بعد چهارم يا حس خداگرايي انسان، نوشته همت سهراب پور

بعد چهارم يا حس خداگرايي انسان، نوشته همت سهراب پور
فهرست مطالب

بخش اوّل: معنا و مفهوم بُعد چهارم.
بخش دوم: بُعد چهارم از ديدگاه هاي مختلف.
بخش سوّم: تجلّيات بُعد چهارم.
بخش چهارم: حجاب ها و موانع بروز بُعد چهارم.

. پيشگفتار
(بُعد چهارم روح انسان يا حس خداگرايى) از كشفيات روان شناسي است كه اين كتاب به بحث و فحص مختصري در مورد آن پرداخته است.
خلاف آنچه مخالفان مذهب معتقدند، روز به روز اين بينش، استواري بيشتري مي يابد: كه حس خدا گرايي از عمق وجود و فطرت بشر سرچشمه مي گيرد و ريشه شجره خداگرايي در سرزمين روان آدمي فرو رفته و آب زلالي را كه گاه انسان در اطراف جهان مي جويد در درياي وجود خويش مي يابد.
گرچه اين كتاب حجم زيادي ندارد، امّا موضوع آن از مهمترين موضوعاتي است كه با سرنوشت ابدي انسان پيوند خورده است، زيرا هنگامي كه آدمي دريافت فطرتش خداگراست، سعي مي كند خود را با فطرت هماهنگ نمايد و كمال و بازگشت به خويشتن يعني همين، همان گونه كه از خود بيگانگي يعني دوري از فطرت. به هر حال، اميد است اين اثر ناچيز مفيد واقع شود و قدمي باشد در جهت شناخت درياي پرگوهر و آسمان پر ستاره روان خويش -
ان شاء الله.
همت سهراب پور.
پاييز 1376.

بخش اوّل. معنا و مفهوم بُعد چهارم.
معنا و مفهوم بُعد چهارم.
الف) بُعد چهارم در فيزيك.
ب) بُعد چهارم در روان شناسي.
بُعد اوّل: زيبا گرايي.
بُعد دوم: علم گرايي.
بُعد سوم: خيرگرايي.
بُعد چهارم: خداگرايي.

معنا و مفهوم بُعد چهارم.

اصطلاح (بُعد چهارم) در دو علم از علوم بشري به كار مي رود، علم فيزيك و علم روان شناسى، كه در هر كدام از معنا و مفهوم خاصي برخوردار است:.
الف) بُعد چهارم در فيزيك.
معناي بُعد چهارم در علم فيزيك، اين است كه فضا و ماده، علاوه بر سه بُعدِ طول و عرض و ارتفاع؛ داراي بُعد ديگري است به نام (زمان) كه در اصطلاح به آن (بُعد چهارم) گفته مي شود. دانشمندان و صاحب نظران درباره بُعد چهارم ماده يعني زمان، كتاب ها نوشته اند كه خواندن آنها دنياي عجيب و شگفت انگيزي را در برابر طالبان معرفت به تصوير مي كشاند.
ب) بُعد چهارم در روان شناسي.
منظور از بُعد چهارم در روان شناسي اين است كه آدمي در روان خويش به خدا پرستي و خدا دوستي گرايش دارد و اين حس به صورت يك غريزه اصيل در نهاد بشر به وديعه گذاشته شده است.
كشف بُعد چهارم در روان شناسي و علوم انساني از آن جهت حايز اهميت است كه آنچه را كه مكاتب مادي در مورد فلسفه و ريشه مذهب بيان كرده اند، بي اساس جلوه مي دهد. گرچه اختلاف مادي گرايان در اين مورد و دلايلي كه دانشمندان الهي در رد نظريه هاي آنان بيان كرده اند شواهدي مسلّم بر بطلان گفته هاي آنهاست امّا اثبات بُعد چهارم در روان شناسي و اين كه خداگرايي با فطرت بشر عجين گشته، نوري است كه با ظهور خويش ظلمات را به ديار عدم مي سپارد وعرصه وجود را بر تاريكي ها تنگ مي كند. توضيح اين كه امروزه بُعدهاي مختلفي در روان شناسي به عنوان ابعاد فطري و تمايلات عالي شناخته شده كه عبارت است از:.
بُعد اوّل: زيبا گرايي.

انسان فطرتاً زيبا گراست نسبت به جمال و زيبايي علاقه نشان مي دهد و عواطفش در برابر شي‏ء زيبا تحريك مي گردد. اين حس مخصوص انسان است و در حيوانات وجود ندارد. آدمي بر خلاف حيوان دوست دارد شهرش، خانه اش، خطش، لباسش و ساير متعلقاتش زيبا باشد. البته ممكن است عواملي از قبيل محيط، تربيت، وراثت و ساير چيزها مفهوم زيبايي را نزد افراد مختلف سازد، امّا از جهت واقعي اگر انسان چيزي را زيبا دانست به او تمايل پيدا مي كند. وجود هنرهايي مانند خط، نقاشى، مجسه سازى، ادبيات، نتيجه تجلّي حس زيباگرايي است.
بُعد دوم: علم گرايي.

دومين بُعد از ابعاد فطري انسان، حس كاوش و حقيقت جويي است. انسان مي خواهد بداند و از اين دانستن لذت مي برد. شناخت و معرفت هستي بالذات برايش مطلوب است. اوفطرتاً دوست دارد اشيا را بشناسد، رموزش را دريابد، به درون اتم و به پهنه گسترده كهكشان ها راه پيدا كند و به اسرار نظام هستي پي ببرد. اين خواسته و احتياج از همان اوايل كودكي از سؤال هايي كه كودك درباره اشيا مي كند، از تحقيقاتي كه بشر در طول تاريخ كرده و از پيشرفت علوم و فلسفه به خوبي نمايان است. علاقه به درك حقيقت و شناخت اشيا و حقايق عالم به اندازه اي با وجود آدمي عجين گشته كه تحمل شدايد و ناملايمات برايش آسان نموده و او را بي باك ساخته است.
عمده ترين مظاهر تجلّي حس حقيقت جويي و علم گرايي (علم و فلسفه) است، زيرا دانشمندان طبيعي و فيلسوفان همه به دنبال شناخت حقايق هستند، منتها دانشمند طبيعي شناخت طبيعت را آرزو مي كند و فيلسوف با ديدي وسيع تر شناخت تمام هستي را مطلوب خود قرار مي دهد.
بُعد سوم: خيرگرايي.

انسان به حكم نفس ملهمه اى‏(1) كه دارد؛ ضمن اين كه خير و شر را مي شناسد فطرتاً گرايش به خير دارد و از شر و ناپاكي متنفر و گريزان است. آدمي انسانيت خويش را در گرو پيمودن راه خير و صلاح مي داند و هنگامي كه به شر نزديك مي شود احساس حقارت و از خود بيگانگي مي كند.
انسان خيرگراست و اگر احياناً در مسير شر قرار گيرد يا به سبب اشتباه در تشخيص خير و شر است يا به علت معذوري است كه برايش پيش آمده يا براي از دست دادن بصيرت لازم است. امّا اگر در واقع و نفس الامر تشخيص خير بودن كاري را داد، فطرتش به آن متمايل مي شود و آن را به عنوان يك مطلوب ارزشي دنبال مي كند.
علايم حس خيرگرايي در انسان فراوان است كه به برخي از آنها اشاره مي شود:.
علامت اوّل: اين است كه اگر آدمي راه شر را انتخاب كرد، نيرويي از درون او را سرزنش مي كند و در نتيجه از كردار خود پشيمان و نادم مي شود؛ اين حالت سرزنش كننده، همان است كه قرآن از آن به (نفس لوّامه) ياد كرده و مي فرمايد:.
(لا اُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ وَلا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ(2)؛ سوگند به روز قيامت و سوگند به نفس سرزنش كننده انسان).
بدون ترديد عامل اصلي و مهم در بازگشت انسان از كارهاي خلاف، كه دين از آن به توبه و استغفار تعبير كرده است، وجود حالت سرزنش كننده و نفس لوّامه در آدمي است.
علامت دوم: انسان هنگامي كه راه خير مي رود و عمل صالحي انجام مي دهد خوشحال و مسرور مي شود، يك نوع آرامش و بهجت در خود احساس مي كند و رضايت خاطر برايش حاصل مي شود و اين دليل بر اين است كه كاري كه انجام داده مطابق با فطرتش بوده است.
علامت سوم: سومين علامت بر حس خيرگرايي در انسان، اين است كه اگر آدمي راه شر هم برود باز در باطن خويش براي انسان هاي پاك و خيرجو بسيار احترام قائل است و احياناً خود را در برابر آنان حقير و كوچك مي شمارد. پس يكي از ابعاد عالي فطرت انسان، حس خيرگرايي است. گرايش به حكمت عملى، احسان به خلق، ايثار و گذشت، انجام دادن كارهاي اخلاقي و گرايش به ارزش هاي انسانى، همگي ناشي از حس خيرگرايي است.
بُعد چهارم: خداگرايي.

يكي از ابعاد فطري انسان حس خداگرايي است كه به آن بُعد چهارم گفته مي شود، بُعد چهارم همان است كه در علوم مختلف (روان شناسى، روان كاوى، فلسفه و...) ذيل تعبيرهاي گوناگوني از قبيل فطرت مذهبى، حس نورانى، بُعد معنوى، حس مذهبى، كيفيت قدسى، شعور مذهبى، احساس عرفانى، غريزه معنوى، كيفيت قدسي مورد بحث و بررسي قرار مي گيرد.
فطرت خداگرايى، يعني انسان در عمق روح خويش، رابطه اي حضوري با خالق و مبدأ هستي دارد. حس خداگرايي يعني اين كه آدمي به گونه اي آفريده شده است كه طالب خداست و حالت خداجويي و محبت الهي و خدا پرستي به صورت يك غريزه در وجودش نهاده شده است. اين حالت، همان چيزي است كه عرفا آن را نيروي (عشق فطرى) مي نامند و معتقدند براي تقرّب به خدا بايد اين حس را تقويت كرد و موانع آن را از بين برد. فلسفه عبادت و دعوت به تفكر و اجتناب از رذايل در اسلام، تقويت اين غريزه اصيل است.
پس بُعد چهارم صرفاً بدين معنا نيست كه انسان، علم اجمالي يا گرايش اجمالي به خدا دارد، بلكه بدين معناست كه در فطرت آدمي نيرويي نهفته است به نام نيروي عشق و محبت كه اگر اين نيرو تقويت شود، انسان را مانند مركبي تند رو به سوي خدا و كمالات معنوي سوق مي دهد.بُعد چهارم از ديدگاه قرآن در واقع بُعد محبت است، محبت به خدا و عشق به ذات حق و مبدأ كمال. قرآن مي فرمايد:.
(وَالَّذينَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبّاً لِلّهِ‏(3)؛ و كساني كه ايمان آورده اند سخت و شديد خدا را دوست دارند).
يعني در واقع اهل ايمان كساني هستند كه موانع و حجاب ها را كنار زده اند و محبت خدا را در دل خود احساس نموده اند.
عشق ورزي به سر منشأ هستى، چنان وجودشان را فراگرفته كه جز به او نمي انديشند و براي او به هدايت ديگر انسان ها مي پردازند.
از ديده عاشقان، نهان كي بودي.
فرزانه من، جدا ز جان كي بودي.
طوفان غمت ريشه هستي بر كند.
يارا تو بريده از روان كي بودي.
امام سجاد(ع)اشاره به همين نيروي عشق فطري مي كند و مي فرمايد:.
(اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ اِبْتِداعاً وَاِخْتَرَعَهُمْ عَلي مَشيَّتِهِ اِخْتِراعاً ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ اِرادَتِهِ وَبَعَثَهُمْ في سَبيلِ مُحَبَّتِهِ)(4) يعني به قدرت خود مخلوقات را آفريد و آنان را به اراده خويش به وجود آورد، بي آن كه از روي مثال و نمونه باشد، سپس آنان را در راه اراده خويش روان ساخت و در راه محبت و دوستي خودش برانگيخت (سرشت آنان را عجين با محبت خود كرد).
در هيچ دلي نيست به جز تو هوسي.
ما را نبود به غير تو داد رسي.
كس نيست كه عشق تو ندارد در دل.
باشد كه به فرياد دل ما برسي.
________________________________________
1. وَنَفْسٍ وَما سَوّيِها فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويِها؛ سوگند به نفس و آن كه او را (به حد كمال) بيافريد و به او شر و خير الهام كرد. (شمس (91) آيه 6 و 7).
2. قيامت (75) آيه 1 و 2.
3. بقره (2) آيه 165.

4. صحيفه سجاديه، دعاي يكم.

بخش دوم بُعد چهارم از ديدگاه هاي مختلف.

________________________________________
بُعد چهارم از ديدگاه هاي مختلف.
بُعد چهارم از ديدگاه دانشمندان روز.
بُعد چهارم از ديدگاه عقل و فلسفه.
دليل اوّل.
دليل دوم.
دليل سوم.
بُعد چهارم از ديدگاه قرآن.
________________________________________

بُعد چهارم از ديدگاه هاي مختلف.

براي اثبات بُعد چهارم و احساس عرفاني راه هاي مختلفي وجود دارد. اين حس در علوم مختلف به اثبات رسيده كه ما در اين جا آن را از سه ديدگاه بررسي مي كنيم:.
1 . از ديدگاه دانشمندان روز؛.
2 . از ديدگاه عقل و فلسفه؛.
3 . از ديدگاه قرآن كريم.
البته راه ديگري هم هست كه شايد دل چسب تر باشد و آن راه تجربه و آزمايش شخصي است، بدين معنا كه هر كس در درون خويش مي تواند با كنار زدن حجاب ها و رعايت تقواي الهى، خدا را حضوراً و فطرتاً احساس نمايد و آن محبت الهي و احساس غربتي را كه اهل معرفت به آن توجه خاص داشته و دارند، آشكارا مشاهده نمايد.
بُعد چهارم از ديدگاه دانشمندان روز.
دانشمندان معاصر درباره بُعد چهارم روان آدمي بيانات زيادي دارند. اگر چه بيشتر آنان در اين باره به تأليف مستقلي نپرداخته اند، امّا در لا به لاي كتاب هايشان مطالبي ذكر شده كه به برخي از آنها اشارت مي رود:.
آلكسيس كارل مي گويد: (حقيقتاً چنين به نظر مي آيد كه احساس عرفاني جنبشي است كه از اعماق فطرت ما سرچشمه گرفته است و يك غريزه اصلي است. اين احساس نسبت به ديگر فعاليت هاي روحي اهميت فوق العاده اي را داراست، زيرا اين احساس ما را به عظمت اسرار عالم معنا آشنا مي سازد).(1).
كارل گوستاويانگ مي گويد: (طبيعت آدمي طوري ساخته شده است كه خود به خود به خدا به طور ديناميك در خود احساس عطش و پرستش مي كند؛ از اين رو اگر به توحيد هدايت نشود در برابر معبودهاي كاذب سر تعظيم فرود مي آورد تا آن عطش دروني خود را سيراب كند)(2).
ماكس مولر چنين مي نويسد: (عقيده پرستش از غريزه هاي بشريت بوده و اين غريزه فطرت بشر از ابتداي پيدايش اوست).(3).
ويليم (يكي از روان شناسان) معتقد است كه: (ايمان امر طبيعي است و مستقيماً زاييده نيازمندي هاي غريزي و احساساتي ماست).(4).
انشتين چنين مي نگارد: (زيباترين احساسي كه ممكن است به ما دست دهد حس عرفاني است و اين حس است كه تخم همه علوم واقعي را در دل ها مي نشاند. كسي كه از اين حس بي خبر است يا كسي كه ديگر نمي تواند دست خوش حيرت شود و يا به حالت بهت زدگي در آيد گويي مرده است).(5).
پول كلارنس ابرسوله مي گويد: (اين كه بشر در ماوراي فهم و ادراك خود لزوم وجود صانع را درك مي كند دليل بزرگي بر وجود خداوند است).(6).
تانه گي دوكه نه تن‏(7) مي نويسد: (حس ديني يكي از عناصر اوليه ثابت و طبيعي روح انساني است. اين حس، مقوله چهارمي است كه داراي همان اصالت و استقلال سه مفهوم ديگر (زيبا گرايى، علم گرايى، خير گرايى) است‏(8).
پاسكال مي گويد: (به وجود خدا دل گواهي مي دهد نه عقل و ايمان از اين راه به دست مي آيد)(9).
ژان ژاك روسو مي نويسد: (راه خداشناسي منحصر به عقل و شكوك و توهمات نيست، بلكه شعور فطري بهترين راه است براي اثبات اين موضوع)(10).
ويليام جيمز چنين مي نگارد: (من به خوبي مي پذيرم كه سرچشمه زندگي مذهبي دل است و قبول دارم كه فرمول ها و دستورالعمل هاي فلسفي مانند مطلب ترجمه شده اي است كه اصل آن به زبان ديگري است).(11).
كوونتام (يكي از روان شناسان) مي گويد: (هم اكنون يك جريان فكري وجود دارد كه روز به روز متفكران بيشتري از مكتب هاي مختلف را در زمينه مذهب معتقد مي سازد كه حس مذهبي يكي از عناصر ثابت و طبيعي روح انسان است)(12).
پلو تارك مورّخ مشهور مي نويسد: (اگر شما به صفحه گيتي نظري بيندازيد، بسياري از محل ها و اماكن را خواهيد يافت كه در آن جا نه آبادي است و نه سياست، نه علم است و نه صنعت، نه حرفه است و نه دولت، امّا يك جايي كه در آن خدا نباشد نمي توان پيدا كرد)(13).
بُعد چهارم از ديدگاه عقل و فلسفه.
اين كه انسان فطرتاً خداگراست و ذاتاً طالب كمال مطلق و مبدأ هستي است، از راه عقل و فلسفه هم قابل اثبات است كه به برخي از آن دلايل اشاره مي شود:.
دليل اوّل.
آدمي داراي احساسات و اميال فراواني است كه هر كدام به سوي بي نهايت در حركتند. انسان به دنبال هر چيزي كه مي رود كامل آن را مي خواهد. شعاع خواسته هاي فطري او حد و مرزي را نمي شناسد.
انسان فطرتاً به قدرت و تصرف در موجودات ميل دارد و اين ميل تا بي نهايت پيش مي رود. بشر ذاتاً علم گراست و تا بي نهايت پيش مي رود و مي خواهد از همه حقايق هستي سر در آورد. آدمي در بُعد زيباگرايي حدي براي خويش نمي شناسد و تا بي نهايت جلو مي رود. انسان در بُعد پرستش و عشق و محبت و كمال، بي نهايت طلب است و حدي براي خويش قائل نيست.
پس اميال فطري بشر به سوي بي نهايت امتداد دارد. اين اميال با اين كه به امور مختلفي تعلق مي گيرد، ولي سرانجام همگي به سوي يك چيز در حركتند و آن عبارت است از سرچشمه بي نهايت علم و قدرت و جمال و كمال؛ پس انسان فطرتاً به سوي مبدأ هستي و كمال مطلق در حركت است و آن كمال مطلق خداست، گرچه ممكن است خود به ظاهر از اين امر غافل باشد.
دليل دوم.
انسان طالب هر چيزي كه هست در مرحله اوّل مي پندارد كه به صرف رسيدن به آن آرامش برايش حاصل مي شود، مثلاً علاقه به ثروت پيدا مي كند و به دنبال آن مي رود. او فكر مي كند اگر مثلاً يك ميليارد تومان پول داشته باشد، ديگر همه چيز دارد و به كمال رسيده، امّا هنگامي كه به آن مي رسد بازهم گمشده خويش را نمي يابد يا كسي كه تصور مي كند همه چيز در رسيدن به مقام و موقعيت اجتماعي است، امّا همين كه به خواسته خويش دست يافت باز هم نا آرام است و اين اصل بر تمام خواسته هاي آدمي حاكم است و اين مي رساند كه انسان طالب چيزي است كه از سنخ ماده و ماديات نيست وآدمي گم شده اي دارد كه تنها با رسيدن به او آرامش مي يابد و قطعاً آن گم شده بايد محدود به حدي نباشد و همه كمالات را بالفعل داشته باشد و آن چيز جز ذات الهي چيز ديگري نمي تواند باشد؛ لذا قرآن كريم اين حقيقت را با لسان مخصوص خود چنين بيان مي كند:.
(اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ‏(14)؛ آگاه باشيد تنها با ياد خدا دل ها آرامش مي گيرد).
پس انسان فطرتاً دنبال آرامش است و از طرفي هيچ چيز جز خدا و ياد او آرامش بخش انسان نيست، نتيجه اين كه آن چيزي كه فطرت آدمي طالب آن است خداست.
دليل سوم.
انسان با مشاهده عظمت و نظم موجود در جهان پي به وجود مؤثري مي برد و مي فهمد قدرتي بوده كه اين نظام را هستي بخشيده و لباس وجود پوشانده است. انسان از درون با نظر به خلقت خدا را مي بيند، زيرا كه خداوند در جهان هستي تجلّي كرده است و اگر انسان بي هيچ زمينه ذهني و غير متأثر از هرگونه تربيت و تلقين و تقليد به حال خود گذاشته شود، خود به خود و فطرتاً متوجه قدرتي خواهد شد كه برتر از دنياي محسوس مادي است.
بُعد چهارم از ديدگاه قرآن.
گرچه اثبات بُعد چهارم و فطرت خداگرايي از كشفيات جديد روان شناسي در قرن حاضر است، امّا قرآن كريم در پانزده قرن پيش اين را به صراحت بيان كرده و انسان ها را به پذيرش نداي فطرت خويش دعوت نموده و اين خود يكي از معجزات علمي اين كتاب بزرگ آسماني است. قرآن مي فرمايد:.
(وَاِذْ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بني ادَمَ مِنْ ظهورهم ذُرِّيَتَهُمْ وَاَشْهَدَهُمْ عَلي اَنْفُسِهِمْ اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى‏(15)؛ به ياد آر هنگامي كه خداي تو از پشت فرزندان آدم، ذرّيه آنها را گرفت و آنها را بر خود گواه ساخت كه آيا من پروردگار شما نيستم همه گفتند: بلى، ما به خدايي تو گواهيم).
و در جاي ديگر مي فرمايد:.
(وَلَئِنْ سَئَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمِواتِ والاَرْضَ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ‏(16)؛ و اگر از آنها سؤال كني كه آسمان ها و زمين را چه كسي آفريد و خورشيد و ماه را مسخّر كرد، به يقين خواهند گفت: خدا).
همچنين مي فرمايد:.
(قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ والاَرْضِ اَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ والاَبْصارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ ويُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِ‏ّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الامْرَ فَسَيَقُولُنَّ اللّهُ‏(17)؛ بگو كيست كه از آسمان و زمين به شما روزي مي دهد و كيست كه گوش و چشم ها را در اختيار دارد و كيست كه زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مي آورد و كيست كه عهده دار تدبير عالم است به يقين خواهند گفت: خدا).
در اين آيات سؤال از كساني مي شود كه مشرك هستند، ولي در عين حال قرآن مي گويد: اگر از آنان به راستي سؤال كني و آنان را به نداي فطرتشان متوجه سازي و بپرسي كه اين جهان هستي و نظام آن را چه كسي به وجود آورده و آن را تدبير مي كند، خواهند گفت: خدا.
جزئها را رويها سوي كل است.
بلبلان را عشق با روي گل است.
آنچه از دريا به دريا مي رود.
از همانجا كامد آنجا مي رود.
از ديدگاه قرآن هر كسي از درون با خدا راه دارد، حتي انسان هاي فاسد و غافل. لذا مشاهده مي شود در وقتي كه از اسباب مادي و ياري ديگران نا اميد مي شوند، به خود مي آيند و از درون به ذات الهي توسل مي جويند. پس هر كس در همه حال خدا را درك مي كند، امّا تجلّي اين احساس، هنگام قطع اميد از اسباب ظاهري و مادي بيشتر است. هركس هنگام بروز حوادثي مانند حمله درندگان، نا آرامي دريا، ابتلا به بيماري هاي علاج ناپذير، سقوط وسايط نقليه و نظاير آن، به خدا، كه منشأ هر قدرتي است، عاجزانه نظرمي دوزد. قرآن هم به اين حقيقت اشاره مي كند و مي فرمايد:.
(فَاِذا رَكِبُوا عَلَي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّيِهُمْ اِلَي الْبَرِّ اِذا هُمْ يُشْرِكُونَ؛(18) چون به كشتي در آيند، خدا را با اخلاص در دين او خواندند و چون نجاتشان داد و به خشكي آورد، شرك آوردند).
________________________________________
1. آلكسيس كارل، نيايش، ترجمه دكتر شريعتى، ص‏16 و 25.
2. كارل گوستاويانگ، روان شناسي و دين، ترجمه فؤاد روحانى، ص‏50.
3. علامه زنجانى، دروس الفلسفة، ج‏1، ص‏20.
4. ويل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه عباس زرياب، ص‏476.
5. حس مذهبى، ترجمه بيانى، ص‏72.
6. جان كلوورنسما، اثبات وجود خدا، ترجمه احمد آرام، ص‏65.
7. .Tanneguy de Qaen Tain
8. حس مذهبى، ترجمه بيانى، ص‏16.
9. محمد علي فروغى، سير حكمت در اروپا، ج‏2، ص‏14.
10. ارتباط انسان و جهان، ج‏3، ص‏175.
11. ويليام جيمر، دين و روان، ترجمه مهدي قائنى، ص‏122.
12. مذهب و ضد مذهب، ص‏7.
13. مقدمه نيايش از آلكسيس كارل.
14. رعد (13) آيه 28.
15. اعراف (7) آيه 172.
16. عنكبوت (29) آيه 61.

بخش سوم تجلّيات بُعد چهارم.

________________________________________
تجلّيات بُعد چهارم.
ولايت معنوي.
كشف و مكاشفه.
ولايت تكويني.
آگاهي از اسرار.
________________________________________

تجلّيات بُعد چهارم.

تقويت بُعد چهارم و حركت در مسير احساس عرفانى، يك سلسله آثار و تجلّياتي به دنبال دارد، يعني اگر آدمي با عمل به دستورهاي شريعت اين بُعد را تقويت نمايد به سلسله كمالات و مقاماتي مي رسد كه مي توان آنها را (مقامات عرفانى) ناميد.
بدون شك، مقامات انسان، در مقامات كشوري (مانند رياست جمهورى، استانداري و...) يا مقامات اجتماعي (مانند سرشناس و مشهور بودن) منحصر نيست، بلكه اينها امور اعتباري هستند و في نفسه نمي توانند براي آدمي مقام باشند، گرچه اگر از اينها استفاده مطلوب شود، مي تواند زمينه اي براي رسيدن آدمي به مقامات واقعي و معنوي باشد.
حقيقت اين است كه مقامات واقعي انسان همان مقامات معنوي اوست، زيرا انسان هنگامي به اين مقامات مي رسد كه در باطن خويش سير استكمالي كند و در نردبان هستي و كمال گام بردارد. رسيدن به اين مقامات، علامت اين است كه انسان از نظر وجودي در مرحله اي بالاتر قدم گذاشته و به ذات احديت نزديك تر شده و از نظر هستي در افقي بالاتر قرار گرفته است؛ از اين رو كمال يافتگان به يك سلسله كارهايي قادرند كه فاقدان اين مقامات از انجام دادن آن عاجزند.
اهم اين مقامات كه انسان مي تواند آن را طي كند و دليلي بر اصالت بُعد چهارم و جنبه ملكوتي آدمي است،تحت عنوان تجلّيات بُعد چهارم ذكر مي كنيم كه عبارتند از:.
ولايت معنوي.
از تجلّيات بُعد چهارم و احساس عرفانى، ولايت معنوي است، بدين معنا كه انسان اگر در صراط عبوديت الهي قرار گيرد و شجره طيّبه حس خداگرايي خويش را با آب شريعت پرورش دهد به مقام ولايت معنوي مي رسد، يعني تقريباً داراي روح كلي مي شود و به درجه اي مي رسد كه شاهد و ناظر بر اعمال ديگران و مطّلع بر ضمير انسان ها مي گردد و احياناً به دستگيري و هدايت آنها مي پردازد. براي چنين انساني مرگ و حيات ظاهري علي السويه است، يعني همان گونه كه در زمان حياتشان چنين ولايتي دارند، در زمان مرگشان هم داراي چنين ولايتي مي باشند، چنان كه امامان معصوم ه داراي چنين ولايتي هستند؛ لذا در زيارت مي خوانيم:.
(اَشْهَدُ اَنَّكَ تَشْهَدُ مَقامي وتَسْمَعُ كَلامي وتَرُدُّ سَلامى؛ گواهي مي دهم كه تو وجود مرا در اين جا درك مي كني و كلام مرا مي شنوي و جواب سلامم را مي دهى). علاوه بر نصوص دينى، داستان هايي هم از بزرگان اهل معرفت نقل شده كه مؤيّد اين نوع ولايت است از جمله:.
1 . از مرحوم آية الحق، آية الله العظمي حاج ميرزا علي آقا قاضي - رضوان الله عليه - افراد بسياري از شاگردان ايشان نقل كردند كه ايشان در وادي السلام نجف براي زيارت اهل قبور مي رفت و زيارتش دو، سه، چهار ساعت طول مي كشيد و در گوشه اي به حال سكوت مي نشست. شاگردها خسته مي شدند و بر مي گشتند و با خود مي گفتند: استاد چه عوالمي دارد كه اين طور به حال سكوت مي ماند و خسته نمي شود. از قول مرحوم آية الله شيخ محمد تقي آملى، كه از شاگردان مرحوم قاضي در اخلاق و عرفان بوده اند، نقل شده كه:.
(من مدت ها مي ديدم مرحوم قاضي دو سه ساعت در وادي السلام مي نشيند. با خود گفتم: انسان بايد زيارت كند و برگردد و به قرائت فاتحه اي روح مردگان را شاد كند، كارهاي لازم تر هم هست كه بايد به آنها پرداخت. اين اشكال در دل من بود امّا به احدي ابراز نكردم، حتي به صميمي ترين رفيق خود از شاگردان استاد. مدت ها گذشت و من هر روز براي استفاده از محضر استاد به خدمتش مي رفتم تا آن كه از نجف اشرف عازم بر مراجعت به ايران شدم، وليكن در مصلحت بودن اين سفر ترديد داشتم. اين نيت هم در ذهن من بود و كسي از آن اطلاع نداشت. شبي بود مي خواستم بخوابم. در آن اطاقي كه بودم در طاقچه پايين پاي من كتاب بود، كتاب هاي علمي و دينى. در وقت خواب طبعاً پاي من به سوي كتاب ها كشيده مي شد. با خود گفتم: برخيزم و جاي خواب را تغيير دهم يا نه، لازم نيست، چون كتاب ها درست مقابل پاي من نيست و بالاتر قرار گرفته، اين هتك احترام به كتاب نيست.
صبح كه به محضر استاد مرحوم قاضي رفتم و سلام كردم فرمود: عليكم السلام، صلاح نيست به ايران برويد و پا دراز كردن به سوي كتاب ها هم هتك احترام است.
بي اختيار هول زده گفتم: آقا شما از كجا فهميديد از كجا فهميديد فرمود: از وادي السلام فهميدم.(1).
2. حضرت استاد، آية الله حسن زاده آملي - مد ظله العالي - مي فرمايند:.
(خاطره اي از مرحوم آية الله الهي (برادر علامه طباطبايى) درباره مرحوم ميرزا علي قاضي دارم. قبل از بيان خاطره، نكته اي بايد مطرح كنم و آن اين كه در قم، وقتي خدمت آقاي الهي مي رسيدم از ايشان مي خواستم شما كه به محضر آية الله ميرزا علي قاضي مشرف مي شويد سفارش ما را هم بكنيد. با اين كه آقاي قاضي وفات يافته بود، امّا شاگردان ايشان مانند علامه طباطبايى، آقاي الهي و آقاي محمد تقي آملي خدمتشان مي رسيدند... نفس قدسيه الهيه مي تواند در همه عوالم حشر داشته باشد و اين مطلب از آيات و روايات استفاده مي شود. بنده در گذشته به مدت 25 سال در ايام تعطيلات حوزه تهران و قم به آمل مي رفتم و روزي چند درس و بحث براي آقايان و سروران خود داشتم و جلسات پر بركتي بود.
چندي قبل هم مرحوم آقاي الهي مريض شده و در قم بستري شده بودند، من هم در خدمتشان بودم. ايشان پس از بهبودي چند روزي قبل از عزيمت من به آمل به تبريز رفتند. در آمل در مسجدي مشغول درس و بحث و اقامه نماز شدم، روز دوم پس از نماز كه به منزل آمدم پس از خوردن ناهار آماده استراحت شدم، ولي بچه ها با سر و صدا و بازي نگذاشتند و من كه خسته بودم با بچه ها و مادرشان دعوا كردم، در حالي كه نبايد دعوا مي كردم. در محيط خانه پدر بايد با عطوفت رفتار كند، لذا پس از لحظاتي ناراحت شدم به حدي كه اشكم جاري شد. از خانه بيرون رفتم و مقداري ميوه و شيريني براي بچه ها خريدم تا شايد دلشان را به دست آورم و از ناراحتي ام كاسته شود، ولي رسول الله فرمود: دلي را نشكن كه اگر شكسته شد قابل التيام نيست، چنانچه اگر ظرف سنگيني شكست با لحيم اصلاح نمي شود.
زمين و آسمان بر من تنگ شد و احساس كردم كه نمي توانم در آمل بمانم، از آمل بيرون آمده و به قصد عزيمت به تبريز و محضر آقاي الهي به تهران آمدم. پاسي از شب گذشته بود به خيابان همايون رفته و پس از تهيه بليط عازم تبريز شدم. هنگام اذان صبح به تبريز رسيدم و به مدرسه طالبيه رفتم. پس از خواندن نماز صبح، صبر كردم تا مقداري از روز بگذرد آن گاه پس از پرس و جو به منزل آقاي الهي رفتم. وقتي در زدم خانمي پشت در آمد خودم را معرفي كردم و پرسيدم: آقا تشريف دارند پس از چند لحظه آقا خودشان آمدند و پس از خوشامدگويي مرا به منزل بردند. پس از لحظاتي احوالپرسي اظهار داشتند من نمي دانستم شما قم هستيد يا آمل، لذا مي خواستم نامه اي به اخوي بنويسم تا آن را به شما برسانند. با تعجب پرسيدم: آقا چه اتفاقي افتاده كه مي خواستيد مرا در جريان بگذاريد.
فرمودند: من خدمت آقاي قاضي مشرف شدم و سفارش شما را به ايشان كردم، ولي آقاي آملى، ايشان از شما راضي نبودند.
با شنيدن اين جمله تا لاله گوش سرخ شدم، عرض كردم: آقا چطور چرا راضي نبودند.
فرمودند: ايشان به من گفتند: آقاي آملي چطور هوس اين راه را دارد، در حالي كه با عائله اش اين طور رفتار مي كند.
بعد فرمود: حاج آقاي آملى، داستان رفتار با عائله چيست.
زبانم بند آمد و اشكم جاري شد و نتوانستم حرفي بزنم، بالاخره نتوانستم قضيه را به آقاي الهي بگويم، به قم آمدم و ماجرا را خدمت علامه طباطبايي عرض كردم، ايشان هم تعجب كرد و پس از سكوت زيادي فرمودند: آقاي قاضي مردي بزرگ بود).(2).
كشف و مكاشفه.
يكي از تجلّيات احساس عرفاني و بُعد چهارم روح انسان، مقام كشف و مكاشفه است. آدمي چنين توانايي اي دارد كه چشم برزخي پيدا كند، از طبيعت عبور نمايد و به باطن و ملكوت اشيا برسد و واقعيت هايي را كه در پس پرده غيب است مشاهده نمايد. بسيار بوده و هستند انسان هايي كه پرده هاي ضخيم وابستگي به عالم ماده را كنار زده و به اين مقام رسيده و بسياري از حقايق را بالعيان مشاهده كرده اند. در تاريخ زندگاني بزرگان و مردان الهي آن قدر كشف و مكاشفه صورت گرفته كه جمع آوري همه آنها كتابي بس قطور مي طلبد. در اين جا براي تأييد مطلب به بيان نمونه هايي از اين داستان ها مي پردازيم:.
1 . آقا سيد عبدالباقي طباطبائي فرزند مرحوم علامه طباطبائي - رضوان الله عليه - مي گويد:.
(تقريباً دو يا سه سال قبل از پايان عمر پدرم از ايشان سؤال كردم چه عاملي باعث مراجعت شما به ايران شد (ايشان در نجف اشرف اقامت داشتند).
ايشان فرمودند: در سال 1314 كه رضا شاه به اوضاع ايران تسلط كامل پيدا كرده بود مانع ارسال پولي كه از ايران برايمان مي رسيد شد و ما هم كه از بيت المال دريافتي نمي كرديم، طبعاً دچار مضيقه مالي شديم و خواه ناخواه مدتي صبر كرديم و به تدريج ازآشنايان قرض مي كرديم و روز به روز مشكلات زياد مي شد تا اين كه ديگر محلي براي قرض و غيره باقي نماند و قهراً ما هم به شدت به تنگ آمده بوديم و به هيچ وجه قادر به خريد مواد غذايي نبوديم.
موقع عصر بود، من كه صبرم تمام شده بود به حرم حضرت امير(ع)مشرف شدم و از وضع گله كردم. بلا فاصله پشيمان شدم، ولي ديگر اشتباهي شده بود و ملول و ناراحت به منزل برگشتم. كسي در منزل نبود. در حياط گوشه اي نشسته يا ايستاده بودم كه متوجه شدم از درب منزل كسي وارد شد و گفت: من شاه حسين ولي هستم، امام سلام فرستادند و فرمود: و در اين هفده سال خداوند چه وقت شما را تنها گذاشته كه اكنون از شما بي خبر باشد، اين گفت و برگشت.
و من كه به خود آمدم و سرگرم بررسي ماجرا شدم يادم آمد كه شاه حسين ولي از دراويش تبريز بوده و قريب 200 سال قبل فوت كرده و در قبرستان سيد حمزه تبريز دفن است. همه چيز از يك طرف، لكن عدد هفده را نفهميدم به كجا مربوط مي شود و براي كشف آن به هر جا و هر چيز مي انديشيدم و بالاخره متوجه شدم عدد هفده تاريخ معمّم شدن من است. بعد از اين جريان به پشيماني و ناراحتي بيشتري گرفتار شده، كاملاً به بي مورد بودن گلايه پي بردم ولي قضايا فقط پيش خودم ماند و كسي از آن با خبر نشد. شب شد و خوابيدم. نزديك اذان صبح درِ منزل زده شده و خانواده برخاسته رفت تا ببيند در اين موقع شب چه كسي است و چه كار دارد. وقتي برگشت گفت: مردي بود و اين بسته را داد و رفت. بسته را گرفتم و باز كردم و با كمال تعجب ديدم مقداري پول است (سيصد دينار). فوراً گفتم: چرا گرفتى ما كه از كسي پول نمي گيريم. با عجله بلند شدم و زود رفتم تا وجه را به صاحبش پس دهم، ولي در كوچه اثري از كسي نديدم و قهراً فهميدم كه به موضوع ديروز مربوط است.
صبح كه شد تصميم گرفتم فوراً قرض ها را پرداخته به ايران مراجعت كنم و همين كار را كردم ولي عجب اين بود كه آن وجه دقيقاً قبل از ورود به منزل خودمان در تبريز تمام شد. چند روز بعد معلوم شد كه آن پول مربوط به يكي از شيوخ عرب بود كه در همسايگي ما زندگي مي كرد و به علت مرض سخت فرزندش همان شب اين پول را نذر كرده بود و چون حال فرزندش خوب شده بود خود شيخ آن را آورده و پرداخته بود)(3).
2 . مرحوم آية الحق عارف بالله حاج شيخ جواد انصاري همداني - رضوان الله عليه - مي فرمودند:.
(من در سابق الايام به زيارت قبر غير معصوم و غير امام نمي رفتم، چون تصور مي كردم كه فقط از قبور امامان ه كه به مقام طهارت مطلقه رسيده اند بسط و گشايش حاصل مي شود ولي از قبور غير آنها اثري مترتب نيست، تا اين كه در سفر اوّلي كه به عتبات عاليات باجمعي از شاگردان روحاني خود، به جهت زيارت، مشرف شديم.
يك روز در ايّام اقامت در كاظمين براي تماشاي بناي مدائن و ايوان شكسته كسري كه حقّاً موجب عبرت بود از بغداد به صوب مدائن رهسپار شديم و پس از تماشاي مدائن و به جاي آوردن دو ركعت نماز در آن ايوان - كه مستحب است به سمت قبر سلمان فارسي و حُذيفه كه در نزديكي آن ايوان است خوانده شود - به راه افتاديم و ما در كنار قبر سلمان فارسى، نه به جهت زيارت، بلكه به خاطر رفع خستگي و استراحت با جميع احباب و دوستان نشسته بوديم كه ناگهان سلمان فارسي از ما پذيرايي نمود و خود را به صورت واقعيه خود نشان داد و به حقيقت خود تجلّي نمود.
چنان روح او لطيف و صاف و بدون ذره اي از كدورت و چنان واسع و زلال بود كه ما را در يك عالم از لطف و محبت و سِعه و صفا فرو برد. چنان در فضاي وسيع و لطيف و بدون گره از عالم معنا ما را داخل كرد كه حقّاً مانند فضاي بهشت، پر لطف و صفا و چون ضمير عارف بالله، مانند آبِ صافى، زلال و مانند هوا لطيف بود. من از اين كه به جهت زيارت در كنار قبر او نيامده بودم شرمنده شدم و سپس به زيارت پرداختيم و از آن پس نيز به زيارت قبور غير امامان طاهرين هم از علماء باللّه و مقرّبان و اولياي خدا مي روم و كمك مي گيرم و به زيارت قبور مؤمنين در قبرستان مي روم و به شاگردان خود توصيه نموده ام كه از اين فيض الهي محروم نمانند).(4).
3 . (حضرت آية الله حاج ميرزا مهدي آشتياني مي فرمودند كه من مبتلا به كسالت يرقان هستم و براي معالجه به خارج از كشور مسافرت نمودم، ولي علاج نشدم تا اين كه در سال 1365 قمري كه توده اي ها نهايت تسلط را در شمال و غرب ايران داشتند به مشهد مشرف مي شدم كه ناگهان در اتوبوس حالم منقلب شد به طوري كه مسافرين و راننده خيال كردند، من سكته نموده ام. ماشين را متوقف و ما را بيرون آوردند و من در آن حال ديدم كه در صحراي عرفات هستم و انوار بسياري از آسمان به زمين مي آيد و ديدم مردم به يك طرف متوجه هستند، پرسيدم چه خبر است گفتند: حضرت رسول ْ تشريف دارند. لذا به آن طرف رفتم ديدم چهارده خيمه در كنار يكديگر نصب است، خيمه بزرگي بود كه متعلّق به حضرت رسول بود. در آن خيمه مشرف شده و پيامبر اسلام را زيارت كردم. خواستم از كسالت خود و حوائج ديگرم بگويم، فرمودند: چون زائر فرزندم رضا هستي برو به خيمه او، پس به خيمه حضرت رضاژ شرفياب شده و سه حاجت خود را اظهار كردم. اوّل راجع به كسالتم، فرمودند: مقدّر شده كه اين كسالت با تو باشد تا از دنيا بروى. دوّم راجع به فتنه توده اي ها، فرمودند: به همين زودي شر آنها مرتفع خواهد شد و تا شما با قبور ما و مجالس سوگواري ما ارتباط داريد در امان هستيد، و سوّم راجع به حاجت شخصى، فرمود: اين حاجت رواست).(5).
ولايت تكويني.
از جمله تجلّيات حس عرفاني مقام ولايت تكويني است. هنگامي كه انسان مراحل كمال را طي كرد و بُعد چهارم روان خويش را با رعايت تقوا و تزكيه و ياد خدا تقويت نمود، از نظر وجودي در افقي عالي قرار مي گيرد؛ قدرت و مقامي پيدا مي كند كه براي ناباوران مايه تعجب و شگفتي است، امّا براي كساني كه اعتقاد به جايگاه ملكوتي آدمي دارند، امري طبيعي و عادي مي باشد.
انسان گاهي براثر كسب كمالات معنوي به مقام ولايت تكويني مي رسد و با اراده خويش در نظام هستي نفوذ مي كند و به اذن الهي كارهاي فوق العاده اي انجام مي دهد و بر اثر اين كمال و قدرت روحى، طبيعت خارجي مطيع او مي گردد؛ لذا در حديث قدسي وارد شده كه:.
(انَّ لِلّه عِباداً، اَطاعُوهُ فيما اَرادَ فَاَطاعَهُمْ فيما اَرادُوا يَقُولُونَ لِلشي‏ءِ كُنْ فَيَكُونَ‏(6)؛ خداوند بندگاني دارد كه اطاعتش مي كنند در هر چه بخواهد و خداوند هم اطاعت مي كند آنها را در آنچه اراده كنند تا به جايي كه به چيزي بگويند باش، موجود مي شود).
در اين جا براي تأييد مطلب به داستاني از يكي از بزرگان معرفت استناد مي جوييم:.
(مرحوم آية الله حاج ميرزا جواد همداني - رضوان الله عليه - مي فرمودند: يكي از بزرگان همدان كه با ما سابقه دوستي و آ شنايي خيلي قديمي داشت برايم نقل كرد كه: من براي كشف حقيقت و فتح باب معنويت متجاوز از بيست سال در خانقاه ها تردد و رفت و آمد كرده بودم و در نزد اقطاب و دراويش رفته و دستوراتي گرفته بودم، ولي هيچ نتيجه اي حاصل نشد و هيچ روزنه اي از كمال و معارف پيدا نگرديد و هيچ بابي مفتوح نگشت، به طوري كه دچار يأس و سرگرداني شدم و چنين پنداشتم كه اصلاً خبري نيست، حتي آنچه از امامان ه نقل شده شايد گزاف گويي باشد، شايد مطالب جزئي از پيامبران و امامان نقل شده و سپس در اثر مرور زمان در بين مردم و مريدان آنها بزرگ شده و در نتيجه حالا مردم براي آنان معجزات و كرامات و خارق عادات ذكر مي كنند.
گفت: مشرّف شده بودم به اعتاب عاليات، زيارت كربلا را نمودم، بعد به نجف اشرف مشرف شدم و زيارت كردم و يك روز به كوفه آمدم و در مسجد كوفه اعمالي كه وارد شده است انجام دادم و قريب يك ساعت به غروب مانده بود كه از مسجد كوفه بيرون آمدم و در جلو مسجد منتظر ريل بودم كه سوار شوم و مرا به نجف بياورد. در آن زمان بين نجف و كوفه كه دو فرسخ است واگون اسبي كار مي كرد و آن را (ريل) مي گفتند. هر چه منتظر شدم نيامد. در اين حال ديدم مردي از طرف بالا به سمت من مي آيد و او هم به سمت نجف مي رفت. او يك مرد عادي بود كوله پشتي هم داشت سلام كرد و گفت: چرا اين جا ايستاده اى.
گفتم: منتظر واگون هستم، مي خواهم به نجف بروم.
گفت: بيا با هم يواش يواش مي رويم تا ببينيم چه مي شود.
با او به صحبت پرداخته و به راه افتاديم. در بين راه بدون مقدمه به من گفت: آقا جان اين سخن ها كه تو مي گويي كه هيچ خبري نيست، كرامات و معجزه اصلي ندارد اين حرف ها درست نيست.
من گفتم: چشم و گوش من از اين حرف ها پر شده، از بس كه شنيدم و اثري نديدم. اين حرف ها را ديگر با من نزن، من به اين امور بي اعتقاد شده ام. چيزي نگفت. كمي كه راه آمديم دوباره شروع كرد به سخن گفتن.
گفت: بعضي از مطالب را بايد انسان توجه داشته باشد. اين عالم داراي ملكوت است، داراي روح است. مگر خودت داراي روح نيستى چگونه هم اكنون بدنت راه مي رود اين به اراده تو و به اراده روح توست. اين عالم هم روح دارد، روح كلي دارد. روح كلي عالم، امام است. از دست امام همه چيز بر مي آيد. افرادي كه آمدند و دكان داري نموده و مردم را به باطل خوانده اند دليل نمي شود كه اصلاً در عالم خبري نيست و بدين جهت نبايد انسان دست از كار خود بردارد و از مسلّمات منحرف شود.
من گفتم: من اين حرف ها را زياد شنيده ام، گوشم سنگين شده، خسته ام، حالا قدري در موضوعات ديگر با هم سخن گوييم، شما چه كار داريد به اين كارها!.
گفت: جانم نمي شود، جانم نمي شود.
گفتم: من بيست سال تمام در خانقاه بوده ام، با مراشد و اقطاب برخورد كرده ام ولي هيچ دستگير من نشده است.
گفت: اين دليل نمي شود كه امام هم چيزي ندارد، چه چيز اگر ببيني باور مي كنى در اين حال ما رسيده بوديم به خندق كوفه (سابقاً بين كوفه و نجف خندقي حفر كرده بودند كه هم اكنون آثار آن معلوم است).
گفتم: اگر كسي يك مرده زنده كند من حرف او را قبول دارم و هر چه از امام و پيامبر و از معجزات و كرامات آنها بگويد قبول دارم.
ايستاد و گفت: آن جا چيست من نگاه كردم ديدم يك كبوتر خشك شده در خندق افتاده است.
گفت: برو بردار و بياور. من رفتم و آن كبوتر مرده خشك شده را آوردم.
گفت: درست ببين مرده است!.
گفتم: مرده و خشك شده و مقداري از پرهايش هم كنده شده است.
گفت: اگر اين را زنده كنم باور مي كنى.
گفتم: نه تنها اين را باور مي كنم از اين پس تمام گفتار تو را باور دارم و تمام معجزات و كرامات امامان را قبول مي كنم.
كبوتر را در دست گرفت و اندك توجهي كرد و دعايي خواند و سپس به كبوتر گفت: به اذن خدا پرواز كن. اين را گفت و كبوتر به پرواز در آمد و رفت. من در عالمي از بُهت و حيرت فرو رفتم.
گفت: بيا ديدى باور كردى.
حركت كرديم به طرف نجف، ولي من حالم عادي نبود و حال ديگر بود سراسر تعجب و حيرت.
گفت: آقاجانِ من، اين كار را كه ديدي به اذن خدا من كردم، اين كار بچه مكتبي هاست، عبارت خود اوست: (اين كار بچه مكتبي هاست). چرا مي گويي من اگر چيزي نبينم قبول نمي كنم! مگر امام و پيامبر آمده اند كه هر روز براي من و تو سفره اي پهن كنند و از اين كرامات به حلقوم مردم فرو كنند، آنها همه گونه قدرت دارند و به اذن خدا هر وقت حكمت اقتضا كند انجام مي دهند و بدون اذن خدا محال است از آنان كاري سرزند. اين كار بچه مكتبي هاست و تا سرمنزل مقصود بسي راه است. با هم مرتباً سخن گفتيم و من از او سؤالاتي كردم كه به همه آنها پاسخ داد تا رسيديم به نجف اشرف.
سابقاً كه از كوفه به نجف مي آمدند اوّل قبرستان وادي السلام بود بعد وارد نجف مي شدند و چون به وادي السلام رسيديم خواست خدا حافظي كند و برود، من گفتم: بعد از بيست سال زحمت و رنج امروز به نتيجه رسيدم، من دست از شما بر نمي دارم، تو مي خواهي بگذاري و بروى! من از اين به بعد با شما ملازم هستم. گفت: فردا اوّل طلوع آفتاب همين جا بيا، با همديگر ملاقات مي كنيم. شب تا به صبح من از شوق ديدار او به خواب نرفتم و هر ساعت بلكه هر دقيقه اشتياق بالا مي رفت كه فردا صبح براي ديدار او بروم.
تا اين كه اوّل طلوع صبح در وادي السلام حاضر شدم، ناگهان ديدم جنازه اي را آوردند و چند نفر با او بودند و همين كه خواستند او را دفن كنند، معلوم شد جنازه همان مرد است).(7).
آگاهي از اسرار.
از جمله تجلّيات حس عرفاني و خدا گرايى، آگاهي از اسرار غيب و ملكوت است. انسان با رشد و تقويت بُعد چهارمِ روح خويش به مقام الهام و آگاهي از اسرار مي رسد، يعني به جايي مي رسد كه قلبش فرودگاه الهامات الهي و اشراقات رباني مي شود، از امور پنهان از حواس، خبر مي دهد و غيب و شهادت برايش يكسان مي شود و همان گونه كه به عالم شهادت نظر دارد، بسياري از حقايق غيبي را هم مي بيند.
در نصوص ديني مخصوصاً نهج البلاغه اشاره هاي گوناگوني به اين حالت و مقام انساني شده است كه همه بر نزول الهامات الهي به قلب پاك و آگاه شدن آن از يك سلسله حقايق غيبي تأكيد دارد.
پنبه وسواس بيرون كن ز گوش.
تا به گوشت آيد از گردون خروش.
تا كني فهم آن معماهاش را.
تا كني ادراك رمز و فاش را.
داستان زندگي علمي و معنوي بسياري از بزرگان علم و عرفان حكايتگر اين معناست از جمله:.
1 . عارف وارسته و عالم ربانى، سيد حيدر آملي مي گويد:.
(پس از مراجعت از مكه در شهر ملكوتي نجف اقامت گزيدم و مشغول رياضت، خلوت، طاعت و عباداتي كه بيشتر و سخت تر و بلندتر از آن ممكن نبود گرديدم؛ به همين جهت از پي آن رياضات و عبادات از جانب خداوند تعالي و حضرات غيبي اش در اين مدت، معارف و حقايق و دقايقي بر قلبم ريزش و افاضه يافت كه شرح و تعريف آن به هيچ وجه امكان پذير نيست)(8).
2 . مرحوم آية الله حاج شيخ عبدالنبي نوري كه از مراجع بزرگوار تقليد بودند فرمودند:.
(ما در جواني در شهر تهران مشغول تحصيل علم بوديم و به هر علمي رغبت داشتيم و مايل بوديم كه آن را فرا گيريم، از جمله علوم مورد علاقه ما (علم كيميا) بود و ما به تحصيل آن روي آورديم. امّا اين مطلب را از همه افراد پنهان داشتيم و در واقع به طور مخفيانه در پي كسب آن بوديم تا اين كه روزي يك كاروان از شهرستان نور به قصد زيارت مرقد حضرت علي بن موسي الرضاژ به سوي مشهد مي رفت و من نيز به آن جماعت ملحق شدم.
موقعي كه به شهر سبزوار رسيديم مايل بودم كه جهت تبرك به زيارت حكيم ملا هادي سبزواري بروم، از اين رو با تعدادي از دوستان به منزل آن حكيم رفتيم و به دست بوسي نايل گشتيم.
موقع خدا حافظي در حالي كه حكيم ما را بدرقه مي كرد، ناگهان من متوجه شدم كه با اشاره مرا به گوشه اي فرا خواند و در حالي كه دوستانم با من كمي فاصله داشتند به آهستگي مرا كمي نصيحت كرد و فرمود: (از آن كاري كه مخفيانه انجام مي دهي بر حذر باش و آن را ترك كن، زيرا به صلاح شما نيست).
من كه فهميدم منظور حكيم همان علم كيمياست تعجب كردم و از اين كه تا آن روز احدي از آن با خبر نبود، پي به كرامت حكيم بردم و مقام و منزلت آن عارف بزرگ، بيش از پيش بر من آشكار گشت).(9).
از آنچه گفتيم نتيجه مي گيريم كه با پرورش حس خداگرايي و حركت در جاده قرب ربّانى، انسان در خور آگاهي از غيب و اسرار مي گردد. داستان موسي و خضر در سوره كهف، حكايتگر اين معناست كه انسان مي تواند به جايي برسد كه از امور پنهان آگاه شود. لذا شيخ الرئيس بوعلي سينا مي گويد:.
(اگر عارفي از غيب خبر داد و آينده، درستي آن را ثابت كرد او را تصديق كن و به او ايمان بياور، زيرا چنين چيزي يك رشته اسباب طبيعي دارد).(10).
________________________________________
1. يونس (10) آيه 31.
2. عنكبوت (29) آيه 65.
3. علامه تهرانى، معاد شناسى، ج‏2، ص‏296.
4. روزنامه جمهوري اسلامى، شماره 4439.
5. مجله نور علم، دوره سوم، شماره 9.
6. علامه تهرانى، معادشناسى، ج‏3، ص‏228.
7. محمد شريف رازى، كرامات صالحين، صفحه 265.
8. سيد حسن شيرازى، سخن خدا، صفحه 144.
9. معادشناسى، علامه طهرانى، ج‏4، ص‏251.
10. اسرار الشريعه، صفحه 18.
11. شرح زندگاني ملاهادي سبزوارى، ص‏32.
12. ابوعلي سينا، اشارات و تنبيهات، ترجمه دكتر ملكشاهى، صفحه 466.

بخش چهارم حجاب ها و موانع بروز بُعد چهارم.

________________________________________
حجاب ها و موانع بروز بُعد چهارم.
حجاب هاي ظلماني.
حجاب هاي اعتباري.
حجاب هاي پنداري.
حجاب هاي مادي.
حجاب هاي نفساني.
حجاب هاي رواني.
________________________________________

حجاب ها و موانع بروز بُعد چهارم.

نوراني بودن و گرايش به امور معنوي با وجود آدمي عجين گشته است. بشر فطرتي پاك و خدايي دارد، امّا گاهي بر اين آينه شفاف غبارهايي مي نشيند كه از تجلّي حق در آن مانع مي شود.
اگر فردي فاقد احساس عرفاني است و نور محبت الهي در وجودش خاموش است، اين بدان معنا نيست كه فطرتش چنين است، بلكه حجاب هايي در كار بوده كه مانع از بروز اين حالت گرديده و تنها با از بين بردن اين حجاب هاست كه مي توان به مبدأ نور فطرت و به سرچشمه آب زلال نفخه الهي رسيد.
اي عقده گشاي دل ديوانه من.
اي نور رخت چراغ كاشانه من.
بردار حجاب از ميان تا يابد.
راهي به رخ تو، چشم بيگانه من.
پس موانع و حجاب ها را بايد شناخت و براي از بين بردن آنها با تقوا و استمداد از ذات الهى، سعي نمود. حجاب هايي كه ممكن است مانع از بروز احساس عرفاني و حس خداگرايي گردد عبارت است از:.
حجاب هاي ظلماني.
منظور از حجاب هاي ظلماني گناهان و اعمال زشت است. هيچ چيز به اندازه معصيت الهى، آدمي را از خويشتن خويش محجوب نمي كند. گناه دل انسان را سياه و روان بشر را مريض مي سازد، بصيرت را از آدمي سلب و روح را كدر مي كند، مانع از ظهور استعدادهاي معنوي مي شود، انسان را از خدا و مبدأ نور دور مي سازد و پرده هاي عصمت و پاكي را پاره مي كند و آدمي را در منجلاب تباهي فرو مي برد.
گناهان حجاب هاي ضخيمي هستند كه بين انسان و فطرتش حايل مي شوند، در نتيجه اگر كسي بخواهد حالت عرفاني و معنوي فطرت خويش را دريابد، بايد با گناهان و هرآنچه پسند درگاه خداوند نيست مبارزه كند؛ مخصوصاً با آنچه مربوط به تضييع حقوق مردم است.
حجاب هاي اعتباري.
اعتباريات به اموري گفته مي شود كه هيچ مابازايي در خارج برايشان متصور نيست و به تعبير ديگر، هيچ واقعيت خارجي ندارد، ولي عقلا براي حل مسائل اجتماعي شان آثار واقعي بر آنها بار مي كنند، يعني آنها را مانند واقع مي پندارند. امور اعتباري به جعل جاعل است و همين دليل بر غير واقعي بودن آنهاست، مثلاً مالكيت امري اعتباري است، مالكيت انسان نسبت به شيئي امري واقعي نيست، براي اين كه تا انسان كتاب را نخريده، مالِ كتاب فروش است و هرگاه آن را خريد عقلا مي گويند: مالك شده است. امّا از نظر واقع و نفس الامر وجود اين كتاب، چه در كتاب فروشى، چه در نزد خريدار، هيچ فرقي نكرده، چه اين كه خود خريدار هم هيچ فرقي نكرده است. از جمله امور اعتباري ديگر، مقام و رياست است كه براي ايجاد نظم و انضباط در جامعه به وجود آمده است.
استفاده از امور اعتباري در حد معقول و لازم، كاري شايسته است، امّا غرق شدن و پاي بندي شديد به امور اعتبارى، مانند حب رياست، حب مالكيت، حب جاه و تفاخر به امور مادي وغرق شدن در شؤون غير واقعي زندگى، آدمي را از حركت باز مي دارد و از عالم معنا دور مي سازد.
حجاب هاي پنداري.
منظور از حجاب هاي پندارى، اين است كه انسان، حالات عرفاني و حقايق و معارف انساني را انكار كند، غيب و مقامات معنوي را باور ننمايد، فطرت مذهبي را منكر باشد و مقامات انساني را تنزيل دهد و او را در مقداري گوشت و استخوان خلاصه نمايد و اين بزرگ ترين سد و ضخيم ترين حجاب در راه درك فطرت مذهبي است.
بدون شك اولين شرط براي رسيدن به حقايق فطرى، مخصوصاً احساس عرفاني روان، ايمان و يقين به آن است. كسي كه منكر اين حس نوراني است و وجود اين گوهر گران بها را در درياي روان خويش انكار مي كند، هيچ گاه نمي تواند به حقيقت انسانيت و حقايق فطري دست يابد.
پندارهاي غلط در مورد منشأ دين، بسان حجاب هاي ضخيمي است كه مانع از بروز احساس عرفاني و بُعد چهارم مي شود. اعتقاد به اين كه منشأ مذهب و خداگرايى، حوادث طبيعي يا جهل يا ترس يا ساير چيزهاست، همگي مانع از بروز احساس عرفاني و كيفيت قدسي روان است، در صورتي كه اگر انسان از تبليغات ضد مذهبي بر كنار باشد و او را بين دو راه مذهب و ضد مذهب آزاد بگذارند، قطعاً راه مذهب را انتخاب مي كند، زيرا از زواياي قلب خود، نداي لطيفي احساس مي كند كه او را به طرف خويش مي خواند و اين تبليغات غلط است كه احياناً انسان را از سير فطرت خويش خارج مي نمايد؛ پس يكي از حجاب ها و موانع راه فطرت، پندارهاي كاذب و دروغين است.
حجاب هاي مادي.
وجود آدمي متشكل از دو بُعد ماده و معنا يا جسم و روح است. همان گونه كه روان انسان احتياج به غذاهاي معنوي مانند محبت، احترام، بينش، تقوا، و... دارد، جسمش از آن جهت كه در عالم خاك زندگي مي كند به غذاهاي مادي نيازمند است. غذا و آب و مسكن و وسايل زندگي همگي از احتياجات جسمي انسان است، كسي بدون اينها نمي تواند به حيات خويش ادامه دهد.
علاقه به اين امور در حد طبيعي و غريزي در همه انسان ها هست، امّا گاهي بشر به اشتباه تصور مي كند كه تمام نيازها و لذت ها فقط همين نيازها و لذت هاي مادي است، از اين رو براي رسيدن به آنها بسيار مي كوشد و به آنها چنان انس مي گيرد كه دوري شان را از جان دادن سخت تر مي داند. به جاي استفاده معقول از لذت ها، لذت گرا مي شود و به جاي استفاده صحيح از پول، پول پرست مي گردد و به جاي استفاده صحيح از دنيا، راه دنيا پرستي را طي مي نمايد. همه اينها به جاي اين كه مقدمه اي شوند براي تحصيل كمالات انساني اش، همگي حجاب او مي گردند و مانع از بروز احساس عرفاني اش مي شوند. آري يكي از حجاب هاي بروز احساس عرفاني حجاب ماديت است، يعني توجه زياد به امور مادي و دل بستن به آن و شيفته آن شدن؛ به همين سبب قرآن كريم ما را از دل بستن به امور دنيوي نهي كرده است و هشدار مي دهد كه:.
(يا اَيُّها النّاسُ اِنَّ وَعْدَاللّهِ حَقّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنيا(1)؛ اي مردم، البته وعده خدا حق است. پس مبادا زندگي دنيا شما را مغرور كند).
حجاب هاي نفساني.
منظور از حجاب هاي نفساني پيروي كردن از خواسته هاي دل و هواهاي نفساني است؛ توضيح اين كه خواسته هاي آدمي دو گونه است:.
1 . خواسته هاي طبيعى؛.
2 . خواسته هاي غير طبيعى.
خواسته هاي طبيعي مانند تمايل به غذا، به محبت، به استراحت، به تفريح و به زندگي خوب و راحت.
و خواسته هاي غير طبيعى، مانند تمايل به لذت هاي كاذب، مواد مخدّر، فيلم هاي مبتذل، مناظر شهوت انگيز، زندگي اشرافي و شركت در مجالس لهو و لعب و خوش گذرانى.
نوع اوّل، خواسته هايي است كه هم عقل سليم با آن موافق است، هم خداوند حكيم. امّا خواسته هاي نوع دوم گرچه به ظاهر لذت بخش است، امّا هم عقل سليم با آن مخالف است و هم خالق حكيم.
اين نوع خواسته ها همان هايي است كه نفس امّاره آدمى، انسان را به آن دعوت مي كند، داراي ظاهري زيباست، امّا عاقبتي بسيار زيان بخش و خطرناك دارد، همچون ماري است كه به ظاهر زيبا و نرم و خوش خط و خال است، امّا در باطنش زهري مهلك و كشنده نهفته است؛ به اين نوع خواسته ها خواسته هاي نفساني مي گويند. اگر شخصي دنبال اين نوع تمايلات برود، در واقع بوالهوس و نفس پرست گرديده است. جاده اي است بسيار خطرناك كه در طول آن دره هاي هولناكي وجود دارد، در گردنه هاي آن، راهزن هاي خطرناكي در كمين نشسته اند و منتهاي اين جاده، آتش خشم الهي و دوزخ خداوند قهّار است؛ از اين رو توجه به اين خواسته ها و حركت در مسير آنها، انسان را محجوب مي كند و مانع بزرگي در راه بروز احساس معنوي و عرفاني اش مي شود، زيرا آدمي هر چه بيشتر در خود فرو مي رود، به همان اندازه از خدا و فطرت الهي خويش فاصله مي گيرد؛ درآثار ديني نقل است كه:.
(لاحِجابَ اَظْلَمُ وَاَوْحَشُ بَيْنَ اللّهِ وَبَيْنَ الْعَبْدِ مِنَ النَّفْسِ والْهَوى‏(2)؛ هيچ حجابي تاريك تر و وحشتناك تر از هواي نفس، بين خدا و انسان نيست).
حجاب هاي رواني.
منظور از حجاب هاي روانى، رذايلي است كه بر اثر عدم يا ضعف تقوا، در روان آدمي پيدا مي شود، صفاتي مانند كبر، حسادت، خودخواهى، لجاجت، كينه نسبت به پاكان.
قطعاً ريشه بسياري از انحرافات وجود چنين صفاتي در آدمي است. قرآن كريم در داستان هاي خود به كساني كه وجود چنين صفاتي آنها را از راه خدا منحرف نموده اشاره كرده است. داستان هابيل و قابيل، كه منجر به قتل هابيل و داستان شيطان كه منجر به رانده شدن وي از درگاه الهي مي شود، و بسياري از داستان هاي ديگر قرآنى، همگي بيانگر اين واقعيت است كه آلودگي نفس به صفات شيطانى، عامل بسيار مهمي در دور كردن انسان از كشتي نجات بخش فطرت است. قرآن كريم به صراحت، سعادت واقعي آدمي را در تزكيه نفس از صفات شيطاني مي داند و آلودگي روح را عامل شقاوت مي شمارد، و مي فرمايد:.
وَنَفْسٍ وَمِا سَوّيِها فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويِها قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّيِها وَقَدْ خابَ مَنْ دَسّيِها(3)؛ سوگند به نفس انسان و آن كه او را بيافريد و به او خير و شر الهام كرد، رستگار شد هركس كه خود را پاك كرد و زيان كار گشت هر كس كه خود را آلوده نمود).
پس كساني كه در سرزمين روحشان ابرسياه رذايل نفساني سايه افكنده، هرگز آن گونه كه بايد موفق به ديدن نور خورشيد فطرت خويش نخواهند شد. بايد آينه جان را ازغبار صفات شيطاني پاك كرد، و درياي باطن را از خصلت هاي اهريمني تصفيه نمود تا بتوان به گوهر عرفاني و محبت فطري الهي دست يافت.
________________________________________
1. فاطر (35) آيه 5.
2. عبدالرزاق گيلانى، مصباح الشريعه، صفحه 442.
3. شمس (91) آيات 7 - 10.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
1 + 1 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .