شخصيت منصور حلاج

لطفا در مورد منصور حلاج توضيح دهيد. مگر وي به دستور نايب خاص امام زمان(عج) اعدام نشد پس چرا برخي از جمله امام کناياتي در تأييد ايشان دارند؟

در رابطه با حلاج، نظرات مختلفي مطرح مي باشد که به برخي از آنها اشاره مي نماييم:
ابن نديم در الفهرست، درباره حسين بن منصور حلاج مي گويد: وي مردي محتال و شعبده باز بوده است که افکار خود را به لباس صوفيه آراسته و جسورانه مدعي دانستن همه علوم شد؛ ولي بي بهره بوده و چيزي از صناعت کيميا به طور سطحي مي دانسته و در دسائس سياسي خطرناک و گستاخ بوده است. دعوي الوهيت کرده و خود را مظهر حق خوانده... . (الفهرست، ابن نديم، ص 284) ابوريحان بيروني درباره او مي نويسد: « مردي متصوف از اهل فارس به نام حسين بن منصور حلاج ظهور کرد و در آغاز کار مردم را به مهدي دعوت نمود و گفت او از طالقان ظهور خواهد کرد و از اينرو حلاج را گرفته و به مدينةالسلام بردند و در زندانش بيفکندند، ولي حيله اي کرد و چون مرغي که از قفس بگريزد از زندان گريخت.
و اين شخص مرد شعبده باز بود و با هر کسي که روبرو مي شد موافق اعتقاد او سخن مي راند و خود را به لطائف حيل بدو مي چسبانيد. سپس ادعايش اين شد که روح القدس در او حلول کرده و خود را خدا دانست و به اصحاب و پيروان خويش نامه هايي که معنون بدين عنوان بود بنگاشت و پيروان او نامه هايي را که به او مي نوشتند چنين افتتاح مي کردند: خداوندا از هر عيبي پاک و منزه هستي، اي ذات هر ذات و منتهاي آخرين لذات يا عظيم يا کبير گواهي مي دهيم که آفريدگار قديم و منير هستي و در هر زمان و اواني بصورتي جلوه کرده اي و در زمان ما به صورت حسين بن منصور جلوه گر شده اي... ؛ و طايفه اي از پيروان او باقي ماندند که بدو منسوبند و مردم را به مهدي مي خواندند و ميگفتند که از طالقان ظهور خواهد کرد و اين مهدي همان است که در کتاب ملاحم ذکر شد که زمين را پر از عدل و داد خواهد کرد.(ابو ريحان بيروني، آثار الباقيه، ص 275)،
قاضي نور الله شوشتري كه از معتقدان به حلاج است، ناگزير از آن شد كه در «مجالس المؤمنين» اعتراف كند: «مخفي نماند که علماي شيعه، حسين بن منصور حلاج را شيعي مذهب مي دانند ولي به واسطه غلو و مانند آن که از او سر زده، او را از مذمومين مي شمارند» (ص 38)، شاعراني مانند حافظ و اقبال لاهوري، نام وي را با ستايش و عطار نيشابوري او را با مبالغه توصيف مي كند. درباره اوست که حافظ مي گويد: گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند / جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد و يا محمد اقبال لاهوري درباره بردار کشيدن حلاج سروده است: کم نگاهان فتنه ها انگيختند/ بنده حق را به دار آويختند اقبال در «جاويد نامه»، حلاج را نمونه انسان كامل مي شمارد. (قوس زندگي حلاج، لويي ماسينيون، ص 87)
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در کتاب تذکرةالاولياء، در ضمن مدح و ستايش مبالغه آميز حلاج، مي نويسد: «آن قتيل الله في سبيل الله، آن شير بيشه تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن غرقه درياي مواج، حسين منصور حلاج رحمةالله عليه، کار او کاري عجب بود، واقعاً غرايب که خاص او را بود ...» اما عطار در ادامه ناخواسته زبان به افشاي ترد و نفي حلاج حتي از طرف صوفيه معتدل گشوده و چنين نوشته است: « ... و اغلب مشايخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمي نيست... ». (تذكره الاولياء، عطار نيشابوري، ج 2).
برخي متصوفه مانند غزالي در «مشکوة الانوار» در مقام دفاع از او برآمده است. قشيري او را از علماء متصوفه مي شمرد و هجويري در «كشف المحجوب» او را ستوده و شبلي، وي را از كساني مي خواند كه غيبت را بر حضور مقدم مي دارند. (مقدمه اي بر مباني عرفان و تصوف، دكتر سيد ضياء الدين سجادي، ص 74 )؛
دكتر لوئي ماسينيون در كتاب خود آورده است كه خواجه نصير طوسي و صدرالمتألهين، حلاج را تأييد كردند. (مصائب الحلاج، لوئي ماسينيون، ص 356) كساني كه قاطعانه حسين حلاج را ملعون شمرده اند، سند آن را توقيعي مي دانند كه در جلد 2 «الاحتجاج» طبرسي و نيز ص 246 از «كتاب الغيبه» شيخ طوسي آمده است، مي دانند. البته برخي در مقابل اين انتساب، موضع گرفته و گفته اند: اولاً اگر از سوي حضرت امام عصر (عج) دربارة حلاج،‌ لعن و نفريني ثابت مي شد، شهيد قاضي نور اله شوشتري به بزرگي از او ياد نمي كرد و او را حلاج اسرار و كشاف استار» (مجالس المؤمنين، ج 2، ص 36) نمي خواند و يا صدر المتألهين شيرازي از او تمجيد نمي كرد. (مصائب الحلاج، ص 356)؛
ثانياً در اين ترديدي نيست كه خلفاي عباسي درد دين، آن هم از نوع اعتقادي شيعه، نداشتند و چنين نبود كه حسين بن منصور را به خاطر خدا و براي تقويت دين بكشند، چون در غير اين صورت، مي بايست حداقل او را بر اساس احكام دين اعدام مي كردند در حالي كه چنين نكردند و او را بر اساس كينه و عداوت باطني به شكل فجيع و غير انساني كشتند. (مجالس المؤمنين، ج 2، ص 36)؛
ثالثا بعضي گويند حسين منصور حلاج ديگريست و حسين منصور ملحدي ديگرست و استاد محمد زکريا و رفيق ابو سعيد قرمطي بود و آن حسين ساحر بوده است. اما حسين منصور از بيضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. (تذكره الاولياء، عطار نيشابوري، ج 1، ص 100).
اما تعبيراتي که حضرت امام در مورد اشخاصي چون حلاج دارند ؛ظاهري دو گانه دارد .از طرفي حلاج در برخي از اشعار امام ،نماد انسان کامل و رسيده ،معرفي ميگردد همانگونه که در مطلع آغازين ديوان اشعار امام آمده است :من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم همچومنصور خريدار سر دار شدم و از سويي ،از برخي سخنان ايشان بر مي ايد که «اناالحق» حلاج نشان از نقصان وي در فناي الهي و نرسيدن وي به تمکين و طمانينه در اين سير مي باشد.(سر الصلوة، امام خميني)
در توضيح و توجيه اين دوگانگي، ذکر نکاتي ضروري به نظر مي رسد .عرفا در عرفان اسلامي داراي چهار سير مي باشند که به اسفار اربعه ،معروف است.اولين سير از اين اسفار چهارگانه، سير از خلق و مخلوقات به سوي خدايمتعال مي باشد ؛که تمام منازل و مقاماتي که در عرفان عملي مطرح بوده ناظر بر همين سير مي باشد.نهايت و مقصد اين سير،فناي در صفات الهي مي باشد و عرفا در اين فنا بر دو گروه عمده تقسيم مي شوند: عارفاني که به طمانينه رسيده و اين فنا و از خود بيخود شدن ،سکينه و ارامش آنها را نمي گيرد و حتي در همان حالت هم با وجود غفلت از خود،تمام واجبات خود را انجام داده و هيچ فريضه اي از انان فوت نمي شود؛و گروهي که به اين کمال نرسيده و با رسيدن به اين مرحله ،حقيقت اين حالت را افشا مي کنند و سخناني از قبيل «اناالحق» حلاج بر زبان مي رانند و در واقع ،حکم مجنون و صبي را در اين حالت دارند ؛که از انان تعبير به ناقصان اين راه ميشود.
منصور در کلام امام از اين گروه شمرده مي شود .حضرت امام با وجود چنين سخني، نکته اي را نيز بازگو مي نمايند و ان اينست که :«اگر کلامي از بعض علماي نفس و اهل معرفت ديدند يا شنيدند،به مجرد آنکه به گوش آن ها آشنا نيست يا مبني بر اصطلاحي است که ان ها را از ان حظي نيست،بدون حجت شرعيه ،رمي به فساد و بطلان نکنند و از اهل آن توهين و تحقير ننمايند...»(همان،38)با توجه به چنين سخني ،با وجود اينکه امام، حلاج را ناقص راه معرفي ميکند؛ وي را به دليل «اناالحق»که ريشه در فناي عرفاني و وحدت وجود عرفاني دارد ،نسبت کفر و ارتداد نداده است.
اما اينکه به چه دليل امام در اشعارشان از منصور ،با تعبيراتي ياد مي کنند که نشان از کمال وي دارد مي تواند توجيهات گوناگوني داشته باشد که ما فقط به يکي از انان اشاره مي کنيم و ان عبارتست از اينکه: برخي از افراد به عنوان نماد و سنبل برخي از صفات قرار مي گيرند؛ به طور مثال: حاتم طايي نماد عطا و بخشش قرار گرفته است در حالي که ممکن است افرادي بخشنده تر از او هم يافت شوند؛ همينگونه است منصور حلاج که در اشعار عرفاني ،نماد کمال و رسيدن به مقصود مي باشد. نکته اي که ذکر آن در اينجا ضروري به نظر ميرسد اينست که، در عرفان اسلامي، تنها آموزه هايي مورد پذيرش قرار ميگيرد که مطابق با شرع و کتاب و سنت باشد. در غير اين صورت هيچ اموزه مخالف شرعي ،مورد پذيرش نمي باشد.
البته با رعايت اين نکته که براي فهم اموزه هاي عرفاني، فهم زبان و اصطلاحات اين علم ضروريست. با توجه به اين مساله، برخي از نظرات حلاج به ظاهر با ايات و روايات، سر ناسازگاري داشته و همين امر سبب طرد او گشته است؛ مانند: نظريه او درباره مومن بودن فرعون هنگام غرق شدن و اينکه او با ايمان از دنيا رفته،که با صريح ايات قران کريم مخالف است؛ ويا نظريه او درمورد حج که معتقد بوده براي حاجي شدن نياز به طي مسافت و رفتن به سرزمين مقدس مکه نيست بلکه مي توان حج را در خانه نيز به جاي اورد. در هر حال آنچه مي توان از سخنان بالا نتيجه گرفت اين است که: حضرت امام نه مخالف کامل حلاج حساب مي شود که به طرد او پرداخته و حکم به ارتداد او دهد و نه با او کاملا موافق بوده است ،بلکه ملاک و ميزان عارفان عالمي چون امام، براي قضاوت در مورد اشخاص، شرع مقدس بوده است.
در هر صورت با توجه به سخنان گوناگوني که در مورد حلاج مطرح مي باشد ذکر اين نکته ضروري به نظر مي رسد كه گرچه حلاج و مرام و مسلك او به هيچ روي مورد تاييد بزرگان اماميه نبوده و در منابع موجود هم مستنداتي از مخالفت صريح و قاطع با او از جانب اماميه يافت مي شود؛ كه بسياري از علماي شيعه هم در آن عصر، منصورحلاج را از خود راندند و هم او را به خاطر حرف هاي غيرمتعارف، تکفير کردند؛ اما در قتل او دست نداشتند؛ چراكه براساس فقه شيعه نمي توان هيچ کسي را به آن صورت کشت و بي گمان حسين بن منصور بر اساس فقه شيعه کشته نشد و علماي شيعه هيچکدام فتوا بر قتل و طرز آن قتل ندادند. به علاوه، اساساً شيعه در آن زمان حاکميتي نداشت تا علماي آن بتوانند کسي را بکشند يا به زندان بيفكنند. دوران عباسيان، سخت ترين و پرفشارترين دوران شيعه بود. حاکم و خليفه آن زمان يعني مقتدر بالله (هيجدهمين خليفه عباسي) مردي ضعيف النفس، شهوت ران و ضد شيعه بود. وي وزيري متعصب به نام ابو محمد حامد بن عباس داشت كه دشمن سرسخت حسين بن منصور بود و او مقدمات کشتن را فراهم ساخت. (در اين موضوعات ر.ک: مباني عرفان واحوال عارفان، دکتر علي اصغر حلبي).
در پايان با توجه به نکته سنجي شما اين نکته را از ياد نبريد که صحبت از مشايخي چون حلاج نياز به مطالعه و پژوهش فراوان و آشنايي کامل با مباني عرفاني دارد. گرنه قضاوت بي مطالعه و تحقيق در مورد چنين مشايخي دور از عقل و انصاف مي باشد و نيز جز معصومين، نمي توان هيچ شخصي را بدون خطا و اشتباه تاييد کرد.

Tags:

دیدگاه ها

مرتدی به دار اویخته
11 بهمن 89 - 09:58

منصور حلاج مدعی دروغین

چندیست بحث مدعیان کذاب امامت وارتباط دروغین با امام زمان در جامعه جریان یافته است و هر از چند گاهی نیز رسانه ها به دنبال طرح این موضوع برنامه های را در معرض دید عموم نهاده اند.آنچه قابل توجه و بررسی می باشد اینست که ادعای نیابت خاص و ارتباط به امام زمان (ارواحنا فداه) در این مقطع از زمان امری نو وتازه محسوب نمی گرددو ریشه در تاریخی کهن ازسوء استفاده مدعیان دروغین دارد .

تاریخ گواهی می دهد که افراد بسیاری از طیفهای مختلف ادعای سفارت، نیابت،بابیت و حتی امامت نموده اندو هر کدام نیز برای خود طرفدارانی را فراهم نموده اند وگروهی نیز پیشرفتهایی بسزا در این امر داشته اند.اولین فرد از این کاروان منحوس و ملعون فردی به نام ابومحمد حسن شریعی است:

شیخ طوسی(رحمت الله علیه) درباره «شریعی» می‏نویسد:

نخستین کسی که به دروغ و افترا، دعوی نیابت خاص از جانب امام زمان‏(علیه السلام) کرد، شخصی ‏معروف به «شریعی» بود. جماعتی از عالمان از ابومحمد تلعکبری از ابوعلی محمد بن همام نقل کرده‏اند: کنیه شریعی «ابومحمد» بود.

تلعکبری می‏گفت: «گمان دارم نام وی حسن باشد». او از اصحاب امام هادی(علیه السلام) و امام حسن عسکری(علیه السلام) به شمار می‏آمد. او نخستین کسی است که مدعی مقامی شد که خداوند برای او قرار نداده بود و شایسته آن هم نبود. در این خصوص، بر خدا و حجّت‏های پروردگار دروغ بست و چیزهایی به آنان نسبت داد که شایسته مقام والای آنان نبود و آن‌ها از آن به دور بودند؛ از این رو، شیعیان هم او را ملعون دانسته و از وی دوری جستند و توقیعی از جانب ولی عصر(علیه السلام) دربارة لعن و دوری از وی صادر شد.( شیخ طوسی، كتاب الغیبة، ص 398

محمد بن نصیر نمیری، ابوطاهر محمد بن علی بن هلال، ابوجعفر محمد بن علی شلمغانی، احمد بن هلال کرخی و حسین بن منصور حلاج از جمله این مدعیان دروغین بوده اند. در اینجا به گوشه ای از زندگی و افکارمنصور حلاج می پردازیم.

حسین بن منصور در سال 244 هجری قمری در قریه طور از قرای بیضای فارس در خانواده ای جدیدالاسلام وسنی مذهب دیده به جهان گشود و در دارالحفاظ شهر واسط به كسب علوم مقدماتی پرداخت و در 12 سالگی حافظ قرآن كریم شده و سپس جهت درك مفاهیم قرآن به تُستر (شوشتر) رفت آن گاه دو سال در خدمت سهل بن عبدالله تستری درآمد و راه و رسم تصوف را از او فراگرفت و خرقه پوشید.

در هجده سالگی عازم بغداد شد و از آنجا به سوی بصره رفت و با عمرو بن عثمان مكی همنشین شد و این مجالست هجده ماه به طول انجامید. در این ایام شطحیات حلاج آغاز شد از این رو عمرو از او رنجید و او را از خود راند. حلاج نیز رهسپار بغداد شد و در حلقه درس جنید وارد شد اما جنید او را به سكوت و خلوت نشینی فرا خواند.

مدتی بدین منوال – خلوت گزینی – گذراند اما تاب نیاورد و به قصد زیارت كعبه راهی حجاز شد.(2) یك سال مجاور بیت الحرام ماند و جز برای قضای حاجت از آن خارج نمی شد و از باد و باران و آفتاب گریزی نداشت. در این مدت غذایش در هر روز سه لقمه نان و اندكی آب بود.(بر خلاف دستور پیامبر در ترک رهبانیت)
پس از مجاورت كعبه به بغداد بازگشت و دوباره به حلقه یاران جنید بغدادی پیوست اما به جهت دعوی "اناالحق" از جانب آنها طرد شد و رابطه خود را با صوفیه برید بعد از سفر سوم خود به حج، پدر زنش ابویعقوب و استادش عمروبن عثمان نیز از او بیزاری جستند.(3)

جنید نیز پس از ایجاد اختلاف و شنیدن سخنان حلاج به او گفت: تو در اسلام رخنه ای و شكافی افكنده ای كه سر جدا شده از پیكرت می تواند آن را مسدود كند. (4) (البته خود جنید هم از منحرفین است)

از آن پس حلاج مسافرتهای فراوانی به هند ، خراسان، ماوراء النهر، تركستان، چین و .... كرد و پیروان بسیاری را به دور خود جمع كرد. به طوری كه مردم هندوستان او را "ابوالمُغیث" مردم چین و تركستان ابوالمعین، مردم خراسان و فارس ابوعبدالله زاهد و مردم خوزستان او را شیخ حلاج اسرار خطاب می كردند.(5)
حلاج پس از سفرهای طولانی و دیدار با مانویان، بودائیان و .... به بغداد بازگشت و دایره فعالیت خود را در این نقطه متمركز ساخت. او در میان مردم كوی و برزن می گشت و با انجام اموری خارق العاده آنها را به عقاید خویش دعوت می كرد و چنان به مردم تزریق می كرد كه مهدی موعود از طالقان ظهور خواهد كرد و ظهور وی نزدیك است.(۶)

حلاج به رغم سنی بودن با ارسال نامه به بزرگان امامیه چون سهل نوبختی و ابوالحسن بابویه خود را وكیل و نایب امام زمان(عج) معرفی می كرد.

حلاّج پس از ادعای بابیّت، بر این شد که ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی (متکلم امامی) را در سلک یاران خود در آورد و به تبع او، هزاران شیعه امامی را که در قول و فعل تابع او بودند، به عقاید حلولی خویش معتقد سازد؛ به‌ویژه آن‌که جماعتی از درباریان خلیفه به حلاّج، حسن نظر نشان داده و جانب او را گرفته بودند.
ولی ابوسهل که پیری مجرّب بود، نمی‏توانست ببیند او با مقالاتی تازه، خود را معارض حسین بن روح نوبختی وکیل امام غایب معرفی می‏کند.

اسماعیل در پاسخ گفت: «وکیل امام زمان(علیه السلام) باید معجزه(گواهی بر مدعا) داشته باشد. اگر راست می‏گویی، موهای مرا سیاه کن. اگر چنین کاری انجام دهی، همه ادعاهایت را می‏پذیرم». ابن حلاج که می‏دانست ناتوان است، با استهزای مردم روبه‏رو شد و از شهر بیرون رفت. آن‌گاه به قم شتافت و به مغازه علی بن بابویه، (پدربزرگوار شیخ صدوق‏(رحمت الله علیه)) رفت و خود را نماینده امام زمان(علیه السلام) خواند. مردم بر وی شوریدند و او را با خشونت از شهر بیرون افکندند. ابن حلاج، پس از آن‌که جمعی از خراسانیان ادعایش را پذیرفتند، دیگر بار به عراق شتافت.( ر.ک: سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج2، ص 48؛ صدر، سید محمد، تاریخ الغیبة الصغری، ص 532.)

سخنان شطح گونه، رفتار خارق العاده و .... حلاج باعث شد كه در سال 296 معتزلیان او را به حیله گری و شعبده محكوم كنند.در اصفهان نیز كه زعامت صوفیان آن بر عهده علی بن سهل اصفهانی (وفات280) بود، هنگامی كه سهل سخن از معرفت می كند، حلاج گفت: ای بازاری، شاید كه من زنده باشم و تو سخن معرفت گویی؟ علی سهل به فارسی گفت: هر آن شهری كه مسلمانان در آن باشند البته امثال ترا در آن شهر رها نكنند و حلاج كه فارسی نمی دانست نفهمید. مردم اصفهان قصد جان حلاج را كردند و حلاج نیز به ناچار از اصفهان خارج شد و به شیراز رفت.(7)

نكته جالب توجه در زندگی حلاج این است كه به رغم سنی بودن و گرایشهای عرفانی پس از انزوا و دوری از اهل تصوف سعی نمود تا در میان امامیه برای خود پیروانی جمع كند از این رو در میان شهرهای شیعه نشین می گشت و آنها را به نوعی تصوف مربوط به مهدویت دعوت می نمود و با ارسال نامه به بزرگان امامیه چون سهل بن اسماعیل نوبختی و ابوالحسن حسین بن علی بن بابویه خود را وكیل و نایب امام زمان (عج) معرفی می كرد و چنان وانمود می كرد كه ظهور امام زمان نزدیك است و به زودی از طالقان خراسان ظهور خواهد كرد. (8)

به همین جهت بزرگانی چون شیخ طوسی،(9) ابن اثیر (10) و ابن ندیم (11) او را در زمره مدعیان بابیت قرار داده اند.

سرانجام حلاج مورد لعن امام زمان قرار گرفت و بر اثر فتوای ابوبكر محمد بن داوود مؤسس مذهب ظاهریه مبنی بر وجوب قتل او و اقامه دعوای سهل بن اسماعیل بن علی نوبختی و پیگیریهای ابوالحسن علی بن فرات وزیر شیعی مقتدر عباسی در سال 301 در بغداد به زندان افتاد و پس از هفت ماه محاكمه در سال 309 به فرمان حامد بن عباس وزیر وقت عباسی به دار آویخته شد.(12)

انحرافات حلاج

علت اصلی این همه اختلاف در باب حلاج اتهاماتی است كه گروههای مختلف از قبیل:متصوفه، امامیه و حكومتیان به او وارد كرده اند اهم اتهامات حلاج عبارت بود از:

1- سحر، جادو و شعبده: این اتهام توسط دختر ابوالحسن سامری یكی از شاگردان حلاج بر او وارد شد.این زن همسر پسر حلاج ،حمد است كه چهار داستان برای تأیید اتهام خود نقل می كند، یكی این كه حلاج به او گفته بود: من تو را به همسری پسرم درآوردم. میان زن و شوهر ممكن است سوء تفاهم هایی پیش بیاید. ممكن است تو از برخی كارهای شوهرت بی خبر باشی و بخواهی در مورد كار او اطلاعی كسب كنی؛ در چنین مواردی، آن روز روزه بگیر و چون شب فرارسد، بر پشت بام و از آنجا خاكستر برگیر و با خاكستر و نمك به غذای خود چاشنی بزن سپس حجاب از روی خود بردار و هر چه را می خواهی درباره شوهرت بدانی برای من حكایت كن، زیرا من صدای تو را می شنوم.(13) غیر از این زن شیخ ابوعبدالله محمد خفیف شیرازی و خواجه عبدالله انصاری نیز بر این اتهام صحه گذاشتند و هر كدام داستانهایی در این باره نقل كرده اند.

2- دعوی ربوبی: این اتهام توسط ابوسهل ابن اسماعیل بن علی نوبختی بر او وارد شد این اتهام نامه ای است كه از یكی از اهالی دینور به دست آمد و بر بالای نامه نوشته شده بود. از رحمان رحیم به فلان بن فلان. این نامه توسط حلاج تأیید شد و وی پذیرفت او این نامه را نوشته است اما اتهام ربوبیت را نپذیرفت.اكثر فقها بر این اتهام صحه گذاشته اند و حلاج را گناهكار خوانده اند حتی ابومحمد جریری و شبلی نیز این اتهام را تأیید كرده اند.

3-مسئله عشق الهی: این مقوله از دعاوی مانوی مبنی بر تصور وجود جزء الهی در انسان و انجذاب اجزاء نور به مركز انوارفراگرفته شده است بدین گونه ،قول به عشق الهی نوعی دعوت به عقاید و تعالیم مانوی بود.(14)
4- تبدیل حج و سایر عبادات: این طرز تفكر كه در حقیقت بنیان شریعت را به مخاطره می انداخت یكی دیگر از اتهاماتی بود كه متوجه حلاج بود و به سادگی قابل تأویل و تفسیر نبود و در واقع همین اتهام منجر به صدور حكم قتل حلاج شد. حلاج به یاران خود آموخته بود كه هر كه نمی تواند به حج برود گوشه پاکیزه ای از منزل خود را در هنگام حج عبادتگاه خود قرار دهد و در پایان موسم حج شصت فقیر را با دست خود طعام دهد و آنها را لباس نو بپوشاند و هر كدام را هفت درهم دهد به مانند آن است كه حج واجب انجام داده است.حلاج مدعی بود این مطلب را از كتاب الاخلاص حسن بصری اقتباس كرده است.(15)

سوال: چرا مردم به مدعیان دروغین گرایش پیدا می کنند؟

در جامعه ای که ادبیات و زندگی اجتماعی آن آلوده به عقایدصوفیگری و عرفان های دروغین و ذهن جوانان آن پر شده از کرامات خود ساخته است و مطالعات اهل مطالعه مشتی خرافات به نام زندگی نامه عرفا است جایگاهی مناسب برای نشر مدعیان دروغین عرفان،نیابت، ارتباط و حتی ادعای امامت پیش خواهد آمد و دراین خلال بسیاری از دینداران ساده انگار نیز قربانی این دروغ پردازان می گردند.

قدم اول برای حل معزل مدعیان دروغین پاک نمودن متون درسی و ادبی و همچنین سخنان سخنرانان از خرافات است.چه بسیار دیده می شود که یک سخنران در تلویزیون و حتی منبرساعتها از ابو سعید ابوالخیر- حلاج-عطار-مولوی-و.... از اهل خانقاه سخن پردازی میکنند و به تبلیغ کتب آنان مانندتذکره الاولیاء،مثنوی،کیمیای سعادت و.... می پردازند اما گوشه ای از کمالات نفسانی و طریق رحمانی اولیای حقیقی خداوند که حضرات معصومین(علیهم السلام) باشند را به سمع مستمعان خود نمی رسانند و باید نتیجه آن را امروز در جامعه اینگونه دید که می بینید......

پی نوشت:

1- معارف و معاریف.سید مصطفی حسینی دشتی ،ج4 ،ص641
2- مبانی عرفان و تصوف و احوال عارفان ،علی اصغر حلبی ،تهران ،انتشارات اساطیر، ص302
3- جستجو در تصوف ایران.عبدالحسین زرین كوب.انتشارات امیركبیر،ص136
4- مصائب حلاج.لوئی ماسینیون ،ص320
5- تراژدی حلاج در متون كهن، قاسم میرآخوندی،انتشارات شفیعی،ص23
6- آثار الباقیه ،ابوریحان بیرونی.ص275

7- جستجو در تصوف ایران، ص132
8- آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی، ص275
9- الغیبه، شیخ طوسی، ص262
10- الكامل ابن اثیر ،ج8، ص7-126
11- الفهرست، ابن ندیم، ص284، چاپ مصر، ص 284
12- فرهنگ فرق اسلامی، محمد جواد مشكور، آستان قدس رضوی، ص163
13- مصائب حلاج، ص258-260 و 94-97
14- همان 176-207
15- نقد صوفی، دكتر محمد كاظم یوسف پور، انتشارات روزنه4 -

سلام
ابتدا باید عرض کنم که شما در اشتباه بزرگی هستین.
امیدوارم به همین راحتی که این ها رو نوشتین در قیامت بتونین توضیح بدین و دلیل بیارین.
عطار نیشابوری ، سنایی ، حافظ ، مولانا پیشروهای مکتب حلاج بودند
اگر شما او رو مرتد میدونین باید حافظ و عطار و مولانا و سنایی رو هم مرتد بدونین.
خیلی بده در مورد چیزی که عقل ما به اون قد نمیده بخوایم حرف بزنیم و با یه سری جملات الکی که معلوم نیست از کجا اومده به دیگران توهین کنیم یا آبروی مسلمانی رو بریزیم.
خواهش می کنم کتاب جوهر الذات عطار رو بخونین تا بفهمین حلاج کی بوده.
دلیل اینکه خداوند به شیطان گفت بر آدم سجده کن به خاطر آن است که خدا در وجود هر انسانی قرار دارد.
شعر عطار درباره آدم:
کسی پرسید از منصور این راز
که آدم چون بدش انجام و آغاز

چه نقشی بود آدم باز گویم
که تو راز جهانی بازگویم

جوابش داد منصور آن دم
که تو مر نقش میدانی مر آدم

چنین آدم در اینجا میشناسی
خموشی کن که مرد ناسپاسی

کمال آدم اینجا من بدانم
که آدم هست در عین العیانم

منم آدم ، منم نوح و منم بحر
منم عقل و منم عشق و منم قهر

منم کل انبیاء و اولیا من
یقین در جزو و کلم پیشوا من

منم اشیا منم پیدا و پنهان
منم بیشک در اینجا نفخ رحمان

منم خورشید سر لا یزالی
منم بدر و نمودار کمالی

منم افلاک و عرش و لوح و کرسی
منم جنت منم هم روح قدسی

منم اول منم آخر در اینجا
منم باطن منم ظاهر در اینجا

منم بنموده و بنمایم اسرار
منم اینجای حق کلی نمودار

منم جبریل و اسرافیل دیگر
منم کل عین میکائیل دیگر

منم اینجایگه دید انا الحق
منم آدم کزو گویم بکل حق

تو آدم اینچنین هر نقش خوانی
تو چون نقشی بجز نقشی ندانی

تو آدم ذات بی چون و چرا دان
حقیقت برتر از ارض و سما دان

تو آدم دان کنون آنگه دیگر
مکان بگرفته اینجاگه سراسر

تو آدم دان نمود کبریایی
خدایی کرده در عین خدایی

چنین آدم شناس اینجا به صورت
که تا اینجا فزاید صد حضورت

تویی آدم چرا از خود جدایی؟
تو آدم نیستی بیشک خدایی

تویی آدم ولی خود اسم کردی
ز بهر بود اینجا جسم کردی

تویی آدم کنون در عین جنت
رسیده این زمان در عین قبت

تویی آدم چرا مغرور گشتی
باندک چیز از آن دم دور گشتی

تویی آدم جمال یار دیده
ولی در حسن پنج و چهار دیده

تویی آدم تمامت مخزن توست
همه پیدا بتو و روشن تست

تو آدم اینچنین شناس ، منصور
یقین آدم شناس ای مرد پر نور

نبد آدم بجز دیدار الله
عیان او آمده از قل هو الله

یکی بد جسم و جان اندر خدایی
بآخر بار شد سوی خدایی

لقا بنمود و با حق باز گفت او
یقین حق دید و از حق راز گفت

کسی کین راز دیدست از حقیقت
رها کردست او بیشک طبیعت

چنان در مخزن اسرار پر نور
حقیقت پرده چون دید منصور

چو من منصورم و این راز دانم
من اینجا سر از اینجا باز دانم

مرا سریست آدم کان ندانست
که آدم بود من ، هم آن ندانست

منم منصور ای مرد حقیقت
که بگذشتم ز لذات طبیعت

منم منصور در عین خدایی
ز غیر خویشتن کرده جدایی

منم منصور و بگذشته ز تقلید
رسیده بی شکی در دیدن دید

منم منصورم کز عشق نمودم
همه ذرات ها کرده سجودم

منم منصور و کلی راز دیده
جمال حق در اینجا باز دیده

منم منصور و دست از جان بداده
حقیقت در خدایی داد داده

منم منصور اینجا راز گویم
خدایم از خدایی باز گویم

منم منصور و بگذشته ز افلاک
نموده ریح و نارو ماء و پس خاک

مرا عین خدایی منکشف شد
وجودم سوی ذاتم متصف شد

ز پنهان آدم بیرون من از کن
چنین نوری یقین شد روشن از کن

که بر گویم عیانم آشکاره
مرا اینجا کنندم پاره پاره

مرا اینجا در آویزند از دار
بنزد عاشقان بهر نمودار

انا الحق گویم و گویم انا الحق
بگویم اندر اینجا راز مطلق

انا الحق چون زنم مر سالکانم
در این راهت به نزد خویش خوانم

ندارد کس خبر زین عشقبازی
که من با جمله کردم عشقبازی

ندارد کس خبر زین جوهر ذات
که سرتاسر عیان توست ذرات

ندارد کس خبر از دید دیدم
که من در جمله گفتم خود شنیدم

ندارد کس خبر از این معانی
ندیده کس و چو من راز نهانی

ندارد کس خبر از بازی یار
که هر دم میکند الفی پدیدار

ندارد کس خبر غافل شده چند
بمانده در بلای خویش و پیوند

ندارد کس خبر تا او چه پرداخت
بر وی خود چنین پرده انداخت

همه جویان به او و او همه گفت
ولیکن گوش کر این راز نشنفت

همه جویای او و او نیز جویا
همه گویان و او در جمله گویا

همه کردند بود خویش پندار
ولیکن می نظر کن لیس فی الدار

اما در مورد این دوستمون
شما میدونی عطار در باب امیر المومنین چی گفته؟
اصلا میدونی چرا به عطار میگن عطار.
خواهش میکنمم کتاب مظهر العجایب عطار رو بخون. خواهش می کنم
دین اگر خواهی سخن را راست گو
باش تابع آن امام راستگو

شهسوار لو کشف شیر خدا
از خدا دانی جهان را رهنما

آن امامی کو بحق اسرار گفت
گفت با منصور (حلاج) و هم با دار گفت

مصطفی سر خدا با او بگفت
از حقایق ذره ای کی او نهفت

سر اسرار خدایی او بود
نور انوار عطایی او بود

سر اسرار محمد دان که اوست
خود بدانستی که آخر هم خود اوست

تو مگر قرآن نخواندی ای پسر
یا مگر از حق نداری تو خبر

سالها در جهل و ظلمت رفته ای
وز تعصب گرد دوزخ رفته ای

روز صورت بگذر و حق را ببین
تا شود این صورتت حق الیقین

حق نخواهی دید الا با علی
رهبر کل جهانست آن ولی

چار عنصر را گذار و فرد باش
در میان عاشقان خود مرد باش

اولیا با انبیا هر دو یکند
هر دو نور ذات بیچون بی شکند

مصطفی ختم رسل شد در جهان
مرتضی ختم ولایت در عیان

جمله فرزندان حیدر ز اولیا
جمله یک نورند حق کرد این ندا

پاک و معصوم مطهر چون نبی
این سخن را می نداند هر صبی

وای ، وای ، وای بر کسی که سخن بیهوده بگه
وای بر کسی که آبروی مسلمانی رو ببره و از این میترسم که شما در روز قیامت چطور میخواین به ائمه جواب پس بدین.

حلاج میگه من در مدت 70 سال عمرم ، فقط در 50 سال آن نماز 2000 سالم را خواندم.
شما هم هر وقت نماز 2000 سالت رو خوندی میتونی اظهار نظرکنی.
امام خمینی میگه:

تاکوس اَناالحق نزنی خود خواهی

در سرّ هویّتش تونا آگاهی

بردار حجاب خویشتن از سر راه

با بودن آن، هنوز اندر راهی

من واقعا نمی دونم چی بگم. امیدوارم خدا همه رو به راه راست هدایت کنه. متاسفم که همچین چیزی رو در زندگیم دیدم. فقط باید بگم خدایا به ما رحم کن.
یا علی

دفاع از مقاله : مرتدی به دار اویخته

بسمه تعالي

با سلام

بنده علیرضا کاوند به عنوان یک محقق دانشگاهی کوچک در فضای سایبر می خواهم به دفاع از مقاله " مرتدی به دار اویخته " بپردازم.
قطعا كسي كه اهل تحقيق است دوست ندارد سخن غير عالمانه بزند.

شما هم كه نقد ناقدان حلاج را برنتافته ايد انتظار ما اين بود كه دليل منطقي بر اين ادله خود اقامه كنيد.

يك محقق واقع بين و منصف هيچگاه نبايد تحت تاثير عواطف و احساسات قرار گيرد.

شما نوشته ايد:

«ابتدا باید عرض کنم که شما در اشتباه بزرگی هستین.

امیدوارم به همین راحتی که این ها رو نوشتین در قیامت بتونین توضیح بدین و دلیل بیارین».

اينكه بحث رو سريع به قيامت چسبانده ايد نشان از برخورد احساسي با يك مساله تاريخي و علمي دارد نه يك چالش علمي و نقد عالمانه در مورد نظرات فرد مقابل.

نوشته ايد:

«عطار نیشابوری ، سنایی ، حافظ ، مولانا پیشروهای مکتب حلاج بودند».

بايد بدانيد كه اينان هرچه بزرگ باشند ولي نمي توانند افكار ناب شيعي رابه طور كامل و بي نقص به شما منتقل كنند. انسان جايز الخطاست و سخنش وحي منزل نيست كه شما بگوئيد كه هرچه اين 4 نفر بگويند عين تعاليم قرآن و احاديث شريفه است.

نوشته ايد:

«اگر شما او رو مرتد میدونین باید حافظ و عطار و مولانا و سنایی رو هم مرتد بدونین».

در جوابتان مي گويم كه اقوال و سكنات و حركات هرفرد نشان از منويات و عقايد او دارد. ثانيا اين افراد در مكتب ناب شيعه آنقدر بالا نيستند كه شما تصور كنيد فراتر از مراتب اينها كسي نرفته است. چه بسيار عرفايي كه بدون ارتباط با اهل بيت عصمت (ع) به مراتبي باريافته اند ولي درواقع گمان كرده اند كه به جائي رسيده اند.

و البته ما به دليل حس وطنگرائي خود ممكن است بيش از حد آنان را بزرگ كنيم و حتي حرف افراد مقابل را درباره اين اشخاص مورد استهزا يا بي توجهي قرار دهيم. اين نيز از نتايج بي توجهي به نقد عالمانه است. ضمنا متذكر مي شوم كه مرحوم شهيد مطهري به عنوان يك فرد نظريه پرداز در علوم اسلامي و علوم انساني در جاي جاي كتب ارزشمندش اشعاري از همين افراد را به نقد كشيده و علي رغم استفاده از برخي نگاه ها و مضامين صحيح شعري آنان، به رد برخي عقايد باطلشان پرداخته است كه با نگاهي به اشعار استفاده شده توسط ايشان در كتبش، مي توانيد اين مساله را به وضوح ببينيد.

نكته ديگر آن است كه برداشت عرفاي پس از حلاج از افكار و مكتب او،در نوع حكمي كه درباره اين افراد مي دهيم، تاثير گذار است. چه بسا حرف نادرست حلاج را با تعبيري صحيح و تاويلي روا تلقي به قبول كرده باشند همچنانكه برخي هنوز نيز توجيهاتي براي سخنان و اعمال حلاج در نظر مي گيرند.پس اين يك جريان تاريخي است كه افرادي بيايند وبا توجه به توانمندي هاي خود بگويند منظور حلاج از اين سخن اين مساله بوده است نه فلان مساله. شبيه نظراتيكه درباره ابن عربي مطرح شده است. ضمنا اخبار در مورد اشخاص، در گذشته به راحتي مانند امروز منتشر نمي شده كه همه افراد از همه زواياي فكري و زندگاني اشخاص معروف ديگر مطلع شوند. ضمنا حكم به ارتداد، دليل مي خواهد و ما درباره حلاج اين دلايل را در دست داريم كه در مقاله دوستمان به آنها اشاره شده است.

شما نوشته ايد:

خیلی بده در مورد چیزی که عقل ما به اون قد نمیده بخوایم حرف بزنیم و با یه سری جملات الکی که معلوم نیست از کجا اومده به دیگران توهین کنیم یا آبروی مسلمانی رو بریزیم.

خواهش می کنم کتاب جوهر الذات عطار رو بخونین تا بفهمین حلاج کی بوده».

خواهش مي كنم توجه كنيد كه رد شما بر مقاله دوستمان درباره نادرست بودن مكتب حلاج، شايد ناشي از ارادت ديرينه شما به مكتب عارفاني چون حلاج باشد. اينكه شما بدون دليل علمي و محكمه پسند به دوستمان گفته ايد كه جملات الكي آورده، خودش در قيامت همان اثري را دارد كه به ايشان نسبت داده ايد.

ديگر اينكه اگر بحث تاريخي درباره افراد، توهين به حساب آيد، پس تمام مباحث تاريخي بايد توهين تلقي شود زيرا در مباحث تاريخي به اثبات يا رد و يا نقد شخصيتي تاريخي پرداخته مي شود. گفته ايد كه عقل شما به اين مساله قد نمي ده. سوال اين است كه چگونه فهميده ايد كه عقل دوستمان به اين مباحث قد نميده؟ گفته ايد كه معلوم نيست اين جملات ازكجا آمده، ولي در جوابتان بايد گفت كه اتفاقا مشخص است كه همه از منابع خاصي كه نامش هم مشخص است نشات گرفته است. آيا شما آنقدر تخصص داريد كه تشخيص دهيد كه اين منابع قابل اعتبار هستند يا نه؟ اگر هر بحث تاريخي اي كه درباره فردي ، به نتيجه اي خلاف علاقه و انتظار ما بيانجامد، ريختن آبروي مسلمان باشد، پس سنگ روي سنگ بند نمي شود و بازار نقد و تحليل تاريخي بسته ميشود.

كتاب عطار كه جوهر الذات است هرچه باشد، مساله بر سر اين است كه ملاك و معيار ما شيعيان در بحث عرفان بياناتي است كه معصومين (ع) و شاگردان واقعي مكتب معصومين فرموده اند و بس. خارج از اين معيار، چيزي جز نقص سلوك عرفاني و دكان و مغازه باز كردن نيست.

نوشته ايد:

«وای ، وای ، وای بر کسی که سخن بیهوده بگه

وای بر کسی که آبروی مسلمانی رو ببره و از این میترسم که شما در روز قیامت چطور میخواین به ائمه جواب پس بدین».

آيا شما مطمئن هستيد كه خودتان بي دليل اين دوست مان را متهم به بيهوده گويي نكرده ايد تا بخواهيد در قيامت پاسخگو باشيد؟

نوشته ايد:

«حلاج میگه من در مدت 70 سال عمرم ، فقط در 50 سال آن نماز 2000 سالم را خواندم».

اولا مدرك و سند شما براي اين ادعاي شما كجاست؟

ثانيا آيا صحت مكتب و منش عرفاني حلاج از اين حرف قابل اثبات و بحث و بررسي است؟

نوشته ايد:

«شما هم هر وقت نماز 2000 سالت رو خوندی میتونی اظهار نظرکنی».

آيا تعداد نماز، ملاك براي صحت مكتب فرد است كه اين فرد مقاله نويس را متهم به عدم توانايي در اظهار نظر كرده ايد؟ مگر برخي از منحرفين از مكتب اهل بيت، مانند ابوالخطاب محمد بن مقلاص كه از شاگردان خاص امام صادق (ع) بود كم نماز و دعا داشتند كه امام پس از اينكه او ادعاي امامت صامت و سپس ادعاي نبوت و سپس ادعاي الوهيت كرد، لعنتش نمود و حكم به ارتدادش داد؟ مگر شيطان كم عبادت كرد ؟

حضرت امام خميني (ره) هم از حيث مقامات عرفاني ، حلاج را انسان كاملي ندانسته اند كه قابل اتباع باشد.

شما از امام (ره) نقل كرده ايد:

«تاکوس اَناالحق نزنی خود خواهی

در سرّ هویّتش تونا آگاهی

بردار حجاب خویشتن از سر راه

با بودن آن، هنوز اندر راهی»

ولي همين امام راحل بزرگوار در جواب تصور شما سروده است:

«تا منصوری لاف انا الحق بزنی

نادیده جمال دوست غوغا فکنی

دک کن جبل خودی خود چون موسیٰ

تا جلوه کند جمال او بی‏ازلی (يا بي ارني)

تا جلوه او جبـــــــال را دَك نكند

تا صَعْق، تو را ز خويش مُندَك نكند

پيوسته خطاب لَن تَرانى شنوى

فانى شو تا خود از تو منفك نكند».

جمله : «دک کن جبل خودی خود چون موسیٰ» دليل بر نقص مكتب حلاج و انسان كامل نبودن اوست.

و من الله التوفيق و عليه التكلان

دفاع از مقاله : مرتدی به دار اویخته

بسمه تعالي

با سلام

قطعا كسي كه اهل تحقيق است دوست ندارد سخن غير عالمانه بزند.

شما هم كه نقد ناقدان حلاج را برنتافته ايد انتظار ما اين بود كه دليل منطقي بر اين ادله خود اقامه كنيد.

يك محقق واقع بين و منصف هيچگاه نبايد تحت تاثير عواطف و احساسات قرار گيرد.

شما نوشته ايد:

«ابتدا باید عرض کنم که شما در اشتباه بزرگی هستین.

امیدوارم به همین راحتی که این ها رو نوشتین در قیامت بتونین توضیح بدین و دلیل بیارین».

اينكه بحث رو سريع به قيامت چسبانده ايد نشان از برخورد احساسي با يك مساله تاريخي و علمي دارد نه يك چالش علمي و نقد عالمانه در مورد نظرات فرد مقابل.

نوشته ايد:

«عطار نیشابوری ، سنایی ، حافظ ، مولانا پیشروهای مکتب حلاج بودند».

بايد بدانيد كه اينان هرچه بزرگ باشند ولي نمي توانند افكار ناب شيعي رابه طور كامل و بي نقص به شما منتقل كنند. انسان جايز الخطاست و سخنش وحي منزل نيست كه شما بگوئيد كه هرچه اين 4 نفر بگويند عين تعاليم قرآن و احاديث شريفه است.

نوشته ايد:

«اگر شما او رو مرتد میدونین باید حافظ و عطار و مولانا و سنایی رو هم مرتد بدونین».

در جوابتان مي گويم كه اقوال و سكنات و حركات هرفرد نشان از منويات و عقايد او دارد. ثانيا اين افراد در مكتب ناب شيعه آنقدر بالا نيستند كه شما تصور كنيد فراتر از مراتب اينها كسي نرفته است. چه بسيار عرفايي كه بدون ارتباط با اهل بيت عصمت (ع) به مراتبي باريافته اند ولي درواقع گمان كرده اند كه به جائي رسيده اند.

و البته ما به دليل حس وطنگرائي خود ممكن است بيش از حد آنان را بزرگ كنيم و حتي حرف افراد مقابل را درباره اين اشخاص مورد استهزا يا بي توجهي قرار دهيم. اين نيز از نتايج بي توجهي به نقد عالمانه است. ضمنا متذكر مي شوم كه مرحوم شهيد مطهري به عنوان يك فرد نظريه پرداز در علوم اسلامي و علوم انساني در جاي جاي كتب ارزشمندش اشعاري از همين افراد را به نقد كشيده و علي رغم استفاده از برخي نگاه ها و مضامين صحيح شعري آنان، به رد برخي عقايد باطلشان پرداخته است كه با نگاهي به اشعار استفاده شده توسط ايشان در كتبش، مي توانيد اين مساله را به وضوح ببينيد.

نكته ديگر آن است كه برداشت عرفاي پس از حلاج از افكار و مكتب او،در نوع حكمي كه درباره اين افراد مي دهيم، تاثير گذار است. چه بسا حرف نادرست حلاج را با تعبيري صحيح و تاويلي روا تلقي به قبول كرده باشند همچنانكه برخي هنوز نيز توجيهاتي براي سخنان و اعمال حلاج در نظر مي گيرند.پس اين يك جريان تاريخي است كه افرادي بيايند وبا توجه به توانمندي هاي خود بگويند منظور حلاج از اين سخن اين مساله بوده است نه فلان مساله. شبيه نظراتيكه درباره ابن عربي مطرح شده است. ضمنا اخبار در مورد اشخاص، در گذشته به راحتي مانند امروز منتشر نمي شده كه همه افراد از همه زواياي فكري و زندگاني اشخاص معروف ديگر مطلع شوند. ضمنا حكم به ارتداد، دليل مي خواهد و ما درباره حلاج اين دلايل را در دست داريم كه در مقاله دوستمان به آنها اشاره شده است.

شما نوشته ايد:

خیلی بده در مورد چیزی که عقل ما به اون قد نمیده بخوایم حرف بزنیم و با یه سری جملات الکی که معلوم نیست از کجا اومده به دیگران توهین کنیم یا آبروی مسلمانی رو بریزیم.

خواهش می کنم کتاب جوهر الذات عطار رو بخونین تا بفهمین حلاج کی بوده».

خواهش مي كنم توجه كنيد كه رد شما بر مقاله دوستمان درباره نادرست بودن مكتب حلاج، شايد ناشي از ارادت ديرينه شما به مكتب عارفاني چون حلاج باشد. اينكه شما بدون دليل علمي و محكمه پسند به دوستمان گفته ايد كه جملات الكي آورده، خودش در قيامت همان اثري را دارد كه به ايشان نسبت داده ايد.

ديگر اينكه اگر بحث تاريخي درباره افراد، توهين به حساب آيد، پس تمام مباحث تاريخي بايد توهين تلقي شود زيرا در مباحث تاريخي به اثبات يا رد و يا نقد شخصيتي تاريخي پرداخته مي شود. گفته ايد كه عقل شما به اين مساله قد نمي ده. سوال اين است كه چگونه فهميده ايد كه عقل دوستمان به اين مباحث قد نميده؟ گفته ايد كه معلوم نيست اين جملات ازكجا آمده، ولي در جوابتان بايد گفت كه اتفاقا مشخص است كه همه از منابع خاصي كه نامش هم مشخص است نشات گرفته است. آيا شما آنقدر تخصص داريد كه تشخيص دهيد كه اين منابع قابل اعتبار هستند يا نه؟ اگر هر بحث تاريخي اي كه درباره فردي ، به نتيجه اي خلاف علاقه و انتظار ما بيانجامد، ريختن آبروي مسلمان باشد، پس سنگ روي سنگ بند نمي شود و بازار نقد و تحليل تاريخي بسته ميشود.

كتاب عطار كه جوهر الذات است هرچه باشد، مساله بر سر اين است كه ملاك و معيار ما شيعيان در بحث عرفان بياناتي است كه معصومين (ع) و شاگردان واقعي مكتب معصومين فرموده اند و بس. خارج از اين معيار، چيزي جز نقص سلوك عرفاني و دكان و مغازه باز كردن نيست.

نوشته ايد:

«وای ، وای ، وای بر کسی که سخن بیهوده بگه

وای بر کسی که آبروی مسلمانی رو ببره و از این میترسم که شما در روز قیامت چطور میخواین به ائمه جواب پس بدین».

آيا شما مطمئن هستيد كه خودتان بي دليل اين دوست مان را متهم به بيهوده گويي نكرده ايد تا بخواهيد در قيامت پاسخگو باشيد؟

نوشته ايد:

«حلاج میگه من در مدت 70 سال عمرم ، فقط در 50 سال آن نماز 2000 سالم را خواندم».

اولا مدرك و سند شما براي اين ادعاي شما كجاست؟

ثانيا آيا صحت مكتب و منش عرفاني حلاج از اين حرف قابل اثبات و بحث و بررسي است؟

نوشته ايد:

«شما هم هر وقت نماز 2000 سالت رو خوندی میتونی اظهار نظرکنی».

آيا تعداد نماز، ملاك براي صحت مكتب فرد است كه اين فرد مقاله نويس را متهم به عدم توانايي در اظهار نظر كرده ايد؟ مگر برخي از منحرفين از مكتب اهل بيت، مانند ابوالخطاب محمد بن مقلاص كه از شاگردان خاص امام صادق (ع) بود كم نماز و دعا داشتند كه امام پس از اينكه او ادعاي امامت صامت و سپس ادعاي نبوت و سپس ادعاي الوهيت كرد، لعنتش نمود و حكم به ارتدادش داد؟ مگر شيطان كم عبادت كرد ؟

حضرت امام خميني (ره) هم از حيث مقامات عرفاني ، حلاج را انسان كاملي ندانسته اند كه قابل اتباع باشد.

شما از امام (ره) نقل كرده ايد:

«تاکوس اَناالحق نزنی خود خواهی

در سرّ هویّتش تونا آگاهی

بردار حجاب خویشتن از سر راه

با بودن آن، هنوز اندر راهی»

ولي همين امام راحل بزرگوار در جواب تصور شما سروده است:

«تا منصوری لاف انا الحق بزنی

نادیده جمال دوست غوغا فکنی

دک کن جبل خودی خود چون موسیٰ

تا جلوه کند جمال او بی‏ازلی (يا بي ارني)

تا جلوه او جبـــــــال را دَك نكند

تا صَعْق، تو را ز خويش مُندَك نكند

پيوسته خطاب لَن تَرانى شنوى

فانى شو تا خود از تو منفك نكند».

جمله : «دک کن جبل خودی خود چون موسیٰ» دليل بر نقص مكتب حلاج و انسان كامل نبودن اوست.

و من الله التوفيق و عليه التكلان

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
8 + 6 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .