اخلاق معاشرت - جواد محدثي

مقدمه
دوست داريم زندگى‏هايمان، سرشار از صميميت و خونگرمى و صفا باشد.
حريم انسانها و حرمت همگان، محفوظ بماند و معاشرت‏هايمان نشات‏گرفته از «فرهنگ قرآنى‏» و تعاليم مكتب باشد.
و اين، يعنى «زندگى مكتبى‏».
پايدارى و استحكام رابطه‏هاى مردمى، در سايه رعايت نكاتى است كه‏برگرفته از «حقوق متقابل‏» افراد جامعه باشد.
در اينكه «چگونه بايد زيست‏» و چه سان با ديگران بايد رابطه داشت، نكته‏اى‏است كه در بحث «آداب معاشرت‏» مى‏گنجد.
بر خلاف فرهنگ غربى، روح و محتواى فرهنگ دينى ما بر پايه «ارتباط‏»،«صميميت‏»، «تعاون‏»، «همدردى‏» و «عاطفه‏» استوار است. جلوه‏هاى اين فرهنگ‏بالنده نيز در دستورالعملهاى اخلاقى اسلام ديده مى‏شود.
«زندگى مكتبى‏»، در سايه شناخت اين رهنمودها و به كار بستن آنها درصحنه‏هاى مختلف زندگى است، نه با شعار و ادعا. به هر ميزان كه معيشت ومعاشرت ما با اينگونه هدايتهاى دينى در مقوله رفتار، هماهنگ باشد، به همان‏اندازه زندگيهايمان «مكتبى‏» است. مسلمان بايد به‏گونه‏اى در چارچوب اصول وسنن فرهنگ دينى خودش زندگى كند كه با شهامت و افتخار، بتواند «امضاى دين‏»را پاى همه رفتارش بگذارد و زندگيش «برچسب اسلام‏» داشته باشد و الگوى‏اسلامى را بر زندگى خويش در خانه و جامعه، سايه‏افكن سازد.
«آداب برخورد»، «ديد و بازديد»، «رفت و آمد»هاى خانوادگى و دوستانه،نحوه «گفتار» و «رفتار» با اقشار مختلف، «دوستى‏» و حد و حدود آن، مراعات‏«حقوق ديگران‏»، «ادب و سپاس و احترام‏»، از جلوه‏هاى بارز اخلاق معاشرت‏است. اين‏گونه رابطه‏هاى اجتماعى، با عنوانهاى مختلف و در شرايط گوناگون‏انجام مى‏گيرد. گاهى به صورت «صله‏رحم‏» است; در ارتباط با اقوام و بستگان.گاهى نام «عيادت‏» به خود مى‏گيرد; در مورد بيماران. گاهى نسبت‏به برادران وخواهران دينى، عنوان «زيارت‏» مى‏يابد، گاهى با همسايگان است، گاهى بامستمندان. گاهى هم بر محور اطعام است و گاهى به شكل مسافرتهاى دور ونزديك و بردن هديه و آوردن «سوغات سفر». گاهى هم براى شركت در مجلس عقدو عروسى يا مشاركت در مراسم سوگ و تسليت‏گويى است.
به هر حال، همه اينها نوعى «رابطه‏» و «معاشرت‏» است و نشان‏دهنده منش‏انسانى و فرهنگ اخلاقى هر فرد. اسلام نيز در اين باره‏ها بسيار سخن گفته و رهنمودداده است كه در اين كتاب، گوشه‏اى از معارف و آموزشهاى دين در اين زمينه‏ها رامرور مى‏كنيم.
باشد كه «فرهنگ خودى‏» و «هويت دينى‏» را پاس بداريم و با افتخار وسربلندى و رها از سلطه فرهنگى بيگانه و با تكيه بر رهاورد مكتب و وحى، زندگى وروابط خويش را بر پايه ارزشهاى برگرفته از قرآن و اهل بيت (عليهم‏السلام)،سامان بخشيم و براى نسلهاى آينده هم «ادب و اخلاق‏» را ميراث بگذاريم.
آنچه پيش روى شماست مجموعه‏اى است از رهنمودهاى اخلاق دينى درمعاشرت با ديگران كه نخست، در سالهاى 78 - 1376 در مجله پيام زن با عنوان‏«اخلاق معاشرت‏» انتشار يافت و اينك با اندكى بازنگرى تقديم مى‏گردد.
قم - جواد محدثى.
اسفند 1378 ش.
شناخت و مراعات حقوق ديگران
شناخت وظيفه، پايه انجام وظيفه است.
انسانها در جامعه نسبت‏به يكديگر «وظايف متقابل‏» دارند و به‏تعبيرى ديگر، بر عهده خويش نسبت‏به افراد ديگر «حقوق متقابل‏»دارند. شناخت اين حقوق و انجام آنها و مراعات دو جانبه، ضامن‏تصحيح روابط و سالم‏سازى معاشرتها و زدودن كدورتها و كاهش‏اختلافها و گله‏منديهاست.
در جامعه انسانى، جز با «مراعات‏» ديگران و حقوقشان، وضع‏رفتارى سامان نمى‏پذيرد. مثلا پدر و مادر نسبت‏به فرزندان و به‏عكس، وظايفى دارند. زن در برابر شوهر و شوهر در برابر زن،تعهداتى دارد. فرمانده و سرباز، سبت‏به هم حقوق و وظايفى دارند.دو شريك با يكديگر، كارفرما و كارگر، رئيس و مرئوس، معلم وشاگرد، همسايه با همسايه، مشاور و مشورت‏خواه، خويشاوندان وارحام نسبت‏به هم، برادران و خواهران دينى نسبت‏به يكديگر،مسلمان با مسلمان و ... نمونه‏هاى ديگرى از ارتباطهاى اجتماعى، هركدام نسبت‏به هم محدوده و مجموعه‏اى از تكاليف را دارند كه در آيين‏اسلام، به انجام آنها توصيه شده است. اين وظايف و تكاليف و حقوق، اگر:
1- «شناخته‏» شود،
2- به آنها «عمل‏» شود،
3- عمل هم دو سويه و «متقابل‏» باشد،
بسيارى از مشكلات، يا پيش نخواهد آمد، يا برطرف خواهدگشت.
شبيه اين در قوانين راهنمايى و رانندگى وجود دارد و رانندگان اگرآن آيين‏نامه‏ها را بدانند و به آنها عمل كنند و عمل هم به صورت متقابل‏و از سوى همه رانندگان باشد، نه يكجانبه و ناقص، طبيعى است كه‏بسيارى از تصادفات و حوادث و ضايعات رانندگى پيش نخواهد آمد.
حقوق مسلمانى
جامع‏ترين متن حديثى كه به بيان اين حقوق و وظايف متقابل‏پرداخته است، «رسالة الحقوق‏» از امام زين‏العابدين(ع) است كه دركتابهاى روايى (از جمله در تحف‏العقول و مكارم الاخلاق و ...) آمده‏است. حق برادر دينى، حق همسايه، حق خويشاوند، حق فرزند و اولادو پدر و مادر، حق زن و شوهر، حق شاگرد و استاد، حق مولا و بنده، حق‏همنشين و دوست و شريك، حق والى و رعيت، حق مشير و مستشير ازجمله حقوقى است كه در آن حديث ارزشمند بيان شده است.
در جامعه اسلامى، مسلمان متعهد خود را نسبت‏به برادران دينى‏مسؤول احساس مى‏كند و تكاليفى بر عهده او است. طبعا هر مسلمانى‏بايد اين حق را بر گردن خويش احساس كند و آن گونه كه ياد شد،مراعات و به كار بستن اينها طرفينى بايد باشد، تا اثر خويش را بگذارد.اين حقوق بسيار است، به برخى از آنها كه در احاديث اسلامى آمده‏است، اشاره مى‏شود:
1- اينكه مسلمان آنچه را براى خود دوست دارد، براى برادر دينى‏خودش هم بپسندد و آنچه را كه براى خود نمى‏پسندد، براى ديگران‏هم نپسندد و روا نشمارد. اين اولين و مهمترين حقى است كه هرمسلمان بر گردن ما دارد و روايات بسيارى در اين زمينه نقل شده است،حقى بسيار مهم، اما بسيار آسان و اندك!
امام صادق(ع) به معلى بن‏خنيس در حديثى كه به برشمارى اين‏حقوق پرداخته است، مى‏فرمايد:
«ايسر حق منها ان تحب له ما تحب لنفسك و تكره له ما تكره لنفسك‏»; (1)
آنچه براى خود دوست مى‏دارى، براى او هم دوست‏بدارى و آنچه‏براى خويش ناخوشايند مى‏دانى، براى او هم ناخوشايند بدانى! ... البته‏گفتن اين سخن آسان است، اما عمل به آن بسى دشوار!
2- اينكه مسلمان، مسلمان ديگر را با دست و زبان نرنجاند.
خدا را بر آن بنده بخشايش است.
كه خلق از وجودش در آسايش است.
و اين از مهمترين اصول اخلاقى و معاشرتى اسلام و نشانه‏مسلمانى است. تا آنجا كه رسول خدا(ص) فرموده است: «المسلم من‏سلم المسلمون من لسانه و يده‏»; (2) .
مسلمان كسى است كه مسلمانان از زبان و دست او در سلامت وآسايش باشند.
3- اينكه مسلمان در برابر مسلمان، متواضع باشد و از تكبربپرهيزد.
4- حرف ديگران را در باره مؤمن و مسلمان نشنود و نپذيرد و به‏سخن‏چينيها گوش ندهد و در پى خطاها و عيوب نباشد و اگر هم نقطه‏ضعفى از كسى شنيد يا فهميد، آن را فاش نسازد و آبرويش را نبرد.كسى كه در پى عيوب مسلمين باشد از نظر مسلمانى و دينى گرفتارسقوط است و از ولايت‏خدا بيرون رفته، در ولايت‏شيطان قرارمى‏گيرد. پيامبر اسلام(ص) فرمود:
«يا معشر من اسلم بلسانه و لم يسلم بقلبه، لا تتبعوا عثرات المسلمين فانه من‏تتبع عثرات المسلمين تتبع الله عثرته و من تتبع الله عثرته يفضحه‏»; (3) .
اى گروه كسانى كه به زبان مسلمان شده‏ايد ولى دلها مسلمان نشده‏است! در پى عيبها و لغزشهاى مسلمانان نباشيد، چرا كه هر كس در پى‏شمارش و يافتن عيبهاى مسلمانان باشد، خدا هم پى‏جوى عيب اوخواهد شد و هر كه را كه خدا در پى عيوبش افتد، رسوايش مى‏سازد.
5- پرهيز از قهر كردن و قطع رابطه، و اگر هم مفارقت و قطع‏ارتباط پيش آمد، آن را بيش از سه روز طول ندهد. و فضيلت از آن كسى‏است كه زودتر آشتى كند و در صلح كردن پيشگام و پيش‏قدم گردد. هراندازه كه اين جدايى بيشتر شود، شيطان خوشحال‏تر مى‏گردد. در اين‏زمينه هم احاديث‏بسيارى نقل شده است.
6- بى‏اجازه و سرزده وارد بر خانه برادر مؤمن نشود و اگرمى‏خواهد داخل خانه يا اتاق يا محل كار او بشود، قبلا اجازه بگيرد (دراين زمينه، در فصل «حريم خانه و زندگى‏» مفصلا بحث‏شده است.).
7- برخورد با افراد، با چهره‏اى گشاده و خندان و كدورت‏زدا، وزدودن غم و اندوه از دل برادر ايمانى و ادخال سرور و شادمانى بر يك‏مسلمان، كه اين كار، نزد خداوند، پاداشى عظيم دارد.
8- وفاى به عهد و عمل كردن به وعده و پرهيز از خلف وعده،يكى ديگر از حقوقى است كه در روايات آمده و مسلمان در برابرمسلمان بايد خود را به آن موظف بداند. به تعبير امام سجاد(ع): آن كس‏كه وعده مى‏دهد و عمل نمى‏كند، منافق است. و رسول خدا(ص)فرمود:
«من كان يؤمن بالله و اليوم الاخر فليف اذا وعد»; (4) .
هر كس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، هر گاه كه وعده مى‏دهد،به آن وفا كند.
9- انصاف در برخورد با مسلمانان، يعنى آن گونه كه دوست دارد باخودش رفتار كنند و با او برخورد داشته باشند، خودش هم با ديگران‏همان گونه معاشرت كند. اين فضيلت اخلاقى در احاديث، مايه عزت‏نزد خدا و نجات از آتش دوزخ در قيامت‏به شمار آمده است و درسخنى از امام صادق(ع)، به عنوان يكى از سخت‏ترين تكاليفى كه خدابر بندگانش مقرر كرده، به حساب آمده و در كنار انصاف، مواسات وذكر خداوند در همه حال بيان شده است. (5) .
10- احترام به بزرگترها و محبت و رفق نسبت‏به كوچكترها.
11- اصلاح ميان افراد و آشتى دادن آنان، كه اين وصيت پيامبراسلام در همه دورانها و توصيه حضرت على(ع) در بستر شهادت وسفارش ائمه ديگر است و رسول خدا آن را به عنوان «افضل الصدقه‏»دانسته است و حتى دروغ مصلحتى براى زدودن اختلاف و ايجادآشتى بين دو مسلمان مجاز شمرده شده است. (6) .
12- پوشاندن عيوب مسلمانان جهت‏حفظ آبروى آنان. به تعبيررسول خدا(ص): هر كس عيب‏پوش مسلمانى باشد، خداوند هم عيب‏او را در دنيا و آخرت مى‏پوشاند.
13- پرهيز از حضور در جاهايى كه سوءظن مسلمانان رابرمى‏انگيزد. «پرهيز از مواضع تهمت‏» يك تكليف است و چون ناپرهيزى‏از حضور در جاهايى كه بدگمانى ديگران را سبب مى‏شود، موجب به‏گناه افتادن آنان مى‏شود، پس در مقابل مؤمنان وظيفه داريم كه از اين‏گونه حضورهاى شائبه‏دار و سوءظن‏آور و مساله‏ساز بپرهيزيم تاموجب به گناه افتادن ديگران نشويم.
14- رفع نياز مؤمنان و تلاش در راه «قضاء حاجت‏» او و برطرف‏كردن مشكلاتش، يكى ديگر از «حقوق مسلمانى‏» است و در روايات،ثوابى بيش از نماز و روزه و حج و طواف براى آن بر شمرده شده است.بهره‏گيرى از مال و قدرت و آبرو و وجهه خويش، براى يارى يك‏مسلمان و برطرف كردن رنج و مشكل و گرفتارى او از عظيم‏ترين‏تكاليف ما در برابر برادران دينى است.
تا توانى به جهان خدمت محتاجان كن به دمى يا درمى يا قلمى يا قدمى.
15- حفظ عرض و آبروى يك مسلمان در غياب او و اگر كسى به‏يك مسلمان تهمتى زد، دفاع از او واجب است و اگر بتواند دفاع كند وتهمت را دفع كند ولى كوتاهى و سستى كند، به مقتضاى روايات، درگناه تهمت‏زنندگان شريك است. كسى نزد پيامبر اكرم(ص) ازمسلمانى بدگويى كرد و به آبروى او متعرض شد. رسول خدا آن سخن‏را رد كرد و از او دفاع نمود، سپس فرمود: هر كس از آبرو و حيثيت‏برادر دينى‏اش دفاع كند، اين دفاع در قيامت‏حجابى از آتش مى‏شود واو را حفظ مى‏كند: «من رد عن عرض اخيه كان له حجابا من النار». (7) .
16- سلام و مصافحه و معانقه. در روايات بى‏شمارى است كه‏مسلمان وقتى به مسلمان ديگر مى‏رسد، سلام دهد، دست‏بدهد ومصافحه و معانقه كند، اگر او عطسه كرد، در پاسخ عطسه‏اش دعا كند واز خداوند براى او حمت‏بطلبد.
17- عيادت، ديدار، تشييع جنازه، زيارت قبور، تسليت و تعزيت‏به خانواده، دعا پس از فوت و ... اينها از جمله حقوقى است كه بر عهده‏مسلمان است. اگر برادر دينى‏اش بيمار شد، به عيادت او برود. اگر ازسفر آمد يا از ج‏برگشت، او را زيارت كند، يا كلا مساله ديد و بازديد ورفت و آمد با برادر دينى. و اگر از دنيا رفت، در تشييع جنازه‏اش شركت‏كند و براى تسليت‏گويى به بستگان و فرزندان او، به خانه‏اش سركشى‏كند، سر قبر او حاضر شود، دعا و فاتحه بخواند، پس از فوت، كارهاى‏صالح و شايسته به نيت و نيابت از برادر دينى انجام دهد و ثوابش راهديه به روح او كند.
حقوقى كه ياد شد، نه همه حقوق، بلكه برخى از حقوق مسلمانى‏است كه براى هر كدام احاديث فراوانى در منابع ما نقل شده است كه‏جهت پرهيز از طولانى شدن بحث، به اشاره‏اى بسنده كرديم.
اما مناسب است كه چند حديث نسبتا جامع هم در همين مقوله‏هاعرضه كنيم، تا با حقوق متقابل دينى آشنا گرديم.
امام باقر(ع) فرمود: از جمله حقوق مؤمن بر برادر دينى‏اش اين‏است كه: گرسنگى او را برطرف سازد، راز و عيب او را بپوشاند، رنج واندوهش را برطرف سازد، قرض و بدهى او را بپردازد و هر گاه از دنيارفت، جايگزين او در رسيدگى به وضع خانواده و فرزندانش باشد. (8) .
پيامبر اكرم(ص) فرمود: مؤمن هفت‏حق بر گردن مؤمن دارد كه ازسوى خدا واجب شده است.
1- در پيش رو، احترامش كند.
2- در دل، محبت او را داشته باشد.
3- در مال خود، مواسات نسبت‏به او داشته باشد.
4- غيبت او را حرام شمارد.
5- هنگام بيمارى به عيادتش رود.
6- پس از مرگ، در تشييع جنازه او شركت كند.
7- پس از فوت او، در باره‏اش جز خير و نيكى نگويد. (9) .
معلى بن‏خنيس گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: حق مؤمن برمؤمن چيست؟ حضرت فرمود: مى‏ترسم كه بدانى و عمل نكنى و آنهارا تباه سازى. گفتم: لا حول و لا قوة الا بالله (يعنى ان شاءالله به يارى خداعمل خواهم كرد). فرمود: «مؤمن بر گردن مؤمن هفت‏حق دارد كه همه‏واجب است و اگر هر كدام را ضايع و تباه كند از لايت‏خدا بيرون رفته‏و طاعت الهى را نافرمانى كرده است:
«اول‏»: اينكه آنچه براى خود دوست مى‏دارى براى او هم دوست‏بدارى و آنچه بر خود نمى‏پسندى براى او هم نپسندى.
«دوم‏»: اينكه با جان و مال و زبان و دست و پايت او را يارى كنى.
«سوم‏»: آنكه در پى جلب رضاى او باشى و او را به خشم نياورى ودستورش را اطاعت كنى.
«چهارم‏»: آنكه براى او «چشم‏» و «راهنما» و «آينه‏» باشى (ان تكون‏عينه و دليله و مرآته).
«پنجم‏»: آنكه چنين نشود كه تو سير باشى و او گرسنه، تو سيراب‏باشى و او تشنه، تو پوشيده باشى و او عريان!
«ششم‏»: آنكه اگر خادم يا همسرى دارى كه كارهاى تو را انجام‏مى‏دهد و او بى‏همسر است، خدمتگزار خودت را بفرستى كه‏لباسهايش را بشويد. برايش غذا بپزد و برايش جا بيندازد.
«هفتم‏»: آنكه قسم خوردن او را بپذيرى، دعوتش را قبول كنى، دربيمارى‏اش به عيادتش بروى، در مرگش براى تشييع جنازه حاضرشوى و اگر حاجت و نيازى دارد، در رفع آن نياز بكوشى و نگذارى كه‏او از تو درخواست كند (يعنى پيش از آنكه او درخواست كند، خودت‏به رفع مشكلش اقدام كنى).
هر گاه چنين كردى (و به اين وظايف عمل نمودى) ولايت تو به‏ولايت‏خدا متصل مى‏گردد.» (10) .
مراعات اين وظايف متقابل، جامعه‏اى آرمانى، باصفا و صميميت،همبسته و منسجم، عاطفى و نيرومند پديد مى‏آورد كه از حرارت ايمان‏و شوق برخوردار است و آحاد و افراد، در سايه اين مودت و صداقت ومراعات، به قدرتى استوار و مجموعه‏اى مستحكم و خلل‏ناپذير تبديل‏مى‏شوند و جامعه اسلامى به عزت و اقتدار مى‏رسد.
پايان اين بحث را با حديثى از امام صادق(ع) قرار مى‏دهيم كه درباره اداى حق مؤمنان فرمود:
«ما عبد الله بشى‏ء افضل من اداء حق المؤمن‏»; (11) .
خداوند، به چيزى برتر از «اداى حق مؤمن‏»، عبادت نشده است.
پى‏نوشتها:
1) محجة البيضاء، ج‏3، ص‏354.
2) همان، ص‏358.
3) اصول كافى، ج‏2، ص‏355.
4) همان، ص‏364.
5) همان، ص‏145.
6) محجة‏البيضاء، ج‏3، ص‏373.
7) همان، ص‏393.
8) ميزان‏الحكمه، ج‏2، ص‏482.
9) بحارالانوار، ج‏71، ص‏222.
10) اختصاص، شيخ مفيد،ص‏28.
11) بحارالانوار، ج‏71، ص‏243.
سلام و مصافحه
پيوندهاى اجتماعى، نيازمند «تحكيم‏» است.
استوارسازى اين رشته‏ها با كلى‏گويى به دست نمى‏آيد. بايدنمونه‏هاى عملى و مصداقهاى خاص و روشن ارائه شود، تا مرزهاى‏دوستى و پيوندهاى عاطفى استوارتر گردد و پايدار بماند. «سلام‏» ودست دادن يكى از اين امور است.
سلام، چراغ سبز آشنايى است.
وقتى دو نفر به هم مى‏رسند، نگاهها كه به هم مى‏افتد، چهره‏ها كه‏رو در رو قرار مى‏گيرد، نخستين علامت صداقت و مودت و برادرى،«سلام دادن‏» است و در پى آن، دست دادن و «مصافحه‏».
دو نفر را تصور كنيد كه به يكديگر مى‏رسند، آشنا و دوست هم‏هستند. در اين برخورد، بهتر است نخستين كلامشان چه باشد؟ آيامناسب‏تر از «سلام‏» چيزى سراغ داريد؟
مفهوم سلام
سلام، اطمينان دادن به طرف مقابل است كه: هم سلامتى وتندرستى تو را خواستارم، هم از جانب من آسوده باش و مطمئن، كه‏گزندى به تو نخواهد رسيد. من خيرخواه تو هستم، نه بدخواه وكينه‏ورز و دشمن. نيز نوعى درود و تحيت اسلامى است كه دو مسلمان‏به هم مى‏گويند. اين معناى شعار اسلامى سلام است.
دست دادن و دست هم را صادقانه به گرمى فشردن، نشان ديگرى‏از محبت و صميميت و خيرخواهى است. دلها را به هم نزديكتر ومحبتها را بيشتر مى‏سازد. تماس دو دست، قلبها را نيز به هم نزديكترمى‏كند، اگر منافقانه و دروغ و فريب نباشد!
«دست در دست، چو پيوند دو قلب.
گرمتر مى‏گردد،
دل آزرده دوست،
نرمتر مى‏گردد ...»
بارى ... سلام، نام خداست و تحيت الهى. سفارش پيامبر است وامامان. تا آنجا كه فرموده‏اند: اگر كسى پيش از سلام، شروع به سخن‏كرد، جواب ندهيد:
«من بدء بالكلام قبل السلام فلا تجيبوه.» (1) .
در حديث ديگرى امام صادق(ع) از قول خداوند نقل مى‏كند كه:بخيل، كسى است كه از سلام دادن به ديگرى بخل ورزد:
«البخيل من بخل بالسلام.» (2) .
راستى ... سلام دادن به ديگرى نه تنها چيزى از قدر و جايگاه‏انسان نمى‏كاهد و هيچ گونه ضرر و زيان مادى، پولى، آبرويى‏و ... ندارد، بلكه محبت‏آور و صفابخش است و خداپسند و سيره‏رسول خدا(ص) و روش و منش اولياء الهى است. به علاوه، نشانه‏اى ازتواضع و فروتنى و نداشتن كبر است. انسانهاى متواضع، نه تنها زيان‏نمى‏بينند، بلكه عزت و محبوبيت هم پيدا مى‏كنند. امام صادق(ع)فرمود:
«من التواضع ان تسلم على من لقيت‏»; (3) .
از نشانه‏هاى فروتنى اين است كه به هر كس برخوردى، سلام‏دهى.
پيامبر اكرم(ص) نيز فرمود:
«اذا تلاقيتم، فتلاقوا بالتسليم و التصافح‏»; (4) .
هرگاه يكديگر را ديدار كرديد، با «سلام‏» و «دست دادن‏» با هم ديداركنيد.
ادب و آداب سلام
سيره رفتارى پيامبر خدا آن بود كه به هر كه مى‏رسيد - حتى كودكان- ابتدا به او سلام مى‏كرد، بخصوص در مورد سلام كردن به كودكان‏مى‏فرمود: پنج صفت است كه تا زنده‏ام، آنها را رها نخواهم كرد، يكى‏هم سلام دادن به كودكان است، تا پس از من «سنت‏» گردد. (5) .
اين خصلت‏خجسته، از اخلاق حسنه و روحيه پاك و تواضع اوسرچشمه مى‏گرفت. اينها درست; ولى ادب اقتضا مى‏كند كه‏كوچكترها به بزرگترها سلام كنند. در حديث آمده است كه پيامبراكرم(ص) فرمود:
كوچك به بزرگ سلام كند،
يك نفر به دو نفر،
و جمعيت كم به جمعيت فراوان،
و سواره بر پياده،
و رهگذر، بر كسى كه ايستاده است.
و ايستاده بر كسى كه نشسته است. (6) .
و البته كه اگر جز اين باشد، نشان تواضع نخواهد بود!
سلام را بايد آشكارا، بلند و با صداى رسا ادا كرد. احاديث فراوانى‏با عنوان «الجهر بالسلام‏» و «افشاء سلام‏» آمده كه سفارش اكيد دارد كه‏سلامها، رسا و بلند باشد، نه زير لب و آهسته و نامفهوم و ناقص. جواب‏سلام نيز بايد همين گونه باشد، يعنى بلند و واضح، تا طرف بشنود.
اگر در برخورد با ديگران يا ورود به جلسه و جمعى، يا رسيدن به‏خانه و محل كار، سلام بگوييد، ولى آهسته، شايد سلامتان را نشنوند. بااينكه شما سلام داده‏ايد، ولى به دليل سر و صدا يا جمع نبودن حواس ياهر عامل ديگر، سلامتان را نشنوند، شما را بى‏ادب و بى‏اعتنا خواهندشمرد و متكبر خواهند پنداشت.
يا اگر سلام ديگرى را جواب دهيد; اما آهسته و زير لب، به گونه‏اى‏كه نفهمد و نشنود، شايد پيش خود فكر كند مساله‏اى، خصومتى و ...پيش آمده، يا شما سرسنگين و متكبر شده‏ايد كه حتى جواب سلامش‏را هم نمى‏دهيد يا با دشوارى و بى‏علاقگى جواب مى‏دهيد.
راه جلوگيرى از اين سوءتفاهمها و بدگمانيها، رعايت همان‏دستور دينى در معاشرتها است، يعنى آشكارا سلام كردن.
امام صادق(ع) مى‏فرمايد:
«هرگاه يكى از شما سلام مى‏دهد، سلامش را آشكارا بگويد. نگويد كه «سلام‏دادم، ولى جوابم ندادند»، شايد سلام داده ولى آنان نشنيده باشند! و هرگاه يكى ازشما جواب سلام مى‏دهد، جواب را آشكارا و بلند بگويد، تا آن مسلمان ديگرنگويد كه «سلام كردم ولى جوابم را ندادند!» (7) .
اگر سلام مستحب است، جوابش واجب است. البته بيشترين‏ثواب نيز از آن كسى است كه شروع به سلام كند.
آن كه سلام مى‏دهد، پاسخش را بايد گرمتر و بيشتر داد، چرا كه‏سلام نوعى تحيت و هديه از سوى يك مؤمن است و هديه را بايدپاسخى بهتر ارائه داد، تا نشان قدرشناسى باشد. و اين تعليم قرآن كريم‏است كه تحيت ديگران را به گونه‏اى بهتر پاسخ دهيد: «... فحيوا باحسن‏منها» (8) ، يا مثل همان را بازگردانيد.
دست دادن
گفتيم كه «مصافحه‏» هم، «دوستى‏آور»، «كدورت‏زدا» و «محبت‏آفرين‏»است. ما علاقه خود و صميميت را با دست دادن ابراز مى‏كنيم.برعكس، اگر با كسى كدورت و دشمنى داشته باشيم، از دست دادن با اوپرهيز مى‏كنيم. به همين خاطر، اين دستور مقدس و پربركت اسلامى،در تحكيم رابطه‏هاى دوستى و اخوت، ثمربخش است.
امام باقر(ع) فرمود: هر دو نفر مؤمنى كه با هم دست‏بدهند، دست‏خدا ميان دست آنان است و دست محبت الهى بيشتر با كسى است كه‏طرف مقابل را بيشتر دوست‏بدارد. (9) .
و نيز امام صادق(ع) فرمود:
هنگامى كه دو برادر دينى به هم مى‏رسند و با هم دست مى‏دهند،خداوند با نظر رحمت‏به آنان مى‏نگردد و گناهانشان، آن سان كه برگ‏درختان مى‏ريزد، فرو مى‏ريزد، تا آنكه آن دو از هم جدا شوند. (10) .
شيوه مصافحه
دست دادن نيز، همچون سلام، ادب و آدابى دارد. يكى از آنهاپيوستگى و تكرار است. در يك سفر و همراهى و ديدار، حتى چند باردست دادن نيز مطلوب است.
ابوعبيده نقل مى‏كند: همراه امام باقر(ع) بودم. اول من سوارمى‏شدم، سپس آن حضرت. چون بر مركب خويش استوار مى‏شديم،سلام مى‏داد و احوالپرسى مى‏كرد، چنان كه گويى قبلا يكديگر رانديده‏ايم. آنگاه مصافحه مى‏كرد. هرگاه هم از مركب فرود مى‏آمديم وروى زمين قرار مى‏گرفتيم، باز هم به همان صورت، سلام مى‏كرد ودست مى‏داد و احوالپرسى مى‏كرد و مى‏فرمود: «با دست دادن دو مؤمن،گناهانشان همچون برگ درختان فرو مى‏ريزد و نظر لطف الهى با آنان است، تا از هم‏جدا شوند.» (11) .
از آداب ديگر مصافحه، فشردن دست، از روى محبت و علاقه‏است، اما نه در حدى كه سبب رنجش و درد گردد. (12) .
جابر بن‏عبدالله مى‏گويد: در ديدار با رسول خدا(ص) بر آن‏حضرت سلام كردم. آن‏حضرت دست مرا فشار داد و فرمود: دست‏فشردن، همچون بوسيدن برادر دينى است. (13) .
همچنين هنگام مصافحه، طول دادن و دست را زود عقب نكشيدن‏از آداب ديگر اين سنت اسلامى است. در مصافحه، پاداش كسى بيشتراست كه دستش را بيشتر نگه دارد. (14) .
پيامبر اسلام(ص) نيز اين سنت نيكو را داشت كه چون با كسى‏دست مى‏داد، آن قدر دست‏خود را نگه مى‏داشت، تا طرف مقابل دست‏خود را سست كند و عقب بكشد. (15) .
بارى ... محبت قلبى را بايد آشكار ساخت.
علاقه، گنجى نهفته در درون است كه بايد آن را استخراج و آشكاركرد، تا از بركاتش بهره برد. روشنترين خير و بركتش، تقويت دوستيهاو تحكيم آشناييها و رابطه‏ها است. به دستور اسلام، هرگاه مؤمنى راملاقات مى‏كنيد، مصافحه كنيد، خوشرويى و چهره گشاده و بشاش وخندان به هم نشان دهيد. (16) .
از آثار ديگر مصافحه، «كينه‏زدايى‏» است. پيامبر خدا(ص) فرمود:
«تصافحوا، فان التصافح يذهب السخيمة‏» (17) و «تصافحوا فانه يذهب بالغل‏». (18) مصافحه كنيد و دست دهيد، چرا كه آن، كينه و كدورت را مى‏زدايد.
دست دادن با زنان.
بر اساس «مكتبى‏» بودن مرز دوستيها و رابطه‏ها و معاشرتها، دست‏دادن با نامحرم، حرام است و صرف دوستى و رفاقت و آشنايى وهمكار بودن يا ملاحظات سياسى و ديپلماسى در سفرهاى خارجى وديدارهاى رسمى، دليل نمى‏شود كه كسى با نامحرم و اجنبى، مصافحه‏كند. روشنفكر مآبى در اين مساله جايى ندارد. رسول خدا فرمود: بازنان دست نمى‏دهم (19) (البته زنان نامحرم). و در حديث نبوى ديگرى‏آمده است:
«اگر زنى بخواهد با مرد نامحرم دست‏بدهد (كه نبايد دست دهد) و ناچارباشد، يا بخواهد با او «بيعت‏» كند، از پشت لباس (و با وجود حايل و پوشش دست،دستكش) مانعى ندارد.» (20) .
البته معيار عمل، فتواى مجتهدى است كه از او تقليد مى‏كنيد و هرمسلمان متعهد، بايد براى عمل خود ملاك و حجت‏شرعى داشته باشد.
پى‏نوشتها:
1) سفينة‏البحار، محدث قمى، ج‏1، ص 645.
2) ميزان‏الحكمه، رى‏شهرى، ج‏4، ص‏535.
3) خصال صدوق، ص‏11.
4) سفينة‏البحار. ج‏1، ص‏465.
5) بحارالانوار (بيروت)، ج‏73، ص‏10.
6) ميزان‏الحكمه، ج‏4، ص‏538.
7) اصول كافى (عربى) كلينى، ج‏2، ص‏645.
8) نساء، آيه 86.
9) اصول كافى، ج‏2، ص‏179.
10) همان، ص‏183.
11) همان، ص‏179.
12) بحارالانوار، ج‏73، ص‏26.
13) همان، ص‏23.
14) همان، ص‏28.
15) همان، ص‏30.
16) ميزان‏الحكمه، ج‏5، ص‏355.
17) بحارالانوار، ج‏74، ص‏158.
18) ميزان‏الحكمه، ج‏5، ص‏354.
19) كنزالعمال، حديث 475.
20) همان، حديث 25346.
خوشرويى و خوشخويى
شايد گيراتر از «حسن خلق‏»، واژه‏اى نباشد كه ترسيم كننده روحى‏زلال و طبعى بلند و رفتارى جاذبه‏دار باشد. چيزى كه عنوان برجسته‏رفتار يك مسلمان است و معيار كمال ايمان يك مؤمن، آنگونه كه‏رسول خدا(ص) نيز، به اين فضيلت متعالى آراسته بود.
بخشى از اخلاق نيكو، در «خوشرويى‏» متجلى است، بخشى در«خوشخويى‏» و بخشى هم در «خوشگويى‏». و چه خوش است كه به اين‏سه «خوش‏» مبارك و مقدس، بپردازيم و از آنها كليدى براى گشودن‏قلعه دلها و عاملى براى تحكيم رابطه‏ها بسازيم.
خوشرويى
در مواجهه دو نفر با يكديگر، پيش از هر سخن و عمل، دوصورت با هم روبه‏رو مى‏شود. مواجهه دو انسان با هم و كيفيت اين‏رويارويى چهره‏ها، نقش عمده در نحوه گفتار و رفتار دارد و رمزگشايش قفل دلهاست.
«خوشرويى‏»، هم در نگاه مطرح است، هم در لبخند.
هم در گفتار آشكار مى‏شود، هم در رفتار.
چه بسا رابطه‏ها و دوستيهايى كه با «ترشرويى‏» و «اخم كردن‏» و«عبوس شدن‏» به هم خورده است. از سوى ديگر مبدا بسيارى از آشناييهاهم يك «تبسم‏» بوده است.
وقتى با چهره شكفته و باز با كسى روبه‏رو مى‏شويد، در واقع كليدمحبت و دوستى را به دست او داده‏ايد. برعكس، چهره اخمو وابروهاى گره‏خورده و صورت درهم و بسته، دريچه ارتباط وصميميت را مى‏بندد.
اگر اين خوشرويى و خنده‏رويى با نيت پاك و الهى انجام گيرد،علاوه بر تاثير محبت‏آفرين، «حسنه‏» و «عبادت‏» به حساب مى‏آيد.
از امام باقر(ع) سخن بياوريم كه فرمود:
«تبسم الرجل فى وجه اخيه حسنة‏»; (1) .
لبخند انسان به چهره برادر دينى‏اش «حسنه‏» است!
تبسم، مبدا بسيارى از آشناييها و زداينده بسيارى از غمها وكدورتهاست. شگفت از كسانى است كه از اين كار بى‏زحمت و رنج وخرج، كه بركات فراوان دارد، طفره مى‏روند و به سختى حاضرند«گلخنده‏» مسرت را بر لبان خود و چهره ديگران بيافرينند.
برخورد با چهره باز با ديگران، آنان را آماده‏تر مى‏سازد تا دل به‏دوستى با شما بسپارند. خنده‏رويى و بشاش بودن، ديگران را دل وجرات مى‏بخشد، تا بى‏هيچ هراس و نگرانى، با شما باب آشنايى را بازكنند و سفره دلشان را پيشتان بگشايند.
اگر با خوشرويى، بتوانيد بار سنگين غم دوستان را سبك كنيد،كارتان عبادت است و اگر با يك تبسم، بتوانيد خاطرى را شاد سازيد، به‏خدا نزديك‏تر شده‏ايد. به قول حافظ:
دايم گل اين بستان، شاداب نمى‏ماند.
درياب ضعيفان را، در وقت توانايى.
غم‏زدايى
وقتى يك چهره گشاده و لبخند صميمى، غمى را از دل مى‏زدايد،چرا بايد از اين «احسان‏»، دريغ كرد؟
بعضيها حضورى غم‏آفرين دارند، برخى هم محضرى غم‏زدا.گروه اخير، آيت لطف الهى‏اند كه قدرشان ناشناخته است.
سعدى مى‏گويد:
گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم چه بگويم؟ كه غم از دل برود چون تو بيايى.
انسانها نيازمند محبت‏اند.
اين تشنگى، جز با ملاطفت و خوشرويى برطرف نمى‏شود.
اگر اولين برخورد ما با كسى، به گونه‏اى باشد كه غم او را به شادى‏و نگرانى‏اش را به اطمينان مبدل سازد، دريچه‏اى به دنياى صفا و سروربه رويش گشوده‏ايم. اين نيز نزد خداوند، حسنه و عبادت است.
باز هم حديثى از حضرت صادق(ع):
«من اخذ من وجه اخيه المؤمن قذاة كتب الله له عشر حسنات‏»; (2) .
كسى كه از چهره برادر دينى‏اش، رنج و اندوهى را بزدايد، خداوندبه پاداش آن، ده «حسنه‏» در نامه اعمالش مى‏نويسد.
مگر اين كار نيك، چه اندازه زحمت دارد؟
البته اين رفتار، نوعى هنرمندى در معاشرت است، قلبى مهربان‏مى‏خواهد و عاطفه‏اى سرشار و خصلتى نوعدوستانه. شاد كردن‏ديگران، چهره ديگرى از همين «غمزدايى‏» است. گاهى با توجهى،نگاهى، محبتى، كلامى، هديه‏اى و ... مى‏توان انسانى را مسرور ساخت‏و در نتيجه خدا را از خود راضى ساخت.
در اين زمينه، باز هم سخنى از پيشواى صادق شيعه بياوريم كه‏فرمود:
«ايما مسلم لقى مسلما فسره سره الله عز و جل‏»; (3) .
هر مسلمانى كه با مسلمانى ديدار كند و در برخورد، او را شادمان‏سازد، خداى متعال نيز او را خوشحال و مسرور خواهد ساخت.
وقتى مى‏توان با كلماتى و چهره و برخوردى خوش و دلپذير،خاطرى را خرسند ساخت، چرا بايد با گفتن كلماتى ناخوشايند واندوه‏آفرين، غم بر چهره ديگرى نشاند و او را به ياد روزهاى تلخش‏انداخت و او را مايوس و دلسرد ساخت؟
هنرمند كسى است كه بتواند غبار غم از خاطرها بزدايد. باز به قول‏حضرت لسان‏الغيب:
سمن‏بويان، غبار غم چو بنشينند، بنشانند.
پرى‏رويان قرار از دل چو بستيزند، بستانند.
خوشگويى
از شاخه‏هاى ديگر «حسن خلق‏»، كه رابطه‏ها را استوارتر و پيوندهارا صميمى‏تر مى‏سازد، گفتار دلپذير و شادى‏بخش است. متانت درسخن و ادب در گفتار و زيبايى در كلام، خصلت پاكدلان بى‏كينه است‏و خلق و خوى اولياء دين.
ارزش انسان و جوهره وجودى‏اش را زبان و بيان روشن مى‏سازد:
يكى تحقير مى‏كند، يكى تشويق.
يكى عيبجويى مى‏كند، ديگرى تحسين و تقدير.
يكى ملامت مى‏كند، ديگرى پر و بال مى‏دهد و اميد مى‏آفريند.
كدام يك خوبتر است؟
شما خودتان چگونه بيان و زبانى داريد؟ تلخ يا شيرين؟ گزنده يامرهم گذارنده؟
آيا با ديگران همان‏گونه صحبت مى‏كنيد كه دوست داريد ديگران‏با شما آنچنان حرف بزنند و خطاب كنند؟
پذيرايى از ديگران، هميشه با غذا و ميوه و شيرينى نيست.
گاهى پذيرايى، با يك كلام خوب و سخن شايسته است. اين اكرام،بالاتر از تغذيه و اطعام است، چرا كه گفتار شايسته و زيبا، غذاى روح‏است.
گفتن يك «آفرين‏»، «احسنت‏»، «بارك‏الله‏» مگر چقدر هزينه و خرج‏دارد؟
كسانى هستند كه جان مى‏دهند، ولى حاضر نيستند يك كلام‏تشويق‏آميز و محبت‏بار بر زبان جارى كنند. بشنويم از رسول‏خدا(ص) كه اسوه اخلاق حسنه و الگوى ادب در گفتار و رفتار است كه‏فرموده است:
«من اكرم اخاه المؤمن بكلمة يلطفه بها و فرج عنه كربته لم يزل فى ظل الله‏الممدود عليه الرحمة ما كان فى ذلك‏»; (4) .
هر كس برادر باايمانش را با گفتن كلامى ملاطفت‏آميز و غم‏زدا،مورد تكريم قرار دهد، تا وقتى او شادمان است، گوينده آن سخن‏همواره در سايه رحمت گسترده الهى به سر مى‏برد.
كلام تشويقى و آفرين و مرحبا گفتن بر عمل شايسته ديگرى نيز،از اين‏گونه صالحات است. باز هم از كلام امام صادق(ع) بشنويم:
«من قال لاخيه المؤمن «مرحبا» كتب الله له مرحبا الى يوم القيامة‏»; (5) .
هر كس به برادر مؤمن خود «مرحبا» بگويد، خداى متعال تا روزقيامت‏براى او مرحبا و آفرين مى‏نويسد.
غير از پاداش الهى، تاثيرات اجتماعى «خوشگويى‏» در نرم ساختن‏دلها و جلب عاطفه‏ها و استوار ساختن رابطه‏ها مشهود است. آنكه‏خوش‏سخن باشد، از ديگران نيز كلام نيكو مى‏شنود. «اين جهان كوه است‏و فعل ما ندا» و البته كه حرف و سخن ما هم در كوهستان زندگيها انعكاس‏دارد و خوبى آن به خود ما منعكس مى‏شود.
كسى كه گفتار مؤدبانه داشته باشد، ديگران نيز با او مؤدبانه سخن‏خواهند گفت. وگرنه ... «كلوخ‏انداز را پاداش، سنگ است‏». از كلام مولاعلى(ع) است كه:
«اجملوا فى الخطاب تسمعوا جميل الجواب‏»; (6) .
زيبا خطاب كنيد، تا جواب زيبا بشنويد!...
كيفيت‏برخورد ما با انسانهاى ديگر، همان نتيجه را به ماء;//:ف‏برمى‏گرداند. ادب، ادب مى‏آورد و توهين و فحش، بدزبانى و اهانت‏متقابل را در پى دارد.
خوشخويى
از رموز موفقيت‏حضرت رسول(ص) در دعوت و رسالت‏خويش، اخلاق نيكو و برخورد شايسته و جذاب با مردم بود. «حسن‏خلق‏» آن حضرت، امتياز بارز آن مظهر رافت و رحمت‏بود. با همين‏«اكسير اعظم‏» دلها را جذب مى‏كرد، دشمنان را دوست مى‏ساخت، كينه‏هارا به مهربانى مبدل مى‏كرد، الفت مى‏آفريد و پيوند مى‏داد، دلها را با دلها،دستها را با دستها! و به همين سبب مدال «انك لعلى خلق عظيم‏» (7) از خداى‏عظيم دريافت كرد.
كلام نرم، رفتار شايسته، گفتار مؤدبانه و جاذبه‏دار، تحمل فراوان وحلم و بردبارى و چهره گشاده و بشاش، از مظاهر و جلوه‏هاى «حسن‏خلق‏» است. به تعبير ديگر، وقتى محبت‏خود را به ديگران ببخشيد، درحوادث، صبور و شكيبا باشيد، خشم خود را فرو خورده،خويشتن‏دارى كنيد، بدى را با خوبى پاسخ دهيد و از خشونت وعصبانيت و بدزبانى و تحقير و توهين و تكبر به دور باشيد، داراى‏«حسن خلق‏» هستيد.
اگر خداوند به صاحبان حسن خلق، پاداش جهاد و شهادت‏مى‏دهد، بيجا و گزاف نيست، چرا كه اين هم نوعى مجاهده دارد. پيامبراكرم(ص) براى تثبيت و گسترش همين كمالات اخلاقى و «خوشخويى‏»برانگيخته شد. از كلمات نورانى او است:
«ان الرجل يدرك بحسن خلقه درجة الصائم القائم‏»; (8) .
گاهى انسان در سايه خوشخويى، به مقام و رتبه روزه‏داران‏شب‏زنده‏دار مى‏رسد!
انسى كه مؤمنان با يكديگر مى‏گيرند، بسيار قيمتى و باارزش است‏و اين در سايه خوش اخلاقى پديد مى‏آيد كه حلقه وصل انسانها به هم‏است. در جوامع غربى، برخوردها اگر شاد و همراه با لبخند است، آن‏خوشرويى‏ها حركات سطحى و ظاهرى است و ريشه در عمق دلهاندارد. «اخلاق آمريكايى‏» و «اروپايى‏»، تصنعى است. اما حسن خلق وخوش برخوردى در جوامع ايمانى و اسلامى، ريشه در متن عقيده داردو انسانها با هم يكدل و صميمى‏اند، و دلسوز و رؤوف و بامحبت!
پيامبر اكرم(ص) رابطه مؤمن با مؤمن و برخوردشان را با هم،همچون رسيدن يك تشنه به آب سرد و گوارا مى‏داند كه با آن سيرابى‏مى‏شود:
«ان المؤمن ليسكن الى المؤمن كما يسكن قلب الظمان الى الماء البارد.» (9) .
در كجاى اخلاق غربى، اين حالت‏يافت مى‏شود؟
در معاشرت مسلمانان با هم، بايد «همدلى‏»، بيش از «وحدت‏فيزيكى‏» و «پيوند سطحى‏» حاكم باشد، تا به انس و الفتهاى پايدار ورابطه‏هاى درونى بيانجامد. با سلام و مصافحه و حسن خلق و چهره بازو لبخند محبت‏زا و غم‏زدا و برخورد نيك، اين مهم تامين مى‏شود.ميزان اسلامى بودن اخلاق هر مسلمان را بايد در نحوه معاشرتش باديگران جستجو كرد. خوش خلقى ، دين و مرام مسلمانى است. به‏فرموده حضرت رسول(ص): «ايمان كسى كاملتر است كه اخلاقش بهترباشد، كسى به پيامبر شبيه‏تر و به او نزديكتر است كه خوش خلق‏تر باشد» (10) و به‏تعبير امام صادق(ع):
«پس از عمل به واجبات الهى، محبوبترين كارها نزد خداوند، آن است كه‏انسان اخلاقى سازگار با مردم داشته و اهل «مدارا» باشد.» (11) .
بارى ... گفتار و رفتار ما «آيينه شخصيت‏» ماست، بكوشيم هر چه‏روشنتر و شفاف‏تر باشد.
پى‏نوشتها:
1) اصول كافى (عربى)، ج 2، ص 188.
2) همان، ص 206.
3) همان، ص 192.
4) همان، ص 206.
5) همان.
6) غررالحكم، چاپ دانشگاه، ج 1، ص 139.
7) سوره قلم، آيه 4.
8) ميزان‏الحكمه، ج 3، ص 140.
9) بحارالانوار، ج 71، ص 280.
10) ميزان‏الحكمه، ج 3، ص 142.
11) اصول كافى، ج 2، ص 100.
مردم‏دارى
يكى از ضرورتهاى اخلاق مسلمانى و معاشرت مكتبى،«مردم‏دارى‏» است، يعنى با مردم بودن، براى مردم بودن، در خدمت‏ديگران بودن، شريك درد و رنج و راحت و غم ديگران بودن. همراهى‏و همدردى و همگامى و همخونى با ديگران و هر نام ديگرى كه بتوانى‏بر آن بگذارى، ليكن واقعيت، همه يكى است، يعنى خود را خدمتگزارو غمخوار ديگران ديدن و دانستن.
اين، رمز و راز حيات اجتماعى يك مسلمان است و براى او «پايگاه‏مردمى‏» و برخوردارى از رافت و رحمت و مودت و حمايت مردم رافراهم مى‏آورد.
ماهى به آب زنده است و يك مسلمان اجتماعى، به حسن سلوك باديگران.
بايد ديد چه چيزهايى و چگونه رفتارهايى و چه روحياتى اين‏زمينه و موقعيت و پايگاه را براى انسان پديد مى‏آورد؟ وقتى هدف يك‏مسلمان، خدمت‏بيشتر به همنوعان است، بايد راه و رسم آن را هم‏آموخت. مردم‏دارى، يكى از اين رمزها است.
نمودهاى مردم‏دارى
بدون شناخت نمودها و شاخصهاى مردم‏دارى و اين خصلت‏نيكو، نمى‏توان به رمز آن دست‏يافت. چه روحيه‏ها و خصلتهايى سبب‏جذب ديگران مى‏شود؟ جذبى كه راهگشاى توفيق بيشتر براى خدمت‏و همدلى باشد. برخى از اين نمودها از اين قرار است:
1- خوش‏اخلاقى
«حسن خلق‏»، كمندى است كه ديگران را در دام محبت اسيرمى‏كند.كيست كه از برخورد شايسته خوشش نيايد و جذب چنين‏انسانى نشود؟
از امام صادق(ع) پرسيدند:
حد و مرز اخلاق نيك، چيست؟
فرمود: آن است كه:
اخلاقت را نرم كنى،
كلامت را پاكيزه سازى،
و با چهره‏اى باز و گشاده با برادران دينى‏ات روبه‏رو شوى. (1) .
گشاده‏رويى، از بارزترين صفات رسول خدا(ص) بود كه سهمى‏عمده در جذب مردم به اسلام و شيفتگى آنان به شخص پيامبر اسلام‏داشت. خداوند در باره اين خصلت مردمى رسول اكرم(ص)مى‏فرمايد:
«فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك‏»; (2) .
به خاطر رحمت الهى بود كه براى مردم نرم شدى و اگر تندخو وخشن و سخت‏دل بودى، از دور تو پراكنده مى‏شدند.
در ادامه آيه مى‏فرمايد: پس، از آنان درگذر، برايشان استغفار كن، ودر كار با آنان مشورت نما.
گويا كه «عفو»، «استغفار» و «مشورت‏»، نمونه‏هاى ديگرى از حسن‏خلق و رفتار مردم‏دارانه و جاذب است، چرا كه نوعى اعتماد به مردم وبه حساب آوردن آنان است و چنين برخوردى، عامل جاذبه شخص‏مى‏گردد.
2- عفو و گذشت
كينه‏توزى و لجاجت، ويژه روحهاى حقير و همتهاى پايين است.برعكس، آنان كه نظر بلند و روح بزرگ دارند، پوزشها را مى‏پذيرند، ازخطاهاى ديگران چشم مى‏پوشند و از حق شخصى خويش‏درمى‏گذرند. بلندنظرى انسان، عامل محبت دلهاى ديگران است. براى‏خود انسان نيز نوعى لذت روحى دارد و گفته‏اند: «در عفو، لذتى است كه‏در انتقام نيست.».
عفو و گذشت و چشم‏پوشى و ناديده گرفتن لغزشهاى ديگران،دانه‏هاى جلب محبت است و ديگران را خوشبين، وفادار و بامحبت‏نگاه مى‏دارد.
امام سجاد(ع) در دعاى بلند «مكارم الاخلاق‏»، از خداوند اين‏گونه‏مى‏طلبد:
«خداوندا!...
مرا ثابت‏قدم و استوار بدار، تا با ناخالصان و دغلها، خيرخواهانه برخوردكنم،
و هر كس از من دورى گزيد، من به او نيكى كنم،
و به كسى كه مرا محروم كرده، بذل و عطا كنم،
و با آن كه با من قطع رابطه كرده، بپيوندم،
و كسى را كه غيبت مرا كرده است، به خوبى ياد كنم،
توفيقم ده كه نيكى را سپاسگزار باشم،
و ... از بدى، چشم پوشم و درگذرم.» (3) .
اينها گوهرهاى تابناكى در شيوه‏هاى معاشرت است. گفتن اينها درزبان، آسان است، اما عمل، بسيار سنگين است و جز از همتهاى والا وروحيه‏هاى زيبا برنمى‏آيد و بايد توفيقش را از خدا طلبيد.
3- بخشش و محبت
آدميزاد، بنده احسان است. به هر كس نيكى كنى، او را رام و مطيع‏خويش مى‏سازى و به هر كس محبت و لطف كنى، قلعه دلش را فتح‏كرده‏اى. به قول سعدى:
بنده حلقه بگوش، ار ننوازى، برود.
لطف كن لطف، كه بيگانه شود حلقه بگوش.
اين تعليم حضرت رسول(ص) است كه:
«اى مردم!
مى‏دانم كه نمى‏توانيد با اموالتان همه مردم را راضى كنيد، ولى با چهره باز وگشاده‏رويى و خوش‏اخلاقى، مى‏توانيد.» (4) .
و سخن مولايمان حضرت امير(ع) چنين است:
«بالايثار يسترق الاحرار»; (5) .
آزادمردان، با ايثار، بنده و غلام مى‏شوند.
البته بنده و غلام خوبيها و كرامتهاى اخلاقى. اين هم گام ديگرى‏در جذب دلها و ايجاد الفتها و تحكيم رابطه‏هاى عاطفى در جامعه‏بشرى است.
4- تواضع و خاكسارى
همچنان در پى بيان نمونه‏هايى از روحيه «مردم‏دارى‏» هستيم.افتادگى و تواضع و فروتنى، يكى ديگر از اين ويژگيهاست. چنين كسان‏مى‏توانند مردم را دور شمع وجود خودشان جمع كنند، آن‏گونه كه‏پيامبر خدا بود و انجام مى‏داد. تكبر، پشت انسانها را خالى مى‏كند و زيرپا را هم!
مردم، از پيرامون افراد مغرور و متكبر و خودخواه، پراكنده‏مى‏شوند. برعكس آن، تواضع، مردم را به محبت و عنايت و حمايت‏مى‏كشاند.
امام على(ع) فرموده است:
سه چيز موجب محبت ديگران مى‏شود: «الدين و التواضع والسخاء»; (6) .
ديندارى، فروتنى و بخشندگى.
مغروران و خود بزرگ بينان، هرگز نمى‏توانند با جمعى كار كنند وحمايت آنان را همواره همراه خود داشته باشند. اگر هم چند صباحى‏مردم در پى آنان باشند، به تدريج رهايشان مى‏كنند. مى‏گويى نه؟ به‏اطراف و دوستانت‏بنگر، و به آنان كه كارى در دستشان است دقت كن.ببين متكبران در ميان مردم جا و محبوبيت دارند، يا متواضعان؟
5- حوصله و تحمل
«سعه‏صدر»، وسعت‏نظر و ظرفيت لازم داشتن، از نمونه‏هاى ديگر«مردم‏دارى‏» است. گاهى افراد، بى‏حوصله‏اند، از جايى و چيزى ناراحتى‏دارند، يا ضرر و آسيبى ديده‏اند، يا تحت فشار و گرفتارى‏اند،توقعهايشان بالاست، عصبانى مى‏شوند، حرف تند مى‏زنند و ...
آن كه صبور باشد و بردبار، مى‏تواند با مردم كنار آيد،
آن كه تحمل حرفها، تنديها و بداخلاقيها را در «مكتب صبر»، تمرين‏و تجربه كرده باشد، مى‏تواند در ارتباط با مردم، به خدمت‏خويش وحضور كريمانه در كنارشان ادامه دهد. خود تحمل و مقاومت، براى‏انسان، هوادار درست مى‏كند. از كوره در نرفتن، بردبارى نشان دادن،خشمگين نشدن، از آثار اين «ظرفيت‏» است. كسى كه از اين ويژگى‏اخلاقى برخوردار باشد، از يارى و حمايت ديگران هم برخوردارخواهد بود. باز بشنويم از كلام اميرالمؤمنين(ع) كه فرمود:
«بالحلم تكثر الانصار.» (7) .
و نيز اين كلام نورانى آن حضرت:
«بالاحتمال و الحلم يكون لك الناس انصارا و اعوانا.» (8) .
كه هر دو سخن، معناى مشابه دارد، يعنى: در سايه حلم و بردبارى‏و تحمل است كه ياوران زياد مى‏شوند و مردم، پشتيبان و حامى تومى‏گردند.
اين خصلت، بويژه براى كسانى كه با مردم در تماس و ارتباطبيشترى‏اند و در معرض مراجعات، طرح سؤالها، نيازها، توقعات ومشكلاتند، ضرورى‏تر و از مهمترين صفات شايسته براى مسؤولان‏است.
6- تفقد و رسيدگى
مردم، بويژه گرفتاران و دردمندان، نيازمند احوالپرسى، رسيدگى،سركشى و در يك كلمه «تفقد»ند.
گاهى يك احوالپرسى و سلام، شادابى روح و نشاط زندگى‏فراوانى (براى هر دو طرف) پديد مى‏آورد.
گاهى نوشتن يك نامه يا تلفن كردن به يك آشنا و فاميل، محبتها وصفاهاى بسيارى ايجاد مى‏كند.
گاهى سر زدن به همسايه و عيادت يك بيمار و شركت در يك‏مجلس ختم يا عروسى، مبدا بسيارى از دوستيهاى ماندگار مى‏شود.
ديد و بازديدهاى خانوادگى، دلها و زندگيها را به هم مربوطمى‏كند.
پرسيدن از گرفتاريها و مشكلات ديگران و تلاش در حل و رفع‏آنها، در دلها را به روى انسان مى‏گشايد.
پس چه بايد كرد؟ روشن است: با مردم زيستن، با همسايه‏ها وهمشهريها و همكاران و معاشران و همنوعان، جوش خوردن، انس‏گرفتن، در رنج و راحت ديگران شريك شدن، فاصله‏ها را با ديگران‏كوتاه كردن، قطع رابطه‏ها را به «آشتى‏» بدل كردن، اختلافها و كدورتها رازدودن و ...
اينها همه «عمل صالح‏» است.
و خداوند چنين نيكوكاران را دوست مى‏دارد.
تا توانى به جهان خدمت محتاجان كن.
به دمى يا درمى يا قلمى يا قدمى.
«مردم‏دارى‏»، اخلاق زيبنده مسلمانى است كه مى‏خواهد ازالگوهاى دينى و ارزشهاى مكتبى الهام بگيرد و «زندگى اسلامى‏» داشته‏باشد.
بايد با «عمل‏»، ديگران را جذب كرد، نه با «حرف‏»! «گفتار بى‏عمل،چك بى‏محل است‏». و مردم‏دارى، اخلاق انبيا و اولياست ..
پى‏نوشتها:
1) معانى‏الاخبار، صدوق، ص 253.
2) آل عمران، آيه 159.
3) صحيفه سجاديه، دعاى 20 (دعاى مكارم الاخلاق).
4) مستدرك وسائل‏الشيعه، ج 2، ص 83.
5) غررالحكم، آمدى، ج 1، ص 329.
6) همان، ص 360.
7) همان، ص 329 و 335.
8) همان.
صله رحم
خويشاوندان، ارتباط خونى با هم دارند. شاخ و برگهاى يك‏درختند و گلهاى يك بوستان. پس، ارتباطشان هم طبيعى است و قطع‏رابطه و رفت و آمد ميان اقوام، عارضه‏اى ثانوى و يك بيمارى‏اجتماعى و «آفت‏خانوادگى‏» به حساب مى‏آيد و اگر بى‏دليل باشد، زشت‏و نارواست. اگر دليلى هم داشته باشد، قابل رفع و شايسته تجديد رابطه‏است.
حضرت على(ع) مى‏فرمايد:
«صلة الرحم توجب المحبة‏»; (1) .
پيوند با خويشاوندان (صله‏رحم) محبت مى‏آورد.
روشن است كه قطع اين رابطه هم، سردى و كدورت و جدايى‏دلها را در پى دارد. در احاديث، از صله رحم به عنوان «محبوب‏كننده‏انسان ميان بستگان‏» ياد شده است: «صلة الرحم ... محبتة فى‏الاهل‏». (2) .
سفارش اكيد دين، بر اين است كه حتى با آنان كه با شما بريده وقطع رابطه كرده‏اند، صله رحم و تجديد رابطه كنيد (صل من قطعك) كه‏اين، نوعى ايثار و گذشت فوق‏العاده مى‏طلبد.
محدوده اين پيوند نيز گسترده است و هر بهانه را از دست انسان‏مى‏گيرد. امام‏صادق(ع) مى‏فرمايد:
«صل رحمك و لو بشربة من ماء»; (3) .
صله رحم كنيد، هر چند در حد خوردن جرعه آبى باشد.
در حديث معروف ديگرى آمده است:
«صلوا ارحامكم و لو بالسلام‏»;
هر چند با سلام گفتن، با خويشاوندان پيوند برقرار كنيد.
آنچه گاهى مانع رفت و آمدهاى خانوادگى و ديدارهاى‏خويشاوندان يا دوستان مى‏شود، توقعات بالا، هزينه و مخارج، معطلى‏رفت و برگشت، وقت نداشتن افراد و ... است. اما اگر به حداقل هم‏راضى باشيم و لحظه‏اى نشستن و حالى پرسيدن و آبى و چايى خوردن‏و برخاستن، يا از همان دم در، سلام كردن و جوياى حال شدن وبرگشتن هم باشد، «صله رحم‏»ها بيشتر و ارتباطها قويتر خواهد گشت.
آثار و نتايج
اين نوع پيوند، فوايد بسيار و آثار دنيوى و اخروى فراوانى دارد كه‏از احاديث‏بسيار آن، تنها به دو نمونه زير، اكتفا مى‏كنيم:
حضرت امام باقر(ع) فرموده است:
«صلة الارحام تزكى الا عمال و تنمى الاموال و تدفع البلوى و تيسر الحساب وتنسى‏ء فى الاجل‏»; (4) .
صله ارحام، «اعمال‏» را پاك، «اموال‏» را افزون، بلاها را دفع، حساب‏را آسان مى‏كند و «اجل‏» را به تاخير مى‏اندازد.
همچنان كه مى‏بينيد، نتايج‏ياد شده، برخى به امور دنيوى مربوط‏است، برخى هم نتايج اخروى و پاداشهاى خدايى را نسبت‏به اين‏عمل، بازگو مى‏كند.
حديث ديگر از امام صادق(ع) است:
«صلة الارحام تحسن الخلق و تسمح الكف و تطيب النفس و تزيد فى الرزق وتنسئ الاجل‏»; (5) .
صله رحم، اخلاق را نيكو، دست را بخشنده، دل و جان را خوش‏مى‏سازد، رزق را مى‏افزايد و اجل و مرگ را به تاخير مى‏اندازد.
اين كار نيك و ساده، آن‏قدر سازنده و مفيد است و آنچنان موردرضاى پروردگار، كه گاهى تقدير الهى به خاطر آن عوض مى‏شود وخداوند به پاداش اين عمل نيكو، بر عمر كسى مى‏افزايد. در مقابل، قطع‏رابطه‏ها و بريدن از خويشاوندان، به حدى شوم و نفرت‏بار و در نظرخداوند، ناپسند است كه عمر را مى‏كاهد.
به اين حديث تكان‏دهنده توجه كنيد:
امام صادق(ع) فرمود: «ما چيزى را جز «صله رحم‏» سراغ نداريم كه عمررا زياد كند، تا آنجا كه گاهى تا زمان مرگ يك نفر، سه سال مانده است، ولى او اهل‏صله رحم مى‏شود. آنگاه خداوند، سى سال بر عمرش مى‏افزايد و سى و سه سال‏ديگر زنده مى‏ماند. و گاهى اجل كسى سى و سه سال است، به خاطر قطع رحم وگسستن رابطه‏هاى خويشاوندى، كاهش مى‏يابد و اجلش سر سه سال فرامى‏رسد.» (6) .
مرز صله رحم
اين ادب معاشرت، اختصاص به بستگان پاك و با تقوا و حزب‏اللهى هم ندارد. يك وظيفه اخلاقى است، حتى نسبت‏به آنان كه اهل‏گناهند. چه بسا به بركت رفت و آمدهاى بستگان صالح، فاجران هم راه‏صلاح پيش گيرند و تاثير بپذيرند. گاهى ترك مراوده و رفت و آمد،سبب مى‏شود كه بستگان معصيت‏كار، در گناه و بيراهه خود، بيشترپيشروى كنند، ولى حفظ رابطه، جلوى بدتر شدن آنان را مى‏گيرد. دراين صورت، تكليف، همچنان نگهبانى از اين خط ارتباط و پيوندخويشاوندى است.
يكى از شيعيان از امام صادق(ع) مى‏پرسد: برخى خويشاوندانم‏خط و تفكر ديگرى دارند، غير از فكر و مرامى كه من دارم. آيا آنان برمن حقى دارند؟ حضرت فرمود: آرى، حق قرابت و خويشاوندى راچيزى قطع نمى‏كند. اگر با تو همفكر و هم عقيده باشند، دو حق بر تودارند: يكى حق خويشاوندى، دوم حق اسلام و مسلمانى. (7) .
حتى اگر بستگان، مايه آزار انسان را هم فراهم كنند، باز حق‏گسستن پيوند را نداريم. در حديث آمده است:
مردى خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض كرد: يا رسول الله! من‏خويشاوندانى دارم كه من با آنان پيوند مى‏كنم و رابطه دارم، اما آنان‏آزارم مى‏دهند. تصميم گرفته‏ام آنان را ترك كنم. حضرت رسول فرمود:آنگاه، خدا هم تو را ترك مى‏كند! ... گفت: پس چه كنم؟ رسول خدافرمود: به كسى كه محرومت كرده، عطا كن، با كسى كه از تو بريده،رابطه برقرار ساز، كسى كه بر تو ستم كرده، از او درگذر. هر گاه چنين‏كردى، خداوند پشتيبان تو خواهد بود. (8) .
از على(ع) نقل شده كه فرمود:
«صلوا ارحامكم و ان قطعوكم‏»; (9) .
با خويشاوندانتان پيوند و رفت و آمد داشته باشيد، هر چند آنان باشماقطع‏رابطه‏كرده‏باشند.
سنت «صله رحم‏»، از نيكوترين برنامه‏هاى دينى در حيطه معاشرت‏است. گرچه شكل نوين زندگى و مشغله‏هاى زندگيهاى امروزى، گاهى‏فرصت اين برنامه را از انسانها گرفته است، ولى حفظ ارزشهاى دينى وسنتهاى سودمند و ريشه‏دار دينى، از عوامل تحكيم رابطه‏ها درخانواده‏ها است. بويژه در مناسبتهاى ملى، در اعياد و وفيات و آغازسال جديد، فرصت طبيعى و مناسبى براى عمل به اين «سنت دينى‏»است.
باشد كه بر دستورالعملهاى مكتب در بعد اجتماعى و خانوادگى،وفادار بمانيم و صفاى زندگى را در سراب غربزدگى و تقليد از «فرهنگ‏بيگانه‏» نبازيم.
پى‏نوشتها:
1) غررالحكم.
2) اصول كافى، ج‏2، ص‏151.
3) همان.
4) همان، ص‏150.
5) همان، ص‏150 و 151، حديث 6 و 12.
6) همان، ص‏152، حديث‏17.
7) ميزان‏الحكمه، ج‏4، ص‏83.
8) بحارالانوار، ج‏71، ص‏100.
9) همان، ص‏92.
ديد و بازديد
آنچه روحيه‏ها را شاداب و زندگيها را باصفا مى‏سازد، «ديدار»است. چه ديدارهاى دوستانه، چه خويشاوندانه! بويژه اگر در ديدارها،سخنان دلنشين گفته شود و خاطرات شيرين و همفكرى در مسيرگشايش مشكلات.
«زيارت‏» برادران دينى رفتن و «ديدار مؤمنان‏»، مورد سفارش اولياءدين است; كه هم رابطه‏هاى درونى آحاد امت را استوارتر مى‏سازد، هم‏محبتها را مى‏افزايد و هم كدورتها را مى‏زدايد و هم خدا و رسول راخوشحال مى‏سازد; و چه كار نيكى بهتر از اين؟ ...
بجاست كه اين‏گونه ديدارها به خاطر خدا و با انگيزه خلوص وعمل به سنت دين باشد، نه روى طمعهاى دنيوى و انگيزه‏هاى مادى وسودگرايانه و سوداگرايانه!
محتواى ديدارها
گاهى رفت و آمدها و زيارتها، به جاى سودمندى، زيانبار است وبه جاى آنكه بهره تربيتى يا پاداش اخروى داشته باشد، محصولى جزافزايش گناه يا هدر رفتن فرصتها ندارد. هوشياران مى‏كوشند از همه‏ديدارها سود ببرند و از تباهى فرصت، جلوگيرى كنند.
بايد با «حصارشكنى‏»، خود و زندگى خود را از انزوا درآورد وروحيه جمعى و تعاون و همزيستى را تقويت كرد. آنان كه پاى خود وخانواده خود را از رفت و آمد با افراد باايمان و خانواده‏هاى شريف وبافرهنگ مى‏برند، راه خير را به روى خود مى‏بندند. مگر نه اينكه‏اين‏گونه انزواها، حالتى از ياس براى انسان پديد مى‏آورد و افسرده‏مى‏سازد و نشاط از چنين زندگيهايى رخت‏برمى‏بندد؟!
امام صادق(ع) به اصحاب خويش سفارش مى‏فرمود:
«تزاوروا و تلاقوا و تذاكروا امرنا و احيوه‏»; (1) .
به ديدار و ملاقات يكديگر برويد و «امر» ما را ياد كنيد و به ياد هم‏آريد و آن را زنده نگهداريد. اين حديث، محتواى سازنده و تربيتى وجهت‏دار و هدفدار بودن ديدارها را تبيين مى‏كند. ملاقاتهايى كه‏شيعيان اهل بيت داشتند، محتوايى مكتبى داشت و به توصيه امام،مى‏بايست در راستاى «احياى امر» و زنده نگهداشتن مرام و مكتب وفلسفه سياسى امامت‏شد، تا «امت‏»، روح و جان يابد و به بيراهه نيفتد.
بهره‏هاى ديدار
مناسب است در سايه ملاقاتها و ديد و بازديدها، خانواده‏ها وافراد، از دردها و مشكلات يكديگر آگاه شوند و در حد توان، در رفع‏آنها بكوشند. مشورت و همدلى و همدردى، گوشه‏اى از اين بهره‏هااست. تشريك مساعى در حل معضلات و رسيدگى به نيازمندان،گوشه‏اى ديگر.
«خيثمه‏» مى‏گويد: خدمت‏حضرت امام باقر(ع) رسيدم تا با آن‏حضرت خداحافظى كنم. امام فرمود:
«اى خيثمه! هر كدام از دوستان و هواداران ما را ديدى، سلام ما را به آنان‏برسان و آنان را به تقواى الهى توصيه كن و سفارش كن كه توانگرانشان به فقيران سربزنند، توانمندان به ناتوانان سركشى كنند، زندگان در تشييع جنازه مردگان شركت‏كنند، در خانه‏هاى هم، يكديگر را ديدار كنند. اين‏گونه ديدارها سبب احياء امر ما(خط ولايت و رهبرى اهل بيت) مى‏گردد.» (2) .
اگر ديدارها، چنين بركتهايى نداشته باشد، جز اتلاف وقت وسرمايه چيزى نيست!
وقتى جمعى دور هم مى‏نشينند و ساعاتى را به صحبت‏مى‏گذرانند، در جمع‏بندى پايانى، اگر ديدند از آن همه صحبت، چيزى‏نه در ياد مانده، نه سودى به كف آمده، دريغ از آن اتلاف فرصت! اما اگربحثهاى علمى و اجتماعى، به روشنگرى افكار كمك كند، نقل‏خاطرات و سرگذشتها، براى ديگران عبرت‏آموز و راهگشا باشد،بازگويى حالات ديگران، حس همدردى و كمك‏رسانى را تقويت كند،اينجاست كه ملاقات، به بهره‏ورى رسيده است.
زيارت مؤمن
در يك جامعه ايمانى، همبستگى اهل ايمان ضرورى است. اين‏پيوند، در سايه ديدارها پديد مى‏آيد و استحكام مى‏يابد. در روايات،بابى تحت عنوان «زيارة المؤمن‏» است كه به اين‏گونه ديدارها تاكيد دارد.امام صادق(ع) فرموده است:
«مازار مسلم اخاه المسلم فى‏الله ولله الا ناداه الله عز و جل: ايها الزائر طبت وطابت لك الجنة‏»; (3) .
هيچ مسلمانى برادر دينى‏اش را در راه خدا و براى خدا زيارت‏نمى‏كند، مگر آنكه خداى متعال به او ندا مى‏دهد: اى ديداركننده!خوش به حالت، بهشت‏براى تو سزاوار و گوارا باد!
در اين ديدارها، دو ركن وجود دارد: ديداركننده و ديدارشده (زائرو مزور). آنكه پيشقدم در زيارت مى‏شود، فضيلت‏بيشترى دارد وپاداشى افزونتر. اين سخن پيامبر اكرم(ص) است كه فرمود:
«الزائر اخاه المسلم اعظم اجرا من المزور»; (4) .
آنكه برادر مؤمن خود را ديدار مى‏كند، پاداشى بزرگتر از شخص‏ديدارشده دارد.
آنان كه «كار» را بهانه كاستن از ديدارها و صله‏رحمها و رفت وآمدها مى‏كنند، بايد خود اينها را هم كار به حساب آورند، بلكه ازبهترين كارها. اين، اقتدا به سيره رسول اكرم(ص) است. در حديث‏است: هرگاه پيامبر خدا يكى از مسلمانان را سه روز نمى‏ديد، از حال اومى‏پرسيد. در پاسخ سؤال پيامبر، اگر مى‏گفتند كه غايب است (مثلا سفررفته) برايش دعا مى‏كرد. اگر حاضر بود، به ديدارش مى‏رفت و اگربيمار بود به عيادتش مى‏شتافت. (5) .
ديدار حضورى
برخى به هر دليل، عيادت و زيارت و احوالپرسى‏شان «غيرحضورى‏» است. مى‏كوشند تا از طريق اين و آن، يا از راه تلفن و نامه‏احوالپرسى كنند و تماس داشته باشند. گرچه از اين رهگذر، «كسب‏اطلاع‏» مى‏توان كرد; ولى ديدار روياروى و نشست و گفتگوى چهره به‏چهره، حلاوت و بركتى ديگر دارد.
در احاديث، عنوان «تزاور» و «ملاقات‏» مطرح است. ديدن و ملاقات‏كردن حضورى. البته احوالپرسى تلفنى هم خيلى خوب است و نوعى‏صله‏رحم محسوب مى‏شود، ولى جاى «ديدار حضورى‏» را پر نمى‏كند.نامه نوشتن به اقوام و دوستان نيكو است، اما بار سفر بستن وحضورا خدمت پدر و مادر و بستگان و آشنايان رسيدن و آنان راشاد كردن، ثوابى مضاعف و تاثيرى افزونتر دارد. مى‏گوييد نه؟امتحان كنيد!
شما خودتان از ديدار چهره برادر يا فرزند يا دوست‏بيشترخوشحال مى‏شويد - اگر از سفر آيند - يا از شنيدن صدايشان از آن سوى‏سيمهاى مخابرات؟ تازه، اين خودش نشان محبت‏بيشتر و صميميت ويكدلى در رابطه‏ها است. اگر هنگام درگذشت‏يكى از اقوام، از دوستان‏و آشنايانتان كسى تلگراف تسليت‏بفرستد، يا آنكه از شهر و محله خودپيش شما آمده، از نزديك در غمتان شريك شود و در مراسمتان شركت‏كند، كدام يك را صميمى‏تر مى‏يابيد؟ رفت و آمد خودتان با ديگران نيزچنين است. هرگز به تلفن و نامه قناعت نكنيد و «صدا» و «دستخط‏» و«عكس‏» را به جاى ديدار حضورى ننشانيد.
«اويس قرنى‏» را شنيده‏ايد كه از مادر اجازه گرفت و از «يمن‏» به‏«مدينه‏» آمد، تا محبوبش، محمد مصطفى(ص) را يك بار ببيند و برگردد... و چنان شد كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: من بوى بهشت را از سوى‏قرن مى‏شنوم، چه بسيار مشتاق تو هستم، اى اويس قرن! «تفوح روايح‏الجنة من قبل قرن، واشوقاه اليك يا اويس القرن!» (6) .
در همين ديدارهاى حضورى است كه نشاط خاطر و بهره‏ورى ازتجارب و سخنان نهفته است. امام هادى(ع) فرموده است:
«ملاقاة الاخوان نشرة و تلقيح العقل و ان كان نزرا قليلا»; (7) .
ديدار برادران، سبب انبساط خاطر و بارورى انديشه است، هرچند كوتاه و اندك باشد.
با اين همه آثار و بركات، ديگر چه جاى درنگ و بهانه‏جويى وعذرتراشى براى ترك مراوده و رفت و آمد؟! براى اين‏گونه ديدارها،بايد در پى بهانه بود و هر فرصتى را مغتنم شمرد، ... البته تا حدى كه به‏مزاحمت نيانجامد و موجب اتلاف وقت ديگرى نشود.
وقتى كسى از مسافرت برمى‏گردد، يا خداوند به كسى فرزندى‏عنايت مى‏كند، يا ازدواجى صورت مى‏گيرد، يا خانه جديدى خريدارى‏مى‏شود، يا خداى ناكرده بيمارى و كسالتى براى كسى پيش مى‏آيد، اينهاهمه بهانه «تجديد عهد» و ديدار حضورى است. حتى اگر او هم مهمانى‏ندهد، ولى در صورت فراهم بودن شرايط، رفتن به ديدار و گفتن‏خوشامدى، تهنيتى، تبريكى ، تسليتى، خدا شفا دهدى، چشم روشنى و... مناسب است و اين «ديدارها مايه تحكيم دوستيها است.».
پيامبر رحمت فرمود: «الزيارة تنبت المودة‏»; (8) .
ديدار، دوستى‏آور است.
ديدار كريمانه
چه خوب كه در ديدارها، قصد قربت كنيد و اينها را به حساب خدابگذاريد. اگر معامله و سودا هم مى‏كنيد، با خدا سودا كنيد، تا اجر ببريد.نگوييد: من چند بار رفته‏ام، آنها نيامده‏اند، نوبتى هم كه باشد، حالانوبت آنها است ...
در بهره‏ورى از ثواب و پاداش الهى كه نبايد اين‏گونه محاسبات رابه ميان كشيد. درست است كه هر «ديد»ى، «بازديد»ى دارد و هر سلامى،عليكى و هر نامه‏اى جوابى! ولى گاهى هم بايد كريمانه و بزرگوارانه‏برخورد كرد. ديدار مؤمن، ديدار خدا است و چقدر ثواب دارد. درحديث قدسى آمده است كه خداوند مى‏فرمايد:
«ايما مسلم زار مسلما فليس اياه زار، اياى زار و ثوابه على الجنة‏»; (9) .
هر مسلمانى كه به ديدار مسلمانى برود، او را نه، بلكه مرا زيارت‏كرده است و پاداش او بر عهده من، بهشت است. چه چيزى بالاتر ازاين؟ ديدار مؤمن، همپاى ديدار خدا!
از امام باقر و امام صادق(عليهماالسلام) روايت است:
«هر مؤمنى كه به قصد ديدار مؤمن ديگر بيرون رود و او را همراه با معرفت‏به‏حقوقش زيارت كند، به پاداش هر گامش در اين راه، خداوند حسنه‏اى براى اومى‏نويسد و سيئه‏اى از او محو مى‏كند و درجه‏اى مى‏افزايد. چون در بزند، درهاى‏آسمان به رويش باز مى‏شود و چون با يكديگر ملاقات و مصافحه و معانقه كنند،خداى متعال رو به فرشتگان كرده و مباهات مى‏كند كه: دو بنده‏ام را بنگريد! به‏خاطر من با هم دوستى و ديدار مى‏كنند. بر من است كه از اين پس از عذاب،مصونشان دارم. و چون برگردد، فرشتگان بدرقه‏اش مى‏كنند و اگر تا شب بعد، ازدنيا برود، از حساب، معاف مى‏شود ...» (10) .
وقتى ديدارها اين همه فضيلت و ثواب و آثار دنيوى و اخروى‏دارد، چه محرومند آنان كه به بهانه‏هاى مختلف يا لجاجتها وانديشه‏هاى كودكانه و حقيرانه، با هم قهر يا ترك رفت و آمد مى‏كنند ودرهاى بركت را به روى خويش مى‏بندند!
گرماى دلها در سايه ديدارهاى صميمانه و معاشرتهاى مخلصانه وآميخته به صداقت و مودت است.
كانون زندگى و خانواده‏ها را گرمتر كنيم، با معاشرت و مودت وديدار ....
پى‏نوشتها:
1) اصول كافى، ج‏2، ص‏175.
2) همان.
3) همان، ص‏177، حديث‏10.
4) ميزان‏الحكمه، ج‏4، ص‏297.
5) مكارم‏الاخلاق، ص‏19.
6) سفينة‏البحار، ج‏1، ص‏53.
7) ميزان‏الحكمه، ج‏4، ص‏298.
8) سفينة‏البحار، ج‏1، ص‏567.
9) همان.
10) همان.
آداب مهمانى و ضيافت
از برجسته‏ترين خصلتهاى نيكمردان و آزادگان، كرم و سخاوت‏است. و همين آزادگى از تعلقات و خوى بذل و بخشش است كه‏ديگران را اسير محبت و احسان مى‏كند.
«ضيافت‏» و داشتن دستى باز و سفره‏اى گشوده و عطايى پيوسته ومهمان‏دارى و مهمان‏نوازى، از نشانه‏ها و جلوه‏هاى اين روحيه فتوت وجوانمردى است.
معاشرتها، ديد و بازديدها و رفت و آمدها، گاهى به صورت‏«مهمانى‏» است. از اين رو آشنايى با آداب ضيافت و رسوم دينى مهمانى،در محدوده «اخلاق‏» معاشرت مى‏گنجد. اين موضوع، دو جنبه و دوطرف دارد: يكى كسى كه مهمان مى‏كند، ديگرى آن كه مهمان مى‏شود.و هر كدام را آداب و روش و حد و حدودى است، قابل بحث.
مهمان، بركت‏خانه
بعضى، از مهمان گريزانند. برخى هم مهمان‏دوستند. هر كدام هم‏نشان‏دهنده خصلت درونى افراد است. حضرت على(ع) را اندوهگين‏ديدند. پرسيدند: يا على! سبب اندوه شما چيست؟ فرمود: «يك هفته‏است كه مهمانى برايم نيامده است!...» (1) .
اين كجا؟ و آن كه آمدن مهمان را نزول بلا مى‏شمارد و كوه غم بردلش مى‏افتد و عزا مى‏گيرد، كجا؟ بركت‏خانه، در آمد و شد مهمان‏است. مهمان رحمت الهى است و پذيرايى از مهمان، توفيقى ارجمنداست كه نصيب هر كس نمى‏شود. مهمان حبيب خداست. درضرب‏المثلهاى ايرانى است كه: «مهمان، روزى خود را مى‏آورد.» (2) البته اين‏ضرب‏المثل، از احاديث اسلامى گرفته شده و ريشه‏اى دينى دارد. ازحضرت رسول(ص) روايت است كه: «الضيف ينزل برزقه ...»; (3) مهمان،روزى خود را نازل مى‏كند. البته اضافه بر اين، گناهان صاحبخانه وميزبان را هم مى‏زدايد و اين بركتى شگفت است. باز هم در اين زمينه‏حديثى از امام صادق(ع) بشنويم كه به يكى از يارانش به نام «حسين بن‏نعيم‏» فرمود:
- آيا برادران دينى‏ات را دوست دارى؟
- آرى.
- آيا به تهيدستان آنان سود مى‏رسانى؟
- آرى.
- سزاوار است كه دوستداران خدا را دوست‏بدارى. به خداسوگند، نفع تو به هيچ يك از آنان نمى‏رسد، مگر آنكه دوستشان بدارى.راستى، آيا آنان را به خانه خودت دعوت مى‏كنى؟
- آرى. هرگز غذا نمى‏خورم مگر آنكه پيش من دو سه نفر يا كمتر وبيشتر از برادران هستند.
حضرت فرمود:
- آگاه باش كه فضيلت آنان بر تو، بيش از برترى تو بر آنان است!
(راوى كه با شنيدن اين سخن به تعجب آمده بود، پرسيد:).
- فدايت‏شوم! من به آنان طعام مى‏دهم، مركب خويش را دراختيارشان مى‏گذارم، با اين حال آنان برتر از منند؟
- آرى! چون وقتى آنان به خانه تو وارد مى‏شوند، همراه خود،آمرزش تو و خانواده‏ات را همراه مى‏آورند و چون مى‏روند، گناهان توو خانواده‏ات را با خويش مى‏برند. (4) .
كسى كه خانه‏اى وسيع، امكاناتى فراوان و دستى سخاوتمند دارد،شكرانه نعمتهاى الهى را گاهى بايد با انفاق و صدقه، گاهى با اطعام ومهمانى، هديه، دستگيرى از بينوايان، كمك به محرومان و ... ادا كند، وگرنه شهرت و ثروت و مال، وبال او خواهد شد.
«وليمه‏»، يك سنت دينى
در باره اينكه كى بايد سور و اطعام داد، و به چه كسانى و چگونه،در دستورهاى دينى، آداب و نكات فراوانى آمده است كه به بعضى‏اشاره مى‏شود.
موارد مهمانى
از توصيه‏هاى حضرت رسول به اميرالمؤمنين(ع) يكى هم اين‏بود:
«يا على! لا وليمة الا فى خمس: فى عرس او خرس او عذار او وكار او ركاز»; (5) .
يا على! جز در اين پنج مورد، وليمه‏اى (اطعام و مهمانى‏دادن)نيست: ازدواج و عروسى، تولد نوزاد، ختنه كردن كودك، ساختن ياخريدن خانه، بازگشت از سفر حج.
در اين موارد، سزاوار است كه انسان به اين بهانه و مناسبت،سفره‏اى بگسترد، ذبحى كند و مؤمنان را به مهمانى دعوت كند.
در حديث ديگرى از رسول خدا(ص) نقل شده كه فرمود: هر كس‏مسجدى ساخت، گوسفند چاقى را ذبح كند و از گوشت آن به محرومان‏بينوا اطعام كند و از خداوند بخواهد كه شر سركشان جن و انس وشيطانها را از او دور كند. (6) .
مهمانى براى هر يك از موارد ياد شده، سنتى اسلامى است كه دلهارا به هم مهربانتر و صفا و صميميت ميان جامعه را بيشتر مى‏كند و اقوام‏و دوستان، يكديگر را مى‏بينند و آشناتر مى‏شوند، روحها شاداب‏تر وزندگيها بانشاطتر مى‏شود.
در زندگى اولياء دين و پيشوايان معصوم نيز، نمونه‏هاى فراوانى ازاين گونه ضيافتها ديده مى‏شود. از جمله به اين نمونه دقت كنيد: امام‏هفتم، حضرت كاظم(ع) براى تولد يكى از فرزندانش وليمه و اطعام‏داد و به مدت سه روز در مسجدها و كوچه‏ها، در ظرفهايى به مردم‏«فالوده‏» داده شد. برخى پشت‏سر، اين كار را بر حضرت عيب گرفتند.وقتى امام كاظم شنيد، در پاسخ آن عيبجويى، به سنت انبيا و روش‏پيامبر اكرم(ص) استناد نمود. (7) .
مهمان‏نوازى
گرچه باديه‏نشينان عرب به مهمان‏نوازى معروفند، همچنين‏عشاير خودمان در ايران، ولى در بسيارى از شهرها و مناطق، باجلوه‏هاى زيباى مهمان‏دوستى مواجه مى‏شويد. شايد شما هم نام‏برخى از شهرها و مناطق را به عنوان مهمان‏نواز و مهمان‏دوست‏شنيده‏ايد كه در اين خصلت، مشهورند و زبانزد خاص و عام. اين نيزريشه در فرهنگ دينى و باورهاى مذهبى دارد و تعليمى است كه ازقرآن و دين فرا گرفته‏اند. اساسا دين ما، يكى از مؤثرترين عوامل‏شكل‏دهنده به «فرهنگ عمومى‏» در جامعه ايرانى و اسلامى است.
در روايات اسلامى، حتى فصلى به عنوان «باب اقراء الضيف واكرامه‏» (8) وجود دارد كه به تكريم و گرامى داشتن و احترام و پذيرايى ازمهمان سفارش مى‏كند و مهمان‏دوستى را خوش مى‏دارد و خوشحال‏شدن از آمدن مهمان را بسيار نيكو مى‏شمارد و خانه بى‏مهمان را دور ازفرشتگان مى‏داند.
امام باقر(ع) به نقل از پدرانش از قول حضرت پيامبر(ص) فرموده‏است:
«اذا دخل الرجل بلدة فهو ضيف على من بها من اهل دينه، حتى يرحل‏عنهم ...»; (9) .
هرگاه كسى وارد شهرى شد، او مهمان همدينان خودش در آن‏شهر است، تا آنكه آنجا را ترك كند.
وقتى تازه‏واردى به يك شهر، مهمان مردم آنجا محسوب شود وآنان وظيفه اكرام و مهمان‏نوازى دارند، ورود مهمان به خانه شخصى‏يك مسلمان، ضرورت اكرام و پذيرايى بيشترى را داراست. از همين‏جاست كه اگر شهرى پذيراى مهمانهاى خارجى، سيلزدگان، آوارگان‏جنگ، آسيب‏ديدگان از زلزله و حوادث و آوارگان از يك كشورهمسايه باشد، به حكم وظيفه انسانى و به دستور اخلاقى اسلام، وظيفه‏آن شهروندان است كه با آغوشى باز و گرم و برخوردى كريمانه وبزرگوارانه، مهمان‏نوازى كنند. از پيامبر اكرم(ص) روايت‏شده است كه‏فرمود: «اكرموا الضيوف و اقروا الضيوف‏» (10) ، مهمانها را اكرام و پذيرايى كنيد.
پرهيز از اسراف و ريا
هر عمل خير و شايسته‏اى، گاهى دچار برخى آفتها مى‏شود. با همه‏ستايشى كه از پذيرايى شايسته از مهمان شده، اگر جنبه تعادل رعايت‏نشود و به مرز اسراف و ولخرجيهايى برسد كه اغلب، روى چشم وهم‏چشمى است، يا ريشه در خودنمايى و تفاخر دارد، ناپسند است وهمين كار مقدس و خداپسند، از قداست و محبوبيت نزد خدا مى‏افتد.
اطعام، با همه ارزشى كه دارد، آنجاست كه «فى‏الله‏» و «لله‏» باشد و به‏قصد سير كردن شكمى گرسنه يا شاد كردن برادرى مؤمن يا تقويت‏رابطه‏هاى خويشاوندى و صله رحم باشد.
درست است كه از نعمت الهى بايد بهره گرفت، اما با حفظ حد ومرز ارزشى آن و فراتر نرفتن از مرز اعتدال، و انجام دادن آن كار به‏صورتى خردمندانه و شرع پسند و عرف‏پذير!
روزى حضرت امير(ع) به «علاء بن زياد» كه خانه‏اى وسيع و مجلل‏براى خود ساخته بود، فرمود: با اين خانه بزرگ، در اين دنيا مى‏خواهى‏چه كنى؟ تو در آخرت، به چنين منزل وسيعى بيش از دنيا نياز دارى;مگر آنكه بخواهى از همين خانه وسيع دنيوى، به آخرت برسى، مثل‏اينكه در اين خانه از مهمان پذيرايى كنى، صله رحم نمايى، به بستگانت‏برسى، حقوقى را كه از اين خانه بر گردن دوست تو ادا كنى. در اين‏صورت، از همين خانه به آخرت مى‏رسى! ... (11) .
گاهى اصل مهمانى‏دادن، رياكارى است. گاهى نوع غذا و محل‏اطعام و كيفيت‏سفره‏چيدن، تظاهر و خودنمايى است. گاهى مهمانهاى‏خاص و مدعوين، شايسته اطعام نيستند، يا با انگيزه‏هاى رياكارانه وحسابگرانه و مصلحت انديشانه دعوت مى‏شوند.
همه اينها نارواست و هدر دادن نعمتهاى الهى. پيامبر خدا(ص)فرمود: هركس طعامى را از روى ريا و خودنمايى اطعام كند و مهمانى‏دهد، در روز قيامت، همانند آن را خداوند از طعامهاى دوزخى به اومى‏خوراند. (12) .
و امام باقر(ع) فرمود: «وليمه‏»، در حد يكى دو روز، كرامت وبزرگوارى است، بيشتر از آن، ريا و سمعه است:
«الوليمة يوم او يومين مكرمة و مازاد رياء و سمعة.» (13) .
البته اينها در سوردادنها و مهمانيهاى رايج و مرسوم به مناسبتهاى‏ياد شده است. اما اصل مهمان‏دوستى و كرم و اطعام به محرومان،سخاوتى است كه هرچه بيشتر و مستمرتر باشد، بهتر و زيبنده‏تر است.
«هاشم‏»، جد بزرگ رسول خدا، هميشه سفره‏اى باز داشت و غذاى‏آماده او و خانه مهيايش براى عامه مردم، او را به سيادت و آقايى قريش‏رسانده بود.
«حاتم طايى‏»، سخاوتمند معروف عرب، خانه‏اى داشت كه ملجامردم و محل اميد بينوايان و مسافران و مهمانان مختلف بود.
امام حسن مجتبى(ع) مهمانخانه‏اى در منزل داشت كه به طورمعمول، از طبقات مختلف، بويژه افراد غريب و بى‏خانه و بينوا ومسافران و يتيمان و محرومان، پيوسته از آن بهره‏مند مى‏شدند.
براى كريمان بلندهمت، «اطعام‏» لذتى بيش از طعام خوردن دارد وحظ روحى آنان از اين رهگذر است.
چه زيباست اين كلام مولا على(ع) كه فرمود:
«قوت الاجساد الطعام، و قوت الارواح الاطعام‏»; (14) .
قوت و غذاى جسم، غذا خوردن است، ولى غذاى روح، اطعام وغذا دادن.
كسى مى‏گفت: بزرگترين لذت روحى من وقتى است كه عده‏اى‏نيازمند و تهيدست را به مهمانى دعوت كنم و آنها سر سفره نشسته ومشغول خوردن باشند و من از دور، اين صحنه را نگاه كنم و لذت ببرم!
در «قابوسنامه‏» چنين توصيه مى‏كند:
«چون ميهمان كنى، از خوبى و بدى خوردنيها عذر مخواه، كه اين طبع‏بازاريان باشد، هر ساعت مگوى كه فلان چيز بخور، خوب است! يا چرانمى‏خورى؟ يا من نتوانستم سزاى تو كنم، كه اينها سخن كسانى است كه يك بارميهمانى كنند.» (15) .
آداب مهمانى
ضيافت و مهمانى دو طرف دارد:
يكى مهمان مى‏شود، ديگرى ميزبان است.
يكى بر سر سفره ديگرى مى‏نشيند و طعام مى‏خورد، ديگرى‏سفره مى‏گسترد و اطعام مى‏كند. لذت يكى در غذا خوردن است، وديگرى در طعام دادن.
اصل مهمانى و ضيافت و مواردى را كه در اسلام، توصيه به‏مهمانى دادن شده است، بحث كرديم و با ميزبانان سخن گفتيم. اينك‏سخن با مهمان است و آداب مهمانى رفتن.
مهمان يا دردسر؟
در فرهنگ دينى ما، مهمان حبيب خدا و مايه بركت است، هديه‏اى‏از سوى پروردگار و عامل افزايش رزق و سبب آمرزش گناهان‏صاحبخانه و سبب نزول مغفرت الهى است. اينها همه بجا و درست،چرا كه فرموده معصومين و تعاليم مكتب است. اما در همين جا «هزارنكته باريكتر ز مو» وجود دارد كه اگر مهمانى رفتن ما سبب زحمت ورنجش صاحبخانه شود و او را به درد سر بيندازد، آن وقت چه؟ باز هم‏رحمت است؟!
البته همه يكسان نيستند و روحيه‏ها متفاوت است. بعضيها آمادگى‏پذيرش مهمان ندارند. برخى از وضع مالى مناسبى براى مهمان‏نوازى وخرج ضيافت‏برخوردار نيستند. بعضى از نظر جا و منزل و امكانات‏پذيرايى آبرومندانه از مهمان در مضيقه و فشارند. بعضيها اشتغالاتى‏دارند كه مهمانى مزاحم وقت و يا كارشان خواهد شد. اينجاست كه‏خود مهمان بايد مراعات حال طرف را بكند، انتظار بيش از حد نداشته‏باشد، بى‏خبر و بى‏دعوت نرود، ديروقت و نابهنگام بر سر صاحب‏منزل فرود نيايد و او را به تكلف و زحمت نيفكند (البته فرودهاى‏اضطرارى مستثنى است!...).
سفارش معاشرتى قرآن به مؤمنان در باره ادب مهمان شدن درخانه پيامبر(ص) چنين است:
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد!
بدون اذن و اجازه و دعوت براى طعام، وارد خانه پيامبر نشويد،
و هر گاه دعوت شديد، داخل شويد،
و چون غذا خورديد، پخش شويد (و برويد) و براى حرف زدن (و گپ زدن)ننشينيد، اين كار شما سبب اذيت پيامبر است و از شما خجالت مى‏كشد، ولى‏خداوند از گفتن حق، حيا نمى‏كند!» (16) .
در مهمانى اگر آداب و سنن اسلامى مراعات شود، ديگر مهمان،اسباب زحمت و بار خاطر نخواهد شد، بلكه مايه بركت و سبب‏خوشحالى خواهد بود و از همين جاست كه به مساله «تكلف‏»برمى‏خوريم كه پيامدهاى بدى دارد و مايه تلخكاميهايى در زندگى‏است.
«تكلف‏» يا «ماحضر»؟
در مثلهاى زيباى فارسى است كه: «رسيده، رسيده خورد»،
يا اينكه: «مهمان، هر كه باشد، در خانه هر چه باشد». (17) .
چيزى به نام «حفظ آبرو» يا «حيثيت‏»، براى برخى چنان تكلف‏آور ومشقت‏بار است كه براى آن خود را به زحمتهاى بسيار دچار مى‏كنند وبه هر قيمتى شده از مهمان پذيرايى مى‏كنند، مبادا كه آبرويشان برود.البته توقعات نابجاى برخى مهمانان هم در اين مساله دخالت دارد.
اين گونه مهمان كه ميزبان را به «تكلف‏» و زحمت مى‏افكند، نه تنهارحمت نيست كه شوم است. اگر ميان مردم و خويشاوندان صفا وصداقت و صميميت‏باشد و مهمانى از راه برسد و ديروقت‏يا نابهنگام‏باشد، بايد به هر چه كه «هست‏» قناعت كرد. نه مهمان توقع زيادى داشته‏باشد و نه صاحبخانه خود را به دردسر بيفكند. در اين صورت، دوستيهاو رفت و آمدها تداوم مى‏يابد.
اما رفت و آمدهاى هزينه‏ساز و خرج‏تراش و تكلف‏آور، سبب‏كاهش ديد و بازديدها و مهمانيها و موجب قطع رابطه‏ها يا كاهش وسردى آن مى‏گردد. درسى از امير مؤمنان(ع) بياموزيم:
مردى حضرت على(ع) را به خانه دعوت كرد. حضرت فرمود: به‏سه شرط مى‏آيم. آن مرد پرسيد: آن شرايط چيست؟ امام پاسخ داد:
يكى اينكه از بيرون خانه چيزى برايم تهيه نكنى.
دوم آنكه آنچه را در خانه دارى، پنهان و ذخيره نسازى (هر چه‏دارى بياورى).
سوم آنكه به خانواده‏ات اجحاف و فشار وارد نياورى.
مرد گفت: باشد، مى‏پذيرم.
حضرت قبول كرد و مهمان خانه او شد. (18) .
اين حديث، درسهاى عظيم و نكات ظريفى را بيان مى‏كند. بعضيهابه خانواده و همسر خويش زحمت‏بسيار مى‏دهند و تهيه بساط و مواديك سفره و پخت و پز را به او تحميل مى‏كنند تا يك مهمانى آبرومند برپا شود. زحمتش را خانم مى‏كشد، ولى پزش را آقا مى‏دهد. اين نوعى‏ستم به خانواده است و روا نيست كه از سوى مرد انجام گيرد.
در مهمانى رفتن، هم مهمان نبايد متوقع باشد كه براى او چنين وچنان كنند و به «ماحضر» - هر چه كه موجود است - قانع باشد، و هم‏صاحبخانه خرجى را بر خود و رنجى را بر عيال، تحميل نكند.
رسول خدا(ص) فرمود: مهمان تا دو شب مورد اكرام و پذيرايى‏قرار مى‏گيرد. اگر شب سوم فرا رسيد، ديگر او از اهل خانه محسوب‏مى‏شود، هر چه كه بود، مى‏خورد. (19) .
نيز از آن حضرت روايت است:
به خانه ديگرى چنان وارد نشويد و مهمان نرويد كه چيزى نداشته‏باشند تا خرج و انفاق كنند. (20) اين براى حفظ آبرو و عزت صاحبخانه‏است كه نزد مهمان شرمنده و سرافكنده نشود. در ضرب‏المثلهاى‏فارسى است كه: «مهمان ديروقت (يا: ناخوانده) خرجش به پاى خودش است‏».
سلمان و مسلمانى
روش مسلمانى را بايد از حضرت «سلمان‏» آموخت كه اهل قناعت‏و ساده‏زيستى بود و پرهيز از تكلف و تجمل. از اين‏رو سلمان فارسى‏در فضيلتها و ارزشها از «اهل‏بيت‏» به شمار مى‏آمد. (سلمان منااهل‏البيت). بارى، نقل خاطره‏اى از سلمان مناسب اين بحث است:
يكى از مسلمانان صدر اسلام به نام «ابووائل‏» مى‏گويد: من به اتفاق‏دوستم به خانه سلمان فارسى رفتيم و مدتى نشستيم. هنگام غذا فرارسيد. سلمان گفت: اگر نبود آنكه رسول خدا(ص) از تكلف وخويشتن را به زحمت افكندن نهى كرده است، برايتان غذاى خوبترى‏فراهم مى‏كردم. سپس برخاست و مقدارى نان معمولى و نمك آورد وجلوى مهمانان گذاشت. رفيقم گفت: كاش همراه اين نمك، مقدارى‏سعتر (مرزه و آويشن) بود! سلمان رفت و ظرف آب خويش را «گرو»نهاد و كمى مرزه فراهم كرد و سر سفره نهاد. وقتى غذا خورديم،دوستم گفت: خدا را شكر كه به روزى خدا قانعيم! سلمان گفت: اگر به‏رزق خدا قانع بودى، الآن ظرف آب من در گرو نبود!... (21) .
سلمان اهل تكلف نبود. ولى وقتى مهمان، خواسته‏اى را بر زبان‏آورد و تمناى غذا و طعامى داشت، سلمان ناچار شد كه براى رضاى‏خاطر مهمان آن را تامين كند، هر چند با «رهن‏» گذاشتن وسيله زندگى!
بسيارى اوقات، نه تنها در مهمانيها، بلكه در مجموعه رفت وآمدها و روابط، توقعات بيجاى افراد از يكديگر، بار سنگينى را به‏دوش ديگران مى‏گذارد و اين هيچ پسنديده و اسلامى نيست! مهمان‏خوب كسى است كه وقتى به خانه كسى مى‏رود، بخصوص اگر بدون‏اطلاع دادن قبلى باشد، همان جا كه كفشهايش را از پا در مى‏آورد، توقع‏و انتظار را هم از خود جدا كند و بيرون در بگذارد و وارد شود، تاجاى‏هيچ گله‏اى نباشد. وقتى بارى بر دوش ميزبان سنگينى نكند، اين گونه‏مهمانى بى‏زحمت و رنج است و اگر خدا كمك كند و همراه مهمان،روزى او را هم بفرستد كه چه بهتر.
در حديث است: «لا تكلفوا للضيف‏» يا «لا يتكلفن احد لضيفه ما لايقدر»; (22) براى پذيرايى از مهمان، خود را بيش از حد توان به زحمت ومشقت نيندازيد.
مى‏بينيد كه مساله، ظريف است و مرزها گاهى آشفته مى‏شود. هم‏دعوت به پذيرايى از مهمان كرده‏اند، هم نهى از تكلف! هم مهمان راموهبت الهى شمرده‏اند و مايه رزق و بركت‏خانه دانسته‏اند، هم ايجاداذيت و سختى براى ميزبان را نهى كرده‏اند. شناخت تكليف صحيح،هم براى مهمان هم ميزبان، دقت و ظرافت مى‏طلبد.
مهمان ناخوانده
روابط مودت‏آميز در جامعه اسلامى و ميان برادران دينى وخانواده‏ها، بايد در سطحى باشد كه رفت و آمدها گرم، و مهمانى‏دادنهاصميمى، مهمانى‏رفتنها بى‏تكلف، و پذيراييها خودمانى و بى‏گله باشد.اين مطلوب نهايى است، ولى رعايت آدابى خاص، بويژه آنجا كه‏محبتها و صميميتها در حدى نيست كه «هيچ آدابى و القابى مجوى‏»، ضرورى است. يكى از اين نكات، بى‏دعوت به مهمانى نرفتن است،يكى هم همراه دعوت شده را با خود نبردن! گرچه ميزبانان معمولامى‏گويند: «خوب، چه مى‏شد مهمانتان را هم مى‏آوريد، غريبه كه نيستيد،مى‏آوريد و دور هم بوديم و ... .»
اما توصيه اسلام به پرهيز از اين مساله است. حتى همراه بردن‏كودكان به مهمانى، اگر دعوت نشده‏اند، گاهى اشكال شرعى هم‏پيدا مى‏كند، بويژه اگر در دعوتنامه قيد شده باشد كه: «لطفا از آوردن‏بچه ... .»
امام صادق(ع) از رسول خدا نقل مى‏كند كه فرمود: «هر گاه يكى ازشما به مهمانى و طعامى دعوت شديد، فرزند خود را همراه نبريد، اگر چنين كنيد،كارى ناروا و غاصبانه كرده‏ايد.» (23) اين همان عادت ناپسند «طفيلى‏» و «قفيلى‏»بردن همراه است. و ... سومى را هم كه صاحبخانه مى‏شناسد!
در حديث ديگرى پيامبر اسلام به حضرت على(ع) در ضمن‏وصايايى فرمود:
«يا على! هشت گروهند كه اگر مورد اهانت قرار گرفتند، خودشان را سرزنش‏كنند، نه ديگرى را. يكى از آنان كسى است كه به مهمانى‏اى كه دعوت نشده برود وبر سر سفره ناخوانده بنشيند:
«الذاهب الى مائدة لم يدع اليها ... .» (24) .
گله نداشتن
مشهور است كه: «سفره نينداخته يك عيب دارد. سفره انداخته هزارعيب!» اين مثل همان كلام ديگر است كه مى‏گويند: ديكته نوشته نشده،غلط ندارد!
وقتى كسانى مهمانى مى‏دهند، بخصوص به صورت دسته‏جمعى‏و عمومى، چيزى به نام «گلايه‏» مطرح مى‏شود. البته ما نبايد اهل گله‏باشيم كه چرا مثلا ما را خبر نكردند، مگر غريبه بوديم كه دعوت نشديم‏و ... . از طرف ديگر هم ميزبان بايد خود را براى گلايه‏هاى احتمالى‏آماده كند.
اما آنچه براى ديگران بسيار كارساز است، «عدم توقع‏» است. نتيجه‏اين روحيه، آرامش وجدان و آسايش درون است. اگر كسى از دوستان،بستگان، همسايگان و همكاران، سورى داد و ما جزو مدعوين نبوديم،چه جاى گلايه؟ . .. مگر به ما بدهكار بوده است؟ شايد دسترسى‏نداشته، شايد فراموش كرده كه بگويد و از قلم افتاده‏ايم، شايد از نظر جاو غذا، امكانات و ظرفيت نبوده، و ... يا به هر دليل ديگرى به ما نگفته‏است.
چرا به ما بر بخورد و غبار كدورت بر آينه دوستيهايمان بنشيند؟!حيف است كه حريم و مرز دوستيها و خويشاونديها با اين گونه‏مسايل، آشفته گردد.
زبان به گلايه گشودن، هم طرف مقابل را شرمنده و رنجيده‏مى‏كند، هم نشانه كم‏ظرفيتى و دون‏همتى و حقارت نفس گله كننده‏است.
مناعت طبع، گوهرى است كه نبايد آن را با سنگ «توقعهاى كوچك‏»شكست! اگر به مهمانى هم رفتيم و غذا و جا و شرايط بر طبق ميل وانتظارمان نبود، باز هم عيب‏جويى و شكوه، مناسب نيست; زيراگلايه‏هاى بعدى، نه عيوب و كاستيهاى گذشته را اصلاح مى‏كند، نه‏چيزى عايد ما مى‏شود. تنها پايين بودن سطح انديشه و افق فرهنگ‏خويش را با اين كار، نشان داده‏ايم.
ايثار و گذشت و بلندنظرى و والاهمتى، مخصوص همين‏جاهاست! پس همت‏بلند دار ... مبادا صفاى دوستى و خويشاوندى باچنين توقعهايى به كدورت مبدل شود. حيف است!
پى‏نوشتها:
1) ميزان‏الحكمه، ج‏5، ص‏521.
2) امثال و حكم، دهخدا، ج‏4، حرف ميم.
3) ميزان‏الحكمه، ج‏5، ص‏520، وسائل‏الشيعه، ج‏16، ص‏459.
4) كافى، ج‏2، ص‏201، حديث 8 و 9.
5) وسائل‏الشيعه، ج‏16، ص‏454.
6) همان، حديث 4.
7) همان، ص‏452، حديث 2.
8) بحارالانوار (بيروت)، ج‏72، ص‏458.
9) همان، ص‏462.
10) كنزالعمال، ج‏9، ص‏245.
11) نهج‏البلاغه، خطبه 209.
12) وسائل‏الشيعه، ج‏16، ص‏455.
13) همان، ص‏456.
14) بحارالانوار، ج‏72، ص‏456.
15) رهنمون، ص‏748.
16) سوره احزاب، آيه 53 (لا تدخلوا بيوت النبى ...).
17) امثال و حكم، دهخدا، ج‏4، كلمه «مهمان‏».
18) بحارالانوار (چاپ بيروت)، ج‏72، ص‏451، حديث 4.
19) وسائل‏الشيعه، ج‏16، ص‏456.
20) همان، حديث 2.
21) ميزان الحكمه، ج‏5، ص‏525 (به نقل از بحارالانوار، ج‏22، ص‏384).
22) كنز العمال، ج‏16، ص‏248.
23) بحارالانوار، ج‏72، ص‏445.
24) همان، ص‏444، حديث 1 و ص‏452، حديث 6.
با همسايگان
آيا تا به حال، از دست همسايه ناراحت‏شده‏ايد؟
يا به عكس، همسايه از شما رنجيده و دلخور شده است؟
علت چيست؟ و ... چگونه مى‏توان از آن پيشگيرى كرد و راه‏همزيستى و حسن معاشرت با همسايگان چيست؟
اين مساله گاهى به نشناختن «حقوق‏» همسايه مربوط مى‏شود،گاهى هم ريشه در رعايت نكردن آن دارد. ببينيم در دستورالعملهاى‏مكتب، چه نكاتى وجود دارد؟
سايه همسايه
آيا دو همسايه، تنها در «سايه‏» شريكند و نزديك به هم؟ يا حق وحقوق و حد و حدودى هم وجود دارد؟
بعضى مى‏گويند: «چهار ديوارى، اختيارى‏». اما اين سخن. نه معقول‏است، نه مشروع. نه با عرف سازگار است، نه با شرع و عقل. گرچه‏انسانها را ديوارهاى خانه‏ها از هم جدا مى‏كند و هر كس وارد محدوده‏خانه و زندگى خويش مى‏شود، اما زندگى اجتماعى، افراد جامعه را به‏صورت اعضاى يك «خانواده‏» درمى‏آورد، كه پيوسته با هم در ارتباط،رفت و آمد، برخورد و تعاون‏اند و نيازهاى متقابل به يكديگر دارند. ازاين‏رو، سايه هر كدام از دو همسايه، بايد آرام‏بخش ديگرى باشد و هريك زير سايه همسايه خود، احساس «امنيت‏»، «آسودگى‏» و «اعتماد» كنند.اين چيزى است كه دستورهاى معاشرتى و اخلاقى اسلام بر آن تاكيداكيد دارد.
در متون دينى چيزى به نام «حسن‏الجوار» يا «تعهدالجيران‏» و ... ديده‏مى‏شود، يعنى رسيدگى و سركشى به همسايگان و داشتن رفتارى نيك‏با آنان و هم آزار نرساندن به همسايه و صبورى و تحمل نسبت‏به آنچه‏از ناملايمات، از آن ناحيه سر مى‏زند. همچنان كه خود شما نيز ازهمسايه‏تان توقع داريد سازگارى نشان دهند و با اندك چيزى عصبانى‏نشوند و پرخاش نكنند، خودتان نيز در معرض همين خواسته و انتظاراز سوى همسايگانيد.
هر چه روحيه دينى و اخوت اسلامى ميان افراد جامعه حاكم باشد،به همان اندازه رابطه‏ها نزديكتر و صميمى‏تر و فاصله‏ها كمتر و كمترمى‏شود و دو همسايه، بازوى يكديگر مى‏شوند و در غم و شادى وراحت و رنج، شريك هم مى‏گردند. برعكس آن در جوامع غربى واروپايى و غرب‏زده است، كه هر چه علايق مذهبى كمرنگ‏تر وضعيف‏تر باشد، زندگيها حالت‏سردى و كسالت‏بار مى‏يابد و به زندگى‏غربيها شبيه مى‏شود، كه نه تنها يك ديوار، بلكه ديوارهاى متعددى ميان‏دو همسايه و دو هم محل، يا كسانى كه در يك خيابان يا يك و مجتمع‏مسكونى به سر مى‏برند، پديد مى‏آيد و همسايه از حال و روزگارهمسايه بغلى يا طبقه بالا يا پايين يا خانه روبه‏رويى بى‏خبر است.
راستى ... اين گونه زيستن، انسانى و اسلامى است؟ پس جايگاه‏عواطف اجتماعى كجاست؟
همسايه كيست؟ وظيفه ما نسبت‏به او چيست؟ و حد و حريم‏همسايگى تا كجاست؟...
همسايگى و حسن همجوارى
«حسن همجوارى‏» تنها يك اصطلاح سياسى در ارتباط ميان كشورهانيست، و تنها كاربرد بين‏المللى ندارد. ميان اهل يك محل، يا در روابطدو همسايه نيز مطرح است. داشتن بهترين خانه، اما با همسايه‏اى بد وناهنجار و مردم‏آزار، مفت هم گران است! افراد عاقل و هوشيار، درجايى خانه مى‏خرند كه محلش خوب و همسايگانش سالم و بافرهنگ‏باشند. وگرنه، يا بايد خانه را عوض كنند، يا عمرى در رنج و عذاب به‏سر برند. توجه به همسايه در خريدن و ساختن خانه، مغازه و محل كار،نشانه خردمندى است.
پيشواى نخستين ما، در نامه‏اى كه به فرزندش امام حسن‏مجتبى(ع) به عنوان توصيه‏هايى از پدرى دنياديده و باتجربه‏مى‏نويسد، از جمله مى‏فرمايد:
«سل عن الرفيق قبل الطريق و عن الجار قبل الدار»; (1) .
پيش از سفر، از همسفر بپرس و پيش از خانه، از همسايه!
آرى ... «بسا كس‏اند، از اين همرهان «آرى‏» گوى،
كه دل به وسوسه راه ديگرى دارند.
بسا كس‏اند، كه جايى موافقان رهند،
كه خود، نه جاى هماهنگى است و همراهى است.
بدين سبب،
نخست‏بايد آيين همرهى دانست!».
همسايه خوب داشتن، نعمتى ارزشمند است و همسايه خوب‏بودن، محبت‏آور و رفيق‏ساز است. هميشه دلها متوجه جايى مى‏شودكه دوستى و نيكى از آنجا بجوشد و بتراود. هر جا كه شهد خير باشد،افراد هم گرد مى‏آيند و افراد و جامعه، دلگرم شده، محيط هم آبادمى‏گردد. نقش رفتار نيك در همسايگى و در ايجاد تجمعهاى پرشكوه‏و الفتهاى اجتماعى فراوان است. حضرت على(ع) مى‏فرمايد: آنكه‏همسايگى‏اش نيكو باشد، همسايگانش روزافزون مى‏شوند.«من حسن‏جواره كثر جيرانه‏» (2) .
در حديث ديگرى از امام صادق(ع) آمده است:
«حسن الجوار يعمر الديار و يزيد فى الاعمار»; (3) .
«خوش همسايگى‏»، هم آبادييها را آبادان مى‏سازد و هم عمرها رامى‏افزايد!
در اين دو حديث، هم به بازده عمرانى و اجتماعى سلوك شايسته‏در همسايگى اشاره شده، هم به منافع شخصى و بهداشت روانى. البته‏در پاداشهاى اخروى آن احاديث فراوانى نقل شده است. (4) .
توصيه به «حسن جوار»
حضرت امير(ع)، پس از آنكه از دست‏شقى‏ترين افراد كوردل وكج‏فهم، ضربت‏خورد و در بستر افتاد، در آستانه شهادت، وصاياى‏ارزشمندى خطاب به فرزندان و پيروانش فرمود كه بخشى از آنها هم به‏حقوق همسايه مربوط مى‏شود;
«الله الله فى جيرانكم، فانها وصية نبيكم، ما زال يوصى بهم حتى ظننا انه‏سيورثهم‏»; (5) .
اين سفارش على(ع) در واپسين لحظات عمر است كه فرمود:
خداى را، خداى را، در باره همسايگانتان، كه اين وصيت پيامبرشماست. پيامبر خدا همواره نسبت‏به همسايگان سفارش مى‏فرمود، تاحدى كه گمان كرديم آنان را از ارث‏برندگان قرار خواهد داد!
امام صادق(ع) نيز در سخنى فرموده است: «بر شما باد نماز خواندن درمسجدها و همسايگى خوب با مردم‏». (6) اگر به دستور مكتب، رفتاربزرگوارانه و شايسته با همسايگان داشته باشيم، دوستيها را جلب‏مى‏كند و افراد در مشكلات و گرفتاريها و نيازهاى متقابل، با بهره‏گيرى‏از اين تكيه‏گاه، مى‏توانند از قوت روح برخوردار باشند.
گاهى هم بايد جور همسايه را كشيد. اين شرط همسايگى خوب‏است. «حسن جوار» تنها به اين نيست كه اذيت و رنجى به همسايه‏نرسانيم. گاهى تحمل سختيها و ناملايماتى كه از سوى او برايمان پيش‏مى‏آيد، مصداق اين «حسن همجوارى‏» است. اگر بخواهيم روابط از هم‏نگسلد، بايد صبور بود و با تحمل، و گرنه، پاسخ بدى را با بدى دادن ودر زشتيها مقابله به مثل كردن، نشان حقارت روح و دون‏همتى است. به‏علاوه اين كار از همه برمى‏آيد. گذشت و تحمل است كه اراده و ايمان وبزرگوارى مى‏طلبد.
در عالم رفاقت، شراكت، دوستى، ازدواج و همسرى، همسفرى،محيط كار و ... نيز بايد گاهى «سنگ زيرين آسيا» بود، نه كم‏ظرفيت وبى‏طاقت.
امام كاظم(ع) فرمود: حسن جوار و همسايه خوب بودن، تنها آزارنرساندن نيست، بلكه آن است كه بر اذيت همسايه صبور و بردبارباشى: «ليس حسن الجوار كف الاذى و لكن حسن الجوار صبرك على الاذى.» (7) .
روشن است كه اين گونه حديثها هرگز مجوز «همسايه‏آزارى‏»نيست. اگر توصيه به بردبارى نسبت‏به آزار همسايه شده، بيش از آن واكيدتر و شديدتر، سفارش به خوش‏رفتارى و نرساندن آسيب و آزار به‏همسايگان شده است. مزاحمت‏براى همسايه، از بدترين رفتارهاى‏اجتماعى است.
آخرين مرز
در هر چيزى حد و مرز و حريمى وجود دارد. وقتى از اندازه‏گذشت، صفحه برمى‏گردد و اوضاع، به گونه‏اى ديگر مى‏شود. تحمل‏نسبت‏به آزار و زحمت‏آفرينى همسايه نيز اين گونه است. گاهى‏مزاحمت‏به حدى مى‏رسد كه پايان خط است و حريمها و حرمتها ديگرفرومى‏ريزد، چون خود همسايه مردم‏آزار، حريم نگه نداشته است.
در تاريخ است كه مردى خدمت پيامبر رسيد و از آزار همسايه‏اش‏شكايت كرد. حضرت فرمود: برو و تحمل كن. بار دوم كه به شكوه آمدو ناليد، پيامبر باز هم دستور صبر و تحمل داد. آزار همسايه به اوج‏رسيد و خارج از مرز تحمل. وقتى براى سومين بار، شكايت از همسايه‏كرد، حضرت رسول چنين راهنمايى و سفارش كرد: «روز جمعه، وقتى‏مردم به سوى نماز جمعه مى‏روند، تو وسايل و اسباب و اثاث خويش را بيرون بريزو در رهگذار مردم قرار بده، تا همه آنان كه به نماز مى‏روند، اين صحنه را ببينند.وقتى علت را مى‏پرسند، ماجرا را به آنان بگو.» آن مرد نيز چنان كرد. همسايه‏مردم‏آزار (كه آبروى خود را در خطر ديد) بى‏درنگ به سوى او شتافت‏و ملتمسانه از او خواست كه وسايلش را به خانه برگرداند و قول داد وعهد و پيمان بست كه ديگر آن گونه رفتار نكند. (8) .
اين نتيجه بى‏پروايى و قدرنشناسى نسبت‏به لطفها و مداراهاست.لطف خدا هم با انسان خطاكار مدارا مى‏كند، ولى ... «چون كه از حدبگذرى، رسوا كند». از حلم و بردبارى ديگران نبايد سوءاستفاده كرد ونجابت و بزرگوارى ديگران را نبايد به حساب ضعف يا بى‏عرضگى‏آنان گذاشت.
حد و حق همسايه
محدوده رعايت‏حقوق همسايگان و داشتن رفتار شايسته، تنها به‏همسايه دست راست و چپ خانه منحصر نمى‏شود و تنها به پرهيز ازآزار هم خلاصه نمى‏گردد.
سركشى، رسيدگى، احوالپرسى، رفت و آمد، مساعدت و يارى،عيادت، انفاق و صدقه، رفع نياز، همدردى و ... از جمله امورى است كه‏بر عهده هر همسايه است و اينها نشانه فتوت و جوانمردى است.پيشواى جوانمردان، على بن‏ابى‏طالب(ع) فرمود: «من المروة تعهدالجيران‏»; (9) رسيدگى به همسايگان از مروت و جوانمردى است. حضرت امام باقر(ع) نيز در بيان صفات و خصال شيعه و پيروان ورهروان خط اهل‏بيت، يكى هم همين را دانسته و فرموده است:
«و التعاهد للجيران من الفقراء و اهل المسكنة و الغارمين و الايتام ...»; (10) .
از نشانه‏هاى پيروان ما، رسيدگى به همسايگان نيازمند و تهيدست‏و بدهكاران و يتيمان است. چگونه انسان شرافتمند و باوجدان‏مى‏تواند آسوده و با شكم سير بخوابد و مرفه و برخوردار باشد، درحالى كه در همسايگانش محرومان تهيدست، يتيمان بى‏سرپرست،گرسنگان بينوا و بدهكاران درمانده باشند و او بتواند گرهى بگشايد، امابى‏تفاوت باشد؟ اينجاست كه كلام نورانى پيامبر خدا، بر تارك تاريخ‏مى‏درخشد كه فرمود: هر كس سير بخوابد، در حالى كه همسايه‏مسلمانش گرسنه باشد، به من ايمان نياورده است. «ما آمن بى من بات‏شبعانا و جاره المسلم جايع‏» (11) آرى، مسلمانى به عمل است، نه به ادعا وشعار!
اين حقوق و رعايتها به تعبير احاديث، تا مرز چهل همسايه از هرطرف است. امام صادق(ع) از رسول اكرم(ص) نقل مى‏كند كه فرمود:هر چهل خانه از هر چهار طرف، همسايه محسوب مى‏شود. (12) .
امام باقر(ع) نيز فرمود:
«حد الجوار اربعون دارا من كل جانب من بين يديه و من خلفه و عن يمينه وعن شماله‏» (13) . كه مضمونش همان حد و حريم همسايگى تا چهل خانه ازچهار طرف است.
اگر اين حق و حد و حريم كه اسلام بيان كرده است، مسؤولانه‏شناخته و رعايت‏شود، در جامعه اسلامى نيازمند و گرفتار و بينوايان‏بى سرپرست و رنجديدگان دست از همه جا كوتاه و آبرومندانى كه‏صورت خود را با سيلى سرخ نگه مى‏دارند يافت نخواهد شد. سخن رادر اين بخش، با كلامى از محدث بزرگوار، مرحوم «شيخ عباس قمى‏» به‏پايان مى‏بريم، كه چنين نوشته است:
«... در زمينه معاشرت نيكو با همسايه، حديث‏بسيار است و «حسن جوار»هم تنها پرهيز از همسايه‏آزارى نيست. بلكه تحمل جفا و ناملايمات همسايه هم ازآن جمله است. همچنين از امور مربوط به «خوش‏همسايگى‏»، ابتدا كردن به سلام،عيادت در هنگام بيمارى، تسليت و تعزيت گفتن در سوگها و مصيبتها، تبريك وتهنيت گفتن در شاديها و اعياد، چشم‏پوشى از لغزشها، سرك نكشيدن به رازها وامور پنهانى همسايه، مضايقه نكردن از كمكهايى كه مورد نياز او است، حتى اگرمى‏خواهد چوبى (و تيرآهنى) بر ديوارت بگذارد، يا ناودانى را بر خانه تو بگذارد واز اين گونه امور ... مضايقه نكنى و سخت نگيرى ... .» (14) .
پى‏نوشتها:
1) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، نامه 31.
2) غررالحكم ،چاپ دانشگاه، ج‏7، ص‏49.
3) كافى، كلينى، ج‏1، ص‏667، احاديث 8، 10 و 7.
4) در اصول كافى، ج‏2 (عربى) باب «حق‏الجوار»، همچنين در سفينة‏البحار، واژه «جور» ملاحظه‏شود.
5) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، نامه 47، خطاب به امام حسن و امام حسين(ع).
6) كافى، ج‏2، ص‏635.
7) همان، ص‏667.
8) سفينة‏البحار، ج‏1، ص‏191 (واژه جار)، كافى، ج‏2، ص‏668.
9) غررالحكم، چاپ دانشگاه، ج‏7، ص‏49.
10) كافى، ج‏2، ص‏74.
11) سفينة‏البحار، ج‏1، ص‏192.
12) كافى، ج‏2، ص‏669، باب «حد الجوار».
13) همان.
14) سفينة‏البحار، ج‏1، ص‏192 «حسن الجوار».
سوغات و عيادت
چه خوب است كه ديدارها، همراه با تحفه و هديه‏اى باشد، تالذت‏بخش‏تر و مودت‏آميزتر گردد.
اصل هديه، جلب محبت و مودت مى‏كند، اگر در ديدارهاى پس ازمسافرت و زيارت باشد، چه بهتر و بيشتر!
از مولايمان على(ع) است:
«الهدية تجلب المحبة‏»; (1) .
هديه، دوستى مى‏آورد.
اين كار، هم بازگشت از سفرها را شيرين مى‏سازد، هم در يادهازنده نگه مى‏دارد و خاطره‏انگيز مى‏شود. چه بسيار كسانى كه خاطره‏شيرين يك سفر را تنها از رهگذر هديه و سوغاتش در ياد خود نگه‏داشته‏اند. عيدى گرفتنهاى دوران كودكى و جوايزى كه دانش‏آموزان‏دريافت مى‏كنند، اغلب جزء شيرين‏ترين و فراموش‏نشدنى‏ترين‏خاطرات زندگى آنهاست.
وقتى افراد يك خانواده، چشم به راه بازگشت مسافرشان از «حج‏»،«مشهد»، شهرهاى داخلى يا سفرهاى خارجى باشند، هنگام آمدنش‏كلمه «سوغات‏»، شيرين‏ترين وردى است كه بر زبانهايشان جارى‏مى‏شود و بر خاطرشان مى‏گذرد. از اين طريق، خانواده نيز خوشحال‏مى‏شوند.
سوغات آوردن (اگر در حد و حدود مناسب و در شان انسان‏باشد) سنتى اسلامى است و نشانه آن است كه «مسافر»، در سفر هم به يادآنها بوده است.
مهم، اصل هديه و سوغات است، قيمت آن چندان مهم نيست.يعنى ارزش معنوى و عاطفى هديه جاى توجه است، نه ارزش مادى وريالى آن.
گاهى يك شيشه عطر، يك تسبيح و سجاده، يك كتاب و مجله،يك دست كفش و لباس، يك كيف و جوراب، يك شيرينى و ميوه‏محلى از محل سفر و ... حلاوتى فراموش‏نشدنى پديد مى‏آورد.
هديه، هر چه باشد.
لازم نيست‏سفر، حتما طولانى يا به جاهاى دور باشد، تا «هديه‏»بطلبد!
و ضرورت هم ندارد كه سوغات، گرانبها و داراى ارزش مادى بالاباشد! گفتيم كه خود سوغات و هديه سفر، ارزشى معنوى و اخلاقى‏دارد، هر چند قيمتش نازل ومقدارش‏اندك‏باشد.
بشنويم از اسوه اخلاق، حضرت رسول(ص) كه فرمود:
«اذا خرج احدكم الى سفر ثم قدم على اهله فليهدهم وليطرفهم ولوبحجارة‏»; (2) .
هر گاه يكى از شما به سفر رفت، هنگامى كه به سوى خانه وخانواده‏اش برمى‏گردد، حتما برايشان هديه و سوغات آورد، حتى اگرشده، سنگى باشد! ...
روشن است كه هدف آن حضرت، آوردن سنگ نيست، بلكه‏مى‏خواهد بفرمايد هديه، هر چند ارزان و ناچيز هم باشد، «موضوعيت‏»دارد و خوب است كه مرد خانه و بزرگ خانواده، دست‏خالى وبى‏سوغات به خانواده‏اش برنگردد.
البته اگر سفر، سفرى معنوى باشد (مانند حج، عمره، سوريه،مشهد و ...) از مسافر آگاه و مكتبى انتظار مى‏رود كه رهاوردهاى معنوى‏از اين سفر براى خانواده و دوستان بياورد و دريافتها، معرفتها،آموختنيهاى سفر را به عنوان يك «ارمغان‏» براى ديداركنندگانش بازگوكند و آنان را در فضاى معنوى و روحانى مسافرت خويش قرار دهد.
متاسفانه اين گونه تحفه‏ها بسيار اندك است و زائران ما، كيف وچمدان خويش را از هر چيز پر مى‏كنند، جز خاطرات معنوى ورهاوردهاى روحى و تربيتى; مگر كسانى انگشت‏شمار، كه خداوند برشمارشان بيفزايد.
عيادت بيمار
از نمونه‏هاى بارز اخلاق معاشرت، رفتن به عيادت بيماران است.چه در شهرى كه هستيم، چه با سفر به شهرى ديگر، چه بيمارانى كه ازخويشاوندان و فاميل‏اند، چه آنان كه دوست و آشنايند، و چه حتى‏عيادت بيماران غريب و بى‏دوست و آشنا!
به قول سعدى: «قدر عافيت كسى داند كه به مصيبتى گرفتار آيد.» (3) .
تندرستى از نعمتهاى ناشناخته الهى است. آنكه بيمار مى‏شود،چشم به راه ديدار و سركشى و احوالپرسى دوستان و بستگان است و ازتفقد آنان خرسند مى‏شود.
از بهترين كارها كه پاداش بسيار نيز دارد و موجب رضاى خالق ومخلوق است، «عيادت بيمار» است.
اين عمل در اسلام، آداب خاصى دارد. نيكو است كه انسان به‏عنوان سركشى و احوالپرسى از مريض، به سراغ او برود، كم بنشيند(مگر آنكه خود بيمار، طالب و مشتاق باشد بيشتر بنشينيد) دست ونبض بيمار را بگيرد، دست‏بر پيشانى‏اش بگذارد، به مريض دعا كند،ازاو دعا بخواهد، ولى به گونه‏اى باشد كه اسباب زحمت‏بيمار وخانواده‏اش را فراهم نسازد. (4) .
حتى چيزى با خود بردن هنگام رفتن به عيادت بيمار (همان گونه‏كه رايج و مرسوم است) بسيار پسنديده است.
يكى از غلامان امام صادق(ع) مى‏گويد: يكى از آشنايان بيمار شد.جمعى از دوستان به ملاقات او مى‏رفتيم كه در راه، به امام صادق(ع)برخورديم. امام پرسيد: كجا؟ گفتيم: به عيادت فلانى مى‏رويم. فرمود:بايستيد. ما نيز ايستاديم. پرسيد: آيا ميوه‏اى، سيبى، گلابى، عطر و ...چيزى همراه داريد؟ گفتيم: نه، هيچ يك از اينها را نداريم. فرمود: آيانمى‏دانيد هر چه كه نزد بيمار برده شود، با همان خوشحال مى‏شود ومايه راحت و استراحت او است؟ (5) .
اين، حتى نشانه كاهش دردهاى جسمى در سايه خرسنديهاى‏روحى است، چيزى كه در روانشناسى و درمان جديد، به عنوان يك‏دستور درمانى مورد توجه است.
اخلاق پيامبرانه
رفت و آمد به خانه بيماران و عيادتشان و تفقد از حالشان، ازاخلاق انبيايى است و سبب تحكيم رابطه‏ها و تقويت دوستيها و الفت‏خانواده‏هاست.
پيامبر اسلام(ص) نيز به عيادت بيماران مى‏رفت. حتى يك بار ازيك يهودى نيز عيادت فرمود كه همسايه او بود. (6) .
آنچه به عيادت، ارزش مى‏بخشد، خدايى بودن آن و اخلاص درعيادت است، حتى خارج از مرز دوستى و رفاقت و آشنايى و شغل وموقعيت طرف به عيادت رفتن مهم است. اين در آنجا جلوه مى‏كند كه‏مريض، گمنام و بى‏كس و ناشناخته و غريب باشد كه بيش از ديگران‏چشم به راه ديداركنندگان است. تعبير «فى الله‏» كه در روايات عيادت‏بيماران به چشم مى‏خورد، به همين نكته حساس اشاره مى‏كند.
چگونه مى‏توان به اين گوهر دست‏يافت و از كجا مى‏توان «نيت‏خدايى‏» را در عيادتها تشخيص داد؟
عيادت بى‏ريا
وقتى به عيادت بيمارى مى‏رويد، روى چه انگيزه‏اى است؟ آيا ازترس گلايه‏هاى بعدى او و خانواده او است؟ يا اينكه چون همسايه وآشناست و فردا چشم در چشم هم خواهيد انداخت؟ يا چون رئيس ومسؤول است؟ يا براى خدا؟
البته دلجويى از يك بيمار و خانواده‏اش يا رعايت‏حق همسايگى‏و حق رئيس، جاى خود دارد، ولى آيا شده كه جعبه شيرينى يا پاكت‏ميوه‏اى بگيريد و به عيادت بيمارانى در بيمارستانها برويد كه كسى راندارند و شما را هم نمى‏شناسند؟ در ايام جنگ، بعضيها به ديدار وعيادت رزمندگان مجروح مى‏رفتند كه در شهرستانهايى دور از بستگان‏خود تحت درمان بودند، بى‏آنكه سابقه آشنايى با مجروحان جنگى‏داشته باشند، تنها به خاطر خدا و انجام وظيفه دينى و انسانى.
اين كار، بس عظيم است و الهى! و مايه آسانى حساب خداوند درقيامت مى‏گردد. در حديث قدسى آمده است:
«من عاد مؤمنا فى فقد عادنى‏»; (7) .
هر كس در راه من (به خاطر خدا) مؤمنى را عيادت كند، مرا عيادت‏كرده است.
در حديث است كه روز قيامت، پروردگار به بنى‏آدم خطاب‏مى‏كند: مريض شدم چرا به عيادتم نيامدى؟ مى‏گويد: خدايا! توپروردگار جهانيانى، چگونه به عيادت تو مى‏آمدم؟ پاسخ مى‏شنود:فلان بنده‏ام بيمار شد و از او عيادت نكردى! مگر نمى‏دانستى كه اگر به‏عيادتش مى‏رفتى، مرا نزد او مى‏يافتى؟ (8) .
به علاوه، عيادت بيمار، انسان را به ياد قيامت مى‏اندازد و او رامتوجه نعمت تندرستى مى‏سازد و زمينه‏ساز شكر به خاطر سلامتى‏مى‏گردد. از رسول خدا(ص) روايت است كه: به عيادت بيمار و تشييع‏جنازه برويد، كه شما را به ياد آخرت مى‏اندازد. (9) .
عيادت و سوغات بى‏توقع
دانستيم كه اگر به عيادت بيمار، يا هديه و سوغات، جنبه الهى‏بدهيم و آن را به حساب خدا بگذاريم، هم پاداش بيشترى مى‏بريم، هم‏به ترويج اين گونه سنتهاى اسلامى در اخلاق معاشرت، كمك كرده‏ايم.
با اين حساب، نبايد در دادن هديه و بردن سوغات يا رفتن به‏عيادت بيمار، حساب عوض و جايگزين آن را كرد. گلايه از اينكه چراما كه به عيادتش رفتيم، او به عيادت ما نيامد، كم ظرفيتى است، يا اگركسى هنگام بيمارى‏تان از شما عيادت نكرد، شما «مقابله به مثل‏» نكنيد وكريم و بزرگوار باشيد.
رسول اكرم(ص) فرموده است:
«عد من لا يعودك و اهد من لا يهدى لك‏»; (10) .
به عيادت كسى برو كه از تو عيادت نكرده است و براى كسى هديه‏ببر كه براى تو هديه و سوغات نياورده است.
و ... اخلاص و وسعت نظر و بزرگ‏منشى، از همين جاها شناخته‏مى‏شود! ...
پى‏نوشتها:
1) غررالحكم، چاپ دانشگاه، ج‏7، ص‏421.
2) مكارم‏الاخلاق، طبرسى، ص‏266، بحارالانوار، ج‏79، ص‏283.
3) گلستان سعدى، باب هشتم.
4) روايات بيمارى و عيادت و ... را در «مكارم‏الاخلاق‏»، باب 11 مطالعه فرماييد.
5) مكارم‏الاخلاق، ص‏361.
6) همان، ص‏359.
7) همان، ص‏360.
8) ميزان‏الحكمة، ج‏9، ص‏128.
9) همان، ص‏130.
10) كنزالعمال، متقى‏هندى، حديث‏شماره 25150.
حريم خانه و زندگى
منظور، حريم زمينى و جغرافيايى مورد نظر نيست، بلكه حريم‏حقوقى و آسايش و آزادى افراد، منظور است.
زندگى شخصى افراد و اوضاع خصوصى داخل خانه و روابطدرونى، حد و حريمى دارد كه بايد پاس داشته شود، تا روابط دوستى وصفا نيز محفوظ بماند، چرا كه تعدى به اين حريم و مراعات نكردن اين‏حق، كدورتها و دشمنيهايى را در پى دارد.
بگذاريد سخن را اين گونه آغاز كنيم، با طرح يك سؤال:
آيا شما دوست داريد كسى سرزده و بى‏خبر، وارد خانه شمابشود؟
آيا ناراحت نمى‏شويد اگر ديگران، بدون رضايت‏شما در كيف وكمد يا اتاق و محل كار شما را باز كنند؟
آيا از ديد زدن ديگران به دست‏خط و نوشته‏هاى محرمانه ياخصوصى‏تان، بدتان نمى‏آيد؟
آيا اگر كسى از اسرار شما مطلع شود، يا آنكه خودتان رازى را باكسى در ميان بگذاريد، بخصوص اگر راز خانوادگى و مربوط به زندگى‏خصوصى شما باشد، او هم به ديگران برساند، خوب است؟
آيا خوشتان مى‏آيد كه بدون رضايت‏شما، كسى در اموال و وسايل‏شما تصرف كند؟
ديد زدن به درون خانه ديگران چطور؟
اينها و مسايلى از اين قبيل، نشان مى‏دهد كه شما براى زندگى وخانه خويش، حريمى قايل هستيد و دوست نداريد كه آنها ناديده گرفته‏شود. مراعات يا عدم مراعات اين نكات نيز، از جمله موضوعات‏«اخلاق معاشرتى‏» است كه در اسلام براى آن قانون و حكم خاص وجوددارد. اين مساله را كمى بازتر مطرح مى‏كنيم:
خانه، يا محل آرامش و ايمنى
به محل مسكونى هر فرد يا خانواده‏اى، «مسكن‏» هم گفته مى‏شود.يعنى اينكه خانه، محل قرار و استقرار و آرامش و سكون نفس واطمينان خاطر است. از اين رو، انسان بايد در محل سكونت‏خويش،احساس امنيت و آرامش داشته باشد. براى تامين اين «احساس آرامش‏»نيز، اقدامهاى گوناگونى لازم است. از طرز معمارى خانه و نداشتن‏اشراف بر آن و مناسب بودن همسايه‏ها گرفته، تا نحوه ارتباط ديگران وهمسايگان و ترددكنندگان به خانه.
در اتاق خصوصى، نبايد كسى واهمه ورود ناگهانى ديگران راداشته باشد.
در خانه شخصى هم، نبايد ديگران بى‏اجازه يا بى‏رضايت‏ياسرزده وارد شوند. اگر خانه‏اى مصون از ديد زدن ديگران وچشم‏چرانى نگاههاى آلوده نباشد، «مسكن‏» نيست، بلكه عامل تشنج واضطراب است.
اينكه بايد بر در خانه يا اتاق، «پرده‏» باشد، براى جلوگيرى از افتادن‏نگاه ناروا به درون خانه است. اينكه قبل از ورود به خانه‏اى بايد در زد،اجازه گرفت و خبر داد، براى همين نكته است. البته، هم صاحب خانه‏بايد در تجهيز خانه‏اش و تامين وسايلى كه به اين «ايمنى‏» و «آرامش‏» و«آسايش‏» كمك مى‏كند بكوشد، هم رهگذران، همسايگان، طبقات بالا وخانه‏هاى مشرف بايد نگاه خود را كنترل كنند.
اگر بر در خانه‏اى پرده نباشد، بايد كنار راست‏يا چپ ايستاد و درزد و يا صاحبخانه را صدا كرد، تا چشم به درون خانه نيفتد.
بگذاريد از اسوه اخلاق بياموزيم:
پيامبر اكرم(ص) كه رفتارش مايه درس و الگو براى همگان است،وقتى به در خانه كسى مى‏آمد، رو به روى در نمى‏ايستاد; بلكه سمت‏راست‏يا چپ قرار مى‏گرفت و مى‏فرمود: «السلام عليكم‏». با اين سلام‏دادن بلند، اجازه ورود مى‏گرفت. زيرا آن روزها هنوز معمول نشده بودكه همه در برابر خانه‏شان پرده بياويزند. (1) .
يك بار هم «ابوسعيد خدرى‏» روبه‏روى خانه حضرت ايستاد و اذن‏ورود طلبيد. حضرت فرمود: روبه‏روى در، اجازه ورود مگير! (2) .
وقتى اشخاص به خانه شخصى خود وارد مى‏شوند، نوعى‏«پناهگاه‏» امن و آسوده را برگزيده‏اند تا استراحت كنند و آزاد باشند. اين‏نكته ايجاب مى‏كند كه حريم و حرمت داخله منزلها حفظ شود وبى‏اجازه، كسى وارد خانه‏ها نگردد.
استيذان
در اينجا با يك واژه قرآنى و حديثى كه به همين مساله مربوطمى‏شود آشنا مى‏شويم. استيذان يعنى «اذن طلبيدن‏»، اجازه گرفتن ورخصت‏خواستن هنگام ورود به خانه يا اتاق كسى ديگر.
همچنان كه گذشت، خداوند خانه‏ها را محل آسايش افراد قرارداده و براى آنها احكام ويژه‏اى مقرر كرده است. چه بسا كسى خسته يابيمار يا بى‏حال است و آمادگى پذيرش كسى را ندارد.
يا در خانه‏اش كسى است كه با وجود او، نمى‏خواهد ديگرى راپذيرا باشد.
يا اوضاع خانه به نحوى است كه دوست ندارد ديگران، آن حالت‏و وضع را ببينند.
يا از نظر لباس و وضع پوشش در شرايطى است كه آماده آمدن‏كسى نيست، يا وقت و هنگامى است كه لباسها را در آورده و به‏استراحت نيم‏روز يا شبانه پرداخته و مايل يا مهياى آن نيست كه كسى‏مزاحم يا وارد شود يا ... يا ...
به هر دليلى، گاهى شرايط به گونه‏اى است كه بى‏اذن وارد شدن،صاحبخانه را ناراحت مى‏كند. در چنين مواقعى بايد «اجازه‏» گرفت.
ديده‏ايد كه افراد يك خانه، وقتى از پيش، در جريان آمدن كسى‏باشند يا خودشان مهمان دعوت كرده باشند، خانه را مرتب و خود رامهياى پذيرش و پذيرايى مى‏كنند. ولى وقتى كسى بى‏خبر و سرزده‏وارد مى‏شود، هر كدام به گوشه‏اى فرار مى‏كنند، يا با شتاب و عجله، به‏جمع و جور كردن وسايل خانه و سامان دادن به وضع ظاهرى منزل‏مى‏پردازند. اين يعنى چه؟ يعنى اينكه افراد، هميشه آمادگى پذيرش‏ديگران را - بخصوص بى‏خبر و ناگهانى - ندارند.
در چنين مواردى وظيفه داريم كه «استيذان‏» يا «استيناس‏» كنيم وبدون خبر دادن و سرزده وارد نشويم، تا به حريم امنيت‏شخصى افراددر درون خانه، تعدى نكرده باشيم.
نحوه خبر دادن متفاوت و بسته به شرايط و محيطها و اشخاص‏گوناگون است.
با «در زدن‏»، «اجازه گرفتن‏»، يا الله گفتن، زنگ زدن، سرفه كردن، پا برزمين كشيدن يا به هر وسيله ممكن بايد صاحب خانه يا ساكن اتاق ومحلى را خبر داد. اگر اجازه ورود داده شد، وارد مى‏شويم، و گرنه،بدون هيچ ناراحتى برمى‏گرديم. همچنان كه اگر ما در شرايط نامساعدبوديم و براى ورود كسى به خانه يا محل كار، تمايل نشان نداديم،انتظار داريم كه نرنجد و اين را «توهين‏» تلقى نكند.
از پيشوايان بياموزيم
پيامبر اكرم(ص) همواره براى ورود به خانه ديگران، اجازه‏مى‏گرفت. اجازه گرفتنش هم به اين صورت بود كه با صداى بلند، به‏اهل خانه سلام مى‏داد و منتظر جواب مثبت مى‏ماند. حتى براى ورود به‏خانه دخترش فاطمه زهرا(س) نيز بيرون خانه مى‏ايستاد و با صداى‏بلند سلام مى‏كرد. شنيدن جواب از داخل خانه به معناى آمادگى آنان‏براى ورود پيامبر بود و آن حضرت داخل مى‏شد. (3) .
به نظر برخى فقها، اين اجازه گرفتن سه بار لازم است. برخى هم‏يك بار را كافى مى‏دانند. ولى رعايت جنبه اخلاقى اقتضا مى‏كند سه بار،اعلان قبلى شود.
امام صادق(ع) مى‏فرمايد:
براى ورود به خانه‏اى، اذن گرفتن و اعلام، سه بار است: بار اول، تابشنوند. بار دوم براى آنكه خود را جمع و جور كنند. در مرتبه سوم اگرمايل بودند اجازه دهند، والا، اذن نمى‏دهند و اجازه‏گيرنده برمى‏گردد:«الاستيذان ثلاثة: اولهن يسمعون، والثانية يحذرون و الثالثة ان شاؤوا اذنوا و ان‏شاؤوا لم يفعلوا، فيرجع المستاذن‏». (4) .
در سيره پيامبر نسبت‏به حضرت زهرا(س) نوشته‏اند كه گاهى درخانه آنها مى‏آمد، سلام مى‏داد، پاسخ نمى‏شنيد. تا بار سوم، كه‏مى‏خواست‏برگردد، آنان جواب مى‏دادند. حضرت مى‏پرسيد: چراجواب نمى‏داديد؟ مى‏گفتند: يا رسول‏الله، دوست داشتيم كه صداى تورا بشنويم (اين نمونه و شبيه آن در مورد قيس بن‏سعد بن‏عباده هم نقل‏شده است).
سرزده وارد خانه شدن، حتى خانه خود نيز ناپسند است. در آداب‏سفر آمده است كه پيامبر اكرم(ص) نهى كرد كه اگر كسى شبانه ازمسافرت برگشت، سرزده وارد خانه شود، مگر آنكه قبلا اعلام كند وخبر دهد: «نهى رسول الله(ص) ان يطرق الرجل اهله ليلا اذا جاء من الغيبة حتى‏يؤذنهم.» (5) .
از زبان قرآن
گفتيم كه موضوع «استيذان‏»، در قرآن هم آمده است و نشان‏دهنده‏اهميت اين مساله در روابط اجتماعى و خانوادگى است. جايگاه اين‏مساله در آيات قرآن، بيشتر مسايل جنسى و نگاههاى ناخواسته است وآيات قبل و بعدش نيز به كنترل چشم و نگاه مرتبط است. چه بساسرزده وارد اتاق يا خانه يا محلى شدن، سبب مى‏شود كه نگاه به چهره‏يا اندام يا صحنه‏اى بيفتد كه ابليس وسوسه‏گر، انسان را به دام و كام فتنه‏بكشد. از اين‏رو اجازه ورود گرفتن، يك پيشگيرى احتياط‏آميز از هرنوع نگاه ناروا يا ديدن صحنه‏هاى ناپسند يا غير حلال است.
از زبان قرآن بشنويم كه مى‏فرمايد:
«اى ايمان آورده‏ها! به خانه‏هايى جز خانه خويش وارد نشويد; مگر آنكه قبلاخبر دهيد و اذن بگيريد و بر اهل خانه سلام كنيد. اين برايتان بهتر است; باشد كه پندبگيريد. اگر در خانه، كسى را نيافتيد، وارد خانه نشويد تا آنكه به شما اجازه دهند واگر به شما گفتند: «برگرديد»، شما هم برگرديد. اين برايتان پاكيزه‏تر (ورشددهنده‏تر) است.» (6) .
اگر اجازه داده نشد، بدون ناراحتى بايد برگشت. دليلى بر ناراحت‏شدن نيست. خانه، خانه ديگرى است و آماده و متمايل نبوده كه واردشويم. اين «ادب قرآنى‏» است كه خدا به ما يادآورى مى‏كند كه نحوه‏ورود به خانه ديگران، هم با اجازه باشد، هم همراه با سلام، هم بدون‏ايجاد وحشت و اضطراب، به نحوى كه آنان احساس «انس‏» كنند;استيناس!
به تعبير مرحوم علامه طباطبايى: اين اجازه گرفتن براى ورود به‏خانه، كمك مى‏كند كه ساكن خانه خود را بپوشاند و از خودش ايمن وخاطرجمع باشد و اين روش پسنديده، كمك مى‏كند تا اخوت وبرادرى و الفت و تعاون عمومى در مسير آشكار كردن خوبيها وپوشاندن ناخوشاينديها استمرار يابد. (7) .
ابوايوب انصارى از پيامبر خدا مى‏پرسد كه يا رسول‏الله، اين‏استيناس كه در آيه قرآن مطرح است، چيست؟ حضرت پاسخ مى‏دهد:گفتن سبحان‏الله، الحمدلله، الله اكبر، سرفه كردن براى اهل خانه. (8) .
روايت است كه مردى به رسول خدا عرض كرد: آيا من براى واردشدن نزد مادرم نيز اجازه بخواهم؟
پيامبر فرمود: آرى. آن مرد پرسيد: مادرم خدمتكارى جز من‏ندارد، آيا لازم است هر بار كه بر او وارد مى‏شوم، اذن و اجازه بگيرم؟حضرت فرمود: آيا دوست دارى كه مادرت را عريان ببينى؟ مرد گفت:نه. فرمود: پس اجازه بگير و وارد شو! (9) .
آموزش قرآن در باره استيناس و اذن گرفتن، هم در باره خانه‏هاى‏خودمان است، هم خانه ديگران و در هر دو مورد، احترام گزاردن به‏حرمت‏ساكنان خانه و محترم شماردن حقوق شخصى آنان است.
اذن و اجازه
نهاد «خانواده‏»، از مقدسترين نهادهاست. سلامت و استوارى آن‏نيز، مورد توجه اسلام است. نوع برخوردها نسبت‏به تحكيم رشته‏هاى‏اين نهاد، يا گسستن پيوندها و آفت‏خيز كردن آن مؤثر است.
خانواده و خانه، حد و حريمى دارد كه بايد رعايت‏شود و موردتعدى و «مرزشكنى‏» قرار نگيرد. تهاجم و تعدى به اين حدود و حقوق،گاهى هم از طريق «نگاه‏» است كه كنترل آن ضرورى است.
چشمهاى بى‏بها
آنچه سبب بى‏بهايى چشمها مى‏شود، بى‏محابايى آنهاست، يعنى‏شناختن حريمها و مراعات نكردن حقوق شخصى ديگران و ورود به‏قلمرو ممنوع.
چشم، گوهر ارزنده و نعمت عظيم الهى است و ارزش آن برابر باكل وجود و جان آدمى است، تا آنجا كه اگر كسى دو چشم ديگرى راكور كند، ديه كامل يك انسان بر عهده او است. (10) و ديه يك چشم، به قدرنصف ديه انسان است. اما همين چشم، اگر نگاه خائنانه كند و به خانه‏هاو عورات و اسرار و درون خانه مردم و به نواميس ديگران نگاه دزدانه‏كند و در آن حالت، بزنند و آسيب ببيند، ديه ندارد. اين بى‏ارزشى چشم‏ناپاك را مى‏رساند كه بى‏اذن و به ناروا و حرام، وارد حريم ديگران‏مى‏شود و مرتكب گناه مى‏گردد. فتواى حضرت امام‏«قدس‏سره‏» چنين‏است:
«ديد زدن به خانه مردم و نگاه به نامحرم گناه است و صاحبخانه حق داردسنگ يا چيزى به طرف او پرتاب كند و ضمانى هم بر او نيست. حتى اگر به درون‏خانه‏هايى دور، با ابزارى (مثل دوربين قوى) نگاه كند، مثل آن است كه از نزديك‏نگاه كند. نگاه به درون خانه كسى از طريق نصب آينه نيز همين حكم را دارد.» (11) .
اين حرمت‏شكنى براى چشمهاى ناپاك، نهايت‏حرمت‏گذارى‏براى حقوق شخصى در زندگى خصوصى انسانهاست. در حديثى ازرسول اكرم(ص) آمده است:
«هر كس به خانه همسايه‏اش سرك بكشد تا به عورت مردى يا موى زنى يا بدن‏او نگاه كند، بر خداوند رواست كه او را همراه منافقان به آتش دوزخ افكند ... .» (12) .
و نيز فرموده است:
«من اطلع فى بيت‏بغير اذنهم فقد حل لهم ان يفقاوا عينه‏»; (13) .
هر كس بى‏اجازه، به خانه‏اى ديد بزند، آنان حق دارند كه چشمش‏را كور سازند. در حديث ديگرى امام صادق(ع) فرموده است: در چنين‏حالتى اگر چشمش را معيوب كنند، ديه‏اى بر آنان نيست. (14) .
در نقلهاى متعددى آمده است كه رسول خدا(ص) در خانه‏خويش مشغول شانه زدن خود بود - و با يكى از همسرانش بود - كسى‏از شكاف در، درون خانه را ديد مى‏زد. پيامبر اسلام فرمود: اگر نزديك‏تو بودم، چشمت را با همين شانه درمى‏آوردم. يا: برخاست‏به سراغش‏رفت ... كه مرد، گريخته و صحنه را ترك كرده بود. (15) .
از اين سو، بى‏اجازه وارد حريم زندگى كسى شدن تا اين حدناپسند است، از آن سو هم سفارش به اجازه گرفتن براى ورود به خانه‏ديگرى و استيذان و استيناس شده است (كه در بخش پيشين، به تفصيل‏گذشت).
درسى براى نوجوانان
ادب ديگرى كه قرآن مى‏آموزد و به سلامت‏خانوادگى و اخلاقى‏جوانان نابالغ مربوط مى‏شود، اجازه گرفتن براى ورود به اتاق پدر ومادر است. اين نكته را، هم خود نوجوانان بايد رعايت كنند، و هم‏والدين بايد به نحوى شايسته و هنرمندانه و بدون بدآموزى و تحريك،آنان را توجيه كنند.
گاهى پدر و مادر، در اتاق خويش ممكن است‏به استراحت‏مشغول باشند، با لباسهاى راحت و وضعى متناسب با خواب. سرزده‏وارد شدن كودكانى كه در سنين قبل از بلوغ باشند، ممكن است‏عوارضى داشته باشد و نوجوانان را به برخى مسايل انحرافى بكشد.اينجاست كه بايد نوجوانان، در بزنند، اجازه بگيرند و بى‏اطلاع و اذن،وارد اتاق ديگران نشوند. آموزش قرآن اين است كه هم غلامان وخدمتكاران خانه، و هم كودكانى كه به سن بلوغ جنسى نرسيده‏اند، سه‏بار و در سه هنگام، اذن بگيرند. اين سه وقت عبارت است از:
1- پيش از نماز صبح.
2- هنگام استراحت ظهر.
3- شب، بعد از عشاء.
اين سه وقت را قرآن كريم به نام «راز» و «سر» پوشيدنى (عورت)ياد مى‏كند و جز اين سه وقت را - كه معمولا ممكن است افراد در اين‏مواقع، با لباس زير و وضع خاص يا نيمه لخت‏يا بدون پوشش كافى‏باشند - بلامانع اعلام مى‏كند. متن آيه قرآن چنين است:
«يا ايها الذين امنوا ليستاذنكم الذين ملكت ايمانكم و الذين لم يبلغوا الحلم‏منكم ثلاث مرات: من قبل صلوة الفجر و حين تضعون ثيابكم من الظهيرة و من بعدصلوة العشاء ثلاث عورات لكم ...» (16) .
در اين آيه، يك مرحله جلوتر و فراتر از اجازه گرفتن براى ورودبه «خانه‏» را هم مطرح كرده است، يعنى ورود به اتاق شخصى درمواقعى خاص. ممكن است‏برخى، تردد كودكان را نزد بزرگترها امرى‏ساده و عادى تلقى كنند و بچه‏ها از اين رهگذر، صحنه‏هايى ببينند و بامسايلى روبه‏رو شوند كه برايشان غير قابل هضم و درك يا بدآموز باشدو به انحراف بيفتند. اين مساله در يك نگاه عام‏تر، به كنترل روابطهمسران نسبت‏به توجه و ديدن و فهميدن كودكان مربوط مى‏شود كه ...بماند! و به اين اشاره بسنده كنيم و بگذريم، چرا كه مساله چندان مهم‏است كه بايد نوشته‏اى مفصل و مستقل پيرامون آن نگاشت.
به هر حال، اين مساله به ظاهر ساده و جزيى، از چنان اهميتى در«تصحيح معاشرت‏» دارد كه قرآن كريم به تفصيل و با ذكر جزئيات به آن‏پرداخته است، تا خانواده‏ها و فرزندان گرفتار بيماريهاى روانى واخلاقى نشوند و از آثار سوء عصبى و روانى نبودن كنترل و حريم درمعاشرتها، بخصوص در مورد خلوت‏سرا و تردد و ديدن و فهميدن‏كودكان، مصون بمانند. در پرونده بسيارى از گرفتاران به بيماريهاى‏جنسى و انحرافات اخلاقى از اين نوع، اعترافاتى به چشم مى‏خورد كه‏نشان‏دهنده تاثير منفى اين گونه ولنگاريها و نبودن حريم در معاشرتهااست. و توجه يافتن كودكان و نوجوانان به برخى از اسرار زندگى‏خصوصى والدين، كه آنان را به گناه مى‏كشد، جاى دقت و تامل است،كه حضرت امير(ع) فرمود: «كم من نظرة جلبت‏حسرة‏» (17) ، چه بسا نگاهى كه‏حسرت مى‏آورد!
چرا بى‏اجازه؟
بارى ... رعايت‏حريم حقوق ديگران در معاشرتها ما را به بحث ازاستيذان و استيناس كشاند. ولى سخن اصلى آن است كه احترام گذاشتن‏به اين حقوق فردى، شرط اخوت اسلامى در يك جامعه مكتبى است وپاى‏بندى به اين اصول، ضامن تداوم دوستيهاست.
اين عمل بى‏اذن و اجازه، تنها مربوط به ورود به خانه و اتاق‏اشخاص نمى‏شود; دامنه‏اى گسترده دارد.
اگر كسى يادداشتى مى‏كند و نامه‏اى مى‏نويسد، نبايد دزدانه به آن‏نگاه كرد.
اگر كسى رازى را به امانت نزد ما مى‏گويد، نبايد خيانت كرد واسرارش را فاش ساخت.
اگر كسى كليد خانه، كمد، كيف يا سويچ ماشين و موتور را به‏دست ما داد، نبايد بيش از حدى كه يقين به اذن و رضايت او داريم، درآن تصرف كنيم.
اگر دو نفر با هم صحبت‏خصوصى مى‏كنند، چه حضورى، چه‏تلفنى، «گوش ايستادن‏» و به نجواها گوش كردن و «استراق سمع‏» كردن وشنود گذاشتن، جايز نيست.
اگر حامل نامه‏اى به ديگران هستيم، حق گشودن نامه و مطالعه‏محتواى آن را نداريم.
اگر پاكتى براى شخصى فرستاده مى‏شود و تاكيد مى‏كنند كه‏«شخصا مفتوح فرماييد»، ديگرى حق باز كردن و مطالعه آن را ندارد (مگربا اجازه طرف اصلى).
بى‏اجازه نمى‏توان سر كمد و كيف و جيب و دفتر كسى رفت وچيزى برداشت‏يا خواند يا تصرف كرد. اگر روى جزوه، بولتن ياخبرنامه‏اى مهر «محرمانه‏» خورده است، يا نقل مطلبى از جايى يا كسى‏منوط به «اجازه‏» دانسته شده است، در همه اين موارد، بى‏اذن كار كردن،نوعى خيانت است و دور از ادب اسلامى و انسانى.
اگر آلبومى «خانوادگى‏» است، ديگرى بى‏اجازه حق نگاه كردن به آن‏را ندارد.
اگر گفتند: راضى نيستيم مطالب اين دفتر را بخوانى، يا اگر مطلبى‏و انتقادى و مقاله‏اى نوشتند و با نوشتن «امضاء محفوظ‏» گفتند كه راضى‏به افشاى نام نيستند، افشاى آن خلاف ادب و قانون و وجدان است.
اگر كسى مطلبى را با ما در ميان گذاشت و تاكيد كرد كه: «راضى‏نيستم به كسى بگويى‏»، تا چه اندازه رعايت مى‏كنيم؟ آيا حاضريم اينها راهم جزء حقوق و حدود اشخاص به حساب آوريم و مراعات كنيم؟!
پس، مجموعه آنچه «راز شخصى‏» و اسرار زندگى خصوصى‏محسوب مى‏شود، بسيار است. تنها در خانه و اتاق و نامه و راز هم‏خلاصه نمى‏شود. ممكن است‏حتى نوعى از غذا و ميوه و خوراكى درخانه و يخچال و ... كسى باشد ولى دوست نداشته باشد كه آن را بدانند.يا يك بيمارى يا نقص عضو و جسم در كسى باشد كه نخواهد ديگرى‏آن را بداند. يا در شرايط بحرانى خاصى قرار داشته باشد كه نخواهدمردم بدانند. همه اينها در قلمرو «حريم شخصى‏» است و ورود به آن‏«اجازه‏» مى‏خواهد.
گاهى در يك خانواده، يك «اختلاف‏» است، ولى دوست ندارند كه‏اقوام و آشنايان از اين اختلاف باخبر شوند. وسوسه شدن براى پى‏بردن به آن، و فاش ساختن براى ديگران هم از همين مقوله غير مجاز وغير ماذون است.
«سيدقطب‏»، در اشاره به اين نكته لطيف قرآنى و آداب اجتماعى‏مى‏نويسد:
«امروز ما مسلمانان، نسبت‏به اين گونه امور دقيق و ظريف، حساسيت‏خود رااز دست داده‏ايم. گاهى شخصى به خانه برادرش حمله‏ور مى‏شود، هر لحظه ازلحظات شب و روز كه باشد، برايش فرق نمى‏كند. آن قدر در مى‏زند تا باز كنند و اگردر به رويش باز نكنند برنمى‏گردد تا آنكه صاحب خانه را به ستوه آورد و دربگشايند. گاهى در خانه، تلفن وجود دارد و مى‏تواند پيش از آمدن، تلفنى تماس‏گرفته و خبر دهد تا اجازه بدهند يا روشن شود كه موقعيت مناسب نيست. ولى اين‏راه و شيوه را رها مى‏كند تا بى‏خبر و بى‏موقع وارد شود و بدون قول و قرار قبلى به‏خانه‏اش رود. متاسفانه چنان شده كه عرف هم نمى‏پذيرد كه اگر چه صاحب خانه‏ناراحت و رنجيده شود، از آمدن بى‏خبر و غير منتظره باز گردد. ما مسلمانان امروز،سرزده و بى‏خبر، هر لحظه كه بخواهيم وارد خانه هم مى‏شويم و اگر وقت غذا باشدو غذاى مناسبى پيش ما نياورد، در دلمان مى‏رنجيم. يا شب ديرهنگام به خانه كسى‏مى‏رويم، اگر آخر شب از ما نخواهد كه همان جا بخوابيم، در دل رنجيده مى‏شويم،بى‏آنكه به عذر آنان در اين گونه مواقع توجه داشته باشيم. اين نشانه آن است كه ماهنوز، به ادب اسلام و ادب رسول خدا مؤدب نشده‏ايم، برده عرف خطاكاريم. ولى‏اگر همين گونه مراعات آداب را در غير مسلمانان ببينيم، برايمان شگفت جلوه‏مى‏كند و نمى‏كوشيم دريابيم كه ريشه اين ادبها در شريعت‏خود ما نهفته است و بايدبه آن اصل خويش برگرديم ... .» (18) .
به هر حال، هر چند در نوع ارتباطات، گاهى با خويشاوندان ودوستان بسيار صميمى مواجه هستيم، ولى هرگز اين «مجوز» ورود به‏«منطقه ممنوعه‏» از زندگى شخصى آنان شمرده نمى‏شود، مگر آنكه «اذن‏صريح‏» داشته باشيم.
در روايات، «نگاه‏» همچون تيرى مسموم از تيرهاى شيطان قلمدادشده است. گاهى «گناه‏»، در پى يك «نگاه‏» پديد مى‏آيد. و اگر كسى نتواندچشمها و پلكهاى خود را تحت اختيار و كنترل داشته باشد، به روزسياه مى‏نشيند. حيف است كه انسان از راه نگاه، جهنمى شود. به فرموده‏حضرت على(ع): چشمها شكارگاه شيطان است: «العيون مصائدالشيطان.» (19) .
اين سخن نيز از حضرت مسيح(ع) است كه:
«اياكم و النظر الى المحذورات فانها بذر الشهوات و نبات الفسق‏»; (20) .
از نگاه به آنچه «ممنوع‏» است‏بپرهيزيد، چرا كه چنين نگاهى بذرشهوت و رويش فسق و گناه است.
بكوشيم تا در سخن، نگاه، رفتار، معاشرت و ارتباط، از آنچه‏خارج از قلمرو «اذن‏» و «اجازه‏» قرار دارد، وارد نشويم.
پى‏نوشتها:
1) تفسير فخر رازى، ج‏23، ص‏198.
2) همان.
3) تفسير نورالثقلين، ج‏3، ص‏586، تفسير نمونه، ج‏14، ص‏431.
4) وسائل‏الشيعه، ج‏14، ص‏141.
5) مكارم الاخلاق، ص‏266.
6) نور، آيه 27 و 28.
7) الميزان، ج‏15، ص‏118.
8) مجمع‏البيان، ج‏14، ص‏135.
9) همان.
10) رساله نوين، امام خمينى، ج‏4، ص‏285.
11) تحرير الوسيله، امام خمينى، ج‏1، ص‏492، بحث دفاع (مسايل 37 - 38 - 39 و ص‏491 مسايل‏30 و 31).
12) وسائل الشيعه، ج‏14، ص‏141.
13) منهج الصادقين، ملا فتح‏الله كاشانى، ج‏6، ص‏292.
14) وسائل الشيعه، ج‏19، ص‏50.
15) همان، ص‏48 و 49.
16) نور، آيه 58 (اين بحث را در تفسير نمونه ج‏14، ص‏538 مطالعه كنيد).
17) غرر الحكم، ج 4، ص 549.
18) فى ظلال القرآن، سيد قطب، ج‏6، ص‏91.
19) غرر الحكم، ج 1، ص 335.
20) ميزان الحكمه، ج‏10، ص‏71.
مزاحمت
تعجب نكنيد اگر به جاى طرح يك موضوع ارزشى و مثبت، ازيك رفتار منفى و ضد ارزش به نام «مزاحمت‏» بحث مى‏كنيم; چرا كه‏توجه به نقاط ضعف اخلاقى و پرهيز از آنها نيز، به اندازه همان نقاطقوت و فضايل، كارساز است.
در معاشرتها، هيچ عاملى به اندازه خدمت و يارى، جلب كننده‏دلها و محبتها نيست. هيچ عاملى هم به اندازه آزار و زحمت وآسيب‏رسانى، رشته‏هاى دوستى و علقه‏هاى مودت را از هم نمى‏گسلد.
اين، طبيعت دلهاست كه اسير محبت مى‏شود و گريزان از دشمنى‏و بدخواهى. زندگى، جريانى از حوادث گذران است. انسانها نيز، نقش‏اصلى اين حوادث را ايفا مى‏كنند. هر چه بى‏دردسرتر و بى‏مانع‏تر باشد،دلها شادتر و اميدها به زندگى افزونتر است.
برعكس، هر چه تصادم و تزاحم منافع و سلب آزاديها از هم وايجاد زحمت و مزاحمت‏براى هم فراهم شود، به همان مقياس،رابطه‏ها تيره‏تر، دلها جداتر از يكديگر، ديدها نسبت‏به هم منفى‏تر وزندگيها به رنج و ياس و سرخوردگيها نزديكتر و آميخته‏تر خواهد بود.
اين است كه در «آداب معاشرت‏»، به فصلى تلخ برمى‏خوريم به نام‏«مزاحمت‏»، كه در پى نشناختن حق، حد و حريم يكديگر و عدم‏مراعات آنها پيش مى‏آيد.
طرح مزاحمت در بحث آداب معاشرت، به اين معناست كه اين‏«ضد آداب‏» را هم بشناسيم و از مسير راهمان دور كنيم، تا شيرينيهاى‏زندگى، به تلخكامى و كدورت نيانجامد. گويا مقدمه، اندكى طولانى‏شد. برويم سر اصل موضوع:
مزاحمت چيست؟
حتما افرادى را مى‏شناسيد كه وجودشان، رفتارشان و زبانشان،براى شما دردسر توليد مى‏كند و شما از دست و زبان آنان آسوده‏نيستيد.
آسايش در محيط كار و خانه، خواسته هر انسان است.
آنكه آسايش ديگران را به هم بزند، «مزاحم‏» است. به تعبير ديگرمى‏توان گفت: مزاحم، از دايره اسلام بيرون است. اين كلام صاحب‏شريعت و رسالت محمدى(ص) است، آنجا كه به اصحاب خويش‏فرمود:
«الا انبئكم من المسلم؟ من سلم المسلمون من يده و لسانه‏»; (1) .
آيا شما را خبر دهم كه «مسلمان‏» كيست؟ مسلمان كسى است كه‏مسلمانان از دست و زبانش آسوده باشند.
فرقى نمى‏كند كه اين «سلب آسايش‏» و «آزاررسانى‏»، با حرف باشد ياعمل، مادى باشد يا روحى، براى فرد باشد يا جامعه، از سوى فرد باشديا جمع، شخصى باشد يا دولتى، در خانه باشد يا اجتماع، يا محيط كار ومطالعه و استراحت، آگاهانه باشد، يا غافلانه، با حسن نيت‏باشد يا سوءنيت.
نمونه‏ها
شايد به تعداد انسانها بتوان مزاحمت‏برشمرد. هر كسى به نحوى،در هر جا به گونه‏اى. زيرا رابطه‏ها متنوع است، نوع ايجاد مزاحمت وزحمت هم بى‏شمار و رنگارنگ. ولى براى آنكه كسى تصور نكندمطلقا از مزاحمت‏براى ديگران دور است، و ... براى هشدار بيشتر، به‏چند نمونه اشاره مى‏شود:
- ديرهنگام به خانه رسيدن و به جاى زدن زنگ در، با بوق زدن‏اعلام اينكه: منم! در را باز كنيد. اين كار براى همسايه‏هايى كه در حال‏استراحتند، ايجاد مزاحمت است.
- بنايى و ساختمان‏سازى داشتن و شن و ماسه و آجر و خاك را درمسير مردم ريختن و راه را بند آوردن و گرد و خاك به حلق و زندگى‏ديگران رساندن.
ماموران شهردارى براى كسانى كه اين گونه سد معبر مى‏كنند ياشهر را كثيف مى‏كنند، هشدار و اخطار مى‏كنند. ولى ... كاش خودشهرداريها و ادارات و شركتهايى هم كه چنين تخريبهايى در خيابانها وكوچه‏ها و معابر دارند، سريع اقدام كنند و براى شهروندان اسباب‏زحمت و نيز ايجاد بدبينى نكنند.
- آبهاى اضافى خانه (فاضلاب) را از طريق لوله‏اى به كوچه‏سرازير كردن و لجنزار پديد آوردن، نمونه ديگرى از مزاحمت است.
- صداى راديو، ضبط و بلندگو را در مراسم شادى و عزا و جشن وسوگوارى تا حدى بلند كردن كه سلب آسايش از ديگران كند.مساجدى كه بلندگوهاى خود را در مجالس ختم يا شبهاى رمضان ومحرم تا ديروقت، به بيرون از مسجد وصل مى‏كنند و همسايگان را ازدين و مسجد و عزادارى بيزار مى‏كنند، مسؤولند. فقهاى بزرگوار نيزدر پاسخ به استفتا از اين گونه مزاحمتها، از آن نهى كرده‏اند.
- پارك كردن ماشين و موتور در جاى نامناسب در كوچه و خيابان‏و «سد معبر» كردن،
- دود آب‏گرم‏كن حمام، بخارى و ... را به خورد خانه‏هاى همسايه‏دادن،
- استفاده از اتومبيلهاى دودزا، كه هواى محيط را آلوده مى‏سازد،
- فرزندان خود را در نيمروز و هنگام استراحت مردم، براى بازى‏به كوچه فرستادن،
- در خيابان، بساط فوتبال و واليبال راه انداختن،
- ديروقت، براى شب‏نشينى و مهمانى رفتن،
- وقت و بى‏وقت، از تلفن همسايه براى مكالمات غير ضرورى ومفصل استفاده كردن،
- در ميان منطقه مسكونى، گورستان و مقبره احداث نمودن،
- باز كردن مغازه تراشكارى و آهنگرى و ... در همسايگى‏خانه‏هاى مردم،
- پخش مدام نوار نوحه و قرآن و سرود، از مغازه تكثير نوار ونوارفروشيهاى ثابت و سيار،
- در كتابخانه يا خانه، با ايجاد سر و صدا و شكستن سكوت، مانع‏مطالعه و درس خواندن ديگران شدن،
- مزاحمتهاى تلفنى براى ديگران و بى‏جهت تماس گرفتن، ياگوشى و تلفن را به عنوان سرگرمى و بازى در اختيار كودكان گذاشتن،
- گذرگاههاى عمومى را به معبر يا پاركينگ خصوصى تبديل‏كردن،
- پهن كردن كالا و اجناس در مقابل مغازه و پياده‏رو را گرفتن وبراى عابران مشكل ايجاد كردن،
- سرزده و بى‏خبر، وارد محل كار يا زندگى ديگران شدن،
- در گرما يا سرما، بدون آمادگى صاحبخانه، به مهمانى و عيادت وزيارت ديگران رفتن،
- و ... دهها و صدها نمونه ديگر كه در زندگى و معاشرتهاى‏اجتماعى پيش مى‏آيد.
هدف از اين فهرست‏بلندبالاى مزاحمتها چه بود؟ ... اينكه بدانيم‏مسلمانى، در پرهيز از اين گونه رفتارهاى خلق‏آزار نيز جلوه مى‏يابد.گرچه مراعات حقوق مردم و مواظبت‏بر عدم ايجاد مزاحمت، دشواراست، ليكن دستور و ادب اسلامى چنين اقتضا مى‏كند.
گاهى بايد تحمل رنج كرد، تا ديگران مرفه باشند.
گاهى بايد خود را محدود ساخت، تا سلب آزادى از ديگران‏نشود.
گاهى بايد خويشتن را به زحمت افكند، تا سبب مزاحمت‏براى‏ديگران نشد.
اين نيز از اخلاقيات اسلام و از نشانه‏هاى مؤمن است. كلام‏اميرالمؤمنين(ع) در اين زمينه چنين است:
«المؤمن نفسه منه فى تعب و الناس منه فى راحة‏»; (2) .
مؤمن كسى است كه خودش از دست‏خودش در سختى و رنج‏است، ولى مردم از دست او در آسايشند.
خدا را بر آن بنده بخشايش است كه خلق از وجودش در آسايش است.
فرمان دين
فداكارى به صورتهاى مختلف است. اينكه انسان، «خودسوز»باشد، تا «مردم‏ساز» گردد، - طبق حديثى كه از امير مؤمنان گذشت -دستور دين است. «رنج‏خود و راحت مردم طلب‏». سعدى گويد:
من آن مورم كه در پايم بمالند نه زنبورم كه از دستم بنالند.
كجا خود شكر اين نعمت گزارم كه زور مردم‏آزارى ندارم (3) .
البته نبايد به «زير دست و پا بودن‏» افتخار كرد، چرا كه مسلمان عزيزاست. زور را هم نبايد تحمل كرد. اما اينكه انسان با زورى كه دارد، به‏ديگران آزار نرساند و با دست و زبان، زحمت و مزاحمتى براى‏ديگران پيش نياورد، اصلى مهم در «ادب اسلامى‏» است.
هر چيزى مالياتى دارد. ماليات قدرت و نفوذ، پرهيز از مردم‏آزارى‏است. در نهايت، سود اين خويشتن‏دارى هم به خود انسان باز مى‏گردد.رسول اكرم(ص) فرمود:
«كف اذاك عن الناس فانه صدقة تصدق بها على نفسك‏»; (4) .
آزار خود را از مردم باز دار، كه اين «صدقه‏»اى است كه بر خويشتن‏انفاق و تصدق مى‏كنى.
يعنى پرهيز از عدم مزاحمت‏براى ديگران، بيمه عافيت و سلامت‏خويش است. آن حضرت در حديث ديگرى فرموده است:
«شر الناس من تاذى به الناس و شر من ذلك من اكرمه الناس اتقاء شره‏»; (5) .
بدترين مردم كسى است كه مردم به خاطر او در اذيت و رنج‏باشند.بدتر از او كسى است كه مردم به خاطر ترس از شر او، احترامش كنند.
و مگر ايجاد مزاحمت، چيزى جز «مردم‏آزارى‏» است؟ و مسلمانى‏مگر چيزى جز آسودگى خلق‏الله از دست و زبان آدمى است؟
نمونه‏اى از تاريخ
گفتيم كه موارد ايجاد مزاحمت‏براى ديگران فراوان است. به‏نمونه‏اى كه در صدر اسلام اتفاق افتاد، توجه كنيد. اين حادثه، مبدا ومنشا يك قانون و مبناى يك حكم فقهى در اسلام شد و يك قاعده‏فراگير فقهى پديد آورد كه به «قاعده لاضرر» شهرت يافته است، و آن‏داستان «سمرة بن‏جندب‏» است.
سمرة بن‏جندب مردى از اهل مدينه بود و نخلستانى داشت.مردى از انصار، كنار در باغ و بوستان او خانه‏اى داشت كه درخت‏خرماى سمرة بن‏جندب داخل آن قرار گرفته بود. سمره گاه و بيگاه،بى‏خبر و سرزده وارد آن خانه مى‏شد و سراغ رخت‏خرمايش مى‏رفت‏و هنگام اين آمد و شد، نگاه به داخل خانه و اوضاع زندگى آن مردانصارى هم مى‏انداخت و اين خانواده از نگاهها و رفت و آمدهاى او درعذاب بودند.
آن مرد از رفتار سمره به رسول خدا شكايت كرد، چون تذكرهاى‏مكررش به صاحب درخت‏سودى نبخشيد.
پيامبر اكرم(ص) كسى را نزد آن مرد فرستاد و شكايت مردانصارى را به اطلاع او رساند و فرمود: هنگام ورود، اجازه بگير. اما آن‏مرد، حاضر به اين كار نشد. نه حاضر بود آن درخت‏خرما را بفروشد، ونه حتى به پيشنهاد پيامبر(ص) حاضر شد با چندين درخت‏خرما درجاى ديگر عوض كند.
رسول خدا(ص) فرمود: از آن درخت در گذر، تا خداوند دربهشت، سه درخت در مقابل آن به تو عطا كند. آن مرد باز هم حاضر به‏اين معاوضه نشد.
آنگاه فرمود: اى سمره! مى‏بينم كه تو مردى آسيب‏رسان هستى.
سپس به آن مرد انصارى چنين خطاب فرمود: برو و درخت او رااز بيخ بكن و به طرف صاحبش بينداز، چرا كه (در دين اسلام) هيچ‏ضرر و زيانى نيست: «لا ضرر و لا ضرار.» (6) .
در فقه نيز نمونه‏هاى متعددى از احكام شرعى وجود دارد كه درآن موارد، چون مزاحمت‏يا آزار يا آسيب به ديگران مى‏رسد، از آن نهى‏شده است، از قبيل چاه زدن كنار ديوار ديگرى، حفر چاه نزديك چاه‏ديگران كه سبب كاهش آب آن گردد، يا ممنوعيت ايجاد بالكن دررهگذر مردم; اگر براى تردد ديگران ايجاد مشقت كند، يا نصب ناودان‏خانه به كوچه و قرار دادن آبريزگاهها بر سر راه مردم. (7) .
گرچه اين نكات، جزئى و كوچك است، ولى رعايت نكردن آنهاگاهى مفسده‏ها و ضايعات بزرگى پديد مى‏آورد.
نمونه‏هاى ياد شده، گرچه اغلب، مزاحمتهاى اقتصادى و مالى‏بود، ولى به هر حال، مراعات حقوق و آسايش ديگران، ايجاب مى‏كندبه عنوان يكى از آداب معاشرت اسلامى از هر گونه مزاحمت‏براى‏ديگران اجتناب كنيم.
سلب آسايش ديگران، تعدى به حريم «حقوق شخصى‏» آنان است ونارواست.
پى‏نوشتها:
1) بحارالانوار، ج‏72، ص‏148.
2) ميزان الحكمه، ج‏1، ص‏87، بحارالانوار، ج‏72، ص‏53.
3) گلستان سعدى، باب سوم، حكايت 2.
4) بحارالانوار، ج‏72، ص‏54.
5) همان، ص‏281.
6) وسائل الشيعه، ج‏17، ص‏340.
7) همان، به صفحات 338، 344 و 347 مراجعه شود.
كارگشايى
در روابط اجتماعى، كسانى بر دلها حكومت مى‏كنند كه دلشان راخانه مهر و محبت مردم كرده باشند. برعكس، آنان كه «خود» را بيش ازهمه مى‏پسندند و «خود» را بيش از ديگران دوست دارند و آسايش وراحتى خود را بر ديگران ترجيح مى‏دهند، نه نزد خدا و رسول اعتبارى‏دارند، نه در دل و جان مردم، جايى و موقعيتى! ...
گوهر «خدمتگزارى به مردم‏»، تنها در دلهاى وارسته از منيت وخودخواهى يافت مى‏شود. خداى مهربان، بندگانش را دوست دارد.كسانى را هم كه به بندگان خدا خدمت و مهربانى كنند، دوست مى‏داردو اين مقتضاى محبت و علاقه است.
تا توانى به جهان، خدمت محتاجان كن.
به دمى يا درمى، يا قلمى يا قدمى!
خدمت، سرمايه سرورى
خيلى‏ها به سيادت و سرورى و عزت و محبوبيت علاقه‏مندند،ولى راه به دست آوردن آن را نمى‏دانند. اصلا سخن را اين گونه عنوان‏كنيم كه:
در دلهايمان چه اندازه «جا» براى ديگران باز كرده‏ايم؟
در زندگيمان چه ميزان وقت، به مردم اختصاص داده‏ايم؟
و ... اساسا تا چه حد به فكر مردم و مشكلات، رنجها و اندوههاى‏آنانيم؟
شايد كسانى بگويند: ما خود، گرفتاريهاى فراوان داريم. اگرگريستن است، بايد به حال خود بگرييم و اگر كمك است، خود محتاج‏به كمكيم ...
ولى ... ايثار و فتوت و جوانمردى چه مى‏شود؟
اگر مسائل و مشكلات مسلمانان برايمان اهميتى نداشته باشد كه‏اصلا مسلمان نيستيم! چون كه مسلمانى تنها به اسم و شناسنامه و نمازنيست. بخش عظيمى از محتواى اسلام را نوعدوستى، ايثار، خدمت‏به‏ديگران، كمك به درماندگان، كارگشايى براى مشكلات مردم و قضاى‏حاجت گرفتاران تشكيل مى‏دهد.
باز هم براى چندمين بار، گوش‏جان را با اين حديث نبوى بنوازيم‏كه فرمود:
«من اصبح لا يهتم بامور المسلمين فليس من الاسلام فى شئ، و من شهدرجلا ينادى «يا للمسلمين!» فلم يجبه فليس من المسلمين‏»; (1) .
كسى كه در حالى صبح كند كه به امر مسلمانان بى‏فكر و اهتمام‏باشد، بهره‏اى از اسلام نبرده است و هر كس شاهد فريادخواهى وكمك‏طلبيدن مردى باشد كه مسلمانان را به يارى مى‏طلبد، اما پاسخى‏به او ندهد، از مسلمانان نيست!
پس بايد بخشى از دل، محبت، فكر، زندگى، تلاش، اهتمام، عشق‏ورزيدن و دلسوزى كردن ما نسبت‏به ديگران باشد كه بندگان خدايند وآفريدگار، از اين راه، بندگان ديگرش را مى‏آزمايد.
نتيجه اين مردم‏دوستى و هميارى نيز، محبوبيت و سيادت است.
هر كه براى مردم كار كند، مردم نيز او را دوست‏خواهند داشت.
هر كه خدمتگزار جامعه باشد، از حق‏شناسى مردم بهره‏مندمى‏شود و هر كه به مردم نيكى كند، در دلها جاى مى‏گيرد.
فريدون فرخ، فرشته نبود ز مشك و عنبر سرشته نبود.
به داد و دهش يافت آن نيكويى تو داد و دهش كن، فريدون تويى.
اين حقيقت را، پيش از هر چيز، در حديث مى‏خوانيم كه:
«سيد القوم خادمهم‏»; (2) .
سرور هر گروهى، خدمتگزار آنان است.
طنين كلام معطر حضرت امام راحل (قدس‏سره) در گوشمان‏است كه فرمود: «به من رهبر نگوييد، به من خدمتگزار بگوييد».
خدمتگزارى به بندگان خدا، غير از آنكه رسالت دولتمردان ومسؤولان اجرايى و متصديان امور در ادارات و نهادهاست، وظيفه هريك از ما در معاشرت با همنوعان خودمان است.
كارگشايى
از توفيقات مهم يك انسان، آن است كه گشايش معضلات مردم به‏دست او باشد. نعمتى است كه هزاران شكر و سپاس مى‏طلبد.كارگشايى، از مقدسترين خدماتى است كه مورد قبول و امضاى آيين‏خدا و شرع محمدى(ص) است.
با عنوان «قضاء حاجت مؤمن‏»، انبوهى عظيم از روايات نقل شده كه‏اهميت و فضيلت و قداست كارراه‏اندازى و رفع نياز مردم و برطرف‏كردن مشكلات آنان و ... خلاصه در خدمت مردم و جامعه بودن را بيان‏مى‏كند. اين كار را بايد به حساب خدا گذاشت و چشم تشكر و اجر هم‏از او داشت، نه از مردم.
تو نيكى مى‏كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز.
«قصد قربت‏»، مايه ثمربخشى و ثواب الهى و ارزشمندى‏نيكوكاريهاست، و ريا آفت آن به شما مى‏رود.
آنان كه خالصانه و بى‏توقع و چشمداشت، گره از كار بسته مردم‏مى‏گشايند، بندگان خاص خدا و ماموران ويژه الهى‏اند. توفيق و امدادالهى را همراه دارند، فيض دنيوى و اجر اخروى نيز، دستاورد اين‏خدمت است. به اين حديث زيبا از حضرت رضا(ع) توجه كنيد:
«ان لله عبادا فى الارض يسعون فى حوائج الناس، هم الآمنون يوم القيامة‏»; (3) .
خداوند را در روى زمين، بندگانى است كه كارشان تلاش براى‏رفع نياز و حاجت مردم است. آنان روز قيامت، ايمن و آسوده‏اند.
آرى ... رنج دنيا و راحت آخرت!
شنيده‏ايد كه امام معصوم، طواف حج را رها كرد و به كار ديگران‏رسيد، يا كسى را كه ديگرى صدايش مى‏كرد و او به طواف مشغول بود،توبيخ كرد كه: مگر نمى‏دانى انجام كار ديگران، از خيلى طوافها برتر وثوابش بيشتر است؟ نبى مكرم اسلام(ص) هم فرموده است:
«خير الناس من انتفع به الناس‏»; (4) .
بهترين مردم كسى است كه مردم از او سود و بهره ببرند.
درسى از امام سجاد(ع)
شايد از درخشان‏ترين فصلهاى زندگانى هر يك از پيشوايان دين،رسيدگى به محرومان و زدودن نياز نيازمندان بوده است، درسى كه ازپيامبر خدا آموخته و رهنمودى كه از دين به ارث برده‏اند. راستى ...ملاك در «خير» بودن آدمى به چيست؟ هر چه بيشتر سودرسانى به‏خلايق! و گره‏گشايى از كار مردم، به قدر توان.
روايت است كه امام زين‏العابدين(ع) از راهى كه مى‏گذشت، هرگاه در ميان جاده به كلوخى برمى‏خورد، از مركب خويش پياده مى‏شد وآن را با دست‏خود از وسط راه برمى‏داشت، آنگاه سوار شده، به راه‏خود ادامه مى‏داد:
«لقد كان على بن الحسين يمر على المدرة فى وسط الطريق فينزل عن دابته‏حتى ينحيها بيده عن الطريق ... .» (5) .
سيره نورانى و سازنده يعنى اين!
زدودن موانع راه، پركردن چاله‏هاى خيابانها، رفع سد معبرها ودهها كار خدماتى ديگر، كارهاى شايسته‏اى است كه زيبنده رفتاراجتماعى يك مسلمان است. چه خوش سروده است «ابن‏يمين‏»:
سود دنيا و دين اگر خواهى مايه هر دوشان نكوكارى است.
راحت‏بندگان حق جستن عين تقوا و زهد و ديندارى است.
گر در خلد را كليدى هست بيش بخشيدن و كم‏آزارى است.
و به گفته حافظ شيرازى:
دايم گل اين بستان، شاداب نمى‏ماند درياب ضعيفان را در وقت توانايى.
خرج مال و آبرو
سرمايه و دارايى، تنها پول و اندوخته مالى نيست، گاهى نفوذ واعتبار، بيش از ثروت و پول مى‏ارزد.
كمك به ديگران هم تنها خرج پول و مصرف مال نيست. كسى هم‏كه تهيدست، اما آبرومند است، مى‏تواند از وجهه و آبرويش سرمايه‏بگذارد و آن را در راه ديگران به كار اندازد.
اگر خودتان هم كاره‏اى نيستيد، ولى مى‏توانيد نيازى را به‏كارگشايان منتقل كنيد، خود اين كار هم عبادت است و خدمت. نقش‏راهنما و واسطه داشتن براى حل مشكلات، مشاركت در پاداش آن‏خدمت است.
اگر خودتان «مقصد» نيستيد، مى‏توانيد فلش و راهنما به سوى‏مقصد باشيد.
نگذاريد وجودتان «بن‏بست‏» باشد، يا سراب، كه ديگران به فريب يااميد، نزد شما آيند، يا وقتى به شما برسند، به وجود عايقى برخوردكنند. وجودتان را «هادى‏» كنيد، به سوى خدمتها و خدمتگزاران.
در حديثى از پيشواى ششم حضرت صادق(ع) چنين آمده است:
«به خدا و محمد و على ايمان نياورده است كسى كه هر گاه برادر دينى‏اش‏براى رفع نيازى به او مراجعه مى‏كند، با چهره‏اى خندان با او برخورد نكند. اگر رفع‏حاجتش به دست او است، بايد به انجام آن بشتابد و اگر كار از دست او بيرون است،سراغ ديگرى رود و از طريق ديگران، مشكل او را حل كند.» اما متن اين حديث‏شريف:
«ما آمن بالله و لا بعلى من اذا اتاه اخوه المؤمن فى حاجة لم يضحك فى‏وجهه، فان كانت‏حاجته عنده سارع الى قضاءها و ان لم يكن عنده تكلف من عندغيره حتى يقضيها له.» (6) .
مى‏بينيد كه اين كوشش براى رفع مشكل برادر ايمانى، هم شرط‏اسلام است و هم ولايت! ايمان به خدا و رسول و ولايت، با اين روحيه‏و خصلت‏شناخته مى‏شود.
برخى «دلال‏» و «كارچاق‏كن‏» فساد و گناه و نيرنگ و حقه‏بازى‏اند.آنان فرزندان شيطان و شاگردان ابليس به حساب مى‏آيند.
بعضى هم «واسطه خير» و «شفيع حسنات‏»اند. دلالى و كارچاق‏كنى‏در امور خير و كارهاى صالح و خداپسند، از بزرگترين توفيقات الهى‏است كه شامل بندگان ويژه‏اش مى‏شود. اگر نيازمندى براى كارى سراغ‏ما آمد، فورى رد نكنيم، اگر از خودمان كارى ساخته نيست، به كسى،جايى، مؤسسه‏اى، اداره‏اى و ... معرفى و راهنمايى كنيم كه چاره كارش‏با آنجا است.
صدقه، اما بى‏پول
با شنيدن كلمه «صدقه‏»، ذهنها فورى سراغ كمك مالى به تهيدستان‏يا انداختن سكه و اسكناسى در صندوق صدقات و امثال آن مى‏رود.ولى ... اين، تنها شكلهاى عملى صدقه نيست.
مى‏توان اهل صدقه بود، بى‏آنكه پول خرج كرد. البته كمكهاى‏مالى، جاى خاصى دارد كه در هر حال و هر جا خوب است. اما مهم،توجه به وسعت دايره «نيكى‏» است. باز هم از گفتار پيشوايان الهام‏بگيريم.
از رسول خدا(ص) نقل شده كه فرمود: هرمسلمان هر روز بايدصدقه‏اى بدهد (ان على كل مسلم فى كل يوم صدقة).
وقتى پيامبر چنين فرمود، برخى از اصحاب، با شگفتى پرسيدند:
- يا رسول الله! چه كسى طاقت و توان اين كار را دارد؟
حضرت براى رفع ابهام و توضيح بيشتر، و براى اينكه صدقه راتنها در انفاق مالى خلاصه نكنند، فرمود:
«برطرف كردن عوامل اذيت از راه مردم، صدقه است،
راهنمايى كردن جاهل به «راه‏»، صدقه است،
عيادت كردن بيمار، صدقه است،
امر به معروف كردن تو، صدقه است،
نهى از منكر كردنت صدقه است.
و ... پاسخ سلام دادن نيز صدقه است!» ...
شگفتا كه چه وسعتى دارد نيكى و احسان! و چه آسان است‏ذخيره‏سازى عملى صالح براى آن روز نياز و احتياج! كلام رسول،چنين بود:
«اماطتك الاذى عن الطريق صدقة، و ارشادك الجاهل الى الطريق صدقة، وعيادتك المريض صدقة، و امرك بالمعروف صدقة و نهيك عن المنكر صدقة وردك السلام صدقة.» (7) .
ايثار
كلمه‏اى زيباست، فضيلتى بزرگ است، اما عملى است‏بسياردشوار!
گذشتن از «خود» و مقدم داشتن «ديگران‏»، شجاعتى بزرگ مى‏طلبدو اين عمل قهرمانانه، جز از روحهاى بزرگ و پاك، سر نمى‏زند، چه‏ايثار مالى، چه جانى!
«خودمحورى‏»، سد راه ايثار است.
«تعلقات‏» و «وابستگى‏» هم، آفتى خطرناك براى رشد خصلتهاى‏كمال‏گراست.
برادرى در سايه ايثار معنى مى‏يابد. ايثارگر، كسى است كه در عين‏نياز، ديگرى را بر خود مقدم مى‏دارد و در عين خستگى، كارهاى‏دشوار را بر عهده مى‏گيرد و فداكارانه به خاطر خدا، به نفع مردم از «حق‏شخصى‏» خويش مى‏گذرد. ايثارگرى، وارستگى از وابستگيهاست. دررابطه‏هاى مالى با ديگران نيز چنين است. كسى كه شادى خود را به‏قيمت اندوه ديگران بدست مى‏آورد، مسلمان نيست و آنكه «راحت‏»خود را با «رنج‏» ديگران مى‏طلبد، انسان نيست.
اگر در جمع مؤمنان، روحيه ايثارگرى برادرانه باشد، تا آنجا كه‏جيبها و منافع يكى باشد، نه تنها اصطكاك منافع پيش نمى‏آيد و نه تنهاكلاه‏گذارى بر سر ديگران در انديشه‏ها نمى‏گذرد، بلكه روحيه‏سختى‏پذيرى براى رفاه ديگران رواج مى‏يابد، كارى كه «خداپسندانه‏»است. ايثارگر، چون «رضاى خدا» را به دست مى‏آورد، از عمق جان‏خشنود مى‏شود.
اوج صفا وگذشت، در آن است كه برادرى را به مرز يگانگى‏برسانند; وحدت در خواسته، وحدت در محبت، وحدت در منفعت.
امام سجاد(ع) به مردى فرمود:
آيا به اين مرحله رسيده‏ايد كه يكى از شما دست در جيب ديگرى‏كند و آنچه را نياز دارد بردارد، بى‏آنكه اجازه بگيرد؟
گفت: نه.
فرمود: پس هنوز «برادر» نيستيد!
«هل يدخل احدكم يده فى كم اخيه و كيسه فياخذ ما يريد من غير اذن؟ قال: لا.قال: فلستم باخوان.» (8) .
و براستى كه چه مرز دشوارى! ولى برادرى، اين دشواريها را آسان‏مى‏سازد.
البته بى‏اجازه دست در جيب و كيف كسى كردن، هم حرام است،هم خلاف ادب، ليكن در حديث‏ياد شده، منظور آن است كه صفا وبرادرى و يكرنگى و اخوت دو برادر دينى به حدى برسد كه جيب من‏و تو با هم نداشته باشند و حتى در استفاده از اموال يكديگر، محتاج به‏اجازه گرفتن نباشند، يعنى اوج برادرى و ايثار!
روحيه‏هاى سرشار از «ايثار»، «خدمتگزارى‏»، «كارگشايى‏»، مايه‏گذاشتن از «مال‏» و «آبرو»، ارزشى فوق تصور دارد و اگر بر زندگيها ومعاشرتها سايه‏گستر شود، بهشت را در همين دنيا هم مى‏توان ديد.
پى‏نوشتها:
1) بحارالانوار، ج‏72، ص‏21.
2) كنزالعمال، ج‏6، ص‏710.
3) الكافى، ج‏2، ص‏197.
4) بحارالانوار، ج‏72، ص‏23.
5) همان، ص‏50.
6) همان، ص‏177.
7) همان، ص‏50.
8) الاخلاق، شبر، ص‏94.
رازدارى
حرمت راز
«راز»، به اقتضاى حرمتش بايد پنهان و پوشيده بماند و گرنه رازنمى‏شد. در اين هيچ ترديدى نيست.
گفته‏اند: غلامى طبق سرپوشيده‏اى بر سر داشت و خاموش وبى‏صدا در راهى مى‏رفت. يكى از افراد، در راه به او برخورد و پرسيد:در اين طبق چيست؟ غلام چيزى نگفت. آن شخص به اصرار پرسيد تابداند زير آن سرپوش كه روى طبق كشيده‏اند چيست؟ غلام گفت:فلانى! اگر قرار بود كه همه افراد بدانند در طبق چيست، ديگر سرپوش‏روى آن نمى‏كشيدند!
رازهاى درونى افراد نيز همين گونه است. اگر آن را به اين و آن‏بگوييد، از «راز» بودن، مى‏افتد.
با مردم بيگانه مگو راز دل خويش.
بيگانه، دل راز نگهدار ندارد.
راز فاش شده، مثل يك زندانى گريخته از محبس است كه‏بازگرداندنش به بازداشتگاه بسيار دشوار است.
تيرى كه از كمان رها گشت و گلوله‏اى كه از سلاح شليك شد،ديگر به كمان و سلاح برنمى‏گردد. «راز»، همان زندانى است، همان تيرو گلوله است و دهان، و سينه تو، همچون زندان. مانند چله كمان و مانندخشاب اسلحه، تا وقتى كه رها نشده، مصون و پنهان است. همين كه ازچنگت گريخت و از تفنگت‏شليك گشت، ديگر از اختيار تو بيرون‏رفته است. اگر تا آن لحظه، راز در گروگان تو بود، اينك تو در گرو آنى.
به تعبير زيباى اميرالمؤمنين(ع):
«سرك اسيرك، فان افشيته صرت اسيره‏»; (1) .
راز تو اسير توست، اگر آشكارش ساختى، تو اسير آن شده‏اى.
به قول سعدى:
خامشى به كه ضمير دل خويش.
به كسى گويى و گويى كه: مگوى.
اى سليم! آب ز سرچشمه ببند.
كه چو پر شد، نتوان بستن جوى (2) .
پس آنچه زمينه برخى كدورتها و گله‏ها ميان افراد مى‏شود، گاهى‏زمينه‏اش دست‏خود «صاحب سر» است كه نمى‏تواند رازدار خويش‏باشد. راز را حتى به دوستان هم نبايد گفت، اگر واقعا «راز» است و پنهان‏بودنش حتمى! چرا كه همان دوستان صميمى تو هم دوستان صميمى‏ديگرى دارند. همان افراد مورد اعتماد هم به كسان ديگرى «اعتماد»دارند، آنان هم به «همه كس‏» نمى‏گويند، ولى به «بعضى‏» چطور؟ شايد!
باز هم به قول شاعر شيراز، سعدى حكيم:
«رازى كه پنهان خواهى، با كسى در ميان منه، اگر چه دوست مخلص باشد، كه‏مر آن دوست را دوستان مخلص باشد!» (3) .
نگهبانان راز، هر چه كمتر باشند، محفوظتر است. برخلاف‏نگهدارى از چيزهاى ديگر كه زيادى نگهبانان، آن را سالمتر نگاه‏مى‏دارد. اسرار، هر چه صندوقهاى متعددتر داشته باشد، ناامن‏تر و درمعرض فاش شدن است. «كل سر جاوز الاثنين شاع‏»;
هر رازى كه از دو نفر فراتر رفت پخش خواهد شد.
كدام راز؟
علاوه بر رازهاى خودتان، اسرار مردم نيز همان حكم را دارد.همان طور كه بايد ظرفيت نگهدارى از راز خودت را داشته باشى و آن‏را پيش ديگران نگويى، رازى را هم كه كسى با تو در ميان گذاشته، يا ازاسرارى به نحوى آگاه شده‏اى، بايد نگهبان و امين باشى. قدرت‏رازدارى و ظرفيت‏حفظ اسرار را هم بايد نسبت‏به آنچه به خود وزندگيت مربوط است داشته باشى، هم نسبت‏به ديگران و اسرارشان.
افشاى اسرار، نشانه ضعف نفس و سستى اراده است. به عكس،«كتمان راز» دليل قوت روح و كرامت نفس است و ظرفيت‏شايسته وبايسته يك انسان را مى‏رساند. نگهبانى از «راز مردم‏» و «راز نظام‏» هم ازتكاليف اجتماعى است.
«حفظ لسان‏» و «كنترل زبان‏» در مباحث اخلاقى و روايات، جايگاه‏مهمى دارد و به موضوعاتى چون: دروغ، غيبت، افتراء، لغو و بهتان ودر بخشى هم به «رازدارى‏» مربوط مى‏شود. كسى كه نتواند رازدار مردم‏باشد، گرفتار يك رذيله اخلاقى و معاشرتى است و بايد در رفع آن‏بكوشد. تقوا و تمرين مى‏تواند راهى مناسب به شمار آيد.
اسرار مردم
چه بسا انسان از بعضى اسرار ديگران آگاه شود، اما بايد امين مردم‏بود و آبرويشان را نريخت و برايشان مشكل پديد نياورد.
حفظ اسرار را بايد از خدا آموخت. خداوند بيش و پيش از هركس، از اعمال و حالات و رفتار و عيوب و گناهان بندگانش باخبراست، اما ... حلم و بردبارى و پرده‏پوشى و رازدارى او بيش از همه‏است. اگر خداوند، كارهاى پشت پرده و پنهانى بندگانش را افشا كند،آيا كسى با كسى دوست مى‏شود؟ اگر خداوند، «آن كارهاى ديگر» مردم رارو كند، براى چه كسى آبرو و حيثيتى باقى مى‏ماند؟ خداوند، كريم‏است و آبرودارى و خطاپوشى مى‏كند و زشتكاريهاى پنهانى مردم رافاش نمى‏سازد، و گرنه كيست كه در برابر افشاگريهايش بتواند تاب‏آورد؟ اين همان است كه در دعاى كميل مى‏خوانيم: «و لا تفضحنى بخفى‏ما اطلعت عليه من سرى ... .».
بارى ... «امانت‏»، تنها در باز پس‏دادن فرش همسايه يا مراقبت ازگلدانهاى او نيست. «آبرو» از هر سرمايه‏اى بالاتر است و با رازدارى‏مى‏توان «آبرودارى‏» كرد. كسى كه از عيب پنهان و راز مخفى كسى مطلع‏مى‏شود و آن را در بوق و كرنا مى‏كند، گناهكار است و مديون حق مردم.تعجب است كه گاهى رازهاى خصوصى بعضى خانواده‏ها زبان به زبان‏نقل مى‏شود و صغير و كبير از آن آگاهند!
حضرت رضا(ع) در حديثى فرموده است: مؤمن، هرگز مؤمن‏راستين نخواهد بود مگر آنكه سه خصلت داشته باشد: سنتى ازپروردگار، سنتى از پيامبر و سنتى از ولى خدا. آنگاه سنت و روشى را كه‏مؤمن بايد از خدا آموخته و به كار بندد، «رازدارى‏» معرفى مى‏كند: «و اماالسنة من ربه كتمان سره.» (4) .
اگر حرفى را از كسى شنيدى كه راضى به نقل آن براى ديگرى‏نبود، نقل آن گناه است. اگر بيان يك راز، آبروى خانواده‏اى را به خطراندازد، فرداى قيامت مسؤوليت دارد و پاسخ گفتن به آن بسيار دشواراست.
چرا غيبت‏حرام است و زشت‏ترين معصيت؟ چون خميرمايه‏اش‏همان افشاى اسرار و بديها و معايب ديگران است. مگر آبروى رفته رامى‏توان دوباره بازگرداند و مگر آب ريخته را مى‏توان جمع كرد؟
اگر از اختلافات خانوادگى زن و مردى خبر دارى، چه نيازى ولزومى به طرح و افشاى آن؟
اگر در كسى نقطه ضعفى سراغ دارى، با كدام حجت‏شرعى ومستمسك دينى آن را فاش و پخش و بازگو مى‏كنى؟
مگر مى‏توان هر چه را دانست، گفت؟
مگر گفتن هر راستى واجب است؟
اسرار نظام
برخى از اسرار، به يك نظام و حكومت‏يا تشكيلات مربوطمى‏شود كه بايد محفوظ و مكتوم بماند. اسرارى كه مهمتر و حياتى‏تر ازرازهاى شخصى يك فرد است و فاش شدنش براى دشمن، ضررهاى‏جبران‏ناپذيرى براى خودى در پى دارد.
همان طور كه خراب بودن قفل در خانه‏تان را نبايد ديگران بدانند،و همان سان كه نابسامانى اوضاع داخلى زندگى شما، نبايد به ملا عام وبر سر زبان مردم كشيده شود، اوضاع درونى يك نظام نيز جنبه «رازمحرمانه‏» پيدا مى‏كند و برخى اطلاعات مربوط به امور نظامى و سياسى‏و اقتصادى و حتى فرهنگى، جزء اسرارى مى‏شود كه از چشم و گوش‏دشمنان بايد پوشيده بماند.
عمليات موفق در جبهه، مديون رازدارى در حد اعلاست. رسول‏خدا(ص) در جنگها از اين شيوه بهره مى‏گرفت و نقشه جنگ و برنامه‏عمليات و گاهى هدف حركت نظامى و اعزام نيرو و نفرات را پنهان‏مى‏داشت. در تاريخ اسلام، چه ضربه‏هايى كه به «جناح حق‏»، از طريق‏سهل‏انگارى حق‏پرستان خورده است! در نهضت مسلم بن‏عقيل دركوفه، مگر جاسوس ابن‏زياد به نام «معقل‏» نبود كه با شيوه‏اى مزورانه‏اعتماد «مسلم بن‏عوسجه‏» را جلب كرد و از مخفيگاه مسلم آگاه شد و كاربه دستگيرى و شهادت «هانى‏» و سپس «مسلم‏» انجاميد؟ مگر مى‏توان به‏هر كس كه چهره‏اى انقلابى و خودى از خود ارايه داد، به اين زودى‏اعتماد كرد و سفره دل را پيش او گسترد؟ يا مگر از پشت تلفن رواست‏كه انسان هر چه را بگويد؟ شنود دشمنان و مغرضان چه مى‏شود؟ وخويشتن‏دارى و «كف نفس‏» و حفظ زبان به كجا مى‏رود؟
چه حكيمانه است اين سخن امام صادق(ع):
«لا تطلع صديقك‏من سرك الا على ما لو اطلعت عليه عدوك لم يضرك فان‏الصديق قد يكون عدوا يوما ما»; (5) .
دوست‏خود را از اسرار خود، به اندازه و حدى مطلع ساز كه اگرآن اندازه را به دشمن بگويى نتواند به تو زيان برساند، چرا كه گاهى‏دوست، ممكن است روزى دشمن شود!
اين كلام امام معصوم، چه زيبا در كلام سعدى انعكاس يافته است‏كه:
«... هر آن سرى كه دارى، با دوست در ميان منه، چه دانى؟ كه وقتى دشمن‏گردد!» (6) .
انگيزه فاش ساختن راز
در حكمتهاى بلند بزرگان آمده است: «صدور الاحرار، قبور الاسرار».سينه‏هاى آزادمردان، گور رازهاست. بايد دلى پاك و ايمانى محكم واراده‏اى استوار داشت، تا به افشاى راز اين و آن نپرداخت. اگر انسان‏بتواند هر چه كمتر از اسرار مردم مطلع باشد، بهتر است و احتمال فاش‏كردن آن هم كمتر.
راهها و مسيرهايى كه انسان را در جريان «اطلاعات‏» و «اسرار» قرارمى‏دهد، اينهاست:
1- «پرحرفى‏». از لابه‏لاى پرحرفيهاى انسان، بسيارى از «اسرار مگو»از زبان مى‏پرد. درمانش نيز كم‏حرفى است.
2- «خودنمايى‏». اين خصيصه، بيشترين ضربه‏ها را مى‏زند. يعنى‏وانمود كردن اينكه انسان در جريان است و با «بالا»ها ارتباط دارد واخبار دست اول را مى‏داند يا آدم مهمى است، سبب مى‏شود خيلى ازاسرار را (چه شخصى و چه مربوط به نظام) باز بگويد.
3- «دوستى‏». آنان كه روى رفاقت و صميميت، اسرار محرمانه رامى‏گويند و به عواقب آن بى‏توجهند، گاهى دوستانه دشمنى مى‏كنند!
4- «وسايل ارتباط جمعى‏». گاهى آنچه از طريق رسانه‏ها، بى‏سيم،تلفن، جرايد، عكس و فيلم، نامه، حرفهاى عادى مردم كوچه و بازار ودر مجالس و محافل مطرح مى‏شود، رازها را فاش مى‏سازد. و ... برخى‏علتها و راههاى ديگر.
ولى بايد توجه داشت كه راز، همچون شريان حياتى تو و جامعه وانقلاب تو است. پاسدارى از آن هم بر عهده تو است. چه ژرف وزيباست اين كلام حضرت صادق(ع):
«سرك من دمك فلا يجرين من غير اوداجك‏»; (7) .
راز تو از خون تو است، پس نبايد جز در رگهاى خودت جارى‏شود!
و مگر «خون‏»، عامل بقاى انسان نيست؟ و اگر خون از بدن برود،جان هم پر مى‏كشد. اسرار هم همين حكم را دارد.
گفتن هر سخنى در هر جا.
نبود شيوه مردان خدا.
هر سخن، جا و مقامى دارد.
مرد حق، حفظ كلامى دارد.
حاصل كار دهد باد فنا.
گفتن هر سخنى در هر جا.
بارى ... بايد زبان را در حفظ راز، يارى كرد. راز، امانت است. درحفظ آن بايد كوشيد. چه بسا اختلافها و كدورتهايى كه ريشه در افشاى‏اسرار اين و آن دارد.
پى‏نوشتها:
1) غررالحكم، آمدى، ج‏1، ص‏437.
2) گلستان سعدى، باب هشتم، آداب صحبت.
3) همان.
4) ميزان‏الحكمه، ج‏4، ص‏426.
5) همان، ص‏428 به نقل از بحارالانوار.
6) گلستان سعدى، باب هشتم.
7) بحارالانوار، ج‏72، ص‏71.
ادب
از قيمتى‏ترين سرمايه‏ها و ميراثهاى حيات آدمى «ادب‏» است،حتى بالاتر از ثروت و سرمايه است (ادب مرد، به ز دولت اوست).
در برخوردها چيزى به زيبايى و جذابيت ادب نمى‏رسد. بايد آن‏را آموخت، به كار بست تا روابطى سالم و احترام‏آميز و پايدار ميان‏افراد، حاكم شود. اما همين واژه متداول و مشهور، گاهى تعريفى‏ناشناخته و حد و مرزى مبهم دارد. از اين‏رو مناسب است كه بر مفهوم وجايگاه و شرايط آن، تاملى مجدد داشته باشيم و بدانيم كه براستى «ادب‏چيست؟».
ادب چيست؟
اين صفت كه سرمايه ارزشمند رفتارى انسان و رسالت پدر و مادرو مربى است‏بر چه پايه‏هايى استوار است؟ آيا يك خصلت درونى‏است؟ آيا رفتارى اجتماعى است‏يا حالتى روحى؟ رمز اينكه انسان ازافراد مؤدب، خوشش مى‏آيد چيست؟
وقتى سخن از «ادب‏» به ميان مى‏آيد، نوعى رفتار خاص و سنجيده‏با افراد پيرامون (از كوچك و بزرگ و آشنا و بيگانه) در نظر مى‏آيد. اين‏رفتار كه از تربيت‏شايسته نشات مى‏گيرد، به نحوه سخن گفتن، راه‏رفتن، معاشرت، نگاه، درخواست، سؤال، جواب و ... مربوط مى‏شود.
ادب، هنرى آموختنى است. مى‏توان گفت: «ادب، تربيت‏شايسته‏است‏»، خواه مربى، پدر و مادر باشد، يا استاد و مربى.
امام صادق(ع) فرمود: پدرم مرا به سه نكته ادب كرد ... فرمود: هركس با رفيق بد همنشينى كند، سالم نمى‏ماند و هر كس كه مراقب و مقيدبه گفتارش نباشد پشيمان مى‏گردد و هر كس به جاهاى بد، رفت و آمدكند، متهم مى‏شود: «ادبنى ابى بثلاث ... قال لى: يا بنى! من يصحب صاحب‏السوء لا يسلم و من لا يقيد الفاظه يندم و من يدخل مداخل السوء يتهم.» (1) .
آنچه در اين حديث مطرح است، ضابطه داشتن «دوستى‏» و «گفتار»و «معاشرت‏» است. دوست دارى با تو چگونه رفتار كنند؟ مگر نه اينكه‏مى‏خواهى تو را با احترام ياد كنند؟ خوبيهايت را بگويند؟ نام و لقب‏زشت‏بر تو نگذارند؟ مگر نه اينكه از توهين و تحقير و استهزاى‏ديگران نسبت‏به خودت ناراحت و رنجيده مى‏شوى؟ مگر نه اينكه‏دوست دارى در جمع مردم، مورد تكريم و تشويق و توجه قرار گيرى؟
يكى از نكات مهم مربوط به معاشرت، آن است كه آنچه را در باره‏خود نمى‏پسندى، در باره ديگران هم روا ندانى و آنچه نسبت‏به‏خويش دوست مى‏دارى، براى ديگران هم بخواهى و آنچه را در كارديگران زشت مى‏شمارى، براى خود نيز زشت‏بدانى. اگر از كارهاى‏ناپسند ديگران انتقاد مى‏كنى، همان كارها و صفات در تو نباشد. اين‏نوعى «خود ادب كردن‏» است و كسى به اين موهبت دست مى‏يابد كه ازفرزانگى و هوشيارى و عقلانيتى تيز و بصير برخوردار باشد. به‏فرموده حضرت امير(ع):
«كفاك ادبا لنفسك اجتناب ما تكرهه من غيرك‏»; (2) .
در ادب كردن تو نسبت‏به خويشتن، همين تو را بس كه آنچه را ازديگرى ناپسند مى‏بينى از آن پرهيز كنى.
هر كس حد و مرز خود را بشناسد و از آن فراتر نرود، داراى ادب‏است. بى‏ادبى، نوعى ورود به منطقه ممنوعه و پايمال كردن حد و حريم‏در برخوردهاست. اين سخن بلند علوى را هم در اين زمينه بخوانيم كه‏فرمود:
«افضل الادب ان يقف الانسان على حده و لا يتعدى قدره‏»; (3) .
برترين ادب، آن است كه انسان بر سر حد و مرز و اندازه خويش‏بايستد و از قدر خود فراتر نرود.
ادب، به خودى خود يك ارزش اخلاقى و اجتماعى است وارزش‏آفرين، هم براى فرزندان، هم براى اولياء كه تربيت‏كننده آنانند.ادب در هر كه و هر كجا باشد، هاله‏اى از محبت و مجذوبيت را بر گردخود پديد مى‏آورد و انسان باادب را عزيز و دوست‏داشتنى مى‏كند.ادب، خودش يك سرمايه است و هر سرمايه‏اى بدون آن بى‏بهاست. مدالى است‏بر سينه صاحبش كه چشمها و دلها را خيره و فريفته‏مى‏سازد.
آراستگى هر چيزى به چيزى است.
آن گونه كه علم، با حلم آراسته مى‏گردد،
و شجاعت، با گذشت و عفو زينت مى‏يابد،
و ثروت، با انفاق و بخشش، ارزش پيدا مى‏كند،
حسب و نسب هم با ادب، ارج مى‏يابد. شرافت نسب و اعتبارخانوادگى و آبرو و وجهه اجتماع، بدون داشتن ادب، آرايشى سطحى‏بر چهره‏اى زشت است. اين سخن حضرت على(ع) است كه:
«لا شرف مع سوء الادب‏»; (4) .
با بى‏ادبى، هيچ شرافتى نيست.
كسى كه بى‏اصل و تبار و نسب و حسب باشد، اگر ادب داشته‏باشد، شرافت مى‏يابد. ادب، حتى نسب و تبار نامناسب را هم‏مى‏پوشاند. كلام اميرالمؤمنين(ع) چنين است:
«حسن الادب يستر قبيح النسب.» (5) .
نشانه‏ها و جلوه‏ها
هر يك از ادب و بى‏ادبى نشانهايى دارد. شناخت ادب هم جز باتوجه به نمودهاى بى‏ادبى ميسر نمى‏گردد. اين نمودها و نشانه‏ها وعلايم، هم در گفتار نمايان است، هم در رفتار و برخورد.
اگر عاقلانه زيستن و متانت در گفتار و وقار در رفتار، نشانه ادب‏است. بى‏خردى، گفتار زشت، بددهانى، تندخويى، زشت‏گويى، دشنام‏و توهين، سبكسرى و خيره‏سرى، لجاجت و عناد و ... هم بى‏ادبى‏است.
اگر كنترل دوستيها و معاشرتها ادب است، بى‏ادبى يعنى رفت وآمد با افراد ناباب و بى‏دقتى در گزينش دوستان و بى‏تعهدى درمجالستها و رفاقتها. آنكه زشت‏گفتار و بدزبان است، به تعبير حضرت‏على(ع) از ادب بى‏بهره است: «لاادب لسيئ النطق.» (6) .
كسى كه در برخورد با افراد، حاضر نيست از آنان با عظمت وتكريم ياد كند و مدام به استهزاء ديگران و غيبت آنان مشغول است،آنكه ياوه ديگران را با ياوه و دشنامشان را با دشنامى زشت‏تر پاسخ‏مى‏دهد، آنكه در مجالس و محافل و صفها، رعايت‏حق ديگران و نظم‏و مقررات و سكوت و نوبت را نمى‏كند، آنكه حاضر نيست‏به حرف‏ديگران گوش دهد، كسى كه در گفتگو و بحث، داد مى‏زند، گلو پاره‏مى‏كند و جانب انصاف و حق را مراعات نمى‏كند، آنكه ... اينها همه‏نشانه‏هايى از فقدان ادب است.
از آن سو، مراعات آداب در خوردن، آشاميدن، لباس پوشيدن يالخت‏بودن، خلال كردن، دهن‏دره، سرفه، عطسه و ... نشان ادب است.بى‏ادبى، بى‏اعتنايى به حقوق و شخصيت و حرمت انسانهاست. اگركسى هنگام عطسه، آب دهان به سفره و صورت بيفكند، يا به طرزمشمئزكننده‏اى غذا بخورد، يا به جاى تقديم دو دستى نامه و وسيله وابزار، آن را پرت كند يا حتى يك دستى بدهد، يا هنگام مطالعه شما، سرو صدا كند، يا هنگام خلوت، سرزده وارد اتاقتان شود، و اجازه ورودنگيرد، اينها نمونه‏هايى از مراعات نكردن ادب اجتماعى است.
جالب اين است كه اسلام براى همه اين موارد، دستورالعمل دارد.«تربيت اسلامى‏» و اخلاق مكتبى، همه دستورها و «بايد» و «نبايد»هايش،«ادب‏آموزى‏» است.كسى كه پاى‏بند تعاليم دين نباشد، از حوزه ادب به‏وادى بى‏ادبى پاى نهاده است.
ادب از كه آموزيم؟
رفتار نيك ديگران، بر انسان تاثير مثبت مى‏گذارد. اين امرى‏روشن و طبيعى است. ناپسنديهاى اخلاقى مردم نيز تاثير سوءمى‏گذارد. اين هم عادى است. هنر انسانهاى فرزانه و هوشمند آن است‏كه از رفتارهاى ناپسند ديگران هم عبرت و درس مى‏آموزند.
هم نيكان الگوى نيكى‏اند، هم بدان سرمشق بدى براى غافلان. اماعاقلتر كسى است كه از بديها راه خوبيها را مى‏آموزد. اين همان حكمت‏لقمانى است كه از فرزانگى او سرچمشه مى‏گيرد. به قول سعدى:
«لقمان را گفتند: ادب از كه مى‏آموختى؟ گفت: از بى‏ادبان، كه هر چه از ايشان‏در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهيز كردم.» (7) و اگر جز اين بود، لقمان به لقب‏«حكيم‏» مشهور نمى‏شد. آرى ... ادب آموختن از بى‏ادبان. همچنان كه‏بايد كم‏حرفى را از وراجان پرحرف و بيهوده‏گوى الهام گرفت.بزرگوارى و كرامت نفس را هم بايد از زشتى كار تنگ‏نظران وخسيس‏طبعان فرا گرفت. هيچ كس از زشتى و بدى، خوشش نمى‏آيد.پس چرا ما خود را از آن پاك نسازيم كه محبوب شويم؟ اگر از زشتيهاى‏ديگران، آموختيم كه به خوبيها روى آوريم، «استاد اخلاق‏» ما در درون‏خودمان نهفته است. اين روش، شيوه آموخته از امير مؤمنان(ع) است‏كه فرمود:
«اذا رايت فى غيرك خلقا ذميما فتجنب من نفسك امثاله‏»; (8) .
هر گاه در ديگرى اخلاق ناپسندى را ديدى، بپرهيز كه آن گونه‏رفتار در خودت نباشد!
عيساى مسيح هم همين روش را داشت. از او پرسيدند: چه كسى‏تو را ادب آموخت؟ فرمود: كسى مرا ادب نكرد. من، زشتى جهل راديدم و از آن پرهيز كردم. (9) .
نشست و برخاست و انس و معاشرت با افراد مؤدب، خلق وخوى و رفتارمان را به زينت «ادب‏»، مى‏آرايد.
از ادب پيامبر(ص)
رسول اكرم(ص) كه اسوه ايمان و الگوى اخلاق و ادب و رفتارنيكو است، خود را ادب كرده پروردگار دانسته و مى‏فرمايد: «ادبنى ربى‏فاحسن تاديبى‏»; (10) پروردگارم مرا ادب كرد و نيكو ادب كرد!
«سيره پيامبر»، يك كتاب ادب‏آموزى است. رفتار پيامبر، نمونه عالى‏اخلاقى و معاشرت والاست. به چند نمونه از ادب برخورد پيامبر باديگران اشاره مى‏كنيم:
رسول خدا با هر كس روبه‏رو مى‏شد، سلام مى‏داد، هم به كوچك،هم بزرگ. (11) .
هيچ گاه پاى خود را پيش كسى دراز نمى‏كرد. هنگام نگاه، به‏صورت كسى خيره نمى‏شد، با چشم و ابرو به كسى اشاره نمى‏كرد،هنگام نشستن، تكيه نمى‏داد. (12) .
وقتى با مردم دست مى‏داد و مصافحه مى‏كرد، هيچ گاه دست‏خودرا عقب نمى‏كشيد، تا طرف مقابل دست‏خود را بكشد. (13) هيچ خوراكى‏را مذمت نمى‏كرد. به هيچ (14) كس دشنام و ناسزا نمى‏گفت و سخن‏ناراحت‏كننده‏اى بر زبان نمى‏آورد و بدى را با بدى پاسخ نمى‏گفت.زيرانداز خود را به عنوان اكرام، زير پاى كسى كه خدمتش مى‏رسيدپهن مى‏كرد. (15) از روز بعثت تا دم مرگ، هرگز در حال تكيه دادن غذانخورد. (16) هديه افراد را (هر چند اندك و ناچيز) قبول مى‏كرد. (17) بيشتراوقات، رو به قبله مى‏نشست. (18) زانوهايش را پيش اشخاص،باز نمى‏كرد و بيرون نمى‏آورد. بر تندخويى غريبه‏ها در سؤال ودرخواست و سخن صبر مى‏كرد. هيچ كس را ملامت و سرزنش‏نمى‏كرد و در پى كشف اسرار ديگران نبود. (19) .
خنده‏هايش تبسم بود و هرگز قهقهه سر نمى‏داد. (20) بسيار شرمگين‏و باحيا بود. سخن كسى را قطع نمى‏كرد. از جلوى خودش غذامى‏خورد. كار افراد را به هر شكلى راه مى‏انداخت و ... بسيارى ازفضايل برجسته ديگر كه همه حاكى از روحى بلند و اخلاقى والا و ادبى‏متعالى بود.
ادب در معاشرت، ميزان رشد و شعور انسان است و هر كس به‏اندازه‏اى مى‏ارزد كه ادب دارد. عيار سنجش قيمت انسانى افراد، «ادب‏»آنان است.
وقتى مى‏توان با «ادب‏»، دلها را خريد و هنگامى كه «ادب داشتن‏»،نشانه ايمان و وسيله تقرب به خدا و محبوبيت نزد خالق و خلق است،چرا از سنت رسول خدا و سيره اولياء دين، ادب نياموزيم؟ ... آرى،ادب در گفتار و كردار، در خانه و جامعه، با كوچك و بزرگ، با خودى وغريبه، در همه جا ... و با همگان!
پى‏نوشتها:
1) بحارالانوار، ج‏75، ص‏261.
2) ميزان الحكمه، ج‏1، ص‏72.
3) غررالحكم.
4) همان.
5) همان.
6) همان.
7) گلستان سعدى، باب 2، حكايت 20.
8) ميزان الحكمه، ج‏1، ص‏70، حديث 374.
9) ما ادبنى احد رايت قبح الجهل فجانبته (بحارالانوار، ج‏14، ص‏326).
10) ميزان الحكمه، ج‏1، ص‏78.
11) سنن النبى، علامه طباطبايى، ص‏41، 43 و75.
12) همان، ص‏45، 46، 47، 73 و 61.
13) همان، ص‏41 و 47.
14) همان.
15) همان، ص‏75 و 76.
16) بحارالانوار، ج‏16، ص‏237.
17) همان، ص‏227 و 240.
18) همان.
19) مكارم الاخلاق، ص‏13، 15 و 17.
20) سنن النبى، ص‏75.
هنر گوش دادن
«گفتن و شنيدن‏»، دو خط ارتباطى با مردم است. به تعبير ديگر، دونعمت‏بزرگ الهى، قدرت گويايى و شنوايى است كه سهم مهمى درايجاد ارتباطهاى انسانى دارد و براى داشتن روابطى سالم و سودمند،نيازمند آنيم كه شيوه صحيح استفاده از «زبان‏» و «گوش‏» را مورد توجه‏قرار دهيم.
وقتى ديگرى سخن مى‏گويد، ما گوش فرا مى‏دهيم و از اين‏رهگذر، نكاتى مى‏آموزيم يا باخبر مى‏شويم. «هنر گوش دادن‏» در ارتباطميان فرزندان و اولياء، شاگردان و معلمان، شنوندگان برنامه‏هاى‏راديويى و مجريان، مستمعان و خطيبان، به كار مى‏آيد. حتى در مساله‏يادگيرى كه بخش عمده‏اى از عمر ما را فرا مى‏گيرد، خوب گوش دادن‏و رعايت ادب و آداب آن، مهم و حياتى است. نحوه بهره‏ورى از اين‏«نعمت‏خدايى‏» نيز بستگى به ميزان درايت و آداب‏دانى و مراعات‏حقوق و حدود دارد. در يكى از دعاها آمده است:
«اللهم متعنا باسماعنا و ابصارنا و قوتنا»; (1) .
خدايا ما را از گوشها و چشمها و نيرويمان برخوردار و بهره‏مندبگردان.
اگر خواهى سخن گويى، سخن بشنو، سخن بشنو.
زبان آن كس تواند زد، كه اول گوش گردد او.
در قلمرو آداب اجتماعى
در مباحث معاشرتى، نحوه استفاده از قدرت شنوايى و به تعبيرديگر خوب شنيدن و درست گوش دادن، نقش مهمى دارد. بى‏اعتنايى‏به حرفهاى گوينده، نشان بى‏ادبى است. بر عكس، حسن توجه و ابرازعلاقه، علامت ادب و تربيت اجتماعى و بها دادن به موقعيت انسانى‏مخاطب و گوينده به شمار مى‏آيد.
رسول خدا(ص) به حرفهاى ديگران گوش مى‏داد، حتى به سخن‏آنان كه بيماردل بودند و روى اغراض شوم، حرفهايى مى‏زدند.پيامبر(ص)، دو گوش شنوا براى آنان بود; تا حدى كه آنان به ستوه‏مى‏آمدند و از روى طنز مى‏گفتند: «او گوش است‏». خداوند دستورمى‏دهد كه به آنان بگو اگر گوش هم هست، براى شما گوش خوبى‏است، به خدا ايمان دارد و به حرفهاى مؤمنين نيز باور دارد:
«يقولون هو اذن، قل اذن خير لكم، يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين.» (2) .
آنان از روى آزار، لقب «گوش‏» به پيامبر(ص) مى‏دادند، تا او راخوش‏باور، ساده‏لوح و سطحى قلمداد كنند. ولى پيامبر(ص)، اين‏شيوه را براى جلوگيرى از فتنه‏انگيزى آنان و دستيابى به سوژه‏هاى‏تبليغاتى براى معارضه و مبارزه اتخاذ كرده بود. شايد اينگونه سكوت‏كردن و گوش دادن، بهترين شيوه خنثى كردن توطئه‏هايى باشد كه‏مى‏خواهند حرف بكشند و سوژه درست كنند.
به قول صائب تبريزى:
نيست درمان مردم كج‏بحث را جز خامشى.
ماهى لب بسته، خون در دل كند قلاب را.
آيه قرآن، ضمن اينكه از اخلاق خوش پيامبر اسلام ستايش‏مى‏كند، اعتماد او را تنها نسبت‏به حرفهاى مؤمنان بيان مى‏دارد.
حسن سلوك و رفتار، ايجاب مى‏كند كه انسان در ظاهر، حالت‏پذيرش و قبول از خودش نشان دهد، هر چند در دل، نپذيرفته باشد. يااگر كسى خبر، داستان يا مطلبى را باز مى‏گويد، بايد چنان با علاقه گوش‏فرا داد كه تصور شود نمى‏دانيم و از زبان او براى اولين بار است كه‏مى‏شنويم; نه اينكه با بى‏اعتنايى، نشان دهيم كه آن را شنيده وخوانده‏ايم و از آن مطلعيم! استاد هم اگر درس را توضيح مى‏دهد، ياپاسخ سؤالمان را مى‏گويد، بايد اين «شوق شنيدن‏» را ابراز داريم، تا او باعلاقه پاسخ دهد... «مستمع، صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.».
اينك به چند نمونه از اين موارد اشاره مى‏كنيم; كه در روايات ماهم از اين مقوله با عنوان «حسن الاستماع‏» - خوب گوش دادن - ياد شده‏است.
1- با گوينده
نسبت‏به سخنان هر گوينده بايد تحمل و صبورى نشان داد و به آن‏گوش داد، تا كلامش به پايان برسد. بريدن حرف ديگرى شيوه‏اى‏ناپسند و دليل كم‏ظرفيتى و بى‏ادبى است.
در سيره اخلاقى حضرت رسول(ص) و مجلس آن حضرت، آمده‏است كه:
«من تكلم، انصتوا له حتى يفرغ‏»; (3) .
كسى كه سخن مى‏گفت، به او گوش مى‏دادند، تا سخنش به پايان‏برسد.
البته اين تعليمى بود كه از مجالست‏با اسوه ادب و اخلاق،حضرت رسول(ص)، آموخته بودند و خود آن حضرت عملا چنين‏بود و با رفتار به آنان اينگونه درس آموخته بود.
در باره حضرت رضا(ع) نيز، از ابراهيم بن‏عباس روايت است كه:
«و ما رايت قطع على احد كلامه حتى يفرغ منه‏»; (4) .
آن حضرت را هرگز نديدم كه سخن كسى را قطع كند، مگر آنكه آن‏شخص از سخن خويش فارغ شود.
2- با استاد
امام سجاد(ع) در رسالة الحقوق، مى‏فرمايد:
«و حق سائسك بالعلم، التعظيم له و التوقير لمجلسه وحسن الاستماع اليه‏»; (5) .
حق آن كس كه عهده‏دار آموزش تو است، آن است كه احترامش‏كنى، مجلس او را بزرگ و گرامى بدارى و به او خوب گوش دهى.
شنونده نبايد خود را داناتر از گوينده و استادش فرض كند و به‏گفته‏هاى او گوش ندهد، يا بى‏اعتنايى كند، يا تصور كند هر چيز رامى‏فهمد و نيازى به شنيدن و گوش دادن ندارد.
«شهيد ثانى‏»، نسبت‏به تمركز حواس و استماع دقيق سخنان استاد وارج نهادن به توضيحات او چنين مى‏نويسد:
«شاگرد، نبايد در ادامه هر نوع سخن و گفتگوى استاد، وقفه‏اى‏ايجاد كند و پيوستگى كلام او را [با حرف زدن خود] از هم بگسلد. اونبايد در بيان مطلب بر استاد سبقت‏بگيرد و در خط مشى گفتار اوخويشتن را در مسير گفتار او آورده و با وى هماوردى كند، بلكه بايددرنگ نمايد كه سخن استاد به پايان برسد و سپس سخن خود را به ميان‏آورد. آنگاه كه استاد با او گفتگو مى‏كند و يا در جمع حاضران جلسه‏درس، سرگرم بحث و مذاكره است، نبايد با شاگردان ديگر صحبت‏كند، بلكه موظف است‏سراپا گوش گردد و درس استاد را كاملا استماع‏نموده و تمام حواس و قواى خود را به منظور درك و فهم بيان اومتمركز سازد. اگر استاد، ضمن بيان مطلب، حكمتها و نكات دقيقى رابازگو نمايد و يا در توضيح مساله‏اى به داستان يا شعرى تمثل جويد وشاگرد نيز از اين حكمتها و نكات و داستان و شعر، آشنايى قبلى داشته‏باشد [نبايد خود را از اين گونه شواهد بى‏نياز جلوه داده و از استاد، روى برگرداند، بلكه] بايد بعنوان يك فرد ناآگاه و خالى الذهن، با تمام‏دقت‏به گفتار استاد گوش فرا دهد و چنين وانمود كند كه با عطش شديدو علاقه وافرى خواهان چنان مطالبى است ...». (6) .
3- با نصيحتگر
هر كس به موعظه و پند و راهنمايى ديگرى مى‏پردازد، دوست‏دارد شاهد حسن توجه و گوش دادن او باشد و علايم پذيرش و تاثير وقبول را در او ببيند.
امام سجاد(ع) در باره حق نصيحتگر بر نصيحت‏شونده مى‏فرمايد:
«و حق الناصح ان تلين له جناحك و تصغى اليه بسمعك‏»; (7) .
حق ناصح (بر تو) آن است كه بال تواضع خويش را براى او نرم‏سازى و با گوش خود به سخن او گوش فرا دهى. اين شيوه، جامعه ومردم را بهتر به سمت‏برخوردارى از راهنماييهاى دلسوزانه وانتقادهاى سالم و سازنده پيش مى‏برد. حضرت على(ع) در بيان‏اوصاف متقين، هنگام شنيدن آياتى از قرآن كه مشتمل بر بيم دادن الهى‏و موعظه و اندرز است، مى‏فرمايد:
«اصغوا اليها بمسامع قلوبهم‏»; (8) .
با گوشهاى جانشان به آن هشدارهاى الهى گوش مى‏سپارند.
از علل بى‏اثر بودن بسيارى از هشدارها، تذكرها، انتقادها و نهى ازمنكرها، آن است كه شنونده اين مواعظ و ارشادها، بنا بر بى‏توجهى‏گذاشته يا خود را به ندانستن و نفهميدن مى‏زند، يا چندان اهميتى براى‏آنها قائل نيست. نتيجه قهرى چنين برخوردى نيز روشن است:دلسردى هشداردهنده از تذكر و ياس از تاثيرگذارى انتقاد سالم! زيان‏اين نيز به مجموعه جامعه برمى‏گردد كه از نعمت ارشادهاى دلسوزانه‏و امر به معروف و نهى از منكر محروم مى‏ماند و ملت‏بى‏تفاوت نسبت‏به هشدارها و موعظه‏ها، گرفتار غفلت و غرور، يا سنگدلى و قساوت‏مى‏شود.
4- با درددل كننده
خيليها دلهاى آكنده از غم و خاطرات تلخ و مشكلات ونابسامانيهايى دارند كه آنان را در فشار روحى قرار مى‏دهد. در پى‏دو گوش شنوايند كه با آنها درد دل كنند و با بازگويى دردمنديهايشان‏سبك شوند. آنكه عاطفه نشان مى‏دهد و به شكوه‏ها و غمنامه‏هاى يك‏دردمند گوش مى‏سپارد و خود را علاقه‏مند به شنيدن نشان مى‏دهد، با اونوعى همدردى كرده است. اين روحيه خوب و بزرگ، ستودنى است.
على عليه‏السلام فرموده است:
«من السؤدد الصبر لاستماع شكوى الملهوف‏»; (9) .
از بزرگوارى و آقايى است كه انسان براى گوش سپردن به شكوى‏و ناله دردمند، تحمل و صبر داشته باشد.
روحيه گرم و مردم‏دوستى و داشتن عواطف بشردوستانه، زندگيهارا گرمتر و بار سنگين غمهاى گرفتاران را سبكتر مى‏سازد.
5- پرهيز از پرحرفى
گرچه اين نكته به آداب گوش فرا دادن مرتبط نيست و بيشتر به‏گوينده اختصاص دارد، ولى چون در رابطه متقابل با گوينده و شنونده‏است، قابل طرح و يادآورى است.
اغلب، تصور مى‏شود كه در مجالس، گوينده است كه چون نيرومصرف مى‏كند، خسته مى‏شود. شنونده كه كارى نمى‏كند، جز شنيدن!در صورتى كه اگر آمادگى براى شنيدن نداشته باشد، يا حرفها برايش‏تكرارى، غير مفيد و غير جذاب باشد، زودتر و بيشتر از گوينده خسته‏مى‏شود. از اين‏رو، گوينده خودش بايد حال شنونده و اقتضاى جلسه رامراعات كرده، از پرحرفى و «اطاله كلام‏» بپرهيزد. هر چند سخنورى ونطق، براى خود سخنران و گوينده، شيرين و خوشايند باشد.
در وصاياى حضرت خضر، چنين آمده است:
«اى جوياى دانش! گوينده كمتر از شنونده خسته و ملول مى‏شود. پس هيچ‏يك از همنشينانت را (با پرحرفى) خسته مكن.» (10) .
6- بى‏اجازه گوش ندادن
از آداب اجتماعى مربوط به گوش دادن، رعايت اذن و اجازه است.اگر كسانى با هم صحبت مى‏كنند و مايل نيستند ديگرى سخنانشان را(بشنود، نبايد به صورت فضولى گوش دهد. يا بايد از محل سخن آنان‏بيرون رفت، يا خود را به كارى ديگر مشغول ساخت كه حرفهايشان به‏گوش نرسد. حداقل آنكه بى‏تفاوت باشد، نه حساس براى گوش دادن‏و پى بردن به محتواى مكالمات آنان. فرقى نمى‏كند كه صحبتهايشان‏حضورى باشد، يا تلفنى. بويژه اگر انسان بفهمد كه آنان علاقه‏مندند كه‏ديگرى حرفها را نشنود; چون گاهى حرفها خصوصى است و راضى‏نيستند ديگران آگاه شوند.
در اين باره نهى‏هايى شده است. از جمله در اين سخن امام‏صادق(ع):
«من استمع الى حديث قوم و هم له كارهون، يصب فى اذنيه الآنك يوم‏القيامة‏»;
كسى كه به (11) سخن گروهى گوش دهد، در حالى كه آنان، آن راخوش نداشته باشند (و تمايلى به شنيدن او نداشته باشند) روز قيامت،در گوشهايش سرب گداخته ريخته مى‏شود.
گوش نشستن و «استراق سمع‏»، از آداب ناپسند اجتماعى است كه‏گاهى مفاسد و پيامدهاى تلخ به دنبال دارد.
پس، كار ساده و معمولى «شنيدن‏» و «گوش دادن‏»، اين همه آداب ورسوم، تاثير و تاثر زمينه‏ها و عواقب و حد و حدود و حق وحقوق دارد.
بهره‏مندى از مراعات اين حقوق و حدود و شرايط هم «هنر» است،«هنر خوب گوش كردن!».
پى‏نوشتها:
1) بحارالانوار، ج‏2، ص‏63.
2) توبه، آيه 61.
3) مكارم‏الاخلاق، طبرسى، ص‏15، سنن النبى، علامه طباطبايى، ص‏18.
4) بحارالانوار، ج‏49، ص‏90.
5) همان، ج‏2، ص‏42، و من لا يحضره الفقيه، ج‏2، ص‏620.
6) آداب تعليم و تعلم در اسلام، ص‏348.
7) من لا يحضره الفقيه، ج‏2، ص‏625.
8) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 193.
9) غررالحكم، چاپ دانشگاه، ح 9443.
10) بحارالانوار، ج‏1، ص‏227.
11) همان، ج‏73، ص‏340.
برخورد كريمانه
هميشه عملهاى بزرگ و اقدامهاى والا، از سوى صاحبان‏روحهاى بلند سر مى‏زند. اينكه نيكى را به نيكى پاسخ دهيم و به لبخندديگرى با لبخند پاسخ دهيم، رفتارى عادى است.
برخورد كريمانه، نشان دادن نوعى «مناعت طبع‏» و «بلند همتى‏» و«روحيه والا» است كه ديگران را هم تحت تاثير قرار مى‏دهد. مثل آنكه‏بدى را با نيكى پاسخ بگويى و قهر و خشونت را، با محبت و عاطفه.
فتوت و جوانمردى در برخورد، يكى از اين گونه «بزرگوارى‏»ها درمعاشرتهاست. «خود» را نديدن و براى «ديگران‏» در قاموس زندگى‏شخصى، جايى باز كردن و دلى به دست آوردن و تكيه‏گاهى براى يك‏بينوا گشتن!
ضعيفان و جوانمردان
صاحبان دلهاى شكسته، در پى مرهم‏گذار، چشم به اين سو و آن‏سو مى‏دوزند. غريبان بى‏پناه، در تنگناهاى زندگى در سايه همت وفتوت آزادمردان مى‏آرمند و مظلومان بلاديده، دل را با دست گرم ونوازشگر جوانمردان خوش مى‏سازند و به حمايت و يارى آنان دلگرم‏و اميدوارند.
اگر در جامعه، افراد آزاده‏اى نباشند كه عشق محرومان و ضعيفان‏را در دل دارند، ستمگران روزگار آنان را سياهتر مى‏كنند و بى‏دردان،تهيدستان را به روز سياه مى‏نشانند.
در عهد كهن، رمز و راز پيدايش گروههايى از «جوانمردان‏» و«عياران‏»، همين روحيه خدمت‏به همنوع و يارى بى‏دفاع و پناه بودن‏براى بى‏پناهان بوده است.
چه خوش سروده است مرحوم فيض كاشانى:
بيا تا مونس هم، يار هم، غمخوار هم باشيم.
انيس جان هم، فرسوده بيمار هم باشيم.
شب آيد، شمع هم گرديم و بهر يكدگر سوزيم.
شود چون روز، دست و پاى هم، در كار هم باشيم.
دواى هم، شفاى هم، براى هم، فداى هم.
دل هم، جان هم، جانان هم، دلدار هم باشيم.
فتوت و جوانمردى، زيباترين آرايش يك انسان است. به فرموده‏امير مؤمنان(ع):
«ما تزين الانسان بزينة اجمل من الفتوة‏»; (1) .
انسان به هيچ زينتى، زيباتر از مروت و جوانمردى آراسته نشده‏است.
مفهوم فتوت
بى‏دردى و بى‏خيالى نسبت‏به وضع مردم و نياز و محروميت ومظلوميت آنان، از مردانگى و از مسلمانى به دور است. از آن سو، غم‏مردم خوردن و حامى مظلوم بودن و يارى به بينوا رساندن، مسلمانى ومردانگى است.
آيين «رادمردى‏» حكم مى‏كند كه صاحبان قدرت و مكنت، دستى‏هم به سر و گوش محرومان بكشند و بازوى آنان را بگيرند و اززمين‏گيرى و خاك‏نشينى بلند كنند، عزت ببخشند و حرمت گزارند.اين، زكات توانايى و توانگرى است!
«مردانگى‏»، صفت‏برجسته و ارزشمندى است كه به يك اجتماع‏زنده آبرو مى‏بخشد. بزرگوارى و كرامت نفس در برخورد با ديگران،خصيصه آزادمردانى است كه از روى فتوت و جوانمردى، انديشه‏محرومان را در سر مى‏پرورانند و مهرشان را در دل. زندگى بى‏حضورچنين فرزانگانى، نه لذت دارد، نه زيبايى. جامعه‏اى كه از جوانمردان‏خالى باشد، غبار مرگ بر چهره‏اش نشسته است.
اين سجيه و خصلت عملى، ريشه در درون و انديشه دارد و ازآنجا به رفتار و معاشرت و برخوردها سرايت مى‏كند. امام على(ع)مى‏فرمايد:
«بعد المرء عن الدنية فتوة‏»; (2) .
جوانمردى، دور بودن انسان از پستى و فرومايگى است.
و ... فرومايگى چيست، جز زور و تحقير، بى‏حرمتى و تكبر،خودخواهى و حق‏كشى، كينه‏توزى و انتقام‏جويى، بخل و حسادت،سخت‏گيرى و بدرفتارى، بى‏وفايى و دروغ، نفاق و دو رنگى؟ ...
و مردانگى چيست، جز ايثار و گذشت، عفو و مدارا، بخشندگى ونوازش، صبورى و تحمل، همت‏بلند و حسن خلق، يكرنگى ووفادارى، صداقت و دلجويى؟ ...
در ديد شما، «نامرد» و «پست‏» و «فرومايه‏» كيست؟ و مروت ومردانگى كدام است؟
خواجه عبدالله انصارى گويد:
«اگر بر روى آب روى، خسى باشى،
و اگر به هوا پرى، مگسى باشى،
دل به دست آر، تا كسى باشى!» (3) .
و خداوند، همين را مى‏پسندد و مى‏پذيرد و پاداش مى‏دهد، چرا كه‏دلهاى شكسته، جلوه‏گاه محبت‏خدا و اميد به درگاه او است وجوانمردى، آرامش بخشيدن به آن دلهاست. به گفته مولانا:
هزار بار پياده طواف كعبه كنى.
قبول حق نشود گر دلى بيازارى (4) .
در حديثى، اميرالمؤمنين(ع) چارچوب و استخوان‏بندى مروت وجوانمردى را اين گونه برمى‏شمارد كه مى‏تواند معيارى براى هرشخص جهت ارزيابى ميزان فتوت خويش باشد:
«نظام الفتوة احتمال عثرات الاخوان و حسن تعهد الجيران‏»; (5) .
نظام مردانگى، تحمل لغزشهاى برادران و رسيدگى شايسته به‏همسايگان است.
برخى از نشانه‏ها
نه فتوت به ادعا است، نه جوانمردى به سخن! رفتار و عمل، شاهدمردى و نامردى هر انسان است. فتوت نيز تنها با عمل است كه مهرتاييد مى‏خورد و مقبول خاطرها مى‏گردد، نه با حرف و شعار.
بعضى از نشانه‏هاى رادمردان كه در روايات آمده، از اين قراراست:
1- عفو و گذشت.
روحهاى بزرگ، ظرفيت‏بخشايش و گذشت نيز دارند. اما افرادحقير و فرومايه، به سرعت در صدد انتقام برمى‏آيند. به فرموده‏حضرت على(ع):
«ليس من شيم الكرام تعجيل الانتقام‏»; (6) .
شتاب و سرعت در انتقام گرفتن، از اخلاق انسانهاى بزرگوارنيست.
باز هم از كلام حضرت امير(ع) بياموزيم:
«المبادرة الى العفو من اخلاق الكرام، المبادرة الى الانتقام من اخلاق‏اللئام‏»; (7) .
سرعت در عفو، از اخلاق مردان بزرگوار است و شتاب در انتقام‏گرفتن، از اخلاق فرومايگان.
2- آغاز به نيكى.
گاهى كسى از انسان چيزى مى‏طلبد، انسان هم پاسخ مى‏دهد.
ولى اخلاق جوانمردانه آن است كه حفظ آبروى ديگران كنى وپيش از سؤالشان، در رفع نيازشان بكوشى كه اين خصلت، مردانگى وفتوت است و نشانه كرامت روح. به تعبير حضرت على(ع):
«الكريم من بدء باحسانه‏»; (8) .
كريم، كسى است كه آغازگر نيكى باشد و شروع به احسان كند.
3- پاسخ بدى با نيكى.
اين رفتار نيز، روحيه‏اى والا و عفوى بزرگ مى‏خواهد كه اگرديگران بدى كردند و ناسزا گفتند و بى‏اعتنايى نمودند، تو خوبى كنى وادب و احترام نشان دهى و اگر از تو بريدند و قطع رابطه كردند، تو قطع‏رابطه نكنى و پيوندها را نگه دارى. در اينجا هم مناسب است اين كلام‏علوى آويزه گوشمان باشد:
«الكريم من جازى الاسائة بالاحسان‏»; (9) .
جوانمرد، كسى است كه بدى را با نيكى پاسخ دهد. آرى ... در عفو،لذتى است كه در انتقام نيست.
4- عفو با قدرت.
جوانمرد كسى است كه وقتى قدرت دارد و مى‏تواند انتقام بگيرد،درگذرد و عفو را پيشه خود سازد. على(ع) فرمود:
«الكريم اذا قدر صفح و اذا ملك سمح و اذا سئل انجح‏»; (10) .
جوانمرد و بخشنده كسى است كه:
- وقتى قدرت يابد، درگذرد و ببخشايد.
- و چون توانمند و مالك گردد، عطا كند و ببخشد،
- و آنگاه كه چيزى از او خواسته شود، نياز را برآورد.
5- غمخوارى محرومان.
جوانمردان به نيازمندان رسيدگى و نسبت‏به آنان حمايت ودلجويى مى‏كنند و خود را در راحت و رنج ديگران شريك مى‏شمارند.
به قول سعدى:
تو كز محنت ديگران بى‏غمى.
نشايد كه نامت نهند آدمى.
«پورياى ولى‏»، از پهلوانان نامدار و عارفى كه از مردانگى اوحكايتهاى بسيارى زبانزد مردم است، (11) در يك رباعى چنين سروده‏است:
گر بر سر نفس خود اميرى، مردى.
ور بر دگرى نكته نگيرى، مردى.
مردى نبود فتاده را پاى زدن.
گر دست فتاده‏اى بگيرى، مردى (12) .
جوانمردى همان خوشخويى، بخشندگى، مردم‏نوازى و رسيدگى‏به بينوايان است و همه اينها به شكرانه قدرت و توانى كه پروردگار عطاكرده است. به گفته حافظ:
اى صاحب كرامت! شكرانه سلامت.
روزى تفقدى كن، درويش بينوا را.
تماشاى جلوه‏هاى فتوت و بزرگوارى و «برخورد كريمانه‏» در آينه‏رفتار بزرگان و اسوه‏ها، تماشايى‏تر است. نمونه‏هايى از اين رفتارهاى‏زيبا و نمونه‏هاى تاريخى تقديم شما مى‏شود.
در مكتب جوانمردان و كريمان
فتوت و جوانمردى، يكى از شاخصه‏هاى «برخورد كريمانه‏» درمعاشرتهاى اجتماعى است. از آنجا كه ذكر نمونه‏هاى عينى در اخلاق ورفتار جوانمردان، تاثيرگذارتر است، به چند نمونه تاريخى از رفتاراولياء دين اشاره مى‏شود.
اما براى اينكه ذهنيت آماده‏ترى داشته باشيم، به كلامى از حضرت‏امير(ع) در اين مورد استناد مى‏كنيم كه فرمود:
«ثلاثة هن المروءة: جود مع قلة، و احتمال من غير ذلة و تعفف عن المسالة‏»; (13) .
مروت سه چيز است:
- بذل و سخاوت، در عين تنگدستى.
- تحمل و بردبارى، بدون ذلت و خوارى.
- عفاف ورزيدن از سؤال و طلب.
به قول صائب تبريزى:
دست طلب چو پيش كسى مى‏كنى دراز.
پل بسته‏اى كه بگذرى از آبروى خويش.
مساله مناعت طبع، دورى از سؤال و طلب و طرح نكردن‏نيازمندى با اين و آن نيز از نشانه‏هاى تعالى روح است و آنان كه صورت‏خود را با سيلى سرخ نگه مى‏دارند و فقر و تنگدستى خويش را به‏خاطر حفظ آبرو، با ديگران در ميان نمى‏گذارند، از اين گروهند.
و اما نمونه‏هاى تاريخى:
تاريخ اسلام و شرح حال بزرگان، اندوخته‏هاى فراوانى ازمروتهاى فراموش نشدنى به خاطر دارد كه هر كدام درسى از «فتوت‏»است و تابلويى است كه چشم دل را به سوى خود جذب مى‏كند. در اين‏بخش به چند نمونه اشاره مى‏شود:
1- پيامبر(ص) و «پيمان جوانمردان‏».
از فرازهاى برجسته دوران جوانى رسول خدا(ص) پيش ازبعثت، شركت و عضويت او در پيمانى بود كه عده‏اى از جوانمردان‏قريش براى دفاع از حقوق افتادگان و مظلومان بستند و به‏«حلف‏الفضول‏» معروف شد. اين گروه، خود را ملزم و متعهد مى‏دانستندكه به استغاثه و استمدادهاى بى‏پناهانى كه به حقشان تجاوز مى‏شودپاسخ دهند. پيامبر خدا(ص) از اين پيمان به عظمت و نيكى و با افتخارياد مى‏كرد و هرگز حاضر نبود به هيچ قيمت آن را بشكند. (14) .
2- رسول خدا(ص) و «عفو عمومى‏».
نمونه ديگر بزرگوارى و مروت و مداراى پيامبر(ص)، حتى‏نسبت‏به دشمنان سرسخت‏خويش، اعلان «عفو عمومى‏» بود كه نسبت‏به مردم مكه داشت. در سال «فتح مكه‏» كه مسلمانان پيروزمندانه واردمكه شدند، با آنكه مكيان، آن حضرت و مسلمانان را بسيار آزرده بودندو چندين بار براى نابودى اسلام، لشكركشى كرده بودند و خودمشركان نيز، خويش را مستحق هر گونه انتقامجويى مى‏ديدند، اماانتظار كرم و بزرگوارى هم داشتند. رسول خدا(ص) همه را بخشود. (15) وبا جمله «اذهبوا فانتم الطلقاء» - برويد، آزاديد - همه را عفو كرد و آب عفوو گذشت‏بر آتش كينه‏ها ريخت. اين گونه برخورد با دشمن نيز، نشان‏روحيه والاى او بود.
3- على(ع) در ميدان نبرد خندق.
رادمردى على(ع) در تاريخ، نمونه است و نمونه‏هايش نيز فراوان.در جنگ خندق، وقتى با رقيب شجاعى همچون «عمرو بن‏عبدود» درافتاد و او را به هلاكت رساند، چون خواهر «عمرو» كنار كشته برادرش‏آمد و ديد كه زره قيمتى او بر تنش باقى است، پرسيد: قاتل او كيست؟گفتند: على بن‏ابى‏طالب. آنگاه گفت: او را هماوردى بزرگوار وجوانمرد كشته است. سپس در سوگ برادرش اشعارى خواند، به اين‏مضمون: اگر كشنده عمرو، كسى جز «على‏» بود، همواره بر برادرم‏مى‏گريستم; ولى چه كنم كه قاتل او كسى است كه از قتل او، عيب وعارى بر «عمرو» نيست. (16) .
4- مروت على(ع) با قاتل خود.
اميرالمؤمنين(ع) با آنكه مى‏دانست قاتلش «ابن‏ملجم‏» است، امامتعرض او نشد و قصاص قبل از جنايت نكرد. مردانگى را به حدى‏رساند كه به فرزندش امام مجتبى(ع) فرمود: او كه اكنون در اختيارشماست، با او مدارا كنيد و اگر من از دنيا رفتم، تنها يك ضربت‏به اوبزنيد. و دستور داد از شير و غذاى خودش به او هم بدهند. (17) اين گونه‏حتى دشمنان و اسيران را مورد محبت و مروت قرار مى‏داد. به قول‏شهريار:
بجز از على كه گويد به پسر كه: قاتل من.
چو اسير توست اكنون، به اسير كن مدارا.
همين فتوتهاى على(ع) بود كه او را ملقب و مفتخر به «لا فتى الاعلى ...» ساخت.
5- با سپاه معاويه.
در جنگ صفين، وقتى سپاه معاويه بر نهر فرات دست‏يافتند،ياران على(ع) را از برداشتن آب جلوگيرى كردند. خطر بى‏آبى سپاه‏حضرت را تهديد مى‏كرد. با سخنان پرشور آن حضرت، سربازان اسلام‏بر دشمن تاختند و فرات را تصرف كردند. آنان مى‏توانستند مقابله به‏مثل كنند و سپاه معاويه را با تشنگى به هلاكت‏برسانند. اما على(ع) فرمود تا جايى را باز بگذارند تا لشكريان معاويه هم بتوانند از آب‏فرات بردارند. (18) اين نيز نمونه‏اى از جوانمردى مولى، حتى در برخوردبا لشكريان متجاوز شام و دشمنى همچون معاويه بود.
6- عاشورا، جلوه‏گاه مروت.
حماسه عاشورا، سراسر درس كرامت و بزرگوارى و جلوه‏اى ازبرخوردهاى كريمانه اهل‏بيت(ع) با ديگران بود. وقتى سپاه تشنه حرآمدند و راه را بر امام(ع) بستند، حسين بن‏على(ع) دستور داد همه آن‏گروه هزار نفرى و حتى اسبهايشان را هم سيراب كنند. (19) .
روز عاشورا، همين حر بن‏يزيد، وقتى تصميم گرفت از سپاه باطل‏جدا شود و به حسين بن‏على(ع) بپيوندد، امام او را پذيرفت و خطاى‏گذشته‏اش را ناديده گرفت. حر به آغوش جوانمردى امام حسين(ع)پناه آورد و توبه كرد، توبه‏اش هم قبول شد. (20) .
حسين بن‏على(ع) به سپاه كوفه فرمود: «اگر دين نداريد، لااقل آزادمردباشيد.» خود او كه روح بلند و خصلت جوانمردى داشت، دشمن را هم‏به داشتن مردانگى و پرهيز از هجوم به زنان و كودكان بى‏دفاع، فرامى‏خواند.
علمدار رشيد و وفادارش حضرت ابوالفضل(ع) نمونه اعلاى‏فتوت و جوانمردى بود، بويژه آنجا كه لب تشنه بر فرات وارد شد ومشك را از آب پر كرد و خواست از آب زلال آن بنوشد كه ياد تشنگى‏امام حسين(ع) و كودكان خيام، مانع از آن شد و به خود خطاب كرد: اى‏نفس! پس از حسين زنده نباشى! او و يارانش در آستانه مرگ و شهادتندو تو مى‏خواهى آب سرد بنوشى؟ ... آب را بر روى آب ريخت و لب‏تشنه از فرات بيرون آمد و به شهادت رسيد. (21) .
حضرت ابوالفضل، پهلوانى در ميدان فتوت و نام‏آورى از دودمان‏غيرت و رادمردى بود.
به دريا پا نهاد و خشك‏لب بيرون شد از دريا.
مروت بين، جوانمردى نگر، غيرت تماشا كن.
7- امام حسن(ع) و مرد شامى.
مردى شامى كه در اثر تبليغات معاويه، دشمن اهل‏بيت(ع) بود، درمدينه امام مجتبى(ع) را ديد و شروع كرد به ناسزاگويى و لعنت و ... آن‏حضرت نيز هيچ نمى‏گفت. سخنانش كه تمام شد حضرت رو به او كرد،سلام داد و لبخند زد و فرمود: گويا غريب هستى! اگر از ما چيزى‏بخواهى مى‏دهيم، اگر راهنمايى بخواهى، رهنمون مى‏شويم، اگربخواهى بارت را به مقصد مى‏رسانيم. اگر گرسنه‏اى، سيرت مى‏كنيم،اگر برهنه‏اى، تو را مى‏پوشانيم، اگر نيازمندى بى‏نيازت مى‏كنيم، اگررانده شده و بى‏پناهى، پناهت مى‏دهيم، اگر حاجتى دارى بر مى‏آوريم،اگر به منزل ما بيايى، تا وقتى كه بخواهى بروى، مهمانت مى‏كنيم و ...
مرد شامى كه اين سخنان را شنيد و اين برخورد را ديد، گريست، وگفت: شهادت مى‏دهم كه تو جانشين خدا در زمينى. خدا داناتر است كه‏رسالت‏خود را كجا قرار دهد. تو و پدرت در نظر من منفورترين‏اشخاص بوديد، اما اينك تو محبوب‏ترين فرد در نظر منى. آنگاه به‏خانه امام(ع) رفت و تا بود، مهمان او بود و از دوستداران اهل‏بيت(ع)گرديد. (22) اين معجزه رفتار كريمانه است كه حتى دشمن را به دوست‏تبديل مى‏سازد.
8- امام سجاد(ع) و جوانمردى.
هشام بن‏اسماعيل، يكى از دولتمردان اموى و حاكم مدينه بود كه‏در دوران حكومتش ستمهاى بسيار بخصوص بر علويان و بزرگ آنان‏امام سجاد(ع) كرده بود. وقتى عزل شد، به فرمان حاكم جديد او راجلوى خانه «مروان حكم‏» نگه داشته بودند كه هر كس از او ستم ديده ياناروا شنيده است، بيايد و تلافى كند.
شهيد مطهرى مى‏نويسد: «خود هشام، بيش از همه نگران على‏بن‏الحسين و علويون بود. با خود فكر مى‏كرد انتقام على بن‏الحسين در مقابل آن‏همه ستمها و سب و لعنها نسبت‏به پدران بزرگوارش كمتر از كشتن نخواهد بود. ولى‏از آن طرف، امام به علويون فرمود: خوى ما بر اين نيست كه به افتاده، لگد بزنيم و ازدشمن پس از آنكه ضعيف شد انتقام بگيريم. بلكه برعكس، اخلاق ما اين است كه‏به افتادگان كمك و مساعدت كنيم.
هنگامى كه امام با جمعيت انبوه علويين به طرف هشام بن‏اسماعيل مى‏آمد،رنگ در چهره وى باقى نماند. هر لحظه انتظار مرگ را مى‏كشيد. ولى برخلاف‏انتظار وى، امام طبق معمول كه مسلمانى به مسلمانى مى‏رسد، با صداى بلندفرمود: «السلام عليكم‏» و با او مصافحه كرد و بر حال او ترحم كرده، به او فرمود: اگركمكى از من ساخته است، حاضرم. بعد از اين جريان، مردم مدينه هم شماتت‏به اورا موقوف كردند.» (23) .
سخن از جوانمردى و رفتار كريمانه با دوست و دشمن، بويژه درسيره پيشوايان مكتبى و اصحاب آنان دامنه‏اى وسيع دارد.
اين بحث را با فرازى از دعاى امام سجاد(ع) در صحيفه سجاديه به‏پايان مى‏بريم كه نشانگر روح بلند آن حضرت است و تجلى شخصيت‏كريمانه كه در نيايش او مشهود است:
«خدايا! ... بر پيامبر و دودمانش درود فرست و توفيق ده و يارى كن در برابركسى كه با من ناراستى مى‏كند، خيرخواهانه رفتار كنم، كسى را كه از من دورى‏مى‏گزيند، به نيكى پاداش دهم، و هر كه مرا محروم مى‏سازد، به او عطا و بخشش‏كنم، و هر كه با من قطع رابطه مى‏كند، صله رحم كنم، هر كه مرا غيبت مى‏كند،نيكيهايش را ياد كنم، نعمت را سپاس گويم و از بديها در گذرم ... .» (24) .
اميد است كه گوشه‏اى از اين گونه رفتار كريمانه و اخلاق و منش‏بزرگوارانه و فتوت و جوانمردى در زندگيهاى ما نيز جلوه يابد و چهره‏جامعه و معاشرتهاى مردم را زيبا سازد.
پى‏نوشتها:
1) غررالحكم، چاپ دانشگاه، ج‏6، ص‏96.
2) همان، ج‏3، ص‏260.
3) مناجات، خواجه عبدالله انصارى، بخش مقالات، ص‏35.
4) كليات شمس، جزء 6، ص‏298.
5) غرر الحكم، ج‏6، ص‏185.
6) همان، ج‏5، ص‏81.
7) ميزان الحكمه، ج‏8، ص‏367.
8) همان، ص‏365.
9) همان.
10) غررالحكم، ج‏7، ص‏346.
11) فرهنگ فارسى (معين)، بخش اعلام.
12) چكيده انديشه‏ها، ج‏2، ص‏257.
13) ميزان‏الحكمه، ج‏9، ص‏113.
14) فروغ ابديت، ج‏1، ص‏151.
15) مغازى واقدى، ج‏2، ص‏835.
16) زندگانى حضرت محمد، رسولى‏محلاتى، ص‏453.
17) بحارالانوار، ج‏42، ص‏289.
18) شرح ابن‏ابى‏الحديد، ج‏3، ص‏331.
19) حياة الامام الحسين، ج‏3، ص‏74.
20) اعيان الشيعه،ج‏1، ص‏603.
21) مقتل الحسين، مقرم، ص‏336.
22) مناقب، ابن‏شهر آشوب، ج‏4، ص‏19.
23) داستان راستان، ج‏1، ص‏74 (داستان: لگد به افتاده).
24) صحيفه سجاديه، دعاى‏20 (مكارم الاخلاق) ... سددنى لان اعارض ...
عزت نفس
دانشنامه اخلاق در سایت جدید
مفهوم «عزت نفس‏»
شايد براى شما نيز پيش آمده باشد كه به چيزى «نياز» داشته‏ايد،ولى براى حفظ آبرو و «موقعيت‏» خويش، آن را با كسى مطرح‏نساخته‏ايد. يا گاهى مشكلى برايتان پيدا شده، اما آن را در حدى‏ندانسته‏ايد كه براى چاره‏جويى و حل آن، آن را با كسى در ميان‏بگذاريد.
آيا تا كنون شده است كه براى روبه‏رو نشدن با يك نفر ناباب، راه‏خود را كج كنيد، و براى دهان به دهان نشدن با يك فرد هرزه و هتاك،دندان روى جگر گذاشته، حتى به دفاع از خويش نپرداخته‏ايد؟
اينها و نمونه‏هاى ديگرى از اين قبيل، شواهدى بر روحيه‏اى‏متعالى است كه از آن با «عزت نفس‏» ياد مى‏كنيم.
جان آدمى عزيز است و رفاه و برخوردارى دوست داشتنى است;اما انسانيت انسان بالاتر از هر چيز است و شخصيت و آبرو قيمتى‏بسيار بالاتر از مال و اندوخته دارد. «كرامت نفس‏» نيز، ارزشى برتر ازمعادلات و محاسبات منفعت‏گرايانه و مادى دارد.
وقتى انسان به چيزى طمع مى‏بندد، بخشى از انسانيت والاى‏خويش را در معرض خطر و تلف شدن قرار مى‏دهد تا آن «خواسته‏» رابرآورده سازد. گاهى هم حق و دين و شرف و كرامت نفس، زير «پا»گذاشته مى‏شود تا آن مطلوب و خواسته به «دست‏» آيد. آيا به راستى‏خواسته‏هاى نفسانى تا اين حد مهم است كه در چنين معامله زيانبارى‏پى‏گيرى شود؟
چگونه مى‏توان به خواسته‏هاى دل، بى‏حساب و بى‏حد و مرزرسيد، بى‏آنكه از معنويت و كمال و ارزش، چيزى را فدا كرد و از دست‏داد؟
صاحبان «عزت نفس‏»، هرگز آبروى خود را به كف نانى‏نمى‏فروشند و به خاطر «مناعت طبع‏»، هرگز خواسته‏هاى دل رازمينه‏ساز حقارت و زبونى و خفت و خوارى نمى‏كنند.
بهاى وجود
نماد ديگرى از «عزت نفس‏»، آن است كه انسان، پاسدار كرامت‏وجودى خويش باشد و ارزش فوق مادى خود را با خواسته‏هاى حقيرو هوسهاى ناپايدار و درخواستهاى ذلت‏بار، لكه‏دار نسازد. «عزت‏» به‏معناى صلابت و استوارى و نفوذناپذيرى و تسخير نشدن و فرونپاشيدن و سست نشدن و نبودن است. انسانى عزيز است كه به پستيها وحقارتها راه ندهد كه در زمين دل و جان و زمينه شخصيت او نفوذ كند.كسى عزت نفس دارد كه هويت انسانى خويش را در مقابل ضربه‏هاى‏خردكننده فسادها و تباهيها حفظ كند و اين جز در سايه «خودشناسى‏» وآگاهى به ارزش انسانى و والايى جايگاه معنوى انسان فراهم نمى‏آيد.
انسان خود را با چه چيزى مقايسه مى‏كند و به چه چيزى‏مى‏فروشد و خود را به چه مى‏دهد و چه مى‏گيرد؟ اصلا انسان به چه وچند مى‏ارزد؟
حضرت على(ع) در سخن زيبا و بلند و شيوايى، در بيان جايگاه‏رفيع انسان و ارزش وجودى او مى‏فرمايد: «بدانيد كه براى جانها ووجودهاى شما، قيمت و بهايى جز «بهشت‏»، نيست. آگاه باشيد و خود را جز به‏بهشت نفروشيد»:
«انه ليس لانفسكم ثمن الا الجنة، فلا تبيعوها الا بها.» (1) .
كسى كه اين جايگاه را بشناسد و از آن مراقبت كند، هرگز به پستى‏و حقارت و طمع و ذلت كشيده نمى‏شود و گوهر خود را به تمنيات‏نفسانى و خواهشهاى مادى نمى‏فروشد. عزت نفس، مانع مى‏شود كه‏انسان آگاه، خود را ارزان بفروشد.
خواستن، پل ذلت
«كيان وجودى‏» انسان، گاهى به خاطر «طلب‏» در هم مى‏شكند. هركس مى‏كوشد خود را كامل و بى‏نياز و بزرگوار جلوه دهد و شخصيت‏خويش را نگهبان باشد. ولى گاهى افراد سست اراده و طماع در برابر«خواستن‏»، آن گوهر را از كف مى‏دهند.
خواستن، سند «احتياج‏» است و نشانه فقر و نادارى. گاهى يك‏«آبرو» در گرو يك «درخواست‏» قرار دارد و با گشودن دست نياز، آن آبروو حيثيت‏ساليان دراز، يكباره بر خاك مى‏ريزد و بر باد مى‏رود.
امام على(ع) فرموده است:
«ماء وجهك جامد تقطره السؤال، فانظر عند من تقطره؟»; (2) .
آبروى تو، جامد است و با سؤال و درخواست، قطره قطره‏مى‏ريزد. بنگر كه قطرات آبرو را پيش چه كسى مى‏ريزى!
و چه زيبا گفته است صائب تبريزى:
دست طلب چو پيش كسى مى‏كنى دراز.
پل مى‏كشى كه بگذرى از آبروى خويش.
بدترين وضع، آن است كه حرص و طمع و تكاثر و افزون‏طلبى،انسان را به «خواستن‏» وادار سازد و براى ست‏يافتن به آنچه كه ندارد،دست‏به هر كارى بزند و پيش هر كس و ناكسى كوچك شود و التماس‏و خواهش كند و كوچك شود، غلام و چاكر اين و آن گردد، تا از اين‏رهگذر، چيزى بر «داشته‏»هايش بيفزايد و يا به برخى از «خواسته‏»هايش‏برسد.
مگر دنيا چه اندازه مى‏ارزد كه انسان، اعتبار و شرف خود را در گروآن بگذارد؟
مگر پول، چقدر مقدس است كه انسان، عزت نفس خويش را با آن‏مبادله كند؟
آيا بايد به هر خواسته‏اى رسيد؟ و هر چه را «دل‏» خواست، بايدتامين كرد؟ پس عفاف و كف نفس و كنترل غرايز و تمنيات و مهار زدن‏بر حرص و آز، براى كجا و كى و چه كسانى است؟!
در اين داد و ستد، چه مى‏دهيم و چه به دست مى‏آوريم؟
سخنى زيبا از حضرت على(ع) نقل شده است:
«و اكرم نفسك عن كل دنية و ان ساقتك الى الرغائب، فانك لن تعتاض بماتبذل من نفسك عوضا»; (3) .
خويشتن را از هر چه كه پست‏باشد، والاتر بدان و پرهيز كن. هرچند تو را به خواسته‏ها و آمالت‏برساند. چرا كه تو هرگز از آنچه كه از«خويش‏» مى‏دهى، چيزى عوض نخواهى يافت.
مساله بر سر شرافت و كرامت انسان است. وقتى در اين داد و ستد،در مقابل «دنيا» و خواهشهاى نفسانى قرار گرفت و بخشى از آن به هدررفت و تباه شد، ديگر جايگزينى براى آن پيدا نخواهد شد.
چه بسيار عزيزانى كه در چاه «خواستن‏» افتادند و چون با طناب‏ديگران بيرون آمدند و به خواسته‏هاى نفسانى رسيدند، زير بار منت‏دونان ماندند و عزت خويش را در همان چاه وا نهادند و كرامت را باوابستگى به ديگران معامله و مبادله كردند.
نخواه، تا عزيز بمانى. طمع مدار، تا سربلند باشى و قانع باش، تااسير نگردى.
اين رهنمود مولاى آزادگان حضرت امير(ع) است كه فرمود:«القناعة تؤدى الى العز»; (4) قناعت، عزت مى‏آورد. و نيز سخن او است كه:«العز مع الياس‏»; (5) عزت، همراه با نااميدى از دست مردم است. به آنچه‏دارى قانع باش و به داشته‏هايت‏بساز، تا عزيز باشى.
حفظ گوهر عزت
نگهبانى از گوهر عزت و كرامت، وظيفه است. نبايد خود را درمعرض تحقير و توهين قرار داد. انسان بايد از كارى كه به‏معذرت‏خواهى وادار شود پرهيز كند، تا از اين طريق هم، وجهه و آبروو اعتبارش صدمه نبيند. معاشرت بزرگوارانه، براى مصون ماندن ازتعرض و دشنام نااهلان، نگهبانى از عزت نفس است. رسيدن به اين‏هدف، تنظيم خاصى را در روابط انسان با ديگران مى‏طلبد، رابطه‏اى برمبناى هوشيارى و حفظ عزت و مناعت و زير پا گذاشتن طمعها وخواهشها.
بايد چنان زيست كه به پرداخت جريمه، مجبور نشد،
بايد چنان كار كرد، كه مورد توبيخ و ملامت قرار نگرفت،
بايد آن گونه رفتار كرد كه از سوى ديگران، توهينى به انسان‏صورت نگيرد. حداقل، بخشى از اينها به دست ماست. البته نه به اين‏معنا كه انسان از انجام وظيفه گفتارى و كردارى و موضع‏گيرى در جاى‏مناسب، شانه خالى كند، بلكه موجبات وهن و توهين نسبت‏به خويش‏و تحقير شدن در حضور جمع را فراهم نياورد.
هم در برخورد با قدرتمندان بايد «عزت دينى‏» خود را پاسدارباشيم، هم در مواجهه و معاشرت با پولداران، از رفتار ذليلانه و حقيرانه‏پرهيز كنيم. اين گونه مى‏توان موساى عزت را در برابر فرعون قدرت،سربلند نگه داشت. اگر كسى ثروتمندى را به خاطر پولش احترام كند،دين و شرافت‏خود را زير پاهاى خويش، له كرده است. به تعبيرحضرت على(ع):
«من اتى غنيا فتواضع له لغناه، ذهب ثلثا دينه‏»; (6) .
هر كس نزد ثروتمندى رود و به خاطر توانگرى و ثروتش درمقابل او كرنش و فروتنى كند، دو سوم دينش رفته است!
شگفتا كه آيين يك انسان، از كجاها لطمه مى‏خورد كه به خيال هم‏نمى‏رسد.
اين منش و رفتار را بايد به كودكان هم آموخت، تا با عزت نفس بارآيند و در مقابل «دارايان‏»، احساس حقارت و كوچكى و ذلت نكنند.
اگر نسل نوجوان ما، مفهوم كرامت انسان و مناعت طبع و عزت‏نفس را در نيابد، با روح كوچك و همت محدود و چشمى هميشه‏گرسنه، اسير دنياداران مى‏شود. بزرگترين خدمت‏به فرزندان، تعالى‏بخشيدن به همتها و غنا بخشيدن به شخصيت وجودى آنهاست. درسايه چنين تربيتى، صاحبان روحهاى بلند و وارسته، اين گونه طلبها راتلخ و دشوار مى‏يابند و به آن تن نمى‏دهند. در ديوان منسوب به‏حضرت على(ع) شعرى است‏با اين مضمون:
«جا به جا كردن صخره‏ها از قله كوهها، نزد من از تحمل منت مردم محبوب‏تراست. من تلخى همه اشياء را چشيده‏ام. هيچ چيز، تلختر از «سؤال‏» و درخواست‏نيست.» (7) .
و به قول ناصرخسرو:
به آب روى، اگر بى‏نان بمانم.
بسى به زان كه خواهم نان ز دونان.
پى‏نوشتها:
1) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، حكمت 456.
2) همان، حكمت 346.
3) همان، نامه 31.
4) غررالحكم.
5) همان.
6) نهج‏البلاغه، حكمت 228.
7) لنقل الصخر من قلل الجبال.
احب الى من منن الرجال.
و ذقت مرارة الاشياء طرا.
فما طعم امر من السؤال.
بندگى و آزادگى
گاهى مرزهاى اخلاقى در معاشرت، آشفته مى‏شود. افراد، به نام‏خضوع و تواضع، در دام ذلت و حقارت مى‏افتند، و به نام وقار و عزت،گرفتار تكبر و خودبرتربينى مى‏شوند. از اين‏رو شناختن اين مرزها وتشخيص جايگاه هر يك از صفات، مهم است.
عزت و منت
بندگى، بد است، اما در برابر خداوند نيكوست.
آزادى، مقدس و مطلوب است، اما نسبت‏به خدا و حريم بندگى،عبوديت و فرمانبردارى قداست دارد.
خضوع، ناپسند است، ليكن در برابر آفريدگار و اولياء خدا وصالحان شايسته، پسنديده است.
خود را حقير ديدن، نشانه ضعف روح است، اما در برابر خداى‏هستى، انسان را به عظمت مى‏رساند و بزرگى و عزت را در سايه‏عبوديت فراهم مى‏آورد.
تواضع، پسنديده است، اما حاجت نزد دونان بردن و ملتمسانه بارمنت نامردان را كشيدن، بسيار زشت و حقارت‏آميز است.
اين نكته بدان جهت گفته مى‏شود تا كسى به اشتباه مپندارد كه براى‏عزت و سربلندى، بايد از خضوع و خاكسارى و فروتنى گذشت، حتى‏در پيشگاه خداى متعال! كه در اين قلمرو، هر كه بنده‏تر و خاضعتر باشدو دست نيازش گشوده‏تر، مقرب‏تر است و محبوب‏تر.
نزد خدا و در آستان ذوالجلال، بايد سر فرود آورد و به نيازخواهى‏پرداخت، چرا كه بندگى درگاهش و اطاعت فرمانش و سجود درپيشگاهش در هر كه تحقق پذيرد، از بار منت ديگران كشيدن و خوارى‏و ذلت دونان را تحمل كردن نجات مى‏يابد. به فرموده امام صادق(ع):
«هر كس عزت بدون قوم و عشيره مى‏خواهد، و هيبت و شكوه بدون سلطنت‏و حكومت مى‏جويد و سرمايه و بى‏نيازى بدون مال، پس بايد از «ذلت معصيت‏» به‏«عزت اطاعت‏خدا» منتقل شود.» (1) .
بنده خدا، خود را چنان عزيز و محترم مى‏بيند كه نيازى به تملق وكرنش در برابر فرومايگان نمى‏بيند و چنان خويش را با عظمت مى‏يابدكه حقارت نفس را به خاطر مسايل دنيوى نمى‏پذيرد و چنان خود را به‏خاطر «بندگى خدا» شريف مى‏شمارد كه عزت خود را به اين آسانى زيرپا نمى‏گذارد. به قول اقبال لاهورى:
آدم از بى‏بصرى بندگى آدم كرد.
گوهرى داشت، ولى نذر قباد و جم كرد.
يعنى از خوى غلامى ز سگان پست‏تر است.
من نديدم كه سگى پيش سگى سر خم كرد (2) .
سرفرازى واقعى
تملق‏گويى و آزمندى و خصلت غلامى، گرچه ممكن است انسان‏را به نان و نوايى برساند، ولى همراه آن آزادگى و استقلال و شرف،گاهى از دست مى‏رود. از اين‏رو، فرزانگان همواره با قناعت و ساختن‏بر سختيها و تحمل محروميتها، خود را گرفتار سلسله «منت دونان‏»نكرده‏اند. به گفته سعدى:
به نان خشك، قناعت كنيم و جامه دلق.
كه بار محنت‏خود به، كه بار منت‏خلق.
باز به گفته او:
كهن جامه خويش، پيراستن.
به از جامه عاريت‏خواستن.
چرا كه عاريه گرفتن و قرض خواستن و مديون بودن نيز، گاهى‏همراه با ذلت و خوارى است و آزادگان تا اين اندازه هم نمى‏خواهندزير چنين بارى قرار گيرند، تا چه رسد آنجا كه ديگرى بخواهد با كمك‏و مساعدت و بخشش، منت نهد و به رخ بكشد.
در حالات مرحوم سيدرضى (گردآورنده نهج‏البلاغه) آمده است‏كه خداوند، نوزادى به او كرامت فرمود. يكى از وزراى معاصر او هزاردينار در طبقى گذاشته به رسم هديه نزد او فرستاد. سيد آن را رد كرد وگفت: من از هيچ كس چيزى قبول نمى‏كنم. بار ديگر طبق را فرستاد كه‏هديه براى آن نوزاد است. باز هم رد كرد و گفت: كودكان ما هم چيزى‏قبول نمى‏كنند. بار سوم فرستاد و گفت: آن را به قابله بدهيد. اين بار هم‏رد كرد و گفت: زنان ما را زنان بيگانه قابلگى نمى‏كنند بلكه قابله هم اززنان خودمان است و از كسى چيزى نمى‏پذيرد. گفت: نزد شما طلابى‏كه درس مى‏خوانند، از آن آنان باشد. سيدرضى گفت: طلاب همه‏حاضرند. هر كه هر قدر مى‏خواهد بردارد. تنها يكى يك ديناربرداشت، آن هم به خاطر آنكه ديشب چون روغن براى چراغ لازم‏داشته و در خزانه سيد بسته بوده، از بقال نسيه كرده، اكنون دينار رابرداشته تا قرض خود را بدهد. سيد از آن پس دستور داد كليد در آن‏خزانه را كه وجوهات دينى در آن بود، در اختيار همه طلاب قرار دهندكه هر وقت‏خواستند بردارند. (3) .
اين گونه سيدرضى آنان را با مناعت طبع، بار آورده بود و خود وخاندانش نيز از عزت نفس برخوردار بودند و از كسى هديه هم‏نمى‏پذيرفتند، تا مبادا زير بار منت آنان روند.
پروين اعتصامى مى‏گويد:
چرخ و زمين بنده تدبير توست.
بنده مشو درهم و دينار را.
همسر پرهيز نگردد طمع.
باهنر، انباز مكن عار را.
پروردگان مكتب الهى، گرسنگى همراه با عزت را بهتر از سيرى‏ذليلانه مى‏دانند و زندگى مشقت‏بار اما همراه با شرافت و سرافرازى رابرتر از رفاه و خوشى در سايه خوارى مى‏شمارند. حتى مرگ با عزت‏در نظر آنان، بهتر از حيات با ذلت است. اين تعليم و گفته اولياءخداست. شاگردان آنان نيز، چنانند كه با تهيدستى و فشارهاى اقتصادى‏و محروميتهاى معيشتى مى‏سازند، بى‏آنكه ذلت‏پذير باشند.
امام على(ع) مى‏فرمايد:
«الصبر على الفقر مع العز اجمل من الغنى مع الذل‏»; (4) .
شكيبايى بر تنگدستى همراه با عزت، زيباتر از ثروتمندى با ذلت‏است.
و نيز سخن اوست كه:
«الجوع خير من ذل الخضوع‏»; (5) .
گرسنگى، بهتر از ذلت‏خضوع و كرنش پيش ديگران است.
انسان آزاده، گرسنگى مى‏كشد و فقر را تحمل مى‏كند، ولى دست‏طمع و نياز، پيش اين و آن دراز نمى‏كند.
آزادگى
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود.
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد، آزاد است.
لقمان حكيم به فرزندش چنين سفارش مى‏كند:
«فرزندم! اگر مى‏خواهى عزت دنيا را داشته باشى، طمع از آنچه در دست‏ديگران است، قطع كن. همانا پيامبران و صديقان، به هر چه رسيده‏اند، در سايه‏همين قطع طمع بوده است.» (6) .
در شرح حال بزرگان علم و عمل، به نمونه‏هاى بزرگ و فراوانى‏برمى‏خوريم كه هرگز حاضر نشدند عزت و كرامت‏خود را از دست‏بدهند و در گمنامى و بى‏نشانى و در نهايت‏سختى به سر بردند، اما به‏كسى رو نينداختند.
وقتى مرحوم شيخ آقابزرگ، با عسرت و تنگدستى روزگار به سرمى‏برد، كسانى از مشاهير كه از حال او آگاه شدند، براى او مقررى‏بالايى منظور داشتند و ابلاغى به نام او برايش فرستادند. او روى پاكت‏نوشت: «ما آبروى فقر و قناعت نمى‏بريم.» و پاكت را با محتوايش پس‏فرستاد. اين نيز نمونه‏اى از وسعت نظر و غناى روحى و آزادگى‏فرزانگانى است كه به مسند قناعت تكيه داده‏اند و در كشور فقر،سلطنت و حكومت دارند. به گفته صائب تبريزى:
آبى است آبرو، كه نيايد به جوى باز.
از تشنگى بمير و مريز آبروى خويش (7) .
تا انسان طمع و آزمندى را از خود ريشه‏كن نكرده باشد، به چنين‏آزادگى نمى‏رسد و پيوسته ممكن است دنياطلبى و مال‏دوستى، او را به‏خواريهاى بيشمارى بكشاند:
من آبروى خود به كفى نان نمى‏دهم.
من اختيار خويش به دونان نمى‏دهم.
من يوسفم، اسير زليخا نمى‏شوم.
در دست نفس شوم، گريبان نمى‏دهم.
نكته‏سنجان اديب، براى توجه دادن انسانها به اين «استغناى روحى‏»،گاهى از تمثيل و حكايات از زبان حيوانات نيز بهره گرفته‏اند. در برخى‏از داستانهاى مور و سليمان كه در تمثيلات و تلميحات ادبى به آنهااشاره شده، از اين نمونه‏ها مى‏توان ديد.
«پروين اعتصامى‏»، در يكى از شعرهاى حكيمانه‏اش، در قالب‏گفتگويى ميان مورچه و سليمان به اين «آزادگى‏» و مناعت طبع اشاره‏دارد. سليمان در راه، مورچه‏اى را مى‏بيند كه با هزار زحمت، پاى ملخى‏را به سوى لانه خود مى‏كشد. به او مى‏گويد به جاى اين همه زحمت،چرا به دربار سليمان نمى‏آيى كه در سر سفره سليمانى برخوردار شوى‏و از اين زحمتها آسوده گردى؟ مور، در پاسخ مى‏گويد: براى موران،قناعت‏بهتر از سور ديگران است و آقاى خودشان‏اند و زير بار امر ونهى و فرمان و منت ديگران نيستند;
چو اندر لانه خود پادشاهند.
نوال پادشاهان را نخواهند.
و مى‏افزايد كه ما از سليمان بى‏نيازيم، براى خودمان توشه و انبار وجاى گرم و ايمن داريم و هم خادم خويشيم و هم مخدوم خويش. (8) .
اين آزادگى، در سايه قناعت فراهم مى‏آيد. كسى كه نتواند برافزون‏خواهى نفس خويش مهار بزند، پيوسته محتاج اين و آن است وآنچه در اين نيازمندى از كف مى‏رود، عزت و مناعت و شخصيت‏انسان است. به قول سعدى:
هر كه بر خود در سؤال گشود.
تا بميرد، نيازمند بود.
بدهكارى به خويشتن
مقروض بودن، از جمله چيزهايى است كه هم فكر انسان رامشغول و پريشان مى‏كند، هم آدمى را در مقابل طلبكار، شرمنده ياحقير مى‏سازد. بخصوص اگر او بخواهد و فرد بدهكار، توان پرداخت‏نداشته باشد. گاهى هم وابستگى و خوى غلامى از همين جاهاسرچشمه مى‏گيرد.
مى‏توان دايره مخارج را تنگ‏تر كرد و از هزينه‏هاى غير ضرورى‏چشم پوشيد و سرمايه قناعت داشت، تا مجبور به وام گرفتن و خرج‏برنامه‏هاى تشريفاتى كردن نشد. به جاى اينكه انسان، مديون و بدهكارديگران شود، به «نفس‏» خود بدهكار شود كه قابل تحمل‏تر است.
گويند: حضرت امير(ع) از جلوى قصابى مى‏گذشت. قصاب از اوخواست كه از اين گوشتهاى تازه ببرد. حضرت فرمود: پولى همراه‏ندارم. قصاب گفت: نسيه ببر، بعدا پولش را مى‏آورى. پاسخ حضرت‏چنين بود: اگر به شكم خود بدهكار باشم، بهتر از آن است كه بدهكارشخص ديگر باشم.
اين، درس ديگرى از عزت نفس است. تا «شكم‏» و خواسته‏هاى‏نفسانى و تمنيات مادى، گوهر كرامت را نشكند و مؤمن، همچنان عزيزو آقا بماند. آنچه خميرمايه چنين صبورى است، آن است كه در اموردنيوى، انسان به پايين‏تر از خويش بنگرد و به داشته‏هايش شاكر باشد وقانع، نه آنكه به ثروتمندتر از خود نگاه كند، كه هم در عذاب روحى ورنج ابدى بماند و هم شيطان، وسوسه‏هاى افزون‏طلبى را به كار اندازد.
براستى كه قناعت، يك سلطنت است و سرمايه و گنجى بى‏پايان.حضرت رضا(ع) در حديثى فرموده است:
«القناعة تجمع الى صيانة النفس و عز القدرة و طرح مؤنة الاستكثار و التعبدلاهل الدنيا، لا يسلك طريق القناعة الا رجلان: اما متعبد يريد اجر الآخرة او كريم‏يتنزه عن لئام الناس‏»; (9) .
قناعت، جمع مى‏آورد نگهبانى از نفس را، و عزت قدرت را و دورافكندن هزينه افزون‏طلبى را و بندگى و خوارى نزد اهل دنيا را. جز دونفر، راه قناعت نمى‏پويند: يكى بنده خداجويى كه با قناعت، در پى‏پاداش آخرت است، ديگرى انسان كريم و بزرگوارى كه از مردم پست،دورى مى‏جويد.
مضمون اين حديث، نشان مى‏دهد كه تباه شدن انسان و ضعف وسستى و خوارى او و رنج تامين هزينه افزون‏خواهى و حقارت نزددنياطلبان، رهاورد تهيدستى انسان از سرمايه عظيم قناعت است و اگرانسان، مسلمان هم نباشد، باز هم عزت و كرامت او با قناعت تامين‏مى‏شود و بندگى نفس، بندگى ديگران را هم در پى دارد.
پى‏نوشتها:
1) بحارالانوار، ج‏75، ص‏192.
2) كليات اقبال لاهورى، ص‏292.
3) سيماى فرزانگان، ص‏401.
4) غررالحكم.
5) همان.
6) بحارالانوار، ج‏13، ص‏120.
7) كليات صائب، ص‏822.
8) در ديوان پروين اعتصامى، ص‏160 به بعد، تفصيل اشعار آمده است.
9) بحارالانوار، ج‏75، ص‏353.
آيين دوستى
نعمت «دوست‏»
از قديم گفته‏اند: هزار دوست كم است و يك دشمن بسيار.
دوست، همدم تنهاييهاى انسان، شريك غمها و شاديها، بازوى‏يارى‏رسان در نيازمنديها، تكيه‏گاه انسان در مشكلات و گرفتاريها ومشاور خيرخواه در لحظات ترديد و ابهام است.
بعضى از مردم، به خاطر خصلتهاى خودخواهانه يا توقعات بالا ياتنگ‏نظرى يا سختگيرى يا دلايل ديگر، نمى‏توانند براى خود، دوستى‏برگزينند و از «تنهايى‏» درآيند. اين به تعبير حضرت امير(ع) نوعى‏ناتوانى و بى‏دست و پايى است.
هم دوست‏يافتن، «هنر» است، هم دوست نگه داشتن، هم‏دوستيهاى تعطيل شده و به هم خورده را دوباره پيوندزدن و برقرارساختن. على(ع) مى‏فرمايد:
«اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان، و اعجز منه من ضيع من ظفربه منهم‏»; (1) .
ناتوانترين مردم كسى است كه از دوستيابى ناتوان باشد. ناتوانتر ازاو كسى است كه دوستان يافته را از ست‏بدهد و قدرت حفظ آنها رانداشته باشد.
تامل در اينكه چه خصلتها و برخوردها و روحيه‏هايى سبب‏مى‏شود انسان، دوستان خود را از دست‏بدهد و تنها بماند، يا آنكه ازآغاز، نتواند دوستى براى خويش بگيرد، ضرورى است. سعدى گفته‏است: «دوستى را كه به عمرى فراچنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند.».
همرنگ و هماهنگ
دوستان هر كس، مبناى قضاوت ديگران نسبت‏به اخلاق وشخصيت و افكار او است. بعلاوه، تاثيرپذيرى انسان از دوستان، درسنين مختلف، چه كودكى، چه جوانى و چه حتى ميانسالى، بسياراست. از اين‏رو دقت در گزينش «دوست موافق‏»، به سلامت اخلاقى ورفتارى انسان كمك مى‏كند. به فرموده حضرت على(ع):
«الصاحب كالرقعة فاتخذه مشاكلا»; (2) .
دوست، همچون وصله جامه است، پس آن را هم‏شكل و هم‏سان‏با خودت برگزين.
ارتباط قلبى و درونى ميان انسانها، به پيوندهاى اجتماعى وبيرونى مى‏انجامد. روابط اجتماعى هم، در روحيات و اخلاق افراد، اثرمى‏گذارد. بنابراين، آنان كه به تعالى فكر و سلامت اخلاق و تهذيب‏نفس و تكامل خصيت‏خويش علاقه‏مندند، ناگزير بايد در انتخاب‏دوست، «معيارهاى مكتبى‏» را لحاظ كنند و به آنچه از دوست «مى‏گيرند»،اهتمام ورزند. اينكه گفته‏اند:
تو اول بگو با كيان زيستى.
پس آنگه بگويم كه تو كيستى.
نشان‏دهنده معيار «دوستان‏» در ارزيابى شخصيت‏يك فرد است كه‏مردم نيز آن را در داوريها و ارزيابيهاى خويش به كار مى‏گيرند.
اين سخن زيباى حضرت رسول(ص)، خواندنى و شنيدنى است:
«مثل الجليس الصالح مثل العطار، ان لم يعطك من عطره اصابك من ريحه ومثل الجليس السوء مثل القين ان لم يحرق ثوبك اصابك من ريحه‏»; (3) .
مثل همنشين شايسته و خوب، مثل عطار است، كه اگر از عطرخودش هم به تو ندهد، ولى از بوى خوش او به تو مى‏رسد، و مثل‏همنشين بد، همچون كوره‏پز آهنگرى است كه اگر لباس تو را هم(جرقه‏هاى آتش كوره) نسوزاند، ولى بوى كوره به تو مى‏رسد!
اين همان سروده حكمت‏آميز سعدى است، در مورد گل‏خوشبوى در حمام، كه در اثر همنشينى با گل، معطر مى‏شود و از «كمال‏همنشينى‏» بهره مى‏برد، «و گرنه من همان خاكم كه هستم! ... .».
دوست‏شايسته
در منابع دينى، در اينكه «دوست‏خوب‏» كيست؟ و با چه كسانى بايددوستى و مودت داشت و از معاشرت و همنشينى چه كسانى بايد پرهيزكرد، و ... احاديث‏بسيارى است، با رهنمودهاى كاربردى و جالب.
در صدد بررسى و نقل اين گونه احاديث نيستيم، اما در قلمروبحث از آداب معاشرت با دوست و آيين دوستى، توجه به نكاتى كه به‏عنوان صفات دوست‏خوب مطرح شده است، ضرورى است. همان‏معيارها، حاوى دستورالعمل چگونگى معاشرت هم هست. به عنوان‏نمونه به يكى از اين روايات، اشاره مى‏كنيم.
امام حسن مجتبى(ع) در بستر بيمارى بود و پس از آن مسموميت‏كه به شهادتش منجر شد، در ديدارى كه جناده (از اصحاب وى) باحضرت داشت، امام چنين توصيه فرمود:
«اصحب من اذا صحبته زانك، واذا خدمته صانك و اذا اردت منه معونة‏اعانك و ...»; (4) .
با كسى همنشينى و مصاحبت و دوستى كن كه:
1- هرگاه با او همنشين شدى، مايه آراستگى تو باشد،
2- آنگاه كه خدمتش كنى، تو را نگهبان باشد،
3- هرگاه از او يارى خواستى، كمكت كند،
4- اگر سخنى گفتى، تو را تصديق كند،
5- اگر (بر دشمن) حمله بردى، قدرت و صولت تو را بيفزايد،
6- اگر دستت را به فضل و نيكى دراز كردى، او هم دست، پيش‏آورد،
7- اگر در تو (و زندگيت) رخنه‏اى پديد آمد، آن را برطرف سازد،
8- اگر از تو نيكى ديد، آن را در شمار و حساب آورد،
9- اگر چيزى از او طلبيدى، عطا كند،
10- و اگر تو ساكت‏بودى (و چيزى نخواستى) او آغاز كند (ونيازت را برطرف سازد).
اينها اوصاف كسى است كه شايسته رفاقت و دوستى از ديدگاه امام‏مجتبى(ع) است. از اينها برمى‏آيد كه آيين دوستى عبارت است از:آراستن دوست، يارى رساندن، قدرشناس بودن، تقويت كردن،همكارى داشتن و در راه دوست، فداكارى و خدمت كردن.
از سوى ديگر، اگر در سخنان ائمه از دوستى با بعضى نهى شده،آنها نيز به عنوان صاحبان «رفتار ناپسند» محسوب مى‏شوند كه در قلمروآيين دوستى نمى‏گنجد، از قبيل: عيبجويى، نابخردى، كينه‏توزى،پرتوقعى، كم‏ظرفيتى، بددهانى و بدزبانى، بى‏تقوايى، لجاجت وستيزه‏جويى، شوخيهاى بيجا و آزاردهند، خودپسندى و بدرفتارى واز اين دست‏خصلتها و رفتارها. اينها، هم موجب كاهش دوستان وسستى دوستيها مى‏گردد، و هم شيوه‏هاى ناپسند در معاشرت با دوستان‏است كه بايد از آنها پرهيز كرد.
دوستى حد ومرزى دارد كه بايد آن حريم حفظ و آن حق، ادا شود.امام صادق(ع) در سخن بلندى اين حدود و حقوق را بيان فرموده،مى‏افزايد: مراعات اين حدود، در هر كس بود (همه‏اش يا مقدارى) اودوست است، و گرنه نسبت دوستى و صداقت‏به او نده. اين پنج نكته‏عبارت است از:
اول: آنكه نهان و آشكار دوست، براى تو يكسان باشد.
دوم: آنكه زينت تو را زينت و آراستگى خودش ببيند و عيب ونقصان تو را عيب خويش بشمارد.
سوم: اگر به رياست و ثروت و پست و مقامى رسيد، اين پست وپول، رفتار او را نسبت‏به تو عوض نكند.
چهارم: اگر قدرت و توانگرى دارد، از آنچه دارد نسبت‏به تو دريغ‏و مضايقه نكند.
پنجم: (كه جامع همه آنهاست) اينكه تو را در گرفتاريها، رها نكند وتنها نگذارد. (5) .
آرى ... اينهاست آيين دوستى و برادرى دينى.
جلوه دوستى كامل و راستين، در مودت قلبى، حفظ حرمتها،مراعات حقوق، يارى در هنگام نياز و مساعدت در وقت گرفتارى‏است و بدون اينها ادعاى دوستى پذيرفته نيست.
امام على(ع) مى‏فرمايد: مردم، جز با امتحان و آزمايش شناخته‏نمى‏شوند. پس همسر و فرزندانت را در حال غيبت و نبودنت امتحان‏كن، و دوستت را در مصيبت و گرفتارى، و خويشاوندان خود را هنگام‏نيازمندى و تهيدستى ... «و صديقك فى مصيبتك.» (6) .
دوست‏بى‏عيب؟!
واقعگرايى در همه مسايل، پسنديده است، از جمله در دوستيابى‏و دوست‏گزينى.
بعضيها چنان آرمانى فكر مى‏كنند كه از واقعيتهاى ملموس و عينى‏فاصله مى‏گيرند و در عالم خيال و ذهن، سير مى‏كنند. «دوست‏بى‏عيب‏» ازاين گونه آرمانهاى دست‏نيافتنى است.
البته بايد كوشيد تا حد امكان و توان، در دوستيها سراغ افرادى‏رفت كه نقطه‏ضعف كمترى داشته باشند و اگر بى‏عيب باشند، چه‏بهتر. ولى ... آيا انسان بى‏عيب (غير از معصومين) مى‏توان يافت؟ هركس در موردى ممكن است نقصان و نقطه‏ضعفى داشته باشد. همان‏طور كه طالبان همسر ايده‏آل و صد در صد بى‏عيب و نقص، مجرد وبى‏همسر مى‏مانند، آنان هم كه در پى دوست صد در صد بى‏ضعف‏باشند، تنها مى‏مانند. اين حقيقت، به عنوان توجه به يك واقعيت عينى‏در كلام مولا على(ع) اين گونه آمده است:
«من لم يواخ الا من لا عيب فيه قل صديقه‏»; (7) .
كسى كه بخواهد جز با افراد بى‏عيب دوستى و برادرى نكند،دوستانش كم خواهند شد.
نكات ديگر ....
در باب دوستى، گوهرهاى فراوانى در گنجينه‏هاى حديثى ما نهفته‏است كه در اين مختصر، مجال بسط سخن نيست. براى اينكه از آن‏محتواهاى سودمند و كاربردى بى‏بهره نباشيم، در اينجا فهرستى ازنكات ديگر كه در آيين دوستى بايد به كار بست، مى‏آوريم كه برگرفته‏از احاديث اين موضوع است:
از هر چيز، تازه‏اش را انتخاب كن و از دوست، قديمى‏اش را.
از نشانه‏هاى بزرگوارى انسان، حفظ دوستان قديمى است.
بهترين دوستان، آنانند كه در نصيحت و خيرخواهى،سازشكارى و مصانعه نمى‏كنند، عيبهايتان را به شما مى‏گويند، دركارهاى اخروى كمك‏كار شمايند، شما را از گناهان باز مى‏دارند، و ازلغزشهاى شما چشم مى‏پوشند.
دوست‏خود را خيلى عتاب و سرزنش نكنيد كه «كينه‏» مى‏آورد.
بدترين دوستان، آنانند كه دوستى آنان، شما را به تكلف و رنج وزحمت‏بيندازد.
دوست واقعى كسى است كه عيب دوست‏خود را در نهان به‏خودش بگويد، نه در آشكارا و نزد ديگران.
هرگاه با كسى دوست‏شديد، از نامش، نام پدرش، نام قبيله وشهر و ديارش بپرسيد، كه اين گونه كسب شناختها نشانه صدق دردوستى است.
هرگاه به دوستى علاقه و محبت داشتيد، آن را ابراز كنيد و به اوبگوييد، كه موجب افزايش محبت و علاقه‏مندى مى‏شود.
آنچه از دوست مى‏رسد تحمل كنيد، تحمل و بردبارى، عيبها رامى‏پوشاند.
برادران و دوستانتان را نسبت‏به هر خطا مؤاخذه و محاسبه‏نكنيد، كه دوستانتان كاهش مى‏يابند.
خداوند، تداوم دوستيها را دوست مى‏دارد. پس بر دوستيهاى‏خود، استمرار بخشيد.
با كسانى كه صرفا از روى طمع يا ترس يا تمايلات يا براى‏خوردن و نوشيدن با شما دوست مى‏شوند، دوستى نكنيد. در پى يافتن‏دوستان باتقوا باشيد!
محبت و دوستى خود را بيجا و بى‏مورد صرف نكنيد، كه اين‏گونه دوستيها در معرض گسستن است.
پايان اين بخش را حديث جالبى از اميرالمؤمنين(ع) قرار مى‏دهيم‏كه ما را به مراعات حقوق دوستان و برادران دينى فرا مى‏خواند و از زيرپا گذاشتن حقوق آنان به بهانه دوستى و خودمانى بودن، نهى مى‏كند.على(ع) مى‏فرمايد: «حق برادر دينى خود را با اتكاء به رابطه‏اى كه ميان تو و اواست، ضايع مكن، چرا كه هرگز، كسى كه حقش را ضايع و تباه كرده‏اى، برادر تو نيست:
«لا تضيعن حق اخيك اتكالا على ما بينك و بينه، فانه ليس لك باخ من اضعت‏حقه.» (8) .
قدر دوستيها و پيوندهاى عاطفى و دوستانه را بدانيم،
از دوستان صادق و وفادار و پاك و پرهيزكار، دست‏برنداريم،
چراغ محبت را در دلهاى خويش، روشن و شعله‏ور نگاه داريم،
از زخم زبان و كلمات تحقيرآميز و برخورد دشمنى‏برانگيز بادوستان برحذر باشيم،
«آيين دوستى‏» را بشناسيم و به كار بنديم.
پى‏نوشتها:
1) نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، حكمت‏11.
2) شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى‏الحديد، ج‏20، كلام 546.
3) ميزان الحكمه، ج‏9، ص‏50.
4) بحارالانوار، ج‏44، ص‏139.
5) ميزان الحكمه، ج‏5، ص‏310.
6) همان، ص‏313.
7) همان، ج‏1، ص‏55.
8) نهج‏البلاغه، نامه 31.
ابراز دوستى
رابطه‏هايى كه بر پايه دوست‏داشتن و محبت است، استوارتر وديرپاتر است. اهرم نيرومند عشق و محبت نيز، در بسيارى از زمينه‏هاى‏اجتماعى و ارتباطات انسانى، كارسازتر از عوامل ديگر است. از اين‏رو،ريشه‏يابى عوامل تقويت‏كننده دوستى، ريشه‏كنى عوامل سست‏كننده‏علاقه‏ها و استفاده از عوامل محبت‏آفرين، در بهبود مسايل معاشرت‏مهم است.
اگر عقل و انديشه، در زندگى نقش «چراغ راهنما» دارد كه روشنى‏مى‏بخشد و راه را نشان مى‏دهد، عشق و محبت قلبى نيز نقش «موتورمحرك‏» را دارد كه پيش‏برنده است و حركت‏آفرين و زبان دل، قوى‏تر اززبان عقل است و گاهى هم كه محبت و عشق، فرمان مى‏دهد، عقل ازپاى مى‏ماند و مطيع مى‏گردد.
آثار مثبت و منفى محبت
در روابط انسانى، عشق و علاقه، هم آثار نيك و جهات مثبت داردو هم اگر بى‏حساب و بى‏معيار و خارج از كنترل باشد، پيامدهاى سوءخواهد داشت.
به همان اندازه كه دوست‏داشتن و عشق‏ورزيدن، در انسان‏دوستدار، كشش و اميد و دلگرمى ايجاد مى‏كند، او را به همرنگى وهمسانى با محبوب و اطاعت از معشوق مى‏كشاند و عاشق را به‏فداكارى، گذشت و ايثار در راه محبوب مى‏كشاند، گاهى هم حقايق رابر انسان پوشيده مى‏سازد و عيبها را كتمان مى‏كند و نقاط ضعف را به‏نقاط قوت تبديل مى‏نمايد و زشت را زيبا جلوه مى‏دهد و اين، ازعوارض سوء «افراط در محبت‏» است.
به تعبير حضرت رسول(ص): «حب الشئ يعمى و يصم‏»; (1) علاقه به‏چيزى انسان را كور و كر مى‏كند.
و به فرموده حضرت امير(ع): «من عشق شيئا اعشى بصره و اعمى‏قلبه ...»; (2) كسى كه به چيزى عاشق و شيفته شود، اين محبت، چشم‏صورت و چشم دل او را نابينا مى‏سازد، پس او با چشمى ناسالم‏مى‏نگرد و با گوشى ناشنوا مى‏شنود و خواسته‏ها و تمنيات، عقل او را ازهم مى‏گسلد و دنيا، دلش را مى‏ميراند ...
محبت، گاهى در داورى انسان نسبت‏به ديگران هم اثر مى‏گذارد ومحبت را به داورى ناحق مى‏كشاند. علاقه، در نپذيرفتن نقد و انتقاد هم‏مؤثر است. اگر شما دوستدار كسى باشيد، اغلب حاضر نيستيد در باره‏او انتقاد و عيبجويى بشنويد.
محبت، بعضى محبوبها را مغرور مى‏سازد. برخى ظرفيت آن راندارند كه طرف محبت قرار بگيرند و گرفتار عجب مى‏شوند. بعضى‏كودكان اگر محبت زيادى ببينند، لوس و پرتوقع و دشوار و خودپسندمى‏گردند. به هر حال، اينها عوارض نيك و بد محبت است كه نبايد ازنظر دور بماند.
ابراز علاقه
آنچه بيشتر به جنبه معاشرتى مربوط مى‏شود، آشكار كردن محبت‏و علاقه به ديگران است. اگر كسى را دوست داريد، چه از دوستان وبرادران ايمانى، يا نسبت‏به فرزندان و همسر و ... اين محبت را بر زبان‏آوريد و آن را ابراز كنيد، تا محبتها افزوده شود و دوستيها تداوم واستمرار يابد.
انسان علاقه دارد كه مورد علاقه و محبت ديگران باشد. اگر آن‏دوستداران، محبت‏خود را آشكار كنند، محبوب هم به محبان‏علاقه‏مند مى‏شود و اين محبت دو جانبه، زندگيها را از صفا و صميميت‏بيشترى برخوردار مى‏سازد. ما اگر بدانيم كه خدا دوستمان دارد، ما هم‏خدا را بيشتر دوست‏خواهيم داشت. اگر بدانيم و بفهميم كه رسول‏خدا(ص) و اهل بيت(ع) به ما شيعيان عنايت و محبت دارند و اين‏علاقه را بارها نشان داده و اظهار كرده‏اند، محبت عترت در دل ما بيشترخواهد شد.
اينكه خداوند بارها در قرآن كريم، محبت‏خويش را ابراز كرده ودر آياتى كه «ان الله يحب الذين ...» دارد، مى‏فرمايد كه دوستدار پاكان،توبه‏كنندگان، پاكى‏جويان، نيكوكاران، متقين، متوكلين، صابران، اهل‏قسط و عدل است. و در جايى از كسانى ياد مى‏كند كه هم خدا آنان رادوست دارد و هم آنان به خدا علاقه دارند (يحبهم و يحبونه) (3) توجه به‏اين نكته، «حب خدا» را در دلها شعله‏ور مى‏سازد. وقتى ائمه‏معصومين(ع) محبتهاى خويش را نسبت‏به هوادارانشان ابراز مى‏كنند،متقابلا اين اظهار عشق، عشق مى‏آفريند.
از حضرت على(ع) مى‏پرسند: يا على! چگونه‏ايد؟ مى‏فرمايد:دوستدار دوستانمان و دشمن دشمنانمان هستم: «اصبحت محبا لمحبنا ومبغضا لمن يبغضنا». (4) آيا اگر بدانيم كه مولاى متقيان به دوستانش علاقه‏دارد، نخواهيم كوشيد كه گوهر عشق او را در سينه داشته باشيم؟!
آنچه روابط دوستانه را نيرومندتر مى‏سازد، ابراز علاقه است.ممكن است‏شما به كسى علاقه و ارادت داشته باشيد، ولى به دليل تنبلى‏و بى‏حالى، يا خجالت و شرم يا به هر علت ديگر هرگز بر زبان نياوريدو به او نگوييد كه دوستش داريد، او از كجا پى به علاقه‏مندى شما ببرد وبه شما علاقه پيدا كند؟ كليد جلب محبت او، ابراز علاقه خودتان است.اين نكته در دستورالعملهاى اخلاقى آمده و حتى بابى براى آن گشوده‏شده است. (5) .
امام صادق(ع) فرمود: «اذا احببت رجلا فاخبره‏»; (6) اگر به كسى علاقه‏و محبت داشتى، او را آگاه كن.
در روايت است كه مردى از مسجد گذر كرد، در حالى كه امام‏باقر(ع) و امام صادق(ع) نيز در مسجد نشسته بودند. يكى از اصحاب‏امام باقر(ع) گفت: به خدا قسم من اين شخص را دوست مى‏دارم.امام فرمود: پس به او خبر بده، چرا كه اين خبردادن، هم مودت ودوستى را پايدارتر مى‏كند، هم در ايجاد الفت، خوب است «الا فاعلمه‏فانه ابقى للمودة و خير فى الالفة‏». (7) .
از پيامبر خدا(ص) نيز روايت است كه فرمود:
«اذا احب احدكم صاحبه او اخاه فليعلمه‏»; (8) .
هر يك از شما دوست‏يا برادر دينى‏اش را دوست‏بدارد، پس به اواعلام كند.
در حديث ديگرى همين مضمون آمده، با اين اضافه كه «فانه اصلح‏لذات البين‏»; (9) اين اعلام دوستى، براى اصلاح و آشتى ميان افراد،شايسته‏تر و مفيدتر است.
نقش ابراز علاقه در خانواده
نكته‏اى كه ياد شد، غير از محيط اجتماعى و روابط انسانى‏مسلمانان با يكديگر، در محيط خانه و ميان افراد خانواده هم مطرح‏است. صفاى زندگى به حاكميت عشق و علاقه بر محيط زندگى ومعاشرت است و اگر دوستى و علاقه نباشد، زندگى جهنمى است‏سوزان و محيطى است‏سرد و بى‏روح.
گاهى گفتن كلمه «دوستت دارم‏»، شعله محبت را فروزان مى‏كند و به‏زندگيها روح و نشاط مى‏بخشد. ابراز عشق و علاقه در محيط خانواده،ميان دو همسر، يا ميان پدر و مادر نسبت‏به فرزندانشان خانه را به‏بهشت تبديل مى‏كند. چه دوزخهاى سوزانى كه معلول كمبود محبت وعاطفه فرزندان از جانب والدين است و حسرت شنيدن «عزيزم، دلبندم،تو را دوست دارم و ...» سالها بر دل كودكان مى‏ماند و گرفتار عقده كمبودمحبت مى‏شوند.
پيامبر اكرم(ص) فرمود:
«قول الرجل للمراة انى احبك لا يذهب من قلبها ابدا»; (10) اينكه مرد، به‏همسر خود بگويد: «تو را دوست دارم‏»، هرگز از دل همسر بيرون‏نمى‏رود!
شگفتا كه يك جمله كوتاه و ساده، ولى يك دنيا تاثير وعشق‏آفرينى! و چقدر بخيلند آنان كه از گفتن چنين واژه‏هاى‏محبت‏آورى نسبت‏به همسر و فرزندان و دوستان و بستگان خويش،مضايقه دارند و از عواقب و پيامدهاى نيكو و آثار سازنده آن غافلند.
ابراز دوستى و محبت، تنها به گفتن و لفظ نيست. گاهى احترام‏كردن، بوسيدن، نوازش كردن، هديه و سوغات خريدن و اين گونه‏حركات، نشانه عشق و دوستى است.
رسول خدا(ص) فرمود: «احبوا الصبيان و ارحموهم‏»; (11) كودكان رادوست‏بداريد و به آنان ترحم و شفقت نماييد. لطف و مهربانى به‏خردسالان، گواه عشق و محبت نسبت‏به آنهاست. و ترحم، خود نشانه‏محبت داشتن به فرزندان است. در روايات بسيارى به بوسيدن فرزندتوصيه شده و براى هر بوسيدن اولاد، درجه‏اى در بهشت منظور گشته‏است «من قبل ولده كتب الله له حسنة ... .» (12) .
در روايت است: روزى حضرت رسول(ص)، دو فرزندش امام‏حسن و امام حسين(عليهماالسلام) را بوسيد. اقرع بن‏حابس كنارحضرت بود. گفت: من ده فرزند دارم، تاكنون هيچ كدام را نبوسيده‏ام!پيامبر خدا فرمود: من با تو چه كنم، كه خدا رحمت و عطوفت را از دلت‏كنده است. (13) در روايات متعددى هم به رعايت عدالت در بوسيدن وپرهيز از تبعيض در بوسيدن و ابراز محبت‏به فرزندان تاكيد شده است.
راستى، فرزندى كه از پدر و مادر محبت نديده و سخن گرم وعشق‏آفرين نشنيده است، آيا به اين نتيجه نمى‏رسد كه دوستش ندارندو در خانه جايى ندارد و كسى او را به حساب نمى‏آورد؟ و آيا اين‏«عقده‏»، بعدها براى او چه پسر باشد و چه دختر، مشكل به بارنمى‏آورد؟ كودكانى كه از خانه فرار مى‏كنند، پسران و دخترانى كه‏جذب برخوردهاى عاطفى دشمنان دوست‏نما مى‏شوند و به فسادمى‏گرايند، آيا جز معلول فقدان محبت و عاطفه در درون خانواده‏است؟ اگر فرزندان در محيط خانه از نظر عاطفى و محبت اشباع شوند،هرگز به دام شيادان كه با تور محبت‏به شكار جوانان و نوجوانان‏مى‏پردازند، نمى‏افتند.
بررسى پرونده برخى از بزهكاران و مجرمين يا فراريان از خانه يااقدام‏كنندگان به خودكشى، نشان‏دهنده كمبود محبت آنان در خانه و ازسوى والدين است. در نامه دخترى كه پس از آلوده‏شدن و گرفتارى دردام شيادان و گرگهاى عفاف، اقدام به خودكشى كرده، چنين آمده است(در باره مادرش):
«او مادر من بود. براى تربيت من كه تنها فرزندش بودم رنج‏بسيار كشيد، ولى‏هرگز نخواست دوست من باشد ... روزى رسيد كه اين كمبود را شيطان ديگرى‏جبران كرد. من كه تشنه محبت‏بودم، دست پرمهر او را به گرمى فشردم و به رويش‏آغوش گشودم. يقين دارم كه دختران محبت‏ديده، هرگز دچار اين لغزش‏نمى‏شوند. كسى كه در خانه‏اش چشمه آب حيات دارد، به دنبال سراب‏نمى‏رود ... .» (14) .
نتيجه آنكه; حيات اجتماعى، شادابى و صفاى خود را مديون‏محبت و دوستى است. وقتى به كسى علاقه و محبت داريم، چه پدر ومادرمان باشد، چه برادر و خواهرمان، چه فرزندانمان، چه استادمان،چه شاگردمان، چه هر انسان ديگرى كه به دليل داشتن فضيلتى وبرخوردارى از عملكردى شايسته و تحسين‏برانگيز، محبوب ما شده ودر خانه دلمان جاى گرفته است، اين دوست‏داشتن و ارادت و عشق رابر زبان آوريم و در دل نگه نداريم.
ابراز دوستى و اظهار علاقه، خود ما را هم مورد علاقه و محبت‏ديگران قرار مى‏دهد. معاشرت گرم و محبت‏آميز با ديگران، هنرى‏است‏شايسته كه بايد كوشيد اين ادب اجتماعى را فرا گرفت و به كاربست.
پى‏نوشتها:
1) بحارالانوار، ج‏74، ص‏165.
2) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 109.
3) سوره مائده، آيه 54.
4) سفينة‏البحار (چاپ اسوه)، ج‏2، ص‏17.
5) باب استحباب «اخبار الاخ فى الله يحبه له و ان القلب يهدى الى القلب‏». (بحارالانوار، طبع‏بيروت، ج‏71، ص‏181.
6) همان، ص‏181.
7) همان.
8) همان، ص‏182.
9) همان.
10) وسائل‏الشيعه (آل‏البيت)، ج‏20، ص‏24.
11) همان، ج‏21، ص‏483.
12) ميزان الحكمه، ج‏10، ص‏699.
13) همان، ص‏100.
14) تربيت كودك در جهان امروز، احمد بهشتى، (چاپ جديد)، ص‏136.
شوخى و مزاح
كمتر جامعه و ملتى را مى‏توان يافت كه در ارتباطات مردم، چيزى‏به نام «شوخى‏» وجود نداشته باشد. لازمه زندگى اجتماعى و داشتن‏ارتباطهاى سالم و فرح‏بخش، مزاح است. البته گاهى هم مزاح، به‏كدورت و كينه مى‏انجامد و نتيجه معكوس مى‏دهد كه اشاره خواهدشد.
بعضيها خصلت‏شوخى و مزاح را چه با گفتار و چه رفتار، به‏عنوان شاخصه خود قرار داده‏اند. برخى هم ميانه خوشى با آن ندارند واهل شوخى نيستند.
از آنجا كه اين نوع برخورد، در ميان مردم متداول است و نه‏مى‏توان به كلى آن را مردود دانست و نه مى‏توان بى‏حد و مرز طرفدارآن بود، در اين بخش به بيان آثار، حد و مرز و شيوه و شرايط آن براساس تعاليم دينى مى‏پردازيم.
مزاح، خصلتى مؤمنانه
خستگى جسم و روح، با تفريحات سالم و مزاح و لطيفه‏گويى‏برطرف مى‏شود. پرداختن به نشاط روحى و شادابى روان، در سايه‏لطايف و ظرايف، امرى طبيعى و مقبول و مورد حمايت‏شرع و دين‏است، البته با مراعاتهايى خاص.
برخلاف تصور يا القاء آنان كه مى‏كوشند چهره‏اى خشن و عبوس‏از اسلام ارايه دهند، در فرهنگ دينى مساله خوشحالى و شادى وخرسندسازى و «ادخال سرور» و شاد كردن ديگران، جزء خصلتهاى‏مثبت و پسنديده به شمار آمده است. از مزاح و شوخ‏طبعى به عنوان‏يك خصلت مؤمنانه ياد شده است. اولياى دين و بزرگان مكتب نيز درعمل، اين گونه بوده‏اند.
امام صادق(ع) فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه در او «دعابه‏»است. راوى از امام پرسيد: دعابه چيست؟ حضرت فرمود: يعنى مزاح‏و شوخى. (1) .
شوخى‏كردن، اگر در حد و مرز مجاز و معقول باشد، شادى‏آوراست و شادكردن مردم به فرموده حضرت رسول، كارى پسنديده است‏و در روايات، از ادخال سرور در دل اهل ايمان تمجيد شده است: «ان‏من احب الاعمال الى الله عز و جل ادخال السرور على المؤمنين‏»; (2) .
از محبوبترين كارها نزد خداى متعال، وارد ساختن شادمانى بر دل‏مؤمنان است.
يونس شيبانى از امام صادق(ع) نقل كرده كه آن حضرت پرسيد:چگونه است‏شوخى و مزاح‏كردن شمابا يكديگر؟ گفتم: اندك است.حضرت با لحنى عتاب‏آميز فرمود: چرا با هم مزاح و شوخى نداريد؟«فان المداعبة من حسن الخلق‏»، شوخى و مزاح، بخشى و جزيى ازخوشرفتارى و حسن‏خلق است و تو مى‏خواهى از اين طريق، سرور وشادى بر دل برادرت وارد كنى، پيامبر هم با افراد شوخى مى‏كرد،مى‏خواست كه آنها را شادمان سازد. (3) .
در سيره رهبران الهى
نمونه‏هايى كه از مزاحها و رفتارهاى لطيفه‏آميز و سخنان‏مطايبه‏انگيز حضرت رسول روايت‏شده است، نشان مى‏دهد كه آن‏حضرت، در عين حال كه خوشرفتارى و گشاده‏رويى و بذله‏گويى‏داشت، از مرز حق و سخن درست فراتر نمى‏رفت و شوخيهايش باطل‏و لغو و ناروا نبود. در روايت است كه پيامبر(ص) فرمود:
«انى لامزح و لا اقول الا حقا»; (4) .
من مزاح مى‏كنم، ولى جز حق نمى‏گويم.
اين سخن، هم نشان‏دهنده مزاح در سيره رسول خداست، هم‏رعايت‏حد و مرز آن.
در مورد على بن‏ابى‏طالب(ع) نقل شده كه وى شوخ‏طبع بود وهمين شوخ‏طبعى نيز بهانه مخالفان او گشت تا حضرت را از گردونه‏خلافت كنار بزنند و چنين وانمود كنند كه يك فرد خوش‏مشرب وشوخ‏طبع، نمى‏تواند رهبرى مسلمين را عهده‏دار شود. اهل مزاح بودن‏و بذله‏گويى آن حضرت، حتى از زبان مخالفان او هم نقل شده است.عمروعاص، معاويه و عمر، سخنانى دارند كه گوياى اين ويژگى در آن‏حضرت است. خود حضرت با شگفتى ياد مى‏كند كه عمروعاص درمنطقه شام، چنين وانمود و تبليغات مى‏كند كه فرزند ابوطالب، مزاح‏گرو بذله‏گو و بازيگر است! (5) تا چهره ناخوشايندى از وى در اذهان شاميان‏ترسيم كند.
معاويه گفته است: خدا اباالحسن (على بن‏ابيطالب) را رحمت‏كند، كه خندان و گشاده‏رو و اهل فكاهى بود! (6) او مى‏خواست اين را به‏عنوان نقطه ضعف حضرت قلمداد كند.
در باره امام صادق(ع) نقل شده كه آن حضرت، بسيار خنده‏رو وشوخ‏طبع بود: «و كان كثير الدعابة و التبسم.» (7) .
در برخى روايات هم توصيه شده كه در مسافرت با يك جمع،براى سرور و رفع خستگى از مزاح و شوخيهاى سالم استفاده شود واين از آداب سفر بيان شده است.
همچنان كه گذشت، شوخى و تفريحات سالم و مزاحهاى بدون‏آزار و دور از تحقير ديگران و پرهيز از استهزاء مردم، به زندگى فردى واجتماعى نشاط مى‏بخشد و موضوع مهم «طنز» نيز به نحوى در قلمروشوخى و مزاح قرار مى‏گيرد، به شرط آنكه نگاه جدى به زندگى، آسيب‏نبيند و حيات بشرى به بازيچه و لودگى و هرزگى كشيده نشود.
عاقلان، در هر شوخى و هزل هم، يك سخن جدى مى‏يابند و ازوراى مزاح، به حقايق مى‏رسند، اما غافلان، جدى‏ترين مسايل حيات راهم به بازى مى‏گيرند.
شوخى در گفتار و مطايبه در رفتار، نبايد فلسفه حيات را به پوچى‏و خامى مبدل سازد و نگاه آدمى را در قشر نازكى از حقايق هستى‏متوقف سازد. اساسا مرز شوخى و جدى پنداشتن زندگى در همين‏نگرش و زاويه ديد نهفته است. زنده‏ياد، علامه محمدتقى جعفرى درتعريف «شوخى‏» مى‏نويسد:
«فروغ جهان‏افروز روح را خاموش ساختن و به قشر نازكى از نفت كه روى آب‏مى‏سوزد خيره‏شدن و لذت‏بردن، شوخى ناميده مى‏شود.» (8) .
باز هم به تعبير استاد علامه جعفرى: «با اين فرض كه همه عقلاى عالم‏به وجود يك عده امور جدى معتقدند، بايستى شوخيهاى ما به صورت‏استراحتهايى باشد كه براى تكاپو در كار و فعاليت لازم مى‏دانيم. آرى، بايست‏شوخى كنيم، اما ضمنا بايد بدانيم كه اين شوخى در حقيقت مانند بيرون آمدن ازكشتى است كه در سطح اقيانوس زندگى در حركت است و گام گذاشتن به صندوق‏مقوايى است كه در روى امواج اقيانوس بى‏اختيار جست و خيز مى‏كند. ممكن‏است اين كار خنده‏آور، تلخى يكنواخت‏بودن حركت كشتى و تماشا به دستگاه وساكنين كشتى را به دست فراموشى بسپارد، اما نبايد فراموش كرد كه درنورديدن‏پهنه بيكران دريا، احتياج به همان كشتى مجهز دارد كه حتى كوچكترين پيچ ومهره‏اش هم به طور جدى منظور شده است.» (9) .
حد و مرز شوخى
انسانها از نظر تحمل شوخى يكسان نيستند. بعضيها ظرفيت لازم‏براى مزاح ندارند، در نتيجه شوخى به جاى دلشادكردن، كينه وكدورت مى‏آورد و به جاى غم‏زدايى، اندوه‏زا مى‏شود.
از سوى ديگر، افراط در هر چيز، حتى خنديدن و خنداندن وشوخى و لطيفه‏گويى ناپسند است و آثار سوء و عوارض تلخ دارد. اگردر تعاليم دينى از «مزاح‏» نهى شده يا از «كثرت مزاح‏» مذمت‏شده است،براى پيشگيرى از همين عوارض است. مولوى گويد:
گوش سر بربند از هزل و دروغ.
تا ببينى شهر جان را با فروغ.
البته كه نگاه جدى به حيات و شناخت ناب از فلسفه زيستن وتوجه به عقبه‏ها و گردنه‏هاى پر پيچ و خم و آينده دشوار و اسرارآميزوجود ما به حدى مشغول كننده است كه اگر كسى به همين جهات، لب‏از خنده و زبان از شوخى و عمل از مزاح برگيرد، چندان قابل ملامت ونكوهش نيست.
اينك نگاهى گذرا به برخى احاديثى مى‏افكنيم كه اساسا از مزاح،نهى مى‏كند، يا از افراط در شوخى برحذر مى‏دارد، يا به عوارض وپيامدهاى اخلاقى و اجتماعى زياده‏روى در مزاح يا شوخيهاى‏بى‏حساب و لجام‏گسيخته و بى‏ملاحظه نسبت‏به حيثيت و آبرو وشخصيت ديگران اشاره دارد. با توجه به اينكه دين، مزاح را از اخلاق‏شايسته يك مؤمن مى‏داند، نهى از مزاح در موراد ديگر، جاى تامل‏دارد.
امام باقر(ع) به حمران بن‏اعين فرمود:
«اياك و المزاح، فانه يذهب هيبة الرجل و ماء وجهه‏»; (10) .
از شوخى بپرهيز، چرا كه شوخى هيبت و آبروى انسان را مى‏برد.
امام صادق(ع) فرمود:
«لا تمزح، فيذهب نورك‏»; (11) .
شوخى مكن، كه فروغت مى‏رود.
رسول خدا(ص) فرمود:
«كثرة المزاح تذهب بماء الوجه و كثرة الضحك تمحو الايمان‏»; (12) .
شوخى بيش از اندازه و بسيار، آبرو را مى‏برد و خنده زياد، ايمان رامحو مى‏كند.
ز شوخى بپرهيز اى باخرد.
كه شوخى تو را آبرو مى‏برد.
در آداب و اخلاق مسافرت، در احاديث متعددى، چند چيز جزءجوانمردى و فتوت به شمار آمده است، يكى هم مزاح است، اما به‏شرطى كه معصيت و گناه نباشد، يا موجب خشم و نارضايى پروردگارنگردد. (المزاح فى غير المعاصى. كثرة المزاح فى غير ما يسخط الله عزو جل). (13) .
در سخنى هم امام صادق(ع) فرموده است:
«ان الله يحب المداعب فى الجماعة بلا رفث‏»; (14) .
خداوند، شوخ و مزاح‏كننده و بذله‏گو در ميان جمع را دوست‏مى‏دارد، اگر به گناه كشيده نشود.
امام كاظم(ع) نيز در توصيه به يكى از فرزندانش چنين مى‏فرمايد:
«... اياك و المزاح، فانه يذهب بنور ايمانك و يستخف مروتك‏»; (15) .
از شوخى پرهيز كن، كه نور ايمانت را مى‏برد و مروت تو را سبك‏مى‏سازد.
امام زين‏العابدين(ع) در حديث‏بلندى كه به خصلتهاى گناهان وآثار و عواقب سوء آنها پرداخته، از جمله گناهانى را كه پرده حيا وعصمت را مى‏درد، شرابخوارى، قماربازى و پرداختن به لغويات وشوخيهايى مى‏شمارد كه براى خنداندن مردم به كار گرفته مى‏شود. (16) .
شايد اشاره به آثار سوء اخلاقى و روحى دلقك‏بازيهايى باشد كه‏عده‏اى شغل خود را انجام حركات سبك و خنداندن مردم ساخته‏اند ومردم را از واقعيات حيات و عمق بينش و نگرش به زندگى و مراعات‏آداب و سنن دور مى‏دارند.
آيا جز اين است كه چهره‏هاى دلقك و انسانهايى كه حرفه‏بازيگرى در خنداندن و لودگى و مسخرگى دارند، و شوخيهاى جلف وسبك و نسنجيده و دور از وقار مى‏كنند، به طور طبيعى هيبت و وقارانسانى خود را از دست مى‏دهند و در نظرها سبك جلوه مى‏كنند. اين‏مضمون، در احاديث‏بسيارى مطرح شده است.
امام على(ع) فرموده است:
«من كثر مزاحه استخف به و من كثر ضحكه ذهبت هيبته‏»; (17) .
كسى كه زياد شوخى كند، به سبب همان، سبك مى‏شود و هر كه‏زياد بخندد، هيبتش مى‏رود.
اگر در حديث است كه: «الكامل من غلب جده هزله‏»; (18) كامل كسى‏است كه «جد» او بر «شوخى‏»اش غلبه و فزونى داشته باشد، نفى اصل‏شوخى و مزاح و هزل را نمى‏كند، بلكه شوخيهاى بى‏رويه و مزاحهاى‏خارج از حد را مى گويد كه «جديت‏حيات‏» را تحت‏الشعاع قرار مى‏دهد.
شوخيهاى بدفرجام
وقتى شوخى، از مرز اعتدال فراتر رود و به افراط كشيده شود،موجب تحقير و اهانت مى‏گردد و طرف شوخى برمى‏آشوبد و در دفاع‏از آبروى خود و حفظ موقعيتش به معارضه و برخورد مى‏پردازد.اينجاست كه شوخى تبديل به كدورت و دشمنى مى‏شود.
نمونه‏هاى فراوانى مى‏توان يافت كه يك مزاح بيجا و نسنجيده كه‏بى‏حرمتى به كسى يا گروهى تلقى شده است، خشم آنان را برانگيخته‏است. در ضرب‏المثلهاى ما تعابيرى همچون «شوخى شوخى آخرش به‏جدى مى‏كشد» (19) وجود دارد كه گوياى عواقب ناهنجار برخى‏شوخيهاست. همين مضمون در مثلهاى عربى نيز آمده است: «المزاح‏مقدمة الشر».
امام حسن عسكرى(ع) فرمود: «لا تمازح، فيجترء عليك‏»; (20) شوخى‏مكن، كه بر تو گستاخ مى‏شوند. اين، اشاره به از بين رفتن مهابت وحرمت مزاح‏كننده دارد كه وقتى با شوخى، حريم خود را شكست وابهت و وقار خويش را زير پا گذاشت، راه براى ديگران باز مى‏شود كه‏به حرمت‏شكنى بپردازند.
در حديث ديگرى كه امام صادق(ع) به «مؤمن الطاق‏» دارد به آثارسوء و خلاف‏انگيز مزاح اشاره دارد. حضرت، ضمن وصاياى مفصلى‏به وى، مى‏فرمايد:
«ان اردت ان يصفو لك ود اخيك فلا تمازحنه و لا تمارينه و لا تباهينه و لاتشارنه‏»; (21) .
اگر مى‏خواهى دوستى برادرت با تو صاف و زلال و بى‏آلايش‏بماند، با او شوخى، جدل، مفاخره و مخاصمه و كشمكش مكن.
روشن است كه اين چهار عمل، گاهى نوعى تعرض به حريم‏شخصيت ديگرى محسوب مى‏شود و آن صفاى برادرى و دوستى رامى‏آلايد.
به هر حال، در شوخى كردن با ديگران، هم بايد ظرفيت طرف‏مقابل سنجيده شود، هم از افراط و زياده‏روى پرهيز گردد، هم از تحقيرو توهين و استهزاء ديگران اجتناب شود، هم وقار و هيبت‏خودشخص محفوظ بماند. نشاندن گل لبخند به چهره‏ها به قيمت‏خوردكردن شخصيت‏يك انسان، و ايجاد شادى در عده‏اى به بهاى غمگين‏ساختن يك مسلمان، زيبنده و شايسته نيست. در مساله طنز وبرنامه‏هاى فكاهى و عروسكى صدا و سيما نيز، به لحاظ اينكه گاهى‏اهانت‏به اشخاص حقيقى مى‏شود و تعرض به آبرو و حيثيت آنان به‏شمار مى‏آيد، برخى به طور جدى مخالفند و آنان را از نظر فقهى وشرعى بى‏اشكال نمى‏دانند. اعتدال در هر امرى پسنديده است، در مزاح‏و شوخى نيز همچنين، تا معاشرتها پاك و دوستيها بادوام و رابطه‏هاصميمى و برادرانه باشد.
پى‏نوشتها:
1) بحارالانوار، ج‏73، ص‏60.
2) كافى، ج‏2، ص‏189.
3) بحارالانوار، ج‏16، ص‏298.
4) همان.
5) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 84.
6) بحارالانوار، ج‏41، ص‏147.
7) همان، ج‏17، ص‏33.
8) تفسير و نقد و تحليل مثنوى، ج‏16، ص‏147.
9) همان.
10) بحارالانوار، ج‏73، ص‏60.
11) همان، ص‏58.
12) همان، ج‏69، ص‏259.
13) همان، ج‏73، ص‏266.
14) همان، ص‏60.
15) همان، ج‏66، ص‏395.
16) همان، ج‏70، ص‏375.
17) همان، ج‏74، ص‏285.
18) غررالحكم.
19) امثال و حكم، دهخدا، ج‏2، ص‏1033.
20) بحارالانوار، ج‏75، ص‏350.
21) همان، ص‏291.
تشويق
هرچند از مقوله‏هايى چون «تشويق‏» و «تنبيه‏»، در مباحث تربيتى‏گفتگو مى‏شود، ولى از آنجا كه «رفتار تشويق‏آميز»، يكى از شيوه‏هاى نيك‏در معاشرت و برخورد با ديگران است، مورد بحث قرار مى‏گيرد.
انسان و نياز به «تشويق‏»
اغلب يا همه افراد، به لحاظ برخوردارى از غريزه «حب نفس‏»،دوست دارند كه مورد توجه و عنايت قرار بگيرند. توجه به اين نياز، درحدى كه به افراط كشيده نشود و آثار سوء نداشته باشد، عاملى درجهت تغيير رفتار يا ايجاد «انگيزه عمل‏» در انسانهاست.
وقتى كسى را مورد تشويق قرار مى‏دهيم و به خاطر داشتن صفتى‏يا انجام كارى مى‏ستاييم، در واقع حس «خود دوستى‏» او را ارضاءكرده‏ايم. اين هم، جاذبه و محبت مى‏آفريند، هم، نيت و انگيزه پديدمى‏آورد يا تقويت مى‏كند.
همچنان كه از لفظ تشويق نيز برمى‏آيد، به معناى «بر سر شوق‏آوردن‏»و «راغب‏ساختن‏» در ماهيت تشويق نهفته است. اين كار، نيازمند شناخت‏ما از روحيات و خصلتهاى روانى اشخاص به معناى عام، و ازويژگيهاى روحى فرد مورد تشويق به طور خاص است. در تشويق،بايد از لفظ، شيوه و برخوردى استفاده كرد كه در درون شخص، شوق ونيت و علاقه ايجاد كند و اين محرك درونى، او را به تلاش بيرونى واداركند، نه اينكه صرفا يك «تحريك بيرونى‏» باشد.
بعضى خصلت «تشويق ديگران‏» را ندارند و به دليل خودخواهى،غرور، حسد يا هر عامل ديگر، هرگز زبان به ستايش و تمجيد ازخوبيهاى ديگران نمى‏گشايند و گفتن يك كلمه تشويق‏آميز، برايشان‏بسيار سنگين است، هرچند خودشان پيوسته دوستدار آنند كه موردتشويق ديگران قرار بگيرند.
برخى هم به گونه‏اى تربيت‏شده‏اند كه براحتى زبان به تعريف ازديگران و خوبيهايشان مى‏گشايند و نه تنها تشويق خوبان برايشان‏سنگين نيست، بلكه از اين كار، لذت هم مى‏برند. و ... چقدر تفاوت‏ميان اين دو گونه افراد است!
داشتن زبان و لحن تشويق‏آميز، موهبتى خدايى است. نشان كمال‏روحى و همت‏بلند و علاقه به بالندگى و رشد انسانهاست. تشويق، درنيكان و نيكوكاران، زمينه بيشتر براى «عمل صالح‏» پديد مى‏آورد ونسبت‏به بدان و بديها، اثر غير مستقيم بازدارندگى دارد. اگر درجامعه‏اى ميان نيك و بد فرقى گذاشته نشود و به شايستگان فرزانه وفداكار و فرومايگان تبهكار به يك چشم نگاه كنند، اين عامل سقوط‏اخلاقى و ارزشى جامعه است; صالحان مايوس و دلسرد مى‏شوند وفاسدان جرات و گستاخى مى‏يابند. اين مضمون كلام حضرت على(ع)است كه در عهدنامه‏اى كه به مالك‏اشتر نخعى نوشت، او را به اين‏ارزشگذارى و بهادادن به نيكان صالح فرمان داد:
«لا يكونن المحسن و المسيئ عندك بمنزلة سواء، فان فى ذلك تزهيدا لاهل‏الاحسان فى الاحسان و تدريب لاهل الاسائة‏»; (1) .
اى مالك ... هرگز «نيكوكار» و «بدكار» نزد تو يكسان و در يك‏جايگاه نباشند، چرا كه در اين كار، بى‏رغبتى نيكوكاران در امرنيكوكارى است، و ورزيدگى و شوق بدكاران براى بدى است.
تفاوت‏گذاشتن ميان نيك و بد در نوع برخورد و احترام و توجه، نه‏تنها با «عدالت‏» منافاتى ندارد، بلكه سوق‏دادن جامعه به سوى‏صلاحيتهاست و ارج‏نهادن به نيكها و نيكان است. اين تفاوت رفتاربه‏خاطر تفاوت عمل ديگران، هم در محيط خانه و ميان فرزندان قابل‏عمل است، هم در محيط درسى و ميان دانش‏آموزان و دانشجويان. هم‏نسبت‏به كارمندان، سربازان، خدمتگزاران و اقشار مختلف ديگر.
تناسب تشويق و عمل
هم در بحث تنبيه و توبيخ، هم در مقوله ستايش و تشويق، بايدتناسب ميان «عمل‏» و «ميزان تشويق‏» مراعات شود، تا اثر مطلوب راببخشد. بدون اين تناسب، يا افراط مى‏شود يا تفريط، و هر دو زيانباراست. البته هر يك از اين زياده‏روى يا كوتاهى در تشويق و ستايش هم‏ريشه‏ها و عللى دارد.
على(ع) مى‏فرمايد:
«الثناء باكثر من الاستحقاق ملق و التقصير عن الاستحقاق عى او حسد». (2) .
ستايش بيش از حد استحقاق و شايستگى، تملق و چاپلوسى‏است. و كم گذاشتن و كوتاهى از حد استحقاق، ناتوانى يا حسادت‏است.
اين سخن، ضمن تاكيد بر همان «تناسب‏»، دو جنبه افراط و تفريطرا در اين مساله يادآور مى‏شود و به ريشه آن هم اشاره دارد. زياده‏روى‏در مدح، يا از جهالت و نشناختن قدر و ارزش كارها و اشياء سرچشمه‏مى‏گيرد، يا نشانه روحيه چاپلوسى و نوكرصفتى و حقارت نفس و روح‏است. حضرت امير(ع) در سخنى ديگر مى‏فرمايد:
«اكبر الحمق الاغراق فى المدح و الذم‏»; (3) .
بزرگترين نادانى، زياده‏روى در ستايش يا بدگويى است.
هرچند سخن از تشويق است، ولى مدح و ستايش نيز، يكى ازجلوه‏هاى تشويق و روشهاى رغبت‏آفرينى در افراد به شمار مى‏آيد.
از آنجا كه تشويق، براى انگيزش به كار نيك است، اگر كمتر از«ارزش كار» و «فضيلت صفات‏» باشد، موجب كم‏اهميت جلوه يافتن آن‏كار و صفت مى‏گردد. مثلا اگر يك دانش‏آموز، پس از يك سال تلاش‏پيگير در امر تحصيل و داشتن معدل «بيست‏»، فقط با يك «بارك‏الله‏» و«احسنت‏» تشويق شود، روحيه خود را از دست مى‏دهد، يا اگر در برابرفداكارى عظيم و ايثار چشمگير يك انسان وارسته، تنها به ستايش‏مختصرى اكتفا شود، حق او ادا نشده است. برعكس، اگر در برابر كارنيك كوچكى عظيمترين تشويقها به عمل آيد، مثلا در يك جلسه و دريك مسابقه حضورى براى كسى كه يك پرسش عادى را فى‏المجلس‏جواب داده، يك «سفر حج‏» جايزه بدهند، اين نيز بدآموزى دارد، هم‏ارزش آن جايزه لوث مى‏شود، هم براى آنان كه با تلاش بيشتر،شايستگيهاى والاترى را از نظر علمى و عملى دارند ولى مورد تشويق‏قرار نمى‏گيرند، دلسرد و مايوس مى‏كند.
روشهاى تشويق
اينكه هر كس را چگونه مى‏توان بر سر شوق آورد و از كار شايسته‏او تجليل و تقدير كرد، در شرايط مختلف و نسبت‏به افراد مختلف‏متفاوت است. يكى را با لفظ محبت‏آميز و كلمات تحسين‏كننده‏مى‏توان تشويق كرد، يكى را با تحويل‏گرفتن و برخورد احترام‏آميز،يكى را با پول و جايزه، يكى را با مطرح ساختن و نام‏آوردن. يكى باكتاب و هديه‏هاى فرهنگى تشويق مى‏شود، يكى با لوازم مصرفى وخانگى، يكى هم با خوراك و اطعام. در همين زمينه هم مراعات تناسب‏ميان «نوع تشويق‏» با «فرد مورد تشويق‏»، مهم است. به اين خاطر، آنان كه به‏مناسبتهاى مختلف به افراد، هديه و جايزه مى‏دهند، يا مى‏خواهند افرادشايسته را مورد تشويق و تقدير قرار دهند، به اين ريزه‏كاريها بايدتوجه كنند.
گاهى يك «لوح تقدير» و متن زيبا و آراسته و قاب‏شده، كه قيمت‏مادى چندانى هم ندارد، براى كسى بسيار نفيس و ارزشمند وشوق‏انگيزتر از آن است كه مثلا صدهزار تومان پول نقد به او داده شود.البته گاهى هم برعكس است، چون لوح تقدير براى كسى نان و آب‏نمى‏شود ولى «وجه نقد» را مى‏تواند در پرداخت قرض و قسط يا تامين‏نيازهاى زندگى به كار بندد.
حتى اگر تشويقهاى مادى و لوازم مصرفى باشد، باز اين نكته كه به‏چه كسى، چه چيزى هديه شود، مهم است. طرف به تناسب شغل، سن،شرايط زندگى و ويژگيهاى شخصى، گاهى از يك پتو، يا ضبطصوت،دوره ترتيل قرآن، آلبوم عكس، لباس و كفش ورزشى، سفر عمره وسوريه، اردوى تفريحى، كتاب، مدال و ... خوشش مى‏آيد و برايش‏ارزش دارد.
در مورد كتاب هم، حتى نوع كتاب به تناسب مخاطب موردتشويق بايد گزينش شود. به بعضى بايد قرآن و صحيفه سجاديه داد، به‏بعضى رساله احكام، به بعضى اخلاق و تربيت، به بعضى كتاب طباخى‏و آشپزى، به بعضى كتابهاى علمى و فنى، به بعضى فرهنگ لغت، به‏بعضى دوره‏اى تفسير، به بعضى كتاب قصه و رمان، به بعضى ديوان‏شعر، به بعضى مجموعه‏اى نفيس از نقاشى يا خط و ... مى‏بينيم كه هركس از نوعى كتاب كه مورد علاقه يا نياز او است، بيشتر لذت مى‏برد وآن هديه، بيشتر براى او نقش تشويقى دارد.
حضرت على(ع) در نهج‏البلاغه نسبت‏به نوع رفتار با فرماندهان‏نظامى و سران سپاه و ارتش، به مالك‏اشتر توصيه مى‏كند كه آنان را براساس ميزان مواسات و خدمت و تلاش، مورد احترام و تقدير قرار بده‏و براى آنكه در امر مبارزه با دشمن و جهاد، «يكدل‏» باشند، زندگى آنان‏را تامين كن و خواسته‏هايشان را برآور. آنگاه مى‏فرمايد:
«و واصل فى حسن الثناء عليهم و تعديد ما ابلى ذوو البلاء منهم، فان كثرة‏الذكر لحسن افعالهم تهز الشجاع و تحرض الناكل‏»; (4) .
پيوسته ستايش نيك نسبت‏به آنان داشته باش و رنجها و بلاها وآزمونهاى آنان را برشمار، چرا كه ياد كردن بسيار از كارهاى نيك آنان،شجاع را به شور و جنبش وا مى‏دارد و سست و بى‏حال را هم به حركت‏مى‏كشاند.
امام امت(ره) از اين شيوه تشويقى چه در آغاز پيروزى انقلاب وچه در طول سالهاى دفاع مقدس استفاده مى‏كرد. در آغاز انقلاب كه‏عده‏اى طرح «انحلال ارتش‏» را مطرح مى‏كردند، امام از فداكاريها وهمدليهاى آنان با ملت‏ستايش كرد و آنان را به صحنه انقلاب كشيد، ودر سالهاى حماسه نيز، زبان و بيان و قلم تشويق‏آميز حضرت‏امام(قدس سره) نسبت‏به رزمندگان و ارتش و سپاه، نقش عمده درحماسه‏آفرينى و خطشكنى و شهادت‏طلبى و پيروزيهاى ماندگار وپرافتخار داشت.
پس نوع تشويق و تقدير از نظاميان، كارمندان، محصلان، كارگران،كوچكها، بزرگها، خانمهاى خانه‏دار، پزشكان و پرستاران و ... بايد فرق‏كند و متناسب با خود آنان باشد و نشان‏دهنده ارج‏گذارى به كار خاص‏آنان باشد. «تشويق به نحوى بايد باشد كه تشويق‏شونده، احساس كند ديگران به‏ارزش كار او پى برده‏اند و از كارى كه او كرده، خوشحال و سپاسگزارند.» (5) .
البته نبايد تشويق، ايجاد «غرور» كند. ظرفيت افراد را هم نسبت‏به‏تشويق بايد سنجيد. گاهى بچه‏ها به خاطر تشويق، لوس و بى‏ادب وپرتوقع مى‏شوند. گاهى بزرگترها به خاطر نداشتن ظرفيت لازم براى‏تقدير، خود را مى‏بازند و متكبر و بى‏اعتنا مى‏شوند يا از رشد و پويايى‏مى‏مانند. به اين عوارض منفى هم، بايد توجه داشت. به فرموده‏حضرت امير(ع): «كم من مغرور بحسن القول فيه‏»; (6) چه بسا كسانى كه‏با سخن نيك ديگران در باره آنان، مغرور مى‏شوند.
شرايط تشويق
در يك كار تشويقى، بايد نكاتى مورد توجه قرار گيرد كه به‏«اثربخشى‏» تشويق، كمك مى‏كند و بدون آنها، يا از اثر مى‏افتد، يا اثرمنفى به بار مى‏آورد. برخى از اين نكات، از اين قرار است:
1- تشويق، همراه با درك و تشخيص و كشف استعدادهاى رشدطرف مقابل باشد.
2- ارزش عمل نيك و خصلت‏شايسته، شناخته شود و به فردمورد تشويق هم شناسانده شود.
3- تشويق، «رشوه‏» به حساب نيايد و «حق و حساب‏»، تلقى نشود.
4- به اندازه و بجا باشد و از حد معمول و متناسب و متعارف،تجاوز نكند، تا خاصيت‏خود را از دست ندهد.
5- همراه و توام با عمل فرد باشد، چون فاصله زياد بين تشويق وكار نيك، آن را از ارزش و اثر مى‏اندازد و نقش شوق‏آورى آن از بين‏مى‏رود. در حديث است كه: مزد كارگر را، پيش از آنكه عرقش خشك‏شود بپردازيد.
6- تشويق، همراه با توجيه و تبيين باشد و فرد بداند كه چرا و به‏خاطر چه كارى مورد تشويق قرار گرفته است. اين مساله در توبيخ وتنبيه هم هست. همچنان كه مجازات، بدون آنكه طرف بداند چرا تنبيه‏مى‏شود، عامل بازدارنده نيست، تشويق بدون توجيه و تبيين هم اثرانگيزه‏آفرينى و تحريكى به كار خير ندارد.
7- تشويق، با عمل خوب، تناسب داشته باشد، نه مبالغه‏آميز، نه‏كمتر از حد مطلوب. تشويق، مثل مصرف دارو براى بهبود يك بيمارى‏است. مصرف بيش از حد يا كمتر از مقدار توصيه‏شده، اثر درمانى‏ندارد، بلكه گاهى هم زيانبار است.
گاهى مى‏توان با تشويق انسانهاى شايسته، راهى براى جلوگيرى‏از فساد فاسدان يافت. اين تاثير غير مستقيم تشويق است. پيامبران‏الهى، هم «مبشر» بودند، هم «منذر». ولى گاهى كار بشارت و تشويق،كارسازتر از تهديد و تنبيه و توبيخ است.
حضرت على(ع) مى‏فرمايد: با پاداش‏دادن و تشويق نيكوكار،شخص بدكار و فاسد را از بدى و فساد باز داريد: «ازجر المسيئ بثواب‏المحسن.» (7) .
«تشويق نسل جوان، در زرورق پيچيدن و باد زدن و هندوانه زير بغل آن دادن‏نيست. تشويق واقعى عبارت است از درك و كشف استعدادهاى فرزندان و ايجادفرصت و محيط مساعد براى تجلى و شكوفايى آن ... محيط تشويق‏آميز، عبارت‏است از پيوند دادن آموزش و پرورش به زندگى اجتماعى، آگاه ساختن نسل جوان‏از مسؤوليتهاى خويش و دادن فرصت مناسب براى ايفاى اين مسؤوليتها.» (8) .
به اميد آنكه با بهره‏گيرى از تشويق (بيش از توبيخ و سرزنش)،زمينه‏هاى مناسبترى براى رشد فضايل اخلاقى در جامعه و خانواده ودر رفتار و اخلاق افراد پديد آوريم.
پى‏نوشتها:
1) نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، نامه 53.
2) همان، حكمت 339.
3) غررالحكم، چاپ دانشگاه، ج‏2، ص‏396.
4) نهج‏البلاغه، نامه 53.
5) آموزش و پرورش براى فردا، آصفه آصفى، ص‏88.
6) غرر الحكم، ج‏4، ص‏548.
7) نهج‏البلاغه، حكمت 168.
8) آموزش و پرورش براى فردا، ص‏91 و 93.
تقدير و سپاس
در برخوردهاى اجتماعى، يكى از عوامل محبت‏آفرين و تحكيم‏روابط، داشتن حالت و روحيه «سپاسگزارى‏» و «قدردانى‏» و «حق‏شناسى‏»نسبت‏به مردم است.
همواره سپاس و تشكر، در مقابل «نعمت‏» است. نعمت و احسان‏هم يا مستقيما از سوى خدا به ما مى‏رسد، يا بندگان خدا واسطه خيرندو نيكى بر دست آنها جارى مى‏شود و ما از نيكوكاريها و ياريها ومساعدتهاى مردم بهره‏مند مى‏شويم و «نعمت الهى‏» از اين طريق شامل‏ما مى‏گردد.
تصور نشود كه «شكر خدا» با «سپاس از مردم‏» منافات دارد، بلكه‏گاهى شكر الهى در سايه تقدير و تشكر و حق‏شناسى از مردم تحقق‏مى‏پذيرد و خداوند به اين گونه سپاسگزاريها راضى است، بلكه به آن‏دستور مى‏دهد.
پس، بحث‏شكر، اختصاص به زبان ذاكر و قلب شاكر و سجده‏شكر در برابر نعمتهاى الهى و در پيشگاه خداوند متعال ندارد، بلكه‏جلوه‏اى از شكر هم در ارتباط با نعمتها و نيكيهايى است كه از مردم به‏ما مى‏رسد و نسبت‏به آنان هم بايد شاكر باشيم.
جلوه‏هاى نعمت
در «شكر»، گام اول شناختن «نعمت‏» است، و گام دوم شناخت‏«ولى‏نعمت‏». از اين دو شناخت، حالتى در قلب انسان نسبت‏به نعمت ودهنده نعمت پديد مى‏آيد كه او را نسبت‏به نعمت و صاحب آن، قدردان‏و ستايشگر و سپاسگزار مى‏سازد. براى اينكه بنده‏هاى شكورى باشيم،ابتدا بايد نعمتهاى خدا را كه از آن برخورداريم، چه نعمتهاى آشكار وروشن، چه نعمتهاى پنهان و ناشناخته بشناسيم، تا حق نعمتها را اداكنيم.
در سپاسگزارى نسبت‏به مردم نيز توجه به نعمتهاى مادى ومعنوى كه از ديگران به ما مى‏رسد، گام نخست پيدايش حالت‏سپاس‏نسبت‏به آنان است. برخى از اين نمونه‏ها از اين قرار است:
پدر و مادرى كه در تربيت و رشد ما سهم عمده‏اى داشته‏اند،
معلمان و مربيانى كه در تعليم و تربيت ما كوشيده‏اند،
هدايتگرانى كه ما را با دين و خدا و قرآن و معارف اسلامى آشناساخته‏اند،
آنان كه در «خوب شدن‏» ما سهمى داشته‏اند،
كسانى كه در موفقيت علمى، شغلى، ادارى، اقتصادى و رفاه وآسايش ما بهره‏اى داشته‏اند،
آنان كه امنيت اجتماعى ما را تامين مى‏كنند،
آنان كه در گرفتاريها به كمكمان مى‏شتابند و در مشكلات، با ماهمدردى مى‏كنند،
كارگران، كشاورزان، دامداران، باغبانان، توليدكنندگان،صنعتگران، مخترعان و ... كه وسايل زندگى و رفاه انسانها را فراهم‏مى‏سازند،
دوستى كه با نظر مشورتى‏اش ما را در كارمان كمك مى‏كند،
همكلاسى كه در درسها به ما يارى مى‏رساند،
همسايه‏اى كه هنگام نياز، از مساعدت دريغ نمى‏كند،
رسانه‏هاى گروهى و مراكز اطلاع‏رسانى و چاپ و نشر، كه درارتقاى سطح فكر و دانش و شناخت ما مى‏كوشند.
و ... دهها و صدها شخص و گروه و صنف و نهاد و مركزى كه به‏نحوى از سوى آنها متنعم و برخوردار مى‏شويم.
قدردانى از زحمات و خدمات تلاشگران و خادمان، آنان را دركارشان باانگيزه‏تر و مصمم مى‏سازد و ناسپاسى از آنان، سست ومايوس و دلسردشان مى‏سازد.
فرهنگ تقدير و تشكر و زبان سپاس و حق‏شناسى از نيكيها ونيكوكاران، از تعاليم اسلام و برنامه‏هاى دينى است و هر چه اين‏فرهنگ در بين مردم رواج يابد، كمكى به توسعه خيرات و افزايش وتداوم نيكوكارى و احسان در جامعه است.
در روايات اسلامى، هم به سپاس از مردم و خوبيهايشان سفارش‏شده و هم از ناسپاسى و قدرنشناسى نكوهش شده است و ناسپاسان به‏عنوان «رهزنان خير» قلمداد شده‏اند.
سپاس از مردم
در مقابل نيكيهايى كه از ديگران به ما مى‏رسد، سه حالت مى‏توانيم‏داشته باشيم:
1- مكافات و جبران (كه عالى‏ترين برخورد است).
2- شكر و سپاس، با زبان و قلم.
3- ناسپاسى و قدرنشناسى (كه بدترين برخورد است).
از حضرت على(ع) روايت است كه فرمود: بر عهده كسى است كه‏به او انعام و احسانى شده، اينكه به خوبى و به نحو شايسته، برنعمت‏دهنده نيكى كند و نعمت و احسان او را جبران نمايد. اگر ازجبران عملى و «مكافات‏» ناتوان بود، با ستايشى شايسته و ثناى نيك‏برخورد كند، اگر از ستايش زبانى هم ناتوان بود، حداقل نعمت رابشناسد و به نعمت‏دهنده محبت داشته باشد. اگر اين را هم ندارد ونتواند، پس شايسته آن نعمت نيست! (1) .
در روايتى هم از امام باقر(ع) روايت‏شده كه: هر كس، آن گونه كه‏به او نيكى شده، رفتار كند، مكافات و جبران كرده است و اگر ناتوان‏باشد، شاكر است و اگر شاكر باشد، بزرگوار است. (2) .
از حضرت رضا(ع) روايت است:
«من لم يشكر المنعم من المخلوقين لم يشكر الله عز و جل‏»; (3) .
هر كس مخلوقهاى نعمت‏دهنده را سپاس نگويد، خدا را سپاس‏نگفته است.
اين حقيقت، به تعبيرهاى گوناگون و به صور مكرر در روايات‏اسلامى آمده است.
از امام سجاد(ع) نقل شده است:
«اشكركم لله اشكركم للناس‏»; (4) .
شكرگزارترين شما نسبت‏به خدا، كسى است كه نسبت‏به مردم‏سپاسگزارتر باشد.
و از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه فرمود: «من لا يشكر الناس لايشكر الله‏» (5) .
كسى كه مردم را سپاس نگويد، شكر خدا را هم انجام نمى‏دهد.
و به فرموده امام كاظم(ع): خداوند، بنده سپاسگزار را دوست‏مى‏دارد. در قيامت، خداوند به برخى از بندگانش خطاب مى‏كند: آيانسبت‏به فلانى سپاس و تشكر كردى؟ مى‏گويد: پروردگارا! من تو راشكر كردم. خداوند مى‏فرمايد: اگر او را تشكر نكرده‏اى، پس مرا هم‏تشكر نكرده‏اى! (6) .
امام سجاد(ع) در «رسالة الحقوق‏»، در مورد حق كسى كه بر شمانيكى كرده و وظيفه‏اى كه در برابر او داريد، چنين فرموده است:
«و اما حق ذي‏المعروف عليك فان تشكره و تذكر معروفه ...»; (7) .
حق كسى كه صاحب نيكى بر توست، اين است كه سپاسگزار اوباشى و كار نيك او را ياد كنى و خالصانه بين خود و خدايت در حق اودعا كنى و گفتار نيك در باره او داشته باشى، اگر چنين كنى در نهان وآشكار او را سپاس گفته‏اى و اگر هم روزى قدرت بر جبران داشته‏باشى، نيكى او را جبران كنى.
تشكر از والدين
از ميان همه صاحب‏نعمتها، خداى متعال از خدمتى كه والدين،بخصوص مادر در حق فرزند انجام مى‏دهد و زحمتى كه مى‏كشد، يادكرده و «شكر از والدين‏» را در كنار شكر خدا آورده است. در وصيتهاى‏حكيمانه حضرت حق به انسان، يكى هم همين نكته است. در قرآن‏كريم مى‏خوانيم، ضمن آنكه پروردگار، انسان را وصيت و سفارش‏نسبت‏به پدر و مادر كرده و ياد اينكه مادر، او را در مدت دو سال دوران‏باردارى و زايمان و شير دادن و جدا كردن از شير، با همه سختيها وضعفها او را حمل كرده است، مى‏فرمايد: «... ان اشكر لى و لوالديك‏»; (8) نسبت‏به من و پدر و مادرت شاكر باش!
اين قدردانى خدا از زحمات مادر و توصيه حضرت او است كه‏انسان هم قدرشناس و شاكر مادر و پدر باشد. در همين مورد نيز، امام‏زين‏العابدين(ع) مى‏فرمايد:
«حق مادرت بر تو آن است كه بدانى او تو را در جايى حمل و نگهدارى كرده‏كه هيچ كس به نگهدارى ديگرى در آنجا اقدام نمى‏كند، او از ميوه دلش و شيره‏جانش به تو داده است، با همه اعضا و جوارحش تو را نگهدارى و حمايت كرده‏است و باكى از اين نداشته كه گرسنه بماند و تو را سير كند، تشنه باشد و تو را سيراب‏گرداند، عريان باشد ولى تو را پوشيده دارد، خود در برابر آفتاب بماند ولى سايه‏بان‏تو شود، به خاطر تو بى‏خوابى بكشد و تو را از گزند سرما و گرما نگه دارد تا تو از آن اوباشى. و بايد بدانى كه تو هرگز قدرت و توان سپاس او را ندارى، مگر با يارى وتوفيق خداوند.» (9) .
آيا با اين همه حقى كه والدين، مخصوصا مادر بر گردن ما دارد، مانعمت وجود مادر را قدر مى‏دانيم و از زحماتش تشكر مى‏كنيم و به‏يادمان مى‏ماند كه در باره ما چه رنجها كشيده و چه فداكاريها كرده‏است؟ آيا سپاس از مادر، تنها با يك كارت تبريك يا لوح تقدير يا قاب‏عكس يا جشن عادى، انجام‏شدنى است؟ و آيا فرمان الهى كه «سپاسگزارپدر و مادرتان باشيد»، از سوى ما انجام و امتثال مى‏شود؟ در سخنى ازحضرت رضا(ع) آمده است كه طبق همين آيه، هر كس كه از والدين‏خود سپاسگزارى نكند، خدا را هم سپاس نگفته است. (10) .
رهزنان خير
پيشتر اشاره شد كه ناسپاسى از مردم، موجب دلسردى و سلب‏انگيزه از آنان مى‏شود. البته وظيفه كسى كه احسان و نيكى به مردم‏مى‏كند، آن است كه به خاطر خدا خدمت كند و انتظار پاداش هم از خداء;لله‏داشته باشد و قدرنشناسى مردم او را سرد نكند. در نهج‏البلاغه است كه:«لا يزهدنك فى المعروف من لا يشكره لك‏»; (11) .
كسى كه سپاسگزار نيكيهاى تو نيست، تو را در انجام كار معروف‏و شايسته، بى‏رغبت نسازد. اين، يك سوى قضيه است، اما در سوى‏ديگر وظيفه مردمى قرار دارد كه از خدمات و احسانها برخوردارمى‏شوند. مردم اگر با سپاس و تقدير، اهليت و شايستگى خود را نشان‏ندهند، موجب سلب نعمت و موجب منصرف شدن نيكوكاران از عمل‏خير مى‏گردند. و اين نوعى «رهزنى‏» در كار خير است كه در روايات نيزآمده است.
از امام صادق(ع) روايت است:
«لعن الله قاطعى سبيل المعروف، و هو الرجل يصنع اليه المعروف فتكفره،فيمنع صاحبه من ان يصنع ذلك الى غيره‏»; (12) .
خدا لعنت كند رهزنان راه معروف و نيكى را، رهزن خير كسى‏است كه به او خوبى مى‏شود و او ناسپاسى و كفران مى‏كند، در نتيجه آن‏نيكوكار را مانع از آن مى‏شود كه به ديگرى نيكى كند.
وقتى ببينند نيكى‏هايشان مورد توجه و تقدير نيست و گاهى هم‏بدتر از بى‏توجهى مى‏شود، يعنى خوبى را با بدى مقابله مى‏كنند،مى‏گويد: بخشكد اين دست كه نمك ندارد. و آنگاه تصميم مى‏گيرد كه‏ديگر به كسى خوبى نكند، چون قدر نمى‏شناسند.
تباه شدن عمل صالح و ضايع شدن احسان و نيكى گاهى هم ازهمين رهگذر است. در حديثى حضرت امير(ع) پنج چيز را تباه شده وضايع مى‏شمارد، از جمله بارش باران به شوره‏زار و افروختن چراغ درروز روشن و تقديم غذا به انسان سير و يكى هم نيكى كردن به كسى كه‏سپاسگزارى از آن نمى‏كند «و معروف تصطنعه الى من لا يشكره.» (13) .
آثار و نتايج‏سپاس
در كنار آثار سوء و پيامدهاى منفى ناسپاسى، نتايج درخشان وثمربخش قدرشناسى و سپاس قابل طرح است. همچنان كه گفته شد،تقدير و سپاس، هم ايجاد الفت و محبت و محبوبيت مى‏كند، هم‏فرهنگ نيكوكارى را ترويج مى‏كند، هم موجب رضايت الهى است. درتوصيه‏هاى دينى هم سفارش به سپاس از صاحبان خير و نيكى شده‏است. هم به نيكوكاران توصيه شده كه بر شاكران، احسان و نيكى‏بيشترى كنند.
وقتى سپاس از نيكوكار، و نيكى بيشتر به سپاسگزار، در كنار هم وبا هم مورد عمل قرار گيرد، جامعه رو به نيكوكارى و خدمات بيشتر وايثارهاى بزرگتر مى‏رود.
به روايت امام صادق(ع)، در تورات چنين نوشته است:
«اشكر من انعم عليك، و انعم على من شكرك، فانه لازوال للنعماء اذاشكرت و لا بقاء لها اذا كفرت و الشكر زيادة فى النعم و امان من الغير»; (14) .
نسبت‏به كسى كه بر تو نعمتى داده، سپاسگزارى كن، و نسبت‏به‏كسى كه از تو سپاسگزارى كرده، احسان و انعام كن، چرا كه اگر نعمتهاسپاس شود، زوال نمى‏پذيرد و اگر ناسپاسى شود، دوام نمى‏يابد. شكرو سپاس، موجب افزايش نعمتها و ايمنى از تغيير و دگرگونى است.داشتن زبان تقدير و تشكر، نرم‏كننده دلها، افزاينده عواطف و زداينده‏كدورتها و دشمنى‏هاست.
مهم، داشتن چنين تربيت و ترويج چنين فرهنگ در جامعه است.مقدارى حال و حوصله و مجال، و مقدارى هم هزينه و مخارج لازم‏دارد كه به صورت شفاهى، كتبى، تلفنى، با ارسال هديه، با ارتقاء رتبه،دادن جايزه و ابراز محبت و نشان دادن عنايت و توجه، قدردانى خود رااز كارهاى خوب كه عمل مى‏شود و از خوبان و شايستگان جامعه،نشان دهيم.
امام على(ع) مى‏فرمايد:
سپاسگزارى تو از كسى كه از تو راضى است، رضايت و وفاى اورا مى‏افزايد، و سپاسگزارى تو از كسى كه بر تو خشمگين است،موجب صلاح و تمايل و عاطفه از سوى او نسبت‏به تو مى‏گردد:
«شكرك للراضى عنك يزيده رضا و وفاء، شكرك للساخط عليك يوجب لك‏منه صلاحا و تعطفا.» (15) .
مقوله «سپاس از مردم‏»، بى‏ارتباط با «فرهنگ تشويق‏» نيست كه درمباحث پيشين در آن مورد بحث‏شد.
چه خوب كه هميشه گله و انتقاد از بديها و نارساييها و عيوب‏نكنيم، بلكه چشم «نيك‏بين‏» هم داشته باشيم و از خوبيها وخوشرفتاريها و محاسن اخلاقى و عملهاى شايسته فرزندانمان،همسرانمان، دوستان و همكارانمان، خدمتگزاران جامعه، تلاشگران‏زحمت‏كش و فداكاران گمنام، به هر نحو و با هر زبانى كه مى‏توانيم،تقدير و تشكر كنيم، كه ... سپاس از خوبى‏ها و خوبان، «تكثيرخوبى‏ها»ست!
پى‏نوشتها:
1) بحارالانوار، (بيروت)، ج‏68، ص‏50.
2) همان.
3) ميزان الحكمه، ج‏5، ص‏153.
4) همان، ص‏148.
5) نهج‏الفصاحه، حديث 1202.
6) اصول كافى، ج‏2، ص‏99.
7) مكارم الاخلاق، ص‏422.
8) لقمان، آيه 14.
9) مكارم الاخلاق، ص‏421.
10) ميزان الحكمه، ج‏5، ص‏154، حديث 9639.
11) نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، حكمت 195.
12) وسائل الشيعه، ج‏11، ص‏539.
13) بحارالانوار، ج‏68، ص‏47.
14) همان، ص‏55.
15) غررالحكم، (به نقل از ميزان الحكمه، ج‏5، ص‏152).
سازگارى
تلاش براى داشتن يك زندگى دور از تنش و پرخاش و مشكلات‏رفتارى، موجب آسايش روح و سلامت‏خانواده است.
همه افراد، در خصلتهاى اخلاقى و شيوه رفتار، يكسان نيستند.اين تفاوت در برخى موارد بروز مى‏كند و مايه اختلاف مى‏شود،اختلافى كه البته قابل اجتناب است، آن هم با شيوه «مدارا و سازگارى‏» دراخلاق و برخورد.
بعضيها با ديگران، چه در محيط خانه و محل كار، يا در محله ومنطقه سكونت، با ديگران «ناسازگارند». ناسازگارى با ديگران، نشانه‏نوعى غرور و خودخواهى و خودبرترى‏بينى نسبت‏به مردم است ونتيجه آن هم تنها ماندن و انزواست.
از سوى ديگر، بى‏طاقتى در مقابل حالات و رفتار دشوار وناهنجار ديگران نيز، ريشه در كم‏ظرفيتى دارد و به تشديد اين تعارض‏و ناسازگارى مى‏انجامد.
اگر در دستورهاى دينى ما به «حسن‏خلق‏»، تاكيد شده است، يكى ازمصداقهاى بارز آن «مدارا» است.
آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است:
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا.
«مدارا» يك تكليف اخلاقى در اسلام است. از رسول خدا(ص)روايت است:
«امرنى ربى بمداراة الناس كما امرنى باداء الفرائض‏»; (1) .
همان گونه كه پروردگارم مرا به انجام واجبات فرمان داده است، به‏مدارا با مردم دستور داده است.
در حديث ديگرى چنين آمده است كه جبرئيل، به محضر رسول‏خدا(ص) آمد و از سوى خدا چنين پيام آورد كه: «اى محمد! پروردگارت‏سلام مى‏رساند و به تو مى‏گويد: با بندگان من مدارا كن.» (2) .
نيز در حديث است از پيامبر اكرم(ص) كه فرمود:
«مداراة الناس نصف الايمان و الرفق بهم نصف العيش‏»; (3) .
نيمى از ايمان، مداراى با مردم است و نيمى از زندگى، رفق وملاطفت‏با آنان است.
حتى خارج از قلمرو دين و آيين هم، آنان كه خواستار يك زندگى‏دلنشين و پسنديده باشند، در سايه همزيستى مسالمت‏آميز و رفق ونرمش با ديگران و رفتار شايسته، بهتر به اين خواسته مى‏رسند، تا درسايه خشونت و برخورد ناسازگارانه و بهانه‏جويانه و عيب‏گيرانه وخودپسندانه!
سعه صدر و ظرفيت‏براى تحمل ديگران، لازمه دست‏يافتن به‏يك زندگى خوب است. در مواردى كه اختلاف سليقه و ديدگاه، ياتفاوت در مشى و رفتار و روش وجود دارد، باز هم با وسعت نظر و«مدارا» مى‏توان مانع بروز مشكلات شد.
مدارا، يا تولى و تبرى
تعيين مرزهاى دقيق در مباحث اخلاقى و مسايل فرهنگى، مهم‏است. ما به همان اندازه كه به مدارا و حسن‏خلق و حلم و معاشرت‏شايسته ماموريم، به تولى و تبرى و مرزبندى مكتبى در دوستيها ودشمنيها و صف‏آرايى در برابر دشمن و مقاومت‏بر سر «مواضع‏» وبى‏تفاوت نبودن در مقابل بديها و بدان موظف هستيم. و اين دو مساله‏از هم جداست و هر كدام جاى خاص خود را دارد.
درست است كه در مسايل اعتقادى نبايد كوتاه آمد و ارزشها رانبايد فروخت و با دشمنان فكرى و مرامى و سياسى نبايد كنار آمد، امامعاشرت با مردم موضوع ديگرى است. حتى در ارتباط با دشمن هم‏بحث «مدارا» تاكيد شده است، چرا كه گاهى سبب جذب آنان مى‏شود،بى‏آنكه از مبانى و اصول خويش، دست‏برداريم.
حضرت امير(ع) مى‏فرمايد: «خالطوا الناس مخالطة ان متم معها بكواعليكم و ان عشتم حنوا اليكم‏»; (4) .
با مردم آن گونه مخالطت و معاشرت داشته باشيد كه اگر مرديد، بارفتارى كه داشته‏ايد، بر شما گريه كنند و اگر زيستيد، بر شما دلسوزى وشفقت كنند.
اين همان مفهومى است كه در شعر «عرفى‏» آمده است:
چنان با نيك و بد خو كن، كه بعد از مردنت «عرفى‏».
مسلمانت‏به زمزم شويد و هندو بسوزاند.
و اين، نه به معناى بى‏تفاوتى در مقابل حق و باطل و صلاح و فساد،يا زير پا نهادن ارزشهاى مكتبى و ناديده گرفتن اصول و مبانى است،بلكه «سلوك شايسته‏» و «حسن‏خلق‏» و اخلاق نيك و جاذبه رفتارى است،كه حتى بيگانه را هم جذب مى‏كند.
از امام صادق(ع) در تفسير آيه «و قولوا للناس حسنا» (با مردم نيكوسخن بگوييد) نقل شده كه فرمود: «يعنى با همه مردم، چه مؤمن چه مخالف(خودى و بيگانه). اما رفتار با مؤمنان، همراه با چهره گشاده باشد و اما با مخالفان،گفتارى مداراتى باشد، تا آنان را هم به ايمان (و خط فكرى) خويش جذب كنيد،چرا كه خيلى با كمترين از اينها مى‏توان شر آنان را از خود و از برادران ايمانى‏باز داشت.» (5) .
مدارا با دشمن
مدارا، سلاح پيامبران در جامعه پر از دشمن و مخالف بود و بدين‏وسيله، هم مخالفان را جذب مى‏كردند، هم با اين شيوه، به پيروان‏باايمان، در مقابل دشمنيها و كينه‏توزيهاى عنودان و دشمنان سرسخت،مصونيت مى‏بخشيدند.
امام سجاد از حضرت رسول(ص) روايت كرده كه فرمود: خداى‏متعال، از اين رو پيامبران را بر مردم ديگر برترى و فضيلت‏بخشيد، كه‏با دشمنان دين خدا بيشترين مدارا را مى‏كردند و به خاطر خدا و حفظجان پيروان خويش، بهترين «تقيه‏» را به كار مى‏بستند. (6) .
روشن است كه اين در دوران خاصى بوده كه پيامبران (و حتى‏رسول اكرم) از نظر نيرو و نفرات و شرايط، دوران سخت و عسرت وكمى ياران را مى‏گذراندند. آنگاه كه فداكاران راه خدا افزون شدند،دشمنيهاى كفار و منافقان را با شدت عمل جواب دادند و به فرمان‏«جهاد» و «برخورد قاطع‏» عمل كردند، نه سازشكارانه و مداهنه‏جويانه، كه‏البته آن هم به اقتضاى شرايط و موقعيت‏بود.
در برخوردهاى اجتماعى با مردم كه قلمروى جدا از برخورد بادشمنان داخلى و خارجى دارد مدارا و نشان دادن ملاطفت و روحيه‏سازگارى، كار انسان را هم بيشتر پيش مى‏برد و دلها را هم بيشتر جلب‏و جذب مى‏كند. بويژه در مواجهه با كسانى كه به هر حال، مثل استخوان‏لاى زخم و مانند يك جراحت‏اند كه ناچار بايد به نحوى آنان را تحمل‏كرد. به اين تحمل از روى ناچارى امام على(ع) اشاره فرموده و آن رانوعى حكمت‏به شمار آورده است. مى‏فرمايد:
«ليس الحكيم من لم يدار من لا يجد بدا من مداراته‏»; (7) .
كسى كه مدارا نكند، با شخصى كه چاره و گريزى از مدارا كردن بااو ندارد، حكيم و فرزانه نيست.
راستى!... با يك جراحت و زخم، چه مى‏توان كرد، جز ساختن ومدارا و تحمل، تا خوب شود؟ گاهى بعضيها مثل همان زخمند بايد باآنان ساخت و جز نشان دادن صبورى و سازگارى هيچ راهى نيست.
حكمت‏بودن «مدارا با مردم‏» را در سخن ديگرى، حضرت على(ع)چنين بيان فرموده است:
«راس الحكمة مداراة الناس.» (8) .
نشان دادن سازگارى و خوشرفتارى، حتى كينه‏ها را هم ميزدايد وبه جاى آن دوستى و علاقه مى‏آورد. باز هم از حضرت امير(ع) بشنويم‏كه مى‏فرمايد:
«دار الناس تستمتع باخائهم و القهم بالبشر تمت اضغانهم‏»; (9) .
با مردم مدار كن، تا از برادرى آنان بهره‏مند شوى و با آنان با روى‏گشاده ملاقات كن، تا كينه‏هايشان بميرد.
تحمل ناسازگارى
در يك زندگى جمعى، آيا چاره‏اى جز حسن سلوك و مدارا وجوددارد؟
«گذشت‏»، يكى ديگر از جلوه‏هاى «مدارا» است. اگر بنا باشد درمقابل هر مساله انسان حساسيت و سرسختى نشان دهد و هر حرف رابه دل بگيرد و از هيچ چيز نگذرد، پديد آمدن ناهنجارى در زندگى‏جمعى، حتمى است.
تحمل كردن ناسازگارى ديگران، پديد آورنده سازگارى است. اگربدى را با بدى و تندى را با تندى جواب دهيم، مشكلات بالا مى‏گيرد.گاهى بايد چشم را بست و بعضى رفتارهاى آزاردهنده و ناراحت كننده‏ديگران را ناديده گرفت، يا درگذشت و بخشود، تا ريشه بحران درروابط بخشكد.
در تفسير آيه «يدرؤن بالحسنة السيئة‏» (بدى را با نيكى رفع مى‏كنند)آمده است كه به وسيله حلم، جهل و نابخردى جاهل را دفع مى‏كنند و به‏وسيله مدارا با مردم، اذيت و آزار آنان را از خودشان دور مى‏سازند. (10) .
بالاتر از اين چشم‏پوشى، آن است كه بدرفتاريهاى ديگران را باخوشرفتارى مقابله كنيم، نه مقابله به مثل، بلكه مقابله به بهتر و برتر.اين اوج كرامت نفس و اخلاق والا و پيامبرانه است كه مى‏سزد در امت‏پيامبر(ص) تجلى يابد.
در اخلاق خانواده، بروز اين نمونه مكارم اخلاقى به آن است كه‏هر يك از زن يا شوهر، ضعفها و بداخلاقيهايى در طرف مقابل ديد،تصميم بر مقابله به مثل و شاخ به شاخ شدن نگيرد، بلكه بنا را برسازگارى و تحمل بگذارد، آن هم به حساب خدا و براى رضاى اوتحمل كند، تا به دو نتيجه خوب برسد: يكى بهبود وضعيت داخلى‏خانه، ديگرى رسيدن به اجر و پاداش الهى.
امام صادق(ع) فرمود:
«ثلاث من مكارم الدنيا والاخرة: تعفو عمن ظلمك و تصل من قطعك و تحلم‏اذا جهل عليك‏»; (11) .
سه خصلت، از بزرگواريهاى دنيا و آخرت است: يكى آنكه ازكسى كه بر تو ستم كرده، درگذرى، ديگر: با كسى كه از تو بريده است،پيوند برقرار كن. سوم: اگر با تو به جهالت رفتار شد، حلم وخويشتن‏دارى نشان دهى.
حلم و بردبارى در برابر جهالت، عفو و گذشت در مقابل ستم وجفا، صله رحم با خويشاوندانى كه قطع رابطه كرده‏اند، ادب و متانت واحترام در مقابل آنكه بى‏ادبى كرده است، خوبى و احسان در برابر بديهاو بدرفتاريهاى ديگران، همه و همه از نشانه‏هاى «سازگارى‏» و كرامت‏نفس و روح بلند است.
در مسايل تربيتى نيز، تحمل فرزندان «دشوار» و ساختن باناهنجاريهاى رفتارى آنان و به هنجار آوردن آن، هم دشوار است، هم‏گامى مهم در ساختن انسانهاى بالنده و مستعد. از اين رو، معلم و مربى،همچنين پدر و مادر براى تربيت‏شايسته فرزندان، نيازمند«سازگارى‏»اند، نيز تحمل در برابر ناسازگاريهاى شاگردان و فرزندان.
پى‏نوشتها:
1) وسائل‏الشيعه، ج‏8، ص‏540.
2) همان.
3) ميزان‏الحكمه، ج‏3، ص‏239.
4) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، حكمت 10.
5) بحارالانوار، ج‏72، ص‏401.
6) همان.
7) ميزان‏الحكمه، ج‏3، ص‏239.
8) غررالحكم، چاپ دانشگاه، ج‏4، ص‏52.
9) همان، ص‏16.
10) بحارالانوار، ج‏72، ص‏423.
11) همان، ج‏71، ص‏400.
برخورد با سالمندان
برخلاف فرهنگ غرب، كه وجود سالمندان را در خانواده‏ها،زائده‏اى مزاحم مى‏پندارند و مى‏كوشند براى آنكه آزاديهاى‏شخصى‏شان محدود نشود و مزاحمى نداشته باشند، به نحوى آنان را ازمحيط خانه و روابط خانوادگى دور كنند و به «خانه سالمندان‏» بفرستند،اسلام به آنان ارج مى‏نهد و حرمت قائل است و به رعايت‏حقوق واحترام آنان سفارش كرده و به بهره‏گيرى از تجارب و افكار پخته آنان‏تشويق مى‏كند.
در اين بخش، شيوه صحيح برخورد با پيران و سالمندان را - چه‏پدر و مادر باشند، چه سالخوردگان ديگر - بر اساس تعاليم مكتب،بررسى مى‏كنيم.
الف - محور وحدت
مجموعه افراد يك فاميل، نسبت‏به بزرگ خاندان احترام‏مى‏گزارند و در كارها با آنان مشورت مى‏كنند و در اختلافات، به راى وحكميت و داورى آنان ارج مى‏نهند و گاهى يك سخن از سوى آنان،آتش فتنه‏اى را خاموش مى‏سازد، يا تفرقه و كدورتى را به وفاق وهمدلى و آشتى مبدل مى‏سازد.
نعمت وجود بابركت آنان، اغلب تا هستند، ناشناخته است. وقتى‏به جايگاه حساس و مهم و نقش كارگشاى آنان پى مى‏برند كه از دست‏بدهند. چه بسيار اختلافها و قهرها و نزاعهاى خانوادگى كه پس ازدرگذشت «بزرگ خاندان‏» چهره نشان مى‏دهد و چه بسيار رابطه‏ها ورفت و آمدها كه قطع مى‏شود، يا به سردى مى‏گرايد، و علت آن فقط ازدنيا رفتن محورى است كه مايه دلگرمى، اميد، انس و معاشرت فاميل‏است.
رسول خدا(ص) فرمود: «البركة مع اكابركم‏»; (1) .
بركت و خير ماندگار، همراه بزرگترهاى شماست.
در سخن ديگر فرمود: «الشيخ فى اهله كالنبى فى امته‏»; (2) .
پيرمرد در ميان خانواده‏اش، همچون يك «پيامبر» در ميان امتش‏است.
اين اشاره به همان نقش محورى، فروغ‏بخشى، صفاآورى، هدايت‏و ارشاد، تجمع و الفت است كه در وجود آنان نهفته است. پس اگربزرگترها در فاميل و خانواده، چراغ روشنى‏بخش و محور وحدت وهمدلى و عامل انس و ارتباط و رفت و آمدهاى خانوادگى‏اند، بايد اين‏جايگاه، محفوظ بماند و مورد حراست و تقويت قرار گيرد.
ب - حرمت‏بزرگترها
رعايت ادب و مقتضاى حق‏شناسى نسبت‏به عمرى تلاش‏صادقانه و ايثارها، گذشتها، دلسوزيها و سوختن و ساختنها كه بزرگان‏از خود نشان داده‏اند، آن است كه در خانواده‏ها مورد تكريم قرار گيرند،عزيز و محترم باشند، به آنان بى‏مهرى نشود، خاطرشان آزرده نگردد،به توصيه‏ها و راهنماييهايى كه از سر سوز و تجربه مى‏دهند، بى‏اعتنايى‏نشود.
خود «بزرگسالى‏» و «سن بالا» در فرهنگ دينى ما احترام دارد. اين‏سخن پيامبر خدا(ص) است: «من عرف فضل كبير لسنه فوقره، آمنه الله تعالى‏من فزع يوم القيامة‏»; (3) .
هر كس فضيلت و مقام يك «بزرگ‏» را به خاطر سن و سالش‏بشناسد و او را مورد احترام قرار دهد، خداى متعال او را از هراس ونگرانى روز قيامت ايمن مى‏دارد.
احترام به بزرگترها و ترحم و مهربانى نسبت‏به كوچكترها، ازدستورالعملهاى اخلاقى اسلام است و كانون خانواده‏ها را گرم و مصفامى‏سازد و اين، توصيه امام صادق(ع) است كه فرمود:
«ليس منا من لم يوقر كبيرنا و لم يرحم صغيرنا»; (4) .
كسى كه بزرگ ما را احترام نكند و كوچك ما را مورد شفقت وعطوفت قرار ندهد، از ما نيست.
اين سخن را نيز از على(ع) به ياد داشته باشيم كه فرمود:
«يكرم العالم لعلمه و الكبير لسنه‏»; (5) .
دانشمند را به خاطر علمش و بزرگسال را به خاطر سن او، بايداحترام كرد.
اگر جوانان قدر پيران را نشناسند و به جايگاه آنان حرمت ننهند،هم رشته‏هاى عاطفى پيوندهاى انسانى از هم گسسته مى‏شود، هم ازرافت و عاطفه و تجربه سالخوردگان محروم مى‏شوند، هم نشانه‏بى‏توجهى خود به ارزشها را امضا كرده‏اند. حضرت على(ع) در يكى ازسخنان خويش، ضمن انتقاد از اوضاع زمانه و ناهنجاريهاى رفتارى‏مردم، از جمله بر اين دو مساله تاكيد مى‏فرمايد: 1- بى‏احترامى‏كوچكترها نسبت‏به بزرگترها 2- رسيدگى نكردن توانگران به‏نيازمندان:
«انكم فى زمان ... لا يعظم صغيرهم كبيرهم و لا يعول غنيهم فقيرهم‏»; (6) .
شما در زمانه‏اى به سر مى‏بريد كه كوچك به بزرگ تعظيم و تكريم‏نمى‏كند و ثروتمند، به فقير رسيدگى نمى‏كند!
ج - نسبت‏به والدين
سالمندان به طور عموم، از احترام برخوردارند. اگر پدر و مادرباشند كه اين وظيفه، سنگين‏تر و مسؤوليت مضاعف است. قرآن كريم‏از تندى و پرخاش نسبت‏به پدر و مادر پير نهى مى‏كند و به سخن نيك‏و لحن شايسته و خضوع و تواضع و گستردن بال رافت در برابر آنان وخيرخواهى و دعا در حق آنان دعوت مى‏كند.
فرمان خداوند، چنين است:
«اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل‏لهما قولا كريما، واخفض لهما جناح الذل من الرحمة و قل رب ارحمهما كما ربيانى‏صغيرا»; (7) .
هر گاه يكى از آن دو (پدر و مادر) يا هر دو نزد تو به سن پيرى وسالمندى رسيدند، به آنان اف مگو، آنان را طرد مكن و به آنان سخن‏كريمانه بگو و بال فروتنى را از روى رحمت و شفقت‏براى آنان‏بگستر، و بگو: پروردگارا! همان گونه كه مرا در خردسالى‏ام تربيت‏كردند، تو نيز بر آنان رحمت آور.
ادب و احترام نسبت‏به پدر و مادر بزرگسال، آن است كه: آنان را به‏اسم، صدا نكنى، به احترامشان برخيزى، از آنان جلوتر راه نروى، باآنان بلند و پرخاشگرانه سخن نگويى، نيازهايشان را برآورى،خدمتگزارى به آنان را وظيفه‏اى بزرگ بدانى و از آنان در سن كهولت وپيرى مراقبت كنى.
در حديث است كه امام باقر(ع) فرموده است: پدرم به مردى‏نگريست كه همراه پسرش راه مى‏رفتند و پسر به بازوى پدرش تكيه‏داده بود. پدرم تا زنده بود، با آن جوان (به خاطر اين بى‏حرمتى نسبت‏به‏پدرش) صحبت نكرد. (8) .
به همان اندازه كه آزردن آنان و «عاق‏» شدن، حرام و نكوهيده است‏و از آن نهى شده است، دل به دست آوردن و جلب رضايت و نيكى به‏آنان سفارش شده است و اين خدمتگزارى، سبب بهشتى شدن فرزندان‏به شمار آمده است.
«ابراهيم بن‏شعيب‏» گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: پدرم بسيارپير و سالخورده و ناتوان شده است. هر گاه حاجتى داشته باشد او رابرمى‏داريم و بر دوش مى‏كشيم. حضرت فرمود: «ان استطعت ان تلى ذلك‏منه فافعل و لقمه بيدك، فانه جنة لك غدا»; (9) اگر بتوانى عهده‏دار كارهاى اوشوى چنين كن، حتى با دستانت لقمه در دهان او بگذار، كه اين فرداى‏قيامت، براى تو بهشت (يا سپر از آتش: جنه) خواهد بود.
د - انتقال فرهنگ
از عمده‏ترين راههاى انتقال يك فرهنگ به نسلهاى آينده، رفتارپدر و مادر و مربيان است. كودكان، آنچه را در رفتار بزرگترها ببينند، ازآن الگو مى‏گيرند. احترام به بزرگترها و رعايت ادب و تكريم نسبت‏به‏سالخوردگان، اگر در عمل و رفتار ما تجلى يابد، فرزندان ما نيز، اين‏فرهنگ را مى‏آموزند و با همين آداب و سنن بار مى‏آيند. كسى كه انتظارادب و معرفت و حق‏شناسى از فرزندانش دارد، بايد همين حالت رانسبت‏به پدر و مادر و بزرگترها نشان دهد، تا كوچكترها هم از اوبياموزند.
اين يك سنت تاريخى و تاثير و تاثر از اعمال و رفتار است. هركس چيزى را درو مى‏كند كه كشته است. اگر در حديث است كه «لاميراث كالادب‏»; هيچ ارثى همانند ادب نيست كه از بزرگان به فرزندان‏برسد، در اين مورد هم مصداق مى‏يابد.
امام على(ع) فرمود:
«وقروا كباركم، يوقركم صغاركم‏»; (10) .
به بزرگانتان احترام كنيد، تا كوچكترها هم به شما احترام كنند.
امام صادق(ع) نيز فرموده است:
«بروا آباءكم، يبركم ابناؤكم‏»; (11) .
به پدرانتان نيكى كنيد، تا فرزندانتان هم به شما نيكى كنند.
اين دقيقا برداشت محصول، از زراعتى است كه انسان با رفتارش‏در زمين دل و لوح جان كودكان انجام مى‏دهد.
دهقان سالخورده چه خوش گفت‏با پسر.
كاى نور چشم من، بجز از كشته، ندروى!
مهمترين درس تربيتى، آن است كه با عمل داده شود. كودكان نيزمستعدترين شاگردانى‏اند كه «درسهاى عملى‏» را با دقت، از رفتار مامى‏آموزند. اگر ما به سالمندانمان احترام نگذاريم، از خردسالان ونوجوانان چه انتظارى داشته باشيم كه با سالخوردگان و خود ما بااحترام و تعظيم و تكريم، برخورد كنند؟ اين ارتباط متقابل درتاثيرگذاريهاى رفتارى را نمى‏توان ناديده گرفت. به قول معروف، اگراحترام امامزاده، توسط متولى رعايت نشود، از ديگران چه انتظارى‏است؟!
جاى سالمندان، پيش از آنكه در «آسايشگاه‏»ها و «سراى سالمندان‏»باشد، كانون گرم و بامحبت‏خانه‏هاست، تا چراغ خانه روشن بماند ومحور تجمع و الفت افراد گردند. و از انديشه آنان نيز استفاده شود.بالاخره آنان، حاصل يك عمر، تجربه و چشيدن سرد و گرم روزگارندو مى‏توانند «مشاور» خوبى در تصميم‏گيريهاى زندگى باشند.
آنچه در آينه جوان بيند.
پير در خشت‏خام، آن بيند.
اين هم بعد ديگرى از برخورد با پيران است.
ه - تاثير رفتار
همچنان كه كودكان و نوجوانان، از رفتار و عمل بزرگترها درس والگو مى‏گيرند، سالخوردگان نيز گاهى از نظر فكرى و قضاوت وديدگاه، تحت تاثير رفتار جوانان قرار مى‏گيرند. بسيار اتفاق افتاده است‏كه خانواده‏اى غير متدين و بى‏تفاوت نسبت‏به ارزشها و پاكيها، در اثرمشاهده رفتار شايسته از جوانشان، به راه آمده‏اند. در واقع، جوان پاكدل‏پاك رفتار، با نحوه عملش بر بزرگترها هم تاثير بگذارد.
نقل اين نمونه تاريخى جالب است:
جوانى به نام «زكريا بن‏ابراهيم‏» مسيحى بود. چون مسلمان شد به‏سفر حج رفت. در اين سفر، امام صادق(ع) را ديدار كرد. از جمله‏سؤالاتش از امام اين بود كه: پدر و مادر و بستگانم هنوز نصرانى‏اند. چه‏كنم؟ مادرم نيز نابيناست. آيا با آنان باشم و با آنان غذا بخورم؟ امام‏صادق(ع) پرسيد: آيا گوشت‏خوك مى‏خورند؟ گفت: نه، اصلا دست‏به‏آن نمى‏زنند. امام فرمود: با آنان باش و به مادرت رسيدگى كن و اگر ازدنيا رفت، خودت كارهاى مربوط به كفن و دفن او را انجام بده و به‏ديگران واگذار مكن.
زكريا پس از بازگشت از سفر حج، به توصيه امام صادق(ع) به‏مادرش بسيار نيكى و ملاطفت مى‏كرد، به او غذا مى‏خوراند، لباس وسر و وضع او را تميز مى‏كرد و در خدمت وى كوشا بود. مادرش از اين‏تغيير رفتار، سؤالى به ذهنش رسيد، پرسيد: پسرم! قبلا كه نصرانى‏بودى با من چنين رفتارى نداشتى، چه شده كه پس از هجرت و مسلمان‏شدن چنين شده‏اى؟ گفت: يكى از فرزندان پيامبر اين دستور را به من‏داده است. مادر پرسيد: آيا او پيامبر نيست؟ پسر گفت: خير، او پسرپيامبر است. مادر اصرار داشت كه نه، او حتما پيامبر است، چون اين‏گونه تعليمات، از تعاليم پيامبران است. پسرش جواب داد: خير، پس ازپيامبر اسلام، پيامبرى نخواهد آمد. او يكى از فرزندان آخرين پيامبرالهى است.
مادرش گفت: پسرم! بهترين دين را برگزيده‏اى. به من هم ارايه بده‏و آن دين را بر من عرضه كن.
فرزند، تعاليم اسلام را بر مادر مسيحى خويش عرضه كرد. او هم‏به اسلام گرويد و مسلمان از دنيا رفت. (12) .
اين شاهدى بر تاثير عمل به «دستورهاى دين‏» در مورد نحوه‏معاشرت با والدين و برخورد با سالمندان است كه يك مسيحى را به‏اسلام جذب مى‏كند و نور هدايت را در دل او مى‏تاباند.
بر اين اساس، با ادب نسبت‏به بزرگان و گراميداشت‏خاطرسالمندان و تحويل گرفتن آنان و نيكى و مراقبت از آنان، جامعه‏اى‏خوب و خانواده‏اى باصفا و روابطى مستحكم و عاطفى داشته باشيم.
و نيز ... قدر نعمت جوانى را بدانيم كه اين گوهر، هميشه با مانيست.
و چه نيكو سروده است ملك‏الشعراى بهار:
سحرگه به راهى يكى پير ديدم.
سوى خاك، خم گشته از ناتوانى.
بگفتم: چه گم كرده‏اى اندرين ره؟
بگفتا: جوانى، جوانى، جوانى.
پى‏نوشتها:
1) بحارالانوار، ج‏72، ص‏137.
2) همان.
3) همان.
4) همان، ص‏138.
5) غررالحكم، چاپ دانشگاه، حديث 11007.
6) همان، حديث 3857.
7) اسراء، آيه 23 و 24.
8) بحارالانوار، ج‏71، ص‏64.
9) همان، ص‏56.
10) غررالحكم، چاپ دانشگاه، حديث 10069.
11) بحارالانوار، ج‏71، ص‏65.
12) همان، ص‏52.
نقدپذيرى
صلاح و اصلاح فرد و جامعه، در سايه «شناختن عيوب‏» و تلاش‏براى «زدودن عيوب‏» است.
اين شناخت، هم در خود ما و نسبت‏به انديشه‏ها و عملهاى‏خودمان است، هم نسبت‏به ديگران. زمينه‏ساز اين عيب‏زدايى هم‏«تذكر» از سويى و «تنبه‏» و «اقدام‏» از سوى ديگر است.
مساله تذكر و نقد و يادآورى، همچنين «پندپذيرى‏» و قبول‏نصيحت و موعظه و توجه به تذكرات ديگران از همين رهگذر، درمقوله مسايل معاشرتى و شيوه برخورد صحيح با ديگران قرار مى‏گيرد.به اين خاطر، در اين بخش از مباحث اخلاق معاشرت، به خصلت‏«نقدپذيرى‏» به عنوان يك روحيه بالا و رشد يابنده و خلق و خوى نيك‏مى‏پردازيم.
نقد و تذكر
پرده‏پوشى بر واقعيات، يا خود را به بى‏خبرى زدن، واقعيتها راعوض نمى‏كند. وقتى در كسى يا جايى يا رفتار و برخوردى اشكال‏وجود داشته باشد، فرزانگان عاقل، از هر تذكر اصلاحى استقبال‏مى‏كنند، تا آن را برطرف سازند. اما جاهلان و خودخواهان، دوست‏دارند كه در همان موارد نيز، مدح و تملق و ثنا بشنوند و بر عيوب وكاستيها و زشتيها سرپوش بگذارند.
به قول سعدى: «احمق را ستايش خوش آيد، چون لاشه كه در كعبش دمى،فربه نمايد». (1) عجب و خودپسندى و خود برتربينى، پيامد همين گونه‏مدحها و تعريفهاست كه از عيوب، غافل مى‏سازد.
حضرت على(ع) مى‏فرمايد:
«اجهل الناس المغتر بقول مادح متملق يحسن له القبيح و يبغض اليه‏النصيح‏»; (2) .
نادان‏ترين مردم كسى است كه فريب ستايشگر چاپلوس رابخورد، ثناگرى كه زشت را در نظر او زيبا جلوه مى‏دهد و خوبى را درنظر او منفور مى‏سازد.
از صحبت دوستى برنجم.
كاخلاق بدم حسن نمايد.
كو دشمن شوخ‏چشم دانا.
تا عيب مرا به من نمايد؟
از اين رو، به جاى آراستن عيوب و كتمان زشتيها و پرده‏پوشى برنارساييها، بايد آنها را گفت و شنيد و در برطرف ساختنش كوشيد. «تذكرو نقد» از همين جاست كه قيمت و قداست مى‏يابد و براى بعضيها«يادآورى‏» يك وظيفه مى‏شود و براى بعضى توجه به تذكرها و نقدهايك «فضيلت اخلاقى‏» به شمار مى‏آيد. انسانهاى كمال‏جو، بايد از اين‏گونه تذكرها استقبال كنند، چون مقدمه تكامل آنان است، و گرنه براى‏هميشه در «جهل مركب‏» مى‏مانند.
به اين سخن حكيمانه سعدى دقت كنيد: «متكلم را تا كسى عيب‏نگيرد، سخنش صلاح نپذيرد.» (3) .
شيوه صحيح نقد
به همان اندازه كه تذكر كاستيها و نقد عملها مفيد و لازم است،توجه به شيوه يادآورى و نكات و آداب پند و اندرز و تذكر، مهم وسرنوشت‏ساز است.
آيا هر كس حق دارد تذكر دهد؟ آيا موعظه از هر كس پذيرفته‏است؟ آيا همه نقدها سازنده و مثبت است؟ صفات و شرايط ناقد وواعظ چيست؟
اگر كسى ديگران را پند دهد، اما خودش اهل عمل به نصايح‏خويش نباشد، سخنش بى‏اثر است. انبوهى از روايات، شاهد اين‏مدعاست. اگر پنددهنده، خودش اهل عمل باشد، تذكر او چراغى‏روشن و روشنگر در دل و جان ديگران مى‏شود و تا ژرفاى قلبشان‏نفوذ مى‏كند. به اين سخن حضرت على(ع) دقت كنيد:
«استصبحوا من شعلة واعظ متعظ و اقبلوا نصيحة ناصح متيقظ‏»; (4) .
از فروغ واعظ و پنددهنده‏اى كه خود، پندپذير است، روشنايى‏برگيريد و نصيحت نصيحتگر بيدار را پذيرا باشيد.
در اين سخن، هم به پندپذيرى اشاره دارد، هم به شيوه مؤثر وعظو نصيحت و تذكر.
نقد و تذكر، هر چه صميمى‏تر، خودمانى‏تر، در خلوت و بدون‏آبروريزى و هتك حيثيت‏باشد، هم مؤثرتر است، هم از كينه‏توزى وكينه‏افروزى و لجاجت، دورتر است. گاهى نقادى آشكار و پند و تذكردر ملا عام، اثر منفى دارد و طرف را به عكس‏العمل وا مى‏دارد وشخصيت او را هم خورد مى‏كند.
حضرت امير(ع) فرمود:
«نصحك بين الملا تقريع‏»; (5) .
نصيحت و پند دادن تو در ميان مردم و حضور ديگران، كوبيدن وخورد كردن است.
نقد از روى خيرخواهى و به قصد اصلاح و كمك به اشخاص‏مورد نقد كجا، و نقد به قصد خراب كردن وجهه و موقعيت و كوبيدن وتخريب كجا! البته هشياران، انگيزه‏هاى نهفته در وراى نقدها را خوب‏مى‏فهمند و مى‏شناسند.
نقد، نبايد برخاسته از حسد و غرض‏ورزى و تسويه‏حساب باشد.تذكرهاى حسودانه و كين‏توزانه، وضع را بدتر مى‏كند. اصلا مگر ازيك حسود، نصيحت و خيرخواهى و تذكر به قصد اصلاح برمى‏آيد؟
امام صادق(ع) فرمود:
«النصيحة من‏الحاسد محال‏»; (6) .
نصيحت و خيرخواهى از حسود، محال است.
نقدپذيرى
تكبر و خودخواهى، جلوه‏هاى گوناگون دارد. يكى هم غرور درمقابل «نقد» است. وقتى نقد، مايه كمال انديشه و كار ماست، نقدپذيرى‏كمك به اين كمال و رشد است. از آن طرف، «نقدناپذيرى‏»، نشانه نوعى‏غرور و تكبر و عامل در جا زدن در ورطه بديها و كاستيهاست. گاهى‏ناب‏ترين موعظه‏ها و تذكرها هم، وقتى به دلهاى داراى كبر مى‏رسد، با«عدم پذيرش‏» مواجه مى‏گردد و انسان را محروم مى‏سازد. به تعبيرزيباى اميرالمؤمنين(ع):
«بينكم و بين الموعظة حجاب من الغرة‏»; (7) .
ميان شما و پند، حجاب و پرده‏اى از غرور افكنده شده است.
آيا شما مطمئن‏ايد كه همه انديشه‏ها و افكارتان درست و بى‏اشكال‏است؟
آيا همه خصلتها و رفتارهاى فردى و اجتماعى خود را بى‏عيب‏مى‏دانيد؟
آيا فكر نمى‏كنيد در عملكردهاى مختلف شما، نقطه‏ضعفهايى هم‏ممكن است‏باشد كه از چشم خودتان پنهان است ولى ديگرى متوجه‏مى‏شود؟
انسان گاهى به خاطر «حب نفس‏»، يا عيوب خود را نمى‏بيند ونمى‏فهمد، يا حاضر نيست‏خود را داراى عيب و نقص بداند، از اين رو،نقد و تذكر ديگران را هم بر غرض‏ورزى و دشمنى حمل مى‏كند.
آينه چون عيب تو بنمود راست.
خود شكن، آيينه شكستن خطاست.
در يك خانواده، ممكن است رفتار هر يك از زن و شوهر نسبت‏به‏هم، ايرادهايى داشته باشد، يا برخورد پدر و مادر با فرزند كوچك ياجوانشان، غلط باشد. اگر كسى متذكر شد، بايد مشفقانه بپذيرند و دراصلاح خويش بكوشند.
اگر هر يك تلاش كنند تا عيب و اشكال را متوجه طرف مقابل‏سازند و خود را بى‏گناه قلمداد كنند، نارساييها و عيوب و خطاها هرگزاصلاح نخواهد شد. انصاف در پذيرش خطا و عيب نشانه رشد عقلى‏است.
گاهى ممكن است در حسن‏نيت و خيرخواهى و نظر دوستانه‏كسى شك و ترديد داشته باشيم و در نتيجه به آنچه كه نقد مى‏كند،توجهى نكنيم، ولى اگر حسن‏نظر و نيت دوستانه كسى براى ما ثابت‏بود، در پذيرفتن نقد و تذكر و پند او ترديد نكنيم.
به فرموده حضرت امير(ع):
«ليكن احب الناس اليك المشفق الناصح‏»; (8) .
محبوب‏ترين مردم در نظر تو، نصيحت كننده مشفق و خيرخواه‏باشد.
گرچه ممكن است تذكر و انتقاد ديگرى، در ذائقه ما تلخ آيد، ولى‏تلخى نقد و تذكر، به مراتب سودمندتر از شيرينى چاپلوسى و نيرنگ وفريب است.
از امام باقر(ع) روايت است:
«اتبع من يبكيك و هو لك ناصح و لا تتبع من يضحكك و هو لك غاش‏»; (9) .
از كسى پيروى كن كه از روى خيرخواهى و نصيحت، تو رامى‏گرياند، ولى پيرو كسى مباش كه تو را مى‏خنداند، در حالى كه نسبت‏به تو فريبكارى مى‏كند!
پذيرش نقد و ديدگاههاى اصلاحى ديگران، تنها به انديشه و فكر،يا به عملكرد خارجى و معاشرتهاى ما منحصر نمى‏شود.
در آثار ادبى و توليدات شعر و قصه و اثر هنرى نيز، توجه به نقدديگران، عامل رشد و بالندگى هنرمند و نويسنده و شاعر است،برعكس، بى‏توجهى به نقاديهاى منتقدان كار انسان را پيوسته ضعيف ومعيوب نگه مى‏دارد.
هنرمندان نقدپذير، سريعتر رشد مى‏كنند. شاعران و نويسندگانى‏كه به نقد آثارشان توسط ديگران بها مى‏دهند و از آن استقبال مى‏كنند،علاقه خود را به كمال يافتن خلاقيتهاى ادبى خويش نشان مى‏دهند.
به اين چند جمله دقت كنيد، تا جايگاه نقد و ارزش نقدپذيرى‏روشن‏تر گردد:
«... نقد در هنر، مثل آينه جلوى اتومبيل است. راننده - هنرمند - بايد به كمك‏آن مواظب پشت‏سرش باشد، ولى يكسره در آن نگاه نكند، چرا كه در اين صورت،انحراف از جاده و خطر تصادف، در كمين است.»
«هنر، هواپيماست. هنرمند، خلبان آن و منتقدين، خدمه پرواز.»
«غرور، مثل سوراخ پنهان در بدنه كشتى، مامور غرق كردن تدريجى هنرمنداست.»
«شاعرى كه از منتقدين آثارش قهر كرده است، مثل هواپيمايى است كه‏ارتباطش با برج مراقبت قطع شده است.»
«وقتى لياقت و جربزه شهيد شدن در تو نباشد، شروع مى‏كنى به نقد و ارزيابى‏انگيزه شهدا!» (10) .
بارى، «نقدپذيرى‏»، در مسايل اخلاقى، فرهنگى، اجتماعى ومديريتى، ضامن سلامت رابطه‏ها و رشد افكار و اعمال است. اين‏مساله در متون دينى با عناوينى همچون: نصيحت و موعظه مورد توجه‏قرار گرفته است.
پايان اين بحث را حديثى از امام سجاد(ع) قرار مى‏دهيم كه درضمن بيان حقوق متقابلى كه افراد در جامعه نسبت‏به هم دارند (دررسالة‏الحقوق) از جمله به «حق نصيحتگر» بر گردن «نصيحت‏شنو» ووظيفه ناصح و متنصح اشاره فرموده است:
«و حق الناصح ان تلين له جناحك و تصغى اليه بسمعك، فان اتى بالصواب‏حمدت الله عز و جل و ان لم يوافق، رجمته ...»; (11) .
حق نصيحت كننده (و ناقد و پند دهنده) آن است كه نسبت‏به اونرمش و انعطاف نشان دهى و به سخنش گوش فرا دهى، اگر حرفش‏بجا و درست‏بود، خداى متعال را سپاس بگويى و اگر تذكرش موافق باحق نبود، نپذيرى.
پى‏نوشتها:
1) گلستان سعدى، باب هشتم.
2) غررالحكم.
3) گلستان سعدى، باب هشتم.
4) ميزان الحكمه، ج‏10، ص‏585.
5) همان، ص‏580.
6) بحارالانوار، ج‏75، ص‏194.
7) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، حكمت 282.
8) غررالحكم.
9) محاسن برقى، ج‏2، ص‏440.
10) براده‏ها، حسن حسينى، صفحات 9، 16، 18، 44 و 74.
11) ميزان‏الحكمه، ج‏10، ص‏57.
صداقت
«اى جان فداى آن كه دلش با زبان يكى است‏».
و اين همان «گوهر صداقت‏» است كه هر جا يافت‏شود و در هر كس‏تجلى يابد، نفيس و ارزشمند است.
بسيارى از ناهنجاريهاى رفتارى و اختلافات خانوادگى ومشاجرات ميان دوستان و فاميلها، و حتى تنشها و نزاعهاى سياسى،پديده‏اى است كه از «بى‏صداقتى‏» و «ناخالصى‏» به وجود مى‏آيد. و مگر«نفاق‏» هم نوعى عدم صداقت نيست؟ «فريب‏» نيز، جلوه ديگرى ازناراستى در گفتار و رفتار است و ... كم نيست «طلاق‏»هايى كه ريشه درعدم صداقت در مراحل اوليه ازدواج در اظهارات، ادعاها، وعده‏ها،وانمود كردنها و پاسخهاست. با اين حساب، صداقت، استوارترين‏بنيانى است كه دوستيها، مشاركتها، ازدواجها، مبارزات سياسى و ... برآن استوار مى‏گردد و بدون آن، همه اين بنيانها در معرض فروپاشى وگسيختگى است.
جلوه‏هاى صداقت
كسى كه در «گفتار»، صادق و راست‏باشد، از «دروغ‏» پرهيز مى‏كند،چه به شوخى چه جدى. كسى كه در «دوستى‏» صادق باشد، به مقتضيات‏دوستى پاى‏بند است و ايثار و فداكارى، گذشت نسبت‏به خطاها،تحمل تنديها و جفاها، همكارى در گرفتاريها و نيازمنديها، همدردى‏در مشكلات و غمها خواهد داشت.
كسى كه در «ايمان‏» صادق باشد، از نفاق و دورنگى و ريا دورى‏مى‏كند.
آن كه در «زهد»، صادق باشد، رياكارانه و از روى مردم فريبى،تظاهر به زهد و ساده‏زيستى و ترك دنيا نمى‏كند. به قول سعدى:
ترك دنيا به مردم آموزند.
خويشتن سيم و غله اندوزند.
آن كه در پند و موعظه و تبليغ و ارشاد صداقت داشته باشد، عملش‏آينه حرفش و رفتارش شاهد گفتارش خواهد بود وگرنه به قول حافظ:«توبه فرمايان چرا خود، توبه كمتر مى‏كنند؟».
و «صدق در عهد» وفاى به قولها و قرارها و تعهدات است.
اينگونه صداقتها، معيار و ملاك مسلمانى و نشانه نزديكى فكرى وعملى به صاحب شريعت، حضرت رسول(ص) است، كه فرمود:
«اقربكم منى غدا فى الموقف اصدقكم فى الحديث و اداكم للامانة و اوفاكم‏بالعهد ...»; (1) .
نزديكترين شما به من در موقف قيامت، كسى است كه راستگوتر،امانت‏دارتر و باوفاتر به پيمان باشد.
به فرموده پيامبر خدا(ص): راستى در گفتار، تعهد نسبت‏به امانت‏مردم و وفا به پيمان، نشانه «صداقت‏» و معيار قرب به آن حضرت است وهر كه دروغگو، خائن و بى‏وفا باشد، از آن رسول صدق و امانت و وفافرسنگها فاصله دارد.
در صحنه اجتماع
قوام هر جامعه، به اعتماد انسانها به يكديگر است. آنچه اين بنيان‏را استوار و مستحكم مى‏سازد، صداقت انسانها نسبت‏به هم است و اگرصدق و راستى از جامعه‏اى رخت‏بربندد، زندگيها هم دشوار، ناامن،تلخ و نكبت‏بار خواهد بود.
آيا شما همانطور كه مى‏نماييد، هستيد؟
آيا آنچه به ديگران نسبت‏به افكار و روحيات و زندگى خويش‏«وانمود» مى‏كنيد، «بود» زندگى شما هم همان‏گونه است؟
بايزيد بسطامى گفته است: «يا چنان نماى كه هستى، يا چنان باش كه‏مى‏نمايى!».
و اين، يعنى «صداقت‏».
اى درونت‏برهنه از تقوا.
وز برون جامه ريا دارى.
پرده هفت رنگ را بگذار.
تو كه در خانه، بوريا دارى.
دوچهره‏ها نيز فاقد صداقت‏اند. آنان كه ظاهر و باطنشان يكى‏نيست و گفتار و رفتارشان به هم نمى‏خورد و رو در رو و پشت‏سر، باديگران برخوردى متفاوت دارند. در ظاهر و پيش‏رو، اظهار ارادت ودوستى و اخلاص دارند، اما پشت‏سر، از غيبت و سخن‏چينى و تهمت‏و افشاى عيوب و تحقير و توهين، پروا ندارند. اين گر نفاق نيست، پس‏چيست؟
امام باقر(ع) فرمود:
«بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين، يطرى اخاه شاهدا و ياكله‏غائبا»; (2) .
بد بنده‏اى است آن كه دوچهره و دوزبانه باشد، هنگامى كه برادردينى‏اش را مى‏بيند، در حضورش تعريف و تمجيدش مى‏كند، ولى‏پشت‏سر (با غيبت كردن) او را مى‏خورد!
دو رويان، هم در دنيا بى‏آبرويند، هم در آخرت، گرفتار عذاب‏الهى.
زهد دروغى، طاعت‏ريايى، توبه غير واقعى، انفاق و خرج‏كردنهاى رياكارانه، چرب‏زبانيها و تملقهاى مردم‏فريبانه، گندم‏نمايى وجوفروشى و ... همه نشانه‏هايى از فقدان «گوهر صداقت‏» در زندگى‏اجتماعى است.
ادبيات غنى فارسى، پر است از شكايتها و ناليدنها از دست‏رياكاران و سالوس‏بازان و عوام‏فريبان و دورنگى‏ها. صورت زيبا به كارنمى‏آيد، سيرت زيبا مطلوب انسانهاى كمال‏طلب است. حتى آنان كه‏چهره‏اى به ظاهر باايمان و مذهبى دارند، اما در رفتار اجتماعى، از هيچ‏نيرنگ و تقلب و تخلف و دروغى پرهيز نمى‏كنند، آن طاعت و عبادت‏هم به كارشان نخواهد آمد. به گفته سعدى:
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى.
«صدق‏» پيش آر، كه اخلاص به پيشانى نيست.
و اين مضمون حديث است كه: به ركوع و سجود طولانى‏اشخاص نگاه نكنيد، چون به آن عادت كرده است. بنگريد به‏راستگويى و امانت‏دارى‏اش. (3) .
با صادقان
قرآن كريم، فرمان مى‏دهد كه «با صادقان باشيد» (كونوا مع‏الصادقين). (4) از سوى ديگر از برخى بزرگان و انبياء، با عنوان «صديق‏» و«صادق‏الوعد» ياد مى‏كند. لقب حضرت زهرا(ع) نيز «صديقه‏» بود. نعمت‏صداقت نيز، موهبتى است كه از سوى خداوند به برخى داده مى‏شود و«صديقين‏»، همتراز با شهدا و انبياء و صالحان به شمار آمده‏اند.
به فرموده امام صادق(ع)، سرلوحه دعوت همه پيامبران در مسايل‏معاشرتى و اخلاقى، «راستگويى‏» و «امانت‏دارى‏» بوده است: «ان الله‏عزوجل لم يبعث الانبياء الا بصدق الحديث و اداء الامانة الى البر و الفاجر.» (5) .
باز از كلام آن حضرت است كه: به حضرت اسماعيل، از آن‏رو«صادق‏الوعد» گفتند كه با كسى در جايى قرار گذاشت و تا مدتى (يكسال‏هم گفته‏اند) همانجا منتظر ماند. از اين‏رو خداوند او را صادق‏الوعدناميد. (6) .
صداقت‏سياسى
صدق، تنها به عنوان يك خصلت فردى، يا احيانا در معاشرتهاى‏خانوادگى و دوستانه نيست. در صحنه اجتماع و فعاليتهاى سياسى وعملكرد شخصيتهاى مشهور هم مصداق و مورد پيدا مى‏كند.
گاهى كسانى براى خودنمايى و شهرت‏طلبى به مبارزه مى‏پردازند،تا خود را به عنوان چهره‏اى انقلابى بشناسانند. برخى هم از روى تعهدو تكليف و سوز دينى و شعور انسانى مبارزه مى‏كنند.
بعضى فريبكارانه شعار مردم دوستى و حمايت از خلق و دفاع ازمظلومين و محرومين مى‏دهند. برخى هم به راستى قلبشان براى مردم‏مى‏تپد و صادقانه به مردم عشق مى‏ورزند و براى نجات و رستگارى وبهروزى آنان مى‏كوشند.
برخى براى جلب حمايت مردم و جذب «آراء»، به وعده دادن‏مى‏پردازند و مردم را جذب مى‏كنند، برخى هم صادقانه براى اداى‏وظيفه و خدمت‏به جامعه در عرصه «انتخابات‏» شركت مى‏كنند.
چه بسيار از جوانانى كه فريب «شعارهاى سياسى‏» و «حرفهاى داغ وانقلابى‏» را خورده و مى‏خورند و جذب كسانى مى‏شوند كه فاقدصداقت‏اند. فعاليتهاى گروهكها در اول انقلاب در جذب جوانان وچهره بظاهر انقلابى برخى سران احزاب و سازمانهاى فلسطينى نيزشاهدى از همين نيرنگ بازيهاست.
«صداقت‏سياسى‏»، آن است كه عملكردها، شعارها، اهداف وجهت‏گيرى فعالان سياسى، برخاسته از ايمان و الهام گرفته از تعهد وبراى كسب رضاى الهى باشد و از هرگونه «سياسى كارى‏» و دروغ و جعل‏و تهمت و كتمان حقايق پرهيز شود و استقامت‏بر سر مواضع حق،دستخوش كشاكش منفعت‏طلبى و خودمحورى نگردد.
كسى كه اهداف اصلى خود را در يك عمل سياسى از ديد مردم‏پنهان مى‏كند و با «مرحله‏اى عمل كردن‏»، از جو صداقت عمومى‏سوءاستفاده مى‏كند و موقعيت موجهين را وجه‏المصالحه اميال واهداف خويش مى‏سازد و در نهايت، به «خود» بيش از «حق‏» مى‏انديشد،«صادق‏» نيست. صداقت‏سياسى آن است كه كسى از شعار و منطق‏«هدف، وسيله را توجيه مى‏كند» بهره نگيرد و در عملكرد سياسى خود به‏چارچوب شرع و حق و معيارها و ارزشها پايبند باشد.
تفاوتى كه ميان «سياست علوى‏» و شيوه معاويه بود، ريشه در همين‏مساله داشت. معاويه براى رسيدن به مقاصد خود از هيچ خلاف شرع ودروغ و تزوير و خيانتى ابا نداشت. اما آنچه دست‏حضرت على(ع) رابسته بود كه نمى‏توانست همچون امويان رفتار كند، «تقيد و تعهد به شرع وحق‏» و «صداقت‏سياسى‏» بود و آنچه سبب شد آن امام راستين، حتى يك‏روز هم بر سر كار بودن معاويه را تحمل نكند و على‏رغم‏مصلحت‏انديشيهاى برخى، او را كنار بگذارد، همان صداقت‏سياسى‏بود، وگرنه مى‏توانست تا محكمتر شدن پايه‏هاى حكومتش با معاويه‏«معامله سياسى‏» كند، سپس او را بركنار كند.
داشتن «مواضع شفاف‏»، البته در عمل نه فقط در شعار، و پنهانى زد وبند نداشتن، از نمودهاى ديگر داقت‏سياسى است. على(ع) به‏نيروهاى نظامى خويش نامه مى‏نويسد كه: وظيفه من در مقابل شما آن‏است كه (جز در مسايل نظامى و اسرار جنگ) رازى را از شما پنهان‏نكنم و شما را بى‏بهره نگذارم و حقى را از جاى خودش تاخير نيندازم.شما هم تكليف اطاعت و فرمانبردارى داريد. (7) .
صدق در گفتار و صداقت در كردار، انسان را محبوب دلها و مورداعتماد مردم مى‏گرداند. برعكس، تصنع و تظاهر و ريا و نفاق و دروغ،هم فرد را در جامعه بى‏اعتبار و نزد خداوند، مطرود مى‏سازد، هم‏پيوندهاى اجتماعى را مى‏گسلاند و جو بى‏اعتمادى پديد مى‏آورد.گذشته از آنكه خود انسانهاى دور از صداقت، دچار شخصيت دوگانه وتضاد شخصيت مى‏شوند و هنگام برملا شدن دروغ و نفاق و رياكارى‏آنان، گرفتار رنج و عذاب ابدى وجدان مى‏شوند. اما افراد صادق،درستكار، بااخلاص، هم آرامش وجدان دارند و هم مطمئن‏اند كه‏چيزى جز آنچه «مى‏نمايند»، نيست، تا از فاش شدن آن «چهره پنهان‏» و«خبث درون‏»، نگران باشند.
آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است! ...
پى‏نوشتها:
1) لئالى الاخبار، ج‏5، حديث 253.
2) بحارالانوار، ج‏73، ص‏203.
3) اصول كافى، ج‏2، ص‏105.
4) توبه، آيه 120.
5) اصول كافى، ج‏2، ص‏104.
6) همان، ص‏105.
7) نهج‏البلاغه، صبحى صالح، نامه 50.
«فهرست منابع‏»
آموزش و پرورش براى فردا، آصفه آصفى، انجمن اولياء و مربيان، تهران، 1356ش.
اختصاص، شيخ مفيد، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1363ش.
الاخلاق، عبدالله شبر، مكتبة بصيرتى، قم، 1395ق.
اصول كافى، كلينى، دارالكتب الاسلاميه، تهران 1388ق.
اعيان الشيعه، سيدمحسن الامين، دار التعارف للمطبوعات، بيروت، 1403ق.
امثال و حكم، دهخدا، انتشارات اميركبير، تهران، 1363.
الميزان، علامه طباطبايى، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1385ق.
بحارالانوار، علامه مجلسى، مؤسسة الوفاء بيروت، 1403ق.
براده‏ها، سيدحسن حسينى، برگ، تهران، 1365ش.
تحرير الوسيله، امام خمينى (قدس‏سره)، دار العلم، قم، 1358ش.
تربيت كودك در جهان امروز، احمد بهشتى، دفتر تبليغات اسلامى.
تفسير كبير، فخر رازى، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1363ش.
تفسير نورالثقلين، حويزى، اسماعيليان، قم، بى‏تا.
تفسير نمونه، جمعى از دانشمندان، دارالكتب الاسلاميه، قم، 1361ش.
تفسير و نقد و تحليل مثنوى، محمدتقى جعفرى، اسلامى، تهران، 1358ش.
چكيده انديشه‏ها، يحيى برقعى، مؤلف، قم، بى‏تا.
حياة الامام الحسين، باقر شريف القرشى، دارالكتب العلميه، قم، 1397ق.
خصال، شيخ‏صدوق، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1362ش.
داستان راستان، شهيد مطهرى، انثار، 1344ش.
رساله نوين، امام خمينى (قدس‏سره)، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1359ش.
زندگانى حضرت محمد، رسولى محلاتى، علميه اسلاميه، تهران، 1356ش.
سفينة البحار، محدث قمى، انتشارات فراهانى، تهران، بى‏تا.
سنن النبى، علامه طباطبايى، كتابفروشى اسلاميه، تهران، 1362ش.
سيماى فرزانگان، رضا مختارى، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1375ش.
شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابى‏الحديد، دار احياء الكتب العربيه، قاهره، 1378ق.
صحيفه سجاديه، امام زين‏العابدين(ع)، اميركبير، تهران، 1356ش.
غرر الحكم، عبدالواحد آمدى، دانشگاه تهران، 1366ش.
فروغ ابديت، جعفر سبحانى، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1359.
فى ظلال القرآن، سيدقطب، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1391ق.
قرآن كريم.
كليات اقبال لاهورى، انتشارات جاويدان، تهران، 1359ش.
كليات شمس تبريزى، مولوى، انتشارات جاويدان، تهران 1352ش.
كليات صائب تبريزى، كتابفروشى خيام، بى‏تا.
كنزالعمال، متقى هندى، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1405ق.
گلستان سعدى، اميركبير، تهران، 1365.
مجمع‏البيان، طبرسى، كتابخانه آيت‏الله مرعشى، قم، 1403ق.
محاسن، محمد بن‏خالد برقى، دارالكتب الاسلاميه، قم، بى‏تا.
محجة البيضاء، فيض كاشانى، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1361ش.
مستدرك وسايل الشيعه، ميرزاحسين نورى، آل البيت، قم، 1408ق.
معانى الاخبار، شيخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1361ش.
مغازى، واقدى، نشر دانش اسلامى، قم، 1405ق.
مقتل الحسين، مقرم، مكتبة بصيرتى، قم 1394ق.
مكارم الاخلاق، طبرسى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1392ق.
من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسين، قم، طبع دوم.
مناجات، خواجه عبدالله انصارى، بى‏نا، بى‏تا.
مناقب، ابن شهر آشوب، علامه قم، بى‏تا.
منهج‏الصادقين، ملافتح‏الله كاشانى، علميه اسلاميه، تهران.
ميزان الحكمة، محمدى رى‏شهرى، دفتر تبليغات اسلامى، قم، 1362ش.
نهج‏البلاغه، صبحى صالح، بيروت، 1387ق.
نهج‏الفصاحه، ابوالقاسم پاينده، جاويدان، تهران، 1361ش.
وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1391ق.

دیدگاه ها

سلام
متن تبلیغاتی که قبل از مقاله اصلی قرار گرفته خیلی تو روند خوندن مقاله مشکل ایجاد میکنه و صفحه رو جابجا میکنه، لطفا رسیدگی کنین تا بتونیم از مطالب خوبتون بدون مشکل استفاده کنیم
ممنون

سلام وب بسیار خوبی دارید.
موفق و سربلند باشید.
علی

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
6 + 8 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .