داستان هاي اخلاقي براي جوانان

داستان‌هايي از بحارالانوار در خصوص جوانان
فهرست عناوين
جواني و پاك‌دامني
جوان و احسان به پدر
جوان و خودداري از نگاه به نامحرم
پيامبر جوان و مبارزه با طاغوت زمان
پيامبر جوان، مصداق فروبرندگان خشم
مفهوم جوان‌مرد از ديدگاه امام صادق(ع)
جوان در ميدان كارزار
اعطاي جانشيني به يك جوان
كودك و فريضه امر به معروف و نهي از منكر
جوان و ترس از عذاب آخرت
جوان داوطلب شهادت
خلف صالح
خلف ناصالح
محاسبه كردار بر اساس رفتار جواني
مجازات عاق پدر و مادر
دعاي پيامبر اكرم(ص) براي جوان ماندن
پايداري عقيده
مقام معنوي جوان بني هاشمي(علي بن ابي طالب (ع))
دين حق
مبلغ جوان و پايان اختلاف اوس و خرزج در يثرب
فتح مكه و فرمانرواي جوان شهر
مسلمان شدن جوان يهودي، پيش از مرگ
ازدواج آسان
جواني سلمان فارسي و دلبستي به پيامبر اكرم(ص)
دانشمند جوان
خطر «غلاة» براي جوانان
عذاب انكار كننده ولايت علي بن ابي طالب(ع)
احتجاج حضرت علي(ع) با ابو عبيده درباره جانشيني پس از پيامبر اكرم(ص)
پيش‌گويي پيامبر اكرم(ص) درباره ستم زبير به علي(ع)
شجاعت و جسارت جواني و پيروي فرمان اميرمؤمنان علي(ع)
نخستين نمازگزار جوان در اسلام
تمجيد پيامر كرم(ص) از علي(ع) در نوجواني و جواني
حضرت علي(ع) و گوش‌مالي دادن جوان بدرفتار
اسلام آوردن جوان يهودي نزد حضرت علي(ع)
رفتار حضرت علي با برخي جوانان روشن فكر
جواني با پدر و برادر جوان
ماجراي كمك مالي سه جوان و عثمان به مردي مستمند
نفرين امام حسن(ع) و زن شدن جوان اموي
معامله حضرت علي(ع) با پسر جوان

جواني و پاكدامني
گروهي از زنان شهر گفتند: همسر عزيز، غلامش را به خود فرا مي‌خواند. چون اين جريان به گوش همسر عزيز مصر رسيد، زنان اشراف را به خانه‌اش دعوت كرده و براي آنان مجلسي آراست. سپس به هر كدام از آنان، نارنج و چاقويي داد و به آنان گفت كه پوست بكنيد. آن‌گاه به يوسف كه در خانه بود، دستور داد كه به مجلس بيايد. زماني كه يوسف وارد شد، زنان به محض ديدن يوسف، دست خود را بريدند. خداوند در قرآن فرموده است: هنگامي كه همسر عزيز مصر از فكر آنان با خبر شد، به سراغشان فرستاد و از آنان دعوت كرد. سپس براي آنان، نارنج فراهم ساخت و به دست هر كدام چاقويي داد. در اين هنگام به يوسف گفت: وارد مجلس آنان شو. هنگامي كه چشمانشان به يوسف افتاد، او را بسيار بزرگ شمردند. زنان در ادامه گفتند: اين يك فرشته بزگوار است. همسر عزيز مصر گفت: اين همان كسي است كه به خاطر عشق و دوستي او، مرا سرزنش مي‌كرديد. آري، من او را به خويشتن دعوت كردم، ولي او خودداري ورزيد. سپس گفت: اگر آن چه دستور مي‌دهم، انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد و به يقين، خوار خواهد شد.
پس از آن، همه زنان، يوسف را به خود دعوت كردند و از او كام جويي خواستند. يوسف در آن خانه، از اين وضعيت به ستوه آمد و دلتنگ شد و گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوب‌تر است از آن‌چه اينان مرا به سوي آن مي‌خوانند. اگر مكر و نيرنگ آنان را از من بازنگرداني، به سوي آنان متمايل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود. پروردگار نيز دعاي يوسف را اجابت كرد و كيد آنان را از او بگردانيد. مراد از كيد، حيله زنان است كه رغبت يوسف را به آنان برمي‌انگيخت. پس از چندي، همسر عزيز مصر دستور داد كه يوسف را زنداني كنند.[1]

جوان و احسان به پدر
بزنطي مي‌گويد: از حضرت رضا(عليه‌السلام) شنيدم كه فرمود: مردي از بني‌اسرائيل يكي از بستگان خود را كشت و جسد او را سر راه وارسته‌ترين اسباط[2] بني‌اسرائيل انداخت. سپس به خون‌خواهي او برخاست.
به موسي گفتند: سبط آن فلان، فلاني را كشته است. خبر بده كه چه كسي او را كشته است؟ موسي فرمود: گاوي برايم بياوريد تا بگويم. گفتند: ما را مسخره كرده‌اي؟ فرمود: پناه مي‌برم به خدا از اين كه از جاهلان باشم. اگر بني‌اسرائيل از ميان همه گاو‌ها، يك گاو آورده بودند، كافي بود. با اين حال، آنان بر خود سخت گرفتند و آن قدر از ويژگي‌هاي آن گاو پرسيدند كه دايره انتخاب آن را بر خود تنگ كردند. خدا نيز بر آنان سخت گرفت. يك بار گفتند: از پروردگارت بخواه تا بگويد آن گاو چگونه گاوي است. حضرت موسي فرمود: خدا مي‌فرمايد: گاوي باشد كه نه كوچك و نه بزرگ، بلكه متوسط. اگر گاوي را آورده بودند، كافي بود، ولي آنان بي‌جهت بر خود تنگ گرفتند. پس خدا نيز بر آنان تنگ گرفت.
يك بار ديگر گفتند: از پروردگارت بپرس رنگ گاو چگونه باشد، با اين كه از نظر رنگ آزاد بودند. پس خدا دايره را بر آنان تنگ گرفت و فرمود: زرد باشد، آن هم نه هر گاو زردي، بلكه زرد سير. آن هم نه هر رنگ سير، بلكه رنگ سيري كه ببينده را خوش آيد. پس دايره انتخاب گاو بر آنان بسيار تنگ شد. معلوم است كه چنين گاوي در ميان گاوها كمتر يافت مي‌شود، حال آن كه اگر از اول، گاوي را به هر رنگ و صورتي آورده بودند، كافي بود.
آنان به اين بسنده نكردند و با پرسش بي‌جاي ديگري، همان گاو زرد خوش رنگ را نيز محدود كردند و گفتند: از پروردگارت بپرس ويژگي‌هاي بيشتري از اين گاو را بيان كند؛ زيرا امر آن بر ما مشتبه شده است. اگر خدا بخواهد، ما هدايت خواهيم شد. چون بر خويشتن تنگ گرفتند، خدا نيز بر آنان تنگ گرفت و دايره انتخاب گاو زرد رنگ را تنگ‌تر كرد. خداوند فرمود: گاو زرد رنگي كه هنوز براي كشت و آب‌كشي رام نشده و رنگش يكدست است و هيچ گونه رنگ ديگري در آن نباشد. گفتند: اكنون حق مطلب را ادا كردي. چون به جست و جوي چنين گاوي برخاستند، تنها يك رأس گاو يافتند. آن گاو از آن جواني از بني‌اسرائيل بود و چون از قيمت آن پرسيدند، گفت: بايد پوستش را از طلا پر كنيد. آنان به ناچار نزد موسي آمدند و جريان را باز گفتند. حضرت موسي دستور داد آن را بخرند. آنان گاو را به همان قيمت خريدند و آوردند. موسي دستور داد آن را ذبح كردند و دم آن را به جسد مرد كشته شده زدند. در اين هنگام، مرده زنده شد و گفت: اي فرستاده خدا، مرا پسر عمويم كشته است، نه ان كساني كه به قتل من متهم شده‌اند. چون قاتل را شناختند برخي از ياران موسي به آن حضرت گفتند: اين گاو داستاني دارد. موسي پرسيد: چه داستاني؟ گفتند: جواني بود در بني اسرائيل كه به پدر خود بسيار احسان مي‌كرد. روزي جنسي را خريده بود. آمد تا از خانه پول ببرد، ولي ديد پدرش سر به جامه او نهاده و به خواب رفته است. كليد صندوق پول نيز زير سر او بود. دلش نيامد كه پدر را بيدار كند. به همين دليل، از خير آن معامله گذشت. چون پدرش از خواب برخاست، جريان را به پدر باز گفت. پدر او را آفرين گفت و در عوض، گاوي به او بخشيد و گفت: اين گاو به جاي آن سودي باشد كه از دست دادي. نتيجه سخت‌گيري بني‌‌اسرائيل در انتخاب گاو اين شد كه گاو داراي آن ويژگي‌ها در همين گاو منحصر شود و آن فرزند، سودي فراوان به دست آورد. موسي گفت: ببينيد كه نتيجه احسان چگونه و تا چه اندازه به نيكوكار مي‌رسد.[3]

جوان و خودداري از نگاه به نامحرم
ابوحازم مي‌‌گويد: زماني كه يكي از دختران شعيب به موسي گفت: پدرم از تو دعوت مي‌كند تا مزد آب دادن به گوسفندان را به تو بپردازد، موسي اين دعوت را نپسنديد و خواست آن را رد كند. با اين حال، چون آن سرزمين گذرگاه جانوران درنده بود، چاره‌اي نيافت و پي آن زن رفت. در اين حال، باد لباس زن را به حركت در مي‌آورد؛‌به گونه‌اي كه موسي دريافت او نمي‌تواند لباس خود را جمع و جور نگاه دارد. از اين رو، آن حضرت دورتر از وي گام برمي‌داشت و گاهي چشم‌هايش را مي‌بست. موسي پس از مدتي كه ديد اين گونه نمي‌توان راه پيمود، به دختر شعيب فرمود: اي كنيز خدا! از پشت سرم بيا و راه را با سخن گفتن به من نشان بده. هنگامي كه موسي به خانه شعيب وارد شد، شعيب آماده خوردن شام بود. پس به موسي فرمود: اي جوان! بنشين و غذا بخور. موسي گفت: به خدا پناه مي‌برم. شعيب فرمود: چرا چنين مي‌گويي؛‌مگر گرسنه نيستي؟ موسي گفت: آري؛ گرسنه‌ام، ولي مي‌ترسم اين غذا خوردن من در مقابل كمك به آن دو زن باشد، در حالي كه من از خانواده و دودماني هستم كه كار خداپسندانه خود را با طلايي كه تمام زمين را پر كرده باشد، معاوضه نمي‌كند. شعيب فرمود: اي جوان! به خدا سوگند، اين گونه نيست كه تو مي‌پنداري، بلكه عادت من و پدرانم اين است كه از مهمان پذيرايي كنيم. موسي از اين پاسخ قانع شد. پس نشست و مشغول خوردن غذا شد.[4]

پيامبر جوان و مبارزه با طاغوت زمان
امام محمد باقر(عليه‌السلام) در روايتي فرمود: موسي نزد فرعون رفت. به خدا سوگند! مثل اين كه هم اكنون او را مي‌بينم فردي توانا و كارآمد است با مويي همانند حضرت آدم(عليه‌السلام)، عباي پشمي بر دوش،‌عصايي در دست در حالي كه كشاله ران با نواري بسته شده، كفشش از پوشت درازگوش و بند آن از پوست درخت خرما. به فرعون گفتند: جواني بر در كاخ آمده كه گمان مي‌كند فرستاده پروردگار جهانيان است.
فرعون بنابر عادت هميشگي‌اش هرگاه بر كسي غضب مي كرد، شيرهاي درنده را به جان او مي‌انداخت. از اين رو، به مربي شيرها دستور داد كه زنجيرهايشان را باز كند. مربي زنجير شيرها را پاره و آن‌ها را در كاخ رها كرد. كاخ فرعون، نه در داشت. همين كه تمام درب‌ها به رويش باز شد، شيرها وارد شدند، ولي مانند حيوانات اهلي زير دست و پاي موسي دم مي‌جنباندند. فرعون به حاضران در مجلس گفت: تاكنون چنين صحنه‌اي را ديده‌ايد؟
در قرآن كريم به اين مسئله اشاره شده است كه وقتي موسي نزد فرعون رفت، فرعون گفت: آيا ما تو را در كودكي نزد خود نپرورانديم و سال‌هايي از زندگي‌ات را پيش ما نبودي؟ سرانجام آن كار را كه نبايست مي‌كردي انجام دادي و مأموري از ما را كشتي. تو انسان ناسپاسي هستي. موسي گفت: من آن كار را انجام دادم، در حالي كه از بي‌خبران بودم.
در ادامه ماجرا، فرعون به يكي از افراد دستور داد تا موسي را گردن بزنند. در اين حال، جبرئيل با شمشير به سوي ياران فرعون حمله ور شد و شش نفر از آن‌ها را كشت. فرعون گفت: رهايش كنيد. موسي دست خود را در گريبان فرو برد و بيرون آورد. ناگهان دستش سفيد و روشن شد، به گونه‌اي كه روشنايي آن صورتش را پوشاند. سپس عصايش را انداخت؛ ناگهان به ماري تبديل شد و ايوان كاخ را بلعيد. فرعون با ديدن اين منظره به موسي گفت: تا فردا مرا مهلت بده. سرانجام داستان موسي نيز آن گونه شد كه معروف است.

پيامبر جوان، مصداق فرو برندگان خشم
عبدالله بن عمر مي‌گويد: از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) پرسيدند كه ذي الكفل چه كسي بود؟ فرمود: در سرزمين حضر موت، پيامبري به نام عويد يا ابن ادريم بود. روزي به مردم گفت: پس از من چه كسي رهبري مردم را به عهده مي‌گيرد، به شرط اين كه براي‌شان غضب نكند؟ جواني برخاست و گفت: من. البته ابن ادريم به او توجه نكرد و پرسش خود را تكرار كرد. دوباره همان جوان برخاست و به او پاسخ مثبت داد. سرانجام پيامبر(ابن ادريم) درگذشت خداوند، آن جوان را به پيامبري رساند. عادت جوان اين بود كه در اول روز، ميان مردم قضاوت مي‌كرد. ابليس به پيروان خود گفت: چه كسي مي‌تواند او را بفريبد؟
يكي از پيروانش كه به ابيض (سفيد) معروف بود، داوطلب شد. ابليس به او گفت: به سويش برو، شايد بتواني او را خشمگين كني. وقتي روز به نيمه رسيد، ذي الكفل آماده خوابيدن بود كه ابيض نزد او رفت و فرياد زد به من ستم شده است. ذي الكفل به خدمتكارش گفت: به او بگو بيايد. ابيض گفت: من از جايم تكان نمي‌خورم. ذي الكفل، انگشترش (مهرش) را به او داد و گفت: برو، دوستت (طرف دعوايت) را نزد من بياور. ابيض رفت و فردا درست هنگام خواب ذي الكفل آمد و فرياد زد: بر من ستم شده و طرف دعوايم به انگشتري و مهر تو توجهي نكرده است. دربان به او گفت: واي بر تو، او را رها كن و بگذار بخوابد؛ زيرا او ديروز و ديشب را نخوابيده است. گفت: نمي‌گذارم بخوابد؛ به من ستم شده است. دربان نزد ذي الكفل آمد و او را خبر كرد. او نامه‌اي با مهر و امضاي خود نوشت و آن را به ابيض داد. ابيض فردا دوباره در زمان خواب ذي الكفل آمد و پي در پي فرياد مي‌زد: من از كارهاي تو سردرنمي‌آورم. ذي الكفل دستش را گرفت، در حالي كه آن روز هوا خيلي گرم بود، به گونه‌اي كه تكه گوشت در آفتاب پخته مي‌شد. هنگامي كه ابيض اين حالت را ديد، دستش را از دست او جدا كرد و از خشمگين ساختن او نااميد شد. از اين رو، خداوند متعال، آياتش را بر پيامبرش نازل كرد تا بر آزار مردم صبر كند، همان گونه كه پيامبران ديگر بر بلا صبر كردند.[5]

مفهوم جوان‌مرد از ديدگاه امام صادق(عليه‌السلام)
سليمان بن جعفر هذلي مي‌گويد: امام صادق(عليه‌السلام) از من پرسيد: اي سليمان! به چه كسي جوان‌مرد مي‌گويند؟ گفتم: قربانت گردم. جوان مرد از نظر ما به كسي گفته مي شود كه به سن جواني رسيده باشد. امام فرمود: همه اصحاب كهف پير بودند، ولي خداوند متعال، به خاطر ايمانشان، آن‌ها را جوان‌مرد ناميد. اي سليمان! كسي كه به خداوند ايمان آورد و تقوا پيشه كند، او جوان مرد است.[6]

جوان در ميدان كارزار
امام صادق(عليه‌السلام) به نقل از پدران بزرگوارش فرمود: يوشع بن نون پس از موسي رهبري مردم را عهده دار شد، در حالي كه بر فشار و آزار طاغوت‌هاي زمان صبر مي‌كرد. سرانجام حكمراني طاغوت‌ها به سر امد و پس از آن، دولت او رونق گرفت.
در اين زمان، دو نفر از منافقان قوم موسي، به رهبري صفرا دختر شعيب (همسر موسي) و با صدهزار مرد جنگي عليه او وارد جنگ شدند. يوشع عده زيادي از ان‌ها را كشت و بقيه را ياري خداوند بزرگ شكست داد و بر آن‌ها پيروز شد. در اين جنگ، صفرا دختر شعيب اسير شد و يوشع به او گفت: در دنيا تو را بخشيدم تا پيامبر خدا، موسي را ديدار كنيم، آن‌گاه از تو و قومت نزد او شكايت مي‌كنم. صفرا گفت: اي واي اگر لياقت بهشت را پيدا كنم، خجالت مي‌كشم در آن جا به رسول خدا نگاه كنم، زيرا نسبت به او پرده‌دري مي‌كردم و با وصي او جنگيدم.
جانشينان يوشع چهارصد سال، يعني تا زمان داوود خود را پنهان مي‌كردند. ايشان يازده نفر بودند و مردم با مراجعه به آن‌ها، پاسخ پرسش‌هاي ديني خود را مي‌گرفتند تا اين كه آخرين نفرشان به رهبري رسيد. او ايشان را به آمدن داوود بشارت داد و گفت: او همان كسي است كه زمين را از جالوت و لشكريانش پاك مي‌كند و فرج و آسودگي‌تان در ظهور اوست. مردم نيز در انتظارش بودند سرانجام زمان داوود فرا رسيد. او چهار برادر و پدري سالخورده داشت كه از ميان برادرانش، داوود گمنام و كوچك‌تر بود. افزون بر آن، مردم نمي‌دانستند كه او همان پيامبري است كه در انتظار اويند.
هنگامي كه طالوت به فرماندهي لشكر بني‌اسرائيل برگزيده شد، سپاهيان را از شهر بيرون برد. پدر داوود و برادرانش نيز براي جنگيدن به همراه سپاه رفتند، ولي داوود از آن‌ها عقب افتاد. او با خود انديشيد كه چه كسي به من اعتنا مي‌كند؟ پدر و برادرانش توجهي به او نكردند. به ناچار پيش گوسفندان پدر ماند تا اين كه جنگ شدت گرفت. پدرش برگشت و به داوود گفت: براي برادرانت غذايي ببر تا در برابر دشمنان خود نيرويي بگيرند. داوود كه جواني كوتاه قد، كم سن، پاك دل و نيكو اخلاق بود، به سوي ميدان جنگ روانه شد. در ميدان جنگ، صف‌هاي لشكر به هم نزديك شده و هر كس در جايگاهش قرار گرفته بود. داوود در حال حركت به سنگي رسيد. سنگ، او را صدا زد و گفت: اي داوود! مرا بردار و با من جالوت را به قتل برسان؛ زيرا خدا مرا تنها براي كشتن وي آفريده است. داوود آن سنگ را برداشت و در توبره‌اي انداخت كه سنگ فلاخنش[7] را در آن گذاشته بود و گوسفندان را با آن ميراند. وقتي داوود به لشكر وارد شد و شنيد كه همه از قدرت جالوت تعريف مي‌كنند. و او را بزرگ مي‌شمرند. گفت: چه خبر است كه اين همه او را بزرگ شمرده و خود را در برابرش باخته‌ايد؟ به خدا سوگند! چون با او روبه‌رو شوم او را خواهم كشت. مردم از قدرت او باخبر نشدند، تا اين كه بر طالوت وارد شد. طالوت گفت: اي جوان! مگر چه نيرويي داري و چه تجربه‌اي درباره كارزار اندوخته‌اي؟ او گفت: هميشه شير به گوسفندان آن‌ها حمله مي‌كند و آن‌ها مي‌ربايد شير را دنبال مي‌كنم و مي‌گيرم. سپس سرش را با يك دست گرفته و فك پايينش را باز مي‌كنم و گوسفندم را از دهانش مي‌ستانم.
خداوند به طالوت وحي كرده بود كه جالوت به دست كسي كه زره تو اندازه اندام او باشد، كشته خواهد شد. از اين رو، داوود زره او را پوشيد. زره اندازه او بود. طالوت و حاضران از بني اسرائيل از اين مسئله تعجب كردند. طالوت گفت: اميد است خدا جالوت را به دست او نابود كند. صبح هنگام دو لشكر رو به روي هم قرار گرفتند. داوود گفت: جالوت را به من نشان دهيد. همين كه او را ديد، سنگ را به سوي جالوت رها كرد. سنگ مستقيم ميان دو چشم جالوت خورد و تا مغز سرش فرو رفت. جالوت از اسب سرنگون شد. مردم فرياد زدند: داوود جالوت را كشت. پس از آن، او را به پادشاهي برگزيدند و طالوت را فراموش كردند. بني اسرائيل گرد او جمع شدند و خداي بزرگ، زبور (كتاب داوود) را بر او نازل كرد. همچنين فن آهنگري را به او آموخت و آهن را برايش نرم كرد. به كوه‌ها و مرغان نيز فرمود در تسبيح با او هم نوا شوند. همچنين به او آوازي بخشيد كه در زيبايي بي‌مانند بود. اين گونه پيامبري او در بني‌اسرائيل پايدار ماند.[8]

اعطاي جانشيني پيامبر به يك جوان
حضرت داوود تصميم مي‌گيرد كه سليمان را به جانشيني خود برگزيند؛ زيرا خداوند به وسيله وحي، او را به اين كار امر كرده بود. وقتي كه بني‌اسرائيل را از اين تصميم آگاه كرد، آن‌ها به مخالفت پرداختند و گفتند: چگونه جواني را جانشين خود مي‌كند در حالي كه در ميان ما، كساني بزرگ تر از او هستند. داوود، اسباط بني اسرائيل را فراخواند و به آن‌ها گفت: سخن شما به من رسيده است. بنابراين، عصاهاي خود را به من نشان دهيد. پس هر عصايي كه ميوه بدهد، صاحب آن عصا جانشين من خواهد بود. گفتند: ما راضي هستيم. داوود گفت: بايد هر كس از شما اسم خودش را روي عصايش بنويسد. آن‌ها پذيرفتند. سليمان نيز اسمش را روي عصاي خود نوشت. همه عصاها را به خانه‌اي بردند و درش را بستند. بزرگان اسباط بني اسرائيل از آن خانه نگهباني مي‌كردند، تا صبح فردا رسيد. داود پس از نماز صبح،‌ در خانه را گشود، و عصاهايشان را بيرون آورد. عصاي سليمان سبز شده و ميوه داده بود. ناگزير مردم در تعيين جانشين، رأي داوود را پذيرفتند. داود در حضور بني‌اسرائيل، براي سنجش شايستگي حضرت سليمان به او گفت: اي پسركم! چه چيز باعث آرامش انسان مي‌شود؟ سليمان گفت: اين كه خدا مردم را ببخشد و مردم نيز همديگر را ببخشند. باز پرسيد: اي فرزندم! چه چيزي براي انسان شيرين است‌؟ گفت: محبت زيرا آن نسيم رحمت خداوند در بندگانش است. داوود، با لبخندي از رضايت، او را به ميان بني‌اسرائيل برد و گفت: اين پسرم جانشين من در ميان شماست.[9]

كودك و فريضه امر به معروف و نهي از منكر
پس از شدت يافتن گرفتاري‌هاي بني اسرائيل، يحيي پسر زكريا به دنيا آمد. وي در هفهت سالگي به ميان مردم آمد و آن‌ها موعظه كرد. او در سخنان خود حمد و سپاس خدا را به جا آورد و با يادآوري ايام الله، علت گرفتاري‌هاي پرهيزكاران را گناهان بني‌اسرائيل دانست. در ادامه، با مژده دادن قيام حضرت مسيح پس از بيست سال و اندي، سرانجام نيكو و گشايش در كارها را به پرهيزكاران نويد داد.[10]

جوان و ترس از عذاب آخرت
حضرت زكريا به هنگام موعظه بني اسرائيل، اطراف خود را نگاه مي‌كرد و با ديدن يحيي از بهشت و دوزخ سخن نمي‌گفت. روزي زكريا بني اسرائيل را موعظه مي‌كرد. يحيي در حالي كه عبايي بر سر كشيده بود، در ميان مردم نشست. زكريا كه يحيي را نديده بود، سخن را آغاز كرد و گفت: دو ستم، جبرئيل از خداوند نقل كرد در دوزخ كوهي به نام سكران[11] است. در پايين كوه دره‌اي است كه به خاطر غضب پروردگار، آن را غضبان مي‌گويند. در آن دره،‌ چاهي است كه عمق آن به اندازه صد سال راه است. در آن چاه نيز تابوت‌هايي آتشين و در آن تابوت‌ها، صندوق، لباس و غل زنجيرهايي از آتش قرار دارد.
حضرت يحيي سرش را بلند كرد و گفت: واي كه چقدر از سكران بي‌خبر بودم. پس از آن، آشفته حال سر به بيابان گذاشت. زكريا نزد مادر يحيي رفت و به او گفت: برخيز و يحيي را درياب؛ زيرا مي‌ترسم ديگر او را زنده نبيني. مادر يحيي به جست و جويش روانه شد. او در راه، جوانان بني‌اسرائيل را ديد. آنان گفتند: اي مادر يحيي! در پي چه هستي؟ گفت: در پي فرزندم، يحيي هستم. در حضور او از دوزخ سخن گفته‌اند و او پريشان حال شده است. مادر يحيي در حالي كه جوانان او را همراهي مي‌كردند، به چوپاني رسيد. او به چوپان گفت: آيا جواني را كه چنين ويژگي‌هايي داشته باشد، نديدي؟ چوپان گفت: شايد در پي يحيي پسر زكريا هستي؟ مادر يحيي گفت: بله، او فرزند من است. چوپان گفت: ا كنون او را در كوهستاني كه مسير راهش چنين و چنان بود ترك كردم. در حالي كه پاهايش را در آب تر كرده و چشمش را به سوي آسمان دوخته بود و مي‌گفت: خدايا، به عزت تو سوگند! شربت سردي نچشم تا اين كه جايگاهم را نزد تو ببينم، مادرش با ديدن اين حال، به ا و نزديك شد، سرش را به سينه نهاد و او را به خدا سوگند داد كه به خانه برگردد.
يحيي با او به خانه رفت. مادرش به او گفت: آيا پيراهن بافته‌ شده از مو را درمي‌آوري و پيراهن پشمي نرم را مي‌پوشي؟ يحيي پذيرفت. او پس از خوردن غذا به خواب سنگيني فرو رفت، به گونه‌اي كه براي نماز بيدار نشد. پس در خواب به او ندا دادند: اي يحيي بن زكريا! آيا خانه‌اي بهتر از خانه من و همسايه‌اي بهتر از من مي‌خواهي؟ پس بيدار شو. يحيي برخاست و گفت: اي پروردگار من! از لغزشم درگذر. اي خداي من، به عزتت سوگند! جز بيت المقدس جايگاه ديگري را نمي‌پسندم. پس به مادرش گفت: پيراهن بافته شده از مو را به من بده، به درستي كه فهميدم شما دو نفر مرا وارد جاهاي خطرناك مي‌كنيد. مادرش پيراهن را به او داد، ولي او را از رفتن بازداشت. زكريا به همسرش گفت: اي مادر يحيي! او را رها كن؛ زيرا فرزندم حجاب قلبش (با خدا) از بين رفته و از زندگي بهره‌اي نمي‌برد. يحيي پيراهنش را پوشيد و عمامه‌اش را بر سر نهاد. وي پس از ورود به بيت المقدس، همراه احبار[12] به پرستش خدا پرداخت. تا اين كه او آن‌گونه شد كه مشهور است.[13]

جوان داوطلب شهادت
امام باقر(عليه‌السلام) در روايتي فرمود: حضرت عيسي شبي كه خداي تعالي ا و را به آسمان برد، دوازده نفر از ياران خود را فراخواند و ايشان را در خانه‌اي جمع كرد. سپس از چشمه‌اي كه در كنج آن خانه بود، درآمد و در حالي كه آب را از سرش پاك مي‌كرد، فرمود: خداوند به من وحي كرد كه همين ساعت مرا به سوي خود بالا مي‌برد و از (آزار قوم) يهود رها مي‌كند. كدام يك از شما داوطلب مي‌شود كه پروردگار او را شبيه من سازد و به جاي من به دار آويخته شود تا در بهشت با من باشد؟ جواني از ميان آنان گفت: يا روح الله! من حاضرم. فرمود: بله تو هماني. آن گاه به ديگران رو كرد و فرمود: بدانيد كه پس از رفتن من، يكي از شما پيش از رسيدن صبح، دوازده بار بر من كافر مي‌شود. مردي از ميان گروه گفت: اي پيغمبر خدا! آن منم؟ عيسي گفت: مثل اين كه در نفس خود، چنين چيزي را احساس كرده اي. باشد، تو همان شخص باش. آن‌گاه به ايشان فرمود: پس از من ديري نمي‌پايد كه به سه گروه پراكنده مي‌شويد. دو گروه به خداي تعالي دروغ مي‌بندند و در آتش خواهند بود و يك گروه كه اهل نجات و بهشت است، افرادي هستند كه از شمعون، صادقانه پيروي مي‌كند و به خدا دروغ نمي‌بندد. پس از اين سخن، در جلوي چشم همه يارانش، از كنج خانه به طرف آسمان رفت و ناپديد شد. يهود كه مدت‌ها در جست‌و‌جوي عيسي بود، در همان شب، آن خانه را پيدا كرد و آن جوان هم شكل حضرت عيسي(عليه‌السلام) دستگير و به دار آويخته شد. هم چنين آن كس را كه عيسي خبر داده بود تا صبح داوزده بار كافر مي‌شود، دستگير كردند. او نيز دوازده بار از عيسي بيزاري جست.[14]

خلف صالح
امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: در بني اسرائيل مرد عاقلي زندگي مي‌كرد كه مال زيادي داشت و داراي پسري از زني پاكدامن بود كه از نظر شكل و قيافه مانند پدر بود. آن مرد هم چنين دو پسر ديگر از زني ناصالح داشت. هنگامي كه مرگش فرا رسيد، به پسرانش گفت: آن مال و دارايي را كه در وصيت نامه آورده‌ام، براي يكي از شما باشد. پس از مرگ، همه پسران ادعاي مالكيت آن ثروت را داشتند. بنابراين، براي رفع اختلاف نزد قاضي شهرشان رفتند. قاضي گفت: من نمي‌توانم در مورد شما قضاوت كنم. براي اين كار به نزد بني غنام كه سه برادر هستند، برويد. آنان به سراغ يكي از برادران رفتند. او را مردي سالخورده و والامقام ديدند. وي به ايشان گفت: به پيش برادرم برويد و از او بپرسيد؛ زيرا از من بزرگ‌تر است. به نزد برادر دوم رفتند. وي نيز مردي سالخورده بود. او نيز به آن‌ها گفت: برويد از برادرم كه بزرگ‌تر از من است، پرسش كنيد. به سراغ برادر سوم رفتند. با تعجب ديدند كه او از نظر چهره و قيافه از همه برادرها كوچك‌تر است. از اين رو، از او خواستند كه نخست چگونگي حال خودشان را براي آن‌ها بازگو و سپس در كار آن‌ها قضاوت كند. قاضي در جواب گفت: آن برادرم را كه اول ديديد، از همه كوچك‌تر است؛ ولي زن بدي دارد كه او را اذيت مي‌كند و او از ترس دچار شدن به بلايي كه نتواند بر آن صبر كند، بر آزار آن زن شكيبايي مي‌ورزد. از اين رو، پير شده است. برادر دوم زني دارد كه گاهي او را اذيت و گاهي خوشحال مي‌كند، از اين جهت چهره‌اش هم چون چهره جوانان است. من زني دارم كه هميشه باعث خوشحالي‌ام مي‌شود. هرگز اذيتم نمي‌كند و تاكنون از او بدي نديده‌ام از اين رو، چهره‌ام جوان مانده است. راه حل دعواي شما اين است كه نخست، قبر پدرتان را بشكافيد و استخوان‌هايش را بيرون آورده و آتش بزنيد. سپس نزدم بياييد تا ميان شما قضاوت كنم. آنان رفتند تا به اين دستور عمل كنند. پسر كوچك‌تر شمشير پدر و دو برابر ديگر كلنگ را به دست گرفتند. وقتي دو برادر مشغول كندن قبر شدند، برادر كوچك‌تر گفت: قبر پدرم را نشكافيد؛ زيرا من سهم خود را به شما مي‌دهم. با اين تصميم نزد قاضي برگشتند. قاضي به آن دو برادر گفت: اين كارتان قضاوت كردن درباره شما را آسان مي‌كند. بنابراين، به برادر كوچك‌تر گفت: مال را بگير كه حق توست؛ زيرا اگر آن دو نفر، پسر پدرشان بودند، مانند پسر كوچك‌تر نسبت به پدر خود دلسوزي داشتند.[15]

خلف ناصالح
زراره از امام باقر(عليه‌السلام) نقل كرد كه حمران به امام گفت: قربانت گردم، اگر مي‌فرموديد كه ظهور امام زمان(عليه‌السلام) چه وقت رخ مي‌دهد، خوشحال مي‌شديم. امام فرمود: اي حمران! تو دوستان و آشنايان و برادراني داري. در گذشته، دانشمندي پسري داشت. آن پسر به دانش پدر بي‌علاقه بود و چيزي از او نمي‌پرسيد. در عوض، همسايه‌اي داشت كه نزدش مي‌آمد و از او پرسش مي‌كرد و جوابش را مي‌گرفت. تا اين كه مرگ پدر نزديك شد. در اين هنگام، فرزندش را صدا زد و گفت: اي فرزندم! تو نسبت به دانش من كم علاقه بودي و مطلبي از من نمي‌پرسيدي، ولي در مقابل همسايه‌اي داشتيم كه به نزدم مي‌آمد و از من پرسش مي‌كرد و جوابش را مي‌گرفت. از اين رو، پس از من اگر در مسئله‌اي مشكلي داشتي، نزد او برو. نشاني همسايه را نيز براي پسرش گفت. سرانجام پدر از دنيا رفت و پسرش را تنها گذاشت. از قضا، پادشاه آن زمان خوابي ديد و پس از بيدار شدن از حال آن عالم جويا شد. به او گفتند كه دانشمند از دنيا رفته است. پادشاه گفت:‌ آيا از خود فرزندي به جا گذاشته است؟ در جواب گفتند: بله، داراي فرزندي است. گفت: او را نزد من بياوريد. در پي او فرستادند. پسر با خود انديشيد: نمي‌دانم كه پادشاه مرا براي چه خواسته است، در حالي كه علمي ندارم. اگر پرسشي كند، رسوايي به بار مي‌آورم. در اين هنگام، سفارش پدر را به ياد آورد. به دنبال مرد همسايه رفت كه دانش پدرش را فراگرفته بود. به او گفت: پادشاه به دنبال من فرستاده تا پرسشي كند و من نمي‌دانم كه براي چه مرا فراخوانده است. افزون بر اين، پدرم به من گفته بود كه هرگاه در مسئله‌اي مشكل داشتم، به نزد تو بيايم. مرد دانشمند گفت: من مي‌دانم كه براي چه تو را فراخوانده است. اكنون اگر به تو خبر دهم و خداوند از اين طريق، ثروتي نصيب تو كند، با من قسمت مي‌كني؟ پسر گفت: آري. مرد همسايه او را سوگند داد تا به پيمان خود وفا كند. پسر با او عهد كرد كه به پيمانش پاي بند خواهد بود. مرد همسايه گفت: پادشاه دوباره خوابي كه ديده است، از تو مي‌پرسد كه اكنون در چه زماني هستيم؟ تو بگو كه اكنون زمان گرگ است. پسر نزد پادشاه آمد. پادشاه به او گفت: آيا مي‌داني براي چه به دنبال تو فرستاده‌ام؟ پسر گفت: مي‌خواهي از خوابي كه ديده‌اي پرسش كني كه اكنون چه زماني است؟ پادشاه گفت: راست گفتي. پس مرا آگاه كن. پسر گفت: اكنون زمان گرگ است. پادشاه دستور داد تا جايزه‌اي به او بدهند. پسر آن جايزه را گرفت و رهسپار منزل شد و از وفاي عهد با آن مرد همسايه، خودداري ورزيد. او با خود گفت: شايد اين ثروت تا آخر عمر برايم بس باشد و ديگر به مرد همسايه نيازمند نشوم. پس از مدتي، پادشاه دوباره خوابي ديد و به دنبال پسر فرستاد. او از كاري كه در گذشته كرده بود، پشيمان شد و با خود گفت: به خدا سوگند!‌من علمي ندارم تا به نزد پادشاه روم. هم‌چنين نمي‌دانم با آن دوستي كه به او خيانت ورزيده‌ام، چه كنم. سپس گفت: اكنون با هر بهانه، نزد او مي‌روم، عذرخواهي مي‌كنم و سوگند مي‌خورم تا شايد به من كمك كند. از اين رو، نزد مرد همسايه رفت و گفت: من كاري كردم كه نبايست مي‌كردم و به عهد و پيمانم پاي‌بند نبودم. بنابراين، مالي كه در دستم بود، از بين رفت و دوباره نيازمند تو شدم. پس تو را به خدا سوگند مي‌دهم كه مرا خوار نكني. من نيز به تو اطمينان مي‌دهم كه اگر جايزه‌اي گرفتم، با تو قسمت كنم. آن‌گاه گفت: پادشاه مرا فراخواند، ولي نمي‌دانم كه چه پرسشي از من دارد. مرد همسايه گفت: او مي‌خواهد درباره خوابي كه ديده است از تو بپرسد كه اكنون چه زماني است؟ به او بگو حال زمان قوچ است. پسر نزد پادشاه رفت. پادشاه گفت: آيا مي‌داني براي چه در پي‌ات فرستادم؟ پسر گفت: خوابي ديده‌اي و مي‌خواهي از من بپرسي كه زمان آن چيست؟ پادشاه گفت: راست گفتي. پس مرا از آن آگاه كن. پسر گفت: حال زمان قوچ است. پادشاه دستور داد كه به او جايزه‌اي بدهند. پسر جايزه را گرفت و به منزل بازگشت. او با خود انديشيد كه آيا به عهد و پيمانش وفا كند يا نكند؟ از اين رو، گاهي تصميم مي‌گرفت وفا كند، ولي زود از تصميم خود برمي‌گشت. سرانجام گفت: شايد پس از اين، هرگز نيازمند به او نشوم بدين جهت، به وعده‌اش عمل نكرد. سال‌ها گذشت تا اين كه پادشاه دوباره خوابي ديد و پسر را فراخواند. پسر از كاري كه با دوستش كرده بود، پشيمان شد و گفت: پس از دو بار خيانت، چگونه از او كمك بخواهم؟ سرانجام تصميم گرفت نزد مرد همسايه برود. از اين رو، نزد او رفت و گفت: به خدا سوگند، اين بار به عهدم وفادار خواهم ماند و ديگر خيانت نمي‌كنم. مرد همسايه گفت: پادشاه تو را فراخوانده تا زمان خوابي را كه ديده است از تو بپرسد. پس به او خبر ده كه اكنون زمان اندازه و مقدار است.
پسر نزد پادشاه آمد. پادشاه گفت: براي چه تو را فراخوانده‌ام؟ پسر گفت: خوابي ديده و مي‌خواهي از زمان آن بپرسي. پادشاه گفت: راست گفتي. پس مرا از آن آگاه كن. پسر گفت: اكنون زمان اندازه و مقدار است. پادشاه دستور داد كه به او جايزه بدهند. پسر جايزه را گرفت و يك راست به نزد مرد همسايه رفت و آن را در برابر او گذارده و گفت: با جايزه پادشاه نزدت آمدم، آن را قسمت كن. مرد همسايه و دانشمند به او گفت: زمان نخست زمان گرگ بود و تو از گرگان بودي. زمان دوم، زمان قوچ بود؛‌ زيرا كه قوچ تصميم مي‌گيرد، ولي عمل نمي‌كند هم چنان كه تو تصميم گرفتي، ولي عمل نكردي. و اين زمان، زمان اندازه و مقدار است. بنابراين، تصميم گرفتي و به عهد خود وفا كردي. اكنون مالت را بردار؛ زيرا به آن نيازي ندارم. پس مرد همسايه، جايزه را به او برگرداند.[16]

محاسبه كردار بر اساس رفتار جواني
اميرالمؤمنين علي(عليه‌السلام) فرمود: به درستي كه خداوند عزيز، پاداش كارهاي نيك را براي بيمار سال‌خورده به آن اندازه كه در دوران جواني و سلامتي انجام داده مي‌نويسد. هم‌چنين خداوند به فرشتگان مي‌فرمايد: پاداش كارهاي بنده‌ام را البته تا وقتي كه به عهد و بندگي‌اش پاي بند است به اندازه كارهاي شايسته پيش از بيماري و پيري‌اش بنويسيد.[17]

مجازات عاق پدر و مادر
امام موسي كاظم(عليه‌السلام) از اميرالمؤمنين علي (عليه‌السلام) نقل كرده است كه فرمود: پيرمردي گريه‌كنان، همراه پسرش به حضور رسول خدا(صلي الله عليه و آله) آمد و گفت: اي رسول خدا(صلي الله عليه و آله)! اين پسرم را در كودكي غذا دادم و آن گونه كه با يك كودك عزيز رفتار مي‌كنند، با او مهرباني كردم. به او كمك كردم تا اين كه نيرو گرفت و مالش زياد شد. در عوض، جواني و دارايي‌ام را از دست دادم؛ به گونه‌اي كه ضعيف و ناتوان شده‌ام، ولي او اكنون به من كمك نمي‌كند تا غذاي كمي تهيه كنم و از گرسنگي نميرم.
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به جوان گفت: درباره سخنان پدرت چه مي‌گويي؟ جوان گفت: اي پيامبر! دارايي‌ام به اندازه خرج خود و زن و بچه‌ام است. نه زيادتر. پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) به پدر جوان گفت: در جواب او چه مي‌گويي؟ پدر جوان گفت: اي رسول خدا! او توانگر است. انبارهاي گندم، جو، خرما و كشمش دارد و صاحب درهم و دينارهاي زيادي است. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به پسر گفت: جواب تو چيست؟ پسر گفت: اي پيامبر! من هيچ كدام از آن دارايِي‌ها را ندارم. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: اي جوان! از خدا بترس و به پدرت كه نسبت به تو احسان و خوبي كرد، نيكي كن؛‌ زيرا خداوند، در عوض به تو احسان مي‌كند. جوان گفت: من چيزي ندارم. رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) فرمود: ما در اين ماه به جاي تو، به او كمك مي‌كنيم؛ ولي از ماه‌هاي بعد، تو به او كمك كن. سپس به اسامه[18] امر كرد براي مخارج او و زن و بچه‌اش در اين ماه به پيرمرد صد درهم بدهد. اسامه نيز دستور پيامبر(صلي الله عليه و آله) را انجام داد. پس از يك ماه، پيرمرد و پسرش به حضور رسول خدا(صلي الله عليه و آله) آمدند. پسر گفت: من چيزي ندارم. پيامبر فرمود: تو مال زيادي داري، ولي همه‌اش نابود مي شود و فقير و بيچاره خواهي شد. حتي تهي‌دست‌تر از پدرت.
مدتي گذشت. روزي جوان، مردمي را ديد كه نزديك انبارهاي (غله و مواد غذايي) او جمع شده بودند. از گفت‌و‌گوي آنان فهميد كه از انبارها شكايت دارند. جوان به سوي انبارها رفت و متوجه شد تمام گندم، جو، خرما و كشمش انبارها، گنديده و از بين رفته‌اند. همسايه‌ها او را وادار كردند كه بار انبارها را به جاي ديگري ببرد. پسر براي انجام اين كار، باربرهايي را با دست مزد زيادي به كار گرفت. باربرها، انبارها را خالي كردند و به منطقه دوري از شهر بردند. هنگامي كه جوان خواست كرايه آن‌ها را از درهم و دينارها بپردازد، ناگهان متوجه شد كه همه سكه‌ها از بين رفته و تبديل به سنگ شده‌اند. باربرها وقتي كه فهميدند او ديگر پولي ندارد، در گرفتن دست مزد خود پافشاري كردند. او به ناچار وسايل زندگي و خانه خود را فروخت و كرايه باربرها را پرداخت، در حالي كه ديگر هيچ چيز از مال دنيا براي او باقي نماند. سرانجام پسر به گونه‌اي تهي‌دست و بدبخت شد كه ديگر نمي‌توانست حتي غذاي روزانه خودش را به دست آورد. از اين رو، بيمار و لاغر شد. پيامبر گرامي در اين زمينه فرمود:
اي عاق شدگان پدر و مادر! عبرت بگيريد و بدانيد هم چنان كه جوان در دنيا اموالش نابود مي‌شود، در آخرت نيز درجات بهشت او به دركات دوزخ تبديل مي‌شود. [19]

دعاي پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) براي جوان ماندن
روايت شده است كه عمرو بن حمق خزاعي به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) آب داد. پيامبر(صلي الله عليه و آله) براي سپاسگزاري، او را اين گونه دعا كرد:
خدايا! جواني او را طولاني فرما. پس هشتاد سال از عمرش گذشت، در حالي كه موي سفيدي در سر و صورت او ديده نشد.[20]

پايداري عقيده
آنان از اين كه پيامبر بيم دهنده‌اي از خودشان، برايشان آمده در شگفتند. (بنابراين) كافران گفتند: اين جادوگري بسيار دروغ گو است. آيا او به جاي خدايان،‌ خداي يكتايي قرار داده است؟‌ به راستي، اين چيز عجيبي است! بزرگانشان بيرون آمدند و گفتند: برويد و بر خدايانتان ايستادگي كنيد كه اين امر، به يقين هدف (ما) است. (از اين گذشته) ما هرگز چنين چيزي را در آيين ديگري نشنيده‌ايم، اين (آيين) ساختگي است. (سوره ص، آيات 4ـ7).
اين آيه‌ها در مكه و در پي اين ماجرا نازل شد كه با آشكار شدن دعوت پيامبر در مكه، قريش به صورت دسته جمعي نزد ابوطالب رفتند و گفتند: اي ابوطالب برادرزاده‌ات، عقيده ما را به تمسخر گرفت. خدايان ما را دشنام داد، جوانان ما را منحرف كرد و جماعت ما را پراكنده ساخت. اگر ا نگيزه او از اين كار، نيازمندي و تهي دستي اوست، ما ثروت هنگفتي به او مي‌دهيم تا غني‌ترين مرد قريش باشد و اگر خواهان شهرت و مقام است، او را فرامانرواي خود مي‌كنيم. ابوطالب، پيامبر را از اين مسئله آگاه كرد. آن حضرت فرمود: اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم قرار دهند، آن را نمي‌پذيرم ولي يك سخن را از من بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند و غير عرب را پيرو خود كنند و در بهشت سرور ايشان باشند. ابوطالب سخن پيامبر را به آگاهي قريش رساند. قريش گفتند: ما حاضريم ده بار سخن تو را گوش كنيم. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: به يكتايي پروردگار و اين كه من فرستاده خداوند يكتا هستم، اعتراف كنيد. قريش گفتند: سيصد و شصت خدا را رها كنيم و خداي يگانه را بپرستيم؟ خداوند سبحان، در اين هنگام آيه‌هاي ذكر شده را فرو فرستاد.[21]

مقام معنوي جوان بني هاشمي (علي بن ابيطالب عليه‌السلام)
حسن بن سليمان در كتاب محتضر نقل كرده است: سلمان فارسي گفت كه پيامبر فرمود: وقتي مرا از آسمان دنيا بالا بردند، ناگهان به كاخي از نقره سفيد داخل شدم كه دو فرشته جلوي در آن بودند. گفتم: اي جبرئيل، از دو فرشته بپرس اين كاخ از آن كيست؟ جبرئيل از آن‌ها پرسيد. گفتند: مال جواني از بني‌هاشم است. وقتي به اسمان دوم رفتم، ناگهان كاخي از طلاي سرخ، بهتر از كاخ آسمان اول وارد شدم كه دو فرشته جلوي درش بودند، گفتم: اي جبرئيل، از آن‌ها بپرس اين كاخ مال كيست؟ جبرئيل از آن‌ها پرسيد، گفتند: از آن جواني از بني‌هاشم است. هنگامي كه به اسمان سوم رفتم، به كاخي از ياقوت سرخ وارد شدم كه دو فرشته جلوي درش بودند. گفتم: اي جبرئيل! از آن‌ها بپرس، اين كاخ، از آن كيست؟ جبرئيل پرسيد و آن‌ها در جواب، پاسخ قبل را بازگو كردند. وقتي به آسمان چهارم رسيدم، به كاخي از مرواريد سفيد وارد شدم با همان دو فرشه‌اي كه برابر آن جا بودند. گفتم اي جبرئيل! از آن‌ها بپرس كه كاخ از آن كيست؟ جبرئيل پرسيد و آن‌ها باز همان پاسخ را دادند. وقتي كه به آسمان پنجم رفتم، به كاخي از مرواريد زرد وارد شدم با همان فرشته‌ها. گفتم: اي جبرئيل! بپرس اين كاخ از آن كيست؟ آن‌ها باز گفتند: از آن جوان بني‌هاشمي است. زماني كه به آسمان ششم رسيدم به كاخي از مرواريد مرطوب و خشك داخل شدم با آن دو فرشته نگهبان گفتم: اي جبرئيل! از آن‌ها بپرس اين كاخ از آن كيست؟ جبرئيل از آن‌ها پرسيد و باز همان پاسخ را گفتند. تا اين كه به آسمان هفتم رسدم و به كاخي از نور عرش خداي بزرگ وارد شدم كه برابر در آن نيز دو فرشته بودند. جبرئيل همان گونه پرسيد و آن‌ها نيز همان پاسخ را دادند. پس خوشحال شديم. پيوسته از نور به تاريكي و ظلمت و از تاريكي به سوي نور پيش مي‌رفتيم تا اين كه در سدرة المنتهي ايستادم. ناگهان فهميدم جبرئيل(عليه‌السلام) از رفتن باز مانده است. گفتم: دوست من، جبرئيل! آيا در چنين مكاني مرا رها مي‌كني و مي‌روي؟ جبرئيل گفت: دوست من، سوگند به آن كسي كه تو را به شايستگي به پيامبري برگزيد به درستي كه اين راه را تاكنون هيچ پيامبر و فرشته مقربي نپيموده است. تو را به پروردگار عزيز مي‌سپارم.
همان گونه كه در آن جا ايستاده بودم. به دريايي از نور پرتاب شدم. پيوسته امواج مرا از نور به تاريكي و از تاريكي به سوي نور پرتاب مي‌كرد. سرانجام پروردگار مرا در جايگاه ملكوت رحمان، مكاني كه دوست داشتم آن‌جا توقف كنم، نگه داشت. خداوند فرمود: اي احمد! بايست. من با نگراني ايستادم. از ملكوت به من ندا داده شد:‌اي احمد! پس با الهام پروردگار گفتم: لبيك و سعديك، اي پروردگار من!‌اكنون بنده‌اي در پيشگاه توام. پس ندا آمد: اي احمد! خداي عزيز بر تو سلام مي‌كند. گفتم: سلام از اوست و به او باز مي‌گردد. بار ديگر ندا آمد: اي احمد! پس گفتم: لبيك و سعديك اي آقا و مولاي من. گفت: اي احمد! «پيامبر به آن‌چه از سوي پروردگارش بر او نازل شده، ايمان آورده است و همه مؤمنان نيز به خدا و فرشتگان او و كتاب‌ها و فرشتگانش، ايمان آورده‌اند.» سپس پروردگارم به من الهام كرد و گفتم: و همه مؤمنان نيز به خدا و فرشتگان او و كتاب‌ها و فرستادگانش ايمان آورده‌اند. پس گفتم: به درستي كه «ما شنيديم و اطاعت كرديم، پروردگارا! انتظار آمرزش تو را داريم و بازگشت ما به سوي توست.» خداوند فرمود: خداوند هيچ كس را جز به اندازه توانايي‌اش تكليف نمي‌كند. انسان هر كار نيكي را انجام دهد، براي خود انجام داده و هر كار بدي كند، به زيان خود كرده است.» گفتم: پروردگارا! اگر ما فراموش يا خطا كرديم، ما را مجازات مكن.» خداوند فرمود: «به درستي كه چنان كردم. گفتم: «پروردگارا! تكليف سنگيني بر ما قرار مده آن‌چنان كه [براي گناه و طغيان] بر كساني كه پيش از ما بودند، قرار دادي». خداوند فرمود: به راستي چنان كردم. گفتم: «پروردگارا! آن چه توانايي تحمل آن را نداريم، بر ما قرار مده و آثار گناه را از ما بشوي و ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده. تو سرپرست مايي. پس ما را بر كافران، پيروز گردان. پس خداوند فرمود: به درستي كه چنان كردم. به من ندا داده شد: خداوند مي‌گويد كه چه كسي را در زمين جانشين قرار دادي. گفتم: بهترين كس در زمين، پسر عمويم را بر ايشان جانشين قرار دادم. پس ندا رسيد. اي احمد! پسر عموي تو كيست؟ گفتم: تو داناتري، او علي بن ابيطالب است. از ملكوت، هفت بار ندا رسيد: اي احمد به علي بن ابيطالب، پسر عمويت دعاي خير كن. سپس فرمود: نگاه كن به سوي راست عرش. نگاه كردم. ديدم بر پايه آن نوشته شده بود. معبودي و شريكي به جز من كه يگانه هستم نيست و محمد فرستاده من است. او را با علي تأييد كردم. اي احمد!‌ا اسم تو و پسر عمويت علي را از خود گرفتم.
اسمم الله و صفتم محمود، حميد و علي است. برو در حالي كه هدايت كننده و هدايت شده هستي. خوب آمدي و خوب رفتي. خوشا به حال تو و كسي كه به تو ايمان آورد و تو را تصديق كرد. سپس در دريايي از نور پرتاب شدم. پيوسته امواج مرا به اين سو و آن سو پرتاب مي‌كرد. تا اين كه جبرئيل(عليه‌السلام) مرا در سدرة المنتهي ملاقات كرد و به من گفت: دوست من! خوب آمدي و خوب رفتي. چه گفتي و به تو چه گفته شد؟ پيامبر فرمود: پس برخي از رويداها را بازگو كردم. جبرئيل گفت: آخرين سخني كه به تو گفته شد، چه بود؟ گفتم به من ندا داده شد: اي ابالقاسم!‌برو در حالي كه هدايت كننده و هدايت شده و رشيد هستي. خوشا به حال تو و كسي كه به تو ايمان آورد و تو را تصديق كرد. جبرئيل(عليه‌السلام) به من فرمود: آيا مقصود خداوند را از كلمه ابالقاسم فهميدي؟ گفتم: نه اي روح خدا! در اين هنگام ندا رسيد: اي احمد! همانا كنيه تو را ابالقاسم نهادم؛ زيرا تا روز قيامت رحمت مرا ميان بندگان من تقسيم مي‌كني. جبرئيل فرمود: گواراي جانت اي دوست من. سوگند به كسي كه تو را به پيامبري برانگيخت و نبوت را با تو پايان داد، خداوند چنين مقامي را تاكنون به پيش از تو عطا نكرده است. سپس از آن‌جا حركت كرديم تا به اسمان هفتم رسيديم. كاخ آن جا به حالت نخست خود بر پا بود. گفتم:‌جبرئيل، دوست من! از آن دو فرشته بپرس آن جوان بني‌هاشمي چه كسي است؟ جبرئيل از آن‌ها پرسيد. در پاسخ گفتند: علي ابن ابيطالب، پسر عموي محمد(صلي الله عليه و آله)، پس از هر آسماني پايين مي‌آمديم، كاخ‌هايش به حالت نخست خود پابرجا بود و جبرئيل پيوسته از فرشتگان، درباره جوان بني‌هاشمي مي‌پرسيد و همه در پاسخ مي‌گفتند: علي‌بن ابيطالب.[22]

دين حق
فرستادگان قريش به سركردگي عمرو بن عاص، با هديه‌هايي بر نجاشي وارد شدند. نجاشي هديه‌ها را از ايشان پذيرفت. عمرو بن عاص گفت: اي پادشاه، گروهي از ما در دين، با ما مخالفت كردند و به خدايان ما ناسزا گفتند و به سوي شما آمده‌اند. ايشان را به ما بازگردان. نجاشي به دنبال جعفر بن ابي طالب فرستاد.
جعفر آمد. نجاشي گفت: اي جعفر اين‌ها چه مي‌گويند؟ گفت: اي پادشاه، سخنشان چيست؟ نجاشي گفت: اين‌ها مي‌خواهند كه شما را به آنان بسپارم. جعفر گفت: اي پادشاه! از ايشان بپرس آيا ما برده ايشان هستيم؟ عمرو بن عاص گفت: نه، بلكه آزاد و بزرگوارند. جعفر گفت: از ايشان بپرس آيا از ما طلبي دارند و ما بدهكار آنان هستيم و آمده‌اند تا بدهي خود را بستانند؟ عمرو بن عاص گفت: نه ما از ايشان طلب‌كار نيستيم. جعفر گفت: آيا كسي از آن‌ها را كشته‌ايم كه به خون خواهي از آن‌ برخاسته‌اند؟ عمرو بن عاص گفت: نه، جعفر گفت: پس از ما چه مي‌خواهيد؟ شما، ما را شكنجه و آزار داديد و از اين رو، از سرزمين شما خارج شديم.
عمرو بن عاص گفت: اي پادشاه، آنان با دين ما مخالفت كردند و به خدايان ناسزا گفتند و جوانان ما را منحرف كردند و باعث پراكندگي قوم ما شدند. بنابراين، آنان را به ما بسپاريد تا يكپارچگي ما باز گردد. جعفر گفت: بله اي پادشاه! ما با ايشان مخالفت كرديم؛ زيرا خداوند ميان ما پيامبري برگزيد كه به ما فرمود: براي خدا شريكي قرار ندهيم، گوشت حيوان را با چوبه‌هاي تير بخت آزمايي قسمت نكنيم. هم چنين ما را به نماز و زكات، سفارش كرد. نجاشي گفت: خداوند، عيسي بن مريم را نيز براي همين دستورها برگزيد. سپس نجاشي گفت: اي جعفر! آيا چيزي از آيه‌هايي را كه خداوند بر پيامبر شما فرستاده، از حفظ هستي؟‌جعفر گفت: بله. او سوره مريم(عليهاالسلام) را براي نجاشي خواند و هنگامي كه به اين قسمت از سوره رسيد كه خطاب به مريم(عليهاالسلام) مي‌فرمايد: «تنه نخل را تكان بده تا از آن براي تو رطب تازه‌اي فرو ريزد. پس از اين رطب بخور و از اين چشمه بنوش و چشم خود را به عيسي روشن بدار.» (سوره مريم، آيات 25 و 26) نجاشي به شدت گريه كرد و گفت: به خدا سوگند كه او حق است. عمرو بن عاص گفت: اي پادشاه، اين شخص دشمن ماست. پس او را به ما بسپار. نجاشي دستش را بلند كرد و به صورت عمرو بن عاص زد و گفت: ساكت باش به خدا سوگند، اگر او را به بدي ياد كني، تو را مي‌كشم. عمرو بن عاص در حالي كه خون از صورتش جاري بود،‌از نزد نجاشي برخاست و به نجاشي گفت: اي پادشاه! اگر آن گونه كه شما مي‌گوييد، حق با او باشد، ديگر با آن‌ها كاري نداريم... .[23]

مبلغ جوان و پايان اختلاف اوس و خزرج در يثرب
علي ابن ابراهيم گفت: ميان اوس و خزرج ساليان درازي جنگ بود. به گونه‌اي كه شب و روز با هم مي‌جنگيدند. آخرين جنگ ميان‌ آن‌ها جنگ «روز بعاث» بود كه به پيروزي اوس و شكست خزرج انجاميد. از اين رو، اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد قيس كه از قبيله خزرج بودند، در عمره رجب براي جمع آوري هم پيمان بر ضد اوس رهسپار مكه شدند. اسعد بن زراره با عتبه بن ربيعه دوست بود. بدين جهت، در مكه نزد او رفت و به او گفت: ميان ما و قبيله اوس جنگي رخ داده است. به نزد تو آمده‌ايم تا هم پيمان ما باشيد. عتبه به او گفت: سرزمين شما از ما دور است و ما دچار دردسري هستيم كه نمي‌توانيم از آن رهايي يابيم و به چيز ديگري مشغول شويم. سعد بن زراره گفت: گرفتاري شما چيست، در حالي كه در خانه خود، در امنيت هستيد؟ عتبه گفت: مردي از ميان ما قيام كرده است و ادعا مي‌كند كه فرستاده خداست. در حالي كه آرامش ما را به هم ريخته، خدايان ما را دشنام داده، جوانان ما را منحرف كرده و موجب پراكندگي قوم شده است. اسعد گفت: او چه كسي است؟ عتبه گفت: پسر عبدالله بن عبدالمطلب كه از نظر شرافت، حد وسط واز جهت خانوادگي از ما برتر است. اين در حالي بود كه قبيله اوس و خزرج پيش از اين، از يهوديان بني نضير و بني قريظه و قينقاع شنيده بودند كه در اين زمان، پيغمبري در مكه، قيام و به مدينه مهاجرت مي‌كند. وقتي اسعد اين مطلب را از زبان عتبه شنيد، گفته يهوديان، به يادش آمد. گفت: آن شخص كجاست؟ عتبه گفت: او در حجر اسماعيل نشسته است و با يارانش از شعب ابي طالب خارج نمي‌شود مگر در ايام حج. مواظب باش سخني از او نشنوي و با او صحبت نكني؛ زيرا او جادوگر است و تو را با سخنش جادو مي‌كند. آن هنگام، زمان محاصره بني هاشم در شعب ابي طالب بود. اسعد به عتبه گفت: من چگونه اين كار را انجام بدهم، در حالي كه آمده‌ام تا اعمال عمره را به جا آوردم و ناچارم كه خانه كعبه را طواف كنم. عتبه گفت: در گوش‌هايت پنبه فرو كن. اسعد به مسجد داخل شد و در حالي كه در گوش‌هايش پنبه فرو كرده بود، خانه كعبه را طواف كرد. در اين هنگام، رسول خدا با گروهي از بني هاشم در حجر نشسته بودند. اسعد لحظه‌اي به پيامبر نگاه كرد و زود از او گذشت. اسعد در طواف دوم، با خود گفت: نادان‌تر از خودم كسي را نمي‌شناسم. چنين رخدادي در مكه باشد و من از آن آگاه نباشم و به هنگام بازگشت به قوم خودم خبر ندهم. از اين رو، پنبه از گوش‌هايش درآورد و به دور انداخت و به پيامبر گفت: صبح شما به خير. رسول خدا سرش را به سوي او بلند كرد و گفت: خداوند به جاي اين عبارت، السلام عليكم را به ما داده است كه سلام و شادباش اهل بهشت است. اسعد به رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) گفت: اي محمد، دين جديد، شما را به چه چيزهايي فرا مي‌خواند.
رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: گواهي به اين كه خدايي جز الله نيست و همانا من فرستاده خدا هستم. [من] از شما مي‌خواهم چيزي را شريك خداي يگانه قرار ندهيد؛ به پدر و مادر نيكي كنيد و فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد؛ زيرا خدا،‌ شما و آن‌ها را روزي مي‌دهد. نزديك كارهاي زشت ـ چه آشكار باشد و چه نهان ـ نرويد. انساني را كه خداوند محترم شمرده است مگر به حق، به قتل نرسانيد. به دارايي يتيم جز براي اصلاح، نزديك نشويد تا بالغ شود. در پيمانه و وزن، به عدالت رفتار كيند. به درستي كه ما كسي را جز به اندازه توانايي‌اش تكليف نمي‌كنيم. هنگام سخن، عدالت را رعايت كنيد، حتي اگر به زيان نزديكان شما باشد و به پيمان خدا وفا كنيد. اين چيزي است كه خداوند شما را به آن سفارش مي‌كند، تا متوجه شويد.
هنگامي كه اسعد اين سخنان را شنيد، به پيامبر گفت: شهادت مي‌دهم كه خدايي و معبودي جز الله نيست و همانا تو فرستاده خداوند يكتا هستي. اي رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت. من از اهالي يثرب و از قبيله خزرج هستم. ميان ما و برادران ما از قبيله اوس، ريسمان‌ها بريده شده است (و اختلاف شديدي وجود دارد) به خدا سوگند!‌بدين جا نيامدم مگر به اين علت كه براي قو خود هم پيمان جمع كنم، در حالي كه خداوند به ما چيزي بهتر از آن را عطا كرد. اميد است كه خداوند به وسيله شما دشمني‌هاي ما را پايان دهد؛ زيرا عزيز‌تر از شما كسي را نمي‌شناسم. اي رسول خدا! يهود، ما را از پيامبري، ويژگي‌ها و صفات شما و اين كه به سرزمين ما هجرت مي‌كنيد، آگاه كرده‌اند. پس حمد خداي را كه ما را به سوي شما هدايت كرد. اي پيامبر! مردي از قوم من همراه من است كه اگر به دين جديد داخل شود، اميدوارم كار ما سامان گيرد. سپس زكوان نزد رسول خدا آمد. اسعد به او گفت: اين شخص رسول خداست. همان رسول خدايي كه يهوديان بشارتش را مي‌دادند. جلو بيا و اسلام بياور. پس زكوان اسلام آورد. سپس گفتند: اي رسول خدا، مردي را با ما بفرست كه قرآن را به ما ياموزد و مردم را به دين تو فرا خواند.
رسول خدا مصعب بن عمير را فراخواند. او نوجواني بود كه با رسول خدا در شعب ابي طالب به سر برده بود. از اين رو، سختي‌ها او را آبديده كرده بود. بنابراين، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به مصعب كه مقدار زيادي از قرآن را فراگرفته بود، دستور داد با آن‌ها برود. پس اسعد و زكوان همراه با مصعب به مدينه و نزد قوم خود رفتند و آن‌ها را از ماجراي رسول خدا و آيينش آگاه ساختند. مصعب همراه اسعد بن زراره هر روز به جلسه‌هاي خزرج مي‌رفت و ايشان را به اسلام دعوت مي‌كرد. جوانان نيز دعوت او را مي‌پذيرفتند.
در قبيله خزرج، مردي به نام عبدالله بن ابي زندگي مي‌كرد كه در نزد هر دو قبيله بزرگ و محترم بود؛‌زيرا مخالف دشمني دو قبيله اوس و خزرج بود. اوس و خزرج تصميم گرفتند او را به عنوان ميانجي‌گر جنگ و پس از آن حاكم خودشان برگزينند. پس از اين كه اسعد و ذكوان با دين جديد به قبيله خود وارد شدند عبدالله بن ابي به دليل ترس از دست دادن اين موقعيت و جايگاه، به آيين جديد روي خوش نشان نداد. از اين رو، از احترام و بزرگي‌اش نزد مردم كاسته شد. تا اين كه اسعد به مصعب گفت: دايي من، سعد بن معاذ از بزرگان اوس و مردي عاقل و محترم است. هم‌چنين فرزندان عمر بن عوف از او حرف شنوي دارند. اگر او به دين اسلام بگرود، كار ما نتيجه مي دهد. پس زود به اردوگاه ايشان برويم. مصعب با اسعد به ارودگاه سعد بن معاذ آمدند. مصعب در كنار چاهي نشسته بود و براي گروهي از جوانان قرآن مي خواند. سعد بن معاذ وقتي اين مطلب را شنيد به اسيد بن حضير كه يكي از بزرگان سرشناس قبيله بود، گفت: به من خبر رسيده است كه اسعد بن زراره به همراه يك قريشي (مصعب) به اردوگاه ما آمده است و به گمراه كردن جوانان مغشول است. نزد اسعد برو و او را از اين كار باز دار. اسيد بن حضير به سوي آن ها رفت. اسعد از دور به او نگاه كرد و به مصعب گفت: اين مرد، شخص محترمي است. اگر مسلمان شود، اميدوارم كه كار ما به بار بنشيند. خداوند نيز اميد اسعد درباره اسيد بن حضير را برآورده كرد. وقتي اسيد به ايشان رسيد، گفت: اي اسعد، دايي ات مي¬گويد كه به اردوگاه ما نيا وجوانان ما را گمراه نكن و براي اين كار از خشم اوس بترس. مصعب گفت: آيا نمي¬نشيني تا سخني را با تو در ميان بگذاريم. اگر دوست داشتي آن را مي¬پذيري و اگر نخواستي، تو را به حال خود وامي¬گذاريم. اسيدنشست و مصعب سوره¬ اي از قرآن را براي او خواند.اسيد گفت: وقتي مي¬خواهيد اسلام را بپذيريد، چه كاري انجام مي¬دهيد؟ مصعب گفت: غسل مي¬كنيم، لباس پاك و تميزي مي¬پوشيم، شهادتين مي گوييم و دو ركعت نماز به جا مي آوريم. اسيد خود شرا با لباس به درون چاه انداخت. پس از آن، از چاه بيرون آمد و گفت: اسلام را بر من عرضه كن.
پس مصعب شهادتين را بر او عرضه كرد. اسيد شهادتين را گفت و سپس دو ركعت نماز به جا آورد. پس از آن، اسيد نزد سعد بن معاذ برگشت. سعد به او نگاهي كرد و گفت سوگند مي خورم كه اسيد با چهره اي تغيير يافته به سوي ما برگشته است. سعد بن معاذ آنان را خواست. مصعب براي او آيه‌هاي « حم تنزيل من الرحمن الرحيم‌» را خواند. وقتي سعد آن را شنيد، معصب به اسعد گفت: به خدا قبل از اين كه سخن بگويد، اسلام را در چهره‌اش ديدم. سعد به خانه‌اش رفت. لباسي پاك پوشيد، غسل كرد، شهادتين را گفت و دو ركعت نماز گزارد. سپس بلند شد، دست معصب را گرفت و به سوي خود برگرداند و گفت: دين اسلام را آشكار كن و از كسي نترس.[24]

فتح مكه و فرمانرواي جوان شهر
وقتي كه خواست خدا بر فتح مكه قرار گرفت و آرامش در شهر حكم فرما شد، پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) عتاب بن اسيد را حاكم آن‌‌جا قرار داد. هنگامي كه اين خبر به اهالي مكه رسيد، گفتند: همانا محمد هميشه ما را خوار و كوچك مي‌كند. اكنون نيز پسر كم سن و سال و هيجده ساله‌اي را بر ما حاكم كرده است. در حالي كه ما پيرمرداني كهن سال و همسايگان حرم امن الهي كه بهترين جايگاه روي زمين است، هستيم.
در اين هنگام، پيامبر در عهدنامه‌اي كه به عتاب بن اسيد فرستاد، نوشت: از محمد، رسول خدا به ساكنان و همسايگان خانه خدا، هركسي از شما مؤمن به خدا باشد و محمد، رسول خدا را با گفته‌ها و كارهايش تأييد كند‌ و از علي، برادر و برگزيده محمد و بهترين آفريده پس از او فرمان‌برداري كند، او از ماست و مخالف اين سخنان، از رحمت خدا دور بوده و دوزخي است و خداوند هيچ يك از اعمال او را هر چند بزرگ باشد، نمي‌پذيرد و در آتش جهنم، جاودانه عذاب مي‌‌كند و محمد، رسول خدا، احكام و مصالح شما را به همراه عتاب بن اسيد فرستاده و آگاهي غفلت زدگان، آموزش نادانان، اصلاح كج‌رَوي پريشان دلان و تربيت آنان را كه ادب الهي ندارد، به او واگذار كرده است؛ به دليل اين كه او در محبت به محمد، رسول خدا و پيروي از علي، ولي خدا از شما برتر است. از اين رو، او خدمت‌گزار، برادر ديني و دوست‌دار دوستان و دشمن دشمنان ما است و براي شما هم چون آسماني سايه‌گستر و زميني پاك و خورشيدي تابان است. او به چيزي كه خدا مي‌خواهد، عمل مي‌كند و هرگز خدا از ياري او دست برنمي‌دارد. به رسول خدا خيانت نمي‌كند و پيامبر را از هيچ چيزي بي‌خبر نمي‌گذارد. او شخصي امانت‌دار است كه شما بايد به خوبي رفتارش اميدوار باشيد؛ زيرا جزاي نيكو مي‌دهد و بخشش كننده بزرگي است. [هم چنين] مخالف او بايد در انتظار مجازات سخت باشد و كسي نبايد براي مخالفت با او كمي سنش را بهانه قرار دهد؛ زيرا كه بزرگ‌تر، شرافت‌مند نيست، بلكه شرافت‌مند و گرامي‌تر، بزرگ‌تر است. او (عتاب بن اسيد) در دوستي ما و دوستي دوستان و دشمني دشمنان ما بزرگ‌تر است. از اين رو، او را امير شما قرار داديم. هر كس او را پيروي كند، خوشا به حالش و كسي كه با او مخالفت كند، خدا او را از رحمتش دور مي‌كند. [25]

مسلمان شدن جوان يهودي، پيش از مرگ
پسر يهودي بسيار نزد پيامبر مي‌آمد، ولي آن حضرت به او توجه نمي‌كرد. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) گاهي او را در پي كاري مي‌فرستاد و گاهي براي رساندن نامه‌اي، او را به سوي قومي روانه مي‌كرد. مدتي پيامبر او را نديد. حال او را جويا شد. كسي گفت: او را ديدم، در حالي كه واپسين روزهاي زندگي خود را مي‌گذراند. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) با گروهي از اصحابش نزد او رفت، آن حضرت به جوان فرمود: اي فلان! پس پسر يهودي چشمش را باز كرد و گفت: لبيك اي ابالقاسم! پيامبر فرمود: بگو شهادت مي‌دهم هيچ معبودي جز الله نيست و همانا من فرستاده خدا هستم. پسر به پدرش نگاه كرد. پدر چيزي به او نگفت. سپس رسول خدا(صلي الله عليه و آله) براي بار دوم او را صدا زد و گفتار خود را تكرار كرد. پسر باز به پدرش نگاه كرد. ولي پدر چيزي نگفت. پيامبر براي سومين بار، گفتار خود را تكرار كرد. پسر به سوي پدرش نگاه كرد. پدر گفت: اگر مي‌خواهي بگو و اگر نمي‌خواهي نگو. پسر گفت: شهادت مي‌دهم، هيچ معبودي جز الله نيست و همانا تو فرستاده خدا هستي. پس از آن، در بسترش جان داد. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به پدرش گفت: ما را تنها بگذار. پس به اصحابش فرمود: او را غسل و كفن كنيد و نزد من بياوريد تا بر او نماز بخوانم. سپس از خانه بيرون رفتند، در حالي كه مي‌فرمود: شكر خدايي را كه امروز به وسيله من، انساني را از آتش نجات داد.[26]

ازدواج آسان
ابي حمزه ثمالي گفت: نزد امام محمد باقر(عليه‌السلام) بودم كه مردي از او اجازه ورود خواست. امام به او جازه داد. آن مرد پس از ورود، سلام كرد. امام به او خوش آمد گفت و به او محبت كرد. مرد گفت: فدايت شوم، من از دختر يكي از شيعيان تو، فلان بن ابي رافع خواستگاري كردم. ولي او نپذيرفت و مرا از خودش دور كرد؛ زيرا آدمي زشت چهره و نيازمند و غريب بودم. او مرا با اين كار خوار كرد. از اين، دل شكسته شدم و آرزوي مرگ كردم. آن حضرت فرمود: برو. تو فرستاده من به سوي او هستي. به او بگو محمد فرزند علي فرزند حسين فرزند علي بن ابيطالب(عليه‌السلام) به تو مي‌گويد: دختر را به ازدواج منحج بن رياح شيعه و پيرو من درآور و او را رد نكن. ابوحمزه گفت: مرد از خوشحالي به هوا پريد. پس نامه امام را گرفت و به سرعت رفت. وقتي كه مرد دور شد، امام باقر(عليه‌ السلام) فرمود: مردي از اهل يمامه كه اسمش جويبر، بود براي پذيرش اسلام نزد رسول خدا آمد. پس اسلام را پذيرفت و مسلمان خوبي شد. او مردي كوتاه قد، زشت چهره، نيازمند و از سياهان سوداني بود. پيامبر(صلي الله عليه و آله) از اين جهت، به زندگي ا و سر و سامان بخشيد و يك صاع[27] از خرماي تقسيمي بين فقرا را براي او قرار داد. هم چنين دو ردا به او بخشيد و به وي فرمود كه در مسجد ساكن شود و شب در آن‌جا بخوابد. مدت زيادي بدين گونه زندگي مي‌كرد. تا اين كه افراد غريب و نيازمندي كه در مدينه اسلام مي‌آوردند، زياد شدند و مسجد گنجايش آنان را نداشت. از اين رو، خداوند به پيامبر وحي كرد كه مسجدت را پاك كن و كساني را كه شب در مسجد مي‌خوابند، از مسجد بيرون كن و دستور بده شخص جنب از مسجد عبور نكند و همه درهاي خانه كساني را كه به مسجد باز مي‌شود، ببندد مگر در خانه علي(عليه‌السلام) و فاطمه(سلام‌الله‌عليها). پس امام در ادامه فرمود: سپس رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دستور داد كه براي مسلمانان سايباني[28] درست كنند تا افراد درمانده و بيچاره، روز و شب خود را در آن‌جا بگذرانند. بدين جهت، اين افراد آن‌جا ساكن شدند. پيامبر نيز به خوبي از آنان دل‌جويي مي‌كرد و ديگر مسلمانان براي خشنودي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به آن‌ها كمك مي‌‌كردند. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) روزي با مهرباني به جويبر فرمود: اي جويبر، كاش با زني ازدواج مي‌كردي تا به كمك او از سرشت پاكي برخوردار شوي و تو را در كار دنيا و آخرت ياري دهد. جويبر گفت: اي رسول خدا (صلي الله عليه و آله) پدر و مادرم به فدايت، به خدا قسم، من نه اصل و نسبي و نه دارايي و زيبايي دارم. كدام زن به ازدواج با من راضي مي‌شود؟ رسول خدا به او فرمود: اي جويبر! همانا خداوند با اسلام، كسي را كه در دوران جاهليت، بزرگوار بود، پايين آورد و كسي را كه در آن دوران پست و بي‌مقدار بود، بزرگوار كرد. هم‌چنين فخرفروشي و نازيدن به قبيله و نژاد دوران جاهليت را از بين برد. بنابراين، امروز همه مردم چه سفيد و سياه و چه عرب و عجم از آدمند. همانا، ارجمندترين مردم نزد خداوند باتقواترين آن‌ها هستند. اي جويبر! كسي از مسلمانان را از تو برتر نمي‌شناسم مگر كسي كه پرهيزگارتر باشد. سپس فرمود: اي جويبر! به سوي زياد بن لبيد برو. همانا او از بزرگان طايفه بني بياضه است. به او بگو من فرستاده رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به سوي تو هستم. پيامبر مي‌گويد (او به تو پيغام رسانده) كه دخترت، دلفاء را به ازدواج جويبر درآور.
جويبر با پيام آن حضرت به نزد زياد بن لبيد رفت. ا و در منزل بود و گروهي از قومش نيز نزد او بودند. جويبر پس از ورود، سلام كرد و گفت: اي زياد بن لبيد، همانان من فرستاده رسول خدا(صلي الله عليه و آله) همراه با درخواستي به سوي تو هستم. آيا آن خواسته را آشكارا بيان كنم يا مخفيانه بگويم. زياد بن لبيد گفت: آشكار بگو؛ زيرا اين پيام باعث بزرگواري و افتخار من است. جويبر گفت: همانا رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به تو مي‌گويد كه دخترت دلفاء را به ازدواج جويبر در بياوري. زياد گفت: اي جويبر! آيا رسول خدا(صلي الله عليه و آله) تو را به اين جهت به سوي من فرستاد؟ جويبر گفت: بله، من كسي نيستم كه به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دروغ ببندم. زياد گفت: ما دختران خود را جز به ازدواج همتايان خود از انصار در نمي‌آوريم. اي جويبر، برو تا من خود عذرم را به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بگويم. جويبر رفت، در حالي كه با خود مي‌گفت: نه قرآن چنين دستور مي‌دهد و نه محمد(صلي الله عليه و آله) براي چنين چيزي برگزيده شد. دلفاء اين سخن جويبر را شنيد. از اين رو، به پدرش گفت: اين چه سخني بود كه از زبان جويبر شنيدم؟ پدر گفت: جويبر به من گفت كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) او را فرستاده است و مي‌گويد كه دخترت دلفاء را به ازدواج جويبر درآور. دختر در پاسخ گفت: به خدا سوگند، جويبر كسي نسيت كه به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) دروغ ببندد. بنابراين، كسي را بفرست تا جويبر را برگرداند و به او گفت: اي جويبر! خوش آمدي. آسوده باش تا به سوي تو بازگردم. سپس زياد به نزد پيامبر رفت و به ايشان گفت: پدر و مادرم به فدايت. همانا جويبر نزد من آمد و گفت كه پيامبر مي‌گويد دخترت، دلفاء را به ازدواج جويبر درآور. من او را دروغگو نپنداشتم، بلكه بهتر ديدم شما را ملاقات كنم؛ زيرا ما جز با همتايان خود از انصار، با ديگران ازدواج نمي‌كنيم. پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) فرمود: اي زياد! جويبر مردي مؤمن است و مرد مؤمن، همسان زن مؤمن است. پس اي زياد! او را به ازدواج دخترت درآور و از او روي مگردان. زياد به منزلش بازگشت و سخنان پيامبر را براي دخترش بازگو كرد. دختر گفت: اگر از پيامبر سرپيچي كني، كافر مي‌شوي. از اين رو، مرا به ازدواج جويبر درآور. پس زياد، جويبر را به ميان قوم خود برد و دخترش را به سنت خدا و رسول او به ازدواج جويبر درآورد و مهريه‌اش را برعهده گرفت. زياد وسايل عروسي دختر را آماده كرد. سپس در پي جويبر فرستاد و به او گفت: آيا خانه داري؟ جويبر گفت: به خدا سوگند، خانه‌اي ندارم. از اين رو، زيا د خانه‌اي با تمام وسايل زندگي فراهم كرد. سرانجام آنان زندگي زناشويي را آغاز كردند، ولي پس از سه روز به زياد خبر دادند كه جويبر به زندگي دل گرم نيست و به همسر خويش توجهي ندارد. زياد نزد پيامبر رفت و گفت: پدر و مادرم به فدايت، به من فرموديد كه با ازدواج جويبر موافقت كنم؛ در حالي كه هم تراز ما نبود، ولي براي اطاعت و فرمان‌برداري از شما با ازدواج او موافقت كردم. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) فرمود: چه چيز بدي از او ديدي؟ زياد گفت: براي او خانه‌ اي با وسايل زندگي فراهم كردم و دخترم نيز زندگي را با و آغاز كرد، ولي جويبر به او توجهي ندارد، بلكه در گوشه خانه، از شب تا صبح به نماز و خواندن قرآن مشغول است. زياد رفت و پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله) جويبر را خواست و به او فرمود: به من گفته‌اند كه همسرت براي تو خانه و اسباب آسايش فراهم كرده است، ولي تو به زندگي و همسرت توجهي نداري. آيا تو مشكلي داري؟ جويبر به او گفت: اي رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، به خانه وسيعي داخل شدم و با ديدن آن، روزگار غربت و نيازمندي‌ام را به ياد آوردم. از اين رو، دوست داشتم براي اين نعمت‌ها از خداوند سپاس‌گزاري كنم. اين چند روز را مدام در نماز و خواندن قرآن سپري كردم و روزها را روزه بودم، ولي به زودي با همسر و خانواده‌اش آن‌گونه كه خدا بخواهد، رفتار خواهم كرد. پيامبر كسي را به سوي زياد فرستاد و او را از گفته جويبر آگاه كرد. خانواده زياد از اين خبر خوشحال شدند. جويبر نيز به عهد خود وفا كرد. سرانجام، جويبر در يكي از غزوه‌ها در ركاب پيامبر به شهادت رسيد.[29]

جواني سلمان فارسي و دلبستگي به پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله)
محمد بن علي بن مهزيار از پدرش نقل كرد كه شخصي به امام موسي بن جعفر(عليه ‌السلام) گفت: اي پسر رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، از چگونگي اسلام آوردن سلمان فارسي ما را آگاه نمي‌كنيد؟ ايشان فرمود: پدرم روايت كرد كه اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب(عليه‌السلام) سلمان فارسي، ابوذر و گروهي از قريش كنار قبر پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) جمع شده بودند. اميرالمؤمنين علي(عليه‌السلام) به سلمان فرمود: اي اباعبدالله! آيا ما را از داستان زندگي‌ات آگاه نمي‌كني؟ سلمان گفت: به خدا سوگند، اي اميرالمؤمنين! اگر به جز شما كس ديگري از من خواسته بود، به او پاسخ مثبت نمي‌دادم. من دهقان زاده‌اي از اهالي شيراز و نزد پدر و مادرم عزيز بودم. هنگامي كه با پدرم مي‌رفتم تا در يكي از جشن‌ها شركت كنم، به صومعه‌اي وارد شدم. در آن‌جا مردي با صداي بلند مي‌گفت: شهادت مي‌دهم به اين كه معبودي جز الله نيست و عيسي(عليه‌السلام) روح خدا و محمد(صلي الله عليه و آله) حبيب خداست. در اين هنگام، محبت و دوستي محمد(صلي الله عليه و آله) در گوشت و خونم جاري شد و از آن پس ديگر غذا و نوشيدني برايم گوارا نبود.
[روزي] ماردم به من گفت: پسرم چه شده است؛ چرا به خورشيد سجده نمي‌كني؟ سلمان گفت: پس با مادرم بحث كردم تا ساكت شد. قتي به خانه برگشتم؛ ناگهان نوشته‌اي را آويخته به سقف ديدم. گفتم: اين نوشته چيست؟ مادرم گفت: اي روزبه، هنگامي كه از جشن برگشتيم، ديدم كه اين نوشته به سقف آويخته شده است. به آن نزديك نشو كه پدرت تو را مي‌كشد. سلمان گفت: پس شب فرا رسيد و پدر و مادرم خوابيدند. بلند شدم و نوشته را خواندم. در آن نوشته شده بود. به نام خداوند بخشاينده مهربن، اين عهدي است از خداوند به سوي آدم. همانا خداوند از صلب آدم، پيامبري را مي‌آفريند كه نامش محمد(صلي الله عليه و آله) است. به اخلاق و آداب پسنديده امر مي‌كند و [مردم را] از عبادت بت‌ها باز مي‌دارد. اي روزبه، تو جانشين عيسي(عليه‌السلام) هستي. پس ايمان بياور و آيين مجوس را رها كن. سلمان گفت: با خواندن آن بي‌هوش شدم. پس از آن گرفتاري‌هايم زياد شد. وقتي پدر و مادرم از حالم آگاه شدند، مرا در چاهي عميق زنداني كردند و گفتند: اگر از دين جديد برگشتي، چه بهتر وگرنه تو را مي‌كشيم. به ايشان گفتم: هر كاري مي‌خواهيد با من بكنيد، ولي دوستي محمد(صلي الله عليه و آله) از سينه‌ام بيرون نمي‌رود. سلمان گفت: به خدا سوگند، پيش از خواند آن نوشته، زبان عربي را نمي‌دانستم. ولي خداوند پس از آن زبان عربي را به من فهماند. سلمان گفت: در آن چاه ماندم و آن‌ها گرده نان كوچكي را براي من به پايين مي‌فرستادند. اين وضعيت مدتي طول كشيد. به خدا گفتم: اي پروردگار من! همانا تو، دوستي محمد(صلي الله عليه و آله) و وصي او را در دلم انداختي. پس به حق او، در رفع گرفتاري‌ام شتاب فرما. كسي كه لباس سفيدي بر تن داشت، نزد من آمد و گفت: برخيز اي روزبه! او دستم را گرفت و مرا به صومعه برد. پس شروع كردم به گفتن اين كه شهادت مي‌دهم معبودي جز الله نيست و عيسي، روح خدا و محمد، حبيب خداست. پس راهبي را ديدم كه به من گفت: تو روزبه هستي؟ گفتم: بله. پس مرا به نزد خود برد. دو سال تمام، در خدمت او بودم تا زمان مرگش فرا رسيد. در اين هنگام به من گفت: همانا من در آستانه مرگ هستم. گفتم: مرا به چه كسي مي‌سپاري؟ گفت: كسي را نمي‌شناسم مگر راهبي را كه در انطاكيه است. وقتي او را ملاقات كردي، سلام مرا به او برسان و اين نامه را به او بده. نامه‌اي نيز به من داد. پس از مرگ‌، او را به خاك سپردم. آن‌گاه به انطاكيه رفتم. به صومعه وارد شدم و گفتم: شهادت مي‌دهم كه معبودي جز الله نيست و عيسي، روح خدا و محمد، حبيب خداست. راهبي را ديدم كه به من گفت تو روزبه هستي؟ گفتم: بله، گفت: نزد من بيا. پس دو سال نيز در خدمت او بودم. وقتي هنگام مرگش فرا رسيد، گفت: همانا مرگ من نزديك است. گفتم: پس مرا به چه كسي مي‌سپاري؟ گفت: كسي را كه هم عقيده من باشد، نمي‌شناسم مگر راهبي كه در اسكندريه است. وقتي او را ديدي، سلام مرا به او برسان. پس از مرگ و به خاك سپاري او، به اسكندريه رفتم. به صومعه آن راهب وارد شدم و گفتم: شهادت مي‌دهم كه معبودي جز الله نيست و عيسي روح خدا و محمد، حبيب خداست. پس راهبي را ديدم دو سال نيز در خدمت او بودم تا زمان مرگش فرا رسيد. به او گفتم: پس از خود، مرا به چه كسي مي‌سپاري؟ گفت: كسي را نمي‌شناسم كه در دنيا هم عقيده من باشد، ولي زمان ولادت محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب نزديك است. وقتي او را ديدي، سلام مرا به او برسان. پس از به خاك سپاري او، با گروهي هم‌نشين و همراه شدم. به ايشان گفتم: آب و غذايم را تأمين كنيد، در عوض، من به شما خدمت مي‌‌كنم. آنان پذيرفتند. هنگام خوردن غذا، گوسفندي را بستند و با زدن، آن را كشتند. پس گوشت آن را كباب كردند. من از خوردن آن خودداري كردم و گفتم: من راهب هستم و راهبان گوشت نمي‌خورند. مرا زدند؛ به گونه‌‌اي كه نزديك بود كشته شوم. بعضي از آن‌ها گفتند او را رها كنيد تا شراب برسد. هنگامي كه شراب آوردند، به من گفتند: شراب بنوش. گفتم: راهبان شراب نمي‌نوشند. پس خواستند مرا بكشند. به ايشان گفتم: اي قوم! مرا نكشيد، من بنده و غلام شما مي‌شوم. پس غلام يكي از آن‌ها شدم. او مرا به قيمت سيصد درهم به يك يهودي فروخت. مرد يهودي از سرگذشت من پرسيد. داستان خود را بازگو كردم و گفتم: من گناهي ندارم جز اين كه محمد و جانشين او را دوست دارم. يهودي گفت: همانا من دشمن تو و محمد هستم. سپس مرا از خانه بيرون برد. نزديك خانه، شن زيادي جمع شده بود. گفت: به خدا سوگند اي روزبه! اگر تا صبح اين شن‌ها را از اين جا نبرده باشي، به يقين تو را مي‌كشم. سلمان گفت: بردن شن‌ها را شروع كردم تا اين كه خيلي خسته شدم. دستم را به سوي آسمان بلند كردم و گفتم: اي پروردگار من، همانا تو دوستي محمد(صلي الله عليه و آله) و جانشين او را در دل من انداختي. پس به حق محمد(صلي الله عليه و آله) مرا از اين گرفتاري نجات بده. پس خداوند عزيز بادي فرستاد و آن شن‌ها را به جايي كه يهودي گفته بود، برد. فردا صبح يهودي با ديدن جابه‌جا شدن شن‌ها گفت: اي روزبه، تو جادوگر بودي و من نمي‌دانستم. از اين رو، تو را از اين روستا بيرون مي‌كنم تا اين كه باعث نابودي آن نشوي. سلمان گفت: پس مرا اخراج كرد و به زني درست كار فروخت. آن زن باغي داشت. او هم‌چنين به من خيلي محبت مي‌كرد. روزي به من گفت: اين باغ مال تو باشد؛ اگر مي‌خواهي آن را ببخش يا صدقه بده. سلمان گفت: پيوسته در آن باغ بودم. روزي ديدم هفت نفر به سوي باغ مي‌آيند؛ در حالي كه ابري بر آن‌ها سايه افكنده است. با خود گفتم به خدا سوگند! همه اين‌ها پيامبر نيستند. ولي پيامبري در ميان آن‌هاست. سلمان در ادامه گفت: پس آمدند تا اين كه به باغ وارد شدند. آنان رسول خدا(صلي الله عليه و آله)، اميرالمؤمنين(عليه‌ السلام)، عقيل بن ابيطالب، حمزة بن عبدالمطلب، ابوذر، مقداد و زيد بن حارث بودند. پس از ورود، پيامبر به ايشان فرمود: خرماهاي خشك فاسد شده را بخوريد و هيچ وقت، مال مردم را از بين نبريد. به نزد آن زن رفتم و گفتم: اي مولاي من، يك طبق خرما به من ببخش. گفت:: شش طبق مال تو. سلمان گفت: يك طبق از خرما را برداشتم و با خود گفتم: اگر در ميان ايشان پيامبري باشد، خرماي صدقه را نمي‌خورد، ولي هديه را مي‌خورد. پس طبق خرما را جلوي پيامبر نهادم و گفتم: اين صدقه است. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به ديگران فرمود: بخوريد، در حالي كه خودشان، اميرالمؤمنين، عقيل بن ابيطالب، حمزة بن عبدالمطلب نخوردند. با خود گفتم، اين نخستين نشانه پيامبري محمد(صلي الله عليه و آله) است. سلمان گفت: طبق خرماي ديگري برداشتم و پيش پيامبر(صلي الله عليه و آله) نهادم. گفتم: اين هديه است. ايشان فرمود: بسم الله، بخوريد. پس همگي خوردند. با خود گفتم: اين هم دومين نشانه است. سلمان گفت: فرصت خوبي پيدا كردم تا به بدن مبارك پيامبر با دقت نگاه كنم. در اين وقت پيامبر فرمود: دنبال نشانه پيامبري مي‌گردي؟ گفتم: بله، پيامبر لباس خود را كنار زد. با تعجب نشانه پيامبري را بين دو بازوش نقش بسته ديدم. در حالي كه مو بر آن روييده بود. پس به پاي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) افتادم و بوسه زدم. پيامبر فرمود: اي روزبه! پيش اين زن برو و بگو محمد بن عبدالله به تو مي‌گويد كه اين غلام را به ما بفروش. به نزد او رفتم و آن چه پيامبر فرموده بود، به او گفتم. زن گفت: به او بگو روزبه را به تو نمي‌فروشم مگر به چهار صد درخت خرما كه دويست تاي آن خرماي زرد بدهد و دويست تاي ديگرش خرماي سرخ. سلمان گفت: به نزد پيامبر آمدم و گفته زن را بازگو كردم. پيامبر فرمد: چيزي را كه خواسته است، آسان نيست. سپس فرمود: بلند شو اي علي، تمام اين هسته‌ها را جمع كن و در زمين بكار. حضرت علي(عليه‌السلام) هسته‌ها را كاشت و آب داد. هنوز آب دادنش تمام نشده بود كه هسته‌هاي خرما سبز شدند و پي در پي از خاك سر برآوردند. پيامبر به من فرمود: به آن زن بگو چيزي را كه خواسته بودي، بگير و در عوض، آن چيزي را كه خواسته بوديم، به ما رد كن. نزد زن رفتم و پيغام را رساندم. پس بيرون آمد و به درختان خرما نگاه كرد و گفت: به او بگو به خدا سوگند، او را به تو نمي‌فروشم مگر به چهارصد درخت خرما كه همه‌اش خرماي زرد بدهد. سلمان گفت: پس جبرئيل پايين آمد و با بالش، درختان خرما را لمس كرد. پس همه خرماها، زرد شد. سپس پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرمود: به زن بگو چيزي را كه خواسته بودي بگيرد و در عوض، آن چيزي را كه خواسته بوديم به ما بده. پيغام را رساندم. او گفت: به خدا سوگند، هر آينه درختي از اين درخت‌هاي خرما را از محمد و تو بيش‌تر دوست دارم. من در پاسخ گفتم: به خدا سوگند، يك روز همدمي و هم‌نشيني با محمد(صلي الله عليه و آله) را از تو و هر چيزي كه مالك آن هستي، بيشتر دوست دارم. پس رسول خدا(صلي الله عليه و آله) مرا آزاد كرد و مرا «سلمان‌» ناميد.
شيخ صدوق مي‌گويد: اسم سلمان، روزبه بن جشبوذان بود. او هيچ گاه به خورشيد سجده نكرد. همانا او براي خداوند عزيز سجده مي‌‌كرد و قبله‌اي كه به سوي آن نماز مي‌خواند، در مشرق بود. از اين رو، پدر و مادرش گمان مي‌كردند كه او همانند آن‌ها، خورشيد پرست است. هم‌چنين سلمان، وصي وصي عيسي(عليه‌السلام) بود.[30]

دانشمند جوان
يونس بن يعقوب گفت: گروهي از اصحاب امام صادق(عليه‌السلام) از جمله هشام بن حكم، حمران بن اعين، مؤمن الطاق، هشام بن سالم و طيار نزد ايشان بودند. امام صادق(عليه السلام) به هشام بن حكم كه جوان‌تر از آن‌ها بود، فرمود: آيا به من خبر نمي‌دهي كه چگونه با عمرو بن لبيد روبه‌رو شدي و چه پرسيدي؟ هشام گفت: فدايت شوم اي فرزند رسول خدا (صلي الله عليه و آله) شما بزرگواريد و من شرمسارم و در برابر شما زبانم توانايي حركت ندارد. امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: اي هشام: زماني كه شما را به چيزي امر مي‌كنم، آن را انجام دهيد. هشام گفت: از عمرو بن لبيد و چگونگي نشستن او در مسجد بصره آگاه شدم، اين مسئله بر من گران آمد. بنابراين، به سوي او حركت كردم. روز جمعه به بصره رسيدم و به مسجد بصره وارد شدم. عمرو بن لبيد را ديدم كه عباي سياه پشمي پوشيده و مردم از او پرسش مي‌كردند. جمعيت راه را برايم باز كردند. من پشت سر مردم نشستم و گفتم: اي دانشمند! من مردي غريب هستم. آيا به من اجازه مي‌دهيد تا از شما مسئله‌اي بپرسم؟
گفت: بله.
گفتم: آيا چشم داري؟
گفت: پسرم اين چه پرسشي است؟
گفتم: تمام پرسش‌هاي من اين‌گونه است.
گفت: پسرم! اگر چه ممكن است پرسش‌هاي شما احمقانه باشد، ولي بپرس.
گفتم: آيا چشم داري؟
گفت: بله.
گفتم: با آن چه چيزي را مي‌بيني؟
گفت: رنگ‌ها و مردم را.
پرسيدم: آيا بيني داري؟
گفت: بله.
گفتم: با آن چه كار انجام مي‌دهي؟
گفت: مي‌بويم.
پرسيدم: آيا دهان داري؟
پاسخ داد: بله.
گفتم: با آن چه كار مي‌كني؟
گفت: با آن مزه غذا‌ها را مي‌چشم.
گفتم: آيا زبان داري؟
گفت: بله.
پرسيدم: با آن چه كار مي‌كني؟
گفت: با آن سخن مي‌گويم.
گفتم: آيا گوش داري؟
گفت: بله.
پرسيدم: با آن چه كار مي‌كني؟
گفت: صداها را مي‌شنوم.
گفتم: آيا دست داري؟
گفت: بله.
پرسيدم: با آن چه كار انجام مي‌دهي؟
پاسخ داد: با آن قدرتم را به كار مي‌گيرم و چيزهاي نرم و زبر را از هم تشخيص مي‌دهم.
گفتم: آيا پا داري؟
گفت: بله.
گفتم: با آن چه مي‌كني؟ گفت: از جايي به جايي ديگر مي‌روم.
گفتم: آيا قلب داري؟
گفت: بله. پرسيدم: با آن چه كار انجام مي‌دهي؟
گفت: با آن هر چيزي را كه اعضايم دريافت مي‌كنند، تشخيص مي‌دهم.
گفتم: آيا با داشتن اين اعضا از قلب بي‌نياز نبودي؟
گفت: نه.
گفتم: چگونه ممكن است در حالي كه تمام اعضاي تو سالم هستند.
گفت: پسرم، به درستي كه هرگاه اعضاي بدنت در آن چه بوييده، ديده، چشيده، شنيده و لمس كرده‌اند، شك كنند، ان را به قلب مي‌سپارند و با آن به يقين مي‌رسند و شك آن‌ها از بين مي‌رود.
گفتم: آيا خداوند قلب را براي از بين بردن شك قرار داده است؟
گفت: بله.
گفتم: پس به ناچار، اعضاي بدن انسان به قلب نيازمندند. و بدون آن، نمي‌توانند به كارشان ادامه دهند.
گفت: بله.
گفتم: اي ابا مروان! همانا خداوند متعال، هيچ كدام از اعضاي بدن تو را به حال خود رها نكرده مگر اين كه برايشان امامي قرار داده است تا بدين وسيله به كارهايشان سامان بخشد و هر گونه شك را از بين ببرد؛ در حالي كه تمام مردم را ‍[پس از پيامبر] به حال خود رها كرده است تا در شك، اختلاف و سرگرداني خودشان باقي بمانند. آيا براي مردم امامي قرار نداده تا با راهنمايي او، شك و حيرت خود را از بين ببرند. در اين هنگام، عمرو بن لبيد ساكت شد و چيزي نگفت. سپس گفت: آيا هشام هستي؟
گفتم: نه.
گفت: پس با او هم‌نشين بوده‌اي؟
گفتم: نه.
گفت: پس تو كيستي؟
گفتم: از اهالي كوفه هستم.
گفت: پس تو همان هشام هستي.
سپس مرا بغل كرد و در كنار خود نشاند، ولي پيش از شروع به صحبت، من برخاستم. امام صادق(عليه‌السلام) با لبخند فرمود: اي هشام! اين شيوه بحث را چه كسي به تو آموخته است؟ گفت: اي فرزند رسول خدا(صلي الله عليه و آله)! بر زبانم جاري شد. فرمود: اي هشام! به خدا سوگند اين گونه بحث و اين مطالب در صحف ابراهيم و موسي نوشته شده است.[31]

خطر «غلاة» براي جوانان
فضيل بن يار گفت: امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: بر جوانانتان از «غلات» بترسيد تا آن‌ها را فاسد نكنند؛ زيرا آنان عظمت خداوند را كوچك مي‌شمارند و براي بندگان خدا، ادعاي خدايي مي‌كنند. به خدا سوگند، همانا آنان از يهود، نصاري، مجوس و مشركان بدتر هستند. سپس امام فرمود: اگر غلو كننده به نزد ما بيايد او را نمي‌پذيريم، ولي اگر انسان گناهكار به ما پناهنده شود، او را مي‌پذيريم. به امام گفته شد: علت آن چيست؟ امام فرمود: غلو كننده، به ترك كردن نماز، زكات، روزه و حج عادت كرده است. بنابراين، نمي‌تواند عادتش را ترك كند و به فرمان‌برداري از خداوند بزرگ باز گردد، ولي انسان گناهكار وقتي حق را شناخت به آن عمل مي‌كند.[32]

عذاب انكار كننده ولايت علي بن ابيطالب(عليه‌السلام)
امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: آن كسي از همه بيشتر در قيامت پشيمان است كه مال زيادي را با زحمت فراوان و تن در دادن به كارهاي خطرناك به دست آورده و آن را در راه خدا و كارهاي خير خرج كرده. هم چنين جواني و نيروي بدني‌اش را در راه پرداختن به عبادت‌ها به كار گرفته ، ولي به ولايت علي بن ابيطالب(عليه‌السلام) و مقام او در اسلام اعتقاد ندارد. اين چنين انسان كه با آگاهي بر دلايل ولايت علي ابن ابيطالب(عليه‌السلام) از پذيرش آن سرباز مي‌زند و بر گمراهي‌اش پافشاري مي‌ورزد، در قيامت، صدقه‌هايش به صورت مارهايي او را نيش مي‌زنند و نماز و عبادت‌ها به شكل فرشتگان عذاب، او را مي‌رانند تا به جهنم وارد مي‌كنند. در اين هنگام صدا مي‌زند: اي واي، آيا من از نمازگزاران نبودم؟ آيا من از زكات دهندگان نبودم؟ آيا من نبودم كه از اموال و ناموس مردم چشم‌پوشي داشتم؟ پس چرا به اين گرفتاري‌ها دچار شدم؟ به او گفته مي‌شود: اي بدبخت، آن عمل‌ها به حال تو سودي نمي‌‌رساند؛ زيرا بزرگ‌ترين واجب، پس از اعتراف به يگانگي خداوند و پيامبري رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را ضايع كردي. هم‌چنين آن چه درباره شناخت حق علي(عليه‌السلام) بر تو لازم بود، رها كردي و به دشمن خدا و آن چه كه او حرام كرده بود اعتقاد پيدا كردي. پس اگر به جاي اين كارها، همه عمر را به عبادت مي‌پرداختي و تمام زمين را از طلا پر مي‌كردي و صدقه مي‌دادي، اين گونه كارها [به حال تو سودي نداشت و] تو را از رحمت خدا دورتر و به خشم خدا نزديك‌تر مي‌كرد.[33]

احتجاج حضرت علي(عليه‌السلام) با ابوعبيده درباره جانشيني پس از پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله)
ابوعبيده به سوي حضرت علي(عليه‌السلام) رفت و گفت: اي پسر عمو، ما خويشاوندي، علم و ياري تو را انكار نمي‌كنيم. ولي تو كم سن و سال هستي (در آن زمان، علي(عليه‌ السلام) سي و سه سال داشت؛) در حالي كه ابوبكر از بزرگان قوم توست و او بهتر مي‌تواند مسؤوليت سنگين خلافت را بر عهده بگيرد. او ديگر خليفه شده است. بنابراين، به اين كار تن بده و مخالفت نكن. پس از ابوبكر اگر خداوند عمرت را طولاني كرد، امت خلافت را به تو واگذار مي‌كنند. اي علي، فتنه را پيش از فرا رسيدن زمان آن، برپا نكن؛ زيرا تو از آن‌چه در دل‌هاي عرب و غير عرب مي‌گذرد، آگاهي. اميرمؤمنان علي(عليه‌السلام) فرمود: اي گروه مهاجر و انصار، شما را به خدا، عهد و پيمان پيامبرتان را درباره من فراموش نكنيد و زمام‌داري و قدرت را از خانه پيامبر، به خانه‌هاي خودتان نبريد و اهل پيامبر را از حق و جايگاه خودشان [كه خلافت بر ما] قرار گرفته است و پيامبرش [به اين كار] داناتر است. شما مي‌دانيد كه ما اهل بيت، از شما به خلافت سزاوارتر هستيم. آيا خواننده كتاب خدا (قرآن ناطق)، فقيه در دين، توانا و آگاه به كار مردم، از ميان ما اهل بيت نيست؟ به خدا سوگند، آن‌چه بر شمردم در ميان ماست، نه شما. پس از هوي و هوس پيروي نكنيد؛ زيرا با اطاعت از آن از حق دورتر مي‌شويد.[34]

پيش‌گويي پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) درباره ستم زبير به علي(عليه‌السلام)
ابن مردويه در كتاب فضايل از هشت طريق روايت كرده است: اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) به زير گفت: آيا به ياد داري روزي را كه به مدينه مي‌رفتي و با من گفت و گو مي‌كردي. در اين هنگام، رسول خدا(صلي الله عليه و آله) رسيد و تو را در حالي كه به من لبخند مي‌زدي، ديد. ايشان به تو گفت: اي زبير، آيا علي را دوست داري؟ گفتي: چگونه او را دوست نداشته باشم، در حالي كه از نظر خويشاوندي و دوستي [با پيامبر] و ايمان به خدا، كسي هم پايه او نيست. پيامبر فرمود: همانا تو به زودي با او خواهي جنگيد، در حالي كه نسبت به او ستم‌كار خواهي بود. گفتي: از اين حادثه به خدا پناه مي‌برم.
در روايت‌هاي زيادي آمده است كه علي(عليه‌السلام) به زيبر گفت: پيامبر به تو فرمود: اي زبير! با او (علي) خواهي جنگيد، در حالي كه ستم‌كار خواهي بود. زبير گفت: از اين واقعه به خدا پناه مي‌برم.
اميرالمؤمنين علي(عليه‌السلام) فرمود: از اين مسئله بگذريم. تو با من بيعت كردي؛ در حالي كه فرمان بردار بودي. سپس آمدي؛ در حاليكه قصد جنگ داشتي. زبير گفت: به خدا سوگند، با تو نخواهم جنگيد. عبدالرحمان ابن ابي ليلي گفت: پسرش، عبدالله (پسر زبير) با او ملاقات كرد و به او گفت: تو فقط براي ترس با علي(عليه‌السلام) نمي‌جنگي. زبير گفت: اي پسر، مردم مي‌دانند كه من شخص ترسويي نيستم، ولي علي(عليه‌السلام) چيزي را كه از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) شنيده بودم، به يادم آورد. از اين رو، سوگند خوردم كه با او نجنگم، پسرش گفت: فلان غلامت را به عنوان «كفاره» سوگندت آزاد كن تا بتواني با او بجنگي.[35]

شجاعت و جسارت جواني و پيروي فرمان اميرمؤمنان علي(عليه‌السلام)
از جندب بن زهير ازدي روايت شده است كه گفت: وقتي خوارج از علي(عليه‌السلام) جدا شدند،حضرت علي(عليه‌السلام) به سوي ايشان حركت كرد و ما نيز همراه او حركت كرديم تا اين كه به اردوگاه ايشان رسيديم. آنان را چنان سرگرم قرائت قرآن ديديم كه گويي از ايشان صداي زنبورهاي عسل به گوش مي‌رسيد. در ميان آن‌ها افرادي بودن كه با شب كلاه‌هاي[36] درازي، سرشان را پوشانده بودند و پيشاني‌هاي پينه بسته داشتند. من با ديدن اين صحنه، به شك افتادم و از همراهي با حضرت منصرف شدم. از اسب پايين امدم و نيزه‌ام را در زمين فرو كردم. زره، جوشن و سلاحم را كنار گذاشتم و شروع كردم به نماز خواندن. در حالي كه اين چنين با خدا راز و نياز مي‌كردم: پروردگارا! اگر رضاي تو جنگيدن با اين افراد است، پس چيزي را به من نشان بده كه با آن، حق را دريابم و اگر خشم تو را به دنبال دارد، پس مرا از آن بازدار. در اين هنگام، علي(عليه‌السلام) رسيد و از مركب رسول خدا(صلي الله عليه و آله) پايين آمد و براي نماز خواندن ايستاد. مردي نزد حضرت آمد و گفت: خوارج از رودخانه عبور كردند. سپس مردي ديگر آمد و گفت: از رودخانه عبور كردند و رفتند. اميرالمومنين علي(عليه‌السلام) فرمود: از رودخانه عبور نكردن و عبور هم نمي‌كنند و هر آينه روبه‌روي آب صاف و زلال كشته خواهند شد. خدا و رسول خدا(صلي الله عليه و آله) عهد كرده‌اند كه چنين خواهد شد. سپس علي(عليه‌السلام) به من گفت: اي جندب! آيا تپه را مي‌بيني؟ گفتم: بله. فرمود: همانا رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به من فرمود كه ايشان جلوي آن كشته مي‌شوند. سپس فرمود: من پيكي را مي‌فرستم، تا اين‌كه ايشان را به كتاب خدا و سنت رسول خدا(عليه‌السلام) فراخواند، ولي آنان به سويش تيراندازي مي‌كنند و او كشته خواهد شد. جندب گفت: به سوي آن‌ها رهسپار شديم. به ناگاه ايشان را در لشكرگاه خودشان ديديم كه به جايي نرفته‌اند. حضرت علي(عليه‌السلام) با صداي بلند مردم را فراخواند و جمع كرد. سپس به ميان آن‌ها آمد و فرمود: چه كسي اين كتاب [قرآن] را مي‌گيرد و ايشان را به كتاب خدا و سنت پيامبرش فرا مي‌خواند، در حالي كه كشته خواهد شد و بهشت پاداش او خواهد بود. به جز يك جوان از قوم بني عامر بن صعصعه هيچ كس به نداي او پاسخ نداد. هنگامي حضرت علي(عليه‌السلام) او را كم سن ديد، به او فرمود: به جايگاهت بازگرد. سپس دوباره درخواستش را تكرار كرد. باز به جز آن جوان، هيچ كس به او پاسخ مثبت نداد. حضرت فرمود: اين كتاب را بگير، ولي بدان كه كشته خواهي شد.
جوان رفت تا اين كه به جماعت نزديك شد به گونه‌‌اي كه صدايشان را مي‌شنيد. ناگهان به سوي جوان تيراندازي كردند. پس او به سوي ما برگشت، در حالي كه صورتش پر از تير شده بود. حضرت علي(عليه‌السلام) به ما فرمود: جماعت خوارج، روبه‌روي شما هستند. پس ما بر آنان حمله كرديم. جندب گفت: شك من از بين رفت و با دست خودم، هشت نفر از آن‌ها را كشتم.[37]

نخستين نمازگزار جوان در اسلام
ابن فضيل از حبة العرني روايت كرده كه گفت: شنيدم علي(عليه‌السلام) مي‌فرمود: همانا خدا را به مدت پنج سال عبادت كردم پيش از اين كه كسي از اين امت او را عبادت كند. ابوعمرو گفت: از شعبه روايت شد كه او از سمعة بن كهيل و او نيز از حبة العرني روايت كرده است كه گفت: شنيدم علي(عليه‌السلام) مي‌فرمود: من اول كسي هستم كه با رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نماز به جا آوردم. ابو عمرو گفت: سالم بن ابي جعد روايت كرده كه گفت: به ابن الحنفيه گفتم: آيا ابوبكر اولين كسي بود كه اسلام آورد؟ گفت: نه. ابو عمرو گفت: صلاخي از انس بن مالك روايت كرده است كه گفت: پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) روز دوشنبه مبعوث شد و علي(عليه‌السلام) روز سه شنبه با او نماز گزارد. ابو عمرو گفت:: زيد بن ارقم گفت: اول كسي كه پس از پيامبر(صلي الله عليه و آله) به خد ايمان آورد، علي(عليه‌السلام) پسر ابي طالب بود. ابو عمرو گفت: پدرم براي ما به چند واسطه از عفيف و او از پدرش و او نيز از جدش روايت كرده است كه گفت: به حج وارد شدم. نزد عباس بن عبدالمطلب رفتم كه مردي تاجر بود تا برخي از كالاهاي تجاري را از او بخرم. به خدا سوگند، من نزد او در مني بودم كه ناگاه ديدم مردي از چادري نزديك عباس بن عبدالمطلب خارج شد. پس به آسمان نگاه كرد و هنگامي كه ديد خورشيد مايل شده است، مشغول نماز خواندن شد. سپس زني از آن چادر خارج شد و پشت سر آن مرد به نماز خواندن پرداخت. پس از آن پسري كه آغاز جواني‌اش بود از آن چادر بيرون آمد و همراه آن مرد نماز خواند. من به عباس گفتم: اين مرد چه كسي است؟ گفت: محمد پسر عبدالله پسر عبدالمطلب، پسر برادرم. گفتم: اين زن چه كسي است؟ گفت: زنش خديجه دختر خويلد است. گفتم: اين جوان چه كسي است؟ گفت: علي پسر ابي طالب و پسر عموي محمد است. گفتم: اين چه كاري است كه انجام مي‌دهند؟ گفت: نماز مي‌گزارد و گمان مي‌كند كه او پيامبر است و كسي جز زن و پسر عمويش از او پيروي نكرده است. هم‌چنين معتقد است كه او به زودي گنج‌هاي كاخ كسري و قيصر را براي امتش به ارمغان مي‌آورد.[38]

تمجيد پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) از علي(عليه‌السلام) در نوجواني و جواني
قاسم بن ابي سعيد گفت: حضرت فاطمه(سلام‌الله‌عليها) به محضر پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) آمد و از ناتواني صحبت كرد. پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) به او فرمود: آيا مقام و منزلت علي(عليه‌السلام) را نزد من مي‌داني؟ مرا حمايت كرد، در حالي كه او دوازده ساله بود. در برابر من عليه دشمن شمشير كشيد، با اين كه شانزده ساله بود و قهرمانان را كشت، در حالي كه نوزده ساله بود. غم‌هايم را زدود، با اين كه بيست ساله بود و در قلعه خيبر را كند و بلند كرد، در حالي كه بيست و دو ساله بود و اين در حالي بود كه پنجاه مرد نمي‌توانستند آن در را بلند كنند. قاسم بن ابي سعيد گفت: رنگ رخسار فاطمه(سلام‌الله‌عليها) روشن شد و به سرعت به پيش علي(عليه‌السلام) آمد و او را از فرمايش پيامبر آگاه كرد. علي(عليه‌السلام) فرمود: حالت چگونه مي‌شد اگر به تو مي‌گفت كه همه اين كارها را به فضل خداوند متعال بوده است.[39]

حضرت علي(عليه‌السلام) و گوش مالي دادن جوان بدرفتار
كوفيان (راويان اهل كوفه) گفته‌اند كه سعيد بن قيس همداني روزي حضرت علي(عليه‌ السلام) را بيرون از خانه ديد و به او گفت: اي اميرمؤمنان، در اين ساعت بيرون از خانه به سر مي‌بريد؟ فرمد: بيرون نيامدم مگر اين كه ستم‌ديده‌اي را كمك كنم يا به فرياد اندوهناكي برسم. پس در اين هنگام زني كه به شدت ترسيده بود، به نزد حضرت آمد و گفت: اي اميرمؤمنان، شوهرم به من ستم كرده است و سوگند خورده است كه حتما مرا مي‌زند. پس با من بيا تا به نزد او برويم. حضرت سرش را پايين آورد، سپس سرش را بالا آورد، در حالي كه مي‌فرمود براي اينكه حق ستم‌ديده‌اي گرفته شود و در مطالبه حقش زبانش نگيرد و به لكنت نيفتد، به زن گفت: خانه‌ات كجاست؟ زن گفت: در فلان جا. پس حضرت با زن رفت تا اين‌كه به منزلش رسيد. زن گفت: اين خانه‌ام است. سعيد بن قيس گفت: حضرت سلام كرد. پس جواني كه لباس رنگي به تن داشت، به سوي او آمد. حضرت فرمود: از خدا بترس؛ زيرا زنت را ترسانده‌اي. جوان گفت: تو چه كاره او هستي؟ به خدا سوگند، به خاطر اين سخن تو او را با آتش خواهم سوزاند. سعيد بن قيس گفت: عادت اميرمومنان اين بود كه هر گاه به جايي مي‌رفت، تازيانه را به دست مي‌گرفت و شمشير زير دستش آويزان بود. پس هر كس مجازاتش حد تازيانه بود، او را با تازيانه و هر كس مجازاتش ضربه شمشير بود، او را با شمشير مي‌زد. اميرمؤمنان به او گفت: تو را به معروف و كار پسنديده امر كردم و از گناه نهي كردم و تو معروف را رد مي‌كني و نمي‌پذيري. توبه كن وگرنه تو را مي‌كشم. قيس همداني گفت: جوان به دست و پاي اميرمؤمنان افتاد و گفت: اي اميرمؤمنان مرا ببخش، خداوند تو را ببخشايد. پس حضرت علي(عليه‌السلام) به زن فرمود:
كه داخل خانه‌اش شود و از جوان دست برداشت؛ در حالي كه مي‌فرمود:
در بسياري از سخنان درگوشي آن‌ها، خير و سودي نيست مگر كسي كه باين وسيله، به كمك ديگران يا كار نيك يا اصلاح در ميان مردم امر كند.[40]
ستايش خداوند را كه به وسيله من ميان اين زن و شوهر را اصلاح كرد.[41]

اسلام آوردن جوان يهودي نزد حضرت علي(عليه‌السلام)
از حضرت رضا(عليه‌السلام) به نقل از پدرانش روايت شده است كه در دوران خلافت ابوبكر، پسري يهودي به نزد ابوبكر آمد و گفت: سلام بر تو اي ابوبكر، رييس گروه، به او گفتند: چرا با عنوان خليفه مسلمانان به او سلام نكردي؟ سپس ابوبكر به او گفت: حاجتت چيست؟ پسر گفت: پدرم با اعتقاد به دين يهود مرد و گنج‌ها و اموالي را به جا گذاشته است. اگر جاي آن‌ها را آشكار سازي، در حضور تو ا سلام مي‌آورم و از دوست داران تو مي‌شوم و يك سوم آن ثروت را به تو و يك سوم آن را به مهاجرين و انصار مي‌دهم و يك سوم ديگر را هم براي خود برمي‌دارم. ابوبكر گفت: اي بدبخت! آيا به جز خدا كسي از غيب آگاهي دارد. ابوبكر اين را گفت و از جا برخاست. پسر يهودي سپس به سوي عمر رفت. بر او سلام كرد و گفت: من نزد ابوبكر رفتم تا مسئله‌اي از او بپرسم، ولي پاسخ مرا نداد. اكنون آن مسئله از تو مي‌پرسم. پس داستان خود را بيان كرد. عمر گفت: آيا غيب را جز خدا كس ديگري مي‌داند؟ سپس پسر يهودي به سوي علي(عليه‌السلام) آمد، در حالي كه ا و در مسجد بود. بر او سلام كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) در آن هنگام، ابوبكر و عمر سخن او را شنيدند. پس گفتند: چرا به ابوبكر مانند علي(عليه‌السلام) سلام نكردي. در حالي كه ابوبكر خليفه است. پسر يهودي گفت: به خدا سوگند، او را به اين لقب (اميرالمؤمنين) صدا نزدم مگر اين كه آن را از كتاب‌هاي پدرانم و اجدادم در تورات فراگرفته‌ام. اميرالمؤمنين علي(عليه‌السلام) فرمود: به چيزي كه مي‌گويي وفا مي‌كني؟ پسر يهودي گفت: بله. حضرت فرمود: خدا، فرشتگانش و تمام كساني را كه اين جا نزد من هستند، گواه مي‌گيرم كه به عهد خود پاي‌بند باشي. پسر يهودي گفت: بله، قبول دارم. حضرت پوستي سفيد را براي نوشتن خواست و بر روي آن چيزي نوشت. سپس به پسر گفت: آيا دوست داري كه بنويسي؟ گفت: بله. حضرت فرمود: پس ورقه‌هايي را با خود بردار و به يمن برو و دنبال سرزمين برهوت در حضرموت بگرد. پس وقتي غروب خورشيد به نزديك آن سرزمين رسيدي، آن جا بنشين، به زودي كلاغ‌هايي با منقارهاي سياه در حالي كه قارقار مي‌كنند، به سوي تو مي‌آيند. در آن هنگام، پدرت را به اسم صدا بزن و بگو اي فلان، من فرستاده جانشين محمد(صلي الله عليه و آله) هستم، پس با من صحبت كن. به زودي پدرت جواب مي‌دهد. وقتي از او درباره گنج‌ها بپرسي، برايت بيان مي‌كند. پس هر آن‌چه در آن ساعت مي‌گويد، در ورقه خودت بنويس. و پس از برگشت به سرزمينت، خيبر› از آن چه در ورقه نوشته‌اي، پيروي كن. پسر يهودي رفت تا اين كه به سرزمين يمن رسيد و همان‌گونه كه حضرت فرموده بود، آن‌جا نشست. ناگهان ديد كه كلاغ‌هاي سياهي در حالي كه قارقار مي‌كنند، به سوي او مي‌آيند. پسر يهودي پدرش را صدا زد. پدرش پاسخ داد و گفت: واي بر تو، چه كسي تو را در اين وقت و در اين جا كه يكي از جايگاه‌هاي دوزخيان است، آورده است؟ پسر يهودي گفت: آمدم تا درباره گنج‌هايت بپرسم كه آن‌ها را در كجا پنهان كرده‌اي؟ پدرش گفت: در ديواري در محلي به فلان نشاني پنهان كرده‌ام. پسر يهودي نشاني‌ها را نوشت. سپس پدرش گفت: واي بر تو، از دين محمد(صلي الله عليه و آله) پيروي كن. پسر به سرزمين خيبر بازگشت و با غلامان، كارگران، شتر و كيسه به سوي محل نشاني رفت. پس بر اساس نوشته، گنجي را كه شامل ظرف‌هايي از نقره و طلا بود، يافت. آن‌ها را بر شتران بار كرد و به خدمت علي(عليه‌ السلام) رسيد و گفت: اي اميرالمؤمنين! شهادت مي‌دهم به اين كه خدايي جز الله نيست و محمد(صلي الله عليه و آله) فرستاده خداست و همانا شما جانشين و برادر محمد(صلي الله عليه و آله) و امير راستين مؤمنان هستي آن چنان كه شما را به اين لقب ناميدم. اين قافله، شامل درهم و دينارهاست. پس آن‌ها را هرگونه كه خدا و رسولش دستور داده‌اند، خرج كنيد. مردم به حضرت علي(عليه‌السلام) گفتند: اين مسئله را چگونه دريافتي؟ حضرت فرمود: از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) شنيده بودم كه اگر بخواهيد شما را از چيزي آگاه كنم كه از اين مسئله عجيب‌تر است، مردم گفتند: ما را آگاه كن. حضرت فرمود: روزي با رسول خدا(صلي الله عليه و آله) زير سايبان سرگرم شمارش شصت و شش جاي پا بودم. در حالي كه آن جاي پاها از فرشتگاني بود كه من با صفت، اسم و زباني كه با آن سخن مي‌گفتند، آشنا بودم.[42]

رفتار حضرت علي با برخي جوانان روشن فكر
روايت شده است كه در زمان حضرت علي(عليه‌السلام) آب رودخانه فرات طغيان كرد. مردم گفتند كه مي‌ترسيم غرق شويم. علي(عليه‌السلام) حركت كرد و در كنار فرات نماز به جا آورد. پس از آن، از كنار مجلس برخي از جوانان روشن‌فكر‌نما كه از آن حضرت بدگويي مي‌كردند، مي‌گذشت. حضرت متوجه آنان شد و فرمود: اي دنباله قوم ثمود، اي انسان‌هاي زشت‌رو، آيا شما جز انسان‌هايي سركش، فرومايه و حقه باز هستيد؟ من را با اين غلامان و نوكران چه كار؟ در اين موقع، بزرگان گفتند: به درستي كه آنان جواناني بسيار نادان هستند. پس به سبب آن‌ها از ما روي برنگردانيد و ما را ببخشيد. حضرت فرمود: شما را نمي‌بخشم و به نزند شما نمي‌آيم، مگر اين‌كه اين مجالس را از ميان برداشته باشيد، پنجره خانه‌هاي خود را كه به بيرون از خانه گشوده مي‌شود، بسته باشيد، همه ناودان‌هاي خانه‌هاي خود را كه آب آن به بيرون از خانه مي‌ريزد، كنده باشيد و آبريز و منجلاب‌ها را كه در راه‌ها ساخته‌ايد، خراب كرده باشيد؛ زيرا تمام اين‌ها در گذرگاه مسلمانان موجب اذيت و آزار ايشان است. آن‌ها گفتند: همه اين كارها را انجام مي‌دهيم. حضرت رفتند و آن‌ها را به حال خود گذاشتند تا اين كه آنان به عهد خود عمل كردند. از اين رو، حضرت دعا كرد. سپس با ضربه‌اي كه به رودخانه فرات زد، آب به اندازه يك ذراع پايين رفت.[43]

جواني با پدر و برادر جوان
ابن ادريس به چند واسطه از امام صادق(عليه‌السلام) روايت كرده است كه امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: عربي باديه نشين به خدمت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) آمد. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) كه عبايي نازك پوشيده بود، نزد او آمد. عرب باديه نشين به او گفت: اي محمد! با ظاهري نزد من آمدي كه گويي جوان هستي. رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: بلي اي اعرابي، من جوان، پسر جوان و برادر جوان هستم. اعرابي گفت: اي محمد! جوان بودن شما را مي‌پذيرم، ولي چگونه فرزند جوان و برادر جوان هستيد؟ رسول خدا(صلي الله عليه و آله) فرمود: آيا نشنيده‌اي كه خداوند عزيز مي‌فرمايد: گروهي گفتند شنيديم جواني از مخالفت با بت‌ها سخن مي‌گفت كه او را ابراهيم مي‌گويند. من فرزند ابراهيم(عليه‌السلام) هستم، ولي برادر جوان هستم، زيرا همانا در روز جنگ احد نداكننده‌اي آسماني با صداي بلند فرياد زد: هيچ شمشيري جز ذوالفقار و هيچ جواني جز علي(عليه‌ السلام) نيست. از اين رو، علي برادر من است و من برادر اويم.[44]

ماجراي كمك مالي سه جوان و عثمان به مردي مستمند
از امام صادق(عليه‌السلام) نقل است كه فرمود: عثمان بن عفان كنار در مسجد نشسته بود كه مردي نزدش آمد و از او كمك مالي درخواست كرد. عثمان دستور داد كه پنج درهم به او بدهند. مرد به او گفت: مرا راهنمايي كن. عثمان به او گفت: روبه‌رويت جواناني هستند؛ آن جوانان كه مي‌بيني. عثمان با دست به آن سو از مسجد اشاره كرد در آن‌جا امام حسن و امام حسين و عبدالله بن جعفر(عليهماالسلام) بودند. پس مرد نزد آن‌ها رفت. بر آنان سلام كرد و كمك خواست. امام حسن(عليه‌السلام) فرمود: اي فلان، درخواست تو جايز نيست مگر براي يكي از سه مورد: پرداخت خون بهاي داغ ديده‌اي، قرض كمرشكن يا فقر شديد باشد. پس براي كدام يك از اين‌‌ها كمك مي‌خواهي؟ مرد گفت: براي پاره اي از اين سه مورد. امام حسن(عليه‌السلام) پنجاه دينار. امام حسين(عليه‌السلام) چهل و نه دينار و عبدالله بن جعفر، چهل و هشت دينار دستور دادند، به او بدهند. مرد برگشت. پس به عثمان رسيد. عثمان به او گفت: چه كار كردي؟ مرد گفت: با شما روبه‌رو شدم و از شما كمك خواستم. پس دستور دادي به من آن مقدار كمك كنند كه خود مي‌داني، ولي از من نپرسيدي كه براي چه از شما كمك مي‌خواهم، در حالي كه آن انسان توانگر و صاحب مال؛ امام حسن(عليه‌السلام) هنگامي كه از او درخواست كمك كردم، به من فرمود: اي فلان، اين كمك را براي چه مي‌خواهي؛ زيرا اين درخواست تو جايز نيست مگر اين كه براي يكي از سه كار باشد. پس به او گفتم كه براي كدام كار كمك مي‌خواهم. بنابراين، او پنجاه دينار و آن دو نفر، يكي چهل و نه دينار و ديگري چهل و هشت دينار به من دادند. عثمان گفت: چه كسي براي تو از اين جوان بهتر است؛ آن‌ها علم را با خير و حكمت از شير مادر گرفته‌اند.[45]

نفرين امام حسن(عليه‌السلام) و زن شدن جوان اموي
روايت شده است كه عمرو بن عاص به معاويه گفت: به درستي كه حسن بن علي، مردي ناتوان است. اگر به او اجازه بدهي بالاي منبر برود، مردم به او خيره مي‌شوند. بنابراين، سخنش را قطع مي‌كند و ناتمام مي‌گذارد. پس معاويه به امام حسن(عليه‌السلام) گفت: اي ابا محمد! اگر بالاي منبر بروي و ما را موعظه كني، بهره‌مند مي‌شويم. امام حسن(عليه‌السلام) بلند شد و حمد و ثناي خداوند را به جا آورد. سپس فرمود: كسي كه مرا مي‌شناسد چه بهتر و كسي كه مرا نمي‌شناسد، پس من حسن فرزند علي، فرزند سيده و مولاي زنان جهان، فاطمه دختر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) هستم. من فرزند بشارت دهنده و بيم دهنده هستم. من فرزند پيامبر خدا هستم من فرزند چراغي روشنايي بخش هستم. من فرزند كسي هستم كه به سوي جن و انس مبعوث شده است. من فرزند بهترين آفريده خدا پس از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) هستم. من فرزند كسي هستم كه داراي فضيلت‌هاي گوناگون است. من فرزند كسي هستم كه داراي معجزه‌ها و برهان‌هاي مختلف است. من فرزند اميرمؤمنان هستم. من كسي هستم كه حقم را گرفته‌اند. من يكي از دو آقاي جوانان بهشتي هستم. من فرزند ركن و مقام هستم. من فرزند مكه و مني هستم. من فرزند مشعر و عرفات هستم.
در اين هنگام، معاويه خشمگين شد و گفت: درباره خرماي رسيده چيزي بگو و اين حرف‌ها را رها كن. امام حسن(عليه‌السلام) فرمود: باد باعث برامدگي آن و گرما باعث رسيدنش و سرماي شب باعث خوشمزگي آن مي‌شود. سپس به سخنان آغازين خود بازگشت و فرمود: من فرزند كسي هستم كه شفاعت او پذيرفته است. من فرزند كسي هستم كه فرشتگان به همراه او جنگيدند. من فرزند كسي هستم كه قريش به فرمان او گردن نهادند. من فرزند امام مردم و فرزند محمد رسول خدا(صلي الله عليه و آله) هستم.
معاويه، نگران از اين كه مردم شيفته او شوند و شورش كنند، گفت: اي ابا محمد، از منبر پايين بيا. آن چه گفتي كافي است. امام حسن(عليه‌السلام) از منبر پايين آمد. معاويه به او گفت: گمان كردي كه به زودي خليفه مي‌شوي. آخر تو را چه به خليفه شدن؟ امام حسن(عليه‌ السلام) فرمود: همانا خليفه كسي است كه به كتاب خدا و سنت خدا عمل كند. كسي كه جور و ستم ورزيده، سنت را رها كرده، دنيا را پدر و مادر خود قرار داده و مالك ملكي شده است كه اندكي از آن بهره مي‌برد، سپس لذتش تمام مي‌شود و عاقبت شومش براي او باقي مي‌ماند، خليفه نيست.
جواني از بني‌اميه كه در مجلس بود، از سخنان امام حسن(عليه‌السلام) خشمگين شد و به امام حسن(عليه‌السلام) و پدرش بسيار دشنام داد. امام حسن(عليه‌السلام) او را نفرين كرد و فرمود: خدايا، نعمتي را كه از آن برخوردار است، بازگير و او را به زن مبدل كن تا مايه عبرت او باشد. پس جوان به خودش نگريست. با شگفتي ديد كه تغيير جنسيت داده و زن شده است. پس امام حسن(عليه‌السلام) فرمود: اي زن، دور شو. تو را با مجلس مردان چه كار؛ زيرا همانا تو زن هستي. سپس امام حسن(عليه‌السلام) لحظه‌اي سكوت كرد. پس از جا برخاست تا برود كه عمرو عاص گفت: بنشين، من چند پرسش دارم. امام حسن(عليه‌السلام) فرمود: بپرس. عمرو عاص گفت: به من بگو كه بخشش و احسان دستگيري كردن و جوان مردي چيست؟ امام حسن(عليه‌السلام) فرمود: بخشش و احسان، همان شركت در كار خير و كمك كردن به بيچارگان قبل از اين كه درخواست كنند و دستگيري كردن، همان دفاع كردن از محارم و صبر كردن در هنگام سختي‌هاست. جوان‌مردي، همان است كه مرد دينش را حفظ كند، خودش را از آلودگي و دست‌اندازي به ناموس ديگران باز دارد. حقوقي را كه بر عهده دارد، ادا كند و سلام كردن را آشكار سازد. پس از آن، امام حسن(عليه‌السلام) از مجلس خارج شد.
پس از مدتي، معاويه در اين باره، عمرو بن عاص را سرزنش كرد و گفت: مردم شام را تباه كردي. عمرو بن عاص گفت: از من دور شو، زيرا مردم شام، تو را براي ايمان و دين دوست ندارند، بلكه تو را به جهت اين كه به دنيا دست يابند، دوست دارند و شمشير و مال در دست توست. پس مردم به سخنان حسن(عليه‌السلام) بي‌نياز نيستند.
پس داستان جوان اموي در ميان مردم پراكنده شد. از اين رو، زن آن جوان نزد امام حسن(عليه‌السلام) آمد و براي برطرف شدن مشكل شوهرش گريه و زاري كرد. امام حسن (عليه السلام) دعا كردند و خداوند آن جوان اموي را به حالت گذشته‌اش برگرداند.[46]

معامله حضرت علي(عليه‌السلام) با پسر جوان
حضرت علي(عليه‌السلام) به محله پارچه فروشان رفتند و به مردي گفتند: دو پيراهن به من بفروش. مرد گفت: اي اميرالمؤمنين، لباسي را كه مي‌خواهيد، دارم. وقتي كه مرد پارچه فروش او را شناخت، حضرت از او گذشتند و با او معامله نكردند. نزد پسري ايستادند و دو پيراهن را يكي را به سه درهم و ديگري را به دو درهم خريدند. حضرت فرمودند: اي قنبر، پيراهن سه درهمي را بگير. قنبر گفت: پيراهن سه درهمي براي شما سزاوارتر است. زيرا شما بالاي منبر مي‌رويد و براي مردم سخنراني مي‌كنيد. حضرت فرمود: تو جوان هستي و شور و اشتياق جوانان را داري و من از پروردگارم حيا مي‌كنم، خود را بر تو ترجيح دهم. شيندم كه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) مي‌فرمود: به غلامانتان از لباسي كه مي‌پوشيد، بپوشانيد و آن‌چه خود مي‌خوريد، بخورانيد. وقتي حضرت پيراهن را پوشيد، دستور داد آستين آن را ببرند و براي نيازمندان شب كلاه درست كنند. به زودي پدر آن پسر آمد و به حضرت گفت: همانا پسر من شما را نشناخت و اين دو درهم را از معامله با شما سود برده است. حضرت فرمود: من اين پول را پس نمي‌گيرم؛ زيرا ما با هم چانه زديم و با رضايت در قيمت پيراهن‌ها به توافق رسيديم.[47]

________________________________________
[1] - بحارالانوار: ج 12، باب 9، ص 227، روايت 3.
[2] - جمع سبط، يعني نوادگان. سبط به معناي نوه،پسر يا دختر است.
[3] - بحارالانوار: ج 13، باب 9، ص 262، روايت 2.
[4] - بحارالانوار: ج 13، باب 3، ص 21. درباره آيه 25 سوره قصص.
[5] - بحارالانوار: ج 3، باب 17، ص 404، روايت 1.
[6] - همان: ج 14، باب 27، ص 428، روايت 10.
[7] - رشته نخي پشمي يا ابريشمي كه با آن سنگ پرتاب مي‌كنند.
[8] - بحارالانوار: ج 13، باب 19، ص 445، روايت 10.
[9] - بحارالانوار: ج 13، باب 19، ص 446، روايت 10.
[10] - همان: ص 448، روايت 10.
[11] - مست، سكرة الموت: يعني حالت جان كندن انسان هنگام مرگ.
[12] - دانايان و پيشوايان يهود.
[13] - بحارالانوار: ج 14، باب 15،‌ص 166، روايت 4.
[14] - بحارالانوار: ج 14، باب 23، ص 336، روايت 6.
[15] - بحارالانوار: ج 14، باب 32، ص 490، روايت 9.
[16] - بحارالانوار: ج 16، ص 497.
[17] - همان: ص 351.
[18] - يكي از اصحاب رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بود.
[19] - بحارالانوار: ج 17، ص 271.
[20] - بحارالانوار: ج 18، ص 12.
[21] - همان: ص 182.
[22] - بحارالانوار: ج 18، ص 312.
[23] - بحارالانوار: ج 18، ص 414.
[24] - بحارالانوار: ج 19، ص 8.
[25] - بحارالانوار: ج 21، ص 122.
[26] - بحارالانوار: ج 22، ص 73.
[27] - واحد وزن، برابر با چهار من است.
[28] - اين سايبان، همان صفه است و كساني كه در آن‌جا ساكن بودند، به اصحاب صفه معروف هستند.
[29] - بحارالانوار: ج 22، ص 117.
[30] - بحارالانوار: ج 22، ص 355.
[31] - بحارالانوار: ج 23، ص 6.
[32] - همان: ج 25، ص 265.
[33] - بحارالانوار: ج 27، ص 186.
[34] - بحارالانوار: ج 28، ص 185.
[35] - همان: ج 33، ص 173.
[36] - در صدر اسلام افرادي بودند كه شب كلاه‌هاي درازي مي‌پوشيدند و سرشان را با آن مي‌پوشاندند.
[37] - بحارالانوار: ج 33، ص 385.
[38] - بحارالانوار: ج 38، ص 257.
[39] - بحارالانوار: ج 40، ص 6.
[40] - سوره نساء، آيه 114.
[41] - بحارالانوار: ج 40، ص 113.
[42] - بحارالانوار: ج 40، ص 263.
[43] - بحارالانوار: ج 41، ص 250.
[44] - همان: ج 42، ص 64.
[45] - بحارالانوار: ج 43، ص 333.
[46] - بحارالانوار: ج 48، ص 88.
[47] - همان: ج 40، ص 323.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
6 + 0 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .