رساله لبّ اللّباب در سير و سلوك - علامه طباطبایی

بسم الله الرحمن الرحيم
کتاب لب‌اللباب / قسمت اول: طرح کلی سلوک الی الله، مراقبه، خلوص
________________________________________
هو العزيز
رساله لبّ اللّباب در سير و سلوك اولى الألباب
بسم الله الرّحمن الرّحيم

مقدمه مولف
بهترين درودها بر روان پاك پيامبر آخر الزّمان محمّد مصطفى، و وصىّ والاتبارش صاحب ولايت كبرى علىّ مرتضى، و اولاد امجادش ائمّه طاهرين باد، خصوصا قطب دائره امكان حضرت بقية اللّه حجّة ابن الحسن العسكرى ارواحنا له الفداء.
فطري بودن گرايش به عوالم غيب
حسّ دين دوستى و گرايش به عوالم غيب و كشف اسرار ماوراء طبيعت جزء غرائز افراد بشر است، و مى‏توان اين غريزه را ناشى از جاذبه حضرت ربّ ودود دانست كه عالم امكان بالأخصّ انسان اشرف را به مقام اطلاق و نامتناهى خود مى‏كشد، و مغناطيس جان، همان جان جان است كه از آن به جانان و حقيقة الحقائق و اصل قديم و منبع جمال و مبدأ الوجود و غاية الكمال تعبير كنند.
الكلّ عبارة و أنت المعنى يا من هو للقلوب مغناطيس [1]

اين جذبه مغناطيسيّه حقيقيّه كه نتيجه و اثرش پاره كردن قيود طبيعيّه و حدود انفسيّه و حركت به سوى عالم تجرّد و اطلاق و بالأخره فناى در فعل و اسم و صفت و ذات مقدّس مبدأ المبادى و غاية الغايات و بقاى هستى به بقاى حضرت معبود است از هر عملى كه در تصوّر آيد عالى‏تر و راقى‏تر است.
جذبة من جذبات الرّحمن توازى عبادة الثّقلين. [2]
انسان در كمون ذات و سرشت خود حركت به سوى اين كعبه مقصود و قبله معبود را مى‏يابد و به نيروى غريزى و فطرى الهى بار سفر مى‏بندد و با تمام شراشر وجود بدين صوب رهسپار مى‏شود. لذا تمام اعضاء و جوارح او بايد در اين سفر به كار افتد.
عالم جسم و مادّه او كه طبع اوست، و عالم ذهن و مثال او كه برزخ اوست، و عالم عقل و نفس او كه حقيقت اوست همه بايد در اين سفر وارد گردند و با يكديگر تشريك مساعى كنند.
بدن بايد وجهه خود را رو به كعبه نموده، در حال نماز به قيام و ركوع و سجود در آيد، ذهن بايد از خاطرات، خود را مصون داشته و رو به سدرة المنتهى كند، و روح بايد غرق انوار حريم حرم الهى گردد و درون حرم آمن حضرت احديّت محو و مدهوش شود.
بازگشت به فهرست
صراط مستقيم يعني جمع ميان ظاهر و باطن
و از اينجا بدست مى‏آيد كه عدّه‏اى كه به ظاهر پرداخته و از عباديّات و اعمال حسنه فقط به فعل قالبى اكتفا كنند و از مغز و جوهره به پوست قانع گردند چقدر از كعبه مقصود دور و از جمال و لقاى او مهجورند.
و همچنين عدّه‏اى كه به معناى فقط گرويده و از اتيان اعمال حسنه و عبادات شرعيّه شانه خالى كنند چقدر از متن واقع كناره بوده، و از حقيقت به مجاز، و از واقع به تخيّل و توهّم قناعت كرده‏اند.
مگر نه آنست كه نور خدا در تمام مظاهر عالم امكان سارى و جارى است؟ پس چرا بدن را از عبادت معاف داريم و اين عالم جزئى را از تجلّى انوار الهيّه تعطيل نمائيم؟ و به الفاظ وصول و لبّ و مغز و عبادت قلبى اكتفا كنيم؟
آيا اين عبادت فقط از يكسو نيست؟
أمّا النّمط الأوسط و امّت وسط آن دسته‏اى هستند كه جمع بين ظاهر و باطن نموده و تمام درجات و مراتب وجودى خود را به عبادت و انقياد حضرت محبوب واداشته و در اين سفر ملكوتى تجهيز مى‏كنند.
ظاهر را عنوان باطن، و باطن را جان و حقيقت ظاهر نموده، و هر دو را با يكديگر چون شير و شكر بهم درآميخته‏اند، از ظاهر، مرادشان وصول به باطن، و باطن را بدون ظاهر هباء منثورا شمارند.
اللّهُمَّ نوّر ظاهرى بطاعتك، و باطنى بمحبّتك، و قلبى بمعرفتك، و روحى بمشاهدتك، و سرّى باستقلال اتّصال حضرتك، يا ذا الجلال و الإكرام. [3] و [4]
و از همين جا روشن مى‏شود كه براى تكميل نفس و طىّ مدارج و معارج كمال انسانيّت اكتفا به علوم الهيّه ذهنيّه تفكيريّه مانند تعليم و تعلّم فلسفه به هيچ وجه من الوجوه كافى نخواهد بود، چون ترتيب قياس و برهان بر اساس منطق صحيح و مقدّمات صحيحه نتيجه اقناعيّه براى ذهن مى‏دهد، ولى قلب و روح را اشباع نمى‏كند و روان را از تشنگى و عطش وصول به حقايق و شهود دقايق سيراب نمى‏سازد.
بازگشت به فهرست
دعوت قرآن به تعقل و تزكيه تواماً
گرچه علم حكمت و فلسفه داراى اصالت و متانت است، و اشرف علوم ذهنيّه و تفكيريّه است كه توحيد را بر پايه برهان استوار نموده و راه هرگونه شكّ و شبهه را مسدود مى‏كند .
و بر اين اصل قرآن مجيد دستور داده و روايات وارده از راسخين دانش و دين: ائمّه طاهرين كه پاسداران وحى و نبوّتند نيز امر به تعقّل و تفكّر و ترتيب قياس و برهان و مقدّمات استدلاليّه نموده‏اند، ليكن اكتفا نمودن به توحيد فلسفى و برهانى در مكتب استدلال بدون انقياد دل و وجدان ضمير و شهود باطن، امرى است نارسا.
گرسنه گذاردن دل و باطن را از غذاهاى روحانيّه معنويّه عالم غيب و انوار الهيّه ملكوتيّه جماليّه و جلاليّه و قناعت كردن به سير در كتابها و كتابخانه‏ها و مكتب‏ها و درس خواندن‏ها و درس دادن‏ها گرچه به اعلى درجه از اوج خود برسد، سير كردن عضوى است از اعضاء و گرسنه گذاردن عضوى بالاتر و والاتر.
دين قويم كه بر صراط مستقيم است هر دو جنبه را رعايت مى‏كند و قوا و استعدادهاى نهفته انسان را از هر دو جهت تكميل مى‏نمايد.
از سوئى ترغيب به تعقّل و تفكّر مى‏كند، و از سوى ديگر امر به اخلاص و تطهير دل از زنگار كدورتهاى شهوانى، و آرامش دل و اطمينان و سكينه خاطر، و پس از يازده سوگند عظيم و جليل: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا * وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاها َ [5] مى‏سرايد.
اين آيات قرآنيّه كه با جان انسان گفتگو دارد و با باطن انسان تكلّم مى‏كند چگونه افرادى را از متفكرّين و مدرّسين و معلّمين مكتب فلسفه و استدلال دعوت به تعبّد و مراقبه و محاسبه نفس نموده تا با اخلاص در عمل براى رضاى خدا طبق كلام رسول خدا: من أخلص للّه أربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه إلى لسانه [6] و [7] ، چشمه‏هاى جوشان معارف الهيّه از منابع دل آنها جارى و بر زبان آنها سارى شده و بالأخره سيل خروشان انديشه‏ها و الهامات و واردات رحمانيّه از كانون وجودشان به حركت درآمده است.
بازگشت به فهرست
توصيه صدرالمتالّهين به خضوع قلب همراه با فراگيري علوم عقلي
فخر فلاسفه شرق، بلكه افتخار فلاسفه عالم، صدر المتألّهين شيرازى پس از گذراندن عمر خود را در حكمت متعاليه، در پايان، چنان انجذابى به عبوديّت و عبادت و تطهير باطن و تزكيه سرّ پيدا مى‏كند كه از قلم تواناى او مى‏گذرد:
و انّى لاستغفر اللّه كثيرا ممّا ضيّعت شطرا من عمرى في تتبّع آراء المتفلسفة و المجادلين من اهل الكلام و تدقيقاتهم و تعلّم جربزتهم في القول و تفنّنهم في البحث حتّى تبيّن لي آخر الأمر بنور الإيمان و تأييد اللّه المنّان أنّ قياسهم عقيم و صراطهم غير مستقيم، فألقينا زمام أمرنا إليه و إلى رسوله النّذير المنذر، فكلّ ما بلغنا منه آمنّا به و صدّقناه و لم نحتل ان نخيّل له وجها عقليّا و مسلكا بحثيّا بل اقتدينا بهداه و انتهينا بنهيه امتثالا لقوله تعالى: مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذوُهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُو [8]، حتّى فتح اللّه على قلبنا ما فتح فأفلح ببركة متابعته و أنجح [9] (مقدّمه اسفار اربعه مولى صدر)
بازگشت به فهرست
سلسله عرفاي يك قرن اخير
بهترين و عالى‏ترين فقيه صمدانى و حكيم الهى و عارف ربّانى در رأس قرن گذشته مرحوم آيه الحقّ آخوند مولى حسين قلى همدانى را بايد نام برد. اين فقيه بزرگ و متفكّر كم نظير و فيلسوف عاليقدر كه تمام اين علوم حقّه را در پرتو علم عرفان و تهذيب نفس جاى داده و همه را در انوار وجه الهى ادغام نموده و درجه و مرتبه هر علم را به جاى خود و به موقع خود معيّن فرموده و مقصد اقصى را وصول به حرم امن خدا قرار داده بود شاگردانى تربيت و به مكتب عرفان تسليم كرد كه هر يك ستاره درخشانى در آسمان فضيلت و توحيد بودند و تا مدّ شعاع بصر و بصيرت خويش عالمى را روشن و تابناك نمودند، از جمله عارف ربّانى آقا سيّد احمد طهرانى كربلائى و شاگرد ايشان فخر الفقهاء و جمال العرفاء حاج ميرزا على آقا قاضى - اعلى اللّه مقامهما الشريف - هستند.
فخر المفسّرين و سند المحقّقين استاد گرامى ما حضرت علامه سيّد محمّد حسين طباطبائى - أمدّ اللّه ظلاله الشّارفة - با آنكه از اوّل عمر با دو بال علم و عمل حركت داشت و هم در مكتب فلسفه و هم در مكتب عرفان نزد مرحوم قاضى طىّ طريق مى‏نمود و با سپرى نمودن عمرى را در قياس و برهان و خطابه و تقويت علوم فكريّه از «اشارات» و «اسفار» و «شفا» و تحشيه آنها در عين اشتغال كامل به خلوت‏هاى باطنى و اسرار الهى و مراقبه عرفانى، بالأخره راحله خود را در آستان مقدّس قرآن يكسره فرود آ ورده چنان متوغّل در آيات سبحانيّه مى‏گردد كه بحث و تفكّر و قرائت و تلاوت و تفسير و تحليل و تأويل آيات قرآن براى ايشان از هر ذكرى و فكرى عالى‏تر و تدبّر در آنها از هر قياس و برهانى دلپذيرتر و مسرّت بخش‏تر مى‏گردد، و كأنّه غير از تعبّد محض در مقابل صاحب شريعت غرّاء و اوصياى گرامش هيچ ندارد.
دوست مكرّم و سرور ارجمند مهربانتر از برادر ما مرحوم آيه اللّه شيخ مرتضى مطهّرى - رضوان اللّه عليه - كه سابقه آشنائى ما با ايشان متجاوز از سى و پنجسال است، پس از يك عمر درس و بحث و تدريس و خطابه و كتابت و موعظه و تحقيق و تدقيق در امور فلسفيّه، با ذهن رشيق و نفس نقّاد خود بالأخره در اين چند ساله آخر عمر خود بالعيان دريافت كه بدون اتّصال به باطن و ربط با خداى منّان و اشراب دل از سرچشمه فيوضات ربّانيّه، اطمينان خاطر و آرامش سرّ نصيب انسان نمى‏گردد، و هيچگاه نمى‏تواند در حرم مطهّر خدا وارد شود يا گرداگرد آن طوف كند و به كعبه مقصود برسد.
و چون شمعى كه دائما بسوزد و آب شود، يا پروانه‏اى كه خود را به آتش زند، و همانند مؤمن متعهّدى كه شوريده‏وار دلباخته گردد و در درياى بى‏كرانه ذات و صفات و اسماء حضرت معبود فانى گردد و وجودش به سعه وجود خدا متّسع شود قدم راستين در مضمار اين ميدان نهاد.
بيدارى شب‏هاى تار و گريه و مناجات در خلوت سحرگاه و توغّل در ذكر و فكر و ممارست درس قرآن و دورى گزيدن از اهل دنيا و هواپرستان، و پيوستن به اهل الله و اولياى خدا، مشهود سير و سلوك او بود. رحمة الله عليه رحمة واسعة.
لمثْلِ هَذَا فَلْيَعْمَل الْعَامِلُونَ [10] ، انَّ اللَهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ [11].
بازگشت به فهرست
سبب تدوين رساله حاضر
چندى قبل از اين حقير خواستند تا براى سالگرد شهادت ايشان چيزى بنويسم. اين فقير كه حقّا خود را نالايق مى‏ديدم با وجود تراكم مشاغل و شواغل از قبول اين عهده پوزش طلبيدم. اخيرا كه مراجعه مكرّر شد، روح آن صديق گرامى مدد نمود كه اين مختصر را تحرير نموده و به عنوان مقدّمه به رساله‏اى كه در سير و سلوك نوشته بودم ملحق نموده و براى شادى روح آن مرحوم در دسترس طالبان حقّ و پويندگان سبل سلام و راه حقيقت قرار دهم. بِيَدِهِ ازِمَّةُ الامورِ وَ بِهِ أسْتَعينُ.
اصل اين رساله اسّ و مخّ اوّلين دوره از درسهاى اخلاقى و عرفانى است كه حضرت استاد گرامى ما علامّه طباطبائى - روحى فداه - در سالهاى يكهزار و سيصد و شصت و هشت و شصت و نه هجريّه قمريّه در حوزه مقدّسه علميّه قم براى بعضى از طلاب بيان فرموده و اين حقير به عنوان تقريرات درس به رشته تحرير درآورده بودم و قرائت و مرور به آن را در اوقات قبض و كدورت و خستگى موجب تنوير روح و تلطيف جان خود مى‏دانستم. اينك يك دوره بر آن مرور نموده با تنقيحات و اضافاتى مهيّا و پاداش و ثواب آن را به روح فقيد سعيد مطهّرى - أعلى اللّه مقامه الشريف - اهداء مى‏كنم.
اللّهمّ احشره مع أوليائك المقرّبين، و اخلف على عقبه في الغابرين، و اجعله من رفقاء محمّد و آله الطّاهرين، و ارحمه و ايّانا برحمتك يا ارحم الرّاحمين.
بازگشت به فهرست
رساله لب اللباب در
سیر و سلوک اولی الالباب
معرفت اجمالى و طرح كلىّ سلوك إلى اللّه
بسم الله الرحمن الرحيم
و صَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرينَ، وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى اعْدائِهِمْ أجْمَعينَ.
وَ بَعْدُ قَالَ اللهُ الْعَلِىُّ الْعَظيمُ:
سَنُرِيهِمْ آياتِنَا فِى الْآفَاقِ وَ فِى أنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْ‏ءٍ شَهيدٌ
أَلا إِنَّهُمْ فِى مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ مُحِيطٌ [12]
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى بى خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند باده از جام تجلّىّ صفاتم دادند

گرفتاري بشر درظلمت ماديّت بشر مادّى در بيداء ظلمت مادّيّت زندگى مى‏كند، و در درياى بيكران شهوات و كثرات غوطه مى‏زند، هر آن، موجى از علائق و وابستگى‏هاى مادّى او را به طرفى پرتاب مى‏كند، هنوز از لطمات و صدمات آن موج به حال نيامده موجى سهمگين‏تر و دهشت‏انگيزتر كه از علاقه به مال و ثروت و زن و فرزند سرچشمه مى‏گيرد سيلى‏هاى متوالى به صورت او نواخته و او را در قعر امواج خروشان اين بحر ژرف و درياى هولناك فرو مى‏برد، به طورى كه ناله و فريادش در ميان نهيب امواج ناپديد مى‏گردد. به هر جانب كه مى‏نگرد مى‏بيند كه حرمان و حسرت كه از آثار و لوازم لا ينفكّ مادّه فساد پذير است، او را تهديد و ترعيب مى‏نمايد. در اين ميان فقط گاهگاهى يك نسيم جانبخش و روح افزايى به نام جذبه او را نوازش مى‏دهد و چنين مى‏يابد كه اين نسيم مهرانگيز او را به جانبى مى‏كشد، و به مقصدى سوق مى‏دهد، اين نسيم متمادى نبوده گاه و بى‏گاه مى‏وزد. وَ انَّ لِرَبِّكُمْ فِى ايّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ ألا فَتَعَرَّضُوا لَهَا وَ لا تُعْرِضُوا عَنْهَا [13]
بازگشت به فهرست
سيرو سلوك در اصطلاح عرفاء
در اين موقع سالك به سوى خدا، جانى گرفته و از تأثير همان جذبه الهيّه تصميم مى‏گيرد كه از عالم كثرت عبور كند و به هر ترتيب كه ميسور است بار سفر بربندد و از اين غوغاى پردغدغه و مولم خود را خلاص كند. اين سفر را در عرف و اصطلاح عرفاء سير و سلوك نامند.
سلوك، يعنى پيمودن راه، و سير، يعنى تماشاى آثار و خصوصيّات منازل و مراحل در بين راه. زاد و توشه اين سفر روحانى مجاهده و رياضت نفسانى است، زيرا قطع علائق مادّه بسيار صعب و دشوار است، بنابراين اندك اندك رشته ‏هاى علقه عالم كثرت را پاره نموده و از عالم طبع سفر مى‏نمايد.
بازگشت به فهرست
صعوبت عبور از عالم برزخ و كثرات انفسيّه
هنوز از خستگى راه نياسوده وارد عالم برزخ كه كثرت انفسيّه است مى‏گردد. در اينجا به خوبى مشاهده مى‏كند كه مادّه و كثرات خارجيّه در درون خانه طبع او چه ذخائرى به وديعت نهاده بودند، اين‏ها همان موجودات خياليّه نفسانيّه هستند كه از برخورد و علاقه به كثرات خارجيّه به وجود آمده و جزء آثار و ثمرات و مواليد آن به حساب مى‏آيند. اين خيالات مانع از سفر او مى‏شوند و آرامش او را مى‏گيرند، و چون سالك، ساعتى بخواهد در ذكر خدا بيارمد ناگهان چون سيل بر او هجوم آورده و قصد هلاك او را مى‏كنند.
جان همه روز از لگدكوب خيال نى صفا مى‏ماندش نى لطف و فرّ وز زيان و سود و از بيم زوال نى به سوى آسمان راه سفر

بديهى است كه صدمه و آزار كثرات انفسيّه قوى‏تر و نيرومندتر از كثرات خارجيّه مى‏باشد، چه انسان مى‏تواند با اختيار خود با عزلت و انزوا از مزاحمت و تصادم با كثرات خارجيّه دورى جويد ولى البتّه نتواند بدين وسيله از صدمه و آزار و خيالات نفسانيّه رهائى يابد، چه اين‏ها با او قرين و همجوارند.
مسافر راه خدا و طريق خلوص و عبوديّت حقّ، از اين دشمنان نمى‏هراسد، دامن همّت بر ميان مى‏بندد و به يارى آن نغمه قدسيّه راه مقصد را در پيش مى‏گيرد و از عالم خيالات كه او را "برزخ" نامند خارج مى‏گردد. ولى سالك بايد بسيار بيدار و هوشيار باشد كه در زواياى خانه دل چيزى از اين خيالات به جاى نمانده باشد، زيرا دأب اين موجودات خياليّه، اينست كه در موقع بيرون كردن آنها، خود را در گوشه و زواياى مخفيّه دل پنهان مى‏كنند، به طورى كه سالك فريب خورده گمان مى‏كند از شرّ آنها خلاص شده و از بقاياى عالم برزخ چيزى با خود همراه ندارد، ولى آن هنگام كه مسافر به چشمه حيات راه يافته و مى‏خواهد از عيون حكمت سيراب گردد ناگهان بر او تاخته و با تيغ قهر و جفا، كارش را مى‏سازند.
مثل اين سالك مثل كسى است كه در حوض خانه خود آبى وارد ساخته است و مدّتى به آن دست نزده تا تمام آلودگى‏ها و كثافات آن ته نشين شده آب صافى در حوض نمودار و گمان مى‏كند اين صفا و پاكى پايدار و هميشه است، ولى به محض آنكه بخواهد در حوض فرو رود يا چيزى را در حوض بشويد ناگهان تمام آن لردها و كثافات، آب صاف را آلوده نموده لكّه‏هاى سياه بر روى آب پديد مى‏آيد. لذا بايد آنقدر سالك با مجاهده و رياضت تحصيل آرامش خيال بنمايد كه مواليد خياليّه او در ذهن او متحجّر شده و نتوانند قيام نموده و ذهن او را وقت توجّه به معبود مشوّش دارند.
بازگشت به فهرست
ورود سالك به عالم روح
چون سالك از عالم طبع و برزخ گذشت به عالم روح وارد مى‏شود و سپس مراحلى را طىّ مى‏كند كه ان شاء اللّه تعالى شرح آن به تفصيل خواهد آمد. اجمال آن اينست كه سالك توفيق يافته، مشاهده نفس خود و صفات و اسماء الهيّه را نموده كم‏كم به مرحله فناء كلّى رسيده و سپس به مقام بقاء به معبود مى‏رسد، در اين موقع حيات ابدى بر او ثابت مى‏گردد.
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق است در جريده عالم دوام ما ثبت

بازگشت به فهرست
مقصد سالك ملازمت به وجه الله است
در اثر تأمّل و تدبّر در آيات كريمه قرآنيّه اين اصل مسلّم مى‏گردد، و حاصل آنكه خداوند در جائى از قرآن مجيد مى‏فرمايد: مسافران كشته شده در راه خدا به طور جاويد زنده‏اند و هرگز نميرند.
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فِى سَبيلِ اللّهِ امْواتا بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ [14]
و در جائى ديگر مى‏فرمايد: هر چيزى فنا و نيستى پذير است مگر وجه پروردگار.
كُلُّ شَىْ‏ءٍ هالِكٌ الا وَجْهَهُ [15]
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: هر چه در نزد پروردگار است بقا و ثبات دارد.
ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ. [16]
از انضمام اين آيات به يكديگر معلوم مى‏شود آنان كه زنده بوده و در نزد پروردگار روزى مى‏خورند عبارتند از وجه اللّه كه بوار و زوال به نصّ آيه قرآن در آن راه ندارد. از طرف ديگر از آيات كريمه قرآنيّه معلوم مى‏شود كه مراد از وجه الله تعالى كه زوال پذير نيست همانا اسماء الهيّه است. و بيان آن اينست كه در آيه ديگرى همين وجه الله را كه فنا و زوال در او راه ندارد تفسير به اسماء خود نموده و صفت عزّت و جلالت را بر آن مترتّب ساخته است:
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ - وَ يَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُوالْجَلالِ وَ الْإكْرَامِ [17]
به اتّفاق جميع مفسّرين كلمه "ذو" صفت براى "وجه" مى‏باشد يعنى "وجه" پروردگار تو كه آن وجه ذو الجلال و الاكرام است باقى است. و چون مى‏دانيم كه وجه هر شى‏ء عبارتست از آن چيزى كه مواجهه بدان حاصل مى‏شود، بنابراين وجه هر چيز مظهر آن چيز است، و مظاهر، همان اسماء خدا هستند كه مواجهه خدا با تمام مخلوقات به وسيله آنها انجام مى‏گيرد، و نتيجه آن اين مى‏شود كه تمام موجودات فنا و زوال پذيرند مگر اسماء جلاليّه و جماليّه، و بالنتيجه معلوم مى‏شود كه سالكان إلى الله كه به فيض سعادت بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ [18] رسيده‏اند عبارتند از اسماء جلاليّه و جماليّه حضرت پروردگار جلّ و عزّ.
از همين گفتار به خوبى معلوم مى‏شود كه مراد ائمّه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين - كه فرموده‏اند: نَحْنُ اسْمَاءُ اللّهِ، [19] چه بوده است، و الا مقام حكومت ظاهريّه اجتماعيّه و وساطت و مباشرت در امور شرعيّه و احكام ظاهريّه الهيّه مقامى نيست كه بدين كيفيّت خود را توصيف كنند. بلكه مراد همان فناء در ذات احديّت است كه ملازم با وجه الله گرديدن و مظهر اتمّ صفات جماليّه و جلاليّه او شدن است كه قابل قياس با هيچ مقام و منصبى نيست.
بازگشت به فهرست
مراقبه و مراتب و آثار آن
يكى از اهمّ چيزهائى كه در راه سير و سلوك و در حكم ضروريّتى از ضروريّات آن است همانا امر مراقبه است. سالك بايد از اوّلين قدم كه در راه مى‏گذارد تا آخرين قدم، خود را از مراقبه خالى ندارد و اين از لوازم حتميّه سالك است.
بايد دانست كه مراقبه داراى درجات و مراتبى است، سالك در مراحل اوّليّه يك نوع مراقبه‏اى دارد و در مراحل ديگر انواع دگرى. هر چه رو به كمال رود و طىّ منازل و مراحل كند مراقبه او دقيق‏تر و عميق‏تر خواهد شد، به طورى كه آن درجات از مراقبه را اگر بر سالك مبتدى تحميل كنند از عهده آن برنيامده و يكباره بار سلوك را به زمين مى‏گذارد يا سوخته و هلاك مى‏شود، ولى رفته رفته در اثر مراقبه در درجات اوّليّه و تقويت در سلوك مى‏تواند مراتب عاليه از مراقبه را در مراحل بعدى به جاى آرد، و در اين حالات بسيارى از مباحات در منازل اوّليّه بر او حرام و ممنوع مى‏گردد.
بازگشت به فهرست
مقصود عرفاء از "مِي"
در اثر مراقبه شديد و اهتمام به آن، آثار حبّ و عشق در ضمير سالك هويدا مى‏شود، زيرا عشق به جمال و كمال على الاطلاق فطرى بشر بوده و با نهاد او خمير شده و در ذات او به وديعت گذارده شده است ليكن علاقه به كثرات و حبّ به مادّيّات حجابهاى عشق فطرى مى‏گردند و نمى‏گذارند كه اين پرتو ازلى ظاهر گردد. به واسطه مراقبه كم‏كم حجابها ضعيف شده تا بالأخره از ميان مى‏رود و آن عشق و حبّ فطرى ظهور نموده ضمير انسان را به آن مبدأ جمال و كمال رهبرى مى‏كند. اين مراقبه در اصطلاح عرفاء تعبير به "مى" شده است.
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات راه خلوتگه خاصم بنما تا پس ازين بخواست جام "مى" و گفت راز پوشيدن "مى" خورم با تو و ديگر غم دنيا نخورم

بازگشت به فهرست
مشاهده سالك نفس خود را
چون سالك در امر مراقبه مواظبت نمود، حق تعالى از باب مهر و عطوفت انوارى را بر او به عنوان طلايع ظاهر مى‏گرداند. در ابتداى امر اين انوار مانند برق ظاهر گشته ناگهان پنهان مى‏شوند، اين انوار كم كم قوّت يافته مانند ستاره ريز درخشان مى‏گردند، و سپس نيز قوّت يافته به صورت ماه و بعدا به صورت خورشيد پديد مى‏آيند، و گاهى مانند چراغى كه افروخته باشند و يا قنديلى نمايان مى‏شوند، اين انوار را در اصطلاح عرفاء "نوم عرفانى" نامند، اين انوار از قبيل موجودات برزخيّه هستند. ولى هنگامى كه از اين مراتب مراقبت سالك قوى‏تر گشت و رعايت مراقبه را كاملا بنمود اين انوار قوى‏تر شده سالك تمام آسمان و زمين و شرق و غرب را يكپارچه روشن مى‏بيند، اين نور، نور نفس است كه هنگام عبور از عالم برزخ هويدا مى‏شود ليكن در مراحل اوّليّه عبور كه مى‏خواهد تجلّيات نفس شروع شود سالك نفس خود را به صورت مادّى مشاهده مى‏كند و به عبارت ديگر چه بسا ملاحظه مى‏كند كه خودش در برابر خودش ايستاده است. اين مرحله ابتداى تجرّد نفسى است.
مرحوم استاد علامه حاج ميرزا على آقاى قاضى - رضوان اللّه عليه - مى‏فرمودند كه: روزى از اطاق بيرون آمده در دالان خانه ديدم كه خودم در كنارى ساكت و صامت ايستاده‏ام، با دقّت تمام‏ترى به صورت خود نگاه كردم، ديدم در صورت، خالى دارم. چون به اطاق آمدم و در آئينه نظر انداختم ديدم كه در صورت من خالى بوده و من تاكنون آن را نديده بودم.
و گاهى سالك متوجّه مى‏شود كه خود را گم كرده است و هر چه جستجو مى‏كند نمى‏تواند خود را پيدا نمايد. گفته شد كه اين مشاهدات در مراحل ابتدايى تجرّد نفس بوده و مقيّد به زمان و مكان هستند و بعدا در اثر توفيقات الهى سالك مى‏تواند تمام حقيقت نفس خود را با تجرّد تامّ و تمامى مشاهده نمايد.
از مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى - رضوان اللّه عليه - نقل است كه ايشان مدّت چهارده سال شاگرد و ملازم استاد عرفان و توحيد مرحوم آخوند مولى حسين قلى همدانى - رضوان الله عليه - بوده‏اند، مى‏فرموده‏اند:
روزى استاد به من فرمود كه: مقام تربيت فلان شاگرد به عهده شماست. آن شاگرد همّتى فراوان داشت و عزمى راسخ. مدّت شش سال در مراقبت و مجاهدت كوشش نمود تا به مقامى رسيد كه قابليّت محضه بود براى ادراك و تجرّد نفس، خواستم اين سالك راه سعادت به دست استاد بدين فيض نائل و به اين خلعت الهيّه مخلّع گردد. او را با خود به خانه استاد بردم و پس از عرض مطلوب، استاد فرمودند: اينكه چيزى نيست و فورا با دست خود اشاره كردند و فرمودند: تجرّد مثل اينست. آن شاگرد مى‏گفت: فورا ديدم كه من از بدنم جدا شده‏ام و در كنار خود موجودى را مانند خود مشاهده مى‏كنم.
بايد دانست كه شهود موجودات برزخيّه چندان شرافتى ندارد بلكه شرافت همان رؤيت نفس است در عين تجرّد تامّ و كامل. چون نفس در اين موقع به تمام حقيقت مجرّده خود هويدا مى‏گردد، موجودى مشاهده مى‏شود كه مقيّد به زمان و مكان نبوده بلكه مشرق و مغرب عالم را فرا مى‏گيرد. و اين شهود بر خلاف شهود مراحل اوّليّه جزئى نبوده بلكه از قبيل ادراك معانى كليّه است.
از مرحوم آقا سيد احمد كربلائى - رضوان الله عليه - كه از شاگردان معروف و مبرّز مرحوم آخوند بوده‏اند نقل است كه فرموده‏اند: روزى در جائى استراحت كرده بودم كسى مرا بيدار كرد و گفت: اگر مى‏خواهى نور اسفهبديّه را تماشا كنى از جاى برخيز. وقتى چشم گشودم ديدم نورى بى حدّ و اندازه، مشرق و مغرب عالم را فرا گرفته است. اللَّهُمَّ ارْزُقْنا. اين همان مرحله تجلّى نفس است كه بدين صورت و به كيفيّت نور غير محدود مشاهده مى‏شود.
بازگشت به فهرست
مشاهده سالك اسماء و صفات ذات حق را
از اين مرحله كه مى‏گذرد، سالك سعادتمند، در اثر اهتمام در امر مراقبه به تناسب همان عوالم علوى و به مقتضيات آن منازل و مراحل، موفّق مى‏گردد كه صفات بارى تعالى را مشاهده نمايد و يا اسماء ذات مقدّسه او را به نحو كلّيّت دريابد. چه بسا در اين موقع سالك ناگهان متوجّه مى‏گردد كه تمام موجودات جهان يك واحد علم است، و يا غير از يك قدرت واحده ابدا قدرتى نيست، اين در مرحله شهود صفات است. و امّا در مرحله شهود اسماء كه از اين نيز برتر است سالك ملاحظه مى‏كند كه در تمام عوالم، عالم يكى است، و قادر يكى است، و حىّ يكى است. و اين مرحله از مرحله ادراك صفات كه در مرتبه قلب پيدا مى‏شود اشرف و اكمل است (لانّ السّالك يصبح و لا يرى قادرا و لا عالما و لا حيّا سوى الله تعالى [20] ).
بازگشت به فهرست
تاثير تلاوت قرآن در مشاهده اسماء‌و صفات ذات باري تعالي
و اين شهود غالبا در حال تلاوت قرآن پيدا مى‏شود. چه بسا خواننده قرآن درمى‏يابد كه خواننده او نبوده كسى ديگر بوده است، و گاه مى‏شود كه ادراك مى‏كند كه مستمع نيز كسى ديگر بوده كه استماع مى‏كند.
بايد دانست كه تلاوت قرآن را در حصول اين امر تأثير فراوانى است، و سزاوار است كه سالك در حين اشتغال به نماز شب سور عزائم را تلاوت كند چه از حال قيام ناگهان براى خدا به سجده افتادن خالى از لطف نيست، و به تجربه ثابت شده است كه قرائت سوره مباركه "ص" در نماز وتيره شب جمعه بسيار مؤثّر است و خصوصيّت اين سوره از روايتى كه در ثواب آن وارد شده است معلوم مى‏گردد.
بازگشت به فهرست
استغراق در ذات ربوبي و بقاء‌به معبود
چون سالك به توفيق الهى اين مراحل را طىّ نمود و به اين مشاهدات كامياب گرديد جذبات الهيّه او را احاطه نموده هر آن او را به فناء حقيقى نزديك مى‏سازد تا بالأخره جذبه او را احاطه كرده متوجّه جمال و كمال على الاطلاق گشته هستى خود و غير خود را آتش زده در برابر طلعت نازنين يار چيزى نخواهد ديد، كانَ اللّهُ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَىْ‏ءٌ [21]در اين حال سالك از وادى هجران بيرون رفته و در درياى لا يتناهى مشاهده ذات ربوبى مستغرق خواهد گرديد.
بازگشت به فهرست
مقام توجه به عالم كثرت در عين شهود عوالم ربوبي
مخفى نماند كه سير و سلوك سالك منافاتى با بود و هستى در عالم مادّه ندارد و بساط كثرت خارجيّه به حال خود باقى خواهد بود، و سالك در عين كثرت در وحدت است. بعضى فرموده‏اند: مدّت سى سال در ميان مردم بودم و اينان گمان مى‏كردند كه من با ايشان مراوده دارم و با ايشان معاشرم و حال آنكه در اين مدّت من بجز خدا كسى را نديده و نشناختم.
اين حال بسيار مهمّ و حائز اهميّت است چه در ابتداى امر اين حال ممكن است فقط در يك لحظه پديد آيد ولى كم‏كم شدّت مى‏يابد و به طول ده دقيقه يا بيشتر و سپس يك ساعت يا بيشتر و بعدا به عنايات الهيّه ممكن است از حال گذشته و مقام گردد. اين حال را در لسان اخبار و بزرگان بقاء به معبود نامند. و به اين مرتبه از كمال نتوان رسيد مگر پس از حصول فناء كلّى از هستى موجودات در ذات حضرت احديّت. در اين حال سالك چيزى را نمى‏بيند مگر ذات قدس الهى.
نوشته‏اند: از يكى از مجذوبين كه به نام بابا فرج الله مجذوب بوده و جذبه الهيّه دامنگيرش شده بود سؤال كردند كه دنيا را براى ما توصيف كن. در پاسخ گفت: از آن وقت كه من چشم گشودم دنيا را نديده‏ام تا اكنون براى شما توصيف كنم [22].
از اين شهود در ابتدا كه هنوز قوّت نيافته است تعبير به "حال" مى‏نمايند و در اين موقع غير اختيارى سالك است ولى در اثر شدّت مراقبت با توفيقات الهيّه از حال گذشته به «مقام» مى‏رسد و در اين موقع اختيارى سالك است. بديهى است سالك قوى آن كسى است كه در عين شهود اين احوال متوجّه عالم كثرات بوده و هر دو عالم را اداره نمايد. و اين مرتبه بسيار عالى و رفيع است و دسترسى به آن در نهايت صعوبت، و شايد اختصاص به انبياء و اولياء و هر كس را كه خدا بخواهد، داشته باشد، چون در عين اشتغال به نعمت لى مع الله حالات لا يسعها ملك مقرّب [23] جلوات و ظهورات انَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ [24] از ايشان هويدا و ظاهر مى‏گردد.
اگر كسى گويد كه اين مناصب اختصاصى بوده و وصول به اين ذروه از معارف الهيّه منحصرا راجع به انبياء عظام و ائمّه معصومين - صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين - است و ديگران را به هيچ وجه من الوجوه بدان راه نيست ؛ در جواب گوئيم: منصب نبوّت و امامت امرى است اختصاصى، ولى وصول به مقام توحيد مطلق و فناء در ذات احديّت كه تعبير از او به ولايت مى‏شود ابدا اختصاصى نيست و دعوت انبياء و ائمّه عليهم السلام امّت را بدين مرحله از كمال است. حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله امّت خود را دعوت فرموده‏اند كه به آن جائى كه پاى خود را گذارده‏اند پا گذارند و اين مستلزم امكان سير به آن مقصد است و الا لازم مى‏آيد دعوت لغو باشد. لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُوا اللَهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَهَ كَثير [25]
بازگشت به فهرست
علت عدم وصول همگان به كمالات انساني
از طريق عامّه روايت شده است كه:
لو لا تكثير في كلامكم، و تمريج في قلوبكم لرأيتم ما أرى، و لسمعتم ما أسمع.
"اگر اين گفتار بسيار در زبانها، و اين اضطراب و آشوب در دل‏هاى شما نبود هر آينه مى‏ديديد آنچه را كه من مى‏بينم و مى‏شنيديد آنچه را كه من مى‏شنوم. "اين گفتار حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله به خوبى حاكى است از آنكه علّت عدم وصول به كمالات انسانى همانا خيالات باطله شيطانيّه و افعال لغو و بيهوده است. و از طريق خاصّه نيز روايت است كه آن حضرت فرمود:
لو لا أنّ الشّياطين يحومون حول قلوب بنى آدم لرأوا ملكوت السّماوات و الأرض.
"اگر شياطين گرداگرد دل‏هاى فرزندان آدم گردش نمى‏كردند هر آينه آنها ملكوت آسمان‏ها و زمين را مى‏ديدند. "
و از جمله آثار آن مرتبه عالى انسانى احاطه كلّيّه است به قدر استعدادات امكانيّه به عوالم الهيّه، و نتيجه اين احاطه اطّلاع بر ماضى و مستقبل است و تصرّف در موادّ كائنات، چه محيط را غايت تسلّط بر محاطٌ عليه حاصل است، با همه كس مصاحب و در همه جا حاضر.
شيخ عبد الكريم جيلى كه يكى از عرفاء است در كتاب خود به نام "الانسان الكامل" چنين گويد: "به ياد دارم وقتى به مقدار يك لمحه به من حالى دست داد كه خود را متّحد با جميع موجودات يافتم به طورى كه حضور همه آنها را بالعيان مشهود خود مى‏ديدم، ولى اين حال بيش از يك لحظه دوام نداشت. "
البتّه مانع از دوام و استمرار اين حال همانا اشتغالات به تدابير بدن است و حصول تماميّت اين مراتب بعد از ترك تدبير بدن است. عارفى از عرفاء هند به نام شيخ ولىّ الله دهلوى در كتاب خود به نام "همعات" چنين گويد: به من آگاهانيدند كه فراغ از آثار نشأه مادّيّه پس از گذشت پانصد سال از عبور عالم مادّه و مرگ صورت مى‏گيرد، و اين مدّت مطابق با نصف روز از ايّام ربوبى است، لقوله عزّ من قائل:
وَ انَّ يَوْما عِنْدَ رَبِّكَ كَألْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ [26]
بازگشت به فهرست
نارسا بودن الفاظ در بيان حقايق و انوار تجرديّه و عوالم ربوبي
البتّه معلوم است كه ساير درجات و فيوضات اين عالم بى حدّ و نهايت است چون پايه و اساس وضع الفاظ بر پايه احتياجات بشرى بوده است و در اثر توسعه احتياجات دائره وضع الفاظ وسيع‏تر شده است لذا بيان حقائق انوار تجرّديّه عوالم ربوبى در قالب الفاظ غير ممكن است و هر چه از آنجا گفته شود اشاره و كنايه بوده نمى‏تواند آن حقيقت عاليه را در افهام تنزّل دهد. بشر مادّى كه به نصّ اخبار أنت في أظلم العوالم در تاريك‏ترين عوالم از عوالم الهيّه كه همين عالم مادّه است
زندگى مى‏نمايد و هر چه با چشم خود مى‏بيند و با دست مادّى خود لمس مى‏نمايد از براى آنها الفاظى در حدود احتياجات روزمرّه خود وضع مى‏نمايد امّا از ساير عوالم و از تعلّقات و تشعشعات و انوار و ارواح اطّلاعى ندارد تا براى آنها نيز الفاظى وضع كند، بنابر اين ما در تمام لغات جهان لغتى نداريم كه آن معانى عاليه را حكايت كند پس چسان مى‏توان آن حقايق را به زبان آورده و توصيف نمود؟
مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست حلّ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد

دو دسته از اين حقايق سخن رانده‏اند:
اوّل: جماعات انبياء كرام عليهم السلام بديهى است كه آنها با عوالم ماوراء مادّه ارتباط داشته‏اند ولى به حكم نحن معاشر الأنبياء امرنا أن نكلّم النّاس على قدر عقولهم [27] مجبور بودند از اين حقايق به قسمى تعبير نمايند كه قابل فهم و ادراك عامّه مردم باشد و لهذا از بيان حقايق انوارى و غايت درخشندگى آن قطع نظر نموده و از بيان آنچه كه حتّى به قلب بشر هم خطور نكرده است رفع يد نموده از حقيقت ما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر [28] تعابيرى از قبيل جنّت و حور و قصور و غيره مى‏نمودند ولهذا خود نيز در آخر اعتراف مى‏نمودند كه بيان حقايق آن عوالم قابل توصيف نيست.
دوّم: سلسله‏اى از مردم كه به متابعت راه انبياء تشرّف ادراك اين حقايق و فيوضات به قدر اختلاف و استعدادات نصيبشان شده است. اينان نيز سخن در پرده استعاره و تمثيل گفته‏اند.
بازگشت به فهرست
عالم خلوص و اخلاص و اقسام آن
بايد دانست كه وصول بدين مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حقّ صورت نبندد و تا سالك به منزل مخلّصين نرسد كشف حقيقت چنانكه بايد براى او نخواهد شد.
بدانكه اخلاص و خلوص بر دو قسم است: اول: خلوص دين و طاعت از براى خداى تعالى. دوم: خلوص خود را از براى او. و دلالت بر اوّل دارد كريمه شريفه: وَ مَا امِرُوا الا لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ [29] و بر دوم دلالت دارد كريمه شريفه: الا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصينَ [30] و حديث نبوى مشهور: من أخلص لله أربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه إلى لسانه [31] دلالت بر قسم دوم دارد. يعنى كسى بدين مرحله مى‏رسد كه خود را براى خداى تعالى خالص كند.
و توضيح اين اجمال آنكه: خداوند تعالى همانطور كه صلاح را در قرآن كريم در بعضى از مواضع استناد به عمل داده است كقوله تعالى: مَنْ عَمِلَ صالِح [32] يا: عَمِلَ عَمَلا صالِح [33] يا الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ [34] و در بعضى از مواضع آن را استناد به ذات انسان داده است كقوله تعالى: إنَّهُ مِنَ الصّالِحينَ [35] يا: وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ [36] همچنين اخلاص و خلوص را گاهى مستند به عمل دانسته و نسبت به آن داده است و گاهى مستند به ذات. بديهى است كه تحقّق اخلاص در مرتبه ذات موقوف است بر اخلاص در مرتبه عمل يعنى تا كسى در يكايك از اعمال و افعال و گفتار و سكون و حركت خود اخلاص به عمل نياورد به مرحله اخلاص ذاتى نائل نخواهد شد. قال عزّ من قائل: الَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ [37] به ارجاع ضمير مستتر فاعل «يرفع» به سوى «العمل الصالح» و معنى چنين مى‏شود: «العمل الصّالح يرفع الكلم الطّيّب».
بازگشت به فهرست
خصوصيات وآثار خلوص ذاتي
و بايد دانست كه چون كسى به مرحله خلوص ذاتى برسد و بدين فيض عظمى نائل گردد داراى آثار و خصوصيّاتى خواهد بود كه ديگران از آن بى‏نصيب و بهره‏اند:
اوّل آنكه به نصّ كريمه قرآنيّه ديگر شيطان را به هيچ وجه من الوجوه برايشان تسلّط و اقتدارى نيست: فَبِعِزَّتِكَ لاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ - الا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ [38] بديهى است كه اين استثناء تشريعى نيست بلكه به واسطه اقتدار ذاتى مخلصين در مقام توحيد، ديگر شيطان را قدرتى نبوده و به علّت ضعف و ناتوانى خود نمى‏تواند در اين مرحله به آنان دست يابد. بارى چون مخلصين خود را براى خدا خالص نموده به هر چيز كه مى‏نگرند خدا را مى‏بينند، و شيطان به هر قسم و كيفيّتى بر ايشان ظهور كند باز با نظر الهى در آن شى‏ء مى‏نگرند و استفاده الهيّه مى‏كنند، لهذا شيطان از اوّل امر نزد اين طايفه اعتراف به عجز و مسكنت خود نموده و سپر مى‏اندازد و الا شيطان ذاتش براى اغواء بنى آدم است و كسى نيست كه بخواهد به كسى ترحّم نموده و دست از اضلال او بردارد.
دوّم، اين گروه از محاسبه محشر آفاقى و حضور در آن عرصه معاف و فارغ هستند. در قرآن كريم وارد است كه:
وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ مَنْ فِى الْأرْضِ الا مَنْ شَاءَ اللهُ [39]
از اين آيه به طور حتم دستگير مى‏شود كه به طور اجمال جماعتى از فزع و صعقه قيامت در امانند، و چون به آيه شريفه: فَإنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ - الا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصينَ [40]ضميمه گردد معلوم مى‏شود كه آن گروه كه از صعقه قيامت در امانند عبارتند از:
بندگان مخلَص خدا، زيرا بندگان مخلص به يك معنى ابدا داراى اعمالى نيستند تا آنان را براى حساب آن در عرصه قيامت حاضر سازند. آنان به واسطه مراقبت و رياضات شرعيّه در جهاد انفسيّه كشته شده و به حيات ابدى پيوسته‏اند و از قيامت عظماى انفسيّه عبور كرده‏اند، در دوران مجاهده به حساب آنان رسيدگى شده و حال به واسطه قتل في سبيل الله در نزد خداى خود به خلعت حيات ابدى مخلّع و از روزى‏هاى خاصّه خزانه ربوبى متنعّمند.
قال عزّ من قائل:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فِى سَبيلِ اللَهِ امْوَاتا بَلْ احْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ [41]
چ و زياده بر آن، آنكه احضار، فرع بر عدم حضور است و اينان قبل از پيدايش طليعه قيامت در همه جا حاضر بوده و بر همه احوال مطّلع بوده‏اند لقوله تعالى: عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ [42].
سوّم، آنچه از ثواب و اجر به هر كس برسد و در روز قيامت به او عطا شود در مقابل عمل او خواهد بود مگر اين صنف از بندگان كه كرامت الهيّه بر ايشان ماوراء طور پاداش عمل است: وَ ما تُجْزَوْنَ الا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ - إلا عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصينَ [43]
و اگر گفته شود كه: مفاد اين آيه آنست كه گروه معذّبين طبق اعمالشان به پاداش مى‏رسند مگر بندگان نيك خدا كه براى ايشان جزا در مقابل عمل نبوده بلكه پروردگار منّان به ايشان به فضل و كرم خود جزا خواهد داد. گوئيم: مفاد آيه مطلق بوده و مخاطب آن اختصاصى به گروه معذّبين ندارد، علاوه آنكه جزاى بندگان به فضل و كرم، منافات با جزا در مقابل عمل ندارد. چه معناى فضل اينست كه در مقابل عمل كوچك، پروردگار منّان جزاى بزرگ عنايت مى‏فرمايد و در واقع عمل كوچك را بزرگ مى‏شمارد ولى با اين همه باز جزا در قبال عمل واقع گرديده است در حالى كه مفاد كريمه شريفه غير از اينست، مفاد آيه آنست كه به بندگان مخلصين خدا جزا اصلا در مقابل عمل داده نمى‏شود. و نيز در آيه ديگر مى‏فرمايد:
لَهُمْ ما يَشَاؤُنَ فيها وَ لَدَيْنَا مَزيدٌ [44]
براى اين گروه هر چه اراده و مشيّت آنان تعلّق گيرد خواهد بود و در نزد ما نيز چيزى زياده از مقدار اراده و مشيّت آنان براى آنان خواهد بود. پس معلوم مى‏شود كه از كرامات الهيّه چيزهائى كه فوق اراده و مشيّت و بالاتر از سطح فكر و ميزان طيران مرغ اختيار و اراده آنهاست داده خواهد شد و اين نكته شايان دقّت است و قابل توجّه.
چهارم، آنان داراى مقامى منيع و منصبى رفيع و مرتبه‏اى عظيمند كه بتوانند حمد و سپاس ذات احديّت و ثناى الهى را كما هو حقّه همانطور كه سزاوار آن ذات اقدس است بجا آورند. قال عزّ من قائل: سُبْحَانَ اللَهِ عَمَّا يَصِفُونَ - الا عِباد اللَهِ الْمُخْلَصينَ [45] و اين غايت كمال مخلوق و نهايت منصب ممكن است. از مجموع بيانات سابقه چنين بدست مى‏آيد كه براى آخرين مراحل سلوك كه همان مقام مخلَصين باشد چه مزايائى است و چه فيوضاتى بر آنان مترتّب خواهد بود. ولى بايد معلوم باشد كه وصول به اين كمالات و تحقّق به اين حقائق وقتى ميسور مى‏گردد كه سالك در ميدان مجاهده في سبيل الله كشته و مقتول گردد، و هنگامى از آن فيوضات الهيّه سرمست خواهد بود كه جام شهادت را سركشيده باشد. و مراد از كشته شدن عبارت است از قطع علاقه روح از بدن و متعلّقات آن، و همچنانكه شهيد در معركه قتال با شمشير و سيف ظاهرى علاقه روح خود را از بدن قطع مى‏كند سالك راه خدا نيز با سيف و شمشير باطن در ميدان نبرد با نفس امّاره به وسيله استمداد از قواى رحمانيّه علاقه روح خود را از بدن و متعلّقات آن سلب مى‏نمايد.
بازگشت به فهرست
وارستگي از عوالم كثرت از لوازم ابتدايي سلوك است
در ابتداى سلوك بايد سالك إلى الله به وسيله اختيار مقام زهد و تأمّل و دقّت و تفكّر در بى‏اعتبارى دنيا و عدم فائده دلبستگى به آن، رشته علقه به عالم كثرات را قطع كند، چه نتيجه زهادت بى‏ميلى و بى‏رغبتى است به امور، و در نتيجه از رويدادهائى كه موجب نفع مادّى و صورى اوست خوشحال نمى‏شود، و از وقايعى كه موجب ضررهاى مادّى اوست متأثّر و محزون نمى‏گردد.
لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلَى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتَاكُمْ [46]
اين بى‏رغبتى و بى‏ميلى منافات با حزن و خوشى في الله ندارد زيرا اين خوشحالى از محبّت به مال و منال و اعتباريّات نبوده بلكه از جهت آنست كه خود را غرق درياى احسان و كرم خدا مى‏بيند.
پس از طىّ اين مرحله، تازه سالك متوجّه خواهد شد كه علاقه مفرطى به ذات خود دارد و نفس خود را تا سر حدّ عشق دوست دارد، هرچه بجا مى‏آورد و هر مجاهده كه مى‏كند همه و همه ناشى از فرط حبّ به ذات خود است، زيرا كه يكى از خصوصيّات انسان آنست كه فطرة خودخواه بوده، حبّ به ذات خود دارد، همه چيز را فداى ذات خود مى‏نمايد و براى بقاى وجود خود، از از بين بردن و نابود نمودن هيچ چيز دريغ نمى‏كند. از بين بردن اين غريزه بسيار صعب و مبارزه با اين حسّ خودخواهى از اشكل مشاكل است، و تا اين حسّ از بين نرود و اين غريزه نميرد نور خدا در دل تجلّى نمى‏كند، و به عبارت ديگر تا سالك از خود نگذرد به خدا نمى‏پيوندد.
بازگشت به فهرست
قطع علاقه از ذات خود
سالك بايد به وسيله استمداد از الطاف الهيّه و امدادهاى پياپى رحمانيّه رشته محبّت به ذات خود را سست و رفته رفته ضعيف نموده تا بالأخره پاره كند و به اين صنم درونى كه سر - رشته تمام مفاسد است كافر گردد و او را يكباره فراموش بنمايد تا به طورى كه عند التأمّل و التحقيق تمام كارهاى او براى ذات اقدس الهى باشد و حبّ به ذات او به حبّ به خداى خود تبديل گردد، و اين بر اساس مجاهده انجام مى‏گيرد. پس از طىّ اين مرحله سالك ديگر علقه به بدن و آثار بدن و حتّى به روح خود را كه پاره نموده ندارد، هر كار كه كند براى خداست و اگر سدّ جوعى كرده و در كار تهيّه اسباب زندگى به قدر كفاف و ضرورت باشد براى آنست كه محبوب ازلى خواستار حيات اوست و الا قدمى از قدم براى تحقّق حيات اين نشأه برنمى‏داشت.
البتّه اين خواست در مقابل خواست خدا طولى خواهد بود نه عرضى، و بر همين اساس ديگر سالك حقّ ندارد طالب كشف و كرامات بوده، عملى براى تحقّق آن انجام دهد يا براى طىّ الأرض و اخبار از مغيبات و اطّلاع بر ضماير و اسرار و تصرّف در موادّ كاينات ذكرى بگويد و رياضتى بكشد و براى استكمال و بروز قواى نفسانى به اىّ وجه و صورة عملى انجام دهد زيرا چنين كسى در راه رضاى محبوب قدم برنمى‏دارد، خداى را عبادت نكرده و مخلص نخواهد بود بلكه نفس خود را معبود خود ساخته و براى برآورده شدن حاجات او و تحقّق پذيرفتن استعدادات او گام مى‏زند گرچه لفظا بدين منكر اعتراف نكند و ظاهرا تمام عبادتش را براى خدا انجام دهد.
چنين شخصى به نصّ كريمه شريفه: ا فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَواهُ [47] ، هواى خود را معبود خود ساخته و خواسته‏ هاى نفسانى خود را مى‏پرستد. سالك بايد از اين مرحله عبور كند و نفس خود را كه دم از انانيّت مى‏زند ترك بگويد. و سيأتي الكلام فيه ان شاء الله تعالى. [48]
وقتى سرانجام سالك بدين مرحله رسيد كم‏ كم خود را كه براى خداى تعالى دوست مى‏داشت نيز فراموش مى‏كند و ديگر خودى نمى‏بيند و ديگر غير از جمال ازلى و ابدى سيما و رخساره‏اى را نخواهد ديد و رفته رفته در آن درياى بيكران غرق شده اثرى از او نخواهد ماند.
بازگشت به فهرست
لزوم عنايت خاصّه الهي در غلبه كامل در جنگ انفسي
بايد دانست كه سالك بايد متوجّه باشد كه در جنگ انفسى به طور كامل از عهده جنود شيطان برآيد و آثار نفسانيّه خود را به كلّى قطع كند و اصول آنها را از زواياى مخفيّه خانه دل بركند چه اگر ذرّه‏اى از حبّ مال و جاه و منصب و كبر و شخصيّت طلبى و خويشتن دوستى در او باقى باشد هرگز به كمال نخواهد رسيد. لهذا بسيار ديده شده است كه كثيرى از كمّلين پس از سالها رياضت و مجاهده به كمالات نرسيده و در جنگ انفسى شكست خورده‏اند، و علّت آن اينست كه ريشه بعضى از صفات هنوز در خانه دلشان باقى بوده ليكن پنداشته‏اند كه آن ريشه به كلّى از بين رفته است لذا در مواقع امتحان الهى و در مظانّ بروز نفس و جلوه آثارش آن ريشه‏ها ناگهان جوانه داده و نموّ نموده و كار سالك را ساخته‏اند. توفيق غلبه بر نفس و جنود آن منوط به دستگيرى و عنايات خاصّه حضرت ربّ الأرباب است چه طىّ اين مرحله بدون توفيق و دستگيرى خاصّ او صورت نبندد. گويند: روزى مرحوم سيّد بحر العلوم - رضوان اللّه عليه - را شاگردانش خندان و متبسّم يافتند، سبب پرسيدند، در پاسخ فرمود: پس از بيست و پنج سال مجاهده اكنون كه در خود نگريستم ديدم ديگر اعمالم ريائى نيست و توانسته‏ام به رفع آن موفّق گردم. فتأمّل جيّدا.
بازگشت به فهرست
لزوم متابعت كامل از جميع احكام شرعيه در تمام مراحل سلوك
پوشيده نماند كه از ابتداى سير و سلوك تا آخرين مرحله از آن، سالك بايد در تمام امور ملازم شرع انور باشد و به قدر سر سوزنى از ظاهر شريعت تجاوز ننمايد. پس اگر كسى را ببينى كه دعوى سلوك كند و ملازم تقوى و ورع نبوده و از جميع احكام الهيّه شرعيّه متابعت ننمايد و به قدر سر سوزنى از صراط مستقيم شريعت حقّه انحراف نمايد او را منافق مى‏دان مگر آنچه به عذر يا خطا يا نسيان از او سر زند. و اينكه از بعضى شنيده شده است كه مى‏گويند سالك پس از وصول به مقامات عاليه و وصول به فيوضات ربّانيّه تكليف از او ساقط مى‏گردد سخنى است كذب و افترائى است بس عظيم، زيرا رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله با اينكه اشرف موجودات و اكمل خلائق بودند مع هذا تا آخرين درجات حيات تابع و ملازم احكام الهيّه بوده‏اند. بنابراين سقوط تكليف به اين معنى دروغ و بهتان است. بلى از براى آن مى‏توان معناى ديگرى نمود كه قائلين، آن را قصد نمى‏نمايند و آن اينست كه اتيان اعمال عباديّه باعث براى استكمال نفوس بشريّه است، و مراتب استعداد انسان به واسطه التزام بر سنن عباديّه از مراحل قوّه به فعليّت مى‏رسد. بنابراين براى افرادى كه هنوز به مرحله فعليّت تامّه من جميع الجهات نرسيده‏اند عبادات آنان براى استكمال است.
بازگشت به فهرست
عبادت افراد كامل و واصل به جهت تقرّب نبوده بلكه لازمه كمال آنان است
ولى براى افرادى كه به مرحله فعليّت تامّه رسيده‏اند ديگر عبادت به جهت حصول استكمال و تحصيل مقام قرب معنى ندارد بلكه اتيان عبادات براى چنين شخصى به عنوان ديگرى كه همان مقتضاى حصول كمال است خواهد بود. لهذا عائشه از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله پرسيد كه: «پس از آنكه خداوند در شأن شما فرمود:
لِيَغْفِرَ لَكَ اللَهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ [49]
پس اين اندازه رنج در تحمّل عبادات براى چيست؟ فرمودند: آيا مگر نمى‏خواهى من عبد شاكر خداى خود بوده باشم»؟ از اينجا به خوبى معلوم مى‏شود كه اتيان اعمال عباديّه براى بعضى از نفوس بشريّه استكمالا للنّفس نبوده بلكه محضا براى اظهار امتنان و شكرا للّه العظيم بوده است.
حالاتى كه براى سالك در اثر مراقبت و مجاهده دست مى‏دهد و گاه و بيگاه انوارى و آثارى بر او مشهود مى‏گردد همه مقدّمه تحصيل ملكه است زيرا مجرّد ترتّب آثار و تغيّر حال فى الجمله كافى نيست بلكه بايد سالك سعى كند كه با مجاهده بقاياى عالم سافل را كه در ذاتش كامن و مخفى است به كلّى رفع كند، و تا با پاكان عالم سنخيّت پيدا نكند وصول به مراتب ايشان براى او غير ميسور است بلكه در اثر اندك لغزشى در سلوك و جهاد، او را دوباره به عالم سافل تنزّل خواهند داد، كريمه شريفه:
وَ ما مُحَمَّدٌ الا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإنْ ماتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِكُمْ [50]
بر اين دقيقه دلالت دارد. پس سالك بايد ظاهر و باطن خويش را بالمرّة پاكيزه نمايد و زوايا و بيغوله‏هاى دل خويش را كاملا پاك كند تا توفيق صحبت با ارواح طيّبه و همنشينى با پاكان ملأ اعلى نصيب او گردد. وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإثْمِ وَ باطِنَهُ [51]
بازگشت به فهرست
پاورقي‌
________________________________________
[1] همه عالم امكان به منزله عبارت است و تو معناى آنى، اى كه تو مغناطيس دلهائى. «منظومه سبزواری»، الهیات، فی افعاله تعالی، غرر فی انحاء تقسیمات لفعل الله تعالی طبع ناصری ص 183.
[2] يك جذبه از جذبه‏هاى الهى (از نظر تأثير در تكامل انسان) با عبادت جنّ و انس برابرى مى‏كند
[3] از جمله فقرات دعاى منسوب به امير المؤمنين عليه السلام كه حاج مولى جعفر كبوتر آهنگى آن را شرح كرده و در كتاب كوچك جيبى طبع شده است.
[4] خداوندا ظاهرم را به طاعتت، و باطنم را به محبّتت، و قلبم را به شناختت، و روحم را به ديدارت، و سويدايم را به پيوستگى تامّ به حضرتت نور بخش، اى صاحب جلال و جمال
[5] آیه 9 و 10 از سوره 91: و الشمس. براستى كه هر كس نفس خود را تزكيه كرد به رستگارى رسيد، و هر كه آن را بيالود زيانبار گشت
[6] اين حديث شريف به طرق عديده از رسول خدا روايت شده، با عبارات مختلف و مضمون واحد، و در»احياء العلوم«ج 4 ص 223 و تعليقه آن در ص 191 و در»عوارف المعارف«مطبوع در حاشيه»احياء العلوم«ج 2 ص 256 بيان شده است. و در كتب شيعه در»عيون اخبار الرض«ص 258 و»عدّة الداعى«ص 170 و»اصول كافى«ج 2 ص16 وارد شده است. و روايت وارده در»عيون«با اسناد خود از حضرت امام رضا عليه السلام از پدرشان از جدّشان از حضرت محمّد بن على الباقر از پدرشان حضرت سجّاد از جابر بن عبد اللّه انصارى از امير المؤمنين عليه السلام چنين است كه قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ما اخلص عبد للّه اربعين صباحا الا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه.
[7] هر كس چهل روز (خود و كار خود را) براى خداوند خالص كند چشمه‏هاى حكمت از دلش بر زبانش ظاهر گردد.
[8] 7:59
[9] همانا من از خداوند طلب آمرزش و عفو بسيار دارم از براى آنكه پاره‏اى از عمر خويش را به بررسى آراء مدّعيان فلسفه و جدال كنندگان اهل كلام و نازك بينى‏هاى آنان و آموختن سخنان و شيوه‏هاى بحثى آنان به پوچى گذراندم، تا اينكه سرانجام در پرتو فروغ ايمان و تأييد خداوند منّان دريافتم كه واقعا قياسات آنها بى‏نتيجه و صراط آنها غير مستقيم است. از اين رو زمام كار خويش را به خداوند و به فرستاده بيم دهنده و هشدار دهنده او سپرديم، و به آنچه از رسول الله به ما رسيده بود تماما ايمان آورده و تأييد نموديم، و در صدد جستجوى توجيه عقلى و روشى علمى براى فرمايشات رسول برنيامديم بلكه پيروى از هدايت و اجتناب از نواهى او را پيشه خود ساختيم همچنان كه حق تعالى فرموده: آنچه از دستوراتى كه پيامبر براى شما آورده است بگيريد و پيروى كنيد، و از آنچه نهى فرموده دورى كنيد. تا آنكه خداوند بر قلب ما گشود آنچه را كه گشود، و به بركت اين دنباله‏روى از رسول به فلاح و رستگارى رسيد.
[10] آيه 61 از سوره 37: صافّات: براى چنين چيزى عمل كنندگان بايد عمل كنند
[11] آيه 128 از سوره 16: نحل: خداوند همراه كسانى است كه تقوى گزيده‏اند و آنانكه ايشان نيكوكارند
[12] آيه 53 و 54، از سوره 41: فصّلت:
بزودى نشانه‏هاى خود را در آفاق)آسمان‏ها و زمين و طبيعت(و در وجود خودشان به آنان نشان دهيم تا بر ايشان روشن شود كه او حق است و بس، آيا همين كافى نيست كه پروردگارت بر هر چيز شاهد و حاضر است. هان كه ايشان نسبت به ديدار پروردگارشان در شك‏اند، آگاه باشيد كه او به هر چيز احاطه دارد
[13] بدانيد و آگاه باشيد كه پروردگارتان را در ايّام روزگار شما نسيمهائى است، هان بكوشيد كه خود را در معرض آنها قرار دهيد و از آنها روى نگردانيد
[14] آيه 169، از سوره 3: آل عمران: و البته مپندار آنان را كه در راه خدا كشته شده‏اند، مرده‏اند، بلكه زنده‏اند و نزد پروردگارشان به آنان روزى داده مى‏شود
[15] آيه 88، از سوره 28: قصص: همه چيز نابود است مگر وجه خدا
[16] آيه 96، از سوره 16: نحل: آنچه در نزد شماست پايان مى‏پذيرد، و آنچه نزد خدا است باقى است
[17] آيه 26 و 27، از سوره 55: الرحمن: هر كس بر روى آن)زمين(است فنا پذيرد و باقى مى‏ماند وجه پروردگارت، كه آن وجه داراى صفت جلال و جمال است
[18] 169:3
[19] ما اسامى و نشانه‏هاى خدا هستيم
[20] زيرا سالك صبح مى‏كند و جز خداى متعال قادر و عالم و زنده‏اى نمى‏بيند
[21] خدا بود و چيزى با او نبود
[22] شرح احوال»بابا فرج مجذوب«در كتاب»تاريخ حشرى«كه در احوال بزرگان و عرفاء متوفاى تبريز نگاشته شده موجود است و گفتار بابافرج را در آن كتاب به شعر درآورده است از آن جمله همين گفتار اوست كه به شعر درآورده است:
كه فرج تا كه ديده بگشادست چشم او بر جهان نيفتاده است
و نظير اين گفتار از حافظ وارد است آنجا كه گويد:
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن منم كه ديده نيالوده‏ام به بد ديدن»
وابن فارض«فرموده است:
و حياة أشواقى إليك و تربة الصّبر الجميل ما استحسنت عينى سواك و لا صبوت إلى خليل و از او نقل شده است كه فرموده: من اين بيت را در عالم خواب سروده ‏ام.
[23] مرا با خداوند حالاتى است كه هيچ فرشته مقرّبى ياراى تحمّل آن را ندارد
[24] آيه 110، از سوره 18: كهف: من مثل شما بشرى هستم
[25] آيه 21، از سوره 33: احزاب و براى شما در وجود رسول خدا صلّى الله عليه و آله الگوى نيكوئى است، براى آن كس كه اميد به)ديدار(خدا و روز قيامت دارد و فراوان ياد خدا كند [26] آيه 47، از سوره 22: حجّ: و حقّا يك روز نزد پروردگار تو مانند هزار سال از سالهائى است كه شما مى‏شماريد .
[27] ما گروه انبياء مأموريم با مردم به اندازه خردهاشان سخن گوئيم‏
[28] آنچه نه چشمى ديده است و نه گوشى شنيده است و نه بر قلب بشرى خطور كرده است‏
[29] آيه 5، از سوره 98: بيّنة: و مأمور نشده‏اند جز اينكه خداوند را به گونه‏اى بپرستند كه دين را براى وى خالص كرده باشند.
[30] آيه 40، از سوره 37: صافّات: جز بندگان پاك شده و خالص شده خدا.
[31] هر كس چهل روز (خود و عمل خود را) براى خدا خالص كند، چشمه‏هاى حكمت از قلبش به سوى زبانش جريان يافته و ظاهر شود.
[32] آيه 97، از سوره 16: نحل: هر كس عمل صالحى را كند.
[33] آيه 70، از سوره 25: فرقان: هر كس عمل كند عمل صالحى ر.
[34] آيه 29، از سوره 13: رعد: آنان كه ايمان آورده و اعمال صالحه بجاى آورده‏اند.
[35] آيه 75، از سوره 21: انبياء: او از صالحان بود.
[36] آيه 4، از سوره 66: تحريم: و صالح از مؤمنان‏.
[37] آيه 10، از سوره 35: فاطر: كلمه طيّبه به سوى او بالا مى‏رود، و عمل شايسته آن را بالا مى‏برد.
[38] آيه 83، از سوره 38: ص: پس به عزّتت سوگند مى‏خورم كه البتّه همه را گمراه مى‏كنم جز بندگان پاك شده و خالص شده تور.
[39] آيه 68، از سوره 39: زمر: و در صور دميده شود، پس هر كه در آسمان‏ها و زمين است بميرد و هلاك شود مگر آن كس كه خدا بخواهد.
[40] آيه 127، 128، از سوره 37: صافّات: پس بدرستى كه آنها البتّه احضار شدگانند مگر بندگان مخلص خد.
[41] ترجمه در ص 28 گذشت.
[42] 3: 169
[43] آيه 39 و 40، از سوره 37: صافّات: و جزاء داده نمى‏شويد جز همان را كه كرده‏ايد، مگر بندگان برگزيده خد.
[44] آيه 35، از سوره 50: ق: و از براى آنها در بهشت هر چه بخواهند هست، و علاوه بر مقدار خواست آنها، در نزد ما زيادتى‏هائى هست كه به آنها مى‏دهيم‏.
[45] آيه 160، از سوره 37: صافّات: خداوند منزّه است از هر چه وصف كنند، مگر (وصف) بندگان پاك شده و خالص شده م.
[46] آيه 23، از سوره 57: حديد: تا بر آنچه از دست داده‏ايد غمگين مباشيد، و به آنچه به شما داده است خوشحال نگرديد.
[47] آيه 23، از سوره 45: جاثيه: آيا ديدى آن كسى را كه هواى نفس خود را معبود خويش ساخته است‏؟
[48] و بزودى به خواست خداى متعال در اين زمينه گفتگو خواهد شد.
[49] آيه 2، از سوره 48 فتح: تا خداوند گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزد.
[50] آيه 144، از سوره 3: آل عمران: محمّد صلّى اللّه عليه و آله جز يك پيامبر نيست كه پيش از او نيز پيامبرانى بوده‏اند، پس آيا اگر بميرد يا كشته شود شما به گذشته خودتان با پاشنه پاى خود واژگون مى‏شويد؟.
[51] آيه 120، از سوره 6: انعام: واگذاريد و رها سازيد چه ظاهر گناه را و چه باطن آن ر.
بازگشت به فهرست
دنباله متن

بسم الله الرحمن الرحيم
کتاب لب اللباب / قسمت دوم: شرح تفصیلی عوالم مقدم بر عالم خلوص
________________________________________
صفحه قبل
ذكر اجمالي عوالم مقدم بر عالم خلوص در قرآن
بنابراين بايد كاملا عوالم مقدّمه بر عالم خلوص را طىّ كند، و اجمال آن را خداوند تبارك و تعالى در اين آيه مباركه فرموده است:
الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في سَبيلِ اللّهِ بِامْوالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ أعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اولَئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ - يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فيها نَعِيمٌ مُقِيمٌ خالِدينَ فِيها ابَدا انَّ اللَهَ عِنْدَهُ أجْرٌ عَظيمٌ [52]
بنابراين عوالم مقدّم بر عالم خلوص چهار است. اوّل: اسلام، دوّم: ايمان، سوّم: هجرت، چهارم: جهاد في سبيل الله. و چون جهاد اين مسافر جهاد اكبر است لقوله صلّى اللّه عليه و آله: رجعنا من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأكبر [53] ، پس شرط در اين سفر است كه اسلام و ايمان مجاهد، اسلام و ايمان اكبر باشد. و بعد از آن طالب را سزد كه دامن همّت بر كمر زده با رسول باطن به معاونت رسول ظاهر يا خليفه آن مهاجرت كرده و سپس قدم در ميدان مجاهده نهد تا به فوز قتل في سبيل الله فائز گردد.
ولى بايد سالك بر اين نكته واقف باشد كه از ابتداى سلوك تا اين مرحله از جهاد موانع انسى و شيطانى زياد بود ولى چون به فوز اين قتل نائل گردد و از عوالم اسلام و ايمان اكبر عبور نموده و در مجاهده نيز فائق و كشته شود ابتداى عوالم اسلام اعظم و ايمان اعظم و هجرت عظمى و جهاد اعظم است، و موانع آن كفر اعظم و نفاق اعظم است. و در اين وادى ديگر جنود شيطان را قدرت بر غلبه و دسترسى بدانجا نيست بلكه خود شيطان كه رئيس ابالسه است راه را بر سالك خواهد گرفت. بنابراين هرگز سالك نبايد چنين تصوّر كند كه چون از اين عوالم گذشت از مخاطره رسته و گوهر مقصود را جسته است بلكه بايد ملتفت باشد كه پس از عوالم سابقه اگر اين عوالم اعظم را طىّ نكند گرفتار ابليس شده و شيطان او را از وصول به سر منزل مقصود منع خواهد نمود، ولى بايد سالك همّتى عالى داشته و نگذارد كه ابليس او را به كفر اعظم يا به نفاق اعظم گرفتار كند بلكه پس از اسلام اعظم و ايمان اعظم هجرت عظمى نموده و با مجاهده اعظم از قيامت عظماى انفسيّه عبور و در وادى مخلصين وارد گردد. رزقنا اللّه ان شاء الله تعالى.
بازگشت به فهرست
شرح تفصيلى عوالم مقدّم بر عالم خلوص
بنابر آنچه گفته شد چون قبل از عالم خلوص بايد مسافر الى الله تعالى دوازده عالم را طىّ كند، اسلام اصغر و اكبر و اعظم، و ايمان أصغر و أكبر و أعظم، و هجرت صغرى و كبرى و عظمى، و جهاد اصغر و اكبر و اعظم، لذا بايد خصوصيّات اين عوالم و آثار و علائم و موانع و صوارف آنها را نيز بداند. ما در اينجا به نحو اجمال بيان كرديم و چون تفصيل آنها در كتاب مستطاب منتسب به مرحوم فخر الفقهاء و الأولياء سيّد مهدى بحر العلوم - رضوان الله عليه - ذكر شده است طالبين شرح تفصيلى بايد بدانجا مراجعه نمايند. ليكن براى روشن شدن مطلب در اينجا فى الجمله بيانى خواهد شد.
بازگشت به فهرست
اسلام اكبر
اسلام اكبر عبارت است از تسليم و انقياد محض يعنى ترك اعتراض من جميع الوجوه بر خداوند عزّ و جلّ، و اعتراف و اذعان بر آنكه آنچه هست و تحقّق يافته صلاح بوده و آنچه واقع نشده صلاح نبوده است، و به طور كلّى رفع يد از چون و چرا و عدم گلايه از حضرت ربّ العزّة. و به همين مرتبه ناظر است كلام مولى الموحّدين أمير المؤمنين عليه السّلام در حديث مرفوعه برقى كه: انّ الاسلام هو التّسليم، و التّسليم هو اليقين [54] و علاوه بر ترك اعتراض بايد در قلب او هيچ نوع گرفتگى و غبارى نسبت به احكام تشريعيّه و تكوينيّه الهيّه نباشد، كما ورد في قوله تعالى:
فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِى أنْفُسِهِمْ حَرَجا مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليم [55]
اين مرحله همان مرحله ايمان اكبر است كه اسلام اكبر به روح سرايت نموده و دل و جان را حقّا متصرّف شده است.
بازگشت به فهرست
ايمان اكبر
وقتى كه دل سالك به نور اسلام اكبر منوّر گرديد گاه و بيگاه بر او حالى دست مى‏دهد كه علاوه بر ادراك شعورى مشاهده مى‏كند كه هر چه هست مستند به بارى تعالى است و به عبارت ديگر خداى را در همه احوال حاضر و ناظر مى‏يابد، و اين همان مرحله شهود و اسلام اكبر است. و چون هنوز به سرحدّ كمال نرسيده است كه به تمام اركان بدن سرايت كند و اعضاء و جوارح را متصرّف گردد لهذا موانع مادّيّه و مشاغل و شواغل طبيعيّه او را از اين حال صرف نموده و در حال اشتغال به شغلى آن شهود را از دست مى‏دهد و غفلت او را مى‏گيرد. لذا بايد سالك با عزم راسخ ايستادگى نموده و آن حال را به مقام ملكه بالا برد و به كمال برساند تا شواغل خارجيّه نتوانند مسير شهودى سالك را تغيير دهند و بر حال او غلبه كنند. لذا بايد اين اسلام را از مقام دل به مقام روح سرايت دهد تا آن اجمال به تفصيل پيوندد، و به امر روح آن حالت تمام قواى ظاهرى و باطنى را فرا گيرد و از حال به ملكه برسد. و اين مقام همانست كه عرفاء از آن تعبير به احسان مى‏نمايند چه خداوند كريم در قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ الَّذينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا [56]، ولى به اين اكتفا ننموده پس از آن مى‏فرمايد: وَ إنَّ اللَهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ [57]
بنا براين مجاهد في سبيل الله تا به مرتبه احسان نرسد نتواند بر سبل هدايت الهيّه دست يابد.
از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله سؤال كردند كه معنى احسان چيست؟ فرمود: ان تعبد الله كأنّك تراه، و ان لم تكن تراه فإنّه يراك. [58]
يعنى: بايد انسان چنان خداى را عبادت كند كه او را ببيند و اگر بدين كيفيّت قادر بر عبادت او نباشد در مرحله متأخّر چنان خداى را عبادت كند كه گوئى خداى او را مى‏بيند.
تا هنگامى كه اسلام اكبر سالك به ايمان اكبر نرسيده فقط گاه و بيگاه بر او حال احسان دست داده و عبادات را با شوق و رغبت و ميلى وافر انجام مى‏دهد امّا وقتى كه به ايمان اكبر رسيد از حال احسان به ملكه محسنين مى‏رسد. در اين موقع جزئيّات و كلّيّات افعال سالك از سرچشمه شوق و ميل و رغبت آب خورده همه را به طيب خاطر اتيان مى‏كند، زيرا در اين موقع ايمان به روح سرايت كرده و چون روح سلطان و فرمانفرماى جميع اعضاء و جوارح است همه را به كار خود وامى‏دارد و كار بر همه سهل و آسان مى‏گردد، همه آنها منقاد و مطيع روح بوده و دقيقه‏اى از آنات از اطاعت او سر باز نمى‏زنند. خداوند تبارك و تعالى در حقّ اين طائفه مى‏فرمايد:
قَدْ أفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذينَ هُمْ في صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ * وَ الَّذين هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ [59]
چون اشتغال به لهويّات متفرّع بر ميل و رغبت به آنهاست و سالك مؤمن به ايمان اكبر كه به مرتبه احسان رسيده و در او ملكه شده ابدا ميل و رغبتى به آنها ندارد، و از طرف ديگر چون مى‏داند كه دو محبّت و شوق در يك دل جاى نمى‏گيرد لقوله تعالى: ما جَعَلَ اللَهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في جَوْفِهِ [60] اگر در دل سالكى ميل و رغبت به امور لهويّه باشد إنّا [61] كشف مى‏كنيم كه ميل و رغبت الهى در او نبوده و چنين قلبى منافق خواهد بود، چه در مورد امور راجع به خداى تعالى اظهار ميل مى‏كند و در امور لغويّه و لهويّه نيز رغبت و ميل دارد. و اين نفاق، نفاق اكبر است كه در مقابل ايمان اكبر قرار دارد، و تسليم و اطاعت قلبى آن متولّد از رغبت و اشتياق باطنى نيست بلكه متولّد از عقل و زائيده خوف و ملاحظه‏كاريهائى است كه در انسان پديد مى‏گردد. و اشاره به همين نفاق است قوله عزّ من قائل:
وَ اذا قَامُوا الَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالَى [62]
سالك هنگامى به ايمان اكبر مى‏رسد كه هيچ درجه از درجات اين نفاق در او نباشد و به هيچ وجه افعال او ناشى از مدركات عقليّه و صلاح انديشى و محافظه كارى و مسبّب از خوف نباشد بلكه صرفا بر اساس اشتياق و محبّت و به داعيه عشق و ميل و رغبت انجام گيرد.
بازگشت به فهرست
هجرت كبرى
چون سالك به مرتبه ايمان اكبر رسيد بايد مهيّاى هجرت كبرى گردد، و آن هجرت به تن است از مخالطه اهل عصيان و مجالست اهل بغى و طغيان و أبناء روزگار خوّان، و هجرت به دل است از مودّت و ميل به ايشان، و هجرت به تن و دل است معا از عادات و رسوم متعارفه و اعتباريّات و مقرّراتى كه سالك را از راه خدا باز مى‏دارد و مانع و عائق سفر او مى‏گردد، چه عادات و رسوم از مهمّات بلاد كفر است.
در اجتماع مادّى، انسان مقيّد به رسوم و عادات وهمى و خيالى است كه اهل دنيا به آن عادت دارند و سود و زيان و محاورات و معاشرتها و ردّ و بدلهاى خود را بر آن اساس استوار مى‏كنند. مثلا عادت بر آن جارى شده كه در مجلس مذاكره و مباحثه علمى اگر كسى زبان در دهان نهاد و مهر خاموشى بر دهان زده سخنى نگويد او را به نادانى منسوب مى‏كنند. يا مثلا عادت بر اين جارى شده كه در نشستن در صدر مجلس، تهافت به عمل مى‏آورند و قعود و جلوس در صدر را علامت بزرگى، و تقدّم در ورود و خروج از مجلس را نشانه عظمت مى‏گيرند، و چرب زبانى و تملّق را دليل بر مردم‏دارى و حسن خلق تلقّى مى‏كنند، و خلاف اين‏ها را نشانه حقارت و كم ارزشى و نبود موقعيّت و شخصيّت و سوء خلق.
سالك بايد به توفيق الهى و امداد رحمانى از تمام اين‏ها چشم بپوشد و از اين عالم خيال و وهم هجرت كند و اين عجوزه را سه طلاقه نمايد. در اين متاركه بايد سالك از هيچ نيروئى بيم و هراس نداشته باشد، و از مذمّت مردم نهراسد، و از ملامت و نكوهش افرادى كه خود را اهل فضل و دانش قلمداد مى‏كنند باك نداشته باشد، چنانكه در جامع كلينى در روايت سكونى از حضرت صادق عليه السّلام از حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت است كه:
اركان الكفر أربعة: الرّغبة و الرّهبة و السّخط و الغضب [63].
و رهبت در آن به رهبت از مردم تفسير شده است در مخالفت عادات و نواميس و هميّه آنها. و محصّل كلام آنكه بايد سالك از جميع آداب و عادات و رسوم اعتباريّه اجتماعيّه كه سدّ راه خدا هستند دست بردارد. و اين را عرفاء تعبير به جنون مى‏نمايند زيرا مجنون به رسوم و عادات مردم آشنائى ندارد و به آنها وقع نمى‏گذارد و مدح و ذمّ آنها را به ديده بى‏اعتنائى مى‏نگرد و از حركت و قيام آنها بر عليه او خوف و وحشتى به خود راه نمى‏دهد و تغيير روش در خود نمى‏دهد.
اى دل آن به كه خراب از مى گلگون باشى در مقامى كه صدارت به فقيران بخشند تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنما كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك نشان بى زر و گنج به صد حشمت قارون باشى چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشى ار خود از گوهر جمشيد و فريدون باشى كى روى ره ز كه پرسى چكنى چون باشى ور نه چون بنگرى از دائره بيرون باشى تا به چند از غم ايّام جگر خون باشى؟

بازگشت به فهرست
جهاد اكبر
چون سالك به توفيق حضرت ربّانى موفّق به هجرت گرديد و از عادات و رسوم پاى دركشيد قدم در ميدان جهاد اكبر مى‏نهد و آن عبارتست از محاربه با جنود شيطان، زيرا در اين موقع سالك در عالم طبيعت گرفتار و اسير وهم و غضب و شهوت و مغلوب أ هويه متضادّه، لجّه آمال و امانى او را محيط، و هموم و غموم بر او مستولى، و به منافيات طبع و منافرات خاطر متألّم، و مخاويف عديده را منتظر، هر زاويه از كانون سينه‏اش آتشى، انواع فقر و احتياج، و اصناف آلام و انتقام در درونش، گاهى در كشاكش اهل و عيال، و زمانى در خوف تلف مال و منال، گاه جاه مى‏خواهد و نمى‏رسد، و گاه منصب مى‏جويد و نمى‏يابد، خار حسد و غضب و كبر و امل او را دامنگير، و در چنگ حيّات و عقارب و سباع عالم طبيعت و مادّيّت زبون و حقير، خانه دلش از ظلمات وهم تيره و تار، و فزون از حدّ و شمار، از هر طرف روى گرداند سيلى روزگار خورد، و به هر جا پا نهد خارى به پايش خلد.
اين آلام و اسقام در سينه سالك انباشته است، و پس از تأمّل و تدبّر به كثرت آنها پى مى‏برد. سالك بايد با توفيق الهى بر جنود وهم و غضب و شهوت فاتح آمده و در اين مجاهده كبرى پيروز گردد و در اين جهاد فتح و ظفر نصيبش گردد و از چنگ عوائق و علائق مستخلص شده عالم طبيعت را بدرود كند.
بازگشت به فهرست
اسلام اعظم
در اين حال وارد عالم اسلام اعظم مى‏گردد. در اينجا خود را جوهرى مى‏بيند يكتا و گوهرى بى‏همتا، بر عالم طبيعت محيط و از موت و فنا مصون و از كشاكش متضادّات فارغ، در خود صفا و بهاء و ضيائى مشاهده مى‏نمايد كه فوق ادراك عالم طبيعت است چون در اين حال، سالك از عالم طبيعت مرده و حيات تازه‏اى يافته است و با اينكه به ظاهر در عالم ملك و ناسوت است ولى موجودات ناسوتى را با صورتهاى ملكوتى خواهد ديد و هر چه از مادّه بر او روى نمايد او را به صورت ملكوتى مشاهده مى‏كند، و به حال او ضررى نمى‏رساند چون به قيامت انفسيّه وسطى رسيده پرده بر كنار رفته و بسى از امور خفيّه بر او ظاهر گرديده و بسيارى از احوال عجيبه او را حاصل شده است. اين مرتبه همان مقام اسلام اعظم است كه در آيات قرآنيّه به طور روشن از آن ذكر شده است.
ا وَ مَنْ كانَ مَيْتا فَأحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورا يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ [64]
و هكذا قوله تعالى:
مَنْ عَمِلَ صَالِحا مِنْ ذَكَرٍ اوْ انْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنُ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ اجْرَهُمْ بِاحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ [65]
مخفى نماند كه در اين موقع سالك به واسطه آنچه از خود مشاهده مى‏كند ممكن است او را اعجاب و انانيّت درگيرد و بزرگترين دشمن جانى و قتّال او كه نفس خود اوست با او روبرو گردد چنانكه در حديث وارد است كه:
اعدى عدوّك نفسك التّى بين جنبيك. [66]
و اگر در اين حال عنايت ربّانيّه او را انقاذ نكند به كفر اعظم مبتلا مى‏شود. و به همين كفر اشاره فرموده‏اند كه: النّفس هي الصّنم الأكبر [67] اين بت‏پرستى بود كه حضرت إبراهيم عليه السّلام از آن به خدا التجاء نموده و دورى آن را از خدا طلبيد: وَ اجْنُبْنى وَ بَنِىَّ انْ نَعْبُدَ الْأصْنامَ [68] چه پرظاهر است كه در حقّ حضرت خليل - الرحمن پرستش اصنام مصنوعه غير متصوّر است. و همين شرك است كه حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از آن به خدا پناه برد و عرض كرد:
اللّهمَّ انّى اعوذ بك من الشّرك الخفىّ. [69]
پس بايد سالك به يارى و مدد الهى تصديق به نيستى خود نموده و اذعان به عجز و ذلّت و عبوديّت و مملوكيّت خود نموده انانيّت را بدرود كند تا كفر اعظم دامن او را درنگيرد و به اسلام اعظم موفّق آيد. بعض از بزرگان عرفاء در دوران عمر خود تلفّظ به كلمه «ما» و «من» نكردند و هميشه مى‏گفتند: بنده آمد و رفت، و بعض ديگر تفصيل مى‏دادند، آنچه را كه از حسن و جمال، و مستند به ذات حقّ بود به او نسبت مى‏دادند، و هر چه راجع به آنان بوده و ساحت قدس الهى از آن برى بود به خود نسبت مى‏دادند، و آنچه ممكن بود استنادش به خود آنها و به خدا، به صيغه جمع مثل ما و نحن مى‏آوردند و اين طريقه را از داستان حضرت خضر و موسى عليهما السلام استفاده نموده‏اند آنجا كه خضر فرمود:
امَّا السَّفينَةُ فَكانَتْ لِمَساكينَ يَعْمَلُونَ فِى الْبَحْرِ فَأرَدْتُ أنْ أعيبَه [70]
چون عيب به ذات الهى استناد نپذيرد لهذا به صيغه مفرد آورده و به خود نسبت داده است.
وَ امَّا الْغُلامُ فَكَانَ ابَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا انْ يُرْهِقَهُمَا طُغْيانا وَ كُفْرا - فَأَرَدْنا انْ يُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَيْرا مِنْهُ زَكَاةً وَ أقْرَبَ رُحْما [71]
چون قتل، ممكن الاستناد به حضرت خضر و به خداست لهذا به صيغه جمع آورده شده است.
وَ امَّا الْجِدارُ فَكَانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى الْمَدِينَةِ وَ كَانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كان ابُوهُمَا صَالِحا فَأرَادَ رَبُّكَ انْ يَبْلُغا أشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنْزَهُم [72]
چون توجّه به خير و اراده كمال و نفع، مستند به ذات الهى است لهذا نسبت به پروردگار داده شده است. و همچنين از سخنان حضرت إبراهيم عليه السّلام اين طريقه از تكلّم مشهود است آنجا كه گفت:
الَّذِى خَلَقَنى فَهُوَ يَهْدِينِ - وَ الَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَ يَسْقِينِ - وَ اذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ [73]
در اينجا مرض را به خود و شفا را به خدا نسبت داده است.
رسيدن به مقام اسلام اعظم و رفض انانيّت نفس كه محلّ بروز و ظهور شيطان است بايد به توفيق الهى صورت گيرد.
حاج امام قلى نخجوانى كه استاد معارف مرحوم آقا سيّد حسن آقا قاضى والد مرحوم آقا حاج ميرزا على آقا قاضى - رضوان الله تعالى عليهم - بود و در نزد مرحوم آقا سيّد قريش قزوينى - رضوان الله عليه - در اخلاقيّات و معارف الهيّه مراتب استكمال را طىّ مى‏نمود گويد: «پس از آنكه به سنّ پيرى و كهولت رسيدم شيطان را ديدم كه هر دوى ما در بالاى كوهى ايستاده‏ايم. من دست خود را بر محاسن خود گذارده و به او گفتم: مرا سنّ پيرى و كهولت فرا گرفته اگر ممكنست از من درگذر. شيطان گفت: اين طرف را نگاه كن. وقتى نظر كردم درّه‏اى را بسيار عميق ديدم كه از شدّت خوف و هراس عقل انسان مبهوت مى‏ماند. شيطان گفت: در دل من رحم و مروّت و مهر قرار نگرفته اگر چنگال من بر تو بند گردد جاى تو در ته اين درّه خواهد بود كه تماشا مى‏كنى».
بازگشت به فهرست
ايمان اعظم
مرحله عاليتر از اسلام اعظم مرحله ايمان اعظم است و آن عبارتست از شدّت ظهور و وضوح اسلام اعظم به طورى كه از علم و باور تجاوز نموده به مرتبه مشاهده و عيان برسد، و در اين هنگام سالك از عالم ملكوت ارتحال نموده و قيامت كبراى انفسيّه بر او قائم و به عالم جبروت داخل مى‏شود و از مشاهدات ملكوتيّه به معاينات جبروتيّه فائز مى‏گردد.
بازگشت به فهرست
هجرت عظمى
و بعد از اين بايد سالك از وجود خود مهاجرت نموده و آن را بالمرّة رفض كند و آن مسافرت به عالم وجود مطلق است. و به اين مرحله ناظر است گفتار بعضى از بزرگان كه: دع نفسك و تعال. [74] و نيز اشاره به اين مرحله است قوله تعالى: فَادْخُلى في عِبَادى - وَ ادْخُلى جَنَّتى [75] چه «و ادخلى جنّتى» بعد از «فادخلى في عبادى» آمده است، و خطاب يا ايّتها النّفس المطمئنّة خطاب به نفسى است كه از جهاد اكبر فارغ و به عالم فتح و ظفر كه مقرّ اطمينان است داخل شده است. و چون هنوز از مجاهده عظمى فارغ نشده است و آثار وجودى او باقى است و غايت اضمحلال آن موقوف بر تحقّق جهاد اعظم است لهذا هنوز از تحت تسلّط و قهر خارج نشده و در مضمار «مليك» و «مقتدر» كه دو اسم خداوند عظيم است جاى دارد: فى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ [76]
و پس از اين مرحله بايد سالك با آثار ضعيف وجود خود در مجادله برآمده و بقاياى آن را كه خود را مخفى داشته‏اند بالمرّة نابود و ريشه‏كن سازد تا بتواند در بساط توحيد مطلق قدم گذارد. و اين عالم، عالم فتح و ظفر است. و بدين وسيله عوالم دوازده‏گانه طىّ شده و چنين كسى كه از هجرت عظمى و جهاد اعظم گذشته و فاتح و مظفّر شده است وارد عالم خلوص خواهد شد و در مضمار انّا لِلّهِ وَ انّا الَيْهِ راجِعُونَ [77] وارد شده قيامت عظماى انفسيّه بر او قائم، از اجسام و ارواح و جميع تعيّنات گذشته و از همه فانى شده و قدم در عالم لاهوت نهاده و از تحت كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ [78] بيرون مى‏رود.
بازگشت به فهرست
موت ارادي
چنين شخصى به موت ارادى، ميّت خواهد بود، لهذا حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فرمودند:
من أراد ان ينظر إلى ميّت يمشى فلينظر إلى علىّ بن أبي طالب. [79]
توضيح و تبيين:
كمالاتى كه تاكنون ذكر شد و كم و بيش آثار و علائم آن بيان شد فيوضاتى است از جانب حضرت ربّ العزّة كه اختصاص به امّت حضرت خاتم الأنبياء و المرسلين محمّد بن عبد الله صلّى اللّه عليه و آله دارد. سالكين امم سالفه و شرايع ماضيه كمالاتشان محدود بوده، پس از حصول فناء و نيستى خود فقط مى‏توانستند مشاهده اسماء و صفات پروردگار را بنمايند و بالاتر از اين مرحله را گمان نمى‏بردند. و سرّ آن اين بود كه نهايت معرفت آنان منتهى به كلمه لا اله الا الله [80] مى‏شد كه حاصل آن شهود ذات مستجمع جميع صفات كماليّه و جماليّه است.
بازگشت به فهرست
مزيّت سالكين امت اسلام بر سالكين امم سالفه
ولى سالكين امّت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از اين مرحله بس بالاتر رفته به مراحل بعديّه اطّلاع پيدا نموده‏اند و به مراحلى كه قابل شرح و بيان نيست راه يافته‏اند، و علّت آن اينست كه جميع دستورات اسلاميّه راجع است به كلمه «الله اكبر من أن يوصف».
و بنا بر اين اساس قهرا مراحلى را كه سالك مسلمان طىّ مى‏كند به جائى منتهى مى‏شود كه قابل شرح و بيان و توصيف نيست، و اين به مناسبت ارتباط سلوك با كلمه مباركه «الله اكبر من ان يوصف» است. لهذا خود انبياى سلف نيز ما فوق مقام شهود اسماء و صفات الهى چيزى را گمان نمى‏بردند تا با طائر همّت قصد پرواز به آن آشيان را بنمايند. از اين روى در دنيا كه به انواع ابتلائات دچار مى‏شدند متوسّل و متمسّك به ولايت معنوى و روحى رسول الله و أمير المؤمنين و صدّيقه كبرى و اولاد طاهرينشان مى‏شدند آنگاه نجات مى‏يافتند، و اين همان مقام ولايت كبراى معنويّه ايشان بود كه دفع هموم و غموم از آن انبياء مى‏كرد.
اجمال اين مقام گرچه براى آنان مدرك بود و بر همين اساس متوسّل به مقامات عاليه طاهرين مى‏شدند ليكن كيفيّت و خصوصيّت آن برايشان معلوم نبود و تا آخر عمر بر آنها مجهول مى‏ماند. فقط از آيات كريمه قرآن استفاده مى‏شود كه براى حضرت إبراهيم عليه السّلام يكى دو بار به طور حال نه دوام روى داد كه بتواند حقائق عاليه و فيوضات كامله را شهود نمايد ولى استمرارى نداشت و مقام آن در سراى ديگر براى آن حضرت محقّق خواهد بود.
بازگشت به فهرست
پاورقي‌
________________________________________
[52] آيه 20 تا 22، از سوره 9: توبه: آنانكه ايمان آورده‏اند و هجرت كرده‏اند و در راه خدا با اموال و جانهاى خود مجاهده كرده‏اند نزد خداوند مقام بزرگترى دارند، و اينان البتّه رستگارانند. پروردگارشان به رحمت و خشنوديى از سوى خود و به بهشتهائى كه نعمتى پايدار براى آنان در آنست و در آن جاودان خواهند بود بشارتشان مى‏دهد، بدرستى كه پاداش بزرگ نزد خداست‏.
[53] ما از جهاد كوچكتر بازگشته به سوى جهاد بزرگتر در حركتيم‏.
[54] بدرستيكه اسلام همانا تسليم است و تسليم، يقين‏.
[55] «سوگند به پروردگار تو اى پيغمبر كه اينان ايمان نمى‏آورند مگر آن هنگامى كه در منازعات و مشاجرات واقعه بين خود تو را حكم قرار دهند، و سپس آن كسى كه حكم بر عليه او نمودى و خود را متضرّر ديد به هيچ وجه در دل خود از اين حكم ضيق و تنگى نيابد بلكه شاد و خرّم باشد و از جان و دل به حقيقت مرتبه انقياد، تسليم و خوشنود باشد»
[56] آيه 69، از سوره 29: عنكبوت: و آنانكه در راه ما مجاهده كردند البتّه به راههاى خودمان هدايتشان مى‏كنيم... و مسلّما خداوند با نيكوكاران است‏.
[57] 69:29
[58] 69آنچنان خدا را بپرستى كه گويا او را مى‏بينى، و اگر اين توان در تو نيست كه او را ببينى، اينطور پرستش كن كه او تورا مى‏بيند.
[59] آيه 1 تا 3، از سوره 23 مؤمنون: براستى كه مؤمنان رستگار شدند، آنانكه در نمازشان خشوع دارند، و آنانكه از لغو و بيهوده رو گردانند
[60] آيه 4، از سوره 33: احزاب: خداوند براى يك مرد دو دل در درونش ننهاده است‏.
[61] در اصطلاح، «برهان انّى»، پى بردن به علّت و مؤثّر از راه معلول و اثر را گويند.
[62] آيه 142، از سوره 4: نساء: و چون به نماز ايستند به حال كسالت ايستند.
[63] پايه‏هاى كفر چهار است: رغبت (ميل و گرايش) رهبت (ترس و بيم) سخط (نارضايتى و بيزارى) و غضب (خشم).
[64] آيه 122، از سوره 6: انعام: آيا آن كس كه بى‏جان بود و ما زنده‏اش كرديم و براى او نورى قرار داديم كه بدان وسيله در ميان مردم راه مى‏رود چون كسى است كه در تاريكيها بسر مى‏برد و از آن بيرون نمى‏شود؟ اينچنين اعمال كافران براى آنان جلوه داده شده است‏.
[65] آيه 97، از سوره 16: نحل: هركس كه كار شايسته كند مرد باشد يا زن در حاليكه مؤمن باشد، او را به زندگانى پاك و دلنشينى حيات بخشيم، و چنين كسانى را به جزائى كه بهتر از عملشان است پاداش مى‏دهيم‏.
[66] سرسختترين دشمنانت همان نفس توست كه ميان دو پهلوى توست‏.
[67] نفس همانا بت بزرگتر است‏.
[68] آيه 35، از سوره 14: إبراهيم: و من و پسرانم را دور بدار از آنكه بت‏ها را پرستش كنيم‏.
[69] خداوندا من حتما از شرك خفى به تو پناه مى‏آورم‏.
[70] آيه 79، از سوره 18: كهف: اما آن كشتى از آن فقيرانى بود كه در دريا كار مى‏كردند، من خواستم آن را معيوب سازم....
[71] آيه 80 و 81، از سوره 18: كهف: امّا آن پسر بچه پدر و مادرش مؤمن بودند پس ما ترسيديم كه آن دو را به سركشى و كفر كشاند، بنابراين خواستيم كه پروردگارشان فرزندى برايشان جايگزين كند كه از او پاكتر و دلسوزتر باشد و پيوند رحم را بهتر رعايت كند.
[72] آيه 82، از سوره 18: كهف: و اما آن ديوار از آن دو كودك يتيمى در شهر بود كه گنجى برايشان زير آن نهفته بود و پدرشان مرد صالح و شايسته‏اى بود، پس پروردگار تو خواست كه آنان به رشد خود برسند و گنجشان را بيرون آورند.
[73] آيه 78 تا 80، از سوره 26: شعراء: (خداى من) آن كسى (است) كه مرا آفريده پس هدايتم مى‏كند، و آن كسى (است) كه مرا خوراك مى‏دهد و سيرابم مى‏كند، و چون بيمار شوم مرا شفا مى‏بخشد.
[74] خودت را رها كن و بالا بي.
[75] آيه 29 و 30، از سوره 89: فجر: پس در زمره بندگانم داخل شو و در بهشت من وارد شو.
[76] آيه 55، از سوره 54: قمر: در جايگاهى راستين نزد پادشاهى مقتدر.
[77] آيه 156، از سوره 2: بقره: ما همه ملك طلق خدائيم، و ما به سوى او باز گشت كنندگانيم‏.
[78] آيه 185، از سوره 3: آل عمران: هر نفسى چشنده مرگ است‏.
[79] هر كه مى‏خواهد به مرده‏اى بنگرد كه راه مى‏رود، به علىّ بن ابى طالب نگاه كند.
[80] معبودى جز الله نيست‏.
بازگشت به فهرست
دنباله متن

بسم الله الرحمن الرحيم
کتاب لب‌اللباب / قسمت سوم: شرح اجمالی روش و کیفیت سلوک الی الله، شرح تفصیلی طریق و کیفیت سیر الی الله
________________________________________
صفحه قبل
مقام صلوح
قبل از اينكه براى استدلال اين مطلب به آيات قرآن متوسّل شويم متذكّر مى‏شويم كه مقام اخلاص داراى مراتب تشكيكى است، چه به نصّ قرآن مجيد عدّه‏اى از پيمبران داراى مقام اخلاص بوده‏اند ولى با اين همه مقامى عاليتر و ارجمندتر از اخلاص هست كه آنان بدان واصل نگشته و دعا مى‏كرده‏اند كه در آخرت به آن برسند. مثلا حضرت يوسف - على نبيّنا و آله و عليه السلام - با آنكه به نصّ قرآن از مخلصين بوده است لقوله تعالى: انَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ [1] در مقام دعا از خداوند خود طلب مقام لحوق به صالحين را نموده عرض مى‏كند:
انْتَ وَليِّى فِى الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّنى مُسْلِما وَ الْحِقْنِى بِالصَّالِحينَ [2]
بنابراين آن حضرت در دنيا به مقام صلوح نرسيده بود لهذا دعا مى‏كند كه پس از مرگ اين لحوق حاصل شود. و امّا آيا دعايش مستجاب شد يا نه و آيا در آخرت به مقام صلوح خواهد رسيد يا نه از آيات قرآن چيزى استفاده نمى‏شود. و حضرت إبراهيم عليه السّلام با آنكه مقامى شامخ را در خلوص دارا بوده عرض مى‏كند:
رَبِّ هَبْ لي حُكْما وَ الْحِقْنى بِالصَّالِحينَ [3]
بنابراين مقام "صلوح" عاليتر از مقام "خلوص" است كه حضرت خليل الحاق خود را به واجدين آن از خداى خود تمنّا نمود. خداوند اين دعاى حضرت إبراهيم را در دنيا اجابت ننمود بلكه تحقّق آن را در آخرت وعده فرمود:
وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِى الدُّنْيَا وَ انَّهُ فِى الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحينَ [4]
بازگشت به فهرست
اقسام صلاح
بايد دانست كه اين مرتبه از صلاح كه انبياى سلف آرزوى آن را داشتند غير از صلاحى است كه به نصّ آيه كريمه به آن حضرت و اولاد آن حضرت داده شده است لقوله تعالى:
وَ وَهَبْنا لَهُ اسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلةً وَ كُلا جَعَلْنا صالِحينَ [5]
چه اين صلاح را همه آنها دارا بودند و از جمله خود حضرت إبراهيم دارا بود و در عين حال تقاضاى صلاح دارد. پس اين صلاح بسيار عالى‏تر و بالاتر است. و امّا دليل بر آنكه حضرت رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و عدّه‏اى در زمان آن حضرت به درجه همين صلوح رسيده‏اند آيه كريمه قرآن از قول حضرت رسول ناطق است كه:
انَّ وليِّىَ اللَهُ الَّذِى نَزَّلَ الْكِتَابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ [6] اوّلا آن حضرت در اين آيه اثبات ولايت مطلقه حضرت احديّت را براى خود نموده سپس مى‏فرمايد كه ولىّ من آن كسى است كه تولّى امور صالحين را مى‏نمايد، پس معلوم مى‏شود كه در آن زمان افرادى از مخلصين به مقام صلوح مى‏زيسته‏اند و پروردگار متولّى امور ايشان بوده است. بنابر آنچه ذكر شد معلوم مى‏شود كه سرّ دعاى انبياء سلف و توسّل آنها به خمسه آل طهارت يا به ائمّه طاهرين چه بوده و علوّ رتبت مقام صلوح در آنان تا چه سرحدّى است كه مانند حضرت إبراهيم پيغمبرى لحوق خود را به آنها از خدا مى‏خواهد.
و امّا دليل بر آنكه انبياى عظام به مقام اخلاص رسيده‏اند را به وجوهى از آيات شريفه قرآن مى‏توان استفاده نمود.
اوّل: از طريق حمد ايشان، چنانكه در قرآن مجيد وارد شده است، چه به نصّ قرآن توصيف و تمجيد چنانكه سزاوار مقام حضرت احديّت است براى احدى ممكن نيست مگر توصيف و تمجيد بندگان مخلصين خدا: قال عزّ من قائل: سُبْحانَ اللَهِ عَمّا يَصِفُونَ الا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصينَ [7] و خداى تعالى پيمبرش را امر به حمد مى‏كند آنجا كه فرمايد: قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ سَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفىَ اللَّهُ خَيْرٌ أمّا يُشْرِكُون [8] َ و حكايت از حمد حضرت إبراهيم عليه السّلام مى‏كند: الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى وَهَبَ لِى عَلَى الْكِبَرِ اسْماعيلَ وَ اسْحاقَ انَّ رَبِّى لَسَمِيعُ الدُّعاءِ [9] و يا آنكه امر به حضرت نوح - على نبيّنا و آله و عليه السلام - مى‏كند كه حمد خدا را بجاى آورد آنجا كه فرمايد: فَقُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى نَجّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ [10]
دوّم: تصريحاتى كه در قرآن كريم راجع به مقام اخلاص بعضى از انبياى عظام است، چنانكه درباره حضرت يوسف فرمايد: انَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ. [11] و درباره حضرت موسى بن عمران فرمايد: وَ اذْكُرْ فِى الْكِتَابِ مُوسَى انَّهُ كَانَ مُخْلَصا وَ كَانَ رَسُولا نَبِيّ [12] و درباره حضرت إبراهيم و اسحق و يعقوب فرمايد: وَ اذْكُرْ عِبادَنَا ابْرَاهِيمَ وَ اسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ اولِى الْأيْدِى وَ الابْصارِ - انّا اخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدّارِ [13]
سوّم: از طريق شكر و سپاس آنان خداى تعالى را، چون از طرفى طبق آيه كريمه: فَبِعِزَّتِكَ لاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعِينَ - الا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ [14] شيطان را بر افراد قليلى از بندگان كه مخلَص‏اند دسترس نيست، و از طرف ديگر طبق آيه كريمه: ثُمَّ لآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أيْديِهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ اكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ [15] بندگانى را كه شيطان اغوا مى‏كند از شاكرين نخواهند بود. از اينجا استفاده مى‏شود كه شاكرين كه شيطان به آنها دستبردى ندارد همانا بندگان مخلصين هستند. حال اگر در قرآن مجيد بندگانى را يافتيم كه خداى متعال آنان را به صفت شكر و شاكر توصيف كند مى‏فهميم آنان از عباد الله المخلصين هستند. از جمله راجع به حضرت نوح مى‏فرمايد: ذُرِيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ انَّهُ كَانَ عَبْدا شَكُور [16] و راجع به حضرت لوط فرمايد: انَّا ارْسَلْنَا عَلَيْهِمْ حاصِبا الا آلَ لُوطٍ نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ - نِعمَةً مِنْ عِنْدِنَا كَذَلِكَ نَجْزِي مَنْ شَكَرَ [17] و راجع به حضرت إبراهيم فرمايد: انَّ ابْراهِيمَ كَانَ امَّةً قانِتا لِلّهِ حَنِيفا وَ لَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ - شَاكِرا لِأنْعُمِهِ [18] و به طور كلّى بقيّه انبيائى كه به صفت شكر معرّفى شده‏اند همه از مخلَصين بوده‏اند.
چهارم: عنوان اجتباء است، كه خداوند عزّ و جلّ در قرآن مجيد انبيائى را به عنوان اجتباء توصيف نموده است آنجا كه فرمايد: وَ وَهَبْنَا لَهُ اسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلا هَدَيْنا وَ نُوحا هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمَانَ وَ ايُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسَى وَ هارُونَ وَ كَذَلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ - وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَى وَ عِيسَى وَ الْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ - وَ اسْماعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطا وَ كُلا فَضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ - وَ مِنْ آبَائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ اخْوَانِهِمْ وَ اجْتَبَيْنَاهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ الَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ [19] از اين آيه مباركه مى‏توان استدلال نمود به مقام اخلاص جميع انبياء عليهم السلام به خلاف طرق استدلال سابقه كه از آنها فقط مخلص بودن افرادى معدود از انبياء را كه نام برده شده مى‏توان استنتاج نمود. و استدلال ما از اين بر دو امر متوقّف است:
اوّل: عنوان اجتباء است. چون اين مادّه در لغت به معناى برگزيدن چيزى است از ميان چيزهاى مشابه خود، مثلا از يك صندوق سيب اگر كسى يك عدد را برگزيند و بردارد براى خود عمل او را اجتباء نامند. چون در اين آيه كريمه خداوند مى‏فرمايد: و اجْتَبَيْنَاهُمْيعنى آنها را از ميان جميع مخلوقات و افراد بشر اجتباء نموديم و آنها را برگزيديم و براى خود در صندوقچه يا در جيب خاصّ خود قرار داديم. بنابراين حكم آنها با حكم افراد بشر فرق مى‏كند. آنها افرادى هستند كه به تمام معنى جدا شده براى خود خدا بوده و مورد نظر حضرت او بوده‏اند. و معلوم است كه اين اجتباء براى خدا بر همان عنوان اخلاص منطبق است، چه مخلصين نيز افرادى هستند كه براى خود خدا بوده و نسبتشان را به كلّى با تمام موجودات قطع نموده و به حضرت اقدس او پيوسته‏اند.
دوّم آنكه: اين اجتباء در اين كريمه اختصاص به افرادى معيّن ندارد گرچه خداوند بعد از ذكر نوح و إبراهيم و شانزده تن ديگر از انبياء و پس از ذكر پدران و ذرّيّه آنها و برادران آنها مى‏فرمايد كه ما آنها را اجتباء نموديم، لكن معلومست كه مراد از برادران همان برادران روحى و اخلاقى است كه در معارف الهيّه با آنها همرديف و هم سلك هستند. بنابراين از آيه، اطلاق بلكه عموم استفاده مى‏شود و مى‏توان بر مقام اخلاص جميع أنبياء استدلال نمود.
چون شرح عوالم دوازده‏گانه سلوك معلوم شد حال بايد در طريق و كيفيّت مسافرت و سلوك بحث نمود. و در اينجا دو بيان است: يكى شرح اجمالى و ديگرى شرح تفصيلى.
بازگشت به فهرست
شرح اجمالى طريق و كيفيّت سلوك إلى اللّه
لزوم جستجوي دليل در اثبات حقايق دين
بيان اوّل: اوّلين چيزى كه بر سالك لازم است آنست كه در مقام تفحّص و تجسّس اديان و مذاهب برآمده و به مقدار وسع و استعداد خود كوشش و سعى مبذول دارد تا مقام وحدت و يگانگى خداوند متعال و حقيقت راهنمائى او را دريابد اگرچه به صرف گمان و مجرّد رجحان باشد، پس از تصديق علمى يا ظنّى از كفر خارج شده و به اسلام و ايمان اصغرين داخل مى‏شود، و همين مرحله است كه اجماع قائم است كه براى هر مكلّفى دليل بر آن لازم است. پس از سعى و كوشش و كاوش اگر براى مكلّف هيچ رجحانى حاصل نشد بايد دامن همّت بر ميان بندد و با سيلاب اشك و ناله و خاكسارى در اين مرحله آن طور پافشارى نمايد و در تضرّع و ابتهال دريغ ننمايد تا بالأخره راهى براى او مفتوح گردد چنانكه در حالات حضرت ادريس - على نبيّنا و آله و عليه السّلام - و مريدان او چنين مأثور است.
بازگشت به فهرست
تاثير تضرّع و ابتهال در حصول ايمان به عالم معنا
مراد از ابتهال و تضرّع آنست كه سالك به عجز و ناتوانى خود واقف گشته از صميم قلب هدايت خود را خواستار گردد.
بديهى است حقّ متعال هرگز بنده مسكين خود را كه جوياى حقّ و پوياى حقيقت است البتّه يله و رها نخواهد نمود: وَ الَّذينَ جَاهَدُوا فينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا. [20]
گفتگوي حضرت ادريس عليه‌السلام با حضرت علامه طباطبايي در خواب
به ياد دارم هنگامى كه در نجف اشرف، تحت تربيت اخلاقى و عرفانى مرحوم حاج ميرزا على قاضى - رضوان الله عليه - بوديم سحرگاهى بر بالاى بام بر سجّاده عبادت نشسته بودم در اين موقع "نعاسى" به من دست داد و مشاهده كردم دو نفر در مقابل من نشسته‏اند يكى از آنها حضرت ادريس - على نبيّنا و آله و عليه السلام - بود و ديگرى برادر عزيز و ارجمندم خودم آقاى حاج سيّد محمّد حسن طباطبائى كه فعلا در تبريز سكونت دارند. حضرت ادريس با من به مذاكره و سخن مشغول شدند ولى طورى بود كه ايشان القاء كلام مى‏نمودند و تكلّم و صحبت مى‏كردند ولى سخنان ايشان به واسطه كلام آقاى اخوى استماع مى‏شد. فرمودند: "در زندگانى من اتّفاقات و حوادث هولناكى روى داد و بحسب جريانات عادّيّه و طبيعيّه حلّ آنها محال به نظر مى‏رسيد و از ممتنعات شمرده مى‏شد ولى ناگهان براى من حلّ شده، و روشن شد كه دستى ما فوق اسباب و مسبّبات عادّيّه از عالم غيب حلّ اين عقده‏ها نمود و رفع اين مشكلات فرمود. و اين اوّلين انتقالى بود كه عالم طبيعت را براى من به جهان ماوراء طبيعت پيوست و رشته ارتباط ما از اينجا شروع شد."در آن وقت چنين به نظر من آمد كه مراد از ابتلائات آن حضرت صدمات و مشكلات ايّام كودكى و دوران طفوليّت بود.
بازگشت به فهرست
هدايت خداوند كساني را كه صميمانه و قلبا خواهان هدايت‌اند
منظور آنكه اگر كسى از روى واقع در امر هدايت متوسّل به پروردگار خود گردد البتّه او را اعانت و يارى خواهد نمود. در اين حال استمداد از آيات قرآنيّه كه موافق حال اوست بسيار مؤثّر و مفيد واقع خواهد شد، قال الله تبارك و تعالى: الا بِذِكْرِ اللَهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ [21] و نيز اورادى مانند: يا فتّاح، يا دليل المتحيّرين [22] و امثالها مؤثّر خواهد بود. البتّه بايد دقّت داشت كه از ته دل و با حضور كافى و توجّه انجام داد.
يكى از دوستان چنين نقل مى‏كرد كه: "در ماشين نشسته و مشرّف به كربلاى معلّى مى‏شدم، سفر من از ايران بود. در نزديكى صندلى من جوانى ريش تراشيده و فرنگى مآب نشسته بود لهذا سخنى بين ما و او ردّ و بدل نشد. ناگهان صداى اين جوان دفعتا به زارى و گريه بلند شد. بسيار تعجّب كردم، پرسيدم سبب گريه چيست؟ گفت: پس اگر به شما نگويم به چه شخصى بگويم. من مهندس راه و ساختمان هستم. از دوران كودكى تربيت من طورى بود كه لامذهب بار آمده و طبيعى بودم و مبدأ و معاد را قبول نداشتم فقط در دل خود محبّتى به مردم ديندار احساس مى‏كردم خواه مسلمان باشند يا مسيحى يا يهودى. شبى در محفل دوستان كه بسيارى بهائى بودند حاضر شدم و تا ساعتى چند به لهو و لعب و رقص و غيره اشتغال داشتم. پس از گذشت زمانى در خود احساس شرمندگى نمودم و از افعال خودم خيلى بدم آمد ناچار از اطاق خارج شده به طبقه فوقانى رفتم و در آنجا تنها مدّتى گريه كردم و چنين گفتم: اى آنكه اگر خدائى هست آن خدا توئى، مرا درياب. پس از لحظه‏اى به پائين آمدم. شب به پايان رسيد و تفرّق حاصل گرديد. فرداى آن شب به اتّفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براى مأموريّت فنّى خود عازم مسافرت به مقصدى بوديم، ناگهان ديدم از دور سيّدى نورانى نزديك من آمده به من سلام نمود و فرمود: با شما كارى دارم، وعده كردم فردا بعد از ظهر از او ديدن كنم. اتّفاقا پس از رفتن او بعضى گفتند: اين بزرگوار است و چرا با بى‏اعتنائى جواب سلام او را دادى؟ چون وقتى كه آن سيّد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجى دارد و براى اين منظور اينجا پيش من آمده است. از روى تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعد از ظهر كه كاملا تطبيق با همان وقت معهود مى‏نمود بايد فلان مكان بوده و دستوراتى چنين و چنان به من داد كه بايد عمل كنى، من با خود گفتم بنا بر اين نمى‏توانم ديگر به ديدن اين سيّد بروم. فردا چون وقت كار محوّله رئيس قطار نزديك مى‏شد در خود احساس كسالت كردم و كم‏كم تب شديدى روى نموده به قسمى كه بسترى شدم به طورى كه طبيب براى من آوردند و طبعا از رفتن براى مأموريّتى كه رئيس قطار داده بود معذور گرديدم. پس از آنكه فرستاده رئيس قطار از نزد من بيرون رفت ديدم تب فرو نشست و حالم به حالت عادى برگشت كاملا خوب و سرحال خود را ديدم، دانستم بايد در اين ميان سرّى باشد، از اين روى برخاسته به منزل آن سيّد رفتم، به مجرّد آنكه نزد او نشستم فورا يك دوره اصول اعتقاديّه با برهان و دليل براى من گفت به طورى كه من مؤمن شدم و سپس دستوراتى به من داده فرمود: فردا نيز بيا، چند روزى همچنان نزد او رفتم. هنگامى كه پيش روى او مى‏نشستم آنچه از امور واقعه روى داده بود براى من بدون ذرّه‏اى كم و بيش حكايت مى‏نمود و از افعال و نيّات شخصى من كه احدى جز من بر آنها اطّلاع نداشت بيان مى‏نمود.
مدّتى گذشت تا اينكه شبى از روى ناچارى در مجلس دوستان شركت كردم و ناچار شدم قمارى بنمايم. فردا چون خدمت او رسيدم فورا فرمود: آيا حيا و شرم ننمودى كه اين گناه كبيره موبقه را انجام دادى؟ اشك ندامت از ديدگان من سرازير شد گفتم: غلط كردم، توبه كردم، فرمود: غسل توبه كن و ديگر چنين منما، و سپس دستوراتى ديگر فرمود. خلاصه به طور كلّى رشته كارم را عوض كرد و برنامه زندگى مرا تغيير داد. چون اين قضيّه در زنجان اتّفاق افتاد و بعدا خواستم به طهران حركت كنم امر فرمود كه بعضى از علماء را در طهران زيارت كنم و بالأخره مأمور شدم كه براى زيارت اعتاب عاليات بدان صوب مسافرت كنم. اين سفر، سفرى است كه به امر آن سيّد بزرگوار مى‏نمايم. دوست ما گفت: در نزديكى‏هاى عراق دوباره ديدم ناگهان صداى او به گريه بلند شد، سبب را پرسيدم گفت: الآن وارد خاك عراق شديم چون حضرت ابا عبد الله عليه السّلام به من خير مقدم فرمودند. منظور آنكه اگر كسى واقعا از روى صدق و صفا قدم در راه نهد و از صميم دل هدايت خود را از خداى خود طلب نمايد موفّق به هدايت خواهد شد اگرچه در امر توحيد نيز شكّ داشته باشد.
سالك چون در اين مرحله موفّقيّت حاصل نمود بايد دامن طلب در تحصيل اسلام اكبر و ايمن اكبر بالا زند.
بازگشت به فهرست
علم و عمل مورث يكديگرند
و اوّلين چيزى كه در اين مرحله لازم است عبارتست از علم به احكام كه بايد از فقيه تعلّم نمايد، و پس از تحصيل علم بايد در مقام عمل برآيد و در عمل نيز مداومت نمايد تا درجه به درجه يقين و معرفت او رو به فزونى گذارد، چه علم مورث عمل و عمل مورث علم است. اگر كسى جدّا علم و اعتقاد به چيزى داشته باشد لازمه‏اش تطبيق عمل خود بر طبق آن علم و مدركات خود است، و از عدم عمل انّا كشف مى‏شود كه علم او جزمى نبوده و اذعان و اعتقاد نداشته بلكه مجرّد تصوير صورتى بوده كه در قواى متخيّله او منتقش شده است.
اگر كسى علم واقعى و حقيقى به رازقيّت مطلقه حضرت احديّت داشته باشد هرگز نبايد براى تحصيل مال خود را به هلاكت افكند بلكه بايد اكتفا نمايد به مقدار طلبى كه در شرع امر به آن شده، با كمال آرامش خيال و سكون خاطر به قدر وسع براى تحصيل قدر كفاف معيشت خود و عيال خود كوشش كند. امّا اگر براى تحصيل معيشت در غلق و اضطراب افتد و بيش از حدّ معروف تلاش بنمايد معلوم مى‏شود كه علم به رازقيّت مطلقه خدا ندارد بلكه علم او به رازقيّت مقيّده بوده است. خدا را رازق مى‏دانسته در صورتى كه تا اين سر حدّ تلاش كند و خود را به تعب افكند و مثلا او را رازق مى‏دانسته مقيّد به پول داشتن و در صورت شهريّه گرفتن و غير ذلك. بنابراين اضطراب خارجى يا درونى حكايت مى‏كند از عدم العلم يا علم به رازقيّت مقيّده. اين معناى توريث علم است براى عمل، و امّا مثال براى توريث عمل براى علم، مثلا اگر كسى از روى واقع بگويد: سبحان ربّى الأعلى و بحمده [23] ذلّت خود را مشاهده مى‏كند. و بديهى است كه ذلّت بدون عزّت متحقّق نيست، هميشه ذليل در برابر عزيز و مقتدر خواهد بود، پس ناچار متوجّه مقام عزّت مطلق مى‏گردد و سپس مى‏فهمد بايد همراه اين عزّت علم و قدرت نيز موجود باشد. بنابراين از يك عمل بسيار كوچك كه همين ذكر سجده باشد پى مى‏برد به عزّت مطلقه و علم و قدرت مطلقه خداوند تبارك و تعالى، و اين معناى مورث بودن عمل است نسبت به علم، و به اين معنى ناظر است قوله عزّ من قائل: و العمل الصّالح يرفعه [24] و در اعمال واجبه سعيى بليغ، و در ترك محرّمات نيز جدّى وافر داشته باشد، چه سلوك راه خدا با ترك واجب و اتيان فعل محرّم منافى است، و تمام زحمات سالك وقتى سودمند است كه اين دو امر محفوظ باشد و گر نه همچنان كه با آلودگى تن، زر و زيور و زينت مفيد فائده نخواهد بود همچنان با آلودگى دل و روان، اعمال مستحبّه و رياضات شرعيّه مثمر ثمر نخواهد بود. و نيز در ترك مكروهات و اتيان اعمال مستحبّه اهتمام نمايد زيرا حصول مرتبه اسلام و ايمان اكبرين موقوف بر اعمال است، چون هر عملى داراى خاصيّتى است مخصوص به خود كه باعث تكميل ايمان مى‏گردد. و به همين معنى اشاره شده است در حديث محمّد بن مسلم كه: الايمان لا يكون الا بالعمل، و العمل منه، و لا يثبت الإيمان الا بالعمل. [25]
بازگشت به فهرست
لزوم رساندن حظ ايماني هر يك از اعضاي بدن
لذا سالك بايد هر عمل مستحبّى را گرچه يك مرتبه باشد به جاى آورد تا اينكه حظّ ايمانى خود را از آن عمل دريافت دارد، لهذا در سخنان امير المؤمنين عليه السّلام وارد است كه: "ايمان كامل از عمل متولّد مى‏شود". پس سالك إلى اللّه بايد در سير به منزل ايمان اكبر از اتيان اعمال مستحبّه دريغ ننمايد. بديهى است به هر مقدارى كه در اتيان اعمال مسامحت و مساهلت ورزد به همان مقدار ايمان او ناقص خواهد بود. لهذا اگر سالكى در مرحله‏اى دست و زبان و ساير اعضاء و جوارح خود را پاكيزه نموده و آنها را به تمام معنى الكلمة مؤدّب به ادب الهى نمايد ولى در مرحله انفاق مال مجاهده به عمل نياورد و از اين مرحله عبور ننموده باشد ايمان او كامل نشده و ناقص خواهد بود و همين نقص او را از ارتقاء به مقام بالاتر باز خواهد داشت. بنابراين بايد به هر عضوى از اعضاء، حظّ ايمانى آن را به او رسانيد تا ايمان مترتّب بر او حاصل گردد.
مثلا قلب را كه امير بدن است به ذكر و فكر مشغول دارد، ذكر عبارتست از يادبودن قلب به اسماء و صفات حضرت بارى تعالى شأنه، و فكر عبارتست از توجّه و حركت دادن قلب به آيات آفاقيّه و انفسيّه و تأمّل و مداقّه در صنع و سير آنها، و قلب انسان به وسيله اين دو عمل از سرچشمه ايمان سيراب مى‏گردد. الا بِذِكْرِ اللَهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ [26]. و پس از آنكه به هر عضوى از اعضاء حظّ ايمانى او را عطا نمود بايد شروع به مجاهده نموده به وسيله آن نقصان اسلام و ايمان اكبرين را تكميل و از شكّ و تخمين رهائى جسته به سر حدّ يقين برساند. الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ اولَئِكَ لَهُمْ الْأمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ [27]
بازگشت به فهرست
نبودن حزن و خوف براي سالك دلباخته
و نتيجه مجاهده اينست كه علاوه بر آنكه در صراط مستقيم قرار گرفته، ايمن شده و از دستبرد شياطين محفوظ خواهد ماند. الا انَّ اوْليَاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ [28]خوف، عبارتست از ترسيدن نسبت به امرى كه هنوز واقع نشده و وقوع آن مترقّب و مورد اشمئزاز و ناراحتى انسان است. و حزن، عبارتست از اندوه و غم نسبت به امر غير ملايم و ناپسندى كه واقع شده است. اين دو معنى بر سالك إلى الله راه ندارد زيرا سالك كار خود را با خداى خود يكسره نموده غير از خدا مقصد و مقصودى ندارد، نه از فوت امر غير منتظره‏اى در حزن، و نه از وقوع امر غير مترقّبى در خوف خواهد بود. اينجا جاى يقين است كه خداوند واجدان آن را به اولياى خود تعبير فرموده است. و يشير الى ذلك ما قاله امير المؤمنين عليه السّلام: أبصر طريقه، و سلك سبيله، و عرف مناره، و قطع غماره، فهو من اليقين على مثل ضوء الشّمس. [29] و نيز فرمايد: هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة، و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدّنيا بأبدان ارواحها معلّقة بالمحلّ الأعلى. [30] در همين مرحله است كه ابواب كشف و شهود بر او مفتوح خواهد شد.
بازگشت به فهرست
سير در عالم ملكوت منافات با بودن در دنيا ندارد
بديهى است كه طىّ اين منزل منافاتى با بودن سالك در دنيا و اشتغال به مشاغل اوّليّه خود ندارد، و واردات قلبيّه او ربطى به اوضاع خارجيّه از نكاح و كسب و تجارت و زراعت و امثالها ندارد. سالك در عين آنكه در بين مردم بوده و امور دنيا را به جاى مى‏آورد روحش در ملكوت سير نموده با ملكوتيان سر و كار دارد.
مثل چنين شخصى مثل كسى است كه مصيبتى بر او وارد شده و داغ عزيزى ديده، اين مصيبت ديده با آنكه در ميان مردم است، مى‏گويد، مى‏رود، مى‏نشيند، غذا مى‏خورد، مى‏خوابد ولى در درون او غوغائى از يك سلسله خاطرات محبوب اوست به طورى كه هر كه به صورت او نظر افكند درمى‏يابد كه او مصيبت‏زده است.
سالك راه خدا در عين اشتغال به امور طبيعى يك رشته ارتباطات و اتّصالى با خداى خود دارد، دريائى از شوق در دل او موج مى‏زند، آتشى از عشق و محبّت درون او را مى‏سوزاند، غم و اندوه هجران دل او را آب مى‏كند، از اين انقلاب درونى او جز خدا كسى خبر ندارد، ولى هر كس به صورت او نظر كند اجمالا مى‏يابد كه عشق خدا و حقّ پرستى و توجّه به حضرت مقدّس او، او را چنين نموده است.
بازگشت به فهرست
ادعيه ائمه صرفا جنبه ارشادي نداشته است
از همين بيان معلوم مى‏شود كه تضرّع و ندبه و مناجات و ابتهال ائمّه اطهار چنانكه در ادعيه مأثوره وارد است تصنّعى و براى ارشاد و تعليم عباد نبوده است. اين توهّم ناشى از جهل و عدم ادراك حقائق است، و شأن ايشان اجلّ و مقام آنها اشرف از اينست كه بياناتى ظاهرى بدون حقيقت و معنى فرموده باشند و بخواهند به وسيله يك سلسله دعا و نيازهاى دروغى مردم را به سوى خدا دعوت كنند. آيا صحيح است كه بگوئيم اين همه ناله‏هاى جانخراش و جگرسوز مولى الموالى حضرت امير المؤمنين و حضرت سجّاد عليهما السّلام از روى واقع نبوده و صرفا ساختگى و تعليمى بوده است؟ حاشا و كلا. اين گروه از پيشوايان دينى - سلام الله عليهم اجمعين - چون از مراتب سلوك إلى الله گذشته و در حرم خدا وارد شده و سپس به مقام بقاء بعد الفناء كه همان بقاء به معبود است رسيده‏اند لذا حال آنها جامع بين دو عالم وحدت و كثرت است، و نور احديّت را پيوسته در مظاهر عوالم امكان و كثرات ملكيّه و ملكوتيّه رعايت خواهند نمود، بنابراين درجه ساميه از كمالاتى كه دارند هميشه لوازم عالم ملك و ملكوت را مرعى مى‏دارند و بلكه از كوچكترين حكمى از احكام يا ادبى از آداب يا حالى از حالات متناسبه با اين عوالم دريغ و مضايقه و دورى نخواهند نمود و در عين حال نيز توجّه به عوالم عاليه را حفظ فرموده، و بدين جهت آنان را موجودات نوريّه مى‏نامند.
بارى چون سالك توفيق يافته و اين عوالم را طى نمود و بر شيطان غلبه كرد داخل در عالم فتح و ظفر خواهد شد و هنگام طىّ عوالم لاحقه مى‏رسد. سالك در اين موقع عالم مادّه را در نورديده، و در سلك عالم ارواح داخل مى‏شود و سفر اعظم او يعنى سفر از عالم نفس و روح و انتقال از كشور ملكوت به مملكت جبروت و لاهوت خواهد رسيد.
طريق سير در اين راه پس از بيعت با شيخ آگاه و ولىّ خدا كه از مقام فناء گذشته و به مقام بقاء بالله رسيده و بر مصالح و مفاسد و منجيات و مهلكات مطّلع است و مى‏تواند زمام امور تربيت سالك را در دست گيرد و او را به كعبه مقصود رهنمون گردد، همانا ذكر و فكر و تضرّع و ابتهال به درگاه خداوند قاضى الحاجات است. و البتّه سفر او در اين منازل به امورى چند بستگى دارد كه بايد تمامى آنها به نحو احسن و اكمل رعايت شود.
بازگشت به فهرست
شرح تفصيلى طريق و كيفيّت سير إلى اللّه
شرايط لازم سلوك
اول ترك عادات ورسوم و تعارفات
و دور انداختن امور اعتباريّه كه سالك را از طىّ طريق منع مى‏كند. و منظور آنست كه سالك به طور اعتدال در بين مردم زندگى نمايد. چه دسته‏اى از مردم پيوسته غرق در مراسم اجتماعيّه بوده و فكر و ذكر آنها دوست يابى بوده و براى حفظ شخصيّت خود از هر گونه آداب و رفت و آمدهاى مضرّ يا بى‏فائده دريغ نمى‏كنند و صرفا بر اساس عادت و حفظ آبروى ظاهرى اعتبارى، خود را به تكلّف مى‏اندازند و چه‏بسا به ناراحتى‏هاى سخت دچار مى‏شوند و براى حفظ حاشيه از متن زندگى عقب مى‏روند و تحسين و تقبيح عامّه مردم را كه توده عوام هستند ميزان و معيار قرار داده، حيات و عمر خود را بر اين معيار در معرض تلف قرار مى‏دهند و كشتى وجودشان دستخوش امواج متلاطم رسوم و عادات اجتماعيّه شده هر كجا امواج آداب و اخلاقيّات عمومى حركت كند به دنبال آن روان مى‏گردند، اين دسته از مردم در برابر اجتماع اراده‏اى از خود نداشته تبع محض مى‏باشند. در مقابل اين دسته سلسله‏اى از مردم هستند كه از جماعت كنار مى‏روند و هرگونه عادت و ادب اجتماعى را ترك كرده خويشتن را عارى از مزاياى اجتماع نموده‏اند، با مردم مراوده و معاشرت ندارند و در كنج خلوت آرميده‏اند به طورى كه انگشت‏نماى مردم شده و به عنوان گوشه نشينى اشتهار يافته‏اند.
سالك براى آنكه بتواند به مقصد نائل گردد بايد مشى معتدلى بين رويّه اين دو گروه اختيار نمايد و از افراط و تفريط بپرهيزد و در صراط مستقيم حركت كند. و اين معنى حاصل نمى‏شود مگر آنكه معاشرت و مراوده را با مردم تا آن مقدار كه ضرورى اجتماعى است رعايت كند. بلى اگر بين سالك و غير سالك در اثر اختلاف كمّيّت يا كيفيّت معاشرت، امتيازى قهرى حاصل شود زيان آور نخواهد بود. و البتّه اين امتياز حاصل نخواهد شد چه در عين آنكه معاشرت تا اندازه‏اى لازم و ضرورى است نبايد سالك به هيچ وجه من الوجوه خود را تابع خصوصيّات اخلاقى و اطوارى مردم قرار دهد. وَ لا يَخَافُونَ فِى اللَهِ‏ لَوْمَةَ لائِمٍ [31] حاكى از استقامت آنها در اين رويّه مستقيمه و تصلّب آنها در مرام و روش خود است. به طور كلّى مى‏توان گفت كه سالك بايد در هر امرى از امور اجتماعى نفع و ضرر آن را سنجيده و بى‏جهت خود را تابع أهواء و آراء توده مردم قرار ندهد.
بازگشت به فهرست
دوّم: عزم
همينكه سالك قدم در ميدان مجاهده نهاد حوادثى سخت، و ناملايماتى از طرف مردم و آشنايان كه صرفا غير از هواى نفس و خواسته‏هاى اجتماعى مقصدى ندارند متوجّه او مى‏شود و با زبان و عمل او را سرزنش نموده و مى‏خواهند از رويّه و مقصدش دور كنند، و از في الجمله تنافرى كه بين او و آنان در برنامه زندگى پيدا شده سخت در هراس بوده و به هر وسيله مى‏كوشند تا سالك تازه به راه افتاده را با تازيانه ملامت و سرزنش از راه انداخته و قدمهاى او را خرد كنند. و همچنين در هر منزل از منازل سفر البتّه مشكله‏اى تازه براى سالك پيش خواهد آمد كه بدون صبر و عزم دفع آنها محال به نظر مى‏رسد. سالك بايد به حول و قوّه خدا چنان عزمى داشته باشد تا در برابر همه اين مشاكل ايستادگى نمايد و با حربه صبر و توكّل همه آنها را نابود سازد و با توجّه به عظمت مقصد از اين بادهاى مخوف كه عائق و مانع راه خدا هستند نهراسد و به هيچ وجه به خود بيمى راه ندهد: وَ عَلَى اللَهِ فَلْيَتَوكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ [32] وَ عَلَى اللَهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكّلُونَ [33]
بازگشت به فهرست
سوم: رفق و مدارا
و اين از اهمّ امورى است كه بايد سالك إلى الله آن را رعايت كند چه اندك غفلتى در اين امر سبب مى‏گردد كه علاوه بر آنكه سالك از ترقّى و سير باز مى‏ماند بلكه براى هميشه به كلّى از سفر ممنوع خواهد شد. سالك در ابتداى سفر در خود شور و شوقى زايد بر مقدار مترقّب مى‏يابد و يا در بين سفر هنگام ظهور تجلّيات صوريّه جماليّه، عشق و شور وافرى در خود حس مى‏كند و در اثر آنها تصميم مى‏گيرد اعمال كثيره عباديّه‏اى را به جاى آورد، لهذا اكثر اوقات خود را صرف دعا و ندبه مى‏نمايد، به هر عمل دست مى‏زند و از هر كس كلمه‏اى مى‏آموزد و از هر غذاى روحانى لقمه‏اى برمى‏دارد. اين طرز عمل، علاوه بر آنكه مفيد نيست زيان‏آور است چون در اثر تحميل اعمال گران بر نفس ناگهان در اثر فشارى كه بر نفس وارد شده، نفس عكس العمل نشان داده و عقب زده و بدون گرفتن نتيجه سالك از همه كارها مى‏ماند و ديگر در خود ميل و رغبتى براى اتيان جزئى‏ترين جزء از مستحبّات احساس نمى‏كند.
و سرّ اين افراط در عمل و تفريط نهائى اينست كه ميزان و ملاك در اتيان اعمال مستحبّه را ذوق و شوق موقّتى خود قرار داده است و بار سنگين را بر دوش نفس قرار داده است، وقتى آن شوق موقّتى به پايان رسيد و آن لهيب تند و تيز رو به فروكش نهاد در آن موقع نفس از تحمّل اين بار گران به تنگ آمده دفعة شانه خالى مى‏كند و بار سفر را در ابتدا يا در نيمه راه به زمين مى‏گذارد و از سفر متنفّر شده و از معدّات سفر و ممدّات آن بيزارى مى‏جويد. بنابراين سالك نبايد فريب اين شوق موقّتى را بخورد بلكه بايد با نظرى دقيق و مآل انديش استعداد و خصوصيّات روحى و وضع كار و شغل و مقدار قابليّت تحمّل خود را سنجيده عملى را كه مى‏تواند بر آن مداومت نمايد و قدرى هم از استعداد او كمتر و كوچكتر است انتخاب نمايد و به همان قدر اكتفا كند و بدان اشتغال ورزد تا كاملا حظّ ايمانى خود را از عمل دريافت دارد.
و بناء عليهذا سالك بايد وقتى مشغول به عبادت مى‏شود با آنكه هنوز ميل و رغبت دارد دست از عمل بكشد تا ميل و رغبت به عبادت در او باقى مانده هميشه خود را تشنه عبادت ببيند. مثل سالك در به جاى آوردن عبادات مانند شخصى است كه مى‏خواهد غذا تناول كند، اوّلا بايد غذائى را انتخاب كند كه مساعد با مزاج او باشد، و ثانيا قبل از اينكه سير شود دست از خوردن باز دارد تا پيوسته ميل و رغبت در او باقى باشد. و ناظر به همين رفق و مداراست آنچه حضرت صادق عليه السّلام به عبد العزيز قراطيسى فرمودند: يا عبد العزيز إنّ للايمان عشر درجات بمنزلة السّلَّم يصعد منه مرقاة بعد مرقاة - الى ان قال عليه السّلام - و اذا رأيت من هو اسفل منك بدرجة فارفعه إليك برفق، و لا تحملنّ عليه ما لا يطيق فتكسره. [34]
و به طور كلّى از آنچه گفته شد به دست مى‏آيد كه عبادت مؤثّر در سير و سلوك فقط و فقط عبادت ناشى از ميل و رغبت است. و به اين معنى دلالت دارد قوله عليه السّلام: و لا تكرهوا على انفسكم العبادة [35]
بازگشت به فهرست
چهارم: وفا
و آن عبارت است از آنكه آنچه را كه از آن توبه نموده ديگر مرتكب نگردد، و آنچه را كه عهد كرده بجا آورد از بجا آوردن آن دريغ نكند، و آنچه را كه با شيخ آگاه و مربّى راه حقّ مواعده و معاهده نموده تا آخر الأمر بدان وفا كند.
پنجم: ثبات و دوام
و توضيح اين معنى احتياج به ذكر مقدّمه‏اى دارد و آن اينكه: آنچه از اخبار و آيات استفاده مى‏شود آنست كه آنچه از ذوات خارجيّه كه با حسّ ما مدرك مى‏شود و آنچه از افعال كه در خارج به جا مى‏آوريم و در جهان مادّه صورت تحقّقى به خود مى‏گيرد داراى حقائقى هستند ماوراء اين تجسّمات خارجيّه مادّيّه جسمانيّه، و ماوراء اين ظواهر و محسوسات حقائقى است عالى مرتبه و مجرّد از لباس مادّه و زمان و مكان و ساير عوارض آن. و چون آن حقائق از مقام واقعيّت خود تنزّل كند به اين صور مادّيّه مدركه در جهان خارج تجسّم پيدا مى‏كند، و آيه مباركه قرآن مجيد: وَ انْ مِنْ شَىْ‏ءٍ الا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ الا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ [36] بر آن صراحت دارد. و به طور اجمال تفسير آن اينست كه: به طور كلّى و عموم، آنچه در اين جهان مادّه تحقّق دارد قبل از تحقّق خارجى خود داراى حقيقتى ديگر بوده بدون لباس تقدير و اندازه، و لكن در موقع نزول و تنزيل طبق علم بارى تعالى به اندازه‏هاى معيّن و مشخّص اندازه‏گيرى شده و به تقديرات الهى مقدّر و محدود گرديده است: مَا اصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِى الْأرْضِ وَ لا في انْفُسِكُمْ الا فى كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ انْ نَبْرَأَهَا انَّ ذَلِكَ عَلَى اللَهِ يَسِيرٌ [37]
صورت خارجيّه چون مقدّر و محدود است و مبتلى به عوارض مادّيّه از كون و فساد است دستخوش فنا و زوال و نفاد است: مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ [38] ليكن آن حقائق عاليه مجرّده كه حكم خزائن را دارند و وجهه آنان وجهه تجرّد و ملكوتى است جز ثبات و دوام و كلّيّت چيزى بر آنها مترتّب نمى‏گردد: وَ مَا عِنْدَ اللَهِ بَاقٍ [39] و اشاره به همين معنى و حقيقت است حديث متّفق عليه بين الفريقين: نحن معاشر الأنبياء امرنا ان نكلّم النّاس على قدر عقولهم. [40] و اين حديث راجع به جهت بيان كيفيّات حقائق است نه كمّيّات آنها، و دلالت دارد بر آنكه ما گروه پيامبران الهى پيوسته حقائق عاليه را تنزّل داده موافق با فهم و ادراك شنونده بيان مى‏نمائيم. و اين به جهت آنست كه عقول بشرى در دنيا به علّت توجّه و التفات به زينت‏هاى دنيا و زخارف آن و آرزوهاى پوچ و طولانى تيره و كدر شده است و نمى‏تواند آن حقائق را به همان درجه از صفا و واقعيّتى كه دارد ادراك كند، لذا انبياء عظام مانند كسى كه بخواهد حقيقتى را براى كودكان ساده‏لوح بيان كند مجبورند آن حقيقت را تنزّل داده و از آن، تعابيرى كه موافق ادراك محسوسات آن كودكان است بنمايند. پيغمبران عظام به وسيله مقام شرع و شريعت كه پاسدار آن هستند چه بسا از آن حقائق زنده تعابيرى نموده‏اند كه مى‏رساند آن حقائق فاقد حسّ و شعورند و حال آنكه هر يك از اين ظواهر شرعيّه از نماز و روزه و حجّ و جهاد و صله رحم و صدقات و امر به معروف و نهى از منكر و غير اين‏ها داراى حقيقتى هستند زنده و با شعور و ادراك.
سالك كسى را گويند كه با قدم سلوك و مجاهده بخواهد بعون الله و توفيقه در سايه ذلّ عبوديّت و خاكسارى و تضرّع و ابتهال، كدورت و قشر نفس و عقل را كنار زده و با عقل پاك و نفس روشن و نورانى بى‏غلّ و غش و با صفا و جلاى خود آن حقائق عاليه را در همين نشأه مادّيّه و جهان ظلمانى مشاهده كند. چه‏بسا اتّفاق مى‏افتد كه سالك همين وضوء و نماز را به صورت واقعى خود مشاهده مى‏كند و مى‏بيند كه از حيث شعور و ادراك هزاران مرتبه از صورت جسمانيّه خارجيّه آن امتياز دارد چنانكه راجع به صور مثالى عبادات در عالم برزخ و قيامت و تكلّم انسان با آنها در اخبار ائمّه طاهرين - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين - مطالبى ارزنده و بسيار نفيس وارد است، و در قرآن مجيد راجع به نطق جوارح و سمع و بصر آيه‏اى است. پس نبايد گمان كرد كه مسجد عبارت است از همين خشت و گل، بلكه آن را واقعيّتى است زنده و مدرك و شاعر، لذا در اخبار آمده است كه در فرداى قيامت قرآن و مسجد نزد پروردگار خود شكايت مى‏نمايند.
شخصى از سالكين راه خدا به بستر خود آرميده بود چون خواست از اين پهلو به آن پهلو بغلطد ناگهان از زمين ناله‏اى شنيد. چون علّت را طلب كرد خودش ادراك كرد يا به او گفتند كه اين ناله زمين از فراق شما بوده است.
بارى چون اين مقدّمه معلوم شد حال مى‏گوئيم كه: سالك بايد به واسطه اعمال مترتّبه و مداوم خود آن صورت ملكوتيّه مجرّده را در نفس خود تثبيت كند تا از حال به مقام ملكه ارتقاء يابد.
سالك بايد به واسطه تكرار هر عملى حظّ روحانى و ايمانى خود را از آن عمل دريافت كند و تا اين معنى براى او حاصل نشود دست از عمل باز ندارد. و آن جنبه ملكوتى ثابت عمل وقتى حاصل مى‏گردد كه سالك بطور ثبات و دوام به عمل اشتغال ورزد تا اثرات ثابته اعمال فانيه خارجيّه در صقع نفس رسوخ پيدا كند و متحجّر گردد و ديگر پس از تثبيت و استقرار قابل رفع نباشد.
پس سالك بايد سعى كند عملى را كه مطابق استعداد اوست انتخاب كند و اگر احيانا ثبات و دوام آن را عازم نيست اختيار ننمايد، زيرا در صورت متاركه عمل، حقيقت و واقعيّت عمل به مخاصمه برمى‏خيزد و آثار خود را بالمرّة جمع نموده و با خود مى‏برد، و در نتيجه آثارى ضدّ آثار عمل در نفس پديد مى‏آيد، نعوذ بالله.
معنى مخاصمه آنست كه چون سالك آن عمل را ترك گفت حقيقت آن عمل به طور عكس العمل از سالك دورى مى‏جويد و آثار و خصوصيّات خود را نيز با خود مى‏برد. و چون آن عمل، عمل نورانى و خير بوده است چون ناحيه نفس از آن آثار نورانى خالى گردد ناگزير آثار ضدّ آن از ظلمت و تيرگى و شرور جايگزين آن خواهد شد. و حقيقت آنست كه لايوجد عند الله الا الخير [41] ، و امّا الشّرور و القبائح و الظّلمات انّما هي من أنفسن [42] . بنابراين هر عيب و نقص كه پديد آيد از ناحيه افراد بشر است، و الشَّرُّ ليس إليك [43]. و بر اين اساس نيز روشن مى‏شود كه فيوضات الهيّه اختصاصى نبوده بلكه از صقع ربوبى و از مقام رحمت نامتناهى متوجّه عموم افراد بشر است از مسلم و يهود و نصارى و مجوس و آتش پرست و بت پرست، لكن خصوصيّات موجوده در قوابل، به سوء اختيار آنها سبب مى‏گردد كه اين رحمت واسعه در بعضى افاده سرور و بهجت و شادى نمايد و در بعضى دگر ايجاد غم و اندوه.
بازگشت به فهرست
ششم: مراقبه
و آن عبارت است از آنكه سالك در جميع احوال مراقب و مواظب باشد تا از آنچه وظيفه اوست تخطّى ننمايد و از آنچه بر آن عازم شده تخلّف نكند. مراقبه معناى عامّى است و به اختلاف مقامات و درجات و منازل سالك تفاوت مى‏كند. در ابتداى امر سلوك مراقبه عبارتست از آنكه از آنچه به درد دين و دنياى او نمى‏خورد اجتناب كند و از ما لا يعنى دورى گزيند و سعى كند تا خلاف رضاى خدا در قول و فعل از او صادر نگردد، ولى كم‏كم اين مراقبه شدّت يافته و درجه به درجه بالا مى‏رود. گاهى مراقبه عبارتست از توجّه به سكوت خود و گاهى به نفس خود و گاهى به بالاتر از آن از مراتب حقيقت از اسماء و صفات كلّيّه الهيّه. و مراتب و درجات آن إن شاء اللّه تعالى بيان خواهد شد.
بايد دانست كه مراقبه از اهمّ شرائط سلوك است، و مشايخ عظام را در آن تأكيداتى است، و بسيارى آن را از لوازم حتميّه سير و سلوك شمرده‏اند، چه آن به منزله حجر اساسى است، و ذكر و فكر و ساير شرائط بر آن حجر بنا نهاده مى‏شود، لذا تا مراقبه صورت نگيرد ذكر و فكر بدون اثر خواهد بود. مراقبه حكم پرهيز از غذاى نامناسب براى مريض را دارد، و ذكر و فكر حكم دارو، و تا وقتى كه مريض مزاج خود را پاك ننمايد و از آنچه مناسب او نيست پرهيز نكند دارو بى‏اثر خواهد بود، و چه بسا گاهى اثر معكوس مى‏دهد، لذا بزرگان و اساتيد عظام اين راه، سالك بدون مراقبه را از ذكر و فكر منع مى‏كنند و ذكر و فكر را بر حسب درجات سالك انتخاب مى‏نمايند.
بازگشت به فهرست
هفتم: محاسبه
و آن عبارت است از اينكه وقت معيّنى را در شبانه روز براى خود معيّن كند و در آن وقت به تمام كارهاى شبانه روز خود
رسيدگى بنمايد. و اشاره به آنست آنچه حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام فرموده است كه: ليس منّا من لم يحاسب نفسه كلّ يوم مرّة. [44] و چنانكه در محاسبه براى سالك چنين ظاهر شد كه از وظائف خود تخلّف نموده است بايد استغفار كند و در صورت عدم تخلّف شكر حضرت بارى تعالى شأنه را بجاى آورد.
بازگشت به فهرست
هشتم: مؤاخذه
و آن عبارتست از اينكه سالك پس از مشاهده خيانت، در مقام تأديب نفس خود برآمده و او را به نحوى كه خود مقتضى داند تأديب و تنبيه نمايد.
نهم: مسارعت
يعنى در آنچه بر آن عزم نموده مسارعت كند، چون در اين راه آفاتى است و براى سالك در هر مقام متناسب با حال او مانعى پديد مى‏گردد. سالك بايد بسيار زرنگ و باهوش باشد و قبل از آنكه مانعى بدو دست يابد و دامان او را آلوده كند وظيفه خود را انجام دهد و در راه وصول به مقصد دقيقه‏اى فروگذار نكند.
دهم: ارادت
و آن ارادت است به صاحب شريعت و خلفاى حقّه آن بزرگوار. و در اين ارادت چنان بايد خود را خالص كند كه هيچ غشّى در آن نباشد. و بايد در اين مرحله به سرحدّ كمال برسد زيرا ارادت را در تأثير اعمال مدخليّتى عظيم است و هر چه ارادت بيشتر و بهتر شود اثر اعمال در نفس سالك راسخ‏تر و نيكوتر خواهد بود. و چون تمام موجودات مخلوقات خدا هستند سالك بايد به همه آنها محبّت كند و هر يك را در مرتبه و درجه خود محترم بشمارد. شفقت و مهربانى نسبت به جميع منسوبان پروردگار چه حيوان و چه انسان هر يك در مقام و مرتبه خود از آثار محبّت به خداست، چنانكه در حديث وارد شده است كه عمده شعب ايمان همانا شفقت بر خلق خداست. الهى أسألك حبّك و حبّ من يحبّك [45]
احبّ بحبّها تلعات نجد أذلّ لآل ليلى في هواها و ما شغفى بها لولا هواها و أحتمل الأصاغر و الكبار [46]

بازگشت به فهرست
يازدهم: ادب نگاهداشتن
نسبت به جناب مقدّس حضرت ربّ العزّة و خلفاى او. و اين معنى با ارادت و محبّت كه قبلا ذكر شد فرق دارد. چه معناى ادب عبارت است از توجّه به خود كه مبادا از حريم خود تجاوزى شده باشد و آنچه خلاف مقتضاى عبوديّت است از او سرزند. زيرا كه ممكن در برابر واجب حدّ و حريم دارد و لازمه حفظ اين ادب رعايت مقتضيات عالم كثرت است، ولى ارادت و محبّت، انجذاب است به حضرت احديّت و لازمه‏اش توجّه به وحدت است.
نسبت ارادت و ادب مانند نسبت واجب است به حرام در احكام، چه سالك در اتيان واجب توجّه به سوى محبوب دارد، و در اجتناب از حرام توجّه به حريم خود دارد تا مبادا از حدود امكانى و مقتضاى عبوديّت خود خارج شود. و در حقيقت بازگشت ادب به سوى اتّخاذ طريق معتدل بين خوف و رجاء است، و لازمه عدم رعايت ادب كثرت انبساط است كه چون از حدّ گذرد مطلوب نخواهد بود.
مرحوم حاج ميرزا على آقاى قاضى - رضوان الله عليه - مقام انبساط و ارادتش غلبه داشت بر خوف ايشان، و همچنين مرحوم حاج شيخ محمّد بهارى - رحمة الله عليه - اينطور بود، در مقابل، حاج ميرزا جواد آقاى ملكى تبريزى - رضوان الله عليه - مقام خوف ايشان غلبه داشت بر رجاء و انبساط، و اين معنى از گوشه و كنار سخنانشان مشهود است. آن كه انبساط او بيشتر باشد او را «خراباتى» گويند، و آن كه خوف او افزون باشد او را «مناجاتى» نامند. ولى كمال در رعايت اعتدال است و آن عبارت است از حائز بودن كمال انبساط در عين كمال خوف، و اين معنى فقط در ائمّه طاهرين - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين - موجود است.
برگرديم بر سر مطلب و محصّل آنكه: ادب آنست كه ممكن حدود امكانى خود را فراموش نكند، لهذا چون وقتى در نزد حضرت صادق عليه السّلام سخنى كه در آن شائبه‏اى از غلوّ در حقّ آن حضرت بود به ميان آمد آن حضرت فورا به خاك افتاد و جبين مباركش را بر خاك مى‏ماليد.
مرتبه كامل از ادب آنست كه سالك در همه احوال خود را در محضر حضرت حقّ - سبحانه و تعالى - حاضر دانسته و در حال تكلّم و سكوت، در خوردن و خوابيدن، در سكون و حركت و بالأخره در تمام حالات و سكنات و حركات، ادب را ملحوظ دارد. و اگر سالك پيوسته توجّه به أسماء و صفات الهى داشته باشد قهرا ادب و كوچكى بر او مشهود خواهد شد.
بازگشت به فهرست
پاورقي‌
________________________________________
[1] آيه 24، از سوره 12: يوسف: او از بندگان پاك شده و خالص شده ما بود.
[2] آيه 101، از سوره 12: يوسف: تو ولىّ و صاحب اختيار من در دنيا و آخرت هستى، مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق ساز
[3] آيه 83، از سوره 26: شعراء: پروردگارا به من حكمى ببخش، و مرا به صالحان ملحق ساز
[4] آيه 130، از سوره 2: بقره: و همانا حقّا او را در دنيا برگزيديم، و او در آخرت تحقيقا از صالحان است
[5] آيه 72، از سوره 21: انبياء: و ما اسحق و يعقوب را به او بخشيديم از روى تفضّل و زيادى رحمت، و همه را صالح و شايسته قرار داديم
[6] آيه 196، از سوره 7: اعراف: همانا ولىّ و صاحب اختيار من خدائى است كه كتاب را نازل ساخته و او ولايت و صاحب اختيارى امور صالحان را دارد
[7] خداوند منزّه است از هر چه وصف كنند، مگر (وصف) بندگان پاك شده خدا
[8] آيه 59، از سوره 27: نمل: بگو حمد از آن خداست و بس، و درود بر آن بندگانى كه خدا برگزيده است، آيا خدا بهتر است يا آنچه را ايشان شريك او قرار مى‏دهند
[9] آيه 39، از سوره 14: إبراهيم: سپاس اختصاص به خدا دارد كه او در سنّ پيرى اسمعيل و اسحق را به من بخشيد، همانا پروردگار من شنواى دعاست
[10] آيه 28، از سوره 23: مؤمنون: پس بگو حمد اختصاص به خدا دارد كه او ما را از قوم ستمكار رهائى بخشيد
[11] او از بندگان پاك شده و خالص شده ما بود
[12] آيه 51، از سوره 19: مريم: و در كتاب وحى، موسى را به ياد آر كه او از بندگان پاك شده و رسول و پيامبر بود
[13] آيه 45 و 46، از سوره 38: ص: و بندگان ما إبراهيم و اسحق و يعقوب را به ياد آر كه صاحبان نيرو و بينش بودند، كه همانا ما آنها را پاك و خالص نموديم به خلوصى كه پيوسته ياد خانه آخرت را بنمايند
[14] پس به عزتت سوگند مى‏خورم كه البتّه همه را گمراه مى‏كنم جز بندگان پاك شده تورا
[15] آيه 17، از سوره 7: اعراف: سپس از جلو و از پشت و از راست و از چپ آنان نزدشان روم، و بيشترشان را سپاسگزار نخواهى يافت
[16] آيه 3، از سوره 17: اسراء: ذرّيّه و نسل كسانى كه با نوح سوار)كشتى(نموديم، بدرستى كه او بنده سپاسگزارى بود
[17] آيه 34 و 35، از سوره 54: قمر: بر آنان بادى فرستاديم كه بر سرشان سنگ باريد جز بر خاندان لوط كه آنان را در وقت سحر نجات بخشيديم، و اين از روى نعمتى از سوى ما بر ايشان بود، و اينچنين پاداش مى‏دهيم كسى را كه سپاسگزارى كند
[18] آيه 120 و 121، از سوره 16: نحل: براستى إبراهيم يك امّت مطيع خداوند و حنيف و معتدل بود كه گرايش به خدا داشته و از مشركان نبود، و سپاسگزار نعمتهاى او بود
[19] آيه 84 تا 87، از سوره 6: انعام: و اسحق و يعقوب را به او بخشيديم و همه را هدايت كرديم، و نوح را پيش از آن هدايت كرده بوديم، و از نسل او)نوح(داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هرون را هدايت كرديم و اينچنين نيكوكاران را پاداش مى‏دهيم، و نيز زكريّا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از صالحان بودند، و نيز اسمعيل و اليسع و يونس و لوط را، و همه اين‏ها را بر جهانيان برترى داديم، و نيز كسانى را از ميان پدران و فرزندان و برادران ايشان، و همه را برگزيديم و به راه راست هدايت نموديم
[20] 69:29
[21] آيه 28، از سوره 13: رعد: هان كه دلها با ذكر خدا آرامش مى‏يابد
[22] اى بسيار گشاينده، اى رهنماى متحيّران
[23] پاك و منزه مى‏دانم پروردگار بلند رتبت خودم را همراه با حمد و ستايش او
[24] و عمل شايسته آن را بالا مى‏برد.
[25] ايمان جز با عمل تحقّق نپذيرد، و عمل جزئى از ايمان است، و ايمان جز با عمل، ثابت و پايدار نمى‏ماند.
[26] 28:13
[27] آيه 82، از سوره 6: انعام: فقط آنانكه ايمان آورده و ايمان خود را به ظلم آغشته نساختند، امنيّت براى آنهاست و آنها راه‏يافته‏اند
[28] آيه 62، از سوره 10: يونس: هان كه اولياء خدا نه ترسى بر آنان است و نه اندوهى دارند
[29] راه خود را ديده و جاده‏اش را پيموده و مناره آن را شناخته و از درياى خروشانش گذشته، بنابراين يقين او)نسبت به حقائق(همچون يقين به روشنى خورشيد است
[30] دانش با حقيقت بينش و درايت برايشان روى نموده، و با روح يقين)يا آرامش و نسيم يقين(پيوند خورده‏اند، و آنچه را كه افراد ناز پرورده سخت مى‏شمرند نرم و هموار پنداشته، و به آنچه نادانان از آن وحشت دارند انس گرفته، و در دنيا با بدنهائى زندگى مى‏كنند كه ارواح آنها به محل اعلى پيوسته است
[31] آيه 54، از سوره 5: مائده: و)در راه خد(از سرزنش هيچ سرزنش كننده‏اى ترس ندارند
[32] آيه 160، از سوره 3: آل عمران: و بايد مؤمنان بر خداوند توكّل كنند
[33] آيه 12، از سوره 14: إبراهيم: و بايد توكّل كنندگان بر خداوند توكّل كنند
[34] اى عبد العزيز ايمان ده درجه دارد مانند نردبان كه بايد پلّه پلّه از آن بالا رفت... و چون كسى را ديدى كه يك پلّه از تو پائين‏تر است با مدارا او را به سوى خود بالا بر، و چيزى را كه توان آن را ندارد بر او تحميل مكن كه او را خواهى شكست
[35] و عبادت را بر خودتان تحميل نكنيد
[36] آيه 21، از سوره 15: حجر: و هيچ چيز نيست مگر اينكه خزائن آن نزد ماست، و جز به اندازه معلومى فرو نفرستيم
[37] آيه 22، از سوره 57: حديد: و هيچ مصيبتى در زمين و در جانهاى شما بهم نمى‏رسد مگر اينكه قبل از آنكه آنها را اندازه زنيم و بر تقدير معيّن در عالم قدر بيافرينيم، اصل آن در عالم قضاء كلّى و كتاب لوح محفوظ موجود است، و اين بر خداوند آسان است
[38] آنچه در نزد شماست پايان مى‏پذيرد، و آنچه نزد خداست باقى است
[39] آنچه در نزد شماست پايان مى‏پذيرد، و آنچه نزد خداست باقى است
[40] ما گروه انبياء مأموريم با مردم به اندازه خردهاشان سخن گوئيم
[41] نزد خداوند جز خير و خوبى يافت نمى‏شود
[42] و امّا شرها و زشتيها و تاريكيها همه از ناحيه خود ماست
[43] و شر به ساحت مقدّس تو راه ندارد
[44] از ما نيست آن كس كه روزى يك بار به حساب خود نرسد
[45] خداوندا دوستى خودت و دوستى كسى را كه تو را دوست مى‏دارد از تو خواستارم
[46] به خاطر دوستى او (ليلى) تپّه ‏هاى سرزمين نجد را نيز دوست مى‏دارم. و اگر ميل و هواى او نبود چه عشقى پرشور بدانها مى‏توانم داشت؟ در راه عشق او خود را خاكسار خاندان وى مى‏دانم، و خرد و كلان را در راه او تحمّل مى‏كنم
بازگشت به فهرست
دنباله متن

بسم الله الرحمن الرحيم
کتاب لب‌اللباب / قسمت چهارم: شرایط لازم سلوک
________________________________________
صفحه قبل
دوازدهم: نيّت
و آن عبارت است از آنكه سالك منظورى در سلوك نداشته باشد جز نفس سلوك و فناء در ذات احديّت. و بنا بر اين بايد سالك سيرش خالص باشد: فَادْعُوا اللَهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ [47] در اخبار زيادى وارد شده است كه نيّت سه مرتبه دارد، منها ما قال الصّادق عليه السّلام: العبّاد ثلاثة: قوم عبدوا الله خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا الله طمعا فتلك عبادة الاجراء و قوم عبدوا الله حبّا فتلك عبادة الأحرار. [48]
در اثر تأمّل و دقّت واضح خواهد شد كه عبادت دو دسته اوّل به حقيقت صحيح نيست زيرا عبادت آنها به خدا و براى خدا نبوده و مرجع عبادت آنها به خودپرستى است و در واقع آنها خود را پرستيده‏اند نه خداى تعالى را، چون بازگشت عبادت آنها به همان علائق و مشتهيات نفسانى است، و چون خودپرستى با خدا پرستى جمع نمى‏شود بنا بر اين بايد بر حسب نظريّه اوّل، اين جماعت به خدا كافر بوده و خدا را منكر باشند ليكن چون قرآن كريم به نصّ خود اصل خدا پرستى را فطرى هر بشرى بيان فرموده است و هرگونه تغيير و تبديلى را در خلقت نفى نموده است: فَأقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفا فِطْرَتَ اللَهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْديلَ لَخَلْقِ اللَهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لَكِنَّ اكْثَرَ النَّاس لا يَعْلَمُونَ [49]
بنا بر اين انحراف بشر از جادّه خداپرستى نيست بلكه از جادّه توحيد است كه خدا را در فعل و صفت واحد نمى‏دانند بلكه غير او را با او سهيم و شريك مى‏كنند، و لذا قرآن در همه جا براى اثبات توحيد خداوند و نفى شرك از او قيام فرموده است. و بر اين اساس دو دسته اوّل خدا را در منظور خود سهيم و شريك مى‏دانند و در عين خداپرستى نيز از خود پرستى دست باز نمى‏دارند و فعل خود را در عبادات براى هر دو منظور بجا مى‏آورند و اين همان شرك است، و در حقيقت اين دو گروه، مشرك به خداى متعال مى‏باشند كه به نصّ قرآن براى آن آمرزشى نيست. انَّ اللَهَ لا يَغْفِرُ انْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ [50] بنابراين عبادت آنها ابدا مثمر ثمر نبوده و آنها را به خداى متعال نزديك نخواهد ساخت. امّا دسته سوّم كه خدا را بر اصل محبّت مى‏پرستند كه همان عبادت احرار است و در بعضى از روايات وارد است كه تلك عبادة الكرام [51] اين همان عبادت صحيحه واقعيّه است و به آن نمى‏رسند مگر پاكان درگاه الهى. فهَذَا مَقَامٌ مَكْنُونٌ لا يَمَسُّهُ الا الْمُطَهَّرونَ [52].
محبّت عبارتست از انجذاب، يعنى كشيده‏شدن چيزى به سوئى و حقيقتى. دسته سوّم گروهى هستند كه پايه عبادت و پرستش خود را بر محبّت و كشش به سوى خدا قرار داده غير از كشيده شدن به سوى او و تقرّب به حضرت او هيچ مقصود و منظورى ندارند و صرفا همان انجذابى كه از ناحيه محبوب در خود حسّ مى‏كنند داعى و محرّك آنها به سوى محبوب و موجب حركت آنها بدان حريم است.
در بعضى از اخبار وارد شده است كه حقّ تعالى را از آن جهت كه اهليّت عبادت دارد پرستش نمائيد. و معلوم است كه اين اهليّت بازگشتش به صفات الهى نبوده بلكه راجع به مقام ذات مقدّس اوست جلّ جلاله و عظم شأنه، و بنا بر اين مفادش آن خواهد بود كه خداوند را چون خداوند است عبادت كنيد: إلهى ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فى جنّتك، بل وجدتك أهلا للعبادة فعبدتك. [53] أنت دللتني عليك، و دعوتنى إليك، و لو لا أنت لم أدر ما أنت. [54]
سالك راه خدا در ابتداى سلوك خود با پاى محبّت برمى‏دارد ولى پس از آنكه منازلى را سير نمود و كمالى فى الجمله حاصل كرد متوجّه خواهد شد كه محبّت امرى است مغاير با محبوب و لهذا سعى مى‏كند كه محبّت را كه تا به حال وسيله سلوك و نردبان ترقّى او بوده است رها كند، و آن وسيله را تا اينجا مؤثّر مى‏داند و از اينجا به بعد مضرّ و مانع راه تشخيص مى‏دهد. بنابراين از اينجا سالك فقط و فقط محبوب را در نظر داشته، و او را عبادت مى‏كند به عنوان محبوبيّت و بس، ولى چون قدمى نيز فراتر مى‏گذارد و منازلى را چند سير مى‏كند درمى‏يابد كه اين قسم از عبادت نيز خالى از شائبه شرك نيست زيرا در اين عبادت خود را عاشق و محبّ و خدا را معشوق و محبوب دانسته است و خوديّت با حبّ به محبوب مغايرت دارد، بنابراين نظر كردن به محبوب با وجود عنوان محبّ با عبادت ذات مقدّس خداوند متعال مغايرت و تنافى دارد، لهذا از اينجا سعى مى‏كند كه حبّ و عشق محبوب را فراموش كند تا به كلّى از تغاير و كثرت گذشته قدم خود را در عالم وحدت بنهد. و در اين موقع نيّت از سالك منتفى مى‏گردد زيرا ديگر شخصيّت و خوديّتى در ميان نيست تا نيّت از او صادر شود.
تا قبل از اين مرحله سالك طالب شهود و كشف و مكاشفه بود ولى در اين مقام به كلّى تمام آن اغراض را به خاك نسيان مى‏سپارد چون ديگر اراده و نيّتى نيست تا مراد و منويى را در نظر بگيرد. در اين حال چشم و دل سالك از ديدن و نديدن و رسيدن و نرسيدن و دانستن و ندانستن و ردّ و قبول پوشيده خواهد شد. از حافظ شيرازى است:
با خرابات نشينان ز كرامات ملاف هر سخن جائى و هر نكته مقامى دارد

از بايزيد بسطامى نقل است كه گفت: «روز اوّل، دنيا را ترك كردم، و روز دوّم، عقبى را ترك كردم، و روز سوّم از ما سوى الله گذشتم، و روز چهارم پرسيدند: ما تريد؟ گفتم: اريد ان لا اريد». [55] و اين اشاره به همان مطلبى است كه بعضى در تعيين منازل اربعه گويند: اول، ترك دنيا. دوّم: ترك عقبى. سوّم: ترك مولى، و چهارم: ترك ترك، فتدبّر. و مراد از قطع طمع در نزد سالكين عبارت از اين مرحله است كه بسيار عظيم و كريوه‏اى مشكل است و عبور از آن صعب و دشوار و به اين آسانى‏ها دست ندهد، چه سالك پس از تأمّل و دقّت فراوان باز مى‏يابد كه در تمام مراحل سير در اين مرحله خالى از قصد و نيّت نبوده است بلكه غايت و مقصودى را در سويداى دل خود منظور داشته است گرچه آن غايت عبور از مراحل ضعف و نقص و وصول به كمال و كمالات باشد. و اگر سالك با وسيله و آلت تجريد ذهن و خاطر بكوشد و بارها به خود فشار آورد تا بخواهد از اين عقبه عبور كند و خود را از اين معانى و مقصودها عارى و مجرّد كند هيچ نتيجه‏اى عائد او نخواهد شد چه نفس اين تجريد مستلزم عدم تجريد است به علّت آنكه لا بد اين تجريد را سالك به داعيه غايتى بجا مى‏آورد و خود اين داعيه و نظر به غايت، نشانه و علامت عدم تجريد است.
روزى با استاد خود مرحوم آقاى حاج ميرزا على آقاى قاضى - رضوان الله عليه - اين راز را در ميان نهادم و استفسار و التماس چاره‏اى نمودم، فرمود: «به وسيله اتّخاذ طريقه احراق مى‏توان اين مسئله را حلّ نموده و اين معضله را گشود. و آن بدين طريق است كه بايد سالك به حقيقت ادراك كند كه خداوند متعال وجود او را وجودى طمّاع قرار داده است و هر چه بخواهد قطع طمع كند چون سرشت او با طمع است لذا منتج نتيجه‏اى نخواهد شد و قطع طمع از او ناچار مستلزم طمع ديگرى است و به داعيه طمعى بالاتر و عالى‏تر از آن مرحله دانى قطع طمع نموده است. بنابراين چون عاجز شد از قطع طمع و خود را زبون يافت طبعا امر خود را به خدا سپرده و از نيّت قطع طمع دست برمى‏دارد. اين عجز و بيچارگى ريشه طمع را از نهاد او سوزانيده و او را پاك و پاكيزه مى‏گرداند».
البتّه بايد دانست كه ادراك اين معنى نظرى نيست و با نظر هم نتيجه نمى‏دهد بلكه ادراك واقعى آن احتياج به ذوق و پيدايش حال دارد. اگر كسى يك مرتبه اين معنى را ذوقا ادراك كند خواهد فهميد كه ادراك تمام لذّات دنيا و ما فيها برابرى با اين حقيقت نمى‏كند. و علّت اينكه اين طريقه را احراق نامند براى آنست كه يكباره خرمن هستيها و نيّتها و غصّه‏ها و مشكلات را مى‏سوزاند و از ريشه و بن قطع مى‏كند و اثرى از آن در وجود سالك باقى نمى‏گذارد. در قرآن كريم در مواردى از طريقه احراقيّه استفاده شده است. اگر كسى براى وصول به مقصود از اين طريقه استفاده كند و در اين راه مشى نمايد راهى را كه بايد چندين سال طىّ كند در مدّت قليلى خواهد پيمود. يكى از مواردى كه در قرآن مجيد از آن استفاده شده است عبارت است از كلمه استرجاع: انّا لِلّهِ وَ انّا الَيْهِ رَاجِعُونَ [56].
چون در هنگام شدائد و مصائب و نزول بلايا و فتن، انسان مى‏تواند به طرق مختلفى خود را تسكين دهد مثل اينكه متذكّر گردد كه مرگ براى همه است و مصيبت به همه اشخاص وارد مى‏شود و بدين وسيله كم‏كم خود را آرام مى‏كند، ولى خداوند به وسيله طريقه احراقيّه و تلقين كلمه استرجاع راه را كوتاه و مشكل را يكباره از ميان برمى‏دارد زيرا اگر انسان متذكّر شود كه خود او و هر چه از متعلّقات و ما يملك اوست ملك طلق خداست، يك روز به او داده و يك روز مى‏گيرد و كسى را در آن حقّ دخالتى نيست، وقتى كه انسان به خوبى ادراك كرد كه از اوّل مالك نبوده است و عنوان ملكيّت براى او مجازى بوده و بدون جهت خود را مالك تخيّل مى‏نموده است البتّه در صورت فقدان متأثّر نخواهد شد، و توجّه به اين نكته ناگهان راه را بر او هموار خواهد نمود. ادراك اينكه خداوند انسان را از اوّل طمّاع قرار داده است مثل ادراك اين مى‏ماند كه غنىّ على الاطلاق بنده را از اوّل فقير آفريده و سرشت او را با فقر خمير كرده است، لهذا اثبات فقر و اثبات سؤال كه لازمه فقر است احتياج به دليل ندارد، كسى به فقير نمى‏تواند ايراد كند كه چرا سؤال مى‏كنى؟ زيرا فرض فقر فرض سؤال و گدائى است، بنابراين سالك راه خدا نيز اگر در حين سير و حركت طمع ورزد بايد متوجّه باشد كه خداوند خميره هستى او را از اوّل با طمع سرشته است و به هيچ عنوان نمى‏تواند دندان طمع را بكشد و دست از طمع خود بشويد، و از طرف ديگر چون فناء در ذات احديّت كه بر اساس عبادت احرار پايه‏گذارى شده با طمع و نيّت سازگار نيست، بنابراين بيچاره شده و حال اضطرار و بيچارگى عجيبى پيدا مى‏كند كه همان حال، او را از خودى او كه مستلزم طمع است عبور مى‏دهد و پس از عبور از اين مرحله ديگر انّيّت و خوديّتى نيست كه مستلزم طمع باشد. فافهم و تأمّل جيّدا.
بازگشت به فهرست
سيزدهم: صمت
و آن بر دو قسم است: سكوت عامّ و مضاف، و سكوت خاصّ و مطلق. سكوت عامّ و مضاف عبارت است از حفظ لسان از تكلّم به قدر زائد بر ضرورت با مردمان. بلكه سالك بايد اكتفا كند به قدر ضرورت و به أقلّ ما يمكن، و اين صمت در همه دوران سلوك در تمام اوقات لازم است بلكه مى‏توان گفت مطلقا ممدوح است. و اشاره به همين صمت است قوله عليه السّلام انّ شيعتنا الخرس. [57] و نيز آنچه در «مصباح الشريعة» از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده است كه: الصّمت شعار المحبّين، و فيه رضا الرّبّ، و هو من اخلاق الأنبياء و شعار الأصفياء. [58] و در حديث بزنطى است از حضرت رضا عليه السّلام:
الصّمت باب من ابواب الحكمة، و انّه دليل على كلّ خير. [59] قسم دوّم، كه سكوت خاصّ و مطلق است عبارت است از:
حفظ لسان از تكلّم با ناس در حين اشتغال به اذكار حصريّه كلاميّه، و در غير آن غير مستحسن است.
بازگشت به فهرست
چهاردهم: جوع و كم خورى
به اندازه‏اى كه باعث بر ضعف نگردد و احوال را مشوّش ندارد. قال الصادق عليه السّلام: الجوع ادام المؤمن، و غذاء الرّوح، و طعام القلب. [60] ‏زيرا گرسنگى موجب سبكى و نورانيّت نفس مى‏گردد و فكر در حال گرسنگى مى‏تواند به طيران درآيد. غذاى زياد خوردن و سير بودن، نفس را ملول و خسته و سنگين مى‏كند و از سير در آسمان معرفت باز مى‏دارد. صوم و روزه از عبادات بسيار ممدوح است، و در روايت معراجيّه كه خطاب و تكلّم خدا با حبيبش رسول الله صلّى اللّه عليه و آله بيان مى‏شود و مصدّر به «يا احمد» است و در «ارشاد» ديلمى و هفدهم «بحار الأنوار» مفصّلا مذكور است، خطابات عجيبى در باره جوع دارد و مزاياى اين امر را در سير و سلوك به طرز شگفت‏انگيزى بيان مى‏كند. مرحوم استاد قاضى - رضوان الله عليه - روايتى غريب در باره جوع بيان مى‏فرمود و محصّلش آنكه:
«در زمان انبياء سلف سه نفر رفيق گذرشان به ديار غربت افتاد، شب فرارسيد، هر يك براى تحصيل غذا به نقطه‏اى متفرّق شدند ليكن با يكديگر ميعاد نهادند كه فردا در وقت معيّن در آن ميعادگاه يكديگر را ملاقات كنند، يكى از آنها ميهمان بود و ديگرى به ميهمانى شخصى درآمد و چون سوّمى جائى نداشت با خود گفت به مسجد مى‏روم و ميهمان خدا مى‏شوم، و تا صبح در آنجا به سر برد و همچنان گرسنه باقى بود. صبحدم در ميعاد خود هر سه نفر حضور يافتند و هر يك سرگذشت خود را بيان كردند. از جانب خداى تعالى به نبىّ آن زمان وحى رسيد كه به آن ميهمان ما بگو: ما ميهمانى اين ميهمان عزيز را قبول كرديم و خود ميزبان او شديم و براى او در صدد تهيّه بهترين غذاها برآمديم لكن در خزانه غيب خود تفحّص كرديم بهتر از گرسنگى غذائى را براى وى نيافتيم».
بازگشت به فهرست
پانزدهم: خلوت
و آن بر دو گونه است: خلوت عامّ، و خلوت خاصّ.
خلوت عامّ عبارتست از كناره‏گيرى و عزلت از غير اهل الله خصوصا از صاحبان عقول ضعيفه از عوام مردم مگر به قدر ضرورت: وَ ذَرِ الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَعِبا وَ لَهْوا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَ [61] و امّا خلوت خاصّ عبارت است از دورى از جميع مردم. و اگر چه آن در همه عبادات و اذكار خالى از فضيلت نيست و ليكن در طايفه‏اى از اذكار كلاميّه بلكه در جميع آنها در نزد مشايخ راه، شرط است و در آن چند امر معتبر است:
خلوت و دورى از محلّ ازدحام و غوغا و استماع هرگونه صداى مشوّش حال. و ديگر حلّيّت مكان و طهارت آن حتّى السّقف و الجدران، و بايد به اندازه‏اى كوچك باشد كه فقط گنجايش يك نفر را بيشتر نداشته باشد و سعى شود كه از زخارف دنيويّه در آن هيچ نباشد چون كوچكى خانه و نبود اثاث البيت در آن باعث تجمّع حواس مى‏گردد.
شخصى از جناب سلمان - رضى الله عنه - تقاضا نمود كه اجازه فرمائيد منزلى براى شما بنّائى كنم، چه تا آن زمان براى خود خانه بنّائى نكرده بود. جناب سلمان اجازه نداد، عرض كرد: مى‏دانم كه چرا اجازه نمى‏دهى، سلمان گفت: بگو علّتش چيست؟ آن شخص عرض كرد: علّت آنست كه شما مى‏خواهيد خانه‏اى كه طول و عرضش به اندازه شما باشد من بسازم و اين خانه ميسور نيست. سلمان فرمود: آرى راست گفتى. سپس آن مرد اجازه گرفت كه چنين خانه‏اى براى او درست كند و درست نمود.
بازگشت به فهرست
شانزدهم: سهر
و آن بيدارى سحر است به قدرى كه طبيعت سالك را طاقت باشد. و در مذمّت خواب سحرگاه و مدح عادت به بيدارى آن موقع است قوله تعالى: كَانُوا قَليلا مِنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ - وَ بِالاسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ [62]
هفدهم: دوام طهارت
و آن عبارت است از دوام وضوء و اغسال واجبه و غسل جمعه و ساير اغسال مستحبّه حتّى الإمكان.
هجدهم: مبالغه در تضرّع و مسكنت و خاكسارى و بكاء.
نوزدهم: احتراز از لذائذ
و مشتهيات به قدر استطاعت، و اكتفا به آنچه قوام بدن و حيات به آنست.
بيستم: كتمان سرّ
و اين از شرائط بسيار مهمّ سلوك است و بزرگان طريق در اين شرط اهتمام بسيار نموده و به شاگردان خود سفارش‏هاى مهمّ نموده و توصيه را به حدّ مبالغه رسانيده‏اند، خواه در عمل و اوراد و اذكار باشد و خواه در واردات و مكاشفات و حالات، حتّى در مواردى كه تقيّه غير ممكن و افشاء سرّ نزديك مى‏گردد توريه را از لوازم و دستورات شمرده‏اند و حتّى آنكه اگر كتمان سرّ مستلزم ترك عمل و ورد است بايد دست از عمل بردارد: وَ اسْتَعينُوا عَلَى حَوائِجِكُمْ بِالْكِتْمَانِ. [63]
در اثر تقيّه و كتمان سرّ، مصائب و شدائد به مقدار معتنابهى پائين مى‏آيد و ترك تقيّه موجب كثرت فتن و بلايا و مصائبى است كه بر سالك روى آور مى‏شود، و علاوه هنگام بروز مشكلات با تحمّل و صبر بايد قدم در راه نهاد و پيروز شد: وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ انَّهَا لَكَبيرَةٌ الا عَلَى الْخَاشِعينَ. [64] ‏ مراد از صلاة در اين آيه مباركه همان معناى لغوى است، يعنى توجّه به پروردگار عظيم، بنابراين با ياد خدا صبر و تحمّل كردن و دندان روى جگر گذاشتن موجب تخفيف شدائد و مصائب و عامل مهمّ پيروزى است. و لهذا ديده مى‏شود كه همين مردمى كه در خانه‏هاى خود از بريدن دستشان گريان مى‏شوند در ميدان جهاد و مبارزه با دشمنان دين از قطع شدن دست و پا و ساير جوارح و اعضاء هيچگونه بيمى نداشته و در خود ضعف و هراسى احساس نمى‏نمودند. روى اين قاعده كلّيّه أئمّه طاهرين - صلوات الله و سلامه عليهم أجمعين - در كتمان اسرار توصيه‏هاى فراوان و سفارش‏هاى عجيبى فرموده‏اند حتّى ترك تقيّه را از گناهان بزرگ به شمار آورده‏اند.
روزى أبو بصير [65] از حضرت صادق عليه السّلام سؤال كرد كه: قلت له: اخبرنى عن الله عزّ و جلّ هل يراه المؤمنون يوم القيمة؟ قال: نعم و قد رأوه قبل يوم القيمة، فقلت: متى؟ قال: حين قال لهم: أ لست بربّكم؟ قالوا: بلى. ثمّ سكت ساعة ثمّ قال: و انّ المؤمنين ليرونه في الدّنيا قبل يوم القيمة، أ لست تراه في وقتك هذا؟ قال أبو بصير: فقلت له: جعلت فداك فاحدّث بهذا عنك؟ فقال: لا، فانّك اذا حدّثت به فانكره منكر جاهل بمعنى ما تقوله ثمّ قدّر انّ ذلك تشبيه كفر. و ليست الرّؤية بالقلب كالرّؤية بالعين، تعالى الله عمّا يصفه المشبّهون و الملحدون.
«آيا مى‏توان خدا را در قيامت ديد؟ چون اشاعره عقيده دارند كه خدا را در قيامت و سراى دگر همه مردم مى‏بينند البتّه به نحو تجسّم - تعالى الله عمّا يقول الظّالمون علوّا كبيرا - حضرت فرمودند: در اين دنيا هم مى‏توان ديد همانطور كه الآن در اين مجلس خودت خدا را ديدى. ابو بصير عرض كرد: يابن رسول الله اجازه مى‏فرمائيد اين را براى دگرى نقل كنم؟ حضرت فرمودند: نقل مكن زيرا مردم نتوانند حقيقت آن را ادراك نمايند و لهذا گمراه مى‏شوند».
بازگشت به فهرست
بيست و يكم: شيخ و استاد
و آن بر دو قسم است: استاد عامّ، و استاد خاصّ. استاد عامّ آنست كه بخصوصه مأمور به هدايت نباشد و رجوع به او از باب رجوع به اهل خبره در تحت عموم فَسْئَلُوا اهْلَ الذِّكْرِ انْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ [66] بوده باشد. و لزوم رجوع به استاد عامّ فقط در ابتداى سير و سلوك است وقتى كه سالك مشرّف به مشاهدات و تجلّيات صفاتيّه و ذاتيّه شد ديگر همراهى او لازم نيست. و اما استاد خاصّ، آنست كه بخصوصه منصوص به ارشاد و هدايت است و آن رسول خدا و خلفاى خاصّه حقّه او هستند. و سالك را در هيچ حالى از احوال از مرافقت و همراهى استاد خاصّ گريزى نيست اگر چه به وطن مقصود رسيده باشد. البتّه مراد همان مرافقت باطنى امام است با سالك نه فقط همراهى و مصاحبت در مقام ظاهر، چون واقعيّت و حقيقت امام همان مقام نورانيّت اوست كه سلطه بر جهان و جهانيان دارد و امّا بدن عنصرى او گرچه آن نيز از ساير بدنها امتياز دارد لكن آن منشأ اثر و متصرّف در امور كائنات نيست.
و براى توضيح اين نكته متذكّر مى‏گردد كه: آنچه در عالم خلقت تحقّق مى‏يابد منشأ آن، صفات و اسماء الهيّه است، و حقيقت امام همان اسماء و صفات خداست. و بنا بر اين اصل فرموده‏اند كه: چرخ عالم هستى و افلاك و همه كائنات به دست ما حركت مى‏كند و آنچه واقع مى‏شود به اذن ما واقع مى‏شود: بنا عرف الله، بنا عبد الله. [67] بنا بر اين سالك در حال سير، در مراتب نورانيّت امام عليه السّلام سلوك مى‏نمايد و به هر درجه‏اى كه صعود كند و در هر مرتبه‏اى كه باشد امام عليه السّلام آن مرتبه را حائز بوده و با سالك در آن درجه و مرتبه معيّت دارد.
و همچنين بعد از وصول نيز مرافقت امام لازم است چون آداب كشور لاهوت را نيز او بايد به سالك بياموزد، بنابراين مرافقت امام در هر حال از شرائط مهمّه بلكه از اهمّ شرائط سلوك است. در اينجا نكاتى است بس دقيق كه در بيان نيايد و فقط بايد خود سالك به وسيله ذوق آن حقايق را دريابد.
محى الدّين عربى نزد استادى رفت و از كثرت ظلم و عصيان فراوان شكايت نمود. استاد فرمود: «به خداى خود توجّه كن. سپس چندى بعد نزد استادى دگر رفت و همچنان از بيداد و شيوع معاصى سخن گفت. استاد فرمود: به نفس خود توجّه كن. در اين موقع ابن عربى گريه آغاز كرد و وجه اختلاف پاسخ‏ها را از استاد جويا شد. استاد فرمود: اى نور ديده، جواب‏ها يكى است، او تو را به رفيق دعوت كرد، و من تو را به طريق دعوت مى‏كنم».
بارى اين داستان را براى آن آورديم كه دانسته شود كه سير الى الله منافاتى با سير در مراتب اسماء و صفات الهيّه كه همان مقام امام است ندارد بلكه بسيار به هم نزديك‏اند و بلكه حقّا يكى است و در آن مرحله دوئيّت و اثنينيّت يافت نمى‏شود بلكه هر چه هست نور واحدى است كه نور خداست، غاية الأمر از آن نور به تعبيرات مختلفه سخن مى‏رود، گاهى به اسماء و صفات الهيّه و گاهى به حقيقت يا نورانيّت امام از آن تعبير مى‏كنند:
عباراتنا شتّى و حسنك واحد و كلّ إلى ذاك الجمال يشير [68] امّا استاد عامّ شناخته نمى‏شود مگر به مصاحبت و مرافقت با او در خلأ و ملأ تا به طور يقين براى سالك واقعيّت و يقين او دستگير شود، و ابدا به ظهور خوارق عادات، و اطّلاع بر مغيبات و اسرار خواطر افراد بشر، و عبور بر آب و آتش، و طىّ الارض و الهواء، و استحضار از آينده و گذشته و امثال اين غرائب و عجائب نمى‏توان پى به وصول صاحبش برد زيرا كه اين‏ها همه در مرتبه مكاشفه روحيّه حاصل مى‏شود و از آنجا تا سرحدّ وصول و كمال، راه به نهايت دور است و تا هنگامى كه در استاد تجلّيات ذاتيّه ربّانيّه پيدا نشود استاد نيست، و به مجرّد تجلّيات صفاتيّه و اسمائيّه نيز نمى‏توان اكتفا كرد و آنها را كاشف از وصول و كمال دانست.
منظور از تجلّى صفاتى آنست كه سالك صفت خدا را در خود مشاهده كند و علم يا قدرت و حيات خود را حيات و علم و قدرت خدا ببيند. مثلا چيزى را كه مى‏شنود ادراك كند كه خدا شنيده و او سميع است، و چيزى را كه مى‏بيند ادراك كند كه خدا ديده و او بصير است، و يا در جهان علم را منحصر به خدا ذوق كند و علم هر موجودى را مستند به علم او بلكه نفس علم او مشاهده كند.
و مراد از تجلّى اسمائى آنست كه صفات خدا كه مستند به ذات او هستند مثل قائم، عالم، سميع، بصير، حىّ و قدير و امثال اين‏ها را در خود مشاهده كند. مثلا ببيند كه عليم در عالم يكى است و او خداى متعال است و دگر خود را در مقابل او عليم نبيند بلكه عليم بودن او عين عليم بودن خداست. يا ادراك كند كه حىّ و زنده يكى است و او خداست و خود او اصلا زنده نيست بلكه زنده خداست و بس. و بالأخره وجدان كند كه «ليس القدير و العليم و الحىّ الا هو تعالى و تقدّس».
البتّه ممكن است تجلّى اسمائى در خصوص بعض از اسماء الهيّه صورت گيرد، و هيچ لازمه‏اى در بين نيست كه چون در سالك يكى دو اسم تجلّى كرد حتما بايد بقيّه اسماء تجلّى كند.
امّا تجلّى ذاتى آنست كه ذات مقدّس حضرت بارى تعالى در سالك تجلّى نمايد، و آن وقتى حاصل مى‏شود كه سالك از اسم و رسم گذشته باشد، و به عبارت ديگر به كلّى خود را گم كرده و اثرى در عالم وجود از خود نيابد و خود و خوديّت خود را يكباره به خاك نسيان سپرده باشد «و ليس هناك الا الله» [69] در اين موقع ديگر ضلال و گمراهى براى چنين شخصى متصوّر نخواهد بود زيرا تا ذرّه‏اى از هستى در سالك باقيست هنوز طمع شيطان از او قطع نشده است و اميد اضلال و اغواى او را دارد ولى وقتى كه بحول الله تبارك و تعالى سالك بساط خوديّت و شخصيّت را درهم پيچيد و قدم در عالم لاهوت نهاد و در حرم خدا وارد شده لباس حرم در بركرد و به تجلّيات ذاتيّه ربّانيّه مشرّف آمد شيطان دندان طمع را از او كنده و در حسرت مى‏نشيند. استاد عام بايد بدين مرتبه از كمال برسد و الا به هر كسى نتوان سر سپرد و مطيع و منقاد گشت.
هزار دام به هر گام اين بيابان است كه از هزار هزاران يكى از آن نجهند بنا بر اين نبايد در مقابل هر كسى كه متاعى عرضه مى‏كند و بضاعتى ارائه مى‏دهد و كشف و شهودى ادّعا مى‏نمايد سر تسليم فرود آورد. بلى در جائى كه تحقيق و تدقيق در حال استاد و شيخ متعذّر يا متعسّر باشد بايد توكّل به خدا نموده و آنچه را كه او بيان مى‏كند و دستور مى‏دهد با كتاب خدا و سنّت رسول خدا و سيره ائمّه طاهرين - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين - بسنجد اگر موافق بود عمل نمايد و الا ترتيب اثر ندهد. بديهى است چون چنين سالكى با قدم توكّل به خدا گام برمى‏دارد شيطان بر او سلطه نخواهد يافت: انَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ علَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ - انَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ [70]
بازگشت به فهرست
بيست و دوم: ورد
و آن عبارت است از اذكار و اوراد لسانيّه. و كيفيّت و كمّيّت آن منوط به نظر استاد است، چه آن حكم دوائى را ماند كه بعضى را نافع و ديگرى را مضرّ است. و گاه اتّفاق مى‏افتد كه سالك به دو ذكر مشغول مى‏شود كه يكى او را به كثرت توجّه مى‏دهد و ديگرى به وحدت، و در صورت اجتماع، نتيجه هر دو خنثى مى‏گردد و نتيجه‏اى عائد نمى‏شود. البتّه اذن استاد شرط در اورادى است كه اذن عامّ در آن داده نشده است و امّا در آنچه اذن عامّ داده شده اشتغال به آن مانعى ندارد.
ورد بر چهار قسم است: قالبى و خفى، و هر يك يا اطلاقى است و يا حصرى. و اهل سلوك را به قالبى اعتنائى نيست زيرا ذكر قالبى عبارتست از تلفّظ به زبان بدون التفات به معنى، و در واقع لقلقه لسان است و چون سالك در جستجوى معناست نه چيز ديگرى لذا ذكر قالبى براى او مفيد فائده نخواهد بود.
بازگشت به فهرست
بيست و سوم و بيست و چهارم و بيست و پنجم: نفى خواطر و ذكر و فكر
و اين سه مرحله از مهمّات وصول به مقصد است، و اكثر افرادى كه از راه بازمانده و نتوانسته‏اند به مقصد برسند توقّفشان در يكى از اين سه مرحله بوده است و در همانجا يا توقّف نموده و يا دستخوش هلاكت و بوار گشته‏اند، چه خطرات اين منازل عبارت است از عبادت اصنام و اوثان«» و كواكب و آتش و گاه زندقه و فرعونيّت و دعواى حلول و اتّحاد و نفى تكليف و اباحه و امثال آن. و البتّه به همه آنها اشاره خواهد رفت ولى فعلا حلول و اتّحاد را كه از خطرات مهمّ است به طور اجمال بيان مى‏كنيم و آن براى سالك از صاف نمودن ذهن به وسيله نفى خواطر پيدا خواهد شد.
چون سالك هنوز از وادى اسم و رسم بيرون نرفته است لهذا العياذ بالله ممكن است در اثر تجلّى صفاتيّه يا اسمائيّه چنين تخيّل كند كه الله با خوديّت و شخصيّت او متّحد است، و اين همان معناى حلول و اتّحادى است كه كفر و شرك است و حال آنكه معناى وحدت وجود به كلّى معناى تعدّد و تغاير را نفى مى‏كند و در برابر وجود مقدّس حضرت احديّت تمام وجودات متصوّره را جزء موهومات مى‏شمرد و همه را ظلّ و سايه مى‏شمرد، و سالك به واسطه ارتقاء به اين مقام تمام هستى خود را از دست مى‏دهد و خود را گم مى‏كند و فانى مى‏شود و غير از ذات مقدّس او در عالم وجود ذى وجودى را ادراك و ذوق نمى‏نمايد «و ليس في الدّار غيره ديّار» [71]، اين كجا و حلول و اتّحاد كجا؟ امّا نفى خواطر: عبارت است از تسخير قلب و حكومت بر آن، تا سخنى نگويد و عملى انجام ندهد و تصوّر و خطره‏اى بر او وارد نشود مگر به اذن و اختيار صاحب آن. و تحصيل اين حال بسى صعب و دشوار است و لهذا گفته‏اند كه نفى خواطر از اعظم مطهّرات سرّ است. چون سالك در مقام نفى خاطر مى‏افتد ناگهان متوجّه مى‏شود كه سيل بنياد كن خواطر و اوهام و خيالات او را فرا مى‏گيرد و حتّى خاطراتى كه باور نمى‏كرد به خاطرش خطور كند از وقايع كهنه گذشته يا خيالات غير قابل وقوع بر او راه مى‏يابند و دائما او را مشغول به خود مى‏كنند. سالك بايد در اين مقام مانند جبال رواسى، ثابت بايستد و هر خاطرى كه پيدا شود و زحمت دهد او را با شمشير ذكر هلاك كند. و مراد از ذكر در اينجا همان اسماء الهيّه است كه بايد سالك در وقت خطور خاطره به يكى از آن اسماء توجّه كند و توجّه خود را بر آن مستدام بدارد و پيوسته با چشم و دل به سوى آن نگران باشد تا آن خاطر از خانه دل بيرون رود.
و اين طريق بسيار صحيح است كه بايد فقط با ذكر كه همان توجّه و ياد يكى از اسماء خداست خاطر را دور كرد. قال الله تعالى: انَّ الَّذينَ اتَّقَوْا اذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإذَا هُمْ مُبْصِرُونَ [72]
بازگشت به فهرست
طريقه نفي خواطر در رساله بحرالعلوم
ليكن در رساله منتسب به مرحوم بحر العلوم اين طريق را اجازه نمى‏دهد و در آنجا اصرار شديدى دارد بر آنكه نفى خواطر را بايد بدون ذكر نموده و سپس وارد در مرحله ذكر شد چون نفى خواطر با شمشير ذكر بسيار خطرناك است. و ما اجمال آنچه را كه در آنجا آورده است در اينجا ذكر مى‏كنيم و بعدا به ردّ آن خواهيم پرداخت. در آنجا چنين گويد:
«بسيارى از متشيّخين طىّ مرحله نفى خاطر را به ذكر مى‏آموزند (بديهى است كه مراد از ذكر همان التفات و توجّه قلبى است نه ذكر لسانى كه در اصطلاح به آن ورد گويند) و اين بسيار خطرناك است چون حقيقت ذكر عبارتست از ملاحظه محبوب و قصر نظر بر جمال از دور، و هنگامى تماشاى محبوب جايز است كه چشم از غير او بالمرّه پوشيده شده باشد زيرا محبوب غيور است و از غيرت او اينست كه چشمى كه او را ديد روا ندارد كه ديگرى را ببيند، و هر ديده‏اى را كه از روى او برداشته و به ديگرى نظر كند كور نمايد، و ديدن او و ديدن غير او منافى غير اوست، و اگر اين ديدن و روى بازداشتن تكرار شود به منزله استهزاء است، و محبوب چنان قفائى بر وى زند كه نه سر جويد نه كلاه: وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانا فَهُوَ لَهُ قَرينٌ [73] بلى يك نوع از ذكر در نفى خواطر مجوّز است و آن اينست كه غرض از ذكر نظر بر جمال محبوب نباشد بلكه مراد ردع شيطان باشد، مانند كسى كه مى‏خواهد غير را از مجلس براند فلذا محبوب را مى‏خواند، در اينجا غرض تهديد و تخويف غير است. و آن بدين طريق است كه در حالت اشتغال به نفى خواطر اگر خاطرى به نوعى حمله كند كه دفع آن بسيار مشكل و صعب باشد به جهت دفع آن به ذكر مشغول شود.
امّا طريقه محقّقين راه و واصلين آگاه آنست كه در تعليم مبتدئين و ارشاد ايشان اوّل امر به نفى خواطر كنند و سپس به ذكر پردازند. و براى نفى خواطر اوّل به سالك امر كنند كه به يكى از محسوسات چون سنگى يا چوبى توجّه كند و مدّتى چشم بدان بدوزد و مهما امكن چشم بر هم نگذارد و به جميع قواى ظاهريّه و باطنيّه بدان متوجّه شود. و بهتر اينست كه اربعينى بدان مداومت كند، و در خلال اين مدّت از سه ورد «استعاذه» و «استغفار» و ذكر «يا فعّال» استفاده نمايد، و بعد از فريضه بامداد و شام بدين اذكار اشتغال ورزد. و پس از اين مدّتى به قلب صنوبرى خود توجّه كند و مدّتى بر اين مداومت نموده و بالكلّيّه متوجّه آن گردد و به جز خيال آن خيال ديگرى را به خود راه ندهد، و در خلال اين عمل اگر خاطرى حمله كند و تشويشى روى دهد از كلمه لا موجود الا اللّه [74] و كلمه الله استمداد جويد.
و مدّتى بر اين عمل مداومت نمايد تا كيفيّت بى‏خودى دست دهد. و ذكر در خلال اين عمل «استغفار» و ذكر «يا فعّال» است و تكرار اسم «يا باسط» بسيار نمايد. و چون سالك به اين مرحله رسيد مأذون است بقيّه مرحله نفى خاطر را به وسيله ذكر نفسى خيالى اتمام نمايد تا خاطر بالمرّة مندفع گردد زيرا بقاياى خواطر ان شاء الله به دخول در مراتب ذكر و فكر خود به خود مندفع خواهد شد». انتهى ملخّصه.
بايد دانست كه اين طريقه نفى خواطر كه در اينجا ذكر فرموده است متّخذ از طريقه نقشبنديّه است، و نقشبنديّه جماعتى از صوفيّه هستند كه در صفحات تركيّه و غير آن متوارى هستند و مرشد ايشان خواجه محمّد نقشبند بوده است فلذا به نقشبنديّه معروف شده‏اند.
بازگشت به فهرست
طريقه مرحوم ملاحسينقلي همداني در نفي خواطر
امّا طريقه مرحوم آخوند ملا حسين قلى همدانى - رضوان الله عليه - اين طور نبوده است و ايشان و شاگردانشان ابدا به وسيله نفى خواطر بدون ذكر عملى نداشته‏اند بلكه رويّه ايشان عبارت بوده است از التزام در امر مراقبه، يعنى اهتمام ورزيدن در مراتب آن. و قبلا ما به طور اجمال از آن ذكرى به ميان آورديم اينك مراتب آن را به طور تفصيل مى‏نگاريم:
مراتب مراقبه
اوّل درجه مراقبه اينست كه سالك از محرّمات اجتناب كرده و تمامى واجبات را اتيان كند، و در اين دو امر به هيچ وجه من الوجوه مسامحه نورزد.
دوّم درجه، آنست كه مراقبه را شديد نموده و سعى كند هر چه مى‏كند براى رضاى خدا باشد و از امورى كه لهو و لعب ناميده مى‏شود اجتناب نمايد. و چون در اين مرتبه اهتمام نمود براى او تمكّن پيدا مى‏شود كه ديگر خود را نباخته و اين خوددارى در او به سر حدّ ملكه برسد.
سوّم درجه، آنست كه پروردگار جهان را پيوسته ناظر خود ببيند، و كم‏كم اذعان و اعتراف مى‏نمايد كه خداى متعال در همه جا حاضر و ناظر و نگران همه مخلوقات است. و اين مراقبه در تمام حالات و در همه اوقات بايد رعايت شود.
چهارم درجه، مرتبه‏اى است از اين عالى‏تر و كامل‏تر و آن اينست كه خودش خداى را حاضر و ناظر ببيند و به طور اجمال مشاهده جمال الهى نمايد. و اشاره به اين دو مرتبه اخير از مراقبه است وصيّت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله به ابى ذرّ غفارى رضوان الله عليه: اعبد الله كأنّك تراه، فان لم تكن تراه فانّه يراك. «خداى را چنان عبادت كن مثل آنكه گوئى تو او را مى‏بينى و اگر نمى‏توانى او را ببينى او را طورى عبادت كن كه بدانى او ترا مى‏بيند». بنابراين عبادت در مرحله‏اى كه خدا او را مى‏بيند پائين‏تر است از مرتبه‏اى كه او خدا را مى‏بيند.
چون سالك بدين مرتبه رسد براى آنكه بتواند به كلّى اغيار را از ذهن خود خارج كند بايد نفى خاطر را در ضمن يكى از اعمال عباديّه به جاى آورد، چه جايز نيست در شرع مقدّس توجّه به سنگ يا چوب كند زيرا اگر در همان لحظات توجّه، مرگ او را دريابد چه جواب خواهد گفت؟ امّا نفى خواطر در ضمن ذكر و با حربه ذكر، عبادت است و ممدوح شرع و بهترين طريق آن توجّه به نفس است كه اسرع طرق است براى نيل به مقصود، چه توجه به نفس ممدوح و مقبول شرع انور است و كريمه شريفه: يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ انْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ اذَا اهْتَدَيْتُمْ [75] بدان دلالت دارد. طريق توجّه به نفس طريقه مرحوم آخوند ملا حسين قلى بوده است و شاگردان ايشان همه طريق معرفت نفس را مى‏پيموده‏اند كه ملازم معرفت ربّ خواهد بود.
بازگشت به فهرست
در بيان سلسله مشايخ و اساتيد مولف در معارف الهيه
حقيقت عرفان از امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام مأثور است، و طرقى كه يدا بيد اين حقيقت را نشر داده‏اند از يكصد متجاوز است ولى اصول دسته‏هاى تصوّف از بيست و پنج دسته تجاوز نمى‏كند و تمام اين سلسله‏ها منتهى به حضرت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام مى‏گردد، و فقط در بين اين بيست و پنج فرقه دو سه فرقه از خاصّه مى‏باشند و بقيّه همگى از عامّه‏اند، و بعضى از آنها سلسله‏ شان به «معروف كرخى» و از او به امام رضا عليه السّلام منتهى مى‏گردد. ولى طريقه ما كه همان طريقه مرحوم آخوند است به هيچ يك از اين سلسله‏ ها منتهى نيست.
اجمال مطلب آنكه: در حدود متجاوز از يكصد سال پيش در شوشتر عالمى جليل القدر مصدر قضاء و مراجعات عامّه بوده است به نام آقا سيّد على شوشترى. ايشان مانند ساير علماى اعلام به تصدّى امور عامّه از تدريس و قضاء و مرجعيّت اشتغال داشته ‏اند.
يك روز ناگهان كسى در منزل را مى‏زند، وقتى كه از او سؤال مى‏شود مى‏گويد: در را باز كن كسى با شما كارى دارد. مرحوم آقا سيّد على وقتى در را باز مى‏كند مى‏بيند شخص جولائى (بافنده‏اى) است، مى‏گويد: چكار داريد؟ مرد جولا در پاسخ مى‏گويد: فلان حكمى را كه نموده‏ايد طبق دعوى شهود به ملكيّت فلان ملك براى فلان كس، صحيح نيست. آن ملك متعلّق به طفل صغير يتيمى است و قباله آن در فلان محلّ، دفن است.
اين راهى را كه شما در پيش گرفته‏ ايد صحيح نيست و راه شما اين نيست. آيه الله شوشترى در جواب مى‏گويد: مگر من خطا رفته ام؟ جولا مى‏گويد: سخن همان است كه گفتم. اين را مى‏گويد و مى‏رود. آيه الله در فكر فرو مى‏رود اين مرد كه بود؟ و چه سخنى گفت؟ در صدد تحقيق برمى‏آيد، معلوم مى‏شود كه در همان محلّ قباله ملك طفل يتيم مدفون است و شهود بر ملكيّت فلان، شاهد زور بوده‏اند. بسيار بر خود مى‏ترسد و با خود مى‏گويد: مبادا بسيارى از حكمهائى را كه داده‏ايم از اين قبيل بوده باشد، و وحشت و هراس او را در مى‏گيرد. در شب بعد همان موقع جولا در مى‏زند و مى‏گويد: آقا سيّد على شوشترى راه اين نيست كه شما مى‏رويد. و در شب سوّم نيز عين واقعه به همين كيفيّت تكرار مى‏شود و جولا مى‏گويد: معطّل نشويد، فورا تمام اثاث البيت را جمع نموده، خانه را بفروشيد و به نجف اشرف مشرّف شويد و وظائفى را كه به شما گفته‏ام انجام دهيد، و پس از شش ماه در وادى السّلام نجف اشرف به انتظار من باشيد. مرحوم شوشترى بى‏درنگ مشغول انجام دستورات مى‏گردد، خانه را مى‏فروشد و اثاث البيت را جمع‏آورى نموده و تجهيز حركت خود را به نجف اشرف مى‏كند. در اوّلين وحله‏اى كه وارد نجف مى‏شود در وادى السّلام هنگام طلوع آفتاب، مرد جولا را مى‏بيند كه گوئى از زمين جوشيده و در برابرش حاضر گرديد و دستوراتى داده و پنهان شد. مرحوم شوشترى وارد نجف اشرف مى‏شوند و طبق دستورات جولا عمل مى‏كنند تا مى‏رسند به درجه و مقامى كه قابل بيان و ذكر نيست. - رضوان الله عليه و سلام الله عليه -.
مرحوم آقا سيّد على شوشترى براى رعايت احترام مرحوم شيخ مرتضى انصارى به درس فقه و اصول او حاضر مى‏شوند و مرحوم شيخ هم در هفته يكبار به درس مرحوم آقا سيّد على كه در اخلاق بوده است حاضر مى‏شدند، و پس از فوت مرحوم شيخ (ره) مرحوم شوشترى (ره) بر مسند تدريس شيخ مى‏نشينند و درس را از همانجا كه مانده بود شروع مى‏كنند ولى عمر ايشان كفاف ننموده و پس از شش ماه به رحمت ابدى حضرت ايزدى پيوستند. در خلال اين شش ماه مرحوم شوشترى به يكى از شاگردان مبرّز حوزه مرحوم انصارى به نام آخوند ملا حسين قلى درجزينى همدانى - كه از مدّتها قبل در زمان مرحوم شيخ با ايشان رابطه داشته و استفاده اخلاقى و عرفانى مى‏نموده است و اينك پس از مرحوم شيخ عازم بر تدريس بوده و حتّى تتمّه مباحث شيخ را كه خود نيز تقريرات آن مباحث را نوشته بود مى‏خواست دنبال كند - كاغذى نوشته و در آن متذكّر مى‏گردد كه اين روش شما تامّ و تمام نيست و شما مقامات عاليه ديگرى را بايد حائز گرديد، تا اينكه او را منقلب نموده و به وادى حقّ و حقيقت ارشاد مى‏نمايد.
آرى مرحوم آخوند كه از ساليانى چند قبل از فوت مرحوم شيخ از محضر مرحوم آقا سيّد على در معارف الهيّه استفاده مى‏نمود، در اخلاق و مجاهده نفس و نيل به معارف الهيّه سرآمد اقران و از عجائب روزگار شد. مرحوم آخوند نيز شاگردانى بس ارجمند تربيت نمود كه هر يك اسطوانه‏اى از معرفت و توحيد و آيتى عظيم به شمار مى‏آمدند. از مبرّزترين شاگردان مكتب آخوند مرحوم حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى و مرحوم آقا سيّد احمد كربلائى طهرانى و مرحوم آقا سيّد محمّد سعيد حبّوبى و مرحوم حاج شيخ محمّد بهارى را بايد نام برد.
استاد بزرگوار عارف بى بديل مرحوم حاج ميرزا على آقا قاضى تبريزى - رضوان الله عليه - از شاگردان مكتب مرحوم آقا سيّد احمد كربلائى هستند. اينست سلسله اساتيد ما كه به مرحوم شوشترى و بالأخره به آن شخص جولا منتهى مى‏شود، ولى آن مرد جولا چه كسى بوده و به كجا ارتباط داشته و اين معارف را از كجا و به چه وسيله به دست آورده هيچ معلوم نيست.
بارى رويّه مرحوم استاد، آقاى قاضى نيز طبق رويّه استاد بزرگ آخوند ملا حسين قلى همان طريق معرفت نفس بوده است و براى نفى خواطر در وهله اول توجّه به نفس را دستور مى‏داده‏اند، بدين طريق كه سالك براى نفى خواطر بايد مقدار نيم ساعت يا بيشتر را در هر شبانه روز معيّن نموده و در آن وقت توجّه به نفس خود بنمايد. در اثر اين توجّه رفته رفته تقويت پيدا نموده و خواطر از او نفى خواهد شد، و رفته رفته معرفت نفس براى او حاصل شده و به وطن مقصود خواهد رسيد، ان شاء اللّه.
اكثر افرادى كه موفّق به نفى خواطر شده و توانسته‏اند ذهن خود را پاك و صاف نموده و از خواطر مصفّا كنند و بالأخره سلطان معرفت براى آنان طلوع نموده است در يكى از اين دو حال بوده است: اوّل در حين تلاوت قرآن مجيد و التفات به خواننده آن، كه چه كسى در حقيقت قارى قرآن است و در آن وقت بر آنان منكشف مى‏شده است كه قارى قرآن خداست جلّ جلاله.
دوّم از راه توسّل به حضرت ابا عبد الله الحسين عليه السّلام زيرا آن حضرت را براى رفع حجاب و موانع طريق نسبت به سالكين راه خدا عنايتى عظيم است.
و بنابر آنچه ذكر شد دو امر مهمّ در تجلّى سلطان معرفت دخالتى عظيم دارد: اوّل مراقبه به انحاء مراتبها، دوّم، توجّه به نفس. چون سالك به اين دو امر اهتمام نمايد كم كم متوجّه مى‏شود كه كثرات اين جهان از يك چشمه سيراب مى‏شوند و هر چه در عالم صورت تحقّق به خود بگيرد همه آنها از يك مصدر است، و در هر موجودى هر مقدار نور و جمال و بهاء و كمال باشد از آن سرچشمه افاضه شده است، و به هر موجودى آن مصدر عظيم به قدر سعه وجودى او كه همان قوابل ماهوى اوست نور وجود و جمال و عظمت افاضه نموده است، و به عبارت ديگر از جانب فيّاض مطلق فيض به طور اطلاق بدون قيد و شرط و حدّ افاضه مى‏شود و هر موجودى به قدر ماهيّت خود از آن اخذ مى‏كند.
بازگشت به فهرست
انكشاف عوالم چهارگانة توحيد در اثر مراقبة تام و توجه به نفس
بارى، سالك در اثر مراقبه تامّ و اهتمام شديد به آن و در اثر توجّه به نفس، به تدريج چهار عالم بر او منكشف خواهد شد:
عالم اوّل: توحيد افعال است.
يعنى در وهله اوّل ادراك مى‏كند كه آنچه چشم مى‏بيند و زبان مى‏گويد و گوش مى‏شنود و دست و پا و ساير اعضاء و جوارح عمل مى‏كنند همه و همه مستند به نفس خود اوست و نفس فاعل ما يشاء است، و سپس ادراك مى‏كند كه آنچه از افعال در جهان خارج تحقّق مى‏يابد مستند به خود اوست و نفس او مصدر تمام افعال است در خارج، و سپس مى‏يابد كه نفس او قائم به ذات حقّ بوده و دريچه‏اى از فيوضات و رحمت خدا بوده است، پس تمام افعال در جهان خارج استناد به ذات مقدّس او دارد.
عالم دوّم: توحيد صفات است
و آن بعد از عالم اوّل ظهور مى‏كند، و آن عبارت است از آنكه: سالك آنچه را كه مى‏شنود حقيقت سمع را از خود نمى‏بيند بلكه از خدا مى‏بيند، و همچنين هر چه را با چشم مى‏بيند حقيقت ابصار را از خدا ادراك مى‏كند و بعدا هر گونه علم و قدرت و حيات و سمع و بصر و غير ذلك كه در موجودات خارجيّه مشاهده مى‏كند همه را مستند به خداى تعالى مى‏يابد.
عالم سوّم: توحيد در اسماء است
و آن بعد از عالم دوّم طلوع مى‏نمايد، و آن عبارت است از آنكه: صفات را قائم به ذات ادراك مى‏كند. مثلا مى‏يابد كه عالم و قادر و حىّ خداوند متعال است يعنى عالميّت خود را عالميّت خدا ادراك مى‏كند و قادريّت و سميعيّت و بصيريّت خود را همه در خدا مى‏داند و بس. و به طور كلّى مى‏يابد كه در تمام عوالم قادر و عالم و سميع و بصير و حىّ يكى است و بس و آن خداوند جلّ جلاله است و هر موجودى از موجودات به قدر سعه وجودى خويش از آن عالم و قادر و سميع و بصير و حىّ حكايت مى‏كند و او را نشان مى‏دهد.
عالم چهارم: توحيد در ذات است
كه از عالم سوّم بالاتر است و اين به واسطه تجلّيات ذاتيّه بر سالك مكشوف مى‏گردد. يعنى سالك ادراك مى‏كند كه آن ذاتى كه تمام افعال و صفات و اسماء بدان مستند است، آن ذات واحد است، يك حقيقت است كه تمام اين‏ها قائم به اوست. در اينجا ديگر سالك توجّهى به صفت و اسم ندارد بلكه مشهودش فقط ذات است و بس. و اين در وقتى است كه از وجود عاريه خود خدا حافظى نموده، يكسره خود و هستى خود را گم كند و در ذات مقدّس حضرت حقّ فانى نمايد، در آن هنگام تجلّى ذاتى خواهد شد. و البتّه اين مرحله را مقام ذات ناميدن و يا حقيقت ذات يا احديّت، اسم گذاردن ضيق خناق است چون هر چه به زبان آيد و به تحرير نوشته شود از اسم خارج نيست و ذات مقدّس الهى ما فوق اين‏ها است و براى آن اسم و نامى نمى‏توان قائل شد و نمى‏توان مرحله و مقامى تصوّر نمود، و حتّى از اين نتوانستن هم بالاتر است زيرا نتوانستن در عين سلب و نفى، اثبات حدّى است براى او و حق تعالى از حدّ بالاتر است.
چون سالك بدين منزل وارد شود اسم و رسم خود را گم كرده و ديگر خود را نخواهد شناخت و كسى ديگر را نخواهد شناخت و جز خدا نخواهد شناخت، بلكه خدا خود را مى‏شناسد و بس.
سالك در هر يك از عوالم چهارگانه فوق مقدارى از اثر وجودى خود را از دست مى‏دهد و گم مى‏كند تا بالأخره اصل وجود و هستى خود را گم مى‏كند.
در عالم اوّل كه به مقام فناى در فعل مى‏رسد مى‏فهمد كه فعل از او سر نمى‏زند بلكه از خداست در اينجا تمام آثار فعلى خود را از دست مى‏دهد.
و در عالم دوّم چون به تجلّى صفاتى مى‏فهمد كه علم و قدرت و ساير صفات انحصارا اختصاص به ذات حقّ سبحانه و تعالى دارد در اينجا صفات خود را از دست مى‏دهد و آنها را گم مى‏كند و ديگر در خود نمى‏يابد.
و در عالم سوّم چون تجلّى اسمائى مى‏شود ادراك مى‏كند كه عالم و قادر اوست جلّ جلاله، در اينجا اسماء خود را گم مى‏كند و ديگر در خود نمى‏يابد. و در عالم چهارم كه تجلّى ذاتى است وجود خود را گم مى‏كند و ذات خود را از دست مى‏دهد و ديگر ابدا خود را نمى‏يابد و ذات، ذات مقدّس حضرت خداوند است.
بازگشت به فهرست
منظور عرفاء از عنقاء و سيمرغ
اين مرحله از شهود يعنى تجلّى ذاتى را عرفاء تعبير به «عنقا» و «سيمرغ» مى‏نمايند چه او موجودى است كه هرگز صيد احدى نخواهد شد. سيمرغ، آن ذات بحت و وجود صرف است كه از آن به «عالم عمى» و «كنز مخفى» و «غيب الغيوب» و «ذات ما لا - اسم له و لا رسم له» تعبير كنند.
برو اين دام بر مرغ دگر نه كه عنقا را بلند است آشيانه

اشعار حافظ در اشاره به مقام ذات غيب الغيوب
حافظ - عليه الرّحمة - چه خوب در مثنويّات خود سروده و با استعارات لطيف خود اين مهمّ را بيان فرموده است:
الا اى آهوى وحشى كجايى دو تنها و دو سرگردان، دو بى‏كس بيا تا حال يكديگر بدانيم چنينم هست ياد از پير دانا كه روزى رهروى در سرزمينى كه اى سالك چه در انبانه دارى جوابش داد كآرى دام دارم بگفتا چون به دست آرى نشانش بگفتا گرچه اين امرى محال است نكرد آن همدم ديرين مدارا مگر خضر مبارك پى تواند مرا با توست چندين آشنايى دد و دامت كمين از پيش و از پس مراد هم بجوييم ار توانيم فراموشم نشد هرگز همانا به لطفش گفت رندى ره‏نشينى بيا دامى بنه گر دانه دارى ولى سيمرغ مى‏بايد شكارم كه او خود بى نشانست آشيانش و ليكن نا اميدى هم وبال است مسلمانان مسلمانان خدا را كه اين تنها بدان تنها رساند

معلوم است جائى كه آشيانه سيمرغ نشانى ندارد كجا توان صيد او نمود، مگر لطفش رهنمون گردد و گم‏گشتگان وادى محبّت و عاشقان جمال لايزالى خود را به وادى توحيد و فناء رهبرى كند. به حقّ پيشتازان وادى محبّت، و لواداران حمد و معرفت:
محمّد مصطفى و علىّ مرتضى و يازده فرزند امجدش از نسل بتول عذراء فاطمه زهرا عليهم السلام الله الملك المتعال وفّق اللّهمّ جميع المحبّين و ايّانا لكلّ ما يرضيك و ألحقنا بالصّالحين.
بحمد الله و المنّة اين رساله شريفه كه «رساله لبّ اللبّاب در سير و سلوك اولى الألباب» نام نهاده شد به قلم حقير فقير در شب هشتم شهر صيام يك هزار و سيصد و شصت و نه هجريّه قمريّه اختتام پذيرفت. و له الحمد في الاولى و الآخرة، و آخر دعوانا ان الحمد للّه ربّ العالمين.
و أنا الحقير الفقير سيّد محمّد حسين حسينى طهرانى در بلده طيّبه قم.
بازگشت به فهرست
پاورقي‌
________________________________________
[47] آيه 14، از سوره 40: غافر: پس خدا را بخوانيد در حالى كه دين را براى او خالص كرده باشيد
[48] عبادت كنندگان سه دسته‏اند: گروهى خدا را از روى ترس عبادت مى‏كنند، و آن عبادت بندگان و غلامان است. و گروهى خدا را از روى طمع و چشمداشت عبادت مى‏كنند، و آن عبادت مزدبران است. و گروهى خدا را از روى محبّت عبادت مى‏كنند، و آن عبادت آزادگان است
[49] آيه 30، از سوره 30: روم: پس روى خود را به سوى دين كن در حالى كه ميانه‏رو و معتدل بوده و به حقّ گرايش داشته باشى، كه آن همان فطرتى است كه خداوند مردم را بر اساس آن آفريده، تبديلى در آفرينش خدا نيست، اينست دين استوار و ليكن بيشتر مردم نمى‏دانند
[50] آيه 48، از سوره 4: نساء: خداوند گناه شرك را نمى‏آمرزد و پائين‏تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى‏آمرزد
[51] اين عبادت كريمان و بزرگواران است
[52] 56: 79 و اين مقام پوشيده و دربستى است كه جز پاكان بدان دست نيابند
[53] خدايا من تو را از روى بيم از آتش و به طمع بهشت نپرستيده‏ام بلكه تو را شايسته پرستش يافته و بدينجهت پرستيده‏ام‏
[54] تو مرا به خود ره نمودى و به سوى خويش خواندى، و اگر تو نبودى من نمى‏دانستم تو چه هستى
[55] چه مى‏خواهى... مى‏خواهم كه چيزى نخواهم
[56] 2: 156
[57] شيعيان ما زبانشان بسته است
[58] سكوت شعار محبّان است، و خشنودى خدا در آن است، و آن از اخلاق پيامبران و شعار برگزيدگان است
[59] سكوت درى از درهاى حكمت است، و رهنماى به هر خيرى است
[60] گرسنگى خورش مؤمن، و غذاى روح، و خوراك قلب است
[61] آيه 70، از سوره 6: انعام: و رها كن كسانى را كه دين خود را به بازى و سرگرمى گرفته‏اند و زندگى دنيا فريبشان داده است‏
[62] آيه 17 و 18 از سوره 51: ذاريات: و چنين بودند كه پاسى كوتاه از شب را مى‏خوابيدند و در سحرها استغفار مى‏كردند
[63] و براى دستيابى به نيازهاى خود از كتمان و پرده‏پوشى يارى بجوئيد
[64] آيه 45، از سوره 2: بقره: و از صبر (روزه) و نماز يارى بجوئيد، و اين كار بسى گران است مگر بر كسانى كه دلشان براى خدا خاشع است
[65] اين روايت را در «توحيد» صدوق در باب «رؤية» در ص 117 از طبع سربى آورده است با اسناد متّصل خود از أبو بصير عن أبي عبد الله عليه السّلام قال:
[66] آيه 43، از سوره 16: نحل: پس از اهل ذكر (و خبره) بپرسيد اگر نمى‏دانيد
[67] خداوند به وسيله ما شناخته شد، و به وسيله ما پرستش شد
[68] عبارات و تعبيرهاى ما مختلف است ولى حسن و زيبائى تو يكى است، و اين تعابير به همان جمال و زيبائى اشاره دارد.
[69] و در آنجا ديگر جز خدا چيزى نيست
[70] آيه 99 و 100، از سوره 16: نحل: بدرستى كه او (شيطان) بر كسانى كه ايمان آورده و بر پروردگارشان توكّل مى‏كنند تسلّط ندارد، و تنها تسلّط او بر كسانى است كه او را سرپرست خود گرفته و او را شريك خدا قرار مى‏دهند
[71] احدى جز او صاحبخانه نيست
[72] آيه 201، از سوره 7: اعراف: كسانى كه تقوا دارند وقتى كه انديشه‏اى از سوى شيطان آنان را وسوسه كند، زود يادآور شوند و در اين صورت ايشان از بينايان خواهند بود
[73] آيه 36، از سوره 43: زخرف: و هر كه از ياد خداى رحمن چشم بپوشد شيطانى را برايش برانگيزيم كه قرين و همراه وى باشد
[74] موجودى جز خدا نيست
[75] آيه 105، از سوره 5: مائده: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد مراقب خود باشيد، اگر شما راه يافته باشيد (گمراهى) گمراهان به شما زيانى نتواند رساند
بازگشت به فهرست