيل و جبرائيل و ميكائيل عليهم السلام كه هر كدامشان را ظهورها و مقامهايى به حسب عوالم هست و ظهور سلطنتشان در هر عالمى از نظر وجود و حد وجود و شدت و ضعف غير از عالم ديگر است. نشنيده‏اى كه جبرائيل در اين عالم به صورت دحيه كلبى ظاهر مى‏شد؟ و دوبار در قالب مثالى براى رسول اللّه ظاهر شد و آن حضرت ديد كه جبرائيل تمام خاور و باختر را پر كرده. و به همراه رسول خدا در شب معراج تا عالم عقل و مقام اصلى خودش بالا رفت تا آنكه رسول هاشمى از مقام جبرئيل به مقامات ديگر تا آنجا كه خدا خواسته بود عروج كرد و جبرئيل در مقام پوزش از اينكه رفيق نيمه راه شد عرض كرد: اگر بند انگشتى نزديك‏تر شوم فروغ تجلى بسوزد پرم! و به طور خلاصه در هر عالمى از عوالم هر كارى كه انجام مى‏گيرد خواه به وسيله شخص اين فرشتگان باشد و خواه به وسيله ياران و سپاهيانشان همگى فعل خداست.
عكس روى تو چو در آينه جام افتاد عارف از پرتو مى در طمع خام افتاد
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نمود يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد
كلام صدر المتألهين در اينكه ملائكة اللّه مباشر افعال اللّه هستند
صدر الحكماء المتألهين و شيخ العرفاء السالكين (رضى اللّه تعالى عنه) در اسفار اربعه چنين مى‏گويد: آن كس كه در دانش الهى و حكمتى كه فوق علوم طبيعى است قدمى استوار داشته باشد شكى نخواهد داشت در اينكه موجودات همگى از فعل خدا به وجود مى‏آيند بدون آنكه زمان و مكان در آنها دخالتى داشته باشد، و ليكن در عين حال مسخر قوا و نفوس و طبايع هستند و فقط خداست كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند و روزى مى‏دهد و هدايت مى‏كند و گمراه مى‏سازد، و ليكن مباشر زنده كردن فرشته‏اى است به نام اسرافيل، و مباشر ميراندن فرشته‏اى است به نام عزرائيل كه روحها را از بدنها قبض مى‏كند و بدنها را از غذاها و غذاها را از خاك بيرون مى‏كشد. و براى روزى فرشته‏اى است كه نامش ميكائيل است، اين فرشته مقدار غذاها و كيل و پيمانه آنها را مى‏داند. و مباشر از براى هدايت فرشته‏اى است كه نامش جبرائيل است، و براى گمراه كردن، جوهرى است شيطانى و پست‏تر از فرشته به نام عزازيل، و هر يك از اين فرشتگان را ياران و سپاهيانى است از قوا كه مسخر اوامر خدايند. و همچنين در ديگر كارهاى خداوند سبحان كه اگر خود خدا هر كار پست و نالايق را ايجاد مى‏كرد ديگر ايجاد واسطه‏ها كه به امر او به عالم خلق نازل مى‏شوند بيهوده و بى‏ثمر بود، و خداوند والاتر از آن است كه در ملكش چيز بيهوده و يا بيكار و معطلى را بيافريند، كسانى كه كافرند چنين گمان مى‏كنند.
و اسماء سى‏گانه كه براى هر ركن آفريده شده‏اند به حسب امّهات اسماء (نامهاى مادر) و كلياتشان مى‏باشد و گر نه به حسب جزئياتشان به شماره درست نيايند و بى نهايت‏اند، و آن اسماء از نقطه عقل كه نقطه الهيه است تا هيولى از حيث نزول و از هيولى تا نقطه عقل در مقام صعود به منزله دايره‏اى است كه دوازده برج دارد و يا دوازده ماه است و هر برج يا ماهى سى درجه و يا سى روز است تا آنكه به سيصد و شصت درجه و يا سيصد و شصت روز برسد. اين بود سخن ما در اسم اعظم به حسب مقام خلق عينى.
اسم اعظم در مقام لفظ
و اما حقيقت اسم اعظم به حسب لفظ و عبارت، پس آن را فقط اولياء مرضيين و علماء راسخين مى‏دانند و از ديگران مخفى است، و آنچه در كتابهاى عرفا و مشايخ از حروف اسم اعظم و يا كلمات آن نوشته شده يا از روايات صحيح گرفته شده است و يا در اثر كشف و رياضتى است كه به هنگام فراغ و انصراف از دنيا كه دار وحشت و ظلمت است براى آنان روى داده است، چنانكه از شيخ مؤيد الدين جندى يكى از شارحين فصوص الحكم نقل شده كه گفته است، از اسم‏هاى اسم اعظم هو اللّه المحيط و القدير و الحى و القيوم است، و از حروف اسم اعظم (ا د ذ ر ز و) است. گويد: اين را شيخ كبير در پاسخ به سؤال حكيم ترمذى گفت.
و شيخ كبير در فتوحات گفته است: الف عبارت است از نفس رحمانى كه همان وجود منبسط است. و دال عبارت است از حقيقت جسم كلى. و ذال يعنى جسم متعذّى، و راء عبارت است از جسم حساس متحرك. و زاء يعنى جسم ناطق. و واو يعنى حقيقت مرتبه انسانى. و همه حقايق عالم ملك و شهادت كه عالم كون و فسادش مى‏نامند به اين حروف منحصر است.
آياتى كه شامل اسم اعظم است‏
و شيخ محدث جليل حاج شيخ عباس قمىّ (سلّمه اللّه تعالى) در كتاب مفاتيح الجنان به اين عبارت مى‏نويسد: ذر ذكر بعض آيات و دعاهاى نافعه مختصره كه انتخاب كردم از كتب معتبره: اول سيد اجل سيد عليخان شيرازى (رضوان اللّه عليه) در كتاب كلم طيّب نقل فرموده كه اسم اعظم خداى تعالى آن است كه افتتاح و اختتام او هو است و حروفش نقطه ندارد و لا يتغير قرائته اعرب ام لم يعرب (يعنى قرائتش تغيير نمى‏يابد چه اعرابش بگذارند يا اعراب بر او نگذارند) و اين در قرآن مجيد در پنج آيه مباركه از پنج سوره است: بقره و آل عمران و نساء و طه و تغابن. شيخ مغربى (در كتاب خود) گفته: هر كه اين پنج آيه مباركه را ورد خود قرار دهد و هر روز يازده مرتبه بخواند هر آينه آسان شود براى او هر مهمى از كلى و جزئى به زودى إن شاء اللّه تعالى، و آن پنج آيه اين است: (36)
1- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ تا آخر آية الكرسى
2- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ، نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ انْزَلَ التَّوْريةَ وَ الانْجيلَ مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنّاسِ وَ انْزَلَ الْفُرْقانَ.
3- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ الى‏ يَوْمِ الْقِيمَةِ لا رَيْبَ فيهِ وَ مَنْ اصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَديثاً.
4- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ لَهُ الاسْماءُ الْحُسْنى‏.
5- اللّهُ لا الهَ الاّ هُوَ وَ عَلى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤمِنُونَ.
دنباله سخن و دستاوردى تازه حقيقت بسم اللّه الرحمن الرحيم و اختلاف آن به حسب مقامات‏
اميد است كه در اسماء پروردگارت و آيات آفريدگارت با راه يابى به راه راست رفته و متوجه شده باشى كه سلسله وجود و عوالم غيب و شهود از ملائكة مقربين و اصحاب يمين و فرشتگانى كه به صف ايستاده‏اند و فرشتگانى كه به تدبير كارها مشغولند و فرشتگانى كه به ابرها و بادها و آب‏ها مأمورند و كليات عوالم از انواع و موجودات عالى و وجودهاى سافل و جزئيات عوالم تا برسد به تاريكيهاى تار و نشأه هيولانى همه و همه اسماء الهى هستند. و اكنون با توفيق خداى ملك منّان به شرط آنكه در اسمائش تدبر، و در آياتش تفكر كنى و از زندان طبيعت بيرون آمده و درهاى بسته انسانيت را به روى خود باز كنى بايد بدانى كه از براى حقيقت بسم اللّه الرحمن الرحيم مراتبى از وجود است و مراحلى از نزول و صعود است، بلكه به حسب عوالم و نشأه‏هاى مختلف، او را حقيقت‏هاى فراوانى است و از براى او در دل سالكان به مناسبت مقامات و حالات هر يك از آنان تجلى‏هايى است، و اينكه حقيقت بسم اللّه در آغاز هر سوره از سوره‏هاى قرآن غير از حقيقت آن است در آغاز سوره ديگر، و اينكه بعضى از اين بسم اللّه‏ها بزرگ است و بعضى بزرگتر و بعضى از آنها محيط است و بعضى محاط، و حقيقت بسم اللّه در هر سوره‏اى از تدبر در حقيقت همان سوره كه با بسم اللّه آغاز شده معلوم مى‏شود. پس آن بسم اللّه كه براى آغاز اصل وجود و مراتب آن گفته شده غير از بسم اللّه است كه براى آغاز يك مرتبه از مراتب وجود گفته شده. و چه بسا اين مطلب را راسخون در علم از خاندان وحى تشخيص بدهند.
و از اين رو است كه از امير المؤمنين و سيد الموحدين (صلوات اللّه و سلامه عليه) روايت شده است كه فرموده: همه آنچه در قرآن است در سوره فاتحه است، و همه آنچه در فاتحه است در بسم اللّه الرحمن الرحيم است، و همه آنچه در بسم اللّه است در باء بسم اللّه است، و همه آنچه در باء است در نقطه است، و من آن نقطه زير باء هستم.
و اين خصوصيت در ديگر بسم اللّه‏ها نيست، زيرا فاتحة الكتاب (سوره الحمد) مشتمل بر تمامى سلسله وجود و دو قوس نزول و صعود است از آغاز وجود تا انجام آن، و اين معنى از الحمد للّه تا مالك يوم الدين تفصيلا بيان شده. و همه حالات بنده و مقاماتش در ايّاك نعبد تا پايان سوره مباركه گنجانده شده است. و همگى دايره‏اى كه به طور تفصيل در سوره فاتحه است به طور جمع در الرحمن الرحيم موجود است، و در اسم به طور جمع الجمع هست، و در باء كه الف ذات در آن مختفى است به طور احديت جمع الجمع وجود دارد، و در نقطه‏اى كه در زير باء است و تمام دايره وجود در آن نقطه سريان دارد به طور احديت سرّ جمع الجمع وجود دارد. و اين گونه احاطه و اطلاق فقط در آغاز فاتحة الكتاب الهى است كه وجود با آن آغاز شده و عابد و معبود به همديگر ارتباط يافته‏اند.
پس حقيقت اين بسم اللّه كه در سوره مباركه حمد است از حيث جمع و تفصيل عبارت است از فيض مقدس اطلاقى، و حق مخلوق به، و اوست كه اعظم اسماء الهى و بزرگترين نام خداست، و همان خليفه است كه تمام سلسله وجود از غيب و شهود در هر دو قوس نزول و صعود تحت تربيت او قرار دارند، و ديگر بسم اللّه‏ها از تعين‏هاى اين اسم شريف بوده و از مراتب آن مى‏باشند؛ بلكه هر بسم اللّه كه براى آغاز كارى از كارها گفته شده مانند خوردن و آشاميدن و آميزش جنسى و ديگر كارها تعينى است از تعين‏هاى اين اسم مطلق، هر يك به حسب حد و مقام خود، و آن اسمى كه در آن به كار رفته هرگز اين اسم اعظم نيست، كه اين اسم، اجلّ از آن است كه در مقام اطلاق و سريانى كه دارد به چنين كارهاى نالايق تعلق يابد.
پس اسم در مقام خوردن و آشاميدن مثلا عبارت است از تعين اسم اعظم به تعين خورنده و آشامنده و يا به تعين ميل به خوردن و آشاميدن، كه همه اين‏ها از تعينات آن اطلاق است. و اگر چه تعين‏ها با مطلق اتحاد دارند ولى مطلق با اطلاق و سريانى كه دارد به همراه مقيد نيست.
نقل و تتميم سخن عارف كامل حاج ميرزا جواد ملكى درباره بسم اللّه الرّحمن الرّحيم‏
يكى از مشايخ ارباب سير و سلوك (رضوان اللّه عليه) در كتاب اسرار الصلوة چنين مى‏گويد: عيبى ندارد كه به پاسخ اشكالى كه ميان اهل علم پيدا شده اشاره‏اى بكنيم و آن اشكال اين است كه اگر كسى در نماز بسم اللّه الرحمن الرحيم گفت بدون آنكه سوره‏اش را تعيين كند و يا به قصد سوره‏اى گفت كه نمى‏خواهد آن سوره را بخواند بلكه مى‏خواهد سوره ديگرى را بخواند، در چنين بسم اللّه اشكال كرده‏اند، از اين راه كه بسم اللّه در هر سوره يكى از آيات آن سوره است و در اين صورت غير از آن بسم اللّه خواهد بود كه در سوره ديگر است، چون ثابت شده كه بسم اللّه در اول هر سوره نازل شده است بجز سوره برائت.
پس اگر بخواهيم اين الفاظ عنوان قرآن بودن را داشته باشد بايد قصد حكايت همان را بكنيم كه جبرئيل آن را بر رسول خدا خوانده و الاّ آن الفاظ حقيقتى غير از اين ندارند. بنا بر اين در قرائت شدن (يا قرآن شدن) اين الفاظ لازم است كه آنچه جبرئيل آن را قرائت كرده قصد شود، و آنچه جبرئيل در فاتحه قرائت كرده بسم اللّه سوره فاتحه است، و همچنين بسم اللّه هر سوره از آيات آن سوره محسوب نشود مگر آنكه به قصد بسم اللّه همان سوره خوانده شود، پس اگر تعيين قصد نشد آيه اين سوره نخواهد شد بلكه اصلا قرآن نخواهد بود.
و پاسخ همه اين حرفها آن است كه آيات قرآن در هر عالمى حقيقتى دارد و براى هر آيه اثرهاى مخصوصى هست، و حقيقت آيه فقط آن نيست كه جبرئيل آن را قرائت كرده، بلكه خواندن جبرئيل هيچ ارتباطى با ماهيت آيه ندارد.
و بسم اللّه نيز يك آيه است كه در اول هر سوره نازل شده و با نزولش در هر سوره حقيقتش اختلاف پيدا نمى‏كند، و بسم اللّه سوره حمد مثلا همان بسم اللّه سوره اخلاص است، و تنها از آن جهت كه چند مرتبه نازل شده لازم نمى‏آيد كه در خواندنش بسم اللّه همان سوره را كه مى‏خواهى بخوانى قصد كنى و گر نه لازم است كه در خواندن حمد هم قصد كنى كه كدام يك از حمدها را مى‏خوانى، حمدى كه اول نازل شده و يا حمدى كه مرتبه دوم نازل شده، چون سوره حمد نيز دو بار نازل شده! بنا بر اين ضررى ندارد كه در گفتن بسم اللّه سوره مخصوصى را قصد نكند، بلكه اگر بسم اللّه را بى قصد سوره‏اى گفت و پس از گفتن بسم اللّه، آن سوره ديگر را خواند نيز ضرر ندارد. و اين گونه اختلاف مانند اختلاف قصدى است كه خارج از تعين ماهيات باشد.
نظر مؤلف در سخن عارف كامل مرحوم ملكى‏
و اين سخن از آن بزرگوار (قدّس اللّه نفسه الزكية) غريب است، زيرا اشكال به اينكه مكرر نازل شدن موجب اختلاف حقيقت در بسم اللّه باشد و يا آنكه لازم باشد آنچه جبرئيل آن را قرائت كرده قصد شود هر چند اشكال صحيحى نيست، لكن با نظر به آنچه گفتيم و با تدبر در آنچه كاملا روشن شد و باطنش مكشوف شد حقيقت امر به قدر استعدادت براى تو واضح و منكشف خواهد شد كه حقيقت بسم اللّه در آغاز سوره‏ها با همديگر اختلاف دارند، بلكه بسم اللّه گفتن به حسب اختلاف اشخاص مختلف است و بلكه گفتن بسم اللّه از شخص واحد به حسب اختلاف حالات و واردات و مقاماتش مختلف است، و در هر مقامى گفتن بسم اللّه حقيقتى مخصوص به آن مقام را دارد.
و سپاس خداى را در اول و آخر و ظاهر و باطن. همانا سخن از گونه اختصار بيرون شد و عنان قلم از دست رفت، ولى چه كنم كه عشق به اسماء الهى و صفات ربانى مرا به اين مقام از سخن كشاند.
بازگشت با توجه به عدم تناهى اسماء اللّه، توجيه كل أسمائك چگونه است؟
مى‏خواستم سخن را در همين جا به پايان رسانده و دفتر را از بسط مقام برچينم و از برادران بزرگوار پوزش بطلبم، ولى دوباره تصميم برگشت به مضمون روايت: خداى را با فسخ تصميم‏ها شناختم، و چنين اتفاق افتاد كه در محضر يكى از دانشمندان بزرگ (دام ظله المستدام) حضور به هم رسانيدم و يكى از حاضران ايرادى وارد كرد و هر كس طبق مذهبى كه داشت پاسخ گفت و در راه مسلك خود قدم برداشت كه هر حزبى به آنچه در نزدشان است شادمانند و من اولين جواب از دو جوابى را كه خواهد آمد به او دادم.
اصل شبهه اين بود كه اسماء الهى و صفات ربوبى قابل حصر نيست و بى نهايت است، و بى نهايت را حد كليت و جزئيت نباشد، بلكه حد كلى و جزئى از حدود اشياء متناهى است. بنا بر اين، معناى و كلّ أسمائك كبيرة يا بأسمائك كلها (همه اسم‏هاى تو بزرگ است، يا به همه اسمايت) چيست (و كلمه همه در مورد بى نهايت چگونه توجيه مى‏شود)؟
من به اين اشكال چنين پاسخ گفتم كه: سؤال كننده از خدا سؤال مى‏كند به آن اسم‏هايى كه بر حسب حالات و مقامات و واردات او بر او تجلى كرده، و البته اسم‏هايى كه تجلى مى‏كند در هر مقامى كه باشد به حسب آن تجلى كه در قلب سالك مى‏كند محصور است.
و الآن در جواب مى‏گويم كه: اسماء الهيه گرچه به حسب ازدواج آنها با يكديگر و توالدى كه از مزدوج اسماء مى‏شود محصور نيست و بى نهايت است، ولى به حسب اصول و امهات اسماء محصورند، كه به يك اعتبار عبارتند از اول و آخر و ظاهر و باطن، چنانكه فرموده:
اوست اول و آخر و ظاهر و باطن. و به اعتبار ديگر امهات اسماء عبارتند از اللّه و الرحمن چنانكه فرمايد: بگو اللّه را بخوانيد يا رحمن را، هر چه را بخوانيد اسماء حسنى از آن اوست. و به اعتبارى عبارت است از اللّه و رحمن و رحيم. همچنان كه بنا به اعتبار اول، مظاهر اسماء غير محصور است چنانكه فرمايد: و اگر نعمت خدا را بشماريد نتوانيد كه بشماريد. و فرمايد: بگو اگر دريا از براى نوشتن كلمات پروردگارم مركب شود هر آينه پيش از آنكه كلمات پروردگارم پايان پذيرد دريا پايان مى‏يابد. و به اعتبار دوم (يعنى به حسب امهات اسماء) محصور خواهد شد در عوالم سه‏گانه و يا پنجگانه. (37)و اشاره به اين است آنچه گفته شده است كه وجود به واسطه بسم اللّه الرحمن الرحيم ظاهر شد. و همين دو اعتبار درباره صفات نيز جارى است كه صفات اللّه نيز به حسب اعتبار اول (يعنى صفات مزدوجه و متولده از آنها) غير محصور است و به اعتبار دوم (كه امهات صفات باشد) محصور است در ائمه هفتگانه و يا در صفات جلال و جمال.
و الا و مبارك باد نام پروردگارت كه صاحب جلال و اكرام است.
اللّهمّ انّى أسئلك من عزّتك باعزّها، و كلّ عزّتك عزيزة، اللّهمّ انّى اسئلك بعزّتك كلّها.
ح 10ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به عزيزترين عزتهايت، و همه عزت تو عزيز است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه عزتت.
معانى عزيز
عزيز يا به معناى پيروزمند است و يا به معناى نيرومند و يا فردى كه همتا نداشته باشد. و خداى تعالى عزيز است به معناى اول كه پيروز است بر همه اشياء و قاهر است بر آنها، و همه سلسله وجود مسخر امر اوست هيچ جنبنده‏اى نيست مگر آنكه زمامش به دست اوست بدون آنكه سركشى كنند در زير قهاريت او مقهورند و بدون آنكه جرأت طغيان داشته باشند در زير قدرت او خوار و ذليل‏اند، و سلطنت مطلقه او راست، و مالكيت تامه و پيروزى بر امر و خلق از آن اوست، و حركت هر جنبنده‏اى به تسخير اوست، و فعل هر فاعل به امر و تدبير اوست.
و خداى تعالى عزيز است به معناى دوم، زيرا او واجب الوجود فوق بى نهايت است به نيرويى بى نهايت، و در دايره وجود جز او نيرومندى نيست، و نيروى هر نيرومند سايه‏اى از نيروى او و يكى از درجات نيروى اوست، و موجودات از آن جهت كه فانى در اويند و وابسته به اويند و به جنبه يلى الربى كه دارند نيرومندند و اما از آن جهاتى كه به خود نسبت دارند و از جنبه يلى الخلقى ضعيف و ناتوانند: اى مردم شما نيازمنديد به اللّه، و اللّه است كه بى نياز و ستوده است، و نيست اين‏ها (بتها) مگر اسم‏هايى كه شما و پدرانتان اين نامها را گذاشته‏ايد و خداوند حجّتى بر اين نامها فرو نفرستاده است.
اگر مقصود از نيرومند كه گفتيم نيرو در مقابل ضعف باشد سخن آن است كه گفته شد، و اگر نيرو بدان معنى مقصود باشد كه مبدأ آثار است باز خداى تعالى مبدأ آثار بى نهايت است و در دار وجود جز او ديّارى نيست و جز صفات و آثار او ديّارى نيست و در عالم وجود مؤثرى جز اللّه نيست، و هر چه مؤثر و يا مبدأ اثرى هست از مظاهر خلقى اوست، بلكه اوست سميع و بصير با عين سمع و بصر ما.
سمع و بصر در حق متعال از شئون علم اوست‏
شيخ عارف كامل ما شاه آبادى (كه خداى سايه‏اش را بر سر مريدانش مستدام بدارد) گويد: سميع و بصير از امهات اسماء نيستند و به علم الهى در مقام ذات باز مى‏گردند، و از علم ذاتى جدا نمى‏شوند مگر هنگامى كه به مخلوق‏ها و مظاهر واقع شوند. پس محقق شدن سميع و بصير در حق خداى تعالى به عين همان سمع و بصرى است كه بر مظاهر واقع مى‏گردد.
پس همه مبادى تأثير، مظاهر قوت و قدرت او مى‏باشند و اوست ظاهر و باطن و اول و آخر.
شيخ كبير محيى الدين در فصوص خود مى‏گويد: بدان كه علوم ذوقى كه از براى اهل اللّه حاصل مى‏شود بر حسب اختلاف قوايى كه حاصل از آن علوم است مختلف مى‏شود با اينكه همگى به عين واحد باز مى‏گردند، كه خداى تعالى مى‏فرمايد: من گوش او مى‏شوم كه با آن مى‏شنود، و چشم او مى‏شوم كه با آن مى‏بيند، و دست او مى‏شوم كه با آن حمله مى‏كند، و پاى او مى‏شوم كه با آن راه مى‏رود.
پس خدا به حسب اين روايت چنين مى‏فرمايد كه هويتش عين جوارحى است كه آن جوارح عين عبد است، پس هويت يكى است و جوارح مختلف‏اند.
حقيقت معناى امر بين الأمرين‏
و اين است حقيقت امر بين الأمرين كه گذشتگان شايسته از اولياى حكمت و چشمه‏هاى جوشان تحقيق مانند مولاى فيلسوف ما صدر الحكماء المتألهين (رضوان اللّه عليه) آن را گفته و غير او از محققين نيز از او پيروى كرده‏اند.
و خداى تعالى عزيز است به معناى سوم، يعنى بى همتاست، زيرا صرف الوجود و وجود صرف دوئيت نمى‏پذيرد و تكرار نمى‏شود و هر چه آن را دوباره فرضش كنى همان خود او خواهد بود، چنانكه در جاى خود محقق شده است و اين مختصر جاى گفتارش نيست.
و عزيز، بنابر آنچه به شيخ كبير در انشاء الدوائر نسبت داده شده از اسماء ذات است، ولى مقتضاى تحقيق آن است كه بگوييم: اگر عزيز را به معناى سوم بگيريم (بى همتا) از اسماء ذات است، و اگر به معناى دوم (مبدأ آثار) بگيريم از اسماء صفات است، و اگر به معناى اول (پيروز) بدانيم از اسماء افعال خواهد بود.
شيخ عارف ما (دام ظله) فرموده: آنچه از اسماء بر وزن فعول و فعيل باشد از اسماء ذات است چون دلالت دارد بر آنكه ذات معدن آن اسم است. و ايشان را اصطلاحى بود كه مى‏فرمود: صيغه‏هاى معدنى. بنا بر اين بسيارى از اسماء كه در تحقيق شيخ كبير از اسماء صفت و فعل هستند به نظر شيخ ما (شاه آبادى- دام ظله) از اسماء ذات خواهند بود.
دنباله سخن معناى عزيز و أعز
و شايد مراد از عزت در جمله مذكور در دعا، صفاتى است كه داراى قوه و غلبه هستند مانند قهاريت و مالكيت و واحديت و احديت و معيديت و غير اين‏ها. و مراد از عزيزترين عزت آن است كه در ميان اين اسماء، آنچه ظهور غلبه و قهريت در آن بيشتر و تمامتر باشد مانند: واحد و قهار، چنانكه مى‏فرمايد: امروز ملك از آن كيست؟ از آن اللّه واحد قهار است. و مانند مالك، چنانكه مى‏فرمايد: مالك روز جزا. و روزى كه رجوع تام مى‏شود آن روز روز سلطنت مطلقه است و روز دولت اسم واحد قهار است كه تمام سلسله وجود به سوى او بازگشته و در قهر او مستهلك مى‏شوند آنچنان كه معدوم مى‏شوند، سپس در نشأه ديگرى انشاء مى‏شوند، چنانكه مثنوى بدان اشاره كرده:
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گويدم كانّا إليه راجعون
اللّهمّ انّى أسئلك من مشيّتك بامضاها، و كلّ مشيّتك ماضية، اللّهمّ انّى اسئلك بمشيّتك كلّها.
ح 11ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به نافذترين و حتمى‏ترين مشيّتت، و همه مشيّت تو نافذ و حتمى است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه مشيّتت.
همه موجودات مظاهر و تعيّن مشيت حضرت حق‏اند
به نظر من، پس از آنكه به مطالب گذشته مراجعه نموده به قدر استحقاق مطلب در آن تدبر كنى، ديگر نيازى نباشد كه از براى مقام مشيت توضيح بيشتر دهم و تشريح زيادتر و يا تلويح و تصريحى بكنم ولى در عين حال بيان، آدمى را از عيان بى نياز نمى‏كند (شنيدن كى بود مانند ديدن) زيرا عبارتها كوتاه است و اشارت‏ها ناتوان و بيانها نارساست و زبانها لال، و به اين حقايق دست نتوان يافت مگر آنكه از پوشش‏هاى رقيق كه به روى آنهاست عبور كنى، و اين حقايق را به آسانى نمى‏شود درك كرد مگر آنكه علاقه‏هاى دنيوى را از خود به دور انداخته و بار سفر به باب الابواب انسانيت بربندى و از همه مراتب انانيت بيرون روى و همه شهوتهاى نفسانى را ترك گويى، كه جز با ترك قيدها مقام اطلاق را شهود نتوان كرد و جز با القاء حدود، وصول به دروازه ارسال و بى حدى آسان نگردد. پس اى حبيب من سعى و كوشش كن تا به مقام شهود برسى كه شهيد، سعيد است و سعادت با شهادت توأم است، و كوشش كن تا عاشق روى دلدار شوى كه هر كس كشته عشق شد شهيد مرده است.
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت كان كه شد كشته او نيك سر انجام افتاد
مگر ممكن است كه بدون كندن نعلين شهوت و غضب از پاى نفس، و بدون ترك هوى و يكباره دل به حضرت مولا بستن، به طور قرب رسيد؟ كه آنجا وادى مقدس است و مقام شامخ اقدس است و كسى كه لباس جسمانيت پوشيده و رداى هيولاى ظلمانى را بر دوش افكنده است نمى‏تواند مقام مشيت الهى و كيفيت سريان مشيت و نفوذ و بسط و اطلاق آن را شهود نمايد.
پس بايد با توفيق الهى بداند كه تمام سلسله وجود از عوالم غيب و شهود همگى از تعين‏هاى مشيت و مظاهر آنند، و نسبت مشيت به همه آنها يك نسبت مساوى است هر چند نسبت آنها به مشيت مختلف است. و بنابر طريقه عرفاء شامخين (رضوان اللّه عليهم) مشيت نخستين صادر از مصدر غيب است، و ساير مراتب وجود به توسط مشيت موجود شده است، چنانكه در روايت كافى است از ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام كه فرمود: خداوند مشيت را به خودى خودش آفريد، سپس اشياء را به وسيله مشيت آفريد.
تحقيقى عميق تر در معناى مشيت‏
بلكه مقتضاى دقت در مضمون روايت شريفه و تحقيقات اصحاب سرّ و حقيقت، و ارباب سلوك و طريقت آن است كه در تمام مراتب خلقى بجز مشيت الهى موجودى نيست، و موجودى كه بالذات موجود است و از همه تعين‏ها مجرد است همان مشيت است، و وحدت حقه ظلّى كه ظل وحدت حقه حقيقيه است مخصوص مشيت است و اما تعينات، پس بوى وجود به مشامشان نرسيده بلكه همگى سرابى هستند كه تشنه آن را آب مى‏پندارد و نيستند آنها مگر نامهايى كه شما و پدرانتان آن نامها را گذاشته‏ايد و خداوند حجتى بر آنها نازل نكرده است، و بجز وجه او همه چيز هالك و نابودند.
پس اين كاغذى كه من بر آن مى‏نويسم، و قلمى كه با آن مى‏نويسم، و عضله‏اى كه اين كاغذ و قلم را مسخر خود نموده، و نيرويى كه در آن عضله است، و اراده‏اى كه از شوق برخاسته، و شوقى كه از علم برخاسته، و علمى كه قائم به نفس آدمى است همگى از شئون مشيت الهى و از ظهورات آن است و تعين‏ها همه اعتبارى و خيالى است، چنانكه شيخ كبير گفته كه جهان جمله خيال اندر خيال است پس ظهورى بجز ظهور مشيت نيست، و شأنى بجز شأن او نيست. و اين است معناى شمول مشيت و سريان وجود، و اطلاق هويت الهى، و بسط رحمت، و مقام الهيت.
راهى به حقيقت
حقيقت نفوذ مشيت الهى در عالم وجود
اكنون كه براى تو به تحقق پيوست كه همه مراتب موجودات از عالى و سافل با اختلافى كه در شرافت و پستى دارند و با تفاوتى كه در افعال و ذوات دارند و با همه تباينى كه در آثار و صفات با همديگر دارند، با همه اين اختلاف‏ها جملگى يك حقيقت الهيه هستند كه آن عبارت است از مشيت مطلقه الهى، و موجودات با درجه‏هاى مختلف و طبقه‏هاى متفاوتى كه دارند همگى در عين مشيت مستهلك‏اند، و آن مشيت با نهايت بساطت و كمال و وحدت و احديتى كه دارد همه اشياء است، و اين كثرت اعتبارى به وحدت او آسيبى نمى‏رساند بلكه بيشتر آن وحدت را تأكيد مى‏كند، و نورش در زمين‏هاى پست و آسمان‏هاى بلند نفوذ مى‏كند، و هيچ حقيقتى از حقايق را شأنى نيست بجز شأن او، و هيچ طورى ندارند بجز طور مشيت، و نيز براى تو محقق شد كه در امر تكوينى نافرمانى وجود ندارد و همه چيز مسخر در تحت كبرياى حضرت حق است و چون اللّه اراده كند چيزى را، همين كه بگويد: به وجود بيا، موجود مى‏شود بدون آنكه از وجود يافتن خوددارى كند و يا قدرت تخطى و نافرمانى داشته باشد، و همه ماهيات به امر او گردن نهاده و در زير سلطنتش خوار و ذليل‏اند و هيچ جنبنده‏اى نيست مگر آنكه او زمامش را به دست دارد.
اتحاد حقيقت مشيت با حقيقت محمديه‏
و اگر تدبر در آفرينش آسمان‏ها و زمين نموده و به اصناف فرشتگان آسمانى و زمينى و صفها و طوايف سپاهيان اللّه ايمان آورى، و همه اين‏ها به شرط آنكه از انانيت كاملا خالص شده باشى انجام بگيرد، و بتهاى كعبه دل را با تجلى ولايت علوى درهم شكنى، و حجابهاى ظلمانى را پاره كن تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز حقيقت نفوذ مشيت الهى و حتميت آن و بسط احاطه آن براى تو مكشوف مى‏گردد و اين حقيقت را درك مى‏كنى كه چگونه خداوند اشياء را با مشيت آفريده، و اينكه واسطه‏اى ميان مخلوقات و خالقشان نيست، و اينكه فعل خدا همان مشيت اوست، و قول او و قدرت او و اراده او ايجاد اوست، و با مشيت وجود ظاهر شده، و اسم اعظم اللّه همان مشيت است، چنانكه محيى الدين گفته كه وجود به وسيله بسم اللّه الرحمن الرحيم ظاهر شده است. و مشيت است كه ريسمان محكمى است ميان آسمان الهيت و زمين‏هاى خلقى، و دستاويز استوارى است كه از آسمان واحديت متدلّى شده و متحقق به مقام و احديت گشته و كسى كه افقش با افق مشيت يكى است اوست سبب متصل ميان آسمان و زمين، و به واسطه او خداوند وجود را آغاز نموده و با او ختم خواهد كرد، و اوست حقيقت محمديه و علويه (صلوات اللّه عليه) و اوست خليفة اللّه بر اعيان ماهيات، و اوست مقام واحديت مطلقه و اضافه اشراقيه‏اى كه زمين‏هاى تاريك را روشن نموده، و فيض مقدسى كه به واسطه او بر مستعدهاى تاريك افاضه شده، و آب زندگى است كه سارى در همه چيز است و از آب هر چيز زنده را قرار داديم، و آن آب پاكيزه‏اى است كه چيزى از كثافتهاى طبيعت و نجاستهاى ظلمانيت و ناپاكيهاى امكانيت آن را آلوده نمى‏سازد، و او نور آسمان‏ها و زمين است، و مقام الهيت را دارد اوست كه اله در آسمان و اله در زمين است. و اوست هيولاى اول، و با آسمان، آسمان است و با زمين، زمين، و اوست مقام قيوميت مطلق بر اشياء و هيچ جنبده‏اى نيست مگر اينكه او زمامش را به دست دارد، و اوست نفس رحمانى كه خدا مى‏فرمايد: ما از روح خود در او دميديم، و اوست فيض منبسط و وجود مطلق و مقام قاب قوسين و مقام تدلّى و افق اعلى و تجلى سارى و نور مرشوش (چكيده شده) و رقّ منشور (38)و كلام مذكور و كتاب مسطور و كلمه كن وجودى و وجه اللّه باقى كه خدا مى‏فرمايد: همه چيز فانى است و وجه پروردگارت كه جلالمند است و با اكرام، باقى مى‏ماند. و ديگر از القاب و اشارات كه عبارتهاى ما گوناگون است ولى زيبايى تو يكى است.
و چه نيكو گفته شده: جامه‏اى كه تار و پودش از بيست و نه حرف بافته شده باشد از اوصاف بلند او كوتاه است.
جامه‏اى كش تار و پود از بيست و نه حرف آيد آخر كى رسد بر قامت بالا بلند سرو نازش
نورى تابناك مراتب سير اولياء نسبت به درك حقيقت وجود
بدان (كه خدايت به راه راست هدايت فرمايد و تو را از افراد با ايمان و داراى يقين قرار دهد) كه مشيت هر چند مقام ظهور حقيقت وجود است و براى هر ديده و بينشى مشهود است و بلكه با همه ادراكات درك مى‏شود و مدرك و مشهودى جز او نيست و ظهورى بجز ظهور مشيت نيست، ولى با همه اين ظهور در پوشش تعين‏ها پوشيده و گوهرش مجهول و حقيقتش پنهان است، تا آنجا كه ظهور حقايق علمى در مدارك دانشمندان با آنكه به واسطه همين مشيت است ولى خودش براى آنان نامعلوم است و حقيقت و گوهر ذاتش از براى دانشمندان كشف نشده هر چند هويت و وجودش مشهود است، و كسى نمى‏تواند اطلاق و سريان و بسط و فيضان مشيت را شهود كند، بلكه به قدر ظرف وجود خود آن را شهود كرده و به قدر مقام عرفانش آن را مى‏شناسد.
پس مادامى كه شخص سالك از حب شهوتهاى دنيوى بيرون نرفته و از زندان وحشتناك هيولانى طبيعت آزاد نشده و دل خود را با آب زندگى از چشمه علوم روحانى شستشو نداده و ذره‏اى از انانيت در نفس او باقى مانده امكان ندارد كه جمال محبوب را بدون حجاب و در سر حد اطلاق مشاهده كند.
و آنان كه در اين پست‏ترين منزل و درك اسفل و پست‏ترين زمين بار انداخته‏اند و در اين ستم آباد و شهرستان مردگان منزل گزيده‏اند حق براى آنان جلوه‏گر نخواهد شد مگر از پشت هزار پرده ظلمانى و نورانى كه اين حجابها بر روى هم انباشته شده‏اند زيرا خداى تعالى يك ميليون عالم آفريده، و يك ميليون آدم آفريده است، و شما در پايان آن عوالم و در پست‏ترين آن مى‏باشيد. و از براى خداى تعالى هفتاد هزار حجاب از نور است و هفتاد هزار حجاب از ظلمت. و كسانى كه از اين زندان و زنجيرهاى دست و پاگير آن خلاص شده‏اند و از طبيعت و حدود آن در گذشته‏اند و از آلودگى هيولاى جسمانيت و هيئتهاى آن و ظلمت عالم ماده و طبقات آن پاك و پاكيزه‏اند و به عالم ملكوت رسيده‏اند، از وجه و جمال و بهاء حضرتش هزار هزار بار بيشتر از آنان كه گرفتار عالم طبع‏اند مشاهده مى‏كنند، ولى اينان نيز گرفتار حجابهاى نورانى و ظلمانى هستند.
اما آنان كه از هيئت‏هاى عالم ملكوت و تعلقاتش و تنگناى عالم خيال و مثال، مجرد شده‏اند و در بلد طيب و مقام قدس و طهارت اقامت گزيده‏اند، از بهاء و جمال و وجه باقى ذو الجلال، آن مشاهده كنند كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و هيچ و همى بر آن احاطه ننموده و هيچ طاير فكرى در اطراف آن پر نزده و هيچ عقلى به آن نرسيده، از اسرار و انوار و تجلى‏ها و كرامت‏ها، و ليكن آنان نيز در حجابهاى تعين‏ها و ماهيت‏ها هستند.
و آنان كه به باب الابواب رسيده و جمال محبوب را بى حجاب مشاهده مى‏كنند و به مقام ولايت مطلقه متحقق گشته‏اند افرادى هستند كه از دنيا و آخرت بيرون شده‏اند و از غيب و شهادت مجردند و عمل شايسته را به ناشايست نياميخته‏اند.
چون دم وحدت زنى، حافظ شوريده حال خامه توحيد كش بر ورق انس و جان‏(39)

حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
و اين مقام، مقامى است كه جهت خلقى در وجه الرب مستهلك مى‏گردد و نعلين امكان و تعين خلع مى‏شود، و مقامى بالاتر از اين مقام نيست مگر مقام استقرار و تمكين در اين مقام، و رجوع به كثرت با حفظ وحدت، كه آن آخرين منزل انسانيت است (كه گفته‏اند) و پس از عبّادان ديگر شهرى نيست (40)و به اين مقام اشاره است آنچه در روايت وارد شده كه ما را با خدا حالتهايى است كه در آن حالت ما اوييم و او ما، و او اوست و ما ما هستيم. (41) و به اين كثرت در عين وحدت و وحدت در عين كثرت اشاره است آنچه به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نسبت داده شده كه فرمود: برادرم موسى عليه السّلام را چشم راست نابينا بود، و برادرم عيسى عليه السّلام را چشم چپ، و مرا هر دو چشم بيناست.
دستاوردى از تابش نور درك حقيقت امر بين الامرين جز براى اولياء كامل ميسور نيست‏
چون سالك إلى اللّه و مجاهد در راه اللّه به اين مقام رسيد و حق در مظاهر خلق براى او تجلى كرد و او در اين تجلى به گونه وحدت در پوشش‏هاى كثرت و كثرت در عين وحدت، از حق و خلق در حجاب نشد اين هنگام است كه درهايى از معرفت و اسرار الهى از علمى كه غير از علوم رسمى است براى او گشوده مى‏شود از آن جمله حقيقت امر بين الامرين است كه از نزد خداى حكيم عليم بر زبان رسول كريم و اهل بيتش عليهم السلام و از پروردگار رحيم وارد شده است كه فهم اين حقيقت و درك سرّ و حقيقت آن براى كسى ميسر نيست مگر آن كس كه صاحبدل باشد و يا گوش فرا داده و شاهد باشد كه چنين سالك و اصل با ديده بصيرت و تحقيق بدون آنكه پرده تقليد و حجاب عصبيت جلوى بصيرت او را گرفته باشد خواهد ديد كه هر موجودى از موجودات با تمام ذات و قواى ظاهرى و باطنى از شئون و اطوار و ظهور و تجليات حق تعالى هستند و او تعالى و تقدس با علو شأنى كه دارد و مقدس‏تر از آن است كه با مخلوقات خودش هم جنس باشد و منزه‏تر از آنكه لباس تعين به خود بپوشد در مظاهر خلقيه آشكار و در آيينه بندگانش ظاهر است و اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و همچنين افعال و حركات و تأثيرات همگى از حق تعالى است در مظاهر خلق، پس فاعل حق است به فعل عبد، و نيروى عبد ظهور قوت حق است (چنانكه مى‏فرمايد:) هنگامى كه تير انداختى آن تو نبودى كه تير انداختى و ليكن اللّه بود كه تير انداخت. پس همگى ذات‏ها و صفت‏ها و مشيت‏ها و اراده‏ها و اثرها و حركت‏ها، همه از شئون ذات و صفت حق بوده و سايه مشيت و اراده اويند و بروز نور او و تجلى او مى‏باشند، و همگى سپاهيان او و درجه‏هاى قدرت اويند، و در عين حال حق همان حق است و خلق همان خلق، و او ظاهر در مخلوقات است، و مخلوق مرتبه ظهور اوست.
ظهور تو به من است و وجود من از تو و لست تظهر لولاى، لم أكن لولاك
تو ظاهر نبودى اگر من نبودم و گر تو نبودى، نبودى وجودم
پس آن كس كه فعل را به خلق نسبت دهد و به خيال تنزيه، حق را از خلق منعزل و بر كنار از فعل خلق بداند چنين كس قاصر است و نسبت به خود و حق تعالى ستم كرده و از حق محجوب، و از بارگاه پروردگار رانده شده است. تنزيه و تقديسى كه مى‏كند عين تقصير و تحديد و تقليد است، و در جمع مغضوب عليهم داخل، و در بند كثرتها است بدون توحيد. و آن كه فعل را به حق نسبت دهد با عدم حفظ كثرت او هم گمراه است و از حد اعتدال بيرون رفته و در صف ضالّين است.
و صراط مستقيم و راه روشن آن است كه نه قائل به تعطيل باشد و نه معتقد به تشبيه، بلكه هر دو مقام توحيد و تكثير را حفظ كند و حق هر يك از حق و عبد را ادا كند، آن وقت است كه براى بنده منكشف گردد كه هر چه خوبى است از اللّه است و هر چه بدى از خود اوست، زيرا كه بد كردن از بدى استعداد و كمبود وجود است و اين هر دو، سهم عبد است، و عمل نيك انجام دادن از خيرات و جهات وجودى است و آن، سهم رب است. و آن وقت است كه سرّ اين آيه شريفه براى او روشن مى‏شود كه مى‏فرمايد: بگو همه (از خوب و بد) از سوى خداست زيرا قبول كننده خير اثر تجلى غيبى است، چنانكه محيى الدين گفته است، و قابل نمى‏شود مگر از فيض اقدس.
و نيز بصيرت مى‏يابد به اخبار بسيارى كه در اين باب رسيده و اين مختصر مقام شرح و تفصيل آنها نيست و هر كس كه مى‏خواهد مسأله كاملا براى او روشن شود بايد به كتابهايى كه استوانه‏هاى حكمت و اولياء معرفت نوشته‏اند مراجعه كند مخصوصا به كتابهاى سيد محقق بارع ميرداماد و شاگرد بزرگوارش صدر الحكماء المتألهين (رضوان اللّه عليهما).
دنباله سخن و روشنگرى هر چه بيشتر خدا را دو اراده است: قديم و حادث‏
از آنچه گذشت محقق شد كه مشيت همان مقام ظهور حقيقت وجود و اطلاق آن حقيقت و سريان آن و بسط نور و سعه رحمت آن حقيقت است، و مشيت عينا همان اراده آن حقيقت است در مقام ظهور و تجلى، چنانكه به تحقق پيوسته كه مراتب تعينات از عقول مقدسه و ملائكه مقرب گرفته تا برسد به قواى طبيعى و فرشتگان زمينى همگى مراتب مشيت و حدود اراده در مقام تجلى و فعل مى‏باشند، و اين معنى منافات با آن ندارد كه خدا را اراده‏اى باشد كه عين ذات او و صفت قديم اوست. و اراده حق در مقام فعل كه به اعتبار تعينات است صفتى است حادث و زائل گرچه همان نيز به اعتبار مقام اطلاقش صفتى است قديم، چون ظاهر و مظهر با همديگر اتحاد دارند. و با اين بيان، رفع مى‏شود اشكالى كه در روايات ائمه معصومين ما (عليهم صلوات اللّه رب العالمين) است كه فرموده‏اند:
اراده صفتى است حادث، و از صفات فعل است نه از صفات ذات.
و از جمله آنها روايتى است كه محمد بن يعقوب كلينى در كافى با سند خود از عاصم بن حميد و او از ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام نقل مى‏كند كه عاصم گويد: عرض كردم: خداى تعالى از قديم اراده داشت؟ فرمود: همانا نمى‏شود كسى اراده كند مگر آنكه مرادش بايد به همراه او باشد. خداى تعالى از قديم قادر و عالم بود، سپس اراده كرد.
و نيز در كافى از امام صادق عليه السّلام روايت مى‏كند كه آن حضرت فرمود: مشيت حادث و پديده است.
و روشن است كه مقصود از اين اراده و مشيت همان اراده در مقام ظهور و فعل است. و شاهد اين معنى در روايت ديگر است كه خداوند تعالى عالم را با مشيت آفريد و مشيت را با خود مشيت، سپس اشياء را با مشيت آفريد.
و در روايت ديگر از ابى الحسن عليه السّلام است كه اراده از خلق عبارت است از آنچه به خاطرشان مى‏گذرد و كارى كه از آنان پس از آن خاطره انجام مى‏گيرد. و اما اراده از خدا پس اراده او همان پديد آوردن اوست.
پس همان گونه كه علم را مراتبى است، يك مرتبه از آن عبارت است از مفهوم مصدرى دانستن و يك مرتبه‏اش عرض است و يك مرتبه‏اش جوهر، و بعضى از مراتب آن واجب است و قائم به ذات و موجود لذاته، همچنين اراده داراى مراتبى است (و يك مرتبه از آن حادث است و مراتب ديگر مانند علم كه گفته شد).
و اما اين كه خصوص مشيت را فرمود كه پديده است و از صفات فعل است، و علم و قدرت را فرمود كه قديم‏اند و از صفات ذات، با آنكه هر دو (يعنى مشيت و علم و قدرت) از يك وادى هستند بعضى از مراتب هر يك از آن دو صفت، حادث است و بعضى از مراتب هر دو قديم است، اين پاسخ به اعتبار فهم پرسنده و مخاطب بوده، زيرا سؤال اگر از علم و قدرت باشد در حقيقت از صفت ذات پرسيده شده، چون نوعا ذهن‏ها در علم و قدرت متوجه علم و قدرت ذاتى است، به خلاف اراده كه سؤال از مشيّتى مى‏شود كه متعلق به اشياء خارجى است. بنا بر اين، پاسخ هر سؤال به اندازه فهم مخاطب و مقام معرفت او داده شده است.
اللّهمّ انّى أسئلك من قدرتك بالقدرة الّتي استطلت بها على كلّ شي‏ء، و كلّ قدرتك مستطيلة، اللّهمّ انّى‏أسئلك بقدرتك كلّها.
ح 12ح بار الها من از تو سؤال مى‏كنم به آن قدرتى كه با آن همه چيز را فرا گرفته‏اى، و همه قدرت تو فراگير است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه قدرتت.
معناى قدرت در اصطلاح حكيم و اصطلاح متكلم‏
قدرت از امّهات صفات الهى است و يكى از ائمه سبعه است كه عبارتند از: حيات، علم، اراده، قدرت، سمع، بصر و تكلم. و قدرت را احاطه تمام و شمولى كلى بر همه موجودات است، هر چند در مقام تحقق نيازمند به حيات و علم است. و اين احاطه تام يكى از مراتب فراگيرى و گسترش قدرت است اگر مقصود از شى‏ء (در على كل شي‏ء) شيئيت تعينات صفاتى و اسمايى باشد كه همان اعيان ثابته در حضرت علمى هستند. و قدرت در اصطلاح حكيم عبارت از آن است كه فاعلى ذاتا به گونه‏اى باشد كه اگر خواست انجام دهد و اگر نخواست انجام ندهد. و آن مشيتى كه در قدرت الهى اخذ شده همان است كه به حسب حقيقت، عين ذات مقدس است. و اين مطلب منافاتى با آن ندارد كه مشيت در حضرت ربوبى، احدى بوده و تكثرى نداشته باشد، زيرا قضيه شرطيه از دو قضيه واجب و هم از دو قضيه محال و هم از دو قضيه ممكن منعقد مى‏شود. و در ارتباط با استطاله قدرت است كه مى‏فرمايد: مگر نمى‏بينى كه پروردگارت چگونه سايه را گسترده و اگر مى‏خواست آن را ساكن قرار مى‏داد؟ كه او تعالى با مشيت ازلى ذاتى واجب كه عدمش محال بود چنين خواست كه سايه وجود را بگسترد و رحمت را در غيب و شهود بسط دهد. و اين مشيت از آن جهت ازلى و ذاتى و واجب بود كه واجب الوجود بالذات بايد از همه جهت‏ها و حيثيت‏ها واجب الوجود باشد، و اگر مشيت او تعلق مى‏گرفت كه دست فيض بخش را باز نكند و سايه وجود را ساكن نمايد همچنان مى‏كرد، لكن چنين نخواست، و محال بود كه چنين بخواهد!(42) و قدرت به اصطلاح متكلم عبارت است از صحت فعل و ترك (يعنى انجام كارى و انجام ندادن آن هر دو صحيح و ممكن باشد، مانند قدرتى كه ما در خود مشاهده مى‏كنيم كه بنابر اين همان طور كه بسط وجود صحيح است، قبض وجود نيز صحيح و ممكن خواهد بود).
اشتباه متكلم در معناى قدرت‏
و متكلم از آن جهت قدرت را بدين گونه معنى نموده كه خيال كرده اگر قدرت، آن چنان كه حكيم معنى كرده است معنى شود نتيجه‏اش آن است كه حق تعالى در افعالش موجب باشد نه مختار، كه بنا به اصطلاح حكيم بايد حق تعالى فيض بدهد و نمى‏تواند كه فيض بخش نباشد، و اين موجب سلب اختيار از ذات حق تعالى است، در صورتى كه حضرتش منزه است از آنكه افعالش از روى جبر و عدم اختيار باشد.
ولى اين تنزيه متكلم حق تعالى را خود عين تشبيه است، از آن جهت كه او را در افعال به مخلوق تشبيه كرده است. زيرا اين مخلوق است كه اگر صحت فعل و ترك از او سلب شود ناچار اختيار نيز از او گرفته خواهد شد. و خداوند از اين تشبيه منزه است. و اين تقديسى كه متكلم خداى را مى‏كند عين تنقيص است، زيرا لازمه اين چنين تنزيه و تقديس آن است كه در ذات حق تعالى تركيب راه يابد و در صفت ذاتى او امكان رخنه كند، و تعالى اللّه عن ذلك علوا كبيرا.(43) و متكلمين به اين نكته متوجه نشدند كه فاعل موجب و كسى كه بدون اختيار عملى را انجام مى‏دهد كسى است كه كار او بدون علم و اراده از او سر زند، و يا اگر علم و اراده دارد آن كار بر خلاف ميل او و منافر با ذات او باشد، و حال آنكه درباره خداى تعالى كه علم و قدرت و اراده‏اش عين ذات اوست و احدىّ الذات و الصفات است و مجعولات حضرتش ملائم با ذات اوست توهم اينكه فعل حضرتش موجب و بالاجبار باشد توهمى است باطل، زيرا در صورتى كه صدور فعل از فاعلى كه خود موجودى است ممكن و علمش علمى است ناقص و ممكن و زائل، و اراده‏اش به دست يك سلسله دواعى خارجى كه زائد بر ذات است مسخر است، و در پى اغراضى است كه براى ذات حاصل نيست، اگر چنين فعلى فعل اختيارى باشد پس چگونه ممكن است فعل فاعلى كه در ذات و صفاتش واجب است اختيارى نباشد؟! آيا به نظر تو وجوب ذات و تمام بودن صفات و بسيط بودن حقيقت و شدت احاطه و علم سرمدى و اراده ازلى موجبات آنند كه فعل موجب و بالاضطرار باشد؟ يا آنكه امكان و لا شيئيت و زوال و بطلان حقيقت، و هلاكت در ذات و صفات، و حدوث و تجدد و گذرا بودن و تغيير يافتن، از شرايط اختيارى بودن فعل است؟ و يا امكان آنكه فعل را فاعل انجام ندهد كه چنين امكان در حقيقت كاشف از جهل فاعل است- بلكه بالاتر از امكان انجام ندادن فعل، امكانى كه در ذات فاعل است- اين گونه امور كه ذكر شد (كه همگى اعدام و نقص و زوال بود) در تحقق حقيقت اختيار دخالت دارد؟
(و در نتيجه ذات واجب كه هيچ يك از اين امور در او راه ندارد اختيار نداشته باشد و در كارهايش موجب باشد؟) پس اى دوست از خواب بيدار شو، و با ديده حقيقت و بصيرت به پروردگار خويش بنگر، و مباد كه از زمره نادانان باشى.
هشدارى به بينش طلبان و بيدار باشى به خواب آلودگان
سرّ عدم ظهور بعضى از اسماء، و عدم تعلق قدرت به ممتنعات‏
بدان (كه خداوند تو را به راههاى آسمانش رهبرى فرمايد و با صفات و اسمائش بر دل تو تجلى كند) كه اعيان موجود در خارج همگى سايه اعيان ثابته‏اى هستند كه در حضرت علميه هستند و آنان سايه اسماء الهيه هستند كه از حضرت جمع به واسطه حب ذاتى حاصل آمده‏اند و در حضرت علميه به واسطه فيض اقدس و در نشأة عينيه به واسطه فيض مقدس ظهور مفاتيح غيب را درخواست مى‏كنند. و فيض اقدس از فيض مقدس شمول و عمومش بيشتر است، زيرا همان گونه كه فيض اقدس به ممكنات تعلق مى‏يابد به ممتنعات نيز متعلق مى‏شود، كه قسمتى از اعيان ممكن است و قسمتى ديگر ممتنع. و قسم ممتنع اعيان فرضى است مانند شريك بارى و اجتماع نقيضين. و قسمتى از اعيان حقيقى است مانند صور اسمائى كه علم آنها فقط نزد خداست، چنانكه شيخ در فتوحات گويد:
و اما اسمايى كه از خلق و نسبت‏ها خارج‏اند آنها را بجز او هيچ كس نمى‏داند، زيرا آن اسماء تعلق به اكوان ندارند.
پس هر آنچه در حضرت علمى قابليت وجود خارجى را داشت فيض مقدس بر آن تعلق يافت، و آنچه وجود خارجى را نمى‏پذيرفت فيض مقدس بر آن تعلق نيافت، يا از آن جهت كه بالاتر از پذيرش وجود خارجى بود و در تحت اسم الظاهر داخل نبود، و يا از جهت آنكه قصور ذاتى از پذيرش داشت و بطلان و عدم قابليت در ذاتش بود، زيرا كه نفس قابل از حضرت جمع است، پس آنجا كه قدرت بر ممتنعات عرفى و ذواتى كه بطلان ذاتى دارند تعلق نمى‏يابد نه از آن جهت است كه فاعل نمى‏تواند آن را ايجاد كند و از ايجاد آن عاجز است- كه خداوند بسى بالاتر و والاتر از آن است كه نسبت عجز و ناتوانى به او داده شود- بلكه از آن جهت است كه در ممتنع قابليت پذيرش وجود نيست.
بيان محقق داماد در سرّ عدم تعلق قدرت به ممتنعات‏
سيد محقق داماد و سند ممجّد استاد، مسند نشين علوم عقلى و نقلى، و سعادتمند در جهت علمى و عملى، استاد همگانى همگان (كه خداى تعالى از او راضى باد، و به پاس خدمتى كه به اولياء حكمت و معرفت كرده بهترين پاداش را به او عنايت فرمايد) در كتاب قبسات مى‏فرمايد: آنچه مقدور بودن اشياء را تصحيح مى‏كند، و آن چيزى كه علت واقعى است از براى صحت وقوع اشياء در تحت سلطنت تعلق قدرت ربوبى وجوبى، همان طبيعت امكان ذاتى اشياء است. پس هر آنچه كه بالذات ممكن است و امكان در حقيقت ذات اوست، او در سلسله استناد بالاخره به حضرت بارى قيّوم واجب (جلّ سلطانه) منتهى مى‏شود و خود آن شى‏ء و همه آنچه وجودش بر آنها متوقف است از ممكناتى كه در سلسله طولى وجود اين ممكن قرار گرفته‏اند همگى به خداى سبحان استناد دارند.
سپس مى‏فرمايد: و اوست آفريننده على الاطلاق هر چيزى كه در وجودش نيازمند به سببى است كه خداوند خالق آن چيز است و خالق همه علتها و سبب‏هاى وجودى آن چيز است، زيرا آنچه را كه در سلسله نيازمندى امكانى تصور كنى خارج از علم و اراده حق (تعالى كبريائه) نبوده و از صنع و قدرت او بيرون نيست. پس بنابراين كاملا روشن شد كه تعلق نيافتن قدرت حق وجوبى به آن چيزهايى كه ذاتا محال و ممتنع هستند از ناحيه خود آن چيزى است كه فرض قدرت بر او شده، زيرا اوست كه هيچ حقيقتى و شيئيتى به هيچ وجهى از وجوه ندارد نه آنكه در قدرت نقصانى و عجزى هست. و اين است سرّ آنچه از آنان مى‏شنوى كه مى‏گويند: امكان، مصحح مقدوريت است نه مصحح قادريت. پس محالات به حسب بطلانى كه در ذات آنهاست قدرت پذير نيستند نه آنكه قدرت حق تعالى از آنها عاجز است؛ كه ميان اين دو تعبير بلكه ميان اين دو معنا و حقيقت كه از آنها با الفاظ تعبير مى‏شود فرقى است روشن و بينونتى است قطعى.
پايان كلام آن بزرگوار (كه خداوند خوابگاه ابدى او را پر از نور فرمايد و او را در بهشتش جاى دهد) كه در مقام تحقيق به كمال نصاب و نهايت صواب و توفيق نائل آمده؛ و چگونه چنين نباشد و حال آنكه او پيشواى دانش فلسفه و فرزند حقيقت فلسفه است، و شيخ اصحاب معرفت و سرور و سالار بزرگانش مى‏باشد.
تابشى از عرش موجودات عالم همگى حيثيت كمال و ظهور قدرت‏اند
بدان اى مسكين، كسى كه با قدم معرفت سالك إلى اللّه باشد گاهى شود كه در بعضى از حالات او برايش منكشف شود كه سلسله وجود و منزلهاى غيب و مرحله‏هاى شهود همگى از تجليات قدرت او و از درجات گسترش سلطنت و مالكيت اوست، و هيچ نيرويى را بجز نيروى او و هيچ اراده‏اى را بجز اراده او ظهورى نيست، بلكه بجز وجود او وجودى نيست. و همه عالم همان گونه كه سايه وجود او و رشحه جود و بخشايش اوست همچنان سايه كمال وجود او نيز هست. پس قدرت او است كه همه چيز را فرا گرفته و بر همه چيز چيره شده، و موجودات از آن جهت كه خودشان هستند شيئيتى ندارند و وجودى ندارند تا چه رسد به كمالات وجود از قبيل علم و قدرت، و از آن جهت كه به بارى قيّوم‏شان نسبت دارند همه درجات قدرت او و حيثيات كمال ذات او و ظهور اسماء و صفات او هستند. و از اينجا معلوم مى‏شود معناى آنچه در دعا فرمود: به آن قدرتى كه به واسطه آن بر همه چيز برترى يافتى. كه استطاله و برترى همان گسترش قدرت و بسط سلطنت بر اشياء است، و اوست كه با ظهور قدرتش همه چيز را فرا گرفته، و هيچ جنبنده‏اى نيست مگر آنكه او زمامش را به دست دارد. و خداى تعالى به واسطه فيض مقدس استطاله و گسترش قدرت دارد بر اعيان موجوده و ماهياتى كه در عوالم شهادت مطلق و شهادت مضاف محقق شده‏اند، و به وسيله فيض اقدسش استطاله و برترى دارد بر اعيان ثابت و ماهيات مقدر در حضرت علمى جمعى.
و در پايان اين بحث بنابر آنچه شيخ عارف كامل ما (أدام اللّه تأييداته) تحقيق كرده و از او نقل كرديم قدير از اسماء ذات است، و بنابر آنچه شيخ بزرگ در انشاء الدوائر تعيين نمود القادر از اسماء صفات است، و المقتدر به اسماء افعال شبيه‏تر است گر چه شيخ آن را از اسماء صفات دانسته است، و خدا عالم است.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِانْفَذِهِ، وَ كُلُّ عِلْمِكَ نافِذٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِعِلْمِكَ كُلِّهِ.
ح 13ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به نافذترين علمت، و همه علم تو نافذ است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه علمت.
آيا حقيقت واجب تعالى وجود بشرط لا است يا وجود لا بشرط؟
اصحاب سلوك و عرفان و مشايخ معرفت و صاحبان يقين اختلاف دارند در اينكه حقيقت واجب (جلّ سلطانه، و بهر برهانه) عبارت است از وجود به شرط آنكه اشياء به همراه او نباشد كه از آن تعبير مى‏كنند به بشرط لا و مرتبه احديت و تعين اول و هويت غيبيه و مرتبه عماء بنابر قولى.(44)يا آنكه حقيقت واجب عبارت است از وجودى كه نسبت به همراه بودن اشياء با او شرطى در آن نباشد. لا بشرط شى‏ء يعنى طبيعت با حيثيت طبيعت بودن كه از آن به وجود مطلق تعبير مى‏شود، چنانكه مثنوى گفته است:
ما عدمهاييم هستى‏ها نما تو وجود مطلق و هستى ما
و باز از آن تعبير مى‏شود به هويت ساريه در غيب و شهود، و عنقاء مغرب كه به دام اوهام حكماء در نيفتد، چنانكه گفته شده است:
عنقا شكار كس نشود دام باز گير كانجا هميشه باد به دست است دام را
و همين بزرگان در عين اختلافى كه در حقيقت واجب از آن نظر كه گفته شد دارند متفق‏اند در اينكه: فيض اقدس و تجلى در مقام واحديت و آنچه را كه در غيب الغيوب بود از اعيان ثابته و اسماء الهيه در عالم غيب ظاهر ساختن و فيض مقدس و درخواست ظهور مفاتح غيب از حضرت علمى در عالم عين و از عالم غيب در عالم شهادت هر دو اين‏ها (يعنى فيض اقدس و فيض مقدس) سايه‏هاى آن وجود واجب‏اند، و سايه هر چيزى به اعتبارى خود اوست و به اعتبار ديگر غير اوست. و نيز متفق‏اند در اينكه حقيقت وجود بلكه موجود حقيقى يكى بيش نيست.
و البته نظر بزرگان فن كه هم با برهان مطابق است و هم با شهود و عيان موافق است، بر وجه دوم قرار گرفته يعنى آنكه حقيقت آن ذات عبارت است از واجب الوجود بدون آنكه همراه بودن با چيزى شرط آن باشد و يا به تعين و حيثيتى مشروط باشد چه حيثيت تعليلى و چه حيثيت تقييدى زيرا حقيقت او عبارت است از وجود صرف و خير محض و نور خالص بدون آنكه عدمى به او راه يافته و يا شرى به او آميخته و يا غبار ظلمتى بر چهره او نشسته باشد. و در انتزاع مفهوم وجود از او عدم هيچ چيزى مدخليت ندارد، بلكه به حسب ذات مصداق وجود است. و در نزد ارباب تحقيق و اصحاب تدقيق ثابت شده كه مصداق ذاتى هر چيز عبارت از آن است كه انتزاع آن مفهوم از آن چيز نيازى نداشته باشد كه حيثيتى تعليلى و يا تقييدى در آن دخالت داشته باشد بلكه با قطع نظر از همه چيز و همه حيثيات، آن مفهوم از آن چيز قابل انتزاع باشد، كه اگر چنين نباشد آن مصداق، مصداق بالذات نخواهد بود. و فيض منبسطى كه همه اشياء را فراگير است و با همه چيز همراه است سايه آن وجود لا بشرط است نه سايه وجود بشرط لا.
براى درك اين مطلب دقيق در آيه‏هاى ذيل دقت شود: اوست كه خداى در آسمان است و خداى در زمين، و او با شماست هر جا كه باشيد، و اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، آگاه باشيد كه او بر همه چيز احاطه دارد. (45)
عالم وجود، ظهور كمالات ذات است و علم به آن همان علم متعلق به ذات است‏
اكنون كه اين مطلب براى تو محقق شد، اگر چشم دلت سالم باشد و غبار تعصب جلوى آن را نگرفته باشد خواهى ديد كه به اعتبار سريان هويت و اطلاق سلطنت، او همه اشياء است، و به ملاحظه حد و تعينى كه اشياء دارند و نقصى كه همواره به همراه حد و تعين است او هيچ يك از اشياء نيست. و در فرمايش مولى الموحدين و سلطان العارفين و امير المؤمنين عليه السّلام نيكو تأمل كن كه فرمود: در اشياء داخل است نه به طور آميختگى، و از آنها خارج است نه به گونه كناره‏گيرى. و فرمود: جدايى كه ميان خدا و اشياء هست جدايى از جهت صفت است نه آن جدايى كه به طور كناره‏گيرى باشد.
اگر به آنچه گفتيم احاطه يافته باشى مشروط به اينكه با عزمى لطيف و ذوقى سالم با لسان استعداد كه از لسان ظاهر بليغ‏تر و منطقش از منطق ظاهر فصيح‏تر و قولش و كلامش عزيزتر است، با چنين زبان و منطق دل و ذكر باطن و دعاى قلب از حضرت علمى خواستار شوى كه از درياهاى علوم قطره‏اى به تو افاضه كند و از تجليات علمى اندكى بر دل تو تجلى نمايد تا به اجازه او شناختى حاصل كنى به يارى و توفيقش براى تو منكشف شود كه اشياء چگونه از حيث ذات منتسب به اويند بدون هيچ حيثيتى و حيثيتى، و چگونه اشياء در نزد او منكشف‏اند به واسطه آنكه حضرتش بذاته ذات مقدس خود را تعقل نمايد. و حقيقتى براى تو روشن شود كه فرموده‏اند: علم حق تعالى به اشياء عبارت است از كشف تفصيلى در عين علم بسيط اجمالى. و حقيقت آنچه امام صادق عليه السّلام در حديث كافى فرموده است روشن شود كه مى‏فرمايد: خداى تعالى پروردگار ما، تا بود علم ذات او بود در حالى كه معلومى نبود، و شنوايى ذات او بود در حالى كه مسموعى نبود، و بينايى ذات او بود در حالى كه مبصرى نبود، و قدرت ذات او بود در حالى كه مقدورى وجود نداشت. و چون اشياء را پديد آورد و معلوم وجود يافت، علم او بر معلوم تعلق گرفت، و سمع بر مسموع قرار گرفت، و بصر بر مبصر افتاد، و قدرت بر مقدور واقع شد ...
و معناى فرموده امام باقر عليه السّلام روشن گردد كه در روايت كافى مى‏فرمايد: خدا بود و جز او هيچ نبود، و همواره به آنچه شنيدنى بود عالم بود. پس علم او به آن چيز پس از وجودش همانند علم اوست به آن چيز پيش از وجود يافتنش.
و نيز معلوم مى‏شود كه اسماء و صفات و لوازم آن دو از اعيان ثابته و لوازم آنها و لوازم لوازم آنها تا پايان لوازم، بلكه فيض مقدس و ظل منبسط، همگى به گونه‏اى در نزد او حاضرند با تصور ذاتش از براى ذاتش، و منكشف‏اند در حضرتش با انكشاف ذاتش از براى ذاتش، بدون آنكه تكثر و يا تعينى داشته باشند، زيرا اسم عين مسمى است، و صورت اسم يعنى اعيان، عين اسم و مسمى است، و ظل منبسط عين حقيقت الهيه است و در آن مستهلك است و از براى آن اصلا حكمى نيست و استقلالى ندارد. و اينكه از آن به لازم و اسم و مفهوم و ديگر الفاظ و عبارات تعبير مى‏كنيم فقط در مقام تعليم و تعلم است و گر نه مكاشفات و برهانها مخالف با آن بوده و علوم ذوقى با اين الفاظ هماهنگى ندارد.
آن جامه كز حروف بود تار و پود او كى بر قد بلند نگارم رسا بود
بلكه فهميدن اين گونه حقايق از عهده برهانهاى مشّائيان و قياسهاى فلاسفه و مجادله‏هاى اهل كلام بيرون است.
پاى استدلاليان چوبين بود پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود
و چه نيكو سروده عارف شيرازى (قدس سرّه):
مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
عقل مى‏خواست كز آن شعله چراغ افروزد برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
و اين علم مخصوص صاحبدلان از مشايخ است كه از مشكلات نبوت و مصباح ولايت با رياضت‏ها و مجاهدت‏ها بهره‏مند شده‏اند؛ كجا ما و امثال ما را رسد كه دم از اين گونه علوم زنيم و حال آنكه از علم بجز مفهوم لفظى آن و از علوم رمزى انبياء و اولياء و رواياتشان بجز خطوطى كه نوشته شده و قشر ظاهر آن چيزى نمى‏دانيم، زيرا گرفتار ظلمت عالم طبيعت هستيم و نظر خود را تنها به جهان طبع دوخته‏ايم و به تار عنكبوتهايى كه از ماديات تنيده‏اند چنگ زده‏ايم و همت بر آن گماشته‏ايم، با اينكه سست‏ترين خانه‏ها خانه عنكبوت است. و ما را نرسد كه با اين ديده‏هاى كور، انوار علوم او و تجليات ذات و صفات و اسماء آن حضرت را مشاهده نماييم و با اين زبان گنگ در اين باره سخن بگوييم كه كسى كه خدا براى او نورى قرار نداده باشد او را نورى نخواهد بود. و نور را بجز نور درك نكند و عالم را بجز عالم نمى‏شناسد.
بلى اگر از اين ظلمت آباد ظالم سرا بيرون شديم و از اين خانه وحشتناك خراب آباد جدا گشتيم و به سوى خدا و رسولش هجرت نموده و مشمول عنايت ازلى شديم و به مقام موت و فنا در ذات و صفات و اسماء او رسيديم، آن وقت است كه پاداش ما بر خداست، و جمال و بهاء و تابش انوار او را مشاهده خواهيم نمود. سپس خداوند ما را با حيات دوم زنده كرده و با بقاء خودش ما را باقى نگه داشته و علم شهودى و كشف حقيقى براى ما حاصل شود به آنكه علم او به ذاتش عين علم به كمالات ذات و لوازم اسماء و صفاتش مى‏باشد، نه آنكه علم متأخر و يا علم ديگرى باشد، بلكه علم به كمالات ذات با همان علمى است كه در حضرت ذات متعلق به ذات است. و اگر اين علم بسيط در حضرت ذات نبود نه حضرت واحديت اسمائيه و صفاتيه محقق مى‏شد و نه اعيان ثابته‏اى كه در حضرت علمى به واسطه محبت ذاتى محقق شده و نه اعيان موجوده.
صدر حكماء متألهين و شيخ عرفاء شامخين (رضوان اللّه عليه) در كتاب اسفار در تقرير منهج صوفيه چنين مى‏گويد: چون علم حق تعالى به ذاتش عين وجود اوست و اين اعيان با وجود ذات او موجودند، لذا آن اعيان نيز با عقل واحدى كه همان عقل ذات است معقول‏اند، و آن اعيان با كثرتى كه دارند معقول به عقل واحدند، چنانكه آنها با كثرتى كه دارند موجود به وجود واحدند، يا آنكه عقل و وجود در آن مقام يكى است. بنابراين ثابت شد كه علم خداى تعالى به همه اشياء در مرتبه ذات حق تعالى و پيش از وجود اشياء است.
(پايان آنچه مى‏خواستيم از سخن صدر المتألهين نقل كنيم).
هشدارى به زبان اهل ذوق در نفوذ علم حق تعالى‏
بدان اى دوست كه عوالم كلى پنج‏گانه سايه حضرات پنج‏گانه الهى هستند و چون خداى تعالى با اسم جامع خود بر حضرات تجلى كرد در آيينه انسان خودنمايى كرد كه همانا خدا آدم را به صورت خود آفريد.
نظرى كرد كه بيند به جهان صورت خويش خيمه در آب و گل مزرعه آدم زد
پس انسان است اسم اعظم الهى و سايه بلند او و خليفه خدا در همه عوالم و خداى تعالى با فيض اقدس و ظل ارفعش تجلى كرد، پس در ملابس اعيان ثابته از غيب مطلق و حضرت عمائيه ظهور كرد.
سپس به فيض مقدس و رحمت واسعه و نفس رحمانى از غيب مضاف و كنز مخفى- و بنا به طريقه شيخ عارف ما (مدّ ظله) از مرتبه عمائيه- در مظاهر ارواح جبروتى و ملكوتى يعنى عالم عقول مجرد و نفوس كلى تجلى فرمود. سپس در دو آينه عالم مثال و خيال مطلق يعنى عالم مثل معلّقه تجلى كرد. سپس در عالم شهادت مطلق يعنى عالم ملك و طبيعت تجلى فرمود. پس انسانى كه جامع همه عوالم و آنچه در آنهاست مى‏باشد سايه حضرت جامع الهى است. و عالم اعيان، سايه حضرت غيب مطلق است. و عالم عقول و نفوس سايه حضرت غيب مضافى كه به غيب مطلق نزديك است مى‏باشد. و عالم خيال و مثال مطلق، سايه حضرت غيب مضافى كه به شهادت نزديك است مى‏باشد. و عالم ملك سايه حضرت شهادت مطلق است: مگر نبينى كه پروردگارت چگونه سايه را كشيده است؟ اين مدّ ظل در حضرت اسماء و اعيان ثابته به ظل اقدس است، و در حضرت شهادت و عالم ملك و ملكوت و جبروت به واسطه ظل مقدس است.
ارتباط موجودات با حق متعال ربط مقيد با مطلق است‏
بلكه گوييم كه موجودات با تمام مراتب بالا و پايينى كه دارند همگى به وجه مخصوصى بدون آنكه چيزى واسطه باشد مرتبط با خداى تعالى مى‏باشند، زيرا مقيد در باطن و سرّ خود با مطلق مربوط است بلكه به يك توجيه، عين مطلق است كه راسخون در معرفت آن را درك مى‏كنند. و شيخ عارف كامل ما (كه خدا سايه‏اش را بر سر مريدانش مستدام بدارد) مى‏فرمود كه مقيد در باطن خويش همان اسمى است كه خداوند علم آن را مخصوص خود نموده و آن همان غيبى است كه جز او كسى آن را نمى‏داند، زيرا باطن او همان مطلق است و ظهور تعينى دارد نه حقيقتى. بنابراين همه موجودات بدون آنكه واسطه‏اى در ميان باشد نزد خدا حاضرند.
و از اينجا نفوذ علم خدا و سريان شهود بارى تعالى شناخته مى‏شود كه خداى تعالى بواطن اشياء را مانند ظواهرشان، و عالم ملك را همچون عالم ملكوت، و عالم اعلى را مانند عالم پايين مى‏بيند بدون آنكه چيزى واسطه رؤيت باشد چنانكه محجوبين مى‏گويند.
و در ظهور و حضور در نزد او شدت و ضعفى نيست، چنانكه امير المؤمنين عليه السّلام بنابر آنچه در وافى است مى‏فرمايد: علم خدا به مردگان از دنيا گذشته مانند علم اوست به زندگان باقيمانده، و علم او به آنچه در آسمان‏هاى برين است مانند علم اوست به آنچه در زمين‏هاى پايين است.
پس در آيات زير نيكو تدبر شود كه فرمود: ما به او از شما نزديك‏تريم، ما به او از رگ گردن نزديك‏تريم، و او به همه چيز احاطه دارد. بلكه در حقيقت وجودى نيست و هويت مطلق براى هيچ موجودى از موجودات نيست، و اوست اوى مطلق و قيّوم تام.
پس از خواب غفلت بيدار شو و در زمره مؤمنان و يكتاپرستان باش.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِارْضاهُ، وَ كُلُّ قَوْلِكَ رَضِىٌّ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّهِ.
ح 14ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به رضايت بخش‏ترين قول تو، و همه گفتار تو رضايت بخش است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه قول و گفتارت.
سؤال اولياء تابع تجليات حق است بر قلوب آنان‏
از آنچه گذشت بر تو ظاهر شد و به طور مسلم بر چشم دلت مكشوف و بر باطن سرّت مفتوح شد كه از براى سالك سؤال حقيقى به اسماء الهى و توجه به صفات جلال و جمال حاصل نشود مگر پس از آنكه پروردگارش به اسم و صفتش بر او تجلى كند و با ديده دل و مكاشفه قلبى پروردگارش را در آيينه اسم و صفت مشاهده كند، پس توجه به او نموده و در نزد او خاضع شود و از او به آن اسم و به آن صفت سؤال كند. و چنانكه در گذشته محقق شد و تحقيق لازم در اين باره به عمل آمد حالات سالك و مقامات او در سير و سلوكش مختلف است، زيرا انسان مظهر اسم كلّ يوم هو في شأن است: هر روزى او در شأن تازه‏اى است. پس در هر حالى و شأنى محبوبش با اسمى براى او ظاهر مى‏شود و معشوق و مطلوبش به تجلى تازه‏اى از لطف و قهر و جلال و جمال براى او تجلى مى‏كند.
هر دمش با من دلسوخته لطفى دگر است اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد
و گاهى مى‏شود كه با يك اسم دو گونه تجلى و دو طور ظهور مى‏نمايد، يك جلوه به گونه كثرت در وحدت؛ و در اين حال بر زبانش سخنى جارى مى‏شود كه با حالش مناسب باشد و چيزى مى‏گويد كه دلالت بر وحدت دارد، و مى‏گويد: بار الها من از قول تو سؤال مى‏كنم لفظ قول را مفرد مى‏آورد. و اگر به گونه‏اى ديگر بر او تجلى كرد و تجلى وحدت در كثرت بود، سلطان كثرت بر دل او غالب آيد، پس كلامى را مترنم مى‏شود كه مناسب با حالش بوده و دلالت بر كثرت نمايد، و مى‏گويد: بار الها من سؤال مى‏كنم به تمام‏ترين كلماتت و كلمات را به لفظ جمع مى‏آورد. و اين يكى از اسرار آن است كه در دعاى شريف لفظ قول مفرد و لفظ كلمات به صيغه جمع آمده است.
عدم منافات تجلى وحدت با سؤال قول رضى و أرضى‏
اشكال: تجلى به طور كثرت در وحدت با جمله‏اى كه در دعاست يعنى رضايت بخش‏ترين قول تو منافات دارد، و همچنين با جمله همه قول تو رضايت بخش است زيرا كه كثرت در معناى اين دو جمله آمده است.
جواب اشكال: تغيير حالات به طور آنى است و در يك آن از زمان ممكن است حالت تغيير كند، يعنى ممكن است حق تعالى بر بنده‏اى در آنى با اسمى تجلى كند و در آن بعدى با اسم ديگر تجلى نمايد، و به يك اسم در دو لحظه از زمان دو گونه تجلى نمايد. علاوه بر اين بايد توجه داشت كه دعا از صاحب مقام جمع احمدى و قلب باقرى محمدى (صلّى اللّه عليهم اجمعين) صادر شده است و هيچ استبعاد ندارد كه چنان قلبى در يك آن و يك لحظه جمع ميان وحدت و كثرت كند. و در عين حال منافاتى ندارد كه در موارد ديگر، حالات آن بزرگواران اختلاف داشته و اين گونه حالت جمع نداشته باشند و بلكه حالت وحدت يا كثرت بر آنان غلبه كند. جواب اشكال، از نظر خود من اين بود كه گفته شد.
و از شيخ عارف كامل (كه خدا سايه‏اش را مستدام كند) پرسيدم كه جهت مفرد بودن در بعضى از جملات و جمع بودن در بعضى ديگر چيست؟ حاصل جواب او اين بود كه: حالات سالك مختلف است، گاهى مى‏شود كه پروردگارش بر او به اسمى تجلى مى‏كند و حالتى به حسب آن تجلى دارد، سپس به اسم ديگرى تجلى مى كند و حالتى مناسب با آن تجلى دارد، سپس با همان اسم اول تجلى مى‏كند پس آن حالت اولى باز مى‏گردد. اينجاست كه سؤال در حالت اول با سؤال در حالت سوم به يك گونه مى‏شود.(46) و از بعضى از صاحب نظران پرسيدم او جوابى داد كه ذكرش مناسب نيست.
معناى رضى بودن همه قول خدا
از اين مطلب كه بگذريم بايد متوجه بود كه قول خداى تعالى همه‏اش رضايت بخش است و هيچ سخطى در آن نيست، زيرا حضرتش با قول تكوينى‏اش ماهيات را به راه راستشان كه وجود و كمالات وجود است هدايت فرمود، و با قول تشريعى‏اش نفوس مستعد را هدايت فرمود تا در ناحيه علم و عمل از قوه به فعل آيند.
پس هر كس كه با امر هدايت تكوينى يا تشريعى هدايت شده باشد به خاطر پيروى كردن امر تكوينى الهى و اطاعت امر كن، و اطاعت قول تشريعى و اطاعت دستورات اوست. و آن كس كه هدايت نشده باشد به خاطر نداشتن استعداد و مخالفتش با امر تكوينى الهى بوده و شقاوت گريبانگيرش گشته و از دستورات شرعى او اطاعت نكرده است.
و رضايت بخش‏ترين قول تكوينى همان قول ذاتى است كه به واسطه آن قول ذاتى بود كه اسماء الهى در حضرت علمى ظهور يافت و اعيان ثابته را كه در غيب واحديت پنهان بودند قرع سمع كرد.
و رضايت بخش‏ترين قول تشريعى علم توحيد است كه به واسطه فرشتگان و پيامبران بر بندگان خدا افاضه شده، و علم تهذيب نفس است كه سعادت انسان به آن بستگى دارد. و از همه اين‏ها رضايت بخش‏تر، توحيد محمدى است كه در ليله مباركه محمدى به وسيله كلام جمعى احدى قرآنى نازل شده است.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ مَسائِلِكَ بِاحَبِّها الَيْكَ، وَ كُلُّ مَسائِلِكَ الَيْكَ حَبيبَةٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِمَسائِلِكَ كُلِّها.
ح 15ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به محبوب‏ترين مسئلت‏ها نزد تو، و همه مسئلت‏ها نزد تو محبوب تو است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه مسئلت‏ها در نزد تو.
سؤال به لسان ذات در همه عوالم مستجاب است‏
بدان (كه خدايت از صاحبان دعاهاى مستجاب و سؤالات محبوب قرار دهد) كه سؤال عبارت از آن است كه سؤال كننده متوجه بشود به كسى كه از او سؤال مى‏كند و از او استدعا نمايد كه نيازمندى‏هاى او را از وجود و كمالات وجود بر طرف سازد، خواه اين توجه، توجه ذاتى باشد يا حالى يا باطنى و يا ظاهرى، و خواه به زبان استعداد و حال باشد يا به زبان قال. و تمام سلسله موجودات و قبيله ممكنات كه انتساب به حضرت بارى تعالى دارند به واسطه فقر و نياز ذاتى و صفتى كه دارند به قيوم مطلق و فيض بخش به حق متوجه مى‏شوند و با زبان استعدادشان وجود و كمالات وجود را از حضرتش خواستارند. و اگر اين استدعا را نداشتند فيض به آنان افاضه نمى‏شد، گرچه به گفته شيخ اعرابى كه مى‏گويد: قابل، خود نتيجه فيض اقدس است همين استدعا نيز از غيب جمع است.
و نخستين استدعا و سؤالى كه در دار وجود شد از اسماء و صفات الهى بود كه با زبانى كه مناسب مقامشان است از حضرت غيب مطلق استدعا كردند كه در حضرت واحديت ظهور يابند و استدعايشان مورد اجابت قرار گرفت و فيض اقدس ارفع، و ظل ابسط اعلى در حضرت جمع به آنان افاضه شد و اسماء و صفات ظهور يافت. و اولين اسمى كه ظهور يافت اسم جامع رب انسان جامع بود كه بر همه اسماء و صفات الهيه حاكم است و به ظهور آنان ظاهر است، سپس به توسط آن اسم جامع، ديگر اسم‏ها با ترتيبى كه در احاطه و شمول داشتند ظهور يافتند.
پس از اين سؤال نخستين كه به اجابت رسيد اعيان ثابته و صور اسماء الهيه سؤال كردند، و اولينشان صورت اسم جامع و عين ثابت انسانى بود، سپس بقيه اعيان به توسط او شد، زيرا همگى از فروع و توابع آن صورت جامع و عين ثابت انسانى بودند چه در اصل وجود و چه در كمالات وجود، چه در سلسله نزول و چه در سلسله صعود. و عين ثابت انسانى همان شجره مباركه‏اى است كه ريشه‏اش ثابت است و شاخ و برگش در آسمان و زمين گسترده است. سپس استدعاى اعيان ثابته ممكنه بود كه عبارتند از اسماء الهيه در حضرت علميه، اينان استدعا كردند تا در عين و شهادت ظهور يابند، و اين استدعا به واسطه فيض مقدس و ظل منبسط به هدف اجابت رسيد و اعيان ثابته به ترتيبى كه داشتند به واسطه فيض مقدس خلعت وجود پوشيدند.
و اين دعاها از دعاهاى مستجاب است و رد نمى‏شود، زيرا دعايى كه به لسان ذات و استعداد باشد پذيرفته و مستجاب است و به مقدار استحقاقش فيض به او افاضه مى‏شود و امساك فيض نمى‏شود. و دعا به زبان قال و به گفتار اگر مطابق با لسان استعداد باشد و آنچه زبان مى‏گويد بر خلاف آنچه دل مى‏گويد نباشد و گفتار با حال مباين نباشد مستجاب خواهد شد. و اگر دعايى مستجاب نشود به خاطر آن است كه از لسان استعداد صادر نشده و يا آنكه با نظام اتم مخالف است، و گاهى نيز مى‏شود كه مستجاب نشدن دعا به خاطر نبودن شرايط و متممات دعا و ديگر اسباب استجابت است.
هشدار
انسان را در هر مقام لسانى است مناسب آن مقام و استجابتى است مناسب آن لسان‏
بدان كه چون انسان كون جامع است و بر حسب مراتب نزولى و صعودى داراى نشأه‏ها و ظهورها و عوالم و مقاماتى است، از اين رو به حسب هر نشأه و هر عالمى كه دارد او را زبانى است مناسب آن مقام. پس در مقام اطلاق و سريانش زبانى دارد كه با آن از پروردگارش كه مربى اوست سؤال مى‏كند و خداى تعالى را به حسب اين لسان نسبت خاصى است كه حتما اجابت مى‏كند و آن عبارت است از اسم خاص همين مرتبه و رب اين مربوب. پس در اين مقام آن كه او را اجابت مى‏كند و از او كشف سوء و رفع اضطرار مى‏كند اسم رحمن است كه رب هويت مبسوطه اطلاقيه است.
و انسان را در مقام تعين روحى و نشأه تجريدى و بود عقلانى سابق، لسانى است كه با آن زبان از پروردگارش سؤال مى‏كند و خداى تعالى او را با اسم عليم كه رب نشأة تجريدى است اجابت مى‏كند.
و انسان در مقام قلبش با لسان ديگرى دعا مى‏كند و با اسمى كه مناسب با آن نشأه است جواب به او داده مى‏شود. و در مقام جمع ميان نشأه‏ها و مقامى كه حافظ حضرات است با لسانى كه مناسب با حضرت جمع باشد استدعا مى‏كند و با اسم جامع و تجلى اتم كه اسم اعظم است جواب دريافت مى‏كند.
و اين است همان انسان كاملى كه محقق قونوى در مفتاح غيب و شهود بدان اشاره كرده و مى گويد: وقتى كامل شد (يعنى انسان) پس او را در دعا و غيره ميزانى است مخصوص به خود او و امورى كه تنها از آن اوست و كسى با او شركت ندارد.
و به همين انسان كامل در فصوص اشاره كرده و مى‏گويد: اما كاملان و اوتاد، توجهشان به حق تعالى تابع تجلى ذاتى است كه از براى آنان حاصل مى‏شود، و رسيدن به مقام كمالشان ميسر نيست مگر اينكه به اين تجلى ذاتى فائز گردند، و نتيجه اين تجلى ذاتى آن است كه معرفتى تمام و جامع همه حيثيات همه اسماء و صفات و مراتب و اعتبارات براى آنان حاصل شود كه حق را از حيث تجلى ذاتى كه با شهود اتم براى آنان حاصل شده است به طور صحيح تصور مى‏كنند. و از اين روست كه اجابت در دعايشان به تأخير نمى‏افتد.
تحقيقى درباره محبوب‏ترين مسأله‏
و اين چنين انسان جامع است كه سؤالهايش اگر به لسان قال هم كه باشد مستجاب مى‏شود، زيرا استدعا نمى‏كند مگر همان را كه مقدر است، چون به مقامات وجود علم دارد و عوالم غيب و حضرت علميه را مى‏داند. و از اين جهت است كه بيشتر دعاهاى افراد كامل مستجاب مى‏شود مگر آن دعاهايى كه بر سبيل امتثال امر مولى انجام مى‏دهند، كه در آن گونه دعاها مقصودشان آن نيست كه مطلوب حاصل شود، چنانكه شيخ اعرابى در فصوص گفته است و در روايات اهل بيت عليهم السلام به آن اشاره شده است. (47)
دنباله سخن حب خداى تعالى مسائل را در هر عالم ظهورى است مناسب با آن عالم‏
بدان كه محبت الهى- كه علت ظهور وجود است و نسبتى است مخصوص ميان رب الارباب و مربوبين كه باعث اظهار وجود است و اين نسبت از طرف پروردگار عالميان به گونه تأثير و افاضه است و از طرف مربوبين و موجودات تحت تربيت او به گونه استفاضه و تأثر- بر حسب نشأه‏ها و موجوداتى كه پذيراى اين نسبت هستند مختلف است. پس در برخى از مراتب حكم اين محبت و نسبت تمام‏تر است و ظهورش بيشتر است مانند عالم اسماء و صفات و عالم صور اسماء و اعيان ثابته در نشأه علمى. و در برخى كمتر و كمتر تا برسد به آخرين مراتب و كمال نزول و نهايت هبوط. پس حب ذاتى حضرت حق متعال تعلق بر آن يافت كه در حضرت اسماء و عوالم غيب و شهادت ظهور يابد، كه فرمود: من گنجى بودم پنهان پس دوست داشتم كه شناخته شوم، از اين رو خلق را آفريدم تا شناخته شوم.
پس حب ذاتى است كه منشأ ظهور موجودات است. و محبوب‏ترين سؤال از خداى تعالى همان سؤالى بود كه در حضرت علمى از اسماء الهيه واقع شد، چون آن سؤال بود كه مفتاح ظهور و معرفت گرديد. و محبوب‏تر از محبوب‏ترين سؤال‏ها آن سؤالى بود كه از رب انسان جامع كامل كه حاكم بر همه اسماء و صفات و شئون و اعتبارات بود واقع گرديد. و اين كه در تعيين محبوب‏ترين سؤالها گفتيم به حسب مقام كثرت بود. و اما به حسب مقام توحيد و ارتباط خاصى كه ميان هر موجود با رب خود هست بدون آنكه واسطه‏اى در ميان باشد، به حسب اين مقام همه سؤال‏ها از خدا محبوب است چنانكه تحقيق آن گذشت.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِاشْرَفِهِ، وَ كُلُّ شَرَفِكَ شَريفٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بَشَرَفِكَ كُلِّهِ.
ح 16ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به شريف‏ترين شرف تو، و همه شرف تو شريف است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه شرف تو.
وجود، خير محض است يعنى چه؟
از مطالبى كه به وضوح پيوسته و زبانزد الهيين از اصحاب حكمت متعاليه و فلسفه عاليه و سالكان از صاحبان ذوق و صاحبدلان صاف و صاحب ديدگان تيزبين و سالم گرديده است- با اختلاف مسلكى كه دارند و تفاوت مشربى كه آنان راست، كه بعضى با سلوك علمى و از طريق برهان به آن رسيده‏اند و برخى ديگر با سير عرفانى و كشف معنوى وجدانى و عيانى، به دنبال خلوتها كه داشته‏اند و از دنيا به سوى آخرت بار بسته‏اند و از حدود بقعه تاريك امكان به فضاى عالم قدس بال و پر گشوده‏اند- آن است كه: وجود خير است و شريف، و نور است و تابش؛ و عدم شر است و پست، و ظلمت است و كدورت. پس وجود است كه خير محض و شرافت صرف است، و همه اشياء به آن مشتاقند، و هر متكبر جبارى در مقابل آن خاضع است، و همه موجودات آن را طالبند، و همه كائنات به آن عاشق، و محور هر خير و شرف است، و مورد توجه هر سالك است، و آستانش بار انداز هر كاروان، و خاك كويش اقامتگاه هر قافله است. اگر يادى از خير شود وجود است كه اول و آخر و ظاهر و باطن و اصل و معدن آن خير است، لكن همه اين‏ها نه به معناى مصدرى و مفهوم انتزاعى اعتبارى است بلكه وجودى كه حقيقت وقوع در خارج است و عين اعيان خارجى است و متن حقايق واقعى است و اصل تحققات است و ذات بخش به ذوات است و جوهر بخش به جواهر است و تحقق بخش به اعراض است.
پس بازگشت هر چه خير و شرف و حقيقت و نور است به وجود است، و اوست اصل ثابت و شجره طيبه، و شاخه‏هاى اوست كه آسمان‏ها و زمين و ارواح و اشباح را پر كرده است. و هر چه شر و پستى و بطلان و ظلمت است بازگشتش به عدم است و اوست شجره خبيثه مظلمه سرنگون كه قرار و استقرارى ندارد.
و ماهيت از حيث ذاتش نه به خير بودن متصف مى‏شود و نه صفت شر بودن را داراست، زيرا ماهيت از آن سو كه ماهيت است هيچ چيز بجز همان ماهيت نيست، و با اين وصف به حسب همان لا اقتضايى ذاتى كه دارد و همان امكان ماهيتى كه او را هست هالك و زائل و باطل است، و آن گاه كه از حدود بقعه عدم و دار وحشت قدم بيرون گذاشت و بر آستانه وجود بار انداخت و از چشمه صاف آن نوشيد، بالعرض و المجاز شريف مى‏شود و داراى خير مى‏گردد، و هر مقدار كه وجود در او تمام‏تر و كامل‏تر شود خير و شرافتش بيشتر گردد تا برسد به وجودى كه عدم در او نباشد و كمالى كه نقصانى به او راه نيابد، اين هنگام او شرفى مى‏گردد كه پستى ندارد و خيرى مى‏شود كه شرى در آن نباشد و همه خيرها و شرف‏ها از افاضه‏ها و اشراق‏ها و تجلى‏ها و اطوار و تطورهاى او مى‏شود، و خير و كمال حقيقى ذاتى جز از آن او نباشد و جز به وسيله او نباشد و جز از او سر چشمه نگيرد و جز در او نباشد و جز بر او نباشد، و ديگر مراتب را كه خيراتى است به اعتبار انتسابى است كه به او دارند و از جهت مظهريتى است كه براى او دارند، و گر نه به اعتبار انتساب به خودشان نه كمالى دارند و نه خيرى در وجود آنهاست و نه حقيقتى دارند و نه شيئيتى را دارا هستند، چنانكه خداى تعالى فرمود: همه چيز در هلاكت است مگر وجه او و هر چه بر روى زمين است فانى است و وجه پروردگارت كه جلالمند و عزيز است باقى مى‏ماند. و سيد انبياء و سند اصفيا (صلوات اللّه و سلامه عليه و على آله الطيبين الطاهرين) فرمود: هر كس خيرى در خود بيابد خداى را سپاس گويد، و هر كس كه جز اين بيند بجز خود را ملامت نكند.
پس چون خير از اوست بايد او را سپاس گفت، و چون شر از ناحيه خود انسان و از حيثيت خلقى است ملامت نيز متوجه او است. و خداى تعالى از خليلش بازگو مى‏كند: هنگامى كه بيمار مى‏شوم او شفا بخش من است. ببين كه چگونه بيمارى را به خودش نسبت داده و از نقصان استعدادش دانسته، ولى شفا را به پروردگارش نسبت داده است؟! پس فيض و خير و شرافت از خداى تعالى است، و شر و نقصان و پستى از ما است. و در اين رابطه خداى تعالى مى‏فرمايد: پس هر آنچه از نيكى به تو رسد از جانب خداست، و هر آنچه از بدى به تو رسد از ناحيه خودت مى‏باشد. گر چه به گونه‏اى همه‏اش از جانب اللّه است.
و كتابهاى دانشمندان اين فن و مخصوصا كتابهاى فيلسوف شيرازى صدر الحكماء المتألهين به طور تصريح و اشاره و از طريق اقامه برهان پر است از اين مسأله، و بسيارى از مسائل الهى و اصول اعتقادى و اسرار قضا و قدر مبتنى بر اين مساله است كه اكنون مجال ذكر آنها نيست و بر كشف سرّشان رخصتى نه.
گفت:
آن يار كز او گشت سر دار بلند جرمش آن بود كه اسرار هويدا مى‏كرد
و ما سخن خود را با ذكر كلامى از اين استاد الهى به پايان مى‏رسانيم:
كلام صدر المتألهين در بازگشت شرور به حيثيت امكان‏
او در كتاب كبيرش (اسفار) مى‏گويد: حاصل آنكه: نقيصه‏ها و ذميمه‏ها در وجودهاى ممكن به خصوصيت‏هايى كه در محل‏ها و قابل‏هاست بر مى‏گردد نه به اصل وجود از آن حيث كه وجود است. و با اين مطلب، شبهه دوگانه پرستان (كه به دو خالق معتقدند: خالق خير و خالق شر) دفع مى‏شود و توهم تناقضى كه در دو آيه كريمه هست بر طرف مى‏شود، و آن دو آيه از قرآن عزيز عبارتند از: آنچه از نيكى به تو برسد از خداست، و آنچه از بدى به تو برسد از ناحيه خودت مى‏باشد. و آيه ديگر كه مى‏فرمايد: بگو همه از جانب خداست. و چه اشاره‏اى زيبا به لطافت اين مسأله شده است كه متصل به اين آيه مى‏فرمايد: اين مردم را چه شده است كه هيچ نمى‏فهمند؟ پايان آنچه مقصود ما بود از سخن اين فيلسوف. و هر كس علاقمند باشد كه مسأله را روشن‏تر درك كند به كتابهاى او مراجعه كند مخصوصا به كتاب كبيرش (اسفار).
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِادْوَمِهِ، وَ كُلُّ سُلْطانِكَ دائِمٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَ كُلِّهِ.
ح 17ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به جاويدترين سلطنت تو، و همه سلطنت تو جاويد است. بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه سلطنت تو.
كيفيت سلطنت حق متعال در همه عوالم‏
آرى از براى اوست سلطنت مطلقه در حضرت غيب كه به واسطه فيض اقدس، سلطنت مطلقه بر اسماء و صفات الهيه و صور اسماء يعنى اعيان ثابته دارد، و به واسطه فيض مقدس در حضرت شهادت بر ماهيات كليه و هويت‏هاى جزئى سلطنت مطلقه دارد، جز آنكه به هنگام رجوع همه به سوى او سلطنت تامه‏اش به توسط انسان كامل و ولى مطلق در قيامت كبرى بروز خواهد كرد، كه فرمايد: امروز ملك و سلطنت از آن كيست؟ (از آن اللّه واحد قهار است). و اشياء ممكن از آن جهت كه انتساب به خويشتن دارند هيچ سلطنتى ندارند، چنانكه فرمايد: اينان بجز اسم‏هايى نيستند كه شما و پدرانتان نامگذارى كرده‏ايد و خداوند بر آن حجتى و سلطنتى فرو نفرستاده است. ولى از آن جهت كه انتساب به او دارند از مراتب سلطنت او به شمار مى‏آيند.
و از اينجا معلوم مى‏شود سرّ جاودانى بودن سلطنت او كه مى‏گويد:
همه سلطنت تو دائم و جاويدان است.
پس سلطنت جاويد است، و آن كه سلطنت به او داده شده زايل و هالك است؛ همان‏گونه كه فيض قديم ازلى است ولى فيض‏گير حادث است.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِافْخَرِهِ، وَ كُلُّ مُلْكِكَ فاخِرٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِمُلْكِكَ كُلِّهِ.
ح 18ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به فاخرين ملكت، و همه ملك تو فاخر است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه ملكت.
معانى ملك حق تعالى‏
اگر ملك به معناى مملكت باشد چنانكه در آيه شريفه بگو: بار الها اى مالك ملك، مملكت را به هر كس كه بخواهى مى‏دهى به آن معنى است، و اگر به معناى مالكيت باشد چنانكه در آيه شريفه امروز مالكيت از آن كيست؟ بدان معنى است. در هر صورت فاخر بودن مالكيت حق تعالى و عظمت يكتايى‏اش در مالكيت بدان اعتبار است كه در حكمت متعاليه با دليل قطعى ثابت شده است كه نظام موجود تمام‏ترين نظامها و زيباترين نظامى است كه به تصور مى‏آيد. و چگونه اينچنين نباشد و حال آنكه نظام موجود سايه نظام علمى ربانى است كه تابع جمال جميل مطلق است. و فاخرتر بودنش به اعتبار مراتب غيبى مجرد و نظام عقلى و نشأه تجرد است (كه نظام در اين مراتب فاخرتر از نظام در بقيه مراتب و نشأه‏هاست).
پس مالكيت آسمان و زمين و ملكوت آنها از آن خداى تعالى است، و از حكومتش كسى را امكان فرار نبوده و ممكن نيست كسى از مملكت او بيرون باشد، زيرا ملك حق تعالى بر همه موجودات گسترش يافته است حتى بر اعيان اشياء ممتنع و بر اعدام. و همچنين سلطنت او گسترش دارد بر همه مراتب وجود، و هيچ چيز نيست مگر آنكه در تحت سلطنت او و مالكيت اوست؛ و به موسى عليه السّلام فرمود:
اى موسى من چاره توام كه هميشه ملازم تو هستم. و مر او راست غلبه تمام بر همه اشياء، و آنچه غلبه و سلطنت در عالم هست از ظهور غلبه و سلطان اوست، و هيچ جنبنده‏اى نيست مگر آنكه او اختيار آن را به دست دارد. چنانكه اين مطلب از مباحث گذشته روشن گرديد.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ عُلُوِّكَ بِاعْلاهُ، وَ كُلُّ عُلُوِّكَ عالٍ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِعُلُوِّكَ كُلِّهِ.
ح 19ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به عالى‏ترين علوّت، و همه علوّ تو عالى است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه علوّت.
على از اسماء ذات است و علو حقيقى مخصوص ذات اوست‏
اوست برتر و بالاتر در عين حالى كه نزديك است، و اوست نزديك در عين حالى كه برتر و بالاتر است، و برترى مطلق از آن اوست و ساير مراتب وجودى در مرتبه پست‏تر قرار گرفته‏اند و برترى براى هيچ چيز بجز او نيست، بلكه برترى هر چيزى سايه برترى اوست.
و بنابر تحقيق شيخ عارف كامل ما (دام مجده) اسم على از اسماء ذات است، و از روايت كافى نيز همين استفاده مى‏شود كه شيخ محدثين محمد بن يعقوب كلينى (رضوان اللّه عليه) از ابن سنان نقل مى‏كند كه مى‏گويد: از ابى الحسن (امام رضا) عليه السّلام پرسيدم: خداوند پيش از آنكه خلق را بيافريند آيا به خويشتن عارف بود؟ فرمود: آرى. گفتم: خويشتن را مى‏ديد و از خود مى‏شنويد؟ فرمود: به ديدن خود و شنيدن از خود نيازى نداشت، زيرا نه از خود چيزى سؤال مى‏كرد و نه از خود چيزى مطالبه مى‏نمود، او خودش بود و خودش او بود، قدرتش نفوذ داشت و نيازى نداشت كه به خاطر خويش نامى براى خود بگذارد، و ليكن به خاطر غير خودش (و به خاطر ديگران) نامهايى از براى خود اختيار كرد تا آنان او را به آن نامها بخوانند، زيرا اگر به نامش خوانده نمى‏شد شناخته نمى‏شد. پس نخستين اسمى كه براى خود اختيار كرد (العلى العظيم) بود، زيرا او برترين همه اشياء بود، پس معناى او اللّه بود و نامش العلى العظيم. آن نخستين نام او بود، زيرا كه بر همه چيز علوّ و برترى يافت.
از اين روايت شريفه ظاهر مى‏شود كه على از اسماء ذاتيه است كه خداوند پيش از آفرينش خلق براى خود اختيار كرده است. و به اعتبار ديگر از اسماء صفت است، چنانكه از آخر روايت ظاهر مى‏شود كه مى‏فرمايد: بر همه چيز برترى يافت.
عارف كامل محدث كاشانى (قدّس اللّه نفسه) در شرح اين حديث شريف مى‏گويد: علو حقيقى از آن خداى سبحان است همچنان كه علو اضافى نيز از آن اوست. و اولى از خواص خداى سبحان است كه غير او را در آن شركت نيست. و از اين جهت فرمود: العلى العظيم را براى خود اختيار كرد.
من مى‏گويم: هيچ موجودى غير خدا در حقيقت علو با خدا اصلا شركت ندارد، زيرا موجودات از نظر جهات نفسى كه اصلا علوى ندارند، و از نظر جهات حقى، علوشان فانى در علو اوست و حكم و حيثيتى از براى آنان نيست بلكه همگى مستهلك در ذات او هستند.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ مَنِّكَ بِاقْدَمِهِ، وَ كُلُّ مَنِّكَ قَديمٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِمَنِّكَ كُلِّهِ.
ح 20ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به قديم‏ترين منّت تو، و همه منّت‏هاى تو قديم است، بار الها از تو سؤال مى‏كنم به همه منّت‏هايت.
تلازم قديم بودن منت با قديم بودن فيض‏
اين جمله دعا صريح‏ترين شاهد است بر آنچه پيشوايان حكمت متعاليه و صاحبدلان از اهل معرفت بر آنند كه فيض حق تعالى قديم است، زيرا خداى تعالى منّت بر موجودات نهاد كه به آنان افاضه وجود فرمود، بلكه وجودى كه از اوست آن وجود منبسط بر هياكل ممكنات است، و آن وجود بدان اعتبار كه ظل قديم است خود نيز قديم است به قديمى او، و حكمى از براى خود او و ذات او نيست بلكه اصلا ذاتى ندارد تا حكمى داشته باشد، هر چند از جهت يلى الخلقى حادث است به حدوث ممكنات.
پس حدوث و تغير و زوال و پوسيدگى و هلاكت از طبايع ماهيات و سرشت ممكنات و ظلمتكده ماده ستمكار و درخت هيولاى تاريك خبيث است. و در مقابل اين‏ها ثبات و قديم بودن و استقلال و تمام بودن و بى نيازى و وجوب از عالم قضاء الهى و سايه نورانى ربانى است كه هيچ تغير و پوسيدگى و زوال و اضمحلالى به آن راه ندارد. و به وسيله تسويلات كلامى و برهانهاى فلسفى امكان ندارد كه كسى به اين حقايق ايمان آورد بلكه ايمان به آنها نيازمند است به قريحه لطيف و قلب صيقلى شده و صفاى باطن كه با رياضت‏ها و خلوت نشسينى‏ها به دست مى‏آيد.
و قديم‏تر بودن در مراتب وجود بدان اعتبار است كه به قديم ذاتى اتصالش شديدتر و به آن آستان نزديك‏تر باشد. پس وجود به هر اندازه كه به مبدأش نزديك‏تر باشد حكم قديم بودن در او ظاهرتر خواهد بود، و گر نه بدان اعتبار كه هر موجودى با پروردگار و رب خود رابطه خاصى دارد همه فيض حضرتش قديم است، و از اين رو فرمود: و همه منّت‏هاى تو قديم است.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ مِنْ آياتِكَ بِاكْرَمِها، وَ كُلُّ آياتِكَ كَريمَةٌ، اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِ‏آياتِكَ كُلِّها.
ح 21ح بار الها من از تو سؤال مى‏كنم به كريم‏ترين آياتت، و همه آيات تو كريم است، بار الها من از تو سؤال مى‏كنم به همه آياتت.
در حركت انعطافى است كه سالك به مقامى مى‏رسد كه همه موجودات را آيات خدا مى‏بيند
در قسمتى از مباحث گذشته تو را معلوم شد و در شرح بعضى از جمله‏هاى سابق چشم دلت باز شد بر اينكه سلسله وجود از عنصريات و فلكيات و اشباح و ارواح و غيب و شهود و نزول و صعودش همگى كتابهاى الهى و صحيفه‏هاى مكرم ربوبى و الواح و اوراقى هستند كه از آسمان احديت نازل شده‏اند، و هر مرتبه‏اى از مراتب آن و هر درجه‏اى از درجاتش از سلسله طولى و عرضى آياتى هستند كه بر گوش دل صاحبان يقين قرائت شده، كسانى كه دلهاشان از كدورت عالم هيولى خالص گشته و گرد و غبار آن را از صفحه دل زدوده‏اند و از خواب آن عالم بيدار شده‏اند، اين آيات بر كسانى تلاوت شده كه از گورستان عالم طبيعت برخاسته و از زندان تاريك ماده و زنجيرهاى دست و پاگير آن رهايى يافته‏اند و همت نهايى خود را دنياى پست و آرايش و زينت‏هاى آن قرار نداده‏اند و به زمين دل نبسته و آن را براى خود وطن نساخته‏اند، و اگر به دنيا آمدند براى كاشتن بوده نه براى درو كردن، كه دنيا كشتزار آخرت است؛ و ورودشان به دنيا به خاطر حركت انعطافى بود كه انسان به واسطه آن حركت انسان واقعى مى‏شود و از دنيا به وطن اصلى خود كه جايگاه پدر ما آدم عليه السّلام بود باز مى‏گردد.
مولوى بدين معنى اشاره مى‏كند كه مى‏گويد:
بشنو از نى چون حكايت مى‏كند وز جداييها شكايت مى‏كند
تا آنجا كه گويد:
هر كسى كو باز ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش
تا آخر آنچه گفته است. بارى صاحبدلان در عالم دنيا حركت انعطافى دارند كه مقدمه تكميل آنان است نه حركت استقامتى كه به فرموده شيخ عارف ما دام ظله پدر ما آدم مى‏خواست چنين حركتى را داشته باشد. آنان در دنيا مانند مسافرى هستند كه آماده كوچ و مهياى مسافرت است. نظر آنان به دنيا از آن روست كه دنيا نقشى است از آنچه در عالم غيب است، چنانكه امام صادق عليه السّلام بنابر آنچه روايت شده فرمود: من هر چه ديدم خداى را پيش از آن و به همراه آن و بعد از آن ديدم.
سالكى كه به اين مقام برسد همه چيز را نشانى بيند از آنچه در غيب است، زيرا همه موجودات حتى جماد و نبات كتاب الهى است كه سالك إلى اللّه و مجاهد في سبيل اللّه از صفحات آن كتاب، اسماء و صفات الهى را به اندازه ظرف وجودى خود مى‏خواند.
در همه چيز نشانى است ز يكتايى او.
بلكه سالك مجاهد هنگامى كه در غيب هويت و مقام جمع احديت مستهلك مى‏شود خودش وجود جامعى مى‏گردد همه مراتب اسماء و صفات را، و جهان مستقلى مى‏شود كه همه چيز در آن است. در روايات ما از امام رضا عليه السّلام رسيده است كه مى‏فرمايد:
صاحبدلان به اين مطلب رسيدند كه هر چه در آنجاست معلوم نمى‏شود مگر به آنچه در اينجاست.
انسان كامل به حكم جامعيت، آيت اللّه كبرى است‏
و بدان كه انسان كامل از آن جهت كه كون جامع و خليفه خدا در زمين و نشانه او در همه عوالم است كريم‏ترين آيات الهى و بزرگترين حجت‏هاى اوست، چنانكه از مولاى ما و سرور ما امير المؤمنين يا از سرور ما امام صادق (عليهما الصلاة و السلام) نقل شده كه فرمود:
همانا صورت انسانى بزرگترين حجت خداست بر خلقش، و اوست همان كتابى كه خدايش با دست خود نوشته، و اوست مجموع صورت همه جهانيان تا آخر روايت كه درود و سلام بر گوينده‏اش باد.
پس انسان به تنهايى واجد همه مراتب غيب و شهادت است، و با آنكه ذاتش بسيط است جامع همه كتابهاى الهى است، چنانكه در آثار علوى آمده بدين مضمون:
مپندار خود را همين خرد پيكر كه در اندرونت جهانى نهان است
و شيخ كبير محيى الدين عربى اندلسى گويد:
منم اصل قرآن، منم سوره حمد منم جان جانان، نه آن جان تن‏ها
اى برادر راه حقيقت، از خواب غفلت بيدار شو و چشم دل و ديده قلب را باز كن و كتاب نفس خود را قرائت نما كه از براى گواهى كافى خواهد بود. خداى تعالى مى‏فرمايد: به زودى آيات خود را در جهان خارج و جان آدميان به آنان نشان خواهيم داد تا حق براى آنان روشن گردد. و گفته شده است:
نه دور است از قدرت بى كرانش كه گرد آورد در يكى تن، جهان را
و مادامى كه در حال غشوه عالم طبع، و مستى شراب هيولى هستى نمى‏توانى خود و خوديت خود را شهود كنى و كتاب ذاتت را بخوانى و زيور حقيقت وجودت را قرائت كنى. پس اى عزيز، از اين ستم آباد تاريك و خانه وحشتناك وحشت‏زا و نشأه تنگ و تاريك به درآى و بخوان و پرواز كن.
تو را ز كنگره عرش مى‏زنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
و حجاب طبع و طبيعت را پاره كن كه تو از جهان قدس و طهارتى و از جايگاه نور و كرامت، چنانكه عارف شيرازى (قدّس سرّه) مى‏گويد:
چاك خواهم زدن اين دلق ريايى چكنم روح را صحبت ناجنس عذابى است اليم
و چون حجابهاى ظلمانى را پاره كردى ظهور حق را در همه اشياء و احاطه‏اش را بر آنها خواهى ديد، و مشاهده خواهى نمود كه آنها همه نشانه‏هاى اويند و دليل‏هاى روشن او كه با كمالاتشان بر كمال آفريننده و ايجاد كننده خود دلالت دارند.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِما انْتَ فِيهِ مِنَ الشَّأْنِ وَ الْجَبَرُوتِ، وَ اسْئَلُكَ بَكُلِّ شَأْنٍ وَحْدَهُ وَ جَبَروتٍ وَحْدَها.
ح 22ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به آنچه تو راست از شأن و جبروت، و سؤال مى‏كنم از تو به هر شأنى به تنهايى و به هر جبروتى به تنهايى.
تجلى به اسم جامع و كل شئون، تنها براى انسان كامل امكان دارد
بدان اى سالك طالب، كه خداى تعالى را به مقتضاى كلّ يوم هو فى شأن در هر آنى از زمان شأنى است؛ و تجلى به جميع شئونات جز براى انسان كامل امكان ندارد، زيرا هر يك از موجودات از عوالم عقول مجرده و فرشتگان مهيمن و فرشتگان به صف كشيده گرفته تا نفوس كليه الهيه و ملائكه مدبره كه به تدبير امور مأمورند و ساكنان ملكوت عليا و ساير مراتب ملكوت از فرشتگان زمينى، همه و همه مظهر اسم خاصى هستند كه پروردگارشان به همان اسم بر آنان تجلى مى‏كند؛ و هر يك از آنان را مقامى است معلوم و معين، چنانكه در روايت است كه برخى از فرشتگان هميشه در ركوعند و به سجده نمى‏روند، و برخى ديگر هميشه در سجده‏اند و ركوع نمى‏كنند. و اين اشاره به آن است كه تجاوز از مقام خود نتوانند كرد و قدم از محلى كه دارند فراتر نتوانند گذاشت. و از اين جهت بود كه جبرئيل عليه السّلام در جواب رسول خدا كه پرسيد چرا به همراه من نمى‏آيى عرض كرد:
اگر بند انگشت برتر پرم فروغ تجلى بسوزد پرم
و اما اهل يثرب انسانيت و مدينه نبوت را مقام معين و محدودى نيست، و از اين جهت بود كه ولايت مطلقه علويه را كه همه شئون الهيه بود حامل گرديد و استحقاق خلافت تامه كبرى را يافت و صاحب مقام ظلوميت شد(48)كه درباره‏اش گفته شده است: مقام ظلوميت عبارت است از تجاوز از همه مقامات، و شكستن بتهاى انانيات و انّيّات؛ و صاحب مقام جهوليت شد كه عبارت است از فناء در فنا و مرتبه جهل مطلق و عدم محض.
پس هنگامى كه پروردگار با يكايك اسمائش بر سالك تجلى كرد و به مقام هر يك از اسماء خاص تحقق يافت قلبش قابليت مى‏يابد كه اسم جامع كه داراى همه شئونات است و تمام جبروت و سلطان در آن است در آن قلب تجلى نمايد اولا به وحدت جمعى و كثرت در وحدت، و ثانيا به كثرت تفصيلى و بقاء بعد از فناء. و وحدت در كثرت آن گاه است كه از پروردگار خود سؤال مى‏كند به آنچه او راست از شأن و جبروت در حضرت جمع به طريق وحدت، و به هر شأنى به تنهايى و به هر جبروتى به تنهايى در حضرت واحديت و تجلى اسمايى و صفاتى و افعالى به طريق بسط و تفصيل. و با رسيدن به اين مرتبه مراتب سير و ترقى پايان مى‏پذيرد. و اين آخرين مرتبه سير إلى اللّه است و سفر چهارم است كه عبارت است از بقاء بعد از فناء پس از استهلاك تام سالك، زيرا حفظ نمودن حضرات و تمكن يافتن در مقام جمع و تفصيل و وحدت و كثرت از بالاترين مراتب انسانيت است و از تمام‏ترين مراحل سير و سلوك است.(49)و حقيقت اين مقام براى هيچ كس از اهل سلوك و اصحاب معرفت اتفاق نيفتاده مگر از براى پيغمبر اكرم و رسول مكرم ما و اولياء آن حضرت كه از مشكات او علم و معرفت را اقتباس نموده‏اند، و مصباح ذات و صفاتش چراغ راه سلوك آنان بوده است.
اللَّهُمَّ انّى اسْئَلُكَ بِما تُجيبُنى بِهِ حينَ اسْئَلُكَ فَاجِبْنى يا اللّهُ.
ح 23ح بار الها از تو سؤال مى‏كنم به آنچه كه هر گاه به آن از تو سؤال كنم مرا اجابت خواهى كرد، پس اجابتم فرما اى اللّه.
اجابت دعاى سالك در آغاز سلوك و انجام آن به وسيله اسم اعظم است‏
از آنجايى كه اسماء الهى همگى از مظاهر اسم اعظم‏اند كه اسم اعظم محيط بر آنها و جامع همه آنهاست به طور وحدت و بساطت و بر همه اسماء حكومت دارد و بر كليه آنها غلبه و سلطنت دارد، چون اين مطلب بر قلب سالكى كه به مقام اسم اعظم تحقق فعلى يافته منكشف شد مى‏بيند كه در ابتداى سلوكش مظاهر اسم اعظم بودند كه دعاى او را اجابت مى‏كردند و در پايان سلوكش خود اسم اعظم اجابت او را مى‏كند. از اين روست كه مى‏گويد: بار الها من از تو سؤال مى‏كنم به آنچه اجابتم مى‏كنى آن گاه كه از تو سؤال كنم به آن از اسماء الهى كه همه آنها به اسم اعظم باز مى‏گردند، و لذا به دنبال آن مى‏گويد: اجابتم كن اى اللّه كه اجابت را از اسم اعظم مى‏خواهد، زيرا اسم اعظم است كه حافظ مراتب اوست و او را تحت تربيت خود گرفته و نمى‏گذارد دست دزدان راه و وسوسه كنندگان در دلش به او راه يابد. و چون اجابت خواستن از اللّه اشاره به آن است كه اسم اعظم الهى است كه به همه اسماء احاطه دارد و اوست اجابت كننده در اول و آخر و اوست ظاهر و باطن، افتتاح سخن با اللّهمّ (به معنى يا اللّه) كرد و ختم سخن را نيز با اللّه كرد و گفت: فأجبنى يا اللّه.
پايان آنچه مى‏خواستيم از شرح اين دعا؛ و سپاس خداى را در اول و آخر و در ظاهر و باطن، و درود خدا بر محمّد و اولاد پاكش باد.
به تاريخ يكهزار و سيصد و چهل و هفت هجرى قمرى اين شرح پايان يافت.
تذكر: به منظور حفظ مقام ادب نسبت به استاد الهى و امام امت اسلامى ايران جملاتى از آخر كتاب ترجمه نشد كه اين گونه تعبيرات از زبان خود آن حضرت زيباست و ما را نرسد كه چنين جسارتى در ترجمه آن داشته باشيم. و الحمد للّه أولا و آخرا.
ترجمه اين سفر شريف در هشتم ماه شعبان 1400 هجرى قمرى انجام يافت.
خدايا چنان كن در انجام كار تو خشنود باشى و ما رستگار
العبد المفتاق إلى رحمة ربه: السيد احمد الفهرى

برگرفته از پایگاه : books1.blogfa.com