زيارت، جواد محدثي

زيارت
تاليف: جواد محدثى
ناشر: بعثه مقام معظم رهبرى
چاپ اول 1371
زيارت
مدخل
چرا«زيارت‏»؟
«زيارت‏»،قلمرو«دل‏»و وادى‏«محبت‏»
«عشق‏»،معمار جان و جهان «محبت‏»،پشتوانه‏«زيارت‏»
«زيارت‏»،زمينه ساز معرفت و محبت
فيض‏«حضور»و كيمياى‏«نظر»
قطره،درياست اگر با درياست
زيارت،«مائده‏»شرف و فضيلت
واسطه فيض
راز قداست آثار
سيره سلف صالح
«حج‏»،ميعاد در سرزمين موعود
زاير ديار يار...
«مكه‏»،تربت‏برگزيده
در حريم حرم دوست
زيارت حج و ادب باطنى
«مكه‏»،سرزمين خاطره‏ها...
حج،يافتن تاريخ در جغرافى
خاطره‏هاى شكوهمند
«مدينه‏»،شهر پيامبر
شهر پيامبر
تاريخ مجسم صدر اسلام
مزارهاى مدينه
بر درگه و آستان‏«احمد»
ادب و آداب زيارت
پا به پاى عالمان فرزانه
نقش زيارت در عصر خفقان و خشونت
عصر خفقان و خشونت
برگهاى سياه تاريخ
امام باقر (ع) راوى رنجها
پيوند حج و زيارت با رهبرى
باز يافتن‏«حج‏»
ولايت امام،ارزش دهنده حج
حضور امام در حج
ولايت،روح حج
حج زنده و سازنده
زيارت امام،نشانه وفادارى و حق شناسى
حج و استفاده سياسى در تاريخ
حج و حكومت
سرپرستى حجاج در صفحات تاريخ
وضعيت امروز
زيارت و فلسفه‏«ياد»
حق شهداى آل محمد
«دعبل‏»،احياگر ياد آل رسول
نگاهى به الگوها
علامه امينى
امام خمينى (ره)
علامه طباطبائى
و...ميرزاى شيرازى
نقش تربيتى زيارت
در برابر آينه
حد و مرز كمال
خويشاوندى معنوى و فرهنگى
توجه به خدا
تقرب به خدا
تحول روحى
توبه و گناه‏زدايى
ولايت‏خون،برائت‏شمشير
پيوند مكتبى
تسليم دل،يارى دست
استمرار«تولى‏»و«تبرى‏»
كلام آخر

مدخل
انسان،در بسترى از زمان و مكان و شرايط جنبى،در حركت است.
در مسير اين حركت،انسان از نفحات ربانى و جذبه‏هاى ملكوتى و تابشهاى عرفانى اثر مى‏پذيرد و سود مى‏برد و كسب فيض مى‏كند.
به فرموده پيامبر اسلام:
«در ايام روزگارتان،نفحه‏ها و وزشهايى از نسيم لطف الهى است.آگاه باشيد و خود را در معرض آنها قرار دهيد...ان فى ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها...».
لحظه‏ها خاطره آميزند.
روزها سرشار از آموزش‏اند.
«ايام الله‏»،نقش ساز و شكل پرداز جان و روان و شخصيت آدمى‏اند.
مكانهاى جغرافيايى،تداعى كننده رويدادهاى تاريخى است و ياد آور انسانهاى سازنده تاريخ.
زمانهاى خاص،بار مفهومى و محتواى تاريخى دارد.
گاهى تاريخ در جغرافيا نهفته است و مكان،در زمان،و گاهى جغرافيا،تاريخ مجسم است. در تربيت اسلامى،هدف،بركشيدن و بالا بردن و رشد دادن انسان و سوق دادن اوست‏به آنچه بايد باشد،و بردن به جايى كه بايد برود،و رساندن به جايى كه بايد برسد و توجه دادن انسان به اصل والاى‏«از اويى و به سوى اويى‏».
از اين رو،اسلام،از هر زمينه‏اى،از هر مناسبت و فرصتى،از هر زمان و زمينى،و از هر مقام و مكانى در اين مسير استفاده مى‏كند و براى هر كس،در هر جا و هر زمان و هر شرايط،تكليفى، برنامه‏اى،دستور العملى و...قرار داده است.
تمام لحظات شبانه روزى انسان و همه موقعيتهاى سفر و حضر و فردى و اجتماعى،مادى و معنوى،روحى و عاطفى انسان،آميخته به دستورى و رهنمودى در اسلام است.نمى‏توان لحظه‏اى را براى انسان تصور كرد كه اسلام،براى آن لحظه،حرفى،پيامى،دستورى،مستحب و مكروهى،و...بيان نكرده باشد.
انسان،در فضاى تربيتى دين،محاط به تعليمها و ارشادهاست.
اين فضاهاى هميشگى و همه جايى تربيت و سازندگى فراوان است.از جمله به برخى از آنها اشاره مى‏شود:
شهر رمضان و شبهاى قدر و احياء، اعتكاف در«ايام البيض‏»ماه رجب، حج و عمره، زيارتها،مزارها، نماز و روزه، (واجبات و مستحبات) ، جهاد و زكات و خمس، بعثت پيامبر (ص) ،ميلاد على (ع) ،سوم و نيمه شعبان، محرم و كربلا و عاشورا و عزادارى و اربعين و ذكر اهل بيت (ع) ، عيد غدير،عيد فطر،عيد قربان، روز عرفه،اعياد و وفيات و مواليد، نماز شب و تلاوت قرآن و خواندن دعا و شب زنده‏داريها، كميل‏هاى شب جمعه; ندبه‏هاى صبح جمعه، سماتها و توسلهاى غروب جمعه، ياد اموات و حضور بر سر خاك، اطعام‏ها،افطارها،خيرات و مبرات، نذورات،وقفها،صدقه‏ها،قرض الحسنه‏ها، صله رحم‏ها،ديد و بازديدها، نمازهاى جمعه،نمازهاى جماعت...، و...
اينها بيان نمونه‏هايى از اعمال،برنامه‏ها،مناسبتها،فرصتها،روزها و مكانهاى ويژه‏اى بود كه با پرداختن به دستورات اينگونه موارد،دائما انسان در جريان يك سازندگى،ذكر،يادآورى،آگاهى، الهام گيرى،اسوه‏يابى و...قرار مى‏گيرد.
مگر نه اينكه پيامبر اسلام هم،يادآورى بزرگ است؟! «فذكر انما انت مذكر» (1)
و پيامبران ديگر هم يادآوران بزرگى بودند كه انسان را به‏«ميثاق فطرت‏»يادآورى مى‏كردند و با تذكر«هويت‏»انسانها،آنها را در مسير حركت از«هست‏»ها به‏«بايد»ها يارى و راهنمايى مى‏كردند.
اين را بجرئت مى‏توان گفت كه هيچ مذهب و مكتب و ايدئولوژى و فرهنگى،به اندازه اسلام، در اين زمينه‏ها برنامه ندارد و از مناسبتها و فرصتها در جهت‏ساختن روحهاى بزرگ و تربيت كردن انسانهاى پاك،استفاده نكرده است.
در كدام مكتب،برنامه سازنده و شگفت و دگرگون كننده‏اى چون‏«حج‏»وجود دارد؟
كدام آيين،برنامه‏هاى تربيتى وسيع و دقيق،همچون‏«رمضان‏»دارد،با آن دعاها و سحرها و افطارها و نمازها و مناجاتهايش با تشنگى و گرسنگى چشيدنهايش،با آن كنترل چشم و گوش و زبان و نگاه و شكم و شهوت و غرايز و خواسته‏هايش؟...
كدام دين،برنامه‏هايى چون احياى خاطره عاشورا و گرامى داشت‏شهيدان و گريه بر مظلوميتها و يادآورى حماسه‏ها و فداكارى‏ها و نشر فضيلتها و ارزشهاى انسانى و ترسيم خلوصها و اخلاصها و ايثارها دارد؟!
براى روز و شب و سفر و حضر و تجارت و عبادت و سياست و معاشرت و اخلاق انسان،در كدام فرهنگ،به اندازه اسلام،برنامه و دستور است؟
كدام مسلك،برنامه عظيم و شكوهمندى چون نماز جمعه و جماعت دارد؟
در كدام ملت و مليت،مراكز الهام بخش و سازنده و شور آفرين و پاكسازى چون‏«مكه‏»، «مدينه‏»،«بقيع‏»،«كربلا»،«نجف‏»،«كاظمين‏»،«سامرا»،«زينبيه‏»،«مشهد»،«قم‏»،«غار حرا»،«جبل الرحمه‏»،«دامنه احد»،«كوفه‏»،«فرات و دجله‏»،«زمزم‏»و«منى‏»و«عرفات‏»و«مشعر»و...صدها از اين قبيل وجود دارد كه هر كدام حامل فرهنگى و در بردارنده تاريخى و حاوى الهام و رهنمودى است؟!...
اينك،در مقام شمردن همه اين مناسبتها و موقعيتها و فضاهاى تربيتى اسلام نيستيم. اين‏«مدخل‏»،زمينه‏اى بود براى ورود به بحث اصلى كه عبارت است از:«زيارت‏».
چرا«زيارت‏»؟
شك نيست كه‏«زيارت‏»در اسلام،بخصوص در فرهنگ شيعه،جايگاه والايى دارد.
امامان و اوليائى خدا،تا حد بسيارى دعوت و تشويق به زيارت كرده‏اند.
پاداشها و ثوابهاى فراوانى براى‏«زاير»بيان شده است.
«زيارت‏»،در ارزش و پاداش،همپاى بسيارى از عبادات،بلكه برتر از حتى جهاد و شهادت به حساب آمده است.
«مزار»ها،در اسلام،از اعتبار خاصى برخوردار است.
«مزور»ها،مورد تكريم فراوان قرار گرفته‏اند.
«زيارتنامه‏»ها،يك دنيا تعليمات و فرهنگ و آموزش و تربيت را شامل است.
راستى...اين همه دعوت و تشويق به زيارت،چرا؟
اين همه پاداش و اجر و ثواب،براى هر قدم قدم زيارت،براى چه؟
چه تناسبى ميان عمل زاير با آن پاداشهاى عظيم و خيره كننده و بهت‏آور؟
مگر نه اينكه‏«اجر»،در مقابل‏«عمل‏»است؟و مگر نه اينكه تناسبى بايد بين‏«كار»و«مزد»باشد؟
اساسا چرا بايد زيارت رفت؟
فايده زيارت براى زاير چيست؟
زيارتگاهها چه نقش تربيتى و تهذيبى دارند و بايد داشته باشند؟
زيارتنامه‏ها چه متنهايى است و چه آموزشهايى دارد؟
در زيارت،بايد به‏«دل‏»پرداخت‏يا به‏«عقل‏»؟
زيارت،ريشه در منطق و برهان دارد،يا خاستگاه آن،وادى شور و شوق و جذبه و عرفان است؟
زيارت،در صدر اسلام،مهم و مفيد بوده،يا هميشه و هم اكنون هم سازنده و تعهد بار و رسالت آشناست؟
در زيارت،به‏«منفعت‏»بايد انديشيد يا به‏«معرفت‏»؟زاير،«عاشق‏»است‏يا«جهانگرد»؟
زيارت،«دخل‏»است‏يا«خرج‏»؟
زيارت،عملى عبادى است،يا جنبه‏«سياسى‏»هم داشته و دارد؟
زيارت،ساخته و پرداخته شيعيان است،يا اصلى است كه پيامبر،منادى آن است و ريشه در متن دين دارد و عقل،پشتوانه آن است و عرف،حامى آن و ملتها و اقوام بشرى عامل به آن؟!
اينها...و مطالب و مسائل ديگرى،انگيزه آن است كه از ميان آن همه زمينه‏ها و دستور العملها و برنامه‏ها كه گفتيم در فضاى تربيتى دين و مكتب وجود دارد،«زيارت‏»را انتخاب كرده و از جوانب گوناگون،پيرامون آن به دقت و تامل بپردازيم.
تا از كرانه اين غدير فياض،بهره‏اى برگيريم و اگر در كنار دريا نشسته‏ايم،-درياى معارف اهل بيت عصمت-لب تشنه نمانيم.و اگر نه به حد كمال مطلوب،ولى به اندازه وسع و گنجايش خويش،رفع عطش كنيم.
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد
تشنه‏ايم و جويا...
خدا بر تشنگى ما بيفزايد تا جوياتر شويم.
آب كم جو،تشنگى آور به دست×تا بجوشد آبت از بالا و پست
«زيارت‏»،قلمرو«دل‏»و وادى‏«محبت‏»
در بحث‏«زيارت‏»،پيش از آنكه استدلال شود كه چرا بايد رفت و رفتن به زيارت را چه سود؟اگر شناختى محبت آور،نسبت‏به صاحبان‏«مزار»باشد،جايى براى اين سؤال و استدلال باقى نمى‏گذارد.
در زيارت،بيش از فلسفه و برهان،عشق و شور و محبت نهفته است.
بيش از آنكه‏«عقل‏»،محاسبه كرده و در يابد كه چرا؟«دل‏»،فرمان داده و زاير را به مزار رسانده است.
وادى زيارت،بيش و پيش از آنكه وادى معقولات و محاسبات عقلى باشد،وادى دل و جذبه درون است.
زاير،اگر بداند و بشناسد كه مورد زيارت‏«كيست؟»،ديگر نمى‏پرسد:«كجاست؟».به راه مى‏افتد و همچون خضر،به دنبال آب حيات،و همچون موسى (ع) در پى‏«عبد صالح‏»روان مى‏گردد تا برسد و بيابد و بهره برگيرد و كامياب شود.
«زيارت‏»،از اين مقوله است.پيوند قلبى است،محبت و علاقه است.
آنچه زاير را به پيمودن راهها و طى مسافتها و تحمل رنج‏سفر و بيم باديه و استقبال از خوف و خطر وا مى‏دارد،كشش درونى و علاقه قلبى اوست. و اگر عشق آمد،خستگى رخت‏بر مى‏بندد و اگر محبت در كار بود،ملال متوارى مى‏شود.
آنچه در راه طلب خسته نگردد هرگز×پاى پر آبله و باديه پيماى من است
«عشق‏»،معمار جان و جهان
شوق،انسان راكد را حركت مى‏بخشد و ساكن را«مهاجر»مى‏كند و«عافيت طلب‏»را باديه پيما مى‏سازد.
براى تحليل زيارت،نبايد خيلى سراغ برهان علمى رفت.«راه علمى‏»،فقط مى‏تواند روشنگر باشد،ولى راه معنى و دل و عشق،هم روشنى است و هم گرما بخش.بخصوص اگر عشق راستين به خدا باشد كه معشوق كامل و محبوب مطلق است و پيوند با او،سوزنده و سازنده است.به فرموده امير المؤمنين (ع) :«محبت‏خدا آتشى است‏سوزان و نور خدا،فروغى است روشنگر» (حب الله نار لا تمر على شيئى الا احترق و نور الله لا يطلع على شيئى الا اضاء) (2)
مى‏بينيم كه در بيان امام،محبت هم سوزاننده و هم روشنى بخش‏معرفى شده است.
«پرورده فيض نگاه‏»،از آتشى شعله‏ور است كه بيان كردنى نيست.به گفته اقبال:«سخن از تاب و تب شعله،به خس نتوان گفت...»و به قول امرسن:«يك قلب مى‏تواند هزار سال فكر خود را به كار برد،ليكن به قدر آنچه عشق،يك روز ياد مى‏دهد،كسب نتواند كرد.» (3)
عشق،معلم انسان است.عشق،معمار عالم است.
عشق،آباد كننده دل است.«عشق،وسيله‏اى است كه تمام دردسرهاى كوچك را به يك دردسر بزرگ تبديل مى‏كند».
عشق،تحمل را مى‏افزايد.
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست×عاشقى شيوه رندان بلاكش باشدداغ محبت‏خدا و رسول و اهل بيت را بر سينه داشتن،همراه است‏با رنجها و مشقتهايى كه در راه اين محبت است.مگر مى‏توان از دشتها به سوى خانه و ديار محبوب،گذر كرد و تيغ بيابان و خار مغيلان را در پاى نديد؟!
اين خصيصه عشق است...و صد البته كه همه اينها در راه‏«دوستى‏»،روا و شيرين،و«هر چه از دوست مى‏رسد نيكوست‏».
بعضى‏ها خدمت ائمه مى‏رسيدند و ابراز مى‏كردند كه:ما،شما اهل بيت را دوست مى‏داريم.و آنان پاسخ مى‏دادند:پس آماده سختى باشيد و تن‏پوشى از فقر و محروميت‏براى خود آماده سازيد (من احبنا اهل البيت فليعد للفقر-او للبلاء-جلبابا) (4)
به قول معروف:«البلاء للولاء».
دلداده محبت‏خدا و اولياى خدا،سر بر كف مى‏نهد و در كوى دوست مى‏رود و راضى است‏به هر چه او بپسندد،چه راحت،چه رنج،چه غم و چه شادى.به قول بابا طاهر:
يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران‏پسندم آنچه را جانان پسندد
عشق،نوازشهايى در صورت‏«بلا»،و رحمتهايى به صورت‏«رنج‏»به دنبال دارد كه براى عاشق، سازنده و كمال آور است و خود،نشانه توجه وعنايت محبوب به محب است،كه:
اگر با ديگرانش بود ميلى چرا جام مرا بشكست ليلى؟
در يك كلمه،جوهر ناب زندگى،و روح حيات،عشق و محبت است و زندگى بى محبت،خشك و سرد و بى روح است.منتهى بايد محبوبها و معشوقها،شايسته محبت و عشق باشند و ارزش آن را داشته باشند كه انسان،عشقش را به پاس آنان نثار كند و«دل‏»را خانه‏«حب‏»آنان سازد.
معشوقهاى برين،در فرهنگ دينى،خدا و رسول و ائمه معصومين و پاكمردان و صديقان و شهيدان‏اند كه لايق محبت‏اند.دين هم بر پايه محبت مى‏چرخد و اساسا به تعبير امام صادق (ع) «دين،چيزى جز محبت نيست‏»
(هل الدين الا الحب) (5)
ولى روشن است كه اگر محبت آمد،به دنبالش،طاعت و عبادت و عبوديت و همرنگ شدن با محبوب و سنخيت‏يافتن با معشوق و حركت در راستاى خواسته او و عمل بر طبق رضاى حق و...همه و همه به دنبال مى‏آيد.محبتى كارساز است كه از قلب به اندام سرايت كند و از درون، اعمال برون را كنترل و هدايت نمايد.
«محبت‏»،پشتوانه‏«زيارت‏»
آنكه عشق و شوق داشته باشد،به زيارت هم مى‏رود.
براى عاشق شايق،نه تنها خود محبوب،جالب و جاذب است،بلكه هر چيزى هم كه به گونه‏اى رنگ تعلق و رايحه انتساب به او را داشته باشد،مطلوب و جاذبه‏دار است و دلداده را به سوى خود مى‏كشد.
در زيارت چنين است.چگونه مى‏شود كه عاشق خدا و دوستدار پيامبر و اهل بيت،و محب صالحين و صديقين و شهدا و اولياء الله،شوق ديدار خانه خدا و بيت الله و مزار و مرقد و خانه و شهر و ديار معشوق را نداشته باشد و شيفته ديدار كعبه و مدينه و مزار ائمه و قبور صالحين و شهرهاى خاطره آميز و شوق انگيزى كه ريشه در فرهنگ دينى ما دارد نباشد؟!
به گفته مرحوم علامه امينى:
«اگر مدينه منوره،حرم محترم الهى شمرده شده و در سنت نبوى،براى مدينه و خاكش و اهلش و مدفونين آنجا ارزشهاى فراوان بيان شده است،به خاطر همان انتساب به خدا و پيامبر است.و بر مبناى همين اصل،هر چيز ديگرى هم كه نوعى تعلق و انتساب به پيامبران و اوصياء و اولياء الهى و صديقين و شهدا و افراد مؤمن دارد ارزش پيدا مى‏كند و شرافت مى‏يابد... ». (6)
زيارت مى‏تواند نمودى از احساس شوق درونى انسان باشد.
نشانى از محبت و دليلى بر عشق و علامتى از تعلق خاطر باشد.
زيارت،زبان علاقه و ترجمان وابستگى قلبى است.
براى عاشق،حتى خانه‏اى كه روزى معشوق در آن ساكن بوده،كوچه‏اى كه روزى دلبر از آن گذشته،زمينى كه بر آن قدم نهاده،شهرى كه روزى در آنجا مى‏زيسته،سنگى كه دست محبوب به آن خورده،لباسى كه بر اندام او بوده،كفشى كه در پايش داشته،دلربا و جاذب است، دوست داشتنى و شوق انگيز است.
اين شعر منسوب به مجنون است كه در باره ليلى گفته است:
امر على الديار،ديار ليلى اقبل ذا الجدار و ذالجدارا و ما حب الديار شغفن قلبى و لكن حب من سكن الديارا (7)
يعنى:از ديار ليلى مى‏گذرم،اين ديوار و آن ديوار را مى‏بوسم،علاقه به ديار ليلى دلم را تسخير نكرده است،بلكه آن كسى كه در آن سكونت دارد،مرا مفتون خود ساخته است.
مى‏بينيم كه جاذبه شهر،به خاطر حضور ليلى در آن است.
در زيارت و مزار،مسئله در ظاهر سنگ و چوب و آجر و آهن و ضريح و ساختمان مزار و گنبد و گلدسته و رواق و...خلاصه نمى‏شود،تا به زيارت و بوسيدن و تقديس اينها اشكال شود.بلكه نقش عمده با آن محبت و شناخت و معنويت و عشقى نهفته است كه در وراى اينهاست كه حتى به اينها،معنى و جهت و قداست و حرمت‏بخشيده است.وقتى قلب،در گرو يك عشق بود، صاحب آن دل،از نام و ياد و لباس و دستمال و كفش و كوچه و شهر محبوب،خوشش مى‏آيد و لذت مى‏برد و همه اينها برايش جاذبه دارد و در هر يك از اينها عكس رخ يار را مى‏بيند.
ما با محبت وافر و علاقه و احساسى كه به حضرت محمد (ص) داريم،اگر با خبر شويم كه در جايى رد پايى و نشانى از آن حضرت باقى است،آيا شوق ديدنش را نخواهيم داشت؟«مقام ابراهيم‏»در مسجد الحرام،براى حاجى چرا آنقدر خاطره به همراه دارد؟جز اين است كه سنگى است كه حضرت ابراهيم در بالا بردن ديواره كعبه،به كمك پسرش اسماعيل،آن را زير پا مى‏گذاشته است و جاى قدم او بر سنگ باقى است؟!
مى‏بينيم كه وادى زيارت،وادى عشق و علاقه و عرفان است.در قلمرو دل،گاهى پاى عقل هم مى‏لنگد و وقتى عشق فرمان مى‏دهد،عقل چاره‏اى جز تسليم و فرمانبردارى ندارد.مرحوم علامه امينى نقل مى‏كند:
«...فقيه و اديب بزرگوار اهل سنت،تاج الدين فاكهانى (وفات 734) به دمشق رفت‏به قصد زيارت كفش پيامبر كه در«دار الحديث الاشرفيه‏»نگهدارى مى‏شد.وقتى كفش را ديد،افتاد و شروع به بوسيدن كرد و صورتش را بر آن مى‏ماليد و اشگ شوق از ديدگانش جارى بود و شعرى به اين مضمون را مى‏خواند:اگر به مجنون گفته شود:ليلى و وصال و ديدار او را مى‏خواهى،يا دنيا را و آنچه را در آن است؟او در جواب خواهد گفت:غبارى از خاك كفش ليلى برايم محبوبتر است و شفابخشتر براى دردهاى من...». (8)
آرى...وقتى عشق در كار باشد،خاك ره دوست را بايد سرمه چشم نمود.و براى عاشق،آنچه ارزشمند است،محبوب و ديدار او و هر چيزى است كه منسوب به اوست.
برادرانه بيا قسمتى كنيم رقيب جهان و هر چه در آن است از تو،يار از من
اين يك طرف قضيه است كه محبت،انسان را به زيارت وا مى‏دارد.
سوى ديگر قضيه آن است كه‏«زيارت‏»،محبت و شناخت مى‏آورد و از آن جهت،عامل سازنده و تربيت كننده است.
پى‏نوشتها:
1.غاشيه،آيه 21.
2.ميزان الحكمه،ج 2،ص 226.
3.چكيده انديشه‏ها،ج 1،ص 251.
4.ميزان الحكمة،ج 2،ص 240.
4.بحار الانوار،ج 69،ص 237.
6.سيرتنا و سنتنا صص 161-160.
7.الغدير،ج 5،ص 151.
8.الغدير،ج 5،ص 155.

«زيارت‏»،زمينه ساز معرفت و محبت
معرفت و عشق،پاى را به رفتن مى‏گشايد و«دوستى‏»به‏«ديدار»مى‏انجامد.
و گاهى جريان،بر عكس اين است.
يعنى‏«ديدن‏»،«دوست داشتن‏»را به دنبال دارد و ديدار،عشق مى‏آفريند و«زيارت‏»سبب حصول معرفت مى‏گردد.
وقتى كه ديدار،بذر عشق بپاشد،«ملاقات‏»،«محبت‏»مى‏آورد و نزديك شدن جسم،نزديك شدن روح را به دنبال دارد و از قرب مادى مى‏توان به قرب معنوى رسيد و از رفتن به خانه‏اى محبت صاحبخانه را مى‏توان به دل گرفت.
چه بسيار پيوندها و عشقها كه مولود يك برخورد بوده است.چه بسيار محبتها و انسها و الفتها،كه در سايه حضور و ديدار فراهم شده است.
يعنى گاهى موتور محرك انسان در ديدار و زيارت،شناخت و علاقه و انس قلبى است-كه از آن ياد كرديم-و گاهى زيارت و ديدار،باعث محبت‏باطنى مى‏گردد.چرا كه از نزديك،جمال معنى را مى‏بيند و به مشاهده ارزشهاى متعالى مى‏رسد و علاقه‏مند مى‏شود.
و زيارت،از اين مقوله است.يعنى اگر انسان برود و ببيند و خود را در فضاهاى خاطره آميز قرار دهد و در شعاع يك پرتو قرار بگيرد،چه بسا كه حرارت معنى،وجود يخزده زاير را گرم كند و فروغ ديدار،خانه دل را روشن سازد و ديده اهل نظر،مس وجودش را كيميا كند.
منتهى،صرف رفتن كافى نيست.«ديدن‏»هم لازم است.تا به شهود جمال حق نايل نشود، آتشگيره عشق،وجودش را مشتعل نمى‏سازد.اگر رفت و ديد و به شهود رسيد و زيبايى حقيقت و جمال فضيلت را دريافت،به طور طبيعى،«معرفت‏»هم مى‏يابد.
به قول هاتف:
چشم دل باز كن،كه جان بينى آنچه ناديدنى است،آن بينى گر به اقليم عشق روى آرى همه آفاق،گلستان بينى آنچه بينى،دلت همان خواهد آنچه خواهد دلت،همان بينى بى سر و پا گداى آنجا را سر به ملك جهان،گران بينى دل هر ذره را كه بشكافى آفتابيش در ميان بينى با يكى عشق ورز،از دل و جان تا به عين اليقين عيان بينى كه يكى هست و هيچ نيست جز او وحده لا اله الا هو
اينها همه درست است،ولى به همان شرط نخستين،×يعنى گشودن چشم دل!
فيض‏«حضور»و كيمياى‏«نظر»
وقتى كسى در مدار عشق قرار گرفت و در حيطه و قلمرو محبت الله و اولياء الله وارد شد، خود اين محبت چاره ساز است.
مگر مى‏شود انسانى خدا را دوست داشته باشد،ولى خدا او را دوست ندارد؟مگر مى‏شود كسى شيفته پيامبر باشد،ولى پيامبر به او بى‏توجه باشد؟
مگر مى‏شود كسى خدا را ياد كند،ولى خداوند او را ياد نكند؟
خداوند فرموده است:مرا ياد كنيد تا من هم به ياد شما باشم «فاذكرونى اذكركم‏» (1)
وقتى مزور،در خاطر زاير باشد،زاير هم در خاطر مزور است.وقتى انسان به پيامبر و امام معصوم سلام مى‏دهد،جواب مى‏شنود و آنان توجه دارند.
در زيارتنامه‏ها،در موارد متعددى چنين تعبيرى وجود دارد كه خطاب به مزور گفته مى‏شود: «اشهد انك تشهد مقامى و تسمع كلامى و ترد سلامى‏».
يعنى شهادت مى‏دهم كه تو شاهد اين مقام و موقعيت زيارتى من هستى و سخنم را شنيده و سلامم را پاسخ مى‏گويى.
از پيامبر اسلام نقل شده است:«خداوند را فرشتگانى است كه در روى زمين مى‏گردند و سلامهاى امت مرا به من مى‏رسانند» (2)
و در روايت ديگر فرموده است:«هر كه بر من سلام دهد در جايى از زمين،به من رسانده مى‏شود و اگر كنار قبرم سلام بدهد،مى‏شنوم‏». (3)
وقتى چنين است كه زيارت پيامبر در حال مرگ و حيات،يكسان است و آنان در هر دو حال مى‏دانند و مى‏فهمند و پاسخ مى‏دهند،خود سلام دادن بر پيامبر و معصومين ديگر چه از دور، چه از نزديك،يك رابطه روحى و معنوى است.
آيا فكر مى‏كنيد اگر سلام و تحيت‏شما را به پيامبر برسانند،پيامبر هيچ نظر لطفى نخواهد داشت؟آرى اينجا ديگر محبت،يكطرفه نيست.
به قول مولوى:
هر كه عاشق ديديش،معشوق دان كو به نسبت هست،هم اين و هم آن تشنگان گر آب جويند از جهان آب هم جويد به عالم،تشنگان چونكه عاشق اوست،تو خاموش باش او چو گوشت مى‏كشد،تو گوش باش
اينجاست كه ديگر دست زاير را گرفته و بالا مى‏برند و به مهمانسراى فيض حضور برده و بر مائده‏هاى معنويت،مى‏نشانند.
اينجاست كه غير ممكنها ممكن مى‏شود،ناديدنى‏ها مشهود مى‏گردد،نگاهها حرف مى‏زند، توجه‏ها تربيت مى‏كند.
و اين،فيض شگفت‏«نظر»است.
اين،بركت توجه كسانى است كه خاك را به نظر كيميا كنند.
اقبال لاهورى،در خطاب به خدا و رسول و مددخواهى از توجه آنان،مى‏گويد:
فقيرم،از تو خواهم هر چه خواهم دل كوهى خراش،از برگ كاهم مرا درس حكيمان،درد سر داد كه من پرورده فيض نگاهم
آنچه اين نظرها و توجه‏ها در پى دارد،خواندنى نيست،چشيدنى است.
كه اين،وادى عشق است و عشق با كاغذ و دفتر سر و كار ندارد.
بشوى اوراق،اگر همدرس مايى كه علم عشق،در دفتر نباشد
در اين صورت،«يافتن‏»ها به جاى‏«بافتن‏»ها مى‏آيد.و آنچه بر دل تابيده،بسيار كارساز است،كه:
يا تو گو آنچه كه عقلت‏«يافته‏»است يا بگويم آنچه بر من‏«تافته‏»است
(مولوى)
«زيارت‏»،زمينه ساز چنين ارتقاى روحى است.
زيارت،چه ديدار از خانه خدا باشد و مناسك حج ،چه زيارت مرقد رسول الله باشد، چه زيارت انبياء بزرگ و ائمه معصومين و اولياى دين، چه حضور بر تربت‏خونين و لاله خيز شهيدان، چه رفتن به مزار صالحان و نيكان...
همه و همه،هم دليل عشق و محبت است،هم نشانه جهتگيرى انسان است،الهام بخش و آموزنده است.الهام گرفتن از اسوه‏هاست،خط دهنده است.تعظيم شعاير است،تقدير از فداكارى‏ها و تجليل گرامى داشت فضيلتهاست،زمينه ساز شناخت و تربيت است،بالا برنده است،تعالى بخش است،و پرورش يافتن از«فيض نگاه‏»است.
به قول حافظ:
بلبل از فيض گل آموخت‏سخن،ور نه نبود اين همه قول و غزل،تعبيه در منقارش
و به قول مولوى:
از محبت،تلخها شيرين شود وز محبت،مس‏ها زرين شود از محبت دردها صافى شود وز محبت،دردها شافى شود
از جمله مطالبى كه از سوى خداوند به حضرت داود (ع) وحى شده است،اين است:
«اى داود!
به اهل زمين برسان كه من دوست كسى هستم كه مرا دوست‏بدارد.همنشين كسى هستم كه همنشين من باشد.مونس كسى هستم كه با ياد من انس گيرد.هر كه مرا برگزيند،من هم او را برمى‏گزينم.هر كه مطيع من باشد،من هم مطيع او مى‏شوم.هر كه را صاحب محبتى از صميم قلب بيابم،من او را براى خودم مى‏پذيرم و چنان دوستش مى‏دارم كه پيش از آن،كسى از بندگانم آنگونه دوستش نداشته باشد.هر كه به حق مرا بطلبد،مرا مى‏يابد...پس اى زمينيان!غرورها را رها كرده و به كرامت ومصاحبت و انس با من روى آوريد تا من هم با شما انس گرفته و به محبت‏شما بشتابم...» (4)
اين طبيعت‏حالت‏«جذب و انجذاب‏»است كه در عالم،وجود دارد و پيوند دهنده كائنات به يكديگر است و بايد رفت و رفت تا به وادى محبت رسيد و مقيم كوى عشق گرديد.
كدام كيميايى دگرگون كننده‏تر از محبت مى‏توان يافت؟!...
پيامبر اسلام از خداوند مى‏خواهد كه‏«محبت‏خدا»در نزدش‏«محبوبترين‏»چيزها باشد.
در نيايش ديگرى از خداوند مى‏طلبد:«خدايا من محبت تو را مى‏خواهم و نيز محبت كسى كه تو را دوست دارد و هر كارى كه مرا به محبتت‏برساند.خدايا عشق خودت را در نظرم از جان و اهلم و از آب گواراى سرد،محبوبتر گردان...
(اللهم انى اسئلك حبك و حب من يحبك و...) (5)
اگر شعله عشق خدا و رسول و اهل بيت،خرمن جان را سوزاند و دل را مشتعل ساخت...دل بر صراط مستقيمى مى‏رود كه اولياء دين رفته‏اند.
براى يافتن اين شعله،بايد به كانون حرارت و روشنايى،به منبع نور و ضياء نزديك شد.بايد به زيارت رفت،بايد زاير شد،تا عشق فراهم آيد.و بايد عاشق شد تا زيارت فراهم گردد.
سخن از اين است كه زيارت اولياء خدا و توجه به آنان،باعث توجه آنان به زاير مى‏گردد و اين‏«توجه‏»،توفيق الهى را فراهم مى‏كند و وسيله قرب به خدا مى‏گردد.
قطره،درياست اگر با درياست
بلال،مؤذن پيامبر (ص) ،آن حضرت را در خواب ديد،كه به او مى‏گويد:
«اى بلال!
اين چه جفايى است؟...
آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه به زيارت من آيى؟»
بلال،هراسان و ترسان و غمگين از خواب بيدار شد.بر مركب خويش سوار شده،آهنگ مدينه كرد.وقتى به مدينه رسيد،نزد قبر رسول الله آمد و شروع كرد به گريستن و چهره خود را به مرقد مطهر آن حضرت مى‏ساييد كه در اين حال،امام حسن و امام حسين (ع) آمدند.بلال، آن دو بزرگوار را هم به سينه چسبانيد و بوسيد. (6)
آرى!كهرباى محبت نبوى (ص) بلال را به سوى خود مى‏كشد و جذب مى‏كند.استعداد و آمادگى بلال را ببين كه محمد (ص) مشتاق ديدار اوست و در خواب،از او گله و شكوه مى‏كند كه چرا به ديدنم نمى‏آيى؟
اين زيارتها،شارژ كرده باطرى وجود است،الهام گرفتن از ارواح طيبه‏و ملكوتى اولياى خدا است،تطهير«جان‏»در زمزم ايمان و معنويت است،اتصال دو روح همگون و آشنا و هم سنخ است،به دريا پيوستن قطره است،عمل به مقتضاى عقل و انديشه است...نه...بلكه عقل را هم تحت فرمان محبت دل در آوردن است.
زيارت،«مائده‏»شرف و فضيلت
آب،از سرچشمه بايد خورد، ميوه را از شاخه بايد چيد، نامه را سربسته بايد خواند، چهره را بى‏پرده بايد ديد.
تشنه به دنبال آب مى‏دود و عاشق،در پى معشوق.
جان،اگر از كوثر شرافت‏سيراب شده باشد،جوياى مائده‏هاى آسمانى است،كه سرشار از فضيلت و حق و خير و معنويت‏باشد.
دل،اگر طالب فيض باشد،سالك راه پاكان خواهد شد و خود را به نيكان متصل خواهد ساخت.اين اقتضاى هماهنگى و تجانس و الفت روحهاست.
علامه امينى-قدس سره-در الغدير،درباره اينكه بلال حبشى هنگام زيارت قبر پيامبر، صورت بر آن مى‏نهاد،از منابع اهل سنت آورده كه پس از بيان اين مطلب گفته‏اند:
«بدون شك،عشق و محبت فراوان،چنين عملى را اجازه مى‏دهد.چرا كه مقصود و هدف از تمام اينها،بزرگداشت و احترام است و مردم به حسب اختلاف مرتبه محبتشان در اين مورد فرق مى‏كنند.همچنان كه در زمان حيات آن حضرت هم چنين بود.بعضى از مردم وقتى آن حضرت را مى‏ديدند،ديگر نمى‏توانستند خويشتندارى كنند و به سوى او مى‏شتافتند وبرخى هم تاخير و درنگ مى‏كردند و هر كدام محل خير است...» (7)
آنچه در فرهنگ دينى ما،با عنوان‏«توسل‏»،«شفاعت‏»،«تبرك‏»و...وجود دارد،شيوه‏هاى بهره ورى از مائده معنويت و بركت اهل بيت (ع) و فيض بردن از«كوثر»اين پاكان است.
در هر حال،پيامبر و ائمه و صالحان و صديقان،بندگان مقرب درگاه خدايند،و براى تقرب جويى بايد با مقربين،انس و آشنايى داشت و خود را در زمره آنان قرار داد تا نمى از يم حمت‏خدا به‏«زاير»هم برسد.بايد با خضر،همراه و همسفر شد تا به معرفت و فضيلت رسيد و آب حيات را چشيد.
زيارت،گامى در اين تقرب‏جويى و سنخيت‏يابى است.
مرحوم نراقى مى‏نويسد:
«نفوس نيرومند قدسى،بخصوص انبيا و ائمه،پس از آزادى از قفس تن و صعود به عالم تجرد، در نهايت احاطه و استيلا بر امور جهان‏اند.امور جهان نزد آنان آشكار است و قدرت تاثير گذارى در مواد عالم را دارند و هر كس كه به زيارتشان برود،از آن آگاه و بر او شاهدند و اطلاع كامل از زايران مرقدشان و از درخواستها و توسلها و تضرعها و شفاعت طلبى‏هايشان دارند. پس نسيم لطف اين اولياء بر زايران مى‏وزد و رشحاتى از فروغ آنان بر زايرين مى‏تابد و در رفع نياز و بر آورده شدن حاجتها و رسيده به مقصودشان و بخشش گناهانشان و رفع گرفتارى‏هايشان،در پيشگاه خداوند شفاعات مى‏كنند.اين است رمز اين همه تاكيد در زيارت پيامبر (ص) و ائمه (ع) .علاوه بر اينكه در اين زيارتها،اجابت دعوت ائمه و پيوند با آنان و خشنود كردنشان و تجديد عهد با«ولايت‏»شان و احياى امرشان و بالا بردن و اعتلاى سخنشان و نابودى و ذلت دشمنانشان نهفته است...و همه اينهااجرى بزرگ و پاداشى فراوان دارد...» (8)
با اين حساب،زاير،مهمان مائده معنوى اولياى خداست و با زيارت،شايستگى و موقعيت آن را مى‏يابد كه مورد توجه و عنايت قرار بگيرد.هم از سوى خدا،و هم از سوى معصومين بزرگوار (عليهم السلام) .
واسطه فيض
به درگاه خدا شفيع بايد برد.شفيعهاى ما،واسطه‏هاى فيض الهى‏اند.درست است كه بى‏واسطه هم خداوند سميع و عليم و مجيب است،و مى‏توان او را خواند.ولى شرمندگى ما را چه توان كرد كه روى آن نداريم كه بى‏واسطه از خدا فيض بجوييم!حتى در مورد استغفار و توبه هم بى‏نياز از توسل به اولياء و استشفاع آنان نيستيم.
در زيارت،با اين واسطه‏هاى فيض است كه از خداوند حاجت مى‏طلبيم.
وقتى بار سنگين خطاها،انسان را از رفتن باز مى‏دارد و گناهان بسيار،انسان را گرانبار مى‏سازد،براى سرعت‏سير در طريق عبوديت و طيران در فضاى معنويت،بايد از«توبه‏»استفاده كرد تا با ريختن گناهان،سبكبار و سبكبال شد.حالت تضرع و نياز،شكسته دلى،پشيمانى، ندامت و انابت،خوف و رجاء و بيم و اميد لازم است.انكسار قلب در پيشگاه خداوند قادر قاهر ميسر است و دلشكستگى و شرمندگى در برابر«عظمت‏»خدا و«عصمت‏»رسول فراهم مى‏گردد. و با واسطه قرار دادن چهره‏اى چون پيامبر و اولياى خدا در برابر پروردگار،درياى رحمت و كرم او،زودتر گنهكار را در موج خويش‏فرا مى‏گيرد و استحقاق غفران و توبه پذيرى فراهم مى‏آيد.اين رهنمود خداوند است كه فرموده: «و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما» (9)
(آنان كه به خود ستم نموده‏اند،اگر پيش تو آيند و از خدا مغفرت بخواهند و پيامبر هم براى آنان از خداوند آمرزش بطلبد،خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت) .
تاريخ،بسيارى از زايران مرقد پيامبر (ص) را مى‏شناسد كه در مزار و مرقد پيامبر به پيشگاه خداوند توبه و التجاء نموده و رضاى الهى را كسب كرده‏اند و يا حتى از بيماريهاى سخت،شفا گرفته‏اند.
علماى اهل سنت نقل كرده‏اند كه ابن منكدر،از بزرگان تابعين (متوفى 130 هجرى) ،با اصحابش در مجلسى كه مى‏نشست و تشنگى شديدى بر او عارض مى‏شد،برخاسته و صورت بر قبر پيامبر مى‏نهاد و بر مى‏گشت.وقتى مورد سؤال قرار مى‏گرفت،مى‏گفت:حالت‏خطرناكى به من دست مى‏دهد كه در اين حالت،به وسيله قبر پيامبر شفا مى‏طلبم.و نيز به محلى در صحن مسجد مى‏آمد و در آنجا خود را به خاك مى‏افكند.وقتى علت را مى‏پرسيدند،مى‏گفت: در خواب،پيامبر را در اين مكان ديدم. (10)
يا وقتى پيراهن حضرت يوسف (ع) ،چشم نابيناى يعقوب فراق كشيده و هجران ديده را بينا مى‏كند،مرقد رسول الله (ص) نمى‏تواند كرامت نشان دهد؟وقتى بنا به روايات،غبار مدينه، شفابخش جذام باشد،تربت پيامبر (ص) و امام حسين و قبر امام رضا (عليهم السلام) شفا نمى‏دهد؟مگر نه اينكه دختر آن رسول پاك،حضرت فاطمه (ع) پس از وفات پيامبر،كنار قبر پدر ايستاد و مقدارى از خاك قبر را برداشت و بر ديدگان خويش نهاد و گريست و گفت:
چه باك!آن كس را كه تربت محمد را بوييده،هرگز در طول زمان،مشگ و بوهاى خوش را نبويد؟
ما ذا على من شم تربة احمد×ان لا يشم مدى الزمان غواليا (11)
اينگونه عشقها و احترامها و محبتها و شفا طلبى‏ها و تبرك جويى‏ها،از عقيده و ايمان سرچشمه مى‏گيرد.
وقتى امام احمد حنبل،پيراهنى را كه متعلق به شافعى بوده مى‏شويد و آب آن را مى‏نوشد تا از مقام علم،تجليل كرده باشد (12) ،پس ارزش صحابه پيامبر و تكريم آثار بر جاى مانده از انبياء و ائمه،جاى خود دارد.
و زيارت،تكريم اينگونه ارزشهاست،و احياى قداست منسوب به اولياى خداوند است.
راز قداست آثار
گر چه روزها،لحظه‏ها و جاها از نظر ذات با هم تفاوت ندارند،ولى به خاطر تعلقى كه به كسى يا چيزى و انتسابى كه به امر مهم يا شخص محترم يا حادثه خاص دارند،كرامت و قداست پيدا مى‏كنند.
مرحوم سيد محسن امين،در قصيده بسيار بلند و والا و عميق و زيباى خود كه در رد اشكالات وهابى‏ها سروده است،به نام‏«العقود الدريه‏»،در قسمتى از آن مى‏گويد:
«خداوند بين آفريده‏هايش تفاوتهايى قرار داده است،خاك،با طلا برابرنيست.ماه رمضان بر ماههاى ديگر فضيلت دارد.از ايام هفته و ساعتهاى روز،برخى برترند.خورشيد بر«سها»[نام ستاره]و ماه بر«فرقد»[نام ستاره]برترى روشن دارد.شير مثل خرگوش نيست و باز شكارى با هدهد برابر نيست.سرزمينها هم همين گونه متفاوت است.شرافت مكه بيش از صرخد[شهرى در شام]است و مسجد الاقصى در فضيلت مانند ديگر جاها نيست.قبرها هم به اعتبار كسانى كه در آن آرميده‏اند،در فضل و شرف متفاوت‏اند». (13)
مرحوم سيد محسن امين،در بيان راز قداست مقابر و مدفنهاى اولياى دين و لزوم احترام آنها مى‏نويسد:
«...همچنان كه يك فرد-كه مثل ديگران است-با مبعوث شدن به رسالت،واجب الاطاعه مى‏شود و موقعيت ويژه‏اى پيدا مى‏كند،يك قطعه زمين هم در اصل،با زمين ديگر تفاوتى ندارد،ليكن وقتى در آن پيامبر يا ولى خدا دفن مى‏شود،به واسطه آن،شرافت و فضيلت و بركتى پيدا مى‏كند كه از قبل نداشته است و از اين رو،احترامش لازم و اهانتش حرام مى‏گردد.و از جمله احترامات،آهنگ زيارت آن كردن و بناى قبه و بارگاه و ضريح و...است‏براى آسايش و بهره‏ورى زائران.
و از جمله اهانتها،ويران كردن و با خاك يكسان نمودن و آلوده ساختن و...است.وقتى خداوند، يك سنگ را (مقام ابراهيم) كه هنگام بناى كعبه زير پاى ابراهيم خليل الرحمن قرار گرفته محترم شمرده و آن را«مصلا»قرار مى‏دهد (14) ،براى مدفن جسد ابراهيم يا محل دفن سرور و سالار انبيا احترامى قرار نخواهد داد؟...». (15) آرى...بزرگداشت آنكه خدا تعظيمش كرده، طاعت و عبادت و تعظيم خداوند و خضوع در برابر اوست.اگر مدفن انبياء و اوليا،شرافت‏يافته، به خاطر آن است كه اجساد پاك و اجسام مطهر و شريف اين پاكان و معصومين را در بر گرفته است.
سيره سلف صالح
زيارت،تجليل از فضيلتهاى بزرگان و احياى ارزشهاى آنان و گراميداشت‏خاطره آن اسوه‏هاى انسانيت و نمونه‏هاى پاكى‏هاست.
خردمندان عالم را هم بنابر اين بوده و هست كه از بزرگان خود،به شيوه‏هاى گوناگون تجليل كنند.كه زيارت هم يكى از اين روشهاست.تجليل از روحهاى متعالى نشان تعالى روح انسان است.
مسلمانان هم،از صدر اسلام تاكنون،نسل در نسل،از همه طبقات و اقشار،قبرهايى را كه در بر دارنده پيامبرى يا امام پاكى يا ولى صالحى يا بزرگى از بزرگان دين بوده،زيارت مى‏كرده و گرامى مى‏داشته‏اند.بخصوص نسبت‏به زيارت قبر رسول گرامى اسلام بيش از همه شرافت قائل بوده و با صرف پولها و تحمل هزينه‏ها و مشقتها و پيمودن راههايى به زيارت مى‏رفتند و نزد مرقد آن پيامبر دعا كرده و توسل مى‏نمودند و از اين طريق،به خداوند تقرب مى‏جستند. و اين،اختصاص به شيعه ندارد،و علماى بزرگ اهل سنت هم در قرنهاى متمادى در تاليفات خود پيرامون زيارت،بحثهاى فراوان كرده‏اند.
علامه امينى در دائرة المعارف عظيم و درياى عميق الغدير (در جلد پنجم) به عنوان نمونه، كلمات بيش از 40 نفر از علماى مذاهب اربعه سنت را در مورد زيارت پيامبر و دعا نزد قبر آن حضرت و آداب زيارت و ورود به مدينه و ادب ديدار و كيفيت‏سلام بر آن حضرت و پيوند دادن زيارت پيغمبر با اعمال حج و عمره و...نقل كرده و حتى نام برخى از تاليفات علماى اهل سنت را كه مستقلا در باب زيارت و آداب آن نگاشته‏اند،در كتاب خود آورده است.
زيارت،اگر زيارت شهيد است،احياى فرهنگ شهادت است، اگر زيارت عبد صالح خداوند است،تجليل از صلاحها و اصلاحها و عبوديتهاست، و اگر زيارت پيامبر و امام است،تجديد عهد و تحكيم ميثاق با«ولايت‏»و مقام رهبرى است.
زيارت،يا تجديد عهد با«خط امامت‏»است، يا ميثاق با«خون شهيد»است، يا پيمان با«محور توحيد»و بيعت‏با«رسالت‏»و«وحى‏»است.
امام رضا (ع) فرموده است:
«ان لكل امام عهدا فى عنق اوليائه و شيعته و ان من تمام الوفاء بالعهد زيارة قبورهم فمن زارهم رغبة فى زيارتهم و تصديقا بما رغبوا فيه كان ائمتهم شفعائهم يوم القيامة‏» . (16)
يعنى:«براى هر امامى بر گردن شيعيان و هوادارانش پيمانى است و از جمله وفا به اين پيمان، زيارت قبور آنان است.پس هر كس از روى رغبت و پذيرش،آنان را زيارت كند،امامان در قيامت‏شفيع آنان خواهند بود».
بر اساس همين وفاى به عهد است كه شيعه همواره در احياى نام و ياد و زيارت و مزار اولياى دين،چه رنجها كه كشيده و چه شهيدها كه داده است و هم اكنون نيز اين خط ايثار و شهادت تداوم دارد.
وقتى زيارت بزرگان و قهرمانان و چهره‏هاى برجسته فكرى و علمى و اصلاحى و انقلابى و گراميداشت آنان و تجليل از فداكارى‏ها و خوبى‏ها و خدماتشان،سيره عقلاى هر ملت و مذهب است،روشن است كه زيارت سرورآدميان و اسوه سعادت بشر،حضرت رسول (ص) كه فرشتگان همه زاير مرقد اويند جاى خود دارد و از ارزش و تعهد و سازندگى بيشترى برخوردار است.
روح دلباخته به پاكان و قلبى كه مفتون محبت‏خداست و با خداييان پيوند باطنى دارد، اينگونه محبت‏خود را ابزار مى‏كند.اين شيوه‏اى جديد و بدعتى نوظهور نيست.در زمان خود پيامبر هم معمول بوده است.حتى در باره خود پيامبر اسلام،آمدن اويس قرنى به مدينه براى ديدن پيامبر معروف است.
عروة بن مسعود ثقفى در سال حديبيه ديده است كه چگونه اصحاب پيامبر،آب وضو و غسل او را به عنوان تبرك برمى‏داشتند و تار موى حضرت را نگه مى‏داشتند.پس از فراغت از نماز، دست‏حضرت را بوسيده و بر سر و صورت خويش مى‏كشيدند.وقتى بلال حبشى ما زاد آب وضوى آن حضرت را آورد،مردم براى برداشتن آن،بر سر او ريختند و حتى اگر آب به كسى نمى‏رسيد،از رطوبت آبى كه در دست مسلمانان ديگر بود،بر خود مسح كرده،تبرك مى‏نمود... (17)
زيارت،تداوم همين خط است و تبرك و توسل و استشفاء و استشفاع،فيض گيرى از آن معنويات است،كه سيره و روش گذشتگان صالح ما نيز همين بوده است.
پس از اين،وارد بحث اصلى و آموزشهاى ديگر مربوط به زيارت مى‏شويم.
و...شروع اين سير و سلوك معنوى از«حج‏»و زيارت خانه خداست.
پى‏نوشتها:
1.بقره،152.
2.ان لله ملائكة سياحين فى الارض يبلغونى عن امتى السلام. (وسائل الشيعه،ج 10،ص 264)
3.من سلم على فى شيئى من الارض ابلغته و من سلم على عند القبر سمعته. (وسائل الشيعة، ج 10،ص 264)
4.ميزان الحكمه،ج 2،ص 222.
5.ميزان الحكمه،ج 2،ص 214. (به نقل از كنز العمال)
6.الغدير،ج 5،ص 147.
7.الغدير،ج 5،ص 151.
8.جامع السعادات،ج 3،ص 398.
9.نساء،آيه 64.
10.الغدير،ج 5،ص 150.
11.الغدير،ج 5،ص 147.
12.الغدير،ج 5،ص 151.
13.قصيده فوق در كتاب كشف الارتياب ايشان (در فصل پايانى) نقل شده است (الله فاضل بين مخلوقاته ليس التراب مساويا للعسجد)
14.و اتخذوا من مقام ابراهيم مصلى. (بقره،125)
15.كشف الارتياب،چاپ پنجم،ص 108.
16.وسائل الشيعه،ج 10،ص 253،حديث 5.
17.سيد محسن امين،كشف الارتياب،ص 443.

«حج‏»،ميعاد در سرزمين موعود
كعبه،يك سنگ نشانى است كه ره گم نشود حاجى!احرام دگر بند،ببين يار كجاست؟
زاير ديار يار...
در آستانه زيارت خانه خداييم. سفرى مى‏بايد و هجرتى...، و گشودن بند«عادت‏»از پاى‏«روز مره‏گى‏»، و چشيدن آب،از چشمه حيات و پرواز به آنجا كه دلها به عشقش مى‏طپد، و رفتن از صراطى حساس و لغزنده...اما نيك فرجام. غالبا زاير،مسافر است و زيارت و سفر،توام. پس در«حج‏»،زيارت است و سفر،آرى سفر به سوى نبض ايمان و مهد قرآن و مهبط وحى... سير و سفر در اسلام،بسيار پسنديده است و مفيد،ولى بايد در جهت‏خوب و با انگيزه و هدفى سالم باشد.امام صادق (ع) فرموده است:
مسافرت بايد براى يكى از اين سه امر باشد:
1.تهيه توشه آخرت 2.تامين معاش زندگى 3.لذت مباح و تفريح سالم و غير حرام. (1) رسول خدا (ص) هم فرموده است:
مسافرت كنيد تا صحت‏بدن يابيد.
جهاد كنيد تا غنيمت‏به دست آريد.
حج نماييد تا بى‏نياز گرديد. (2)
زيارت خانه خدا،هم سفر است،هم حج است،هم براى مسلمين منافع مادى و اجتماعى دارد، هم آگاهى بخش و وحدت آفرين است،هم دشمن شكن و دوست نواز است.سازندگى ج‏بسيار است و نقش تربيتى و اجتماعى و سياسى آن،بس عظيم و كارساز،و نخستين گام حج، با سفر آغاز مى‏شود و سر فصل زيارتها حج‏خانه خدا است.
در عين حال بايد هشيار بود كه اين سفر الهى و زيارت پر بركت كه بر هر مسلمان توانمند و مستطيع،فرض و واجب است،از محتوا تهى و از اثر خالى نگردد...كه اينگونه حج،حج دوره آخر الزمان است.در حديث است كه:
«در آخر الزمان،مسافرت و بيرون رفتن مردم براى حج‏به چهار گروه،بيشتر اختصاص پيدا مى‏كند:
حكمرانان،براى تفريح و گردش،ثروتمندان براى تجارت و داد و ستد، فقرا براى گدايى و...قاريان براى سمعه و ريا...» (3)
در هر صورت،دريغ است كه اين سفر،به هدفهايى دنيايى و محاسبات سود پرستانه اختصاص يابد و از محتوا و بعد عارفانه و عاشقانه تهى گردد.چرا كه مكه،ضيافتگاه ملكوتى و معنوى خدا، و حاجى،مهمان پروردگار و پذيرايى خداوند،با رحمت و مغفرت است.
امام على (ع) فرموده است:
«الحاج و المعتبر وفد الله و حق على الله تعالى ان يكرم وفده و يحبوه بالمغفرة‏» (4)
و حيف كه اين ميهمانى،كه زمينه ساز اكرام خدا و پذيرايى با غفران الهى است،در حد سفرى تفريحى و گردشى پوچ،و رفت و آمدى تاجرانه در آيد...كه صاحبخانه كريم و بزرگ است و مهمان را هدفى والا و نيتى در خور عظمت‏«رب البيت‏»شايسته است.
«مكه‏»،تربت‏برگزيده
مكه،سرزمين برگزيده خداوند است و مورد نظر و توجه پروردگار.سرزمين عرفان و معنويت و توحيد است.خاستگاه اسلام است،تربت منتخب آفريدگار است و زيارت اين ديار،قدم نهادن و رفتن و ديدن و فيض بردن از جاهايى است كه مورد عنايت‏خاص خداست.امام صادق (ع) فرموده است:
«محبوب‏ترين زمين نزد خدا،مكه است.نزد خداوند هيچ خاكى محبوبتر از خاكش و هيچ سنگى گرامى‏تر از سنگش و هيچ درختى محبوبتر از درخت مكه و هيچ كوهى محبوبتر از كوههايش و هيچ آبى محبوبتر از آب مكه نيست‏». (5)
در ارزش زيارت مكه همين بس كه ايام پر بركت و سراسر خير حج،آنقدر سازنده و پر بار و پر بهاست كه در حديثى از امام باقر (ع) حتى خواب در مكه،همچون تلاش و فعاليت در شهرهاى ديگر و سجود در مكه،همچون به خون غلطيدن و شهادت در راه خدا به حساب آمده است:
«...و النائم بمكة كالمجتهد فى البلدان و الساجد بمكة كالمتشحط بدمه فى سبيل الله...» . (6)
ارزش و قداست اين خاك به خاطر انتساب به پروردگار است و برگزيدگى اين تربت،به خاطر معنويات و خاطرات مقدس اين مهد وحى و كانون رسالت و توحيد است.
مرحوم علامه امينى در رد نظريه كسانى كه به اينگونه امور ايراد مى‏گيرند،بحث و بيان مفصلى دارد و چنين مى‏گويد:
«...همچنان كه اراضى و ميدانها و خانه‏ها و ادارات رسمى و دولتى كه به نحوى منتسب به حكومتهاست،احكام و مقررات ويژه‏اى دارد كه مردم ملزم به رعايت آن و اجراى قوانين مربوط به آن هستند،همچنين زمينها و بناها و سرزمينهاى منسوب به خداوند هم شئون خاص و احكام و مقررات ويژه و لوازم و روابطى دارد كه حتمى است و آن كس كه تسليم پروردگار باشد و در لواى توحيد و زير سايه اسلام زندگى كند،بناچار بايد آنها را مراعات‏كرده و به وظايف خود در قبال آنها قيام و اقدام كند.و از همين جاست كه كعبه و حرم و مسجد الحرام و مسجد النبى و مساجد و معابد و كليساها و كنيسه‏ها احكام خاص و مقررات ويژه و احترام فوق العاده دارد و از نظر طهارت و نجاست و خريد و فروش و...مقرراتش ويژه و لازم الاجراست.
اگر مكه مكرمه حرم امن الهى است كه مردم به آن روى مى‏آورند و از هر فراز و نشيب،آهنگ خانه خدا مى‏كنند و آن اعمال مخصوص را انجام مى‏دهند و حتى گياههاى حرم هم حكم خاص دارد،اينها از آثار همان انتساب به خداوند است و به خاطر اين است كه خداوند،مكه را از ميان سرزمينها،برگزيده است...» (7)
اين مكه است و كعبه،اين خاستگاه نور توحيد است و«ام القرى‏»،اين حجر الاسود است و مقام ابراهيم.اين سرزمين‏«مبارك‏»است.اولين خانه پر بركتى است كه براى هدايت مردم قرار داده شده است.
و به تعبير قرآن: «ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا و هدى للعالمين‏» (8)
در كعبه،«حجر الاسود»،سوگند نامه خدا با بندگان است و دست كشيدن به آن،تجديد عهد با خداوند است و بيعت نمودن با اوست.
در باره حجر الاسود و ركن يمانى،حديث است كه:«يمين الله فى ارضه يصافح بها خلقه‏». (9)
نگاه كردن به كعبه هم،عبادت است.كه پيامبر فرموده است:
«النظر الى الكعبة عبادة‏» (10) و در حديث ديگر است كه هر كس به كعبه نظر كند (در واژه‏«نظر»دقت‏شود) تا وقتى كه نگاهش به كعبه است،برايش حسنه نوشته مى‏شود و از سيئات او محو مى‏گردد:
«من نظر الى الكعبة لم يزل يكتب له حسنة و يمحى عنه سيئة حتى يصرف ببصره‏». (11)
وقتى كه كعبه يادآور آن همه خلوص و عظمت و ايثار ابراهيم است و سمبل توحيد و خداپرستى است،نگاه به آن هم عبادت به حساب مى‏آيد.چرا كه اين نگاه هم سازنده و تربيت كننده است،تا نگاه كننده چه كسى باشد و در وراى نگاه،چه احساس و درك و برداشتى نهفته است!...
اقبال لاهورى،در شعر خود،به اين پيوند ناگسستنى ميان بنده و خدا در رابطه با حج و كعبه اشاره كرده و گفته است: (12)
حرم جز قبله قلب و نظر نيست×طواف او،طواف بام و در نيست‏ميان ما و«بيت الله‏»رمزى است×كه جبريل امين را هم،خبر نيست
در حريم حرم دوست
در زيارت حج،زاير مهمان خداست.
اين زيارت،پاسخگويى و لبيك به دعوتنامه عامى است كه چند هزار سال پيش حضرت ابراهيم،به فرمان خداوند از همه كسانى كه مى‏توانند و استطاعت‏شركت در اين كنگره عظيم الهى-مردمى را دارند،نموده است.
خداوند در قرآن فرموده است:«براى ابراهيم،جايگاه بيت را فراهم نموديم و دستور داديم براى من شريك قرار مده و خانه مرا براى طواف كنندگان و بپا ايستادگان و راكعان و ساجدان پاك گردان و مردم را به حج،ندا داده و دعوت كن كه سواره و پياده از هر فراز و نشيبى و سواره بر هر مركب ضعيفى به اينجا بيايند».
(و اذن فى الناس بالحج...) (13)
زيارت حج،يك سفر سازندگى است.سفر خودسازى و تهذيب نفس و ارتقاى درجه معرفت و شناخت و عشق به حق و گرديدن به گرد مركزيت توحيد است.
در اين سرزمين بعثت و حريم قدسى خدا كه قبله مسلمين و مطاف يكتاپرستان است، بى‏اجازه نمى‏توان وارد شد و بى‏دعوت نمى‏توان رفت.اجازه،همان دعوت عام الهى است و آمادگى براى ورود،همان‏«لبيك‏»است.بدون احرام،از ميقات نمى‏توان وارد اين سرزمين شد. در هر وقت از سال كه باشد،هر كه و از هر كجا كه باشد،براى ورود به اين سرزمين مطهر و حريم حرم دوست،بايد«محرم‏»شد و لبيك گفت و قدم صدق بر آن نهاد.چرا كه سر در كوى دوست‏سپردن و در مطاف حق گرديدن است.
خدا،زاير را دعوت كرده و اجازه ورود و حضور در ميقات و مطاف و حرم داده است،چه مقام والا و توفيق بزرگى.
به قول اقبال:
چه خوش بختى چه خرم روزگارى×در سلطان به درويشى گشادندآنكه به زيارت حج مى‏رود، سفر به سوى خدا مى‏كند.
و به تعبير لطيف و زيباى حضرت امام خمينى (ره) :
«...سفر حج،سفر كسب نيست.سفر تحصيل دنيا نيست.سفر الى الله است.شما داريد به طرف خانه خدا مى‏رويد.تمام امورى كه انجام مى‏دهيد به طور الهيت‏بايد باشد.سفرتان اينجا كه شروع مى‏شود سفر به‏سوى خداى تبارك و تعالى است.بايد مانند انبيا (ع) و بزرگان دين ما كه تمام زمان حياتشان مسافرتشان الى الله بوده است و از آن چيزى كه در برنامه وصول الى الله بوده است‏يك قدم تخلف نمى‏كردند.شما هم وفود الى الله داشته باشيد و در ميقات كه مى‏رويد،لبيك به خدا مى‏گوييد.يعنى تو دعوت كردى،و ما هم اجابت...» (14)
باز به قول اقبال لاهورى:
در آن دريا كه او را ساحلى نيست دليل عاشقان غير از دلى نيست تو فرمودى ره‏«بطحا»گرفتيم و گرنه جز تو ما را منزلى نيست
سفرى اينچنين عظيم و زيارتى اينگونه عارفانه و عاشقانه است كه باعث مى‏شود امام حسن مجتبى (ع) بيست و پنج‏بار پياده به‏«حج‏»رود (15) و امام حسين (ع) هم گاهى در اين سفر،با داشتن مركب و وسيله سوارى پياده راه پيمايد و مركب،پشت‏سرش حركت كند. (16) اين،شوق ديدار را مى‏رساند.در ميان جمعى كه به ديدار خانه مى‏روند،بعضى هم به صاحبخانه مى‏انديشند...«او خانه همى جويد و من صاحب خانه‏»و رابط در اين ميان،«دل‏»است و وادى سفر،عشق و عرفان.
زيارت حج و ادب باطنى
وقتى كه حج،حضور در ميقات رب است،وقتى شركت در ضيافة الله است،وقتى لبيك گفتن به نداى ابراهيم (ع) و دعوت خداوند است،پس حاجى بايد به تناسب‏«مقام‏»،خود را مهياى اين‏«بار عام‏»سازد.
در مورد ادب باطنى حج،امام صادق (ع) فرموده است:
«اذا اردت الحج فجرد قلبك لله من قبل عزمك من كل شاغل و حجاب كل حجاب و فوض امورك كلها الى خالقك و توكل عليه فى جميع مايظهر من حركاتك و سكناتك...» (17)
دل را در هنگام و هنگامه حج‏براى خدا مجرد ساختن و از هر حجابى و شاغلى آزاد ساختن، همه امور را به خدا سپردن و در تمام حركات و سكنات،بر او توكل داشتن...
اگر حاجى زاير،اينگونه با قلبى سرشار از خدا و تهى از غير،رو به خداى آورد،طبيعى است كه هر قدم مهمان خدا عبارت و درجه و رتبه به حساب مى‏آيد و در مقابل هر گام،حسنه‏اى بر او افزوده شده و سيئه‏اى از او محو مى‏شود،چنانكه امام صادق (ع) فرموده است:
«ان العبد المؤمن حين يخرج من بيته حاجا لا يخطو خطوة و لا تخطو به راحلته الا كتب الله له بها حسنة و محى عنه سيئته و رفع له بها درجة...». (18)
در اين صورت است كه حاجى،مهمان خدا خواهد بود و الا خير.
در اين زيارت،تك تك عملها و مناسك حج،بايد سازنده و آموزنده باشد و گرنه (به قول ناصر خسرو) :
رفته و مكه ديده،آمده باز محنت‏باديه خريده به سيم
با پوشيدن جامه احرام،جامه‏هاى گناه را بايد زمين ريخت و با غسل احرام،گناهان را شستشو كرد و توبه نمود و با احرام بستن،با خدا بايد تجديد پيمان نمود و با گفتن‏«لبيك‏»،از صميم جان به نداى دعوت خدا و ابراهيم پاسخ گفت و با ورود به حرم،خود را در حريم حرمت الهى ديد و با سعى و طواف،خود را خدايى ساخت و بين خوف و رجاء بود.بايد با رمى جمرات، شيطانهاى نهان و آشكار،درونى و بيرونى را طرد كرد و با قربانى گوسفند،نفس سركش را قربانى كرد و كشت و...به ميقات دوست رفت و در مناى معرفت مقيم شد و در پرتو دايت‏خدا قرار گرفت و بهتر از پيش شد...در اين زمينه،به گفتگوى عميق و زيبا و بديع امام زين العابدين (ع) با شبلى كه ازحج آمده بود و امام به ديدارش رفت،مراجعه و دقت كنيد. (19)
اين است كه حج،همرنگ شدن با خالصان و پاكان و هماهنگ شدن با فرشتگان و كروبيان است.
در زمان موعود،به سرزمين ميعاد رفتن است.
كعبه و قبله را از نزديك ديدن است و جهت و وجهه عمل را مشاهده كردن است.زيارت كعبه‏اى است كه به فرمان خدا همه روزه و در كارهاى عبادى،روى بدان سو مى‏كنيم و چهره، به طرف‏«مسجد الحرام‏»مى‏گيريم كه قبله‏اى است پسنديده و رضايت‏بخش... «فول وجهك شطر المسجد الحرام...» . (20)
حاجى،در اين زيارت،به خانه خدا و قبله گاه مى‏رود.
و...قبله،روى آوردن به اين سرمايه‏هاى شور و الهام است و مى‏بينيم و مى‏دانيم كه پيچ كوچه‏هاى مكه،بوى پيرهن در آستين دارد: -شفاى چشم نابيناى اين ملت و دست‏شهر مكه،جام جم را در نگين دارد: -صفاى عصمت آيينه امت و...«كعبه‏»،قلب خون پالاى مام ميهن اسلام و ما چون قطره‏اى خون، رهنوردى سوى اين كانون. كشان كهكشان،در دامن اين آسمان، -شبهاى تابستان-به سوى كعبه مقصود،«راه شيرى‏»تابان و ما چون ذره‏اى در كهكشان،افتان و خيزان،مست و سرگردان و سنگ تيره،در ديواره كعبه نشان بيعت‏«الله‏»با انسان و ما بيعتگرانى با خدا،بنهاده بر كف،جان. الا...اى قبله،اى رمز محبتها و الفتها و وحدتها الا...اى مظهر انديشه توحيد نشان جاودان اتحاد روح ملتها تجليگاه شور انگيز فكر امتى آگاه تو كانون همايشگاه ميليونها دل شوريده و روييده از خونى تو،مغناطيس دلهايى و ما با روح آتشناك و پاكى،كهرباى كعبه را -چون‏«كاه‏».
بگذريم...و از مكه به عنوان سرزمين خاطره‏هاى مقدس و تاريخى،در فصل آينده سخن بگوييم كه گفتنى بسيار است.
«مكه‏»،سرزمين خاطره‏ها...
«من از اين شهر اميد شهر توحيد،كه نامش‏«مكه‏»است و غنوده است ميان صدفش‏«كعبه‏»پاك قصه‏ها مى‏دانم... دست در دست من اينك بگذار، تا از اين شهر پر از خاطره،ديدن بكنيم. هر كجا گام نهى در اين شهر و به هر سوى كه چشم اندازى مى‏شود زنده بسى خاطره‏ها در ذهنت يادى از«ابراهيم‏» آنكه شالوده اين خانه بريخت آنكه بتهاى كهن را بشكست آنكه بر درگه دوست، پسرش را كه جوان بود،به قربانى برد. يادى از«هاجر»و اسماعيلش مظهر سعى و تكاپو و تلاش‏صاحب زمزمه زمزم عشق يادى از ناله جانسوز«بلال‏» كه در اين شهر،در آن دوره پر خوف و گزند به‏«احد»بود بلند. يادى از غار«حرا»،مهبط وحى يادى از بعثت پيغمبر پاك يادى از«هجرت‏»و از فتح بزرگ يادى از«شعب ابى طالب‏»و آزار قريش! شهر دين،شهر خدا،شهر رسول، شهر ميلاد على (ع) شهر نجواى حسين،در«عرفات‏» شهر قرآن و حديث شهر فيض و بركات!...» آرى...و بسى خاطره از جاى دگر...شخص دگر. كجاى‏«حج‏»را مى‏توان يافت كه نشان از كسى،حادثه‏اى،خاطره‏اى نداشته باشد؟ كدام عمل حج است كه منقطع از ريشه‏اى در تاريخ باشد؟
پى‏نوشتها:
1.ان على العاقل ان لا يكون ذاهبا الا فى ثلاث:تزود لمعاد او مرمة لمعاش او لذة فى غير محرم.
(مكارم الاخلاق،ص 240)
2.سافروا تصحوا،و جاهدوا تغنموا و حجوا تستغنوا. (محاسن برقى،ص 345)
3.اذا كان آخر الزمان خرج الناس للحج اربعة اصناف:سلاطينهم للنزهه،و اغنيائهم للتجارة،و فقرائهم للمسالة،و قرائهم للسمعة. (محجة البيضاء،ج 2،ص 189)
4بحار الانوار،ج 99،ص 8.
5.محجة البيضاء،ج 2،ص 152.
6.محجة البيضاء،ج 2،ص 153.
7.علامه امينى،سيرتنا و سنتنا،ص 160.
8.آل عمران،96.
9.محجة البيضاء،ج 2،ص 154.
10.بحار الانوار،ج 99،ص 60.
11.المحجة البيضاء،ج 2،ص 154.
12.كليات اقبال،ص 549.
13.سوره حج،آيه 27.
14.كتاب حج (مجموعه مقالات) ، (انتشارات وزارت ارشاد اسلامى) ،ص 33.
15.بحار الانوار،ج 99،ص 103.
16.بحار الانوار،ج 99،ص 105.
17.بحار الانوار،ج 99،ص 124.
18.بحار الانوار،ج 99،ص 315.
19.كتاب حج (مجموعه مقالات) ،ص 21،متن اين حديث طولانى را به نقل از مستدرك الوسائل بيان كرده است.ناصر خسرو هم در قصيده معروف خود (حاجيان آمدند با تعظيم...) آن را به نظم‏در آورده.
20.بقره،آيه 144.

حج،يافتن تاريخ در جغرافى
زيارت حج،برداشتن گام بلندى است‏بر فراز چندين هزار سال و شنيدن تاريخ زمان ابراهيم (ع) است در امروز،و ديدن آثار هزاره‏هاى ايمان و اعتقاد و عشق و ايثار است،در ميان اين همه آثار رنگارنگ و ثابت و متغير و جديد و قديم...
حج،ياد آور تنها تاريخ اسلام و حتى تاريخ حضرت ابراهيم (ع) نيست،بلكه با تاريخ و سرگذشت همه انبياء توحيدى و كل بشريت،گره خورده است و پيوند دارد.
در حج،فقط يك منطقه جغرافيايى زيارت نمى‏شود،بلكه يك فرهنگ تاريخى پيش روى زاير است.
حج،يافتن تاريخ در جغرافى است.
حج،تاريخ مجسم و عينيت‏يافته است.
حج،تجسم تاريخ توحيد است.
زيارت اين ميعادگاه،مرورى است‏بر يك تاريخ كهن و سرشار از معرفت و فرهنگ و تعاليم ليكن،اين احياى خاطرات اين ديار و اين مرور آموزنده و سير پربار،براى كسى است كه با جزئيات تاريخ و حوادث و خاطره‏هاى نهفته در سنگ سنگ اين شهر و گوشه گوشه اين منطقه،آشنا باشد.و گرنه،براى نا آشنا و بى‏خبر از آنچه بر اين سرزمين گذشته است،با ديگر جاهاى تفاوتى نخواهد داشت.آنچه شور آفرين و احساس برانگيز است،دانستن رخدادها و خاطره‏هاست.
آرى،الهام گرفتن از زيارت حج و احياى خاطرات مقدس و بزرگ اين سرزمين و شهر،ضرورتا مبتنى بر شناخت تاريخ است.هر اندازه كه با تاريخ بشرى و تاريخ اديان توحيدى و انبياء الهى و بخصوص با تاريخ اسلام و حيات پيامبر (ص) بيشتر آشنا باشيم،حج‏بر ايمان پر معنى‏تر و گيراتر و خاطره انگيزتر خواهد بود.
خاطره‏هاى شكوهمند
كعبه،با زندگى حضرت ابراهيم،پيوند دارد.
يادآور بناى اين مسجد مقدس و كعبه عزيز،توسط ابراهيم و اسماعيل‏است.
يادآور تلاش هاجر و سعى او در فاصله دو كوه صفا و مروه و جوشيدن چشمه زمزم از زير پاى اسماعيل است.
كعبه،بناى يادبود توحيد است.
در حج،حاجى به صورت و نقش ابراهيم (ع) عمل مى‏كند.گاهى چاقو در دست،قربانى مى‏كند،ابراهيم وار،در ذبح اسماعيلش،گاهى در طرد شيطان،رمى جمرات مى‏كند و به آن سمبلهاى تجسم ابليس سنگ ريزه پرتاب مى‏كند،گاهى با پوشيدن لباس احرام،كفن پوش مى‏شود،و گاهى در نقش هاجر و به ياد او،هفت‏بار بين صفا و مروه سعى مى‏كند.
كعبه،يادآور دو بت‏شكن بزرگ تاريخ است:يكى ابراهيم،قهرمان توحيد،كه سازنده اين بناى كهن توحيدى است،و ديگرى على (ع) كه در فتح مكه،پاى بر دوش پيامبر نهاد و كعبه را از لوث بتها تطهير نمود.
كعبه،هم مبدا امامت است[ميلاد على (ع) در آن]و هم منتها و فرجام امامت است[تكيه‏گاه حضرت مهدى (عج) به كعبه هنگام ظهور].
جاى پاى حضرت ابراهيم (ع) در مسجد الحرام است (مقام ابراهيم) جاى قدمهاى پيامبر و ائمه و امام زمان در اين مسجد است.
حجر الاسود را پيامبر و اولياى خدا بوسيده و بر آن دست كشيده‏اند.
حج،يادآور حج نيمه تمام امام حسين (ع) و عزيمت‏به شهادتگاه كربلاست.
كعبه،يادآور نزول سوره فيل و نابودى قوم ابرهه در سوء قصد به اين خانه است.
مسجد الحرام،ناله‏هاى جانسوز زين العابدين (ع) را به همراه دارد.
مسجد الحرام،جايى است كه پيامبر در آنجا نماز خوانده و امامان معصوم در آنجا عبادت خدا كرده‏اند.حجر الاسود،تبرك يافته لمس و مسح و بوسطه طيبين و طاهرين و معصومين است.
مكه،همه ساله شاهد حضور امام عصر (ع) در منى و عرفات است و مشام جان،اگر آشنا به عطر حضور باشد،مى‏تواند به استشمام آن حضور نورانى نايل آيد و در هر جا،رد پاى مهدى (ع) را بيابد.
عرفات،آن عشق و شور و عرفان حسين بن على (ع) را در دامنه‏«جبل الرحمه‏»تداعى مى‏كند. در تب عرفان عرفات،مى‏توان با حسين بن على (ع) اينگونه خطاب كرد كه:
«اى حسين!....
تو در اين دشت چه خواندى كه هنوز سنگهاى‏«جبل الرحمه‏»،از گريه تو نالان‏اند؟ عشق را هم ز تو بايد آموخت و مناجات و صميميت را...و عبوديت را. و خدا را هم...بايد ز كلام تو شناخت.
در دعاى عرفه، تو چه گفتى؟تو چه خواندى،كه هنوز، تب عرفان تو در پهنه اين دشت‏به جاست؟
پهندشت عرفات وادى‏«معرفت‏»است و به مشعر وصل است وادى شور و«شعور» دشت،از نام تو عرفان دارد و شب،از ياد تو عطر آگين است.آسمان،رنگ خدايى دارد.
و تو گويى به زمين نزديك است اى حسين!...
اى زلال ايمان مرد عرفان و سلاح در دعاى عرفه تو چه خواندى،تو چه گفتى،كامروز زير هر خيمه گرم يا كه در سايه هر سنگ بزرگ يا كه در دامن كوه حاجيان گريان‏اند با تو،در نغمه و در زمزمه‏اند».
و امام على (ع) آنجا كه فلسفه تشريع حج را بيان مى‏كند،از جمله به اين نكته اشاره مى‏فرمايد كه حاجيان در موقف‏هاى انبياء مى‏ايستند و گام،جاى گام رسولان مى‏گذارند:«...و وقفوا مواقف انبيائه‏» (1)
باز در حديث ديگرى،از جمله آثار و نتايج‏حج،همين احياى خاطره و زنده نگه داشتن آثار و اخبار،مطرح شده است،آنجا كه هشام بن حكم از امام صادق (ع) در باره فلسفه تكليف و تشريع حج و طواف بر گرد خانه خدا سؤال مى‏كند،امام در ضمن بيان مبسوطى مى‏فرمايد:
«...فجعل فيه الاجتماع من المشرق و المغرب ليتعارفوا و لينزع كل قوم من التجارات من بلد الى بلد و لينتفع بذلك المكارى و الجمال و لتعرف‏آثار رسول الله و تعرف اخباره و يذكر و لا ينسى...» (2)
در اين سخن،آنچه محور قرار گرفته است عبارت است از:
-اجتماع در كنگره عظيم جهانى از شرق و غرب، -شناخت متقابل افراد نسبت‏به هم، -منافع اقتصادى براى مسلمين، -شناخت آثار پيامبر، -شناخت و احياى اخبار و گفتار پيامبر،تا فراموش نشود.
به بركت‏حج و اين فريضه الهى است كه فرصتى براى آشنايى با ملتها و مليتها،و نژادها، شخصيتها و مردم گوناگون پيش مى‏آيد.در حديث ديگرى،باز هم به نتايج فرهنگى زيارت خانه خدا و سفر حج اشاره شده و امام رضا (ع) فرموده است:
«...مع ما فيه من التفقه و نقل اخبار الائمة الى كل صقع و ناحية...» (3)
و اشاره به تفقه و دين شناسى و شناخت مكتب و گسترش فرهنگ اهل بيت‏به هر طرف شده است.
در چهل روز مسافرت و زيارت حج،مى‏توان به اندازه چهل سال تجربه اندوخت و تاريخ 23 ساله اسلام را در 23 روز حج‏شناخت.
گفتيم كه اين براى آشناى به تاريخ ميسر است.
«...در اين بيست و سه روز مى‏توانى همه جا با پيغمبر همراه باشى،سيزده روز در مكه بمانى-به نشانه سيزده سالى كه او در مكه بود-و در پى او،سفرى به طائف كنى و به همان جاها كه او رفت.سفرى به دعوت و سفرى به جنگ،و سپس همراه مهاجران،از مكه به مدينه هجرت كنى و در راه‏«ربذه‏»و بدر،و سپس ورود به‏«قبا»و آنگاه مدينه،به سراغ هر كوچه‏اش،پس كوچه‏اش،هر نقطه‏اى كه نشانى از او دارد و از خاندان او و ياران او...و بدين گونه در متن تاريخ پر شور و عشق و جنبش و جهاد اسلام قرار گيرى و خود را در آن بيست و سه سال پر بركت تاريخ آدمى،در ميان مهاجران و انصار بيابى و تاريخ اسلام و سيره پيامبر را در كنار حج، اينچنين ببينى و يك دوره كامل و دقيق و زنده و تغيير دهنده اسلام را همراه حج در گهواره اسلام و در عزيزترين زمين و زمان و آماده‏ترين حالات و آزادترين بخش عمر...بياموزى...» (كتاب‏«حج‏»،ص 11)
در مسجد الحرام،قبر حضرت اسماعيل و مادرش هاجر در«حجر اسماعيل‏»است.
بنا به رواياتى،قبر هفتاد نفر از انبياء در مسجد الحرام،بين ركن يمانى و حجر الاسود است.و نيز قبر حضرت صالح (ع) در آنجاست.
در قبرستان ابوطالب (قبرستان معلى) در مكه،قبور بزرگان بسيارى از جمله عبد مناف،عبد المطلب،ابو طالب،خديجه كبرى و...قرار دارد.
در اطراف مكه هم قبر كسانى چون ميمونه همسر پيامبر و آمنه مادر آن حضرت و عبد الله بن عباس و حسين بن على (شهيد فخ) قرار دارد.
همچنين مرقد بسيارى از عالمان دين و بزرگان جهان اسلام در اين شهر است.
ديدار اين اماكن،براى كسانى كه محبت اولياى دين را در دل داشته باشند،بسيار مفيد و مسرت بخش و داراى الهام و آموزش است.در سفر حج،مى‏توان رهتوشه‏هاى بسيارى برداشت و به فيوضات بزرگى رسيد و سوغاتهاى گرانبهايى آورد،همچون:ايمان،هجرت،زهد، وحدت،معرفت،اخلاص،شناخت اقوام و ملل،يافتن عده و عده،گسترش افق ديد،وسعت جهانبينى،شناخت عينى آثار و اخبار رسول الله و ائمه و انبياء،اينهاست‏سوغات گرانبهاى‏اين سفر.
ولى افسوس كه جمعى از اين سفر و ديدار عظيم،فقط سوغاتشان راديو،ضبط صوت،تلويزيون رنگى،پارچه،دوربين،ساعت،اسباب بازى و ابزار تجملات و صنايع ملل كافره و خروج ارز به جيب بتهاى صنعتى جديد دنياست.با چمدانى پر،ولى قلبى و مغزى تهى از اين سفر عرفت‏برمى‏گردند...دريغ!
مرحوم صاحب جواهر،از كتاب دروس شهيد اول نقل مى‏كند كه:
«...مستحب است رفتن به محل ولادت پيامبر در مكه،كه الآن مسجدى است در كوچه‏اى معروف به كوچه‏«موله‏»و نيز رفتن به خانه خديجه كه پيامبر در مكه ساكن آن بود و فرزندان وى از خديجه در آن خانه به دنيا آمدند و خديجه در همان خانه از دنيا رفت و پيامبر تا زمان هجرت در آن خانه بود كه الآن مسجد شده است.و نيز مستحب است زيارت قبر خديجه در«حجون‏»و نيز رفتن به غار«حرا»كه پيامبر اسلام در آغاز بعثت و وحى در آنجا به عبادت خدا مشغول بود.و نيز رفتن به غار«ثور»كه محل اختفاى پيامبر از مشركين در هنگام هجرت به مدينه بود...» (4)
و نيز مى‏گويد:
«مستحب است كسى كه از مكه به راه مدينه بر مى‏گردد،در مسجد«غدير خم‏»نماز بخواند و دعاى فراوان بخواند،چرا كه آنجا موضعى و جايى است كه پيامبر،على را به خلافت‏خود منصوب و تعيين كرد». (5)
الهام گرفتن از اين خاطرات،بسى ارجمند است.
اهميت اجتماعى-سياسى حج،كه ديگر جاى بحث‏خود دارد و ازموضوع اين نوشته خارج است،ولى به اندازه‏اى است كه عمود تقويت كننده مكتب است و اگر خانه خدا،بى‏زاير شود و فريضه مهم حج تعطيل گردد،مقام رهبرى و امام،حتما بايد مردم را به آن الزام كند و هزينه هم بپردازد.اين فتواى فقهى علماى اسلام است.
امام صادق (ع) فرموده است:
«لو عطل الناس الحج لوجب على الامام ان يجبرهم على الحج ان شاؤوا و ان ابوا،لان هذا البيت انما وضع للحج‏» (6)
سفر حج،سفرى است مايه رياضت نفس و اطاعت مالى و عبادت بدنى و پرستش قولى و فعلى.
و مكه،خانه‏اى است‏براى‏«خدا»و«مردم‏»،«بيت الله‏»است و«وضع للناس‏».
كعبه خانه‏اى است،براى‏«قيام‏»نه خوابيدن، (قياما للناس) و براى سعى،نه سكون.
در زيارت حج،سلاح انديشه و نيروى عشق،در كنار هم‏اند.
و حج،فراموش كردن‏«خود»در راه‏«خدا»است.
ذوب شدن‏«من‏»ها در«ما»است.
و زاير اين خانه،به خلوص و عبوديت مى‏رسد.
زيارت خانه خدا را به قصد زيارت‏«تربت احمد»در مدينه به پايان مى‏بريم.
ديدارمان در مدينه...در فصل آينده.
«مدينه‏»،شهر پيامبر
فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى (طه،12)
مرا تنهائى و آه و فغان،به سوى‏«يثرب‏»سفر بى‏كاروان،به كجا مكتب،كجا ميخانه شوق تو خود فرما مرا،اين به،كه آن به (اقبال لاهورى)
شهر پيامبر
از سفر حج‏برگشته‏ايم و ديدار ديار يار،و زيارت‏«بيت العتيق‏»و مسجد الحرام و حرم خدا.
مى‏خواهيم از مكه به زيارت‏«مدفون مدينه‏»برويم،تا به پيامبر«جفا»نكرده باشيم و«وفا»نشان دهيم،كه خود فرموده است:«هر كس حج‏بگزارد و مرا زيارت نكند،بر من‏«جفا»كرده است‏» (من حج و لم يزرنى فقد جفانى) . (7)
در فصل پيش،در مكه بوديم،خاستگاه اسلام را ديديم، و«مطلع الفجر»قرآن را،و محل نزول وحى نخستين را،و سر چشمه را،زمزم ايمان را،كوثر توحيد را،رمز وحدت را،قبله مسلمين را...
اينك،به مدينه مى‏آييم كه تداوم همان مسير است، كه بازتاب همان جلوه است، كه دامنه آن چكاد است، كه ثمره آن بذر است، كه شاخه آن‏«شجره طوبى‏»است كه از قبله‏گاه مسلمين ريشه گرفت.
مدينه،شهر پيامبر است، شهرى كه رسول خدا،ده سال از عمر خويش را در اين ديار گذرانده است، شهر مهاجر و انصار،شهر اوس و خزرج، شهر«بدر»و«احد»و«احزاب‏»، شهر«بقيع‏»و مسجد النبى و كوچه بنى هاشم.
شهرى كه با وحى و نزول قرآن آباد شده است و محل فرود و عروج جبرئيل و فرشتگان بوده است.
در و ديوارش،زمين و فضايش مقدس است و تربت پاكش،پيكر پيامبر را در بر دارد.
شهرى كه مركز نشر و گسترش اسلام بوده و به خاطر رسول الله،شايسته هر گونه حرمت گذارى و تقدير و تقديس است.
شهرى كه ديوارهايش،كوچه‏ها و گذرهايش،يادآور دوران حيات پيامبر و ائمه است.
شهرى كه پيامبر به سويش هجرت كرد و آنجا را خانه خويش قرارداد.فرايض و احكام خدا را در همين جا بيان كرد،با دشمنان خدا از همين پايگاه،جهاد كرد.
تاريخ مجسم صدر اسلام
در مدينه،فقط با يك شهر قديمى-گر چه آراسته به مظاهر تمدن جديد-رو به رو نيستيم.
بلكه با تاريخ اسلام مواجهيم،با فرهنگ قرآنى و صدر اسلام رو به رو هستيم.مدينه تجسمى از بسيارى حوادث تلخ و شيرين است كه در صدر اسلام اتفاق افتاده است.
اگر با ديده بصيرت بنگريم و با گوش جان به نواى اين شهر دل بسپاريم،اين شهر با ما سخنها دارد.
مدينه گوياست،مدينه شاعر است،مدينه قصه گوى كهن است.
مدينه مدفن پيغمبر ماست كه خاكش سرمه چشم تر ماست مدينه مهبط جبرئيل بوده است‏مدينه مرقد چهار اختر ماست مدينه سر فراز و سر بلند است‏مدينه داغدار و دردمند است ز ديوار و زمين و كوچه‏هايش صداى ناله زهرا بلند است مدينه،«مدينة النبى‏»است،شهر پيامبر
در جاى جاى اين شهر،آثار گامهاى پيامبر را مى‏بينى،در اين شهر آهسته قدم بردار،كه قدم جاى پاى پيامبر مى‏گذارى.
با تامل و درنگ در اين شهر به زيارت بپرداز،كه با يادگارهاى معنوى پيامبر رو به رو هستى.
به توصيه و رهنمود مرحوم نراقى:
«در مدينه،هنگام زيارت،به ياد آور راه رفتن و قدم برداشتن پيامبر (ص) را در گذرگاههاى اين شهر.به ياد آور وقار و آرامش پيامبر را و خشوع وخضوعش را در پيشگاه عظمت پروردگار، تصور كن و به ياد آور كه چگونه خداوند ياد بزرگ و معرفت والاى خود را در قلب آن حضرت جاى داد و ياد آن حضرت را در كنار ياد خدا نهاد و كلام خود را بر او نازل كرد و«روح الامين‏»و فرشتگان مقرب ديگر را بر او فرود آورد...آنگاه به ياد بياور منتى را كه خداوند بر اصحاب او نهاد و آنان را به همنشينى و ديدار چهره‏اش و شنيدن كلامش موفق ساخت و افسوس بخور بر اينكه توفيق زيارت او را نداشته‏اى.
آنگاه با تضرع،از خداوند بخواه كه در آخرت،از همنشينى با آن حضرت محرومت نسازد و در اين باره،اميد فراوان داشته باش،چرا كه خداوند،نعمت ايمان را به تو ارزانى داشته و به خاطر«زيارت‏»او و شوق ديدارش تو را از خانه به سوى مزار او بيرون آورده است...» (8)
درك‏«موقعيت‏»،بيشتر در جهت پيدا كردن‏«حال‏»كمك مى‏كند.
دانستن جزئيات و خاطرات و حوادث تاريخى مربوط به هر زيارتگاه و هر شهر،باعث مى‏شود كه زاير از زيارتش و مسافر از سفرش لذت معنوى بيشترى ببرد.
در مدينه نيز اينگونه بايد باشى.
بايد بدانى كه در كجايى و به كجا آمده‏اى و بر سر اين آب و خاك و شهر مقدس چه آمده و چه گذشته است.
تاريخ اينجا كمك خوبى به تو مى‏كند.شناخت مدينه و اطرافش و حوادثش...الهام بخش است.
«...آنگاه سفرى به خيبر،اين دره خاموش و بكرى كه همچنان مانده كه در چهارده قرن پيش بوده است و در سكوت اسرار آميز عميق نخلستانهاى مرطوب آن،مى‏توانى قلعه‏هاى يهود را بر فراز كوههاى بلند پيرامونت‏ببينى ويكايك را بشناسى و فرياد رعد آساى على (ع) را كه هنوز در اين سكوت پر خاطره دره طنين انداز است‏بشنوى و آثار او را به چشم سر ببينى، چشمه على را و مسجد على را كه پايگاه نظامى او بوده است در شب تند قلعه مرحب و قلعه‏ها را كه هنوز نمودار است و خانه‏هاى متروك و نخلستانهاى خلوت خيبر را...و نقشه دقيق صف آرايى جنگها را و صحنه‏ها را و جبهه‏ها را كه در آن سرگذشتها بر روى سرزمينها در بدر و احد و خيبر و حنين و مكه...پياده شده است.و در مدينه ده روز با پيغمبر زندگى كنى و هر جا كه او رفته است‏بروى و همه جا على (ع) را نيز ببينى و بيابى و يكايك اصحاب را...و حتى خانه‏هاى اصحاب را و همه جا در مدينه‏«حال‏»، گذشته مدينه را...
و اگر بتوانى،هر جايى را در اين شهرها و كوهها و صحراها كه از او خاطره‏اى دارد و نقشه‏هاى دقيق جبهه‏هاى بدر و احد و خندق و بنى قريظه و خيبر و فتح و حنين و طائف و...محله بنى هاشم در مكه و مدينه و مسجد النبى و خانه‏هاى يكايك همسرانش و خانه فاطمه در مدينه و خانه خديجه و ابو طالب و مولد فاطمه و نشانه‏هاى دقيق خانه‏هاى ائمه و اصحاب،و نيز محله نشيمن دشمنان بزرگش در مكه...آنچنان كه بتوان در وضع دگرگون شده مكه و مدينه و طائف امروز،تصوير دقيق محيط شهر و زندگى اجتماعى و خانوادگى پيامبر را در ذهن مجسم ساخت و تاريخ را زنده ديد و خود را در آن زمان و مكان و اوضاع و احوال كه با جان ما پيوند دارد،حس كرد...» (9)
پى‏نوشتها:
1.بحار الانوار،ج 99،ص 15.
2.علل الشرايع،ص 405 و بحار،ج 99،ص 33.
3.بحار الانوار،ج 99،ص 41.
4 و 5.جواهر الكلام،ج 20،ص 69 و 75.
6.بحار الانوار،ج 99،ص 18،علل الشرايع،ص 396.
7.بحار الانوار،ج 99،ص 372.
8.نراقى،جامع السعادات،ج 3،ص 401.
9.حج،ص 11.

مزارهاى مدينه
گر چه هدف از بحث ما در اين نوشته،خود زيارت و فلسفه و سازندگى‏هاى آن است نه تاريخچه مزارها و نه جغرافياى شهرهاى زيارتى،ليكن دانستن اين خصوصيات،در بهره‏ورى از زيارت مؤثرتر است و آنكه براى زيارت به مدينه يا هر شهر مقدس ديگر مى‏رود،اگر بداند كه در آنجا چه كسانى مدفون‏اند و چه گوهرهاى تابناكى در زير خاك خفته‏اند و چه خورشيدهاى الهام بخشى به فروغ افشانى در اعصار و قرون و براى نسلها مشغول‏اند،سود بيشترى از زيارت خواهد برد.
در مدينه،غير از حرم خود پيامبر كه مدفن آن وجود پاك و آن در يكتاى وجود است،و غير از قبر بى‏نشان حضرت فاطمه (ع) كه به قول معروف و مشهور،در همان‏«روضه نبوى‏»است، قبرستان بقيع وجود دارد.قداست و حرمت اين مزارها و مشاهد،نزد هر مسلمان قدر شناس و اهل معرفت همچنان باقى است.
در قبرستان بقيع،غير از مزار و مدفن ساده و غريب چهار امام معصوم شيعه (امام حسن مجتبى،امام زين العابدين،امام باقر و امام صادق عليهم السلام) قبر اين چهره‏هاى گرامى نيز وجود دارد:
عبد الله،پدر پيامبر عباس،عموى پيامبر ابراهيم،پسر پيامبر صفيه،عمه پيامبر زينب و ام كلثوم و رقيه،دختران پيامبر فاطمه زهرا (طبق بعضى نقلها) حليمه سعديه،دايه پيامبر فاطمه بنت اسد،مادر امير المؤمنين عقيل،برادر امير المؤمنين تعدادى از همسران رسول خدا،
تعدادى از صحابه و تابعين،همچون مقداد،جابر بن عبد الله انصارى،مالك اشتر،عثمان بن مظعون،سعد بن معاذ،ابن مسعود،محمد حنفيه و... (1)
و بقيع،همچنان غريبانه،زير تابش خورشيد قرار گرفته است.
بقيع ما نشانش بى نشانى است بقيع ما گلستان نهانى است درون شب در اين گلزار خاموش چراغش نور ماه آسمانى است بقيع دلخراش ما در اينجاست قبور اولياى ما،در اينجاست درونش قبر بى‏نام و نشانهاست كه مى‏گويند آنجا قبر«زهرا»است
در اطراف مدينه،در«ربذه‏»،قبر ابوذر غفارى است،آن صحابى پاكباز شهيد،و در جاى ديگر مدفن محمد نفس زكيه است.
در كنار كوه احد،آنجا كه جنگ معروف پيامبر با مشركين اتفاق افتاد،شخصيتهاى بارزى چون حمزه سيد الشهداء،عبد الله بن جحش،مصعب بن عمير،حارث بن انس،رفاعه،حنظله و شهداى ديگر احد-كه تعدادشان به هفتاد مى‏رسد-مدفون‏اند.
در احاديث ما،هنگام زيارت مدينه به ديدار اين آثار و نشانها دستور داده شده است.
در حديثى امام صادق (ع) به يكى از اصحاب مى‏فرمايد:در مدينه،از مسجد«قبا»شروع كن،در آن نماز و دعا بخوان و در محل سكونت و نمازخانه پيامبر نماز بگزار.به سوى احد رفته و در مسجد آنجا نماز بخوان و بر مدفن حمزه بگذر و بر او سلام بده،بر قبور شهدا بگذر،كنار آنها ايستاده و بگو:«سلام بر اهل ديار.شما پيشاهنگ ماييد و ما به شما خواهيم پيوست...» (2)
زيارت قبور اولياى دين،هم از جنبه اخلاقى و تربيتى سازنده است و هم براى آخرتمان ذخيره جاويد است.
پيامبر اسلام فرموده است:«هر كس حسن بن على (ع) را در بقيع زيارت كند،گامش بر صراط استوار خواهد بود،آن روز كه قدمها مى‏لغزند...» (3)
بر درگه و آستان‏«احمد»
مران از در،كه مشتاق حضوريم از آن دردى كه دادى،ناصبوريم بفرما هر چه مى‏خواهى بجز صبر كه ما از وى دو صد فرسنگ دوريم
(اقبال لاهورى)
«قبه خضراء»كه بر مرقد پيامبر است،نگين درخشان مدينه است.
اعتبار و شرف مدينه به اين است كه حبيب خدا و رسول آخرين و شفيع امت در آن است.
گنبد سبز حرم،نشان آن معنويت و عرفان نبوى است كه جاذبه‏اش دلها را مى‏ربايد.
آرزوى ديرينه هر مسلمان و عشق برتر آحاد امت آن است كه روزى به زيارت آن مرقد پاك و آن تربت مبارك نايل شوند.
جلوه وجود آن حضرت،از وراى بيش از هزار و چهار صد سال مى‏درخشد و ديده‏ها را جذب و خردها را مدهوش و جانها را شيفته مى‏سازد.
زيارت آن پيامبر،فرض مسلمانى و شرط ادب و مقتضاى عقل و فرمان عشق است.
عده‏اى با ايجاد شكها و وسوسه‏ها و آشوبهاى فكرى،از مسائلى همچون زيارت انتقاد كرده و آن را با روح اسلام و توحيد،ناسازگار دانسته و از اين رهگذر به شيعه تاخته و تشيع‏زا متهم به افكار شرك آلود كرده‏اند.ولى جمعى از علماى شيعه با رد آن شبهه‏ها،پاسخهايى دندان شكن در دفاع از حق داده‏اند.چرا كه مقتضاى شرف و لازمه پاسدارى از ايمان و مرزبانى ارزشهاى والاى تشيع اين بوده است.
قهرمانان اين ميدان بسيارند كه يكى از چهره‏هاى درخشان و چيره دست اين صحنه،مرحوم علامه امينى است.
اين محقق مصلح و نويسنده بزرگ اسلام،مسئله را از نظر دليلهاى عقلى و نقلى و سندهاى حديثى و تاريخى اثبات كرده و سفارشهاى پيامبر را در باره زيارت و مشروعيت و استحباب آن بيان نموده و اين موضوع را از جهات گوناگون مورد بحث دقيق و عميق و علمى و گسترده و مستند قرار داده است.عناوين بحث مرحوم امينى در الغدير چنين است:
1.احاديث وارده در باره زيارت قبر پيامبر، 2.سخنانى از بزرگان و علماى مذاهب چهارگانه تسنن پيرامون زيارت قبر پيامبر، 3.آداب زيارت، 4.متن زيارتهايى براى پيامبر و دعا در كنار قبر مطهر وى، 5.تشويق به زيارت قبور و... (4)
اينجا به چند نمونه از احاديث فراوانى كه در مجموعه‏هاى حديثى شيعه و عامه نقل شده است اشاره مى‏كنيم:
پيامبر اسلام:«هر كس مرا يا يكى از ذريه‏ام را زيارت كند،من هم روز قيامت زيارتش كرده و از هراسهاى آن روز،نجاتش مى‏دهم‏». (5)
مرحوم صاحب جواهر،از اين حديث،استحباب زيارت غير معصومين رااز ذريه پيامبر استفاده نموده است (6) و در جاى ديگر هم گفته است:
«مستحب است زيارت صحابه برگزيده پيامبر،همچون سلمان فارسى در مداين و عمار ياسر در صفين و ابوذر در ربذه و حذيفه و همانند آنان و شهدا،خصوصا جعفر بن ابيطالب در«مؤته‏»، و قبر پيامبران،هر جا كه دفن شده‏اند...» (7) امام باقر (ع) :«زيارت قبر پيامبر،برابر با پاداش يك حج مقبول،همراه با پيامبر است‏» (8)
امام صادق (ع) :«زيارت قبر پيامبر و زيارت قبور شهدا و زيارت قبر حسين،برابر با حج مقبول در همراهى پيامبر است‏».
(زيارة قبر رسول الله و زيارة قبور الشهداء و زيارة قبر الحسين تعدل حجة مبرورة مع رسول الله) (9)
پيامبر اسلام (ص) :«يا على!هر كس مرا،يا تو را،يا دو فرزندت-حسن و حسين-را،در حال حياتمان يا پس از مرگمان زيارت كند،ضامن مى‏شوم كه او را از هول و وحشتهاى يامت‏خلاص كرده و در درجات خويش،همراه خود سازم‏». (10)
امام صادق (ع) :«در حرم پيامبر،برترين جايى كه نماز در آن خوانده شود،نزديك قبر است. هر گاه وارد مدينه شدى و به مسجد پيامبر رفتى،از قبر پيامبر شروع كن،بايست و بر پيامبر سلام بده و بر رسالت و بلاغ،بر او گواهى ده...» (11)
كه اين،تحكيم و تجديد ميثاق امت‏با پيامبر است.
ادب و آداب زيارت
از آداب ظاهرى و باطنى زيارت پيامبر و ائمه،سخن شهيد اول در دروس را نقل مى‏كنيم كه مرحوم علامه مجلسى نقل كرده است كه خلاصه آن چنين است:
«-قبل از ورود به زيارتگاه،غسل كردن و با طهارت بودن، -با لباسهاى پاكيزه و بوى خوش زيارت كردن، -آرام قدم برداشتن و با خضوع و خشوع آمدن، -بر درگاه حرم ايستادن و دعا خواندن و اجازه ورود خواستن و اگر رقت قلب حاصل شد،آنگاه وارد شدن، -در برابر ضريح ايستادن و زيارتنامه خواندن، -گونه راست و چپ صورت را بر ضريح نهادن و با تضرع،از خدا حاجت‏خواستن، -صاحب قبر را براى بر آمدن حاجت و رفع نياز،شفيع قرار دادن، -دو ركعت نماز زيارت خواندن و دعاهاى منقول را خواندن و تلاوت قرآن، -حضور قلب داشتن در تمام مراحل زيارت،و نيز توبه و استغفار و صدقه دادن به نيازمندان و تكريم خادمين مزار...» (12)
و خلاصه...خود را در محضر رسول الله ديدن و ادب شايسته مقام را دانستن و به كار گرفتن.
بى شك،همان آداب ظاهرى نيز به حصول توجه قلبى و ادب باطنى كمك مى‏كند و كيفيت زيارت كردن و جزئيات زيارت خواندن و كم و كيف اين تشرف و ديدار معنوى را نيز بايد از خود اولياى دين آموخت.
امام صادق (ع) به محمد بن مسلم-كه از اصحاب بزرگ اوست-چنين‏دستور العمل مى‏دهد:
«هر گاه به زيارت مرقد امير المؤمنين (ع) رفتى،غسل زيارت كن،پاكيزه‏ترين جامه‏هايت را بپوش،بوى خوش و عطريات استعمال كن،با آرامش و وقار،آرام آرام حركت كن،وقتى به‏«باب السلام‏»رسيدى،رو به قبله بايست و سه بار تكبير بگو،و آنگاه زيارت را بخوان...» (13)
و آنگاه متن زيارت،در كتب روايتى نقل شده است،كه فعلا از بحث ما جداست.
در مورد آداب باطنى و توجه پيدا كردن در زيارت حضرت،مرحوم نراقى توصيه مى‏كند:
«...در نجف،به خاطر آور كه اينجا«وادى السلام‏»و مجمع ارواح مؤمنان است و خداوند اينجا را جزء شريفترين مكانها قرار داده است و مدفن وصى پيامبر در اينجاست.همچنين مدفن آدم و نوح،در همين محل است...» (14)
خلاصه اينكه هنگام زيارت نجف،بايد توجه داشت كه اينجا تربت ابو تراب است و على (ع) ،آن جاودانه مرد در اينجا آرميده است.در اين صورت،دلى از سنگ مى‏بايد كه نلرزد و خاشع نشود، و ديده‏اى بى فيض بايد باشد تا اشگى از شوق نريزد،يا آهى از درد نكشد و داغ مظلوميت على (ع) ،او را غمگين نسازد.
آن كس كه به زيارت على (ع) مى‏آيد،بايد پاى پر آبله‏اش،هرگز خسته نگردد و در راه طلب، شب از روز باز نشناسد و رنج را بر راحت‏بگزيند و به‏اين ديار،با پاى سر بدود و با رهتوشه عشق سفر كند و در جوار اين تجليگاه فروغ ايزدى،رحل اقامت افكند.
از زبان بزرگان بياموزيم.
مرحوم شيخ بهائى نيز بيان جالب و دستور العمل خوبى دارد.وى،در يكى از سروده‏هاى مفصل خويش كه به عربى است،در مورد زاير آن حضرت و حضور قلبش و آگاهى به موقعيت زيارت،مى‏گويد:
«...خوشا آن كس كه او را يك بار زيارت كند.
اى سواره‏اى كه راههاى پر سنگلاخ و سوزان را مى‏پيمايى و دشتها و بيابانها را طى مى‏كنى، اگر خواستى كه خداى آسمان را خشنود كرده و پس از كوردلى،به رشد برسى و در روز تشنگى قيامت،از كوثر سيراب شوى،هر گاه در سير و سفر طولانى و دور و دراز خود،به آن ديار رسيدى و بر تربت على (ع) ايستادى و اظهار محبت نسبت‏به او كردى و ريسمان استوار الهى را ديدى و پس از سير شبانه‏ات،روياروى نجف قرار گرفتى،پس مخواب،مگر اندكى.
ره توشه و بارت را همان جا بر زمين بگذار و از آن خاك مگذر.
بر آستان او بمان و همچون گرفتارى دردمند و فروتن بايست و با انبوه مردم سير كن و غبار آن ديار را ببوى.
اگر مطيع فرمان خدايى او را خشنود كن كه محبت ائمه،فرضى است‏خدايى.از اين فريضه، پاداش خود را مضاعف گردان،در اين سرزمين چهره بر خاك بگذار...
وقتى به آن تربت رسيدى سلام كن و شيفته شيداى آن آستان باش.
قبر كسى را آنجا زيارت كن كه با والايى‏ها نمايان است.در آنجا نور را مى‏بينى كه فضا را آكنده است و شعاعش همه جا را فرا گرفته است.
اگر در زمانش حضور نداشتى،با گريه‏ات ياريش كن.
در حضور او بايست،فرمانش را اطاعت كن و از صاحب قبر بپرس كه:
چگونه زمان را در نورديدى و افتخار را به دست آوردى!عاشقانه بايست و از دشمنانش بيزارى بجوى و محبت‏خويش را به سويش بپراكن و آشكار كن و از درگاهش مرو و به او سلام مرا برسان.سلام شيفته‏اى از ديارى دور!
او را زيارت كن و در قرب او بهره‏ور باش تا پاداش به دست آورى و نجات يابى.
برخيز...و خاك آن آستان را ببوس و توجهت را به درگاه او ابراز كن و از روى كوچكى،چهره بر خاك بگذار...
در آن مكان بسيار گريه كن و بگو:اى قسيم بهشت و دوزخ!غلامت از تو اميد امان دارد بلا او را به اينجا كشانده است و زمانه جفايش كرده و از حوادث به تو پناه آورده است.
اى كشتى نجات،به تو روى آورده و در زندگى سرمايه‏اى جز محبت‏شما را ندارد.
پس در سختى قبر،هنگام مرگ،او را نگه دار،كه تو پناه خستگان روزگارانى...» (15)
غرض،بيان فضايل على (ع) نيست،كه آن مقوله‏اى است جدا،كه نه در اين مقاله مى‏گنجد و نه اين بحث،در صدد پرداختن به ارزشهاى والاى امير المؤمنين (ع) است.صرفا اشاره‏اى ست‏به برخى احساسها و حالتها كه بزرگان و حق شناسان و عارفان به مقام على (ع) در سخن و سروده خويش بيان كرده‏اند و زيارت را با كيمياى‏«معرفت‏»گوهرى گرانبها كرده‏اند.
و گرنه...:
اوصاف على به گفتگو ممكن نيست جا دادن بحر،در سبو ممكن نيست مداح على،خدا بود در قرآن مدحش به زبان خلق او ممكن نيست
پا به پاى عالمان فرزانه
روح زيارت،همان ارتباط معنوى داشتن و رابطه قلبى پيدا كردن با امام است.
پيدا كردن‏«حال‏»در زيارت،در گرو معرفت و علاقه است.
يافتن خشوع و خضوع در مزار امامان،در سايه توجه و التفات به موقف و جايگاه و مقام است.
عارفان به عظمت امام،آگاهانه‏تر زيارت مى‏كنند.
عاشقان جلوه مولا،شيفته‏تر ديدار مى‏نمايند.
على شناسان بزرگ،در زيارتشان به گونه‏اى ديگر سخن مى‏گويند.
با«حضور»شان تكلم مى‏كنند.
با«نگاه‏»شان حرف مى‏زنند.
با اشگشان در حرم سخن مى‏گويند و هديه دل و دين نثار مى‏كنند.
با التهاب و شوقشان عشق را زمزمه مى‏كنند.
آن‏«حال‏»كه دارند،ديدنى است نه گفتنى، يافتنى است،نه بافتنى، چشيدنى است،نه شنيدنى، لذت آن ديدار،نه به بيان مى‏آيد و نه در وصف مى‏گنجد و نه قابل انتقال به ديگرى است.
آنجا دل است كه رابطه مى‏يابد، دلدادگى است كه ترجمان عشق است،
آنكه‏«معرفت‏»قلبش را آباد كرده باشد و از«محبت‏»،سرمست‏باشد و شيفته ديدار،وقتى به وصال مى‏رسد،شوق زيارت،تمام هوش و حواس و توجه او را به آن محبوب منعطف مى‏كند. به قول سعدى (16) :«به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم،دامنى پر كنم،هديه اصحاب را.چون برسيدم،بوى گل چنان مست كرد كه دامنم از دست‏برفت...»
اگر اين محبت دو جانب باشد،ارتباط بين‏«زاير»و«مزور»قوى‏تر و عيانتر و بى‏پرده‏تر خواهد شد و زاير،چهره محبوب را بى واسطه خواهد ديد و به فيض ديدار و فوز لقاء نايل خواهد شد.
چنين نمونه‏هايى از عالمان بزرگ شيعه و از اولياء الله،فراوان مشاهده و نقل شده است، حضور و تشرف مقدس اردبيلى در حرم مولا على (ع) براى حل مشكلات علمى،معروف است. به نقل محدث قمى:
«...مقدس اردبيلى از ساكنين حرم امير المؤمنين،نجف اشرف بوده و هرگاه مسئله‏اى براى او مشتبه مى‏شده،در شبها خود را به ضريح مقدس مى‏رسانيده و جواب مى‏شنيده و گاهى بوده كه آن حضرت،او را به حضرت صاحب الامر-روحى فداه-حواله مى‏فرموده،هر گاه آن امام بزرگوار در مسجد كوفه تشريف داشته...» (17)
وقتى چنين رابطه‏اى حكمفرما باشد،بيقرارى در وقت زيارت،و التهاب درونى هنگام حضور يافتن در كنار مرقد مطهر امام على (ع) امرى عادى مى‏شود.و اگر چنين نشود جاى تعجب است.
بى‏اختيار شدن هنگام تشرف به حرم،و دل را به دلدار سپردن و انقلاب روحى پيدا كردن و مجذوب مقام و معنويت امام شدن،از ويژه‏گيهاى زايرى است كه به نهايت معرفت و اوج شناخت و حد اعلاى عشق و شيفتگى رسيده باشد.
در حالات علماى بزرگى همچون شيخ آقا بزرگ تهرانى،علامه امينى،مرحوم آشتيانى و ديگران،اينگونه حالات روحى نقل شده است.حتى گاهى‏اين جذبه و شوق و انقلاب روحى تا حدى است كه زاير نمى‏تواند وارد حرم شود و برق تجليات الهى كه از طريق اهل بيت و امام معصوم و واسطه‏هاى فيض الهى مى‏رسد،زائر عارف را مى‏گيرد و بى‏اختيار مى‏كند.چنين احساس مى‏كند كه زيارت،در حال حيات اوست،در ديدار،حالتى پيدا مى‏شود كه گويا مى‏بيند،و مشاهده حضورى دست مى‏دهد،اين حالت را از نوع و كيفيت زيارت و خصوصيات تشرف عالمان فرزانه مى‏توان دريافت.كاملا هدفشان كه فقط زيارت امام است و مقصدشان تشرف است،نمودار است.اينگونه عارفان و عالمان در مسير زيارت و در طول راه و هنگام رفتن به زيارت حرم،مشغول چيزهاى ديگر نمى‏شوند،دل به جاذبه ديگر نمى‏سپرند،و با توجه كامل،رو به سوى مرقد و حرم مى‏روند و با ولى خدا و مولاى خود،به راز دل گويى و نجوا مى‏پردازند.
اينك به دو نمونه توجه كنيد:
1.زيارت علامه امينى
مرحوم علامه امينى،كه شيفتگى و محبت او نسبت‏به مقام ولايت علويه،معروف است و سند اين عشق،كتاب الغدير اوست،از اين حالت قلبى و تحول روحى و زيارت،برخوردار بود.
«...مرحوم امينى،فراوان در اوقات مختلف به زيارت حرم امير المؤمنين مشرف مى‏شد.پس از خواندن اذن دخول و تشرف به حرم،خضوع و خشوع و اندوه و تحول روحى بر او مسلط مى‏شد.در پيش روى مرقد امام مى‏نشست و با جملات و فرازهاى زيارتهاى معهود،مولايش را مورد خطاب قرار مى‏داد،در حالى كه سيل اشگ بر محاسن مباركش جارى بود و اين اشگ،تا پايان زيارت (كه گاهى بيش از يك ساعت‏به طول مى‏انجاميد) قطع نمى‏شد...» (18) و به نقل يكى از فضلا كه شاهد عينى بوده است:«در حرم حضرت امير،علامه امينى،دعاى‏«ابو حمزه ثمالى‏»را مى‏خواند،افراد در حرم منقلب مى‏شدند،دست از زيارت مى‏كشيدند و به زيارت او گوش مى‏كردند.»
2.زيارت امام خمينى (ره)
امام امت،كه در همه اوصاف و برخوردها و عملكردها و موضعگيرى‏ها و اخلاقيات و...الگو و نمونه بودند و نظمى دقيق بر كارشان،هميشه حاكم بود،در مسئله زيارت حضرت امير (ع) هم در نجف،اين خصوصيت را داشتند.به اين نقل توجه كنيد:
«...در تشرف امام خمينى به حرم مطهر امير المؤمنين (ع) با آن آداب خاص زيارت آن حضرت،باز شايان توجه است.با كمال ادب و متانت اذن دخول مى‏خواندند،سپس از طرف پايين پا وارد حرم مى‏شدند و مقيد بودند كه از بالاى سر مطهر حضرت امير (ع) عبور نكنند (چنان كه در روايات وارد شده) و هنگامى كه مقابل ضريح مطهر مى‏رسيدند،زيارت‏«امين الله‏»يا زيارت ديگرى را با نهايت اخلاص مى‏خواندند.بعد دوباره به طرف پايين پا،برمى‏گشتند و در گوشه‏اى از حرم،نماز زيارت و دعاى نشسته مى‏خواندند و باز دو ركعت نماز،و سپس بلند مى‏شدند و با رعايت آداب و اخلاص تمام،از حرم مطهر خارج مى‏شدند.» (19)
«...ايشان در نجف اشرف،از روزى كه وارد نجف شدند تا روزى كه از نجف مهاجرت كردند،هر شب سه ساعت كه از شب مى‏رفت،زمستان يا تابستان،هواى سرد،گرم،ايشان در حضرت على (ع) بودند.حرمشان ترك نمى‏شد.درست‏سر ساعت 3 به وقت محلى كه در تابستان ساعت‏سه، 10 شب مى‏شد به وقت اينجا،در زمستان هشت‏شب مى‏شد و ايشان سر ساعت 3 در حرم حضرت على (ع) بودند.اين برنامه‏شان هرگز ترك نمى‏شد.حتى يك وقت‏به دنبال كودتايى كه در عراق رخ داد،حكومت‏نظامى شده بود.برادر شهيد،مرحوم حاج آقا مصطفى مى‏گفتند كه ديديم آقا توى اطاق نيست.گفتيم نكند آقا رفته باشد حرم.كجا رفته باشد،اين طرف بگرد، آن طرف بگرد،تا اينكه ديديم رفته بالاى پشت‏بام ايستاده كه گنبد پيدا باشد و دارد زيارتنامه مى‏خواند...» (20)
آرى...گويا پيمانى است كه امام امت،هر شب،در طول 14 سال اقامت در نجف،با مولاى خودش تجديد مى‏كند.هر شب...هر شب اعلام حضور است.اعلام محبت و ولايت است،بيعت‏با على (ع) است.آرى،چنين كنند بزرگان.
پى‏نوشتها:
1.محمد هاشم خراسانى،منتخب التواريخ،صص 104-101.
2.وسائل الشيعه،ج 10،ص 276،حديث 2.
3.بحار الانوار،ج 100،ص 145.
4.اين بحث مفصل را در جلد 5 الغدير،ص 86 تا 207 مطالعه نماييد.
5.بحار،ج 100،ص 123،وسائل،ج 10،ص 259.
6.جواهر الكلام،ج 20،ص 80.
7.جواهر الكلام،ج 20،ص 103.
8.بحار،ج 100،ص 123.
9.وسائل،ج 10،ص 278،حديث 6.
10.وسائل،ج 10،ص 257،حديث 16.
11.بحار،ج 99،ص 378.
12.بحار،ج 100،ص 134.
13.وسائل الشيعه،ج 10،ص 305.
14.محمد مهدى نراقى،جامع السعادات،ج 3،ص 403.
15.بخشى از«غديريه‏»مفصل شيخ بهائى (الغدير،ج 11،ص 246) فطوبى لمن زاره مرة...
16.گلستان سعدى،ديباچه.
17.شيخ عباس قمى،فوائد الرضويه،ص 25.
18.الغدير،ج 1،مقدمه بر چاپ چهارم،به قلم شيخ رضا امينى،ص 78.
19.سرگذشتهاى ويژه از زندگى امام خمينى،ج 1،ص 122.
20.همان،ص 91.

نقش زيارت در عصر خفقان و خشونت
حق،در قامت‏حقپرستان جلوه مى‏كند.
حق،با ايثار و فداكارى حقجويان،ماندگار مى‏شود.
حق،با تلاش و باطل ستيزى حق طلبان،بر كرسى مى‏نشيند.
و...«زيارت‏»،گامى است در اين باره.
زيارت،با امامان شيعه و اهل بيت پيامبر پيوند دارد.و ماجراهاى ائمه و حيات سياسى و اجتماعيشان و برخوردهاى فكرى و فقهيشان،همه و همه-همچنان كه قبلا هم اشاره شد-تقابل‏«حق‏»و باطل بود.
جريان‏«اسلام‏»و«ضد اسلام‏»،در«خط ائمه‏»و«خط امويان و عباسيان‏»با هم در تعارض دائمى بود و اين تقابل،به شكلهاى مختلف و در زمينه‏هاى گوناگون وجود داشت.
ائمه،تجسم خط راستين اسلام بودند و قدرتهاى حاكم زمانشان،مدعيان دروغين اسلام.
در اين راه و در دفاع از حق و قرآن و تبيين مكتب و تحقق بخشيدن به احكام متعالى اسلام، به همان شدت و حدت و نستوهى و استوارى،كه از سوى امامان،حماسه آفريده مى‏شد و فداكارى‏هايى كم نظير به عمل مى‏آمد و خون داده مى‏شد و رنجها و مشقتهاى جسمى و روحى و محدوديتها و ابتلائات تحمل‏مى‏شد،از سوى قدرتمندان حاكم هم،براى توجيه خود كامگى و ادامه سلطه و مشروعيت‏بخشيدن به كارها و سياستهايشان،دستاويزهايى به كار گرفته مى‏شد و با استفاده از شيوه‏هاى گوناگون،در قالب مذهب،سعى مى‏كردند كه جناح حق و خط ائمه را لوث كنند و چهره‏هاى تابناك اسلام را پنهان سازند و فروغ هميشه تابان حق را،كه از پس صدها ابر و غبار و شبهه و ابهامهاى دشمن آفريده،نور مى‏افشاند،خاموش كنند.
اين تلاش،از هر دو سوى،به شكلهاى خاص ادامه داشت.
يكى از محورهاى اساسى تعاليم و تلاشهاى ائمه شيعه،احياى حق و زنده نگه داشتن آن حماسه‏ها و فروزان داشتن آن مشعلها و يادآورى آن يادهاى عزيز و خاطره‏هاى ارجمند صحنه‏هاى حق طلبى و ايثارگرى و فداكارى خالصانه در راه قرآن و دين خدا بود.
تبيين حق و بيان معارف دين و نيز مبارزه با سياست كتمان فضايل و تحريف و مسخ حقايق و وارونه نشان دادن چهره‏ها و تعليمات مكتب،كه از سوى حاكمان مستبد و واليان فاسد و فاسق اموى و عباسى رايج‏بود،استراتژى و برنامه اصولى ائمه بود و در اين راستا،از شيوه‏ها و شعارها و تاكتيكهاى متناسب با هر زمان و محيط و شرايط اجتماعى،بهره مى‏گرفتند.
از طريق بيان حديث،حمايت از شاعران موضعدار و متعهد،توصيه به مدح اهل بيت و مرثيه شهيدان مظلوم خاندان پيامبر،گريه و عزادارى،زيارت،نقل روايت و ثبت و درج گفتار ائمه و رابطه داشتن با اهل بيت و تجديد ديدارها و تحكيم ميثاقها و...استفاده مى‏شد تا آن‏«خط‏»زنده بماند و آن‏«مشعل‏»فروزانتر گردد.
اهميت كار ادبى و شعرى و مراسم و شعارها و تعظيم شعاير و تبيين حق و رفتن به زيارت و... وقتى بيشتر آشكار مى‏شود كه وضعيت اجتماعى عصر ائمه از جهت‏خفقان و سانسور و تضييقات معلوم گردد.
البته بيان اين نكات در مبحث‏«زيارت‏»،از اهميت‏شعاير شيعى و فلسفه زيارت و تاثيرات‏«احياء»در دوره‏هاى بعد نمى‏كاهد.چرا كه خط مشى ظالمان و پيروان باطل هميشه در اين مسير بوده و تداوم داشته است.اكنون هم به شكلهاى جديدترى براى امامان شيعه و مناديان حق و جلوه‏هاى عدالت و منابع شور و شعور و سرمايه‏هاى الهام و حركت،همان مزاحمتها و فشارها و محدوديتها را پديد مى‏آورند.الآن هم خط على،مورد هجوم امويان اين عصر است،اكنون نيز فرهنگ اهل بيت،در قلمرو حاكميت منصورها و حجاجها و معاويه‏ها و متوكل‏هاى اين عصر،قاچاق است.امروز هم عدالت،مظلوم است...
پس براى نسل امروز و فردا و هميشه تاريخ و در همه جا،احياى آن يادها و يادآورى آن عظمتها و ارزشها و تبليغ آن اهداف و آرمانها،مفيد و داراى نقش مثبت و سازنده است.
پس،امروز هم روز«زيارت‏»است...
و...بايد«زاير»شد و زيارت را خواند و فهميد و عاشقانه به زيارت مزار«اولياء الله‏»رفت.
عصر خفقان و خشونت
هرگز عملى را نبايد بريده از پيرامون و مجرد از محيط و شرايط بررسى كرد.
ارزش هر عمل،با مسائل جنبى،با انگيزه و نيت،با ميزان تاثير آن در خود و ديگران،با اندازه بصيرت و معرفت صاحب عمل،با بجا و بموقع بودن عمل،...بى رابطه نيست.
زيارت نيز اينگونه بايد مورد ارزيابى قرار گيرد.
«زيارت‏»،سنتى است كه در بستر«زمان‏»جريان پيدا مى‏كند و بامسائل جامعه و جو حاكم و شرايط محيط و...مرتبط است.پس براى درك ارزش و عظمت زيارت و فلسفه سياسى و اجتماعى آن و راز تاكيد فراوان ائمه بر اين مسئله،بايد با فضاى سياسى-اجتماعى آن عصر آشنا شد. (اينها غير از ابعاد تربيتى و معارف ديگرى است كه در زيارت است و بعدا جداگانه مورد بحث قرار خواهد گرفت) .
معاويه با تمام نيرو در جهت پوشاندن فضايل اهل بيت مى‏كوشيد و تلاش مى‏كرد كه آنچه از پيامبر در فضيلت آنان روايت‏شده است،مطرح نگردد.به عنوان نمونه به اين ماجرا توجه كنيد:
يك سال پس از صلح با امام حسن (ع) ،معاويه به زيارت حج رفته بود.در آنجا بر گروهى گذر كرد و همه به عنوان احترام برخاستند ولى ابن عباس (1) بلند نشد.
معاويه گفت:ابن عباس!چرا بلند نشدى؟
پس از يك سرى گفتگو پيرامون ماجراى قتل عثمان و...معاويه كه از دادن جواب منطقى به سخنان ابن عباس درمانده بود،گفت:
ما به همه آفاق نوشته‏ايم و از ذكر مناقب على و خاندان او نهى كرده‏ايم.پس،اى ابن عباس! زبانت را نگه دار...
ابن عباس:آيا ما را از خواندن قرآن نهى مى‏كنى؟!
معاويه:خير.
ابن عباس:پس،از بيان تاويل آيات،نهى مى‏كنى؟
معاويه:آرى.
ابن عباس:پس قرآن بخوانيم و نپرسيم كه مقصود خدا چيست؟معاويه:آرى.
ابن عباس:پس،آيا كدام يك از اين دو كار،لازمتر است؟خواندن قرآن؟يا عمل كردن به آن؟
معاويه:عمل كردن به آن.
ابن عباس:پس تا ندانيم كه مقصود خداوند از آنچه نازل كرده چيست،چگونه عمل كنيم؟
معاويه:از كسانى بپرس كه قرآن را بغير از اينگونه كه تو تاويل مى‏كنى تاويل كنند.
ابن عباس:قرآن بر دودمان ما نازل شده است.آيا معنايش را از«آل ابو سفيان‏»بپرسيم؟
معاويه:قرآن بخوانيد ولى آنچه را كه خداوند درباره شما نازل كرده و پيامبر آن را در ضيلت‏شما دانسته،روايت و نقل نكنيد و جز اين هر چه مى‏خواهيد روايت كنيد.
اينجا بود كه ابن عباس،در حالى كه معاويه را مسخره مى‏كرد،آيه «يريدون ان يطفؤوا نور الله... » (توبه،32) را خواند و معاويه بر سرش فرياد كشيد كه:«...زبانت را ببند!...اگر هم چيزى مى‏گويى پنهانى نقل كن،نه آشكارا.» (2)
اين برخورد،نشاندهنده سياست امويان در مورد به انزوا كشاندن اهل بيت و پوشاندن فضايل آنهاست.و كلا خلفا نسبت‏به ائمه و علويون و اولاد فاطمه (ع) دو گونه فعاليت‏حذفى داشتند:
1.مبارزه فرهنگى-تبليغى، 2.مبارزه فيزيكى و كشتار و حبس و حصر.بخشنامه سراسرى معاويه،مبنى بر ممنوعيت‏بيان فضايل آل على و جلوگيرى از تاويل و تبيين آياتى كه در مدح خاندان پيامبر و ائمه نازل شده بود،يكى از اين شيوه‏هاى كتمان و حق پوشى بود.
به نمونه ديگر توجه كنيد:
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود،از طبرى نقل مى‏كند:
«...حجاج و كسانى كه او را به حكومت گماشته بودند-همچون عبد الملك و وليد و فرعون‏هاى ديگر بنى اميه كه قبل از اينها بودند-بيشتر از جلوگيرى از قرائت ابن مسعود و ابى،تاكيدى بر پوشاندن و مخفى نگاه داشتن نيكى‏ها و فضايل على (ع) و فرزندان و شيعيان و پيروانش داشتند و مى‏كوشيدند تا آنها را از چشمها بيندازند و در نظر مردم،آنها را بى‏ارزش جلوه دهند.زيرا روش قرائت ابن مسعود،و چنين كارها هرگز ضررى به آنها نمى‏رساند و موجب زوال حكومتشان و تباه شدن كارشان نمى‏شد.اما مشهور شدن و گسترش فضايل على (ع) و فرزندانش و روشن شدن ارزشها و نيكى‏هاى آنان بود كه باعث رسوايى و آشكار شدن حال و در نتيجه هلاكت و نابودى و زوال آنگونه حاكمان مى‏شد و سبب مى‏گشت كه احكام و قوانين قرآن كه دور افكنده و كنارش نهاده بودند بر آنان تسلط يابد و چيره شود.
از اين جهت‏با اصرار و حرص هر چه تمام و كوشش پيگير،فضايل آنان را پنهان مى‏داشتند و مردم را نيز بر پنهان داشتن و كتمان و پوشاندن آن فضايل وا مى‏داشتند.ولى خداوند چنان خواسته بود كه عليرغم آن همه تلاش خصمانه،كار على و فرزندان پاكش و فضايلشان بيشتر نور مى‏داد و مى‏درخشيد و محبت آنان در دلها افزونتر مى‏گشت و يادشان بيشتر رواج پيدا مى‏كرد و گسترده مى‏شد و حجتها و برهانهاى آنان روشنتر و قوى‏تر مى‏گشت و فضل و مقامشان والاتر مى‏شد.تا آنجا كه على و فرزندانش،با اهانتهاى آنان،عزيز و محبوب شدند و با كشتن و ميراندنشان زنده گشتند و هر شرى را كه نسبت‏به آنان در سر مى‏پروراندند و عملى مى‏ساختند تبديل به نيكى‏و خير مى‏شد.تا آنجا كه از فضايل و برترى‏ها و سوابق درخشان آنان تا حد بسيارى به دست ما رسيده كه هرگز ديگران به مرز آن نمى‏رسيدند...و اگر نبود اينكه ارزشهاى انسانى و فضايل على (ع) و فرزندانش همچون‏«قبله‏»مشهور بود و همچون سنتهاى محفوظ،فراوان بود،با آن شرايط و حق پوشيهايى كه ذكر شد،در روزگار،حتى يك سخن هم از آنان به دست ما نمى‏رسيد...» (3)
اهميت اين نقل قول مفصل،بيشتر در آن بود كه از قول شارح معتزلى مذهب نهج البلاغه، يعنى ابن ابى الحديد نقل شده است نه ديگران.
در زمان بنى عباس نيز اين گونه سياستها رايج‏بود.حتى با جذب اديبان و خريدن شاعران دنيا طلب،آنان را وادار مى‏كردند كه در مدح و ستايش خلفا و در مذمت و بدگويى و انتقاد از آل على (ع) شعر بگويند و براى سروده‏هاى خود،جايزه وصله دريافت نمايند. (4)
اين برنامه تا آنجا گسترش يافته بود كه عده‏اى نه چندان كم از شاعران براى دريافت جوايز فراوان و رسيدن به مال و مقام و تقرب به دستگاه خلفا،بخصوص در زمان هارون الرشيد،به ادبيات فروشى مشغول بودند و گوهر شعر را به پاى سفلگانى همچون هارون مى‏ريختند و با بدگويى از آل البيت،و حتى حضرت زهرا (ع) به درهم و دينار مى‏رسيدند. (5)
امام موسى بن جعفر (ع) چرا سالها در زندان هارون الرشيد به سر برد؟جز براى اينكه از دسترس مردم دور باشد؟
امام رضا (ع) چرا مورد كينه و حسد مامون بود و حتى مامون اجازه ندادكه نماز عيد را به پايان برساند و از نيمه راه بازگرداند؟جز براى وحشت از اينكه ديده‏ها و توجه‏ها به سوى امام جلب مى‏گردد و اين براى حكومت مامون خطرناك است؟!
وقتى آوازه علمى و فضايل امام رضا (ع) گسترده شد و علما از هر سو براى آموختن معارف دين به حضورش مى‏شتافتند،محبت آن حضرت در دلها جاى گرفت و پيوند قلبى مردم با او استوار مى‏شد.اين خبرها وقتى به مامون گزارش داده شد،كينه‏اش نسبت‏به امام افزونتر گشت و به محمد بن عمرو طوسى دستور داد كه مردم را از پيرامون آن حضرت طرد كرده و از حضورشان در مجلس آن امام،جلوگيرى كند...» (6)
برگهاى سياه تاريخ
بر شمردن فضاحتها و جنايتهاى امويان و عباسيان،در اين مختصر نمى‏گنجد.
كتابى قطور و مفصل بايد نوشت-كه كتابها نوشته‏اند-تا گوشه‏اى از آن را نشان داد.
قتل عامهايى كه كردند،زندانهاى مخوف،حبسها و تبعيدها و شكنجه‏هايى كه كردند، امامهاى شيعه را كه كشتند،علويون را كه به دار آويخته و به تيغ سپرده و به زندان افكندند،... زيادتر از آن است كه بتوان بر شمرد.
آن همه از سادات حسنى و فرزندان امام مجتبى (ع) كه در عهد منصور دوانقى در محبسها و زير ديوارها به شهادت رسيدند، (7)
آن شصت‏سيد علوى كه در عهد هارون الرشيد به دست‏حميد بن قحطبه‏در يك خانه قتل عام شدند، (8)
علويونى كه در دوره هارون،از بغداد به يثرب تبعيد شدند و با حكومت‏يافتن او،وحشت و هراس علويان را فرا گرفت و براى مصون ماندن از خشم و شمشير و زندان هارون،به صورت ناشناس در آبادى‏ها و شهرها پراكنده شدند... (9) چيزى نيست كه از حافظه تاريخ،فراموش شده باشد.
ابن زياد در دوره حكومت معاويه،شيعيان كوفه را مى‏شناخت و دنبال آنان مى‏گشت و زير هر سنگ و كلوخى مى‏يافت،مى‏كشت.همه را به هراس افكند.دستها و پاها را بريد.شيعه را بر شاخه‏هاى نخل،حلق آويز كرد.چشمها را كور نمود،افراد را طرد و تبعيد نمود،تا آنجا كه در عراق،چهره برجسته و مشهورى از شيعيان نماند،مگر اينكه همه را يا تبعيد كرد يا كشت،يا به دار آويخت،يا به زندان افكند. (10)
امام باقر (ع) راوى رنجها
مظلوميت آل على را بايد از زبان خودشان شنيد.
امامان ما،خود شاهد صادق آن دوره و راوى رنجهاى بزرگ آن عصر بودند.خوب است كه ترسيمى از آن دوره را از زبان امام محمد باقر (ع) بشنويم كه گزارشگر دقيق از اوضاع زمان خويش است.
آن حضرت مى‏فرمايد:
«...ما همچنان در روزگار بنى اميه مورد اهانت و خوارى و تبعيد و فشار و محروميت و كشتار و ترس قرار مى‏گرفتيم و بر خونهاى خود و خون دوستانمان ايمن نبوديم.دروغپردازان و منكران،با دروغهايشان،و انكارحقمان،به رؤساى خويش تقرب مى‏جستند و از اين طريق به قاضيان بد كردار و كارگزاران زشت رفتار،در هر شهرى نزديك مى‏شدند،براى آنان حديثهاى دروغ و جعلى نقل مى‏كردند،آنچه را كه ما نگفته و نكرده‏ايم بر مردم نقل مى‏كردند تا مردم را نسبت‏به ما دشمن و كين توز سازند.اوج و نهايت اين شيوه‏ها در زمان معاويه و پس از شهادت امام مجتبى (ع) بود.در آن دوره،پيروان ما را در هر شهرى مى‏كشتند و بر اساس گمان و تهمت،دستها و پاها را مى‏بريدند و هر كس كه به عنوان داشتن رابط و دوستى و تمايل سبت‏به ما ياد مى‏شد به زندان مى‏افتاد.يا اموالش به تاراج مى‏رفت و خانه‏اش ويران مى‏شد...
زمانه همچنان رو به شدت بود تا زمان عبيد الله بن زياد،كشنده حسين بن على (ع) .
در دوره حكومت‏حجاج در كوفه،شيعيان را مى‏كشت و با هر گمان و تهمتى دستگير مى‏كرد. اگر به مردى زنديق يا كافر مى‏گفتند،نزد او بهتر از آن بود كه بگويند شيعه است!در اين عصر، مردم با بغض و دشمنى على (ع) و دوستى كردن با دشمنان على و دشمنى كردن با دوستداران على،به دستگاه حكومتى تقرب مى‏يافتند...» (11)
پس از آنان بنى عباس نيز همين خط را ادامه دادند و براى سركوبى جناح بر حق اهل بيت و در انزوا قرار دادن آنان،جلوى هر گونه بيان حقى را مى‏گرفتند و زبان آزادگان را مى‏بريدند و لبهاى حقگو را مى‏دوختند و حاميان اهل بيت و ائمه را يا منزوى مى‏ساختند يا به قتل مى‏رساندند يا تبعيد و حبس مى‏كردند.
سيد حميرى،شاعر اهل بيت،به خاطر شعرهايش،از سوى سوار،قاضى‏بصره،به زندان افتاد. (12)
كميت،شاعر انقلابى شيعه،به خاطر اشعار موضع‏دارش كه از حق ائمه دفاع مى‏كرد و فجايع امويان را افشا مى‏نمود،از سوى هشام بن عبد الملك به زندان افكنده شد. (13)
حجر بن عدى و ياران انقلابيش در زمان معاويه دستگير شده و به شهادت رسيدند و يكى از همرزمانش به نام صيفى بن فسيل به خاطر امتناع از دشنام دادن به امير المؤمنين (ع) -كه خواسته معاويه بود-با غل و زنجير به زندان افتاد و پس از چندى به شهادت رسيد. (14)
عمرو بن زراره از اهل كوفه،كه از مناديان و داعيان به حكومت‏حقه على (ع) بود،با گزارش وليد و در زمان عثمان،به دمشق تبعيد شد. (15)
در ايام حكومت زياد در كوفه،برادر و فرزندان و همسر سعد بن سرح كه از شيعيان على (ع) بود،دستگير و زندانى شدند و اموالش گرفته و خانه‏اش خراب شد. (16)
با اين وضع،چه بايد كرد؟
در اين عصر خفقان،ائمه شيعه چه مى‏توانند بكنند؟
جز آنكه با هر وسيله‏اى و با استفاده از هر مناسبتى و به شكلهاى گوناگون،در جهت‏بيرون آمدن‏«جبهه حق‏»از اين انزوا بكوشند؟!
جز آنكه پرده‏هاى غفلت و بى خبرى را بدرند؟
جز آنكه با سلاح شعر و با حربه اشك،دلير مردانى را به ميدان‏بفرستند تا نقابها را كنار بزنند و مظلوميتها را نشان دهند؟
جز آنكه با تاكيد بر سنت‏«زيارت‏»،گامى در ابطال دسيسه‏هاى قدرتمندان در جهت‏به فراموشى سپردن ارزشهاى والا و چهره‏هاى پاك،بردارند؟
پيوند حج و زيارت با رهبرى
«تماميت‏حج،ديدار امام است‏» (امام باقر عليه السلام)
محور كلام،«زيارت‏»است و نقش زيارت،و مزار و انگيزه‏ها و هدفها.
در مسئله ترويج و احياى فرهنگ اهل بيت (ع) از جمله سنگرها و پايگاههايى كه مى‏توانست-و بايد-نقش عظيم و سرنوشت‏سازى داشته باشد،«حج‏»و زيارت خانه خدا بود.
اعتقاد داشتن به امامت ائمه معصوم،و التزام به رهبرى آنان،در همه ابعاد مكتب و فروع دين، نقش اساسى دارد و مسائل اسلام،تنها در ارتباط با امامت،و اعتقاد به رهبرى و ولايت امام معصوم يا جانشينان اوست كه در جهت صحيح خويش،سير مى‏كند،ولى از اين ميان،به فريضه بزرگ‏«حج‏»مى‏پردازيم كه با بحث‏«زيارت‏»،تناسب و پيوند دارد و«مكه‏»،خود،يكى از زيارتگاههاى بزرگ اسلامى است و كعبه مقدس و حرم خدا و رسول،از مزارهاى بسيار شريف و پر ارج،در نظر همه مذاهب و فرقه‏هاى اسلامى و مليتهاى مختلف اين‏«امت عظيم‏»است. امام و ولى خداست كه مى‏تواند با دادن جهت صحيح به حج،اين تجمع بى نظير و كنگره عظيم سالانه را به كانونى فعال،در جهت هدايت و وحدت مسلمين و اتحاد قوا و صفوف و قلوب،در برابر دشمن،تبديل كند و از آن،مركزيتى براى رشد فرهنگ دينى و تعليمات اسلام پديد آورد.
رهبر انقلاب،حضرت امام خمينى،در مورد ابعاد سياسى و اجتماعى عباداتى همچون‏«نماز»و«حج‏»كه مربوط به زندگى دنيوى انسانهاست،مى‏فرمايد:
«...مسلمانان،از جهات اجتماعى-سياسى اين عبادات،غافل شده‏اند و بخصوص در اجتماع حج،كه مهبط وحى و خاستگاه اسلام است از بركات اين تجمع،متاسفانه غافل‏اند.اجتماعى كه شارع مقدس اسلام،به آسانى و به صورتى فراهم كرده كه براى ملتها و دولتهاى ديگر،جز با تلاشى بزرگ و صرف بودجه‏اى هنگفت،امكان پذير نيست.و اگر مسلمين رشد سياسى-اجتماعى داشتند،از راه تبادل افكار و تفاهم و انديشيدن در نيازهاى سياسى-اجتماعى و قوانين اقتصادى و حقوقى و اجتماعى و سياسى به حل بسيارى از مشكلات و مسائل مورد ابتلاى خود موفق مى‏شدند و آنگاه،ديده مى‏شد كه اسلام،بر خلاف تصور بسيارى از جوانان و بلكه پير مردان اسلام،كه تحت تاثير تبليغات شوم و مسموم و مستمر بيگانه و عمالشان در طول تاريخ،قرار گرفته‏اند،تنها در عبادت و اخلاق،خلاصه نمى‏شود.اين تبليغات دامنه‏دار اجانب،براى آن بوده است كه اسلام و منتسبين به اسلام را از چشم جوانان و دانشجويان علوم جديد،بيندازند...» (17)
حج،تنها يك عبادت نيست كه به هر صورت،انجام گيرد.فلسفه واهداف اين مناسك مهم،اگر درست‏شناخته و پيگيرى و پياده شود،آنگاه،«ادا»شده است.در حج،مهم،«اقامه‏»آن است.بر پا داشتن!
سفارش امير المؤمنين (ع) به قثم بن عباس كه از طرف آن حضرت،حكمفرماى مكه بود،اين است كه:
«فاقم للناس الحج و ذكرهم بايام الله‏» (18)
(حج را براى مردم بر پاى دار،و«ايام الله‏»را به آنان ياد آورى كن)ياد آورى و احياى ايام الله،در كنار اقامه حج و برپايى اين مراسم بيان شده است.توجه به سازندگى اين دو كار،مهم است.
پس روح حج،امامت است و اين عبادت،تنها در پيوند با رهبرى است كه سياست صحيح قرآن را پياده خواهد كرد و كعبه،«قياما للناس‏»خواهد شد و منافع و سودهاى عظيم اين فريضه الهى،عايد مسلمانان خواهد گشت.» (19)
پيش از پرداختن به اصل مسئله پيوند«حج‏»با«امامت‏»،نگاهى به بعد سياسى حج‏بيفكنيم.
تصور نشود كه هدف،صرفا برداشت‏سياسى از حج است و حج را فقط از«زاويه سياست‏»مى‏بينيم و مى‏شناسيم.خير،كه حج،بيش از هر چيز،درونمايه توحيدى و تاثير تربيتى و عرفانى و آموزش اطاعت و تعبد دارد،و باز آفرينى خاطره ابراهيم بت‏شكن،و عشق و اخلاص و ايثار او در راه خداست و حضور،در كلاسى است كه انبياى بزرگ و اولياء الله،آموزگار آن هستند،عامل تقويت تقوا و ايمان و مبارزه با نفسانيت و هوا پرستى و خودخواهى و غرور و تكبر و دنيا دوستى است.اين بحث،در جاى خود مسلم است.
ليكن بعد سياسى اين اجتماع عظيم،بخصوص در رابطه با رهبرى،نبايد مورد غفلت قرار گيرد.كه اگر حج فاقد اين بعد باشد،آن سود لازم را نخواهد داشت و نيروى عظيمى كه در حج متمركز و متبلور مى‏شود،هدر و هرز خواهد رفت.
در اين باره بهتر است قسمتهايى از سخنان امام امت را نقل كنيم،تا به بحث اصلى خويش برسيم.چرا كه كلام امام،امام كلامهاست و سخن او نيز،همچون خودش،حجت و سند و معيار و ميزان است.
امام،در بعد سياسى فريضه حج مى‏فرمايد:
«اين مكه،اين مشعر،اين منى،اين عرفات،همه‏اش يك مسئله سياسى است.ممكن است عبادت باشد.در عباداتش هم سياست است.سياست هم عبادت است.» (20)
«مجتمع،هم يك مجتمع سياسى است كه بايد اشخاص كه از اطراف مى‏روند،از ممالك مختلف مى‏روند،مسائل را با هم طرح بكنند،مسائل مسلمين را طرح بكنند...» (21)
«...اجتماع حج،از امور بسيار سياسى اسلام است كه تمام طبقات مستطيع،كه هر جاى ايران اسلامى هستند،هر جاى ممالك اسلامى هستند،جمع شوند،در هر سال در يك محلى،...اين اجتماعات،اجتماعات سياسى است،اجتماعى است،بايد در اين اجتماعات،گويندگان، نويسندگان همه بلاد مسلمين در آنجا مسائل اسلام را،مسائل بلاد مسلمين را،گرفتاريهايى كه دارند...بايد چه كنند.» (22)
«...جهات سياسى زياد در اجتماعات،جماعات و جمعات و خصوصااجتماع گرانبهاى حج مى‏باشد كه از آن جمله،اطلاع بر گرفتارى‏هاى اساسى و سياسى اسلام و مسلمين است،كه با گردهمايى روحانيون و روشنفكران و متعهدان زاير بيت الله الحرام ممكن است طرح،و با مشورت،از راه حلها مطلع،و در بازگشت‏به كشورهاى اسلامى،در مجتمعهاى عمومى گزارش داده و در رفع آنها كوشا شوند...» (23)
امام امت،ضمن راهنمايى‏هايى كه در جهت اهداف و محتواى سياسى حج دارد،در تبيين اينكه از حج چه استفاده‏هاى تبليغى و سياسى-اجتماعى مى‏توان برد،مى‏فرمايد:
«...بايد در اين اجتماع عظيم الهى كه هيچ قدرتى جز قدرت لا يزال خداوند،نمى‏تواند آن را فراهم كند،مسلمانان به بررسى مشكلات عمومى مسلمين پرداخته و در راه رفع آنها با مشورت همگان،كوشش كنند...» (24)
و خطاب به حاضران آن ميقات عظيم و كنگره شكوهمند،مى‏گويد:
«...همه شما،اى زايران بزرگوار بيت الله الحرام،كه از چهار سوى عالم،به طرف خانه خدا، مركز توحيد و محل وحى،و مقام ابراهيم و محمد،اين دو ابر مرد بت‏شكن و پرخاشگر بر مستكبرين شتافتيد،...حال،بشناسيد اين مشاعر بزرگ را،و مجهز شويد از مركز بت‏شكنى، ×براى شكستن بتهاى بزرگ كه به صورت قدرتهاى شيطانى و چپاولگران آدمخوار در آمده‏اند و از اين قدرتهاى تهى از ايمان نهراسيد و با اتكال به خداى بزرگ،در اين مواقف عظيمه،پيمان اتحاد و اتفاق در مقابل جنود شرك و شيطنت‏ببنديد...» (25)
الله اكبر...الله اكبر...شگفت‏سخنى است و بزرگ پيامى!
راستى وقتى كه فقيهى بزرگوار و آگاه و بيدار،اينگونه ابراهيم‏وار،تبر برداشته و به جان بتهاى پوشالى قرن افتاده باشد،حج هم در مسير خود،هدايتگر افكار و مؤلف قلوب خواهد شد... الحمد لله،بر اين نعمت عظمى.
اين،خود يكى از نمونه‏هاى امامت و رهبرى اصيل،در شئون اسلامى-و از جمله حج-است كه خدا بر ما منت نهاده است.
باز هم بشنويم از زبان اين هادى امت،كه زلال معارف دين است:
«...بر دانشمندانى كه در اين اجتماع،شركت مى‏كنند-از هر كشورى كه هستند-لازم ست‏براى بيدارى ملت‏ها،بيانيه‏هاى مستدلى با تبادل نظر صادر كرده،در محيط وحى،بين جامعه مسلمين توزيع نمايند.» (26)
و كلام اوست كه:
«...از همه بالاتر،در هر سال يك مرتبه اجتماع در حج كه از همه بلاد اسلامى،اشخاصى كه مستطيع هستند،واجب شده است‏بر آنها كه مجتمع شوند.و بايد در آنجا مسائل اسلام،در آن مواقفى كه در حج هست،در عرفات،بخصوص در منى،و بعد در خود مكه مكرمه،و بعد در حرم رسول اكرم،اين مواقفى كه در آنجا هست،در آنجا مردم مطلع بشوند از اوضاع مملكت و از اوضاع تمام كشورهاى اسلامى،و در آنجا بالحقيقه،يك مجلس عالى است و يك اجتماع عالى براى بررسى تمام اوضاع تمام كشورهاى اسلامى.» (27)
حضرت امام،در پيام ديگرى،وظايف حجاج را بيان فرموده است.از جمله اينكه:
«...بر دانشمندان و معممين لازم است مسائل اساسى سياسى و اجتماعى خود را با ديگر برادران در ميان بگذارند و در رفع آن،طرح‏هائى تهيه كنند.» (28)
پى‏نوشتها:
1.عبد الله بن عباس،صحابى معروف پيامبر و شاگرد بر جسته على (ع) و قرآن شناس و مفسر بزرگ اسلام.
2.باقر شريف القرشى،حياة الامام الحسن،ج 2،ص 349 و بحار الانوار،ج 44،ص 124.
3.شرح ابن ابى الحديد،ج 13،ص 223.
4.شيعه و زمامداران خودسر،ص 163.
5.باقر شريف القرشى،حياة الامام موسى بن جعفر،ج 2،ص 81.
6.همان،ج 2،ص 393.
7.شيعه و زمامداران خودسر،ص 170.
8.همان،ص 181. (برخى اين واقعه را مربوط به دوره منصور دانسته‏اند.)
9.حياة الامام موسى بن جعفر،ج 2،ص 75.
10.بحار الانوار،ج 44،ص 125.
11.الغدير،ج 1،ص 48 (از مقدمه چاپ چهارم) و نيز محمد حسين المظفرى،تاريخ الشيعه، صص 41-35.
12 و 13.الغدير،ج 2،ص 218 و ص 194.
14.همان،ج 11،ص 45.
15.همان،ج 9،ص 146.
16.همان،ج 11،ص 31.
17.امام خمينى،كتاب البيع، (چاپ اسماعيليان) ،ج 2،ص 460.
18.نهج البلاغة (فيض الاسلام) ،نامه 67.
19.آيات 97،مائده،25 حج،96 آل عمران،125 و 159 بقره مطالعه شود.
20.خط امام،كلام امام،ج 2،ص 105 (8/10/58) .
21.صحيفه نور،ج 9،ص 137 (25/6/58) .
22.همان،ج 9،ص 204 (4/7/58) .
23.همان،ج 9،ص 223 (7/7/58) .
24.پيام حج امام در 15 شهريور 60.
25.صحيفه نور،ج 9،ص 221،پيام امام به مناسبت روز عرفه (30/8/57) .
26.خط امام،كلام امام،ج 1،ص 65 (ذيحجه 1390 هجرى قمرى) .
27.صحيفه نور،ج 8،ص 264 (2/6/58) .
28.صحيفه نور،ج 9،ص 176 (29/6/58) .

باز يافتن‏«حج‏»
آنچه باعث عدم استفاده از حج‏شده است،نشناختن فلسفه اجتماعى-سياسى اين اجتماع عظيم امت مسلمان است.در واقع،چيزى كه امام،از آن به‏«گم كردن حج‏»تعبير مى‏كند و ضرورت بازيابى و پيدا كردن حج را مطرح مى‏سازد:
«...مسلمين،اگر حج را پيدا كنند،آن سياستى را كه در حج‏به كار رفته از طرف اسلام،همان را پيدا كنند،كافى است‏براى اينكه استقلال خودشان را پيدا كنند.» (1)
امام امت،خودش در اين خصوص كوشيده تا از طريق پيامهاى خود در ايام حج‏به زايران خانه خدا،و نيز در سخنرانى‏هاى خود،صداى مظلوميت امت مسلمان ايران را به گوش جهانيان برساند و آنان را در مبارزه با دشمنان قرآن و مسلمين به همبستگى و اتحاد وادارد و حج را به كانون و پايگاهى براى مبارزه عليه استكبار و كفر جهانى تبديل سازد.
چه سكويى رفيعتر از مواقف حج؟!
و چه بلندگويى رساتر از مسجد الحرام و منى و عرفات؟!...
و امام،چه خوب و صريح و ظريف و عميق،انگشت روى نقاطحساس و سرنوشت‏ساز مسائل مى‏گذارد و براى آگاهى بخشى و منفعت آفرينى‏«زيارت كعبه‏»براى مصالح مسلمين،مى‏گويد:
«...اى مسلمانانى كه در كنار خانه خدا،به دعا نشسته‏ايد،به ايستادگان در مقابل آمريكا و ساير ابرقدرتها دعا كنيد...» (2)
امام امت،با اشاره به محتواى آگاهى بخش و وحدت آفرين و بيداگر حج،اظهار تاسف مى‏كنند از اينكه:
«...ملاذ و ملجائى چون حرمين شريفين،كه در عهد رسول خدا (ص) مركز عبادت و سياست اسلامى بوده و پس از رحلت آن بزرگوار،مدتها نيز چنين بوده است و طرح فتوحات و سياست از آن دو مركز بزرگ سياسى عبادى ريخته مى‏شده است،اكنون به واسطه كج فهمى‏ها و غرض ورزى‏ها و تبليغات وسيع ابرقدرتها،كار را به آنجا بكشانند كه دخالت در امور سياسى و اجتماعى،كه مورد احتياج مبرم و از اهم امور مسلمين است،در حرمين شريفين، جرم شناخته شود.» (3) ژاز بيانات فراوان امام امت در بعد سياسى حج و دستور العملهاى وى در بهره بردارى صحيح از اين فريضه،به همين مقدار-هر چند به طول انجاميد-بسنده مى‏كنيم. (4) ...اين همه،براى نشان دادن اين جهت است كه حج،با وضعيت اجتماعى و سرنوشت‏سياسى مسلمين مرتبط است.
و حاكم بر حق اسلامى هم نمى‏تواند نسبت‏به آن بى‏تفاوت باشد.
از اين رو،حج،براى احياى امر ائمه و نشر حق و دفاع از فضيلتها و مبارزه با طاغوتها،سنگرى براى رهبرى و ولايت است.
كه هم امام مسلمين به آن توجه دارد،و هم پيروان قرآن بايد از آن،در جهت‏حق،بهره بگيرند.
حج‏بايد پيام آور وحدت و بيدارى و تحكيم كننده آثار و اخبار و طرحها و برنامه‏هاى دينى و فرهنگى در«خط امامت‏»باشد.و اين فريضه عبادى،بهره‏هاى سياسى و اجتماعى داشته،زمينه را براى حاكم و جارى ساختن حق فراهم كرده،و گرنه حج،حج نخواهد بود.
اين اهداف،در زيارت حج،هم از طريق برخورد عينى و رابطه حضورى با امام معصوم در مراسم حج تحقق پيدا مى‏كند و هم با الهام‏گيرى از فرهنگ اهل بيت و علوم و معارف معصومين (ع) از رهگذر اين زيارت،و هم از راه تبعيت از جانشينان بر حق و شايسته ائمه،در عصر غيبت‏حجت‏خدا.
شناخت‏شيوه عمل و سيره ائمه در اين موضوع،ضرورى و مفيد است.ببينيم آنان در اين باره چه مى‏كرده و چه مى‏گفته‏اند و رهنمودشان چه بوده است؟
ولايت امام،ارزش دهنده حج
وقتى كه امامان معصوم را،وارثان خلف و صالح پيامبر و احياگر سنت آن حضرت مى‏دانيم، روشن است كه‏«معالم دين‏»و سرمشق عمل و معارف اسلام و«چه بايد كرد»ها را هم بايد از آنان بگيريم و بياموزيم.پذيرش‏امامت و ولايت و هدايت و رهبرى آنان،كه معلمان پر ارج امت اسلام‏اند،دين و عبادات و احكام را در مسير حق قرار مى‏دهد.
در واقع،روح اعمال مذهبى و تكاليف شرعى،ولايت آنان است.
ابو حمزه ثمالى نقل مى‏كند كه:امام زين العابدين (ع) به ما گفت:
-كدام يك از بقعه‏هاى روى زمين برتر است؟
گفتم:خدا و رسولش و فرزند رسولش داناترند.
فرمود:آگاه باش!كه با فضيلت‏ترين محل،بين‏«ركن‏»و«مقام‏»-در مسجدالحرام-است.و اگر كسى به درازاى نهصد و پنجاه سال عمر نوح،با نماز و روزه و عبادت در اين مكان،به سر برد و خدا را در حالى ملاقات كند كه بدون ولايت ما باشد،آن همه عبادت،سودى نخواهد بخشيد. (5)
روشن است كه نمى‏توان‏«ولايت‏»را تنها در محدوده محبت قلبى و اعتقاد درونى خلاصه كرد.
اگر تنها به حج آمدن و طواف و سعى بى‏هدف و بدون رابطه با امام و بدون پيوند با رهبرى و ولايت‏باشد،فاقد ارزش است و به طواف و قربانى جاهليت مى‏ماند كه تكرار برخى اعمال بيهوده و بى‏محتوا و بى‏جهت و بى‏خط و بدون سازندگى است.
اين،سخن و شعار يك هوادار ائمه نيست.سخن خود آن معصومان است كه جز با اتكاى به خدا و مكتب،سخنى نگفته‏اند.
ابو حمزه ثمالى،مورد ديگرى را از زبان امام باقر (ع) نقل مى‏كند و مى‏گويد:
امام،در حالى كه در آستانه درى مشرف به مسجد الحرام نشسته بود ومردم را در حال طواف مى‏نگريست،به من گفت:اى ابا حمزه!اين مردم به چه چيز امر شده‏اند؟
من ندانستم كه در پاسخ،چه بگويم.
حضرت فرمود:
«انما امروا ان يطوفوا بهذه الاحجار،ثم ياتونا فيعلمونا ولايتهم‏» (6)
و در نقل محجة البيضاء،اين اضافه را دارد كه:
فيخبرونا بولايتهم و يعرضوا علينا نصرهم‏» (7)
يعنى:مردم مامور شده‏اند كه اين سنگها (ى كعبه) را طواف كنند،سپس پيش‏«ما»آمده و ولايت‏خود را به‏«ما»خبر دهند و اعلام كنند و يارى خويش را بر ما عرضه بدارند.
مسئله‏«عرضه نصر»و«اعلام ولايت‏»و«ديدار با امام‏»و«اعلان مودت‏»و اين قبيل تعبيرات،كه در اينگونه روايات آمده است،بسيار آموزنده و جالب است.
الزام مى‏كند كه زايران خانه خدا،در آنجا امام را ملاقات كنند و اعلام آمادگى براى تبعيت و اطاعت و يارى بنمايند.يعنى اگر نيرويى،امكاناتى،عده و عده‏اى دارند،به اطلاع ولى خدا برسانند،مواضعشان را در اطاعت از رهبرى ائمه،صريح و آشكار،بيان كنند،تا اگر نيازى به آنان بود،ائمه از وجودشان در مسير اهداف،استفاده كنند.
در حديثى ديگر،فضيل نقل مى‏كند كه:
در حج،امام باقر عليه السلام نگاه به مردمى كرد كه گرد كعبه طواف مى‏كردند.فرمود:«در جاهليت هم اينگونه طواف مى‏كردند (يعنى بدون هدف و معرفت و شناخت و جهت) اينان امر شده‏اند كه كعبه را طواف كنند،آنگاه به سوى ما حركت كنند و«ولايت‏»و«مودت‏»خويش را به ما اعلام كنند و نصرت و يارى خود را به ما عرضه نمايند.» (8) ولى چون چنين نمى‏كردند، حج آنان هم چون اعمال جاهلى بود.
مرحوم فيض كاشانى در وافى،در توضيح اين حديث مى‏گويد:
«معناى سخن امام اين است كه آنان،بدون شناخت مقصود اصلى از آمدن به زيارت كعبه و طواف خانه خدا چنين مى‏كنند.حضرت ابراهيم وقتى كعبه را ساخت و ذريه خويش را در آنجا ساكن نمود،از خدا خواست كه در پاداش آن،دلهاى مردم را به سوى ذريه‏اش جذب كند. خدا هم دعايش را پذيرفت و مردم را فرمان داد تا از هر جا به حج آيند و محبت و نصرت و ولايت‏خويش را بر ذريه او كه پيامبر و اولادش هستند عرضه و اعلام بدارند.تا بدين سبب نجات يابند و درجاتشان بالا رود و در راهى باشد براى شناخت احكام دين و تقويت ايمان و يقين.عرضه داشتن نصرت به اين است كه به آنان بگويند:آيا در كارى از كارها،به يارى ما نيازتان هست؟...» (9)
آنچه در اين حديث،محور كلام است،تقويت ايمان و شناخت احكام و اعلام يارى به نفع حق و در ركاب و تحت امر اولاد ابراهيم-كه ائمه معصومين‏اند-مى‏باشد.
مرحوم علامه مجلسى در شرح اين روايت مى‏گويد:
«...از شرايط قبول حج آنان،اسلام و ايمان است و آنان به خاطر نداشتن ولايت،مثل آن است كه فاقد ايمان و اسلام‏اند.و در اين،توجه دادن به‏اين نكته است كه علت وجوب حج،به حضور امام رسيدن و عرضه كردن ولايت و يارى به آنان و فرا گرفتن احكام از آنان است.
آنگاه درباره‏«عرضه نصرت‏»مى‏گويد:
«به امامان بگويند:ما از شيعيان شماييم،و آماده ياريتان.اگر ما را به خروج و جهاد،يا هر كار ديگر فرمان دهيد،شما را اطاعت مى‏كنيم.» (10)
شبيه آنچه امت آگاه و انقلابى ايران،در ديدارهايشان با رهبر بزرگ انقلاب،حضرت امام خمينى،مرتبا عرضه‏«نصر»و«مودت‏»و اعلام حمايت و اطاعت مى‏كردند و با شعار«ما همه سرباز توايم خمينى/گوش به فرمان توايم خمينى‏»با رهبر خويش،تجديد بيعت مى‏كردند.
در حديث ديگرى كه همين مضمون نقل شده،راوى،سدير است.بنا به نقل او،امام باقر (ع) پس از انتقادى كه از حلقه‏هاى بحث و جلساتى كه در مسجد،از سوى ابو حنيفه و سفيان ثورى و...تشكيل مى‏شد،كار آنان را نوعى جلوگيرى از«دين خدا»شمرده و آنان را موانع هدايت، قلمداد كرده،و آرزو كرده است كه:
«كاش اينان در خانه‏هايشان مى‏نشستند و مردم مى‏گشتند و كسى را كه از خدا و رسول به آنان خبر دهد،نمى‏يافتند.آنگاه پيش ما مى‏آمدند تا از خدا و رسول به مردم خبر دهيم.» (11)
يعنى راه آموزش احكام خدا و معارف دين،اهل بيت هستند.راهى مطمئن،كه دين خدا را به دور از پيرايه‏ها و آرايشها و بدعتها و آراى شخصى به‏مردم بيان مى‏كنند.
اين مسئله،بخصوص در روزگار امام محمد باقر (ع) كه مذهب سازى‏ها و فرقه بازى‏ها و جريانات ناسالم فرهنگى و سياسى گوناگون و تبعيت از آرا و اهواء،رواج بيشترى داشته و براى خيلى‏ها،امر حق و باطل مشتبه مى‏شده و خط اصلى را گم مى‏كردند،بيشتر اهميت داشت.و از امام باقر (ع) سخنان مكررى در اين زمينه روايت‏شده است.
از ابو عبيده نقل شده است كه:
«امام باقر (ع) وقتى مردم و كارهايشان را در مكه ديد،فرمود:كارى است همچون كارهاى جاهليت!به خدا سوگند،اينان مامورند كه آلودگى‏ها را از خود دور كنند، (اشاره به آيه 29 سوره حج:ثم ليقضوا تفثهم) و به نذرهاى خود وفا كنند و بر ما بگذرند و ولايت‏خويش را به ما خبر دهند و نصرت خويش را بر ما عرضه بدارند.» (12)
قرآن كريم،از جمله تكاليف زايران حج را دوركردن و زدودن چركها و آلودگى‏ها از خويش مى‏شمارد (سوره حج آيه 29) و اين در سايه ديدار با امام ميسر است كه الهام بخش خير و تقوا و اخلاق شايسته و معارف والاى دين است و پاك كننده دل و جان و فكر و ذهن.در آيه فوق،امام صادق عليه السلام،كلمه‏«تفث‏»را به ديدار و ملاقات امام تفسير مى‏كند:«التفث لقى الامام،يا:لقاء الامام.» (13) چرا كه از اين طريق،مناسك حج مسلمين جهت‏يافته و در مسير سازنده‏ترى هدايت مى‏شود.
حضور امام در حج
وقتى ديدار با امام در موسم حج،ضرورتى بزرگ و تكليفى كامل‏كننده فريضه حج‏باشد، طبيعتا بايد امكان اين ديدار هم باشد و امام هم در حج‏حضور داشته باشد.
هم حضور فكرى و فرهنگى و تبليغى، هم حضور شخصى و عينى.
حضور يافتن ائمه در مراسم حج،نشانه ديگرى از اهميت‏سياسى اين تجمع عبادى است. بهره‏گيرى از فرصتهاى كم نظير اين ايام هم با حضور آنان،بهتر و بيشتر ميسر است.امامان شيعه در مراسم حج،فراوان حضور مى‏يافتند.
سفرهاى متعدد و پياده امام حسن مجتبى (ع) به زيارت خانه خدا (14) و حضور امام زين العابدين (ع) در حج و شعر معروف فرزدق درباره آن حضرت،در پيش روى خليفه فاسق، هشام بن عبد الملك (15) ،و همچنين مسافرتهاى ائمه ديگر و حضورشان در حج،زمينه اين ديدارها را فراهم مى‏كرده است.
يحيى بن يسار نقل مى‏كند كه:
ما حج گزارديم.گذارمان به امام صادق (ع) افتاد.آن حضرت فرمود:اى حاجيان خانه خدا!اى زايران قبر رسول الله!اى پيروان آل محمد!...گوارايتان باد!... (16)
كه امام،علاوه بر حضور،برخوردهاى تبليغى هم داشته است.
علاوه بر عصر حضور ائمه،در عصر غيبت هم-بنا به برخى روايات-حضرت حجت، (سلام الله عليه) همه ساله در مراسم شركت مى‏كند،هر چند به صورتى ناشناس كه مردم عادى متوجه آن نمى‏شوند.
محمد بن عثمان-يكى از سفراى چهارگانه و نايب خاص امام زمان-گفته است:
«و الله ان صاحب هذا الامر يحضر الموسم كل سنة فيرى الناس و يعرفهم و يرونه و لا يعرفونه. » (17)
كه گوياى حضور همه ساله امام عصر در موسم حج است،به نحوى كه مردم را مى‏بيند و مى‏شناسد و مردم او را مى‏بينند ولى نمى‏شناسند.
امام صادق (ع) فرموده است:
«يفقد الناس امامهم،يشهد الموسم فيراهم و لا يرونه‏» (18)
مردم امام خويش را از دست مى‏دهند-در عصر غيبت-و او در موسم حضور مى‏يابد و آنان را مى‏بيند ولى آنان وى را نمى‏بينند.
و به عبارتى ديگر از امام صادق (ع) اينگونه نقل شده است:
«يشهد المواسم،يرى الناس و لا يرونه‏»كه به همان معناست. (19)
تماس با امام در حج،اگر به عنوان متمم حج و مايه تماميت و كمال اين فريضه الهى بزرگ شمرده شده است،بايد با فراهم بودن زمينه‏اش از سوى خود ائمه باشد.
اينكه امام باقر (ع) فرموده است:
«تمام الحج لقاء الامام‏» (20)
خود آن حضرت هم در مراسم و مواقف حج،حضور مى‏يافته است تا امكان اين برخورد و ديدار، ميسر باشد.گر چه عملا،به خاطر شرايط خاص اجتماعى و سياسى،اين عمل به صورت ايده آل و مطلوب انجام نمى‏گرفت.خود همين تماس،چه بسا زمينه‏ساز پايه ريزى تشكيلات بوده، و برخوردها و رابطه‏ها و شناخت نيروها و به كارگيرى عناصر مفيد،در جهت‏برنامه‏ها،از فوايد جنبى يا اصلى اين‏«لقاء الامام‏»بوده است.
اين ايجاد رابطه،حتى به صورت غير مستقيم و با واسطه هم زمينه‏سازى مى‏شد و پيوند غير حضورى با مكتب اهل بيت و خط فكرى ائمه،فراهم مى‏گشت.
مردمى كه از اقصى نقاط ممالك اسلامى آمده‏اند،مى‏بايست در آن ازدحام و شلوغى و حال و هواى مناجات و عبادت و مناسك و...راهى هم به‏«خط ائمه‏»پيدا كنند،كه تصحيح كننده نظام فكرى و عقيدتى،و جهت‏بخش ايمان و عمل مردم در مسير«حق‏»است.
ولايت،روح حج
اگر از سنگرى استفاده لازم نشود، اگر گنجى استخراج و مصرف نگردد، اگر در كنار دريا،گروهى از تشنگى هلاك گردند، اگر كسى سلاح در دست،زنده اسير دشمن گردد، جاى بسى دريغ و حسرت است.
حج،چنين سرنوشتى و سرگذشتى داشته و دارد،مگر آنكه روح بيدار زمان-در هر عصر و قرنى-به بيدارگرى بپردازد.
چه حج گزارانى كه از حج،جز خستگى تن و رنج راه و تباه كردن مال،چيزى فرا دست نياوردند.
چه سالهاى پى در پى و مستمرى كه از تجمع عظيم حج،فايده‏هاى لازم گرفته نشد و آيه قرآن «ليشهدوا منافع لهم‏» ،تفسير واقعى خود را نيافت.
و...چه فراوان،سخن امام صادق (ع) به عبد الرحمن بن كثير،در طول‏سالها مصداق و تحقق يافت،كه وقتى از بلنداى كوهى به انبوه حج گزاران نگاه كرد،فرمود:
«ما اكثر الضجيج و اقل الحجيج‏» (21)
ناله‏ها چه بسيار است،ولى حاجيان،چه اندك!...
مهمترين هدف در زيارت حج،در زمينه ارتباط و ديدار با امام-كه قبلا هم ياد شد-و لقاء معصوم،و عرضه ولايت و نصرت،همان جهت‏يافتن اعمال و مناسك،در مسير خدا پسندانه است،كه بدون آن،كارهاى عبادى هم لغو و بيهوده و بى اجراست.
در روايت از امام باقر (ع) نقل شده است كه:بر مردم لازم و سزاوار است كه اين خانه (كعبه) را زيارت كنند و ما را به خاطر بزرگداشت‏خدا،بزرگ بدارند و تعظيم كنند،و ما را در هر جا كه باشيم ديدار كنند،ماييم راهنمايان به خدا!...» (22)
اكسير دگرگون ساز و روح بخش و ارزش آفرين‏«ولايت‏»،در همه امور اسلام،و تكاليف و فروع دين و عبادات،لحاظ شده و شرط قبولى و پذيرفته شدن طاعات انسان در پيشگاه خداست و در كتب روايات،بابهاى خاصى براى همين منظور،عنوان گشته است كه اهل مطالعه مى‏توانند براى اطلاع بيشتر به منابع خاص آن رجوع كنند. (23) بخصوص در مورد حج،كه بحث ماست.احاديث فراوانى وجود دارد.
«...حج‏بدون ولايت و آهنگ كعبه بدون امامت،و حضور در عرفات‏بدون معرفت امام،و قربانى بدون فداكارى در راه امامت،و رمى جمره بدون طرد استكبار درونى و بيرونى،و سعى بين صفا و مروه بدون كوشش در شناخت و طاعت امام،بى حاصل بوده و سودى نخواهد داشت. زيرا اگر چه يكى از مبانى اسلام‏«حج‏»است (بنى الاسلام على خمس:على الصلوة و الزكاة و الصوم و الحج و الولاية- (24) لكن هيچ يك از نماز و روزه و زكات و حج،همانند ولايت،ركن استوار اسلام نيست.لذا،در جوامع روايى آمده كه هيچ دعوتى از طرف خداوند به اندازه دعوت به ولايت و امامت نمى‏باشد (و لم يناد احد مثل ما نودى بالولاية) ...». (25)
قبلا هم حديثهايى را نقل كرديم كه امام باقر (ع) اعمال كسانى را كه بدون بصيرت و معرفت و بدون پذيرش يك رهبرى صحيح و امامت عدل معصوم،بر گرد خانه خدا طواف مى‏كنند و در مراسم،به صورت يك امر تكرارى و تقليدى و بى روح،شركت مى‏كنند،به اعمال دوران جاهليت تشبيه كرده است.
پى‏نوشتها:
1.همان،ج 10،ص 116 (11/8/58) .
2.همان،ج 13،ص 84 (21/6/59) .
3.از پيام امام خمينى به فهد،شاه عربستان (18/7/60) .
4.سخنان امام در اين باره بسيار است.از جمله به موارد زير،مى‏توانيد مراجعه نماييد:
-صحيفه نور،ج 1،ص 156 و 194.
-ج 3،ص 123.
-ج 9،ص 235.
-ج 10،ص 222.
ج 13،ص 80،123،154،155،163.
5.المحجة البيضاء،ج 2،ص 153،به نقل از:من لا يحضره الفقيه.
6.وسائل الشيعة،ج 10،ص 254،حديث 9.
7.المحجة البيضاء،ج 2،ص 183،بحار الانوار،ج 96 (بيروتى) ،ص 374.
8.اصول كافى (عربى) ،ج 1،ص 392،حديث 1.
9.اصول كافى،ج 1،ص 392 (پاورقى)
10.مرآة العقول،ج 4،ص 285.
11.اصول كافى،ج 1،ص 393.
12.اصول كافى،ج 1،ص 392،حديث 2.
13.وسائل،ج 10،ص 253،حديث 3 و 4،تفسير نور الثقلين،ج 3،ص 492.
14.اربلى،كشف الغمه،ج 2،ص 183 و سفينة البحار،ج 2،ماده‏«حسن‏».
15.اعيان الشيعه، (چاپ بيروت) ،ج 10،ص 269.
16.وسائل،ج 10،ص 261 (حاج بيت الله و زوار قبر نبيه و شيعة آل محمد!هنيئا لكم)
17.بحار،ج 52،ص 152،حديث 4.
18.كافى،ج 1،ص 337 و 339،حديث 6،بحار،ج 52،ص 151 و غيبت نعمانى (ترجمه،چاپ دار الكتب الاسلاميه،1362 شمسى) ،ص 204.
19.بحار،ج 52،ص 156،حديث 16.
20.وسائل الشيعه،ج 10،ص 254،حديث 8 و 12،نور الثقلين،ج 1،ص 183،بحار،ج 96،ص 374.
21.بحار الانوار،ج 27،ص 181،به نقل از بصائر الدرجات.
22.همان،ج 27،ص 179.
23.از جمله مى‏توانيد به بحار الانوار،ج 27 (باب هفتم‏«انه لا تقبل الاعمال الا بالولاية‏»ص 166 وهمچنين اصول كافى (عربى) ،ج 1،ص 392 (باب لزوم رفتن پيش ائمه پس از مناسك حج، جهت آموختن دين و اعلام ولايت) و ص 412 به بعد،مربوط به‏«ولايت‏»در قرآن كريم مراجعه كنيد.
24.وسائل الشيعه،ج 1،ص 7.
25.كتاب حج (مجموعه مقالات) ،ص 60،مقاله آية الله جوادى آملى.

حج زنده و سازنده
حجى كه در فكر و عمل فردى يك مسلمان اثر نداشته باشد،بى جان است.
حجى كه در وضعيت اجتماعى و سرنوشت عمومى مسلمين،نقش مثبت و هدايتگر نداشته باشد بى‏روح است و روح حج،«ولايت‏»است و در سايه آن است كه تك تك اعمال و مناسك، جهت و محتوا و خط پيدا مى‏كند و اين فريضه،«حيات‏»و«حركت‏»ايجاد مى‏كند و زنده و سازنده مى‏شود.اگر به خانه خدا رفتن هم در كار باشد،بايد از درى باشد كه خدا قرار داده است،و آن در،اهل بيت معصوم پيامبر (ص) هستند كه طاعتشان فرض،سخن و عملشان حجت،و راه و روششان سند و سرمشق،براى تاسى و پيروى است.
ائمه،فرزندان راستين اسلام و قرآن‏اند.
پيشوايان معصوم،فرزند كعبه هستند (به تعبير امام سجاد عليه السلام) و مگر مى‏توان به ديدار پدر رفت و فرزند را نديد؟!
در تبيين و تحليل سخن امام زين العابدين (ع) در مجلس يزيد پس از ماجراى كربلا،كه خود را فرزند مكه و منى و زمزم و صفا خواند،و فرمود:
«انا ابن مكه و منا،انا ابن زمزم و صفا...»،آية الله جوادى آملى،بيانى لطيف و ظريف و زيبا دارد، كه دريغ است نقل نكنيم،هر چند طولانى است،و خلاصه‏اى از آن چنين است:
«...فرزند راستين‏«مكه‏»،كسى است كه پاسدار روح قبله و مرزبان جان مطاف باشد.فرزند واقعى‏«منى‏»كسى است كه به منظور حفظ ره آورد وحى،از ايثار و نثار خون،دريغ نكند.و با فداكارى و قربانى دادن،پيوند خود را با سرزمين قربانى محكم نمايد.مولود واقعى‏«زمزم‏»كه در اثر فيض و گوارايى معنويش مورد علاقه پيامبر گرامى اسلام بود...كسى است كه با نثار بهترين و شايسته‏ترين خون به پاى نهال اسلام،آن را بارور كند.و همچنين فرزند راستين‏«صفا»كسى است كه در حرم قلب او هيچ رجس و رجزى راه نداشته باشد و بر اساس آيه تطهير (احزاب،33) از هر رجسى منزه باشد و از هر تيرگى و آلودگى،پاك باشد و اين انسان كامل،همان امام (ع) است كه بدون او،حرمتى براى حرم و مواقف آن نخواهد بود.زيرا نه در عرفات،معرفت،و نه در مشعر،شعور،و نه در منى،ذبح عظيم و قربانى با تقوا،و نه در زمزم،نشانه حيات،و نه در صفا،علامت نزهت و صافى،و نه در رمى جمرات،رمى شيطان و رجم طاغوت نه در حج و زيارت،آيات بنيات الهى،ظهور نخواهد كرد.و بدون امامت،هيچ كدام از آن مواقف،به حساب شعاير الله شمرده نمى‏شود...و خلاصه،زايران محروم از شناخت امام و ولايت،هرگز«وفد»و مهمان الهى نبوده و از ضيافت معنوى خدا برخوردار نمى‏باشند... زايرى كه امام معصوم را نمى‏شناسد و امامت را كنار مى‏گذارد و سرپرستى امور مسلمانان جهان را به ياوه مى‏گيرد و رهبرى توده مردم را از حج و زيارت و ديگر فرازهاى عبادى،جدا مى‏داند،و آن را يك امر عادى و در اختيار هر فرد،قرار مى‏دهد،و كرامتى براى هدايت‏خلق خدا و تدبير امور آنان قائل نيست،در حقيقت،انسان را نشناخته و خود نيز به حريم ارزشمند انسانيت قدم نگذاشته...چنين زايرى كه با اين ديد به كعبه رفته و با همان ديد بازگشته، چگونه در مدار توحيد طواف كرده؟و چطور هر گونه شرك و طغيان را زدوده است؟در حالى كه مجراى فيض خدا را نشناخته و مهمترين عامل تكامل انسانى را ناديده گرفته و بهترين سرچشمه زلال و حيات بخش را از دست داده است و تشنه كام مانده است؟
هر كس امام زمان و ولى عصر خويش را نشناسد،مرگ او مرگ جاهليت است...و چون مرگ كسى كه امام زمان خويش را نمى‏شناسد،مردن جاهلى است،پس زندگى او نيز يك زندگى جاهلى بوده و تمام شئون و سنن حياتى او همانند جاهليت‏سپرى مى‏شود،قهرا حج و زيارت اينگونه افراد نيز،يك حج جاهلى بوده و از حج توحيدى،سهمى نخواهد داشت...» (1)
اين بعد حساس،يعنى سازندگى اجتماعى و رشد فكرى و فرهنگى و گسترش خط آموزشى و معارف ائمه در اقصا نقاط ممالك اسلامى نبايد مورد غفلت قرار گيرد.در فصول پيشين هم كه مستقلا از حج‏بحث كرديم (2) ،از جمله آثار و فوايد و نتايج‏حج را از قول حضرت رضا (ع) چنين آموختيم كه:
«...مع ما فيه من التفقه و نقل اخبار الائمه عليهم السلام الى كل صقع و ناحية‏» (3)
يعنى: تفقه و دين شناسى، نقل اخبار امامان به هر كران و ناحيه‏اى، و اگر جز اين باشد،خسارت است.
زيارت امام،نشانه وفادارى و حق شناسى
حج،سنگر امام شناسى و بيعت‏با رهبرى هم مى‏باشد.
پيوند با ائمه و پيمان با ولايت،و ربط دادن حج‏به زيارت و ديدار امام،همچنان كه در حال حيات و زمان حضورشان مؤثر و لازم و جهت دهنده بود،پس از شهادتشان هم-در عصر غيبت-اين خط مى‏بايست ادامه داشته باشد.عامل كمال يابى و ارزشمند شدن و مقبول شدن اعمال حج،همين زيارت ائمه است.
حج گزار مسلمان،با حضور بر مرقد و تربت پيامبر و آل او در مدينه،اعلام مى‏دارد كه حج من در اين خط است و نهايت را هم به اين آستان ختم مى‏شود و آن مناسك و شعاير و عبادات،در اينجا قبولى مى‏يابد و امضا مى‏شود و به ثبت مى‏رسد.
اين،توصيه و دستور خود اولياى دين است و سفارش رسول اكرم (ص) است.
در فصل زيارت پيامبر يكى از حديثهاى مكررى را كه پيامبر فرموده است هر كس حج كند و مرا زيارت نكند،بر من جفا كرده است،نقل كرديم.
در حديثى ديگر،امير المؤمنين (ع) فرموده است:
«اتموا برسول الله اذا خرجتم الى بيت الله الحرام.فان تركه جفاء،و بذلك امرتم،و اتموا بالقبور التى الزمكم الله حقها و زيارت و اطلبوا الشرف (الرزق) عندها» (4)
«هر گاه براى زيارت و حج‏خانه خدا بيرون شويد،حج را با زيارت رسول خدا تمام كنيد،زيرا ترك آن جفاست و به اين عمل فرمان داده شده‏ايد،و حج را با زيارت قبرهايى به اتمام برسانيد كه خداوند حق آنان را بر شما الزام كرده و زيارتشان را لازم نموده است و نزد آن قبرها شرف و روزى خدا را طلب كنيد.»
از امام صادق (ع) نيز روايت‏شده است كه:
«اذا حج احدكم فليختم بزيارتنا لان ذلك من تمام الحج‏» (5)
هر گاه يكى از شما حج كرد،با زيارت ما آن را ختم كند،چرا كه اين،از تماميت‏حج است.
و نيز فرموده است:
«ابدؤا بمكة و اختموا بنا» (6)
شروع زيارتتان به مكه و ختم آن با زيارت ما باشد.
كه گفتيم،اين نوعى تكميل اين عبادت بزرگ و به امضا و ثبت‏رساندن انجام مناسك است و بيعت مجدد با امامان و تحكيم رابطه با ولايتشان و تقويت مبانى دينى و مكتبى با رهبرى صحيح.
در زمان حياتشان،شرفيابى به حضورشان،و در دوره پس از شهادتشان يا عصر غيبت امام، تجديد عهد با مزار الهام بخششان،اين فريضه،به كمال خود مى‏رسد و روح مى‏يابد.
مرحوم شيخ صدوق مى‏گويد:
«پس از حج،وقتى به مدينه آمدى و پس از زيارت پيامبر اسلام،به زيارت قبر ائمه مدفون در بقيع رفته و آنها را پيش روى خود قرار بده،رو به آنان بايست و بگو:
«سلام بر شما اى پيشوايان هدايت و اهل تقوا و حجتهاى خدا بر زمينيان، سلام بر شما،اى بپا دارندگان قسط،در ميان مردم، اى برگزيدگان...اى اهل نجوا!
شهادت مى‏دهم كه شما ابلاغ پيام كرديد،نصيحت نموديد،و در راه خدا مقاومت كرديد.
ديگران تكذيبتان كردند و به شما بدى كردند،ولى شما بخشيديد.
شما پيشوايان رشد و هدايتيد، پيروى شما لازم،و سخنتان راست است.
شما دعوت كرديد،ولى جوابتان ندادند.
امر كرديد،ولى اطاعت نكردند.
شما،پايه‏هاى دين و اركان زمين هستيد و همواره و نسل به نسل در معرض عنايت‏خداوند هستيد.
جاهليت،شما را نيالود.
هواهاى نفس،شما را نفريفت.
پاك بوديد و نهادتان پاك بود.
خداوند،با وجود شما بر ما منت نهاد و درودها و سلامهاى ما را بر شما،مايه رحمت و مغفرت ما قرار داد...پس شفيعان ما باشيد.
من،در وقتى به سراغ شما آمده‏ام كه دنيا پرستان و مستكبرين،از شما اعراض كرده و آيات خدا را به استهزا گرفته‏اند...
اى خداى هماره ايستاى بى اشتباه!
اى خداى ابدى و محيط بر هر چيز، منت تو راست كه به ما توفيق و معرفت عطا كردى نسبت‏به كسانى كه مردم،نسبت‏به مقامشان معرفت ندارند و حقشان را سبك شمردند و به ديگران تمايل پيدا كردند...» (7)
آن كس كه به شناخت اسلام ناب و دين بى پيرايه،از طريق اهل بيت پيامبر،توفيق يافته ست‏سزاوار است كه در مسير حق شناسى و حقگزارى،از ياد ائمه غافل نباشد.
مودت اهل بيت،هر چند بحق،از سوى خداوند،اجر و مزد تلاشهاى رسول اعظم اسلام قرار داده شده است:
«قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى‏» (8)
ولى باز هم اين پاداش،چيزى است كه به خود ما باز مى‏گردد نه به رسول.
اين ماييم كه از طريق مودت خاندان پيامبر و پذيرش امامت و ولايتشان و گوش فرا دادن به هدايتها و راهنمايى‏هاشان،راه را بهتر مى‏شناسيم و آگاهانه‏تر در مسير خدا گام برمى‏داريم و به خداوند نزديكتر مى‏شويم.
به زيارت ائمه رفتن و پيوند دادن زيارت خانه خدا به زيارت فرزندان خلف و راستين كعبه و منى و عرفات،نشان اين حق شناسى و وفادارى به‏«حق‏»است كه در اين دودمان تجسم و تبلور يافته است.
ولى بايد ديد كه‏«زاير»كيست؟
و...در چه حد و مرحله‏اى از شناخت و شعور و معرفت قرار دارد؟
و با چه انگيزه و محركى،آهنگ زيارت اولياء الله مى‏كند؟
حج و استفاده سياسى در تاريخ
از انگيزه‏ها و هدفهاى اجتماعى-سياسى حج‏سخن گفتيم.
از نقش ولايت امامان،در جهت دهى به اين كنگره عظيم هم بحث كرديم.
براى شناخت‏بيشتر محتوا و ابعاد سياسى و حكومتى حج،به يك موضوع ديگر هم اشاره مى‏كنيم و آن،عبارت است از هدايت‏حجاج در مناسك و اعمال حج و سامان بخشى به امورشان در اين مجمع و نقش‏«امير الحاج‏»در مراسم.
حج و حكومت
اسلام،هيچ زاويه‏اى را از ديد خود،دور نگه نداشته است و به هر زمينه‏اى،به عنوان سازندگى، نگاهى عميق كرده و برنامه‏اى خاص دارد.
و...از جمله،حج و مواقف آن.
درياى عظيم انسانهاى حج گزار،موجهاى نيرومندى هم دارد.و از اين موجها بايد استفاده كرد.
حكومت اسلامى،در جهت‏حق به اين موضوع مى‏نگريسته است-و بايد بنگرد-همچنان كه حكام غير صالح و ناشايست هم از اين موقعيت‏سودمى‏برده‏اند و سلطه باطل خويش را تثبيت مى‏كرده‏اند-و مى‏كنند.
مسئله سرپرستى حجاج و«امير الحاج‏»بودن و تعيين كسى كه سرپرستى زايران خدا را به عهده داشته باشد و هماهنگ كننده اعمال و هدايت‏گر مناسك و امام جمعه و جماعت‏حجاج بيت الله الحرام و نظم دهنده كوچ و وقوف مسلمانان در آن ايام باشد،يكى از شئون حكومت اسلام و از مسائل مربوط به امامت و رهبرى جامعه بوده و بعد سياسى و تبليغى داشته است، به صورتى كه در صدر اسلام،همه ساله يا خود خليفه يا نماينده‏اى مخصوص از سوى خليفه، اين سمت و منصب را عهده‏دار مى‏شده و سرپرستى زايران خدا در ايام حج و روز عيد قربان و حركت‏به سوى عرفات و منى و قربانگاه و نماز خواندن بر آنان،به او واگذار مى‏گشته است.
اين امر،از سال هشتم هجرى به بعد،به طور مداوم معمول شد. (9)
مواضع حكومت اسلامى هم در امور مختلف،با استفاده از اين موقعيت،رسما ابلاغ مى‏گرديد.
به عنوان نمونه،در سال نهم هجرت كه پيامبر اسلام،ابو بكر را مامور كرده بود كه با مسلمين حج‏بگزارد،پس از عزيمت او،امير المؤمنين على (ع) را در پى او،با ماموريتى ويژه و حساس فرستاد كه عبارت بود از تلاوت آيات نخستين از سوره‏«توبه‏»براى مردم.
حضرت امير (ع) آيات مذكور را در روز عيد قربان،در منى،در عقبه،با هيبت‏خاص و يفيت‏شكوهمندى،براى مردم خواند. (10) مضمون آيات،اعلام‏برائت و بيزارى خدا و پيامبر از مشركان،ممنوعيت طواف مشركان و برهنگان در خانه خدا،و تعيين موعدى چهار ماهه براى صاحبان پيمان و نيز ممنوعيت‏حضور شرك و مشرك در قلمرو كشور اسلامى بود.تلاوت اين آيات در مراسم حج از زبان على (ع) نوعى اعلاميه و قطعنامه به حساب مى‏آمد كه تكليف همگان را روشن مى‏ساخت و حضور و وجود شرك را در حجاز«غير رسمى‏»اعلام مى‏كرد.آن اعلان عمومى و تلاوت آيات،نوعى تقويت مكتب و عظمت دين بود.چرا كه حج،مظهر عظمت اسلام و قدرت و شوكت دين است:«و الحج تقوية للدين‏» (11) و موضعگيرى عليه شرك،آن هم از موضع قدرت،دليل توانمندى حكومت اسلام بود.
بيدارگرى در مراسم حج،همواره چيزى بوده است كه مورد نظر پيشوايان حق قرار داشته است و از سوى ديگر،حكومتها هم از اهميت‏سياسى اين مجتمع،غافل نبوده‏اند.
حسين بن على (ع) به دنبال امتناع از بيعت‏با يزيد و هجرت به مكه،چند ماه در اين شهر توقف نمود و با افراد گوناگون ملاقاتها داشت و روشنگرى مى‏نمود و در ايام حج هم،بدون آنكه اعمال حج را همراه مردم ديگر به پايان برساند،تصميم به بيرون رفتن از مكه به سوى كوفه گرفت.آن خطبه معروف‏«خط الموت على ولد آدم...»را كه عمدتا در جهت توجه دادن به مسئوليتهاى اجتماعى مسلمين و دعوت به قيام براى خدا و تبليغ فرهنگ شهادت طلبى و ايثار جان و خون در راه اسلام و دين خدا و زيبايى شهادت در راه خدا براى جوانمردان است در مكه ايراد كرد و دستور داد تا مردم جمع شوند.پس از اجتماع انبوه عظيمى از حجاج و اهالى مكه در«مسجد الحرام‏»،آن حضرت‏سخنان تاريخى خويش را القا نمود. (12)
سرپرستى حجاج در صفحات تاريخ
همچنان كه اشاره شد،منصب‏«امير الحاج‏»و سرپرستى زايران خانه خدا در امور حج و احكام و مناسك،علاوه بر جنبه دينى،بعد سياسى هم داشته است و تعيين كسى از سوى كومت‏براى پيشوايى مسلمانان در ايام حج،به عنوان حضور رسمى مقام حكومت و رهبرى در مراسم حج تلقى مى‏شده است.اگر خود خليفه نبوده،كسى از سوى دستگاه خلافت،مامور اين كار مى‏شده است.
اين برنامه،نقش هدايت فكرى و معنوى حج گزاران را داشته و حكومت اسلامى مسلمانان را در اين مجتمع عظيم اسلامى،به حال خود رها نمى‏كرده كه هر كس،هر وقت،هر كارى خواست‏بكند و هيچ نظم و نظام و مديريت و هدايتى در كار نباشد.بلكه خود را ملزم به نوعى سامان بخشيدن و سازمان دادن به امور انبوه حجاج مسلمان مى‏دانسته است.
از اين جهت،گاهى آنان كه نمى‏خواستند زير بار حكومت مركزى بروند،يا خود هم در اين مسئله،داعيه‏اى و نماينده‏اى داشتند،به نحوى در امر«امير الحاج‏»اختلال ايجاد مى‏كردند كه نوعى معارضه با حكومت رسمى محسوب مى‏شد.
در دوران خلافت و زمامدارى حضرت امير (ع) ،سه سال عبد الله بن عباس اين مسئوليت را به عهده داشت،و يك سال هم كارگزار حكومتى آن حضرت در مكه،يعنى قثم بن عباس طى ابلاغيه‏اى از سوى امام،مامور شد كه‏حج را براى مردم‏«اقامه‏»كند. (13)
مسعودى،در تاريخ خود نقل مى‏كند كه:
«در سال 37 هجرى كه امير المؤمنين (ع) ،عبد الله بن عباس را به نمايندگى خود براى سرپرستى حجاج در آن سال فرستاد،معاويه هم از آن طرف،شخص ديگرى را به نام يزيد بن شجره رهاوى فرستاد.اين دو نماينده،بر سر مسئله امير الحاج بودن و سرپرستى زايران خانه خدا،كارشان به نزاع و كشمكش منجر شد و هيچ كدام حاضر نبود كه مسئوليت را به ديگرى واگذار نمايد.تا اينكه بالاخره،هر دوى آنان توافق كردند كه شخص ثالثى به نام شيبة بن عثمان عهده‏دار اين كار شود و امامت مردم را در نماز،به دوش بگيرد». (14)
البته معلوم است كه مسئله در حد يك امام جماعت‏بودن خلاصه نمى‏شده،بلكه آثار و تبعات سياسى و جنبى ديگر داشته است.به همين جهت هم معاويه،براى در هم شكستن وحدت كلمه مسلمين و مخالفت‏با امامت و ولايت على بن ابيطالب (ع) دكانى در مقابل آن حضرت باز كرد و از طرف خود،«امير الحاج‏»ديگرى به مكه اعزام نمود.
در تاريخ اسلام،موارد مشابهى براى اينگونه تحركات ديده مى‏شود.از جمله اينكه در سال 131 هجرى،وليد بن عروه با استناد به يك نامه جعلى،به مكه آمد و امور حج مسلمانان را به دست گرفت. (15)
همچنين ابو جعفر،مصور دوانيقى،در سال 136 هجرى،امير الحاج مردم بود و در همان مراسم،از مردم به نفع خود بيعت گرفت. (16) اينگونه استفاده‏هاى سياسى از مواقف حج،هم براى تحكيم حكومت موجود مورد استفاده قرار مى‏گرفت و هم براى شورش عليه حكومت و نوعى سرپيچى و اعلام مخالفت و حداقل مبارزه‏اى منفى.
در سال 199 هجرى،در ايام خلافت مامون عباسى،محمد بن داود بن عيسى به عنوان امير الحاج با مردم حج گزارد.
در آن ايام،ابو السرايا بر ضد حكومت قيام كرده بود و قصد استيلا بر مكه و تصرف مكه و مدينه را داشت.ابن الافطس علوى را[حسين بن حسن بن على بن على بن الحسين بن على (ع) ]كه از اولاد امام سجاد (ع) بود،به مكه فرستاد تا ضمن تصرف آنجا،حج را هم براى مردم اقامه كند.
والى شهر،ابتدا عده‏اى را براى مقابله با او بسيج و مهيا كرد و خود بيرون رفت و براى انجام امور حج،پسرش محمد را منصوب كرد...ولى خلاصه آنكه اعمال حج مردم بدون سرپرست و جسته و گريخته انجام گرفت و نيروهاى ابن افطس بر مواضعى استيلا يافته بودند و نيروهاى حكومتى،شهر و عرفه و منى را تخليه كرده بودند و امام جماعت هم گريخته بود و باقيمانده اعمال با رياست ابن افطس انجام شد. (17)
به نقل ديگر:ابن افطس در مدينه خروج كرد و ابتدا مردم را به بيعت‏با ابن طباطبا دعوت نمود و پس از مرگ او،مردم را به خود و امامت‏خود دعوت كرد و به مكه رفت و در منى،در حالى كه امير الحاج مردم داود بن عيسى بود،داود فرار كرد و مردم به مزدلفه رفتند و او خود را به مزدلفه رساند و امور حج و نماز مردم را به دست گرفت و پس از عيد قربان،به مكه رفت. (18)
در سال 202 هجرى هم ابراهيم بن موسى بن جعفر،به عنوان اولين‏علوى از اولاد ابيطالب در تاريخ اسلام،بدون اينكه از سوى كسى ولايت و ماموريت‏يافته باشد،خود،با يك حركت‏خشن نظامى،بر اين سمت استيلا يافت و بر مردم حج گزارد و در مسجد الحرام،جمع زيادى را كشتار نمود. (19)
در سال 251 هجرى،اسماعيل بن يوسف علوى در مكه خروج كرد و به دنبال آن،والى مكه-جعفر بن فضل-گريخت و اسماعيل بن يوسف،خانه والى و ديگر دولتمردان را غارت كرد و تعداد فراوانى از نيروهاى مسلح را كشت و اموال بسيارى را تصاحب كرد و در مكه غارت و آتش بر پا نمود...و پس از مدتى كه آنجا ماند،بالاخره در روز عرفه كه حجاج در عرفه بودند به آن موقف آمد و پس از درگيرى‏هايى جمعيت زيادى كشته شدند و عده‏اى به مكه گريختند و امكان وقوف به عرفه در شب يا روز براى آنان نبود و حج آنان به هم خورد... (20)
همچنين در سال 317 هجرى هم كه فتنه قرمطيان (21) در مكه پيش آمد،امير الحاج آن سال، عمر بن حسن بن عبد العزيز بود،ولى با شورش قرامطه و كشتار فراوان مردم،باز حج مردم به هم خورد و حج آنان،بدون‏«امام‏»بزرگوار شد. (22)
از اين نمونه‏ها در تاريخ اسلام فراوان است و غرض،يادى از چندنمونه از كارهايى بود كه در موسم حج و با استفاده تجمع عجيب و عظيم زايران كعبه انجام مى‏گرفت و يا در جهت تبليغ و تحكيم نظام حاكم بر جامعه بود و يا اقدامى مسلحانه بر ضد سلطه خلافتها و حكومتها.
وضعيت امروز
امروز چه استفاده‏اى از مواقف كريمه حج مى‏شود؟
و چه اقدامى عليه سلطه باطل صورت مى‏گيرد؟
عظمتى به وسعت تاريخ،در جمعه‏هاى ايام حج در مسجد الحرام برگزار مى‏شود.
كدام فرياد،عليه استكبار،از حنجره‏هاى پر شور مسلمين بر مى‏آيد؟
كدام طرح و تدبير،براى مقابله با نقشه‏هاى خائنانه استكبار جهانى اتخاذ مى‏گردد؟
آيا اين،نتيجه دور شدن حج و مواقف،از رهبرى و ولايت‏«اولياء الله‏»نيست؟
كعبه،زادگاه اولين وصى پيامبر،حضرت امير (ع) است.و نيز،آخرين وصى آن حضرت يعنى حضرت مهدى (ع) هم،نهضت جهانى خويش را،با تكيه به همين كعبه شروع خواهد كرد.
بنابر اين،كعبه و حج و زيارت خانه خدا هم،بايد در خدمت‏حق و در خط هدايت و ولايت معصومين باشد.و گرنه،نتيجه آن مى‏شود كه شده است.
پى‏نوشتها:
1.كتاب حج (مجموعه مقالات) ،مقاله آية الله جوادى آملى،ص 63 تا 65 (نقل به تلخيص) .
2.در فصلى با عنوان‏«مكه،سرزمين خاطره‏ها».
3.بحار الانوار،ج 99،ص 41.
4.وسائل الشيعه،ج 10،ص 255،حديث 10.
5.وسائل الشيعه،ج 10،ص 254،حديث 7،نور الثقلين،ج 1،ص 183.
6.بحار الانوار،ج 99،ص 373.
7.من لا يحضره الفقيه،ج 2،ص 575.
8.شورى،آيه 23.
9.مسعودى،مورخ معروف،در آخر كتاب مروج الذهب،يكايك كسانى را كه از زمان پيامبر اسلام،از سال فتح مكه به بعد،تا سال 335 هجرى،اين مسئوليت را عهده‏دار بوده‏اند،نام برده است.
(مروج الذهب،جزء چهارم،ص 302 تا 313) .
10.تاريخ طبرى،ج 2،ص 382،طبرسى،تفسير مجمع البيان،ج 3،ص 3،در تفسير سوره توبه، فروغ‏ابديت،ج 2،ص 805.
11.نهج البلاغه (فيض الاسلام) ،حكمت 244،صبحى صالح،حكمت 252.
12.متن خطبه را در كتب تاريخى و روايى ملاحظه كنيد.از جمله:كشف الغمه،ج 2،ص 241، حياة
الامام الحسين (ع) ،ج 3،ص 48 و بحار الانوار،ج 44،ص 366.
13.فاقم للناس الحج... (نهج البلاغه فيض الاسلام،نامه 67) .
14.مروج الذهب،ج 4،ص 302.
15 و16.همان،ج 4،ص 305 و 306.
17.تاريخ طبرى،ج 7،ص 120 و مروج الذهب،ج 4،ص 309.
18.مروج الذهب،ج 3،ص 440 و ج 4،ص 309.
19.همان،ج 4،ص 309.
20.همان،ج 4،ص 311 و تاريخ طبرى،ج 7،ص 492 (با اندكى تفاوت در نقل) .
21.توضيح:قرمطيان،يا قرامطه،فرقه‏اى بودند از اسماعيليه،كه در قرن چهارم مى‏زيستند ولى بنيادآن در سال 280 هجرى به دست‏حمدان اشعث،معروف به‏«قرمط‏»گذاشته شد.آنان معتقد به‏شورش و قيام مسلحانه براى مبارزه با خلافت‏بودند و با قتل و كشتارها و حمله به مسجد الحرام درموسم حج و ايجاد درگيرى‏هاى گوناگون،فتنه‏هاى فراوانى پديد آوردند. شورشيانى بودند با نظريات‏افراطى كه با سلطه بنى عباس مى‏جنگيدند و بحرين،يكى از نقاط مركزيت آنان بود.
22.همان،ج 4،ص 312.

زيارت و فلسفه‏«ياد»
«مودت‏»خاندان پيامبر،اجر رسالت آن حضرت است.
وفادارى به‏«اهل بيت‏»،وفادارى به‏«حق‏»است.
پيوند با«عترت‏»هم،پيوند با قرآن و اسلام است،كه اين هر دو وزنه سنگين و اين‏«ثقلين‏»،مورد سفارش و تاكيد فراوان رسول مكرم اسلام مى‏باشد.
تمسك به دودمان پيامبر و آشنايى با خانه آل على (ع) و پيوند با اولاد فاطمه (ع) ،ثمرات و آثار فراوانى دارد،كه سودش نيز به خود ما برمى‏گردد.
آشنايى با اين‏«خانه‏»و«خط‏»،قرار گرفتن در مسير معرفت زلال و ناب اسلام و حق است.چرا كه پيشوايان دين ما از اين دودمان،در عمل و فضل و كمالات و ارزشها،اسوه و الگو و سرچشمه جوشان و زاينده‏اند و خودشان تجسم آن ارزشها و جلوه‏گاه آن نورهاى معنوى و معنويتهاى نورانى و بصيرتها و والايى‏هايند.
اگر براى ما،راهى جهت پيوستن به اين‏«معرفت‏»خانه،قرار داده‏اند،اينهم خود،نوعى ديگر از لطف آنان نسبت‏به ماست.
و اگر ما را به سوى آشنايى با آنان و مرتبط گشتن با اهل بيت عصمت‏سوق داده‏اند و تشويق كرده‏اند،اين هم فيض ديگر و لطف مضاعفى براى‏ماست.اگر آنان نيز به ما نگفته بودند و از ما نخواسته بودند،ما وظيفه داشتيم كه در آن خانه برويم و گرد اين شمعها پروانه‏وار بچرخيم و از فروغ اين مشعلهاى خورشيدسان هدايت،بهره‏مند شويم.
«زيارت‏»،قرار گرفتن در اين مدار،و چرخيدن بر گرد اين محور،و آموختن از اين مكتب و سيراب شدن از اين زمزم است.
حق شهداى آل محمد
تلاشى كه از نظر فرهنگى و اجتماعى،از سوى امامان شيعه انجام مى‏گرفت،يكى هم سوق دادن امت‏به سوى پيشوايان حق و فرهنگ تشيع و خط اهل بيت‏بود تا با يادشان،با احياى نام و خاطره و فكر و تعاليمشان،راه،نمايانتر و هدف،روشنتر و راهنما آشكارتر گردد تا مردم گرفتار سرگردانى و حيرت و بلا تكليفى نشوند.
اين،حق هر شهيد بر جامعه است.
و شهداى آل محمد،بويژه ائمه شهيد شيعه،بيش از ديگران،بر گردن امت پيامبر حق دارند، چرا كه حياتشان را در راه صلاح و اصلاح همين امت،نهادند و به شهادت رسيدند،تا دين را زنده نگه دارند،هر چند با مرگ سرخ و سبز خويش...
احياء دين،ز خون شهيدان است جان شهيد،هديه به جانان است در پاى نخل پر ثمر اسلام خون شهيد،زمزم جوشان است
احياى فرهنگ شهادت،در برنامه عملى اولياى دين ما بود تا از اين طريق،هم حق شهداى آل محمد تا حدودى ادا شود و هم با پيوند و آشنايى با شهيدان اين راه عملا راهشان تداوم يابد.
حال چند نمونه از سيره عملى اسوه‏هاى خود را ياد مى‏كنيم تا معلوم گردد كه چگونه پيشوايان دينى ما اين‏«حق‏»را ادا مى‏كردند و آن فرهنگ رازنده نگه مى‏داشتند.
حضرت فاطمه (ع) قبر حمزه سيد الشهدا را زيارت مى‏كرد،اصلاح مى‏نمود،علامت مى‏گذاشت،و هر دو سه روز يك بار،قبور شهداى احد را زيارت مى‏كرد،كنار مزار،نماز مى‏خواند،مى‏گريست و دعا مى‏كرد و هر جمعه،قبر حضرت حمزه را ديدار كرده و نزد آن مى‏گريست. (1)
«حضرت زهرا (ع) ،بعد از رسول خدا،هفتاد و پنج روز زيست.در اين مدت،هرگز شاد و خندان ديده نشد.در هفته دو روز (روزهاى دوشنبه و جمعه) سر خاك شهدا مى‏آمد و مى‏گفت:رسول خدا اينجا بود،و مشركان آنجا...» (2)
يعنى نوعى گزارش مى‏داد از صحنه‏هاى درگيرى حق و باطل،و ترسيم ميدان نبرد و يادآورى خاطره جنگ احد و غيره...آموزش تاريخ در صحنه!بيان واقعه در محل وقوع!
ياد شهداى احد را چگونه مى‏توان زنده نگه داشت؟...
جز با آمدن بر سر مزارشان و نشستن بر تربت پاكشان و اشك ريختن به يادشان و يادآورى حماسه‏ها و فداكارى‏هايشان؟!
مرحوم صدوق،حضور بر مزار شهيدان احد را به عنوان زيارت،مستحب مى‏داند (3) .
و در روايات،ضمن آنكه براى زاير مدينه،زيارت و دعا نزد قبور شهدا مستحب به شمار آمده است،نقل شده كه:پيامبر اسلام،هر گاه به زيارت شهيدان مى‏رفت،خطاب به آنان مى‏فرمود: «السلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار» (4)
و امام صادق (ع) در مورد زيارت شهداى احد،سفارش فرموده است كه خطاب به آنان گفته شود:
«السلام عليكم يا اهل الديار،انتم لنا فرط و انا بكم لاحقون‏» (5)
يعنى:سلام بر شما اى اهل اين ديار!...شما پيشاهنگ ماييد و ما هم به شما خواهيم پيوست.
حضرت زهرا (ع) كه اولين شهيد عترت پيامبر در راه دفاع از حق بود،طبق وصيت‏خويش، مخفيانه به خاك سپرده شد و حضرت على (ع) صورت چند قبر را هنگام دفن وى ساخت تا جاى دفن آن مظلومه مشخص نباشد. (6)
آنگاه،به طور مكرر به زيارت قبر آن بانوى بزرگوار مى‏رفت و طبق بعضى نقلها:
«امير المؤمنين (ع) هر روز قبر فاطمه زهرا را زيارت مى‏كرد،يك روز كه به زيارت آمده بود، خود را بر قبر افكند و گريست و شعرى را به اين مضمون خواند:
چه جانگداز است هنگامى كه بر قبر حبيبم عبور مى‏كنم و سلام مى‏دهم و جوابى نمى‏شنوم، اى قبر!چه شده كه جواب مرا نمى‏دهى؟
آيا بعد از من،ديگر دوستى با كسان،ملالت آور شده است؟» (7)
حسين بن على (ع) هنگام غروب هر جمعه،تربت‏برادرش امام‏مجتبى (ع) را زيارت مى‏كرد. (8)
محمد حنفيه را براى زيارت قبر امام حسن در بقيع مى‏آمد و مى‏گفت:سلام بر تو اى بازمانده مؤمنان و اى فرزند اولين مسلمان.چرا چنين نباشد.در حالى كه تو سلاله هدايت و هم پيمان با تقوا و پنجمين نفر از اهل كسايى.
دست رحمت تو را تغذيه كرده و در دامان اسلام تربيت‏شدى و از پستان ايمان شير خوردى. تو در حال حيات و مرگ پاكيزه‏اى... (9)
زيارت مرقد سيد الشهدا (ع) بيش از همه مورد توجه و عنايت ائمه بود و به زايران آن كوى حق و ديار عشق،احترام زيادى مى‏كردند.
حمران بن اعين نقل مى‏كند كه:از زيارت قبر حسين بن على (ع) برگشتم.امام باقر عليه السلام به ديدنم آمد و فرمود:
«اى حمران!بشارتت‏باد...هر كس قبر شهداى آل محمد را زيارت كند و هدفش از اين زيارت، خدا و پيوند با پيامبر باشد،همچون روز تولد از مادر،از گناهانش بيرون آمده،پاك مى‏شود» (10)
گرچه زاير،از زيارت حسين (ع) آمده بود،ليكن امام،محور سخن و ملاك فضيلت را روى‏«شهداى آل محمد»برد،كه امام حسين،سرور و سالار همه آن شهداست و سلاله آن عترت پاك است.
اولين زاير قبر حسين شهيد،صحابى والاقدر پيامبر،جابر بن عبد الله انصارى بود كه به همراه عطيه به زيارت نايل شد.نقل شده است كه اسيران اهل بيت،پس از ماجراهاى كربلا و بازگشت از سفر شام،در مسيرشان به مدينه از ماموران نگهبان خواستند تا آنان را از كربلا عبور دهند تا با قبرسيد الشهدا تجديد عهد نمايند.
در اربعين شهادت حسين بن على بوده كه به آن محل رسيدند.هنگام گذر از آن دشت‏خونين، زنهاى علويه با گريه و فريادهاى دردمندانه،به سوى قبر شتافتند و اشكها ريخته شد و سه روز در آنجا گذراندند.در همان موقعيت‏بود كه امام سجاد (ع) با جابر ديدار نمود.امام با جابر در اين ديدار،كه بر تربت‏شهيدان كربلا انجام گرفت،درباره حوادث تلخى كه بر آنان گذاشته بود، سخنها گفت،سپس به سوى مدينه رهسپار شدند. (11)
«دعبل‏»،احياگر ياد آل رسول
«دعبل خزاعى‏»،شاعر متعهد شيعه كه در زمان امام رضا (ع) مى‏زيست،هنر خويش را در راه احياى حق آل محمد،و ذكر و ياد شهداى عترت پيامبر و بيان فضايل‏«اهل بيت‏»قرار داده بود و نزد ائمه شيعه منزلتى داشت.
روزى در مرو به حضور حضرت رضا (ع) رسيد و عرض كرد:اى فرزند پيامبر!درباره شما قصيده‏اى سروده‏ام و عهد كرده‏ام كه قبل از شما آن را براى كسى نخوانم.حضرت اجازه فرمود تا دعبل شعرش را بخواند،و او هم خواند.
قصيده بلند و بالاى دعبل كه به‏«قصيده تائيه‏»يا«مدارس آيات‏»معروف است،از پر محتواترين قصايدى است كه در بيان حق و فضايل اين دودمان پاك و يادآورى از«شهداى آل محمد»مى‏باشد.
در اين قصيده،كه يكصد و بيست و يك بيت است،در فضايى سرشاراز معنويت و خاطره‏هاى پر سوز و گداز،جريان خاندان پيامبر را از آغاز،همراه شهادتها و رنجها بيان مى‏كند.از خانه‏ها و مدارس و منازلى ياد مى‏كند،كه-به خاطر ستمهاى امويان و عباسيان-متروك و خالى مانده است.خانه‏ها و مراكزى در خيف،منى،مسجد الحرام،عرفات و جمرات كه پايگاه وحى بوده است،ديارى كه براى آل رسول الله،امير المؤمنين،حسن و حسين،جعفر و عبد الله و فضل، حمزه و امام سجاد (ع) ...بوده است.منازل پاكى و طهارت و نماز و تقوا و نيكى كه در جاى جاى آن سرزمينها داير بوده است و سرگذشت‏شهادتها و ستمها و خونها.
و در جايى از قصيده،خطاب به مادر امامان،حضرت زهرا (ع) مى‏گويد:
اگر در خيال هم حسين را آغشته به خون مى‏ديدى كه از تشنگى،كنار فرات جان داد،بر صورت خويش سيلى مى‏زدى و اشك از ديدگان بر چهره جارى مى‏كردى.اى فاطمه!اى دختر نيكى!برخيز و ندبه كن كه ستاره‏هاى آسمان،بر دشت و هامون افتاده است...
آنگاه،ياد از قبرهايى مى‏كند كه از اين دودمان،در سرزمين كوفه،مدينه،مكه،فخ،جوزجان، بغداد،طوس،كربلا...قرار دارد و از شهدايى چون شهيد فخ،يحيى بن زيد،ابراهيم بن عبد الله، موسى بن جعفر،و شهداى كربلا...ياد مى‏كند... (12)
نقل شده است كه وقتى دعبل،در شمارش اين زمينهاى نورانى و مرقدهاى پاك،به آن جان مطهر و ارزشمندى كه در بغداد مدفون است رسيد (يعنى امام كاظم) حضرت رضا (ع) فرمود كه اين را هم اضافه كند:«و قبر بطوس يالها من مصيبة‏»،كه يادى بود از قبرى مصيبت‏بار و اندوه‏آور كه در خاك طوس است.
دعبل پرسيد:اين قبر،قبر كيست كه در طوس است؟
امام فرمود:قبر من است،روزها و شبهايى چند نمى‏گذرد،مگر اينكه طوس،محل رفت و آمد شيعيان و زايران من مى‏گردد.هر كس مرا در غربتم در سرزمين طوس زيارت كند،با من خواهد بود و گناهش در قيامت‏بخشوده خواهد شد.آنگاه امام برخاست و«صله‏»و هديه‏هايى به عنوان تقدير،به دعبل عطا كرد. (13)
دعبل با اين قصيده خويش كه دفاعى جانانه و استوار از خط اهل بيت‏بود،حق را زنده كرد و دشمنان حق را كوبيد و حتى مامون را بشدت به خشم آورد و على بن موسى الرضا (ع) را خشنود ساخت.
مى‏بينيم كه شاعر آگاه و بلند انديشه‏اى چون دعبل،با آن موقعيت ادبى و شعر استوارش،در احياى‏«شهداى آل محمد»چگونه از جان مايه مى‏گذارد و يكايك قبور مطهر به خون خفتگان عترت پيامبر را بر مى‏شمارد و نام شهيدان آل على را ياد مى‏كند و مجموعه‏اى از اين‏«فرهنگ‏»را در شعر خويش،يكجا مى‏آورد.
امام هم،براى تكميل قصيده بلند او،كه تمام قبور و مزارات شهداى مظلوم فرزندان فاطمه را داراست،از قبر خويش كه در طوس خواهد بود ياد مى‏كند و دو بيت‏به قصيده‏اش مى‏افزايد.
اين خط كلى و درخشان ائمه است كه مردم را با اين‏«مزار»ها و مدفونين آنها آشنا كنند،تا از اين طريق،مردم راه هدايت و نجات را بيابند ودر بيراهه‏هاى ظلمانى نيفتند.
نگاهى به الگوها
دل را برداشتن و به‏«حضور»يك پيشواى معصوم بردن، شوق را،در يك ديدار عاشقانه،در«خشوع قلب‏»و«خضوع تن‏»،تسليم امام كردن، «محبت‏»را،در زلالى دردانه‏هاى اشك،به زيارت‏«صاحب ضريح‏»بردن، به ديدار مزار،با پاى دل ره سپردن و با بال عشق،پرواز كردن و بر موج عرفان نشستن و به اوج پيوند رسيدن، در«زيارت‏»،هنگام حضور در برابر مرقد امامان،«حال‏»را،بر«قال‏»مقدم دانستن و«برون‏»را آيينه‏«درون‏»ساختن، و...بالاخره‏«عارفا بحقه‏»زيارت كردن،كارى است دشوار،كه تنها از عارفان دل آگاه و از شيفتگان معرفت آموز ساخته است.
چه خوب،كه پا به پاى اهل دل،نشسته بر محمل شوق،و در كاروان اشك و عشق،«زيارت‏»را پى بگيريم و به‏«اسوه‏»ها،در اين باب،تاسى بجوييم.
ببينيم،بزرگان چگونه بوده‏اند؟ ...ره چنان رو كه رهروان رفتند آنچه دردآور است،«زيارت‏»هاى بى روح است.
آنكه به حضور مى‏رسد ولى خود را در حضور نمى‏يابد، آنكه به‏«حرم‏»مى‏رود،اما خود را«محرم‏»نمى‏يابد، آنكه به‏«حريم معنويت‏»قدم مى‏گذارد،اما«حرمت معنى‏»را لمس نمى‏كند، آنكه از«مزار»،پا بيرون مى‏گذارد ولى‏«حال‏»ش،«تحول‏»نمى‏يابد، آنكه ديدارش با امام معصوم و زيارت حرم پيشوايان دين،همچون ديدار از يك موزه و آثار باستانى است، آرى...چنين كسان،چگونه مى‏توانند خود را«زاير»بنامند و بدانند؟!
آنكه بدون‏«شناخت‏»،امامى را زيارت مى‏كند،از اين ديدار،«حظ معنوى‏»هم نمى‏برد.
زايرى كه‏«شوق ديدار»در دل ندارد،چگونه لحظات حضورش در كنار مرقد يك معصوم را، سرشار از صفا و معنويت و انس بيابد؟
آنكه در حرم،به خواندن زيارتنامه مى‏پردازد،بدون آنكه بداند خطاب به حجت‏خدا چه مى‏گويد،چه تاثيرى از زيارت خواهد يافت؟
آنكه زبانش به فقرات زيارتنامه و دعا مى‏گردد،اما چشمش،نظاره‏گر زايران گوناگون است و قيافه‏ها را ديد مى‏زند و مردم را«تماشا»!مى‏كند و دلش جاى ديگرى است،چگونه مى‏تواند مدعى باشد كه به‏«زيارت امام‏»رفته و امام را زيارت كرده است؟
حضور تن و غيبت جان،مگر مفيد است؟
بدن،رو به ضريح،و قلب،پشت‏به امام،مگر«زيارت‏»محسوب‏مى‏شود؟
به ديدار چه كسى آمده‏اى؟...و چه مى‏گويى؟...و چه مى‏خواهى؟...و چه حالى دارى؟
اينجاست كه بايد ديد الگوها و اسوه‏ها چگونه زيارت مى‏كرده‏اند،و زيارت را چگونه تلقى مى‏كرده‏اند و زيارتشان،تجديد عهد با امام و حضور در محضر او بوده است.
هدف آن نيست كه تاريخ بنگاريم.
اما...اشاره به چند نمونه از زيارت عالمان دين،سازنده و مفيد است.
علامه امينى
دلباختگى مرحوم علامه امينى (صاحب الغدير) به مقام اهل بيت و حضرت معصومين، زبانزد خاص و عام بود.شور و شيدايى او نسبت‏به ائمه (ع) ،بويژه نسبت‏به حضرت امير عليه السلام،در زندگيش،در آثار و تاليفاتش،در قلم و قدمش،در خطبه و منبرش،در اشك و زيارتش،مشهود بود.
عطرى از عترت،بر وجود او هاله افكنده بود.
به يكى دو نقل،در مورد كيفيت زيارت كردن او اكتفا مى‏كنيم.چنان با انقلاب حال،در حرم زيارت مى‏خواند كه ديگران را نيز منقلب مى‏كرد و به همخوانى زيارت وا مى‏داشت.
به نوشته يكى از انديشمندان معاصر:
«...اولين بارى كه چشمم به چهره مردانه اين نابغه عصر افتاد،در حرم مطهر حضرت ابا عبد الله الحسين (ع) بود.معظم له را در حالى يافتم كه مانند كوهى از وقار و اخلاص ايستاده، مشغول زيارت بود و قطرات اشك،پيوسته مانند دانه‏هاى مرواريد،روى محاسن مباركش مى‏غلتيد.قيافه وهيمنه و ابهت و قد و قامت رشيد و بسيار موزون،به سخن ديگر:مجموع شخصيت صورى جالب توجه معظم له،هر جوينده‏اى را وادار مى‏كرد تا بپرسد:اين شخصيت جالب و ممتاز،با آن قيافه مردانه،چگونه است كه قلبى چنين حساس و لطيف و پر از عاطفه دارد؟!...
همين كه به شناسايى وى مفتخر شدم،دانستم اين تمثال فضل و فضيلت و ايمان و عشق و محبت و اخلاص،مؤلف كتاب شهداء الفضيله و مجاهد ممتاز بى‏نظيرى است كه مشغول تاليف اثر معجزآساى الغدير است...» (14)
از زيارتهاى مرحوم امينى در حرم حضرت على (ع) در نجف،نمونه‏هاى زيادى نقل مى‏شود، كه فعلا بماند.
شاهد ديگرى،باز از زيارت ايشان در مورد كربلاى حسين (ع) :
«...و فراوان به قصد زيارت سالار جوانان بهشت،حسين شهيد كربلا،براى كسب پاداش بيشتر، پياده راه را طى مى‏كرد و به همراه جمعى از مؤمنين و دوستان ويژه و خالص خود،مسير 78 كيلومتر راه كربلا را در طول سه روز يا بيشتر،پياده طى مى‏كرد.و در طول راه،به هر آبادى و روستايى كه مى‏رسيد،از امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد و تبليغات دينى نسبت‏به مردم آنجاها فروگذار نمى‏كرد.تا اينكه به كربلا مى‏رسيد.پس از رسيدن به كربلا،هيچ فكرى نداشت، جز تشرف به حرم امام شهيد.در حالى وارد حرم مى‏شد كه اشك چشمانش بر گونه‏ها جارى بود و در زيارتها،حالات مخصوصى داشت كه در جز او،نظيرش كمتر مشاهده مى‏شد...» (15)
و...چرا چنين نباشد؟مگر خداوند،محبت‏حسين (ع) را در دل صاحبان ايمان قرار نداده،به گونه‏اى كه شعله اين عشق سوزان،خاموشى و سردى ندارد؟!...
-«الا و ان لقتل الحسين محبة فى قلوب المؤمنين لا تبرد ابدا»
و چه ايمانى سزاوارتر از ايمان‏«امينى‏»؟
و چه دلى قابل‏تر از دل آن پروانه سوخته در آتش عشق‏«عترت‏»؟
پس چرا نگريد و ننالد و اشك نريزد؟!
يا رب،چه چشمه‏اى است محبت كه من از آن يك قطره آب خوردم و دريا گريستم
امام خمينى (ره)
در مباحث پيشين،از نمونه‏هايى از زيارت امام امت‏ياد كرديم.
از اينكه حضرت امام،در ايام اقامتش در نجف اشرف،هر شب به طور مداوم،به زيارت مرقد قطب ولايت،امير مؤمنان (ع) مى‏رفت و ديدارى و تجديد عهدى و تحكيم ميثاقى و اعلام حضورى!...
در زيارت كردن رهبر انقلاب،هم مسئله مداومت و استمرار ايشان در زيارت حائز اهميت است و هم خضوع و حالت معنوى ايشان هنگام زيارت و در كنار مرقد معصومين،يا زيارت از راه دور.
به نقل يكى از مدرسين حوزه و شاگرد آن عزيز:
«امام،در وقتى كه در قم (پيش از تبعيد) اصول مى‏فرمودند،هر روز بعد از درس،غروب،تا موقع نماز،يك تشرف مختصر به زيارت حضرت معصومه (ع) داشتند.به طور مداوم...» (16)
نقلى ديگر:
«...در اغلب ايام زيارتى،در كنار قبر امام حسين (ع) بودند.در دهه‏عاشورا،هر روز،زيارت عاشوراى معروفه را با صد مرتبه سلام و صد مرتبه لعن،مى‏خواندند.بيش از پنجاه سال است كه شايد كمتر اتفاق افتاده باشد كه فجر،طالع شود و چشم امام،در خواب بوده باشد...» (17)
علامه طباطبائى
مرحوم علامه طباطبائى،فيلسوف عالى قدر و مفسر بزرگ (صاحب الميزان) كه علاقه شديد و محبت‏خاصى به عترت پيامبر و معصومين عليهم السلام داشت،از اين جام محبت‏بى نصيب نبود و از خصائص او،داشتن روح تعبد و ولاى اهل بيت،همراه با فلسفه و عرفان بود.
از زيارت كردن ايشان هم قبلا ياد شد.
اينك اين نمونه را هم اضافه مى‏كنيم:
«...در تابستانها،از قديم الايام،رسمشان اين بود كه به زيارت حضرت ثامن الائمه عليه السلام مشرف مى‏شدند و دوران تابستان را آنجا مى‏ماندند و ارض اقدس را بر ساير جاها مقدم مى‏داشتند،مگر در صورت محذور.
در ارض اقدس،هر شب به حرم مطهر مشرف مى‏شدند و حالت التماس و تضرع داشتند.هر چه از ايشان تقاضا مى‏شد كه در خارج از مشهد،چون طرقبه و جاغرق،سكونت‏خود را به علت مناسب بودن آب و هوا قرار دهند،و گه گاهى براى زيارت مشرف گردند،ابدا قبول نمى‏كردند و مى‏فرمودند:ما از پناه امام هشتم،جاى ديگر نمى‏رويم.» (18)
در پاى كوى تو سر ما مى‏توان بريد×نتوان بريدن از سر كوى تو،پاى ماراستى!...به هدف و با انگيزه زيارت،به مشهد و مدينه و مكه ودمشق رفتن كجا،و براى تفريح و تجارت و گشتن و گذراندن تعطيلات نوروز و تابستان و...و در حاشيه،به زيارت هم!رفتن كجا؟...
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟...
و...ميرزاى شيرازى
در شيوه بزرگان عارف و صاحبدل،«زيارت‏»،گفتگو با حجت‏خداوند در كنار مرقد اوست.آنچه مهم است،پيوند قلبى و ارتباط درونى است.نه فقط عبارتها را خواندن و گذشتن،بلكه با عنايت و توجه به مضمون،درونمايه زيارتنامه‏ها را هم با زبان حال و هم با زبان قال،بيان كردن و آشكار نمودن.
حتى اگر چه كتابى با خود نبريم.
عالمان برجسته،هم در اثر مداومت‏بر زيارت،هم با انگيزه همدلى با مفاهيم متون زيارتى،از همراه داشتن زيارتنامه بى‏نيازند.
مى‏دانند كه چه بايد بگويند و چگونه بستايند و چه بخواهند.
در حالات معنوى مرحوم ميرزاى شيرازى،صاحب فتواى مشهور در«تحريم تنباكو»نوشته‏اند:
«...زيارتهايى را كه در حرم امامان مى‏خواند،در حرمها كتاب دعا با خود نمى‏برد،با اينكه مدتى دراز،دعا و زيارت مى‏خواند.» (19)
بالاخره...ميرزاى شيرازى حرفهايى براى گفتن داشت،هر چند توقفش در حرم به طول مى‏انجاميد.
بايد از بزرگان دين آموخت،ادب حضور را، شيوه زيارت را، آداب تشرف به حرم را، بها قائل شدن به ديدار معصوم را، ارج نهادن به سايه مرقد امامان را.
كه...ارزش هر كس،به قدر فهم و شعور و ادب و ميزان‏«معرفت‏»اوست.
پى‏نوشتها:
1.وسائل،ج 10،ص 279،حديث 1 و 2،كشف الارتياب (چاپ پنجم) ،ص 481.
2.وسائل،ج 10،ص 279 و بحار الانوار،ج 43،ص 195.
3.من لا يحضره الفقيه،ج 1،ص 229.
4.وسائل،ج 10،ص 276.
5.همان،ج 10،ص 277.
6.بحار الانوار،ج 43،ص 193.
7.مالى مررت على القبور مسلما×قبر الحبيب،فلا يرد جوابى‏يا قبر،مالك لا تجيب مناديا×امللت‏بعدى خلة الاحباب؟
(الغدير،ج 2،ص 16)
8.ان الحسين بن على،كان يزور قبر الحسن بن على كل عشية جمعة.
(وسائل،ج 10،ص 317)
9.بحار،ج 97،ص 205.
10.وسائل الشيعه،ج 10،ص 259،حديث 22،امالى شيخ طوسى،ج 2،ص 28.
11.باقر شريف القرشى،حياة الامام الحسين بن على،ج 3،ص 422،وسائل،ج 10،ص 374، حديث 3.البته اين نكته كه اين زيارت،در اربعين همان سال بوده يا سال بعد،بين مورخين دو نظراست.براى تحقيق بيشتر،كتاب اربعين از شهيد قاضى طباطبائى را مطالعه كنيد.
12.قصيده دعبل،كه با بيت‏«مدارس آيات خلت من تلاوة...»معروفيت دارد،به صورتهاى‏گوناگون،كم و زياد،در منابع مختلفى نقل شده است كه مفصلترين صورت نقل اين قصيده،دركتاب كشف الغمه اربلى،ج 3،ص 108 به بعد نقل شده است كه حدود 121 بيت مى‏باشد.
13.علامه امينى،الغدير،ج 2،ص 361.
14.مقاله سيد غلامرضا سعيدى درباره علامه امينى در:محمد رضا حكيمى،حماسه غدير، چاپ اول،ص 448.
15.الغدير،چاپ چهارم،ج 1،مقدمه به قلم شيخ رضا امينى،ص 79.
16.نقل از استاد شب زنده‏دار،معلم اخلاق در حوزه علميه قم.
17.سرگذشتهاى ويژه از زندگى امام خمينى،ج 1،ص 98.
18.سيد محمد حسين حسينى طهرانى،مهر تابان،ص 56.
19.محمد رضا حكيمى،بيدارگران اقاليم قبله،ص 220.

نقش تربيتى زيارت
در برابر آينه
آيينه،زشت و زيبا را نشان مى‏دهد، و نقصان و كمال را مى‏نماياند، و شاهدى صادق و زبانى گويا-هر چند بى‏زبان-است.
چرا كه آينه،يك‏«ملاك شناخت‏»و«وسيله بيان‏»است.
امامان شيعه-بلكه همه اولياى خدا و انسانهاى والا،شهيدان،صديقان،...-آينه‏اند.
ائمه،ملاك و معيارند،الگو و اسوه‏اند.
ايستادن در برابر آيينه‏هاى فضيلت نما،«رذيلت‏»ها را هم خود به خود مى‏نماياند و قرار گرفتن در مقابل آينه‏هاى كمال،«نقص‏»ها را نشان مى‏دهد.
«زيارت‏»،نوعى حضور در برابر آينه است.
زيارت،خود را به‏«ميزان‏»عرضه كردن است، زيارت،خود را به‏«محك‏»زدن است، زيارت،خود را با«الگو»و«مدل‏»سنجيدن است.
وقتى ما در برابر يك معصوم و امام شهيد قرار مى‏گيريم،و در مزارپيشوايان دين،با شناخت و بصيرت حضور مى‏يابيم و مى‏دانيم كه اينان،كمال مجسم و عينيت فضيلت،و جلوه‏هاى از نور خدا و چشمه‏اى از فيض رب،و تبلورى از ايمان و خلوص و عبوديت و پاكى‏اند،در اين صورت، عظمت آنان،ما را متوجه نقايصمان مى‏كند، و پاكى آنان،ما را به آلودگى‏هايمان آشنا مى‏سازد، معنويت و روحانيت آنان،ما را به ماديت و دنيا گراييمان واقف مى‏گرداند، «طاعت‏»آنان،معصيت ما را روشن مى‏نمايد، نورانيت آنان،تيره جانى و تاريكدلى ما را، صفاى آنان،غل و غش ما را خدا ترسى آنان،هواپرستى ما را، تعالى روح و رتبه والايشان،تنزل مقام و پستى منزل ما را.
حضور در مزار امامان پاك،ما را آگاه مى‏كند كه:
اگر آنان در (قله) اند،ما هنوز به‏«دامنه‏»هم نرسيده‏ايم، اگر آنان‏«مطهر»اند،ما هنوز در فكر طهارت هم نيستيم، اگر آنان‏«معصوم‏»اند،ما گرفتار معصيتم، اگر آنان‏«برگزيده خدا»يند،ما هنوز در دام ابليس و هواى نفس اسيريم، اگر آنان در اوج‏«معراج معنوى‏»اند،ما در«هبوط مادى‏»مانده‏ايم،اگر آنان‏«بنده خدا»يند،ما دربند«خود»يم.
«زيارت‏»،زمينه ساز اين تقابل و تقارن و مقايسه و محاسبه است و تا اين سنجش انجام نگيرد، به كاستى‏هاى اخلاقى و ضعفهاى معنوى خود واقف نخواهيم شد.اين است كه زيارت را قرار گرفتن در برابر آيينه مى‏دانيم.وقتى ائمه،«امام‏»و«الگو»و«اسوه‏»مايند،با زيارت آگاهانه و از روى‏معرفت،مى‏توان دريافت كه چه اندازه به آنان،«اقتداء»و«تاسى‏»كرده‏ايم؟
اگر آنان‏«امام‏»اند،آيا ما هم‏«امت‏»و پيرويم؟
حد و مرز كمال
شناخت محدوده عمل و زمينه رشد،در پويايى حركت معنوى و تكاملى انسان مؤثر است. يعنى اينكه بدانيم تا كجا مى‏توان رفت؟به كجا مى‏توان رسيد؟چه مى‏توان شد؟چگونه مى‏توان بود؟
اين چشم انداز را در حيات شخصيتهاى بر جسته و انسانهاى نمونه مى‏توان يافت و به محدوده اين قلمرو وسيع با توجه به عظمت مقام ائمه مى‏توان پى برد.
امامان،كه‏«انسان‏هاى برتر»اند،شخصيتى دارند كه حد و مرز تعالى انسان را نشان مى‏دهند.
آنان،چون‏«انسان‏»اند،الگوى انسانها هستند،و گرنه قابل تاسى نبودند.
انسان كامل بودن آنان،به ما نشان مى‏دهد كه تا كجاها مى‏توان پر كشيد و طيران كرد و كمال يافت.
به زيارت اين اسوه‏ها رفتن،ما را به آن قله‏اى كه بايد برسيم،به آن حد و مرزى كه بايد قدم بگذاريم،و به آن مرتبه‏اى كه بايد نايل شويم،«راهنمايى‏»مى‏كند.
گفتيم كه اين،منحصر به ائمه نيست،در مراتب مختلف،همه انسانهاى والا،اين هدايت و امامت را براى ما دارند.
به قول الكسيس كارل:
«...در زندگى دانشمندان و قهرمانان و پاكان،يك ذخيره تمام نشدنى ازانرژى معنوى وجود دارد،اين مردان،چون كوههايى در ميان دشت،سر بالا كشيده‏اند و به ما نشان مى‏دهند كه تا كجا مى‏توانيم بالا برويم و چقدر هدفى كه طبيعتا شعور انسانى به آن متمايل است،عالى است.فقط چنين مردانى مى‏توانند براى زندگى درونى ما غذاى معنوى مورد نيازش را تهيه كنند.» (1)
براستى هم،اولياى دين كه زيارتشان بر ما فرض و لازم است،بيان كننده اين حد و مرز سير صعودى انسانها در مسير پاكى و طهارت و كمال‏اند.
و اين،خود،يكى از شيوه‏هاى امامت و خواص رهبرى آنان است.
در تعبيراتى كه در زيارتنامه‏ها به كار رفته است،بوضوح اين نشان دادن حد و مرز را مى‏توان ديد.از امامان معصوم،با كلمات و عناوينى ياد شده كه در اين باب،بسيار راهگشاست.
تعبيراتى همچون:«آيه‏»«بينه‏»،«حجت‏»،«گواه‏»،«شهيد»،«صراط‏»،«راه‏»،«نشانه‏»،«راهنما»،«منار»، «امام‏»«در»،«چراغ‏»،«نور»،«ستاره‏»،«ماه‏»،«خورشيد»،«دليل‏»،«پرچم‏»،«علامت‏»،و...كه در متون زيارتى ديده مى‏شود،مبين اين نكته است. (2)
نمونه‏ها،هميشه معيار و ميزان‏اند و محدوده و گستره و ميدان رشد انسانها را نشان مى‏دهند. به همين جهت،در برنامه‏هاى تربيتى اسلام،تاكيد فراوانى روى نشان دادن الگو شده است.
استاد حكيمى مى‏نويسد:
«...از حقيقتهايى كه در انعقاد شخصيت انسان و ساختن آن سخت مؤثراست،توجه انسان است‏به نمونه‏هاى والاى فكر و اعتماد و اقدام و عظمت و حماسه و جهاد.اگر اين نمونه‏هاى والا در ميان زندگان باشند،چه بهتر ولى انسان به گونه‏اى ويژه،به اشخاص تاريخى و گذشتگان اعتقاد دارد و كمالات و عظمتهاى آنان را-تا سر حد اساطير-تقديس مى‏كند و بزرگ مى‏دارد.بنابر اين،بشر به طور فطرى،از توجه به آثار باقيمانده،ابزار كار،محل سكونت و قبور بزرگان تاريخ و تامل در احوالات آنان،چيزها مى‏آموزد و به عظمتها مى‏رسد.» (3)
خويشاوندى معنوى و فرهنگى
تباهى و فساد،در ميان جوانانى كه ريشه و تبار صحيح و معلومى ندارند،بيشتر است.
فرزندان نامشروع و بى پدر و مادر،براى بزهكارى و جرم و جنايت،زمينه مساعدترى دارند.
انقطاع فرهنگى يك نسل از گذشته درخشان خويش،زمينه ساز بردگى فكرى و استعمار فرهنگى آنان از سوى تاراجگران فكر و انديشه و استقلال ملتهاست.
غرض اينكه:در مسائل اخلاقى و تربيتى هم،پيوند با نيكان و رابطه با صالحين و آشنايى با خانواده‏هاى ريشه‏دار و صاحب كرامت و شرف،سازنده است،به همان شكل كه گسيختگى از تبار پاكان و بريدگى از ريشه‏هاى فرهنگى و اخلاقى،زمينه ساز فساد و گناه و بى مبالاتى و عدم تعهد است.
زيارت،عاملى در جهت پيوند زدن با صالحان،يا تقويت رابطه معنوى با وارستگان است.ايجاد رابطه (اگر نيست) و تحكيم پيوند (اگر هست) .
هر كس،در يك جامعه و امت،ريشه‏هاى عقيدتى،فرهنگى و معنوى‏دارد.براى ما مسلمانان اين ريشه‏ها همان‏«عترت‏»پيامبر است.
و...زيارت،عاملى براى تحكيم اين پيوند است.
زايرى كه به ديدار يك ولى از اولياى خدا مى‏رود، يا بر مزار امامى از ائمه يا پيامبرى از انبيا حاضر مى‏شود، يا بوسه بر آستان پاك پيشواى شهيدى مى‏زند،و«سلام‏»مى‏دهد، يا به ادب و احترام،در پيش روى مرقد معصومين و صالحين و صديقين و شهدا مى‏ايستد،به ياد گذشته فرهنگى و ميراث فكرى و ريشه‏هاى معنوى خويش مى‏افتد و اهل صلاح و سداد مى‏شود.
همچنان كه انتساب به يك پدر خوشنام و نياكان شريف،انسان را از غلتيدن در دامان بدنامى و هتاكى و هرزگى،تا حدودى نگاه مى‏دارد و عامل كنترل حركات و رفتار است،انتساب به دودمان پيامبر و اهل بيت عصمت و شهيدان راه خدا نيز چنين نقشى دارد.
مگر نه اينكه از خانواده شهدا توقعى و انتظارى بيش از ديگران است؟
مگر نه اينكه از ذريه پيامبر،چشمداشت ديگرى است؟
مگر نه اينكه به خانواده يك عالم مذهبى و پيشواى دينى،به چشم ديگرى مى‏نگرند و توقع ديگرى دارند؟!...
خود اين پيوندها و نسبتها و رابطه‏ها،انسان را در بسترى از نيكى و عفاف و تعهد قرار مى‏دهد. خويشاوندى‏ها،همه‏اش نسبى و سببى نيست.
خويشاوندى فكرى و فرهنگى هم مهم است.
پيامبر و على (ع) پدران اين امت‏اند.شيعه،فرزندان فكرى ائمه‏اند.هر مسلمان،خويشاوندى معنوى با اهل بيت پيامبر و اولياى دين دارد.
حال،زايرى كه به زيارت امامى از ائمه مى‏رود،اين‏«صله رحم‏»و تجديد ديدار با يك خويشاوند معنوى و با نياكان مكتبى است.
زاير،مدعى است كه به خاندان پيامبر عشق مى‏ورزد،با آنان رابطه وآشنايى دارد،از آنان است، با آنان است،آنان را مى‏شناسد،با آنان هم ريشه و هم خانواده است.اهل يك مملكت و آبادى و خاك و خون‏اند.
نشانه اين پيوند هم،همين‏«زيارت‏»است، چرا جاى ديگر نرفت؟...چرا كار ديگر نكرد؟...چرا دل را برداشت و به‏«عتبه بوسى‏»يك امام آمد؟آيا اين نشانه ريشه در يك‏«آب‏»داشتن نيست؟اين نشانه هم خانه و هم خوشه و هم ريشه و همخون بودن نيست؟...
-چرا.
گر بر كنم دل از تو و مهر از تو بگسلم اين مهر بر كه افكنم؟اين دل كجا برم؟ نامم زكارنامه عشاق محو باد گر جز محبت تو بود ذكر ديگرم اى عاشقان كوى تو از ذره بيشتر من كى رسم به وصل تو،كز ذره كمترم
با اين حال، آنكه عشق و محبت اولياى خدا را در سينه دارد، آنكه از ديگران گسسته و به ائمه پيوسته است، آنكه‏«زيارت‏»را،شاهد صدقى بر ارادت خويش به پاكان مى‏داند،آنكه خود را مرتبط با دودمان طهارت و عصمت مى‏شناسد، آنكه خود را با«معصومين‏»هم خانواده مى‏بيند، آيا سزاست كه ناپاك باشد و تبهكار؟
آيا پذيرفتنى است كه نسبت‏به اهل بيت تقوا و پاكى،«ناخلف‏»باشد؟!
آيا شرمندگى ندارد كه در ارتباط با صالحان باشد و«ناصالح‏»باشد؟!
اين است كه‏«زيارت‏»،يادآورى پيوندهاى معنوى و خويشاوندى فكرى و فرهنگى يك‏«مؤمن‏»، با اولياى خدا و پيشوايان دينى خود است و سازنده است.چرا كه‏«يادآور»است.و بسيارى از«تقوا»ها در سايه‏«تذكر»ها پديد مى‏آيد.
در زيارتنامه‏ها هم جزء درخواستها،تداوم اين رابطه و تكرار اين ديدار و تقويت اين پيوند در دنيا و آخرت مى‏باشد.به عنوان نمونه،زاير امام رضا (ع) از خداوند در لحظه وداع آن حضرت چنين مى‏طلبد:
«خدايا...
اين را آخرين بار،از زيارت من،قبر فرزند پيامبر و حجت‏خودت را،قرار مده!
خدايا...ميان من و او در بهشت،جمع كن.
مرا با او محشور ساز،مرا در«حزب‏»او قرار بده.
مرا با شهيدان و صالحان قرار بده،كه اينان،رفقاى شايسته و نيكويند...» (4)
علاقه به ديدار مجدد،و قول و قرار با خدا و حجت‏خدا براى‏«زيارتى ديگر»هم،در اصلاح نفس مؤثر است.
توجه به خدا
اساس تربيت روحى مسلمان،«ذكر خدا»است، و ريشه تباهى اخلاق،«غفلت‏»و«دورى‏»و«نسيان‏».
اگر از«سازندگى زيارت‏»سخن مى‏گوييم،بايد آن را در ارتباط با«ياد خدا»بشناسيم كه در مزار معصومين و شهيدان پديد مى‏آيد.
اگر ائمه معصوم،مقرب درگاه پروردگارند،به خاطر آن است كه‏«عبوديت‏خدا»را در اوج متعاليش دارا هستند.
اگر اسوه و الگوى مايند،براى آن است كه در«تقوا»و«طاعت‏»خدا،سر آمد اهل روزگارند.
اگر سخن و عملشان براى ما سند و ملاك است،از آن روست كه‏«حجت‏»هاى خدايند.
اگر نزد خداوند،مقام و مرتبه‏اى والا دارند،رازش در ارتباط عميق و همواره و عاشقانه آنان با خداى عالم است.
نتيجه آنكه:
زايرى كه در مرقد پاكشان،آستانه ادب مى‏بوسد و به تكريم و احترام مى‏پردازد،بايد به ياد خدا افتد.چرا كه‏«ائمه‏»،واسطه خالق و خلق‏اند،راه منتهى به خدايند،آينه حق نمايند، زيارتشان،يادآور خداوند است.
وقتى توجه به خدا،نقش تربيتى و سازنده و بازدارنده از گناه دارد،اين توجه،در كنار مزار اولياى خدا بيشتر و شديدتر است.
پس زيارت بايد بازدارنده از گناه باشد.چرا كه در«زيارتگاه‏»،به اداى احترام امامى مى‏ايستيم كه عظمت و قداستش را مديون بندگى خداست،مگر مى‏شود كسى مدعى عشق و محبت دوستان خدا باشد،ولى راه و روشى و عمل و زندگيى،بر خلاف رضا و خواست آنان داشته باشد؟
ويژگى زيارت،رنگ الهى داشتن آن است.
چه بسا كه به ديدار كسانى برويم،ولى به ياد خدا نيفتيم.
چه بسيار جاهاى ديدنى و اماكن باستانى و آثار هنرى و موزه‏ها و بناها،كه ديدارش يادآور خدا نيست.
اما زيارت معصومين و مزار ائمه و قبور اولياى خدا و امامزادگان،جدا از ياد خدا و منفصل از معنويت و روحانيت نيست.
مزارها،جلوه‏هاى ربوبى دارند و«صبغة الله‏»در آنها مشهود است.
زيرا«آن‏»كه به ديدارش آمده‏ايم،با«او»پيوند داشته است.
زاير هم،از اين رهگذر،غنچه فطرتش را مى‏شكوفاند و با ياد خدا وتوجه به معبود،دل را صاف مى‏بخشد.احساس كششى به سوى مبدا مى‏كند.پاك و زلال مى‏شود و از گناه دور مى‏گردد.و دورى از گناه،يعنى نزديكى به خدا.
نزديكى به خدا هم،يكى ديگر از آثار سازندگى زيارت است.
تقرب به خدا
والاترين هدف خلقت،الهى شدن انسان و قرب به خداوند است.
منظور،نزديك شدن مكانى نيست،كه خدا مكان ندارد.
و مقصود،نزديك شدن خدا به ما نيست،چرا كه خداوند،به ما نزديك است:
از رگ گردن به ما باشد خدا نزديكتر هر چه ما دوريم از او،او به ما نزديكتر
اين نص قرآن كريم است كه:
«و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (5)
دوست،نزديكتر از من به من است وين عجبتر كه من از وى دورم
(سعدى)
بلكه هدف،نزديك شدن ما به خداوند است، از طريق كسب فضايل، از راه آراسته شدن به مكارم اخلاق، از راه تخلق به اخلاق الله، به وسيله بندگى و طاعت و اخلاص و تقوا.
«زيارت‏»،چون پيوند و تجديد عهد با بندگان خالص خداوند است،زمينه كسب صفات شايسته و عامل رشد معنوى،و در نتيجه تقرب به خدامى‏گردد.
وقتى در زيارت،انسان ناقص،در برابر انسان كامل قرار مى‏گيرد و به آن مدل و الگو توجه مى‏كند،انگيزه كمال يابى،او را به قرب معنوى به خدا مى‏كشد و زيارت،مايه تقرب مى‏گردد.
تقرب به اولياى خدا،راهى است‏براى تقرب به خداوند.
چرا كه اينان،وسيله و صراط و راهنما و مشعل هدايت‏اند.
آشنايى و انس با اينان،زاير را با خداوند هم مانوس و آشنا مى‏سازد.
تا انسان نخواهد كه تقرب بجويد،نزديك هم نمى‏شود.
بايد«تقرب‏»جست،تا به‏«قرب‏»رسيد.
به همين جهت،تعبير«اتقرب‏»در زيارتنامه‏ها زياد است و ديدار مرقد ولى خدا،سبب نزديك شدن به خدا به حساب آمده است.
از موارد فراوان،به چند نمونه اشاره مى‏شود:
در زيارت على عليه السلام مى‏گوييم:خدايا!بنده و زاير تو،با زيارت قبر برادر پيامبرت،به تو تقرب مى‏جويد:«اللهم عبدك و زائرك،متقرب اليك بزيارة قبر اخي رسولك‏» (6)
و در زيارت موسى بن جعفر (ع) مى‏خوانيم:
«متقربا بزيارتك الى الله تعالى‏» (7)
و در زيارت ائمه معصومين،خطاب به آنان مى‏گوييم:
«متقرب بكم اليه‏» (8)
زيارت امام،وسيله نزديك شدن به خداوند است و آراسته شدن به‏اوصاف و اخلاقيات معصومين آراستگى به اوصاف الهى است و در همين قرب به خدا،كمال وجودى انسان نهفته است.
ابو سعيد ابو الخير،از شيخ الرئيس بو على سينا،نابغه دوران،درباره تشرف به زيارت،پرسشى مى‏كند.ايشان در پاسخ مى‏گويند:«در اين هنگام (هنگام تشرف به زيارت) اذهان،صفاى زيادترى پيدا كرده،خاطره‏ها با تمركز شديدترى جلوه نموده و باعث نزديكى به خداوند مى‏گردد.» (9)
زاير،حتى اين قرب را«احساس‏»هم مى‏كند.
جلوه‏اى از فيوضات را در خويش مى‏يابد و احساس‏«تصعيد وجودى‏»مى‏كند،خود را به خدا نزديكتر مى‏يابد،دلش شكسته‏تر مى‏شود،با فطرت خدا آشناى خود،صميمى‏تر و در گوشى‏تر به نجوا مى‏پردازد،و تصميم بر توبه‏ها و انابه‏ها،از رهگذر همين توجه‏ها و تقربها پديد مى‏آيد.
تحول روحى
دگرگونى،از حالات روحى انسان است.
عواملى چند،انسان را«متحول‏»مى‏كند.
خدايى كه‏«محول الحال‏»است،اين اعجاز را و اين تاثير شگفت را و اين كيمياى دگرگونساز را، گاهى در يك‏«تربت‏»مى‏نهد،گاهى در يك‏«زيارت‏»قرار مى‏دهد،گاهى به ركت‏يك‏«شهيد»فراهم مى‏سازد،گاهى در فيض يك‏«نگاه‏»و فوز يك‏«نظر»مى‏بخشد، گاهى‏«حال‏»را در يك‏«ديدار»مى‏بخشد و«حضور»،منشا اين تحول مى‏شود.
آرى...«زيارت‏»،نقش دگرگونساز و تحول آفرين مى‏تواند داشته باشد-و دارد-در زيارت مولاى متقيان (ع) مى‏خوانيم:«السلام على ميزان الاعمال و مقلب الاحوال‏» (10)
گر چه مقلب القلوب بودن و دگرگونسازى دلها و حالها،كار خداست،ولى خداوند،اين ولايت را به‏«ولى خود»هم مى‏بخشد،و على (ع) هم مى‏تواند احوال را دگرگون كند و فيض نظرش خاك را كيميا و مس دل را طلا سازد.
اگر در زيارت،اين تحول روحى پديد نيايد،چه سود؟
مرحوم صاحب جواهر از شهيد،در كتاب دروس نقل مى‏كند كه ايشان فرموده است:
«از جمله آداب زيارت،اين است كه زاير پس از زيارت،بهتر از قبل از آن باشد.» (11)
اين تحول و انقلاب روحى و حال زاير،پيش و پس از زيارت،نشانه اثر پذيرى از جذبه‏هاى معنوى است كه در مزار يك امام و در كنار مرقد يك پيشواى معصوم وجود دارد.
اين‏«انقلاب‏»،خواسته يك زاير بايد باشد.
همين نكته،در زيارتها هم مطرح است.به اين فقره توجه كنيد:
«خدايا،مرا از كسانى قرار بده كه از زيارت مرقد دوستان و اوليايت،منقلب مى‏شوند و رستگار و پيروز برمى‏گردند و مستوجب بخشش گناهان و پوشاندن خطا مى‏شوند.» (12)
آنكه از زيارت برمى‏گردد،بايد همراه با تحول و تغيير و توبه و انابت‏باشد.بايد فرقى كرده باشد. و گرنه از زيارت بهره نگرفته است.
گر گدا كاهل بود،تقصير صاحبخانه چيست؟!
گنهكار،از محيط پاك زيارتگاه اثر مى‏پذيرد و در فضاى ديگرى قرار مى‏گيرد.
اين تحول،چه بسا از دور فراهم نگردد.بايد بيايد،رنج‏سفر ببيند،پاى به راه نهد،با شوق و درد، وادى‏ها را بپيمايد،تا در كنار مرقد،«قرار»گيرد.
آنگاه اين‏«حضور»،تاثير تربيتى دارد.
توبه و گناه‏زدايى
بار معنوى زيارت تا حدى است كه گاهى يك انقلاب روحى،يك تحول حال،يك‏«توجه‏»در مزار معصوم،منشا اثر در يك عمر است.لحظات‏«شب قدر گونه‏»اى كه براى زاير در كنار قبر اولياى پاك خدا حاصل مى‏شود،گاهى بركاتى دارد كه پيش از سالها مراقبت و مواظبت،بازدهى دارد.
چه توبه‏هاى عظيم،چه تطهير قلبهاى جدى،چه تصميمهاى بزرگ،چه اصلاح درونهاى سرنوشت‏ساز،كه از آثار«زيارت‏»است.
در عتبات ائمه حضور يافتن و به‏«حساب‏»خود رسيدن،به گذشته خويش و اعمال خود توجه كردن و تصميم به‏«پاك بودن‏»و«خوب زيستن‏»گرفتن،از آثار ديگر زيارت است.
گناه،زايده‏اى است،روييده بر تنه اخلاق انسان، غفلت،آفتى است،افتاده به جان‏«قلب‏»،هواپرستى،باد مسمومى است،وزيده بر گلستان‏«فطرت‏»، دنيا زدگى،كرمى است‏ساقه خوار،چسبيده به شاخه‏«وجود»، شهوات،آتشى است هستى سوز،افتاده به خرمن‏«ايمان‏».«زيارت‏»چه مى‏كند؟...
زيارت،مؤمن را در آستانه ايمان مجسم و در عتبه اسوه‏هاى اخلاق،مى‏نشاند، فطرت را،زير اشراق ملكوت مرقد معصومين،آفت زدايى مى‏كند، زيارت،آبى ابراهيمى است كه بر آتش شهوت نمروديان ريخته و آن را سرد و سلامت مى‏كند، زيارت،انسان را به خطاهايش‏«متوجه‏»و«معترف‏»مى‏كند و در او، بارقه‏«اميد»و«مغفرت‏»مى‏آفريند.
زاير،بايد خود را در چنين جايگاه و مقامى احساس كند.
در زيارت امامان مدفون در قبرستان بقيع مى‏خوانيم:
«هذا مقام من اسرف و اخطا و استكان و اقر بما جنى و رجى بمقامه الخلاص...» (13)
اينجا،محل ايستادن و جايگاه كسى است كه اسراف و خطا كرده است،اينجا كسى در حضورتان ايستاده كه شكسته و خاكسار،به جرم خويش اقرار مى‏كند و به خاطر حضورش در اين مقام،اميد«خلاص‏»دارد.
تا انسان خود را اسرافكار و بزهكار نداند،خاكسار نمى‏شود و تا خاكى نشود،به گناه اعتراف نمى‏كند و تا اقرار به اشتباه نكند،اميد نجات در او نيست.
مزار ائمه،بهترين جا براى‏«محاسبه نفس‏»و رسيدگى به پرونده‏اعمال خويش است.
من كه هستم؟چه كرده‏ام؟كجا آمده‏ام؟به زيارت كه شرفياب شده‏ام؟چرا آمده‏ام؟چه مى‏خواهم؟چه آورده‏ام؟با چه رويى حاجت‏بطلبم؟با كدام عمل صالح،خود را«اينجايى‏»معرفى كنم؟گذاشته‏ام چه بوده است؟اكنون چكاره‏ام؟آيا گناهانم اجازه مى‏دهد كه چهره بر آستان اين مرقد بسايم؟آيا قطرات اشكم،شايسته آن هست كه بر ضريح و رواق و خاك مرقد جت‏خدا بچكد؟تا پاك نشوم كه نمى‏توانم چشم به پاكان بيفكنم!تا لايق نباشم كه نمى‏توانم مدعى دوستى و محبت و ولايت‏باشم!
پس بايد توبه كنم،عوض شوم،به بركت‏حضور در اين محضر،از آلودگى‏ها دست‏بشويم. اينجاست كه زيارت،عامل توبه و زمينه‏ساز گناه زدائى مى‏شود.
زاير،بايد اهل استغفار و معذرت خواهى و اعتراف به گناه و اميد به بخشش باشد.
در زيارت حضرت رسول (ص) مى‏خوانيم:
«انى اتيتك مستغفرا تائبا من ذنوبى و انى اتوجه بك الى ربى و ربك ليغفر لى ذنوبى‏» (14)
استغفار و توبه از گناهان و توجه به خدا و اميد مغفرت،در زاير رسول الله لازم است.
بدينگونه،زيارت،عامل تزكيه نفس و خودسازى و تربيت است.
همچنان كه درياها و گياهان و عالم طبيعت،سموم و گاز كربنيكهاى هوا را مى‏گيرند و به تطهير و پالايش جو و محيط و هوا مى‏پردازند،در عالم معنويات هم،انسانهاى نمونه و روحهاى متعالى و مظاهر كمال،چنين خاصيتى دارند و جانها را پاكسازى مى‏كنند و اخلاقها را اصلاح و دلها را از رذايل شستشو مى‏دهند. (15) اين وساطت در فيض است كه از خداوند،اما از كانال اوليايش،به ما مى‏رسد.
وقتى كه زيارت ائمه و پيوند با آنان در تطهير جانها و اصلاح اخلاق و تربيت نفوس مؤثر است، اين خود،نوعى هدايت و امامت و رهبرى ائمه را مى‏رساند.اين هم نوعى شفاعت است كه در همين دنيا اثرش روشن مى‏شود.
و به تعبير شهيد مطهرى:«شفاعت رهبرى‏»و«شفاعت عمل‏»است. (16)
براى وجودهاى گريزان از مركزيت توحيد و فطرت و پاكى،نيروهاى جاذبه معنوى لازم است تا اين تعادل و حركت در«خط سير»و شناورى در«فلك فوز و فلاح‏»را هماهنگ و برقرار سازد.با كار گريز از مركز و جاذبه،تعديل فراهم مى‏شود.
مزارهاى معصومين،كانونهاى جاذبه‏دار،براى كشش فطرتها و دلهاى مستعد،به خير و صلاح است.
و بالاخره...
زيارت،عامل‏«توجه به خدا»،«تقرب به خدا»،«تحول روحى‏»و«توبه و گناه زدايى‏»است.اينهاست آثار تربيتى و نقش سازنده زيارت اولياى خدا.
به شرط آنكه زاير،عارف باشد،عارف به حق ائمه و مقام و شخصيتشان،عارف به وظيفه خود در مقابل امامان.
پى‏نوشتها:
1.آنكسيس كارل،راه و رسم زندگى،ترجمه پرويز دبيرى،چاپ پنجم،ص 101.
2.به زيارتنامه‏ها و كتب‏ها مراجعه و در تعبيرات،دقت كنيد.از جمله:زيارت جامعه و دعاى ندبه‏و...
3.محمد رضا حكيمى،حماسه غدير، (چاپ اول) ،ص 302.
4.مفاتيح،زيارت امام رضا عليه السلام (اللهم لا تجعله آخر العهد...)
5.ق،آيه 16.
6.محجة البيضاء،ج 4،ص 87.
7.مفاتيح الجنان،زيارت موسى بن جعفر (ع) .
8.همان،زيارت جامعه كبيره.
9.شهيد پاك نژاد،اولين دانشگاه و آخرين پيامبر،ج 2،ص 37.
10.مفاتيح،زيارت امير المؤمنين عليه السلام (پايين پا) .
11.جواهر الكلام،ج 20،ص 102.
12.و اجعلنى ممن ينقلب من زيارة مشاهدة احبائك مفلحا منجحا قد استوجب غفران الذنوب و سترالعيوب و كشف الكروب (مفاتيح،زيارت حضرت ابو الفضل،پايين پا) .
13.مفاتيح الجنان،زيارت ائمه بقيع.
14.مفاتيح،زيارت حضرت رسول (ص) .
15.با استفاده از بيان شهيد مطهرى در عدل الهى،با عنوان‏«اصل تطهير» (چاپ صدرا،ص 274) .
16.به بحث استاد مطهرى در كتاب عدل الهى (ص 268) تحت عنوان‏«شفاعت رهبرى‏»مراجعه‏كنيد.

ولايت‏خون،برائت‏شمشير
نشان انسان مؤمن،داشتن‏«موضع‏»در مسائل اجتماعى و سياسى است.
آنجا كه‏«حق‏»و«باطل‏»مطرح است، آنجا كه پاى‏«ايمان‏»و«كفر»در ميان است، موضع،به صورت‏«ولايت‏»و«برائت‏»چهره نشان مى‏دهد.
اساس اين بحث را در گذشته،به طور تفصيل ارائه كرديم.اما اينك سراغ متون زيارتى مى‏رويم تا از زبان اولياى دين،اين حقيقت را بشنويم:
پيوند مكتبى
وقتى پيوند«دل‏»و«دين‏»بريده شود و رابطه‏«عقيده‏»و«ايمان‏»قطع شود،پيوندهاى ديگر، سازگار و كارساز و مفيد نيست.
ملاك و ميزان،«حق‏»است و اهل بيت‏حق.
وقتى با اين خط خدايى،«هم خانواده مكتبى‏»نباشى،هم خانوادگى نسبى و خويشاوندى،چه سودى دارد؟و تا چه اندازه استوار و پا برجاست؟
مگر نه اينكه پيوندهاى قلبى و دينى،استوارترين پيوندهاست؟...اگر اين نباشد،ريسمانها گسيخته و دستگيره‏ها شكسته است و انسان،تخته پاره‏اى‏سرگردان بر امواج متلاطم اقيانوسهاى كران ناپيداى حيرتها و سرگشتگى‏ها خواهد بود...و راه به جايى نخواهد برد و روى ساحل نجات نخواهد ديد.
رابطه‏ها و پيوندهايى‏«حبل المتين‏»نجات است كه خالص باشد،و به رنگ اعتقاد و مكتب آذين يافته باشد،نه بر اساس خويشاوندى،يا منفعتها،يا لذتها.
زيارتنامه‏ها،تحكيم بخش اين پيوند مكتبى است،و فقرات اين متون ارزشمند،يادآور اين پيوستگى به جبهه نور و گسستن از وادى ظلمت است.
و جالب آن است كه هر دو را با هم مى‏آورد،هم تولى و هم برائت را.
هم محبت و عشق را،هم نفرت و غيظ را، هم دوستى كردن با اهل بيت را،هم دشمنى داشتن با مخالفان را.
بخصوص‏«زيارت عاشورا»،سمبل اين ولايت و برائت،و تبلور اين‏«حب فى الله‏»و«بغض فى الله‏»است.
اين اعلام برائت از دشمنان و ابراز دوستى با اهل حق،هم دل دوستان را استوار مى‏سازد،هم دل دشمنان را مى‏لرزاند.
هم روحيه گرفتن خود«زاير»است،هم در هم شكستن روحيه دشمن.در زيارت‏«جامعه كبيره‏»خطاب به امامان خويش مى‏گوييم:
«...خداوند را،و شما را شاهد مى‏گيرم،كه من به شما و به آنچه شما به آن مؤمن هستيد، «ايمان‏»دارم،به دشمنانتان و به آنچه شما به آن كفر ورزيديد،كافرم.نسبت‏به موقعيت و شان شما بينايم،به گمراهى مخالفانتان آگاهم،با شما و دوستان شما دوستم،عداوت و كينه دشمنان شما را در دل دارم،با هر كه با شما در صلح باشيد در سازشم،و با هر كه با شما بستيزد،مى‏جنگم...» (1)
تسليم دل،يارى دست
تا دل نخواهد،تن به بلاى دوست نمى‏افتد، تا عشق درونى نباشد،«جهاد بيرونى‏»هم نيست، تا نفرت قلبى نباشد،برائت عملى ميسر نيست، تا«دل‏»تسليم محبت و امر ائمه نباشد،«دست‏»،به يارى آنان نمى‏چرخد.
از اين رو،در فقره‏هايى از زيارتنامه‏ها،روى‏«تسليم قلب‏»تاكيد شده است.يعنى ابراز اين نكته كه دل،قلمرو فرمان آنان است و مى‏خواهد،آنچه را كه آنان مى‏خواهند...
به قول بابا طاهر:
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
در زيارت‏«وارث‏»مى‏خوانيم:
«...خدا و فرشتگانش و رسولانش را شاهد مى‏گيرم كه:
...قلب من،پيرو و تسليم قلب شماست، و امر من،تابع امر شما قلبى لقلبكم سلم و امرى لامركم متبع (2)
و در زيارت حضرت ابا الفضل (ع) مى‏گويى:
«...اى پسر امير مؤمنان، به سوى تو آمدم،در حالى كه هم دل من تابع و تسليم شماست،و هم خودم تابع شمايم،نصرت و ياريم آماده براى شماست تا آنكه خدا داورى كند،با شمايم،با شمايم،نه با دشمنانتان...قلبى مسلم لكم و تابع و انا لكم تابع و نصرتى لكم معدة... (3)
نظير همين جملات،در زيارتى كه از امام صادق (ع) روايت‏شده،خطاب به پيامبر و دودمان پاكش بر زبان مى‏آوريم. (4)
اين تذكرها و يادآورى‏ها و اظهار و ابراز«موضع‏»ها،براى آنكه در راه است،تقويت اراده و قوت قلب مى‏آورد،زيرا عوامل تضعيف كننده و فلج كننده و بازدارنده و وسوسه‏هاى دنيا خواهانه بسيارى هست و هر دم احتياج به تقويت و الهام است،و رسيدن موجى از پس موج ديگر...و براى آن كس هم كه چندان قاطع و استوار در راه نيست،او را به راه مى‏كشد و اين سويى مى‏سازد.
در زيارت حضرت صديقه طاهره (ع) مى‏خوانيم:
«خدا و رسولان و فرشتگانش را شاهد مى‏گيرم كه من راضيم از آنكه تو از او راضى بودى، خشمگينم،از كسى كه تو بر او خشم گرفتى،بيزارم از آنكه تو از او برائت نمودى،دوستدار آنم كه تو دوستدارش بودى،دشمن آنم كه تو دشمنش بودى،بغض و محبت كسانى را دارم كه تو نسبت‏به آنان،«بغض‏»يا«محبت‏»داشتى‏» (5)
در اينجا نيز تعبيرهاى‏«رضايت‏»،«ولايت‏»،«محبت‏»از يك سو،و«سخط‏»،«برائت‏»، «عداوت‏»و«بغض‏»از سوى ديگرى و در مورد كسان ديگر به چشم مى‏خورد،كه اينها همه،خمير مايه پيوستن يا گسستن در روابط‏اجتماعى و صحنه‏هاى عملى زندگى يك مسلمان متعهد است.
استمرار«تولى‏»و«تبرى‏»
زمان مى‏گذرد،اما حق و باطل باقى است، دوره عوض مى‏شود،اما چهره‏هاى حق پرست و باطل جو همواره وجود دارد.
به همين دليل،خط ولايت و برائت نيز،در امتداد زمانها و نسلها استمرار مى‏يابد.حتى نه تنها در تاريخ دنيا،بلكه در امتداد زمانى تا به قيام قيامت.
همان گونه كه در زيارت امير المؤمنين (ع) هنگام وداع مى‏گويى:
«گواهى مى‏دهم كه آنان كه با امامان ما جنگيدند،دشمنان ما هستند،ما نيز از آنان بيزاريم، آنان حزب شيطان‏اند و لعنت‏خدا و فرشتگان و تمامى مردم بر آنان است‏» (6)
در اذن دخول حرم سيد الشهداء هم مى‏گويى:
«الموالى لوليكم و المعادى لعدوكم‏» (7)
و در زيارت ائمه سر من راى هم (امام هادى و امام عسگرى در سامراء) مى‏گويى:
«انى ولى لمن والاكم و عدو لمن عاداكم‏» (8)
يعنى هم در وداع با على (ع) ،هم هنگام اجازه طلبيدن براى ورود به‏حرم امام حسين (ع) ، هم براى نخستين امام،و هم براى امام دهم و يازدهم،در همه،اين خط جارى و سارى است و اين فرهنگ،مستمر و پيوسته است.
همين پيوستگى در رمز ولايت و انگيزه برائت هم،در متون زيارتى مطرح است.زيرا ائمه، تبلور يك خط اند و جلوه‏هايى از يك نورند و چهره‏هايى مختلف از حقيقت واحدند.
در زيارت‏«جامعه كبيره‏»مى‏خوانى:
«با شمايم،با شمايم،نه با جز شما.
آخرين شما را به همان نحو كه با اولينتان دوستى كردم،دوست مى‏دارم.به سوى خداوند، برائت مى‏جويم از دشمنانتان و از طاغوت و قدرتهاى باطل و شياطين و حزب ستمگر آنان، برائت مى‏جويم از آنانكه به شما ستم كردند،حق شما را انكار كردند،از رهبرى شما سر برتافتند،ميراث شما را غصب كردند،در شما شك داشتند،از شما منحرف و رويگردان شدند،و بيزارم از هر وسيله و پيشواى مطاعى جز شما و از رهبرانى كه به آتش دوزخ دعوت مى‏كنند. تا زنده‏ام،خداوند مرا در محبت و ولايت و آيين شما استوار بدارد...» (9)
در زيارت امام سجاد،امام باقر و امام صادق (عليهم السلام) در روز سه شنبه هم چنين مضمونى به چشم مى‏خورد.آنجا كه مى‏گويى:
«اللهم انى اتوالى آخرهم كما تواليت اولهم‏» (10) اين تولى و تبرى نه تنها در عرصه دنيا،بلكه تا دامنه قيامت هم ادامه دارد.
در زيارت،خطاب به ائمه (ع) مى‏گويى:
«در سازشم با آنان كه با شما در سازش باشند.در جنگم،با آنان كه با شما بجنگند.با دشمنانتان دشمن و با دوستانتان دوستم،...تا قيامت‏» (11)
و اين را،نه تنها ما نسبت‏به اهل بيت مى‏گوييم،بلكه خود پيامبر اسلام،معلم اين درس و الهام بخش اين خط و راه است.
در روايت است كه رسول گرامى اسلام،به على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) فرمود:
«انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم‏» (12)
و اگر چنين سخنى را ما بگوييم،كلام حضرت رسول را گفته‏ايم،و اگر دل به تولاى اهل يت‏سپرده‏ايم،دل به محمد داده‏ايم و اگر دوستى آل پيامبر را داريم،دوستى حضرت رسالت را داريم.مگر نه اينكه مودت اهل بيت،اجر و مزد رسالت آن رسول عزيز است؟!پس آنكه با خاندانش بستيزد،با او به ستيز برخاسته است،و آنكه با عترت او پيوند ولايت داشته باشد،به آن حضرت،پيوسته است.اين خط نورانى ماست،كه از خود ائمه الهام گرفته‏ايم.
امام صادق (ع) در متنى كه براى زيارت امام حسين (ع) به ما آموخته است،فرموده كه پس از سلام و درود بر حسين و لعنت كردن بر قاتلان او و كسانى كه در خونش شريك بودند،و آنان كه آن خبر را شنيدند و راضى‏شدند،بگوييد:«انا الى الله من ذلك برى‏ء» (13)
در زيارتى ديگر،از قاتلان آن حضرت،برائت مى‏جويى و دستور است كه سه مرتبه بگويى:
«انا الى الله ممن خالفك برى‏ء» (14)
و در زيارت آن حضرت در روز دوشنبه مى‏گويى:
«اى مولاى من،من هوادار تو و دودمان توام.با هر كه با شما صلح باشد،صلح،با هر كه با شما بجنگد در ستيزم.به پنهان و آشكار شما و به ظاهر و باطن شما ايمان دارم.خداوند دشمنان شما را از نخستين آنان تا به پايان لعنت كند.من به خداى متعال،از همه آنان برائت مى‏جويم‏» (15)
و چنين برائتى،در زيارت امام موسى بن جعفر،امام رضا،امام محمد تقى و امام هادى (عليهم السلام) در روز چهار شنبه هم ذكر شده است. (16)
اين،نه تنها شيوه و مرام ما،بلكه سيره عملى خود امامان نيز بوده است كه همه از رفتار پيامبر الهام گرفته‏اند و رفتار پيامبر،تجسم اسلام و تبلور آيات قرآنى است كه به او و مؤمنان دستور مى‏دهد با دشمنان قاطع و سختگير باشند و با مؤمنان،مهربان و نرم خوى.
در متن زيارتى كه امام جواد (ع) به صقر بن ابى دلف آموزش مى‏دهد،خطاب به رسول الله، مى‏گويى:
«...شهادت مى‏دهم كه تو با مؤمنان،به رافت و مهربانى رفتار كردى،و با كافران،با غلظت و شدت.» (17)
در زيارتى هم كه امام صادق (ع) به محمد بن مسلم تعليم مى‏دهد،خطاب به امير المؤمنين (ع) است كه:
«خدا و فرشتگان و انبيا و فرستادگانش را به گواهى مى‏طلبم،كه من با آنكه ولايت تو را داشته باشد دوست و همراهم،و با كسى كه با تو دشمنى كند،دشمنم.» (18)
از يك واژه حماسى و از يك تعبير ژرف،كه در متون زيارتى است،نبايد بسادگى و سطحى گذشت.يعنى همان جمله:«سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم‏»يك شيعه مرتبط با ائمه، بايد بر اساس دوستى‏ها و دشمنى‏هايى كه با امام شده و مى‏شود،اهل صلح و جنگ،و در خط‏«ستيز»يا«سازش‏»باشد.بى تفاوتى در اين زمينه،به معناى خروج از خط و بر كنارى از صحنه و انحراف از«صراط مستقيم‏»است.
پيرو راه حسين (ع) ،در مسئله دوستى و دشمنى و«حرب‏»و«سلم‏»،بايد موضع‏دار باشد،نه بى‏خط و بيطرف و بى نظر!...
اين،خود،دين و آيين است و مقتضاى زندگى مكتبى است.بنگريم چگونه اين مفهوم،در زيارت سيد الشهدا ترسيم شده است:
«با برائت و بيزارى از كسانى كه تو را كشتند،يا به جنگ تو آمدند،يا با دشمنان بر ضد تو هماهنگ شدند،و كسانى كه نيرو بر ضد تو فراهم كردند و آنان كه صداى-استغاثه-تو را شنيدند و به ياريت نشتافتند،با بيزارى از اينان،به دين خدا هستم،ايكاش با تو بودم و در ركابت‏به فيض بزرگ شهادت مى‏رسيدم.» (19)
آرى...اين برائت،خودش ديندارى و خدا باورى و اسلام پذيرى است.
ميزان اين جنگ و صلح،ائمه هستند.نشان تعيين كننده جهت‏سازش و ستيز،«آنان‏»هستند.
دوستى و دشمنى با دوستان و دشمنانشان،تنها به كسانى كه در زمان ائمه و معاصر آنان و در كربلا حضور داشتند منحصر نمى‏شود.
ما فقط دوست على اكبر و قاسم و مسلم و حبيب بن مظاهر و دشمن شمر و عمر سعد و يزيد و خولى و سنان نيستيم،بلكه با هر كس كه در خط ائمه باشد و فكر و ايده و آرمان آنان را بپذيرد و با مرامشان هماهنگ باشد،با آنان همسو و هماهنگيم و هر كه با«خط اهل بيت‏»در ستيز باشد،در ستيزيم،هر جا كه باشد،هر كه باشد و هر زمان كه باشد.
مسئله از انحصار در عصر و زمان ائمه بايد بيرون كشيده شود.همه جا و هميشه...«الى يوم القيامه‏».
اينك،نه اصحاب حسين (ع) هستند كه با آنان دوستى كنيم،نه لشگريان يزيد زنده‏اند كه با آنان نبرد كنيم.ولى حسينيان تاريخ،حضور دارند و يزيديان،به كفر و شيطنت در سطح جهانى مشغول‏اند.هنوز هم عصر حضور ائمه است،گر چه امام دوازدهم از چشم ما پنهان است.
هنوز هم دوره ستمگسترى پيروان خط اموى و عباسى است،منتهى در شكل ديگر،با چهره‏هاى جديدى از حجاج و يزيد و متوكل!
بعلاوه،دوستى و دشمنى تنها در محدوده‏«دل‏»و مودت و برائت قلبى خلاصه نمى‏شود.
سخن از قتال و حرب است،نه تنها احساس باطنى.
وقتى تعبير«جنگيدن‏»با كسانى كه با ائمه مى‏جنگند مطرح مى‏شود چه چيزى به ذهن مى‏آيد؟
آيا جز شمشير و سلاح و ميدان و خون و شهادت؟
در زاويه خانه و كنج مسجد و عزلت تنهايى و انزواى فردى كه صحنه‏«حرب‏»وجود ندارد!...
اين فراز از زيارت،«پيمان جهاد و شهادت‏»است،و كلام امام،بيان كننده‏«ولايت‏خون و شهادت‏»و«برائت جنگ و شمشير»است.
در بسيارى از اين تعبيرها،ائمه نفرموده‏اند كه بگوييد با دشمنانتان‏«مى‏جنگيم‏»-به صورت فعل مضارع-بلكه با تعبير مصدرى بيان شده است،يعنى نفرموده‏اند«نحارب‏»،يا«محارب‏»بلكه فرموده‏اند:«حرب‏»و«سلم‏»يكپارچه جنگ،يا صلح،ما با دشمنانتان،«جنگيم‏»و با دوستانتان‏«صلح‏»!
شيعيان ائمه را در عمل،و در صحنه‏«تولى‏»و«تبرى‏»هايشان با هم خطان آن پيشوايان و با ستيز كنندگان با راه و منطق آنان بايد شناخت...امروز هم صحنه درگيرى پيامبر و ابو سفيان است،و ميدان كربلا...
ياران حسين (ع) را از چه راهى مى‏توان شناخت؟!...
كلام آخر
ديديم كه‏«زيارت‏»،هم جنبه اعتقادى داشت،هم بعد سياسى و اجتماعى،و هم از«سازندگى‏»و«تربيت‏»برخوردار بود.
با اين وصف،نه زيارت كهنه شدنى است،و نه آثار تربيتى و جنبه‏هاى سازندگى آن كم مى‏شود.
«زاير»،هر كه باشد و«زيارت‏»،هر گاه كه انجام شود و«مزار»در هر جا و هر سرزمين كه باشد، كانونى براى رشد معنويات و زمينه‏اى براى رشد ارزشهاى الهى در انسانهاست.
چه زيارت‏«خانه خدا»باشد، چه زيارت‏«مرقد رسول الله‏»، چه زيارت قبور اولياى دين و مدفونين مظلوم‏«بقيع‏»، و چه شهداى‏«احد»،مدفونين قبرستان ابو طالب،به خاك آرميدگان در شهرهاى مختلف و زيارتگاههاى دور و نزديك،مشهور و گمنام.
اينها همه،دل و جان را روشن ساخته و اميد مى‏بخشد.حتى زيارت قبور مؤمنان و صالحان نيز انسان را به ياد آخرت و صلاح مى‏اندازد و ياد خدا را در دلها بيدار مى‏سازد.
از قبور اولياء الله،نور معرفت و هدايت مى‏درخشد.مكانهاى مقدس و مذهبى،انسان را به خدا نزديك مى‏كند و حالت‏خضوع و خشوع و آرامش ايجاد كرده،روح را سرشار از خلوص،دل را پر از اميد،جان را لبريز از صفا و عشق مى‏نمايد.
با زيارت مراقد مطهر معصومين‏«عليهم السلام‏»،بايد گامى در مسير تزكيه برداريم و اينگونه ديدارها را،مقدمه‏اى براى قرب معنوى و هم جهت‏شدن با آن انسانهاى والا و اسوه‏هاى كمال بسازيم.
نبايد زيارت،تنها يك عمل تكرارى و بى‏روح باشد.
زاير،نبايد به ظواهر و شكلها و ساختمانها و در و ديوار و نور و رواق بنگرد و از عظمت معنويت معصومينى كه در اين زيارتگاهها آرميده‏اند،غافل شود.
زيارتگاهها،بايد محيطى پاك،معنوى،يادآور صداقت و كمال،بازدارنده از گناهها و رذايل و زنده كننده ارزشهاى اسلامى باشد.
اينجاست كه انسان از راه زيارت،به خدا نزديك مى‏شود،چرا كه با نيتى خالص،«ولى خدا»را زيارت كرده است.
زمينه ساز اين قرب،«معرفت‏»است.
هر چه ميزان خداشناسى،پيغمبر شناسى و ولى شناسى ما بيشتر باشد،به همان اندازه، نصيب ما از بركات اين قبور نورانى و مزارهاى متبرك بيشتر خواهد شد.
اميد آنكه زيارتهايمان،خالص و معنوى باشد، حجمان،مورد قبول خداوند قرار گيرد، و توفيق زندگى به گونه‏اى‏«خداپسندانه‏»،در طول عمر،شامل ما گردد.
اللهم لا تخلنا من تلك المواقف الكريمة و المشاهد الشريفة...آمين رب العالمين
پى‏نوشتها:
1.اشهد الله و اشهدكم انى مؤمن بكم و بما آمنتم به،كافر بعدوكم و بما كفرتم به،مستبصر بشانكم‏و بضلالة من خالفكم موال لكم و لاوليائكم مبغض لاعدائكم و معاد لهم،سلم لمن سالمكم و حرب‏لمن حاربكم... (مفاتيح الجنان،«زيارت جامعه‏»،چاپ اسلاميه،ص 547)
2.همان،«زيارت وارث‏»،ص 429.
3.همان،«زيارت حضرت عباس (ع) »،ص 435.
4.بحار الانوار،ج 97 (چاپ بيروت) ،ص 189 (فقلبى لكم مسلم،و نصرتى لكم معدة، حتى‏يحكم الله لدينه،فمعكم معكم،لا مع عدوكم...)
5.اشهد الله و رسله و ملائكته انى راض عمن رضيت عنه،ساخط على من سخطت عليه،متبرء ممن‏تبرئت منه،موال لمن واليت.معاد لمن عاديت مبغض لمن ابغضت محب لمن احببت... (مفاتيح،
«زيارت حضرت زهراء (ع) »،ص 318)
6.اشهد ان من حاربهم لنا اعداء و نحن منه براء،و انهم حزب الشيطان و على من قتلهم لعنة الله‏و الملائكة و الناس اجمعين. (بحار الانوار،ج 97،ص 266.
7.مفاتيح الجنان،ص 428 (اذن دخول حرم امام حسين (ع) .
8.مفاتيح الجنان،ص 512 (زيارت ائمه سر من راى) .
9.فمعكم معكم لا مع غيركم،توليت آخركم بما توليت‏به اولكم و برئت الى الله عز و جل من اعدائكم‏و من الجبت و الطاغوت و الشياطين و حزبهم الظالمين لكم،الجاحدين لحقكم و المارقين من ولايتكم‏و الغاصبين لارثكم الشاكين فيكم المنحرفين عنكم و من كل وليجة دونكم و كل مطاع سواكم و من‏الائمه الذين يدعون الى النار،فثبتنى الله ابدا ما حييت على موالاتكم و محبتكم و دينكم (مفاتيح،
«زيارت جامعه كبيره‏»،ص 548)
10.مفاتيح الجنان،زيارت روز سه شنبه ائمه (ص 58) .
11.«زيارت جامعه سوم‏» (مفاتيح،ص 553) و نيز در«زيارت امام حسين‏»در روز عرفه:لعن الله‏امة قتلتك و ابرء الى الله و اليك منهم فى الدنيا و الآخره، (مفاتيح،ص 53 و 54) .
12.بحار الانوار،ج 27،ص 62.
13.مفاتيح،«زيارت امام حسين (ع) »،ص 426.
14.مفاتيح الجنان،«زيارت مطلقه امام حسين (ع) »،ص 424.
15.انا يا مولاى مولى لك و لآل بيتك،سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم و مؤمن بسركم‏و جهركم و ظاهركم و باطنكم،لعن الله اعدائكم من الاولين و الآخرين و انا ابرء الى الله تعالى منهم
(مفاتيح،ص 57،«زيارت امام حسين (ع) در روز دوشنبه)
16.مفاتيح،ص 58،زيارت روز چهار شنبه.
17.اشهد انك...و انك قد رؤفت‏بالمؤمنين و غلظت على الكافرين (مفاتيح الجنان،ص 55، زيارت‏پيامبر در روز شنبه)
18.اشهد الله و ملائكته و انبيائه و رسله انى ولى لمن والاك و عدو لمن عاداك... (بحار الانوار، ج 97،ص 376)
19.ادين الله بالبرائة ممن قتلك و ممن قاتلك و شايع عليك و ممن جمع عليك و ممن سمع صوتك و لم يعنك... (بحار،ج 98،ص 166،مفاتيح الجنان،ص 427)

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
4 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .