چيستي و چرايي عرفان کاذب

عرفان کاذب چيست و چگونه به وجود آمد؟

از اين که اين نهاد را براي پاسخ گوي خود انتخاب کرده ايد از شما متشکريم و اميدواريم پاسخ گوي مناسبي براي شما باشيم.
در ابتدا پيرامون عرفان حقيقي و تأثير گذار در روح و جسم، آخرت و دنيا، سعادت و شقاوت مطالبي را ايراد مي کنيم، سپس در مورد عارفان هاي کاذب سخن مي گوئيم.

«عرفان»
جان شرع و جان تقوى عارف است--- معرفت محصول زهد سالف است‏
زهد اندر كاشتن كوشيدن است--- معرفت آن كشت را روييدن است‏
عرفان به شناختي که به وسيله ي شهود(ديدن) قلبي خداوند براي شخص عارف حاصل مي شود گفته مي شود. اين شهود نيز به وسيله ي رعايت تقواي الهي و رسيدگي به نفس و اصلاح آن حاصل مي شود. روي بر تافتن از اعمال طالح و روي آوردن به عمل صالح فرد را به اين جايگاه رفيع و والا مي رساند. چرا که آراستن خود به فضايل و دوري جستن از اعمال پست يا همان رذايل اخلاقي فرد را رشد مي دهد تا جاي که خداوند را با چشم دل مي تواند روئيت کند. تبين اين امر هم چنين است که با طهارت قلبي درون فرد صاف و صيقل مي يابد و اين عاملي مي شود تا خدا در آن تابش يابد.
رسيدن به اين جايگاه نيز بدون رعايت احکام الهي امکان پذير نيست. از اين رو است که از بايزيد بسطامي چنين نقل شده است:« اگر به مردي بنگريد که صاحب کرامات است، به نحوي که در هوا راه مي رود و کرامات عجيبي از او صادر مي شود، بدو فريب نخوريد تا آن که بنگريد که با امر و نهي الهي و حفظ حدود و اداي شريعت چگونه است».( الرساله القشيريه/انشارات بيدار/ص56).
در تحليل اين نکته مي توان گفت: از آنجا که ما فرودي از آسمان به زمين داشته ايم، بايد پروازي نيز به همان سو کنيم. حال در اين مسير هر طوري که به پايين آمده ايم به همان گونه بايد برگرديم تا سرگردان نشويم، و چاه را راه نپنداريم. احکام الهي ما را درست در همان سير و از همان مسير مي برد تا ما به قُرب الهي برسيم.

«سده ي اضطراب»
دوران مدرن و قرن بيستم را مي توان عصر اضطراب ناميد. 1 آلبرت شوايتزر در کتاب فلسفه ي تمدن آورده«ما امروز زير تابلوي«سقوط تمدن» زندگي مي کنيم. اين وضع بواسطه ي جنگ پديده نيامده است؛ جنگ تنها يکي از مظاهر آن وضع است. فضاي روحاني به فضاي واقعي خشکي تبديل شده است که به نوبه ي خود واکنش نشان مي دهد و از هر حيث نتايج مصيبت باري بهمراه مي آورد». 2
يکي از عوامل اضطراب را مي توان مدرنيته ناميد. مدرنيسم در تلاش بود جهان را بازسازي کند، البته به يک شرط و آن توجه نکردن به قوانين الهي. دو شاخص مدرنيسم، اومانيسم- اصالت انسان يا انسان گرايي- و سکولاريسم- فرهنگ عمدتاً دنيوي- است، که هر دو در دامن زدن به اين اضطراب موثر بودند.
اومانيسم شورشي بود بر عليه تحقيرهاي کليساي قرون وسطا. ارج نهادن به منزلت انسان (به قول آنها) در اين جهان و انکار تمايز ارزشي ميان جسم و روح، دنيا و آخرت، به اين نتيجه مي رسد که تمايلات بشري در حيات طبيعي و دنيايي ارزشمند و قابل توجه است و از همين جا بود که بذر سکولاريسم و دنياگرايي در زمين اومانيسم کاشته و روييده شد.
از طرفي همه ي انسانها به ضعف و ناتواني هاي خود واقف هستند؛ اين که به ديگران محتاجند با يک دگرگوني کوچک بيمار و بستري مي شوند و در اين دنياي تنگ همواره مجبورند در بين خواسته هاي خود دست به گزينشي بزنند و هيچ گاه نمي توانند به هر آن چه مي خواهند، دست يابند. اين ها واقعياتي است که کسي انکار نمي کند. در اين شرايط، ظرفيت شناختي و هوشياري انسان دو کارکرد مي تواند داشته باشد: يا نيروي بيکراني را ببيند و در پيوند با او بکوشد تا مشکلات را پشت سر بگذارد و ناکامي هاي ديگر را به اميد کاميابي اخروي و برخورداري از اکرام خداوند تحمل کند يا پرده اوهام را به رنج بکشد و خود را خلاص کند.
جهان مادي براي کاهش آلام خود و نگراني هاي فراواني که از ناحيه همين دنيا گرايي و مدرنيسم به وجود آمده بود و همچنين براي ارضاي احساس نياز معنوي اي که به صورت فطري در خويش احساس مي کرد به روش دوم گراييد و سعي کرد معنويتي بسازد مادي و از جنس همين دنيايي که آن را مي پرستيد. اينچنين شد که عرفان کاذب و معنويت هاي نوپديد عرض ا ندام کردند و در راه بشر بيراهه اي پديد آوردند که بيشتر از سنخ وهم بود.
معنويت هاي جديد و سکولار چون به خدا گرايي ملتزم نيست، ناگزير در بن بست اومانيسم، بهشتي موهوم و راهي خيالي براي خود پرداخته است. در اين زندگي رنج خيز دنيا بويژه دشواري ها و ناملايمات تمدن جديد، که نمي توان آن را به تنهايي تحمل کند، به تدريج به اين گمان مي رسد که همه اين عالم يک بازي موهوم است و من با توهم اين که نيروي مقاومت در برابر اين مشکلات را و گذر از آن ها را دارم، مي توانم رنج و درد خود را کاهش دهم. ولي بايد گفت که حل اين مشکل تنها با اعتقاد به خدا به عنوان منبع بيکران نور و نيرو در درون و بيرون انسان ممکن است.
تا اين جا به اين مطلب پرداختيم که چرا و چگونه عرفان هاي کاذب پديد آمدند و برخي از علت هاي آنها چه بوده است. البته با تعريفي که از عرفان ارائه داديم بهتر است اسم«جنبش هاي نوپديد ديني» براي آنها برگزينيم. چرا که در اين جريانها انسان محور همه چيز و خدا در کنار در نظر گرفته شده است.
برخي از شاخصه هاي اين فرقه ها را بيان مي کنيم؛
1.ناديدن خدا به عنوان هدف نهايي؛ آنان چنين تأکيد مي کنند خدايي که اديان الهي و حتي برخي از اديان هندي مبلغ آن هستند، اساساً وجود ندارد.(شاخصه هاي عرفان کاذب/ احمد حسين شريفي/شهاب الدين/اول/89/ص19)
2.خرد ستيزي و منطق گريزي؛ باور و اشاره به اين مطلب نيز در عرفان هاي کاذب به چشم مي خورد. آنجا که گفته اند«من صاحب هيچ نظام فلسفي نيستم... من حتي نمي دانم ديروز چه گفته ام. به اين موضوع اصلاً فکر نمي کنم»(همان/ص25)
از شاخصه هاي ديگر مي توان نفي شريعت و معاد را بر شمرد.
کتاب براي مطالعه ي بيشتر؛
عرفان حقيقي و عرفانهاي کاذب/ احمد حسين شريفي/صهباي يقين/اول/1387.
-------------
1 . ر/ک: جريان هاي بزرگ در تاريخ انديشه غربي/ فرانکلين لوفان بومر/ ترجمه دکتر بشيريه/ انتشارات باز/ سوم/85/ ص805.
2 . به نقل از همان ص804.

دیدگاه ها

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
2 + 15 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .