شخصيت بايزيد بسطامي و جنيد بغدادي

لطفا در مورد شخصيت و منش و عقايد بايزيد بسطامي و جنيد بغدادي توضيح دهيد و آيا مسلک آنان مورد تأييد امامان شيعه بوده است؟

با تشکر از شما دوست عزيز در ابتدا به توضيح مختصري در مورد اين دو شخصيت پرداخته و سپس به پرسش اصلي شما در مورد ديدگاه امامان شيعه نسبت به آنان مي‌پردازيم.
جُنيد بغدادي کيست؟
ابن محمّد بن جنيد خزاز زجاج، ملقّب به ابوالقاسم، از مشايخ تصوف بنام و از عالمان و فقهاي طراز اول اهل سنت محسوب مي‌شده است. محل تولّد و وفاتش بغداد بود. اصل او از نهاوند است و به «قواريري» مشهور گرديد. او را پيشواي مذهب صوفيه مي‏دانند، زيرا تصوّف او با قواعد کتاب و سنّت سازگار و از عقايد سخيف، مصون و از شبهه‏هاي غلات برکنار و از آن‌چه موجب ناسازگاري با شرع باشد، به دور است. از سخنان اوست که:«روش ما با کتاب و سنّت مضبوط و منطقي است. هر کس قرآن به حفظ نداشته باشد و حديث ننويسد، قابل اقتدا نيست.»
عرفا و متصوفه او را ( سيدالطائفه ) مي‏خوانند. همچنان‌که فقهاء شيعه، شيخ طوسي را ( شيخ‏ الطائفه ) مي‏خوانند. جنيد يک عارف معتدل به شمار رفته و در اصطلاح صحوي خواند مي‌شود، که به معناي عرفاي مقيد به مذهب و شريعت بود و از هر چيزي که حتي به ظاهر معارض با شريعت بوده است پرهيز مي‌کردند. برخي شطحيات‏ که از ديگران شنيده شده از او شنيده نشده است. او حتي لباس اهل تصوف‏ به تن نمي‏کرد و در زي علما و فقها بود.
به او گفتند: «به خاطر ياران هم که‏ هست، خرقه (لباس اهل تصوف) بپوش.» گفت: «اگر مي‏دانستم که از لباس کاري ساخته است از آهن گداخته جامه مي‏ساختم امانداي حقيقت اين است‏ که:« ليس الاعتبار بالخرقة، انما الاعتبار بالحرقة» (از خرقه کاري‏ ساخته نيست، حرقه(آتش دل) لازم است)».
جنيد خواهرزاده، مريد و شاگرد سري سقطي و هم شاگرد حارث محاسبي در سير و سلوک و شاگرد ابو ثور ابراهيم بن خالد يا سفيان ثوري در فقه بوده است. وي به سال 297يا 298ق. در 91 سالگي در بغداد درگذشت و در مقبره شونيزيه دفن شد.
از موارد مهم در مورد جنيد اين است که وي در سلسله بسيار از سلاسل صوفيه قرار دارد و در معروف ترين سلسله تصوف که سلسلة الذهب نام دارد نيز ديده مي‌شود. تصوف به وسيله بيان سلسله معرفت خود را به امامان شيعي متصل مي‌نمايند.
بايزيد بسطامي کيست؟
ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطان‌العارفين به ظاهر در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره‌ي حكومت امويان در شهر بسطام از ايالت كومش(قومس)، در محله مؤبدان(زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. (برخي از محققان پدران بايزيد از جمله سروشان را پيرو آئين مهر دانسته‌اند.) فصيح احمد خوافي تولد او را در سال 131 هجري ثبت كرده و نوشته است كه جد او سروشان والي ولايت قومس (كومش) بوده است.
به ظاهر بايزيد در تصوف استاد نداشته و خرقه‌ي ارادت از دست هيچ‌يك از مشايخ تصوف نپوشيده است، گروهي او را امّي دانسته و نقل كرده‌اند كه بسياري از حقايق بر او كشف مي‌شد و خود نمي‌دانست، گروهي ديگر نقل كرده‌اند كه يكصد و سيزده يا سيصد و سه استاد ديده است. قدر مسلم اين‌كه استاد او در تصوف معلوم نيست كه كيست و خود چنين گفته است كه: «مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده‌اي علم گرفتيم كه هرگز نميرد. و باز پرسيدند كه پير تو در تصوف كه بود؟ گفت: پيرزني»
به هر جهت زندگاني اين صوفي بزرگ ايراني مبهم است؛ اما آن‌چه مسلم است او به خلاف جنيد بغدادي سکري بوده و سخناني که ظاهر آن‌ها با شريعت هم‌خواني ندارد در آثار او فراوان به چشم مي‌خورد و همين گفتار و روش او در تصوف كه شباهت تام و تمام به روش ملامتيه دارد و موجب شد كه مردم بسطام با وي مخالف باشند.
آورده‌اند که: (چون كار او بلند شد سخن او در حوصله‌ي اهل ظاهر نمي‌گنجيد، حاصل هفت بارش از بسطام بيرون كردند. وقتي كه وي را از شهر بيرون مي‌كردند پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو كافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري كه كافرش من باشم.)

در ميان عارفان ايراني بايزيد از نخستين كساني است كه به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخت. امام محمد غزالي در قرن پنجم هجري از آثار او استفاده كرده است ولي در حال حاضر چيزي از آثار قلمي وي در دست نيست.
عمده‌ي احوال بايزيد بسطامي در كتاب «‌النور من كلمات ابي‌الطيفور» تأليف ابوالفضل محمد پسر علي سهلكي صوفي است كه از خلفاء بايزيد بوده و بيشتر روايت‌ها را به چند واسطه از خويشان و نزديكان بايزيد نقل مي‌كند. شطحيات بايزيد بسطامي كه به «پير بسطام» شهرت دارد در اين كتاب جمع آمده است، بعلاوه پاره‌يي از اين شطحيات را نيز جنيد شرح كرده است كه در كتاب «‌اللمع» سراج نقل شده است و از نورالعلوم هم كه در شرح مقامات ابوالحسن خرقاني است؛ اطلاعات مفيد در باب بايزيد بسطامي بدست مي‌آيد و در ظاهر آن‌چه در طبقات سلمي، انصاري، كشف‌المحجوب هجويري. تذكره‌الاولياء عطار، نفحات‌الانس جامي و ساير مآخذ درباره بايزيد آمده است غالبا از همين منابع اخذ شده است بايزيد در اوايل عمرخود به اقصي نقاط ايران، عراق، عربستان و شام سفر كرده است.
برخي نوشته‌اند كه وي شاگرد امام‌جعفرصادق(ع) امام ششم شيعيان بوده است به روايت سهلكي دو سال براي امام سقايي كرد و در دستگاه امام او را طيفورالسقاء مي‌خواندند. تا آن‌كه امام جعفر صادق وي را رخصت داد كه به خانه‌ي خويش بازگردد و خلق را به خداي دعوت كند. اين روايت را غالب مآخذ صوفيه ذكر كرده‌اند از جمله اين‌كه: (وي مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق كسب دانش نموده است. گويند بعد از هفت سال روزي حضرت به بايزيد فرمودند كتابي را از طاقچه‌ي اطاق بياور. بايزيد گفت طاقچه در كجاست؟ حضرت فرمود در اين مدت شما در اين خانه طاقچه‌اي نديده‌اي؟ جواب داد من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده‌ام، بلكه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله‌ي اولياء آمده‌ام (يعني براي كسب فيض و درك معاني والاي انسانيت آمده‌ام) حضرت فرمود: بايزيد كار تحصيل تو تمام است بايد به ولايت خود رفته و خلق را راهنمائي نموده و آنان را براه حق دعوت نمائي)
مطلبي كه در اينجا قابل توجه و تذكر مي‌باشد اينست كه چنانكه تولد بايزيد را مطابق نظر برخي از نويسندگان در سال 188 هجري قمري بدانيم واقعه‌ي ملاقات او با امام جعفر صادق(ع) كه در سال 148 هجري كه وفات يافته ممكن نيست، سهلكي وفات وي را در سال 234 هجري به سن هفتاد و سه ثبت كرده است. ميرزا محمدتقي ملقب به مظفرعليشاه كرماني درباره سلسله‌هاي تصوف سروده است:

هم‌چنين آن جعفرصادق لقب آن امام پاك پاكيزه نسب
چشم و دل بگشود چو طيفور را بايزيد آن پاي تا سر نور را
پير بسطام از دمش شد زنده‌دل صاحب دل آمد و فرخنده دل
گشته مأذون اجازت زان جناب سلسله جاري شده زان مستطاب
جـمله درويشان شطـاري لقب خرقه بگـرفته از آن كامل ادب
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در تذكره‌الاولياء مي‌نويسد «نقل است كه يك بار قصد سفر حجاز كرد چون بيرون شدي بازگشت. گفتند: هرگز هيچ عزم، نقص نكرده‌اي، اين چرا بود؟ گفت: روي به راه نهادم زنگي ديدم تيغي كشيده كه اگر بازگشتي نيكو، و الا سرت از تن جدا كنم، پس مرا گفت: «تركت ‌الله ببسطام و قصدالبيت الحرام» خداي را به بسطام بگذاشتي و قصد كعبه كردي . . . »
جنيد نهاوندي(بغدادي) درباره‌ي بايزيد بسطامي گفته است: بايزيد چون در ميان ما چون جبرئيل است، درميان ملائكه.
از جمله سخناني که از بايزيد نقل شده و از آن کفر وي نتيجه گرفته شده است مي‌توان به نداي بايزيد:«سبحاني، سبحاني، ما اعظم شأني سبحان» (سبحان مراست، سبحان مراست وه چه بزرگ جايگاهي است مرا) اشاره کرد که همان فناي مصطلح عرفاني را مي‌رساند و ظاهري مخالف با شريعت دارد. به همين دليل چنين استنباط شده بود كه بايزيد ادعاي الوهيت كرده و در نتيجه همپايه‌ي فرعون شده است. كه بنا به نوشته‌ي كتاب آسماني در ازاي چنين ادعا و خيره‌سري به عذابي صعب دچار گرديد. جنيد هنگام تفسير اين سخنان، در آن‌ها موردي كه مغاير دين باشد نمي‌يابد و در تفسير او از اين سخنان تنها يك مطلب استنباط مي‌شود كه بايزيد غرق در ستايش توحيد، وجود خود را از ياد برده و نداي سبحاني او را نبايد به شخص وي، بلكه به خدا منسوب داشت، كه كلماتش را بايزيد بدون اختيار بيان كرده است. مي‌گويند وقتي يك تن از علماء بر كلام بايزيد اعتراض كرد كه اين سخن با علم موافق نيست، بايزيد پرسيد: آيا تو بر كل علم دست يافته‌يي؟ گفت: نه، بايزيد گفت‌: اين سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد كه به تو نرسيده است.
نظر امامان شيعي در مورد اين اشخاص:
در تاريخ نقلي که از امامان شيعي در خصوص اين دو مشيخه تصوف رسيده باشد وجود ندارد اما مطلبي که بايد به آن توجه داشت اين است که جنيد فقيهي از فقهاي اهل سنت در بغداد به شمار مي‌رفته است و ديدار امام صادق با بايزيد هم مورد ترديد مي‌باشد. در کل اگر بخواهيم ضابطه و قاعده‌اي را در مورد ديدگاه امامان شيعي نسبت به اين اشخاص مشخص کنيم اين‌ است که هر آن‌چه مطابق دين و شريعت نبوي نباشد و حتي در برخي موارد معارض با آن به شمار آيد مورد رضايت امامان شيعي قرار ندارد. به طور مثال شطحياتي که بر زبان بايزيد بسطامي جاري مي‌شده است و يا کلمات قصار او و بايد توجه داشت گرچه اين اشخاص خود را به وسيله سلاسل صوفيه به امامان شيعي متصل مي‌سازند اما سير و سلوکي ويژه خود داشته و با وجود ائمه براي خود خلافت در طريقت را ادعا داشته اند که جاي شگفتي بسياري دارد به طور مثال با وجود امام موسي کاظم عليه السلام، تمسک به بايزيد بسطامي کمي جاي شگفتي دارد.
در مجموع برداشت خوبي از امامان شيعه نسبت به اين‌گونه افراد به چشم نمي‌خورد اما اين به آن معنا نيست که هيچ‌يک از آموزه‌هاي آنان قابل اعتنا نباشد بلکه برخي از آموزه‌هاي تصوف مورد قبول شريعت مي‌باشد.

Tags:

دیدگاه ها

در زمان بنی امیه وبنی عباس چون فشار روی امامان زیاد بود و موجب ازار و اذیت انان میشدند لذا امامان نمایندگانی تعیین میکردند که از طرف امام بیعت بگیرند و به مسائل و مشکلات مردم رسیدگی کنند
چون اگر خلفا میدیدند که امامان بیعت میگیرند انرا بیعت حکومتی تلقی کرده و جانشان بخطر میفتاد
به همین منظر افرادی چون بایزید بسطامی از طرف امام تعیین شده بود تا از طرف و نیابت امام بیعت اسلامی و دینی بگیرد و به شهرهای مختلف فرستاده شود تا به مسائل مردم رسیدگی کند
از این جهت هیچ منع و شک و شگفتی در ان نیست که با وجود امام چه لزومی به وجود بایزید هست !
باتشکر

سلام جناب رضا
در منابع تاریخی قید نشده که بسطامی نماینده ی امام هستن

ارسال ديدگاه جديد

(لطفا از درج سوال در ديدگاه ها خودداري فرماييد براي طرح سوالات خود به اين آدرس مراجعه فرماييد)

محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.
  • آدرس های وب و ایمیل به صورت اتوماتیک به لینک تبدیل می شوند.
  • تگ های مجاز : <a> <br> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • خطوط و پاراگرافها به صورت اتوماتیک جدا سازی می شود.
  •  

 

کد امنیتی
لطفا کد تصویری زیر را وارد نمایید (استفاده از این کد برای جلوگیری از ورود اسپم ها می باشد)
12 + 5 =
دو عدد را جمع کنید و وارد کنید . به عنوان مثال 1+3 را باید 4 وارد کنید .