رساله لبّ اللّباب در سير و سلوك -

هو العزيز
رساله لبّ اللّباب در سير و سلوك اولى الألباب

بسم الله الرّحمن الرّحيم

مقدمه مولف
بهترين درودها بر روان پاك پيامبر آخر الزّمان محمّد مصطفى، و وصىّ والاتبارش صاحب ولايت كبرى علىّ مرتضى، و اولاد امجادش ائمّه طاهرين باد، خصوصا قطب دائره امكان حضرت بقية اللّه حجّة ابن الحسن العسكرى ارواحنا له الفداء.
فطري بودن گرايش به عوالم غيب
حسّ دين دوستى و گرايش به عوالم غيب و كشف اسرار ماوراء طبيعت جزء غرائز افراد بشر است، و مى‏توان اين غريزه را ناشى از جاذبه حضرت ربّ ودود دانست كه عالم امكان بالأخصّ انسان اشرف را به مقام اطلاق و نامتناهى خود مى‏كشد، و مغناطيس جان، همان جان جان است كه از آن به جانان و حقيقة الحقائق و اصل قديم و منبع جمال و مبدأ الوجود و غاية الكمال تعبير كنند.
الكلّ عبارة و أنت المعنى يا من هو للقلوب مغناطيس1و اين جذبه مغناطيسيّه حقيقيّه كه نتيجه و اثرش پاره كردن قيود طبيعيّه و حدود انفسيّه و حركت به سوى عالم تجرّد و اطلاق و بالأخره فناى در فعل و اسم و صفت و ذات مقدّس مبدأ المبادى و غاية الغايات و بقاى هستى به بقاى حضرت معبود است از هر عملى كه در تصوّر آيد عالى‏تر و راقى‏تر است.
جذبة من جذبات الرّحمن توازى عبادة الثّقلين.2 انسان در كمون ذات و سرشت خود حركت به سوى اين كعبه مقصود و قبله معبود را مى‏يابد و به نيروى غريزى و فطرى الهى بار سفر مى‏بندد و با تمام شراشر وجود بدين صوب رهسپار مى‏شود. لذا تمام اعضاء و جوارح او بايد در اين سفر به كار افتد. عالم جسم و مادّه او كه طبع اوست، و عالم ذهن و مثال او كه برزخ اوست، و عالم عقل و نفس او كه حقيقت اوست همه بايد در اين سفر وارد گردند و با يكديگر تشريك مساعى كنند. بدن بايد وجهه خود را رو به كعبه نموده، در حال نماز به قيام و ركوع و سجود در آيد، ذهن بايد از خاطرات، خود را مصون داشته و رو به سدرة المنتهى كند، و روح بايد غرق انوار حريم حرم الهى گردد و درون حرم آمن حضرت احديّت محو و مدهوش شود.

صراط مستقيم يعني جمع ميان ظاهر و باطن
و از اينجا بدست مى‏آيد كه عدّه‏اى كه به ظاهر پرداخته و از عباديّات و اعمال حسنه فقط به فعل قالبى اكتفا كنند و از مغز و جوهره به پوست قانع گردند چقدر از كعبه مقصود دور و از جمال و لقاى او مهجورند. و همچنين عدّه‏اى كه به معناى فقط گرويده و از اتيان اعمال حسنه و عبادات شرعيّه شانه خالى كنند چقدر از متن واقع كناره بوده، و از حقيقت به مجاز، و از واقع به تخيّل و توهّم قناعت كرده‏اند.
مگر نه آنست كه نور خدا در تمام مظاهر عالم امكان سارى و جارى است؟ پس چرا بدن را از عبادت معاف داريم و اين عالم جزئى را از تجلّى انوار الهيّه تعطيل نمائيم؟ و به الفاظ وصول و لبّ و مغز و عبادت قلبى اكتفا كنيم؟ آيا اين عبادت فقط از يكسو نيست؟ أمّا النّمط الأوسط و امّت وسط آن دسته‏اى هستند كه جمع بين ظاهر و باطن نموده و تمام درجات و مراتب وجودى خود را به عبادت و انقياد حضرت محبوب واداشته و در اين سفر ملكوتى تجهيز مى‏كنند. ظاهر را عنوان باطن، و باطن را جان و حقيقت ظاهر نموده، و هر دو را با يكديگر چون شير و شكر بهم درآميخته‏اند، از ظاهر، مرادشان وصول به باطن، و باطن را بدون ظاهر هباء منثورا شمارند. اللّهُمَّ نوّر ظاهرى بطاعتك، و باطنى بمحبّتك، و قلبى بمعرفتك، و روحى بمشاهدتك، و سرّى باستقلال اتّصال حضرتك، يا ذا الجلال و الإكرام. 3 و4
و از همين جا روشن مى‏شود كه براى تكميل نفس و طىّ مدارج و معارج كمال انسانيّت اكتفا به علوم الهيّه ذهنيّه تفكيريّه مانند تعليم و تعلّم فلسفه به هيچ وجه من الوجوه كافى نخواهد بود، چون ترتيب قياس و برهان بر اساس منطق صحيح و مقدّمات صحيحه نتيجه اقناعيّه براى ذهن مى‏دهد، ولى قلب و روح را اشباع نمى‏كند و روان را از تشنگى و عطش وصول به حقايق و شهود دقايق سيراب نمى‏سازد. گرچه علم حكمت و فلسفه داراى اصالت و متانت است، و اشرف علوم ذهنيّه و تفكيريّه است كه توحيد را بر پايه برهان استوار نموده و راه هرگونه شكّ و شبهه را مسدود مى‏كند.

دعوت قرآن به تعقل و تزكيه تواماً
و بر اين اصل قرآن مجيد دستور داده و روايات وارده از راسخين دانش و دين: ائمّه طاهرين كه پاسداران وحى و نبوّتند نيز امر به تعقّل و تفكّر و ترتيب قياس و برهان و مقدّمات استدلاليّه نموده‏اند، ليكن اكتفا نمودن به توحيد فلسفى و برهانى در مكتب استدلال بدون انقياد دل و وجدان ضمير و شهود باطن، امرى است نارسا. گرسنه گذاردن دل و باطن را از غذاهاى روحانيّه معنويّه عالم غيب و انوار الهيّه ملكوتيّه جماليّه و جلاليّه و قناعت كردن به سير در كتابها و كتابخانه‏ها و مكتب‏ها و درس خواندن‏ها و درس دادن‏ها گرچه به اعلى درجه از اوج خود برسد، سير كردن عضوى است از اعضاء و گرسنه گذاردن عضوى بالاتر و والاتر. دين قويم كه بر صراط مستقيم است هر دو جنبه را رعايت مى‏كند و قوا و استعدادهاى نهفته انسان را از هر دو جهت تكميل مى‏نمايد. از سوئى ترغيب به تعقّل و تفكّر مى‏كند، و از سوى ديگر امر به اخلاص و تطهير دل از زنگار كدورتهاى شهوانى، و آرامش دل و اطمينان و سكينه خاطر، و پس از يازده سوگند عظيم و جليل: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا - وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَ5 مى‏سرايد.
اين آيات قرآنيّه كه با جان انسان گفتگو دارد و با باطن انسان تكلّم مى‏كند چگونه افرادى را از متفكرّين و مدرّسين و معلّمين مكتب فلسفه و استدلال دعوت به تعبّد و مراقبه و محاسبه نفس نموده تا با اخلاص در عمل براى رضاى خدا طبق كلام رسول خدا: من أخلص للّه أربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه إلى لسانه 6 و7، چشمه‏هاى جوشان معارف الهيّه از منابع دل آنها جارى و بر زبان آنها سارى شده و بالأخره سيل خروشان انديشه‏ها و الهامات و واردات رحمانيّه از كانون وجودشان به حركت درآمده است.

توصيه صدرالمتالّهين به خضوع قلب همراه با فراگيري علوم عقلي
فخر فلاسفه شرق، بلكه افتخار فلاسفه عالم، صدر المتألّهين شيرازى پس از گذراندن عمر خود را در حكمت متعاليه، در پايان، چنان انجذابى به عبوديّت و عبادت و تطهير باطن و تزكيه سرّ پيدا مى‏كند كه از قلم تواناى او مى‏گذرد:
و انّى لاستغفر اللّه كثيرا ممّا ضيّعت شطرا من عمرى في تتبّع آراء المتفلسفة و المجادلين من اهل الكلام و تدقيقاتهم و تعلّم جربزتهم في القول و تفنّنهم في البحث حتّى تبيّن لي آخر الأمر بنور الإيمان و تأييد اللّه المنّان أنّ قياسهم عقيم و صراطهم غير مستقيم، فألقينا زمام أمرنا إليه و إلى رسوله النّذير المنذر، فكلّ ما بلغنا منه آمنّا به و صدّقناه و لم نحتل ان نخيّل له وجها عقليّا و مسلكا بحثيّا بل اقتدينا بهداه و انتهينا بنهيه امتثالا لقوله تعالى: مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذوُهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُو8، حتّى فتح اللّه على قلبنا ما فتح فأفلح ببركة متابعته و أنجح 9 (مقدّمه اسفار اربعه مولى صدر)

سلسله عرفاي يك قرن اخير
بهترين و عالى‏ترين فقيه صمدانى و حكيم الهى و عارف ربّانى در رأس قرن گذشته مرحوم آيه الحقّ آخوند مولى حسين قلى همدانى را بايد نام برد. اين فقيه بزرگ و متفكّر كم نظير و فيلسوف عاليقدر كه تمام اين علوم حقّه را در پرتو علم عرفان و تهذيب نفس جاى داده و همه را در انوار وجه الهى ادغام نموده و درجه و مرتبه هر علم را به جاى خود و به موقع خود معيّن فرموده و مقصد اقصى را وصول به حرم امن خدا قرار داده بود شاگردانى تربيت و به مكتب عرفان تسليم كرد كه هر يك ستاره درخشانى در آسمان فضيلت و توحيد بودند و تا مدّ شعاع بصر و بصيرت خويش عالمى را روشن و تابناك نمودند، از جمله عارف ربّانى آقا سيّد احمد طهرانى كربلائى و شاگرد ايشان فخر الفقهاء و جمال العرفاء حاج ميرزا على آقا قاضى - اعلى اللّه مقامهما الشريف - هستند.
فخر المفسّرين و سند المحقّقين استاد گرامى ما حضرت علامه سيّد محمّد حسين طباطبائى - أمدّ اللّه ظلاله الشّارفة - با آنكه از اوّل عمر با دو بال علم و عمل حركت داشت و هم در مكتب فلسفه و هم در مكتب عرفان نزد مرحوم قاضى طىّ طريق مى‏نمود و با سپرى نمودن عمرى را در قياس و برهان و خطابه و تقويت علوم فكريّه از»اشارات«و»اسفار«و»شف«و تحشيه آنها در عين اشتغال كامل به خلوت‏هاى باطنى و اسرار الهى و مراقبه عرفانى، بالأخره راحله خود را در آستان مقدّس قرآن يكسره فرود آورده چنان متوغّل در آيات سبحانيّه مى‏گردد كه بحث و تفكّر و قرائت و تلاوت و تفسير و تحليل و تأويل آيات قرآن براى ايشان از هر ذكرى و فكرى عالى‏تر و تدبّر در آنها از هر قياس و برهانى دلپذيرتر و مسرّت بخش‏تر مى‏گردد، و كأنّه غير از تعبّد محض در مقابل صاحب شريعت غرّاء و اوصياى گرامش هيچ ندارد.
دوست مكرّم و سرور ارجمند مهربانتر از برادر ما مرحوم آيه اللّه شيخ مرتضى مطهّرى - رضوان اللّه عليه - كه سابقه آشنائى ما با ايشان متجاوز از سى و پنجسال است، پس از يك عمر درس و بحث و تدريس و خطابه و كتابت و موعظه و تحقيق و تدقيق در امور فلسفيّه، با ذهن رشيق و نفس نقّاد خود بالأخره در اين چند ساله آخر عمر خود بالعيان دريافت كه بدون اتّصال به باطن و ربط با خداى منّان و اشراب دل از سرچشمه فيوضات ربّانيّه، اطمينان خاطر و آرامش سرّ نصيب انسان نمى‏گردد، و هيچگاه نمى‏تواند در حرم مطهّر خدا وارد شود يا گرداگرد آن طوف كند و به كعبه مقصود برسد. و چون شمعى كه دائما بسوزد و آب شود، يا پروانه‏اى كه خود را به آتش زند، و همانند مؤمن متعهّدى كه شوريده‏وار دلباخته گردد و در درياى بى‏كرانه ذات و صفات و اسماء حضرت معبود فانى گردد و وجودش به سعه وجود خدا متّسع شود قدم راستين در مضمار اين ميدان نهاد. بيدارى شب‏هاى تار و گريه و مناجات در خلوت سحرگاه و توغّل در ذكر و فكر و ممارست درس قرآن و دورى گزيدن از اهل دنيا و هواپرستان، و پيوستن به اهل الله و اولياى خدا، مشهود سير و سلوك او بود. رحمة الله عليه رحمة واسعة. لمثْلِ هَذَا فَلْيَعْمَل الْعَامِلُونَ10، انَّ اللَهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ11.

سبب تدوين رساله حاضر
چندى قبل از اين حقير خواستند تا براى سالگرد شهادت ايشان چيزى بنويسم. اين فقير كه حقّا خود را نالايق مى‏ديدم با وجود تراكم مشاغل و شواغل از قبول اين عهده پوزش طلبيدم. اخيرا كه مراجعه مكرّر شد، روح آن صديق گرامى مدد نمود كه اين مختصر را تحرير نموده و به عنوان مقدّمه به رساله‏اى كه در سير و سلوك نوشته بودم ملحق نموده و براى شادى روح آن مرحوم در دسترس طالبان حقّ و پويندگان سبل سلام و راه حقيقت قرار دهم. بِيَدِهِ ازِمَّةُ الامورِ وَ بِهِ أسْتَعينُ.
اصل اين رساله اسّ و مخّ اوّلين دوره از درسهاى اخلاقى و عرفانى است كه حضرت استاد گرامى ما علامّه طباطبائى - روحى فداه - در سالهاى يكهزار و سيصد و شصت و هشت و شصت و نه هجريّه قمريّه در حوزه مقدّسه علميّه قم براى بعضى از طلاب بيان فرموده و اين حقير به عنوان تقريرات درس به رشته تحرير درآورده بودم و قرائت و مرور به آن را در اوقات قبض و كدورت و خستگى موجب تنوير روح و تلطيف جان خود مى‏دانستم. اينك يك دوره بر آن مرور نموده با تنقيحات و اضافاتى مهيّا و پاداش و ثواب آن را به روح فقيد سعيد مطهّرى - أعلى اللّه مقامه الشريف - اهداء مى‏كنم. اللّهمّ احشره مع أوليائك المقرّبين، و اخلف على عقبه في الغابرين، و اجعله من رفقاء محمّد و آله الطّاهرين، و ارحمه و ايّانا برحمتك يا ارحم الرّاحمين.

معرفت اجمالى و طرح كلىّ سلوك إلى اللّه

بسم الله الرحمن الرحيم
و صَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرينَ، وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى اعْدائِهِمْ أجْمَعينَ. وَ بَعْدُ قَالَ اللهُ الْعَلِىُّ الْعَظيمُ:
سَنُرِيهِمْ آياتِنَا فِى الْآفَاقِ وَ فِى أنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْ‏ءٍ شَهيدٌ - أَلا إِنَّهُمْ فِى مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ مُحِيطٌ 12
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بى خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند باده از جام تجلّىّ صفاتم دادند
گرفتاري بشر درظلمت ماديّت بشر مادّى در بيداء ظلمت مادّيّت زندگى مى‏كند، و در درياى بيكران شهوات و كثرات غوطه مى‏زند، هر آن، موجى از علائق و وابستگى‏هاى مادّى او را به طرفى پرتاب مى‏كند، هنوز از لطمات و صدمات آن موج به حال نيامده موجى سهمگين‏تر و دهشت‏انگيزتر كه از علاقه به مال و ثروت و زن و فرزند سرچشمه مى‏گيرد سيلى‏هاى متوالى به صورت او نواخته و او را در قعر امواج خروشان اين بحر ژرف و درياى هولناك فرو مى‏برد، به طورى كه ناله و فريادش در ميان نهيب امواج ناپديد مى‏گردد. به هر جانب كه مى‏نگرد مى‏بيند كه حرمان و حسرت كه از آثار و لوازم لا ينفكّ مادّه فساد پذير است، او را تهديد و ترعيب مى‏نمايد. در اين ميان فقط گاهگاهى يك نسيم جانبخش و روح افزايى به نام جذبه او را نوازش مى‏دهد و چنين مى‏يابد كه اين نسيم مهرانگيز او را به جانبى مى‏كشد، و به مقصدى سوق مى‏دهد، اين نسيم متمادى نبوده گاه و بى‏گاه مى‏وزد. وَ انَّ لِرَبِّكُمْ فِى ايّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ ألا فَتَعَرَّضُوا لَهَا وَ لا تُعْرِضُوا عَنْهَا 13

سيرو سلوك در اصطلاح عرفاء
در اين موقع سالك به سوى خدا، جانى گرفته و از تأثير همان جذبه الهيّه تصميم مى‏گيرد كه از عالم كثرت عبور كند و به هر ترتيب كه ميسور است بار سفر بربندد و از اين غوغاى پردغدغه و مولم خود را خلاص كند. اين سفر را در عرف و اصطلاح عرفاء سير و سلوك نامند.
سلوك، يعنى پيمودن راه، و سير، يعنى تماشاى آثار و خصوصيّات منازل و مراحل در بين راه. زاد و توشه اين سفر روحانى مجاهده و رياضت نفسانى است، زيرا قطع علائق مادّه بسيار صعب و دشوار است، بنابراين اندك اندك رشته‏هاى علقه عالم كثرت را پاره نموده و از عالم طبع سفر مى‏نمايد.

صعوبت عبور از عالم برزخ و كثرات انفسيّه
هنوز از خستگى راه نياسوده وارد عالم برزخ كه كثرت انفسيّه است مى‏گردد. در اينجا به خوبى مشاهده مى‏كند كه مادّه و كثرات خارجيّه در درون خانه طبع او چه ذخائرى به وديعت نهاده بودند، اين‏ها همان موجودات خياليّه نفسانيّه هستند كه از برخورد و علاقه به كثرات خارجيّه به وجود آمده و جزء آثار و ثمرات و مواليد آن به حساب مى‏آيند. اين خيالات مانع از سفر او مى‏شوند و آرامش او را مى‏گيرند، و چون سالك، ساعتى بخواهد در ذكر خدا بيارمد ناگهان چون سيل بر او هجوم آورده و قصد هلاك او را مى‏كنند.
جان همه روز از لگدكوب خيال وز زيان و سود و از بيم زوال
نى صفا مى‏ماندش نى لطف و فرّ نى به سوى آسمان راه سفر
بديهى است كه صدمه و آزار كثرات انفسيّه قوى‏تر و نيرومندتر از كثرات خارجيّه مى‏باشد، چه انسان مى‏تواند با اختيار خود با عزلت و انزوا از مزاحمت و تصادم با كثرات خارجيّه دورى جويد ولى البتّه نتواند بدين وسيله از صدمه و آزار و خيالات نفسانيّه رهائى يابد، چه اين‏ها با او قرين و همجوارند.
مسافر راه خدا و طريق خلوص و عبوديّت حقّ، از اين دشمنان نمى‏هراسد، دامن همّت بر ميان مى‏بندد و به يارى آن نغمه قدسيّه راه مقصد را در پيش مى‏گيرد و از عالم خيالات كه او را "برزخ" نامند خارج مى‏گردد. ولى سالك بايد بسيار بيدار و هوشيار باشد كه در زواياى خانه دل چيزى از اين خيالات به جاى نمانده باشد، زيرا دأب اين موجودات خياليّه، اينست كه در موقع بيرون كردن آنها، خود را در گوشه و زواياى مخفيّه دل پنهان مى‏كنند، به طورى كه سالك فريب خورده گمان مى‏كند از شرّ آنها خلاص شده و از بقاياى عالم برزخ چيزى با خود همراه ندارد، ولى آن هنگام كه مسافر به چشمه حيات راه يافته و مى‏خواهد از عيون حكمت سيراب گردد ناگهان بر او تاخته و با تيغ قهر و جفا، كارش را مى‏سازند.
مثل اين سالك مثل كسى است كه در حوض خانه خود آبى وارد ساخته است و مدّتى به آن دست نزده تا تمام آلودگى‏ها و كثافات آن ته نشين شده آب صافى در حوض نمودار و گمان مى‏كند اين صفا و پاكى پايدار و هميشه است، ولى به محض آنكه بخواهد در حوض فرو رود يا چيزى را در حوض بشويد ناگهان تمام آن لردها و كثافات، آب صاف را آلوده نموده لكّه‏هاى سياه بر روى آب پديد مى‏آيد. لذا بايد آنقدر سالك با مجاهده و رياضت تحصيل آرامش خيال بنمايد كه مواليد خياليّه او در ذهن او متحجّر شده و نتوانند قيام نموده و ذهن او را وقت توجّه به معبود مشوّش دارند.

ورود سالك به عالم روح
چون سالك از عالم طبع و برزخ گذشت به عالم روح وارد مى‏شود و سپس مراحلى را طىّ مى‏كند كه ان شاء اللّه تعالى شرح آن به تفصيل خواهد آمد. اجمال آن اينست كه سالك توفيق يافته، مشاهده نفس خود و صفات و اسماء الهيّه را نموده كم‏كم به مرحله فناء كلّى رسيده و سپس به مقام بقاء به معبود مى‏رسد، در اين موقع حيات ابدى بر او ثابت مى‏گردد.
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جريده عالم دوام ما

مقصد سالك ملازمت به وجه الله است
در اثر تأمّل و تدبّر در آيات كريمه قرآنيّه اين اصل مسلّم مى‏گردد، و حاصل آنكه خداوند در جائى از قرآن مجيد مى‏فرمايد: مسافران كشته شده در راه خدا به طور جاويد زنده‏اند و هرگز نميرند. وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فِى سَبيلِ اللّهِ امْواتا بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ14 و در جائى ديگر مى‏فرمايد: هر چيزى فنا و نيستى پذير است مگر وجه پروردگار. كُلُّ شَىْ‏ءٍ هالِكٌ الا وَجْهَهُ15 و در جاى ديگر مى‏فرمايد: هر چه در نزد پروردگار است بقا و ثبات دارد. ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ.16
از انضمام اين آيات به يكديگر معلوم مى‏شود آنان كه زنده بوده و در نزد پروردگار روزى مى‏خورند عبارتند از وجه اللّه كه بوار و زوال به نصّ آيه قرآن در آن راه ندارد. از طرف ديگر از آيات كريمه قرآنيّه معلوم مى‏شود كه مراد از وجه الله تعالى كه زوال پذير نيست همانا اسماء الهيّه است. و بيان آن اينست كه در آيه ديگرى همين وجه الله را كه فنا و زوال در او راه ندارد تفسير به اسماء خود نموده و صفت عزّت و جلالت را بر آن مترتّب ساخته است:
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ - وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُوالْجَلالِ وَ الْإكْرَامِ17 به اتّفاق جميع مفسّرين كلمه "ذو" صفت براى "وجه" مى‏باشد يعنى "وجه" پروردگار تو كه آن وجه ذو الجلال و الاكرام است باقى است. و چون مى‏دانيم كه وجه هر شى‏ء عبارتست از آن چيزى كه مواجهه بدان حاصل مى‏شود، بنابراين وجه هر چيز مظهر آن چيز است، و مظاهر، همان اسماء خدا هستند كه مواجهه خدا با تمام مخلوقات به وسيله آنها انجام مى‏گيرد، و نتيجه آن اين مى‏شود كه تمام موجودات فنا و زوال پذيرند مگر اسماء جلاليّه و جماليّه، و بالنتيجه معلوم مى‏شود كه سالكان إلى الله كه به فيض سعادت بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ 18رسيده‏اند عبارتند از اسماء جلاليّه و جماليّه حضرت پروردگار جلّ و عزّ.
از همين گفتار به خوبى معلوم مى‏شود كه مراد ائمّه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين - كه فرموده‏اند: نَحْنُ اسْمَاءُ اللّهِ،19 چه بوده است، و الا مقام حكومت ظاهريّه اجتماعيّه و وساطت و مباشرت در امور شرعيّه و احكام ظاهريّه الهيّه مقامى نيست كه بدين كيفيّت خود را توصيف كنند. بلكه مراد همان فناء در ذات احديّت است كه ملازم با وجه الله گرديدن و مظهر اتمّ صفات جماليّه و جلاليّه او شدن است كه قابل قياس با هيچ مقام و منصبى نيست.

مراقبه و مراتب و آثار آن
يكى از اهمّ چيزهائى كه در راه سير و سلوك و در حكم ضروريّتى از ضروريّات آن است همانا امر مراقبه است. سالك بايد از اوّلين قدم كه در راه مى‏گذارد تا آخرين قدم، خود را از مراقبه خالى ندارد و اين از لوازم حتميّه سالك است.
بايد دانست كه مراقبه داراى درجات و مراتبى است، سالك در مراحل اوّليّه يك نوع مراقبه‏اى دارد و در مراحل ديگر انواع دگرى. هر چه رو به كمال رود و طىّ منازل و مراحل كند مراقبه او دقيق‏تر و عميق‏تر خواهد شد، به طورى كه آن درجات از مراقبه را اگر بر سالك مبتدى تحميل كنند از عهده آن برنيامده و يكباره بار سلوك را به زمين مى‏گذارد يا سوخته و هلاك مى‏شود، ولى رفته رفته در اثر مراقبه در درجات اوّليّه و تقويت در سلوك مى‏تواند مراتب عاليه از مراقبه را در مراحل بعدى به جاى آرد، و در اين حالات بسيارى از مباحات در منازل اوّليّه بر او حرام و ممنوع مى‏گردد.

مقصود عرفاء از "مِي"
در اثر مراقبه شديد و اهتمام به آن، آثار حبّ و عشق در ضمير سالك هويدا مى‏شود، زيرا عشق به جمال و كمال على الاطلاق فطرى بشر بوده و با نهاد او خمير شده و در ذات او به وديعت گذارده شده است ليكن علاقه به كثرات و حبّ به مادّيّات حجابهاى عشق فطرى مى‏گردند و نمى‏گذارند كه اين پرتو ازلى ظاهر گردد. به واسطه مراقبه كم‏كم حجابها ضعيف شده تا بالأخره از ميان مى‏رود و آن عشق و حبّ فطرى ظهور نموده ضمير انسان را به آن مبدأ جمال و كمال رهبرى مى‏كند. اين مراقبه در اصطلاح عرفاء تعبير به "مى" شده است.
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات بخواست جام "مى" و گفت راز پوشيدن
راه خلوتگه خاصم بنما تا پس ازين "مى" خورم با تو و ديگر غم دنيا نخورم

مشاهده سالك نفس خود را
چون سالك در امر مراقبه مواظبت نمود، حق تعالى از باب مهر و عطوفت انوارى را بر او به عنوان طلايع ظاهر مى‏گرداند. در ابتداى امر اين انوار مانند برق ظاهر گشته ناگهان پنهان مى‏شوند، اين انوار كم كم قوّت يافته مانند ستاره ريز درخشان مى‏گردند، و سپس نيز قوّت يافته به صورت ماه و بعدا به صورت خورشيد پديد مى‏آيند، و گاهى مانند چراغى كه افروخته باشند و يا قنديلى نمايان مى‏شوند، اين انوار را در اصطلاح عرفاء "نوم عرفانى" نامند، اين انوار از قبيل موجودات برزخيّه هستند. ولى هنگامى كه از اين مراتب مراقبت سالك قوى‏تر گشت و رعايت مراقبه را كاملا بنمود اين انوار قوى‏تر شده سالك تمام آسمان و زمين و شرق و غرب را يكپارچه روشن مى‏بيند، اين نور، نور نفس است كه هنگام عبور از عالم برزخ هويدا مى‏شود ليكن در مراحل اوّليّه عبور كه مى‏خواهد تجلّيات نفس شروع شود سالك نفس خود را به صورت مادّى مشاهده مى‏كند و به عبارت ديگر چه بسا ملاحظه مى‏كند كه خودش در برابر خودش ايستاده است. اين مرحله ابتداى تجرّد نفسى است.
مرحوم استاد علامه حاج ميرزا على آقاى قاضى - رضوان اللّه عليه - مى‏فرمودند كه: روزى از اطاق بيرون آمده در دالان خانه ديدم كه خودم در كنارى ساكت و صامت ايستاده‏ام، با دقّت تمام‏ترى به صورت خود نگاه كردم، ديدم در صورت، خالى دارم. چون به اطاق آمدم و در آئينه نظر انداختم ديدم كه در صورت من خالى بوده و من تاكنون آن را نديده بودم.
و گاهى سالك متوجّه مى‏شود كه خود را گم كرده است و هر چه جستجو مى‏كند نمى‏تواند خود را پيدا نمايد. گفته شد كه اين مشاهدات در مراحل ابتدايى تجرّد نفس بوده و مقيّد به زمان و مكان هستند و بعدا در اثر توفيقات الهى سالك مى‏تواند تمام حقيقت نفس خود را با تجرّد تامّ و تمامى مشاهده نمايد.
از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى - رضوان اللّه عليه - نقل است كه ايشان مدّت چهارده سال شاگرد و ملازم استاد عرفان و توحيد مرحوم آخوند مولى حسين قلى همدانى - رضوان الله عليه - بوده‏اند، مى‏فرموده‏اند:
روزى استاد به من فرمود كه: مقام تربيت فلان شاگرد به عهده شماست. آن شاگرد همّتى فراوان داشت و عزمى راسخ. مدّت شش سال در مراقبت و مجاهدت كوشش نمود تا به مقامى رسيد كه قابليّت محضه بود براى ادراك و تجرّد نفس، خواستم اين سالك راه سعادت به دست استاد بدين فيض نائل و به اين خلعت الهيّه مخلّع گردد. او را با خود به خانه استاد بردم و پس از عرض مطلوب، استاد فرمودند: اينكه چيزى نيست و فورا با دست خود اشاره كردند و فرمودند: تجرّد مثل اينست. آن شاگرد مى‏گفت: فورا ديدم كه من از بدنم جدا شده‏ام و در كنار خود موجودى را مانند خود مشاهده مى‏كنم.
بايد دانست كه شهود موجودات برزخيّه چندان شرافتى ندارد بلكه شرافت همان رؤيت نفس است در عين تجرّد تامّ و كامل. چون نفس در اين موقع به تمام حقيقت مجرّده خود هويدا مى‏گردد، موجودى مشاهده مى‏شود كه مقيّد به زمان و مكان نبوده بلكه مشرق و مغرب عالم را فرا مى‏گيرد. و اين شهود بر خلاف شهود مراحل اوّليّه جزئى نبوده بلكه از قبيل ادراك معانى كليّه است.
از مرحوم آقا سيد احمد كربلائى - رضوان الله عليه - كه از شاگردان معروف و مبرّز مرحوم آخوند بوده‏اند نقل است كه فرموده‏اند: روزى در جائى استراحت كرده بودم كسى مرا بيدار كرد و گفت: اگر مى‏خواهى نور اسفهبديّه را تماشا كنى از جاى برخيز. وقتى چشم گشودم ديدم نورى بى حدّ و اندازه، مشرق و مغرب عالم را فرا گرفته است. اللَّهُمَّ ارْزُقْنا. اين همان مرحله تجلّى نفس است كه بدين صورت و به كيفيّت نور غير محدود مشاهده مى‏شود.

مشاهده سالك اسماء و صفات ذات حق را
از اين مرحله كه مى‏گذرد، سالك سعادتمند، در اثر اهتمام در امر مراقبه به تناسب همان عوالم علوى و به مقتضيات آن منازل و مراحل، موفّق مى‏گردد كه صفات بارى تعالى را مشاهده نمايد و يا اسماء ذات مقدّسه او را به نحو كلّيّت دريابد. چه بسا در اين موقع سالك ناگهان متوجّه مى‏گردد كه تمام موجودات جهان يك واحد علم است، و يا غير از يك قدرت واحده ابدا قدرتى نيست، اين در مرحله شهود صفات است. و امّا در مرحله شهود اسماء كه از اين نيز برتر است سالك ملاحظه مى‏كند كه در تمام عوالم، عالم يكى است، و قادر يكى است، و حىّ يكى است. و اين مرحله از مرحله ادراك صفات كه در مرتبه قلب پيدا مى‏شود اشرف و اكمل است (لانّ السّالك يصبح و لا يرى قادرا و لا عالما و لا حيّا سوى الله تعالى20).

تاثير تلاوت قرآن در مشاهده اسماء‌و صفات ذات باري تعالي
و اين شهود غالبا در حال تلاوت قرآن پيدا مى‏شود. چه بسا خواننده قرآن درمى‏يابد كه خواننده او نبوده كسى ديگر بوده است، و گاه مى‏شود كه ادراك مى‏كند كه مستمع نيز كسى ديگر بوده كه استماع مى‏كند.
بايد دانست كه تلاوت قرآن را در حصول اين امر تأثير فراوانى است، و سزاوار است كه سالك در حين اشتغال به نماز شب سور عزائم را تلاوت كند چه از حال قيام ناگهان براى خدا به سجده افتادن خالى از لطف نيست، و به تجربه ثابت شده است كه قرائت سوره مباركه "ص" در نماز وتيره شب جمعه بسيار مؤثّر است و خصوصيّت اين سوره از روايتى كه در ثواب آن وارد شده است معلوم مى‏گردد.

استغراق در ذات ربوبي و بقاء‌به معبود
چون سالك به توفيق الهى اين مراحل را طىّ نمود و به اين مشاهدات كامياب گرديد جذبات الهيّه او را احاطه نموده هر آن او را به فناء حقيقى نزديك مى‏سازد تا بالأخره جذبه او را احاطه كرده متوجّه جمال و كمال على الاطلاق گشته هستى خود و غير خود را آتش زده در برابر طلعت نازنين يار چيزى نخواهد ديد، كانَ اللّهُ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَىْ‏ءٌ 21در اين حال سالك از وادى هجران بيرون رفته و در درياى لا يتناهى مشاهده ذات ربوبى مستغرق خواهد گرديد.

مقام توجه به عالم كثرت در عين شهود عوالم ربوبي
مخفى نماند كه سير و سلوك سالك منافاتى با بود و هستى در عالم مادّه ندارد و بساط كثرت خارجيّه به حال خود باقى خواهد بود، و سالك در عين كثرت در وحدت است. بعضى فرموده‏اند: مدّت سى سال در ميان مردم بودم و اينان گمان مى‏كردند كه من با ايشان مراوده دارم و با ايشان معاشرم و حال آنكه در اين مدّت من بجز خدا كسى را نديده و نشناختم.
اين حال بسيار مهمّ و حائز اهميّت است چه در ابتداى امر اين حال ممكن است فقط در يك لحظه پديد آيد ولى كم‏كم شدّت مى‏يابد و به طول ده دقيقه يا بيشتر و سپس يك ساعت يا بيشتر و بعدا به عنايات الهيّه ممكن است از حال گذشته و مقام گردد. اين حال را در لسان اخبار و بزرگان بقاء به معبود نامند. و به اين مرتبه از كمال نتوان رسيد مگر پس از حصول فناء كلّى از هستى موجودات در ذات حضرت احديّت. در اين حال سالك چيزى را نمى‏بيند مگر ذات قدس الهى.
نوشته‏اند: از يكى از مجذوبين كه به نام بابا فرج الله مجذوب بوده و جذبه الهيّه دامنگيرش شده بود سؤال كردند كه دنيا را براى ما توصيف كن. در پاسخ گفت: از آن وقت كه من چشم گشودم دنيا را نديده‏ام تا اكنون براى شما توصيف كنم22.
از اين شهود در ابتدا كه هنوز قوّت نيافته است تعبير به "حال" مى‏نمايند و در اين موقع غير اختيارى سالك است ولى در اثر شدّت مراقبت با توفيقات الهيّه از حال گذشته به»مقام«مى‏رسد و در اين موقع اختيارى سالك است. بديهى است سالك قوى آن كسى است كه در عين شهود اين احوال متوجّه عالم كثرات بوده و هر دو عالم را اداره نمايد. و اين مرتبه بسيار عالى و رفيع است و دسترسى به آن در نهايت صعوبت، و شايد اختصاص به انبياء و اولياء و هر كس را كه خدا بخواهد، داشته باشد، چون در عين اشتغال به نعمت لى مع الله حالات لا يسعها ملك مقرّب23 جلوات و ظهورات انَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ24 از ايشان هويدا و ظاهر مى‏گردد.
اگر كسى گويد كه اين مناصب اختصاصى بوده و وصول به اين ذروه از معارف الهيّه منحصرا راجع به انبياء عظام و ائمّه معصومين - صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين - است و ديگران را به هيچ وجه من الوجوه بدان راه نيست؛ در جواب گوئيم: منصب نبوّت و امامت امرى است اختصاصى، ولى وصول به مقام توحيد مطلق و فناء در ذات احديّت كه تعبير از او به ولايت مى‏شود ابدا اختصاصى نيست و دعوت انبياء و ائمّه عليهم السلام امّت را بدين مرحله از كمال است. حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله امّت خود را دعوت فرموده‏اند كه به آن جائى كه پاى خود را گذارده‏اند پا گذارند و اين مستلزم امكان سير به آن مقصد است و الا لازم مى‏آيد دعوت لغو باشد. لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُوا اللَهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَهَ كَثير25

علت عدم وصول همگان به كمالات انساني
از طريق عامّه روايت شده است كه: لو لا تكثير في كلامكم، و تمريج في قلوبكم لرأيتم ما أرى، و لسمعتم ما أسمع. "اگر اين گفتار بسيار در زبانها، و اين اضطراب و آشوب در دل‏هاى شما نبود هر آينه مى‏ديديد آنچه را كه من مى‏بينم و مى‏شنيديد آنچه را كه من مى‏شنوم. "اين گفتار حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله به خوبى حاكى است از آنكه علّت عدم وصول به كمالات انسانى همانا خيالات باطله شيطانيّه و افعال لغو و بيهوده است. و از طريق خاصّه نيز روايت است كه آن حضرت فرمود: لو لا أنّ الشّياطين يحومون حول قلوب بنى آدم لرأوا ملكوت السّماوات و الأرض. "اگر شياطين گرداگرد دل‏هاى فرزندان آدم گردش نمى‏كردند هر آينه آنها ملكوت آسمان‏ها و زمين را مى‏ديدند. "
و از جمله آثار آن مرتبه عالى انسانى احاطه كلّيّه است به قدر استعدادات امكانيّه به عوالم الهيّه، و نتيجه اين احاطه اطّلاع بر ماضى و مستقبل است و تصرّف در موادّ كائنات، چه محيط را غايت تسلّط بر محاطٌ عليه حاصل است، با همه كس مصاحب و در همه جا حاضر.
شيخ عبد الكريم جيلى كه يكى از عرفاء است در كتاب خود به نام "الانسان الكامل" چنين گويد: "به ياد دارم وقتى به مقدار يك لمحه به من حالى دست داد كه خود را متّحد با جميع موجودات يافتم به طورى كه حضور همه آنها را بالعيان مشهود خود مى‏ديدم، ولى اين حال بيش از يك لحظه دوام نداشت. "
البتّه مانع از دوام و استمرار اين حال همانا اشتغالات به تدابير بدن است و حصول تماميّت اين مراتب بعد از ترك تدبير بدن است. عارفى از عرفاء هند به نام شيخ ولىّ الله دهلوى در كتاب خود به نام "همعات" چنين گويد: به من آگاهانيدند كه فراغ از آثار نشأه مادّيّه پس از گذشت پانصد سال از عبور عالم مادّه و مرگ صورت مى‏گيرد، و اين مدّت مطابق با نصف روز از ايّام ربوبى است، لقوله عزّ من قائل: وَ انَّ يَوْما عِنْدَ رَبِّكَ كَألْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ26

نارسا بودن الفاظ در بيان حقايق و انوار تجرديّه و عوالم ربوبي
البتّه معلوم است كه ساير درجات و فيوضات اين عالم بى حدّ و نهايت است چون پايه و اساس وضع الفاظ بر پايه احتياجات بشرى بوده است و در اثر توسعه احتياجات دائره وضع الفاظ وسيع‏تر شده است لذا بيان حقائق انوار تجرّديّه عوالم ربوبى در قالب الفاظ غير ممكن است و هر چه از آنجا گفته شود اشاره و كنايه بوده نمى‏تواند آن حقيقت عاليه را در افهام تنزّل دهد. بشر مادّى كه به نصّ اخبار أنت في أظلم العوالم در تاريك‏ترين عوالم از عوالم الهيّه كه همين عالم مادّه است
زندگى مى‏نمايد و هر چه با چشم خود مى‏بيند و با دست مادّى خود لمس مى‏نمايد از براى آنها الفاظى در حدود احتياجات روزمرّه خود وضع مى‏نمايد امّا از ساير عوالم و از تعلّقات و تشعشعات و انوار و ارواح اطّلاعى ندارد تا براى آنها نيز الفاظى وضع كند، بنابر اين ما در تمام لغات جهان لغتى نداريم كه آن معانى عاليه را حكايت كند پس چسان مى‏توان آن حقايق را به زبان آورده و توصيف نمود؟
مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست حلّ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
دو دسته از اين حقايق سخن رانده‏اند:
اوّل: جماعات انبياء كرام عليهم السلام بديهى است كه آنها با عوالم ماوراء مادّه ارتباط داشته‏اند ولى به حكم نحن معاشر الأنبياء امرنا أن نكلّم النّاس على قدر عقولهم27 مجبور بودند از اين حقايق به قسمى تعبير نمايند كه قابل فهم و ادراك عامّه مردم باشد و لهذا از بيان حقايق انوارى و غايت درخشندگى آن قطع نظر نموده و از بيان آنچه كه حتّى به قلب بشر هم خطور نكرده است رفع يد نموده از حقيقت ما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر 28تعابيرى از قبيل جنّت و حور و قصور و غيره مى‏نمودند ولهذا خود نيز در آخر اعتراف مى‏نمودند كه بيان حقايق آن عوالم قابل توصيف نيست.
دوّم: سلسله‏اى از مردم كه به متابعت راه انبياء تشرّف ادراك اين حقايق و فيوضات به قدر اختلاف و استعدادات نصيبشان شده است. اينان نيز سخن در پرده استعاره و تمثيل گفته‏اند.

عالم خلوص و اخلاص و اقسام آن
بايد دانست كه وصول بدين مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حقّ صورت نبندد و تا سالك به منزل مخلّصين نرسد كشف حقيقت چنانكه بايد براى او نخواهد شد.
بدانكه اخلاص و خلوص بر دو قسم است: اول: خلوص دين و طاعت از براى خداى تعالى. دوم: خلوص خود را از براى او. و دلالت بر اوّل دارد كريمه شريفه: وَ مَا امِرُوا الا لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ 29و بر دوم دلالت دارد كريمه شريفه: الا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصينَ 30و حديث نبوى مشهور: من أخلص لله أربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه إلى لسانه31 دلالت بر قسم دوم دارد. يعنى كسى بدين مرحله مى‏رسد كه خود را براى خداى تعالى خالص كند.
و توضيح اين اجمال آنكه: خداوند تعالى همانطور كه صلاح را در قرآن كريم در بعضى از مواضع استناد به عمل داده است كقوله تعالى: مَنْ عَمِلَ صالِح32 يا: عَمِلَ عَمَلا صالِح33 يا الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ34 و در بعضى از مواضع آن را استناد به ذات انسان داده است كقوله تعالى: إنَّهُ مِنَ الصّالِحينَ35 يا: وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ36 همچنين اخلاص و خلوص را گاهى مستند به عمل دانسته و نسبت به آن داده است و گاهى مستند به ذات. بديهى است كه تحقّق اخلاص در مرتبه ذات موقوف است بر اخلاص در مرتبه عمل يعنى تا كسى در يكايك از اعمال و افعال و گفتار و سكون و حركت خود اخلاص به عمل نياورد به مرحله اخلاص ذاتى نائل نخواهد شد. قال عزّ من قائل: الَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ37 به ارجاع ضمير مستتر فاعل «يرفع» به سوى «العمل الصالح» و معنى چنين مى‏شود: «العمل الصّالح يرفع الكلم الطّيّب».

خصوصيات وآثار خلوص ذاتي
و بايد دانست كه چون كسى به مرحله خلوص ذاتى برسد و بدين فيض عظمى نائل گردد داراى آثار و خصوصيّاتى خواهد بود كه ديگران از آن بى‏نصيب و بهره‏اند:
اوّل آنكه به نصّ كريمه قرآنيّه ديگر شيطان را به هيچ وجه من الوجوه برايشان تسلّط و اقتدارى نيست: فَبِعِزَّتِكَ لاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ - الا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ38 بديهى است كه اين استثناء تشريعى نيست بلكه به واسطه اقتدار ذاتى مخلصين در مقام توحيد، ديگر شيطان را قدرتى نبوده و به علّت ضعف و ناتوانى خود نمى‏تواند در اين مرحله به آنان دست يابد. بارى چون مخلصين خود را براى خدا خالص نموده به هر چيز كه مى‏نگرند خدا را مى‏بينند، و شيطان به هر قسم و كيفيّتى بر ايشان ظهور كند باز با نظر الهى در آن شى‏ء مى‏نگرند و استفاده الهيّه مى‏كنند، لهذا شيطان از اوّل امر نزد اين طايفه اعتراف به عجز و مسكنت خود نموده و سپر مى‏اندازد و الا شيطان ذاتش براى اغواء بنى آدم است و كسى نيست كه بخواهد به كسى ترحّم نموده و دست از اضلال او بردارد.
دوّم، اين گروه از محاسبه محشر آفاقى و حضور در آن عرصه معاف و فارغ هستند. در قرآن كريم وارد است كه: وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ مَنْ فِى الْأرْضِ الا مَنْ شَاءَ اللهُ39 از اين آيه به طور حتم دستگير مى‏شود كه به طور اجمال جماعتى از فزع و صعقه قيامت در امانند، و چون به آيه شريفه: فَإنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ - الا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصينَ 40ضميمه گردد معلوم مى‏شود كه آن گروه كه از صعقه قيامت در امانند عبارتند از:
بندگان مخلَص خدا، زيرا بندگان مخلص به يك معنى ابدا داراى اعمالى نيستند تا آنان را براى حساب آن در عرصه قيامت حاضر سازند. آنان به واسطه مراقبت و رياضات شرعيّه در جهاد انفسيّه كشته شده و به حيات ابدى پيوسته‏اند و از قيامت عظماى انفسيّه عبور كرده‏اند، در دوران مجاهده به حساب آنان رسيدگى شده و حال به واسطه قتل في سبيل الله در نزد خداى خود به خلعت حيات ابدى مخلّع و از روزى‏هاى خاصّه خزانه ربوبى متنعّمند.
قال عزّ من قائل: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فِى سَبيلِ اللَهِ امْوَاتا بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ41 و زياده بر آن، آنكه احضار، فرع بر عدم حضور است و اينان قبل از پيدايش طليعه قيامت در همه جا حاضر بوده و بر همه احوال مطّلع بوده‏اند لقوله تعالى: عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ42.
سوّم، آنچه از ثواب و اجر به هر كس برسد و در روز قيامت به او عطا شود در مقابل عمل او خواهد بود مگر اين صنف از بندگان كه كرامت الهيّه بر ايشان ماوراء طور پاداش عمل است: وَ ما تُجْزَوْنَ الا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ - إلا عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصينَ 43و اگر گفته شود كه: مفاد اين آيه آنست كه گروه معذّبين طبق اعمالشان به پاداش مى‏رسند مگر بندگان نيك خدا كه براى ايشان جزا در مقابل عمل نبوده بلكه پروردگار منّان به ايشان به فضل و كرم خود جزا خواهد داد. گوئيم: مفاد آيه مطلق بوده و مخاطب آن اختصاصى به گروه معذّبين ندارد، علاوه آنكه جزاى بندگان به فضل و كرم، منافات با جزا در مقابل عمل ندارد. چه معناى فضل اينست كه در مقابل عمل كوچك، پروردگار منّان جزاى بزرگ عنايت مى‏فرمايد و در واقع عمل كوچك را بزرگ مى‏شمارد ولى با اين همه باز جزا در قبال عمل واقع گرديده است در حالى كه مفاد كريمه شريفه غير از اينست، مفاد آيه آنست كه به بندگان مخلصين خدا جزا اصلا در مقابل عمل داده نمى‏شود. و نيز در آيه ديگر مى‏فرمايد: لَهُمْ ما يَشَاؤُنَ فيها وَ لَدَيْنَا مَزيدٌ 44 براى اين گروه هر چه اراده و مشيّت آنان تعلّق گيرد خواهد بود و در نزد ما نيز چيزى زياده از مقدار اراده و مشيّت آنان براى آنان خواهد بود. پس معلوم مى‏شود كه از كرامات الهيّه چيزهائى كه فوق اراده و مشيّت و بالاتر از سطح فكر و ميزان طيران مرغ اختيار و اراده آنهاست داده خواهد شد و اين نكته شايان دقّت است و قابل توجّه.
چهارم، آنان داراى مقامى منيع و منصبى رفيع و مرتبه‏اى عظيمند كه بتوانند حمد و سپاس ذات احديّت و ثناى الهى را كما هو حقّه همانطور كه سزاوار آن ذات اقدس است بجا آورند. قال عزّ من قائل: سُبْحَانَ اللَهِ عَمَّا يَصِفُونَ - الا عِباد اللَهِ الْمُخْلَصينَ 45و اين غايت كمال مخلوق و نهايت منصب ممكن است. از مجموع بيانات سابقه چنين بدست مى‏آيد كه براى آخرين مراحل سلوك كه همان مقام مخلَصين باشد چه مزايائى است و چه فيوضاتى بر آنان مترتّب خواهد بود. ولى بايد معلوم باشد كه وصول به اين كمالات و تحقّق به اين حقائق وقتى ميسور مى‏گردد كه سالك در ميدان مجاهده في سبيل الله كشته و مقتول گردد، و هنگامى از آن فيوضات الهيّه سرمست خواهد بود كه جام شهادت را سركشيده باشد. و مراد از كشته شدن عبارت است از قطع علاقه روح از بدن و متعلّقات آن، و همچنانكه شهيد در معركه قتال با شمشير و سيف ظاهرى علاقه روح خود را از بدن قطع مى‏كند سالك راه خدا نيز با سيف و شمشير باطن در ميدان نبرد با نفس امّاره به وسيله استمداد از قواى رحمانيّه علاقه روح خود را از بدن و متعلّقات آن سلب مى‏نمايد.

وارستگي از عوالم كثرت از لوازم ابتدايي سلوك است
در ابتداى سلوك بايد سالك إلى الله به وسيله اختيار مقام زهد و تأمّل و دقّت و تفكّر در بى‏اعتبارى دنيا و عدم فائده دلبستگى به آن، رشته علقه به عالم كثرات را قطع كند، چه نتيجه زهادت بى‏ميلى و بى‏رغبتى است به امور، و در نتيجه از رويدادهائى كه موجب نفع مادّى و صورى اوست خوشحال نمى‏شود، و از وقايعى كه موجب ضررهاى مادّى اوست متأثّر و محزون نمى‏گردد. لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلَى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتَاكُمْ 46اين بى‏رغبتى و بى‏ميلى منافات با حزن و خوشى في الله ندارد زيرا اين خوشحالى از محبّت به مال و منال و اعتباريّات نبوده بلكه از جهت آنست كه خود را غرق درياى احسان و كرم خدا مى‏بيند.
پس از طىّ اين مرحله، تازه سالك متوجّه خواهد شد كه علاقه مفرطى به ذات خود دارد و نفس خود را تا سر حدّ عشق دوست دارد، هرچه بجا مى‏آورد و هر مجاهده كه مى‏كند همه و همه ناشى از فرط حبّ به ذات خود است، زيرا كه يكى از خصوصيّات انسان آنست كه فطرة خودخواه بوده، حبّ به ذات خود دارد، همه چيز را فداى ذات خود مى‏نمايد و براى بقاى وجود خود، از از بين بردن و نابود نمودن هيچ چيز دريغ نمى‏كند. از بين بردن اين غريزه بسيار صعب و مبارزه با اين حسّ خودخواهى از اشكل مشاكل است، و تا اين حسّ از بين نرود و اين غريزه نميرد نور خدا در دل تجلّى نمى‏كند، و به عبارت ديگر تا سالك از خود نگذرد به خدا نمى‏پيوندد.

قطع علاقه از ذات خود
سالك بايد به وسيله استمداد از الطاف الهيّه و امدادهاى پياپى رحمانيّه رشته محبّت به ذات خود را سست و رفته رفته ضعيف نموده تا بالأخره پاره كند و به اين صنم درونى كه سر - رشته تمام مفاسد است كافر گردد و او را يكباره فراموش بنمايد تا به طورى كه عند التأمّل و التحقيق تمام كارهاى او براى ذات اقدس الهى باشد و حبّ به ذات او به حبّ به خداى خود تبديل گردد، و اين بر اساس مجاهده انجام مى‏گيرد. پس از طىّ اين مرحله سالك ديگر علقه به بدن و آثار بدن و حتّى به روح خود را كه پاره نموده ندارد، هر كار كه كند براى خداست و اگر سدّ جوعى كرده و در كار تهيّه اسباب زندگى به قدر كفاف و ضرورت باشد براى آنست كه محبوب ازلى خواستار حيات اوست و الا قدمى از قدم براى تحقّق حيات اين نشأه برنمى‏داشت.
البتّه اين خواست در مقابل خواست خدا طولى خواهد بود نه عرضى، و بر همين اساس ديگر سالك حقّ ندارد طالب كشف و كرامات بوده، عملى براى تحقّق آن انجام دهد يا براى طىّ الأرض و اخبار از مغيبات و اطّلاع بر ضماير و اسرار و تصرّف در موادّ كاينات ذكرى بگويد و رياضتى بكشد و براى استكمال و بروز قواى نفسانى به اىّ وجه و صورة عملى انجام دهد زيرا چنين كسى در راه رضاى محبوب قدم برنمى‏دارد، خداى را عبادت نكرده و مخلص نخواهد بود بلكه نفس خود را معبود خود ساخته و براى برآورده شدن حاجات او و تحقّق پذيرفتن استعدادات او گام مى‏زند گرچه لفظا بدين منكر اعتراف نكند و ظاهرا تمام عبادتش را براى خدا انجام دهد.
چنين شخصى به نصّ كريمه شريفه: ا فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَواهُ47، هواى خود را معبود خود ساخته و خواسته‏هاى نفسانى خود را مى‏پرستد. سالك بايد از اين مرحله عبور كند و نفس خود را كه دم از انانيّت مى‏زند ترك بگويد. و سيأتي الكلام فيه ان شاء الله تعالى.48
وقتى سرانجام سالك بدين مرحله رسيد كم‏كم خود را كه براى خداى تعالى دوست مى‏داشت نيز فراموش مى‏كند و ديگر خودى نمى‏بيند و ديگر غير از جمال ازلى و ابدى سيما و رخساره‏اى را نخواهد ديد و رفته رفته در آن درياى بيكران غرق شده اثرى از او نخواهد ماند.

لزوم عنايت خاصّه الهي در غلبه كامل در جنگ انفسي
بايد دانست كه سالك بايد متوجّه باشد كه در جنگ انفسى به طور كامل از عهده جنود شيطان برآيد و آثار نفسانيّه خود را به كلّى قطع كند و اصول آنها را از زواياى مخفيّه خانه دل بركند چه اگر ذرّه‏اى از حبّ مال و جاه و منصب و كبر و شخصيّت طلبى و خويشتن دوستى در او باقى باشد هرگز به كمال نخواهد رسيد. لهذا بسيار ديده شده است كه كثيرى از كمّلين پس از سالها رياضت و مجاهده به كمالات نرسيده و در جنگ انفسى شكست خورده‏اند، و علّت آن اينست كه ريشه بعضى از صفات هنوز در خانه دلشان باقى بوده ليكن پنداشته‏اند كه آن ريشه به كلّى از بين رفته است لذا در مواقع امتحان الهى و در مظانّ بروز نفس و جلوه آثارش آن ريشه‏ها ناگهان جوانه داده و نموّ نموده و كار سالك را ساخته‏اند. توفيق غلبه بر نفس و جنود آن منوط به دستگيرى و عنايات خاصّه حضرت ربّ الأرباب است چه طىّ اين مرحله بدون توفيق و دستگيرى خاصّ او صورت نبندد. گويند: روزى مرحوم سيّد بحر العلوم - رضوان اللّه عليه - را شاگردانش خندان و متبسّم يافتند، سبب پرسيدند، در پاسخ فرمود: پس از بيست و پنج سال مجاهده اكنون كه در خود نگريستم ديدم ديگر اعمالم ريائى نيست و توانسته‏ام به رفع آن موفّق گردم. فتأمّل جيّدا.

لزوم متابعت كامل از جميع احكام شرعيه در تمام مراحل سلوك
پوشيده نماند كه از ابتداى سير و سلوك تا آخرين مرحله از آن، سالك بايد در تمام امور ملازم شرع انور باشد و به قدر سر سوزنى از ظاهر شريعت تجاوز ننمايد. پس اگر كسى را ببينى كه دعوى سلوك كند و ملازم تقوى و ورع نبوده و از جميع احكام الهيّه شرعيّه متابعت ننمايد و به قدر سر سوزنى از صراط مستقيم شريعت حقّه انحراف نمايد او را منافق مى‏دان مگر آنچه به عذر يا خطا يا نسيان از او سر زند. و اينكه از بعضى شنيده شده است كه مى‏گويند سالك پس از وصول به مقامات عاليه و وصول به فيوضات ربّانيّه تكليف از او ساقط مى‏گردد سخنى است كذب و افترائى است بس عظيم، زيرا رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله با اينكه اشرف موجودات و اكمل خلائق بودند معهذا تا آخرين درجات حيات تابع و ملازم احكام الهيّه بوده‏اند. بنابراين سقوط تكليف به اين معنى دروغ و بهتان است. بلى از براى آن مى‏توان معناى ديگرى نمود كه قائلين، آن را قصد نمى‏نمايند و آن اينست كه اتيان اعمال عباديّه باعث براى استكمال نفوس بشريّه است، و مراتب استعداد انسان به واسطه التزام بر سنن عباديّه از مراحل قوّه به فعليّت مى‏رسد. بنابراين براى افرادى كه هنوز به مرحله فعليّت تامّه من جميع الجهات نرسيده‏اند عبادات آنان براى استكمال است.

عبادت افراد كامل و واصل به جهت تقرّب نبوده بلكه لازمه كمال آنان است
ولى براى افرادى كه به مرحله فعليّت تامّه رسيده‏اند ديگر عبادت به جهت حصول استكمال و تحصيل مقام قرب معنى ندارد بلكه اتيان عبادات براى چنين شخصى به عنوان ديگرى كه همان مقتضاى حصول كمال است خواهد بود. لهذا عائشه از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله پرسيد كه: «پس از آنكه خداوند در شأن شما فرمود: لِيَغْفِرَ لَكَ اللَهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ 49پس اين اندازه رنج در تحمّل عبادات براى چيست؟ فرمودند: آيا مگر نمى‏خواهى من عبد شاكر خداى خود بوده باشم»؟ از اينجا به خوبى معلوم مى‏شود كه اتيان اعمال عباديّه براى بعضى از نفوس بشريّه استكمالا للنّفس نبوده بلكه محضا براى اظهار امتنان و شكرا للّه العظيم بوده است.
حالاتى كه براى سالك در اثر مراقبت و مجاهده دست مى‏دهد و گاه و بيگاه انوارى و آثارى بر او مشهود مى‏گردد همه مقدّمه تحصيل ملكه است زيرا مجرّد ترتّب آثار و تغيّر حال فى الجمله كافى نيست بلكه بايد سالك سعى كند كه با مجاهده بقاياى عالم سافل را كه در ذاتش كامن و مخفى است به كلّى رفع كند، و تا با پاكان عالم سنخيّت پيدا نكند وصول به مراتب ايشان براى او غير ميسور است بلكه در اثر اندك لغزشى در سلوك و جهاد، او را دوباره به عالم سافل تنزّل خواهند داد، كريمه شريفه: وَ ما مُحَمَّدٌ الا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإنْ ماتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ50 بر اين دقيقه دلالت دارد. پس سالك بايد ظاهر و باطن خويش را بالمرّة پاكيزه نمايد و زوايا و بيغوله‏هاى دل خويش را كاملا پاك كند تا توفيق صحبت با ارواح طيّبه و همنشينى با پاكان ملأ اعلى نصيب او گردد. وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإثْمِ وَ باطِنَهُ51

ذكر اجمالي عوالم مقدم بر عالم خلوص در قرآن
بنابراين بايد كاملا عوالم مقدّمه بر عالم خلوص را طىّ كند، و اجمال آن را خداوند تبارك و تعالى در اين آيه مباركه فرموده است: الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في سَبيلِ اللّهِ بِامْوالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ أعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اولَئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ - يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ خالِدينَ فِيها ابَدا انَّ اللَهَ عِنْدَهُ أجْرٌ عَظيمٌ 52
بنابراين عوالم مقدّم بر عالم خلوص چهار است. اوّل: اسلام، دوّم: ايمان، سوّم: هجرت، چهارم: جهاد في سبيل الله. و چون جهاد اين مسافر جهاد اكبر است لقوله صلّى اللّه عليه و آله: رجعنا من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأكبر53،پس شرط در اين سفر است كه اسلام و ايمان مجاهد، اسلام و ايمان اكبر باشد. و بعد از آن طالب را سزد كه دامن همّت بر كمر زده با رسول باطن به معاونت رسول ظاهر يا خليفه آن مهاجرت كرده و سپس قدم در ميدان مجاهده نهد تا به فوز قتل في سبيل الله فائز گردد.
ولى بايد سالك بر اين نكته واقف باشد كه از ابتداى سلوك تا اين مرحله از جهاد موانع انسى و شيطانى زياد بود ولى چون به فوز اين قتل نائل گردد و از عوالم اسلام و ايمان اكبر عبور نموده و در مجاهده نيز فائق و كشته شود ابتداى عوالم اسلام اعظم و ايمان اعظم و هجرت عظمى و جهاد اعظم است، و موانع آن كفر اعظم و نفاق اعظم است. و در اين وادى ديگر جنود شيطان را قدرت بر غلبه و دسترسى بدانجا نيست بلكه خود شيطان كه رئيس ابالسه است راه را بر سالك خواهد گرفت. بنابراين هرگز سالك نبايد چنين تصوّر كند كه چون از اين عوالم گذشت از مخاطره رسته و گوهر مقصود را جسته است بلكه بايد ملتفت باشد كه پس از عوالم سابقه اگر اين عوالم اعظم را طىّ نكند گرفتار ابليس شده و شيطان او را از وصول به سر منزل مقصود منع خواهد نمود، ولى بايد سالك همّتى عالى داشته و نگذارد كه ابليس او را به كفر اعظم يا به نفاق اعظم گرفتار كند بلكه پس از اسلام اعظم و ايمان اعظم هجرت عظمى نموده و با مجاهده اعظم از قيامت عظماى انفسيّه عبور و در وادى مخلصين وارد گردد. رزقنا اللّه ان شاء الله تعالى.

شرح تفصيلى عوالم مقدّم بر عالم خلوص
بنابر آنچه گفته شد چون قبل از عالم خلوص بايد مسافر الى الله تعالى دوازده عالم را طىّ كند، اسلام اصغر و اكبر و اعظم، و ايمان أصغر و أكبر و أعظم، و هجرت صغرى و كبرى و عظمى، و جهاد اصغر و اكبر و اعظم، لذا بايد خصوصيّات اين عوالم و آثار و علائم و موانع و صوارف آنها را نيز بداند. ما در اينجا به نحو اجمال بيان كرديم و چون تفصيل آنها در كتاب مستطاب منتسب به مرحوم فخر الفقهاء و الأولياء سيّد مهدى بحر العلوم - رضوان الله عليه - ذكر شده است طالبين شرح تفصيلى بايد بدانجا مراجعه نمايند. ليكن براى روشن شدن مطلب در اينجا فى الجمله بيانى خواهد شد.

اسلام اكبر
اسلام اكبر عبارت است از تسليم و انقياد محض يعنى ترك اعتراض من جميع الوجوه بر خداوند عزّ و جلّ، و اعتراف و اذعان بر آنكه آنچه هست و تحقّق يافته صلاح بوده و آنچه واقع نشده صلاح نبوده است، و به طور كلّى رفع يد از چون و چرا و عدم گلايه از حضرت ربّ العزّة. و به همين مرتبه ناظر است كلام مولى الموحّدين أمير المؤمنين عليه السّلام در حديث مرفوعه برقى كه: انّ الاسلام هو التّسليم، و التّسليم هو اليقين54 و علاوه بر ترك اعتراض بايد در قلب او هيچ نوع گرفتگى و غبارى نسبت به احكام تشريعيّه و تكوينيّه الهيّه نباشد، كما ورد في قوله تعالى: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِى أنْفُسِهِمْ حَرَجا مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليم55.. اين مرحله همان مرحله ايمان اكبر است كه اسلام اكبر به روح سرايت نموده و دل و جان را حقّا متصرّف شده است.

ايمان اكبر
وقتى كه دل سالك به نور اسلام اكبر منوّر گرديد گاه و بيگاه بر او حالى دست مى‏دهد كه علاوه بر ادراك شعورى مشاهده مى‏كند كه هر چه هست مستند به بارى تعالى است و به عبارت ديگر خداى را در همه احوال حاضر و ناظر مى‏يابد، و اين همان مرحله شهود و اسلام اكبر است. و چون هنوز به سرحدّ كمال نرسيده است كه به تمام اركان بدن سرايت كند و اعضاء و جوارح را متصرّف گردد لهذا موانع مادّيّه و مشاغل و شواغل طبيعيّه او را از اين حال صرف نموده و در حال اشتغال به شغلى آن شهود را از دست مى‏دهد و غفلت او را مى‏گيرد. لذا بايد سالك با عزم راسخ ايستادگى نموده و آن حال را به مقام ملكه بالا برد و به كمال برساند تا شواغل خارجيّه نتوانند مسير شهودى سالك را تغيير دهند و بر حال او غلبه كنند. لذا بايد اين اسلام را از مقام دل به مقام روح سرايت دهد تا آن اجمال به تفصيل پيوندد، و به امر روح آن حالت تمام قواى ظاهرى و باطنى را فرا گيرد و از حال به ملكه برسد. و اين مقام همانست كه عرفاء از آن تعبير به احسان مى‏نمايند چه خداوند كريم در قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ الَّذينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَن56، ولى به اين اكتفا ننموده پس از آن مى‏فرمايد: وَ إنَّ اللَهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ 57 بنا بر اين مجاهد في سبيل الله تا به مرتبه احسان نرسد نتواند بر سبل هدايت الهيّه دست يابد.
از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله سؤال كردند كه معنى احسان چيست؟ فرمود: ان تعبد الله كأنّك تراه، و ان لم تكن تراه فإنّه يراك.58 يعنى: بايد انسان چنان خداى را عبادت كند كه او را ببيند و اگر بدين كيفيّت قادر بر عبادت او نباشد در مرحله متأخّر چنان خداى را عبادت كند كه گوئى خداى او را مى‏بيند.
تا هنگامى كه اسلام اكبر سالك به ايمان اكبر نرسيده فقط گاه و بيگاه بر او حال احسان دست داده و عبادات را با شوق و رغبت و ميلى وافر انجام مى‏دهد امّا وقتى كه به ايمان اكبر رسيد از حال احسان به ملكه محسنين مى‏رسد. در اين موقع جزئيّات و كلّيّات افعال سالك از سرچشمه شوق و ميل و رغبت آب خورده همه را به طيب خاطر اتيان مى‏كند، زيرا در اين موقع ايمان به روح سرايت كرده و چون روح سلطان و فرمانفرماى جميع اعضاء و جوارح است همه را به كار خود وامى‏دارد و كار بر همه سهل و آسان مى‏گردد، همه آنها منقاد و مطيع روح بوده و دقيقه‏اى از آنات از اطاعت او سر باز نمى‏زنند. خداوند تبارك و تعالى در حقّ اين طائفه مى‏فرمايد:
قَدْ أفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ - الَّذينَ هُمْ في صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ - وَ الَّذين هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ 59چون اشتغال به لهويّات متفرّع بر ميل و رغبت به آنهاست و سالك مؤمن به ايمان اكبر كه به مرتبه احسان رسيده و در او ملكه شده ابدا ميل و رغبتى به آنها ندارد، و از طرف ديگر چون مى‏داند كه دو محبّت و شوق در يك دل جاى نمى‏گيرد لقوله تعالى: ما جَعَلَ اللَهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في جَوْفِهِ 60اگر در دل سالكى ميل و رغبت به امور لهويّه باشد إنّا 61كشف مى‏كنيم كه ميل و رغبت الهى در او نبوده و چنين قلبى منافق خواهد بود، چه در مورد امور راجع به خداى تعالى اظهار ميل مى‏كند و در امور لغويّه و لهويّه نيز رغبت و ميل دارد. و اين نفاق، نفاق اكبر است كه در مقابل ايمان اكبر قرار دارد، و تسليم و اطاعت قلبى آن متولّد از رغبت و اشتياق باطنى نيست بلكه متولّد از عقل و زائيده خوف و ملاحظه‏كاريهائى است كه در انسان پديد مى‏گردد. و اشاره به همين نفاق است قوله عزّ من قائل: وَ اذا قَامُوا الَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالَى62 سالك هنگامى به ايمان اكبر مى‏رسد كه هيچ درجه از درجات اين نفاق در او نباشد و به هيچ وجه افعال او ناشى از مدركات عقليّه و صلاح انديشى و محافظه كارى و مسبّب از خوف نباشد بلكه صرفا بر اساس اشتياق و محبّت و به داعيه عشق و ميل و رغبت انجام گيرد.

هجرت كبرى
چون سالك به مرتبه ايمان اكبر رسيد بايد مهيّاى هجرت كبرى گردد، و آن هجرت به تن است از مخالطه اهل عصيان و مجالست اهل بغى و طغيان و أبناء روزگار خوّان، و هجرت به دل است از مودّت و ميل به ايشان، و هجرت به تن و دل است معا از عادات و رسوم متعارفه و اعتباريّات و مقرّراتى كه سالك را از راه خدا باز مى‏دارد و مانع و عائق سفر او مى‏گردد، چه عادات و رسوم از مهمّات بلاد كفر است.
در اجتماع مادّى، انسان مقيّد به رسوم و عادات وهمى و خيالى است كه اهل دنيا به آن عادت دارند و سود و زيان و محاورات و معاشرتها و ردّ و بدلهاى خود را بر آن اساس استوار مى‏كنند. مثلا عادت بر آن جارى شده كه در مجلس مذاكره و مباحثه علمى اگر كسى زبان در دهان نهاد و مهر خاموشى بر دهان زده سخنى نگويد او را به نادانى منسوب مى‏كنند. يا مثلا عادت بر اين جارى شده كه در نشستن در صدر مجلس، تهافت به عمل مى‏آورند و قعود و جلوس در صدر را علامت بزرگى، و تقدّم در ورود و خروج از مجلس را نشانه عظمت مى‏گيرند، و چرب زبانى و تملّق را دليل بر مردم‏دارى و حسن خلق تلقّى مى‏كنند، و خلاف اين‏ها را نشانه حقارت و كم ارزشى و نبود موقعيّت و شخصيّت و سوء خلق.
سالك بايد به توفيق الهى و امداد رحمانى از تمام اين‏ها چشم بپوشد و از اين عالم خيال و وهم هجرت كند و اين عجوزه را سه طلاقه نمايد. در اين متاركه بايد سالك از هيچ نيروئى بيم و هراس نداشته باشد، و از مذمّت مردم نهراسد، و از ملامت و نكوهش افرادى كه خود را اهل فضل و دانش قلمداد مى‏كنند باك نداشته باشد، چنانكه در جامع كلينى در روايت سكونى از حضرت صادق عليه السّلام از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت است كه: اركان الكفر أربعة: الرّغبة و الرّهبة و السّخط و الغضب63.و رهبت در آن به رهبت از مردم تفسير شده است در مخالفت عادات و نواميس و هميّه آنها. و محصّل كلام آنكه بايد سالك از جميع آداب و عادات و رسوم اعتباريّه اجتماعيّه كه سدّ راه خدا هستند دست بردارد. و اين را عرفاء تعبير به جنون مى‏نمايند زيرا مجنون به رسوم و عادات مردم آشنائى ندارد و به آنها وقع نمى‏گذارد و مدح و ذمّ آنها را به ديده بى‏اعتنائى مى‏نگرد و از حركت و قيام آنها بر عليه او خوف و وحشتى به خود راه نمى‏دهد و تغيير روش در خود نمى‏دهد.
اى دل آن به كه خراب از مى گلگون باشى بى زر و گنج به صد حشمت قارون باشى
در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى
تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنما ار خود از گوهر جمشيد و فريدون باشى
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش كى روى ره ز كه پرسى چكنى چون باشى
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن ور نه چون بنگرى از دائره بيرون باشى
ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك نشان تا به چند از غم ايّام جگر خون باشى؟

جهاد اكبر
چون سالك به توفيق حضرت ربّانى موفّق به هجرت گرديد و از عادات و رسوم پاى دركشيد قدم در ميدان جهاد اكبر مى‏نهد و آن عبارتست از محاربه با جنود شيطان، زيرا در اين موقع سالك در عالم طبيعت گرفتار و اسير وهم و غضب و شهوت و مغلوب أ هويه متضادّه، لجّه آمال و امانى او را محيط، و هموم و غموم بر او مستولى، و به منافيات طبع و منافرات خاطر متألّم، و مخاويف عديده را منتظر، هر زاويه از كانون سينه‏اش آتشى، انواع فقر و احتياج، و اصناف آلام و انتقام در درونش، گاهى در كشاكش اهل و عيال، و زمانى در خوف تلف مال و منال، گاه جاه مى‏خواهد و نمى‏رسد، و گاه منصب مى‏جويد و نمى‏يابد، خار حسد و غضب و كبر و امل او را دامنگير، و در چنگ حيّات و عقارب و سباع عالم طبيعت و مادّيّت زبون و حقير، خانه دلش از ظلمات وهم تيره و تار، و فزون از حدّ و شمار، از هر طرف روى گرداند سيلى روزگار خورد، و به هر جا پا نهد خارى به پايش خلد.
اين آلام و اسقام در سينه سالك انباشته است، و پس از تأمّل و تدبّر به كثرت آنها پى مى‏برد. سالك بايد با توفيق الهى بر جنود وهم و غضب و شهوت فاتح آمده و در اين مجاهده كبرى پيروز گردد و در اين جهاد فتح و ظفر نصيبش گردد و از چنگ عوائق و علائق مستخلص شده عالم طبيعت را بدرود كند.

اسلام اعظم
در اين حال وارد عالم اسلام اعظم مى‏گردد. در اينجا خود را جوهرى مى‏بيند يكتا و گوهرى بى‏همتا، بر عالم طبيعت محيط و از موت و فنا مصون و از كشاكش متضادّات فارغ، در خود صفا و بهاء و ضيائى مشاهده مى‏نمايد كه فوق ادراك عالم طبيعت است چون در اين حال، سالك از عالم طبيعت مرده و حيات تازه‏اى يافته است و با اينكه به ظاهر در عالم ملك و ناسوت است ولى موجودات ناسوتى را با صورتهاى ملكوتى خواهد ديد و هر چه از مادّه بر او روى نمايد او را به صورت ملكوتى مشاهده مى‏كند، و به حال او ضررى نمى‏رساند چون به قيامت انفسيّه وسطى رسيده پرده بر كنار رفته و بسى از امور خفيّه بر او ظاهر گرديده و بسيارى از احوال عجيبه او را حاصل شده است. اين مرتبه همان مقام اسلام اعظم است كه در آيات قرآنيّه به طور روشن از آن ذكر شده است. ا وَ مَنْ كانَ مَيْتا فَأحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورا يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ 64 و هكذا قوله تعالى: مَنْ عَمِلَ صَالِحا مِنْ ذَكَرٍ اوْ انْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنُ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ اجْرَهُمْ بِاحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ 65
مخفى نماند كه در اين موقع سالك به واسطه آنچه از خود مشاهده مى‏كند ممكن است او را اعجاب و انانيّت درگيرد و بزرگترين دشمن جانى و قتّال او كه نفس خود اوست با او روبرو گردد چنانكه در حديث وارد است كه: اعدى عدوّك نفسك التّى بين جنبيك.66 و اگر در اين حال عنايت ربّانيّه او را انقاذ نكند به كفر اعظم مبتلا مى‏شود. و به همين كفر اشاره فرموده‏اند كه: النّفس هي الصّنم الأكبر67اين بت‏پرستى بود كه حضرت إبراهيم عليه السّلام از آن به خدا التجاء نموده و دورى آن را از خدا طلبيد: وَ اجْنُبْنى وَ بَنِىَّ انْ نَعْبُدَ الْأصْنامَ68 چه پرظاهر است كه در حقّ حضرت خليل - الرحمن پرستش اصنام مصنوعه غير متصوّر است. و همين شرك است كه حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از آن به خدا پناه برد و عرض كرد اللّهمَّ انّى اعوذ بك من الشّرك الخفىّ.69
پس بايد سالك به يارى و مدد الهى تصديق به نيستى خود نموده و اذعان به عجز و ذلّت و عبوديّت و مملوكيّت خود نموده انانيّت را بدرود كند تا كفر اعظم دامن او را درنگيرد و به اسلام اعظم موفّق آيد. بعض از بزرگان عرفاء در دوران عمر خود تلفّظ به كلمه «ما» و «من» نكردند و هميشه مى‏گفتند: بنده آمد و رفت، و بعض ديگر تفصيل مى‏دادند، آنچه را كه از حسن و جمال، و مستند به ذات حقّ بود به او نسبت مى‏دادند، و هر چه راجع به آنان بوده و ساحت قدس الهى از آن برى بود به خود نسبت مى‏دادند، و آنچه ممكن بود استنادش به خود آنها و به خدا، به صيغه جمع مثل ما و نحن مى‏آوردند و اين طريقه را از داستان حضرت خضر و موسى عليهما السلام استفاده نموده‏اند آنجا كه خضر فرمود:
امَّا السَّفينَةُ فَكانَتْ لِمَساكينَ يَعْمَلُونَ فِى الْبَحْرِ فَأرَدْتُ أنْ أعيبَه70 چون عيب به ذات الهى استناد نپذيرد لهذا به صيغه مفرد آورده و به خود نسبت داده است.
وَ امَّا الْغُلامُ فَكَانَ ابَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا انْ يُرْهِقَهُمَا طُغْيانا وَ كُفْرا - فَأَرَدْنا انْ يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرا مِنْهُ زَكَاةً وَ أقْرَبَ رُحْما 71 چون قتل، ممكن الاستناد به حضرت خضر و به خداست لهذا به صيغه جمع آورده شده است.
وَ امَّا الْجِدارُ فَكَانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى الْمَدِينَةِ وَ كَانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كان ابُوهُمَا صَالِحا فَأرَادَ رَبُّكَ انْ يَبْلُغا أشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنْزَهُم72 چون توجّه به خير و اراده كمال و نفع، مستند به ذات الهى است لهذا نسبت به پروردگار داده شده است. و همچنين از سخنان حضرت إبراهيم عليه السّلام اين طريقه از تكلّم مشهود است آنجا كه گفت:
الَّذِى خَلَقَنى فَهُوَ يَهْدِينِ - وَ الَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَ يَسْقِينِ - وَ اذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ73 در اينجا مرض را به خود و شفا را به خدا نسبت داده است.
رسيدن به مقام اسلام اعظم و رفض انانيّت نفس كه محلّ بروز و ظهور شيطان است بايد به توفيق الهى صورت گيرد.
حاج امام قلى نخجوانى كه استاد معارف مرحوم آقا سيّد حسن آقا قاضى والد مرحوم آقا حاج ميرزا على آقا قاضى - رضوان الله تعالى عليهم - بود و در نزد مرحوم آقا سيّد قريش قزوينى - رضوان الله عليه - در اخلاقيّات و معارف الهيّه مراتب استكمال را طىّ مى‏نمود گويد: «پس از آنكه به سنّ پيرى و كهولت رسيدم شيطان را ديدم كه هر دوى ما در بالاى كوهى ايستاده‏ايم. من دست خود را بر محاسن خود گذارده و به او گفتم: مرا سنّ پيرى و كهولت فرا گرفته اگر ممكنست از من درگذر. شيطان گفت: اين طرف را نگاه كن. وقتى نظر كردم درّه‏اى را بسيار عميق ديدم كه از شدّت خوف و هراس عقل انسان مبهوت مى‏ماند. شيطان گفت: در دل من رحم و مروّت و مهر قرار نگرفته اگر چنگال من بر تو بند گردد جاى تو در ته اين درّه خواهد بود كه تماشا مى‏كنى».

ايمان اعظم
مرحله عاليتر از اسلام اعظم مرحله ايمان اعظم است و آن عبارتست از شدّت ظهور و وضوح اسلام اعظم به طورى كه از علم و باور تجاوز نموده به مرتبه مشاهده و عيان برسد، و در اين هنگام سالك از عالم ملكوت ارتحال نموده و قيامت كبراى انفسيّه بر او قائم و به عالم جبروت داخل مى‏شود و از مشاهدات ملكوتيّه به معاينات جبروتيّه فائز مى‏گردد.

هجرت عظمى
و بعد از اين بايد سالك از وجود خود مهاجرت نموده و آن را بالمرّة رفض كند و آن مسافرت به عالم وجود مطلق است. و به اين مرحله ناظر است گفتار بعضى از بزرگان كه: دع نفسك و تعال.74 و نيز اشاره به اين مرحله است قوله تعالى: فَادْخُلى في عِبَادى - وَ ادْخُلى جَنَّتى 75چه «و ادخلى جنّتى» بعد از «فادخلى في عبادى» آمده است، و خطاب يا ايّتها النّفس المطمئنّة خطاب به نفسى است كه از جهاد اكبر فارغ و به عالم فتح و ظفر كه مقرّ اطمينان است داخل شده است. و چون هنوز از مجاهده عظمى فارغ نشده است و آثار وجودى او باقى است و غايت اضمحلال آن موقوف بر تحقّق جهاد اعظم است لهذا هنوز از تحت تسلّط و قهر خارج نشده و در مضمار «مليك» و «مقتدر» كه دو اسم خداوند عظيم است جاى دارد: فى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ 76و پس از اين مرحله بايد سالك با آثار ضعيف وجود خود در مجادله برآمده و بقاياى آن را كه خود را مخفى داشته‏اند بالمرّة نابود و ريشه‏كن سازد تا بتواند در بساط توحيد مطلق قدم گذارد. و اين عالم، عالم فتح و ظفر است. و بدين وسيله عوالم دوازده‏گانه طىّ شده و چنين كسى كه از هجرت عظمى و جهاد اعظم گذشته و فاتح و مظفّر شده است وارد عالم خلوص خواهد شد و در مضمار انّا لِلّهِ وَ انّا الَيْهِ راجِعُونَ77 وارد شده قيامت عظماى انفسيّه بر او قائم، از اجسام و ارواح و جميع تعيّنات گذشته و از همه فانى شده و قدم در عالم لاهوت نهاده و از تحت كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ78 بيرون مى‏رود.

موت ارادي
چنين شخصى به موت ارادى، ميّت خواهد بود، لهذا حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمودند: من أراد ان ينظر إلى ميّت يمشى فلينظر إلى علىّ بن أبي طالب. 79
توضيح و تبيين:
كمالاتى كه تاكنون ذكر شد و كم و بيش آثار و علائم آن بيان شد فيوضاتى است از جانب حضرت ربّ العزّة كه اختصاص به امّت حضرت خاتم الأنبياء و المرسلين محمّد بن عبد الله صلّى اللّه عليه و آله دارد. سالكين امم سالفه و شرايع ماضيه كمالاتشان محدود بوده، پس از حصول فناء و نيستى خود فقط مى‏توانستند مشاهده اسماء و صفات پروردگار را بنمايند و بالاتر از اين مرحله را گمان نمى‏بردند. و سرّ آن اين بود كه نهايت معرفت آنان منتهى به كلمه لا اله الا الله 80مى‏شد كه حاصل آن شهود ذات مستجمع جميع صفات كماليّه و جماليّه است.

مزيّت سالكين امت اسلام بر سالكين امم سالفه
ولى سالكين امّت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از اين مرحله بس بالاتر رفته به مراحل بعديّه اطّلاع پيدا نموده‏اند و به مراحلى كه قابل شرح و بيان نيست راه يافته‏اند، و علّت آن اينست كه جميع دستورات اسلاميّه راجع است به كلمه «الله اكبر من أن يوصف».
و بنا بر اين اساس قهرا مراحلى را كه سالك مسلمان طىّ مى‏كند به جائى منتهى مى‏شود كه قابل شرح و بيان و توصيف نيست، و اين به مناسبت ارتباط سلوك با كلمه مباركه «الله اكبر من ان يوصف» است. لهذا خود انبياى سلف نيز ما فوق مقام شهود اسماء و صفات الهى چيزى را گمان نمى‏بردند تا با طائر همّت قصد پرواز به آن آشيان را بنمايند. از اين روى در دنيا كه به انواع ابتلائات دچار مى‏شدند متوسّل و متمسّك به ولايت معنوى و روحى رسول الله و أمير المؤمنين و صدّيقه كبرى و اولاد طاهرينشان مى‏شدند آنگاه نجات مى‏يافتند، و اين همان مقام ولايت كبراى معنويّه ايشان بود كه دفع هموم و غموم از آن انبياء مى‏كرد.
اجمال اين مقام گرچه براى آنان مدرك بود و بر همين اساس متوسّل به مقامات عاليه طاهرين مى‏شدند ليكن كيفيّت و خصوصيّت آن برايشان معلوم نبود و تا آخر عمر بر آنها مجهول مى‏ماند. فقط از آيات كريمه قرآن استفاده مى‏شود كه براى حضرت إبراهيم عليه السّلام يكى دو بار به طور حال نه دوام روى داد كه بتواند حقائق عاليه و فيوضات كامله را شهود نمايد ولى استمرارى نداشت و مقام آن در سراى ديگر براى آن حضرت محقّق خواهد بود.

پاورقي
________________________________________
52 آيه 20 تا 22، از سوره 9: توبه: آنانكه ايمان آورده‏اند و هجرت كرده‏اند و در راه خدا با اموال و جانهاى خود مجاهده كرده‏اند نزد خداوند مقام بزرگترى دارند، و اينان البتّه رستگارانند. پروردگارشان به رحمت و خشنوديى از سوى خود و به بهشتهائى كه نعمتى پايدار براى آنان در آنست و در آن جاودان خواهند بود بشارتشان مى‏دهد، بدرستى كه پاداش بزرگ نزد خداست‏.
53 ما از جهاد كوچكتر بازگشته به سوى جهاد بزرگتر در حركتيم‏.
54 بدرستيكه اسلام همانا تسليم است و تسليم، يقين‏.
55 «سوگند به پروردگار تو اى پيغمبر كه اينان ايمان نمى‏آورند مگر آن هنگامى كه در منازعات و مشاجرات واقعه بين خود تو را حكم قرار دهند، و سپس آن كسى كه حكم بر عليه او نمودى و خود را متضرّر ديد به هيچ وجه در دل خود از اين حكم ضيق و تنگى نيابد بلكه شاد و خرّم باشد و از جان و دل به حقيقت مرتبه انقياد، تسليم و خوشنود باشد»
56 آيه 69، از سوره 29: عنكبوت: و آنانكه در راه ما مجاهده كردند البتّه به راههاى خودمان هدايتشان مى‏كنيم... و مسلّما خداوند با نيكوكاران است‏.
57 69:29
58 69آنچنان خدا را بپرستى كه گويا او را مى‏بينى، و اگر اين توان در تو نيست كه او را ببينى، اينطور پرستش كن كه او تورا مى‏بيند.
59 آيه 1 تا 3، از سوره 23 مؤمنون: براستى كه مؤمنان رستگار شدند، آنانكه در نمازشان خشوع دارند، و آنانكه از لغو و بيهوده رو گردانند
60 آيه 4، از سوره 33: احزاب: خداوند براى يك مرد دو دل در درونش ننهاده است‏.
61 در اصطلاح، «برهان انّى»، پى بردن به علّت و مؤثّر از راه معلول و اثر را گويند.
62 آيه 142، از سوره 4: نساء: و چون به نماز ايستند به حال كسالت ايستند.
63 پايه‏هاى كفر چهار است: رغبت (ميل و گرايش) رهبت (ترس و بيم) سخط (نارضايتى و بيزارى) و غضب (خشم).
64 آيه 122، از سوره 6: انعام: آيا آن كس كه بى‏جان بود و ما زنده‏اش كرديم و براى او نورى قرار داديم كه بدان وسيله در ميان مردم راه مى‏رود چون كسى است كه در تاريكيها بسر مى‏برد و از آن بيرون نمى‏شود؟ اينچنين اعمال كافران براى آنان جلوه داده شده است‏.
65 آيه 97، از سوره 16: نحل: هركس كه كار شايسته كند مرد باشد يا زن در حاليكه مؤمن باشد، او را به زندگانى پاك و دلنشينى حيات بخشيم، و چنين كسانى را به جزائى كه بهتر از عملشان است پاداش مى‏دهيم‏.
66 سرسختترين دشمنانت همان نفس توست كه ميان دو پهلوى توست‏.
67 نفس همانا بت بزرگتر است‏.
68 آيه 35، از سوره 14: إبراهيم: و من و پسرانم را دور بدار از آنكه بت‏ها را پرستش كنيم‏.
69 خداوندا من حتما از شرك خفى به تو پناه مى‏آورم‏.
70 آيه 79، از سوره 18: كهف: اما آن كشتى از آن فقيرانى بود كه در دريا كار مى‏كردند، من خواستم آن را معيوب سازم....
71 آيه 80 و 81، از سوره 18: كهف: امّا آن پسر بچه پدر و مادرش مؤمن بودند پس ما ترسيديم كه آن دو را به سركشى و كفر كشاند، بنابراين خواستيم كه پروردگارشان فرزندى برايشان جايگزين كند كه از او پاكتر و دلسوزتر باشد و پيوند رحم را بهتر رعايت كند.
72 آيه 82، از سوره 18: كهف: و اما آن ديوار از آن دو كودك يتيمى در شهر بود كه گنجى برايشان زير آن نهفته بود و پدرشان مرد صالح و شايسته‏اى بود، پس پروردگار تو خواست كه آنان به رشد خود برسند و گنجشان را بيرون آورند.
73 آيه 78 تا 80، از سوره 26: شعراء: (خداى من) آن كسى (است) كه مرا آفريده پس هدايتم مى‏كند، و آن كسى (است) كه مرا خوراك مى‏دهد و سيرابم مى‏كند، و چون بيمار شوم مرا شفا مى‏بخشد.
74 خودت را رها كن و بالا بي.
75 آيه 29 و 30، از سوره 89: فجر: پس در زمره بندگانم داخل شو و در بهشت من وارد شو.
76 آيه 55، از سوره 54: قمر: در جايگاهى راستين نزد پادشاهى مقتدر.
77 آيه 156، از سوره 2: بقره: ما همه ملك طلق خدائيم، و ما به سوى او باز - گشت كنندگانيم‏.
78 آيه 185، از سوره 3: آل عمران: هر نفسى چشنده مرگ است‏.
79 هر كه مى‏خواهد به مرده‏اى بنگرد كه راه مى‏رود، به علىّ بن ابى طالب نگاه كند.
80 معبودى جز الله نيست‏.
درس دوم:
بيان اصل وراثت در عصمت
بسم الله الرحمن الرحيم
و صلى الله على محمد و آله الطاهرين و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الآن الى قيام يوم الدين و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم
قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:
«ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله ذلك هو الفضل الكبير» [12]

اصل وراثت از سنن غير قابل تبديل الهي است
قانون وراثت، اصل مهمى است كه در تمام شئون موجودات از انسان و حيوان و نباتات مورد مطالعه دقيق قرار گرفته، و آثار و نتايج مهمى از آن به دست آمده است;و مى‏توان گفت‏يكى از سنن غير قابل تبديل و تغيير الهى است.
دقت و بررسى در افراد انسان و انتقال خصوصيات و كيفياتى كه از نطفه پدر و مادر و تلقيح آن به صورت جنين درآمده و در طفل به ظهور مى‏رسد، اين اصل را بطور كلى در مورد انسان به ثبوت مى‏رساند.
نطفه انسان ذره‏اى از سازمان وجودى اوست كه تمام آثار و خصوصيات انسان بطور تراكم و اندماج و بطور قوه و استعداد در او موجود است، و چون در رحم مادر در ظرف مخصوص خود با شرايط خاصى جاى گرفت‏به مرحله فعليت رسيده و به صورت نشر درآمده و به ظهور مى‏رسد، و تمام خصوصيات مادى و اخلاقى و روحى پدر و مادر خود را نشان مى‏دهد. نه تنها فرزند از نظر رنگ پوست و كيفيت‏سازمان اعضاء و جوارح و تركيب استخوانها از پدر ارث مى‏برد، بلكه در هر ذره‏اى از خون و در هر سلول ريز ذره‏بينى، به تمام معنى مشابه با ذره خون پدر و با ذرات ذره‏بينى سلولهاى اوست، بطوريكه طفلى كه پدرش مشكوك باشد از راه تجزيه خون او مى‏توان پدر او را معين نمود.
چون در حقيقت، طفل شاخه و فرعى است كه از درخت هستى و اصل مادى و معنوى پدر منشعب شده و در تمام خواص خود حكايت از آن اصل مى‏نمايد.
از چشم و دماغ و گوش و قلب و معده و كليه و استخوان و هيكل گذشته در اجزاء خرد و ذره‏بينى نيز فرزند به عنوان توارث از پدر و مادر خود خواص و آثار هستى را اخذ مى‏نمايد، حتى امراضى كه در نياكان وجود دارد به فرزندان خود انتقال مى‏يابد و اگر در نسل اول يا دوم ظهور نكند بالاخره آن اصل مرض خود را در دوره تطور و انقلاب چند نسل حفظ نموده تا دوران كمون خود را طى كند، و در چندين نسل بعد كه شرائط ظهورش موجود گردد به ظهور برسد.
اين آثار و خصوصيات از پدر نه فقط به نطفه او انتقال مى‏يابد بلكه در هر يك از سلولهاى انسان تمام آثار هستى او مشهود است، و مى‏توان گفت در هر ذره از بدن انسان يك انسان كامل به نحو استعداد و قوه وجود دارد كه چنانچه شرائط تربيت و تكامل موجود گردد به صورت يك انسان كامل درمى‏آيد.
و به عبارت ديگر نه تنها در نطفه، انسانى كامل وجود دارد كه در ظرف مستعد و رحم به ظهور مى‏رسد بلكه در هر سلول يك انسان كامل به نحو توارث و انتقال مراتب هستى موجود است.
گرچه تا به حال عملا نتوانسته‏اند در ظرف مستعد اين سلول را با سلول زن تلقيح نموده و طفلى نوزاد در خارج ظرف رحم به وجود آورند ليكن گذشته از آنكه دليلى بر امتناع آن نيست، ادله‏اى بر امكان آن اقامه شده و ممكنست در طى سير علمى، بشر روزى را به خود ببيند كه از تلقيح هر يك از سلولهاى بدن مرد با هر يك از سلولهاى بدن زن و پيوند بين آندو، در ظروف مستعد و متناسب طفلى به وجود آيد، و از يك مرد و يك زن در زمان كوتاهى ميلياردها كودك به ظهور رسد.
اين موضوع در اثر همان اصل توارث است كه تمام خاصه‏هاى شخص در هر يك از ذرات بدن او اثر مى‏گذارد، و آن ذره حكايت از تمام آثار وجودى آن شخص مى‏نمايد، كما آنكه در نباتات ديده مى‏شود نه تنها از راه كاشتن تخم در زمين، بلكه از راه قلمه زدن و از راه پيوند نمودن، اصل وراثت كار خود را كرده و درختى مانند اصل خود نشو و نما مى‏نمايد.
چون در شاخه‏اى كه با آن قلمه مى‏زنند تمام خصوصيات درخت از ريشه و تنه و ساقه و برگ و ميوه طبق ريشه و تنه و ساقه و برگ و ميوه اصل خود موجود است.
در پيوند نيز همين طور است، جوانه پيوند، ساقه درخت ديگر را رحم براى تربيت‏خود قرار داده و در آنجا نشو و نما مى‏كند و تمام آثار اصل خود را بدون تخطى و تجاوز به ظهور مى‏رساند.
«ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم‏» [13]
از ماديات و مراتب ظهورات طبيعى در انسان بگذريم، در افكار و اخلاق و روحيات، نيز طفل از اصل خود به نحو توارث بهره مى‏گيرد، و از راه نطفه اخلاق و غرائز پدر و مادر در طفل به ظهور مى‏رسد، و از تركيب آن دو نطفه مجموعه مركب از آن دو، طفل را با اخلاقى خاص كه نتيجه اخلاق و غرائز آن دو مى‏باشد به ظهور مى‏رساند
بدون هيچ تخطى و تجاوز فرزندى كه پدر و مادرش شجاع باشند شجاع خواهد شد، و اگر جبان و ترسو باشند جبان خواهد شد، اگر سخى باشند سخى، و اگر لئيم باشند لئيم خواهد شد، اگر با گذشت و ايثار باشند فرزند نيز فداكار و با گذشت‏خواهد شد.
پدر و مادر عاقل بچه عاقل به وجود مى‏آورند و چنانچه كودن باشند فرزند آنان كودن خواهد شد.
خلاصه در تمام اخلاقيات و غرائز روحى، فرزند از اصل پدر و مادر خود خارج نبوده بلكه تابع و نتيجه صفات آندو و نتيجه از لقاح و فعل و انفعال قواى روحى و اخلاقى آندو خواهد بود.
ممكنست احيانا فرزند شخص عاقل، كودن يا فرزند شخص كودن و كند ذهنى، عاقل گردد البته اين نيز روى شرائط و ظروف تربيت در رحم يا انتقال نطفه يكى از نياكان او كه چنين بوده‏اند و ظهور آن در اين نسل خواهد بود مى‏باشد. البته آن نيز طبق اصل وراثت است.
اصل وراثت در حيوانات و نباتات نيز ملاحظه مى‏شود، بچه گرگ مانندگرگ و بچه گوسفند، گوسفند و بچه شير، شير خواهد شد، و نسلا بعد نسل از نقطه نظر كيفيت‏سازمان بدنى و سلولهاى جسمى و صفات روحى، آثار و كيفيات آنان به طبقات بعدى انتقال مى‏يابد.
و در نباتات از گل ياس، گل ياس و از گل محمدى، گل محمدى بوجود مى‏آيد كه در رنگ و شكل و بو تابع اصل خود هستند، از درخت‏سيب، درخت گلابى بوجود نخواهد آمد گرچه هزاران سال بگذرد و نسلهاى متعدد درخت‏سيب اطوارى را طى نمايند.
بارى اين اصل وراثت اساس عالم هستى بوده و اين ظهورات طبق اين ناموس به جلو مى‏روند.
«فلن تجد لسنة الله تبديلا و لن تجد لسنة الله تحويلا» [14]
اين اصل وراثت كه در تمام شئون مذكوره بقاء و ثبات خود را حفظ نموده، از همه مهمتر و بالاتر بقاء و ثبات او در معنويات و اسرار الهى است.

پبامبر اكرم مظهر تام و تمام تجلي آن نور الهي است كه در باطن آدم ابو البشر به وديعت نهاده شده بود
خداوند آدم بوالبشر را ايجاد نمود و او را خليفه خود قرار داد و دل او را مركز تجليات انوار جمال خود نموده، عقل او را قوى و سينه او را منشرح و قلب او را وسيع نموده، بطوريكه به تمام اسرار عالم كون بتواند اطلاع يابد و از حقائق موجودات باخبر شود و پرده اوهام را پاره نموده‏«فى مقعد صدق عند مليك مقتدر»[15]
جاى گيرد و به مقام اطمينان برسد و از سر غيب مطلع گردد و با فرشتگان گفت و شنود داشته باشد و در حرم امن و امان الهى سكنى گزيده دل او مركز تجليات اسماء و صفات حضرت معبود جل شانه قرار گيرد.
احاطه قدرت و علم و حيات خدا را در جميع مراحل عالم هستى به راى العين مشاهده نمايد و با حضرت بارى تعالى مناجات نموده و از سر و باطن تكلم كند و به مقام‏«علمه شديد القوى ذو مرة فاستوى و هو بالافق الاعلى ثم دنا فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى فاوحى الى عبده ما اوحى‏»[16] فائز گرديده، و بعد از فناى از نفس به بقاى خدا باقى و اسفار اربعه خود را به پايان رسانيده، آئينه تمام نما و مظهر تام و اتم حضرت احديت گردد. اين نور در بدو پيدايش حضرت آدم، در او به وديعت قرار داده شد و به مقتضاى‏«و علم آدم الاسماء كلها»[17] و نيز به مفاد«و اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة‏»[18] آدم يگانه گوهر عالم هستى و يگانه در شاهوار صدف عالم كون و خزينه اسرار حضرت ربوبى قرار گرفت و تا حدى در او طلوع نموده و به ظهور پيوست.
لكن به مقتضاى اصل وراثت آن سر به فرزندان آدم انتقال يافت و در پيمبران، هر يك به نوبه خود به نحوى طلوع و بروز نمود و با مراتب اختلافى كه در آنان ديده مى‏شد هر يك مركز تجلى آن نور به قدر استعداد و ظرفيت‏خود شدند.
«تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض، منهم من كلم الله و رفع بعضهم درجات و آتينا عيسى بن مريم البينات و ايدناه بروح القدس‏»[19]
تا نوبت‏به خاتم النبيين و سيد المرسلين محمد بن عبد الله صلى الله عليه و آله رسيد، آن نور به نحو تام و اتم طلوع نمود و به اصل وراثت تا به حال در اصلاب پدران كه دوران كمون خود را طى مى‏نمود، اينك به مرحله ظهور و بروز رسيد و آنطور كه بايد و شايد بدون هيچ كمى و كاستى طلوع نمود.
لذا شريعت او ناسخ همه اديان و دين او متمم و مكمل تمام اديان و تا روز قيامت‏باقى و برقرار است.

نور الهي و حقيقت محمدي پس از پيامبر اكرم به امير المؤمنين و بواسطه ايشان به سائر ائمه طاهرين انتقال يافت
و اين آثار به واسطه سعه روح و ظرفيت قلب مبارك آن حضرت است نه امر اعتبارى تشريفاتى، و سپس در ذريه آن حضرت انتقال يافت، يعنى همان نور دو قسمت‏شد نيمى در نفس مبارك آن حضرت و نيمى در نفس اميرالمؤمنين عليه السلام جاى گرفت و از لقاح نور اميرالمؤمنين و حضرت صديقه سلام اله عليها بذريه آن حضرت منتقل شد.
كما آنكه فرمود ان الله جعل ذرية كل نبى فى صلبه و جعل ذريتى في صلب على بن ابى طالب[20] خداوند ذريه هر پيغمبرى را از صلب خود آن پيغمبر قرار داد و ذريه مرا از صلب على بن ابيطالب قرار داد. از سلمان روايتست كه: سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: كنت انا و على نورا بين يدى الله تعالى قبل ان يخلق آدم باربعة عشر الف عام فلما خلق الله آدم قسم ذلك النور جزئين جزء انا و جزء على اخرجه احمد فى المناقب.[21]
احمد بن حنبل كه يكى از بزرگان ائمه اهل تسنن است، طبق روايت كتاب الرياض النضره از سلمان فارسى روايت كرده است كه او مى‏گويد: از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود: من و على نور واحدى بوديم در نزد خداوند تعالى، قبل از آنكه آدم را بيافريند به فاصله چهارده هزار سال.
سپس چون خداوند آدم را آفريد آن نور را دو قسمت نمود: يكى از آن دو قسمت من هستم، و قسمت ديگر على است.
و نيز از كتاب مودة القربى در ينابيع المودة حديث مى‏كند از عثمان كه او از رسول خدا روايت مى‏كند كه: خلقت انا و على من نور واحد قبل ان يخلق الله آدم باربعة آلاف عام فلما خلق الله آدم ركب ذلك النور فى صلبه فلم ينزل شيئا واحدا حتى افترقنا فى صلب عبد المطلب، ففى النبوة و فى على الوصية[22]
عثمان بن عفان از پيغمبر اكرم روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالى چهارده هزار سال پيش از آنكه آدم بوالبشر را خلق كند من و على را از نور واحد بيافريد، چون آدم را خلق كرد آن نور را در صلب او قرار داد و دائما آن نور نسلا بعد نسل واحد بود تا در صلب عبدالمطلب بدو قسمت منقسم شد نيمى به من و نيمى به على بن ابيطالب منتقل شد پس خداوند نبوت را در من قرار داد و وصايت و ولايت را در على قرار داد.
مورخ امين حسين بن على مسعودى در مروج الذهب روايت نغز و پرمحتوائى را از اميرالمؤمنين عليه السلام درباره آغاز آفرينش و كيفيت‏خلقت نور محمد و آل محمد عليهم السلام و نحوه انتقال آن نور در نشئات مختلفه بيان مى‏كند، تا مى‏رسد به خلقت ملائكه و آفرينش آدم.
و پس از آن مى‏فرمايد: ثم نبه آدم على مستودعه، و كشف له[عن]خطر ما ائتمنه عليه، بعد ما سماه اماما عند الملائكة،
فكان حظ آدم من الخير ما آواه من مستودع نورنا، و لم يزل الله تعالى يخبا النور تحت الزمان الى ان فضل محمدا صلى الله عليه (و آله) و سلم فى ظاهر الفترات.
فدعا الناس ظاهرا و باطنا، و ندبهم سرا و اعلانا، و استدعى عليه السلام التنبيه على العهد الذى قدمه الى الذر قبل النسل
فمن وافقه و قبس من مصباح النور المقدم، اهتدى الى سره و استبان واضح امره، و من ابلسته الغفلة، استحق السخط
ثم انتقل النور الى غرائزنا، و لمع فى ائمتنا فنحن انوار السماء و انوار الارض، فبنا النجاة، و منا مكنون العلم، و الينا مصير الامور،
و بمهدينا تنقطع الحجج، خاتمة الائمة، و منقذ الامة، و غاية النور، و مصدر الامور
فنحن افضل المخلوقين، و اشرف الموحدين، و حجج رب العالمين.
فليهنا بالنعمة من تمسك بولايتنا، و قبض على عروتنا
ترجمه: و سپس خداوند آدم بوالبشر را بر آنچه در او به وديعت نهفته شده بود آگاه و مطلع گردانيد، و از عظمت و بزرگى آنچه نزدش به رسم امانت‏سپرده و او را بر آن امين قرار داده بود، پرده برداشت، و اين بعد از آن بود كه آدم را در نزد فرشتگان به عنوان «امام‏» نام‏گذارى نموده و منصب امامت و ولايت را بدو تفويض كرده بود.
بنابراين حظ و بهره آدم از خير و رحمت، بهمان مقدارى بود كه خداوند از نور نهفته و به وديعت‏سپرده شده ما، در او فرود آورده و تمكين داده بود.
و بر همين منوال خداوند تعالى پيوسته آن نور را در تحت گذران زمان‏ها پنهان مى‏داشت تا اينكه محمد را كه درود و سلام خدا بر او و بر اهل بيتش باد-در ظاهر زمانهاى فترت نيز-كه از پيامبران خالى بود-برترى و فضيلت داد.
در اينحال مردم را از دو وجهه ظاهر و باطن به اين پيامبر دعوت نمود، و درپنهان و آشكار به تبعيت و پيروى از شريعت او خواند.
و اين پيامبر مردم را بر همان عهد و ميثاقى كه خداوند قبل از پيدايش نسل، در عالم ذر با آن نموده بود متنبه و آگاه ساخته، و بر همان اساس و بنيان انسان‏ها را دعوت كرد.
كسانى كه با اين پيامبر موافقت نموده، و از آن چراغ تابان پيشين مشعلى براى خود فروزان نموده بودند، به سر واقعيت او راه يافتند، و از امر روشن او بهره‏ها يافتند.
و كسانى كه به غفلت دچار تحير و سرگردانى شدند، سزاوار خشم و غضب گشتند.
تا آنكه آن نور در طبيعت‏هاى ما منتقل شد، و در امامان ما درخشيد.
پس ما نورهاى آسمان‏ها و نورهاى زمين هستيم، و به وسيله ما نجات و رستگارى خواهد بود، و آن علم‏هاى پنهان و دانش‏هاى مخفى از ما ظهور و بروز خواهد نمود و بازگشت امور به سوى ماست.
و با قيام مهدى ما، حجت‏ها و دليل‏ها منقطع گشته و خاتمه خواهد يافت و اوست‏خاتمه پيشوايان و امامان، و اوست نجات دهنده و رهاننده امت و اوست غايت و نهايت نور و محل صدور امور.
پس ما افضل از تمام آفريدگانيم و اعلى و اشرف از جميع يكتاپرستانيم و حجت‏هاى الهيه و دليل‏هاى پروردگار جهانيانيم.
پس گوارا باد به نعمت‏هاى الهيه كسى كه به ولايت ما تمسك جويد و چنگ زند، و دستاويز ولايت ما را به دست گيرد.
سپس مسعودى گويد: اين روايت از حضرت ابيعبداله جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسين از پدرش حسين بن على از اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كرم الله وجهه روايت‏شده است[23].
و نيز مسعودى گويد: كه من در بسيارى از كتب تواريخ و سيره و انساب ديده‏ام كه چون آدم بوالبشر صداى هاتفى را شنيد كه از كشته شدن فرزندش هابيل به او خبر داد، و غصه و اندوهش براى جريانات گذشته و آينده رو به فزونى گذاشت، خداوند به او وحى فرستاد: فاوحى الله اليه: انى مخرج منك نورى الذى به السلوك فى القنوات الطاهره، و الارومات الشريفه، و اباهى بهالانوار، و اجعله خاتم الانبياء.
و اجعل آله خيار الائمة الخلفاء.
و اختم الزمان بمدتهم، و اغص الارض بدعوتهم، و انشرها بشيعتهم.
فشمر، و تطهر، و قدس، و سبح و اغش زوجتك على طهارة منها.
فان وديعتى تنتقل منكما الى الولد الكائن منكما[24]
ترجمه: خداوند به آدم وحى فرستاد: كه من از تو بيرون مى‏آورم نور خودم را، آن نورى كه به واسطه آن مى‏توان در اصلاب متين و استوار پاكيزه اعقاب، و ريشه‏هاى شريف نسل‏هاى گرامى داشته شده انساب راه يافت.
من به آن نور بر تمام نورها مباهات و افتخار مى‏كنم، و آن نور را خاتم پيغمبران قرار مى‏دهيم.
و آل او را بهترين پيشوايان و امامان و برگزيده‏ترين خليفگان قرار مى‏دهم.
و چرخ امتداد زمان را به مدت حكومت الهيه آنان، به پايان مى‏رسانم، و زمين را از دعوت و نداى آنان مالامال مى‏نمايم بطوريكه نقطه‏اى از زمين براى ندا و دعوت غير آنها يافت نشود، و زمين را براى تردد و تمكين شيعيان آنان باز مى‏كنم.
اى آدم!حال كمر خود را محكم ببند و آماده شو، و تحصيل طهارت كن، خداى خود را به تقديس و تسبيح ياد كن، و سپس برو به سوى زوجه‏ات و در حال طهر و پاكيزگى با او نزديكى كن.
چون امانت و وديعه من، از فرزندى كه از شما دو تن به وجود آمد منتقل مى‏شود

پاورقي
________________________________________
[12] سوره فاطر 35: آيه 23، راجع به تفسير اين آيه شريفه ابن بابويه حديثى از حضرت رضا عليه السلام آورده است كه در مجلس مامون در مرو در حضور او و علماء عراق و خراسان پس از سئوال مامون از تفسير اين آيه حضرت بيان كردند. اين حديث‏بسيار جالب و حاوى مطالبى است و در «غاية المرام‏» ص 219 به عنوان التاسع وارد است
[13] سوره هود: 11 - آيه 56
[14] سوره فاطر: 35 - آيه 43
[15] سوره قمر: 54 - آيه 55
[16] سوره النجم: 53 - آيه 5 - 11
[17] سوره بقره: 2 - آيه 32
[18] سوره بقره: 2 - آيه 31
[19] سوره بقره: 2 - آيه 253
[20] ينابيع المودة ص 252
[21] الرياض النضرة ص 164
[22] ينابيع المودة ص 256
[23] مروج الذهب جلد اول از طبع مطبعة السعادة مصر 1367 هجريه ص 32 و 33 و از طبع مطبعه دارالاندلس بيروت 1393 هجريه ص 42 و 43
[24] مروج الذهب جلد اول از طبع مطبعة السعادة مصر 1367 هجريه ص 37 و از طبع مطبعة دارالاندلس بيروت 1393 هجريه ص 47