حقیقت بندگی و فرق آن با بردگی ۱۴۰۰/۱۱/۰۶ - ۱۱۴ بازدید

سلام
راستش احساس میکنم خدا خیلی از دستم عصبانیه. اصلا احساس میکنم از بندگیش خارج شدم. انگار دیگه منو نمیخواد. این روزا خیلی چیزای زشت و متکبرانه ای تو ذهنم ساختم درباره خدا و خودم. خیلی میترسم. چیکار کنم از این حال بیام بیرون و خدا دوستم داشته باشه؟
بزارین بیشتر براتون توضیح بدم. اگه خواستین این بخش بعدیو که تو پارانتز نوشتم نخونید یا با دقت نخونید تا خدای نکرده باعث نشم شما هم گناه کنید(چند روزیه اصلا احساس میکنم از انسانیت خارج شدم. اصلا نمیتونم قبول کنم که بنده خدا باشم. یه مدت تو این وضعم و یکم بعد از این وضع میام بیرون. دوروبرمو میبینم سالمم سلامتم شادم خانواده دارم شکر خدا. دستم به دهنم میرسه و خدا نعمت داده و گشنه و تشنه نزاشته منو شکر. ولی وقتی او این حال میرم خیلی تصورات بدی درباره این نعمت ها دارم و همه چی خراب میشه. مثلا خدا خیلی مغروره. اصلا واسه چی مارو خلق کرد؟ من برده شم؟ داره از ضعف من سواستفاده میکنه! احساس میکنم که میتونم کاملا مستقل از خدا کار کنم و موفق شم بعدا میبینم نمیتونم بعدش شاکی میشم چرا نمیتونم. چرا همش خدا به ما میگه عبد؟ خوشش میاد من برده و بنده ش باشم؟! چه لذتی داره وقتی همه قدرت دست یکی دیگه باشه و تو هیچ کاری نتونی بکنی و تو همیشه باید از او بخوای و او هم همش تو رو کوچیک میکنه و خودشو بزرگ میکنه؟
بعضی وقتا هم خیلی وضع بدتری دارم ببخشید فکر میکنم من خدام! هر روز صبح از خواب پا میشم ارومم و مغزم خالی از همه چیزه ولی دوباره این چیزا یادم میان و حالم خیلی بد میشه احساس میکنم تو وجودم یه اتیش روشن شده داره میسوزونتم.یکیو میبینم از خدا تعریف میکنه ناراحت میشم. به خدا و اون حسودیم میشه. حسودیم میشه که خدا قشنگه و اون ادم رابطه ش با خدا خوبه و من انقد با خدا بد شدم. بعدش میبینم من چقد ادم کثیفیم و حالم بد میشه. بعدش میخوام منم مثل اونا شکرگزاری کنم یهو اون توهمه میاد تو ذهنم که من خدام!!!!خیلی حالم بده به دادم برسین )
بعد از این اوضاع و احوال تصمیم میگیرم خودمو مشغول کنم با چیزای دیگه و مثلا شکرگزاری کنم ولی حس ترسناک و خشکی تو وجودم میاد که من از بندگی و حفاظت خدا خارج شدم و خیلی حالم بد میشه. خواهش میکنم نجاتم بدین از این وضع
من مرتد شدم؟ مشرک شدم؟ من بنده خدا محسوب نمیشم؟ میشه به این دوتا جواب بدید
خیلی تنهام. نه میتونم استغفار کنم نه میتونم از این اصرار به هلاکت خلاص شم. خیلی تنهام. میترسم از تنهایی. میخوام هم این دنیا هم اون دنیا خدا و خانوادمو داشته باشم و از دستشون ندم. خیلی حالم بده نمیتونم برگردم پیش خدا و حالم کامل خوب بشه. . نمیخوام تو این وضع باشم و اینارو قلبا قبول کنم. ولی از سرم نمیره و تمام وجودم از ترس میلرزه. نمیخوام جهنمی شم کمکم کنید خواهش میکنم.نمیخوام مشرک شم. نمیخوام باطنم پلید بمونه. کمکم کنید.
نمیتونم با کسی صحبت کنم تا بهم کمک کنه. روم نمیشه با خدا بگم. با خدا حرف میزنما ولی دووم نمیارم دوباره خراب تر میشم. وچطور توبه کنم؟میدونین چیه من خوب نمیشم چون از ته دل و کامل نمیتونم تسلیم خدا بشمچیکار کنم که بتونم؟
برام دعا کنید. خواهش میکنم.

یه پیشنهاد هم دارم خیلی خوب میشه اگه اجرا کنید. میشه یه فضایی ایجاد کنید که ما با کارشناسانتون بتونیم بصورت چت روم صحبت کنیم که همزمان هر دوطرف بتونن همزمان در صوورت نیاز پرسش و پاشخ کنن و زودتر جواب داده بشه؟

دوست گرامی. مشکل اصلی شما عدم درک صحیح بندگی است. موضوع بندگی با بردگی کاملا متفاوت است. مولی از برده خود سعی می کند کار بکشد و او را به خدمت خود بگیرد و اجازه نمی دهد تا او هم بزرگ شود و مثلا پولدار و قدرتمند شود ولی در بندگی کار کاملا به عکس است. خدا انسان را شبیه خود آفریده و خواسته تا انسان عملا شبیه خودش شود و بزرگ و قدرتمند شود و گفته راه اینکه بخواهید به من برسید و بزرگ شوید این است که مرا بپرستید یعنی به سوی من بیایید و به من نزدیک شوید. بندگی برای قرب به خدا و خدایی شدن است. راهش را هم خودش آموزش داده از طریق دین و روش بندگی و پرستش را به انسان آموخته و گفته فقط کافی است که از من اطاعت کنید و هر چه می گویم عمل کنید و در مسیر صراط مستقیم باشید تا به من و کمال مطلوب خود و سعادت برسید و رستگار شوید. بندگی یعنی اطاعت خدا در اوامری که برای رستگاری و رشد خود انسان است. بندگی یعنی رفتن به سوی معبود و با او یکی شدن و به او رسیدن و رنگ خدایی گرفتن و در نهایت به لقاء الله رسیدن و به تمام صفات و کمالات الهی رسیدن. آیا این چیز بدی است و مثل بردگی است؟
این مقاله را هم بخوانید:
مفهوم بنده و بندگی و راه رسیدن به آن چیست؟
پرسش
بندگى کدام است؟ بنده کیست؟ و چگونه می‌توان در طریق بندگى حرکت کرد؟
پاسخ اجمالی لغت‌شناسان «عبادت» را به معناى «غایت خضوع» و «تذلّل» دانسته و گفته‌اند؛ چون عبادت مرتبه‌ی اعلاى خضوع است؛ از این‌رو شایسته نیست، مگر براى کسی که اعلا مراتب وجود و کمال و اعظم مراتب نعم و احسان را دارد؛ و از این جهت عبادت غیر حق شرک است؛ زیرا که اخلاص در عبادت تحقق نیافته است. بندگى در سه چیز خلاصه می‌گردد: اول: این‌که بنده در آنچه خداوند بر او منّت گذاشته و بخشیده، براى خود مالکیت نبیند، بدان جهت که بندگان را ملکى نیست، مال را مال خدا می‌دانند، و آن‌را در جایى که خدا فرموده است قرار می‌دهند. دوم: بنده خدا براى خودش مصلحت اندیشى و تدبیر نمی‌نماید. سوم: تمام مشغولیت بنده منحصر شود به آنچه که خداوند او را بدان امر نموده یا از آن نهى فرموده است. با این بیان، هم حقیقت بندگى روشن می‌گردد و هم طریق تحصیل آن. بندگى کلید ولایت است و نام بنده بهترین اسم‌ها. انسان کامل، عبدالله است که فانى در حضرت الهیه باشد و مغلوب اسماى الهى. پس بنده پروردگار، کسى است که اطاعت و فرمان بردارى خداوند، شیرینى او و محبت خدا لذتش باشد. حاجت به خداى خود برد و حکایت خویش به او گوید و توکل و اعتماد خود بر او بندد.
پاسخ تفصیلی «عبادت» از ریشه «عبد» به معناى نهایت خضوع و تذلّل است.[1] و گفته‌اند؛ چون عبادت اعلى مراتب خضوع است، پس لایق نیست، مگر براى کسی که اعلى مراتب وجود و کمال و اعظم مراتب نعم و احسان را دارد، و از این جهت عبادت غیر حق شرک است.[2] عبادت را سه مرتبه است: بعضى خدا را عبادت کنند به امید ثواب آخرت و خوف از عقاب؛[3] که عامه مؤمنانند. و بعضى خدا را عبادت کنند که شرف عبودیت یابند و خدا آنها را بنده خود خواند. و بعضى خدا را عبادت کنند از جهت هیبت و جلال او و محبت بدو که مرتبه اعلاى عبودیت است.[4] به فرموده امام صادق (ع): «کلمه عبد از سه حرف "ع - ب - د" تشکیل شده است. "عین" کنایه از علم و یقین بنده نسبت به خداوند متعال است و "باء" اشاره‌اى به بینونت و جدایى و دورى او از غیر حق تعالى است. و حرف "دال" دلالتى است بر دنوّ و نزدیکى و تقرب بنده به پروردگار بزرگ، بدون هیچ حجاب و واسطه».[5] عبد در تمام هستى و کمالات، خویش را مدیون مولاى خود می‌داند؛ از این‌رو تسلیم او است و همین نادیده گرفتن خود و هوا و هوس خویش، او را به رنگ کمالات مولا درمی‌آورد. تا آن‌جا که به فرموده رسول مکرم اسلام(ص): «بنده حقیقى حضرت پروردگار کسى است که اطاعت و فرمانبردارى خدا شیرینى او و محبت خدا لذتش باشد. حاجت به خداى خود برد و حکایت خویش به او گوید و توکل و اعتماد خود بر او بندد».[6] بندگى چیست؟ امام صادق(ع) می‌فرماید: حقیقت عبودیت و بندگى سه چیز است: اوّل این‌که بنده در آنچه خدا بر او منّت گذاشته و بخشیده است براى خود مالکیت نبیند، بدان جهت که بندگان را ملکى نیست، مال را مال خدا می‌دانند، و آن‌را در جایى که خدا فرموده است قرار می‌دهند. دوم: این‌که بنده خدا براى خودش مصلحت اندیشى و تدبیر نکند. سوم: این‌که تمام مشغولیاتش منحصر شود به آنچه که خداوند او را بدان امر نموده، یا از آن نهى فرموده است. بنابراین، اگر بنده خدا براى خودش ملکیتى را در آنچه که خدا به او سپرده است نبیند، انفاق نمودن بر او آسان می‌شود. و چون بنده خدا تدبیر امور خود را به مدبرش بسپارد، مصائب و مشکلات دنیا بر وى آسان می‌گردد. و زمانى که به آنچه خداوند به وى امر کرده و نهى نموده است اشتغال ورزد، دیگر فراغتى نمی‌یابد تا مجال و فرصت خودنمایى و فخر نمودن بر مردم پیدا نماید. از این‌رو؛ چون خداوند بنده خود را به این سه چیز گرامى بدارد، زندگى در دنیا و نحوه برخورد با ابلیس و خلایق بر وى سهل و آسان می‌گردد. به انگیزه زیاده اندوزى و فخر و مباهات با مردم به دنبال دنیا نمی‌رود و آنچه را که از جاه و جلال و منصب و مال در دست مردم می‌نگرد، آنها را براى عزت و علّو درجه خویشتن طلب نمی‌نماید و روزهاى خود را به بطالت و بیهودگى نمی‌گذراند.[7] بندگى، کلید ولایت است[8] و نام بنده، بهترین اسم‌ها؛ از این‌رو پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص)، «عبدالله» است در لیلة المعراج درخواست عبودیت نمود: «أضفنى إلیک بالعبودیة یا ربّ».[9] ابو بصیر امام باقر(ع) نقل می‌کند: «از جمله دعاهاى امیر المؤمنین(ع) این بود: اى خداى من! همین عزّت مرا بس که بنده توأم، و همین افتخار مرا بس که تو پروردگار منى. اى خداى من! همان‌گونه که من دوست دارم تو از آن منى، پس مرا به آنچه دوست دارى موفّق بدار».[10] انسان کامل، عبدالله است و تمام تجلیات اسمائى را دارد. فانى در حضرت الهیه و مغلوب اسماى الهى. چه زیبا است گفته خواجه عبدالله انصارى: الهى اگر یک‌بار گویى «بنده من»، از عرش گذرد «خنده من». در حدیث قدسى آمده است: «اى بنده من، از من اطاعت کن تا ترا مثل [یا شبیه و نظیر] خود قرار دهم؛ من به چیزى می‌گویم بشو، می‌شود. تو به چیزى می‌گویى بشو، می‌شود».[11] بنابراین، به فرموده امام صادق(ع): «العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة»؛[12] عبودیت و بندگى خداوند متعال یک جوهره و واقعیتى است که باطن و حقیقتش ربوبیت است. به واسطه بندگى، نفس انسانى صیقل پیدا می‌کند و قابلیت انعکاس اشعه نوریه عالم بالا در او پدیدار می‌گردد و هر چه پاکى و صیقل بیشتر باشد، شفافیت و انعکاس آن بیشتر می‌گردد و جلوه‌هاى حضرت حق در او زیادتر به ظهور می‌رسد، تا جایی که خلافت بالقوه و بالاستعداد وى به مقام فعلیت مطلقه در می‌آید و بالفعل، خلیفة الله در تمام عالم وجود و شئون و مظاهر حیات می‌شود. باید دانست که این الوهیت نیست، بلکه خلافت و نمایندگى است که عین آثار الوهیت در آن به ظهور می‌رسد. لازم به ذکر است که خلیفة الله کار خدایی نمی‌کند، بلکه خدا به دست وى کار خود را به ظهور می‌رساند و از دریچه نفس وى خود را متجلّى می‌گرداند و اسماء و صفات خود را بروز می‌دهد؛ از این‌رو عارف بالله آئینه تمام‌نماى جمال و جلال خداوند ازلى و ابدى است و در تمام مراتب معجزات انبیاء و کرامات امامان و اولیاى خداوند، در حقیقت خدا است که فاعل بی‌حد و حاکم مطلق است و نفس ولىّ خدا فانى شده است و این همان مقام «عبودیت» است. مقامى که در اثر اطاعت خداوند متعال پیدا می‌شود.[13] سالک در این مقام خود را «اسم الله» و «علامة الله» و «فانى فى الله» ببیند و سایر موجودات را نیز چنین بیند و اگر ولىّ کامل باشد متحقق به اسم مطلق شود و براى او تحقّق به عبودیت مطلقه دست دهد و عبدالله حقیقى شود. و تواند بود که تعبیر به عبد در آیه شریفه «سبحان الذى اسرى بعبده»؛[14] منزّه است آن‌کس که شبانه بنده‌اش را سیر داد. براى آن باشد که عروج به معراج قرب و افق قدس و محفل انس به قدم عبودیت و فقر است و ترک غبار انیّت و خودى و استقلال می‌باشد و شهادت به رسالت در تشهّد، بعد از شهادت به عبودیت است؛ زیرا عبودیت مرقات رسالت است و در نماز که معراج مؤمن و مظهر معراج نبوت است، شروع شود پس از رفع حُجُب به بسم الله - که حقیقت عبودیت است - «سبحان الّذى اسرى بنبیه بمرقاة العبودیة المطلقة»؛ پس منزّه است آن‌کس که پیامبرش را با نردبان عبودیت مطلقه سیر داد و او را به قدم عبودیت به افق احدیت جذب فرمود و از کشور ملک و ملکوت و مملکت جبروت و لاهوت رهانید و سایر بندگان را که مستظّل به ظلّ آن نور پاکند به سمه‌اى از سمات الله و مرقات تحقق به اسم الله - که باطن آن عبودیت است - به معراج قرب رساند.[15] نقش نیت و اخلاص در عبادت نیت، پیش عامّه، عزم بر اطاعت است طمعاً یا خوفاً: «یدعون ربهّم خوفاً و طمعاً».[16] و در نزد اهل معرفت، عزم بر اطاعت است هیبةً و تعظیماً: «أعبد الله کانّک تراه فإن لم تکن تراه فانّه یراک»[17] و در نزد اهل جذبه و محبّت، عزم بر اطاعت است شوقاً و حبّاً... و در نزد اولیاء، عزم بر اطاعت است تبعاً و غیراً بعد از مشاهده جمال محبوب استقلالاً و ذاتاً و فناى در جناب ربوبیت ذاتاً و صفةً و فعلاً.[18] و از اشدّ شرایط نیت، اخلاص آن است. اخلاص در عبادت عامّه، تصفیه از شرک جلّى و خفىّ است؛ از قبیل ریا و عُجب و افتخار: «الا لله الدین الخالص»؛[19] هان، که دین خالص فقط از آن خدا است. و در عبادت خواص، تصفیه عبارت از آمیخته شدن طمع و خوف است که در مسلک آنها شرک است. و در عبادت اصحاب قلوب، عبارت است از تصفیه از آمیخته شدن انانیت و انیت که در مسلک اهل معرفت، شرک اعظم و کفر اکبر است: مادر بت‌ها بت نفس شماست زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست.[20] و در عبادت کُمّل، عبارت است از تصفیه آن از شوب رؤیت عبودیت و عبادت، بلکه رؤیت کون؛ چنان‌که امام خمینی(ره) فرمود: «قلب سلیم آن است که ملاقات کند حق را و در آن احدى سواى حق نباشد».[21] بندگى او به از سلطانى است که اناخیر دم شیطانى است فرق بین و برگزین تو اى حبیس بندگى آدم از کبر بلیس گفت آنک هست خورشید ره او حرف طوبى هر که ذلت نفسه ظل ذلت نفسه خوش مضجعى است مستعد آن صفا را مهجعى است گر از این سایه روى سوى منى زود طاغى گردى و ره گم کنى[22] [1]. طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، تحقیق، حسینی ، سید احمد، ج 3، ص 92، تهران، کتابفروشی مرتضوی، چاپ سوم، 1375ش. [2]. امام خمینى، اسرار الصلوة(پرواز در ملکوت)، ترجمه، فهرى، سید احمد، ج 2، ص 190. [3]. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، محقق، مصحح، غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد، ج 2، ص 84، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ چهارم، 1407ق. [4]. دامادى، سید محمد، شرح بر مقامات اربعین، ص 125. [5]. منسوب به جعفر بن محمد علیه السلام (امام ششم)، مصباح الشریعة، باب 100، بیروت، اعلمی، چاپ اول، 1400ق. [6]. شیخ بهایى، محمد، اربعین. [7]. مجلسى، بحار الانوار، ج 1، ص 224، طبع حروفى، مطبعه حیدرى. [8]. طباطبائى، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 277، قم، دفتر انتشارات اسلامی ، چاپ پنجم ، 1417ق. [9]. خوارزمی، تاج الدین حسین، شرح فصوص الحکم ، محقق، مصحح، حسن زاده آملى ، حسن، ص 674، قم، بوستان کتاب، چاپ دوم ، 1379ش. [10]. بحار الأنوار، ج 74، ص 402. [11]. شیرازى، سید حسن، کلمة الله، ص 140. [12]. مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة، ترجمه، مصطفوی، حسن، ص 453، تهران، انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران، چاپ اول، 1360ش.. [13]. حسینى طهرانى، سید محمد حسین، انوار الملکوت، ج 1، ص 288. [14]. اسراء، 1. [15]. سر الصلوة، ص 89. [16]. سجده، 16. [17]. مصباح الشریعة، ص 8. [18]. سر الصلوة، ص 75 - 76. [19]. زمر، 3. [20]. مولوى، جلال الدین محمد، مثنوى معنوى، دفتر اول، ص 22. [21]. سر الصلوة، ص 75. [22]. مثنوى معنوی، دفتر چهارم.

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.




حاصل جمع را در کادر وارد کنید