سيره اخلاقي معصومين عليهم السلام.

# هدايت و ارشاد
هدايتگران هدايت يافته
كـسـى كـه مـى خـواهـد كـاروانـى را در مـسـيرى راهنمايى كند بايد خود از كمّ و كيف مبداء و مقصد، آگـاهـى كـامـل داشـته و انحرافات و خطرات احتمالى راه را بشناسد تا بتواند چنين وظيفه اى را بخوبى انجام دهد. همينطور آن كه مى خواهد راهنما و هادى يك امّت در بستر زندگى گردد و آنان را بـه مـقـصـد سـعـادت ، رهـنـمون شود بايستى خود، مهدى و هدايت يافته بوده ، بر همه جوانب (مبداء)، (راه ) و (مقصد) احاطه كامل داشته باشد، در غير اين صورت ، از عهده (هدايت ) خلق بر نمى آيد.
خـوشـبـخـتـانـه ، كـسـانـى كـه مـا (شـيـعه ) به پيشوايى ايشان اعتقاد داريم ، مصداق بارز اين ويژگى هستند و قرآن مجيد در باره آنان فرموده است :
(وَ جـَعَلْناهُمْ اَئِمَّةً يَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَ اَوْحَيْنا اِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ اَقامَ الصَّلوةِ وَ ايتاءَ الزَّكوةِ وَ كَانُوا لَنا عابِدينَ)(1)
ما آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مى كردند و انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز واداى زكات را به آنها وحى كرديم و آنان فقط ما را مى پرستيدند.
مـفـسـّر عـاليـقـدر شـيـعـه ، مـرحـوم عـلاّمـه طـبـاطـبـايـى در ذيـل آيـه فـوق ، روايـتـى از حـضـرت رضـا عـليـه السـلام نقل كرده كه آن حضرت مى فرمايد:
(خـداونـد حـضـرت ابـراهـيـم را بـه امـامـت ، كـرامـت بـخـشـيـد و آن را در نـسـل پاك و برگزيده او قرارداد تا به رسول گرامى اسلام (ص ) رسيد و از آن حضرت به اميرمؤ منان (ع ) و فرزندان پاك او منتقل شد.)(2)
وى در تفسير آيه مذكور مى گويد:
( چـون امـام بـه سـبـب امـر خـدا امت را هدايت مى كند، وجود خودش نخست با آن هدايت عجين شده و از طريق او ميان مردم ـ هر كسى در خور درك خويش ـ پخش مى شود. بنابراين ، امام رابط فيوضات معنوى خدا به بندگان است .)(3)
پـس عقل و شرع ، حكم مى كند كه امامان عليهم السلام هدايتگران هدايت يافته اند. اينك ببينيم آن هاديان معصوم با چه روشى به هدايت ديگران مى پرداختند.
روشهاى هدايت
الف ـ ارشاد با عمل
طـبـيـبى كه سفارشهاى پزشكى خود را به كاربندد، بيشتر مورد اطمينان بيماران خويش ‍ است . اگـر چـشـم پـزشـكـى ـ مـثلاً ـ به ديگران توصيه كند كه با آب آلوده صورت خود را نشوييد زيـرا بـراى چـشـم ضـرر دارد ولى خـود بـا آب آلوده ، شـسـتشو كند، اين سفارش او در ديگران تـاءثـيـر نـمـى كـنـد. از ايـن رو، رهـبـران ديـنـى بـايـد قبل از اينكه سخنانشان مردم را به سوى خدا بخواند، كردارشان نشان دهنده راه خدا باشد.
پس پيامبر و به دنبال او، امام بايستى پيش و بيش از ديگران به آيين خويش ايمان آورده و پاى بند باشند و حضرت امير عليه السلام بر اين مطلب چنين تاءكيد مى كند:
(اَيُّهـَا النـّاسُ اِنـّى وَ اللّهِ ما اَحُثُّكُمْ عَلى طاعَةٍ اِلاّ وَ اَسْبِقُكُمْ اِلَيْها وَ لااَنْهاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ اِلاّ وَ اَتَناهى قَبْلَكُمْ عَنْها)(4)
اى مـردم ! به خدا سوگند شما را به طاعتى ترغيب نمى كنم مگر اينكه خود پيش از شما به آن مى پردازم و شما را از معصيتى برحذر نمى دارم جز اينكه خود زودتراز شما از آن حذر مى كنم .
وقـتـى مـعـصـوم بودن پيامبر و امام رابه مطلب بالا اضافه كنيم بخوبى ، روشن مى شود كه راهـنـمايان الهى با تمام وجود خويش بويژه باكردار خود، صراط مستقيم خدا را به بندگانش ‍ نشان مى دادند و خود نيز هرگز كوچكترين انحراف يا اشتباهى را مرتكب نمى شدند.
ب ـ اعتقاد به گفتار
معصومين به آنچه مى گفتند ايمان داشتند. وقتى مردم را به يگانگى خدا مى خواندند، خود غرق عـشق به (اللّه ) بودند و آنگاه كه ايشان را به بهشت ، اميدوار و از دوزخ بر حذر مى داشتند، خـود چـنـان بـودنـد كه نسيم روح افزاى بهشت را دريافته و زبانه شعله هاى آتش دوزخ را مى ديدند. گاهى در دعا مى گفتند:
( خداوندا! كورباد چشمانى كه تو را مراقب خويش نبيند.)(5)
و ايـن نـشـان آن اسـت كـه هـمـواره خـود را در صحنه هاى زندگى درمحضر خدا مى ديدند، چنانكه وقـتـى طـفـل شـيـرخـواره حـضـرت سـيـدالشـهـدا(ع ) را بـه قتل رساندند، حضرت خون گلوى او را بسوى آسمان پاشيد وگفت :
(هَوَّنَ عَلَىَّ ما نَزَلَ بى اءَنَّهُ بِعَيْنِ اللّهِ)(6)
آنچه بر من فرود مى آيد، چون در ديدگاه خداست ، بر من آسان است .
هـمـچـنـيـن آن پـاكـان مـعـصـوم ، اعـتـقـاد و عـمـل بـه گـفـتـار را بـراى نـشـر و تـبـليـغ اسلام يك اصل ضرورى تلّقى مى كردند، چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرموده است :
(كـُونـُوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَيْرِ اءَلْسِنَتِكُمْ لِيَرَوا مِنْكُمُ الْوَرَعَ وَالاِْجْتِهادَ وَالصَّلوةَ وَالْخَيْرَ فَإِنَّ ذلِكَ داعِيَةٌ)(7)
بـا غـيـر زبانتان فراخوان مردم (بسوى حق ) باشيد، آنان بايد از شما ورع و كوشش و نماز و كار خير ببينند و اين ، دعوت كننده (آنها به حق ) است .
ج ـ ايجاد زمينه براى تاءثير ارشاد
بذر و باران ، هر چند خوب و فراوان باشد در زمين شوره زار، برگ و بار نمى دهد، همينطور، سخن نيك و حكمت آميز بر دلهاى نامستعد و بى زمينه اثر نمى گذارد. از اين رو پيشوايان معصوم (ع ) بـا اتـّخاذ روشهاى اصولى به ايجاد زمينه مى پرداختند كه به تعدادى از آنها اشاره مى كنيم :
1ـ فروتنى در ارشاد: آنها در دعوت خويش ، همواره از صفت زيباى تواضع برخوردار بودند و هـرگـز قـصـد بـرتـرى طـلبـى بـر ديـگـران را نداشتند، زندگى ساده و بى آلايش و رفتار صـادقـانـه و دور از پـيـرايـه ظـاهـر سـازى ، شـاهـد زنـده اى بـر مـنـش آزاده و مـتـواضـعـانـه رسـول خـدا(ص ) و امـامـان مـعـصوم (ع ) است و همين فروتنى وتواضع ، سبب جذب مردم به آيين مقدّس اسلام و ارشاد و راهنمايى آنان مى شد.
نـقـل شـده كـه امـام حـسـن و سـيـدالشـّهـدا عـليـهـمـاالسـلام بـر پـيـرمـردى گـذر كـردنـد كـه در حـال وضـو گـرفـتـن بـود ولى وضويش ايراد داشت . آن دو بزرگوار تصميم گرفتند تا در حـضـور پير مرد وضو گرفته و او را داور قرار داده تا بر وضويشان نظارت كند. وقتى به نـوبـت وضـو گرفتند از او پرسيدند: كدام يك از ما وضوى نيكو گرفت ؟ پير مرد پاسخ داد: هر دوى شما نيكو وضو ساختيد، ولى من تاكنون نحوه وضو ساختن را نمى دانستم و اينك از شما آموختم .(8)
2ـ اخـلاص در تـبليغ : يكى از زمينه هاى مهمّ تاءثير ارشاد اين است كه مردم احساس كنند مبلّغ و مـرشد، طمعى به مال آنان يا قصد تسلّط بر مقدراتشان راندارد. در قرآن مجيد بطور مكرّر به پيامبران سفارش شده :
(قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً)(9)
(به مردم ) بگو كه پاداش بر تبليغ رسالت و هدايت از شما نمى خواهم .
رسـول اكـرم (ص ) وامـامـان عـليـهـم السـلام نـيـز چـنـيـن روشـى را دنبال مى كردند و هرگز هيچ گونه اجر ومزدى از ديگران طلب نكردند.
3ـ ايـجـاد عـطـش بـراى قـبـول هدايت : معصومين (ع ) گاهى براى تاءثير بهتر ارشادات خود در افـراد، تـلاش مـى كـردنـد تـا آمـادگـى فراگيرى آنان را افزايش داده و زمين دلشان را براى كاشتن بذر هدايت و حكمت ، آماده تر نمايند. عنوان بصرى مى گويد:
من پاى درس مالك بن انس (رئيس فرقه مالكيه ) مى رفتم و حضرت صادق عليه السلام مدتى در مدينه نبود. پس ‍ از آن كه به مدينه مراجعت فرمود به خدمتش رفتم و عرض كردم . مى خواهم از مـحـضـر شـمـا اسـتـفـاده كـنم . امام فرمود: (من كار فراوان دارم . مرا از كارم باز ندار و مانند گـذشـتـه نـزد مالك برو و از او بياموز.) من از پاسخ منفى امام ، اندوهگين شدم و با خود گفتم اگـر فـرزنـد رسـول اللّه (ص ) در مـن خيرى مى ديد جواب منفى نمى داد. آن روز و فردا را به حرم پيامبر(ص ) رفتم و پس از زيارت ، دو ركعت نماز خواندم و از خدا خواستم كه قلب حضرت صـادق (ع ) را نـسـبـت به من متمايل گرداند و از علم و هدايتش مرا بهره مند سازد. سپس به خانه رفـتـم و در بـه روى خـود بـسـتـم و جـز بـراى نـمـاز از مـنـزل خـارج نـمـى شـدم . دلم سـرشـار از محبت امام شده بود و درس مالك رانيز ترك كردم ، تا ايـنـكـه روزى حـوصـله ام سـررفـت و پـس از نـمـاز عـصـر، راهـى مـنـزل امـام شـدم و دقـّالبـاب كـرده ، اجـازه ورود خـواسـتـم . خـدمـتـگـزار مـنـزل گـفـت : امـام هـم اكـنـون مـشغول نماز است ، آنجا نشستم ، طولى نكشيد كه خادم آمد و مرا به داخـل ، راهـنـمـايـى كـرد. وقـتـى بـه خدمت آن جناب رسيدم و سلام كردم ، ايشان ضمن پاسخ دادن فـرمـود: خـدا تو را بيامرزد. از اين دعا فهميدم كه قلب شريفش نسبت به من مهربان گشته و از آن پس باب گفتگو و درك فيض از محضرش به رويم باز شد.(10)
د ـ توجه دادن به خدا و روز جزا
بـدون شك ، لحظه لحظه عمر پيامبر و ائمه (ع ) با ياد خدا سپرى مى شد و با تمام وجود همه را بـسـوى (اللّه ) مـى خـواندند. ولى گاهى به صورت آشكارتر سعى مى كردند كه مخاطب خويش را بيشتر به ياد خدا و روز جزا بيندازند.امام حسين (ع ) مى فرمايد:
(روزى اميرمؤ منان صلوات اللّه عليه به شخصى برخورد كه سخنان زياد و بيهوده مى گفت . حـضـرت نـزدش ‍ تـوقف كرد و فرمود: تو سخنانت را به دو فرشته محافظ خود املا مى كنى و آنان نيز گفته هاى تو را نوشته ، به پروردگارت عرضه مى كنند. بنابراين ، سخنى بگو كه به كارت آيد و از بيهوده گويى بپرهيز.)(11)
از حضرت صادق عليه السلام نقل شده است كه :
(در مـديـنـه مردِ وِلگردى بود كه با كارهاى بيهوده اش مردم مدينه را سرگرم مى كرد. روزى حـضـرت سـجـاد عـليـه السـلام از جـايـى عـبور مى كرد. آن مرد به قصد شوخى رفت و عباى آن حـضـرت را از دوشـش بـرداشـت و رفـت . دو تـن از خـدمـتگزاران امام از پى او رفتند و عبا را پس گـرفـتـنـد و بـر دوش امام انداختند، حضرت از ايشان پرسيد: آن مرد كيست ؟ گفتند: مرد ياوه اى اسـت كـه بـا چنين حركاتى مردم را مى خنداند! فرمود: به او بگوييد خدا را روزى است كه درآن روز ياوه كاران زيان مى كنند.)(12)
تنوع در تبليغ و ارشاد
رسـول خـدا(ص ) و امـامـان عـليهم السلام تربيت يافتگان مكتب قرآنند. از اين رو، سيره ارشادى ايشان نيز همانند قرآن ، متنوع و گوناگون است كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم :
الف ـ نقل و قايع تاريخى
پـيـامـبـر وائمـه (ع ) بـراى عـبـرت گـرفـتـن مـردم ، وقـايـع و حـوادث پـيـشـيـنـيـان را نـقـل مـى كـردنـد و آنـان را بـه عـاقـبـت نـيـك آنـهـا امـيـدوار يا از گرفتار شدن به فرجام زشت گذشتگان برحذر مى داشتند و تكرار فراوان چنين داستانهايى در قرآن و روايات ما را از آوردن نمونه بى نياز مى كند.
ب ـ بيان آثار نيك و بد عقايد و اعمال
روش ديـگـر پـيـشـوايـان معصوم ، تبيين نتايج و فرجام كارهاى نيك و زشت است تا پيروان مكتب تـوحـيـد بـا آگـاهـى و بصيرت بيشتر در صراط مستقيم الهى گام بردارند و نابكاران نيز از سـرانجام و حشتناك خويش پروا كرده و از بى خردى دست بردارند. روايات فراوانى از پيامبر و امـامـان در ايـن بـاره صـادر شـده كـه نـشـان مـى دهد ايشان از اين روش بسيار استفاده مى كرده اند.(13)
ج ـ ارسال نامه و پيام
هـمـچـنـيـن آن رهـبـران شـايسته بطور مكرّر از فرستادن نامه و پيام كتبى و شفاهى براى ارشاد ديـگـران سـود مـى جـسـتـنـد، بـطـورى كـه نـامـه هـاى رسـول خـدا(ص ) خـود كـتـابـى مـسـتـقـل و پـرحـجـم را تشكيل داده و قسمتى از نهج البلاغه ، نامه هاى امام على عليه السلام به افـراد يـا جـمـعـيـتهاست و نامه هاى فراوانى نيز از امامان ديگر در دست است كه غالب آنها حاوى ارشاد و هدايت است .(14) از آن جمله شخصى به نام (يقطين ) مى گويد:
(من به فرماندار اهواز مبلغ زيادى بابت ماليات بدهكار بودم كه اگر آن را از من مى گرفت از زنـدگـى سـاقـط مـى شـدم . از ايـن رو، بـه دادخـواهـى نـزد امام صادق عليه السلام رفتم ، آن حضرت طى نامه اى به فرماندار نوشت :
(بـه نـام خـداونـد بـخـشـاينده مهربان ، همانا زير عرش خدا، سايه هايى است كه در زير آنها ساكن نمى شود مگر كسى كه اندوه برادرش را بر طرف سازد يا به او خوبى كند هر چند يك نصف خرما باشد، اينك (اين تو و) اين برادرت .)(15)
د ـ سخنرانى ، شعر، بيان سخنان پند آموز بزرگان
معصومين (ع ) هنر سخنرانى خويش را نيز در راه ارشاد و هدايت مردم به كار مى گرفتند و حكمتها و مـوعظه هاى زلال خويش را به كام انسانهاى تشنه علم و معرفت ريخته ، جانشان را سيراب مى كردند و درلابلاى سخن و نوشته هاى خويش ، شعر و سخنان حكمت آميز و پندآموز ديگران را نيز مـى آوردنـد. همچنين از ضرب المثل هايى كه در اذهان مردم جا افتاده ، استفاده مى كردند. اين مطلب در نـهـج البـلاغـه نـمـود بـيـشـتـرى دارد، هـر چـنـد ائمـّه ديـگـر نـيـز از آن غافل نبودند حتى آن بزرگواران گهگاه خود نيز شعر مى سرودند.(16)
روزى مـعـاويـه نـامه اى به امام على عليه السلام نوشت كه خود را در آن ستوده بود. امام وقتى نامه را خواند فرمود:
(پسر زن جگر خواره ، مفاخرش را به رخ من مى كشد؟ غلام ! در پاسخش بنويس :
مُحَمَّدٌ النَّبىُّ اَخى وَ صِنْوى وَحَمْزَةُ سَيِّدُالشُّهَداءِ عَمّى (17)
تـا آخـر ابـيـات ، هـمـچـنـيـن اشـعـار ديـگـرى از آن حـضـرت و ائمـّه ديـگـر نقل شده است .(18)
همينطور امامان (ع ) سخنان خود را به احاديث گهربار نبى اكرم (ص ) زينت مى بخشيدند و امامان بعدى از امامان پيش از خود نقل حديث مى فرمودند و در لابلاى سخنان ايشان گفته هاى پيامبران گـذشـتـه ، لقـمـان ، ابـوذر، و سلمان نيز ديده مى شود كه بيانگر اين نكته است كه ائمّه (ع ) براى تنوع در ارشاد و به شوق آوردن دلهاى مخاطبان خود از اين شيوه استفاده مى كردند.
ه‍ ـ بحث و مناظره
فكر و عقيده در عقل و دل انسان جا دارد و هرگز نمى شود آن را با جبر و فشار تغيير داد. از اين رو، رهبران واقعى اسلام در مناظره و بحث آزاد، شركت داشتند و انحراف و اعوجاج فكرى ديگران را با منطق و استدلال تصحيح مى كردند و در تمام اين بحث و مناظره ها پيروز و سربلند بودند و هرگز كسى را ياراى محكوم كردن آنان نبوده و نيست .(19)
و ـ درس
ائمـّه عـليـهـم السـلام مـعـلّمـان حـقـيـقـى مـردمـنـد و سراسر زندگيشان درس انسانيت است و همچون رسـول خـدا(ص )، كـه طبيبى بود كه بر سر بيماران خويش مى رفت ،(20) به سراغ مـردم مـى رفـتـنـد و بـا هـر وسـيـله اى كـه امـكـان داشـت آنـان را هـدايـت مـى كـردنـد و تشكيل محفل درس ، به شيوه متعارف آن روز، نيز از آن جمله است ، چنان كه درباره حضرت صادق عليه السلام گفته اند: (مدينه در عصر حضرت صادق (ع ) شكوفايى خاصى يافت و جايگاه دانـشمندانى شد كه در حلقه هاى درسى كه در بيت آن حضرت داير مى گشت شركت مى كردند و بـايـد گـفـت : بـيـت امـام بـه مـثـابـه دانـشـگـاهـى بـود كـه اقـشـار مـخـتـلفـى درآن تـعـليـم مى ديدند.(21) و تعدادشان بر چهار هزار نفر بالغ مى شد.(22)
ز ـ پرسش و پاسخ
نـحـوه ديـگـر ارشـادات پـيـامـبـر و ائمـّه (ع ) را بـايـد در قـالب (سـؤ ال و جواب )هاى آن بزرگان جستجوكرد كه گاه با طرح پرسشهاى فكرى و علمى ، اذهان مردم را بـه جـستجو وا مى داشتند و گاه درماندگى و بى مايگى دشمنان خويش را برملا مى ساختند، همينطور پاسخهاى منطقى و گرانقدرى كه به سؤ الهاى دانشمندان و محققان مى دادند، گره هاى فراوانى را از مشكلات علمى و فكرى مردم گشوده است ، چنان كه حضرت امير مؤ منان (ع ) بارها براى پاسخگويى به همه پرسشهاى مردم ، اعلام آمادگى كرد و فرمود:
(سَلُونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونى )(23)
پيش از آنكه مرا از دست بدهيد (هر چه مى خواهيد) از من بپرسيد.
روايات فراوانى كه به صورت پرسش و پاسخ در ميان آثار ائمّه (ع ) يافت مى شود، نتيجه گـفـتـگـوهـاى ايـشـان بـا تـشـنـگـان عـلم و مـعـرفـت اسـت كـه از كـوثـر زلال حاملان وحى خدا، سيراب مى گشته اند، مثلاً محمدبن مسلم مى گويد:
سـى هـزار پـرسـش از امـام بـاقـر(ع ) و شـانـزده هـزار پـرسـش از امـام صـادق (ع ) كـرده ام .(24)
ح ـ گفتگوى خصوصى
بـسـيار بديهى است كه پيغمبر و امام (ع ) نيز مانند ساير افراد بشر در سرتاسر زندگى ، كـم و بـيـش بـا افرادى نشست و برخاست و رفت و آمد داشتند، با آنان هم غذا مى شدند، سفر مى كـردند و ... امامان (ع ) از همين برخوردهاى عادى نيز استفاده كرده وظيفه الهى خويش را انجام مى دادند. بى شك ، در دوران خفقان و ديكتاتورى حاكمان ستمگر كه امامان (ع ) را از كارهاى اجتماعى مـنـع مى كردند، گاهى گفتگو و رهنمودهاى خصوصى به افراد، تنها راه انجام وظيفه امام بود. در اين زمينه نيز روايات و اخبار فراوان است كه نيازى به ذكر نمونه نيست . ناگفته نماند كه امـامـان (ع ) گاهى نقل برخى مطالب را لازم و ضرورى مى دانستند، ولى چون افكار عمومى مردم ظرفيت و كشش آن را نداشت افراد ممتاز را براى اين كار انتخاب مى كردند. برخى از شاگردان امام على (ع ) از اين گروه بودند و حضرت صادق (ع ) مطالب عالى و گرانقدر توحيد را براى صـحـابـى بـرجـسـتـه خـود، (مـفـضـّل بـن عـمـر) بـطـور خصوصى تبيين كرد.(25) و رسـول گـرامى صلى الله عليه وآله هزار رشته علمى را كه از هر يك هزار در علمى گشوده مى شـود تـنـهـا بـه امـيـر مؤ منان عليه السلام آموخت .(26) و از طريق آن حضرت به امامان ديگر انتقال يافت .
گسترش وتداوم هدايت
تـيـز بـيـنـى و دورانـديـشـى اهل بيت عليهم السلام ايجاب مى كرد كه در بُعد جهانى و جاودانى بـودن اسـلام نـيـز بـكـوشـنـد و بـا تـدبير و تيز هوشى ، آينده فكرى جامعه بشرى را روشن سازند. در اين راستا ـ علاوه بر متانت و صلابت گفتار به گونه اى كه خدشه اى بر مكتب آنان وارد نشود ـ عمدتاً از دو اهرم قوى سود جستند.
الف ـ كادر سازى
رسول خدا(ص ) درهمان سالهاى نخست پيدايش اسلام ، شاگردانى را تربيت نمود و هنگامى كه هـجـوم مـردم بـراى قـبـول اسـلام ، فـراگـير شد آنان را براى ياد دادن قرآن و احكام اسلام به اطراف اعزام كرد.
در سـال دوازدهـم بـعـثـت ، دوازده نـفـر از انـصـار (مـردم مدينه ) در موسم حج در عقبه (منى ) با رسـول خـدا(ص ) بـيـعـت كـردنـد، آنـان پـس از انـجـام بـيـعـت بـه مـديـنـه بـازگـشـتـنـد و رسـول خـدا(ص ) مـصـعـب بـن عـُمـيـر را همراه آنان فرستاد تا به هر كسى كه مسلمان شد، قرآن بـيـامـوزد و بـه سوى خدا دعوت كند، بدين جهت ، مصعب را در مدينه (مُقرى ) مى گفتند. او بر اسعدبن زرارة وارد شد و پيشنماز مسلمانان مدينه بود.(27)
در سـال چـهـارم هـجـرى نيز رسول خدا(ص ) چهل تن و به روايتى هفتاد نفر از جوانان و قاريان انصار را به منطقه (نجد) فرستاد تا آنان رابه اسلام دعوت كنند. آنان به سوى نجد رهسپار شـدنـد و در كنار چاه (معونه ) فرود آمدند. در اين فرصت ، عامربن مالك ـ كه خود دعوت كننده بود ـ خدعه كرد و قصد جانشان نمود. مسلمانان نيز دست به شمشير برده و از خود دفاع كردند تا جملگى به جز دو تن به شهادت رسيدند.(28)
تـربـيـت كـادر بـرجـسـتـه علمى ، در دستوركار ائمّه معصومين (ع ) قرار داشت وايشان با انتخاب افراد با هوش و مؤ من ، به پرورش آنان مى پرداختند. اين افراد، آنچنان مورد اطمينان امام قرار مـى گـرفتند كه به نمايندگى از سوى آن حضرت بر كرسى (فتوا) مى نشستند و نيازهاى دينى مردم را پاسخ مى گفتند، چنان كه حضرت امام باقر عليه السلام به (ابان بن تغلب ) مى گويد:
(تـو در مـسجد مدينه بنشين و براى مردم فتوا صادر كن ؛ من از اينكه مانند تو در بين پيروانم يافت شود بسيار خوشحالم .)(29)
(مـؤ مـن الطّاق ) از اصحاب امام صادق (ع ) و متخصص در علم كلام و فنّ مناظره بود و با هر يك از مـخالفان تشيّع بحث و مناظره مى كرد او را محكوم مى ساخت . زياد اتفاق مى افتاد كه كسانى بـراى پـرسـش و پاسخ و بحث و مناظره به مجلس امام صادق (ع ) وارد مى شدند و حضرت آنها را به مومن الطاق ارجاع مى داد و او همه را مجاب مى كرد.(30)
همچنين بودن كسانى مثل هشام بن حكم و هشام بن سالم در اصحاب ائمّه (ع ) نشان بارزى از كادر سازى علمى تخصّصى است .
حـضـرت صـادق (ع ) در بـاره چـهـار تـن از اصحاب خود، به نامهاى محمد بن مسلم ، ابوبصير، بريد و زراره مى فرمايد:
(لَوْلا هؤُلاءِ انْقَطَعَتْ اثارُ النُّبُوَّةِ وَ انْدَرَسَتْ)(31)
اگر اينان نبودند، آثار نبوّت قطع و كهنه مى گشت .
ب ـ احاديث فراوان و انتقال آن به ديگران
بـدون تـرديـد، در مـيـان تـمـام فـرقه هاى اسلامى ، مكتب تشيّع از غناى فرهنگى بالا و ممتازى بـرخوردار است و هيچ يك از مذاهب ديگر، در اين حد نيست . اين بار علمى و امتياز فرهنگى ، جز در سايه تلاش ائمّه (ع ) امكان پذير نبود. آنان با تبيين همه جانبه اسلام ناب ، هيچ نقطه ابهامى در اسلام نگذاشتند و با رهبرى داهيانه خويش ، اثبات كردند كه لياقت جانشينى پيامبر(ص ) را خود دارند و بس .
گـفـتـنـى اسـت كـه گـسـتـرش و عـمـق فـرهـنـگ اسـلام ، كـه در اخـبـار و آثـار اهـل بـيـت (ع ) متبلور است ، زمين و زمان را در مى نوردد و نسلهاى بشر را هدايت كرده ، به سعادت ابدى مى رساند.
موقعيت شناسى درارشاد و هدايت
دانـشـمندان علم كلام فرموده اند كه معجزه هر پيغمبرى متناسب با وضعيت روحى واجتماعى مردم آن زمان بوده است و اين نشان دهنده آن است كه موقعيت سنجى و در نظر گرفتن شرايط زمان و مكان ، در ارشاد و هدايت مردم يك (اصل ) محسوب مى شود كه (هادى ) و (مرشد) بايد آن را مراعات كند.
تـفـاوت آيـات (مـكّى ) و (مدنى ) كه دسته اول بيشتر در صدد تحكيم عقايد مسلمانان و دسته دوّم بـيـشـتـر مـتـضـمـّن قـوانـيـن و مـقـررات فـردى ، اجـتـمـاعـى و مسايل سياسى ، حكومتى است ، نيز مؤ يّد گفتار ماست و بيشتر احكام و قوانين اسلام پس از هجرت و در مـديـنـه ، ابـلاغ شـده ، يـعـنـى زمـان مـنـاسـب بـراى اجـراى آنـهـا، و رسـول اكـرم (ص ) اوّليـن نـمـازجـمـعـه را، كـه عـبـادت سـيـاسـى اسـت ، پس از هجرت اقامه مى كـنـد.(32) ايـنـهـا هـمـه گـواه است كه در ارشاد و راهنمايى مردم و اجراى احكام خدا بايد مـوقـعـيتها را در نظر گرفت و به اصطلاح از فرصتهاى طلايى سود برد. امامان (ع ) نيز اين اصل را بطور كامل در نظر داشته و به دقّت به كار مى بستند.
امـيـرمـؤ منان (ع ) در 25 سال سكوت خويش از همه كارهاى اجتماعى كنار گذاشته شد و با وجود ايـنـكـه مـخـالف زمـامـداران روز بـود، هـرگـاه در بـاره مـسـايـل اسـلامى از او نظر خواهى مى كردند،نظر خويش را ابراز مى فرمود و هنگام فراهم شدن مـقدمات خلافت نيز آن را پذيرفت . امام حسن و امام حسين عليهماالسلام پس از صلح با معاويه هر يـك ، ده سال امامت خود را با وى معاصر بودند و قيام نكردند(33) ولى به محض اينكه مـوقـعـيـت حـكـومـت امـوى و بـه دنـبـال آن ، وضـعـيـت اجـتـمـاعـى دچـار تـغـيـيـر و تـحـوّل شـد، حـضـرت سـيـدالشـهـدا(ع ) دسـت بـه قـيام زد و مردم طاغوت زده را بيدارى و هدايت بخشيد.
امام سجاد(ع ) در دوران اختناق اموى ، كه دستش از منبر، مسجد و اجتماع مسلمانان كوتاه بود، براى هدايت و راهنمايى مردم از كانال نيايش با خدا وارد شد و عاليترين فرازهاى معارف اسلامى را در قالب دعا به گوش جامعه رساند.
حـضـرت بـاقـر و صـادق عـليـهـمـاالسـلام نـيـز از دوران انـتـقـال قـدرت از امـويـان بـه عـباسيان ، بهترين استفاده را كردند و اسلام در زمان اين دو امام ، حياتى دو باره يافت . همچنين حضرت رضا عليه السلام از موقعيت اجتماعى خود، كه به صورت ظـاهـر و تشريفاتى ولى عهد بود، بهترين بهره رابرد و علاوه برحمايت و دستگيرى از جامعه شـيـعـه ، كـه تا آن زمان بسيار مظلوم بود، ميراث علمى گرانبهايى از خود به جاى گذاشت ، و بـا شـركـت در جـلسات بحث و مناظره كه از طرف دستگاه ماءمون داير مى شد، ضمن محكوم كردن مـخـالفـان اسـلام نـاب مـحـمـّدى (ص ) حـقـّانـيـت و اولويـت اهل بيت (ع ) را اثبات مى نمود.
كنگره بين المللى اسلامى
كـنـگره عظيم و بين المللى (حج ) نيز از فرصتهاى طلايى ارشاد و هدايت و تبيين معارف حيات بـخـش اسـلامـى بـود و پـيـامـبـر و ائمـّه مـعـصـومين (ع ) به اهميّت آن واقف بودند و در آن شركت فعال داشتند.
رسـول اكـرم (ص ) در دوران مـكـّه از مـوسـم حج ، بهترين استفاده تبليغى را مى كرد و پيام آيين تـازه خويش را به گوش حاجيانى كه از دور و نزديك آمده بودند مى رساند، و حتى دعوت مردم مدينه از پيامبر و بيعتشان با آن حضرت در ايام حج صورت گرفت .(34)
همين طور آن حضرت به اميرمؤ منان (ع ) ماءموريت داد كه ايام حج به مكّه رفته و سوره برائت را بـر مـردم اعـم از مـسـلمان و غيرمسلمان قرائت كند.(35) (اين سوره ، متضمن سياست خارجى اسـلام و اعـلام بـيـزارى از مـشركان و به منزله بيانيه رسمى و جاويد حكومت اسلامى تلقى مى شود.)
امـام حـسـن مـجـتـبى عليه السلام بيست مرتبه پياده به حج رفت (36) وحضرت امام حسين عـليـه السـلام نـيـز فـراوان بـه حج مى رفت و بسيار روشن است كه شركت امام (ع ) تنها جنبه عـبـادت شـخـصـى نـداشته و آنان از اين اجتماع عظيم و بى نظير براى روشن كردن اذهان مردم و آگـاهـى دادن بـه آنـهـا بـهـتـريـن اسـتـفـاده را مـى كـردنـد. و حـتـى امـام حـسـيـن (ع ) قـبـل از قـيـام كـربـلا بـيـش از سـه مـاه در مـكـه تـوقـف كـرد وتـا روز هـشـتـم ذيـحـجـة نـيز آنجا بود(37) و هنگام خروج از مكه طى سخنانى مساءله عاشورا و شهادت خويش را گوشزد كـرد.(38) در ايـن مـدت هـمـواره مـردم مـكّه و حج گزارانى كه از نقاط ديگر به آنجا آمده بودند با وى ديدار و گفتگو مى كردند.(39)
حـضـرت امـام بـاقـر عـليـه السـلام نـيـز در ايـام حـج در مـسـجـد الحـرام بـه تـبـيـيـن مـسايل علمى و سياسى مى پرداخت .(40) و حتى وصيت كرد كه بخشى از اموالش را وقف مـرثـيـه خـوانـى بـر او كـنـنـد و ايـن كـار تـا ده سـال در ايـام حـج و در سـرزمـين (منى ) انجام گيرد.(41)
حـضـرت امـام صـادق (ع ) آن گـونه كه از تاريخ زندگى ايشان برداشت مى شود، فراوان در مـوسـم حـج در مـكّه حضور مى يافت و مسايل مهمّ عقيدتى ـ سياسى اسلام را براى حاضران تبيين مى كرد. بطور مثال : ابو مقداد گويد:
در روز عـرفـه ، حـضـرت امـام صـادق (ع ) را در مـوقـف حـج مـشاهده كردم كه با صداى بلند مى فرمود:
(اءَيُّهـَا النـّاسُ إِنَّ رَسـُولَ اللّهِ (ص ) كانَ الاِْمامُ ثُمَّ كانَ عَلِىُّ بْنُ اَبيطالِبٍ(ع ) ثُمَّ الْحَسَنُ(ع ) ثُمَّ الْحُسَيْنُ(ع ) ثُمَّ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(ع ) ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُ عَلِي (ع )ثُمَّ هَهْ)(42)
اى مـردم ! رسـول خدا(ص ) رهبر نخستين بود و پس از او على بن ابيطالب ، حسن بن على ، حسين بن على ، على بن الحسين ، محمدبن على درود خدا بر ايشان و اينك من امام و رهبرم .
سپس به طرف راست جمعيت رو كرد اين جملات را تكرار كرد، آنگاه به طرف چپ و در آخر به عقب برگشت و براى آنان نيز گفت و به هر طرف كه مى گشت كلام خود را سه بار تكرار مى كرد كـه در مـجـمـوع ، دوازده بـار، مـهـمـتـريـن مساءله جهان اسلام يعنى امامت و رهبرى را براى حاجيان حـاضـر درعـرفـات بـيـان كـرد. و سـرانـجـام ، آخـريـن حـلقـه اتـصـال خـاكـيـان بـه افـلاكـيـان ، يـعنى منجى عالم بشريت ، حضرت حجة بن الحسن (عج ) نيز فـرياد كفر برانداز توحيد را از جوار خانه حق صلا مى دهد و آخرين حركت رهايى بخش انسان ـ كـه عـظـيـم ترين پديده سياسى جهان نيز خواهد بود ـ از سرزمين حج و مهبط وحى شروع خواهد شد.(43)
# روابط اجتماعى
اسـاس اسـلام بـا انـزوا و گـوشـه نـشـينى ، سخت درتضادّ است و پيرو چنين دينى بايد فردى فـعـّال و اجـتـماعى بوده ، از گوشه گيرى و تكروى بپرهيزد و حضرات ائمّه معصومين (ع ) كه رهبرى امّت را به عهده داشته اند، به يقين ، بايد در متن جامعه ، حضور داشته و رهبرى خويش را عـيـنـيـّت بـخشند. اين درس ، گوشه اى از رفتار اجتماعى آن بزرگواران معصوم را ترسيم مى كند.
رعايت ادب در برخوردهاى اجتماعى
هـر جـامـعه اى ، خوب يا بد، براى خود آداب و رسومى دارد كه افراد آن اجتماع ، ملزم به رعايت آنـهـا هـستند. جامعه اسلامى نيز زيباترين آداب اجتماعى را از اسلام عزيز الهام مى گيرد و آن را مـراعـات مى كند. معصومين (ع ) بر خلاف رهبران كاذب و دروغين ، كه خود را مافوق قانون و ادب فـرض مـى كردند، بهتر و بيشتر از سايرين ، ادب اجتماعى را رعايت مى كردند كه به بخشى از آن اشاره مى كنيم :
الف ـ تواضع در برخورد
پـيـشـوايـان معصوم با داشتن عالى ترين مقام انسانى و برترى بر غير خود، هرگز آلوده به صفت شيطانى (كبر) نگشتند و همواره آراسته به زينت (تواضع ) بودند كه زيباترين نوع برخورد اجتماعى است . ابوسعيد خدرى مى گويد:
رسـول خـدا(ص ) بـا آن مـقـام و مـنـصـب والاى نـبـوت كـه داشـت ، بـسـيـار مـتـواضـع و فـروتـن بود.(44)
اسامة بن زيد نيز گويد:
رسول خدا(ص ) سوار الاغ مى شد و يك نفر را هم پشت سرخود سوار مى كرد.(45)
مـردى حضور پيامبر(ص ) شرفياب شد. ابهت و هيبت پيامبر، او را گرفت ، بطورى كه نتوانست حرف بزند. آن حضرت فرمود:
(آرام باش ، من پادشاه نيستم كه از من مى ترسى . من پسرزنى از قريش هستم كه گوشت خشك شده مى خورد.)(46)
امام صادق عليه السلام فرمود:
(روزى اميرمؤ منان (ع ) سواره مى رفت ، عده اى از يارانش پشت سر او پياده راه افتادند. حضرت رو بـه آنـان كـرد و گـفـت : آيا نيازى داريد؟ گفتند: نه ، دوست داريم با شما باشيم . حضرت فـرمـود: بـرگـرديـد كـه پـيـادروى هـمـراه سـوار،سـبـب خـوارى پـيـاده و تـبـاهـى سـواره مـى گردد.)(47)
حـتـى آن حـضـرت در مـوقـعـيـّت جـنـگـى و در مـقـام فـرمـانـدهـى كـل قـوا، خـصلت تواضع را فراموش نمى كند و جلوى چشم مريدان و پيروان خويش مى نشيند و كفش پاره خود را وصله مى زند.(48)
اين خصلت ، ويژگى همه رهبران الهى است . ابراهيم بن عباس مى گويد:
هـرگـز نـديـدم كـه حـضـرت رضـا(ع ) با سخنش به كسى جفا كند يا سخن گوينده اى را قطع نـمـايـد يـا حـاجـتـمـنـدى را مـاءيـوس بـرگـردانـد. هـرگـز پـاى خـود را نـزدكـسى دراز نكرد و درمـقابل همنشين خود، تكيه به جايى نمى كرد. به هيچ يك از خادمان خود ناسزانگفت ، و آب دهان نيفكند، و با قهقهه نخنديد.(49)
ب ـ سلام و احوالپرسى
مـعصومين (ع ) همواره با رويى گشاده و شاد، با مردم برخورد مى كردند، سلام مى كردند، دست مى دادند و احوالپرسى مى كردند و به دوستان خود تاءكيد مى كردند كه چنين آدابى را به جا آورند.
پـيـامـبـر گـرامـى (ص ) بـه هـر كـس مـى رسـيـدنـد، حـتـى بـه زنـان و كـودكـان ، سـلام مـى كردند.(50) ابو حمزه گويد:
بـا امـام بـاقر (ع )، همسفر شدم . در جايى منزل كرديم ، آن حضرت چند قدمى رفت و برگشت و بـا مـن مـصـافـحـه كـرد و دسـت مـرا فـشـرد. عـرض كـردم : مـا الا ن بـا هـم در يـك مـحـمل بوديم ؟ فرمود:(هرگاه مؤ من بامؤ منى ديگر مصافحه كند خداوند به آنان نظر (رحمت ) مى افكند.)(51)
ج ـ استقبال و بدرقه
از جـمـله آداب اجـتـمـاعـى اسـلام ، اسـتـقبال و بدرقه ميهمان است . حضرت صادق عليه السلام از رسول خدا نقل كرده كه فرمود:
(إِنَّ مِنْ حَقِّ الدّاخِلِ عَلى اءَهْلِ الْبَيْتِ اءَنْ يَمْشُوا مَعَهُ هَنيئَةً إِذا دَخَلَ وَإِذا خَرَجَ)(52)
از (جـمـله ) حـق (وارد) بـر اهـل خـانه ، اين است كه هنگام ورود و خروج به آرامى او را تا مقدارى استقبال و بدرقه كنند.
و آنـگـاه كـه مـسـافـر، دسـت بـه يك سفر مهم سياسى يا نظامى ، كه به نفع مردم و كشور است بـزنـد، بـدرقـه و اسـتـقـبـال از او شـكـوه بـيـشـتـرى مـى يـابـد، چـنـان كـه رسول گرامى اسلام ، اغلب رزمندگان را بدرقه مى كرد و برايشان دعا مى نمود و هنگام مراجعت نيز به استقبالشان مى شتافت .(53)
عـثـمـان كـه از افـشـاگـريـهـا و سـخـنـان حـق طـلبـانـه ابـوذر، صـحـابـى بـزرگ رسـول خـدا(ص ) بـه تـنـگ آمده بود، تصميم گرفت او را به دهكده اى به نام (ربذه ) تبعيد كـند و دستو رداد كسى حق ندارد با ابوذر، سخن گويد يا او را مشايعت نمايد، ولى حضرت على عـليـه السـلام هـمـراه فـرزنـدانـش حـسـن و حـسـيـن عـليـهـمـاالسـلام و بـرادرش عقيل و عمار ياسر، ابوذر را تا خارج مدينه بدرقه كردند و هر يك سخنانى ايراد نمودند. عثمان از اين امر، مطلع شد و به اميرمؤ منان (ع ) اعتراض كرد. امام فرمود:
(تو توقع دارى دستور به گناه هم كه مى دهى ما اطاعتت كنيم ؟!)(54)
د ـ ميهماندارى
مـيـهـمـان نـوازى نـيز از آداب با ارزشى است كه فرهنگ اسلامى بر آن تاءكيد دارد و پيشوايان دينى ، سخت بدان پاى بند بودند. رسول خدا(ص ) تنها زير انداز موجود در خانه را زير پاى مـيهمان پهن مى كرد.(55) هرگاه ميهمانى بر حضرتش وارد مى شد با او بر سر سفره غذا مى نشست و تا ميهمان از غذا سير نمى شد، پيامبر دست از غذا نمى كشيد.(56) اميرمؤ منان (ع ) خود، آب روى دست ميهمان مى ريخت تا او دستش را بشويد.(57)
حـضـرت صـادق عـليـه السـلام اجـازه نـمـى داد كـه مـيـهـمـان كـارهـاى منزل را انجام دهد و خود شخصاً اقدام مى نمود.(58)
هـمـيـن طـور آن بـزرگـواران اصـرار داشـتـنـد كـه سـخـتـيـهـا و نـاراحـتـيـهـاى مـنـزل را بـه مـيـهـمـانـان خـود مـنـتـقـل نـكـنـنـد. از ايـن رو، مـشـكـلات مـنـزل و زنـدگـى امـام ، اثـرى در مـهـمـان نـوازى ايـشـان نـمـى گذاشت . حضرت امام كاظم (ع ) نقل مى كند:
روزى پـدرم با ميهمانان خويش نشسته بودند و هنگام صرف غذا شد، در اين بين خبر آوردند كه اسـمـاعـيـل ، فـرزند امام ، در گذشته است . امام (ع ) بدون اينكه وضع مجلس را به هم بزند و ياميهمانان خود را رها كند و خارج شود. تبسّمى كرد و فرمود: غذا را بياوريد. آنگاه با دوستانش بـر سـر سـفـره نـشست ، خود غذا ميل فرمود و به مهمانان هم تعارف مى كرد و غذا جلوى آنها مى نهاد.(59)
ائمـّه معصومين از شدّت علاقه به مهمان و مهمان نوازى ، هيچ گاه مهمان را هنگام رفتن يارى نمى دادنـد، تـا نـشـان تـمـايـل آنـان بـه بـاقـى مـانـدن مـهـمـان درخـانـه بـاشـد، چـنـان كـه نـقـل شـده : مـيـهـمـانـانى از طايفه (جُهَينه ) بر امام صادق (ع ) وارد شدند و حضرت از ايشان پـذيـرايـى كـرد. وقـتى قصد كوچ كردند، امام زاد و توشه راه و هدايايى به ايشان عطاكرد و به خدمتكاران خود فرمود:
(از آنان كناره بگيريد و كمكشان نكنيد. آنگاه فرمود: ما خاندانى هستيم كه ميهمانان خود را هنگام كوچ كردن يارى نمى دهيم .)(60)
ه‍ ـ رفتار باهمسفران
مـعـصـومـيـن (ع ) هـرگـز در زندگى ، سربار ديگران نبودند، بلكه علاوه برگذران زندگى خـويـش ، كـمـكـهـاى شايانى به زندگى ديگران مى كردند و در (سفر) كه بيش از (حَضَر) مشكلات دارد نيز چنين عمل مى نمودند.
رسـول خـدا(ص ) در مـسـافـرت و انـتـخاب همسفر، حساس بود. در سفرى كه براى زيارت خانه كعبه خارج شده بود فرمود:
(هركس بد اخلاق و بد همسايه است ، با ما همسفر نشود.)(61)
در يكى از سفرها پيامبر خدا(ص ) دستور داد كه گوسفندى را ذبح كنند. يكى از اصحاب گفت : مـن آن را مـى كـشـم . ديـگـرى گـفـت : من هم پوست مى كنم . سومى گفت : من قطعه قطعه مى كنم . چـهـارمـى گـفـت : مـن هـم آن را مى پزم رسول خدا(ص ) فرمود: من هم هيزم تهيه مى كنم . همسفران گـفـتـند: اى رسول خدا شما زحمت نكشيد. ما اين كار را انجام مى دهيم آن حضرت فرمود: (مى دانم كـه شـمـا چـنين مى كنيد، ولى خداوند دوست ندارد كه بنده اش وقتى با ديگران همسفر است ، كار نـكـنـد). ايـن را گـفـت و بـه جـمع آورى هيزم پرداخت .(62) حضرت صادق عليه السلام فرمود:
(امام سجاد (ع ) جز با كسانى كه او را نمى شناختند، مسافرت نمى كرد و باهمسفران قرار مى گذاشت كه نيازمنديهاى آنان را برطرف سازد.)(63)
و درطول سفر، رفيق ، همراه و خيرخواه همسفران خويش بود.
امامان معصوم (ع ) هنگام جدايى نيز به همسفر خود احترام مى گذاشتند، هر چند آشنا و همكيش نبود؛ چنان كه امام صادق (ع ) فرمود:
(امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) بـا نامسلمانى همسفر شد،آن شخص از امام پرسيد: مقصدت كجاست ؟ فرمود: كـوفـه . وقـتـى به راه كوفه رسيدند، آن شخص مسير خود را انتخاب كرد، ولى متوجه شد كه امـام هـم هـمـراه او مى آيد و رهسپار كوفه نشد، پرسيد مگر تو قصد كوفه نداشتى ، چرا با من مـى آيى ؟ حضرت پاسخ داد: چرا، قصد كوفه دارم ولى زيبايى و نيكويى هم صحبتى به اين است كه به احترام همسفر، مقدارى او را بدرقه كرد. اين دستورى است كه پيامبر ما به ما داده است . آن شـخـص غـيـر مـسـلمـان بـه سـبـب ايـن رفـتـار نـيـك بـه اسـلام جـلب شـده ، مـسـلمـان گرديد.)(64)
و ـ رفتار با اصحاب و پيروان
پـيـشـوايان گرانقدر اسلام ، همچنان كه با همه مردم ، مهربان بودند، با اصحاب و ياران خود نيز رابطه اى عميق و صميمى داشتند و به آنها بيشترين احترام را مى گذاشتند.
ابوذر مى گويد:
رسول خدا(ص ) در ميان ما مى نشست و با هم صحبت مى كرديم ، بطورى كه اگر غريبه اى وارد مى شد، نمى دانست ، كدام يك از ما پيامبر خداست تا اينكه مى پرسيد.(65)
ابوداوود از ابوذر نقل مى كند كه :
وقـتى رسول اكرم (ص ) يكى از اصحاب خود را مى ديد به او سلام مى كرد، آنگاه دستش را مى فشرد و او را در آغوش مى كشيد.(66)
مـالك اشـتـر يـكى از ياران و فرماندهان لايق حضرت امير(ع ) شخص مدير و مدبّرى بود كه از سـوى آن حـضـرت بـه اسـتـانـدارى مـصـر بـرگـزيـده شـد، ولى قـبـل از رسـيـدن بـه مصرتوسط دشمنان اسلام به شهادت رسيد و حضرت على (ع ) درباره او چنين فرمود:
(مـالك ! چـه مـالكى ! به خدا سوگند اگر كوه بود، يگانه بود، و اگر صخره بود، سخت و مـحـكـم بـود، هـيـچ تك سوارى از او فراتر نمى رفت و هيچ پرنده اى به اوج او راه نمى يافت .)(67)
ز ـ رفتار با صاحبان فضيلت
پـيـشـوايـان مـعـصـوم (ع ) بـا كـسانى كه از جهت علمى و كرامت اخلاقى در ميان مردم نفوذ داشتند، بـرخـوردى در خـورشـاءن آنـهـا داشتند. جريربن عبدالله ، كه پيشوا و رئيس قوم خود بود، مى گويد:
چـون رسـول خـدا(ص ) بـه پـيـامـبرى مبعوث شد، خدمت ايشان رفتم تا با وى بيعت كنم . به من فرمود: اى جرير! براى چه به اينجا آمدى ؟ گفتم : آمدم تا به دست شما اسلام بياورم . پيامبر عباى خود را برايم پهن كرد و به اصحاب خود رو كرد وفرمود:
( إِذا اءَتاكُمْ كَريمُ قَوْمٍ فَاءَكْرِمُوهُ)(68)
هنگامى كه بزرگ قومى نزد شما مى آيد او را بزرگ داريد.
محدّث كاشانى به نقل از ترمذى مى نويسد:
(رسول خدا(ص ) اهل فضل و بزرگان را به سبب اخلاقى كه داشتند اكرام مى كرد و قلوب مردم شريف را با نيكى به آنها جلب مى كرد.)(69)
آمـوخـتـن سـوره حـمـد بـه يـكـى از فرزندان امام حسين عليه السلام سبب شد كه آن حضرت علاوه برهزار دينار و پارچه هاى فراوان ، دهان معلم را از درّ و جواهر پر كند و فرمود:اينها به پاى عطاى او نمى رسد.(70)
امام سجاد(ع ) هر وقت دانش پژوه يا عالمى به محضرش مى رسيد، مى فرمود:
(آفـرين بر سفارش شده رسول خدا(ص )، آنگاه مى گفت : دانشجو و طالب علم از زمانى كه از مـنـزل خـارج مى شود و به كسب علم مى پردازد، پاى بر هيچ تر و خشكى نمى گذارد، جز آنكه تا طبقه هفتم زمين ، او را تمجيد و ستايش مى كنند.)(71)
روابط سالم اجتماعى
سـالم سـازى روابـط اجـتـمـاعـى ، داخـلى يـا خـارجـى ، يـكـى از اصول شريعت اسلام است كه معصومين (ع ) در تحقق آن كوشا بودند كه به بيان گوشه هايى از آن مى پردازيم :
الف ـ حضور در اجتماع مسلمانان
از جـلوه هـاى رابـطـه سـالم ، حـضور فعّال در كارهاى اجتماعى است كه معصومين (ع ) دراجتماعات سـالم مـثل نماز جمعه و جماعات شركت مى كردند و هرگز خود را از جامعه اسلامى جدا ندانسته و در بين آنها حضور داشتند.
امام رضا عليه السلام از حضرت امير(ع ) نقل مى كند كه فرمود:
(ما و پيامبر(ص ) در جنگ احزاب كانال حفر مى كرديم .)(72)
شخصى از اهالى (بلخ ) مى گويد:
بـا حـضرت رضا عليه السلام در سفر به خراسان همراه بودم . هنگام صرف غذا، كليه افراد بـه هـمـراه امام بر سر يك سفره نشستند، من به امام عرض كردم : براى شما سفره اى جداگانه مى اندازيم ؟ امام فرمود:
(سـاكـت شـو! پـروردگـار مـا يـكـى ، پـدرمـان يـكـى ، مـادرمـان يـكـى ، پـاداش هـم در برابر عمل دريافت مى كنيم . (اين تشريفات براى چه ؟))(73)
ب ـ همنشينى با فقرا و ضعيفان
پـيـكـره اصـلى امـت اسـلامـى را قـشـر ضـعـيـف و مـتـوسـط تـشـكـيـل مـى دهـد كـه راهـنـمـايى و هدايت آنان بيشترين مسؤ وليت رهبر را درپى دارد. از اين رو، رهـبـران الهـى ، هـمـواره كـوخ نـشـيـنـان را بـر كـاخ نـشـيـنـان تـرجـيـح مـى دادنـد و در عـيـن حـال ، پـيـشـواى تـوانـمـندان نيز بودند و از ارشاد آنان نيز غفلت نمى كردند. خانه معصومين ، هـمـواره پـنـاهـگـاه بـى پـنـاهـان بـود و آنـها شب و روز، كمر به خدمت خلق خدا بسته بودند كه صـفحات زرّين تاريخ اسلام ، گوياى آن است . بيچارگان و ضعيفان جامعه ، آنها را از خود مى دانـستند، از اين رو رفتارشان با آن بزرگواران معصوم خوب و صميمى بود، وچنين رفتارى را هيچ گاه با حاكمان غيرالهى نداشتند.
پـيامبر(ص ) با فقرا همنشين بود و با مساكين و بيچارگان غذا مى خورد و با دست خود به آنها غذا مى داد.(74)
روزى تـعـدادى از فـقـرا و مـسـاكـين ، خدمت رسول خدا(ص ) بودند. چند تن از بزرگان قريش و ديگران نيز حضور يافتند وگفتند:
اى رسـول خـدا كـاش ايـن جماعت مسكين را از خود دور مى كردى ! و آنان را با ما در يك مجلس ‍ نمى نـشـانـدى ؛ مـا دوسـت نـداريـم كـه بـا ايـنـهـا در يـك مـجـلس بـاشـيـم . آيـه نازل شد:
(كسانى را كه هر بامداد و شامگاه ، پروردگار خويش را مى خوانند و خواستار خشنودى او هستند طـرد مـكن ، نه چيزى از حساب آنها برعهده توست و نه چيزى از حساب تو برعهده ايشان ، اگر اينها را طرد كنى ، در زمره ستمكاران خواهى بود.)(75)
پس از نزول اين آيه پيامبر(ص ) فقرا و مساكين را طلبيد و مورد لطف و محبت بيشتر قرارداد. آنها اغلب در كنار رسول خدا(ص ) بودند.(76)
امام حسن عليه السلام بر عدّه اى مسكين گذشت كه روى زمين نشسته ونان خشك مى خوردند آنان امام را بـه سـفـره خود دعوت كردند، امام كنارشان نشست و از نان آنان خورد. آن گاه همه آنها را به منزل خود دعوت كرد و به آنها پوشاك و خوراك داد.(77)
از امام سجاد عليه السلام نيز شبيه آن را نقل كرده اند.(78)
حـضـرت رضـا(ع ) وقـتـى بـه مـنزل مى آمد، همه خدمتگزارانش گرد او حلقه مى زدند، با هم مى نـشـسـتند و سخن مى گفتند.(79) چنين رفتارهايى از سوى پيشوايان جامعه ، سبب تحكيم رابـطـه امـام بـا امـت و كـاهـش آلام اجـتـمـاعى مردم و كم شدن عقده هاى حقارت و حسّ تنفر فقيران و توانمندان مى گشت ، به عبارت ديگر سبب ايجاد رابطه سالم اجتماعى مى شد.
ج ـ رفتار با كودكان
نـسـل نـوخـاسـتـه ، وارث نـسـل گـذشـتـه اسـت و فـرهـنـگ وادب را از نـسـل پـيشين مى آموزد. از اين رو، سالخوردگان بايد با كودكان ، ارتباطى سالم و حساب شده داشته باشند تا آنان تربيت و پرورش يابند.
مـعـصـومـيـن عـليـهـم السـلام در بـرخـورد بـا كـودكـان ، بـسـيـار ظـريـف و آگـاهـانـه عـمـل مـى كردند و اجازه نمى دادند ميان مسؤ ولان آينده جامعه با گردانندگان كنونى آن شكافى ايـجـاد شـود و نـسـل نـو از فـرهـنـگ و آيـيـن كـهـن خـويـش بـيـگـانـه بـاشـد، رسـول خـدا(ص ) بـه اسـتـقـبـال رزمـنـدگان جنگ (موته ) رفت و خود، عبداللّه بن جعفر را، كه خـردسـال بـود، بـر مـركـب خـويـش سـوار كـرد و بـه ديـگـران نـيـز فـرمـود تـا كـودكـان استقبال كننده را بر مركبهايشان سوار كنند.(80) انس بن مالك مى گويد:
(رسـول خـدا(ص ) بـر كـودكـان عـبـور مـى كـرد و بـر آنـهـا سلام مى كرد و سريع مى گذشت .)(81)
كـودكـى را خـدمـت پـيـامـبـر آوردنـد تـا بـراى او دعـا كـنـد، رسول خدا كودك را در دامن خود نشانده در همين وقت كودك بر لباس پيامبر ادرار كرد. مادرش بر سـر او فـريـاد كـشـيـد كه ... پيامبر فرمود: او را آزاد بگذاريد. آن گاه براى كودك دعا كرد و سپس برخاست و لباسش ‍ را تطهير كرد.(82)
ذهن شفاف و دل صاف كودك از رفتار بزرگترها الگو گرفته ، و نقش مى پذيرد، پس بايد با رفتارى نيكو و پسنديده ، شخصيت آنان را ساخت . پيشوايان معصوم در اين باره چنين سفارش مى كردند:
(اَكْرِمُو اَوْلادَكُمْ وَ اَحْسِنُوا ادابَهُمْ)(83)
فرزندان خود را بزرگ داريد و نيكو ادب كنيد.
حضرت صادق عليه السلام از رسول خدا(ص ) نقل مى كند كه فرمود:
(هرگاه به كودكان وعده داديد به آن عمل كنيد.)(84)
ايـنها و سفارشات فراوان ديگرى كه از سوى ائمه (ع ) در باره كودكان صادر شده ، گوياى آن اسـت كـه آن بـزرگـواران ، هـم خـود بـا كـودكان رفتارى نمونه داشته اند و هم به ديگران توصيه فرموده اند كه با كودكان ، رفتارى صحيح و آموزنده داشته باشند.
د ـ شاد كردن مؤ منان
رفـتـار آدمـى از قلب و فكرش نشاءت مى گيرد و بهترين وسيله برقرارى ارتباط سالم ، به دست آوردن دل افراد است ، شاد كردن ديگران واكنش زيباى آنان را درپى دارد و نشانه يكسويى و سـلامـت جـامـعه است ، تاءكيد فراوان معصومين (ع ) بر شادكردن مؤ من ، بيانگر اهميت آن است . روشـن اسـت كـه آن بـزرگان چنين كار مهمى را ترك نمى كرده اند و در اهميت فراوان شاد كردن دل مؤ منين همين بس كه حضرت صادق (ع ) فرمود: پيامبر فرموده است :
(اِنَّ اَحَبَّ الاَْعْمالِ اِلىَ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ اِدْخالُ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنينَ)(85)
محبوبترين عمل نزد خداوند، شاد كردن مؤ منان است .
ه‍ ـ عيادت مريض
اضـطـراب درونـى بيمار و يكنواختى وعدم تنوع در محيط زندگى ، او را سخت خسته و فرسوده مى كند، بخصوص كه حالت بيمارى ، رقّت قلب و احساسات بيمار را تشديد و تهييج مى كند. در چـنـيـن ايـّامى ، بيمار احتياج مبرم به محبت و غمخوارى ديگران دارد و حيات اجتماعى حكم مى كند كه بايد در چنين مواقعى همنوعان را دريافت .
در فـرهنگ اجتماعى اسلام ، ديدار بيمار جايگاه ويژه اى دارد واز حقوق مسلم برادران ايمانى بر يـكـديـگـر شـمـرده شـده است و(86) پيشوايان دينى در زندگى خويش آن را مراعات مى كردند.
رسول خدا(ص ) از سلمان فارسى عيادت كرد و هنگام برخاستن به او گفت :
(اى سـلمـان ! خـداونـد بـيـمارى را از تو بردارد و گناهان تو را ببخشد، دين تو را حفظ كند و جسم تو را تا پايان عمر سالم نگه دارد.)(87)
اميرمؤ منان (ع ) به عيادت (صعصعة بن صوحان ) رفت و به او فرمود:
(مبادا از اينكه به عيادتت آمده ام بر ديگران فخر بفروشى .)(88)
همچنين آنحضرت با اينكه از (زيد بن ارقم ) خشمگين بود به عيادتش ‍ رفت .(89)
حـضـرت صـادق عـليـه السـلام سـراغ يكى از دوستانش را گرفت ، گفتند مريض است . امام به عيادتش رفت و پهلوى سرش نشست و به او فرمود:
(به خدا گمان نيكو داشته باش .)(90)
بـزرگـان اسـلام گـاه و بـى گاه نيز آداب عيادت بيمار را براى مردم بيان مى كردند و سعى داشـتـنـد كـه ايـن ادب اجـتـمـاعـى بـه نيكويى انجام پذيرد. شخصى مى گويد من با تعدادى از دوسـتـانـم به عيادت يكى از دوستداران امام صادق (ع ) مى رفتيم كه در ميان راه به آن حضرت برخورديم ، حضرت فرمود:
ـ قصد كجا داريد؟
ـ به عيادت فلان كس مى رويم .
ـ بايستيد، آيا ميوه ، عطر و امثال اينها با خود برداشته ايد تا به او هديه كنيد؟
ـ خير
ـ مـگـر نـمـى دانـيـد كـه بـيـمـار از ايـنـكـه كـسـى چـيـزى بـرايـش بـبـرد احـسـاس خـشـنـودى مـى كند؟(91)
و ـ تشييع جنازه
مـشـايعت پيكر مؤ من نيز از جمله آداب اجتماعى است كه معصومين (ع ) آن را مراعات مى كردند و به پـيـروان خـويـش نـيـز تـاءكـيـد مـى كـردنـد كـه در تـشـيـيـع جـنـازه مـؤ مـن شـركـت كـنـنـد. رسول خدا(ص ) پا برهنه وبدون عبا در تشييع جنازه سعدبن معاذ شركت فرمود.(92)
امـير مؤ منان (ع ) در تشييع جنازه اى شركت داشت و صداى خنده اى را شنيد؛ بطورغير مستقيم خنده كننده را ملامت كرد و جملات حكيمانه اى فرمود.(93)
امـام حـسن مجتبى (ع ) همراه جنازه اى رفت و هنگام دفن ، در كنارى ايستاد و با كسى صحبت مى كرد تـا او را دفـن كـردنـد(94) امـام بـاقـر(ع ) بـا ايـنـكـه راه رفـتـن بـرايـش مـشـكـل بـود، در تـشـيـيـع جـنـازه اى شـركت كرد و با اينكه ولىّ جنازه از او خواست كه برگردد قـبول نكرد و تا آخر مراسم حضور داشت .(95) حضرت صادق (ع ) نيز در تشييع جنازه فرزندش اسماعيل بدون كفش و عبا شركت كرد وفرمود:
(صاحب عزا بايد بدون ردا باشد تا او را بشناسند.)(96)
موسى بن سّيار مى گويد:
در كـوچـه هـاى (تـوس ) بـا حـضـرت رضـا عـليـه السـلام سـواره مـى رفـتـيم ، به جنازه اى بـرخـورديـم كـه تـشـيـيـع مى شد، امام (ع ) از اسب فرود آمد و جلو رفت تا خود را به تابوت رساند، در همين اثنا به من فرمود:
(هـر كـس دوسـتـى از دوسـتـان مـا را تـشـيـيـع كـنـد، گـنـاهـانـش بـخـشـيـده شـود و مـانـنـد روز اوّل تولدش از گناه پاك گردد.)
ما به همراهى ميّت ادامه داديم تا او را دركنار گور نهادند. آن حضرت مردم را كنار زد و جلو رفت و دست برسينه ميّت نهاده ، فرمود:
(مژده باد تو را به بهشت ، از اين ساعت به بعد بيمى بر تو نيست .)(97)
ز ـ دلجويى از مصيبت ديدگان
فـرد مـبـتـلا و مـاتـم زده درپـى مـلجـاء و پـنـاهـى اسـت كـه او را در تحمّل مصيبت ، يارى دهد و از آلام روحى او بكاهد، در چنين هنگامى شايسته است كه هر انسانى به مدد همنوع خود بشتابد و در تحمّل مصيبت او را ياور باشد.
مـعـصومين (ع ) در اين كارِ انسان دوستانه ، كه مورد تاءكيد اسلام نيز هست ، بر ديگران پيشقدم بـودنـد و ايـن كـار نيكوى اجتماعى را بگونه اى شايسته به انجام مى رساندند، مصيبت ديده را دلدارى مى دادند و او را به آينده و اجر و پاداش الهى اميدوار مى ساختند.
رسـول خـدا(ص ) وقـتـى از شـهـادت جـعـفـربـن ابـى طـالب آگـاه شـد بـه منزل او رفت و به خانواده اش تسليت گفت و به دخترش فاطمه (ع ) امر فرمود كه تا سه روز بـراى آنـهـا غـذا تـهـيـه كـنـد و زنـهـا را در خـانـه جـعـفـر جـمـع كـنـد تـا بـرايـش عـزا برپاكنند.(98) عبداللّه فرزند جعفر مى گويد:
رسـول خـدا(ص ) به من فرمود: (به تو تبريك مى گويم كه پدرت همراه ملائكه در آسمانها پرواز مى كند.)(99)
اميرمؤ منان (ع ) وارد مسجد شد و مردى را غمگين ديد، فرمود: چه شده ؟ عرض كرد: پدر و برادرم را از دست داده ام . فرمود:
(بـر تـو بـاد بـه تـقـواى الهـى و بـردبـارى ، اگـر صـبـر نـبـاشـد كـارهـا تـبـاه مـى گردد.)(100)
حضرت صادق (ع ) مردى را، كه مصيبت فرزند ديده بود، اين گونه تسليت داد:
(خداوند براى فرزندت از تو نيكوتر است ، وثواب خدا براى تو از فرزندت بهتر است .)
پس از آنكه شنيد آن مرد، زياد بى تابى مى كند، دو باره به ديدنش رفت و فرمود:
(رسـول خـدا(ص ) از دنـيـا رفـت ، آيا به او تاءسّى نمى كنى ؟ فرزندت سه چيز را پيش رو دارد كـه انـشـاءاللّه هـيـچ يـك را از دسـت نـمى دهد. شهادت به يگانگى خدا، رحمت الهى و شفاعت پيامبر(ص ).)(101)
هشام بن حكم مى گويد:
امام كاظم (ع ) قبل و بعد از دفن ميّت ، صاحب عزا را تسليت مى داد.(102)
هـرگاه خود ايشان از شركت در مراسم عزا معذور بود، كسى را به عنوان نماينده نزد صاحب عزا مى فرستاد تا به او تسليت گويد، چنان كه يونس بن يعقوب مى گويد:
امام صادق (ع ) به من امر فرمود تا نزد (مفضّل ) بروم و به او تسليت گويم و فرمود: (به او بـگـو كـه مـانـيـز بـه مصيبت فرزندمان اسماعيل دچار شديم و صبر كرديم ، تو نيز مانند ما صبر پيشه كن .)(103)
گـاهـى اتـفـاق مـى افـتـاد كـه بـه وسـيـله پـيـام كـتـبـى ، اهل مصيبت را تسلاّ مى دادند؛ على بن مهزيار مى گويد:
(امـام جـواد(ع ) به مصيبت ديده اى نامه اى نوشت و او را تسليت داد و ضمن آن نوشته بود: (خدا بـهـتـريـن فـرزنـدان يـك خـانـواده را مى گيرد تا اجرشان زياد باشد. خداوند اجرت را عظيم و عـزايـت را نـيـكـو وقـلبـت را مـحـكـم گـردانـد و امـيـدوارم كـه بزودى خداوند جاى خالى او را پر كند.)(104)
برخورد با مخالفان
مـخـالفان معصومين (ع ) اغلب سه گروه بودند كفار و مشركان ، مخالفان مذهب ، و طاغوت ها. آن بزرگان با اخلاق كريمانه و برخوردى اصولى و عالمانه با هر يك از آن گروه ها روبه رو مى شدند كه پاره اى از آنها را شرح مى دهيم :
الف ـ غير مسلمانان
كـفـار و مـشـركـان فراوانى از صدراسلام تا كنون در كشورهاى اسلامى زندگى كرده اند و تا وقتى كه دست به اسلحه يا توطئه اى عليه نظام اسلامى نزده اند از مصونيت برخوردار بوده انـد و كـسـى متعرض مال و جانشان نمى شده است . از اين رو، افراد جامعه از جمله معصومين عليهم السـلام هـمـواره بـه مـقـتضاى منش و شخصيت خويش با آنان روبرو شده و به آنان بى احترامى روانـمـى داشـتـنـد. اتـفـاقـى كـه مـيـان يـكـى از شـاگـردان امـام صـادق (ع ) بـه نـام مـفـضـّل و ابـن ابى العوجا، مادى مسلك معروف ، افتاد نشانگر واقعيت فوق است واقعه مزبور از اين قرار است :
مفضّل ، پس از نماز عصر در مسجد پيامبر(ص ) ميان منبر و قبر آن حضرت نشسته بود و در باره عظمت و شخصيت بزرگ پيامبر فكر مى كرد كه مشاهده نمود، ابن ابى العوجا و يكى از همفكرانش بـه فـاصـله كـمى وارد مسجد شدند و به گفتگو پرداختند اتفاقاً اولين سخنى كه از ابن ابى العوجا به گوش مفضل رسيد در باره رسول خدا(ص ) بود او به رفيقش مى گفت : عجب كار اين مرد (پيامبراسلام ) بالا گرفت و رسيد به جايى كه كسى از آن بالاتر نرفته ! رفيقش گفت : نـابغه بود، ادعا كرد كه با مبداء كل جهان مربوط است و كارهايى عجيب و شگفت انگيز از او به ظـهـور رسـيد كه عقلها را متحيّر ساخت سپس ابن ابى العوجا در باره عقيده مادّى خود صحبت كرد و اظهار داشت جهان سازنده و مدّبرى ندارد و خود به خود به وجود آمده است !
هـمين كه سخن او بدين جا رسيد، مفضل تاب نياورد، جلو رفت و با خشم و كينه بر سر ابن ابى العـوجـا فـريـاد كـشـيـد و گـفـت : (اى دشـمـن خـدا! خـالق و مـدبـّر خـود را كـه تـو را بـه ايـن شكل آفريده انكار مى كنى ؟ اندكى در باره خودت تفكر كن تا خالقت را بشناسى .)
ابـن ابـى العـوجـا كـه مـفـضـل را نـمـى شـنـاخـت ، گـفـت : تـو كـيـسـتـى و از چه دسته اى ؟ اگر اهل منطق و استدلال هستى ، ما استدلال تو را مى پذيريم و اگر منطق ندارى كه ما را با تو كارى نـيـسـت . اگـر هـم از اصـحـاب جـعفربن محمّدى كه او با ما اين گونه سخن نمى گويد. ماگاهى بالاتر از اين حرفها را به او مى زنيم ، ولى او هرگز از كوره در نمى رود و با ماتندى نمى كـنـد. هـرگـز عـصـبـى نـمـى شـود و دشـنـام نـمـى دهـد. او بـا كـمـال بـردبـارى و متانت سخنان ما را مى شنود.آن گاه با مهربانى جواب ما را مى دهد، با جمله هـايـى كـوتـاه و پـرمـغـز، چنان راه را بر ما مى بندد كه قدرت فرار از ما سلب مى گردد، تو اگر از اصحاب او هستى مانند او حرف بزن .(105)
ب ـ مخالفان مذهب
متاءسّفانه پس از ارتحال نبى اكرم (ص ) مخالفتها با پيشوايان معصوم (ع ) شدّت گرفت و سـبـب شد كه اكثريت امت اسلام از امامان واقعى خويش فاصله بگيرند، حتى اين فاصله و جدايى بـه دشـمـنـى و عـنـاد انـجاميد كه پيشوايان شيعه ، اولين قربانيهاى آن بودند. با اين وصف ، هـرگـز عـنـان صـبر و بردبارى از كف ندادند و با نهايت بزرگوارى با مخالفان خود ـ در هر سطحى بودند ـ برخورد كردند كه چند نمونه را در زير مى آوريم :
مـردى از اهل شام ، كه تحت تاءثير تبليغات معاويه قرار گرفته بود، به مدينه آمد و با امام حسن مجتبى (ع ) برخورد كرد و تا آن جا كه توانست به آن حضرت ناسزا گفت وقتى ساكت شد امام ، رو به او كرد و پس از سلام و تبسّم فرمود:
(اى پـيـرمـرد! گـمـان مـى كنم در شهر ما غريبى ، و در مورد ما به اشتباه افتاده اى . هر نياز و حـاجتى كه در اينجا دارى ما برايت برآورده مى كنيم ، از خوراك و پوشاك گرفته تا جا و مكان و غيره و تا در اين شهر هستى مهمان ما باش .)
آن مرد وقتى چنين برخورد بزگوارانه اى از امام مشاهده كرد با شرمندگى گفت : گواهى مى دهم كه تو شايسته امانتى ، و خدا آگاه است كه نمايندگى اش را در كجا قراردهد. تا اين ساعت تو و پـدرت عـلى (ع ) نـزد مـن از هـمـه مـبـغـوضتر بوديد و اينك كسى از شما نزد من محبوبتر نيست .(106)
همچنين آورده اند كه مردى به حضرت زين العابدين (ع ) پرخاش كرد و دروغهايى بر او بست ، امام در پاسخش فرمود:
(اگـرمـن آن گـونه ام كه تو مى گويى از خدا طلب آمرزش مى كنم و گرنه براى تو آمرزش مى طلبم !)
آن مرد، شرمنده شد و عرضه داشت :
قربانت گردم كه پاك و منزّهى ! از شما پوزش مى طلبم .(107)
نـتـيجه اينكه آن پيشوايان عظيم الشاءن ، همواره تلاش مى كردند كه فرقه گرايى و اختلاف مـذهـبـى بـه اصـطـكـاك و بـرخورد فيزيكى نينجامد و اختلاف عقيده باعث تشتّت و تفرقه جامعه نـگـردد؛ بـا جـاهـلان و مـغـرضـان بـايـستى كريمانه برخورد كرد و رفتارى مسالمت آميز نشان داد.(108)
ج ـ ستمگران و جبّاران
تـرديـدى نـيـسـت كـه اصـلى تـريـن وظـيـفه معصومين (ع ) حفظ و حراست دين مقدّس اسلام از خطر نابودى و انحراف است و ايشان در هر شرايطى بايد اسلام را از اين دو خطر، نگه دارند. ديگر ايـنـكـه مـا اعتقاد داريم پيامبران و پيشوايان معصوم (ع ) داراى عظمت بوده ، از هر خطا و اشتباهى منزّهند و تمام گفتار و كردارشان ، چه فردى ، چه اجتماعى ، صحيح و اصولى است .
بنابراين ، موضع گيريهاى معصومين (ع ) در برابر طاغوت ها، يعنى كسانى كه به ناحق بر مـردم حـكـومـت مـى كـردنـد، هـم صـحـيـح بوده و هم در راستاى ابقا و اجراى احكام اسلام ، صورت گـرفـتـه اسـت و تـضـادّ ظـاهـرى اين موضع گيريها نيز به اختلاف و تغيير شرايط زمانى و مـكـانى برمى گردد، پس سكوت امام على (ع )، صلح امام حسن (ع )، قيام حضرت سيدالشهداء(ع )، زنـدان رفـتـن مـوسـى بـن جـعـفـر(ع )، قبول ولايت عهدى توسط امام رضا(ع ) و غيره ، همه در راستاى مرزبانى از حماسه جاويد و جهانى اسلام انجام شده است .
بـه عـبارت ديگر معصومين (ع ) هرگز با ستمكاران و جباران ، سرسازش نداشتند و از آرزوهاى ايـشـان بـرچـيـده شـدن بـسـاط جـور و جـنايت آنان بود، ولى با درايت و تيز هوشى خاصى كه داشـتـنـد هـمـواره سـيـاسـتـى را اتـخـاذ مـى كـردنـد كـه بـه بـقا و نصرت اسلام بينجامد و ملاك بـرخـوردهاى ايشان با طاغوت ها چيزى جز اين نبود از اين رو گاه ، خشونت نشان مى دادند، گاه نـرمـش ، گـاه با صراحت و لحنى كوبنده آنان را مى كوبيدند و گاه تقيه را شعار خويش قرار مى دادند، گاه بطور مستقيم عمل مى كردند و زمانى غير مستقيم و هرگز ميدان مبارزه با جنايتكاران را خـالى نـمـى كـردنـد و تـنـهـا نسبت به شرايط مبارزه ، تاكتيك ها را تغيير مى دادند. حتى اين بـرخـورد خـصـمـانـه را در ديـدارهاى خصوصى نيز ابراز مى كردند و تنفّر خويش را نسبت به عقيده و عمل آنان ظاهر مى نمودند.
# مشورت
مـشـورت بـه مـعـانـى مـخـتـلف آمـده اسـت ، از جـمـله ظـاهـر كـردن چـيـزى ، خـارج كـردن عسل از كندو، زينت دادن و نصيحت و (اظهار راءى و فكر). مشورت يعنى بطور دو يا چند جانبه به رايـزنـى پـرداخـتـن و از راءى و نـظـر يكديگر استفاده كردن .(109) راغب اصفهانى در مفردات ، تشاور و مشورت را به استخراج راءى معنا كرده است .(110)
مشورت و ارزش آن
يـكـى از سـوره هـاى قرآن مجيد (شورا) است امت اسلامى كارهاى خويش را با همفكرى و رايزنى انجام مى دهند:
(وَ اَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ)(111)
همچنين خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه با مردم مشورت نمايد و مى فرمايد:
(وَ شاوِرْهُمْ فِى الاَْمْرِ)(112)
امام على (ع ) تبادل افكار را منشاء رشد فكرى و ترّقى انسان دانسته وفرموده است :
(مَنْ شاوَرَ الرِّجالَ شارَكَها فى عُقُولِها).(113)
كسى كه با مرد به مشورت پردازد، در عقل آنان سهيم گشته است .
اگـر فـرد يـا جـامـعـه اى بـه چـنـيـن كـارى خـو بـگـيـرد، لغـزشـهـا و اشـتـبـاهـاتـش بـه حـداقـل مى رسد، و در مقابل ، كار آيى ، كار دانى ، رشد فكرى و فرهنگى و شكوفايى علمى و اجـتـمـاعى اش ، شتاب فزاينده مى گيرد، و شايد سرّ اينكه پيامبر (ص ) مشورت را رحمت ناميده است ، همين باشد. ابن عباس گويد:
وقتى آيه (وَشاوِرْهُمْ فِى اْلاَمْرِ) نازل شد رسول خدا(ص ) فرمود:
(آگـاه بـاشـيـد، خـداو رسـولش از مـشـورت با مردم بى نيازند، لكن خداوند مشورت را رحمت و مـرحـمـت بـراى امـّت من ، قرار داده است . پس هركس مشورت كند، كمالى بر او افزوده مى شود، و اگر ترك كند از گمراهى مصون نيست .)(114)
حضرت امير (ع ) ضمن ايراد خطبه اى در صفين فرمود:
(فَلا تَكُفُّوُا عَنْ مَقالَةٍ بِحَّقٍ، اَوْمَشْوَدَةٍ بَعَدْلٍ)(115)
از گفتن حق و مشورت واقع بينانه و عادلانه خوددارى نكنيد.
موضوع مشورت
هدف از مشورت ، تنها كسب آگاهى و دور ماندن از خطاو اشتباه نيست ، بويژه در مورد معصومين كه عقل كل هستند و شايد نيازى به مشورت و استفاده از راءى و تجربه ديگران ندارند و در مواردى كـه ايـن كـار را مـى كـردنـد در مـسـائل اجـرايـى و جـزئى بـوده اسـت نـه در مـسـائل اعـتقادى و اصولى ، چرا كه آن مسائل با الهام از منبع وحى ، صورت مى گرفت و نيازى بـه مـشـورت نـداشـت ، تـنـهـا در مـسـائلى كـه مـربـوط بـه شـيـوه و عمل خود مردم بود با آنها مشورت مى كردند. معصومين عليهم السلام در مشورت با ديگران اهداف و اغراض ‍ ديگرى نيز داشتند كه مهمترين آنها عبارتند از:
شـخـصـيـت دادن بـه مردم ، آزمايش و سنجش هوش آنها، رشد فكرى مردم ، استفاده از تاءييد آنها، آگاه نمودن آنها، استبدادى نبودن حكومت ، جلوگيرى از انتقاد بيجا در صورت شكست ، آموزش اين نكته كه نظر خواهى و مشورت با ديگران عيب نيست .(116)
معصومين عليهم السلام در پاره اى از كارهاى شخصى ، اجتماعى ، سياسى ، اقتصادى با ديگران بـه رايـزنـى و مـشـورت مـى پرداختند كه به گوشه اى از آن اشاره مى كنيم ، با تاءكيد بر ايـنـكـه ايـشـان خـود از مـشـورت با ديگران بى نيازند و تنها به خاطر اهداف ياد شده ، جلسه مشورتى تشكيل مى دادند.
الف ـ امور شخصى و خانوادگى
پـيـشـوايـان مـعـصـوم عـليـهـم السـلام در امـور خـصـوصـى و خـانـوادگـى نـيـز مـشـورت و تبادل نظر مى كردند.
امـيـرمـؤ مـنـان عـليـه السـلام وقـتى براى خواستگارى حضرت زهرا سلام الله عليها به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و خواسته اش را بيان كرد، پيامبر (ص ) فرمود:
اى ابوالحسن ! پيش از تو نيز كسانى بدين منظور آمده اند، ولى خواسته آنها را كه با زهرا(ع ) در مـيـان نـهـاده ام چـهـره درهم كشيده و نپذيرفته است . تو نيز درنگ كن تا من (نظر او را جويا شوم و) باز گردم .
آنگاه نزد فاطمه (ع ) رفت و فرمود:
دخـتـرم ! تـو خـويـشـاونـدى ، بـرتـرى و مـسـلمـانى على (ع ) را خوب مى شناسى ، من هم از خدا خـواسـتـه ام كـه بـهـتـريـن و مـحبوبترين فرد نزد خودش را همسر تو كند. اينك على (ع ) از تو خـواسـتـگـارى كـرده است ، نظرت چيست ؟ فاطمه (ع ) سكوت كرد و مانند دفعات پيش چهره درهم نـكشيد، رسول خدا (ص ) چون بى ميلى درچهره او نديد برخاست و فرمود: اللّه اكبر! سكوت او نشانه پذيرفتن است .(117)
معمربن خلاّد، يكى از دوستان نزديك امام رضا عليه السلام ، گويد:
يـكـى از حـُلدان امـام (ع ) بـه نـام سـعـد از دنـيـا، رفـت امـام رضا (ع ) به من فرمود: شخص با فـضيلت و امانتدارى را به من معرفى كن كه كارهاى سعد را انجام دهد. گفتم اى پسر پيامبر! من ايـن كـار را انـجـام دهـم ؟ شـمـا بـا كـسـى مـثـل مـن مشورت مى كنيد! امام با ناراحتى فرمود: بله ، رسـول خـدا (ص ) نـيـز بـا اصـحـاب خـود مـشورت مى كرد، آنگاه تصميم مى گرفت و انجام مى داد.(118)
ب ـ امور اجتماعى
شركت دادن مردم ، در كارهايى كه مربوط به خودشان است ، از شيوه هاى موفق مديريت اجتماعى است ، بگونه اى كه جز از اين طريق ، اداره اجتماع كار مشكلى است .
تـجـربـه ، نـشـان داده كـه مـديـريـتـهـاى ديـكـتـاتـورى بـه شـكـسـت و اضـمـحـلال مـى انـجامد و بر عكس ، شركت دادن مغزهاى متفكر، در اداره مملكت بر انسجام ، صلابت پويايى و شوكت آن مى افزايد، رسول خدا صلى الله عليه وآله در اين باره مى فرمايد:
(مَنْ اَرادَ اَمْراً فَشاوَرَ فيهِ و قَضى ، هُدِىَ لاَِرْشَدِ اْلاُمُورِ)(119)
كـسـى كـه قـصـد انـجام كارى را دارد و در باره آن مشورت كند، به صحيح ترين كار راهنمايى شده است .
انـتـخـاب مـديـران اصـلح ، درايـن راستا انجام مى گيرد و مشورت در انتخاب آنان خود، مشورتى مضاعف است و مشاركت مردم در پاره اى از كارهاى خويش از بركات آن محسوب مى شود.
پـيـامـبـر اسـلام آنـچنان با مردم و امت خود ماءنوس و نزديك بود كه ديگران نيز در امور خود، آن حضرت را مورد مشورت قرارمى دادند.
مـردى از روسـتـا خـدمـت رسـول خدا(ص ) آمد و گفت شترانى آورده ام و قصد فروش آنها را دارم ، ولى قيمت بازار رانمى دانم و مى ترسم مرا فريب دهند، دوست دارم شما با من به بازار بيايى تا بانظارت و مشورت شما شترانم را بفروشم ، پيامبر فرمود:
شـتـرانـت را نزديك بياور و يكى يكى آنها را به من نشان بده تا قيمت آنها را به تو بگويم . آن مـرد چـنـيـن كـرد و شـتـران را پـس از قـيـمـت گـذارى رسـول خـدا(ص ) بـه بـازار بـرد و بـه قـيـمـت خـوب فـروخـت وبـسـيـار سـپـاسـگـزارى كرد.(120)
حضرت امير(ع ) هنگامى كه قصد لشكركشى به شام و جنگ با معاويه را داشت ضمن ايراد خطبه اى براى مهاجران و انصار از آنها نظرخواهى كرد.(121)
پيشوايان معصوم (ع ) حتى با بردگان و زيردستان خود نيز مشورت مى كردند، و بدين وسيله به آنان بها و ارزش مى دادند. حسن بن جهم مى گويد:
خـدمـت امـام رضـا(ع ) بـوديـم ، از پـدر بـزرگـوارشان موسى بن جعفر (ع ) ياد شد آن حضرت فـرمـود: پـدرم عـقـلى داشـت كـه عـقـل هـيـچ كـس بـا آن بـرابـر نـبـود، بـا ايـن حـال گـاهـى اتفاق مى افتاد كه در مواردى با غلام سياهى از غلامان خود مشورت مى كرد، و از او نـظـر مـى خواست تا جايى كه به وى نسبت به اين كار اعتراض شد وآن حضرت پاسخ داد: چه بسا خداوند فتح و گشايش را بر زبان وى جارى كند.(122)
ج ـ امور سياسى
حـضـرات معصومين عليهم السلام در امور سياسى و حكومتى نيز با مردم مشورت مى نمودند زيرا اين مردمند كه با جانفشانى و استقامت در برابر مشكلات ، حكومت اسلامى را حفظ مى كنند و زمانى كـه احـساس كنند، رهبرانشان افكار و نظرات آنها را در موارد لازم مورد توجه قرار مى دهند، بر پايدارى و ايثار آنان افزوده مى شود و بيشتر خود را موظف به دفاع از نظام مى دانند.
در فـتـح مـكـه ، قـبـل از ورود سـپاهيان اسلام به شهر، خبر آوردند كه ابوسفيان دشمن سرسخت اسـلام و پيامبر، تقاضاى ملاقات با رسول خدا صلى الله عليه و آله را دارد. پيامبر، اصحاب و اطـرافـيـان نـزديـك را جـمـع كـرد و بـا آنها پيرامون اين ملاقات به مشورت و گفتگو پرداخت .(123)
حـضـرت امـيـر (ع ) هنگامى كه شنيد طلحه و زبير به همراه عايشه به بصره رفته اند تا به بهانه خونخواهى عثمان عليه آن حضرت قيام كنند، ابن عباس ، محمد بن ابى بكر، عمارياسر و سهل بن حنيف را خواست و آنان را در جريان امر قرار داد و گفت :
(اَشيرُوا عَلِىَّ بِما اَسْمَعُ مِنْكُمُ اْلَقْولَ فيهِ)
بگوييد بدانم نظر شما در اين مورد چيست ؟
ابن عباس نظر داد؛ همان طور كه طلحه و زبير، عايشه را با خود همراه كرده اند، آن حضرت نيز امّ سـلمـه را با خود همراه نمايد، ولى آن حضرت اين نظر را نپذيرفت سپس ‍ اعلان بسيج عمومى داد تا فتنه آنان را دفع كند.(124)
حـضـرت مـوسـى بـن جـعـفـر عـليـه السـلام از طـرف مـوسـى بـن مـهـدى عـبـاسـى تـهـديـد بـه قتل شد، امام عليه السلام اهل بيت و شيعيان نزديك خود را خواست ، و با آنان به مشورت پرداخت . آنان ضمن اعلام پشتيبانى از امام ، پيشنهاد كردند كه آن حضرت ، خود را از دسترس موسى دور نگه دارد.(125)
د ـ امور نظامى
در مـسـائل نـظـامـى بـه دليـل ايـنـكـه افراد، از جان خود مايه مى گذارند، مشاركت وهمفكرى آنان ضـرورى تـراسـت ، از ايـن جـهـت ، يـك رهـبـر دورانـديـش ، بـايـد بـا رايـزنـى و تـبـادل فـكـرى ، نـظـرنـهـايـى نـيـروهـاى خـود را بـه دسـت آورد و بـا حصول اطمينان خاطر از درجه جانبازى و همكارى آنان ، دست به اقدام بزند.
معصومين عليهم السلام چنين كارى را پيوسته مورد توجه داشتند؛ در جريان جنگ بدر، كه اولين رويارويى مهم اسلام با كفر بود، رسول خدا (ص ) ابتدا در بيرون بردن مردم بويژه انصار، از خـود رغـبـتى نشان نمى داد. دليلش اين بود كه انصار در پيمانهاى عقبه با پيامبر عهد كرده بـودنـدكـه در مدينه از او چون جان و ناموس خويش دفاع كنند و اكنون كه دامنه جنگ و دفاع به خـارج از مـديـنـه كـشـيـده شـده بـود، پيامبر درصدد كسب نظر آنها برآمد از اين رو در يك جلسه مـشـورتـى ، وقتى از نظرنهايى آنها مبنى بر رضايت و شركت همه جانبه در جنگ ، اطمينان پيدا كرد بسوى بدر حركت كرد.
هـمـچـنـيـن در جـنـگ احد، رسول خدا با اصحاب و فرماندهان لشكر به مشورت پرداخت كه براى مـقـابـله بـا دشمن در شهر بمانند و سنگر بگيرند يا در خارج از شهر موضع بگيرند و منتظر دشـمـن شـونـد. بـا ايـنـكـه نظر رسول خدا (ص ) اين بود كه در شهر بمانند ولى چون بيشتر اصـحـاب و لشـكريان ، جنگ در خارج شهر را ترجيح مى دادند پيامبر تسليم نظر اكثريت شد و به دامنه كوه احد رفتند و با دشمن مبارزه كردند.(126)
در نـبـرد احـزاب نـيـز رسـول خـدابـا اصحاب خود (در مورد پرداخت 3 1 خرماى مدينه به منظور تـرك مـخـاصـمـه ) بـه مـشـورت و تبادل نظر پرداخت . بعضى از جوانان غيور و شجاع با اين مصالحه مخالفت كردند وگفتند: اين مردم قبل از اسلام جراءت نمى كردند چنين تقاضاهايى از ما بـكـنـنـد، حـال كـه مـابـه شـرف اسلام نائل شده ايم براى ما ننگ است كه به آنها باج بدهيم . رسول خدا(ص ) حرف آنها را پذيرفت و تصميم به جنگ گرفتند(127)
هـمـچـنـيـن رسـول خـدا (ص ) در جـنـگـهـاى بـنـى قـريـظـه و بـنـى نـضير با ياران خود مشورت كرد.(128)
البـتـه مـشـاوره پـيـامـبـراكـرم (ص ) بـا رزمـنـدگـان در مسائل نظامى ، به منظور جلب نظر و شركت آنان در نبرد بوده است نه روشن شدن راءى حق .
ويژگيهاى مشاور
روشـن اسـت كـه هـركـسى صلاحيت ندارد مورد مشورت قرار گيرد، بلكه با گزينشى كه اسلام انـجـام داده ، تنها افراد زيرك ، كاردان و با تقوا لياقت مشاور بودن را دارند، و قطعاً معصومين عـليـهم السلام با هر كسى به مشورت نمى نشستند و افراد لايق و شايسته رابه شورا فرامى خواندند. رسول خدا(ص ) درمورد ويژگيهاى مشاور مى فرمايد:
(شـاوِرُوا الْمـُتَّقـيـنَ الَّذيـنَ يـُؤْثـِروُنَ اْلاخـِرَةَ عـَلَى الدُّنـْيـا وَ يـُؤْثـِروُنَ عـَلى اَنـْفـُسـِهـِمْ فى اُمُورِكُمْ)(129)
با اهل تقوا مشورت كنيد، كسانى كه آخرت را بر دنيا برگزيدند و خدمت كردن به شما را بر كارهاى خود ترجيح مى دهند.
و نيز فرمود:
(اِسْتَرْشِدُوا الْعاقِلَ وَ لاتَعْصُوهُ فَتَنْدَمُوا)(130)
از عاقل راهنمايى بخواهيد و با آن مخالفت نكنيد كه پشيمان مى شويد.
رسـول خـدا صـلى عـليـه و آله بـه حـضـرت امـيـر (ع ) سـفـارش مـى كـند كه با افراد ترسو، بخيل و حريص به دنيا مشورت نكن .(131)
امير مؤ منان (ع ) نيز در عهدنامه مالك اشتر بر همين خصوصيات تاءكيد مى كند.(132)
و در جاى ديگر فرمود:
(خَيْرُ مَنْ شاوَرْتَ ذَوِى النُهى وَ الْعِلْمِ و اُولُوا التَجارِبِ وَ اْلَخْرمِ)(133)
بـهـتـريـن كـسـى كـه شايسته است مورد مشورت تو قرار گيرد، صاحبان خرد و علم و افراد با تجربه و صاحب راءى هستند.
سفيان ثورى گويد:
امـام صـادق (ع ) را مـلاقـات كـردم وبه وى گفتم : اى فرزند پيامبر! مرا پندى آموز فرمود: در كارهايت با كسانى كه از خدا ترس دارند مشورت نما.(134)
راءى نهايى با كيست ؟
پس از تشكيل شورا و تبادل افكار و نظريات ، بطور طبيعى ، معصوم عليه السّلام در يك طرف قرار گرفته و معمولاً نظرات مخالف نيز وجود خواهد داشت و هرطرف نيز برصائب بودن نظر خـويـش اسـتدلال خواهد كرد كه بطور وضوح نظر معصوم از بقيه نظرات ، برتر و مطابق با واقـع و مـصـلحـت اسـت و بـطور جزم ، مخالفان را نيز مجذوب خود مى كند و تصميمى كه در چنين شورايى گرفته مى شود، همه مزايا و اهداف مشورت را دارا بوده ، فرجام نيكى را درپى خواهد داشت .
ايـن نـتـيـجـه ، در صـورتـى بـه دسـت مـى آيـد كـه مـشـاوران ، بـه مـقـام شامخ امام واقف بوده و عـقـل او را از هـمه برتر بدانند. چنان كه امير مؤ منان (ع ) به ابن عباس كه فردى دانشمند، امام شناس و فهميده بود فرمود:
تـو وظـيـفـه دارى كـه نـظـر خود را به من بگويى ، به يقين من نسبت به نظريه تو دو گونه واكـنـش نـشـان مى دهم ؛ يا آن را مى پسندم و به كار مى بندم كه ديگر حرفى نيست يا اينكه آن رامـى شـنـوم ولى بـه كـار نـمـى بـنـدم . تـو در ايـن هـنـگـام مـوظـف هـسـتـى از مـن پـيـروى كـنى .(135)
نـكـته جالب ديگرى كه قرآن در باره تصميم نهايى ، مطرح مى كند اين است كه پس از دستور مشورت به رهبر اسلام مى فرمايد:
(فَاِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ)(136)
آنگاه كه راءى نهايى را اتخاذ كردى با توكل بر خدا اقدام كن .
(كه خود شاخص مشورت اسلامى و ممّيز آن از ديگر شوراهاست .)
مـؤ مـن تـربـيت يافته دامان وحى ، تمام تلاش و كوشش خود را براى برنامه ريزى اصولى و شـنـاخـت راهـهـاى بـهـتـر بـه كـار مـى بـنـدد، كـه تا اينجا با ديگران تفاوت ندارد، ولى هنگام عـمـل بـا اتـكـّا بـه قـدرت لايـزال الهـى و بـا صـفـاى روحـى خـاصـى كـه در پـرتـو ايمان و توكل به او كسب كرده ، كار را شروع مى كند كه در اين صورت از گرد باد حوادث نهراسيده و كوه مشكلات را نيز از جلوى راه برخواهد داشت .
# وفاى به عهد و پيمان
(عـهـد) و (عـقـد) هر دو به معناى پيمان بستن آمده و (وفا) نيز به معناى به جا آوردن وعده ، نگهدارى عهد و پيمان است .(137)
خـوبـى (وفـاى به عهد) و زشتى (عهد شكنى ) از فطريات بشراست و علت و ريشه آن اين است كه بشر ـ چه فرد و چه جامعه ـ در زندگى هرگز بى نياز از پيمان بستن و به جا آوردن آن نـيـسـت و بـا انـدك دقـتـى در مـى يـابـيم كه تمام حقوق و مزاياى زندگى اجتماعى ـ كه مورد اسـتـفـاده مـا قـرار گـرفـتـه و بـا تاءمين آن آرامش مى يابيم ـ بر اساس عهد و پيمان اجتماعى و عمومى ، يا فردى و جزئى است . تشكيل جوامع بشرى بدين معناست كه افراد آن در حقيقت ، گرد هـم آمـده و پيمانهايى ميان خود، برقرار كرده و طبق آن زندگى خويش را پيش مى برند، گرچه آن پـيـمـانـهـا را بـر زبـان هـم نـياورده يا برجايى ننوشته باشند، زيرا اگر چنين قرارهايى نباشد، اجتماعى هم تشكيل نمى شود و پس از تشكيل نيز اگر افراد اجتماع ـ به هر عذر و بهانه اى ـ به خود اجازه دهند كه پيمانها را بشكنند اولين چيزى كه شكسته خواهد شد، عدالت اجتماعى اسـت ، هـمان كه ركن جامعه و پناهگاه انسان در برابر خطر اسارت استخدام و استثمار به شمار مى رود.(138)
جايگاه عهد و پيمان در اسلام
آيات متعددى در قرآن كريم بر رعايت عهد و پيمان تاءكيد دارد از جمله مى فرمايد:
(وَ اَوْفُوا بِالْعَهْدِ اِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْئُولاً)(139)
به عهد (خويش ) وفا كنيد كه پيمان ، بازخواست شدنى است .
در آيـات ديـگـرى از وفـاداران بـه عـهـد و پـيـمـان ، تـمـجـيد و ستايش نموده و اين خصلت را از ويژگيهاى مؤ منان واقعى دانسته و فرموده است :
(وَ الَّذينَ هُمْ لاَِماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ)(140)
(مؤ منان ) كسانى هستند كه امانتها و پيمانهاى خود را مراعات مى كنند.
بـه هـمـيـن نسبت نيز عهد شكنان را سرزنش و كردار شان رانكوهش كرده است . اسلام ، حرمت عهد و وجـوب وفـاى بـه آن را بـطـور مـطلق ، سفارش كرده ، چه به نفع پيمانگزار باشد و چه به زيـانـش . از نـظـر اسـلام ، هـر كـس بـا ديـگـرى پـيـمـان مـى بـنـدد، بـايـد بـه پـيـمـان خـود عـمـل كـند، يا از ابتدا آن را امضا نكند، چون رعايت جانب اجتماعى ، لازمتر و واجبتر از سود و زيان فردى است .(141)
پس از فتح مكه كه مشركان قريش خوار و زبون گشتند و اقتدار و شوكت مسلمانان ، آشكار شد، خـداوند بر مسلمانان واجب كرد كه سرزمين وحى را از لوث مشركان پاك نمايند و به همين منظور خون آنان را بدون هيچ قيد و شرطى مباح كرد، مگر آنكه ايمان بياورند اما به خاطر احترامى كه اسـلام بـراى عـهـد و پـيـمـان قائل است ، مشركانى را كه با مسلمانان ، پيمان بسته بودند نيز استثنا كرد.
اميرمؤ منان على عليه السلام وفاى به عهد را ريشه دين دانسته ، فرموده است :
(اَصْلُ الدّينِ اَداءُ اْلاَمانَةِ وَ الْوَفاءُ بِالْعُهُودِ)(142)
ريشه دين ، ردّ امانت و وفاى به پيمانهاست .
ابومالك مى گويد:
بـه امـام زيـن العابدين عرض كردم تمام شرايع دين را به من بگو. فرمود حق گويى ، داورى عادلانه ، و وفاى به عهد.(143)
پاى بندى معصومين (ع ) به پيمانها
نـاگـفـتـه پـيـداسـت كـه با توجه به جايگاه ويژه اى كه عهد و پيمان در اسلام دارد، بايستى رهـبـران واقعى آن اهميت لازم رابرايش قائل شده ، بيش از ديگران به آن پاى بند باشند و چنين نيز بودند، چنان كه قرآن مجيد در باره يكى از آنان مى فرمايد:
(وَ اذْكُرْ فِى اْلكِتابِ إِسْمعيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ...)(144)
در اين كتاب ، اسماعيل را ياد كن كه او راست پيمان بود.
حضرت رضا عليه السلام مى فرمايد:
(إِنّا اءَهْلُ بَيْتٍ نَرى ما وَعَدْنا عَلَيْنا دَيْناً كَما صَنَعَ رَسُولُ اللّهِ (ص )(145)
مـا خـانـواده اى هـسـتـيم كه وعده خويش را دينى برخود مى دانيم (كه بايد حتماً ادا شود) چنان كه پيامبر (ص ) چنين بود.
در اينجا گوشه اى از پاى بندى ائمه معصومين (ع ) را به عهد و پيمانهاى الهى ، شخصى ، و عمومى پى مى گيريم :
الف ـ عهد الهى
خـداوند از انسان بطور عموم و از رهبران الهى بطور خصوص ، پيمانهايى گرفته و همه ملزم به رعايت آنند، قرآن مجيد به انسانها مى گويد:
(اءَلَمْ اءَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنى آدَمَ اءَلاّ تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ)(146)
اى فرزندان آدم ! آيا از شما پيمان نگرفتم كه شيطان را نپرستيد؟
و در باره پيامبران مى فرمايد:
(وَ اِذْ اَخـَذْنـا مـِنَ النَّبيينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ اِبْراهيمَ وَ مُوسى وَ عيسى ابْنِ مَرْيَمَ وَ اَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقاً غَليظاً)(147)
آن هـنـگام كه از پيامبران و از تو و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى ابن مريم پيمان گرفتيم و از ايشان پيمان سختى گرفتيم .
علاّمه طباطبايى (ره ) مى نويسد:
(اضـافـه مـيـثـاق بـه ضـمـيـرى كـه بـه انـبـيـا بـرمـى گـردد، خـود دليل است بر اينكه مراد از ميثاق انبيا، ميثاق خاص به ايشان است ... ميثاق پيامبران ، ميثاقى است كـه بـه صـفـت نـبـوت آنـان ارتـبـاط دارد و غير از آن ميثاقى است كه از عموم بشر گرفته است )(148)
در تفسير نمونه درباره عهد و پيمان پيامبران نيز آمده است :
(مـفـسـران سـخـنـان گـونـاگـونـى دارنـد كـه مـى تـوان گـفـت : هـمـه آنـهـا شـاخـه يـك اصل كلى است و آن ادا كردن مسؤ وليت تبليغ و رسالت و رهبرى و هدايت مردم در تمام زمينه ها و ابعاد است .)(149)
رسـول اسـلام (ص ) ـ كـه از پـيـامـبـران اولوالعـزم و افـضـل هـمـه رسـولان الهى بود ـ پيمان الهى را به نحو احسن به انجام رساند و در دوران 23 ساله رسالت خويش با تمام توان به آن پاى بند بود، هرگز در انجام فرمان الهى كوتاهى نـكـرد، بلكه بر عهد خويش استوار ماند بگونه اى كه خدا و خلق به پايمردى و وفادارى اش گـواهـى دادنـد. (امـامـت ) نـيـزبه تصريح قرآن (150) عهدى الهى است كه معدودى از پـيـامـبـران و دوازده جـانـشـيـن پـيـامـبـر اسـلام بـه چـنـيـن مـقـامـى نائل شدند.
امـامـان مـعـصـوم عليهم السلام با دارابودن مقام رفيع عصمت يكى پس از ديگرى عهد امامت را به انجام رساندند و لحظه اى از پاى ننشستند. آنان به همه عهد و پيمانهايى كه خدا با انسانها و مـردان الهـى بـسـته بود، وفا كردند وحتى بر سر آن جان باختند و اين جانبازى را نيز با خدا پيمان بسته بودند چنانكه اميرمؤ منان على (ع ) مى فرمايد:
مـن ، عـمـويـم حمزه ، برادرم جعفر و پسرعمويم ، عبيدة بر امرى با خدا و پيامبر پيمان بستيم و به آن وفا كرديم ، دوستانم از من پيشى گرفتند ( و به شهادت رسيدند) و من پس از آنهاـ به اراده الهى ـ مانده ام وخداوند اين آيه را درباره ما فرستاد:
(مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَ قُوا ما عاهَدوُا اللّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلوُا تَبْديلاً)(151)
از مـؤ مـنـان مـردانـى هستند كه به پيمانى كه با خدا بسته بودند وفا كردند، برخى بر سر پـيـمان خويش جان باختند و برخى نيز چشم به راهند و هيچ دگرگونى (در پيمان خويش ) به جاى نياورده اند.
آن گاه فرمود:
(مصداق فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى )
حـمـزه و جـعـفـر و عـبـيـده هـسـتـنـد و مـن نـيـز مـنـتـظـرم و دگـرگـونـى در اراده ام پديد نيامده است .(152)
چنين روحيه اى بطور قطع در ديگر امامان نيز وجود داشته است .
ازسـوى ديـگـر، خـداونـد از مـؤ مـنـان واقـعى نيز پيمان گرفته كه ولايت ائمه معصومين (ع ) را گـردن نـهـنـد و تـنـهـا از آنان پيروى كنند، چنان كه حضرت صادق عليه السلام آيه مذكور را شامل شيعيان نيز دانسته است . محمد بن سليمان مى گويد:
خدمت امام صادق (ع ) شرفياب بودم كه ابوبصيرنيز وارد شد، امام به او فرمود:
اى ابابصير! خداوند از شما در كتابش يادكرده و فرموده است :
(مِنَ اْلمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُواْ اللّهَعَلَيْهِ...)
براستى كه شما به پيمانتان پيرامون ولايت ما وفا كرديد و جز ما را به رهبرى اختيار نكرديد و گرنه خداوند شما رابه جاى ستايش سرزنش مى كرد.(153)
بـنـابـرايـن ، شـيـعـيـان و پـيـروان راستين اسلام ناب محمدى صلى الله عليه و آله بايد در هر عـصـرى ، دسـت رهـبـران شايسته خويش ـ اعم از امام معصوم يا ولى فقيه ـ را فشرده و به يارى يكديگر به پيمان خدا ـ كه همانا برپايى آيين اوست ـ وفا نمايند.
ب ـ پيمانهاى شخصى
حضرات معصومين عليهم السلام به پيمانهاى شخصى نيز ارج مى نهادند بگونه اى كه هرگز خلاف و عده انجام نمى دادند. عبدالله بن ابى الحمساء مى گويد:
مـن پـيـش از بـعـثت معامله اى با پيامبر (ص ) انجام دادم و مبلغى به او بدهكار شدم و وعده دادم كه هـمـان جا بماند تا من طلبش را بياورم ، ولى وقتى رفتم فراموش كردم كه برگردم تا اينكه روز سوم يادم آمد، رفتم ديدم آن حضرت همانجا ايستاده است ، مراكه ديد فرمود:
مرا به سختى انداختى ، اينك سه روز است كه اينجا منتظرت هستم .(154)
عمّار ياسر گفته است :
من و محمّد صلى اللّه عليه و آله قبل از اسلام گوسفند مى چرانديم روزى در محلى مرتع خوبى يـافـتم و قرار شد گوسفندان را آنجا بچرانيم فردا كه من گوسفندانم را به آنجا بردم ديدم آن حضرت پيش از من به آنجا رسيده ، ولى گوسفندان را از چرا بازداشته است . پرسيدم : چرا چنين كرده اى ؟ پاسخ داد:
مـا با هم قرار گذاشتيم كه گوسفندان را به اتفاق بچرانيم و من دوست ندارم خلاف وعده انجام دهم .(155)
ابن عباس مى گويد:
روزى امـيـرمـؤ مـنـان عـلى عـليـه السـلام بـه من فرمود: پس از نماز عشا در محله (جبّان ) تو را مـلاقـات مـى كـنـم ، مـن سـرقـرار رفـتـم و مـشـاهـده كـردم كـه آن حـضـرت قبل از من آنجا حاضر شده است .(156)
ج ـ قرار دادهاى عمومى
ارتـبـاط رهبر باامّت يك سلسله قرار دادهايى را مى طلبد تا اداره جامعه طبق برنامه حساب شده اى انـجـام بگيرد، همان طور كه ارتباط جامعه اسلامى با دنياى خارج نيز عهد و پيمانهاى خاص خـود را مـى طـلبـد، بـنـابـرايـن ، رهـبـر جـامعه ، بناچار بايد قرار دادهاى داخلى و خارجى را در بـرنـامـه خـود داشـتـه بـاشد چنين قرار دادهايى اصولاً در چهار محور انجام مى گيرد: اجتماعى ، سياسى ، نظامى و اقتصادى .
1ـ اجتماعى : صرف نظر از مقام رهبرى ـ كه خود تعهّدى اجتماعى در برابر خدا ومردم است ـ گاه اتـفاق مى افتد كه رهبر در برخى مسائل با مردم پيمانى منعقد مى سازد. معصومين عليهم السلام اگـر چـنـيـن قـراردادهـايـى را مـى بـسـتـنـد بـه آن وفـا مـى كـردنـد بـطـور مثال :
تـعـدادى از مـردم مـديـنـه ، طـى دو نـوبـت بـه مـكـّه آمـدنـد و ضـمـن گـرويـدن بـه اسـلام بـا رسـول خـدا صـلى الله عـليـه وآله پـيـمـان بـسـتـنـد كه با تمام توان ازآن حضرت دفاع كنند. رسـول اكرم (ص ) نيز با آنان شرط كرد كه علاوه بر حمايت از پيامبر(ص ) كارهاى ناشايست نـيـز انـجـام نـدهـند اين دو پيمان كه در سرزمين (منى ) و در كنار يك گردنه ، انعقاد يافت به پـيـمـان اول ودوم عـقبه معروف شد. گفتنى است كه پيامبر(ص ) در برابر، بهشت را براى آنان تضمين كرد.(157)
حضرت امير عليه السلام نيز وقتى مردم براى بستن پيمان خلافت به خانه اش هجوم آوردند با آنان اتمام حجت كرد و شرط نمود كه اسلام ناب را پياده كند ونيز فرمود:
(اَلا وَ اَنَّهُ لَيـْسَ لى اَمـْرٌ دوُنـَكـُمْ اِلاّاَنَّ مـَفـاتـيـحَ مالِكُمْ مَعى ، اَلاوَ اِنَّهُ لَيْسَ لى اَنْ آخُذَ مِنْهُ دِرْهَماً دوُنَكُمْ، رَضيْتُمْ؟)(158)
آگـاه بـاشـيـد كـه بـراى مـن چـيـزى بـيـشـتـر از شـمـا نـخـواهـد بـود جـز ايـنـكـه كـليـد امـوال شـما دست من است وبدانيد كه من حتى يك درهم نيز از شما بيشتر نخواهم برد، آيا به چنين شرطى خشنوديد؟
پـس از آنـكه مردم راضى شدند با آنان بيعت كرد و تا آخر هم به عهد خود وفا كرد، نه درهمى بـيـش از سـهـم خـود از بـيـت المـال صـرف امـور شـخـصـى كـرد ونـه اجـازه داد كـه آن را حـيـف و ميل نمايند، همين طور به ساير وعده هاى خود عمل كرد.
2ـ سياسى : اسلام ، دينى جهان شمول و جاودانى است از اين رو، بايستى در صحنه هاى سياست جهان ، حضور فعال داشته باشد كه بطور قطع به انعقاد قراردادهاى سياسى مى انجامد.
رسـول خـداصـلّى اللّه عـليـه وآله پـس از ورود بـه مـديـنـه بـا بـرخـى از قـبـايـل قـدرتـمند عرب ، پيمان دفاعى بست كه بيشتر جنبه سياسى داشت و بر اساس آن اگر لشـكـرى بـه يـكـى از دوطـرف قـرارداد حـمـله مى كرد طرف ديگر به يارى او مى شتافت و با بـرخـى نـيـز پـيمان عدم تعرض بست به اين معناكه هيچ يك از طرفين به ديگرى تجاوز نكند وعـليـه او دسـت بـه اقـدامـى نـزنـد روشـن اسـت كـه چنين پيمانهايى بيش از آنكه نظامى باشد سـيـاسى است چون از سويى تشكيل حكومت اسلامى به رهبرى پيامبر(ص ) را در جامعه آن روز و درصـحـنـه هـاى سـيـاسـى تـثـبـيـت مى كرد وبه عبارت ديگر حكومت اسلامى جاى خود را در نقشه جغرافيايى جهان باز مى كرد و ازسوى ديگر، پيامبر با عقد چنين پيمانهايى با همسايگان خود، بـا خـاطـرى آسوده به جنگ دشمنان اسلام مى رفت و دغدغه اى از جانب همپيمانان به خود راه نمى داد. پـيـمـان بـسـتـن بـا قبايل (بنى نصير)، (بنى قينقاع ) ، (بنى قريظه ) و غيره از اين قـبـيـل بـود. نـاگفته نماند كه اين سه قبيله بزرگ ويهودى مدينه ، خود پيشنهاد دهنده بودند و سـران آنـهـانـزد پيامبر آمدند و عرض كردند ماآمده ايم تا با شما پيمان ببنديم كه هيچ گونه اقـدامـى عـليـه شما انجام نداده ، متعرض هيچ يك ازمسلمانان نشويم وتعهد مى كنيم كه هيچ كس را عـليـه شـمـا تـحريك و تقويت ننماييم در مقابل ، از شما مى خواهيم كه كارى به كار ما نداشته باشيد. پيامبر گرامى پذيرفت و ضمن عقد قراردادهاى جداگانه اى با هر يك از سه قبيله ، اين شـرط را نـيـز درآن گـنـجـانـد كـه اگـر آنـهـا بـر خـلاف قـرارداد عمل نمايند، جان ومالشان در خطر خواهد بود.(159)
مسيحيان (نجران ) نيز به مدينه آمدند و پس از گفتگوهايى با پيامبرصلى الله عليه وآله از پـذيـرش اسلام ، امتناع ورزيدند وبا آن حضرت قرار گذاشتند كه فرداى آن روز مباهله نمايند. رسـول خـدابـا امـيـرمـؤ مـنـان عـلى ، حـضـرت زهـرا، امـام حـسـن وامـام حـسـيـن عـليـهـم السـلام در مـحـل وعـده حـاضـر شـدنـد، ولى مـسيحيان ـ كه مباهله را به سود خود ندانستند ـ ازآن امتناع كردند وپـيـشـنـهاد پيمان صلح دادند رسول خدا (ص ) نيز پيشنهادشان را پذيرفت و قرارشد كه آنها دوهـزار طاقه پارچه سالانه در دو نوبت به مسلمانان بپردازند در عوض ، تحت الحمايه حكومت اسلامى زندگى نمايند.(160)
همچنين پيامبر(ص ) با عده اى از غيرمسلمانان ، قرار بست كه ماليات مخصوصى به نام (جزيه ) بـه حـكـومـت اسـلامـى بپردازند، گوشت خوك و ربا نخورند و با خواهر، دختر خواهر، و دختر برادر خود ازدواج نكنند.(161)
پـس از شـهـادت امـام حـسـن مجتبى (ع ) شيعيان عراق به جنب و جوش افتادند و طى نامه هايى كه براى امام حسين (ع ) فرستادند پيشنهاد خلع معاويه و بيعت با آن حضرت را مطرح ساختند ، ولى امـام (ع ) از پـذيـرفـتـن آن خـوددارى كرد ويادآور شد كه ميان او و معاويه عهد وپيمانى است كه تـامـعـاويـه در قـيـد حـيـات اسـت ، شكستن روا نيست و پس از مرگ معاويه در اين باره فكر خواهد كرد.(162)
3ـ نـظـامـى : روحـيـه سـتمگرى وتجاوز و افكار پليد و شرك آلود، همواره عده اى را در برابر مـردان الهـى بـه لجـاجـت و دشمنى واداشته وبه ميدان مبارزه با آن سفيران رحمت ونعمت فرستاده است .
رسـول گـرامـى اسـلام نـيـز حدود ده سال از عمر شريفش در جهاد با دشمنان خدا گذشت والبته آتـش بـس وپيمان صلح از لوازم جنگ است وهر گاه آن حضرت پيمانى نظامى امضا مى كرد، به آن وفا مى نمودوهرگز نشد كه نقض پيمان نمايد.
سـه سـال پـس از نـبـرد خـونـيـن بـدرـ كـه بـه شـكـسـت سـخـت قـريـش انـجـامـيـده بـودـ و دوسـال پـس ‍ از جـنـگ احـد كـه مـسـلمـانـان از قـريـش شـكـسـت خـورده بـودنـد يـعـنـى سـال پـنـجم هجرى پيامبر صلى الله عليه وآله تصميم گرفت با مسلمانها(عمره ) به جاآورد وبـه ايـن قـصـد راهـى مـكـه شـد چـنـيـن كـارى بـراى قـريـش ـ كـه دشـمـن درجـه يـك و در حـال جـنـگ بـا اسـلام بـودـ سخت ناگوار آمد وبا تمام توان در برابر پيامبر (ص ) ايستادند و اجـازه نـدادنـد كـه مـسـلمـانـان وارد مـكـه شـونـد. بـراى حـل ايـن مـشـكـل ، گـفـتـگـوهـايـى مـيـان نـمـايـنـدگـان قـريـش و رسـول خدا(ص ) انجام شد كه طرفين به اين نتيجه رسيدند كه پيمان صلحى را امضا كنند كه ايـن پـيـمـان چـون در مـحـل (حـديـبـيـه ) انـجـام گـرفـت بـه هـمـيـن نـام مـشـهـور گـشـت ورسـول خـدا(ص ) سـخت بدان پاى بندى نشان داد و هيچ يك از مواد آن رانقض نكرد و درباره آن فرمود:
(اِنّى اُريدُ اَنْ اُتِمَّ لِقُرَيْشٍ شَرْطَها)(163)
من تصميم دارم شرايط قريش را ايفا كنم .
امـامان عليهم السلام نيز تا آنجا كه اتفاق افتاده و پيمانى نظامى بسته اند، به آن وفا كرده اند وهر گز نقض عهدى از ايشان ديده نشده است .
پس از نوشته شدن قرارداد آتش بس در جنگ صفين گروهى از نيروهاى لشكر حضرت على (ع ) آن را نپذيرفتند و به اميرمؤ منان صلوات الله عليه پيشنهاد دادند كه مفاد آن را ناديده گرفته ، دوباره با معاويه وارد جنگ شود. امام (ع ) ضمن ردّ چنين پيشنهادى فرمود:
(وَيـَحـَكـُمْ اَبـَعـْدَ الّرِضـا وَ الْمـيـثـاقِ وَ الْعـَهـْدِ نـَرْجـَعُ؟ اَوَلَيـْسَ اللّهُ تـَعـالى قال : (َوْفوُابِالْعُقوُدِ)(164)
واى به حالتان ! آيا پس از رضايت و عهد و ميثاق (از آن ) برگرديم ؟ آيا خداوند نفرموده است به پيمانها وفا كنيد؟ (165)
امام حسن مجتبى (ع ) نيز پس از امضاى پيمان صلح با معاويه هرچه شيعيان اصرا كردند كه با معاويه به ستيز برخيزد نپذيرفت .(166)
4ـ اقـتـصـادى : بـخـش عـظـيـمـى از ارتـبـاطـات جـامـعـه بـشـرى را داد و سـتـدهـاى اقـتـصـادى تـشـكـيـل مـى دهـد كـه در جـاى خـود انـعـقـاد پـيـمـانـهـا را بـه دنبال دارد. معصومين (ع ) نسبت به اين گونه پيمانها نيز وفادار بودند.
رسـول خـدا (ص ) در دوران زنـدگـى خـود پيمانهاى اقتصادى فراوانى امضا كرد و به آن وفا نمود، از جمله :
بـااهـالى (دومـة الجـنـدل ) يـك پيمان اقتصادى ـ سياسى امضا كرد كه طى آن متعهد شد از آنان حمايت كرده صلاحشان را در نظر بگيرد.(167)
رسول خدا صلّى الله عليه وآله به مالك بن عوف ـ فرمانده فرارى دشمنان اسلام در جنگ خنين ـ پيغام داد كه اگر نزد من آيى و اسلام رابپذيرى ، اسرا و غنايم جنگ را به تو باز مى گردانم و صـد شـتـر نـيـزبـه تـو جـايـزه خـواهـم داد. مـالك پـيـام رسـول اكـرم (ص ) را دريافت كرد وبه مدينه آمد ومسلمان شد وآن حضرت نيز به عهد خود وفا كرد.(168)
امـام سـجاد عليه السّلام به كسى كه در حال احتضار بود، وعده داد كه بدهى هايش را بپردازد و هنگام برداشت غلّه به عهد خود وفا كرد.(169)
بـنـابـرايـن حضرت معصومين (ع ) هركجا كه پاى قراردادى را امضا كردند يا وعده اى به كسى دادنـد، در هـر زمـيـنـه اى بـه پـيـمان خويش وفادار بودند وهرگز كسى از ايشان خلاف وعده اى نـديـده ، نـشـنـيده و نقل نكرده است به اميد آنكه مانيز از سيره آن بزرگان فرزانه ، درس وفا دارى بياموزيم وصفت ناپسند پيمان شكنى را در افكار و كردار خويش راه ندهيم . آمين .
# تواضع
مفهوم تواضع
تواضع درلغت به معناى فروتنى ، نرمى و خوارى آمده است (170) و دراصطلاح ، خود را بـلنـد مـرتـبـه نـدانـسـتـن و كـوچـكـى كـردن در بـرابـر خـدا، پـيـامـبـر (ص ) و مـؤ مـنـان و مـيل به بزرگى و جاه طلبى نداشتن .(171) بنابراين ، متواضع كسى است كه خود را بـالاتـر از ديـگران نداند، بلكه عيبهاى خود را همواره در نظر داشته و در رفع آن بكوشد. در مـقـابـل ، مـتـكـبـر، خـود را از ديـگـران برتر و شايسته تر مى شمارد، در نتيجه هيچگاه در مسير كمال گام بر نمى دارد.
انـسـان مـتـواضـع ، بـا نـهاد پاكى كه دارد، هميشه نيكيها را ميان خود و ديگران تقسيم مى كند و سعادت و نيك فرجامى همنوعان خويش را طالب است ، چنان كه امام كاظم عليه السلام فرمود:
(اَلتَّواضُعُ اَنْ تُعْطِىَ النّاسَ ما تُحِبُّ اءَنْ تُعْطاهُ)(172)
تواضع آن است كه آن چيزى را به مردم عطا نمايى كه دوست دارى همان را دريافت كنى .
شريعت و تواضع در اسلام
شريعت مقدس اسلام ، تواضع را از صفات كمال انسان دانسته و پيروان خويش را بدان سفارش كرده است . قرآن مجيد فروتنان را بندگان شايسته خدا شمرده و فرموده است :
(وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الاَْرْضِ هَوْناً...)(173)
بندگان خداى رحمان ، كسانى هستند كه در روى زمين ، متواضعانه قدم بر مى دارند
و به پيامبر اسلام (ص ) مى فرمايد:
(وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ)(174)
با پيروان با ايمانت ، متواضع و فروتن باش .
از سـوى ديـگـر كـراهـت و تـنفّر خويش را از تكبّر كه در برابر تواضع است ، ابراز داشته و فرموده است :
(إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُتَكَبِّرينَ)(175)
خداوند، متكبران را دوست ندارد.
و فرجام متكبران را دوزخ دانسته است :
(اءَ لَيْسَ فى جَهَنَّمَ مَثْوًى لِلْمُتَكَبِّرينَ)(176)
آيا متكبّران را در جهنم ، جايگاهى نيست .
رسول خدا(ص ) فرمود:
(اِنَّ التَّواضُعَ يَزيدُ صاحِبهُ رَفْعَةً فَتَواضَعُوا، يَرْفَعْكُمُ اللّهُ)(177)
فـروتـنـى بـر مـقـام صـاحـبش مى افزايد، پس متواضع باشيد تا خداوند، مرتبه شما را بلند گرداند.
اميرمؤ منان على عليه السلام نيز فرموده است :
(بِكَثْرَةِ التَّواضُعِ يَتَكامَلُ الشَّرَفُ)(178)
با تواضع فراوان ، شرف ، كامل مى شود.
بـا ايـن وصـف ، روشـن مـى شود كه اسلام بر متواضع بودن انسان تاءكيد دارد و آن را يكى از ارزشـهـاى والاى انـسـانـى مـى داند و نمى پسندد كه پيروانش به جاى مزيّن شدن به فضيلت تواضع به رذيلت تكبّر آلوده گردند .
جلوه هايى از تواضع ائمه معصومين (ع )
بـا توجه به جايگاه و حالت پسنديده تواضع ، ترديدى نيست كه رهبران فرزانه اسلام به آن مزّين بوده و هرگز قلب و فكر پاكشان به ذرّه اى كبر و خودخواهى آلوده نگشته است ، زيرا ايـشـان انـسـانـهـاى كاملى هستند كه تمام صفات كمال را دارا و از صفات نقص و كاستى مبّرايند. اينك بگونه اى گذرا و مختصر به نمايش گوشه اى از تواضع آن بزرگواران معصوم عليهم السلام مى پردازيم :
الف ـ تواضع در مقابل پروردگار
معصومين (ع ) با معرفتى كه به عظمت ذات مقدس خدا و كوچكى مخلوقات داشتند، تواضع واقعى و فـراوان خـويـش را نـسـبـت بـه او ابـراز مـى داشـتـنـد، بـديـن شـكـل كـه هـيـچ گـاه در كوچكترين دستورنيز مخالفت با امر او نكردند و با بندگى خالصانه خـود، مـرتـبـه عـالى خـضـوع و خـشـوع را در بـرابـر خـداى متعال دارا بودند.
عايشه ، همسر رسول خدا، نقل مى كند كه به پيامبر گفتم :
اى فـرسـتـاده خـدا بـه هـنگام غذا خوردن ، تكيه بزن كه راحت باشى و غذا خوردن برايت آسان باشد، حضرت جواب داد: نه ، اينكار رانمى كنم ، بلكه همچون بندگان و غلامان غذا مى خورم و چون بندگان در مقابل مولايم مى نشينم .(179)
امام باقر عليه السلام فرمود:
هرگاه ذكرى از خدا و نعمتهاى الهى به ميان مى آمد، پدرم ، امام زين العابدين ،(ع ) سجده شكر به جاى مى آورد.(180)
همچنين آن حضرت فرمود:
وحـى بـر مـوسـى (ع ) بـه مـدت سـى روز، قـطـع شـد، مـوسـى بـر فـراز كـوه رفـت و گـفت : پروردگارا چرا وحى قطع شده ، ديگر با من سخن نمى گويى ؟ اگر من گناهى مرتكب شده ام هـمـيـن حـالا قـصـاص كـن ؛ و اگـر اعـمـال نـاپـسـنـد بـنـى اسـرائيل مانع نزول وحى شده ، آنها را ببخش . خطاب آمد: اى موسى ! آيا مى دانى چرا تو را از مـيـان مـردم بـه وحـى و كلام خويش اختصاص داده ام ؟ موسى گفت : نمى دانم . خداوند فرمود: در رفـتـار و اخلاق بندگانم با دقت نگريستم ، هيچ كس را از تو متواضعتر نديدم . از اين رو، اين امـتـيـاز ويـژه را بـه تـو دادم . موسى (ع ) پس از نماز، تا گونه چپ و راستش را بر زمين نمى چسبانيد، بر نمى خاست .(181)
ب ـ تواضع در خانه
مـعـصـومين (ع ) در محيط خانواده ، بويژه با پدر و مادر، رفتارى صميمى و متواضعانه و مناسب شـاءن آنـان داشتند. رسول اكرم (ص ) با اينكه خود در سنين كودكى ، پدر و مادرش ‍ را از دست داد، ولى نمونه كاملى از احترام و تكريم به والدين را ارائه نمود.
مـعـصومين (ع ) در داخل خانه نيز همانند ديگر اعضاى خانواده بودند. هرگز كارهاى شخصى خود را بـر ديـگـران تـحـمـيـل نـكـرده و خـود شـخـصـاً بـدانـهـا مـى پـرداخـتـنـد. يـكـى از هـمـسـران رسول خدا مى گويد:
پـيامبر (ص ) در خانه لباسهايش را مى دوخت ، كفش خود را تعمير مى كرد و بيشتر چيزى را كه دوسـت داشـت در خـانه انجام دهد، خياطى بود.(182) به همسران خود احترام مى گذاشت و خود رابراى آنها مى آراست و چه بسا در ميان آنان مى نشست و آنها سر مبارك حضرت را شانه مى زدند.(183)
از حضرت امير (ع ) نقل شده است كه فرمود:
تشك پيامبر همان عبايش بود و متكاى حضرت پارچه اى بود از ليف خرما يك شب آن را دولا كردند (كه نرمتر باشد) فردا صبح فرمود: بستر ديشب ، مرا از نماز شب بازداشت و دستور داد كه آن را يك لا بيندازند.(184)
حـضـرت امير(ع ) خريد نيازمنديهاى خانه اش را خود انجام مى داد. روزى شخصى به آن حضرت گـفـت : اى اميرمؤ منان ! بگذار اين كار را ديگران انجام دهند (و اين در شاءن شما نيست .) حضرت فرمود:
شخص متاءهّل ، خود سزاوارتر است به بردن آنچه خريده است .(185)
ج ـ تواضع در اجتماع
1ـ رفـتـار بـا زيـر دستان و محرومان : پيشوايان معصوم عليهم السلام نسبت به افراد ضعيف و مـحـروم ، عـنـايت بيشترى داشتند و حرمت آنان را در جامعه نگه مى داشتند.اين رفتار متواضعانه و صميمى معصومين (ع ) اندوه و نگرانى و درد اجتماعى آنان را كاهش ‍ مى داد.
رسـول اكـرم (ص ) غـلامـى داشـت بـه نام زيد كه خديجه به او بخشيده بود. حضرت او را آزاد كـرد و مـخـيـّر نـمـود كـه در خـانـه آن حـضـرت بـمـانـد يـا به ديار خود برگردد، ولى رفتار متواضعانه و صفا و صميميت آن حضرت ، مانع رفتن زيد شد.(186)
سـلامـت جـامعه اقتضا مى كند كه ميان طبقات مختلف و قشرهاى گوناگون روابط عادلانه حكمفرما باشد، تا زندگى از لطف و صفاى لازم برخوردار گردد.
توصيه اسلام و معصومين (ع ) در اين رابطه ، نسبت به اقشار مختلف مردم ـ با هر شرايطى كه دارند ـ اين گونه بود. رسول خدا(ص ) فرمود:
بدترين مردم كسانى هستند كه زيردستان خود را آزار مى دهند.(187) همچنين به ديگران ، تـوصـيـه مـى كـردنـد كـه كارهاى مشكل و طاقت فرسا را به غلامان وضعيفان واگذار نكرده و خودشان نيز با آنها همكارى كنند.(188)
امـام رضـا(ع ) بـه خـدمـتـكـارانـش تـوصـيـه كـرده بـود كـه هـرگـاه وارد خـانـه شـدم و شـمـا مشغول خوردن غذا بوديد، از جا بلند نشويد.(189) نادر يكى از خدمتكاران امام رضا(ع ) گفت :
امام رضا(ع ) خيلى تواضعانه باما رفتار مى كرد ولقمه حلوا (گردو و شكر) را به من مى داد. (190)
2ـ تـواضـع در مـقـابل دوستان : پيشوايان معصوم (ع ) نسبت به اصحاب و دوستان خود، روابط بسيار خوب و متواضعانه داشتند، بطورى كه : ابوذر، صحابى و يار پيامبر مى گويد:
رسـول خـدا (ص ) در وسـط دوستان و اطرافيان خود مى نشست و با آنها صحبت مى كرد، بطورى كـه اگـر يـك نـفـر غـريـبـه وارد مـى شـد، نـمى توانست بفهمد كدام يك پيامبر خداست . به همين دليـل ، سـكـويـى از گـِل سـاخـتـيـم كـه آن حـضـرت بـر آن بـنـشـيـنـد و جـاى او مـشـخـّص باشد.(191)
سلمان فارسى مى گويد:
بر فرستاده خدا (ص ) وارد شدم . حضرت عبايش را براى من پهن كرد تا بر آن بنشينم . سپس فـرمـود: هـرگـاه مـسـلمـانـى بـر بـرادر مـسلمان خود وارد شود و او براى اكرام و احترام ، فرش برايش پهن كند، خداوند گناهان او را مى بخشد.(192)
3ـ تـواضـع در مقابل رفتار ديگران : لازمه رفتار متواضعانه معصومين (ع ) اين بود كه با هر كس ‍ برخورد مى كردند ـ چه دوست و چه بيگانه ـ اخلاق اسلامى را ترك نمى كردند و چه بسا مواردى كه همين اخلاق و ملايمت ، موجب هدايت افراد مى شد و به اسلام مى گرويدند.
رسـول خـدا (ص ) سـوار بـر شـتـرش از راهـى مـى گـذشـت ، كـه عربى بيابانى جلو آمد و از حضرت خواست كه با هم مسابقه شتر سوارى دهند. حضرت هم پذيرفت و آن مرد، برنده مسابقه شد.(193)
از سـوى ديـگـر، آن بـزرگـواران از هـرگـونـه رفتار تحقير آميز نسبت به مردم جلوگيرى مى كردند، گرچه چنين عملى از سوى خود مردم انجام مى گرفت . امام صادق (ع ) فرمود:
حـضـرت امـير(ع ) با اصحاب خود به محلى رسيدند. عدّه اى از اهالى ، پياده در پى حضرت راه افـتـادنـد. حـضـرت مـتـوجه شد و پرسيد: آيا حاجتى داريد؟ گفتند: نه ، رسم ما چنين است كه از بزرگانمان اين گونه تجليل مى كنيم . حضرت فرمود:
(وَ اللّهِ مـا يـَنـْتـَفِعُ بِهذا اءُمَراءُكُمْ وَ إِنَّكُمْ لَتَشْقُونَ بِهِ عَلى اءَنْفُسِكُمْ وَ تَشْقُونَ بِه فى اخِرَتِكُمْ)(194)
بـه خدا سوگند! بزرگانتان از چنين كارى سود نمى برند و تنها شما خودتان را (در اين جا) به سختى و در آخرت به بدبختى مى اندازيد.
امـام رضا عليه السلام داخل حمام شد. شخصى جلو آمد و گفت : مرا كيسه بكش ، آن حضرت بدون درنگ خواسته آن مرد را اجابت كرد.(195)
عدم تواضع
در مـيـان انـسـانـهـا كـسـانـى يـافت مى شوند كه از رفتار متواضعانه و انسانى ديگران ، سوء استفاده كرده و آن را حمل برضعف و ناتوانى مى كنند.
قـرآن مـجـيد، براى اينكه چنين راهى را بر سوء استفاده كنندگان ببندد، از مؤ منانى ستايش ‍ مى كند كه در برابر مسلمانان ، فروتن ولى در برابر كفّار بد انديش ، گردن فرازند:
(اءَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنينَ اءَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرينَ)(196)
مـعـصـومين (ع ) نيز بر اساس اين اصل قرآنى اگر تشخيص مى دادند كه افرادى از تواضع و فروتنى آنان سوء استفاده مى كنند از چنين كارى خوددارى مى كردند، تا از گمراهى به درآيند. و بـه مـردم نـيز توصيه مى كردند كه از كرنش و تواضع دربرابر كسانى كه متكبّر بوده و ارزشـهـاى مـادى را جـايـگـزيـن ارزشـهـاى مـعـنـوى كـرده انـد، بـپـرهـيـزنـد. رسول خدا(ص ) مى فرمايد:
(مَنْ اءَتى ذامَيْسَرَةٍ فَتَخَشَّعَ لَهُ طَلَبَ ما فى يَدَيْهِ، ذَهَبَ ثُلْثادينِهِ)(197)
هر كه نزد ثروتمندى رود و او رابراى دارايى اش كرنش كند، دو سوّم دينش از بين رفته است .
آنـچـه از نـظـر اسـلام اهـميت دارد، عزّت نفس مؤ من است كه بايد حفظ شود. بدون شك ، فروتنى كردن با عزت نفس منافات ندارد، انسان مى تواند در عين اينكه نسبت به مؤ منين ، متواضع است ، عزّت نفس خويش را حفظ كرده و خود را تحقير ننمايد.
حضرت امير (ع ) مى فرمايد:
چـه زيـبـاسـت ، فـروتـنى ثروتمندان براى فقرا به منظور كسب آنچه در نزد خداست ، و از آن زيـبـاتـر و بـا شـكوهتر بى اعتنايى فقرا نسبت به ثروتمندان دنيا طلب است ، زيرا آنان به خداى قادر، توكل كرده اند.(198)
رسول خدا(ص ) فرمود:
وقتى با مؤ منين متواضع برخورد كرديد، براى آنها تواضع كنيد، و اگر متكبّرين را ديديد با آنها متكبرانه برخورد كنيد، كه اين رفتار، موجب تحقير و ذلّت متكبّران است .(199)
# حمايت از محرومان
(محروم ) واژه اى است عربى كه در فارسى به معناى بى نصيب و بى هره ، نااميد، ناكام ، كم روزى ، بدبخت و غارت شده آمده است .(200)
نـاگـفـتـه پـيـداسـت كـه قـشـر وسـيـعـى از جـوامـع را مـحـرومـان و مـسـتـضـعـفـان تـشـكـيـل مى دهند. اينان بطور معمول ، از رفاه و مواهب زندگى ، محروم و بى بهره اند و هر چه بـيشتر مى جويند، كمتر مى يابند. سفره فرسوده و بى رونقشان در انتظار لقمه اى نان ، زار مى زند، و دريچه دل غمگين و با احساسشان بسوى يك لبخند محبت ، همواره باز است .
اسـلام ، كـه ديـنـى جاويد و جهانى است ، از يكسو، به پيكره جامعه ، يعنى طبقه محروم ، توجه زيـادى داشـته و رسيدگى به امور آنان را در متن برنامه هاى فردى ، اجتماعى و حكومتى خويش قرار داده است و از سوى ديگر بابد گويى و نكوهش از محروميت و استضعاف ، پيروان خويش را از گـرفـتـار شدن به آن بر حذر داشته و آنان را به سر و سامان دادن زندگى مادى و معنوى خويش ، تشويق كرده است . رسول خدا(ص ) فرمود:
چهار چيز كمر شكنند ... و فقرى كه بى درمان است .(201)
امير مؤ منان (ع ) فقر و تنگدستى را بدتر از مردن دانسته و مى فرمايد:
(اَلْفَقْرُ اَلْمَوْتُ اْلاَكْبَرُ)(202)
تنگدستى ، مرگ بزرگى است .
آن حضرت به فرزندش ، محمد حنفيه ، چنين سفارش مى كند:
پـسـرم ! من از تنگدستى برتو بيم دارم ، پس ، تو از آن به خدا پناه ببر، چرا كه فقر، سبب كاستى دين ، سرگردانى فرد و فراخوان كينه است .(203)
از سـوى ديـگـر، حـكـومـت اسلامى و رهبران شايسته ، اقشار مرفّه و برخوردار جامعه را به كمك رسانى مادى و معنوى به محرومان و مستضعفان ، فرا خوانده اند. كه بخشى از آن را در اين درس خواهيم خواند.
محرومان جامعه
خـداونـد، پـيـامـبـران خـود را از ميان توده هاى مردم انتخاب كرده است و شايد يكى از دلايلش اين باشد كه آنان ، با زندگى در متن طبقات محروم جامعه ، از نزديك با فرهنگ و روحيات آنان آشنا شـده و دردهـاى آنان را لمس نمايند تا بهتر بتوانند به مداواى آن بپردازند. بدون ترديد، اين بـدان مـعـنانيست كه فرستادگان خدا از رهبرى و هدايت اقشار مرفّه جامعه ، دست بردارند، بلكه مـسـؤ وليـت خـطير ايشان ، ارشاد و راهنمايى تمام اقشار و طبقات جامعه بوده و رفع محروميتهاى روحى و جسمى و سامان دادن به امور مستمندان ، از اولويت بيشترى برخوردار است و اين نكته در سخن و سيره رهبران الهى آشكار است . امير مؤ منان (ع ) فرموده است :
حـضـرت سـليـمـان (ع ) صـبـح كه مى شد با مرفّهين و اشراف ملاقات مى كرد (تابه كارشان رسـيـدگـى نـمـايـد) بـه مستمندان كه مى رسيد، كنارشان مى نشست و مى گفت : مستمندى (هستم ) همراه مستمندان .(204)
رسول خدا(ص ) فرموده است :
(اءَمَرَنى رَبّى بِحُبِّ الْمَساكينِ الْمُسْلِمينَ)(205)
پروردگارم فرمان دوستى مستمندان مسلمان را داده است .
همچنين در سخنى به على عليه السلام مى گويد:
(إِنَّ اللّهَ وَهَبَ لَكَ حُبَّ الْمَساكينِ وَ الْمُسْتَضْعَفينَ فِى الاَْرْضِ فَرَضيتَ بِهِمْ اِخْواناً وَ رَضُوابِكَ اِماماً)(206)
خداوند، دوستى مستمندان و مستضعفان زمين رابه تو داده است ، پس تو، به برادرى آنان خشنودى و ايشان به امامت تو راضى اند.
محروميت زدايى ائمّه (ع )
پـيـدايـش و پـايـدارى معنوى جامعه اسلامى ، بستگى به وجود معصوم (ع ) دارد و تنها پيامبر و جـانـشـيـنـان واقـعـى او، سـبـب آرامـش خـاطـر هـمـه اقـشـار جـامعه مى شوند. محرومان جامعه به هر گـرفـتـارى و مـحـروميتى كه گرفتارشوند، چشم اميد به آن بزرگواران مى دوزند تا مرهمى بـر زخم دلشان نهند و از بدبختى ، محروميت مادى ، رنج و اضطراب روحى رهايى يابند. ائمّه مـعـصومين (ع ) نيز خود را موظّف به انجام چنين مهمى مى دانند و هرگز به عنوان (رهبر) جامعه اسـلامـى ، تـنـها به امر و نهى كردن و راهنمايى و ارشاد، بسنده نمى كنند. امير مؤ منان (ع ) در اين راستا در نامه اى به عثمان بن حنيف مى نويسد:
(... اءَ اءَقْنَعُ مِنْ نَفْسى بِاءَنْ يُقالَ هذا اءَمير الْمُؤْمِنينَ وَ لا اءُشارِكَهُمْ فى مَكَارِهِ الدَّهْرِ اءَوْ اَكُونَ اءُسْوَةً لَهُمْ فى جُشُوبَةِ الْعَيْشِ...)(207)
ليـكـن دريـغ مـى ورزم كـه بـيـخـردان و تـبـهكاران اين امت ، حكمرانى امت را به چنگ آورند؛ آنگاه ثروتهاى الهى را ميان خود دست به دست به گردانند و بندگان او را برده خويش سازند، با شايستگان بستيز و با بدكاران بسازند.
آن حـضرت ، پيروان خويش را از كم لطفى نسبت به محرومان ، سخت بر حذر داشته و چنين هشدار مى دهد:
(لا تُحَقِّرُوا ضُعَفاءَ إِخْوانِكُمْ فَإِنَّهُ مَنِ احْتَقَرَ مُؤْمِناً لَمْ يَجْمَعِ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بَيْنَهُما فىِ الْجَنَّةِ إِلاّ اءَنْ يَتُوبَ)(208)
بـرادران نـاتـوانـتـان را تـحـقير نكنيد، زيرا هر كس مؤ منى را كوچك شمارد خداوند، آن دو را در بهشت جمع نمى كند. مگر اينكه توبه كند.
پس روشن است كه ائمّه معصومين (ع ) در زندگى خويش از هيچ گونه كمكى نسبت به محرومان ، دريغ نمى ورزيدند و بر حمايت همه جانبه آنان همّت مى گمارند. محرومان و مستمندان نيز از اين امـر، آگـاه بـوده ، بـراى گشودن گره هاى زندگى ، چه در جنبه روحى و چه در جنبه هاى مادى به ائمّه معصومين (ع ) پناه مى بردند.
عربى بيابانى به حضور امير مؤ منان على عليه السلام رسيد واظهار داشت :
اى امـيـر مـؤ مـنان ! من به سه بيمارى گرفتارم كه يكى بيمارى جانى ، ديگرى فقر (مادى ) و سوّمى جهل و نادانى (فكرى ) است .
حضرت پاسخ داد:
اى بـرادر عـرب ! بـيـمـارى جـانـى بـه طـبيب ، و بيمارى نادانى به دانشمند، بيمارى فقر به سخاوتمند، عرضه مى شود.
آن شخص گفت :
اى امير مؤ منان ! تو هم طبيبى ، هم دانشمندى و هم كريمى .
آنـگـاه امـام (ع ) دسـتـور داد كـه سـه هـزار درهـم از بـيـت المال به او پرداخت شود و به او فرمود:
هـزار درهـم هـزيـنـه بـيـمـارى تـن كـن و هـزار درهـم صـرف بـيـمـارى جهل ، و هزار درهم ديگر را براى رفع تنگدستى ، خرج كن .(209)
اينك با توجّه به گستردگى كمى و كيفى حمايت معصومين (ع ) از محرومان ، آن را در بخشهاى : فكرى ، مالى ، عاطفى ، سياسى ، اجتماعى ، و نژادى بطور فشرده بيان مى كنيم :
الف ـ فكرى
يـكـى از حـسـاسترين مسؤ وليتهاى ائمّه معصومين (ع ) حمايت فكرى و تقويت عقيدتى جامعه است . رهبرى و هدايت جامعه اسلامى ، در معناى صحيح و وسيع آن ، تنها از عهده ايشان بر مى آيد، چرا كه آنان سرچشمه همه علومند.
در آن زمـان مـردم بـويـژه اعـراب جـاهـلى در فـقـر فـرهـنـگـى عـمـيـقـى غـوطـه ور بـودنـد و رسـول گـرامـى اسـلام (ص ) رشـد فـكـرى و كـامـل كـردن اخلاق انسانيت را از اهداف مهم خود مى شـمـارد.(210) رسـول خـدا (ص ) در سـخـت تـريـن شـرايـط بـه زدودن جـهـل ، خـرافـه ، كـفـر و نفاقِ اعراب جاهليت پرداخت و تا آنجا كه امكان داشت ، شخصاً بدين كار اقـدام نـمـود و هـر جـا كـه صـلاح مـى دانـسـت كـسـانـى راجـهـت تـبـليـغ و ارشـاد و مـحـو جـهـل و شـرك بـا اطـراف مـى فـرسـتـاد. پـس از پـيـمـان بـا عـقـبـه كـه قبل از هجرت با اهل يثرب (مدينه ) بست آنها از پيامبر تقاضا كردند كه به منظور تعليم قرآن و بيان احكام الهى كسى رابسوى آنان بفرستد و پيامبر خدا مصعب بن عمير را براى اين كار به مدينه اعزام كرد.(211)
هـمـچـنين در سال هشتم هجرى كعب بن عمير غفارى را به همراهى يك گروه تبليغى براى ارشاد و هدايت به سرزمين (ذات اطلاح ) فرستاد تا آنها را از گمراهى نجات بخشد كه همگى به دست مشركان جاهل به شهادت رسيدند.(212)
ب ـ مالى
شايد محروميت مالى بيش از اقسام ديگر در جامعه نمود داشته باشد و وجدانهاى افراد صالح را بيازارد. اسلام به اين مساءله مهم اجتماعى نيز اهتمامى خاص دارد و در چارچوب (خمس )، (زكات )، (انـفـاق )، (احسان ) و (صدقه ) به تعديل ثروتهاى مردم و برقرارى نظم خاصّى در مسائل اقتصادى پرداخته است و رسيدگى به امور محرومان و بينوايان را به همه پيروان خويش سـفـارش كـرده اسـت . قـرآن مـجـيـد يـكـى از نـشانه هاى تقوا و نيكوكارى را كمك به مستمندان و محرومان دانسته و فرموده است .
(وَ فى اءَمْوالِهِمْ حَقُّ لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ)(213)
در اموالشان ، براى سائل و محروم حقى است .
فراوانى اوقاف و صدقات معصومين (ع ) نشانه آن است كه آنها دلسوز درماندگان بودند و در حدّ توان خويش در رفع محروميتها مى كوشيدند. امام سجاد (ع ) فرمود:
در زمان رسول خدا مساكين و محرومان بى پناه ، شبها را در مسجد مى خوابيدند و پيامبر (ص ) در مـسـجـد در كـنـار مـنـبـر، سـفـره انـداخـتـه ، بـه ايـشـان غـذا مـى داد و خود نيز در كنار آنها غذا مى خورد.(214)
بـديـن گونه ، محرومان جامعه احساس مى كردند كه فرستاده خدا حامى و پشتيبان آنهاست و به هـمـيـن سـبـب آن حـضـرت را از خود مى دانستند و تحمّل فقر و رنج محروميت بر ايشان آسان بود. نـقـل شـده كـه امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (ع ) نـخـلسـتـانـى داشـت كـه نـخـلهـايـش را رسـول خـدا(ص ) كاشته بود. روزى آن را فروخت و چهار هزار درهم به يك عرب بيابانى داد و بقيه آن را بين محرومان مدينه تقسيم كرد و درهمى براى خود نگه نداشت .(215)
امام صادق (ع ) مى فرمايد:
پيامبر، غنايم جنگى را ميان رزمندگان تقسيم كرد و قطعه زمينى به على (ع ) رسيد، آن حضرت چشمه اى در آن زمين جارى ساخت و آن را (ينبع ) ناميد و وقف زائران خانه خدا و كمك به محرومان و در راه مـانـدگـان كـرد و فـرمـود (ايـن مـزرعـه ) نـه فـروخـتـه مـى شـود و نـه بـه ارث مـى رسد.(216)
امـام حـسـن مـجـتـبـى عـليـه السـلام در ايـن راستا، سه مرتبه ثروت خويش را با محرومان تقسيم كرد.(217)
ج ـ عاطفى
كـمـبودهاى عاطفى و روانى نيز يكى از آفتهاى اجتماعى است كه بايد درمان گردد، معصومين (ع ) به اين مهم نيز مى پرداختند.
رسـول خدا(ص ) گهگاهى مسلمانان رابه منزل خويش دعوت مى كرد و به آنان غذا مى داد، روزى در چنين مجلسى ، مردى سياه و آبله رو وارد شد، ولى هر جا كه مى خواست بنشيند، مردم از كنارش بـر مـى خـاسـتـنـد. رسـول خـدا (ص ) او را خـواسـت و كـنـار خـويـش نـشـانـيـد و بـا هـم غـذا خوردند.(218)
مـشهور است كه اميرمؤ منان (ع ) در زمان تصدّى حكومت ، در كوچه ها به زن بيوه اى برخورد كه شوهرش را در مرزها كشته بودند. امام ، ضمن تاءمين مخارج زندگى ، از نظر عاطفى نيز آن زن و بـچـه هـايش را مورد حمايت قرار داد.(219) حضرت على عليه السلام در فرمان و عهد نامه حكومتى خويش به مالك اشتر مى نويسد:
(وَ اءَشْعِرْ قَلْبَكَ الرَّحْمَةَ لِلرَّعِيَّةِ وَ الْمَحَبَّةَ لَهُمْ وَ الْلُطْفَ بِهِمْ)(220)
قلب خويش را سرشار از مهربانى و دوستى و لطف به مردم و زير دستان نما.
در باره ترحّم و ملاطفت نسبت به يتيمان ، كه دچار كمبود شديد عاطفى هستند، مى فرمايد:
(اَللّهَ اَللّهَ، فىِ الاَْيْتامِ فَلا تُغِبُّوا اءَفْواهَهُمْ وَ لا يَضيعُوا بِحَضْرَتِكُمْ)(221)
خـدا را ! خـدا را ! در بـاره يـتـيـمـان ، آنـان را گـاهـى سير و گاهى گرسنه نگذاريد، نبايد در حضور شما ضايع گردند.
پيشوايان اسلام خود را پناه محرومان ، پدر يتيمان و فريادرس بيچارگان مى دانستند، بگونه اى كـه هـمـه مـحـرومـان جـامعه از هر قشرى و يا هر نوع محروميتى ، ايشان راملجاء و پناه خود مى ديدند و صميمانه و اميدوار، با آنها روبه رو مى شدند.
امـام حـسن مجتبى عليه السلام از محلى مى گذشت ، عده اى از فقرا را ديد كه چند قرص ‍ نان بر زمـيـن نـهـاده و مشغول خوردن هستند. امام را كه ديدند گفتند: اى پسر پيامبر! بيا با ما غذا بخور حـضـرت نـيـز پـياده شد و نزد آنان نشست و از نانشان خورد آنگاه آنها را به منزلش دعوت كرد وخوراك و پوشاكشان داد.(222)
مـعـصـومـيـن (ع ) بـا چـنـين كارهايى ضمن اينكه از جريحه دار شدن احساسات و عواطف محرومان و مصيبت ديدگان جلوگيرى مى كردند، به آنها شخصيت داده ، روح اعتماد به نفس و اميدوارى را در وجودشان تقويت مى كردند.
دـ سياسى ، اجتماعى
محرومان سياسى ـ اجتماعى نيز از وجود ائمّه معصومين عليهم السلام بهره مى بردند. كسانى كه از مـوقـعـيـت سـيـاسـى ـ اجـتـماعى نامناسبى برخوردارند، بطور طبيعى درپى ملجاء و پناهى مى گـردنـد تا آسيبهاى وارده و ضعف خويش را جبران نمايند و معصومين (ع ) بهترين كسانى بودند كه حرمان آنان را جبران مى كردند.
پـيـامـبـران و امـامـان (ع ) چنين محرومانى را زير بال خود مى گرفتند و با گشاده رويى وسعه صدر به حمايتشان برمى خاستند و با شهامت و فراست خاص خود، ضمن دلجويى عاطفى از آنان ، مخالفت و ستيزه جويى خود با نظامهاى ظالمانه حاكم را نيز ابراز مى داشتند.
پـيـامبر خدا (ص ) حتى پيش از بعثت ، داراى روحيه ستم ستيزى و مظلوم نوازى بود و با شركت در پيمان جوانمردان گوشه اى از چنين روحيه اى را به نمايش ‍ گذاشت .(223)همين طور با سخنان واقع بينانه خود، مسببّان محروميت و حرمانرا آتش افروزانى معرفى مى كردند كه با اعـمـال خـلاف خـويـش ، دوزخـى دردنـاك بـراى خـود تـدارك مـى بـيـنـنـد؛ چـنـان كـه نقل شده : روزى رسول اكرم (ص ) از جايى عبور مى كرد، صداى مظلومانه برده اى را شنيد كه از مـولاى خـود كـتـك مـى خورد، نداى مظلومانه وى پيامبر رحمت را بسوى خود كشيد و آن حضرت ، اربـاب سـتـم پـيشه را توبيخ كرد تا او از كرده خويش پشيمان شد و به جبران كار نافرجام خود، برده را آزاد كرد. رسول خدا (ص ) فرمود:
اگر او را آزاد نمى كردى ، به يقين ، اهل دوزخ بودى .(224)
عـثـمـان در زمـان خـلافـت خـويـش بـر ابـوذر، يـار وفـادار رسول خدا صلى الله عليه وآله خشم گرفت و بر آن شد كه او را از مدينه تبعيد كند. در ضمن ، دسـتـور داد كـه كسى هنگام خروج ابوذر، او را بدرقه و همراهى نكند. وقتى اين خبر به اميرمؤ مـنـان (ع ) رسـيـد، سـخـت مـتـاءثـّر شد و فرمود: آيا با صحابى پيامبر (ص ) بايد اين گونه رفـتـار شـود؟ سـپـس هـمـراه حـسـن و حـسين عليهما السلام و عدّه اى از بنى هاشم ابوذر رابدرقه كردند و طىّ سخنانى از او تجليل و قدردانى نمودند.(225)
هـمـچـنـيـن نـقـل شـده اسـت كـه مـروان حـكم ، كه در زمان معاويه والى مدينه بود، فرزدق ، شاعر انـقـلابـى و حماسه سرا، را از مدينه تبعيد كرد، فرزدق هنگام خروج ، با حضرت سيدالشهداء (ع ) ديدار كرد و آن حضرت مبلغ چهارصد دينار به او هديه كرد.(226)
عـمـلكـرد مـعـصـومـيـن (ع ) در ايـن راسـتـا ضـمن اينكه جنبه سياسى ونوعى مبارزه با دستگاههاى طـاغـوتـى بـود، بـگـونـه اى چشمگير از فشار روحى و عاطفى افراد طرد شده از طرف خلفا و مبارزان ، كاسته و آنها را دلگرم مى ساخت .
نـاگـفـتـه نـمـاند كه معصومين (ع ) تنهابه دلجويى دوستان و موافقان خود بسنده نمى كردند، بـلكـه دشـمـنـانـشـان نـيـز از ايـن خـوى الهـى آنـان سـود مـى بـردنـد، چـنـان كـه نقل كرده اند: پس از جريان عاشورا و خلافكاريهاى بى شمار يزيد، مردم برخى از شهرها بر او شـوريـدند و درگيريهاى متعددى ميان آنان و نيروهاى دولتى رخ داد. مردم مدينه ، در اين كار پـيـشـقـدم بـودنـد. آنها بر والى دست نشانده يزيد تاختند و او را همراه ديگر بنى اميه از شهر بـيـرون كـردنـد. در ايـن مـيـان مـروان حـكـم ، كـه از دشـمـنـان اهل بيت (ع ) بود نزد عبدالله ، پسر عمر، رفت و از او خواست كه خانواده اش را نگهدارى كند تا آسـيـبـى بـه آنـان نـرسـد، ولى عـبـدالله چـنـين پيشنهادى را نپذيرفت . مروان از آن جا به خدمت حـضـرت سـجاد عليه السلام رفت و از او درخواست كمك كرد با اينكه مروان از دشمنان سرسخت اهـل بـيـت بـود امام (ع ) تقاضاى او را پذيرفت و از خانواده او چون خانواده خود محافظت كرد تا مدينه آرامش ‍ خود را باز يافت .(227)
هـمـچـنـيـن ، آن بـزرگـان ، تـلاش مى كردند كه شخصيت اجتماعى محرومان محفوظ بماند وفقر و تـهـيـدسـتـى آنـان ، سـبـب بـى احـترامى وتحقيرشان نگردد؛ چنان كه از رفتار بسيار محترمانه رسـول خدا(ص ) با اهل (صفّه ) درمى يابيم كه اسلام نه تنها اجازه نمى دهد كه حيثيت اجتماعى مـحـرومـان پـايـمـال گـردد، بـلكـه بـراى آنـان احـتـرام ويـژه اى قـائل اسـت و آنان را در برابر خوشگذرانها و مرفّهان تقويت كرده است . چنانكه امام باقر (ع ) مى فرمايد:
در مـديـنـه گـروهـى تـهـيـدسـت ، مـوسـوم بـه اهـل صـفـه بـودنـد كـه رسول خدا(ص )، خود به ديدارشان مى رفت و با دست خود برايشان غذا مى برد و هرگاه آنان بـه حـضورش مى رسيدند، ايشان را نزديك خود مى نشاند و با آنان گرم مى گرفت مترفان و ثروتمندان از چنين برخوردى خوششان نمى آمد و به آن حضرت مى گفتند اينها را از گرد خود پراكنده ساز. روزى يكى از انصار (ثروتمند) نزد پيامبر (ص ) آمد و مشاهده كرد كه يك نفر از اهـل صـفـه تـنـگـاتـنگ پيامبر نشسته و مشغول صحبتند. مرد انصارى به آنان نزديك نشد و كمى دورتـر نـشـسـت . رسـول خـدا (ص ) بـه او فـرمود: نزديك بيا! ولى او نپذيرفت ، آنگاه پيامبر فرمود: شايد بيم دارى كه فقر وندارى اش به تو سرايت كند!(228)
حضرت صادق (ع ) دراين باره مى فرمايد:
(اِنَّ فـُقـَراءَ الْمـُؤْمـِنـيـنَ يـَتـَقـَلَّبـُونَ فـى ريـاض الْجـَنَّةِ قـَبـْلَ اَغـْنـِيـائِهـِمـْبَِاَرْبـَعـيـنـَ خَريفاً)(229)
مؤ منان فقير چهل سال زودتر از ثروتمندان مؤ من ، در بهشت ، جاى خواهند گرفت .
بـدون شـك ، حمايت رهبران اسلام از فقرا و محرومان ، هرگز به اين معنانيست كه آنان از فقر و مـحـرومـيـت ، خـشـنود بوده و چنين وضعى را براى مسلمانان مى پسنديدند، بلكه معصومين (ع ) در بـرابر اين پديده ناخواسته اجتماعى بگونه هاى مختلف به مبارزه پرداخته اند كه يكى از آن راهها دلدارى دادن وتقويت شخصيت محرومان بوده است تا فشار و سنگينى محروميت را از دوش آنها كمتر كند.
ه‍ ـ نژادى
از نـظـر اسـلام اخـتـلاف رنـگ ، نـژاد، و زبـان درانـسـانـهـا، امـرى طبيعى و از نشانه هاى قدرت پروردگار است (230) و هيچ يك از آنها سبب امتياز يا تحقير كسى نمى شود.
بنابراين ، هيچ نژادى نمى تواند خود را نژاد برتر دانسته ، بر ديگران فخربفروشد.
... چـنـيـن فـرهـنـگـى مـورد تـوجه رهبران اسلامى بوده و همواره در سخن و سيره خويش ، تبعيض نـژادى را مـحـكـوم كـرده انـد و از كـسـانـى كـه بـه خـاطـر رنگ و نژادشان مورد تحقير قرار مى گـرفـتـنـد، حـمـايـت كـرده و بـه آنـان شـخـصـيـت مـى دادنـد. بـراى مثال ، رهبر اسلام ، درابتداى رشد آيين حياتبخش خود، موذّن خويش را از ميان سياهان انتخاب كرد و بـراى (سـلمـان )، كـه فـردى ايـرانـى و غـيـر عـرب بـود ، احـتـرام بـسـيـار زيـادى قـائل بـود تـاجـايى كه او را از اهل بيت خود شمرد. هرگز كسى نديده و نشنيده كه پيامبراسلام (ص ) كسى را به خاطر نژاد، امتياز داده يا بهاى كمتر داده باشد.
جانشينان واقعى آن حضرت نيز از چنين اصلى پيروى كرده واجازه نمى دادند كه طرفداران آنان بـر ديـگـران ـ كـه بـه نـظر آنها از نژادى پايين ترهستند ـ فخر بفروشند ويا حق بيشترى را طلب نمايند يا حقوق آنها را پايمال نمايند. ابواسحاق همدانى مى گويد:
دو بـانو، يكى عرب ، و ديگرى غير عرب ، نزد اميرمؤ منان على (ع ) آمده ، درخواست كمك كردند. آن حضرت ، هر دو را بطور مساوى كمك كرد. زن عرب ، به عنوان اعتراض گفت : من عرب هستم و ايـن عـجـم اسـت !! امـام (ع ) در پـاسـخ فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد، مـن در ايـن مـال حـق افـزونـى بـراى فـرزندان اسماعيل (عرب ) بر فرزندان اسحق (غير عرب ) نمى يابم .(231)
نـقل كرده اند كه در جريان عاشورا، حضرت سيدالشهداء همان گونه كه بر بالين فرزند يا بـرادرنـش يـا ديـگر افراد بنى هاشم ، حاضر مى شد،(232) بر بالين ديگران حتى غـلامـان سـيـاه نـيـز مـى رفـت ؛ سـرشـان را بـه دامـن مـى گـرفـت و كمال مهر و محبت را نسبت به آنان ابراز مى داشت ، در اين باره نوشته اند:
امام (ع ) بالاى سر يكى از يارانش به نام (واضح )، كه غلامى ترك بود، حاضر شد و با او مـعـانـقـه كـرد و صـورت بـر صـورتـش نـهـاد. (واضـح ) كـه در حـال جـان دادن بـود، بـه چـنـيـن مـوهـبـتـى افـتـخـار كـرد و گـفـت : چـه كـسـى مـى تـوانـد مـثـل مـن بـاشـد، كـه پـسـر پـيـامبر (ص ) صورت بر رخم نهاده است ؟(233)همچنين بر بـاليـن يـكى از غلامان به نام (اسلم ) حاضر شدوباوى كه هنوز رمقى در بدن داشت ، معانقه نمود، او نيز لبخندى زد و به چنين افتخارى باليد، سپس شهيد شد.(234)
اظهار همدردى بامحرومان
اهـل بيت عصمت و طهارت نسبت به محرومان و فقراى جامعه ، احساس مسئووليت و ابراز همدردى مى كـردنـد و خـودشـان نـيـز چـون آنان زندگى مى كردند، تا احساس حقارت و كمبود در آنها ايجاد نشود.
امام زين العابدين (ع ) پيك محبت بود و در راه ، هر جا بى كسى را مى ديد، يا فقير و مستمندى را مـشـاهـده مى كرد كه ديگران به او توجّهى ندارند، بدو محبت مى كرد، اورا نوازش مى داد، و به خـانـه خـويـش آورده ، از او پـذيـرايـى مـى كـرد. روزى عـده اى جـذامى را ديدـ كه به خاطر بى تـوجـهـى مـردم ، مـطـرود جـامـعـه بـودنـد ـ آنـان را به خانه خويش دعوت كرد و مورد پذيرايى قـرارداد. خـانه امام زين العابدين ، خانه مسكينان و يتيمان و بيچارگان بود.(235)انس بن مالك مى گويد :
پـيـامـبـر خدا هميشه چنين دعا مى كرد: (خدايا مرا مسكين نگه دار و مسكين بميران و در قيامت در زمره مـسـاكـيـن مـحـشورم كن . عايشه پرسيد: اى رسول خدا (ص ) چرا اين دعا رامى كنى ؟ فرمود: چون مساكين و محرومان چهل سال زودتر از اغنيا و ثروتمندان وارد بهشت مى شوند. اى عايشه ! هرگز مـسـكينى را از خود دورمكن اگر چه به نيم دانه خرما باشد . اى عايشه ! مساكين را دوست بدار و به آنها نزديك شو تا خداوند تو را در قيامت به خود نزديك كند.(236)
تطبيق وضعيت خويش با محرومان
همدردى و شركت عملى در غم مستمندان و محرومان ، يكى ديگر از خصوصيات بارز معصومين عليهم السلام مى باشد.
مـسـتـمند و محروم آنگاه كه در كنار افرادى پر خور، بى درد ومرفّه قرار مى گيرد، غم و رنجش افـزون مـى شـود واحساس كمبود و عقب ماندگى از ديگران ، بار فقر و محروميتش ‍ را سنگين تر مـى كـنـد و بر عكس ، پايين آوردن سطح زندگى از سوى ثروتمندان و نزديك شدن به سطح زنـدگـى كم درآمدها و محرومان ، تا حدودى سبب آرامش آنان مى گردد، بويژه اگر چنين كارى از سـوى رهـبران جامعه صورت پذيرد. خوشبختانه ، پيشوايان معصوم ما، در تمام زندگى خويش چنين كرده اند. عروه كه از ياران پيامبراست مى گويد:
شـنـيـدم كـه عـايـشـه ـ هـمـسـر رسـول خـدا(ص ) ـ مى گفت : ماهها برما مى گذشت و آتش در خانه رسول خدا بر افروخته نمى شد. پرسيدم : پس چگونه زندگى مى كرديد؟ جواب داد: با آب و خرما.(237)
اميرمؤ منان (ع ) كه در دوره خلافتش بيش از هر زمان ديگر زاهدانه زندگى كرد به فلسفه عميق چنين كارى تصريح كرده ، مى فرمايد:
(اِنَّ اللّهَ فـَرَضَ عـَلى اَئِمَّةِ الْحـَقِّ اَنْ يـَقـَدِّروُا اَنـْفـُسـَهـُمْ بـِضـَعـَفـَةِ النـّاسِ كـَيـْلا يَتَبَيَّغَ بِالْفَقيرِ فَقْرُهُ)(238)
خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده كه زندگى خود را با طبقه ضعيف تطبيق دهند، تا رنج فقر، مستمندان و محرومان را ناراحت نكند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
(جـبـرئيـل بر رسول خدا فرود آمد و گفت : خداوند سلام مى رساند و مى فرمايد: آيا مى خواهى صـحـراى مـكـه را بـرايـت طـلاى خـالص گـردانـم ؟ حـضـرت رسـول سـه مرتبه سر به آسمان بلند كرد و فرمود: نه ، اى پروردگار، ولى مى خواهم كه يـك روز مـرا سـيـر كـنـى ، حـمـد تـو گـويـم و يـك روز گـرسـنـه شـوم و از تـو طـلب كـنـم ).(239)
# اصطلاح ذات البين
(اصـلاح ذات البـيـن ) و ايـجـاد تـفـاهـم و هـمـبـسـتـگـى و زدودن كـدورتـهـا و دشـمـنـيـهـا و تبديل آن به صميميت و دوستى يكى از مهمترين برنامه هاى اسلامى است .(240) (ذات ) به معناى خلقت و بُنيه و اساس چيزى است و (بين ) به معناى حالت ارتباطى و پيوند ميان دو شـخـص يـا دو چيز است . بنابر اين ، اصلاح ذات البين به معناى اصلاح اساس ارتباطات و تحكيم و تقويت پيوندها و از ميان بردن عوامل تفرقه و نفاق است .(241)
سالم سازى روابط
قرآن مجيد، امّت اسلامى رابسان خانواده اى مى داند كه اعضاى آن با هم برادرند:
(إِنَّمَاالْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ)(242)
همانا مؤ منان با هم برادرند.
سـپـس بـا در نـظـر گرفتن رابطه تنگاتنگ برادرى ، كه در آن هرگز نبايد كينه و كدورت ، جـايـگـزيـن صـفا و صميميت گردد، بر صلح و سازگارى و تحكيم و تقويت آن تاءكيد نموده ، چنين مى فرمايد:
(فَاَصْلِحُوا بَيْنَ اءَخَوَيْكُمْ)(243)
پس ميان برادرانتان صلح و سازش برقرار كنيد.
بـر ايـن اسـاس ، مـعـصـومـين (ع ) با كردار و گفتار خود، بر سالم سازى روابط خانوادگى ، اجـتـماعى ، عنايت زيادى داشتند، بگونه اى كه رسول خدا(ص ) اصلاح ذات البين را سرآمد همه كارهاى نيك دانسته ، مى فرمايد:
(مـا عـَمـِلَ امـْرُوءُ عـَمَلاً بَعْدَ إِقامَةِ الْفَرائِضِ خَيْراً مِنْ إِصْلاحِ بَيْنِ النّاسِ يَقُولُ خَيْراً، و يُنَمى خَيْراًيَتَمَنّى خَيْراً)(244)
پـس از انـجـام فـرايـض ، هـيـچ عـمـلى بـراى انسان بهتر از اصلاح ميان مردم نيست كه سخن خير بگويد و خير را رشد بدهد (ياخير را همواره آرزو كند.)
امير مؤ منان على عليه السلام در وصيت خويش به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام مى فرمايد:
(اءُوصـيـكـُمـا وَ جـَميعَ وُلْدى وَ اءَهْلى وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتابى بِتَقْوَى اللّهِ، وَ نَظْمِ اءَمْرِكُمْ وَ صَلاحِ ذاتِ بـَيـْنـِكـُمْ، فـَإِنـّى سـَمـِعـْتُ جـَدَّكـُمـا يـَقُولُ: صَلاحُ ذاتِ الْبَيْنِ اءَفْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلاةِ وَ الصِّيامِ)(245)
شـمـا و هـمـه فـرزنـدان و خاندانم و هر كس را كه اين نامه به دستش برسد به تقواى الهى و نـظـم در كـارهـايـتـان و صـلح و سـازش مـيـان خـود سـفـارش مـى كـنـم ، كـه مـن از جـدّ شـمـا، رسول خدا (ص )، شنيدم كه فرمود: اصلاح ذات البين از عموم نماز و روزه برتراست .
پـيـشـوايـان مـعـصـوم بـاكـردارشـان به گفتار خويش و سفارش قرآن و پيامبر(ص ) تحقّق مى بخشيدند كه گوشه اى از آن را در اين درس مى خوانيد.
مصلحان دلسوز
عوامل فراوانى ، باعث ناهنجاريهاى اجتماعى در جامعه است كه به برخورد و خشونت مى انجامد و اغـلب ، بـه شـكـل اخـتـلافـات سـياسى ، مذهبى ، قومى و مالى بروز مى كند. مصلحانى ، همچون پـيـامـبـر و ائمـّه اطـهار(ع ) در حد امكان تلاش مى كردند تا (اصلاح ) را جايگزين (اختلاف ) نمايند.
الف ـ اختلافات سياسى
افـكـار سياسى انسانها گوناگون است و باعث جناح بنديهاى متعدد مى شود و همين مساءله منشاء اخـتـلافـات فـراوانـى در جـامـعـه مـى گـردد. مـعـصـومـين (ع ) با آگاهى و بينش صحيحى كه از مـسـائل سـيـاسـى داخـلى و خارجى داشتند، همواره از تشنّج سياسى جامعه مى كاستند و تلاش مى كـردنـد كـه اجـتـمـاع مسلمانان در حالت آرامش و امنيت فكرى به سربرد و با ذهنى آرام ، تصميم گـيـرى نـمـايـد. هـمـيـن طـور، سـعـى مـى كـردنـد نـوسـانـات فـكـرى و سـيـاسـى جـنـاحـهـا را تعديل و آنان را به يكديگر نزديك كنند، تا وحدت و يكپارچگى امت اسلامى محفوظ بماند.
در زمـان حـيـات رسـول اكـرم (ص ) كـمتر اختلاف سياسى ميان مسلمانان رخ مى داد و آن حضرت ، اخـتـلافـات سـيـاسـى پـس از خـود را پـيـش بـيـنـى و راه حـلهـاى مـنـاسـب را هـم ارائه فـرمـود و اهل بيت خويش را معيار تشخيص حق از باطل قرارداد، از جمله مكّرر فرمود:
(عَلىُّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلي وَ الْحَقُّ يَدُورُ حَيْثُما دارَ عَلىُّ)(246)
على (ع ) با حق و حق با على (ع ) است و حق بر محور على (ع ) مى چرخد.
هـمـيـن طـور مـردم را در بـحـرانـهـاى سـيـاسـى ـ اجـتـمـاعـى پـس از خـود بـه اهل بيت (عليهم السلام ) ارجاع داد و فرمود:
(مـَثـَلُ اَهـْلِ بـَيـْتـى كـَمـَثـَلِ سـَفـيـنـَةِ نـُوحٍ مـَنْ رَكـِبـَهـا نـَجـى وَ مـَنْ تـَخـَلَّفَ عـَنْها زَخَّ فىِ النّارِ)(247)
مـثـل اهل بيت من چون كشتى نوح است كه هر كس سوار آن شود نجات يابد و هر كس از آن جا بماند در دوزخ بيفتد.
از سوى ديگر به اهل بيت (ع ) نيز سفارش فرمود كه اگر ديديد مردم شما را در ستاندن حقتان يارى نمى كنند، صبر پيشه كنيد تا مبادا اسلام در خطر افتد و جامعه اسلامى پاره پاره گردد.
درجـريان شورش و اعتراض عليه عثمان ، كه گروهى از اهالى مدينه ، مصر و كوفه آن را آغاز كـردنـد، حضرت على عليه السلام تمام كوشش خويش را به كاربرد تا خشونت و درگيرى رخ ندهد. طبرى ، پيرامون اين واقعه چنين مى نويسد:
وقـتـى مـصـريـان بـه مـديـنه نزديك شدند، عثمان از قصد آنان آگاه گرديد و خود شخصاً به مـنـزل امـام على (ع ) رفت و از او تقاضاى كمك كرد، آن حضرت به خواهش عثمان پاسخ مثبت داد و بـا تـعـدادى از مـهـاجـران و انصار به اصلاح ميان انقلابيون و عثمان اقدام كرد و پس از رفت و آمدها و مذاكرات متعدد سرانجام ، عثمان به خواست انقلابيون تن در و قراردادى را امضا كرد، حتى بر منبر رفت و از خطاهاى گذشته توبه نمود. مصريان نيز قرارداد را پذيرفتند و راهى مصر شدند.(248)
ائمـّه مـعـصـومـيـن (ع ) گـرچه با اساس حكومتهاى زمان خويش مخالف بودند و آن را نامشروع مى دانستند، ولى به درگيرى و اختلافات سياسى كه باعث فروپاشى جامعه و فساد اجتماعى مى شد يا به ريخته شدن خون بى گناهان مى انجاميد نيز رضايت نمى دادند، از اين رو در مواقع ضـرورى بـه اصـلاح مـيـان زمـامداران و مردم هر چند به صورت انفرادى ، اقدام مى كردند، به نمونه هايى در اين مورد توجّه فرماييد:
شـخـصـى بـه نـام (سعيد بن سرح ) مورد خشم حاكم كوفه (زياد بن ابيه ) قرار گرفت و بـراى دادخـواهـى بـه امـام حـسـن مجتبى عليه السلام پناه برد. آن حضرت نيز نامه اى به زياد نوشت و از سعيد شفاعت كرد.(249) ابن شهر آشوب مى نويسد:
(على بن هيره ) بر (رفيد) خشم گرفت وى به خدمت امام صادق عليه السلام رفت و درخواست كمك كرد. امام (ع ) طى پيامى شفاهى آن دو را صلح داد.(250)
هـمـچـنـيـن آن بـزرگـواران بـا داشـتـن عـالى تـريـن مـقام انسانى ، كه هرگز ديگران با ايشان قابل مقايسه نبودند، همواره با مخالفان سياسى خود، مسامحه ومماشات مى كردند. حضرت على عليه السلام مى فرمايد:
(لَقَدْ عَلِمْتُمْ اَنّى اَحَقُّ بِها مِنْ غَيْرى وَ وَاللّهِ لاَُسَلِّمِنَّ ما سَلِمَتْ اءُمُورُ الْمُسْلِمينَ وَ لَمْ يَكُنْ فيها جَوْرٌ إِلاّ عَلَىَّ خاصَّةً)(251)
شـمـا مـى دانيد كه من از هر كس ديگر به خلافت شايسته ترم ، ولى به خدا سوگند تا زمانى كه امور مسلمين ، منظم و سالم بچرخد و جزبر شخص من ستم نشود، تسليم خواهم بود.
اميرالمؤ منين على عليه السلام پس از شهادت فاطمه زهرا(س ) جهت جلوگيرى از تشنّج در جامعه اسـلامـى با ابوبكر بيعت كرد و ياران خود را به همكارى با خلفاى زمان خود تشويق نمود، از ايـن رو سـلمان از طرف خليفه دوّم حاكم مدائن شد، عمّار ياسر از سوى خليفه به بصره رفت و مـسـئووليـت پـذيـرفـت طـبـق پـاره اى نـقـلهـا در فـتـح ايـران ، امام حسن مجتبى (ع ) نيزبه يارى رزمـنـدگـان اسـلام شتافته است . على (ع ) در موارد متعددى مشاور خليفه قرار مى گرفت و نظر خود راـ بدون توجه به اختلافات سياسى خود با خليفه ـ ابراز مى داشت .
حتى آنان نهايت كوشش خود را به كار مى بردند تا با مخالفان خود به سازش برسند و كار بـه سـتـيـز و نـبـرد نـيـنـجـامـد، چـنـانـكـه امـيـر مـؤ مـنـان عـلى (ع ) قـبـل از جنگ جمل سه روز نيروهاى اسلام را در بصره نگه داشت و به دشمن ، هشدار داد، شايد از جنگ ، خوددارى ورزند، حتى به ابن عباس فرمود:
قـرآن را نـزد طـلحـه و زبـير و عايشه ببر و آنان را به محتواى قرآن ، دعوت كن و به طلحه و زبير بگو چه سبب شد كه بيعت مرا شكستيد، قرآن ميان من و شما (داور) باشد. (252)
و لحظاتى قبل از درگيرى به ياران خويش فرمود:
كـدام يـك از شـمـا نـزد دشـمـن مـى رود و آيه (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا فَاَصْلِحُوا بَيْنَهُما) را بر آنان مى خواند؟
جـوانـى بـه نام (مسلم مشاجعى ) برخاست و خواسته امام را برآورده ساخت ، ولى مخالفان به دسـتـور عايشه پس از قطع دستهايش ، او را با نيزه ، به شهادت رساندند. آنگاه ، امام (ع ) از اصلاح ميان خود و دشمن ، ماءيوس شد و فرمود: اينك جنگ سزاوار است .(253)
در جنگ صفيّن نيز قرآن را به رزمنده اى داد تا به ميدان ببرد و بر معاويه و يارانش ‍ بخواند، او نيز چنين كرد ولى به دست آنان به شهادت رسيد.(254)
امـام حسن مجتبى عليه السلام نيز كه جنگيدن با معاويه را غير ممكن يا بى فايده ديد از درگير كـردن نـيـروهاى ارتش خود با معاويه خود دارى ورزيد و پيمان صلح را امضا كرد، و اين كار او مورد پسند خدا و پيامبر (ص ) بود چنانكه ابن عباس مى گويد:
روزى رسول خدا (ص ) امام حسن (ع ) را به سينه چسباند و فرمود:
ايـن فـرزند من سيد (بزرگوار) است و اميد است كه خداوند به وسيله او دو گروه از مسلمانان را آشتى دهد.(255)
در روز عاشورا نيز وقتى (شمر) نزديك خيمه هاى حضرت سيدالشهدا رسيد و بدزبانى كرد، يكى از ياران امام به نام (مسلم بن عوسجه ) عرض كرد:
اى فرزند رسول خدا! اجازه بده اين نابكار را با يك تير خلاصش كنم .
امام فرمود:
نه ، تيراندازى نكن ، من دوست ندارم شروع كننده جنگ باشم .(256)
ب ـ اختلافات مذهبى
شـايـد بـتوان گفت تمام اختلافات انسانها ريشه فكرى و عقيدتى دارد و اين تضاد مذهب و جبهه گيرى فرهنگى است كه انسانها رابه جبهه گيرى نظامى مى كشاند.
در هر حال ، زيانى كه از اختلافات فكرى و مذهبى ، دامنگير جوامع مى شود، كمتر از خسارتهاى خـانـمـانسوز جنگهاى ويرانگر نظامى نيست . از اين رو، رهبران الهى همگى كوشش مى كردند تا تـضـادهـاى فـكـرى جـامـعـه را بـا جـديـت تـمـام و بـا اسـتـدلالهـاى اسـتـوار و مـنـطق محكم خويش تـعـديـل نـمـايـنـد و قـسـمـتـى از رهنمودهاى علمى و فرهنگى رهبران الهى در همين راستا انجام مى گـرفـت . بـسـيـار اتـفـاق مـى افـتـاد كـه گـفـتـن يـك جـمـله يـا ارائه يـك تـحـليـل يـا اسـتـدلال عـلمـى ، اخـتـلافـات و پـراكـنـدگيها را از ميان مى برد و صلح و آرامش را جايگزين آن مى كرد.
در زمـان عـباسيان بحثهاى شديد كلامى و فلسفى در جامعه ، فراوان بود و حكومت نيز از آن به نـفـع دسـتـگـاه خـلافـت ، بـهـره بـردارى مـى نـمـود. يـكـى از آن بـحـثـهـاى شـايـع و در عـيـن حال تفرقه افكن ، داستان (مخلوق بودن يا نبودن قرآن ) بود. سليمان بن جعفر مى گويد:
بـه امـام كاظم عليه السلام عرض كردم : اى پسر پيامبر! مردم در اين مساءله متفاوتند؛ گروهى برآنند كه قرآن مخلوق است وعده اى مى گويند قرآن مخلوق نيست . نظر شما در اين باره چيست ؟ حضرت فرمود:
من سخن هيچ گروه را نمى گويم بلكه مى گويم : قرآن كلام خداست .(257)
آن حـضـرت بـا ايـن بـيـان ، آتـش اخـتـلاف را خـامـوش و در عـيـن حال ، نظر صائب و محكم خويش را نيز بيان داشت .
پـس از صـلح امـام حـسـن عـليـه السـلام بـا مـعـاويـه ، حـكـومـتـهـاى غـاصـب و سـتـمـگـر، هـمـواره آل عـلى (ع ) و شـيـعـيان او را مورد بى مهرى و حتى شكنجه و كشتار قرار مى دادند و چون (مردم بـر كـيـش پـادشـاهـان خويشند) طرفداران و هواداران آنان نيز با فرزندان و شيعيان على (ع ) دشـمـنـى مـى ورزيـدنـد. بـديهى است كه اين ستم و اختلاف ، به مذهب ايشان برمى گشت ، ولى امـامـان مـعـصـوم (ع ) نـه تنها به اين اختلاف دامن نمى زدند، بلكه شيعيان خويش را به سكوت دعـوت مـى كـردنـد، تـا صـلح و سـازش اجـتـمـاعى خدشه دار نگردد. حسين بن شاذان واسطى مى گويد:
گـروهـى عـثـمـانى در (واسط) مرا مى آزردند و برمن مى شوريدند، از اين جفا و بى مهرى به حـضـرت رضـا (ع ) شـكـايـت كـردم . آن حـضـرت بـاخـط خـود در جـوابـم نـوشـت : خـداونـد مـتـعـال از دوسـتـان خـود پـيـمـان گـرفـتـه كـه در دولت باطل ، صبر پيشه كنند، پس تو، به فرمان خدا صبر پيشه كن .(258)
ج ـ اختلافات قومى
تـفـاخـر بـه خـانـدان ، قبيله ، رنگ و نژاد از دير باز در جوامع بشرى وجود داشته و خود، منشاء بـسـيـارى از كـشـمـكشها و نزاعهاى اجتماعى شده و مى شود، ولى اسلام ، ملاك برترى انسان را تقوا دانسته و فخر فروشى قومى و نژادى را محكوم مى كند.
مـعـصـومـيـن (ع ) كـه خـود از هـر عـيب و نقصى منزّه بودند، تلاش مى كردند كه نخست از اين آفت اجـتـمـاعـى پـيـشـگـيـرى كـنـنـد و در صـورت بـروز اخـتـلافـات بـه اصـلاحـش بـپـردازنـد. قـبايل قريش چند سال قبل از بعثت ، خانه كعبه را تجديد بنا كردند. هنگام نصب (حجرالاسود) با هم به نزاع پرداختند و هر قبيله اى قصد داشت اين افتخار را نصيب خود كند، مذاكره و گفتگو، كار ساز نشد و هيولاى جنگ و كشتار رخ مى نمود. كسانى پيمانه هاى خون ، آورده ، پيمان بستند كـه نـگـذارنـد كسى جز قبيله خود به نصب حجرالاسود اقدام كند. اين مشاجره ، چهار تا پنج روز طـول كـشيد، تا اينكه رسول گرامى اسلام آن سنگ مقدس را ميان پارچه اى نهاد و يك نماينده از هـر قـبـيـله گـوشـه اى از آن را گـرفته بلند كردند و پيامبر (ص ) سنگ را در جاى خود نهاد و بدين ترتيب ، تعاون و همكارى جاى نزاع و اختلاف را گرفت .(259)
هـمـيـن طـور تـعـدادى از افـراد دو قـبـيـله بـزرگ مـديـنـه يـعنى اوس و خزرج در مكانى گرد آمده گـفتگويى دوستانه داشتند. يك يهودى بد سرشت ، از دوستى و اتفاق اين دو قبيله به رشك آمد و جـوانى را فرستاد كه در ميان ايشان ، سخن از جنگ (بُعاث )(260) به ميان آورد. آن جـوان نـيـز چـنين كرد و حيله مرد يهودى كارگر افتاد. اين دو طايفه با يادآورى آن روز و احساس تـفـاخر و تحقير، دوباره به اختلاف و نزاع برخاستند و با خبر كردن ديگر افراد قبيله و آماده سـازى سـلاح و مهمات ، مى رفتند تا جنگ ديگرى را برپا كنند. در اين ميان ، رهبر دور انديش و مصلح اسلام با خبر شد و در صحنه حضور يافت و فرمود: با بودن من دم از جاهليت مى زنيد؟ با اينكه خدا شما را به وسيله اسلام گرامى داشته و ميانتان الفت و دوستى برقرار ساخته است ؟ آنان با سخنان روح بخش رسول اكرم (ص ) به خود آمدند و سلاح از كف نهادند و دريافتند كه دشمن ، قصد آتش افروزى داشته است .(261)
د ـ اتلافات مالى
از كـشـمـكـشـهـاى سـيـاسـى ـ اجـتـمـاعـى ، كـه بـگـذريـم ، داد و سـتـدهـاى تـجـارى و مـسايل اقتصادى نيز در جاى خود مشكل آفرين خواهد بود وموجب بعضى از اختلافات مى شود، كه رهبران جامعه بايد در حل آن بكوشند.
رهبران معصوم عليهم السلام هرگاه در مسند خلافت و رهبرى بودند يا خلفا از آنان درخواست مى كـردنـد، چـنـيـن مـشـكـلاتـى را در چـارچـوب دسـتـگـاه قـضـايـى ، حل و فصل مى كردند.(262) همچنين مراجعات مردم را بدون پاسخ نمى گذاشتند و در حد امكان ، در رفع مشكلات مالى و اصلاح آنان مى كوشيدند.
ابوخالد كابلى با عده اى قرارداد بست كه در مقابل انجام كارى ده هزار درهم به وى بپردازند. آنان پذيرفتند ولى پس از انجام كار از پرداخت آن مبلغ امتناع كردند. براى بار دوم كه مراجعه كـردم . حضرت امام زين العابدين (ع ) به ابوخالد فرمود: به آنان بگو: مبلغ قرار داد را نزد عـلى بـن الحـسين بگذاريد، كه مورد وثوق است ، تا من كارتان را انجام دهم . آنان پذيرفتند و مـبـلغ را نـزد آن حـضـرت نهادند، كه پس از انجام كار توسط ابوخالد، امام (ع ) مبلغ را به وى پرداخت .(263)
شخصى به محضر حضرت امام صادق (ع ) شرفياب شد و گفت :
مـن مـاليات فراوانى به نجاشى ـ استاندار فارس و اهواز ـ بدهكارم كه از عهده پرداخت آن بر نـمـى آيم . با توجه به اينكه او سخن شما را مى پذيرد، اگر صلاح مى دانيد نامه اى به او بنويسيد كه بر من سخت نگيرد.
امام (ع ) به نجاشى نوشت :
(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم ، سُرَّ اءَخاكَ سَرَّكَ اللّهُ)
برادرت را خوشحال كن ، خدا خوشحالت كند.
نـجـاشـى نـامـه امـام را بـوسـيـد و علاوه بر معافيت ماليات جايزه فراوانى نيز به آن شخص ‍ داد.(264)
هـمچنين شخصى به نام محمد بن سعيد از آن حضرت خواهش كرد كه نامه اى به محمد بن سمالى بنويسد تا ماليات او را به تعويق اندازد. امام (ع ) فرمود:
(بـرو بـه او بـگـو، جـعـفـر بن محمد مى گويد كه هر كس يكى از دوستان ما را احترام كند، به كرامت الهى رسيده و اگر او را تحقير كند، گرفتار غضب خدا خواهد شد.)
وقـتـى مـحـمـد بـن سـعيد پيغام امام را به محمد سمالى رساند. وى نام محمد بن سعيد را از ليست بـدهـكـاران حـذف كـرد، آنـگـاه كـيـسـه اى پـول بـه هـمـراه يـك كـنـيـز و مـركـب سـوارى بـه او بخشيد.(265)
راههاى اصلاح
از مـطـالعـه سيره معصومين (ع ) چنين به دست مى آيد كه آن بزرگواران از راه نصيحت و ارشاد، كمك مالى و اعمال قدرت به اصلاح ميان مردم اقدام مى كردند:
الف ـ نصيحت و اندرز
نـصـيـحـت و اندرز همانند آبشارى زلال ، دلها را دگرگون مى كند و بذر محبت و اصلاح را در آن بـارور مـى سازد. رهبران الهى با دلى پاك ، نيّتى خالص و زبانى صادق ، جملگى به اين مهم پرداخته اند و انقلاب و تحوّلى عظيم و شايسته را در كشور دلها موجب شده اند.
پند و اندرز در پيوند ميان دلها و زدودن كدورتها نيز نقشى شايسته دارد.
انس گويد:
زيـد بـن حـارثـه (آزاد شـده پـيـامـبـر (ص ) بـارهـا نـزد رسـول خـدا (ص ) مـى آمـد و از هـمـسـرش ، زيـنـب (دخـتـر عـمـه پـيـامـبـر) شـكـايـت مـى كـرد و رسول خدا هر بار به او مى فرمود: تقوا پيشه كن و با همسر خود بساز.(266)
ابوبصير مى گويد:
دو نـفـر كه كشمكش و نزاع داشتند، خدمت امام صادق (ع ) رسيدند. آن حضرت پس از شنيدن دعواى ايشان به نصيحت آنها پرداخت و فرمود:
(اءَمـا اءَنَّهُ يـَحـْصـُدُابـْنُ ادَمَ مـا يـَزْرَعُ وَ لَيـْسَ يـَحـْصـُدُ اءَحـدٌ مـِنَ الْمـُرِّ حـُلْواً وَ لا مـِنَ الْحـُلْوِ مُرّاً)(267)
آگـاه بـاشيد كه آدمى آنچه را بكارد، برداشت مى كند و هيچ كس از دانه تلخ ، ميوه شيرين و از دانه شيرين ، ميوه تلخ برداشت نخواهد كرد.
آنان با شنيدن اين سخنان آشتى كردند .
فرد ديگرى ، محضر آن امام (ع ) آمد و گفت :
مـيـان من و گروهى بر سر مسائلى منازعه است و من دوست دارم كه از آن بگذرم ولى ديگران به من مى گويند، اگر كوتاه بيايى خوار مى گردى ؟
امام (ع ) فرمود:
تنها ستمگر، خوار و ذليل است (نه تو كه كوتاه مى آيى و گذشت مى كنى .)(268)
هـمـيـن طـور آن بـزرگـواران مـعـصـوم هـرگـاه خـود، طـرف مـنـازعـه قـرار مـى گـرفـتـنـد، بـا كـمـال بـزرگـوارى و مـتـانـت ، بـا طـرف مـقابل برخورد مى كردند؛ به گونه اى كه صفحات تاريخ از كيفيت گذشت ايشان صحنه هاى زيبايى را به ياد دارد.
شـخـصـى ازبـنـى هاشم نزد امام سجاد عليه السلام آمد و نسبت به آن وجود مقدس ، بى احترامى كرده و بد گفت . امام (ع ) هيچ پاسخى بدو نداد. وقتى او رفت امام به همراهانش فرمود:
شما سخنان اين مرد رانسبت به من شنيديد، اينك با من بياييد تا پاسخ مراهم بشنويد.
همگى به درب خانه آن مرد آمدند. حضرت او را صدا زد. وى با حالت تدافعى و آماده برخورد و مشاجره بيرون آمد؛ ولى با تعجّب شنيد كه امام مى فرمايد:
اى بـرادر! تو چند لحظه پيش هر چه خواستى به من گفتى . اگر آنچه گفتى در من وجود دارد، خدا از من بگذرد، وگرنه تو را بيامرزد.
مرد هاشمى با شرمسارى بسيار پيشانى امام را بوسيد و عرض كرد:
آنچه به شما گفتم ، شايسته من است و شما از آن منزهّيد.(269)
ب ـ كمك مالى
سـطـح فكر و حالات انسانها، متفاوت است و هر كس را بايد با توجّه به آن ارشاد كرد. بر اين اسـاس ، گـاهـى مـى تـوان نـزاع و خـصـومـت طـرفـيـن را تـنـهـا بـا مال ، برطرف ساخت . اين روش در سيره معصومين (ع ) نيز ديده مى شود.
دو تـن از رزمـنـدگـان صـفـيـن در بـاره اثـاثـيـه يـك مـقـتـول نـزاع داشتند و هريك مدعى بود كه قـاتـل او مـنم و اثاثش هم به من مى رسد. امام على عليه السلام ميان آن دو را اصلاح كرد، بدين گـونـه كـه اثـاث مـقـتـول را بـه يـكـى از آن دو داد و ديـگـرى را از جـانـب خـود (بامال خود) خشنود كرد.(270)
پـس از فـتـح مـكـّه و پـيـروزى در جـنـگ حـنـيـن ، رسـول خـدا، امـوال زيـادى را بـه سـران قـريـش ‍ بـخـشـيـد، بـه حـدّى كـه در كـرم رسـول خـدا طـمـع كـردنـد و بيشتر مى خواستند و پيامبر آنقدر به آنها بخشيد كه موجب اعتراض انصار قرار گرفت ، سپس پيامبر درجواب معترضين فرمود:
اى گـروه انـصـار! چـرا از مـخـتـصـر مالى كه به قريش دادم تا آنها در اسلام استوار گردند و شـمـاهـا را بـه اسـلام خـود واگـذار نـمـودم دلگير شديد؟ آيا راضى نيستيد كه ديگران شتر و گوسفند ببرند و شماها پيامبر را همراه خود ببريد... .
و بدين ترتيب كدورت و گله را از قلب آنان دور كرد.(271)
شخصى به نام عيسى بن عبداللّه مى گويد:
هـنـگـام مـرگ پدرم ، طلبكارانش اجتماع كردند و طلب خود را مى خواستند. پدرم بدانان گفت : من انـدوخته اى ندارم كه به شما بپردازم ولى وام شما را به پسر عموهايم ؛ على بن الحسين (ع ) يا عبداللّه بن جعفر ارجاع مى دهم . آنان امام سجاد عليه السلام را پذيرفتند. پدرم ، آن حضرت را از قـضـيـه مطلع كرد، امام (ع ) پذيرفت كه طلب آنها را هنگام برداشت غلّه بپردازد، با اينكه غلّه اى نداشت .)(272)
مفضّل از ياران امام صادق (ع ) مى گويد:
حـضرت صادق (ع ) به من فرمود: (هرگاه ميان دوتن از شيعيان ما اختلاف (مالى ) وجود داشت از مال من بپرداز (و ميانشان اصلاح كن ).(273)
يكى از شيعيان به نام (ابوحنيفه ) مى گويد:
روزى مـن و دامـادم بـر سـر ارثـى مـشـاجـره مـى كـرديـم كـه مـفـضـّل بـر مـاگـذشـت و چـنـد لحـظـه بـه سـخـنـان مـا گـوش فـرا داد. آنـگـاه گـفـت : بـه منزل من بياييد، وقتى به منزل وى رفتيم ، او چهارصد درهم به ما پرداخت و اختلاف را برطرف كـرد. سـپـس گـفـت : مـن از ثروت خودم خرج نكردم بلكه اين مبلغ را از طرف حضرت صادق (ع ) پرداخت كردم .(274)
شخص ديگرى به نام (غفّارى ) مى گويد:
خـدمـت امـام هـشـتـم (ع ) رسـيـدم و عـرض كـردم : اى پـسـر رسـول خـدا! يـكـى از دوسـتـان شـمـا از مـن طـلبـى دارد و آبـروى مـرا بـرده است . امام (ع ) از من پـذيـرايـى كـرد، سـپـس مـبـلغـى بـه مـن پـرداخـت و فـرمـود بـا ايـن پول وام خود را بپرداز و بقيه رانيز صرف زندگى خود كن .(275)
ج ـ اعمال قدرت
غـرور و تـكـبـر وديـگـر هـواهـاى نـفـسـانـى ، گـاه انـسـان رابـه راه لجـاجـت مـى كـشـانـد وبـه دنـبـال آن سـر بـه طـغـيان و ياغيگرى گذاشته و تابع منطق و حرف حساب نمى شود . با چنين شـخـصـى يـا گـروهـى بايد به زبان خودش ، كه زبان زور و قدرت است ، سخن گفت ، قرآن مـجـيـد در مـورد بـرخـورد دو طـايـفـه از مـسـلمـانـان ، ايـن اصل را اين گونه بيان كرده است :
(وَ اِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا فَاءَصْلِحوُا بَيْنَهُما فَاِنْ بَغَتْ إِحْدايهُما عَلىَ الْاءُخْرى فَق اتِلوُا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفى اءِلى اءَمْرِاللّهِ فَاِنْ فاءَتْ فَاءَصْلِحوُا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ اَقْسِطُؤ ا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ)(276)
اگـر دو گروه از مؤ منان با يكديگر به جنگ برخاستند، ميانشان را اصلاح دهيد و اگر يكى از آن دو گروه بر ديگرى تعّدى كرد، با آن كه تعدى كرده بجنگيد تا به فرمان خداتن دهد. پس اگـر بـازگـشـت ، مـيـانشان صلحى عادلانه برقرار كنيد وعدالت ورزيد كه خدا عادلان را دوست دارد.
اعـمـال قدرت براى فيصله نزاع نه تنها در جنگ كه در نزاعهاى معمولى كوچه و بازار و خانه نيز گاهى ضرورى مى شود.
در كتاب مناقب به نقل از امام مدر گـرمـاى ظـهـر يكى از روزها اميرمؤ منان (ع ) به خانه مى رفت ، ديد زنى در خانه او ايستاده كه با ديدن امام عرض كرد: شوهرم به من ستم كرده و قسم خورده مرا بزند امام فرمود: اى بنده خدا! لحظه اى درنگ كن تا شدّت گرما فروكش كند سپس به خواست خدا با تو مى آيم . زن گفت :آنـگـاه خـشـم و كـيـنـه شـوهـرم فزونى مى يابد. حضرت لحظه اى سر به زير انداخت و سپس فرمود:
نه به خدا سوگند (درنگ جايز نيست ) حق مظلوم بايد گرفته شود، منزلت كجاست ؟
گفت فلان محّله ، امام با او به در خانه اش رفت و آن مرد را صدا زد جوانى در را باز كرد. امام بـه او فـرمـود: اى بـنـده خـدا تـقواى خدا پيشه كن ! تو هم اين زن را ترسانده اى و هم اخراجش كـرده اى ؟ جـوان كـه امـام رانـمـى شـنـاخت ، گفت : اين كار چه ربطى به شما دارد؟ من او را آتش خواهم زد؛ حضرت فرمود: من تو را امر به معروف و نهى از منكر مى كنم و تو سخن ناشايست مى گويى و پيشنهاد نيك را نمى پذيرى ؟
(گـويـا امـام شـمـشـيـرش را از غـلاف بـيـرون كـشـيـد و او را تـهـديـد كـرد.) در ايـن حـال ، عـدّه اى سـر رسيدند و با عنوان (اميرالمؤ منين ) به آن حضرت سلام كردند. جوان متوجه اشتباه خود شد وبه دست و پاى امام افتاد و گفت : اى اميرمؤ منان ! از من درگذر، به خدا سوگند بـراى او شـوهـر خـوبـى خـواهـم بـود. امـام (ع ) شـمـشـيـرش را غـلاف كـرد و بـه زن فـرمـود: داخل منزل شو ولى تو هم مواظب باش از اين پس كارى نكنى كه شوهرت را وادار به بدرفتارى نمايى .(277)
# حفظ وحدت
وحدت
خـداى بـزرگ ، جـهـان آفـريـنـش را بـر اسـاس نـظـم و هـمـاهـنـگـى كامل ، خلق كرده است و انسان هم در اين عالم هستى بايد از هماهنگى موجودات ديگر بهره گرفته ، زنـدگـى خـويـش را بـر مـبـنـاى آن پـى ريـزى كـنـد، تـا بـه كمال ، دست يافته ، به مقام والاى خليفة اللهى برسد.
هـمـه پـيـامـبـران در طـول تـاريـخ ، انـسـانـهـا را بـه وحـدت در عـقـيـده و عـمـل ، دعـوت مـى كـردنـد. پـيـامـبـر گـرامـى اسـلام (ص ) بـا ايـجـاد وحـدت بـيـن طـوايـف و قبائل مختلف مسلمان ، بگونه اى انسجام و هماهنگى به وجود آورد كه جنگهاى صد ساله قبيله هاى (اوس ) و (خـزرج ) در سـايـه اسـلام بـه مـحـبـت و مـوّدت مبدّل گشت .
قـرآن هـمـه مـسـلمـانـان را دعـوت بـه (وحـدت ) و تـمـسـّك بـه (حبل الله ) مى كند و مى فرمايد:
(وَ اعْتَصِموُا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعاً وَ لاتَفَرَّقُوا...)(278)
و همگى به ريسمان خدا (قرآن ، پيامبر واهل بيت ) چنگ زنيد و پراكنده نشويد.
پـايـه هـاى ايـن اعـتصام و محورهاى وحدت در بين همه مسلمانان وجود دارد، چه اينكه همه مسلمانان (اللّه ) را پـرسـتـش مـى كـنند و حضرت (محمد) صلى اللّه عليه وآله پيامبر؛ قرآن ، كتاب و كـعـبـه ، قـبـله آنان است گرچه با حفظ اين چهارپايه مى توانند به وحدت رسيده و اختلافهاى ديـگـر را مـنـشـاء تـفـرقـه نـسـازنـد، ولى عـده اى آگـاهـانـه يـا نـاآگـاهـانـه بـعـضـى مسائل ديگر را به رخ كشيده و سعى در تفرقه بين مذاهب مختلف اسلامى داشته ، و دارند.
دو تذكر مهم
1ـ دعـوت بـه وحـدت بـه مـعـنـاى دسـت كـشـيـدن از اعـتـقـادات هـر مـذهـب و تـبـديـل هـمـه آنها به يك عقيده نيست . گر چه ما معتقديم كه مذهب تشيّع برحق و برتر از ساير مـذاهـب و هـمـان اسـلام نـاب مـحـمدى (ص ) است و در اين راه ذرّه اى كوتاه نخواهيم آمد، ولى با اين وصـف وبـا حـفـظ همه اعتقادات مشترك و اختصاصى ، وحدت تمام مذاهب اسلامى و مسلمانان سراسر جـهـان را، تـوصـيـه كـرده ، و خـود پـيـشـقراول آن خواهيم بود، تا در نتيجه وحدت جهان اسلام ، بتوانيم با شرك و كفر جهانى مقابله كنيم .
2ـ دعـوت بـه وحـدت ، مـانع از ابراز عقايد خاص مذهبى نمى گردد، چنان كه از مباحثات علمى و تحقيقات ارزنده تاريخى نيز جلوگيرى نمى كند. پس دانشمندان مذاهب مختلف اسلامى مى توانند در كـمـال مـتـانـت و بـزرگـوارى ، در كـنـار يـكـديگر به تحقيقات علمى و گفتگوهاى استدلالى بپردازند و آرا و عقايد خود را اظهار كنند.
ازايـن رو، مـى بـيـنـيـم كـه ائمـّه مـعـصـومـيـن (ع ) با توجه به دو نكته مذكور بيشترين سعى و اهتمامشان درحفظ وحدت ، مصروف مى گشت والگوى بسيارخوبى براى حق جويان شدند.
در ايـن درس بـعـضـى از نمونه هاى حفظ وحدت در سيره ائمّه (ع ) را بازگو مى كنيم تا همگان بـتـوانـيـم در راه احـيـاى هـر چـه بـيـشتر احكام اسلام ، متحد شده و از يكديگر براى خوار ساختن دشمنان ، بهره بگيريم .
رسول خدا (ص ) بنيانگزار وحدت
رسـول گـرامـى اسـلام با آمدن به مدينه و پايه گذارى حكومت اسلامى از نخستين كارهايى كه بـدان اقـدام كـرد، تـحـكيم پايه هاى وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى بود و بدين منظور، ميان مـهـاجـران ـ كـه از مـكـه و خـارج مـديـنـه آمـده بـودنـد ـ و انـصـار ـ كـه اهـل مـديـنـه بـودنـد ـ پـيـونـد بـرادرى بـسـت و قـرآن مـجـيـد بـا جـمـله (اِنَّمـَا الْمـُؤْمـِنـُونـَ اِخْوَةٌ)(279)آن را پايدار ساخت . با چنين كارى ، ساختار جامعه اسلامى بر اساس ايمان و اخوت محكم شد. زمينه تشتّت و پراكندگى ، قوم گرايى و برترى طلبى قبيله اى و نژادى و ديگر عوامل تفرقه انگيز، رخت بر بست .
سـيـره و زنـدگـى رسـول اكـرم (ص ) گـواهـى مـى دهـد كـه در طـول حـيـات خـويـش با جدّيت تمام بر حفظ وحدت جامعه پاى مى فشرد و با اتخاذ برنامه هاى اصـولى و فـراگـيـر، هـرگـز اجـازه نـمـى داد كـه عـامـل ثـبـات و قـدرت جـامـعـه دچـار تـزلزل گـردد بـطـور مثال پس از مراجعت از غزوه (بنى المصطلق ) نيروهاى اسلام ، كنار چاه آبـى بـه اسـتـراحت پرداختند. در آن ميان عمر كه از مهاجران بود، غلام خود به نام (جهجاه ) را فـرسـتاد تا از چاه آب بياورد. او هنگام آب كشيدن آب با يكى از انصار به نام سنان به نزاع پـرداخـتـنـد. يكى مهاجران را، و ديگرى انصار را به يارى طلبيد. پس از ازدحام جمعيت ، عبدالله بن اُبى ، رئيس منافقان ، از موقعيت سوءاستفاده كرد و با سخنان تحريك كننده اى به سمپاشى و تفرقه افكنى ميان مهاجران و انصار پرداخت .
وقـتـى رسـول خـدا(ص ) از ايـن جريان اطلاع پيداكرد، فورى دستور حركت داد و آن روز و شب و قـسـمـتـى از فردا را به راه ادامه داد، بطورى كه هنگام توقف ، همه نيروها بدون درنگ از فرط خستگى به خواب رفتند، رسول خدا(ص ) بعمد، چنين كرد تا مردم فرصت پيدانكنند كه به اين مـسـاءله وحـدت شـكـن بـپـردازنـد. بـا رسـيـدن بـه مـديـنـه ، سـوره مـنـافـقـيـن نازل شد و به قضايا خاتمه داد.(280)
امام على (ع ) اسوه وحدت
بعد از رحلت پيامبر گرامى اسلام (ص ) سعى و تلاش حضرت على عليه السلام در حفظ وحدت جـامـعـه اسـلامى و تداوم آن ، بى سابقه و بى نظير بوده و كسى در اين راه از او استوارتر و پيشقدم تر نبوده است .
هـدف اسـاسـى امام (ع ) در تعقيب اين مهم ، حفظ اساس اسلام و جلوگيرى از تحريف و فراموشى آن در بين امت اسلامى و دنياى شرك آلود و پرغوغاى آن روز بود.
دشـمـنـان اسـلام ـ اعـم از بـت پـرسـتان ، مشركان ، يهود و نصاراـ غروب اسلام را در غروب عمر شريف پيامبراكرم (ص ) مى ديدند و به انتظار آن نشسته بودند. در چنين موقعيت حساسى ، اگر اءُبـهـت و عـظمت به دست آمده اسلام و مسلمانان با تفرقه و تشتّت از دست مى رفت ، به يقين مى تـوان گـفـت اثرى از اسلام و قرآن براى نسلهاى بعدى باقى نمى ماند. امام على عليه السلام در ارتباط با حفظ وحدت امت اسلامى مى فرمايد:
(وَ لَيـْسَ رَجُلٌ ـ فَاعْلَمْ ـ اءَحْرَصَ عَلى جَماعَةِ اءُمَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ اءُلْفَتِها مِنّى )(281)
و بـدان ! كه هيچ كس نيست كه نسبت به انتظام امر امت محمد (ص ) و الفت و دوستى بين ايشان از من حريصتر باشد.
و وقـتـى كـه از آن حـضـرت سـؤ ال شـد كـه : چـگـونـه مـردم ، شـمـا را از مـقـامى كه از ديگران سزاوارتر بوديد بركنار نمودند؟ فرمود:
(فَاعْلَمْ اءَمَّا الاِْسْتِبْدادُ عَلَيْنا بِهذَا الْمقامِ ـ وَ نَحْنُ الْاءَاَعْلَوْ نَسَباً، وَ الْاءَشَدُّونَ بِرَسُولِ اللّهِ صـَلّى اللّهِ عـَلَيـْهِ وَ آلِهِ نـَوْطـاً ـ فـَاِنَّهـا كانَتْ اءَثَرَةً شَحَّتْ عَلَيْها نُفُوسُ قوْمٍ، وَ سَخَتْ عَنْها نـُفـُوسُ اخـَريـنَ، وَ الْحـَكـَمُ اللّهُ وَ الْمـَعـُوُد اِلَيـْهِ يـَوْمَ الْقـِيـامـَةِ. (وَدَعْ عـَنـْكَ نـَهـْبـاً صـيحَ فى حَجَراتِهِ(282)) وَهَلُمَّ الْخَطْبَ فى اِبْنِ اَبى سُفْيانَ)(283)
بـدان ! امـّتـسلّط (خلفا) در برابر ما نسبت به مقام خلافت با اينكه ما از نظر نسب بالاتر و از جـهـت ارتـباط با پيغمبر(ص ) پيوندمان محكمتر مى باشد، بدين جهت بود كه خلافت ، مرغوب و بـرگـزيده بود، (پس عده اى بر اين مقام ، بخل ورزيده و با نداشتن شايستگى ، آن را تصاحب نمودند) و گروهى ديگر (براى حفظ اساس اسلام ) با سخاوت از آن صرف نظر كردند، حاكم و داور خـداونـد اسـت و بـازگـشت در قيامت بسوى اوست (از غارتى كه بانگ آن درگوشه و كنار برخاست گفتگو به ميان نيار) بيا و داستان پسر ابوسفيان را به ياد آور.
پـس امـام (ع ) بـا نـگـرش خـاصـى كه نسبت به حفظ وحدت دارد، مردم را از درگيرى و اختلاف ، جـنـجـال ، افترا و تهمت و كينه ، دشمنى برحذر مى دارد تا همه با هم با دشمن مشتركشان مبارزه كنند.
امام (ع ) با فرياد رسايش همه مسسلمانان را فرا مى خواند كه :
(خـَيـْرُ النـّاسِ فـِىَّ حـالاً النَّمـَطُ اْلاَوْسـَطُ فـَالْزَمُوهُ، وَالْزَمُوا السَّوادَ الاَْعْظَمَ، فَإِنَّ يَدَ اللّهِ عَلىَ الْجـَمـاعـَةِ، وَ إِيـّاكـُمْ وَ الْفـُرْقـَةَ فـَإِنَّ الشـّاذَّ مـِنَ النـّاسِ لِلشَّيـْطـانِ، كـَمـا اءَنَّ الشـّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ)(284)
بـهـتـريـن مردم نسبت به من گروه متعادل و ميانه رو (بين افراط و تفريط) است شما همراه آنها و هـمـراه بـزرگـتـريـن جمعّيتها (اكثريتهاى طرفدار حق ) باشيد كه دست خدا بالاى جمعيت است . از پـراكـنـدگـى بـپـرهـيـزيـد كه (انسانِ تنها) بهره شيطان است چنان كه گوسفند تكرو طعمه گرگ !
حمايت از خلفا براى حفظ اساس اسلام
شـيـعه با استدلال به آيات قرآن و احاديث صحيح و مسلّمى كه از پيامبر (ص ) وارد شده ، معتقد اسـت كـه امـام على عليه السلام خليفه بلافصل پيامبر (ص ) است . و خطّ امامت و رهبرى مسلمانان بعد از رحلت پيامبر (ص ) على رغم فرموده آن حضرت به انحراف كشيده شده ؛ ولى كنار زدن امام على (ع ) از مقام خلافت و امامت ظاهرى نه تنها مايه شقاق و درگيرى و خونريزى مسلمانان از طـرف آن حـضـرت نـگـرديـد، بـلكـه امام (ع ) با وجود بحثها و احتجاج و انتقاد در مواقع مناسب و حـسـاس ، در عين حال براى حفظ اساس اسلام در كارهاى دينى و سياسى ـ اجتماعى به خلفا كمك مى كرد تا وجود اسلام به مخاطره نيفتاده ، به نيستى كشانده نشود.
اينك گوشه اى از رفتار امام على (ع ) با خلفاى سه گانه را مورد ملاحظه قرار مى دهيم :
الف ـ با خليفه اوّل
پـس از رحـلت پـيـامـبـر (ص ) و پيش آمدن جريان (سقيفه ) و انتخاب ابوبكر به عنوان خليفه مسلمانان ، عباس (عموى پيامبر (ص )، ابوسفيان و گروهى از بنى هاشم نزد امام (ع ) آمدند و از او خـواسـتـنـد كه با او به عنوان خلافت بيعت كنند. امام (ع ) از برخورد فتنه برانگيز و وحدت شكن دورى جست ، چه اينكه روح بزرگ آن حضرت بالاتر از اين بود كه اسير فرقه سازى و گروه گرايى ، جنگ و تفرقه شود. بدين جهت ، امام (ع ) در جواب آنان فرمود:
(اءَيُّهـَا النـّاسُ! شـُقُّوا اءَمـْواجَ الْفـِتـَنِ بـِسـُفـُنِ النَّجـاةِ، وَ عـَرِّجـُوا عـَنْ طـَريـقِ الْمـُنـافـَرَةِ ...)(285)
اى مردم ! امواج كوه پيكر فتنه ها را با كشتيهاى نجات درهم شكنيد، از راه اختلاف و پراكندگى كـنـار آيـيد، تاج تفاخر و برترى جويى از سر بنهيد. (دو كس راه صحيح را پيمود) آن كس كه بـا داشـتـن يـار و يـاور و نـيـروى كـافى بپاخاست و پيروز شد و آن كس كه با نداشتن نيروى كـافـى كـناره گيرى كرد و مردم را راحت ساخت . زمامدارى بر مردم همچون آبى متعفّن و يا همانند لقمه اى است كه گلوگير مى شود، آنانكه ميوه را پيش از رسيدن چينند، به كسى مانند كه بذر را در غير زمينش پاشند.
بـعـد از ايـن جريان ، امام (ع ) مدت كوتاهى از بيعت با ابوبكر خوددارى فرمود ولى سرانجام بانظر بلندى كه داشت با وى بيعت كرد، چنان كه حضرت درنامه خود فرموده است :
(... چـون پـيـغـمـبـر از دنـيـا رفـت بـعد از وى مسلمانان در كار زمامدارى با يكديگر به كشمكش پرداختند. به خدا سوگند در دلم نمى گذشت و به ذهنم خطور نمى كرد كه عرب ، امر حكومت را از من بگرداند، و مرا به شگفت نياورد، مگر روى آوردن و شتافتن مردم به سوى ابوبكر. از اين رو از بـيـعـت بـا او خوددارى كردم و ديدم كه من از ديگران به مقام محمد صلى الله عليه وآله در مـيـان مـردم ، سـزاوار تـرم ، از ايـن رو، تا مدّتى كه خواست خدا بود درنگ نمودم تا اينكه ديدم گـروهى از مردم ، مرتد شده ، از اسلام بر مى گردند، و (مردم را) به نابودى دين محمّد (ص ) و آيـيـن ابـراهـيـم (ع ) دعـوت مـى كـنـنـد، ترسيدم كه اگر به يارى اسلام و مسلمانان نشتابم ، شكاف و ويرانى بزرگى در اسلام ، مشاهده خواهم كرد كه مصيبت آن بزرگتر از فوت ولايت و سـرپـرستى كار شما باشد، كه كالاى چند روز اندك است و سپس مانند سراب ، محو مى گردد، در آن هـنـگـام بـا ابـوبـكـر بـيـعـت كـردم و بـه هـمـراه او در آن حـوادث ، قـيـام كـردم تـا بـاطـل از مـيـان رفـت ، (و گـفـتـار خـدا والاتـر اسـت هـر چـنـد بـر خـلاف مـيـل كـافران باشد). پس با ابوبكر از راه خير خواهى ، همراهى كردم و در آنچه خدا را فرمان مى برد با كوشش تمام ، او را اطاعت نمودم .)(286)
مرحوم كاشف الغطا به دنبال اين نامه مى نويسد:
(وَ هُوَ اءَشْرَفُ ما يَعْمَلُهُ إِنْسانٌ)(287)
و اين والاترين عملى است كه انسانى انجام دهد.
على عليه السلام كه تنها هدفش حفظ مكتب و وحدت بود و بالاتر از آن بود كه به خاطر مقامات نـاچـيـز دنـيـوى كينه كسى را به دل گيرد، با حفظ ديدگاه و عقيده خود، همين كه با خلفا بيعت كـرد، در پـنـهـان و آشـكـار بـا آنـان صـمـيـمـانه رفتار كرد و عليه آنان حيله و دسيسه اى ، كه مـعمول سياستمداران طاغوتى است ، به كارنبرد. و در اين راه (براى حفظ و بقاى اسلام ) صبر كرد، چنان كه در خطبه (شقشقيه ) مى فرمايد:
(فـَرَاءَيـْتُ اءَنَّ الصَّبـْرَ عـَلى هـاتـا اءَحـْجـى ، فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذًى ، وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً، اءَرى تُر اثى نَهْباً)(288)
عـاقـبـت ديـدم صبر و بردبارى به عقل نزديكتر است . از اين رو صبر كردم درحالى كه گويى خاشاك در چشم و استخوان راه گلويم راگرفته بود، مى ديدم كه ميراثم به تاراج رفته است .
درنتيجه اين صبر انقلابى بود كه ميان مسلمانان ، وحدت و آرامش برقرار گشت ، و مسلمانان به جاى جنگ و اختلافات داخلى به صدور انقلاب جهانى خود پرداختند كه در مدت بسيار كوتاهى ، مـمـلكت پهناور روم ، ايران و مصر به اسلام گرويده و عراق را تصرف كردند. و اگر حضرت عـلى (ع ) وحـدت و آرامـش را حـفـظ نـمـى كـرد، مـحال بود كه اين همه فتوحات در اين مدت بسيار كوتاه نصيب مسلمانان گردد.(289)
ب ـ با خليفه دوّم
خـليـفـه اول در پـايـان خـلافـتـش بـدون مـشـورت بـا اصـحـاب پـيـامـبـر و بـر خـلاف ميل برخى از آنها، هنگام مرگ ، ولايت و حكومت را به عمر سپرد.
امام على عليه السلام ، موضعگيرى متعادل خويش را ادامه داد و همچنان براى حفظ وحدت ، كوشش نـمـوده ، از حـقـش ـ بـطـور مـوقـت ـ صـرفـنـظـر كـرده ، بـيـعـت نـمـود. چـنـانـكـه از امـام (ع ) نقل شده كه فرمود:
(... فَلَمَّا احْتَضَرَ بَعَثَ إِلى عُمَرَ فَوَلاّهُ فَسَمِعْنا وَ اءَطَعْنا وَ ناصَحْنا)(290)
چـون (ابـوبـكر) به حال احتضار درآمد، ولايت و حكومت را به عمر سپرد و ما بيعت كرديم و اطاعت نموده ، خير خواهى را نشان داديم ... .)
در ايـن راسـتـا، مـى بـيـنـيـم كـه امـام (ع ) در مشورتها و جواب به پرسشهاى دينى ، سياسى و قـضـايـى ، خليفه دوم را هدايت مى فرمود؛ چنان كه در جريان جنگ با ايران ، امام (ع ) خليفه دوّم را از حضور مستقيم درجبهه جنگ منع نمود و او را با توجّه دادن به يارى و كمك الهى ، دلدارى داد تـا از كـمـى تعداد مسلمانان و زيادى جمعّيت دشمنان نهراسد و احساس ضعف نكند.(291) خليفه دوّم نيز نظر امام (ع ) را صائب ديده ، ستاد فرماندهى را با حضور بزرگان صحابه در مدينه مستقر ساخت و نتيجه جنگ ثابت كرد كه پيشنهاد و نظر امام على عليه السلام نقش مؤ ثرى در پيروزى و غلبه مسلمانان داشته است .
شبيه همين جريان درمورد جنگ با روم شرقى به اجرا در آمد.(292)
ج ـ با خليفه سوّم
بـعـد از كـشـتـه شـدن خـليـفـه دوم و تـعـيـيـن و انـتـخـاب عـثـمان در شوراى شش نفرى به وسيله عـبـدالرّحـمـان بـن عوف ، امام عليه السلام همچنان در محور وحدت و اسوه حسنه بودن تجّلى مى كـنـد. و بـا ايـنكه مى داند در اين شورا به عدالت ، راءى داده نشده و تبانى شده ، ولى باز هم بـراى بقاى اسلام و جلوگيرى از فروپاشى جامعه اسلامى به حفظ وحدت پرداخت و به هنگام بيعت مردم با عثمان فرمود:
(لَقَدْ عَلِمْتُمْ اءَنّى اءَحَقُّ بِها مِنْ غَيْرى ، وَ وَاللّهِ لاَُسَلِّمَنَّ ما سَلِمَتْ اءُمُورُ الْمُسْلِمينَ، وَ لَمْ يَكُنْ فيها جَوْرٌ إِلاّ عَلَىَّ خاصَّةً)(293)
خوب مى دانيد كه من از همه كس به خلافت شايسته ترم ، به خدا سوگند تا هنگامى كه اوضاع مـسلمانان رو به راه باشد و درهم نريزد، و به غير از من به ديگرى ستم نشود، همچنان خاموش خواهم ماند.
در زمـان خـلافـت عـثـمـان ، مـردم از صفات برجسته و اخلاق كريمه امام على (ع ) بهره مى جستند. مـظـلومـان و ستمديدگان پيش وى شكايت مى برند و خواستار حلّ مشكلاتشان مى شدند. شيفتگان حق و عدالت در ديدار با آن حضرت به سرچشمه اسلام ناب مى رسيدند.
امام (ع ) نيز شكايتهاى مردم را به خليفه گوشزد مى كرد و او را وادار به اجراى عدالت نموده ، راهنمايى لازم را در اداره امور حكومت ارائه مى فرمود.(294)
امام (ع ) بارها از عثمان در بعضى امور حمايت كرد، به عنوان نمونه : وقتى كه عثمان (به خاطر زيـاده روى و تـبـعـيض در تقسيم بيت المال و ظلم ) در محاصره مردم بود و از ترس ‍ كشته شدن جراءت بيرون آمدن از خانه اش را نداشت ، نامه اى براى امام على عليه السّلام فرستاد و از وى خـواسـت كـه از مـديـنـه خـارج شـود ـ تـا مـبـادا مـردم دور امام (ع ) را بگيرند و خلافت را به وى بـسـپـارنـد ـ امام (ع ) هم قبول كرد و از مدينه خارج شد، سپس با در خواست خليفه بعد از مدتى به مدينه بازگشت ، عثمان براى بار ديگر از وى درخواست خروج از مدينه را نمود، امام (ع ) در جواب نامه وى ، به عبدالله بن عباس (حامل نامه ) فرمود:
(وَ اللّهِ لَقَدْ دَفَعْتُ عَنْهُ حَتَّى خَشيتُ اءَنْ اءَكُونَ اثِماً)(295)
به خدا سوگند، من آنقدر از او (عثمان ) دفاع كردم كه ترسيدم گنهكار باشم .
امـام (ع ) بـا چنين موضعگيرى در برابر آشوبهاى موجود جامعه آن روز، با شورش ‍ كنندگان ، هـمـدسـت نشد و از فرصت به دست آمده براى مصالح شخصى خويش استفاده نكرد، بلكه درصد برآمد كه اين فتنه را فرو نشاند و جامعه اسلامى ، درگير اختلاف و تفرقه نشود.
شركت در اجتماعات اهل تسنن
ائمـّه (ع ) در اجـتـمـاعـاتـى زنـدگـى مـى كـردنـد كـه حـكـومـت و اكـثـريـت مـردم جـامـعـه را اهـل تـسـنـن تـشكيل مى دادند. از اين رو، رفت و آمدهاى اجتماعى ، مبادله كالا، خريد و فروش ، كار كردن ، تعاون و همكارى ، تعليم و تعلّم و ... در بين آنان رواج داشته است .
نـيـاز بـه زندگى اجتماعى اين ضرورت رابه وجود مى آورد تا همه در كنار يكديگر، نيازها را بـر آورده كـنـند و از مشكلات زندگى بكاهند. ائمّه (ع ) نيز مردم را به شركت در اجتماعات عامّه ، تـشـويـق و تـرغـيـب مـى فـرمـودنـد. چـنـان كـه هـشـام كـنـدى نقل مى كند؛
از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:
(...صـَلّوُا فـى عـَشـائِرِهِمْ وَ عُودُوا مَرْضاهُمْ وَاءَشْهِدوُا جَنائِزَهُمْ وَلا يَسْبِقُونَكُمْ اِلى شَى ءٍ مِنَ الْخَيْرِ فَاءَنْتُمْ اءَوْلى بِهِ مِنْهُمْ...)(296)
در مـيـان قـبايل و اجتماع آنان نماز بخوانيد (به نماز جماعت عامّه حاضر شويد) و از بيمارانشان عيادت كنيد و بر جنازه آنها حاضر شويد، مبادا آنها در خيرى از شما پيشى گيرند كه شما نسبت (به انجام خير) از آنان سزاوارتريد.
اينك نمونه هايى از حضور در اجتماعات اهل سنت :
الف ـ نماز جماعت
تـشـويق ائمّه (ع ) به حضور در نماز جماعت عامّه ، نمونه بسيار عالى براى حفظ وحدت محسوب مى شود. حديثى از ابى يعلى نقل شده كه گفت :
بـه حـضـرت صـادق عـليـه السـلام عـرض كـردم : امـام جماعتى داريم كه مخالف ماست و با همه اصحاب ما (شيعيان ) دشمنى مى كند ! امام (ع ) فرمود:
(مـا عـَلَيـْكَ مِنْ قَوْلِهِ، وَ اللّهِ لَئِنْ كُنْتَ صادِقاً لَاءَنْتَ اءَحَقُّ بِالْمَسْجِدِ مِنْهُ، فَكُنْ اءَوَّلَ داخِلٍ وَ اخَرَ خارِجٍ وَ اءَحْسِنْ خُلْقَكَ مَعَ النّاسِ وَ قُلْ خَيْراً)(297)
تـو بـه حـرف او چـه كـار دارى ؟ سـوگـنـد به خدا، اگر راست بگويى تو از او به آن مسجد سـزاوارتـرى ، پـس (بـكـوش ) نـخـسـتـيـن كـسـى بـاشـى كـه در آن مـسـجـد داخـل مـى شـود و آخـريـن فـردى بـاشى كه از مسجد خارج مى گردد و با مردم خوشخوى باش و سخن نيكو بگو.
در بـعـضـى از روايـات آمـده اسـت كـه بـعـضـى از ائمـه مـعـصـومـيـن (ع ) در نـمـاز جـمـاعـت اهـل تـسـنـن حـاضـر مـى شـدنـد و بـا آنـان نـمـاز مـى خـوانـدنـد. در روايـتـى نقل شده كه :
(صَلّى عَلّىٌ عَلَيْهِ السَّلامُ وَراءَهُمْ)(298)
امام على (ع ) پشت سرخلفا نماز خوانده است .
عـلى بـن جـعـفـر در كـتـاب خـود از بـرادرش ، حـضـرت امـام مـوسـى بـن جـعـفـر (ع ) ، نقل كرده كه آن حضرت فرمود:
(صَلّى حَسَنٌ وَ حُسَيْنٌ خَلْفَ مَرْوانٍ وَ نَحْنُ نُصَلّى مَعَهُمْ)(299)
امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) پشت سر مروان ، نماز خواندند و ما هم با ايشان
(اهل سنت ) نماز مى خوانيم .
ب ـ شركت درنماز جمعه
يكى ديگر از كارهايى كه باعث وحدت مسلمانان مى گردد، حضور همگانى در مراسم دشمن شكن و تـفـرقـه بـرانـداز نـمـازجـمـعه است . ائمّه (ع ) در اين امر مهّم ، اهتمام خاصى ورزيدند؛ چنان كه نقل شده :
حضرت موسى بن جعفر(ع ) از روز پنجشنبه خود را مهياى (نماز) جمعه مى كرد.(300)
در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است :
(اِنَّكُمْ تَتَسابَقُونَ اِلىَ الْجَنَّةِ عَلى قَدْرِ سَبْقِكُمْ اِلىَالْجُمُعَةِ)(301)
شتاب و سرعت شما در رسيدن به بهشت به اندازه شتابتان ، در رفتن به نماز جمعه است .
تذكّر
از نـظـر شـيـعـه اقـتـدا بـه امـام جـمـاعـت اهـل سـنـت در مـواردى كـه نـمـاز جـمـاعـت از طـرف آنـان تـشـكـيـل مى شود، اشكالى ندارد و نماز صحيح است ، حتى اگر اقتدا نكردن ، خلاف تقيّه باشد شركت در نماز جماعت آنان واجب مى شود. فتواى امام خمينى (ره ) در اين رابطه چنين است :
(خـارج شـدن از مـسـجـدالحـرام يـا مـسـجـد مـديـنـه در وقـتـى كـه جـمـاعـت اهـل سنت منعقد شد، اگر خلاف تقيه باشد جايز نيست ، و بر شيعيان واجب است در اين صورت از جماعت آنها تخّلف نكنند وبا آنها به جماعت نماز بخوانند.)(302)
اصحاب ائمّه ازساير مذاهب
معاشرت ائمّه (ع ) با پيروان مذاهب مختلف ، نمونه خوبى در وحدت عملى آنان به حساب مى آيد. در ايـن قـسـمـت بـه ذكـر عـدّه اى از اصحاب ائمّه (ع ) كه از فرقه هاى گوناگون بوده اند مى پـردازيم ،(303)تامعلوم گردد كه اختلاف مذاهب نبايد سبب تفرقه وجدايى و درگيرى شود.
در دوران حضرت باقر عليه السلام و حضرت صادق (ع ) به واسطه آرامش مدينه و توجه مردم بـه عـلوم نـوپـاى اسلامى ، بخصوص نهضتى كه در احياى حديث و هماهنگ نمودن فقه به وجود آمده بود، حوزه هاى درس و بحث در (مدينه ) و ديگر شهرهاى بلاد اسلامى برقرار گرديد كه از آن جـمـله ، مـحـضـر پـربـار درس اين دو امام بزرگوار بود . نجاشى از (حسن بن على وشّاء كـوفـى ) كـه خـود از راويـان مـوثـّق و بـرجـسـتـه شـيـعـه اسـت ، نقل مى كند كه مى گفت :
مـن در ايـن مـسجد (مسجد كوفه ) نهصد نفر را مشاهده كردم كه هر يك مى گفت : جعفر بن محمد (ع ) برايم حديث كرد.(304)
بـاتوجه به اينكه ، كوفه مركز فقه (ابن ابى يعلى ) و (ابن شبرمه ) و (سفيان ثورى ) و (ابوحنيفه ) بوده است .(305)
بـديـن جـهـت بـايـد برخى از راويان و مشايخ حديثى كه در آن عصر در مسجد كوفه حلقه درس داشته اند، از اهل سنّت باشند، بنابر اين ، به اين نتيجه مى رسيم كه امام صادق عليه السلام چنان سلوكى با مخالفان خويش داشته است كه آنان براى كسب فيض از محضرش از كوفه به مـديـنه مى شتافتند و بعد از فراگيرى ، وقتى كه بر مسند فتوا، يابيان حديث تكيه مى زدند از آن حضرت نقل حديث مى كرده ، بر اين عمل مباهات مى نمودند.
ايـنـك ، بـراى نـمـونـه ، نـام چـنـد تـن از اصـحـاب مـعـروف امـام صـادق (ع ) را كـه يـا از اهل سنّت و يا زيدى مسلك و يا جزء فرقه هاى شيعه غير امامى بوده اند، ذكر مى كنيم :
1ـ سـكـونـى (اسماعيل بن زياد يا ابى زياد)، كه از ثقات اصحاب آن حضرت (306) و صـاحـب كـتـاب (كـبـيـر) و كـتـاب (نـوادر) اسـت .(307) وى از رجال علمى اهل سنت مى باشد.(308)
2ـ عـبـدالمـلك بن هارون شيبانى كوفى ، كه از چهره هاى بارز و مورد اطمينان حديث است . وى از راويـان شـيـعـه نـقـل حـديـث مـى كـرده و آنـان نـيـز از او سـمـاع حـديـث كـرده انـد، بـا ايـن حال شيعه نبوده است .(309)
3ـ فـضـيل بن عياض بصرى ، كه اهل خراسان بوده است و از اصحاب موثق حضرت صادق عليه السلام بوده و با اين حال سنّى مذهب بوده است .(310)
4ـ ابـوالبـخـتـرى (وهـب بـن وهـب بـن عـبداللّه )، كه سنى مذهب بوده و منصب قضاوت داشته و با هـارون الرشـيـد هـمـنـشـيـنـى و مـعـاشـرت مـى نـموده است . وى از اصحاب حضرت صادق (ع ) مى باشد.(311)
5ـ سـليـمـان بـن خالد، كه از قرّاء و فقها و رجال نامى بوده و افتخار شاگردى حضرت باقر عـليـه السـلام را داشـتـه اسـت وى زيـدى مـذهـب بـوده ، و هـمـراه زيـد قـيـام كـرد و دسـتـش قـطـع شد.(312)
6ـ عـلى بـن حـسـن بـن فضّال ، كه از فقهاى كوفه بوده است . مرحوم مامقانى در معرفى وى مى گويد:
وى فـقـيـه اصـحاب ما، در كوفه و از افراد خوش نام ، مورد اعتماد و خبره حديث بوده ، بطورى كه قولش را در حديث مى پذيرفتند.(313)
بـا ايـن هـمـه ، وى فـطـحـى مـذهـب بـوده و افـتـخـار شـاگـردى حـضـرت هادى و حضرت عسگرى عليهماالسلام راداشته است .(314)
7ـ عـبـدالله نـجـاشـى ، كـه بـه گـفـته صاحب منتهى المقال ، زيدى مذهب بوده و از طرف منصور عباسى والى اهواز بوده است .(315)
رفتار نيك ائمّه با فقهاى عامّه
يـكـى از نـكات جالب توجه در زندگى ائمّه (ع )، معاشرت و نشست و برخاست فقها و رؤ ساى ساير مذاهب با آن بزرگان است . اين معاشرت ، حاكى از وحدت موجود بين آنان است كه راهگشاى بـسـيـارى از مـشـكـلات ديـنـى اجتماعى جامعه آن روز بوده است . به دو نمونه از چنين همنشينيهاى وحدت آفرين ، اشاره مى كنيم :
1ـ از مـالك بـن انـس ـ فـقـيـه مـديـنـه ـ (امـام مـذهـب مـالكـى از اهل سنت ) نقل شده كه گفت :
مـن بـر جـعـفـربن محمد صادق عليه السلام وارد مى شدم و آن حضرت براى من بالش مى نهاد و نـسـبت به من قدرشناسى مى كرد و مى گفت : اى مالك ! من تو را دوست دارم و من از اين سخن شاد مى شدم و خدا را سپاس مى گزاردم .(316)
2ـ (عذا فرصيرفى ) گويد:
بـا (حـكـم بـن عـتـيبة ) كه از رؤ ساى زيديه (و از فرقه بترية بود (317) نزد امام بـاقـر (ع ) بـوديـم . حـضـرت نـسـبـت بـه وى احترام مى كرد. او در همين مجلس با آن حضرت در مـسـاءله اى بـنـاى مشاجره گذارد، ولى امام ، بدون اينكه نسبت به وى تندى كند، به فرزندش فرمود: برو كتاب على (ع ) را بياور. آن گاه مطلب را از روى كتاب على (ع )، كه او نيز به آن اعتراف داشت ، به وى نشان داد.(318)
آنـچـه آورده شـد نـمـونـه هايى بسيار مختصر از مساءله وحدت بين مسلمانان بوده است . از خداى بزرگ درخواست مى كنيم كه به مسلمانان آگاهى ، بصيرت و هوشيارى بيشترى عنايت فرمايد تا ضمن تمسك به (حبل الله ) در برابر كفر و استكبار جهانى به مبارزه پردازند و اسلام و قرآن را در سراسر جهان حاكم گردانند.
# حق شناسى و قدردانى
حق شناسى و ارزش آن
(حـق شـنـاسى به معناى خداشناسى ، شناختن حق نعمت و احسان كسى ، و قدردانى و شكرگزارى آمـده اسـت .) (319) كه معناى اوّل آن در اينجا مراد ما نيست بلكه درباره معانى ديگر كه شبيه و نزديك به هم است بحث خواهد شد.
درفـرهـنـگ اسلام ، واژه (شكر) فراوان به چشم مى خورد كه به معناى قدردانى و حق شناسى اسـت و قـرآن و رهـبـران اسـلام نـيـز سـخـنـان فـراوانـى در تـاءكـيـد و سـفـارش بـه آن دارند و عـقـل سـالم نـيـز شـكـر گـزارى در بـرابـر خـدا و سـپـاسـگـزارى از مـردم در مقابل كارهاى نيكشان را تاءييد مى كند.
تـشـكـّر و قدردانى از (نعمت گستر) و سپاسگزارى از (نيكوكار) آنقدر با فضيلت و محبوب اسـت كه قرآن مجيد ضمن اينكه (شاكر)(320) و (شكور)(321) را از نامهاى خدا دانسته ، فرموده است :
(وَ سَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرينَ)(322)
خداوند پاداش سپاسگزاران را خواهد داد.
از حضرت صادق عليه السلام سؤ ال شد، گرامى ترين مخلوق نزد خدا كيست ؟
حضرت پاسخ داد:
(مَنْ إِذا اءُعْطِىَ شَكَرَ وَ إِذَا ابْتُلِىَ صَبَرَ)(323)
آن كه وقتى به او عطيه اى دهند سپاسگزارى كند و هرگاه گرفتار (بلا و امتحان ) گردد صبر را پيشه خود سازد.
همين طور از آن حضرت نقل شده كه فرمود:
(مَنْ لَمْ يَشْكُرِ الْمُنْعِمَ مِنَ الْمَخْلوُقينَ لَمْ يَشْكُرِ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ)(324)
هـر آنـكـه در قـبـال بخشش ديگران به او، شكر و سپاس را به جاى نياورد، از خدا سپاسگزارى نكرده است .
قدردانى ، سفارش قرآن
قرآن مجيد در بيش از هفتاد آيه ، سپاسگزارى و قدردانى را چه از جانب خدا و چه از سوى انسانها مورد اشاره قرار داده و با عناوين گوناگونى برانجام اين كار نيك پاى فشرده است كه براى رعايت اختصار به آوردن يك آيه بسنده مى كنيم :
(وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ اءُمُّهُ وَ هْناً عَلى وَ هْنٍ وَ فِصُالُهُ فى عامَيْنِ اءَنِ اشْكُرْ لى وَ لِوالِدَيْكَ إِلَىَّ الْمَصيرُ)(325)
مـا بـه انـسـان دربـاره پـدر و مـادرش سـفـارش كـرديـم ، مـادرش او را بـا سـسـتـى روزافـزون حمل كرد و شير خوارگيش دو سال است ، سفارش كرديم كه سپاس من و پدر و مادرت را به جاى آر زيرا بازگشت بسوى من است .
در ايـن آيـه سـپـاسـگـزارى از خـدا و پـدر و مـادر (مـخلوق )، واجب و ضرورى شمرده شده و قرار گـرفـتـن شـكـر پـدر و مادر در كنار شكر خدا اهميّت آن را مى رساند. علامّه طباطبايى رحمة الله عليه در تفسير اين آيه مى گويد:
تشكّر از پدر و مادر همانند سپاسگزارى از خدا واجب است ، بلكه سپاس از والدين در واقع سپاس خـدا و عـبـادت او مـحسوب مى شود و يادآورى دوران بار دارى و شيردهى و تربيت بدين جهت است كه انگيزه سپاسگزارى فرزند نسبت به پدر و مادر، بويژه مادر شود.(326)
البته قدردانى و سپاسگزارى از انسانهاى ديگر نيز مانند تشكر و سپاس از پدر و مادر بايد انجام گيرد و آوردن حق شناسى از پدر و مادر به عنوان نمونه تشكر از مخلوقات خداست .
حدود قدرشناسى
گوناگونى و فراوانى نعمت و نيكى ، قدرشناسى هاى متفاوتى را سبب مى شود و هرقدر نعمت گستر بزرگ و نعمتش بيشتر باشد شكر و سپاس افزونترى مى طلبد، بنابراين زيباترين و عـاليترين درجه تشكر و حق شناسى بايستى نسبت به خدا و نعمتهاى او انجام گيرد و نسبت به واسـطه هاى خير و نيكى نيز به تناسب هر يك ، قدردانى و سپاسگزارى شود. امير مؤ منان (ع ) فرموده است :
(اءَوَّلُ ما يَجِبُ عَلَيْكُمْ لِلّهِ سُبْحانَهُ شُكْرُ اءَياديهِ وَ ابْتِغاءُ مَراضيهِ)(327)
اوّليـن وظـيـفـه واجـب بـر انـسـان ، شـكـر نـعـمـتـهـاى خـداونـد و تحصيل رضاى اوست .
هـمـيـن طـور نـوع سـپـاسـگـزارى و قـدردانـى نـسبت به نعمتها و نعمت گستر متفاوت است . براى مـثـال نسبت به خداى متعال ما بايد اظهار عجز و ناتوانى كنيم چرا كه از عهده شكر نعمتهاى بى شمار او برنمى آييم و از سوى ديگر، اطاعت از خدا و پرهيز از نافرمانى او را به پاس عظمت او و نعمتهايش بطور دقيق رعايت كنيم ، حضرت امير(ع ) در اين باره فرموده است :
(شُكْرُ كُلِّ نِعْمَةٍ الْوَرَعُ عَمّا حَرَّمَ اللّهُ)(328)
سپاس هر نعمتى ، پرهيز از محرمات الهى است .
و نوع ديگر قدردانى از نعمت را بخشيدن آن دانسته و فرموده است :
(اءَحْسَنُ شُكْرِ النِّعَمِ الاِْنْعامُ بِها)(329)
بهترين (نوع ) سپاسگزارى نعمتها، بخشيدن آنهاست .(330)
مـعـصـومـين (ع )، همانطور كه منادى اخلاق نيكوى انسانى بودند، خود، بهتر و بيشتر از ديگران بـه آن پـاى بـنـد بـودنـد. بـه آنـچـه سـفـارش مـى نـمـودنـد حـتـمـاً عمل مى كردند و ديگران را از هر چه باز مى داشتند، خود، دقيقتر از همه گرد آن نمى گشتند، در مورد (حق شناسى ) و پاس داشتن زحمتهاى ديگران و سپاسگزارى از نعمت و نيكى نيز، سرآمد و پيش قدم بودند و هر احسانى كه به آنها مى شد، چه از جانب خدا، چه از سوى مردم ، به خوبى پاسخ مى دادند و به پيام آيه شريفه :
(إِذا حُيّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِاءَحْسَنَ مِنْها اءَوْ رُدُّوها)(331)
هـمـواره عـمـل مـى كـردنـد كـه جـلوه هـايى از آن را در بخشهاى آينده مى خوانيم . امام صادق عليه السلام فرمود:
رسـول خـدا(ص ) روزى بـر حـصير نشسته ، غذا مى خورد كه زنى روستايى بر او عبور كرد و بـه آن حـضـرت گـفـت : هـمـچـون بـنـدگـان غـذا مـى خـورى و مـانـنـد بـنـدگـان مـى نـشـيـنـى ، رسول خدا فرمود: (واى بر تو! كدام بنده از من بنده تر است ؟)(332)
مغيره ـ يكى از ياران رسول خدا (ص ) ـ مى گويد:
پيامبر آنقدر نماز مى خواند تا اينكه پاهايش ورم مى كرد، وقتى به آن حضرت از كثرت عبادت اعتراض مى شد، مى فرمود: (آيا من بنده شاكر و سپاسگزار خداوند نباشم ).(333)
همچنين آن حضرت وقتى چيزى را مى ديد كه دوست داشت مى فرمود:
(اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى بِنِعْمَتِهِ تَتِمُّ الصّالِحاتُ)(334)
سپاس خداوندى را كه به سبب نعمت او كارهاى صالح انجام مى پذيرد.
جلوه هاى قدردانى در زندگى معصومين (ع )
الف ـ حق شناسى از خدا و نعمتهاى او
مـعـصـومـيـن عليهم السلام نسبت به خدا و نعمتهاى او (شكور) يعنى بسيار سپاسگزار بودند و كـمـتـر نـعـمـتـى در زنـدگـى آنـان يـافـت مـى شـد كـه شـكـرش را بـه جـاى نـيـاورنـد. بـطور مثال يك نوع شكر و سپاس ، بخشش و احسان است كه تاريخ گواه است كه آن بزرگواران بيش از هـمـه بـه صـفـت نيكوى سخاوت و كرم آراسته بودند. ديگر، عبادات فراوان و طاقت فرساى ايـشـان است كه بدان وسيله از خدا تشكر و قدردانى مى نمودند و لحظه لحظه عمر خويش را در راه بندگى او سپرى مى كردند و بالاخره نمونه هايى كه در زير مى آيد به طور عادى و روز مرّه در زندگى آنها رخ مى داد: ابن وهب مى گويد:
در مدينه با حضرت صادق عليه السلام مى رفتيم كه نزديك بازار از مركبش پايين آمد و سجده اى بس ‍ طولانى انجام داد، گفتم : قربانت گردم براى چه در اين مكان شلوغ به سجده رفتى ؟ فـرمـود: چـون بـه يـاد نـعـمـتـهـايـى افتادم كه خداوند بر من ارزانى داشته است . گفتم در ميان بازار! حضرت فرمود: هيچ كس مرا نديد.(335)
و شبيه آن را از حضرت كاظم عليه السلام نيز نقل كرده اند.(336)
فضل بن يونس نيز مى گويد:
روزى حـضـرت مـوسـى بن جعفر (ع ) نزد من مهمان بود، كسى بشقابى را روى نان نهاد حضرت فـرمـود: نان را بيش از اين احترام كنيد، آنگاه به من فرمود: به خدمتگزارت بگو: قرص نان را از زير بشقاب بردارد.(337)
حضرت صادق (ع ) فرمود:
(حضرت سجاد (ع ) هنگام وفات به پدرم فرمود: من با اين شتر بيست مرتبه به حج رفته ام ولى يـك تـازيـانه هم به آن نزده ام . هنگامى كه جان داد او را دفن كن تا گوشتش را درندگان نخورند.)(338)
ب ـ قدردانى از مردم
از جمله صفات برجسته اخلاق اجتماعى پيامبر (ص ) و ائمّه اطهار قدردانى و قدرشناسى از مردم بـود، خـواه بـه صورت معنوى يا مادى ، هيچ كارى را بدون پاداش ‍ نمى گذاشتند و هيچ كس را بدون تشكر و سپاسگزارى از كار خيرشان رها نمى كردند. نمونه هاى تشكر فردى و اجتماعى از مردم در سيره ايشان فراوان است .
رسـول خـدا(ص ) پـس از پـيـروزى در غـزوه حـنـيـن ، بـيـشـتـر غنايم جنگى را ميان قريش و تازه مـسـلمـانـان تـقـسـيـم كـرد و سـهـم انـدكـى بـه انـصـار بـخـشـيـد، تـعـدادى از انـصار از اين كه مـال زيـادى دريـافـت نـكـرده بـودند ناراحت شدند. وقتى پيامبر(ص ) از دلگير شدن آنها آگاه گشت در يك جلسه خصوصى ، كه كسى جز انصار حضور نداشت ، از آنها دلجويى كرد و ضمن يـادآورى هـجـرت خـويش به مدينه و كمك و يارى آنها به اسلام و پيامبر(ص )، از آنان تشكر و قدردانى ، و درباره آنها چنين دعا كرد:
(اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْاءَنْصارِ وَ لِاءَبْناءِ اْلاَ نْصادِ و لاَِبْناءِ اءَبْناءِ الْاءَنْصارِ)(339)
خداوندا! انصار وفرزندان و نوادگانشان رابيامرز.
امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) نـمـايـنـدگـانـى را بـه كـوفـه فـرسـتـاد و مـردم آن ديـار را بـراى جـنـگ جـمـل فـراخـوانـد، آنـان در محلى به نام (ذى قار) به نيروهاى امام پيوستند و حضرت با چنين جملاتى از ايشان قدردانى كرد:
(اى كوفيان ! شما از ارجمندترين مسلمانانيد كه معتدلترين روش و برترين سهم را در اسلام داريد و در عرب از مركب و نژاد نيكويى برخورداريد.)
پس از جنگ جمل نيز نامه تشكرآميزى بدين مضمون بر ايشان فرستاد:
(خـداونـد بـه شـمـا شـهـرونـدان از جـانـب اهـل بـيـت پـيـامـبـرتـان بـهـتـريـن پـاداش عـمـل كـنندگان به فرمان و سپاسگزاران نعمتش را عطا فرمايد كه (سخنم را) شنيديد و فرمان برديد و فراخوانده شديد و ا جابت كرديد.)(340)
امـام مـجـتـبـى (ع ) دخـتـرى را از دسـت داد، عده اى از دوستانش طى نامه اى اين مصيبت را به ايشان تـسـليـت گفتند، امام (ع ) نيز در پاسخ آنان ، نامه اى نوشت و بدين وسيله از آنها سپاسگزارى كرد.(341) علاّمه مجلسى نقل كرده :
امـام حـسـن و امـام حـسـيـن عليهماالسلام با عبدالله بن جعفر در يكى از سفرهاى حج ، زاد و توشه خـويـش را گـم كردند سپس وارد خيمه اى شدند كه از آنِ پيرزنى بود، پيرزن ، نخست با شير گـوسـفـنـد از آنـان پـذيـرايـى كـرد. ميهمانان كه بسيار گرسنه بودند، درخواست غذا كردند، پـيـرزن گـفـت : تـنـهـا دارايـى مـا هـمـين گوسفند است ، يكى از شما برخيزد و آن رابكشد تا من برايتان غذا تهيه كنم . يكى از آنان برخاست و آن گوسفند را كشت و پيرزن نيز برايشان غذا تهيه كرد، آنان پس از خوردن غذا به سفر خود ادامه دادند.
پس از مدتى پيرزن و شوهرش جهت انجام كارى به مدينه آمدند ، از قضا در يكى از كوچه ها با امـام حـسـن (ع ) روبـرو شـدنـد و حـضـرت آنـهـا را شـنـاخـت و گـوسـفـنـد و مـال فـراوانـى بـه آنـان بخشيد، سپس آنها را نزد امام حسين (ع ) فرستاد و آن حضرت نيز همان مقدار به آنها بخشيد و عبدالله بن جعفر نيز چنين كرد.(342)
ج ـ قدردانى از اهل دانش و فضيلت
بدون ترديد، در هيچ مكتب و آيينى به اندازه اسلام به علم و دانش ، اهميت داده نشده و صاحبان علم و دانـش را ايـن مـقـدار، مـورد تـكـريـم قـرار نـداده اسـت . نـزول قـرآن كـريـم بـا كلمه (اءِقْراءْ) يعنى بخوان ، شروع شده و اين نشانگر توجه و اهميت فـراگـيـرى و عـلم آمـوزى از نـظـر اسـلام و قـرآن اسـت . از طـرفـى شـخـص رسـول اكـرم (ص ) و پـيشوايان معصوم (ع ) هرگز در برابر هيچ سؤ الى كلمه (نمى دانم ) نگفته اند.
طـبـيـعى است چنين رهبرانى كه خود از عالمترين وداناترين افراد بشر بودند، توجّه خاص ‍ به علما و دانشمندان داشته باشند و هميشه از آنان تجليل و قدردانى كنند.
پـيـامـبـر گـرامـى (ص ) بـراى اهـل دانـش و فـضـيـلت ، احـتـرامـى ويـژه قائل بود و چنين فرهنگى را به ديگران نيز منتقل مى كرد. ابوذر غفارى مى گويد:
پـيـامـبـر(ص ) فـرمـود: اى ابـوذر! يـك سـاعـت همنشينى با دانشمندان و حضور در مجلس آنها نزد خداوند محبوبتر است از هزار شب عبادت ، كه در هر شب هزار ركعت نماز خوانده شود. همين طور يك سـاعـت حـضـور در مـحـضـر دانشمندان ، نزد خداوند از هزار بار جنگيدن در راه خدا و خواندن تمام قرآن محبوبتر است .
پرسيدم : اى پيامبرخدا! مذاكره دانشمندان بهتر از قرآن خواندن است ؟
پـيـامـبر(ص ) فرمود: اى ابوذر! يك ساعت همنشينى با علما از دوازده هزار مرتبه ختم قرآن كردن هم نزد خدا محبوبتر است .(343)
شـاعـرى خـدمـت رسـول خـدا(ص )مـشـرّف شـد و يـك بيت شعر زيبا در حقّانيت پيامبر و عظمت اسلام سرود، رسول خدا(ص ) به اميرمؤ منان (ع ) فرمود:
اى على ! هر حاجتى دارد آن را برآورده كن (واز او قدر دانى نما) .
حـضـرت عـلى (ع ) عـلاوه بـر ايـنـكـه او را غـذا داد، شـتـرى بـا بـار پـر از خـرمـا بـه او هديه كرد.(344)
شـخـصـى بـه نـام (عـبدالرحمن بن اسلمى ) سوره حمد را به يكى از فرزندان امام حسين عليه السلام تعليم داد و هنگامى كه او، آن سوره را نزد پدر قرائت كرد حضرت علاوه بر هزار دينار و پـارچـه هـاى فـراوانى كه به عبدالرحمن بخشيد، دهانش رانيز از جواهر پركرد. شخصى به فـراوانـى بـخـشـش امـام اعـتـراض كـرد. حـضـرت فـرمـود: ايـن اموال كجا به پاى عطاى او مى رسد؟(345)
امام سجّاد (ع ) نيز هرگاه دانش پژوهى به محضرش شرفياب مى شد، مى فرمود:
(آفرين بر سفارش شده پيامبر(ص ).)
آنگاه مى فرمود:
(دانش پژوه از وقتى كه از منزلش خارج مى شود، پاى بر هيچ خشك وترى از زمين نمى گذارد، جز آنكه تا طبقه هفتم زمين او را ستايش مى كنند.)(346)
كـمـيـت ، شـاعر آزاده و انقلابى ، قصيده اى در مدح اهل بيت (ع ) سروده بود وآن را براى حضرت باقر عليه السلام خواند. آن حضرت رو به كعبه كرد و سه بار گفت :
(خدايا! كميت را رحمت كن و بيامرز)
سپس فرمود:
اى كميت ! من مبلغ صد هزار درهم از خاندانم برايت گرد آورده ام .
كميت گفت :
بـه خـدا سـوگـنـد يـكـى از آنـها را هم نخواهم گرفت تا خدا پاداشم را بدهد! ولى با يكى از لباسهايت مرا احترام كن . آن حضرت نيز لباسى به او بخشيد.(347)
مـنـصـور دوانـيـقـى در يـكـى از اعـيـاد از امـام كـاظـم (ع ) دعـوت كـرد تـا در مـراحـل رژه نـيـروهاى مسلّح شركت كند، آن حضرت با اكراه پذيرفت . دراين مراسم ، شخصيتهاى لشـكـرى و كشورى هدايايى رابه منصور اهدا كردند و منصور نيز در آخر مراسم همه آنها رابه امام بخشيد. در همان اثنا شخصى خود را به جايگاه امام رساند و سه بيت شعر در باره حضرت سـيـد الشـهـداء (ع ) سـرود و امـام كـاظـم (ع ) بـا شـنـيـدن آن ابـيات تمام آن هدايا رابه او عطا كرد.(348)
د ـ قدردانى از رزمندگان
به فرموده قرآن مجيد، رزمندگان راه خدا از فضيلت والايى برخوردارند (349) و به هـمـيـن دليـل در خـور سـتـايـش و تـمـجـيـدنـد و احـتـرام و تـكـريـم آنـان كـارى معقول و پسنديده بلكه لازم و ضرورى است و پيامبر و امامان (ع ) به اين امر اقدام مى نمودند.
رسول خدا اميرمؤ منان (ع ) را به سريّه (ذات السلاسل ) فرستاد و هنگام مراجعت به استقبالش رفـت ، امـيـرمـؤ مـنان (ع ) با ديدن رسول خدا (ص ) از اسب پياده شد ولى پيامبر به او فرمود: سوار شو كه خدا و پيامبرش از تو خشنودند. (350)
حمزه عموى پيامبر و يكى از قهرمانان و دلاور مردان نادرى بود كه در دفاع از اسلام ، شجاعانه مـى جـنـگـيـد و به رسول خدا عشق و علاقه فراوان داشت . اين محبت دو طرفه بود. پس از خاتمه جنگ احد، هنگامى كه رسول خدا به جنازه پاره پاره شده حمزه رسيد، اشك ريخت و با اندوهى كه سراسر و جودش را فرا گرفته بود فرمود:
(اى حمزه و اى عموى رسول خدا و اى شير خدا و پيامبر!، اى حمزه ! عملت نيكو بود و سختيها را بـرطـرف و از حـريـم رسـول خـدا حمايت كردى تا به اين حد كه جانت را فداى اسلام نمودى امّا اينك در بهشت برين هم آغوش حوريان و در جوار رحمت حق قرار دارى .)(351)
در جـنـگ خـنـدق پـس از آنـكـه امـيـرمـؤ منان (ع ) با كشتن عمرو بن عبدود پيروزمندانه از ميدان جنگ برگشت ، رسول خدا اين گونه از وى قدردانى كرد.
اى عـلى ! بـه تـو مـژده مـى دهـم كـه اگـر كـار امـروزت را بـا اعمال همه مسلمانان مقايسه كنند، عمل تو برتر خواهد شد.(352)
هـنـگـامـى كـه جـعـفـر بـن ابـيـطـالب بـا مـهـاجـران ، از حـبـشـه بـرگـشـتـنـد، رسـول خـدا(ص ) بـسـيـار خـوشـحـال شـد، بـرخـاسـت و از وى استقبال كرد، ميان چشمان جعفر را بوسيد و اشك شوق ريخت و فرمود:
بـراى آمـدن تـو بـيـشـتـر خـوشـحـال بـاشـم يابراى فتح خيبركه خدا نصيب برادرت على (ع ) كرد؟(353)
اميرمؤ منان (ع ) پس از پيروزى در جنگ (جمل ) با چنين جملاتى از رزمندگان قدردانى كرد:
(اءَنـْتـُمُ الاَْنـْصـارُ عـَلَى الْحـَقِّ، وَ الاِْخـْوانُ فـىِ الدّينِ، وَ الْجُنَنُ يَوْمَ الْبَاءْسِ، وَ الْبِطانَةُ دُونَ النّاسِ، بِكُمْ اءَضْرِبُ الْمُدْبِرَ،وَ اءَرْجُو طاعَةَ الْمُقْبِلِ...)(354)
شما ياران حق ، و برادران دينى ، و سپر روز جنگ ، و خاصّان و محرمانِ منيد، به يارى شما پشت كننده را مى زنم و فرمانبرى رو آورنده را اميد دارم .
امام زين العابدين (ع ) فرمود:
پـدرم در شـب عـاشـورا يـارانـش را گـرد آورد و پـس از حـمـد و ثـنـاى الهـى به آنان فرمود: من اصـحـابـى بـا وفـاتـر و نـيـكـوكـارتـر از اصـحـاب خويش سراغ ندارم و خاندانى نيكوتر و مـهـربـانـتـر از خـانـدان خـويـش نـمـى شـنـاسـم . خـدا از جانب من به شما بهترين پاداش را عطا فرمايد.(355)
گفتنى است كه معصومين (ع ) مبارزه را منحصر به ميدان جنگ نمى دانستند، بلكه از هر مبارزى كه بـه نـوعـى با ستمگران و مخالفان ستيز مى كرد حمايت مى كردند و تلاش و كوشش او را قدر مـى دانـسـتـنـد؛ چـنـانـكـه نـقـل شـده : فـرزدق ، شـاعـر حـمـاسـى و دوسـتـدار اهـل بـيـت ، در مـراسـم حـج ، قـصـيـده اى شـيـوا در مـدح امـام سـجـّاد(ع ) و اهـل بـيـت پـيـامـبـر(ص ) در بـرابـر هـشـام بـن عـبـدالمـلك سـرود و از خـانـدان رسـول خـدا(ص ) حـمايت كرد و فضائل آنان را برشمرد، هشام از اين كار سخت آزرده گشت و به تلافى چنين جسارتى ، حقوق او را از بيت المال قطع كرد. امام زين العابدين عليه السلام وقتى از ايـن جـريان با خبر شد، مبلغ دوازده هزار درهم براى فرزدق فرستاد و فرمود كه اگر بيش از اين برايم مقدور بود، برايت مى فرستادم .(356)
هـمـچنين نقل شده كه دعبل خزاعى ، شاعر انقلابى و شهيد، نيز در خراسان به خدمت حضرت رضا عـليـه السـلام رسـيـد و قصيده دلنشين و طولانى خود را، كه به (مدارس ‍ آيات ) مشهور است ، بـراى آن حـضـرت خـوانـد. امـام (ع ) عـلاوه بـراهـداى پول و لباس به او، در باره اش چنين دعا كرد:
(امَنَكَ اللّهُ يَوْمَ الْفَزَعِ الْاءَكْبَرِ)(357)
خدا تو را در روز قيامت ايمن گرداند.
بـه حـضـور پـذيـرفـتـن و شـنـيـدن و تـاءيـيـد اشـعـار شـاعـرى چـون دعبل خزاعى و صله دادن و دعاكردن در باره او از جانب امام هشتم (ع ) نشاندهنده آن است كه معصومين (ع ) مـبـارزان را در سـنـگـرهـاى مـخـتـلف مى ستودند و آنان را به مبارزه و ستيز عليه ستمگران تشويق مى كردند.
ه‍ ـ قدردانى از مسئوولان
مـسـئوولان مـمـلكـتـى ، يـاوران فـكـرى و هـمـكـاران رهـبـرند كه بدون آنها اداره مملكت ، كارى بس مـشـكـل ، بـلكـه غـيـر ممكن است . از اين رو، تشويق و دلگرمى آنان و قدردانى و سپاسگزارى از خـدمـات بـى شـائبـه آنـهـا، هـم بر پشتكار و ارائه خدمات ارزنده تر مى افزايد و هم آگاهى و دلسـوزى رهـبـر رانـسبت به كارگزاران خويش به منصه ظهور مى رساند. بنابر اين شايسته نـيـسـت كـه رهـبران خردمند الهى از چنين كار مهمى غافل باشند. ما، در زندگى معصومين (ع ) ـ تا آنجا كه رهبرى ظاهرى را در دست داشته اند ـ مى يابيم كه بطور دقيق آن را رعايت مى كردند.
حضرت على عليه السلام از سوى رسول خـدا(ص ) مـاءمـوريـتـى بـه يـمـن داشـت در مـراجـعـت ، امـوال بـيـت المـال را نـيـز بـا خود آورد تا تحويل رسول خدا(ص ) بدهد، در بين راه كسى را موظّف كرد تا كاروان را هدايت كند و خود براى كار فورى به حضور پيامبر(ص ) شتافت . پس از آن ، دوباره بـه كـاروان مـلحـق شـد تـا بـه اتفاق هم وارد مكّه شوند. دربازگشت ، متوجه شد كه سرپرست كاروان در غياب او مقدارى از پارچه هاى بيت المال را ميان افراد، تقسيم كرده است . امام (ع ) همه آن پـارچـه هـا را از آنـان پـس گـرفـت و تـحـويـل بـيـت المـال داد. هـمـراهـان او از ايـن كـار بـرآشـفـتـنـد و شـكـايـت نـزد رسـول خـدا(ص ) بـردنـد. پـيـامـبر گرانقدر اسلام (ص ) از كار خدا پسندانه اميرمؤ منان حمايت كرده ، اين گونه از آن حضرت تشكّر نمود:
(اَيُّهَاالنّاسُ لا تَشْكُوا عَلِيّاً، فَوَاللّهِ اِنَّهُ لَخَشِنٌ فى ذاتِ اللّهِ)(358)
مردم ! از على شكوه مكنيد، به خدا سوگند! او در اجراى حكم خدا قاطع است .
مـالك اشـتـر نـخـعـى ، يـكـى از فـرمـانـدهـان لايـق نـظـامـى و در عـيـن حـال ، شـخـصـى مدير و مدبّر بود كه از سوى اميرمؤ منان (ع ) به استاندارى مصر برگزيده شد، ولى بر اثر توطئه دشمنان پيش از رسيدن به مصر، دعوت حق را لبيك گفت ، وقتى خبر شهادت او به امام على عليه السلام رسيد، با تاءثّر فراوان فرمود:
(مـالك ! چـه مـالكى ! به خدا سوگند! اگر كوه بود، يگانه بود و اگر صخره بود، سخت و مـحـكـم بـود، هـيـچ تـكـسـوارى از او فراتر نمى رفت و هيچ پرنده اى به اوج او راه نمى يافت .)(359)
هـمـچنين وقتى خبر شهادت محمد بن ابوبكر به او رسيد، ضمن اندوه فراوان ، خشنودى و سپاس خود را نسبت به او ابراز داشت و طى نامه اى به عبداللّه بن عباس نوشت :
(مـحمد، پسر ابوبكر، كه رحمت خدا بر او باد! به شهادت رسيد. ما اين مصيبت رابه حساب خدا مى گذاريم . او فرزندى خيرخواه ، كارگزارى پرتلاش ، شمشيرى برنده و ستونى پابرجا و بازدارنده بود.)(360)
امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـلى عـليـه السـلام هـرگـاه مـسـؤ ول خـدمـتـگـزار و صـادقـى را عـزل مـى كـرد، شـخـصـيـتـش را حـفـظ و از زحـمـات و خـدمـاتـش تـشـكـر مـى كـرد، بـطـور مـثـال : عـمربن ابى سَلَمه مخزومى از سوى امام (ع ) مدتى استاندار بحرين بود، حضرت او را عزل كرده و نعمان بن عجلان را به جاى او گمارد و به عمربن ابى سلمه نوشت :
(تو زيبا حكومت كردى و امانتدارى نمودى و بدون هيچگونه دلخورى و سرزنش و اتهامى نزد ما برگرد ...)(361)
و ـ قدردانى از كارگران و زيردستان
كارگران و زيردستان نيز در زندگى معصومين (ع ) مانند ديگر اقشار امّت اسلامى ، از احترام و شـخـصـيـت والايـى بـرخـوردار بـودنـد و به جراءت مى توان گفت ؛ كارگران و كارمندانى كه تـوفـيـق خـدمـتگزارى در خانه يا حكومت يكى از معصومين (ع ) را مى يافتند، از خوش اقبالترين مـردم مـحـسـوب مـى شـدنـد و عـلاوه بـر اسـتـيـفـاى كـامـل حـقـوق مـادّى خـويـش و بـهـره ورى از فضل و احسان خاندان پيامبر، از نظر معنوى نيز بهره فراوان مى بردند و روح تشنه خويش را از چشمه سار وحى سيراب مى كردند.
از سـوى ديـگـر معصومين (ع ) بسيار تلاش مى كردند كه هيچ حقى از اين قشر مستضعف ، ضايع نـگـردد و در دوبـعـد فـردى و اجـتـمـاعـى بـر حـقـوق آنـان تـاءكـيـد مـى كـردنـد، بـراى مـثـال : اميرمؤ منان على عليه السلام براى كارگرـ چه مسلمان ، چه غير مسلمان ـ حق بازنشستگى قـايـل بـود. نـقـل شـده اسـت كـه آن حـضـرت ، روزى بـه پـيـرمـردى نـابـيـنـا بـرخـورد كـه مشغول گدايى بود. اطرافيان گفتند: وى مردى مسيحى است . فرمود:
(تـا جـوان بـود و نـيـرو داشـت ) از او كـار كـشيديد و اينك كه سالخورده گشته و از پا افتاده ، محرومش ‍ ساخته ايد؟ خرج او را از بيت المال پرداخت كنيد.(362)
حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـلام از قـول امـام سـجـّاد(ع ) نـقـل مـى كـنـد كه فرمود: (حضرت فاطمه سلام اللّه عليها براى امام حسن و امام حسين (ع ) عقيقه (كـشـتـن گـوسـفـنـد و تـقـسـيـم گـوشـت آن مـيـان فـقـرا) داد و يـك ران گـوسـفـنـد را بـا دينارى پول به قابله داد.)(363)
انس مى گويد:
كنيزى يك شاخه گل به امام حسن مجتبى عليه السلام هديه كرد. آن حضرت نيز بلافاصله او را آزاد كرد. من از سبب اينكار پرسيدم ، فرمود: خداوند، ما را اين گونه آموخته است .(364)
شعيب مى گويد:
مـا عـدهـّاى كـارگـر را در بـاغ حـضـرت صـادق (ع ) بـه كـارگـمـارديـم كـه تـا عـصـر مـشـغـول كـار بـاشـد. وقتى ساعت كارشان تمام شد، امام (ع ) به كارگزارش فرمود: (پيش از آنكه عرقشان خشك شود، مزدشان را بپرداز.)(365)
سـفـارشـهاى گوناگون ديگرى نيز در روايات آمده كه نشانگر آن است كه پيشوايان معصوم ما نـسـبـت بـه زحـمـات طـاقت فرساى كارگران و زيردستان خويش ، حق شناس و قدردان بودند و ديگران را نيز بر اين كار، ترغيب مى نمودند.
زـ قدردانى از اعضاى خانواده
بـزرگـوارى و عـزّت نـفس ائمّه معصومين (ع ) ايجاب مى كرد كه نسبت به اعضاى خانواده خويش نـيز قدردان و حق شناس باشند؛ هر چند آنان توقّع نداشته باشند. چنين كارى ، صرف نظر از جـنـبـه حـقوقى و واجب بودن آن ، از جنبه اخلاقى نيز بسيار پسنديده است و سيره نيكوى آنان را نشان مى دهد سرچشمه چنين اخلاقى ، رهبر بزرگ اسلام ، پيامبراكرم (ص ) بود.
هنگامى كه ابوطالب از دنيا رفت ، پيامبر(ص ) كنار قبرش ايستاد و فرمود:
اى عـمـو! پـاداش نيكو بيابى كه مرا در كودكى سرپرستى و تربيت كردى ، و در بزرگى ، پـنـاه و يـاور بودى . آنگاه رو بسوى مردم كرده فرمود: به خدا سوگند! براى عمويم بگونه اى شفاعت كنم كه جن و انس را شگفت زده كند.(366)
انس خدمتگزار آن حضرت مى گويد:
اتفاق مى افتاد كه هديه اى براى رسول خدا(ص )مى آوردند ايشان مى فرمود: اين را به فلان زن كه دوست خديجه بود، بدهيد.
عايشه مى گويد:
پيامبر(ص ) گوسفند مى كشت و گوشت آن را به دوستان خديجه هديه مى كرد و هرگاه سخن از خديجه به ميان مى آمد، از مدح و ستايش او كوتاهى نمى كرد.(367)
چـنـيـن سـتـايـشـهـايـى پـس از مـرگ خـديـجـه ، نـشـان قـدردانـى و حـق شـنـاسـى رسول خدا (ص ) از همسر با وفا و با ايمان خويش بود كه در دوران طاقت فرساى مبارزه ، پا به پاى شوهر خويش از اسلام عزيز و نوپا حمايت كرده بود.
امـيـرمـؤ مـنـان عـلى عـليـه السـلام بـهـترين ستايشها را از همسر نمونه خويش ابراز مى دارد مى فرمايد:
(هـر وقـت بـه خـانـه مـى آمـدم و چـشمم به زهرا سلام اللّه عليها مى افتاد تمام غم و غصه هايم برطرف مى شد.)(368)
و در پاسخ پيامبر كه پرسيد: فاطمه را چگونه يافتى ، گفت :
(نِعْمَ الْعَوْنُ عَلى طاعَةِاللّهِ)(369)
فاطمه بهترين ياور من در اطاعت خداست .
حضرت صادق (ع ) نيز با چنين كلامى از همسر خود تشكر مى كند:
(حـُمـَيـْدَةُ مـُصـَفـّاةٌ مـِنَ الْاءَدْناسِ كَسَبيكَةِ الذَّهَبِ ما زالَتِ الْاءَمْلاكُ تَحْرُسُها حَتّى اءُدِّيَتْ اءِلَىَّ كَرامَةً مِنَ اللّهِ لى وَ الْحُجَّةِ مِنْ بَعْدى )(370)
حـمـيـده هـمچون گوهر ناب ، از هر پليدى پيراسته است . فرشتگان همواره حافظ او بودند تا به من سپرده شد و اين كرامتى از سوى خدا براى من و امام بعد از من بود.
بـه امـيـد آنـكـه مـا نـيـز چـون پـيـشوايان معصوم (ع ) نسبت به فيوضات و نيكيهاى خدا و خلق ، قدردان و حق شناس باشيم .
# جود و سخاوت
مفهوم جود و بخشش
سخاوت در لغت ، به معناى نرمى ، ملايمت و بخشيدن است .(371)
جـود نـيـز بـه مـعـنـاى بـخـشـش و جـوانـمـردى و جـواد يـعـنـى كـسـى كـه بخشنده و جوانمرد است .(372)
ارزش سخاوت
جـود و سـخاوت از صفات خداوند است ، و او دوست درد كه بندگانش نيز به چنين صفتى آراسته باشند. از اين رو بطور مكرر با عناوين مختلف در آيات قرآن به مؤ منان سفارش ‍ مى كند كه در راه خدا انفاق و احسان كنند و مى فرمايد:
(اَنـْفـِقـُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ)(373) (وَ اَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقيرَ)(374) (اَحْسِنْ كَما اَحْسَنَ اللّهُ اِلَيْكَ)(375)
همچنين فلاح و رستگارى را از پيامدهاى شيرين سخاوت دانسته و فرموده است :
(وَ مَنْ يُوقَ نُسَّح نَفْسِهِ فَاُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)(376)
آنان كه از بخل خويش در امان مانده باشند، رستگارانند.
رسـول خـدا صلى الله عليه وآله سخاوت رابه درختى بهشتى تشبيه كرده كه هر كس به يكى از شاخه هاى آن چنگ زند، سعادتمند خواهد شد.(377)
اميرمؤ منان عليه السلام بخشندگى را زيباترين كرامت دانسته و فرموده است :
(اَحْسَنُ الْمَكارِمِالْجُودُ)
بخشش ، نيكوترين كرامت اخلاقى است .(378)
سـخاوت ، رشته ظريف و حساسى است كه شخص بخشنده را از يكسو با خدا، بهشت و معنويات و از سوى ديگر با مردم ، متصل مى سازد. امام رضا(ع ) فرمود:
(سـخـاوتـمـنـد، بـه خـدا، بـهـشـت و مـردم نـزديـك اسـت ، امـابـخـيـل از خدا، بهشت و مردم دور است .)(379)
حكمت جود و بخشش
درخـت پـربـار سـخـاوت ريشه در پهنه آزادگى و وارستگى روحى دارد، و هرچه برگ و برش افـزوده گـردد، ريـشـه اش نيز تنومندتر مى شود. ازاين رو، انسان سخاوتمند با بخشش ‍ متاع مـادى بر سرمايه معنوى خويش مى افزايد و با گسستن از ثروت ، با معنويت پيوند مى خورد؛ هر كس سخاوتش بيشتر، آزادى و شرافتش بيشتر خواهد بود.
پـس حـكـمـت سـخـاوت ، دسـتـيـابـى بـه عـالم بـى انـتـهـا و مـلكـوتـى آزادمـنـشـى و پـروازى سـبـكبال به اوج وارستگى روحى است ، و اين ويژگى والايى است كه حتى دشمن را به تحسين وامى دارد، چه رسد به دوست . اميرمؤ منان عليه السلام را در اين راستا سخنى بس نيكو است :
(جُوُدُ الرَّجُلِ يُحْبِبُهُ اِلى اَضْدادِهِ وَ بُخْلُهُ يُبْغِضُهُ اِلى اَوْلادِهِ)(380)
سخاوت مرد، او را محبوب مخالفان مى كند و بخل ، او را مورد خشم فرزندانش قرار مى دهد.
حضرت رضا(ع ) با بينش الهى خود كه سخاوت و بخشش را سبب سود فراوان معنوى مى دانست ، در روز عرفه تمام ثروت خويش را ميان فقرا و بى بضاعتان تقسيم كرد و در اين ميان شخصى به نام فضل بن سهل كه بر اثر بخل و تنگ چشمى ، آنچه به دست مى آورد ذخيره مى كرد، با بـيـنـش مـادى و تـنگ نظرانه خود بر كار امام خرده گرفت و اظهار داشت شما دچار ورشكستگى و زيـان شـديـد! امام (ع ) بدون درنگ پاسخ داد: هرگز چنين نيست ، من به سودى سرشار رسيدم ، هيچ گاه كار با اجر و كرامت را خسران زا مپندار.(381)
ويژگى رهبران الهى
بـا توجه به ارزش و حكمت سخاوت و شناختى كه نسبت به رهبران الهى داريم ترديدى باقى نـمـى مـانـد كه ، آن مردان وارسته بطور قطع از ويژگى سخاوت برخوردار بوده اند، چراكه آنان ، هم رفتار وگفتارشان رنگ خدايى داشت و هم از عاليترين درجه آزادى برخوردار بودند و بـايـد گفت ايشان منبع و سرچشمه همه فضائل انسانى از جمله جود و سخاوتند و چنين اوصافى نخست از وجود مقدس آنان تراوش و سپس به ديگران سرايت كرده است .
سخاوتمندان فرزانه
فـراوانـى بـخـشـش پـيـامـبر و امامان عليهم السلام بحدّى است كه آن را از مرز شمارش و حساب بيرون برده است ، بحق در برابر هر يك از آن انسانهاى فرزانه بايد گفت :
كـتـاب فـضـل تـو را آب بـحر كافى نيست كه تركنم سر انگشت و صفحه بشمارم مردى با امام رضا عليه السلام برخورد نمود و به آن حضرت عرض كرد: به اندازه مروّتت به من عطا كن .
حـضـرت فـرمـود: مـن بـه اندازه مرّوتم نمى توانم عطا كنم . (يعنى مروت و سخاوت ما از چنان وسـعـتـى بـرخوردار است كه اگر همه دارايى خود را هم ببخشم ظرفيت آن پرنخواهد شد از اين رو) آن مـرد گـفـت : پـس بـه انـدازه مـروت خـودم بـه مـن بـبـخـش . و حضرت دويست درهم به وى عطاكرد.)(382)
در اينجا براى تبرّك نمونه هايى از سخاوت و بلند نظريهاى آنان را بازگو مى كنيم به اميد آنكه نور معنويتشان بر افكار و كردارمان بتابد.
پـس از فـتـح مـكـه و مـوفـقـيـت در جـنـگ حـنـيـن كـه بـا شـكـسـت و فـرار دشـمـن پـايـان يـافـت ، امـوال و غـنـائم بـيـشـمـارى نـصـيـب مـسـلمـانـان گـرديـد، غـنـائم را خـدمـت رسـول خـدا(ص ) آوردنـد. درايـن هـنـگـام ابـوسـفـيـان كـه تـا قبل از فتح مكّه از دشمنان سرسخت پيامبر و مسلمين بود، خدمت آن حضرت آمد و گفت :
اى رسـول خـدا! اكـنـون ثـروتـمـنـدتـريـن مـرد قـريـش شـده اى ، چـيـزى از ايـن مال به من ببخش ؛
رسول خدا(ص ) به بلال فرمود:
ـ چهل اوقيه (383) نقره و صد شتر به ابوسفيان بده .
ـ پسرم يزيد هم هست .
ـ بلال به يزيد هم همين مقدار بده .
ـ پسرم معاويه هم هست
ـ بلال به معاويه هم همين مقدار بده .
ـ براستى كه تو كريم و بزرگوارى ؛ در آن هنگام كه با تو جنگ مى كرديم ، بهترين جنگجو بودى و حال كه با تو از در صلح در آمديم بهترين ياور هستى .(384)
در يـكـى از روزهـا پيامبر صلى الله عليه وآله در مسجد بود، مرد عربى را ديد كه در نماز دعا مـى خـوانـد و كـلمـات بـسـيـار عـالى و پـرمـغـزى را به زبان مى آورد كه اين نشانگر معرفت و كـمـال ايـمـان وى بـود پـيـامـبـر از طـرز دعـا خـوانـدن او خـوشـحـال شـدنـد، از ايـن رو به شخصى دستور دادند كه پس از اتمام نماز آن مرد، وى را به حـضورشان بياورد، هنگامى كه آن مرد آمد، آن حضرت قطعه طلاى پرارزشى را به او بخشيد و فرمود:
اين طلا را به خاطر ثناى زيبايى كه به پيشگاه الهى به جا آوردى ، به تو عطا كردم .
جـعـفـر طـيـّار دربـازگـشـت از حـبـشـه هـدايـايـى از جـمـله پـارچـه زربـفـتـى بـراى رسـول خـدا (ص ) آورد پـيـامـبر هم آن را به اميرمؤ منان (ع ) بخشيد. حضرت على (ع ) نيز آن را بـه زرگـرى داد تـا رشـتـه رشـتـه اش كـنـد سـپـس رشـتـه هـاى طـلا را كـه هـزار مثقال مى شد فروخت و تمام آن مبلغ را بين فقراى مهاجر وانصار تقسيم كرد، حتى يك درهم براى خود باقى نگذاشت .(385)
بـراسـتـى پـيـشـوايـان مـعـصـوم عـليـهـم السـلام مـايـه افـتـخـار بـشـريـتـنـد كـه ايـن گـونـه دل از دنـيـا كـنـده و دسـتـمـايـه خـود را سـخـاوتـمـنـدانـه ، بـذل مـى كـنـنـد كه حتى دشمنان آنها به اين امر اعتراف دارند. معاويه كه از دشمنان قسم خورده على عليه السلام است مى گويد:
اگر على (ع ) مالك خانه اى از طلا باشد و خانه اى از كاه هيچ فرقى برايش نمى كند و طلاها را زودتر به ديگران مى بخشد تا از آن هيچ نماند.(386)
امـام حـسـن عـليه السلام دوبار تمام اموالش را به فقرا بخشيد و سه مرتبه دارايى خود را با مستمندان تقسيم كرد.(387) همچنين حضرت سوار بر اسب زيباى خود از جايى مى گذشت ناگاه متوّجه شد كه كسى درپى او مى آيد و اسبش رانگاه مى كند. امام فرمود: آيا حاجتى دارى ؟ مرد گفت چه اسب خوبى دارى !
امـام عـليـه السـلام از اسـب پـيـاده شـد و اسـب رابـه وى داد و پـيـاده بـه منزل برگشت .(388)
امـام حـسـيـن عـليـه السـلام در مـسـجـد، مـشـغـول نـمـاز بـود. مـردى داخـل مـسجد شد و در فضيلت و مدح آن حضرت اشعارى سرود. حضرت پس از نماز به قنبر گفت كه چهار هزار دينار به آن مرد عطا كن .(389)
سلمى ، كنيز امام باقر عليه السلام نقل مى كند:
هـركس از برادران و مؤ منين بر امام (ع ) وارد مى شد حضرت آنها را غذا و لباس و پوشاك نيكو عطا مى كرد و مبلغ زيادى پول هم به آنها مى بخشيد.(390)
مـردى در مـسـجـد خـوابـيـده بـود، يـكـبـاره بـا وحـشـت از خواب برخاست و فرياد زد پولهايم را دزديـدنـد! نـاگـهـان بـه امـام صـادق عـليه السلام بدگمان شد و فرياد زد: اى مردم ! اين مرد پولهاى مرا دزديده است . امام پرسيد چقدر گم كرده اى ؟
مـرد گـفت : هزار دينار، حضرت هزار دينار به او عطا كرد. آن مرد به خانه رفت و پولهاى خود را يافت ؛ برگشت و با شرمندگى از آن حضرت ، عذر خواست و پولهاى امام را پس ‍ داد ولى آن حضرت پولها را نگرفت .(391)
صديقه كبرى سلام الله عليها نيز در بذل مال و سخاوت از پدر بزرگوارش ارث برده بود.
فـقيرى به مسجد رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد و اظهار تنگدستى كرد.حضرت گفت : تو را به جايى حواله مى دهم كه دست خالى بر نمى گردى سپس او رابه خانه دخترش فاطمه (س ) فـرسـتـاد، حـضـرت فاطمه گردنبندى داشت آن را آورد و به مرد فقير بخشيد.(392) ابن جوزى مى نويسد:
پـيـامـبـر(ص ) براى فاطمه (س ) پيراهنى نو خريد تا در شب عروسى خود، به تن كند و به خـانـه شـوهـر رود حـضـرت زهرا (س ) پيراهن كهنه و وصله دار ديگرى نيز داشت ؛ در اين ميان ، فقيرى به در خانه آمد و پيراهن كهنه اى را طلب كرد. فاطمه خواست تا پيراهن وصله دار را به او ببخشد، ولى به خاطر آورد كه خداوند مى فرمايد:
(لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقوُا مِمّا تُحِبُّونَ)(393)
هرگز به نيكى دست نمى يابيد تا آنچه را كه دوست داريد، در راه خدا انفاق كنيد.
بـه هـمـيـن سبب لباس نو را به فقير بخشيد و لباس وصله دار را براى خود گذاشت ، و چون شـب زفـاف رسـيـد، جـبـرئيـل عـليـه السـلام لبـاسـى از سـنـدس سـبـز بـرايـش هـديـه آورد.(394)
سخاوت در ثروت شخصى
آنـچـه پـيـرامـون سـخـاوت مـعـصـومـيـن عـليـهـم السـلام آورديـم بـه امـوال شـخـصـى يا ثروتهايى كه به حكم خدا در اختيارشان قرار مى گرفت مربوط مى شود، يـعـنـى كـلّيه بذل و بخششهاى آنها مشروع و حساب شده بود و آن بزرگواران هرگز به خود اجـازه نـمـى دادنـد كه درهمى از بيت المال بيش از سهم خود را در امور شخصى خرج كنند يا بى رويـه بـذل و بـخـشـش ‍ نـمـايـنـد، بـلكـه بخشش به افراد نيز بر طبق حكم خدا و مصلحت جامعه اسـلامـى صـورت مـى گـرفـت و در دسـتگاه رهبرى اسلام هيچ گونه اثرى از ريخت و پاشها و بـذل و بـخـشـشـهـاى مـتـداول در حـكـومـتها نبود، حتى نزديكترين افراد به رهبر نيز امتيازى بر ديگران نداشتند.
قـرآن خـطـاب بـه زنـان پيامبر هشدار مى دهد كه اگر همسرى پيامبر را خواهانيد بايد با قناعت زندگى كرده وتوقّع رفاه و آسايش بيش از حّد ضرورت را نداشته باشيد و گرنه از همسرى پيامبر محروم خواهيد شد.(395)
اينك رفتار اميرمؤ منان (ع ) با برادرش عقيل را از زبان آن حضرت بشنويد:
(بـه خـدا قـسـم ، عـقـيل را در پريشانى سختى ديدم كه يك من گندم شما را از من درخواست كرد، كـودكـانـش را نـيـز ديـدم كـه از درويـشـى مـويـشـان ژوليده ورنگشان پريده بود. گويى بر رخـسـارشـان نـيل كشيده اند. او پى درپى مرا ديدار و سخن خود را تكرار مى كرد. من گوش به سـخـنش سپردم و او گمان كرد كه دينم را به او فروخته ، از روشم دست برداشته ، تسليم او شده ام . من براى عبرت گرفتن او پاره آهنى را داغ كرده به بدنش نزديك كردم ، او چون بيمار از درد، فـريـاد بـرآورد و نـزديـك بـود از حـرارتـش بـسـوزد. آنـگـاه بـه وى گـفـتـم : اى عـقـيـل ! نـوحه گران بر تو بگريند، تو از آهنى كه انسان آن را براى شوخى حرارت داده مى نالى ، حال مرا به آتشى مى كشانى كه خدا از روى خشم آن را گداخته است ؟ تو از اين آزار مى نالى ، من از آن عذاب ننالم ؟)(396)
# عفو و گذشت
گذشت در اسلام
عفو، در لغت به معناى بخشيدن و نديده گرفتن جرم و گناه است .(397)
گذشت و عفوى كه مؤ من بايد خود را بدان مزيّن سازد، يكى از بزرگترين كمالات انسانى است ، قرآن مى فرمايد:
(... وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا اَلا تُحِبُّونَ اَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَكُمْ)(398)
آنها (مسلمين ) بايد عفو كنند و گذشت نمايند، آيا دوست نمى داريد خداوند شما را ببخشد.
همچنين فرموده است :
(وَ جـَزاءُ سـَيِّئَةٍ سـَيِّئَةٌ مـِثـْلُهـا فـَمـَنْ عـَفـا وَ اَصـْلَحَ فـَاَجـْرُهُ عـَلَى اللّهِ اِنَّهُ لا يـُحـِبُّ الظّالِمينَ)(399)
جـزاى عـمـل زشـت ، مـثـل آن اسـت و كـسـى كـه ببخشد و اصلاح كند، پاداش او با خداوند است و او ستمگران را دوست ندارد.
امام صادق عليه السّلام از قول رسول خدا(ص ) مى فرمايد:
(عَلَيْكُمْ بِالْعَفْوِ، فَاِنَّ الْعَفْوَ لا يَزيدُ الْعَبْدَ اِلاّ عِزّاً، فَتَعافَوْا يُعِزَّكُمُ اللّهُ)(400)
بر شما باد به گذشت ، گذشت جز بر عزّت بنده نمى افزايد. پس از يكديگر بگذريد، تا خداوند شما را عزيز گرداند.
حضرت على (ع ) مى فرمايد:
(اَلْعَفْوُ تاجُ الْمَكارِمِ)(401)
گذشت ، سرآمد اخلاق نيك است .
در زنـدگـى اجـتـمـاعـى مـيان افراد يا گروهها، كدورتهايى پديد مى آيد كه اگر تداوم يابد اجـتـماع انسانها را دچار روابط تيره ، سردى ، تفرقه و خشونت خواهد كرد. از اين رو، كدورتها را بايد با تصميمى منطقى وانسانى ازميان برد و يكى از راههاى رفع آن ، گذشت است . انسان ، عـاطـفـه دارد و عـاطـفـه ، گـره بـسـيـارى از مـشـكـلات را حـل مـى كـنـد. در تـداوم صـفـا، صميميت و آرامش اجتماعى نيز احساس و عاطفه ، نقش تعيين كننده اى دارد، بـه گـونـه اى كـه انـسـان خـشـمـگـيـن و درصـدد انـتـقـام را بـه شـخـصـى رحيم و بخشنده تبديل مى نمايد.
عفو يا انتقام
در مـقـابـل گـذشـت انـتـقـام اسـت ؛ يـعـنـى بـدى ديـگـرى را مـقـابـله بـه مـثـل كـردن . در بـاره ايـنـكـه بـه هـنـگام خشم ، عفو بهتر است يا انتقام ؟ بايد گفت كه اسلام در بـيـشـتـر مواقع ، آنسان را به گذشت سفارش كرده و از انتقام برحذر داشته است ، هرچند قدرت تـلافـى و انـتـقـام داشـتـه بـاشـد و حـضـرات مـعـصـومـيـن عـليـهـم السـلام ايـن گـونـه عمل مينمودند. امام صادق (ع ) فرمود:
زنـى از يـهـود بـراى رسـول خـدا گوسفند كباب شده اى را كه با سمّ مهلكى آميخته شده بود، هـديـه آورد تـا آن حـضـرت را مـسـمـوم كـند، ولى رسول خدا به وسيله وحى از آن توطئه ، آگاه گـرديـد و ضـمن احضار زن ، علت اين كار را از او جويا شد، وى جواب داد: با خود انديشيدم كه اگر تو در واقع فرستاده خدا باشى اين سمّ به تو اثر نمى كند و اگر پادشاه هستى ، مردم از شـرّ تـو ايـمن مى شوند. رسول خدا(ص ) آن زن را بخشيد، درحالى كه مى توانست او را به خاطر اين اقدام بكشد.(402)
على عليه السلام فرمود:
(قِلَّةُ الْعَفْوِ، اَقْبَحُ الْعُيُوبِ وَ التَّسْريعُ اِلَى الاِْنْتِقامِ اَعْظَمُ الذُّنُوبِ)(403)
برترين عيب ، كمى گذشت است و بزرگترين گناه عجله در انتقام جويى است .
حـضـرت عـلى (ع ) درهـنـگـام شـهـادت بـه فـرزنـدش امـام حـسـن (ع ) دربـاره قاتل خود فرمود:
(اگـر زنـده مـانـدم ، خـود مـى دانـم چه كنم (يا قصاص مى كنم يا مى بخشم ) و اگرمرگ ، مرا گرفت كه وعده گاه من است . اگر من او را بخشيدم و عفو كردم ، موجب نزديكى من به خداوند است ، عـفـو بـراى شـمـا نـيـكـوكـارى و حـسـنـه اسـت ، پـس (بـهـتـر اسـت ) شـمـا نـيـز او را ببخشيد.)(404)
عفو از تمام اشخاص ، نيكو و از رهبران الهى و معصومين (ع ) نيكوتر است . قرآن مى فرمايد:
(خُذِ الْعَفْوَ وَ اءْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلينَ)(405)
عفو را پيشه كن و به نيكى فرمان ده و از جاهلان رو گردان .
اميرمؤ منان على عليه السلام فرمود:
(اِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّكَ، فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ)(406)
زمانى كه بر دشمن غالب شدى ، به شكرانه پيروزى از او درگذر.
در يـكـى از جـنـگـهـا رسول خدا(ص ) به تنهايى در سايه درختى خوابيده بود، ناگاه يكى از دشـمـنان با شمشير، بالاى سر آن حضرت ايستاد و به پيامبر خطاب كرد: اينك چه كسى قدرت دارد مـانـع كـشـتـه شـدن تو به دست من شود؟ حضرت پاسخ داد: اللّه . ناگهان آن مرد به زمين افـتـاد و رسـول خـدا بـه سـرعـت شـمـشـيـرش را بـرداشـت و بـالاى سـرش ايـسـتـاد و گـفـت : حال ، چه كسى تو را از دست من نجات مى دهد؟ آن مرد با التماس گفت : تو بهترين حريف هستى . سـپس حضرت او را به اسلام دعوت كرد كه نپذيرفت ، ولى تعهد كرد كه با مسلمين دشمنى و جنگ نكند و پيامبر(ص ) نيز او را بخشيد.(407)
از قـديـم گـفـته اند: ( در عفو لذّتى است كه در انتقام نيست ) وليكن گاهى انتقام براى آرامش ‍ اجـتـمـاعـى ضـرورى اسـت بـه عـنـوان مـثـال قـرآن در بـاره قاتل ، دستور قصاص مى دهد و آن را مايه حيات اجتماعى مى داند و حتى با كلمه (اولوالالباب ) خـردمـنـدان جـامـعـه را مـورد خـطـاب قـرار داده تـا از حـكـمـت آن غافل نباشند.
بـنـابـرايـن گـذشـت نـيـز بـراى خـود، حـدّ و مـرزى دارد كـه از آن نبايد تجاوز كرد، گذشت از قـاتـل ، سارق مسلح ، افراد فاسد و خيانت پيشه ، چيزى جز ساده لوحى و كمك به انهدام جامعه نـيـسـت . مـعـصـومـيـن (ع ) نـيـز در ايـن گـونـه مـوارد بـا قـاطـعـيـت عـمـل مـى كـردند. امام حسن عليه السلام قاتل اميرمؤ منان (ع ) را گردن زد و امام سجاد(ع ) پس از شـنـيـدن خـبـر كـشته شدن قاتلان كربلا سجده شكر به جا آورد. به سخن ديگر، عفو و بخشش نسبت به افرادى كه به شخص معصوم (ع ) بد كرده بودند، سبب بيدارى و شرمندگى آنان مى شـد كـه خـود، جـنـبـه تـربـيـتـى و سـازنـدگـى داشـت ولى چـنـيـن رفـتـارى (عـفـو) نـسـبـت بـه پـايـمـال كـنـنـدگـان حـقـوق اجـتماعى و مفسدان فى الارض (تيغ دادن به دست زنگى مست ) مى باشد.
بزرگوارانِ باگذشت
مـعـصـومـيـن عـليـهـم السـلام در زنـدگـى خـود، نـمـونـه هـاى كـمال انسانى بودند، و براى بشريت پس از خود، ميراثى بزرگ و با ارزش در مورد رفتار و اخـلاق اسـلامـى ، بـاقى گذاشتند. گذشت ، از اوصاف پسنديده اى است كه معصومين (ع ) در حد اعـلا از آن بـرخـوردار بـودنـد و در مـوارد مـخـتـلف بـدان عمل مى كردند كه به بيان پاره اى از آن مى پردازيم :
الف ـ عفو زيردستان
رسـول خـدا(ص ) و ائمـّه مـعـصـومـين (ع ) نسبت به اين قشر، توجه خاص داشتند و به امور آنان رسيدگى مى كردند؛ از خطاى آنها مى گذشتند و پس از مدتى آنها را در راه خدا آزاد مى كردند. شـخـصى نزد رسول خدا(ص ) از بدرفتارى خدمتكارانش شكايت كرد. پيامبر فرمود: آنها را عفو كـن تـا اصـلاح شـونـد. آن مـرد گـفـت : اى فـرسـتـاده خـدا! آنـهـا در بـى ادبـى و بـدرفـتـارى مـثـل هـم نـيستند.(بعضى خيلى نافرمانى مى كنند) حضرت فرمود: آنها را ببخش ‍ و نسبت به آنها گذشت داشته باش . آن مرد چنين كرد.(408)
مـعـصومين (ع ) نيز از خطاى زيردستان و گنهكاران مى گذشتند و گناه آنها را با نيكى ، جبران مى كردند.
امـام حـسـن عـليـه السـلام گوسفند زيبايى در خانه نگهدارى مى كرد كه به آن علاقه مند بود. روزى ديـد كـه پاى گوسفند، شكسته است . از غلامش علت را پرسيد وى پاسخ داد: من شكستم . امام پرسيد: چرا اين كار را كردى ؟ گفت : مى خواستم شما را ناراخت كنم . امام (ع ) لبخندى زد و فرمود: من هم در عوض تو را خوشحال مى كنم ؛ تو در راه خدا آزاد هستى !(409)
سـيـدالشـهدا(ع ) در كنار بستر امام حسن (ع ) حاضر شد در حالى كه آن حضرت از درد زهر، به خود مى پيچيد فرمود:
قبلاً هم مرا مسموم كرده بودند ولى اين بار به مرگ من مى انجامد.
امام حسين (ع ) با چشمى اشكبار پرسيد:
برادر چه كسى تو را مسموم كرد؟
امام مجتبى (ع ) فرمود:
بـرادرم ! مـپـرس . اگر قاتل من آن كسى است كه من مى دانم ، انتقام خداوند برايش كافى است و اگر غير او باشد دوست ندارم بى گناهى به خاطر من گرفتار شود.(410)
ب ـ عفو جاهلان
پـيـشـوايـان معصوم عليهم السلام نسبت به قشر جاهل و نادان جامعه كه بسا از مؤ منين هم بودند، رفـتـارى ملايم و همراه با ملاطفت داشتند، چون اين گونه افراد اگر جسارتى هم مى كردند به خاطر بينش ضعيف و كم خردى آنان بود. جابر مى گويد:
پـس از جـنـگ حـنـيـن كـه غـنـايـم فـراوانـى بـدسـت مـسـلمـيـن افـتـاد، رسـول خـدا(ص ) از سـكـه هـاى غـنـيـمـتـى كـه روى لبـاس بـلال ريـخـتـه بـود بـر مـى داشـت و بـيـن مـردم تـقـسـيـم مـى كـرد؛ در ايـن حـال فـرد نـادانـى بـه پـيـامـبـر گـفـت : اى فـرسـتـاده خـدا! عـدالت را در تـقـسـيـم اموال رعايت كن ! پيامبر (ص ) فرمود:
واى بر تو اگر من عادل نباشم ! چه كس مى تواند عدالت را اجرا كند؟
يـكـى از اصـحـاب بـرخـاسـت كـه او را به خاطر اين جسارت ، گردن بزند، پيامبر مانع شد و فرمود:
پـنـاه بـر خـدا از ايـن كـه مـردم بـگـويـنـد مـحـمـد اصـحـاب خـود را مـى كـشـد،آنـگـاه او را بخشيد.(411)
انس بن مالك گويد:
يـك عـرب روسـتـايـى بـه پيامبر رسيد و عباى حضرت را به سختى كشيد، به طورى كه روى گـردن آن حـضـرت ، اثـر گـذاشـت سـپـس بـا لحـنـى خـشـن گـفـت : اى مـحـمـد! از اموال خداوند كه در نزد توست به من بده . پيامبر به وى توجهى كرد و خنديد و دستور داد تا مبلغى به او بپردازند.(412)
مـردى از اهـل شـام كـه تـحـت تـاءثـيـر تـبـليـغـات زهـرآگـيـن مـعـاويـه نـسـبـت بـه اهـل بيت (ع )قرار گرفته بود، وقتى امام حسين (ع ) را ديد، شروع به فحش و ناسزا گفتن به امام كرد، امام حسين (ع ) همچنان ساكت بود تا اينكه فحاشى مرد شامى به پايان رسيد؛ امام رو بـه وى كـرده فرمود: اى پيرمرد! گمان مى كنم كه غريب هستى اگر چيزى بخواهى به تو مى دهيم ، اگر راه گم كرده اى نشانت مى دهيم ، اگر گرسنه اى ، سيرت مى كنيم ، اگر نيازمندى ، تو را بى نياز مى كنيم .
مـرد شـامـى ، سـاكـت و مـبـهوت به چهره امام نگاه مى كرد و متحّير ماند كه چه بگويد و چگونه عـذرخـواهـى كـنـد در پـايان ، با شرمسارى گفت : خدا خود مى داند كه رسالت خويش را در كدام خاندان قرار دهد.(413)
ج ـ عفو مخالفان
مـعـصـومـيـن (ع ) حـتـّى بـا مـخـالفـان و دشـمـنـان خـود نـيـز مـهـربـان و بـا گـذشـت بـودنـد رسول اكرم (ص ) پس از فتح مكه خطاب به كفار آن ديار فرمود:
(اَلالَبِئْسَ جيرانُ النَّبِىِّ كُنْتُمْ لَقَدْ كَذَّبْتُمْ وَ طَرَدْتُمْ وَ اَخْرَجْتُمْ وَ آذَيْتُمْ، ثُمَّ ما رَضيتُمْ حَتّى جِئْتُمُونى فى بِلادى تُقاتِلُونى ؛ اِذْهَبُوا فَاَنْتُمُ الطُّلَقاءُ)(414)
بـدانـيـد كـه شـمـا بـد همسايگانى براى پيامبر بوديد، و تكذيب كرديد، او را از خود رانديد، بـيـرون كـرديد، و مورد اذيت قرار داديد، و به اين مقدار راضى نشديد و آمديد در ديار من و آتش جنگ را افروختيد. هم اكنون برويد همه شما آزاد هستيد.
عـبـدالله بـن اميه برادر (ام سلمه ) همسر رسول خدا (ص ) كه از دشمنان كينه توز و سرسخت پـيـامـبـر بـود، پـس از فـتـح مـكـه هـر چـه نـزد آن حـضـرت مـى آمـد و تـقـاضاى ديدار مى كرد، رسول اكرم به وى اعتنا نمى كرد، تا اينكه نزد ام سلمه خواهر خود رفت و وى را واسطه قرار داد. آنگاه حضرت از گناهان و خطاهاى وى گذشت و او را مورد عفو قرار داد.(415)
على عليه السلام پس از پيروزى در جنگ جمل ، باقى مانده سپاه دشمن را مورد عفو و رحمت خويش قـرار داد و عـايـشـه را كـه از سـران فـتـنـه و دسـيـسـه بـود بـخـشـيـد و بـا احـتـرام بـه مدينه بازگرداند(416). از اين قبيل موارد در زندگى معصومين (ع ) فراوان به چشم مى خورد كه نقل آنها خود كتاب مستقلى مى طلبد.
# تعاون و همكارى
معناى تعاون
تـعـاون بـه مـعـناى (يكديگر را يارى كردن ) يا (يارى كردن برخى ، برخى ديگر را) آمده است .(417)
جايگاه تعاون در اسلام
زيـسـت اجـتـمـاعـى از ضـروريات زندگى بشرى است كه از فطرت او سرچشمه مى گيرد و در برابر، تكروى و تنها زيستن ، محكوم و منفور انسانهاست .
اسـلام بـه عـنـوان يـك آيـيـن جامع كه با فطرت انسان مطابقت دارد، رهبانيت و گوشه گيرى را مـحـكـوم كـرده و زندگى اجتماعى را براى پيروان خويش برگزيده ، سپس به آنان دستور داده است كه در زندگى دسته جمعى ، همواره يكديگر را بركار نيك و تقوا يارى نمايند:
(تَعاوَنُوا عَلَى البِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الاِْثْمِ وَ الْعُدْوانِ)(418)
يـكـديگر را براى تحقق نيكى و پاكى يارى نماييد و از هميارى نمودن برگناه و تجاوز دورى بجوييد.
(جـالب تـوجـه ايـنـكه (برّ) و (تقوا) هر دو در آيه فوق با هم ذكر شده اند. كه يكى جنبه اثـبـاتـى دارد و اشـاره بـه اعـمـال مـفـيـد است و ديگرى جنبه نفى دارد و اشاره به جلوگيرى از اعـمـال خـلاف مـى بـاشد و به اين ترتيب تعاون و همكارى بايد هم در دعوت به نيكيها و هم در مبارزه با بديها انجام گيرد.)(419)
روايـات اسلامى نيز با عناوين مختلفى مسلمانان را به يارى يكديگر فرا خوانده و در بعضى از امـور، آن را واجـب و ضرورى دانسته است . امير مؤ منان صلوات الله عليه در اين باره فرموده است :
(مـِنْ واجـِبِ حـُقـُوقِ اللّهِ عـَلى عـِبـادِهِ النَّصـيـحـَةُ بـِمـَبـْلَغِ جـُهْدِهِمْ وَالتَّعاوُنُ عَلى اِقامَةِ الْحَقِّ بَيْنَهُمْ)(420)
از حـقـوق حـتمى خدا بر بندگان ، نصيحت و خيرخواهى در حد توان ، و همكارى براى بر پايى حق در ميان خودشان است .
از سـوى ديـگر تعاون و همكارى در كارهاى زشت ، مورد نفرت اسلام است تا جايى كه مرتكب آن را بـه دوزخ تـهـديـد كـرده اسـت . بـعـلاوه ، گـفـتـه شـده اسـت ايـنـان در روز قـيـامـت مـشـمـول عذاب خدا خواهند بود تا خدا تكليف ساير بندگان راتعيين فرمايد سپس به كيفر آنان رسيدگى كند. امام صادق عليه السّلام مى فرمايد:
(اِنَّ اَعـْوانَ الظَّلَمـَةِ يـَوْمَ الْقـِيـمـَةِ فـى سـُرادِقٍ مـِنْ نـارٍ حـَتـّى يـَحـْكـُمَ اللّهُ بـَيـْنـَ الْعِبادِ)(421)
روز قـيـامـت ، دستياران ستمگران ، در سراپرده اى آتشين جا مى گيرند تا خداوند ميان بندگان داورى كند.
روحيه همكارى در معصومين (ع )
ائمـّه مـعـصومين (ع ) كه دست پروردگان مكتب وحى اند. روحيه همكارى و تعاون را در حد اعلا دارا بودند و تا آنجا كه از دست و زبانشان بر مى آمد، هيچ گاه از كمك به كار نيك دريغ نداشتند. ايـشـان ضـمـن تـقـويـت روحـيـه هـمـكـارى در اجـتـمـاع ، خـود نـيـز بـه اشكال مختلف ، بدان اقدام مى نمودند.
ايـن خـصـلت گـرانـقـدر را هـمـه رهـبـران الهـى دارا هـسـتـنـد، چـنـان كـه نقل شده :
حضرت ابراهيم عليه السلام وقتى شنيد كه لوط پيامبر(ع ) به دست روميان اسير شده است به يارى او شتافت و او را آزاد ساخت .(422)
حضرت صادق عليه السّلام اين خصلت پيامبر (ص ) را اين گونه بيان مى كند:
(اِنَّ رَسُولَاللّهِ كانَ لا يَسْاءَلُهُ اَحَدٌ مِنَ الدُّنْيا شَيْئاً اِلاّاَعْطاهُ)(423)
رسول خدا اين گونه بود كه هيچ كسى چيزى از او نميخواست مگر اينكه به او عطا مى فرمود.
چنين سيره پسنديده اى در جانشينان واقعى آن بزرگوار نيز نمود فراوان داشت كه به ترسيم برخى از نمونه هاى آن مى پردازيم ، به اميد آنكه چراغى باشد فرا راهمان .
الف ـ در خانه
اوليـن قـدم هـمـكـارى ، در مـحـيـط بـا صـفـاى خانواده برداشته مى شود. پيشوايان معصوم عليه السـلام بـا اعضاى خانواده خود كمال همكارى را داشتند و هيچ گونه ناهماهنگى در زندگى شان رخ نمى داد.
روزى رسول اكرم (ص ) وارد منزل اميرمؤ منان عليه السّلام شد. ديد او و حضرت زهرا سلام الله عليها مشغول آسيا كردن غلّه هستند. پرسيد: كدام يك از شما خسته است ؟ حضرت على (ع ) پاسخ داد اى پـيـامـبـر! فـاطـمـه خـسـتـه اسـت . حـضـرت بـه او فـرمـود: دخترم ! برخيز. او برخاست و پيامبر(ص ) به جاى او به آسيا كردن پرداخت .(424)
يكى از همسران آن حضرت گويد:
رسـول اكـرم (ص ) بـه امـور مـنـزل رسـيـدگى مى كرد تا وقت نماز، آن گاه به مسجد مى رفت .(425)
عـده اى امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) را ديـدنـد كـه مـقـدارى خـرمـا خـريـده ، در دسـتـمـالى بـسـتـه ، بـه مـنـزل مـى بـرد، اظـهـار داشـتـنـد: اجـازه دهـيـد ايـن بـسـتـه راتـامـنـزل شـمـا حـمـل كـنـيـم ، آن حـضـرت ضـمـن امـتـنـاع از تحويل آن ، فرمود:
عيالوار در بردن نيازمنديهاى منزل از ديگران شايسته تر است .(426)
آن حـضـرت بـا هـمـسـرش ، فـاطـمـه عـليـهـاالسـلام تـوافـق كـرده بـودنـد كـه كـارهـاى داخل منزل با فاطمه (س ) و كارهاى خارج با امام باشد.(427)
ب ـ در جامعه
پـس از خـانـواده ، نـوبـت به اجتماع مى رسيد كه شاهد همكاريهاى صميمى رهبران معصوم خويش بـاشـد. اين گونه همكاريها بيشتر در قالب كمك رسانى فردى ، اجتماعى ، سياسى ، نظامى ، اقتصادى و غيره انجام مى گرفت .
1ـ فـردى : دربـاره رسـول اكـرم (ص ) نـقل شده است : هر كس براى هر كارى به حضورش ‍ مى رسيد، برده بود يا آزاد، برمى خاست و حاجتش را روا مى ساخت .(428)
پـيـش از بـعـثـت در مـكـّه ، قـحـطى شد و ابوطالب ـ عموى پيامبر و بزرگ بنى هاشم ـ به سبب زيـادىِ افـراد تـحـت تـكـفـّل ، در تـنـگـنـا قـرار گـرفـت . رسول خدا(ص ) نزد عموى ديگرش ـ عباس ـ رفت و به او گفت : برادرت ـ ابوطالب ـ عائله اش زيـاد اسـت . بـيـا بـا هـم بـه او كـمـك كـنـيـم تـا مـقـدارى از فـشـار زنـدگـى او كـم شود. عباس قبول كرد و با هم رفتند؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله على عليه السلام ، و عباس ، جعفر را بـا خـود بـه خـانـه بـردنـد و بـديـن تـرتـيـب دو نـفـر از عائله ابوطالب كم شد كه خود، كمك قابل توجهى به زندگى آنها بود.(429)
جابربن عبداللّه انصارى گويد:
در يـكـى از جنگها، شترم از رفتن باز ماند تا رسول خدا(ص ) ـ كه آخر همه حركت مى كرد ـ به من رسيد و شترم را به رفتن واداشت و به اتفاق ، حركت كرديم . در بين راه ، پيامبر از زندگى ام پـرسـيـد، در پـاسـخ عرض ‍ كردم : بتازگى ازدواج كرده ام ، پدرم نيز از دنيا رفته ، وامى برعهده دارد، هفت خواهر نيز تحت تكفل دارم ، آن حضرت فرمود: در مدينه نزد من بيا. پس از ورود به مدينه به محضرش شرفياب شدم . آن حضرت بهاى شترم را پرداخت و مقدارى طلا نيز جهت خرج زندگى خود و خواهرانم عطا فرمود. هنگام چيدن خرما نيز تشريف آورد ووام پدرم را ادا كرد و به اندازه كفايت زندگى برايمان گذاشت .(430)
شـخـصـى نـزد امـا حـسـن مـجـتـبـى عـليـه السـلام آمد و عرض كرد پدر ومادرم به فدايت ! مرا در برآوردن نيازم كمك فرما. آن حضرت ، زود برخاست و به كمكش ‍ شتافت .(431)
صفوان جمّال گويد:
خـدمـت حـضـرت صادق عليه السلام حضور داشتم كه مردى از اهالى مكه وارد شد و از آن حضرت تـقـاضـا كـرد كـه در كـرايـه كـردن وسـيـله سـفر به او كمك كند. چون چنين كارى به حرفه من مـربـوط مـى شـد، امـام فرمود: برخيز و برادرت را يارى كن ، من با او رفتم و خداوند وسيله را مـهـيا ساخت . دوباره به منزل امام برگشتم ، پرسيد: چه كردى ؟ پاسخ دادم : نيازش بر طرف شد. فرمود:اين كار از هفت بار طواف كعبه برتر است .(432)
هـمچنين نقل شده كه حضرت صادق عليه السلام همراه خدمتگزارش راه ميان مكه و مدينه را طى مى كردند، چشمشان به مردى افتاد كه زير درختى افتاده بود. امام فرمود:
بـرويـم بـبـيـنـيـم چـه شـده اسـت . مـن بـيـم آن دارم كـه از تـشـنـگـى بـه ايـن حال افتاده باشد.
هنگامى كه به نزدش رسيدند،امام پرسيد: آياتشنه اى ؟ پاسخ داد:آرى .حضرت فرمود:
مصادف ! از مركب فرود آى و او را سيراب ساز.(433)
2ـ اجـتـمـاعـى : ائمـّه مـعـصـومـيـن (ع ) در كـارهـاى نـيـك اجـتـمـاعـى و دسـتـه جـمـعـى نـيـز شـركـت فـعـال داشـتـنـد و بـه آن اهـمـيـّت مـى دادنـد. ايـشـان عـلاوه بـر رهـبـرى و كـارهـايـى از قـبـيـل زراعـت ، تـجـارت ، دامـدارى و غـيـره ـ كـه بـطـور معمول در زندگى شان انجام مى گرفت ـ مردم را در كارهاى گروهى نيز يارى مى دادند، بطور مثال :
پـيـامـبـر (ص ) پـيـش از بـعـثـت در پـيمان جوانمردان كه براى يارى رساندن به ستمديدگان تـشـكـيـل شـد، شـركـت كـرد.(434) هـمـچـنـيـن در نـصـب (حـجـرالاسـود) قـريش را يارى داد.(435)
رسـول خـدا(ص ) و امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) هـمـراه مـسـلمـانـان در بـنـاى مـسـجـد مـديـنـه حـضـور فعال داشتند.(436)
حضرت على عليه السلام ـ در دوران خلافتش ـ در سخت ترين شرايط در كوچه و بازار قدم مى زد تا محرومان و ستمديدگان را يارى نمايد.(437)
امام سجاد(ع ) بطور ناشناس در كاروانها شركت مى كرد و نيازمنديهاى كاروانيان را برآورده مى ساخت .(438)
3ـ فـرهـنـگـى : پـرداخـتـن بـه امـور فـرهنگى و پاسخگويى به عطش معنوى جامعه نيز همكارى مـعـصـومين (ع ) را طلب مى كرد و چنين كارى جز از عهده برگزيدگان الهى بر نمى آيد. ايشان بـا تـمـام وجودشان فقر فرهنگى و معنوى و بسيارى از مشكلات اجتماعى مردم را درك كرده و با ايثار و از جان گذشتگى در رفع آن مى كوشيدند و به مردم ، مدد مى رساندند.
پـاسـخـهـاى اميرمؤ منان (ع ) به مشكلات علمى ، كه خلفا با آنان روبرو مى شدند بيشمار است .(439)
در زمـان مـعـاويـه ، قـيـصـر روم ، پـرسـشـهـايـى پـيـرامـون مسائل اعتقادى براى معاويه فرستاد و از او پاسخ آنها را خواست . ولى معاويه و اطرافيانش از عـهـده هـيـچ يـك از آنـهـا بر نيامدند و بناچار آنها را نزد امام حسن مجتبى (ع ) فرستاد تا پاسخ گويد. امام (ع ) نيز پاسخى متين و در خورستايش برايشان فرستاد.(440)
عـصر امام صادق (ع )، عصر شكوفايى علمى و هجوم فرهنگهاى بيگانه به جامعه اسلامى بود كـه آن حـضـرت بـا دانـش سـرشار خود كه از منبع وحى ، سرچشمه مى گرفت ، مردم را از نظر فـكـرى و عـقيدتى در برابر دشمنان تجهيز مى كرد. شايد بتوان گفت امداد فكرى و فرهنگى جـامـعـه ، زيباترين و ارزشمندترين نوع همكارى اجتماعى است كه بطور مرتب و بدون وقفه از سـوى مـعـصـومـيـن عـليـهـم السـلام بويژه از عصر حضرت امام باقر و صادق عليهماالسلام تا پايان دوران حضور امامان (ع ) و در زمان غيبت صغرا نيز كم و بيش ادامه يافته است .
بـحث و مناظره و در نتيجه محكوم كردن گروههايى به نام (دهريها)، (زنديقها) و (صوفيان ) توسط حضرت صادق عليه السلام (441) و نشستهاى علمى مكرّرى كه حضرت رضا عليه السلام درآن به تبيين ابعاد مختلف علوم مى پرداخت ،(442) همه در راستاى هر چه بيشتر بارور كردن استعدادهاى جامعه اسلامى صورت مى گرفت .
4ـ نـظـامـى : مـبـارزه و نـبـرد، خـود، يـك حركت دسته جمعى است و بدون همكارى افراد، فرايند و بازتاب چندانى نخواهد داشت .
رسول خدا و امامان عليهم السلام در اين كارها نيز همكاريهاى لازم را باهمرزمان خويش ‍ انجام مى دادند. (براء) پسر عازب گويد:
در جـنـگ خـنـدق ، رسـول خـدا(ص ) را مـشـاهـده كـردم كـه مـانـنـد ديـگـران ، خـاك حمل مى كرد و گرد و غبار، سر و رويش را پوشانده بود.(443)
در جنگ بدر، اميرمؤ منان (ع )، حمزه و عبيده با سه تن از جنگاوران قريش درگير شدند. حضرت على (ع ) و حمزه ، نبرد طلبان خود را در همان لحظه نخست به خاك افكندند. سپس به كمك عبيده شتافتند و هماورد او رانيز كشتند.(444)
5ـ اقـتـصـادى : بـخـشـى از هـمـكارى معصومين (ع ) با مردم ، در امور اقتصادى انجام مى گرفت و ايشان همواره ، خواهان رفاه و آسايش مردم بودند.
هـمـيـن طـور مـعـصـومـين (ع ) به عنوان پيشوايان واقعى مردم ، برنامه هاى جامعى براى كمك به مـسـتـمـنـدان و قـشـر كـم در آمـد ارائه داده اند كه نشانگر سيره والاى آن راد مردان فرزانه است . حضرت صادق عليه السلام فرمود:
(مَنْ ماتَ وَتَرَكَ دَيْناً فَعَلَيْنا دَيْنُهُ وَاِلَيْنا عِيالُهُ)(445)
مؤ منى كه بميرد و بدهكار باشد ما وامش را مى پردازيم و خانواده اش را اداره مى كنيم .
اينها نمونه هاى اندكى از همكاريهاى مختلف پيامبر وائمه عليهم السلام بودكه نشانگر روحيه والاى همكارى و غمخوارى آن بزرگواران نسبت به همنوعان است . به اميد آنكه ما نيز به رفتار نيكوى آنان تاءسّى بجوييم . آمين .
# مشكل گشايى
مشكل گشايى چيست ؟
مـشـكـل گـشـايـى ، آسـان كـردن كـارهـاى دشـوار و غـالب آمـدن بر آنهاست .(446) پس ‍ مـشـكـل گشا، كسى است كه گره از دشواريهاى فكرى و عملى مردم بگشايد و آنان را در رسيدن به اهداف انسانى و سعادت ، كمك نمايد.
در فرهنگ اسلام ، مشكل گشائى با عنوان (تفريح كرب المومن )#آمده و مورد
سفارش ، واقع شده است ، حضرت صادق (ع ) فرموده است :
(مـَنْ نـَفَّسَ عـَنْ مـُؤْمـِنٍ كـُرْبـَةً نـَفَّسَ اللّهُ عَنْهُ كُرَبَ الاْ خِرَةِوَ خَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ وَهُوَ ثَلِجُ الْفُؤ ادِ ...)(447)
كـسـى كه مشكل مؤ منى را بگشايد، خداوند، مشكلات آخرتش را آسان سازد و با دلى خنك (و شاد) از قبرش ‍ خارج شود ... .
حضرت رضا عليه السلام نيز فرموده است :
(مَنْ فَرَّجَ عَنْ مُؤْمِنٍ فَرَّجَ اللّهُ عَنْ قَلْبِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ)(448)
هـر كـس مـؤ مـنـى را (از مـشـكـلش ) فـارغ نـمـايـد، خـداونـد، در روز جـزا دلش را (از غـم و مشكل ) فارغ نمايد.
از جـمـله بـركـات وجـود مـعـصـوم (ع ) مـشـكـل گـشـايـى و غـمـزدايـى از كـار و دل مـؤ مـنـان اسـت . وجـود امـام (ع ) سـبـب آرامش دل ، گشايش گره هاى كور زندگى و آسان شدن كارهاست . در زيارت جامعه خطاب به ائمّه (ع ) مى گوييم :
(بـِكـُمْ يـُنـَفِّسُ الْهـَمَّ وَ يـَكـْشـِفُ الضُّرَّ ... بـِكـُمْ اءَخـْرَجـَنـَا للّهُ مـِنَ الذُّلِّ وَفـَرَّجَ عَنّا غَمَراتِ الْكُروُبِ)(449)
خداوند به وسيله شما اندوه را مى زدايد و پريشانى را بر طرف مى سازد... به سبب شما ما را از خوارى رهايى داده و اندوه هاى جانكاهمان را زدوده است .
در ايـن درس به اين بُعد از زندگى معصومين (ع ) نظرى مى افكنيم ، باشد كه چراغى فرا راه زندگيمان باشد.
رفع مشكلات اجتماعى
چنان كه گفته شد، پيامبر و ائمّه (ع ) سبب حل مشكلات و شكستن بن بستهاى زندگى مردم هستند و در همه ابعاد زندگى آنان نقش خويش را بخوبى ايفا مى كنند و راه زندگى را بر ايشان هموار مـى سـازنـد. چـنـيـن ويـژگى حتى قبل از به عهده گرفتن مسؤ وليت در وجود معصومين (ع ) وجود داشته است .
رسـول خـدا(ص ) پـيـش از مـبـعـوث شـدن بـه پـيـامـبـرى ، در جـامـعـه ، حـضـور فـعـال داشـت و در رفع نابسامانيها و مشكلات مردم ، كوشا بود و آن چنان متانت و امانتى از خود، بـروز داده بـود كـه لقب (امين ) گرفته بود. مردم نيز نقش سازنده او را در مشكلات خويش مؤ ثّر دانسته و پذيرفته بودند.
مشكلات اجتماعى را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: معنوى ـ دنيايى .
الف ـ معنوى
پـيـشـوايـان مـعـصـوم (ع ) بـا ارتـبـاطـى كـه بـه سـبـب وحـى و الهـام بـا خـداونـد مـتـعـال دارنـد، بـه هـمـه ابـعـاد روحـى و جـسـمـى انـسـان احـاطـه كـامـل دارنـد و بـه راز و رمـز زنـدگـى او واقـفـنـد. از ايـن رو، تـوان آن را دارند كه در راستاى زندگى بشرى ، جوابگوى تمام نيازهاى او باشند، آنان با اينكه بجز سالهاى محدود در زمان پـيـامـبـر و حـضـرت عـلى (ع ) از مـسـند حكومت اسلامى بركنار بودند، مشكلات جامعه اسلامى را، صرف نظر از اختلافات سياسى ، كه با حكومتهاى ستمگر داشتند، مشكلات خود مى دانستند وبه رفع آنها كمر مى بستند.
پـس از ارتـحـال نـبـى اكـرم (ص ) مـوج پـرسـشـهـا و انـتـقـادات ، در مـسـائل گـونـاگـون ، از داخـل و خـارج ، مـتـوجـه حـكـومـتـهاى اسلامى شد و چون جانشينان بدلى رسـول خـدا(ص ) از پـاسخ به آن عاجز بودند، امامان (ع ) با توان علمى خويش آنها را پاسخ مـى گـفـتـنـد و تـرديـد و تـحـيـّر را از قـلب و فـكـر مردم مى زدودند. و اين راه حلها و رهنمودهاى فرزندان وحى بود كه راه زندگى مسلمانان را هموار مى ساخت .
مـنـاظـره ها و بحثهاى ائمّه (ع ) با دانشمندان گوناگون مخالف اسلام ، پشتوانه محكم اعتقادى و عـلمـى مـردم بـود و چـون سـدّى پـولادين جلوى تهاجم فرهنگى بيگانگان را گرفته ، از حريم اسـلام نـاب مـحـمـدى (ص ) دفاع مى كرد. مطالعه تاريخ اسلام ، نشان مى دهد كه كمتر دوره اى يـافـت مـى شـود كـه حـكـومـتـهـاى اسـلامـى بـا چـنـيـن مـشـكـلاتـى درگـيـر بـوده مـعـصـومـين به حـل آن قـيـام نكرده باشند. به عنوان نمونه : ابوبكر از تفسير كلمه (ابّ) و (كلاله ) كه در آيات قرآن آمده درمانده بود.(450)
عـمـر در بـسـيـارى از مـسـايـل قـضـايـى ، علمى و نظامى از اميرمؤ منان على عليه السلام كمك مى گرفت و بارها اقرار كرد كه :
پناه مى برم به خدا از مشكلى كه على (ع ) براى حلّش حضور نيابد.(451)
امام على (ع ) در زمان عثمان نيز مسؤ وليت خطير خويش را انجام داد.(452) چنين روشى از سـوى مـعـصـومـيـن (ع ) آنقدر روشن بود، كه حتى مخالفينشان بارها به آن اقرار كرده اند. ابن عباس مى گويد:
مـشكلى براى عمر ـ خليفه دوّم ـ پيش آمد كه سخت او را مضطرب كرد. وى تمام اصحاب پيامبر را گـرد آورد و از ايشان حل آن را درخواست كرد و جملگى اظهار عجز وناتوانى كردند. عمر گفت : مـن حـلاّل ايـن مشكل را مى شناسم ، گفتند: حتماً على بن ابيطالب (ع ) است . گفت آرى . برخيزيد تـانـزد او رويـم پـس از شـرفـيـابـى بـه حـضـور آن فـرزانـه يـگـانـه و حل شدن معمّا، عمر بسيار شگفت زده شد و گفت :
(اءَبا حَسَنٍ لا اءَبْقانِىَ اللّهُ لِشِدَّةٍ لَسْتَ لَها وَلا فى بَلَدٍ لَسْتَ فيهِ)(453)
اى على ! خدا مرا دچار مشكلى كه تو براى حلّش حضور نيابى نكند و در شهرى كه تو نيستى ، باقى ام نگذارد.
چـنـيـن وضـعـى اغـلب در زمـان ائمه (ع ) وجود داشت و حتى پس از ايشان ، علما ودانشمندان بزرگ شـيـعـه ، ايـن پـرچـم را بـه دوش گـرفـتـنـد و بـراى حل معضلات معنوى مردم به پا خاستند.
دعـاهـا و راهـنـمـايـيـهـاى عـمـومـى و ارشـادى پـيـامـبـر و امـامـان (ع ) كـه تاءثير فراوانى در حلّ گرفتاريها و سامان دادن به نابسامانيهاى اجتماعى داشته و ادامه نيز دارد، در اين راستاست .
ب ـ دنيايى
پـيـشـوايان معصوم (ع ) با اينكه اغلب از حق حاكميت خويش ، محروم بودند، ولى هيچ گاه مردم و جـامـعـه را رهـا نـكـردنـد و بـه انـزوا نـپـرداخـتـنـد، و ديـگران نيز از كمكهاى ايشان براى رفع نابسامانيها بى نياز نبودند. يكى از ياران رسول خدا(ص ) مى گويد:
پـيـامـبـر(ص ) هـيـچ وقـت در اقـدام و هـمـراهـى كـردن بـا پا برهنگان و مساكين و در رفع نياز و مشكل آنها دريغ نورزيد و تكبّر نكرد.(454)
امام صادق (ع ) فرمود:
همسر عثمان بن مظعون يكى از صحابه رسول خدا(ص ) آمد و گفت : اى پيامبر!عثمان روزها، روزه مـى گـيرد و شبها به عبادت مشغول است (و به امور خانوادگى رسيدگى نمى كند). آن حضرت نـاراحـت شـد و بـرخاست و نزد عثمان رفت . ديد مشغول نماز است ، پس از نماز به او فرمود: اى عـثـمـان ! خداوند مرا به رهبانيت و انزوا مبعوث نكرده ، بلكه با دينى پاك و آسان به رسالت بـرگـزيده است . من نيز روزه مى گيرم و نماز مى خوانم و با همسرم خلوت مى كنم ؛ هر كس مرا دوست دارد، بايد از سنّت من پيروى كند و ازدواج از سنّت من است .(455)
امام سجّاد عليه السّلام هنگام قتل و غارت مدينه توسط نيروهاى يزيد، چهارصد خانواده را همراه افـراد تـحت تكفّل خود سرپرستى كرد و مورد حمايت خويش قرار داد، تا لشكر غارتگر يزيد آن شهر را ترك كردند.(456)
مـعـصـومـيـن (ع ) سـعـى مـى كـردنـد حـتـى جـزئى تـريـن مشكل مردم را نيز برطرف سازند. امام صادق (ع ) فرمود:
امام سجاد(ع ) اگر در وسط راه ، تكه سنگى را مى ديد، از مركبش پياده مى شد و آن را كنار مى گذاشت .(457)
يـكى از مشكلات بزرگ جامعه اسلامى ، مساءله مالى بود و حضرات ائمّه عليهم السلام در رفع آن پيشتاز بودند. حضرت صادق (ع ) فرمود:
(اَلاِْمامُ يَقْضى عَنِ الْمُؤْمِنينَ الدُّيُونَ ما خَلا مُهُورَ النِّساءِ)(458)
امام بدهيهاى مؤ منان ، بجز مهر زنان ، را ادا مى كند.
هـمـيـن طـور آن بـرگـزيـدگان الهى ، دوستان وپيروان خويش را به اين امر حياتى ، تشويق و ترغيب مى نمودند، كه سخنى از حضرت صادق (ع ) را به عنوان نمونه مى خوانيد:
در نـيـكى به برادرانتان ، پيشى گيريد و اهل چنين كارى باشيد. كه بهشت را درى است به نام (مـعـروف ) و از آن وارد نـمـى شـود مـگـر كـسـى كـه كـار نـيـكـى را در دنـيـا انـجـام داده باشد.(459)
رفع مشكلات فردى
عـلاوه بـر رفـع مـشـكلات اجتماعى ، برحل مشكلات فردى افراد نيز تاءكيد داشتند و بسيار كم اتـفاق مى افتاد كه نيازمندى ، درِ خانه ايشان را بزند و ماءيوس برگردد، بلكه مستقيم و غير مـسـتـقـيـم بـه رفـع نـيـاز ديـگـران اقـدام مـى نـمـودنـد، رسـول اكـرم (ص ) نـيز چنين بود كه اگر حاجتمندى به محضرش رو مى آورد، به همراهانش مى فرمود:
مهربانى كنيد تا پاداش يابيد.(460)
رفـع مـشـكلات فردى نيز در دو بُعد، معنوى و مادى در سيره معصومين انجام مى گرفت كه هر دو بُعد را بطور اختصار بيان مى كنيم :
الف ـ معنوى
امـام بـايـد كـليـّه نيازهاى روحى جامعه اسلامى را پاسخگو باشد و اگر رهبرى چنين نباشد، در حـاكـمـيـت ولايـت او بـايـد تـرديـد كرد. پيامبر و امامان معصومين (ع ) در دوران عمر خويش در چنين مـرتـبـه والايـى قـرار داشتند و هرگز اتفاق نيفتاد كه كسى از آنها درخواست نياز فكرى كند و پـاسـخ (نـه ) بـشـنـود. بـلكـه بـرعـكـس ، همواره مردم را بسوى خود مى خواندند تا از چشمه زلال وحى ، سيرابشان گردانند.
معصومين علاوه بر فرونشاندن عطش فكرى و روحى افراد جامعه ، نيازهاى فردى ديگرى را در قالب دعا كردن ، ياد دادن دعا، نماز و تعليم اَوْراد و اَذْكار گوناگون ، برطرف مى كردند كه كتابهاى روايت و تاريخ ، قسمت فراوانى از آن را در بردارد.
ب ـ مادى
تاريخ ، نمونه هاى فراوانى را در بردارد كه افراد نيازمند و محروم جامعه اسلامى به خاندان رسالت (ع ) مراجعه و عرض نياز كرده براى نابود كردن عفريت فقر از آن بزرگواران ، كمك مى خواستند.
روزى مقداد با عبدالرّحمن بن عوف نشسته بود. عبدالرحمن گفت : اى مقداد! چرا ازدواج نمى كنى ؟ مـقـداد پـاسـخ داد: تـو دخـتـر خود را به من تزويج كن . عبدالرّحمن غضبناك شد و با او خشونت و درشتى كرد. سپس شكايت او را نزد پيامبر برد. حضرت فرمود: اى مقداد! نگران نباش ، من خودم بـه تـو زن مـى دهـم . آن گـاه دخـتـر عـموى خود (صباعه ) دختر زبير بن عبدالمطلب را به او تزويج كرد.(461)
ابى رافع صحابى رسول خدا(ص ) مى گويد:
پـيـامـبـر (ص ) ، بدهكار را در زمينه پرداخت قرض كمك مى كرد، تنگدست را نجات مى داد و هيچ كـس را از بـخشش خود بى نصيب نمى ساخت و در زمان قحطى ، به ديگران مى بخشيد. همين طور از يـاران تـهـيـدسـت خـويـش پذيرايى مى كرد و به آنان كه قصد هجرت داشتند، خرجى راه مى داد.(462)
نـقـل شـده كه مردى درحضور امام حسن عليه السلام ايستاد و گفت : اى فرزند اميرمؤ منان ! تو را بـه خـدا مـرا از دشـمـن بـيـدادگر رها كن كه به خُرد و كلان رحم نمى كند.امام (ع ) نشسته بود، برخاست و گفت :اين دشمن تو كيست ؟ تا شر او را از تو دور كنم . گفت : فقر و بيچارگى . آن حـضـرت سـر بـه زيـرانداخت و كمى تاءمل كرد سپس به خدمتكارش فرمود: آنچه نقدينه موجود اسـت بـيـاور. خـدمتكار پنج هزار درهم حاضر كرد. حضرت آنها را به آن مرد داد و فرمود: تو را سـوگـنـد مـى دهـم ، هـرگـاه ايـن دشـمـن خـطـرنـاك بـه تـو روى آورد بـه دادخـواهـى نـزد مـن بيا.(463)
چنين حكاياتى نشانگر آن است كه رسول گرامى اسلام و ائمّه معصومين (ع ) نه تنها مستمندان را بـى پـاسـخ نمى گذاشتند، بلكه آنان را به زندگى ، اميدوار كرده و گوشزد مى كردند كه حتى براى برآوردن نيازهاى مادّى نيز به آنان رجوع كنند و از اين كار ابايى نداشته باشند.
تحمّل سختى براى آسايش مردم
طاغوتهاى ستمگر، همواره بيت المال مردم را مال باد آورده و ملت را نوكر و خدمتگزار خود محسوب مـى كـردنـد.(464) پـيـوسـتـه بـراى خـوشـگـذرانـى و عـيـّاشـيـهـاى خـويـش ، از مال مردم ، مايه گذاشته تن پرورى خود را بر همه مردم ترجيح مى دهند، ولى رهبران الهى بر عـكـس ستمگران ، رفتار مى كنند و هميشه راحتى مردم را بر رفاه خويش مقدم مى دارند. و اين كار را به خاطر خدا انجام مى دهند.(465)
انس بن مالك گويد:
روزى زنـى بـراى انـجـام كـارى از پـيـامـبـر(ص ) كـمـك طـلبـيـد، حـضرت برخاست و مشكلش را حل كرد.(466)
سعدبن قيس همدانى مى گويد:
روزى در شـدت گـرمـا، امـيـرمؤ منان (ع ) را دركنار ديوارى ديدم . عرض كردم اماما! در اين ساعت گرم اينجا چه مى كنيد؟ فرمود:
(ما خَرَجْتُ اِلاّ لاُِعينَ مَظْلُوماً اَوْ اُغيثَ مَلْهُوفاً)(467)
از خانه خارج نشدم جز براى يارى ستمديده يا فريادرسى بيچاره اى .
در حـالات حـضـرت زيـن العـابـديـن (ع ) و امـام صـادق (ع ) نـقـل كـرده انـد كـه شـبـهـا پـول و غـذا بـه دوش مـى گـرفـتـنـد و بـه در منازل بيچارگان مى بردند.(468)
حـتـى آن بـزرگـواران ، رسيدگى به امور درماندگان رابر بسيارى از عبادتهاى مستحبى نيز تـرجـيـح مـى دادنـد. چـنـان كـه نـقـل شـده اسـت : حـضـرت امـام حـسـن (ع ) مشغول طواف خانه خدا بود كه شخصى به آن حضرت مراجعه و درخواست رفع نياز كرد. امام (ع ) طواف كردن را رها كرد و به حل مشكل او پرداخت . شخصى به آن امام عزيز اعتراض كرد و گفت :
آيا طواف خانه خدا را به خواهش يك نفر، ترك مى گويى ؟
حضرت در پاسخ فرمود:
چـرا چنين نكنم ؟ پيامبر اكرم (ص ) فرموده است : (هر كس درپى حاجت برادر مسلمانش برود و آن را برآورده سازد، ثواب يك حج و عمره دارد و اگر برآورده نشد، ثواب عمره دارد) من هم ثواب حج و عمره را بردم و هم بازگشته به طوافم مى رسم .(469)
حفظ آبروى مردم ، هنگام مشكل گشايى
ارزش و حرمت مؤ من ، نزد خدا بس بزرگ است و او به هيچ وجه ، راضى به شكستن حرمت بنده مؤ مـن خـود، يـا بـى ارزش كـردن او نـمـى شـود. نـقـل شـده اسـت كـه رسول اكرم (ص ) روزى به خانه كعبه نظر افكند و فرمود:
(بـه بـه ، چـه خـانـه بـزرگى ! چقدر حرمت تو نزد خدا عظيم است !) آنگاه فرمود: (به خدا سوگند، حرمت مؤ من از تو بزرگتر است )(470)
بـا ايـن وصف ، اين متاع گرانقدر را با چه چيز مى توان مبادله كرد؟ كمك هاى مادّى و معنوى ، هر چند بزرگ باشد، هرگز با آبرو و حيثيّت مؤ من برابرى نمى كند. بنابر اين ، سزاوار نيست كـه هـنـگـام بـرآوردن نـيـازهـاى مـؤ مـن ، خـداى نـاكـرده ، حـيـثـيـت او را پـايـمـال يـا لكـه دار نـمـايـيـم ، ايـن دور از انـصـاف و جـوانـمـردى ، و عـمل نابخردان است . روشن است كه چنين كار سفيهانه اى از ساحت مقدّس پيشوايان معصوم بسيار بـعـيـد، حتى غيرممكن است ، بلكه عكس آن درست است و ايشان آبروى افراد را مى خريدند و حرمت شـكـسـتـه شـده آنـان را تـجـديد مى كردند و در اين كار آنچنان پا برجا بودند كه هنگام عطا و بخشش به صورت حاجتمندان نگاه نكرده و چشمان معصوم خويش را به چشمان ذوق زده آنان نمى دوختند.
مردى از انصار خواست از حضرت سيدالشهدا حاجتى بطلبد، حضرت بدو فرمود:
اى برادر انصارى ! آبرويت را از خواهش كردن حضورى نگه دار و نياز خود را كتباً اظهار كن تا به خواست خدا تو را خشنود سازيم .
او هم در نامه اى نوشت :
(اى ابوعبدالله ! كسى پانصد دينار از من طلبكار است و مرا تحت فشار قرار داده است . از شما خواهش ‍ مى كنم با او سخن بگوييد تا به من مهلت دهد.)
وقـتـى امـام (ع ) نـامـه او را خـوانـد، داخـل منزل شد و كيسه اى كه محتوى هزار دينار بود به او داد و فرمود:
با پانصد دينار آن ، وام خويش را بپرداز و بقيه را خرج زندگى كن .(471)
محمدبن عبدالله بكرى مى گويد:
وامـى بـر عـهـده داشتم كه مى بايست آن را بپردازم . خدمت امام كاظم (ع ) شرفياب شدم تا از آن بـزرگـوار كـمـك بـگـيـرم ؛ آن حـضـرت هـمـراه غـلامـى ، در مـزرعـه اش مـشـغـول كـار بـود، هـنـگـامـى كـه مرا ديد بيرون آمد و به اتفاق هم براى خوردن غذا رفتيم ، من داسـتـان خـويش را برايش بيان كردم ، امام (ع ) به من فرمود: همين جا باش تا برگردم . آنگاه بـه داخـل مـزرعـه رفت و پس از مدتى برگشت و غلام را فرمود تا از اتاق بيرون برود سپس ‍ كـيـسـه اى را كـه محتوى سيصد دينار بود به من بخشيد و خود برخاست و از آنجا رفت و من نيز سوار مركب خود شدم و به دنبال كارم رفتم .(472)
چـنـين برخوردهايى نشانه عالى ترين درجه جوانمردى ، بلند همّتى آن برگزيدگان الهى و شايستگى ايشان براى تصدّى مقام هدايت امّت است .
گره گشايى بى منّت
مـنّت نهادن و به رخ كشيدن كار نيك ، سبب بى ارزش شدن آن مى گردد. قرآن مجيد در اين باره مى فرمايد:
(يا اَيُّهَاالَّذينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذى )(473)
اى مـؤ مـنـان ! صـدقـه هـاى خـويـش را بـامـنـّت نـهـادن و آزار رسـانـيـدن باطل نكنيد.
پـس ، كـمـك رساندن و گره گشودن ، آنگاه ارزش دارد كه با منّت و تحقير تواءم نگردد. زيرا انـسـانـهـاى آزاده را تحمّل بار سنگين منّت ، مشكل است ، سخنسراى شيراز را دراين مقام ، نكته اى است :
مرا حاجى اى شانه عاج داد
كه رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنيدم كه بارى ، سگم خوانده بود
كه از من به نوعى دلش مانده بود
بينداختم شانه كاين استخوان
نمى بايدم ، ديگرم سگ مخوان (474)
ايـن كـار نـكوهيده ، هرگز از رهبران الهى سرنزد و آن انسانهاى نمونه ، همچنان كه ديگران را به كارگشايى بى منّت فرا مى خواندند، خود نيز چنين بودند.
حـضـرت امام حسن مجتبى (ع ) در مسجد الحرام شنيد كه مردى مبلغ ده هزار درهم از خدا طلب مى كند. آن حضرت به منزل رفت و آن مبلغ را برايش فرستاد.(475)
امـام سـجـّاد(ع ) حدود صد خانوار از اهل مدينه را سرپرستى مى كرد و تمام نيازمنديهاى آنان را بـر آورده مـى ساخت ، ولى آنان نمى دانستند كه چه كسى چنين كارى را مى كند. پس ‍ از آنكه امام از دنـيـا رفـت فـهـمـيدند كه امام سجاد(ع ) بوده است .(476) حضرت كاظم (ع ) نيز به تـفـقـّد مـسـكـيـنان مدينه مى پرداخت و شبانه طلا و نقره و چيزهاى ديگر به آنان مى رساند، به گونه اى كه نفهمند اين اموال از كجا به آنان مى رسد.(477)
هـمـيـن طور، آن بزرگواران مراقب احوال مؤ منان بودند و حتى بدون آنكه آنان ، ابراز نياز كنند به برآوردن حاجتشان همّت مى گماشتند.ابوهاشم جعفرى مى گويد:
در زندگى دچار تنگدستى شديد شدم . خدمت امام حسن عسكرى (ع ) رسيدم و قصد داشتم مبلغى از آن حـضـرت وام بـگيرم . ولى خجالت كشيدم و از اين موضوع سخن نگفته به منزلم بازگشتم ، ولى آن حـضـرت از حـال من آگاه شده بود و مبلغ يك صد دينار با نامه اى بدين مضمون برايم فرستاد:
(هرگاه نيازى داشتى بدون شرم و خجالت آن را از ما طلب كن كه به خواست خدا به مرادت مى رسى .)(478)
بـه امـيـد آنـكـه مـا نـيز از اين چراغهاى هدايت و فروغ جاودانه سيرت زيبايشان ، الهام گرفته بـدون مـنـّت و بـا هـمـّت ، بـه رفـع مشكلات جامعه انقلابى خويش بپردازيم و كشور اسلاميمان راكه پايگاه اهل بيت (ع ) است به خودكفايى و استقلال كامل رسانيم .
انشاءالله
منابع و مآخذ
قرآن كريم
نهج البلاغه فيض الاسلام
نهج البلاغه عبده
نهج البلاغه ترجمه دكتر شهيدى
ائمتنامحمد على دخيّل ، بيروت
ابصارالعين فى انصارالحسين محمد سماوى ، انتشارات بصيرتى
اثبات الوصية مسعودى ، المكتبة المرتضويه
احتجاج طبرسى
الارشادشيخ مفيد
الاستبصارشيخ مفيد، بيروت
اصول كافى مرحوم كلينى ، اسلاميه
اعلام الورى طبرسى ، بيروت
اعيان الشيعه سيدمحسن امين
امالى شيخ صدوق ، انتشارات اعلمى ، بيروت
امالى شيخ طوسى
الامام الصادق والمذاهب الاربعه اسد حيدر، بيروت
الانوارالبهية فى تواريخ الحجج الالهية شيخ عباس قمى ، مشهد
بحارالانوارعلامه مجلسى
بوستان سعدى
پيامبر و ياران عالمى دامغانى
تاريخ ابن عساكرابن عساكر
تاريخ پيامبراسلام آيتى
تاريخ طبرى محمدبن جرير طبرى
تحف العقول ابن شعبه ، بيروت
تفسير الميزان انتشارات اسلامى
ترجمه مغازى محمودمهدوى دامغانى ، مركزنشردانشگاهى
تفسيرالبرهان سيدهاشم بحرانى
تفسير ابن كثيرابن كثير
تفسير تسترى تسترى
تفسير الدّرالمنثورسيوطى
تفسير صافى فيض كاشانى
تفسير قمى قمى
تفسير مجمع البيان طبرسى
تفسير نمونه جمعى از دانشمندان زير نظر استاد مكارم
تنقيح المقال مامقانى
تهذيب تاريخ دمشق ابن عساكر
ثواب الاعمال وعقاب الاعمال شيخ صدوق
جامع الرواة محمدمهدى نجف ، چاپ مهديه قم
جامع السعادات ملامهدى نراقى ، نجف
الجمل شيخ مفيد
حمزه سيدالشهداءمركز تحقيقات اسلامى سپاه
الحياة محمدرضا حكيمى و ...
الخصائص الكبرى سيوطى
داستان راستان شهيد مطهرى
داستانهايى اززندگى چهارده معصوم مرتضوى كرمانى ، نشرفرهنگ هنراسلامى
رجال النجاشى النجاشى اسدى كوفى ،مؤ سسه نشراسلامى قم
زندگى حضرت فاطمه رسولى محلاتى
سفينة البحارمحدّث قمى
سنن النبى علامه طباطبايى
السيرة النبويّه ابن هشام
السيرة الحلبيه حلبى
سيرى در سيره ائمه شهيد مطهرى
سيرى در سيره نبوى شهيد مطهرى
الشافى شيخ عبدالحسين مظفر
شرح غررالحكم آمدى
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد
شرف النبى خرگوشى
شورا درقرآن رضا استادى
صلح امام حسن ترجمه حضرت آيت الله خامنه اى
الطبقات الكبرى ابن سعد
علل الشرايع شيخ صدوق
علم الحديث كاظم مدير مثانه چى
عوالم بحرانى ، مدرسه الامام المهدى
الغارات ابواسحاق ابراهيم ثقفى كوفى
الغديرعلامه امينى
فاطمه زهرا(س )ترجمه اكبر صادقى ، انتشارات اميركبير
فرق الشيعه نوبختى
فرهنگ سياح
فرهنگ عميدحسن عميد
فرهنگ نفيسى على اكبر نفيسى
فروع كافى مرحوم كلينى
فروغ ابديت جعفرسبحانى ، انتشارات دارالتبليغ
فضائل الخمسه سيدمرتضى حسينى ، بيروت
الفقه على المذاهب الاربعة عبدالرحمن الجزيرى ، بيروت
الكامل فى التاريخ ‌ابن اثير، دارالصادر بيروت
وحدت اداره پژوهش ونگارش ،چاپ وزارت ارشاداسلامى
كشف الغمه اربلى
الكنى و الالقاب شيخ عباس قمى ، انتشارات صدر
لغت نامه دهخدادهخدا
مآثرالانافة قلقشندى ، بيروت
مجموعه ورّام ورم بن ابى فرايس
محاسن احمدبن خالد البرقى
محجة البيضاءملامحسن فيض كاشانى
مستدرك نهج البلاغه
مستدرك الوسائل محدّث نورى
مشعل اتحادحكيمى و بى آزار شيرازى
معادن الحكمة فى مكاتيب الائمه محمدبن محسن كاشانى ،انتشارات كتابخانه قديرى يزد
معجم رجال الحديث سيدابوالقاسم موسوى خويى
مفاتيح الجنان شيخ عباس قمى
مفردات راغب اصفهانى
مقتل ابى مخنف ، انتشارات علميه قم
مقتل خوارزمى ، مكتب مفيد
مكاتيب الرسول على احمدى ، نشريس
مكارم الاخلاق رسول زاده خويى
مكارم الاخلاق طبرسى
مناسك حج امام خمينى (ره )
مناقب ابن شهر آشوب
مناقب خوارزمى
منتهى الامال شيخ عباس قمى
المنجد
ميزان الحكمة رى شهرى ، دفتر تبليغات اسلامى
من لايحضره الفقيه شيخ صدوق
ناسخ التواريخ ‌محمدتقى لسان الملك سپهر، چاپ اسلاميه
نفس المهموم ترجمه شعرانى
نهج الدعوات ابن طاووس
نهج السعاده شيخ محمدباقر محمودى ، بيروت
وسائل الشيعه شيخ حرعاملى
الوفا باحوال المصطفى عبدالرحمن جوزى ، اسلاميه
وقعه صفين نصر

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
1 + 7 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .