سلوك معنوی ؛ مطالبی از حضرت آيت ‏الله العظمی بهاءالدّينی قدّس سرّه

سلوك معنوی ؛ مطالبی از حضرت آيت ‏الله العظمی بهاءالدّينی قدّس سرّه
تدوين و ويرايش : اكبر اسدی

متن پيام تسليت رهبر معظم انقلاب اسلامى، حضرت آية‏الله خامنه‏اى (مد ظله العالى)، به مناسبت رحلت فقيه وارسته و عارف پارسا، حضرت آية‏الله العظمى بهاءالدينى (قدس سره)
بسم الله الرحمن الرحيم
با تأسف و اندوه خبر يافتيم كه عالم ربانى و فقيه عارف و پارسا، حضرت آية‏الله حاج رضا بهاءالدينى (قدس‏الله روحه) دار فانى را وداع گفته و به جوار رحمت حق پيوسته است. براى حوزه علميه قم و روحانيت معظم اسلام، اين ضايعه‏اى بى‏جبران و فقدانى دردناك است. اين عالم بزرگ از جمله نوادرى بود كه همواره در حوزه‏هاى علميه همچون ستاره درخشان معنويت و عرفان، راهنماى خواص و مايه دلگرمى و اميد برجستگان‏اند. مقام رفيع اخلاقى و معنوى آن بزرگمرد، موجب آن بود كه هر كلمه و اشاره او چون برقى در چشم ارادتمندانش بدرخشد و دريچه‏يى به عوالم معنا بگشايد.
مجلس او همواره معراج روح مستعد فضلاى جوانى بود كه مى‏خواستند علم دين را با صفاى عطرآگين عرفان دينى توأم سازند. معلم اخلاق و سالك الى‏الله بود، و صحبت نورانى و كلام رازگشاى او، دل مستعد را در ياد خدا مستغرق مى‏كرد.
پير مراد جوانان پاكباز جبهه و جنگ در دوران دفاع مقدس و شمع محفل بسيجيان عاشق بود. و بارها صفوف مقدم جبهه‏ها را با حضور خود نورانيت مضاعف بخشيد.
اين عالم كهنسال و مراد و مقبول فضلا و علما، عمر بابركت و پرفيض خود را در بهشتى از پارسايى و زندگى زاهدانه، در كنج محقر خانه‏يى كه دهها سال شاهد غناى معنوى صاحبش بود به سرآورد و بى‏اعتنايى حقيقى به زخارف ناپايدار دنيوى را كه سيره همه صاحبدلان برجسته حوزه‏هاى علميه است، درس ماندگار خود ساخت. همان طور كه حيات مبارك آن اسوه پارسايى و تقوا در حوزه علميه قم برجسته و محسوس بود، ضايعه وفات ايشان نيز در آن حوزه عظيم‏الشأن، بسى بزرگ و سنگين است.
اينجانب اين مصيبت دردناك را به حضرت بقية‏الله الاعظم (ارواحنا فداه) و به همه اعاظم و اعلام حوزه‏هاى علميه و نيز به فضلاى جوان و طلاب پاكنهاد و همه دلهاى سرشار از شور و شوق معنويت و حضور، و نيز خاندان معظم و فرزندان مكرم و ديگر بازماندگان ايشان تسليت مى‏گويم و علو مقام روح مطهر آن عبد صالح را در درجات قرب، از حضرت حق متعال مسئلت مى‏نمايم.
سيد على خامنه‏اى
28/4/76
پيشگفتار
عارف سالك و فقيه پارسا، حضرت آية‏الله بهاءالدينى ـ قدس الله سره ـ يكى از آينه‏داران درياى بى‏زوال فيض سرمدى و چشمه بى‏پايان بركات محمدى (صلى‏الله عليه و آله و سلم) در عصر حاضر است. آن جان بلند و پاك و آن روح خرسند و تابناك در تمامى حيات نورانى خويش، دست از تحصيل و تهذيب برنداشت و در كشتزار پرطراوت جان خود، جز بذر خداجويى و تقرب نكاشت.
او در تمام آن سال‏هاى دراز، با همه جان و تمام توان كوشيد تا چراغ دقايق خويش را از مشعله هماره روشن لاهوت بيفروزد، پروانه‏سان در آتش عشق ربوبى و جذبه سلوك به سوى ملكوت بسوزد و از مشرب قدسى احمدى (صلى‏الله عليه و آله و سلم) و مكتب انسى علوى (عليه السلام) درس كشف و عروج بياموزد. و سرانجام، پس از طى آن همه رنج و مرارت و كوشش و رياضت، جامه جان در كوثر آرامش فروشست و راه فطرت تكوينى خويش را به سوى فرجام ديدار ابدى دوست بازجست.
از تبرك رفتار و گفتار آن عبد صالح خداوند و به يمن منش و بينش آن خداجوى خرسند، بسيارى از تشنگان وادى حيرت به زلال معناى باطنى آب رسيدند و دست شوق از سفره سياه عالم طبيعت بازكشيدند. هر كلمه‏اى كه آن عارف سالك با عطش‏زدگان مى‏گفت، گرهى از طره رحمت دوست مى‏گشود و هر اشاره‏اى كه به جان خسته مشتاقان مى‏فرمود، لمحه‏اى از جمال پرجلال كردگار كائنات را آينه‏سان باز مى‏نمود.
هنوز از پس روزها و روزها فراق، نام فروزان او مؤمنان را راه مى‏نمايد و تربت طهورى او گره از كار فروبسته دوستان مى‏گشايد. نامش هماره زينت الواح فرشتگان زمينى و آسمانى باد.
پيش از اين، پاره‏اى از درس‏ها و كلمات اين عروجى مرد در دفترى با نام نردبان آسمان، فراهم آمد كه با رويكرد مشتاقانه بسيار مواجه شد. اكنون نيز مجموعه‏اى ديگر، كه در بردارنده بيست گفتار، هشت مصاحبه و چند خاطره است، به ساحت ارباب فضل و معرفت تقديم مى‏شود. باشد كه اين صحيفه شيوا، كه شيوه‏نامه سلوك معنوى است، در خرمن دلى شعله‏اى بيفكند و خار غفلتى از پاى سلوك سالكى بركند. چنين باد.
بهار 1377 ه. ش
مقدمه حجة‏الاسلام والمسلمين سيد محمدرضا طباطبايى
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين و صلى الله على سيدنا و نبينا محمد و آله الطيبين الطاهرين و اللعن على اعدائهم اجمعين الى يوم الدين.
در آسمان فضيلت
آية‏الله العظمى بهاءالدينى (قدس سره) از جمله عالمان با فضيلتى بود كه آسمانيان بهتر از زمينيان او را مى‏شناختند. چه آن كه امثال او ستاره‏هايى را مى‏مانند در آسمان فضيلت و حقيقت؛ كه كسانى چون صاحب اين قلم از دورهاى دور به آنان چشم مى‏دوزند و از سوسوى نور آنان گامى برمى‏دارند؛ وگرنه ملكوتيان كجا و شعاع ديد و درك خاكيان كجا؟!
توصيف مردان خدا بايد با زبان و قلم عالمانى صالح و خالص انجام يابد، تا چراغى باشد فرا راه سالكان و ره توشه‏اى براى عاشقان. و راقم اين سطور، اگر در راه مقابل نباشد، رونده اين راه نيست. اما چه چاره كه برادرى عزيز و گرانقدر، مقدمه‏اى پيرامون شخصيت اين مرد خدا از حقير درخواست كرده است، و سرپيچى از درخواست او در توانم نيست. از اين رو، با استمداد از عنايت حضرت حق، چند جمله‏اى تقديم مى‏دارم.
چيزى كه آية‏الله العظمى بهاءالدينى را در دل و جان اهل معرفت عظمت بخشيده بود، حقارت دنيا و دنياييان در چشم او بود. او براى ماسوى‏الله ارزش و اعتبارى قائل نبود. خاك و طلا، فقر و غنا، سلامت و بيمارى، تنهايى و در جمع بودن، اقبال و ادبار اين و آن، و بسيارى ديگر از اضداد، در نظرش يكسان بود.
آن گاه كه فرزند صالح و پرمهرش، مرحوم حاج آقا حميد در سن جوانى از دنيا رفت، خم به ابرو نياورد و كمترين خللى در سكون و آرامش مثال زدنى او پيدا نشد؛ در حالى كه علاقه بين آنان شديد و از حد عواطف پدر ـ فرزندى فراتر بود؛ چه آن كه حاج آقا حميد فردى فاضل اهل معرفت بود و چون مريدى شيدا و دلباخته در جلسات پدر شركت مى‏كرد و در نهايت تواضع و فروتنى، پايين مجلس، كنار در مى‏نشست و سراپا چشم و گوش مى‏شد. معظم له مى‏فرمود: حاج آقا حميد بعد از درگذشت، تا مدتى شب‏ها سراغ ما مى‏آمد و طورى مى‏آمد كه درها باز و بسته مى‏شد و به هم مى‏خورد (!).
كسانى كه توفيق مجالست با آية‏الله بهاءالدينى يافته‏اند، به خوبى مى‏دانند كه نشستن روى خاك و زمين با نشستن روى قيمتى‏ترين فرش‏ها براى او يكسان بود. در تشرف به بارگاه ملكوتى حضرت رضا ـ عليه آلاف التحية و الثناء ـ و ديگر اعتاب مقدسه، معمولاً روى زمين صحن مى‏نشست و به زيارت، كه در نظر او عبارت از حضور الزائر عندالمزور بود، مى‏پرداخت. شبى در خدمت ايشان به مجلس ختم شهيدى رفتيم كه مجلس پر از جمعيت و سخنران مشغول سخنرانى بود. معظم له بيرون مجلس و در كنار كفش‏ها روى زمين نشست، شايد به اين دليل كه مزاحمتى براى سخنران و مردم فراهم نشود، هر چند با اصرار و احترام، ايشان را به داخل مجلس بردند.
اين مرد بزرگ، دعوت فقيران و تهيدستان را به پيروى از جد بزرگوارش مى‏پذيرفت و از غذاى آنان با گشاده‏رويى تناول مى‏كرد، جنبه‏هاى مثبت امور آنان را شناسايى مى‏كرد و به تمجيد و تحسين آن مى‏پرداخت. از اين رو، هر كس كه تنها يك بار با او مى‏نشست و از نزديك با وى آشنا مى‏شد، علاوه بر بهره‏مندى معنوى و علمى، موجى از شادى و اميد، وجود او را فرامى‏گرفت.
شيوه تربيتى آية‏الله العظمى بهاءالدينى، توجه دادن به اصول و ريشه‏ها بود. كمتر ديده مى‏شد كه به فروع و شاخه‏ها بپردازد. بر اين اساس، توصيه‏هاى ايشان بيشتر از اين قبيل بود: بايد با خدا آشنا شد. در درگاه خدا و اولياى خدا همه چيز هست؛ در حالى كه جاهاى ديگر خبرى نيست. علم، حيات، عافيت، دنيا و آخرت آن جاست.
اين آيت حق، بسيار متأسف بود كه چرا حوزه‏هاى علميه از معارف اسلامى و مكتب اهل‏بيت (عليهم السلام) استفاده شايان و بايسته نمى‏برند؛ چرا در درس‏ها و بحث‏ها عمدتا به الفاظ و اصطلاحات مى‏پردازند، و نه به حقايق علوم و علم حقيقى.
او امام خمينى (قدس سره) را در عصر حاضر اسوه و الگو مى‏دانست و مى‏گفت: متأسفانه اكثر اهل علم با امام سنخيت ندارند. اتمام حجت امام (ره) بر روحانيت، دست كمى از انقلاب جهانى او ندارد؛... امام نشان داد كه روحانيت بايد به دين و دنياى مردم خدمت كند و ملتى را احيا نمايد.
آية‏الله العظمى بهاءالدينى، جذب و انجذابى عميق با مردان صالح خدا داشت و به موازات آن، نفرت و انزجارى بس شديد از مدعيان دروغين دين‏گرا. در نوجوانى مورد عنايت مخصوص مرحوم آية‏الله العظمى شيخ ابوالقاسم كبير قمى و آية‏الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى، مؤسس حوزه علميه قم بود. و بعد از آن آيات عظام؛ سيد ابوالحسن اصفهانى و سيد صدرالدين صدر به وى عنايت و اعتمادى تام و تمام داشته‏اند. در دوران تحصيل با فرزانگانى چون آية‏الله حاج سيد احمد زنجانى، آية‏الله ميرزا ابوالفضل زاهدى و امام خمينى ـ قدس الله اسرارهم ـ همراه و همراز بوده است. نام شهيد مطهرى، امام موسى صدر، شهيد مصطفى خمينى ـ رضوان‏الله عليهم اجمعين ـ و نيز رهبر معظم انقلاب اسلامى، حضرت آية‏الله خامنه‏اى ـ دام ظله ـ در زمره شاگردان و ارادتمندان ايشان مى‏درخشد.
اين نكته مورد وفاق همه علماى برجسته حوزه است كه مقام علمى و حوزه درسى آية‏الله العظمى بهاءالدينى (قدس سره) همواره از جايگاهى رفيع و موقعيتى جدى برخوردار بوده است. يكى از علما مى‏گويند: كفايه را نزد ايشان خوانديم و ايشان در ضمن تدريس، مطالبى را مطرح مى‏كردند كه وقتى در درس خارج حضرت امام خمينى (ره) شركت كرديم، ديديم حضرت امام نيز همان مطالب را مى‏فرمايند. هماهنگى كامل بين امام (ره) و آية‏الله بهاءالدينى چنان بود كه بارها و بارها ديده مى‏شد، آية‏الله بهاءالدينى راجع به موضوع و مسأله‏اى نظرى ابراز مى‏دارند و از امام نيز همان نظر از رسانه‏ها منتشر مى‏گردد. ايشان به انقلاب اسلامى امام خمينى (ره) به عنوان حادثه‏اى عظيم و ارزشمند مى‏نگريست و آن عده از عالمانى را كه با انقلاب اسلامى هماهنگى لازم نداشتند، ناتوان از درك ماهيت انقلاب مى‏دانست. ايشان رضامندى اولياى دين از امام خمينى (ره) را كشف كرده بود و مى‏فرمود: فاطمه زهرا و ائمه معصومين (عليهم السلام) را ديدم كه از امام خمينى (ره) خوشحال و مبتهج‏اند.
درباره انزجار آية‏الله بهاءالدينى از افراد ناصالح، گفتنى است كه ملاقات با آنان براى او نوعى شكنجه روحى بود و خود مى‏فرمود: حتى در سن جوانى در بسيارى از اوقات، مسيرهاى طولانى را انتخاب مى‏كردم تا از ديدن چهره‏هاى جهنمى در امان باشم.
خداوندا! اين مراد فقيد ما را و نيز رفيق شفيق او، امام راحل، خمينى كبير (قدس سره) را در امان خود بدار و درجات قرب خود را بر آنان مبارك گردان و ما را موفق به پيروى از آنان و برخوردار از دعاى خير آنان كن. بحق محمد و آله الطاهرين و الحمدلله رب العالمين.
سيد محمدرضا طباطبايى
10/12/1376
فصل اول: گفتارها
اين فصل مشتمل بر بيست گفتار از گفتارهاى روحانى و معنوى حضرت آية‏الله بهاءالدينى (قدس سره) است كه از نوار بر كاغذ آمده است. گفتنى است كه بيشتر اين گفتارها مربوط به سال‏هاى دفاع مقدس است و از اين مجموعه، چهارده گفتار اول از درس‏هاى اخلاق شب‏هاى جمعه ايشان است و شش درس آخر، پاره‏اى از بحث‏هاى روايى است.
گفتار 1 : و علم ءادم الأسماء كلها1.

اسماى حسنى
جميع ماسوى‏الله، اسماى حقند. همه، از آثار وجود واجب است. در بين اسماى حق، انبيا و اوليا و ولات و صلحا، اسماى حسناى حقند، اسماى كامل حقند. اين‏ها، علاوه بر اين كه از وجود بارى تعالى خبر مى‏دهند، از صفات، حكمت و رأفت حق تعالى نيز خبر مى‏دهند. علوم اين‏ها، علوم الهى است، قدرتشان، قدرت الهى است، شفقتشان، شفقت الهى است، حكمتشان، حكمت الهى است. علوم طبقه انبيا و اوليا، در هدايت بشر صرف مى‏شود؛ چنان كه اين چنين كرده‏اند.
آن‏ها علومشان صرف ماده نمى‏شود. آن‏ها نيازى به ماديات ندارند، به مخلوقات خدا احتياجى ندارند. كسى كه احياى موتى مى‏كند، به بندگان خدا حاجت ندارد. بندگان خدا به او احتياج دارند. لذا علم اين طبقه صرف هدايت بشر مى‏شود. بشر هم روى افكار ناقصش مى‏گويد: ما با آن‏ها چه فرقى داريم؟ آن‏ها مى‏خواهند بر ما آقايى كنند. بايد گفت: كسى كه سيادت بر شمس و قمر دارد، سيادت بر جميع عوالم دارد، به اين بشر احتياجى ندارد. ولى بشر به حسب افق افكار خودش اين طور قضاوت مى‏كند.
علوم انبيا
از خصوصيات انبيا و اوليا ـ سلام‏الله عليهم اجمعين ـ اين است كه علوم اين‏ها علوم باقى است. معارف، اخلاق و فقه اسلام باقى است. مثل علوم ما نيست كه نقض و ابرام داشته باشد. علوم ثابتى است. تمام آثار دانشمندان اسلام در فقه و اخلاق و معارف، همه از آثار انبياست، به خصوص از آثار سيدنا و نبينا، محمد (صلى‏الله عليه و آله و سلم). كتابخانه‏ها، تفاسير، ادبيات، اخلاق و معارف، همه از علوم پيغمبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) اتخاذ شده است. همه خبرها آنجاست. بلكه به يك معنا مى‏توان گفت علوم پيغمبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) عين علم خداى تعالى است. علومى كه حق تعالى به انبيا و اوليا و ولات اعطا مى‏كند، از قبيل كسر و انكسار و ايجاد و وجود است. ربط ايجادى آن به حق تعالى است و ربط وجودى آن به انبيا و ولات است، ولى حقيقت، حقيقت واحدى است. يك كسر بيشتر نداريم. اين كسر، دو ربط دارد. يك ربط به كاسر دارد و يك ربط هم به كوز دارد. ربط به كوز، ربط وقوعى است و ربط به كاسر، ربط فاعلى است. ارتباط ايجادى علوم و بركات الهى، به حق تعالى است و ارتباط وقوعى آن، به اوليا و صلحاست. اين‏ها منابع علمند، منابع حكمت و عرفانند، اين‏ها، خليفة‏الله هستند، بايد نمونه‏اى از صفات بارى، اخلاق بارى و علم و حكمت بارى تعالى باشند.
برنامه اسلام
برنامه اسلام و پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) بزرگ‏ترين برنامه تكامل بشرى است. برنامه‏اى است كه بشر را طاهر از ظلم و جنايت تربيت مى‏كند. بشرى كه تابع فرمان خداى تعالى باشد و اطاعت حق كند، مجرم نيست، ايجاد جرم نمى‏كند، حقوق را تضييع نمى‏كند. رحمت خدا، رحمت واسعه است، درياى رحمت است. احوال پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) را ملاحظه كنيد؛ نزديك وفاتش فرمود: هركس بر ما حق دارد بيايد حقش را از ما بگيرد، وقتى از دنيا مى‏رويم نبايد حقوق مردم به گردن ما باشد. اين قضايا و برخورد آن عرب را شنيده‏ايد. برنامه اسلام چنين برنامه‏اى است. نه مثل برنامه‏هاى شرق و غرب كه اساسش جرم و جنايت است. يا برنامه‏اى كه انسان مجرم را تبرئه مى‏كنند.
اگر به برنامه اسلام كاملاً عمل شود، حقوق تضييع نمى‏شود، حدود تضييع نمى‏شود. بحر واسعه الهى هم مسائل را در حق‏الله حل مى‏كند. قدرت ولات و انبيا در اصلاح امت مصرف مى‏شود و اين غير قدرتهاى شيطانى است كه بخواهند اقتصاد كشورها را ببرند، بخواهند فرهنگ كشورها را ببرند، بخواهند آزادى كشورها را ببرند. هيچ آزادى بالاتر از آزادى اسلام نيست. قدرت اسلام در مقام سلطه‏جويى نيست. نمى‏خواهد براى خودش مقامى حيازت كند. شرق و غربند كه بناى رژيمشان فاسد و شيطانى است.
اگر بركات اسلام در شرق و غرب پياده شود، شرق و غرب نورانى مى‏شود، حقوق و حدود محفوظ مى‏ماند، غارتگرى‏ها و چپاولگرى‏ها تمام مى‏شود، توطئه‏ها و دسيسه‏ها تمام مى‏شود. تربيت اسلام به گونه‏اى است كه انسان حاكم بر اتم مى‏شود. مرد مسلمان به بركات اسلام بايد مشكل موت و حيات را حل كند. اسلام موت و حيات را حل كرده است. موجودى كه مشكل موت و حيات را حل كرده، بر اتم حاكم است. توطئه فرانسه و يهود و انگلستان و آمريكا را براى تفويت مسلمان‏ها ديديد. اين آخرين نقشه يهود است كه در مبارزاتش همه دسته‏بندى‏ها را در ميدان جنگ حاضر كند. ولى مسلمانى كه موت و حيات را حل كرد، اتم در او اثر ندارد. حيات و مماتش حيات است. اگر خداى تعالى به بركت حضرت مهدى ـ سلام‏الله عليه و عجل الله تعالى فرجه ـ به اين دنيا كمك كند، همه ـ انشاءالله ـ از بركات حضرت استفاده مى‏كنند.
گفتار 2 : و علم ءادم الأسماء كلها2.

اسماى الهى
خداى تبارك و تعالى اسما را به آدم تعليم كرد، آن هم همه اسما را. معلم، خداى تعالى است، متعلم، آدم است و مورد تعلم، اسماست. الأسم ما أنبأ عن المسمى؛ اسم، عبارت است از چيزى كه خبر از مسما مى‏دهد. جميع ماسوى‏الله، اسماءالله است. تمام موجودات عالم، از مادى و روحانى، ملائكه و جن و انس، نباتات و حيوانات، آنچه مرئى است و آنچه نامرئى است، همه اسماءالله هستند. همه اين‏ها از طرف ذات اقدس الهى به نور وجود زينت داده شده‏اند. يعنى نور وجود را خداى تعالى به آن‏ها داده است. خودشان وجودى نداشته‏اند، چه از حيث ماده، و چه از حيث صورت. هو الخالق و هو المصور؛ صورتشان هم به تصوير الهى است. همه اسماء، همه اجزاى عالم، همه وجودات، اعم از مجرد و روحانى و مادى، همه نور وجودشان من‏الله است. حتى نور وجود ظلمت و شب هم از خداست. همين تاريكى از بركات وجود حق است. اين تاريكى خود به خود موجود نشده است. پس تمام اجزا و وجودات جهان، از ابتدا تا انتها، همه اسماى خدا هستند.
اثر، خبر از مؤثر مى‏دهد و اسم هم خبر دهنده از مسماست. منتها اسامى حق مختلفند. ولله الأسماء الحسنى فادعوه بها3. ائمه معصومين فرموده‏اند: نحن والله الأسماء الحسنى4؛ اسماى حسناى حق، ما هستيم. ماييم كه از قدرت بارى تعالى، از حكمت بارى تعالى، از علم بارى تعالى، شفقت و رحمت بارى تعالى به بندگانش، خبر مى‏دهيم. آن رحمتى كه ما داريم، ديگران ندارند. ما نه تنها از ذات اقدس الهى خبر مى‏دهيم، بلكه از اين كه ذات اقدس الهى نسبت به مخلوقاتش چنين رحمتى دارد و رحمة للعالمين است، خبر مى‏دهيم.
قدرت شيطانى
همه اجزاى عالم هم اسماى الهى هستند. حتى قدرت شيطان هم، قدرت حق است. طبيعيات هم، قدرت حق است. وجود شياطين هم، از بركات قدرت حق است. فقط يك چيز شيطانى است و آن اين است كه كارها را براى هوس انجام دهيد. اين كار را نكنيد! تمام فساد جهان مال اين است كه انسان كار را براى هوى و هوس و شياطين انجام دهد. قدرت اتمى هم قدرت الهى است. گمان كرده‏ايد كه اين قدرت را اتم‏سازها در اتم ايجاد كرده‏اند؟ نه. قدرت، قدرت خداست. ولى اين اتم را بر سر بى‏گناهان مى‏زنند. بى‏عقلى آدم همين است. شمشير بايد به فرق ابن ملجم بخورد، ولى آدم بى‏عقل آن را جاى ديگر استعمال مى‏كند. شيطان فقط قدرت دارد كه كارها را براى هوى و هوس و فساد انجام دهد. همه آتشى كه در عالم هست، فقط مال همين يك ذره قدرتى است كه خدا به شيطان داده است. وگرنه همه شياطين نمى‏توانند حتى يك مگس يا پشه‏اى آفرينش كنند. خداوند قدرتى به شيطان داده است تا صرف راه خدا كند، اقتصاد را صرف راه خدا كند، ولى به اين حرف‏ها گوش نمى‏دهد.
تعليم اسما
انبيا و ائمه (عليهم السلام) اسماى خدا هستند. اين‏ها اخبار از قدرت خدا مى‏كنند. وقتى عيسى (عليه السلام) قدرت بر احيا دارد، موسى قدرت دارد سيلان را از آب سلب كند: فانفلق فكان كل فرق كالطود العظيم5، اين‏ها اسماى حسنى هستند. اين‏ها كارهاى الهى مى‏كنند: و تبرى الأكمه و الأبرص باذنى و اذ تخرج الموتى باذنى6؛ همه به اذن خداى تعالى است. خداوند اسما را به آدم تعليم داد، ولى ملائكه از آن خبر ندارند. گرچه ملائكه هستند، گرچه موجودات الهى هستند، ولى تعليم اسما آن هم كل اسما مال انسان است، نه انسان شرقى و غربى. انسان شرقى و غربى، كالأنعام بل هم اضل7 است. خدا همه را به توفيق خودش توفيق دهد. مبدأ همه كمالات، ايمان به خداست. ايمان، قلب شما را آرام مى‏كند. انشاءالله موفق شويد از برنامه‏هاى اسلام استفاده كنيد، انشاءالله قلوبتان نورانى شود. در مسيرى برويد كه انشاءالله به سهم خود استفاده كنيد.
گفتار 3 : و علم ءادم الأسماء كلها8.

علوم الهى و هدايت بشر
انسان كامل، از اسماى حسناى الهى است. انبيا، اوليا، اوصيا و ولات، از اسماى حقند. شايد اسم اعظم الهى هم از همين اسماى حسنى باشد. اسماى حسنى، همان خلفاى خداوند در زمين هستند؛ كسانى كه ولايت دارند. اين‏ها نمايندگان حق هستند. علوم خلفاءالله، علوم الهى است. علوم انبيا و اوليا، بدون واسطه، علوم الهى است. علوم ما در فقه و اخلاق و توحيد و معارف، همان علم پيامبر خداست؛ ولى توسط علما و استادان و دانشمندان. انبيا و اوليا در دانشگاه تحصيل نكرده‏اند، علم را از اساتيد و دانشمندان اخذ نكرده‏اند. علم آن‏ها در هدايت بشر صرف مى‏شود، صرف در ماده نمى‏شود. منظور از آن علم، نه مقام است نه اقتصاد و نه ساير شؤون مادى؛ بلكه فقط براى هدايت بشر است.
مراتب هدايت و ايمان
هدايت معنايى است كه قابل تشكيك است. از نور لامپ پنج شمعى، تا نور خورشيد، همه داخل در نور هستند. همان طور كه فاصله بين نورها خيلى زياد است، فاصله بين مراتب هدايت هم خيلى زياد است. فاصله بين مراتب مراتب ايمان هم خيلى زياد است. پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) به اميرالمؤمنين على (عليه السلام) فرمود: ايمان تو اگر با ايمان تمام مؤمنين قياس شود، سنگين‏تر است. ايمان مولا چنين ايمانى است.
به تناسب مبدأ و منتهى و سنخيت مقدمات و نتايج، علم الهى بايد صرف در هدايت بشر شود. علم وقتى از دستگاه خدا آمده است، بايد در راه خدا صرف شود: كل ما جاء من الله يصرف فى وجه‏الله و ما جاء من الشيطان يصرف فى وجوه الباطل. انسانى كه مورد عنايت حق تعالى شده است، قدرت بر احيا و اماته دارد، قدرت بر شفا دادن دارد، واجد علمى است كه از اوضاع ما خبر مى‏دهد. چنان كه 1400 سال پيش، از اوضاع ما خبر داده‏اند. اين شخص در برابر ارتباط با حق، براى تمام جهان ارزشى قائل نيست.
ارتباط با خدا، فوق ارتباط با جميع ماسوى‏الله است. همه قدرت‏ها از آنجاست، همه علم‏ها و حكمت‏ها از آنجاست. آن علم بايد صرف هدايت بشر شود. بشر به حسب استعداد خود و به حسب تعينش، با معارف و اخلاق و فقه اسلام آشنا مى‏شود، با كتاب خدا آشنا مى‏شود.
اين قدر تفسير در اطراف كتاب خدا نوشته‏اند كه شايد اكثر آن‏ها مرضى پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) نيست؛ يعنى به آنچه مراد پيامبر خداست نرسيده‏اند. حضرت صادق (عليه السلام) به ابوحنيفه مى‏فرمايد: ما فهمت من كتاب الله حرفا9. خيال نكنيد اين تهمت است. انسان الهى، كتاب را درك مى‏كند؛ چون كتاب، الهى است. دانشمندان دربارى نمى‏توانند مطالب را درك كنند. آن‏ها همتشان همان اقتصاد و مقام است. نفوسى كه از تمام اين عوارض مبرا و مجردند، كتاب خدا را درك مى‏كنند. از اين رو، اهل بيت (عليهم السلام) عالم به كتاب‏الله هستند و نيز كسانى كه با اهل بيت (عليهم السلام) ارتباطى دارند ـ فى‏الجمله ـ آشنا هستند.
حقيقت فلسفه در اسلام همين است. فلسفه در اسلام، بحث فلسفى نيست، حركت انسان است. اين است كه انسان در مقام قرب و در مقام انسانيت به مرتبه‏اى نايل شود كه نفوس الهى شود. در اين صورت، درك انسان عوض مى‏شود، اهداف و توجهات عوض مى‏شود. الآن ببينيد كه به بركت اسلام و حكومت اسلامى، چقدر نفوس تحول پيدا كرده است. حتى گفتند: بعضى از افسرها كه در زمان طاغوت متصدى جرم و جنايت بودند، الآن دارند اعمال خير انجام مى‏دهند؛ چون وقتى تحول نفسى در كسى پيدا شد و نفس حيوانى به نفس الهى تحول پيدا كرد، تقاضاها الهى مى‏شود و آثار آن هم الهى است.
وظايف حكومت اسلامى
علم بايد صرف هدايت بشر شود، قدرت بايد صرف اصلاح امر اجتماع شود، بايد صرف استقلال و آزادى كشور شود. كلمات اميرالمؤمنين على (عليه السلام) را خطاب به مالك اشتر ببينيد. مالك، فرماندار مصر است. اين فرماندار بايد اهل مصر را هدايت كند، اقتصادشان را بايد تأمين كند: جبايه خراجها، و جهاد عدوها و استصلاح أهلها و عماره بلادها10، در مقابل دشمنان سرسخت اسلام بايد بايستد و دفاع كند. به عمران بلاد و شهرها بپردازد. شهرهاى مصر همه بايد از نظر كشاورزى و صناعت آباد شود. اين، قدرت حق است. قدرت باطل، همين قدرت شرق و غرب است كه ويتنام درست مى‏كند، افغانستان درست مى‏كند و... . تا جايى كه زورشان برسد، فساد است. تا آنجا كه قدرت داشته باشند، اضلال است.
قدرت حق، آثارش حق است و قدرت باطل، آثارش شيطانى است. قدرت اسلام براى شرق و غرب نافع است؛ ولى چه بايد كرد كه درك نمى‏كنند. شياطين نمى‏خواهند قبول كنند. نمى‏خواهند دست از لش‏بازى‏ها بردارند و از منجلابى‏كه در آن دست و پا مى‏زنند نجات پيدا كنند، والا قدرت اسلام هر جا برود آنجا نورانى مى‏شود، حقوق و حدود محفوظ مى‏ماند، علم حكومت مى‏كند، قدرت‏ها به جا مصرف مى‏شود. حكومت‏ها، مسؤوليت‏ها را بايد بر اساس وظيفه الهى انجام دهند. اين نتايج حكومت حق است.
استفاده از داده‏ها
اگر اقتصاد از راه خداى تعالى و از راه مشروع به دست آمد، صرف قضاى حوايج مى‏شود. اين كه مى‏بينيد اقتصاد صرف لش‏بازى‏ها و عياشى‏ها مى‏شود، به خاطر اين است كه از راه باطل به دست آمده است. اگر خدا سلامت را نصيب كسى كرد، نبايد آن را مجانى مصرف كند، صرف لش‏بازى‏ها نكند. آن نيروى حاصل از سلامت بايد صرف اطاعت خدا شود. اين نيرو مجانى به دست تو نيامده است. مى‏توانى از آن استفاده كنى. اگر صرف در طاعت خدا شد به نفع خود توست. فرض كن سى سال هم لب دريا رفتى و خوش بودى، الآن چه هستى؟ الآن يك انسان مسخ شده از انسانيت هستى. حالا بگو ما پنجاه سال خوش بوديم. منشأ آن خوشى، مثل خوشى حيوانات است. اين خوشى نبوده است، آقا! نفهميدى. گمان كرده‏اى به اين دنيا آمده‏اى كه فقط چيزى بخورى و بروى؟! مثل الاغى كه به يك آب و علفى رسيده باشد.
خدا همه را توفيق دهد. همه را مؤيد كند به نفوس الهى، نفوسى كه كمال بشر است. اگر آن تحول نفسانى پيدا شود، بقيه چيزها همراهش هست. يعنى اگر تقاضاها، تقاضاهاى الهى باشد، همان تقاضاهاى انبيا و اوليا و ائمه (عليهم السلام) باشد و روى اين تقاضاها حركت كند، انشاءالله انسان موفقى است. اگر انسان موفقى شد به نفع خود اوست. اگر ما نمى‏توانيم مثل ساير انوار الهيه باشيم، نمى‏توانيم به آن جا برسيم، به سهم خود حركتى كنيم.
گفتار 4 : و علم ءادم الأسماء كلها11.

تركب انسان
انسان موجودى است مركب از ماده و روحانيت. تركب از جسمانيت و روحانيت از مختصات انسان است. موجودات مادى اين تركب را ندارند. موجودات روحانى، مثل ملائكه و عقل، اين تركب ندارند. اين تركب مختص انسان است و انسان مختار است كه در مسير روحانيت حركت كند، يا در مسير ماده و جسمانيت. به او اختيار داده‏اند كه در مسير عقل و نورانيت حركت كند، يا در مسير شيطان و ظلمت. و اين اختيار، خيلى واضح و هويداست. حركت انسان از روى اختيار است و مثل موت و حيات نيست، كه يك حركت اضطرارى است؛ مثل حركت از جماد به نبات و از نبات به حيوان و از حيوان به انسان نيست، كه يك حركت قهرى است.
بلوغ و شباب و كمال انسان در اختيار او نيست؛ ولى حركت در راه حق و راه باطل در اختيار اوست. اختيار دارد كه راه معصيت را پيش گيرد، يا راه اطاعت را. اگر به راه حق رفت، نورانيت پيدا مى‏كند. نورانيتى كه رحمة للعالمين است.
گستره رحمت پيامبر
پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) در تمام نشئه‏ها رحمت است. در نشئه دنيا، رحمت است، در نشئه برزخ هم رحمت است، در نشئه قيامت هم رحمت است. اگر در مسير نور حركت كرد، مرتبه كامل آن اين است كه رحمة للعالمين است. با وجود اين كه اهالى مكه ده سال همه نوع مزاحمتى براى پيغمبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) ايجاد كردند، همه نوع فجايع مرتكب شدند، انصار پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) را به قتل رساندند، ولى آن دقيقه‏اى كه پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) فاتح شد، گفت: انتم الطلقاء؛ همه شما آزاديد. ما به حساب شما نمى‏رسيم. ما رحمت هستيم. با اين كه حضرت از آينده اين‏ها خبر داشت كه چه فجايعى خواهند داشت، ولى مقام رحمت حضرت يك رحمتى است كه مى‏گويد: همه شما آزاديد. ما نمى‏گوييم فلان كار را كرديد. اگر همه شما به اسلام رو آوريد، از همه جرايم شما صرف‏نظر مى‏كنيم. اين‏ها رحمت است. از آن طرف، طواغيت جهان، آثار فرعون‏ها، آثار نمرودها، آثار يزيدها، آثار شرق و غرب، همه آثار حركت در مسير ظلمت و مسير شيطان است.
مالكيت نفس
اگر انسان به بركت تأييدات حق تعالى مالكيت بر نفس پيدا كند، همان مالكيتى كه سيدنا و مولانا اميرالمؤمنين على (عليه السلام) به مالك مى‏گويد: فاملك هويك12. همان مالكيتى كه موسى مى‏گويد: لا املك الا نفسى و أخى13. اگر كسى مالكيت بر نفس پيدا كرد، مالك همه شرور است. يعنى اگر شما حاكم بر نفس شديد، چشم و گوش و دستتان معصيت خدا را نمى‏كند، چون تا نفس با معصيت چشم توافق پيدا نكند، چشم، معصيت پيدا نمى‏كند. اگر كسى مالك نفس شد، مالك همه اعضا و جوارح است، مالك شيطان است، بر شيطان حاكم است. اين از خصوصيات انسانى است كه در مسير نور و در حركت الهى خود متابعت از هوى و هوس نمى‏كند، رضاى خدا را در نظر مى‏گيرد.
اگر انسان در مسير شيطان واقع شود، همين فسادهايى است كه تاكنون ديده‏ايد. در اين صورت، بشر حاضر است براى هوى و هوس خود تمام كره زمين را به آتش بكشد. در اين مسير، شيطان كاملى است، شيطان مجربى است. اختيار دست خود شماست كه در مسير حق حركت كنيد، يا در مسير باطل. در مسير نور حركت كنيد، يا در مسير ظلمت. خيال نكنيد كسانى كه در مسير ظلمت حركت مى‏كنند قوى هستند. اين‏ها ضعف دارند. اگر ضعيف نبودند با نورانيت عقلى و نور الهى آشنا مى‏شدند. اين‏ها همان أولئك كالأنعام بل هم اضل14 هستند. گمان نكنيد اين‏ها مبالغه است. اين‏ها واقعيت است. انسان اگر از راه خدا منقطع شد، بدتر از هزار گرگ است. نفسانيت، نفسانيت حيوانى است، نفسانيت سبعيت است. مگر اين كه به بركات الهى و با تأييدات الهى حركتش در مسير نور باشد، مؤمن شود، تزكيه و تهذيب كند و مطلب را بفهمد.
اوج و انحطاط
انسان از يك طرف به جايى مى‏رسد كه جبرئيل هم نمى‏تواند همراه او برود، و از يك طرف، مسيرى را طى مى‏كند كه گرگ‏ها هم از پشت سرش برمى‏گردند؛ مى‏گويند: ما تا اين اندازه حاضر نيستيم. اين هر دو، اختيارش دست خود بشر است: انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا15. خيال نكنيد كه انسان از روز اول، معصيت‏كار بوده است. اشتباهات، تو را بيچاره كرده است. همچنان كه بشر از اول معتاد نيست. كج‏سليقگى مبتلايش كرده است. و الآن ديگر نمى‏تواند كارى بكند. كج‏سليقگى در اسلام و در راه حق و باطل از همه بدتر است. خدا همه را توفيق دهد كه از راه خدا منحرف نشويد. اگر از راه خدا منحرف نشديد، خدا دنياى شما را نصرت مى‏كند، عقباى شما را هم نصرت مى‏كند. ولى در مسير باطل، گرچه معاويه باشد بايد سر قبرش خاك‏روبه بريزند، ولى نوه معاويه، سر قبرش مزار است، براى اين كه مستبصر شد و گفت: خلافت مال خاندان على (عليه السلام) است و پدر ما غلط بى‏جايى كرده است.
خدا همه را توفيق دهد تا دهد تا از برنامه‏هاى اسلام كمال استفاده را بكنيد، برنامه اسلام واقعيتى است كه انبيا استاد اين مسيرند. اگر در مسير خداى تعالى باشيد، در جميع نشئه‏ها ـ انشاءالله ـ سرافرازيد. اگر يك مقدار حركت پيدا كنيد خيلى مشكلات برايتان حل مى‏شود. يعنى به آنچه بشر در اين جهان بر سرش دعوا مى‏كنند، بى‏اعتنا مى‏شويد. نسبت به اقتصاد، مقام و مرتبه‏اى كه اين قدر بر سر آن اختلاف است، بى‏اعتنا مى‏شويد. اگر در راه حق مؤيد و موفق باشيد، محتاج به اين امور نيستند.
مقام حقيقى
گاهى بشرى كه شب آخر عمرش است و در حال احتضار به سر مى‏برد، حريص بر اقتصاد است، هنوز براى مقامش مى‏ترسد. بگو تو كه دارى مى‏ميرى، مقام به چه درد تو مى‏خورد، آن هم مقام خيالى. اگر مرد مقام هستى، مقام انبيا را پيدا كن، مقام اوليا را پيدا كن، كه شكست نمى‏خورد. اگر كسى منصب الهى پيدا كرد، تمام دنيا هم نمى‏توانند اين منصب را از او بگيرند.
اگر همه كره زمين جمع شوند و بخواهند امامت و خلافت مولا را بگيرند، زورشان نمى‏رسد. اگر مرد مقام هستيد دنبال اين چنين مقاماتى باشيد. تو اقتصاد پانصد سال خود را دارى، با اين وجود، شب خوابت نمى‏برد، مبادا از اقتصاد فلج شوى. معلوم نيست كه بيش از اين پنج سير غذايى كه مى‏خورى سهمت باشد.
خدا همه را موفق كند و همه را آماده راه حق و اسلام كند، و همه از اسلام بهره‏مند شويد. اگر بهره‏اى از اسلام پيدا كرديد، بهره خود شماست. معنايش اين نيست كه براى كسى كار كنيد، اگر مرد خدا شديد، اولين فضيلت و مزيت، نصيب خود شما مى‏شود. خود شما عالم مى‏شويد و اخلاق انسانى پيدا مى‏كنيد. خودت مجموع فضايل الهى مى‏شوى، كه حتى حاضر نيستى يك حيوان هم از تو آزار ببيند. اين‏ها از مزاياى انسان است. اين‏ها برنامه‏هاى اسلام است.
اگر بشر با برنامه‏هاى اسلام آشنا شود، وجدان را مبرا از جور قرار مى‏دهد، و نمى‏دانى وجدان مبرا از جور، چه بهشت برينى است. وجدانى كه ببيند معصيت خدا را نكرده است، حق مردم را تضييع نكرده است، حدود خدا را تضييع نكرده است. اين چنين وجدان، آثار بزرگى دارد، بركات خدا برايش نازل مى‏شود. اگر اهل همت هستى، همت شما، همت عالى مى‏باشد. دنباله‏رو انبيا و اوليا باشيد، دنباله‏رو گرگ‏ها و درندگان نباشيد.
گفتار 5 : و اذ قلنا للملائكه اسجدوا لأدم فسجدوا الا ابليس أبى و استكبر و كان من الكافرين16.

سجده بر آدم
خداوند به ملائكه فرمان مى‏دهد كه به آدم سجده كنند. شايد معناى سجده بر آدم خضوع و اطاعت است؛ يعنى از آدم اطاعت كنيد. ملائكه همه اطاعت كردند؛ ولى شيطان نه تنها اطاعت نكرد، بلكه به اين فرمان هم اعتراض داشت. اعتراض او اين بود كه أنا خير منه17، مقام و مرتبه ما بالاتر از آدم است. ما نارى هستيم و آدم خاكى. ما چگونه در برابر آدم خاكى خاضع باشيم و بر او سجده كنيم؟
در روايات آمده است كه آدم دو جهت دارد؛ يك جهت ترابى كه ملائكه از اين جهت مأمور به سجده بر آدم نشدند. جهتى ديگر، جهت نورانيت و مقام علمى و مقام خلافت اللهى آدم است. اگر به ملائكه مى‏گويند: بر آدم سجده كن! براى اين جهت است. منشأ تمام مهالك و شرور و بدبختى‏ها جهل است. اين بشر متوجه جميع جهات نيست، فقط به بعضى جهات توجه دارد، از مقام نورانيت آدم و خلافت اللهى و مقام علم آدم غفلت كرده است. تعظيم آدم به لحاظ مقام علمى و مقام نورانيت اوست. بايد خليفة‏الله را اطاعت كرد؛ آن مرد الهى را كه از جهت نورانيت كامل است و به حسب مقام علمى واجد مرتبه ولايت و نبوت است. اطاعت نبى و ولى، اطاعت‏الله است و اطاعت‏الله واجب است. وجوب ولايت ولى، از جهت ولايت، غير از جنبه شخص او، در صورتى است كه حق رعيت را ادا كرده باشد؛ ولى از آن جهت كه اطاعت او به اطاعت‏الله باز مى‏گردد شرطى ندارد. از اين رو، نار بايد در اطاعت نور باشد.
منشأ فساد
آثار نار از بدو خلقت روشن است، آثار نور هم روشن است. آثار نار، فساد و هلاكت و هدم بلاد است. تمام مفاسد جهانى، از ابتدا تا انتها، آثار شيطان است. اين مفاسد، خود به خود به وجود نيامده است. همه آتش‏ها، آتش اين بشر است، آتش مشيت حيوانيت و اراده سبعيت بشر است، اراده سلطه‏جويى و غارتگرى بشر است. اين همه تلفاتى كه در جنگ جهانى اول و دوم داده شده است و حقوقى كه از مردم تضييع مى‏شود و حدود الهى كه ضايع مى‏گردد، مبدأ همه آن‏ها شيطان است. حزب شيطان هم قوى است: بعزتك لأغوينهم أجمعين18؛ همه آن‏ها را حزب خودم قرار مى‏دهم. شما ورشكستيد. همين طور هم هست، خدا به حسب كميت ورشكست است؛ ولى به حسب كيفيت اين طور نيست. سر آن هم اين است كه اجتماع وقتى با معارف اسلام آشنا مى‏شود كه نفوس مزكى و مهذب شده باشد.
نفوس به حسب مراتب اوليه فقط با همان مدركات حيوانى آشناست. حركتش، حركت حيوانى است و محدود به قدرت اوست. تا آن جا كه بتواند جلو مى‏رود، گرچه حقوق و حدود تضييع شود، اموال و نفوس تلف شود. چيزى مانع حركت قدرت شيطانى نيست. حتى حاضر است همه كره زمين را نابود كند. مى‏گويد: اگر ما نابود مى‏شويم، همه نابود شوند. تمام فسادهاى عالم از اراده نفوس غيرمزكى برخاسته است. از اين جهت، اسلام روى تزكيه و تهذيب خيلى تأكيد كرده است؛ تا بشر نورانى شود و با كلمات و الطاف و بركات الهى مأنوس شود.
طبيعيات، مال متفكرين شرق و غرب است؛ نه مال زعما و اين قلدرها. منتها اين قلدرها به فكر اين هستند كه هر جا مى‏توانند بهره‏گيرى كنند؛ ولى خودشان اهل اين حرف‏ها نيستند، با اين چيزها آشنا نيستند. آن‏ها از زحمات ديگران استفاده مى‏كنند. منافقين هم از زحمات اسلام استفاده مى‏كنند. خلاصه مطلب اين كه قدرت حق، همه از آثار انبياست. سازندگى، اخلاق فاضله، انسانيت و توحيد و علوم، همه از بركات آدم است؛ آدمى كه، خليفة‏الله است، آن انسانى كه بنده خداست. آثار ملوك و طواغيت را هم حساب كنيد. خيلى سر و صدا راه مى‏اندازند كه ما خدمتگزار بشر هستيم، ولى دروغ مى‏گويند و گمان مى‏كنند اين دروغ‏ها كار را اصلاح مى‏كند. از سادگى اجتماع استفاده مى‏كنند؛ ولى بالاخره پرده از روى اسرار برداشته مى‏شود.
بركات انبيا
افشاگرى حكومت اسلام، جنس و فصل همه شرق و غرب را توضيح مى‏دهد. گمان نكنيد به شرق و غرب تهمت مى‏زنند. فجايع و جنايات آن‏ها بيش از اين است. جنايات آن‏ها به حسب مشيت و اراده، خيلى زيادتر است از آنچه موجود است. موانعى وجود دارد كه نمى‏گذارد اراده آن‏ها صورت عمل پيدا كند. با اين توصيفات ببينيد شيطان بايد در برابر آدم خضوع كند، يا اين كه بگويد: أنا خير منه كجاى تو خير است؟! آيا خير همين آتش‏ها، فسادها و توطئه‏هاست؟ بلكه خير، سلسله انبيا، اوليا، صلحا و دانشمندان الهى هستند. همه خيرات از بركات اين‏هاست. همين مجلس هم از بركات پيغمبر خداست. اگر پيغمبر خدا نبود، نه اين مجلس بود و نه اين مذاكره. آنها رحمة للعالمين هستند. و شياطين براى همه موجودات عذابند. اسلام براى حيوانات هم رحمت است.
اگر مسأله‏اى كه براى حضرت يوسف (عليه السلام) اتفاق افتاد، براى برادران يوسف اتفاق افتاده بود، آيا از يوسف مى‏گذشتند؟ ولى يوسف پس از آن كه قدرت پيدا كرد گفت: لا تثريب عليكم اليوم19؛ ما از همه اشتباهات شما صرف‏نظر كرديم. يوسف (عليه السلام) صاحب مزاياى الهى است. داراى مقام نبوت است. عفو يوسف، عفو انسان بزرگى است؛ يك انسان الهى. پيامبر اسلام (صلى‏الله عليه و آله و سلم) هم بعد از ده سال جنگ‏هاى مشركين وقتى وارد مكه شد، فرمود: انتم الطلقاء ما نمى‏خواهيم بر شما حكومت كنيم، ما مى‏خواهيم شما را هدايت كنيم.
خدا همه را توفيق دهد و مؤيد بدارد. همه شما به سازندگى نيازمنديد. اگر ساخته شديد به نفع خود شماست. با بندگى خدا از اين فضيلت، نصيبت و بهره‏اى پيدا كنيد كه به نفع خود شما تمام مى‏شود. اگر توفيق تزكيه و تهذيب پيدا كرديد، ممكن است ـ فى‏الجمله ـ به اوضاع عالم آشنا شويد. تا بدانيد شرق و غرب چه موجودى است، عصات چه موجوداتى هستند. تا تزكيه و تهذيب در شما پيدا نشود با حقيقت نفوس آشنا نمى‏شويد.
گفتار 6 : يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى أنعمت عليكم و أوفوا بعهدى أوف بعهدكم20.

وعده‏هاى خداوند
ميان عهد و وعد و وعيد، فرق است. التزامات قلبى انسان، تا زمانى كه كاشف ندارد و در همان حد التزام قلبى است، عهد است؛ ولى اگر كاشف پيدا كرد، وعد و وعيد است. مثلاً اگر شما التزام پيدا كرديد كه روز پنج‏شنبه به زيارت يك بنده صالح خدا مشرف شويد و اظهار نكرديد، اين عهد است. ولى اگر گفتيد: من روز پنج‏شنبه مى‏آيم، اين وعد است.
تمام وفاى به عهدها و وعد و وعيدها خداوند، جنبه جزايى دارد. مثلاً خداوند به مؤمنين و كسانى كه عمل صالح انجام داده‏اند، وعده مغفرت و اجر عظيم داده است: وعد الله الذين ءامنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و أجرا عظيما21. يعنى اول شما بايد ايمان بياوريد و عمل صالح بكنيد، تا به وعده الهى، كه مغفرت و اجر عظيم است، نايل شويد. عذاب اليم هم مال طبقه كفار است: ان الذين كفروا سواء عليهم... و لهم عذاب عظيم22. همه اينها جنبه جزايى دارد. يعنى شما تا حركت نكنيد، جزايى نيست. شما اگر نصرت خدا را بخواهيد، جز اين كه رو به خدا برويد، خبرى نيست. يقين بدانيد.
مراتب نصرت خدا
نصرت خدا هم مراتب دارد. گاهى به جميع جهات نصرت خدا مى‏كنيد، خدا هم به جميع جهات شما را يارى مى‏كند. اين كه بگوييد: خدايا، ما را يارى كن! بعد هم كارهاى خود را بكنيم، مى‏گويد: خبرى نيست. تو بايد خدا را نصرت كنى، تا خدا هم تو را يارى كند. مبدأ ايمان هم همين است. اگر ديديد اقتصاد را خدا فراهم كرد، شفا را خدا به تو داد، ألم يجدك يتيما فأوى و وجدك ضالاً فهدى و وجدك عائلاً فأغنى23، ألم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك، الذى أنقض ظهرك و رفعنا لك ذكرك24. وقتى ديدى در تمام حوايج، خدا تو را يارى كرده است، به خدا ايمان پيدا مى‏كنى. و اين وقتى است كه تو در تمام امور خدا را يارى كنى. اين طور نيست كه كلاه سر خدا برود. بگويى: شما ما را يارى كن تا ما بعدا يارى كنيم.
خدا به اندازه‏اى كه شما يارى كردى، كمك مى‏كند: ان تنصرالله ينصركم25. در دستگاه خدا نمى‏توان حقه‏بازى كرد. حقه‏بازى، مال بازار است. بايد ابراهيم آماده براى آتش شود تا خدا آتش را برد و سلام كند. اگر به مخلوق التماس كند، به زيد التماس كند، از برد و سلام خبرى نيست. كسى كه همه يارى‏ها را از خدا ديد، قهرا مؤمن به خدا مى‏شود. مى‏بيند كارها را غير خدا نمى‏تواند انجام دهد. وقتى خدا شما را يارى كرد، اگر به شما بگويند همه اين حرف‏ها دروغ است، مى‏گوييد: همه شما دروغ هستيد.
پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) يك روز گرفتار اهل مكه بود. اهل مكه مى‏گفتند: نبايد در مكه صداى پيامبر بلند شود. ولى صداى پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) در تمام جهان بايد بلند شود. اين كار را چه كسى غير از دستگاه خدا كرده است: و رفعنا لك ذكرك. مراتب ايمان هم از اين جا استفاده مى‏شود. كسى كه به حسب دست و زبان و قلب و اقتصاد و همه امور، خدا را نصرت كند، ايمانش غير ايمان كسى است كه در يك جهت خدا را يارى كرده است. شما مى‏گوييد: ما كه نفهميديم! نكرده‏ايد كه بفهميد. تا نصرت خدا نكنيد، فايده‏اى ندارد. اگر در اقتصاد گرفتار هستى، با دعا كار اصلاح نمى‏شود. براى خدا قدم بردار، اگر يارى خدا را نديدى، آن وقت اشكال كن. با تنبلى، خدا انسان را يارى نمى‏كند. اگر براى خدا كار كردى، جزا هم دارد.
وفاى به عهد و وفاى به وعده و وعيدهاى خداوند، همه جنبه جزايى دارد. البته اين غير آن رحمت عمومى خداوند است. خداوند يك رحمت عام نسبت به همه موجودات دارد. و همه موجودات از آن بهره‏مند هستند و مقيد به قيدى نيست. ولى اين‏ها در صورتى است كه شما قدم برداريد. قدم برنداشته اگر هزار سال هم در محراب داد بكشى، مى‏گويند: خبرى نيست. بايد حركت نحوالله كرد، از خدا هم يارى خواست و خدا هم تحقيقا يارى مى‏كند. ولى با نشستن در خانه و تسبيح دست گرفتن كه: خدايا كارهاى ما را اصلاح كن، كار اصلاح نمى‏شود. يك قدم بردار، دست كم چهار تا فقير را در شب اداره كن، اقتصاد شما آباد مى‏شود. تا وفا نكنيد خبرى نيست: اوفوا بعهدى اوف بعهدكم.
1- سپس علم اسماء [علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت. سوره بقره، آيه 31. در ترجمه آيات قرآن همواره از ترجمه آية‏الله مكارم شيرازى بهره گرفته‏ايم.
2- سوره بقره، آيه 31.
3- و براى خدا، نامهاى نيك است؛ خدا را به آن (نامها) بخوانيد! سوره اعراف، آيه 180.
4- امام صادق (عليه السلام)، تفسير صافى، ج 2، ص 255.
5- دريا از هم شكافته شد، و هر بخشى همچون كوه عظيمى بود! سوره شعرا، آيه 63.
6- و كور مادرزاد، و مبتلا به بيمارى پيسى را به فرمان من شفا مى‏دادى و مردگان را (نيز) به فرمان من زنده مى‏كردى. سوره مائده، آيه 110.
7- همچون چهارپايان بلكه گمراه‏تر! سوره اعراف، آيه 179.
8- سوره بقره، آيه 31.
9- از كتاب خدا چيزى نفهميده‏اى. رجوع كنيد به: بحارالانوار، ج 2، ص 293.
10- اين فرمان را هنگامى نوشت كه وى را زمامدار و والى كشور مصر قرار داد، تا ماليات‏هاى آن سرزمين را جمع‏آورى كند. با دشمنان آن كشور بجنگند. به اصلاح اهل آن همت گمارد. و به عمران و آبادى شهرها و روستاهاى آن بپردازد. نهج‏البلاغه، نامه 53 ترجمه محمدرضا آشتيانى و محمد جعفر امامى.
11- سوره بقره، آيه 31.
12- زمام هوى و هوس را در دست گير. نهج‏البلاغه، نامه 53.
13- سوره مائده، آيه 25.
14- آنها همچون چهارپايانند، بلكه گمراهتر! سوره اعراف، آيه 179.
15- ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس! سوره انسان، آيه 3.
16- و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده و خضوع كنيد! همگى سجده كردند؛ جز ابليس كه سر باز زد و تكبر ورزيد، و (به خاطر نافرمانى و تكبرش) از كافران شد. سوره بقره، آيه 34.
17- سوره ص، آيه 76.
18- به عزتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم كرد. سوره ص، آيه 82.
19- امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست! سوره يوسف، آيه 92.
20- اى فرزندان اسرائيل! نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم به ياد آوريد! و به پيمانى كه با من بسته‏ايد وفا كنيد، تا من نيز به پيمان شما وفا كنم.سوره بقره، آيه 40.
21- سوره فتح، آيه 29.
22- سوره بقره، آيه 6 ـ 7.
23- آيا او تو را يتيم نيافت و پناه داد؟! و تو را گمشده يافت و هدايت كرد، و تو را فقير يافت و بى‏نياز نمود. سوره ضحى، آيه 6 ـ 8.
24- آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم، و بار سنگين تو را از تو برنداشتيم؟! همان بارى كه سخت بر پشت تو سنگينى مى‏كرد! و آوازه تو را بلند نساختيم! سره شرح، آيه 1 ـ 4.
25- سوره محمد، آيه 7.

گفتار 7 : قالو يا أبانا مالك لا تأمنا على يوسف و انا له لناصحون1.

سرمايه‏هاى بر باد رفته
برادران يوسف، پس از اين كه درباره يوسف مذاكره كردند، به اين نتيجه رسيدند كه بايد از كشتن يوسف صرف‏نظر كرد. ولى بايد جايى باشد كه يعقوب از او خبر نداشته باشد، تا ما از توجه يعقوب خارج نشويم. بر اين اساس، قرار شد او را در چاه بيندازند. بعد از اين تصميم، شروع به فعاليت كردند كه چرا يوسف را در اختيار ما نمى‏گذارى. ما برادر يوسف هستيم. ما كاملاً از يوسف پذيرايى مى‏كنيم. يعقوب گفت: مى‏ترسم گرگ‏ها يوسف را بخورند. گفتند: اگر گرگ‏ها يوسف را بخورند ما زيانكاريم، ما جمعيتى قوى هستيم و صد گرگ را هم مى‏زنيم. ولى وقتى گرگ يوسف، خودشان باشند، كارى نمى‏توان كرد. گفتند: اگر ما يوسف را حفاظت نكنيم، خاسر هستيم.
همه ما خاسر هستيم و اين خسران، روشن است. فقط دسته‏اى از خسران، مستثنا هستند. اما ما چگونه خاسريم؟ در حالى كه ميلياردها اقتصاد تهيه كرده‏ايم، مزارع كشاورزى تهيه كرده‏ايم، با اين وجود، قرآن مى‏گويد: خاسريد. اين، حقيقت دارد، مطلبى نيست كه پشت پرده مخفى باشد. انسان در اين جهان، بعد از هفتاد، هشتاد سال، چشم و دست و زبان را از دست مى‏دهد. ـ ظرف حكم و افاضات الهى هم حقيقت دارد. اگر شما بگوييد ما كه چيزى نمى‏فهميم، اين مربوط به ضعف همت شماست. ـ بشر همه اين‏ها را از دست مى‏دهد. چه به دست آورده است؟ هيچ. ده ميليارد سرمايه دارى؟ اگر ده ميليارد از دست برود كشك است. با اين‏ها چه مى‏توان خريد؟ كسى فروشنده نيست. جوانى و چشم و گوش كه ديگر برنمى‏گردد. نيرويى كه با آن پانزده ساعت فعاليت مى‏كردى و خسته نمى‏شدى، برنمى‏گردد. بايد چند مرتبه داد بكشى تا از پله بالا بيايى. آنچه در اين عالم داده‏اى، در مقابل آن چه دارى؟ پول! پول‏ها كه مال ورثه است. ديگر چه دارى؟ ديگر چيزى نداريم. لش‏بازى‏ها تمام شد، چشم و گوش رفت، يك لقمه غذا كه مى‏خواهى بخورى پايين نمى‏رود. آب هم پايين نمى‏رود.
صيانت از سرمايه‏ها
قرآن مى‏گويد: همه شما سرمايه‏تان را از دست داده‏ايد، ورشكسته هستيد، نيرو و چشم و دست از دست رفته است. اگر ايمان و عمل صالح دارى، به درد مى‏خورد. آن‏ها كه ايمان به خدا پيدا كردند و عمل صالح انجام دادند، اگر چشم را از دست دادند، در برابر آن ايمان قلبى دارند؛ ولى گمان نكنيد كه همه اعمال ما صالح است، هزار عيب دارد. معلوم نيست كه همه اعمال صالح باشد. تمام شرق و غرب مشغول فعاليت هستند، ولى اين فعاليت كتك هم مى‏خواهد، اين كشور را آتش بزن، آن يكى را آتش بزن. همه مشغولند ولى عمل، صالح نيست. آدم رياكار مى‏خواهد در اعمالش رياكارى كند. اين كه عمل صالح نيست. اين عمل از تو يك شيطان تربيت مى‏كند. با اين اعمال و رياكارى‏ها از آدميت فاصله پيدا مى‏كنى. الا الذين ءامنوا و عملوا الصالحات2.
انبيا و اوليا، توفيقات داشتند. آن‏ها مثل ما نبودند كه با چهار تا سلام حواسمان پرت شود، با چهار تا دست‏بوسى خيال كنيم خبرى هست. اگر همه جهان هم دست تو را ببوسند، همان موجودى كه بوده‏اى، هستى. اگر دروغگو بودى، همان دروغگويى. وقتى عوض مى‏شوى كه دروغ‏ها كنار گذاشته شود، خيانت‏ها نباشد، بازى‏گرى‏ها همه تعطيل شود. تو يك آدم بازى‏گرى بوده‏اى و حالا اگر همه دنيا دست تو را ببوسند، مى‏خواهى بگويى من بازيگر نيستم؟ وقتى بازيگر نيستى، كه خودت را بسازى. بايد دست از هوى و هوس بردارى، بنده شيطان نباشى. تو مقاومت از شيطان خيلى بالاتر است. چرا اين قدر بيچاره هستى؟ اگر خودسازى كردى، دروغ نمى‏گويى، معصيت خدا ندارى، تجاوز به حقوق ديگران نمى‏كنى.
مراعات حقوق
اين همه اختلافات حقوقى براى چيست؟ براى اين است كه سرقت شده است، حق تضييع شده است. منتها نتوانسته است يك كشورى را بخورد، يك مغازه يا خانه يا مزرعه را خورده است. اين معنايش اين نيست كه بهتر از آمريكا هستى. تو بيش از اين هنر نداشتى! هنر تو اين بود كه خانه مردم را به او ندهى. بيش از اين زورت نرسيده است. نه اين كه آدم خوبى هستى. آدم بدى هستى. منتها قدرت تو در همين حدود بوده است كه خانه‏اى غصب كنى، باغى را غصب كنى، مزد يك كارگرى را بخورى. زورت به كارگر مى‏رسد. كارگر را تا مزدش را به او ندهى خستگى او در نمى‏رود. ولى يك جور بازى سر او درمى‏آورى. امروز او را رد مى‏كنى، فردا هم رد مى‏كنى. اين، عمل صالح نيست. وقتى عمل، صالح است كه حقوق و حدود خدا محفوظ بماند. اگر چشمت يك نگاه بد بكند توى سرت مى‏خورد، خيال نكن! الآن نمى‏فهمى. اين‏ها اين آثار را دارد. گمان نكن زرنگى كرده‏اى و به محرمات الهى نگاه مى‏كنى و فردا خبرى نيست. اين كار از تو يك شيطانى تربيت مى‏كند كه فردا سوسمار هم مى‏خورى.
خداى تعالى همه را آگاه كند و همه را موفق كند، كه خود را بسازد، نگاهش به مردم نباشد كه مردم ما را سلمان مى‏دانند. اگر باطن تو يك گرگ باشد و تمام شرق و غرب هم به تو نظر سلمان كنند، تو گرگ هستى. مگر وقتى كه خودت را به طورى بسازى كه گرگ نباشى، شيطنت نكنى، قلدرى نكنى و اين، توفيقات الهى مى‏خواهد.
گفتار 8 : يوم يقوم الروح و الملائكة صفا لايتكلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا3.

سعادت و شقاوت
اين آيه درباره روز نهضت ملك وقت، جبرائيل و نهضت ملائكه است. اوضاع قيامت با اوضاع دنيا فرق دارد. خداوند بشر را در نشئه دنيا مختار قرار داده است. خدا به بشر اختيار داده است تا راه حق يا راه باطل را انتخاب كند، مسيرش مسير ايمان و هدايت و سعادت باشد، يا مسير كفر و ضلالت و شقاوت. اگر انسان با اختيار و به بركت اطاعت خدا و عقل، كه اشرف مخلوقات الهى است، و به بركت انبيا، اوليا و صلحا، از شيطان و نفس مكاره، كه نفس حيوانى انسان است، صيانت پيدا كند و از شرور شيطان مصون بماند، بزرگ‏ترين مقام در اين نشئه نصيب او شده است.
انسان داراى نورانيتى است كه همان جنبه عقلى اوست، ولى اين نور، مبتلا به نار است. اگر اين نار در نوريت بشر اخلالگرى نكند، به اطاعت الله و ايمان و هدايت و سعادت و كمال و آنچه خداى تعالى انسان را براى آن آفريده است دست مى‏يابد و به مقصد الهى نايل مى‏شود. خود انسان، مانع از حركت به سوى خداست. علاقه نفوس حيوانى به انحاء ماده، مانع از اين حركت است.
برتر از ملائكه
اختيار انسان براى اين است كه آزادانه به سمت خير يا شر برود. با اين اختيار و آزادى، اگر كسى كار خيرى انجام داد، كارش خيلى محبوب است. ملائكه، كارشان عقلانى است و بر اساس اختيار نيست، ملزم به اين حركت عقلانى هستند: منهم سجود لايركعون، و ركوع لاينتصبون4؛ آن‏ها هميشه در طاعت الهى هستند، ولى نفوس بشرى با اختيار، آن طاعت را انتخاب مى‏كنند. اين طاعت، مقام او را از ملائكه بالاتر مى‏برد. بشر با اختيار، از نار و شرارتها، نجات پيدا مى‏كند. نجات انسان، جز به اصلاح نفس و مجاهدات نفسانى، ميسور نيست.
اساس زندگى
اگر نفس، حالت ناريت داشته باشد، نتيجه‏اش همين شرارت‏هايى است كه از ابتداى خلقت بوده است. شرارت، مال انسان است، بزرگش مال امريكا و شرق و غرب است و كوچكش مال ماهاست. ما هم از آتش دور نيستيم. اگر بخواهيد چشم و گوش و زبان و دست اصلاح شود، بايد اين مبدأ نار، كه نفس انسان است، اصلاح شود. اگر اين مبدأ فرماندهى اصلاح شد، ديگر فرمان شر از او صادر نمى‏شود. چشم و گوش انسان، صرف اطاعت حق مى‏شود. مبدأ تمام عوارضى كه اعضا و جوارح انسان به آن مبتلا هستند، خرابى نفس است. اگر نفس خراب نباشد، اعضا و جوارح كار بد انجام نمى‏دهند و تا اين نفس اصلاح نشود، كار چشم و گوش و دست و زبان قابل اصلاح نيست. لذا حضرت على (عليه السلام) در سفارش‏هاى خود به مالك مى‏فرمايند: املك هويك5؛ معنايش اين است كه تو مالك بر نفس باشى، نه اين كه نفس، مالك بر تو باشد. بايد آتش نفس را خاموش كرد وگرنه اين آتش، دائم مشغول كار است. شايد بسيارى از اعمال صالح انسان را هم خراب كند. به جاى اين كه نماز، انسان را بالا ببرد پايين مى‏آورد، به خاطر آن وجوه شيطانى كه در نفس انسان است. نمازى كه براى سياست باشد، براى اين باشد كه خود را در اجتماع به قدس و ايمان و توحيد معرفى كند، تا كلاه سر مردم بگذارد، اين نماز بالا نمى‏رود.
پس بايد نفس را اصلاح كرد و اصلاح نفس وقتى ممكن است كه معرفت به خداى تعالى پيدا شود و معرفت به خداى تعالى از بندگى خداى تعالى به دست مى‏آيد. هر كس كلاهى سر مردم بگذارد، كلاه سر خودش گذارده است. اين اشتباهاتى است كه نمى‏فهمد. خدا همه را به اصلاح خود موفق كند، كه اصلاح نفس به نفع خود انسان است.
گفتار 9

تربيت روحانى بشر
ربوبيت حق و تربيت روحانى بشر، به دو مرحله قبل از ولادت و بعد از ولادت تقسيم مى‏شود.
ربوبيت الهى و تربيت روحانى بشر، قبل از ولادت، روحانيتى است كه بر اساس تربيت الهى، به حسب اصلاب و ارحام نصيب بشر مى‏شود. چنان كه اين تربيت براى انبيا و ائمه (عليهم السلام) در اصلاب شامخه و ارحام مطهره وجود داشته است. در اين تربيت روحانى، انسان بيش از يك حركت تبعى، حركت ديگرى ندارد. اين حركت به تبع پدران و مادران و اجداد انسان است؛ لكن انسان در همين حركت تبعى از آثار تكامل و هدايت و ايمان بهره مى‏برد. و اين سهمى است كه نصيب طبقه‏اى كه به حسب اصلاب و ارحام تربيتشان حفظ شده است مى‏شود. و اين خود قدم بزرگى به طرف تكامل است. يعنى اگر تا زمان ولادت، زمينه‏هاى تربيتى در پدران و اجداد فراهم باشد، گرچه حركت انسان در آن زمان تبعى است، ولى در روحانيت بعد از ولادت بسيار مؤثر است. در مقابل اين‏ها كسانى هستند كه زمينه‏هاى تربيتى آن‏ها قبل از ولادت تضمين نشده باشد.
اصلاح نژاد
البته شايد بتوان گفت كه جهات روحانيت و ربوبيت حق قبل از ولادت، يك جهت عمومى دارد؛ چون حادثه طوفان نوح ـ سلام‏الله عليه ـ مؤمنين را از منافقين و كافرين تفكيك كرد: و قال نوح رب لاتذر على الأرض من الكافرين ديارا، انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لايلدوا الا فاجرا كفارا6. شايد طبقه منافقين هم داخل در عنوان فاجر باشد. بنابراين، اگر مؤمنين از منافقين و كافرين تفكيك شده باشند و نژاد بشر به همان نژاد من حملنا مع نوح7 منتهى شود؛ يعنى نژاد اين چند ميليارد نفر بشر اگر از همان اصحاب سفينه باشد، اين يك نوع تربيت روحانى بوده است؛ چون طوفان زمان نوح براى روحانيت و هدايت بشر و از طرف خدا بوده است. براى آن بوده است كه نژاد، نژاد الهى، نژاد هدايت و نژاد سعادت باشد.
بنابراين، تولد يافتن از كسانى كه در سفينه نوح مجتمع بوده‏اند، مقتضى خير و سعادت بوده است. حيثيت سعادت اين نژاد بايد قوى باشد؛ چون به چنين نژاد سالمى منتهى مى‏شود. ولى چه شده است كه آثار چنين نژاد سالمى محو شده است؟! معصيت انسان بوده است يا انحرافات بشر؟ چرا بشر اين اقتضاى كمال و خير و سعادت را، كه در نژاد اصحاب سفينه بوده است، از دست داده است؟ با اين كه همه جمعيت فعلى بشر منتهى به همان جمعيتى مى‏شود كه در سفينه نوح بوده‏اند، ولى اين اقتضا شايد جز در نوادرى از بشر محفوظ نمانده است. انحرافات بشر، هوى و هوس بشر، منشأ محو آثار اين نژاد شده است.
چنان كه منسوبين به پيامبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم) هم شايد در چند سده اول هجرت مثل اين كه شخصيت‏هاى كاملى بوده‏اند و اين از ارتباط با نژاد پيغمبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم) است. ولى وقتى اين ارتباط و اين نژاد بعد زيادى پيدا كرد، مثل اين كه نتوانستند آن آثار را حفظ كنند و منشأ آن، معاصى و انحرافات است.
خاطرات سوء
مثل اين كه حتى خاطرات سوء هم براى تربيت صحيح مضر است. خاطرات سوء از افعال نفس است. نفس اگر الهى باشد، چنين خاطرات سوئى ندارد. چنان كه ائمه (عليهم السلام) اين چنين بوده‏اند. در روايات آمده است كه خاطرات سوء لاتكتب؛ يعنى جرم است، ولى بر انسان نوشته نمى‏شود. نمى‏گويد جرم نيست. شايد مفاد لاتكتب اين است كه از جرم‏هاى ثابت نيست، ولى بالاخره با جنبه الهيت نفس، تنافى دارد. اگر نفس الهى باشد، نبايد خاطرات سوء وجود داشته باشد. شايد مراد از لاتكتب آن خاطرات سوئى است كه از مرحله خاطره يا از مرحله عزم تجاوز نكرده است و به اراده و فعل و عمل خارجى نرسيده باشد.
اين گونه جرم‏ها و معاصى، بعد از خدا ايجاد مى‏كند و انسان را از حق منقطع مى‏سازد. ولى با يك توجه الهى، آثار آن از نفس محو مى‏شود؛ چون عمل خارجى ندارد. به خلاف آن‏جا كه به اراده و عمل خارجى منجر شود، كه با توجه نفس به جهات الهى، آثار آن محو نخواهد شد؛ جز اين كه توبه‏اى باشد و حقوق‏الناس ادا شود، تا بتوان با تفضلات الهى از جرايم نجات يافت. ولى مجرد خاطرات و نيات سوء، شايد احتياج به اين حرف‏ها نداشته باشد. از اين جهت است كه مى‏گويد: لاتكتب؛ يعنى جهت ثابتى نيست. چنان كه مفاد كتب عليكم الصيام8؛ اين است كه يك جهت ثابتى است. در هر حال خاطرات سوء تحقيقا مضر به تكامل است.
آثار حركت تبعى
خلاصه آن كه حركتى كه به بشر قبل از ولادت دارد، يك حركت تبعى است. در اين حركت تبعى كه نفوس در اصلاب و ارحام دارند، هيچ‏گونه اراده و مبادى اراده وجود ندارد. بلكه اراده و مبادى اراده، مربوط به حركت استقلالى است، و فعل اطاعت و عصيان در حركت استقلالى، تحقق پيدا مى‏كند. ولى آثار اطاعت و عصيان، منحصر به متحرك بالاستقلال نيست؛ بلكه در متحرك بالتبع نيز وجود دارد. پس مى‏توان بين اين دو حركت فرق گذارد؛ يكى اختيارى است و اراده و مبادى اراده در آن محقق است و ديگرى غير اختيارى و تبعى محض است. در عين حال، آثار هدايت و ايمان و سعادت و كمال در هر دو محفوظ است.
شايد بتوان گفت منشأ حتى خاطرات و تمايلات نفسى، انحرافات انسان از مسير حق و اطاعت از شيطان و هوى و هوس است.: يعنى انحرافات بشر در دو حركت تبعى و استقلالى، اين موانع را براى انسان ايجاد كرده است. بنابراين، اطاعت و عصيان و انحرافات خود انسان يا آبا و اجداد او، منشأ تمايلات و خاطرات انسان در حركت استقلالى است.
گفتار 10

معاهده توحيدى
شايد بتوان مسأله عهد و معاهده توحيدى بشر را بر همان معاهده‏اى كه در اصلاب مؤمنين وجود داشته است تطبيق كرد: ألم أعهد اليكم يا بنى أدم أن لاتعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين، و أن اعبدونى هذا صراط مستقيم9 اگر تمام افراد فعلى بشر به اصحاب سفينه و اصحاب حضرت نوح ـ عليه الصلوة والسلام ـ منتهى شوند، تعهد مؤمنين به عبوديت ثابت است. سلسله بشر، به هر مقدار كه باشند، اگر به همان جمعيتى كه در سفينه نوح بوده‏اند منتهى شوند، يك معاهده تبعى دارند؛ همان طور كه سعادت و هدايت و ايمان تبعى دارند، يعنى همين سلسله بشر در آن وقت هم در اصلاب پدران خود موجود بوده‏اند. اگر آن‏ها بر عبوديت حق معاهده كرده‏اند، ناگزير ما هم بايد چنين معاهده‏اى كرده باشيم؛ گرچه معاهده تبعى باشد. مثل ساير افعالى كه از آبا و اجداد ما صادر شده است؛ گرچه ما در آن كارها اراده‏اى نداشته‏ايم، ولى خير و شر آبا و امهات در ما بدون تأثير نيست. در حركت اصلابى و ارحامى، گرچه اراده و مبادى اراده در انسان محقق نيست، ولى آثار شقاوت و اطاعت به تبع آبا و امهات در او موجود است.
آيات هدايتگر
اما بعد از ولادت و وجود در نشئه دنيا، همه آيات الهى براى اين موجود، جنبه هدايتى و ايمانى دارد. آيات الهى اعم از طوفان‏ها، غرق‏ها، صواعق و بادهاى هلاكت‏كننده، براى مؤمنين موجب افزايش ايمان است و براى كفار و منافقين، تهديد و تخويف از معصيت الهى است. كارهاى ولايى ولات امر هم، مثل احيا و اشفا، براى مؤمنين ازدياد هدايت و ايمان است و براى كفار و منافقين، تخويف و تهديد و مانع از ارتكاب جرم است. بلكه خود وجود انبيا و ولات (عليهم السلام)، براى بشر جنبه هدايتى دارد. علاوه بر اين كه كارهاى ولات امر از قبيل احيا و غرق كردن و طوفان، جنبه هدايتى دارد و دعوت آن‏ها هم ارشاد و هدايت است، مسير عملى و حركت عملى آن‏ها نيز براى ديگران هدايت است.
قرب به حق، هدف انبيا
مسير انبيا و اوليات از مسير اجتماع، ممتاز است. انبيا و اوليا از اهدافى كه اجتماع به حسب اقتصاد و سياست و ساير امور دارد، منزهند. هدف انبيا، اهداف اقتصادى، سياسى، نظامى و عياشى نيست. هدف انبيا، قرب به حق است. اين قرب به حق، بزرگ‏ترين هدف بشرى است. كسى به اين هدف توفيق نمى‏يابد، جز آن كه وجود ماوراءالطبيعه را وجدان كرده باشد، وجود يك مبدأ و يك وجود حاكم بر طبيعت را وجدان كرده باشد.
قرب به حق از اهداف انبياست. و اين قرب، غير از قرب در اصطلاح فقه ماست. قرب فقهى، قصد امر و قصد امتثال و قصد قرب است. و اين قرب از حدود وجود بشر است؛ به اين معنا كه انسان در نتيجه عبادت و عبوديت حق به مرتبه‏اى مى‏رسد كه هيچ يك از انگيزه‏هاى اجتماعى در نفس او پيدا نمى‏شود. فقط حيثيت الهى محرك اوست. حيثيات اجتماعى محرك او نيستند. به اين اعتبار اكل و شرب آن‏ها هم جنبه عبادى پيدا مى‏كند؛ چون نمى‏خورد و نمى‏آشامد، جز براى رسيدن به آن هدف مقدس و الهى. در اين صورت است كه همه افعال، جنبه الهى پيدا كند.
بنابراين، قرب به حق هدف عالى و نهايى انسان است. و اين يك معنايى است كه فقط براى انسان مى‏تواند داعى و انگيزه باشد و در غير انسان نيست. قرب به حق، مرتبه‏اى از وجود است كه شايد در آن مرتبه، تمام اجزاى عالم در اختيار انسان قرار مى‏گيرند. و اين هدف، غير هدف اقتصاديون و سياسيون است.
بنابراين، از بركات و رحمت‏هاى الهى، وجود انبيا و اولياست. اين‏ها به حسب وجود و به حسب ارشاد و اهدافشان مربى بشر هستند و او را از جنبه روحانيت تربيت مى‏كنند. بشر گرچه نمى‏تواند به مراتب آن‏ها نايل شود، ولى اگر در مسير آن‏ها قرار گيرد، در هر مرتبه‏اى از مراتب اين حركت واقع شود، براى او سعادتى است. مسير، از ابتدا تا انتها، كمال است. و اين كمال، فوق اهداف سياسيون و اقتصاديون و امثال آنها است. انسان به مقدار حركتش مى‏تواند از اين مسير بهره‏مند شود، گرچه تكامل پيدا نكند؛ چون به هر حال در مسير حق و مسير عبوديت است.
گفتار 11 : الهى قلبى محجوب و نفسى معيوب و عقلى مغلوب و هوائى غالب... فكيف حيلتى10.

حجاب قلب
هر انسانى در محاصره مشكلات است، مشكلاتى كه هلاك كننده است. در برابر اين مشكلات چه بايد كرد؟ الهى قلبى محجوب: قلب من محجوب است؛ يعنى حجاب دارد، يعنى براى ادراك حقيقت، مانع دارد و حقيقت را نمى‏فهمد. شايد قلب، همان نفس مزكى باشد كه يكى از مراتب نفس است. قلب را مى‏گويند براى اين كه ينقلب من مرتبه الى مرتبه11 قلب، نيروى مدركى، غير از نيروى مدرك عمومى است. يك قدرت مدركى است كه مخصوص افراد خاصى است. سمع و بصر قلب، غير از سمع و بصر معمولى است. قلب، سمعى دارد كه صداهاى دور را مى‏شنود، گرچه گوش انسان سنگين باشد و صداى نزديك را نشنود. موانع اين قلب، خود انسان است؛ يعنى نفس حيوانى انسان. آثار نفس حيوانى، ساتر قلوب است. نفس معيوبى كه حضرت مى‏فرمايد: حاجب قلب است. عيب نفس همين است.
تمام مفاسد جهانى، مال نفس بشرى است. معصيت‏ها، بى‏عدالتى‏ها، ظلم و ستم‏ها، خيانت‏ها و دروغها، همه از آثار نفس است. اين‏ها مانع هدايت قلب است، مانع شنيدن صداهايى است كه با گوش سر نمى‏توان شنيد، مانع از افاضات الهى به قلوب بشرى است. تمام آتش‏هايى كه در اين نشئه دنياست، آتش انسان است. اگر موانع سر راهش برداشته شود، اين آتش بيش از اين است. اين انسان از روى جهالت و بى‏عقلى شايد حاضر باشد براى منافع خود، تمام كره زمين را به آتش بكشد؛ منتها هنوز چنين قدرتى براى نفوس پيدا نشده است. نفس شيطانى است كه در برابر خداى تعالى صف‏آرايى كرده است. لأغوينهم أجمعين12 همه آن‏ها را از سر خودم مى‏كنم.
انسان، دشمن خويشتن
هيچ راهى براى اصلاح اين نفوس حيوانى نارى و آتش آن، جز مكتب اسلام وجود ندارد. عبادات و اعتقادات و اخلاق اسلام براى من است كه بدون اينكه تحميلى بر شما كرده باشند، خواسته‏اند شما را بسازند، و مثل اينكه شما نداريد كه خودتان دشمن خود هستيد. دشمن خود و جهان هستى. مى‏پرسيد چگونه انسان دشمن خودش است؟ چون تمام گرفتارى‏ها را خودت براى خودت ايجاد مى‏كنى، تمام مهلكات مال خود انسان است. اين نفس به بركت عبادات و به بركت توحيد ـ اگر انسان توفيقات بر توحيد پيدا كند ـ ساخته مى‏شود، اگر نمازهاى معراجى نصيب انسان شود، يعنى وقتى مى‏گويد: اياك نعبد، صادقانه بگويد: من بنده خدا هستم.
تو الآن حساب كن، چند سال از عمرت رفته است، در اين مدت، بنده چه كسى بودى؟ بنده خدا بودى يا بنده شيطان؟ هر كارى دلت خواسته كرده‏اى. ولى خدا چى؟ مثل اين كه اصلاً توجه نيست به اين كه خدا چه اراده كرده است و چه مى‏خواهد. الآن در اين جا مى‏توانى با هوى و هوست يك دست و پايى بكنى، يك توطئه‏اى بكنى، چهار تا رفيق پيدا كنى و خوب هوى و هوست را اجرا كنى. امريكا و اروپا و ساير متحدين را به ميدان مى‏آورد، ولى وقتى تنها شد چه غلطى مى‏كند. در نشئه ديگر حزب‏ها، همه منحل است، حزب شياطين، منحل است. خلاصه، عيب نفس همين است كه همه را به آتش مى‏كشد و مى‏گويد اين آتش‏ها مال ما نيست. پس آتش‏ها مال كيست؟ انسان نبايد به خودش خوش‏بين باشد. پيامبران آمده‏اند جلو اين آتش انسان را بگيرند. آمده‏اند كه اين انسان ساخته شود. شما جز اين كه به بركت اسلام و امام زمان ساخته شويد راه ديگرى نداريد.
بركات عقل
عقلى مغلوب؛ عقل نورانيتى است غير از تفكر بشرى و از بركات الهى است كه سازنده نفوس است. انسان به وسيله عقل مراتب كمال را سير مى‏كند. اين عقل شايد به حسب مرتبه، بر علم مقدم باشد. عقل است كه نفوس را براى افاضه و بركات و علوم الهى آماده مى‏كند. عقل نفوس را براى فهم قرآن و نهج‏البلاغه و صحيفه و كلمات مكتب اسلام مهيا مى‏كند؛ ولى اين عقل مغلوب است. شما ببينيد در هر شبانه‏روز چند معصيت داريد و چند اطاعت. اگر اشتباه نكنيد شايد اين اطاعت هم معصيت باشد. اگر پرونده عمر ما را در مقابل ما بگذارند، در برابر صد عصيان آيا يك كار خدايى داريم؟ اين آثار نفس است. به خودت خيلى خوش‏بينى آقا!
گفتار 12 : الهى قلبى محجوب و نفسى معيوب و عقلى مغلوب و هوائى غالب13.

شرور نفس
يكى از كلمات حضرت اين است كه نفوس بشرى، معيوب است؛ مثل ميوه معيوب. انسان نبايد به خودش خيلى خوش‏بين باشد. مبدأ همه حوادث جهانى، نفس بشرى است؛ كه همان شيطان است. نفوس به حسب افراد، مهلك افراد است و به حسب اجتماع هم، همين بساطى است كه مى‏بينيد. از ابتدا آتش مال انسان بوده است. گياهان آتش ندارند. اين آتش مهلك، مال اين انسان است. اين كه در روايات آمده است كه: من عرف نفسه عرف ربه14؛ كسى كه خود را شناخت خدا را شناخته است؛ يعنى خودش را بشناسد كه مبدأ همه فجايع است. همه فجايع و حادثه‏آفرينى‏ها، مال اين بشر است، تهمت‏ها مال اين بشر است. سفاكى‏ها، هتاكى‏ها، قتل نفسها، مال اين بشر است. فحشا و منكرات، مال اين انسان است. ملائكه اينطور نيستند. اين انسان است كه حادثه‏آفرين است.
اگر انسان خود را بشناسد، خدا را مى‏شناسد. اين همه نعمت‏هاى مادى، نعمت‏هاى معنوى و روحانى، اين همه ميوه‏ها و باران‏ها، همه از نعمت‏هاى الهى است، از آدم نيست. آدم اين كاره نيست. آدم شر است. اگر قدرت بر باران داشت، جلو باران را مى‏گرفت. آن كسى كه خمپاره بر سر آدم مى‏زند، اگر مى‏توانست جلو باران را هم مى‏گرفت. نمى‏تواند، قدرت ندارد.
تا زمانى كه نفوس بشرى، نفوس نارى هستند، مبدأ فسادها، آتش‏ها و هلاكت‏ها هستند. پس اين رحمت‏ها از كجاست؟ مال خداست. بشر كه رحمت ندارد. يك دسته از بشر، رحمت داشتند كه آن هم به رحمت الهى برمى‏گردد. اگر عيسى احياى موتى داشته است: و أحيى الموتى باذن الله15، اگر انبيا ارشاد و بشارت و انذار داشتند، از فضل الهى است، وگرنه اين بشر، بما هو بشر، يك آتش محض است. هر منطقه‏اى كه برود يك جهنمى ايجاد مى‏كند. اين كار بشر است، مگر اين كه با ارتباط با حق تعالى بتواند جلو اين آتش را بگيرد، بتواند اين آتش و نار را، نور كند. از اين جهت است كه اگر كسى خود را بشناسد، مى‏بيند كه تمام نعمت‏ها از بركات حق است.
اين آدم شرور نمى‏تواند يك پشه خلق كند. فقط كارش شرارت است. خداى تعالى غذا، معادن، گندم، ميوه و نفت را داده است. نفت‏ها را شرق و غرب نداده‏اند. نفت‏ها زير زمين است، مخلوق خداست. اين‏ها درباره آن فقط مى‏توانند غارتگرى كنند. آن‏ها مثل سارقين هستند، منتها سارقين، يك مغازه يا يك مبلغى را سرقت مى‏كنند؛ ولى اين‏ها سارق يك كشورند، بلكه مى‏خواهند همه كشورها را سرقت كنند. سر سفره خدا دعواست. خداوند اين سفره را براى اين پهن كرده است كه از آن استفاده كنيم، حشرات بايد استفاده كنند، طيور بايد استفاده كنند، همه بايد استفاده كنند؛ ولى اين مى‏گويد همه‏اش مال من است، ديگرى هم مى‏گويد همه‏اش مال من است.
معرفت نفس
اگر انسان با نفس و آثار نفس آشنا شود، مى‏فهمد كه كسى كه اين همه نعمت را براى او آورده است. خودش نيست، خودش فقط يك آتش است كه خودش را و هر كس را كه نزديك او شود مى‏سوزاند. نفسى معيوب ؛ نفس معيوب است. عيبى بالاتر از اين چيست كه نفس جهنم‏ساز است؟ نفوسى كه ارتباط الهى ندارند، خود و ديگران را آتش مى‏زنند. اين همان خلقتنى من نار16 است. نفس نارى است.
اگر معرفت‏الله پيدا شد، از طريق خودشناسى، خدا را هم شناخت و دانست كه خدا، خالق اين نعمت‏ها و بركات و رحمت‏هاست و همه از بركات حق است ـ گرچه از بركات انبيا باشد ـ بنده خدا مى‏شود. انبيا مى‏دانند كه رابطه الهى، مبدأ خيرات است و لذا بنده خدا هستند. مال خيال مى‏كنيم رابطه نفسانى خودمان، كه مبدأ همه آتش‏هاست، مبدأ خيرات است.
الآن در تمام جهان خدا ورشكسته است. كسى گوش به حرف خدا نمى‏دهد، همه حزب شيطانند. همه اتباع هوى و هوس هستند. اگر اتباع خدا باشند، كار اصلاح مى‏شود. اگر اتباع حق باشند، اين بساط نيست. آنچه بشر را در حوادث جهانى حفاظت مى‏كند، رابطه الهى است. بايد سراغ آن رابطه الهى رفت.
چيرگى هوى
عقلى مغلوب. خدا عقل را داده است، هوى و هوس هم هست. رجال الهى عقلشان غالب و ما عقلمان مغلوب است. همه مفاسد جهانى كه مى‏بينيد، مال هواى غالب است. اگر عقل غالب شد، هيچ يك از اين مفاسد در حكومت بشرى نيست. مثل اين كه حكومت انبيا و مردان خدا همين طور بوده است. اين حكومت نفس اماره است كه مبدأ اين آتش‏هاست. چون هوى حاكم است. فقط هواى اولياى الهى و بندگان خدا حاكم نيست. آن‏ها فهميدند با چه كسى بايد رابطه پيدا كنند. آن وقت احيا مى‏كنند، آتش را برد و سلام مى‏كنند.
با همه زحماتى كه كشيده شده است، حريف اين بشر نيستند كه: اى بشر، دست از هوى و هوس بردار! هوى و هوس او را مى‏كشد، مانع حركتش مى‏شود. مانع نورانيت اوست. ما چرا حركت نداريم؟ چرا در صالحين داخل نمى‏شويم؟ چرا منويات ما خراب است؟ منويات بدى داريم. همه مال اين است كه رابطه الهى نداريم.
مكتب اسلام و مكتب انبيا براى اين است كه اين آدم را بسازد. به بركت عبادات و اعتقاد به حق تعالى و اخلاق اسلام، يك خاكسترى روى اين آتش‏ها بگذارند، تا نه خودش را بسوزاند و نه ديگران را. ولى عقل ما مغلوب و هوايمان حاكم است. در عبادت شايد چند گونه بازى درمى‏آوريم و نتيجه اين مى‏شود كه بشر خيال مى‏كند كه آدم خيلى روشنفكرى است. نه، آدم خيلى كوته فكرى است. اگر با كارهاى الهى بازى كردى، پدر خودت را درآورده‏اى، نمى‏فهمى! اگر پنجاه سال نماز سياسى خواندى و عبادت سياسى كردى، پيره شيطان مى‏شوى؛ يعنى اين ناريت را تقويت كرده‏اى. خدا همه را به هدايت اسلام و ايمان به حق تعالى موفق كند، تا از اين آتش‏ها نجات پيدا كنيد.
گفتار 13 : الهى قلبى محجوب و نفسى معيوب و عقلى مغلوب و هوائى غالب... فكيف حيلتى17.

طهارت نفس
منشأ همه رذايل اخلاقى و افعال قبيح، نفس است. يعنى اگر زبان و دست و چشم و گوش انسان، معصيتى انجام مى‏دهد، مبدأ آن، نفس است. نفوس بشرى مبدأ همه هلاكت‏هاست؛ حتى هلاكت خودش. خودش را هم نابود مى‏كند. اديان الهى، انبيا، مواعظ و نصايح، همه براى اين است كه اين نفس را از عيوب تطهير كنند. مكتب انبيا و اوليا، براى سازندگى اين نفس است. اگر نفس ساخته شد، رذايل اخلاقى تمام مى‏شود، باب همه شرارت‏هاى زبان و دست و چشم و گوش، مسدود مى‏شود. چون مبدأ حركت همه شرور، نفس است. اين نفس را بايد اصلاح كرد.
شايد طهارت از عيوب نفس، بيش از طهارت از احداث اهميت دارد. طهارت از احداث به وسيله غسل و وضو حاصل مى‏شود. طهارت از عيوب نفس خيلى مشكل است. قذارت‏هاى نفسانى گاهى پنجاه سال در نفس انسان وجود دارد؛ ولى احداث معمولى با يك وضو و شستن دست و صورت برطرف مى‏شود. طهارت نفس نه تنها مشكل است، بلكه سال‏ها مجاهدت لازم دارد تا نفوس، از رذايل اخلاقى طهارت پيدا كند و حقيقت طهارت همين است. اگر اين طهارت پيدا شد، انسان ساخته مى‏شود. انسانى مى‏شود كه مرضى خدا و مقرب به حق تعالى است. تمام عبادت‏ها براى اين است كه اين نفس اصلاح شود.
سازندگى در اسلام از اصول مسلم است. همه بايد به فكر ساختن نفوس انسانى باشند تا بركات الهى افاضه شود، تا يك بهشت هميشه همراه آن‏ها باشد و جلو آتش نفس را بگيرد.
هوى و هوس، مهلك نفس است. هوى و هوس فرد، فرد را هلاك مى‏كند و هوى و هوس اجتماع، مهلك اجتماع است. مبدأ همه اين مفاسدى كه الآن در جهان مى‏بينيد و آنچه فساد تاكنون در عالم پيدا شده است، نفوس است. نفوسى كه منقطع از خدا هستند، نفوسى كه رابطه الهى ندارند. حل اين مشكلات، اين است كه نفوس رابطه الهى پيدا كنند. اين آتشى كه جهان را احاطه كرده است، آتش اين انسان است. بايد اين آتش را به وسيله نورانيت عقل و نور مكتب اسلام خاموش كرد. اين آتش بايد زير خاكستر برود، اگر ظاهر شود، همين بساط است.
حكومت عقل
حكومت حق و حكومت ولى عصر ـ عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ كه حكومت عدل اجتماعى است، همان حكومت عقل است. عقل حاكم است، هوى حاكم نيست. اگر هوى غالب شد، همين بساط است. اگر عقل بر هوى غالب شد، مفاسد از بين مى‏رود. در ظهور دولت حق ولى عصر ـ عجل الله تعالى فرجه الشريف ـ تمام اين مفاسد برداشته مى‏شود. هوى، هم در فرد است و هم در اجتماع. هم آتش فرد را بايد خاموش كرد و هم آتش اجتماع را. و اين فقط يك راه دارد و آن، معارف و توحيد اسلام است، معرفت‏الله است، فقه و عبادت و نماز و روزه اسلام است. اگر معرفت بارى تعالى براى يك انسانى حاصل شود از تمام گرفتارى‏ها نجات پيدا مى‏كند. همين معرفت به خدا و توحيد حق تعالى.
پيامبر اسلام اهل كتاب را دعوت كرد: تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم ان لانعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله18 بياييد در همين يك كلمه توافق پيدا كنيد. اگر بشر روى همين يك كلمه توافق داشته باشد، هوى را الغا كند و دور اندازد. ـ معناى الغاى هوى، الغاى شيطان است. ـ اگر حق تعالى حاكم باشد، همه مشكلات حل است. پس تمام مشكلات، مشكلات نفس است. همان طور كه خانه و مغازه را مى‏سازيد، خود را بسازيد. ما به خودسازى خيلى نياز داريم. اگر انسان خودش را بسازد، از همه گرفتارى‏ها نجات پيدا مى‏كند.
گفتار 14 : الناس موتى و اهل العلم احياء19.

موت و حيات
مردم همه مرده‏اند، همه مى‏ميرند، همه چيز مى‏ميرد، الآن هم مرده‏اند. در حال حيات هم مرده‏اند. يك بره هم كه بخورند مرده‏اند. مرده علمند، مرده تقوى و توحيدند، مرده انسانيتند، مرده نور و معرفت به مبدأ و معادند. مرده‏اند.
اين حيات شما، حيات حيوانى است. حيوانات هم مى‏خورند و مى‏آشامند، توالد و تناسل دارند، سكنى مى‏خواهند، دشمن دارند. حيوانات اگر هدفشان انحرافى است، براى اين است كه انسان نيستند، نفس ناطقه ندارند، تجارت و صناعت ندارند. اگر حقوق را حفظ نمى‏كنند، باكى نيست. شما كه دارى، چرا حقوق را حفظ نمى‏كنى؟ چرا حيات تقوايى و انسانى پيدا نمى‏كنى؟ چرا از جوانى استفاده نمى‏كنى؟ چرا از عمر و مالت استفاده نمى‏كنى؟
انسان عاقل در هر حركتى از حركات مى‏تواند استفاده الهى كند؛ ولى ما همه را صرف شرور مى‏كنيم. جوانى كجا رفت؟ عمر را كجا صرف كرده‏اى؟ اموال كجا مصرف شد؟ با آن وديعه الهى كه خدا در شما قرار داده است مى‏توانستى به مراتب انسانيت نايل شوى، به مراتب اوصيا و انبيا نايل شوى. نخواسته‏اى؛ دنبال هوى و هوس بوده‏اى. هر كس دنبال هوى برود هلاك مى‏شود، همين جا مرده است؛ منتها نمى‏داند مرده است. خبر از حيات علمى، حيات تقوايى و حيات انبيا ندارد. زبان و چشم و دستش را اصلاح نكرده است. مرده تقواست، از حيث تقوى و علم و عاقله مرده است. آدم عاقل اين غلط‏ها را نمى‏كند. با حيوانات هيچ فرقى ندارد. آن‏ها هم اكل و شربى دارند. گرگ يك بره را هم مى‏خورد، ولى آخرش گرگ است. آيا تو هم مى‏خواهى گرگ باشى؟ تو بايد انسان باشى. اگر بخواهى گرگ باشى، اشتباه كرده‏اى، ضرر كرده‏اى.
الناس موتى. يعنى همين جا مرده‏اند. وقتى بهره علمى و تقوايى و نورى ندارند، مرده‏اند. بايد با عبادت حق تعالى و مخالفت با هوى و هوس و سازندگى خود، نور را تحصيل كرد. ممكن است چند خانه هم ساخته باشى، ولى خودت را نساخته‏اى. خودسازى بر خانه‏سازى مقدم است. خانه‏ها مال ديگران است، ولى خودسازى مال خودت است. چرا خودت را نساختى؟ اگر خودت را بسازى، جمعيت، دست شما را مى‏بوسد.
حيات طيبه
اهل العلم أحياء. كسى كه با خدا رابطه دارد، به حيات طيبه رسيده است. خداوند به همه توفيق حيات الهى عنايت كند، حيات علمى و عملى بدهد. با وجود حيات نورانى، در مسائل جهانى، در وهم و خيال گم نمى‏شود. معرفت‏الله كه نباشد، گم مى‏شود. با راه‏يابى به دستگاه خدا، انسان از همه اوهام و ترديدها نجات پيدا مى‏كند: ألا بذكر الله تطمئن القلوب20. تمام عبادات، اعمال و مجالس و قرآن و تفسير، همه براى اين است كه ساخته شوى.
ليلة القدر خير من ألف شهر21. پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) به مقامى رسيد كه براى نزول قرآن بر قلبش اهليت پيدا كرد. هشتاد سال عبادت كرده‏اى، ولى نتيجه آن چه بوده است؟ نتيجه‏اش همين بساطى است كه مى‏بينيد. همان هتاكى و جهالت. اين كه عبادت نيست. ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر22. اگر نماز جلو دروغ‏ها را نمى‏گيرد، بدان، نماز نيست. نماز جلو دروغ را مى‏گيرد. خداى تعالى به همه ما حيات علمى، حيات تقوايى، حيات نورى و حيات عقلى عطا كند. اگر همت نكنيد به جايى نمى‏رسيد. بايد به فكر خودسازى باشيد. اگر صدها جلسه هم باشد، ولى تا تصميم به اصلاح خودتان نگيريد، فايده‏اى ندارد. بايد بدى‏ها را كنار بگذاريد تا حق تعالى شما را يارى كند. اگر به سوى دستگاه خدا رفتى، خدا پشتيبانى مى‏كند.
گفتار 15

معرفت خدا
معرفت خدا با معرفت ماسوى تفاوت دارد. معرفت جزئيات خارجى و كليات منتزع از آن جزئيات، يك نحوه معرفت است و معرفت‏الله، باب ديگرى است؛ معرفت جزئيات به صورى است كه در ذهن حاصل مى‏شود. ولى صورت حاصله، نسبت به معرفت بارى تعالى، اوهام است و معرفت بارى تعالى نيست. معرفت كليات هم به توسط توجه نفوس به كليات منتزع به وسيله عقل است، و خداى تعالى از اين حرف‏ها منزه است. معرفت بارى تعالى، به بصيرت قلبى و انوار عقلى و افاضات الهى و شهود قلبى است. اين طريق معرفت‏الله است.
شايد هر ماسوى‏الله، نسبت به حق تعالى عنوان حاجبيت داشته باشد. لكن حجاب‏هايى كه طريق به وجود بارى تعالى هستند، مثل خلفاى الهى، حجب نورى هستند.
شهادت و شهود
شايد تعبير به شهادت در موارد استعمالش در اذان و اقامه و در تشهد نماز و آيات كتاب خدا: شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و أولوالعلم قائما بالقسط23، هر مفهومى كه داشته باشد، شهود در آن معتبر است؛ چون شهود، مبدأ اشتقاق است. بنابراين، شهادت به وحدانيت خدا، شهود به وحدانيت است. شهادت به رسالت، شهود به رسالت است. شهادت به ولايت، شهود به ولايت است و اين‏ها به بركت انوار عقلى و حقيقت ايمان و بصيرت قلبى است. همه شهود است؛ منتها شهود قلبى و شهود عقلى است، نه شهود نفسى.
اين شهود، به وسيله حقيقت ايمان حاصل مى‏شود. وقتى از حضرت سؤال مى‏كنند: هل رأيت ربك؛ آيا خدا را ديده‏اى؟ مى‏فرمايد: لم اعبد ربا لم اره14؛ خدايى را كه نديده‏ام عبادت نمى‏كنم. اين كلام، واقعيت دارد، ولى براى حضرت. چيزى را كه نورانيت عقل درك مى‏كند، هفتصد ميليون نفر هم نمى‏توانند ايجاد كنند. گرچه هفتاد هزار نفر جمعيت يا هفتصد هزار يا هفتصد ميليون در غدير خم باشند، ولى حقيقت بايد به وسيله انوار عقلى حاصل شود، مثل خود معرفت بارى تعالى. اين كه انسان در هر شبانه‏روز، شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر و ولايت مى‏دهد، كمال آن شهود رسالت و ولايت است. و آن براى نفوس مزكى حاصل مى‏شود.
طلب در علوم الهى
تزكيه و تهذيب نسبت به علوم الهى و معارف حقه، همان طلب است. طلب در علوم متعارف، حركت از وطن به مراكز علمى و حضور در جلسات بحث و تعليم است؛ ولكن طلب در معرفت‏الله، حركت روحانى است، كه همان تزكيه و تهذيب است. با تزكيه و تهذيب، معرفت‏الله و معرفت نبوت و ولايت و علوم الهى حاصل مى‏شود. انبيا براى علوم الهى نيازمند به حركت مكانى نيستند. علمى كه نور يقذفه الله فى قلب من يشاء25 است، حركت مكانى نمى‏خواهد. همه معارف و عبادات معراجى، از بركات حركت الهى و تخلق به اخلاق الله و تزكيه و تهذيب است. طلب در اينها حركت روحانى است، نه حركت مكانى. بايد با دورى از بدى‏ها خودسازى كنند و با خوبى‏ها خود را بيارايند، تا به انوار عقلى و ايمانى و قلبى نايل شوند. با آن انوار، معرفت‏الله و معرفت به رسالت و نبوت حاصل مى‏شود.
دستاورد تهذيب
اگر انسان، مجرد از نتايج، به خودسازى بپردازد، نتايج كلى گرفته مى‏شود. در خودسازى، انسان از مرحله بهيميت حركت كرده و به مرحله انسانى نايل مى‏شود. و اين، منشأ بركات الهى است. آنچه در حوادث جهانى به انسان آرامش مى‏دهد، معرفت‏الله است.
انسان بايد، به توفيق خدا تزكيه و تهذيب كند، تا مسائل حل شود. البته ممكن است انسان، معانى الفاظ را هم لحاظ كند، ولى حقيقت مطلب روشن نمى‏شود، جز اين كه انسان، موانع ادراك را بردارد. ادراك و تفسير قرآن و نهج‏البلاغه و صحيفه سجاديه، نيازمند تزكيه و تهذيب است. به شيخ الرئيس نسبت مى‏دهند كه مى‏گويد: دليلى بر معاد نداريم، جز اين كه انسان صادقى به وقوع آن خبر داده است. با اين كه بوعلى تمام علوم را تا بيست و چهار سالگى فراگرفته است، ولى در مسأله معاد براى او علم حاصل نشده است، فقط براى او ثابت شده است كه انبيا صادق هستند، ولى معاد را وجدان نكرده است. مدرك اين مسائل، همان نيروى عقلى است كه تكامل آن به عبوديت حق است.
گفتار 16

تطهير از شرك
انسان جاهل گاهى صد سال فعاليت مى‏كند، كارهاى خير انجام مى‏دهد، به گمان اين كه براى خداست؛ ولى چه بسا همه را براى جهات سياسى و شهرت بين مردم و جلب توجه نفوس انجام داده است. حتى گاهى در نمازهاى جماعت، صف اول را حيازت مى‏كنند تا اعتبار بازاريشان قوى شود. اين‏ها را هم به حساب خدا مى‏گذارند، در صورتى كه چنين نيست.
البته ما هم مثل آنها هستيم، فرقى نمى‏كند. خلوص و شرك را بايد به وسيله انگيزه‏ها تشخيص داد. اگر عمل انسان به انگيزه‏هاى نفسانى يا بر اساس احساسات يا به جهتى از جهات دنيوى باشد، از امر خالص خارج مى‏شود، و اين، مانع افاضات الهى است. شهوات، تعصبات، دسته‏بندى‏ها و رقابت‏ها، همه مانع افاضه است. ما هم اگر علوم خود را از شرك تطهير كنيم و اين موانع برطرف شود، چه بسا ـ فى‏الجمله ـ با افاضات الهى آشنا مى‏شويم.
غايت علم
علم در فقه، مقدمى است؛ يعنى مقدمه براى عمل است. ولى در اعتقادات اسلامى و توحيد، شايد بتوان گفت علم، موضوعى است؛ يعنى خودش موضوعيت دارد. و ممكن است كه مقدمه باشد براى همان قضايايى كه در كلمات مولاست: ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك ولكن وجدتك أهلاً للعباده فعبدتك26.
علم اين معنا را در انسان ايجاد مى‏كند كه خدا را اهل براى عبوديت مى‏يابد. از اين رو، شايد علوم در اعتقادات هم مقدمه باشد براى اين كه حالتى در انسان حاصل شود كه شوق الى الله پيدا كند.
معادن علوم
العلم مخزون عند أهله27 علم را بايد از اهلش گرفت كه اهل‏بيت (عليهم السلام) هستند. بايد بركات را از مشاهد گرفت. روايات در باب ولايت، معانى خيلى دقيق و جملات بسيار زيبايى دارند. اهل‏بيت (عليهم السلام) در اصول و فروع و اخلاق معدن علومند. معارف اسلام، معارف تبليغى نيست. اسلام يك واقعيتى است كه انشاءالله انسان موفق شود به آن برسد. منتها رسيدن به آن واقعيت مشكل است. بايد از طريق تزكيه و تهذيب به آن رسيد.
تقدير از علما
البته بايد از زحمات استادان و علما هم قدردانى كرد. گمان نكنيد كار آسانى است. نمى‏دانيد نوشتن يك صفحه مكاسب شيخ انصارى، چقدر دشوار است. افراد محقق وقتى پنج سطر هم بنويسند، قابل استفاده است، دقيق است، تفكر و تامل و مطالعه مى‏خواهد. اين‏ها با زحمت نوشته شده است. يك صفحه مكاسب با تفكر و تتبع و مطالعات نوشته شده است، اين طور نبوده است كه قلم را دست بگيرند و تمام شود. بلكه زحماتى كشيده‏اند تا تحقيقاتى كرده‏اند. گاهى تمام عمرشان در اين كار مصرف شده است.
ميرزاى قمى
ميرزاى قمى در قوانين خيلى زحمت كشيده است. ميرزا يك جهاتى هم داشته است. گمان نكنيد جمعيت زائران سر قبر ميرزا بى‏منشأ است. كسى مجانى سر قبر ميرزا نمى‏رود. كسى براى ما نقل كرد كه ما خانه نداشتيم، دو سه مرتبه سر قبر ميرزا رفتيم و خانه‏دار شديم. براى ما نقل كردند ـ نقل، حقيقت بود، ولى مبدأ اصلى خيلى قابل اعتماد نبود، شايد خوابى بود ـ مثل اين كه بى‏بى حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) فرموده بودند: به ميرزا رجوع كنيد؛ يعنى شما به ما احتياج نداريد. ميرزا براى كارهاى شما كافى است. آنها در يك سطح عالى‏ترى هستند.
براى حوزويان
اكنون كه موفق به تحصيل در حوزه شده‏ايد، سعى كنيد انشاءالله استفاده اهم بكنيد. اين مقدور نيست، جز با مسئلت از خداى تعالى و تشبث به امام زمان (عليه السلام). تا به اين وسيله، در كارهايمان به يك عمل منتجى هدايت شويم. در ابتداى كار بايد از سازندگى خودمان شروع كنيم. اول خود را اصلاح كنيم و به دنبال آن به اصلاح مردم بپردازيم. اگر خودمان را اصلاح كرديم، ديگران هم اصلاح مى‏شوند.
زمانى كه در فيضيه بوديم، اول اذان، چراغ همه حجره‏ها روشن بود. الآن خبر ندارم چگونه است. البته حاج شيخ هم مردى بود كه مصالح حوزه را در نظر مى‏گرفت، نه مصالح خودش را. يعنى براى مصالح حوزه كار مى‏كرد، نه براى خودش. و اين موضوع دقيقى است كه انسان كار اجتماع را براى اجتماع انجام دهد، يا براى خودش. و حاج شيخ از كسانى بود كه كار اجتماعى مى‏كرد، ولى براى حوزه مى‏كرد. مصالح خودش را در نظر نمى‏گرفت. خدا رحمتش كند. او هم شخصيت فوق‏العاده‏اى بود. براى طلبه‏ها از يك پدر مهربان، مهربان‏تر بود.
گفتار 17 : لابعث الله نبيا و لا رسولاً حتى يستكمل العقل و يكون عقله افضل من جميع عقول امته28.

حركت استكمالى
انبيا و اوليا در اين جهان، واجد حركت الهى و اكتسابى و كمالى هستند. گرچه مثل روح الله (عليه السلام) در گهواره بگويد: انى عبدالله ءاتانى الكتاب و جعلنى نبيا...29.
شايد تزكيه و تهذيب حضرت مريم در تكامل حضرت عيسى (عليه السلام) دخالت داشته است. انبيا و اوليا و صلحا در اين جهان، از جميع جهات استفاده و بهره مى‏برند؛ هم از حيثيت الهى و هم از حيثيت مادى. استكمال عقول و كمال عقلى با عبوديت حق حاصل مى‏شود و راهى جز عبوديت حق و مجاهدات نفسانى ندارد.
شئون ولايت
اصل و مرتبه ولايت، مقام اجراى احكام الهى است و مرتبه نبوت، مرتبه تشريع احكام الهى است. مرحله اجراى احكام به مراتب دشوارتر و بزرگ‏تر از مسأله تشريع است. بنابراين، شايد مجرد ولايت، مقامش از مجرد نبوت، اعلا و افضل است؛ چون مشكلاتى كه ولى دارد در نبوت محض نيست. پيامبر اسلام (صلى‏الله عليه و آله و سلم)، بين نبوت و ولايت جمع كرده است. مرحله نبوت، مرحله تشريع و قانون‏گذارى در اجتماع، در ابعاد مختلف معارف اسلام، توحيد و طهارت از شرك، اخلاق و فقه اسلام است. ولى مرتبه ولايت، اجراى احكام است. مقابله با تهاجمات شرق و غرب، همه مربوط به جهت ولايى است؛ چون برنامه اسلام و شئون ولايت، حفظ حقوق و اقامه حدود و حاكميت عدالت است.
مبدأ ولايت، جهات الهى است. و مبدأ غارتگرى‏هاى شرق و غرب، فساد اخلاقى و سياست مبتذل آنها، همه از جهات شيطانى است. همه اصلاحات امت، اعم از اصلاحات اجتماعى، فرهنگى، صناعى، اصلاحات شهرها و رفع دشمنان، همه از شئون ولايت است. و در نهايت همه مشكلات بايد به بركت ولى عصر ـ صلوه‏الله و سلامه عليه ـ حل شود. مسأله نبوت نمى‏تواند اين را حل كند.
احكام فقهى اسلام را بايد حكومت اجرا كند. دستگاه حكومتى بايد حقوق را حفظ كند و جلو منكرات را بگيرد. اقامه حدود به عهده رياست دينى است. اگر غير رياست دينى را بخواهد اقامه حدود كند، مفاسدى پيدا مى‏شود. بنابراين، ولايتى كه اجراى احكام است و با اين مشكلات مواجه است، مرتبه آن، حركت اجتماعى است. ولى مرتبه نبوت، حركت شخص است. انسان در مرتبه خودش ممكن است به مقامى برسد كه علوم الهى به او افاضه شود.
گفتار 18 : يا هشام ان الله تبارك و تعالى بشر أهل العقل و الفهم فى كتابه فقال: فبشر عباد الذين...30.
گويا روحانيت، معارف و توحيد، اخلاق و انسان‏سازى و طهارت نفوس بشرى و سلامت نفوس انسانى، همه از بركات عقل است. حتى مراتب ايمانى و مراتب هدايت و مراتب علمى، همه تابع مراتب عقلى است. هر چه عقل قوى باشد، هدايت و ايمان و علوم قوى‏تر است. محور تكامل نفوس بشرى، عاقله است. اين كه در روايات آمده است كه: اول ما خلق الله العقل31، حرف گزافى نيست. مثل اين كه غناى از عقل، ممتنع است. همه احتياج به عاقله دارند.
در انبيا و اوليا و مردان حق و حقيقت، معارف و ايمان و هدايت و اخلاق، همه بدون واسطه افاضه مى‏شود. هيچ واسطه نمى‏خواهد، به وسيله خود انبيا (عليهم السلام) است. نه نيازمند بشارت و انذار پيامبر ديگرى است و نه معارف دانشكده‏ها و دانشگاه‏هاى علمى را مى‏خواهد؛ بلكه مبدأ علوم، همان افاضات الهى به نفوس انبيا و اولياست. يعنى ديگران بايد معارف و اخلاق و هدايت و شايد بعضى از طبيعيات را از آن‏ها اتخاذ كنند. پس عقل و كمال عقلى، مال انبيا و اوليا و اهل‏بيت معصومين (عليهم السلام) است و براى هر كس نيست.
كمال عقلى، تمام سبب تكامل نفوس الهى است. چيز ديگرى نمى‏خواهد. اگر ما هم داشتيم كارمان درست بود، ولى نداريم. اين، مال انبيا و اوليا و مردان الهى است؛ كه عقل به تنهايى كافى است تا آنها را در راه حق حركت دهد و منتهاى كمال انسانى حاصل شود. علوم انبيا و اوليا، مبدأ علوم بشرى است. ما هم آنچه از تعليمات اسلام داريم به پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) و اهل‏بيت (عليهم السلام) منتهى مى‏شود، اگر به آنها منتهى نشود حسابش واضح است. اين نسبت به انبيا و اوليا.
اما علما و دانشمندان اسلام كه شاگرد مكتب انبيا و اوليا هستند، اينها هم احتياج به عاقله دارند. علما به حسب مراتب عقلى، كلمات انبيا و اوليا را درك مى‏كنند. آنچه در آيات قرآن آمده است، نخست تزكيه است و بعد از آن تعليم. و تزكيه همان تقويت نيروى عقلى است. هر چه نفوس حيوانى تضعيف شود، قوه عاقله تقويت مى‏شود. از عامه و خاصه، اين همه تفسير براى كتاب نوشته شده است. بسيارى از تفاسير درباره ادبيات كتاب خدا است. بسيارى هم در باب فصاحت و بلاغت قرآن است. اگر برخى از تفاسير از كتاب خدا كمال استفاده را كرده‏اند مربوط به علماى شيعى است، علمايى كه داراى ورع و تقوى بوده‏اند، فلسفه و حكمت عملى داشته‏اند، نه فقط حكمت نظرى و بحثى.
عقل، مرز حق و باطل
مراد از كلمات اميرالمؤمنين على (عليه السلام) هم كه فرمود: الناس ثلاثه: عالم ربانى و متعلم على سبيل نجاه32 همين علما و شاگردان مكتب اسلام و انبيا هستند. آيه قرآن هم اهل عقل و فهم را بشارت مى‏دهد. فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه33. يعنى در جهانى كه مملو از آراى حق و باطل است و شايد آراى باطل بيش از حق است، مقاله‏ها و سخنان آن چنانى. فقط عاقله بايد تشخيص دهد كه بين اقوال، كدام را اختيار كند و در بين آرا، كدام فكر را تصويب كند و در بين نوشته‏ها، كدام نوشته را.
پس همه اينها محتاج به عقل است. تا عاقله نباشد نمى‏توان كلمات كتاب خدا و كلمات انبيا را فهميد. حضرت دو طايفه را اهل نجات مى‏دانند كه هر كدام، بدون واسطه و يا به واسطه مكتب اسلام، احتياج به عاقله دارند. همج رعاع، اتباع كل ناعق، از اين دو طايفه خارج هستند. بنابراين، در جهانى كه مقالات و آرا و استدلالات فراوانى وجود دارد، فقط عاقله مى‏تواند نظر احسن را انتخاب كند. عاقله مى‏تواند فكر صحيح را از فكر باطل و مسير صحيح را از مسير خطا تميز دهد.
ادراكات نفوس بشرى تا وقتى كه گرفتار تعصبات و ساير امور نفسانى و رذايل نفسانى است نمى‏تواند حقايق را درك كند. بايد از اينها فراغت پيدا كند، آنگاه كلمات انبيا و كتاب‏الله را مى‏فهمد. شايد قسمتى از اعجاز كتاب‏الله هم مربوط به همين است. كتاب‏الله دقايقى است غير از علوم ما. بايد توفيقات الهى نصيب انسان شود تا بفهمد. آنها اشتباه نكردند: و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى34 پس همه آثار روحانيت، مال اهل عقل و فهم است. درجات ايمان و هدايت و درجات علمى، همه بر اساس درجات عقلى است. يعنى اگر كمال عقلى داشته باشد، كمال علم را هم دارد، كمال هدايت و ايمان را هم پيدا مى‏كند. فرد شاخص آن، خود پيامبر خداست.
بنابراين، آنچه را كه در مسير حق از آن بى‏نياز نيستيم عاقله است. دسته‏اى كه نجات پيدا مى‏كنند، يكى انبيا هستند و ديگر، اتباع و شاگردان آنها. طبقه سوم هم كه همج رعاع، اتباع كل ناعق هستند، دنبال هر صدايى مى‏روند، ولى چيزى به دست نمى‏آورند. صداها، صداهايى است كه محتوا و لب و حقيقت ندارد. فقط صداى انبيا لب و حقيقت دارد.
گفتار 19 : ان لى جارا كثير الصلوه، كثير الصدقه، كثير الحج...35.

عقل و عبوديت
در اين روايت آمده است كه: همسايه‏اى داريم كه خيلى اهل نماز و حج است، ولى عقل ندارد. حضرت مى‏فرمايد: لايرتفع بذلك منه؛ يعنى نماز غير عاقل، آثار صلات و كمالى ندارد؛ هر چند عبادت‏هاى او زياد باشد. عبادت‏هاى غير عاقل، صورت عبادت است، لب و حقيقت عبادت نيست. توحيد و معارف اسلام، بايد به نورانيت عقل اصلاح شود. معرفت‏الله به حقيقت ايمان و نورانيت عقل و قلب حاصل مى‏شود. كسى كه عقل ندارد، توحيد و طهارت از شرك ندارد. نماز معراجى ندارد، نماز مى‏خواند، ولى صورت نماز است. غير عاقل به حقيقت نماز، كه ناهى از فحشا و منكر و معراج مؤمن است، نايل نمى‏شود. اين عقل است كه بايد انسان را به نماز معراجى و معارف و اخلاق اسلام موفق كند.
اخلاق حسنه، از جنود عقل است. عفت و عصمت و عدالت از جنود عقل است. حتى در علوم الهى بايد از عقل استفاده شود. يعنى عاقله بايد نفوس را براى افاضات الهى آماده كند. به هر قلبى افاضه نمى‏شود. قلبى كه به نيروى عقل ساخته شده باشد و از بدى‏ها طهارت و به خوبى‏ها تخلق پيدا كرده باشد، مورد افاضات الهى است. كسى كه عقل ندارد از اين بركات محروم است. عاقله بايد نفوس را براى افاضات الهى آماده كند. عاقله بايد نفوس را به اخلاق كريمه و اجتناب از رذايل نفسانى بسازد، تا حالتى در نفس پيدا شود و بتواند افاضات الهى را دريافت كند.
عقل و معرفت
كسى كه عقل ندارد، توحيد و معرفت ندارد و نماز از اين شخص، صورت عبادت است، نه حقيقت آن. معراجيت نماز، به غير حقيقت ايمان و بصيرت عقلى، قابل حل نيست. اعتقادات او هم صورى است و مبانى محكمى ندارد. به وسيله عقل نفوس ساخته مى‏شود و بعد از آن، مورد افاضات الهى قرار مى‏گيرد و معرفت‏الله به دست مى‏آيد. اگر ما افاضه نداريم براى اين است كه نفوس ما ساخته نشده است. بركات الهى براى كسانى است كه خود را ساخته‏اند: ما أخلص عبدلله عزوجل أربعين صباحا الا جرت ينابيع الحكمه من قلبه على لسانه36 لذا در روايت آمده است: اول ما خلق الله العقل37. عقل به حسب مقام، در رتبه اول است. همه بركات از عقل است. ما خلقت خلقا احب الى منك38. خلاصه، كثرت نماز و روزه منشأ آثار نيست، بلكه كيفيت آن منشأ آثار است. كيفيت خيلى مؤثر است، نه كميت.
فرق عقل و نفس اين است كه نفس، مبدأ هلاكت است و عقل، مبدأ نجات؛ عقل، نورانيت دارد و نفس، ظلمت. گاهى انسان از روى اشتباه به رذالت‏هاى خود افتخار مى‏كند. اين از نفس انسان است.
گفتار 20 : تفقهوا فى الدين فانه من لم يتفقه منكم فى الدين فهو اعرابى ان الله يقول فى كتابه: ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون39.

بصيرت دينى
انسان به حسب كتاب و سنت، مأمور به تفقه است. امر به تفقه، در قرآن هم آمده است: فلولا نفر من كل فرقه طائفه ليتفقهوا فى الدين...40.
شايد تفقه به معناى مصطلح امروزى ـ يعنى خصوص علم به فروع ـ نيست. بلكه تفقه در لسان اسلام، بصيرت دينى است. علم به اصول و فروع و اخلاق و سياست دينى، همه داخل در بصيرت دينى است. و شايد سياست دينى فوق فروع باشد. به ويژه آن كه در ذيل آيه آمده است كه: متفقهين، بايد انذار و ارشاد كنند. و اين كار از كسى كه بصيرت دينى ندارد، ميسور نيست. عنوان بصيرت دينى در كسى محقق مى‏شود كه همه جهات اعتقادى، اخلاقى، فقهى اسلام و سياست اسلامى، كه همان حكومت اسلامى است، را دارا باشد.
به حسب اصطلاح زمان با تفقه، خصوص علم به فروع است. ولى شايد اهميت علم به اصول بيشتر از علم به فروع است؛ چون آن سازندگى كه توحيد دارد، سازندگى فوق‏العاده قابل توجهى است. شايد بسيارى از عبادت‏ها براى اين است كه انسان را موحد كند. صلات، عنوان معراج دارد. معراجيت آن براى حصر عبوديت در حق تعالى: [اياك نعبد [و انقطاع از تشبثات خلقى است: [اياك نستعين] و كسى جز به توفيقات و الطاف الهى به اين مرحله نايل نمى‏شود؛ حتى انبيا هم با تأييدات الهى به اين مرحله نايل شدند.
استغنا و حريت
كسى كه بصيرت دينى دارد، ارشاد و انذار او در اجتماع، عنوان اكتساب ندارد. يعنى كسى كه به مرتبه كمال توحيد رسيد، آن توحيدى كه خداى تعالى مى‏خواهد، آن توحيدى كه در انبيا و اوليا بوده است، خداوند او را از اكتسابات اجتماعى مستغنى مى‏كند. يعنى اگر در اجتماع، ارشاد و انذار و تعليم و تعلم هم دارد، براى كسب ماديت نيست؛ چون مقام و مرتبه توحيدى، انسان را از اجتماع مستغنى مى‏سازد. اگر انسان با توفيقات الهى به سازندگى پرداخت و با تأييدات خدا ساخته شد، يعنى مردى شد كه مرضى خدا بود، خداى تعالى نمى‏گذارد محتاج مردم باشد؛ چون تمام فعل و انفعالات در يد الهى است. ولى كسى كه براى اكتساب حوايج خودش، در اجتماع ترويج مى‏كند، به اين مرحله نخواهد رسيد. از اين روست كه در قرآن از قول انبيا آمده است: ما براى ترويج و تبليغ و زحماتمان اجر نمى‏خواهيم: ان أجرى الا على الله41؛ اجر زحمات ما بر خداست.
اين يك واقعيت است كه اگر انسان به مراتب توحيد موفق شد، خداى تعالى حوايج او را برآورده مى‏سازد، گرچه حوايج اقتصادى و مادى باشد. حوايجى كه به يد قدرت بارى تعالى انجام مى‏شود، با حوايجى كه با تشبثات به زيد و عمرو، برآورده مى‏شود، خيلى فرق دارد. و اين، بدان معنا نيست كه انسان از اجتماع كناره‏گيرى كند. انسان بايد در اجتماع باشد و براى اجتماع كار كند، براى خدا كار كند. نه اين كه در اجتماع باشد و براى خودش كار كند. اگر در اجتماع براى خود كار كرد، اين مثل يك اكتساب بازارى است. بازارى هم براى خود كار مى‏كند. منتها از طريق تجارت و ما از طريق ترويج و انذار و بشارت.
خداوند به انسان توفيق دهد تا به مراحل توحيدى نايل شود و غناى از اجتماع پيدا كند. اگر غناى از اجتماع پيدا كرد، يك حريت نفسانى پيدا مى‏كند، و اين است آزادى. يعنى در كلمات خود ديگر حساب زيد و عمرو، ارباب و آقا و رعيت را نمى‏كند. تبليغات اسلامى بايد اين چنين باشد و از اين خصوصيات مجرد باشد وگرنه براى خودش تبليغ كرده است.
1- برادران يوسف گفتند: پدر جان! چرا تو درباره (برادرمان) يوسف به ما اطمينان نمى‏كنى؟! در حالى كه ما خيرخواه او هستيم! سوره يوسف، آيه 11.
2- مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند. سوره والعصر، آيه 3.
3- روزى كه روح و ملائكه در يك صف مى‏ايستند و هيچ يك، جز به اذن خداوند رحمان، سخن نمى‏گويند، و (آنگاه كه مى‏گويند) درست مى‏گويند! سوره نبأ، آيه 38.
4- گروهى از آنان هميشه به سجده‏اند و ركوع ندارند، و يا به ركوعند و قيام نمى‏كنند. نهج‏البلاغه، خطبه 1.
5- نهج‏البلاغه، نامه 53.
6- نوح گفت: پروردگارا! هيچ يك از كافران را بر روى زمين باقى مگذار! چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مى‏كنند و جز نسلى فاجر و كافر به وجود نمى‏آورند! سوره نوح، آيه 26 و 27.
7- ... كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم... سوره مريم، آيه 58.
8- روزه بر شما نوشته شد. سوره بقره، آيه 183.
9- آيا با شما عهد نكرديم اى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد، كه او براى شما دشمن آشكارى است؟! و اين كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است؟! سوره يس، آيه 60 و 61.
10- خدايا! دلم (از شهود تو) در حجاب است و نفسم آلوده به عيب‏هاست و عقلم مغلوب هوى و هوس است و هواى نفسم بر عقل مسلط است... اينك چه چاره توانم كرد؟ مفاتيح الجنان، دعاى صباح.
11- از مرتبه‏اى به مرتبه ديگر دگرگون مى‏شود.
12- همه آن‏ها را گمراه خواهم كرد. سوره ص، آيه 82.
13- مفاتيح الجنان، دعاى صباح.
14- امام على (عليه السلام)، تصنيف غرر، ص 232.
15- و مردگان را به اذن خدا زنده مى‏كنم. سوره آل عمران، آيه 49.
16- مرا از آتش آفريدى. سوره اعراف، آيه 12.
17- مفاتيح الجنان، دعاى صباح.
18- اى اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است؛ كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم؛ و بعضى از ما، بعضى ديگر را ـ غير از خداى يگانه ـ به خدايى نپذيرد. سوره آل عمران، آيه 64.
19- مردم مرده‏اند و اهل علم و دانشمندان زنده‏اند. ديوان امام على (عليه السلام)، ص 24.
20- آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مى‏يابد! سوره رعد، آيه 28.
21- شب قدر بهتر از هزار ماه است! سوره قدر، آيه 3.
22- نماز (انسان را) از زشتى‏ها و گناه باز مى‏دارد. سوره عنكبوت، آيه 29.
23- سوره آل عمران، آيه 18.
24- رجوع كنيد به: كافى، ج 1، ص 97، روايت 6.
25- علم نورى است كه خداوند در دل هر كس كه بخواهد، قرار مى‏دهد. رجوع كنيد به: بحارالانوار، ج 70، ص 140، روايت 5.
26- نه به خاطر ترس از آتشت تو را عبادت كردم و نه به خاطر طمع در بهشتت، بلكه تو را براى عبادت اهل يافتم پس عبادتت كردم. بحارالانوار، ج 70، ص 186، روايت 1.
27- اميرالمؤمنين على (عليه السلام)، كافى، ج 1، ص 30.
28- خداوند پيامبر و رسولى را مبعوث نساخت تا اين كه عقل او را كامل كرد و عقل او از عقل همه امت او برتر بود. پيامبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم)، كافى، ج 1، ص 12، روايت 11.
29- من بنده خدايم؛ او كتاب (آسمانى) به من داده؛ و مرا پيامبر قرار داده است... سوره مريم، آيه 30.
30- اى هشام به راستى كه خداوند تبارك و تعالى اهل عقل و فهم را در كتاب خود بشارت داده است، سپس فرمود: فبشر عباد الذين... امام موسى كاظم (عليه السلام)، وافى، ج 1، ص 86.
31- نخستين چيزى كه خداوند آفريد، عقل است. پيامبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم)، بحارالانوار، ج 1، ص 97.
32- مردم سه گروهند: اول علماى الهى، دوم دانش طلبانى كه در راه نجات دنبال تحصيل علمند و سوم احمقان بى سر و پا كه دنبال هر صدايى مى‏روند... . نهج‏البلاغه، حكمت 147.
33- پس بندگان مرا بشارت ده! همان كسانى كه سخنان مرا مى‏شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى‏كنند! سوره زمر، آيه 18.
34- هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد! آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده است، نيست. سوره نجم، آيه 3 و 4.
35- امام صادق (عليه السلام)، كافى، ج 1، ص 24، روايت 19.
36- هيچ بنده‏اى چهل روز خود را براى خداى عزوجل خالص نكرد، جز آن كه چشمه‏هاى حكمت از قلب او بر زبانش جارى شد. بحارالانوار، ج 70، ص 242، روايت 10.
37- پيامبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم)، بحارالانوار، ج 1، ص 97.
38- چيزى محبوب‏تر از تو در نزد خود، نيافريدم. اصول كافى، ج 1، ص 10.
39- بصيرت در دين پيدا كنيد كه هر كس از شما بصيرت دينى پيدا نكند، اعرابى (از اسلام بيگانه) است. به درستى كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: چرا از هر گروهى از آنان طايفه‏اى كوچ نمى‏كند، تا در دين (و معارف و احكام اسلام) آگاهى يابند و به هنگام بازگشت به سوى قوم خود، آنها را بيم دهند؟! شايد از مخالفت فرمان پروردگار بترسند، و خوددارى كنند!. امام صادق (عليه السلام)، كافى، ج 1، ص 31.
40- سوره توبه، آيه 122.
41- اجر من تنها بر خداوند است. سوره سبأ، آيه 47.

تفقه، لازمه حكومت
از اين روست كه تفقه، همان سازندگى و تحول نفوس به نفوس الهى است. سازندگى كه محقق شد، با غناى از اجتماع، به انذار و بشارت قوم مى‏پردازد، كه مرحله انبيا همين است. انبيا بعد از خودسازى و غناى از اجتماع، متصدى هدايت و ارشاد و انذار اجتماع هستند و اين تفقه در دين، در جهات اجتماعى و فردى است. انسان اگر تفقه در دين پيدا نكند، مثل اعراب بدوى است. اين تفقه خصوص علم به فروع نيست، بلكه علم به اصول، علم به سياست اسلامى و سياست دينى و حكومت اجتماعى كه همان حكومت اسلامى است، نيز داخل در تفقه است. حكومت اسلامى، غير از حكومت در ميان مسلمين است. حكومت، اگر حكومت اسلامى باشد، اين نحوه بصيرت دينى را مى‏خواهد.
انسان ممكن است بدون بصيرت دينى براى نهى از منكر، صد منكر مرتكب شود. يعنى كسى كه اطلاعات دينى ندارد، گرچه حسن نيت دارد و مى‏خواهد از منكر جلوگيرى كند، ولى از روى بى‏اطلاعى، ده منكر مرتكب مى‏شود. از اين جهت، به تفقه خيلى اهتمام شده است. بعد از تفقه، نوبت رهبرى اجتماعى است. خداوند به اندازه امكان نصيب همه بكند. لكن مبانى مكتب اسلام اين است كه انسان اول خودش را بسازد و اصلاح كند و بعد از آن به اندازه توانش به اصلاح اجتماعى بپردازد. خودسازى و فراغت از بدى‏ها، جز با تأييدات الهى ممكن نيست. چون خودسازى مثل اين كه مؤونه زيادى مى‏خواهد. بايد زبان در اختيار انسان باشد، قلب در اختيار انسان باشد، چشم و گوش در اختيارش باشد و بتواند در برابر شيطان‏ها مقاومت كند، شياطين همه جا هستند. نبايد اغفال شود، و اين همه، توفيقات الهى مى‏خواهد.
فصل دوم: مصاحبه‏ها

آنچه در اين فصل فراهم آمده است، مجموعه هشت مصاحبه و گفتگو با حضرت آية‏الله بهاءالدينى (قدس سره) درباره دوران زندگانى، تحصيلات، اساتيد و سلوك معنوى و روحانى ايشان و شخصيت‏هاى بزرگ علمى و اخلاقى حوزه و پرس و جويى در باب معارف، اخلاق و تزكيه نفس و خودسازى است كه بين سالهاى 1360 تا 1374 هجرى شمسى يعنى اواخر عمر پربركت اين عالم ربانى انجام گرفته است.
گفتار 1
از دوران زندگى و تحصيلات خودتان بفرمايبد1؟
ـ پدر ما گفت: به چه كار علاقه‏مندى؟ ما گفتيم: به نجارى علاقه داريم؛ چون نجارى بود كه مادرش در منزل، سكونت داشت، پسرش هم با ما آشنا بود، جوان بود. ايشان مثل اين كه الك و ملخ براى ما درست مى‏كرد و ما از اين صنعت نجارى خوشمان مى‏آمد. در جواب اين كه به چه كارى علاقه‏مندى گفتيم: به نجارى علاقه‏منديم. البته به ما گفتند: تبعيت از استخاره مى‏كنى؟ گفتم: بله. همان وقت استخاره كردند و به ما گفتند: استخاره خوب آمد كه تحصيل كنى. با همه علاقه‏اى كه به نجارى داشتم، از آن صرف‏نظر كرديم و به خاطر تبعيت از استخاره، با تحصيل توافق پيدا كرديم. شروع كرديم به خواندن چيزهايى كه در مكتب‏ها مى‏خواندند، از فارسى و... . تا در همان مكتبخانه‏ها به اوايل صرف رسيديم. آن زمان شايد اول تأسيس حوزه علميه و ورود حاج شيخ عبدالكريم به حوزه بود. ما هم در همين مكتبخانه‏ها درس خوانديم، تا وارد حوزه شديم. همان زمانى كه در مكتبخانه بوديم، مرحوم شيخ ابوالقاسم كبير كه همه او را مى‏شناختند به مكتبخانه ما آمد و يك سؤال صرفى از ما كرد و مثل اين كه خوب جواب داده شد. سر و صدا در شهر بلند شد كه جواب آشيخ ابوالقاسم را داده است. لذا با اين كه هفت، هشت ساله بوديم، وقتى ما وارد مجلسى مى‏شديم، شيخ با اين كه اول شخصيت علماى قم بود، از جا بلند مى‏شد و ما را پهلوى خود مى‏نشاند و در حق ما چنين محبت‏هايى داشت.
بعد از سنه مجاعه (قحطى)، اكثر مردم بى‏حرفه مى‏رفتند صحرا و گندم و جو مى‏آوردند و از عوايد آن استفاده مى‏كردند. يك جوانى بود كه او هم به صحرا مى‏رفت و جو و گندم مى‏آورد و با دست خودش آنها را خرد و مصفا مى‏كرد و از عوايد آن استفاده مى‏كرد. اين جوان با ما يك آشنايى هم داشت و من آن زمان هفت، هشت ساله بودم. نفهميدم قضايا چه بود كه روزى از صحرا آمده بود، و ما پاهايمان را از روى زمين برمى‏داشتيم و روى پاهاى او مى‏گذارديم و تا زانوهاى او بالا مى‏رفتيم. اين كار ما بود. يك وقت عصبانى شد. اوقات او تلخ شد و با گيوه‏هاى رعيتى، كه سرهاى عجيبى داشت، لگدى براى ما پرت كرد؛ كه رگ طرف چپ پاى ما قطع شد و ما سوختيم و حدود چهل، پنجاه قدم دويديم و به زمين خورديم، و يك سوختن عجيبى بود.
در اوانى كه به بازى خيلى علاقه داشتيم، يك شب، يكى از سادات را خواب ديديم كه مى‏خواستند پولى به ما بدهند؛ يكى گفت: به اين كه الك‏بازى مى‏كند نبايد پول داد. اين خواب را ديديم. فرداى آن روز كه به مكتب رفتيم، يكى از آقايان از كربلا آمده بود. معلم مكتب ما يك كله‏قند و شيشه گلابى به ما داد تا براى آن آقا تعارف ببريم. ما برديم. آن آقا در برابر اين تعارفاتى كه كه ما برديم، سه قران آن روز ـ شايد قريب هفتاد سال پيش باشد ـ را خواست به ما بدهد. ما قبول نكرديم. ايشان دور خانه، دنبال ما آمد كه پول را به ما بدهد، آخرش قبول نكرديم. ما پيش خودمان گفتيم اين تعبير همان خوابى است كه ديشب ديديم. با اين خواب دست از الك بازى هم برداشتيم.
در اوايل تحصيلات كه سيوطى مى‏خوانديم، به ما گفتند: براى امتحان پيش حاج شيخ برويد. خوب، سيوطى هم مطالب عميق و دقيقى دارد كه شايد بعضى از اساتيد هم در آن بمانند. وقتى نزد حاج شيخ رفتيم به ما گفتند: باب حال را بگو: بسيار خوب. گفتند: مطالعه كن! گفتم: مطالعه نمى‏خواهد. در آن مجلس حاج شيخ و عده‏اى از علما بودند و جمعيت خبر از اوضاع نداشت. ما در اين كتاب آنچه خوب بلد بوديم، فقط همين قسمت مشكل بود. همه كتاب را بلد نبوديم، ولى همان را كه بلد بوديم از ما خواستند. ما كه مسلط بر اوضاع بوديم شروع به گفتن كرديم. وقتى گفتيم، حاج شيخ گفت: نفهميديم، دوباره بگو! نه اين كه حاج شيخ نفهميد، بلكه بيان به حدى جالب بود كه ما دوباره شروع كرديم. تقريبا اين يكى از الطاف الهى بود كه در تمام كتاب ما بيچاره بوديم و فقط همين قسمت كه از همه جا دقيق‏تر و بهتر مى‏دانستيم نصيب ما شد. سر و صدايى در حوزه پيدا شد. حوزه چنين امتحانى به خود نديده بود. شايد ما در آن وقت، دوازده، سيزده ساله بوديم.
شايد در شانزده، هفده سالگى بود كه در فيضيه، با دو تا از رفقا پيش از اذان صبح مباحثه داشتيم. زمستان بود كه ما به بواسير جرحى مبتلا شديم. ما خيلى ناراحت شديم؛ چون از خصوص اين مرض خيلى بدمان مى‏آمد و از طرفى دو نفر در حجره با ما بودند. ما به احدى بروز نداديم. نه به ابوين گفتيم كه چنين مرض خطرناكى داريم، كه اگر كسى به آن مبتلا مى‏شد، داخله او اقدام به اصلاح مى‏كردند و نه هم‏حجره‏اى‏هاى ما باخبر شدند. نمى‏دانم يا حضرت زهرا سلام‏الله عليها بود يا امام زمان (عليه السلام) بود كه ما متوسل به يكى از اين دو شديم. چهار يا پنج روز بيشتر طول نكشيد كه مرضى كه احتياج به جراحى داشت از بين رفت. يعنى همان عملى كه ائمه (عليهم السلام) با اعراب بدو (بيابانى) مى‏كنند، همان كار را با ما كردند. ائمه (عليهم السلام) اعراب بدو را خيلى معطل نمى‏كنند.
مى‏گفتند: علامه امينى، صاحب الغدير، براى تصنيف الغدير، به كتابى نياز داشت. چندين ماه خدمت حضرت امير (عليه السلام) مشرف مى‏شد و از حضرت درخواست مى‏كرد تا كتاب را پيدا كند و حضرت اجابت نمى‏كرد. يك روز در حرم حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) بود كه عربى به حرم حضرت آمد و رو به حضرت گفت: اگر مردى كار مرا انجام بده! با همان تعبير خيلى توهين‏آميز، هفته ديگر آمد و گفت: بله، مرد هستى. تو مردى! كار ما را انجام دادى. صاحب الغدير مى‏گويد: ما خيلى ناراحت شديم. گفتيم: ما داريم براى حضرت زحمت مى‏كشيم، كتاب الغدير مى‏نويسيم، به ما اعتنا نمى‏كند، ولى اين عرب دهاتى، همين كه آمد و گفت: اگر مردى كار ما را انجام بده! كارش را انجام داد. مى‏گويند: صاحب الغدير حضرت را در خواب ديده بود كه حضرت فرموده بودند: اين‏ها عرب دهاتى و بدو هستند و نمى‏شود اينها را رد كرد. بايد با اينها مطابق طفوليتشان عمل كرد. لذا بايد كار اينها را انجام دهيم. ولى تو كه ما را مى‏شناسى، مرد فضيلت و تقوايى، بصير هستى. ما اگر به اين زودى هم به تو اعتنا نكنيم، تو عارف به حق ما هستى.
صاحب الغدير مى‏گويد: در همين حين يك زنى آمد و گفت: ما امروز خانه‏تكانى داشتيم كه همه زوايد خانه را بيرون، در زباله‏ها، بريزيم، تا خانه ما تميز شود. يك كتاب پاره مندرسى در خانه بود. مرد ما گفت: اين كتاب را هم بينداز در زباله‏ها. من گفتم: شايد به درد اين همسايه ما، آقاى امينى بخورد. كتاب را مى‏دهد به آقاى امينى. آقاى امينى وقتى مى‏برد و باز مى‏كند، مى‏بيند همان كتابى است كه دنبال آن مى‏گشته است. آن كتابى كه براى پيدا كردنش آن همه به حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) التماس مى‏كرد، امروز آن كتاب را كه مى‏خواستند به زباله‏ها بيندازند، آورده‏اند پيش ما. در اين قضاياى ما هم حضرت همان برخوردى كه با عرب دهاتى مى‏كنند، با ما كردند تا قضايا خاتمه پيدا كرد.
اما وضعيت ما در روزه. خدا تأييد كند امام را، امام به ما مى‏گفت: روزه نگير! يعنى وضع ما بد بود. وضع ما آن قدر بد بود كه امام در 44، 45 سال پيش در يك جلسه به ما گفت روزه نگير. ولى از كمال اعتمادى كه به خدا داشتيم ـ اگر هم اشتباه بوده است يا جهالت ـ روزه را مى‏گرفتيم. ما مى‏گفتيم اگر كسى براى خدا انتحار هم بكند، خدا او را نگهدارى مى‏كند. دستگاه خدا يك دستگاهى است كه اگر كسى براى خدا انتحار هم بكند، خدا او را نگه مى‏دارد. ما روزه را مى‏گرفتيم، تا اين كه بيست سال پيش يكى از رفقا به ما گفت: ما امسال نمى‏گذاريم تو روزه بگيرى، مگر اين كه دكتر زند وكيلى با روزه گرفتن تو موافقت كند و يك قرص‏هاى استثنايى هم براى تقويت تو بدهد. در صورت اجازه او مى‏توانى روزه بگيرى. پيش از رمضان اين حرف‏ها را مى‏زد كه البته مسافرتى برايش پيش آمد و براى كارى به طرف مازندران رفت. ما هم شروع كرديم به روزه گرفتن. روز نهم كه بلند شديم ديديم تمام دستگاه‏هاى بدن ما تعطيل شده است. يعنى همه از كار افتاده است و با يك سيگارى كه آتش زديم، همه دستگاه راه افتاد. ما شروع كرديم به روزه خوردن، ولى روزه خوردنى كه نه سحرى مى‏خورديم و نه افطارى. فقط روزه‏ندارى ما همين بود كه سماور آتش بود و سيگار ما هم بود. ده مثقال، مثل بادام و فندق مى‏خورديم. چيز ديگرى نمى‏توانستيم بخوريم و ارواح چقدر به ما فشار آوردند كه تو روزه نگير؛ ارواح مؤمنين؛ آنها را مى‏شناختم. ما روزه را نمى‏گرفتيم. يك وقت ايام و ليالى قدر، ارواح به ما گفتند: روزه را شروع كن! ما روزه را شروع كرديم. نمى‏دانم شب بيست و چهارم يا بيست و سوم بود كه ارواح از سر شفقت و رأفت با ما حرف مى‏زدند و معلوم بود كه اينها دلسوزى دارند و البته مثل اينكه روزه گرفتن ما خطر مرگ داشت. شب بيست و چهارم يا بيست و هفتم، باز يك چنين حالتى پيدا شد كه تمام دستگاه بدن ما تعطيل شد. از آن تاريخ به بعد هم ديگر با روزه خداحافظى كرديم. ما خيلى ناراحت بوديم كه به ما بگويند: تو بايد روزه بخورى! چون از بس ما فوايد زيادى از روزه ديده بوديم، حاضر نبوديم روزه تعطيل شود. وقتى اين بساط سرما آمد، گفتيم: از بركات خدا محروم شديم؛ چون از روزه محروميت پيدا كرديم. اين قضايايى بود درباره روزه، فى‏الجمله.
از خاطراتى كه با امام داريد بفرماييد.
ـ يكى از قضايايى كه ما با حضرت امام داريم در اوايل كشف حجاب بود. آن زمان حاج شيخ حيات داشت. الآن قريب 49 سال است كه از فوت حاج شيخ مى‏گذرد. يك شب در فيضيه در حجره‏اى بوديم. همه براى مسأله جشن كشف حجاب ناراحت بودند. تا اين كه جلسه نزديك به ساعت سه نيمه شب تمام شد. همه متفرق شدند. وقتى امام تنها شد و با ما كسى نبود، به ما گفت: اگر فردا براى جشن كشف حجاب از ما دعوت كردند چه بايد بكنيم. همان طور كه از بازار و اعيان دعوت كردند، گفتند: بايد روحانيت هم در جشن شركت كند. ما تا رفتيم فكرى بكنيم، امام گفت: ما قبول نمى‏كنيم. خودش سؤال را كرد و خودش هم جواب داد. اين بود كه ديگر نوبت به روحانيت نرسيد. امام جمعه خوى يا تهران گفته بود: اگر سرم برود، اين كار نمى‏شود. پهلوى هم يكى از فحش‏هاى چهاروادارى به آخوندها داد و گفت: ولشان كنيد. به آخوندها كارى نداشته باشيد. ولى امام اين كلمه را همان موقع به ما نگفت، وقتى همه رفتند به ما گفت. مثل اينكه صلاح نبود جلو ديگران بگويد.
رابطه شما با امام چگونه بود؟
ـ وقتى كه حوزه در برابر اين كه ما تدريسى را قبول نمى‏كرديم بيچاره مى‏شد، امام كه واسطه مى‏شد، مى‏گفتيم: حرف نداريم و مى‏پذيرفتيم. مثل اين كه ما وساطت امام را رد نمى‏كرديم.
از حضرت آية‏الله بروجردى بفرماييد.
ـ با ورود ايشان به حوزه علميه قم، حركتى علمى در حوزه به وجود آمد و حركتى موفق بود و اين از بركات ايشان بود. ايشان در دوران طواغيت بود و گرفتارى‏هاى زيادى داشت. ايشان خيلى در تحصيلات مؤثر بود و در علوم اسلامى حق خيلى بزرگى به حوزه دارد.
اگر خاطراتى از حضرت آية‏الله حاج سيد محمدتقى خوانسارى داريد بفرماييد.
ـ ما در نماز استسقاى آقاى سيد محمدتقى خوانسارى شركت كرديم. البته يك نماز عمومى داشتند، كه ما بوديم و يك نماز خصوصى، با عده‏اى از خواص، كه ما شركت نكرديم. روزى كه سر و صدا بود كه ايشان براى نماز بروند، بعضى از اهل علم با من مذاكره كردند كه كار آقاى خوانسارى كار خطرناكى است؛ براى اين كه اگر با نماز آقاى خوانسارى باران بيايد، همه سرافراز مى‏شويم، ولى اگر باران نيايد، اين مردم چه بر سر ما مى‏آورند! و نمى‏توان هيچ كلك و حقه‏اى زد كه جواب مردم را بدهيم، و خيلى متوحش بودند. ولى مثل اين كه از كسانى كه پيش آنها محرز بود كه باران مى‏آيد من بودم. من هيچ اضطرابى نداشتم. پيش من محرز بود كه باران مى‏آيد و باران كما و كيفا مطابق نظريه ماست. يعنى همان طور كه در ذهن ما بود، ده، بيست دقيقه، باران شديد آمد و پشت‏بام و حياط و همه را شستشو داد، ولى بيست دقيقه هم بيشتر نبود، به طورى بود كه همه دهن‏ها بسته شد. چنين قضيه‏اى هم ما از آقاى خوانسارى داريم.
اگر خاطراتى از حضرت آية‏الله حاج سيد احمد خوانسارى داريد، بفرماييد.
ـ آقاى آسيد احمد خوانسارى از افرادى است كه شايد شصت سال است ما ايشان را مى‏شناسيم. ايشان مرد فضل و تقوا و علميت است و مثل اين كه از نوادر حوزه علميه قم بود.
از مرحوم آية‏الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى بفرماييد.
ـ حاج شيخ در اوايل امر مثل يك پدر مهربان براى حوزه بود. محصلين حوزه مثل بچه‏هاى خود حاج شيخ بودند. كمال شفقت و رأفت را نسبت به آنها داشت. ولى از وقتى كه پهلوى، آن مرد كثيف، سر كار آمد، ما مى‏ديديم كه حاج شيخ، شش ماه، روز به روز دارد مى‏ميرد، تا مرد. يعنى از فشارى كه از جانب دستگاه پهلوى به ايشان متوجه مى‏شد، يك نوع مرگ تدريجى براى ايشان به وجود آمد.
ضمن معرفى مرحوم ابويتان، اگر خاطراتى از ايشان داريد، بيان كنيد.
ـ از افرادى كه در او هيچ كلك و حقه‏بازى نديديم، ايشان بود. خيلى صاف و ساده بود، يعنى با روشنفكرى‏هايى كه شرق و غرب با آن آشنا هستند، اصلاً آشنا نبود. گمان مى‏كنم شايد اگر تعليمات شرق و غرب را هم به ايشان تعليم مى‏دادند ياد نمى‏گرفت، يعنى قادر نبود اين حرف‏ها را ياد بگيرد.
آيا حضرت عالى تأليفاتى هم داريد.
البته تأليفات متفرقه‏اى در چهل، پنجاه سال پيش داشتيم. بخشى از نوشته‏هاى ما تفسير بوده است. يك مقدار نهج‏البلاغه بوده است. يك مقدار درباره وهابيت بوده است كه من از وهابيت خيلى ناراحت شدم. قسمت‏هايى از اين نوشته‏ها را رفقا برده‏اند.
يك وقتى بعد از افطار مى‏نشستم و تا سحر، سماور ما روشن بود و قلم هم دست ما بود و مشغول نوشتن بودم. يكى از ماه‏هاى رمضان يادم هست كه تا نزديك سحر چيزى مى‏نوشتم؛ يعنى تفسير و نهج‏البلاغه و از اين طور چيزها مى‏نوشتم؛ البته شايد چهل سال بيشتر است. نهج‏البلاغه بود، تفسير بود، تقريرات دروس بود. حتى درسهاى حاج شيخ را هم ضبط كرده بوديم؛ بيش از پنجاه سال است.
گفتار 2
درباره پدرتان بفرماييد2.
ـ ارتباط ايشان با قرآن زياد بود، روزى ده تا پانزده جزء، قرآن مى‏خواند، براى مردم استخاره مى‏كرد، در آستانه حضرت معصومه ـ سلام‏الله عليها ـ خدمت مى‏كرد، درس حاج شيخ و شيخ ابوالقاسم قمى مى‏رفت و با شيخ ابوالقاسم يك نسبت فاميلى داشتند. سالى يك مرتبه شيخ را دعوت مى‏كرد. ابتدا در مدرسه خان، حجره داشت، بعد از آن در فيضيه حجره پيدا كرده بود. نقشه‏هاى شيطانى نداشت، اصلاً با افكار شيطانى آشنا نبود. خيلى صريح و آشكار بود. اجداد ايشان طبق آنچه آقانجفى نوشته است، افراد شريف و معتبرى بوده‏اند. غالبا امام‏زاده بوده‏اند. من قرآنى به خط بعضى از آنها در هفتاد، هشتاد سال پيش ديده بودم؛ الآن نمى‏دانم كجاست. در ميان آنها از علما و محدثين بسيار بوده‏اند. مطابق شجره‏نامه‏اى كه آقانجفى نوشته است، كليددارى حرم فاطمى در اين فاميل بوده است. پدرم كارهاى شلوغ‏بازى را بلد نبود و با آن آشنايى نداشت. با قرآن مأنوس بود، ادبيات را خوب مى‏دانست و با فقه و اصول هم آشنا بود. هر كجا از قرآن را سؤال مى‏كردند جواب مى‏داد، از بس قرآن خوانده بود، بر قرآن مسلط و با آيات آن آشنا بود. مقدارى از جامع‏المقدمات را هم به ما تدريس كرد.
شنيده‏ايم پدر شما مستجاب الدعوه بوده است.
ـ يك مرتبه مرغ‏ها سفره را به هم ريخته بودند، ايشان هم به مرغ‏ها گفته بود: باد كنيد! مرغها هم باد كرده و مرده بودند.
درباره مادرتان بگوييد.
ـ مى‏گفتند: مادرم انتساب به آخوند ملاصدرا دارد. مادر ما با اين كه سواد نداشت، ادعيه را حفظ بود. زن فعالى بود. يك روز امام خمينى (ره) با عده‏اى نزديك ظهر به منزل ما آمده بودند. در منزل ما حتى فلفل و زردچوبه هم موجود نبود؛ ولى ايشان در ظرف نيم ساعت بساط را درست كرد. اين قضيه مربوط به چهل، پنجاه سال پيش است، يادم هست زمانى كه دو، سه ساله بودم، ديدم شب مولود، مادربزرگم، با زن‏ها دور هم نشسته بودند و ايشان اين شعر را مى‏خواند: تولد شد محمد به دنيا آمد احمد. مادر ما كرباس مى‏بافت و مقدار كرباسى كه در ظرف يك سال مى‏بافت، چهل تومان قيمت داشت كه تقريبا پول هشت، نه خروار گندم بود.
از خاطرات دوران كودكى برايمان بگوييد.
ـ در بچگى خير و شر را تشخيص مى‏دادم. در گهواره بودم كه مى‏خواستند به من نيشترى بزنند. من حس مى‏كردم كه وضع بد و خطرناك است و اوضاع ناجور است، مثل اين كه مادر ما از اطراف ما عقب رفتند تا نيشتر را نبينند، نيشتر را زدند و خون آمد. خوب يادم هست كه مى‏فهميدم حرف‏هاى اينها كلاه‏گذارى است. افرادى كه مى‏آمدند، در اين قسمت دروغ‏هايى مى‏گفتند كه ما اين دروغ‏ها را مى‏فهميديم، ولى هيچ نمى‏گفتيم و نمى‏توانستيم بگوييم. در گهواره بودم كه خير و شر را تشخيص مى‏دادم. يادم هست وقتى كه بچه شيرخوار بودم، ترياك به ما مى‏خوراندند، من متنفر بودم، ولى مثل اين كه قبول مى‏كردم.
زمانى كه مكتب مى‏رفتم، مكتب ما زنانه بود، رفتم سر حوض و در حوض افتادم. مرد خانه گفت: هندوانه در حوض افتاد. از اين كه مرد گفت: هندوانه در حوض افتاد، ديگر به فكر من نبودند. نمى‏گفتند كه شايد ما باشيم، ولى نمى‏دانم چه شد كه دستم را به ديواره حوض گرفتم و نجات پيدا كردم. در آن زمان چهار يا پنج ساله بودم.
در حرم حضرت معصومه (عليها السلام) رفت و آمد داشتم. يك روز ديدم دو سه نفر نشسته‏اند و دعا مى‏خوانند و عقرب درشتى در پنجاه سانتى آنها در حركت بود، ولى آن‏ها به عقرب كارى نداشتند، عقرب هم با آنان كارى نداشت. مثل اين كه احساس امنيت مى‏كردند. چهار يا پنج ساله بودم كه تا ته آب انبار، كه پله‏هاى تاريكى داشت، مى‏رفتم و آب مى‏آورم، همه جاى حرم را بلد بودم.
رفتار پدرتان با شما چگونه بود؟
ـ رفتار پدر ما با ما بسيار آزادانه بود. هيچ كارى به ما تحميل نمى‏كرد. ما را به جاهاى خطرناك هم مى‏فرستاد، ولى آرامش داشت. مثل اين كه بااطلاع بود كه خطرى براى ما نيست. البته به ذكاء ما معتقد بود.
پس از پيروزى انقلاب امام خمينى (ره) به منزل شما آمدند. جريانش چه بود؟
ـ امام در آن مجلس اظهار كرد كه من خودم در اختيار خودم نيستم و همه چيز در اختيار من است. بعد من با امام مذاكره كردم كه احمد آقا سى ساله است و جوانى است كه وارد اين كارها نبوده است. يك مقدار رعايت احمد آقا را بكنيد. امام گفت: من بدتر از احمد آقا هستم. ما هم ديگر چيزى نگفتيم. يعنى من ناراحت‏تر از احمد آقا هستم.
اين جمله يعنى چه كه من در اختيار خودم نيستم و همه چيز در اختيار من است؟
ـ آن روز من استفاده كردم كه من ولايت دارم بر همه چيز؛ ولى خود در اختيار خودم نيستم، در اختيار حق تعالى هستم.
يعنى ولايت تكوينى؟
ـ من چنين چيزى از كلمات ايشان فهميدم، اين جور فهميدم، حال، اين جور بوده است يا جور ديگر. من حس كردم ايشان مى‏خواهد بگويد من ولايت دارم.
ايشان را چگونه ديديد؟
ـ اجمالاً ايشان مرد خدوم و خير و... از سه، چهار سال بعد از تأسيس حوزه، طورى بود كه لااقل روزى دو مرتبه همديگر را مى‏ديديم. در پاكى و صداقت و فهم و فطانت و ذوقيات و همه چيز خوب بود. در فيضيه هم اخلاق تدريس مى‏كردند.
آيا شما در درس اخلاق شركت مى‏كرديد؟
ـ من درس اخلاق نمى‏رفتم؛ بلكه از اعمال شيخ ابوالقاسم كه عملاً اخلاقى بود استفاده مى‏كردم. درس كلام ميرزا اكبر حكمى كه در ابتداى تشكيل حوزه، فلسفه تدرسى مى‏كرد، مى‏رفتيم. ايشان يزدى بود و مرد خوبى بود. ما تازه ادبيات مى‏خوانديم، ولى بيان بيانى بود كه ما مى‏فهميديم.
آيا در آن زمان به جمكران هم مى‏رفتيد؟
ـ بله، يك وقتى عده‏اى بوديم كه دسته‏جمعى پياده به جمكران مى‏رفتيم. رفقاى ما مى‏ماندند و ما تنها برمى‏گشتيم و از چيزى هم وحشتى نمى‏كرديم.
چه آثارى از جمكران مى‏ديديد؟
ـ آنچه من حس كردم اين بود كه هشت، نه مرتبه، من كسالتى داشتم، مقابل جمكران كه مى‏رسيدم حالم خوب مى‏شد. من خيال مى‏كردم اين مال يك فرسخ و نيم راهى بوده است كه آمده‏ام، بعد ديدم نه، چيز ديگرى بوده است.
از خاطرات خودتان با امام خمينى (ره) بفرماييد.
ـ يك سالى شبهاى ماه رمضان قمى‏ها جلسه‏اى داشتند كه در آن عبقات مى‏خواندند. امام هم در آن جلسه شركت داشت. امام آن قدر مجذوب عبقات شد كه بعد از ماه مبارك با اين كه پول نداشت يك جلد از آن را چاپ كرد.
يك زمانى هم رفته بودم بازديد امام. در پشت‏بام بوديم، قرار شد شب را آن جا بمانيم. آنها شب‏ها غذاى حاضرى مى‏خوردند. حاج آقا مصطفى بلند شد كه بگويد: يك كته‏اى درست كنيد تا امشب كه فلانى اينجا هست بخوريم. رفت لب بام صدا بزند، امام به من گفت: اين نيفتد. من گفتم: نمى‏افتد. و اين از شدت علاقه امام به آقا مصطفى بود. از بس به او علاقه داشت. حاج آقا مصطفى جوان خيلى بافضل و بااخلاقى بود. جهات خيلى فوق‏العاده‏اى داشت. گاهى دو ساعت از شب رفته مى‏آمد منزل ما. مى‏گفتم: مى‏خواهى برويم بيرون؟ مى‏گفت: بله.
از دوران تحصيل خودتان بفرماييد.
من در تدريس هميشه، دو، سه درس ذخيره داشتم، كه اگر يك شب مانعى پيدا شد و نتوانستم مطالعه كنم، فردا درسها تعطيل نشود، بلكه از مطالعه ذخيره تدريس كنم. ما از بس مشغول تحصيل بوديم يك سال به منزل نيامديم. خانواده در فيضيه مى‏آمدند و ما را مى‏ديدند.
من هميشه از حدود منزل امام به فيضيه مى‏آمدم. چون مى‏ديديم اگر بخواهم از كوچه بيايم با اشخاص برخورد مى‏كنم و سلام و عليك و حال و احوال و...، مطالعات (تفكرات) ما به هم مى‏خورد. بنابراين، از آن پشت مى‏رفتم تا با كسى برخورد نكنم. يك روز، تازه از زرند برگشته بودم، ديدم جاده را عوض كرده‏اند و براى اين كه راه قدرى نزديك شود جاده را انداخته‏اند در باغات. ما گفتيم كه راه براى ما اهميت ندارد. از جاده قديم مى‏رويم كه به باغات مردم كارى نداشته باشيم. خانه زنبورى به شاخه‏ها بود. همين طور كه عبا به سرم بود خانه زنبورها روى سرم خراب شد. زنبور اول نيش زد، به او بى‏اعتنايى نكردم. دومى هم نيش زد، باز اعتنا نكردم، سومى كه نيش زد، نگاه كردم ديدم قريب چهل، پنجاه زنبور دور عينك ماست. ما با زنبورها مبارزه‏اى كرديم. عبا و عمامه را انداختيم، عينك را انداختيم. اين قدر بى‏حال شديم كه نشستيم و نتوانستيم بايستيم. حدود هفت، هشت قدمى ما، نهر آبى بود. مقدارى آب به صورت زدم. عبا و عمامه را برداشتم، ديدم حالى ندارم عينك را بردارم، گفتم: عينك نمى‏خواهم. فشار سم جورى بود كه خون از دماغ ما جارى شد. يكى از اهل علم رسيد و حال و احوال كرد؛ گفتم برو درشكه‏اى براى ما بياور. در درشكه نشستيم؛ ولى مثل آدمى بوديم كه دعوا كرده باشد؛ عمامه خراب شده بود، عبا خراب شده بود. البته دعوا كرده بوديم، ولى با زنبورها. آمديم منزل و سه شبانه‏روز چشم من باز نمى‏شد. بعد از آن هم مزاج من سالم شد. اين زنبورها براى رفع سردى باطن ما به جان ما ريختند. معلوم شد كه اين نيش زنبورها براى ما خير بوده است.
آيا تبليغ هم مى‏رفتيد؟
ـ ماه رمضان براى تبليغ به زرند و نراق مى‏رفتم.
آيا با آقاى اراكى هم ارتباط داشتيد؟
ـ سوابق آقاى اراكى در حوزه را زياد دارم. پدر ايشان در مدرسه خان برنامه داشت. ايشان با پدرشان به فيضيه مى‏آمدند. پدر ايشان به وجود آقاى اراكى مبتهج بود. نمى‏توان حساب كرد كه پدر ايشان چقدر خوشحال بود. با هم راه مى‏آمدند. آقاى اراكى از ابتدا مرد با فضل و تقواى و مورد علاقه حاج شيخ عبدالكريم بود. ايشان هميشه مأموم حاج شيخ بود و سمت چپ حاج شيخ، مال آقاى اراكى بود. حاج شيخ هم به او خيلى علاقه داشت و اين روى پاكى آقاى اراكى بود نه جهات ديگر؛ چون مرد خيلى پاكدامنى بود.
از خاطراتى كه با حاج آقا مصطفى خمينى (ره) داريد بگوييد.
ـ زمانى كه براى زيارت به عتبات رفته بوديم، با اين كه شب‏ها در خانه امام پنج، شش نفر غذا مى‏خوردند، ولى حاج آقا مصطفى مى‏آمد مسافرخانه پيش ما. ايشان قبا را زير سر مى‏گذارد و عبا را روى خود مى‏انداخت و صبح ما را به حرم حضرت اباعبدالله (عليه السلام) و حرم حضرت ابوالفضل (عليه السلام) مى‏برد و سر سفره ما مى‏آمد. روز عاشورا هم به ما اصرار كرد كه تو بايد بيايى دسته نجفى‏ها را ببينى ولى من نرفتم. مى‏گفت: عرب‏ها مى‏آيند آن جا، رييس تيغ‏زن‏ها با آن شمشيرش شرق و شرق توى سرش مى‏زند. بايد بيايى ببينى. گفتم: نه. من با آن شلوغى، آن جا نمى‏توانستم... .
يك شب از امام دعوتى كرده بودند. امام ديده بود مشكل است و از طرفى نمى‏توان دعوت آن‏ها را رد كرد. به حاج آقا مصطفى گفته بود شما برو. ما هم آنجا ميهمان بوديم. رسيديم جلو مسجد امام، ديديم يكى از آقايان طلبه‏هاى شمالى از مطب شفايى پايين مى‏آيد. ما گفتيم: درشكه را نگه داريد. ديدم طلبه شمالى، هم مريض است و هم فقير. به حاج آقا مصطفى گفتم: پول‏ها را دربياور! پول‏ها را درآورد. گفتم: همه را به او بده. گفت: من آنها را بشمارم تا به امام بگويم چقدر بود. پول‏ها صد و هفتاد تومان بود كه همه را داديم به آن طلبه.
حاج آقا مصطفى، خيلى اخلاق خوبى داشت. يك روزى نزديك ظهر آمد منزل ما. ما هم ميهمان آقايان شمالى بوديم. ايشان به ما گفت: شما برويد كه آقايان ناراحت نشوند. من اينجا را درست مى‏كنم. ما هم آش رشته داشتيم. رفقايى هم همراهش بود. او كبابى هم گرفته بود و از رفقا پذيرايى كرده بود. به جاى اينكه بگويد حالا ما آمده‏ايم آنجا نرو، گفت: بلند شو برو، ملاحظه ما را نكن. من خودم اينجا كارها را اصلاح مى‏كنم. همين كار را هم كرد. مرد خيلى بافضل و بااخلاقى بود. جهات خوبى داشت.
توصيه‏اى بفرماييد.
ـ از مولانا اميرالمؤمنين على بن ابيطالب (عليه السلام) است كه فرمود: مثل الصلوه مثل الحمه على باب الرجل3؛ مثل نماز، مثل حمام در خانه است. كه انسان هر روز پنج مرتبه خود را در آن مى‏شويد. اگر انسان روزى پنج بار خود را در حمام بشويد، ايبقى معه الدرن آيا كثافات باقى مى‏ماند؟ نه. منتها نماز درن و كثافات معنوى را از بين مى‏برد: ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنكر4، و حمام كثافات ظاهرى را پاك مى‏كند. اجمالاً، نماز سازنده است. اگر نماز قبول شود، انسان را از صفات حيوانيت تطهير و پاكش كرده است. اگر انسان به وسيله نماز تطهير شد، همه چيز عوض مى‏شود. اگر نماز مقبول واقع نشد، معلوم است كه تطهيرش نكرده است و چيزهاى ديگر هم قبول نمى‏شود. اگر نماز مقبول شد، انسان از بسيارى از معاصى فاصله مى‏گيرد.
من اخلص لله اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمه على قلبه و منه على لسانه5؛ كسى كه چهل روز با اخلاص صبح كند ينابيع (چشمه‏ها) حكمت بر قلبش ريزش مى‏كند و از آن جا به زبانش. و شايد ما تجربه كرده‏ايم. همين طور است. البته تجربه نمى‏خواهد. مطلب حقيقت دارد، ولى من تجربه هم كرده‏ام. تا آنجا كه مى‏توانيد اخلاص پيدا كنيد، بقيه آن را از خدا بخواهيد. به ائمه (عليهم السلام) متوسل شويد.
يك وقتى، شايد زمان حاج شيخ بود، جلد سيزدهم بحار را كه مطالعه مى‏كردم، كسانى كه به سهله و كوفه رفته بودند تا به زيارت حضرت نايل شوند. اين كه نايل شدند يا نشدند خبر ندارم، ولى ديدم ما سنخيت با حضرت نداريم. تمام اين‏ها را كه شمردند، كه مى‏خواستند به زيارت حضرت نايل شوند، يا پول مى‏خواستند يا زن مى‏خواستند، يا مقام مى‏خواستند. همه‏اش امور مادى مى‏خواستند، يك نفر از آنها جهت الهى نداشته است. مثلاً اين كه معرفت به خدا پيدا كند، نبوده است. برويد جلد سيزدهم بحار را ببينيد. آن وقت من قضاوت كردم كه ما سنخيت با حضرت نداريم. كسى كه سر تا پا نور است و كسى كه سر تا پا ماده است.
آيا تشرف در زمان غيبت امكان دارد؟
ـ بعضى ديده‏اند و تشرف پيدا كرده‏اند. شايد تشرف بدون علم خيلى زياد است. يعنى ببيند ولى نشناسد و حضرت هم به روى آنها نياورد. در سفر مكه امام به من گفت: چه فهميدى در اين سفر؟ گفتم: هيچ. گفتم: من يك دردسر سى ساله‏اى داشتم، خيلى هم وضع آن بد بود، در اين مسافرت اين دردسر رفت. به فرودگاه سوريه كه وارد شديم، يك رطوباتى از بينى ما شروع به بيرون آمدن كرد و آن دردسر رفت، كه الآن هم نيست. اين را در سفر ديديم. اما اين كه با حضرت هم برخورد كرديم يا نه؟ از اين‏ها خبر ندارم. اگر هم برخورد كردم، نفهميدم كه حضرت است. مثل اينكه صلاح نيست. اگر كسى زحمت بكشد و خالصانه آنها را طلب كند ممكن است نايل شود.
گفتار 3
براى اينكه در نماز توجه و حضور قلب داشته باشيم چه بايد كرد6؟
ـ بايد، انشاءالله، با اطاعت خدا كم‏كم جهات ايمانى براى شما روشن شود. يعنى وجدان كنيد كه خدايى هست، نه اين كه فقط بشنويد. شنيدن تنها چندان فايده‏اى ندارد. اين كه آدم مطالب را بفهمد، غير شنيدن است.
چگونه بايد جهات ايمانى را وجدان كرد؟
ـ از طريق بندگى خدا؛ يعنى بايد عبادت خدا را كرد. بايد به دستگاه خدا اخلاص پيدا كرد و كار را براى خدا انجام داد، حرف براى خدا زد، حركت براى خدا كرد. در اين صورت، آنچه ديگران نمى‏فهمند شما مى‏فهميد.
ما هر كارى مى‏خواهيم انجام دهيم پس از بررسى مى‏بينيم كه در آن ريا و شرك است.
ـ اينها مال ضعف ايمان است. همه كارها در اختيار خداست، بندگان خدا ابزارند، مثل ابزار نجارى، كار را ابزار نمى‏كند. مردم و مخلوقات خدا وسايل هستند. گاهى ممكن است باد هم كارهاى بندگان خدا را انجام دهد، آب هم اين عمل را انجام دهد. اگر انسان اين مطالب را فهميد و دانست كه همه كارها در اختيار خدا است، آن وقت از بندگان خدا صرف‏نظر مى‏كند. نه اين كه با آنها معاشرت نكند. بلكه كارها را براى خدا انجام مى‏دهد. يعنى اگر دو تا پرتقال به كسى داديد، براى خدا مى‏دهيد. نه براى اينكه فردا به شما دو تا پرتقال بدهد. اگر به اين نيت داديد، اين معاوضه است. اگر كسى مرد خوبى باشد و شما مداحى او را بكنيد، تا اين كه او هم در جاى ديگر مداحى شما را بكند، اين همان بازيگرى است. اگر به راستى مرد به درد بخورى است، بايد از او تقدير كرد.
ما اگر خبر داشتيم شما مى‏آييد، يك شولى يزدى‏ها برايتان درست مى‏كرديم. شولى يزدى‏ها از جهات اقتصادى شايد در دنيا پيدا نشود. آرد و اسفناج و چغندر و سركه و پيازداغ است. شايد بتوان با صد تومان صد نفر را اداره كرد، خيلى هم خوش خوراك است.
اهل عرفان همه چيز را براى همه كس نمى‏گويند. نكند ما زياد مشغول خوراك هستيم كه اين مسائل را براى ما مى‏گوييد. ما آمده‏ايم از محضرتان عرفان بگيريم.
ـ اولاً: معناى اسلام اين نيست كه شما نخوريد. هم بخوريد و هم بندگى خدا را بكنيد. هم نيرو پيدا كنيد و هم نيرو را صرف راه خدا بكنيد، نه صرف شيطان. ائمه (عليهم السلام) در دعاها همه چيز را از خدا مى‏خواهند. هم دنيا را مى‏خواهند و هم آخرت را و هم رزق را و بايد از آن‏ها تبعيت كرد.
ما قسمت اول را خوب اجرا مى‏كنيم، ولى در قسمت دوم مانده‏ايم.
ـ معلوم نيست قسمت اول آن را هم بتوانيد خوب اجرا كنيد. جمع آنها خوب است. همه‏اش خوب است.
ما مطالبى را براى ديگران مى‏گوييم، ولى خودمان عمل نمى‏كنيم. آيا اجازه داريم كه اينها را براى ديگران بگوييم؟
ـ در اين صورت، آن اثرى كه بايد براى ديگران داشته باشد ندارد. اول خودت عمل كن، بعد به ديگران بگو.
اگر به عنوان ذكر به خودمان باشد، چطور است؟
ـ خلاصه آن نتايجى كه بايد بگيريد، نمى‏گيريد. نتايج مال عمل است. خيال نكنيد زحمات انسان بى‏نتيجه است. اگر مرد خدا باشيد اين اقتصادى كه همه دنيا بر سر آن دعوا مى‏كنند، به سراغ شما خواهد آمد. هر چه بخواهيد خدا برايتان فراهم مى‏كند. ولى اگر مرد خدا شديد، ديگر در برابر پول زمين نخوردى، در برابر هوى و هوس‏ها تسليم نشدى. البته اين، توفيقات خدا، مى‏خواهد و همت شما را. مطلب، راست است، ولى مشكل است. آنچه مى‏توان گفت اين است كه مطلب حقيقت دارد، ولى آسان هم نيست. چون اين همه انبيا، اين جمعيت بشر را نتوانستند تكان بدهند و شيطان گفته است: من همه آنها را از اصحاب خود مى‏كنم. و خدا شكست خورده است. يقين بدانيد. در هر صد هزار نفرى يك بنده خدا پيدا نمى‏شود و صدها هزار بنده شيطان هستند.
يك مقدار راجع به حضرت معصومه (عليها السلام) بگوييد.
ـ اينها از بيت ولايتند. ولايت معنايش اين است كه بشر در نتيجه بندگى خدا به جايى برسد كه بتواند كارهاى خدايى انجام دهد. مثل كارهايى كه حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) مى‏كرد. مثل كارهايى كه عيسى مى‏كرد، احيا مى‏كرد، مرضى را شفا مى‏داد. و اين در نتيجه بندگى خداست. اينطور نيست كه آدم اين كارها را مى‏كند، بلكه خدا اين كار را مى‏كند. چون اين انسانى كه به خدا رسيده است. به اعتبار حقى كه همراه اوست، اين حق، اين كار را مى‏كند و اين مسير، هدف اسلام است. اسلام مى‏گويد: بشر بايد برود به سوى اين چنين مسيرى، نه اين كه به سويى برود كه منتهى شود به اين كه با صنايع اتمى، ويتنام درست كند، افغان درست كند.
از فجايع ملوك كه خبر داريد. يك زمانى اسكندر راه افتاد كه ما بايد دنيا را تسخير كنيم. ايران را نابود كرد، روم را نابود كرد كه ما بايد حاكم و مالك تمام ممالك باشيم. اگر كسى توانست بشر را حركت دهد تا بالا رود، تمام نزاع‏ها تمام مى‏شود. تمام دعواهاى شرق و غرب را كه مى‏بينيد يا سر اقتصاد است، يا سر نفت است، يا سر سياست است، يا سر استعمار است. بشر اگر انسان شد و به خدا رسيد، اين‏ها را بازيچه مى‏داند؛ اين‏ها را الك‏بازى مى‏داند. آيا شما الآن به بچه‏هايى كه در كوچه الك‏بازى مى‏كنند، اعتنايى مى‏كنيد؟ انبيا هم به اين ملوك همين طور نگاه مى‏كنند. فردا مى‏افتند و مى‏ميرند، با هزار جرم و جنايت. با اين نيرو و قدرتى كه بايد از آن استفاده كنند، پدر خودشان را درمى‏آورند. از هيچ چيز صرف‏نظر نمى‏كنند. به جاى اين كه از اين اقتصاد و قدرت استفاده كنند، از اين نظام و سيادت استفاده الهى كنند كه به نفع خودشان تمام شود، بشر را بيدار كنند و از بدبختى نجات دهند، بشر را در بدبختى فرو مى‏برند. اگر بفهمند اين كارها را نمى‏كنند. اين كارها را بچگانه مى‏دانند. همان طور كه اگر الآن به شما بگويند: بياييد كبوتر بازى كنيد! مى‏گوييد: كبوتر بازى، كار آدم نيست، كار بچه‏هاى بى‏عقل است! كارهاى ما در نظر عقل‏هاى كامل، مثل انبيا و اوليا و مردان خدا، شبيه به اين كبوتر بازى است. بشر اگر عاقل شد همتش از اين كه ميليون‏ها نفر را به خودش توجه دهد، بالاتر مى‏رود. به نفوس كارى ندارد. چون مى‏داند كه كارى از نفوس ساخته نيست. اين نفوس مثل خودش است. آن كه مى‏تواند آدم را زنده كند، دستگاه خداست.
خواندن نماز در پنج وقت بهتر است يا جمع كردن بين آن‏ها؟
ـ اين موضوع از جزئيات است و زياد مهم نيست. آنچه اصل و روح نماز است، اين است كه اگر مى‏خواهيد بدانيد نماز شما مورد قبول است يا نه، از اين جا تجربه كنيد؛ اگر ديديد نماز شما جلو دروغ و فساد و منكرات را مى‏گيرد، بدانيد نماز شما مقبول است. كار نماز اين است، همان طور كه آتش مى‏سوزاند و آب خاموش مى‏كند، نماز هم انسان را از منكرات نجات مى‏دهد. آن زمانى كه انسان به فكر منكر افتاد، اگر ديد نمازش مانع دروغ گفتن اوست؛ به او گفت: تو كه نماز مى‏خوانى و عبادت خدا را مى‏كنى، اين كار را نكن! و او اين كار را نكرد، بداند نمازش مورد قبول است. ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنكر7. در كلمات حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) آمده است كه: مثل الصلوه مثل الحمه على باب الرجل8؛ مثل نماز، مثل حمام در خانه است. انسانى كه پنج مرتبه در شبانه‏روز حمام مى‏رود، آيا ديگر بدن او آلوده است؟ اين نماز را هم اگر كسى آن گونه كه بايد، انجام دهد، روحش را از كثافات و معصيت‏ها تطهير مى‏كند. اگر ديديد از معاصى پاك شديد؛ دروغ نمى‏گوييد، خيانت نمى‏كنيد، كلك و حقه‏بازى را كنار گذاشتيد، بدانيد نماز خوانده‏ايد. وگرنه بدانيد معلق‏بازى كرده‏ايد، نماز نخوانده‏ايد.
مراقبت در نماز يعنى چه؟
ـ محافظت در نماز در اين است كه به اوقات نماز اهتمام ورزيد. يك مراقبت و محاسبه‏اى هم مال خود آدم است و آن اين كه انسان در هر شبانه‏روز فكر كند كه امروز از صبح كه حركت كرده‏ايم تا به حال كه مى‏خواهيم بخوابيم چند كار خوب كرده‏ايم و چند كار بد كرده‏ايم، چقدر حقوق مردم را تضييع كرده‏ايم و چقدر حفظ كرده‏ايم. اين مراقبت مربوط به انسان است. اگر ديديد امروز خرابى‏هاى شما كم‏تر است، بايد خوشبخت شويد. اساس، كار خود شماست. خانواده‏ها و فاميل‏هاى شما وقتى به شما نگاه كنند، دلشان مى‏خواهد مثل شما باشند. خيال نكنيد فقط خودتان درست شده‏ايد، اين دار و دسته‏اى كه با شما هستند، همه وضعشان عوض مى‏شود. به خصوص اگر پدر و مادر هم داشته باشيد، پدر و مادر شما هم خوشحال مى‏شوند. آخر از يك انسانى كه خرابى ندارد، خدمتگزار است، به درد مى‏خورد، كسى بدش مى‏آيد؟ اين چنين انسان، ناراحتى ندارد. همه ناراحتى‏ها مال چاقوكش‏ها و شياطين و توطئه‏گران است.
در خفا به ما دعا كنيد.
ـ اين‏ها زياد ملاك نيست. ملاك دعا اين است كه انسان راستى راستى از خدا بخواهد، نه اين كه بازى درآورد. كسى كه به خدا ايمان ندارد نمى‏تواند از خدا بخواهد.
فلسفه اين كه امام سجاد (عليه السلام) در صحيفه، زياد صلوات مى‏فرستند چيست؟
ـ كسى كه ببيند همه اسباب را كسى برايش فراهم كرده است، به كسى كه اين كار را كرده است، دعا مى‏كند. حضرت سجاد (عليه السلام) هم نسبت به پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) اين چنين بود. حضرت مى‏بيند كه تمام بركات از پيامبر خداست و بايد به پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) دعا كند.
توصيه‏اى بفرماييد.
ـ ان الله عزوجل جعل للشر أقفالاً و جعل مفاتيح تلك الأقفال الشراب و الكذب شر من الشراب9.
خداوند براى معاصى و شرور، قفل‏هايى قرار داده است. باب دروغ و شر و معصيت خدا بسته شده است و قفل آن عقول انسانى است. اگر كسى هتاكى و سفاكى كند، خانه كسى را خراب كند، هر عاقلى به او مى‏گويد: چرا اين كار را مى‏كنى؟! عقلش به او مى‏گويد: چرا خانه مردم را خراب مى‏كنى؟! عقل‏ها همه مانع معصيت هستند ولكن كليد همه اين قفل‏ها كه در معاصى را بسته است، شراب است. انسان شرابخوار عقلش زايل مى‏شود. عقل كه زايل شد، در برابر معاصى و شرور مانعى نيست. پس شراب، كليد همه قفل‏ها است. يعنى همه قفل‏ها را شراب باز مى‏كند. آدم مست لايعقل، هر معصيت و خرابكارى را مرتكب مى‏شود.
با اين كه شراب اين چنين سمتى دارد، والكذب شر من الشراب؛ دروغ بدتر از شراب است؛ براى اين كه شراب، عقل شرابخوار را در خطر مى‏اندازد، ولى دروغ، عقول ذوى‏العقول را در معرض خطر قرار مى‏دهد. ممكن است به خاطر يك دروغ هزاران نفر به اشتباه بيفتند. پس دروغ وضعش بدتر از شراب است. ان‏شاءالله موفق شويد كه جزء صديقين شويد.
گفتار 4
اگر ممكن است بخشى از اين كتاب سر الصلوه امام خمينى (ره) را توضيح دهيد10.
ـ گمان نمى‏كنم اين كتاب براى شما مناسب باشد. اين، به طور علمى نوشته شده است و براى كسانى است كه مقام بلندى در فضل داشته باشند. اين كتابى است كه اگر شما زحمت بكشيد مثل اين كه نتايجى نمى‏گيريد. اين، مثل اين است كه يك انسانى كه در كلاس ابتدايى است بخواهد برود كلاس آخر. و اين نمى‏شود. بايد كم‏كم جلو رفت. اين كتاب را امام براى فضلاى حوزه نوشته است.
براى شما مثالى بزنم: الآن همه شما با جبهه آشنا هستيد و مشاهداتى از جبهه داريد. ولى كسى كه به جبهه نيامده است و شما بخواهيد مشاهدات جبهه را براى او نقل كنيد، آيا مى‏تواند مثل كسى كه در جبهه بوده است، مطالب را بفهمد، يقين بدانيد كه نمى‏تواند.
همه قضايا مثل جبهه است. بايد به جبهه بندگى خدا هم برويد تا باخبر شويد. اگر صد نفر هم از جبهه عبوديت خدا براى شما بگويند، باز نمى‏فهميد. ايمان و هدايت و اخلاق هم، همين طور است. بايد در مسير خدا باشيد، تا بفهميد. به اين كه براى شما بگويند: الله الله اين مثل همان جبهه جبهه گفتن است. در تمام قضايا انسان بايد وارد شود تا با اوضاع آشنا شود. حتى اگر رمز بازار را هم بخواهند به شما درس بدهند، شما با رمز بازار آشنا نمى‏شويد. بايد ده سال در بازار جلو و عقب برويد، تنزل و پيشرفت و بى‏خوابى‏ها بكشيد، تا وقتى كه با رمز بازار آشنا شويد. حقيقت علم هم همين است. انسان بايد در هر كارى وارد شود تا با آن آشنا شود. به گفتن، كار درست نمى‏شود. اخلاق و تفسير قرآن هم همين طور است. اگر به گفتن، مسأله تمام مى‏شد، انبيا به مردم گفتند، ولى كسى هم چندان گوش نداد.
اگر جمعيت، يك دهم احساسات و درك حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) را داشتند، شايد اكثر جمعيت دنيا مسلمان و موحد مى‏شدند، ولى ندارند. در كار نبوده‏اند. از اول با همين عادات و زرنگى‏هاى شرق و غرب، كلاهبردارى‏هاى شرق و غرب و اين بساطى كه در بازار مسلمانان هست و مى‏بيند، سر و كار داشته‏اند. اين‏ها آدم را از دستگاه خدا پرت مى‏كند. خلاصه در هر كار، انسان بايد خودش وارد كار شود، تا مطلب را بفهمد و آشنا شود. به گفتن، مطالب فهميده نمى‏شود. لابد شنيده‏ايد كه يك وقت آدم در تابستان بر اثر كسالت حالت لرز برايش پيدا مى‏شود. در تابستان گرم، كرسى را گرم مى‏كند، باز هم زير كرسى گرم، داد مى‏كند. آنها كه نديده‏اند شايد باور نكنند كه در تابستان و هواى گرم كه انسان عرق مى‏ريزد، كسى از سرما دادش بلند است. ولى كسى كه لرزه كرده است قبول مى‏كند. آدم در همه چيز بايد خودش وارد كار شود. به اين كه بخواهد به شنيدن قناعت كند، كار درست نمى‏شود.
آيا انسان بايد خودش رفتن به جبهه الهى را آزمايش كند و برود يا نياز است كه بگويند؟
ـ البته نياز انسان عبارت از [عمل به] دستورات اسلام است. هر كس مى‏خواهد به جبهه حق ظاهر شود. بايد از راه و رسم و روش و طريقه انبيا حركت كند. البته نمى‏گويم هر كسى نبى مى‏شود؛ هر كس به اندازه استعدادى كه دارد. چنان كه بشر به حسب رشد جسمانى هم مختلف است. يك نفر ممكن است پنجاه من بار را به راحتى بلند كند و يكى هم ممكن است يك من را به سختى بلند كند. روحانيت هم همين طور است. مثل درخت تبريزى كه بالا مى‏رود و درخت نارون، كه هر چه تربيت كنى، سه، چهار متر بيشتر بالا نمى‏رود. ولى آن اندازه استعداد كه دارد خراب نمى‏شود. بنابراين، نمى‏توان گفت هر كس وارد رشته انبيا و اوليا شود، به مقام آنها مى‏رسد؛ بلكه آن الهيتى كه دارد كامل مى‏شود. مثل اين كه ورزشگاه، آدم را تربيت مى‏كند؛ ولى هر كس به آنجا رفت رستم نمى‏شود. بلكه آن اندازه قدرتى كه در او وجود دارد، نمايان مى‏شود.
مى‏گويند: وصف العيش نصف العيش.
ـ اين حرفها خيلى درست نيست. اگر هزار بار به شما بگويند چلوكباب، به اندازه يك لقمه چلوكباب، كارى براى شما نمى‏كند. شما بايد افراد عاقل و متفكرى باشيد، حرفهايى كه مى‏شنويد، ببينيد و بسنجيد كه آيا درست است يا نه. وصف العيش نصف العيش حرف دروغى است. اگر وصف العيش، عشر عيش هم باشد، ما حرفى نداريم؛ ولى عشر عيش هم حساب نمى‏شود. اين را براى دلخوشى خودشان مى‏گويند.
بعضى اوقات كه انسان در خطر مى‏افتد و هيچ راهى پيدا نمى‏كند، خداى خود را احساس مى‏كند؛ چه بايد كرد كه اين حالت در حال اختيار هم براى انسان وجود داشته باشد؟
ـ بندگى خدا، بندگى خدا فقط نماز و روزه نيست؛ انسان بايد در هر حركتى حساب خدا را داشته باشد. مثلاً اگر براى رضاى خدا اينجا آمده‏ايد، اين هم مثل عبادت و نماز است. يعنى هر كارى بايد براى خدا باشد. بايد از راه بندگى خدا رفت.
در اشعار حافظ مطالبى راجع به خضر و مرشد آمده است، اينها چيست؟
ـ خلاصه، قدم را خيلى توسعه ندهيد. شما در دستگاه ائمه (عليهم السلام) و حدود چهارده معصوم باشيد. چون يك كار مشكلى است. اين دنيا اين قدر عارف ديده است، اين قدر سالك ديده است. بعضى اهل‏الله، هشت، نه مرتبه، پياده، به مكه رفته‏اند. سفرهاى مكه قديم، مثل اين كه نه ماه طول مى‏كشيده است. اين چنين هنرهايى داشته‏اند. الآن كارى از آدم ساخته نيست. مثلاً آن بيتوته‏اى كه حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) كرد و در شبى كه مشركين تجمع كرده بودند تا پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) را به قتل برسانند، جاى پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) خوابيد. اين مال هر كسى نيست. اينها را با حرف نمى‏توان درست كرد. اصلاً شايد افراد شجاع هم نتوانند نگاه به رختخواب پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) كنند، ولى حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) رفت و خوابيد. يك وقت هم ريختند در خانه و ديدند كه حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام) است.
توصيه‏اى بفرماييد تا عمل كنيم.
ـ اگر اين دو كار را انجام دهيد، خيلى پيشروى كرده‏ايد: يكى اين كه نماز را اول وقت بخوانيد، و ديگر آن كه دروغ نگوييد. خيال نكنيد ضرر مى‏كنيد. انشاءالله مورد توفيقات خدا هم واقع مى‏شويد و آن وقت اگر اين كارها را كرديد، فهم شما هم عوض مى‏شود، يعنى درك ديگرى پيدا مى‏كنيد. الآن شايد شما نتوانيد اين مطالب را از ما قبول كنيد، ولى وقتى خودتان به آن رسيديد، قبول مى‏كنيد. وقتى وجدان شما مسأله را حل كرد، مى‏بينيد راست است و مى‏بينيد كه اسلام چه نعمت بزرگى براى بشر بوده است. و اين بشر، روى همان هوى و هوس و شيطنت خودش، از آن بى‏بهره بوده است. پيامبر گرامى اسلام (صلى‏الله عليه و آله و سلم) مى‏خواهد همه به ستاره ثريا برسيد؛ ولى اين‏ها مى‏گويند بگذاريد ما برويم در يك منجلاب غرق شويم.
هنوز بعد از 1400 سال يك مقدار از آثار پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) در سادات وجود دارد. اين از آثار دستگاه خدا و حق‏پرستى است. به كسى نظر سوئى نداشتند تا كسى را به زحمت بيندازند. اين‏ها غير از ملوك هستند. ملوك و سلاطين انتظارشان اين است كه از شما كار بكشند. انبيا مى‏گويند: بايد همه را هدايت كرد، بايد همه را روشن كرد، بايد همه بالا بروند. ولى ملوك مى‏گويند: همه بايد توسرى خور باشند، تا در اختيار ما باشند.
مى‏گويند: يكى از زنان پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) آشى پخته بود تا به حضرت بدهد؛ بعضى از زن‏ها از روى رقابت كاسه آش را انداختند و شكستند، آش روى زمين ريخت. به كسى كه آش را آورده بود سخت مى‏گذشت. مى‏گويند: پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) با دست آش‏ها را از روى زمين جمع كرد و خورد، تا آشپزى كه اين آش‏ها را پخته است نگويد كه زحمت ما هدر رفت. اين‏ها وضعشان اين چنين بوده است. نشستن روى زمين با نشستن روى قالى آن چنانى برايشان تفاوت ندارد. كسى كه زمين و آسمان و خورشيد و ماه در اختيار اوست به اين تشريفات اعتنايى ندارد. تشريفات، مال يك مشت جهال است. خيال مى‏كنند كه شخصيتشان به اين است كه روى تشك و فرش آن چنانى بنشينند. آن كه آدم است اصل شخصيت خود را در ارتباط با خدا مى‏داند. خدايى كه تنها از او كار ساخته است.
غلام امام زين‏العابدين (عليه السلام) مى‏رفت و از خدا تقاضاى باران مى‏كرد و باران مى‏آمد. اين قيمت دارد. يك چنين غلامى بر همه سلاطين شرف دارد. يك غلامى كه تا برود و از خدا باران بخواهد، باران بيايد. البته راه خدا را هر كه برود، بى‏نتيجه نيست. اگر غلام زين‏العابدين (عليه السلام) هم نشود، به مقدار خودش به جايى مى‏رسد. هر مقدار كه برود برايش نافع است. ولى كار بايد براى خدا باشد، ريا و شرك نباشد. يكى از آثار آن، اين است كه اگر در خانه خدا گدايى كنى انشاءالله به داد آدم مى‏رسند.
گفتار 5
اين كه پيامبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم) فرمودند: سلمان منا اهل‏البيت11 آيا حقيقتا بوده است؟ و آيا ممكن است كسى را به فرزندى قبول كنند12؟
ـ سلمان از نظر روحانيت، اهليت پيدا كرده است و يك سنخيت روحى با پيامبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم) پيدا كرده است، تا به اين مقام رسيده است. كسانى كه قرب به اهل‏بيت (عليهم السلام) پيدا مى‏كنند و ولايتشان قوى مى‏شود، يك نوع سنخيتى با اهل‏بيت پيدا مى‏كنند.
يك نفر را در خواب ديدم كه لباس سيادت پوشيده بود و او مردى بود وارسته و اهل خير و به ضعفا بسيار رسيدگى مى‏كرد. ما در مجلس او غيبتى نشنيديم. به اهل علم بسيار علاقه‏مند بود، به ما نيز خيلى علاقه داشت. حتى براى صد هزار تومان حاضر نبود دروغ بگويد. اين‏ها از اطرافيان مرحوم شيخ ابوالقاسم بودند و اين از آثار شيخ ابوالقاسم بود. خلاصه، منشأ خير بودند و بعد از اين كه رفتند همه را با خود بردند. بعضى خيال مى‏كردند، منشأ اين بركات، داشتن مال بود، ولى ربطى به اين‏ها نداشت؛ بلكه خود آنها منشأ بودند. ـ كسانى را هم سراغ داشتيم كه خيلى زيادتر از اين‏ها ثروت داشتند، ولى از آنها خيرى سر نمى‏زد. ـ آنها انسان‏هاى پاكى بودند كه در بازار كار مى‏كردند. مى‏گفت: ديشب خوابم نبرد؛ چون كه از همسايه‏ام خبر نداشتم و واقعيت هم مى‏گفت. و اين‏ها بود كه او را مقرب اهل‏بيت كرده بود.
آيا كسانى كه از طريق مادر به ائمه (عليهم السلام) مى‏رسند تكوينا بهره‏اى از سيادت دارند؟
ـ اگر با لاابالى‏گرى آن را از بين نبرند، بله. خون پدر و مادر در رگ‏هاى فرزند جارى است.
مى‏گويند صوت امام سجاد (عليه السلام) و صداى ديگران هنوز در عالم هست؛ آيا امكان دارد كسى بشنود؟
ـ امكان دارد، ولى بايد ديد چه كسى ادعا مى‏كند.
آيا شما نشنيده‏ايد؟
نمى‏دانم؛ يادم نيست. فقط مكرر مى‏ديديم كه ما را براى تهجد صدا مى‏كردند، و يك مرتبه هم امام آمد ما را صدا زد.
آيا رفتار فوق‏العاده از حيوانات مشاهده كرده‏ايد؟
ـ يادم نيست. فقط چندين مرتبه بعضى از گوسفندان را كه براى ذبح مى‏بردند به ما التماس مى‏كردند كه واسطه شويد ما را ذبح نكنند. يك گربه سفيدى هم بود كه وقتى ما را در كوچه مى‏ديد، يك مرتبه دور ما مى‏گشت و بعد مى‏رفت والا مانع رفتن ما مى‏شد. ما از اين قضايا خيلى ديديم.
ارتباط شما با حاج آقا مصطفى چگونه بود؟
ـ حاج آقا مصطفى، اهل فضل بود، هم در جهات علمى خيلى خوب بود و هم در جهات اخلاقى فوق‏العاده بود. يك عده هم مباحثه‏اى داشت، ولى براى هم‏مباحثه‏هايش سمت استادى داشت. خيلى هم به ما علاقه‏مند بود و مى‏گفت: تو هر كارى بگويى مى‏كنم، و امام هم نسبت به ما اين چنين بود و ما هيچگاه ابراز نياز نكرديم. حاج آقا مصطفى مى‏گفت: هر چه اين بگويد من مى‏كنم؛ يعنى از ما احساس كرده بود اخلاص را، مى‏گفت: من هر چه را اين بگويد مى‏كنم.
شما فرموده بوديد كه اگر انسان بندگى خدا كرد، نفس او الهى مى‏شود، بفرماييد حقيقت بندگى چيست؟
ـ حقيقت بندگى، اخلاص است. يعنى اگر همه چيز و همه كار را براى خدا انجام داديد و بقيه را پوچ بدانيد، اين اخلاص و بندگى است.
عرفيات تا چه اندازه براى اهل علم لازم است؟
ـ تا اندازه‏اى كه ضربه‏اى به روحانيت وارد نشود و آبروى روحانيت حفظ شود.
درباره مرحوم حاج شيخ محمدتقى بافقى بفرماييد:
ـ مرحوم بافقى، انسان بااخلاصى بود، خيلى محترم بود، به طلبه‏ها خيلى خدمت مى‏كرد، دنبال سياست‏بازى نبود، از روى اخلاص كار مى‏كرد. به طلبه‏ها مى‏رسيد و در مجلسى كه طلبه‏ها را دعوت كرده بود، ديديم به جاى چاى، دو سه جعبه خرماى جهرم خريده بود. معتقد بود كه اگر چاى بخريم، پولش توى جيب خارجى‏ها مى‏رود. من يادم هست كه مانع شد كه خانواده رضاخان با آن وضعيت وارد حرم شوند. من آن جا بودم. ولى كتك خوردنش را از رضاخان نديدم. فقط شنيدم.
اشتغالات مرحوم بافقى چه بود؟
ـ كار مرحوم بافقى خدمت به حوزه بود. خيلى خدوم بود. حواله مى‏داد. براى حاج شيخ قرض مى‏گرفت، تا به طلبه‏ها بدهد. معمولاً حواله‏هايش را روى كاغذهايى كه توى كوچه ريخته بود مى‏نوشت و اين كاغذ خيلى معتبر بود؛ چون حواله بافقى بود.
درباره مرحوم حاج شيخ عبدالكريم يزدى بفرماييد:
ـ مرحوم حاج شيخ، بعضى از كارها، مثل مبارزه با صوفيه را به شيخ ابوالقاسم واگذار مى‏كرد؛ چون ممكن بود براى او ايجاد دردسر شود. حاج شيخ تندى نداشت، خيلى محترم بود. يك مرتبه سر درس تندى كرد، شاگردان با هم تبانى كردند كه درس نروند. اين قدر از او انتظار نداشتند؛ چون خيلى محترم بود. او فقط ملاحظه حفظ اسلام و حوزه را مى‏كرد و كار به كسى نداشت. حتى بعضى به او مى‏گفتند: يزدى ترسو است. ولى او به فكر حفظ حوزه و اسلام بود. اگر پول مى‏رسيد به طلبه‏ها مى‏داد و گاهى از برادران امجد قرض مى‏گرفت، ولى خود را به ذلت نمى‏انداخت؛ مى‏گفت: اگر رسيد مى‏دهم، والا... . اين‏ها حاضر بودند براى اسلام سيلى بخورند. امام از استدلال حاج شيخ سر درس، قانع و مجاب مى‏شد. شخص خيلى محترمى بود و عملاً فردى اخلاقى بود.
درباره خصوصيات امام (ره) بفرماييد.
ـ قدرت روحانى و معنوى امام (ره) با ديگرى قابل مقايسه نيست. نقش امام در آوردن آقاى بروجردى به قم، به اندازه نقش همه كسانى بود كه در اين كار نقش داشتند. امام بعضى از درس‏ها را يك مرتبه بيشتر نرفت؛ چون اگر مى‏ديد قابل استفاده نيست، نمى‏رفت. خيلى زيرك و دقيق بود.
يك روز در زمان جوانى از حجره آمدم بيرون. ديدم امام، كه در آن زمان طلبه جوانى بود، با يك نفر در حال مشاجره است. او شخص روضه‏خوانى بود كه از طرف دستگاه توليت حمايت مى‏شد. من نمى‏فهميدم چه مى‏گويند. ولى ديدم امام يك كفى (توگوشى) به او زد كه عينك او چهار تكه شد و با اين كه مورد حمايت دستگاه بود، ديگر در مدرسه فيضيه پيدايش نشد. و مثل اين كه به روحانيت توهين كرده بود. امام نه اينكه از روى احساسات كار كند از روى تعقل كار مى‏كرد. ايشان همت خيلى بلندى داشت. آرزوى امام خمينى (ره) اين بود كه اسلام بر جهان حكومت كند.
براى فهم قرآن چه كنيم.
ـ تزكيه و تهذيب در فهم قرآن بسيار دخيل است. البته تفاسير هم خوب است.
كدام يك از آثار فيض كاشانى براى ما مفيد است.
ـ فيض، چون احاطه به روايات اهل‏بيت (عليهم السلام) داشته است، همه آثار او خوب است. او مرد فوق‏العاده‏اى بوده است. و داراى همه فنون هم بوده است. فلسفه و فقه، تفسير، روايت... .
آيا ولايت در حديث: بنى الاسلام على خمس على الصلوه و الزكاة و الصوم و الحج و الولاية...13. ناظر به ولايت فقيه هم مى‏تواند باشد؟
ـ صلوت و زكات، جنبه‏هاى فردى است و ولايت، جنبه اجتماعى اسلام است. اما من كان من الفقها صائنا لنفسه، حافظا لدينه مخالفا على هواه مطيعا لأمر مولاه...14. اين خيلى مشكل است.
مسأله تهديدها و تحريم‏هاى اقتصادى آمريكا، به كجا مى‏انجامد؟
ـ من احساس مى‏كنم كه آمريكا شكسته مى‏شود و از آقايى مى‏افتد و ما اين احساس را در مورد انگليس هم داشتيم؛ مى‏گفتيم: چرا بايد انگليس بر دنيا و بر ما آقايى كند؟ و نمى‏توانستيم قبول كنيم كه او آقايى كند.
حقيقت ولايت چيست؟
ـ ولايت همان تصرف در نفوس است و در عصر ظهور، حضرت در عقول تصرف مى‏كنند و عقل‏ها، همه، كامل مى‏شود. حضرت در آن عصر، اعمال ولايت مى‏كنند؛ چون بدون آن نمى‏توان با تجهيزات قدرت‏ها مقابله كرد. البته اين به حسب فكر ماست كه مى‏گوييم حضرت اين چنين مى‏كند.
كسى كه ولايت دارد نظرش تغيير نمى‏كند؛ چون با ولايت حقيقت روشن است و غير قابل تغيير است. ولايت نور الهى است. هميشه نظرات يكسان است؛ چون به واقع رسيده است. اللهم نور قلبى؛ اين علم نورى است. اجتهاد، از باب اضطرار است. و در حقيقت، اوامر اضطراريه است. صاحب جواهر وقتى جواهر را با آن همه زحمت نوشت، حاضر شد زحمت‏هاى خودش را با شعر ازرى عوض كند، با اين كه مرحوم بروجردى مى‏فرمود: كسى كه جواهر را بفهمد مجتهد است.
مراد از اين روايت كه فرموده‏اند: ان روح المؤمن لأشد اتصالاً بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها15 چيست؟
ـ مؤمن ائمه (عليهم السلام) هستند.
قابليت، تحصيلى است يا حصولى؟
ـ اگر بندگى خدا شود، همه چيز به دنبالش مى‏آيد. آدم نبايد در بند شهرت و... باشد.
از دوران طلبگى و شيوه تحصيلات خود بفرماييد.
ما وقتى صمديه مى‏خوانديم حفظ مى‏شديم، و بناى ما بر اين بود كه هر درسى كه مى‏خوانديم طورى بود كه مهياى تدريس بوديم و همان درسى كه خوانده بوديم، بلافاصله جاى ديگر تدريس مى‏كرديم. جاهاى مشكل درس را خوب دقت مى‏كرديم و ياد مى‏گرفتيم؛ از اين جهت، هنگام درس دادن خيلى آرامش داشتيم و جاهاى مشكل درس را بيشتر دوست داشتيم. البته ما روى معانى و بيان فكر مى‏كرديم و آن را تدريس مى‏كرديم. مطول براى ما خيلى شيرين بود. وقتى سيوطى را نزد حاج شيخ عبدالكريم امتحان داديم و بحث حال را براى او گفتيم ايشان گفت ما كه نفهميديم. نه اين كه ما مطلب را درست نگفتيم، بلكه از بس زيبا و خوب درس را بيان كرديم، ايشان خواست دوباره برايشان بيان كنيم و آن امتحانى كه حاج شيخ از ما كرد، آن روز در حوزه صدا كرد و بعضى گفتند: ايشان براى تدريس خوب است. وقتى كتاب قوانين را درس مى‏داديم، يكى از بزرگان نزديك درس ما مى‏نشست كه درس ما را گوش بدهد و بيان ما را تماشا كند.
بزرگان حوزه به ما امر و نهى نمى‏كردند. ما را به حال خودمان مى‏گذاشتند؛ البته خيلى نصيحت مى‏كردند؛ استاد مكتب ما كه فارسى به ما درس مى‏داد، به ما خيلى نصيحت مى‏كرد كه چه بايد بكنيم و چه نبايد بكنيم، و آدم خيلى خوبى بود. مرحوم شيخ ابوالقاسم، زياد سراغ ما مى‏آمد و در مجلس درس مكتب ما حضور پيدا مى‏كرد و ما هم به سؤال‏هايش جواب مى‏داديم و ايشان هم خوشش مى‏آمد.
ايشان هرگاه در مجلسى بود و ما وارد مى‏شديم، ما را نزد خودش مى‏نشاند و به ما خيلى احترام مى‏گذاشت و ما از ايشان خيلى استفاده كرديم و خيلى به گردن ما حق دارد. ما آن زمان كوچك بوديم، شايد حدود نه سال داشتيم. مرحوم حاج شيخ عبدالكريم هم به ما خيلى احترام مى‏گذاشت و هيچگاه به ما تندى نكرد. اينها انسان‏هاى محترمى بودند، به فكر پيشرفت طلبه‏ها بودند. مرحوم شيخ ابوالقاسم با اين كه جايى نمى‏رفت، ولى سالى يك بار به منزل ما مى‏آمد و ناهارى هم مى‏خورد. البته با ما يك نسبت خانوادگى هم داشت.
در ايام طلبگى ما حواسمان به درس بود، حتى يك سال هم از مدرسه خارج نشديم. مرتب به ما مى‏گفتند: فلان جا دعوت دارى! ولى ما اعتنا نمى‏كرديم. مشغول درس بوديم. يك هم‏حجره‏اى داشتيم كه اهل دهات بود و ناهار ظهر را هميشه ايشان تهيه مى‏كرد و بعد از درس مى‏آمد براى تهيه ناهار و با ما حرف مى‏زد و سر به سر ما مى‏گذاشت، ولى ما حاضر نبوديم با او حرف بزنيم. و دوست داشتيم سرگرم مطالعات خودمان باشيم.
مجلس ذكر مصيبتى در حجره خود داشتيم كه پنج، شش نفر مى‏آمدند، از جمله شيخ ابوالقاسم. ما اداره كننده مجلس بوديم و اگر ظرف كم داشتيم، مى‏رفتيم از حجره‏هاى ديگر مى‏آورديم. البته بازارى‏هاى خوبى هم در آن زمان بودند؛ گاهى يكى از ايشان مى‏آمد و پول‏هاى خوبى در حجره ما مى‏ريخت و مى‏گفت: هر چه از فلان مبلغ كمتر است از من طلب دارى. خلاصه، همه چيز براى ما مهيا بود، ولى ما لياقت نداشتيم.
در زمان طلبگى با اين كه سن كمى داشتيم، غذا درست مى‏كرديم. استادى داشتيم كه مى‏گفت: روزهاى پنجشنبه براى او غذا درست كنم، و ما خوب از عهده برمى‏آمديم و چون اين استاد مكتبى گاهى كارى به ما مى‏گفت كه انجام دهيم، خيلى مواظب درس ما بود و اين از تقواى او بود كه مبادا ما مجانا براى او كارى كرده باشيم.
بعضى اصرار داشتند كه ما رياضى هم بخوانيم، ولى ما علاقه‏اى به رياضى نداشتيم و همين طور فلسفه. و بعضى مى‏گفتند: با اين كه فلسفه نخوانده‏اى، مسائل فلسفى را مى‏فهمى. ما از اول به افكار ائمه (عليهم السلام) علاقه‏مند بوديم. وقتى در درس، مثلاً روايتى به مناسبت آمده بود، به دل ما مى‏نشست. مى‏ديديم حرف ائمه (عليهم السلام) فوق‏العاده است.
ما سيوطى مى‏خوانديم و آقاى ميرزا جوادآقا ملكى، درس اخلاق داشتند، ولى ما شركت نمى‏كرديم. مقدارى درس مرحوم حكمى در كلام رفتيم و با اين كه خيلى مشكل بود، مى‏فهميديم.
در سفر زيارتى كه به عتبات رفته بوديم، در نجف، در درس آقايان سيد ابوالحسن، ميرزاى نائينى و آقا ضياء شركت كرديم؛ ولى درس مرحوم شيخ محمد حسين اصفهانى را با اين كه خيلى علاقه داشتيم شركت كنيم، موفق نشديم؛ چون ما زائر بوديم و اسباب آن فراهم نشد. ما با افكار مرحوم اصفهانى خيلى آشنا بوديم. اجمالاً، درس مرحوم سيد ابوالحسن خيلى به دل ما نشست و درس مرحوم نائينى به عربى بود كه ما مى‏فهميديم.
شيوه ما اين بود كه بعد از درس تا تقريرات سه درس را تماما نمى‏نوشتيم، ناهار نمى‏خورديم و تقريرات را به عربى روان مى‏نوشتيم و به عربى بيش از فارسى مسلط بوديم. بعضى از فضلا تقريرات ما را گرفتند و استفاده مى‏كردند.
در تفسير و نهج‏البلاغه و دعاى ابوحمزه استادى نداشتيم و همه از افكار خودمان بود.
يك زمانى مرحوم حاج شيخ به تمام اساتيد حوزه گفت: هر استادى از شاگردانش امتحان بگيرد و مرحوم ميرزاى همدانى كه براى ما قوانين تدريس مى‏كرد، از ما امتحان گرفت و در برگه‏اى كه براى ما نوشت از استعداد ما خيلى تعريف و تمجيد كرد.
در زمان آقاى بروجردى از ما دعوت كردند براى امتحانات حوزه برويم. ما چون فرصت كمى داشتيم درشكه مى‏گرفتيم و ناهار را در درشكه مى‏خورديم، تا به امتحان برسيم. در آن جا ما به ممتحنين توصيه مى‏كرديم كه طلبه‏ها را آزاد بگذارند تا مطالبشان را بگويند. بالاخره معلوم مى‏شود چه كسى چه كاره است و آنها با ما موافقت مى‏كردند و اين كار به نفع طلبه‏ها بود.
ما از تدريس بيشتر استفاده مى‏كرديم و هميشه سه درس را زودتر مطالعه مى‏كرديم كه اگر احيانا مانعى براى مطالعه پيش آمد مهيا باشيم. شرح رضى، و فصول را خودمان در كنار دروس ديگر مطالعه مى‏كرديم.
مرحوم صدوقى به ما مى‏گفت: شما چگونه درس مى‏دهيد كه همه راضى هستند، و ما هم ايشان را تخطئه مى‏كرديم كه حيف است شما وقت خود را صرف شهريه دادن مى‏كنى. اگر شما تدريس كنى از وقتت بيشتر استفاده مى‏كنى.
گاهى امام (ره) را واسطه قرار مى‏دادند براى اين كه ما تدريس كنيم و ما هم قبول مى‏كرديم و هيچگاه حرف ايشان را رد نكرديم.
ما از بچگى عشق و علاقه خاصى به مولا و كلمات ايشان داشتيم و اكثر خطبه‏هاى نهج‏البلاغه را حفظ بوديم و به آن‏ها علاقه زيادى داشتيم. همه ائمه (عليهم السلام) نورند، ولى ما نسبت به ايشان حساسيت فوق‏العاده‏اى داشتيم.
آيا با امام هم مباحثه‏اى داشتيد؟
ـ خير، فقط يك ماه رمضانى عده‏اى احاديث اهل‏بيت (عليهم السلام) را دور هم مى‏خواندند كه امام در آن جلسه شركت مى‏كردند و ما هم بوديم. در آن موقع، عبقات مباحثه مى‏شد. البته گاهى مذاكرات علمى با امام (ره) مى‏شد.
چه كنيم كه شوق درس خواندن در ما زياد شود؟
ـ اگر انسان خوب درس بخواند شوق درس خواندن در او زياد مى‏شود.
آيا تهذيب و سير و سلوك نياز به استاد دارد؟
ـ نفوس مستعده، نيازى به استاد ندارند و افراد غيرمستعد استاد مى‏خواهند، كه معلوم نيست چه از كار دربيايند.
ما براى نماز شب بلند مى‏شويم و نماز شب هم مى‏خوانيم، ولى نشاطى نداريم و خسته مى‏شويم.
ـ بايد به خدا معرفت داشت.
از كجا بايد شروع كنيم؟
ـ دنبال هوى و هوس نرويد، فقط رضايت خدا را در نظر بگيريد.
تهذيب مقدم است يا تحصيل؟
ـ البته تحصيل هم براى تهذيب است. تهذيب، بندگى خداست. تهذيب بر همه چيز مقدم است. تحصيل و مطالعه هم براى تهذيب است.
اواخر مى‏فرمودند: ما مى‏خواستيم خودمان را امتحان كنيم. ديديم زورمان نمى‏رسد. زورمان به امتحان نايل نمى‏شود. سؤال شد چه امتحانى؟
فرمودند: امتحان دستگاه خدا. امتحان دستگاه خدا مال ائمه (عليهم السلام) است. از ديگران ساخته نيست.
چگونه مى‏خواستيد امتحان كنيد؟
ـ مى‏خواستيم در راه خدا حركت كنيم، ولى ديديم خيلى زور مى‏خواهد.
گفتار 6
در رابطه با خلأ روحى و معنوى موجود در جامعه و با در نظر گرفتن اين كه كتب شبه عرفانى غربى‏ها در جامعه ما زياد مشاهده مى‏شود و تا حدى مورد استقبال مى‏باشد، حضرت عالى براى پر كردن اين خلأ چه نظرى داريد16.

1- اين مصاحبه مربوط به سال 1362 هجرى شمسى است.
2- اين مصاحبه در سال 1374 هجرى شمسى انجام گرفته است.
3- رجوع كنيد به: وسائل الشيعه، ج 3، ص 19، روايت 8.
4- سوره عنكبوت، آيه 29.
5- رجوع كنيد به: عده‏الداعى، ص 232 و بحارالانوار، ج 70، ص 249.
6- اين گفتگوى صميمانه، در سال 1360 هجرى شمسى. در ديدار برخى از برادران پاسدار با حضرت آية‏الله بهاءالدينى انجام گرفته است.
7- سوره عنكبوت، آيه 29.
8- رجوع كنيد به: وسائل الشيعه، ج 3، ص 19، روايت 8.
9- امام باقر (عليه السلام)، كافى، ج 2، ص 238، روايت 3.
10- اين گفتگو نيز در سال 1360 هجرى شمسى. در ديدار برخى از برادران پاسدار با حضرت آية‏الله بهاءالدينى انجام گرفته است.
11- سلمان از ما اهل‏بيت است بحارالانوار، ج 10، ص 123، روايت 2.
12- اين مصاحبه حاصل چند نشست و گفتگو در سال 1374 هجرى شمسى است.
13- امام باقر (عليه السلام)، كافى، ج 2، ص 18، روايت 501.
14- امام عسگرى (عليه السلام)، ميزان الحكمه، ج 3، ص 2622.
15- اتصال روح مؤمن به روح خدا شديدتر از اتصال نور خورشيد به خورشيد است. امام صادق (عليه السلام)، اختصاص مفيد، ص 32.
16- اين مصاحبه در سال 1373 توسط نشريه صدف انجام گرفته است.

ـ كلمه عرفان براى آنها مثل كلمه عدالت از معنى خود خارج شده است. مردم در رشته ماديات هستند و اين مطالب از فهمشان دور است. ما دو علم داريم؛ يكى علمى كه براى تحصيل آن به مراكز علمى بايد مراجعه كرد و ديگر علوم انبيا كه حركت نفسى مى‏خواهد، نه حركت مكانى، كه عبارت از تهذيب است و بايد معصيت را از بين برد. راست است و دروغ نيست. زحمت مى‏خواهد. فرق است بين اتباع هوى و هوس و اتباع حق. اتباع هوى و هوس، ميل و دلم مى‏خواهد است، كه او شيطان است. اتباع حق، خيلى مشكل است. انسان در اثر آن، مختصرى به معارف مى‏رسد. اين، علمى است كه تزكيه و تهذيب مى‏خواهد. معارف اسلام، قابل فهم است و منوط به تزكيه نفس است. و مى‏توانند افراد مطالب را درك كنند. مثلاً در مورد نماز كه روايت است: يغتسل منها فى اليوم و الليله خمس مرات...1 و يا من أخلص لله اربعين...2.
و صدها مرتبه از اين قضايا ديديم، آن وقتى كه مى‏خواستيم براى نماز شب بلند شويم. يك بار چهار سال پيش امام (ره) قبل از سحر گفت: بلند شو3! اين‏ها همه راست است. مرد كار، انبيا بوده‏اند، كسانى كه با خدا مصاحبت داشتند و مطالب را مى‏فهميدند. شايد بيش از صد مرتبه حاج آقا مصطفى، موقع تهجد مرا صدا مى‏زد و اين مربوط به دو سه سال پيش است و حتى يك بار گفت: غذاى تو نخود آب باشد.
نظر شما در مورد استمداد از ائمه معصومين (عليهم السلام) در كسب اين معارف چيست؟
ـ بايد اهل عمل باشيم و توفيقات خدا مى‏خواهد، و بايد بنده خدا شد. چند مرتبه اياك نعبد و اياك نستعين مى‏گوييد، ولى شيطان را عباد مى‏كنيد؟
لطفا مطالبى را كه بيان فرموديد بيش‏تر توضيح دهيد.
ـ اين امور واقعيت دارد، اگر حقيقتا مرد خدا باشيد. ما يك مقدار درسهاى علمى مى‏خوانديم و با بعضى از چيزها توافق نداشتيم و يك خرده تكانى مى‏خورديم و آقاى روحى مى‏گفت: كه پول از طاقچه براى ما مى‏ريخت، و آقاى روحى اهل دروغ نبود.
آيا منظور شما دقت در انجام واجبات و ترك محرمات است؟
ـ بله، اين خيلى مؤثر است. چيزى كه امروز بازارش رواج دارد دروغ است و با دروغ نمى‏توان به خدا رسيد. مردان باحقيقتى را من ديدم كه نفرين آنها مستجاب بود، با نفرين آنها موافق نبودم و كسانى را ديديم كه اگر مى‏خواستى دو سال درس حقه‏بازى يادش بدهى ياد نمى‏گرفت. بساط اسلام، دروغ نيست.
آيا نياز به استاد در عرفان و معارف حقه نيست؟
ـ اين علوم استاد نمى‏خواهد، استاد، تزكيه و تهذيب است.
منظورتان مضمون آيه شريفه والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا4 است؟
ـ بله، با تزكيه و تهذيب، نفس آماده مى‏شود، در صورتى كه صد سال هم درس بخوانيم، نايل نمى‏شويم. اگر تزكيه و تهذيب داشته باشيم، خودش مى‏آيد. در شصت سال پيش كسانى كه در مسجد سهله مى‏خواستند تشرف به حضور حضرت پيدا كنند، يكى زن مى‏خواست، يكى پول مى‏خواست، يكى نبود كه معارف اسلام و نور پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) و نور ائمه هدى (عليهم السلام) را بخواهد.
يعنى آنها دردشان درد دنيا بوده است؟
ـ بله، درد دنيا را غربى‏ها معالجه مى‏كنند، در شرق و غرب در جهنم دنيا، دنبال قدرت هستند، و محاربه‏اى كه پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) با كفار داشت همين بود. اما اجمالاً معارف اسلام است كه سازنده است. ما اهل رياضت نبوديم، ولى از بعضى چيزها كناره‏گيرى مى‏كرديم و به همين سبب بود كه مسائلى براى ما روشن گرديد. البته نه آن رياضتى كه طيبات خدا را نخوريد، همين كه معصيت نكنيد.
در مورد ارشاد نسل حاضر كه متوجه شدند و كمبود و نقصى در فهم اين مطالب دارند چه مى‏فرماييد؟
ـ فساد بيشتر شده، قبلاً دروغ ياد نمى‏گرفتند. الآن كره زمين، جهنم سوزان است و آن آتشى كه انسان را مى‏سوزاند آتش خود نفس اوست.
الا بذكر الله تطمئن القلوب را توضيح دهيد.
وجوده من اعرف الاشياء و كنهه فى غاية الخفاء5
ما را دعا كنيد.
ـ به فكر خودت باش، حتى بايد ائمه (عليهم السلام) دعا كنند.
گفتار 7
با تشكر از لطف شما كه وقت خود را در اختيار ما گذاشتيد، اگر اجازه فرماييد، گفتگو را آغاز كنيم6.
ـ انشاءالله كه مقصود از اين مصاحبه‏ها و ديگر زحماتى كه شما در راه انتشار مجله مى‏كشيد، ساخته شدن طلبه‏ها است. براى رسيدن به اين مقصود اول بايد خودتان را بسازيد. قدم اول در سازندگى ساختن خود انسان است. اگر انسان خودش را نساخته باشد، در ساختن ديگران موفق نمى‏شود. نه اين كه كار شما تنها اين خصوصيت را داشته باشد، هر تبليغى اين گونه است. مبلغ بايد به آنچه مى‏گويد رسيده باشد. مانند پيامبران الهى كه اول خود، ساخته شده بودند، بعد به سازندگى دعوت مى‏كردند.
اگر پيامبر مى‏گويد: امين باشيد، اول خودش امين است. اگر مى‏گويد: صادق باشيد، اول خودش صادق است. هر مبلغى بايد بعد از پرداختن به خود، به ديگران بپردازد. در غير اين صورت، هيچ فايده‏اى ندارد. كسى كه مى‏خواهد مصلح جمعيت يا منطقه‏اى بشود، اول بايد خودش را اصلاح كند، اين يك قاعده كلى است و استثنا هم برنمى‏دارد. اگر اصلاح خوب است، اول خودت را اصلاح كن. اگر خودسازى خوب است، اول خودت را بساز. اگر حرام بد است، اول خودت ترك كن. چطور شده كه همه بايد تطهير شوند، ولى خودت نبايد تطهير شوى؟!
چگونه و از كجا بايد خودسازى را آغاز كرد؟
ـ پايه و اساس تمام كمالات انسان، توحيد و منشأ تمام بدبختى‏هاى انسان، شرك است. در ابتداى امر، بايد تمام كوششمان بر اين باشد كه موحد شده و خودمان را از هر گونه شرك تزكيه كنيم. توحيد و برائت از شرك، در لفظ بسيار ساده است و با بهترين صورت با بيانى خوش مى‏توان از آن صحبت كرد؛ اما در عمل چنان مشكل است كه نمى‏شود آن را تصور كرد. از اين رو، موحد و مؤمن كم داريم؛ موحد و مؤمنى كه از مرحله لقلقه زبان گذشته و توحيد و ايمان را وجدان كرده باشد. كه اين از تمام معارف اسلام بالاتر است. البته معارف اسلام و مدارج ايمان، ذات تشكيك [داراى درجات [است؛ مانند نور، مراتب مختلفى دارد. مرتبه اعلاى آن مخصوص پيامبر و اولياى خداست و ما نمى‏توانيم به آن برسيم. ولى نبايد از تلاش غفلت كنيم. بايد در همان مسير بكوشيم تا هر چه بيشتر به اولياى خدا نزديك شويم.
پيامبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم) به مرتبه اقامه صلات معراجيه رسيده است. صلاتى كه در اياك نعبد و اياك نستعين آن، حصر عبوديت خدا و سلب استعانت از ماسواى حق است، انقطاع از ماسوى‏الله است. اين صلات منتهاى تكامل بشرى است. انسان بايد در نتيجه معارف، عبادات و ترك محرمات، به اين صلات برسد، صلاتى كه با يك شرك هم منافات دارد، با تشبثات به زيد و عمرو نمى‏سازد. ما كه تا اين اندازه در امورمان به غير توجه داريم به لحاظ فاصله با اياك نعبد و اياك نستعين است. بايد سعى كنيم هر چه اين فاصله كم شود و در عمل به حصر عبوديت خدا و سلب استعانت از غير خدا برسيم. آنگاه تمام امورمان اصلاح مى‏شود.
آمادگى انسان براى خودسازى در كدام مرحله از عمر بيشتر است؟
ـ به اين سؤال بايد از دو نظر جواب داد: طبيعى، اجتماعى. از نظر طبيعى، انسان تا حيات دارد، فرصت خودسازى را از دست نداده و هيچگاه نبايد از خود فراموش كند. در لحظه لحظه عمر، انسان بايد به فكر خود باشد. البته ايام جوانى غنيمتى است كه نبايد از آن غافل ماند و به سادگى آن را از دست داد. چون در اين ايام، نفس براى ساخته شدن مستعدتر است و قواى انسان توان كامل دارد.
و اما از نظر اجتماعى، انسان بايد تا قبل از اين كه در اجتماع قبول مسؤوليتى بكند خودش را بسازد. زمانى بايد شخص، مسؤوليت اجتماعى قبول كند كه خود را كاملاً ساخته و به اجتماع، نظر غيرالهى نداشته باشد؛ چرا كه همراه با داشتن پست و مقام، خودسازى بسيار مشكل است. و شخص غير خود ساخته هم به در اجتماع نمى‏خورد. كسى مى‏تواند به اداى وظيفه بپردازد و به حال مردم مفيد باشد كه هيچ گونه طمعى نسبت به اجتماع نداشته باشد، از اجتماع، مقام، موقعيت و منصب نخواسته باشد. مردم هم از چنين شخصى استقبال مى‏كنند. و به خوبى ميان او و كسى كه براى اكتساب پا به جامعه گذاشته است فرق مى‏گذارند. اگر اين گونه باشد. ما در جامعه تنازع و مزاحمت نخواهيم داشت. البته، ميان افرادى كه قصد اكتساب ندارند، ممكن است اختلاف سليقه و رأى باشد، اما منازعه و مزاحمت نيست.
شما مى‏فرماييد: روحانيت اول بايد خود را بسازد، سپس وارد اجتماع شده و به تبليغ يا پذيرش مسئوليتى، به‏پردازد، در حالى كه انسان در اجتماع و برخورد با مردم و حوادث گوناگون اجتماعى بهتر به ضعف‏هاى خود پى مى‏برد و بيشتر به فكر درمان مى‏افتد.
ـ من نگفتم كه انسان موقعى كه مى‏خواهد خود را بسازد از اجتماع فاصله بگيرد و انزوا اختيار كند. نه؛ در حال خودسازى هم انسان بايد در اجتماع باشد. همان گونه كه مى‏گوييد، انسان در اجتماع و مراوده با ديگران بهتر به ضعف‏هاى خود مى‏رسد. آنچه من گفتم اين است كه تا قبل از خودسازى و فراغت از خود، ايام تبليغش نرسيده، نبايد پست قبول كند. طلبه بايد در اجتماع باشد، با امور اجتماعى سر و كار داشته باشد، اما دوران تبليغ يا قبول مسئوليتش زمانى است كه براى اين كار آمادگى كامل پيدا كند.
اگر ما خود را بسازيم، تمام تعارضات و تزاحمات ميان روحانيت از ميان مى‏رود. چرا كه منشأ تمام اينها شرك به خداوند متعال است. دستگاه خدا با اين رقابت‏ها نمى‏سازد. اگر شخص تسليم خداوند متعال باشد و به اياك نعبد و اياك نستعين ايمان داشته باشد، ممكن نيست شخص ديگرى را تضعيف كند. مگر اين كه آن شخص نااهل باشد و اين بخواهد به وظيفه امر به معروف و نهى از منكر اقدام كند.
اگر ما قبل از تبليغ، خودمان را ساخته باشيم. و از خود رها شده باشيم، هرگز تبليغ ما براى تأمين زندگى نمى‏شود و مردم هم از دعوت ما تنها اجراى مرسوماتشان را انتظار ندارند. تبليغ جان مى‏گيرد. و به همان كه بايد باشد تبديل مى‏گردد. اگر قبل از قبول مسئوليت اجتماعى، خودمان را ساخته باشيم، هرگز در مسئوليت، نان و آب، نفوذ و قدرت، جستجو نمى‏كنيم.
و اين نه بدان معنا است كه رياضت بكشيم، نه؛ انسان خودساخته مى‏داند كه زيد و عمرو، و تمام روابط اجتماعى، محكوم نظر خداوند متعال است. او از اينها چيزى نمى‏خواهد. البته خدا هم چنين فردى را به احسن وجه تأمين مى‏كند، به گونه‏اى كه گويا افراد مأمور مى‏شوند كه كارهاى او را انجام بدهند. بدون آن كه او دنبال افراد بدود و التماس و خواهش كند، افراد به سراغش مى‏آيند. نبايد تصور كه برآورده شدن احتياجات، تابع روابط اجتماعى است و با روابط حل مى‏گردد، نه؛ اين گونه نيست. روابط اجتماعى، خود، محكوم حكومت الهى است. اگر شخص خود را بسازد و الهى شود، بدون اين گونه روابط، افراد مانند يك مأمور كارهاى او را انجام مى‏دهند. اين را خيال نكنيد حرف است. اين مطلب، اضافه بر مذاكره و بيانات علمى، مورد تجربه ما هم هست. يعنى ما تجربه كرديم و ديديم چنين است. آن روزى كه آدمى مرد خدا بشود، علومى كه در غير دستگاه الهى نيست؛ يعنى در دانشگاه و فيضيه نيست، [نصيب انسان مى‏شود [فقط دستگاه خداوند است كه توان چنين فيضى را دارد.
پس مطلب اين گونه شد كه دورانى كه انسان در جامعه توجه به نواقص و معايب خود مى‏كند، اين دوران، دوران تبليغ نيست، بعد از فراغت از اينها، ايام تبليغ مى‏رسد. انسان بايد در هر حال مرد اجتماعى باشد. منتها دوران سازندگى و تبليغاتى او دورانى است كه خودش ساخته شده باشد، و آزادى و استقلال از تشبثات به نفوس، در احتياجات شخصى، پيدا كرده باشد. اين مرد خودساخته، كالجبل الراسخ مى‏شود. و ديگر توطئه‏هاى رنگارنگ و حوادث گوناگون اجتماعى در او اثر نمى‏كند.
كسانى كه خود را تا حدودى ساخته‏اند اگر بخواهند تا همان حد، ديگران را بسازند، چگونه بايد اين كار را انجام دهند، و قدم اول چيست؟
ـ هيچ چيز به اندازه عمل انسان در ساختن ديگران مؤثر نيست. رفتار و حركات يك انسان وارسته، خود تبليغ به وارستگى است: كونوا دعاة الناس بغير ألسنتكم. اين كه تمام روحانيت به حضرت امام (ره) توجه دارند و ايشان را به عنوان الگو پذيرفتند، اين به خاطر دعاوى امام نيست، به خاطر عمل ايشان است. آنچه به ايشان اين جنبه را داده است، اعمال و رفتار ايشان است. ما بيش از شصت سال است كه امام را مى‏شناسيم. ايشان از ابتداى امر متعبد بودند. در پنجاه سال پيش شايع بود، كه ايشان استاد فلسفه‏اند، و براى افرادى مثل مرحوم مطهرى تدريس مى‏كردند. در عين حال، همه مى‏گفتند: ما چنان مرد حكيمى كه تا اين اندازه به مسائل، ائمه (عليهم السلام) و اوضاع امور، آشنا باشد؛ سراغ نداريم. بى‏جهت نيست كه چنين توفيقاتى نصيب امام شده است.
از نظر اخلاق هم ايشان بى‏نظير بودند. شايد حدود 30 يا 25 سال ايشان با مرحوم زنجانى در جلسات فيضيه شركت داشتند، هميشه پشت سر ايشان حركت مى‏كرد. حتى يك مرتبه ديده نشد كه بر ايشان پيشى بگيرد. جلسات نشست امام هم با شاگردانش تشكيل مى‏شد. مسأله استاد و شاگرد اصلاً براى امام موضوعيت نداشت. ايشان نمى‏گفت: اينها شاگردان من هستند، نبايد با اينها بنشينم، نه اين حرفها نبود. گاهى رياست جلسه هم به دست شاگردان مى‏افتاد، امام استاد جلسه بود، اما جلسه را ديگران اداره مى‏كردند.
از نظر سياست و بينش اجتماعى هم كه جاى حرف نيست. اشاره مى‏كنيم: اين كه زعامت و مرجعيت عامه، به دست آية‏الله بروجردى افتاد، تا حدود زيادى مرهون زحمات امام بود. ايشان صلاح مى‏ديدند كه بايد مرجعيت در دست يك نفر متمركز باشد. روى همين اصل در اين جهت زياد كوشيدند.
خلاصه كنم، از ابتداى تأسيس حوزه علميه قم تاكنون ما براى امام نظير نيافتيم.
به نظر شما درسهاى اخلاقى كه اساتيد حوزه در گذشته داشتند، و از آن جمله درس اخلاق خود حضرت عالى (كه با توصيه امام مدظله ـ در مدرسه فيضيه ـ آغاز شد) تا چه حد در تربيت نفوس مؤثر است؟
ـ البته تذكر و گفت و شنود مسائل اخلاقى در سازندگى انسان مؤثر است: ان الذكرى تنفع المؤمنين. اما آنچه در اين باب مهم است، قابليت افراد است. فرد بايد استعداد پذيرش حقايق را داشته باشد. چون به همين ميزان مى‏تواند بهره‏مند گردد. حتى انذار و بشارت انبيا هم در تمام افراد مؤثر نبوده، تنها طايفه به خصوصى استعداد پذيرش اين حقايق را داشتند. پيامبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم) نسبت به همه افراد، يك نسبت تبليغى داشت. كتاب هم يكى بود. ولى هر كس به ميزان استعداد خود بهره برد. كتاب هم هدى للمتقين و شفاء للمؤمنين بود. البته با استمداد از خداوند متعال و اجتناب از معاصى مى‏توان استعداد فهم حقايق را ايجاد كرد و افزايش داد. ولى قاعده كلى اين است كه مظروف، بيش از قابليت ظرف امكان ندارد. كسانى كه در پى فراگيرى و درك معارف و حقايق‏اند، بايد قابليت و ظرفيت خود را افزايش دهند، تا هر چه بيشتر بهره‏مند گردند. و كسانى هم كه به عنوان استاد در يك درس اخلاق حاضر مى‏شوند، بايد حضورشان حضور انسان خودساخته و وارسته‏اى باشد كه اعمالش، گفتارش را تأييد مى‏كند و بر قلب‏ها مى‏نشاند.
شما فرموديد: ابتدايى‏ترين گام، ساختن خود انسان است. از اين روى، آشنايى به زندگى انسان‏هاى وارسته و خودساخته مى‏تواند ما را در اين جهت ـ به عنوان الگو ـ كمك كند. لذا اگر به زندگى بزرگانى كه شماموفق به درك حيات آنان شده‏ايد، اشاره‏اى داشته باشيد، مفيد است.
ـ مسأله اصلى، تصميم خود شخص است. هر كس بايد به فكر خود باشد و بداند كه پرونده حياتى او را روزى بررسى خواهند كرد. البته ما بزرگانى داشتيم كه بعد از زندگى ائمه معصومين (عليهم السلام)، مى‏توان به عنوان اسوه و نمونه روى خصوصيات زندگى آنها تكيه كرد. راجع به مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى، مؤسس حوزه علميه قم و مرحوم حاج آقا مصطفى خمينى، كه من ساليان دراز با آنها بودم، دوست دارم چند سطرى خودم بنويسم، زيرا آنچه پيرامون شخصيت اين دو بزرگوار مى‏دانم جزء وجدانيات من است، و به آن معتقدم، بدون كم و كاست7.
حضرت آية‏الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى، بنيان‏گذار حوزه علميه (در حدود سال 1340 هجرى. قمرى) فقيهى انديشمند، استادى پژوهشگر، در فقه، اصول و اخلاق بود.
آن مرحوم، همواره با اهل علم و طلاب ـ مانند پدرى مهربان نسبت به فرزند ـ، مهربان بود. پاسدار مصالح علم و محصلين بود. بودن هر يك از طلاب را كه براى تحصيل، سودمند مى‏ديد، ترغيب به ماندن وى مى‏كرد. و هر كه را، در حوزه منشأ اثر نمى‏يافت در جايگاه مناسبى، به تبليغ وادارش مى‏كرد.
در برپايى شعائر مذهبى، مراسم دينى، مجالس توسل و يادآورى اهل‏بيت (عليهم السلام) خود مى‏كوشيد، و حتى هنگام درس نيز به آنان اقدام مى‏كرد. همواره در برابر ستمگران زمانش، مبارز و مقاوم بود ـ خداى اين ستمگران را به كيفر كردارشان رسانده، وادى هلاكت و جهنمش را نصيب ايشان بگرداند، جهنمى كه در آن فرو افكنده شوند كه بد جايگاهى است (سوره ابراهيم (عليه السلام)، 14 28 ـ 29).
از ابتداى كار، در شناخت اشخاص و استعدادها، فراست و زيركى خاص داشت، (كه اين حقيقت را از راستى گفتارش دريافتيم و تجربه كرديم) به گونه‏اى كه افراد به وى، انس و آرامش مى‏يافتند. در نهايت انصاف با مردم مدارا مى‏كرد، اگر چه آن طرف خادمش بود.
در رفتار فروتن بود. در اياب و ذهاب، خودمانى بود، تشريفات و بلندپروازى‏هاى خيالى را به كنارى گذاشته بود. همواره و در همه حال، به ياد خداوند بود.
نگهبان نفس و رها كننده هواهاى نفسانى بود، چنان كه شأن فقيه اسلام‏شناس چنين است. گرفتار مشكلات و حوادث ناگوار زمانه بود ـ زمانه‏اى كه همواره چنين دشوارى‏هايى را دارد ـ مشكلاتى كه با مهاجرت علما و روحانيون، از شهرهاى خود براى مبارزه با ستمگران؛ پديد آمده بود.
در امور زندگى ميانه‏رو و كم مؤونه بود. در سرانجام كارها، درست مى‏انديشيد. همواره بر دشوارى‏ها و ستمگرى ستمگران پايدارى كرد تا وفات يافت.
خداوند با خاندان عصمت و طهارت محشورش گرداند! آن خاندانى كه منشأ تحول فكرى، براى نفوس آدمى هستند. تحولى كه از انحطاط فكرى به اوج معارف الهى، ـ فقه، اخلاق، سياست و خلافت اسلامى ـ پيدا شد.
خلافت اسلامى كه مبدأ حركت اجتماعى و سرافرازى اسلام بر تمامى اديان و مذاهب گرديد. سرافرازى‏اى كه با حسن تفاهم انجام گرفت، آن حسن تفاهمى كه در حيات انسانى، ضرورى است.
اين تحول فكرى است كه آرزوى ديرينه آدمى است، نه آنچه كه شرق و غرب از تجهيزات مدرن (اگر چه به آن چه بايد برسند رسيده باشند)، گمان مى‏كنند.
از اين روست كه هجرت، مبدأ تاريخى براى اسلام و مسلمين گشت و منشأ درخشش انوار و هدايت شد.
ما مبدأ تاريخ را هجرت نوشته‏ايم، زيرا، منشأ پيدايش تحول فكرى در نفوس بوده است. يعنى نفوس بت‏پرست و مشرك و...، تحول يافتند. اين تحول را پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) ايجاد كرد، لذا هجرت النبى، مبدأ تاريخ اسلام شد و بايد هم مبدأ تاريخى اين باشد، زيرا مبدأ انسان سازى است.
آية‏الله حاج آقا مصطفى خمينى (ره)، دانش‏هاى عقلى، نقلى، سياست اسلامى و دينى را در جوانى فراهم آورده بود. و به آنجا كه بايد برسد، رسيده بود.
از نخبگان زمان ما، بلكه عصرها و زمان‏ها بود.
درست گفتار و نيك‏سيرت بود.
با كمال زيركى و هوشيارى، به نفوس، آگاهى داشت.
سهم فراوانى در انقلاب و حوادث آن مى‏برد.
فرزند امام بود، بلكه خود امامى بود. پدرى مانند امام داشت. امام او را دوست مى‏داشت، نه به خاطر فرزند بودنش و او نيز امام را دوست مى‏داشت، نه به خاطر پدر بودنش، بلكه به خاطر كمالات و انگيزه‏هاى ديگرى كه جاى بيان آنها نيست.
آنچه من در اين جا نسبت به حاج آقا مصطفى آوردم، هيچ مبالغه و گزاف نيست. اگر كمى به ذهن بعيد به نظر مى‏رسد، به علت اين است كه ما حاج آقا مصطفى را نمى‏شناسيم. او به راستى يكى از شخصيت‏هاى بزرگ، اما گمنام ماست. كسى نتوانست خوب او را بشناسد و بشناساند. من معتقدم كه هيچ كس به اندازه خود امام حاج آقا مصطفى را نمى‏شناخت. افسوس كه امام هم به لحاظ‏هاى گوناگون نمى‏تواند ايشان را معرفى كند.
به نظر من از جمله كسانى كه مى‏تواند به عنوان الگو و نمونه براى حوزه‏هاى علميه و طلبه‏ها مطرح باشد، شهيد مطهرى (ره) است. او را به عنوان محصول نمونه حوزه و فردى كه در حوزه موفق بوده است مى‏توان به عنوان الگو برگزيد. چيزى كه در شهيد مطهرى چشمگير بود، خستگى‏ناپذير بودن ايشان در كار و تقوا بود. مطهرى، به راستى مرد كار و تلاش بود. به جرأت مى‏توان گفت از 24 ساعت شبانه‏روز 18 ساعت كار و تلاش داشت، در تقوا هم مرد كم‏نظيرى بود. از جلسات كم‏فايده به شدت پرهيز داشت. رفت و آمدهاى معمولى ديگران را نداشت و بيشتر به كار خود مشغول بود.
لطفا اشاره‏اى نيز به زندگى و ويژگى‏هاى مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمى و مرحوم حاج شيخ محمدتقى بافقى بكنيد.
ـ زهد و تقواى مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمى8 نمونه بود. ايشان با تمام محبوبيت و نفوذى كه داشت تنها با سادات، اهل علم و طبقه ضعيف خوب بود، و به آنها روى خوش نشان مى‏داد. با متنفذين هيچ خوب نبود. به گونه‏اى كه هيچ يك از آنها جرأت نداشتن براى او هديه‏اى بفرستند. ميرزا اجازه نمى‏داد متنفذين در كارهاى او دخالت كنند. زندگى كاملاً درويشى و بى‏آلايشى داشت. حتى خادمى نداشت كه به كارهاى بيرونى او برسد. يكى از سادات فقير بود كه ميرزا از سهم سادات به او كمك مى‏كرد، او هم گاهى در بيرونى چاى و غليانى درست مى‏كرد.
مرحوم حاج شيخ محمدتقى بافقى9 نيز از نوادر زمان بود. او در تأسيس حوزه قم سهم بزرگى داشت. طهارت نفس او فوق‏العاده بود. به صورتى كه محرز و مسلم بود شيخ در كارهايش به چيزى جز رضاى خدا نظر و وابستگى ندارد. به روحانيت بسيار خدوم بود و به كرامت طلبه‏ها بسيار توجه داشت. در آن اوايل تأسيس حوزه، در اول هر ماه حدود هزار تومان (سكه) كه وزنش هم زياد مى‏شد، درون كيسه‏اى مى‏ريخت و به سراغ تك‏تك حجره‏هاى فيضيه مى‏آمد و شهريه طلبه‏ها را مى‏داد. به طلبه‏اى كه مى‏فهميد كوششى در درس و امور تقوايى دارد، خيلى احترام و تواضع مى‏كرد. هنگام تعطيلى تابستان كه طلبه‏ها مسافرت مى‏رفتند، شهريه چند ماه را يك جا پرداخت مى‏كرد كه مجبور نباشند هر ماه براى گرفتن شهريه رنج مسافرت را تحمل كنند.
مرحوم بافقى آن گونه صادق بود كه دوست و دشمن به صداقتش ايمان داشت. خواهر رضاخان كه فوت كرده بود، رضاخان گفته بود مرحوم بافقى بر او نماز ميت بخواند! شيخ مى‏گفت: ما در حضرت عبدالعظيم (عليه السلام) بوديم كه گفتند: بيا نماز بخوان، من گذاشتم همه كه جمع شدند، گفتم: نمى‏آيم.
مرحوم بافقى مرد مبارزى بود، به مبارزه با رضاخان برخاست، بعد هم تبعيد شد و به زندان افتاد، اما آن گونه محكم و پابرجا بود كه حرف‏هاى بعد از زندانش با قبل از زندان هيچ فرقى نكرد. خانه ايشان در حضرت عبدالعظيم (عليه السلام) در خيابانى واقع شده بود كه رفت و آمد نظاميان در آن خيابان زياد بود. در اتاقى هم كه ايشان در آن مى‏نشست، درست مقابل در حياط بود. شيخ بر اين موضوع كه او را مى‏بينند و هر آن، ممكن است مزاحمش شوند، هيچ توجهى نداشت. بى‏اعتنا به همه چيز در همان اتاق جلسات گفت و شنود داشت. من خودم مكرر در همان جا خدمت ايشان رسيدم.
حضرت عالى چه تفاوتى ميان طلبه‏هاى امروز و گذشته مى‏بينيد؟
ـ من امروز بين طلبه‏ها نيستم. يك وقتى بود با آنها محشور بودم، ولى الآن به خاطر كسالت مزاج، كمتر با طلبه‏ها هستم. دوره اول فيضيه خيلى طلبه‏ها با صفا بودند. يادم هست يك روز ايام‏البيض، از حجره خارج شدم، ديدم به جز يك حجره همه مشغول عبادات مخصوص بودند، فقط يك حجره ترك كرده بود. در صورتى كه حاج شيخ نگفته بود؛ بلكه خودشان همت داشتند. شب‏ها تا نيمه شب مى‏ديديم كه طلبه‏ها كنار چراغ‏هاى لامپاى نفتى مشغول مطالعه هستند و روحيه، خيلى روحيه سرشارى بود، اين وضع پيش از حكومت و قدرت پهلوى بود. اما او كه سر كار آمد، همه را حتى خود حاج شيخ را به زحمت انداخت.
درباره امور مادى، طلبه‏هاى گذشته نسبت به امروزى‏ها، قانع‏تر بودند. گاهى مى‏شد چهار تا طلبه با يك ديزى آبگوشت به سر مى‏بردند. اين را عرض كنم كه كلاً حركت انسانى و الهى در حوزه و در مسير انبيا با چلوكباب آماده، نمى‏سازد، كسى كه همه چيزش آماده باشد، پيشروى نمى‏كند، تكامل در نتيجه فشار است. اگر پيشروى مى‏خواهيد بايد سختى بكشيد.
و اما طلبه‏هاى امروز با واقعيت‏هاى اجتماعى بيشتر سر و كار دارند و بهتر به درد اجتماع مى‏خورند. و اين همه از بركات وجود امام (ره) است. ايشان اين حركت را ايجاد كرد و به حوزه‏ها حيات داد. واقعا ايشان بر گردن حوزه‏ها حق حيات دارند. شايد علماى سابق خيال مى‏كردند همين كه يك درسى بگويند و شهريه‏اى هم بدهند، ديگر وظيفه را انجام داده‏اند. البته اين غير از نوادرى است كه در شيعه بوده‏اند، مثل بحرالعلوم و شيخ انصارى و ديگران، از اين افراد الهى داشتيم، اما كم بوده‏اند. نوعا در زمانى كه ما هم تحصيل مى‏كرديم. خيال مى‏كردند اگر تدريسى بكنند و پولى به طلبه‏ها بدهند و جماعتى برگزار كنند، وظيفه را انجام داده‏اند. در حالى كه اين گونه نيست. در روايات خودمان داريم: بنى الاسلام على خمس... و لم يناد بشى‏ء كما نودى بالولايه...10.
البته اين تذكر را هم داشته باشيم كه طلبه‏اى بايد وارد مسائل اجتماعى بشود كه خوب درس‏هايش را خوانده باشد. ايام تحصيل نبايد زياد خود را مشغول كرد. طلبه بايد حداقل ده سال خوب درس بخواند و تحصيلات خود را كامل كند. بعد اگر خواست به سراغ مسائل اجتماعى برود، مانعى ندارد. در غير اين صورت خسران كرده و به حال اجتماع هم زياد نافع نيست.
چند ماه پيش، از مسافرت كاشمر برگشته بوديد، كسى سؤال كرد كه: به چه منظور به كاشمر رفتيد؟ شما فرموديد: براى زيارت مرحوم مدرس. سؤال كننده تعجب كرد. سپس شما به شخصيت و عظمت‏مدرس اشاره كرده و محبوبيت او را در حوزه بيان داشتيد. پرسيده شد كه احترام مرحوم مدرس نزد حاج شيخ عبدالكريم چه اندازه بود؟ فرموديد: مرحوم مدرس يك رجل علمى، دينى و سياسى‏بود، و اين گونه فردى مهم‏تر از رجل علمى و دينى است. زيرا اين، مظهر ولايت است، كه در روايت مى‏فرمايد: بنى الاسلام على خمس...، كه اگر ولايت و سياست مسلمين‏نباشد، ديگر فروع اسلامى تحقق كامل نمى‏يابند.
ـ بله، مرحوم مدرس را نمى‏شناسند. مدرس مرد فوق‏العاده‏اى بود. نمونه‏اى از يك روحانى واقعى. اگر از يك مرجع بالاتر نبود، كمتر نبود. اين مرد در مقابل طغيان رضاخان ايستاد. رضاخان ديكتاتور عجيبى بود. شما فقط وصفش را شنيده‏ايد. يك وقت آمده بود قم. رؤساى ادارات قم رفته بودند استقبالش، گفتند: صف مستقبلين، چنان صاف و بى‏حركت ايستاده بودند كه اگر عقرب به آنان نيش مى‏زد تكان نمى‏خوردند. اين چنين در مقابل او بيچاره و ذليل بودند. اما مرحوم مدرس براى او هيچ ارزشى قائل نبود، و در مقابلش ايستاد.
در مرحوم مدرس سه خصوصيت جمع شده بود: ذكاوت، ديانت، و شجاعت. هيچگاه از مسير ديانت خارج نشد. مسائل سياسى را خوب مى‏فهميد و در امور سياسى اجتماعى، صاحب‏نظر بود. با شجاعتى هم كه داشت مى‏توانست انديشه‏اش را به كرسى بنشاند. يك وقت حاكمان آن روز، زمزمه سر داده بودند كه نماينده هر منطقه بايد مشهورترين فرد منطقه باشد. مرحوم مدرس گفت: اين حرف اشتباه است، نماينده هر منطقه بايد بصيرترين شخص به اوضاع منطقه باشد. مشهورترين را مى‏خواهيم چه كنيم؟
اين كه ما به زيارت مرحوم مدرس رفتيم، اگر هزار نفر از ما مى‏خواستند اين كار را نكنيم شايد حريف ما نبودند. اما اين خود سيد و وضع سيد بود كه ما را به آنجا كشاند. قبر ايشان هم اكنون در آنجا مزار است. خودش هم به رضاخان فرموده بود، مرا هر كجا دفن كنند مزار مى‏شود.
امام ـ مدظله ـ در يكى از پيام‏هاى اخير خود قشرى را ـ كه نوعا با انقلاب و جنگ و مبارزه با طواغيت، مخالف هستند و در عين حال خود را اهل ولايت مى‏دانند ـ مورد انتقاد قرار داده و فرمودند: ايشان اهل ديانت هم نيستند، چه رسد به ولايت. به نظر شما ولايت حقيقى چيست؟
ـ قبلاً هم عرض كردم كه معارف اسلام، مقوله ذات تشكيك است. مانند نور مراتب مختلفى دارد. مرتبه كامل آن مخصوص پيامبر اكرم (صلى‏الله عليه و آله و سلم) و اولياى خدا است و كسى نمى‏تواند به آن برسد. و اما مراتب پايين‏تر را هر كس به اندازه استعداد و لياقتش مى‏تواند درك كند. در همين مراتب پايين هم درجاتى داريم. درجات عالى آن مخصوص نفوس مهذب و مزكى است؛ آنها كه از حب و بغض‏ها خود را تزكيه كرده باشند. درك وجدانى معارف عاليه اسلام مشكل است و تقريبا اختصاص به همين نفوس دارد.
كسانى هستند كه مى‏گويند چون درك معارف اسلام بسيار مشكل است، و از طاقت ما خارج است، ما تنها ولى را مى‏شناسيم، چرا كه او را مى‏شود شناخت و از راه شناخت ولى مى‏خواهند به قرب الهى نزديك شوند. خوب اين هم يك مرتبه‏اى از اسلام است، به شرط اين كه با حركت‏هاى اصيل اسلامى مخالفت نكنند. مرتبه ضعيفى از اسلام را دارند، بيش از اين هم از آنها توقع نيست، زيرا توان دركش را ندارند، ولى اگر به مزاحمت حركت‏هاى اصيل اسلامى بپردازند، اين محل اشكال مى‏شود. چرا كه ايمان واقعى مانع از اخلالگرى است. حالا كه اين‏ها بيش از اين هنر ندارند و نمى‏توانند جز مبادى اوليه اسلام را درك كنند، يا قدرت حركت ندارند، نبايد هم اخلالگرى و مانع‏تراشى بكنند.
البته اسلام واقعى هم در يك سطحى است كه نمى‏شود مذمت كرد؛ چرا نمى‏فهمى؟ سطح معارف بالاست به گونه‏اى كه از آن بالاتر نمى‏شود. انسان در اين مكتب زياد اوج گرفته است. در عين حال، مانع رسيدن به حقايق هم خود انسان است، هوسها، قوميت‏ها، عصبيت‏ها، جهل‏ها، اين‏ها مانع رسيدن به حقايق مى‏شود.
اينك كه خداوند متعال، با فتح مهران توسط رزمندگان اسلام، دل مؤمنين را شاد كرده است، درباره جنگ و تقويت جبهه‏ها چه توصيه‏اى براى طلبه‏ها داريد؟
ـ استقلال و آزادى كشور، چه در زمينه نظامى، چه در زمينه فرهنگى و چه در زمينه اقتصادى، وابسته به پيروزى در اين جنگ است. خداوند متعال كمك كند كه هر چه زودتر با توان رزمندگان اسلام اين پيروزى به دست بيايد، و استقلال و آزادى كشور بيمه گردد.
بعد از پيروزى در اين جهاد اصغر، ما مى‏مانيم و جهاد اكبرمان، پيروزى در اين جهاد مقدمه بر اين مى‏شود كه ما به فكر استقلال و آزادى نفوس خود بيفتيم و فكرى به حال خودمان بكنيم، تا اين تعارضات و تزاحمات و جناح‏بندى‏ها از ميان برود. اين اشكالات تا زمانى كه پيروزى در جهاد اكبر نصيبمان نشود و نتوانيم به استقلال و آزادى از غير خدا برسيم از ميان نمى‏رود و اگر به حول و قوه الهى و همت خودمان به اين پيروزى برسيم، آنگاه ما منشأ آثارى مى‏شود كه هم به حال خودمان و هم به حال جامعه ما مفيد خواهد بود.
در پايان، اگر توصيه و پيامى، براى حوزه، طلاب و دست‏اندركاران مجله داريد بفرماييد.
از جمله اشكالاتى كه به ما حوزويان وارد است اين است كه: ما درباره فروع زياد زحمت مى‏كشيم و كار مى‏كنيم، تا به استنباط مى‏رسيم. اما در اصول ضعيف هستيم. استدلال در فروع و تقليد در اصول، يا ترديد در اصول، بر يك فقيه عيب است و جاى اشكال مى‏گردد. با كمال تأسف بايد عرض كنم كه حوزه، اصول اعتقادات را علم نمى‏داند و تنها بحث‏هاى متداول فقه و اصول را علم مى‏شمارد. در صورتى كه اصول، سازنده نفوس است. عبادات و فقه هم مقدمه بر سازندگى انسان است. انسان در فقه هم اگر به مراتب عالى برسد، اما خودش را نساخته باشد، فايده‏اى ندارد. در روايت داريم كه درون انسان آتشى است كه با هر مرتبه و مقام علمى كه انسان داشته باشد، باز آن آتش شعله‏ور است. و چه بسا مقام و موقعيت علمى، آن را شعله‏ورتر نيز مى‏كند. مگر اين كه انسان قبل از هر چيز به فكر خود و نفس اماره‏اش باشد، و به فكر اصلاح خودش باشد.
البته اين بدان معنى نيست كه به علوم، بى‏توجهى شود. به علوم هم بايد توجه كامل داشت، ادبيات، فقه، اصول و فلسفه را بايد خوب خواند. اما اصل را هم نبايد فراموش كرد. ظاهرا قضيه دو جهت دارد: علم بدون تقوا به درد نمى‏خورد. تقواى بدون علم هم كافى نيست.
اگر فرد عامى، متقى باشد مورد عنايت خداوند قرار مى‏گيرد، اما نمى‏تواند آنچه را به او رسيده نشر و گسترش دهد، قدرت استدلال ندارد. علوم به انسان قدرت استدلال و نشر مى‏دهد، اگر چه نورانيتش را بايد از جاى ديگر گرفت. به دوستان طلبه هم توصيه مى‏كنم: بعد از خودسازى، زياد فكر كنند، در تمام امور بينديشند و از روى تفكر و انديشه چيزى را بپذيرند. زيرا تعبديات زياد كارساز نيست، و دوامى ندارد. تفكر، منشأ اثر است و اين اثر، حتى در تتبع هم نيست. چرا كه با حفظ تمام كتب، رفع شك و شبهه نمى‏شود. اما با تفكر اين كار مى‏شود. در خاتمه از خداوند متعال مى‏خواهم به همه ما توفيق دهد كه عالمان عامل باشيم. و به ما حسن عاقبت عنايت كند. من به شما دعا مى‏كنم كه خداوند شما را موفق كند كه همواره در پى رضاى او باشيد و توفيقات الهى نصيب شما گردد.
گفتار 8
حضرت آية‏الله بهاءالدينى، به صرف آگاهى از رحلت جانگداز حضرت امام، رضوان‏الله تعالى عليه، با دلى آكنده از غم و اندوه، سطورى در عظمت امام، به عربى نگاشته‏اند، كه ترجمه آن را به گونه‏اى آزاد در اين جا مى‏آوريم11.
حضرت آية‏الله العظمى خمينى، كه بى‏كران رحمت خداوند بر او باد، حدود شصت سال در احياى اسلام و ارائه چهره ناب معارف و علوم آن، از عرفان فقه و سياست دينى، با تمام توان كوشيد و در مقابل سختى‏ها و رنج‏هاى حوادث، در مسير مبارزه با كفر و شرك و الحاد، نستوه ايستاد. مقاومت استوار امام، در راه هدف و در مقابل ظلم و ستم و فراخوانى امت اسلامى به خدا و رسول، جبهه كفر و شرك را به واكنش واداشت و بدين سان استكبار با تمام قدرت و توان مادى و فكرى، عليه آن بزرگوار به توطئه برخاست. خداوند آن بزرگوار را پاداش خير دهاد و با ائمه اطهار (عليهم السلام) كه مصابيح هدايت، كشتى نجات و مشعل‏هاى فروزان راهند، محشور فرمايد.
بارى،[حضرت امام] در مقابل كفر و نفاق و شرك و ظلم شرق و غرب ايستاد و رسالت بزرگ الهى‏اش را بدون سستى و درنگ ادا نمود، و بر حوادث شكننده و ناگوارى كه از جباران شرق و غرب و واپس‏گرايان خارجى و داخلى در راه ديد، شكيبايى ورزيد.
رضوان خدا بر او باد كه در اين راه به اجداد بزرگوارش اقتدا نمود؛ چرا كه او از فرزندان گرانقدر آن بزرگواران و نور چشم حضرت زهرا (سلام‏الله عليه) و رسول خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) و امتداد وجود آن عزيزان بود. (و آنان به وجود او مبتهج بودند و به انتسابش افتخار مى‏كردند.)
با وجود حضرت امام، در دوران غيبت حضرت ولى عصر (عج) و در هنگامه جولان كفر و قدرت مآبى و طغيان شرك، با تمام تجهيزات و نيرو، تشيع و اسلام زنده شد.
بدين سان امام، با احياى دين و سنت الهى، احياگر شريعت اسلام و تجديد كننده حيات روحانى مسلمانان در تمام ابعاد آن است: در اصول و فروع و اخلاق و عرفان و سياست دينى.
گزيده سخن آن كه: امام ذخيره‏اى از گنجينه اهل‏بيت عصمت (عليهم السلام) بود. خداوند او را پاداش خير دهد و با اجداد بزرگوارش، محشور گرداند12.
حضرت عالى از دوستان و افراد مورد علاقه حضرت امام، رضوان‏الله تعالى عليه بوده‏ايد، لطفا از ويژگى‏هاى آن بزرگوار، براى ما و خوانندگان مجله مطالبى را بفرماييد.
ـ بله، من به امام شديدا علاقه‏مند بودم و ايشان را دوست مى‏داشتم. من درس زياد مى‏گفتم و گاهى به خاطر درس زياد، بعضى از آقايان كه مراجعه مى‏كردند كه درس بگويم، قبول نمى‏كردم. اين افراد، چون مى‏دانستند من به امام علاقه دارم، ايشان را واسطه مى‏كردند. امام كه واسطه مى‏شد و مى‏فرمود: اين درس را قبول كن؛ من هم قبول مى‏كردم. البته در جلسات زيادى با ايشان بوده‏ام. بالاخره، روابط نزديكى با يكديگر داشتيم. امام منزل ما مى‏آمدند.
اما خصوصيات ايشان:
1 ـ خدمتگزار روحانيت:
امام از همان ابتدا، تا وقتى كه آمد جماران، خدمتگزار روحانيت بود. شما حالا خبر داريد. ما شصت سال پيش را خبر داريم. احترام و تجليل از روحانيت از طرف ايشان سابقه‏اى طولانى دارد. كسى قادر نبود اهانتى به روحانيت بكند. شصت سال پيش كه امام حدود 25، 26 سال سن داشت، يك همچنين وضعى داشت. من خودم شاهد بودم كه كسى را كه به روحانيت اهانت كرد، از فيضيه بيرون كرد. اين قضيه مربوط مى‏شود به شصت سال پيش.
در گرفتارى‏هاى طلاب، امام به آنان كمك مى‏كرد. از اجاره خانه‏اش و ملكى كه در خمين داشت، به طلاب كمك مى‏كرد. من خودم خبر دارم كه در يك ماه رمضانى بود (در شصت سال پيش) به طلاب كمك كرد.
2 ـ اخلاق و فضل:
در اين بعد، نظير امام را در حوزه نجف و قم نديدم. جهات معنوى و اخلاقى امام روى تبليغات نبود، روى واقعيت بود. مثل خود اجدادش كه روى جهات واقعى است.
3 ـ احترام به شاگردان:
از خصوصيات امام اين بود كه با شاگردانش، جلسه مى‏گرفت و مسأله شاگرد و استاد در برنامه امام، منها بود. اين كه در برنامه‏اش باشد كه بله، ما استاديم و اين‏ها شاگرد و من با اينها بنشينم! خير، اين چنين برنامه و مرامى نداشت. با شاگردان مى‏نشست، جلسه مى‏گذاشت. گاهى رياست جلسه، با يكى از شاگردان خودش بود. مى‏خواهم بگويم بزرگى روحى امام تا اين حد بود.
4 ـ احترام به دوستان:
در جلساتى كه با دوستانش شركت مى‏كرد، هميشه دوستانش را جلو مى‏انداخت و خودش از عقب مى‏آمد. با اين حركت از دوستانش تجليل مى‏كرد. اين كار، كار يك دفعه و دو دفعه نبود، بلكه كار بيست سال بود كه خود من شاهد اين مسأله بودم. عجب عظمت روحى داشت.
در جلسات و گفتگوهايى كه با امام داشتيد، چه موضوعاتى مطرح مى‏شد؟!
ـ يك نمونه از آن گفتگوها را نقل مى‏كنم. حدود 56، 57 سال پيش بود كه از طرف حكومت پهلوى، جشن كشف حجاب برگزار شده بود و ما در فيضيه بوديم و عده‏اى از رفقا هم آنجا بودند. در آن شب جشن، همه ناراحت بودند؛ چون به اصطلاح، رجال دعوت شده بودند كه با بانوانشان مكشفه بروند فرماندارى. فيضيه خلوت شد. امام، تنها در صحن فيضيه بود. وقتى كه خلوت شد، امام به ما گفت: اگر فرماندارى از ما دعوت كرد، چه بايد كرد؟ ما خواستيم فكر كنيم و يك چيزى بگوييم كه امام به ما فرصت نداد و گفت: ما قبول نخواهيم كرد. اين حرف را امام در جمع نزد؛ چون اطمينان به نفوس نبود و فقط به ما گفت. ما هم ذخيره كرديم و جايى بروز نداديم. البته رضاخان، آخوندها را رها كرد و گفته بود: نمى‏شود سر به سر اينها گذاشت. از روحانيت دعوتى براى آن كار به عمل نيامد؛ زيرا عده‏اى مخالفت كرده بودند و گفته بودند: اگر سرمان هم برود، تن به اين چنين كارى نمى‏دهيم. اين حرف را به روحانيت تهران نسبت مى‏دهند.
حضرت امام (ره)، درس فصوص مرحوم شاه‏آبادى مى‏رفتند اگر در اين باره مطلبى داريد بفرماييد.
ـ بله، ما وقتى به درس اسفار مرحوم شاه‏آبادى مى‏رفتيم، امام را مى‏ديديم كه از اتاق عقبى مى‏آيد بيرون. مرحوم شاه‏آبادى، به ايشان فصوص درس مى‏داد. مباحثه ما اسفار بود. البته من خيلى نرفتم. نمى‏دانم چطور بود كه خيلى علاقه به فلسفه نداشتم. ما خيلى در فقه و اصول، اهتمام داشتيم.
حوزه‏هاى علميه بايد چه ديدى به حضرت امام (ره) داشته باشند.
ـ اين مسأله، تابع فكر و نظر خودشان است. طبق تشخيص خودشان است. در دستگاه خدا و ائمه (عليهم السلام)، هر كس تابع نظريه خودش است. انسان واقعيات را آن طور كه هست درك نمى‏كند؛ بلكه مطابق درك خودش مى‏فهمد. مطابق افق ديد خودش، ادراك مى‏كند. امام را هم همين طور، خدا را هم همين طور و...
مثلاً قرآن، نهج‏البلاغه و صحيفه سجاديه را آن طور كه خدا مى‏خواست، اميرالمؤمنين على (عليه السلام) و يا امام سجاد (عليه السلام) مى‏خواست، معلوم نيست انسان‏ها بتوانند بفهمند. مفسرين طبق افق ديد خودشان، قرآن را مى‏فهمند، نه آن طور كه در واقع هست. يك نامه معمولى را يك آدم ساده و عامى يك جور مى‏فهمد و يك انسان عميق جورى ديگر مى‏فهمد.
بالاخره، افق ديد اشخاص در فهم مطالب خيلى دخالت دارد. مى‏بينيد كه تفاسير عامه خيلى‏اش ادبى و ان قلت و قلت‏هاى نحوى و صرفى است، بعضى‏ها هم علمى است. مجموع اين‏ها به حسب افق ديد مفسر است. مفسر اگر حكيم بوده، بيانات حكيمانه دارد، اديب بوده، بيانات ادبى دارد، مورخ بود، بيانات تاريخى دارد و... . حضرت فرموده: الموعظه اذا صدرت من أهله وقعت فى محله بايد هم محل، قابليت داشته باشد و هم گوينده.
امام دلش مى‏خواست، روحانيت در يك سطح عالى حركت كنند، ولى آن جورى كه ايشان مى‏خواست نشد.
فصل سوم: خاطره‏ها
بى‏ترديد كسانى كه توفيق مصاحبت و مجالست با حضرت آية‏الله بهاءالدينى (قدس سره الشريف) را يافته‏اند، خاطره‏هايى ارزشمند و فراموش ناشدنى از محضر پرفيض اين مرد الهى با خود دارند؛ كه همه شنيدنى و آموزنده است. در اين فصل پاره‏اى از خاطرات جناب حجة‏الاسلام و المسلمين آقاى سلطانى، يكى از ارادتمندان آن بزرگ‏مرد از نظرتان مى‏گذرد.
رؤياى صادق
يك سال، محرم و صفر را در ايلام بودم. بعد از مسافرت تبليغى، روزى كه به قم برگشتم، در نزديكى حرم از ماشين پياده شدم و با شيخ محترمى كه قبلاً سابقه آشنايى داشتم برخورد كردم. ايشان چندى قبل با زحمت فراوان خانه‏اى به قيمت هفتاد، هشتاد هزار تومان تهيه كرده بود؛ به طورى كه براى تهيه آن، همه كتاب‏ها و زيور آلات همسرش را فروخته بود. لذا در اولين برخورد پس از احوال‏پرسى از او پرسيدم: منزل را چه كردى؟ گفت: هنوز ده، پانزده هزار تومانش مانده است كه اگر اين هفته پرداخت نكنم، خانه از دستم بيرون مى‏رود. من يك مرتبه تصميم گرفتم هفت هزار تومانى كه طى دو ماه تبليغ گرفته بودم به اين شيخ بدهم. پول را به او دادم و گفتم: برو كه خانه از دستت نرود.
وقتى به خانه رسيدم، حدود دويست تومان بيش‏تر نداشتم و اين قضيه را به هيچ كس نگفتم. و آن شيخ هم با آقاى بهاءالدينى رابطه‏اى نداشت، ولى شيخ بسيار محترمى بود و از اطراف خراسان هم بود. چند روزى گذشت و آن دويست تومان هم تمام شد. همان شب آقا (آية‏الله بهاءالدينى) را در خواب ديدم كه دو هزار تومان به من دادند؛ من هم اين خواب را حمل بر اين كردم كه آدم تشنه، خواب آب مى‏بيند؛ لذا به خواب ترتيب اثرى ندادم. فرداى آن شب طبق معمول براى نماز مغرب و عشا به حسينيه آقا رفتم و در صف سوم، چهارم نشستم. بعد از نماز، آقا از روى سجاده بلند شدند و داخل اتاق رفتند و برگشتند و از پشت سر مرا صدا زدند. وقتى برگشتم، مقدارى پول به من دادند. پول را گرفتم و به كوچه آمدم. نگاه كردم ديدم همان دو هزار تومانى است كه ديشب در خواب ديده بودم.
اين اولين جرقه براى من بود و يك حالت خاصى به من دست داد. وقتى به خانه برگشتم موضوع را به خانواده گفتم. و من تا آن وقت در مورد قرض دادن به آن شيخ و بعد تمام شدن پولمان و همين طور خواب ديشب، چيزى به خانواده نگفته بودم، ولى با اين اتفاق همه چيز را برايش گفتم و اضافه كردم كه: اگر امشب چيزى در خانه داريم، بخوريم؛ فعلاً به اين دو هزار تومان دست نزنيم. با ده، پانزده قرانى كه داشتيم نان سنگكى خريديم و آن شب را به سر برديم. فردا شب بعد از نماز مغرب و عشا دو هزار تومان را خدمت آقا گذاشتم و عرض كردم: آقا اشتباه نكرديد كه اين پول را به من داديد؟ (البته بعد فهميدم تعبير درستى به كار نبرده‏ام). گفتم: ما احتياجى نداريم؛ اگر هم احتياجى باشد با صد تومان، دويست تومان رفع مى‏شود. ايشان فرمود: فلانى ما در زندگى اشتباه زياد داريم، ولى در پول دادن به كسى اشتباه نمى‏كنيم؛ شما كار خوبى كرديد و اين پول را يك نفر حواله داده بود براى تو، كه نمى‏خواهم بگويم. خوابى را هم كه ديدى از رؤياهاى صادقه بود. حالا بفرماييد، خدا توفيقت بدهد! اين در حالى بود كه من اسمى از خوابم پيش آقا نبرده بودم. آن شب با يك حالت خاصى كه نمى‏شود آن را بيان كرد به منزل آمدم.
آن شب آن پول خرد نشد. صبح ديدم در خانه را مى‏زنند. رفيقى داشتيم از ايلام، به نام آقاى حسينى، كه كشاورز بود، آمد و پولى به ما داد و رفت. هر چه تعارف كردم، داخل نيامد، گفت: عازم تهران هستم. خلاصه اين كه، هر وقت نوبت به آن دو هزار تومان مى‏رسيد كه خرج كنيم، پولى مى‏رسيد؛ تا اين كه جمهورى اسلامى برقرار شد و پول‏ها را عوض كرديم.
حضرت على بن موسى الرضا (عليه السلام) بايد سفارش كند.
روزى به اين فكر افتادم كه به آقاى امجد (يكى از علماى برجسته) بگويم كه به آقا سفارش كند كمى بيشتر ما را مورد عنايت (معنوى) قرار دهد. تا اين كه يك روز، نزديك غروب، ديدم آقا از در خانه ما به طرف على بن جعفر (عليه السلام) قدم زنان مى‏روند. طرف جنوبى على بن جعفر، پشت باغ بهشت، زمين خالى بود كه آقا به آنجا مى‏رفتند. مقدارى چاى داخل فلاسك ريختم و استكان و مقدارى نبات برداشتم و پشت سر آقا حركت كردم، تا رسيديم به جوى آبى كه آنجا بود. كنار جوى آب، گياه هم بود.
آقا لب جوى رو به شرق نشستند و من هم به احترام ايشان، مقابل ايشان نشستم. ايشان فرمود: بيا اين جا بنشين، پشت به حضرت رضا (عليه السلام) نكن! من هم زود پا شدم و آن طرف نشستم و چاى براى ايشان ريختم و ايشان در حال فكربود. ايشان غالبا در حال تفكر بود. ناگهان رو به من كرده و فرمود: فلانى سفارش زيد و عمرو، براى ما فايده‏اى ندارد، شما بايد كارى كنى كه حضرت رضا (عليه السلام) سفارشت را بكند و من راه سفارش حضرت رضا (عليه السلام) را به تو مى‏گويم. و آن هم اولش اين است كه دست از زرنگى بردارى. اگر دست از زرنگ‏بازى برداشتى، حضرت رضا (عليه السلام) مى‏گويد: شيخ را داشته باش؛ و اگر رفتى دنبال زرنگى، كه رفتى. اين در حالى بود كه هنوز من به آقاى امجد چيزى نگفته بودم، فقط در نظرم بود كه بگويم. البته دو سه روزى دنبال ايشان بودم، كه در همين خلال آقا فرمود: سفارش زيد و عمرو براى ما فايده‏اى ندارد.
ماجراى روغن
در يكى از مسافرت‏هايى كه ما مى‏رفتيم به ايلام، آقا فرمود: اگر يك حلب روغن براى ما بياورى پولش را از اين جا مى‏دهيم. گفتم به چشم. ما هم به يكى از رفقا گفتيم آقاى بهاءالدينى شخص بزرگوارى است و يك حلب روغن سفارشى براى ايشان تهيه كن! موقع برگشتن ديدم اين آقا روغن را آورد توى ماشين گذاشت، ولى هر چه اصرار كردم، پولش را نگرفت. وقتى آمديم قم، ساعت سه بعد از ظهر بود و هوا هم گرم بود؛ من حلب روغن را به خانه ايشان بردم؛ خانواده‏شان گفتند: آقا مى‏فرمايند بيا داخل! رفتم داخل، ديدم آقا در حسينيه نشسته و مشغول است. قبل از اين كه چيزى گفته باشم فرمود: ما كه نگفتيم اين طورى روغن بياورى. گفتم: آقا، خودش پولش را نگرفت من خيلى اصرار كردم، قبول نكرد.
ايشان گفتند براى من يك ليوان شربت آبليمو آوردند و فرمودند: هواى قم آن قدر گرم بود كه تا صبح نخوابيدم، در مثل چنين شبى، پيامبر خدا (صلى‏الله عليه و آله و سلم) در ميدان جنگ بود. و اين را با حالت خاصى گفتند. و بعد ادامه دادند: ما مى‏خواهيم با اين چيزها به جايى برسيم؛ ما اين جا از گرما خوابمان نمى‏برد!
چند روز بعد به ايشان عرض كردم: آقا روغنش خوب بود؟ فرمود: به ما گفتند بايد تقسيم شود.، فهميدم هنوز از آن استفاده نكرده‏اند. ما روى فرمايش‏هاى آقا كنجكاو بوديم، چون همه روى حساب بود. لذا در مسافرت بعدى به آن بنده خدا گفتم: اين روغنى كه دادى، بابت چه بود؟ گفت: بابت سهم سادات.
تأخير جنگ
درباره خيلى مسائل، ما از ايشان مى‏پرسيديم. مثلاً يك بار راجع به جنگ از ايشان پرسيديم كه: عاقبت جنگ چه مى‏شود؟ فرمود: شب جمعه همين جا نشسته بودم، جوان‏ها هم اين جا سينه مى‏زدند، يك وقت ديدم چهارده شخصيت بزرگوار دور من را احاطه كرده‏اند. يكى از آنها فرمود: ما هر كدام به اندازه صد هزار نفر نيرو داريم، شما مى‏گوييد بايد با صدام چه كرد؟ گفتم: تا مصلحت خدا چه باشد. فرمود: مصلحت خدا در تأخير است.
البته سؤال ما بيشتر به اين خاطر بود كه هميشه در ميدان بوديم، مرتب بمباران مى‏شد و شهيد و مجروح داشتيم. و سؤال ما از عاقبت امور بود. اين اتفاق مربوط به محرم سال 64 است.
خبر از شهادت حاج آقا مصطفى خمينى (ره)
روزى به ايشان عرض كردم: شاگردهاى شما مى‏گويند كه شما بيست سال قبل از شهادت حاج آقا مصطفى خمينى، داستان شهادت ايشان را به امام گفته بوديد، خواستم از زبان خودتان بشنوم. فرمود: بعد از ظهرى بود رفتم منزل آقا (امام)؛ ديدم ايشان پشت بام نشسته، ما هم نشستيم تا غروب شد. آقا فرمود: شام همين جا بمان. من صداى حاج آقا مصطفى را شنيدم كه به مادرش گفت: امشب كه آقا (آية‏الله بهاءالدينى) اين جاست يك كته براى ما درست نمى‏كنى؟ چون شب‏ها چيزهاى حاضرى مى‏خوردند. متوجه شدم امشب به خاطر ما بايد كته درست كنند. حاج آقا مصطفى كه از پله‏ها به خاطر غذا بالا و پايين مى‏رفت، دو مرتبه امام فرمود: مصطفى نيفتى! دفعه سوم كه فرمود: مصطفى نيفتى، يك مرتبه پرده كنار رفت و فيلم حاج آقا مصطفى جلو چشمم آمد. بعد از آن به امام گفتم: اين قدر مصطفى، مصطفى نكن! مصطفى بايد بيفتد. حاج آقا مصطفى به زندان مى‏افتد، ولى زندان برايش خوب است، ولى بعدا بايد آمادگى‏اش را داشته باشد (براى شهادت). اتفاقا وقتى حاج آقا مصطفى از زندان آزاد شد، حالش خيلى خوب بود. گفتم: مثل اين كه زندان، خوش گذشته است! گفت: با يكى از زندانيان سياسى هم سلول بوديم، غذاى او را از خانه مى‏آوردند و سفارش داده بود كه پسر آقاى خمينى هم اينجا با ما هم سلول است. لذا غذا را دو نفره مى‏آوردند.
سوء قصد به خانه ما
يك خاطره‏اى هم از سال 1360 دارم. در آن سال، بنى‏صدر به ايلام آمد و ما كه از نيات و اهداف او باخبر بوديم، خانواده‏هاى شهدا و بچه‏هاى حزب‏الله را جمع كرديم و در صالح آباد، كنار گلزار شهدا، شعار مرگ بر ضد ولايت فقيه سر داديم. وضع بدى به وجود آمد، به طورى كه يكى از افراد، زد و عينك بنى‏صدر را انداخت. شب همان روز بود كه امام او را از فرماندهى كل قوا عزل كرد. بعد از هفت، هشت روز، نارنجكى داخل خانه ما در ايلام انداختند.
من اذان صبح به طرف تهران حركت كرده بودم. آن شب به ما تلفن كردند كه به خانه شما نارنجك انداخته‏اند و كمى خسارت وارد شده است و خانواده هم زخمى شده است ما هم به سرعت به طرف ايلام به راه افتاديم، و با اين كه قصد داشتيم در قم توقفى داشته باشيم، توقف نكرديم. بعد از مدتى كه به قم آمديم و خدمت ايشان رسيديم، تا وارد شديم فرمود: همان شب به ما گفتند كه خانه شما نارنجك انداخته‏اند.
تاثير كلام
گاهى مسائلى بود كه من احساس مى‏كردم زورم به خودم نمى‏رسد، مثلاً در مسأله اخلاص مدتى بود با خودم كلنجار مى‏رفتم. اما ايشان در يك برخورد با يك كلمه تندى به ما گفت كه آن حالت تا حدى برطرف شد، حداقل در واجبات.
ايشان فرمود: بشر چيست، كه بخواهى كارى براى او انجام دهى؟! و اين را با يك لحن تندى همراه تشر فرمود، كه در من خيلى اثر گذاشت.
عنايات حضرت رضا (عليه السلام)
يك بار، شب عيد غدير در خدمتشان بوديم. طلبه‏هاى زيادى حاضر بودند. يكى گفت: فردا به حساب عيد غدير مى‏آييم اينجا و كباب مى‏خوريم. يكى ديگر از آقايان كه از سادات بود گفت: خشكه‏اش را به ما بدهيد قبول داريم، و ما مى‏دانستيم ايشان پولى براى اين كارها ندارد. از اين جهت ديدم آقا سرخ شد و خيلى ناراحت شد، ولى يك مرتبه دست برد و يك پولى به آن آقا سيد محترم داد، تا بين طلاب تقسيم كند و به هر كدام پنجاه تومان بدهد. سيد هم گفت: من اول پنجاه تومان خودم را برمى‏دارم؛ چون مى‏دانم آقا غير از اين، پولى ندارد. اول پول خودش را برداشت، بعد شروع كرد به تقسيم كردن. جالب اين بود كه پول به تمام افراد حاضر رسيد و به اندازه حاضرين در آنجا بود. بعدا مسأله را از ايشان پرسيدم، فرمود: گاهى پول‏هايى مستقيما از حضرت رضا (عليه السلام) به دستمان مى‏رسد.
مرجعيت
مسأله ديگر در مورد آقا توجه خاص ايشان به امام و حكومت و ولايت است. خودم گاهى مى‏ديدم در سال‏هاى قبل از انقلاب كه قم بودم، مبلغ‏هاى قابل توجهى در حد صد هزار تومان خدمت ايشان مى‏آوردند و ايشان مى‏فرمود: اين را ببريد منزل حاج آقا روح‏الله، تا از طريق شهريه ايشان پرداخت شود. اصلاً ايشان اهل اين مسأله نبود كه خودش شهريه بدهد و بخواهد خودش را مطرح كند. در زمينه ورود ايشان به ميدان مرجعيت، خود مى‏فرمود: تا حضرت مستقيما امر نكند من وارد نمى‏شوم. و اگر آنها امر كنند خودشان هم وضع را رو به راه مى‏كنند و زمينه را فراهم مى‏كنند، و الا اگر ايشان خودشان مى‏خواستند، زمينه براى مرجعيت ايشان از آن زمان فراهم بود.
آثار وجودى
يك وقتى برخى از رفقاى ما به ايشان پيشنهاد مى‏كردند كه اگر به فلان منطقه، يك مسافرتى بفرماييد خوب است. ولى ايشان قبول نمى‏كرد. من عرض مى‏كردم: آقا چرا قبول نمى‏كنيد؟ فرمود: من آثار دينى در اين مسافرت نمى‏بينم.
آقا نقل مى‏كردند: يك بار به يكى از روستاهاى اطراف قم رفته بودند، يك نفرى گفته بود: چون فلانى اين جا آمده است، به احترام ايشان من يك مسجد مى‏سازم. جايى كه آثارى نداشت، نمى‏رفتند.
پيرمرد حيران
در يكى از مسافرت‏ها به ايلام، با پيرمردى، به نام حاج على‏اكبر، كه پدر اولين شهيد ايلام و اهل مسجد و منبر است و مسجدى هم آنجا ساخته است و با اهل علم حشر و نشر دارد، در يكى از شب‏ها، نشسته بوديم. چند كلمه‏اى از احوالات آقاى بهاالدينى عرض كردم؛ گفتم: يك عالمى در قم هست كه چنين حالاتى دارد. اما اسمى از آقا و آدرس ايشان نبردم. فردا ديدم از اين آقا خبرى نيست و هيچ كس اطلاعى نداشت. بعد فهميديم ايشان دو، سه كيلو چاى خريده و راهى قم شده است.
بعد از سه، چهار روز ديدم برگشته است. گفتم: كجا رفته بودى؟ گفت: بعد از حرف‏هاى شما طاقت نياوردم. رفتم خدمت آقا. گفتم: چطور منزل آقا را پيدا كردى؟ گفت: آن شب از حرف‏هاى شما دانستم منزل اين آقا اطراف منزل شماست. وقتى به قم رسيدم، اطراف خانه شما، از مردم سراغ خانه آقا را گرفتم. مى‏گفتم: يك سيد روحانى بزرگوارى در اين محل ساكن است؛ منزل ايشان كدام است؟ اما كسى نمى‏دانست. همه مى‏گفتند سيد روحانى در قم خيلى زياد است. تا اين كه من خسته شدم، گفتم: دو، سه دقيقه صبر مى‏كنم، بلكه فرجى شود، و از كسى ديگر نپرسيدم. كه ناگهان ديدم يك سيدى آمد و گفت: من برادر آقا هستم و ايشان فرمود: شما را پيش ايشان ببرم. بعد كه ما آمديم قم و خدمت آقا رسيديم، فرمود: اين پيرمرد آمد اين جا خستگى ما را بيرون آورد.
اول غسل كن
نزديك خانه ايشان مسجد كوچكى هست. روزى آنجا مجلس فاتحه‏اى بود. آقا وارد شد و پيش يك نفر نشست. همين كه نشست، تشرى زد كه: پاشو برو، اول غسل كن بعد بيا اينجا. آن مرد هم خيلى زود بيرون رفت.
استعانت از خدا
شخصى بود به نام شيخ محمد. روزى آمد خدمت آقا و گفت: ما قبلاً آدم‏هاى خوبى بوديم و حالا يك كمى ضعيف شده‏ايم. فرمود: فلانى آن موقع هم دين نداشتى، الآن هم ندارى! گفت: چطور؟ فرمود: شما چند مرتبه براى گرفتن پول به خانه آقايان رفته‏اى؟ گفت: مى‏روم حق خودم را مى‏گيرم. فرمود: من نگفتم حق ديگرى را مى‏گيرى. بعد فرمود: اين كار با اياك نعبد و اياك نستعين نمى‏سازد.
وارستگى
ايشان خود را خيلى به آداب عرفى مقيد نمى‏دانستند و آزاد بودند. مثلاً روزى مى‏فرمودند: از اين كه تعبير بزرگوار در مورد ما به كار برديد ناراحت شدم.
عنايت مهدوى
مطلب ديگر اين كه ايشان اوايل نمى‏گذاشتند كسى دستشان را ببوسد. بعدا اجازه دادند. ما از علت آن سؤال كرديم، فرمود: من خم شدم دست آقا را ببوسم، آقا (امام زمان عج) فرمودند: چرا نمى‏گذارى خلق‏الله دستت را ببوسند.
ديدار امام (ره) با ايشان
يك شب حضرت امام به منزل ايشان رفته بودند. روز بعد فرمودند: ديشب بعد از رفتن شما، حاج آقا روح‏الله اين جا آمد. بعد ايشان مطالبى درباره امام و عظمت ايشان فرمود. از جمله اين كه فرمودند: بعد از انبيا و اوليا، كره زمين شخصيتى مثل امام نديده بود. ايشان خيلى به امام علاقه‏مند بودند.
در مورد مقام معظم رهبرى
از شخصيت آية‏الله خامنه‏اى ـ مدظله العالى ـ آن هم در زمانى كه رئيس جمهور بودند، خيلى تجليل مى‏كردند و مى‏فرمودند: ايشان شخص بزرگوارى است.
كلاً ايشان روحيه‏اى داشتند كه وقتى اسم افراد در حضورشان برده مى‏شد، گاهى چهره ايشان باز مى‏شد و تأييد مى‏كردند و گاهى چهره ايشان گرفته مى‏شد، ولى چيزى نمى‏گفتند. مثلاً در مورد بنى‏صدر اين طور بود.
سفارش‏هاى اخلاقى
در سفارش‏هاى اخلاقى ايشان، بيش‏تر تأكيدشان بر اخلاص بود. تا مى‏ديد يك شرك عملى در كسى پيدا شده، توى ذوقش مى‏زد. اما اين را از كجا متوجه مى‏شد، نمى‏دانستيم؟!
ايشان مى‏فرمودند: معنا ندارد انسان در نماز حواسش پرت شود. گاهى هم به طور غير مستقيم با آوردن مثال، فردى را متوجه مى‏كرد.
درباره نظام جمهورى اسلامى
ايشان از اول ديد مثبتى به امام داشت و ايشان را تأييد مى‏كرد، و قبلاً اشاره كردم كه وجوهات را به دفتر امام ارجاع مى‏داد. به مقام معظم رهبرى هم عنايت ويژه‏اى داشتند. كسانى كه اهل معنا و عرفان‏اند با حكومت اسلامى مشكلى ندارند.
ايشان مى‏فرمودند: از حكومت اسلامى انسان لذت مى‏برد. به اعتقاد ايشان، اصل، تشكيل حكومت اسلامى بود و خيلى روى اين مسأله تأكيد داشتند. عملكرد ايشان جورى بود كه ما به امام و رهبرى و انقلاب دلبسته شده بوديم. و بيشتر از ايشان الهام مى‏گرفتيم كه بايد براى اين حكومت تلاش كنيم.
بوى تعفن كباب
ايشان مى‏فرمود: يك وقتى ما را يك نفر دعوت كرد و كباب خوبى هم درست كرده بود و همه مشغول خوردن شده بودند؛ اما من ديدم كباب بوى تعفن مى‏دهد، به طورى كه از بوى تعفن آن گيج شده بودم و هر چه كردم، دستم طرف غذا نمى‏رفت. بعد معلوم شد آن آقا رفته، از يكى از قصابى‏ها يك شقه گوسفند برداشته و (بدون رضايت او) آورده است.
ايشان مى‏فرمود: اين چه علمى است كه اگر توى قهوه‏خانه‏هاى بين راه، گوشت كلاغ به او بدهند، بخورد و نفهمد! اين چه علمى است كه طرف نفهمد غذايى كه جلوى او گذاشته‏اند، حرام گوشت است يا حلال گوشت؟! اين علم به درد نمى‏خورد.
استخاره
استخاره‏هاى ايشان هميشه با تسبيح بود. برخى از ايشان مى‏خواستند با قرآن استخاره كنند، ولى ايشان در استخاره با همان تسبيح هم مسائلى را مى‏گفتند كه ديگران در استخاره با قرآن با استنباط از آيه مى‏گويند. البته اگر كسى مثل ما بدون استخاره هم چيزى مى‏پرسيد، ايشان برخى مسائل را مى‏فرمودند.
1- مستدرك الوسائل، ج 3، ص 16.
2- بحارالانوار، ج 70، ص 249.
3- اين قضيه مربوط به بعد از رحلت حضرت امام (ره) است.
4- سوره عنكبوت، آيه 69.
5- وجود خداوند از روشن‏ترين چيزهاست و كنه و ذات او در نهايت پنهانى است.
6- اين مصاحبه در سال 1365 هجرى شمسى. توسط مجله حوزه انجام گرفته است و در شماره چهارم، سال سوم همان مجله به چاپ رسيده است.
7- متن اين دو نوشته، در مصاحبه اصلى به زبان عربى است كه در اين جا به ترجمه آن اكتفا مى‏كنيم.
8- مرحوم سيد محسن امين، در احوالات ايشان چنين مى‏نويسد:
شيخ ابوالقاسم قمى (ره) در اواسط سال 1353 ق، حدود هفتاد سالگى، وفات يافت، [و در قم، نزديك قبر حاج شيخ عبدالكريم مدفون شد] ايشان، دانشمندى فاضل، پژوهشگر، فقيه، اصولى، باتقوا، زاهد، مشهور به فضل، گستردگى اطلاعات و دقت‏نظر بود.
از مرحوم حاج شيخ عبدالكريم (كه رئيس حوزه علميه بود) برتر شمرده مى‏شد. هر دو در يك زمان مى‏زيستند، اما رياست با مرحوم حاج شيخ عبدالكريم بود.
در برخوردى كه بين من و ايشان پديد آمد، پيرامون برخى مسائل فقهى گفتگو كرديم، و او را به فضل و دقت نظر يافتم.
سپس در باختران، خبر فوت ايشان را شنيدم. فضلاى قم و غيره، وى را مى‏ستودند.
از خدمت استادانى مانند، شيخ محمد جواد قمى (كه از بزرگان قم بود)، شيخ ميرزا حسين تهرانى نجفى، و از خدمت استاد ما: آقا رضا همدانى (صاحب مصباح الفقيه) و شيخ ملا كاظم خراسانى و سيد كاظم يزدى و غير ايشان، بهره برد.
از ايشان تأليفاتى پيرامون اصول باقى مانده است. اعيان الشيعه، جزء 7/86 (شماره 874) و چاپ جديد، ج 2/410.
9- مرحوم شيخ محمدتقى بافقى، در سال 1250 شمسى، در روستاى بافق، (ده فرسنگى يزد) به دنيا آمد. پس از 14 سال تحصيل، در حوزه علميه يزد، راهى نجف شد و از محضر آخوند ملا محمد كاظم و آقا سيد كاظم يزدى بهره برد. و در اين زمان نزد استاد اخلاق، سيد احمد كربلايى، به خودسازى پرداخت.
در سال 1286 شمسى، به قم آمد، و در سال 1301 شمسى (يعنى: دو سال پيش از كودتا) پيشنهاد اقامت و بازسازى حوزه قم را به مرحوم شيخ عبدالكريم داد، و خود با اداره بخشى از حوزه به مدد وى شتافت. مرحوم بافقى، همراه با اين خدمات، مبارزه دلاورانه و نهى از منكر را، عليه رضاخان آغاز كرد. و با سخنرانى، نامه‏نويسى، اعلانيه و غيره به افشاگرى توطئه‏هاى رضاخان دست مى‏يازيد.
از اين روى، توسط خود وى دستگير شد و به زندان شهربانى تهران افتاد، پس از چند ماه به شهررى تبعيد گشت، كه در آنجا نيز به مبارزه دلاورانه خويش ادامه داد.
در سال 1314 شمسى، پس از واقعه گوهرشاد، براى مشاهده جنايات و همدردى با شهيددادگان (على‏رغم ممنوعيت) راهى مشهد شد. پيرامون شخصيت وى نقل شده است كه:
امام خمينى (ره) در درس اخلاق، هر گاه مى‏خواستند، يك مرد مجاهد و يك مؤمن حقيقى و يك انسان نمونه و آدم واقعى و پرهيزكار با حقيقت را معرفى كنند، مرحوم بافقى را نشان داده و مى‏فرمودند: هر كس بخواهد در اين عصر مؤمنى را زيارت و ديدار كند كه شياطين تسليم او هستند و به دست وى ايمان مى‏آورند، مسافرتى به شهررى نموده و بعد از زيارت حضرت عبدالعظيم (عليه السلام) مجاهد بافقى را ببيند و گاهى شعر معروف را كه براى همين موضوع سروده شده بود مى‏خواند:
چه خوش بود كه برآيد به يك كرشمه دو كار زيارت شه عبدالعظيم و ديدن يار
امام، از مريدان و علاقه‏مندان خاص ايشان بود، بسيارى از مواقع، در نماز به ايشان اقتدا مى‏كرد. ماهى يكى دو بار به ديدار ايشان مى‏رفتند. و خود ايشان نيز توجه خاصى به امام داشته و سفارش ايشان را به مرحوم حائرى و ديگران مى‏كردند.
به سال 1322 شمسى، در تبعيدگاه خود (شهررى) به لقاءالله پيوست و در كنار مرقد مرحوم حاج شيخ عبدالكريم ـ در حرم حضرت معصومه (عليها السلام) ـ مدفون شد.
برگزيده از: شهداى روحانيت شيعه ج 1/155 و نهضت روحانيون ايران، ج 2/156، و گنجينه دانشمندان.
10- اصول كافى ـ با تصحيح و تعليق از على اكبر غفارى ـ ج 2/18، باب دعائم الاسلام.
11- اين گفتگو در سال 1368 هجرى. شمسى؛ پس از ارتحال امام ملت (ره) توسط مجله حوزه انجام گرفته است و در شماره دوم، سال ششم همان مجله به چاپ رسيده است.
12- به بخشى از متن نوشته ايشان دست يافتيم كه از نظر خوانندگان گرامى مى‏گذرد:
...قام فى وجه الكفر و النفاق و الشرك و الظلمه فى الشرق و الغرب و ادى وظيفته الالهيه من غير فتور. و صبر على الحوادث الغربية و الشرقية و الارتجاعية، خارجية و داخلية. و قد اقتدى باجداده الكرام و هو من ذريتهم الكرام فجزاه الله باحسن الجزا.
و هو عين البتول و قرة الرسول و كانوا مبتهجا بوجوده ـ سلام‏الله و صلوته عليهما ـ و مفتخرا بانتسابه.
به حياة الشيعه من حياة الاسلام فى عصر جولان الكفر و صولته و كمال الطبيعيات و تجهيزاته و....
فانه محى الشريعة اصولها و فروعها و اخلاقها و عرفانها. مجدد الروحانية بكمالها و هو ذخيرة من ذخائر اهل‏بيت العصمه فجزاه الله بأحسن الجزاء و حشره مع ابائه الكرام.

برگرفته از پایگاه : books1.blogfa.com

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
4 + 8 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .