فيضي از وراي سکوت - رهنمود هاي آيت الله بهجت

فيضى از وراى سكوت
(رهنمودها و ارشادات شيخ الفقهاء و العرفا حضرت آيت الله العظمى بهجت )
نام نويسنده : مسعود دلاور تهرانى

فهرست مطالب
مقدّمه ناشر
مقدمه حضرت آية اللّه استاد محمود امجد حفظه اللّه تعالى
مقدّمه
1 - پايندگى اسلام به وجود امام و ولايت معصوم عليه السلام
2 - ملازمه شهادت بر توحيد با شهادت بر ولايت
3 - تمسك به ثقلين
4 - حقانيت تشيع
5 - اصلاح نفس تنها راه نجات است
6 - كرامت شيعه
7 - سلب توفيق نصارى از حقيقت عبادت و بندگى
8 - آثار يقين
9 - عا براى مؤ منين
10 - راه حلال و راه حرام در لذتهاى مادى
11 - آثار پرداخت خمس و زكات
12 - بركات پرداخت زكات و خواندن نماز
13 - نجات شيعه گرفتار
14 - نقش عزادارى سيدالشهداء عليه السلام در بقاء مذهب
15 - بزرگداشت غديره و اطعام اغنياء در ان روز
16 - كرامتى از مرحوم شيخ عبدالحسين تهرانى
17 - كرامتى ديگر از مرحوم شيخ عبدالحسين تهرانى
18 - عنايت حضرت اميرالمؤ منين
19 - رشوه
20 - مساجد مرحومه و مساجد ملعونه كوفه
21 - زهد و قناعت شيخ انصارى اعلى اللّه مقامه
22 - اهميت رفع حوائج مؤ منين
23 - حكايت وفات خواجه ربيع
24 - معاويه در حاليكه صليب در گردن داشت مرد
25 - بذل و بخشش و سوء استفاده خلفاء از بيتالمال
27 - مقام اجتهاد روزى است
28 - سخاوت و مهمان نوازى اعراب
29 - عدم صداقت بعضى از فقرا
30 - دوام ابتلائات بشرى
31 - مراتب فقر و مسكنت
32 - ذلّت ستمگران در آخرت
33 - توكّل و استغناء طبع
34 - حسن ظن مرحوم آخوند و مرحوم شيخ عبدالكريم
35 - بلند طبعى و بزرگوارى مرحوم آخوند
36 - زهد و قناعت علماء گذشته
37 - دورى از رياست و مرجعيت
38 - كرامت ميرزاى قمى
39 - نقش مبلغان در اصلاح جامعه
40 - وظيفه و مسئوليت مبلّغان
41 - شيوه تبليغ
42 - روش فراخوانى كفار بسوى اسلام
43 - ساعتى در محضر استاد
44 - پرسش و پاسخ

فهرست مطالب
مقدّمه ناشر
مقدمه حضرت آية اللّه استاد محمود امجد حفظه اللّه تعالى
مقدّمه
ولايت و محبّت
زيارت و تشرّف به حرم
نماز
بُعد علمى
1 - پايندگى اسلام به وجود امام و ولايت معصوم عليه السلام
2 - ملازمه شهادت بر توحيد با شهادت بر ولايت
3 - تمسك به ثقلين
4 - حقانيت تشيع
5 - اصلاح نفس تنها راه نجات است
6 - كرامت شيعه
7 - سلب توفيق نصارى از حقيقت عبادت و بندگى
8 - آثار يقين
9 - عا براى مؤ منين
10 - راه حلال و راه حرام در لذتهاى مادى
11 - آثار پرداخت خمس و زكات
12 - بركات پرداخت زكات و خواندن نماز
13 - نجات شيعه گرفتار
14 - نقش عزادارى سيدالشهداء عليه السلام در بقاء مذهب
15 - بزرگداشت غديره و اطعام اغنياء در ان روز
16 - كرامتى از مرحوم شيخ عبدالحسين تهرانى
17 - كرامتى ديگر از مرحوم شيخ عبدالحسين تهرانى
18 - عنايت حضرت اميرالمؤ منين
19 - رشوه
20 - مساجد مرحومه و مساجد ملعونه كوفه
21 - زهد و قناعت شيخ انصارى اعلى اللّه مقامه
22 - اهميت رفع حوائج مؤ منين
23 - حكايت وفات خواجه ربيع
24 - معاويه در حاليكه صليب در گردن داشت مرد
25 - بذل و بخشش و سوء استفاده خلفاء از بيتالمال
1 بذل و بخشش هاى عثمان
2 بذل و بخشش هاى معاويه
3 سليمان بن عبدالملك و بيت المال
26 - وجوب تحصيل علوم دينى
27 - مقام اجتهاد روزى است
28 - سخاوت و مهمان نوازى اعراب
29 - عدم صداقت بعضى از فقرا
30 - دوام ابتلائات بشرى
31 - مراتب فقر و مسكنت
32 - ذلّت ستمگران در آخرت
33 - توكّل و استغناء طبع
34 - حسن ظن مرحوم آخوند و مرحوم شيخ عبدالكريم
35 - بلند طبعى و بزرگوارى مرحوم آخوند
36 - زهد و قناعت علماء گذشته
37 - دورى از رياست و مرجعيت
38 - كرامت ميرزاى قمى
39 - نقش مبلغان در اصلاح جامعه
40 - وظيفه و مسئوليت مبلّغان
41 - شيوه تبليغ
42 - روش فراخوانى كفار بسوى اسلام
43 - ساعتى در محضر استاد
امتياز مذهب شيعه
دسيسه استعمار براى تفرقه بين مسلمين
علماى گذشته اهل كرامت بودند.
استخاره
مرگ آسان
44 - پرسش و پاسخ
مقدّمه ناشر
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ولا حول و لاقوة الاّ باللّه العلى العظيم
وصلّى اللّه على محمّد وآله الطيّبين
سرآغاز به نام خداى رحمان و رحيم كه هر جنبش و نيرويى تنها از خداى بزرگ و والاست . پرورگارا بر محمّد و اهل بيت پاكش سلام و درود فرست .
نشر اين كتاب توفيق الهى است كه نصيب شده است و خداى را بر اين نعمت بزرگ شكر مى گوئيم ، ان شاء اللّه به لطف خودش موفق خواهيم بود.
براى پيروان مكتب اسلام و پيامبر عزيز و اهل بيت گران قدر رسول اللّه ، مايه افتخار و مباهات است كه اين مكتب در طى قرون و اعصار هنوز پويا، زنده و انسان ساز است .
براى پيروان مكتب اسلام و پيامبر عزيز واهل بيت گران قدر رسول اللّه ، مايه افتخار و مباهات است كه اين مكتب در طى قرون و اعصار هنوز پويا، زنده و انسان ساز است .
و قادر است در برنامه هاى تربيتى خود، انسان هاى والامقام و بزرگ پرورش ‍ دهد كه وجودشان درخشندگى ويژه اى
دارد و دنياى خاكيان را منور و گرم مى كند.
پيامبر بزرگ اسلام كيست ؟
على بن ابى طالب پرورده رسول خدا كيست ؟
كه نام و ياد و مكتب تربيتى شات چنين انسان هايى نمونه در هر عصر و زمان مى پروراند.
اميرمؤ منان ، سرور عالميان على بن ابى طالب عليه السلام مى فرمايد: شما مى دانيد من در نزد رسول گرامى خدا چه جايگاهى دارم ؟ از آن گاه كه كودك بودم و از غذاى خودشان لقمه در دهانم مى گذاشتند.
هرگز دروغى در گفتارم و اشتباهى در كردارم نيافتند.
پيامبر گرامى را از همان لحظه اى كه از شير گرفتند؛ خداوند بزرگترين فرشته اش را بر او بگمارد؛ تا در شب و روز ايشان را در طريق مقارم و محاسن اخلاق اسلام رهنمون باشد.
و من همواره با پيامبر بودم چونان فرزندى كه از مادرش جدا نشود.
پيامبر هر روز براى من از اخلاق و رفتار زيباى خود نمونه هايى ارائه مى فرمودند.
و مرا به پيروى از آن فرا مى خواندند.
و هر سال پاسى از زمان را در كوه حرا به سر مى بردند. تنها من ايشان را مى ديدم و جز من كسى ايشان را نمى ديد.
آن هنگام تنها خانه اسلام ، خانه پيامبر و خديجه بود.
و من سومين آنان بودم .
نور وحى و پيامبرى را مى ديدم و شميم خوشبوى نبوت را مى بوئيدم .
در هنگام نزول وحى ناله شيطان را شنيدم .
و پرسيدم : اى رسول خدا! اين ناله چه بود؟
فرمود: اين شيطان است كه از پرستش خود نااميد شده .
على جان تو مى شنوى آن چه من مى شنوم ، و مى بينى آن چه را كه من مى بينم . تو پيامبر نيستى ولى وزير و وصى من هستى و در راه خير و خوبى مى باشى .( 1)
خاتم النبيين پرورش يافته خداست و على و مكتب اهل بيت مهد پرورش ‍ انسان هاى والا و بزرگ است .
حماسه اسلام جهانى ديگر فراروى بشريت مى نهد. اكنون پيروان گسترده اين مكتب در فراسى مرزها نياز به الگوهايى اين چنين دارند. تربيت شدگان مكتب پيامبرو على عليه السلام .
و آنگاه كه اين دو بزرگوار در سرآغاز حركت ايمانى اسلام با بى مهرى از سوى مردمان روبرو شده بودند؛
اميرالمؤ منين وعده ديدار چنين تريبيت شدگانى را مى دهد:
صحبوا الدنيا با بدان ارواحها معلقة بالملا الاعلى . آه آه شوقا الى رؤ يتهم .
دنيا انسان هايى را به خود مى بيند كه روحشان به ملا اعلى پيوسته است . خدايا خدايا چه بسيار به ديدارشان مشتاقم .( 2)
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
چه شكر گويمت اى كردگار بنده نواز
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق
به قول مفقى عشق اش درست نيست نماز
ز مشكلات طريقت عنان متاب اى دل
كه مرد راه نيانديشد از نشيب و فراز
از اين دست فرزانگان و فرهيختگان حضرت آية اللّه العظمى بهجت حفظه اللّه تعالى و نيز شاگرد ارزشمندشان استاد بزرگوارمان آية اللّه امجد، مى باشند.
امروز، به گفته حضرت آية اللّه امجد جوانان عزيزمان ، كه زلال و پاك اند. بهتر و شايسته تر مى توانند از رهنمودها و ارشادات ابدى امثال اين نوادر روزگار بهره مند گردند.
همواره در تشنه كامى زمان انسان هايى اينچنين جارى بوده و هستند.
اينان از سرچشمه بى پايان فيض اهل بيت عليه السلام سيراب گشته و ديگران را بهره مند مى كنند.
درباره اسوه اى همانند آية اللّه العظمى بهجت حفظه اللّه تعالى كتاب و اوراق بسيارى نگاشته شده و انتشار يافته است كه بايد از سعى و كوشش همه دوستانى كه در نشر آثار تربيت شدگان مكتب اهل بيت عليه السلام مى كوشند تشكر نمود.
امّا ويژگى كتاب حاضر اين است كه غالب مطالب كتاب از زبان خود حضرت آية اللّه العظمى بهجت حفظه اللّه تعالى مى باشد و گردآورنده محترم جناب آقاى مسعود دلاور تهرانى با سعى بليغ خود مطالبى را در پاورقى به مناسبت اضافه نموده اند.
در طول تاريخ همواره مردان بزرگ به طريق مختلف خود را از بركت اسلام مستفيض نموده اند از اين دست شهيدان والامقام اسلام در طول قرون وبالاخص انقلاب كبيرمان مى باشند.
در زمان فراهم نمودن مقدمات چاپ و نشر اين اثر واقعه غير منتظره شهداى غدير بوقوع پيوست . زمان را مغتنم شمرده يادى از دوست عزيز و گراميمان سردار مهدى پيرانيان كه در اين واقعه جان خود را تسليم حضرت حق نمود و به لقاؤ اللّه پيوست و همچنين ديگر همراهان آن شهيد عاليقدر مى نمائيم . يادشان گرامى باد و راهشان پر رهرو. اميد است ما هم بتوانيم با عمل خالصانه پيرو مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام باشيم .
با ذكر اين چهار بيت شعر از آية اللّه فيض كاشانى كه همواره مورد توجه حضرت آقاى امجد مى باشد و مى فرمايند كه همه چيز در آن است ، مقدمه را به پايان مى بريم .
يا رب تهى مكن ز مى عشق جام ما
از معرفت بريز شرابى به كام ما
از صدق بندگيت به دل دانه اى فكن
شايد كه عشق و معرفت آيد به دام ما
بى صدق بندگى نرسد معرفت به كام
بى ذوق معرفت نشود عشق رام ما
از بندگى به معرفت و معرفت به عشق
دل مى نواز تا كه شود پخته خام ما
مقدمه حضرت آية اللّه استاد محمود امجد حفظه اللّه تعالى
سخن پيرامون شخصيت بزرگان دين كار بسيار دشوار و مشكلى است .
زيرا افق بلند و ادبيات وسيع و عرفان بالايى لازم است ، تا به گوشه هايى از عظمت و نورانيت آن بزرگواران اشاره اى شود.
حضرت آية اللّه العظمى بهجت دامت بركاته از نوادر روزگار و از فقها و عرفاى بزرگى مى باشند كه نيل به شخصيت نورانى و آنِ معظم له براى عده معدودى هم ممكن نيست . ما كجا و آن فرشته روى زمين تا بتوانيم مطلبى عرضه بداريم .
اميد است با لطف و كرم حضرت حق تعالى همگان ، خصوصا نسل جوانِ زلال و پاك از رهنمودهاى نورانى و پر ارزش و ابدى آن بزرگوار بهره مند شوند.
خاك پاى بندگان مخلص خداى سبحان
محمود امجد
مقدّمه
سپاس بى كران خداوندى را كه به لطف و عنايت خويش چراغ هدايت را به دست بندگان خاص و صالح خود سپرد تا هدايتگر و راهنمايى در ظلمات جهل و نادانى باشند. و والاترين درودها بر روان پاك پيامبر اكرم حضرت محمّد صلى الله عليه و آله وسلم ووصىّ راستين او، صاحب ولايت كبرى على مرتضى و اولاد بزرگوارش ائمه اطهارعليه السلام خصوصا قطب دايره امكان حضرت بقية اللّه الا عظم حجّة بن الحسن العسكرى (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء). و با درود و سلام به روان پاك شهداى راه تشيّع به ويژه شهداى جنگ تحميلى و امام الشهداء حضرت امام خمينى رحمة الله عليه .
پيامبران و حضرات معصومين عليه السلام الگوهاى راستين و ناب بشريت در طول تاريخ بوده اند، امّا همواره سالكان طريق حق ، از ايشان بعنوان اسطوره ياد مى كنند، كسانى كه دست نايافتنى مى نمايند و وصول به ايشان امر محال است ، از اين رو برآنيم تا با ذكر احوالات يكى از اصحاب پاك و راستين آن حضرات و بيان احاديث پيشوايان دين از لسان ايشان ، طريقى واسط را در نيل به حقيقت كلام معصومين بپيمائيم .
پيشتر لازم دانستم كه براى درك گوشه اى از ابعاد شخصيت عارف كامل عالم ربّانى حضرت آية اللّه العظمى بهجت كه بر شوق سالكين و ترغيب ايشان در سير و سلوك مى افزايد، سخنى كوتاه در باب كرامات و شخصيت آن وجود مبارك بيان نمايم ، هر چند قلم قاصر است و سخن بسيار، امّا تنها تسلّى در انجام اين مهم آنست كه :
آب دريا اگر نتوان كشيد
هم بقدر تشنگى بايد چشيد
در اين مقدّمه به خلاف سيره جار در بيان احوال بزرگان از دوران كودكى تا كهنسالى و كهولت ، تلاش شده كه شخصيت حضرت استاد را در لابلاى موضوعاتى نظير ولايت ، نماز، زيارت و... آنهم بطور كاملا موجز و مختصر جستجو نمائيم .
لازم بذكر است ، مطالب اين بخش صرفا بر اساس مشاهدات و يافته هاى شخصى تنظيم گرديده و از بيان ساير بزرگان بدليل پرهيز از اطاله كلام اجتناب گرديده است .
ولايت و محبّت
حافظ اگر قدم زنى در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همّت شحنه نجف
در محضر گرامى ايشان هر چه مى رود در باب محبّت است و ولايت ، دو بذرى كه از كودكى در دل و جان اين عالم ربّانى به وديعه گذاشته شده است .
ضمير ايشان با ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام عجين شده است قلب و روح ايشان با محبّت اولاد بانوى دو عالم فاطمه زهرا(س ) خو گرفته ، محبّتى كه با معرفت آميخته است ، لذا در تمام احوالات سخن از ولايت است و محبّت مخصوصا ولايت آقا امام زمان (عج ) كه عين اللّه الناظرة واءذنه الواعية هستند.
امّا محبّت حسين بن على عليه السلام سرور آزادگان جهان محبّتى است كه كلك ناقص اين جانب در برابر عظمتش در قلب آية اللّه عاجز است . زيارت عاشورى هر روزه ايشان گواهى است بر اين مدعا، همچنين مجلس ‍ عزادارى امام حسين عليه السلام كه هر جمعه و در ايام سوگوارى در مسجد ايشان برگزار مى شود بطوريكه حتّى در ايّام كسالت و بيمارى شركت در اينگونه مجالس را بر خود فرض مى دانند.
باز هم مى گويم هر چه از محبّت ايشان به امام حسين عليه السلام و اولاد گرامى ايشان بنگارم تنها قطره اى است در برابر اقيانوسى بيكران كه لايُدرك ولا يوصف
زيارت و تشرّف به حرم
سلامٌ على آل طه و يس
سلامٌ على آل خير النبيّين
سلامٌ على روضة حلّ فيها
امامٌ يُباهى به الملك والدين
برنامه هر روزه ايشان نيم ساعت بعد از طلوعين تشرف به بارگاه كريمه اهل بيت فاطمه معصومه (س ) و ذكر و زيارت و دعا در آن مكان شريف است . در ايّام تابستان حرم مقدّس رضوى پذيراى ايشان است ، باز هم بعد از طلوعين و اين بار خضوع و خشوع را به مراتب بيشتر مى توان دريافت .
براى مثال در هنگام تحويل كفشها به كفشدارى مقدارى از گرد و خاك باقيمانده از كفشهاى زائرين را برداشته و طوطياى چشمان مبارك خود مى كنند.
اگر خواهى ارى به كف دامن او
برو دامن هر چه جز اوست برچين
سكوت و دائم الذكر بودن
هر كه را اسرار حق آموختند
مُهر كردند و دهانش دوختند
سكوت نامى آشنا براى آن مرد خداست . غير از ساعاتى كه مشغول تدريس ‍ و پاسخگويى به مسائل فقهى و اعتقادى و... هستند بقيه اوقات سكوتى به ژرفاى هستى ايشان را فرا مى گيرد، سكوتى كه در آن خدا را مى توان ديد و در آن سكوت تنها لبهاى مبارك ايشان با حركتى آرام مشغول ذكر گفتن است ، زيرا ايشان عقيده دارند مردم را بايد با عمل موعظه كرد نه با حرف .
دام الذكر بودن يكى از خصوصيات برجسته ايشان است كه در صورت مصاحبتى هر چند كوتاه به راحتى مى توان آن را دريافت . ذكرى كه هميشه ورد زبان ايشان است يا هادى است ، البته گاهى اوقات از ذكر يا ستّار استفاده مى كنند كه در اين هنگام به كمتر كسى نگاه مى كنند.
نماز
در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد
حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد
نماز ايشان را بايد ديد كه اين عريضه تاب بيان آن نماز راستين را ندارد. نماز ايشان همراه با ابتهال و تضرعى خاص است ، تضرّعى كه از سر نياز است و بندگى و ابتهالى كه حتما هديه ذات باريتعالى به بندگان محبوب خود است و عروج او ديدنى است و نه شنيدنى ، كه الصلاة معراج المؤ من .
حضرت امام خمينى رحمة الله عليه شركت در نماز جماعت ايشان را توصيه كرده بودند.( 3) مسجد كوچكى كه ايشان در آن اقامه جماعت مى فرمايند پر است از سجّاده هاى عالمان بزرگى كه درك جماعت ايشان را فرصتى مغتنم براى خود مى دانند.
در وصف كمالات معنوى حضرت آية اللّه العظمى بهجت هر چه گويم كم است پس چه بهتر كه زبان دركشم و به همين جمله از امام بسنده كنم كه ايشان فرمودند: حضرت آية اللّه العظمى بهجت به مرتبه اى از كمالات رسيده اند كه صاحب موت اختيارى مى باشند.( 4)
بُعد علمى
حضرت آية اللّه العظمى بهجت عمرى را براى فراگيرى علوم آل محمّد صلى الله عليه و آله وسلم در حوزه هاى نجف اشرف ، كربلاى معلّى و قم سپرى نموده و از محضر اساتيدى والا مقام همچون آية اللّه العظمى غروى اصفهانى ، آية اللّه العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى ، آية اللّه العظمى نائينى ، آية اللّه العظمى شيخ كاظم شيرازى ، آية اللّه العظمى آقا ضياء عراقى ، آية اللّه العظمى حجت كوه كمره اى و آية اللّه العظمى بروجردى (اعلى اللّه مقامهم الشريف ) بهره جسته اند و با استفاده از نبوغ ذاتى و حافظه قوى و دقّتى مثال زدنى داراى روش تدريس و كيفيت استدلال خاص شده اند كه باعث گرديده دروس عاليه اى كه ايشان تدريس مى كنند داراى امتيازات خاص ‍ نسبت به بقيه دروس حوزه باشد.
حضرت آية اللّه به هنگام تدريس تا جائيكه امكان پذير است ، از ضروريات ، يقينيات ، بديهيات ، ارتيازات متشرّعه استفاده مى كنند و مى فرمايند: در فهم مسائل فقهى همين معلومات و وجدانيات به كار مى آيد، و در استنباط احكام حتّى المقدور بايد اوّل ارتيازيات و ضروريات را بدست آورد. زيرا مطالب واضحه قابل مناقشه نيست و ظنّيات و اجتهاديات را مى بايست براى مواقع ضرورى گذاشت .
معظّم له در استنباط احكام به دليل عقلى عنايت خاصّى دارند. ايشان نقل مى فرمايند: هنگاميكه در مقام اشكال به مرحوم ميرزاى شيرازى گفته مى شد شما اين مطلب را از كجا و به چه دليل مى فرمائيد؟ ايشان در جواب مى فرمودند: از عقل مى گويم .
و نيز به كلام مرحوم صاحب جواهر در مورد مرحوم كاشف الغطاء كه فرموده بود: لم اءجد اءقوى حدسا منه فى زمانه (كسى را در زمان كاشف العظاء قوى تر از او در حدسيات پيدا نكردم ) استناد مى كنند و از قوه حدس ‍ خود استفاده كرده و مطالب را به دست مى آورند و به سر منزل مقصود مى رسانند. به تعبير ناقص حقير ايشان حقيقت فقه را استشمام مى نمايند. معظم له به روايات حضرات معصومين عليه السلام تسلّطى كامل داشته و در فهم كلام اوصياء و خلفاء النّبى صلى الله عليه و آله وسلم دقّت نظر و بينش قوى دارند.
ايشان با تسلّط كافى بر آراء و نظرّات عامه و با استفاده از شهرت و اجماع علماء شيعه با ذوقى لطيف بين روايات متعارضه را جمع و مطلب را به فهم نزديك مى سازند.
ايشان به آراء و فتاواى علماء گذشته (قدماء و متاءخرين ) اشراف كامل دارند و احترام آن بزرگان را لازم مى دانند تا جائيكه مى فرمايند: علماء سابق اهل كرامت بودند و عصمت از خطيئه داشتند گر چه عصمت از خطا نداشتند و مقام عصمت از خطا فقط مخصوصا ائمه اطهار عليه السلام است . از اين رو نظرات علماء سلف را مورد نقد و بررسى و امعان نظر قرار مى دهند. گاهى در خلال مباحث علمى و در درس خارج فقه و اصول به مناسبت ، مطالبى را در اعتقادات و اثبات ولايت و وصايت حضرات معصومين عليه السلام بخصوص ولايت مولى الموحدين حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و ولايت وجود مقدّس صاحب العصر والزمان (عج ) ايراد مى فرمايند. و اظهار مى دارند: موضوع بحث ما اينها نيست ( 5) لكن از باب درد دل اين جملات معترضه را مى گوئيم . يا اينكه مى فرمايند: غرض اقامه برهان است والاّ ما نمى خواهيم به وحدتى كه حضرات معصومين عليه السلام به آن امر كرده اند، خللى وارد كنيم ...
ايشان در مسائل سياسى و اجتماعى با ژرف انديشى و كياست خاصى در رابطه با چگونگى عملكرد استعمار در مورد مسلمانان ، و ايجاد شكاف و رخنه در ميان آنان مطالبى را بيان داشته و به پيشامدهايى مانند حمله نظامى امريكا به افغانستان و... اشاره مى نمايند.
همچنين در مورد عبرت و تجربه آموزى از تاريخ گذشتگان و گرفتاريها و ابتلائات آنها، و به خصوص در تاريخ اسلام و تاريخ تشيّع و تاريخ زندگانى علماء و زحماتى كه آن بزرگان براى اعتلاى كلمة اللّه و حقانيت شيعه متحمّل شده اند، بياناتى را ايراد مى فرمايند. حقير همواره با شنيدن مطالب نغز استاد، احساس مى كردم اين اندوخته هاى گرانبها در نوع خود بسيار بديع و تازه مى باشد و مى توان گفت تا كنون مطالبى با اين عمق و جامعيت از ديگران ديده نشده است تا جائيكه استاد بزرگوار خود نيز در قسمتى از فرمايشاتشان در رابطه با اثبات ولايت وجود مقدّس امام زمان (عج ) مى فرمودند: بنده كسى را سراغ ندارم كه اين مطالب را اينگونه بيان كرده باشد....
معظّم له بعضى از مباحث ولايت را كرارا بيان مى فرمايند با اينكه همه مى دانند ايشان به قدر ضروريات و موجز صحبت مى كنند. بطوريكه روزى يكى از دوستان بعد از درس به ايشان عرضه داشتند: در صورت امكان توضيح بيشترى در مورد اين بحث بفرمائيد. ايشان در جواب فرمودند: من از يك بار حرف زدن اباء دارم تا چه رسد به تكرار آن .
لذا با شناختى كه از حضرت استاد داشتيم مى دانستيم كه ايشان تعمّدى در اين كار دارند و مى خواهند مطالب را براى ما بديهى و يقينى و روشن كنند.
هر چند ايشان مى فرمودند: اين مسائل جزء واضحات است . يا تعبير مى كردند كه : از كرامات حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است كه مخالفان ايشان هم به فضائل حضرت اذعان دارند يا از كرامات شيعه اينكه اكثر رواياتى كه در فضيلت اهل بيت عليه السلام بلكه همگى آنها در كتب عامه آمده است ( 6)
حضرت آية اللّه مصباح نيز در اين خصوص فرموده اند: گاهى ما تعجّب مى كرديم مگر (به طور مثال ) شكّى در تشيّعمان هست كه ايشان اين قدر اصرار دارند دلايل امامت اميرالمؤ منين عليه السلام را براى ما بيان كنند.
يك مقدار در دلمان گله مند بوديم كه چرا به جاى اين مطالب يك چيزهايى را كه بيشتر مورد حاجت ما هست مانند امور اخلاقى و معنوى بازگو نمى كنند. وقتى به سنّ پنجاه ، شصت سالگى رسيديم ديديم كه آن نكته هايى را كه ايشان چهل سال پيش در درسشان درباره امامت اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمودند امروز در بسيارى از بحثها به درد مى خورد. گويا ايشان آن روز، اين زمان را مى ديدند و پيش بينى مى كردند كه مسائلى در آينده مورد غفلت قرار مى گيرد و شبهه هايى در آن مسائل ايجاد مى شود. و ايشان از همان وقت ما را براى امروز ساخته اند كه بتوانيم با اين افكار و شبهه ها مقابله كنيم . شايد اگر ايشان آن توصيه ها را نداشتند ما براى مطالعه و بحث در اينگونه مسائل انگيزه نداشتيم .( 7)
آرى ايشان را دريايى ژرف و بحرى عميق در معارف الهى يافتم . با همه نارسايى و عدم شايستگى در صدد برآمدم مطالبى را كه در محضر استاد بهره جسته و گردآورى كرده بوديم در زمان مقتضى و در صورت امكان در اختيار پويندگان راه حق و طالبات معارف الهيه قرار دهم .
لذا در ايام دهه باقريه (دهه اوّل ذى الحجة ) 1380 شمسى در محضر آية اللّه امجد (حفظه اللّه ) اراده خود را مطرح كرده و از ايشان استجازه نمودم .
ايشان فرمودند: اين كار فوق العاده پسنديده و عالى است ، مطالب حضرت آية اللّه العظمى بهجت جدّا قابل استفاده است . ايشان مستجمع همه خوبيها و كمالات علماى سلف هستند. بطوريكه هر فضيلت و هر خوبى كه در علماء سابق لحاظ كنيم ، همه آنها در ايشان جمع شده است به اضافه فضائل ديگر...
اين بيان و تشويق ايشان ، مرا مصمّم ساخت تا تمام همّت خود را جهت انجام اين مهم مبذول دارم و به تنظيم آن مبادرت ورزم .
كتابى كه پيش رو داريد مجموعه اى از بيانات و ارشادات عارف كامل ، سالك واصل شيخ الفقهاء و المجتهدين حضرت آية اللّه العظمى بهجت (حفظه اللّه تعالى ) مى باشد كه در طول سالهاى متمادى در كرسى تحقيق و تدريس براى اساتيد و فضلاى حوزه علميه قم ايراد شده است . در اين رابطه چند نكته را متذكّر مى شوم :
1 بيانات معظم له در جلسه درس خطاب فضلا و اساتيد حوزه علميه قم مطرح شده است و بصورت گفتارى بوده و بعضا كلمات و عبارتهاى سنگين و اصطلاحات علمى به كار برده اند. لهذا براى اينكه عامه مردم بتوانند از مطالب آن استفاده كنند تصرّف كمى در بيانات ايشان صورت گرفته كه از حالت گفتارى به حالت نوشتارى تبديل شده است و از هر گونه دخل و تصرّف در اصل مطلب پرهيز شده است .
2 مطالب حاضر از بيانات و ارشادات عمومى ايشان گرفته شده است ، از اين رو از درج تذكّرات خصوصى و مرودى ايشان كه جنبه عمومى نداشته و براى افرادى با شرائط و ويژگيهاى خاص ايراد نموده اند، خوددارى نموده ام .
3 بمنظور استفاده بيشتر از بيانات معظم له پاورقيهايى را براى روشن شدن زمينه مباحث مثل شرح حال علماء و شخصيتهايى كه ايشان به مناسبتى از آنها نام برده اند اضافه نموده ام .
4 چنانكه گفته شد بيانات ايشان به طور شفاهى و در ضمن درس خارج انجام شده لذا به منظور استفاده بيشتر اهل تحقيق در حدّ وسع خود سعى كرده ام آدرس منابع فرمايشات معظم له را بصورت پاورقى در اختيار علاقمندان قرار دهم تا در صورت تمايل به مطالعه بيشتر به آنها رجوع كنند.
5 معظّم له بعضى از مطالب را در جلسه هاى مختلف مكرّرا مطرح كرده اند، كه حقير قسمتى از آنها را تحت يك عنوان آورده ام و قسمتى ديگر را به خاطر اهميت و يا به جهت نكته خاصى كه در آن بوده ذكر نموده ام .
6 انشاء اللّه اين كتاب نخستين جلد از اين مجموعه مجلّدات خواهد بود كه به بيان فرمايشات استاد مى پردازد بنابر اين مباحث اين كتاب ممكن است تحت عناوين مختلف تكرار شود كه إ ن شاء اللّه در پايان اين مجلّدات ، جلد مستقلى به عنوان فهرست موضوعى و اعلام در اختيار علاقمندان قرار خواهد گرفت .
در خاتمه از همه كسانيكه مطالبى را در اختيار اين جانب گذاشته و يا در تدوين و انتخاب و موضوع بندى اين مجموعه و... حقير را مساعدت نموده اند كمال تشكر را داشته و در عين حال از انتقادات و پيشنهادت همه بزرگواران استقبال مى نمايم .
شهر مقدس قم مسعود دلاور تهرانى
عيد قربان 1423 مطابق با 23 آبان ماه 1381
1 - پايندگى اسلام به وجود امام و ولايت معصوم عليه السلام ( 8)
حقيقت اسلام در ايمان مى باشد به دليل آيه
اليوم اءكملت لكم دينكم ( 9) و إ نما وليكم اللّه و رسوله والذين امنوا( 10) و امثال اينها. انسان عاقل متوجه مى شود كه نبىّ وصىّ مى خواهد، و وصايت تكوينا بقاء نبوّت است .
بنده نديده ام كه كسى اينگونه بگويد، ولى حقيقت مطلب همين است كه : دليل بر وجود بقية اللّه (عج ) در اين زمان ، از ابتداى غيبت صغرى تا كنون ، همان روايت ثقلين با ضميمه اى كه در آن است مى باشد إ نى تارك فيكم الثقلين ، كتاب اللّه وعترتى ... ساءلت ربّى اءن يجمع بينهما و اءن لايفرق بينهما، فاستجاب لى ( 11)
اين روايت با ضميمه ساءلت ربى ... دليل است بر اينكه در هر جا و هر زمانى كه قرآن هست و ماءمورٌ به است ، بطوريكه مرجع است ، حالا يا صورتا يا واقعا، يا بعضا يا تماما، هر جا كه قرآن باشد شارح قرآن هم بايد باشد، وصى پيغمبر هم بايد باشد يعنى بقاء خود صاحب قرآن كه إ نما يعرف القرآن من خوطب به ( 12) خودش بايد باشد.
هر زمان كه اسلام و قرآن هست در همان زمان قائم و ولى و عالم به اسلام و شارح قرآن كه خود خدا معيّن كرده است بايد باشد، لايفرّق بينهما، نمى شود قرآن باشد ولى شارح قرآن نباشد.
لذا در خود روايات اءهل تسنن إ لى ماشاء اللّه مواردى را ملاحظه مى كنيد كه در مورد آيه شريفه قرآن يا در مورد احكامى كه آنها صادر كرده اند حضرات معصومين خصوصا حضرت امير عليه السلام ، آنها را توضيح و تبيين كرده اند. بطوريكه اءهل سنت نقل كرده اند كه عمر در 70 موضع گفته است : لولا على لهلك عمر.( 13)
يا مثلا زمانيكه وجود مقدس رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم از دنيا رفت . برادر ابوبكر آمد و گفت : محمّد لايموت ( 14) ابوبكر براى اثبات مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به اين آيه شريفه اءفان مات اءو قتل انقلبتم على اءعقبكم ( 15)
و حال اينكه اين نكته را نفهميده كه إ ن در آيه شريفه قرآن إ ن شرطيه است ، و به اين معنا نيست كه پيامبر مى ميرد يا كشته مى شود. بلكه بايد به اين آيه شريفه قرآن كل نفس ذاقة الموت ( 16) استدلال مى گردد. اين آيه براى مرگ كليه نفوس دليل است نه آن آيه شريفه اءفان مات ...
واقعا آيا اينها شارح قرآن بودند؟!
همين شارح بودن اءهل البيت صلى الله عليه و آله وسلم براى آيات شريفه قرآن كه موارد عديده اى از آنرا خود اءهل تسنن نقل كرده اند، دليل قطعى بر ولايت و وصايت حضرات معصومين عليه السلام است .
روايت ثقلين با آن ضميمه اى كه در آن است دليل قطعى بر وجود امام زمان حىّ إ لى زمان ظهوره مى باشد، نه اينكه بعدا موجود و متولّد مى شود.( 17)
آنها اشكال مى كنند كه : از كجا معلوم است كه حضرت متولّد شده است ؟! مى گويند زنى ( 18) خبر داده است كه اتاق نورانى شد و...؟! راوى فقط يك زن است .
(جواب اين اشكال اولا اينكه :) بله راوى يك زن است . آيا اين همه مدت كه حضرت در ميان مردم ظاهر بوده كسى از اصحاب او را نديده و مشاهده نكرده است ؟!
(ثانيا:) خود امام حسن عسكرى عليه السلام و ديگر امامان عليه السلام خبر داده اند و بعد از آن هم إ لى ماشاء اللّه شيعه از وجود مقدسش اينهمه كرامات ديده و مى بينند.
ما چه مى دانيم همين امروز در كجاها چه اغاثه هايى براى مستغيثها و چه اجاره هايى براى مستجيرها از طرف حضرت انجام مى شود؟! ما چه مى دانيم كه چه كارهايى هر روز دارد مى شود؟!
بله ، حضرت از اءعين ظالمين محجوب است المحجوب عن اءعين الظالمين .
اما كسانيكه نه ظالمند و نه رفيق ظالمند و نه با ظالمين معاشرند و نه در خانه و محله ظالمين هستند، آنحضرت از ديده آنها محجوب نيستند.
(ثالثا:) ديدن با چشم موضوعيت ندارد، بلكه اين طريق و وسيله اى است براى حصول يقين . اگر آدم از پشت پرده صدائى را شنيد، فهميد، و بودن گوينده اى را يقين كرد، او براى ما خبرهائى داد و آن خبرها مطابق با واقع شد، از سابق ولاحق ما خبر داد، به وجود گوينده يقين پيدا مى كنيم ولو چشمانمان او را نبيند.
(رابعا:) همين ديدم را خيلى از بزرگان علماء ما هم ادّعا كرده اند. كه اگر ما بگوئيم آنها دروغگو بوده اند كه ديگر معلوم است كه ما در چه حالى هستيم ؟!؟
مقصود اينكه ، ايمان يك مطلب است و آن هم اسلام است . و بايد بگوئيم كه اسلام هم همان توحيد است ، تمام انبياء مثل يك نبى واحد و تمام اوصياء مثل يك وصى واحد هستند. و همه اينها هم از توحيد نشاءت گرفته اند. ولذا در اول امر حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: قولوا لا إ له إ لاّ اللّه تفلحوا، هيچ چيز ديگرى نفرمودند.
در اول امر همين كلمه را فرمودند.
و بعد از مدتى فرمودند: هر كس دعوت مرا اجابت كند او وزير و وصى من خواهد شد. كسى جواب نداد. حضرت اين كلام را دو يا چند بار تكرار كردند. آخر كار حضرت امير عليه السلام بلند شدند و گفتند: من حاضرم و اجابت كردند.
بعد هم ابولهب عموى پيامبر به تمسخر گفت : براى مثال تو و دعوت تو، يك چنين طفلى بايد اجابت كند و حرف تو را قبول كند. براى اين ما را دعوت كرده بودى ؟( 19)
ببينيد برادر و برادرزاده چقدر با هم متفاوتند! يكى جهنمى محض و ديگرى بهشتى محض . همين حديث ثقلين را اگر كسى تماما قبول كند، اين حديث خودش اءقوى دليل است بر اين كه امام زمان (عج ) از همان زمانيكه پدر بزرگوارش وفات كردند موجود بوده و تا كنون حىّ و زنده اند.
مخالفين اين را قائل نيستند، و اين اشكالات را هم بيخود مى كنند همچنانكه آن يازده امام ديگر را قائل نبودند.
در روايات داريم كه ما منّا إ لاّ مقتول اءو مسموم ( 20) .
حضرات معصومين عليه السلام يا كشته شدند و يا زهر خورانده شدند.
البته مراد اين نيست كه در اثر زهر فورى بميرند و همه فهميده باشند كه حضرت امروز زهر خورده و امروز هم وفات كرده است .
همچنانكه در رابطه با حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم هم نقل مى كنند كه به حضرت زهر داده شده بود. بلى در مورد حضرت موسى بن جعفر عليه السلام يا حضرت جواد الائمه عليه السلام معلوم شد كه در همان شب يا در همان روز با آن وسائل مسموم و شهيد شدند (ولى در مورد بقيه حضرات معصومين عليه السلام اينگونه معلوم نشد).
حضرات معصومين عليه السلام براى اثبات ولايت و وصايت خودشان اقامه برهان مى كردند. لكن مى فرمودند براى غير خودتان اظهار نكنيد.
امّا در زمان حضرت موسى بن جعفر عليه السلام با اينكه حضرت اين معنى را به اصحاب فرموده بودند امّا آنها فرامين ايشان را رعايت نكردند و مطالب حضرت را اظهار كردند. لذا به خاطر عدم رعايت حدود فرامين امام عليه السلام ، حضرت فرمودند: به من الهام شد كه يا بايد تو كشته شوى يا همه شيعيان حضرت هم فرمودند من حاضرم فداى مجموع شيعيان شوم ( 21)
2 - ملازمه شهادت بر توحيد با شهادت بر ولايت ( 22)
آيا در اين اختلاف داريم كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم فرموده است : قولوا لا إ له اللّه تفلحوا؟! همين كلمه لا إ له إ لاّ اللّه همه را درست مى كند.
اگر كسى راستى راستى از اصنام و انداد جدا شود و موحّد شود مسلمان مى شود و اگر كسى به درستى مسلمان شد براى خاطر اينكه موحّد است مؤ من مى شود.
و اگر كسى راستى راستى مؤ من و شيعه شود، براى اينكه نصّ نسبت به وصايت وصّى و وصّى الوصى همينطور تا به آخر قطعى است وصايت همه اوصياء عليهم السلام را مى پذيرد، پس قهرا مى شود گفت گه توحيد همه اينها را در بر دارد و همه اينها پشت سرش مى آيد.
پس اگر حقيقت را بخواهيم همان شهادت اولى ( 23) از براى شهادت به وصايت خاتم الاوصياء( 24) كافى است چون همه اينها سلسله وار بر يك ديگر مترتب مى باشند.
اگر خدا را قائل هستيد و يقين و اطمينان پيدا كرده ايد به اينكه او كسى را فرستاده ، امر و نهيى هم دارد بايد همه اينها را قائل باشيد. وإ لاّ يا خدا را قائل نيستيد يا علم خدا يا مثلا حكمت خدا يا يك چيز از اوصاف حقيقيه خداوند را منكر مى باشيد.
بله ، بعضى از مردم نسبت به بعضى ديگر اكفر( 25) هستند.
اگر كسى بخواهد وصى يكى از اوصياء را رد كند با وجود اعتقاد و يقين به ثبوت وصايت او، در واقع همان وصى را رد كرده است ، و همينطور كسى را هم كه او اين وصى را تعيين كرده ، رد كرده است تا به آخر.
از پيرمردها و مشايخ مى شنيديم حالا نمى دانيم آيا آنها اين مطلب را خودشان فهميده بودند يا اينكه از شيوخ و پيرمردهاى ديگر نقل مى كردند بعضيها كه مثلا يك راهى براى ارتباط با جنها داشته اند از آنها حرف عجيب و غريبى نقل كرده اند كه آنها گفته اند: در طايفه ما اجنّه ، شيعه هست و كافر، امّا سنّى نداريم .
از روى تعجب به آنها گفته بودند كه : يا شما كافريد كه بدتر از سنّى هستيد يا شيعه ، اما سنى نداريد؟ آخر اين چطور مى شود؟ اين چه حرفى است كه شما مى زنيد؟!
آنها در جواب گفته بودند: پيرمردهايى از جن الان در پيش ما اجنّه هستند كه آنها روز غدير خم را درك كرده بوده اند، و مى فرمايند كه ما ديديم حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم ، حضرت على عليه السلام را بعد از خودش نائب و ولى امر قرار داد، پس همه آمدند سلام كردند به حضرت امير عليه السلام و تبريم گفتند.
اجنّه مسلمان حرف پيرمردهاى خودشان را قبول دارند، لذا شيعه هستند. اما كافرهاى اءجنه اگر هم همين كار حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم را در غدير خم ديده باشند قبول نمى كنند.
حال اين را بنده عرض مى كنم (وإ لاّ در نقلى كه از اجنّه شده است ، دخلى ندارد): حتّى آن فلانى هم كه آمد و گفت : بخّ بخّ يابن اءبى طالب اءصبحتَ مولاى و مولى كل مؤ من ومؤ منة ( 26) بنابراين اين هم يك حجّتى ديگر بر عليه خود آنها و بر تابعينشان است .
بنده شنيده ام اما نديده ام ، گفته اند: عده اى از علماى اءهل تسنن براى مرحوم علامه امينى ( 27) صاحب الغدير و همچنين براى غير علامه امينى از متقدمين بر ايشان ، پيغام داده بودند: مطلبى براى ما نقل شده و ثابت مى باشد كه براى شما شيعيان اين مطلب نقل نشده است و آن اين است كه : در روز غدير خم وقتى حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم مى خواستند بالاى جهاز شترها كه به عنوان منبر آماده كرده بودند بروند، چون هوا خيلى گرم و سوزان بود نمى شد حضرت پايشان را روى جهاز شترها بگذارند، ايشان عباى مبارك خودشان را درآورده و روى آن جهازها انداختند، سپس روى آن عبا ايستاده و دست حضرت امير عليه السلام را بلند كردند و ايشان را بعنوان ولى و جانشين خود براى مردم معرفى كردند.
مقصود اينكه اگر حسابش را بكنيم بايد هر موحدى به خاتميت وصايت دوازدهمين ولى خدا اقرار داشته باشد والاّ بايد اشكال همينطور برود بالا و به توحيدشان اشكال كرد.
لذا دعوت حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم از همان اوّل بسم اللّه به همان توحيد بوده و ايشان ماءمور بود كه توحيد را به مردم برساند.
پس اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم راستگو است ، و در اينكه مى گويد رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم مى باشد راستگو هم هست همان پيامبر وصى و ولّى بعد خود را تعيين كرده است و به مردم رسانده است . يايها الرسول بلغ ما انزل من ربك و ان تفعل فما بلغت رسالته ( 28) و اگر نعوذ باللّه دروغگو است پس در توحيدى كه حضرت منادى آنست اشكال داريد. چون خود آن حضرت توحيد را در ميان مردم نشر داده و آورده است . اگر كسى به يكى از ائمه اطهار عليه السلام اعتقاد نداشته باشد در حقيقت همان اصل توحيد را ايمان ندارد.
بالاخره مقصود اين است كه ايمان به توحيد از براى اثبات وصايت آن حضرت كه الان تشريف دارد كافى است .
عين اللّه الناظرة واذنه الواعية ( 29) اين حرفهايى كه ما با هم مى زنيم آن حضرت جلوتر مى شنوند.
ما قائل هستيم به اينكه حضرات معصومين عليه السلام خليفه پيغمبر هستند و از طرف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم منصوب شده اند.
اما مخالفين مى گويند ما خودمان خليفه شديم ، كسى ما را خليفه نكرده است .
باطنا و حقيقتا مشركين با منكرين و مخالفين امام حىّ غايب يكى هستند به جهت اينكه اينها رفيق نيمه راه هستند. همينطور فرق مختلف شيعه از نبود توحيد درست و از انحراف از آن به وجود آمده اند يك امامى دو امامى سه امامى ... واقفيه ، فطحيه ، اسماعيليه ( 30) و همچنين تا به آخر.
مثلا امام صادق عليه السلام از افراد مختلف خواستند كه شهادت بدهند اسماعيل بن جعفر وفات كرده است براى اينكه حضرت مى دانست همين سبب مى شود كه عده اى منحرف بشوند (و فرقه اسماعيليه را بوجود آورند).
به خاطر اخبار از مغيّبات ( 31) به آنحضرت صاق لقب داده اند. براى اينكه آتيه را مى ديد و مى گفت ، يعنى بيش از ديگران مى گفت . حالا ببينيد فرقه اسماعيليه مى گويند: آيا تا بحال ديده شده است كه كسى براى مرگ كسى شهادت بطلبد؟ پس اين عمل امام صادق عليه السلام تقيه بوده است !!
كسانيكه اءهل ولايت نيستند من حاد اللّه و رسوله ( 32) در حقيقت همان كافرانند، كفر باطنى دارند. اشكال بر امام حى غايب مى كنند كه : امامى كه در خانه اش بنشيند و در خانه را ببندد امام نيست و قدر يك خردل هم فايده ندارد!! بعد هم يك شعر گفته اند:
كل امامٍ لايرى بالبصر
لايسوى خردلة ( 33)

يك نفر سنى هم در جواب او گفته بود: كه هم تو بر باطلى و هم آنهاى ديگر.
خوب چه كسانى از ظهور حضرت مانع شده اند؟ مى خواهيد بگوئيد با اينكه مانع وجود دارد حضرت در را باز كنند و آنها بيايند و بگيرند و ببرند؟! مقصود شما اين است ؟! همين را مى خواهيد؟!
يا، ذهبى ( 34) به شيعه اثنى عشرى ايراد مى كند و در مقام نقض مى گويد: ما به آنها مى گوئيم نمى شود فردى اين مقدار طويل العمر باشد.
و آنها در مقابل به ما مى گويند: چطور حضرت خضر طويل العمر است ؟ در روايت داريم كه خداوند از باب حجّة واحتجاج ايشان را معمّر( 35) كرده است تا كسى نگويد كه نمى شود كسى معمّر باشد. حضرت خضر، حضرت الياس ، حضرت ادريس ، حضرت عيسى عليه السلام ، همه اينها معمّر هستند.
به ما نقض مى كنند و مى گويند چطور اينها معمّر هستند؟
در جوابشات مى گوئيم : آخر حضرت خضر ضامن تكليف نيست .امّا امام حىّ ضامن تكليف است . لذا اگر موجود باشد بايد بيايد و امر به معروف و نهى از منكر بكند... پايان كلام ذهبى
جواب : اولا همانطور كه آن يازده امام نهى از منكر و امر به معروف كردند و تو و دوستانت ايمان آورديد ايشان هم اگر بيايند، شماها هم ايمان مى آوريد!!
بالاخره هم بنى اميّه و هم بنى عباس هر كه را توانستند كشتند. حتّى بعضى مى گ .يند بنى العباس بدتر هم كرده اند، به جهت اينكه بنى العباس دو يا سه امام را حقيقتا خودشان كشتند.
آن شاعر هم مى گويد:
ما فعلت امية فيهم
معشار ما فعل بنو العباس ( 36)

مثلا آنها خواستند امام را بكشند ديدند، حضرت شهيد شده است و دفن كرده اند و نمى شود او را كشت . بر قبر مباركش آب بستند و امثال اين كارها.( 37)
ثانيا اينكه مى گوئيد امام ضامن تكليف است ، شايد آن كسى كه امام است از تو تقليد نكند و وظيفه اش را بهتر بداند!! ضامن تكليفند، اما اينها (مخالفين شيعه ) در صدد هستند يك نفر شيعه را شناسائى كنند و بكشند!!
بله ، نبوت مترتب است بر توحيد، و وصايت مترتب است بر نبوت ، كه در حقيقت وصات بقاء نبوت است . بطوريكه اگر نبوت لازم باشد، وصايت و ايصاء هم لازم است . و اگر نبوت لازم نباشد اينها هم لازم نيست .
بين حدوث و بقاء وصايت نبايد فرق گذاشت .
پس قهرا اينها با رسالت مخالفند و با رسالت مخالف نيست مگر كسيكه با توحيد مخالف باشد. لذا زمخشرى در شعرش مى گويد:
وإ ن حنبليا قلت .... ( 38)
مى گويد: نبايد از انسان سؤ ال كرد از چه كسى تقليد مى كنى ؟
اگر بگويى از ابو حنفيه تقليد مى كنم ، او يبيح الطّلى وهو الشراب المحرّم مالك فلان جور مى گويد، شافعى فلان جور مى گويد، ابن حنبل فلان مى گويد كه قائل به جسم (مجسم ) بودن خداوند تبارك و تعالى (نعوذ باللّه ) هستند.
مجسّمه از اءهل تسنن در زمان امام جواد الائمه عليه السلام كه همان زمان ابن حنبل باشد بوده اند. و لذا مى بينيم كه مرحوم اقا شيخ عبدالحسين رشتى ( 39) در اوايل تاءسيس دار التقريب بين المذاهب براى آنها نوشت كه : چطور ما مى توانيم با اءهل تسنن نزديك شويم و حال آنكه آنها خدا را جسم مى دانند.
مرحوم آقاى بروجردى فرمودند كه : اين نامه آقا شيخ عبدالحسين را به دار التقريب در مصر فرستاديم ، كه شما چه جوابى داريد؟
مسئولين دار التقريب هم براى تمام ممالك اسلامى اين مطلب را فرستادند كه شما چه جوابى داريد؟
ايشان مى فرمود كه : چهار ماه طول كشيد تا اينگونه جواب دادند:
اليوم علماء اتفاق دارند كه خدا جسم نيست
عجب ! شما قائل به تجسّم را يكى از ائمه اربعه خودتان مى دانيد بعد مى گويئد اليوم علماء اتفاق دارند بر خلاف او!؟ يعنى با او حالا مخالفيد؟!
اين هم از ابن ابى الحديد( 40) كه مى نويسد: استادم مى گفت : فرج و لحيه را اسم نبر، ولى هر چه را مى خواهى بگو من ثابت مى كنم كه خدا آن را دارد!؟! خداوند چشم دارد، گوش دارد... اما فرج و لحيه را ديگر نگو!؟!! اعفنى عن الفرج واللحيه واساءل ماشئت
ابن ابى الحديد مى گويد: إ نه ذكره فى كتابه ( 41) !؟!
استاد: كجا فرج و لحيه را ذكر كرده است ؟!
ابن ابى الحديد مى گويد: در آنجا كه خداوند مى فرمايد وليس الذكر كالانثى ( 42) ذكر اشرف است از انثى و خداوند يقينا اشرفيت را اختيار مى كند و نمى شود كه خداوند غير اشرف باشد.
آن استاد هم گفت : اءصبت واءجدت واءثبته فى كتابه ( 43) كه نه خير اين هم هست ، اين هم ديگر براى خداوند ثابت شد.
چه عرض بكنيم راه كه گم شد. خدا مى داند كه انسان آخر كارش به كجا مى رسد.

3 - تمسك به ثقلين ( 44)
تمام تشريعات از اول دين تا آخر آن براى يك كلمه است و آن بندگى خداست و نبايد آنى از اين كلمه غفلت كنيم .
كار بندگى به جايى مى رسد كه مى فرمايد: ولا فرق بينك و بينهم الاّ انّهم عبادك
هر كدام از ما به انبياء و اوصياء و صىّ وقت (عج ) شبيه تر باشيم به هدف نزديك هستيم و هر كدام از اين وصايت و از اين يادگار كه ثقلين باشند دورتر باشيم از خدا دورتريم و هر چه به اين دو ثقل كه قرآن و عترت است نزديكتر باشيم به خدا و هدف خلقت نزديك تريم .
ما نبايد خيال كنيم كه توانائى اتكاء به افكار و آراء خودمان را داريم . كسانيكه به اين ثقلين اعتماد و تمسك ندارند از هدف خلقت كه همان بندگى خداست دور هستند.
كسانى كه مى گويند: ما قرآن را مى خواهيم ولى عترت را نمى خواهيم در واقع قرآن را هم نمى خواهند.
در قرآن آمده است : اليوم اءكملت لكم دينكم و اءتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسم دينا( 45)
چه چيزى خصوصيّت دارد كه آن موجب اكمال است ، و چه چيزى سبب اكمال اسلام است ؟
هميشه اسلام دين مرضى خداست . پس امروز( 46) روز تكميل و اكمال اين دين است و تمام رضاى خدا در اين مى باشد وگر كسى هم بگويد من عترت را مى خواهم و قرآن را نمى خواهم ، در واقع عترت را نمى خواهد و عترت را ندارد.
عترت و قرآن شى ء واحدند. عترت شارح (احكام ...) قرآن براى ما است و قرآن شارح (تعليمات ...) عترت است و ما نمى توانيم با تمسك به يكى از تمسك به ديگرى مستغنى شويم .
اگر كسى بگويد: كتاب خدا ما را بس است ( 47) اين به معناى اينست كه كتاب خدا از كتاب خدا كفايت مى كند! آيا مى شود يك هم چنين چيزى را گفت ؟!
و اگر كسى هم بگويد: نه خير عترت براى ما كافى است ، به قرآن كارى نداريم اين فرد در واقع با عترت كارى ندارد زيرا عترت اول و آخرش ‍ قرآن است ، متشابهات قرآن برگشت به عترت مى كند و تعليمات از عترت برگشت به قرآن دارد.
به طورى كه حضرات معصومين در روايات فرموده اند: ما خالف كتاب اللّه لم اءقله ...( 48)
بالاخره ما بايد در اعتقادات و اعمال ، چه عمل شخصى مان و يا عمل نوعى و اجتماعى مان و در عباداتمان از تحصيل رضايت خدا لحظه اى غافل نشويم و مسامحه نكنيم . كه اگر مسامحه بكنيم در همان آن خاسر و زيانكار شده ايم . اين مطلب كى براى مردم معلوم شود؟ ممكن است طول بكشد، اما در واقع و نفس امر همان آنى كه ما خودمان را از ثقلين دور كنيم ، از خدا خود را دور كرده ايم پس قهرا براى رسيدن به خدا بايد به همين وسائل يعنى مقربين درگاه الهى متوسل شويم . الا قرب فالا قرب تا برسد به امام زمان (صلوات اللّه عليه ).
بايد بدانيم كه مطلب فقط يكى است و آن بندگى خداست و بندگى خدا در طاعت خداست و طاعت خدا در ترك معصيت خدا در اعتقادات و در عمل است . به طورى كه ما جز طاعت خدا و يا چيزى كه بوجود آورنده طاعت خداست مثل عقايد و تفكرات حقّه ، و يا چيزى كه طاعت خداوند بوجود آورنده آنهاست مثل دور شدن از محرمات الهيه از قبيل كبر و حسد و... نداشته باشيم .
طاعت خدا چيزى جز طاعت نمى آورد و طاعت جز از طاعت به وجود نمى آيد. ما بايد به اين معنا معتقد باشيم .
مبادا كه آنى غفلت كنيم كه در همان آن گرگها آماده هستند.
عالم غفلت عالم مهيّا شدن براى شياطين انس و جن است .
پس قهرا ما بايد از خدا بخواهيم كه ما را آن به ان از جميع آفات و بلّيات معنويه و صوريه ، ظاهريه و باطنيه ، دنيويه و اخرويه سالم و محفوظ بدارد. از سعادت محروم نباشيم و در آن روز واپسين از تمامى عمر خودمان پشيمان نباشيم .
مطلبى از عمروعاص ملعون نقل شده همان كسى كه اين همه كارها را كرد، تا به روز قيامت راه را برگرداند، سرچشمه را خون آلود و زهر آلود كرد بطوريكه بشر تا آخر مبتلا به اين بلا باشد مگر آنكه ظهور ولى مطلق (عج ) آنرا جبران كند در همان آخر حياتش انگشت خود را به دندان گرفت و به آن حال هم وفات كرد و گفت : اگر من به حقوق و حدود خودم قانع مى شدم اين همه بلاها بر سر خودم و بر سر بشريت تا روز قيامت نمى آوردم ( 49)
من اين مطلب را از كسى ديگر نشنيده ام و در كتابى هم نديده ام حتّى از كسانيكه راه اءهل بيت صلى الله عليه و آله وسلم را نرفته و عملى نكرده اند بلكه ضد آنرا طى كرده اند.
خدا ما را حفظ كند تا كارى نكنيم كه آخر كار پشيمان شويم . كارى نكنيم كه آخرش دست خالى برويم . كارى نكنيم كه براى خوشحالى چند روزه دنيا از آن هدف اصلى كه تمام انبياء و اوصياء به آن هدف دعوت مى كنند، غافل باشيم .
اگر به شما بگويند: يكى از اين دو را انتخاب كنيد، يا يك مقدار سختى امروز را تحمل كنيد (حفّت الجنة بالمكاره )( 50) و تا ابد خوشحال باشيد و يا خوشحالى چند روزه دنيا را ترجيح دهيد هيچ عاقلى نمى گويد: من خوشحالى امروز را بر خوشحالى اءبدى ترجيح مى دهم .
قهرا ما بايد از اين وسائطى ( 51) كه بين ما و بين مبداء اءجل و اءعزّ هستند هيچوقت دور نباشيم .
الحمدللّه الّذى جعلنا من التمسّكين بولاية اءمير المؤ منين عليه السلام والا ئمّة الا طهار عليه السلام من ذريّته .
4 - حقانيت تشيع ( 52)
براى اثبات حقانيت تشيّع ، روايات اءهل تسنن كفايت مى كند. و اين از واضحات است . روايات معتبره پيش اءهل سنت براى اثبات تشيع به قدرى زياد است كه ديگر نيازى به مراجعه به منابع تشيّع نيست .
يادم مى آيد زمانى رواياتى را به اين مضمون الائمّة بعدى اثنا عشر، تسعة منهم من ولد الحسين عليه السلام ، تاسعهم المهدى (عج ) بطوريكه در بسيارى از اين روايات اسم آن تسعه را هم ذكر كرده است از منابع اءهل تسنن يادداشت مى كردم نظرم هست بيست روايت از آنها را ضبط كردم با توجه به اينكه هيچكدام از اين بيست روايت از نظر سندى با ديگرى هيچگونه تداخلى نداشت . و اين روايات به بيست نفر از صحابى رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم منتهى مى شوند، كه حضرت على عليه السلام جزء اين صحابه نيست و در بين آنها نياورده اند.
حتّى ابوبكر، عمر، عثمان و... جزء همان صحابه ناقلين در اين روايات هستند. و در واقع اين روايات پيش آنها متواتر است ، زيرا تواتر در نزد اءهل سنت نسبت به شيعه خيلى آسانتر ثابت و حاصل مى شود. حتّى اگر كسى از شيعيان بگويد: براى اثبات حقانيت تشيع فقط روايات واضحه از منابع و مصادر اءهل تسنن تمسك كرده ام ، ابدا گزاف نگفته است .( 53)
5 - اصلاح نفس تنها راه نجات است ( 54)
ما بايد فكر كنيم و ببينيم كه اين همه گرفتاريهاى داخلى و خارجى براى چه پيش مى آيد و ما چه كار كرده ايم كه به اين همه بلاها مبتلا مى شويم ؟ و در رفع اينگونه ابتلائات چه بايد بكنيم ؟
فكر اين را بايد بكنيم كه آخر ما چه كار كرده ايم كه بى سرپرست مانده ايم ؟
جهت و علّت اين است كه ما خودمان را اصلاح نكرده ايم و نمى كنيم و نخواهيم كرد و حاضر هم نيستيم خودمان را اصلاح كنيم .
اگر ما خودمان را اصلاح مى كرديم به اين بلاها مبتلا نمى شديم .
حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله وسلم فرمودند: اءلااءخبركم بدائكم و دوائكم ، دائكم الذنوب و دوائكم الاستغفار( 55) ما مى خواهيم هر كارى دلمان مى خواهد بكنيم ، به نزديكانمان ، به دوستانمان هر كارى مى خواهيم بكنيم ، امّا ديگران ، دشمنان ، حق ندارند به ما اسائه اى بكنند.
ما اگر خودمان را اصلاح كنيم ، خداوند كافى و هادى است . ما نمى خواهيم خودمان را درست كنيم ، آنوقت نمى خواهيم از ديگران آزار ببينيم .
آنهائيكه طبعشان آزار رساندن هست كار خودشان را مى كنند، مگر اينكه يك كافى و يك حافظ از شر و آزار آنها جلوگيرى بكند.
ما اگر به راه بوديم و در راه مى رفتيم چه كسى اميرالمؤ منين عليه السلام را مى كشت ؟ چه كسى امام حسين عليه السلام را مى كشت ؟ چه كسى همين امام حىّ حاضر را كه هزار سال است از ديده ها غايب است ، مغلول اليدين مى كرد؟
ما خود حاضر نيستيم خودمان را اصلاح كنيم كه اگر خود را اصلاح كنيم به تدريج همه بشريت اصلاح مى شود.
ما مى خواهيم اگر دلمان خواست دروغ بگوئيم ، امّا كسى حق نداشته باشد به ما دروغ بگويد.
ما به خوبان و دوستان خودمان آزار و اذيت بكنيم امّا بدها حق ندارند به ما ايذاء بكنند.
انسان اگر با خدا بسازد، خداوند كار را درست مى كند.
چرا در خلوت و جلوت هر چه دلت مى خواهد مى كنى ؟ مگر خداوند نمى فرمايد: و من يتق اللّه يجعل له مخرجا* و يرزقه من حيث لايحتسب و من يتوكل على اللّه فهو حسبه ان اللّه بلغ اءمره ى قد جعل اللّه لكل شى ء قدرا؟( 56)
آيا مى شود ما با خدا نباشيم و در عين حال خداوند در امور داخلى و خارجى ، جزئى و كلى يار ما باشد؟!
پس هيچ چاره اى در گرفتاريهاى دنيوى و اخروى ، داخلى و خارجى نيست جز بوسيله خدائى بودن و با خدا بودن و با خدائيها معيت داشتن و از آنها تبعيّت كردن .
ما اگر از انبياء و اوصياء عليه السلام دور شويم ، گرگهاى داخل و خارج بلافاصله ما را مى خورند.
اگر ما خدا ترس باشيم ، كسانيكه اصلا ما را نمى شناسند كه ما چه كسى و چه كاره هستيم ، از ما مى ترسند. هراس دارند كارى بكنند كه ما بر آنها غضبناك شويم .
زيرا اگر ما با خدا باشيم ديگر غضب ما غضب خداست .
طايفه اى از اجنّه در روز عاشورا به حضرت سيدالشهداء عليه السلام عرض ‍ كردند: اگر شما اذن بدهيد، همين حالا پيش از آنكه شما را جايتان حركت كنيد همه دشمنانتان را هلاك مى كنيم
حضرت فرمودند: واللّه قدرت من از قدرت شما بيشتر است .حضرت كسى است كه اسم اعظم را مى داند لكن اگر من كشته نشوم اين مردمى كه اينگونه هستند به چه وسيله اى امتحان شوند؟
دنيا منزلگاه امتحان است . شما بايد در اين فكر باشيد كه خودتان را اصلاح كنيد، و بين خودتان و خدايتان مانعى پيدا نشود.
كه اگر شما خودتان را اصلاح كرديد و موانعى كه بين خودتان و بين خدا و انبياء و اولياء هست از بين برديد، خداوند بين شما و خلق را اصلاح مى كند.
خودمان و پيشينيانمان در ثقيفه و جلوتر از آن ، در آن حجره و پيش از آن ، كار را به جائى رسانديم كه اكنون وجب به وجب با هم دشمنيم . همه اين كارها كار خودمان است . والاّ چرا مسلمانها بايد با هم دشمن باشند تا چه رسد به اينكه انتظار داشته باشيم غير مسلمانها با مسلمانها دشمنى نكنند؟!
همه را مى بينيم كار خودمان است . ما بايد از كارهايمان توبه كنيم و خودمان را اصلاح كنيم .
هيچ چيز اصلح از اين نيست كه ما بايد خودمان را اصلاح كنيم .
بايد توبه و تضرّع به آن باب عالى و اءعلى كنيم ، بايد بسوى او برويم تا خداوند ما را نجات بدهد، اوّل از شرّ خودمان و داخله خودمان ، سپس از شرّ خارجيها.
اءعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك ( 57)
اين شهوات و غضبهاى بيجا، همه از جنود شياطين و كفّارند، كه اينها در داخل خودم آدم هست . حالا كه كار را به اينجا رسانديم خودمان مى دانيم كه دوايش استغفار است . امّا آيا استغفار مى كنيم ؟!
چاره اى نيست جز اينكه بايد بسوى خدا برويم . اگر بسوى خدا نرفتيم ، موانع اگر هم رفع شود، موقتا رفع مى شود، براى هميشه رفع نمى شود.
بايد بدانيم كه علاج ما درهمه مراحل بطوريكه از آن مستغنى نخواهيم بود و بدون آن مشكل كار ما تمام نخواهد شد اصلاح نفس است .
با اعتراف به اينكه عمل از خودمان است ، كه به سرمان آمده و مى آيد، و با اعتراف به اينكه تا خودمان را اصلاح نكنيم و با خدا و با نمايندگان خدا ارتباط نداشته باشيم ، كارمان درست نمى شود، ديگر با امروز فردا و پس ‍ فردا انداختن ، كار درست نمى شود.
تا رابطه ما با ولى امر امام زمان (عج ) قوى نشود كار ما درست نخواهد شد. و قوّت رابطه ما با ولى امر (عج ) هم در اصلاح نفس است .
آيا واقعا تا خودمان را اصلاح نكنيم كار درست مى شود؟
آيا تا در عالم ، راشى و مرتشى هست كار اصلاح مى شود؟
خوارزمى از مورّخين اءهل سنّت نوشته است :
يك نفر از رؤ ساى سپاه اميرالمؤ منين عليه السلام در صفّين به نزديكى خيمه معاوية بن ابن سفيان لعنة اللّه رسيد، بطوريكه كشتن معاويه تا چه رسد دستگير كردن او، برايش مثل آب خوردن بود در اين نقل خوارزمى اسمى از مالك اشتر نمى برد و قضيه مربوط به يكى ديگر از سرداران سپاه حضرت امير عليه السلام است ( 58) در همين حال معاويه به اين فرمانده پيغام مى فرستد كه : ما اعتراف داريم كه تو بر ما غالب شدى ، امّا بگويم ، كه اگر عقب نشينى كنى ، حكومت خراسان با تو است
اين بدبخت شقى عقب نشينى كرد، او خراسان را مى خواست ، درست مانند عمر سعد كه حكومت رى را مى خواست ، و آخر سر هم به هيچ چيزى نرسيد.
اين بدبخت شقى دين خودش را به دنيا فروخت و پيش از آنكه ملك خراسان به دست معاويه بيفتد، به درك واصل شد و به اين سردار هيچ چيزى نرسيد، نه به خراسان و نه به بهشت ، بلكه جهنم را هم خريد، مثل عمر بن سعد خسر الدنيا والاخرة شد.
آيا تا خودمان را اصلاح نكنيم مى توانيم جامعه را اصلاح بكنيم ؟!
تو اگر خودت را اصلاح نكنى ، در آخرِ كار، كارِ خودن را مى كنى . همان آخر كار يك كلمه زير گوشت مى گويند، مى گويند فلان قدر بطورى كه در خواب هم نديده باشى .
آيا مى شود بدون اصلاح خود، كارمان را تمام بكنيم ؟
مملكتى كه در آن ، جاسوس يا رشوه خوار و رشوه ده واسطه باشد، آيا ممكن است كس بگويد برويم اصلاح بكنيم ؟!
محال است ، بدتر مى كنيم .
بالاخره راه رهائى منحصر به اينستكه ما خودمان را اصلاح كنيم ، والاّ مگر در ايران پهلوى رشوه نخورد؟
آيا ايران را به او ندادند به شرط اينكه او نوكرشان باشد؟ مگر تركيه را به مصطفى كمال ندادند به شرط اينكه براى آنها نوكرى كند و مستعمرات را در اختيار كفّار بگذارد؟ و يا آن يكى در حجاز، مگر حجاز را به عنوان رشوه به او ندادند و گفتند هر چه ما مى خواهيم تو گوش كن ؟!
كار ما هم همين است . آيا آنها از جهنم آمده بودند و ما از بهشت ؟ ما بايد از خودمان هم بترسيم .
الحمدللّه تا حالا چنين قضايايى پيش نيامده كه مثلا به ما بگويند به تو يك چيزى مى دهيم ، كه ما چنين چيزى را در خواب هم نمى بينيم .
البتّه آنها بلدند چه جورى چيزى از ما بگيرند، و چند برابر آنرا مى گيرند.
بالاخره ممكن نيست بدون اصلاح نفس كارى پيش برود، و براى جامعه مان كارى بكنيم . همان رفيق نيمه راه خواهيم بود. در وقتش با هم خداحافظى مى كنيم .
حالا اصلاح فعلى ما در چيست ؟
به بازگشت و توبه (استغفار) از كارهايى كه خودمان مى دانيم در داخل و يا در خارج انجام مى دهيم .
با خارجيها ارتباط پيدا مى كنيم ، ارتباطى كه به نفع آنهاست نه ارتباطى كه به نفع ما باشد. والاّ با اين قرآن واضح و اءشباه آن صحيفه سجاديه و نهج البلاغه كه ما داريم اگر ديوار از طرف خدا ماءذون بود حرف ما را تصديق مى كرد چطور شده با اين وجود ما اينجا مانده ايم ، دست گدايى به يك عده و حوش ، حيوانات ، درنده ها، دراز مى كنيم ، و ميل داريم به ما قرض بدهند؟
پس اين كارها، كارهايى است كه خودمان كرده ايم و در آينده جز اينكه ديگر اين كارها را نكنيم . تدبير و چاره ديگرى نيست . بايد خودمان را بشناسيم و نگذاريم دشمن از طريق داخله ما وارد شود و بر عليه ما كارهايى بكند.
بالاخره بايد به همديگر معرفى بكنيم كه فلانى رفيق است ، فلانى بالفعل رفيق است امّا تا كى ، معلوم نيست . خدا ميداند تا چه باشد، تا چقدر به ما نفع بدهد، تا چقدر ما را اشباع كند، تا چقدر ما راه ، ميل ما را، نفسانيت ما را ابقاء بكند.
براى دين و براى خدا نگران باشد و بترس ، و با كسيكه او را نمى شناسى همراهى نكن ، كاملا دور خودت را حفظ كن .
يك آقائى (خرم آبادى بود) گفت : يك نفر در بازار تهران پيش او آمد كه آقا اين (مثلا) ده تومانى را خورد كن .
گفت : من كيفم را درآوردم ديدم فقط ده تومان پول دارم . گفتم : ببين آقا من توى كيفم همه اش يك ده تومانى است ، من خورد ندارم به شما بدهم .
اين آقا مى گفت اين شخص جلوى چشم من جورى پولهاى مرا از توى كيف من درآورد و رفت كه من متحيّر ماندم كه اين شخص چه جورى پولها را برد؟! آيا سحر كرد؟ چه جورى برد؟! نفهميدم .
آن آقا مى گفت : حالا هر كس از من سؤ الى بكند تمام اطرافم را خيلى خوب نگاه مى كنم هر كس از من سؤ الى بكند تمام اطاقم را خيلى خوب نگاه مى كنم و عبايم را هم جمع مى كنم بعد جواب مى دهم .
حالا ما اين همه قضايا را مى بينيم باز هم از كسى نمى ترسيم !
آيا توكّل ما بر خدا زياد است يا قوّت ايمان ما زياد است و بگوئيم كسى نمى تواند ما را گول بزند؟!!
بايد بدانيد از طريق دوستان شما به شما نزديك مى شوند و مواصلت كى كنند نه از راه دشمنانتان .
بالاخره بايد هميت كارها را بكنيم تا در بين خودمان اختلاطى نشود، آب آلوده نشود تا ماهيها گرفته بشود. در بين خودمان فساد از اين بالاتر نرود.
مطلب دوم آنكه :
در خلوتمان با خدا، در تضرّعاتمان و توبه مان ، در نمازهايمان و عباداتمان ، دعاها خصوصا دعاى شريف عظم البلاء وبرح الخفاء را بخوانيم و از خدا بخواهيم صاحب كار را برساند و با او باشيم و حالا اگر خداوند حضرت را رساند كه رساند وإ لاّ از كنار حضرت و از رضاى او دور نرويم .
حضرت حرفهايى را كه ما به همديگر مى زنيم مى شنوند و مى دانند. ايشان عين اللّه الناظرة واءذنه الواعية مى باشند. جلوتر از ما حرفهاى ما را مى شنوند. بلكه خودمان كه حرف مى زنيم ، اين صدا ازلب تا به گوش برسد فاصله اى دارد، حضرت جلوتر از اين فاصله حرف خودمان را مى شنود.
آنوقت آيا ما مى توانيم كارى كنيم كه حضرت متوجّه نشود و نداند؟
نقل كرده اند: دو نفر بودائى بودند و با اينكه در دينشان عقد ازدواجى وجود دارد، با هم وعده فحشاء كردند و گفتند بايد يك مكان خلوتى پيدا كنيم ، و يك خانه اى هم پيدا كردند.
و در اين خانه هم يك اتاقى پيدا كردند كه اگر فرضا كسى داخل خانه شود، نتواند داخل اين اتاق بشود، يكى از آنها فهميد در اين اتاق بتى هست ، جامه اى بداشت و روى آن انداخت كه مثلا بت قضاياى آنها را نبيند. خداى دروغى نبيند كه دارند چكار مى كنند.
آيا ما مى توانيم از خداى حقيقى كارهايمان را مخفى كنيم ، بطوريكه كارهايمان را نبيند و نداند كه چه انجام داديم ؟
گاهى مى آيند به انسان مى گويند: چيزى نيست ، يك نوشته اى را اجازا بده ما امضاء بكنيم لازم نيست شما زحمت بكشيد و امضاء بكنيد. همينكه شما اذن بدهيد ما از جانب شما امضاء بكنيم كافى است و كار تمام است . اين هم فردش ، آهم بهايش ، آن هم ...!!
بالاخره نمى توانيم اعمال خودمان را از خدا مخفى كنيم ، او قادر است ، ناظر است ، عليم است ، حكيم است . تا با او نسازيم كارتان درست نمى شود.
حالا چه كار بكنيم ؟
خودمان از خودمان بترسيم تا چه رسد از ديگران ، به جهت اينكه ما چه مى دانيم به ما چه مى گويند بالاخره بادى خودمان از خودمان در محافظت باشيم . خوب ملتفت باشيم كه از خودمان اغوا و تهديد و تطميع نشويم .
وقتيكه همه اين مطالب احراز شد، بين خودمان و خدايمان در خلوات از تضّعات ، از إ نابه و از توبه و از طلب توبه ، و طلب توفيق به توبه ، دست برنداريم .
از خدا مى خواهيم توسط انبياء عليه السلام و وصىّ حاضرش (عج ) كه در پيش عارفين حاضر است ، كه ما را از خدائى بودن و از خدائيان و از وسائط امداد خدا، منحرف نكند، بصير و بينا بكند. خودشناس باشيم ، خوديها را بشناسيم ، خدائيها را بشناسيم ، آن وقت خلاف اينها هم شناخته مى شوند.
6 - كرامت شيعه
از كرامت شيعه اينكه اكثر رواياتى كه در فضيلت اءهل بيت عليه السلام به ما رسيده بلكه همگى آنها در كتب عامّه آمده است . و ما براى اثبات خلافت اوصياء هيچ نيازى به روايات خاصّه (شيعى ) نداريم .
خود عامه روايت كرده اند كه حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم فرموده اند:
اذا راءيتم على منبرى فاقتلوه ( 59) بعد به رواى مى گويند مگر خودت اين روايت را نشنيدى و خودت روايت نمى كردى ؟ در جواب گفت : بله شنيدم . خوب آن كار را نكرديم ، تا اين همه بلاها بر سرمان آمد.
به تازگى در كتب خود عامه ديدم كه روايت كرده اند:
الصديقون ثلاثة : مؤ من آل فرعون الّذى قال : اءتقتلون رجلا اءن يقو ربّى ، مؤ من آل ياسين الّذى : يا قوم اتّبعوا المرسلين ، و علىّ عليه السلام و هو اءفضلهم (اءفضل الثلاثة ).( 60)
پس صديق و فاروق ديگر كيانند؟ فراموش شد ديگر؟!!
صدّيقين سه نفرند و سومى كه على عليه السلام باشد افضل اين سه نفر است . آن وقت ممكن است كه ديگرى صديق باشد؟!
بلى مى شود گفت اين كرامتى است براى شيعه اينكه روايات فضل حضرت على عليه السلام از طريق خود عامه نقل شده است مثل اين روايت : على عليه السلام خير البشر فمن اءبى فقد كفر( 61) همين روايت از طرق و روايات خود آنها و در كتابهاى خود عامه نقل شده است .
7 - سلب توفيق نصارى از حقيقت عبادت و بندگى ( 62)
عبادت دو گونه اند:
يكى عبادتى است كه به آن امر تعلّق گرفته است و ديگر عبادت ذاتى است .
عبادت امرى مثل واءقيموا الصلوة و ءاتوا الزكوة ( 63) . در واقع خود اين آيه شريفه قرآن مرز بين اسلام و كفر است . خداوند يك چيزى را مى گويد كه بت پرستها و كفّار ابدا اين چيزها را ندارند.
بله ، متديّنين از اديان الهى ولو به دين يهود و نصارى ، صلاة و زكاة دارند اءو صنى بالصلوة والزكوة ما دمت حيا( 64) . منتها در خصوصيت و كيفيت عمل ، با مااختلاف دارند.
عبادات ذاتى مانند ركوع و سجود و قيام البته قيام وصولى همانند وصول عبد پيش مولاى خويش اين اعمال تعظيم ذاتى است و محتاج به امر نيست . ولذا پيش ملوك دست به سينه مى ايستادند، چنانكه آن خليفه هم گفت : چه بهتر كه ما هم اين كار را بكنيم و پيش خدا دست به سينه بايستيم ( 65)
البته اگر از آنهائى نباشيم كه دست به سينه مى ايستند و طرف را با پا لگد مى زنند و دور مى كنند!؟
از مفاخر اسلام اين كه نماز مشتمل بر عبادات خالصانه وجدانى ذاتى است . عرض كرديم قيامش تعظيم ذاتى است و نياز به دست به سينه ايستادن نيست . بلكه در روايت آمده است كه التّكتّف عمل وليس فى الصلاة عمل ( 66) بعد از قيام ، فرد نمازگزار به سوى منتصف الدائرة ( 67) ركوع و خضوع مى كند. همين خضوع و ركوعى است كه مردم در مقام تعظيم نسبت به مخدومين خودشان انجام مى دهند، منتهى طبق حدّى كه در شرع مقرّر است . مثلا زن بايد كمتر و مرد بيشتر خم شود و سرش را پائين بياورد.
بعد از ركوع نماز گزار به سجده مى رود و اين سجده غايت خضوع است . يعنى ما هيچ و در پيش تو خاك هستيم . اين هم از مفاخر اسلام است .
بلكه در محروم بودن نصارى از روح صلاة و از اعظم اجزاء صلاة ، اين بس ‍ كه شنيده ام در انجيلها نوشته اند: و اما السجود فى الكنائس فمن البدع .( 68)
و شيده ام كه نماز آنها همين شبه ركوع است ، ولى ديگر سجود انجام نمى دهند.
سجود را كه اعظم عبادات صلاتيه است مى گويند بدعت است .
الحمدللّه اين از .اضحات و از مطالب آشكار است . از مردم بپرسيد حتّى از كسانيكه مشركند كه چگونه به سلاطين و ملوك خودشان تعظيم مى كنند، غايت خضوعشان همين به خاك افتادن است .
الحمد للّه بفضل خدا پروردگار عالميان ، مسلمانان به يك عبادت ذاتى مفتخرند كه غير مسلمانان از آن محرومند.
اين سجودى كه همه دينداران مى دانند كه سجده از خوف خدا، طريقه تمام انبياء بوده است ، و تمام انبياء آنرا انجام مى دادند.
امّا نصارى مى گويند: خير اءمّا السجود فى الكنائس فمن البدع يا اينكه مى گويند: نماز را باى در كليسا خواند، و ديگر به جعلت لى الا رض مسجدا وطهورا( 69) كار ندارند.
حتّى مى شود گفت : آن دسته عباداتى كه ذاتى نيستند و امر دارند، آنها را هم مى توان به عبادات ذاتيه ارجاع داد.
8 - آثار يقين ( 70)
يقين چگونه حاصل مى شود؟
حضرت آية اللّه العظمى بهجت فرمودند: به اسباب آن كه علم و عمل باشد، عمومات آن را هم مى دانيم . در مورد حضرت مسيح عليه السلام آمده است : لوازداد يقينه لمشى فى الهواء كما مشى على الماء( 71)
در نجف اشرف ما استادى داشتيم و آقاى طباطبايى ( 72) هم پاى درس ايشان بودند، ايشان مى فرمودند: كسى نديده است كه او سوار ماشين شود (براى رفتن به كربلا) ما تعجب كرديم ، گفتيم :
اين همه سال با هم بوديم و با هم وارد مشاهد مشرفه مى شديم و اعمال را انجام مى داديم ولى متوجه به ين معنا نبوديم .
يك وقت از پسرشان سؤ ال كرديم كه : آيا ديده ايد پدرتان سوار ماشين شوند؟
فرمودند: خير، ما در اين اواخر مى خواستيم ماشين تهيه كنيم و ايشان اولين فردى باشند كه آنرا متبرك كنند ولى نشد. ولى ديديم كه سوار كشتى مى شدند.
حضرت آية اللّه العظمى بهجت فرمودند: از كوفه تا طويريج با كشتى 3 ساعت راه است و در يك روز امكان ندارد فردى با كشتى برود و برگردد و در عين حال اعمال عبادى حرم مطهّر سيد الشهداء عليه السلام را انجام بدهد. علاوه بر اين از طويريج تا كربلا كيلومترها راه است !
9 - عا براى مؤ منين ( 73)
اگر انسان راستى راستى براى مؤ منين و مؤ منات دعا كند و براى خودش دعا نكند، ملك براى او دعا مى كند.
اگر كسى براى خودش دعا بكند، ممكن است به دليل وجود موانع ونبودن شرايط دعا، به اجابت نرسد، ولى اگر ملك دعا بكند در دعاى او شرايط لحاظ نمى شود و موانع نيست ، حتما به استجابت مى رسد( 74)
دعا براى اءهل ايمان و كسانى كه در حكم اءهل ايمان هستند، دعا بر قائد اعظم (عج )، ولىّ مطلق و منجى عصر است ، دعا براى ايشان ، دعا براى همه بشريت است .
دعا براى كفار آنها را از مخلّد بودن در نار جهنم نجات مى دهد
مرحوم سيد بن طاووس ( 75) فرموده اند: در شب قدر دعا كردن براى كفار اولى است ، چون خدا مى خواهد آنها را از خلود در نار نجات دهد.( 76) براى دوستان خدا و دوستان دوستان خدا دعا كنيد.
10 - راه حلال و راه حرام در لذتهاى مادى ( 77)
خداوند تبارك و تعالى در هر چيزى مقدارى را به خودش و مقدارى را به بندگانش اختصاص داده است .
بقيت اللّه خير لكم ( 78) شايد عام باشد. خداوند تبارك و تعالى در هر جايى مقدارى از چيزى را براى مردم باقى گذاشته و مقدارى ديگر را به خودش اختصاص داده است .
در استماع ( 79) ، غنا را حرام كرده است ، اما غير غنا مانند تحسين صوت و... مانعى ندارد.
در تكلم ، غيبت ، تهمت ، ايذاء( 80) و... نبايد باشد. مكلّف از آنها محروم است اما بقيه و غير اينها هر چه مى خواهد بگويد. حتّى اگر انسان بخواهد لغويات را هم بگويد معاقب نمى شود، بلكه اگر گفتن اين لغويات باعث شود كه واجبى از انسان ترك شود، تنها بر ترك واجب معاقب است .
لا يؤ اخذكم اللّه باللغو فى اءيمنكم ( 81) تا چه رسد به غير اءيمان .
لباس حرير و لباس طلا هذان محرّمان على ذكور اءمتى ( 82) .
اصلا كار خدا نيست كه يك جنس و يك نصف از بندگانش را از لذّت بردن محروم كند. مثلا زنا كه اينهمه گناه عظيم و زشت است ولى در مقابل اگر انسان هزار مملوك و هزار همسر انقطاعى و چهار همسر دائم داشته باشد، همه مباح و حلال است .
كار خدا و سنّتش در تمام تكاليف اينگونه است به طورى كه انسان از لذتهاى دنيوى مطلقا محروم نيست منحرم زينة اللّه التى اءخرج لعباده ى والطيبت من الرزق ( 83) اما در آخرت همين طيبات مخصوص به اءهل ايمان است . قل هى للذين ءامنوا فى الحيوة الدنيا خالصة يوم القيمة
كار به جايى رسيده كه خداوند تعالى در احاديث قدسيه مى فرمايند: اگر هم و غم مؤ منين را ملاحظه نمى كردم و آنها دلگير نمى شدند ابنيه ( 84) كفار را يك خشتش را از طلا و يك خشتش را از نقره قرار مى دادم چون آنها مصالحه كرده اند عاقبت و سعادت ابديه دائميه را به همين دنيا.
كفّار و اءهل دنيا مى گويند: اين دنيا را درست بكن هر چه شد شد.
11 - آثار پرداخت خمس و زكات ( 85)
پرداختن زكات (و خمس ) از آن معانى ظريف و لطيفى است كه فقط اءهل اسرار آن را مى فهمند.
در روايت آمده است : پرداخت زكات موجب نمو مال است ( 86) و حال اينكه به ظاهر مال را كمتر مى كند، عدد كمتر مى شود، مگر مى شود ما بگوييم : حساب بلد نيستيم ؟
ولى در روايت مى گويد: مال را بيشتر مى كند
بايد صبر كرد و ديد كه عاقبت مالى كه حقوق الهى آن را پرداخت كرده اند چه مى شود و عاقبت آن مال ديگر كه حقوق واجبه آن پرداخت نشده است چه مى شود؟
مثلا مى گويند: پرداخت زكات نقص مال است ولى مال را تهذيب مى كند. همان طورى كه با زدن شاخ و برگ اضافى درختان ثمره آنها بهتر و بيشتر مى شود، زكات هم ، همينگونه است .
مرحوم كلباسى از سهم امام (عج ) و امثال آن استفاده نمى كرد، بلكه از طريق تجارت زندگى خود را مى چرخاند، و در دادن سهم امام (عج ) به ديگران هم خيلى خيلى با احتياط بود بر عكس مرحوم حجة الاسلام سيد شفتى ( 87) .
به مرحوم كلباسى خبر دادند كه مال التجاره شما در فلان كشتى بود و در فلان جا طوفان شد و كشتى غرق شد و مال شما هم در كشتى از بين رفت .
ايشان فرمود: مال من غرق نمى شود به جهت اينكه حقوقش را پرداخت كرده ام .
گفتند: كار از كار گذشته است ، خبر صحيح آمده كه كشتى غرق شده و مال شما هم در داخل همان كشتى بوده ، شما مى گوييد: خير، حقوقش را داده ام و غرق نمى شود..؟!
ايشان فرمودند: همان كه گفتم ، مال من غرق نمى شود، حقوقش را داده ام .
بعد از مدتها خبر آوردند كه : ابراهيم نامى ، مال او محفوظ مانده است .
ايشان فرمود: نگفتم حقوقش را داده ام و مال من از بين نمى رود.
در زمانى هم كه ما در نجف اشرف مشرّف بوديم ، مشابه اين قضيه براى يك تاجرى اتفاق افتاد. اين تاجر عادتش اين بود كه تجارتش را در سال يك هفته تعطيل مى كرد و تمامى بود و نبودش را حساب مى كرد و خمس آن را به يكى از مراجع نجف پرداخت مى كرد و بعد از ان ، تجارتخانه خود را باز مى كرد و مشغول به كار مى شد.
در يك سالى ، مقدارى شكر از طريق بصره براى يك جايى فرستاده بود، نمى دانم براى خود بصره بوده يا براى جاى ديگر.
براى ايشان خبر مى آورند كه فلان كشتى غرق شده و شكرهاى ايشان هم داخل كشتى بوده و همه اموال كشتى از بين رفته است . تجار نجف كه در آن كشتى مالى داشته اند همه مى روند براى تماشا و براى اينكه ببينند آيا راهى براى جلوگيرى از تلف اموالشان هست ، و يا چيزى از اموالشان باقى مانده است كه استفاده كنند، و آيا اصلا قضيه صحت دارد يا خير؟ و امثال اينها.
بعد از آنكه به بصره مى رسند مى بينند كه مطلب صحيح است و كشتى با تمام اموال غرق و تلف شده است . فقط مال اين تاجر نجفى كه ظاهرا 50 كيسه شكر بوده است سالم مانده است ، آن هم به اين صورت كه گويا كسى آمده و تمام اين 50 كيسه را يكى يكى برداشته و همه را دركنار شط مرتب روى هم چيده است !
مقصود اينكه پرداخت حقوق الهى سبب نمو مال و تهذيب آن است و اگر كسى اين كار را بكند مالش ترقى كرده و زياد مى شود.
12 - بركات پرداخت زكات و خواندن نماز( 88)
پرداخت زكات و خمس سبب تنميه و مبارك بودن مال است و اينكه شارع مقدس مى فرمايد: زكات و خمس بدهيد به خاطر اين است كه مى داند عينكهاى ما آلوده است و ما نمى توانيم تشخيص بدهيم كه پرداخت اينگونه حقوق الهى مبارك كردن مال است . مى دانيم كه خداوند تبارك و تعالى از روى لطف و احسان فرموده است زكات بدهيد. با پرداختن زكات و امثال اينها مال زياد مى شود و مبارك مى شود. استنزلوا الرزق بالصدقة ( 89)
بالوجدان فرد كيسه اش را دارد خالى مى كند ولى شارع مقدس مى فرمايند كه : دارى كيسه ات را پر ميكنى !
زيرا ما نمى فهميم كه فردا چه مى شود، فردا اگر يك ريال هم نصيحت شود از ده ريال امروز براى تو مبارك تر است .
همچنين صرف اوقات در نمازهاى پنجگانه سبب بركت است ، افراد در كارخانه ها و كارگاهها اين قدر كار مى كنند بجائى نمى رسند. اروپاييها براى كار كردن از اين شهر به آن شهر مى روند و براى هر ساعتشان مقدار زيادى حقوق مى گيرند، آن وقت آنها به ما مى گويند: شما مسلمانها مى گوييد نماز را بايد در پنج وقت خواند خوب همه اين نمازها را در 20 دقيقه جمع كرده وقتى كه منزل رفتيد بخوانيد، چرا نماز مزاحم وقت كار بشود كه تمام اوقات كار استفاده هاى مالى بسيار دارد؟!
ليكن چه كار كنيم مثل يك بچه اى كه از جايى خبر ندارد چطور به او بفهمانيم اگر اين دواى تلخ را بخورى صحّت و عافيت در آن است . اين نقص فعلى محسوس موجب ازدياد است سبب تنزيل و استنزال رزق است .
بالاخره وقتى اينها را ما ملاحظه مى كنيم مى فهميم كه شارع مقدس با واجب كردن واجبات بر ما منّت گذاشته است . نه اينكه ما مستحق آن بوده و طلبكار باشيم . آرى شارع به واسطه اين آثار بر ما خيلى منّت گذاشته است . اصلا آنچه كه از مقامات معنوى نصيب انسان مى شود با آنچه كه از او به واسطه صرف وقت يا خالى شدن كيسه فوت مى شود قابل قياس ‍ نيست .
ما چه مى دانيم ، شايد نماز بجز تاءثير در روح در چيزهاى ديگر نيز تاءثيراتى داشته باشد. يكى از دوستان ما مى گفت : دكتر به من گفته است ورزش بكنيد ولو به زياد نماز خواندن ، اين هم ورزشى است .( 90)
اين هم يكى از فوائد من حيث لايحتسب است .
پنج نوبت نماز خواندن در روز واجب شده است و چقدر براى امراض نافع و سودمند است . حتّى بعضيها گفته اند سر درد داشتيم ، نماز خوانديم رفع شد.
13 - نجات شيعه گرفتار( 91)
در زمانى كه ما در نجف اشرف مشرّف بوديم ، يادم مى آيد كه مرحوم آقا شيخ محمد حسين كاشف العظاء منبر رفت و خطاب به آنهائى كه در عيد الزهراء عليه السلام مجالس آنچنانى برگزار مى كردند كه با شؤ ونات مناسبت نداشت فرمود: حضرت زهراعليه السلام از شما برى ء است اين چه كارى است كه شما داريد انجام مى دهيد؟!
با اين همه آنها دست از كارهايشان بر نمى داشتند و از نصف شب به بعد مى آمدند و كارهاى عجيب و غريبى انجام مى دادند.
در زمان مرحوم آقا سيد محمد كاظم يزدى ( 92) ، دو نفر كاسب بوده اند كه بين هم كارهاى تجارتى و معاملاتى داشته اند، يكى در نجف اشرف مى زيسته و شيعه بوده ، ديگرى سنى و در بغداد زندگى مى كرده است .
يك روزى رفيق بغدادى به نجف مى آيد و اتفاقا با شب عيد الزهراعليه السلام مصادف بوده است . رفيق نجفى او را به يكى از اين مجالس مى برد، كاسب بغدادى كه سنى بوده ، وقتى وارد مجلس مى شود مى بيند يك مجسمه اى درست كرده اند و در شكمش يك چيزى قرار داده و جاسازى كرده اند، سپس يك نفر در شكم مجسمه چيزى فرو كرد و شيره هايى شبيه خون كه در آن تعبيه كرده بودند خارج شد. رفيق بغدادى از اين مجلس ‍ بسيار ناراحت مى شود و تصميم بر انتقام مى گيرد.
بعد از مدتى آن رفيق نجفى براى كار و معامله به بغداد مى رود و مى خواسته پيش همان رفيق بغداديش برود. در بين راه يكى از دوستان خود را مى بيند كه از سادات بوده ، او مكبّر نماز جماعت مرحوم آقا سيد محمد كاظم يزدى و فردى بسيار قوى و تنومند بوده است .
سيد مكبر مى گويد كه من امروز با شما مى آيم . مرد نجفى مى گويد: رفيق بغدادى از ما نيست ، علاوه بر اين من اجازه ندارم كه تو را با خودم ببرم .
ولى سيد خيلى اصرار مى كند، او هم ناچار او را با خودش ‍ مى برد.
نزديك غروب آفتاب به خانه تاجر بغدادى مى رسند. هنگام ورود به خانه متوجه مى شوند كه بيرون منزل عده اى نشسته اند.
(منزل نزديك به شط دجله و مُشرف به آن بود).
آن دو نفر در اتاق نشسته بودند، كه مى بينند رفيق بغدادى به درون اندرونى مى رود و هر بار يك چيزى با خود مى آورد، بند و طناب و اسباب ديگر.
در همين بين هم مى گويد: شما بوديد كه آن شب آن كارها را مى كرديد، خنجر به شكمش مى زديد كه يعنى اين همان است ، الان معلومتان مى كنم . در اتاق را هم بسته است در اتاق فقط يك پنجره اى هست كه مُشرف به شط است . بالاخره مرد نجفى مى فهمد كه رفيق بغدادى مى دانسته است كه او امشب به اينجا مى آيد و وسائل كشتن او را مهيا كرده است .
و آن چند نفر هم كه در بيرون منزل نشسته بودند براى همين منظور آمده اند، خلاصه آنها يقين كردند كه او قصد كشتن آنها را دارد.
سيد مكتبر مى گويد: اين بار كه او داخل اتاق آمد، من او را مى گيرم و از پنجره توى شط مى اندازم .
يك بار ديگر كه ميايد تا چيز ديگرى از وسائل را بياورد، آن سيد تنومند او را محكم مى گيرد و دست و پايش را جمع كرده و در شط مى اندازد.
آنهائى هم كه دم در خانه منتظر بودند، بخيال اينكه كار ديگر تمام شده است پراكنده مى شوند و مى روند.
مرد نجفى و سيد در را باز مى كنند و از منزل خارج مى شوند تا به نزديكى جسر بغداد( 93) مى رسند.
در همين هنگام يك بلمچى از آن دور آنها را صدا مى زند، آنها مى بينند كه بلمچى در اينجا منتظر آنها بوده است تا از طريق رودخانه آنها را به كاظمين ببرد، تا از طريق پل كه راه دورتر مى شود، نروند.
مى پرسند: شما چطور اينجا آمديد، چه كسى شما را فرستاده است ؟!
بلمچى جواب مى دهد:من در خواب ديدم كه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام به من فرمودند كه : برو در كنار جسر بغداد و اسم حسين را صدا بزن و او و دوستش را سوار كن و بياور بطرف كاظمين .
14 - نقش عزادارى سيدالشهداء عليه السلام در بقاء مذهب ( 94)
در زمان مرحوم شيخ عبدالكريم حائرى ( 95) به ايشان عرض مى كنند: كه رضاخان مى خواهد روضه خوانى را ممنوع كند البته اين كار را هم كرد روضه خوانى مخفيانه صورت مى گرفت . منبريها بدون عمّامه و عبا براى روضه خوانى مى رفتند، آنهم چه روضه اى ، براى اينكه كسى نفهمد، يك پرده ضخيمى از فرش جلوى در نصب مى كردند بطوريكه كسى نتواند به راحتى داخل آنجا شود. و مجلس روضه هم در زيرزمين برگزار مى شد.
فردى از اءهل مجلس گفته بود: روضه خواندن يك امر مستحبى است ، اينكه واجب نيست ؟!
مرحوم شيخ عبدالكريم كه از عملكرد رضاخان خيلى ناراحت شده بود، اين گفته را كه از آن فرد مى شنوند مى فرمايند: بله ، يك امر مستحبى است كه هزار واجب در درون آن است .
بله در ضمن همين مستحب ، مساءله مى گويند و مهمتر از آن احياء تشيع است ، احياء مذهب حقه است . با اءهل بين عليه السلام بودن و بر عليه دشمنان آنها بودن است . اين خودش دين است هل الدّين الاّ الحبّ والبغض ؟!.
در شوروى سابق كه قريب هفتاد سال در لامذهبى و بى دينى زندگى مى كردند بطوريكه اصلا واجبات مهمه را نمى دانستند، حتّى الان هم نمى دانند كه بايد افرادى بروند آنجا و به آنها واضحات از واجبات را تعليم بكنند و بالاخره حكومت كمونيستى براى از بين بردن دين هر كارى كرد ولكن در منطقه قفقاز و مناطق ديگر در ماه محرم همين عزادارى سيد الشهداء عليه السلام را حفظ كرده اند و بلد هستند و آخرين اثرى كه از شيعه در آن مناطق باقى مانده همين عزادارى سيد الشهداء عليه السلام است كه در عاشورا از آنها ترك نشده است و حفظ همين معنا، بسيارى از چيزهاى ديگر را نيز به دنبال خود مى آورد.
15 - بزرگداشت غديره و اطعام اغنياء در ان روز( 96)
مذهب تشيع ، حقيقت دين است . مى دانيم كه زنده نگاه داشتن غدير خم ترويجى از براى دين است .
كسى گفت : در وقف نامه يكى از موقوفات آستان قدس رضوى آمده است كه بايد در روز عيد غدير فلان عده ، جمعيت زيادى را دعوت كنيد و از منابع اين موقوفه ، آنها را ضيافت كنيد، شيرينى و غذا و امثال اينها بدهيد. به شرط اينكه اين جمعيت غنى باشند، فقير نباشند.
ظاهرا از يكى از مراجع سؤ ال كرده بودند كه آيا اين شرط لازم الوفا است يا نه ؟
ايشان هم فرموده بودند، بله اين شرط لازم الوفاء است . يعنى ، اين مسئله اينقدر مهم است و اين كشف مى كند از اهميت دوستى با اميرالمؤ منين عليه السلام و اءهل بيت عليه السلام چون هميشه و در همه جا فقراء را اطعام مى كنند ولى براى اين هدف (مطلوب ) مهم (حب اءهل بيت عليه السلام و اميرالمؤ منين عليه السلام ) به اغنياء اطعام مى دهند.
در روز غدير متمولين و ثروتمندان قوم را دعوت كردن و اكرام و احسان آنها، خودش تعظيمى از تعظيم هاى آن غايت است . يعنى براى شرافت اين روز حتّى همه شما را هم اكرام مى كنيم ، و چه بسا براى آنها يك تشريفات فوق العاده اى هم قائل شده باشند.
خلاصه ، گاهى هم مى شود براى يك امرى اغنياء را جمع بكنيم و اين خودش تجليل و تعظيم آن امر است . گفته اند مرحوم آقا سيد محمد باقر( 97) در اصفهان چند كيسه يك تومانى در مسجد خودشان (مسجد سيد) گذاشته بودند در آن زمان يك تومان خيلى ارزش داشته است و قرار گذاشته بودند كه در روز غدير هر كس از فلان در وارد شود و از فلان در خارج شود (بطوريكه تكرار نشود) به هر كدام يك تومان بدهند. بالاخره در آخر روز شمارش كرده بودند، ديده بودند كه ايشان 20 هزار تومان آن زمان را، براى غدير پرداخت كرده است .
خرج كردن براى مصالح خصوصا مصالحى كه اءهل مذهب حقه تشخيص ‍ بدهند، مثل روضه خوانى ها، مجالس مداحى و مجالس عيد و امثال آن ، ترويج و تعظيم مذهب است .
و لذا خواستند با شيعه مقابله كنند، تصميم گرفتند عشره عاشورا را به عشره فاروقيه تبديل كنند.
فهميده بودند كه دهه محرم چه كارهائى مى كند، تا جائيكه در همين روز عاشورا چه بسا افرادى داخل در اسلام بلكه داخل در مذهب هم مى شدند، به همين جهت با عاشورا مقابله مى كردند.

16 - كرامتى از مرحوم شيخ عبدالحسين تهرانى ( 98)
مرحوم صاحب جواهر( 99) فرموده بود:من فقط به چهار نفر اجازه اجتهاد داده ام كه يكى از آنها مرحوم شيخ عبدالحسين تهرانى ( 100) است .( 101)
ايشان مردى بسيار فاضل و عالمى بسيار قوى بوده اند و بسيارى از علماى معروف آن زمان جزء شاگردان ايشان هستند، ولو به مدت كمى هم بوده در درس ايشان شركت جسته اند. و كرامات زيادى از ايشان ظاهر شده كه از جمله كرامات ايشان اين بوده كه : زمانى ايشان از طرف مرحوم صاحب جواهر متصدى تعمير و احياى گنبد عسكريين عليه السلام ، در سامرا مى شوند و در اين رابطه مجاز بوده اند كه از ثلث سهم امام يكى از خيّرين كه چيزهاى مهمى را براى خيرات و مبرّات وصيت كرده بود، استفاده نمايند. روزى مرحوم شيخ عبدالحسين وسط مسجد متوكّل ( 102) رفته ، مى گويند: اينجا را حفر كنيد. بعد از حفارى مى بينند سنگهاى مرمر عجيب و غريبى آنجا دفن شده است ، آنها را در آورده و از همگى آنها در سامرا در قبه عسكريين عليه السلام استفاده كرده و تمام حرم را با آن سنگ ها فرش ‍ مى كنند.
17 - كرامتى ديگر از مرحوم شيخ عبدالحسين تهرانى ( 103)
مرحوم شيخ عبدالحسين زمانى كه متولى تعمير قبّه و گنبد عسكريين عليه السلام در سامرا بوده اند روزى با اصحابشان به بغداد مى روند.
وقتى در مقبره شيخ عبدالقادر نشسته بودند كه رئيس دستگاه نقابت ( 104) ايشان را مى بيند. با ديدن مرحوم شيخ عبدالحسين تصميم مى گيرد از ايشان پذيرايى نمايد. دستور مى دهد كه براى شيخ قهوه درست كنند و به همراهان او هم قهوه بدهند.
وقتى قهوه چى ، قهوه را به شيخ مى دهد مرحوم شيخ يكصد ليره طلا به او مى دهد كه به نقيب بدهد.
اصحاب و همراهان شيخ بسيار شگفت زده شده و به او مى گويند: چگونه به يك نفر مخالف در قبال يك قهوه اين مقدار طلا مى دهيد؟! مرحوم شيخ هيچ نمى گويد.
دو يا سه روز بعد خبر مى آورند كه دو نفر از شيعيان را در سرحدّات ( 105) به حرم سَب ( 106) به خلفا گرفته اند و آنها را مى خواهند در بغداد اعدام كنند.
مرحوم شيخ به محض اطلاع روى كاغذ ته سيگار آن كاغذ مختصرى كه از ته سيگار باقى مى ماند خطاب به نقيب بغداد مى نويسد:اين دو نفر را خلاص كنيد!
نقيب هم به محض ديدن آن كاغذ، آن را به شُرطه مى دهد كه اين دو نفر را خلاص كنند.
بعد از آزادى آن دو نفر، مرحوم شيخ به اصحابش گفته بود: پولى را كه آن روز من به نقيب دادم خونبهاى اين دو نفر بود.
اين قضيه را از كرامات مرحوم شيخ عبدالحسين تهرانى دانسته اند. البته ايشان كرامات ظاهره بسيارى داشته است .
18 - عنايت حضرت اميرالمؤ منين ( 107)
علما در نجف براى امرار معاش خود بسيار در سختى و مشقت بودند.
يكى از آقايان مى گفت : تازه وارد نجف شده و بسيار گرسنه بودم . صبح داشتم از بازار بصره عبور مى كردم ديدم سبزى فروشى جلوى دكانش مقدار زيادى از اين برگهاى چغندر گذاشته است . من هم گرسنه بودم . از آنها زياد خوردم و مرا مريض كرد.
در نجف ديده مى شد از بس كه طلبه ها از اين چيزها خورده بودند شكمهايشان سبز شده بود، شايد حضرت ابوذر هم كارش به خوردن علفها و سبزيها رسيده بود.( 108)
مرحوم آقا شيخ ابوالقاسم قمى ( 109) مى فرمود: زمانى كه ما رفته بوديم نجف اشرف ، اغنيا هفته اى يك پختنى گيرشان مى آمد و مى خوردند و فقرا ماهى يكبار و متوسطين هر 15 روز يك بار.
ايشان مى فرمودند كه : يكدفعه من از دم حجره بعضى از طلاب گذشتم ، ديدم بوى آبگوشت مى آيد. آنها به من گفتند: بسم اللّه بفرمائيد.
گفتم : من سيرم . واقعا هم سير شده بودم از بس از اين تربچه ها و امثال آنها خورده بودم . چون چيز ديگر نداشتم كه بخورم .
ايشان مى فرمود كه كار به من خيلى سخت شد (البته قضيه اش يك مقدار مفصّل است ) رفتم حرم حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام . به حضرت عرض كردم : آقا اقلا ماهى يكبار به ما گوشت بدهيد! بعد آمدم به طرف كفشدارى كه بروم ديدم يكى از اين بكتاشهاى ( 110) متصرّفه در نجف بكتاشها تكيه اى داشتند كه تا زمان ما هم تكيه شان بود. بعدا شنيدم كه مرحوم آقاى حكيم تكيه آنها را جزء صحن كرده است . آنها در تكيه ها سكنى مى كردند و بسيار هم متشخص بودند. دولت عثمانى هم از آنها حمايت مى كرد. و در هر شهرى از اين تكيه ها زده بودند و به خدّام حرم هم پول مى دادند در بالاى پشت بام كفشدارى ايستاده است (پشت بام كفشدارى خيلى نزديك به صحن و ايوان حرم آقا اميرالمؤ منين عليه السلام مى باشد.) و مى گويد: اللهم احشرنى مع ذى النّورين .( 111)
آن بكتاش سنى بود. من هم يكدفعه از دهانم در رفت و گفتم : آمين
خدّام حرم به من رسيدند و گفتند: اين چه حرفى بود كه گفتى ، الان مى آيد و كارت را تمام مى كند. اينجا نمان و فرار كن . من هم گفتم : اصلا هيچ جا غير از حرم اميرالمؤ منين عليه السلام نمى روم . هر چه مى خواهد بكند و هر چه مى خواهد بشود. برگشتم به طرف حرم حضرت . چيزى نگذشت كه ديدم آن بكتاش آمد توى حرم و به من گفت : اءنت الّذى قلت آمين .( 112)
من هم زود گفتم : نعم ، من بودم .
او گفت : رحمك اللّه تعالى دعاء اءخيك بظهر الغيب ( 113) بعد هم يك ليره طلاى عثمانى به من داد.
يك ليره عثمانى بصورت معمول خرج يك ماه او را اداره مى كرد.
مرحوم آقا شيخ ابوالقاسم قمى از حضرت امير عليه السلام ماهى يكدفعه گوشت خواسته بود، ولى به عنايت حضرت بيشتر از آن رسيد، خدا مى داند كه با آن يك ليره چند ماه در آن زمان اداره اموراتش مى شد.
19 - رشوه ( 114)
ميان رشوه و هديه ، تفاوت از زمين تا آسمان است و تشخيص آن بسيار مشكل ، و كار آدم بسيار عاقل است كه در كمال عقل باشد.
يكجورى رشوه را به كسى مى دهند كه اصلا متوجه نمى شود و گمان اين مطلب را نمى كند كه فردا با انسان كار دارد.
ما لايجوز را مى خواهد به اسم مايجوز بدهد. حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايند كه ملفوفه اى را فردى پيش من آورد، به او گفتم چيست ؟ اءصدقة اءم زكوة ؟ فذلك محرم علينا اءهل البيت عليه السلام ( 115) !
گفت : لا ذا ولا ذاك ( 116) ولكن هديه است !
حضرت فرمود: ثكلتك الثّواكل حضرت با قرائن فهميده بود كه اين رشوه است .
فردى مى گفت : شخصى قصد كرد خدمت يكى از علماء برسد تا ايشان سندى را مهر كند، جلوتر يك سينى (مثلا هدايايى ) براى اندرونى ايشان فرستاد.
اين عالم هم نگاه كرد و متوجه شد كه صلاح نيست اجابت آن شخص را بكند.( 117)
گفت : من اينرا نمى توانم مُهر كنم ، در ضمن آن سينى را هم با خود ببريد.
يا مثلا مرحوم آقا شيخ ابوالقاسم قمى مى فرمود: در خانه يكى از علماء بنّايى مى كردم ، شنيدم كه فردى در كوچه صدا مى زند، دوغ داريم . ايشان رفت و يك كاسه دوغ خريد و نان خشكى در آن ريخت و مرا صدا زد كه بسم اللّه بفرمائيد با هم ميل كنيم .
همينكه مشغول خوردن شديم ، ديدم كه در خانه را مى زنند.
يكى از ملاّكين قم قباله اى را آورده بود كه آقا مهر كنند، ايشان نگاه كرد و ديد صلاح نيست . گفت :برويد و به فلان آقا بگوئيد، ما با نان و دوغ ساخته ايم و براى ما از اين قبالجات نفرستيد.
خدا بايد انسان را حفظ كند، بقدرى اين رشوه عموميت دارد كه ديديم در همين نزديكهاى ما مملكتى را رشوه بر باد داد.
البته رشوه هر كسى مناسب اوست ، كس كه وزير است به او رشوه مى دهند كه رئيس جمهورش كنند، يا يك كسى كه امير يك ناحيه است رشوه به او مى دهند كه او را مثلا امير حرمين حجاز بكنند. در بسيارى از جاها مطالب اينگونه است .
20 - مساجد مرحومه و مساجد ملعونه كوفه ( 118)
نقل مى كنند كه : يكى از ائمه جمعه مخالفين در خطبه نماز جمعه سب ( 119) حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام را فراموش كرده بود. بعد از آن كه نماز تمام شده و مردم متفرق شده بودند در جاده اى كه به طرف منزلش مى رفته است ناگهان به خاطر مى آورد كه اين كار را انجام نداده است .
مى گويد: مسلمانها در اينجا جمع شويد با شما كار دارم .
وقتى مردم جمع مى شوند مى گويد كه : من فريضه اى را در نماز جمعه كه همان سب حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام (نعوذ باللّه باشد فراموش ‍ كرده ام و حالا يادم آمده است شما اينجا بنشينيد گوش كنيد و شهادت بدهيد به اينكه من اين فريضه را تدارك كردم . آنها هم نشسته و گوش ‍ مى دهند، و مى گويند: چون در اينجا به ياد اين فريضه مهمّه الهيّه افتاديم ، خوب است كه در اينجا مسجدى درست كنيم ، و اسمش را هم مسجد الذّكر مى گذارند. چون در اينجا يادشان آمده بود كه آن فريضه از يادشان فراموش ‍ شده است .
و اين مسجد تا مدّتهاى زيادى بوده است ولى الان ديگر اثرى از آن نيست .
در تعبير ما 3 يا 4 مسجد را در كوفه مساجد مرحومه و بقيّه را مساجد ملعونه ( 120) مى گويند.
مسجد كوفه و مسجدى كه در كنار آن مسجد به نام مسجد حضرت يونس ‍ عليه السلام كه ظاهرا قبلا مسجد الحمراء بوده است جزء مساجد مرحومه هستند. در آن زمانى كه ما بوديم اين مسجد نبى يونس عليه السلام يك مسجد خيلى قديمى با سقف پائين و تاريك بود. با اين احوال انسان از آن مسجد يك چيزى را درك مى كرد كه از مساجد ديگر نمى فهميد، آن قدر كه اين مسجد با شرافت است .
البته در آن زمان نماز جماعت نيز در آن مسجد خوانده مى شد.
21 - زهد و قناعت شيخ انصارى اعلى اللّه مقامه ( 121)
در نجف اشرف بخاطر گرمى هوا، بايد هر روز يك مُبرِدى ( 122) تناول كرد و اين جزء ضروريات است . البته آنهايى كه قدرى كار و كسبشان خوب است هر روز مثلا هندوانه يا بطّيخ ( 123) و امثال آن را مثل خيار آبى تناول مى كنند، البته اين خيارهائى كه در سرزمين ما هست ، خيار چنبر نيست ، يك خيار آبى مخصوص در آنجا هست ، بعد از آن هم همين خيار چنبر، آنهم انواعش ‍ مختلف است بعضى هايش خيلى ارزان است ، بطّيخ هم يكى از اينهاست .
البته بطيخ آنجا غير از خربزه هاى ماست بطيخ خيلى خنك است ، در هر صورت بايد يكى از اينها تناول كرد.
نقل شده است كه فردى مى گفت : در زمانى كه هنوز مدرسه آخوند ساخته نشده بود يك بقالى بود (كه البته بعد از ساخته شدن مدرسه آخوند هم بود) يك حاجى بازارى و كاسب آمده و گفته بود: ملا مرتضى ( 124) در طول سال هر چه از شما بخواهد به او بده ، و آنها را يادداشت كن من قبول دارم . بعدا سر سال مى آيم با تو حساب مى كنم .
آن تاجر فرد معتبرى بوده ، به مرحوم ملا مرتضى مى گويند و ايشان هم قبول مى كند. سر سال كه مى شود تاجر آمده و مى گويد: دفترت را بياور، ببينم امسال چقدر از شما جنس گرفته است .
مى بيند در تمام سال جناب مرحوم شيخ 25 پول دوغ از اين دكان خريد كرده است البته يك پول دوغ آن زمان زياد نبوده است . ببينيد مرحوم شيخ چند روز اين دوغ را خورشت نانش قرار مى داده است .
22 - اهميت رفع حوائج مؤ منين ( 125)
گاهى اعتبار جاه و مقام بالاتر و اقوى از اعتبار مال است .
در زمانى كه مرحوم آقا شيخ زين العابدين مازندرانى ( 126) در كربلا مرجع بودند به طورى كه مورد رجوع عامّه مردم بودند حتّى هندى ها خلى مفصّل به ايشان مراجعه مى كردند. ايشان هم خيلى بذل و بخشش داشتند از اين رو كليه مستمندين و نيازمندان به ايشان رجوع مى كردند و ايشان هم در حدّ وسع خود رفع حاجت آنها را مى كردند.
يك وقتى مال و اموالشان كم شد و ديگر چيزى به ايشان نرسيد و اين مدت طول كشيد.
آن مرحوم خيلى ناراحت شده به طورى كه مريض حال شد.
سپس براى زيارت و توسل به عسكريين عليه السلام به سامّرا مشرف شدند.
مرحوم ميرزاى شيرازى ( 127) در آن موقع در سامرا مشرف بودند وقتى شنيدند كه ايشان مبتلا به ديون و قرض و امثال اينها شده اند و ديگر نمى توانند در كربلا انفاقاتى انجام دهند، خيلى ناراحت و مريض شده اند و براى استشفاء و توسل به سامرا مشرف شده اند. مرحوم ميرزاى شيرازى گفته بودند:كه چرا انسان اين كارها را بكند. خوب ، دارد مى دهد، ندارد نمى دهد معنا ندارد كه انسان قرض بگيرد و به اين و آن برساند و امثال اينها. چرا انسان اين كارها را بكند تا مبتلا به اين چيزها شود؟
كانه ، اين بيان مرحوم ميرزا به گوش آقا شيخ زين العابدين مازندرانى رسيده بود.
مرحوم ميرزا براى عيادت و ديدن ايشان به منزلشان مى رود مرحوم آقا شيخ زين العابدين قطيفه اى ( 128) رويشان بوده ، بر مى دارد و مى گويد: من شرمم مى آيد كه اگر بگويند، تو كه اعتبار داشتى چرا قرض نكردى و رفع حاجت محتاجين را نكردى .
بعد قطيفه را روى خودشان مى كشند چون مريض احوال بودند و حال نداشتند.
23 - حكايت وفات خواجه ربيع ( 129)
معاويه به ربيع بن زياد عامل خودش در خراسان نامه اى نوشت كه غنائم و زكواتى كه بدست مى آيد هر چه طلا و نقره باشد براى ما بفرست و اموال ديگر را همانجا بفروش و به طلا و نقره تبديل كن يا براى ما بفرست ، و يا در مصرف خودش صرف كن .
البته آن زمان غنائم و زكوات به اين صورت تقسيم مى شد كه مقدارى را به خليفه و بقيه را بين مردم تقسيم مى كردند.
ربيع بن زياد ديد كه اين دستور معاويه بر خلاف سنت و رسمى است كه تا به آن روز معمول بوده است ، لذا بالاى منبر رفت و گفت : از شام به من دستور رسيده كه بين غنائم و زكوات تبعيض انجام دهم . طلا و نقره را براى آنها بفرستم و بقيه را در همينجا مصرف كنم . و اين خلاف شرع است و من اين كار را نمى كنم . بايد اجناس مثل سابق تقسيم شود. (البته خلاف شرعى كه خودشان تا به آن روز عمل مى كردند).
ولكن مخالفت با معاويه كار خيلى مشكلى بود، چون معاويه با ايجاد رعب و وحشت حكومت مى كرد.
ابن اثير نوشته است كه : از خوف و هول معاويه خواجه ربيع به خانه نرسيده وفات كرد.( 130)
حالا او را كشتند يا فوت كرد معلوم نيست .
و بعد از او پسرش والى خراسان شد، البته ظاهرا بدون اذن و امر از شام ، و به چهل روز نكشيد كه او هم وفات كرد. البته اينكه او را كشتند يا خودش ‍ وفات كرد، آنهم معلوم نيست .
ابن اثير نوشته است : ظاهرا اين خواجه ربيع كه در مشهد مقدس مدفون است ، همين ربيع بن زياد است كه عامل معاويه بود، نه ربيع بن خثيم كه يكى از زهّاد ثمانيه است .( 131)
با توجه به اين نقل ابن اثير، بنظر مى رسد كه مطلب ايشان قويا درست باشد. البته بعضيها بر اين مطلب ادّعاى يقين كرده اند.
24 - معاويه در حاليكه صليب در گردن داشت مرد( 132)
معاويه و خلفاء در انجام كارها مقيد به شرع نبودند. فاضل نعمان صاحب شرح الاخبار( 133) نوشته است :
اسقف نجران براى معاويه نامه اى نوشت كه ما مى خواهيم كليسايى بنا كنيم و شما هم به ما مساعدت كنيد!
معاويه در جواب ، دويست هزار درهم از بيت المال را براى بناى كليسا پرداخت كرد!!!
با اينكه از شروط اءهل ذمّه اين است كه نبايد كليسا بنا كنند و امثال اين كارها.
خوب معاويه و امثال او معلوم الحال هستند.
همين فاضل نعمان نوشته است : كه معاويه در مرض وفاتش ، يك طبيب نصرانى را براى درمان احضار كرد، اين طبيب هر چه مى كرد فايده نداشت . نهايتا معاويه ملعون به او گفت : واى بر تو كه هر وقت مى آيى و هر چه علاج مى كنى عوض اينكه بهتر بشوم ، مرض من بدتر مى شود!
طبيب گفت : من اين معالجاتى كه براى تو مى كنم ، براى ديگران هم انجام مى دهم و آنها خوب مى شوند، با همين كارها و همين دستورات ، ولى تو خوب نمى شوى ، خوب من چه كار كنم ؟
بعد در دنباله گفت : در بين ما نصارى اين عمل شايع است كه هر گاه مريضى ، مرض سختى دارد صليب در گردنش مى بندند و او زود خوب مى شود!
معاويه گفت : صليب بياور ببينم ! او هم صليب آورد و در گردنش ‍ بست .
فاضل نعمان مى گويد: معاويه ملعون همان شب با همان حالت كه صليب در گردنش بود، از دنيا رفت
آرى اين را هم مى شود از فضائل او حساب كرد!!!
25 - بذل و بخشش و سوء استفاده خلفاء از بيتالمال
1 بذل و بخشش هاى عثمان ( 134)
خلفاى جور همه چيز را ملك طلق خودشان مى دانستند.
زهرى نقل مى كند: عثمان آيه شريفه واعلموا اءنما غنمتم من شى ء فان للّه خمسه و للرسول ولذى القربى واليتمى والمسكين وابن السبيل ( 135) را تاءويل مى كرد و مى گفت : ذى القربى يعنى ذى القرباى خليفه ، هر كس كه مى خواهد باشد.( 136)
يعنى اگر خليفه بيت المال را به قوم و خويشان خودش بدهد مانعى ندارد. ذى القربى ديگر ذى القرباى حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم نيست ؟! اگر دو نفر فاسق آمدند با هم جنگيدند، يكى مغلوب و ديگرى غالب شد و حكومت را در دست گرفت خمس غنائم و اموال ديگر، مال ذى القرباى همان فرد فاسق غالب خواهد شد!؟
لذا مى بينيم كه خليفه خمس غنائم افريقا را كه بسيار هم مهم بوده است ، در مجلس واحد به مروان بخشيده است .( 137)
حتى نقل مى كنند كه اين گونه بذل و بخشش را دوبار براى مروان انجام داده است .
كجاها را به برادر مروان بخشيد، چه قدر را به بنى اميه بخشيد؟!
اينهم يكى از جمله ايرادهايى است كه بر او وارد است . حتى خودش ‍ تصريح كرده است كه : لاقد من عليهم بنى اءمية ( 138) .
حتى بنى اميه را بر بنى هاشم هم مقدّم مى داشت . آنهم مثل شخصى از بنى اميّه را، كه طريد( 139) و رانده شده رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم بود به او چه قدر اموال بخشيد، زيرا حكم بن عاص عموى او (عثمان ) بود. براى خليفه مهم نبود كه طف ، مسلمان واقعى باشد يا نباشد، ملعون باشد يا نباشد. طبق مبناى او بين المال مال ولى امر است ، اختيارش در دست اوست ، به هر كس كه بخواهد مى تواند بدهد.
خوب آنها مى گويند: خلافت او در لوح محفوظ معلوم و ثابت بوده است . لازمه اش اين است كه هر كارى بخواهد مى تواند بكند.
آيه شريفه را تاءويل بكند و امثال اينها...
معارضه حضرت ابوذر هم با او براى همين موارد بود.
او مى گفت : غنائم اموال را جمع مى كنم ، ثمّ على راءيى ( 140)
ابوذر مى گفت : آخر تو كه اءهل اينكار نيستى ، تو كه حق ندارى مال مردم را بگيرى و آنها را جمع كنى و بعد بين نزديكانت پخش كنى ، آن هم چه نزديكانى .
خدا مى داند كه خلفاى جور حاضر بودند براى حطام ( 141) دنيا هر كارى را بكنند. حاضر بودند هزاران نفر را به قتل برسانند تا به منصب و مقامى و يا مالى برسند.
2 بذل و بخشش هاى معاويه ( 142)
سهم ذى القربى را كه به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و اءهل البيت عليه السلام متعلق بود به بهانه هاى واهى از آنها گرفتند و بين اءقربا و نزديكان خود پخش كردند.
فدك را از حضرت زهرا(س ) و اميرالمؤ منين عليه السلام گرفتند به عنوان اينكه فدك جزء بيت المال است و بايد از درآمد آن اسلحه و لوازم جنگ گرفته شود.
البته عبارت اخراى لوازم جنگ آن بود كه معاويه تمام فدك را به مروان بخشيد و اين فدك در دست اولاد مروان بود تا زمان عمر بن عبدالعزيز كه وى آن را دوباره به اءهل البيت عليه السلام برگرداند.( 143)
طبق شمارشى كه انجام شده شايد فدك يازده بار در ميان بنى اميه و بنى عباس دست به دست شده و رد و بدل گرديده است .
معاويه طى نامه اى كه به پسر عثمان نوشت تمام خراسان را به او بخشيد.
او هم در جواب گفت : من خراسان را مى خواهم چه كنم .
معاويه در جوابش نوشت : نان خانه اى است براى تو.
او وقتى اين جواب را شنيد فهميد كه اين بخشش يك چيز مهمّى است و شعرى هم در مدح معاويه به اين مضمون سرود: آنچه را كه خواستم او به من داد و بيشتر از آنچه را كه متوقع بودم داد.
مروان در مجلسى نشسته بود از شنيدن اين خبر خيلى ناراحت شد كه چرا معاويه خراسان را به او بخشيده و به من چيزى نداده است با اين كه اين همه كار برايش انجام داده و زحمات بسيارى را براى او تحمل كرده ام . و گفت : همه را مى خرند ولى مرا نمى خرند
البته معاويه فدك را به او بخشيده بود. و از جمله زحماتش كه براى معاويه كشيده بود اين بود كه وقتى فهميد عثمان كشته شدنى است از خانه او فرار كرد تا عثمان را بكشند و خود جان سالم بدر برد. و اگر عثمان را نكشته بودند ديگر معاويه نمى ماند، مروان و بنى مروان ديگر نمى ماندند كه روى كار بيايند.
اگر عثمان زنده مى ماند و توبه ميكرد البته توبه اى كه آنها قبول داشتند مروان مى دانست كه شرط توبه اش اين بود كه حداقل مروان را كنار بگذارد يا بكشد.
او هم چون اين معنى ار مى دانست از عثمان تعهد گرفت كه به گناهش اقرار نكند به او گفت : لاتقرّ لهم بالخطيئة چون خطيئة عمده اش همين مروان بود.
حضرت امير عليه السلام در اين رابطه مى فرمايند: انّ له امرة كلعقة الكلب اءنفه ( 144)
معاويه هم جواب عجيب و غريبى به او داد: انّما يشترى لك
يعنى تو خود من هستى .
او گفت : اءصبحت اءبا عشرة و اءخا عشرة ، مؤ ونتى كثيرة ( 145)
يعنى من ده برادر و خواهر دارم ، ده اولاد دارم ، عائله من زياد است .
قهرا يك چنين كسى اين چنين كارها را مى كند. مى آيد و وارد مدينه مى شود، يك نفر از اءهل مدينه را پيدا مى كند به او مى گويد كه صد شتر به تو مى دهم براى اينكه راه را براى من باز كنى . او هم راه را باز مى كند و مى رود. واقعه حرّة هم مال همين مروان است ( 146)
3 سليمان بن عبدالملك و بيت المال ( 147)
نقل مى كنند در بين بنى مروان و بنى اميّه بعد از عمر بن عبدالعزيز( 148) ، سليمان بن عبدالملك از همه آنها بهتر بود. همين سلميان بن عبدالملك براى عامل حكومت در افريقا كه فتوحات بسيارى داشته و حتى يك بار در زمان وليد سى نفر از پادشاهان آفريقا را به شام آورده بود پيغام مى دهد كه : غنائم را به شام نباور زيرا وليد سخت مريض بود و او مى خواست قبل از وفات او غنائم به شام نرسد و همه آنها به خودش برسد.
عامل در جواب گفت : خير، در حال حاضر وليد حاكم است و او هنوز نمرده است و براى اراده كسيكه هنوز هيچ كاره است نمى توانم غنائم را تاءخى بيندازم .
سليمان هم كه چنين ديد قسم خورد يا نذر كرد كه يا او را مى كشم و يا بلائى مثل كشتن بر سرش مى آورم .
على اىّ حال آن غنائم را آوردند و سليمان و اصحابش در خانه وليد هر چه كه برگزيده و ارزنده بود برداشتند. چون آنها يك چيزهايى را مخصوص ‍ خودشان مى دانستند و برمى داشتند.
بالاخره سليمان جانشين وليد شد و دستور داد آن عامل ( 149) را بكشند يا بلائى را كه مثل كشتن باشد بر سرش بياورند.
لذا دستور داد او را در آفتاب نگه دارند.
قريب يك روز اين بيچاره را درآفتاب نگه داشتند او از حال رفته بود، نزديك مردنش بود. كه عمر بن عبدالعزيز پيش سليمان امد، سليمان به او گفت : آيا به نذر خود وفا كردم !؟
عمر بن عبدالعزيز به او گفت : اين پيرمرد را چه كارش دارى ؟ آزادش ‍ كن
بالاخره او را آزادش كرد در حالى كه ديگر جان و حالى براى او باقى نمانده بود.
26 - وجوب تحصيل علوم دينى ( 150)
از جمله مصالح اجتماع يكى اين است كه بايد عده اى در علوم دينيه متفقّه و متتبّع بشوند تا براى مردم نافع باشند. خصوصا اگر واجب باشد ديگر نمى توانند واجب را ترك كنند.
تحصيل مقدارى از علوم دينيه واجب عينى است كه اگر نياز پيدا كردند بتوانند به كتب فتوا مراجعه كنند و مسائل خود را بفهمند.
يكى از آقايان مى گفت : در شيراز وقتى بعضى از تجار در مسئله اى گير مى كردند براى ديگر تجّار همان كاروانسرا مساءله را مى نوشتند. و آنها آن مسئله را به همديگر نشان داده و بين خودشان آن را حل مى كردند و جواب را مى نوشتند زيرا همگى مسئله دان بودند.
بايد هر كسى در شبانه روز مقدارى از وقت خود را صرف تحصيل علوم دينيه كند، ولو به فرض يك ساعت در شبانه روز.
بله ، كسيكه به مقام اجتهاد و فقاهت مى رسد يا مى خواهد به آن مقام برسد بايد معظمى از وقت شبانه روزى خود را صرف اين مطلب كند. بلكه چه بسا ممكن است به حدّى برسد كه نتواند تحصيل علوم دينيه را با هيچ كار ديگرى جمع كند، و بايد متمحّض در اين كار بشود.
تحصيل علوم دينيه واجب كفائى است و همين واجب كفائى براى بعضى ها ممكن است واجب عينى باشد و آن كسى است كه اگر اشتغالش را ادامه دهد به مقام فقاهت مى رسد و مى تواند يك شهر يا بيش از يك شهر را با نظريات خودش اداره كند.
27 - مقام اجتهاد روزى است ( 151)
در بعضى از روايات آمده است كه خداوند تبارك و تعالى رزق و روزى طالبين علوم الهيّه را ضمانت كرده است .
ضمنت لاهل العلم اءرزاقهم ( 152)
مى دانيم كه بايد وجوهى از زكات يا بيت المال به طالبين علوم دينيه پرداخت شود. بطوريكه اگر اين وجوه را به آنها ندهيم نمى توانند طلب علم كنند، و در اين صورت همه چيز بر باد است . طلب علم ، طلب معرفت يك قانون الهى و فطرى است . نمى شود مردم جاهل و نادان بمانند. خدا مى داند كه جاهل بودن به حكم شرع چه عواقب وحشتناكى را در پى دارد.
بسيارى از ظالمين به علت جهلشان مرتكب خيلى از ظلمها مى شوند، كه اگر عالم بودند آن همه ستمكارى را كه براى آنها سودى ندارد انجام نمى دادند. البته ظلم و ستم چه منفعتى براى كسى داشته باشد و چه منفعتى نداشته باشد حرام است و نبايد آنرا انجام داد.
بنابراين مسئله تعليم و تعلّم ، از واجبات و از مهمّات شرع است و لايقاس ‍ به شىّ، مخصوصا تعليم و تعلّم علوم دينيه .
تعلّم علوم دينيه واجب است چه متعلم به درجه اجتهاد برسد يا نرسد و اگر نتواند به آن درجه برسد، همين مقدارى را كه خوانده و مادون اجتهاد است ، همين ها را به ديگران تعليم كند.
يكى از آقايان مى گفت : (زمانيكه براى تعليم علوم دينيه وارد حوزه نجف شدم ، به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام توسّل كردم كه به مقام اجتهاد برسم .
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام را در خواب ديدم كه حضرت فرمودند: اجتهاد مثل روزى است ، قسمت هر كسى نيست ، قسمت شما هم نشده است .
پيش خود گفتم خواب كه حجّيت ندارد، لذا فردا همان توسّلى را كه داشتم ادامه مى دهم .
فردا شب هم حضرت را در خواب ديدم كه فرمودند: مگر به تو نگفتم كه اجتهاد روزى است ، هر روزى قسمت هر كسى ، نيست .
باز هم گفتم خواب كه حجّت نيست ، لذا باز هم توسّلم را ادامه شب سوم باز اميرالمؤ منين عليه السلام را در خواب ديدم ، حضرت فرمودند: مگر نگفتم اجتهاد روزى است و قسمت شما نشده و روزى تو نيست . براى چه اين اجتهاد را مى خواهى ؟
گفتم : براى اينكه به مقامات عاليه اى كه از اجتهاد بدست مى آيد برسم .
حضرت فرمود: تا آنجا كه مى توانى درسى را كه خواندى و ياد گرفتى تا به همان جا را تعليم ديگران بكن ، به آن مقام مى رسى .
او مى گفت : من هم تا رسائل و كفاية ، خواندم . ديدم نمى توانم بيشتر از آنرا استفاده كنم . لذا به تدريس آن چيزى كه خوانده بودم مشغول شدم )( 153)
خدا مى داند كه در نجف تقريبا كسى نبود كه در درس او حاضر نشده و از او استفاده نبرده باشد. دروس مقدمات ، ادبيات ، منطق ، رياضيات ، همه را تدريس مى كرد و تقريبا مثل اينكه حافظ همه آنها هم بود.
بالاخره طلب علم يا راجح است و يا واجب ، و يك وقت واجب كفائى است و يك وقت هم ممكن است واجب عينى باشد.
يكى از آقايان كه آقا نجفى اصفهانى (ره )( 154) را درك كرده بود از ايشان نقل مى كرد كه او هم از مرحوم شيخ انصارى نقل مى كرده كه : شخصى از مرحوم شيخ انصارى سؤ ال كرده بود كه در يك بلد چند نفر مجتهد لازم است بطورى كه عينيّت وجوب تحصيل اجتهاد از ديگران ساقط شود. يعنى در واقع مقدار من به الكفاية را سؤ ال كرده بوده .
لابد بلد متعارف آن موقع را هم در نظر گرفته بوده است .
مرحوم شيخ در جواب فرموده بود: براى هر شهرى بيست مجتهد لازم است .
مى توان گفت كه درجات و مراتب و چگونگى فقه هم رزق و روزى است .
مثلا يكى رزقش در مرتّب گويى است و يكى ديگر در تصرّفات . مثلا صاحب مدارك ( 155) و صاحب معالم ( 156) در بين فقهاء در منظّم گوئى و مرتّب گوئى بهره وافر دارند.
و از طرف ديگر، كسى در ميان متقدمين و متاءخرين و معاصرين مثل صاحب جواهر (ره ) نامرتب گو و مضطرب گو نيست .
اما در تصرفات ما شاء اللّه خداوند به او عنايت فرموده است . و در اين خصوص خيلى قوى است .
اما اينكه واقعا كسى در اين خصوص به پايه او مى رسد يا نمى رسد چه عرض كنيم ؟
مقصود اينكه اينها از قسمتها و روزيهاى الهى است كه خداوند به فقهاء عنايت كرده است .
28 - سخاوت و مهمان نوازى اعراب ( 157)
پيش اعراب معمول بوده آنهائيكه متمكن بودند محلّى را نزديك خانه اى درون خانه شان بعنوان مهمان خانه مى ساختند و در آنجا از افراد مختلف پذيرايى مى كردند.
اعراب در سخاوت معروف هستند، و تقريبا در درجه اول هستند و ديگران در اين اخلاق به آنها نمى رسند.
مثلا اگر معمانى از جلوى منزل آنها رد شود بر آنها وارد نشود، خيلى ناراحت مى شوند و دنبال مهمان مى روند تا از او پذيرائى كنند.
تا آنجا كه ما اطلاع داريم اعراب براى سادات خيلى خيلى احترام قائل مى شوند، بطوريكه اگر در مجلسى سيّدى باشد، او را بر همه مقدّم مى دارند و به جهت وجود آن سيّد در آن مجلس بيشتر از حدّ متعارف اءهل آن مجلس ‍ را ملاحظه مى كنند.
فردى مى گفت : عموى من در بين عشاير بصره مهمانخانه اى داشت و در طول سال صد طغار (آنهم از طغارهاى بسيار مفصّل ) جو يا گندم يا از هر دو در آن مهمانخانه براى كسانيكه وارد آنجا مى شدند مى گذاشتند. و گاهى هم در بعضى سالها كم مى آورد، بيست طغار ديگر هم قرض مى كرد تا تكميل خرجى سال اضياف و مهمانها را بكند.
در سخاوت عربها نقل شده كه گاهى فردى بعنوان مهمان وارد منزل كسى شده و يك سال آنجا مانده است و او هم در اطعام و احترامش هيچ كوتاهى نكرده است .
از خود اعراب شنيدم كه صاحبخانه بعد از يك سال به مهمان گفت : آقا جان معلوم مى شود شما مايل هستيد اينجا بمانيد، حالا من به شما مى گويم شما هم مثل ما، اين زمين و اين خانه ، با خدم و حشم ، با آن گاو گوسفندها و غيره ... متعلق به شما است ، ما هر كارى و هر استفاده اى مى كنيم شما هم همان كار و همان استفاده را بكنيد.
مقصود اينكه اين از اخلاق كريمان است و انسان با ملاحظه اينها عبرت بگيرد خوب است .
لذة الكرام فى الاطعام ولذّة اللئام فى الطعام ( 158)
29 - عدم صداقت بعضى از فقرا( 159)
بعضى از افراد فقير هستند و بايد از زكوات و صدقات و بيت المال ارتزاق كنند ولى گاهى ديده مى شود كه بعضى از فقرا دروغ مى گويند، مخصوصا دروغهائيكه در متنش شاهد كذب است .
مثلا نسخه طبيبى را مى آورد كه پول دوا و درمان و... را ندارم تحقيق كه مى كنيد مى بينيد اين طبيبى كه نسخه اش را آورده ، دو سال پيش فوت كرده است .
مرحوم آقاى بروجردى (ره ) مى فرمودند: آن زمانيكه ما در بروجرد بوديم ، فردى در مسجد آمد و ادّعا كرد كه زن و بچّه را در فلان محل گذاشته ام و هيچ نداريم ، مى خواهيم برويم مسافرت ، به ما كمك كنيد.
آقاى بروجردى مى فرمودند: به يكى از دوستان گفتم برو تفحّص بكن و حاجتش را برآورده كن . بعد از مدتى طولانى آمد و گفت : آن فرد مرا از اين كوچه به ان كوچه ، و از آن كوچه به كوچه ديگر برد. و نتوانست جائى را كه خانواده اش آنجا باشد پيدا كند. و در بين راه گاهى مى گفت مى خواهيم برويم فلان جا و گاهى مى گفت مى خواهيم فلان كار را بكنيم و امثال اينها. بعد از مدتى كه با او بودم از او ماءيوس شده و برگشتم .
30 - دوام ابتلائات بشرى ( 160)
در روايت داريم : مسكينّ ابن آدم ( 161)
يعنى انسان هميشه نيازمند است ، محل ابتلاء است . اگر از جهتى احتياجش ‍ رفع شود، از جهت ديگر مبتلا مى شود. مثلا اگر فقرش رفع شود، مريض ‍ مى شود. اگر مريض هم نشد مثلا به زندان و امثال آن مبتلا مى شود، حالا يا با جهت يا بدون جهت ، با وجود اينجور بلاها آسايش و امان از دستش ‍ مى رود.
لذا در بعضى از روايات آمده است كه خداوند مى فرمايد: عبادت فردا را از تو نخواستم ، تو هم روزى فردا را از من نخواه .
ظاهرا روايتى به اين مضمون داريم : من اءصبح مخلّى فى سربه ، معافى فى بدنه ، وعنده قوت يوم فقد اءصبح ملكا( 162)
31 - مراتب فقر و مسكنت ( 163)
فقر و مسكنت مراتبى دارد.
كلمه فقر طبق وضع لغوى همان فقر مالى است در مقابل غنا، كه مقصود غناى مالى است .
و اگر كلمه فقر و غنا در غير امور مالى استعمال شود، قرينه مى خواهد. مثل آيه شريفه قرآن اءنتم الفقرآء الى اللّه هو الغنى الحميد( 164) كه در اينجا فقر و غناى مالى مقصود نيست .
و كلمه مسكين بر كسيكه ذليل و مقهور در غير امور ماليه باشد اطلاق مى شود و اگر در امور ماليه استعمال شود قرينه مى خواهد. و مسكين به اين معنى ، يعنى كسيكه حاجتش بيشتر از فقير و نيازمندتر از او باشد.
هر فقيرى نسبت به كسيكه وضع ماليش از او بهتر است مسكين است . و نسبت به پائينتر از خودش وضع مناسبترى دارد.
آقا اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايد: انظر الى من هو دونك و لاتنظر الى من هو فوقك ( 165)
يكى از آقايان مى فرمود: همين كلام حضرت امير عليه السلام در جواب تمام شيوعيها و كمونيستها و امثال آنها كافى است .
هر كسى اگر به پائينتر از خودش نگاه كند مى گويد بله وضع و كار ما خيلى خوب و درست است
يكى از اءهل منبر كه خيلى متديّن بود مقيّد بود به فقرا و ايتام كمك كند و به اين جور كارها هميشه اقدام داشت ، او كه چشمانش درست نمى ديد، ديوارها را به دست مى گرفت و چند قرص نان را به خانه فقرا و ايتام و آنهائيكه به اين نان محتاج بودند مى برد.
هر كس به پائينتر از خودش نگاه كند و بگويد الحمدللّه اصلا خود همين شكرگزارى سبب غناء مى شود.
اشكرلى تزدد نعمتك ( 166) لن شكرتم لازيدنكم ( 167) خود اين شكر موضوعيت و سببيت براى غنى شدن فقير دارد.
مرتبه اى از فقر نعوذ باللّه صبر انسان را از بين مى برد و حضرت ايوب عليه السلام مى خواهد كه بر آن صبر داشته باشد. كاد الفقر اءن يكون كفرا( 168) و از طرف ديگر غنى هم نبايد طورى باشد كه به حدّ طغيان برسد. كلا ان الانسن ليطغى# اءن رءاه استغنى ( 169)
32 - ذلّت ستمگران در آخرت ( 170)
عزّت و ذلّت هر دو مطلوب است . عزّت در برابر مردم مطلوب است ذلة فى نفسى مع اللّه هم مطلوب است و اينها با هم منافات ندارند.
و لذا داريم ذلّلنى بين يديك واءعزّنى عند خلقك ( 171)
اءهل آتش كه در دنيا ستمگرى مى كنند، خدا مى داند كه فرداى قيامت در چه مذلّت و خوارى و بيچارگى خواهند بود. آنها به مقام فقراى اءهل بهشت رشك مى برند.
راوى مى گويد: در خدمت حضرت باقر عليه السلام نشسته بودم ، ديدم شخصى را با غل و زنجير خدمت حضرت آوردند. به حضرت عرض كرد: يا محمد بن على اسقنى ! حضرت فرمود اين همان معاوية بن ابى سفيان است كه ظاهر شده و از من طلب آب مى كند( 172)
و آن دو نفر ديگر هم با او هستند. اما آنها اين روح را هم ندارند كه بيايند سؤ ال كنند...
ويا آنها كارشان را مشكل تر مى دانند.
33 - توكّل و استغناء طبع ( 173)
بعضى از فقرا حيثيت و شرافت خود را حفظ مى كنند يحسبهم الجاهل اءغنياء من التعفف ( 174)
عده اى توكّل را براى خودشان روزى مى دانند و اينها در واقع غنى هستند. احراز كرده اند كه اگر بر خدا توكّل كنند روزيشان به آنها مى رسد، و اگر نرسيد كشف مى كنند كه لازم نبوده است .
غنى و تمكن مالى جنبه مقدميت دارد و براى اينست كه انسان راحت زندگى كند، فرد متوكّل بر خدا بدون داشتن آن مقدمه ، راحت زندگى مى كند.
حاضر است مدتى گرسنه باشد و اگر هم اضطرارى پيدا كرد با همان سبزيهاى بيابان خودش را اشباع كند، مثل حضرت 3.
نقل شده و بلكه خودمان كسانى را ديديم كسانى را كه علم كيميا( 175) را بلد بودند ولى بكار نمى بستند و استفاده نمى كردند.
مى گفتند مى خواهيم يك روز نداشته باشيم و از خدا بخواهيم و يك روز داشته باشيم و شكر خدا كنيم .
يكى از آقايان مى گفت : فلان پيرمرد در تبريز مد منزل ما و مقدارى پيش ‍ پدرم نشست و رفت . بعد از رفتنش پدرم فرمود: مى دانى براى چه آمده بود؟
او بمن گفت : من اين صنعت (علم كيميا) را ياد دارم و به شما هم ياد مى دهم امّا جزء اعظمش فلان چيز است ، كه اگر كسى آن را بداند بقيه ديگر خيلى سهل است .
پدرم به او گفته بود: من اءهل اين عمل نيستم . مى خواهم يك روز داشته باشم و خدا را شكر كنم ، و يك روز نداشته باشم و از خدا بخواهم
پدرم به من گفت : جزء اعظم را به شما نمى گويم ، از ترس اينكه مبادا به اين بلا مبتلا شويد
فرد ديگرى از آقايان مى گفت : يكى از آقايان علماء كه از اوتاد زمانش هم بود و در كاظمين زندگى مى كرد، فهميدم كه او اين علم را دارد. از نجف به ديدار ايشان رفتم و در ضمن سخن به صورت اشاره به ايشان گفتم بد نيست انسان اين علم را داشته باشد.
ايشان در جواب گفت : توكّل زيادى لازم دارد.
ديگر من هم تعقيب نكردم ، ايشان هم چيزى نفرمود. سپس من به نجف آمدم . بعد از مدّتى اين آقا وفات كرد. يكى از دوستان به من گفت كه يك هفته به وفاتش مانده بود، ايشان دنبال جنابعالى كسى را فرستاد بود و با شما كارى داشت . من فهميدم كه او ظاهرا مى خواسته آن علم را به ما ياد بدهد.
كسانيكه از طريق شاگردان مرحوم آخوند كاشى ( 176) از احوال ايشان مطلع و باخبر باشند، مى دانند كه ايشان توكّل خيلى قوى داشتند.
ايشان در مدرسه اصفهان تنها زندگى مى كردند و براى خودشان هيچ چيزى نهار و شام و صبحانه درست نمى كردند. هر چند وقتى يك غذايى براى او به حجره اش مى فرستادند. توكّل ايشان به حدّى بود كه مى پرسيد اين غذا از كجاست ؟... با وجود نهايت نياز خيلى از غذاهايى را كه برايش مى فرستادند قبول نمى كرد. آن كسى را كه غذا برايش مى فرستاد بايد خوب مى شناخت كه چه كاره است . با همين توكّل تمام امور و زندگيش را مى گذراند.
آيا گاهى به همين شاگردان و علماء و مشايخى كه نوعا پيش او درس ‍ خوانده بودند مثل مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهانى ( 177) ، همين آقاى بروجردى ( 178) يا آقا سيد جمال گلپايگانى ( 179) و... كه پيش او معقول و منقول را درس خوانده بودند، مى گفته است : كه مثلا فلان چيز را براى من درست بكن يا نه ؟ نمى دانم .
على اىّ حال او توكّل بر خدا را روزى خودش قرار داده بود.
34 - حسن ظن مرحوم آخوند و مرحوم شيخ عبدالكريم ( 180)
حسن ظن و سوء ظن در خيلى مطالب و در بسيارى از تشخيصها با هم فرق مى كنند. عده اى خدمت يكى از بزرگان ( 181) رسيدند و عرضه داشتند كه طلبه اى سرقت كرده است .
ايشان فرمودند: خير، سارق طلبه شده است ، نه اينكه طلبه سرقت كرده باشد.
مرحوم آقا سيد محمد خوانسارى ( 182) مى فرمودند: زمانيكه ما در نجف بوديم و در درس مرحوم آخوند( 183) حاضر مى شديم ، يكى از علماء ايران از مرحوم اجازه امور حسبيّه را تقاضا كرده بود و براى من نوشته بود كه شما واسطه اين اجازه بشويد.
و من چون او را نمى شناختم و نمى دانستم كه آيا واقعا براى اين مطلب اهليت دارد يا نه ، نمى توانستم پيش مرحوم آخوند براى اهليت شهادت دهم . لذا گفتم :عين اين نوشته را به دست مرحوم آخوند مى دهم ، ايشان هر جور كه تشخيص بدهند و صلاح بدانند عمل مى كنند.
وقتى مرحوم آخوند درسشان تمام شد نوشته را به ايشان دادم .
ايشان تا نامه را خواند به كاتبش گفت : مهر را بياور، و مهر كرد.
من پيش خود گفتم : اى واى ، شايد اينكه من اين نوشته را دادم ايشان به حساب تاءييد و شهادت تلقى كردند. من چه كار بكنم ؟!
لذا به ايشان عرض كردم : آقا من او را نمى شناسم .
مرحوم آخوند گفت :مگر ملبّس به لباس روحانيت نيست ؟
گفتم :بله ملبّس است .
ايشان فرمود: مگر مى شود كه آدم ناجور باشد؟
نقل مى كنند كه در دوران مشروطيت وقتى كه ايشان باى تدريس از پله ها بالا مى رفت و فكرش هم منصرف به درس بود و وقت فكر كردن نداشت نامه مشروطه را به ايشان مى دهند و ايشان تا آن را مى بيند همانجا مهر مى كند!
اصلا آنها نقشه شان همين بوده . آنها در سياست كار كشته و زرنگ بوده اند و پيش خود مى گفتند نامه مشروطه را بايد همانجا به مرحوم آخوند بدهيم تا ايشان مهر و امضاء كنند. آنهم چه كسانى اين نامه را آورده بودند. همانهائى كه وجوه شرعيه به ايشان مى دادند.( 184)

35 - بلند طبعى و بزرگوارى مرحوم آخوند( 185)
نقل مى كنند شخصى براى مرحوم آخوند قبضى را مى آورد، و ايشان فورى آنرا امضاء كرده و مهر زده و به او برمى گرداند.
آنهائى كه پيش ايشان بودند و در خيلى كارها دخالت مى كردند، وقتى مبلغ آن قبض را فهميدند، بعد از رفتن آن فرد به ايشان عرض كردند: آقا شما هفتصد تومان به يك نفر مى دهيد و ديگران بايد بميرند!
ايشان در جواب فرموده بود: اگر اين 700 تومان گير شما مى آمد، به كسى مى داديد؟! بگذاريد اين فرد تا يكسال راحت زندگى كند.
36 - زهد و قناعت علماء گذشته ( 186)
نقل مى كنند مرحوم سيد رضى ( 187) مالى پيش ايشان بوده كه ايشان مى فرمايند: هر كس احتياج دارد اين مال را بردارد.
كسى برنمى دارد جز يك نفر كه او هم نصف آن مال را برداشته و نصف ديگرش را سر جايش مى گذارد و مى گويد: من به همين مقدار نيازمند بودم ! ببينيد چه زمان خوبى بوده كه مردم اين قدر سالم الايمان بوده اند.
در همين زمان نزديك يعنى نزديك به زمانى كه ما در نجف اشرف بوديم گر چه من ايشان را نديده بودم ظاهرا ايشان تا زمان ما هم در قيد حيات بوده اند مرحوم آقا شيخ ابراهيم ساليانى ، خيلى معروف به زهد و تقوى بوده اند، وفاتشان هم در عتبات بوده است .
ايشان در منزلشان تدريس مى كرده اند. زمانى مقدار زيادى قماش به منزل ايشان مى آورند كه ايشان بين طلاب مستحق تقسيم كنند.
به طلابى كه در درسش حاضر بوده اند مى فرمايد: اين قماشها را آورده اند، هر كسى استحقاق دارد به مقدار استحقاق خودش بردارد. من كه نمى دانم چه كسى استحقاق دارد و چه كسى ندارد.
حالا چه كسى برمى دارد و چه كسى برنمى دارد! بنده يادم نمانده است .
مقصود اينكه آن آقا فرموده بود هركس احتياج دارد بردارد.
خانواده اش هم گفته بودند به هر كدام از ما يك چادرى و... از اين قماشها بدهيد. ايشان فرموده بودند: اين بار كه قماش آوردند به يك نفر شما چادرى مى دهم . دفعه بعد اگر باز هم بياورند به آن يكى مى دهم اين بار به همگى شما نمى دهم .
بالاخره راستگويى كه غالب باشد تحصيل ظن خيلى آسان مى شود به خلاف زمان ما كه خدا مى داند چه خبر است . با چه وسائلى و چه ابزارهايى و... چه مى گويند ما نمى دانيم .
ما هم هر كدام وظيفه و تكليف را به ديگران حواله مى دهيم ، خودمان امر به معروف و نهى از منكر نمى كنيم . نمى دانيم كه اگر ما امر به معروف و ناهى از منكر نباشيم همين بلاها بر سر خودمان مى آيد!
37 - دورى از رياست و مرجعيت ( 188)
مرحوم فاضل اردكانى ( 189) در دانش و تقوى بسيارى قوى بوده اند حتى بحث استصحاب كلى نوع دوم ( 190) را به مرحوم شيخ انصارى گفته بود و شيخ آن را قبول كرده بود با اين حال از رياست و مرجعيت اعراض ‍ مى كرده اند و به ميرزا محمد حسن شيرازى ارجاع مى كرده است .
منتهى يك چيزى هم دارد كه البته اگر در سرجايش به غير آدم گفته شود او هم آدم مى شود.( 191)
38 - كرامت ميرزاى قمى ( 192)
در زمان مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمى ( 193) يكى از مؤ منين از طريق دريا به زيارت عتبات عاليات سفر مى كند در بين راه هميانش ( 194) به دريا مى افتد.
به نجف اشرف مشرف مى شود و به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام متوسل مى شود.
در خواب مى بيند كه حضرت اميرعليه السلام به او مى فرمايد: برو قم و هميانت را از ميرزا ابوالقاسم قمى بگير. او هم به قم مى آيد و بعد از پرس ‍ و جو خانه ميرزاى قمى را پيدا مى كند.
همينكه دق الباب مى كند، مرحوم ميرزا ميآيد و از سوراخى كه در كنار در بوده هميانش را به دست او مى دهد. اينجور چيزها از كرامات بعضى از علماى بزرگ ما است .
39 - نقش مبلغان در اصلاح جامعه ( 195)
وفقنا اللّه للعلم النافع وللعمل الصالح وللتّوفيق لما يحبّ ويرضى
انصاف اين كه كسانيكه براى تبليغ و تعليم و... مى روند مقام و منصب خيلى بالايى دارند و بسيار بايد مواظب خودشان باشند، زيرا مؤ منين همه نگاهشان به همين مبلغين و معلمين است . و بايد آنها بدانند كه درجه ايمان مردم به درجه ايمان اين مبلغين بستگى دارد.
مبلغين اگر ذره اى اشتباه يا مسامحه بكنند همان مسامحه و اشتباه در همه آنها (مردم ) مستمر مى شود. اگر مردم اينها را راستگو، صحيح القول و صحيح العمل بدانند، خودشان هم همين راه را مى روند.
پس تقريبا مى شود گفت : اصلاح جامعه به اصلاح معلمين و مبلغين است .
همه به اينها نگاه مى كنند. كسيكه خودش خرابكار است حضورش در اينجا هم جز خرابكارى اثر ديگرى ندارد. پس اگر معلمين اصلاح شدند فقط چيزى را كه رضاى خدا در آنست مى گويند و برخلاف رضاى خدا نمى گويند، و چيزى كه موجب سخط خدا باشد نمى گويند. رضاى خدا را دنبال مى كنند، كلمة فكلمة .
فردا مسئول هستند از اينكه چرا اين را گفتى و چرا اين را نگفتى ، اگر چه كلمه هم باشد. يك نعم يا يك لا باشد.
ببينيد مهمّات همين اصول و فروع با يك نعم و يا لا كارش از بالا به پائين و از پائين به بالا برمى گردد.
مبلّغان بايد بدانند كه آنها داراى مقام بزرگى هستند.
نوشته اند مرحوم سيد مهدى قزوينى ( 196) در حلّه منبرى رفت (شايد مرحوم آقا شيخ عباس قمى هم در كتابهايش نوشته باشد).
همان يك مجلس سبب شد كه چهار هزار نفر مستبصر شدند.
خدا مى داند كه اين عمل چه قدر ارزش دارد.
مرحوم صاحب جواهر فرموده است : اجر كتاب جواهر مرا در نامه عمل ازرى ( 197) بنويسيد و ثواب همين يك قصيده او را كه در آن قصيده هست :
انّما المصطفى مدينة علم
و هو الباب ، من اءتاه اءتاها
تا آنجا كه مى گويد:
بنت من ؟ اءمّ من ؟ حليلة مَن ؟
ويلٌ لمن سنّ ظلمها واءذاها
در نامه عمل من بنويسيد.
مبلغين و معلمين چقدر مقام بزرگى دارند، بشرط اينكه هر چه را كه مى دانند بگويند و هر چه را كه نمى دانند نگويند، مشكوك را هم احتياط بكنند و نگويند.
وفقنا اللّه للعلم والتعليم وللتبليغات الصحيحة وللتعليمات الصحيحة ولعدم الخروج عن رضا اللّه اءبدا.
40 - وظيفه و مسئوليت مبلّغان ( 198)
انشاء اللّه تعالى آقايان توفيق پيدا مى كنند و براى تبليغ مى روند.
ان شاء اللّه در بياناتى كه خواهند داشت اول خودشان را مخاطب بدانند، تا نتيجه بگيرند. و اگر نتيجه نگرفتند و اين عدم نتيجه به مستمعين و مردم مستند شد خوب آنها (مردم ) مختار هستند، آنها را اجبار كه نمى شود كرد. اما به خود گوينده نبايد اشكال وارد شود، كه تو چرا اينطور وارد شدى ، قول ليّن نياوردى ، اهم و مهم را رعايت نكردى ، كارى نكردى كه بدانى يقينا شارع مقدس راضى به اين كار است . با سبّ و طعن نبايد با مردم برخورد كرد كه مثلا شما چرا منحرف مى شويد، سبّ و طعن و امثال اينها اثرى ندارد، از مجلس كه خارج شدند اين حرفها يادشان مى رود.
و علاوه بر آن به سبّ و طعن شما ترتيب اثرى قائل نمى شوند، در توى دلشان ردّ به مثل مى كنند.
عل اىّ مقصود اين است كه بايد تبليغ طورى باشد كه در ابلاغات و تبليغات و در نصيحتها طريقه انبياء و اوصياء را در پيش گيريم و خودمان را به آنها شبيه سازيم .
از يقينيات تجاوز نكنيم و مردم را به همين يقينيات بعث و تحريص كنيم . تا بفهمند كه همين يقينيات كافى است . و اين يقينيات غير يقينيات را روشن مى كند، غير يقينيات را مى فهماند، به همان دليل كه خودشان يقينى شدند.
بالاخره تبليغ ما طورى باشد كه غانما برگرديم ، يعنى كارى كرده باشيم . اين گونه تبليغات و تعليمات همان تبليغاتى است كه بزرگان ما داشتند.
مثل اينكه به مرحوم سيد مهدى قزوينى نسبت داده شده است كه در مجلسى منبر رفته بوده كه 4 هزار نفر يكجا مستبصر مى شوند.
بايد تبليغ يك جورى صورت گيرد كه مطابق شرع باشد و اشكال شرعى نداشته باشد، فائده اى داشته باشد.
اگر به بركت تبليغ شما يك نفر غير مسلمان شود، يا غير شيعه شيعه شود، يا غير مستبصر مستبصر شود، خيرٌ لك مما طلعت عليه الشمس ( 199) .
خدا مى داند كسيكه اين كار را بكند در پيشگاه خدا چه مقامى دارد.و من اءحياها فكانما اءحيا الناس جميعا( 200) .
شايد روزى همين خير و بركت او كه سبب استبصار و اسلام كسى شده به عده كثيرى سرايت كند، و ممكن است جماعتى از ناحيه او مسلمان شوند.
خداوند بر توفيقات همه بيفزايد.
41 - شيوه تبليغ ( 201)
ونفعنا اللّه بالعلم النافع و وفقنا اللّه بالعمل الصالح
ديگر يك روز بيشتر نمانده است كه انشاء اللّه آقايان مهيا و آماده شوند.
خدا توفيق بدهد كه از يقينيات خارج نشويم و در سفر و حضر، در همه احوال فقط يقينيات را دنبال كنيم ، كه اين كار پشيمانى ندارد.
بخلاف اينكه اگر از يقينيات تجاوز كنيم آنوقت ديگر خودمان مسئول آن هستيم كه چرا آن حرف را زديم و چرا آن حرف را نزديم .
از يقينيات نبايد تجاوز كرد. امروز مردم به همان يقينيات كمال احتياج را دارند.
42 - روش فراخوانى كفار بسوى اسلام ( 202)
كفار وقتى از مسلمانان احسان بينند، خيلى به اسلام نزديك مى شوند. الانسان عبيد الاحسان ( 203) نزديك كردن افراد به اسلام مطبى است بسيار مهم ، اينگونه نيست كه امر مستحبى باشد كه بگوئيم شد شد، نشد هم نشد.يهدى اللّه على يدك عبدا من عباد اللّه خير لك مما طلعت عليه الشمس ( 204)
اگر انسان كسى را مسلمان كند ذريّه او تا روز قيامت به بركت اين شخص ‍ مسلمان مى شوند. و خدا مى داند اين فرد تا روز قيامت چقدر نسل خواهد داشت ؟
البته ممكن است ديگران هم بيايند و بعضى از اينها را به كفر برگردانند. خوب آنها به دين خود، ما هم به دين خود. لكن مسلمان كردن كفّار بسيار امر مهمّى است .
شنيده ام در امريكا بعضى از اين جوانان و دانشجويان تمايل بسيارى دارند كه مسلمان شوند لكن مى گويند: از اين نماز صبح اسلام مى ترسيم ، اين نماز براى ما خيلى شاق و مشكل است و ما نمى توانيم آن را انجام دهيم .
حتى بعضيها مى گويند: اصلا تمام نمازها در اوقات پنجگانه براى ما سخت است .
البته براى حلّ اين مطلب بعضيها يك احتيال شرعى ( 205) انجام داده بودند.
در بمبئى يك عالمى كه نزديك به زمان ما هم بود براى اينكه كفّارى را كه در انجا بوده اند مسلمان كند يك راه و حيله شرعى پيدا كرده بود، كه انصافش ‍ اين است كه راه عجيبى است .
چون كفّار در آنجا تنها مشكلشان براى مسلمان شدن همين نمازهاى پنجگانه بوده ، به آنها گفته بود:لازم نيست خودتان را به زحمت بيندازيد، روزى يك نماز هم بخوانيد كافى است
آنها گفته بودند: عجب ، روزى يك نماز كافى است ؟!
ايشان هم گفته بود: بله كافى است .
و مدتها كار به اين صورت بوده كه آنها روزى يك نماز مى خواندند. بعد از مدتى به آنها گفته بود: بد نيست شبها هم يك نماز ديگر بخوانيد. آنها گفته بودند، عيب ندارد، در روز يك نماز، در شب هم يك نماز، مشكلى نيست . البته خوب براى مسلمان كردن آنها راهى غير از اين نبوده است .
مدتها به همين منوال بوده تا وقتى به آنها گفته بود: عصر هم يك نماز بجا آوريد و بيش از اين براى شما چيزى لازم نيست .
آنها گفته بودند: طورى نيست . بجا مى آوريم .
بعد از مدتها كه اينها سه نمازى بوده اند، به آنها نماز صبح را پيشنهاد كرده بوده و بعد از مدتى آنها را پنج نماز مى كند بالاخره راههاى مختلف براى مسلمان كردن كفّار وجود دارد.
43 - ساعتى در محضر استاد( 206)
امتياز مذهب شيعه
از امتيازات مذهب شيعه اين است كه رؤ ساى مذهب ائمه عليهم السلام كه مبيّن و مفسر مذهب هستند، هم در عقليات رئيس هستند و هم در شرعيات ، و به آنها توسل مى كنيم و از آنها شفاعت مى جوئيم .
لذا عده اى از علماى اءهل تسنن تعجب مى كنند كه چگونه شما هم عقليات را و هم شرعيات را از امام صادق عليه السلام مى گيريد و به آنها متوسل مى شويد؟ آنها مى گويند ما عقليات را مثلا از امام فخر رازى و احكام شرعى را هم از ابو حنيفه اخذ مى كنيم ، امّا ائمه ما هم مبين احكام و هم هادى امورند.
و در گرفتاريها هم به آنها توسل مى كنيم ، وسيله اى هستند براى قضاء حوائج . اما آنها (سنّيها) درباره ائمه شان چنين چيزى ندارند و تعجب مى كنند كه شيعيان در تمام مسائل عقلى و شرعى و غيره مرجعشان يكى است . ائمه اطهار عليهم السلام در روز قيامت كارهايشان كار خدائى است زيرا كه خداى متعال شفاعتهاى آنها را قبول مى كند. روز قيامت روز مجازات است . كار ائمّه اطهارعليهم السلام در آن روز شفاعت از شيعيان است . عمده چيزى كه براى ما هست دعا براى تعجيل فرج است .
دسيسه استعمار براى تفرقه بين مسلمين
در زمانهاى گذشته فرنگيها هر سال بين شيعه و سنى جنگ راه مى انداختند و اين يك راهى براى ضعف اسلام به دسيسه آنها بود و در اين بين خونهاى زيادى از مسلمانها ريخته مى شد. مثلا يك نفر را به محله شيعيان مى فرستادند كه در اذان بگويد الصلاة خيرٌ من النوم و شيعيان او را بكشند و جنگ شروع شود.
و كسى را به محلّه سنيها مى فرستادند تا در اذان حىّ على خير العمل ( 207) بگويد و جنگ و خونريزى راه بيفتد.
(اين اتفاق در عراق پيش آمد).
يك زمانى سنيها مى گفتند چرا شيعيان اين قدر به زيارت ائمه خودشان مى روند و دستجات عزا راه مى اندازند و توسل مى جويند.
بيائيد ما هم اين كار را بكنيم . لذا تصميم گرفتند در شهر بصره به زيارت مصعب بن زبير كه از ياران پيامبر و داماد امام حسين عليه السلام هم بوده بروند و دسته هم راه بيندازند. و مخصوصا از محله شيعه نشينان هم بروند. شيعيان هم به عدم مزاحمت و عدم تحريك نسبت به آنها توافق مى كنند.
سنّيها براى نشان دادن شوكتشان يك فيل چوبى درست كرده و در جلوى دسته به راه مى اندازند و به زيارت مى روند. بعد از انجام زيارت باز مى گردند، شيعيان هم تصميم بر عدم مزاحمت داشته بودند.
در راه بازگشت يك پاى فيل چوبى مى شكند. يكى از افراد خودشان ناخود آگاه يك دفعه آيات سوره فيل را با صداى بلند مى خواند. اءلم تر كيف فعل ربّك ( 208)
وقتى آيات را مى شنوند يك دفعه دسته آنها به هم مى ريزند و پراكنده مى شوند. بعد از آن ديگر دسته به راه نمى اندازند.
يك دفعه علماى اءهل تسنن تصميم مى گيرند جلوى زيارت و توسل به اءهل بيت عليهم السلام شيعيان را بگيرند كه اين مطلب در كتاب تجارب السّلف آمده است ) در اين راستا تصميم مى گيرند قبر شريف امام موسى كاظم عليه السلام را در كاظمين تخريب كنند و قبر حضرت را نبش كرده و بدن حضرت را در بياورند و در كنار قبر ابن حنبل در بغداد دفن كنند كه شيعيان قبر بزرگان اءهل تسنن را هم زيارت كنند. اين هم يك اشتباه ديگر آنها بوده زيرا كه در نزديكى حرم كاظمين قبر يكى از بزرگان آنها بنام ابويوسف كه از شاگردان ابو حنيفه ( 209) بوده و بر اين حنبل مقدم است چنان كه در اوصاف او گفته اند امام المشرق والمغرب هست با اين وجود آنها تصميم گرفتند بدن حضرت را به بغداد ببرند. كاظمين كجا بغداد كجا. اين هم اشتباه ديگر آنها.
اشتباه ديگر آنها اينكه به تخريب حرم مطهر مشغول شدند و همه در و ديوار ضريح مطهر را خراب كردند يك دفعه به خود آمدند كه اينهمه مصالح كه روى قبر حضرت ريخته دستشان به قبر حضرت نمى رسد حالا چگونه مى توانند نبش قبر كنند؟! لذا از تصميم خود برگشتند.
علماى گذشته اهل كرامت بودند.
بزرگانى در قديم بودند، نه خيلى قديم از همين متاءخرين ، آيا واقعا ما فرزندان آنها هستيم ؟ آيا ما خلف صالح آنها هستيم ؟
مرحوم آقا شيخ عبدالكريم حائرى مى فرمودند: زمانيكه ما در سامراء بوديم من و عده اى ديگر از دوستان مثل آقا شيخ فضل اللّه نورى ( 210) و... خدمت ميرزا محمد تقى شيرازى ( 211) بوديم در آن هنگام يكدفعه يك شيخ ژوليده با عمامه اى غير متعارف و با لباسهاى غير نظيف آمد، اما او را زياد تحويل نگرفتيم ولى مرحوم ميرزا آن شيخ ژوليده را خيلى احترام كرد بطوريكه باعث تعجب ما شد. يكدفعه آن شيخ ژوليده رو به من نموده از من يك سؤ ال شرعى كرد، من او را تحويل نگرفتم و جوابش را ندادم .
مرحوم ميرزا از اين برخورد من خيلى ناراحت شد و خودش شروع كرد به جواب دادن و فرمود: علماء اينگونه مى فرمايند. آن شيخ ژوليده گفت : حكم الهى اين نيست حكم الهى اين است كه من مى گويم و شروع كرد به بيان كردن آن .
با كمال تعجب ديديم كه ميرزاى شيرازى مطالب آن شيخ را تقرير كرده و مشغول نوشتن شد. و سپس رو به آن شيخ كرده و گفت : مطلبى كه شما فرموديد اينگونه بود؟!
آقا شيخ عبدالكريم مى گويد اين سبب تعجب بعدى ما بود.
يكدفعه آن شيخ رو به ميرزا كرد و گفت اين آقايان را معرفى نكردى ، ميرزا گفت ايشان شيخ فضل اللّه نورى مى باشد. آن شيخ گفت : ايشان همان شيخ فضل اللّه نورى مى باشد كه در جريانات مشروطه در ايران به دار آويخته مى شود (اين هم سبب تعجب ديگر ما) سپس ميرزا گفت ايشان هم آقا شيخ عبدالكريم يزدى مى باشند.
آن شيخ فرمود: نكند ايشان همان آقا شيخ عبدالكريم حائرى باشند كه علم مرجعيت را در قم بر دوش مى گيرند و حوزه علميه قم را احياء و تاءسيس ‍ مى كنند.
آقا شيخ عبدالكريم مى فرمود در اين هنگام تعجب ما بيشتر شد. پيش خود گفتيم ما كه در حوزه نجف جزء طلاب درجه دو هم نيستيم ، داعيه مرجعيت داشته باشيم !؟
سپس آن شيخ خداحافظى كرد و رفت و ميرزا كفشهاى او را جفت كرد. (اين هم باعث تعجب بيشتر ما شد).
بعد از آن رو به ميرزا كرديم و گفتيم ايشان كه بود كه اينگونه با او برخورد نموديد، فرمودند: آخوند ملا فتحعلى سلطان آبادى .( 212)
يا مرحوم آقا سيد جمال گلپايگانى زمانيكه در نجف بود و در منزلش نماز مى خواند يكدفعه به حضار در مجلسش رو مى كند و مى گويد همين حالا يا همين امروز آيت اللّه آقا سيد محمد حجت در قم وفات كرد.
يا مرحوم آقا سيد جمال آقا مى فرمود: دو هفته بعد از رحلت آقا ضياء عراقى در نماز وتر ايشان (آقا ضياء) آمد و گفت همين امشب آقا شيخ محمد حسين اصفهانى ( 213) وفات كرد.
آيا ما واقعا فرزندان اين علما هستيم ؟
استخاره
از استخاره عجائب و غرائبى شنيده و ديده ايم . مثلا يكى از علماء رشت انگشتر فيروزه اى داشت كه از آباء و اجدادش بيش از صد سال قبل از اين قضيه و واقعه كه نقل مى كنيم به او رسيده بود. كه در آن زمان سى تومان ارزش داشته ، ايشان مى گفت كه در بين مسجد كوفه و سهله اين انگشتر را گم كردم با توجه به اينكه فاصله اين دو مسجد سه ربع فرسخ است ماندم كه در كجا دنبال آن بگردم . در آن حال شروع كردم به استخاره كردن به اين ترتيب كه آيا نصف راه به طرف مسجد سهله را دنبال انگشتر بگردم يا نصف راه به طرف مسجد كوفه را؟
يك طرف معين شد و آن را هم نيز نصف كردم . يك طرف باز معين شد دوباره استخاره بر تصنيف ديگر كردم همينطور ادامه دادم بعد از لحظاتى انگشتر را در پهلوى خود پيدا كردم .
يا مثلا يكى از علماء مى فرمود در شب نياز به اجابت مزاج پيدا كردم استخاره كردم كه بروم استخاره بد آمد، بعد از لحظاتى فشار بر من زياد شد. استخاره كردم كه با چراغ بروم ، استخاره بد آمد.
بعد از مدتى فشار بر من خيلى زياد شد استخاره كردم كه با چراغ و عصا بروم خوب آمد. وقتيكه وارد بيت الخلاء شدم ديدم كه مارى در آنجا كمين كرده است مار را با عصا كشتم .
اصل استخاره به يقين و اطمينان فرد بستگى دارد. ملاك اين نيست كه در آيه امرى باشد بلكه مضمون كلّى مطلوب است .
آيه والسارق والسارقة ( 214) و يا آيه الزانية والزانى ( 215) شايد خوب نباشد. ولى بعضيها گفته اند خوب است چون ثمره اش تطهير است .
مرگ آسان
يكى از علما هميشه مى گفت من از سكرات موت مى ترسم و هميشه در توسلاتش به آقا امام حسين عليه السلام از آقا اين را مى خواست راحتى عند الموت تا اينكه ايشان مى ميرد و در عالم رويا به يكى از علماء مى گويد: خود را در مجلسى حاضر مى بينم كه در آن مجلس حضرات معصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين شرف حضور داشتند. يكدفعه رو به آقا ابا عبداللّه الحسين عليه السلام كرده و عرضه داشتم : يا ابا عبداللّه اءنا ميّت ؟( 216) حضرت در جواب مى فرمايند نعم من تكرار مى كنم . حضرت در جواب همان را مى گويند نعم و من از اين بيان حضرت يقين به موت خود نكردم ، تعبدا قبول كردم كه من مرده ام .
44 - پرسش و پاسخ ( 217)
سئوال :برادر بنده دچار بيمارى سختى شده است بطورى كه همه دكترها جوابش كرده اند؟
جواب : براى شفاى مريض آب زمزم و تربت حضرت سيد الشهداء به مرّات عديده ، صدقه به مرات عديده به افراد زياد اگر چه مبلغش زياد هم نباشد داده شود، سوره حمد هم از يك مرتبه تا صد مرتبه افراد متعهد بخوانند خيلى تاءثير دارد، علاوه بر اين به رفقا بگوئيد دعا كنند، در روايت است كه اءسرع الدعا اجاب ء دعاء الغائب للغائب ( 218)
سئوال : چگونه در نماز حضور قلب داشته باشيم ؟
جواب : آسانترين روش ، براى حضور قلب بطورى كه كسى نگويد نمى توانم اين است كه البته بين نماز و غير نمار فرقى نيست ، حضور قلب هميشه بايد باشد ولى در نماز اهميتش بيشتر است اگر متوجه خدا و نماز شد اختيارا خود را از اين توجهش منصرف نكند البته غفلتا اشكالى ندارد و مثل ديگر موارد غفلت است . اگر انسان يك لحظه ياد خدا افتاد و قلب خودش را منصرف نكرد، كافى است . هر چه هست و نيست اين اختيار كارگر است .
اين را يا بايد به عمل بفهمد يا به برهان (انسان در شبانه روز چقدر متوجه خدا مى شود)
توجه به خدا هم از طريق برهان ممكن است و هم از راه تجربه و عمل ممكن است اين را بفهمد.
سئوال : چه كنيم تمركز فكر پيدا كنيم ؟
جواب : اءذكارى كه براى جمع كردن فكر مؤ ثر است مثل لا اله الاّ اللّه را زياد بگوييد.
سئوال : آيا خروج سفيانى نزديك است ؟
جواب : بله چيزيكه باعث شرمندگى و خجالت زدگى ما مى شود اين است كه حضرت همه چيز را مى داند همه چيز را مى شنود.
آنها عين اللّه الناظره ، اءذن اللّه السامعة (الواعية )( 219) مى باشند. ما چه كار كرديم براى قرب و نزديك شدن به آنها؟ شما پكه طالب حضور و ظهوريد چرا كارى نمى كنيد كه هميشه خودتان را پيش آن حضرت ببينيد؟ او ما را مى بيند ما او را نمى بينيم ، پس چرا اينقدر دوريم ؟
سئوال : در اين جنگ آمريكا در افغانستان چه بايد كرد؟
جواب : در اين فتنه هاى اخير، مخصوصا فتنه جنگ آمريكا و افغانستان بايد دعاى اللهم اشغل الظالمين بالظالمين ... را زياد خواند، ظالمين به بهانه هاى بيهوده ، و دروغ ، به هر بهانه اى مى خواهند مسلمين را از بين ببرند، بايد به حضرت ولى عصر (عج ) توسل كرد، و درخواست نمود كه اين فتنه ها بر خود ظالمين بازگردد.
سئوال : چرا ما در جا مى زنيم ؟
جواب : براى اينكه انسان هميشه استغفار بكند.
سئوال : ما چه كنيم كه گناه نكنيم ؟
جواب : حتما بايد شما را كوك بكنند، فضيلت در اين است كه انسان از روى اختيارش گناه نكند.
سئوال : زن و شوهرى كه بينشان خيلى اختلاف است چه بايد بكنند؟ (براى رفع اختلاف زن و شوهر چه بايد كرد؟)
جواب : هر كدامشان كه مى خواهد رفع اختلاف شود يا فرد ديگر، صدقه متعدد به افراد متعدد، به دفعات زياد بدهند و براى اصلاح ذات البين ، زياد هم دعا بكنند.( 220)
سئوال : ما زياد غصّه رزق و روزى را مى خوريم .
جواب : خداوند تعالى در قرآن به همان طريقى كه معاد، قيامت ، بهشت و جهنم را بيان نموده اند، به همان طريق مى فرمايند:رزق و روزى همه بندگان را من مى دهم
يكى از علماء در نجف مى فرمود: فشار رزق و روزى بر من بسيار شد، يكدفعه از دهانم خارج شد ما الحيلة چه كار و حيله اى را بخرج دهم ، در همان حال صدائى را شنيدم كه فرمود: ترك الحيلة حيله ها را ترك كن .
وفقنا اللّه بالعلم النافع والعمل الصالح بحق محمد وآله الطاهرين .

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
3 + 15 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .