رازهاي نماز، آيت الله جوادي آملي

رازهاى نماز
نام مولف : آية الله جوادى آملى

سخن ناشر
سخن مترجم
مقدمه
سرآغاز : اسرار مقدمات نماز
بخش يكم : اسرار تكبيرهاى شروع نماز
بخش دوم : راز نيت
بخش سوم : راز قرائت
بخش چهارم : راز قيام ، ركوع ، سجود و...
بخش پنجم : راز قنوت ، تشهد، سلام و...

سخن ناشر
از ساحت قدس ربوبى و از ناحيه نزه الهى ، هر آنچه فيضان دارد، جز زيبايى و لطافت و غير از پاكى و طهارت نيست ، و هر چه درجه فيض نزديك تر و به مبدا لطف قريب تر باشد، جمال فزون تر و كمال كامل ترى را با خود دارد.
گرچه آن مبدع غيب و شهود و خداوند ودود در افاضه و روشن داشتن چراغ جهان لحظه اى درنگ ندارد، بلكه اقتضاى وجود آن خالق يكتا اين درخشش و فروغ است ؛ الله نور السموات و الارض ، (1) ليكن هر فيضى از خزانه لا يزال حكمت و علم الهى گذر مى كند، گوهرهاى ناب بلكه بهترين و برترين آنها تنها به بهترين و كامل ترين انسانها سپرده و عطا مى شود و همواره توصيه به حفظ و نگاهدارى و پرهيز از سستى و ضعف در مورد آن را همراه دارد.
وقتى پروردگار عالم عطيه كوثر را به برترين رسولش ، بلكه حبيبش عطا مى كند؛ انا اعطيناك الكوثر (2) او را به صلات و نحر توصيه مى كند؛ فصل لربك وانحر (3) تا با استعانت از صلات و استمداد از نحر بتواند آن عطيه برتر را تحمل و بهره بردارى كند.
يكى از بارزترين مصاديق و كامل ترين موارد لطف تام الهى ارمغان والاى نماز است كه در معراج نبوى با همه لوازم و مقدمات و مقارنات يك جا به جيبش عطا فرمود و آن را به فلاح مطلق تسميه كرد؛ حى على الفلاح و از آن به بهترين عمل ياد كرد؛ حى على خيرالعمل و از باب اهميت و تاكيد، هم در اذان و هم در اقامه ، و در هر كدام دوبار مورد توجه قرار داد.
از آنجا كه نماز عمود دين است ؛ الصلاة عمود الدين (4) و با توجه به اين كه محور تمامى اعمال و طاعات انسانى است كه اگر نماز قبول شود، عبادات ديگر مورد پذيرش قرار مى گيرد و اگر نماز پذيرش نشود، ديگر اعمال و طاعات عروج نمى كنند و مقبول واقع نمى شوند؛ ان قبلت قبلت ماسواها و ان ردت ردت ما سواها (5)، بسيار شايسته است كه راجع به آن معرفت و ايمان را فزونى بخشيد و تا حدى در اين راستا كوشيد كه لذت گفت و گو و مناجات با خدا را چشيد؛ ان المصلى يناجى ربه (6) و به حق هنگام گفتن تكبيرة الاحرام احساس پرواز و صعود به ساحت الهى داشته و هنگام تسليم هم احساس مراجعت و بازگشت از كوى دوست كه در اين رفت و آمد نقص ها و ضعف ها رفته و كمالات و فضايل آمده باشد.
يكى از بهترين شيوه ها در جهت تقويت ايمان و افزايش برهان ، همانا بيان اسرار و حكم احكام دينى و خصوصا نماز و توجه به حقايق و معارف بلندى است كه در اين حركات موزون و آهنگين و نمكين وجود دارد. بزرگان از حكمت و عرفان با توجه به چنين امر مهمى كتابى مستقل با عنوان اسرار الصلاة تاليف كرده و زوايايى از اين لطيفه ربانى را تبيين نموده اند.
آيت الله جوادى آملى با بهره گيرى فراوان از بحر قرآن و به تبع آن عرفان و به دنبال آن حكمت ، به نگارش كتابى با عنوان اسرار الصلاة به زبان عربى همت گماشته و با رويكردى تازه كه يكى از مهم ترين آنها بحث ارتباط وثيق عالم اعتبار با عالم تكوين است ، به بيان بخشى ديگر از درياى معارف اين حقيقت والاى الهى پرداخته اند.
اين كتاب در پنج بخش در سال 1373 با عنوان اسرار الصلاة ، توسط مركز نشر اسراء منتشر شد و از آنجا كه بسيارى از علاقمندان و آشنايان با آثار استاد اظهار علاقه كردند كه با ترجمه فارسى ، نفع اين معارف را عمومى تر كرده تا همگان از آن بهره گيرند، به جناب حجة الاسلام آقاى على زمانى قمشه اى كه از اساتيد و فضلاى حوزه علميه قم بوده و ساليان متمادى در مباحث استاد شركت داشته و با مبانى و انديشه هاى معظم له آشنا و مسلط هستند، پيشنهاد ترجمه آن داده شد كه ايشان نيز با بزرگوارى پذيرفته و بر اين مركز منت نهادند و با ترجمانى مناسب ، زمينه اين اثر مطلوب را فراهم نمودند كه همين جا از آقاى زمانى به عنوان ترجمان و همچنين محقق گرامى جناب آقاى حسين شفيعى كه در بازبينى و ملاحظات نهايى دقت شايانى انجام دادند و ويرايش اين اثر را پذيرفتند، سپاس و تقدير مى نماييم .
اميد است خداوند عالم همه ما را جزء نمازگزاران واقعى قرار داده و با پذيرش نماز، نه تنها اعمال و طاعات ، بلكه جانهاى ما را بعد از نزاهت و طهارت ، از هر آنچه غير اوست ، شستشو داده و قبول فرمايند.
مركز نشر اسراء
سخن مترجم
نيايش انسان و گرايش او به خداوند، ارمغانى الهى و معمايى رازدار است ، فطرت انسان آميزه اى از رازجويى و شعورى است كه هيچ گاه از او جدا نمى شود.
نه تنها انسان ، بلكه سراسر جهان هستى سرود نيايش دارند و تسبيح گوى حق اند:
تسبيح گوى او نه بنى آدم است و بس
هر بلبلى كه زمزمه بر شاخسار كرد
هر كس به زبانى صفت حمد تو گويد
بلبل به غزل خوانى و قمرى به ترانه
اگر انسان اين نداى فطرت را پشت سر اندازد و عنان خويش گسسته سركشى كند، در كوران گمراهى و پيچ و خم هاى سردرگم ، باز اين منادى الهى است كه او را به چالش مى گيرد و به او هشدار مى دهد و به راه راست فرا مى خواند: و اذا غشيهم موج كالظلل دعوا الله مخلصين له الدين . (7)
هنگام آسيبها، و بن بستها، بدترين گرفتاريها و زيانهايى كه احتمال مى رود جبران ناپذير باشد و نيز در حال غفلت كامل انسان ، بار ديگر اين نداى درون اوست كه وى را به نيايش عبوديت فرا مى خواند: و اذا مس الانسان ضر دعا ربه منيبا اليه (8).
خداوند حكيم چون گوهر گرانبهاى عشق به مبداء هستى را در نهاد انسان قرار داده ، آشكارا فرموده است : ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون (9). تجلى گاه آن نداى درون و اين خطاب بيرون و فرآيند آن ، رويش شجره طوباى عشق به محبوب و معشوق مطلق است كه در بوستان معارف ، سر از خاك بندگى برون مى آورد، بزرگ و تناور مى شود و گاه تكليف به ثمر مى نشيند، گلبانگ عشق سر مى دهد و زيباترين نغمه ها، حركتها و چميدنها را در قالب نماز عرضه مى دارد، گاهى به ركوع سر خم مى كند و زمانى به سجود، جبين بر آستان ربوبيت مى سايد و پيوسته اين گلواژه هاى مقدس ‍ را ترنم مى كند كه : اياك نعبد و اياك نستعين .
تنها تو را مى پرستيم و بس
به جز تو نجوييم يارى زكس
انسان در پى آن است كه با شهپر نماز خود را به اوج ملكوت برساند و به خداى محبوب نزديك سازد؛ زيرا نماز معراج مؤ من است .
بارى ، كتاب گران سنگ اسرارالصلاة كه گنجينه اى بس گرانبها از نهان خانه ملكوت را به عرصه ناسوت عرضه مى دارد، اثرى سودمند و دلنشين از حضرت استاد معظم ، علامه جوادى آملى مد ضله العالى است كه به پيشنهاد مركز نشر اسراء ترجمه و به نام رازهاى نماز ارائه مى شود. اين ترجمه نه ترجمه اى آزاد است و نه از قد و قامت محتوا كوتاه . به منظور خارج نشدن از حريم كتاب در پا نوشتها از حد ضرورت فراتر نرفتيم و به قدر لزوم اكتفا كرديم . به اميد آن كه جانها با مطالعه آن به فضاى ملكوت سركشند و در آستان قدس آشيان گيرند. و من الله التوفيق .
على زمانى قمشه اى
مقدمه
ستايش خداوندى را سزاست كه بر نهان و نهان تر داناست و درود بر پيامبر صاحب راز او، كه گاه معراج ، به مقام دنى فتدلى فكان قاب قوسين او ادنى نايل گرديد، و بر اهل بيت او، آنان كه راز پيامبر بدانها سپرده شده نگهبانان فرمان و گنجينه هاى دانش او هستند، كسانى كه شريعت او را بيانگرند و كتابهاى او را نگهبان ، و چون كوه هاى افراشته ، دين او را پاس ‍ مى دارند (10). دوستى ايشان را به جان مى پذيريم و از دشمنانشان بيزارى مى جوييم ، به سوى خداوندى كه هر پنهانى نزد او آشكار است .
سپس چنين گويد، اين بنده نيازمند به عطاى خداوند بخشاينده ، عبدالله جوادى طبرى آملى ، كه رساله حاضر، نوشته كوتاهى است درباره رازهاى نماز و در آن ، داده هايى را كه از سلف صالح به وراثت بردم ، و نيز آنچه را به خاطرم رسيد، به نگارش آورده و به وراثت بر خلف رستگار، باقى گذاشتم ، تا يادآورى باشد براى كسى كه قلب هوشيارى دارد يا گوش دل به كلام خدا فرا دهد؛ لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد (11). به اميد آنكه خداى سبحان از هر آميزه اى جز خداجويى محفوظش دارد و آن را خالص براى وجه خود قرار دهد - كه چيزى جز وجه او پايدار نيست - و نيز اميد است عيب آن را اصلاح ، نقص آن را جبران ، قصور آن را تمام و بعد آن را به قرب مبدل سازد، تا كلمه اى طيبه اى شود كه به سوى او بالا مى رود. اليه يصعد الكلم الطيب .
چون نماز ستون دين است و با پذيرفته شدن آن ساير اعمال نيز پذيرفته خواهد شد و اگر رد شود، بقيه اعمال نيز مردود خواهند گشت ، و نيز چون هر عملى پيرو نماز است (12)، لذا اسرار آن نيز ستون رازهاى دين است ، اگر اسرار نماز به دست آمد و مشاهده شد، رازهاى ساير اعمال نيز مورد دست يابى و مشاهده قرار خواهند گرفت ، پس سزاوار است سالك بكوشد و عارف تلاش كند تا به ستون رازهاى دين دست يابد و سرانجام به همه زواياى دين برسد و همه آن را مشاهده نمايد، و در روزى كه هيچ سايه اى جز سايه خداوند - جل شاءنه - نيست ، تحت سايه ولايت او بيارمد.
بايد دانست كه سر در برابر علن قرار دارد، آن سان كه غيب در مقابل شهادت است و راز بر دو قسم است :
يك . راز محض رازى كه هيچ گاه آشكار نمى گردد مانند غيب مطلق .
دو. راز مقيد و بالقياس ، مانند غيب مضاف (13) رازى كه امكان آشكار شدن را داراست . همان گونه كه علن نيز به دو قسم مطلق و مقيد بالقياس تقسيم مى شود و چون معنا و مفهوم سرى كه در برابر علن قرار مى گيرد روشن است ، ديگر نيازى به تفسير ندارد، گرچه ژرفاى آن در نهايت پنهانى است .
ليكن هر گاه وجود چنين رازى احراز شد، بحث و كاوش هاى منطقى و صناعى شكل منظم به خود مى گيرد، كه حقيقت راز چيست و پيرامون چگونگى آن پرسش مى شود: هل هو؟ و سخن از شماره و عدد آن به ميان مى آيد: كم هو؟ بنابراين ، تا وقتى وجود ثابت نشود سخن از تقسيم آن درست نيست چنان كه ساير متفرعات بر وجودش را نيز نمى توان بر آن مترتب نمود.
آنچه بر وجود راز براى نماز دلالت دارد دو امر است :
يكم . دليل فراگيرى كه وجود راز براى نماز و غير نماز را ثابت مى كند.
دوم . دليلى كه يا ويژه نماز است ، و يا به هر امر عبادى ، اعم از نماز و غير نماز، اختصاص دارد.
اما دليلى كه مى گويد براى همه پديده ها رازى وجود دارد، يا عقلى همراه با نقلى است و يا تنها دليل نقلى است و با دليل عقلى تاييد مى شود. بنابراين ، بحث در دو مقام است : مقام نخست : در بيان دليل عقلى . مقام دوم : در بيان دليل نقلى .
مقام نخست : دليل عقلى همراه با نقلى
هر چيزى كه در جهان طبيعت يافت مى شود، وجودهاى ديگرى در عوالم سه گانه پيش از خود نياز دارد؛ اين عوالم عبارتند از عالم مثال ، عالم عقل و عالم اله ؛ بدين معنا كه هر چه در جهان موجود است ، داراى وجودى مثالى است كه با صورت مثالى مشاهده مى شود، و وجودى عقلى دارد كه به حقيقت عقلى او مى توان دست يافت ، و نيز داراى وجودى الهى است ؛ زيرا حق تعالى داراى ذات بسيط است ، و ذات بسيط او - از ناحيه خود - همه اشياء است ، (14)، گرچه از ناحيه ماهيت هيچ يك از آنها نيست . بنابراين ، جنبه وجود الهى اشياء جز براى ذات خداوند و نيز كسى كه در او فانى شده قابل دستيابى نيست ، چنين كسى هم مى تواند - هنگام فنا - وجود الهى اشياء را، بدون مشاهده تعين و تشخص آنها مشاهده كند، چنان كه تعين و تشخص خود را نيز - به علت فنا - نمى بيند.
چون قاعده بسيط الحقيقة كل الاشياء نزد برخى از اهل حكمت روشن نبود عوالم را به سه قسمت تقسيم مى كردند: طبيعت ، مثال و عقل ؛ ولى پس از نگرش شهودى بعضى از نام آوران حكيم و با روشن ساختن قاعده بسيط الحقيقة عوالم وجود به چهار قسم تقسيم شد، بر اين اساس ، هر عالى سرى براى دانى است ، همچنان كه براى آن غيب است ، تا برسد به سر خالص كه همان حضرت غيب الغيوب است .
عالم مثال حق ، گاهى مقيد و زمانى مطلق است ؛ يعنى گاهى مثال به نفس ‍ انسان متصل و پيوسته است چنان كه در عالم رؤ يا و گاهى از نفس منفصل و گسسته است مانند تمثل فرشته بر حضرت مريم عليه السلام فتمثل لها بشرا سويا (15).
عقل نيز گاهى مقيد و زمانى مطلق است ، و همه اينها در صورتى رازمندند كه در نفس الامر و حاق واقع موجود باشند و نفس بر اثر حركت جوهرى به آنها دست يازد، نه آنچه بافته هاى دست خيال است ، كه اينها همه باطل اند و راز نهانى ندارند.
از آنجا كه بيان عرفانى با بيان برهانى موافق است ، عوالم را چهار قسم دانستن ، نزد دانشمند و اصل ، معروف و مشهود است ، آن گونه كه پيش ‍ حكيم كامل و فرهيخته ، معقول و برهانى است .
شرح و تفصيل اين بخش بر عهده حكمت متعاليه و عرفان نظرى است ، چنان كه به زودى دليل قرآنى به عنوان مؤ يدى برگفته هاى برهانى و مشاهدات عرفانى خواهد آمد.
مقام دوم : دليل نقلى به پشتوانه دليلى عقلى
1 نماز چون ساير عبادات ، از امورى است كه قرآن حكيم آن را به روشنى بيان كرده است و هر چه را قرآن بيان كند تاويل دارد، چنان كه داراى تفسير، باطن و ظاهر است و ناچار بايد تاويل با تفسير همخوان بوده و باطن با ظاهر موافق باشد.
تاويل ، امر عينى است نه ذهنى و مصداق خارجى است ، نه مفهوم درونى كه وقتى پرده ها كنار رفت آشكار مى گردد، چنان كه خداى سبحان فرمود: هل ينظرون الا تاويله يوم ياتى تاويله يقول الذين نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق .... (16)
نتيجه اى كه بيان قياس اقترانى - يعنى شكل اول كه در نتيجه دادن بديهى است - (17) بخشيد اين است كه نماز داراى تاويل است و اين عينيت و تاويل در روز قيامت خواهد آمد. از آنجا كه براى هر امر ظاهرى درون و لايه هاى مترقى ترى وجود دارد و برخى از اين درون ها در مرتبه ، فوق برخى ديگر هستند، براى نماز نيز درون ها و تاويلاتى است كه درجه بعضى فوق ديگر است . اين مطلب ، بر آنچه برهان نظر داده و عرفان مشاهده مى كند، منطبق است .
2 از جمله ادله اى كه مى گويد: براى نماز چون ساير عبادات راز وجود دارد اين است كه نماز جزئى از آسمان ها و زمين - نظام خارجى موجود - شمرده شده و هر موجودى كه پاره اى از نظام عينى و خارجى شمرده شود، براى او جنبه غيب و نهانى است ، چنان كه براى او شهادت است و خداوند سبحان در اين باره فرموده : ولله غيب السموات والارض و اليه يرجع الامر كله (18)
منظور آيه خصوص چيزهايى نيست كه از آسمان و زمين نهان است بلكه مقصود، نهان و درون آسمانها و زمين نيز هست .
نتيجه قياس پيش گفته نيز اين است كه نماز، راز و نهانى دارد، چنان كه براى آن ظاهر و شهادتى است و از آنجا كه هر ظاهر چند درون دارد - و هر باطن نهانى براى ظاهر است - براى نماز نيز نهانهايى است كه بعضى بر بعضى ديگر برترى دارد. اين سخن با سخن پيش ، كه نتيجه برهان عقلى با شهود عرفانى همراه است ، انطباق دارد.
3 نيز از چيزهايى كه با همان تقريب استدلال ، دلالت مى كند نماز و غير نماز داراى راز نهانى است كلام خداى سبحان است كه مى فرمايد: و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم (19) و نيز اين آيه : ولله خزائن السموات والارض (20)؛ به اين بيان كه نماز پديده اى خارجى است - چنان كه خواهد آمد - پس گنجينه ، بلكه گنجينه هايى دارد؛ زيرا ظاهر آيه اين است كه براى تك تك اشيا گنجينه هاى وجود دارد، نه اين كه براى همه اشيا جمعا گنجينه هايى باشد، تا مجموع در برابر مجموع ديگر باشد. بنابراين ، براى هر يك از آنچه در جهان طبيعت موجود است ، گنجينه هايى است كه برخى از آنها فوق بعضى ديگر قرار دارند. اين سخن با تعدد عوالم كه گفته شد، انطباق دارد.
چون قرآنى كه در بر دارنده نماز و غير نماز است ، در جهان طبيعت يك شى ء خارجى است ، پس براى قرآن با محتوياتى كه دارد نيز گنجينه هايى الهى است كه از آن نازل شده است ، گنجينه هايى كه در طول يكديگر قرار دراند، چنان كه نماز و غير نماز جزء نظام كيانى است كه از آن به آسمانها و زمين تعبير شده است ، پس نماز نيز گنجينه هايى دارد، زيرا براى آسمانها و زمين گنجينه هايى است .
از آنجا كه همه آن گنجينه ها نزد خداوند است و هر آنچه نزد خداست ماندگار، و آنچه نزد غير خداست فانى شدنى است چنان كه فرمود: ما عندكم ينفذ و ما عندالله باق (21)؛ پس اسرار آسمانها و زمين - كه از جمله آنها نماز است - موجوداتى خارجى هستند كه از هر گونه پايان پذيرى و فنا محفوظ اند، و جز با دست كشيدن از چيزى كه پايان پذير و نابود شدنى است ، صعود به سوى آنها قابل دستيابى نيست ، چون به امر پايدار، جز پس ‍ از دورى از امر فانى نمى توان رسيد؛ زيرا امر فناپذير حجاب است و چاره اى جز ترك آن نيست .
4 نيز از چيزهايى كه دلالت مى كند، نماز - مانند غير آن - نهان و رازى دارد، اين كلام خداوند متعال است : فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء (22) از آيه استفاده مى شود كه براى هر چيزى ملكوتى است كه با تسبيح فسبحان الذى ...مناسبت دارد، بر خلاف ملك و فرمانروايى كه با تبارك بزرگوارى و خجستگى مناسب است ، چنان كه فرمود: تبارك الذى بيده الملك (23)؛ زيرا تبارك از اسماى تشبيه (24) و سبحان از اسماى تنزيه (25) است و چون براى هر چيز ملكوتى است - ملكوت امرى است فراسوى ملك و كسى كه ملكوت را به شهود بنگرد از اصحاب يقين است ، چنان كه خداوند متعال درباره حضرت ابراهيم عليه السلام فرمود: و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات والارض و ليكون من الموقنين ؛ (26) و اين گونه ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد - پس براى نماز ملكوتى است كه نهان و راز آن است . اين ملكوت ثابت و پايدار است ، چون به دست خداست نه نمازگزار، و به اين ملكوت نهايى نمى توان دست يافت . جز پس از سفر و هجرت از جهان ملك .
شايد اين آيه به پاره اى از آنچه گذشت اشاره داشته باشد: قل انزله الذى يعلم السر فى السموات والارض ؛ (27) زيرا وصف خداوندى كه قرآن را فرستاده به اين كه او به نهان آگاه است ، اشعار مى دارد كه قرآن - كتابى كه مشتمل بر معارف ، اخلاق و احكام است - داراى راز نهانى است ، پس همه آنچه در قرآن است نيز اسرارى دارد.
آرى ، فرق است بين اين كه گفته شود: خداوند به نهان آسمانها و زمين آگاه است و بين اين كه گفته شود: او در آسمانها و زمين به نهان آگاه است ؛ زيرا گفته نخست دلالت مى كند كه آسمانها و زمين اسرارى دارند، بر خلاف گفته دوم . ليكن اگر گفتيم : خداى نازل كننده قرآن داناى نهان است . اين جمله ، بيانگر آن است كه قرآن راز و نهانى دارد. گرچه سخن گذشته را بر اين مطلب كفايت است .
نكته اى مهم باقى ماند، و آن اين اشكال كه محدوده اين دليل كه رازدار بودن پديده ها را دلالت داشت و نيز ظاهر بسيارى از آيات گذشته خصوص ‍ موجود تكوينى است ؛ زيرا ظهور آيات درباره موجود خارجى و عينى است ، و چون نماز و ساير عبادات همه از امور اعتبارى و تاءليف يافته از اشيايى است كه وحدتى براى مجموع آنها نيست ، پس چيزى هم كه از چند امر اعتبارى تركيب يافته ، وجود عينى ندارد؛ زيرا وجود، مساوى با وحدت و داير مدار آن است و هر گاه اين مركزيت وحدت و يگانگى منتفى شود، طبعا وجود نيز در آنجا منتفى مى شود، و چون وحدت و يگانگى حقيقى در نمازى كه از امورى اعتبارى چون ركوع ، سجود، قرائت ، قيام ، ذكر، نيت و مانند آن ، تاءليف يافته وجود ندارد، ديگر وجودى بر اصل نماز تاءليف يافته از اينها نيز نخواهد بود. بنابراين ، امرى اعتبارى چون نماز مشمول دليل عقلى قرار نمى گيرد و دليل نقلى نيز شامل آن نمى شود؛ زيرا دليل عقلى و نقلى ويژه چيزى است كه وجود عينى داشته باشد.
حل اشكال : امر اعتبارى دو قسم است : اعتبارى محض ، كه خاستگاهى براى آن نيست جز اعتبارى كه اختيارش به دست اعتبار كننده است و گاهى امر اعتبارى وابسته و مستند به موجودى تكوينى است كه آن را درست مى كند.
قسم اول از دو بخش اعتبارى از بحث خارج است ، چنان كه از چهار چوب دليلى كه مى گويد: هر چيزى نهانى دارد نيز خارج است .
قسم دوم در بحث داخل است چنان كه در دليل ياد شده نيز مندرج است ؛ زيرا هر چيزى كه اسنادش به امرى تكوينى و عينى باشد، در گستره و محدوديت نيز محكوم به حكم همان امر عينى است . بنابراين ، نماز وحدتى حقيقى دارد كه وجود حقيقى آن را همراهى مى كند، از اين رو به روشنى براى آن نهانى تكوينى وجود دارد. گاهى نيز براى اثبات راز نهانى نماز ممكن است از بيان ديگرى كمك گرفت ، و آن اين كه نماز مشتمل است بر قرآنى كه خداوند متعال بدان تكلم كرده ، و چون سخنگو در سخن و كتابش تجلى كرده است - چنان كه اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايد:
فتجلى لهم سبحانه فى كتابه من غير ان يكونوا راوه بما اراهم من قدرته - (28) پس چنين سخنگويى كه تجلى كرده ، در كلام خود نهان ، غيب و باطن است و نمازگزار وقتى در قرآنى كه در نمازش قرائت مى كند تدبر نمايد، و خود را از چرك و آلودگى معصيت و نافرمانى پاك سازد و از زنگ و تيرگى گناه منزه دارد، بلكه از آلودگى تعلق و وابستگى به غير خدا دور نگه دارد، خدا را با قلب خويش مى بيند، و يا به پايه اى مى رسد كه گويا او را مى بيند، و مى داند كه اگر او خدا را نبيند خداوند قطعا او را خواهد ديد.
اين بيان ، اختصاص به نماز ندارد، بلكه در هر عبادتى كه در آن قرآن تلاوت مى شود، تحقق مى يابد و نيز همه حالات نماز را نيز شامل نمى شود، يعنى به جز قرائت فاتحة الكتاب و سوره و موارد ديگرى كه قرآن خوانده مى شود در جاى ديگر جارى نيست .
تا اينجا امر اول كه مشتمل بر پاره اى از ادله عقلى يا نقلى در اين باره بود كه عبادات و از جمله نماز داراى سر و نهانى است پايان يافت ، بدون اين كه دليل ها تنها ويژه نماز باشد.
امر دوم كه از ادله خاص نماز بحث مى كند و مى گويد براى خصوص نماز، راز نهانى وجود دارد، به زودى در لابلاى اين رساله خواهد آمد.
حاصل مسائلى كه در مقدمه روشن شد، چند چيز بود:
يكم . سر كه در مقابل علن است ، يا مطلق است و يا مقيد.
دوم . دليل بر اين كه نماز داراى نهان و رازى است ، عام و خاص است .
سوم . دليل عام ، عقلى و نقلى است .
چهارم . آن امر اعتبارى كه از تكوين و خارج پشتوانه دارد، محكوم به امر خارجى و حقيقى است ، بر خلاف آن امر اعتبارى كه از پشتوانه پيش گفته عارى و بى بهره است .
پنجم . خداوند سبحان در كتاب و كلام خويش تجلى نموده است .
ششم . نماز گزارى كه از آلودگى تعلق به ما سوى الله پاك گردد يا خدا را به چشم دل مشاهده مى كند و يا به مقام احسان نايل مى شود. (29)
هفتم . برخى از ادله رازدار بودن نماز، ويژه حال قرائت در نماز است .
چون نماز را مقدماتى است كه پيش تر از خود نماز است و داراى تعقيباتى است كه پس از نماز آورده مى شود، و هر يك از ماهيت نماز و حاشيه هاى آن رازهايى ويژه دارد، از اين رو چينش اين نوشته كوتاه بر اساس يك سرآغاز و چند بخش و يك خاتمه تنظيم مى يابد، بدين گونه كه سرآغاز عهده دار پاره اى از اسرار مقدمات ، و هر فصلى از فصلها در برگيرنده برخى اسرار اركان و اجزاى اساسى نماز است ، اما خاتمه مشتمل بر شمارى از اسرار تعقيبات آن است . اينك به يارى خداوند متعال ، سخن را آغاز مى كنيم .
سرآغاز : اسرار مقدمات نماز
شايد تفاوت ميان راز، حكت ، و ادب به گوش شما خورده باشد، چون راز عبادت - همچون نماز - چيزى است كه به عالم ملكوت و برتر از آن بر مى گردد آنچه به درون و باطن عبادت مربوط مى شود. اما حكمت عبادت ، همان هدف و نتيجه اى است كه بر آن مترتب مى گردد، از قبيل عروج ، نجات از ناشكيبايى ، و...اما ادب عبادت - مانند نماز - مسائلى است كه به اوصاف و احوال نمازگزار بازگشت مى كند كه بايد حضور قلب و خشوع قالب داشته باشد، پيوسته در ذكر باشد و از توجه به غير معبود خود را حفظ كند و همچنين ساير صفات ظاهرى معهود و لازم را از لباس و مكان و... مراعات نمايد و روشن است كه اين امور از اسرار نيست ، پس ميان آداب و اسرار نماز تفاوت است .
بله جز به حفظ آداب نماز نمى توان به اسرار آن دست يافت . بنابراين ، آداب نماز همان علتهاى آماده ساز و اسباب كمك رسان در رسيدن به پاره اى از اسرار نماز است ؛ زيرا رسيدن به باطن ممكن نشود جز براى كسى كه خاطر او پاك و درون او صاف و دل او سالم باشد. همان گونه كه ظاهر قرآن را جز آن كس كه از حدث پاك باشد نمى تواند مس كند، و باطن قرآن را جز كسى كه از آلودگيهاى گناه منزه باشد مس نمى كند، ظاهر نماز را نيز جز با وضو يا غسل نمى توان بجا آورد، و باطن آن را نيز نمى آورد جز پاك چشمى كه در نماز از آلودگى توجه به غير معبود مبراست . زيرا ميان شاهد و مشهود تناسب لازم است ، و كسى كه در حجاب و پنهانى فرو رفته در نشئه اى است كه نمى تواند مافوق آن را بنگرد، از اين رو حس نمى تواند آنچه را خيال مشاهده مى كند بنگرد، و خيال نيز آنچه را عقل مشاهده مى كند نمى نگرد.
چون راز نماز از آداب آن جداست ، مانند جدا بودن راز نماز از حكمت آن ، لازم است از خصوص رازهاى نماز بحث شود نه از آداب آن . گرچه غزالى خود را به زحمت انداخته و بسيارى از بزرگان چون زين الدين حلى ، مشهور به شهيد دوم (965-911 ق ) و مولى محسن كاشانى ملقب به فيض و جز آنها از متاءخران ، با وى موافقت نموده اند و در سلسله اسرار نماز از حضور قلب ، اخلاص نيت و ساير چيزهايى كه يا به آداب نماز بر مى گردد و يا به اوصاف نمازگزار بحث كرده اند، ولى اينها كجا و بحث از اسرار نماز و جوانب آن كجا؟ زيرا راز راه هموارى كه به نماز ختم مى شود، غير از سر راه پو و نماز گزار است ، و به راز نماز جز باطن نمازگزار راه نمى پويد، زيرا در عمل بين راه و راه پو تناسب لازم است ، مانند لزوم تناسب ميان عالم و معلوم در نگرش و نظر.
بارى گرچه اين سخن در مقدمه گذشت كه عقل را در اثبات اسرار، مانند نقل و كشف ، دخالتى است ولى محدوده دخالت و راه يابى عقل جايى است كه به مسئله عام ، كلى ، مطلق و خالص برگردد. اما در موارد خاص ، جزئى ، مقيد و موارد مخلوط، دخالتى براى عقل نيست ، زيرا براهين عقلى كه از مقدمات كلى گرفته مى شود در امر جزئى و خاص جارى نمى گردد.
بله ، عقل مى تواند خطوط اساسى را بيان كند، تا امور جزئى كه از طريق نقل و شهود به دست مى آيد، نتواند آن را بشكند. آنچه در اثبات راز ويژه براى هر عبادت مخصوصى مهم است ، نقل معتبر است و يا كشفى كه از آميزه تمثل شيطانى يا نفسانى ، خالص باشد؛ اهل كشف ، براى آن ميزان مخصوصى دارند كه كشف را با آن مى سنجد، همان گونه كه اهل نقل را براى نقل ، ميزان درستى است كه نقل را با آن مى سنجد.
نقش عليت
چينش و تنظيم نظام هستى ، اعم از واجب و ممكن ، با قانون علت و معلول ، صورت گرفته است و اين نظام ، در اصل وجود، و كمال آن هيچ گاه از اين قانون تخطى نمى كند. در جاى خود روشن شده كه آنچه در مرتبه اى پايين قرار دارد، در چيزى كه در در مرتبه بالاست اثر نمى گذارد، چنان كه ظاهر نمى تواند علت باطن باشد؛ گرچه ممكن است نشانه يا علت اعدادى باشد. بلكه تنها مؤ ثر در عالى مرتبه بالاتر از آن است ، و نيز علت براى باطن ، چيزى است كه از آن باطن تر است و بر آن برترى دارد.
اسرار طهارت
1 از آنچه گفته شد راز سخن ماءثور درباره طهارت ، كه از مقدمات نماز است ، روشن مى شود، بنابر آنچه ابوجعفر احمد بن محمد بن خالد برقى (م 274 يا 280) (30) به اسنادش نقل مى كند، امام صادق عليه السلام فرمود: روزى اميرالمؤ منين عليه السلام نشسته بود و هر پسرش محمد با او بود به پسرش فرمود:، اى محمد براى من ظرف آبى بياور تا از آن وضو بگيرم ، محمد آب آورد، حضرت با دست چپ آب بر دست راست ريخت و فرمود: بسم الله الذى جعل الماء طهورا و لم يجعله نجسا سپس ‍ به آن استنجا كرد و اين دعا را خواند: اللهم حصن فرجى و اعفه ، و استر عورتى و حرمنى على النار ؛ بعد از آن آب در دهان مضمضه كرد و فرمود: اللهم لقنى حجتى يوم القاك و انطق لسانى ؛ خداى در روزى كه تو را ملاقات مى كنم ، حجت و برهان قطعى به من القا كن و زبانم را بدان گويا گردان . آن گاه استنشاق كرد و آب را در بينى كشيد و عرض كرد: اللهم لا تحرمنى ريح الجنة ؛ خدايا بوى بهشت را بر من حرام مفرما، و از جمله كسانى قرارم ده كه بوى بهشت و نكهت پاك آن را مى يابد. سپس حضرت صورت خود را شست و گفت : اللهم بيض وجهى يوم تبيض وجوه ، و تسود وجوه ، و لا تسود وجهى يوم تبيض وجوه و تسود وجوه ؛ خدايا روزى كه چهره هايى سفيد و صورتهايى سياه مى شود، روى مرا سفيد گردان ، و صورتم را سياه مدار در روزى كه چهره هايى سفيد و صورتهايى سياه مى شود. آن گاه دست راست خود را شست و عرض كرد: اللهم اعطنى كتابى بيمينى والخلد فى الجنان بيسارى ؛ خدايا نامه كردارم را به دست راستم عطا فرما و برات جاودانه زيستن در بهشت را به دست چپم ده . سپس حضرت دست چپ را شست و گفت : اللهم لا تعطنى كتابى بيسارى ، و لا تجعلها مغلولة الى عنقى ، و اعوذ بك من مقطعات النيران ؛ خدايا نامه اعمالم را به دست چپم مده و به گردنم مبند و به تو پناه مى برم از تكه پاره هاى آتش . آن گاه مسح بر سر كشيد و عرض كرد: اللهم غشنى برحمتك و بركاتك و عفوك ؛ خدايا به رحمت و بركات و بخشايش خود مرا فرا بگير. سپس بر دو پا مسح كشيد و گفت : اللهم ثبتنى على الصراط، يوم تزل فيه الاقدام ، واجعل سعيى فيما يرضيك عنى ؛ خدايا روزى كه پاها بر صراط مى لغزند مرا ثابت قدم بدار، سعى و تلاش مرا در چيزى قرار ده كه تو را خرسند مى سازد. آنگاه سر خويش به جانب محمد، پسرش بلند كرد و فرمود: اى محمد هر كس مانند من وضو بگيرد و چون من اين اذكار را بخواند، خداوند در برابر هر قطره آب ، براى او فرشته اى مى آفريند كه تقديس و تسبيح و تكبير گويد و ثواب آن را تا قيامت براى او مى نويسد.
فهم حديث
خداى سبحان با وضوى كسى كه بخواهد نماز بگزارد، فرشتگان فراوانى مى آفريند كه او را تقديس ، تسبيح و تكبير مى گويند. اين در صورتى است كه وضو مانند وضوى على بن ابى طالب عليه السلام و دعا در حال وضو چونان دعاى او باشد؛ يعنى دعاها همان دعاهايى باشد كه على عليه السلام با حال و حضور مى خواند، نه هر وضويى و نه هر گفته و دعايى ، بلكه هر گاه فعل و قول همان كردار و گفتار علوى باشد، موجب مى شود خداوند سبحان آن اثر مهم را بر آن مترتب نمايد، و يا آن فعل و اين قول - بنابر تمثل اعمال - به صورت فرشته تمثل يابد.
بنابراين ، مجرد شستن صورت و دو دست ، و صرف كشيدن مسح سر و پاها به روش اهل بيت عليه السلام و تنها تكلم به كلماتى كه از آنان وارد شده در لحظه شستن و مسح كشيدن ، سبب نمى شود خداوند در برابر هر قطره آب ، فرشته اى تقديس و تسبيح و تكبير گو بيافريند، و اين نيست جز براى اين كه وضو از آن جهت كه سبب طهارت است نهانى عينى و درونى خارجى دارد، و هر كس كه در عمل ، با اخلاص به جانب خداوند رو كند، بدان دست مى يازد، و آن كس كه دل خويش را تسليم خدا كند، به او مى رسد به گونه اى
كه از هر آلودگى و پليدى پاك مى گردد و گوهر طهارت او تقديس و تسبيح و تكبير مى شود، از اينجاست كه شايسته است خداوند از قطره آب وضويش ‍ فرشته اى بيافريند كه داراى آن آثار ملكوتى باشد، و يا كردار او را به مثال فرشتگان تسبيح گو تمثيل بخشد.
حديث دوم
از روايات بيانگر اين نكته كه وضو - چون انسان را از پليدى مى سازد - داراى نهانى خارجى است ، حديثى است كه از على عليه السلام نقل شده است ، حضرت فرمود: هيچ مسلمانى نيست كه وضو بگيرد و هنگام وضو اين دعا را بخواند: سبحانك اللهم و بحمدك ، اشهد ان لا اله الا انت ، استغفرك و اتوب اليك ، اللهم اجعلنى من التوابين و اجعلنى من المتطهرين جز اين كه عمل وى در برگه اى نوشته مى شود و بر آن مهر نهاده و زير عرش الهى قرار مى گيرد تا روز قيامت كه سربسته و به او باز مى گردد. (31)
از اين حديث به دست مى آيد كه نماز، جز عنوان اعتبارى ، داراى صورت ملكوتى خارجى است كه از مجموعه حركتها همراه با نيت تاءليف يافته است ، و آن صورتى كه تا زير عرش بالا مى رود همان نهان و راز وضوى معهود نزد مردم است ، و مانند چنين وضويى كه راز تكوينى دارد، وضويى است كه در احاديث نصف ايمان خوانده شده است . (32)
حديث سوم
از رواياتى كه تاييد مى كند وضو را سرى است كه در باطن وضو گيرنده جوياى طهارت تاءثير مى گذارد، روايتى است كه شمارى از اصحاب ، آن را چنين نقل كرده اند:
گروهى از يهود خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيده و مسائلى چند را از حضرت پرسيدند، از جمله گفتند: يا محمد صلى الله عليه و آله براى ما بگو: اين چهار عضو براى چه بايد شسته شود با اين كه از تميزترين مواضع بدن به شمار مى آيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شيطان آدم عليه السلام را وسوسه كرد، آدم به درختى كه از آن نهى شده بود نزديك شد، وقتى به آن نگريست آبرويش رفت ، سپس ايستاد و به طرف درخت رفت - اين نخستين گامى بود كه به طرف گناه برداشته شد - سپس دست برد و از ميوه درخت برگرفت و خورد، در اين هنگام ، زيور و پوشش خود را از دست داد، دست بر سر گذاشت و گريست ، و چون خداوند - عزوجل - توبه او را پذيرفت ، بر او و فرزندانش واجب كرد كه همين اعضا را بشويند، پس خداوند به او فرمان داد كه چون به آن درخت نگريسته روى خويش را بشويد و چون با دو دست تناول كرده آن دو را نيز تا آرنج شستشو دهد، و چون دست بر سر گذاشت ، فرمان به مسح سر داد و نيز امر به مسح دو پا فرمود، زيرا با آنها به سوى گناه رفته است . (33)
فهم حديث
بحث در جوانب داستان آدم عليه السلام از چهار چوب اين نوشته كوتاه خارج است . آنچه اهميت دارد اين است كه صفات نفسانى امورى تكوينى و خارجى هستند نه اعتبارى ، از اين رو اوصاف نفسانى وضع و رفع نمى شوند جز به امر تكوينى كه آنها را وضع يا رفع نمايد. بنابراين ، زنگار و تيرگى گناه كه بر نفس عارض مى شود جز با امرى تكوينى ، كه سر و باطن مجموع شستن ها و مسح كشيدن هاست ، بر طرف نمى شود، در اين هنگام است كه باطن وضو شايستگى مى يابد، رافع يا دافع امرى نفسانى گناه و پليدى خارجى باشد.
چون آنچه زنگار گناه را از بين مى برد خود بايد از هر پليدى پاك باشد، و روشن است كه ستم ، دروغ و امثال آن ، همه از پليدى هاى نفسانى بوده و وضو با آنها جمع نمى شود، پس در فن معرفت شناسى راز، اين پليديهاى نفسانى به منزله شكننده وضو به شمار مى روند، چنان كه در فن فقه ، حدث وضو را از بين مى برد.
بنابراين ، رواياتى كه مى گويد: وضو جز به خواب يا حدث و...نمى شكند(34)، به صنعت فقه مربوط مى شود، و رواياتى كه مى گويد: شعر باطل يا ستم يا دروغ وضو را مى شكند (35)، حمل بر فن راز كاوى و درون جستارى است ؛ يعنى به هنگام گناه و نافرمانى ، اگر باطن و نهان ملاحظه شود، ديگر براى وضو اثر تكوينى نخواهد ماند اما اگر به ظاهر توجه شود، هنوز اثر اعتبارى آن باقى است ، و شايد بر اين معنا حمل شده روايتى كه سماعه در اين زمينه ، بر استحباب اعاده وضو نقل كرده است ، و نيز احتمال مى رود كه واژه ينقص به غلط ينقص نوشته شده باشد (36).
به هر تقدير، از پاره اى نصوص استفاده مى شود كه وضو با دروغ ، يا ظلم يا شعر باطل و مانند آن نقض مى شود يا از ثواب آن كاسته مى شود، و اين معنا جز با توجه به سر وضو و باطن آن فراهم نمى آيد.
از سخن بالا اين مطلب آشكار مى شود كه حكمت و سر وضو، تحصيل طهارت كبرى از هر گونه زشتى و پليدى است ، (37) پس بر كسى كه وضو مى گيرد، لازم است خود را از هر چيزى كه گفته شده ناپاكى ، پليدى و قذارت دارد و نيز از چرك گناه و آلودگى پاك سازد، مانند شرك كه ستمى بزرگ و پليدى است ، چنان كه خداى سبحان از شرك به ستم بزرگ ياد كرده است : ان الشرك لظلم عظيم (38) و نيز فرموده است : انما المشركون نجس (39)؛ مشركان پليد و نجس اند، باز فرموده است : و ما يومن اكثرهم بالله الا و هم مشركون (40)؛ يعنى بيشتر مؤ منان مشرك اند، پس بيشتر شان به نجاست باطنى آلوده اند، گرچه در ظاهر پاك به شمار آيند؛ زيرا جز خداى متعال ، ديگرى را ديدن و تكيه و اطمينان به غير او داشتن و استناد در گفتار و كردار به غير او، در باطن ، شرك است و با توحيد خالص ‍ مخالف . پس بر وضو گيرنده است كه خود را از پليديهاى درونى نيز پاك سازد تا براى مناجات با پروردگارش ، يكتاپرستى خالص و صالح گردد و در پى آن شايستگى پيدا كند كه خدا با او به مناجات بپردازد. چنين جوينده پاكى مؤ منى است كه هيچ چيز او را پليد و نجس نمى گرداند، چنان كه برقى در كتاب المحاسن از امام باقر عليه السلام نقل كرده است (41).
پاك و پاك تر
چون نافرمانى ها و گناهان متفاوتند، زيرا برخى پليدتر از بعض ديگر هستند، و نيز پاكى ها از يكديگر تمايز دارند و برخى پاك تر از پاره اى ديگرند، فرشتگانى نيز كه خداوند آنان را از هر قطره آب وضوى خالص مى آفريند، و يا قطره هاى آب را به شكل آنان صورت مثالى مى بخشد، در برترى و فضيلت برخى برتر و والاتر از بعض ديگرند؛ زيرا فرشتگان همه در يك سطح و درجه نيستند، و هر فرد يا گروه جايگاهى ويژه دارد: و ما منا الا له مقام معلوم (42). از اين رو هر كس پاكى او كامل تر باشد. فرشتگانى كه به شكل پاكى او در مى آيند نيز كامل ترند و بر اين پايه ....
برخى از فرشتگان ، به امور علمى گمارده شده اند، و برخى ديگر ماءمور به امور عملى و اجرايى هستند، و براى علم ، پايه ها و براى عمل درجه هايى است ، پس هر چه طهارت كامل تر باشد فرشتگان علمى يا عملى تمام تر خواهند بود، تا برسد به كسى كه جامع بين پايه هاى علم و درجه هاى عمل است .
راز و نهان طهارت كامل
پيش از اين گذشت كه براى هر موجودى در جهان طبيعت وجودى تام و كامل نزد خداى سبحان است ، گواه بر اين سخن روايتى است در خصوص ‍ نماز و مقدمات ، اركان و شرايط آن اين حديث را على بن ابراهيم از پدرش ‍ ابراهيم ، از ابن ابى عمير، از ابن اذينه از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه ايشان خطاب به ابن اذينه فرمود: اين ناصبى ها چه چيز روايت مى كنند؟ گفتم : فداى شما شوم در چه زمينه اى ؟ فرمود در اذان و ذكر ركوع و سجودشان ؟ گفتم : اينان مى گويند: اين مسائل را ابى بن كعب در خواب ديده است . فرمود: دروغ مى گويند دين خدا عزيزتر از آن است كه در خواب ديده شود. راوى مى گويد: آن گاه سدير صيرفى گفت : فدايت گردم پس ‍ براى ما در اين باره سخنى بيان فرما، امام صادق عليه السلام فرمود: خداى عزوجل چون پيامبرش را به آسمانهاى هفت گانه بالا برد....
سپس به من گفته شد: اى محمد سرت را بلند كن ، چون سر را بلند كردم ، طبقات آسمان شكافته شد و پرده ها بالا رفت ، گفتند: سر فرود آور بنگر چه مى بينى ! چون نگاه كردم خانه اى ديدم مانند بيت الله شما، و حرمى ديدم چون اين حرم مسجدالحرام چنان كه اگر چيزى از دستم رها مى كردم جز بر اين حرم نمى افتاد، آن گاه به من گفته شد: يا محمد، اين حرم است و تو محترم هستى و براى هر صورتى مثالى است ، سپس به من وحى كرد كه اى محمد: به صاد نزديك شو، اعضاى سجده خويش را بشوى و آنها را پاك گردان و بر پروردگارت نماز بگذار؛ پس رسول خدا به صاد نزديك شد - صاد، آبى است كه از ساق راست عرش جارى است - و با دست راست آب را برگرفت ، بدين سبب وضو با دست راست انجام مى گيرد. سپس ‍ خداوند به او وحى فرستاد: صورت خود را بشوى ، كه عظمت مرا خواهى نگريست ، پس از آن دو ذراع راست و چپ را بشوى كه با دستت كلام مرا خواهى گرفت ، سپس با باقى مانده همان آب دست ، سر و پاها را تا برآمدگى ، مسح كن كه من بر تو فرخنده مى گردانم و گامهايت را به جايى مى رسانم كه جز تو هيچ كس آنجا گام ننهاده باشد. اين است علت اذان و وضو (43).
فهم حديث
اين حديث شريف عهده دار شمارى از معرفتهاى دقيق نهانى است كه شايد در اثناى اين رساله روشن بشود، ولى نكاتى را كه اكنون به آن اشاره خواهيم داشت عبارت از چند چيز است :
يك . براى وضو و نيز براى آب وجودى كامل در عرش است ، آب همان است كه از نهر صاد جارى است و يكى از سوره هاى قرآن بدين نام شناخته شده است .
دو. اين وضو داراى حكمتى است كه به بخشى از آن اشاره مى كنم : چهره خرم و زيباى كسى كه قصد نگريستن به عظمت پروردگار را دارد، بايد با آبى شسته شده باشد كه از ساق عرش جارى است و يا از آن فرو مى ريزد.
سه . دستهايى كه كتاب و كلام خداوند را دريافت مى دارد، بايد با همان آب جارى و فرود آمده از عرش الهى شستشو شده باشد.
چهار. سرى كه به بركت خدا مبارك و فرخنده شده و نيز پاهايى كه بر جاى مبارك قدم مى گذارند نيز بايد با رطوبت همان وضويى كه از آب عرش ‍ فراهم آمده مسح گردند.
بدون شك بين سر، حكمت و ادب وضو فرق است ؛ زيرا سر همان وجود غيبى براى وضو است كه در عرش است ، حكمت عبارت از فايده اى است كه بر وضو مترتب مى شود، چنان كه در حديث معراج به پاره اى از آن اشاره شده است و ادب وظيفه كسى است كه براى نماز وضو مى گيرد، چون رعايت اخلاص و مانند آن ؛ زيرا چيز غير خالص پاك و طاهر نيست ، و آنچه بر سالك لازم است اين است كه طهارت خالص ‍ تحصيل كند، به گونه اى كه حتى اخلاص در طهارت را ننگرد؛ زيرا كسى كه نيت خود را براى خدا خالص كند ليكن اخلاص خويش را بنگرد مخلص نيست ، چنان كه مثلا اگر كسى اخلاص ورزد، بدان اميد كه چشمه هاى حكمت از قلب او بجوشد، چنين كسى نيز مخلص نيست ، چون غير خدا را از نيت گذرانده و امرى به جز او را كه همان جوشش ‍ حكمت باشد قصد كرده است .
بنابراين ، طهارت جوى مخلص افزون بر اين كه جز خدا را قصد نمى كند، جز او را نمى بيند، و گرنه - طبق آنچه در حديث معراج گذشت - هنوز توجه خود را منحصر به عظمت و بزرگى خدا نكرده است .

راز طهارت از خاك (تيمم )
چون راز طهارت با آب وضو و حكمت آن روشن شد، تحصيل طهارت از خاك تيمم نيز براى شما روشن خواهد شد، كه هدف نهايى آن تواضع به پيشگاه عزيز محض ، و فروتنى در ساحت بلند پايه صرف ، و خشوع نزد قدرت مطلق خداوندى است ، مانند آنچه درباره تروك احرام وارد شده كه بهتر است حاجيان و عمره گزاران ، ژوليده موى ، پريشان و گردآلود باشند، و بر اين پايه خداوند متعال درباره حكمت طهارتى كه از خاك حاصل آمده - مانند طهارتى كه از آب تحصيل شده - مى فرمايد:
ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج و لكن يريد ليطهركم و ليتم نعمته عليكم لعلكم تشكرون (44)؛ زيرا طهارت ظاهرى كه با آب حاصل مى شود و طبق آنچه فرمود: و ينزل عليكم من السماء ماء ليطهركم به ويذهب عنكم رجز الشيطان از بين برنده پليدى شيطان است ، (45) گرچه با تيمم بر خاك فراهم نمى آيد، ليكن فروتنى و بندگى را به ارمغان مى آورد، پس از اين جهت ، آب و خاك با يكديگر يكسانند، و چون لازم نيست كميت و كيفيت تيمم ، كه بدل از وضو است مانند وضو باشد، مسح سر و پاها در تيمم لازم نيست ، نه براى اين كه خاك بر سر نهادن ، علامت فراق و جدايى است ، در حالى كه منظور از نماز، پيوند و ارتباط است ، چنان كه برخى از بزرگان فرموده اند؛ (46) زيرا اين سخن ، به مسح پا نقض مى شود، چون با اين كه خاك بر پا نهادن و مسح پاها با خاك ، نشانه فراق و جدايى نيست ، انسان در تيمم ماءمور به مسح آن نشده است .
افزون بر اين ، اصل سخن خالى از توهم و اشكال نيست ؛ زيرا دليل عقلى و يا نقلى معتبر وجود ندارد كه مسح سر با خاك نشانه جدايى است .
چون در نماز، معتبر است بين طهارت بيرون و پاكى درون جمع شود، دستور بر اين است كه نماز جز با طهارت پنج عضو و پاك ساختن دل با توبه ، جايز و روا نيست . (47)
مراد از توبه بازگشت از گناه به فرمانبردارى و از دشمنى به دوستى خدا و از ما سوى الله به جانب او، و از كثرت به وحدت و...است .
راز طهارت لباس ، بدن ، سجده گاه و...
از آنچه گذشت تو را ممكن شود تا راز لزوم طهارت از نجاست ، و راز پاك سازى بدن ، لباس و سجده گاه و...را از نجاست بيابى ، همچنين ممكن است راز لزوم حلال بودن لباس و مكان از اين كه حق ديگران بدان تعلق گرفته باشد، به دست آيد؛ زيرا كسى كه مخاطب به خطاب لزوم اداى حق غير است ، دل مشغولى دارد و آسوده خاطر نيست تا بتواند سخن بگويد و با خداى خويش مناجات كند، چه رسد كه پروردگار با او مناجات نمايد.
با تاءمل در آنچه گذشت مى توان به راز وقت و استقبال قبله نيز پى برد و اين كه نزد معبود حقيقى ، نه بامدادى تصور مى رود نه شامگاهى ، از اين رو رسول خدا صلى الله عليه و آله در معراج ، نماز ظهر به جاى آورد با اين كه شب بود؛ زيرا معراج به دنبال اسراء و سير شبانه اى صورت گرفت كه در پاسى از شب اتفاق افتاد، چنان كه فرمود: سبحان الذى اسرى بعبده من المسجدالحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله (48)؛ همان گونه كه حضرت معبود در جهت خاصى نيست كه جايى باشد و جاى ديگر نباشد چنان كه خود فرمود: فاينما تولوا فثم وجه الله (49)؛ و به هر جا روى بگردانيد همانجا روى خداست .
چون عرصه تنگ است و دل فارغ نيست و سردرد امان نمى دهد، برادران سالك و پوينده مرا معذور مى دارند كه از بسط به قبض و از شرح و توضيح به اصل و متن ، و از تفصيل به اختصار بسنده كردم ؛ لعل الله يحدث بعد ذلك امرا (50).
امورى كه در سرآغاز روشن شد
يك . طهارت داراى نهان ، حكمت و آدابى است و هر يك از اينها از ديگرى جداست و براى هر يك درجاتى وجود دارد، به درجه خاصى از نهان نمى توان دست يازيد جز به وسيله كردارى كه با حكمت و آداب برابر و معادل باشد و...
دو. طهارت ، به اشكال فرشتگان علمى يا عملى تمثل مى يابد كه تقديس ، تسبيح و تكبير مى گويند.
سه . طهارت و دعاهاى آن در برگه اى نوشته شده و تحت عرش قرار خواهد گرفت .
چهار. طهارت ، به موجب تطهير آدم عليه السلام از خطايى كه در بهشت مرتكب شد نازل شده است .
پنج . گناه ، شكننده وضو و طهارت درونى است ، گرچه ناقض طهارت ظاهرى ، كه در فقه از آن بحث مى شود، نيست .
شش . چگونه وضو گرفتن و كيفيت تحصيل طهارت با وضو، در معراج پيامبر اكرم بيان شد.
هفت . اخلاص محض آن است كه شخص مخلص ، جز خدا سبحان را ننگرد، و اين همان كمال توحيد است ، چنان كه امير موحدان على عليه السلام فرمود: ...و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه (51)؛ يعنى كمال اخلاص الهى نفى صفات زايد بر ذات از خداوند متعالى است .
هشت . اسرار، حكمت و آداب طهارت برگرفته از خاك ، يعنى تيمم ، چونان طهارت به دست آمده از آب ، يعنى وضو است .
چون در اين سرآغاز برخى از رازهاى بعضى از مقدمات نماز آشكار شد، هنگام آن رسيد كه به وعده خويش رد بيان رازهاى نماز وفا كنيم . اكنون برخى از اين اسرار را در بخشهاى پيوسته اى كه حاوى بعضى از رازها، حكمتها و آداب باشد مى آوريم .
باز يادآور مى شويم كه اصل در عبادت ، همان سر و نهان آن است ، و حكمت و آداب از فروعاتى است كه به وسيله آنها مى توان به اين اصل رسيد.
بايد دانست كه بيان كردن رازهاى جهان هستى گرچه سخت و دشوار است ، ولى حل ناشدنى نيست ، چون هر يك از آنها امرى حقيقى و تكوينى است و برگرداندن پاره اى از امور حقيقى را به برخى ديگر - در قوس نزول يا صعود - و برخى را نهان ديگرى شمردن ، چندان پيچيده نيست تا دست يابى به چنين راز نهانى را حل ناشدنى بدانيم .
تنها سخن در بيان راز و نهان امور اعتبارى است ، چون كه امر اعتبارى را نمى توان به ميدان امر حقيقى كشاند و از آن راز نهانى را كشف كرد، چنان كه امر تكوينى و حقيقى ، بسيار برتر از آن است كه در جولانگاه اعتبار قرار گيرد، با اين حال ، امور عبادى همه اعتبارياتى هستند كه اسرارى حقيقى دارند.
تنها چيزى كه مى تواند اين مشكل را حل كند اين است كه انسان موجودى جامع تكوين و اعتبار است ، يعنى موجودى تكوينى است و نيروها و شئونى حقيقى دارد و نيز بر هر گونه امر اعتبارى توانمند است ، بلكه اساسا زندگى و مرگ او در عرصه هاى مختلف اعتبار است ، پس اگر بنا باشد در جايى حقيقت و اعتبار گرد آيند، انسان بهترين محل اجتماع اين دو است ، چنان كه او بهترين جامع است . بنابراين ، اگر اراده شود كه امرى حقيقى به اعتبار تنزل كند ممكن است اين مسئله در محدوده انسان تحقق يابد، چنان كه اگر امرى اعتبارى بخواهد به سوى امر حقيقى صعود كند، اين كار در ساحت انسان ميسر و فراهم مى گردد. منظور اين كه انسان بارويى است كه درونش تكوين و حقيقت و برونش تشريع و اعتبار است .
آگاهى به اين نكته نيز لازم است كه امر اعتبارى - چون طهارت ، نماز و ساير افعالى كه حكم فقهى دارند - جوهر و عرض نيست ؛ زيرا جوهر و عرض از احكام وجود حقيقى به شمار مى روند و امر اعتبارى موجود حقيقى نيست كه به عرضيت و جوهريت وصف شود. اين سخن را نيز نمى توان گفت كه آنچه در دنيا عرض است در آخرت تبديل به جوهر مى گردد، و اعمال اختيارى انسان ، يعنى طاعتها و نافرمانى هاى او در دنيا عرض و در آخرت جوهرند؛ زيرا عنوان هاى اعتبارى اى كه متصف به طاعت و عصيان مى شوند، موجودى حقيقى نيستند، و حركتهاى خارجى چون ايستادن ، نشستن و امثال آن تا وقتى عنوانى اعتبارى بر آنها عارض نگردد متصف به اطاعت و معصيت نمى شوند.
حاصل اين كه موجود حقيقى گرچه به وصف عرضيت يا جوهريت موصوف مى گردد، ولى نه طاعت است و نه عصيان ؛ و موجود اعتبارى كه به وصف طاعت و عصيان موصوف شده ، نه به عرضيت متصف مى گردد نه به جوهريت ، پس اين سخن كه امر عرضى دنيوى به جوهريت اخروى منسوب مى گردد جايگاهى نخواهد داشت .
آرى ممكن است يك چيز به حمل اولى جوهر باشد و به حمل شايع صناعى عرض گردد، (52)؛ چنانكه در حل مشكل وجود ذهنى چنين گفته شده است .
نيز ممكن است يك وجود عرضى به واسطه حركت جوهرى از شئون جوهر شود؛ بدين معنا كه يك حالت سا، كم كم ملكه شود و در پى اشتداد حركت ، به فصل مقوم جوهرى تبديل گردد، چنان كه در جاى خود مقرر است ، ولى اين سخن هيچ ربطى به اين مقوله ندارد كه اطاعت يا معصيت كه در دنيا عرض است در آخرت به جوهر تبديل گردد. غرض اين كه ، وصف نفسانى ممكن است در يك نشئه و خاستگاه ، عرض و در خاستگاه ديگر جوهر باشد، ولى عمل اعتبارى (چون طهارت و نماز) خارج از اين مقوله اند.
نسبى بودن راز و غيب
بايد به اين نكته توجه داشت كه نهان و راز، امرى نسبى است نه نفسى ، بدين معنا كه نهان ، حتى نسبت به خودش مطلق نيست ، چنان كه غيب نيز اين گونه است ، چون غيب و نهان مطلق ، كه ذات خداوند سبحان است ، براى خود ذات مقدس ، نه غيب است و نه نهان ؛ گرچه همين ذات خداوندى بر صفاتش نهان به حساب آيد، و مادر و ريشه اسماى الهى چون الله ، الرحمان نهان ساير اسما قرار گيرد، و اسماى ذات چون عالم ، قادر نهان اسماى افعال باشند و...اين نكته مى بايست در مدخل ذكر مى شد.
چون ثابت شد كه نماز نيز مانند ساير عبادات ، در قوس نزول داراى نهان است ، و در قوس صعود تكوينا تمثل پيدا مى كند، و در عالم اعتبار وجودى اعتبارى دارد كه محفوف به دو وجود حقيقى نزولى و صعودى است ، و روشن شد كه داشتن سر ويژه نماز نيست ، بلكه عموميت دارد، و مقدمات و تعقيبات آن را نيز شامل مى شود و نيز برخى از رازهايى كه به مقدمات بر مى گردد گفته شد، پس به يارى خداوند متعال طى بخشهاى متعدد، شروع مى كنيم به شمارش اسرار نماز، از آغاز آن تا انجام .
بخش يكم : اسرار تكبيرهاى شروع نماز
بايد دانست كه صورت نماز همه نمازگزاران يكسان است ، ليكن سيرت و سر آن تفاوت دارد، از اين رو نمازگزاران متفاوت هستند، چنان كه از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين روايت شده است : ان الرجلين من امتى يقومان فى الصلاة ، و ركوعهما و سجودهما واحد، و ان ما بين صلاتيهما مثل ما بين السماء و الارض ؛ (53) يعنى دو نفر از امت من به نماز مى ايستند و ركوع و سجودشان يكى است ، حال آن كه تفاوت بين نمازشان برابر با فاصله آسمان و زمين است .
آنچه در اين تفاوت اهميت دارد، تفاوت در آداب نماز است كه متفرع بر حكمت نماز، و حكمت نماز نيز برابر با راز و نهان آن است .
چون نماز و آداب آن در معراج تشريع شده و نهان نماز در آنجا تجلى يافته است ، پس هنگام توجه به آنچه در معراج به وقوع پيوسته ، چندين راز آن روشن مى گردد:
حديث اول
حضرت ابى الحسن موسى بن جعفر عليه السلام علت تكبيرهاى افتتاحى نماز را چنين بيان فرمود: ان النبى صلى الله عليه و آله لما اسرى به الى السماء قطع سبعة حجب ، فكبر عند كل حجاب تكبيرة فاوصله الله عزوجل بذلك الى منتهى الكرامة (54)؛ نبى گرامى اسلام صلى الله عليه و آله چون شبانگاه به آسمان برده شد، از هفت حجاب گذشت و نزد هر حجاب يك تكبير گفت ، از اين رو خداوند - عزوجل - او را به نهايت بزرگوارى رساند.
بايد دانست كه حجاب گاهى تاريك و گاهى نورانى است ؛ حجاب تاريك عبارت است از جهان ماده و ماديات و حجاب نورى همان وجود نورانى است كه نور چيره آن مانع از ادراك آن يا ادراك فرا سوى آن است . انسان سالك ، وقتى از ماده و شئون مادى به فراز آيد و برتر از موجود نورى گردد، ادراك آن حجاب و دست يازى به فراسوى آن براى وى آسان مى گردد، و اين همان معناى دريدن حجاب است ، زيرا دريدن هر حجابى ، متناسب با همان حجاب است .
چون معراج در فضاى نور و همسايگى نزديك پروردگار به وقوع پيوسته است پس در آنجا حجابى جز حجاب نورى نبوده ، و حجاب نورى نيز جز بانور چيره درهم نمى شكند، و چون نور مانع در آنجا امرى موجود و تكوينى بود، ناچار بايد چيزى نيز كه آن حجاب را در مى نوردد موجودى تكوينى باشد كه دست جعل اعتبارى بدان راه نيافته باشد.
تكبير در آنجا نقش دريدن حجاب نورى دارد، لذا داراى حقيقتى عينى است كه بر غير خود چيره است ، و چون تعداد اين حجابها هفت تاست و در طول هم قرار گرفته اند، نه در عرض هم ، و هر گاه حجابى پاره شود، مرتبه اى از تقرب حاصل مى آيد كه پيش از آن نبوده ، لاجرم ميان تكبيرهاى هفتگانه نيز كه نقش پاره كردن حجاب ها را دارند تمايز و جدايى طولى وجود دارد، نه تمايز عرضى . پس ، هر گاه نمازگزار تكبير مى گويد درجه اى در مناجات به مولايش نزديك مى شود، نزديكى كه پيش از اين حاصل نشده بود؛ بنابراين ، درجات قرب به خداوند متعال نيز طولى است .
چون حجاب موجودى خارجى و پاره كردن آن نيز خارجى است ، و روشن شد كه نظام هستى ، همان نظامى است كه بر پايه علت و معلول استوار شده و در جاى خود ثابت است كه بايد علت قوى تر از معلولش باشد، از اين رو ممكن نيست تلفظ به تكبيرى كه اعتبارى است بتواند اثر بگذارد، و يا تصور تكبير كه موجودى ذهنى است بتواند تاءثير گذار در موجود خارجى فراتر باشد، بلكه مؤ ثر در آن همان راز تكبير است كه خود موجودى خارجى و تكوينى است . به اين راز جز با رعايت آداب نماز نمى توان دست يافت ، آدابى كه فراهم آمده از حضور قلب است و حضور قلب ، در پى خضوع و فروتنى اعضا و جوارح به دست مى آيد.
حديث دوم
آنچه در حديث معراج آمده ويژه معراج و مخصوص رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست ، بلكه غير آن وقت و غير رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله را نيز شامل است ، دليل اين سخن ، حديثى است كه جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده است ، وى گويد: با مولايمان اميرالمؤ منين عليه السلام بودم ، مردى را در حال نماز ديد به او فرمود: اى مرد! آيا تاءويل نماز را مى شناسى ؟ در پاسخ گفت : آقاى من ، آيا نماز تاءويلى جز عبادت دارد؟ فرمود: آرى سوگند به خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله را به نبوت مبعوث فرمود خداوند، پيامبرش را به كارى از كارها برنينگيخت جز آن كه آن كار كار نمونه ، تاءويل و تفسير دارد، و همه اينها نشانه تعبد و بندگى است مرد گفت : آقاى من ! اينها را به من بياموز، فرمود: هنگام تكبيرة الاحرام و شروع به نماز، تاءويل نخستين تكبير تو از تكبيرهاى هفتگانه شروع نماز اين است كه وقتى الله الكبر گفتى به ذهنت چنين خطور دهى كه خداوند برتر از آن است كه به وصف ايستادن يا نشستن آيد، و در گفتن الله اكبر دوم ، برتر بودن او را از حركت يا ايستايى به خاطر آورى ، و در تكبير سوم ، برتر بودنش از جسم يا تشبيه به مانند، يا سنجيدن به قياس را به ذهن خطور دهى ، و در تكبير چهارم ، چنين خطور دهى كه وى برتر از آن است كه اعراض در او حلول كنند يا بيمارى ها او را بيازارند، و در تكبير پنجم ، از ذهن بگذرانى كه او از وصف شدن به جوهر و عرض منزه است ، و از حلول در چيزى و يا حلول چيزى در او مبراست ، و در تكبير ششم ، به خاطر آورى چيزهايى كه بر پديده ها رواست ، از قبيل نابودى ، انتقال ، تغيير از حالى به حال ديگر، همه بر آن ذات مقدس نارواست ، و در تكبير هفتم ، به ذهنت خطور دهى كه حواس پنجگانه در او حلول نكرده است . اما تاءويل كشيدن گردن در ركوع ، آن است كه به ذهن خويش چنين خطور دهى : خدايا به تو گرويدم هر چند گردنم را بزنى ، و تاءويل سربلند كردن از ركوع وقتى گفتى سمع الله لمن حمده ، الحدلله رب العالمين اين است : آن كسى را سپاس مى گويم كه مرا از نيستى به هستى آورد، و تاءويل سجده اول اين است كه در حال سجده به ذهنت خطور دهى خدايا مرا از زمين آفريدى ، وقتى سر از سجده برداشتى تاءويلش آن است كه مرا از زمين بيرون آوردى ؛ تاءويل سجده دوم آن است كه مرا دگر بار به زمين بر مى گردانى ؛ و تاءويل سر برداشتن از سجده دوم آن است كه به قلبت خطور دهى بار ديگر هنگام قيامت مرا از خاك بيرون مى آورى .
تاءويل نشستن هنگام تشهد بر جانب چپ و بالاتر قرار دادن پاى راست و بر نشيمن گاه چپ نشستن آن است كه به قلبت بگذرانى بار خدايا حق را بپا داشتم و باطل را ميراندم ؛ و تاءويل تشهد تو، تجديد ايمان ، بازگشت به اسلام و اقرار به برانگيخته شدن پس از مرگ است ، و تاءويل قرائت ذكر تشهد، بزرگوار شمردن پروردگار سبحان و بزرگ تر دانستن اوست از آنچه ستمگران و الحاد پيشگان مى گويند، و تاءويل سلام در السلام عليكم و رحمة الله و بركاته خواستن رحمت از خداى سبحان است ، پس معناى سلام چنين است : براى شما از عذاب روز قيامت ايمنى است . امير مؤ منان عليه السلام سپس فرمود: كسى كه تاءويل نمازش را اين گونه نداند، نمازش ‍ كمبود دارد و ناقص است . (55)
چهره ملكوتى حديث
اوصاف جمال (56) حق تعالى عين اوصاف جلال اوست ؛ زيرا تكبير گرچه از صفات ثبوتيه و جمال است ، ولى بازگشت آن به وصف سلبى جلالى است - چنان كه عكس آن ، يعنى بازگشت صفات سلبى به ثبوتى نيز تصور دارد - بدين گونه كه تكبير عبارت از منزه دانستن خدا از اوصاف ممكنات است ، و بدون شك اوصاف الهى امورى تكوينى و خارجى است ، اما اوصافى كه از آنها به عنوان تاءويل تكبيرهاى هفت گانه تعبير مى شود، به شكل تكبيرهاى افتتاحى تجلى و تنزل يافته است ، بنابراين ، سر و نهان آنها امرى حقيقى است نه اعتبارى .
نمازگزار بايد پس از شناخت نماز و هدف والاى آن ، جان را به آداب نماز بيارايد تا به آن تاءويل دست يازد، و آگاه گردد كه تعدد آن تكبيرات از باب تاكيد يك تكبير نيست ، بلكه هر يك از آنها معناى ويژه اى دارد كه غير از معناى ديگرى است ، چنان كه تعدد واژه وحده وحده وحده در دعا، براى تاكيد نيست ، بلكه هر يك از آنها ناظر به مرتبه اى خاص از توحيد ذاتى ، صفاتى و افعالى است .
اما بحث از ساير فقره هاى حديث ، چون اسرار ركوع ، سجود و...، به زودى در جاى خود خواهد آمد.
مقصود اين كه تكبيرهاى هفتگانه آغازين نماز داراى رازهايى است كه در معراج تحقق يافته است ، و سپس به عالم تشريع و اعتبار تجلى كرده و فرود آمده است .
اين رازها مختص به رسول خدا صلى الله عليه و آله نيست ، بلكه شامل هر مكلف نمازگزار مى شود و نماز كسى كه از تاءويل اين تكبيرات بى خبر باشد، ناقص است .
حديث سوم
براى تكبيرهاى هفتگانه آغازين نماز، اسباب ، جهات و چهره هاى ملكى نيز وارد شده كه منافاتى با اسرار ملكوتى گذشته ندارد؛ زيرا چهره هاى ملكى در طول چهره هاى ملكوتى قرار دارند، نه در عرض آن . از جمله روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در نماز بود و در كنارش حسين بن على عليه السلام قرار گرفته بود. وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله تكبير گفت ، حسين عليه السلام نتوانست تكبير بگويد، پيامبر صلى الله عليه و آله بار دوم تكبير گفت : حسين عليه السلام همچنان از گفتن تكبير باز ماند، براى بار سوم پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير گفت و حسين عليه السلام همچنان از تكبير گفتن ناتوان ماند، بر اين منوال پيامبر پيوسته تكبير مى گفت و در صدد بود حسين نيز بتواند تكبير بگويد، تا اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله هفت تكبير كامل كرد، در مرتبه هفتم بود كه حسين عليه السلام توانست تكبير بگويد، امام صادق عليه السلام فرمود از اين رو گفتن هفت تكبير مستحب گرديد. (57)
گواه بر هماهنگ بودن و منافات نداشتن چهره ملكوتى و ملكى حديث اين است كه واقعه معراج در مكه پيش از تولد حسين عليه السلام رخ داد، و آنچه از داستان حسين عليه السلام نقل شده نيز پس از حوادث معراج واقع شد و از ناحيه زمان نيز متاءخر از معراج بود. بنابراين ، حديث مزبور از دو ناحيه وجود و زمان در عرض حديث معراج نيست ، پس تناقضى با يكديگر ندارند، چون جمع و صادق بودن هر دو امر ممكن است .
حديث چهارم
حديث ديگرى كه با حديث اول منافات ندارد، روايتى است كه درباره سبب مشروعيت تكبيرهاى آغازين نماز است . اين روايت را فضل بن شاذان با بيان علت ديگرى براى تشريع تكبيرهاى هفتگانه از امام رضا عليه السلام نقل كرده است ؛ امام عليه السلام مى فرمايد: تكبيرهاى اول نماز، از آن رو هفت عدد است كه اصل نماز دو ركعت است و با هفت تكبير گشوده مى شود: تكبيرة الاحرام ، تكبير ركوع ، دو تكبير سجده هاى ركعت اول ، تكبير ركوع ركعت دوم و دو تكبير سجده هاى ركعت دوم ؛ پس وقتى انسان در آغاز نمازش هفت تكبير گفت و بعضى از تكبيرهاى بين نماز را فراموش ‍ كرد و يا به طور كلى از آنها غافل ماند نقصى به نمازش وارد نمى شود (58).
دليل عدم تنافى دو حديث اين است كه يكى از دو سببى كه در اين روايات آمده تكوينى است و پيش تر از سبب ديگر در شب معراج بيان شده ، و سبب ديگر كه تشريعى است در عالم اعتبار، تنزل يافته است .
شگفت آور نيست كه هر يك از دو سبب را به مبادى ويژه خود مستند كنيم ؛ زيرا خاستگاه اصيل در - يك ، همان تكوين است كه هنگام معراج ، براى پاره كردن حجابهاى هفتگانه نورى تحقق يافت .
از آنجا كه اساس كار، توحيد الهى است و بايد همه حجابهايى كه مانع از شهود اوست پاره شود و تكبير سببى توانمند بر پاره كردن حجابهاست ، از اين رو اذان و اقامه با تكبير آغاز مى شود و با كلمه پاك توحيد لا اله الالله پايان مى پذيرد. با تاءمل در تاءثير تكبير، راز نهان مكرر آمدن آن در آغاز اذان و اقامه آشكار مى گردد؛ شايد راز متعدد آمدن كلمه توحيد، در پايان اذان و يك بار آمدن آن در پايان اقامه ، رسيدن به انتهاى مراتب توحيد است كه ديگر آنجا مجالى براى تعدد نيست ؛ زيرا اسماى افعال در اسماى صفات ادغام شده و اسماى صفات نيز تحت الشعاع و مقهور حضرت غيب الغيوب گرديده است . پس اين نكته را نيك بينديش .
آنچه در اين بخش روشن شد
اول . اين كه روح تكبير، چيزى جز تسبيح و تنزيه نيست ؛ زيرا معناى تكبير اين است كه خداوند برتر از آن است كه به حس ، تخيل ، توهم و يا به تعقل آيد، چون او نه جسم است و نه چيزى كه با جسم سرو كار داشته باشد، نه صورت و معناى جزئى است و نه مفهوم كلى ، و نيز خدا برتر از آن است كه كسى بتواند حقيقت بى پايان او را به كشف و شهود بنگرد؛ زيرا حقيقت بى پايان موجودى ازلى ، ابدى و سرمدى فراتر از آن است كه كسى بتواند به كنه او پى ببرد، پس خداى تعالى برتر از آن است كه كنه او شناخته شود لذا معرفتش همراه با اعتراف به عدم اكتناه اوست . زيرا حق تعالى گرچه در شناخت خويش ، تا آنجا كه بايد، بر ديده خردها پرده نينداخته ولى بر چگونگى صفات خويش نيز آگاه نساخته است ، چنان كه بزرگ موحدان ، حضرت على بن ابى طالب عليه السلام چنين فرموده است . (59)
دوم . حجاب ، به حجاب ظلمانى و حجاب نورانى تقسيم مى شود.
سوم . راز تكبير، همان پاره كردن حجاب است .
چهارم . راز هفت تكبير، آن است كه حجابها هفت عددند.
پنجم . سبب ملكى تعدد تكبير، با سر ملكوتى آن ، همچنين سبب تشريعى آن با راز تكوينى آن هيچ گونه تنافى ندارد.
ششم . اين راز در معراج تحقق يافت ، يعنى سخن در اين نيست كه تكبير تنها در رفع حجاب تاءثير دارد، بلكه در اين است كه در شب معراج ، با تكبير رسول خدا صلى الله عليه و آله حجاب در خارج پاره شد.
هفتم . اين راز نه به معراج اختصاص دارد و نه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ، بلكه غير معراج و غير رسول الله صلى الله عليه و آله را نيز شامل است ، به گونه اى كه نماز كسى كه بدين راز آگاه نيست و به آن دست نيازيده ، ناقص است . از اينجا معراج بودن نماز براى مؤ من روشن مى شود، پس هر كس كه نمازى مانند نماز رسول خدا صلى الله عليه و آله بگزارد، به معراج رفته است ، چنان كه هر كس چون اميرمومنان عليه السلام وضو بگيرد و ذكرى چون ذكر او در حال شستن و مسح كشيدن داشته باشد، خداوند متعال در برابر هر قطره از آب وضويش فرشته اى مى آفريند كه او را تقديس ‍ و تسبيح و تكبير گويد و....
هشتم . اذان و نيز اقام با تكبير آغاز مى شود و با توحيد لا اله الله پايان مى پذيرد، و تكرار تكبير در هر يك براى پاره كردن هر حجابى است كه فرض شود.
نهم . آنچه حجاب نورى را برمى دارد همان باطن و سر تكبير است كه امرى تكوينى و غير اعتبارى است ، و گرنه از هر كس كه مى خواست اين حجاب را برطرف كند، چه فرشته و چه انسان ، امكان صدور داشت ، با اين كه چنين كارى در گستره وجودى برخى از فرشتگان گرامى نيز نيست . چه رسد به انسان عادى ، و گرنه تا جايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در شب معراج بالا رفت ، جبرئيل نيز به همراه او مى توانست اوج گيرد.
وضو نيز چنين است ، چنان كه خداى سبحان در وضوى معراج فرمود:...سرت را مسح كن ...من گامت را به جايى مى رسانم كه هيچ كس جز تو بدانجا نرسيده باشد (60). بديهى است وضوى اعتبارى از دست هر نمازگزارى كه وضو مى گيرد ساخته است ولى بدان مقام دست نمى يازد.
دهم . لازم است نمازگزار پيش از نماز همه حجابها را پاره كند، و اين كار صورت نمى گيرد جز پس از آن كه انسانى كه مى خواهد در نهان با خدا مناجات كند، جز خدا هيچ كس ، حتى خود و شهود خويش را ننگرد، رازهاى پيچيده اى در اينجا وجود دارد كه هر كس در برخى از روايات اين باب تاءمل كند، براى او روشن مى شود.
امير مؤ منان عليه السلام در شان پارسايان و تقوا پيشگان مى فرمايد: عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم (61). اين نگرش گرچه سبب بزرگ و متعالى دانستن خداوند و اذعان به كبريايى اوست ، ولى اين بزرگ دانستن از اوصاف جمال است ، زيرا در اين نگرش ، پارسايان برآنند كه غير خدا يعنى ديگران نيز وجود دارند، ولى كوچك اند، و خداوند است كه بزرگ و كبير است ، ليكن اين كجا و تكبيرى كه محتوايش تسبيح است كجا؟ چنان كه گذشت .
گواه بر اين كه اين مقام به مرتبه مقام كسى كه سر را مى جويد نمى رسد اين است كه متقيان هنوز به مقام يقين و شهود تام نرسيده و در مقام احسان قرار دارند، از اين رو امير موحدان در شان آنان فرمود: فهم والجنة كمن قد رآها فهم فيها منعمون ، و هم والنار كمن قدر رآها فهم فيها معذبون (62)؛ يعنى در مقام گويا آن را ديده هستند، نه در مقام كسى كه تحقيقا آن را ديده است .
كسى كه غير خداوند را بزرگ مى داند و كبير مى شمرد، از جمله كسانى است كه تكبير حقيقى از او صادر نشده است ، گرچه در نماز و غير نماز آن را بر زبان جارى كند.
بخش دوم : راز نيت
مراد از نيت در اينجا قصد عنوان در باب عبادات نيست ، مانند اين كه نيت مى كند نماز ظهر يا عصر بخواند و نيز نيت در باب معاملات مراد نيست ، مانند نيت در پرداخت بدهى يا هبه و بخشش . چنان كه مقصود از نيت در اينجا قصد وجه ، مانند قصد وجوب و استحباب نيز نيست ، بلكه مراد از نيت در اينجا، تنها خصوص قصد قربت و نزديكى به خداى سبحان است . زيرا محور سخن در بحثهاى عرفانى ، كلامى و اخلاقى كه درباره شايستگى قلب و رستگارى آن است ، تنها قصد قربت است .
در خصوص نيت و اهتمام آن ، آيات و احاديثى فراوانى وارد شده است ، مانند: لا تبطلوا صدقاتكم بالمن والاذى كالذى ينفق ماله رئاء الناس ‍ (63) و مانند و مثل الذين ينفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله و تثبيتا من انفسهم كمثل جنة بربوة اصابها و ابل ... (64) و همچنين قول خداوند متعال در اين آيه : قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين (65).
نيز همچون احاديثى كه از هل بيت عليه السلام نقل شده است : على بن ابى طالب عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود: لا عمل الا بنية و لا عبادة الا بيقين و لا كرم الا بالتقوى (66) به مضمون اين روايت روايات فراوانى وجود دارد كه از كثرت و معروفيت نيازى به ذكر آنها نيست ، مفاد همه آنها اين است كه براى عامل ، نصيبى جز به نيت ، و اندازه و چگونگى آن نيست .
گواه اين سخن ، روايتى است از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: انما الاعمال بالنيات پاداش كردار انسان جز بر اساس نيتها نيست و: لكل امرء مانوى ؛ براى هر كس همان مى ماند كه نيت اوست ، كسى كه براى كسب آنچه نزد خداست پيكار مى كند، پاداشش بر عهده خداست ، و كسى كه براى رسيدن به متاع دنيا و به نيت غنيمت به پيكار برخيزد پاداشى براى او جز آنچه در سر داشته نيست . (67)
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله در وصيت به ابوذر مى فرمايد: و ليكن لك فى كل شى ء نية حتى فى النوم والاكل (68)؛ بايد براى تو در هر چيز نيتى باشد، حتى در خواب و خوراك .
بنابراين ، نيت به معناى قصد نزديكى به خداوند سبحان ، روح عمل است ، عمل با آن زنده مى شود و بدون آن مى ميرد، و پيداست كه مرده هيچ اثرى ندارد، عبادت با قصد تقرب ، صحيح مى گردد و بدون آن باطل است ، و چون نيت داراى درجاتى است صحت نيز مراتبى دارد، گرچه اين مراتب در اصل فرمانبردارى و امتثال ، و در سقوط اعاده و قضا شريك اند، ليكن بر هر يك از مراتب ياد شده ثواب مخصوصى است ، و تقرب ويژه اى كه از آن فراهم مى آيد. اين ثواب و تقرب بدون رسيدن بدان مرتبه حاصل نمى شود.
عبادتهاى سه گانه
چون ايستگاه هاى مهم در روز قيامت سه موقف است : آتش دوزخ ، بهشت و بهشت رضوان ، چنان كه خداوند با اشاره به اين سه موقف مى فرمايد: و فى الاخرة عذاب شديد و مغفرة من الله و رضوان (69) شئون كردارى نفس انسان نيز سه تاست : خشمى كه بديها و ناخوشاينديها را دفع مى كند؛ شهوت و ميلى كه خوشيها را جذب مى نمايد، و عقل عملى كه شوق كمال تام مجرد معقول را دارد. از اين رو پرستش سه قسم و پرستش كنندگان نيز سه دسته اند: گروهى خداى سبحان را از روى ترس از آتش دوزخ مى پرستند؛ چنين عبادتى از نوع عبادت بندگان است ، گروه ديگر خداوند متعال را بر پايه آرزوى بهشت عبادت مى كنند؛ اين عبادت حريصان و آزمندان است ، و گروهى خداوند متعال را از روى محبت و عشق عبادت مى كنند، اين نوع عبادت ، عبادت آزاد مردان و كريمان است .
هر يك از اين سه نوع پرستش صحيح است ، گرچه صحيح بودن - آن گونه كه اشاره شد - مراتب متفاوتى از ثواب را داراست ؛ زيرا هر يك از اين سه قسم براى خداوند متعال انجام گرفته ، نه اين كه خالص براى غير او صورت گرفته باشد، و نه مشتركا براى او و براى غير او، مثلا براى نجات يافتن از آتش ، يا براى لذت جويى از بهشت .
تفاوت اين سه قسم در اين است : آن كس كه خداى را از روى ترس عبادت مى كند جز خداى را نمى پرستد، ولى چون هنوز از بند غضب رها و آزاد نشده نمى داند كه بايد از معبودش چيزى غير از نجات يافتن از آتش را طلب كند. نيز كسى كه بر اساس بهشت جويى عبادت مى كند، و غير خدا را نمى پرستد، ولى چون هنوز از قيد و بند شهوت نرسته ، نمى فهمد كه بايد از مولاى معبودش چيزى فرا سوى رسيدن به بهشت را آرزو كند، و اما خردمندى كه شوق خشنودى مولاى خويش را دارد، او آزاد مرادى است كه مى فهمد چه مى طلبد.
دليل صحت عبادت قسم اول و نيز قسم دوم اين است كه روايت از فعل اين گروه به عبادت تعبير كرده و آنان را عبادت پيشگانى دانسته است كه خدا را پرستش مى كنند، چنان كه اين روايت ، عبادت گروه سوم - يعنى عبادت آزاد مردان - را برترين نوع عبادت شمرده است ، پس اگر عبادت غير آنان صحيح و با فضيلت نباشد، عبادت آزادگان و احرار افضل نخواهد بود، شاهدى نيز در اينجا وجود ندارد كه واژه افضل حمل بر تعيين شود، نه ترجيح (70).
نظرهاى كلامى و فقهى
حكيمان آزاد مرد، آنان كه در بندگى به مواليان معصومشان اقتدا كرده و در عبادت خويش جز خشنودى خدا را جستجو و دنبال نمى كنند، حكم به صحت عبادت كسى كرده اند كه در عبادت خود، از خدا تنها خشنودى او را مى طلبد، مثلا نجات از آتش را مى خواهد. چنان كه شيخ الرئيس ، ابو على سينا - قدس سره - مى گويد: والمستحل توسيط الحق مرحوم (71)؛ يعنى عابد و زاهدى كه روا مى دارد حق تعالى را واسطه در رسيدن به ثواب و يا در رسيدن به ثواب و يا ترسيدن از عقاب قرار دهد، مورد رحمت حق تعالى قرار مى گيرد. شيخ نمى گويد چنين كسى از رحمت خداوند محروم است .
استاد ما حضرت علامه طباطبايى - قدس سره - در رساله الولاية نيز به پذيرفته شدن عبادت آنان اشاره كرده است كه حق تعالى بر پايه تفضل و كرامت خويش ، عبادت اين گونه افراد را مى پذيرد، گرچه آنان در معرفت و تقرب مقصر هستند.
اگر قصد چيزى جز خدا، باطل كننده عبادت باشد، بايد عبادت كسى نيز كه به قصد شكر، تحصيل رضا و محبت خدا را مى پرستد باطل باشد؛ زيرا همه اين موارد از ذات واجب مطلق خارج اند. بنابراين ، كلام حق همان است كه شيخ بهايى - قدس سره - در كتاب اربعين فرموده كه عبادت اين گروه صحيح است . (72)
آيت برجسته و حجت حق ، حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى - قدس سره - مى گويد: سخن از بطلان عبادتى كه براى ترس از عقاب و يا طمع در بهشت صورت گرفته است ، گرچه از برخى بزرگان صادر شده ، ليكن از روى غفلت بوده غفلت بوده و گريزى از وقوع اين گونه غفلتها و لغزشها از بزرگان نيست ، چون حكمتى الهى در مبتلا شدن ايشان به امثال اين غفلتها وجود دارد. (73)
شايد مراد اين مرد بزرگ ، از برخى بزرگان جناب رضى الدين على بن طاووس - قدس سره - باشد، بر اساس آنچه شيخ بهايى از او در اربعين نقل كرده است (74).
حاصل اين كه : نيت اين گروه از عبادت كنندگان خالص و بدون شائبه است ، ايشان خداوند متعال را عبادت مى كنند و هرگز غير او را نه مستقلا و نه مشتركا نمى پرستند، و نه بدان گونه كه براى خدا پشتوانه اى لحاظ كنند، و لى چون شناخت آنان كم است نمى دانند از معبود خويش چه چيزى بخواهند كه بالاتر از رهايى از آتش دوزخ و يا نيل به بهشت باشد. چه بسيار فرق است ميان اين نظر، و بين اين گفته كه اگر خوف از دوزخ و يا ميل به بهشت نبود، هرگز عبادتى تحقق نمى يافت ، چرا كه اين شق به طور كلى از كلام خارج است .
اما آنچه سيد بحرالعلوم در كتاب الدرة النجفيه سروده است :
و كل ما ضم الى التقرب
من غاية يبطله فى الاقرب
هر آنچه در عبادت ضميمه قصد قربت شود، از قبيل غايت و هدف ، اقرب آن است كه عبادت را باطل مى كند. منظور سيد از ضميمه ، همان چيزى است كه در فقه بحث مى شود كه اگر مثلا وضو را به قصد خنك شدن و مانند آن بگيرد، نه آنچه در اينجا بحث مى شود.
علامه نراقى - قدس سره - كه ميان فقه ظاهر و باطن را جمع كرده در كتاب مستند فتوا به صحت عبادتى داده است كه هدف آن نجات از آتش و يا رسيدن به بهشت باشد، وى دليل كسانى را كه قايل به بطلان اين عبادت بوده اند مردود دانسته است . (75)
بازگشت به سخن
پاره اى مباحث كلامى يا فقهى در اين اثنا راه يافت كه از مقصد رساله اى كه از راز نهان نماز بحث مى كند خارج بود.
غرض اين كه ، نيت به معناى قصد قربت ، روح و قلب عمل ، بلكه برتر از آن است ؛ زيرا جان عمل به نيت بستگى دارد، چنانچه از روايت كلينى - قدس ‍ سره - از سفيان بن عيينه از امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه استفاده مى شود: ليبلوكم ايكم احسن عملا (76) حضرت فرمود: به اين معنا نيست كه يعنى بيشترين عمل را دارا هستيد، بلكه به اين معناست كه پسنديده ترين عمل را داريد، درستى كردار به ترس از خداى عزوجل و نيت راست و نيكو است . - سپس فرمود - پايدارى بر عمل تا به مرتبه اخلاص ‍ برسد، سخت تر از عمل است و عمل خالص آن است كه نخواهى جز خداى عزوجل كسى تو را بر آن سپاس گويد، و نيت از اين هم برتر است ، بدان كه نيت همان عمل است (77)، سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: كل يعمل على شاكلته ؛ يعنى هر كس بر پايه نيتش عمل مى كند (78).
از اين بيان ، جمع بين دو اصل روشن مى شود؛ اصلى كه حكم مى كند: افضل الاعمال احمزها (79)؛ يعنى برترين اعمال دشوارترين آنهاست ؛ و اصلى كه مى گويد: نية المومن خير من عمله (80)؛ نيت مومن از عمل وى بهتر است . بدين گونه كه چون نيت ، روح عمل ، برگزيده و مغز آن است ، از اين جهت بر عمل برترى دارد، چنان كه نيت به ناچار بايد خالص باشد؛ زيرا ريا كه وارد عمل مى شود جز از رهگذر نيت نيست ، و تحصيل اخلاص ‍ در نيت دشوارتر و مشكل تر است ، از اين رو افضل از عمل است .
اما راز اين كه نيت كافر بدتر از عمل اوست (81)، بدين سبب است كه نيت ، اصل است ، چنان كه گذشت ، اصل يعنى همان چيزى كه فرع بدان قوام مى يابد و شاخه بر آن تكيه دارد، و هر چه غير آن است بدان بر مى گردد، پس او مهم تر است ؛ خواه در ناحيه خوبى باشد يا بدى .
نقش ريا و كم خردى در تباهى عمل
نيت چون امرى قلبى و درونى است و مردم بر آن آگاهى نمى يابند، ريا و سمعه و مانند آن بدان راه نمى يابد؛ زيرا از ديدگاه و شنودگاه مردم خارج است ، اما عمل چون ديده و شنيده مى شود پذيراى نفوذ رياست ، از اين رو امام صادق عليه السلام بنا به نقل كتاب علل الشرايع از روايت زيد شحام ، اين معنا را علت براى اين كه چرا نيت مؤ من از عمل او بهتر است قرار داده است . (82)
ليكن تاءمل در آنچه گذشت مقصود را روشن مى سازد، چون ريا جز از راه نيت به عمل سرايت نمى كند. نيت ، چون از چشم و گوش مردم پوشيده و پنهان ، به لباس و پوشش عمل تنزل مى يابد تا ديده و شنيده شود.
عقل عملى ، با توجه به شئون و آثارى كه دارد، مانند اراده ، اخلاص و...، نورى است كه خداى بخشاينده به وسيله آن عبادت مى شود و بهشت به دست مى آيد، لذا هر گاه اين نور پرتو افشان باشد، و به گرفتگى و انخساف نگرايد، ايمان و اخلاص حاصل مى شود، و هر گاه بر اثر پيروى از هوى و هوس منخسف نگرايد، ايمان و اخلاص حاصل مى شود، و هر گاه بر اثر پيروى از هوى و هواس منخسف گردد نتيجه آن كفر يا رياست . اين سخن از روايت كلينى - رحمه الله - از امام صادق عليه السلام استفاده مى شود كه فرمود: ميان ايمان و كفر جز كم خردى چيزى فاصله نمى شود، گفته شد يابن رسول الله صلى الله عليه و آله راز اين سخن چيست ؟ فرمود: بنده خدا خواسته خود را نزد مخلوق مى برد، اگر نيتش را نزد خداوند خالص سازد، خداوند خواسته اش را زودتر برآورده مى كند. (83) نزديك به مفاد اين حديث روايتى است كه برقى از حضرت ابوجعفر عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: بين حق و باطل ، جز كمى عقل چيزى فاصله نيست ! به حضرت عرض كردند: چگونه مى تواند چنين باشد اى فرزند رسول خدا؟ فرمود: بنده عملى را انجام مى دهد كه خشنودى خدا در آن است ، ليكن غير خدا را در آن عمل اراده مى كند! اگر او عمل خويش را براى خدا خالص ‍ مى كرد، به آن چيزى كه از غير خدا خواسته زودتر دست مى يافت (84).
نقش اخلاص و عقل
عقل نظرى مرز بين حق و باطل نظرى را جدا مى سازد، چنان كه عقل عملى ، ميان حق و باطل عملى را امتياز مى دهد. بنابراين ، كسى كه اخلاص ‍ مى ورزد خردمند است ، و كسى كه از خرد بهره اى ندارد، اخلاص پيشه نيست ، از اين رو ريا مى كند. چنان كه خرد ورز ريا پيشه نيست و رياكار، از خرد بى بهره است .
مدار سخن ، روايتى است كه ابوالفتوح رازى در تفسير خود از حذيفه بن يمان نقل كرده است ، وى گويد: از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره اخلاص پرسيدم ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همين پرسش را از جبرئيل نمودم ، جبرئيل گفت : من هم از خداوند متعال پرسيدم ، حق تعالى فرمود: الاخلاص سر من سرى اودعه فى قلب من احببته (85)؛ اخلاص رازى از نهان من است كه آن را در قلب آن كس كه دوستش ‍ مى دارم ، به سپرده مى گذارم .
سبب آن است كه خداى سبحان وقتى بنده سالك را دوست بدارد، او از آنچه خداى سبحان به زبان دوستش - يعنى محبوبش رسول اكرم صلى الله عليه و آله - نازل كرده پيروى زيرا از محبوب محبوبيت مى آورد، چنان كه خداى تعالى فرمود: قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله (86) بنابراين ، وقتى ره پوى شايسته ، محبوب خداوند گردد، تحت نويدهاى قرب ولايى قرار مى گيرد، زيرا خداوند سبحان به كسى كه با انجام دادن نوافل به او نزديك مى شود و محبوب او مى گردد، وعده داده امورى را عطا كند كه نبايد از آن غافل شد؛ مثلا وعده داده است كه گوش بنده تقرب جو مى شود تا با آن بشنود، و چشم او مى گردد تا با آن ببيند و...
از ديگر نويدها، همان چيزى است كه از حديث حذيفه استفاده مى شود كه خداوند راز خويش را - كه همان اخلاص است - در دل محبوب خويش به وديعه مى گذارد.
بنابراين ، اخلاص كه نقشى اساسى در نيت دارد، رازى ملكوتى است كه جز آن كس خدا دوستش مى دارد، كسى بدان دست نمى يازد، و خداوند هيچ كس را دوست نمى دارد، جز آن كس را كه با نوافل و مستحبات به او نزديك گردد، و با پيروى از آثار محبوب او - يعنى رسول خدا صلى الله عليه و آله - به او تقرب جويد، همان پيامبرى كه با انجام دادن همه مستحبات و همه واجبات به خداوند بزرگ تقرب يافته است .
بر اين پايه ، نيت خود رازى الهى است و جز با طى مراحلى چند، بدان نمى توان دست يافت . نيت در برخى از اين مراحل به عنوان حال غير پايدار، و در برخى مراتب ملكه پايدار است ، تا سرانجام به مرحله اخلاص ‍ كه همان سر الهى است منتهى گردد.
همان طور كه محب خدا، تنها وقتى از حبيب او پيروى كرد، محبوب خدا مى گردد، انسان مخلص نيز آنگاه به مقام اخلاص كامل مى رسد كه از كسى پيامبر پيروى كند كه خداوند او را براى خويش خالص كرده است ، پس او هم به مقام اخلاص محض رسيده و مخلص شده است و كسى كه به اين پايه از اخلاص كامل برسد و مخلص شود، داراى اوصاف و احكام و درجاتى است كه شايد والاترين آن از اين آيات استفاده شود: سبحان الله عما يصفون # الا عبادالله المخلصين (87)؛ يعنى هيچ كس توان وصف كردن حق تعالى را ندارد جز بندگان خالص شده ، تنها اين گروه خداى متعال را آن گونه كه لازمه يك شناخت شايسته است مى شناسند، گرچه نتوانند به نهايت شناخت او دست يازند، رسيدن به اين مرتبه از شناخت خود، دست يافتن به گنجينه اى ارجمند و شرافتى بلند است .

نيت ظاهرى و باطنى
بايد دانست نيتى كه اهل ظاهر مطرح مى كنند، همان اخطار به ذهن است كه چيزى جز وجود ذهنى نيست ، و چنان كه گفته شده نيت به حمل اولى است كه در واقع و به حمل شايع صناعى ، غفلت و فراموشى است ، اما عملى كه بر پايه اين نيت در خارج پديد مى آيد عادت است نه عبادت ؛ زيرا اين نيت ، همان وجود ذهنى بى اثر است و انگيزه ايجاد نمى كند، و گرنه در اثناى آن شك ، فراموشى ، افزودن ، كاستن و امثال آن ، كه مردم بدان ها گرفتارند، راه نمى يافت .بلكه مهم در نيت برانگيخته شدن روح ، از عادت به جانب عبادت است ، به گونه اى كه قرائت ، ركوع و سجود به جا نياورد و در وضو نشويد و مسح نكشد، جز به انگيزه آن امر قلبى .
اين انگيزش ، تنها از قلبى رخ مى نمايد كه در آن جز خدا نباشد، از اين قلب در متون دينى به قلب سليم تعبير مى شود، چنان كه كلينى - قدس سره - مى گويد: راوى ، تفسير اين آيه را از معصوم پرسيد: الا من اتى الله بقلب سليم ، فرمود: قلب سليم دلى است كه پروردگارش را ملاقات مى كند، و در آن دل كسى جز خدا نباشد، سپس فرمود: هر قلبى كه در آن شرك يا شك باشد ساقط است ، خداوند زهد و بى رغبتى به دنيا را خواسته است تا دلهاشان براى آخرت تهى از غير باشد (88).
قطب راوندى در كتاب لب الباب نقل كرده است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: قلب سليم چيست ؟ فرمود: دينى خالص از شك و هوى و عملى بدون پيرايه سمعه و ريا (89).
وقتى قلب جايگاه شمارى از هدفها و غرضهايى باشد كه دنيا دوستى آنها را گرد آورده است ، چگونه عمل صادر از بنده مى تواند فقط براى خدا تحقق يابد؟ و چون رسيدن به مرتبه اخلاص بسى دشوار و سخت است ، به زهد و مانند آن فرمان داده شده ، نه براى خود زهد است ، بلكه براى رسيدن به آن هدف والا، يعنى اخلاص است .
اخلاص بدان معنا كه رازى از رازهاى خداوند به حساب آيد، امرى ذهنى و مفهومى حصولى نيست ، بلكه امرى خارجى و حضورى است ، از اين رو نزد خداوند سبحان مقامى بس رفيع است ، و كسى به آن مقام بار نمى يابد جز آن كه رداى شريف عشق و محبت را پوشيده باشد، يعنى محبوب و معشوق خداوند شود، پس از آن كه محب و دوستدار خداوند بوده است .
قبلا اين نكته گذشت كه فرق است ميان عبادت بردگان و عبادت آزمندان تجارت پيشه ، و نيز بين عبادت محبان آزاد مرد؛ چه رسد به عبادت محبوبان و معشوقان الهى ، به ويژه اگر به رتبه پاكدلان و مخلصانى برسند كه چون تلاش و كوشش كنند و از غير خدا به سوى خداوند مهاجرت نمايند، خداى متعال آنان را براى خود خالص مى گرداند و آنان به مقام مخلصان راه مى يابند. از اينجا روح نيت و نهان آن كه روح و راز عمل است ، روشن مى گردد.
عمل به نيت زنده است ، و نيت به سر آنكه اخلاص باشد زنده است . اخلاص هم رازى از رازهاى خداوند است و خداى تعالى آن را در دل كسى قرار مى دهد كه دوستش دارد، پاكدل خالص نيز جز خدا هيچ كس ديگر - از خود گرفته تا ديگرى - را دوست نمى دارد.
روح عمل
از جمله چيزهايى كه ما را به اين نكته آگاه مى سازد كه نيت روح عمل و قانون حاكم بر آن است ، فرمايش امام صادق عليه السلام است ، حضرت مى فرمايد: ما ضعف بدن عما قويت عليه النية (90) از اين سخن استفاده مى شود كه عمل بدنى در بود و نبود، ناتوانى و توانمندى ، پيرو قصد قلبى است . محور عمل بدنى در آنچه اشاره شد نيت است ، حتى بدن ناتوانى كه نيت در آن قوى باشد، در عمل تواناست چنان كه كه بدن توانمندى كه نيت در آن ضعيف باشد، در عمل ناتوان است . بنابراين ، انسان بودن به نيت است نه به بدن .
اين حديث از احاديث برجسته و درخشان نقل شده از اهل بيت عليه السلام است ، زيرا در تعريف انسان گفته است : انسان حيوان ناطق نيت كن است ، چون اگر نيت - يعنى همان راز سپرده شده در انسان - نباشد، انسان به نصاب لازم نرسيده و هنوز نابالغ است .
گواه ديگر بر اصالت نيت اين است كه هر گاه نيت تحقق يابد و توانمند باشد نماز، مناجات با خدا و معراج نمازگزار مى شود، و هر گاه ناتوان گردد و نمازگزار از آن غافل ماند، نماز رنگ مناجات را از دست مى دهد و نماز گزار استحقاق ويل مى يابد، چنان كه فرمود: فويل للمصلين * الذين هم عن صلاتهم ساهون * الذين هم يراء ون * و يمنعون الماعون (91). نماز گزارى كه نيت مى كند و سعى دارد نيت او خالص باشد، نه عجز و لابه مى كند و نه بخل مى ورزد، بلكه از جمله كسانى است كه در مال او مقدار معينى براى سائلان و محرومان است (92) و نمازگزار فراموشكارى كه نيت او با غفلت در هم آميخته ، هم رياكار است و هم از پرداخت زكات و مايحتاج خانه ، خوددارى مى ورزد، و چه بسيار ميان اين دو نمازگزار فرق است ، مدار فرق همان حضور نيت در اول و غفلت از آن در دومى است ، نه صورت ظاهرى نماز كه در هر دو مساوى است ، چنان كه تفصيل آن در بخشهاى بعدى خواهد آمد.
امورى كه در اين بخش روشن شد
اول . تفاوت بين نيت به معناى قصد قربت و بين قصد عنوان .
دوم . اهتمام دين به نيت در كتاب و سنت .
سوم . اصالت نيت و پيرو بودن عمل از آن .
چهارم . سه قسم بودن نيت مطابق سه قسم توقف گاه هاى قيامت .
پنجم . صحت و درستى عبادت انسانى كه از روى ترس از جهنم و آرزوى بهشت عبادت مى كند، مانند درستى عبادت شاكر و محب خدا.
ششم . تفاوت بين بحث كلامى و فقهى و بين بحثهاى عرفانى كه ناظر به راز و نهان نماز است .
هفتم . راه جمع ميان افضل بودن دشوارترين اعمال و بين اين كه نيت بهتر از عمل است .
هشتم . جدايى ميان ايمان و كفر، به كم خردى يا نابودى عقل است .
نهم . اخلاص ، رازى خدايى است كه خداوند آن را در دل محبوب خويش ‍ قرار مى دهد.
دهم . تفاوت ميان كسى كه اخلاص مى ورزد و ميان كسى كه به اخلاص ‍ كامل رسيده است .
يازدهم . تفاوت بين نيت به حمل اولى مفهومى و بين نيت به حمل شايع وجودى .
دوازدهم . ناتوانى و توانايى بدن ،تابع ضعف و قوت نيت است .
بارى ، آنچه در دعاهاى شروع نماز آمده ، و نيز رواياتى كه شرط صحت عبادت را ولايت ، و توسل به اولياى الهى ، و مقدم داشتن آنان ، پيش از آغاز به عبادت ، ذكر كرده بدين گونه كه گفته شود: اللهم انى اتوجه اليك بمحمد و آل محمد و اقدمهم بين يدى صلاتى و اتقرب بهم اليك فاجعلنى بهم وجيها فى الدنيا و الاخرة و من المقربين (93).
همه اينها مطالب مهمى است كه متعرض شدن آن و مراجعه به آنها و كند و كاو و فرو رفتن در آنها از حوصله اين رساله خارج است و شايد براى آنها جايگاه ديگرى بايد در نظر گرفت .
بخش سوم : راز قرائت
در نماز دو ركعتى ، و نيز در دو ركعت اول نمازهاى سه ركعتى و چهار ركعتى قرائت فاتحة الكتاب و سوره معتبر است ، در حديث آمده است كه : لاصلاة الا بفاتحة الكتاب . (94) بنابراين ، خواندن مقدارى قرآن در نماز - آن گونه كه در فقه تدوين يافته - واجب است . قرائت راز و نهانى دارد به اعتبار اين كه آنچه خوانده مى شود قرآن داراى راز است ، پس تا وقتى قارى راز خواه نباشد، به راز قرائت نمى رسد و نيز به سر و نهان قرآن دست نمى يابد، و همچنان قرائت وى ناقص مى ماند.
گواه بر اين كه آنچه قرائت شده ، يعنى قرآن كريم براى آن رازى وجود دارد، آيه اى است كه خداوند سبحان بيان فرموده : انا جعلناه قرء انا عربيا لعلكم تعقلون * و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم * . (95)
اين آيات دلالت دارند كه آنچه ميان دو جلد به عنوان كتاب عربى قرار گرفته قرآن است ، و همين قرآن از آن جهت كه در لوح محفوظ است و از اين نظر كه على حكيم است نيز قرآن است ، و در آنجا، يعنى در لوح محفوظ و نزد خدا، هيچ جايى براى اعتبار و وضع واژه هاى عربى يا عبرى و مانند آن وجود ندارد و نزد خداوند جز امر مجرد كامل عقلى نيست ، يعنى چيزى كه تنها عقل محض و خالص از آميزه هاى خيال و تو هم بدان راه مى يابد.
همان گونه كه ظاهر قرآن عربى را جز كسى كه از آلودگى هاى ظاهرى و باطنى پاك است نبايد مس كند، نهان قرآن را نيز جز پاكيزه از چرك و آلودگى ، كه همان توجه به غير معبود است ، مس نمى كند؛ كسى كه به غير خدا مى نگرد توان عروج و باريابى به مقام لدنى و عنداللهى را ندارد، و وقتى نتواند به آن پايه عروج كند، توان دست يازى به لوح محفوظ را، كه سخت والا و پرحكمت است ندارد، چون آن نزد خداى تعالى است .
نيز همان گونه كه ظاهر قرآن عربى ، از پيش رو و از پشت سر باطل به سويش ‍ نمى آيد، نهان آن نيز، كه بسى بلند مرتبه و حكيمانه است ، هميشه منزه از رهيابى باطل به آن از هر سو و سمت است ، و آن كس كه در دل و جانش به مقدار ذره اى محبت دنيا، كه سره هر خطا و باطل است ، وجود داشته باشد چگونه مى تواند به رازى دست يازد كه از مطلق بطلان و خطا و مصون و محفوظ است ؟! زيرا خطا، به امر درست راه ندارد. بنابراين ، اشتياق و آرزوى دنيايى كه سره هر خطاست ، هيچ گاه با عزم و آهنگ درست و لغزش ناپذير و خالص جمع نخواهد شد، چنان كه سور چرانى با آهنگ كمال خواهى گرد نمى آيد. (96)
چون رعايت آداب نماز وسيله رسيدن به نهان آن است ، نمازگزارى كه آن را چون حضور قلب رعايت مى كند، به راز نهان آن دست مى يازد، و آن وجود خارجى عقلى است كه بسى برتر از وجود مثالى است ، چه رسد به وجود طبيعى ، به ويژه وجود اعتبارى كه در جهان طبيعت تحقق مى يابد.
نمازى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله در معراج به جاى آورد، واجد همه ويژگيهاى نماز بود. نمازگزارى كه حضور تام دارد، تنها كسى است كه با پروردگارش به نجوا مى ايستد و مى گويد: اياك نعبد و اياك نستعين ؛ تنها تو را مى پرسيتم و تنها از تو كمك مى جوييم . بديهى است اين نمازگزار كه بر حسب تعبير به متكلم مع الغير نعبد و نستعين غرق شهود كثرت است هنوز به مقام وحدت خالص كه در آنجا اثرى از نجوا و نجوا كننده نيست ، نرسيده است ؛ چه رسد به ساير عبادت پيشگانى كه خدا را به ندا مى خوانند نه به نجوا و راز و خدا را مى خوانند تا از او كمك بطلبند، ليكن نبايد ماءيوس بود، چون نردبان ترقى همچنان منصوب است و فرمان به خواندن و بالا آمدن اقراء وارق (97) همواره شنيده مى شود و اجراى فرمان امكان پذير و آسان است .
اسم اعظم
اين سخن گذشت كه نظام خارجى بر زير ساخت قانون عليت و معلوليت استوار است ، چنان كه اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: كل قائم فى سواه معلول (98) يعنى هر موجودى كه وجودش عين ذاتش نباشد، معلول چيزى است كه وجودش عين ذاتش باشد. بدون شك علت ، بايد قوى تر از معلول باشد، با اين وجود برخى از اهل معرفت (99) گفته اند: بسم الله گفتن بنده به منزله كن از پروردگار است . در اين باره روايتى نيز رسيده كه : بسم الله به اسم اعظم خداى تعالى نزديك تر از سياهى چشم به سفيدى آن است . (100) بنابراين ، نمازگزارى كه به حكمت نماز شناخت كامل دارد و به آداب آن پايبند است به جايى مى رسد كه گفتن بسم الله الرحمن الرحيم از ناحيه او در آغاز فاتحة الكتاب - كه نماز بدون آن كامل نيست - با كن از ناحيه خداوند متعال برابرى مى كند، خدايى كه چون لفظ كن از او صادر گردد، بدون درنگ مقصود به كون تام نه ناقص حاصل مى آيد. (101)
روشن است كه قرائت با توجه به وجود اعتبارى آن ، توان تاءثير امر خارجى را ندارد، بلكه از آن جهت كه داراى راز وجودى است ، بر اين امر. توانمند است ، و اسم بلكه مطلق اسماء الله امرى است وجودى و از هر عيب و نقص منزه ، از اين رو خداوند سبحان به رسولش صلى الله عليه و آله فرمان به تسبيح اسم داده است : سبح اسم ربك الاعلى . (102) اين اسم ، سر اسم لفظى است كه نمازگزار آن را بر زبان جارى مى كند، و پوشيده نيست كه سر اسم اعظم از بزرگ ترين رازهاست و جز با پاره كردن همه حجابها بدان نمى توان دست يافت ، چنان كه در بحث تكبيرهاى آغازين نماز گذشت . از اين رو در حديث معراج چنين آمده است : ...فلما فرغ من التكبير و الافتتاح ، اوحى الله اليه سم باسمى ، فمن اجل ذلك جعل بسم الله الرحمن الرحيم فى اول السورة (103)؛ چون پيامبر صلى الله عليه و آله از تكبير و افتتاح فارغ شد، خداوند به او وحى فرمود كه نام مرا ببر، از اين رو بسم الله الرحمن الرحيم در آغاز سوره قرار گرفت .
ويژگيهاى بسم الله و رازهاى سوره حمد
بسم الله در آغاز هر سوره ، معناى مخصوصى دارد كه با محتواى آن سوره هماهنگ است ، (104) و چون سوره حمد عهده دار معارف فراوانى است (105)، بسم الله در آغاز آن حاوى همه آن معارف است .
از آنجا كه ادراك اين معارف ، وسيله ارتقا به شهود رازهاى آن است ، ذيلا برخى از آنها را مى آوريم ؛ زيرا براى آزاد انديش ، اشاره از سخن گفتن كفايت مى كند.
حمد قطعا در برابر نعمت است و نظام امكانى از معقول گرفته تا محسوس و از غيب تا شهود، همه نعمتهايى است كه خداوند بارى عطا فرموده است ، پس او مستحق ستايش است و جز او كسى اين استحقاق را ندارد، و چون غير خداوند وجود حقيقى ندارد زيرا همه ما سوى الله ، نشانه ها و مظاهر او هستند، پس او بر هر چه از غير او صادر مى شود؛ مالك مستقل است يعنى ستايش كه از غير خدا بروز مى كند، مظهر و نشانه ستايشى است كه از خداى متعال پديد مى آيد. پس ستايشگرى غير خدا وجود ندارد و هم او حميد و ستوده به معناى مطلق است ، يعنى او هم ستايشگر است و هم ستايش شده .
در اين سوره ، علت اين كه خداوند متعال ، استحقاق ستايش دارد، پنج امر ذكر شده كه برخى از آنها جامع و متن و برخى شرح براى آن متن به شمار مى آيند:
يكم . يعنى همان كه به منزله متن است ، عنوان الله است ؛ زيرا اين كلمه جامع همه كمالات است و در وجود هر كس همه كمالات جمع شود، او ستايش شده و محمود است ، در نتيجه ، خداى تبارك و تعالى ستايش شده و محمود است ، پس ستايش تنها از آن اوست . اين قسم به منزله متن است و علتهاى چهار گانه ديگر كه بيان مى شود، شارح آن است .
دوم . يعنى همان كه - مانند عناوين آتى - به منزله شرح است ، عنوان ربوبيت است كه از صفات خاص خداى عزوجل است و چون خداوند سبحان پروردگار جهانهاست ، و هر پروردگارى محمود و ستايش ‍ شده است ، پس او محمود و ستايش شده است ؛ پس اوست كه استحقاق ستايش دارد.
سوم . عنوان رحمانيت و بخشايندگى نيز از صفات خاص خداست . اين صفت گرچه از بسيارى اسما و صفات الهى فراگيرتر است ، ولى نسبت به الله خاص است ، گرچه از برخى از اهل معرفت آشكار مى شود كه رحمانيت نيز نظير عنوان الله اسم اعظم است ، (106) چنان كه از آيه قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن اياما تدعوا فله الاسماء الحسنى (107) چنين استفاده مى شود. زيرا دلالت دارد هر يك از اسمهاى الله و الرحمن واجد ويژگيهاى نامهاى نيكو تراند، و براى هر يك از اين دو اسم اسماى حسناست ؛ زيرا ضمير در له به اى بر مى گردد نه به خصوص ذات مطلق واجب تعالى ، ولى چون عنوان الله تابع و صفت قرار نمى گيرد و عنوان الرحمن وصف و تابع مى شود، ممكن است بين اين دو اسم اين تفاوت را قرار داد كه الله جامع همه اسما و الرحمن شارح آن باشد.
چهارم . عنوان رحيميت نيز از اوصاف خاص است ، چون غير مؤ من را فرا نمى گيرد و همانند عنوان الله اسم اعظم و جامع نيست . از آنجا كه خداى سبحان مهربان و رحيم است و هر مهربانى مورد ستايش قرار مى گيرد، پس خداوند متعال محمود و ستايش شده است ؛ پس براى اوست ستايش .
پنجم . عنوان مالك و فرمانروايى در امر پاداش بهشت و دوزخ . اين فرمانروايى از شئون حكمت و داد است ، چنان كه از شئون قدرت نيز هست ، و هر حاكم دادخواهى ، در برابر عمل ، فرمان به پاداش مى دهد، اگر عمل نيك باشد به بهشت ، و اگر بد باشد به دوزخ ؛ چنين حاكمى مورد ستايش است ، و چون خداوند سبحان ، مالك بهشت و دوزخ است محمود است ، پس حمد و ستايش از آن اوست .
اين بخش از سوره فاتحة الكتاب ، مبدا و معاد و آنچه ميان اين دو است را در بردارد. اما اين كه حاوى مبدا و معاد است از آنچه گفته شد روشن گرديد، اما آنچه به ميان مبدا و معاد بازگشت مى كند عبارت است از دين ، صراط، نبوت ، رسالت ، وحى ، ولايت و ساير چيزهايى كه به ربوبيت حق تعالى بر مى گردد؛ زير پروردگار همان گونه كه سنگ ، كلوخ ، درخت ، خشكى ، دريا و حيوان بى زبان را پروردگار است ، انسان را نيز پرورش مى دهد. بديهى است پرورش دادن و تربيت انسان در پرتو شريعت و راهى صورت مى گيرد كه انسان بدون آن مانند چهارپايان ، بلكه پست تر از آنها خواهد بود، و با تربيت و پرورش صحيح است كه انسان ، پيامبر، رسول ، ولى يا بنده شايسته و مؤ من رستگار و مانند آن مى شود.
روشن است كه براى هر يك از معارف مزبور، رازى مخصوص و خارجى است و نمازگزارى كه پروردگارش را مناجات مى كند، (108) به آن اسرار دست نمى يابد جز از راه شناخت و باور اين معارف و حركت به سوى كسب آنها تا به جايى رسد كه مصداق خارجى آنها را به شهود بنگرد و به نهان آنها راه يابد. از اين رو آنچه در روايات اهل بيت عليه السلام و آثار پيروانشان به ما رسيده ، مانند اين كه هنگام خواندن فاتحة الكتاب به حال مدهوشى و غشوه مى افتادند، بدين جهت بوده كه پاره اى از اسرار نهانى آن را مى ديدند.
نماز گزار پس از اين كه با برهان قرآنى بدين پايه از معرفت رسيد كه خداى سبحان مستحق عبادت است ، مى خواهد به معروف خود خداى سبحان با شهود، يعنى عرفان نايل گردد و نماز تنها وسيله رسيدن به اين مقصود است و چنان كه گفته شد، مانع مى شود از آلودگى و از آنچه انسان را از خدا دور مى كند. نماز پيوندى است ميان بنده و مولى ؛ بنده با اين عبادت به خداوند متعال نزديك مى شود و با جمله اياك نعبد كه بيانگر حصر است (109) با او مناجات مى كند.
توجيه ضمير متكلم نعبد
شايد قصد نمازگزار از آوردن متكلم مع الغير نعبد يكى از وجوه زير باشد:
الف . نمازگزار نيز در صف ساير موجوداتى قرار دارد كه خداوند را عبادت مى كنند؛ زيرا خداوند تبارك و تعالى پروردگار جهانيان است كه همه آنها پروردگار واحد خويش را مى پرستند.
ب . نمازگزار نيز در مجموعه نمازگزاران راكع و ساجد است ، كسانى كه خدا به ما دستور داده با آنان باشيم ، چنان كه فرمود: و اركعوا مع الراكعين . (110)
ج . نماز گزار، همراه قلب و ساير اعضا و جوارح درونى و بيرونى كه همه به پيشواى خويش ، يعنى عقل قاهر اقتدا كرده و همگى خداوند متعال را عبادت مى كنند؛ زيرا انسان مؤ من به تنهايى ، خود جماعتى است ، چنان كه مجلسى اول قدس - سره - نيز به اين نظر رسيده است . (111)
به هر تقدير، سالك در طى راه عبادتى كه بنده مى تواند به وسيله آن به مولى برسد و معقول او مشهود گردد، نيازمند به كمك است و چون ربوبيت منحصر به خداوند متعالى است ، كسى جز خدا نمى تواند كمك كار او باشد؛ از اين رو در مناجات مى گويد: اياك نستعين ؛ فقط از تو كمك مى جوييم . با تقديم كلمه اى كه مقدم شدن آن افاده حصر مى كند.
چون خداوند سبحان كسى را كه از او يارى بطلبد كمك مى كند به نمازگزار نيز بنابر استدعاى او كمك مى رساند و به راه راست كسانى هدايتشان مى كند كه خدا ايشان را گرامى داشته است ؛ يعنى با پيامبران ، راستان و شهيدان و شايستگانند و آنان چه نيكو همدمى هستند. (112) پس اين گروه همان كسانى هستند كه در راه راست قرار گرفته - و نعمت به آنان ارزانى شده است - همان كسانى كه خداى سبحان را عبادت مى كنند و با او به مناجات مى پردازند. نماز گزار خود را با آنان مى بيند و ايشان كسانى هستند كه عمل شايسته را با كار زشت درنياميختند (113)، بلكه ايشان كسانى هستند كه از خون افراط و كثافت تفريط خلاص شده و از خشم و گمراهى رهيده و گفتند پروردگار ما الله است و در اين راه پايدارى از خود نشان دادند، در نتيجه فرشتگان نويد دهنده بر ايشان فرود مى آيند. (114)
فايده يقين
نمازگزار هر گاه از دو سويه خشم و گمراهى رهيد، بر صراط مستقيم راه پوييد، و عبادتش را بر پايه اخلاص كامل به درگاه خداوند متعال عرضه داشت ، به يقين يعنى به عين اليقين مى رسد، و آنچه با برهان فهميده به چشم مى بيند و آنچه را قرآن در اين آيه به او نويد داده مى يابد: و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين (115) هدف اين آيه بيان فايده است نه غايت ؛ زيرا معناى آيه اين است كه از بركات و فوايد عبادت به مرتبه يقين رسيدن است ، نه اين كه مقصود آيه محدود كردن عبادت و تعيين حد و مرز آن به يقين باشد به گونه اى كه وقتى يقين حاصل شد ديگر نيازى به عبادت نباشد و عبادت به كفشى ماند كه وقتى راه پوى به وادى مقدس يقين رسيد، لازم باشد آن را از پاى درآورد؛ بلكه عبادت به مانند دو مقدمه در علم منطق است كه براى رسيدن به نتيجه ضرورى است ؛ عبادت نردبان و وسيله ترقى به درجه برتر و بالاتر است ، به گونه اى كه لازم است هر دو مقدمه در حدوث و بقا تا پايان رسيدن به نتيجه حفظ شوند و نردبان براى رسيدن به اوج كمال همچنان محفوظ بماند كه اگر دو مقدمه از بين بروند، نتيجه از بين مى رود و هر گاه نردبان سقوط كند، انسان سرنگون مى گردد، همانند سرنگونى شيطان رانده شده از درگاه خداوند متعال ، كه به او گفته شد: فاهبط منها فما يكون لك ان تتكبر فيها . (116)
مراتب مناجات و رازگويى
نمازگزارى كه پروردگارش را مناجات مى كند، گاهى نجوا و رازگويى او بدون هر گونه واسطه اى از قبيل حجاب و فرستاده ، تحقق مى پذيرد و گاهى نجواى او از فرا سوى حجاب است و زمانى با وساطت فرستاده و رسول صورت مى گيرد. چنان كه خداى سبحان هنگام مكالمه با بنده خويش ، جز با يكى از سه نحو سخن نمى گويد. اين مطلب را در سوره شورى چنين بيان فرموده است : و ما كان لبشر ان يكمله الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه ما يشاء انه على حكيم . (117)
علت سه قسم بودن ارتباط مزبور آن است كه موجود ممكن همواره از تكلم يا استماع بدون واسطه ناتوان است تنها برخى از نوادر روزگار، احيانا در خور پذيرفتن وحى بدون واسطه هستند، و چون سخن گفتن بنده با مولاى خود مفترع بر تكلم خدا با او از طريق يكى از سه راه مزبور است ، تكلم بنده با خدا نيز به يكى از سه نحو ميسر است . در اين باره ناچار دو نكته را متذكر مى شويم :
يك . خدايى كه ميان انسان و دل او حايل است (118)، از نمازگزارى كه با همه وجود به مناجات او پرداخته ، نزديك تر از خود او به خويش است ، چه رسد به غير؛ از اين رو از جانب خداوند هيچ واسطه و حجابى در كار نيست ، بلكه واسطه و حجاب از جانب شنونده اى است كه همواره گوش ‍ فرا مى دهد.
دو. حجاب منتفى در قسم اول از اقسام سه گانه حجاب ، نسبى است يعنى نسبت به دو قسم ديگر كه يكى قسم دوم بود كه ارتباط از فرا سوى حجاب باشد و ديگرى قسم سوم ، جايى كه واسطه رسول باشد حجاب منتفى است ، ولى در مقايسه با خود، به ناچار آن نيز حجاب است ؛ زيرا ممكن است و ممكن محدود همه هستى آن ، حد و تقيد و تشخص آن ، همگى حجابى است از شهود وجود خالص مطلق و آن كسى كه از هر گونه حد، منزه و از هر گونه قيد مبر است . بنابراين ، حجابى بين نمازگزار و بين خدا سبحان جز خودش وجود ندارد. (119) چنان كه برخى نصوص بدان اشاره مى كند.
از اينجا مى توان گفت كه سخن گفتن بنده با خداى سبحان تنها از پشت حجاب ميسر است ، نجواى با او نيز چنين است . صاحب فتوحات ، تنها مناجات را منحصر به فرا سوى حجاب دانسته است . (120) گرچه حق اين است كه انحصار، از هر دو ناحيه سخن گفتن و نجواست . و منشاء حجاب در هر دو عبارت است از قصور و ناتوانى موجود ممكن . حتى اگر ممكن به مرحله فنا هم برسد و خودش را مشاهده نكند، باز قصور دارد؛ زيرا اساسا ذات محدود ممكن ، گرچه در حال فنا مشهود نيست ، ولى به هر حال معدوم هم نيست ، وگرنه فنا كمال به حساب نمى آمد، پس موجود است و وقتى موجود باشد حكم خاص خود، يعنى حجاب بودن را خواهد داشت . اين سخن قابل دقت است .
بنابراين ، وقتى گونه هاى مناجات ، و اصل حاكم در آنها، كه مناجات از فرا سوى حجاب باشد، روشن شد و معلوم گرديد كه حجاب امرى نسبى است نه نفسى ، معناى مخاطب قرار دادن حق تعالى در جمله اياك نعبد و اياك نستعين روشن مى شود، و نيز معناى دعاى شفاهى در اهدنا الصراط المستقيم به دست مى آيد؛ چنان كه راز توجه به مقربان و دوستان خدا در آغاز و پيش از ورود به نماز آشكار مى گردد؛ (121) زيرا خطاب و دعا براى بيشتر مردم ، بلكه تقريبا همه آنان ، جز از فرا سوى حجاب ميسر نيست ، گرچه اين حجاب از ناحيه خود آنان است نه از جانب خداى سبحان . اما گروه اندكى كه خداوند آنان را خالص براى خود برگزيده است ، گرچه حجاب مركب و انباشته ندارند، ولى باز مبتلا به حجاب بسيط اند كه همان خود مناجات كننده باشد.
آنچه گفته شد بخشى از رازهايى بود كه به ندا و نجوا و گونه هاى مختلف آن و يا به محتواى سوره حمد باز مى گشت ، با اين كه اصل ستايشگرى از آموخته هاى خداى سبحان است ؛ زيرا اگر خداوند شناخت حمد و ستايش ‍ را از بندگانش دريغ مى ورزيد، با توجه به اين كه با هديه و بخششهاى پى در پى ، آنان را مورد آزمايش قرار داده و نعمتهاى فراوان و پشت در پشت بر ايشان ارزانى مى دارد، بندگان در هدايا و بخششهاى او تصرف كرده و هيچ ستايشى به عمل نمى آوردند و در گستره روزى وى قرار مى گرفتند و هيچ شكر او نمى گذاردند؛ و اگر چنين باشند از حدود انسانيت خارج و به مرز و محدوده چهار پايان وارد مى شدند، چنان كه خداوند سرگذشت آنها را در كتاب سراسر حكمت خويش اين گونه وصف فرموده است : ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا (122). مولايمان حضرت سجاد عليه السلام در صحيفه سجاديه نيز به اين نكته اشاره دارد. (123) بنابراين ، ستايشگرى و حامد بودن ، فصل مقوم و پايانى انسان است ؛ يعنى انسان عبارت است از ناطق حامد.
رازهاى سوره
درباره اسرارى كه به سوره بر مى گردد، بايد گفت : چون نمازگزار اختيار دارد و مى تواند به انتخاب خود هر سوره اى از قرآن را - به جز چهار سوره اى كه سجده واجب دارند - در نماز بخواند، انگيزه اى براى بحث از راز سوره اى مشخص - جز آنچه به اصل خطاب و اصل قرآن بر مى گردد - نيست ، چنان كه پاره اى از اسرار آن به تناسب اين رساله مختصر گذشت ؛ ولى چون رسول خدا صلى الله عليه و آله در معراج ، سوره توحيد را به فرموده خداوند سبحان خواند و خدا به او فرمود: اقرء يا محمد نسبة ربك قل هو الله احد (124) از اين رو شايسته است به پاره اى از اسرار اين سوره اشاره شود.
بايد دانست كه درباره سوره توحيد و شش آيه اول سوره حديد مطالبى رسيده كه غفلت از آنها شايسته نيست . از جمله كلينى رحمه الله با سند خود از عاصم بن حميد روايت كرده است كه گفت : از حضرت على بن الحسين عليه السلام درباره توحيد سوال شد، ايشان فرمود: ان الله عزوجل انه يكون فى آخر الزمان اقوام متعمقون ، فانزل الله تعالى قل هوالله احد و الايات من سورة الحديد الى قوله : و هو عليم بذات الصدور فمن رام وراء ذلك فقد هلك (125).
تعمق همان تاءمل در ژرفاست ، چنان كه تدبر تاءمل در دنباله و فرجام كار است و چون قرآن داراى درون ، بلكه درونهايى است ، براى ژرف نگرى ميدانى گسترده دارد، چنان كه اين كتاب حكيم داراى گزارشهايى از رخدادهاى آينده است . كه اين موضوع نيز جاى تدبر دارد.
قرآن آخرين كتاب الهى است كه بر انسان فرود آمده و پايان بخش همه كتابها و صحيفه هاست . نزول قرآن در زمانى صورت گرفت كه مردم خردهايشان شكوفا شده و به تكامل رسيده بود، به گونه اى كه شايستگى درك ظهور خاتم الاولياء و خاتم الاوصياء، حضرت مهدى منتظر ارواحنا فداه را يافته بودند. در آخر الزمان نيز علوم شهودى و عرفانى به اوج تعالى و شكوفايى رسيده ، و بسيارى از مردم توسط نور آن سرور بر غيب اطلاع يافته اند و نيز دانشهاى حصولى تكامل يافته و بسيارى از هوشمندان به برهانهاى مبدا و معاد دست رسى پيدا كرده اند، از اين رو از دانش جامع شهودى و علم فراگير برهانى چاره اى نيست .
هر يك از اين دو دانش ، مردان دانشور ويژه دارند، و حضرت ولى عصر عليه السلام تنها آموزگار جامع بين غيب و شهود است ، چنان كه قرآن ، كتابى است عهده دار هر دو دانش و آموزش حكيمان و به شهود رساندن عارفان بر دوش آن است ، از اين رو لازم است اين كتاب مراحلى از دانش و شهود فراگير را دارا باشد كه هيچ حد و مرزى فوق آن به تصور نيايد، و هيچ مقام امكانى فراسوى آن نباشد.
قرآن ، هر حد برهانى يا مقام شهودى را كه حكيم مى فهمد يا عارف مى نگرد، داراست .
چون ريشه همه معارف توحيد است - و هر چه دانش انسان به توحيد كامل تر شود، به ساير معارفى كه به توحيد بر مى گردد، كامل تر شده است - از اين رو خداوند سبحان كتابى فرو فرستاد كه آخرين رتبه هاى برهان و برترين درجات عرفان را داراست ، چنان كه از قرآنى كه برهان و عرفان را به لقاى رحمان هدايتگر است ، جز اين انتظار نيست .
از اينجا روشن شد كه ظاهر حديث گذشته سخن امام سجاد عليه السلام ستايش از ژرف نگرى و تشويق ژرف انديشان است و حدى فراتر از محتواى سوره توحيد و شش آيه اول سوره حديد نيست و ذيل حديث اشاره به هلاكت كسى داشت كه فرا سوى آنها را قصد كند و اين خود دليل نفى حد فراتر از آنهاست ؛ زيرا ره پويى به سوى جايى كه راه ندارد و حد و مرزى براى آن تصور نمى شود، گمراهى است و گمراه نابود است ، و كسى كه با دليل روشن نابود شده ، در دوزخى قرار مى گيرد كه رحمت حق تعالى در آن نيست ، چنان كه در نامه اى از نهج البلاغه آمده است : دار ليس ‍ فيها رحمة و لا تسمع فيها دعوة (126).
نگرش حكيمان
بزرگسالان حكمت متعاليه و وزنه هاى استوار آن ، كسانى كه خداوند متعال بعد از پيشوايان پاك عليه السلام و به وسيله آنان حركت و لرزش هاى زمين معرفت را تثبيت كرد تا آن كس كه حكيم ارشاد گرى ندارد به لغزش ، گمراهى و خوارى نيفتد، آنان از اين حديث نورانى امام سجاد عليه السلام استنباط كرده اند كه حديث در ستايش ژرف انديشان است ؛ چنان كه صدرالمتالهين - قدس سره - سخنى دارد كه حاصل آن چنين است :
اين بنده ناچيز در زمان گذشته درباره رموز قرآن و اشارات آن تاءمل مى كردم ، آن مقدار از رازها و اشاراتى كه از اين سوره حديد بر قلب من باز مى شد، بيشتر از ساير سوره ها بود. همين امر مرا به تفسير قرآن گرايش داد و باز گرداند...نخستين سوره اى كه به تفسير پرداختم اين سوره حديد بود...پس ‍ از آن كه تفسير سوره پايان يافت ناگهان به حديث امام سجاد عليه السلام برخورد كردم ...يكه خوردم ...و نشاط يافتم ...و بر اين نعمت خداى را شكر گزاردم ...(127).
داماد ايشان نيز در كتاب وافى از وى پيروى كرده ، چون نسبت اين دو به يكديگر مانند نسبت پرتو و نور، شاخه و تنه و ساعد و بازو بود. فيض ‍ كاشانى مى گويد:
شايد امام عليه السلام با واژه متعمقون به بزرگان اهل معرفت اشاره داشته و به جان خودم سوگند كه در اين دو سوره توحيد و حديد معارفى وجود دارد كه ژرفاى آن را جز تك افراد نادر درك نمى كنند، به ويژه آيات نخستين سوره حديد و مخصوصا آيه و هو معكم اينما كنتم (128).
ليكن علامه ، ملا محمد باقر مجلسى - قدس سره - پس از آن كه حديث را صحيح شمرده مى گويد: واژه متعمقون سه احتمال دارد:
اول . اين كه حديث به ژرف انديشى نهى مى كند؛ يعنى نبايد با افكارشان ژرف كاوى كنند، بلكه بايد درباره معرفت خداى سبحان به مقدارى كه روشن و شفاف شده بسنده كنند.
سوم . مقصود از اين جمله انشاء نيست ، خواه در قالب امر باشد مانند احتمال اول ، يا در شكل نهى ، مانند احتمال دوم . بلكه منظور اخبار و گزارش است و بيانگر ضابطه و معيارى است كه افكارشان را بر آن عرضه مى دارند تا به لغزش و خطا دچار نگردند. مرحوم مجلسى سپس مى گويد: احتمال دوم ، يعنى نهى از كاوش عميق با افكارشان ، ظاهرتر است ، زيرا لازم است تنها به مقدارى كه شفاف و روشن شده بسنده نمود. (129) ولى به نظر مى رسد با چند دليل احتمال سوم روشن تر است :
اولا. هيچ دليلى وجود ندارد كه جمله متعمقون در كلام امام عليه السلام حمل بر انشاء شود.
ثانيا. آياتى دلالت دراند بر اين كه چيزى مانند خداوند نيست (130) و هيچ كس ‍ احاطه علمى به او نخواهد داشت (131) و هيچ بصيرت و بصرى كنه او را درك نخواهد كرد. (132) بنابراين ، نبايد در ذات او ژرف كاوى كنند كه به جايى نخواهد رسيد. اين آيات براى بيان اين منظور كافى است و ديگر نيازى نيست بگوييم اين دو سوره نيز در اين باره نازل شده است .
ثالثا. لسان اين دو سوره بيش از يك وصف از اوصاف الهى را افاده مى كند اوصافى كه بند بند خرد در پيرامون آن به لرزه مى افتد و اگر هدف نهايى نزول اين دو سوره نهى از ژرف انديشى و مانند آن بود، اين دو سوره زبان ديگرى مى داشتند.
بنابراين ، نظر پسنديده آن است كه محتواى اين دو سوره تبيين معيار و ملاك نهايى در توحيد باشد تا انديشه ها و آرا بر آن عرضه گردد؛ چنان كه بزرگان از حكمت اين مطلب را استنباط كرده اند. بنابراين ، محتواى اين دو سوره ميزان عدلى است كه هيچ كژى و انحراف ندارد، پس به ناچار بايد معارف را بر آن عرضه كرد.
از اين بيان روشن مى شود آنچه برخى از استادان ما (133) بيان فرموده اند ناتمام است . وى مى گويد: روايت در مقام سرزنش ژرف انديشان ، يعنى كسانى است كه در پى شناخت چيزى چون ذات خدا هستند، ولى انسان نمى تواند بدان دست يابد و نيز روايت دستور مى دهد كه بايد به مفاد آيات اكتفا كرد. (134)
اين مطلب گرچه در جاى خود حق است و فرجام تصدى چيزى كه امكان دست يابى ندارد هلاكت و سرگشتگى است ، ليكن اين دو سوره معارف بسيار بزرگى را در بردارند كه دست يابى به آنها در گستره وجودى كسى نيست كه روزگار او را مقدم داشته است ، چنان كه چيزى بر آنچه مردانى از فارس بدان دست يافتند، برترى ندارد. (135)
اگر ايشان گفته خويش را پس از كلام صدرالمتالهين - قدس سره - ذكر نمى كرد، براى گفتار وى وجه خوبى بود، ولى ايشان نخست كلام صدرالمتالهين - قدس سره - را نقل كرده و در پى آن سخن خود را آورده است .
ايشان در حاشيه اى كه بر شرح اصول كافى مولى صالح مازندرانى به نگارش ‍ آورده سخنى نيكو ذكر كرده است ؛ زيرا بين ژرف انديشى مذموم و ممدوح فرق گذاشته و گفته است : ژرف انديشى مذموم ژرف كاوى در چيزهايى است كه خردها بدان دست نمى يابند، مانند سخن گفتن در ذات خداوند و تشبيه او به اجسام . اما ژرف كاوى ممدوح ، مانند تفكر در عظمت ، قدرت ، و حكمت خداوند و ساير صفات او كه خردها مى توانند بدان دست يابند.(136) چنان كه شارح اصول كافى ، يعنى مولى صالح مازندرانى - قدس ‍ سره - نيز خوب از عهده برآمده است ، پس بدان رجوع كنيد.
ضابطه الهى در آيات سوره هاى حديد و توحيد
سوره توحيد و آيات نخستين سوره حديد چون شامل ضابطه الهى مصونيت از هر مغالطه اى است وسيله اى است براى رسيدن به اسرار نماز و شهود آن ؛ زيرا چنان كه گفته شده معارفى كه از ظريف مفاهيم حصولى به دست مى آيند، بذر كشف و شهودهاى حضورى هستند.
براى هيچ كس روا نيست با مفاد اين دو سوره مخالفت كند و يا از آن تخلف ورزد و يا آن را پشت سر اندازد؛ زيرا مخالفت با آن به منزله شكستن قرآنى است كه هيچ شك و ريب در آن راه ندارد، پس كسى كه مخالف محتواى اين دو سوره است ، در حقيقت در شك و ترديد خود رفت و برگشت مس ‍ كند، چون هر كس با چيزى كه شك بر نمى دارد، مخالفت ورزد، سخت در شك است ، اما كسى كه از آن تخلف ورزد و واپس ماند، در واقع قاصر، تفريط گر و وامانده است ، و بسى روشن است آن كس كه از حق وا ماند نابود مى گردد و آن كس كه بر قرآن پيشى گيرد، يعنى كسى كه خود را پيشواى قرآن قرار دهد و قرآن را پشت سر اندازد، تجاوز كار و افراط گر است ، و بديهى است كه پيشى گيرنده بر حق و حقيقت از دين خارج شده است . اما كسى كه در راهى سير كند كه اين دو سوره بدان هدايت مى كنند، اميد است به نهان و راز آن دو نايل گردد كه همان وجود خارجى تجلى يافته به شكل و لباس سوره است ؛ چون كسى كه ملازم حق باشد، لاجرم به حق مى رسد.
بايد دانست در برخى نصوص معراج آمده است : چون خداوند پيامبرش ‍ صلى الله عليه و آله را به معراج برد به او وحى فرمود: يا محمد در قرائت ركعت اول ، شناسنامه و نسب پروردگارت را بخوان : قل هوالله احد * لم يلد و لم يولد * و لم يكن له كفوا احد * و در قرائت ركعت دوم انا انزلناه ...را بخوان كه اين سوره شناسنامه تو و اهل بيت تو تا روز قيامت است . (137)
از اين حديث استفاده مى شود كه شاخصه هر موجود و آنچه هر موجودى به آن منسوب مى شود، همان هستى ويژه ، و كمال وجودى مخصوص ‍ اوست . اما عنوانهاى اعتبارى و نسبتهاى عارضى كه به ذات شى ء هيچ گونه ارتباطى ندارد، در هستى ويژه او نيز دخالت نخواهد داشت . بنابراين ، چيزى كه براى پروردگار شايستگى نسبت و شاخصه بودن دارد، همان رتبه يكتايى ذات و صمديت صرف است كه از آن به هر هويت مطلقه و مرحله غيب الغيوبى تعبير مى كنند؛ از اين رتبه هر چه به نقص ، كاستى ، كمبودى و نقص برگردد، مرتفع و مسلوب است و آنچه شايستگى نسبت و شاخصه بودن براى پيامبر و اهل بيت او عليه السلام دارد - يعنى نسبت انسان كامل و نسبت جانشينى فراگير و جامع - عبارت از اين است كه قلب او فرودگاه وحى و جايگاه فرشتگانى است كه درباره تشريع يا غير آن بر خصوص رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل مى شوند، و نيز بر غير پيامبر در مورد آنچه به غير تشريع بر مى گردد، فرود مى آيند.
غرض اين كه نسبت هر موجود امكانى به مقدار پيوند او با يكتاى بى نيازى است كه همه ما سوا به او منسوب مى شوند.
در قوس نزول گاهى ترتيب بر عكس قوس صعود است ؛ زيرا كسى كه قصد بالا رفتن به جانب خداوند را دارد، در ركعت اول نسبت و شناسنامه اهل بيت عليه السلام يعنى انا انزلناه ... را مى خواند، و نسبت پروردگار يعنى قل هوالله احد...را در ركعت دوم قرائت مى كند؛ زيرا پروردگار متعال شهر حق و حقيقت است و انسان كامل در آن شهر به شمار مى آيد.
اين مطلب از دعاهاى تكبيرهاى آغازين نماز نيز استفاده مى شود، چنان كه قبلا بدان اشاره شد. (138) همچنين فقراتى از زيارت جامعه چون ...من اراد الله بدابكم و نيز روايتى كه صدوق - قدس سره - در كتاب من لا يحضره الفقيه آورده ، مؤ يد اين سخن است . (139)
سخن در قوس نزول گرچه همين است كه به نگارش آمد؛ زيرا خداوند متعال اول هر چيزى است ، آرى اول بودن هر چيز خداوند، و آخر بودن هر چيز به آخر بودن خداوند متعال است ؛ زيرا قانون بر اين است كه هر مابالعرض موجودات امكانى كه وجوداتشان بالعرض و المجاز است بايد به مابالذات وجود و هستى خداوند كه بالحقيقة والحق است منتهى گردد، ولى خداوند متعال اولى است كه هيچ چيز پيش از او نبوده و آخرى است كه هيچ چيز پس از او نيست .

راز و نهان تسبيحات اربعه
قرائت در غير ركعتهاى اول و دوم - يعنى ركعت سوم و چهارم - مى تواند فاتحه الكتاب باشد، چنان كه جايز است تسبيحات اربعه خوانده شود، يعنى سبحان الله ، والحمدلله ، و لا الا الله ، والله اكبر اما درباره اين كه آيا قرائت فاتحة الكتاب افضل است يا تسبيحات ؟ نصوص فراوانى وجود دارد، و در برخى از آنها بين امام و ماءموم تفصيل داده شده است . (140)
به هر حال ، اگر براى قرائت ، تسبيحات برگزيده شود، لازم است بر كسى كه راه كشف راز را مى پويد و قصد دارد رازمند گردد توجه كند به حديثى كه در بيان راز چهار بخش بودن تسبيحات آمده و گفته شده است كه چهار بخش ‍ بودن واقعيتى خارجى است كه عرش خداوند و آنچه پايين تر اقرار دارد، همه بدان انتظام يافته اند؛ زيرا در سبب چهارگوشه بودن كعبه و بناى آن بر چهار ديوار آمده است كه : بيت المعمور در آسمان داراى چهارگوشه است ، به علت اين كه عرش الهى چهار ضلع و چهار جهت دارد، و چهار ضلعى بودن عرش بدان سبب است كه تسبيح ، چهار تاست ؛ يعنى سبحان الله ، والحمدلله ، و لا اله الا الله ، والله اكبر (141).
آنچه از اين تعليل استفاده مى شود اين است كه تسبيح جامع حمد، تهليل و تكبير داراى وجودى خارجى و اثرى عينى است و بر عرش الهى كه - اوامر و نواهى از آنجا برخاسته - پيشى دارد و سبب شده كه عرش ، همانند آن شكل گيرد. براى هر يك از ضلع هاى عرش حكمى ويژه است ، گرچه همه اضلاع آن ، به عنوان عرش ، وجود جمعى واحدى دارند كه شكاف و گسستگى در بين آن نيست .
حاصل آنچه در اين بخش روشن شد
اول . قرآن داراى راز و نهانى است و در آنجا مجالى براى لفظهاى اعتبارى چون عربيت ، عبرى ، فارسى و مانند آن نيست . هيچ كس به اين مقام نايل نخواهد شد جز خردمندى كه بر كرانه هاى خرد او جز محبت و شيدايى معبودى كه آن سخن را گفته ، پر نمى زند.
دوم . تلفظ بسم الله از بنده همانند كن از ناحيه پروردگار است ، اين جمله داراى بزرگ ترين اسماء خداوند اسم اعظم است .
سوم . اسمى كه در خارج تاءثير مى گذارد، موجودى خارجى است نه اعتبارى ؛ و همان موجود خارجى است كه تسبيح مى گويد، هيچ كس بدين مقام دست نمى يازد جز با پاره كردن حجابها.
چهارم . اين كه خداوند متعال هم ستايشگر است و هم ستايش شده و بيان علتهاى منحصر شدن حمد در خداى متعال .
پنجم . نزد برخى از اهل معرفت ، الرحمن اسم اعظم است .
ششم . چنان كه در برخى از نصوص آمده سوره فاتحة الكتاب ، ستايش و دعا است ، (142) و نيز اين سوره عهده دار معارف سه گانه است ؛ يعنى ، مبدا، معاد، و آنچه ميان اين دو است .
هفتم . عبادت و بندگى به خداوند منحصر است و كمك نيز از اوست .
هشتم . بيان كسى كه مشمول نعمتهاى پروردگار است و نيز كسى كه بر صراط مستقيم راه مى پويد.
نهم . يقين ، فايده عبادت است و با عبادت پديد مى آيد، دوام يقين به دوام عبادت و زوال آن به زوال عبادت است . يقين ، هدف عبادت و حد و مرز تشكيل دهنده عبادت نيست كه با پايان يافتن عبادت ، همچنان باقى بماند؛ چنين باورى گمانى باطل و ساختگى ، و افترايى ناپديد شونده و فرضى سست و بى اساس است .
دهم . دو كفش سالك ، پس از رسيدن به مقصود از پاى در مى آيد به مقام فنا مى رسد و خودى نمى نگرد، ولى دو مقدمه برهان پس از رسيدن به نتيجه همچنان باقى مى ماند.
يازدهم . سخن گفتن با خدا سه گونه است ، و فرق ميان آنها در كمى و زيادى حجاب است ، نه در اصل بود و نبود حجاب .
دوازدهم . مقام فنا كه از منزلهاى ره پويان و مقصدهاى خوى گرفتگان به خداست ، همان عدم شهود است ، نه از بين رفتن هستى شخصى ، زيرا فنا كمال است و از بين رفتن هستى نقص .
سيزدهم . حمد و ستايش از آموزه هاى خداست و اگر نبود، مردم در نعمتهاى الهى تصرف مى كردند بدون آن كه خدا را ستايش كنند؛ در نتيجه چون چهار پايان مى شدند. فصل مقوم انسان ناطق حمد است . بنابراين ، در تعريف انسان بايد گفت : انسان حيوان ناطق ستايشگر است .
چهاردهم . ژرف انديشان به تدبر در سوره حمد و آيات نخستين سوره حديد تشويق شده اند. اين تشويق افزون بر امر به تاءمل شايسته ، در همه قرآن است .
پانزدهم . هنگام ظهور خاتم الاوصياء حضرت مهدى عليه السلام خردها به اوج رشد و كمال خود مى رسند.
شانزدهم . حكيمان متاءله ، لنگرها و وزنه هاى زمين معرفت به شمار مى آيند.
هفدهم . تضارب آرا درباره حديث حضرت سجاد عليه السلام و معناى ژرف كاوى ناپسند و پسنديده .
هيجدهم . اين كه سوره توحيد شناسنامه پروردگار، و سوره انا انزلناه شناسنامه اهل بيت عليه السلام است .
نوزدهم . اعتبار ميان دو قوس نزول و صعود در مقدم داشتن يكى از دو سوره توحيد و انا انزلناه بر ديگرى است .
بيستم . چهار سمت و سوى عرش الهى مستند به چهار بخش تسبيحات اربعه است . بنابراين ، نمازگزارى كه با خدا مناجات مى كند، وقتى در آغاز نماز به خدا پناه مى برد از آنچه بندگان خالص از آن به خدا پناه مى برند، دل او عرش خداى رحمان مى گردد؛ زيرا عرش به شكل تسبيحات چهارگانه است ، از اين رو كسى كه با قلب ، تسبيح مى گويد و خداوند را با خرد ناب تنزيه مى كند و با او در خلوت به راز و نياز مى پردازد، به عرش پروردگار رسيده است .
بخش چهارم : راز قيام ، ركوع ، سجود و...
همان گونه كه نماز داراى ذكر و قول است ، داراى حال و فعل نيز هست ، و هر يك از اينها سر و نهانى دارد، زيرا جاى جاى نماز رازمند است . قبلا گذشت كه تنها راه بيان راز نماز كشف و شهود صحيح يا نقل معتبر است ؛ زيرا اولا براى عقل كه گرد كعبه كليات مى گردد، راهى جهت سعى بين مصاديق جزئى وجود ندارد.
ثانيا لازم است هر مصداق جزئى كه از طريق كشف و شهود و يا از راه نقل معتبر به دست آمده ، ناقض و شكننده حكم كلى معقول و برهانى نباشد.
توجيهاتى كه براى حال نمازگزار بيان مى شود، مانند قيام و...اختصاصى به نماز ندارد، چون اين افعال در ساير عبادات نيز وجود دارد، مانند وقوف در عرفات و مشعر الحرام ، و نيز طواف و سعى ؛ زيرا برخى چيزها كه به وسيله آنها، افعال و احوال نماز توجيه مى گردد، در مناسك حج و عمره و مانند آن نيز جارى است .
مهم نصى است كه در بيان اسرار نماز در شب معراج وارد شده كه در اين نوشته برخى از آن را مى آوريم ، سپس به آنچه امكان توجيه دارد، اشاره خواهيم كرد.
در كتاب علل الشرايع از حضرت ابى الحسن موسى بن جعفر عليه السلام روايت شده كه از حضرت پرسيدند: چگونه نماز، يك ركعت و دو سجده است ؟ يعنى چگونه در هر ركعت نماز، يك ركوع و دو سجده واجب است ؟ و چرا وقتى دو سجده به پايان رسيد دو ركعت تمام نشده است ؟ فرمود: وقتى از چيزى پرسيده قلبت را از هر چيزى تهى كن تا پاسخ آن را بفهمى . در حقيقت نخستين نمازى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را بجا آورد در آسمان و در برابر خداوند متعال ، جلوى عرش او برگزار شد؛ فقال اول صلاة صلاها رسول الله صلى الله عليه و آله انما صلاها فى السماء بين يدى الله تعالى قدام عرشه جل جلاله ... (143).
از اين حديث استفاده مى شود، اصطلاح صاد در روايت كه پيامبر صلى الله عليه و آله ماءمور شد از آن وضو بگيرد و غسل كند، همان چشمه اى است كه از ركن عرش سرچشمه مى گيرد و به آن آب حيات مى گويند. صاد همان چيزى است كه خداوند با اشاره به آن فرمود: ص ‍ و القرء ان ذى الذكر (144) و نيز استفاده مى شود كه همه حالات رسول خدا صلى الله عليه و آله از قيام ، ركوع ، سجود، نشستن و ايستادن ، به وحى الهى صورت گرفته ، و هر حالتى داراى ذكر و قول است ؛ چنان كه از كتاب دعوات قطب راوندى از پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده است كه فرمود: جبرئيل از من خواست تا قرآن را كنايه از قرائت حمد و سوره ايستاده بخوانم و حمد خدا را در حال ركوع بيان كنم ، و تسبيح او را در حال سجده انجام دهم ، و در حال نشسته دعا بخوانم ؛ امرنى جبرئيل ان اقراء القران قائما، و ان احمده راكعا، و ان اسبحه ساجدا، و ان ادعوه جالسا (145).
نيز روايت ديگرى وارد شده كه از آن هم استفاده مى شود كه براى ايستادن در نماز ذكر ويژه اى است .
انسان چون خود وجود جامعى است كه همه حضرات خمس (146) را گرد آورده است ، داراى همه حالاتى است كه فرشتگان دارند، ولى فرشتگان داراى اين مقام جمعى نيستند؛ زيرا امير بيان در حق فرشتگان مى فرمايد: ان منهم سجود لا يركعون ، و ركوع لا ينتصبون ، و صافون لا يتزايلون ... (147)؛ برخى از فرشتگان در حال سجودند، ركوع نمى كنند؛ و برخى در حال ركوعند، برپا نمى ايستند؛ و گروهى در صف ايستاده اند، از جاى خود بيرون نمى روند...ولى انسان ، گاهى برپا مى ايستد، گاهى ركوع مى كند و زمانى به سجده مى رود، در حالى مى نشيند و گاه از حالت نشسته به قيام بر مى گردد، همان طور كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در معراج انجام داد. چون روايتى درباره سر ركوع آمده كه تاءويلش اين است : خدايا به يكتايى تو ايمان دارم ، گرچه گردنم را بزنى ؛ آمنت بوحدانيتك ولو ضربت عنقى . (148) اين خود نمودارى است از ساير احوال و اجزاى نماز چون قيام ، قعود و...
راز قيام
بر اين پايه ، ممكن است گفته شود راز و تاءويل قيام عبارت است از اعلام آمادگى پيكار با دشمن با نيرويى كه او را بترساند، و ايستادگى در برابر هر بلاى آشكار. زيرا نماز از چيزهايى است كه مى توان از آن در پديده هاى سخت و ناراحتى هاى غمبار، كمك گرفت چنان كه فرمود: و استعينوا بالصبر و الصلوة و انها لكبيرة الا على الخاشعين (149) همچنين اعلام فرمود: قوموالله قانتين . (150) نيز درباره اعلام به بندگى و اطاعت فرمود: يا ايها الذين امنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله (151) و فرمود:...كونوا قوامين لله شهداء بالقسط. (152)
پوشيده نيست ، آن كس كه تنها مراقبت از قيام براى خدا دارد، سرانجام بر پا دارنده عدالت خواهد بود و در مرحله بعد، در بر پا داشتن عدالت استوارتر و كوشاتر خواهد شد و به اصطلاح قوام مى گردد و بالاخره در مرحله پايانى مظهر قيوم مى شود و به تبع و عرض روى مردم به سوى او متوجه مى گردد، چنان كه در واقع و بالاصاله رو به جانب حى قيوم مى كنند و تنها قصد او را دارند.
غرض اين كه : اگر در گفتگوها از شكيبايى ، بردبارى ، تلاش ، جهاد و اجتهاد به قيام تعبير مى شود، براى آن است كه حالت ايستادن نيرومندترين حالت براى انسان است كه مى تواند براى دفاع يا حمله و هجوم تصميم بگيرد. همچنين كشف و شهود ملكوتى را همواره به تناسب حالاتى كه در مقابل خدا براى انسان پيش مى آيد، مانند حضور در پيشگاه خدا، فرمانبردارى از امر او، اظهار خوارى در آستان او و منتظر فرمان او بودن به قيام يا ركوع يا سجود يا جلوس تشبيه مى كنند.
آنچه در بر پا دارى نماز اهميت دارد، اين است كه نمازگزار براى خدا برپاى ايستد، چيزى او را ناتوان نسازد و هيچ امرى از امور او را بر زمين ننشاند، از اين رو درباره قيام در حال نماز وارد شده است : من لم يقم صلبه فلا صلاة له (153)؛ ظاهر اين حديث گرچه بيان حكمى فقهى است كه لازم است انسان در حال تكبيرة الاحرام ، قرائت و قبل از ركوع و مانند آن از مواردى كه قيام ركن يا جزء است ، ايستاده باشد، ليكن تاءويل حديث اين است كه انسان هنگام مناجات با خداوند بايد در برابر همه خاطره ها و دل مشغولى هاى نفسانى ايستادگى كند، چه رسد به مصيبتهاى بزرگ غمبار و رخدادهاى ناگوار.
چنان كه زنده كردن عدل ، اجراى قسط، كمك به ستمديده و دشمنى با ستمگر نيازمند نيرويى است كه از آن تعبير به قيام به قسط مى شود، بر حسب آنچه در شان خداوند آمده است ؛ شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولوا العلم قائما بالقسط (154) و چون خداى سبحان پيوسته گواه بر وحدانيت خويش است ، همواره قائم به قسط است . همچنين فرشتگانى كه در سخن ، بر خداوند پيشى نمى گيرند و به فرمان او عمل مى كنند (155)، و از خداوند كه حاكم بر آنهاست بيم دارند (156)، و به اندازه يك چشم بر هم زدن هم نافرمانى او نمى كنند (157)، و نيز دانشوران ، زيرا پوسته گواه بر توحيد بودن ، مستلزم همواره برپا دارنده قسط بودن است ، پس خدا پيوسته قائم است و شايد متصف بودن حضرت بقية الله اعظم عليه السلام به وصف قيام قائم نيز از اين قبيل باشد.
امتياز قيام
چون قيام براى زنده كردن كلمة الله و اعتلاى آن است ، پس هر كس آن را احيا كند و اعتلا بخشد، قائم واقعى است ، گرچه ظاهرا نشسته باشد، و كسى كه اين كلمه را زنده نگرداند و بالا نبرد، او واقعا نشسته است ، گرچه به حسب ظاهر ايستاده باشد، آن گونه كه در تفسير قيام براى جهاد و قعود از آن گفته مى شود كه مدار و ملاك ، زنده كردن دين به جهاد و اجتهاد است ، و اعتلاى كلمه حق به ايثارگرى و نثار، خواه شخص زنده كننده و اعتلا بخش ‍ ايستاده باشد يا نشسته .
افزون بر اين ، امتياز قيام از قعود تنها در يك مقوله عرضى از مقولات دهگانه است و هر يك از قيام و قعود از مقوله وضع به شمار مى روند، يعنى اعتماد و عنايتى به برپايى و نشستگى بدنى نيست ، بلكه مهم ، قيام قلبى است كه احياگر دين و حافظ اين ميراث سترگ از ضايع شدن است و شايد از اين نوع باشد فرموده اميرالمؤ منين عليه السلام ؛ و ما جالس هذالقرآن احد الا قام عنه بزيادة او نقصان ، زيادة فى هدى ، او نقصان من عمى (158)، و فرمايشى كه درباره اوصاف دوستان خدا فرمود؛ ...بهم قام الكتاب و به قاموا (159). زيرا مراد از برپايى قرآن به ايشان ، آشكار شدن دانش قرآن در دلها و ذهنهاى آنان ، و اثر عملى قرآن در اعضا و جوارح و بدنهايشان به ارشاد و تبليغ آنان است ، چنان كه مراد از قيام دوستان خدا به قرآن ، اين است كه دانش و كردارشان بر اساس قرآن باشد و مردم را كتاب و حكمت بياموزند و تزكيه و پالايش بدهند به چيزهايى كه آنان را از آتش دور و به بهشت نزديكشان كند و موجبات تقرب به لقاء الله را براى آنان فراهم سازد.
نيز از اينجا فرمايش على عليه السلام در عيب جويى نفاق و سرزنش منافق روشن مى شود؛ ...قد اعدوا لكل حق باطلا و لكل قائم مائلا (160).
حاصل سخن
حاصل اين كه : قيام ، تبلور حالتى است كه بنده به وسيله آن بر سرعت گرفتن و مسابقه توانمند مى شود، سپس به بهترين وجه براى امامت قدرت مى يابد، از اين رو كسى كه به پا ايستد و براى خدا پايدارى كند، فرشتگان بر او فرود آمده وى را به ولايت نويد مى دهند، ولايتى كه ترس و اندوه را از بين مى برد؛ ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون . (161) بنابراين ، اگر كسى به پايدارى استمرار بخشد، ممكن است فرشتگان نويد دهنده را ببيند و سخنانشان را بشنود؛ زيرا آنچه ويژه رسول الله صلى الله عليه و آله است همان است كه به خصوص تشريع بر مى گردد، اما آنچه مربوط به حفظ و نگهدارى دين - تسديدى و مانند آن - است ، مخصوص او صلى الله عليه و آله نيست و ديگران نيز مى توانند فرشته را ببينند و سخن او را بشنوند و از آن بهره مند گردند، چنان كه گذشت .
بنابراين ، آن گونه كه قيام خداوند به قسط و عدل ، منزه از حالت خاص بدنى است راز و نهان قيام نيز كه در سر نماز نهفته است منزه از حالت خاص بدنى است ، گرچه قيامى كه در ظاهر و شكل نماز اعتبار دارد، همان قيام بدنى است . از اين رو نمازگزارى كه با پروردگارش به مناجات پرداخته و به حالت ايستاده در برابر معبود قائم به قسط نمايان شده ، بايد به حال قيام باشد؛ زيرا قلبى كه قائم است اثر قيامش در اعضا و جوارح نمودار مى شود، چنان كه خشوع و فروتنى قلب نيز در فرو اندامى و خشوع جوارح تجلى مى يابد؛ زيرا از اميرالمؤ منين عليه السلام روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مردى را نگريست كه در حال نماز با ريش خود بازى مى كرد فرمود: انه لو خشع قلبه لخشعت جوارحه ؛ (162) يعنى اگر دل اين مرد خشوع مى داشت ، اعضاى وى نيز خاشع بود.
اين سخن با حديثى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه ايشان صلى الله عليه و آله گاهى در حال نماز به محاسن شريف دست مى كشيد، منافات ندارد، به حضرت گفته شد: مى بينيم در نماز به موهاى شريف صورت دست مى كشى ؟ فرمود: اين هنگامى است كه اندوهم فزونى مى يابد: فقال اذا كثرت همومى ، (163) زيرا: اولا دست كشيدن ، غير از بازى كردن است ، و منافاتى با خشوع قلبى ندارد.
ثانيا دست كشيدن به محاسن ، هنگام فراوانى اندوه ، خود يك نوع لا به و زارى به درگاه خداوند به شمار مى رود و پيامبر صلى الله عليه و آله يك اندوه بيش نداشت ، و آن بيرون آمدن قرآن از هجران بود - كه امت پيامبر آن را رها كرده بودند - (164) و ايمان امت خويش ؛ زيرا آنان به خدا و رسول صلى الله عليه و آله او كفر ورزيدند و پيامبر در پى اين امر جان خود را به هلاكت نزديك مى ساخت (165) اندوه پيامبر براى اين بود كه به آنچه از جانب خداوند آورده بود نگرويدند، اندوه هاى حضرت براى دنيايى نبود كه وصى وى آن را سه طلاقه كرد (166)، چه رسد به خود او. اين بود پاره اى از اسرار نماز.
راز ركوع و سجود
تاءويل ركوع و سجود آن است كه نمازگزارى كه با پروردگار خويش مناجات مى كند، هنگام ركوع گرچه پشت و گردن خويش را به جلو مى كشد و سپس ‍ براى فرمان بردن از خداوند مى ايستد و خويش را استوار مى كند، ولى همه اينها نسبت به دشمن خدا و دشمن امر و نهى اوست ، كه همان شيطان فريبكار، نفس اماره و دنياى سر تا پا فريب باشد. اما نسبت به خداوند متعال هر قيامى نزد او قعود و هر اعتدال و استقامتى نزد او خميدگى و هر گردن كشيدنى نزد او شكستگى است ؛ زيرا هر زنده اى نسبت به او مرده ، و هر دانايى نسبت به او نادان ، و هر توانايى نسبت به او ناتوان است ، چون هر چيزى نسبت به وجه الله باقى ، نابود و فانى شدنى است .
از اين رو اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: كل قوى غيره ضعيف ، و كل مالك غيره مملوك ، و كل عالم غيره متعلم ، و كل قادر غيره يقدر و يعجز، و كل سميع غيره يصم عن لطيف الاصوات ، و يصمه كبيرها، و يذهب عنه ما بعد منها، و كل بصير غيره يعمى عن خفى الالوان و لطيف الاجسام ، و كل ظاهر غيره باطن و كل باطن غيره غير ظاهر . (167)
بر اين پايه ، نمازگزارى كه با خدا مناجات مى كند، بايد خم شود و ركوع كند يا سجده بجاى آورد تا هر آنچه راز نهان در مرحله تنزل است به شكل ركوع و سجود نمودار شود، چنان كه خم كردن پشت و كشيدن گردن به علامت آماده بودن براى جانبازى گرچه عنوان ركوع يا سجود بر خداوند متعال را همچنان داراست ، ليكن نسبت به دشمنان دين خدا قيام و استوارى است . همان گونه قيام نيز گرچه براى دفاع از كيان دين ، قيام به شمار مى آيد ولى نسبت به حضرت قيوم محض ، كرنش و انحطاط است ، چنان كه امير موحدان ، على عليه السلام درباره خداوند فرمود: غنى كل فقير، و عز كل ذليل ، و قوة كل ضعيف (168) زيرا هر چيزى نزد خداوند خاكسار و ساجد است ، و هيچ چيز سود و زيان چيز ديگر را دارا نيست .
بنابراين ، اولا هر توانايى در قياس با خداوند متعال ناتوان است . ثانيا گرچه نسبت به احيا و زنده كردن امر و فرمان خداوند و دفاع از دين او توانمند باشد، ولى توانايى اصيل و ذاتى او نيست بلكه به طفيل و پيروى از توانايى قادر مطلق است ؛ زيرا نيروى او برخاسته از توانايى خداوندى است كه نيرو بخش هر ناتوان است . از اين رو نبايد امر بر هيچ كس اشتباه شود و خود را نيرومند ببيند، بلكه بر انسان است كه نخست خردمند باشد، سپس همه دستگاه هاى ادراكى و تحريكى خويش را كه از پيروان و همراهان خرد هستند، به پيروى از خرد و تعقل وادار كند، و اين گونه بينديشد كه با نيرو و توان خداوند است كه مى ايستد و مى نشيند و قيام مى كند و خم مى شود و دفاع مى كند و حمله ور مى شود، و بر همين منوال است ساير اوصافى كه برخى از آنها نسبت به خداوند سنجيده مى شود و برخى نسبت به دفاع از حرمتهاى دين او.
ركوع و نيز سجود از اركان اساسى و اصلى نماز به شمار مى آيد و نمادى از فروتنى و تسليم در آستانه و ساحت ربوبى محسوب مى شود، از اين رو در آياتى چند از قرآن ، گاه بنده به نماز و به برپا دارى آن ماءمور است ، و گاهى او را به برپا دارى ركوع و سجود دستور داده اند، مانند: يا ايها الذين امنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم و افعلوا الخير لعلكم تفلحون (169).
تمثل عملى فروتنى
هر يك از ركوع و سجود نوعى خضوع عملى در پيشگاه خداى متعال است ، لذا در هر يك نوعى خضوع قولى نيز مقرر شده و در هر دو، تسبيح سبحان ربى العظيم و بحمده و سبحان ربى الاعلى و بحمده تشريع شده است . صدوق رحمه الله در كتاب علل الشرايع علت آن را اين گونه بيان كرده كه بنده با فروتنى ، افتادگى ، پرستش ، پارسايى ، خوارى ، رام و تسليم بودن ، تواضع و نزديك شدن به پروردگار، تقديس كننده او، بزرگ دارنده و شاكر آفريننده و روزى رسان خويش است . (170)
اما درباره دو بار سجده كردن و ذكر ويژه آن ، روايتى نقل شده كه شاهد گفته پيشين است ؛ از اميرالمؤ منين عليه السلام درباره معناى سجود پرسش شد حضرت فرمود: خدايا مرا از آن آفريدى ، يعنى از خاك . معناى سر برداشتن از سجود اين است كه مرا از زمين خارج كردى و سجده دوم ، يعنى دوباره مرا به زمين بازخواهى گردانيد، و سر برداشتن از سجده دوم ، يعنى دگر بار مرا از زمين بيرون مى آورى ، و معناى گفتن سبحان ربى الاعلى و بحمده اين است كه سبحان به معناى منزه داشتن پروردگار و اعلى يعنى در آسمانها برتر و بالاتر به گونه اى است كه همه بندگان پايين تر از اويند و همه را با بلند مرتبه گى خويش مقهور ساخته ، تدبير امور به دست اوست و نيكيها و برترى ها به سوى او بالا مى روند.
نيز پيشوايان دين عليه السلام درباره علت دو سجده فرموده اند: چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در شب معراج به آسمان بالا رفت و عظمت پروردگارش را مشاهده كرد، به سجده افتاد، وقتى سر از سجده برداشت باز عظمت پروردگار را مشاهده كرد، دوباره به سجده رفت ، بر اين اساس ، سجده دوبار واجب شده است . (171).
بنابراين ، نمازگزارى كه به راز نماز آشناست ، هر چه را در توجيه احكام ، اذكار و افعال نماز گفته شده و يا ذكر مى شود، وسيله شهود چيزى قرار مى دهد كه نزد خداوند گنجينه است و براى خواص اولياى او ذخيره شده و عبارت است از اسماء الحسنى نامهاى نيك و صفات برتر خداوند. بنده راز جو پس از سير به سوى آنها به جانب شدن مى گردد؛ زيرا حركت و سير، مقدمه شدن است ، و شدن همان راز واقعى است و پايين تر از آن هر چه گفته شده يا مى شود، همه از قبيل آداب ، حكمتها و سنتهايى است كه ذاتا هيچ ربطى به راز و نهان نماز ندارد كه امرى عينى ، خارجى و تكوينى است ، چون اينها كجا و يك سلسله مفاهيم ذهنى ، يا احكام اعتبارى كجا، كه خارج از جهان اعتبار، هيچ اثرى براى آنها نيست .
حال نماز گزار در نماز
نمازگزار چون در كمال ذلت اطراف كعبه عزت ربوبى گردش مى كند، و گرد عرش ملكوت و كرسى جبروت با همه سرشكستگى ، خوارى ، ذلت و فروتنى مى گردد و نزد خداى سبحان به منتهاى كوچكى و خردى قرار مى گيرد، از اين رو حالات خويش را در نماز زينت نمى دهد، بلكه بنده اى در همه احوال خاكسار است و بدين گونه مشمول اين آيه است : الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم ... (172).
چنان كه آن كس كه قادر بر قيام است و مى تواند بايستد، و آن كس كه بر نشستن تواناست و نمى تواند بايستد، و همين طور كسى كه به پهلو آرميده يا به پشت خوابيده و از نشستن ناتوان است ، نيز مشمول آيه مزبور است ؛ زيرا از مولايمان حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود: شخص سالم نمازش را ايستاده يا نشسته مى خواند، بيمار نشسته نماز مى گزارد، و آن كس كه از او ناتوان تر است ، در حالى كه به پهلو آرميده نماز مى خواند (173).
رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز فرمود: بيمار نمازش را ايستاده مى خواند و اگر نتوانست ، نشسته بجا مى آورد، و چنانچه نتوانست ، به پهلوى راست نماز مى خواند و اگر باز هم نتوانست ، به پهلوى چپ آرميده و نماز مى گزارد، و اگر نتوانست ، بايد به پشت خوابيده و با اشاره نماز بخواند و صورت خويش را به جانب قبله قرار مى دهد، و سجودش را با اشاره اى فروتر از اشاره ركوع مى گزارد. (174)
از اينجا روشن مى شود، آن خضوع و فروتنى كه روح نماز را تشكيل مى دهد، در همه احوال و افراد نماز متبلور است . آرى هر يك از ركوع و سجود ويژگى مخصوصى به خود دارند؛ زيرا در حديث آمده است : ان العبادة العظمى هى الركوع والسجود . (175) ركوع و سجود با هم تلازم دارند؛ زيرا هيچ نمازى نيست كه داراى ركوع باشد، ولى سجده در آن نباشد. (176)
همان طور كه تاءويل كشيدن گردن در ركوع اين است كه به خدا ايمان دارم هر چند گردنم زده شود، تاءويل اصل ركوع نيز همين است ، چنان كه از اميرالمؤ منين عليه السلام سؤ ال شد معناى ركوع چيست ؟ فرمود: معناه آمنت بك ولو ضربت عنقى . (177) ذكر مستحبى ماثور ركوع نيز با اين تاءويل تناسب دارد، چنان كه از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمود: هر گاه خواستى ركوع بجا آورى در حال ايستاده بگو: الله اكبر سپس ركوع كن و بگو: اللهم لك ركعت ، و لك اسلمت ، و بك آمنت ، و عليك توكلت ، و انت ربى ، خشع لك قلبى و سمعى و بصرى و شعرى و بشرى و لحمى و دمى و مخى و عصبى و عظامى و ما اقلته قدماى ، غير مستنكف و لا مستكبر و لا مستحسر، سبحان ربى العظيم و بحمده ...؛ (178) يعنى خدايا براى تو ركوع كردم و تسليم تو شدم ، به تو گرويدم و بر تو توكل كردم ، تو پروردگار من هستى ، قلب ، گوش ، چشم ، مو، پوست ، گوشت ، خون ، مغز، اعصاب و استخوان هايم و آنچه پاهايم برداشت با همه وجود خاشع تو هستند، بدون هيچ انكار و تكبر و ماندگى ، منزه است پروردگار بزرگم و من ستايش او مى گويم .
تاءويل و پيام مشترك بين اصل ركوع و كشيدن گردن در ركوع ، اعلام پا برجا بودن بر ايمان است - هر چند مشكلى پيش بيايد - و تفاوت اين دو در آماده سازى مبادى و مقدمات است و همان گونه كه ركوع ، براى خداوند متعال فروتنى به حساب مى آيد، سر برداشتن از ركوع نيز تواضع به خداوند و ايستادگى بر امتثال فرمان اوست (179)، چنان كه گذشت .
درباره اهميت ركوع و سجود در نماز اسحاق بن عمار گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه خانواده و زنان خويش را موعظه مى كرد و مى فرمود: لا تقلن فى ركوعكن و سجودكن اقل من ثلاث تسبيحات ، فانكن ان فعلتن ، لم يكن احسن عملا منكن ؛ (180) يعنى در ركوع و سجودتان كمتر از سه سبحان الله مگوييد، به راستى كه اگر چنين كنيد، كسى از شما نيكوكارتر نيست .
فرق ميان ركوع و سجود
راز مشترك ركوع و سجود تسليم و فروتن بودن در آستان حضرت معبود است و تفاوت ركوع و سجود در اين است كه سجود، چون فروتر از ركوع است ، نماد و تمثل چيزى است كه به خداوند سبحان نزديك تر است ، چون بنده هر اندازه به تواضع نزديك تر شود، احتمال رسيدنش به خدا بيشتر مى شود، از اين رو در نصوص فراوانى وارد شده اقرب ما يكون العبد من الله عزوجل و هو ساجد (181). به گواهى آيه پايانى سوره علق كه از سوره هايى است كه سجده واجب دارد، در اين آيه امر به سجده و تقرب با هم شده است . براى اهميت سجده ، مصلا را مسجد ناميده اند وقتى كه عنوان مسجد به خود بگيرد، علت نامگذارى جايگاه نماز به مسجد براى اين است كه مهم ترين اجزاى نماز، يعنى سجده خاستگاه عروج است . از اين رو خداى سبحان مى فرمايد: سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله (182).
مسجد اين گونه ، مبدا سير حركت شبانه پيامبر صلى الله عليه و آله به معراج قرار گرفت كه آغاز آن از مسجدالاقصى و پايانش به ثم دنا فتدلى * فكان قاب قوسين او ادنى (183) ختم شد، چنان كه مهم ترين چيز مشاهده شده در معراج و تمثل يافته در آن ، مناجات بنده و مولا در لباس ‍ نمازى بود كه بنده در برابر مولا و به امر و ارشاد او بجا آورد، و از اينجا بود كه نماز، معراج نمازگزارى شد كه با پروردگار خويش به مناجات پرداخت ، چنان كه گذشت .
از چيزهايى كه اهميت سجود را بيان مى كند، اين سخن است كه خداوندى كه همه چيز را مى بيند - ولى نه با چشم ظاهر، گر چه او بيناى على الاطلاق است - در خصوص قيام و سجده براى خداى متعال عنايتى ويژه دارد؛ از اين رو فرموده : الذى يريك حين تقوم و تقلبك فى الساجدين (184)؛ آن كس كه چون به نماز برخيزى تو را مى بيند، و حركت تو را در ميان سجده كنندگان مى نگرد. بى شك در اين كه خداوند سجده را - همچون قيام براى خدا - خاطر نشان ساخته خصوصيتى وجود دارد، مانند اين كه خداوندى كه همه چيز را مى بيند، تصريح مى كند حالت ويژه اى از حالتهاى بنده را مى نگرد كه او را از مولاى خويش دور مى سازد، درست در برابر حالت ويژه اى كه وى را به مولا نزديك مى كند، چون خدا مى فرمايد: الم يعلم بان الله يرى (185). اين آيه تشويق به لزوم حياى بنده از خداست ، كه بالاتر از ترساندن از عقوبت او به آتش دوزخ است .
غرض اين كه خداوند بدون داشتن عضو بينايى ، همه چيز را زير نظر دارد، جز اين كه اهتمام به امرى كه به آن تشويق كرده و يا از آن بر حذر داشته سبب تصريح به اين است كه خداوند آن را مى بيند. و از همين قبيل است تصريح به قيام براى خدا همراه با قيام كنندگان و سجود براى او همراه با سجده كنندگان ؛ زيرا هر يك از قيام و سجود تحت نظر و رويت ويژه خداوند قرار دارد، چنان كه مفاد آيه قبل بود. (186)
اهميت سجده
از چيزهايى كه به اهميت سجود توجه مى دهد اين است كه خداى سبحان حضرت آدم عليه السلام را به چيزى بزرگ تر از سجده و كرنش فرشتگان در برابر او گرامى نداشت ، گرچه اين سجده چيزى جز عبادت خداوند و پيروى فرمان او نبود؛ چنان كه ملاك يكتاپرستى و مدار نهى از شرك عبادى همان دستور به سجده بر خداوند و نهى از سجود بر غير اوست ، و پايه عبادت همه اشيا و فرمانبردارى آنها از خداوند نيز سجده است ؛ بر اين نكته كلام خداوند متعال در اين آيه دلالت دارد: ولله يسجد ما فى السموات و ما فى الارض . (187)
مسئله معاد
عنايت به امر معاد نيز سبب شده خداوند متعال براى معاد گاهى استدلال كند، و زمانى بر آن گواه آورد و در مرتبه سوم مثال بزند.
اما استدلال بر معاد، هم از آيات فراوانى كه دلالت بر قدرت مطلقه در ناحيه فاعل خداوند دارد، استفاده مى شود، و هم از امكان بازگشت - مانند مرحله آغازين كه از هيچ آفريده شد - از ناحيه قابل .
گواه آوردن بر معاد نيز از بسيارى از آيات استفاده مى شود. اين دسته آيات دلالت دارند كه مردن و برانگيخته شدن هم سنگ خواب و بيدارى است ؛ مانند: و هو الذى يتوفاكم باليل و يعلم ما جرحتم بالنهار ثم يبعثكم فيه ليقضى اجل مسمى ثم اليه مرجعكم ثم ينبئكم بما كنتم تعلمون . (188)
اما مثال بر معاد، همان است كه قبلا در تاءويل سجود گذشت كه انسان از خاك آفريده شده سپس به خاك بر مى گردد، دوباره از آن برانگيخته مى شود. بنابراين ، نمازگزارى كه در هر ركعت دو مرتبه سجده مى كند، در حقيقت معاد براى او تمثل پيدا مى كند، همان معادى كه شدن او به سوى آن است . پس كسى كه به راز نماز پى ببرد، بر مواقف قيامت آگاهى مى يابد و آن را چنان مى بيند كه برپا شده و آتش آن هر كسى را كه از خدا اعراض كند و رو بگرداند، به جانب خود فرا مى خواند. (189) پس ، با جديت هر چه تمام به مجاهدت بر مى خيزد و مى كوشد تا آتش دوزخ را فرو نشاند، چنان كه از امام زين العابدين عليه السلام رسيده است كه حضرتش در نماز بود و آتش سوزى رخ داد، ايشان هيچ توجهى نكردند تا نماز تمام شد، وقتى به جاى خويش قرار گرفت ، گفته شد ما الذى الهاك عنها؟ قال : الهتنى عنها النار الكبرى (190). غرض اين كه دو سجده ، نمادى از آغاز زندگى و مردن و بازگشت به خاك است ؛ پس نيك بينديش تا راز آن را بيابى .
عظمت سجده در روايات
از روايات گواه بر اين كه سجده در دست يازى به فضايلى ويژه چون بهشت ، محشور شدن با اهل بيت عصمت و مانند آن نقش دارد، حديثى است كه كلينى - قدس سره - از امام صادق عليه السلام نقل مى كند:
- مردى بر پيامبر صلى الله عليه و آله مى گذشت ، ديد حضرت مشغول تعمير برخى از اتاقهاى خود بود، عرض كرد: اى رسول خدا اجازه بده شمار را كمك كنم ؟ فرمود اختيار با توست . چون از كار دست كشيد پيامبر صلى الله عليه و آله سر به زير افكند و ساكت شد، سپس فرمود: آرى پذيرفتم ؛ و چون مرد خواست برود به او فرمود: اى بنده خدا اعنا بطول السجود؛ به شرطى كه ما را سجده طولانى يارى دهى (191). اين حديث بر اين مطلب دلالت دارد كه اصل سجود و طولانى شدن آن در رسيدن به نعمت فراوان و فضل ويژه خداوند نقش دارد.
- گروهى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده عرضه داشتند: اى پيامبر خدا بهشت پروردگارت را بر ما تضمين فرما، فرمود: على ان تعينونى بطول السجود؛ (192) به شرط اين كه مرا با طولانى كردن سجده يارى رسانيد.
- شبيه اين ، حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ربيعة بن كلب است . وى چون از پيامبر درخواست دعاى بهشت كرد، حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: اعنى بكثرة السجود؛ (193) مرا به فراوانى سجده يارى ده .
- نيز مردى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: اى پيامبر خدا! گناهان من زياد و عمل من اندك است ، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اكثر السجود، فانه يحط الذنوب كما تحط الريح ورق الشجر . (194)
مفاد اين دسته روايات كه تنها برخى از آنها را ذكر كرديم ، اين است كه براى اصل سجود، طولانى كردن آن و فراوان سجده كردن ، سهم بزرگى در دست يازى به شفاعت جهت آمرزش گناهان و رسيدن به مقام رضوان ، يعنى بهشت با درجات آن است .
معناى سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: اعنى ...؛ مرا كمك كن آن است كه عبد مى تواند از نماز كمك بگيرد، چنان كه خداى سبحان فرمود: و استعينوا بالصبر والصلوة . (195) اين يارى طلبيدن به جهت چند امر است كه از جمله آنها رسيدن به شفاعت است و از مهم ترين اجزاى نماز كه از آن يارى مى جويند، سجده است . بنابراين ، كسى كه نماز گزارد و سجده اش را طولانى كند براى رسيدن به بهشت ، از شفاعت نماز و سجود يارى گرفته چنان كه هر كس سجده اش را طولانى گرداند، با اين عمل براى محشور شدن با پيامبر صلى الله عليه و آله استعانت جسته است .
- در روايت ديلمى از اميرالمؤ منين عليه السلام مى خوانيم : مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: مرا كارى بياموز كه خداوند و آفريده هاى او دوستم بدارند، و خداوند مالم را زياد گرداند، و بدنم سالم باشد، و عمرم طولانى گردد و با تو محشورم فرمايد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: درخواست تو حاوى شش خصلت است كه به شش خصلت نياز دارد: اگر مى خواهى خداوند دوستت بدارد، از او بترس و تقوا پيشه ساز، و اگر مى خواهى آفريده هاى خدا تو را دوست بدارند، به آنان نيكى كن ، و آن چه را در دست دارند رها كن ، و اگر مى خواهى خدا مال تو را فزونى بخشد، زكات مالت را بپرداز، و اگر مى خواهى خداوند تنت را سالم دارد، صدقه زياد بده ، و اگر مى خواهى خداوند طول عمرت بخشد، صله رحم بجا آور، و اگر مى خواهى خدا با من محشورت فرمايد، در برابر خداوند يكتاى قهار سجده ات را طولانى كن . (196)
چون طول سجود و زياد نمودن آن را فضليت ويژه اى ، جدا از اصل سجود است ، در حديث آمده است كه : ميان دو چشم پيشانى حضرت على بن الحسين ، امام سجاد عليه السلام از بسيارى سجود، نشان سجده اى بود، گويا زانوى گوسفند (197) و مواضع سجود آن حضرت چنان پينه دار بود كه گويى جاهايى از بدن شتر است كه هنگام خوابيدن آنها را بر زمين قرار مى دهد. (198)
- ابن طاووس درباره امام سجاد عليه السلام روايت مى كند كه حضرتش به صحرا رفت غلام آن حضرت در پى او روان شد و وى را ديد بر سنگى خشن در حال سجده است . اذكار سجده حضرت را شمرد، هزار مرتبه اين ذكر بود: لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله تعبدا و رقا، لا الا الله ايمانا و تصديقا سپس سر برداشت (199).
- چون براى طول سجود و فراوانى آن اثر مهمى است ، حضرت ابراهيم عليه السلام فراوان سجده مى كرد و چنين بود كه خداوند او را خليل و دوست خود گرفت ، چنان كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد. (200)
- منصور صيقل ، درباره طولانى بودن سجود امام صادق عليه السلام گويد: در بازگشت از سفر حج به مدينه گذر كردم ، كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده بر او سلام دادم ، ناگهان متوجه امام صادق عليه السلام شدم كه در حال سجده بود، منتظر نشستم تا حدى كه خسته شدم ! با خود گفتم تا ايشان در سجده است ، ذكر تسبيح مى گويم . بيش از سيصد و شصت مرتبه ذكر سبحان ربى العظيم و بحمده ، استغفرالله ربى و اتوب اليه گفتم تا حضرت سر از سجده برداشت ، سپس ايستاد. (201)
- حفص بن غياث گويد: امام صادق عليه السلام را ديدم كه در ميان بستانهاى كوفه قدم مى زد، به درخت خرمايى رسيد و نزد آن وضو گرفت ، به نماز ايستاد و به ركوع و سجده رفت ، در سجود او پانصد تسبيح شمردم ، سپس به آن درخت تكيه كرد و فراوان دعا نمود، آن گاه فرمود: اى حفص به خدا سوگند اين درخت همان درختى است كه خداوند - عزوجل - به مريم خطاب فرمود: و هزى اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا . (202)
- از اين رو امام صادق عليه السلام مى فرمايد: سجود، نهايت بندگى از ناحيه بنى آدم به شمار مى رود. (203) سلمان فارسى - قدس سره - نيز گفته است : اگر سجود بر خدا و همنشينى با مردمى نبود كه چنان سخن پاك بر زبان مى رانند كه گويا بوى خوش ميوه از دهان آنان مى تراود، هر آينه من آرزوى مرگ مى كردم (204). چنان كه خداى سبحان در مدح و ثناى سجده كنندگان مى فرمايد: سيماهم فى وجوههم من اثر السجود؛ (205) علامت مشخصه آنان در اثر سجود در چهره ها يشان است ، زيرا سجده طولانى و فراوان بر پيشانى انسان اثر مى گذارد و در آن نشانه سجده نقش مى بندد.
- در مذمت كسانى كه فاقد نشانه ايمان و سجود هستند، سخن اميرالمؤ منين عليه السلام رسيده است كه مى فرمايد: انى لا كره للرجل ان ارى جبهته جلحاء، ليس فيها اثر السجود . (206) جلحاء پيشانى است كه موى آن از دو طرف سر ريخته باشد، و كسى كه سجده اش را طولانى سازد و يا فراوان سجده كند، موى پيشانى او مى ريزد، يا پيشانى او نشانه مى گيرد، آن گونه كه خداوند در آيه پيش گفته وصف فرمود.
- امام سجاد عليه السلام به مردمى كه گمان مى كردند از شيعيان اهل بيت هستند فرمود: ...اين السمعة فى الوجوه ؟ اين اثر العبادة ، اين سيماء السجود، انما شيعتنا يعرفون بعبادتهم و و شعثهم ، قد قرحت منهم الاناف و دثرت الجباه و المساجد . (207)
جز آنچه گذشت ، كه سجده نماد آفرينش انسان از خاك ، بازگشتن به خاك و دگر باره سر از خاك برداشتن است ، راز همه اينها حديث زير است :
- ان الارض التى يسجد عليها المومن يضى ء نورها الى السماء .(208) معلوم مى شود زمين تيره اى كه سجده كننده چه بسا آن را كم بشمرد، به بركت سجده اى كه درون آن روشنايى است ، به آسمان سبزى كه بر او سايه افكنده پرتو افشانى مى كند.
بنابراين ، وقتى سجود نور و روشنايى باشد، سجده كننده از نور بيشترى برخوردار است ؛ زيرا بهتر از خوب ، خوبى كننده است ، چنان كه اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: فاعل الخير خير منه (209). زيرا پديده آورنده ، نيرومندتر از پديده خويش است و كار، ناتوان تر از كارگر است . بنابراين ، وقتى سجده ، وصف حال سجده كننده باشد، سپس اين حالت ملكه او شود، و بعد از ملكه شدن بر اثر ترقى ، فصل مقوم ذات اصلى او گردد - فصل مقوم ، يعنى چيزى كه از ذات خارجى و حقيقت عينى او خارج نباشد، نه فصلى كه در عالم مفهوم و اعتبار ماهيت لحاظ مى شود - در اين صورت سجده كننده پرتو افكن مى گردد، يعنى داراى نورى مى شود كه به كمك آن در ميان مردم راه مى رود (210) و اين خود براى رازدار بودن سجود كافى است . شايد مقصود آنچه گفته شده : آن كس كه براى شكر سجده مى كند، وجه خدا را مى بيند، (211) منظورش همين نور باشد.
- رواياتى نيز در اين باره وارد شده است كه سجده ، مخصوص خداوند است و آنچه فرشتگان براى آدم عليه السلام بجا آوردند و يعقوب عليه السلام و فرزندانش براى يوسف عليه السلام انجام دادند، سجده بر خدا و پرستش و فرمانبردارى از دستور او بود كه از روى محبت نسبت به حضرت آدم عليه السلام و برترى او، و براى احترام و گرامى داشت حضرت يوسف عليه السلام صورت گرفت . (212)

آنچه در اين بخش روشن شد
اول . عمل نماز مانند ذكر آن داراى راز است ، و انسان موجودى است كه حضرات پنجگانه را در خود گرد آورده است ، و تاويل قيام در حال نماز، اعلام به پايدارى در برابر هر دشمنى است .
دوم . كسى كه كلمه الله را زنده كند، او قائم و برپا دارنده است ، گرچه نشسته باشد و دست به شمشير نبرد، و كسى كه در زنده دارى اين كلمه كوتاهى ورزد قاعد و زمين گير است ، گرچه به حسب ظاهر ايستاده باشد.
سوم . قيام ، نمودار و تمثل حالتى است كه مؤ من با آن توان مى يابد تا از مقام مقدس ولى دفاع كند يا بر دشمن بتازد.
چهارم . كسى كه به منظور فرمان خدا قيام كرده ، فرشتگان نويد بخش بر او فرود مى آيند، و چه بسا پوينده راه استقامت ، آنان را مشاهده كند.
پنجم . راز قيام ، از حالت جسم ، منزه و پيراسته است ، چنان كه قيام به معناى تحمل سختى و رنج امتثال نيز از حالتهاى جسم منزه است ، گرچه از مختصر حالت بدنى خالى نيست .
ششم . خشوع قلب ، در اعضا آشكار مى شود؛ زيرا اعضا به مزله امت و قلب ، پيشواى آنهاست .
هفتم . وقتى اندوه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله افزون مى شد، به هنگام نماز دست به محاسن شريف مى كشيد.
هشتم . ركوع و سجود، تمثل و نماد فرمانبردارى از خداوند است ، و هر چه به عنوان قيام بر پيكار با دشمن خدا باشد، نزد خداى سبحان فروتنى ، قعود و خود را كوچك شمردن است ؛ زيرا هر نيرويى نسبت به قادر مطلق ، ضعيف و زبون است ، چنان كه براى خدا در خانه نشستن ، قيام بر عليه دشمن خدا به شمار مى آيد.
نهم . اهتمام به ركوع و سجود سبب شده كه چون نماز به وجوب اين دو نيز امر شود. ذكر ركوع و سجود نيز مناسب با خود ركوع و سجود وارد شده است .
دهم . سجده و تكرار آن ، نمادى از پيدايش آغازين از خاك ، بازگشت به آن ، و برانگيخته شدن از آن است .
يازدهم . كسى كه با پروردگار خويش مناجات مى كند، در هيچ حال او را از ياد نمى برد، از اين رو حالت ايستاده ، نشسته ، به پهلو آرميده ، بر پشت خوابيده ، به ياد اوست .
دوازدهم . كشيدن گردن و استواى پشت در ركوع ، نمادى از گوش به فرمان بودن تام است ، چنان كه اذكار مستحبى ركوع كه از پيشوايان دين عليه السلام روايت شده ، گواه آن است .
سيزدهم . فرق سجود و ركوع - با توجه به اين كه هر دو در اصل زبونى و ذلت مشترك اند - اين است كه سجود، چون فروتر از ركوع است ، اين آمادگى را به وجود مى آورد كه بنده به مولا نزديك تر گردد.
چهاردهم . اهميت به سجده سبب شده كه جاى نماز را مسجد جاى سجده نام نهند، نه جاى ساير اجزاى نماز؛ و مسجد اولا مبدا سير شبانگاهى قرار گيرد و ثانيا مبدا معراج .
پانزدهم . سجود اثرى دارد كه شرع مقدس آن را اهميت داده و از آن ياد كرده است و ساير احوال نماز را اين گونه ياد نكرده است . خداوند سبحان حضرت آدم عليه السلام را با فرمانى كه به فرشتگان داد و آنان را امر به سجده فرمود، گرامى داشت ، چنان كه از سجود بر غير خود نهى فرمود.
سجود، چنان كه گذشت در برابر استدلال و استشهاد بر معاد، تمثلى عينى از معاد است .
شانزدهم . سجده طولانى به شفيع كمك مى كند و نشانه اى از داخل شدن به بهشت است ، چنان كه فراوانى سجده اثرى مهم در فرو ريزى گناه دارد، و اثر ديگر آن محشور شدن با پيامبر صلى الله عليه و آله است .
هفدهم . آثار سجده طولانى و آثار فراوانى سجده ، در چهره مبارك حضرت سجاد عليه السلام مشهود بود.
هيجدهم . خداى سبحان حضرت ابراهيم عليه السلام را براى طولانى كردن سجده و فراوانى آن دوست خود گرفت .
نوزدهم . امام صادق عليه السلام سجده هايى طولانى داشت . سجده ، پايان بخش و منتها درجه بندگى و عبوديت است . شايسته است مؤ من داراى سيمايى با نشانه سجده باشد، و ناپسند است كه پيشانى مؤ من از اثر سجده تهى باشد. كسانى شيعه هستند كه در چهره هايشان اثر سجده نمايان است .
بيستم . سجده گاه نمازگزار، براى اهل آسمانها مى درخشد و براى سجده كننده نورى قرار داده مى شود كه در پرتو آن در ميان مردم راه مى رود.
بخش پنجم : راز قنوت ، تشهد، سلام و...
شكى نيست كه جهان تكوين با زير ساخت فرمان پذيرى و هدايت ، نظم يافته و در آن ، مجالى براى نافرمانى و گمراهى نيست ؛ زيرا مهار هر موجود تكوينى تنها به دست خداى سبحان است و آن پروردگار بلند مرتبه ، بر راه راست است و هر چه مهار هستى اش به دست كسى باشد كه بر راه راست است ، قطعة ره يافته و هدايت شده است ؛ اين نكته از اين آيه استفاده مى شود: و ما من دابة الا هو اخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم . (213) اين آيه بر دو اصل مذكور دلالت دارد، و چون جهان تكوين عرصه اى براى سرپيچى ، تمرد و نافرمانى نيست ، پس در جهان امكان هر موجودى با كمال ميل و رغبت ، از پروردگار خويش فرمانبردار است ، چنان كه از اين آيه استفاده مى شود: فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين . (214)
بنابراين ، آنچه از گمراهى و فريبكارى مشاهده مى شود، تنها در جهان تشريع است ، چون مكلف در پيمودن هر يك از دو راه هموار يا فريبنده اختيار دارد، و به راستى عبادت - به ويژه نماز - براى هماهنگى دو نظام تشريع شده است ، پس در نماز، احوال تمثل نظام تكوين ، از قبيل فرمان پذيرى و هدايت ، تشريع يافته است .
از جمله احوال نمايان گر خضوع ، قنوت است ؛ زيرا قنوت عبارت است از لابه ، مويه و تبتل (215)، يعنى ترك محبت دنيا و توجه و اخلاص در برابر پروردگار جليل ، و چون خداى سبحان جواد است ، آرزومندانش را نااميد و گدايان درگاه خويش را ماءيوس نمى كند.
امام صادق عليه السلام فرمود: هيچ بنده اى دست به جانب خداى عزيز و غالب بالا نمى برد، جز اين كه خداوند حيا مى كند آن دست را خالى و پوچ برگرداند، از اين رو آنچه مى خواهد از فضل خويش در آن دست قرار مى دهد. بنابراين ، هر گاه يكى از شما دست به دعا برداشت ، پايين نياورد جز اين كه به صورت خويش بكشد. (216) اين معنا غير از ثمره اى است كه از ذكرهاى قنوت عايد بنده مى شود، ذكرهايى كه بيانگر التماس و لابه و بيچارگى عبد است و مى فهماند كه حالت خاكسارى از بنده جدايى ناپذير است و او نمى تواند از چنين حالتى خارج گردد. مانند دعايى كه در نماز وتر خوانده مى شود: ...پروردگارا بد كردم ...اين دستهاى من به كيفر بدكردارى هايم در برابر توست ، و اين گردن من است كه در مقابل آنچه انجام داده است ، خضوع دارد.... (217)
درباره اهميت قنوت كه نمودى از يك راز تكوينى است و سبب همسانى راز تكوينى و نظام تشريع است ، حضرت حسين بن على عليه السلام فرمود: از آن زمان كه پسرى شش ساله بودم ، مى ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله در همه نمازها قنوت مى خواند. (218) آن حضرت به گونه اى بود كه در همه نمازهاى جدش صلى الله عليه و آله حاضر مى شد و فردى پاك ، هوشمند، مراقب و حسابگر بوده همه چيز را زير نظر داشت تا هر آنچه را جدش انجام مى دهد، برايش روشن شود؛ زيرا مردم ماءمورند احكام را از سنت و روش پيامبر صلى الله عليه و آله اخذ كنند.
امام صادق عليه السلام نيز درباره اهميت قنوت مى فرمايد: هر كس عمدا قنوت را ترك گويد نماز نخوانده است ؛ من ترك القنوت متعمدا فلا صلاه له (219) يعنى نمازش كامل نيست ؛ زيرا هدف نماز هدايت به نظام تكوين است ، يعنى پيروى كامل و هدايت فراگير، و قنوتى كه مظهر تام انقطاع و بريدن از دنيا و پيوستن به پروردگار جليل و لابه به درگاه اوست ، سبب كمال نماز است و آنگاه ترك شود، نماز كمال برتر خويش را از دست داده است .
راز تشهد
اصل تشهد، در معراج به شكل كنونى درآمد، چون وقتى رسول خدا در نماز خواست بپا خيزد، گفته شد: اى محمد بنشين ، پيامبر صلى الله عليه و آله نشست ، در اين هنگام وحى آمد: اى محمد! چون نعمت خويش بر تو ارزانى داشتم نام مرا ببر، از اين رو به پيامبر صلى الله عليه و آله الهام شد بگويد: بسم الله و بالله و لا اله الا الله و الاسماء الحسنى كلها لله ؛ به نام و كمك خدا، و هيچ خدايى جز خداى يكتا نيست و نامهاى نيك همه از آن خداست . سپس خداوند به او وحى فرمود كه اى محمد بر خود و اهل بيت خويش درود بفرست ، پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : صلى الله على و على اهل بيتى (220)؛ درود خدا بر من و اهل بيت من .
تاءويل تشهد بنابر آنچه در روايت جابر بود، عبارت است از تجديد ايمان ، بازگشت به اسلام ، و اقرار به برانگيخته شدن پس از مرگ ؛ و تاءويل گفتن درودها گرامى داشت خداى سبحان و بزرگداشت اوست از آنچه ستمگران گفته اند، والحاد پيشگان وصف كرده اند.
قبلا اين نكته گذشت كه تكرار سجده ها، اقرار به آغاز آفرينش انسان از خاك و بازگشت به آن و پراكنده شدن و برخاستن از آن است . بنابراين ، وقتى نمازگزار براى تشهد مى نشيند، گويا از خوابگاه گور به پا خاسته و به برانگيخته شدن پس از مرگ اقرار مى كند، و در اين دنيا - به تعليم خداوند - از آنچه پس از مرگ و برانگيخته شدن از گور مشاهده كرده ، سخن مى گويد.
بنابراين ، همان گونه كه قرآن داراى تاءويلى است كه در روز قيامت خواهد آمد - چنان كه خداوند متعال به آن خبر داده (221) - تشهد نيز داراى راز خارجى و تاءويل تكوينى است كه در روز قيامت آن راز تجلى مى نمايد، زيرا در روز قيامت همه پرده ها بالا مى رود و رازها بر ملا مى شود، چنان كه با گسترده شدن نظام حقيقى تومار نظام اعتبارى درهم پيچيده مى شود.
نحوه نشستن در حال تشهد كيفيتى استحبابى است و آن تورك است ؛ تورك يعنى بر نشيمن گاه و ران چپ نشستن و پاى راست را بر كف پاى چپ قرار دادن . تاءويل اين گونه نشستن - چنان كه در روايت كتاب من لا يحضره الفقيه آمده - اين است كه اللهم امت الباطل و اقم الحق (222)؛ خدايا باطل را بميران و حق را بر پا دار. زيرا راست مظهر حق و راستى و چپ كنايه از باطل و دروغ است . مسئله راست و چپ در آداب و سنتها رعايت شده تا كلمه الله همان كلمه برتر باشد، وگرنه انسان مؤ من هر دو پايش مبارك و راست است ، چنان كه دو دست او نيز خجسته و راست است ؛ زيرا او از اصحاب يمين و مبارك است و غير مؤ من هر دو پا و دستهاى او چپ است . اصل در اين راست و چپ ، روايتى است در حق خداوند سبحان كه هر دو دست خدا راست و مبارك است ، با اين كه خداوند را نه دست است و نه هيچ عضو ديگر؛ زيرا او منزه است از آن كه عضوى او را درك كند و حسى او را بيابد.
راز صلوات بر محمد و آل و محمد
چون ولايت اهل بيت عليه السلام تنها علت واسطه براى دوام فيض از ناحيه خدايى است كه هيچ چيز و هيچ كس در كار او شريك نيست ، از اين رو امر شده است كه ولايت در تشهد لحاظ شود، چنان كه در آغاز نماز فرمان توجه به ولايت آنان عليه السلام آمده است ، و همان گونه كه اصل نماز، بدون ولايت پذيرفته نمى شود، نماز كسى نيز كه درود بر اهل بيت عليه السلام را ترك گويد مردود است ، هر چند نمازگزار هم دوست دار اهل بيت باشد. اين مطلب از روايت جابر جعفى استفاده مى شود كه گفت :
- از امام صادق عليه السلام شنيدم مى فرمود: هر گاه يكى از شما نماز گزارد و ذكر صلوات بر محمد و آل محمد را فراموش كند، با نمازش راهى به جز راه بهشت را طى كرده ، و اساسا نمازى كه در آن ذكر محمد و آل محمد نباشد، پذيرفته نمى شود؛ اذا صلى احدكم فنسى ان يذكر محمدا و آله فى صلاته ، سلك بصلاته غير سبيل الجنة و لا تقبل صلاة الا ان يذكر فيها محمد و آل محمد عليه السلام . (223)
- از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود: هر كس نمازى بگزارد و در آن بر من و اهل بيت من صلوات نفرستد، نمازش پذيرفته نيست ؛ من صلى صلاة لم يصل فيها على و على اهل بيتى لم تقبل منه . (224)
- در روايت زراره از امام صادق عليه السلام نقل شده كه پرداخت زكات فطره ، متمم روزه است ، مانند صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله كه سبب تماميت نماز است (225) و چون صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله بدون صلوات بر اهل بيت او ناقص است ، از اين رو صلوات بر همگى آنان پيامبر و اهل بيت سبب كمال و تمام نماز است ؛ همان گونه كه اسلام با ولايت كامل شد و نصاب نعمت خداوندى با آن تمام گرديد و - بنابر آنچه از آيه سوره مائده استفاده مى شود - اسلام ولايى خشنودى خداى سبحان را فراهم مى كند. (226)
راز نشستن پيش از قيام
برخاستن از سجده را آدابى است كه داراى تاءويل و ذكرى است رازمند؛ اما برخاستن از سجده در ركعت دوم كه تشهد دارد، بايد همراه با نشستن باشد و سخنى در آن نيست ، و اما برخاستن پس از ركعت اول و سوم كه تشهد ندارند در اينجا نمازگزار نبايد پس از سجده ، بدون درنگ كوتاه ، برپا بايستد، بلكه لازم است پس از سر برداشتن از سجده اندكى بنشيند، آرام گيرد، و سپس برخيزد، چنان كه شيخ طوسى - قدس سره - در تهذيب ، از اميرالمؤ منين عليه السلام روايت مى كند كه فرمود:
- اين كار برخاستن بدون اندكى نشستن از مردم جفا كار سر مى زند. اما اين كه بنشيند و سپس برخيزد از بزرگداشت نماز و احترام به آن است ؛ ان هذا - اى الجلوس ثم النهوض - من توقير الصلاة . (227)
- مرحوم نورى در مستدرك الوسائل از حضرت ابوالحسن عليه السلام روايت كرده كه فرمود: در نماز وقتى از آخرين سجده سر برداشتى ، پيش از آن كه برخيزى كمى بنشين ، سپس قبل از دستها زانوها را از زمين بلند كن و دستهايت را باز كن و سنگينى بدن را بر آنها قرار بده ، آنگاه برخيز، اين كار نشانه وقار مؤ منى است كه در پيشگاه پروردگارش فروتنى دارد، و از سجده ات سبك وار به قيام مبادرت مكن ، چنان كه اين گروه بى خير در نمازشان انجام مى دهند. (228)
بنابراين ، همين نماز اعتبارى ، از واقعيت معين خود حكايت مى كند كه آثارى فراوان دارد، از اين رو محترم است و احترام آن ايجاب مى كند، نماز را بزرگ بداريم ؛ نشستن و آرام گرفتن وقار نماز را نگه مى دارد. بنابراين ، نشستن بعد از سجده دوم تاءويلى دارد كه هنگام ظهور واقعيت نماز در قيامت آشكار مى گردد و آن روزى است كه سفره اعتبار چون تومار درهم پيچيده مى شود.
ذكر برخاستن و راز آن
ذكر در حال برخاستن از سجود در هر ركعت ، عبارت است از بحول الله تعالى و قوته اقوم و اقعد (229)؛ به حركت و توانايى خداى متعالى بر مى خيزم و مى نشينم . راز مطلب اين است كه جهان تكوين كه در آن انسان صاحب انديشه و آزاد زندگى مى كند، از خون افراط مسلك تفويض منزه ، و از كثافت تفريط مكتب جبر مبر است ، بلكه از ميان اين دو نگرش افراطى و تفريطى ، نگرشى ميانى همانند شير ناب گوارا بر آن حاكم است كه جايگاهى خجسته ، بين دو منزل ناميمون جبر و تفويض دارد؛ (230) چون تفويض گرا مى گويد: خداوند هيچ نيرو و توانايى درباره افعال و كارهاى ارادى انسان ندارد، و جبرى مسلك نيز معتقد است : خوب و بد و هر حركت و توانى جز به دست خدا نيست همه كارها را خدا انجام مى دهد و انسان هيچ كاره است اما كسى كه باور دارد انسان موجودى انتخابگر است ؛ از هر دو محذور پيش گفته مصون است و مى گويد: لا حول و لا قوة الا بالله يعنى ثابت مى كند كه انسان ، داراى حركت و توانى است كه از حول و قوة الهى نشاءت گرفته است .
بنابراين ، ذكرى كه نمازگزار در حال برخاستن پس از جلوس بر زبان مى آورد، در بردارنده يك اصل كلى است كه بدون در نظر داشتن حال اختصاصى آن به نماز، در همه كارهاى ارادى او تحقق يافته است . اين اصل - آن چنان كه از متن ذكر پيداست - تنها مخصوص برخاستن نيست ؛ زيرا نشستن انسان نيز همانند ايستادن او به حركت و توان خداوند صورت مى پذيرد، و اين همان راز تكوينى است كه در روز قيامت - كه هر درونى آشكار مى شود - تجلى مى يابد. در آنجا باطل بودن دو كژ راهه جبر و تفويض كه خط مستقيم اختيار در وسط آنها قرار گرفته ، به روشنى نمايان مى شود، و راه شفاف حق در بين آن دو آشكار مى گردد. رازى كه به آن اشاره كرديم همان است كه از سخن گرانمايه امام صادق عليه السلام استفاده مى شود، حضرت فرمود: كان اميرالمؤ منين يبرا من القدرية فى كل ركعة و يقول بحول الله و قوته اقوم و اقعد (231)؛ اميرالمؤ منين عليه السلام هماره از قدريه (232) در هر ركعت از نماز برائت مى جست و مى فرمود بحول الله ....
راز سلام نماز
اصل سلام در شب معراج تمثل يافت . هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در نماز شب معراج نشست و دستورهاى تشهد و صلوات را اجرا كرد، توجهى كرد ناگاه صفوف فرشتگان ، فرستادگان و پيامبران را حاضر ديد! به او گفته شد: اى محمد بر آنان سلام سلام كن ؛ فقال السلام عليكم و رحمة الله و بركاته ، فاوحى الله - عزوجل - اليه ان السلام و التحيه و الرحمة ، والبركات انت و ذريتك (233) گفت : سلامت ، رحمت و بركات خداوند بر شما باد، خداوند به او وحى كرد: من سلام ، تحيت و رحمت هستم ، و تو و دودمان تو بركات هستيد.
تاءويل سلام ، همان مورد رحمت قرار گرفتن از ناحيه خداوند است ، چنان كه اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود:...تاءويل اين كه مى گويى : السلام عليكم و رحمة الله و بركاته ، در خواست ترحم از جانب خداى سبحان است ، و معناى اين جمله آن است كه نماز امان شما از عذاب قيامت است - سپس فرمود: - كسى كه تاءويل نمازش را اين گونه نداند، نمازش ناقص ‍ است ؛ من لم يعلم تاءويل صلاته هكذا فهى خداج ، اى ناقصة . (234)
- در كتاب علل الشرايع از امام رضا عليه السلام روايت شده اگر كسى بگويد: چرا سلام ، موجب خارج شدن نمازگزار از حالت نماز قرار داده شد و به جاى آن ، تكبير يا تسبيح يا چيز ديگرى قرار داده نشد؟ در پاسخ گفته مى شود: چون سخن گفتن مخلوق با ورود به نماز حرام و توجه به خالق براى او لازم مى شود، رها سازى نماز و انتقال از حال نماز با آغاز كلام مخلوق ، يعنى سلام صورت مى گيرد. (235)
- نيز در علل الشرايع است كه از امام صادق عليه السلام درباره علت وجوب اسلام در نماز سوال شد، فرمود: لانه تحليل الصلاة ، سلام موجب رها كردن نماز است . مفضل بن عمر پرسيد: پس براى چه نمازگزار با اشاره به جانب راست سلام مى دهد و به جانب چپ اشاره نمى كند؟ فرمود: زيرا فرشته اى كه نيكيها را مى نگارد، به طرف راست گمارده شده ، و فرشته اى كه بدى ها را مى نويسد، به جانب چپ است و نماز از نيكيهاست كه در آن بدى وجود ندارد، از اين رو سلام نماز به جانب راست داده مى شود نه چپ . پرسيدم پس براى چه گفته نمى شود السلام عليك با اين كه فرشته جانب راست يك نفر است ، بلكه گفته مى شود: السلام عليكم ؟ فرمود سلام به صورت جمع السلام عليكم براى آن است كه هم به فرشته طرف راست سلام كرده باشد و هم به فرشته جانب چپ ، ولى فضيلت طرف راست بر چپ با اشاره به راست تحقق مى يابد... - سرانجام مفضل بن عمر پرسيد - براى چه بيرون آمدن از نماز با سلام صورت مى گيرد؟ فرمود: زيرا سلام ، تحيت و درود بر آن دو فرشته است . سپس ‍ فرمود: در برپا دارى نماز با حدود آن و ركوع و سجود و سلام ، سلامت عبد از آتش دوزخ لحاظ شده ، و چنانچه در روز قيامت ، نماز بنده نمازگزار پذيرفته شود. ساير اعمالش نيز پذيرفته مى شود پس اگر نمازش سالم باشد همه اعمال وى نيز سالم خواهد بود و اگر سالم نباشد و به او برگشت داده شود، ساير اعمال شايسته او نيز مردود خواهد بود. (236)
- در كتاب معانى الاخبار، از عبدالله بن فضل هاشمى نقل است كه گويد: از امام صادق عليه السلام درباره معناى سلام پرسيدم ، فرمود: سلام نشانه ايمنى و بيرون رفتن از نماز است . گفتم : فدايت شوم چگونه ؟ فرمود: درگذشته مردم چنين بودند كه چون كسى بر آنان نيز وارد مى شد و سلام مى داد به اين معنا بود كه از شر او در امان هستند و اگر آنان نيز جواب سلام او را مى دادند، بدين معنا بود كه او نيز از شر آنان در امان است . اما اگر در حال ورود سلام نمى كرد، از شر او در امان نبودند و اگر آنان نيز پاسخ نمى دادند، از شرشان در امان نبود. اين اخلاق در ميان عرب رواج داشت . پس سلام ، نشانه خروج از نماز و آزاد شدن سخن گفتن قرار داده شد، و اين نكته را تاءمين مى كند كه چيزى نتواند داخل نماز شود و آن را فاسد كند، سلام نامى از نامهاى خداوند - عزوجل - است كه نمازگزار، خطاب به دو فرشته اى كه از جانب خداوند بر او گمارده شده اند، انجام مى دهد. (237)
سلام ، از اسماى حسناى الهى
سلام ، يكى از نامهاى نيك اسماء الحسنى خداوند و اسم فعلى حق است ، يعنى از افعال خداوند نشاءت گرفته است ، نه از ذات او و چون فعل خداوند از خود او صادر مى شود، خارج از ذات و نيازمند به ذات است . بنابراين ، شگفت آور نيست اگر اين اسم بر مظهر تام خداوند، يعنى بر انسان كامل چون اهل بيت عليه السلام ، اطلاق شود، پس بين آيه هو الله الذى لا الا هو الملك القدوس السلام ... (238) كه سلام را از اسامى خاص خدا مى داند و بين سخن گذشته كه سلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله و آل او اطلاق مى شود، منافاتى نيست .
چون بهشت سراى خداوندى است كه نام او سلام است ، صحيح است به آن دارالسلام گفته شود، چنان كه خود بهشت نيز موصوف به صفت سلامت است ؛ زيرا جاى سخن بيهوده و گناه نيست . با اين سخن ، معناى اين آيه روشن مى شود كه فرمود: لهم دار السلام عند ربهم و هو وليهم بما كانوا يعملون (239)؛ براى آنان نزد پروردگارشان سراى عافيت است ، و به پاداش آنچه انجام مى دادند، او يارشان خواهد بود. اين سلامتى و عافيت از جانب خداوند مهربان نازل مى شود؛ سلام قولا من رب رحيم . (240) بنابراين ، هر كس از پيامبران اولوالعزم صلى الله عليه و آله كه عزم و نبوت او برتر از ديگران باشد، سلام خدا بر او گسترده تر از ديگران است ، مانند حضرت نوح عليه السلام كه سختى پيامبران را طى 950 سال تحمل كرد؛ چون در حق كسى جز او سلام جهانى وارد نشده و قرآن تنها درباره او فرمود: سلام على نوح فى العالمين (241) و در حق ديگرى عنوان عالمين نيامده است .
فرشتگان نيز بر مؤ منان سلام داده مى گويند: سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون (242)؛ سلامت و عافيت بر شما باد، در برابر كردارى كه انجام مى داديد وارد بهشت گرديد. تحيت و درود اهل بهشت به يكديگر نيز با واژه سلام صورت مى گيرد: دعوايهم فيها سبحانك اللهم و تحيتهم فيها سلام (243)؛ نيايش آنان در آنجا جمله سبحانك اللهم و درودشان در آنجا سلام است . همچنين درود رسول خدا صلى الله عليه و آله بر هر كس ‍ كه براى آموزش دين مى آمد، سلام بود چنان كه خداوند متعال مى فرمايد:
و اذا جاءك الذين يومنون باياتنا فقل سلام عليكم (244) اينان دو گروه بودند:
1. كسانى كه سلام را از جانب خدا دريافت داشته و پيامبر صلى الله عليه و آله را واسطه در ابلاغ آن مى ديدند. چنين كسانى در ميان اهل ايمان كمتر يافت مى شوند.
2. كسانى كه سلام را از پيامبر صلى الله عليه و آله دريافت مى كردند و هر چند به ديگرى نيز معتقد بودند، ولى كسى را برتر از پيامبر نمى ديدند. اينان حد وسط از مؤ منان بودند. به هر حال ، مجلس تدريس رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مردم را كتاب و حكمت مى آموزد و پاكشان مى گرداند، مجلس ‍ سلامت و عافيت است . شب قدر نيز - كه قرآن در آن نازل شد و فرشتگان در آن به اذن پروردگارشان از هر طرف فرود آمدند - سلام است .
حاصل آنچه در اين بخش روشن شد
نكته شايان ذكرى كه نبايد از آن غفلت كرد اين است كه سلام جدى تنها در ملاقات تازه روى مى دهد. بنابراين ، كسى كه همراه و هم سخن شخصى باشد، به او سلام نمى كند، بر خلاف انسان غايبى كه به حضور مى رسد و به طور جدى سلام مى كند، و چون نماز معراج مؤ من است و نمازگزار به معراج سير داده شده ، و در نماز با پروردگار خود مشغول مناجات بوده و از زمين و اهل آن ، بلكه از ما سوى الله غايب شده است ، وقتى مناجاتش پايان مى گيرد و اجازه هبوط به زمين و محشور شدن با اهل آن مى يابد، گويا تازه وارد مى شود و تازه با ديگران ملاقات مى كند، از اين رو سلام جدى از او صادر مى شود. اما نمازگزارى كه از نمازش غفلت دارد و در زمين و اهل آن به سير فكرى مشغول است ، از آنان غايب نبوده تا ملاقات تازه صورت بگيرد و صحيح باشد كه به آنان سلام كند.
از اين رو برخى از كسانى كه گرداگرد معرفت طواف مى كنند عرفا سخنى بدين معنا دارد: چگونه نمازگزار - كه قرآن درباره او ويل گفته چون از نمازش غافل است - از سلام نماز خود شرم نمى كند؟ وى مى گويد:
بدان كه سلام از نمازگزار صحيح نيست جز اين كه با پروردگار خويش در حال مناجات بوده و از همه آنچه غير خداست برديه باشد...و چون بخواهد از آن حال مناجات به حالت مشاهده اين جهان و اجتماع منتقل شود، مانند انسان تازه وارد بر آنان سلام مى كند؛ زيرا در نمازش نزد خداوند حضور داشته و از مردم غايب بوده است ، پس اگر نمازگزار هميشه در حال نماز نيز در اين جهان و اجتماع بوده و به آنان بينديشد چگونه مى تواند بر آنان سلام كند؟ چرا چنين نمازگزارى شرم نمى كند، چون با سلام نمازش ‍ چنين وانمود مى كند كه نزد خدا بود، و هم اكنون به مردم و اجتماع رسيده و بر آنان سلام مى كند! بنابراين ، سلام عارف در نماز براى منتقل شدن وى از حال نماز به حال ديگر است ؛ از اين رو دو سلام مى گريد، يك سلام به كسى كه از پيش او انتقال يافته و يك سلام به كسى كه بر او وارد مى شود. مگر اين كه در نمازش نزد خدا باشد كه در اين صورت ، بر كسى كه از نزد او منتقل شده سلام نمى دهد؛ زيرا خداوند، خود سلام است ، پس بر او سلام نمى دهد (245).
يكم . نظام تكوين نظم و تدبير جهان هستى در مدار هدايت محض گردش ‍ مى كند، بر خلاف نظام تشريع امور دين و شريعت كه در آن گمراهى راه مى يابد و برخى مردم از آنچه خداوند بدان هدايت فرموده ، سرپيچى مى كنند.
دوم . قنوت ، تبلور راز نهان تكوين ، يعنى زبونى ، مويه و لابه در پيشگاه خداوند سبحان است ، و قنوت كننده هرگز نوميد نمى گردد؛ زيرا خدايى كه از او درخواست مى شود، بسيار بخشنده است و درخواست كننده را نااميد نمى كند.
سوم . اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره در نمازها قنوت مى خواند، و نمازى كه فاقد قنوت باشد، كامل نيست .
چهارم . اصل تشهد در معراج به همين نحو شكل گرفت ، و اذكار آن به پيامبر صلى الله عليه و آله الهام شد.
پنجم . تاءويل تشهد، همان تجديد ايمان و اقرار به برانگيخته شدن پس از مرگ است و تاءويل تحيتهاى آن الحمدلله ، اشهد ان لا اله الا الله ... اين است كه خدا را بزرگ تر از اوصافى مى دانيم كه ملحدان وى را با آنها وصف مى كنند.
ششم . حكمت تورك و تاويل آن ، برپا داشتن حق و ميراندن باطل است .
هفتم . انسان مؤ من هر دو دستش راست و هر دو پايش راست است ؛ زيرا مظهر خدايى است كه در اوصاف او آمده كه دو دستش راست است .
هشتم . روشن شد كه ولايت اهل بيت عليه السلام علت متوسط بر اصل فيض و دوام آن است گرچه علت حقيقى منحصر در خداوند متعال است . و نيز روشن شد نمازى كه فاقد صلوات و درود بر اهل بيت باشد، پذيرفته نيست .
نهم . براى برخاستن از سجده دوم آداب ، ذكر و رازى است . چنان كه نشستن پس از سجده دوم و قبل از ايستادن ، نشان احترام به نماز، و ترك آن ستم به نماز است .
دهم . هر كدام از جبر و تفويض ، تفريط و افراط است ، و حد ميانى اين دو همان شير خالصى است كه از خون افراط و خباثت تفريط محفوظ باشد.
يازدهم . نشستن بنده ، مانند ايستادن او به حول و قوه الهى صورت مى گيرد، و اگر حركت و نيروى خدا نبود او هرگز توانايى بر نشستن و ايستادن نداشت .
دوازدهم . ذكر حوقله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم كه دو طرف افراط و تفريط را طرد مى كند، در همه كارها و حالات انسان جارى است و اختصاصى به نماز ندارد.
سيزدهم . اميرالمؤ منين عليه السلام با گفتن حوقله در هر ركعت ، از گروه قدريه تبرى مى جست .
چهاردهم . راز نهانى حوقله روزى آشكار مى شود كه همه پرده ها كنار رفته و اسرارها هويدا گردد و آن روز قيام حق به تمام و كمال است .
پانزدهم . سلام نماز در شب معراج شكل گرفت ، و پيامبر صلى الله عليه و آله به آنچه بايد در سلام بگويد، ملهم شد.
شانزدهم . روشن شد كه تاءويل سلام نماز همان كسب رحمت الهى و امان از آتش است و ورود به نماز، با حرمت سخن آدمى گفتن شروع مى شود و خارج شدن از نماز با حليت سخن گفتن تحقق مى يابد.
هفدهم . روشن شد كه علت سلام دادن ، با اشاره به سمت راست ، توجه به فرشته اى است كه خوبيها را مى نويسد، و تعبير به جمع السلام عليكم براى آن است كه فرشته سمت چپ را نيز شامل شود. اگر نماز سلام بود، ساير اعمال نيز سلام است .
هيجدهم . خوى عرب اين بود كه با سلام احساس امنيت مى كرد، و سلام موجب ايمنى نماز از فساد و تباهى است .
نوزدهم . سلام از اسماى فعلى خداوند، و انسان كامل مظهر اين اسم شريف است . فرشتگان به مؤ من پارسا و پاك سلام مى كنند و سلام جهانى در قرآن به نوح عليه السلام اختصاص يافته است . رسول خدا صلى الله عليه و آله ماءمور به سلام بر كسى است كه به قصد ياد گيرى معارف نزد او مى آيد.
بيستم . نمازگزارى كه با مناجات در محضر پروردگار، از همه آنچه غير خداست غايب است ، از او سلام واقعى زيبنده است و نماز گزار غفلت زده اى كه ويل و واى بر احوال اوست ، از غير خدا نبريده و غايب نشده تا بر آنان وارد شود، پس چگونه به خود اجازه مى دهد سلام كند؟ جز اين كه رياكار باشد؛ زيرا با سلامش به ظاهر مى نمايد كه با خدا مناجات مى كرده و از غير او پنهان بوده و گويا از راه مى رسد و سلام مى كند. آنچه رياكار مى بيند و به ديگران وانمود مى كند كه حق پرست است ، همان سرايى است كه تشنه كام آبش مى پندارد. (246)
حكمت هاى تعقيبات نماز
قوام درونى نماز نجواست ؛ زيرا نمازگزار با پروردگارش مناجات مى كند. (247) از اين رو نماز جز راز گويى نيست . نماز، محفوف به دو نيايش ‍ است ؛ زيرا نماز گزار با نيايش به استقبال نماز مى رود و با نيايش آن را بدرقه مى كند. پس قبل و بعد نماز جز نيايش نيست و اين از آن روست كه بنده كامل همان است كه با مناجات قوام و خو گرفته و جانش با نيايشهاى قبل و بعد نماز درهم آميخته باشد؛ زيرا بنده در ذات خويش جز فيض خدا را كه موجب قوام او شده نمى يابد و مقابل و پشت سر خود را جز عطاى الهى كه بر او مقدم و مؤ خر است نمى بيند. پس او خود نيز فيضى است كه عطاى الهى احاطه اش كرده و وجود خاص وى در قالب نمازى كه به نيايش و سؤ ال پيچيده شده تبلور يافته است .
ريشه اين نكته سخن فرشتگان است - همان بندگان محترمى كه در گفتار از خداوند پيشى نمى گيرند، و به فرمان او كار مى كنند، لذا جز معبود خويش را مشاهده نمى كنند - آنان گفته اند: و ما نتنزل الا بامر ربك له ما بين ايدينا و ما خلفنا و ما بين ذلك و ما كان ربك نسيا (248)؛ ما فرشتگان جز به فرمان پروردگارت فرود نمى آييم ، آنچه پيش روى ما و پشت سر ما و هر چه ميان اين دو است ، همه به او اختصاص دارد و پروردگارت هرگز فراموشكار نيست . چون اين آيه مباركه بر چند امر دلالت دارد:
يكم . نزول فرشتگان تنها به فرمان خداست كه هر گاه اراده كند، به آن كن : باش مى گويد و آن چيز تحقق مى يابد و چون صعود نيز مانند نزول است ، صعود فرشتگان نيز جز به فرمان خداوند است .
دوم . آن چيزى كه پيش از فرشته است فيض جود و عطا و وجود فرشته بر آن توقف دارد، همان نيز از خداوند است .
سوم . آنچه كه از فرشته مؤ خر و به او ملحق است فيض جود و عطا و همان چيزى كه فرشته سبب و مؤ ثر در آن است - چون به وجود فرشته توقف دارد - آن چيز نيز از خداست .
چهارم . هر چه ميان آن مقدم و اين مؤ خر واقع شده ، يعنى خود فرشته كه در ميان آن مقدم و اين مؤ خر است ، آن نيز از خداوند متعال است . اين امر چهارم جدا دشوار است و جز براى كسى كه صمد بودن خداوند و پوكى و مسخر بودن ما سوى الله را به مشاهده بنشيند، روشن نمى گردد (249) و نيز جز بر كسى كه در اين آيه تدبر نمايد، روشن نمى شود: ان الله يحول بين المرء و قلبه (250). چون قلب همان اصلى است كه حقيقت و موجوديت انسان را شكل مى دهد. پس وقتى خدايى كه براى وجودش حد و مرزى نيست ، بين انسان و خود او حايل شود بدون اين كه با او ممزوج گردد، خارج از انسان نيز هست بدون اين كه از او جدا باشد. (251) البته اين امر مخصوص انسان نيست ، بلكه شامل فرشته ، افلاك از ذره ريز گرفته تا شى ء بزرگ و سترگ ، و از خاك تا ستارگان دور دستى چون ثريا (252) و هر موجود ديگر از جن و انس ‍ شامل مى شود. بنابراين ، هر چيز ديگر نيز اگر آنچه را فرشتگان ديدند مى ديد، همان جمله اى را مى گفت كه فرشتگان مكرم گفتند كه هر فيض و عطاى سابق و لاحق و ميان اين دو، همه از آن خداوند است و جز وجه الله چيز پايدار نخواهد ماند و فنا و فرسودگى غير خدا آشكار خواهد شد.
نتيجه سخن
نمازگزارى كه با خداى خويش به نجوا مى پردازد، خود را به زيور نماز مى آرايد، و با صورت آن شكل مى گيرد. نماز جز مناجات با پروردگار، و براى مناجات ، حقيقتى جز وجه پايدار خدا نيست ، پس براى نمازى كه نمازگزار با آن عجين شده سهمى جز مشاهده وجه الله نمى ماند، وجه اللهى كه شعاع آن همه حدود داخلى و حواشى خارجى نماز را زير پوشش ‍ گرفته است .
از اينجا راز اذكارى كه پيش از شروع نماز آمده و نيز آنچه به عنوان تعقيبان به نماز ملحق مى شود، روشن مى گردد. شايد از اين رو خداى سبحان فرموده است : فاذا فرغت فانصب * والى ربك فارغب (253)؛ چون فراغت يافتى به طاعت كوش ، و با اشتياق به سوى پروردگارت روى آور؛ يعنى آن گاه كه از نماز خويش بنا به احتمالى فارغ شدى ، بر ادامه عبادت به تعقيبات آن بكوش و بايد شوق و رغبت تو تنها به خداوند باشد، نه به غير او.
چون رهبت به معناى ترسيدن به وزان رغبت يعنى اشتياق است ، وقتى رغبت به خدا منحصر شد، چون حرف جر الى بر ربك مقدم شده ، رهبت نيز به او منحصر مى شود؛ زيرا هر دو به يك سياق اند. بنابراين ، ترس نيز بايد تنها از خدا باشد. از اين رو مسعدة بن صدقه از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه درباره آيه فاذا فرغت فانصب ... فرمود: فاذا قضيت الصلاة ...فانصب فى الدعاء . (254) يعنى هنگامى كه نمازت به پايان رسيد، به نيايش بكوش .
محدوده تعقيب
براى تعقيب نماز حد و مرزى خاص تعيين نشده ، چنان كه نيايشهاى پيش ‍ از نماز، زمان و وقت مخصوصى ندارند و هر مقدار از آن را بنده اى كه سالك راه معبود است مى آورد يا واجب است و يا مستحب . بنابراين ، هر سخنى كه بر زبان جارى مى سازد و بدان نيايش مى كند و يا هر آيه اى كه تلاوت مى كند، با عملى كه انجام مى دهد منافاتى ندارند، از اين رو او هميشه در نماز است و صحيح است به قصد اقتدا به بزرگان مكرم دين كه خداوند آنان را اسوه و الگوى نيكوى مردم قرار داده ، بگويد: ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين ؛ (255) بگو در حقيقت ، نماز من و ساير عبادات من و زندگى و مرگ من ، براى خدا، پروردگار جهانيان است .
اين بنده شايسته جز به وجه الله اهتمام نمى ورزد، زيرا او روح خداست ؛ چنان كه صادق مصدق ، حضرت امام جعفر صادق عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند ايشان فرمود: من اصبح من امتى و همه غير الله ، فليس من الله (256)؛ بگو در حقيقت ، نماز من و ساير عبادات من و زندگى و مرگ من ، براى خدا، پروردگار جهانيان است .
اين بنده شايسته جز به وجه الله اهتمام نمى ورزد، زيرا او روح خداست ؛ چنان كه صادق مصدق ، حضرت امام جعفر صادق عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند ايشان فرمود: من اصبح من امتى و همه غير الله ، فليس من الله (257)؛ كسى كه از امت من كه شب را به صبح آورد و آهنگ و تصميم او غير خدا باشد او از خدا نيست . اين حديث دلالت دارد، هر كه آهنگ او خدا باشد، او از خداست ، يعنى از وجه خاص اوست .
اين گفته محك و معيارى دارد كه هر سالكى بايد خويش را با آن بسنجد تا بر او روشن شود از خداوند باقى است تا پايدار بماند، يا از غير او و فانى شدنى اوست ؟ اين ميزان ، همان سخن نورانى امام صادق عليه السلام است كه فرمود: من اراد ان يعلم ماله عند الله فلينظر ما لله عنده ، (258) آن كس كه مى خواهد بداند براى او چه چيزى نزد خداوند است بايد بنگرد چه چيزى براى خدا نزد اوست ؟ زيرا دل ، آينه حضرت مقلب القلوب است ، چنان كه او نيز آينه دل ، بلكه براى همه كس جز خويش آينه است ؛ چون تنها با خداست كه هر آنچه غير اوست ، كشف و نمودار مى شود.
بنابراين ، كسى كه مى خواهد ببيند چه چيز نزد خداوند دارد، بايد در قرآن دل خويش تدبر كند كه اگر قلب شايسته اى باشد، خداوند در آن ايمان را مى نگارد، و آن را با روح خويش تاييد مى فرمايد، آن گاه وقتى بنده آينه دل خويش را مشاهده كرد و آن را ژرف كاويد، آنچه را در دل به نگارش در آمده ، يا از آنچه نزد خداوند است نمودار شده مى يابد؛ زيرا قلب مؤ من آينه خداوندى است كه داراى اسماى شريف مؤ من المومن مرآة المومن ، مهيمن ، عزيز، جبار و متكبر است . پس در آينه دل او هر آنچه در آينه پروردگارش تجلى يافته ، منعكس مى شود و با اين مقياس و ميزان پى مى برد كه آيا او نزد خداوند شان و مقامى دارد و نزد او آبرومند است يا نه ؟ گرچه همه تلاش چنين بنده اى خداست و به ما سواى او نمى پردازد، ولى هنوز در آينه دلش آنچه را نزد خداست مى نگرد، پس او اكنون نظر به دل خويش و تصويرى دارد كه حاكى از ما عندالله است ؛ از اين رو هنوز به درجه اى نرسيده كه جز خدا را نبيند.
پاداش تعقيب نماز
چون تعقيب مشقتى افزون بر نماز واجب است ، نمازى كه خود نيز جز بر فروتنان گران و دشوار است ، (259) اثر مهمى در دوام عبادت دارد، از اين رو از امام صادق عليه السلام درباره آن وارد شده كه فرمود: ما عالج الناس شيئا اشد من التعقيب (260)؛ هيچ چيز شديدتر و سريع تر از تعقيب مردم را درمان نمى كند.
- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره اهميت تعقيب مى فرمايد من ادى لله مكتوبة فله فى اثرها دعوة مستجابة (261)؛ كسى كه براى خدا نماز واجبى انجام دهد - در پى نمازش - تعقيب و نيايشى است كه به اجابت مقرون است و به سود او خواهد بود.
- امام صادق عليه السلام مى فرمايد: ثلاث اوقات لا يحجب فيها الدعاء عن الله تعالى ؛ فى اثر المكتوبة ، عند نزول المطر، و ظهور معجزة لله فى ارضه (262)؛ در سه وقت نيايش به درگاه خداوند متعال را حاجب و مانعى نيست و به اجابت مى رسد، نيايش در تعقيب نماز واجب ، و هنگام بارش باران ، و آنگاه كه نشانه اعجازآميزى از خداوند در زمين ظاهر شود.
- امام صادق عليه السلام مى فرمايد: من صلى صلاة فريضة و عقب الى اخرى فهو ضيف الله - عزوجل - و حق على الله ان يكرم ضيفه (263)؛ كسى كه نماز واجب بجاى آورد و تا وقت نماز واجب ديگر همچنان در تعقيب نماز باشد، او مهمان خداست ، و بر خداوند است كه مهمانش را گرامى بدارد.
افزون بر اين كه خدا از ترك تعقيب نهى فرموده ؛ زيرا اين پندار را پيش ‍ مى آورد كه بنده بى نياز از خداى متعال است ، چون پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: وقتى بنده از نماز فارغ آمد و از خداوند درخواست حاجتى نكرد، خدا به فرشتگان خويش مى فرمايد به بنده من بنگريد، واجب مرا ادا كرد و حاجت خود از من نخواست ، گويا از من بى نياز شده ، نمازش را بگيرد و به صورتش بزنيد؛ اذا فرغ العبد من الصلاة و لم يسال الله حاجته ، يقول الله تعالى لملائكته : انظروا الى عبدى فقد ادى فريضتى و لم يسال حاجته منى ، كانه قد استغنى عنى ، خذوا صلاته فاضربوا بها وجهه . (264)
مراتب فضيلت تعقيب
تعقيب نماز داراى مراتب متفاوت و درجات و فضايل مختلفى است ؛
- امام صادق عليه السلام در جواب كسى كه از او پرسيد: من بلافاصله پس ‍ از نماز در پى نياز و كارم مى روم ولى دوست دارم به تعقيب پردازم ، فرمود: ان كنت على وضوء فانت معقب (265)؛ اگر با وضو باشى گويا در حال تعقيب نماز هستى . آنچه گفته شد اجمال سخن در اصل تعقيب و برترى آن بود. اما آنچه از روايات كه در تعيين تعقيب و برخى از اسرار آن آمده ، به شرح زير است .
- حريز از زراره از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: وقتى سلام نماز گفتى سه بار دستهايت را به تكبير بالا بر؛ اذا سلمت فارفع يديك بالتكبير ثلاثا (266). شايد راز بالا بردن دستها اين باشد كه جان نيز، چون شكل ظاهرى بالا رفتن دستها، بالا مى رود و حجاب برطرف مى شود، چنان كه در بخش سرآغاز گذشت ، و شايد راز سه مرتبه تكبير گفتن همان باشد كه در خلال بحثهاى پيش اشاره شد كه راز سه مرتبه تكرار كلمه وحده در توحيد، اعلام به مراحل سه گانه توحيد ذاتى ، وصفى و فعلى است ، در اينجا نيز چنين است و سه مرتبه تكبير نشان مى دهد خداى سبحان بزرگ تر از آن است كه چيزى بتواند در ذات ، وصف و فعل ، شريك و انباز او گردد البته آنچه گفته شد با اين حديث ، منافات ندارد كه درباره تسبيحات حضرت فاطمه زهرا عليه السلام وارد شده و مى فرمايد:
- ما عبدالله بشى ء من التمجيد افضل من تسبيح فاطمة عليه السلام و لو كان شى ء افضل منه لنحله رسول الله صلى الله عليه و آله من فاطمة عليه السلام (267)؛ خداوند سبحان با هيچ ذكرى برتر از تسبيحات حضرت زهرا عليه السلام پرستيده و ستايش نمى شود، و اگر چيزى برتر از آن وجود مى داشت ، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همان را به حضرت فاطمه عليه السلام بخشيده بود.
- نيز فرمود: من سبح تسبيح فاطمه فقد ذكر الله الذكر الكثير ؛ (268) كسى كه با تسبيح حضرت فاطمه زهرا عليه السلام خداوند را تسبيح گويد، با ذكر فراوان خدا را ياد كرده است . اين احاديث به منزله شرح آن متن حديث اول و باز شده آن است ، و اختلاف اين دو دسته روايات اختلاف به اجمال و تفصيل است ؛ از اين رو بين اين دو تنافى نيست .
- براى اهميت تسبيح حضرت زهرا عليه السلام امام صادق عليه السلام مى فرمايد: انا نامر صبيانتا بتسبيح فاطمة عليه السلام كما نامرهم بالصلاة (269) ما همان گونه كه فرزندانمان را به نماز فرمان مى دهيم ، به تسبيح حضرت فاطمه عليه السلام نيز امر مى كنيم .
قرائت آية الكرسى در تعقيب نماز
در تعقيب نماز به دعاهايى نتيجه بخش و سودمند دستور داده شده و سودمندترين آنها دعاهايى است كه بازگشت آن به توحيد و ولايت است ، گرچه بازگشت همه دعاها به توحيد است . پس از نماز بر قرائت آية الكرسى كه حاوى اسم اعظم است ، تاكيد ويژه اى صورت گرفته و به چيزهايى نويد داده شده كه موجب روشنى چشم است ، از جمله :
- از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده كسى كه آية الكرسى را بعد از هر نماز واجب بخواند، خداوند متعال خود متولى قبض روح او مى شود و مانند كسى است كه با پيامبران در راه خدا جهاد كرده و سرانجام به شهادت رسيده باشد؛ من قرا آية الكرسى عقيب كل فريضة ، تولى الله جل جلاله قبض روحه وكان كمن جاهد مع الانبياء عليه السلام حتى استشهد . (270) در صورتى كه در تعقيب نماز به خواندن سوره مسد تبت يدى ابى لهب ... ترغيب نشده ، به آن اندازه كه به خواندن سوره توحيد يا آية الكرسى و مانند آن تشويق شده است و نيز آنچه درباره فضيلت صلوات بر اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام آمده ، زيرا ايشان مظهر اسم اعظم خدا و محل تجلى ولايت الهى هستند.
- شيخ ابوالفتوح رازى در تفسيرش از اميرالمومنين على عليه السلام روايت كرده كه فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر اين منبر ديدم كه مى فرمود: كسى كه پس از هر نماز واجب آية الكرسى بخواند چيزى جز مرگ مانع دخول او به بهشت نيست ، و كسى جز انسان راستگو و عابد بر قرائت آن مواظبت نمى كند، و هر كس هنگام خواب آن را بخواند، خداوند متعال جان او را، خانه و خانه هاى همسايگانش را امان مى بخشد و پاس ‍ مى دارد (271).
منظور از مانع حجاب است ، چون شخص مؤ من ، بر حسب درجاتى كه كسب كرده از عالى و عالى تر، بهشت برين را ارث مى برد و چيزى او را از اين ميراث گرانبها جز دلبستگى به زندگى دنيا باز نمى دارد و آنگاه كه با مرگ طبيعى زندگى دنيوى را ترك گويد، داخل بهشت شده و وارث آن مى گردد. چنان كه هر كس با مرگ ارادى و اختيارى دنيا را ترك كند و از اين زندگى پست دست بشويد، داخل بهشت و وارث آن مى شود. اين سخن را روايتى نيز تاييد مى كند كه مى فرمايد: اقرار به امامت اهل بيت بهشت است ، و چنان چه كسى به آن اقرار كند، در بهشت است ؛ ان الاقرار بامامة اهل البيت عليه السلام هو الجنة ، و من اقر بها كان فى الجنة (272).

حيات ذكرها
بايد دانست كه در جاى خود به روشنى ثابت است كه هر ذكرى از اذكار خداوند داراى حيات است و تسبيح مى گويد و راز عينى آن در عرش الهى استقرار دارد و از آنجا به عنوان امر تكوينى والا از مبدا وجود الهى به سوى وجود عقلى و از وجود عقلى به مثالى و از مثالى به طبيعى تنزل مى كند و در جهان طبيعت به عالم لفظ و اعتبار تبلور مى يابد.
بنابراين ، اگر به گوش تو اين سخن خورده كه برخى از آيات ، هنگام هبوط به زمين ، خود را به عرش الهى آويختند و همان پرسش فرشتگان را به گونه اى تكرار كردند كه گوياى رخداد فساد در زمين و اهل زمين بود، اين گفته را در بقعه امكان ؛ يعنى احتمال عقلى بگذار و آن را ممكن بشمار. همچنين برهان روشن به امكان فلسفى آن راهنمايى مى كند. امكان فلسفى مقابل امكان به معناى احتمال عقلى است . مفاد احتمال عقلى اين است كه تا وقتى دليل بر امتناع چيزى نباشد، بايد آن را محتمل و ممكن دانست و مفاد امتحان فلسفى آن است كه دليل محكم و با ارزش بر امكان آن مقابل امتناع و وجوب اقامه شده باشد. به علاوه عرفان و كشف صحيح ، با پشتوانه وحى ، نيز احتمال عقلى را مساعدت مى كند؛ و اينك نمونه آن :
كلينى - قدس سره - در جامع خويش ...از يعقوب بن شعيب از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: چون خداوند عزوجل فرمان داد كه اين آيات به زمين هبوط كنند، خود را به عرش آويخته و گفتند پروردگارا به كجا هبوط كنيم ؟ به سوى لغزشها و گناه ها؟ خداوند - عزوجل - به آنان وحى كرد: فرود آييد، به عزت و جلالم سوگند هيچ يك از آل محمد صلى الله عليه و آله و شيعيانشان شما را پس از نمازهاى واجب در هر روز تلاوت نمى كند، جز آنكه با چشم باطن و پوشيده ام هر روز هفتاد بار به او نظر مى افكنم ، و در هر نگرش حاجت او روا مى سازم ، و او را با آنكه داراى عصيان و گناه است مى پذيرم ، و آن آيات عبارت اند از ام الكتاب حمد و شهد الله انه لا اله الا هو والملائكة و اولوا العلم و آية الكرسى و آيه ملك قل اللهم مالك الملك ... (273)
كسى كه اين آيات را پس از مناجات با خداوند متعال بخواند، اميدوار باشد كه نخست از وجود اعتبارى به وجود حقيقى ، و سپس به وجود مثالى و سرانجام به وجود عقلى ترقى مى يابد و در پى اين مرحله ، مقامى است كه جز اندك مردانى سرآمد كه در خداى باقى فانى شده و ما سوا را به فراموشى سپرده اند، بدان دست نمى يازد. بنابراين ، تعقيبى به رشد بالغ رسيده كه به راز عقلى دست يافته باشد و با آن به عرش الهى آويزد، چنان كه سر و نهان آيات و اذكار وارده به عرش الهى آويخته اند.
از چيزهايى كه غفلت از آن شايسته نيست ، اين است كه آنچه در جان انسان و در خارج مى خواهد تاءثير بگذارد، بايد چيزى باشد خارجى و برتر از موجود اثر پذير از قبيل اقوى بودن مؤ ثر از متاءثر و علت بر معلول چنانكه شى ء متاءثر نيز از موجود مؤ ثر خارجى برتر اثر مى پذيرد؛ زيرا موجود لفظى يا مفهوم ذهنى اثر ندارند. بنابراين ، اثر گذار واقعى همان علمى است كه در كتابها، دهانها و ذهنهاست ، چنان كه تاءثيرپذير نيز دل كسى است كه از نهان و روح علم اثر پذيرفته نه از مفهوم علم و دانش . از اين رو رسول خدا صلى الله عليه و آله در دنبال هر نماز نيايش مى كرد و مى گفت : اللهم انى اعوذبك من علم لا ينفع ، و قلب لا يخشع ، و نفس لا تشبع ، و دعاء لا يسمع ، اللهم انى اعوذبك من هولاء الاربع (274)؛ خدايا به تو پناه مى برم از دانشى كه سود نمى دهند، و از دلى كه خشوع و فروتنى ندارد، و از نفسى كه سير نمى شود، و از نيايشى كه اجابت نمى شود. بار خدايا از اين چهار چيز به تو پناه مى برم .
هدف عالى و راز نهايى
بنابر سخن فوق ، آنچه مورد شوق و رعبت است ، روح و نهان دانش ، و آنچه مورد بى رغبتى است همان جسد دانش و بدن ظاهرى آن است كه به شكل لفظ، نوشته يا تنها مفهوم ذهنى است . چون سر نهايى همان توحيد الهى است و ظرف نگهدارنده آن ، عقل جامع و گوش فراگير، و دل آباد شده به ذكر، و جان خرسند به طاعت و...، معاوية بن وقب بجلى روايت كرده و گويد: در نوشته هاى پدرم به خط مولايمان حضرت موسى بن جعفر عليه السلام چنين يافتم : از حق واجب ما بر شيعيانمان اين است كه پس از نماز واجب ، قبل از آن كه دو زانو بنشينند و از حالت تورك خارج شوند بگويند: اللهم ببرك القديم و رافتك ، ببريتك اللطيفة و شفقتك ، بصنعتك المحكمة و قدرتك ، بسترك الجميل و علمك ، صل على محمد و آل محمد، و احى قلوبنا بذكرك ، و اجعل ذنوبنا مغفورة ، و عيوبنا مستورة ، و فرائضنا مشكورة ، و نوافلنا مبرورة ، و قلوبنا بذكرك معمورة ، و نفوسنا بطاعتك مسرورة ، و عقولنا على توحيدك مجبورة ، و ارواحنا على دينك مفطورة ، و جوارحنا على خدمتك مقهورة ، و اسماء نا فى خواصك مشهورة ، و حوائجنا لديك ميسورة ، و ارزاقنا من خزائنك مدرورة ، انت الله الذى لا اله الا انت ، لقد فاز من والاك ، و سعد من ناجاك ، و عز من ناداك ، و ظفر من رجاك ، و غنم من قصدك ، و ربح من تاجرك ، و انت على كلى شى ء قدير. اللهم صل على محمد و آل محمد، و اسمع دعائى ، كما تعلم فقرى اليك ، انك على كل شى ء قدير (275)؛ بار خدايا سوگند به نيكى ديرينت ، و به مهربانى لطف گونه به مخلوقت و دلسوزى و ترحمى كه به مصنوع محكم خويش دارى ، و توانمندى و دانش به پرده پوشى زيبايت ، بر محمد و آل محمد درود بفرست و دلهاى ما را به ذكر خويش زنده كن ، و گناهانمان را بيامرز، عيبهايمان را پوشيده دارد، واجباتمان را مشكور قرار بده ، نمازهاى نافله ما را نيكو بدار، دلهايمان را به ذكرت آباد ساز، جانهايمان را به طاعتت خرسند فرما، خردهايمان را بر توحيدت مجبور گردان ، ارواحمان را بر دينت فطرى نما، اعضاى ما چيره خدمت تو باشد، نامهايمان را در زمره خاصانت مشهور كن ، نيازهايمان را نزد خودت آسان ساز، روزى هايمان را از گنجينه هايت توفير ده . تو آن خدايى هستى كه هيچ خدايى جز تو نيست ، آن كه تو را دوست داشت رستگار شد، و كسى كه با تو مناجات كرد، به سعادت رسيد و كسى كه تو را خواند عزيز شد و كسى كه اميدش به تو بود پيروزمند گرديد و آن كه تو را خواست غنيمت برد و كسى كه با تو به تجارت پرداخت ، سود كرد و تو بر هر چيز توانايى . بار خدايا بر محمد و آل محمد درود فرست و نيايش مرا به اجابت رسان ، چنان كه به نياز من آگاهى ، و تو بر هر چيز توانايى .
چون هدف والا از انجام عبادات ، ملاقات پروردگار است ، امام محمد تقى ، فرزند امام رضا عليه السلام براى محمد بن فرج نوشت كه پس از نماز واجب بخواند: ...اسالك الرضا بالقضاء و برد العيش بعد الموت ، و لذة النظر الى وجهك و شوقا الى لقائك من غير ضراء مفضرة و لا فتنة مضلة (276)؛ بار خدايا از تو خشنودى به قضايت را مى خواهم ، و خنكاى زندگى پس از مرگ را و لذت نظر به روى تو، و اشتياق به ملاقات تو را، بدون هيچ بدى زيان آور، و فتنه گمراه كننده .
از آنجا كه ملاقات خداوند با كمال و زيبايى كه دارد، بالاتر از آن است كه كسى بدان دست يازد، جز اندك افراد سرآمد كه فارغ از هر چيزى هستند كه آنان را از ملاقات خدا باز دارد، و چنين كارى بر كسى كه به ما سوى الله انس ‍ گرفته و در آميخته بسى دشوار است ، امام صادق عليه السلام در پاسخ مردى كه پرسيد در پايان عمر با چه كسى انس بگيرم ؟ فرمود: بر تو باد به نيايش و اين كه پس از هر نماز بگويى : اللهم صلى على محمد، اللهم ان الصادق الامين عليه السلام قال : انك قلت : ما ترددت فى شى ء انا فاعله كترددى فى قبض روح عبدى المومن ، يكره الموت و اكره مساء ته ، اللهم صلى على محمد و آل محمد و عجل لوليك الفرج والعافية والنصر و لا تسؤ نى فى نفسى و لا فى احد من احبتى ... (277)؛ خدايا بر محمد و آل محمد درود فرست ، خدايا راستگوى امين عليه السلام گفت : تو فرموده اى : هيچ گاه در كارى كه من كننده آن هستم ترديدى ندارم چونان ترديدى كه در قبض روح بنده مؤ منم بر من پيش مى آيد؛ زيرا از طرفى او مرگ را ناخوش ‍ مى دارد، و از سوى ديگر من از ناخرسندى او از مرگ ، ناخشنودم . بار خدايا بر محمد و آل محمد درود فرست ، و بر ولى خودت فرج ، عافيت و يارى را تعجيل فرما و بر جان من و بر جان هيچ يك از دوستانم بدى روا مدار.
اين حديث چون ناظر به مقام فعل خداوند است - نه مقام اوصاف ذاتى او، چه رسد، به مقام ذات - ترديد خداوند براى او زيانى ندارد. افزون بر اين ، در حكمت متعاليه در بحث قدرت ، تفسير درخور دقتى آمده كه مى توان به آنجا مراجعه كرد. (278)
دست يازى به راز پنهان
بايد دانست براى دست يازى به راز مخفى عبادات ، علل و اسبابى پنهان وجود دارد كه جايگاه آنها در تعقيب نمازى است كه با آن بنده با مولاى خويش مناجات مى كند، در اين هنگام است كه آماده رسيدن به برخى از رازها خواهد گشت ، اسباب رسيدن به راز پنهان عبادت چند چيز است :
اول . اذكار و اوراد و نيايشهايى كه از ناحيه معصوم عليه السلام به ما رسيده كه به برخى از آنها اشاره شد.
دوم . بر آوردن نيازهاى بندگان نيازمند و حل مشكلات آنان ، از اين رو رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين بود كه وقتى نماز صبح را به پايان مى برد، رو به قبله تا هنگام طلوع آفتاب به ذكر خداوند - عزوجل - ادامه مى داد، و على بن ابى طالب عليه السلام جلوتر از ديگران پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله از مردم استقبال مى كرد و مردم از او اجازه مى گرفتند تا نيازهاى خود را با پيامبر در ميان بگذارند، اين شيوه را پيامبر به مردم دستور داده بود.(279)
سجده شكر
از مستحبات تعقيب ، سجده شكر است ، راز سجود، همان خوارى و زبونى در پيشگاه خداوند است كه به صورت سجده شكل مى گيرد، چنان كه راز ركوع نيز بزرگداشت و تعظيم است كه به گونه خم شدن تمثل مى يابد، و راز طواف بيت الله الحرام ، فدا شدن است كه به شكل دور زدن صورت مى گيرد.
در توقيع مولاى ما حضرت صاحب العصر عليه السلام نقل شده كه فرمود: ان سجدة الشكر من الزم السنن و اوجبها، و لم يقل ان هذه السجدة بدعة الا من اراد ان يحدث فى دين الله بدعة (280)؛ به راستى سجده شكر از لازم ترين و واجب ترين سنتهاست ، و كسى نگفته اين سجده بدعت است ، جز اين كه خود او مى خواهد در دين خدا بدعتى ايجاد كند.
از علتهاى گزينش حضرت موساى كليم عليه السلام به پيامبرى اين است كه وى در برابر خداوند، بسيار خوار، رام و زبون بود، ذلت خويش را به صورت قرار دادن گونه راست و چپ به زمين پس از نماز، نشان مى داد، و چون موسى عليه السلام دانست كه خداوند متعال بدين جهت او را برگزيده ، بر خوارى و زبونى خويش افزود و به سجده افتاد و گونه هاى خويش را به خاك ماليد، خداوند به وى وحى فرستاد كه : اى موسى ! سرت را بلند كن و دستت را به جايگاه سجودت بكش و با آن صورت خويش را مسح كن ، اين مسح را تا هر جاى بدنت كه دست برسد نيز ادامه بده كه از هر بيمارى ، درد، آفت و نقص در امان خواهد بود. (281)
راز سجود چون افتادگى و زبونى در برابر خداوند متعال است ، اين افتادگى سبب نزديك شدن به خداوند مى شود همان گونه كه در پايان سوره علق آمده است - زيرا كسى كه براى خدا خود را زبون قلمداد مى كند، چيزى حاجب او نيست ، و وقتى حجاب نداشت ، فاصله كوچ او به سوى خدا كوتاه است ، چنان كه در دعاى ابو حمزه ثمالى وارد شده است - از اين رو چنين شخصى به لقاى خدا نايل مى شود و كسى كه در برابر خداوند افتاده تر باشد، به او نزديك تر است . همچنين در دعاى حضرت زين العابدين امام سجاد عليه السلام نيز مى خوانيم : من كمترين كمترين ها و ذليل ترين ذليل ها و مانند ذره يا كمترم (282). در صورتى كه امام سجاد عليه السلام نزديك ترين نزديكها و عزيزترين عزيزها نزد خداوند سبحان است .
بين اصول عام و مهم امامت تفاوتى نيست ، لذا همه پيشوايان اهل بيت عليه السلام بر اين راه مستحكم بودند، بلكه درباره امير مؤ منان على عليه السلام روايت شده است كه ايشان نخستين كسى بود كه براى خداوند سجده شكر بجاى آورد، و نخستين كس از اين امت بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه پس از سجده شكر، صورت خويش را بر زمين نهاد. (283) على عليه السلام چنين بود كه پيوسته در سجده مى فرمود: اناجيك يا سيدى كما يناجى العبد الذيل مولاه ... ؛ (284) آقاى من تو را آن گونه مناجات مى كنم كه بنده ذليل مولاى خويش را...
چون حيات هر ذكر از قبيل تهليل لا اله الا الله تحميد الحمدلله تسبيح سبحان الله و تكبير الله اكبر بستگى به راز آن دارد، چنان كه زنده كردن هر ذكر كسى را كه در لايه هاى حجاب ذات ، وصف و فعل مرده است ، بسته به راز ذكر است و ذكر امام معصوم عليه السلام و سجود او زنده به راز ذكر اوست ، از اين رو ذكر او زنده كننده مردگان و بيدار كننده خفتگان است ، گرچه همه چيز ذاتا زنده و در باطن بيدار است .
سجده حضرت سجاد عليه السلام
از اين قبيل روايتى است كه سعيد بن مسيب نقل مى كند، او گفت : مردم از شهر مكه خارج نمى شدند تا حضرت على بن الحسين ، سيدالعابدين عليه السلام خارج گردد، وقتى او خارج شد، من هم با او بيرون آمدم ، در بعضى از منازل فرود آمد و دو ركعت نمازگزارد و در سجودش تسبيح گفت ، به نحوى كه همه درختان و كلوخ ‌ها با او تسبيح مى گفتند! ما بيمناك شديم ، سپس او سر برداشت و فرمود: اى سعيد! آيا به هراس افتادى ؟ عرض كردم : آرى اى فرزند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، فرمود: هذا التسبيح الاعظم ... (285) تسبيح بزرگ همين است كه هر سنگ و كلوخى آن را همراهى كنند.
آنچه مى توان در تاءثير اين گونه تسبيح اعظم گفت چند چيز است :
1. درخت و كلوخ و مانند آن با زبان تكوين به سعيد چيزى آموختند كه پيش از آن نمى دانست ، گرچه اصل تسبيح معلوم و در توان او بوده است .
2. هم صدا شدن سنگ و كلوخ با امام اقتدا به اوست ، چنان كه به حضرت داود عليه السلام اقتدا كردند. هنگامى كه خداى سبحان فرمان داد با داود عليه السلام هم صدا گرديد: يا جبال اوبى معه و الطير (286)؛ اى كوهها با او در تسبيح هم صدا شويد، و اى پرندگان هماهنگى كنيد، همه با داود عليه السلام هم آوايى كرده ، ذكر خدا گفتند و توحيد او سرودند، درست همان گونه كه در اقتدا به امام جماعت معروف است .
3. پرده و پوشش از جلوى چشم و گوش همراهان حضرت سجاد عليه السلام برداشته شد تا اينكه تسبيح درخت و كلوخ را شنيدند و آن را فهميدند و پيش از آن نمى دانستند چنان كه خداى سبحان مى فرمايد: ان من شى ء الا يسبح بحمده ولكن لا تفقهون تسبيحهم (287)؛ هيچ چيز نيست جز اين كه در حال ستايش ، تسبيح او مى گويد، ولى شما تسبيحشان را در نمى يابيد. و غير اين موارد، از قبيل چيزهايى كه ممكن است انسان با تدبر و كاوش درباره راز تسبيح اعظم و تاءثير آن در جهان هستى ، بدان دست يازد، به ويژه اگر معترف باشد كه دست يازيدن به چنين رازى بزرگ و تسبيحى سترگ اختصاص به امام معصوم عليه السلام ندارد، گرچه حد والاى آن مخصوص اهل عصمت است .
غرض اين كه ، وقتى بنده ذلت را احساس و ادراك كند و به آن اعتراف نمايد، و نزد مولايى كه همه عزت - اصلى و حقيقى - را به خود اختصاص ‍ داده ، اظهار زبونى و خوارى نمايد، به عزت عرضى و مجازى خود مى رسد و آن گونه مى گويد كه امام صادق عليه السلام در حال سجده عرضه داشت : سجد وجهى اللئيم لوجه ربى الكريم (288)؛ صورت بخيل من بر پروردگار كريم من سجده كرد.
سجده عزت
جوينده عزت بايد بداند كه همه عزت از آن خداوند است و به چيزى از آن دست نمى يابد جز آن كه عزت را از خود و ديگران - يعنى از ما سوى الله - نفى كند. اين معنا در حال سجده كه همراه با تمثل ذلت عبد در قول و فعل است ، تجلى مى يابد.
هماهنگى قول و فعل در سجده ، گواه راستين ذلت سجده كننده است ، و سبب كسب عزتى مى شود كه ويژگى ذاتى خداوند به شمار مى رود و براى پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤ منان عرضى است .
شايد از همين قبيل باشد فرمايش امام صادق عليه السلام به اسحاق بن عمار: من بستر پدرم امام باقر عليه السلام را آماده مى كردم و منتظر آمدن او مى ماندم ، هنگامى كه ايشان به بستر رفته و مى خوابيد، من به بستر مى رفتم . شبى اين انتظار به درازا كشيد، در جستجوى پدر به مسجد آمدم ، و اين بعد از برنامه وعظ ايشان و هدايت مردم بود، ايشان را در مسجد به حال سجده يافتم و شخص ديگرى در مسجد نبود، صداى ناله ايشان را شنيدم كه مى گفت : سبحانك اللهم انت ربى حقا حقا، سجدت لك يا رب تعبدا ورقا، اللهم ان عملى ضعيف فضاعفه لى ، اللهم قنى عذابك يوم تبعث عبادك ، و تب على انك انت التواب الرحيم (289)؛ خدايا تو منزهى ، تو به حقيقت پروردگار بر حق من هستى ، پروردگارا براى تو از روى عبوديت و بندگى سجده گزاردم ، خدايا كردارم ناچيز است ، چند برابر گردان ، بار الها در روزى كه بندگانت را بر مى انگيزى ، مرا از عذابت رهايى بخش و ببخشاى ، همانا تو بسيار توبه پذير و مهربانى .
سجده هاى طولانى اصحاب ائمه عليه السلام
كم نيستند افرادى كه به اين پيشوايان معصوم عليه السلام كه سياستمدار و رهبر بندگان و اركان و استوانه هاى بلادند و اگر نبودند زمين اهلش را به كام فرو مى كشيد، تاسى جسته و سجده هاى طولانى و تذلل مستمر داشتند. به برخى از آنها توجه كنيد:
فضل بن شاذان گويد: داخل عراق شدم ، شخصى را ديدم كه دوستش را مورد سرزنش قرار داده و به او مى گويد: تو مردى عائله مندى و ناچار مى بايست براى تاءمين آنها كسبى داشته باشى ، من مى ترسم كه سجده طولانى تو، به چشمانت آسيب برساند. چون بر اين منوال سخن بسيار راند، دوستش در پاسخ گفت : سخن بسيار گفتى ، واى بر تو، اگر چشم كسى به جهت سجده از دست مى رفت ، بايد چشم ابن ابى عمير از دست برود، چه مى گويى درباره مردى كه بعد از نماز صبح به سجده شكر رفت و تا هنگام ظهر سر بر نداشت ؟
فضل بن شاذان بر محمد بن ابى عمير داخل شد و او را در سجده يافت ، محمد سجده را طول داد، چون سر برداشت ، فضل طول سجده او را ياد آور شد، محمد گفت : چگونه بودى اگر جميل بن دراج را مى ديدى ! سپس گفت كه بر جميل وارد شده او را در حال سجده يافته است ، وى سجده خود را بسيار طولانى كرده و چون سر برداشته گفته است : چقدر سجده را طولانى كردى ؟ و او در جواب گفته كه چگونه بودى اگر معروف بن خربوذ را مى ديدى .
نيز فضل بن شاذان ورد زبانش اين بود كه : حسن بن فضال عابدترين اهل روزگار خود و سجده اش طولانى تر از همه بود. (290) هرگز نبايد از آنچه در اين باره ذكر شد يا مى شود، شگفت زده شد؛ زيرا عاشق از مناجات معشوقش ‍ لذت مى برد و نزديك ترين حال وصل همان سجده است ، سجودى كه تجلى گاه فروتنى و مستلزم ترقى و رسيدن به محبوب واقعى است .
آنچه در اين بخش روشن شد
يكم . قوام نماز مناجات با خداوند است و پيشواز و بدرقه گر آن نيايش و دعاست و بنده نمازگزارى كه فقر ذاتى ، وصفى و فعلى خويش را مشاهده مى كند، در جان خود جز فيض مولا كه او را از هر سو احاطه كرده است نمى يابد. چنان كه فرشته مقرب نيز چنين است .
دوم . تعقيب ، سبب دوام و پيوستگى نماز است ، به طورى كه نماز گزار تعقيب خوان ، گويا پيوسته در حال نماز است .
سوم . دل مؤ من آينه صدق و راستى است . سالك با اين آينه صفات خداوند را كه نزد اوست مى بيند و صفات خود را نيز كه نزد خداوند است مى نگرد.
چهارم . دعا در حال تعقيب مستجاب مى شود، و ترك دعا و مسئلت پس از نماز توهم بى نيازى از خدا را پيش مى آورد.
پنجم . تعقيب ، در فضيلت مراتبى دارد، و نمازگزار تا وقتى با طهارت باشد، در حال تعقيب است .
ششم . بالا بردن دستها در حال تكبير، نماد رفعت معنوى به بالا بردن صورى و نيز تمثل ارتفاع حجاب است ، و سه مرتبه تكبير گفتن نشانه مراحل سه گانه توحيد ذاتى ، وصفى و فعلى است .
هفتم . تسبيحات حضرت فاطمه عليه السلام همان ذكر كثير است و شيوه اهل بيت عليه السلام اين بود كه اين ذكر را به فرزندانشان دستور مى دادند.
هشتم . نتيجه بخش ترين چيزى كه در تعقيب نماز به آن سفارش شده ، نيايشى است كه بازگشت آن به توحيد و ولايت است .
نهم . مرگ ارادى نيز چون مرگ طبيعى ، سبب مشاهده نتيجه تلاوت آية الكرسى در تعقيب نماز است .
دهم . اعتراف به امامت اهل بيت عليه السلام همان بهشت است ، و كسى كه به آن اعتراف كند در بهشت است گرچه خود نداند.
يازدهم . هر يك از اذكار الهى زنده ، گويا و تسبيح گوست و راز تكوينى ذكر، پس از طى مراحل و دگرگونى هايى تا مرحله وجود طبيعى نازل و نزديك مى شود و از آنجا به مرتبه وجود قرار دادى و اعتبارى فرود مى آيد.
دوازدهم . تاءثير خارجى ذكر به موجب راز خارجى آن است ، نه به اعتبار وجود گفتارى ، يا نوشتارى يا مفهوم ذهنى آن .
سيزدهم . دانش سودمند تنها راز تكوينى است ، نه چيزى جز آن و رسول خدا صلى الله عليه و آله در تعقيب نماز هماره از چهار چيز به خدا پناه مى برد و تنها خواسته پيشوايان دين عليه السلام پس از نماز، ملاقات پروردگار بود.
چهاردهم . تردد دو دلى در كار از مرحله فعل خداوند گرفته مى شود، نه از اوصاف ذاتى خداوند، چه رسد به اصل ذات متعالى او، و تردد خداوند متعال در قبض روح مؤ من ، وجه معقول و پذيرفته شده دارد.
پانزدهم . برآوردن نياز نيازمندان در صورتى كه براى خدا باشد، تعقيب به شمار مى آيد.
شانزدهم . سجده شكر از لازم ترين سنتها در مراسم تعقيب نماز است و سجده ، نمادى از ذلت است چنان كه ركوع ، نمادى از عظمت و طواف ، تمثلى از فدا كردن جان خويش است .
هفدهم . حضرت موساى كليم عليه السلام خاشع ترين فرد روزگار خود، نزد خداوند متعال بود و گزينش او به پيامبرى نيز به همين ملاك احساس ‍ خوارى او نزد پروردگار بود و مسافت كوچ به سوى خداوند متعال نزديك است .
هجدهم . امام معصوم عليه السلام در زمان خود ذليل ترين بندگان نزد خدا بود، از اين رو بلند پايه ترين انسان نزد خداى متعال به شمار مى آيد و على عليه السلام نخستين كسى است كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله براى خدا سجده شكر بجا آورد.
نوزدهم . تسبيح امام معصوم عليه السلام سبب تسبيح درخت ، كلوخ و هم نوايى آنها با امام در تسبيح است ، و آنچه در اين تسبيح مؤ ثر است ، همان راز نهانى ذكر است ، نه لفظ و نه مفهوم ذهنى آن ، و دست يازيدن به اين مقام تنها اختصاص به معصوم ندارد.
بيستم . راه رسيدن به عزت ، فروتنى است كه با سجود شكل مى گيرد. بسيارى از اصحاب و ياران پيشوايان دين عليه السلام در طولانى كردن سجده به اهل بيت عليه السلام اقتدا كرده اند.
سفارش پايانى
اين نوشته را با چند سفارش به خويشتن و هر آن كس كه اين نوشته به او مى رسد، به پايان مى بريم .
غفلت از خداوند متعال سبب آلودگى است و نماز چونان آب حياتى است كه سبب زدودن هر چرك و آلودگى مى شود. اين سخن را امير مؤ منان على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه فرمود: شبهها رسول الله بالحمة تكون على باب الرجل فهو يغتسل منها فى اليوم و الليلة خمس مرات ، فما عسى ان يبقى عل يه من الدرن ؛ (291) پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نماز را تشبيه كرد به گرمابه اى كه بر در سراى مرد باشد و هر روز پنج بار خود را در آن شستشو دهد كه هرگز چرك و آلودگى در بدن او نخواهد ماند. بنابراين ذكر خداوند كه با نماز حاصل مى شود، هر چرك و آلودگى را مى زدايد.
سفارش ويژه به نماز جمعه در روز جمعه براى همين ذكر است . ذيلا در اين خصوص پاره اى از نصوص تقديم مى شود:
1. نماز جمعه مصداق كامل ذكر است ، چون خداى تعالى مى فرمايد: يا ايها الذين امنوا اذا نودى للصلوة من يوم الجمعة فاسعوا الى ذكر الله و ذروا البيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون ؛ (292) اى مؤ منان چون براى نماز جمعه ندا داده شد، به سوى ذكر خدا بشتابيد و داد و ستد را واگذاريد.
2. دستور به شتاب به سوى ذكر خدا، يعنى نماز جمعه و ترك هر آنچه غير از آن است ، داده شده ؛ زيرا ترك داد و ستد كه در آيه آمده خصوصيتى ندارد و هر چيزى كه با نماز منافات دارد، بايد ترك شود.
3. روى بر تافتن از ذكر خدا - كه همان نماز جمعه باشد - نهى شده ، چنان كه در سوره منافقين مى خوانيم : يا ايها الذين امنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله . (293) اى مومنان ! زنهار كه اموال شما و فرزندانتان شما را زياد خدا غافل كند.
4. قرائت دو سوره جمعه و منافقون در نماز جمعه ، به جهت نكات ياد شده ، رجحان و برترى دارد.
خداى تعالى به سبب عنايت ويژه اى كه به نماز كه ستون دين است دارد، درباره منافقان مى فرمايد: و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى (294)؛ و چون به نماز مى ايستند، همراه با كسالت مى ايستند؛ يعنى اين گروه هيچ گاه خداوند را بندگى نمى كنند، چه در نماز و چه در غير آن چون روزه ، حج و...در اين آيه تنها بر نبود نشاط آنان در نماز اشاره شده است ، درباره مستان نيز به همين نكته اشارت رفته كه مى فرمايد: لا تقربوا الصلوة و انتم سكارى حتى تعلموا ما تقولون (295)؛ در حال مستى نزديك نماز نشويد تا زمانى كه بدانيد چه مى گوييد.
چون غفلت زده اى كه استحقاق ويل دارد؛ فويل للمصلين * الذين هم عن صلوتهم ساهون (296) همانند مستى است كه نمى داند چكار مى كند، او نيز از نزديك شدن به نماز نهى شده است ، زيرا نماز مانند قرآن است و جز كسى كه از چرك غفلت و خونابه نسيان و آلودگى ريا و مانند آن پاك و مطهر باشد، نبايد آن را مس كند.
از ميان عبادتهايى كه ما سوى الله در پيشگاه خدا دارند، براى نشان دادن اهميت نماز، تنها از آن ياد شده است ، چون خداى سبحان مى فرمايد: الم تر ان الله يسبح له من فى السموات و الارض و الطير صفات كل قد علم صلاته و تسبيحه و الله عليم بما يفعلون (297)؛ آيا ندانسته اى كه هر كه و هر چه در آسمانها و زمين است براى خدا تسبيح مى گويند، و پرندگان نيز در حالى كه در آسمان پر گشوده اند، تسبيح او مى گويند؟ همه نماز و نيايش ‍ خود را مى دانند و خدا به آنچه مى كنند داناست . همچنين نويد تولد حضرت يحيى ، در نماز روزى حضرت زكريا عليه السلام شد، چنان كه فرمود: فنادته الملائكه و هو قائم يصلى فى المحراب ان الله يبشرك بيحيى ... (298)؛ پس در حالى كه وى ايستاده و در محراب خود دعا مى كرد، فرشتگان او را ندا دادند كه : خداوند تو را به ولادت يحيى مژده مى دهد.
همچنين از اين قبيل ، كه دلالت بر اهتمام به امر نماز و حال آن مى كند، روايتى است كه درباره زكات اميرالمومنين عليه السلام در حال ركوع رسيده است ، چون اصل زكات گرچه نياز با نيت قربت دارد و در جاهاى مختلف ، نزديك و قرين نماز قرار گرفته است ، و لى همراه شدن زكات به نماز، شايد موجب فضيلت مضاعفى است كه باعث نزول آيه ولايت شده است ، چون مى فرمايد: انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يوتون الزكوة و هم راكعون (299)؛ ولى شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده اند، همان كسانى كه نماز برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند.
چون نماز ستون دين است و با اقامه آن دين سر پا و با ضايع سازى آن دين ضايع مى گردد، از اين رو آتش جنگ همواره بين نمازگزار و ميان دشمن آشكار او، يعنى همان شيطان فريبكار، برافروخته است ، چون شيطان مى خواهد بر نمازگزار چيره شود و او را ريشه كن سازد، او با فريب نويد مى دهد و آرزومند مى گرداند، گمراه مى سازد و زشتى ها را پيش او زينت مى بخشد. (300) از اين رو مصلا محراب ، يعنى محل نبرد و نمازگزار، مجاهد الهى در طرد جنگجويى مهاجم و دفع و اسير ساختن اوست . از اين رو بايد در اين پيكار سلاح برگيرد و براى مؤ من اسلحه اى جز خوارى در پيشگاه خدا و بندگى او نيست كه به شكل گريه بر خويشتن بروز مى كند. چنان كه على عليه السلام در نيايشى كه به كميل آموخت فرمود: و سلاحه البكاء. بنابراين ، كسى كه نه بر تنگى لحد مى گريد و نه بر تاريكى قبر اشك مى ريزد و نه بر دورى مسافت و كمى توشه و جز اينها گريه مى كند كه همه دهشت زا و وحشت آفرينند، سلاحى در جنگ با شيطان كه در قلب او وسوسه مى كند، ندارد. اما اگر سلاح برگيرد مناجات با خدا او را نجات مى دهد و گريه وى را رهايى مى بخشد، تا به دژ محكم و استوار توحيد و ولايت وارد شود و چون داخل گرديد، از عذاب ايمن خواهد شد.
تنها شناخت مصيبت بزرگ مرگ ، گريه آور است و مصيبت بزرگ تر پس از مرگ عذاب قيامت و خوارى آن كه جز با عقل مويد به نقل و نقل همدست با عقل شناخته نمى شود، مگر در مواردى كه عقل را راهى به آن نيست .
از چيزهايى كه از اهميت نماز پرده بر مى دارد، روايتى است كه درباره حق نماز بر نمازگزار رسيده ، به گونه اى كه بر نمازگزار لازم مى كند، چنان با اخلاص و حضور نمازگزارد كه گويا در حال وداع و ديدار آخر با نماز است ؛ زيرا اقتضاى وداع اخلاص و حضور است ، و همان طور كه روايت خاص ‍ درباره وداع با طواف و روزه رسيده ، درباره عموم نمازها نيز روايت وداع آمده است . پس هر نمازى نماز وداع است ، به علت آن نيز اشاره شد. (301)
نيايش پايانى
بار خدايا ما را از نماز گزارانى قرار ده كه با تو مناجات مى كنند و تو با آنان نجوا مى كنى ، با تو به سخن مى نشينند و تو با آنان در ژرفاى خردهاشان سخن مى گويى ، تا بلكه از ناحيه چشمها، گوشها و دلهايمان از نور بيدارى و هشيارى روشنايى بگيريم . (302)
منزهى تو، اى كسى كه نزد هر جاهل شناخته شده اى ؛ معروف عند كل جاهل . (303) بلكه هر موجودى به وسيله تو شناخته شد؛ تعرفت لكل شى ء، (304) ما را به حق خودت عارف گردان و به سوى خويش مشتاق فرما، و از رو آورى به غير خودت به ميل كن ، به حق همه پيامبران و مقربان درگاهت ، به ويژه حضرت محمد و آل اطهار او عليه السلام .
خداوند سبحان بر من منت نهاد كه نگارش بيشترين بخش اين رساله ، در ماه مبارك خدا، رمضان 1414ه .ق ، و بخش كمترين آن در آستانه عيد سعيد غدير صورت پذيرفت . هزاران درود و ستايش بر نصب كننده و منصوب شده به خلافت در اين روز فرخنده باد.
قم - عبدالله جوادى آملى .
18 ذيحجه 1414 (ه ق )
برابر با 8 خرداد 1373 (ه ش ).

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
17 + 3 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .